منتهی الآمال جلد 2

نویسنده: مرحوم شیخ عباس قمی
سایر کتابها

فهرست مطالب

باب هشتم: در تاريخ حضرت امام بحق ناطق مبين المشكلات و الحقائق جناب ابو عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق عليها‌السلام است 5

فصل اول: در بيان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است 5

فصل دوم: در مختصرى از مناقب و مكارم اخلاق و سيرت حميده آن حضرت و اعتراف دوست ودشمن و مخالف و مؤ الف به فضل آن جناب عليها‌السلام 8

فصل سوم: در پاره اى از كلمات حكمت آميز و مواعظ و نصايح حضرت امام جعفر صادق عليها‌السلام است 24

فصل چهارم: در ذكر چند معجزه از امام جعفر صادق عليها‌السلام است 41

فصل پنجم: ذكر بعضى از ستمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادق عليها‌السلام رسيد 58

فصل ششم: در تاريخ وفات حضرت صادق عليها‌السلام و ذكر سبب وفات 69

فصل هفتم: در ذكر اولاد و احفاد امام جعفر صادق عليها‌السلام 75

فصل هشتم: در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادق عليها‌السلام است 90

باب نهم: در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليها‌السلام است ودر آن چند فصل است 119

فصل اول: در ولادت واسم ولقب وكنيت امام كاظم عليها‌السلام 119

فصل دوم: در مكارم اخلاق ومختصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امام موسى عليها‌السلام 123

فصل سوم: در ذكر چند معجزه باهره از دلايل ومعجزات حضرت كاظم عليها‌السلام است 145

فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت موسى بن جعفر عليها‌السلام است 167

فصل پنجم: در بيان شهادت حضرت موسى بن جعفر عليها‌السلام وذكر بعضى از ستمها كه بر آن امام مظلوم واقع شده 176

فصل ششم: ذكر اولاد واعقاب امام موسى عليها‌السلام وذكر ابراهيم بن موسى 195

فصل هفتم: در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى كاظم عليها‌السلام است 232

باب دهم: در تاريخ امام ضامن زبده اصفيا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثنأ 253

فصل اول: در ولادت و اسم و لقب و كنيت حضرت رضا عليها‌السلام است 253

فصل دوم: در مختصرى از مناقب و مفاخر و مكارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضا عليها‌السلام 259

فصل سوم: در دلائل و معجزات حضرت امام رضا عليها‌السلام 276

فصل چهارم: مختصرى از كلمات حكمت آميز و برخى از اشعار حضرت رضا عليها‌السلام 295

فصل پنجم: در بيان رفتن حضرت امام رضا عليها‌السلام از مدينه به مرو و تفويضمأمون ولايت عهد را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماى اديان 305

فصل ششم: در اخبار حضرت رضا عليها‌السلام به شهادت خود 343

فصل هفتم: در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب حضرت امام رضا عليها‌السلام و ذكر مادح آن حضرت 365

باب يازدهم: در تاريخ امام كل عاكف وباد و حجة اللّه على جميع العباد، حضرت ابوجعفر امام محمّد تقى جواد صلوات اللّه عليه و على آبائه و اولاده الا مجاد 385

فصل اول: در تاريخ ولادت و اسم و لقب و كنيه و نسب حضرت جواد عليها‌السلام 385

فصل دوم: در بيان مختصرى از فضائل و مناقب و علوم حضرت جواد عليها‌السلام است 389

فصل سوم: در دلائل و معجزات حضرت جواد عليها‌السلام است 400

فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت امام محمّد تقى عليها‌السلام است 417

فصل پنجم: در شهادت حضرت امام محمّد تقى عليها‌السلام است 431

فصل ششم: در ذكر اولاد حضرت جواد عليها‌السلام است 438

فصل هفتم: در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت جواد عليها‌السلام است 447

باب دوازدهم: در تاريخ امام عاشر وبدر باهر ابوالحسن الثالث مولانا الهادى امام على نقى عليها‌السلام 459

فصل اول: در تاريخ ولادت واسم وكنيت امام على النقى عليها‌السلام است 459

فصل دوم: در بيان مختصرى از فضايل ومناقب ومكارم اخلاق امام على نقى عليها‌السلام است 461

فصل سوم: در دلايل ومعجزات امام على نقى عليها‌السلام است 470

فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت امام محمّد تقى عليها‌السلام است 485

فصل پنجم: در حركت حضرت امام على نقى عليها‌السلام از مدينه طيبه به سامرأ 494

فصل ششم: در ذكر اولاد حضرت امام على نقى عليها‌السلام است 512

فصل هفتم: ذكر چند نفر از اصحاب حضرت هادى عليها‌السلام است 517

باب سيزدهم: در تاريخ امام يازدهم سبط سيدالبشر و والد امام منتظر محبوب قلوب هر نبى و وصى حضرت ابومحمّد حسن بن على عسكرى عليها‌السلام 523

فصل اول: در تاريخ ولادت و اسم و لقب و كنيت حصرت عسكرى عليها‌السلام واحوال والده ماجده آن حضرت است 523

فصل دوم: مختصرى از مكارم اخلاق و نوادر احوال حضرت امام حسن عسكرى عليها‌السلام است 525

فصل سوم: در دلايل و معجزات باهرات حضرت امام حسن عسكرى عليها‌السلام است 538

فصل چهارم: ذكر بعضى از كلمات حكمت آميز حضرت عسكرى عليها‌السلام 549

فصل پنجم: در شهادت حضرت امام حسن عسكرى عليها‌السلام 552

فصل ششم: در ذكر چند نفر از اصحاب امام حسن عسكرى عليها‌السلام است 565

باب چهاردهم: در تاريخ امام دوازدهم 572

فصل اول: در بيان ولادت با سعادت حضرت صاحب الزمان عليها‌السلام 572

فصل دوم: در ذكر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمان عليها‌السلام است 594

فصل سوم: در اثبات وجود مبارك امام دوازدهم حضرت حجت عليها‌السلام و غيبت آن حضرت 605

فصل چهارم: در معجزات باهرات و خوارق عادات كه از حضرت صاحب الزمان عليها‌السلام صادرشده است 618

فصل پنجم: در ذكر حكايات و قصص آنان كه در غيبت كبرى خدمت امام زمان عليها‌السلام مشرف شده اند 642

فصل ششم: در ذكر شمه اى از تكاليف عباد نسبت به امام عصر عليها‌السلام 704

فصل هفتم: در بيان بعضى از علامات ظهور حضرت صاحب الزمان عليها‌السلام 724

فصل هشتم: در ذكر نواب اربعه حضرت صاحب الزمان عليها‌السلام است 745

پاورقی ها 757


باب هشتم: در تاريخ حضرت امام بحق ناطق مبين المشكلات و الحقائق جناب ابو عبداللّه جعفر بن محمّد الصادقعليها‌السلام است.

و در آن چند فصل است

فصل اول: در بيان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است

ولادت باسعادت حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام در روز دوشنبه هفدهم ماه ربيع الا ول سنه هشتاد و سه واقع شده كه موافق است با روز ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و آن روزى است شريف عظيم البركة كه پيوسته صالحين از آل محمّدعليهم‌السلام از قديم الا يام بزرگ مى شمردند آن روز را و مراعات مى كردند حرمت آن را. و در روزه اش فضل كبير و ثواب عظيم وارد شده و مستحب است در آن روز صدقه و زيارت مشاهد مشرفه و به جا آوردن خيرات و مسرور نمودن اهل ايمان.

اسم مبارك آن حضرت، جعفر بود و كنيت شريفش، ابوعبداللّه و القاب آن حضرت: صابر و فاضل و طاهر و صادق بود و مشهورترين القاب آن جناب، صادق است.

ابن بابويه و قطب راوندى روايت كرده اند كه از حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام پرسيدند كه امام بعد از تو كيست؟ فرمود: محمدباقر كه علم را مى شكافد شكافتنى، پرسيدند كه بعد از او امام كه خواهد بود؟ فرمود: جعفر كه نام او نزد اهل آسمانها صادق است؛ گفتند: چرا به خصوص او را صادق مى نامند و حال آنكه همه شماها صادق و راستگوييد؟ فرمود كه خبر داد مرا پدرم از پدرش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه آن حضرت فرمود چون متولد شود فرزند من جعفر بن محمد بن على بن الحسينعليهم‌السلام او را صادق ناميد؛ زيرا كه پنجم از فرزندان او جعفر نام خواهد داشت و دعوى امامت، خواهد كرد به دروغ از روى افترأ و او نزد خدا جعفر كذاب افترا كننده بر خدا است، پس حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام گريست و فرمود كه گويا مى بينم جعفر كذاب را كه برانگيخته است خليفه جور زمان خود را بر تفتيش و تفحص امام پنهان يعنى صاحب الزّمانعليها‌السلام . (١)

و در شمايل حضرت صادقعليها‌السلام گفته اند كه آن حضرت ميانه بالا و افروخته رو و سفيد بدن و كشيده بينى و موهاى او سياه و مجعد بود و بر خدّ رويش ‍ خال سياهى بود. (٢) و به روايت حضرت امام رضاعليها‌السلام نقش نگين آن حضرت(اَللّهُ وَلِيّى وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ) (٣) و به روايت ديگر(اَللّهُ خالِقُ كلِّ شى ءٍ) (٤) و به روايت معتبر ديگر(انت ثقتى فاعصمنى من الناس) (٥) و به روايت ديگر(ماشأ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلا باللّهِ اَستغفرُ اللّهَ) (٦) بوده، و غير از اينها نيز نقل شده.

والده ماجده آن حضرت نجيبه جليله مكرمه عليا جناب فاطمة مسمّاة به امّ فروة بن قاسم بن محمد بن ابى بكر است كه حضرت صادقعليها‌السلام در حق او فرموده(كانَتْ اُمّى ممَّنْ آمنتْ وَ اتَّقتْ وَ اَحْسَنَتْ وَاللّهْ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ)؛ (٧) يعنى مادرم از جمله زنانى بود كه ايمان آورد و تقوى و پرهيزكارى را اختيار كرد و احسان و نيكوكارى نمود و خدا دوست دارد نيكوكاران را. همانا حضرت صادقعليها‌السلام در اين كلمه موجزه وصف كرده آن مخدره را به تمام اوصاف شريفه همانطور كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام در جواب همّام بن عباده كه سؤال كرد از آن حضرت كه وصف كند براى او متقين را اكتفا كرد به كلمه: (اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِنْ فَاِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقوْا وَالَّذينَهُمْ مُحْسِنوُنَ)؛ (٨)

چه آنكه علما در شرح آن گفته اند كه گويا مراد از تقوى، اجتناب كردن است از آنچه خداى تعالى نهى فرموده و احسان به جا آوردن هر چيزى است كه حق تعالى به آن امر فرموده، پس اين كلمه جامع است صفات متقين و فضايل ايشان را، و شيخ جليل على بن الحسين المسعودى در(اثبات الوصيّة)فرموده كه امّ فروه از تمامى زنان زمان خود تقوايش زيادتر بود، روايت كرده از حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام احاديثى از جمله آنها است قول آن حضرت به او كه اى امّ فروة! من دعا مى كنم براى گناهكاران شيعيان ما در روز و شب صد نوبت، يعنى استغفار و طلب آمرزش مى كنم برايشان؛ زيرا كه ما صبر مى كنيم بر چيزى كه مى دانيم و ايشان صبر مى كنند بر چيزى كه نمى دانند. (٩)

مؤ لف گويد: كه امّ فروه چندان مجلّله و مكرمه بود كه به سبب آن از حضرت صادقعليها‌السلام گاهى به ابن المكرمه تعبير كردند. و روايت شده از عبدالا على كه گفت: ديدم امّ فروه را كه پوشيده بود كسايى و طواف كعبه مى كرد متنكّرةً كه كسى او را نشناسد، پس استلام كرد حجرالا سود را به دست چپ، مردى در آنجا به وى گفت: (يا اَمةَ اللّهِ! قدْ اَخطاْتِ السُّنَّةَ)؛ اى كنيز خدا! خطا كردى در سنت و آداب كه با دست چپ استلام كردى؛(امّ فروه اِنّا لاَغْنِيأ مِنْ عِلْمِكَ)؛ يعنى نمى خواهد چيزى ياد ما دهى همانا ما از علم شما بى نيازيم. (١٠)

فقير گويد: ظاهرا آن مرد از فقهأ عامه بوده و چگونه غنى و بى نياز نباشد از فقه عامه زنى كه شوهرش باقر علوم اولين و آخرين باشد، و پدر شوهرش حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام ، و فرزندش ينبوع علم و معدن حكمت و يقين جعفر بن محمّد الصادق الا مينعليها‌السلام باشد و پدرش از ثقات و معتمدان على بن الحسينعليها‌السلام و يكى از فقهأ سبعه مدينه باشد در حجر علم تربيت شده و در بيت فقه نشو و نما كرده، و امّ فروه را خواهرى است معروفه به(امّ حكيم)زوجه اسحاق عريض ابن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب رضى اللّه عنهم والده قاسم بن اسحاق كه مردى جليل و امير يمن بوده و او پدر داود بن القاسم است كه معروف است به ابوهاشم جعفرى بغدادى و بيايد ذكرش در اصحاب حضرت هادىعليها‌السلام .

فصل دوم: در مختصرى از مناقب و مكارم اخلاق و سيرت حميده آن حضرت و اعتراف دوست ودشمن و مخالف و مؤ الف به فضل آن جنابعليها‌السلام

(اَنتَ يا جَعْفَرُ فَوْقَ الْمَدْحِ وَالْمَدْحِ عَنأ اِنَّما الاَشْرافُ اَرْضٌ وَ لَهُمْ اَنْتَ سَمأ جازَ حَدَّ الْمَدْحِ مَنْ قَدْ وَلدَتْهُ الاَنْبِيأ)

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام در ميان برادران خود خليفه پدرش امام محمدباقرعليها‌السلام و وصى و قائم به امر امامت بعد از آن حضرت بود و از تمامى برادران خود افضل و مبرّزتر بود و قدرش اعظم و جلالتش بيشتر بود در ميان عامه و خاصه، و آن قدر مردمان از علوم آن جناب نقل كرده اند كه به تمام بغداد و شهرها منتشر گشته و اصقاع عالم را فرا گرفته و نقل نشده از احدى از علمأ اهل بيت آنچه از آن حضرت نقل شده، و نقله اخبار و سدنه آثار نقل نكرده اند از ايشان مانند آنچه از آن حضرت نقل كرده اند.

همانا اصحاب حديث جمع كرده اند اصحاب راويان از آن جناب را از ثقات با اختلافشان در آرأ و مقالات عددشان به چهار هزار رسيده، و آن قدر دلائل واضحه بر امامت آن حضرت ظاهر شده كه دلها را روشن نموده و زبان مخالف را گنگ كرده از طعن زدن در آن دلائل به ايراد شبهات انتهى. (١١)

و سيد شبلنجى شافعى گفته كه مناقب آن حضرت بسيار است به حدى كه محاسب نتواند تمام را در حساب آورد و مستوفى هشيار دانا از انواع آن در حيرت شود.

روايت كرده اند از آن جناب جماعتى از اعيان ائمه اهل سنت و اعلام ايشان مانند يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك بن انس و ثورى و ابن عيينه و ابوايوب سجستانى و غير ايشان. (١٢) ابن قتيبه در كتاب(ادب الكاتب)گفته كه كتاب جفر را امام جعفر صادقعليها‌السلام نوشته و در آن است آنچه مردم به دانستن آن احتياج دارند تا روز قيامت و به همين جفر اشاره كرده ابوالعلأ معرّى در قول خود:

لَقَدْ عَجِبُوا لالِ الْبَيْتِ لَمّا

اتاهُمْ عِلْمُهُمْ فى جِلْدِ جَفْرٍ

وَ مِراةُ الْمُنَجِّمِ وَ هِىَ صُغْرى

تُريِه كُلِّ عامِرَةٍ وَقَفْرٍ (١٣)

يعنى مردم تعجب كردند از اهل بيت وقتى كه آمد ايشان را علم اهل بيت در پوست بزغاله كه جفر باشد، يعنى مى گويد چگونه مى شود كه اين همه علم در پوست بزغاله چهارماهه جمع شود، پس براى رفع استبعاد ايشان مى گويد: آيينه منجم كه اسطرلاب باشد با آنكه چيز كوچكى است مى نماياند به منجم آسمان و زمين و جاهاى معمور و غير معمور را.

و روايت شده كه آن حضرت مجلسى داشت از براى عامه و خاصه، مردم از اقطار عالم به خدمتش مى رسيدند و از حضرتش از حلال و حرام و از تأويل قرآن و فصل الخطاب سؤال مى نمودند و احدى از خدمتش بيرون نمى آمد مگر با جوابى كه مرضى و پسنديده اش بود.

فقير گويد: كه ظاهرا اين مجلس در ايام حج بوده براى آن حضرت.

و بالجمله؛ نقل نشده از احدى آنچه نقل شده از آن حضرت از علوم و با آنكه چهار هزار نفر از آن جناب روايت كرده اند و بطون كتب و اسفار دينيه از احاديث و علوم آن حضرت مملو است، هنوز عشرى از اعشار علم آن حضرت نمايان نشده بلكه قطره اى ماند كه از دريا برداشته شده و گفته شده كه بعضى از علمأ عامه از تلامذه و از خدّام و اتباع آن جناب بوده اند و از آن بزرگوار اخذ كرده اند مانند ابوحنيفه و محمّد بن حسن، و ابويزيد طيفور سقّأ آن حضرت را خدمت كرده و سقايت نموده و ابراهيم بن ادهم و مالك بن دينار از غلامان آن حضرت بوده اند. (١٤)

مؤلف گويد: و شايسته باشد كه ما در اين مقام به ذكر چند روايت تبرك جوييم.

اول ابن شهر آشوب از(مسند ابوحنيفه)نقل كرده كه حسن بن زياد گفت: شنيدم كه از ابوحنيفه سؤ ال كردند كه را ديدى كه از تمامى مردم فقاهتش بيشتر باشد؟ گفت: جعفر بن محمّد! زمانى كه منصور او را از مدينه طلبيده بود فرستاد نزد من و گفت اى ابوحنيفه مردم مفتون جعفر بن محمد شده اند مهيا كن براى سؤال از او مسأله هاى مشكل و سخت خود را، پس من آماده كردم براى او چهل مسأله، پس منصور مرا به نزد خود طلبيد، و در آن وقت و در(حيره)بود من به سوى او رفتم، پس چون وارد شدم بر او ديدم حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام در طرف راست منصور نشسته بود همين كه نگاهم به او افتاد هيبتى از آن جناب بر من داخل شد كه از منصور فتّاك بر من داخل نشد، پس ‍ سلام كردم به او، اشاره كرد بنشين، من نشستم آن وقت رو كرد به جناب صادقعليها‌السلام گفت: اى ابوعبداللّه! اين ابوحنيفه است. فرمود: بلى مى شناسم او را، آنگاه منصور رو به من كرد و گفت: بپرس از ابوعبداللّه سؤ الات خود را، پس من مى پرسيدم از آن حضرت او جواب مى داد، مى فرمود شما در اين مسأله چنين مى گوييد و اهل مدينه چنين مى گويند و فتواى خودش گاهى موافق ما بود و گاهى موافق اهل مدينه و گاهى مخالف جميع و يك يك را جواب داد تا چهل مسأله تمام شد و در جواب يكى از آنها اخلال ننمود، آن وقت ابوحنيفه گفت: پس كسى كه اعلم مردم باشد به اختلاف اقوال، از همه علمش بيشتر و فقاهتش زيادتر خواهد بود. (١٥)

دوم شيخ صدوق از مالك بن انس فقيه اهل مدينه و امام اهل سنت روايت كرده كه گفت: من وارد مى شدم بر حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام پس براى من ناز بالش مى آورد كه تكيه كنم بر آن و مى شناخت قدر مرا و مى فرمود: اى مالك! من تو را دوست مى دارم، پس من مسرور مى گشتم به اين و حمد مى كردم خدا را بر آن، و چنان بود آن حضرت كه خالى نبود از يكى از سه خصلت: يا روزه دار بود و يا قائم به عبادت بود و يا مشغول به ذكر؛ و آن حضرت از بزرگان عبّاد و اكابر زهاد و از كسانى بود كه دارا بودند خوف و خشيت از حق تعالى را، و آن حضرت كثيرالحديث و خوش مجالست و كثيرالفوائد بود. و هرگاه مى خواست بگويد: قالَ رَسُولُ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رنگش تغيير مى كرد! گاه سبز مى گشت و گاهى زرد به حدى كه نمى شناخت او را كسى كه مى شناخت او را؛ و همانا با آن حضرت در يك سال به حج رفتيم همين كه شترش ايستاد در محل احرام خواست تلبيه گويد چنان حالش منقلب شد كه هرچه كرد تلبيه بگويد صدا در حلق شريفش منقطع شد و بيرون نيامد و نزديك شد كه از شتر به زمين افتد، من گفتم يابن رسول اللّه! تلبيه را بگو و چاره نيست جز گفتن آن، فرمود: اى پسر ابى عامر! چگونه جرأت كنم بگويم(لَبَّيْكَ اَللّهُمَّ لَبَّيْكَ)و مى ترسم كه حق عز و جل بفرمايد(لالَبَّيْكَ وَ لاسَعْدَيْكَ.) (١٦)

مؤ لف گويد: كه خوب تأمل كن در حال حضرت صادقعليها‌السلام و تعظيم و توقير او از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در وقت نقل حديث از آن حضرت و بردن اسم شريف آن جناب چگونه حالش تغيير مى كرده با آنكه پسر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پاره تن او است، پس ياد بگير اين را و با نهايت تعظيم و احترام اسم مبارك حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ذكر كن و صلوات بعد از اسم مباركش بفرست و اگر اسم شريفش را در جايى نوشتى صلوات را بدون رمز و اشاره بعد از اسم مباركش بنويس و مانند بعضى از محرومين از سعادت به رمز(ص)و يا(صلعم)و نحو آن اكتفا مكن بلكه بدون وضو و طهارت اسم مباركش را مگو و ننويس و با همه اينها باز از حضرتش معذرت بخواه كه در وظيفه خود نسبت به آن حضرت كوتاهى نمودى و به زبان عجز و لابه بگو:

هزارمرتبه شويم دهان به مشك وگلاب

هنوزنام توبردن كمال بى ادبى است

از ابى هارون مولى آل جعده روايت است كه گفت: من در مدينه جليس حضرت صادقعليها‌السلام بودم، پس چند روزى در مجلسش حاضر نشدم، بعد كه خدمتش مشرف گشتم فرمود: اى ابوهارون! چند روز است كه تو را نمى بينم؟ گفتم: جهتش آن بود كه پسرى براى من متولد شده بود، فرمود: بارَكَ اللّهُ لَكَ فيهِ، چه نام نهادى او را؟ گفتم: محمّد، حضرت چون نام محمّد شنيد صورتش را برد نزديك به زمين و گفت: محمّد، محمّد، محمّد! تا آنكه نزديك شد صورتش بچسبد به زمين پس از آن فرمود: جانم، مادرم، پدرم و تمامى اهل زمين فداى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باد، پس فرمود: دشنام مده اين پسر را و مزن او را و بد مكن با او و بدان كه نيست خانه اى كه در آن اسم محمّد باشد مگر آنكه آن خانه در هر روزى پاكيزه و تقديس كرده شود. (١٧)

سوم در(كتاب توحيد مفضل)است كه مفضل بن عمر در مسجد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بو، شنيد ابن ابى العوجا با يكى از اصحابش مشغول است به گفتن كلمات كفرآميز، مفضل خوددارى نتوانست كرد فرياد زد بر او كه يا(عَدُوَّاللّهِ! اَلْحَدْتِ فِى دينِ اللّهِ وَ اَنكرْتَ الْبارى جلَّ قدْسه)؛ اى دشمن خدا! در دين خدا الحاد ورزيدى و منكر بارى تعالى شد. و از اين نحو كلمات با وى گفت؛ اب ابى العوجا گفت: اى مرد! اگر تو از اهل كلامى بيا با هم تكلم كنيم، هرگاه تو اثبات حجت كردى ما متابعت تو مى نماييم و اگر از علم كلام بهره ندارى ما با تو حرفى نداريم، و اگر تو از اصحاب جعفر بن محمدى آن حضرت با ما به اين نحو مخاطبه نمى كند و به مثل تو با ما مجادله نمى نمايد. و به تحقيق كه شنيده است از اين كلمات بيشتر از آنچه تو شنيدى و هيچ فحش به ما نداده است و در جواب ما به هيچ وجه تعدى ننموده و همانا او مردى است حليم باوقار، عاقل محكم و ثابت كه از جاى خود به در نرود و از طريق رفق و مدارا پا بيرون نگذارد و غضب او را سبك ننمايد، بشنود كلام ما را و گوش دهد به تمام، حجت و دليلهاى ما تا آنكه ما هرچه دانيم بگوييم و هر حجت كه داريم بياوريم به نحوى كه گمان كنيم بر او غلبه كرديم و حجت او را قطع نموديم، آن وقت شروع كند به كلام پس باطل كند حجت و دليل ما را به كلام كمى و خطاب غير بلندى ملزم كند ما را به حجت خود و عذر ما را قطع كند و ما را از رد جواب خود عاجز نمايد(فَاِنْ كُنْتَ مِنْ اَصْحابِهِ فَخاطِبْنا بِمِثْلِ خِطابِهِ): پس هرگاه تو از اصحاب آن جنابى با ما مخاطبه كن به مثل خطاب او. (١٨)

چهارم در برآوردن آن حضرت حاجت شقرانى و موعظه فرمودن او را:

در(تذكره سبط ابن الجوزى)است كه از مكارم اخلاق حضرت صادقعليها‌السلام است آن چيزى كه زمخشرى در(ربيع الا برار)نقل كرده از اولاد يكى از آزاد كرده هاى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه گفت: در ايامى كه منصور شروع كرده بود به عطا و جايزه دادن به مردم، من كسى نداشتم كه براى من نزد منصور شفاعت كند و جايزه براى من بگيرد، لاجرم رفتم بر در خانه او متحير ايستادم كه ناگاه ديدم جعفر بن محمّدعليها‌السلام پيدا شد و من حاجت خود را به آن جناب عرض كردم، حضرت داخل شد بر منصور و بيرون آمد در حالى كه عطا براى من گرفته بود و در آستين نهاده بود پس عطاى مرا به من داد و فرمود:

(اِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ اِنَّهُ مِنْكَ اَحْسَنُ لِمَكانِكَ مِنّا)؛

يعنى خوبى از هركس باشد نيكو است و لكن از تو نيكوتر است به سبب مكان و منزلت تو از ما، يعنى انتساب تو به ما كه مردم تو را مولى و آزاد كرده ما مى دانند، و بدى و قبيح از هركس بد است و لكن از تو قبيح تر است به جهت مكانت تو از ما.

و اين فرمايش حضرت صادقعليها‌السلام به او براى آن بود كه شقرانى شراب مى خورد، و اين از مكارم اخلاق آن جناب بود، او را ترحيب كرد و حاجتش را برآورد با علمش به حال او و او را به نحو تعريض و كنايه موعظه فرمود: بدون تصريح به عمل زشت او، (وَ هذا مِنْ اَخْلاقِ الاَنْبيأعليهم‌السلام .) (١٩)

پنجم در حفظ كردن آن حضرت است لباس زينت خود را به لباس ‍ وصله دار:

روايت شه كه روزى يكى از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام بر آن حضرت وارد شد ديد آن جناب پيراهنى پوشيده كه گريبان آن را وصله زده اند، آن مرد پيوسته نظرش بر آن پينه بود و گويا از پوشيدن آن حضرت آن پيراهن را تعجب داشت، حضرت فرمود: چه شده ترا كه نظر به سوى من دوخته اى؟ گفت: نظرم به پينه اى است كه در گريبان پيراهن شما است، فرمود: بردار اين كتاب را و بخوان آن چيزى كه در آن نوشته است.

رواى گفت: مقابل آن حضرت يا نزديك آن حضرت كتابى بود پس آن مرد نظر افكند در آن ديد نوشته است در آن:

(لاايمانَ لِمَن لاحَيأ لَهُ وَ لامالَ لِمَنْ لاتَقْديرَ لَهُ وَ لاجَديدَ لِمَنْ لاخَلِقَ لَهُ)؛

يعنى ايمان ندارد كسى كه حيأ ندارد، و مال ندارد كسى كه در معاش خود تقدير و اندازه ندارد، و نو ندارد كسى كه كهنه ندارد. (٢٠)

مؤ لف گويد: كه گذشت در ذيل مواعظ و كلمات حكمت آميز حضرت امام محمّدباقرعليها‌السلام كلماتى در حيا و بيانى در تقدير معيشت، به آنجا رجوع شود.

ششم در تسليت والد دختران از اندوه روزى ايشان است:

شيخ صدوق روايت كرده كه روزى حضرت صادقعليها‌السلام پرسيد از حال يكى از اهل مجلسش كه كجا است؟ گفتند: عليل است. پس حضرت به عيادت او تشريف برد و نشست نزد سر او ديد كه آن مرد نزديك به مردن است، فرمود به او احسن ظنّك باللّه، نيكو كن گمان خود را به خدا، آن مرد گفت: گمانم به خدا نيك است و لكن غم من براى دخترانم است مرا ناخوش نكرد مگر غصه آنها، حضرت فرمود:

(اَلَّذى تَرْجُوهُ لِتَضْعيفِ حَسَناتِكَ وَ مَحْوِ سَيِّئاتِكَ فَارْجِهِ لاِصْلاحِ بَناتِكَ)؛

آن خدايى كه اميدوارى به او براى مضاعف كردن حسناتت و نابود كردن گناهانت پس اميدوار باش براى اصلاح حال دخترانت، آيا ندانستى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه در ليلة المعراج زمانى كه گذشتم از سدرة المنتهى و رسيدم به شاخه هاى آن ديدم بعضى ميوه هاى آن شاخه ها را كه پستانهاى آنها آويزان است بيرون مى آيد از بعضى از آنها شير و از بعض ديگر عسل و از بعضى روغن و از بعضى ديگر مانند آرد خوب سفيد و از بعضى جامه و از بعضى چيزى مانند سدر و اينها پايين مى رفتند به سوى زمين، پس من در دل خود گفتم كه اين چيزها كجا فرود مى آيد و نبود با من جبرييل؛ زيرا كه من از مرتبه او تجاوز كرده بودم و او مانده بود از مقام من، پس ندا كرد مرا پروردگار عز و جل در سرّ من كه اى محمد! من اينها را رويانيدم از اين مكان كه بالاترين مكانها است به جهت غذاى دختران مؤ منين از امت تو و پسران ايشان، پس بگو به پدران دخترها كه سينه تان تنگى نكند بر بى چيزى ايشان پس همچنان كه من آفريدم ايشان را روزى [هم ] مى دهم ايشان را. (٢١)

مؤ لف گويد: مناسب ديدم كه در اين مقام اين چند شعر را از شيخ سعدى نقل كنم، فرموده:

يكى طفل دندان برآورده بود

پدر سر بفركت فرو برده بود

كه من نان و برگ از كجا آرمش

مروت نباشد كه بگذارمش

چوبیچاره گفت اين سخنپيش جفت

نگر تا زن او را چه مردانه گفت

مخور هول ابليس تا جان دهد

كه هركس كه دندان دهد نان دهد

توانا است آخر خداوند روز

كه روزى رساند تو چندين مسوز

نگارنده كودك اندر شكم

نويسنده عمر و روزيست هم

خداوندگارى كه عبدى خريد

بدارد فكيف آنكه عبد آفريد

ترا نيست اين تكيه بر كردگار

كه مملوك را بر خداوندگار

هفتم در عفو كرم آن حضرت است:

از(مشكاة الا نوار ع(نقل است كه مردى خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد و عرض كرد: پسر عمويت فلان، اسم جناب تو را برد و نگذاشت چيزى از بدگويى و ناسزا مگر آنكه براى تو گفت. حضرت كنيز خود را فرمود كه آب وضو برايش حاضر كند، پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوى گفت من در دلم گفتم كه حضرت نفرين خواهد كرد بر او، پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت و گفت: اى پروردگار من! اين حق من بود من بخشيدم براى او، و تو جود و كرمت از من بيشتر است پس ببخش او را و مگير او را به كردارش و جزا مده او را به عملش، پس رقت كرد آن حضرت و پيوسته براى او دعا كرد و من تعجب كردم از حال آن جناب. (٢٢)

هشتم در نان بردن آن حضرت است براى فقرأ ظلّه بنى ساعده در شب:

شيخ صدوق روايت كرده از معلّى بن خنيس كه گفت: شبى حضرت صادقعليها‌السلام از خانه بيرون شد به قصد(ظلّه بنى ساعده)، يعنى سايبان بنى ساعده كه روز در گرما در آنجا جمع مى شدند و شب فقرأ و غربأ در آنجا مى خوابيدند و آن شب از آسمان باران مى باريد، من نيز از عقب آن حضرت بيرون شدم و مى رفتم كه ناگاه چيزى از دست آن حضرت بر زمين افتاد آن جناب گفت: (بِسْمِ اللّهِ اَللّهُمَّ رُدَّهُ عَلَيْنا)؛ خداوندا! آنچه افتاد به من برگردان. پس من نزديك رفتم و سلام كردم فرمود: معلّى! گفتم: لَبَّيك! فداى تو شوم، فرمود: دست بمال بر زمين و هرچه به ست بيايد جمع كن و به من رد كن، گفت دست بر زمين ماليدم ديدم نان است كه بر زمين ريخته شده است پس جمع مى كردم و به آن حضرت مى دادم كه ناگاه انبانى از نان يافتم پس عرض كردم: فداى تو شوم! بگذار من اين انبان را به دوش كشم و بياورم. فرمود: نه بلكه من اولى هستم به برداشتن آن و لكن تو را رخصت مى دهم كه همراه من بيايى. گفت پس با آن حضرت رفتم تا به ظله بنى ساعده رسيديم، پس يافتم در آنجا گروهى از فقرأ را كه در خواب بودند حضرت يك قرص يا دو قرص نان در زير جامه آنها مى نهاد تا به آخر جماعت رسيد و نان او را نيز زير رخت او گذاشت و برگشتيم، من گفتم: فداى تو شوم! اين گروه حق را مى شناسند، يعنى از شيعيانند؟(قالَ: لَوْ عَرَفُوا لَوْ اَسَيْناهُمْ بالدُّقَةِ (وَالدُّقَة هِىَ الْمِلْح: نمك كوبيده ))فرمود: اگر مى شناختيد با آنها از خورش نيز مساوات مى كردم و نمكى نيز بر نانشان اضافه مى كردم. (٢٣)

فقير گويد: كه در(كلمه طيبه)اين عبارت از خبر به اين نحو معنى شده فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آينه مواسات مى كرديم با ايشان به نمك يعنى در هرچه داشتيم تا نمك ايشان را شريك مى كرديم. (٢٤)

نهم در عطاى پنهانى آن حضرت است:

ابن شهر آشوب از ابوجعفر خثعمى نقل كرده كه گفت: حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام هميانى زر به من داد و فرمود: اين را بده فلان مرد هاشمى و مگو كدام كس داده، راوى گفت: آن مال را چون به آن مرد دادم گفت: خدا جزاى خير دهد به آنكه اين مال را براى من فرستاده كه هميشه براى من مى فرستد و من به آن زندگانى مى كنم و لكن جعفر صادقعليها‌السلام يك درهم براى من نمى دهد با آنكه مال بسيار دارد. (٢٥)

دهم در عطوفت و رحم آن حضرت است:

از سفيان ثورى روايت شده كه روزى به خدمت آن حضرت رسيد آن جناب را متغيرانه ديدار كرد، سبب تغير رنگ را پرسيد آن حضرت فرمود كه من نهى كرده بودم كه در خانه كسى بالاى بام برود، اين وقت داخل خانه شدم يكى از كنيزان را كه تربيت يكى از اولادهاى مرا مى نمود يافتم كه طفل مرا در بردارد و بالاى نردبان است چون نگاهش به من افتاد متحير شد و لرزيد و طفل از دست او افتاد بر زمين و بمرد و تغير رنگ من از جهت غصه مردن طفل نيست بلكه به سبب آن ترسى است كه آن كنيزك از من پيدا كرد و با اين حال آن حضرت كنيزك را فرموده بود تو را به جهت خدا آزاد كردم باكى بر تو نيست، باكى نباشد تو را. (٢٦)

يازدهم در طول دادن آن حضرت است ركوع را:

ثقة الا سلام در(كافى)مسندا از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت: وارد شدم بر حضرت صادقعليها‌السلام هنگامى كه مشغول نماز بود پس شمردم تسبيحات او را در ركوع و سجود تا شصت تسبيحه. (٢٧)

و نيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادقعليها‌السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: الطيب تحفة الصائم؛ بوى خوش تحفه روزه دار است. (٢٨)

دوازدهم در استعمال آن حضرت است طيب را در حال روزه:

و نيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادقعليها‌السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود:(الطّيبُ تُحْفَة الصّائِم)؛ بوى خوش تحفه روزه دار است. (٢٩)

سيزدهم در عمله گرى آن حضرت در بستان خود:

و نيز در آن كتاب از ابوعمرو شيبانى روايت كرده كه گفت: ديدم حضرت صادقعليها‌السلام را كه بيلى بر دست گرفته و پيراهن غليظى پوشيده بود و در بستان خويش عمله گرى مى كرد و عرق از پشت مباركش مى ريخت. گفتم: فداى تو شوم بيل را به من بده تا اعانت تو كنم، فرمود: همانا من دوست مى دارم كه مرد اذيت بكشد به حرارت آفتاب در طلب معيشت. (٣٠)

چهاردهم در مزد دادن آن حضرت است به عمله در اول وقت فراغش از كار:

و نيز از شعيب روايت كرده كه گفت: جماعتى را اجير كرديم كه در بستان حضرت صادقعليها‌السلام عمله گرى كنند و مدت عمل ايشان وقت عصر بود چون از كار خود فارغ شد حضرت به معتب غلام خود فرمود كه مزد اين جماعت را بده پيش از آنكه عرقشان خشك شود. (٣١)

پانزدهم در خريدن آن حضرت است خانه اى در بهشت براى دوست جبلى خود:

قطب راوندى و ابن شهر آشوب از هشام بن الحكم روايت كرده اند كه مردى از ملوك جبل از دوستان حضرت صادقعليها‌السلام بود و هر سال به جهت ملاقات آن جناب به حج مى رفت و چون مدينه مى آمد حضرت او را منزل مى داد و او از كثرت محبت و ارادتى كه به آن جناب داشت طول مى داد مكث خود را در خدمت آن حضرت تا يك نوبت كه به مدينه آمد پس از آنكه از خدمت آن جناب مرخص شده به عزم حج خواست حركت كند ده هزار درهم به آن حضرت داد تا براى او خانه اى بخرد كه هرگاه مدينه بيايد مزاحم آن جناب نشود آن مبلغ را تسليم آن حضرت نمود و به جانب حج رفت، چون از حج مراجعت كرد و خدمت آن جناب شرفياب شد عرض كرد: براى من خانه خريديد؟ فرمود: بلى و كاغذى به او مرحمت فرمود و گفت: اين قباله آن خانه است، آن مرد چون آن قباله را خواند ديد نوشته اند: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ. اين قباله خانه اى است كه جعفر بن محمّد خريده از براى فلان بن فلان جبلى و آن خانه واقع است در فردوس برين محدود به حدود اربعه: حد اول به خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، حد دوم اميرالمؤ منينعليها‌السلام ، حد سوم حسن بن علىعليها‌السلام و حد چهارم حسين بن علىعليها‌السلام . چون آن مرد نوشته را خواند عرض كرد: فدايت شوم راضى هستم به اين خانه. فرمود كه من پول خانه را پخش كردم در فرزندان حسن و حسينعليهما‌السلام و اميدوار كه حق تعالى از تو قبول فرموده باشد و عوض در بهشت به تو عطا فرمايد. پس آن مرد آن قباله را بگرفت و با خود داشت تا هنگامى كه ايام عمرش ‍ منقضى شد و علت موت او را دريافت، پس جميع اهل و عيال خود را در وقت وفات جمع كرد و ايشان را قسم داد و وصيت كرد كه چون من مردم اين نوشته را در قبر من بگذاريد، ايشان نيز چنين كردند روز ديگر كه سر قبرش رفتند همان نوشته را يافتند كه در روى قبر است و بر آن نوشته شده است كه به خدا سوگند! جعفر بن محمدعليها‌السلام وفا كرد به آنچه براى من گفته و نوشته بود. (٣٢)

منتهي الامال ج٢ شانزدهم در ضمانت آن حضرت بهشت را براى همسايه ابوبصير:

ابن شهر آشوب از ابوبصير روايت كرده كه من همسايه اى داشتم كه از اعوان سلطان جور بود و مالى به دست كرده بود و كنيزان مغنّيه گرفته بود و پيوسته انجمنى از جماعت اهل لهو و لعب و عيش و طرب آراسته و شراب مى خورد و مغنّيات براى او مى خواندند و به جهت مجاورت با او پيوسته من در اذيت و صدمه بودم از شنيدن اين منكرات لاجرم چند دفعه به سوى او شكايت كردم او مرتدع نشد بالاخره در اين باب اصرار و مبالغه بى حد كردم جواب گفت من را، كه اى مرد! من مردى هستم مبتلا و اسير شيطان و هوا و تو مردى هستى معافى، پس اگر حال مرا عرضه دارى خدمت صاحب يعنى حضرت صادقعليها‌السلام اميد مى رود كه خدا مرا از بند نفس و هوا نجات دهد، ابوبصير گفت كلام آن مرد در من اثر كرد پس صبر كردم تا هنگامى كه از كوفه به مدينه رفتم چون شرفياب شدم خدمت امامعليها‌السلام حال همسايه را براى آن جناب نقل كردم فرمود: هنگامى كه به كوفه برگشتى آن مرد به ديدن تو مى آيد پس بگو به او كه جعفر بن محمّد مى گويد ترك كن آنچه را كه به جا مى آورى از منكرات الهى تا من ضامن تو شوم از براى تو بر خدا بهشت را.

پس چون به كوفه مراجعت كردم مردمان به ديدن من آمدند آن مرد نيز به ديدن من آمد، چون خواست برود من او را نگاه داشتم تا آنكه منزلم از واردين خالى شد، پس ‍ گفتم او را، اى مرد! همانا من حال ترا به جناب صادقعليها‌السلام عرض كردم، فرمود كه او را سلام برسان و بگو ترك كند آن حال خود را و من ضامن مى شوم بهشت را براى او، آن مرد از شنيدن اين كلمات گريست و گفت: ترا به خدا سوگند كه جعفر بن محمّدعليها‌السلام چنين گفت؟ من قسم ياد كردم كه چنين فرمود، گفت همين بس است مرا، اين بگفت و برفت. پس چند روزى كه گذشت نزد من فرستاد و مرا نزد خود طلبيد، چون در خانه او رفتم ديدم برهنه در پشت در است و مى گويد: اى ابوبصير! آنچه در منزل خود از اموال داشتم بيرون كردم و الا ن برهنه و عريانم چنانكه مشاهده مى كنى، چون حال آن مرد را ديدم نزد برادران دينى خود رفتم و از براى او لباس جمع كردم و او را به آن پوشانيدم، چند روز نگذشت كه باز به سوى من فرستاد كه من عليل شده ام به نزد من بيا، پس من پيوسته به نزد او مى رفتم و مى آمدم و معالجه مى كردم او را تا هنگامى كه مرگش در رسيد، من در بالين او نشسته بودم و او مشغول به جان كندن بود كه ناگاه غشى او را عارض شد چون به هوش آمد گفت: اى ابوبصير! صاحبت حضرت جعفر بن محمّدعليها‌السلام وفا كرد براى من به آنچه فرموده بود اين بگفت و دنيا را وداع نمود.

پس از مردن او، چون به سفر حج رفتم همين كه مدينه رسيدم خواستم خدمت امام خود برسم در خانه استيذان نمودن و داخل شدم چون داخل خانه شدم يك پايم در دالان بود و يك پايم در صحن خانه كه حضرت صادقعليها‌السلام از داخل اطاق مرا صدا زد اى ابوبصير ما وفا كرديم براى رفيقت آنچه را كه ضامن شده بوديم. (٣٣)

هفدهم در حلم آن حضرت است:

شيخ كلينى روايت كرده از حفص بن ابى عايشه كه حضرت صادقعليها‌السلام فرستاد غلام خود را پى حاجتى، پس طول كشيد آمدن او. حضرت به دنبال او شد تا ببيند او را كه در چه كار است، يافت او را كه خوابيده، حضرت نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب خود بيدار شد آن وقت حضرت به او فرمود: اى فلان! واللّه نيست براى تو اينكه شب و روز بخوابى، از براى تو باشد شب، و از براى ما باشد روز. (٣٤)


فصل سوم: در پاره اى از كلمات حكمت آميز و مواعظ و نصايح حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام است

اول فرمود به حمران بن اعين، اى حمران! نظر كن به كسى كه پست تر از تو است در توانگرى و توانايى و نظر مكن به كسى كه بالاتر از تو است، پس هرگاه به آنچه گفتم رفتار كنى قانعتر خواهى شد به آنچه قسمت و روزى تو شده و سزاوار است براى اينكه مستوجب شوى زيادى را از پروردگار خود؛ و بدان كه عمل دائم و كم با يقين بهتر است نزد خدا از عمل بسيار به غير يقين؛ و بدان كه نيست ورعى با منفعت تر از اجتناب كردن از محارم الهى و ترك كردن اذيت مؤ منان و غيبت ايشان؛ و نيست عيشى گواراتر از حسن خلق و نيست مالى با نفعتر از قناعت به چيز كافى و نيست جهلى با ضررتر از عجب و خودپسندى. (٣٥)

دوم فرمود آن حضرت اگر بتوانى كه از منزلت بيرون نيايى بيرون ميا؛ زيرا كه تو لازم است در بيرون آمدن كه خود را حفظ كنى: غيبت نكنى و دروغ نگويى و حسد نبرى و ريا و تصنع و مداهنه نكنى، حفظ كردن شخص خود را از اين معاصى در بين مردم مشكل است، لكن اگر در منزل بماند و بيرون نيايد از شرّ آنها آسوده است پس ‍ فرمود خوب صومعه است براى آدم مسلمان خانه اش، نگه مى دارد در آن چشم و زبان و نفس و فرج خود را. (٣٦)

مؤ لف گويد: كه ترغيب فرموده آن حضرت در اين فرمايش اعتزال و كناره كردن از مردم و انس با حق تعالى را، و روايات در باب اعتزال مختلف است جمله اى در مدح آن وارد شده و پاره اى در كراهت از آن و شايد نسبت به اشخاص و اوقات، مختلف باشد و ما در اينجا به هر دو اشاره مى كنيم:

اما آنچه در مدح اعتزال وارد شده به غير از آنچه كه ذكر شد روايتى است كه شيخ احمد بن فهد آنها را در(كتاب تحصين)كه در عزلت و خمول است ذكر كرده؛

از جمله روايت كرده از ابن مسعود كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر آينه اى خواهد آمد بر مردم زمانى كه به سلامت نماند دين صاحب دينى مگر آنكه فرار كند از سر كوه به سر كوه ديگر و از سوراخى به سوراخى مانند روباه با بچه هايش، يعنى همچنان كه روباه از ترس آنكه مبادا گرگ بچه هايش را به دندان گرفته از اين سوراخ به آن سوراخ فرار مى كند كه بچه اش محفوظ بماند همينطور صاحب دين بايد دينش را از مردم به اعتزال از آنها حفظ كند. گفتند: يا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه زمان است آن زمان؟ فرمود: در وقتى كه ترسد معيشت مگر به معصيت هاى خدا پس در آن وقت حلال مى شود عزوبت. گفتند: يا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما ما را امر فرموديد به تزويج؟ فرمود: بلى و لكن در آن زمان هلاك مرد بر دست پدر و مادرش است و اگر پدر و مادر نداشته باشد هلاكش به دست زنش و اولادش است و اگر زن و اولاد نداشته باشد به دست خويشان و همسايگانش است. گفتند: چگونه هلاكش بر دست آنها است؟ فرمود: سرزنش مى كنند او را به تنگى معاش و تكليف مى كنند به چيزى كه طاقت آن را ندارد تا وارد مى كنند او را در موارد هلاك. (٣٧)

در(اربعين شيخ بهائى)است كه روايت شده:

حواريون به حضرت عيسىعليها‌السلام گفتند كه يا روح اللّه! ما با كى مجالست كنيم؟ فرمود: با كسى كه رؤ يت او خدا را به ياد شما بياورد و زياد كند در علم شما كلام او و رغبت دهد شما را به آخرت عمل او. شيخ بهائى در بيان اين حديث فرموده كه مخفى نماند، مراد از مجالست در اين حديث آن چيزى است كه شامل شود الفت و مخالطت و مصاحبت را و در اين حديث اشعار است به آنكه هر كه داراى اين صفات نباشد شايسته نيست مجالست و مخالطت با او تا چه رسد به آنكه دارا باشد ضد اين صفات را. مثل بيشتر اهل زمان ما پس خوشا به حال كسى كه حق تعالى او را توفيق دهد كه از ايشان دورى و اعتزال جويد و از ايشان وحشت كند و انس به خداى تعالى گيرد، همانا مخالطت با اين مردم دل را مى ميراند و دين را فاسد مى نمايد و حاصل مى شود به سبب آن براى نفس ملكاتى كه مهلك است و مى رساند شخص را به خسران مبين و وارد شدده در حديث كه فرار كن از مردم مانند فرار كردن از شير.

و معروف كرخى به حضرت صادقعليها‌السلام عرض كرد كه يابن رسول اللّه مرا وصيتى فرما، فرمود: كم كن شناختگان و آشنايان خود را، عرض كرد: زيادتر بفرما، فرمود: نشناخته گير شناختگان خود را. (٣٨)

فقير گويد: كه مناسب ديدم در اين مقام اين اشعار را نقل نمايم:

سالها شد كه روى بر ديوار

دل برآرم به گرد شهر و ديار

تا بيابم نشان آدمى

كايد از وى نسيم محرميى

بروم خاكپاى او باشم

نقد جان، زير پاى او پاشم

ديدنش از خدا دهد يادم

كند از ديدن خود آزادم

سخنش را چو جا كنم در گوش

سازدم از سخنورى خاموش

وه كز اين كس نشانه پيدا نيست

اثرى در زمانه قطعا نيست

ور كسى را گمان برم كه وى است

چون شودظاهرآنچنانكه وى است

يابمش معجبى به خود مغرور

طورش از اهل دين و دانش دور

نه از اين كار در دلش دردى

نه از اين راه بر رخش گردى

نه ز علم درايتش خبرى

نه ز سرّ روايتش اثرى

سخن او به غير دعوى نه

همه دعوى و هيچ معنى نه

طالبان را شود به توبه دليل

بنمايد به سوى زهد سبيل

بر سر راه خلق چاه كن است

رهنما نيست، او كه راهزن است

چون شوم گم به سودحق ره از او

هست شيطان نعوذباللّه از او

گر كسى را بود شكيبايى

وقت تنهايى است و يكتايى

خانه در سوى انزوا كردن

رو به ديوار عزلت آوردن

دل به يك باره بر خدا بستن

خاطر از فكر خلق بگسستن

بر در دل نشستن از پى پاس

تا به بيهوده نگذرد انفاس

ور ز غوغاى نفس امّاره

از جليسى نباشدت چاره

شو انيس كتابهاى نفيس

انّها فى الزّمان خير جليس

گوشه اى گير و گوش با خود دار

ديده عقل و هوش با خود دار

بگذر از نفس و صاحب دل باش

حسب الا مكان مراقب دل باش

و حكايت شده كه به راهبى از رهبانان چنين گفتند: اى راهب! گفت: من راهب نيستم، راهب كجاست كه از حق تعالى بترسد و حمد كند خدا را بر نعمت هايش و صبر كند بر بلايش و پيوسته فرار كند به سوى خدا و استغفار كند از گناه خود و اما من پس سگى گزنده هستم خود را در اين صومعه حبس كرده ام كه مردم را اذيت نكنم و از شر من راحت باشند. (٣٩)

و نقل شده از قثم زاهد كه گفت: راهبى را ديدم بر باب بيت المقدس مثل واله يعنى مانند كسى كه بى خود شده از اندوه يا سرگشته شده از عشق، به او گفتم كه مرا وصيتى كن، گفت: در دنيا مثل كسى باش كه درندگان او را در ميان گرفته باشند پس او خائف و ترسان است مى ترسد كه غفلت كند او را پاره كنند يا بازى كند به دندان او را بگزند، پس شب او مى گذرد به خوف و ترس در حالى كه ايمن اند در آن مغرور شدگان، و روزش مى گذرد به اندوه و حزن در حالى كه فرحناك و خوشحالند در آن مردمان ناچيز و بى كار، اين را گفت و رفت، گفتم:، زيادتر بگو، فرمود: آدم تشنه قناعت مى كند به آب كم.

مناسب است اين چند شعر در اين مقام از شيخ سعدى:

اگر لذت ترك لذت بدانى

دگر لذت نفس لذت نخواهى

هزاران در از خلق بر خود ببندى

گرت باز باشد در آسمانى

چنان میروى ساكن وخواب درسر

كه مى ترسم از كاروان بازمانى

وصيت همين است جان برادر

كه اوقات ضايع مكن تا توانى

و گفته شده كه به راهبى گفتند كه چه چيز تو را به اين داشت از مردم كناره كنى؟ گفت ترسيدم كه دينم ربوده شود و من متلفت نباشم.

وَ لَنِعْمَ ما قيلَ:

معرفت از آدميان برده اند

آدميان را ز ميان برده اند

بانفس هر كه برآميختم

مصلحت آن بود كه بگريختم

سايه كس فرّهمايى نداشت

صحبت كس بوى وفايى نداشت

صحبت نيكان ز جهان دور گشت

شأن عسل خانه زنبور گشت

معرفت اندر گل آدم نماند

اهل دلى در همه عالم نماند

(قالَ الثَّوْرى لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍعليها‌السلام : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! اعتَزَلْتَ النّاسَ؟

فَقالَعليها‌السلام : يا سُفْيانُ! فَسَدَ الزَّمانُ وَ تَغَيَّرَ الاَخْوانُ فَرَاَيْتُ الاِنِفرادَ اَسْكَنَ لِلْفُؤادِ)

ثُمَّ قالَعليها‌السلام :

ذَهَبَ الْوَفأ ذَهابَ اَمِس الذّاهِبِ

وَالنّاسَ بَيْنَ مُخاتِلِ وَ مُوارِبِ(٤٠)

يَفْنُونَ بَيْنَهُمْ الْمَوَدَّةَ والصَّفا

وَ قُلُوبُهُمْ مَحْشُوَّةٌ بِعَقارِبٍ (٤١)

اما آن چيزى كه در كراهت از اعتزال وارد شده پس بسيار است و ما اكتفا مى كنيم در اين مقام به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در(عين الحيوة)ذكر كرده، ملخّصش آن است كه اعتزال از عامه خلق در اين امت ممدوح نيست، چنانكه احاديث بسيار در فضيلت ديدن برادران مؤ من و ملاقاتت ايشان و عيادت بيماران ايشان و اعانت محتاجان ايشان و حاضر شدن به جنازه مرده هاى ايشان و قضاى حوائج ايشان وارد شده است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نشود و ايضا به اجماع و احاديث متواتره جاهل را تحصيل مسائل ضروريه واجب است و بر عالم، هدايت خلق و امر به معروف و نهى از منكر واجب است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نمى شود.

چنانچه كلينى به سند معتبر روايت كرده كه شخصى به خدمت حضرت صادقعليها‌السلام عرض كرد كه شخصى هست مذهب تشيع را دانسته است و اعتقاد خود را درست كرده است و در خانه خود نشسته است و بيرون نمى آيد و با برادران خود آشنايى نمى كند، حضرت فرمود كه اين شخص چگونه مسائل خود را ياد مى گيرد.

و به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه بر شما باد به نماز كردن در مساجد و با مردم نيكو مجاورت كردن و گواهى براى ايشان دادن و به جنازه ايشان حاضر شدن. به درستى كه ناچار است شما را از معاشرت مردم و تا آدمى زنده هست از مردم مستغنى نيست و مردم همگى به يكديگر محتاجند. و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه كسى كه صبح كند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد او مسلمان نيست، و كسى كه بشنود كه كسى استغاثه مى كند و از مسلمانان اعانت مى طلبد و اجابت نكند، او مسلمان نيست. و از آن حضرت پرسيدند كه محبوبترين مردم نزد خدا كيست؟

فرمود: كسى كه نفعش به مسلمانان بيشتر مى رسد.

و از حضرت صادقعليها‌السلام منقول است كه هركه زيارت برادر مؤ من خود را از براى خدا بكند خداوند عالميان هفتاد هزار ملك را موكل گرداند كه او را ندا كنند: خوشا حال تو و گوارا باد بهشت از براى تو! و به سند معتبر از خيثمه روايت كرده است كه به خدمت حضرت امام محمّدباقرعليها‌السلام رفتم كه آن حضرت را وداع كنم فرمود كه اى خيثمه! هركس از شيعيان و دوستان ما را كه بينى سلام من به ايشان برسان و ايشان را از جانب من وصيت كن به پرهيزكارى خداوند عظيم و اينكه نفع رسانند اغنيأ شيعيان به فقرأ ايشان و اعانت نمايند اقويأ ايشان ضعفأ را و حاضر شوند زندگان ايشان به جنازه مردگان و در خانه ها يكديگر را ملاقات كنند به درستى كه ملاقات ايشان و صحبت داشتن ايشان باعث احيأ امر تشيع مى شود، خدا رحم كند بنده اى را كه مذهب ما را زنده دارد. و حضرت صادقعليها‌السلام فرمود به اصحاب خود كه با يكديگر برادران باشيد و با يكديگر از براى خدا دوستى و مهربانى كنيد و بر يكديگر رحم كنيد و يكديگر را ملاقات نماييد و در امر ديدن مذاكره نماييد و احيأ مذهب حق بكنيد. و در حديث ديگر فرمود كه سعى كردن در حاجت برادر مؤ من نزد من بهتر است از اينكه هزار بنده آزاد كنم و هزار كس را بر اسبان زين و لجام كرده سوار كنم و به جهاد فى سبيل اللّه فرستم.

و بدان كه در هر يك از اين امور احاديث متواتره وارد شده است و ظاهر است كه عزلت موجب محرومى از اين فضايل است و بعضى از اخبار كه در باب عزلت وارد شده است مراد از آنها عزلت از بدان خلق است، در صورتى كه معاشرت ايشان موجب هدايت ايشان نگردد و ضرر دينى به اين كس رسانند و اگر نه معاشرت با نيكان و هدايت گمراهان شيوه پيغمبران است و از افضل عبادات است بلكه آن عزلتى كه ممدوح است در ميان مردم نيز ميسر است و آن معاشرتى كه مذموم است در خلوت نيز مى آيد؛ زيرا كه مفسده معاشرت خلق ميل به دنيا و تخلّق به اخلاق ايشان و تضييع عمر به معاشرت اهل باطل و مصاحبت با ايشان است. و بسيار است كسى كه معتزل از خلق است و شيطان در آن عزلت جميع حواس او را متوجه تحصيل جاه و اعتبار دنيا گردانيده است و هرچند از ايشان دور است اما به حسب قلب با ايشان معاشرت دارد و اخلاق ايشان را در نفس خود تقويت مى كند و چه بسيار كسى كه در ميان مجالس اهل دنيا باشد و از اطوار ايشان بسيار مكدر باشد و آن معاشرت باعث زيادى آگاهى و تنبه او و نفرت او از دنيا گردد و در ضمن معاشرت چون غرض او خدا است از هدايت ايشان يا غير آن از اغراض صحيحه ثوابهاى عظيم حاصل كند.

چنانچه به سند صحيح از حضرت امام صادقعليها‌السلام منقول است كه خوشا حال بنده خاموش و گمنامى كه مردم زمانه خود را شناسد و به بدن با ايشان مصاحبت كند و با ايشان در اعمال ايشان با دل مصاحبت ننمايد پس او را بظاهر شناسند و او ايشان را در باطن شناسد.

پس آنچه مطلوب است از عزلت آن است كه دل معتزل باشد از اطوار ناشايسته خلق و برايشان در امور اعتماد نداشته باشد و پيوسته توكل به خداوند خود داشته باشد و از فوائد ايشان منتفع گردد و از مفاسد ايشان محترز باشد و اگر نه پنهانى از خلق چاره كار آدمى نمى كند بلكه اكثر صفات ذميمه را قويتر مى كند مانند عجب و ريا و غير ذلك. (٤٢)

سوم قالَعليها‌السلام :(اِذا اُضيف الْبَلأ اِلَى الْبَلأ كانَ مِنَ البَلأ عافَيِةٌ؛)

يعنى فرمود آن حضرت: هرگاه برآيد بلايى بر بلأ، خواهد بود از آن بلأ عافيت. (٤٣)

فقير گويد: اين فرمايش حضرت شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرموده:

(عِندَ تَناهِى الشِّدَّةِ تَكوُنُ الْفُرْجَةُ وَ عِنْدَ تَضايُقِ حِلَقِ البِلأ يَكُونُ الرَّخأ): نزد پايان رسيدن سختى، گشايش است و نزد تنگ شدند حلقه هاى بلا، آسايش ‍ است. (٤٤)

قال اللّه تعالى(فَاِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا، اِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا) (٤٥)؛ يعنى حق تعالى فرموده: به درستى كه با دشوارى آسانى است، باز فرموده:

همانان با دشوارى آسانى است.

(و قال اميرالمؤ منينعليها‌السلام : اِنَّ لِلنَّكَباتِ غاياتٌ لابُدَّ اَنْ تَنْتَهِىَ اِلَيْها فَاِذا اُحكمَ علىْ اَحدِكمْ فلْيطاْطأ لَها وَ لْيَصْبِرْ حَتّى تَجْوزَ فَاِنَّ اَعْمالَ الْحيلَةِ فيها عِنْدَ اِقْبالِهازا ئدٌ فى مَكْروُهِها)؛ يعنى حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده كه همانا براى نكبتهاى روزگار نهايات است كه لابدّ و ناچار بايد به آن نهايت برسند، پس هرگاه استوار و محكم گرديد بر يكى از شماها پست كند سر خود را از براى آن و صبر نمايد تا بگذرد همانا به كار بردن حيله و تدبير در آن هنگامى كه رو نموده است زياد مى كند در مكروه آن. (٤٦)

اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت

و اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود

چهارم فرموده: هرگاه دنيا رو كرد بر قومى بپوشاند به ايشان محاسن غير ايشان را و هرگاه پشت كرد بر ايشان بر بايد از ايشان محاسن ايشان را. (٤٧)

مؤ لف گويد: كه اين كلام شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرموده:

(اِذا اَقبلَتِ الدُّنْيا عَلى اَحَدٍ اَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ وَ اِذا اَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ):

يعنى چون روى نهاد دنيا بر كسى عاريه مى دهد بر او نيكوييهاى ديگران را و چون پشت گردانيد از او، مى ربايد از او محاسن و نيكوهاى نفس او را. (٤٨)

گويند: در ايامى كه آل برامكه را بخت و طالع مساعد بود، رشيد در حق جعفر بن يحيى برمكى قسم مى خورد كه او افصح است از قسّ بن ساعده و شجاعتر است از عامر بن طفيل، و اكتب، يعنى نويسنده تر است از عبدالحميد و سياسى تر است از عمر بن الخطاب و خوش صورت تر است از مصعب بن زبير با آنكه جعفر خوش ‍ صورت نبود، و انصح، يعنى خيرخواه تر است از براى او از حجاج براى عبدالملك و سخى تر است از عبداللّه بن جعفر و عفيف تر است از يوسف بن يعقوب! و چون طالع ايشان سرنگون شد تمام را منكر شد حتى اوصافى كه در جعفر بود و كسى منكر آن نبود مانند كياست و سماحت او. حاصل آنكه مردم، ابنأ دنيا و طالب متاع اين جهانند پس در هركه يافتند او را دوست دارند و براى او كمالات و محاسنى نقل كنند و از عيبهاى او چشم بپوشند بله عيبهاى او به چشم ايشان درنيايد؛ چه(عينُ الرِّضا عنْ كلِّ عيبٍ كليلَةٌ). پس حال مردم دنياپرست چنان است كه شاعر گفته:

دوستند آنكه را زمانه نواخت

دشمنند آنكه را زمانه فكند

قالَ اميرالمؤ منينعليها‌السلام :(اَلنّاسُ اَبْنأ الدُّنيا وَ لايُلامُ الرَّجُلُ عَلى حُبِّ اُمِّةِ.) (٤٩)

پنجم فرمود به آن كسى كه از آن جناب وصيتى خواست: كه مهيا و آماده كن ساز و برگ سفر آخرتت را و بفرست از پيش، توشه خود را و بوده باش وصى خودت و مگو به غير خودت كه بفرستد براى تو چيزى كه براى تو در كار است. (٥٠)

برگ عيشى به گورخويش فرست

كسى نيارد ز پس تو پيش فرست

و لقد احسن من قال:

زان پيش كه دست ساقى دهر

در جام مرادت افكند زهر

از دست ده اين كلاه و دستار

جهدى بكن و دلى به دست آر

كاين رأس هميشه با كله نيست

وين روى هميشه همچو مه نيست

احسان كن و بهر توشه خويش

زادى بفرست از خودت پيش

شيخ ابوالفتح رازى رحمه اللّه روايت كرده كه چون حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام از دفن صديقه طاهرهعليها‌السلام فارغ شد به قبرستان رفت و فرمود: سلام بر شما اى اهل گورها، مالهايتان تقسيم شد و سراهايتان در او نشستند و زنان شما شوهر كردند اين خبر آن است كه نزد ما است، خبر آنكه نزد شما است چيست؟

هاتفى آواز داد كه هرچه خورديم سود كرديم و آنچه از پيش فرستاديم يافتيم، و آنچه باز گذاشتيم زيان كرديم و شايسته است در اين مقام اين چند بيت از شيخ سعدى:

خور و پوش و بخشاى و راحت رسان

نگه مى چه دارى براى خسان

زر و نعمت اكنون بده كان تواست

كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست

تو با خود ببر توشه خويشتن

كه شفقت نيايد ز فرزند و زن

غم خويش در زندگى خود كه خويش

بمرده نپردازد از حرص خويش

به غمخوارى چون سرانگشت تو

نخارد كسى در جهان پشت تو

ششم فرمود آن حضرت در وصيت خود به عبداللّه بن جندب: كه اى پسر جندب! كم كن خواب خود را در شب و كلام خود را در روز، همانا نيست در جسد چيزى كه شكرش كمتر باشد از چشم و زبان، پس به درستى كه مارد سليمانعليها‌السلام به سليمان گفت، اى پسرجان من! بپرهيز از خواب، يعنى خواب زياد؛ زيرا كه آن محتاج مى كند ترا در روزى كه محتاجند مردم به اعمالشان.

و فرمود حضرت كه قناعت كن به آنچه كه خداوند قسمت تو كرده و نظر مكن به آن چيزى كه نزد خوددارى و آرزو مكن چيزى را كه به آن نخواهى رسيد، همانا كسى كه قناعت ورزيد سير گرديد و كسى كه قناعت نكرد سير نگشت و بگير بهره خود را از آخرت خود، و در حال غنى و توانگرى، تكبر و ناسپاسى مكن و در حال فقر و بى چيزى، جزع و بيتابى منما و فظّ غليظ مباش كه مردم نزديك شدن به تو را كراهت داشته باشند و سست مباش كه حقير شمرد تو را كسى كه بشناسد تو را و مخاصمه مكن با كسى كه بالاتر از تو است و استهزأ و سخريه مكن با كسى كه پست تر از تو است و منازعه مكن در امر و فرمان با كسى كه اهل او است، و اطاعت مكن سفيهان و بى خردان را، و خوار مباش كه هر كس تو را تحت قرار دهد و اتكال و اعتماد مكن بر كفايت احدى، و بايست نزد هر كارى تابشناسى راه داخل شدن در آن و راه خارج شدن از آن را پيش از آنكه داخل در آن كار شوى و پشيمان شوى. (٥١)

مؤ لف گويد: كه مضمون فقره اخير را شيخ نظامى به نظم درآورده فرموده:

در سر كارى كه درآيى نخست

رخنه بيرون شدنش كن درست

تا نكنى جاى قدم استوار

پاى منه در طلب هيچ كار

روايت شده كه شخصى از حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درخواست كرد كه او را وصيتى فرمايد، فرمود: وصيت مى كنم تو را كه هرگاه خواستى اقدام به امرى كنى تأمل كنى به عاقبت آن، پس اگر رشد و صلاح است اقدام كنى و اگر غىّ و ضلالت است اقدام نكنى. (٥٢) و نيز روايت است كه مردى يهودى از آن حضرت مسأله اى پرسيد، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ساعتى مكث كرد آنگاه او را جواب داد، يهودى پرسيد: براى چه مكث فرموديد در چيزى كه مى دانستيد؟ فرمود: براى توقير و بزرگ داشتن حكمت. (٥٣)

هفتم قالَعليها‌السلام :(مَعَ التَّثَبُّتِ تكُونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ الْعَجَلَةِ، تَكُونُ النَّدامَةُ وَ مَنِ ابْتَدَءَ بَعَمَلٍ فى غَيْرِ وَقْتِهِ كانَ بُلُوغُهُ فى غَيْرِ حينِهِ).

يعنى حضرت صادقعليها‌السلام فرمود: سلامت در تأمل و تأنى است و با عجله نداشت و پشيمانى است و كسى كه شروع كند به امرى در غير وقتش خواهد بود رسيدن او در غير وقتش. (٥٤) حاصل آنكه:

مكن در مهمى كه دارى شتاب

ز راه تأنى عنان بر متاب

كه اندر تأنى زيان كس نديد

ز تعجيل بسيار خجلت كشيد

هشتم فرمود كه ما دوست مى داريم هركسى كه بوده باشد، عاقل، با فهم، فقيه، حليم، مدارا كننده، صبور، صدوق، وفا كننده. به درستى كه حق تعالى مخصوص ‍ گردانيد پيغمبرانعليهم‌السلام را به مكارم اخلاق، پس هركه داراى آنها باشد حمد كند خدا را بر آن و كسى كه داراى آنها نباشد تضرع كند به سوى خدا و مسئلت كند آنها را، گفتند: آنها چيست؟ فرمود: ورع و قناعت و صبر و شكر و حلم و حيا و سخاوت و شجاعت و غيرت و راستگويى و نيكى كردن و اداى امانت و يقين و خوش خلقى و مروت. (٥٥)

مؤ لف گويد: روايت شده كه از آن حضرت سؤ ال كردند كه مروت چيست؟ فرمود:(لايَراكَ اللّهُ حَيْثُ نَهاكَ وَ لا يَفْقُدُكَ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكَ)؛ يعنى مروت آن است كه نبيند تو را خداوند تعالى در جايى كه نهى كرده تو را از آنجا و مفقود نكند تو را از جايى كه امر كرد تو را به آنجا. (٥٦) و بدان كه در اين اخلاق شريفه ورع مقدم بر همه ذكر شده و شايد توان گفت كه مرتبه اش از همه بالاتر باشد؛ زيرا كه ورع كه ترك محرمات و شبهات بلكه بعضى مباحات باشد مرتبه اى است بسيار رفيعه و درجه اى است بسيار عاليه كه به سهولت همه كس به آن مقام نخواهد رسيد. لهذا بسيار شده كه حضرت صادقعليها‌السلام شيعيان خود را به ورع توصيه فرمودند.

روايت شده كه عمرو بن سعيد ثقفى خدمت آن حضرت عرض كرد كه من هميشه شما را ملاقات نمى كنم پس چيزى به من بفرماييد كه به آن رفتار كنم. حضرت فرمود: تو را وصيت مى كنم به تقوى اللّه و ورع و اجتهاد، يعنى سعى و كوشش و اهتمام نمودن در عبادت و بدان كه نفع نمى كند اجتهادى كه ورع با آن نباشد. (٥٧) و روايت شده كه به ابوالصّباح فرمود كه چه بسيار كم است در ميان شما كسى كه متابعت جعفر نمايد. همانا از اصحاب من نيست مگر كسى كه ورعش شديد و عظيم باشد و از براى خالق و آفريدگارش عبادت كند و اميد ثواب از او داشته باشد اين جماعت اصحاب من اند. (٥٨) و در روايتى است كه از آن حضرت پرسيدند كه صاحب ورع از مردمان كيست؟ فرمود: كسى كه بپرهيزد از چيزهايى كه خدا حرام كرده است. (٥٩)

و هم از آن حضرت مروى است كه فرمود: اورع مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه. (٦٠) و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود: بر شما باد به ورع و ترك محرمات و شبهات، همانا ورع دينى است كه ما پيوسته ملازم آن مى باشيم و خدا را به آن عبادت مى كنيم و آن را اراده مى نماييم از مواليان و شيعيان خود، پس ما را به تعب نيندازيد در شفاعت خود به اينكه مرتكب محرمات شويد و بر ما دشوار باشد شفاعت شما. (٦١)

و در روايت ديگر فرمودند كه نيست شيعه جعفر مگر كسى كه شكم و فرج خود را از حرام به عفت بدارد و سعى او در عبادت شديد باشد و براى آفريدگار خود كار كند اميد ثواب و ترس عقاب او داشته باشد، پس اگر اين جماعت را ببينى ايشان شيعه من اند. (٦٢)

و نيز روايت شه از آن حضرت كه فرمود: سزاوارترين مردم به ورع آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شيعيان ايشانند به جهت آنكه رعيت اقتدا كنند به ايشان. و از كثرت ورع صفوان بن يحيى كه از اصحاب حضرت امام موسى و امام رضاعليها‌السلام است نقل شده كه يكى از همسايگانش در مكه دو دينار جزء اسباب من نبوده پس مهلت خواست و رفت از جمال (ساربان ) به جهت حمل آن اذن گرفت. (٦٣)

و قريب به همين از مولانا الا ردبيلى نقل شده (٦٤) و بيايد ذكرش در ضمن احوال صفوان بن يحيى در اصحاب حضرت امام رضاعليها‌السلام . و دميرى در(حياة الحيوان)نقل كرده كه عبداللّه بن مبارك در شام قلمى عاريه كرده پس سفرى براى او اتفاق افتاد چون به انطاكيه رسيد يادش آمد عاريه نزد او مانده پس پياده مراجعت به شام كرد و قلم را رد كرد به صاحبش و برگشت. (٦٥)

منتهي الامال ج٢ و شيخ بهائى رحمه اللّه در(كشكول)نقل كرده كه مخلوط شده گوسفند غارتى با گوسفندان كوفه، پس يكى از اهل ورع كه از عباد كوفه بود اجتناب كرد از خوردن گوشت گوسفند تا هفت سال به جهت آنكه پرسيد: گوسفند چند مدت در دنيا مى ماند؟ گفتند: هفت سال. (٦٦) و شيخ ما در(كلمه طيبه)نقل كرده از جناب سيد بن طاووس كه احتياط فرموده از خوردن هر طعامى كه از براى غير خدا ترتيب داده شده به جهت آيه نهى از خوردن حيوانى كه به غير نام خدا كشته شده باشند. (٦٧)

شيخ صدوق رحمه اللّه روايت كرده از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام سؤ ال كردند كه چيست باعث ثبات ايمان؟ فرمود: ورع، عرض كردند كه چيست باعث زوال ايمان؟ فرمود: طمع. (٦٨)

نهم فرمود آدمى جزع و بى تابى مى كند از ذلت كم پس اين جزع و عدم صبر او، داخل مى كند او را در ذلت بزرگ. (٦٩)

مؤ لف گويد: كه اين فرمايش از آن حضرت به(مرازم)است در آن شبى كه منصور اجازه داد آن جناب را كه از حيره به مدينه رود و حضرت حركت فرمود با غلامش(مصادف)و(مرازم)كه يكى از اصحابش است همين كه رسيدند به نگهبانان، در ميان آنها يك نفر باج گير بود او متعرض حضرت شد و گفت نمى گذارم بروى، حضرت با زبان خوش و اصرار از او درخواست كرد كه بگذار، بروند؛ آن مرد ابا داشت و نمى گذاشت.(مصادف)عرض كرد: فدايت شوم! اين سگ شما را اذيت كرد و مى ترسم شما را برگرداند و مبتلاى به منصور شويد اذن بدهيد من و مرازم او را بكشيم و در ميان نهرش افكنيم و برويم، فرمود: از اين خيال خود را باز دار.

پس پيوسته با آن مرد در باب اجازه رفتن تكلم فرمود تا آنكه بيشتر شب گذشت آن وقت آن مرد اذن داد و حضرت تشريف برد، پس از آن فرمود: اى مرازم! اين چيزى كه شما گفتيد كه كشتن آن مرد باشد بهتر بود يا اين؟ آن وقت فرمود آن كلام را كه ذكر شد، حاصلش اين است كه مدارا با اين مرد و معطل كردن او ما را ذلت كوچكى است اما كشتن او سبب مى شد كه ما دچار ذلتهاى بزرگ مى شديم براى تدارك آن، انتهى. (٧٠)

و از اينجا است كه گفته اند:(لايَقُومُ عِزُّ الْغَضَبِ بِذُلِّ الاِعْتِذارِ)؛ يعنى مقابلى نمى كند و نمى آرزد عزت غضب به ذلت عذرخواهى آن.

دهم قالَعليها‌السلام :(لَيسَ لاَبليسَ جندٌ اَشَدُّ مِنَ النِّسأ وَالْغَضَبِ)؛ فرمود: نيست از براى ابليس لعين لشكرى سخت تر از زنها و غضب. (٧١)

مؤ لف گويد: كه در حديث يحيى پيغمبرعليها‌السلام و ابليس است كه آن حضرت از آن معلون پرسيد كه چه چيز بيشتر موجب سرور و روشنى چشم تو مى گردد؟ گفت: زنان كه ايشان تله هاى و دامهاى من اند، و چون نفرينها و لعنتهاى صالحان بر من جميع مى شود به نزد زنان مى روم و از ايشان دلخوش مى شوم. (٧٢)

و در روايت اهل سنت است كه ابليس به حضرت يحيىعليها‌السلام گفت كه چيزى مثل زنان كمر مرا محكم نمى كند و چشم مرا روشن نمى نمايد، ايشانند تله ها و دامهاى من و تيرى كه خطا نخواهم كرد به او.(بِاَبى هُنَّ لَوْ لَمْ يَكُنَ هُنَّ ما اَطَقْتُ اَضْلالَ اَدْنى آدمي)؛ يعنى پدرم به قربان ايشان! اگر چنانچه ايشان نبودند من طاقت نداشتم كه پست ترين مردم را گمراه كنم، چشم من به ايشان روشن است، به واسطه ايشان من به مرادم مى رسم و به سبب ايشان مردم را در مهلكه ها مى افكنم. و از اين نحو كلمات در حق زنان بسيار مى گويد تا آنكه عرض مى كند:(فَهُنَّ سَيِّداتِى وَ عَلى عُنُقى سُكْناهُنَّ)؛ يعنى آنها خانمهاى من اند و جاى ايشان بر گردن من است و بر من است كه آرزوهاى ايشان را بدهم، هرگاه آن زنى كه از دامهاى من است چيزى خواهش كند من به سر عقب خواهش و حاجتهاى او مى روم؛ زيرا كه ايشان اميد من اند و قوت من و سند من و محل اعتماد و فريادرس من اند. (٧٣)


فصل چهارم: در ذكر چند معجزه از امام جعفر صادقعليها‌السلام است

اول در اطلاع آن حضرت است بر غيب

شيخ طوسى از داود بن كثير رقّى روايت كرده كه گفت: نشسته بودم خدمت حضرت صادقعليها‌السلام كه ناگاه ابتدا از پيش خود به من فرمود: اى داود! به تحقيق كه عرضه شد بر من عملهاى شما روز پنجشنبه، پس ديدم در بين اعمال تو صله و احسان تو را به پسر عمت فلان پس اين مطلب مرا خشنود گردانيد همانا صله تو مرا او را سبب شود كه عمر او زود فانى و اجل او منقطع شود، داود گفت: مرا پسر عمى بود معاند و دشمن اهل بيت و مردى خبيث، خبر به من رسيد كه او و عيالاتش بد مى گذرانند، پس براى نفقه او براتى نوشتم و نزد او فرستادم پيش از آنكه به سوى مكه توجه كنم چون به مدينه رسيدم خبر داد مرا به اين مطلب حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام . (٧٤)

دوم در نشان دادن آن حضرت است علامت امام را به ابوبصير

در(كشف الغمه)از(دلائل حميرى)نقل شده كه ابوبصير گفت: روزى در خدمت مولاى خود حضرت صادقعليها‌السلام نشسته بودم كه آن حضرت فرمود: اى ابومحمّد! آيا امامت را مى شناسى؟ گفتم: بلى، وَاللّهِ الِّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، تويى امام من. و دست خود را بر زانو يا ران آن حضرت نهادم. فرمود: راست گفتى امام خود را مى شناسى پس چنگ زن به دامان او و متمسك شو به او، پس گفتم: مى خواهم كه علامت امام را به من عطا فرماييد، فرمود: اى ابومحمّد! هنگامى كه به كوفه مراجعت كردى خواهى يافت كه اولادى از براى تو [متولد] شده به نام عيسى و بعد از او اولادى ديگر شود به نام محمّد و بعد از اين دو پسر، دو دختر براى تو خواهد شد، و بدان كه اين دو پسر تو نامشان نوشته شده نزد ما در صحيفه جامعه در عدد اسامى شيعيان و نام پدران و مادران و اجداد و انساب ايشان و آنچه متولد شود تا روز قيامت. پس حضرت صحيفه اى بيرون آورد كه رنگ آن زرد بود و به هم پيچيده بود. (٧٥)

سوم در اخبار آن حضرت است به مردن زنى بعد از سه روز

ابن شهر آشوب و قطب راوندى روايت كرده اند از حسين بن ابى العلأ كه گفت نزد حضرت صادقعليها‌السلام بودم كه خدمت آن حضرت آمد مردى با يكى از غلامان او و شكايت كرد به آن حضرت از زن خود و بدخلقى او، حضرت فرمود: بياور او را نزد من. چون آن زن آمد، حضرت به او فرمود كه چه عيبى دارد شوهر تو؟ آن زن شروع كرد به نفرين كردن به شوهرش و بد گفتن براى او. حضرت فرمود كه اگر به اين حال بمانى زنده نخواهى ماند مگر سه روز، گفت: باكى ندارم به جهت آنكه نمى خواهم ببينم او را هرگز! حضرت فرمود به آن مرد: بگير دست زنت را همانا نخواهد بود مابين تو و او مگر سه روز. چون روز سوم شد آن مرد خدمت آن حضرت مشرف شد حضرت فرمود: زنت چه كرد؟ گفت: به خدا سوگند! الا ن او را دفن كردم، من پرسيدم كه چه بود حال؟ او فرمود: او زنى بود تعدى كننده، حق تعالى عمر او را قطع كرد و شوهرش را از او راحت نمود. (٧٦)

چهارم در نجات دادن آن حضرت است برادر داود را از مردن به تشنگى

ابن شهر آشوب نقل كرده از داود رقّى كه گفت: بيرون شدند از كوفه دو نفر برادران من به قصد رفتن به مزار، در بين راه يكى از آن دو نفر را تشنگى سخت عارض شد به حدى كه تاب نياورد از حمار افتاد. بار ديگر از حال او سرگشته و متحير شد، پس ‍ به نماز ايستاد و نماز گزارد و خواند اللّه تعالى را و محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اميرالمؤ منينعليها‌السلام و ائمهعليهم‌السلام را يك يك تا رسيد به امام زمانش ‍ امام جعفر صادقعليها‌السلام . پس پيوسته آن حضرت را خوانده و به آن جناب التجأ برد كه ناگاه ديد مردى بالاى سرش ايستاده مى گويد: اى مرد چيست قصه تو؟ پس او حال را براى او نقل كرد، آن مرد قطعه چوبى به او داد و گفت: بگذار اين را مابين لبهاى برادرت. چون آن چوب را گذاشت مابين لبهاى او، برادرش به هوش ‍ آمده و چشمان خود را گشود و برخاست نشست و تشنگيش رفت. پس به زيارت قبر رفتند و چون برگشتند به كوفه، آن برادرى كه دعا مى كرده به مدينه مشرف شد پس خدمت حضرتعليها‌السلام رسيد حضرت فرمود به او بنشين چگونه است حال برادرت، كجا است آن چوب؟ عرض كرد: اى آقاى من! چون برادرم را به آن حال ديدم غصه و غمم براى او سخت شد پس چون حق تعالى روحش را به او برگردانيد از بسيارى خوشحالى ديگر به چوب نپرداختم و از آن غفلت كرده و فراموشش نمودم. حضرت فرمود: همان ساعت كه تو در غم برادر خود بودى، برادر من خضرعليها‌السلام آمد نزد من، من بر دست او فرستادم به سوى تو قطعه اى از چوب درخت طوبى، پس رو كرد به خادم خود و فرمود بياور آن سبد را. چون سبد را آورد حضرت آن را گشود و از آن قطعه چوبى بيرون آورد به عين همان چوب و نشان او داد و شناخت آن را آنگاه حضرت آن را رد كرد به جاى خود. (٧٧)

پنجم در ذليل شدن شير است براى آن حضرت

و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از ابوحازم عبدالغفار بن حسن كه وارد شد ابراهيم بن ادهم به كوفه و من با او بودم و اين در ايام منصور بود و اتفاقا در آن ايام حضرت جعفر بن محمد علوى وارد كوفه گشت و چون بيرون شد از كوفه كه به مدينه رجوع كند مشايعت كردند آن حضرت را علما و اهل فضل از اهل كوفه و از جمله كسانى كه به مشايعت آن حضرت آمده بودند سفيان ثورى و ابراهيم ادهم بود و آن اشخاص كه به مشايعت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مى رفتند كه ناگاه به شيرى برخوردند كه در سر راه بود، ابراهيم ادهم به آن جماعت گفت بايستيد تا جعفر بن محمّدعليها‌السلام بيايد ببينيم بااين شير چه مى كند! پس حضرت تشريف آورد امر شير را به ميان آوردند حضرت رو كرد به شير و رفت تا به او رسيد گوش او را گرفت و او را از راه دور كرد آنگاه رو كرد به آن جماعت و فرمود: آگاه باشيد اگر مردم اطاعت مى كردند خدا را حق طاعت خدا، هر آينه بار مى كردند بر شير بارهاى خود را. (٧٨)

فقير گويد: كه ظاهرا در اين فرمايش حضرت تعريض باشد به ابراهيم ادهم و سفيان ثورى و امثال ايشان.

ششم در نسوزاندن آتش، هارون مكه را به سبب آن حضرت

و نيز روايت كرده از مأمون رقى كه گفت: در خدمت آقايم حضرت صادقعليها‌السلام بودم كه وارد شد سهل بن حسن خراسانى و سلام كرد بر آن حضرت و نشست و گفت: يابن رسول اللّه! از براى شما است رأفت و رحمت و شما اهل بيت امت ايد چه مانع است شما را كه از حق خود بنشينى با آنكه مى يابى از شيعيانت صد هزار نفر كه مقابلت شمشير بزنند؟ حضرت فرمود: بنشين اى خراسانى! رعى اللّه حقك، سپس فرمود: اى حنيفه تنور را گرم كن. پس آن كنيز تنور را گرم كرد كه مانند آتش سرخ شد و بالاى آن سفيد گرديد آنگاه فرمود: اى خراسانى! برخيز و بنشين در تنور، مرد خراسانى عرض كرد: اى آقاى من، يابن رسول اللّه! مرا عذاب مكن به آتش و از من بگذر خدا از تو بگذرد، فرمود: از تو گذشتم، پس در اين حال بودم كه هارون مكى وارد شد و نعلينش را به انگشت سبابه اش گرفته بود عرض ‍ كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه! حضرت فرمود: بينداز نعلين را از دستت و بنشين در تنور، راوى گفت كه هارون كفش را از دست انداخت و نشست در تنور و حضرت رو كرد به مرد خراسانى و شروع كرد با او حديث خراسان گفتن مانند كسى كه مشاهده مى كند آن را، پس فرمود برخيز اى خراسانى و نظر كن به داخل تنور، گفت برخاستم و نظر كردم در تنور ديدم هارون را كه چهار زانو نشسته، آنگاه از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد است؟ گفت به خدا قسم يك نفر نيست!

فرمود: ما خروج نمى كنيم در زمانى كه نمى بينى در آن پنج نفر كه معاضد باشند از براى ما، ما داناتريم به وقت خروج. (٧٩)

هفتم در اخبار آن حضرت است از ملاجم

(فى الْبِحار عَن مَجالِسِ الْمُفيد مُسْنَدا عن سُدَيْرِ الصَّيْرَ فى قالَ: كُنْتُ عِنْدَ اَبِى عَبْدِاللّهِعليها‌السلام وَ عِنْدَهُ جَماعَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ فَاَقْبَلَ عَلَيْهِمْ وَ قالَ لَهُمْ حَجُّوا قَبْلَ اَنْ لاتَحُجُّوا؛)

يعنى در(بحار)از(مجالس)شيخ مفيد رحمه اللّه با سند از سدير صيرفى منقول است كه گفت: بودم نزد حضرت صادقعليها‌السلام و نزد آن جناب بود جماعتى از اهل كوفه پس رو كرد به ايشان و فرمو: حج برويد پيش از آنكه حج نتوانيد برويد، قبْلَ اَنْ يَمْنَعَ الْبَرجانِيَّةُ؛ علامه مجلسى در بيان اين كلمه فرموده: يعنى حج كنيد پيش از آنكه بيابان مخوف شود و ممكن نشود سير كردن در آن و گويا(البرجانيه)كه آخرش يأ با دو نقطه است غلط دانسته اند و صحيحش را با بأ يك نقطه دانسته اند و آن را دو كلمه دانسته(البرّ)يعنى بيابان و(جانبه)و لكن از بعضى از اهل تحقيق نقل شده كه(برجانيه)معرّب بريطانيه است كه بريطانيا باشد يعنى حج كنيد پيش از آنكنه دولت بريطانيا مردم را منع كند. بعد از آن، حضرت فرمود: حج كنيد پيش از آنكه خراب شود مسجدى در عراق مابين درخت خرما و نهرها، حج كنيد پيش از آنكه بريده شود درخت سدرى در زورأ كه واقع است بر ريشه هاى نخله اى كه حضرت مريم چيده است از آن رطب تازه. پس وقتى كه اينها واقع شد از حج كردن ممنوع مى شويد و ميوه ها كم مى شود و خشكسالى در شهرها پديد آيد و مبتلا مى شويد به گرانى نرخها و ستم كردن سلطان و فاش شود در ميان شما ظلم و ستم يا بلا و وبا و گرسنگى و رو آورد به شما فتنه ها از جميع آفاق. پس واى بر شما! اى اهل عراق! هنگامى كه بيايد به سوى شما رايتها و علمها از خراسان و واى بر اهل رى از ترك و واى بر اهل عراق از اهل رى و واى بر ايشان از ثط! سدير گفت: گفتم اى مولاى من(ثط)كيست؟ فرمود: قومى هستند كه گوشهاى ايشان مانند گوشهاى موش است از كوچكى، لباس ايشان آهن است، كلام ايشان منانند كلام شياطين است، كوچك حدقه هستند امرد و بى مو هستند. پناه ببريد به خدا از شر ايشان، ايشانند كه گشوده مى شود بر دستشان دين و مى باشند سبب امر ما، به اين معنى كه ايشان مقدمه ظهور مى باشند. (٨٠)

هشتم در ظاهر شدن آب است براى آن حضرت در بيابان

در(بحار)از(نوادر)على بن اسباط نقل كرده كه او روايت كرده از ابن طبّال از محمّد بن معروف هلالى كه از معمرين بوده و صد و بيست و هشت سال عمر كرده كه گفت: در ايام سفّاح در حيره در خدمت حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام رفتم ديدم كه مردم دور آن جناب را گرفته اند به نحوى كه خدمتش ‍ رسيدن ممكن نيست، سه روز متوالى رفتم به هيچ حيله نتوانستم خود را به آن حضرت برسانم از بسيارى جمعيت و كثرت مردم، چون روز چهارم شد و مردم كم شده بودند حضرت مرا ديد و نزديك طلبيد، پس حركت كرد برود به زيارت قبر اميرالمؤ منينعليها‌السلام من نيز همراه آن جناب رفتم چون پاره اى راه رفتم بول فشار داد آن جناب را، پس از جاده خود را كنارى كشيد و ريگها را با دست خود پس ‍ كرد آبى براى آن حضرت ظاهر شد كه تطهير كرد براى نماز، سپس برخاست و دو ركعت نماز گذاشت و دعا كرد، دعايش اين بود:

(اَللّهمَّ لاتجعلْنى ممَّنْ تقدَّمَ فمَرَقَ وَ لا مِمَّنْ تَخَلَّفَ فَمَحَقَ وَاجْعَلْنى مِنَ النَّمَطِ الاَوْسَطِ.)

پس بنا كرد به رفتن و من هم با او بودم فرمود: اى پسر! از براى دريا همسايه اى نيست، و براى سلطان صديقى نيست و عافيت ثمن ندارد و چه بسيار كس كه آسوده و راحت است و نمى داند. سپس فرمود: تمسك بجوييد به پنج چيز: مقدم بداريد استخاره و طلب خير را، و تبرك بجوييد به سهولت، و زينت دهيد خود را به حلم و بردبارى، و دورى كنيد از دروغ گفتن، و تمام دهيد پيمانه و ترازو را. سپس ‍ فرمود: فرار كنيد وقتى كه عرب دهنه را از سر بردارد و گسسته مهار شود و(مَنَعَ الْبَرْجانِيَةُ وَانْقَطَعَ الْحَجَّ)گذشت در حديث قبل اين كلمه يعنى دولت بريطانيا منع كند مردم را و راه حج منقطع شود آنگاه فرمود: حج كنيد پيش از آنكه نتوانيد و اشاره كرد به سوى قبله با انگشت ابهام خود و فرمود: كشته مى شود در اين طرف هفتاد هزار نفر در زيادتر الخ. (٨١)

مؤ لف گويد: اين پنج چيزى كه حضرت صادقعليها‌السلام امر فرموده تمسك به آن را، از آداب تجارت و كسب است و حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام هر روز اهل كوفه را به اينها و چند چيز ديگر امر مى فرمود؛ چنانكه شيخ كلينى در(كافى)روايت كرده از جابر از حضرت امام محمّدباقرعليها‌السلام كه فرمود: بود اميرالمؤ منينعليها‌السلام در كوفه نزد شما كه بيرون مى رفت در هر روزى در اول روز از دارالا ماره. پس مى گرديد در يك يك از بازارهاى كوفه و تازيانه بر دوش ‍ داشت كه دو سر داشت و او را(سبيبه)مى گفتند، پس مى ايستاد در سر هر بازار و ندا مى كرد كه اى گروه تجّار! پرهيز كنيد از عذاب خدا، چون مردم مى شنيدند صداى آن حضرت را مى انداختند آنچه را كه در دست داشتند و دل خود را متوجه آن حضرت مى نمودند و گوش مى دادند تا چه فرمايد، مى فرمود كه مقدم داريد طلب خير را و بركت بجوييد به خوش معاملگى و نزديك شويد به مشتريان يعنى جنس را قيمت گران نگوييد كه دور باشد از قيمتى كه مشترى مى گويد. و زينت كنيد خود را بر بردبارى و نگاه داريد خود را از قسم، يعنى هرچند كه حق باشد و اجتناب كنيد از دروغ و دروى كنيد از ستم و انصاف دهيد مظلمومان را، به اين معنى كه چون كسى مغبون شود و استقاله نمايد اقاله كنيد و معامله را به هم بزنيد، و نزديك مى شويد به ربا به اين معنى كه احتراز كنى از هرچه كه احتمال ربا در آن هست و تمام دهيد پيمانه و تراز را و كم ندهيد حقوق مردمان را و فساد نكنيد در زمين. سپس مى گرديد در جميع بازارهاى كوفه و بعد از آن بر مى گشت و مى نشست براى داورى ميان مردمان. (٨٢)

نهم در ظاهر كردن آن حضرت است طلاهاى بسيار از زمين

شيخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از جماعتى از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام كه گفتند: بوديم ما نزد آن حضرت كه فرمود: نزد ما است خزينه هاى زمين و كليدهاى آنها و اگر بخواهم كه اشاره كنم با يكى از دو پاى خود كه اى زمين بيرون كن آنچه در تو است از طلا، هر آينه بيرون كند! بعد از آن اشاره كرد به يكى از آن دست برد و بيرون آورد شمشه طلايى كه مقدار يك وجب بود پس از آن فرمود خوب نگاه كنيد در شكاف زمين، نگاه كرديم ديديم شمش هاى بسيار بود بعضى از آنها بر روى بعضى ديگر مى درخشيد، پس به آن حضرت عرض كرد بعضى از آن جماعت: فدايت شوم! خدا به شما اين همه عطا كرده و شيعيان شما محتاجانند؟ فرمود: به درستى كه حق تعاى جمع خواهد كرد براى ما و شيعه ما دنيا و آخرت را و داخل خواهد كرد ايشان را در جنات نعيم و داخل خواهد كرد دشمن ما را جحيم. (٨٣)

دهم در اطلاع آن حضرت است به چيزهاى نهانى

و نيز روايت كرده از صفوان بن يحيى از جعفر بن محمّد بن اشعث كه گفت به من: آيا مى دانى كه به چه سبب ما داخل شديم در اين امر، يعنى تشيع و ولايت اهل بيت و معرفت به امام پيدا كرديم و حال آنكه نبود در سلسله ما از تشيع ذكرى و نه معرفتى به چيزى از آنچه كه نزد مردم است از فضايل اهل بيتعليهم‌السلام ؟ گفتم: سببش ‍ چه بود؟ گفت: ابوجعفر دوانيقى به پدرم محمّد اشعث، گفت: اى محمّد! طلب كن براى من مردى را كه او را عقلى باشد كه خوب به جا آورد از جانب من كارى را كه دارم. پدرم گفت پيدا كردم براى اين كار فلان ابن مهاجر خالوى خود را، گفت بياور او را. آوردم نزد او خالوى خود را، ابوجعفر به او، گفت: اى پسر مهاجر! بگير اين مال را برو به مدينه و برو نزد عبداللّه بن حسن و جمعى از اهل بيت او كه از جمله ايشان باشد جعفر بن محمّد پس بگو به ايشان كه من مردى غريبم از اهل خراسان و در آنجا جماعتى از شيعيان شما هستند فرستادند به سوى شما اين ما را و بده به هر يك از آنها از آن مال به شرط چنان و چنان، يعنى به شرط آنكه در خلوت باشد و اظهار اراده خروج نباشد تا معلوم شود كه كدام اراده خروج دارد.

پس هرگاه مال را قبض كردند بگو من مردى رسولم و دوست مى دارم كه با من باشد خطهاى شما به گرفتن شما مالى را كه گرفتيد. پس گرفت خالو آن مال را و رفت به مدينه پس از مدينه برگشت به سوى ابوجعفر دوانيقى و محمّد بن اشعث نزد او بود، ابوجعفر دوانيقى گفت: چه خبر آوردى از آنجا كه آمدى؟ گفت: رفتم نزد آن جماعت و اين خطهاى ايشان است به گرفتن ايشان مال را سواى جعفر بن محمد كه رفتم نزد او و او مشغول به نماز بود در مسجد پيغمبر، پس نشستم پشت سر او و با خود گفتم كه صبر كنم نمازش كه تمام شد با او مذكور كنم آنچه را كه مذكور كردم براى ياران او، پس شتاب كرد و نماز را تمام نمود و رو به من كرد و فرمود: اى فلان! بپرهيز از عذاب خدا و فريفته مكن اهل بيت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را چه ايشان اندك وقتى است كه از دولت آل مروان كه بر ايشان ظلم مى كردند خلاص ‍ شده اند و جميع ايشان محتاجند، مراد اينكه مضطرّند به گرفتن مال و معذورند، قصد خروج ندارند. من گفتم: چيست آن فريفتن و بازى دادن(اَصلَحَكَ اللّهُ؟)پس نزديك كرد سرش را به من تا كسى نشنود و خبر داد مرا به تمام آنچه مابين من و تو گذشته بود گويا او بود در مجلس سفارشهاى تو به من و سوم ما بوده، ابوجعفر دوانيقى گفت: اى پسر مهاجر! بدان كه نيست از اهل بيت نبوتى مگر آنكه در ميان ايشان محدّثى است، يعنى شخصى كه ملائكه او را خبر دهند و با او سخن گويند، محدث ما امروز، جعفر بن محمّد است! راوى خبر جعفر بن محمّد اشعث گفت كه اين دلالت و معجزه حضرت صادقعليها‌السلام سبب شد كه ما قائل به تشيع شديم. (٨٤)

يازدهم در زنده كردن آن حضرت گاو مرده را به اذن اللّه

در(خرايج)است كه روايت شده از مفضل بن عمر كه گفت: راه مى رفتم با حضرت صادقعليها‌السلام در مكه، يا گفت: در منى، كه گذشتيم به زنى كه در مقابل او ماده گاو مرده اى بود و آن زن و بچه هايش مى گريستند، حضرت فرمود: چيست قصه شما؟ آن زن گفت كه من و كودكانم از اين گاو معاش مى كرديم و الحال مرده است و من متحير مانده ام كه چه كنم، فرمود: دوست مى دارى كه حق تعالى او را زنده گرداند! گفت: اى مرد! با ما تمسخر مى كنى؟ فرمود: چنين نيست من قصد تمسخر نداشتم پس دعايى خواند و پاى مبارك خود را به گاو زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست به شتاب! آن زن گفت: به پرودگار كعبه اين عيسى است! حضرت خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود. (٨٥)

دوازدهم در علم آن حضرت است به نطق حيوانات

و نيز در آن كتاب است، روايت است از صفوان بن يحيى از جابر كه گفت: نزد حضرت صادقعليها‌السلام بودم پس بيرون شديم با آن جناب كه ناگاه ديديم مردى بزغاله اى را خوابانيده كه ذبح كند، آن بزغاله چون حضرت را ديد صيحه كشيد حضرت فرمود به آن مرد كه قيمت اين بزغاله چيست؟ گفت: چهار درهم، حضرت از كيسه خود چهار درهم درآورد و به او داد و فرمود: بزغاله را رها كن براى خودش، پس گذشتيم ناگاه برخورديم به شاهينى كه عقب درّاجى را گرفته تا صيد كند، آن درّاج صيحه كشيد، حضرت صادقعليها‌السلام اشاره كرد به آن شاهين با آستين خود، آن شاهين از صيد درّاج گذشت و برگشت من گفتم: ما امرى عجيب ديديم از شما! فرمود: بلى، همانا آن بزغاله كه آن شخص او را خوابانيده بود ذبح كند چون نظرش بر من افتاد گفت: (اَسْتَجيرُ باللّهِ وَ بكمْ اَهلَ الْبيتِ مما يرادُ منى؛)طلب مى كنم از خدا و شما اهل بيت كه مرا رهايى دهيد از كشتن. و دراج نيز همين را گفت و اگر شيعيان استقامت داشتند هر آينه مى شنوانيدم به شما منطق طير را. (٨٦)

سيزدهم در اخبار آن حضرت به واقعه صاحب شب نهر بلخ

و نيز در(خرائج عاست كه از هارون بن رثاب روايت است كه گفت: من برادرى داشتم جارودى مذهب وقتى بر حضرت صادقعليها‌السلام وارد شدم حضرت فرمود كه چگونه است برادرت كه جارودى است؟ گفتم: او پسنديده و مرضى است نزد قاضى و نزد همسايگان، و در همه حالات خود عيبى ندارد مگر آنكه اقرار ندارد به ولايت شما. فرمود: چه مانع است او را از اين؟ گفتم: گمانش اين است كه اين از ورع و خداپرستى او است. فرمود: كجا بود ورع او در شب نهر بلخ؟ راوى گفت كه وارد شدم بر برادرم و به او گفتم مادرت به عزايت بنشيند چه بوده است قصه شب نهر بلخ و حكايت خود را با حضرت صادقعليها‌السلام در باب او برايش نقل كردم، برادرم گفت: آيا حضرت صادقعليها‌السلام تو را خبر داد به اين؟ گفتم: بلى. گفت: شهادت مى دهم كه او است حجت رب العالمين. گفتم: خبر بده از قصه خود، گفت: مى آمدم از پس نهر بلخ و رفيق شد با من مردى كه با او بود كنيزى آوازه خوان پس آن مرد گفت كه يا تو آتشى براى من طلب كن و من حفظ مى كنم چيزهاى تو را يا من به طلب آتش مى روم و تو حفظ چيزهاى من را، من گفتم تو برو پى آتش، من حفظ مى كنم آنچه دارى، پس چون آن مرد رفت به طلب آتش برخاستم به سوى آن كنيزك و واقع شد مابين من و او آنچه شد، و به خدا سوگند كه نه آن كنيزك اين امر را فاش كرد و نه من فاش كردم به احدى و نمى دانست اين را مگر خداوند تعالى، پس برادرم را ترسى عارض شد و در سال ديگر با او بيرون شديم و رفتيم خدمت حضرت صادقعليها‌السلام ، پس از نزد آن حضرت بيرون نيامد مگر آنكه قائل شد به امامت آن حضرت. (٨٧)

چهاردهم در آن چيزى كه مشاهده كرد داود رقى از دلائل آن حضرت در سفر سند

و نيز در آن كتاب است كه داود رقى گفت: من با حضرت صادقعليها‌السلام بودم كه حضرت به من فرمود چه شده كه مى بينم تغيير كرده؟ گفتم: تغيير داده آن را قرضى بزرگ كه رسوا كننده است و من قصد كرده ام براى قرضم به كشتى سوار شوم بروم به سند به نزد برادرم فلان، فرمود: هرگاه خواستى بروى برو، گفتم: باز مى گرداند مرا از توجه به اين سفر هولهاى دريا و زلزله هاى آن، فرمود: آن خدايى كه تو را حفظ مى كند در خشكى، حفظ مى كند تو را در دريا؛ اى داود! اگر ما نبوديم نهرها جارى نمى شد و ميوه ها نمى رسيد و درختها سبز نمى گشت. داود گفت: من سوار كشتى شدم و سير كردم تا رسيديم به ساحل همان جايى كه خدا خواسته كشتى آنجا برود پس بيرون آمدم از كشتى بعد از آنكه صد و بيست روز بود كه در كشتى بودم و اين وقت پيش از زوال جمعه بود و آسمان را ابر گرفته بود. پس ناگاه نورى درخشنده ظاهر شد از كنار آسمان تا روى زمين پس صدايى آهسته به گوشم رسيد كه اى داود! اين وقت زمان قضاى دين تو است سر بلند كن كه سالم ماندى، گفت سر بلند كردم ندايى به من رسيد كه برو پشت آن پشته سرخ چون به آنجا رفتم ديدم صفحه هايى از طلاى سرخ در آنجا است كه يك طرفش صاف است و در جانب ديگرش اين آيه شريفه نوشته شده:(هذاَ عَطأُنا فَاَمْنُنْ اَوْ اَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ) ؛ يعنى اين بخشش ما است به تو پس عطا كن از آن بر هر كه خواهى يا منع كن آن را از هر كه خواهى كه حسابى بر تو نيست. (٨٨)

راوى گفت: پس از آن طلاها برداشتم و آنها را قيمتى بود كه احصا نمى شد، گفتم كارى به آن نمى كنم تا بروم مدينه، پس آمدم به مدينه و وارد شدم بر حضرت صادقعليها‌السلام آن حضرت فرمود: اى داود! عطاى ما به تو آن نورى بود كه درخشيد براى تو نه آن طلا كه رفتى نزد آن و لكن آن براى تو گوارا باد، عطايى است بر تو از پرورگار كريم پس حمد كن خدا را. داود گويد از معتب خادم حضرت، سؤال كردم كه حضرت در آن وقت كه من از كشتى بيرون آمدم چه مى كرد؟ گفت آن حضرت وقتى كه تو مى گويى حضرت مشغول بود به حديث گفتن با اصحابش كه از جمله ايشان بود خيثمه و حمران و عبدالا على رو كرده بود به ايشان و حديث مى كرد ايشان را به مثل آنچه ذكر كردى، پس چون وقت نماز شد حضرت برخاست و نماز گذاشت با ايشان. داود گفت: سؤ ال كردم اين را از آن جماعت، ايشان نيز همين حكايت را برايم نقل كردند. (٨٩)

پانزدهم در زنده كردن آن حضرت است محمّد حنفيّه را به اذن اللّه تعالى براى سيد حميرى

در(مدينة المعاجز)از(ثاقب المناقب)نقل كرده كه ابوهاشم اسماعيل بن محمّد حميرى گفت: شرفياب شدم خدمت حضرت صادقعليها‌السلام و گفتم: يابن رسول اللّه! به من رسيده كه شما فرموده ايد در حق من كه بر چيزى نيستم و حال آنكه من فانى كردم عمرم را در محبت شما و هجو كردم مردم را به جهت شما، فرمود: آيا تو نگفتى در حق محمّد بن حنفيّه رحمه اللّه:

حَتّى مَتى؟وَاِلى مَتى؟وَ كَمِ الْمَدى؟

يَابْنَ الْوَصيِّ وَ اَنْتَ حَىُّ تُرْزَقُ

تَاْوى بِرَضْوى لاتَزالُ وَ لاتُرى!

وَ بِنا اِلَيْكَ مِنَ الصَّبابَةِ اَوْلَقُ؟!

منتهي الامال ج٢ يعنى تا كى و تا چند مدت اى پسر وصى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو زنده باشى و روزى بخورى و اقامت طولانى فرموده باشى در كوه رضوى و پيوسته در آنجا باشى و ديده نشوى و حال آنكه از ذوق و عشق تو ديوانه باشم. آيا قائل نشده اى كه محمّد بن حنفيه قائم است در شعب رضوى و شيرى از راست و شيرى از چپش است و صبح و شام روزيش مى رسد، واى بر تو، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و على و حسن و حسينعليهم‌السلام بهتر از محمّد بن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند. اسماعيل حميرى گفت: آيا براى من دليلى هست؟ فرمود: بلى به درستى كه پدرم مرا خبر داد كه او نماز خواند بر جنازه محمّد و حاضر بود در دفنش ‍ و من مى نمايانم تو را آيتى بر اين، پس گرفت دست او را و برد به سوى قبرى و دست خود را بر آن زد و دعايى خواند در حال، قبر شكافته شد و مردى كه موهاى سر و ريشش سفيد بود از قبر بيرون آمد و خاك از سر و صورتش مى ريخت و گفت: اى ابوهاشم! مرا مى شناسى؟ سيد حميرى گفت: نه! گفت: من محمّد بن حنفيه ام، همانا امام بعد از حسينعليها‌السلام ، على بن الحسين است و بعد از او، محمّد بن على و بعد از او، اين استعليها‌السلام ، پس داخل كرد سرش را در قبر و قبر به هم آمد، اين وقت اسماعيل بن محمّد اين شعر را بگفت:

تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَكْبَرُ

وَ اَيْقَنْتُ اَنَّ اللّهَ يَعْفُو وَ يَغْفِرُ

وَدِنْتُ بِدينٍ غَيْرَ ما كُنْتُ دائنا

بِهِ وَ نَهانى سَيِّدُ النّاسِ جَعْفَرُ

فَقُلْتُ فَهَبْنى قَدْ تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً

وَ اِلاّ فَدينى دينُ مَنْ يَتَنَصَّرُ

فَاِنّى اِلَى الرَّحْمنِ مِنْ ذاكَ تائِبُ

وَ انّيَ قَدْ اَسْلَمْتُ وَاللّهُ اَكْبَرُ (٩٠)

شانزدهم در اخبار آن حضرت است به جناب ابوبصير

شيخ مفيد در(ارشاد)روايت كرده از ابوبصير كه گفت: داخل شدم، به مدينه و با من بود كنيزكى از خودم پس با او نزديكى كردم، پس بيرون شدم از منزل بروم حمام ديدم ياران خود را از شيعه كه مى روند خدمت حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام من ترسيدم كه ايشان شرفياب خدمتش شوند و از من فوت شود زيارتش، من هم با ايشان رفتم تا داخل خانه حضرت شدم با ايشان، همين كه مقابل آن حضرت ايستادم نظر كرد به من و فرمود: اى ابوبصير! آيا ندانستى كه در خانه هاى انبيأ و اولاد انبيأ داخل نمى شود جنب؟ من خجالت كشيدم و گفتم: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! چون ياران خود را ديدم شرفياب مى شوند ترسيدم كه از من فوت شود زيارت شما به اتفاق ايشان، و ديگر به مثل اين كار عود نخواهم كرد، اين بگفتم و بيرون شدم. (٩١)

هفدهم در اخبار آن حضرت است از ضمير شخصى

شيخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده كه مردى آمد خدمت حضرت صادقعليها‌السلام عرض كرد: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! ديدم در خواب كه گويا بيرون شدم از شهر كوفه رفتم در موضعى كه مى شناسم آنجا را ديدم گويا شيخى از خشت يا مردى تراشيده از چوب را كه سوار است بر اسبى از چوب مى درخشاند شمشير خود را و من مشاهده مى كنم آن را در حالى كه ترسان و مرعوبم. حضرت فرمود: تو مردى هستى كه اراده كرده اى هلاك كردن مردى را در معيشتش، يعنى مى خواهى آن چيزى كه اسباب زندگى و ماده حيات او است از او بگيرى، پس بترس از خداوندى كه تو را خلق كرده و مى ميراند تو را، آن مرد گفت: شهادت مى دهم كه علم به تو عطا شده و بيرون آورده اى آن را از معدنش، خبر بدهم تو را يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌ از آن چيزى كه برايم بيان كردى، همانا مردى از همسايگان من آمد به نزد من و بر من عرضه كرد ملك خود را كه من بخرم از او، پس من قصد كردم كه آن را مالك شوم به قيمت بسيار كم چون دانستم كه طالبى غير از من ندارد. حضرت فرمود: آن مرد دوست مى دارد ما را و از دشمنان ما بيزارى مى جويد؟ عرض كرد: آرى، يابن رسول اللّه! او مردى است بصيرتش نيكو و دينش مستحكم است و من توبه مى كنم به سوى خداى تعالى و به سوى تو از آنچه كه قصد كرده بودم و نيت نموده بودم، آنگاه گفت: خبر بده مرا يابن رسول اللّه كه اگر اين مرد ناصبى بود حلال بود بر من اغتيال او، يعنى اين كار را با او بكنم؟ حضرت فرمود: ادا كن امانت را به كسى كه تو را امين دانست و از تو خواست نصيحت را اگرچه قاتل امام حسينعليها‌السلام باشد. (٩٢)

هفدهم در حفظ حق تعالى آن حضرت را از قتل

سيد بن طاوس روايت كرده است از ربيع حاجب منصور كه گفت: منصور روزى مرا طلبيد و گفت: مى بينى كه چه ها از جعفر بن محمد [عليها‌السلام ] مردم نقل مى كنن به خدا سوگند كه نسلش را بر مى اندازم!؟ پس يكى از امراى خود را طلبيد و گفت با هزار نفر برو به مدينه و بى خبر به خانه امام جعفر برو و سر او و سر پسرش موسى را براى من بياور، چون آن امير داخل مدينه شد، حضرت فرمود كه دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت باز داشتند و اولاد خود را جمع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد حضرت امام موسىعليها‌السلام فرمود كه من ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانه ما آمد و امر كرد لشكر خود را كه سرهاى آن دو ناقه را بريدند و برگشت چون به نزد منصور رفت گفت: آنچه فرموده بودى به عمل آوردم و كيسه را نزد منصور گذاشت، منصور چون سر كيسه را گشود سرهاى ناقه را ديد پرسيد كه اينها چيست؟ گفت ايها الا مير! چون داخل خانه امام جعفرعليها‌السلام شدم سرم گرديد و خانه در نظر تار شد و در شخص ديدم و در نظرم چنان نمود كه جعفر و پسر او است و حكم كردم كه سر آنها را جدا كردند و آوردم، منصور گفت: زنهار! آنچه ديدى به كسى نقل مكن و احدى را بر اين معجزه مطلع مگردان و تا او زنده بود كسى را بر اين قصه مطلع نگردانيدم. (٩٣)

مؤ لف گويد: كه در فصل بعد از اين بيايد جمله از دلايل و معجزات حضرت صادقعليها‌السلام شبيه به اين معجزه.


فصل پنجم: ذكر بعضى از ستمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادقعليها‌السلام رسيد

مؤ لف گويد: كه ما در اين فصل اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در(جلأالعيون ذكر كرده فرموده: در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفّاح كه اول خلفاى بنى العباس بود كه آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مشاهده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانست اذيتى به آن جناب رساند و مرخص ساخت و آن حضرت به مدينه معاودت فرمود. چون منصور دوانيقى برادر او به خلافت رسيد و بر كثرت شعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد بار ديگر آن حضرت را به عراق طلبيد و پنج مرتبه يا زياده اراده قتل آن مظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظيمى مشاهده نمود و از آن عزيمت برگشت؛ چنانچه ابن بابويه و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه روزى ابوجعفر دوانيقى حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام را طلبيد كه آن حضرت را به قتل آورد و گفت كه شمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و ربيع حاجب خود را گفت: چون او حاضر شد و با او مشغول سخن شوم و دست بر دست زنم او را به قتل آور. ربيع گفت كه چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت: مرحبا خوش آمدى، اى ابوعبداللّه! ما شما را براى آن طلبيديم كه قرض ‍ شما را ادأ كنيم و حوائج شما را برآوريم و عذرخواهى بسيار كرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت كه بايد بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كنى.

چون ربيع بيرون آمد به خدمت حضرت رسيد و گفت: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! آن شمشير و نطع را كه ديدى براى تو حاضر كرده بود چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى؟ فرمود كه اين دعا خواندم و دعا را تعليم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت و به منصور گفت: اى خليفه! چه چيز خشم عظيم تو را به خشنودى مبدل گردانيد؟ منصور گفت: اى ربيع! چون او داخل خانه من شد اژدهاى عظيمى ديدم كه به نزديك من آمد و دندان بر من مى خاييد و به زبان فصيح مى گفت كه اگر اندك آسيبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را از استخوان ها جدا مى كنم و من از بيم آن چنين كردم. (٩٤)

و سيد بن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است كه چون منصور در سالى كه به حج آمده به ربده رسيد، روزى بر حضرت صادقعليها‌السلام در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت: برو و جامه هاى جعفر بن محمّد را در گردن او بينداز بكش و به نزد من بياور، ابراهيم گفت چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم و شرم مرا مانع شد كه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم و به آستين او چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تو را مى طلبد، حضرت فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنم پس دو ركعت نمار ادا كرد و بعد از نماز، دعايى خواند و گريه بسيار كرد و بعد از آن متوجه من شده فرمود: به هر روش كه تو را امر كرده مرا ببر! گفتم: به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون به نزديك پرده منصور رسيد دعاى ديگر خواند و داخل شد چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب كرد و گفت: به خدا سوگند كه تو را به قتل مى رسانم! حضرت فرمود كه دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد. منصور چون اين خبر را شنيد آن حضرت را مرخص گردانيد و عيسى بن على را از عقب حضرت فرستاد كه برو و از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود كه به موت من، برگشت و به منصور نقل كرد و او از اين خبر شاد شد. (٩٥)

و ايضا روايت كرده است كه روزى منصور در قصر حمراى خود نشست و هر روز كه در آن قصر شوم مى نشست آن روز را(روز ذبح)مى گفتند؛ زيرا كه نمى نشست در آن عمارت مگر براى قتل و سياست (تنبيه ). و در آن ايام حضرت صادقعليها‌السلام را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربيع حاجب را طلبيد و گفت: قرب و منزلت خود را نزد من مى دانى و آن قدر تو را محرم خود گردانيده ام كه بسيار است تو را بر رازى چند مطلع مى گردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان مى دارم، ربيع گفت: اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من و من نيز در دولتخواهى تو مانند خود كسى را گمان ندارم؛ گفت: چنين است مى خواهم در اين ساعت بروى و جعفر بن محمّد را در هر حالتى كه بيابى بياورى و نگذارى كه هيئت و حالت خود را تغيير دهد.

ربيع گفت: بيرون آمدم و گفتم (اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ) هلاك شدم؛ زيرا كه اگر آن حضرت را در اين وقت به نزد منصور بياورم با اين شدت و غضبى كه او دارد البته آن حضرت را هلاك مى كند و آخرت از دستم مى رود و اگر مداهنه كنم و نياورم مرا مى كشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گيرد، پس مردد شدم ميان دينا و آخرت و نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم، محمّد پسر ربيع گفت كه چون پدرم به خانه آمد مرا طلبيد و من از همه پسرهاى او جرى تر و سنگين دل تر بودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از ديوار خانه او بالا رو و بى خبر به سراى او داخل شو بر هر حالى كه او را بيابى بياور. پس آخر شب به منزل آن حضرت رسيدم و نردبانى گذاشتم و به خانه او بى خبر درآمدم ديدم كه پيراهنى پوشيده و دستمالى بر كمر بسته و مشغول نماز است، چون از نماز فارغ شد گفتم بيا كه خليفه تو را مى طلبد، گفت بگذار كه دعا بخوانم و جامه بپوشم، گفتم نمى گذارم فرمود كه بگذار برم و غسلى بكنم و مهياى مرگ گردم، گفتم مرخص نيستم و نمى گذارم، پس آن مرد پير ضعيف را كه زياده از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با يك پيراهن و سر و پاى برهنه از خانه بيرون آوردم، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم كردم بر او و بر استر خود سوار كردم و چون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم كه با پدرم مى گفت: واى بر تو اى ربيع! دير كرد و نيامد. پس ربيع بيرون آمد و چون نظرش بر امامعليها‌السلام افتاد و او را با اين حالت مشاهده كرد گريست! زيرا كه(ربيع)اخلاص بسيار به خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست. حضرت فرمود كه اى ربيع! مى دانم كه تو به جانب ما ميل دارى اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم و با پروردگار خود مناجات نمايم، ربيع گفت: آنچه خواهى بكن؛ و به نزد منصور برگشت و او مبالغه مى كرد از روى طيش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن، پس دو ركعت نماز كرد و زمان طويلى با داناى راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايى خواند، و چون امام عصر را به اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت: اى جعفر! تو ترك نمى كنى حسد و بغى خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعى مى كنى در خرابى ملك ايشان فايده نمى بخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينها كه مى گويى هيچ يك را نكرده ام، و تو مى دانى كه من در زمان بنى اميه كه دشمن ترين خلق خدا بودند براى ما و شما، به آن آزارها كه از ايشان بر ما و اهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با شما را اين اراده ها كنم با خويش ‍ نسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما، پس منصور ساعتى سر در زير افكند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود بر بالشى تكيه كرده بود، در زير مسند خود پيوسته شمشير مى گذاشت، پس گفت: دروغ مى گويى و دست در زير مسند كرد و نامه هاى بسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت: اين نامه هاى تو است كه به اهل خراسان نوشته اى كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اينها به من افترا است و من اينها را ننوشته ام و چنين اراده نكرده ام من در جوانى اين عزمها نكرده م اكنون كه ضعف پيرى بر من مستولى شده است چگونه اين اراده كنم اگر خواهى مرا در ميان لشكر خود (٩٦) قرار ده تا مرگ برسد و مرگ من نزديك شده است، و هرچند آن حضرت اين سخنان معذرت آميز مى گفت: طيش منصور زياده مى شد و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد، ربيع گفت: چون ديدم كه منصور دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شهيد خواهد كرد، پس شمشير را در غلاف كرد و گفت: شرم ندارى كه در اين سن مى خواهى فتنه به پا كنى كه خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود: نه به خدا سوگند كه اين نامه ها را من ننوشته ام و خط و مهر من در اينها نيست و بر من افترا كرده اند. پس منصور باز شمشير را به قدر يك ذراع از غلاف كشيد در اين مرتبه عزم كردم كه اگر من را امر كند به قتل آن حضرت من شمشير بگيرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم، پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گرديد و شمشير را تمام از غلاف كشيد و آن حضرت نزد او ايستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر مي فرمود و منصور قبول نمي نمود، پس ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت: راست مي گويي و به من خطاب كرد كه اي ربيع! حقه غالي مخصوص مرا بياور، چون آوردم حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك آن حضرت را خوشبو گردانيد و گفت بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار نما و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشت به مدينه جد بزرگوار خود.

ربيع گفت كه من شاد بيرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور اول در باب حضرت اراده داشت و آنچه آخر به عمل آورد، چون به صحن قصر رسيدم گفتم: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! من متعجبم از آنچه او اول براى شما در خاطر داشت و آنچه آخر در حق شما به عمل آورد، و مى دانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندى و آن دعاى ديگر كه در ايوان تلاوت فرمودى حضرت فرمود كه بلى دعاى اول دعاى كرب و شدايد بود و دعاى دوم دعايى بود كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز احزاب خواند سپس فرمود: اگر نه خوف داشتم كه منصور آزرده شود اين زر را به تو مى دادم و ليكن مزرعه اى كه در مدينه دارم و پيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن من دادى و من به تو نفروختم او را به تو مى بخشم. يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! من آن دعاها را از شما مى خواهم كه به من تعليم نماييد و توقع ديگر نمى گيريم و آن دعاها را نيز به تو تعليم مى كنم. چون در خدمت آن حضرت به خانه رفتم دعاها را خواند و من نوشتم و تمسكى براى مزرعه نوشت و به من داد، يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! در وقتى كه شما را به نزد منصور آوردند و شما مشغول نماز و دعا شديد و منصور اظهار طيش مى كرد و تأكيد در احضار شما مى نمود هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمى كردم، حضرت فرمود: كسى كه جلالت و عظمت خداوند ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوكت مخلوق در نظر او مى نمايد، و كسى كه از خدا مى ترسيد از بندگان پروا ندارد.

ربيع گفت كه چون به نزد خليفه برگشت خلوت شد گفتم: ايّهاالا مير! ديشب از شما حالتهاى غريب مشاهده كردم، در اول حال با آن شدت غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى و به مرتبه اى تو را در غضب ديدم كه هرگز چنين غضبى در تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى و باز به قدر يك ذراع كشيدى و بعد از آن شمشير را برهنه كردى و بعد از آن برگشتى و او را اكرام عظيم نمودى و از حقّه غاليه مخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوشبو نمى كنى او را خوشبو كردى و اكرامهاى ديگر نمودى و مرا به مشايعت او مأمور ساختى سبب اينها چه بود؟ گفت: اى ربيع! من رازى را از تو پنهان نمى كنم و ليكن بايد كه اين سرّ را پنهان دارى كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است و در السنه خلق مذكور است.

سپس گفت: هركه در خانه است بيرون كن، چون خانه را خلوت كردم به نزد او برگشتم گفت: به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست، اگر يك كلمه از آنچه با تو مى گويم از كسى بشنوم تو را و فرزندان تو را به قتل مى آورم و اموال تو را مى گيرم، سپس گفت: اى ربيع! در وقتى كه او را طلبيدم مصرّ بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذرى قبول نكنم و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نكند گرانتر است از عبداللّه بن الحسن و آنها كه خروج مى كنند؛ زيرا كه مى دانم او و پدران او را مردم امام مى دانند و ايشان را واجب الا طاعه مى شمارند و از همه خلق، عالمتر و زاهدتر و خوش اخلاق ترند و در زمان بنى اميه من بر احوال ايشان مطلع بودم، چون در مرتبه اول قصد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم ديدم كه حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى من متمثّل شد و ميان من و او حايل شد و دستها گشوده بود و آستينهاى خود را برزده بود و رو ترش كرده بود و از روى خشم به سوى من نظر مى كرد من به آن سبب شمشير را در غلاف كشيدم ديدم كه باز حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد من متمثل شد نزديكتر از اول و خشمش زياده بود و چنان بر من حمله كرد كه اگر من قصد قتل جعفر مى كردم او قصد قتل من مى كرد و به اين سبب شمشير را به غلاف بردم، در مرتبه سوم جرأت كردم و گفتم اينها از افعال جن مى بايد باشد و پروا نمى بايد كرد و شمشير را تمام از غلاف كشيدم در اين مرتبه ديدم كه آن حضرت نزد من متمثل شد دامن برزده و آستينها را بالا بسته و برافراخته گرديده و چنان نزديك من آمد كه نزديك شد دست او به من برسد و به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم و ايشان فرزندان فاطمه اند و جاهل نمى باشد به حق ايشان مگر كسى كه بهره از شريعت نداشته باشد، زينهار! مبادا كسى اين سخنان را از تو بشنود محمّد بن ربيع گفت كه پدرم اين قصه را به من نقل نكرد مگر بعد از مردن منصور و من نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين. (٩٧)

ايضا روايت كرده است به سند معتبر از صفوان جمال كه مردى از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمّد و ابراهيم پسرهاى عبداللّه بن الحسن به نزد منصور دوانيقى رفت و گفت كه جعفر بن محمّد مولاى خود معلى بن خنيس را فرستاده است كه از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد، اراده خروج دارد و محمّد پسر عبداللّه نيز به اعانت او اين كارها كرد. منصور بسيار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود كه والى مدينه بود نوشت كه به سرعت تمام امامعليها‌السلام را به نزد او فرستد و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت: بايد كه فردا روانه شويم به جانب عراق و برخاست و متوجه مسجد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شد و چند ركعت نماز كرد و دست به دعا بلند نمود و دعايى خواند و روز ديگر شتران براى آن حضرت حاضر كردم و متوجه عراق شد، چون به شهر منصور رسيد به در خانه او رفت و رخصت طلبيد و داخل شد و منصور اول آن حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت: شنيده ام كه معلى براى تو اموال و اسلحه جمع مى كند. حضرت فرمود: مَعاذاللّه! اين بر من افترا است، منصور گفت: سوگند ياد كن! حضرت به خدا سوگند ياد كرد منصور گفت: به طلاق و عتاق قسم بخور! حضرت فرمود كه سوگند به خدا ياد كردم از من قبول نمى كنى و مرا امر مى كنى كه سوگندهاى بدعت ياد كنم، منصور گفت: نزد من اظهار دانايى مى كنى؟ حضرت فرمود كه چون نكنم و حال آنكه ماييم معدن علم حكمت. منصور گفت: الحال جمع مى كنم ميان تو و آنكه اينها را براى تو گفته است تا در برابر تو بگويد، و فرستاد آن بدبخت را طلبيد و در حضور حضرت از او پرسيد، گفت: بلى چنين است و آنچه در حق او گفته ام صحيح است، حضرت به او گفت: سوگند ياد مى كنى؟ گفت: بلى و شروع كرد به قسم و گفت: (وَاللّهِ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هوَ الطّالِبُ الْغالِبُ الْحَىُّ الْقَيُّومُ،)حضرت فرمود كه در سوگند تعجيل مكن و به هر نحو كه من مى گويم سوگند ياد كن، منصور گفت: اين سوگند كه او ياد كرد چه علت داشت؟ حضرت فرمود كه حق تعالى صاحب حيا و كريم است و كسى كه او را مدح كند به صفات كماليه و به رحمت و كرم، او را معالجه به عقوبت نمى كند، پس فرمود كه بگو: بيزار شوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد. چون اين سوگند ياد كرد در ساعت افتاد و مرد و به عذاب الهى واصل شد، منصور از مشاهده اين حال خائف گرديد و گفت: ديگر سخن كسى را در حق تو قبول نخواهم كرد. (٩٨)

و ايضا روايت كرده است از محمّد بن عبداللّه اسكندرى كه گفت: من از جمله نديمان ابوجعفر دوانيقى و محرم اسرار او بودم، روزى به نزد او رفتم او را بسيار مغموم يافتم و آه مى كشيد و اندوهناك بود گفتم: ايّهاالا مير! سبب تفكر و اندوه تو چيست؟ گفت: صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمى توانم كرد، گفتم: كيست؟ گفت: جعفر بن محمّد صادقعليها‌السلام . گفتم: ايّهاالا مير! او مردى است كه بسيارى عبادت او را كاهيده و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملك و خلافت غافل گردانيده، گفت: مى دانم كه تو اعتقاد به امامت او دارى و بزرگى او را مى دانم و ليكن ملك عقيم است و من سوگند ياد كرده ام كه پيش از آنكه شام اين روز درآيد خود را از اندوه فارغ گردانم. راوى گفت كه چون اين سخن از او شنيدم زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم، پس جلادى را طلبيد و گفت: چون من ابوعبداللّه صادق را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم او را گردن بزن و اين علامتى است ميان من و تو.

و در همان ساعت كس فرستاد و حضرت را طلبيد، چون حضرت داخل قصر شد ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرب باشد و ديدم كه منصور برجست و با سر و پاى برهنه به استقبال آن حضرت دويد و بندهاى بدنش مى لرزيد و دندانهايش بر هم مى خورد و ساعتى سرخ و ساعتى زرد مى شد و آن حضرت را به اعزاز و اكرام بسيار آورد و بر تخت خود نشانيده و به دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده كه در خدمت آقاى خود بنشيند و گفت: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى؟ حضرت فرمود كه براى اطاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم، گفت: من شما را نطلبيدم، رسول (فرستاده ) اشتباهى كرده است و اكنون كه تشريف آورده اى هر حاجت كه دارى بطلب.

حضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بى ضرورتى طلب ننمايى. گفت: چنين باشد. و حضرت برخاست و بيرون آمد و من خدا را حمد بسيار كردم كه آسيبى از منصور به آن حضرت نرسيد. و بعد از آنكه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا نصف شب و چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته ام گفت: بيرون مرو تا من نمازهاى خود را قضا كنم و قصه اى براى تو نقل نمايم، چون از نماز فارغ شد گفت: چون حضرت صادق را به عزم كشتن طلبيدم و داخل قصر من شد ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود و كام بالاى خود را بر بالاى قصر من گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر من گذاشت و دم خود را بر دور قصر و خانه من گردانيد و به زبان عربى فصيح به من گفت كه اگر بدى اراده مى كنى نسبت به آن حضرت، تو را و خانه و قصر تو را فرو مى برم و به اين سبب عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدى كه دندانهاى من بر هم مى خورد راوى گفت من گفتم: اينها از او عجب نيست زيرا كه نزد او اسمها و دعايى است كه اگر بر شب بخواند آنها را روز مى شود و اگر بر روز بخواند شب مى شود و اگر بر موج درياها بخواند ساكن مى گردد. پس از چند روز رخصت طلبيدم از او كه به زيارت آن حضرت بروم مرا دستورى داد و ابا نكرد و چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس كردم آن دعا كه خواند در وقت دخول مجلس منصور تعليم من نمايد، و اجابت التماس من نمود. (٩٩) (١٠٠)


فصل ششم: در تاريخ وفات حضرت صادقعليها‌السلام و ذكر سبب وفات

وفات كرد حضرت صادقعليها‌السلام در ماه شوال سنه يك صد و چهل و هشت به سبب انگور زهرآلود كه منصور به آن حضرت خورانيده بود. و در وقت شهادت از سن مباركش شصت و پنج سال گذشته بود و در كتب معتبره معين نكرده اند كه كدام روز از شوال بوده، بلى صاحب(جَنّات الخُلُود)كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماه گفته (١٠١)، و به قولى دوشنبه نيمه رجب بوده و نقل شده از(مشكاة الا نوار)كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى؟ گفت: گريه نكنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم؟ فرمود: چنين مكن، همانا مؤ من چنان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خير است و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است. (١٠٢)

و روايت كرده شيخ طوسى از(سالمه)كنيز حضرت صادقعليها‌السلام كه گفت: بودم نزد حضرت صادقعليها‌السلام در وقت احتضار كه حال اغمأ پيدا كرد، چون به حال خود آمد فرمود: بدهيد به حسن بن على بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب كه(افطس)باشد هفتاد اشرفى (١٠٣) و بدهيد به فلان و فلان، فلان مقدار، من گفتم: عطا مى كنى به مردى كه حمله كرد بر تو با كارد و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: مى خواهى من از آن كسان نباشم كه خدا مدح كرده ايشان را به صله كردن رحم و در وصف ايشان فرموده:

(وَالذّينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِهِ اَنْ يوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ) . (١٠٤)

سپس فرمود: اى سالمه! به درستى كه حق تعالى خلق كرد بهشت را و خوشبو گرانيد آن را و بوى آن تا دو هزار سال مى رسد و نمى شنود بوى آن را عاق والدّين و قطع كننده رحم. (١٠٥)

شيخ كلينى از امام موسىعليها‌السلام روايت كرده است كه گفت: پدر بزرگوار خود را كفن كردم در دو جامه سفيد مصرى كه در آنها احرام مى بست و در پيراهنى كه مى پوشيد و در عمامه اى كه از امام زين العابدينعليها‌السلام به او رسيده بود و در برد يممنى كه به چهل دينار طلا خريده بود و اگر امروز مى بود به چهارصد دينار مى ارزيد. (١٠٦) ايضا روايت كرده است كه بعد از وفات حضرت صادقعليها‌السلام حضرت امام موسىعليها‌السلام مى فرمود كه هر شب چراغ برافروزد در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود. (١٠٧)

و روايت كرده است شيخ صدوق از ابوبصير گفت: مشرف شدم خدمت امّ حميده امّ ولد حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام براى تعزيت حضرت صادقعليها‌السلام پس آن مخدره گريست و من نيز به جهت گريه او گريستم، پس از آن فرمود: اى ابومحمّد! اگر مى ديدى حضرت صادقعليها‌السلام را در وقت موت همانا امر عجيبى مشاهده مى كردى، چشمهاى خود را گشود و گفت: جمع كنيد به نزد من هر كسى كه مابين من و او قرابت و خويشى است پس ما نگذاشتيم احدى را از خويشان او مگر آنكه به نزد او آوديم؛ پس آن جناب نظرى افكند به سوى ايشان و فرمود: (اِنَّ شَفاعَتَناَ لاتَنالُ مُسْتَخِفّا بالصَّلوة)؛ همانا شفاعت ما نخواهد رسيد به كسى كه استخفاف كند به نماز (١٠٨)، يعنى نماز را خوار و سبك شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد.

و روايت شده از عيسى بن داب كه چون جنازه نازنين حضرت صادقعليها‌السلام را روى سريرى نهادند و حمل كردند به سوى بقيع براى دفن، ابوهريره عجلى كه از شعراى مجاهرين اهل بيت شمرده مى گشت اين اشعار بگفت:

اَقوُلُ وَ قَدْ راحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ

عَلى كاهِلٍ مِنْ حامِلَيْهِ وَ عاتِقٍ

اَتَدْرُونَ ماذا تَحْمِلُونَ اِلَى الثَّرى

ثَبيرا ثَوى مِنْ رَأسِ عَليأ شاهِقٍ

غَداةَ حَثَى الحاثُونَ فَوْقَ ضَريحِهِ

تُرابا وَ اَوْلى كانَ فَوْقَ الْمَفارِقِ (١٠٩)

منتهي الامال ج٢ مسعودى گفته كه دفن كردند آن حضرت را در بقيع نزد پدر و جدش و سن آن حضرت شصت و پنج سال بود. (١١٠) و گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند و در قبور ايشان در آن موضع از بقيع سنگ مرمرى است كه بر آن نوشته اند:

(بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: اَلْحَمْدُللّهِ مُبيدَ الاُمَمِ وَ مُحْيِىِ الرِّمَمِ هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سَيِّدَةِ نِسأ الْعالَمينَ وَ قَبْرُ الْحَسَنِ بْنِ عَلىِّ بنِ اَبى طالِبٍ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبِى طالِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِلي وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ، انتهى وَ اَقُولُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجمعينَ)و روايت شده كه شخصى ابوجعفر نام وافد اهل خراسان بود و جماعتى از اهل خراسان نزد او جمع شدند و از او درخواست كردند كه اموالى و متاعى بود كه بايد به حضرت صادقعليها‌السلام برسد آنها را با خود حمل كند و براى آن حضرت ببرد با مسائلى كه بعضى استفتأ بود و پاره اى در مشاوره. ابوجعفر آن اموال و سؤ الات را با خود حمل كرده و حركت كرد چون وارد كوفه گشت منزل كرد و به زيارت قبر اميرالمؤ منينعليها‌السلام رفت، ديد در ناحيه قبر، شيخى نشسته و جماعتى دور او حلقه زده اند. همين كه از زيارت خود فارغ شد به قصد ايشان رفت ديد كه ايشان فقهأ شيعه مى باشند و از آن شيخ استماع فقه مى كنند از آن جماعت پرسيد كه اين شيخ كيست؟ گفتند: ابوحمزء ثمالى است. گفت من نزد آنها نشستم.

مؤلف گويد: كه قبر اميرالمؤ منينعليها‌السلام از زمان وفاتش تا زمان حضرت صادقعليها‌السلام پنهان و مخفى بود و كسى مطلع بر آن نبود جز اولاد و اهل بيت آن حضرت و حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقرعليهم‌السلام مكرر به زيارتش مى رفتند و بسيار بود كه با آنها صاحب روحى نبود مگر شتر ايشان و لكن در زمان حضرت صادقعليها‌السلام شيعيان قبر آن حضرت را شناختند و به زيارتش ‍ مشرف مى گشتند و سببش آن بود كه حضرت صادقعليها‌السلام در ايامى كه در حيره بود مكرر به زيارت آن قبر شريف مى رفت و غالبا بعضى از مخصوصان اصحاب خود را همراه مى برد و مدفن اميرالمؤ منينعليها‌السلام را به ايشان مى نمود و اين بود تا ايام هارون رشيد كه يك باره قبر مبارك ظاهر شد و مزار قاصى و دانى گشت. و اما ابوحمزه ثمالى، پس او در خدمت امام زين العابدينعليها‌السلام به زيارت آن قبر شريف مشرف گشته بود چنانچه در فصل هشتم بيايد ذكرش.

بالجمله؛ آن مرد خراسانى مى گويد در اين بين كه ما نشسته بوديم مردى اعرابى وارد شد و گفت:(جِئْتُ مِنَ الْمَديْنَةِ وَ قَدْ ماتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍعليها‌السلام )؛ يعنى من از مدينه مى آيم و جعفر بن محمّدعليها‌السلام وفات كرد! ابوحمزه از شنيدن اين خبر وحشت اثر نعره زد و دو دست خود را بر زمين زد، آن وقت سؤ ال كرد از آن اعرابى كه آيا شنيدى كه كى را وصى خويش كرد؟ گفت: وصى خود را قرار داد، پسرش عبداللّه و پسر ديگرش موسىعليها‌السلام ، و منصور خليفه را، ابوحمزه گفت: حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم! (دَلَّ عَلَى الصَّغيرِ وَ بيَّنَ علَى الْكَبيرِ وَ سَتَرَ الاَمْرَ الْعَظيمَ)، پس ابوحمزه رفت نزد قبر اميرالمؤ منينعليها‌السلام و مشغول نماز شد ما نيز مشغول به نماز شديم، پس من رفتم نزد او و گفتم: تفسير كن براى من اين چند كلمه كه گفتى. پس ابوحمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه وصيت منصور ظاهر است كه براى تقيه است كه وصى او را به قتل نرساند و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبداللّه است ذكر كرد تا مردم بدانند كه عبداللّه قابل امامت نيست؛ زيرا كه اگر فرزند بزرگ علتى در بدن و دين نداشته باشد مى بايد كه او امام باشد. و عبداللّه در بدن فيل پا بود و دينش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت، اگر او علتى نمى داشت به او اكتفا مى كرد، پس از آنجا دانستم كه امام موسىعليها‌السلام است و ذكر آنها براى مصلحت است. (١١١)

شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب روايت كرده اند از ابوايوب جوزى كه گفت: شبى ابوجعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم ديدم كه بر كرسى نشسته و شمعى در پيش او نهاده اند و نامه در دست دارد و مى خواند، چون سلام كردم نامه را پيش من انداخت و گريست و گفت: اين نامه محمّد بن سليمان است و خبر وفات امام جعفر صادقعليها‌السلام را نوشته است؛ سپس سه نوبت گفت(اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ)و گفت مثل جعفر كجا به هم مى رسد، پس گفت: بنويس كه اگر يك كس را بخصوص وصيت كرده است او را بطلب و گردن بزن. بعد از چند روز جواب نامه رسيد كه پنج نفر را وصى كرده است خليفه و محمّد بن سليمان والى مدينه و دو پسر خود عبداللّه و موسى و حميده مادر موسى را. چون نامه را منصور خواند گفت: اينها را نمى توان كشت! (١١٢)

علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده كه حضرت به علم امامت مى دانست كه منصور چنين اراده خواهد كرد آن جماعت را حسب ظاهر در وصيت شريك كرده بود، اول نامه او را نوشته بود و در باطن امام موسىعليها‌السلام مخصوص بود به وصيت، و از اين وصيت نيز اهل علم مى دانستند كه وصايت و امامت مخصوص آن حضرت است چنانچه از روايت ابوحمزه كه گذشت معلوم گشت. (١١٣)


فصل هفتم: در ذكر اولاد و احفاد امام جعفر صادقعليها‌السلام

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده حضرت صادقعليها‌السلام را ده تن اولاد بود: اسماعيل و عبداللّه و امّ فروه مادر اين سه نفر فاطمه دختر حسين بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام بوده و ديگر موسىعليها‌السلام و اسحاق و محمّد كه مادر ايشان امّ ولده بوده و عباس و على و اسمأ و فاطمه كه هر يك از ام ولدى بوده اند و اسماعيل از همه برادران بزرگتر بوده و حضرت صادقعليها‌السلام او را بسيار دوست مى داشت و شفقت و مهربانى بر او بسيار مى نمود. و گروهى از شيعه را گمان آن بود كه اسماعيل قائم به امر خلافت و امامت خواهد بود بعد از حضرت صادقعليها‌السلام به سبب آنكه بزرگتر اولاد آن جناب بود و محبت و اكرام پدر بر او بيشتر بود، لكن در حيات حضرت صادقعليها‌السلام در قريه عريض از دنيا رفت و مردمان جنازه او را به سر دوش تا مدينه آوردند و در بقيع مدفون گشت. و روايت شده كه حضرت صادقعليها‌السلام بر مرگ اسماعيل جزع شديدى نمود و حزن و اندوهش بر او عظيم گشت و بدون كفش و ردا مقدم سرير او مى رفت و چند دفعه امر فرمود سرير او را بر زمين نهاد و نزديك جنازه مى آمد و صورت او را باز مى كرد و بر او نظر مى نمود و مراد آن حضرت از اين كار آن بود تا امر وفات اسماعيل بر همه مردم مكشوف شود و دفع شبهه شود از كسانى كه معتقد به حيات اسماعيل و خلافت او بعد از پدر مى باشند. (١١٤)

مؤ لف گويد: كه احاديث به اين مضمون بسيار است و شيخ صدوق روايت كرده است كه حضرت صادقعليها‌السلام به سعيد بن عبداللّه اعرج فرمود كه چون اسماعيل وفات يافت گفتم جامه اى را كه روى او كشيده بودند بردارند، چون صورت او را مكشوف كردند جبهه و زنخ و گلوى او را بوسيدم پس گفتم او را بپوشانند، باز گفتم كه جامه را از روى او برداشتند ديگرباره جبين و زنخ و گلوى او را بوسه دادم پس گفتم او را بپوشانيدند و غسل دادند چون از كار غسل او فارغ شدند نزديك او رفتم ديدم كه او را در كفن پيچيده اند گفتم صورت او را از كفن بيرون كردند باز جبين و زنخ و گلوى او را بوسيدم و او را تعويذ كردم پس گفتم او را در كفن كنند. راوى گفت پرسيدم به چه چيز او را تعويذ كرديد؟ فرمود: به قرآن. (١١٥)

و روايت شده كه به حاشيه كفنش نوشت: (اِسماعيل يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ.)و خواند يكى از شيعيان خود را و درهمى چند به او داد و امر كرد كه حج كند با آن از جانب پسرش اسماعيل و فرمود كه هرگاه تو حج بگزارى از جانب او نه سهم ثواب مال تو است و يك سهم مال اسماعيل.

سيد ضامن بن شدقم در(تحفة الا زهار)گفته كه وفات كرد اسماعيل در سنه صد و چهل و دو؛ و در سنه پانصد و چهل و شش حسين بن ابى الهيجأ وزير عبيدلى به مدينه رسيد پس بنا كرد بر مشهدش قبه اى. (١١٦) و ذكر كرده ابن شيبه كه اين محل خانه زيد شهيد پسر امام زين العابدينعليها‌السلام بوده.

و بالجمله؛ شيخ مفيد فرموده: چون اسماعيل از دنيا رفت كسانى را كه اعتقاد بر خلافت او بود بعد از پدر از اين اعتقاد منصرف شدند مگر نادرى از مردمان اباعد كه از خواص روات نبودند به همان اعتقاد ماندند و قائل به حيات اسماعيل گشتند و چون حضرت امام صادقعليها‌السلام از دنيا رحلت فرمود جمله اى از مردم قائل به امامت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام شدند و مابقى هم دو فرقه شدند فرقه اى گفتند اسماعيل امام بوده و امامت بعد از او منتقل به محمد بن اسماعيل شده است. و فرقه ديگر گفتند كه اسماعيل زنده است و ايشان مردمانى قليل هستند كه گمانشان اين است كه امامت بعد از اسماعيل در اولاد و احفاد او است تا آخر زمان. (١١٧)

مؤ لف گويد: سلاطين فاطميه كه در ديار مغرب سلطنت داشتند از اولاد اسماعيل اند. اول ايشان عبيداللّه بن محمد بن عبداللّه بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن الامام جعفر الصادقعليها‌السلام ملقب به المهدى باللّه، اول كسى است كه از آل اسماعيل در ديار مغرب و مصر خليفه شدند در زمان دولت بنى عباس و مدت دويست و هفتاد و چهار سال پادشاهى كردند و اول سلطنت ايشان در زمان معتمد و معتضد بوده كه اوايل غيبت صغرى باشد و عدد ايشان چهارده است و ايشان را اسماعيليه و عبيديه مى گفتند. قاضى نوراللّه گفته كه قرامطه وراى اسماعيليه طايفه ديگرند و عباسيان و هواخواهان ايشان از كمال بغض و عداوت قرامطه را داخل اسماعيليه ساختند. (١١٨)

فقير گويد: كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام در اخبار غيبيه خود اشاره به عبيداللّه مذكور كرده در آنجا كه فرموده:

(ثُمَّ يَظْهَرُ صاحِبُ القَيْرَوان الْغَضُّ البَضُّ، ذُوالنَّسَبِ المَحْضِ، المُنْتَجَبُ مِنْ سُلالَةِ ذِى البَدأ، المُسَجّى بِالرِّدأ.) (١١٩)

(قيروان)شهرى است به مغرب و همان جايى است كه عبيداللّه مهدى در حدود آن قلعه اى بنا كرد و آن را به(مهديه)موسوم ساخته و مراد از(ذى البدأ)و(مسجّى بردأ)اسماعيل بن جعفرعليها‌السلام است.

(قالَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ: وَ كانَ عُبَيْدِاللّهِ الْمَهْدِىُّ اَبْيَضُ مُتْرَفا مُشَرَّبا بِحُمْرَةٍ رَخْصَ الْبدَنِ، تارَّ الاَطرافِ، و ذُوالْبدأ اِسماعيلُ بنُ جعفرِ بنِ مُحَمَّدٍعليهم‌السلام وَ هُوَ الْمسجى بالرِّدأ؛ لاَنَّ اَباهُ اَباعبْدِاللّهِ جَعْفَرَاعليها‌السلام سَجّاهُ بِرِدائِهِ لَمّا ماتَ وَ اَدْخَلَ اِلَيْهِ وُجُوهَ الشّيعَةِ يُشاهِدُونَهُ لِيَعْلَمُوا مَوْتَهُ وَ تَزوُلَ عَنْهُمْ الشُبّْهةُ فى اَمْرِهِ اِنتهى.) (١٢٠)

و اما عبداللّه بن جعفر پس او بعد از اسماعيل بزرگتر بود از ساير برادران خويش و او را نزد پدر چندان مكانت و منزلتى نبود و در اعتقاد متهم بر مخالفت با پدر بوده و گفته شده كه با(حشويه)خلطه و آميزش داشت و ميل به مذهب مرجئه داشت و بعد از فوت پدر ادعاى امامت نمود و حجتش بر امامت كبر سن بود. به اين سبب جماعتى از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام او را متابعت كردند و چون او را امتحان كردند دست از او كشيدند و به امامت برادرش موسىعليها‌السلام رجوع كردند از بسيارى براهين و دلالات باهرات كه از حضرت مشاهده كردند، بلى قليلى از مردم به همان اعتقاد ماندند و امامت عبداللّه را اختيار كردند و ايشان را(فطحيّه)گويند، و اين لقب از آن يافتند كه به امامت عبداللّه قائل شدند؛ چه آنكه عبداللّه اَفطح الرِّجل بود، يعنى فيل پا، و بعضى گفته اند كه ايشان را فطحيّه گفتند به سبب آنكه داعى ايشان بر امامت عبداللّه مردى بوده كه او را عبداللّه بن فطيح مى گفتند. (١٢١)

قطب راوندى روايت كرده از مفضل بن عمر كه چون حضرت صادقعليها‌السلام وفات كرد عبداللّه افطح پسر آن حضرت ادعاى امامت كرد. حضرت امام موسىعليها‌السلام امر فرمود هيزم بسيارى آوردند و در وسط خانه ريختند، آنگاه فرستاد به نزد عبداللّه و او را بطلبيد. عبداللّه به منزل آن حضرت آمد و در آن وقت در خدمت حضرت جماعتى از وجوه اماميه بودند همين كه عبداللّه نشست، حضرت امر فرمود كه آتش در آن هيزمها افكندند هيزمها شروع كرد به سوختن و مردم نمى دانستند سبب آن را تا آنكه هيزمها تمامى آتش شد. پس برخاست موسى بن جعفرعليها‌السلام با جامه هاى خود در ميان آتش نشست و رو كرد به مردم حديث گفتن تا يك ساعت، سپس برخاست و جامه خود را تكانيد و آمد به مجلس خود! آنگاه فرمود به برادرش عبداللّه: اگر چنانچه تو امام مى باشى بعد از پدرت بنشين در ميان آتش! آن جماعت گفتند: ديديم عبداللّه رنگش تغيير كرد و برخاست در حالى كه ردايش بر زمين كشيده مى شد و از خانه حضرت بيرون رفت. و عبداللّه بعد از پدر بزرگوارش مدت هفتاد روز زنده بود و وفات كرد. (١٢٢)

و روايت شده كه امام جعفر صادقعليها‌السلام به امام موسىعليها‌السلام فرمود: اى پسر جان! به درستى كه برادر تو مى نشيند به جاى من و ادعا مى كند امامت را بعد از من، منازعه مكن با او به كلمه اى؛ زيرا كه او اول كسى است از اهل بيت من كه به من ملحق مى شود. (١٢٣)

مؤ لف گويد: كه سيد ضامن بن شدقم مدنى در(تحفة الا زهار)گفته كه عبداللّه پسر امام جعفر صادقعليها‌السلام وفات كرد در بلده بسطام و قبرش ‍ معروف است در آنجا مقابل قبر على بن عيسى بن آدم بسطامى. (١٢٤) فقير گويد: آنچه براى من نقل شده آن است كه قبرى كه در بسطام است مقابل قبر ابويزيد بسطامى، قبر محمّد پسر عبداللّه مذكور است نه قبر پدرش واللّه العالم.

و اسحاق بن جعفر مردى بود از اهل فضل و صلاح و روع و اجتهاد. و روايت كرده اند مردم از او حديث و آثار، و ابن كاسب هرگاه از او حديثى نقل مى كرد، مى گفت: حديث كرد مرا ثقه رضى اسحاق بن جعفرعليها‌السلام ، و اسحاق قائل بود به امامت برادرش موسى بن جعفرعليها‌السلام . و روايت كرده از پدرش نصّ بر امامت برادرش حضرت موسى بن جعفر را، و صاحب(عمدة الطالب)گفته كه او اشبه مردم به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم و مادر او مادر امام موسىعليها‌السلام بود، و اسحاق محدّثى جليل بود و طايفه اى از شيعه ادعا كردند در او امامت را و اعقاب او را از محمّد و حسين و حسن است. (١٢٥)

مؤ لف گويد: به اسحاق بن جعفر منتهى مى شود نسب بنى زهره كه خانواده جليلى بودند در حلب و از جمله ايشان است ابوالمكارم حمزة بن على بن زهرء حلبى عالم فاضل جليل صاحب تصنيفات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو كه از جمله (غنية النّزوع الى علمى الاصول و الفروع) است و او و پدر و جدش و برادرش عبداللّه بن على و برادرزاده اش محمّد بن عبداللّه از اكابر فقهأ اماميه اند. و بنوزهره كه آية اللّه علامه حلّى اجازه كبيره معروفه را براى ايشان نوشته، سيد جليل حسيب صاحب نفس قدسيه و رياست انسيه، افضل اهل عصر خود علأ الدّين ابوالحسن على بن ابراهيم بن محمّد بن ابى على الحسين بن ابى المحاسن زهره و فرزند معظمش شرف الدّين ابوعبداللّه حسين بن على و برادرش سيد معظم ممجد بدر الدّين ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم و دو پسرش ابوطالب احمد بن محمّد و عزالدّين حسن بن محمد مى باشند كه علامه ايشان را تجليل تمام نموده و تمامى را اجازه داده و صورت آن اجازه در مجلد آخر بحار مذكور است، و سعيد شريف تاج الدّين بن محمّد بن حمزة بن زهره در كتاب (غاية الا ختصار فى اخبار البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار) در ذكر بيت اسحاقيين گفته: حمد خدا را كه ما را از بيت زهره قرار داد كه نقبأ حلب مى باشند. جد ايشان زهرة بن ابى المواهب على نقيب حلب ابن محمّد نقيب حلب ابن ابى سالم محمّد مرتضى مدنى است كه از مدينه منتقل شده به حلب ابن احمد مدنى كه مقيم به حرّان بوده ابن امير شمس الدّين محمّد مدنى ابن الا مير الموقر الحسين بن اسحاق المؤ تمن ابن الا مام جعفر صادقعليها‌السلام است و گفته كه بيت زهره در حلب و در ديار حلب اشهرند از هر مشهورى، و از ايشان است شريف ابوالمكارم حمزة بن على بن زهره سيد جليل كبير القدر عظيم الشأن عالم كامل فاضل مدرس مصنف مجتهد كه عين اعيان سادات و نقبأ حلب، صاحب تصنيفات حسنه و اقوال مشهوره است و از براى او كتبى است، قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه، قبرش در حلب پايين جبل جوشن نزد مشهد سقط حسينعليها‌السلام است و قبرش معروف است و نوشته شده بر آن اسم و نسب او تا امام صادقعليها‌السلام و تاريخ موت او نيز، انتهى. (١٢٦)

مؤلف گويد: كه تاريخ موت او سنه پانصد و هشتاد و پنج است و تاريخ ولادتش ماه رمضان سنه پانصد و يازده، و قصه مشهد سقط در جبل جوشن گذشت در مجلّد اول در سير اهل بيت امام حسينعليها‌السلام از كوفه به شام.

بدان كه زوجه اسحاق بن جعفر، عليا مخدّره نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام است كه به جلالت شأن معروف است، در سنه دويست و هشت در مصر وفات كرد و در آنجا به خاك رفت، و مصريين را اعتقاد تمامى است به او و معروف است كه دعا در نزد قبر او مستجاب مى شود و شافعى از او اخذ حديث كرده. (١٢٧)

سيد مؤ من شبلنجى در(نورالا بصار)و شيخ محمّد صبّان در(اسعاف الراغبين) نقل كرده اند كه سيده نفيسه متولد شد به مكه در سنه صد و چهل و پنج و نشو و نما كرد در مدينه به عبادت و زهد. روزها روزه مى داشت و شبها به عبادت قيام مى نمود و صاحب مال بود و احسان مى كرد به زمين گيران و مريضان و عموم مردم و سى مرتبه به حج مشرف شد كه اكثرش پياده بود. (١٢٨)

از زينت دختر يحيى برادر نفيسه نقل شده كه من خدمت كردم عمه ام نفيسه را چهل سال پس نديدم او را كه شب بخوابد و روزها افطار بنمايد، و پيوسته قائم اللّيل و صائم النهار بود، گفتم به وى كه با خودت مدارا نمى كنى؟ گفت: چگونه رفق و مدارا كنم با نفسم و حال آنكه در جلو، عقبات دارم كه قطع آنها نمى كنند مگر فائزون، و جناب نفيسه از شوهرش اسحاق دو فرزند آورد: قاسم و ام كلثوم و از آنها عقبى نشد. وقتى با شوهرش به زيارت حضرت ابراهيم خليلعليها‌السلام مشرف شد و در مراجعت، به مصر تشريف آورد و در خانه اى منزل فرمود، و اهل مصر را در حق آن مخدره عقيدت زياد شد و از او خواهش توقف نمودند و به قصد زيارت او مشرف مى شدند و از او بركات مى ديدند و در مصر تا در آنجا وفات كرد. (١٢٩)

و نقل كرده كه آن مخدره قبرى براى خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبر داخل مى شده و نماز مى خوانده و قرآن تلاوت مى كرده تا آنكه شش هزار ختم قرآن در آن قبر نموده! و در ماه رمضان سنه دويست و هشت وفات كرد و در وقت احتضار روزه بود او را امر به افطار نمودند، فرمود: واعجبا! سى سال است تا به حال كه از خداوند تعالى مسئلت مى كنم كه با حالت روزه از دنيا بروم و حال كه روزه هستم افطار كنم! پس شروع كرد به خواندن سوره انعام و چون رسيد به آيه مباركه(لَهمْ دارُالسَّلامِ عنْدَ رَبِّهِم) . (١٣٠) وفات كرد، و چون وفات كرد مردم اجتماع كردند از قرى و بلدان و روشن كردند شمع هاى بسيار در آن شب و شنيده مى شد گريه از هر خانه كه در مصر بود و بزرگ شد غصه و حزن بر اهل مصر و نماز گذاشتند بر آن مخدره به جمعيتى كه مثل آن ديده نشده بود به طورى كه پر كرد فلوات و قيعان را پس دفن شد در همان قبرى كه حفر كرده بود به دست خود در خانه خودش به درب السّباع در مراغه.

و نقل كرده كه بعد از وفات او شوهرش اسحاق مؤ تمن خواست كنته او را به مدينه معظمه نقل كند و در بقيع دفن نمايد اهل مصر مستدعى شدند كه آن مخدره را در مصر بگذارد براى تبرك و تيمن و مالى بسيارى هم بذل كردند. اسحاق راضى نشد تا آنكه در خواب ديد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه فرمود: معاوضه مكن با اهل مصر در باب نفيسه! همانا رحمت نازل مى شود برايشان به بركت او و كراماتى از آن مخدره نقل كرده بلكه كتابى در مآثر او نوشته شده موسم به(مآثرالنّفيسة).

و محمد بن جعفر را(ديباجه)مى گفتند به جهت حسن و جمال و بهأ و كمال او؛ و مردى سخى و شجاع بود و با رأى زيديه در خروج به شمشير موافقت داشت، و در ايام مأمون سنه صد و نود و نه در مدينه خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند، اهل مدينه با او بيعت به امارت مؤ منين كردند و او مردى قوى القلب و عابد بود و پيوسته يك روز روزه مى داشت و يك روز افطار مى نمود، و هرگاه از منزل بيرون مى شد بر نمى گشت مگر آنكه جامه خود را كنده بود و برهنه اى را با آن پوشانيده بود و در هر روزى گوسفندى براى ميهمانان خود مى كشت. پس به جانب مكه رفت و با جماعتى از طالبيين كه از جمله ايشان بودند حسين بن حسن افطس و محمّد بن سليمان بن داود بن حسن مثنّى و محمّد بن حسن معروف به(سليق)و على بن حسين بن عيسى بن زيد و على بن حسين بن زيد و على بن جعفر بن محمّد با هارون بن مسيّب جنگ عظيمى نمودند و بسيار كس از لشكر هارون كشته گشت. آنگاه دست از جنگ برداشتند و هارون بن مسيّب حضرت على بن موسى الرضاعليها‌السلام را به رسالت به نزد محمّد بن جعفر فرستاد و او را به طريق سلم و صلح طلبيد، محمّد بن جعفر از صلح ابا كرد آماده حرب شد، اين وقت هارون لشكرى فرستاد تا محمّد را با طلبيين در آن كوهى كه منزل داشتند محاصره كردند و تا سه روز مدت محاصره طول كشيد و آب و طعام ايشان تمام گشت، اصحاب محمّد بن جعفر دست از او برداشتند و متفرق شدند، لاجرم محمّد ردا و نعلين پوشيده به خيمه هارون بن مسيب رفت و از او براى اصحاب خود امان خواست هارون او را امان داد. و به روايت ديگر به جاى هارون،(عيسى جلودى)ذكر شده.

بالجمله؛ طالبيين را در قيد كردند و در محملهاى بدون وطأ نشانيدند و به خراسان فرستادند و چون به خراسان ورود كردند مأمون، محمّد بن جعفر را اكرام كرده و جايزه داد و با مأمون بود تا هنگامى كه در خراسان وفات يافت. مأمون به تشييع جنازه او بيرون شد و جنازه او را حمل داده تا به نزديك قبر رسانيد و بر او نماز خواند و در لحد خوابانيد پس از قبر بيرون آمد و تأمل كرد تا او را دفن نمودند؛ بعضى گفتند: اى امير! شما امروز در تعب افتاديد خوب است سوار شويد و به منزل تشريف بريد، گفت: اين رحم من است كه الحال دويست سال است كه قطع شده است پس قرضهاى محمّد را كه قريب به سى هزار دينار بود ادا كرد. (١٣١)

و از(تاريخ قم)نقل است كه محمّد ديباج در جرجان وفات يافت در وقتى كه مأمون به عراق متوجه شده بود در سنه دويست و سه و مأمون بر او نماز گزارد و به جرجان او را دفن كرد و عبيداللّه بن حسن بن عبداللّه بن عباس بن على بن ابى طالبعليها‌السلام و ديگر علويه، مأمون را بدين سبب شكر كردند. و به من رسيده است كه الصاحب الجليل كافى الكفاه ابوالقاسم اسماعيل بن عباد بر سر تربت او عمارتى كرده است در سنه سيصد و هفتاد و چهار اربع و سبعين و ثلثمائة انتهى.

شيخ صدوق روايت كرده از حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى از جدش على بن حسن بن زيد بن الحسين بن على بن ابى طالبعليها‌السلام كه گفت: حديث كرد عبداللّه بن محمّد بن جعفر از پدرش از جدش امام جعفر صادقعليها‌السلام كه امام محمدباقرعليها‌السلام جمع كرد اولاد خود را و در ميان ايشان بود عموى ايشان زيد بن علىعليها‌السلام ، آنگاه بيرون آورد براى ايشان كتابى به خط اميرالمؤ منينعليها‌السلام و املأ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، كه نوشته بود در آن حديث لوح آسمانى (هذا كتابٌ منَ اللّهِ العزيزِ العَليمِ) تا آخر، كه در آن تصريح شده به اوصيأ پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و در آخر روايت است كه حضرت عبدالعظيم فرمود: عجب و تمام از محمّد بن جعفر و خروج او است با آنكه شنيده حديث لوح از پدرش و خودش حكايت كرده آن را.

و بدان كه از اعقاب محمد بن جعفر است، سيد شريف اسماعيل بن حسين بن محمّد بن حسين بن احمد بن محمّد بن عزيز بن الحسين بن محمّد الا طروش بن على بن الحسين بن على بن محمّد ديباج ابن الا مام جعفر صادقعليها‌السلام ، ابوطالب مروزى علوى نسابه اول كسى كه از اجداد او منتقل شده از مور به قم، احمد بن محمّد بن عزيز است و از براى او است از مصنفات(حظيرة القدس)حدود شصت مجلّد و غير آن از مصنفات ديگر كه همگى در انساب بوده، ياقوت حموى در سنه ششصد و چهارده در مرو او را ملاقات كرده، و از(معجم الا دبأ)نقل شده كه ترجمه او را مفضل در آن ايراد كرده و عباس بن جعفر مردى جليل و فاضل نبيل بوده.

ذكر على بن جعفر و ابوالحسن و احمد بن قاسم كه يكى از احفاد او است و در قم مدفون است

بدان كه على بن جعفرعليها‌السلام سيدى جليل القدر، عظيم الشأن، شديد الورع عالم كبير، راوى حديث، كثير الفضل بوده و تا حضرت جوادعليها‌السلام بلكه به قول صاحب(عمدة الطالب)تا حضرت هادىعليها‌السلام را درك كرده و در ايام آن حضرت وفات كرده و پيوست ملازمت برادرش حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام را اختيار كرده بود و از آن جناب معالم دين اخذ مى نمود و از بركات او است(مسائل على بن جعفر)كه در دست است و علامه مجلسى رحمه اللّه آن را در مجلد چهارم(بحار) [چاپ قديم ] نقل فرموده. (١٣٢)

و بالجمله؛ جلالت شأن آن بزرگوار زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و تمامى علماى رجال او را ستايش بليغ نموده اند.

و شيخ كشّى روايت كرده كه وقتى طبيب خواست حضرت امام محمّد جوادعليها‌السلام را فصد كند چون نيشتر را نزديك حضرت آورد كه رگ را قطع كند على بن جعفر نزديك آمد و گفت: اى آقاى من! ابتدا مرا فصد كند چون حدّت نيشتر در من اثر كند و جناب شما را متألم نگرداند و چون آن حضرت برخاست برود على بن جعفر برخاست و كفشهاى آن حضرت را جفت كرد و در پيش پاى آن حضرت نهاد و حال آنكه على بن جعفر در آن وقت پيرمرد محترمى بوده و حضرت جوادعليها‌السلام تازه جوان بوده! (١٣٣)

و شيخ كلينى روايت كرده از محمد بن حسن عمار كه من ده سال در مدينه خدمت على بن جعفر بودم و از او اخذ مى كردم احاديثى كه از برادرش حضرت ابوالحسنعليها‌السلام شنيده بود و مى نوشتم آنها را، وقتى در خدمت او بودم كه حضرت جوادعليها‌السلام داخل مسجد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شد. على بن جعفر چون نظرش بر آن حضرت افتاد بى اختيار از جاى برخاست و بى كفش و ردأ خدمت آن حضرت دويد و دست او را بوسيد و او را تعظيم و تكريم كرد، حضرت جوادعليها‌السلام فرمود: اى عمو! بنشين خدا تو را رحمت كند، عرض كرد: اى سيد و آقاى من! چگونه بنشينم و حال آنكه تو ايستاده اى، پس چون على بن جعفر از خدمت آن حضرت مرخص شد و آمد در مجلس خود نشست اصحابش او را سرزنش كردند و گفتند تو اين نحو با او رفتار مى كنى و حال آنكه عموى پدر او مى باشى؟! فرمود: سكوت كنيد! پس دست برد و محاسن خود را گرفت و گفت: هرگاه حق تعالى مرا با اين ريش اهليت نداد از براى امامت و اين جوان را اهليت داد و امامت را به او تفويض نمود آيا من انكار كنم فضل او را، پناه مى برم به خدا از آنچه شما مى گوييد كه احترام او را ندارم بلكه من بنده او مى باشم!

مؤ لف گويد: كه از ملاحظه اين دو حديث معلوم مى شود كه اين بزرگوار چه اندازه معرفت به امام زمان خود داشته و كَفاهُ ذلِكَ فَضْلا وَ شَرَفا. قبر اين بزرگوار مشتبه است، آيا در قم است يا در عريض كه يك فرسخى مدينه است كه ملك آن جناب و محل سكناى او و ذرّيه اش بوده، اختلاف است؛ و ما در(هدية الزّائرين)آنچه متعلق به اين مقام است ذكر كرديم به آنجا رجوع شود. (١٣٤)

صاحب(روضة الشهدأ)گفته: اما على عريضى كنيتش ابوالحسن است عالم بزرگ بوده، در كودكى از پدر بازمانده و از برادر خود امام موسىعليها‌السلام علم آموخته و نسبت او به عريض است و آن دهى است به چهل ميل از مدينه دور و اولاد او بسيارند و ايشان را(عريضّيون)گويند، و او را عقب از چهار پسر است: محمّد و احمد شعرانى و حسن و جعفر. اما جعفر اصغر عقب او از على پسر او است و حال اين عقب پوشيده است، انتهى. (١٣٥) و احتمال مى رود قبرى كه در قم است قبر همين على باشد.

و اما قول او كه على را عقب از چهار پسر است خلاف آن چيزى است كه نقل شده؛ زيرا عالم فاضل جليل سيد مجدالدّين عريضى استاد شيخ ابوالقاسم محقق حلّى نسبش به عيسى بن على بن جعفر الصادقعليها‌السلام منتهى مى شود، بدين طريق السيد مجدالدّين على بن حسن بن ابراهيم بن على بن جعفر بن محمّد بن على بن حسن بن عيسى بن محمّد بن على العريضى صاحب المسائل عن اخيه الكاظمعليها‌السلام ابن الا مام جعفر صادقعليها‌السلام ، و حسن بن على بن جعفر حميرى است و بر او اعتماد كرده در طريق خود به مسائل على بن جعفر روايت مى كند از جدش على بن جعفر.

و بدان كه در بعضى از كتب انساب است كه فاطمه كبرى بنت محمّد بن عبداللّه الباهرين الا مام زين العابدينعليها‌السلام زوجه على عريضى است. و بدان نيز آنكه در قم يكى از احفاد على بن جعفر رضى اللّه عنه كه به شرافت و جلالت معروف است مدفون است و نام شريف او احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر الصادقعليها‌السلام است و قبرش مزار عامه مردم است و واقع است در قبرستان نزديك به دروازه قلعه در بقعه قديمه كه از زمان بناى آن تا به حال هفتصد سال است. و خواهرش (١٣٦) فاطمه نيز ظاهرا در آنجا به خاك رفته و احمد بن قاسم مذكور جليل القدر است.

و در(تاريخ قم ع(است كه چنين رسيده است كه احمد بن قاسم زمين گير و عنّين بوده و آبله در چشمش پيدا شده و بدان سبب هر دو چشمش تباه گشت و چون وفات يافت به مقبره قديمه مالون دفن گرديد و تربت او را زيارت مى كردند و بر سر تربت او سايبانى بوده. و چون اصحاب خاقان مفلحى در سنه دويست و نود و پنج به قم رسيدند آن سايبان را از سر قبر او كشيدند و مدتى زيارت او نمى كردند تا آنگاه كه بعضى از صلحاى قم به خواب ديد در سنه سيصد و هفتاد و يك كه ساكن در اين تربت مردى بس فاضل است و در زيارت كردن او ثواب و اجر بسيار است، پس ديگرباره بناى قبر او را از چوب مجدد گردانيدند و مردم زيارت كردن او را از سر گرفتند و جمعى از ثقات گفته اند كه جمعى كه صاحب علت (مرضى ) كهنه بوده اند و يا در عضوى از اعضاى ايشان زحمتى و علتى واقع شده بر سر قبر او مى رفتند و طلب شفا مى نمودند و به بركت روح شريف او، از آن علت شفا مى يافتند. (١٣٧)


فصل هشتم: در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام است

اول ابان بن تغلب (١٣٨) است

از آل بكرين وائل و از اهل كوفه است و ثقه و جليل القدر است. در(مجالس المؤ منين)است كه(ابان)قارى و عالم به وجوه قرائت و دلايل آن بود و قرائتى عليحده دارد كه نزد قرأ، مشهور است و در علم تفسير و حديث و فقه و لغت و نحو امام اهل زمان خود بوده، (١٣٩) و در(كتاب ابن داود)مذكور است كه او سى هزار حديث از حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام حفظ داشت و او را تصانيف بسيار است مانند(تفسير غريب القرآن)و(كتاب فضايل)و(كتاب احوال صفّين)و مانند آن. (١٤٠) و در(كتاب خلاصه)مسطور است كه ابان در ميان اصحاب ما ثقه است و جليل القدر و عظيم المنزلة. به خدمت حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر و امام جعفر صادقعليهم‌السلام رسيده و به التفات خاطر عاطر ايشان مشرف گرديده و حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام به او گفته اند كه در مسجد مدينه بنشين و فتوى ده مردمان را كه دوست مى دارم در ميان شيعه من مانند تو را ببينند. (١٤١) و روايتى ديگر آن است كه مناظره كن با اهل مدينه كه دوست مى دارم مانند تو كسى از روات و رجال من باشد. ابان در حيات امام جعفر صادقعليها‌السلام وفات يافت و چون خبر فوت او به آن حضرت رسيد رحمت بر او فرستادند و سوگند ياد كردند كه موت ابان دل مرا به درد آورد، و وفات او در سنه يك صد و چهل و يك بود (١٤٢) و حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام او را از وفات او خبر داده بود. (١٤٣)

شيخ نجاشى روايت نموده كه هرگاه ابان به مدينه مى رفت خلايق به جهت استماع حديث و استفاده مسايل به او هجوم مى كردند چنانكه غير ستون مسجد كه جهت او آن را خالى مى گذاشتند ديگر جايى خالى نمى ماند. و همچنين روايت نموده از عبدالرحمن بن حجاج كه گفت روزى در مجلس ابان بن تغلب بودم كه ناگاه مردى از در درآمد از او پرسيد كه اى ابوسعيد! مرا خبر ده كه چند كس از صحابه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام متابعت نمودند؟ ابان گفت: گويا مى خواهى فضل و بزرگى علىعليها‌السلام را به آنها بشناسى كه متابعت اميرالمؤ منينعليها‌السلام نمودند از اصحاب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟! آن مرد گفت: مقصود من همين است! پس ابان گفت: واللّه كه ما فضل صحابه را نمى شناسيم الاّ به متابعت از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام . (١٤٤)

دوم اسحاق بن عمّار صيرفى كوفى از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام و موسى بن جعفرعليها‌السلام است

علمأ رجال در حق او گفته اند كه او شيخ اصحاب ما است و ثقه است، و او و برادران او يونس و يوسف و قيس و اسماعيل بيت بزرگى از شيعه مى باشند، و پسران برادرش على و بشير پسران اسماعيل از وجوه اهل حديث مى باشند و روايت است كه حضرت صادقعليها‌السلام هرگاه اسحاق و اسماعيل پسران عمّار را مى ديد مى فرمود:(وَ قَدْ يَجْمَعُهُما لاَقوامٍ)؛ يعنى حق تعالى گاهى دنيا و آخرت را براى بعضى جمع مى فرمايد. (١٤٥)

و روايت است از عمار بن حيّان كه گفت: خبر دادم به حضرت صادقعليها‌السلام از برّ و نيكى كردن اسماعيل پسرم به من، فرمود: من او را دوست مى داشتم و الحال زياد شد محبت من به او. و بالجمله؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند به جهت تصريح شيخ در(فهرست)و از اين جهت حديث را از جهت او موثق مى شمردند تا نوبت به شيخ بهائى رسيد، ايشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند يكى را امامى گفتند و اسحاق بن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند بايد رجوع به تميز كنند تا معلوم شود كه كدام يك مى باشند، و عمل علما بر همين بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه، اين بزرگوار قرائنى به دست آورد كه اسحاق به عمار يك نفر بيشتر نيست و آن هم ثقه و امامى مذهب است، و شيخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نيز همين را اختيار كرده در خاتمه(مستدرك الوسائل) (١٤٦) واللّه العالم.

سوم بريد بن معاوية المعجلى مكنّى به ابوالقاسم

از وجوه فقهاى اصحاب و ثقه و جليل القدر و از حواريين حضرت باقر و حضرت صادقعليهما‌السلام مى باشد و از براى او مكانت و محل عظيم است نزد ائمهعليهم‌السلام و از اصحاب اجماع است. حضرت صادقعليها‌السلام فرمود: اوتاد زمين و اعلام دين چهار نفرند: محمّد بن مسلم و بريد بن معاويه و ليث بن البخترى المرادى و زرارة بن اعين؛ و هم در حديثى در حقى ايشان فرموده:

(هؤُلا ءِ الْقوّامونَ بالْقسطِ، هؤُلا ءِ الْقوّامونَ بالصِّدْقِ، وَ هؤُلا ءِ السابقونَ السّابِقُونَ اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ.) (١٤٧)

و هم فرموده بشارت دهيد مخبتين را به بهشت و اين چهار را اسم برده سپس ‍ فرموده اين چهار كس نجبأاند، امنأ الهى اند در حلال و حرام خدا، اگر ايشان نبودند منقطع مى شد آثار نبودت و مندرس مى گشت. (١٤٨) وفاتش در سنه صد و پنجاه واقع شد رحمه اللّه، و پسرش قاسم بن بريد نيز ثقه و از روات اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام است. (١٤٩)

چهارم ابوحمزة ثمالى نام شريفش ثابت بن دينار است

ثقه و جليل القدر و از زهاد و مشايخ كوفه است. از فضل بن شاذان روايت است كه گفت شنيدم از ثقه اى كه گفت شنيدم از حضرت رضاعليها‌السلام كه فرمود: ابوحمزه ثمالى در زمان خود مانند سلمان فارسى بود در زمان خود و اين به آن جهت است كه خدمت كرده به چهار نفر از ما: على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و مقدارى از زمان حضرت موسى بن جعفرعليهم‌السلام . (١٥٠)

و روايت شده كه وقتى حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام ابوحمزه را طلبيد چون وارد شد حضرت به او فرمود:(انّى لاستريح اذا رايتك)؛ من استراحت و آسايش مى يابم وقتى كه تو را مى بينم. (١٥١) و روايت شده كه ابوحمزه دختركى داشت بر زمين افتاد و دستش شكست، نشان شكسته بند داد، گفت: استخوانش شكسته بايد او را جبيره كرد، ابوحمزه به حال آن دختر رقت كرد و گريست و دعا كرد، شكسته بند خواست كه دست او را به جبيره بندد ديد آثارى از شكستگى ندارد، به دست ديگرش نظر كرد ديد آن هم عيبى ندارد! گفت: اين دختر عيبى ندارد! (١٥٢) وفات او در سنه صد و پنجاه واقع شده. و در ايام ناخوشى او ابوبصير به خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد حضرت احوال ابوحمزه را پرسيد، ابوبصير گفت: ناخوش بود، فرمود: هرگاه برگشت به نزد او از جانب من او را سلام برسان و او را بگو كه فلان ماه در فلان روز وفات خواهى كرد، گفتم: فدايت شوم به خدا ما با او انس داشتيم و او از شيعيان شما است. فرمود: راست گفتى ما عِنْدَنا خَيْرٌ لَكُمْ؛ آنچه نزد ما براى شما است بهتر است براى شما، گفتم: شيعه شما با شما است؟ فرمود: هرگاه از خدا بترسد و مراقب پيغمبر خود باشد و از گناهان، خود را نگاه دارد با ما خواهد بو در درجات ما الخ. (١٥٣)

سيد عبدالكريم بن طاوس در(فرحة الغرىّ)روايت كرده كه حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام وارد كوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابوحمزه ثمالى كه از زاهدين اهل كوفه و مشايخ آنجا بود. پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت، ابوحمزه گفت: نشنيدم لهجه پاكيزه تر از او، نزديكش رفتم تا بشنوم چه مى گويد، شنيدم مى گويد:(اِلهى اِْن كانَ قَدْ عَصَيْتُكَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُكَ فى اَحَبِّ اَلاَشْيأ اِلَيْكَ.)

و اين دعايى است معروف آنگاه برخاست و رفت. ابوحمزه گفت كه من عقب او رفتم تا مناخ كوفه و آن مكانى بود كه شتران را در آنجا مى خوابانيدند، ديدم در آنجا غلامس سياهى است و با او است شتر گزيده و ناقه اى. گفتم: به او: اى سياه! اين مرد كيست؟ گفت:(اَوْ يخفى علَيك شمائِلُهُ ع(؛ از سيما و شمايلش او را نشناختى! او على بن الحسينعليها‌السلام است! ابوحمزه گفت: پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرت بوسيدم آن را كه آن جناب نگذاشت و با دست خود سر مرا بلند كرد و فرمود: مكن اى ابوحمزه! سجود نشايد مگر براى خداوند عز و جل، گفتم: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! براى چه به اينجا آمديد؟ فرمود: از براى آنچه كه ديدى يعنى نماز در مسجد كوفه، و اگر مردم بدانند كه چه فضيلتى است در آن، بيايند به سوى آن اگرچه به روش كودكان خود را زمين كشند، يعن يبايند هرچند در نهايت سختى باشد راه رفتن براى ايشان مانند اطفالى كه راه نيفتاده اند نشسته حركت مى نمايند، پس فرمود: آيا ميل دارى كه زيارت كنى با من قبر جدم على بن ابى طالبعليها‌السلام را؟ گفتم: بلى! پس حركت فرمود و من در سايه ناقه او بودم و حديث مى كرد مرا تا رسيديم به غريّين و آن بقعه اى بود سفيد كه نور آن مى درخشيد، پس از شتر خويش پياده شد و دو طرف روى خود را بر آن زمين گذاشت و فرمود: اى ابوحمزه! اين قبر جدّ من على بن ابى طالبعليها‌السلام است پس زيارت كرد آن حضرت را به زياراتى كه اول آن (اَلسَّلامُ علَى اَسمِ اللّهِ الرَّضِىِّ وَ نُورِ وَجْهِهِ الْمضيى ء)است. پس وداع كرد با آن قبر مطهر و رفت به سوى مدينه و من برگشتم به سوى كوفه. (١٥٤)

مؤ لف گويد: كه گذشت در ذكر وفات حضرت صادقعليها‌السلام كه ابوحمزه به زيارت قبر اميرالمؤ منينعليها‌السلام مشرف مى گشته و نزديك آن تربت مقدس ‍ مى نشسته و فقهاى شيعه خدمتش جمع مى گشتند و از جنابش اخذ حديث و علم مى نمودند.

پنجم حريز بن عبداللّه سجستانى

از معروفترين اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام است و كتبى در عبادات نوشته از جمهل(كتاب صلوة)است كه مرجع اصحاب و معتمد عليه و مشهور بوده. و در روايت معروفه حمّاد است كه به حضرت صادقعليها‌السلام گفت: (اَنَا اَحْفَطُ كِتابَ حَريزٍ فِى الصَّلوةِ.) (١٥٥)

و بالجمله؛ او از اهل كوفه است لكن به جهت تجارت، مسافرت به سجستان مى كرد به(سجستانى)مشهور شد و در زمان حضرت صادقعليها‌السلام شمشير كشيد به جهت قتال خوارج سجستان. (١٥٦) و روايت شده كه حضرت او را جدا كرد و محجوب كرد از خودش و او همان است كه يونس بن عبدالرحمن فقه بسيار از او نقل كرده. (١٥٧)

ششم حمران بن اعين شيبانى

برادر زراره است كه از حواريين حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام و امام جعفر صادقعليها‌السلام به شمار رفته و حضرت باقرعليها‌السلام به او فرموده كه تو از شيعه مايى در دنيا و آخرت. (١٥٨)

و حضرت صادقعليها‌السلام بعد از موت او فرموده: ماتَ وَاللّهِ مُؤ مِنا؛ به خدا قسم! به حالت ايمان از دنيا رفت. (١٥٩) و وقتى به حضرت صادقعليها‌السلام عرض كرد: ما شيعيان چه مقدار كم مى باشيم (لَوِاجْتَمَعْنا عَلى شاةٍ ما اَفَنَيْناهاَ،) فرمود: مى خواهيد من عجيبتر از اين شما را خبر دهم؟ گفتم: بلى، فرمود: مهاجر و انصار رفتند و اشاره به دست خود فرمود مگر سه نفر، و مراد آن حضرت از اين سه نفر: سلمان، ابوذر، مقداد است، چنانچه در روايت باقرى است:

(اِرتدَّ الناسُ اِلاّ ثلثةٌ: سلْمانُ وَ اَبوذَرٍ وَ الْمقدادُ، قال الرّاوى فقلْتُ: عمّارُ!) قالَعليها‌السلام : (كانَ حاصَ حَيْصَةً ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ) قالعليها‌السلام : (اَنْ اَرَدْتَ الَّذى لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَدْخُلْهُ شَى ءٌ فَالْمِقْدادُ.) (١٦٠)

و وارد شده كه وقتى زراره در ايام جوانى كه هنوز مو بر صورتش نروييده بود به حجاز رفت و در منى خيمه حضرت باقرعليها‌السلام را يافت به آن خيمه داخل شد، گفت چون داخل شدم ديدم جماعتى دور خيمه نشسته اند و صدر مجلس را خالى گذاشتهاند و كسى در آنجا نيست و مردى هم در گوشه اى نشسته حجامت مى كند، با خودم گفتم كه بايد حضرت باقرعليها‌السلام همين شخص باشد، به جانب آن جناب رفتم و سلام كردم و جواب فرمود، مقابل رويش نشست و حجّام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاد اعين مى باشى؟ گفتم: بلى، من زراره پسر اعين مى باشم، فرمود: تو را به شباهت شناختم پس فرمود: آيا حمران به حج آمده؟ گفتم: هرگز، هرگاه او را ملاقات كنى سلام مرا به او برسان و بگو به چه جهت حكم بن عتيبه را از جانب من حديث كردى كه(اِنَّ الاَوْصيأ محدِّثونَ حكم)و اشباه او را به مثل اين حديث خبر مده، زراره گفت حمد كردم خدا را و ثنا گفتم او را الخ. (١٦١)

و در روايت ديگر است كه حضرت صادقعليها‌السلام احوال حمران را از بكير بن اعين پرسيد، بكير گفت كه امسال حج نيامده با آنكه شوق شديدى داشت كه خدمت شما برسد و لكن سلام بر شما رسانيده، حضرت فرمود: بر تو و بر او سلام باد! حمران مؤ من است از اهل جنت كه مرتاب نخواهد شد هرگز نه به خدا نه به خدا، خبر مده او را. (١٦٢) و روايت شده كه اسمش در كتاب اصحاب يمين است.

و روايت شده كه موالى حضرت صادقعليها‌السلام نزد آن حضرت مناظره مى نمودند و حمران ساكت بود حضرت فرمود به او كه اى حمران! چرا تو ساكتى تكلم نمى كنى؟ گفت: اى آقاى من! من قسم خورده ام كه تلكم نكنم در مجلسى كه شما در آنجا باشيد، فرمود: من اذن دادم تو را در كلام، تكلم كن. (١٦٣) و يونس بن يعقوب گفته كه حمران علم كلام را نيكو مى دانست. و حضرت صادقعليها‌السلام آن مرد شامى را كه به جهت مناظره آمده بود حواله داد به حمران، آن مرد شامى گفت: من به جهت مناظره با تو آمده ام نه حمران، فرمود: اگر غلبه كردى به حمران بر من غلبه كرده اى، پس آن مرد سؤ ال كرد و حمران جواب داد چندانكه آن مرد خسته و ملول شد، حضرت به وى فرمود: اى شامى! حمران را چگونه ديدى؟ گفت: حاذق است (١٦٤)، از هرچه سؤ ال كردم از او، مرا جواب داد. (١٦٥) و بالجمله؛ روايات در مدح او بسيار است.

و حسن بن على بن يقطين از مشايخ خود روايت كرده كه حمران و زراره و عبدالملك و بكير و عبدالرحمان اولاد اعين، تمامى مستقيم بودند و چهار نفر ايشان در زمان حضرت صادقعليها‌السلام وفات كردند و از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام بودند، و زراره تا زمان حضرت كاظمعليها‌السلام بود و ملاقات كرد آنچه ملاقات كرد. (١٦٦) و گفته شده كه حمران از تابعين محسوب مى شود به جهت آنكه او از ابوالطفيل عامر بن واصله روايت مى كند و او آخر كسى است از اصحاب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه وفات كرده. (١٦٧)

مؤلف گويد: كه حمران از عبيداللّه بن عمر كه اهل سنت او را از اصحاب شمرده اند نيز روايت كرده.

شيخ طبرسى در(مجمع البيان)در سوره مزمّل بعد از اين آيه شريفه(اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالا وَ حَجيمَا وَ طَعامَا ذا غُصَّةٍ) ، فرموده: و روايت شده از حمران بن اعين از عبيداللّه بن عمر كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيد كه شخصى اين آيات را قرائت كرد، حضرت از شنيدن آن غش كرد. (١٦٨) و روايت است كه حمران هرگاه با اصحاب مى نشست پيوسته با ايشان از آل محمدعليهم‌السلام روايت مى كرد، پس هرگاه ايشان از غير آل محمّد چيزى مى گفتند ايشان را رد مى كرد به همان حديث از اهل بيتعليهم‌السلام تا سه دفعه چنين مى كرد اگر به همان حال باقى مى ماندند بر مى خاست و مى رفت. (١٦٩)

مؤ لف گويد: كه قريب به همين از سيد حميرى نقل شده از بعضى از اهل فضل كه گفت: در نزد ابوعمرو علأ نشسته بوديم و مشغول مذاكره بوديم كه سيد حمير وارد شد و نشست و ما مشغول شديم به ذكر زرع و نخل يك ساعتى، سيد برخاست ما گفتيم: اى ابوهاشم! براى چه برخاستى؟ گفت:

اِنّى لاَكْرَهُ اَنْ اُطيلَ بِمَجْلِسٍ

لاذِكْرَ فيهِ لالِ مُحَمّدٍ

لا ذِكْرَ فِيهِ لاَحْمَدَ وَ وَصِيِّهِ

وَ بَنيِه ذلِكَ مَجْلِسٌ قَصْفٌ رَدٍ

اِنَّ الَّذى يَنْساهُمُ فى مَجْلِسٍ

حَتّى يُفارِقَهُ لِغَيْرُ مُسَدَّدٍ (١٧٠)

و پسران حمران و حمزه و محمد و عقبه تمامى از اهل حديث اند.

هفتم زرارة بن اعين شيبانى است

كه جلالت شأن و عظمت قدرش زياده از آن است كه ذكر شود، جمع شده بود در او جميع خصال خير از علم و فضل و فقاهت و ديانت و وثاقت، از حواريين صادقينعليهما‌السلام است و او همان است كه يونس بن عمار حديثى از او نقل كرده براى حضرت صادقعليها‌السلام در باب ارث كه او از حضرت باقرعليها‌السلام نقل كرده بود. حضرت صادقعليها‌السلام فرمود آنچه را كه زراره روايت كرده از ابوجعفرعليها‌السلام ، پس جايز نيست كه ما رد كنيم. (١٧١) و روايت شده كه آن حضرت به فيض بن مختار فرموده كه هر وقت خواستى حديث ما را پس اخذ كن از اين شخص نشسته و اشاره فرمود به زراره. (١٧٢)

و نيز از آن حضرت مروى است كه درباره زراره فرمود: (لَوْلا زُرارَةُ لَقُلْتُ اِنَّ اَحاديثَ اَبى سَتَذْهَبُ.) (١٧٣)

و گذشت در بريد كه زراره يكى از اوتاد زمين و اعلام دين است.

و هم روايت است كه وقتى حضرت صادقعليه‌السلام به او فرمود اى زراره! اسم تو در نامهاى اهل بهشت بى الف است، گفت: بلى فدايت شوم اسم من عبدربّه است و لكن ملقّب شدم به زراره، و از او نقل شده كه مى گفته: به هر حرف كه از امام جعفر صادقعليها‌السلام مى شنوم ايمان من زياده مى شود. (١٧٤)

و از ابن ابى عمير كه از بزرگان فضلأ شيعه است نقل است كه وقتى به جميل بن درّاج كه از اعاظم فقها و محدثين اين طايفه است گفت كه چه نيكو است محضر تو و چه زينت دارد مجلس افاده تو، گفت: بلى، لكن به خدا سوگند كه نبوديم ما در نزديك زراره مگر به منزله اطفال مكتبى كه در نزد معلم خود باشند. (١٧٥) و ابوغالب زرارى در رساله اى كه به جهت فرزند فرزندش محمد بن عبداللّه نوشته، فرموده: روايت شده كه زراره مردى وسيم و جسيم و ابيض اللّون بوده و هنگامى كه به نماز جمعه مى رفت بر سرش برنسى بود و در پيشانيش اثر سجده بود و بر دست خود عصايى داشت، مردم احتشام او را به پا مى داشتند و صف مى زدند و نظر به حسن و هيئت و جمال او مى نمودند و در جدل و مخاصمت در كلام امتيازى تمام داشت و هيچ كس را قدرت آن نبود كه در مناظره او را مغلوب سازد الاّ آنكه كثرت عبادت او را از كلام واداشته بود و متكلمين شيعه در سلك تلاميذ او بودند، هفتاد سال عمر كرد، و از براى آل اعين فضايل بسيارى است و آنچه در حق ايشان روايت شده زياده از آن است كه براى تو بنويسم. الخ انتهى. (١٧٦)

مؤلف گويد: كه وفات زراره بعد از وفات حضرت صادقعليها‌السلام واقع شد به فاصله دو ماه يا كمتر، و زراره در وقت وفات آن حضرت مريض بود و به همان مرض رحلت كرد رحمه اللّه.

و بدان كه بيت اعين از بيوت شريفه است و غالب ايشان اهل حديث و فقه و كلام بوده اند و اصول تصانيف و روايات بسيار از ايشان نقل شده است و زراره را چند تن اولاد بود از جمله رومى و عبداللّه مى باشند كه هر دو تن از ثقات روات اند، و ديگر حسن و حسين است كه حضرت صادقعليها‌السلام در حق ايشان دعا كرده و فرموده:

(اَحاطهمَا اللّهُ وَ كَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبيهِما كَما حَفِظَ الْغُلامَيْنِ.) (١٧٧)

و برادران زراره، حمران و بكير و عبدالرحمن و عبدالملك تمامى از اجلأ مى باشند اما حمران كه گذشت حالش و بكير همان است كه حضرت صادقعليها‌السلام او را ياد كرده و فرموده: (رَحمَ اللّهُ بكيْرا وَ قَدْ فَعَلَ)و نيز روايت شده كه بعد از فوت او حضرت فرموده: (وَاللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ اَميرِالمُؤ مِنينَ صلواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِما) (١٧٨)

و اولاد و احفاد او اهل حديث اند، و از براى آن جناب در بيرون شهر دامغان بقعه و مزارى است معروف و عبدالرحمن بن اعين همان است كه مشايخ شهادت بر استقامت او داده اند، و عبدالملك بن اعين همان است كه حضرت صادقعليها‌السلام بر او ترحم فرموده و قبر او را در مدينه با اصحاب خود زيارت كرده و عارف به نجوم بوده و فرزندش ضريس بن عبدالملك از ثقات روات است. (١٧٩)

هشتم صفوان بن مهران جمال اسدى كوفى است كه مكنّى به ابومحمّد و بسيار ثقه و جليل القدر است

روايت كرده از حضرت صادقعليها‌السلام و عرضه كرده ايمان و اعتقاد خود را درباره ائمهعليهم‌السلام به آن حضرت، حضرت به او فرموده: رحمك اللّه. (١٨٠) و او همان است كه شتران خود را به هارون رشيد كرايه داد به جهت سفر حج چون خدمت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام رسيد آن جناب فرمود: اى صفوان! هر چيز ازتو نيكو و جميل است مگر يك چيز از تو و آن كرايه دادن شتر است به اين مرد يعنى هارون، عرض كرد كه من به جهت سفر معصيت و لهو و لعب كرايه ندادم و لكن كرايه دادم براى طريق مكه و خودم هم در كار نيستم بلكه امر دست غلامان من است، فرمايد: آيا كرايه از ايشان طلب ندارى؟ گويد: چرا، فرمايد: آيا دوست ندارى بقاى ايشان را تا كرايه تو به تو برسد؟ گويد: بلى، فرمايد: كسى كه دوست داشته باشد بقأ ايشان را پس او از ايشان است و كسى كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش شود، صفوان رفت و شتران خود را بالتمام فروخت، هارون چون مطلب را فهميد به وى گفت: به خدا قسم! اگر نبود حسن صحبت تو، هر آينه تو را مى كشتم. (١٨١) و اين صفوان زيارت روز اربعين امام حسينعليها‌السلام ، را از حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده (١٨٢) و زيارت وارث (١٨٣) و دعاى معروف به(علقمه)را كه بعد از زيارت عاشورا مى خوانند نيز از آن حضرت نقل كرده (١٨٤) و اين صفوان مكرر حضرت صاد قعليها‌السلام را از مدينه به كوفه آورده و با آن جناب به زيارت تربت حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام نائل گشته و بر قبر آن جناب خوب مطلع بوده. (١٨٥)

و از(كامل الزّيارة)مروى است كه مدت بيست سال به زيارت آن تربيت مطهره مى رفت و نماز خود را در نزد آن حضرت به جاى مى آورد. (١٨٦) و او جد ثقه جليل و فقيه نبيل شيخ طايفه اماميه ابوعبداللّه صفوانى است كه در محضر سيف الدوله حمدانى با قاضى موصل در امامت مباهله كرد چون قاضى از مجلس برخاست تب كرد و دستش كه در مباهله كشيده بود سياه گشت و ورم كرد و روز ديگر هلاك شد. (١٨٧)

نهم عبداللّه بن ابى يعفور است

كه ثقه و بسيار جليل القدر است در اصحاب ائمه و از حواريين صادقينعليهما‌السلام به شمار مى رفت و بسيار محبوب حضرت صادقعليها‌السلام بوده و حضرت از او رضايت داشته، چون در مقام اطاعت و امتثال امر آن جناب و قبول قول آن حضرت خيلى ثابت قدم بوده چنانكه روايت است كه وقتى به آن حضرت عرض كرد به خدا سوگند! اگر شما انارى را دو نصف كنى و بگويى كه اين نصف حرام است و اين نصف حلال، من شهادت مى دهم آنچه را كه گفتى حلال، حلال است و آنچه را كه گفتى حرام، حرام است! حضرت دو مرتبه فرمود: خدا رحمت كند تو را. (١٨٨)

و روايت است كه آن حضرت فرمود: من نيافتم احدى را كه قبول كند وصيت مرا و اطاعت كند امر مرا مگر عبداللّه بن ابى يعفور. (١٨٩) و او همان است كه دين خود را بر حضرت صادقعليها‌السلام عرضه كرده. (١٩٠) و همان كس ‍ است آن حضرت بر او سلام فرستاده و وصيت كرده او را به صدق حديث و اداى امانت. (١٩١)

و بالجمله؛ در ايام حضرت صادقعليها‌السلام ، در سال طاعون وفات كرد و بعد از فوت او حضرت صادقعليها‌السلام براى مفضل بن عمر مرقومه اى نوشته كه تمام آن ثنأ و ترضيه است بر ابن ابى يعفور به كلماتى كه دلالت دارد بر جلالت شأن او به مرتبه اى كه عقل حيرت مى كند، از جمله آن كلمات شريفه اين است:

(وَ قبضَ صلَواتِ اللّهِ عَلى رُوحِهِ مَحْمُودَ الاَثَرِ مَشْكُورَ السَّعْىِ مَغْفُورا لَهُ مَرْحُوما برضى اللّهِ وَ رَسولِهِ وَ اِمامهِ عَنْهُ فُبِولادَتى مِنْ رَسُولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماكا نَ فِى عَصِرِنا اَحَدٌ اَطْوَعَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِمامِهِ مِنْهُ فَماَ زالَ كَذلِكَ حَتّى قَبْضَهُ اللّهُ اِلَيْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَيِّرَهُ اِلى جَنَّتِهِ الخ.) (١٩٢)

دهم و يازدهم عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى و برادرش عيسى بن عبداللّه است

كه هر دو از اجلأ اهل قم و از دوستان حضرت صادقعليها‌السلام و از محبوبين آن حضرت بوده اند و حضرت، ايشان را خيلى دوست مى داشت، و هر وقت بر آن حضرت به مدينه وارد مى شدند از ايشان تفقد مى فرموده و احوال اهل بيت و اقوام و خويشان و بستگان آنها را مى پرسيده، و وقتى عمران بر حضرت صادقعليها‌السلام وارد شد آن جناب از او احوال پرسى فرمود و با او نيكويى و بشاشت فرمود چون برخاست برود(حمّادناب)از آن حضرت پرسيد كه كيست اين شخص كه اين نحو با او نيكويى كرديد؟ فرمود: اين از اهل بيت نجبأ است، يعنى از اهل قم كه اراده نمى كند ايشان را جبّارى از جبابره مگر آن كه خدا او را در هم مى شكند. (١٩٣)

و روايت شده كه وقتى آن حضرت ميان ديدگان عيسى را بوسيد و فرمود: تو از ما اهل بيت مى باشى. (١٩٤) و اين عمران همان است كه حضرت صادقعليها‌السلام از او خواسته بود كه چند خيمه براى آن حضرت درست كند، او درست كرد و آورد در منى براى آن جناب نصب نمود، يك خيمه زنانه و يك خيمه مردانه و يك خيمه براى قضاى حاجت، چون حضرت صادقعليها‌السلام با اهل بيت خود وارد شد، پرسيد اين خيمه ها چيست؟ گفتند: عمران بن عبداللّه قمى براى شما درست كرده، حضرت در آنجا نازل شد و عمران را طلبيد و فرمود: اين خيمه ها به چند از كار درآمده؟ گفت: فدايت شوم كرباسهاى آن از صنعت خودم است و من اينها را براى شما به دست خود درست كرده ام و به رسم هديه براى آن حضرت آورده ام و دوست دارم فدايت شوم قبول فرماييد و من آن مالى را كه فرستاده بوديد براى اين كار رد كردم پس حضرت دست او را گرفت و فرمود: سؤ ال [ درخواست ] مى كنم از خدا كه صلوات بفرستد بر محمد و آل محمّد و آنكه تو را و عترت تو را در سايه رحمت خود درآورد روزى كه سايه نباشد جز سايه او. (١٩٥) و پسر عمران(مرزبان)از راويان اصحاب ابوالحسن الرضاعليها‌السلام و صاحب كتاب است وقتى خدمت آن جناب عرض مى كند كه سؤال مى كنم شما را از اهم امور نزد من آيا من از شيعه شما مى باشم؟ فرمود: بلى، گفت: اسم من مكتوب است نزد شما؟ فرمود: بلى. (١٩٦)

دوازدهم فضيل بن يسار البصرى ابوالقاسم

ثقه جليل القدر از روات و فقهأ اصحاب صادقينعليهما‌السلام و از اصحاب اجماع است، يعنى از كسانى كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصديق او و اقرار كرده اند به فقه او. و روايت است كه حضرت صادقعليها‌السلام هرگاه او را مى ديد كه رو مى كند مى فرمود:(بشِّرِ الْمخبتينَ)هركه دوست دارد كه نظر كند به سوى مردى از اهل بهشت پس نظر كند به سوى اين مرد. (١٩٧) و مى فرمود كه فضيل از اصحاب پدر من است و من دوست مى دارم كه آدمى دوست بدارد اصحاب پدرش را. (١٩٨) و در زمان حضرت صادقعليها‌السلام وفات كرد و آن كسى كه او را غسل داده بود براى آن حضرت نقل كرده كه در وقت غسل فضيل دستش سبقت مى كرد بر عورتش حضرت فرمود: خدا رحمت كند فضيل را او از ما اهل بيت بود. (١٩٩)

(وَ رُوِىَ عَنِ الفُضَيْلِ قالَ: قُلْتُ لاَبى عَبْدِاللّهِعليها‌السلام ما يَمْنَعْنى مِنْ لِقائِكَ اِلاّ أنى ما اَدْرى ما يوافقكَ منْ ذلِكَ؟ قالَ فقالَعليها‌السلام : ذلِكَ خَيْرٌ لَكَ.) (٢٠٠)

و پسران فضيل: قاسم و علأ و نواده او محمّد بن قاسم جميعا از اجلأ و ثقات اصحاب مى باشند رضوان اللّه عليهم اجمعين

سيزدهم فيض بن المختار كوفى است

كه ثقه و از روات حضرت باقر و صادقعليها‌السلام است، وقتى خدمت حضرت صادقعليها‌السلام اصرار بليغ و مسئلت كثير نمود كه او را خبر دهد به امام بعد ازخود، حضرت پرده اى كه در كنار اطاق آويخته بود بالا زد و پشت آن پرده رفت و او را نيز طلبيد، فيض چون به آن موضع وارد شد ديد آنجا مسجد حضرت است، حضرت در آنجا نماز خواند آنگاه منحرف از قبله نشست، فيض نيز در مقابل آن حضرت قرار گرفت كه ناگاه امام موسىعليها‌السلام داخل شد و در آن حال در سن پنج سالگى بود و در دست خود تازيانه اى داشت، حضرت صادقعليها‌السلام او را بر زانوى خويش نشانيد و فرمود: پدرم و مادرم فدايت باد! اين تازيانه چيست در دستت؟ گفت: گذشتم به على برادرم ديدم اين را در دست داشت و بهيمه را مى زد از دست او گرفتم، آنگاه حضرت فرمو: اى فيض! همانا صحف ابراهيم و موسى رسيد به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و آن حضرت سپرد او را به علىعليها‌السلام و او را امين دانست بر آن، پس يك يك از امامان را ذكر فرمود تا آنكه فرمود آن صحف نزد من است و من امين دانستم بر آن اين پسرم را با كمى سنش و اينك نزد او است. فيض گفت: دانستم مراد آن حضرت را لكن گفتم فدايت شوم بيانى زياده بر اين مى خواهم، فرمود: اى فيض! پدرم هرگاه مى خواست كه دعايش ‍ مستجاب شود مى گشت دعاى او و من نيز با اين پسرم چنين هستم و ديروز هم تو را در موقف ياد كرديم فذكرناك بالخير. گفتم: سيد من! زياد كن بيان را، فرمود هرگاه پدرم به سفر مى رفت من با او بودم، پس هرگاه بر روى راحله خود مى خواست خوابى كند من راحله خود را نزديك راحله او مى بردم و ذراع خود را وساده او مى نمودم يك ميل و دو ميل تا از خواب بر مى خاست و اين پس نيز با من چنين مى نمايد، باز سؤ ال زياده كرد، فرمود: من مى يابم به اين پسرم آنچه را كه يعقوب در يوسف يافت، گفتم: اى سيد من! زياده بر اين بفرما، فرمود: اين همان امام است كه از آن سؤ ال نمودى پس اقرار كن به حق او پس برخاستم و سر آن حضرت را بوسيدم و دعا كردم براى او، پس(فيض)اذن طلبيد كه به بعضى اظهار كند، فرمود: به اهل و اولاد و رفقايت بگو،(فيض)در آن سفر با اهل و اولاد بود به آنها اطلاع داد، حمد خدا را بسيار نمودند و از رفقايش يونس بن طبيان بود چون به يونس خبر داد يونس گفت: از آن حضرت بايد خودم بال واسطه بشنوم و در او عجله بود پس روان شد به جانب خانه آن حضرت،(فيض ع(گفت من عقب او رفتم همان كه به در خانه آن جناب رسيد صداى آن حضرت بلند شد كه امر چنان است كه فيض براى تو گفت، يونس گفت شنيدم و اطاعت كردم. (٢٠١)

چهاردهم ليث بن البخترى

مشهور به ابوبصير مرادى. قاضى نوراللّه در(مجالس)در ترجمه او گفته كه در(كتاب خلاصه)مذكور است كه كنيت او ابوبصير و ابومحمّد است و از راويان امامين الهمامين محمّد بن على الباقر و جعفر بن محمّد الصادقعليهما‌السلام بوده و حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام در شأن او فرموده كه بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ بِالْجَنَّةِ؛ يعنى بشارت است آن كسانى را كه خشوع از براى خدا مى كنند به دخول جنت و از آن جمله(ليث)خواهد بود. و در(كتاب خلاصه)از(مختار كشى ع(از جميل بن دراج روايت نموده كه گفت از حضرت امام جعفرعليها‌السلام شنيدم كه مى فرمود:

(بشِّرِ الْمخبتينَ بالْجنَّةِ برَيدُ بنُ مُعاوِيَةِ الْعجلى وَ اَبُوبَصير لَيْثُ بْن الْبخترى الْمردى وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ زُرارَةٌ نُجَبأ اُمَنأ اللّهِ عَلى حَلالِهِ وَ حَرامِهِ لَوْلا هؤُلأ لاَنْقَطَعَتْ آثارُ النَّبُوَةِ وَانْدَرَسَتْ.) (٢٠٢)

و ايضا در(كتاب كشى)مسطور است كه ابوبصير يكى از آنها است كه اجماع نموده اند اماميه بر تصديق او و اقرار كرده ان به فقه او. و از ابوبصير روايت كرده كه گفت: روزى به خدمت حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام رفتم از من پرسيدند كه در وقت موت علبأ بن درّاع الا سدى حاضر شده بودى؟ گفتم: بلى، و او در آن حال مرا خبر كرد كه تو ضامن دخول بهشت از براى او شده اى و از من استدعا كرد كه اين مضمون را ياد شما آورم، گفتند كه راست گفته است، پس من به گريه درآمدم گفتم كه جان من فداى تو باد تقصير من چيست كه قابل اين عنايت نشده ام مگر پير سالخورده ضرير البصر منقطع به درگاه دين پناه شما نيستم؟ آن حضرت عنايت نموده فرمودند كه از براى تو نيز ضامن بهشت شدم، من گفتم كه پدران بزرگوار خود را نيز مى خواهم كه از براى من ضامن سازى و يكى را بعد از يكى نام بردم، آن حضرت فرمود كه ضامن كردم، باز گفتم كه مى خواهم جد عالى مقدار خود را نيز ضامن سازى، گفتند كه چنين كردم، و ديگر باره درخواست نمودم كه حضرت حق جل و علا را ضامن سازد و آن حضرت لحظه اى سر مبارك گردانيدند و بعد از آن گفتند كه اين نيز كردم. (٢٠٣)

مولف گويد: كه شيخ كشى از شعيب عقرقوفى روايت كرده است كه گفت: گفتم به حضرت صادقعليها‌السلام كه بسا شود ما محتاج شويم به سؤال بعض مسايل، از كى سؤال كنيم؟ فرمود: بر تو باد به اسدى، يعنى ابوبصير. (٢٠٤) شيخ ما در(خاتمه مستدرك)فرموده: مراد به ابوبصير، ابومحمّد يحيى بن قاسم اسدى است به قرينه قائد، يعنى عصاكش او على بن ابى حمزه، كه تصريح كرده اند علما به آنكه او راوى كتاب او است و اين ابوبصير ثقه است چنانكه در(رجال شيخ)و(خلاصه)است و عقرقوفى پسر خواهر ابوبصير مذكور است. (٢٠٥)

پانزدهم محمّد بن على بن نعمان كوفى ابوجعفر معروف به(مؤ من الطّاق)و به(احول)نيز

و مخالفين، او را(شيطان الطاق)مى گفتند، دكانى داشت در كوفه در موضعى معروف به طاق المحامل، و در زمان او پول قلبى (تقلّبى ) پيدا شده بود كته كسى نمى شناخت به ملاحظه آنكه باطن آن پولها قلب بود نه ظاهرش لكن به دست او كه مى دادند مى فهميد و بيرون مى آورد قلب آن را از اين جهت مخالفين او را شيطان الطاق گفتند. (٢٠٦) و او يكى از متكلمين است و چند كتاب تصنيف كرده از جمله(كتاب افعل لاتفعل)و احتجاج او با زيد بن علىعليها‌السلام و هم محاجّه او با خوارج مشهور است و مكالمات او با ابوحنيفه معروف است.

روزى ابوحنيفه به وى گفت كه شما شيعيان اعتقاد به رجعت داريد؟ گفت: بلى، گفت: پس پانصد اشرفى (درهم ) به من قرض بده و در رجعت كه به دنيا برگشتم از من بگير، ابوجعفر فرمود از براى من ضامنى بياور كه چون به دنيا بر مى گردى به صورت انسان برگردى تا من پول بدهم؛ زيرا كه مى ترسم به صورت بوزينه برگردى و من نتوانم از تو وجه خود را دريافت نمايم. (٢٠٧) و هم روايت شده كه چون حضرت صادقعليها‌السلام رحلت فرمود، ابوحنيفه به مؤ من الطّاق گفت: يا اباجعقر! امام تو وفات كرد، مؤ من گفت: (لكِن امامُكَ مِنَ المُنْظَرين اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ)؛ اگر امام من وفات نمود امام تو شيطان نمى ميرد تا وقت معلوم.

و در(مجالس المؤ منين)است كه روزى ابوحنيفه با اصحاب خود در يكى از مجالس نشسته بود كه ابوجعفر از دور پيدا شده و متوجه جانب ايشان شد و چون ابوحنيفه را نظر بر او افتاد از روى تعصب و عناد به اصحاب خود گفت كه قَدْ جأكُمُ الشِّيْطانُ؛ يعنى شيطان به سوى شما آمد. ابوجعفر چون اين سخن بشنيد و نزديك رسيد اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند:(اِنّا اَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا) (٢٠٨). (٢٠٩)

و ايضا مروى است كه چون ضحاك كه يكى از خارجيان بود و در كوفه خروج نمود و نام خود را اميرالمؤ منين نهاد و مردم را به مذهب خود مى خواند، مؤ من الطاق نزد او رفت و چون اصحاب ضحاك او را ديدند بر روى او جستند و او را گرفته نزد صاحب خود بردند، پس مؤ من الطاق به ضحّاك گفت كه من مردى ام كه در دين خود بصيرتى دارم و شنيده ام كه تو به صفت عدل و انصاف اتصاف دارى، بنابراين دوست داشتم كه در اصحاب تو داخل باشم، پس ضحاك به اصحاب خود گفت كه اگر اين مرد با ما يار شود كار ما رواجى خواهد يافت آنگاه مؤ من الطاق به ضحاك خطاب نمود و گفت كه چرا تبرا از على بن ابى طالبعليها‌السلام مى كنى و قتل و قتال او را حلال دانسته ايد؟ ضحاك گفت: براى آنكه او حكم گرفت در دين خدا و هركه در دين خداى تعالى حكم گيرد قتل و قتال او و بيزارى از او حلال است، مؤ من الطاق گفت: پس مرا از اصول دين خود آگاه ساز تا با تو مناظره كنم و هرگاه حجت تو بر حجت من غالب آمد در سلك اصحاب تو درآيم و مناسب آن است كه جهت تميز صواب و خطاى هريك از من و تو در مناظره، كسى را تعيين كنى تا مخطى را در خطاى او ادب نمايد و از براى مصيب به صواب حكم نمايد. پس ضحاك به يكى از اصحاب خود اشاره نمود و گفت: اين مرد در ميان من و تو حكم باشد كه عالم و فاضل است، مؤ من الطاق گفت: البته اين مرد را حكم مى سازى در دينى كه من آمده ام تا با تو در آن مناظره نمايم، ضحاك گفت: بلى، پس مؤ من الطاق روى به اصحاب ضحاك نموده گفت: اينك صاحب شما حكم گرفت در دين خداى، ديگر شما دانيد! چون اصحاب ضحاك آن مقاله را شنيدند چندان چوب و شمشير حواله ضحاك نمودند كه هلاك شد. (٢١٠)

شانزدهم محمد بن مسلم بن رباح (يا(رياح)) ابوجعفر(الطحّان الثقفى الكوفى

از بزرگان اصحاب باقرينعليهما‌السلام و از حواريين ايشان و از مخبتين و اورع و افقه مردم و از وجوه اصحاب كوفه است.(وَ هُوَ مِمَّنِ اجْتَمِعَتِ الْعَصابَةُ عَلى تَصْحيح ما يصحُّ عنهُ وَ على تصديقهِ وَ الاِنقياد لَهُ بالْفقْهِ). و روايت شده كه چهار سال در مدينه اقامت نمود و از خدمت حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام استفاده احكام دينى و معارف يقينى مى نمود و بعد از آن حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام استفاده حقايق مى نمود و از او روايت شده كه گفته سى هزار حديث از حضرت باقرعليها‌السلام و شانزده هزار حديث از امام جعفر صادقعليها‌السلام اخذ كرده ام. (٢١١)

و روايت شده كه ثقه جليل القدر عبداللّه بن ابى يعفور خدمت حضرت صادقعليها‌السلام عرضه مى دارد كه براى من ممكن نمى شود هميشه خدمت شما برسم و بسا مردى از اصحاب ما بيايد نزد من و از من مسأله اى بپرسد و نيست نزد من جواب هر سؤ الى كه از من مى پرسند چه بكنم؟ فرمود: چه مانع است تو را از محمّد بن مسلم، پس به درستى كه او اخذ كرده از پدرم و نزد او وجيه بوده. (٢١٢)

و روايت شده از محمد بن مسلم كه گفت: شبى در پشت بام خود خوابيده بودم شنيدم كه كسى در خانه مرا مى زند پس آواز دادم كه كيست؟ گفت منم كنيزك تو رحمك اللّه من به كنار بام رفتم و سر كشيدم ديدم كه زنى ايستاده است چون مرا ديد گفت: دختر نوعروس من حامله بود و او را درد زاييدن گرفت و نازاييده به آن درد بمرد و فرزند در شكم او حركت مى كند چه كار بايد كرد و حكم صاحب شرع در اين باب چيست؟ پس به او گفتم: اى امة اللّه! مثل اين مسأله را روزى از حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام پرسيدند آن حضرت فرمود كه شكم مرده را بشكافند و فرزند را بيرون آرند تو چنان كن، بعد از آن به او گفتم كه اى امة اللّه! من مرده ام كه در زاويه صاحب رأى و قياس است جهت حكم اين مسأله رفته بودم گفت كه من در اين مسأله چيزى نمى دانم نزد محمّد بن مسلم ثقفى برو كه او تو را از حكم اين مسأله خبر خواهد داد و هرگاه تو را در اين مسأله فتوى دهد تو نزد من باز آى و مرا خبر ده، پس به او گفتم: برو به سلامت، و چون صباح شد به مسجد رفتم ديدم كه ابوحنيفه نشسته و همان مسأله را با اصحاب خود در ميان دارد و از ايشان سؤال مى كند و مى خواهد كه آنچه كه از من در جواب اين مسأله به او رسيده به نام خود اظهار كند، پس از گوشه مسجد تنحنحى كردم ابوحنيفه گفت: خدا بيامرزد تو را بگذار ما را كه يك لحظه زندگانى كنيم. (٢١٣)

و از زراره رضى اللّه عنه، روايت است كه وقتى ابوكريبه ازدى و محمّد بن مسلم ثقفى جهت اداى شهادتى نزد(شريك)قاضى كوفه آمدند،(شريك)زمانى در صورت ايشان تأمل نمود آثار صلاح و تقوى و عبادت در ناصيه ايشان ديد گفت: جعفريان و فاطميان يعنى اين دو نفر از شيعيان حضرت جعفر و فاطمه و منسوب به اين خانواده هستند، ايشان گريستند،(شريك)سبب گريه ايشان پرسيد، فرمودند: براى اينكه ما را شمردى از شيعيان و جزء مردمانى گرفتى كه راضى نمى شوند ما را برادران خود بگيرند به جهت آنچه مشاهده مى كنند از سخافت و كمى ورع ما و هم نسبت داديد به كسى كه راضى نمى شود كه امثال ما را از شيعه خود بگيرد، پس اگر تفضل نمود و ما را قبول فرمود پس بر ما منت نهاده و تفضل فرموده.(شريك)تبسم كرد و گفت: هرگاه مرد در دنيا پيدا مى شود بايد مانند شما بوده باشد. (٢١٤)

و وارد شده كه محمّد بن مسلم مردى مالدار و جليل بود، حضرت باقرعليها‌السلام به وى فرمود: تواضع كن اى محمّد! پس در كوفه زنبيلى پر از خرما برداشت و ترازويى بر دست گرفت و بر در مسجد نشست و مشغول خرما فروشى شد. قوم او به نزد او جمع شدند و گفتند: اين كار تو باعث فضيحت ما است! فرمود: مولاى من مرا امر فرموده به چيزى كه من دست از آن برنخواهم داشت، گفتند: اگر لاعلاج خواهى كسبى كنى پس در دكان آرد فروشى بنشين، پس براى او سنگ آسيا و شترى مهيا كردند كه گندم و جو آرد كند و بفروشد محمّد قبول كرد و از اين جهت است كه او را(طحّان)گفتند، در سنه يك صد و پنجاه وفات كرد. (٢١٥)

هفدهم معاذ بن كثير الكسائى الكوفى

كه از شيوخ اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام و از ثقات ايشان و از كسانى است كه روايت كرده نص بر امامت حضرت موسى بن جعفر را از پدرشعليها‌السلام . و در روايت(تهذيب)است كه او كرباس مى فروخت، وقتى ترك كسب كرد حضرت صادقعليها‌السلام احوال او را پرسيد، گفتند: ترك كرده تجارت خود را، فرمود: ترك كسب، عمل شيطان است هركه ترك كند تجارت و كسب را دو ثلث عقلش مى رود. (٢١٦) و هم روايت است كه وقتى معاذ در موقف عرفات نظر افكند به اهل موقف ديد مردم بسيار به حج آمده اند خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد و گفت: همانا اهل موقف بسيار مى باشند! حضرت نظرى به ايشان افكند پس فرمود: نزد من بيا يا اباعبداللّه! آنگاه فرمود:(يَأتى بِهِ الْمَوْجُ مِنْ كُلُّ مَكان)، نه به خدا قسم نيست، حج مگر براى شما نه به خدا قسم قبول نمى كند خدا مگر از شما. (٢١٧)

هجدهم معلى بن خنيس بزّاز كوفى مولى ابى عبداللّه الصادقعليها‌السلام

از روايات ظاهر مى شود كه او از اوليأ اللّه و از اهل بهشت است و حضرت صادقعليها‌السلام او را دوست مى داشته و وكيل و قيم بر نفقات عيال آن حضرت بوده. شيخ طوسى در(كتاب غيبت)فرموده: و از ممدوحين، معلى بن خنيس است و او از قوام حضرت صادقعليها‌السلام بود، و داود بن على او را به اين سبب كشت و او پسنديده بود نزد حضرت صادقعليها‌السلام و بر طريقه او گذشت. و روايت شده از ابوبصير كه گفت: چون داود بن على، معلى را كشت و به دار كشيد او را، بزرگ آمد اين بر حضرت صادقعليها‌السلام و دشوار آمد بر او، به داود فرمود: اى داود! براى چه كشتى مولاى مرا و وكيل مرا در مال و عيالم به خدا سوگند كه او وجيه تر بود از تو نزد خدا، و در آخر خبر است كه فرمود: آگاه باش به خدا سوگند كه او داخل بهشت گرديد. (٢١٨)

مؤ لف گويد: از اخبار ظاهر مى شود كه حضرت صادقعليها‌السلام در وقت قتل معلى، در مكه بود چون از مكه تشريف آورد نزد داود رفت فرمود: مردى از اهل بهشت را بكشتى، گفت: من نگشتم، فرمود: كى كشت او را؟ گفت: سيرافى او را بكشت و سيرافى صاحب شرطه او بود، حضرت از او قصاص كرد و او را به عوض ‍ معلى بكشت. (٢١٩)

و از معتّب روايت است كه حضرت صادقعليها‌السلام آن شب در سجده و قيام بود و در آخر شب نفرين ركد بر داود بن على، به خدا سوگند كه هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه صداى صيحه شنيدم و مردم گفتند: داود بن على وفات كرد! حضرت فرمود: همانان من خواندم خدا را به دعا تا فرستاد خداوند به سوى او ملكى كه عمودى بر سر او زد كه مثانه او را شكافت. (٢٢٠)

شيخ كلينى و طوسى به(سند حسن كالصحيح)از وليد بن صبيح نقل كرده اند كه مردى خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد و ادعا كرد بر معلى بن خنيس دينى را بر او، و گفت: معلى برد حق مرا، حضرت فرمود: حق تو را برد آن كسى كه او را كشت، پس فرمود به وليد برخيز و بده حق اين مرد را همانا مى خواهم خنك كنم بر معلى پوست او را اگرچه خنك مى باشد يعنى حرارت جهنم به او نرسيده. (٢٢١)

و نيز كلينى روايت كرده از وليد بن صبيح كه گفت: روزى خدمت حضرت صادقعليها‌السلام مشرف شدم افكند نزد من جامه هايى و فرمود: اى وليد! رد كن اينها را به نوردهاى خود، يعنى خدمت آن حضرت پارچه هاى ندوخته بود كه تاهش را باز كرده بودند حضرت به او فرمود كه آنها را بپيچيد و تاه كند. وليد گفت: من برخاستم مقابل آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند معلى بن خنيس را! من گمان كردم كه آن حضرت شبيه كرد ايستادن مرا مقابل خود به ايستادن معلى در خدمتش، پس ‍ فرمود: اف باد براى دنيا كه خانه بلا است مسلط فرموده حق تعالى در دنيا دشمنش ‍ را بر وليش. (٢٢٢) و نيز شيخ كلينى روايت كرده از عقبة بن خالد كه گفت: من و معلى و عثمان بن عمران مشرف شديم خدمت حضرت صادقعليها‌السلام همين كه حضرت ما را ديد فرمود: مرحبأ مرحبا به شما! اين صورتها دوست دارند ما را و ما دوست مى داريم ايشان را(جَعَلَكُمُ اللّهُ مَعَنا فى الدُّنيا وَ الا خرَةِ)؛ قرار دهد شما را خداوند تعالى با ما در دنيا و آخرت. (٢٢٣)

شيخ كشى روايت كرده كه چون روز عيد مى شد معلى بن خنيس بيرون مى رفت به صحرا ژوليده مو و گردآلوده در زىّ ستمديده حسرت خورنده همين كه خطيب منبر مى رفت دست خود را به آسمان بلند مى كرد و مى گفت:

(اَللّهمَّ هذا مقامُ خلَفائِكَ وَ اَصفيائِكَ وَ مواِضعُ اُمنائِكَ الَّذينَ خصصتهُمُ ابْتَزُّوها (٢٢٤) الخ).

نوزدهم هشام بن محمّد السّائب الكلى ابوالمنذر

عالم مشهور به فضل و علم، عارف به ايام و انساب از علماى مذهب ما است گفت: علت بزرگى پيدا كردم به حدى كه علم خود را فراموش نمودم خدمت امام جعفر صادقعليها‌السلام رسيدم پس آشامانيد به من علم را در كاسه اى، همين كنه آن كأس را نوشيدم علم به من عود كرد و حضرت صادقعليها‌السلام به او عنايت داشت و او را نزديك خود مى نشانيد و با او، گشاده رويى و انبساط مى فرمود و او كتب بسيار تأليف نموده در انساب و فتوحات و مثالب و مقاتل و غيره و اين همان كلبى نسابه معروف است و پدرش محمّد بن سائب كلبى كوفى از اصحاب حضرت باقرعليها‌السلام و از علمأ و صاحب تفسير است؛ از سمعانى نقل شده كه ترجمه او گفته:

(اِنَّهُ صاحبُ التَّفْسيرِ كانَ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ وَ قائِلا بِالرَّجْعَةِ وَ ابْنُهُ هِشامُ ذَانَسَبٍ عالٍ وَ فِى التَّشَيُّع غالٍ). (٢٢٥)

بيستم يونس بن ظبيان كوفى

كه از روات اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام است و اگر چه فضل بن شاذان او را از كذابين شمرده و نجاشى فرموده كه او ضعيف است جدا و التفات كرده نمى شود بر روايات او و ابن غضائرى گفته كه او غالى و كذاب و وضاع حديث است و لكن شيخ ما عطّر اللّه مرقده در خاتمه(مستدرك)فرموده: و دلالت مى كند بر حسن حال او و استقامت و علو مقام او و عدم غلو او اخبار بسيارى، پس آن اخبار را ذكر فرموده كه از جمله كلام حضرت صادقعليها‌السلام است در حق او كه در(جامع بزنطى)است كه فرموده (رَحِمَةُ اللّهُ وَ بَنى لَهُ بَيْتَا فِى الجَنَّةِ كانَ وَ اللّهِ مَاْمُونا عَلَى الْحَديثِ).

و هم تعليم حضرت صادقعليها‌السلام به او زيارت حضرت سيدالشهدأعليها‌السلام را به نحوى شيخ در(تهذيب)و ابن قولويه در(كامل)روايت كرده، و نيز تعليم آن جناب به او دعاى معروفى كه در نجف بايد خواند كه اول آن اَللّهمَّ لابدَّ منْ اَمرِكَ است كه در تمام كتب مزاريه مذكور است و هم تعليم او فرموده آن(عوذه) (٢٢٦) را كه براى رفع درد چشم نافع است. الى غير ذلك. و نيز شيخ ما جواب داده از اخبارى كه در مذمت او وارد شده به تفصيلى كه مقام گنجايش ذكر ندارد، طالبيت رجوع كنند به آن كتاب شريف. (٢٢٧)

و گذشت در فيض بن المختار چيزى كه متعلق به او بود.

تذييل: مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در ذيل احوال اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام اين روايت را نقل كنم و اين باب را به آن ختم كنم:

حكايت پيشنهاد مرد خراسانى به غلام امام صادقعليها‌السلام

نقل است كه حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام را غلامى بود كه هرگاه آن حضرت سواره به مسجد مى رفت آن غلام همراه بود چون آن حضرت از استر پياده مى گشت و داخل مسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت كند، اتفاقا در يكى از روزها كه غلام بر در مسجد نشسته و استر را نگاه داشته بود چند نفر مسافر از اهل خراسان پيدا شدند يكى از آنها رو كرد به او گفت: اى غلام! ميل دارى كه از آقاى خود حضرت صادقعليها‌السلام خواهش كنى كه مرا مكان تو قرار دهد و من غلام او باشم و به جاى تو بمانم و مالم را به تو بدهم و من مال بسيار از هرگونه دارم تو برو و آن مالها را براى خود قبض كن و من به جاى تو اينجا بمانم. غلام گفت: از آقاى خود خواهش مى كنم اين را، پس رفت خدمت حضرت صادقعليها‌السلام و عرض كرد: فدايت شوم! مى دانى خدمت مرا نسبت خود و طول خدمتم را، پس هرگاه حق تعالى خيرى را براى من رسانيده باشد شما منع آن خواهيد كرد؟ فرمود: من آن را به تو خواهم داد از نزد خودم و از غير خودم منع مى كنم تو را.

پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خود براى آن جناب حكايت كرد، حضرت فرمود اگر تو بى ميل شده اى در خدمت ما و آن مرد رغبت كرده به خدمت ما قبول كرديم ما او را و فرستاديم تو را، پس چون غلام پشت كرد به رفتن، حضرت او را طلبيد و فرمود: به جهت طول خدمت تو در نزديك ما يك نصيحتى تو را بنمايم آن وقت مختارى در كار خود، و آن نصيحت اين است كه چون روز قيامت شود حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آويخته و چسبيده باشد به نوراللّه و اميرالمؤ منينعليها‌السلام آويخته باشد به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شيعيان ما آويخته باشند به ما پس داخل شوند در جايى كه ما داخل شويم و وارد شوند آنجا كه ما وارد شويم، غلام چون اين را شنيد عرض كرد: من از خدمت شما جايى نمى روم و در خدمت شما خواهم بود و اختيار مى كنم آخرت را به دنيا و بيرون رفت به سوى آن مرد.

آن مرد خراسانى گفت: اى غلام! بيرون آمدى از نزد حضرت صادقعليها‌السلام به غير آن رويى كه با آن خدمت آن حضرت رفتى، غلام كلام آن حضرت را براى او نقل كرد و او را برد خدمت آن جناب، حضرت قبول فرمود ولأ او را و امر فرمود كه هزار اشرفى (دينار) به غلام دادند. (٢٢٨)

ابن فقير(عباس قمى)خدمت آن حضرت عرض مى كنم: كه اى آقاى من! من تا خود را شناخته ام خود را بر در خانه شما ديده ام و گوشت و پوست خود را از نعمت شما پروده ام، رجأ واثق و اميد صادق كه در اين آخر عمر از من نگهدارى فرماييد و از اين در خانه مرا دور نفرماييد و من به لسان ذلت و افتقار پيوسته عرض مى دارم.

شاها چه تو را سگى ببايد

گر من بوم آن سگ تو شايد

هستم سگكى ز حبس جسته

بر شاخ گل هوات بسته

از مدح تو با قلاده زر

زنجير وفا به حلقم اندر

خود را به خودى كشيده از جل

پيش تو كشيده از سر ذل

خود را به قبول رايگانت

بستم به طويله سگانت

افكن نظرى بر اين سگ خويش

سنگم مزن و مرانم از پيش

(وَ اَقُولُ اَيْضَا):

عَنْ حِماكُمْ كَيْفَ اَنْصَرِفُ

وَ هَواكُمْ لى بِهِ شَرَفُ

سَيّدِى لا عِشْتُ يَوْمَ اُرى

فى سِوى اَبْوابِكُمْ اَقِفُ


باب نهم: در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليها‌السلام است ودر آن چند فصل است

فصل اول: در ولادت واسم ولقب وكنيت امام كاظمعليها‌السلام

ولادت با سعادت آن حضرت در روز يكشنبه هفتم ماه صفر سنه صد وبيست و هشت در ابوأ كه نام منزلى است مابين مكه ومدينه واقع شده، اسم شريف آن حضرت موسى وكنيت مشهورش ابوالحسن وابوابراهيم، والقاب آن جناب: كاظم وصابر وصالح وامين است ولقب مشهورش همان كاظم است يعنى خاموش وفرو برنده خشم چه آن حضرت از دست دشمنان كشيد آنچه كشيد وبر ايشان نفرين نكرد، حتى آنكه در ايام حبس مكرر در كمين در آمدند واز آن حضرت يك كلمه سخن خشم آميز نشنيدند. وابن اثير كه از متعصبان اهل سنت است گفته: آن حضرت را كاظم لقب دادند به جهت آنكه احسان مى كرد با هركس كه با اوبدى مى كرد واين عادت اوبود هميشه (١) ولكن اصحابش به جهت تقيه گاهى از آن جناب به(عبد صالح)وگاهى به(فقيه)و(عالم)وغير ذلك تعبير مى كردند، ودر ميان مردم به(باب الحوائج)معروف است وتوسل به آن حضرت براى شفأ امراض وبيماريها ورفع امراض ظاهرى وباطنى ودردهاى اعضأ خصوصا درد چشم مجرب است. ونقش خاتم آن حضرت(حَسْبِىَ اللّهُ)وبه روايت ديگر(اَلْمُلْكُ للّهِ وَحْدَهُ)بوده. (٢) وواده آن حضرت عليا مخدره حميده مصفاة است كه از اشراف اعاظم بوده. حضرت صادقعليها‌السلام فرموده كه حميده تصفيه شده از هر دنس وچركى مانند شمش طلا، پيوسته ملائكه اورا حراست وپاسبانى مى نمودند تا رسيد به من به سبب آن كرامتى كه از حق تعالى است براى من و حجت بعد از من. (٣)

شيخ كلينى وقطب راوندى وديگران روايت كرده اند كه ابن عكاشه اسدى به خدمت حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام آمد وحضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام در خدمت آن حضرت ايستاده بود حضرت اورا اعزاز واكرام نمود و انگورى براى اوطلبيد، در اثناى سخن ابن عكاشه عرض كرد كه يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! چرا جعفر را تزويج نمى نمايى به حد تزويج رسيده است؟ وهميان زرى نزد حضرت گذاشته بود، حضرت فرمود كه در اين زودى برده فروشى از اهل بربر خواهد آمد ودر خانه ميمون فرود خواهد آمد وبه اين زر از براى اوكنيزى خواهد خريد. راوى گفت: بعد از چند روز ديگر به خدمت آن حضرت رفتم، فرمود كه مى خواهيد شما را خبر دهم از آن برده فروشى كه من گفتم براى جعفر از اوكنيز خواهم خريد، اكنون آمده است برويد وبه اين هميان از او كنيزى بخريد.

چون به نزد آن برده فروشى رفتيم، گفت: كنيزانى كه داشتم همه را فروخته ام و نمانده است نزد من مگر دوكنيز، يكى از ديگرى بهتر است گفتيم بيرون آور ايشان را تا ببينيم، چون ايشان را بيرون آورد گفتيم: آن جاريه كه نيكوتر است به چند مى فروشى؟ گفت: قيمت آخرش هفتاد دينار است، گفتيم: احسان كن واز قيمت چيزى كم كن، گفت: هيچ كم نمى كنم، ما گفتيم به آنچه در اين كيسه است ما مى خريم، مرد ريش سفيدى نزد اوبود گفت بگشاييد مهر اورا وبشماريد، نخاس ‍ گفت: عبث نگشاييد كه اگر يك حبه از هفتاد دينار كمتر است نمى فروشم. آن مرد پير گفت: بگشاييد وبشماريد! چون شمرديم هفتاد دينار بود نه زياد ونه كم!

پس آن جاريه را گرفتيم وبه خدمت حضرت آورديم وحضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام نزد آن حضرت ايستاده بود وآنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض كرديم، حضرت ما را حمد كرد واز جاريه سؤ ال نمود كه چه نام دارى؟ گفت: حميده نام دارم، حضرت فرمود كه پسنديده اى در دنيا وستايش كرده خواهى بود در آخرت. (٤)

مؤ لف گويد: كه آنچه بر من ظاهر شده از بعض روايات آن است كه آن مخدره چندان فقيهه وعالمه به احكام ومسايل بوده كه حضرت صادقعليها‌السلام زنها را امر مى فرموده كه رجوع به اونمايند در اخذ مسايل واحكام دين.

شيخ كلينى وصفار وديگران از ابوبصير روايت كرده اند كه گفت: در سالى كه حضرت امام موسىعليها‌السلام متولد شد من در خدمت حضرت صادقعليها‌السلام به سفر حج رفتم، چون به منزل(ابوأ)رسيديم حضرت براى ما چاشت طلبيد وبسيار ونيكوآوردند، در اثناى طعام خوردن پيكى از جانب حميده به خدمت آن حضرت آمد وعرض كرد كه حميده مى گويد اثر وضع حمل در من ظاهر شده است وفرموده بودى كه چون اثر ظاهر شود تورا خبر كنم كه اين فرزند مثل فرزندان ديگر نيست. پس حضرت شاد وخوشحال برخاست ومتوجه خيمه حرم شد وبعد از اندك زمانى معاودت نمود شكفته وخندان ودل تورا شادان بدارد وحال حميده چگونه شده؟ حضرت فرمود كه حق تعالى پسرى به من عطا كرد كه بهترين خلق خدا است وحميده مرا به امرى خبر داد از اوكه من از اومطلعتر بودم به آن، ابوبصير گفت: فداى توشوم! چه چيز خبر داد تورا حميده؟ حضرت فرمود كه حميده گفت: چون آن مولود مبارك به زمين آمد دستهاى خود را بر زمين گذاشت وسر خود را به سوى آسمان بلند كرد، من به اوگفتم كه چنين است علامت ولادت حضرت رسالت وهر امامى كه بعد از اوهست. (٥)

روايت كرده شيخ برقى از منهال قصاب كه گفت: بيرون شدم از مكه به قصد تشرف جستن به مدينه همين كه گذشتم به ابوأ ديدم كه حق تعالى مولودى به حضرت صادقعليها‌السلام عطا فرموده پس من زودتر از آن حضرت به مدينه وارد شدم و آن حضرت يك روز بعد بعد از من وارد شد. پس سه روز مردم را طعام داد ومن يكى از آن مردم بودم كه در طعام آن حضرت حاضر مى شدند وچندان غذا مى خوردم كه ديگر محتاج به طعام نبودم تا روز ديگر كه بر سفره آن جناب [حاضر مى ] شدم وسه روز من از طعام آن حضرت خوردم چندانكه شكمم پر مى گشت واز ثقل طعام تكيه بر بالش مى دادم وديگر چيزى نمى خوردم تا فرداى آن روز. (٦) وروايت شده كه به حضرت صادقعليها‌السلام عرض كردم كه محبت شما نسبت به پسرت موسىعليها‌السلام تا چه حد رسيده؟ فرمود: به آن مرتبه كه دوست دارم كه فرزندى غير از اونداشتم كه تمام محبت من براى اوباشد و ديگرى شريك اونشود. (٧)

شيخ مفيد روايت كرده از يعقوب سراج كه گفت: داخل شدم بر حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام ديدم ايستاده نزديك سر پسرش ابوالحسن موسىعليها‌السلام و اورا در گهواره است پس با اوراز گفت: زمان طولانى، من نشستم تا فارغ شد پس برخاستم به سوى آن حضرت، حضرت فرمود: برونزديك مولاى خود وسلام كن بر او، من نزديك ابوالحسن موسىعليها‌السلام شدم وبر اوسلام كردم، آن حضرت به زبان فصيح سلام مرا جواب داد وآنگاه فرمود: بروتغيير بده اسم دخترت را ك ديروز نام اونهاده اى زيرا اواسمى است كه حق تعالى مبغوض دارد آن را، يعقوب گفت كه حق تعالى به من دخترى كرامت فرموده بود ومن اورا(حميرأ)نام گذاشته بودم، حضرت صادقعليها‌السلام فرمود: اِنْتَهِ اِلى اَمْرِهِ تُرْشَدْ؛ يعنى اطاعت كن امر مولاى خود را تا رشد، يعنى راه راست نصيب توشود. پس من تغيير دادم اسم دخترم را. (٨)


فصل دوم: در مكارم اخلاق ومختصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امام موسىعليها‌السلام

كمال الدّين محمّد بن طلحه شافعى در حق اوفرموده: اواست امام كبيرالقدر، عظيم الشأن، كثيرالتهجد، مجد در اجتهاد مشهور به عبادات، مواظب بر طاعات، مشهور به كرامات، شب را به روز مى آورد به سجده وقيام وروز را به آخر مى رسانيد به تصدق وصيام وبه سبب بسيارى حملش وگذشتش از جرم تقصير كنندگان در حقش(كاظم)خوانده شد. جزا مى داد كسى را كه بدى كرده بود با اوبه احسان به اووكسى را كه جنايتى بر اووارد آورده به عفواز اووبه جهت كثرت عبادتش ناميده شده به(عبد صالح)ومعروف شده در عراق به(باب الحوائج الى اللّه)؛ زيرا كه هر كه متوسل به آن جناب شده به حاجت خود رسيده. كِراماتُهُ تَحارُ مِنْهَا الْعُقُولُ وَ تَقْضى بِاَنَّ لَهُ عِنْدَاللّهِ تَعالى قَدَمَ صِدْقٍ لاتَزِلُّ وَ لاتَزُولُ. انتهى. (٩)

بالجمله؛ حضرت امام موسىعليها‌السلام عابدترين اهل زمان خووافقه از همه و سختى تر وگرامى تر بود. وروايت شده كه شبها براى نوافل شب بر مى خاست و پيوسته نماز مى گذاشت تا نماز صبح وچون فرض صبح را ادا مى كرد تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب سپس براى خدا سجده مى كرد وپيوسته در سجود و تحميد بود وسر بر نمى داشت تا نزديك زوال واين دعا را بسيار مى گفت:

(اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِساب، ومكرر مى كرد اين را، ونيز از دعاى آن حضرت بود: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ.)

وچندان گريه مى كرد از خوف خدا كه محاسنش از اشك چشمش تر مى شد. واز همه مردم صله واحسانش نسبت به اهل وارحامش بيشتر بود وپرستارى مى كرد فقرأ مدينه را. شبها كه مى شد بر دوش مى گرفته زنبيلى كه در آن بود پول وطلاو نقره وآرد وخرما ومى برد براى ايشان، وفقرأ نمى دانستند كه از چه جهت است اين. (١٠) وآن بزرگوار كريم بود، وهزار بنده آزاد كرد.

وابوالفرج گفته كه چون به آن جناب خبر مى رسيد كه مردى پريشان وبد حال است براى اوصرّه دينارى مى داد، وهميانهاى آن جناب مابين سيصد دينار بود تا دويست دينار وصرّه هاى آن جناب در بسيارى مال مثل بود. (١١) و روايت كرده اند مردم از آن جناب، وبسيار روايت كرده اند وافقه اهل زمان خود، و احفظ همه بود كتاب خدا را، وصوتش در خواندن قرآن از همه نيكوتر بود، وبه حزن، قرآن مجيد را تلاوت مى نمود به حدى كه هر كه مى شنيد تلاوتش را، مى گريست! ومردم مدينه آن حضرت را (زين المجتهدين) مى گفتند و ناميده شد به كاظم به جهت كظم غيظش وصبرش بر آنچه وارد مى شد بر جنابش از ظلم ظالمين تا آنكه در حبس وبند ايشان مقتول از دنيا مى رفت. (١٢) مى فرمود كه من استغفار مى كنم در هر روزى پنج هزار مرتبه. (١٣) و خطيب بغدادى كه از اعاظم اهل سنت وموثقين از مورخين وقدمأ ايشان است گفته كه موسى بن جعفرعليها‌السلام را عبد صالح مى گفتند، از شدت عبادت و كوشش واجتهادش، وگفته روايت شده كه آن حضرت داخل مسجد پيغبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شد وبه مسجد رفت در اول شب، شنيدند كه پيوسته مى گويد: (عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عندِكَ)واين را مكرر گفت تا داخل صبح شد. (١٤) ودر خبرى از مأمون نقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام بر هارون الرشيد، مأمون گفت:

(اِذْ دَخَلَ شَيْْخٌ مُسَخَّدٌ قَدْ اَنْهَكَتْهُ الْعِبادَةُ كَاَنَّهُ شنّ بالٍ قَدْ كَلَمَ السجُودُ وَجْهَهُ وَ اَنْفَهُ)؛

يعنى وارد شد بر پدرم پيردمردى كه صورتش از بيدارى شب وعبادت، زرد و ورم دار شده بود، وعبادت، اورا رنجور ولاغر كرده بود به حدى كه مانند مشك پوسيده شده بود وكثرت سجده صورت وبينى اورا مجروح كرده بود. (١٥) ودر صلوات بر آن حضرت در وصف آن جناب گفته شده:

حَليفُ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَالدُّمُوع الْغَزيرَةِ. (١٦)

مؤلف گويد: شايسته ديدم در اينجا چند روايت در مناقب ومفاخر حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام ايراد كنم:

اول در سجدات وعبادات آن حضرت در شبانه روز

روايت كرده شيخ صدوق از عبداللّه قزوينى كه گفت: روزى بر فضل بن ربيع داخل شدم بر بام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طلبيد، چون نزديك رفتم گفت: از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه مى بينى؟ گفتم: جامه اى مى بينم كه بر زمين افتاده است، گفت: نيك نظر كن، چون تأمل كردم گفتم: مردى مى نمايد كه به سجده رفته باشد، گفت: مى شناسى اورا؟ گفتم: نه، گفت: اين مولاى ت است، گفتم: مولاى من كيست؟ گفت: تجاهل مى كنى نزد من؟ گفتم: نه، من مولايى براى خود گمان ندارم. گفت: اين موسى بن جعفرعليها‌السلام است، من در شب وروز تفقد احوال اومى نمايم واورا نمى يابم مگر بر اين حالتى كه مى بينى چون نماز بامداد را ادا مى كند تا طلوع آفتاب مشغول تحقيق است، پس به سجده مى رود و پيوسته در سجده مى باشد تا زوال شمس وكسى را موكل كرده است كه چون زوال شمس شود اورا خبر كند، چون زوال شمس مى شود بر مى خيزد وبى آنكه وضويى تجديد كند مشغول نماز مى شود، پس مى دانم كه به خواب نرفته بوده است در سجود خود وچون نماز ظهر وعصر را با نوافل ادا مى كند باز به سجده مى رود ودر سجده مى باشد تا غروب آفتاب وچون شام مى شود به نماز بر مى خيزد وبى آنكه حدثى كند يا وضويى تجديد نمايد مشغول نماز مى گردد وپيوسته مشغول نماز و تعقيب مى باشد تا وقت نماز خفتن داخل مى شود ونماز خفتن را ادا مى كند، و چون از تعقيب نماز خفتن فارغ مى شود افطار مى نمايد بر بريانى كه برايش ‍ مى آورند، پس تجديد وضومى نمايد وبعد از آن سجده به جا مى آورد. وچون سر از سجده برمى دارد اندك زمانى بر بالين خواب استراحت مى نمايد پس بر مى خيزد وتجديد وضومى نمايد وپيوسته مشغول عبادت ونماز ودعا وتضرع مى باشد تا صبح وچون صبح طالع شد مشغول نماز صبح مى گردد وتا اورا به نزد من آورده اند عادت اوچنين است وبه غير اين حالت چيزى از اونديده ام. چون اين سخن را از اوشنيدم گفتم: زيرا كه هيچ كس بد نسبت به ايشان نكرده است مگر آنكه به زودى در دنيا به جزاى خود رسيده است. فضل گفت كه مكرر به نزد من فرستاده اند كه او را شهيد كنم ومن قبول نكردم واعلام كردم ايشان را كه اين كار از من نمى آيد واگر مرا بكشند نخواهم كرد آنچه از من توقع دارند. (١٧)

دوم در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس

ونيز روايت كرده از(ما جيلويه)از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت: شنيدم از بعضى اصحاب كه مى گفت وقتى كه رشيد، موسى بن جعفرعليها‌السلام را محبوس ساخت مى ترسيد از جانب اوكه اورا بكشد چون شب درآمد وضوتازه كرد وروى به قبله نمود وچهار ركعت نماز كرد سپس اين دعا بر زبان راند:

(ياَ سَيِّدى نَجِّنى مِنْ حَبْسِ هارون الرَّشيدِ وَ خَلِّصْنى مِنْ يَدِهِ يا مُخَلَّصَ الشَّجَرِ مِنْ بَيْنِ رَمْلٍ وَ طينٍ وَ مأ وَ يا مُخَلَّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يا مُخَلَّصَ الْوَلَدِ مِنَ بَيْنِ مشيمةٍ وَ رَحمٍ وَ يا مُخَلِّصَ النّارٍ مِنْ بَيْنِ الْحَديدِ وَ الْحَجَرِ وَ يا مُخَلَّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِ الاَحْشأ وَ الاَمْعأ خَلِّصْنى مِنْ يَدَىْ هارونَ).

گفت: چون موسىعليها‌السلام اين دعا كرد مردى سياه در خواب هارون آمد شمشيرى برهنه در دست داشت وبر سر اوبايستاد ومى گفت يا هارون! رها كن موسى بن جعفرعليها‌السلام را وگرنه گردنت را با اين شمشير مى زنم، هارون بترسيد وحاجب را بخواند وگفت: بروبه زندان وموسى را رها كن. حاجب بيرون آمد ودر زندان بكوفت. زندانبان گفت: كيست؟ گفت: خليفه، موسى را مى خواند، زندانبان گفت: يا موسى! خلفه تورا مى خواند، آن حضرت برخاست هراسان وگفت: مرا ميان شب جز براى شرّ نخواند، پس گريان وغمگين نزد هارون آمد وسلام كرد، هارون جواب گفت، وگفت: به خدا تورا قسم مى دهم كه هيچ در اين شب دعايى كردى؟ گفت: آرى، گفت: چه بود؟ فرمود: وضوتازه كردم وچهار ركعت نماز گزاردم وچشم به آسمان برداشتم وگفتم: اى سيدم مرا از دست هارون وشر اوخلاص ‍ گردان، هارون گفت: خداى عز وجل دعاى تورا اجابت نمود! پس آن جناب را سه خلعت داد واسب خود را مركوب اوساخت واكرامش نمود ونديم خود گردانيد. پس گفت اين كلمات را به من تعليم كن پس اورا به حاجب سپرد تا به خانه رساند و موسىعليها‌السلام نزد او، شريف وكريم شد وهر پنجشنبه نزد اومى آمد تا بار دوم اورا حبس نمود ورها نكرد تا به سندى بن شاهك سپرد، آن ملعون اورا به زهر شهيد كرد. (١٨)

سوم در متعبده شدن كنيز هارون است به بركت آن حضرت

روايت شده كه هارون رشيد فرستاد به نزد حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام در وقتى كه در حبس بود، كنيزى عاقله وصاحب جمال كه آن جناب را خدمت كند در زندان، وظاهرا نظرش در اين كار بود كه شايد آن حضرت به سوى اوميل نمايد و قدر اودر نظر مردم كم شود يا آنكه براى تضييع آن جناب بهانه به دست آورد و خادمى فرستاد كه تفحص از حال اونمايد، خادم ديد آن كنيز را كه پيوسته براى خدا در سجده است وسر بر نمى دارد ومى گويد:(قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ سُبْحانَكَ سُبْحانَكَ سبحانَكَ!)پس بردند اورا به نزد هارون، ديدند از خوف خدا مى لرزد وچشم به آسمان دوخته ومشغول گشت به نماز از اوپرسيدند: اين چه حالت است كه پيدا كرده اى؟ مى گفت: عبد صالح را ديدم كه چنين بود، وپيوسته آن كنيز به همين حال بود تا وفات كرد، وابن شهر آشوب اين روايت را مفصل نقل كرده، وعلامه مجلسى رحمه اللّه آن را در(جلأالعيون)نوشته. (١٩)

چهارم در حسن خلق آن حضرت است نسبت به عمرى بدكردار

شيخ مفيد وديگران روايت كرده اند كه در مدينه طيبه مردى بود از اولاد خليفه دوم كه پيوسته حضرت امام موسىعليها‌السلام را اذيت مى كرد، ناسزا به آن جناب مى گفت، وهر وقت كه آن جناب را مى ديد به اميرالمؤ منينعليها‌السلام دشنام مى داد. تا آنكه روزى بعضى از كسان آن حضرت عرض كردند كه بگذاريد ما اين فاجر را بكشيم، حضرت ايشان را نهى كرد از اين كار نهى شديدى وزجر كرد ايشان را وپرسيد كه آن مرد كجا است؟ عرض كردند در يكى از نواحى مدينه مشغول زراعت است حضرت سوار شد از مدينه به ديدن اوتشريفه برد، وقتى رسيد كه او در مزرعه خود توقف داشت، حضرت به همان نحوكه سوار بر حمار خود بود داخل مزرعه شد آن مرد صدا زد كه زراعت ما را نمال، از آنجا نيا، حضرت به همان نحوكه مى رفت رفت تا به اورسيد ونشست نزد او، وبا اوبه گشاده رويى وخنده سخن گفت وسؤال كرد از اوكه چه مقدار خرج زراعت خود كرده اى؟ گفت: صد اشرفى، فرمود: چه مقدار اميد دارى از آن بهره ببرى، گفت: غيب نمى دانم، حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه اميد دارى عايدت بشود؟ گفت: اميدوارم كه دويست اشرفى عايد شود، پس حضرت كيسه زرى بيرون آوردند كه در آن سيصد اشرفى بود وبه آن مرحمت كردند وفرمودند اين را بگير وزراعت نيز باقى است و حق تعالى روزى خواهد فرمود تورا در آنچه اميد دارى، عمرى برخاست وسر آن حضرت را بوسيد واز آن جنا درخواست كه از تقصيرات اوبگذرد واورا عفو فرمايد، حضرت تبسم فرمود وبرگشت وپس از آن عمرى را در مسجد ديدند نشسته چون نگاهش به آن حضرت افتاد گفت: (اَللّهُ اَعلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ)اصحابش به وى گفتند كه قصه توچيست توپيش از اين غير اين مى گفتى؟! گفت: شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد. پس شروع كرد به آن حضرت دعا كردن، اصحابش با اومخاصمه كردند اونيز، با ايشان مخاصمه كرد پس حضرت فرمود به كسان خود كه كدام يك بهتر بود، آنچه شما اراده كرده بوديد يا آنچه من اراده كردم، همانا من اصلاح كردم امر اورا به مقدار پولى وكفايت كردم شر اورا به آن. (٢٠)

پنجم در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنيت به امر منصور

ابن شهر آشوب روايت كرده كه روز نوروزى بود كه منصور دوانيقى امام موسىعليها‌السلام را امر كرد كه آن جناب در مجلس تهنيت بنشيند ومردم به جهت(مبارك باد) اوبيايند وهدايا وتحف خويش را نزد اوبگذارند وآن جناب قبض اموال فرمايد. حضرت فرمود: من در اخبارى كه از جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شده تفتيش كردم از براى اين عيد چيزى نيافتم واين عيد سنتى بوده از براى فرس واسلام اورا محونموده وپناه مى برم به خدا از آنكه احيا كنم چيزى را كه اسلام محوكرده باشد آن را، منصور گفت كه اين كار به جهت سياست لشكر و جند مى كنم، وشما را به خداوند عظيم سوگند مى دهم كه قبول كنى ودر مجلس ‍ بنشينى، پس حضرت قبول فرمود ودر مجلس تهنيت بنشست وامرأ واعيان لشكر به خدمتش شرفياب شدند تواورا تهنيت مى گفتند وهدايا وتحف خود مى گذرانيدند ومنصور خادمى را موكل كرده بود ودر نزد آن جناب ايستاده بود، اموال را كه مى آوردند ثبت سياه مى كرد، پس چون مردمان آمدند آخر ايشان پيرمردى وارد شد عرض كرد: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! من مردى فقير مى باشم ومالى نداشتم كه از براى شما تحفه آورم وليكن تحفه آوردم از براى شما سه بيتى را كه حدم در مرثيه جدت حسين بن علىعليهما‌السلام گفته وآن سه بيت اين است:

عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاكَ فِرِنْدُهُ

يَوْمَ الْهِياجِ وَ قَدْ عَلاكَ غُبارٌ

وَ لاَسْهُمٍ نَفَذَتْكَ دُونَ حَرائِرَ

يَدْوعُونَ جَدَّكَ وَ الدُّمُوعُ غِزارٌ

اَلاّ تَقَضْقَضَتِ (٢١) السَّهامُ وَعاقَها

عَْن جِسْمِكَ الاِجْلالُ وَ الاِكْبارُ

حضرت فرمود: قبول كردم هديه تورا، بنشين بارك اللّه فيك، پس سر خود را به جانب خادم منصور بلند كرد وفرمود: برونزد امير اورا خبر ده كه اين مقدار مال جمع شده واين مالها را چه بايد كرد، خادم رفت وبرگشت وگفت: منصور مى گويد كه تمام را به شما بخشيدم در هرچه خواهى صرف كن، پس حضرت به آن مرد پير فرمود كه تمام اين مالهارا بردار وقبض كن، همانا من تمام را به تو بخشيدم. (٢٢)

ششم در نوشتن آن حضرت است كاغذى به والى در توصيه در حق مؤمنى

علامه مجلسى در(بحار)در احوال حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام از كتاب(قضأ حقوق المؤ منين)نقل كرده كه اوبه اسناد خود از مردى از اهل رى روايت كرده كته گفت: يكى از كتّاب يحيى بن خالد بر ما والى شد، وبر گردن من بود از سلطان بقايا خراج ملك كه اگر از من مى گرفتند فقير وبى چيز مى شدم، چون آن شخص والى شد مرا بيم گرفت از آنكه مرا بطلبد والزام كند به دادن مال، بعضى به من گفتند كه اين شخص والى اهل اين مذهب است وادعاى تشيع مى كند، باز من خائف بودم كه مبادا شيعه نباشد وچون من نزد اوبروم مرا حبس كند ومطالبه مال نمايد ومرا آسيبى برساند لاجرم رأيم بر آن قرار گرفت كه پناه به حق تعالى برم وخدمت امام زمان خويش مشرف شوم وحال خود را براى آن حضرت بگويم تا چاره اى براى من كند، پس من سفر حج كردم وخدمت مولاى خود حضرت صابر، يعنى موسى بن جعفرعليها‌السلام ، رسيدم واز حال خود شكايت كردم وچاره كار خويش طلبيدم، آن حضرت كاغذى براى والى نوشت وبه من عطا فرموكه به اوبرسانم وآنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود اين كلمات بود:

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ اِعْلَمْ اَنَّ للّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلا لايَسْكُنُهُ اِلاّ مَنْ اَسْدى اِلى اَخيهِ مَعْرُوفَا اَوْ نَفَّسَ عَنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُورا وَ هذا اَخُوكَ وَالسَّلامُ؛)

يعنى بدان به درستى كه از براى خداوند تعالى در زير عرشش سايه رحمتى است كه جاى نمى گيرد در آن مگر كسى كه نيكويى واحسان كند به برادر خود يا آسايش ‍ دهد اورا از غمى يا داخل كند بر اوسرورى واين برادر تواست والسلام.

پس چون از حج برگشتم شبى به منزل والى رفتم واذن خواستم وگفتم خدمت والى عرض كنيد كه مردى از جانب حضرت صابرعليها‌السلام پيغامى براى شما آورده، چون اين خبر به آن والى خداپرست رسيد خودش از خوشحالى پابرهنه آمد تا در خانه ودر را باز كرد ومرا بوسيد ودر بر گرفت ومكرر مابين چشمان مرا بوسه داد وپيوسته از احوال امامعليها‌السلام مى پرسيد وهر زمان كه من خبر سلامتى او را مى گفتم شاد مى گشت وشكر خداى به جا مى آورد پس مرا داخل خانه كرد ودر صدر مجلس خود نشانيد وخودش مقابل من نشست. پس من كاغذ امامعليها‌السلام را بيرون آوردم وبه اودام، چون آن مكتوب شريف را گرفت ايستاد وببوسيد وقرائت كرد وچون بر مضمون آن مطلع شد مال خود وجامه هاى خود را طلبيد و هرچه درهم ودينار وجامه بود با من بالسويه قسمت كرد وآنچه از اموال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را به من عطا كرد وهرچه را كه با من قسمت مى كرد در عقبش مى گفت: اى برادر! آيا مسرورت كردم؟ مى گفتم: بلى! به خدا سوگند زياده مسرورم كردى. سپس دفتر مطالبات را طلبيد وآنچه به اسم من در آن بود محوكرد و نوشته اى به من داد مشتمل بر برائت ذمه من از آن مالى كه سلطان از من مى خواسته پس من با اووداع كردم واز خدمتش بيرون آمدم وبا خود گفتم كه اين مرد آنچه به من احاسان كرد من قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حج گزارم وبراى اودر موسم دعا كنم وهم خدمت مولاى خود شرفياب شوم واحسان اين مرد را نسبت به خودم برايش نقل كنم تا آن جناب نيز دعا كند براى او، پس به جانب حج رفتم وخدمت مولاى خود رسيدم وشروع كردم به نقل كردن قضيه مرد والى، من حديث مى كردم وپيوسته صورت مبارك امام از خوشحالى وسرور افروخته مى شد، عرض كردم: اى مولاى من! مگر كارهاى اين مرد شما را مسرور كرد؟ فرمود: بلى! به خدا سوگند همانا كارهاى اومرا مسرور كرد. اميرالمؤ منينعليها‌السلام را مسرور كرد واللّه جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مسرور كرد، همانا حق تعالى را مسرور كرد. (٢٣)

هفتم در سبب شدن آن حضرت است براى توبه بشر حافى (٢٤)

علامه حلى در(منهاج الكرامة)نقل كرده كه بر دست حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام بشر حافى توبه كرد، وسببش آن شد كه روزى آن حضرت گذشت از در خانه اودر بغداد، شنيد صداى سازها وآواز غناها ونى ورقص كه از آن خانه بيرون مى آيد، پس بيرون آمد از آن خانه كنيزكى ودر دستش خاكروبه بود، آن خاكروبه را ريخت بر در خانه، حضرت به او، فرمود: اى كنيزك! صاحب اين خانه آزاد است يا بنده است؟ گفت: آزاد است! فرمود: راست گفتى اگر بنده بود از مولاى خود مى ترسيد! كنيزك چون برگشت آقاى اوبشر بر سر سفره شراب بود پرسيد: چه باعث شد تورا كه دير آمدى؟ كنيزك حكايت را براى بشر نقل كرد، بشر با پاى برهنه بيرون دويد وخدمت آن حضرت رسيد وعذر خواست وگريه كرد واظهار شرمندگى نمود واز كار خود توبه كرد بر دست شريف آن حضرت. (٢٥)

مؤ لف گويد: كه بشر را سه خواهر بوده كه بر طريقه اوسلوك مى كردند وصوفيه را اعتقاد تمامى است به اوواورا(حافى مى گفتند به واسطه آنكه هميشه پابرهنه بود وسبب پابرهگيش ظاهرا آن بوده كه پابرهنه خدمت حضرت امام موسىعليها‌السلام دويده وبه سعادت عظمى رسيده، وبعضى نقل كرده اند كه سرّ پابرهنگى اورا از خودش پرسيدند در جواب گفت:(وَاللّهُ جَعَلَ لَكُمْ الاَرْضَ بِساطا) (٢٦) ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفس روند. وفات كرد سنه دويست وبيست وشش.

هشتم در اهتمام آن حضرت است به اعانت مرد پير

روايت شده از زكرياى اعور كه گفت: ديدم حضرت ابوالحسن موسىعليها‌السلام را كه ايستاده بود به نماز ونماز مى خواند ودر پهلوى آن حضرت پيرمردى سالخورده بود قصد كرد از جاى برخيزد، عصايى داشت مى خواست عصاى خود را به دست آورد حضرت با آنكه در نماز ايستاده بود خم شد عصاى پير را برداشته به دستش داد سپس برگشت به موضع نماز خود.

مؤ لف گويد: كه از اين روايت معلوم مى شود كثرت اهتمام در امر پير مرد واعانت او واجلال وتوقير او. همانا روايت شده كه هر كه توقير كند پيرمردى را به جهت سپيدى مويش، حق تعالى اورا ايمن كند از ترس بزرگ روز قيامت. (٢٧) و آنكه تجليل خدا است تجليل كسى كه در اسلام موى خود را سپيد كرده. واز حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مروى است كه فرمود گرامى داريد پيران را همانا از تجليل خدا است گرامى داشتن پيرمردان، (٢٨) ونيز روايت شده كه فرمود: بركت با پيران شما است، وپيرمرد در ميان اهل خود مانند پيغمبر است در ميان امت خود. (٢٩)

نهم در ورود آن حضرت است بر هارون وتوقير هارون آن حضرت را شيخ صدوق در(عيون)روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت: روزى بالاى سر مأمون ايستاده بودم گفت: مى دانيد كه تعليم كرد به من تشيع را؟ همه گفتند: نه! به خدا نمى دانيم، گفت: رشيد مرا آموخت. گفتند: اين چگونه بود وحال آنكه رشيد اهل بيت را مى كشت؟ گفت: براى ملك مى كشت؛ زيرا كه ملك عقيم است (عقيم كسى را گويند كه اورا فرزند نشود، يعنى در ملك وسلطنت نسب فايده نمى كند؛ زيرا كه شخص در طلب آن، پدر وبرادر وعمووفرزند خود را مى كشد) آنگاه مأمون گفتم من با پدرم رشيد سالى به حج رفتيم وقتى كه به مدينه رسيد به دربان خود گفت: بايد كسى بر من داخل نشود از اهل مكه يا مدينه از پسران مهاجر وانصار وبنى هاشم وساير قريش مگر آنكه نسب خود باز گويد، پس ‍ كسى كه داخل مى شد مى گفت من فلان بن فلانم تا به جد بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر ويا انصار بر مى شمرد، پس اورا اعطايى مى داد وپنج هزار زر سرخ وكمتر تا دويست زر سرخ به قدر شرف ومهاجرت پدرانش.

پس من روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع درآمد وگفت: يا اميرالمؤ منين! بر در، كسى ايستاده است واظهار مى دارد كه اوموسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب است، پدرم روبه ما كرد ومن وامين ومؤ تمن وساير سرهنگان بالاى سرش ايستاده بوديم وگفت: خود را محافظت كنيد، يعنى حركت نالايق نكنيد. پس گفتن اذن دهيد اورا فرمود نيايد مگر بر بساط من،وما در اين حال بوديم كه داخل شد پيرمردى كه از كثرت بيدارى شب وعبادت زرد رنگ، گران جسم وآماسيده روى بود وعبادت اورا گداخته بود، همچومشك كهنه شده و سجود، روى وبينى اورا خراش وزخم كرده بود وچون رشيد را بديد خود را از حمارى كه بر آن سوار بود فرود افكند، رشيد بانگ زد. لاواللّه! فرمود: ميا مگر بر بساط من پس دربانان اورا پياده شدن مانع گشتند، ما همه به نظر اجلال واعظام در اونظر مى كرديم واوهمچنان بر حمار سواره بيامد تا نزد بساط وسرهنگان همه گرد اودرآمده بودند پس فرود آمد، ورشيد برخاست وتا آخر بساط، اورا استقبال نمود ورويش ودوچشمش ببوسيد ودستش بگرفت واورا به صدر مجلس درآورد و پهلوى خود، اورا تا نشانيد وبا اوسخن مى كرد وروى به اوداشت از اواحوال مى پرسيد، پس گفت: يا اباالحسن! عيال توچند مى شود؟ فرمود: از پانصد در مى گذرند، گفت: همه فرزندان تواند؟ فرمود: نه، اكثرشان موالى وخادمانند اما فرزندان من سى وچند است، اين قدر پسر واين قدر دختر، گفت: چرا دختران را با بنى اعمام واكفأ ايشان تزويج نمى كنى؟ فرمود: دسترسى آن قدر نيست، گفت: ملك ومزرعه توچون است؟ فرمود: گاه حاصل مى دهد وگاه نمى دهد، گفت: هيچ قرض دارى؟ فرمود: آرى، گفت: چندى مى شود؟ فرمود: ده هزار دينار تخمينا مى شود. گفت: يابن عم! من مى دهم تورا آن قدر مال كه پسران را كدخدا [داماد] كنى ودختران را عروس كنى ومزرعه را تعمير كنى، حضرت دعا كرد اورا وترغيب فرمود اورا بر اين كار.

آنگاه فرمود: اى امير! خداى عز وجل واجب كرده است بر واليان عهد خود، يعنى ملوك وسلاطين كه فقيران امت را از خاك بردارند واز جانب ارباب ويان وامهاى ايشان را بگذارند وصاحب عيالان را دستگيرى كنند وبرهنه را بپوشانند، و به اعانى يعنى اسيران محنت وتنگدستى، محبت ونيكى كنند وتواولى از آنان كه اين كار كنند، گفت: مى كنم يا ابا الحسن، بعد از آن برخاست ورشيد با اوبرخاست و دوچشمش ورويش ببوسيد، پس روى به من وامين ومؤ تمن كرد وگفت: يا عبداللّه ويا محمّد ويا ابراهيم! برويد همراه عموى خود وسيد خود وركاب اورا بگيريد و اورا سوار كنيد وجامه هايش را درست كنيد وتا منيز اورا مشايعت نماييد. پس ما چنان كرديم كه پدر گفته بود، ودر راه كه در مشايعت اوبوديم، حضرت ابوالحسنعليها‌السلام پنهان روى به من كرد ومرا به خلافت بشارت داد وگفت: چون مالك اين امر شوى با والد من نيكويى كن، پس بازگشتيم ومن از فرزندان يگر بر پدر جرأت بيشتر داشتم چون مجلس خالى شد با اوگفتم: يا اميرالمؤ منين! اين مردكى بود كه تواورا تعظيم وتكريم نمودى وبراى اواز مجلس خود برخاستى واستقبال نمودى وبر صدر مجلس نشاندى واز اوفروتر نشستى، بعد از آن ما را فرمودى تا ركاب اوگرفتيم؟ گفت: اين امام مردمان وحجت خدا است بر خلق وخليفه او است ميان بندگان. گفتم: يا اميرالمؤ منين! نه آن است اين صفتها كه گفتى همه از ان تست در تواست، گفت: من امام جماعتم در ظاهر به قهر وغلبه وموسى بن جعفرعليها‌السلام امام حق است واللّه! اى پسرك من كه اوسزاوارتر است به مقام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من واز همه خلق وبه خدا كه اگر تودر اين امر، يعنى دولت وخلافت با من منازعت كنى سرت كه دوچشمت در اوست بردارم؛ زيرا كه ملك عقيم است، وچون خواست از مدينه به جانب مكه رحلت كند فرمود تا كيسه سياهى در آن دويست دينار كردند وروى به(فضل)كرد وگفت: اين را نزد موسى بن جعفرعليها‌السلام ببر وبگواميرالمؤ منين مى گويد ما در اين وقت دست تنگ بوديم وخواهد آمد عطاى ما به توبعد از اين، من برخاستم وپيش رفتم گفتم: يا اميرالمؤ منين! توپسرهاى مهاجران وانصار وساير قريش وبنى هاشم را وآنانكه نمى دانى حسب ونسبشان را پنج هزار دينار ومادون آن را مى دهى و موسى بن جفعرعليها‌السلام را دويست دينار مى دهى كه كمر وخسيس تر عطاى تو است كه كه با مردمان مى كنى وحال آنكه اورا آن اكرام واجلال واعظام نمودى؟ گفت:: اسكت لاامّ لك! خاموش باش مادر مبادا تورا كه اگر من مال بسيار عطا كنم اورا ايمن نباشم از اوكه فردا بزند بر روى من صد هزار شمشير از شيعيان وتابعان خود؛ وآنكه تنگدست وپريشان باشند اواهلبيتش بهتر است براى من وبراى شما از اينكه فراخ باشد دستشان وچشمشان. (٣٠)

دهم حديث هندى واسلام آوردن راهب وراهبه به دست آن حضرت شيخ كلينى از يعقوب بن جفعر روايت كرده كه گفت: بودم نزد حضرت ابوابراهيم موسى بن جعفرعليها‌السلام كه آمد نزد اومردى از اهل نجران يمن از راهبهاى نصارى وبا اوبود زنى راهبه پس رخصت طلبيد براى دخول آنها فضل بن سوار، امامعليها‌السلام در جواب اوفرمود: چون فردا شود بياور ايشان را نزد چاه ام الخير. راوى گفت: ما فردا رفتيم به همان جا ديديم ايشان را كه آمده اند، پس امام امر فرمود بوريايى كه از برگ خرما ساخته بودند آوردند وزمين را با آن فرش كردند پس حضرت نشست وايشان نشستند پس آن زن شروع رد به سؤ ال ومسايل بسيارى پرسيد، وحضرت تمامى آنها را جواب داد، آن وقت حضرت از اوپرسيد چيزهايى كه آن زن جواب آنها را نداشت تا بگويد پس اسلام آورد، آنگاه آن مرد راهب شروع كرد به سؤ ال كردن وحضرت جواب مى داد از هرچه اوپرسيد، پس آن راهب گفت كه م در دين خود محكم بودم ونگذاشتم در روى زمين مردى از نصارى را كه علم او به علم من برسد، وبه تحقيق شنيدم كه مردى در هند مى باشد كه هر وقت بخواهد مى رود بيت المقدس در يك شبانه روز بر مى گردد وبه منزل خود در زمين هند، پس ‍ پرسيدم كه اين مرد در كدام زمين هند است گفته شد در سندان است وپرسيدم از آن كس كه مرا به احوال اوخبر ده كه آن مرد از كجا اين قدرت به هم رسانيده، گفت: آموخته آن اسمى را كه آصف وزير سليمان به آن اسم ظفر يافت وبه سبب آن آورد آن تختى را كه در شهر سبا بود وحق تعالى ذكر فرمود آن را در كتاب شما وبراى ما كه صاحبان دينيم در كتابهاى ما. پس حضرت امام موسىعليها‌السلام از اوپرسيد كه از براى خدا چند اسم است كه برگردانيده نمى شود، به اين معنى كه دعا البته مستجاب مى شود؟ راهب گفت: اسمهاى خدا بسيار است واما محتوم از آنها كه سائلش رد كرده ونوميد نمى شود هفت است. حضرت فرمود: خبر بده مرا به آنچه از آنها در حفظ دارى. راهب گفت: نه قسم به خدايى كه فرستاده تورات را به موسى وگردانيد عيسى را عبرت عالمين وامتحان براى شكرگزارى صاحبان عقل و گردانيد محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بركت ورحمت وگردانيد علىعليها‌السلام را عبرت وبصيرت، يعنى سبب عبرت گرفتن مردمان وبينايى ايشان در دين وگردانيد اوصيأ را از نسل محمّد وعلىعليهما‌السلام كه نمى دانم آن هفت اسم را واگر مى دانستم محتاج نمى شدم در طلب آن به كلام توونمى آمدم به نزد توو سؤال نمى كردم از تو. پس حضرت به اوفرمود: برگرد به ذكر آن شخص هندى، راهب گفت: شنيدم اين اسمها را ولكن نمى دانم باطن آنها را ونه ظاهر آنها را و نمى دانم كه چيست آنها وچگونه است وعلمى ندارم به خواندن آنها پس روانه شدم تا وارد شدم به سندان هند، پس پرسيدم از احوال آن مرد، گفتند كه اوديرى بنا كرده در كوهى وبيرون نمى آيد وديده نمى شود مگر در هر سالى دومرتبه واهل هند را گمان اين است كه خداوند تعالى روان كرده است براى اوچشمه اى در ديرش وگمان كرده اند كه براى اوزراعت روييده مى شود بدون تخم پاشيدن و كشت مى شود براى او بدون آنكه عمل كند در كشت، پس رفتم تا رسيدم به در منزل اوپس ماندم در آنجا سه روز. نمى كوفتم در را وكارى هم نمى كردم براى گشودن آن، پس چون روز چهارم شد گشود حق تعالى در را به اينكه آمد ماده گاوى كه بر اوهيزم بود ومى كشيد پستان خود را از بزرگى آن نزديك بود بيرون بيايد آنچه در پستان او بود از شير، پس زور آورد به در، در گشوده شد، من از پى اورفتم وداخل شدم يافتم آن مرد را ايستاده نظر مى كرد به آسمان مى گريست ونظر مى كرد بر زمين وگريه مى كرد ونظر مى افكند به كوه ها مى گريست.

پس من از روى تعجب گفتم سبحان اللّه! چقدر كم است مثل تودر اين زمانه، او گفت: به خدا قسم كه نيستم من مگر حسنه اى از حسنات مردى كه واگذاشتى اورا در پشت سر خود در وقتى كه متوجه اينجا شدى (يعنى حضرت موسى بن جفعرعليها‌السلام ) پس گفتم به اوكه به من خبر داده اند كه نزد تواسمى است از اسمهاى خداى تعالى كه مى رى به مدد آن در يك شبانه روز به بيت المقدس وبرمى گردى به خانه خود گفت: آيا مى شناسى بيت المقدس را؟ گفتم: من نمى شناسم مگر بيت المقدسى كه در شام است، گفت: نيست آن نيست آن بيت المقدس ولكن اوآن بيتى است كه مقدس وپاكيزه شده است وآن بيت آل محمّدعليهم‌السلام است. گفتم اورا آنچه من شنيده ام تا امروز بيت المقدس همان است كه در شام است، گفت: آن محرابهاى پيغمبران است وآنجا را(حظيرة المحاريب)مى گفتند، يعنى محوطه اى كه محرابهاى پيغمبران در آنجا است تا آنكه آمد زمان فترت آن زمانى كه واسطه بود مابين محمّد وعيسىعليهما‌السلام ونزديك شد بلا به اهل شرك وَ حلَّتِ النَّقماتُ فى دُوْرِ الشَّياطينِ وفرود آمد نقمتها وعذابها در خانه هاى شياطين. وبعضى جَلَتِ النَّغَمات به جيم وغين خوانده اند؛ يعنى بلند و آشكارا شد سخنان آهسته در خانه هاى شياطين، يعنى بدعتها وشبهه هاى باطله در مدارس ومجالس علماى اهل ضلالت، پس تحويل ونقل دادند نامها را از جاها به جاهاى ديگر وعوض كردند نامها را به نامها واين است مراد از قول خداى تعالى(اِنَّ هِىَ اِلاّ اَسْمأ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ) . (٣١)

بطن آيه براى آل محمّدعليهم‌السلام است وظاهرش مثل است، پس گفتم من به آن مرد هندى كه من سفر كردم به سوى تواز شهرى دور ومرتكب شدم در توجه به سوى درياها وغمها واندوه ها وترسها وروز وشب مى كردم به حالت مأيوسى از آنكه ظفر يابم به حاجت خود اوگفت نمى بينم مادرت را كه حامله به توشد مگر بر حالى كه حاضر شده نزد اوملكى كريم ونمى دانم پدرت را وقتى كه اراده نزديكى داشته با مادرت مگر آنكه غسل كرده ونزد مادرت آمده با حال پاكيزگى، وگمان نمى كنم مگر اين را كه پدرت خوانده بود سفر چهارم انجيل با تورات را در آن بيدارى شب خود كه عافبت اووتوبه خير شده، برگرد از هر جا كه آمدى پس روان شوتا فرود آيى در مدينه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه آن را طيبه مى گويند، و نام آن در زمان جاهليت يثرب بوده. پس متوجه شوبه سوى موضعى از آن كه آن را(بقيع)گويند، پس بپرس كه دار مروان كجا است آنجا منزل كن وسه روز در آنجا درنگ كن تا از تعجيل نفهمند كه براى چه كار آمده اى، پس بپرس از آن پيرمرد سياه كه مى باشد بر در آن سراى، بوريا مى بافد ونام بوريا در شهرهاى ايشان(خصف)است، پس مهربانى كن با آن پيرمرد وبگوبه اوكه فرستاده است مرا به سوى توخانه خواه توكه منزل مى كرد در كنج خانه در آن اطاقى كه چهارچوب دارد، يعنى در ندارد وسؤال كن از اواحوال فلان بن فلان فلانى، يعنى موسى بن جعفر علوىعليها‌السلام وبپرس از اوكه كجا است مجلس اووبپرس كه كدام ساعت گذر مى كند در آن مجلس پس هر آينه خواهد نمود آن پيرمرد تورا آن كس كه گفتم يا نشانى اورا بيان مى كند براى تو، پس مى شناسى اورا به آن نشانى و من بيان مى كنم وصف اورا براى تو، گفتم: هرگاه ملاقات كردم اورا چه كار كنم؟ گفت: بپرس از اوآنچه شده است واز آنچه خواهد شد واز معالم دين هر كه گذشته وهركه باقى مانده.

چون كلام راهب به اينجا رسيد حضرت ابوابراهيم موسى بن جفعرعليها‌السلام به اوفرمود: به تحقيق نصيحت كرده تورا يار توكه ملاقات كردى اورا، راهب گفت: چيست نام اوفدايت گردم؟ فرمود: متم بن فيروز واواز ابنأ عجم است واز كسانى است كه ايمان آورده به خداوند يكتا كه شريك ندارد وپرستيده اورا به اخلاص و يقين وگريخته از قوم خود چون ترسيده از ايشان كه دين اورا ضايع كنند پس ‍ بخشيد اورا پروردگار اوحكمت، وهدايت فرمود اورا به راه راست وگردانيد اورا از متقيان وشناسايى انداخت ميان اووميان بندگان مخلصين خود ونيست هيچ سالى مگر آنكه اوزيارت مى كند مكه را وحج مى گزارد ودر سر هر ماهى يك عمره به جا مى آورد ومى آيد از جاى خودش از هند تا مكه به فضل واعانت خدا، و همچنين جزا مى دهد خداوند شكر گزارندگن را، پس راهب پرسيد از آن حضرت از مسايل بسيار، حضرت هريك را جواب مى داد. وحضرت پرسيد از راهب از چيزهايى كه نبود نزد راهب از آنها جوابى پس حضرت اورا خبر داد به جواب آنها، بعد از آن راهب گفت: خبر بده مرا از هشت حرفى كه نازل شده از آسمان، پس ظاهر شد در زمين چهار از آنها وباقى ماند در هوا چهار از آنها يعنى مضمون آنها هنوز به فعل نيامده در زمين مانند چيزى كه در هوا معلق باشد، بر كى نازل شود آن چهارى كه در هوا است وكى تفسير خواهد كرد آنها را؟ فرمود: قائم ماعليها‌السلام خداوند نازل خواهد فرمود آن را بر اوواوتفسير خواهد كرد آن را ونازل خواهد فرمود چيزى را كه نازل نفرموده بر صديقان ورسولان وهدايت شوندگان. پس راهب گفت كه خبر بده مرا از دوحرف از آن چهار حرفى كه در زمين است كه آن چيست؟ فرمود: خبر مى دهم تورا به همه آن چهار حرف:

(اَمّا اُوليهُنَّ فَلااِلهَ اِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ باقِيا؛ وَالثّانِيَةَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مُخْلِصا).

اما اول آنها پس توحيد است بر حالى كه باقى باشد بر جميع احوال؛ ودوم رسالت حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است بر حالى كه خالص شده باشد از آلايش؛ وسوم آنكه ما اهل بيت پيغمبريم؛ وچهارم آنكه شيعيان ما از ما مى باشند وما از رسول خداييم ورسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خدا به سببى، يعنى اين اتصال وتعلق شيعه ما به ما وما به پيغمبر وپيغمبر به خدا به واسطه حبل وريسمانى است كه مراد از آن، دين است با ولايت ومحبت، پس راهب گفت: (اَشْهَدْ اَنْ لااِلهَ اِلاّ اللّه وَحدَهُ لاشريكَ لَهُ وَ اَنَّ محمَّدا رَسُولُ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )؛ يعنى شهادت مى دهم كه مستحق عبادتى نيست مگر خداى يكتا كه شريك نيست اورا واينكه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خدااست واينكه آنچه آورده است از نزد خداى تعالى، حق است واينكه شما برگزيده خدا هستيد از مخلوقين واينكه شيعيان شما پاكيزگانند وخوار شمرده شدگانند واز براى ايشان است عاقبتى كه خدا قرار داده. ومى فرمود: وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ؛ يعنى سرانجام نيكوكه ظفر ونصرت است در دنيا وبهشت پر نعمت در عقبى وحمد وستايش خداى را كه پروردگار عالمين است، پس طلبيد حضرت، جبّه خزى وپيراهن قوهستانى طيلسانى وكفش وكلاهى وآنها را داد، به او و نماز ظهر گذاشت وفرمود به آن مرد كه خود را ختنه كن اوگفت من ختنه شدم در هفتم. (٣٢)

مؤ لف گويد: كه فاضل نبيل جناب ملاخليل در(شرح كافى)در شرح كلام راهب كه گفت اسمأ اللّه محتومى كه سائلش رد نمى شود هفت است، فرموده: مراد به هفت، اسم هفت امام است كه على وحسن وحسين وعلى ومحمد و جعفر وموسىعليهم‌السلام است، پس در اين زمان دوازده اسم است وگذشت در كتاب التوحيد در حديث چهارم باب بيست وسوم كه (نَحْنُ واللّهِ الاَسْمأ الْحُسْنَى الَّتى لايَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ عَمَلا اِلاّ بِمَعْرِفَتِنا). (٣٣)

فقير گويد: خوب بود ايشان مراد به هفت اسم تمام معصومينعليهم‌السلام را مى گفتند: زيرا كه اسامى مباركه ايشان هفت است واز آن تجاوز نمى كند واين است آن نامهاى مبارك: محمد، على، فاطمه، حسن، حسين، جعفر، موسىعليهم‌السلام . وبه همين تأويل شده(سبع المثانى)در قول خداى تعالى(وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانِىَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظيمَ) . (٣٤)

واما معنى اين آيه شريفه(اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْمأ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ) . (٣٥)

وبطن وظاهر آن آنست كه اين آيه مباركه در سوره النجم است وقبل از آن اين آيات است:(اَفَرَاَيْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّى وَ مِنوةَ الثّالِثَةَ الاُخْرى، اَلَكُمُ الذِّكرُ وَ لَهُ الاُنثى، تلْكَ اِذا قسمَةٌ ضَيزى، اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْمأ الا ية) . (٣٦)

وحاصلش آنكه مشركين سه بتى داشتند براى هر كدام اسمى گذاشته بودند يكى را(لات ع(وديگرى را(عزى)وسومى را(منات)و اطلاق اين نامها بر آنها به اعتبار آنكه لات مستحق آن است كه نزد اومقيم شدند براى عبادت وعزى آنكه اورا معززومكرم دارند ومنات سزاوار آنكه نزد اوخون قربانى بريزند، حق تعالى مى فرمايد: نيست اين بتها كه شما ايشان را خداى خود قرار داده ايد مگر اسمهايى چند بى مسمى كه نام نهاده ايد آنها را شما وپدران شما، نفرستاده است خداى تعالى به صدق آنها هيچ برهانى.

وتتمه اين آيه اين است(اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلاّ الظَّنَّ وَ ما تَهَوَى الاَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَأهُمْ مِنْ رَبَّهُمُ الْهُدى) ؛ (٣٧)

يعنى پيروى نمى كنند مشركين مگر گمان را ومگر آنچه را كه خواهش مى كند نفسهاى ايشان وبه تحقيق كه آمده است ايشان را از جانب پروردگارشان آنچه سبب هدايت ايشان است. ظاهر آيه معلوم شد در بتهاى ظاهره ا ست وامام باطن آيه پس در خلفاى جور وسه بت بزرگ است كه براى آنها اسمهاى بى مسمى ونامهاى بى وجه گذاشتند، مثلا اميرالمؤ منين كه لقب آسمانى حضرت شاه ولايت بود به جايى ديگر تحويل دادند وهكذا.


فصل سوم: در ذكر چند معجزه باهره از دلايل ومعجزات حضرت كاظمعليها‌السلام است

اول اخبار آن حضرت است از ضمير هشام بن سالم

شيخ كشى روايت كرده از هشام بن سالم كه من وابوجعفر مؤ من الطاق در مدينه بوديم بعد از وفات حضرت صادقعليها‌السلام ومردم جمع شده بودند بر آنكه عبداللّه پسر آن حضرت امام است بعد از پدرش، من وابوجعفر نيز بر اووارد شديم ديديم مردم بر دور اوجمع شده اند به سبب آنكه روايت كرده اند كه امر امامت در فرزند بزرگ است مادامى كه صاحب عاهت [آفت ] نباشد. ما داخل شديم واز او مسأله پرسيديم همچنان كه از پدرش مى پرسيديم.

پس پرسيديم از اوكه زكات در چه مقدار واجب است؟ گفت: در دويست درهم پنج درهم، گفتيم: در صد درهم چه كند؟ گفت: دودرهم ونيم زكات بدهد، گفتيم: واللّه مرجئه چنين چيزى نمى گويند كه تومى گويى، عبداللّه دستها به آسمان بلند كرد وگفت: واللّه كه من نمى دانم مرجئه چه مى گويند، ما از نزد اوبيرون شديم به حالت ضلالت. من وابوجعفر در بعض كوچه هاى مدينه نشستيم گريان وحيران، نمى دانستيم كجا برويم وكه را قصد كنيم، مى گفتيم به سوى مرجئه رويم يا به سوى قدريه يا زيديه يا معتزله يا خوارج؟ در اين حال بوديم كه من ديدم پيرمردى را كه نيم شناختم اورا كه به سوى من اشاره كرد با دست خود كه بيا، من ترسيدم كه او جاسوس منصور باشد، چون در مدينه جاسوسان قرار داده بود كه ملاحظه داشته باشند شيعه امام جعفر صادقعليها‌السلام بر هر كس اتفاق كرد اورا گردن بزنند، من ترسيدم كه اواز ايشان باشد به ابوجعفر گفتم كه تودور شوهمانا من خائفم بر خودم وبر تو، لكن اين مرد مرا خواسته نه تورا پس دور شوكه بى جهت خود را به كشتن در نياورى، ابوجعفر قدرى دور شد، من همراه آن شيخ رفتم وگمان داشتم كه از دست اوخلاص نخواهم شد پس مرا برد تا در خانه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام وگذاشت ورفت. پس ديدم خادمى بر در سراى است به من گفت: داخل شوخدا تورا رحمت كند، داخل شدم ديدم حضرت ابوالحسن موسىعليها‌السلام است، پس فرمود ابتدأ به من نه بسوى مرجئه ونه قدريه ونه زيديه ونه معتزله ونه بسوى خوارج، به سوى من، به سوى من، به سوى من، گفتم: فدايت شوم پدرت از دنيا درگذشت؟ فرمود: آرى، گفتم: به موت درگذشت؟ فرمود: آرى، گفتم: فدايت شوم كى از براى ما است بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد هدايت تورا، هدايت خواهد كرد تورا، گفتم: فدايت شوم عبداللّه گمان مى كند كه اواست بعد از پدرت، فرمود: يريدُ عبدُاللّهَ اَنْ لايعبدَ اللّه؛ عبداللّه مى خواهد كه خدا عبادت كرده نشود، دوباره پرسيدم كه كى بعد از پدر شما است؟ حضرت همان جواب سابق فرمود، گفتم: تويى امام؟ فرمود: نمى گويم اين را، با خود گفتم سؤ ال را خوب نكردم، گفتم: فدايت شوم بر شما امامى هست؟ فرمود نه، پس چندان هيبت وعظمت از آن حضرت بر من داخل شد كه جز خدا نمى داند زياده از آنچه از پدرش بر من وارد مى شد در وقتى كه خدمتش مى رسيديم گفتم: فدايت شوم سؤ ال كنم از شما آنچه از پدرت سؤ ال مى كردم؟ فرمود: سؤال كن وجواب بشنووفاش مكن كه اگر فاش كنى بيم كشته شدن است. گفت: پس سؤ ال كردم از آن حضرت، يافتم كه اودريايى است، گفتم: فدايت شوم شيعه تووشيعه پدرت در ضلالت وحيرت اند آيا مطلب تورا القا كنم به سوى ايشان وبخوانم ايشان را به امامت تو؟ فرمود: هر كدام را كه آثار رشد وصلاح از اومشاهده كنى اطلاع ده واگر از ايشان عهد كه كتمان نمايند و اگر فاش كنند پس آن ذبح است واشاره كرد به دست مباركش بر حلقش.

پس هشام بيرون آمد وبه مؤ من طاق ومفضل بن عمر وابوبصير وساير شيعيان اطلاع داد، شيعيان خدمت آن حضرت مى رسيدند ويقين مى كردند به امامت آن حضرت ومردم ترك كردند رفتن نزد عبداللّه را ونمى رفت نزد اومگر كمى، عبداللّه از سبب آن تحقيق كرد گفتند: هشام بن سالم ايشان را از دور تومتفرق كرد، هشام گفت جماعتى را گماشته بود كه هرگاه مرا پيدا كنند بزنند. (٣٨)

دوم خبر شطيطه نيشابوريه وجمله اى از دلايل ومعجزات آن حضرت است در آن

ابن شهر آشوب روايت كرده از ابوعلى بن راشد وغير اودر خبر طولانى كه گفت جمع شدند شيعيان نيشابور واختيار كردند از بين همه، محمّد على بن نيشابورى را پس سى هزار دينار وپنجاه هزار درهم ودوهزار پارچه جامه به اودادند كه براى امام موسىعليها‌السلام ببرد. وشطيطه كه زن مؤ منه بود يك درهم صحيح وپاره اى از خام كه به دست خود آن رشته بود وچهار درهم ارزش داشت آورد وگفت: (اِنَّ اللّهَ لايَسْتَحيى مِنَ الْحَقِّ؛)يعنى اينكه من مى فرستم اگر چه كم است، لكن از فرستادن حق امامعليها‌السلام اگر كم باشد نبايد حيا كرد(قالَ فَثَنَّيْتُ دِرْهَمَها)، پس آن جماعت آوردند جزوه اى كه در آن سؤالاتى بود ومشتمل بود بر هفتاد ورق، در هر ورقى يك سؤ ال نوشته بودند ومابقى روى هم گذاشته بودند كه جواب آن سؤ ال در زيرش نوشته شود وهر دوورقى را روى هم گذاشته بودند ومثل كمربند سه بند بر آن چسبانيده بودند وبر هر بندى مهرى زده بودند كه كسى آن را باز نكند وگفتند اين جزوه را شب بده به امامعليها‌السلام وفرداى آن شب بگير آن را پس هرگاه ديدى مهرها صحيح است پنبه مهر از آنها بشكن و ملاحظه كن ببين هرگاه جواب مسائل را داده بدون شكستن مهرها پس اوامامى است كه مستحق مالها است پس بده به اوآن مالها را والااموال ما را برگردان به ما. آن شخص مشرف شد به مدينه وداخل شد بر عبداللّه افطح وامتحان كرد اورا يافت كه اوامام نيست.

بيرون آمد ومى گفت: (رَبِّ اَهْدِنى اِلى سَوأ الصِّراطِ)؛ پروردگارا مرا هدايت كن به راه راست، گفت: در اين بين كه ايستاده بودم ناگاه پسرى را ديدم كه مى گويد اجابت كن آن كس را كه مى خواهى پس برد مرا به خانه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام پس چون آن حضرت مرا ديد فرمود به من براى چه نوميد مى شوى اى ابوجعفر وبراى چه آهنگ مى كنى به سوى يهود ونصارى، به سوى من آى منم حجة اللّه و ولى خدا، آيا نشناسانيد تورا ابوحمزه بر در مسجد جدم، آنگاه فرمود كه من جواب دادم از مسايلى كه در جزوه است به جميع آنچه محتاج اليه تواست در روز گذشته پس بياور آنرا وبياور درهم شطيطه را كه وزنش يك درهم ودودانق است ودر كيسه اى است كه چهارصد درهم واز وارى در آن است و بياور آن پاره خام اورا در پشتواره جامه دوبرادرى است كه از اهل بلخ ‌اند.

راوى گفت: از فرمايش آن حضرت عقلم پريد وآوردم آنچه را كه امر فرموده بود و گذاشتم پيش آن حضرت پس برداشت درهم شطيطه را با پارچه اش وروكرد به من وفرمود: (اِنَّ اللّهَ لايستحْيى مِنَ الْحَقِّ)، اى ابوجعفر! برسان به شطيطه سلام مرا وبده به اواين هميان پول را وآن چهل درهم بود پس فرمود: بگوهديه فرستادم براى توشقه اى از كفنهاى خودم كه پنبه اش از قريه خودمان قريه صيدا قريه فاطمه زهراعليها‌السلام است وخواهرم حليمه دختر حضرت صادقعليها‌السلام آن را رشته وبگوبه شطيطه كه توزنده مى باشى نوزده روز از روز وصول ابوجعفر و وصول شقه ودراهم، پس شانزده درهم از آن هميان را خرج خودت مى كنى و بيست وچهار درهم آن را قرار مى دهيد صدقه خودت وآنچه لازم مى شود از جانب توومن نماز خواهم خواند بر تو، آنگاه فرمود به آن مرد اى ابوجعفر! هرگاه مرا ديدى كتمان كن؛ زيرا كه آن بهتر نگاه مى دارد تورا، پس فرمود: اين مالها را به صاحبانش برگردان وباز كن از اين مهرها كه بر جزوه زده شده است وببين كه آيا جواب مسايل را داده ام يا نه پيش از آنكه آن را بياورى، گفت: نگاه كردم به مهرها ديدم صحيح ودست نخورده است پس گشودم يكى از وسطهاى آن را ديدم نوشته است چه مى فرمايد عالم در اين مسأله كه مردى گفت من نذر كردم از براى خدا كه آزاد كنم هر مملوكى كه در ملك من بوده از قديم ودر ملك اواست جماعتى از بنده ها يعنى كدام يك از آنها بايد آزاد شوند؟ حضرت به خط شريف خود نوشته بود: جواب: بايد آزاد شود هر مملوكى كه پيش از شش ماه در ملك اوبوده، ودليل وصحت آن قول خداى تعالى است:

(وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّىَ عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديمِ) . (٣٩) مراد آنكه حق تعاى در اين آيه شريفه تشبيه فرموده ماه را بعد از سير در منازل خود به چوب خوشه خرماى كهنه وتعبير از اوبه قديم فرموده، وچون چوب خوشه خرما در مدت شش ماه صورت هلاليت پيدا مى كند پس قديم آن است كه شش ماه بر او بگذرد و(تازه كه خلافت(قديم)است مملوكى است كه شش ماه در ملك اونبوده.

راوى گويد: پس باز كردم مهرى ديگر ديدم نوشته بود چه مى فرمايد(عالم)در اين مسأله كه مردى گفت به خدا قسم صدقه خواهد داد مال كثيرى، چه مقدار بايد صدقه دهد؟ حضرت در زير سؤ ال به خط شريف خود نوشته بود: جواب: هرگاه آن كس كه سوگند خورده مالش گوسفند است، هشتاد وچهار گوسفند صدقه دهد واگر شتر است هشتاد وچهار شتر تصدق دهد واگر درهم است هشتاد وچهار درهم، ودليل بر اين قول خداى تعالى است(وَ لَقَدْ نَصَرَكُم اللّهُ فِى مَواطِنَ كَثيرةٍ) (٤٠)؛ يعنى به تحقيق كه يارى كرد شما را خداوند در موطنهاى بسيار. شمرديم موطنهاى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پيش از نزول اين آيه، يافتيم هشتاد وچهار موطن بوده كه حق تعالى آن موطنها را به(كثير)وصف فرموده.

راوى گويد: پس شكستم مهر سوم را ديدم نوشته بود چه مى فرمايد(عالم)در اين مسأله كه مردى نبش كرد قبر مرده اى را پس سر مرده را بريد و كفنش را دزديد؟

مرقوم فرموده بود به خط خود: جواب: دست آن مرد را مى برند به جهت دزديدنش ‍ كفن را از جاى حرز واستوار، ولازم مى شود اورا صد اشرفى براى بريدن سر ميت؛ زيرا كه ما قرار داده ايم مرده را به منزله بچه در شكم مادر پيش از آنكه روح اورا، دميده شود وقرار داديم در نطفه بيست دينار، تا آخر مسأله. پس آن شخص برگشت به خراسان، چون به خراسان رسيد ديد اشخاصى را كه حضرت اموالشان را قبول نفرمود ورد كرد فطحى مذهب شده اند وشطيطه بر مذهب حق باقى است، پس ‍ سلام حضرت را به اورسانيد وهميان وشقه كفن كه حضرت براى اوفرستاده بود به اورسانيد، پس نوزده روز زنده بود همچنان كه حضرت فرموده بود، وچون وفات يافت حضرت براى تجهيز اوآمد در حالى كه سوار بر شتر بود، وچون از امر اوفارغ شد سوار بر شتر خود شده وبرگشت به طرف بيابان وفرمود آگاهى ده ياران خود را وبرسان به ايشان سلام مرا وبگوبه ايشان كه من وكسى كه جارى مجراى من است از امامان لابد وناچاريم از آنكه بايد حاضر شويم به جنازه هاى شما در هر شهرى كه باشيد پس از خدا بپرهيزيد در امر خودتان. (٤١)

مؤ لف گويد: كه در جواب سؤ ال از بريدن سر ميت جواب حضرت را بالتمام در روايت نقل نكرده ان، روايتى در باب از حضرت صادقعليها‌السلام وارد شده كه در ذكر آن جواب حضرت كاظمعليها‌السلام معلوم مى شود، وآن، روايت اين است كه ابن شهر آشوب نقل كرده كه ربيع حاجب رفت نزد منصور در حالى كه در طواف خانه بود وگفت: يا اميرالمؤ منين! شب گذشته فلان كه مولاى تست مرده ووسر او را بعد از مردنش بريده اند، منصور برافروخته شد وغضب كرد وگفت به ابن شبرمه وابن ابى ليلى وجمعى ديگر از قاضيها وفقها كه چه مى گويند در اين مسأله، تمامى گفتند كه نزد ما در اين مسأله چيزى نيست ومنصور مى گفت بكشم آن شخص را كه اين كار كرده يا نكشم، در اين حال گفتند به منصور كه جعفر بن محمدعليها‌السلام داخل در سعى شد منصور به ربيع گفت برواين مسأله را از اوبپرس، ربيع چون پرسيد از آن حضرت جواب فرمود كه بگوبايد آن شخص صد دينار بدهد چون گفت به منصور فقها گفتند كه بپرس از اوكه چرا بايد صد اشرفى بدهد. حضرت صادقعليها‌السلام فرمود: ديه در نطفه بيست دينار است ودر علقه شدن بيست دينار ودر مضغه شدن بيست دينار ودر روييدن استخوان بيست دينار ودر بيرون آوردن لحم بيست دينار، يعنى براى هر مرتبه بيست دينار زياد مى شود تا مرتبه اى كه خلقتش تمام مى شود وهنوز روح ندميده صد دينار مى شود، وبعد از اين اطوار حق تعالى اورا روح مى دهد وخلق آخر مى شود ومرده به منزله بچه در شكم است كه اين مراتب را سير كره وهنوز روح در آن ندميده، ربيع برگشت وجواب حضرت را نقل كرد همگى از اين جواب به شگفت درآمدند آنگاه گفت برگرد وبپرس از آن حضرت كه ديه اين ميت به كه مى رسد مال ورثه است يا نه؟ حضرت در جواب فرمودند: هيچ چيز از آن مال ورثه نيست؛ زيرا كه اين ديه در مقابل آن چيزى است كه به بدن اورسيده بعد از مردنش بايد به آن مال حج داد براى ميت يا صدقه داد از جانب اويا صرفش كرد در راه خير. (٤٢)

سوم حديث ابوخالد زبالى وآنچه مشاهده كرد از دلايل آن حضرت

شيخ كلينى روايت كرده از ابوخالد زبالى كه گفت: وقتى كه مى بردند حضرت امام موسىعليها‌السلام را به نزد مهدى عباسى واين اول مرتبه بود كه حضرت را از مدينه به عراق آوردند منزل فرمود آن حضرت به زباله، پس من با اوسخن مى گفتم كه غمناك ديد فرمود: ابوخالد چه شده مرا كه مى بينم تورا غمناك؟ گفتم: چگونه غمناك نباشم وحال آنكه تورا مى برند به نزد اين ظالم بى باك ونمى دانم كه با جناب توچه خواهد كرد، فرمود: بر من باكى نخواهد بود، هرگاه فلان روز از فلان ماه شود استقبال كن مرا در اول ميل، ابوخالد گفت: من همّى نداشتم جز شمردن ماهها وروزها تا روز موعود رسيد پس رفتم نزد ميل وماندم نزد آن تا نزديك شد كه آفتاب غروب كند وشيطان در سينه من وسوسه كرد وترسيدم كه به شك افتم در آنچه آن حضرت فرموده بود كه ناگاه نظرم افتاد به سياهى قافله كه از جانب عراق مى آمد پس استقبال كردم ايشان را ديدم امامعليها‌السلام را كه در جلوقطار شتران سوار بر استر مى آمد فرمود:(اَيها يا اَباخالِدٍ!)ديگر بگوى اى ابوخالد! گفتم: لبيك يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! فرمود: شك مكن البته دوست داشت شيطان كه تورا به شك افكند، گفتم: حمد خدايى را كه نجات داد تو را از آن ظالمان، فرمود: به درستى كه من را به سوى ايشان برگشتنى است كه خلاص ‍ نخواهم شد از ايشان. (٤٣)

چهارم در اخبار آن حضرت است به غيب

ونيز كلينى روايت كرده از سيف بن عميره از اسحاق بن عمار كه گفت: شنيدم از(عبد صالح)يعنى حضرت امام موسىعليها‌السلام كه به مردى خبر مردن اورا داد، من از روى استبعاد در دل خود گفتم كه همانا اومى داند كه چه زمان مى ميرد مردى از شيعيانش! چون در دل من گذشت آن حضرت روبه من كرد شبيه آدم غضبناك وفرمود: اى اسحاق! رشيد هجرى مى دانست علم مرگها وبلاهايى كه بر مردم وارد مى شود وامام سزاوارتر است به دانستن آن، بعد از آن فرمود: اى اسحاق! بكن آنچه مى خواهى بكنى؛ زيرا كه عمرت تمام شده وتوتا دوسال ديگر خواهى مرد وبرادران توواهل بيت تومكث نخواهند كرد بعد از تومگر اندكى تا آنكه مختلف مى شود كلمه ايشان وخيانت مى كند بعضى از ايشان با بعضى تا آنكه شماتت مى كند به ايشان دشمنشان(فكانَ هذاَ فِى نَفْسِكَ). اسحاق گفت: گفتم من استغفار مى كنم از آنچه به هم رسيده در سينه من.

راوى گويد: پس درنگ نكرد اسحاق بعد از اين مجلس مگر اندكى ووفات كرد، پس نگذشت بر اولاد عمار مگر زمان كمى كه مفلس شدند وزندگى ايشان به اموال مردم شد يعنى به عنوان قرض ومضاربه ومثال آن زندگى مى كردند بعد از آنكه خودشان مال بسيار داشتند. (٤٤)

پنجم درآمدن آن حضرت است به طىّالارض از مدينه به بطن الرّمّه

شيخ كشى روايت كرده از اسماعيل بن سلام وفلان بن حميد كه گفتند: فرستاد على بن يقطين به سوى ما كه دوشتر رونده بخريد واز راه متعارف دور شويد واز بيراهه برويد به مدينه وداد به ما اموال وكاغذهايى وگفت اينها را برسانيد به ابوالحسن موسى بن جعفرعليها‌السلام وبايد احدى به امر شما اطلاع نيابد، پس ما آمديم به كوفه ودوشتر قوى خريديم وزاد وتوشه سفر برداشتيم واز كوفه بيرون شديم واز بيراهه مى رفتيم تا رسيديم به بطن الرّمّه، وآن وادى است به عاليه نجد، گويند آن منزلى است در راه مدينه كه اهل بصره وكوفه در آنجا با هم مجتمع مى شوند از راحله ها فرود آمديم آنها را بستيم وعلف نزد آنها ريختيم ونشستيم غذا بخوريم كه ناگاه در اين بين سوارى روكرد به آمدن وبا اوبود چاكرى، همين كه نزديك ما رسيد ديديم حضرت امام موسىعليها‌السلام است پس برخاستيم براى آن حضرت و سلام كرديم وكاغذها ومالها كه با ما بود به آن حضرت داديم. پس بيرون آورد از آستين خود كاغذهايى وبه ما داد وفرمود: اين جوابهاى كاغذهاى شما است، ما گفتيم كه زاد وتوشه ما به آخر رسيده پس اگر رخصت فرماييد داخل مدينه شويم و زيارت كنيم حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را وتوشه بگيريم، فرمود: بياوريد آنچه با شما است از توشه، ما بيرون آورديم توشه خود را به سوى آن حضرت، آن جناب آن را به دست خود گردانيد وفرمود: اين مى رساند شما را به كوفه! واما رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس ديديد شما به درستى كه من نماز صبح را با ايشان گذاشته ام ومى خواهم نماز ظهر را هم با ايشان به جا مى آورم برگرديد در حفظ خدا. (٤٥)

مؤ لف گويد: فرمايش آن حضرت كه(رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديديد)دومعنى دارد: يكى آنكه نزديك به مدينه شديد وقرب به زيارت، در حكم زيارت است، دوم آنكه رؤ يت من به منزله رؤ يت رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، چون مرا ديديد پس پيغمبر را ديده ايد، واين معنى درست است هرگاه از آن محل كه بودند تا مدينه مسافت بعدى باشد. علامه مجلسى فرموده معنى اول اظهر است (٤٦) واحقر گمان مى كنم كه معنى دوم اظهر باشد و مؤ يد اين معنى روايتى است كه ابن شهر آشوب نقل كرده كه وقتى ابوحنيفه آمد بر در منزل حضرت صادقعليها‌السلام كه از حضرت استماع حديث كند، حضرت بيرون آمد در حالى كه تكيه بر عصا كرده بود، ابوحنيفه گفت: يابن رسول اللّه! شما نرسيده ايد از سن به حدى كه محتاج به عصا باشيد، فرمود: چنين است كه گفتى لكن اين عصا، عصاى پيغمبر است من خواستم تبرك بجويم به آن، پس برجست ابوحنيفه به سوى عصا واجازه خواست كه ببوسد آن را، حضرت صادقعليها‌السلام آستين از ذراع خود بالازد وفرمود به او: به خدا سوگند! دانسته اى كه اين بشره رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است واين از موى آنحضرت است و نبوسيده اى آنرا ومى بوسى عصا را. (٤٧)

ششم در اطلاع آن حضرت است بر مغيبات

حميرى از موسى بن بكير روايت كرده كه حضرت امام موسىعليها‌السلام رقعه اى به من داد كه در آن حوائجى بود وفرمود به من كه هرچه در اين رقعه است به آن رفتار كن من آن را گذاشتم در زير مصلاى خود وسستى وتهاون كردم درباره آن، پس گذشتم به آن حضرت ديدم كه آن رقعه در دست شريف آن جناب است، پس پرسيد از من كه رقعه كجا است؟ گفتم: در خانه است، اى موسى! هرگاه امر كردم تو را به چيزى عمل كن به آن واگر نه غضب خواهم كرد بر تو، پس دانستم كه آن رقعه را بعضى از بچه هاى جن به آن حضرت داده اند. (٤٨)

هفتم در نجات دادن آن حضرت است على بن يقطين را از شرّ هارون

در(حديقة الشيعه)در ذكر معجزات حضرت امام موسىعليها‌السلام است كه از جمله معجزات دوچيز است كه نسبت به على بن يقطين كه وزير هارون الرشيد واز شيعيان مخلص بود واقع شده:

يكى آنكه: روزى رشيد جامه قيمتى بسيار نفيس به على مذكور عنايت كرده، بعد از چند روز على آن جامه را با مال وافر به خدمت آن حضرت فرستاد، امامعليها‌السلام همه را قبول نموده جامه را پس فرستاد كه اين جامه را نيكومحافظت كن كه به اين محتاج خواهى شد، على را در خاطر مى گذشت كه آيا سبب آن چه باشد و ليكن چون امر شده بود آن را حفظ نمود وبعد از مدتى يكى از غلامان را كه بر احوال اومطلع بود به جهت گناهى چوبى چند زده، غلام خود را به رشيد رسانيده گفت كه على بن يقطين هر سال خمس مال خود را با تحف وهدايا به جهت موسى كاظم مى فرستد، واز جمله چيزهايى كه امسال فرستاده آن جامه قيمتى است كه خليفه به اوعنايت كرده بود. آتش غضب رشيد شعله كشيده گفت: اگر اين حرف واقعى داشته باشد اورا سياست بليغ مى كنم، فى الفور على را طلبيده گفت: آن جامه را كه فلان روز به تودادم چه كردى حاضر كن كه غرضى به آن متعلق است. على گفت: آن را خوشبوى كرده در صندوقى گذاشتم از بس آن را دوست مى دارم نمى پوشم، رشيد گفت: بايد كه همين لحظه اورا حاضر كنى، على غلامى را طلبيده گفت: برو و فلان صندوق را كه در فلان خانه است بياور، چون آورد در حضور رشيد گشود ورشيد آن را به همان طريق كه على نقل كرده بود با زينت وخوشبويى ديد آتش غضبش فرونشست وگفت: آن را به مكان خود برگردان وبه سلامت بروكه بعد از اين سخن هيچ كس را در حق تونخواهم شنيد، چون على رفت غلام را طلبيده فرمود كه اورا هزار تازيانه بزنيد وچون عدد تازيانه به پانصد رسيد غلام دنيا را وداع كرده وبر على بن يقطين ظاهر شد كه غرض از رد آن جامه چه بوده، بعد از آن بار ديگر به خاطر جمع آن را با تحفه ديگر به خدمت امام فرستاد. (٤٩)

دومش آنكه: على بن يقطين به آن حضرت نوشت كه روايات در باب وضومختلف است مى خواهم به خط مبارك خود مرا اعلام فرماييد كه چگونه وضومى كرده باشم؟ امامعليها‌السلام به اونوشت كه تورا امر مى كنم به آنكه سه بار روبشويى، و دستها را از سر انگشتان تا مرفق سه بار بشويى وتمام سر را مسح كن ظاهر دوگوش را مسح نماى وپاها را تا ساق بشوى به روشى كه حنفيان مى كنند. چون نوشتنه به على رسيد تعجب نموده با خود گفت اين عمل مذهب اونيست ومرا يقين است كه هيچ يك از اين اعمال موافق حق نيست، اما چون امامعليها‌السلام مرا به اين مأمور ساخته مخالفت نمى كنم تا سرّ اين ظاهر شود وبعد از آن هميشه آن چنان وضو مى ساخت تا آنكه مخالفان ودشمنان گفتند به هارون، على بن يقطين رافضى است وبه فتواى امام موسى كاظمعليها‌السلام عمل مى كند واز فرموده اوتخلف روا نمى دارد. ورشيد در خلوت با يكى از خواص خود گفت كه در خدمت على تقصيرى نيست اما دشمنانش بجدند كه اورافضى است ومن نمى دانم كه امتحان او به چه چيز است كه بكنم وخاطرم اطمينان يابد، آن شخص گفت شيعه را با سنى مخالفتى كه در باب وضواست در هيچ مسأله وفعلى آن قدر مخالفت نيست اگر وضوى اوبا آنها موافق نيست حرف آن جماعت راست است والاّ فلا. رشيد را معقول افتاده روزى اورا طلبيد ودر يكى از خانه ها كارى فرمود وبه شغلى گرفتار كرد كه تمام روز وشب مى بايست اوقات صرف كند حكم نمود كه از آنجا بيرون نرود وبه غير از غلامى در خدمت اوكسى را نگذاشت وعلى را عادت بود كه نماز را در خلوت مى كرد، چون غلام آب وضورا حاضر ساخت فرمود كه در خانه را بسته برود وخود برخاسته به همان روشى كه مأمور بود وضوساخت وبه نماز مشغول شد ورشيد خود از سوراخى كه از بام خانه در آنجا بود نگاه مى كرد، وبعد از آنكه دانست على از نماز فارغ شده آمد وبه اوگفت: اى على! هركه تورا از رافضيان مى داند غلط مى گويد ومن بعد سخن هيچ كس درباره تومقبول نيست و بعد از اين حكايت به دوروز نوشته اى از امامعليها‌السلام رسيد كه طريق وضوى درست موافق مذهب معصومينعليهم‌السلام در آن مذكور بود واورا امر نمود كه بعد از اين وضورا مى بايد به اين روش مى ساخته باشى كه آنچه از آن بر تو مى ترسيدم گذشت، خاطر جمع دار واز اين طريق تخلف مكن. (٥٠)

هشتم در اخبار آن حضرت است به غيب

ونيز در(حديقه)از(فصول المهمة)و(كشف الغمه)نقل كرده: در آن وقت كه هارون امام موسىعليها‌السلام محبوس ‍ داشت، ابويوسف ومحمّد بن الحسن كه هر دومجتهد عصر بودند به مذهب اهل سنت وشاگرد ابوحنيفه با هم قرار دادند كه به نزد امامعليها‌السلام روند ومسائل علمى از اوپرسند وبه اعتقاد خود با اوبحث كنند وآن حضرت را الزام دهند. چون به خدمت آن حضرت رسيدند مقارن رسيدن ايشان مردى كه بر آن حضرت موكل بود از قبل سندى بن شاهك آمده گفت نوبت من تمام شد وبه خانه خود مى روم و اگر شما را خدمتى وكارى هست بفرماييد كه چوباز نوبت من شود آن كار را ساخته بيايم، امام فرمود: بروخدمتى وكارى ندارم وچون مرد روانه شد روبه ايشان كرده گفت: تعجب نمى كنيد از اين مرد كه امشب خواهد مرد وآمده كه فردا قضاى حاجت من نمايد، پس هر دوبرخاسته وبيرون رفتند وبا هم گفتند كه ما آمده بوديم ك از اومسايل فرض وسنت بشنويم اوخود از غيب خبر مى دهد وكسى فرستادند تا بر در آن خانه منتظر خبر نشست، وچون نصفى از شب گذشته فرياد وفغان از آن خانه برآمد وچون پرسيد كه چه واقع شده گفتند آن مرد به علت فجأة بمرد بى آنكه اورا بيمارى ومرضى باشد. فرستاده رفت وهر دورا خبر كرد وايشان باز به خدمت امامعليها‌السلام آمده پرسيدند كه ما مى خواهيم بدانيم كه شما اين علم را از كجا به هم رسانيده بوديد؟ فرمود: اين علم از آن علمها است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مرتضى علىعليها‌السلام تعليم داده بود واز آن علمها نيست كه ديگرى را راهى به آن باشد وهر دومتحير ومبهوت شده هر چند خواستند كه ديگر حرفى توانند زد نتوانستند وهر دوبرخاسته شرمنده برگشتند وصبر بر كتمان هم نداشتند وخود روايت نمودند ونقل كردند تا در روز قيامت بر ايشان حجت باشد. (٥١)

نهم در امر آن حضرت است شير پرده را بدريدن افسونگرى

ابن شهر آشوب از على بن يقطين روايت كرده كه وقتى هارون الرشيد طلب كرد مردى را كه باطل كند به سبب اوامر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفرعليها‌السلام را وخجالت دهد آن حضرت را در مجلس پس اجابت كرد اورا به جهت اين كار مردى افسونگر، پس چون(خوان طعام)حاضر شد آن مرد حيله كرد در نان پس چنان شد كه هرچه قصد كرد خادم حضرت كه نانى بردارد ونزد حضرت گذارد نان از نزد اوپريد. هارون از اين كار چندان خوشحال وخندان شد كه خوددارى نتوانست كند وبه حركت درآمد پس چندان نگذشت كه حضرت امام موسىعليها‌السلام سر مبارك بلند كرده به سوى شيرى كه كشيده بودند آن را به بعضى از آن پرده ها، فرمود: اى اسداللّه! بگير دشمن خدا را، پس برجست آن صورت به مثل بزرگترين شيران وپاره كرد آن افسونگر را، هارون ونديمانش از ديدن اين امر عظيم غش كرده وبر رودر افتادند وعقلهايشان پريد از هول آنچه مشاهده كردند وچون به هوش آمدند بعد از زمانى هارون به حضرت امام موسىعليها‌السلام عرض كرد كه درخواست مى كنم از توبه حق من بر توكه بخواهى از صورت كه برگرداند اين مرد را، فرمود: اگر عصاى حضرت موسىعليها‌السلام برگردانيد آنچه را كه بلعيد از ريسمانها وعصاهاى ساحران اين صورت نيز بر مى گرداند اين مرد را كه بلعيد. (٥٢)

مؤ لف گويد: كه بعضى از فضلأ وشايد كه آن سيد اجل آقا سيد حسين مفتى باشد روايت كرده اين حديث را از شيخ بهائى به اين طريق كه فرمود: حديث كرد مرا در شب جمعه هفتم جمادى الا خر سنه هزار وسه در مقابل دوضريح امامين معصومين حضرت موسى بن جعفر وابوجعفر جوادعليهم‌السلام از پدرش شيخ حسين از مشايخ خود پس آنها را نام برده تا به شيخ صدوق از ابن الوليد از صفار و سعد بن عبداللّه از احمد بن محمّد بن عيسى از حسن بن على بن يقطين از برادرش ‍ حسين از پدرش على بن يقطين ورجال اين سند تمامى ثقات وشيوخ طايفه هستند پس حديث را ذكر كرده مثل آنچه ذكر شد ومخالفتى با اين حديث ندارد جز آنكه در آن خادم ندارد بلكه دارد خود حضرت مى خواست نان بردارد، وديگر آنكه صورت شير در بعضى از صحنهاى منزل بود نه در پرده وبقيه مثل همند، وبعد از اين روايت گفته كه شيخ بهائى ادام اللّه ايّامه انشاد كرد براى من سه بيتى كه در مدح حضرت امام موسى وامام محمّد جوادعليهم‌السلام گفته بود وآن سه بيت اين است، بهترين اشعارى است كه در مدح آن دوبزرگوار گفته شده:

اَلايا قاصِدَ الزَّوْرأ عَرِّجْ (٥٣)

عَلَى الْغَرْبِىِّ مِنْ تِلْكَ الْمَغانى(٥٤)

وَ نَعْلَيْكَ اخْلَعَنْ وَاْسجُدْ خُضوُعا

اِذا لاحَتْ لَدَيْكَ الْقُبَّتانِ

فَتَحْتَهُما لَعَمْرُكَ نارُ مُوسى

وَ نوُرُ مُحَمَّدٍ مُتَقارِنانِ

يازدهم خبر شقيق بلخى وآنچه مشاهده كرده از دلايل آن حضرت

شيخ اربلى از شقيق بلخى روايت كرده كه در سال صد وچهل ونهم به حج مى رفتم چون به(قادسيه)رسيدم نگاه كردم ديدم مردمان بسيار براى حج حركت كرده اند وتمامى با زينت واموال بودند، پس نظرم افتاد به جوان خوشرويى كه ضعيف وگندم گون بود وجامه پشمينه بالاى جامه هاى خويش پوشيده بود و شمله اى در بر كرده بود ونعلين در پاى مباركش بود واز مردم كناره كرده وتنها نشسته بود. من با خود گفتم كه اين جوا از طايفه صوفيه است ومى خواهد بر مردم كلّ باشد وثقالت خود را بر مردم اندازد در اين راه، به خدا سوگند كه نزد اومى روم واو را سرزنش مى كنم، چون نزديك اورفتم وآن جوان مرا ديد فرمود:

(ياَ شَقيقُ! اِجْتَنِبُوا كَثيرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ). (٥٥)

اين بگفت و برفت، من با خود گفتم اين امر عظيمى بود كه اين جوان آنچه در دل من گذشته بود بگفت ونام مرا برد، نيست اين جوان مگر بنده صالح خدا بروم واز او سوال كنم كه مرا حلال كند، پس به دنبال اورفتم وهرچه سرعت كردم اورا نيافتم، اين گذشت تا به منزل(واقصه)رسيديم آنجا آن بزرگوار را ديدم كه نماز مى خواند واعضايش مضطرب اس واشك چشمش جارى است، من گفتم اين همان صاحب من است كه در جستجوى اوبودم بروم واز اواستحلال جويم، پس صبر كردم تا از نماز فارغ شد. به جانب اورفتم چون مرا ديد فرمود:

ياَ شقيقُ! (وَ اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اْهتَدى). (٥٦)

اين بفرمود وبرفت، من گفتم بايد اين جوان از ابدال باشد؛ زيرا كه دومرتبه مكنون من را بگفت. پس ديگر اورا نديدم تا به(زباله)رسيديم ديدم آن جوان ركوه اى در دست دارد لب چاهى ايستاده مى خواهد آب بكشد كه ناگاه ركوه از دستش در چاه افتاد من نگاه كردم ديدم سر به جانب آسمان كرد وگفت:

(اَنْتَ رَبّى اِذا ظَمِئْتُ اِلِى الْمأ وَ قُوتى اِذا اَرَدْتُ طَعاما؛)

(يعنى تويى سيرايى من هرگاه تشنه شوم به سوى آب وتوقوت منى هر وقتى كه اراده كنم طعام را.)

پس گفت خداى من وسيد من، من غير از اين ركوه ندارم از من مگير اورا. شقيق گفت: به خدا سوگند! ديدم كه آب چاه جوشيد وبالاآمد، آن جوان دست به جانب آب برد وركوه را بگرفت وپر از آب كرد ووضوگرفت وچهار ركعت نماز گزارد پس به جانب تل ريگى رفت واز آن ريگها گرفت ودر ركوه ريخت وحركت داد و بياشاميد من چون چنين ديدم نزديك اوشدم وسلام كردم وجواب شنيدم. سپس گفتم به من مرحمت كن از آنچه خدا به تونعمت فرموده، فرمود: اى شقيق! هميشه نعمت خداوند در ظاهر وباطن با ما بوده پس گمان خوب ببر بر پروردگارت، پس ‍ ركوه را به من داد چون آشاميدم ديدم سويق وشكر است وبه خدا سوگند كه هنوز لذيذتر وخوشبوتر از آن نياشاميده بودم! پس سير وسيراب شدم به حدى كه چند روز ميل به طعام وشراب نداشتم. پس ديگر آن بزرگوار را نديدم تا وارد مكه شدم، نيمه شبى اورا ديدم در پهلوى قبّة السّراب مشغول به نماز است وپيوسته مشغول به گريه وناله بود وبا خشوع تمام نماز مى گزارد تا فجر طلوع كرد، پس در مصلاى خود نشست وتسبيح كرد وبرخاست نماز صبح ادا كرد پس از آن هفت شوط طواف بيت كرده وبيرون رفت، من دنبال اورفتم ديدم اورا حاشيه وغلامان است بر خلاف آن وضعى كه در بين راه بود يعنى اورا جلالت ونبالت تمامى است و مردم اطراف اوجمع شدند وبر اوسلام ميكردند، پس من به شخصى گفتم كه اين جوان كيست؟ گفتند: اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام است! گفتم: اين عجايب كه من از اوديدم اگر از غير اوبود عجب بود لكن چون از اين بزرگوار است عجبى ندارد. (٥٧)

مؤ لف گويد: كه شقيق بلخى يكى از مشايخ طريقت است، با ابراهيم ادهم مصاحبت كرده واز اواخذ طريقت نموده واواستاد حاتم اصم است، در سنه صد و نود وچهار در غزوه كولان از بلاد ترك به قتل رسيد.

در(كشكول بهائى)وغيره نقل شده كه شقيق بلخى در اول امر، صاحب ثروت ومكنت زياد بوده وبسيار سفر مى كرده براى تجارت پس در يكى از سالها، مسافرت به بلاد ترك نمود به شهرى كه اهل آن پرستش اصنام مى كردند، شقيق به يكى از بزرگان آن بت پرستان، گفت: اين عباداتى كه شما براى بتها مى كنيد باطل است، اينها خدا نيستند واز براى اين مخلوق خالقى است كه مثل ومانند اوچيزى نيست واوشنوا ودانا است، واوروزى دهنده هر چيز است. آن بت پرست در جواب اوگفت كه قول تومخالف است با كار تو، شقيق گفت: چگونه است آن؟ گفت: تومى گويى كه خالقى دارى رازق وروزى دهنده مخلوق است وبا اين اعتقاد خود را به مشقت مسافرت درآورده اى در سفر كردن تا به اينجا براى طلب روزى، شقيق از اين كلمه متنبه شده وبرگشت به شهر خود وهرچه مالك بود تصدق داد و ملازمت علما وزهاد را اختيار كرد تا زنده بود. (٥٨)

وبدان كه اين حكايت را كه شقيق از حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام نقل كرده جمله اى از علماى شيعه وسنى آن را نقل كرده اند ودر ضمن اشعار نيز در آورده اند وآن ابيات اين است:

سَلْ شَقيقَ البَلْخِىِّ عَنْهُ بِماشا

هَدَمِنْهُ وَ مَا الَّذى كانَ اَبْصَرَ

قالَ لَمّا حَجَجْتُ عايَنْتُ شَخْصا

ناحِلَ الْجِسْمِ شاحِبَ اللَّوْنِ اَسْمَرِ

سائرا وَحْدَهُ وَ لَيْسَ لَهُ زا

دُفَمازِلْتُ دائما اَتَفَكَّرُ

وَ تَوَهَّمَتُ اَنَّهُ يَسْئَلُ النّاسَ

وَ لَمْ اَدْرانَّهُ الْحَجُّ الاَكْبَرُ

ثُمَّ عايَنْتُهُ وَ نَحْنُ نُزوُلٌ

دوُنَ فَيْدٍ عَلَى الْكُثيِّبِ الاَحْمَرِ

يَضَعُ الرَّمُلُ فى الاِنا وَ يَشرَبُهُ

فَنادَيْتُهُ وَ عَقْلى مُحَيَّرُ

اِسْقِنى شَرْبَةً فَلَمّا سَقانى

مِنْهُ عايَنْتُهُ سَويقا وَ سُكَّرُ

فَسَئَلْتُ الْحَجيجَ مَنْ يَكْ هذا

قيلَ هذا الامامُ مُوسَى بن جَعفرٍ(٥٩)!

دوازدهم در اخبار آن حضرت است به غيب

شيخ كشى از شعيب عقرقوفى روايت كرده كه روزى خدمت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام بودم كه ناگهان ابتدأ از پيش خود مرا فرمود كه اى شعيب! فردا ملاقات خواهد كرد تورا مردى از اهل مغرب واز حال من از توسؤ ال خواهد كرد، تودر جواب اوبگوكه اواست به خدا سوگند امامى كه حضرت صادقعليها‌السلام از براى ما گفته، پس هر چه از توسؤ ال كند از مسايل حلال وحرام تواز جانب من جواب اوبده. گفتم: فدايت شوم! آن مرد مغربى چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى به قامت طويل وجسم است ونام اويعقوب است وهرگاه اورا ملاقات كنى باكى نيست كه اورا جواب گويى از هرچه مى پرسد، چه اويگانه قوم خويش است واگر خواست به نزد من بيايد اورا با خود بياور. شعيب گفت: به خدا سوگند كه روز ديگر من در طواف بودم كه مردى طويل وجسيم روبه من كرد وگفت مى خواهم از تو سؤ الى كنم از احوال صاحبت، گفتم: از كدام صاحب؟ گفت: از فلان بن فلان! يعنى حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام ، گفتم: چه نام دارى؟ گفت: يعقوب، گفتم: از كجا مى باشى؟ گفت: از اهل مغرب، گفتم: از كجا مرا شناختى؟ گفت: در خواب ديدم كسى مرا گفت كه شعيب را ملاقات كن وآنچه خواهى از اوبپرس، چون بيدار شدم نام تورا پرسيدم تورا به من نشانى دادند، گفتم: بنشين در اين مكان تا من از طواف فارغ شوم وبه نزد توبيايم. پس طواف خود نمودم وبه نزد اورفتم وبا او تكلم كردم، مردى عاقل يافتم اورا، پس از من طلب كرد كه اورا به خدمت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام ببرم.

پس دست اورا گرفتم وبه خانه آن حضرت بردم وطلب رخصت كردم چون رخصت يافتم داخل خانه شديم، چون امامعليها‌السلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود: اى يعقوب! توديروز اينجا وارد شدى ومابين تووبرادرت در فلان موضع نزاعى واقع شد وكار به جايى رسيد كه همديگر را دشنام داديد واين طريقه ما نيست ودين ما ودين پدران ما بر اين نيست وما امر نمى كنيم احدى را به اين نحو كارها پس از خداوند يگانه بى شريك بپرهيز، همانا به اين زودى مرگ مابين توو برادرت جدايى خواهد افكند وبرادرت در همين سفر خواهد مرد پيش از آنكه به وطن خويش برسد وتوهم از كرده خود پشيمان خواهيد شد واين به سبب آن شد كه شما قطع رحم كرديد؛ خدا عمر شماها را قطع كرد. آن مرد پرسيد: فدايت شوم! اجل من كى خواهد رسيد؟ فرمود: همانا اجل تونيز حاضر شده بود لكن چون در فلان منزل با عمه ات صله كردى ورحم خود را وصل كردى بيست سال بر عمرت افزوده شد، شعيب گفت: بعد از اين مطلب يك سالى آن مرد را در طريق حج ديدم واحوال پرسيدم خبر داد كه در آن سفر برادرش به وطن نرسيده كه وفات يافت ودر بين راه به خاك رفت. (٦٠) وقطب راوندى اين حديث را از على بن ابى حمزه روايت كرده به نحومذكور.

سيزدهم خبر على بن مسيب همدانى وآنچه مشاهده كرده از دلائل آن حضرت

محقق بهبهانى رحمه اللّه در تعليقه بر(رجال كبير)در احوال على بن مسيب همدانى فرموده كه در بعض كتب معتمده است كه اورا با حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام گرفتند ودر بغداد اورا در همان محبس موسى بن جعفرعليها‌السلام حبس كردند وچون طول كشيد مدت حبس اووشوق سختى پيدا كرد به ملاقات عيال خويش، حضرت فرمود: غسل كن. چون غسل كرد حضرت فرمود: چشم را بر هم گذار، پس فرمود: بگشا، چشمان خود را. چون گشود خود را نزد قبر امام حسينعليها‌السلام ديد پس نماز گزاردند نزد آن حضرت وزيارت نمودند. پس فرمود: ديدگان را بر هم نه بعد فرمود: بگشا! چون گشود خود را نزد قبر حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديد در مدينه. فرمود: اين قبر پيغمبر است پس برو به نزد عيال خود تجديد عهد كن ومراجعت كن به نزد من، رفت وبرگشت. دوباره فرمود: چشم به هم گذار، پس فرمود: باز كن چون چشم گشود خود را با آن حضرت در بالاى كوه قاف ديد ودر آنجا چهل نفر از اوليأ اللّه ديد كه تمام اقتدا كردند به امام موسىعليها‌السلام وبعد از آن فرمود: چشم به هم نه وبگشا، چون گشود خود را با آن حضرت در زندان ديد! (٦١)

مؤ لف گويد: كه در اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام در احوال زكريا بن آدم بيايد ذكر على بن مسيب مذكور.


فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام است

(اوّل قالَعليها‌السلام (عِنْدَ قَبْرٍ حَضَرَهُ) اِنَّ شَيْئَا هذا آخِرُهُ لَحقيقٌ اَنْ يُزْهَدَ فى اَوَّلِهِ وَ اِنَّ شَيئا هذا اَوَّلُهُ لِحَقيقٌ اَنْ يَخافَ آخِرُهُ)؛ (٦٢)

يعنى حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام نزد قبرى حاضر بود واين مطلب را بيان فرمود: همانا چيزى كه اين اخر اواست سزاوار است كه ميل ورغبتى نشود به اول آن، وبه درستى كه چيزى كه اين اول آن است، يعنى آخرتى كه قبر منزل اول آن است، سزاوار است كه ترسيده شود از آخر آن.

مؤ لف گويد: كه از براى قبر وحشت وهول عظيم است ودر(كتاب مَنْ لايَحْضُرُهُ الْفقيه) است (٦٣) كه چون ميت را به نزديك قبر آورند، به ناگاه اورا داخل قبر نكنند به درستى كه از براى قبر هولهاى بزرگ است وپناه برد حامل آن به خداوند تعالى از هول مطلع وبگذارد سر ميت را نزديك قبر واندكى صبر نمايد تا استعداد دخول را بگيرد پس اندكى اورا پيشتر برد واندكى صبر كند آنگاه اورا به كنار قبر برد.

مجلسى اول رحمه اللّه در شرح آن فرموده: (هرچند روح از بدن مفارقت كرده است وروح حيوانى مرده است اما نفس ناطقه زنده است وتعلق اواز بدن بالكلية زايل نشده است وخوف ضعطه قبر وسؤ ال منكر ونكير ورومان فتّان قبور وعذاب برزخ هست با آنكه از جهت ديگران عبرت است كه تفكر كنند چنين واقعه اى در پيش دارند. ودر(حديث حسن)از يونس منقول است كه گفت: حديثى از حضرت امام موسى كاظمعليها‌السلام شنيده ام كه در هر خانه اى كه به خاطرم مى رسد آن خانه با وسعتش بر من تنگ مى شود وآن آنست كه فرمودند چون ميت را به كنار قبر برى، ساعتى اورا مهلت ده تا استعداد سؤ ال نكير ومنكر [پيدا] بكند). انتهى. (٦٤)

وروايت شده از برأ بن عازب كه يكى از معروفترين صحابه است كه ما در خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوديم كه نظرش افتاد بر جماعتى كه در محلى جمع گشته بودند، پرسيدند: بر چه اين مردم اجتماع كرده اند؟ گفتند: جمع شده اند قبر مى كنند، برأ گفت: چون حضرت اسم قبر شنيد شتاب كرد در رفتن به سوى آن تا خود را به قبر رسانيد پس به زانونشست كنار قبر. من رفتم به طرف ديگر مقابل روى آن حضرت تا تماشا كنم كه آن حضرت چه مى كند، ديدم گريست به حدى كه خاك را از اشك چشم خود تر كرد پس از آن، روكرد به ما وفرمود:(اِخْوانى! لِمِثْلِ هذا فَاَعِدّوُا)؛ يعنى برادران من! از براى مثل اين مكان تهيه ببينيد وآماده شويد. (٦٥)

شيخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را ديدند كه در وقت مرگ خود دريغ و حسرت مى خورد، به اوگفتند كه اين چه حالى است كه از تومشاهده مى شود؟ گفت: چه گمان مى بريد به كسى كه مى رود به سفر طولانى بدون توشه وزاد وساكن مى شود در قبر وحشتناكى بدون مونسى ووارد مى شود بر حاكم عادلى بدون حجتى.

وقطب راوندى روايت كرده كه حضرت عيسىعليها‌السلام صدا زد مادر خود حضرت مريمعليها‌السلام را بعد از مردنش وگفت: اى مادر! با من تكلم كن آيا مى خواهى به دنيا برگردى؟ گفت: بلى! براى آنكه نماز گزارم براى خدا در شب بسيار سرد وروزه بگيرم در روزى بسيار گرم، اى پسر جان من! اين راه بيمناك است. وروايت شده كه حضرت فاطمهعليها‌السلام در وصيت خود به اميرالمؤ منينعليها‌السلام گفت: چون وفات كردم شما مرا غسل بده وتجهيز كن ونماز بگزار بر من و مرا داخل در قبر كن ودر لحد بسيار وخاك بر روى من بريز وبنشين نزد سر من مقابل صورتم وقرآن ودعا براى من بسيار بخوان؛ زيرا كه آن ساعت ساعتى است كه مرده محتاج است به انس گرفتن با زنده ها. (٦٦)

وسيد بن طاوس رحمه اللّه از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده كه فرمود: نمى گزارد بر ميت ساعتى سخت تر از شب اول قبر، پس رحم نمائيد مردگان خود را به صدقه واگر نيافتى چيزى كه صدقه بدهى پس يكى از شماها دو ركعت نماز كند وبخواند در ركعت اول(فاتحة الكتاب)يك مرتبه و (قل هواللّه احد) دومرتبه ودر ركعت دوم(فاتحه)يك مرتبه و(الهكم التّكاثر)ده مرتبه وسلام دهد وبگويد:

(اَللّهمَّ صلِّ على محَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها اِلى قَبْرِ ذلِكَ الْمَيِّتِ فُلانِ بْنِ فُلانِ).

پس حق تعالى مى فرستد همان ساعت هزار ملك به سوى قبر آن ميت با هر ملكى جامه وحله اى است وتنگى قبر اورا وسعت دهد تا روز نفخ صور وعطا كند به نمازه كننده به عدد آنچه آفتاب بر آن طلوع مى كند حسنات وبالابرده شود براى او چهل درجه. (٦٧) ودر كتاب(مَن لايَحْضُرُهُ الْفَقيه)است كه چون(ذرّ)پسر ابوذر وفات كرد، ابوذر رضى اللّه عنه بر قبر اوايستاد ودست بر قبر ماليد وگفت: رحمت كند خدا تورا اى ذر! به خدا سوگند كه تونسبت به من نيكوكار بودى وشرط فرزندى را به جا مى آورد والحال كه تورا از من گرفته اند من از توخشنودم، به خدا قسم كه از رفتن توباكى نيست بر من ونقصانى به من نرسيد(وَ مالى اِلى اَحدٍ سوَى اللّهِ منْ حاجةٍ)؛ ونيست از براى من به غير از حق تعالى به احدى حاجت واگر نبود هول مطلع، يعنى جاهاى هولناك آن عالم بعد از مرگ ديده مى شود، هر آينه مسرور مى شدم كه من به جاى تورفته باشم ولكن مى خواهم چند روزى تلاقى مافات كنم وتهيه آن عالم را ببينم وبه تحقيق كه اندوه از براى تومرا مشغول ساخته است از اندوه بر تو، يعنى هميشه در غم آنم كه عبادات وطاعاتى كه از براى تونافع است بكنم واين معنى مرا باز داشته است از آنكه غم مردن وجدايى تورا از خود بخورم، واللّه كه گريه نكردم از جهت توكه مرده اى واز من جدا شده اى وليكن گريه بر توكردم كه حال توچون خواهد بود، و چون بگذرد.(فَلَيْتَ شِعرى ما قُلْتُ وَ ما قيلَ لَكَ)؛ پس كاش مى دانستم كه توچه گفتى وبه توچه گفتند، خداوندا! به اوبخشيدم حقوقى را كه بر اوواجب كرده بودى از براى من پس توهم ببخش حقوق خود را كه بر اوواجب گردانيده بودى چه آنكه توسزاوارترى به جود وكرم از من. (٦٨)

دوم (قالَعليها‌السلام لِعَلِىِّ بْنِ يَقْطين: كَفّارَةُ عَمِلِ السُّلْطانِ الاِحْسانُ اِلَى اْلاَخْوانِ)؛

فرمود به على بن يقطين: كفاره كارگرى براى سلطان، نيكى كردن به برادران دينى است. (٦٩)

سوم فرمود كه هر زمانى كه پديد آوردند مردمان گناهانى را كه ياد نداشتند، حق تعالى پديد آورد براى ايشان از بلاها چيزهايى كه آنها را بلا نمى شمردند. (٧٠)

مؤلف گويد: كه در زمان ما خوب ظاهر شد صدق اين كلام؛ زيرا كه گناهان ومعاصى تازه در ميان مرد ظاهر شد وبدعتها پديد آمد ومردم پا از جاده شريعت واطاعت حق تعالى بيرون گذاشتند وكمالات خود را در ارتكاب بعض معاصى ومناهى پنداشتند وامر به معروف ونهى از منكر از ميان رفت حق تعالى نيز مردم را به انواع بلاها مبتلاكرده كه هيچ وقت در خاطرشان خطور نمى كرد وگمان آن را نمى بردند و مصدوقه اين آيه شريفه گشتند:

(وَ ضرَبَ اللّهُ مثلا قرْيةً كانتْ آمنةً مطْمَئِنَّةً يَأتِيَها رَزْقُها رَغَدا مِنْ كُلِّ مَكانٍ فكفرَتْ باَنعمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباَس الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كاَنُوا يَصْنَعُون) . (٧١)

حق تعالى مثل زده براى كافر نعمتان به اهل قريه اى كه در امن وآسايش بودند مى رسيد روزى فراخ براى ايشان از اطراف وجوانب پس كافر شدند به نعمتهاى خدا وشكر نكردند پس چشانيد حق تعالى ايشان را لباس گرسنگى وترس بدانچه بودند كه مى كردند از عملهاى ناشايست.

چهارم فرمود: مصيبت براى صبر كننده يكى است وبراى جزع كننده دومصيبت است. (٧٢)

فقير گويد: كه بيايد در كلمات حضرت هادى عليه السلاهمين كلمه شريفه ومراد از آن.

پنجم فرمود: شدت وسختى جور را كسى مى داند كه حكم به جور در حق اوشده است. (٧٣)

مؤ لف گويد: كه روايت شده از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فرمود: سلطان ظل اللّه است در زمين، پناه وجاى مى گيرد به آن مظلوم. پس هر سلطانى كه عدالت كرد از براى اواست اجر وبر رعيت شكر، وهر سلطانى كه ستم كرد از براى اواست وزر وبر رعيت است صبر تا بيايد ايشان را فرجى. (٧٤) شيخ سعدى گفته:

شنيدم كه خسروبه شيرويه گفت

در آن دم كه چشمش ز ديدن نهفت

بر آن باش تا هر چه نيت كنى

نظر در صلاح رعيت كنى

چراغى كه بيوه زنى برفروخت

بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت

بد ونيك چون هر دومى بگذرند

همان به كه نامت به نيكى برند

الاتا به غفلت نخوابى كه نوم

حرام است بر چشم سالار قوم

نيايد به نزديك دانا پند

شبان خفته وگرگ در گوسفند

غم زيردستان بخور زينهار

بترس از زبردستى روزگار

توناكرده بر خلق بخشايشى

كجا بينى از دولت آسايشى

ششم فرمود: به خدا قسم است كه نازل مى شود معونه به قدر مؤ نه ونازل مى شود صبر به قدر مصيبت وكسى كه ميانه روى كند وقناعت نمايد نعمت بر اوبماند، و كسى كه تبذير واسراف كند نعمت از اوزايل گردد، وادا كردن امانت وراستى در گفتار، روزى بياورد، وخيانت ودروغ فقر ونفاق آورد، وهرگاه خدا خواهد كه به مورچه شرّى برسد براى اودوبال بروياند آنگاه مورچه بپرد ومرغ هوا اورا بخورد. (٧٥)

مؤ لف گويد: كه اين فقره اخير شايد اشاره باشد به آنكه آدم شكسته بال ضعيف الحال در سلامت است وهرگاه مال واعوان پيدا كرد سر جنبان شود آنها كه بالا دست اومى باشند سر اورا بكوبند واورا هلاك كنند، وابوالعتاهيه همين مطلب را به نظم درآورده وگفته:

وَ اِذا اسْتَوَْت لِلنَّمْلِ اَجْنِحَةٌ

حَتّى تَطيرَ فَقَدْدنا عَتَبُهُ

گويند: هارون الرشيد در ايام نكبت برامكه به اين شعر مكرر متمثل مى شد.

هفتم فرمود: بپرهيز از آنكه منع كنى مال خود را در طاعت خدا كه انفاق خواهى كرد دومثل آن را در معصيت. (٧٦)

هشتم فرمود: كسى كه دوروزش، يعنى روز گذشته اش وروزى كه در آن است مساوى باشد، مغبون است وكسى كه روز دومش بدتر از روز اولش، يعنى روز گذشته اش باشد، پس اوملعون است وكسى كه زيادتى در نفس خود نمى يابد در نقصان است وكسى كه روبه نقصان است مرگ از براى اوبهتر از حيات است. (٧٧)

نهم (عَنِ الدُّرَّةِ الباهِرَةِ: قالَ الكاظِمُعليها‌السلام : المَعْروفُ غُلُّ لايَفُكُّهُ اِلاّ مُكافاةٌ اَوْ شُكْرٌ، لَوْ ظَهَرَتِ الا جالُ افْتَضَحَتِ الا مالُ، مَن وَلَّدَهُ الْفَقْرُ اَبْطَرَهُ الْغِنى، منْ لَمْ يَجِدْ لِلاسآئةِ مضضا لَمْ يكُنْ لِلا حْسانِ عِنْدَهُ مَوْقِعٌ، ما تَسآبَّ اِثْنانِ اِلاّ انْحَطَّ اْلاَعْلى اِلى مَرْتَبَةِ اْلاَسْفَلِ). (٧٨)

اين فرمايش حضرت مشتمل است بر پنج كلمه حكمت آميز كه بايد به آب طلا نوشته شود، ومعنى آنها اين است:

١ احسان غلى است بر گردن آن كسى كه به اواحسان شده كه بيرون نمى آورد آن را مگر مكافات واحسان نمودى به احسان كننده يا شكر اورا نمودن؛

٢ اگر ظاهر شود اجلها رسوا شود آرزوها؛

٣ كسى كه متولد وپروريده شد در فقر، سرگشته وحيران كند اورا توانگرى؛

٤ كسى كه نمى يابد از بد كردن به اوسوزش دل واندوهى، نخواهد بود از براى احسان نزد اوموقعى؛

٥ دونفر همديگر را دشنام ندهند مگر آنكه بالاتر است فرود خواهد آمد به مرتبه آنكه پست تر است.

دهم فرمود آن حضرت به بعض اولاد خود كه: اى پسرك من! بپرهيز از آنكه ببيند خداوند تورا در معصيتى كه نهى كرده تورا از آن وبپرهيز از آنكه نبيند تورا نزد طاعتى كه امر كرده تورا به آن وبر توباد به كوشش وجد والبته جنان ندانى كه بيرون رفته اى از تقصير در عبادت وطاعت خدا؛ زيرا كه عبادت نشده حق تعالى به نحوى كه شايسته عبادت اواست. (٧٩)

فقير گويد: كه همين معنى مراد است از اين دعا كه آن حضرت تعليم فضل بن يونس فرموده:(اَللّهمَّ لاتجعلْنى منَ الْمُعارينَ (٨٠)وَ لاتُخْرِجْنى مِنَ التَّقْصيرِ) .

فرمود: وبپرهيز از مزاح؛ زيرا كه آن مى برد نور ايمان تورا وسبك مى كند مروت تو را، وبپرهيز از ملولى وكسالت؛ زيرا كه اين دومنع مى كند حظ تورا از دنيا و آخرت. (٨١)

مؤ لف گويد: كه نهى آن حضرت از مزاح ظاهرا مراد افراط در مزاح وشوخى است كه باعث سبكى وكم وكم وقارى وموجب سقوط حصول مهابت وحصول خوارى مى گردد ودل را مى ميراند واز آخرت غفلت مى آورد وبسا باشد كه باعث عداوت ودشمنى يا سبب آزردن وخجالت مؤ منى گردد، ولهذا گفته شده كه هر چيزى را تخمى است وتخم عداوت شوخى است، واز مفاسد آن آنست كه دهان را به هرزه خندى مى گشايد وخنده بسيار دل را تاريك وابروووقار را تمام مى كند ولكن پوشيده نماند كه اگر افراط در مزاح نشود وتوليد مفاسد مذكوره ننمايد مذموم نيست بلكه ممدوح است، ومكرر مزاح از حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله و سلم واميرالمؤ منينعليها‌السلام صادر شده به حدى كه منافقين مزاح را در حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام عيب شمردند، وهمچنين خنده مذموم، قهقه است كه با صدا باشد نه تبسم كه آن محمود وذكر آن در اوصاف حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشهور است.

يازدهم فرمود: مؤ من مثل كفه ترازواست هرچه زيادتر شود در ايمانش، زياد شود در بلايش! (٨٢)

دوازدهم روايت شده كه روزى آن حضرت اولاد خود را جمع كرد وفرمود به آنها: اى پسران من! وصيت مى كنم شما را به وصيتى پس هر كدام كه اين وصيت را حفظ كند ترسانيده (٨٣) وبى آرام نخواهد شد با آن وصيت، وآن وصيت اين است، هرگاه آمد به نزد شما شخصى ودر گوش راست شما سر گذاشت وشنوانيد شما را كلمات ناخوش وناپسنديده، پس سر گذاشت به گوش چپ وعذرخواهى كرد وگفت: من نگفتم چيزى، قبول كنيد عذر اورا. (٨٤) يعنى با اوكج خلقى نكنيد ونگوييد مثلا دروغ مى گويى، چه قدر بى حيايى، الا ن به گوشم ناسزا و ناپسند گفتى.

مؤ لف گويد: كه بيايد در فصل مواعظ حضرت جوادعليها‌السلام آنچه كه مناسب به اين مطلب است.

قريب به همين را سيد رضى در شعر خود در حكم ايراد كرده در آنجا فرموده:

كُنْ فِى الاَنامِ بِلاعَيْنٍ وَ لااُذُنٍ

اَوْ لافَعِشْ اَبَدَ الاَيامِ مَصْدورا

وَ النّاسُ اُسْدٌ تُحامى عَنْ فَرائسِها

اَمّا عَقَرْتَ وَ اِمّا كُنْتَ مَعْقُورا

وبدان كه سيد بن طاوس رحمه اللّه نقل كرده كه جماعتى بودند از خواص اهل بيت وشيعيان حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام كه حاضر مى گشتند در مجلس آن حضرت وبا ايشان بود لوحهاى لطيف ونازكى از آبنوس وميلهايى، پس هرگاه آن حضرت نطق مى فرمود به كلمه اى وفتوى مى داد در مسأله اى، آن جماعت مى نوشتند در آن لوحها آنچه را كه مى شنيدند؛ واز كلمات آن حضرت است وصيت طولانى كه به هشام فرموده ودر آن جمع است حكمتهاى جليله وفوائد عظيمه، هركه طالب آن است رجوع كند به كتاب(تحف العقول)و(اصول كافى)وغيره. (٨٥)


فصل پنجم: در بيان شهادت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام وذكر بعضى از ستمها كه بر آن امام مظلوم واقع شده

اشهر در تاريخ شهادت آن حضرت آن است كه در بيست وپنجم رجب سنه صد و هشتاد وسه در بغداد در حبس سندى بن شاهك واقع شد وبعضى پنجم ماه مذكور گفته اند. وعمر شريفش در آن وقت پنجاه وپنج سال وبه روايت(كافى)پنجاه وچهار سال بود. (٨٦) وبيست ساله بود كه امامت به آن جناب منتقل شد ومدت امامتش سى وپنج سال بوده كه مقدارى از آن در بقيه ايام منصور بوده واوبه ظاهر متعرض آن حضرت نشد وبعد از اوده سال و كسرى ايام خلافت مهدى بود واوحضرت را به عراق طلبيد ومحبوس گردانيد وبه سبب مشاهده معجزات بسيار جرأت بر اذيت به آن حضرت ننمود وآن جناب را به مدينه برگردانيد وبعد از آن يك سال وكسرى مدت خلافت هادى بود واونيز آسيبى به آن حضرت نتوانست رسانيد. (٨٧)

صاحب(عمدة الطالب)گفته: هادى آن حضرت را گرفت ودر حبس نمود، اميرالمؤ منينعليها‌السلام را در خواب ديد كه به اوفرمود:

(فهلْ عَسَيْتُمْ اِنْ توَلَّيتمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَرْضَ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَكُمْ؟) (٨٨)

چون بيدار شد مراد آن حضرت را دانست، امر كرد حضرت امام موسىعليها‌السلام را از حبس رها كردند، بعد از چندى بازخواست آن حضرت را حبس كند واذيت رساند، اجل اورا مهلت نداد وهلاك شد، چون خلافت به هارون الرشيد رسيد آن حضرت را به بغداد آورد ومدتى محبوس داشت ودر سال چهاردهم خلافت خويش آن حضرت را به زهر شهيد كرد. (٨٩)

اما سبب گرفتن هارون آن جناب را وفرستادن اورا به عراق چنانكه شيخ طوسى و ابن بابويه وديگران روايت كرده اند آن بود كه چون رشيد خواست كه امر خلافت را براى اولاد خود محكم گرداند از ميان پسران خود كه چهارده تن بودند سه نفر را اختيار كرد، اول محمد امين پسر زبيده را وليعهد خود گردانيد وخلافت را بعد از او براى عبداللّه مأمون وبعد از اوبراى قاسم مؤ تمن قرار داد وچون جعفر بن محمّد بن اشعث را مربى ابن زبيده گردانيده بود يحيى برمكى كه اعظم وزراى هارون بود انديشه كرد كه بعد از اواگر خلافت به محمّد امين منتقل شود ابن اشعث مالك اختيار اوخواهد شد ودولت از سلسله من بيرون خواهد رفت، در مقام تضييع ابن اشعث برآمد ومكرر ومكرر نزد هارون از اوبدى مى گفت تا آنكه اورا نسبت داد به تشيع واعتقاد به امامت موسى بن جعفرعليها‌السلام وگفت: اواز محبان ومواليان امام موسىعليها‌السلام است واورا خليفه عصر مى داند وهرچه به هم رساند خمس آن را براى آن جناب مى فرستد وبه اين سخنان شورانگيز، هارون را به فكر آن حضرت انداخت تا آنكه روزى هارون از يحيى وديگران پرسيد كه آيا مى شناسيد از آل ابى طالب كسى را كه طلب نمايم وبعضى از احوال موسى بن جعفر را از اوسؤال نمايم؟

ايشان على بن اسماعيل بن جعفر برادرزاده آن حضرت را كه آن جناب احسان بسيار نسبت به اومى نمود وبر خفاياى احوال آن جناب اطلاع تمام داشت تعيين كردند. (به روايت ديگر، محمّد بن اسماعيل برادرزاده آن جناب بود). (٩٠)

پس به امر خليفه نامه اى به پسر اسماعيل نوشتند واورا طلبيدند، چون آن جناب بر آن امر مطلع شد اورا طلبيد وگفت: اراده كجا دارى؟ گفت: اراده بغداد، فرمود كه براى چه مى روى؟ گفت: پريشان شده ام وقرض بسيارى به هم رسانيده ام، آن جناب فرمود كه من قرض تورا ادأ مى كنم وخرج تورا متكفل مى شوم، اوقبول نكرد وگفت: مرا وصيتى كن! آن جناب فرمود: وصيت مى كنم كه در خون من شريك نشوى واولاد مرا يتيم نگردانى، باز گفت: مرا وصيت كن! حضرت باز اين وصيت فرمود تا سه مرتبه، پس سيصد دينار طلاوچهار هزار درهم به اوعطا فرمود، چون اوبرخاست حضرت به حاضران فرمود: به خدا سوگند كه در ريختن خون من سعايت خواهد كرد وفرزندان مرا به يتيمى خواهد انداخت! گفتند: يابن رسول اللّه! اگر چنين است چرا به اواحسان مى نمايى واين مال جزيل را به او مى دهى. فرمود:

(حدَّثنى اَبى عنْ آبائِه عنْ رَسولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : اِنَّ الرَّحِمَ اِذاقُطِعَتْ فَوُصِلَتْ قَطَعَهَا اللّهُ)؛

حاصل روايت آنكه، پدران من روايت كرده اند از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه چون كسى كه با رحم خود احسان كند واودر برابر بدى كند واين كس قطع احسان خود را از اونكند حق تعالى قطع رحمت خود را از اومى كند واورا به عقوبت خود گرفتار مى نمايد.

وبالجمله؛ چون على بن اسماعيل به بغداد رسيد، يحيى بن خالد برمكى اورا به خانه برد وبا اوتوطئه كرد كه چون به مجلس هارون رود امرى چند نسبت به آن حضرت دهد كه هارون را به خشم آورد، پس اورا به نزد هارون برد. چون بر او داخل شد سلام كرد وگفت: هرگز نديده ام كه دوخليفه در يك عصر بوده باشند، تو در اين شهر خليفه وموسى بن جعفر در مدينه خليفه است، مردم از اطراف عالم خراج از براى اومى آورند وخزانه ها به هم رسانيده وملكى را به سى هزار درهم خريده ونام اورا(يسيره)گذاشته. پس هارون دويست هزار درهم حواله كرد به اوبدهند، چون آن بدبخت به خانه برگشت دردى در حلقش به هم رسيد و هلاك شد واز آن زرها منتفع نشد. وبه روايت ديگر بعد از چندى اورا زحيرى عارض شد وجميع اعضا واحشأ اوبه زير آمد ودر همان حال كه زر را براى او آوردند در حالت نزع بود، واز اين پولها جز حسرت چيزى از براى اوحاصل نشد و زرها را به خزانه خليفه برگردانيدند. (٩١)

وبالجمله؛ در همان سال كه سال صد وهفتاد ونهم هجرى بود وهارون براى استحكام خلافت اولاد خود به گرفتن امام موسىعليها‌السلام اراده حج كرد و فرمانها به اطراف نوشت كه علما وسادات واعيان وواشراف همه در مكه حاضر شوند كه از ايشان بعيت بگيرد وولايت عهد اولاد اودر بلاد اومنتشر گردد. (٩٢)

اول به مدينه طيبه آمد، يعقوب بن داود روايت كرده است كه چون هارون به مدينه آمد، من شبى به خانه يحيى برمكى رفتم واونقل كرد كه امروز شنيدم كه هارون نزد قبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اومخاطبه مى كرد كه پدر ومادرم به فداى توباد يا رسول اللّه، من عذر مى طلبم در امرى كه اراده كرده ام در باب موسى بن جعفر، مى خواهم اورا حبس كنم براى آنكه مى ترسم فتنه برپا كند كه خونهاى امت توريخته شود، يحيى گفت: چنين گمان دارم كه فردا اورا خواهد گرفت. چون روز شد، هارون فضل بن ربيع را فرستاد در وقتى كه آن حضرت نزد جد بزرگوار خود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز مى كرد، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند وكشيدند كه از مسجد بيرون برند. حضرت متوجه قبر جد بزرگوار خود شد وگفت: يا رسول اللّه! به توشكايت مى كنم از آنچه از امت بدكردار توبه اهل بيت بزرگوار تو مى رسد، ومردم از هر طرف صدا به گريه وناله وفغان بلند كردند، چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسيار به آن جناب گفت، وامر كرد كه آن جناب را مقيد گردانيدند ودومحمل ترتيب داد براى آنكه ندانند كه آن جناب را به كدام ناحيه مى برند، يكى را به سوى بصره فرستاد وديگرى را به جانب بغداد وحضرت در آن محمل بود ك به جانب بصره فرستاد، وحسان سروى را همراه آن جناب كرد كه آن حضرت را در بصره به عيسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور كه امير بصره و پسر عموى هارون بود تسليم نمود، در روز هفتم ماه ذى الحجة يك روز پيش از ترويه، آن جناب را داخل بصره نمودند ودر روز علانيه آن جناب را تسليم عيسى نمودند، عيسى آن حضرت را در يكى از حجره هاى خانه خود كه نزديك به ديوانخانه اوبود محبوس گردانيد ومشغول فرح وسرور عيد گرديد وروزى دو مرتبه در آن حجره را مى گشود، يك نوبت براى آنكه بيرون آيد ووضوبسازد، نوبتى ديگر براى آنكه طعام از براى آن جناب ببرند. محمّد بن سليمان نوفلى گفت كه يكى از كاتبان عيسى كه نصرانى بود وبعد، اسلام اظهار كرد رفيق بود با من، وقتى براى من گفت كه اين عبد صالح وبنده شايسته خدا، يعنى موسى بن جعفرعليها‌السلام در اين ايام كه در اين خانه محبوس بود چيزى چند شنيد از لهوولعب وساز و خوانندگى وانواع فواحش ومنكرات كه گمان ندارم هرگز به خاطر شريفش آنها خطور كرده باشد.

وبالجمله؛ مدت يك سال آن حضرت در حبس عيسى بود ومكرر هارون به او نوشت كه آن جناب را شهيد كند. اوجرأت نكرد كه به اين امر شنيع اقدام كند، جمعى از دوستان اونيز اورا از آن منع كردند، چون مدت حبس آن حضرت نزد او به طول انجاميد، نامه اى به هارون نوشت كه حبس موسىعليها‌السلام نزد من طول كشيد ومن بر قتل وى اقدام نمى نمايم، من چندان كه از حال اوتفحص مى نمايم به غير عبادت وتضرع وزارى وذكر ومناجات با قاضى الحاجات چيزى نمى شنوم و نشنيدم كه هرگز به تويا بر من يا بر احدى نفرين نمايد يا بدى از ما ياد نمايد بلكه پيوسته متوجه كار خود است به ديگرى نمى پردازد، كسى را بفرست كه من اورا تسليم اونمايم والاّ اورا رها مى كنم وديگر حبس وزجر اورا بر خود نمى پسندم. يكى از حواسيس عيسى كه به تفحص احوال آن جناب موكل بود گفته كه من در آن ايام بسيار از آن جناب مى شنيدم كه در مناجات با قاضى الحاجات مى گفت: خداوندا! من پيوسته سؤ ال مى كردم كه زاويه خلوتى وگوشه عزلتى وفراخ خاطرى از جهت عبادت وبندگى خود مرا روزى كنى اكنون شكر مى كنم كه دعاى مرا مستجاب گردانيدى، آنچه مى خواستم عطا فرمودى. چون نامه عيسى به هارون رسيد كس فرستاد وآن جناب را از بصره به بغداد برد ونزد فضل بن ربيع محبوس گردانيد. (٩٣) ودر اين مدتى كه محبوس بود پيوسته مشغول عبادت بود و بيشتر اوقات در سجده بود.

شيخ صدوق از ثوبانى روايت كرده است كه جناب امام موسىعليها‌السلام در مدت زياده از ده سال هر روز كه مى شد بعد از روشن شدن آفتاب به سجده مى رفت و مشغول دعا وتضرع مى بود تا زوال شمس ودر ايامى كه در حبس بود بسا مى شد كه هارون بر بام خانه مى رفت ونظر مى كرد در آن حجره كه آن جناب را در آنجا حبس كرده بودند، جامه اى مى ديد كه بر زمين افتاده است وكسى را نمى ديد، روزى به ربيع گفت: اين جامه چيست كه مى بينم در اين خانه؟ ربيع گفت: اين جامه نيست بلكه موسى بن جعفر است، كه هر روز بعد از طلوع آفتاب به سجده مى رود تا وقت زوال گفت: هرگاه مى دانى كه اوچنين است چرا اورا در اين زندان تنگ جا داده اى؟ هارون گفت: هيهات! غير از اين علاجى نيست، (٩٤) يعنى براى دولت من در كار است كه اوچنين باشد. (٩٥)

در كتاب (درّالنظيم) است كه فضل بن ربيع از پدرش نقل كرده كه گفت: فرستاد مرا هارون رشيد نزد موسى بن جعفرعليها‌السلام براى رسانيدن پيامى ودر آن وقت آن حضرت در حبس سندى بن شاهك بود. من داخل محبس شدم ديدم مشغول نماز است، هيبت آن جناب نگذاشت مرا كه بنشينم لاجرم تكيه كردم به شمشير خود وايستادم ديدم كه آن حضرت پيوسته نماز مى گذارد واعتنايى به من ندارد ودر هر دوركعت نماز كه سلام مى دهد بلافاصله براى نماز ديگر تكبير مى گويد وداخل نماز مى شود، پس چون طول كشيد توقف من وترسيدم كه هارون از من مؤ اخذه كند همين كه خواست آن حضرت سلام دهد من شروع كردم در كلام، آن وقت حضرت به نماز ديگر داخل نشد وگوش كرد به حرف من، من پيام رشيد را به آن حضرت رسانيدم وآن پيام اين بود كه به من گفته بود مگوبه آن حضرت كه اميرالمؤ منين مرا به سوى توفرستاده بلكه بگوبرادرت مرا به سوى توفرستاده و سلام به تومى رساند ومى گويد به من رسيده بود از توچيزهايى كه مرا به قلق و اضطراب درآورده بود. پس من تورا از مدينه آوردم وتفحص از حال تونمودم، يافتم تورا پاكيزه حبيب، برى از عيب دانستم كه آنچه براى توگفته بودند دروغ بوده پس فكر كردم كه تورا به منزلت برگردانم يا نزد خودم باشى، ديدم بودنت نزد من سينه مرا از عداوت توبهتر خالى مى كند ودروغ بدگويان تورا بيشتر ظاهر مى گرداند، صلاح ديدم بودن تورا در اينجا لكن هر كس را غذايى موافق است وبا آن طبيعتش الفت گرفته وشايد شما در مدينه غذاهايى ميل مى فرموديد وعادت به آن داشتيد كه در اينجا نمى يابى كسى را كه بسازد براى شما، ومن امر كردم(فضل)را كه براى شما بسازد هر چه ميل داريد، پس امر فرما اورا به آنچه دوست داريد ومنبسط وگشاده روباشيد در هر چه كه اراده داريد.

راوى گفت: حضرت جواب داد به دوكلمه بدون آنكه التفات كند به من فرمود:

(لاحاضِرٌ لى مالى فَيَنْفَعُنى وَ لَمْ اُخْلَقْ سَؤُلا، اَللّهُ اَكْبَرُ)؛

يعنى مالم حاضر نيست كه مرا نفعى رساند، يعنى هرچه بخواهم دستورالعمل بدهم برايم درست كنند وخدا مرا خلق نكرده سؤال كننده واز كسى چيزى طلب كننده. اين را فرمود وگفت: اَللّهُ اَكبرُ! وداخل نماز شد. راوى گفت: من برگشتم به نزد هارون وكيفيت را براى اونقل كردم هارون گفت: چه مصلحت مى بينى درباره او؟ گفتم: اى آقاى من! اگر خطى بكشى در زمين وموسى بن جعفر داخل در آن شود و بگويد بيرون نمى آيم از آن، راست مى گويد بيرون نخواهد آمد از آن، گفت چنان است كه مى گويى، لكن بودنش نزد من محبوبتر است به سوى من، وروايت شده كه هارون به وى گفت كه اين خبر را با كسى مگو، گفت تا هارون زنده بود اين خبر را به احدى نگفتم. (٩٦)

شيخ طوسى رحمه اللّه از محمّد بن غياث روايت كرده كه هارون رشيد به يحيى بن خالد گفت: برونزد موسى بن جعفرعليها‌السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو:

(يقولُ لَكَ اِبنُ عمِّكَ اِنَّهُ قدْ سبقَ منى فيك يمينٌ اَنّى لااُخَلّيكَ حَتّى تُقِرَّلى باْلاِسائةِ وَ تسئَلَنى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْكَ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ فى اَقْرارِكَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتكَ اِيّاىّ مَنْقَصَةٌ)؛

يعنى پسر عمويت مى گويد كه من پيش از اين قسم خورده ام كه تورا رها نكنم تا آنكه اقرار كنى براى من به آنكه بد كرده اى واز من سؤ ال وخواهش كنى كه عفوكنم از آنچه از توسر زده ونيست در اين اقرارت به بدى بر توعارى ونه در اين خواهش ‍ وسؤ الت بر تونقصانى واين يحيى بن خالد ثقه ومحل اعتماد من ووزير من و صاحب امر من است از اوسؤ ال وخواهش كن به قدرى كه قسم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نكرده باشم، پس هركجا خواهى بروبه سلامت. محمّد بن غياث راوى گويد كه خبر داد مرا موسى بن يحيى بن خالد كه موسى بن جعفرعليها‌السلام در جواب يحيى، فرمود اى ابوعلى! من مردنم نزديك است واز اجلم يك هفته باقى مانده است. (٩٧)

وروايت شده كه در ايامى كه در حبس فضل بن ربيع بود، فضل گفت: مكرر نزد من فرستادند كه اورا شهيد كنم من قبول نكردم واعلام كردم كه اين كار از من نمى آيد و چون هارون دانست كه فضل بن ربيع بر قتل آن حضرت اقدام نمى كند آن جناب را از خانه اوبيرون آورد ونزد فضل بن يحيى برمكى محبوس گردانيد. فضل هر شب(خوانى)براى آن جناب مى فرستاد ونمى گذاشت كه از جاى ديگر طعام براى آن جناب آورند. ودر شب چهارم كه خوان را حاضر كردند آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد وگفت: خداوندا! تومى دانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مى خوردم هر آينه اعانت بر هلاكت خود كرده بودم وامشب در خوردن اين طعام مجبور معذورم، وچون از آن طعام تناول نمود اثر زهر در بدن شريفش ظاهر شد ورنجور گرديد، چون روز شد طبيبى براى آن حضرت آوردند چون طبيب احوال آن حضرت پرسيد جواب اونفرمود، چون بسيار مبالغه كرد، آن جناب دست مبارك خود را بيرون آورد وبه اونمود وفرمود كه علت من اين است. چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده وآن زهرى كه به آن جناب داده اند در آن موضع مجتمع گرديده. پس طبيب برخاست ونزد آن بدبختان رفت وگفت: به خدا سوگند كه اوبهتر از شما مى داند آنچه شما بااوكرده ايد. واز آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود. (٩٨)

وبه روايت ديگر چندانكه فضل بن يحيى را تكليف بر قتل آن جناب كردند اواقدام نكرد بلكه اكرام وتعظيم آن جناب مى نمود وچون هارون به رقّه رفت خبر به او رسيد كه آن جناب نزد فضل بن يحيى مكرم ومعزز است، اهانت وآسيبى نسبت به آن جناب روا نمى دارد، مسرور خادم را به تعجيل فرستاد به سوى بغداد با دونامه كه بى خبر به خانه فضل درآيد وحال آن جناب را مشاهده نمايد اگر چنان بيند كه مردم به اوگفته اند يك نامه را به عباس بن محمّد وديگرى را به سندى بن شاهك برساند كه ايشان آنچه در آن نامه نوشته باشد به عمل آورند، پس(مسرور)بى خبر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وكسى نمى دانست كه براى چه كار آمده است، چون ديد كه آن جناب در خانه اومعزز و مكرم است، در همان ساعت بيرون رفت وبه خانه عباس بن محمد رفت نامه هارون را به اوداد، چون نامه را گشود فضل بن يحيى را طلبيد واورا در عقابين كشيد وصد تازيانه بر اوزد ومسرور خادم آنچه واقع شده بود به هارون نوشت، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت كه آن جناب را به سندى بن شاهك تسليم كنند. ودر مجلس ديوانخانه خود به آواز بلند گفت: فضل بن يحيى مخالفت امر من كرده است من اورا لعنت مى كنم، شما هم اورا لعنت كنيد. پس جميع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند كردند، چون اين خبر به يحيى برمكى رسيد مضطرب شد خود را به خانه هارون رسانيد واز راه ديگر غير متعارف داخل شد واز عقب هارون درآمد وسر در گوش اوگذاشت وگفت اگر پسر من فضل مخالفت توكرده من اطاعت تومى كنم وآنچه مى خواهى به عمل مى آورم.

پس هارون از يحيى وپسرش راضى شده روبه سوى اهل مجلس كرد وگفت:(فضل)مخالفت من كرده بود من اورا لعنت كردم اكنون توبه وانابه كرده است من از تقصير اوگذشتم شما از اوراضى شويد، همگان آواز بلند كردند كه ما دوستيم با هر كه تودوستى ودشمنيم با هر كه تودشمنى. پس يحيى به سرعت روانه بغدا شد، از آمدن اومردم مضطرب شدند هر كسى سخنى مى گفت لكن اواظهار كرد كه من از براى تعيمر قلعه وتفحص احوال عمال به اين صوب آمده ام وچند روز مشغول آن اعمال بود، پس سندى بن شاهك را طلبيد وامر كرد كه آن امام معصوم را مسموم گرداند ورطبى چند به زهر آلوده كرد به ابن شاهك داد كه نزد آن جناب ببرد ومبالغه نمايد در خوردن آنها ودست از آن جناب بر ندارد تا تناول نمود، و موافق روايتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد وخود آمد ببيند تناول كرده است يا نه، وقتى رسيد كه حضرت ده دانه از آن تناول فرموده بود، گفت: ديگر تناول نما، فرمود كه در آنچه خوردم مطلب توبه عمل آمد وبه زياده احتياجى نيست. پس پيش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعدول را حاضر كرد و حضرت را به حضور ايشان آورد وگفت: مردم مى گويند كه موسى بن جعفر در تنگى وشدت است، شما حال اورا مشاهده كنيد وگواه شويد كه آزار وعلتى ندارد وبر اوكار را تنگ نگرفته ايم، حضرت فرمود كه اى جماعت! گواه باشيد كه سه روز است كه ايشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحيح مى نمايم ولكن زهر در اندرون من جا كرده است ودر آخر اين روز سرخ خواهم شد به سرخى شديد وفردا زرد خواهم شد زردى شديد وروز سوم رنگم به سفيدى مايل خواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد، چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملأ اعلى به پيغمبران وصديقان وشهدأ ملحق گرديد. (٩٩)

به مقتضاى كريمه: (وَ اَمّا الّذينَ اَبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ) (١٠٠)، روسفيد به رحمت الهى منتقل شد. رحمه اللّه

شيخ صدوق وغيره، از حسن بن محمد بن بشار روايت كرده كه گفت: شيخى از اهل(قطيعة الرّبيع)كه از مشاهير عامه بود وبسيار موثق بود واعتماد بر قول اوداشتيم، مرا خبر داد كه روزى سندى بن شاهك مرا با جماعتى از مشاهير علما كه جملگى هشتاد نفر بوديم جمع كرد وبه خانه اى درآورد كه موسى بن جعفرعليها‌السلام در آن خانه بود. چون نشستم سندى بن شاهك گفت: نظر كنيد به احوال اين مرد يعنى موسى بن جعفرعليها‌السلام كه آيا آسيبى به اورسيده است؛ زيرا كه مردم گمان مى كنند كه اذيتها وآسيبها به اورسانيده ايم واورا در شدت و مشقت داريم ودر اين باب سخن بسيار مى گويند، ما اورا در چنين منزل گشاده بر روى فرشهاى زيبا نشانيده ايم. خليفه نسبت به اوبدى در نظر ندارد، براى اين اورا نگاه داشته كه چون برگردد با اوصحبت بدارد ومناظره كند، اينك صحيح وسالم نشسته است ودر هيچ باب بر اوتنگ نگرفته ايم اينكه حاضر است از اوبپرسد و گواه باشيد. آن شيخ گفت كه در تمام مجلس همت ما مصروف بود در نظر كردن به سوى آن امام بزرگوار وملاحظه آثار فضل وعبادت وانوار سيادت ونجابت و سيماى نيكى وزهادت كه از جبين مبينش ساطع ولامع بود، پس حضرت فرود كه اى گروه! آنچه بيان كرد در باب توسعه مكان ومنزل ورعايت ظاهر چنان است كه او گفت ولكن بدانيد وگواه باشيد كه اومرا زهر خورانيده است در نه دانه خرما وفردا رنگ من زرد خواهد شد وپس فردا خانه رنج وعنا رحلت خواهد كرد وبه دار بقأ ورفيق اعلنى محلق خواهد شد، چون حضرت اين سخن فرمود، سندى بن شاهك به لرزه در آمد مانند شاخه هاى درخت خرما بدون پليدش مى لرزيد. (١٠١)

وموافق بعضى روايات پس حضرت از آن لعين سؤ ال كرد كه غلام مرا نزد من بياور كه بعد از فوت من متكفل احوال من گردد، آن لعين گفت: مرا رخصت ده كه از مال خود تورا كفن كنم، حضرت قبول نكرد فرمود كه ما اهل بيت مهر زنان ما وزر حج ما وكفن مردگان ما از مال پاكيزه ما است وكفن من نز من حاضر است. چون آن حضرت از دنيا رحلت كرد ابن شاهك لعين، فقها واعيان بغداد را حاضر كرد براى آنكه نظر كنند كه اثر جراحتى در بدن آن حضرت نيست وبر مردم تسويل كنند كه هارون را در فوت آن حضرت تقصيرى نيست پس آن حضر را در سر جسر بغداد گذاشتند وروى مباركش را گشودند ومردم را ندا كردند كه اين موسى بن جعفر است كه رافضه گمان مى كردند اونمى ميرد، از دنيا رحلت كرده است، بياييد اورا مشاهده كنيد، مردم مى آمدند وبر روى مبارك آن حضرت نظر مى كردند. (١٠٢)

شيخ صدوق از عمر بن واقد روايت كرده است كه سندى بن شاهك در يكى از شبها به نزد من فرستاد ومرا طلب داشت ومن در بغداد بودم. پس من ترسيدم كه قصد بدى در حق من داشته باشد كه در اين وقت شب مرا طلب كرده پس وصيت كردم به عيالم در آنچه حاجت به اوداشتم وگفتم: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونْ وسوار گشتم وبه نزد سندى رفتم، همين كه مرا مقابل خود ديد وگفت: اى ابوحفص! شايد ما تورا به ترس وفزع در آورده باشيم؟ گفتم: بلى، گفت: اين طلبيدن نيست مگر به جهت خير. گفتم: پس كسى را بفرست به منزل من كه اهل مرا خبر دهد به امر من گفت: بلى، پس گفت: اى ابوحفص! آيا مى دانى تورا براى چه خواسته ام؟ گفتم: نه، گفت: آيا مى شناسى موسى بن جعفر را؟ گفتم: بلى، به خدا سوگند! من اورا مى شناسم و روزگارى است كه مابين من واودوستى وصداقت است. پرسى كيست در بغداد كه بشناسد اورا از كسانى كه قولش مقبول باشد، من جماعتى را نام بردم ودر دلم افتاد كه بايد موسى به جعفرعليها‌السلام فوت كرده باشد، پس فرستاد وآن جماعت را آوردند مثل من آنگاه از ايشان پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايشان نيز پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايشان نيز جمعى را نام بردند، فرستاد وايشان را نيز آوردند، چون صبح شد پنجاه وچند نفر در منزل سندى جمع شده بودند از اشخاصى كه موسى بن جعفرعليها‌السلام را مى شناختند ومصاحبت با اونموده بودند. پس سندى برخاست وداخل اندرون شد وما نماز به جا آورديم آن وقت كاتب اوبيرون آمد با طومارى ونوشت نامهاى ما را ومنازل ما وصورتهاى ما وكردارهاى ما را، بعد از آن نزد سندى رفت و(سندى)بيرون آمد ودست بر من زد وگفت: برخيز يا اباحفص! جامه از روى موسى بن جعفر بردار، جامه برداشتم ديدم كه اووفات كرده، بگريستم واسترجاع نمودم بعد از آن به جماعت، گفت: همه نظر كنيد! يك يك نزديك آمدند وبديدند، پس گفت: شاهد شديد كه اين موسى بن جعفر است؟ گفتيم: آرى. گفت: يا غلام! بر عورت اوپارچه اى بپوشان واورا برهنه گردان، چنان كرد. گفت: هيچ در تن اونشانى مى بينيد كه آن را ناخوش بينيد؟ گفتيم: نمى بينيم غير آنكه اومرده است، گفت: همين جا باشيد تا اورا غسل دهيد وكفن كنيد ودفن نماييد ما بمانيديم تا غسل داده شد وكفن كرده شد وجنازه مباركش برداشتند و سندى بر اونماز كرد ودفن كرديم وبازگشتيم. (١٠٣)

صاحب(عمدة الطالب)گفته كه در ايام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ويحيى بن خالد، سندى بن شاهك را امر كرد به قتل آن حضرت. پس ‍ گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در ميان بساطى گذاشتند وچندان آن را پيچيدند تا آن حضرت شهيد شد. پس جنازه نازنينش را در محضر مردم آوردند كه تماشا كنند كه اثر جراحتى در اونيست ومحضرى تمام كردند كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته است وسه روز آن حضرت را در ميان راه مردم نهادند كه هر كه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه كند وشهادت خود را در آن محضر بنويسد پس دفن شد به مقابر قريش انتهى. (١٠٤)

روايت شده كه چون سندى بن شاهك جنازه آن امام مظلوم را برداشت كه به مقابر قريش نقل نمايد كسى را وا داشته بود كه در پيش جنازه ندا مى كرد: هذا اِمام الرّافِضَةِ فاعرِفوهُ؛ يعنى اين امام رافضيان است بشناسيد اورا. پس آن جنازه شريف را آوردند در بازار گذاشتند ومنادى ندا كرد كه اين موسى بن جعفر است كه به مرگ خود از دنيا رفته، آگاه باشيد ببينيد اورا، مردم دورش جمع شدند ونظر افكندند اثرى از جراحت يا خفگى در آن حضرت نديدند. (١٠٥) وديدند در پاى مباركش اثر حنّأ است، پس امر كردند علما وفقها را كه شهادت خود را در اين باب بنويسند، تمامى نوشتند مگر احمد بن حنبل كه هرچه اورا زجر كردند چيزى ننوشت. (١٠٦) وروايت شده كه آن بازارى كه نعش شريف در آن گذاشته بودند ناميده شد به(سوق الرياحين)ودر آن موضع شريف بنايى ساختند ودرى بر آن قرار دادند كه مردم پا بر آن موضع نگذارند بلكه تبرك بجويند، به آن وزيارت كنند آن محل را.

ونقل شده از مولى اوليأ اللّه صاحب(تاريخ مازندران)كه گفته من مكرر به آن موضع مشرف گشته ام وآن محل را بوسيده ام.

شيخ مفيد رحمه اللّه فرمود كه جنازه شريف را بيرون آوردند وگذاشتند بر جسر بغداد وندا كردند كه اين موسى بن جعفر است وفات كرده نگاه كنيد به او، مردم مى آمدند ونظر به صورت مباركش مى نمودند ومى ديدند وفات كرده. (١٠٧) وابن شهر آشوب فرموده كه سندى بن شاهك جنازه را بيرون آورد وگذاشت بر جسر بغداد وندا كردند كه اين موسى بن جعفر است كه رافضى ها گمان مى كردند نمى ميرد، پس نظر كنيد بر او. واين را براى آن گفتند كه واقفه اعتقاد كرده بودند كه آن حضرت امام قائم است وحبس اورا غيبت اوگمان كرده بودند، پس در اين حال كه سندى ومردمان در روى جسر اجتماع كرده بودند اسب سندى بن شاهك رم كرد واورا در آب افكند پس سندى غرق شد در آب و خداوند تعالى متفرق كرد جماعت يحيى بن خالد را. (١٠٨)

ودر روايت شيخ صدوق است كه جنازه را آوردند به آنجا كه مجلس شرطه بود، يعى محل عسس ونوكران حاكم بلد وچهار كس را بر پا داشتند تا ندا كردند كه اى مردمان هر كه مى خواهد ببيند موسى بن جعفر را بيرون آيد، پس در شهر غلغله افتاد، سليمان بن ابى جعفر عموى هارون قصرى داشت در كنار شط چون صداى غوغاى مردم را شنيد واين ندا به گوشش رسيد از قصر به زير آمد وغلامان خود را امر كرد كه آن جنبشيان را دور كردند وخود عمامه از سر انداخت وگريبان چاك زد پاى برهنه در جنازه آن حضرت روانه شد وحكم كرد كه در پيش جنازه آن حضرت ندا كنند كه هر كه خواهد نظر كند به طيب پسر طيب بيايد نظر كند به سوى جنازه موسى بن جعفرعليها‌السلام ، پس جميع مردم بغداد جمع شدند وصداى شيون و فغان از زمين به فلك نيلگون مى رسيد، چون نعش آن حضرت را به(مقابر قريش)آوردند به حسب ظاهر، خود ايستاد متوجه غسل وحنوط وكفن آن حضرت شد وكفنى كه براى خود ترتيب داده بود كه به دوهزار وپانصد دينار تمام كرده بود وتمام قرآن را بر آن نوشته بود بر آن جناب پوشانيدند، به اعزاز واكرام تمام آن جناب را در(مقابر قريش)دفن نمودند، چون اين خبر به هارون رسيد به حسب ظاهر براى رفع تشنيع مردم نامه به اونوشت واورا تحسين كرد و نوشت كه سندى بن شاهك ملعون آن اعمال را بى رضاى من كرده، از توخشنود شدم كه نگذاشتى به اتمام رساند. (١٠٩)

شيخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از يكى از خادمان حضرت امام موسىعليها‌السلام كه چون حضرت موسىعليها‌السلام را از مدينه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضاعليها‌السلام را امر كرد كه هر شب تا مادامى كه من زنده ام و خبر وفاتم به تونرسيده بايد كه بر در خانه بخوابى، راوى گويد كه هر شب رختخواب آن حضرت را در دهليز خانه مى گشوديم چون بعد از عشأ مى شد مى آمد ودر دهليز خانه به سر مى برد تا صبح، چون صبح مى شد به خانه تشريف مى برد، وچهار سال بدين حال به سر مى برد تا صبح، چون صبح مى شد به خانه تشريف مى برد، وچهار سال بدين حال به سر برد تا يك شبى فراش آن حضرت را گسترديم آن جناب نيامد به اين سبب خاطر زاكيه اهل وعيال مستوحش شد وما هم از نيامدن آن حضرت ترسان و وحشتناك شديم تا صبح، چون صبح طالع گرديد آن خورشيد رفعت وجلالت طالع گرديد ودر خانه تشريف برد ورفت نزد ام احمد كه بانوى خانه بود وفرمود بياور آن وديعتى كه پدر بزرگوارم به توسپرده تسليم من نما، ام احمد چون اين سخن استماع نمود آغاز توجه وزارى كرد واز سينه پر درد آه سرد برآورد كه واللّه آن مونس دل دردمندان وانيس جان مستمندان اين دار فانى را وداع گفته، پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى وبيقرارى منع نمود وفرمود كه اين راز را افشا مكن واين آتش حسرت را در سينه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدينه رسد.

پس ام احمد ودائعى كه در نزد اوبود به آن حضرت سپرد وگفت: روزى كه آن گل بوستان نبوت وامامت مرا وداع مى فرمود، اين امانتها را به من سپرد وفرمود كه كسى را به اين امر مطلع نساز وهرگاه كه من فوت شدم پس هريك كه از فرزندان من نزد توآمد واز تومطالبه آنها نمود به اوتسليم كن وبدان كه در آن وقت من دنيا را وداع كرده ام. پس حضرت آن امانتها را قبض فرمود وامر كرد كه از شهادت پدر بزرگوارش لب ببندد تا خبر برسد، پس ديگر حضرت در دهليز خانه شب نخوابيد، راوى گويد كه بعد از چند روزى خبر شهادت حضرت امام موسىعليها‌السلام به مدينه رسيد، چون معلوم كرديم در همان شب واقع شده بود كه جناب امام رضاعليها‌السلام به تأييد الهى از مدينه به بغداد رفته مشغول تجهيز وتكفين والد ماجدش گرديده بود آنگاه حضرت امام رضاعليها‌السلام واهل بيت عصمت به مراسم ماتم حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام قيام نمودند. (١١٠)

مولف گويد: كه سيد بن طاوسعليها‌السلام در(مصباح الزائر)در يكى از زيارات حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام اين صلوات را بر آن حضرت كه محتوى است بر شمه اى از فضائل ومناقب وعبادات ومصائب آن جناب نقل كرده، شايسته است من آن را در اين جا نقل كنم:

(اَللّهمَّ صلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرينَ وَ صَلِّ عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَصىِّ الاَبرارِ وَ اِمامِ الاَخيارِ وَ عَيْبَةِ اْلاَنْوارِ وَ وارِثِ السَّكينَةِ وَالْوِقارِ وَ الْحِكَمِ وَ اْلا ثارِ، الَّذى كانَ يُحيِى اللَّيلَ بِالسَّهَرِ اِلَى السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ الاْسْتِغْفارِ، حَليفِ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَ الدُّموعِ الْغزيرَةِ وَ الْمُناجاتِ الْكَثِيرَةِ وَ الضُّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَ مَقَرِّ النُّهى وَ الْعَدْلِ وَ الْخيرِ وَالْفضلِ وَالنَّدى وَالْبذْلِ وَ مألَفِ الْبلْوى وَالْصَّبرِ وَالْمضْطَهَدِ بِالظُّلمِ وَالْمقبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فى قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطاميرِ، ذِى السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَالْجَنازَةِ الْمُنادى عَلَيْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلى جَدِّهِ الْمُصْطَفىَ وَ اَبيهِ الْمُرْتَضى وَ اُمِّهِ سَيِدَةِ النِّسأ بِاِرْثِ مَغْصُوبٍ وَ وَلأ مَسْلُوبٍ وَ اَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَ دَمٍ مطلُوبٍ وَ سمٍّ مشْرُوبٍ. اَللّهُمَّ وَ كَما صَبَرَ عَلَى غَليظِ الْمِحَنِ وَ تَجَرُّعِ غُصَصِ الْكُرَبِ وَاستسْلَمَ لِرِضاكَ وَ اَخْلَصَ الطّاعَةَ لَكَ وَ مَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَ عادَى الْبدْعةَ وَ اَهْلَها وَ لَمْ يَلْحَقْهُ فِى شَى ءٍ مِنْ اَوامِرِكَ وَ نَواهيَك لَوْمَةٌ لائمٍ، صَلِّ عَلَيْهِ صَلَوةً ناميةٌ منيفة زاكيةً توجبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِكَ وَ قُروُنٍ مِنْ بَراياَكَ وَ بَلِّغْهُ عَنّاتَحِيَّةً وَ سَلامَا وَ آتِنا مِنْ لَدُنْكَ فِى مُوالاتِهِ فَضْلا وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانَا، اِنَّكَ ذُوالْفضلِ الْعميمِ وَ التَّجاوُزِ الْعظيم، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.) (١١١)

ودر احاديث بسيار وارد شده كه زيارت آن حضرت مثل زيارت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است. (١١٢) ودر روايتى مثل آن است كه كسى زيارت كرده باشد حضرت رسول واميرالمؤ منين صلوات اللّه عليهما را (١١٣) ودر روايت ديگر مثل آن است كه امام حسينعليها‌السلام را زيارت كند (١١٤) ودر حديث ديگر هر كه آن حضرت را زيارت كند بهشت از براى اوست. (١١٥) سلام اللّه عليه.

خطيب در(تاريخ بغداد)از على بن خلال نقل كرده كه گفت: هيچ امر دشوارى مرا رونداد كه بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام ومتوسل به آن جناب شوم مگر آنكه خداى تعالى از براى من آسان كرد. (١١٦)


فصل ششم: ذكر اولاد واعقاب امام موسىعليها‌السلام وذكر ابراهيم بن موسى

بدان كه در عدد اولاد حضرت موسى كاظمعليها‌السلام اخلاف است، ابن شهر آشوب گفته: اولاد آن حضرت فقط سى نفر است. (١١٧) وصاحب(عمدة الطالب)گفته كه از براى آن حضرت شصت اولاد بوده، سى و هفت دختر وبيست وسه پسر. (١١٨) وشيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه آنها سى وهفت نفر مى باشند هيجده تن ذكور ونوزده تن اناث واسامى ايشان بدين طريق است:

حضرت على بن موسى الرضاعليها‌السلام ، وابراهيم، وعباس، وقاسم، و اسماعيل، وجعفر، وهارون، وحسن، واحمد، ومحمّد، وحمزه، وعبداللّه، و اسحاق، وعبيداللّه، وزيد، وحسين، وفضل، وسليمان، وفاطمه كبرى، وفاطمه صغرى، ورقيه، وحكيمة وام ابيها، ورقيه صغرى، وكلثوم (١١٩)، وام جعفر، ولبانه، وزينب (١٢٠)، وخديجه، وعليه، وآمنه، وحسنه، و بريهه، عائشه، وام سلمه، وميمونه، وام كلثوم. (١٢١)

ودر(عمدة الطالب)از شيح ابونصر بخارى نقل كرده كه شيخ تاج الدّين گفته كه اعقاب حضرت كاظمعليها‌السلام از سيزده اولادش است كه چهار نفر آنها اولادشان بسيار شده وآنها حضرت رضاعليها‌السلام وابراهيم مرتضى ومحمّد عابد وجعفر مى باشد وچهار نفر ديگر آنها اولادشان نه بسيار بوده ونه كم وايشان زيدالنار وعبداللّه وعبيداللّه وحمزه مى باشند، وپنج نفر ديگرشان كم اولاد بودند و ايشان عباس وهارون واسحاق وحسين وحسن مى باشند. (١٢٢)

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه از براى هريك از اولاد حضرت موسىعليها‌السلام فضل ومنقبت مشهوره است. (١٢٣)

ذكر ابراهيم بن موسى بن جعفرعليها‌السلام واولاد او شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه ابراهيم مردى با سخاوت وكرم بوده ودر ايام مأمون از جانب محمّد بن محمّد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام كه ابوالسرايا با اوبيعت كرده بود امير يمن گشت ودر زمانى كه ابوالسرايا كشته گشت وطالبيين متفرق ومتوارى شدند مأمون، ابراهيم را امان داد. (١٢٤)

مؤ لف گويد: كه تاج الدّين ابن زهره حسينى در كتاب(غاية الا ختصار)در ذكر اجداد سيد مرتضى ورضى، در احوال ابراهيم بن موسى الكاظمعليها‌السلام گفته كه امير ابراهيم المرتضى سيدى جليل واميرى نبيل وعالم وفاضل بود، روايت حديث مى كند از پدرانشعليها‌السلام رفت به سوى يمن وغلبه كرد بر آنجا در ايام ابوالسرايا وبعضى گفته اند كه مردم را مى خواند به امامت برادرش حضرت رضاعليها‌السلام ، اين خبر به مأمون رسيد پس شفاعت كردند براى او، مأمون پذيرفت شفاعت اوواورا امان داد ومتعرضش نشد و او وفات كرد در بغداد و قبرش در(مقابر قريش)نزد پدر بزرگوارش است در تربت عليحده كه معروف است. ودر حال پسرش ابوسبحه موسى بن ابراهيم گفته كه اواز اهل صلاح وعبادت و ورع وفاضل بود روايت مى كرد حديث را وگفته كه خبر داد مرا پدرم ابراهيم، گفت حديث كرد مرا پدرم موسى كاظمعليها‌السلام گفت حديث كرد مرا از امام جعفر بن محمّدعليها‌السلام ، گفت حديث كرد مرا پدرم امام محمدباقرعليها‌السلام ، گفت حديث كرد مرا پدرم زين العابدينعليها‌السلام ، گفت حديث كرد پدرم امام حسينعليها‌السلام شهيد كربلا، گفت حديث كرد مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالبعليها‌السلام ، گفت حديث كرد مرا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، گفت: حديث كرد مرا جبرييلعليها‌السلام از خداى تعالى كه فرموده لااله الاّ اللّه حصار من است، پس هر كه بگويد آن را، داخل شود در حصار من وكسى كه داخل شود در حصار من، ايمن خواهد بود از عذاب من. وفات كرد ابوسبحه در بغداد وقبرش در(مقابر قريش)است در جار پدر وجدش ومن تفحص كردم از قبرش دلالت كردند مرا به آن وموضع آن در دهليز حجره كوچكى است كه ملك ومنازل جوهرى هندى است. انتهى. (١٢٥)

فقير گويد: كه صاحب (عمدة الطالب) نقل كرده كه حضرت امام موسىعليها‌السلام را دوابراهيم بوده: ابراهيم اكبر، ودر اعقاب داشتن اوخلاف است و ابونصر بخارى گفته: اوبوده كه در يمن در ايام ابوالسرايا خروج كرده واوبلاعقب بوده؛ وديگر ابراهيم اصغر است كه ملقب است به مرتضى ومادرش ام ولدى بوده از اهل نوبه وزنگبار واسمش نجيّه بوده واورا عقب از دوپسر بوده: موسى ابوسبحه وجعفر، ولكن ابوعبداللّه بن طباطبا گفته كه عقب اوسه پسر بوده موسى و جعفر واسماعيل، وعقب اسماعيل از پسرش محمد است ومحمد بن اسماعيل را اعقاب واولاد است در دينور وغيرها كه يكى از ايشان است ابوالقاسم حمزة بن على بن حسين بن احمد بن محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام ومن ديدم اورا واوخوب مردى بود، وفات كرد به قزوين، واورا برادران وعموها بود، اين بود كلام ابن طباطبا، ولكن شيخ تاج الدّين گفته كه ابراهيم را عقب نبوده مگر از موسى وجعفر.

اما موسى ابوسبحه، پس اوصاحب اعقاب كثيره است واز هشت پسر از اوعقب مانده چهار از آنها كم اولاد بودند وايشان: عبيداللّه وعيسى وعلى وجعفرند. و چهار ديگر كثيرالا ولاد بودند وايشان محمّد اعرج واحمد اكبر وابراهيم عسكرى و حسين قطعى مى باشند، وگفته كه محمّد اعرج عقبش فقط از موسى الا صغر است ومعروف به (ابرش) است، وموسى عقبش از سه نفر است: ابوطالب محسن وابواحمد حسين وابوعبداللّه احمد، اما ابوطالب محسن صاحب عقب است واز ايشان است احمد كه متولد شده در بصره، واما ابواحمد حسين بن موسى ابرش پس اونقيب طاهر ذوالمناقب والد سيدين است. صاحب(عمدة الطالب)مدح بسيار از اونموده وحاصلش اينكه ابواحمد نقيب نقبأالطالبيين در بغداد بوده وعلاوه بر نقابت از جانب بهأالدوله، قاضى القضاة گرديده ومكرر امير حاج گشته وبا اهلبيتش مواسات مى نموده.

ونقل شده كه ابوالقاسم (١٢٦) على بن محمّد معاشش كفايت نمى كرد مخارج عيالش را، براى تجارت سفر كرد وملاقات كرد ابواحمد مذكور را، ابواحمد پرسيد: براى چه بيرون شدى؟ گفت: خَرَجْتُ فى مَتْجَرٍ؛ يعنى براى تجارت بيرون شدم. ابواحمد گفت: يَكْفيكَ مِنَ الْمَتْجَرِ لِقائى؛ يعنى بس است از تجارت تو ملاقات تومرا. وابواحمد در آخر مر نابينا گشته بود در سنه چهارصد در بغداد وفات كرد وسنش از نود بالارفته بود وآن جناب را در خانه اش دفن كردند، پس از آن جنازه اش را به كربلانقل كردند ودر مشهد امام حسينعليها‌السلام قريب به قبر آن حضرت دفن نمودند وقبرش معروف وظاهر است ومرثيه گفتند اورا شعرأ به مرثيه هاى بسيار واز كسانى كه اورا مرثيه گفته دوپسرش رضى ومرتضى ومهيار كاتب وابوالعلأ معرّى مى باشند. (١٢٧)

مؤ لف گويد: كه من ترجمه دوفرزند اوسيدين را در كتاب(فوائد الرضويه فى احوال علمأ المذاهب الجعفريه)نگاشتم (١٢٨) واين مقام را گنجايش ذكر ايشان نيست لكن براى آنكه اين كتاب از اسم ايشان خالى نباشد به چند سطر از كتاب(مجالس المؤ منين)در ترجمه ايشان اكتفا مى كرديم و در ذكر اولاد حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام در ذيل احوال عمر الا شرف بن على بن الحسينعليها‌السلام به مختصرى از جلات شأن والده جليله ايشان اشاره كرديم به آنجا رجوع شود.

ذكر سيد مرتضى ورضى رضوان اللّه عليهما

اما سيد مرتضى، فَهُوَ السَّيِّدُ الاَجَلّ النِّحْرير الثّمانينى ذوالمَجدين ابوالقاسم الشريف المرتضى علم الهدى على بن الحسين الموسى شريف عراق ومجتهد على الا طلاق ومرجع فضلاى آفاق بود رهنمايى كه در معارج هدايت ومدارج ولايت علامات قدر وانشراح صدرش به مرتبه اش ظاهر گرديده كه از جد ولايت پناه خود لقب شريف علم الهدى به اورسيده. صاحب دولتى كه مجاوران مدارس وصوامع نواله روزى از خوان احسان اومى خورند ومسافران مراحل مسايل توشه تحقيق و ارمغانى تدقيق از خوشه چينى خرمن فضل اومى برند طالبان راه ايمان وسالكان مسالك ايقان در مدرسه شرع ومحكمه عقل استفتأ از رأى روشن اومى نمودند و آيينه مشكلات خود را به صيقل هدايت اومى زدودند. مدتى مديد به امارت حج كه اعظم امور اسلام وصنومرتبه خليفه وامام است لواى رياست دين ودنيا برافروخته ودر حجر يمانى كه مقام ركن ايمانى است مراسم اسلام به جا آورده ودر عرفات عرفان قدم صدق نهاده وروى بر صفه صفا ومروه مروت آورده. (١٢٩)

آية اللّه علامه حلى در(كتاب خلاصه)گفته كه مير را مصنفات بسيار است كه ما آن را در(كتاب كبير ع(خود ذكر كرده ايم وعلماى اماميه از زمان اوتا زمان ما كه ششصد ونود وسه از هجرت گذشته است استفاده از كتب او مى نموده اند واوركن ايشان ومعلم ايشان است(قدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ وَ جزاهُ عَنْ اَجْدادِهِ خَيْرَ الجَزأ) . (١٣٠) ووجه تلقب اوبه علم الهدى بر وجهى كه شيخ اجل شهيد در(رساله چهل حديث)وغيره بيان نموده اند آن است كه محمّد بن الحسين بن عبدالرحيم كه وزير قادر عباسى بود در سال چهارصد وبيست و بيمار شد وبيمارى اوممتد گرديد تا آنكه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام را در خواب ديد كه به اومى گويد به علم الهدى بگوى كه بر تودعايى بخواند تا شفا يابى، محمّد مذكور گويد كه از اوپرسيدم كه كيست علم الهدى؟ فرمودند: على بن الحسين الموسوى، آنگاه رقعه اى مشتمل بر التماس دعاى اجابت مؤ دّى به خدمت مير نوشت ودر آنجا همان لقب را كه در خواب ديده بود درج نمود، وچون آن نوشته به نظر مير رسيد از روز هضم نفس خود را لايق آن لقب شريف نديد ودر جواب وزير نوشت: اَللّه اَللّه فى اَمْرى فَاِنَّ قَبُولى لِهاذا اللَّقَب شناعةٌ علىَّ، وزير به عرض رسانيد كه واللّه من ننوشته ام به خدمت شما الاّ آنچه اميرالمؤ منينعليها‌السلام مرا به آن امر كرده بود وبعد از آنكه وزير به بركت دعاى مير مرتضى شفا يافت صورت واقعه را به قادر خليفه عباسى عرض كرده واباى مير مرتضى را از آن لقب، مذكور ساخت. قادر به مير مرتضى گفت كه قبول كن اى مير مرتضى، آنچه جد تو، تورا به آن ملقب ساخته وحكم شد كه منشيان بلاغت نشان آن را در القاب او داخل سازند واز آن زمان به آن لقب مشهور شد. (١٣١) ووجه توصيف آن جناب به(ثمانينى)براى آن است كه بعد از وفاتش هشتاد هزار مجلد كتاب گذاشت از مقروات ومصنفات ومحفوظاتش، وتصنيف كرد كتابى مسمى به(ثمانين)وعمر كرد هشتاد ويك سال. (١٣٢)

ودر(عمدة الطالب)است كه ديدم در بعض تواريخ كه خزينه كتاب سيد مرضى مشتمل بود بر هشتاد هزار مجلد ومن نشنيدم به مثل اين مگر آنچه كه حكايت شده از صاحب بن عباد كه فخرالدوله ابن بويه اورا طلبيد براى وزارت، او در جواب نوشت كه من مردى هستم طويل الذّيل وحمل كتابهاى من محتاج است به هفتصد شتر، يافعى گفته كه كتابهاى اوصد وچهارده هزار مجلد بوده، وقاضى عبدالرحمن شيبانى فاضل، كتابخانه اش از همه تجاوز كرده بود ومشتمل بود بر صد وچهل هزار مجلد. ونقل شده كه مستنصر در كتابخانه مستنصريه هشتاد هزار مجلد وديعه نهاده بووظاهر آن است كه چيزى از آنها باقى نمانده، واللّه الباقى. (١٣٣)

وبالجمله؛ سيد مرتضى بعد از وفات برادرش سيد رضى، نقابت شرفأ وامارت حاج وقضأ قضات به وى منتقل شد ومدت سى سال به همين حال باقى بود تا در سنه چهارصد وسى وشش وفات فرمود، وآن جناب را دخترى بوده است نقيه فاضله جليله كه روايت مى كند از عمويش سيد رضى وروايت مى كند از او، شيخ عبدالرحيم بغدادى معروف به(ابن اخوّة)كه يكى از مشايخ اجازه قطب راوندى است. (١٣٤)

شرح حال سيد رضى رحمه اللّه

(وَ اما السيّد الرّضىّ، فَهُوَ الشَّريفُ الا جَلُّ مُحَمَّدُ بْن الحُسَين الموسوى)، كُنيَت شريفش ابوالحسن، لقب مرضيش رضى وذوالحسبين، برادر مير مرتضى علم الهدى، نقيب علويه واشراف بغداد بلكه قطب فلك ارشاد ومركز دايره رشاد بود، صيت بزرگى وجلالت اورا گوش ملك شنيده وآوازه فضل وبلاغت اوبه ايوان فلك رسيده، اشعار دلپذيرش دست تصرف از دامن فصاحت آرايى در شاخ بلند سحر آزمايى زده وپاى ترقى از حضيض بلاغت گسترى بر ذروه شاهق معجزه پرورى نهاده پايه فضل وكمال ومعانى وافضالاواز آن گذشته كه زبان ثنا ومدحت از كنه رفعت آن عبارت تواند كرد، چه ظاهر است كه چون جمال بغايت رسد دست مشاطه بيكار ماند وچون بزرگى به حد كمال كشد بازار وصافان شكسته گردد:

ز روى خوب تومشّاطه دست باز كشيد

كه شرم داشت كه خورشيد را بيارايد.(١٣٥)

ابن كثير شامى گفته كه مير رضى الدّين بعد از پدر، نقيب علويه بغداد شد واوفاضل وديندار بود ودر فنون علم ماهر بود وسخى وجواد وپرهيزكار بود وشاعر بى نظير بود تا آنكه گفته كه اواشعر قريش بوده در پنجم محرم سنه چهارصد وشش وفات يافت وفخرالملك وزير سلطان بهأالدوله ديلمى وقضات واعيان بر جنازه او حاضر شدند ووزير مذكور بر اونماز گزارد وبعد از آن منصب نقايت اوبا ديگر مناصب عليّه شرعيه مانند امارت حج وغيره به برادر بزرگ اومير مرتضى مفوض ‍ شد.

ومير مرتضى وابوالعلأ معرّى وبسيارى از افاضل شعرأ در مرثيه اواشعار خوب گفتند واز جمله مرثيه معرّى اين يك بيت است:

تَكْبيرتانِ حِيالَ قَبْرِكَ لِلْفَتى

مَحْسوبَتانِ بِمعُمْرَةٍ وَ طَوافٍ

انتهى. (١٣٦)

مصنفات آن بزرگوار در نهايت جودت وامتياز است از جمله:(حقايق التنزيل)و(مجازات القرآن)و(مجازات النبويه)و(خصائص الائمة)وكتاب(نهج البلاغه)است كه در اجازات از آن به(اخ ‌القرآن)تعبير مى كنند چنانكه از صحيفه سجاديه به(اخت القرآن)؛ وشروح بسيار بر آن شده الى غير ذلك.

ثعالبى در وصف سيد رضى گفته كه حفظ كرد قرآن را بعد از سى سالگى به مدت كمى وعارف بود به فقه وفرائض به معرفت قويه، ودر لغت وعربيت امام وپيشوا بود. وابوالحسن عمرى گفته كه ديدم تفسير اورا بر قرآن ويافتم آن را احسن از همه تفاسير، وبود به بزرگى تفسير ابوجعفر طوسى يا بزرگتر وآن جناب صاحب هيبت و جلالت وورع وعفت وتقشف بود ومراعات مى كرد اهل وعشيره خود را واواول طالبى است كه قرار داد بر خود سواد را وبود عالى همت وشريف النفس قبول نمى كرد از احدى صله وجايزه تا آنكه رد كرد صله وجايزه هاى پدر خود را وقبول نكرد، وكافى است همين مطلب در شرف نفس وبلندى همت او، وپادشاهان بنى بويه هرچه كردند كه قبول كند از ايشان عطا وجايزه قبول نفرمود وخشنود مى گشت به اكرام وصيانت جانب واعزاز اتباع واصحابش انتهى. (١٣٧)

وبدان كه(نقيب)در لغت به معنى كفيل وامين وضامن وشناساننده قوم است ومراد از نقيب كه در ترجمه سيدين ووالد ايشان ذكر شده آن است كه امور شرفأ وطالبيين را كفالت نمايد وانساب ايشان را حفظ كند از اينكه كسى از آن سلسله خارج شود يا خارجى در آن داخل شود.

وبدان نيز كه سيد رضى را فرزندى است بسيار جليل وعظيم الشأن مسمى به عدنان، قاضى نوراللّه در وصف اوگفته: السيد الشريف المرضى ابواحمد عدنان بن الشريف الرضى الموسوى شريف بطحاى فضل وكرم ونقيب مشهد دانش بود، لواى علوشان وسموّ مكان اوبه سماى رفعت وسماك علونسبت احمدى رسيده وبر خلعت حشمت واحترام واعلانزاهت طهارت(اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا) (١٣٨) كشيده.

شعر:

تفاخر نموده به اوآل هاشم

تظاهر فزوده به اوآل حيدر

به اجداد اوعز بطحا ويثرب

به اسلاف اوفخر محراب ومنبر

بعد از وفات عم خود مير مرتضى رضى اللّه عنه متولى نقابت علويه شد وسلاطين آل بويه اورا تعظيم بسيار مى نمودند، وابن حجاج شاعر بغدادى را در مدح او قصايد بسيار است. (١٣٩)

واما ابوعبداللّه احمد بن موسى الا برش برادر ابواحمد نقيب والد سيدين، پس از اعقاب اوست سيدى جليل ابوالمظفر هبة اللّه ابن ابى محمّد الحسن بن ابى البركات سعداللّه بن الحسين بن ابى محمّد الحسن بن ابى عبداللّه احمد بن موسى الا برش بن محمّد بن ابوسبحه موسى بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام ، عالم فاضل صالح عابد محدث كامل صاحب كتاب(مجموع الّرائق من ازهار الحدائق)معاصر علامه حلى رحمه اللّه است. صاحب(عمدة الطالب)گفته كه ابوالمظفر هبة اللّه جد سادات موسوى بغداد است و ايشان بيتى جليل بودند، لكن فاسد كردند انساب خود را به آنكه زن گرفتند از كسانى كه مناسب ايشان بودند، واز احفاد احمد اكبر بن موسى ابوسبحة بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام شمرده شد سيد احمد رفاعى كه از مشايخ طريقه شافعيه واصحاب كرامات معدوده است ووفات كرده در بيست دو جمادى الاولى سنه پانصد وهفتاد وهشت در ام عبيده (وآن بر وزن سفينه ) دهى است نزديك واسط ومدفون شده در قبه جد مادريش شيخ يحيى كبير بخارى انصارى. (١٤٠) واز احفاد ابراهيم عسكر بن موسى ابوسبحه است ابواسحاق ابراهيم بن الحسن بن على بن المحسن بن ابراهيم عسكر كه شرف الدوله بن عضدالدوله اورا ولايت نقابت طالبيين داد واونقيب النقبأ مى خواندند واورا اولاد واعقاب است. واز جمله ايشان است احمد بن اسحاق كه اعقاب اوبه قم و آبه بودند، ومحتمل است قبرى كه در قم واقع است در بازار مقابل باب شمالى مسجد امام ومعروف است به قبر احمد بن اسحاق همين احمد بن اسحاق موسوى باشد نه احمد بن اسحاق اشعرى كه قبرش در حلوان است كه معروف است به پل ذهاب، وبيايد ذكر اودر اصحاب حضرت عسكرىعليها‌السلام واز احفاد حسين قطعى است آقا سيد صدرالدّين عاملى، ومناسب است كه ما در اينجا به مختصرى از ترجمه ايشان اشاره كنيم:

ذكر سيد جليل وعالم نبيل آقا سيد صدرالدّين عاملى اصفهانى

وهوالسيد الشريف محمد بن سيد صالح بن محمّد بن ابراهيم شرف الدّين بن زين العابدين بن نورالدّين بن على نورالدّين بن حسين بن محمّد بن حسين بن على بن محمّد بن ابى الحسن تاج الدّين عباس بن محمّد بن عبداللّه بن احمد بن حمزة الصغير بن سعداللّه بن حمزة الكبير محمّد ابى السعادات بن محمّد بن عبداللّه بن محمّد بن ابى الحسن على بن عبداللّه بن ابى الحسن محمّد المحدث بن ابى الطيب طاهر بن الحسين القطعى بن موسى ابى سبحة بن ابراهيم المترضى بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام سيد الفقهأ الكاملين وسند العلمأ الراسخين، افضل المتأخرين واكمل المتبحرين، نادرة الخلف وبقية السلف، ذوالبيت العالى العماد و الحسب الرفيع الا بأ والا جداد؛ ووالده اش دختر شيخ على بن شيخ محى الدّين بن شيخ على سبط شهيد ثانى است ووالدش سيد سند وركن معتمد آقا سيد صالح سبط شيخنا الا جل شيخ حر عاملى است؛ چه آنكه والد ماجدش آقا سيد محمّد تلمّذ كرده بر شيخ حرّ عاملى وتزويج كرده كريمه اورا وحق تعالى روزى فرموده او را از آن مخدره جليله سيد صالح كه از اعلام علمأ عصر خود ومرجع رياست اماميه در بلاد شاميه بوده، ولادتش سنه هزار وصد وبيست ودووهجرتش از جبل عامل به عراق به سبب ظلم وتعديات احمد جزّار در سنه هزار وصد ونود وهفت بوده در نجف اشرف سكنى گرفت ودر سنه هزار ودويست وهفده وفات كرد. ونيز از بطن كريمه شيخ حرّ عاملى است برادر سيد صالح سيد محمّد شرف الدّين ابوالسادد الا شراف آل شرف الدّين كه در بلاد جبل عامل مى باشند واز ايشان است سيد جليل، عالم فاضل، محدث كامل، آقا سيد عبدالحسين بن شريف يوسف بن جواد بن اسماعيل بن محمّد شرف الدّين كه صاحب مصنفات قائقه ومؤ لفات نافعه جليله است كه از جمله آنها است(فصول المهمة فى تأليف الا مة)و(الكلمة الغرأ فى تفضيل الزهرأعليها‌السلام )كه در صيدا طبع شده وغير ذلك ومن زيارت كردم اين سيد شريف را در بيروت.(اَدامَ الْبارى بَرَكاتِ وُجُودِهِ الشَّريفِ وَ اَعانَهُ لِنُصْرَةِ الدِّينِ الْحَنيفِ).

وبرادر سيد صدرالدّين سيد جليل وعالم نبيل آقا سيد محمدعلى والد سيد علامه آقا سيد هادى است كه والد سيد سند محدث جليل وعالم فاضل كامل نبيل، البحر الزّاخر والسحاب الماطر، البارع الخير الماهر، كنز الفضائل ونهرها الجارى شيخنا الا جل السيد ابومحمّد حسن بن الهادى است كه ترجمه ايشان را در كتاب(فوائد الرضوية)نگاشتم. (١٤١)

وبالجمله؛ سيد صدرالدّين در حجر والدش تربيت شده ودر سنه هزار وصد ونود وهفت از جبل عامل به اتفاق والدش به عراق آمد ودر نجف ساكن شدند، ودر سنه هزار ودويست وپنج كه سنش به دوازده سال رسيده بود كربلامشرف شد وبه درس استاد اكبر آقاى بهبهانى ودرس علامه طباطبائى بحرالعلوم حاضر شد.

گويند سيد بحرالعلوم مشغول به نظم(درّه)بود وهرچه به نظم در مى آورد بر اوعرضه مى فرمود به جهت مهارت اودر فن شعر وادب، ودر سنه هزار ودويست وده از صاحب(رياض)، اجازه طلبيد، سيد(رياض)اورا اجازه داد وتصريح كرد به اجتهاد اودر احكام وشيخ اكبر صاحب(كاشف الغطأ)دختر خود را تزويج اونمود وحق تعالى آقا سيد محمدعلى معروف به آقا مجتهد را كه نادره عصر ويگانه دهر بود از آن مخدره به او مرحمت فرمود وبعد از چندى كه ساكن نجف اشرف بود به عزم زيارت حضرت امام رضاعليها‌السلام به خراسان سفر كرد وطريق مراجعت را از يزد واصفهان قرار داد، وچون به اصفهان رسيد در آنجا اقامت فرمود ومرجع تدريس وقضا گرديد، جماعتى از علما بر اوتلمذ كردند، واز جمله شيخ الطائفة علامه انصارى وسيد صاحب روضات وبرادرش وآقا سيد محمد شفيع صاحب روضه، واين سيد جليل، بكأ وكثير المناجات بوده.

نقل شده كه شبى از شبهاى ماه رمضان داخل حرم اميرالمؤ منينعليها‌السلام شد، بعد از زيارت نشست پشت سر مقدس وشروع كرد به خواندن دعاى ابوحمزه همين كه شروع كرد به كلمه (اِلهى لاتُؤَدِّبْنِى بَعُقُوبَتِكَ)گريه اورا گرفت و پيوسته اين كلمه را مكرر كرد وگريه كرد تا غش كرد واورا از حرم مطهر بيرون آوردند! ودر امر به معروف ونهى از منكر بسيار ساعى بود واقامه حدود به اصفهان مى نمود وچندان معصيت در نظرش عظيم بود كه گويند وقتى چنان اتفاق افتاد كه حاضر شد در مجلسى كه برپا شده بود براى عزأ حضرت سيدالشهدأعليها‌السلام وارواحنا فداه ودر آن مجلس جماعتى از اعيان واشراف بودند ناگاه وارد شد در آن مجلس يكى از شاهزادگان كه ريشش را تراشيده بود چون نظرش به صورت اوافتاد فرمود كه: (حَلْقُ اللِّحْيَةِ مِنْ شَعارِ المجوسِ وَ صارَ منْ عملِ اَهلِ الْخلافِ)؛ تراشيدن ريش از شعار گبران وعمل اهل خلاف است واين مرد ريش خود را تراشيده وآمده در اين مجلس كه منعقد شده براى عزاى سيدالشهدأعليها‌السلام و منى مى ترسم كه هرگاه روضه خوان بالاى منبر رود واين مرد در اينجا باشد سقف فرود آيد، پس در آن مجلس نماند وبيرون رفت، واين بزرگوار زاهد وقانع وكثير العيال بود، وبه همان نحوكه در نجف زندگانى مى كرد در اصفهان نيز زندگانى كرد و در آخر عمر ضعف واسترخانى در اعضايش عارض شد شبيه به فلج ودر خواب ديد كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام به وى فرمود كه توميهمان منى در نجف، دانست كه وفاتش نزديك است، از اصفهان حركت كرد به نجف اشرف ودر سنه هزار ودويست وشصت وچهار در آنجا وفات كرد ودر حجره اى كه در زاويهئ غربيه صحن مطهر است متصل به باب سلطانى به خاك رفت. ودر آن حجره جماعتى مدفونند از اكابر علمأ اعلام وفقهأ عاليمقام مانند مرحوم خلد مقام عالم ربانى و زنده جاودانى جناب حاج ملافتحعلى سلطان آبادى ومرحوم مغفور حاج ميرزا مسيح تهرانى قمى كه در همان سال وفات سيد وفات كرد وجناب شيخ اجل اكمل عالم زاهد جامع فنون عقليه ونقليه، حاوى فضايل عمليه وعلميه، صاحب نفس ‍ قدسيه وسمات ملكوتيه ومقامات عليه، عالم ربانى وابوذر ثانى آقا شيخ محمد حسين اصفهانى والد شيخنا الا جل، طود الفضل والا دب، وارث العلم عن اب فاب، جناب آقا شيخ محمّد رضا اصفهانى دام ظلّه ؛ وآقا سيد صدرالدّين را مصنفات بسيار است كه در(روضات الجنات)و(فوائد الرضويه)مذكور است وصاحب روضات ترجمه اورا نگاشته وگفته كه نهايت شفقت با من داشت واعانت كرد مرا بر تصنيف روضات؛ (١٤٢) وبالجمله؛ روايت مى كند از والد ماجدش از جدش سيد محمّد از شيخ حر عاملى، ومن روايت مى كنم از شيخ خود ثقة الا سلام نورى از علامه انصارى از آن بزرگوار، پس روايت من از صاحب وسايل از طريق اوپنج واسطه است. واولاد واحفادش علما وفقها و افاضل مى باشند وچون مقام گنجايش ذكر آنها را ندارد اكتفا مى كنيم به ذكر فرزند جليلش مرحوم حجة الا سلام آقاى صدر واقصار مى كنيم در ذكر اوبه آنچه سيدنا الا جل ابومحمّد آقا سيد حسن در(تكلمه امل الا مل)نگاشته فرموده السيد اسماعيل بن السيد صدرالدّين پسر عم والد مؤلف اين كتاب حجة الا سلام معروف به آقا سيد اسماعيل يكى از مراجع اماميه است در احكام دينيه عالم فاضل، فقيه اصولى، محقق فكور است، در سنه هزار ودويست وهشتاد وپنج متولد شده ووالدش در سنه هزار ودويست وشصت وچهار وفات كرده ودر حجر برادر اكبرش آقا مجتهد تربيت شده ونظر به پاكى طينت وحسن استعداد وعلو فهمش نگذشت مگر زمان كمى كه حاضر شد در درس حجة الا سلام آقا شيخ محمدباقر بن شيخ محمّد تقى، وشيخ بذل همت فرموده فرمود در تربيت اوتا آنكه تفوق پيدا كرد بر ابنأ عصر خود، پس مهاجرت كرد به نجف اشرف در سنه هزار و دويست وهشتاد ويك وتلمذ كرد بر جناب حجة الا سلام ميرزاى شيرازى وشيخ رازى وشيخ مهدى آل كاشف الغطأ وبعد.فاضل جليل، اديب كامل وسيد فاضل ومهذب كامل، آقا سيد صدرالدّين نزيل مشهد رضوى وغير ايشان، زاد اللّه فى توفيقهم. انتهى. (١٤٣)

واما عباس بن موسى بن جعفرعليها‌السلام پس از ملاحظه نسخه وصيت نامه پدرش موسى بن جعفرعليها‌السلام كه در(عيون اخبار الرضاعليها‌السلام )است قدح در اووقلت معرفتش به امام زمانش حضرت امام رضاعليها‌السلام معلوم مى شود واگر مقام را گنجايش ذكر بود آن وصيت نامه را نقل مى كردم لكن اين مختصر را مجال ذكر نيست واللّه العالم.

وجناب سيد العلمأ والفقهأ آقاى سيد مهدى قزوينى در مزار(فلك النجاة)فرموده كه از اولاد ائمه دوقبرى است مشهور در مشهد امام موسىعليها‌السلام از اولاد آن حضرت لكن معروف نيستند وبعضى گفته اند كه يكى از آن دوقبر، عباس پسر امام موسىعليها‌السلام است كه در حق اوقدح شده، انتهى. و اعقاب عباس فقط از پسرش قاسم بن عباس است، صاحب(عمدة الطالب)نقل كرده كه قاسم بن عباس بن موسىعليها‌السلام قبرش به شوش در سواد كوفه مشهور است وبه فضل مذكور است. (١٤٤)

واما قاسم بن موسى بن جعفرعليها‌السلام پس سيدى جليل القدر بوده وكافى است در جلات شأن اوآن خبرى كه ثقة الا سلام كلينى در(كافى)در باب اشاره ونص بر حضرت رضاعليها‌السلام نقل كرده از يزيد بن سليط از حضرت كاظمعليها‌السلام در راه مكه ودر آن خبر مذكور است كه آن حضرت به او، فرمود: خبر دهم تورا اى اباعماره، بيرون آمدم از منزلم پس وصى قرار دادم پسرم فلان ر، يعنى جناب امام رضاعليها‌السلام را وشريك كردم با اوپسران خود را در ظاهر ووصيت كردم به اودر باطن، پس اراده كردم تنها اورا واگر امر راجع به سوى من بود هر آينه قرار مى دادم امامت را در قاسم پسرم به جهت محبت من اورا ومهربانى من بر اوو لكن اين امر راجع به سوى خداوند عز وجل است قرار مى دهد آن را هر كجا كه مى خواهد. الخ. (١٤٥)

ونيز شيخ كلينى روايت كرده كه يكى از فرزندان امام موسىعليها‌السلام را حالت موت روى داد وآن حضرت به قاسم فرمود كه اى پسر جان من! برخيز ودر بالين برادرت سوره والصافات بخوان، قاسم شروع كرد به خواندن آن سوره مباركه تا رسيد به آيه مباركه(ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمْ مَنْ خَلَقْنا) (١٤٦) كه برادرش از سكرات موت راحت شد وجان تسليم كرد. (١٤٧) واز ملاحظه اين دوخبر معلوم مى شود كثرت عنايت حضرت امام موسىعليها‌السلام با قاسم، و قبر قاسم در هشت فرسخى حله است ومزار شريفش زيارتگاه عامه خلق است و علما واخيار به زيارت اوعنايتى دارند. وسيد بن طاوس ترغيب به زيارت اونموده است؛ وصاحب(عمدة الطالب)گفته كه قاسم عقب نياورده. (١٤٨)

واما اسماعيل بن موسى الكاظمعليها‌السلام ، پس سيدى است جليل القدر واگر چه علمأ رجال اشاره به جلالت اونكرده اند لكن كافى است در مدح اوروايتى كه شيخ نقل كرده در حال ثقه جليل القدر صفوان بن يحيى، كه چون صفوان در سنه دويست وده در مدينه از دنيا رحلت كرد حضرت امام محمّدتقىعليها‌السلام كفن و حنوط براى اوفرستادند وامر كردند اسماعيل بن موسى را كه بر اونماز گزارد. (١٤٩) واستاد اكبر آقاى بهبهانى رحمه اللّه در(تعليقه)فرموده كه كثرت تصانيف اسماعيل اشاره مى كند به مدح اووشايد مراد آن مرحوم از كثرت تصانيف او(كتاب جعفريات)باشد كه مشتمل است بر جمله اى از كتب فقهيه وجميع احاديث ان الاّ قليل به يك سند است كه تمام را از پدران بزرگواران خود از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده است وشيخ مرحوم محدث نورى رضى اللّه عنه در خاتمه(مستدرك)اشاره به آن فرموده وآن كتاب در نهايت اعتبار است وتمام آن در(مستدرك وسائل)درج شده. (١٥٠) واين اسماعيل ساكن در مصر بوده واولادش در آنجا بودند وپسرش ابوالحسن موسى از علمأ مؤ لفين است ومحمّد بن محمّد بن اشعث كوفى در مصر(كتاب جعفريات)، را از او، از اسماعيل پدرش ‍ روايت مى كند وپسر موسى على بن موسى بن اسماعيل همان است كه در ايام مهتدى عبداللّه بن عزيز عامل طاهر اورا با محمّد بن حسين بن محمّد بن عبدالرحمن بن قاسم بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالبعليها‌السلام به سامرأ حمل كرد ودر آنجا محبوسشان نمودند وبودند تا هر دودر محبس ‍ بمردند واسماعيل بن موسىعليها‌السلام را پسرى ديگر است محمد نام كه طول عمر داشته به حدى كه در(غيبت شيخ طوسى)در وصف اوفرموده: وَ كانَ اَسَنَّ شَيْخِ مِنْ وُلْد رَسُولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وهم فرموده كه او ملاقات كرده امام زمانعليها‌السلام را در مابين مسجدين. (١٥١)

ذكر احمد بن موسى الكاظمعليها‌السلام معروف به(شأ چراغ)مدفون در شيراز وبرادرش محمّد بن موسىعليها‌السلام

شيخ مفيد فرموده كه احمد بن موسى سيدى كريم وجليل وصاحب ورع بوده و حضرت ابوالحسن موسىعليها‌السلام اورا دوست مى داشت ومقدم مى داشت، و يك قطعه زمينى با آب آن كه معروف بود به يسيره به اوبخشيده بود، نقل شده كه احمد هزار مملوك از مال خويش آزاد نمود. خبر داد مرا شريف ابومحمّد حسن بن محمد بن يحيى كه گفت حديث كرد مرا جدم كه گفت: شنيدم از اسماعيل بن موسىعليها‌السلام كه مى گفت: بيرون رفت پدرم با اولاد خود به بعضى از املاك خود به مدينه، واسماعيل اسم آن ملك را ذكر كرد لكن يحيى فراموش كرد، اسماعيل گفت كه بوديم ما در آن مكان وبود با احمد بن موسىعليها‌السلام بيست نفر از خدم وحشم پدرم، اگر مى ايستاد احمد مى ايستادند با او، واگر مى نشست احمد مى نشستند با او، وعلاوه بر اين پدرم پيوسته نظر با اوبود وپاس اورا مى داشت واز اوغافل نمى شد وما بر نمى گشتيم از آنجا تا آنكه احمد برگشت و طى كرد بيابان را از بين ما. (١٥٢)

فقير گويد: كه اين احمد معروف به(شاه چراغ)است كه در داخل شهر شيراز مدفون است ودر ظاهر نيز از جهت قبه وصحن وضريح وخدام وغيره تعظيم واحترام دارد واين احقر در سنه هزار وسيصد ونوزده در مراجعت از بيت اللّه الحرام از شيراز برگشتم ودر آن بلده تربت پاك اورا زيارت كردم واز باطن آن بزرگوار استمداد نمودم، ودر نزديكى قبر آن جناب مزارى ديگر است معروف است به مير سيد محمّد برادر آن حضرت. صاحب(روضات الجنات)گفته كه در بعض كتب رجاليه است كه احمد مدفون به شيراز است و مسمى است به سيدالسادات ودر اين زمان مشهور شده به شاه چراغ، وبه تحقيق به تواتر رسيده كرامات باهره از مرقد طاهرش، پس نقل كرده كلمات اشخاصى كه تصريح كرده اند به آنكه احمد بن موسى در شيراز مدفون است. (١٥٣)

ومحمد بن موسىعليها‌السلام برادر اعيانى (١٥٤) احمد نيز مردى جليل القدر وصاحب فضل وصلاح بوده وپيوسته با وضووطهارت وصلاة بوده و شبها مشغول وضوونماز مى گشت وچون از نمازها فارغ مى شد ساعتى استراحت مى كرد، ديگر باره از خواب بر مى خاست ومشغول طهارت وصلاة مى گشت، باز لختى استراحت مى كرد باز بر مى خاست ووضومى گرفت ومشغول نماز مى گشت واين بود عادت اوتا صبح طلوع مى كرد؛ چنانچه هاشميه كنيز رقيه دختر حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام نقل كرده وگفته كه هيچ گاهى من محمّد را ديدار نكردم مگر آنكه اين آيه را از كتاب خدا ياد مى كردم(كانوا قليلا مِنَ اللَّيْلِ مايَهْجَعونَ) (١٥٥). (١٥٦) صاحب(روضات الجنات)در باب احمدين از(انوار)سيد جزائرى نقل كرده احمد بن موسىعليها‌السلام كريم بود وامام حسينعليها‌السلام اورا دوست مى داشت ومحمد بن موسى صالح وورع بود وهر دومدوفونند در شيراز وشيعيان تبرك مى جويند به قبرهاى ايشان وبسيار زيارت مى كنند ايشان را ومن زيارت كرده ام ايشان را بسيار. (١٥٧)

مؤ لف گويد: كه محمّد بن موسىعليها‌السلام را به جهت كثرت عبادتش محمّد عابد مى گفتند. وعقب اواز پسرش سيد ابراهيم است كه اورا ابراهيم مجاب مى گفتند وسبب تسميه اوبه مجاب چنانچه سيد تاج الدّين بن زهره گفته اين است كه در حرم سيدالشهدأ داخل شد وعرض كرد(اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا)، شنيده شد صوتى در جواب او:(وَ عَلَيْكَ السَّلامُ يا وَلَدى)! (١٥٨) قبر شريفش در حاير مقدس است، واعقاب ابراهيم از سه فرزند است: محمّد حايرى واحمد در قصر ابن هبيره وعلى در سيرجان. واز اعقاب محمد حايرى است سيد سند نسابه علامه امام الا دبأ شمس الدّين شيخ الشرف ابوعلنى فخار بن معدّ بن فخار بن احمد بن محمّد بن ابى الغنائم محمّد بن الحسين بن محمد الحايرى بن ابراهيم المجاب بن محمّد العابدين بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام كه از اكابر مشايخ عظام فقهأ كرام صاحب(كتاب الحجة على الذاهب الى تكفير ابى طالب)است.

ابن ابى الحديد معاصرش كه از علمأ اهل سنت است در جزء چهاردهم شرح نهج البلاغه گفته كه بعضى از طالبيين در اين عصر يعنى سيد فخار كتابى در اسلام ابى طالب تصنيف كرده وبراى من فرستاد واز من خواست كه من به خط خودم چيز در صحت ووثاقت آن به شعر يا نثر بنويسم ومن چون در اسلام ابوطالب توقف داشتم جايز ندانستم حكم قطعى كنم به اسلامش وهم جرأت نكردم كه سكوت كنم از مدح وتعظيمش؛ زيرا كه من مى دانم اگر ابوطالب نبود اسلام برپا نمى شد ومى دانم كه حقش واجب است بر هر مسلمانى كه بيايد در دنيا تا روز قيامت پس نوشتم در پشت كتاب:

وَ لَوْلااَبُوطالِبٍ وَابْنُهُ

لَما مَثَلَ الدّينُ شَخْصا فَقاما

فَذاكَ بِمَكّةَ اوى وحامى

وذاك بِيَثْرِبَ جَسَّ الْحِماما

يعنى اگر ابوطالب وپسرش اميرالمؤ منينعليهم‌السلام نبودند كسى به خدمت دين اسلام نمى ايستاد، پس ابوطالب در مكه پناه داد وحمايت كرد از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم واميرالمؤ منينعليها‌السلام در مدينه دست بسود قضا وقدر مرگ ران يعنى در نصرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ويارى اسلام شمشير زد و جهاد كرد تا آنكه دين اسلام از ابوطالب وعلى بن ابى طالبعليهما‌السلام برپا شد. (١٥٩)

وبالجمله؛ روايت مى كند از سيد فخار والد علامه وسيد احمد بن طاوس ومحقق حلى واوروايت مى كند از شيخ جليل فقيه شاذان بن جبرييل قمى از عمادالدّين طبرى از مفيد ثانى از شيخ الطايفه ابوجعفر طوسى رضوان اللّه عليهم اجمعين و پدرش سيد شريف ابوجعفر معدّ (به تحريك وتشديد دال ) نقيب طاهر صاحب جاه عريض وبسط عظيم وتمكن تام بوده، واواست كه بند بر بست بر شظ فلّوجه، وابوجعفر نقيب بصره اورا مدح كرده در اشعار خويش وچون وفات كرد در نظاميه بر اونماز خواندند ودر حاير دفنش نمودند، وسيد فخار پسرش اورا مرثيه گفت: بقوله:

اَبا جَعْفَرٍ اِمّا ثَوَيْتَ فَقَدْ ثَوى

بِمَثْواكَ عِلْمُ الدّينِ وَ الْحَزْمُ وَ الْفَهْمُ

سَيَبْكيكَ جُلُّ الْمُشْكِلِ الصَّعْبِ حَلُّهُ

بِشَجْوٍ وَ يَبْكيكَ الْبَلاغَةُ وَ الْعِلْمُ

وپسرش نسابه وزينت مسند نقابه جلال الدّين عبدالحميد بن فخار والد عالم جليل علم الدّين المرتضى على بن عبدالحميد استاد ابن معيّه استاد شيخ شهيد است.

ونيز از اعقاب محمد حايرى است سيد شمس الدّين محمد بن جمال الدّين احمد استاد شهيد قدس سره چنانچه در اجازه سيد محمّد بن حسن بن ابى الرضا العلوى تلميذ شيخ نجيب الدّين يحيى بن سعيد حلى مذكور است وآن اجازه اين است:

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْيمِ، اِسْتَخَرْتُ اللّهَ تَعالى وَ اَجَزْتُ لِلسَّيِّدِ الْكَبيرِ الْمُعَظَِّم الْفاضلِ الْفقيهِ الْحاملِ لِكتابِ اللّهِ شَرَفِ الْعِتْرَةِ الطّاهِرَةِ مَفْخَرَ اْلاُسْرَةِ النَّبُويّهِ شمسالدّينِ محمَّدِ بنِ السِّيدِ الْكَريمِ الْمُعَظَّمِ الْحَسيبِ النَّسيبِ جَمالِالدّينِ اَحْمَدِ بْنِ اَبىِ الْمَعالِى جَعْفَرِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى الْقاسِمِ بْنِ عَلْىِّ اَبِى الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ اَبِى القاسِمِ بْنِ محمَّدٍ اَبى الْحمْر بْنِ عَلىِّ اَبىِ الْقاسِمِ بْنِ عَلِىِّ اَبىِ الْحَسَنِ الحائِرىِّ بْن مُحَمَّدٍ اَبِى جَعْفَرِ الْحائِرىِّ بْنِ اِبْراهيمِ الْمُجابَ الصِّهْرِ الْعُمَرى اِبْنِ مُحَمَّدٍ الصَالِح ابْنِ الاِمامِ مُوسَى الْكاظِمِعليها‌السلام .) (١٦٠)

ذكر حمزة بن موسى الكاظمعليها‌السلام وذكر بعضى اعقاب او همانا حمزة بن موسى سيدى جليل الشأن بوده ودر نزديك شاهزاده عبدالعظيمعليها‌السلام قبرى است با بقعه عاليه منسوب به اوومزار عامه ناس است.

ودر روايت نجاشى است: زمانى كه حضرت عبدالعظيم در رى مخفى بود روزها روزه مى داشت وشبها به نماز مى ايستاد وپنهان بيرون مى آمد وزيارت مى كرد قبرى را كه در مقابل قبر اواست وراه در ميان است ومى گفت: اين قبر مردى از فرزندان امام موسىعليها‌السلام است. (١٦١) علامه مجلسى رحمه اللّه در(تحفة الزّائر)فرموده كه قبر شريف امام زاده حمزه فرزند حضرت موسىعليها‌السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم است وظاهرا همان امام زاده باشد كه حضرت عبدالعظيم زيارت اومى كرده است، آن مرقد منور را هم زيارت بايد كرد، (١٦٢) انتهى.

واز صاحب(مجدى) نقل شده كه گفته حمزة بن امام موسىعليها‌السلام مكنّى به ابوالقاسم است وقبرش در اصطخر شيراز معروف ومشهور ومحل زيارت نزديك ودور است. (١٦٣) واز(تاريخ عالم آرا)نقل است كه گفته نسب سلسله جليله صفويه به حضرت حمزة بن موسىعليها‌السلام منتهى مى شود. (١٦٤) ومدفن آن امام زاده در قريه اى از قراى شيراز است و سلاطين صفويه براى وى بقعه عاليه بنا نموده اند وموقوفات زياد قرار داده اند. ودر ترشيز هم جمعى اعتقاد كرده اند مقبره اى است از امام زاده حمزه.

فقير گويد: كه در بلده طيبه قم مزارى است معروف به شاهزاده حمزه وبه جلالت قدر معروف است واهل اين بلده را اعتقاد تمامى است به اوودر احترام واكرام او بسيار مى كوشند، واز براى اوصحن وقبّه وبارگاهى است، واز كلام صاحب(تاريخ قم)معلوم مى شود كه اين بزرگوار همان حمزة بن موسىعليها‌السلام است؛ چنانچه در خلال تاريخ سادات رضائيه كه در قم بودند ودر آنجا مدفون شدند گفته كه يحيى صوفى به قم اقامت كرد وبه ميدان زكريا ابن آدم رحمه اللّه، به نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفرعليها‌السلام وطن ومقام گرفت وساكن بود الخ. وبدان كه حمزة بن موسىعليها‌السلام مكنّى به ابوالقاسم است وعقبش در بلاد عجم بسيار است از دوفرزند قاسم وحمزه.

واما على بن حمزه: صاحب(عمدة الطالب)گفته كه اوبدون اولاد از دنيا رفت واومدفون است در شيراز در خارج باب اصطخر، واز براى اومشهدى است كه زيارت كرده مى شود. وحمزه بن حمزه مادرش ام ولد بوده واودر خراسان مقدم بوه وبزرگ مرتبه. (١٦٥) وقاسم بن حمزه را عقب از محمّد وعلى ومحمّد است؛ واز اعقاب محمدند، سلاطين صفويه. وشايسته باشد كه ما در اينجا به اسامى شريفه ايشان وتاريخ جلوس ووفات ايشان اشاره كنيم به جهت ادأ بعض حقوق ايشان.

ذكر سلاطين صفويه موسويه

همانا سلاطين صفويه قريب دويست وسى سال سلطنت كردند وترويج دين و مذهب شيعه جعفرى نمودند، اول ايشان، شاه اسماعيل اول بود، وهوابن السلطان حيدر بن السلطان شيخ جنيد مقتول بن السلطان شيخ ابراهيم بن خواجه على مشهور به(سياه پوش)كه در سنه هشتصد وسى وسه در بيت المقدس ‍ وفات كرد، ومزارش معروف شد به مزار شيخ العجم وهوابن شيخ صدرالدّين موسى بن قطب الا قطاب برهان الا صفيأ الكاملين شيخ صفى الدّين ابوالفتح اسحاق اردبيلى كه سلاطين صفويه را به سبب انتسابشان به او، صفويه گفتند، در سنه هفتصد وسى وپنج در اردبيل وفات كرد ودر آنجا به خاك رفت ونزد اودفن كردند جماعتى از اولاد واحفاد اورا مانند شيخ صدرالدّين وشيخ زين الدّين وپسرش شيخ جنيد وسلطان حيدر وشاه اسماعيل وشاه محمّد خدابنده وشاه عباس اول واسماعيل ميرزا وحمزه ميرزا وغير اينشان وهوابن سيد امين الدّين جبرئيل ابن سيد محمّد صالح ابن سيد قطب الدّين ابن صلاح الدّين رشيد بن سيد محمّد الحافظ بن سيد عوض شاه الخواص ابن سيد فيروز شاه زرين كلاه ابن سيد نورالدّين محمّد بن سيد شرف شاه بن سيد تاج الدّين حسين بن سيد صدرالدّين محمّد بن سيد مجدالدّين ابراهيم بن جعفر بن محمّد بن اسماعيل بن ناصرالدّين محمّد بن شاه فخرالدّين احمد بن سيد محمّد الا عرابى ابن ابومحمّد قاسم بن حمزة بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام . (١٦٦)

شاه اسماعيل در مبدأ امر با جماعتى از مريدان خود ومريدان آبأ عرفأ راشدين خويش از بلاد جيلان خروج كرد ودر سنه نهصد وشش در حالى كه قريب به سن چهارده سالگى رسيده بود جنگ كرد تا بلاد آذربايجان را فتح وتسخير كرد و سلطنت پيدا كرد وامر نمود كه مذهب اماميه را ظاهر كنند وچون سنش به سى ونه سالگى رسيد وفات كرد وفرزندش شاه طهماسب بر اريكه سلطنت نشست، واين در روز دوشنبه نوزدهم رجب سنه نهصد وسى هجرى بود كه موافق است با كلمه(ظل)چنانكه گفته اند:

شاه انجم سپاه اسماعيل

آنكه چون مهر در نقاب شده

از جهان رفت وظل شدش تاريخ

سايه تاريخ آفتاب شده (١٦٧)

قبر آن جناب در اردبيل در جوار مزار آبأ واجدادش است، وشاه طهماسب كه به جاى اونشست پنجاه وچهار سال سلطنت كرد، وقزوين دارالسّلطنه اوبوده و معاصر بود با محقق كركى وشيخ حسين بن عبدالصمد وپسرش وشيخ بهائى رحمه اللّه ومحقق كركى كه نام شريفش شيخ على بن عبدالعالى وملقب است به نورالدّين ومروج مذهب ودين ومحقق ثانى بلغه اللّه فى الجنان الى اقصى الا عالى ومنتهى الامانى در عصر شاه طهماسب به عجم آمد وشاه مقدم اورا عظيم شمرد وگفت: جناب شما اولى مى باشيد به ملك وسلطنت؛ زيرا كه شما نائب امامعليها‌السلام مى باشيد ومن از عمال شما مى باشم، وآن جناب نزد سلطان مرتبه عظيمه پيدا كرد، ونقل شده كه شاه به خط خود در حق اين بزرگوار نوشت:

بسمِ اللّهِ الرَّحمانِ الرَّحيمِ چون از مؤ داى حقيقت انتماى كلام امام صادقعليها‌السلام (اُنظروا اِلى منْ كانَ منكمْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فِى حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحْكامَنا فارْضوا بهِ حكما فَاَنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ حاكِما فَاِذا حَكَمَ بَحُكْمٍ فَمَنْ لَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّما بحكمِ اللّهِ استخفَّ وَ علَيْنا رَدَّ وَ هُوَ رادُّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلى حَدِّ الشِّرك)لايح وواضح است كه مخالفت حكم مجتهدين كه حافظان شرع حضرت سيدالمرسلين اند با شرك در يك درجه است پس هركه مخالفت حكم خاتم المجتهدين ووارث علوم سيدالمرسلين ونائب الا ئمة المعصومينعليهم‌السلام (لايَزاَلُ كَاسْمِهِ الْعَلِىِّ عَلِيّا عالِيا) كند ودر مقام متابعت نباشد بى شايبه ملعون ومردود ودر اين آستان ملايك آشيان مطرود است وبه سياسات عظيمه و تأديبات بليغه مؤ اخذ خواهد شد.(كَتَبَهُ طَهْماسِب بن شاه اسْمعيل الصَّفَوِىّ الْمُوسَوى.) (١٦٨)

وحكايت شده كه در عصر شريف اوسفير از سلطان روم بر شاه طهماسب وارد شد. اتفاقا روزى جناب محقق مذكور در مجلس سلطان تشريف داشتند سفير اورا بشناخت وخواست مابين خود وشيخ، باب جدلى مفتوح كند، گفت: اى شيخ! تاريخ مذهب شما واختراع طريقه شما نهصد وشش است كه اول سلطنت شاه اسماعيل باشد واومطابق است با كلمه مذهب ناحق ودر اين، اشاره است به بطلان مذهب شما. محقق بديهةً در جواب اوفرمود كه ما وشما عرب مى باشيم و بايد عرب تكلم كنيم چرا مى گويى مذهب ناحق بگو (مَذْهَبُنا حَقٌ، فَبُهِتَ الَّذى كَفَرَ وَ بَقِى كَاَنَّما اُلْقِمَ الْحَجَرُ).

بالجمله؛ شاه طهماسب در پانزدهم شهر صفر سنه نهصد وهشتاد وچهار در قزوين وفات كرد واز اتفاقات آنكه جمله(پانزدهم شهر صفر)ماده تاريخ او شده وآثار حسنه وسيرت مستحسنه اورا مجال ذكر نيست. وبعد از اوپسرش شاه اسماعيل ثانى سلطان شد واوبر طريقه اهل سنت بود وبا اهل ايمان وعلما و سادات بد رفتارى مى نمود لاجرم سلطنتش طولى نكشيد وقريب يك سال ونيم سلطنت كرد ودر شب سيزدهم شهر رمضان سنه نهصد وهشتاد وپنج در مجلس ‍ طرب خود ناگهان خناق كرد وبمرد. آنگاه برادرش سلطان محمّد مكفوف معروف به شاه خدابنده ثانى سلطان شد وده سال سلطنت كرد، پس تفويض كرد سلطنت را به فرزندش شاه عباس اول در سنه نهصد ونود وشش كه مطابق است با كلمه(ظل اللّه)، پس شاه عباس مدت چهل وچند سال در كمال ابهت وجلالت سلطنت كرد ودر سنه هزار ونه پياده از اصفهان به مشهد مقدس مشرف شد ودر بيست وهشت روز اين مسافت بعيده را كه قريب به دويست فرسخ است پياده پيمود، صاحب(تاريخ عالم آرا)اين اشعار را در اين باب سروده:

غلام شاه مردان شاه عباس

شه والاگهر خاقان امجد

به طوف مرقد شاه خراسان

پياده رفت با اخلاص بيحدّ

تا آخر اشعار، ودر آخر گفته:

پياده رفت وشد تاريخ رفتن

ز اصفهان پياده تا به مشهد (١٦٩)

مؤ لف گويد: كه از شاه عباس خيرات وآثار بسيار به يادگار مانده هر كه طالب است رجوع كند به(كتاب عالم آرأ)وغيره، ميرداماد رحمه اللّه در(كتاب اربعة ايام)خود فرموده كه پادشاه جمجاه مغفرت بارگاه شاه عباس رحمه اللّه در تمامى مدت مديد كه با داعى دولت قاهره صحبت مى داشت اين ايام را به پاكيزگى وعبادت مى گذرانيد وغسل مى كرد وروزه مى داشت وزيارت مأثوره را با فقير به جا مى آورد وتصدقات بسيار مى فرمود، تا آنكه فرموده: وشبها با جمعى مخصوص از اهل علم افطار مى كرد وبعد از افطار تا قريب نصف شب به صحبت علمى ومباحثات علما با يكديگر مجلس مى گذرانيد. انتهى. (١٧٠) سنه هزار وسى وهشت ودر شب بيست وچهار جمادى الاولى به مرض اسهال در مازندران وفات كرد.

وبعد از اونبيره اش شاه صفى اول فرزند فرزندش صفى ميرزاى شهيد لباس ‍ سلطنت پوشيده وچهارده سال سلطنت كرد ودر ١٢ صفر سنه هزار وپنجاه وسه وفات كرد ودر بلده طيبه قم به خاك رفت وقبر اودر جهت قبله روضه حضرت معصومهعليها‌السلام واقع است واكنون داخل روضه شده است كه زنها از صحن زنانه داخل آن مكان مى شوند وزيارت مى نمايند حضرت معصومهعليها‌السلام را، سقف وديوار اومزين است به كاشى معرق بسيار ممتا واز بناهاى شاه عباس ثانى است (در كتيبه اين بقعه سوره مباركه يسبِّحُ للّهِ به خط ميرزا محمدرضا امامى در كمال حسن وخوبى نوشته شده ) وبعد از اوفرزندش شا عباس ثانى به سن نه سالگى بر اريكه سلطنت قرار گرفت ومدت بيست وشش سال سلطنت كرد ورد سنه هزار وهفتاد وهشت در مراجعت از مازندران به اصفهان در دامغان وفات كرد جنازه اش را به قم رسانيدند ودر جوار حضرت معصومهعليها‌السلام در بقعه بزرگى جنب بقعه پدرش اورا به خاك سپردند وبعد از اوفرزندش شاه صفى دوم در ششم شعبان سنه هزار وهفتاد وهشت بر تخت سلطنت آرميد.

محقق خوانسارى در مسجد جامع شاهى خطبه خوانده نثارها افشاندند واورا شاه سليمان گفتند وآن جناب پادشاهى بود با عدالت ودر سنه هزار وهشتاد وشش قبّه مطهره حضرت امام رضاعليها‌السلام را تعمير كرد وبر تذهيب آن افزود ودر سنه هزار وصد پنج وفات كرده در قم در بقعه نزديك بقعه شاه عباس به خاك رفت و سلطنت به فرزندش شاه سلطان حسين منتقل گرديد واوآخر سلاطين صفويه بود و متصل شد دولت ايشان به فتنه افاغنه ومحاصره ايشان شهر اصفهان را تا آنكه اهل شهر مضطر شدند ودروازه ها را گشودند افاغنه به شهر ريختند وخون جمله اى از اعيان وعظمأ دولت صفويه را ريختند وشاه سلطان حسين را با برادران و فرزندانش حبس كردند.

واين واقعه در سنه هزار وصد وسى وهفت بود وپيوسته سلطان حسين در محبس ‍ بود تا سلطان محمود افغان مردود بمرد وسلطان اشرف منحوس به جاى وى نشست، پس به امر او، قريب پانصد حمام ومدرسه ومسجد را خراب كردند، و چون فتورى در دولت خود بديد از اصفهان حركت كرد وامر كرد شاه سلطان حسين را در محبس هلاك كردند واورا بى غسل وكفن بگذاشت واهل وعيال اورا اسير كرد واموالش را به غارت برد، واين واقعه در بيست ودوم محرم سنه هزار وصد و چهل بود، پس مردم بعد از زمانى نعش سلطان حسين را به قم بردند ودر جوار عمه اش حضرت فاطمهعليها‌السلام نزديك پدرش به خاك سپردند.

وبدان نيز كه از اعقاب محمّد بن قاسم بن حمزة بن امام موسىعليها‌السلام است سيد جل خاتم الفقهأ والمجتهدين ووارث علوم اجداده الطاهرين مقتدى الا نام و مرجع الخاص والعام مولانا الحاج سيد محمّد باقر بن محمّد تقى موسوى شفتى اصفهانى معروف به حجة الا سلام تلميذ جناب بحرالعلوم ومحقق قمى وآقا سيد محسن واقا سيد على رضوان اللّه عليهم اجمعين جلالت شأنش زياده از آن است كه ذكر شود در عبادات ومناجات ونوافل واوراد، ورسانيدن فوايد به طلاب و فقرأ وسادات، حكايات بسيار از آن جناب نقل شده ومن در كتاب(فوائد الرضويه)كه در احوال علمأ اماميه است به برخى از آن وبه مصنفات آن بزرگوار اشاره كردم، اين مقام را گنجايش نقل نيست. (١٧١)

وفات آن جناب در سنه هزار ودويست وشصت (غرس ) واقع شد وقبر شريفش در اصفهان مشهور وزيارتگاه نزديك ودور است وفرزندانش سيد سندوركن معتمد جناب حاج سيد اسداللّه كه در جميع كمالات وفضل وفخار وارث آن پدر وثانى آن بحر زخار است، از اجلأ وتلامذه صاحب جواهر است، گويند مردم در اغلب مكارم اخلاق ومحامد اوصاف اورا بر پدر بزرگوارش مقدم مى داشتند.(وَ لَنِعْمَ ما قيلَ):

اِنَّ السَّرىَّ اِذا سَرى فَبِنَفْسِهِ

وَابْنُ السَّرِىِّ اِذا سَرى اَسْراهما.

وفاتش در سنه هزار ودويست ونود (غرص ) واقع شد، قبر شريفش در نجف اشرف نزديك باب قبله صحن مطهر است.

واما عبداللّه وعبيداللّه پسران حضرت امام موسىعليها‌السلام ، پس هر دوصاحب اعقاب مى باشند وچنانكه از بعضى كتب انساب نقل شده جماعتى از اولادهاى او در رى بودند كه از جمله مجدالدّولة والدّين ذوالطّرفين ابوالفتح محمّد بن حسين بن محمّد بن على بن قاسم بن عبداللّه بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام بوده كه خواهرش ستى سكينه بنت حسين بن محمّد مادر سيد اجل مرتضى ذوالفخرين ابوالحسن المطهر ابن ابى القاسم على بن ابى الفضل محمد است كه شيخ منتجب الدّين در وصف اوفرموده از بزرگان سادات عراق وصدور اشراف است و منتهى شده منصب نقابت ورياست در زمان اوبه سوى او، وعلم ونشانه بوده در فنون از علم، از براى اواست خطب ورسائلى قرائت كرده بر شيخ ابوجعفر طوسى در سفر حج، روايت نموده از براى ما از اوسيد نجيب ابومحمّد حسن موسوى، (١٧٢)، انتهى. (١٧٣)

واز بعضى كتب انساب نقل است كه در حق اوگفته كه سيد مطهر يگانه دنيا بوده در افضل وبزرگوارى وكرامت نفس، كثيرالمحاسن وحسن الا خلاق بوده وسفره اش پيوسته پهن ومبذول بوده ومتكلم واهل نظر ومترسّل وشاعر بوده ونقابت طالبيين در رى با اوبوده وپدرش ابوالحسن على الزّكى نقيب رى پسر سلطان محمّد شريف است كه در قم مدفون است وبسيار جليل القدر است ودر ذكر اولادهاى عبداللّه الباهر بن امام زين العابدينعليها‌السلام به اواشاره رفت.

وبالجمله؛ سيد مطهر را دوپسر بوده: محمّد وعلى، اما محمّد بن مطهر را پسرى بوده فخرالدّين على، نقيب قم بوده؛ واما على بن مطهر را عزّالدّولة والدّين وشرف الا سلام والسلمین باشد پسرى بوده محمد نام از اهل علم وفضل وشرف و جلالت ورياست، واوپدر عزّالدّين يحيى است كه شيخ منتجب الدّين اورا ثنأ بليغ گفته ودر باب اولادهاى امام زين العابدينعليها‌السلام به اواشاره كرديم. اورا خوارزمشاه، شهيد كرد. قبرش در طهران مى باشد. گويند والدش شرف الدّين را چند دختر بوده واولاد ذكور نداشت چون زوجه اش به يحيى حامله شد، شرف الدّين حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديد عرض كرد يا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين بچه كه در شكم عيالم است چه نام گذارم؟ فرمود: يحيى، چون آن پسر به دنيا آمد اورا يحيى نهادند، آنگاه كه شهيد شد فهميدند سرّ نام گذاشتن حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اورا به يحيى.

وبدان نيز كه از اعقاب عبداللّه بن امام موسىعليها‌السلام است حبر نبيل ومحدث جليل سيد سند سلالة الا طهار والد الا ماجد الا عاظم الا خيار المنتشرين نسلا بعد نسل فى الا قطار آقا سيد نعمت اللّه جزايرى ابن سيد عبداللّه بن محمّد بن الحسين بن احمد بن محمود بن غياث الدّين بن مجدالدّين بن نورالدّين بن سعدالدّين بن عيسى بن عبداللّه بن الامام موسى الكاظمعليها‌السلام كه تلميذ علامه مجلسى وآقا سيد هاشم احسائى ومحقق سبزوارى ومحقق خوانسارى ومحدث كاشانى وغير ايشان است وكتب بسيار تصنيف كرده. خود آن جناب در بعض مصنفات خود شرح حال خود را نوشته وجماعتى نيز احوال اورا به شرح نوشته اند مانند نافله اش ‍ سيد عبداللّه وسيد فاضل سيد عبداللّطيف شوشترى در(تحفة العالم)و غير ايشان. وفاتش در قريه جايدر در شب جمعه بيست وسوم شوال سنه هزار و صد ودوازده واقع شده وفرزند جليلش سيد نورالدّين از اهل علم وصاحب رسائل متعدده است وفات كرده در ذى حجه سنه هزار وصد وپنجاه وهشت. روايت مى كند از پدرش واز شيخ حرّ عاملى وفرزندش سيد اجل عالم متبحر نقاد آقا سيد عبداللّه بن نورالدّين بن نعمت اللّه الموسوى از اجلأ اين طايفه است جمع شده بود در اوجودت فهم وحسن سليقه وكثرت اطلاع واستقامت طريقه چنانكه ظاهر مى شود از رجوع به مؤ لفات شريفه اش كه از جمله آنها است(شرح نخبه ع(و(شرح مفاتيح الا حكام)و(ذخيره)وغيرها. و اجازه اى نوشته كه در آن شرح كرده حال خود وحال پدر وجد واحوال جمله از مشايخ خود را، روايت مى كند از والدش واز مير محمد حسين خاتون آبادى وآقا سيد صدرالدّين رضوى قمى وآقا سيد نصراللّه حايرى شهيد، وروايت مى كند آقا سيد نصراللّه از اوواين يعنى روايت كردن هر يك از دوشيخ از ديگر در علم درايت موسوم است به مذبّح، ونظيرش روايت علامه مجلسى است از سيد عليخان شارح صحيفه، وروايت سد از اووروايت علامه مجلسى از شيخ حر عاملى وروايت شيخ حرّ از مجلسى رضى اللّه عه. وسيد اجل شهيد سعيد اديب اريب آقا سيد نصراللّه موسوى مذكور، آيتى بوده در فهم وذكأ وحسن تقرير وفصاحت تعبير مدرس بوده در روضه منوره حسينيه وكتب ورسائلى تصنيف كرده از جمله(الروضات الزاهرات فى المعجزات بعد الوفات)و(سلاسل الذهب)وغير ذلك، سلطان روم اورا در قسطنطنيه شهيد كرد. وروايت مى كند علامه بحرالعلوم رحمه اللّه از صاحب كرامات آقا سيد حسين قزوينى از آقا سيد نصراللّه مذكور واز اومولى ابوالحسن جد صاحب جواهر از علامه مجلسى رحمه اللّه.

واز اعقاب عبيداللّه بن موسىعليها‌السلام است شريف صالح ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن ابراهيم بن محمد بن عبيداللّه بن الا مام موسى الكاظمعليها‌السلام علوى موسوى مصرى روايت مى كند از اوشيخ تلعكبرى وسماع كرده از اوحديث را در سنه سيصد وچهل واز اواجازه گرفته.

واسحاق بن موسى الكاظمعليها‌السلام ملقب به امين است ودر سنه دويست و چهل در مدينه وفات كرد، ورقيه دختر اوعمرش طولانى گشت تا در سنه سيصد و شانزده وفات كرد ودر بغداد به خاك رفت، واعقاب اواز پسرانش عباس ومحمّد و حسين وعلى است واز احفاد اواست شيخ زاهد (١٧٤) ورع ابوطالب محمّد الملهوس (١٧٥) ابن على بن اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسى الكاظمعليها‌السلام كه صاحب قدر وجالت وجاه وحشمت بوده در بغداد، واز احفاد حسين بن اسحاق است ابوجعفر محمّد صورانى كه در شيراز به قتل رسيده و قبرش در شيراز در باب اصطخر زيارت كرده مى شده وابوالفرج در(مقاتل الطالبيين)گفته كه در ايام مهتدى سعيد حاجب در بصره جعفر بن اسحاق بن موسى الكاظمعليها‌السلام را به قتل رسانيد. (١٧٦)

مؤ لف گويد: در(انساب مجدى)است كه مادر اسحاق بن الكاظمعليها‌السلام ام ولدى بوده (١٧٧) لكن در روايتى كه در(طب الا ئمّه)است معلوم مى شود كه مادر اسحاق نيز ام احمد بوده وآن روايت چنين است كه اسحاق بن الكاظمعليها‌السلام روايت كرده از مادرش ام احمد كه گفت فرمود: سيد من، يعنى موسى بن جعفرعليها‌السلام كه، هر كه نظر افكند به خون خود در شاخ اول حجامت ايمن شود از واهنه تا حجامت ديگر، پرسيدم از سيد خود كه واهنه چيست، فرمود: درد گردن.

وزيد (١٧٨) بن موسىعليها‌السلام را(زيدالنّار)مى گفتند؛ به جهت آنكه در ايام ابوالسرايا كه طالبين خروج كردند، زيد به بصره رفت وخانه هاى بنى عباس را در بصره بسوزانيد چنانچه در(تتمة المنتهى)نگارش يافته و چون ابوالسرايا مقتول گشت واركان طالبيين متزلزل شد زيد را مأخوذ داشتند و براى مأمون به مروفرستادند مأمون اورا به حضرت رضاعليها‌السلام بخشيد وزيد زنده بود تا آخر ايام متوكل بلكه زمان منتصر را نيز درك نموده واورا منادمت نموده ودر(سرّ من رأى)وفات كرد. وبه قول صاحب(عمدة الطالب)مأمون اورا زهر داد وهلاك شد وافعال زيد بر حضرت امام رضاعليها‌السلام گران آمد واورا توبيخ وتعنيف بسيار فرموده، ودر روايتى حضرت قسم خورد تا زنده باشد با زيد تكلم نفرمايد. واز فرمايشات آن جناب است كه به زيد، فرمود: اى زيد! آيا مغرور كرده تورا كلام سفله اهل كوفه كه گفتند حضرت فاطمهعليها‌السلام عفت ورزيد پس حق تعالى آتش را بر ذريه اوحرام نمود، اين مختص به حسن و حسين اولاد بطنى آن مخدره است، اى زيد! اگر اعتقاد دارى كه تومعصيت خدا كنى وداخل بهشت شوى وپدرت موسى بن جعفرعليها‌السلام اطاعت خدا كند و شبها قائم وروزها صائم باشد وداخل بهشت شود، پس تونزد خدا از پدرت گرامى تر مى باشى، چنين نيست كه تواعتقاد كرده اى، به خدا قسم نمى رسد احدى به آن كرامتهايى كه نزد خدا است مگر با طاعت وفرمانبردارى حق تعالى وتوگمان كرده اى كه توبه آن مراتب خواهى رسيد به معصيت خدا پس بدگمانى كرده اى. زيد گفت: من برادر تووپسر پدر تومى باشم، فرمود: توبرادر منى مادامى كه اطاعت خدا كنى، پس آن جناب آن آيه مباركه قرآن مجيد را كه در حق نوح وپسرش نازل شده است تلاوت فرمود پس فرمود كه حق تعالى پسر نوح را بيرون كرد از آنكه اهل اوباشد به سبب معصيت او. ودر روايت ديگر فرمود: پس هريك از اقربأ و خويشان ما كه اطاعت خدا نكند از ما نيست، وبه حسن وشا راوى حديث، فرمود: وتواگر اطاعت خدا كنى از ما اهل بيت خواهى بود. (١٧٩)

ذكر احوال حضرت معصومهعليها‌السلام مدفونه به قم وثواب زيارت آن مخدره

اما دختران حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام بر حسب آنچه به ما رسيده افضل آنها سيده جليله معظمه فاطمه بنت امام موسىعليها‌السلام معروفه به حضرت معصومهعليها‌السلام است كه مزار شريفش در بلده طيبه قم است كه داراى قبه عاليه وضريح وصحن هاى متعدده وخدمه بسيار وموقوفات است وروشنى چشم اهل قم وملاذ ومعاذ عامه خلق است ودر هر سال جماعات بسيار از بلاد شدّرحال كنند وتعب سفر كشند به جهت درك فيوضات از زيارت آن معظمهعليها‌السلام . و سبب آمدنش به قم چنانكه علامه مجلسى رحمه اللّه از(تاريخ قم) نقل كرده واواز مشايخ اهل قم روايت كرده آن است كه چون مأمون حضرت امام رضاعليها‌السلام را در سال دويست از هجرت از مدينه به مروطلبيد يك سال بعد از آن خواهرش حضرت فاطمهعليهما‌السلام به جهت اشتياق ملاقات برادرش از مدينه به جانب مروحركت كرد، پس همين كه به ساوه رسيد مريضه شد پرسيد كه از اينجا تا قم چه مقار مسافت است؟ گفتند: ده فرسخ است. پس خادم خود را فرمود كه مرا به جانب قم ببر. پس آن حضرت را به قم آورد ودر خانه موسى بن خزرج بن سعد فرود آورد.

وقول اصح آن است كه چون خبر آن مخدره رسيد به آل سعد همگى متفق شدند كه به قصد آن حضرت بيرون روند واز آن حضرت خواهش نمايند به قم تشريف آورد، پس در ميان همه موسى بن خزرج بر اين امر تقدم جست همين كه به خدمت آن مكرمه رسى مهار ناقه آن حضرت را گرفت وكشيد تا وارد قم ساخت ودر خانه خود آن سيده جليله را منزل داد، پس آن حضرت مدت هفده روز در دنيا مكث نمود وبه رحمت ايزدى ورضوان اللّه پيوست، پس اورا غسل داده وكفن نمودند و در ارض بابلان آنجا كه امروز روضه مقدسه اواست وملك موسى بوده آن حضرت را دفن كردند. (١٨٠)

صاحب(تاريخ قم)گفته كه حديث كرد مرا حسين بن على بن على بن بابويه از محمد بن حسن بن وليد كه چون فاطمهعليها‌السلام وفات كرد اورا غسل دادند وكفن كردند وحركت دادند اورا وبردند به بابلان وگذاشتند اورا نزديك سردابى كه براى اوكنده بودند، پس آل سعد با هم گفتگوكردند كه كيست داخل سرداب شود وجنازه بى بى را دفن نمايد؟ بعد از گفتگوها، رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه خادمى بود از براى ايشان به غايت پير كه نامش قادر بوده ومرد صالحى بوده اومتصدى دفن شود، چون فرستادند عقب آن شيخ صالح، ديدند دونفر سوار كه دهان خود را بسته بودند به لئام به تعجيل تمام از جانب رمله يعنى ريگزار پيدا شدند چون نزديك جنازه رسيدند پياده شدند ونماز بر آن مخدره خواندند وداخل در سرداب شدند واورا دفن كردند وبيرون آمدند وسوار گشتند ورفتند وكسى نفهميد كه ايشان چه كسى بودند. (١٨١)

در روايت اول است كه موسى بر سر قبر آن مخدره سقفى از بوريا بنا كرد تا آنكه حضرت زينب دختر حضرت جوادعليها‌السلام قبله اى بنا كرد بر روى قبر، و محراب نماز فاطمهعليها‌السلام هنوز موجود است در خانه موسى بن خزرج.

فقير گويد: كه در زمان ما نيز آن محراب مبارك موجود است وآن واقع است در محله ميدان مير معروف است به(ستيّه)يعنى معروف به(ستى)وستى به معنى خانم وبى بى است.

بدان كه در بقعه حضرت فاطمه جماعتى از بنات فاطميه وسادات رضائيه مدفونند، مانند زينب وام محمّد وميمونه دختران حضرت امام محمّد جوادعليها‌السلام ، در نسخه اى از(انساب مجدى)ديدم كه ميمونمه دختر امام موسىعليها‌السلام با معصومه فاطمه است وبريهه دختر موسى مبرقع وام اسحاق جاريه محمّد بن موسى وام حبيب جاريه محمّد بن احمد بن موسى رضوان اللّه تعالى عليهم اجمعين واين كنيزك مادر ام كلثوم دختر محمّد بوده است. ودر فضيلت زيارت حضرت فاطمه بنت موسىعليها‌السلام روايات بسيار وارد شده از جمله در(تاريخ قم)مروى است كه جماعتى از مردم رى خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيدند وگفتند: ما از مردم رى هستيم. حضرت فرمود: مرحبا به برادران ما از اهل قم! ايشان عرض كردند كه ما از مردم رى هستيم! ديگر مرتبه حضرت همان جواب را فرمود، آن جماعت چند كرّت اين سخن را گفتند و همين جواب را شنيدند، آنگاه حضرت فرمود: همانا از براى حق تعالى حرمى است وآن مكه است، وبراى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حرمى است وآن مدينه است. وبراى اميرالمؤ منينعليها‌السلام حرمى است وآن كوفه است، واز براى ما اهل بيت حرمى است وآن بلده قم است وبعد از اين دفن شود در آنجا زنى از اولاد من كه ناميده شود به فاطمه، هركس اورا زيارت كند بهشت از براى او واجب شود، راوى گفت: وقتى كه آن حضرت اين فرمايش نمود هنوز متولد نشده بود امام موسىعليها‌السلام . (١٨٢)

روايت شده كه حضرت امام رضاعليها‌السلام به سعد اشعرى قمى فرمود كه اى سعد! نزد شما قبرى از ما هست. سعد گفت: فداى توشوم! قبر فاطمه دختر امام موسىعليها‌السلام را مى فرمايى؟ فرمود: بلى، هر كه اورا زيارت كند وحق اورا بشناسد از براى اواست بهشت، وبر اين مضمون روايات بسيار است. (١٨٣) قاضى نوراللّه در(مجالس المؤ منين)فرموده از امام جعفر صادقعليها‌السلام روايت است كه گفت آگاه باش به درستى كه از براى خدا حرمى است وآن مكه است واز براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حرمى است وآن مدينه است واز براى اميرالمؤ منينعليها‌السلام حرمى است وآن كوفه است، آگاه باش به درستى كه حرم من وحرم اولاد من بعد از من در قم است، آگاه باش به درستى كه قم كوفه صغيره است وهمانا از براى بهشت هشت در است سه در آنها به سوى قم است، ووفات كند در قم زنى كه از اولاد من باشد، ونام او فاطمه دختر موسىعليها‌السلام است كه داخل مى شوند به سبب شفاعت اوشيعه من جميع ايشان در بهشت. (١٨٤)

بدان كه در(كافى)روايت شده از يونس بن يعقوب كه چون حضرت موسىعليها‌السلام رجوع كرد از بغداد وتشريف برد به مدينه در فيد كه نام منزلى است دخترى از آن حضرت وفات يافت در آنجا اورا مدفون نمودند وحضرت فرمود بعضى موالى خود را كه قبر اورا گچ اندود كند وبنويسد بر لوحى اسم اورا و بگذارد آن را در قبر او. (١٨٥) ودر(تاريخ قم)است آنچه كه حاصلش اين است:

چنين رسيده كه رضائيه دختران خود خود را به شوهر نمى دادند؛ زيرا كسى را كه همسر وهم كفوايشان بود نمى يافتند، وحضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام را بيست ويك دختر بوده است وهيچ يك شوهر نكرده اند. واين مطلب در ميان دختران ايشان عادت شده، ومحمّد بن على الرضاعليها‌السلام به شهر مدينه ده ديه وقف كرده است بر دختران وخواهران خود كه شوهر نكرده اند واز ارتفاعات آن ديه ها نصيب وقسط رضائيه كه به قم ساكن بوده اند از مدينه جهت ايشان مى آوردند.


فصل هفتم: در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى كاظمعليها‌السلام است

اول حماد بن عيسى كوفى بصرى

از اصحاب اجماع است وزمان چهار امام را درك كرده ودر ايام حضرت جوادعليها‌السلام سنه دويست ونه رحلت كرده، ودر حديث، متحرّز ومحتاط بوده ومى گفت كه من هفتاد حديث از حضرت صادقعليها‌السلام شنيدم وپيوسته در زياده و نقصان عبارات بعضى از آن احايث شك بر من وارد مى شد تا اقتصار كردم بر بيست حديث. وحماد مذكور همان است كه از حضرت كاظمعليها‌السلام درخواست كرد كه دعا كند حق تعالى اورا روزى فرمايد خانه وزوجه واولاد وخادم وحج در هر سال، حضرت گفت:

(اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْهُ دارا وَ زَوْجَةً وَ وَلَدا وَ خادِما وَالْحَجَّ خَمْسينَ سَنَةَ).

دعا كرد كه حق تعالى اورا روزى فرمايد خانه وزوجه واولاد وخادم وپنجاه حج و تما، روزى اوشد وپنجاه مرتبه حج كرد وچون خواست كه حج پنجاه ويكم كند همين كه به وادى قنات رسيد خواست غسل احرام كند به آب سيل غرق شد واو غريق حجفه است وقبرش به سياله است رحمه اللّه. (١٨٦)

دوم ابوعبداللّه عبدالرحمن بن الحجاج البَجَلىِّ الكُوفى بَيّاعُ السّابرى مَرْمِىُّ ثِقَةٌ جَليلُالْقَدْر

استاد صفوان بن يحيى واز اصحاب صادق وكاظمعليهما‌السلام ورجوع به حق كرده وملاقات كرده حضرت رضاعليها‌السلام را ووكيل حضرت صادقعليها‌السلام بوده ووفات كرده در عصر حضرت رضاعليها‌السلام بر ولايت. وروايت شده كه حضرت ابوالحسنعليها‌السلام شهادت بهشت براى اوداده، (١٨٧) وحضرت صادقعليها‌السلام به وى فرموده كه تكلم كن با اهل مدينه همانا من دوست مى دارم كه در رجال شيعه مانند تورا ببينم. (١٨٨) وهم از آن جناب مروى است كه هركه مرد در مدينه حق تعالى اورا مبعوث فرمايد در آمنين روز قيامت. واز جمله ايشان است يحيى بن حبيب وابوعبيده حذّأ وعبدالرحمن بن حجاج. (١٨٩)

اما آن خبرى كه از ابوالحسن مروى است كه ذكر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را و فرمود: اِنَّهُ لَثقيلٌ علَى الْفؤ ادِ، (١٩٠) شايد مراد از ثقالت اوبر دل، دل مخالفين باشد، يا آنكه مراد آن است كه از براى اوموقعى است در نفس، يا آنكه ثقالت اوبه جهت ملاحظه اسم اوباشد؛ چه آنكه عبدالرحمن اسم ابن ملجم است وحجاج اسم حجاج بن يوسف ثقفى، ومسلّم است كه اسامى مبغضين اميرالمؤمنينعليها‌السلام نزد اهل بيت آن حضرت بلكه نزد شيعيان ودوستانش، ثقيل ومكروه است.

سبط ابن جوزى در(تذكره)در ذكر اولاد عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب گفته كه هيچ كس از بنى هاشم فرزند خود را معاويه نام ننهاد مگر عبداللّه بن جعفر، و چون اين نام را بر اولاد خود گذاشت بنى هاشم ترك اونمودند وبا اوتكلم نكردند تا وفات كرد. (١٩١)

لكن مخفى نماند: چنانكه گفته شد نام عبدالرحمن نزد شيعيان اميرالمؤ منينعليها‌السلام ثقيل است واما دشمنان آن حضرت از اين اسم خوششان مى آيد. همانا روايت شده از مسروق كه گفت: وقتى در نزد حميرأ نشسته بودم وحديث مى كرد مرا كه ناگاه غلامى را ندا كرد كه سياه بود، وبه اوعبدالرحمن مى گفت، چون غلام حاضر شد حميرأ روكرد به من وگفت: مى دانى براى چه اين غلام را عبدالرحمن نام نهادم؟ گفتم: نه، گفت: از اين جهت محبت ودوستى من با عبدالرحمن ابن ملجم. (١٩٢)

سوم عبداللّه بن جندب بجلى كوفى ثقه جليل القدر عابد

از اصحاب حضرت كاظم ورضاعليهما‌السلام ووكيل ايشان است. شيخ كشى روايت كرده كه حضرت ابوالحسنعليها‌السلام قسم خورد كه راضى است از اوو همچنين پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وخداوند تعالى. (١٩٣) وهم فرموده كه عبداللّه بن جندب از مخبتين است، (١٩٤) يعنى از كسانى كه حق تعالى در حق ايشان فرموده:(وَ بشِّر المخبِتينَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم) (١٩٥) وبشارت بده فروتنان ومتواضعان را كه در درگاه ما آرميده ومطمئن اند آنانكه چون ذكر خدا شود نزد ايشان، بترسد دلهاى ايشان از هيبت جلال ربانى وطلوع انوار عظمت سبحانى ويا هرگاه تخويف كرده شوند به عذاب وعقاب الهى، دلهاى ايشان خائف وهراسان شود.

وروايت شده از ابراهيم بن هاشم كه گفت: من عبداللّه بن جندب را ديدم در موقف عرفات وحال هيچ كس را بهتر از اونديدم پيوسته دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده بود وآب ديده اش بر روى اوجارى بود تا به زمين مى رسيد، چون مرد فارغ شدند گفتم: وقوف هيچ كس را بهتر از وقوف تونديدم، گفت: به خدا سوگند كه دعا نكردم مگر برادران مؤ من خود را زيرا كه از حضرت امام موسىعليها‌السلام شنيدم كه هركه دعا كند از براى برادران مؤ من خود در غيبت اواز عرش به اوندا رسد كه از براى توصد هزار برابر اوباد، پس من نخواستم كه دست بردارم از صد هزار برابر دعاى ملك كه البته مستجاب است براى يك دعأ خود كه نمى دانم مستجاب خواهد شد يا نه. (١٩٦) وقرار داد اوبا صفوان بن يحيى بيايد در ذكر صفوان در اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام . واوهمان است كه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام براى اونوشته دعاى سجده شكر معروف(اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ) را كه در(مصباح شيخ طوسى)وغيره است. (١٩٧)

وروايت شده كه وقتى عبداللّه بن جندب عريضه اى خدمت حضرت ابوالحسنعليها‌السلام نوشت ودر آن عرض كرد كه فدايت شوم! من پير شدم وضعف وعجز پيدا كردم از بسيارى از آنچه كه قوت داشتم بر آن ودوست دارم فدايت شوم كه تعليم كنى مرا كلامى كه مرا به خداوند نزديك كند وفهم وعلم مرا زياد كند، حضرت در جواب اورا امر فرمود كه بسيار بخواند اين ذكر شريف را:

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ). (١٩٨)

در(تحف العقول)وصيتى طولانى از حضرت صادقعليها‌السلام نقل كرده كه به عبداللّه بن جندب فرموده ومشتمل است بر وصايا نافعه جليله كه ما در ذكر مواعظ ونصايح حضرت صادقعليها‌السلام چند سطر از آن نقل كرديم. (١٩٩) وبالجمله؛ جلالت شأن عبداللّه بن جندب زياده از آن است كه ذكر شود. وروايت شده كه بعد از فوت اوعلى بن مهزيار رحمه اللّه در مقام اوبرقرار شد.

چهارم ابومحمّد عبداللّه بن المُغِيْره بَجَلىّ كوفى ثقه از فقهاى اصحاب است واحدى عديل اونمى شود از جهت جلالت ودين وورع و روايت كرده از ابوالحسن موسىعليها‌السلام . شيخ كشى گفته كه اوواقفى بوده و رجوع كرده به حق، وورايت كرده از اوكه گفت: من واقفى بودم وحج گذاشتم بر اين حال، پس چون به مكه رفتم خلجان كر در سينه ام چيزى پس چسبيدم به ملتزم ودعا كردم وگفتم: خدايا! تومى دانى طلب واراده مرا پس ارشاد كن مرا به بهترين دينها، پس در دلم افتاد كه بروم نزد حضرت رضاعليها‌السلام ، پس رفتم به مدينه و ايستادم بر در خانه آن حضرت وگفتم به غلام آن حضرت، بگوبه مولايت مردى از اهل عراق بر در سرا است، پس شنيدم نداى آن حضرت را كه فرمود: داخل شو، اى عبداللّه بن مغيره! پس داخل شدم همين كه نظرش به من افتاد فرمود: خداوند دعاى تورا مستجاب كرد وهدايت كرد تورا به دين خود، من گفتم: شهادت مى دهم كه تو حجت خدايى بر من وامين اللّه بر خلقى. (٢٠٠) وعبداللّه بن مغيره از اصحاب اجماع است، وگفته شده كه سى كتاب تصنيف كرده از جمله كتاب وضوء وكتاب صلاة بوده. (٢٠١) واز(كتاب اختصاص)نقل شده كه روايت شده كه چون تصنيف كرد كتاب خود را وعده كرد با اصحاب خود كه آن كتاب را بخواند بر ايشان در يكى از زاويه هاى مسجد كوفه، وبرادرى داشت كه مخالف مذهب اوبود، پس چون اصحاب جمع شدند براى شنيدن آن كتاب، برادرش آمد ودر آنجا نشست عبداللّه به ملاحظه برادر مخالفش گفت با اصحاب خود كه امروز برويد! وبرادرش گفت: كجا بروند به درستى كه من نيز آمدم براى همان جهت كه آنها آمدند، عبداللّه گفت: مگر براى چه آمدند؟ گفت: اى برادر! در خواب ديدم كه ملائكه از آسمان فرود مى آمدند گفتم براى چه اين ملائكه فرود مى آيند، شنيدم كه گوينده اى گفت فرود آمدند كه بشنوند آن كتابى را كه بيرون آورده عبداللّه بن مغيره پس من نيز بيرون آمدم براى اين ومن توبه مى كنم به سوى خدا از مخالفت خود، پس عبداللّه مسرور شد. (٢٠٢)

پنجم عبداللّه بن يحيى الكاهلى الكوفى برادر اسحاق هر دواز روات حضرت صادق وكاظمعليهما‌السلام مى باشند وعبداللّه وجاهت داشت نزد حضرت كاظمعليها‌السلام وآن حضرت سفارش اورا به على بن يقطين كرده بود وبه اوفرموده بود كه ضمانت كن براى من كفالت كاهلى وعيال اورا تا ضامن شوم براى توبهشت را، على قبول كرد وپيوسته طعام وپول وساير نفقات شهريه براى ايشان مى داد وچندان بر كاهلى نعمت عطا مى كرد كه عيالات و قرابات اورا فرومى گرفت وايشان مستغنى بودند تا كاهلى وفات كرد. وكاهلى قبل از وفات خود به حج رفت وخدمت حضرت امام موسىعليها‌السلام وارد شد، حضرت به اوفرمود عمل خير به جا آور در اين سال، يعنى اهتمامت در عمل خير زيادتر باشد همانا اجل تونزديك شده، كاهلى گريست، حضرت فرمود: براى چه مى گويى؟ گفت: براى آنكه خبر مرگ به من دادى، فرمود: بشارت باد تورا! تواز شيعيان مايى وامر توبه خير است، راوى گفت كه بعد از اين زنده نماند عبداللّه مگر زمان كمى، پس وفات كرد. (٢٠٣)

ششم على بن يقطين كوفى الا صل بغدادى المسكن ثقه جليل القدر از اجلأ اصحاب ومحل توجه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام است وپدرش يقطين از وجوه دعاة عباسيين بود، ودر زمان مروان حمار در محنت عظيم بود؛ چه آنكه مروان در طلب اوبود واواز وطن فرار كرده ومختفى بود ودر سنه صد وبيست وچهار در كوفه على پسرش متولد شد، زوجه يقطين با دوپسران خود على وعبيد فرزندان يقطين نيز از ترس مروان به جانب مدينه فرار كردند و پيوسته مختفى بودند تا مروان به قتل رسيد ودولت عباسيين ظهور كرد، آنگاه يقطين خود را ظاهر كرد وزوجه اش نيز با پسرانش به وطن خود كوفه عود نمودند و يقطين در خدمت سفاح ومنصور بود، با اين حال شيعى مذهب وقائل به امامت بود وهكذا پسرانش وگاهگاهى اموال به خدمت حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام حمل مى كرد ونزد منصور ومهدى از براى يقطين سعايت كردند، حق تعالى اورا از كيد وشرّ ايشان حفظ كرد ويقطين بعد از على به نه سال زنده بود ودر سنه صد وهشتاد وپنج وفات نمود، واما على پسرش، پس اورا در خدمت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام منزلتى عظيم ومرتبتى رفيع بود وحضرت بهشت را از براى اوضامن شده بود، ودر چند روايت است كه آن حضرت فرموده: ضمنت لعلىّ بن يقطين ان لاتمسه النار ابدا. (٢٠٤)

از داود رقىّ روايت شده كه خمن روز نحر، يعنى عيد قربان خدمت حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام شرفياب شدم آن حضرت ابتدا فرمود كه نگذشت در دل من احدى در وقتى كه در موقف عرفات بودم مگر على بن يقطين وپيوسته اوبا من بوده يعنى در نظر من ودر قلب من بود واز من مفارقت نكرد تا افاضه كردم. ونيز روايت شده كه در يك سال در موقف عرفات احصا كردند صد وپنجاه نفر را كه از براى على بن يقطين تلبيه مى گفتند، وايشان كسانى بودند كه على به ايشان پول داده بود وبه مكه روانه كرده بود.

وروايت شده كه على در زمان طفوليت خود با برادرش عبيد خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد وعلى در آن وقت گيسوانى بر سر داشت حضرت فرمود كه صاحب گيسوان را نزد من آوريد. پس نزديك آن حضرت آمد، آن جناب اورا در بر گرفت ودعا كرد براى اوبه خير وخوبى. واحاديث در فضيلت على بن يقطين بسيار وارد شده. (٢٠٥)

و وقتى به حضرت امام موسىعليها‌السلام شكايت كرد از حال خود به جهت ابتلأ به مجالست ومصاحبت ووزارت هارون الرشيد، حضرت فرمود:

(يا علِىُّ! اِنَّ للّهِ تعالى اَوْلِيأ مَعَ اَوْليأ الظَّلَمَةِ لِيَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِيائِه وَ اَنْتَ مِنْهُمْ يا عَلِىُّ)؛ يعنى از براى خداوند تعالى اوليائى است با اوليأ ظلمه تا دفع كند به واسطه ايشان ظلم واذيت را از اوليأ خود، تواز ايشانى اى على. (٢٠٦)

(وَ فِى الْبِحار عَنْ كِتابِ حُقُوقِ الْمُؤ مِنينَ لاَبى طاهِرٍ، قالَ اِسْتَأذَنَ عَلِىُّ بْنِ يَقْطينَ موْلاىَ الْكاظِمَعليها‌السلام فى تَرْكَ عَمَلِ السُّلْطانِ فَلَمْ يَأذَنَ لَهُ وَ قالَ عَلَيْه السَلامِ: لاتفعلَ فاِنَّ لَنابك اُنسا وَ لاِخوانكَ بِكَ عِزَّا وَ عَسى اَنْ يَجْبِرَ اللّهُ بِكَ كَسرا وَ يَكْسِرَ بِكَ نائِرَةَ الْمُخالِفينَ عَنْ اَوْلِيائِهِ، يا عَلِىُّ! كَفّارَةُ اَعْمالِكُمْ اَلاِحْسانُ اِلى اِخْوانِكُمْ أضْمِنْ لى واحِدَةً وَ اَضْمِنُ لَكَ ثَلاثا، اَضمِنْ لِى اَنْ لاتُلْقِىَ اَحَدا مِنْ اَوْليائنا اِلاّ قَضَيْتَ حاجتَهُ وَ اَكْرَمْتَهُ وَ اَضْمِنُ لَكَ اَنْ لايُضِلَّكَ سَقَُف سِجْنٍ اَبَدا وَ لايَنالَكَ حَدُّ سَيْفٍ اَبَدا وَ لايدْخُلَ الْفَقْرُ بَيْتَكَ اَبَدا يا عَلِىُّ مَنْ سَرَّ مُؤْمِنا فَبِاللّهِ بَدَأ وَ بَالنَّبِىِّصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ثَنّىَ وَ بِنا ثَلَّثَ). (٢٠٧)

(وَ عنْ اِبراهيم بنِ اَبى مَحْمُودَ قالَ، قالَ عَلِىّ بْنُ يقْطينَ قُلْتُ لاَبىِ الْحَسَنِعليها‌السلام ما تقولُ فى اَعْمالِ هؤُلأ؟ قالَعليها‌السلام : اِنْ كُنْتَ لابُدَّ فاعِلا فَاتَّقِ اَمْوالَ الشيعةِ قالَ فاخْبِرْنِى عَلىُّ اَنَّهُ كانَ يُجْبيها مِنَ الشّيعَةِ عَلانِيَةً وَ يَرُدُّها عَلَيْهِم فِى السِّرِّ). (٢٠٨)

وعلامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)از كتاب(عيون المعجزات)روايت كرده كه وقتى ابراهيم جمال كه يكى از شيعيان بوده خواست خدمت على بن يقطين برسد چون ابراهيم ساربان بود وعلى بن يقطين وزير بود وبه حسب ظاهر شأن ابراهيم نبود كه بر على وارد شود، لهذا اورا راه نداد، واتفاقا در همان سال على بن يقطين به حج مشرف شد در مدينه خواست خدمت موسى بن جعفرعليها‌السلام شرفياب شود حضرت اورا راه نداد!

روز دوم در بيرون خانه، على آن حضرت را ملاقات نمود وعرضه داشت كه اى سيد من! تقصير من چه بود كه مرا راه نداديد؟ فرمود: به جهت آنكه راه ندادى برادرت ابراهيم جمال را وحق تعالى ابا فرمود از آنكه سعى تورا قبول فرمايد مگر بعد از آنكه ابراهيم تورا عفونمايد، على گفت، گفتم: اى سيد ومولاى من! ابراهيم را من در اين وقت كجا ملاقات كنم من در مدينه ام اودر كوفه است؟ فرمود: هرگاه شب داخل شود تنها بروبه بقيع بدون آنكه كسى از اصحاب وغلامان توبفهمند در آنجا شترى زين كرده خواهى ديد آن شتر را سوار مى شوى وبه كوفى مى روى، على شب به بقيع رفت وهمان شتر را سوار شد به اندك زمانى در خانه ابراهيم جمال رسيد شتر را خوابانيد ودر را كوبيد، ابراهيم گفت: كيست؟

گفت: على بن يقطين! ابراهيم گفت على بن يقطين در خانه من چه مى كند؟ فرمود: بيرون بيا كه امر من عظيم است وقسم داد اورا كه اذن دخول دهد، چون داخل شد گفت: اى ابراهيم! آقا ومولى ابا فرمود كه عمل مرا قبول فرمايد مگر آنكه تواز من بگذرى، گفت: غَفَرَ اللّهُ لَكَ، پس على بن يقطين صورت خود را بر خاك گذاشت و ابراهيم را قسم داد كه پا روى صورت من گذار وصورت مرا زير پاى خود بمال! ابراهيم امتناع نمود وعلى اورا قسم داد كه چنين كند، پس ابراهيم پا بر صورت على گذاشت ورخ اورا زير پاى خود بماليد وعلى مى گفت: (اَللّهمَّ اَشهدْ)؛ خدايا توشاهد باش. پس بيرون آمد وسوار شد وهمان شب به مدينه برگشت وشتر را بر در خانه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام خوابانيد آن وقت حضرت اورا اذن داد وبر آن جناب وارد شد وحضرت از اوقبول فرمود. (٢٠٩) از ملاحظه اين حديث معلوم مى شود كه حقوق اخوان به چه اندازه است.

واز عبداللّه بن يحيى الكاهلى روايت است كه من نزد حضرت امام موسىعليها‌السلام بودم كه روكرد على بن يقطين به آمدن، پس حضرت التفات فرمود به اصحاب خود وفرمود: هر كه مسرور مى شود از اينكه ببيند مردى از اصحاب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس نظر كند به اين كس كه روكرده به آمدن، پس ‍ يكى از آن جماعت گفت پس على بن يقطين رد اين حال از اهل بهشت است، حضرت فرمود: اما من پس شهادت مى دهم كه اواز اهل بهشت است. (٢١٠) ودر عبداللّه بن يحيى الكاهلى گذشت كفالت على بن يقطين از اووعيال او به امر حضرت كاظمعليها‌السلام ، وفات كرد على بن يقطين در زمان حضرت امام موسىعليها‌السلام در سنه صد وهشتاد وحضرت محبوس بود وبعضى گفته اند كه وفاتش در سنه صد وهشتاد ودوبوده. واز يعقوب بن يقطين روايت است كه گفت: شنيدم از ابوالحسن خراسانىعليها‌السلام كه فرمود همانا على بن يقطين گذشت و رفت از دنيا وصاحبش يعنى امام موسىعليها‌السلام از اوراضى بود. (٢١١)

هفتم مفضل بن عمر كوفى جعفى

شيخ نجاشى وعلامه اورا فاسد المذهب ومضطرب الرّواية نگاشته اند (٢١٢) وشيخ كشى احاديثى در مدح وقدح اوذكر فرموده (٢١٣) و در(ارشاد مفيد ع(عبارتى است ك دلالت بر توثيق اودارد، (٢١٤) واز(كتاب غيبت شيخ)معلوم مى شود كه اواز قوام ائمه وپسنديده نزد ايشان بود وبر منهاج ايشان از دنيا گذشته وهم دلالت دارد بر جلالت ووثاقت اوبودن اواز وكلأ حضرت صادقعليها‌السلام وكاظمعليها‌السلام ، (٢١٥) وكفعمى اورا از بوابين ائمه شمرده.

ودر(كافى)است كه مابين ابوحنيفه سائق الحاج ودامادش در باب ميراثى مشاجره ونزاع بود مفضل بر ايشان بگذشت چون مشاجره ايشان را بديد ايشان را به منزل برد ومابين ايشان اصلاح كرد به چهارصد درهم وآن مال را از خودش داد وگفت اين مال از خود من نيست بلكه حضرت صادقعليها‌السلام نزد من مالى گذاشته كه هرگاه بين دونفر از شيعيان نزاع شود من اصلاح كنم ومال المصالحه را از مال آن حضرت بدهم. (٢١٦) واز محمّد بن سنان مروى است كه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام به من فرمود: اى محمد! مفضل انس و محل استراحت من است وَ اَنتَ اُنسهما وَ اَستراحهما؛ وتوانس ومحل استراحت حضرت رضا وجوادعليهما‌السلام مى باشى. (٢١٧) واز موسى بن بكر روايت است كه چون خبر فوت مفضل به حضرت موسىعليها‌السلام رسيد فرمود: خدا رحمت كند اورا، اووالدى بود بعد از والد وهمانا اوراحت شد. (٢١٨)

در(بحار)از(كتاب اختصاص)نقل كرده كه روايت كردكه از عبداللّه بن فضل هاشمى كه گفت: در خدمت حضرت صادقعليها‌السلام بودم كه مفضل بن عمر وارد شد، حضرت اورا چون بديد به صورت اوخنديد وفرمود: به نزد من بيا اى مفضل، قسم به پروردگار من كه من دوست مى دارم تورا ودوست مى دارم كسى كه تورا دوست مى دارد اگر مى شناختند جميع اصحاب من آنچه تو مى شناختى دونفر مختلف نمى شدند، مفضل گفت: يابن رسول اللّه! گمان نمى كنم كه مرا بالاتر از منزل خودم فرود آوريد. فرمود: بلكه منزل دادم تورا به منزلتى كه خدا تورا فرود آورده به آنجا، پس گفت: يابن رسول اللّه! چه منزلتى دارد جابر بن يزيد نزد شما؟ فرمود: منزلت سلمان نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، گفتم: چيست منزلت داود بن كثير رقىّ نزد شما؟ فرمود: به منزلت مقداد است از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

راوى گويد: پس حضرت روكرد به من وفرمود: اى عبداللّه بن مفضل! به درستى كه خداوند تبارك وتعالى خلق كرد ما را از نور عظمت خود وغوطه داد ما را به رحمت خود وخلق كرد ارواح شما را از ما پس ما آرزومند ومايليم به سوى شما وشما آرزومند ومايليد به سوى ما، به خدا قسم كه اگر كوشش كنند اهل مشرق ومغرب كه زياد كنند در شيعيان ما يك مرد وكم كنند از ايشان يك مرد نتوانند اين را وهمانا ايشان مكتوب اند نزد ما به نامهايشان ونامهاى پدرانشان وعشيره هايشان و نسبهايشان، اى عبداللّه بن مفضل! واگر بخواهى نشان دهم اسم تورا در صحيفه مان، پس طلبيد صحيفه را وگشود آن را ديدم كه آن سفيد است واثر نوشته در آن نيست، گفتم: يابن رسول اللّه؛ در اين صحيفه اثر نوشته نمى بينم، حضرت دست خود را بر آن ماليد نوشته هاى در آن را ديدم ويافتم در آخر آن اسم خودم را پس سجده شكر براى خدا به جا آوردم. (٢١٩)

مؤ لف گويد: كه چون حديث نفيس بود من تمام آن را نقل كردم الى غير ذلك. واما روايات قدح در مفضل مثل آنكه روايت شده كه حضرت صادقعليها‌السلام به اسماعيل بن جابر، فرمود: برونزد مفضل وبه اوبگواى كافر، اى مشرك! چه مى خواهى از پسر من، مى خواهى اورا به قتل آورى. يا آنكه در سفر زيارت حضرت امام حسينعليها‌السلام چون چهار فرسخ از كوفه دور شدند وقت نماز صبح شد رفقاى اوپياده شدند نماز خواندند پس به اوگفتند چرا پياده نمى شوى كه نماز بخوانى؟ گفت: من نمازم را خواندم پيش از آنكه از منزلم بيرون شوم وامثال اين روايات قابل معارضه به اخبار مدح نيستند. وشيخ ما در خاتمه(مستدرك)كلام را در حال اوبسط داده واز روايات قدح در اوجواب داده. (٢٢٠) وكسى كه رجوع كند به(توحيد مفضل)كه حضرت صادقعليها‌السلام براى اوفرموده خواهد دانست كه مفضل نزد آن حضرت مرتبه و منزلتى عظيم داشته وقابل تحمل علوم ايشان بوده، و(توحيد مفضل)رساله بسيار شريفى است كه سيد بن طاوس رحمه اللّه فرموده كه هر كه سفر مى رود آن را با خود همراه بردارد، ودر(كشف المحجة)به پسرش وصيت فرموده كه در آن نظر كند وعلامه مجلسى رحمه اللّه آن رساله را به فارسى ترجمه كرده كه عوام از آن انتفاع برند، ودر(تحف العقول)بعد از ابواب مواعظ ائمهعليهم‌السلام ، بابى در مواعظ مفضل بن عمر ذكر كرده ومواعظ شافيه اى از او نقل كرده كه اكثرش را از حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده. (٢٢١)

هشتم ابومحمّد هشام بن الحكم مولى كنده

كه از اعاظم ائمه كلام واز ازكياى اعلام است وهميشه به افكار صادقه وانظار صائبه تهذيب مطالب كلاميه وترويج مذهب اماميه مى نمود، مولدش كوفه ومنشأش به واسط وتجارتش به بغداد بوده ودر آخر عمر نيز منتقل به بغداد شد، وروايت كرده از حضرت صادق وموسىعليهما‌السلام وثقه است ومدايح عظيمه از اين دوامام براى اوروايت شده. ومردى حاضر جواب ودر علم كلام بسيار حاذق وماهر بوده(وَ كانَ مِمَّنْ فَتَقَ الْكَلامِ فى الاِمامَةِ وَ هَذَّبَ الْمَذْهَب بِالنَّظَرِ)ودر سنه صد وهفتاد ونه در كوفه وفات كرد واين در ايام رشيد بوده وحضرت رضاعليها‌السلام بر اوترحم فرموده وابوهاشم جعفرى خدمت حضرت جوادعليها‌السلام عرضه مى كند كه چه مى فرماييد در هشام بن حكم؟ فرمود: رحمت كند خدا اورا(ما كانَ اَذَبَّهُ عَنْ هذِهِ النّاحِيَةِ)؛ چه بسيار اهتمام مى نمود در دفع شبهات مخالفين از اين ناحيه، يعنى از فرقه ناجيه. (٢٢٢)

شيخ طوسى رحمه اللّه فرموده كه هشام بن حكم از خواص سيد ما ومولاى ما امام موسىعليها‌السلام است ودر اصول دين وغيره مباحثه بسيار با مخالفين كرده. (٢٢٣) علامه فرموده كه رواياتى در مدح اووارد شده وبخلاف آن نيز احاديثى وارد شده كه ما در(كتاب كبير)خود ذكر كرديم واز آن جواب داديم واين مرد نزد من عظيم الشأن وبلند منزلت است، انتهى. (٢٢٤)

هشام كتبى تصنيف كرده در توحيد ودر امامت ودر رد برزنادقه وطبيعى مذهبان و معتزله واز كتب اواست(كتاب شيخ وغلام)و(كتاب ثمانية ابواب)و(كتاب الردّ على ارسطاليس)، (٢٢٥) شيخ كشى رحمه اللّه روايت كرده از عمير بن يزيد كه گفت: پسر برادرم هشام اول بر مذهب جهميه بود وخبيث بود واز من خواهش كرد كه اورا از خدمت حضرت صادقعليها‌السلام ببرم تا با آن حضرت مباحثه كند، گفتم: من اين كار نمى كنم مگر بعد از آنكه اذن حاصل كنم، خدمت آن حضرت رسيدم براى هشام اذن طلبيدم، حضرت اذن داد، چون چند قدمى برداشتم كه بيرون آيم يادم آمد پستى وخباثت هشام، برگشتم خدمت آن حضرت وگفتم كه اوردائت وخباثت دارد. فرمود: بر من خوف دارى؟ من خجالت كشيدم از قول خود ودانستم كه لغزشى كرده ام پس با حال خجالت بيرون آمدم وهشام را اعلام كردم، هشام خدمت آن حضرت شرفياب شد، چون خدمت آن جناب نشست، آن حضرت سؤالى از اوفرمود كه هشام حيران بماند ومهلت خواست حضرت اورا مهلت داد، هشام چند روز در اضطراب ودر صدد تحصيل جواب بود آخرالا مر جوابى نيافت، پس خدمت آن حضرت رسيد آن جناب اورا خبر داد، ديگرباره آن جناب مسايل ديگر از اوپرسيد كه در آن بود فساد اصل مذهب هشام، هشام بيرون آمد مغموم وحيرت زده وچند روز مبهوت و حيران بود تا آنكه به من گفت كه دفعه سوم براى من اذن بگير كه خدمت آن حضرت برسم، حضرت اذن داد وموضعى را در حيره براى ملاقات اوتعيين كرد، هشام در آن موضع رفت و وقتى كه حضرت صادقعليها‌السلام تشريف آورد چنان هيبت و احتشام از آن حضرت برد كه نتوانست تكلم كند وابدا زبانش قوت تكلم نداشت، حضرت هرچه ايستاد هشام چيزى نگفت لاجرم آن حضرت تشريف برد، هشام گفت: يقين كردم آن هيبتى كه از آن حضرت به من رسيد نبود مگر از جانب خدا واز عظمت منزلت آن حضرت نزد خداوند، لاجرم ترك مذهب خود نمود ومتدين شد به دين حق، وپيوسته خدمت آن حضرت مى رسيد تا بر تمامى اصحاب آن حضرت تفوق گرفت. (٢٢٦)

شيخ مفيد فرموده كه هشام بن حكم از اكبر اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام است، وفقيه بوده وروايت كرده حديث بسيار ودرك كرده صحبت حضرت صادقعليها‌السلام را و بعد از آن حضرت، حضرت امام موسىعليها‌السلام را ومكنى به ابومحمّد وابوالحكم است ومولى بنى شيبان بوده ودر كوفه اقامت داشته ورسيد مرتبه وبلندى مقامش نزد حضرت صادقعليها‌السلام به حدى كه در منى خدمت آن حضرت رسيد ودر آن وقت جوان نوخطى بود ودر مجلس آن حضرت شيوخ شيعه بودند مانند حمران بن اعين وقيس ويونس بن يعقوب وابوجعفر مؤ من طاق وغير ايشان، پس حضرت اورا بالابرد ونشانيد اورا بالادست جميع ايشان وحال آنكه هر كه در آن مجلس بود سنش از هشام بيشتر بود. پس چون حضرت ديد كه اينكار يعنى تقديم هشام بر همگى بزرگ آمد به ايشان فرمود:

(هذا ناصرُنا بقلْبهِ وَ لِسانهِ وَ يدِهِ)؛ اين ناصر ما است به دل وزبان ودست خود. پس سؤ ال كرد هشام از آن حضرت از اسمأ اللّه عز وجل واشتقاقشان، حضرت اورا جواب داد وفرمود به اوكه آيا فهميدى اى هشام فهمى كه دفع كنى به آن دشمنان ملحدان ما را؟ هشام گفت: بلى! حضرت فرمود:(نَفَعَكَ اللّهُ عزَّ وَ جلَّ بهِ وَ ثبَّتَكَ). از هشام نقل شده كه گفت: واللّه! هيچ كس در مباحث توحيد مرا مقهور ومغلوب نساخته تا امروز كه در اين مقام ايستاده ام. (٢٢٧)

مباحثه ها ومناظرات هشام بن حكم مشهور است ومناظره اوبا آن مرد شامى در خدمت حضرت صادقعليها‌السلام ومحاجّه اوبا عمروبن عبيد معتزلى وبا بريهه ومناظره اوبا متكلمين در مجلس يحيى بن خالد برمكى هر كدام در جاى خود به شرح رفته ومناظره اودر مجلس يحيى باعث آن شد كه هارون الرشيد در صدد قتل اوبر آمد لاجرم هشام از ترس اوبه كوفه فرار كرد وبر بشير نبّال وارد شد وناخوش ‍ سختى شد ومراجعه به اطبأ ننمود، بشير گفت: طبيب براى توبياورم؟ گفت: نه من خواهم مرد، وبه روايتى اطبأ را حاضر كردند هشام از ايشان پرسيد كه مرض مرا دانستيد؟ بعضى گفتند: ندانستيم وبعضى گفتند:، دانستيم، از آنهايى كه ادعاى دانستن كردند پرسيد كه مرضم چيست؟ آنچه به نظرشان رسيده بود گفتند، گفت دروغ است، مرض من فزع قلب است به جهت آنچه به من رسيده از خوف وبه همان علت وفات نمود.

وبالجمله؛ چون حالت احتضار پيدا نمود به بشير، گفت: هرگاه من مردم ومرا غسل وكفن كردى واز كار تجهيز من فارغ شدى، مرا در دل شب بيرون ببر در كناسه بگذار ورقعه اى بنويس كه اين هشام بن الحكم است كه امير در طلب اوبود از دنيا وفات كرده واين به جهت آن بود كه رشيد برادران واصحاب اورا گرفته بود كه نشانى اورا بدهند، خواست تا ايشان خلاص شوند، بشير به همان دستورالعمل رفتار كرد، چون صبح شد اهل كوفه حاضر شدند قاضى وصاحب معونه ومعدلون همگى او را ديدند وگواهى خود را نوشتند وبراى رشيد فرستادند، رشيد گفت: الحمدللّه كه خدا كفايت اورا كرد ومنسوبين اورا كه حبس كرده بود رها كرد. (٢٢٨)

(وَ رُوىَ عنْ يونسَ اَنَّ هشامَ بنَ الْحكَمِ كانَ يَقُولُ: اَللّهُمَّ ما عَمِلْتُ وَ اَعْمَلُ مِنْ خَيْرِ مُفْتَرَضٍ وَ غَيْرِ مُفْتَرَضٍ فَجَميعُهُ عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الصّادِقينَ صلوات اللّه عليه وعليهم حَسْبَ مَنازِلِهِمْ عِنْدَكَ فَتَقَبَّلُ ذلِكَ كُلَّه عَنّى وَ عَنْهُم وَ اَعْطِنى مِنْ جَزيلِ جَزائِكَ حَسْبَ ما اَنْتَ اَهْلُهُ). (٢٢٩)

نهم يونس بن عبدالرحمن مولى آل يقطين

عبد صالح، جليل القدر، عظيم المنزلة وجه اصحاب واز اصحاب اجماع است، روايت شده كه در ايام هشام بن عبدالملك متولد شده وحضرت باقرعليها‌السلام را در مابين صفا ومروه ملاقات كرده ولكن از آن حضرت روايت نموده وهم گفته كه حضرت صادقعليها‌السلام را ديدم در روضه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه مابين قبر ومنبر نماز مى خواند وممكنم نشد كه از اوسؤ ال كنم ولكن روايت كرده از حضرت كاظم وصادقعليهما‌السلام وحضرت رضاعليها‌السلام اشاره مى فرمود به سوى اودر علم وفتوى واوهمان كس است كه واقفه مال بسيارى به اودادند كه ميل به سوى ايشان كند وامنتاع نمود از قبول كردن آن مالها وبر حق ثابت بماند. (٢٣٠)

شيخ مفيد رحمه اللّه به سند صحيح از ابوهاشم جعفرى روايت كرده كه عرضه كردم بر امام حسن عسكرىعليها‌السلام (كتاب يوم وليله)يونس را، فرمود: اين كتاب تصنيف كيست؟ گفتم: تصنيف يونس مولى آل يقطين، فرمود: عطا فرمايد حق تعالى اورا به هر حرفى نورى در روز قيامت. ودر روايت ديگر است كه از اول تا به آخر آن تصفح كرد پس فرمود: اين دين من ودين همگى پدران من است و تمامش حق است. (٢٣١)

وبالجمله؛ در سنه دويست وهشت به رحمت خدا پيوست. ودر خبر است كه حضرت رضاعليها‌السلام سه دفعه بهشت را براى اوضامن شد. (٢٣٢)

از فضل بن شاذان روايت است كه حديث كرد مرا عبدالعزيز بن مهتدى واوبهترين فقهايى بود كه من ديدم ووكيل حضرت رضاعليها‌السلام واز خواص اوبود. گفت: سؤال كردم از حضرت رضاعليها‌السلام پس گفتم كه همانا من نمى توانم ملاقات كنم تورا در هر وقتى، يعنى راهم دور است ودستم هميشه به شما نمى رسد پس از كه بگيرم معالم دين خود را؟ فرمود: بگير از يونس بن عبدالرحمن. (٢٣٣)

وهم از آن حضرت مروى است كه فرموده: يونس در زمان خود مثل سلمان فارسى است در زمان خود. ويونس كتبى در فقه وتفسير ومثالب وغيره تصنيف كرده مثل كتب حسين بن سعيد وزيادتر. (٢٣٤) وروايت است كه چون حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام وفات كرد در نزد قوام ووكلأ آن حضرت را انكار كردند وواقفى شدند ودر نزد زياد قندى هفتاد هزار اشرفى بود ونزد على بن ابى حمزه سى هزار، ودر آن وقت يونس بن عبدالرحمن مردم را به امامت حضرت رضاعليها‌السلام مى خواند وانكار مى كرد بر واقفه، ايشان براى اوپيغام دادند كه براى چه مردم را به حضرت رضاعليها‌السلام دعوت مى نمايى، اگر مقصد تومال است ما تورا از مال بى نياز مى كنيم، وزياد قندى وعلى بن ابى حمزه ضامن شدند كه ده هزار اشرفى به اوبدهند كه اوساكت شود وبنشيند، يونس گفت: ما روايت كره شده ايم از صادقينعليهما‌السلام كه فرموده اند هرگاه ظاهر شد بدعت در بين مردم پس بر پيشواى مردم است كه ظاهر كند علم خود را، پس اگر نكرد نور ايمان از او ربوده خواهد شد، ومن جهاد در دين وامر خدا را ترك نخواهم كرد بر هيچ حالى. پس آن دونفر دشمن اوشدند وظاهر كردند عداوت خود را. (٢٣٥)

مؤ لف گويد: اين روايتى كه يونس نقل فرمود به نحوديگر نيز وارد شده وآن چنين است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هرگاه ظاهر شد بدعت در امت من پس بايد ظاهر كند عالم علم خود را واگر نه بر اوباشد لعنت خدا و ملائكه ومردم جميعا. (٢٣٦)

وبدان كه روايات در باب بدعت بسيار است ووارد شده كه هركسى كه تبسم كند در صورت بدعت گذارنده پس به تحقيق اعانت كرده در خراب كردن دين خود. (٢٣٧)

ونيز روايت شده: كسى كه برود به نزد صاحب بدعت وتوقير وبزرگ كند اورا همانا رفته است به جهت خراب كردن اسلام. (٢٣٨) وراوندى روايت كرده از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فرمود: كسى كه عمل كند در بدعت، فارغ سازد اورا از شيطان با عبادتش، يعنى شيطان اورا به خود واگذارد ومتعرضش ‍ نشود تا عبادت خود را با حضور قلب وطور خوش به جا آورد(وَاَلْقى علَيْهِ الْخُشُوعَ وَ الْبُكأ)وبيفكند بر اوخشوع وگريه را (٢٣٩) الى غير ذلك.

رجوع كرديم به حال يونس رحمه اللّه، روايت است كه يونس را چهل برادر بود كه هر روز به ديدن ايشان مى رفت وبر ايشان سلام مى كرد وآنگاه به منزل خود مى آمد وطعام مى خورد ومهيا مى گشت براى نماز پس مى نشست براى تصنيف وتأليف كتاب. (٢٤٠)

مؤلف گويد: ظاهر آن است كه اين چهل نفر برادران دينى اوبودند ودر اين كار يونس مى خواسته كه زيارت اربعين كرده باشد. ونيز روايت شده از يونس كه گفت:

صمت عشرين سنة وسئلت عشرين سنة ثمّ اجبت؛ يعنى يونس گفته كه من بيست سال سكوت كردم، يعنى هرچه از من مى پرسيدند جواب نمى دادم وبيست سال سؤال كرده شدم وجواب دادم، اين معنى در صورتى است كنه(سئلت)مجهول خوانده شود، واگر به صيغه معلوم خوانده شود يعنى بيست سال سؤال كردم وبعد از آن ديگر از مسايل جواب مى دادم. (٢٤١)

ومدائح يونس بسيار است، واز جمله روايات معلوم مى شود كه براى اواصحابش بد مى گفتند وبعضى اقوال فاسده به اونسبت مى دادند. ودر خبر است كه وقتى به وى گفتند كه بسيارى از اين اصحاب در حق توبد مى گويند وياد مى كنند تورا به غير خوبى، گفت: شاهد مى گيرم شما را بر اينكه هر كسى كه از براى ا ودر اميرالمؤ منينعليها‌السلام نصيبى است، يعنى از شيعيان اواست پس من حلال كردم اورا از آنچه گفته! (٢٤٢)

(وَ حكىَ اَنَّهُ حَجَّ يُونُسُ ابْنُ عَبْدِالرَّحْمن اَرْبَعَا وَ خَمْسينَ حَجَّةً وَاعْتَمَرَ اَرْبَعا وَ خَمْسينَ عمرَةً وَ اَلَّفَ اَلْفَ جلْدٍ رَدّا علَى الْمخالِفينَ وَ يُقالُ اِْنتَهى عِلْمُ الاَئِمَّةِعليهم‌السلام اِلى اَرْبعةِ نفرٍ: اَوَّلُهمْ سلْمانُ الْفارِسىُّ وَ الثانى جابِرُ والثّالِثُ السَّيّدُ وَ الرّابعُ يُونُسُ بْنُ عَبْدِالرَّحْمنِ). (٢٤٣)

(وَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شاذان، قالَ ما نَشَأ فِى الاِسْلامِ رَجُلُّ مِنْ سائرِ الناسِ كانَ اَفْقَهَ منْ سلْمانِ الْفارِسى رضى اللّه عنه وَ لانشأ بعدَهُ رَجلٌ اَفقهَ منْ يونسِ ابْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ). (٢٤٤)

(وَ عَنِ الشَّهيدِ الثّانى، اَوْرَدَ الْكَشِّىِ فى ذَمِّهِ نَحْوَ عَشَرَةِ اَحاديثَ وَ حاصِلُ الْجَوابِ عَنْها يرْجعُ اِلى ضعفِ بعضِ سندِها وَ جهالَةِ بعضِ رِجالِها. وَاللّهُ اَعْلمُ بِحالِهِ). (٢٤٥)

دهم يونس بن يعقوب البجلى الدّهنى پسر خواهر معاوية بن عمار

كلمات علما در حق اومختلف است، شيخ طوسى رحمه اللّه فرموده اوثقه است و در چند موضع اورا تعديل كرده، وشيخ مفيد اورا از فقهأ اصحاب شمرده. وشيخ نجاشى فرموده كه اواز خواص حضرت صادق وكاظمعليهما‌السلام بوده ووكالت داشته از جانب حضرت موسىعليها‌السلام ودر مدينه در ايام حضرت رضاعليها‌السلام وفات كرد، وآن جناب متولى امر اوشد ويونس صاحب منزلت بود نزد ايشان وموثق بود وقائل به امامت عبداللّه افطح بود پس رجوع كرد به حق. و ابوجعفر بن بابويه فرموده كه اوفطحى است، وشيخ كشى نيز از بعضى روايت كرده فطحى بودن اورا وظاهر آن است كه رجوه به حق نموده چنانكه شيخ نجاشى فرموده. (٢٤٦)

وبالجمله: رواياتى در مدح اووارد شده ودر ايام حضرت رضاعليها‌السلام در مدينه وفات كرد. آن حضرت امر فرمود به حنوط وكفن وجميع مايحتاج اووامر فرمود موالى خود وموالى پدر وجد خود را كه در جنازه اوحاضر شوند وفرمود به ايشان كه اين ميت مولى حضرت صادقعليها‌السلام است كه در عراق ساكن بوده از براى اودر بقيع قبر بكنيد واگر اهل مدينه گفتند كه اين مرد عراقى است ما نمى گذاريم در بقيع دفن شود، بگوييد اين مولى حضرت صادقعليها‌السلام است در عراق ساكن بوده اگر شما نگذاريد ما اورا در بقيع دفن نماييم ما هم نخواهيم گذاشت كه موالى خود را در بقيع دفن نماييد، پس اورا در بقيع دفن نمودند. (٢٤٧)

وروايت است از محمّد بن وليد كه گفت: روزى من بر سر قبر يونس رفته بودم كه صاحب مقبره يعنى مباشر قبرستان نزد من آمد وگفت: اين شخص كيست كه حضرت على بن موسى الرضاعليها‌السلام مرا امر فرموده كه آب بپاشم بر قبر او چهل ماه يا چهل روز هر روز يك مرتبه وشك از راوى است وهم صاحب مقبره گفت: كه سرير پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد من است پس هرگاه مردى از بنى هاشم مى ميرد آن سرير در شبش صدا مى كند من مى فهمم كه كسى از ايشان مرده وبا خود مى گويم كه كى مرده از ايشان چون صبح شد آن وقت مى فهمم، ودر شب وفات اين مرد نيز آن سرير صدا كرد من گفتم كى از ايشان مرده، كسى از ايشان ناخوش نبود، همين كه روز شد آمدند نزد من وآن سرير را گرفتند وگفتند مولى ابى عبداللّه الصادقعليها‌السلام كه در عراق ساكن بوده ووفات كرده.

ومحمّد بن وليد از صفوان بن يحيى نقل كرده كه گفت گفتم به حضرت امام رضاعليها‌السلام كه فدايت شوم خوشحال كرد مرا آن لطف ومحبتى كه در حق يونس نمودى، فرمود: آيا از لطف خدا واحسان اونيست كه اورا نقل كرد از عراق به جوار پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ،(وَ رُوِىَ فى حديثٍ اُنظرُوا اِلى ما خَتَمَ اللّهُ بِهِ لِيُونُسَ قَبَضَهُ اللّهُ مجاوِرا لِرَسولِهِ)صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . (٢٤٨) تمام شد احوال حضرت امام موسى بن جعفرعليها‌السلام وبعد از اين بيايد احوال حضرت ثامن الائمة المعصومين على بن موسى الرضا عليه وعليهم‌السلام .


باب دهم: در تاريخ امام ضامن زبده اصفيا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثنأ

و در آن چند فصل دارد:

فصل اول: در ولادت و اسم و لقب و كنيت حضرت رضاعليها‌السلام است

بدان كه در تاريخ ولادت آن جناب اختلاف است و اشهر آن است كه در يازدهم ذى القعده سنه صد و چهل و هشت در مدينه منوره متولد شده و بعضى يازدهم ذى الحجة سنه صد و پنجاه و سه گفته اند كه بعد از وفات حضرت صادقعليها‌السلام بوده كه پنج سال، و موافق روايت اول كه اشهر است ولادت آن حضرت بعد از وفات حضرت صادقعليها‌السلام بوده به ايام قليلى و حضرت صادقعليها‌السلام آروز داشت كه آن جناب را درك كند چه آنكنه از حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام روايت شده كه مى فرمود شنيدم از پدرم جعفر بن محمدعليها‌السلام كه مكرر به من مى فرمود كه عالم آل محمّدعليهم‌السلام در صلب تو است و كاشكى من او را درك مى كردم پس به درستى او همنام اميرالمؤ منين علىعليها‌السلام است. (١)

شيخ صدوق روايت كرده از يزيد بن سليط كه گفت: ملاقات كردم حضرت صادقعليها‌السلام را در راه مكه و ما جماعتى بوديم، گفتم به او پدر و مادرم فداى تو باد! شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه هيچ كس را از آن گريزى نيست پس با من چيزى بگو تا برسانم به واپس ماندگان خود، حضرت فرمود: آرى اينها فرزندان من اند و اين بزرگ ايشان است و اشاره كرد به پسرش موسىعليها‌السلام و در او است علم و حلم و فهم و جود و معرفت به آنچه محتاجند مردم به آن در آنچه اختلاف مى كنند در امر دين خود، و در او است خلق و حسن جوار، و او درى است از درهاى خداوند متعال و در او صفتى است بهتر از اينها، پس گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد! آن صفت چيست؟ فرمود: بيرون مى آورد خداى عز و جل از او دادرس ‍ و فريادرس اين امت را و نور و فهم و حكم اين امت را، بهتر زاييده شده و بهتر نور رسيده، محفوظ مى دارد به او خداى تعالى خونها را و اصلاح مى كند به او ميان مردم نزاعها و انضمام مى دهد به او پراكنده را و التيام مى دهد به او شكسته را و مى پوشاند به او برهنه را و سير مى كند به او گرسنه را و ايمن مى سازد به او ترسان را و فرود مى آورد به او باران را و مطيع و فرمانبردار او شوند بندگان، بهترين مردم باشد در هر حال، چه در حال كهولت و ميان سالگى و چه در حال كودكى و جوانى، سيادت پيدا مى كند به سبب او عشيره او پيش از رسيدنش به بلوغ، سخن او حكمت است و خاموشى او علم است، بيان مى كند براى مردم آنچه را كه اختلاف است در آن. الخ. (٢)

علامه مجلسى رحمه اللّه در(جلأالعيون)در احوال حضرت امام رضاعليها‌السلام فرموده: اسم شريف آن حضرت على و كنيت آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين القاب آن حضرت، رضا است، و صابر و فاضل و رضى و وفى و قرة اعين المؤ منين و غيظ الملحدين نيز مى گفتند. (٣)

ابن بابويه به سند حسن از بزنطى روايت كرده است كه به خدمت امام محمّد تقىعليها‌السلام عرض كردم كه گروهى از مخالفان شما گمان مى كنند كه والد بزرگوار شما را مأمون ملقب به رضا گردانيد در وقتى كه آن حضرت را براى ولايت عهد خود اختيار كرد؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند كه دروغ مى گويند بلكه حق تعالى او را به رضا مسمى گردانيد براى آنكه پسنديده خدا بود در آسمان و رسول خدا و ائمه هدىعليهم‌السلام در زمين از او خشنود بودند و او را براى امامت پسنديدند، گفتم: آيا همه پدران گذشته تو پسنديده خدا و رسول و ائمهعليهم‌السلام نبودند؟ گفت: بلى، گفتم: پس به چه سبب او را در ميان ايشان به اين لقب گرامى مخصوص گردانيدند؟ گفت: براى آنكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضى بودند چنانچه موافقان و دوستان از او خشنود بودند، و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى از او مخصوص آن حضرت بود پس به اين سبب او را به اين اسم مخصوص گردانيدند. (٤)

و ايضا به سند معتبر از سليمان بن حفص روايت كرده است كه حضرت امام موسىعليها‌السلام پيوسته فرزند پسنديده خود را رضا مى ناميد و مى فرمود كه بخوانيد فرزند مرا رضا و گفتم به فرزند خود رضا، و چون با آن حضرت خطاب مى كرد آن حضرت را ابوالحسن مى ناميد، پدر آن حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام بود و مادر آن حضرت ام ولدى بود كه او را تكتم و نجمه و اروى و سكن و سمانه و ام البنين مى ناميدند، و بعضى خيزران و صقر و شقرأ نيز گفته اند. (٥)

و ابن بابويه به سند معتبر از على بن ميثم روايت كرده است كه حميده مادر امام موسىعليها‌السلام كه از جمله اشراف و بزرگان عجم بود، كنيزى خريد و او را به تكتم مسمى گردانيد، و آن جاريه سعادتمند بهترين زنان بود در عقل و دين و حيا و خاتون خود حميده را بسيار تعظيم مى نمود، و از روزى كه او را خريد هرگز نزد او نمى نشست براى تعظيم و اجلال او، پس حميده روزى با حضرت امام موسىعليها‌السلام گفت: اى فرزند گرامى! تكتم جاريه اى است كه من از او بهتر نديده ام در زيركى و محاسن اخلاق، و مى دانم هر نسلى كه از او به وجود آيد پاكيزه و مهطره خواهد بود، و او را به تو مى بخشم و از تو التماس مى كنم كه رعايت حرمت او بنمايى. چون حضرت امام رضاعليها‌السلام از او به وجود آمد او را به طاهره مسمى گردانيد. و حضرت امام رضاعليها‌السلام شير بسيار مى آشاميد، روزى طاهره گفت كه مرضعه ديگر به هم رسانند كه مرا يارى كند، گفتند، مگر شير تو كمى مى كند، گفت: دروغ نمى توانم گفت، به خدا سوگند كه شير من كم نيست و لكن نوافل و اورادى كه پيشتر مى دانستم به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است و به اين سبب معاون مى خواهم كه اوراد خود را ترك ننمايم. (٦)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه چون حميده، نجمه مادر امام رضاعليها‌السلام را خريد شبى حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديد و آن حضرت به او گفت كه اى حميده! نجمه را به فرزند خود موسى تمليك نما كه از او فرزندى به هم خواهد رسيد كه بهترين اهل زمين باشد و به اين سبب حميده، نجمه را به آن حضرت بخشيد و او باكره بود. (٧) و ايضا به سند معتبر از هشام روايت كرده است كه گفت: روزى حضرت امام موسىعليها‌السلام از من پرسيد كه آيا خبر دارى كه كسى از برده فروشان مغرب آمده باشد؟ گفتم: نه، حضرت فرمود كه بلكه آمده است بيا تا برويم به نزد او، پس حضرت سوار شد و من در خدمت آن حضرت سوار شدم چون به محل معهود رسيديم ديديم كه مردى از تجار مغرب آمده است و كنيزان و غلامان بسيار آورده است، حضرت فرمود كه كنيزان خود را بر ما عرضه كن، او نه كنيز بيرون آورد و هر يك را حضرت فرمود كه دارى و بايد كه بياورى! گفت: به خدا سوگند كه ندارم مگر يك جاريه بيمار، حضرت فرمود كه او را بياور چون او مضايقه كرد حضرت مراجعه كرده روز ديگر مرا به نزد او فرستاد و فرمود كه به هر قيمت كه بگويد آن جاريه بيمار را براى من خريدارى كن و به نزد من آور، چون رفتم و آن كنيزك را طلب كردم قيمت بسيارى براى او گفت، گفتم من به اين قيمت خريدم، گفت من نيز فروختم و ليكن خبر ده كه آن مرد كى بود كه ديروز با تو همراه بود؟ گفتم: مردى است از بنى هاشم گفت: از كدام سلسله بنى هاشم؟ گفتم: بيش از اين نمى دانم، گفت: بدان كه من اين كنيزك را از اقصاى بلاد مغرب خريدم، روزى زنى از اهل كتاب كه اين كنيز را با من ديد پرسيد كه اين را از كجا آورده اى؟ گفتم: اين را براى خود خريده ام، گفتم: سزاوار نيست كه اين كنيز نزد مانند تو كسى باشد و مى بايد كه اين كنيز نزد بهترين اهل زمين باشد و چون به تصرف او درآيد بعد از اندك زمانى پسرى از او به وجود آيد كه اهل مشرق و مغرب او را اطاعت كنند، پس بعد از اندك وقتى حضرت امام رضاعليها‌السلام از او به وجود آمد. (٨)

و در(درّالنظيم و (اثبات الوصيه)است كه حضرت امام موسىعليها‌السلام فرمود به جماعتى از اصحابش وقتى كه تكتم را خريد به خدا قسم كه من نخريدم اين جاريه را مگر به امر خدا و وحى خدا، سؤال كردند از آن حضرت از آن، فرمود: در بينى كه من خواب بودم آمد به نزد من جدم و پدرمعليهما‌السلام و با ايشان بود شقّه اى از حرير پس آن پارچه حرير را باز كردند پس آن پيراهنى بود و در آن، صورت اين جاريه بود، پس جد و پدرم به من فرمودند كه اى موسى! هر آينه خواهد شد از براى تو از اين جاريه بهترين اهل زمين بعد از تو و امر كردند مرا كه هر وقت آن مولود مسعود به دنيا آمد او را(على)نام گذارم و گفتند زود است كه خداوند عالم ظاهر كند به او عدل و رأفت و رحمت را پس ‍ خوشا به حال كسى كه او را تصديق كند و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و انكار او نمايد. (٩)

شيخ صدوق به سند معتبر از نجمه مادر آن سرور روايت كرده است كه گفت: چون حامله شدم به فررند بزرگوار خود به هيچ وجه ثقل و حمل در خود احساس نمى كردم و چون به خواب مى رفتم صداى تسبيح و تهليل و تمجيد حق تعالى از شكم خود مى شنيدم و خائف و ترسان مى شدم و چون بيدار مى شدم صدايى نمى شنيدم. و چون آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مطهر خود را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى مباركش حركت مى كرد و سخنى مى گفت كه من نمى فهميدم، در آن ساعت حضرت امام موسىعليها‌السلام به نزد من آمد و فرمود كه گوارا باد ترا اى نجمه كرامت پروردگار تو! پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفيدى پيچيده و به آن حضرت دادم، حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را به آن آب برداشت پس به دست من داد و فرمود كه بگير اين را كه اين بقيه خدا است در زمين و حجت خدا است بعد از من. (١٠)

و ابن بابويه به سند معتبر از محمّد بن زياد روايت كرده است كه گفت از حضرت امام موسىعليها‌السلام شنيدم در روزى كه حضرت امام رضاعليها‌السلام متولد شد مى فرمود كه اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه متولد شد و جميع ائمه چنين متولد مى شوند و ليكن ما تيغى بر موضع ختنه ايشان مى گردانيم از براى متابعت سنت. (١١) نقش خاتم آن حضرت(ماشأ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ)؛ و به روايتى ديگر حسبى اللّه بوده.

فقير گويد: كه اين دو روايت منافات با هم ندارند، زيرا كه آن حضرت را دو انگشتر بوده يكى از خودش و ديگرى از پدرش به وى رسيده بود چنانچه شيخ كلينى روايت كرده از موسى بن عبدالرحمن كه گفت: سؤ ال كردم از حضرت ابوالحسن الرضاعليها‌السلام از نقش انگشترش و انگشتر پدرش، فرمود: نقش انگشتر من(ماشأ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ) است و نقش انگشتر پدرم حسبى اللّه است، و اين انگشتر همان است كه من در انگشتم مى كنم. (١٢)


فصل دوم: در مختصرى از مناقب و مفاخر و مكارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعليها‌السلام

مكشوف باد كه فضائل و مناقب حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضاعليها‌السلام نه چندان است كه در حيز بيان آيد و يا كس احصأ آن تواند و فى الحقيقه فضائل آن جناب را احصأ نمودن ستارگان آسمان شمردن است.

(وَ لَقدْ اَجادَ اَبونواسٍ فى قَوْلِهِ وَ هُوَ عِنْدَ هارون الرَّشيد كَما فى الْمَناقِبِ اَوْ عِنْدَ الْمَأْمُونِ كَما فى سائر الْكُتُبِ):

قيلَ لى اَنْتَ اَوْحَدُ النّاسِ طُرّا

فى عُلُوم الْوَرى وَ شِعرِ البَدِيْةِ

لَكَ مِنْ جَوْهَرِ الْكَلامِ نِظامٌ

يُثْمِرُ الدُّرَّ فى يَدَيْ مُجْتَنيهِ

فَعَلى ما تَرَكْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسى

وَ الْخِصالَ الَّتى تَجَمَّعْنَ فيهِ

قُلْتُ لااَسْتَطيعُ مَدْحَ اِمامٍ

كانَ جِبْريلُ خادِما لاَبيهِ (١٣)

و ما به جهت تبرك و تيمن به ذكر چند خبرى از فضائل آن بزرگوار كه در جنب فضائل او به منزله قطره اى است از بحار اكتفا مى كنيم:

اول در كثرت علم آن حضرت است: شيخ طبرسى روايت كرده از ابوالصّلت هروى كه گفت نديدم عالمترى از على بن الموسى الرضاعليها‌السلام و نديد او را عالمى مگر آنكه شهادت داد به مثل آنچه من شهادت دادم، و به تحقيق كه جمع كرد مأمون در مجلسهاى متعدده جماعتى از علمأ اديان و فقها و متكلمين را تا با آن حضرت مناظره و تكلم كنند و آن حضرت بر تمام ايشان غلبه كرد و همگى اقرار كردند بر فضيلت او و قصور خودشان و شنيدم از آن حضرت كه مى فرمود من مى نشستم در روضه منوره و علما در مدينه بسيار بودند و هرگاه از مسأله اى عاجز مى شدند جميعا به من رجوع مى دادند و مسائل مشكله خود را براى من مى فرستادند و من جواب مى گفتم. (١٤)

ابوالصلت گفت و حديث كرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفرعليها‌السلام از پدرش كه مى گفت پدرم موسى بن جعفرعليها‌السلام با پسران خود مى فرمود كه اى اولاد من! برادر شما على بن موسىعليها‌السلام عالم آل محمّد است از او سؤ ال كنيد معالم دين خود را و حفظ كنيد فرمايشات او را، همانا من شنيدم از پدرم حضرت جعفر بن محمدعليها‌السلام كه مكرر به من مى گفت كه عالم آل محمدعليهم‌السلام در صلب تو است و اى كاش من او را درك مى كردم همانا او همنام اميرالمؤ منينعليها‌السلام است. (١٥)

دوم شيخ صدوق روايت كرده از ابراهيم بن العباس كه گفت هرگز نديدم كه حضرت ابوالحسن الرضاعليها‌السلام كسى را به كلام خويش جفا كند و نديدم كه هرگز كلام كسى را قطع كند، يعنى در ميان سخن او سخنى گويد تا فارغ شود از كلام خود، و رد نكرد حاجت احدى را كه مقدور او بود برآورد و هيچگاهى در حضور كسى كه با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس، مقابل جليس خود تكيه نمى فرمود، و هيچ وقتى نديدم او را كه به يكى از موالى و غلامان خود بد گويد و فحش دهد و هيچگاهى نديدم كه آب دهان خود را دور افكند و هيچگاهى نديد كه در خنده خود قهقه كند بلكه خنده او تبسم بود و چون خلوت مى فرمود و خوان طعام نزد او مى نهادند مماليك خود را تمام سر سفره مى طلبيد حتى دربان و ميراخور او، و با آنها طعام ميل مى فرمود و عادت آن جناب آن بود كه شبها كم مى خوابيد و بيشتر شبها را از اول شب تا به صبح بيدار بود و روزه بسيار مى گرفت و روزه سه روز از هر ماه كه پنجشنبه اول ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه ميان ماه باشد از او فوت نشد و مى فرمود: روزه اين سه روز مقابل روزه دهر است، و آن حضرت بسيار احسان مى كرد و صدقه مى داد در پنهانى و بيشتر صدقات او در شبهاى تار بود، پس اگر كسى گمان كند كه مثل آن حضرت را در فضل ديده است پس تصديق نكنيد او را، و از محمّد بن ابى عباد منقول است كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در تابستانها بر روى حصير مى نشستند و در زمستان بر روى پلاس و جامه هاى غليظ و درشت مى پوشيدند و چون براى مردم بيرون مى آمدند زينت مى فرمودند. (١٦)

سوم شيخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمر بن خلاد روايت كرده است كه هرگاه حضرت امام رضاعليها‌السلام طعام ميل مى كرد كاسه بزرگى نزديك سفره خود مى گذاشت و از هر طعامى كه در سفره بود از بهترين مواضع او مقدارى بر مى داشت و در آن كاسه مى گذاشت پس امر مى كرد كه بر مساكين پخش كنند آن وقت تلاوت مى كرد آيه(فلاَ اقتحمَ الْعقبة) (١٧) حاصل اين آيه شريفه و آيات بعد از آن آنكه اصحاب ميمنه و اهل بهشت در عقبه، يعنى امر سخت و مخالفت نفس داخل مى شوند و آن عقبه آزاد كردن بنده اى است از رقيت يا طعام خورانيدن است در روز گرسنگى به يتيمى كه داراى قرابت و خويشى باشد يا مسكينى كه از بيچارگى و فقر و خاك نشين باشد، پس حضرت امام رضاعليها‌السلام مى فرمود كه خداوند عز و جل دانا بود كه هر انسانى قدرت آزاد كردن بنده ندارد پس قرار داد براى ايشان راهى به بهشت، يعنى مقابل آزاد كردن بنده اطعام را قرار داد كه هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گيرد و به بهشت رود. (١٨)

شيخ صدوق درعيون روايت كرده از حاكم ابوعلى بيهقى از محمّد بن يحيى صوفى كه گفت: حديث كرد مرا مادر پدرم و نام او غدر بود گفت: كه مرا با چند كنيز از كوفه خريدند و من خانه زاد بودم در كوفه، پس ما را نزد مأمون آوردند و گويا در خانه او در بهشتى بوديم از راه اكل و شرب و طيب و زر بسيار، پس مرا او به امام رضاعليها‌السلام بخشيد و چون به خانه او آمدم آنها را نيافتم و زنى بر ما نگهبان بود كه ما را در شب بيدار مى كرد و به نماز وامى داشت و اين از همه بر ما سخت تر بود پس من آرزو مى كردم كه از خانه او بيرون آيم تا مرا به جد تو عبداللّه بن عباس بخشيد و چون به خانه او آمدم گفتى كه در بهشت داخل شدم، صولى گفت: من هيچ زنى نديدم عاقلتر از اين جده ام و سخى تر از او، و او در سنه دويست و هفتاد بمرد و تخمينا صد سال داشت و از او خبر امام رضاعليها‌السلام را مى پرسيدند، او مى گفت: من از احوال او هيچ چيز ياد ندارم غير از اينكه مى ديدم كه به عود هندى بخور مى كرد و بعد از آن گلاب و مشك به كار مى برد و نماز صبح كه مى كرد در اول وقت مى كرد پس به سجده مى رفت و سر بر نمى داشت تا آفتاب بلند مى شد پس بر مى خاست براى كارهاى مردم مى نشست يا سوار مى شد، و كسى نمى توانست آواز بلند كند در خانه او هر كه بود و با مردم كم سخن مى گفت و جد من عبداللّه تبرك مى جست به اين جده من و روزى كه امام او را به وى بخشيد او را(مدبّره)ساخت، يعنى قرارداد كه بعد از مرگ او آزاد باشد، وقتى خالوى او عباس بن احنف شاعر بر او داخل شد از اين كنيز او را خوش آمد به جد من گفت اين را به من ببخش، گفت: اين مدبره است، عباس بخواند:

ياَ غَدْرُ زُيِّن بِاسْمِكِ الْغَدْرُ

وَ اَسأ وَ لَمْ يُحْسِنْ بِكِ الدَّهرُ

نام كنيز غالبا(غدر)است، به غين با نقطه و دال بى نقطه، يعنى بى وفايى و عرب امثال اين نامها نام مى كنند مثل غادره كه هم از نامهاى كنيزان ايشان است؛ يعنى اى مسمى به بى وفايى زينت گرفت به نام تو بى وفايى، و بد كرد و خوب نكرد با تو روزگار كه نام تو را بى وفايى نهاد. (١٩)

پنجم و نيز به سند سابق از ابوذكوان از ابراهيم بن عباس روايت كرده كه گفت نديدم هرگز حضرت امام رضاعليها‌السلام را كه از او چيزى بپرسند و نداند، و نديدم از او داناتر به احوالى كه در زمان پيش تا زمان او گذشته است و مأمون او را امتحان مى نمود به هر سؤ الى و او جواب مى گفت و همه سخن او و جواب او و مثلها كه مى آورد همه از قرآن منتزع بود و او در هر سه روز قرآن را ختم مى كرد و مى گفت: اگر خواهم در كمتر از سه روز ختم مى كنم اما هرگز به آيه اى نمى گذرم مگر آنكه فكر مى كنم در آن و تفكر مى كنم كه در چه چيز فرود آمده بود و در كدام وقت نازل شده از اين روى به هر سه روز ختم مى كنم. (٢٠)

ششم و نيز در كتاب مذكور از ابراهيم حسنى روايت كرده كه مأمون براى حضرت رضاعليها‌السلام جاريه اى فرستاد چون او را نزد آن حضرت آوردند كنيزك اثر پيرى و موى سفيد در آن حضرتعليها‌السلام بديد گرفته شد و برميد چون حضرت آن بديد او را به مأمون باز گردانيد و اين ابيات را به او نگاشت:

نَعى نَفْسِى اِلى نَفْسِى الْمشيبُ

وَ عِنْدَ الشَّيْبِ يَتََّعِظُ الْلَّبيبُ

فَقَدْ وَلَى الشَّبابُ اِلى مَداهُ

فَلَسْتُ اَرى مَواضِعَةُ يَؤُوبُ

سَاَبْكيِه وَاَنْدُ بُهُ طَويلا

وَ اَدْعُوهُ اِلَىَّ عَسى يُجيبُ

وَ هَيْهاتَ الَّذى قَدْفاتَ مِنْهُ

تُمَنّينى بِهِ النَّفْسُ الكَذُوبُ

وَراعَ الغانِياتِ بَياض رَأْسى

وَ مَنْ مُدَّ الْبَقأ لَهُ يَشيبُ

أرَى البيْضَ الْحِسان يَجُدْنَ عَنّى

و فى هجرانهن لنا نصيب

فَاِنْ يَكُنِ الشَّبابُ مَضى حبيبا

فَاِنَّ الشَّيْبَ اَيْضا لى حبيبُ

سَأَصْحَبُهُ بِتَقْوَى اللّهِ حَتّى

يُفَرِّقَ بَيْنَنَا اْلاَجَلُ الْقَريبُ؛

يعنى پيرى و موى سفيد خبر مرگ مرا به من داد و نزد پيرى پند مى گيرد عاقل به تحقيق جوانى پشت كرد به سوى نهايت خود پس نمى بينم كه او باز گردد به موضع خود زود باشد كه بگريم بر جوانى و نوحه كنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سوى خود شايد اجابت كند و هيهات جوانى كه رفت از دست باز نيايد، نفس دروغ انديش مرا در آرزوى او مى افكند و بترسانيد و برمانيد زنان با جمال را سفيدى سر من و هر كه دير بماند و بقأ او امتداد يابد پير گردد، مى بينم كه زنان سفيد نيكو كناره مى كنند از من و در هجران ايشان مرا نصيب و بهره است پس اگر جوانى رفت در حالتى كه دوست بود پيرى هم دوست من است زود باشد با او همراهى كنم به تقواى خدا تا جدا كند ميان ما اجل نزديك. (٢١)

مؤ لف گويد: كه شيخ نظامى در اين معنى چند شعرى گفته كه بى مناسبت نيست ذكرش در اينجا، فرموده:

جوانى گفت پيرى را چه تدبير

كه ياراز من گريزد چون شوم پير

جوابش داد پير نغز گفتار

كه در پيرى تو هم بگريزى از يار

بر آن سر كآسمان سيماب ريزد

چو سيماب از همه شادى گريزد

هفتم شيخ كلينى روايت كرده از اليسع بن حمزه قمى كه گفت: من در مجلس ‍ حضرت امام رضاعليها‌السلام بودم سخن مى گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بسيارى و سؤ ال مى كردند از حلال و حرام كه ناگاه داخل شد مردى بلند قامت گندم گون پس گفت: (اَلسَّلامُ عَلَيك يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ)!

من مردى مى باشم از دوستان تو و دوستان پدران و اجداد توعليهم‌السلام از حج برگشته ام و گم كرده ام نفقه ام را و نيست با من چيزى كه به سبب آن يك منزل خود را برسانم پس اگر فكرى مى كرديد كه مرا راه مى انداختيد به سوى شهرم و خداوند بر من نعمت داده (يعنى من در شهرم غنى و مالدارم ) پس در وقتى كه برسم به شهر خود تصدق مى دهم از جانب شما به آن چيزى كه عطأ مى فرمايى به من چون كه من فقير و مستحق صدقه نيستم، حضرت به او، فرمود: بنشين خدا ترا رحمت كند و رو كرد به مردم و براى ايشان سخن مى گفت تا آنكه پراكنده شدند و باقى ماند آن خراسانى و سليمان جعفرى و خيثمه و من، پس فرمود: آيا رخصت مى دهيد مرا در دخول، يعنى رفتن به حرم؟ پس سليمان گفت: خداوند كار تو را پيش آورد. پس ‍ برخاست و داخل حجره شد و ساعتى ماند پس بيرون آمد و در را بست و بيرون آورد دست مبارك را از بالاى در و فرمود: كجا است خراسانى؟ عرض كرد: حاضرم در اينجا، پس فرمود: بگير اين دويست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و كلفتهاى خود و متبرك شو به او و صدقه مده آن را از جانب من و بيرون رو كه من ترا نبينم و تو مرا نبينى، پس بيرون آمد، سليمان گفت: فداى تو شوم! عطاى وافر دادى و رحم فرمودى پس چرا روى مبارك را از او پوشاندى؟ فرمود: از ترس آنكه ببينم ذلت سؤ ال را در روى او به جهت برآوردن حاجتش! آيا نشنيدى حديث رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه پنهان كننده نيكى معادل است با هفتاد حج يعنى عملش، و افشأ كننده بدى مخذول است و پوشاننده آن آمرزيده شده است، آيا نشنيدى كلام اول را:

مَتى آتِهِ يَوْما اُطالِبُ حاجَةً

رَجَعْتُ اَهلى وَ وَجْهى بِمائِهِ؛

حاصل مضمون آن است كه ممدوح من كسى است كه اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى گردم به سوى اهل خود و آبروى من به جاى خود باقى است، نحوى رفتار مى كند كه به مذلت سؤ ال گرفتار نمى شوم. (٢٢)

مؤ لف گويد: كه ابن شهر آشوب در(مناقب)اين روايت را نقل كرده پس ‍ از آن فرموده كه آن حضرتعليها‌السلام در خراسان در يك روز عرفه تمام مال خود را بخش كرد! فضل بن سهل گفت كه اين غرامت است. فرمود: بلكه غنيمت است، پس فرمود: غرامت نشمر البته چيزى را كه به آن طلب مى كنى اجر و كرامت را انتهى. (٢٣)

و بدان كه توسل جستن به حضرت امام رضاعليها‌السلام براى سلامتى در سفر برّ و بحر و رسيدن به وطن و خلاصى از اندوه و غم و غربت نافع است و گذشت در كلام حضرت صادقعليها‌السلام كه تعبير فرموده از آن حضرت به(دادرس و فريادرس امت)، و در زيارت آن حضرت است:

(اَلسَّلامُ عَلَيْكَ على غَوْثِ اللَّهْفانِ وَ مَنْ صارَتْ بِهِ اَرْضُ خُراسان، خراسانَ).

سلام بر فريادرس بيچارگان و كسى كه گرديد به سبب او زمين خراسان محل خورشيد، اين معنى را حموى در(معجم)از خراسان نموده. (٢٤)

هشتم ابن شهر آشوب روايت كرده از موسى بن سيار كه گفت من با حضرت امام رضاعليها‌السلام بودم و نزديك شده بود آن حضرت به ديوارهاى طوس كه شنيدم صداى شيون و فغان، پس پى آن صدا رفتم ناگاه برخورديم به جنازه اى چون نگاهم به جنازه افتاد ديدم سيدم پا از ركاب خالى كرد و از اسب پياده شد و نزديك جنازه رفت و او را بلند كرد پس خود را به آن جنازه چسبانيد چنانكه بره نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو كرد به من و فرمود: اى موسى بن سيار! هركه مشايعت كند جنازه دوستى از دوستان ما را از گناهان خود بيرون شود مانند روزى كه از مادر متولد شده كه هيچ گناهى بر او نيست. و چون جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند ديدم سيد خود امام رضاعليها‌السلام را به طرف ميت رفت و مردم را كنار كرد تا خود را به جنازه رسانيد پس دست خود را به سينه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان! بشارت باد ترا به بهشت بعد از اين ساعت ديگر وحشت و ترسى براى تو نيست. من عرض كردم: فداى تو شوم! آيا مى شناسى اين شخص ميت را و حال آنكه به خدا سوگند كه اين بقعه زمين را تا به حال نديده و نيامده بوديد؟ فرمود: اى موسى! آيا ندانستى كه بر ما گروه ائمه عرضه مى شود اعمال شيعه ما در هر صبح و شام پس اگر تقصيرى در اعمال ايشان ديديم از خدا مى خواهيم كه عفو كند از او و اگر كار خوب از او ديديم از خدا مسئلت مى نماييم شكر، يعنى پاداش از براى او. (٢٥)

نهم شيخ كلينى از سليمان جعفرى روايت كرده كه گفت: من با حضرت امام رضاعليها‌السلام بودم در شغلى پس چون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان. پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پس نظر كرد به غلامان خود ديد مشغول گل كارى مى باشند براى ساختن اخيه براى رستوران يا غير آن ناگاه ديد سياهى را با ايشان كه از ايشان نيست فرمود چيست كار اين مرد با شما؟ گفتند: كمك مى كند ما را و ما چيزى به او مى دهيم، فرمود: مزدش را گفتگو كرده ايد؟ گفتند: نه، اين مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهيم. پس حضرت رو آورد و زد ايشان را به تازيانه و غضب كرد براى اين كار غضب سختى، من گفتم: فداى تو شوم! براى چه اذيت بر خودتان وارد مى آوريد، فرمود: من مكرر ايشان را نهى كردم از مثل اين كار و اينكه كسى با ايشان كارى بكند مگر مقاطعه كنند با او در اجرتش و بدان كه نيست احدى كه كار بكند براى تو بدون مقاطعه پس تو زياد كنى براى آن كارش سه مقابل اجرتش را مگر آنكه گمان مى كند كه تو كم دادى مزدش را و اگر مقاطعه كردى با او پس بدهى به او مزدش را ستايش مى كند ترا به آنكه وفا كردى و اگر زياد كردى بر مزدش يك حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زيادتى را. (٢٦)

دهم روايت شده از ياسر خادم كه گفت: چون حضرت امام رضاعليها‌السلام خلوت مى كرد جمع مى كرد تمام حشم خود را از كوچك و بزرگ نزد خود و با ايشان سخن مى گفت و انس مى گرفت با ايشان و انس مى داد ايشان را، و آن حضرت چنان بود كه هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت كوچك و بزرگى تامير آخور و حجام را مگر آنكه مى نشاند او را با خودش سر سفره اش، و ياسر گفت كه فرمود حضرت به ما اگر ايستادم بالاى سر شما و شما غذا مى خوريد برنخيزيد تا فارغ شويد و بسا مى شد كه آن حضرت بعضى از ماها را مى خواند عرض مى كردند كه ايشان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذاريد ايشان را تا فارغ شويد. (٢٧)

يازدهم شيخ كلينى روايت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت: بودم با حضرت امام رضاعليها‌السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبيد خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن موالى خود را از سياهان و غير ايشان پس گفتم فدايت شوم! كاش ‍ خوان طعام آنها را سوار مى كردى، فرمود: ساكت باش! همانا پروردگار ما تبارك و تعالى يك است و مادر و پدر و ما يك است و جزأ به اعمال است. (٢٨)

مؤ لف گويد: كه اين بود حال آن حضرت با فقرأ و رعايا لكن وقتى فضل بن سهل ذوالرياستين بر آن حضرت وارد شد، يك ساعت ايستاد تا آنكه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود: چه حاجت دارى؟ عرض كرد كه اى آقاى من! اين نوشته اى است كه اميرالمؤ منين يعنى مأمون براى من نوشته و اشاره كرد به كتاب حبوه كه مأمون به او عطا كرده بود و در آن بود آنچه او خواسته بود از مال و املاك و سلطنت، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مى باشيد از مأمون به عطا كردن به مثل آنچه او عطا كرده؛ زيرا كه شما وليعهد مسلمين مى باشيد. حضرت فرمود: بخوان آن را و آن كتابى بود در جلد بزرگى پس پيوسته ايستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن، حضرت فرمود: يا فَضْلُ! لَكَ عَلَينا هذا مَا اَتَّقيتَ اللّهَ عزَّ وَ جلَّ. يعنى اى فضل! از براى تو است بر ما اين نوشته مادامى كه بپرهيزى از مخالفت خداوند عز و جل. و حضرت به اين يك كلمه محكم كارى او را به هم شكست و تاب آن را باز كرد. غرض آن است كه حضرت اجازه نشستن به فضل نداد تا آنكه بيرون رفت.

دوازدهم شيخ صدوق از جابر بن ابى الضحاك روايت كرده است كه گفت: مأمون مرا فرستاد تا حضرت رضاعليها‌السلام را از مدينه به مرو آورم و امر كرد مرا كه آن جناب را از راه بصره و اهواز و فارس حركت دهم و از طريق قم نبرم او را، و نيز امر كرد كه آن جناب را در شب و روز حفظ كنم تا به او برسانم. پس من در خدمت آن حضرت بودم از مدينه تا به مرو و به خدا سوگند كه نديدم مردى را مثل آن حضرت در تقوى و كثرت ذكر خدا در جميع اوقات خود و شدت خوف از حق تعالى، و عادت آن جناب چنان بود كه چون صبح مى شد نماز صبح را ادا مى كرد و بعد از سلام نماز در مصلاى خود مى نشست و پيوسته تسبيح و تحميد و تكبيرو تهليل مى گفت و صلوات بر حضرت رسول و آل او مى فرستاد تا آفتاب طلوع مى كرد پس ‍ از آن سجده مى رفت و سجده را چندان طول مى داد تا روز بلند مى شد، پس سر از سجده بر مى داشت و يا از مردم حديث مى كرد و ايشان را موعظه مى فرمود تا نزديك زوال آفتاب، پس از آن وضوى خود را تجديد مى نمود و به مصلاى خود عود مى كرد و چون زوال مى شد بر مى خاست و شش ركعت نافله ظهر مى گذاشت و قرائت مى كرد در ركعت اول بعد از حمد، سوره(قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن) و در ركعت دوم و چهار ركعت ديگر بعد از حمد(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و در هر ركعتى سلام مى داد و پيش از ركوع ركعت دوم بعد از قرائت قنوت مى خواند و چون از اين شش ركعت فارغ مى شد بر مى خاست و اذان نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نافله بعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نافله بعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و شروع به نماز ظهر مى كرد و چون سلام نماز مى داد تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس سجده شكر به جا مى آورد و در سجده صد مرتبه مى گفت: شُكْرا للّهِ، پس سر بر مى داشت و بر مى خاست براى نافله عصر، پس شش ركعت نماز نافله به جا مى آورد و در هر دو ركعت بعد از حمد، سوره(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و در هر ركعتى قنوت مى خواند و سلام مى گفت و چون فارغ مى شد از اين شش ركعت اذان نماز عصر مى گفت، پس دو ركعت ديگر نافله عصر را با قنوت به جا مى آورد، پس اقامه مى گفت و شروع مى كرد به نماز عصر و چون سلام مى داد تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس به سجده مى رفت و صد مرتبه مى گفت حمد اللّه و چون روز به پايان مى رسيد و آفتاب غروب مى كرد وضو مى گرفت و اذان و اقامه مى گفت و سه ركعت نماز مغرب را ادا مى كرد و در ركعت دوم پيش از ركوع و بعد از قرائت، قنوت مى خواند و چون سلام نماز مى داد از مصلاى خود حركت نمى كرد و تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت آنچه خدا خواسته باشد.

پس سجده شكر به جا مى آورد سپس سر از سجده برمى داشت و با كسى تكلم نمى كرد تا برخيزد و چهار ركعت نماز نافله به دو سلام به قنوت به جا آورد و در ركعت اول از اين چهار ركعت حمد و(قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون اين چهار ركعت فارغ مى شد مى نشست و تعقيب مى خواند آنچه خدا خواسته باشد، پس افطار مى كرد پس مكث مى فرمود تا قريب ثلث شب پس بر مى خاست و چهار ركعت عشأ را به جا مى آورد با قنوت در ركعت دوم و بعد از سلام در مصلاى خود مى نشست و ذكر خدا به جا مى آورد آنچه خدا خواسته باشد تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت و بعد از تعقيب سجده شكر به جا مى آورد. پس به رختخواب مى رفت و چون ثلث آخر شب مى شد از فراش خواب برمى خاست در حالى كه مشغول بود به تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل و استغفار پس مسواك مى كرد و وضو مى گرفت و مشغول هشت ركعت نماز نافله شب مى شد بدين طريق كه بعد از هر دو ركعتى سلام مى داد و در ركعت اول در هر ركعت آن يك مرتبه حمد و سى مرتبه(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) مى خواند و بعد از اين دو ركعت، چهار ركعت نماز جعفر به جا مى آورد و از نماز شب حساب مى كرد و چون از اين شش ركعت فارغ مى شد دو ركعت ديگر را به جا مى آورد و در ركعت اول حمد و سوره(تَبارَكَ المُلك) و در ركعت دوم حمد و سوره(هَلْ اَتى علَى الاِنسانِ) مى خواند و چون سلام نماز مى داد بر مى خاست و دو ركعت نماز شفع به جا مى آورد در هر ركعت بعد از حمد، سه مرتبه(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ)مى خواند و در ركعت دوم قنوت مى خواند و چون از نماز شفع فارغ مى شد بر مى خاست و يك ركعت نماز وتر را به جا مى آورد و در اين ركعت بعد از حمد، سه مرتبه(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ) و يك مرتبه(قُلْ اَعوُذُ بِرَّبِ النّاس) و يك مرتبه(قُلْ اَعوُذُ بِرَبِّ الْفَلَق) مى خواند، پس شروع مى كرد به خواند قنوت، و در قنوت مى خواند:

(اَللّهمَّ صلِّ على محَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اهْدِنا فيمَنْ هَدَيْتَ وَ عافِنا فيمَنْ عافَيْتَ وَ تَوَلَّنا فيمَنْ تَوَلَّيْتَ وَ بارَكْ لَنا فيما اَعْطَيْتَ وَ قِنا شَرَّ ما قَضَيْتَ فَاِنَّكَ تَقْضى وَ لايقضى علَيكَ اِنَّهُ لايذِلُّ منْ والَيْتَ وَ لايَعِزُّ مَنْ عادَيْتَ تَبارَكْتَ رَبَّنا وَ تَعالَيْتَ).

پس هفتاد مرتبه مى گفت(اَسْتَغْفر اللّهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوْبَةَ)و چون سلام نماز مى داد مى نشست به جهت خواندن تعقيب و چون فجر نزديك مى شد بر مى خاست براى دو ركعت نافله فجر و در ركعت اول حمد و(قُلْ يا اَيُّهَا الكافِروُنَ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون فجر طلوع مى كرد اذان و اقامه مى گفت و دو ركعت فريضه صبح را به جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شكر به جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شكر به جا مى آورد و چندان طول مى داد تا روز بالا آيد و عادت آن جناب آن بود در جميع نمازهاى واجبه يوميه در ركعت اول حمد و سوره(اِنّا اَنَزَلْناهُ)و در ركعت دوم حمد و سوره(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ)مى خواند مگر در نماز صبح جمعه و ظهر و عصر آن روز كه در ركعت اول حمد و سوره جمعه و در ركعت دوم حمد و سوره منافقين مى خواند و در نماز عشأ شب جمعه در ركعت اول حمد و جمعه و در ركعت دوم حمد و(سَبَّحِ اسْمَ رَبَّكَ الاَعلى)مى خواند و در نماز صبح دوشنبه و پنجشنبه در ركعت اول حمد و(هَلْ اَتى عَلَى الانسانِ)و در ركعت دوم حمد(هَلْ اَتيك حَديثُ الغاشية)مى خواند، و به جهر و آشكارا مى خواند قرائت نمازهاى مغرب و عشأ و نماز شب و شفع و وتر و صبح را؛ و آهسته قرائت مى كرد نمازهاى ظهر و عصر را و در نمازهاى چهار ركعتى در دو ركعت آخر سه مرتبه مى خواند(سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ)و در فنوت جميع نمازهايش اين دعا را مى خواند:

(رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّكَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَكْرَمُ).

و در هر بلدى كه ده روز قصد اقامت مى كرد روزها روزه مى گرفت و چون شب داخل مى شد ابتدأ مى كرد به نماز پيش از افطار و در بين راه كه مقيم نبود نمازهاى واجبى را دو ركعت به جا مى آورد مگر مغرب را كه همان سه ركعت را به جا مى آورد و ترك نمى كرد نافله مغرب و نماز شب و وتر و دو ركعت فجر را نه در سفر و نه در حضر اما نوافل نهاريه را در سفر ترك مى كرد و بعد از هر نماز مقصوره كه نماز ظهر و عصر و عشأ باشد سى مرتبه مى گفت: (سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اَلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكبرُ)و مى فرمود اين به جهت تمامى نماز است.(وَ ما رَاَيْتُهُ صَلّى صَلوةَ الضحى فى سَفَرٍ وَ لاحَضَرٍ)؛ و نديدم كه آن حضرت نماز ضحى گزارد در سفر و نه در حضرت. و در سفر هيچ روزه نيمى گرفت و عادت آن جناب آن بود كه در دعا كردن ابتدأ مى كرد به ذكر صلوات بر رسول و آل اوعليهم‌السلام و بسيار مى كرد اين كار را در نماز و غير نماز و شبها كه در فراش خوابيده بود تلاوت قرآن بسيار مى نمود و هرگاه مى گذشت به آيه اى كه در او ذكر بهشت يا آتش شده گريه مى كرد و از حق تعالى سؤ ال بهشت مى كرد و پناه مى جست به خدا از آتش و در جميع نمازهاى شبانه روزى خود بسم اللّه را بلند مى گفت و چون(قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ)تلاوت مى كرد، آهسته بعد از اين آيه مى گفت(اَللّهُ اَحَدٌ)و چون از آن سوره فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت(كذلِكَ اللّهُ رَبُّنا)و چون مى خواند(قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن)، آهسته در دل مى گفت(يا اَيُّهَا الْكافِروُن)و چون از آن فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت(رَبىَّ اللّهُ وَ دينِى الاِسْلامُ)و چون سوره والتين والزيتون تلاوت مى كرد بعد از فراغ، مى گفت(بَلى وَ اَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدينَ)و چون سوره(لااُقْسِمُ بيَوْمِ القِيامَةِ)مى خواند بعد از فراغ، مى گفت(سُبْحانَكَ اَللُّهمَّ بَلى)و چون سوره جمعه قرائت مى كرد بعد از(قُلْ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرُ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارة)، مى گفت(لِلَّذين اتَّقَوْا)پس مى گفت(وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقينَ)و چون از سوره فاتحه فارغ مى شد، مى گفت(اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ)و چون مى خواند(سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَعلى)، آهسته مى گفت(سُبْحان رَبِّىَ الاَعلى)و چون در قرآن(يا اَيُّها الَّذينَ آمَنوُا)قرائت مى كرد، آهسته مى گفت(لَبَّيْكَ اللّهم لَبَّيك).

و در هيچ بلدى وارد نمى شد مگر اينكه مردم قصد خدمتش مى نمودند و چون خدمتش شرفياب مى شدند از معالم دين خود مى پرسيدند حضرت ايشان را جواب مى فرمود و حديث مى كرد ايشان را احاديث بسيار مروى از پدرش از پدرانش از علىعليها‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس چون آن حضرت را به نزد مأمون بردم از من خبر حال آن حضرت را در بين راه پرسيد من خبر دادم او را به آنچه از آن جناب مشاهده كرده بودم در اوقات شب و روز و در اوقات حركت و اقامت آن حضرت، پس مأمون گفت بلى يابن ابى الضحاك على بن موسى بهترين اهل زمين و اعلم و اعبد ايشان است پس خبر مده مردم را به آنچه از آن جناب ديده اى به جهت آنكه مى خواهم ظاهر نشود فضل آن مگر بر زبان من و به خدا استعانت مى جويم بر اين نيت كه دارم كه او را بلند كنم و قدر او را رفيع سازم. تمام شد حديث شريف. (٢٩)

(بِاللّهِ اَسْتَفْتِحُ وَ بِاللّهِ اَسْتَنْجِحَ وَ بِمُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَتَوَجَّهُ، اَللّهُمَّ سهِّلْ لى حُزوُنَةَ اَمْرى كُلِّهِ وَ يَسِّرْلى صُعُوبَتَهُ، اِنَّكَ تَمْحُو ما تَشأ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَكَ اُمُّ الْكِتابِ.)

و نقل فرموده از حضرت اميرالمؤ منين علىعليها‌السلام كه هيچگاهى مهموم نشدم و براى امرى و تنگ نشد بر من معاشم و مقابل نشدم با حريف شجاعى و اين دعا خواندم مگر آنكه خداوند هم و غم مرا برطرف كرد و روزى فرمود مرا نصرت بر دشمنانم. (٣٠)

(سبحانَ خالِقِ النُّورِ، سُبْحانَ خالِقِ الظُّلْمَةِ، سُبْحانَ خالِقِ الْمِياهِ، سُبْحانَ خالِقِ السَّمواتِ، سبحانَ خالِقِ الاَرَضينَ، سبحانَ خالِقِ الرِّياحِ وَ النَّباتِ، سُبْحانَ خالِقِ الْحياة و الْموْتِ، سبحانَ خالِقِ الثَّرى وَ الفلَواتِ، سبحان اللّه وَ بحَمْدِهِ). (٣١)

فقير گويد: كه در فصل بعد از اين نيز ذكر شود بسيارى از مناقب و مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه آلاف التّحيّة و التّسليم و لا قوّة الاّ بِاللّهِ العلىِّ العَظيم.


فصل سوم: در دلائل و معجزات حضرت امام رضاعليها‌السلام

ما اكتفا مى كنيم به ذكر چند معجزه كه ده معجزه اولش از(عيون اخبار)است:

اول از محمد بن داود روايت است كه گفت: من و برادرم نزد حضرت رضاعليها‌السلام بوديم كه كسى آمد و به او خبر داد كه چانه محمّد بن جعفرعليها‌السلام را بستند يعنى بمرد، پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتيم ديديم چانه اش را بسته اند و اسحاق بن جعفرعليها‌السلام و فرزندانش و جماعت آل ابوطالب مى گريند، حضرت ابوالحسن نزد سرش نشست و در رويش نظر كرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند اين تبسم از راه شماتت بود به مردن عمش.

راوى گفت: پس حضرت برخاست و بيرون آمد تا در مسجد نماز گزارد ما گفتيم: فداى تو شويم! از اينها شنيديم درباره تو حرفى كه ناخوش آمد ما را وقتى كه تو تبسم نمودى، حضرت فرمود: من تعجب از گريه اسحاق كردم، و او به خدا پيش از محمّد بميرد و محمد بر او بگريد. راوى گويد: پس محمد برخاست از بيمارى و اسحاق بمرد. (٣٢) و نيز از يحيى بن محمّد بن جعفرعليها‌السلام مروى است كه گفت: پدرم بيمار شد سخت، امام رضاعليها‌السلام به عيادت او آمد و عمم اسحاق نشسته بود و مى گريست و سخت بر او جزع مى كرد، يحيى گفت كه حضرت ابوالحسنعليها‌السلام به من ملتفت شد و گفت: چرا عمت مى گريد؟ گفتم: مى ترسد بر او از اين حال كه مى بينى. فرمود كه غمگين مشو كه اسحاق زود باشد كه پيش از پدرت بميرد. يحيى گفت كه پدرم به شد و اسحاق بمرد. (٣٣)

دوم على بن احمد بن عبداللّه بن احمد بن ابوعبداللّه برقى روايت كرده از پدرش از احمد بن ابى عبداللّه از پدرش از حسين بن موسى بن جعفرعليها‌السلام كه گفت: ما در دور ابوالحسن رضاعليها‌السلام بوديم و ما جوانان بوديم از بنى هاشم كه جعفر بن عمر علوى بر ما بگذشت و او هيأتى كهنه (يعنى جامه هاى كهنه ) و طورى خراب داشت ما به يكديگر نگاه كرديم و بخنديديم از هيأت او، حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: عنقريب او را خواهيد ديد صاحب مال و تبع بسيار! پس نگذشت مگر يك ماه يا نحو آن كه والى مدينه گشت و حالش نيكو شد پس مى گذشت بر ما و همراه او خواجه سرايان و حشم بودند. و اين جعفر، جعفر بن محمّد بن عمر بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسينعليهم‌السلام است. (٣٤)

سوم از ابوحبيب بناجى مروى است كه گفت: در خواب ديدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به بناج آمده و در مسجدى كه هر سال حاج آنجا فرود مى آيند فرود آمده و گويا من رفتم به سوى او و سلام كردم بر او ايستادم پيش روى او و ديدم پيش روى او طبقى از برگ نخيل مدينه بود و در آن بود خرماى صيحانى، قبضه اى از آن برداشت و به من داد شمردم هيجده خرما بود، پس چنين تأويل كردم كه من به عدد هر يك خرما يك سال بمانم و چون از اين خواب بيست روز بگذشت در زمينى بودم كه براى زراعت آن را اصلاح مى نمودم كسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضاعليها‌السلام آورد كه در آن مسجد فرود آمده و از مدينه مى آيد و مردم مى شتافتند به سوى او، پس من نيز آمدم او را ديدم نشسته در موضعى كه ديده بودم پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را، و زير او حصيرى بود چنانچه در زير آن حضرت بود و پيش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خرماى صيحانى بود. سلام كردم بر او و جواب داد و مرا نزديك خواند و كفى از آن خرما بداد بشمردم همان عدد بود كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داده بود، گفتم: زياد كن يابن رسول اللّه! فرمود: اگر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين زيادتر مى داد ما هم مى داديم. (٣٥)

چهارم روايت كرده احمد بن على بن حسين ثعالبى از ابوعبداللّه بن عبدالرحمن معروف به صفوانى كه گفع: قافله اى از خراسان به جانب كرمان بيرون آمد دزدان بر ايشان ريختند و مردى از ايشان را گرفتند كه به كثرت مال متهم مى داشتند، او در دست ايشان مدتى بماند او را عذاب مى كردند تا خود را فديه دهد و خلاص شود. از جمله او را در برف واداشتند و دهنش از برف پر كردند و زبانش فاسد شد به طورى كه قدرت بر سخن گفتن نداشت، آمد به خراسان و شنيد خبر امام رضاعليها‌السلام را و آنكه آن حضرت در نيشابور است پس در خواب ديد گويا كسى به او مى گويد پسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد خراسان شده علت خود را از او بپرس بسا باشد ترا دوايى تعليم كند كه نفع دهد، گفت كه هم در خواب ديدم كه گويا نزد آن حضرت رفتم و از آنچه بر سر من آمده بود شكايت كردم و علت خود گفتم، به من فرمود زيره و سعتر و نمك بستان و بكوب و در دهن گير دوبار يا سه بار، كه عافيت مى يابى. پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آن خوابى كه ديده بود و اهتمامى ننمود در آن تا به دروازه نيشابور رسيد به او گفتند كه امام رضاعليها‌السلام از نيشابور كوچ كرده و در رباط سعد است، در خاطر مردم افتاد كه نزد آن حضرت رود و حكايت خود را به آن جناب بگويد شايد دوايى او را تعليم كند كه نفع بخشد. پس به رباط سعد آمد و بر آن حضرت داخل شد گفت: اى پسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قصه من چنين و چنان است و دهان و زبانم تباه شده و حرف نمى توانم زدن مگر به سختى پس مرا دوايى تعليم فرما كه از آن منتفع شوم. فرمود: آيا تعليم نكردم ترا؟ برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان كن. آن مرد گفت: يابن رسول اللّه! اگر توجه كنى يك بار ديگر بگويى، فرمود: بگير قدرى از زيره و سعتر و نمك و بكوب و در دهن گير و دوبار يا سه بار كه عنقريب عافيت مى يابى. آن مرد گفت: آن كار كردم و عافيت يافتم ثعالبى گفت: از صفوانى شنيدم كه مى گفت من آن مرا را ديدم و اين حكايت را از او شنيدم. (٣٦)

پنجم از ريان بن الصلت روايت است كه گفت: وقتى كه اراده عراق كردم و عزم وداع حضرت امام رضاعليها‌السلام داشتم در خاطر خود گفتم چون كه او را وداع كنم از او پيراهنى از جامه هاى تنش بخواهم تا مرا در آن دفن كنند و درهمى چند بخواهم از مال او كه براى دخترانم انگشترها بسازم، چون او را وداع كردم گريه و اندوه از فراق او غلبه كرد بر من و فراموش كردم كه آنها را بخواهم، چون بيرون آمدم آواز داد مرا كه يا ريان! باز گرد، بازگشتم به من گفت: آيا دوست نمى دارى كه درهمى چند ترا دهم تا براى دختران خود انگشترها سازى؟ آيا دوست نمى دارى كه پيراهنى از جامه هاى تن خود به تو بدهم تا ترا در آن كفن كنند چون عمرت به سر آيد؟ گفتم: يا سيدى! در خاطرم بود كه از تو بخواهم، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند كرد وساده را و پيراهنى بيرون آورد و به من داد و بلند كرد جانب مصلى را و درهمى چند بيرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود. (٣٧)

ششم از هرثمة ابن اعين روايت است كه گفت: داخل شدم بر سيد و مولايم يعنى حضرت رضاعليها‌السلام در سراى مأمون و مذكور مى شد در سراى مأمون كه حضرت رضاعليها‌السلام وفات يافته و به صحت نرسيده بود، داخل شدم و مى خواستم اذن دخول بر او حاصل كنم، در ميان خادمان و معتمدان مأمون غلامى بود او را(صبيح ديلمى)مى گفتند و او سيد مرا از دوستان بود و در اين وقت(صبيح)بيرون آمد چون مرا ديد گفت: يا هرثمه! آيا نمى دانى كه من معتمد مأمونم بر سر و علانيه او؟ گفتم: بلى، گفت: بدان مرا مأمون بخواند با سى غلام ديگر از معتمدان در ثلث اول شب رفتيم نزد او و شبش مانند روز شده بود از كثرت شمعها و پيش او شمشيرهاى برهنه تيز زهر داده نهاده بود. ما را يك يك بخواند و به زبان از ما عهد و ميثاق مى گرفت و هيچ كس ديگر غير ما آنجا نبود، با ما گفت اين عهد بر شما لازم است كه آنچه شما را بگويم بنماييد و هيچ خلاف نكنيد، ما همه بر آن سوگند خورديم. گفت: هر يك شمشيرى بر مى گيرد و مى رويد تا داخل مى شويد بر على بن موسى الرضاعليها‌السلام در حجره اش، اگر او را ايستاده يا نشسته يا خفته مى بيند هيچ سخن با او نمى گوييد و شمشيرها بر او مى نهيد و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آميخته مى كنيد بعد از آن بساط او را بر او مى پيچيد و شمشيرها را به آن پاك مى كنيد و نزد من بياييد، و براى هر كدام از شما براى اين كار كه كنيد و پوشيده داريد ده بدره درهم دو ضيعه منتخب يعنى مستقل خوب مقرر كرده ام و بهره و نصيب و حظ براى شما است چندانكه من زنده ام و باقيم. گفت: پس ما شمشيرها را به دست گرفتيم و بر او در حجره اش داخل شديم ديديم به پهلو خوابيده بود و مى گردانيد طرف دستهاى خود را و تكلم مى كرد به كلامى كه ما نمى دانستيم، پس غلامها شمشيرها برآوردند و من شمشير خود را نهادم و ايستاده بودم و مى ديدم، و گويا كه او مى دانست قصد ما را پس ‍ چيزى پوشيده بود در تن كه شمشيرها بر او كار نمى كرد، پس آن بساط را بر او پيچيدند و بيرون آمدند نزد مأمون، مأمون گفت: چه كرديد؟ گفتند: به جا آورديم آنچه گفتى يا امير، گفت: چيزى از اين وانگوييد.

چون صبح طالع شد مأمون بيرون آمد و در جاى خود نشست با سر برهنه و تمكه هاى گشاده و اظهار وفات امامعليها‌السلام كرد و براى تعزيه بنشست، پس ‍ برخاست پابرهنه و سر برهنه بيامد تا او را ببيند و من در پيش او مى رفتم چون در حجره آن حضرت داخل شد همهمه اى شنيد بلرزيد و به من گفت نزد او كيست؟ گفتم: نمى دانم يا اميرالمؤ منين! گفت: زود برويد و ببينيد، صبيح گفت: ما درون حجره شديم ديديم سيدم در محراب خود نشسته نماز مى گزارد و تسبيح مى كند. گفتم: يا امير! اينك شخصى در محراب نماز مى گزارد و تسبيح مى گويد، مأمون بلرزيد پس گفت: مرا بازى داديد لعنت كند خدا بر شما، پس به من روى كرد از ميان جماعت و گفت: يا صبيح! تو او را مى شناسى ببين كيست نماز مى كند؟ پس من داخل شدم و مأمون بازگشت و چون به آستانه در رسيدم امامعليها‌السلام به من گفت: يا صبيح! گفتم: لبيك يا مولاى من! و بر رو افتادم، فرمود: برخيز خداى رحمت كند بر تو مى خواهند كه خاموش كنند نور خدا را به دهن هاى خود، خدا تمام كننده است نور خدا را هر چند كافران كراهت داشته باشند آن را. پس بازگشتم نزد مأمون ديدم كه رويش سياه شده همچون شب تاريك گفت: يا صبيح! چه خبر دارى؟ گفتم: يا اميرالمؤ منين! به خدا كه او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنين و چنين گفت، صبيح گفت: پس مأمون بندهاى خود نبست و امر كرد كه جامه هايش را رد كردند يعنى جامه هاى عزا را از تن كند و جامه هاى سابق خود را طلبيد و پوشيد و گفت: بگوييد غش كرده بود و به هوش آمد. هرثمه گفت: من شكر و حمد خداى بسيار نمودم و بر سيد خود حضرت رضاعليها‌السلام داخل شدم چون مرا ديد فرمود: يا هرثمه! آنچه صبيح با تو گفت با كسى مگو مگر كسى كه خداى عز و جل دل او را امتحان كرده باشد براى ايمان به محبت ما و ولايت ما، گفتم: نعم يا سيدى، بعد از آن فرمود: يا هرثمه! ضرر نمى كند كيد ايشان بر ما تا كتاب به مدت خود برسد، يعنى عمر به سر آيد و اجل برسد. (٣٨)

هفتم روايت است از محمّد بن حفص گفت: حديث كرد مرا يكى از آزادشدگان حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام كه گفت: من و جماعتى در خدمت امام رضاعليها‌السلام بوديم در بيابانى پس سخت تشنه بوديم ما و چهارپايان ما به حدى كه ترسيديم بر خودمان كه از تشنگى هلاك شويم پس حضرت يك جايى را وصف كرد و فرمود بياييد به آن موضع كه آنجا آب مى يابيد، گفت: به آن موضع آمديم و آب يافتيم و چهارپايان را آب داديم تا همه سيراب شديم ما و هر كه در آن قافله بود پس كوچ كرديم، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوييم، جستيم و نيافتيم مگر پشك شتر و نديديم از چشمه اثرى.

راوى گويد: اين حكايت را پيش مردى از اولاد قنبر كه به اعتقاد خود صد و بيست سال از عمرش گذشته بود مذكور داشتم آن مرد قنبرى هم اين قصه را به همين شرح بگفت و گفت من هم در خدمت او بودم، و قنبرى گفت در آن وقت امامعليها‌السلام به خراسان مى رفت. (٣٩)

مؤ لف گويد: كه اين آيت باهره از آن حضرت شبيه است به آنچه از جدش ‍ اميرالمؤ منينعليها‌السلام ظاهر شده از حديث راهب كربلا و صخره و اين معجزه را عامه و خاصه نقل كرده اند و شعرأ به شعر درآورده اند و كيفيت آن چنان است كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام در وقت توجه فرمودنش به صفى مرور فرمود به كربلا، فرمود به اصحابش آيا مى دانيد كه كجا است اينجا؟ به خدا سوگند كه اينجا مصرع حسين و اصحابش است، پس كمى رفتند تا رسيدند به صومعه راهبى در ميان بيابان در حالى كه تشنگى سخت به اصحاب آن حضرت عارض شده بود و آب ايشان تمام گشته بود و هر چه از يمين و يسار تفحص كرده بودند آب پيدا نكرده بودند، حضرت فرمود كه ساكن اين دير را ندا كنيد كه نگاه كند، چون نگاه كرد، از او از مكان آب پرسيدند گفت مابين من و آب زياده از دو فرسخ است و در اين نزديكى آب نيست و از براى من آب يك ماه مرا مى آورند كه به نحو تنگى با آن زندگانى مى كنم و اگر نبود آن من هم از تشنگى هلاك مى گشتم، حضرت فرمود به اصحاب خود آيا شنيديد كلام راهب را؟ گفتند: بلى، آيا امر مى فرمايى ما را تا قوه داريم به همان جايى كه راهب اشاره مى كند برويم و آب بياوريم؟ فرمود: حاجتى به اين نيست! پس گردن استر خود را برگردانيد به سمت قبله و اشاره فرمود به يك جايى نزديك دير فرمود: بگشاييد زمين اين مكان را! پس جماعتى با بيل خاك آن زمين را برداشتند ناگاه سنگ بزرگى ظاهر شد كه مى درخشيد، گفتند: يا اميرالمؤ منين! اينجا سنگى است كه بيل به آن كار نمى كند، فرمود: به درستى كه اين سنگ بر روى آب واقع است اگر از محل خود زايل شود خواهيد يافت آب را، پس كوشش كردند در كندن سنگ و جمع شدند گروهى و قصد كردند كه آن سنگ را حركت دهند نتوانستند و سخت شد بر ايشان، حضرت چون اين بديد از استر پياده شد و آستين بالا زد انگشتان خود را گذاشت در زير سنگ و حركت داد سنگ را پس از آن كند آن را و افكند دور به مسافت ذراع بسيارى پس چون سنگ برداشته شد ظاهر شد آب! آن جماعت مبادرت كردند به سوى آن و آشاميدند از آن، و بود آب از هر آبى كه در سفرشان خورده بودند گواراتر و سردتر و صافى تر.

پس فرمود: از اين آب توشه برداريد و سيراب شويد، هرچه خواستند آب آشاميدند و برداشتند. پس اميرالمؤ منينعليها‌السلام آمد نزد آن سنگ و آن را به دست گرفت و به جاى خود گذاشت و امر كرد كه روى آن خاك ريختند و اثرش پنهان شد لكن هر يك از اصحاب آن حضرت مكان آب را مى دانستند پس كمى رفتند حضرت فرمود به حق من بر گرديد به موضع چشمه ببينيد مى توانيد آن را پيدا كنيد، مردم برگشتند و در تفحص چشمه برآمدند و هرچه كاوش كردند و ريگها را پس و پيش كردند چشمه آب را پيدا نكردند! راهب كه آن چشمه آب را مشاهده كرد ندا كرد كه اى مردم! مرا پايين بياوريد پس به هر حيله بود او را از ديرش پايين آوردند پس ايستاد مقابل اميرالمؤ منينعليها‌السلام و گفت: اى مرد! تو پيغمبر مرسلى؟ فرمود: نه، گفت: ملك مقربى؟ فرمود: نه، گفت: پس تو كيستى؟ فرمود: منم وصى رسول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النبيينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . پس راهب شهادت گفت و اسلام آورد و گفت اين دير بنا شده در اينجا به جهت طلب كسى كه بكند اين سنگ را و بيرون آورد از زير آن آب و عالمى چند قبل از من گذشتند و به اين سعادت نرسيدند و حق تعالى مرا روزى فرمود و ما مى يابيم در كتابى از كتابهاى خودمان و شنيديم از عالمان خودمان كه در اين گوشه زمين چشمه اى است كه بر آن سنگى است كه نمى شناسد مكان آن را مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر، پس راهب جزء جيش حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام گرديد و در ركاب آن حضرت شهيد شد پس حضرت متولى دفن او شد و بسيار براى او استغفار كرد.

و سيد حميرى اين حكايت را در قصيده مذهبه به نظم در آورده و فرموده:

وَ لَقَْد سَرى فيما يَسيرُ بِلَيْلَةٍ

بَعْدَ الْعِشأ بِكَرْبَلا فى مَوْكِبٍ

حَتّى اَتى مُتَبَتِّلاً (٤٠) فى قائِمٍ

اَلْقى قَواعِدَهُ بِقاعٍ مَجْدَبٍ

فَدَ نافَصاحَ بِهِ فَاَشْرَفَ مائِلا

كَالنَّسْرِ فَوْقَ شَظِيّةٍ(٤١) مِنْ مَرْقَبٍ (٤٢)

هَلْ قُرْبَ قائِمِكَ الَّذى بَوَّاْتَهُ

مأ يُصابُ فَقالَ ما مِنْ مَشْرَبٍ

اِلاّ بِغايَةِ فَرْسَخَيْنِ وَ مَنْ لَنا

بِالْمأ بَيْنَ نَقى (٤٣) وَقَي (٤٤) سَبْسَبٍ

فَثَنَى اْلاَعِنَّةَ نَحْوَ وَعْثٍ (٤٥) فَاَجْتَلى

مأ يُصابُ فَقالَ ما مِنْ مَشْرَبٍ

مَلْسأ يَلْمَعُ كَالّلُجَيْنِ الْمُذْهَبِ

قالَ اَقْلبِوُها اِنَّكُمْ اِنْ تَقْلِبُوا

تَرَوْوُا وَ لاتَرَوْوُنَ اِنْ لَمْ تُقْلَبِ

فَاعْصَوْ صَبُوا فى قَلْعِها فَتَمَنَّعَتْ

مِنْهُمْ تَمَنَّعُ صَعْبَةٍ تُرْكَبِ

حَتّى اِذا اَعْيَتْهُمُ اَهْوى لَها

كَفَّا مَتى تَرِدَ الْمُغالِبَ تَغْلِبِ

فَكَاَنّهَا كُرَةٌ بِكَفّ حَزَوَّرٍ (٤٦)

عَبْلَ (٤٧)الذِّراعِ دَخابِها فى مَلْعَبِ

فَسَقاهُمُ مِنْ تَحْتِها مُتَسَلْسِلا

عَذْبا يَزيدُ عَلَى الاَلَذِّاْلاَعْذَبِ

حَتّى اِذا شَرِبُوا جَميعا رَدَّها

وَ مَضى فَخَلَتْ مَكانُها لَمْ يُقْرَبِ (٤٨)

هشتم از هيثم بن ابى مسروق نهدى روايت شده كه محمّد بن الفضيل گفت كه من در(بطن مر)فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا برآمد و آن را(علت رشته)مى گويند مانند ريسمان چيزى برآيد و غالبا از پا برآيد، پس ‍ در مدينه به حضرت رضاعليها‌السلام داخل شدم فرمود: چرا ترا دردناك مى بينم؟ گفتم: چون به(بطن مر)آمدم عرق مدنى در پهلو و پايم برآمد. پس اشاره نمود به آن يك كه در پهلويم بود در زير بغل و سخنى گفت و بر آن آب دهن افكند بعد از آن فرمود از اين باكى نيست بر تو و نظر كرد به آنچه در پايم بود. پس گفت، ابوجعفرعليها‌السلام فرمود: از شيعيان ما هر كه مبتلا به بلايى شود پس صبر كند، خداى عز و جل براى او اجر هزار شهيد نويسد.

من در خاطر گفتم كه من به خدا از اين علت پانرهم، هيثم گفت: هميشه آن رشته از پاى او بر مى آمد تا بمرد. (٤٩)

نهم از عبداللّه بن محمد هاشمى روايت است كه گفت: روزى بر مأمون داخل شدم مرا بنشاند و هر كس پيش او بود بيرون كرد پس طعام خواست بخورديم و طيب به كار برديم پس فرمود پرده بكشيدند پس خطاب كرد به يكى از آنان كه در پس پرده بودند يعنى از كنيزان مغنيه و گفت باللّه كه مرثيه كن براى ما آن را كه در طوس است يعنى حضرت رضاعليها‌السلام را كه در طوس دفن كرديم، مغنيه شروع كرد به خواندن، خواند:

سَقْيا لِطُوسٍ وَ مَنْ اَضْحى بِها قَطِنا

مِنْ عِتْرِةِ الْمُصْطَفى اَبْقى لَنا حَزَنا؛

يعنى سيراب سازد باران رحمت مر طوس را و آن كس كه در آنجا ساكن است از عترت مصطفى كه رفت و اندوه و غم براى ما بگذشت، هاشمى گفت كه پس ‍ بگريست مأمون و به من گفت: يا عبداللّه! آيا اهل بيت من و اهل بيت تو مرا ملامت مى كنند بر اينكه ابوالحسن الرضاعليها‌السلام را نصب كردم علم يعنى نشان و آيت براى عالميان، به خدا قسم با تو حديثى كنم از او كه تعجب كنى، روزى نزد او آمدم و به او گفتم فداى تو شوم پدرانت موسى و جعفر و محمّد و على بن الحسينعليهم‌السلام نزد ايشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قيامت و تو وصى ايشان و وارث علم ايشانى و علم ايشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است، گفت بگو، گفتم اين زاهريه، خطيه و بخت مند من است يعنى او را از ميان زنان دوست مى دارم و تقديم نمى دهم بر او هيچ يك از جوارى خود را و او چند بار حامله شده و اسقاط مى كند و حالا حامله است، مرا دلالت كن به چيزى كه علاج كند به آن خود را و سالم ماند. فرمود: مترس و خاطر جمع دار از اسقاط طفل كه سالم مى ماند و پسرى مى زايد به مادر شبيه تر از همه مردم و خنصرى زائد در دست راست دارد نه آويخته و همچنين در پاى چپ خنصرى زائد دارد نه آويخته. و(خنصر)انگشت كوچك را گويند. پس در خاطر خود گفتم گواهى مى دهم كه خداى عز و جل بر همه چيز قادر است. پس زاهريه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دست راست خنصرى زايد داشت نه آويخته و هم در پاى چپ بر آنگونه كه حضرت رضاعليها‌السلام وصف كرده بود پس كيست كه ملامت مى كند مرا بر اينكه او را نصب كردم علم و آيت ميان عالميان.

شيخ صدوق رحمه اللّه فرموده كه اين حديث زياده بر اين بود ما ترك كرديم آن را (وَ لاحوْلَ وَ لا قوَّةَ اِلاّ باللّهِ الْعلِىِّ الْعَظيم)پس از آن فرموده كه دانستن حضرت امام رضاعليها‌السلام اين را به واسطه آن بود كه از پدرانش از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او رسيده بود و جبرئيل براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى اميه و بنى عباس و اولاد ايشان را و آنچه كه بر دست ايشان جارى مى شود(وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةِ اِلاّبِاللّهِ). انتهى. (٥٠)

مؤلف گويد: از چيزهايى كه حذف شده از اين حديث شعر دوم مرثيه است و آن اين است:

اَعْنى اَبَا الْحَسَِن الْمَأْمُولَ اِنَّ لَهُ

حَقَّا عَلى كُلِّ مَنْ اَضْحى بِها شَجَنا

دهم از محمد بن الفضيل مروى است كه گفت: در آن سال كه هارون برامكه غضب كرد و اول جعفر بن يحيى را بكشت و يحيى را حبس كد و بر سر ايشان آمد آنچه آمد. ابوالحسنعليها‌السلام در عرفه ايستاده بود و دعا مى كرد بعد از آن سر به زير انداخت. از او خبر پرسيدند، گفت: من خداى را مى خواندم بر برمكيان به سبب آنچه با پدرم نمودند امروز خداى عز و جل دعاى من درباره ايشان اجابت نمود. پس چون بازگشت نگذشت مگر اندكى كه جعفر و يحيى مغضوب شدند و احوال ايشان برگشت،(مسافر)گفت: من با ابوالحسن الرضاعليها‌السلام بودم در منى كه يحيى بن خالد با قومى از آل برمك بگذشتند آن حضرت فرمود: مسكينانند اينان نمى دانند كه امسال چه بر سرشان مى آيد! بعد از آن گفت: هاه و عجبتر آنكه، هارون و من همچون اين دوييم و دو انگشت به هم ضم نمود.(مسافر)گفت: به خدا كه من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن كرديم. (٥١)

يازدهم شيخ مفيد رحمه اللّه در(ارشاد)به سند خويش روايت كرده از غفارى كه گفت: مردى از آل ابورافع آزاد كرده حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من طلبى داشت مطالبه كرد از من و مبالغه نمود در طلب خود، من چون چنين ديدم نماز صبح در مسجد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادا كردم و روانه شدم به سوى زمانى كه نزديك شدم به در منزل آن حضرت، ديدم حضرت از منزل بيرون آمد در حالى كه سوار بر حمارى است و بر تن شريفش قميص و ردايى، چون نظرم بر آن حضرت افتاد خجالت كشيدم كه چيزى عرض كنم چون آن جناب به من رسيد ايستاد و نظر كرد به من، من سلام كردم بر آن جناب و اين وقت ماه رمضان بود پس من عرض كردم به آن حضرت فدايت شوم!

مولاى شما فلان از من طلبى دارد و به خدا سوگند كه مرا رسوا ساخته. و من در دل خود گفتم كه حضرت به او مى فرمايد كه مطالبه از من نكند و به خد قسم كه نگفتم به آن حضرت كه چه قدر از من مى خواهد و نام نبردم از طلب او چيزى. پس امر فرمود مرا كه بنشينم تا برگردد، پس من نشستم در آنجا تا شام و نماز مغرب را به جا آوردم و حضرت نيامد و من روزه بودم سينه ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ناگاه ديدم آن حضرت پيدا شد و اطراف آن جناب جماعتى از مردم بودند و اهل سؤ ال و فقرأ سر راه حضرت نشسته بودند آن جناب بر ايشان تصدق كرد و گذشت تا داخل خانه شد پس بيرون تشريف آورد و مرا خواند من برخاستم و با آن حضرت داخل منزل شديم و آن جناب نشست و من نيز نشستم و شروع كردم از ابن مسيب امير مدينه براى او حديث كردن و بسيار مى شسد كه من با آن حضرت از ابن مسيب گفتگو مى نمودم پس چون از سخن گفتن فارغ شدم حضرت فرمود گمان نمى كنم كه هنوز افطار كرده باشى؟ عرض كردم، نه. پس فرمود براى من طعام آوردند و در پيش ‍ من گذاشتند و امر فرمود غلامى را كه با من طعام بخورد، پس من و آن غلام طعام خورديم و چون فارغ شديم فرمود: آن وساده را بلند كن و آنچه در زير آن است بردار، من وساده را برداشتم ديدم در زير آن مقدارى دينار است آن دينارها را برداشتم و در كيسه ام گذاشتم و امر فرمود چهار نفر از بندگان خود را كه همراه من باشند تا مرا به منزل برسانند. من گفتم: فدايت شوم! شبگردى كه از جانب ابن مسيب است گردش مى كند و من كراهت دارم كه مرا ببيند كه با بندگان شما مى باشم، فرمود: درست گفتى، اصاب اللّه بك الرشاد فرمود به آنها كه همراه من باشند تا جايى كه من به آنان بگويم برگردند، پس همراه من بودند تا نزديك به منزلم رسيدم و مأنوس شدم آنها را برگردانيدم پس به منزل رفتم و چراغ طلبيدم و در پولها نظر كردم ديدم چهل و هشت دينار زر سرخ است و طلب آن مرد از من بيست و هشت دينار بود و در ميان آن پولها دينارى ديدم كه مى درخشيد خوشم آمد از حسن او گرفتم آن را و نزديك چراغ بردم ديدم به خط واضح بر آن نقش است كه حق آن مرد بر تو بيست و هشت دينار است و مابقى براى تو است و به خدا قسم كه من معين نكرده بودم طلب آن مرد را از من. (٥٢)

دوازدهم قطب راوندى روايت كرده از ريان بن صلت گفت: رفتم به خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام به خراسان و در دل خود گفتم كه بخواهم از آن حضرت از اين دينارها كه به نام آنحضرت سكه زده شده، پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خود كه ابومحمد از اين دينارها كه اسم من بر آن است مى خواهد بياور سى عدد از آنها، غلام آورد. من گرفتم آنها را، پس با خود گفتم كه كاش مرا مى پوشانيد به بعضى از جامه هاى تن شريفش، چون اين خيال در دل من گذشت، آن حضرت رو كرد به غلام خود فرمود كه بشوييد رختهاى مرا و بياوريد همچنان كه هست، پس آوردند پيراهن و ازار و كفش آن حضرت را و به من دادند آنها را. (٥٣)

سيزدهم ابن شهر آشوب از حسن بن على وشا روايت كرده كه گفت: خواند مرا سيد من حضرت امام رضاعليها‌السلام به مرو و فرمود: اى حسن! مرد على بن ابى حمزه بطائنى در اين روز و داخل در قبرش شد همين ساعت و داخل شدند دو ملك قبر بر او و سؤ ال كردند از او كه كيست پروردگار تو؟ گفت: اللّه تعالى. گفتند: كيست پيغمبر تو؟ گفت: محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . گفتند: كيست ولى تو؟ گفت على بن ابى طالبعليها‌السلام ، گفتند: بعد از او كيست؟ گفت: حسنعليها‌السلام ، پس يك يك امامها را گفت تا رسيد به موسى بن جعفرعليها‌السلام . پرسيدند: بعد از موسى كيست؟ سخن در دهان گردانيد و جواب نگفت زجرش ‍ كردند و گفتند: بگو كيست؟ سكوت كرد، گفتند به او آيا موسى بن جعفر امر كرده ترا به اين؟ پس زدند او را به عمودى از آتش و برافروختند بر او قبر را تا روز قيامت. راوى گفت: من بيرون آمدم از نزد سيدم و تاريخ گذاشتم آن روز را پس نگذشت ايام زيادى كه رسيد كاغذهاى اهل كوفه به مرگ بطائنى در آن روز و آنكه داخل در قبرش ‍ شده در آن ساعت كه حضرت فرمودند. (٥٤)

چهاردهم قطب راوندى روايت از ابراهيم بن موسى قزاز، (٥٥) و بود او روزى در مسجد رضاعليها‌السلام به خراسان گفت مبالغه كردم در سؤ ال و طلب چيز از حضرت امام رضاعليها‌السلام پس بيرون رفت آن حضرت به جهت استقبال بعضى از آل ابوطالب پس وقت نماز آمد و آن حضرت ميل كرد به سوى قصرى كه آنجا بود پس فرود آمد در زير سنگ بزرگى كه نزديك آن قصر بود و من با آن حضرت بودم و نبود با ما ثالثى، پس فرمود: اذان بگو، گفتم: درنگ كنيد تا برسند به ما اصحاب ما، فرمود: بيامرزد خدا ترا لاتُؤَخِّرونَّ الصَّلاةَ عَنْ اَوَّلِ وَقتها منْ غيْرِ عِلَّةٍ عَلَيْكَ، اِبْدَأ بِاَوَّلِ الْوَقْتِ؛ فرمود: تأخير ميانداز نماز را از اول وقتش به آخر وقتش بدون علتى بر تو، ابتدا كن به اول وقت، يا آنكه فرمود بر تو باد هميشه به اول وقت، پس من اذان گفتم و نماز كرديم، پس گفتم: يابن رسول اللّه! به تحقيق كه طول كشيد مدت در آن و عده اى كه به من دادى و من محتاجم و شغل شما بسيار است و من ممكنم نمى شود هر وقتى كه از شما سؤ ال كنم.

راوى گفت: پس آن حضرت خراشيد زمين را با تازيانه خود به نحو شدت و سختى پس دست برد به آن موضع كه كنده شده بود پس بيرون آورد شمشى طلا و فرمود: بگير اين را خداوند بركت دهد به تو در آن و انتفاع ببر به آن و كتمان كن آنچه را كه ديدى.

راوى گفت: پس خداوند تعالى بركت داد به من در آن تا آنكه خريدم در خراسان چيزى كه قيمتش هفتاد هزار اشرفى بود و گرديدم غنى ترين مردمى كه امثال خودم بودند در آنجا. (٥٦)

پانزدهم و نيز روايت كرده از احمد بن عمرو كه گفت: بيرون رفتم به سوى حضرت رضاعليها‌السلام و زوجه ام آبستن بود چون خدمت آن حضرت رسيدم عرض كردم: من وقتى كه از شهرم بيرون آمدم زوجه ام آبستن بود دعا كن كه حق تعالى بچه او را پسر قرار دهد، فرمود: او پسر است پس نام گذار او را عمر، گفتم: من نيت كرده ام كه او را على نام گذارم و امر كرده ام اهل بيت خود را كه او را على نام گذارند. فرمود: نام او را عمر بگذار، پس من وارد كوفه شدم ديدم از براى من پسرى متولد شده او را على نام گذاشته اند. پس من او را عمر نام گذاردم. همسايگان من كه مطلع شدند از اين مطلب گفتند ديگر ما تصديق نمى كنيم بعد از اين چيزى را كه از تو نقل كنند يعنى همسايه هاى او كه سنى بودند گفتند بر ما معلوم شد كه تو سنى هستى و نسبت شيعه گرى كه به تو داده اند خلاف بوده و ما بعد از اين تصديق نمى كنيم چيزى را كه از اين مقوله به شما نسبت دهند. راوى گويد: آن وقت فهميدم كه حضرت نظرش بر من بيشتر بوده از خودم به نفس خودم. (٥٧)

شانزدهم از(بصائر الدرجات)منقول است كه احمد بن عمر حلال گفت: شنيدم كه اخرس در مكه اسم حضرت رضاعليها‌السلام را مى برد و دشنام مى دهد آن حضرت را، گفت: داخل مكه شدم و كاردى خريدم، پس ديدم او را، با خود گفتم به خدا سوگند مى كشم او را هرگاه از مسجد بيرون بيايد، پس ايستادم سر راه او، ناگاه رقعه حضرت امام رضاعليها‌السلام به من رسيد نوشته بود در آن: بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ به حق من بر تو كه متعرض اخرس مشو پس به درستى كه خداوند تعالى ثقه و معتمد من است و او كافى است مرا. (٥٨)

هفدهم شيخ مفيد به سند معتبر روايت كرده: در آن سال كه هارون به حج رفت حضرت امام رضاعليها‌السلام نيز به اراده حج از مدينه بيرون شد همين كه رسيد به كوهى كه از طرف چپ راه است و نام آن(فارغ)است حضرت به آن نظرى افكند و فرمود: بانى فارغ و خراب كننده آن پاره پاره خواهد شد.

راوى گفت: ما نفهميديم معنى كلام آن حضرت را تا اينكه هارون به آن موضع رسيد فرود آمد و جعفر بن يحيى برمكى بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه مجلسى براى او در آن بنا كنند پس چون از مكه برگشت بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند پس چون به عراق رسيد جعفر بن يحيى كشته گشت و پاره پاره شد. (٥٩)

هيجدهم ابن شهر آشوب روايت كرده از(مسافر)كه گفت: من نزد حضرت رضاعليها‌السلام بودم در منى پس گذشت يحيى بن خالد در حالى كه دماغ خود را گرفته بود از غبار، حضرت فرمود بيچاره هاى نمى دانند چه بر آنها وارد مى شود در اين سال پس فرمود: و عجبتر از اين بودن من و هارون است با هم مثل اين دو انگشت و دو انگشت خود را به هم چسبانيد. (٦٠) و اين خبر به روايت شيخ صدوق گذشت.

نوزدهم و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از سليمان جعفرى كه گفت در خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام بودم در بستانى از آن حضرت ناگاه گنجشكى آمد مقابل آن حضرت بر زمين و شروع كرد به صيحه زدن و اضطراب كردن، حضرت به من فرمود: اى فلان! مى دانى كه اين عصفور چه مى گويد؟

گفتم: نه، فرمود: مى گويد كه مارى مى خواهد جوجه هاى مرا بخورد، پس بردار اين عصا را و داخل بيت شو بكش مار را، سليمان گفت: عصا بر دست گرفتم داخل بيت شدم ديدم مارى كه در جولان است پس كشتم آن را. (٦١)

بيستم و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از حسين بن بشار كه گفت: فرمود حضرت امام رضاعليها‌السلام كه عبداللّه مى كشد محمّد را، گفتم: عبداللّه بن هارون مى كشد محمّد بن هارون را؟! فرمود: آرى! عبداللّه كه در خراسان است مى كشد محمّد پسر زبيده را كه در بغداد است، پس چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود، يعنى عبداللّه مأمون كشت محمّد امين برادر خود را، و آن حضرت به اين شعر تمثل مى جست:

وَ اِنَّ الضِّغْنَ بَعْدَ الضِّغْنِ يَغْشُو

عَلَيْكَ وَ يَخْرِجُ الدّأ الدَّفينا (٦٢)

و شايد تمثل آن حضرت به اين شعر اشاره باشد به كشتن عبداللّه مأمون آن حضرت را نيز.

مؤ لف گويد: كه در ذكر اصحاب حضرت امام موسىعليها‌السلام در حال عبداللّه بن المغيره روايتى نقل شده كه مشتمل بود بر آيت باهره از اين بزرگوار، و در فصل پنجم ذكر شود چند معجزه باهره از آن حضرت سلام اللّه عليه.


فصل چهارم: مختصرى از كلمات حكمت آميز و برخى از اشعار حضرت رضاعليها‌السلام

(اوّل قالَعليها‌السلام : صَديقُ كُلِّ اَمرِى عَقْلُهُ وَ عَدوُُّهُ جَهْلُهُ. (٦٣) )

فرمود آن حضرت: كه دوست هر مردى عقل او است و دشمن او نادانى او است.

دوم قالَعليها‌السلام : اِنَّ اللّهَ يبغضُ الْقيلَ وَ الْقالَ وَ اِضاعَةَ الْمالِ وَ كَثْرَةَ السُّؤ الِ؛ (٦٤) يعنى فرمود: خداوند دشمن دارد(قيل و قال)را و ضايع كردن مال را و كثرت سؤ ال را.

مؤلف گويد: ظاهرا مراد از قيل و قال، مرأ و جدال مذموم است كه در روايات نهى از آن وارد شده بلكه از حضرت صادقعليها‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: اول چيزى كه نهى كرد مرا از آن پروردگارم عز و جل، نهى كرد از پرستش بتان و شرب خمر و ملاحات با مردم (٦٥) و(ملاحات ع(همان مجادله و مرأ است. و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود چهار چيز است كه مى ميرانند دل را، گناه بالاى گناه كردن و با زنان زياد محادثه و هم صحبتى كردن و ممارات احمق. تو بگويى و او بگويد و آخرش ‍ برنگردد به خير، و با مردگان مجالست كردن، عرض كردند: يا رسول اللّه! مردگان كيانند؟ فرمود: كل غنى مترف (٦٦)؛ يعنى هر توانگرى كه گذاشته شده بطور خود هرچه خواهد بكند يا هر توانگرى كه به ناز و نعمت پروريده شده. و نيز شيخ صدوق رحمه اللّه روايت كرده كه به حضرت صادقعليها‌السلام عرض كردند كه اين خلقى كه مى بينيد تمام اينها از ناس و مردم محسوب مى شوند، فرمود: بينداز از مردم بودن آن كسى را كه ترك كرده مسواك كردن را و آن كسى را كه چهار زانو مى نشيند در جاى تنگ و كسى كه داخل مى شود در چيزى كه مهم او نيست و كسى كه مرأ و جدال مى كند در چيزى كه علم به آن ندارد، و كسى كه سستى كند و بيمارى به خود ببندد بدون علتى و كسى كه موى خود را ژوليده گذارد بدون مصيبتى و كسى كه مخالفت كند با ياران خود در حق در حالى كه آنها متفق شده باشند بر آن و كسى كه افتخار كند به پدران خود در حالى كه خودش خالى است از كارهاى خوب ايشان پس او به منزله خدنگ است يعنى پوست خدنگ. و آن چوب درختى است محكم براى تير خوب است پوستهاى آن را مى كنند و دور مى افكنند تا به جوهر و اصلش مى رسد. (٦٧) پس همچنان كه پوست خدنگ را مى كنند و دور مى افكنند با آن مجاورت و نزديكى به لب و اصل خود همچنين كسى كه خالى است از فضايل و كمالات پدران خود او را دور مى افكنند و اعتنا به آن نمى كنند.

(وَ لَقَدْ اَحْسَنَ مَنْ قالَ: اَلْعاقِلُ يَفْتَخِرُ بَالْهِمَمِ الْعالِيَةِ لابِالرِّمَمِ الْبالِيَةِ).

كُنْ اِبْنَ مَنْ شِئْتَ وَ اكْتَسِبْ اَدَبا

يُغْنيكَ مَحْمُودُهُ عَنْ النَّسَبِ

اِنَّ الْفَتى مَنْ يَقُولُها اَنَاذا

لَيْسَ الْفَتى مَنْ يَقُولُ كانَ اَبى

دانش طلب و بزرگى آموز

تا به نگرند روزت از روز

جايى كه بزرگ بايدت بود

فرزندى كس نداردت سود

چون شير به خود سپه شكن باش

فرزند خصال خويشتن باش

سوم فرمود: ما اهل بيتى مى باشيم كه وعده اى كه به كسى داده ايم آن را دين خود مى بينيم، يعنى ملتزميم كه مانند دين آن را ادا كنيم همچنان كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين كرد. (٦٨)

چهارم فرمود: بيايد بر مردم زمانى كه عافيت در آن زمان ده جزء باشد، نه جزء آن در اعتزال و كناره گزيدن از مردم و يك جزء ديگر در سكوت باشد. (٦٩)

مؤ لف گويد: كه ما در فصل كلمات حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام آنچه شايسته اعتزال بود ذكر كرديم به آنجا رجوع شود، و براى اينكه اين محل را خالى نگذاريم اين چند شعر را كه مناسب مقام است ذكر مى نماييم:

نان جوين و خرقه پشمين و آب شور

سى پاره كلام و حديث پيمبرى

هم نسخه سه چارز علمى كه نافع است

در دين نه لغو بوعلى (٧٠) و ژاژ بحترى

زين مردمان كه ديو از ايشان حذر كند

در گوشه اى نهان شده بنشسته چون پرى

با يك دو آشنا كه نيرزد به نيم جو

در پيش ملك همتشان ملك سنجرى

اين آن سعادت است كه بروى حسد برد

آب حيات و رونق ملك سكندرى

پنجم روايت شده كه خدمت آن حضرت عرض شد كه چگونه صبح كرديد؟

فرمود: صبح كردم به اجل منقوص، يعنى مدت عمرم پيوسته در كم شدن است، و عمل محفوظ هر چه مى كنم ثبت و حفظ مى شود و مرگ در گردن ما است و آتش ‍ پشت سر ما است و نمى دانم چه خواهد شد به ما. (٧١)

ششم فرمود: در بنى اسرائيل عابد، عابد نمى گشت تا آنكه ده سال سكوت كند، چون ده سال سكوت اختيار مى كرد عابد مى گشت! (٧٢)

مؤ لف گويد: كه روايات در مدح سكوت بسيار است و مقام را گنجايش نقل نيست و من در اينجا اكتفا مى كنم به اين چند شعر كه از امير خسرو نقل شده:

سخن گرچه هر لحظه دلكش تر است

چه بينى خموش از آن بهتر است

در فتنه بستن، دهان بستن است

كه گيتى به نيك و بد آبستن است

پشيمان ز گفتار ديدم بسى

پشيمان نگشت از خموشى كسى

شنيدن ز گفتن به اردل نهى

كزين پر شود مردم از وى تهى

صدف زان سبب گشت جوهر فروش

كه از پاى تا سر همه گشت هوش

همه تن زبان گشت شمشير تيز

به خون ريختن زان كند رستخيز

هفتم فرمود: هر كه راضى شد از حق تعالى به روزى كم، حق تعالى راضى مى شود از او به عمل كنم. (٧٣) و روايت شده از احمد بن عمر بن ابى شعبه حلبى و حسين بن يزيد معروف به نوفلى كه وارد شديم بر حضر رضاعليها‌السلام پس ‍ گفتيم به آن حضرت كه ما بوديم در وسعت رزق و فراخى عيش پس تغيير كرد حال ما بعض تغييرات يعنى فقير شديم، پس دعا كن كه خدا برگرداند آن را به ما، فرمود: چه مى خواهيد بشويد آيا مى خواهيد پادشاهان باشيد، آيا خوشحال مى كند شما را كه مانند طاهر و هرثمه (٧٤) باشيد، و لكن بوده باشيد بر خلاف اين عقيده و آيينى كه بر آن مى باشيد؟! گفتم: نه واللّه خوشحال نمى كند مرا آنكه از براى من باشد دنيا و آنچه در آن است طلا و نقره و من برخلاف اين حال باشم كه هستم، حضرت فرمود: حق تعالى مى فرمايد:(اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور) . (٧٥)

آنگاه فرمود: نيكو كن ظن خود را به خدا پس بدرستى كه هر كسى نيكو شد گمان او به خدا، بوده باشد خدا نزد گمان او و كسى كه راضى شد به قليل از رزق، قبول مى فرمايد حق تعالى از او قليل از عمل را، و كسى كه راضى شد به كم از حلال سبك مى شود مؤ نه او و سبز و تازه مى باشند اهل او و بينا مى كند خداوند او را به درد دنيا و دوأ آن و بيرون برد او را از دنيا به سلامت به سوى دارالسلام. (٧٦)

هشتم شيخ صدوق به سند متبر از ريان بن صلت روايت كرده كه گفت: خواند حضرت امام رضاعليها‌السلام براى من اين اشعار را كه از جناب عبدالمطلب است:

يَعيبُ النّاسُ كُلُّهُمُ زَمانا

وَ مالِزَمانِنا عَيْبٌ سِوانا

نَعيبُ زَمانَنا وَالْعَيْبُ فينا

وَ لَوْ نَطَقَ الزَّمانُ بِنا هَجانا

وَ اِنَّ الذِّئْبَ يَتْرُكُ لَحْمَ ذِئْبٍ

وَ يَأْكُلُ بَعْضُنا بَعْضا عَيانا؛

يعنى تمام مردم(روزگار)را عيب مى كنند و حال آنكه عيبى براى روزگار نيست سواى ما، حاصل آنكه عيب روزگار ماييم، اگر ما نبوديم روزگار عيب نداشت. و قريب به همين است قول آنكه گفته:

آبادى بتخانه ز ويرانى ما است

جمعيت كفر از پريشانى ما است

اسلام به ذات خود ندارد عيبى

هر عيب كه هست از مسلمانى ما است؛

ما عيب مى كنيم روزگار خود را و حال آنكه عيب در ما است و اگر روزگار تكلم كردى ما را هجو نمودى، و همانا گرگ ترك مى كند خوردن گوشت گرگ را و لكن بعضى از ما مى خورد بعضى ديگر را بالعيان. و در بعضى اين شعر نيز اضافه شده:

لَبِسْنا لِلْخِداعِ مُسُوكَ ظَبْى

فَوَيْلٌ لِلْغَريبِ اِذا اَتانا (٧٧)؛

يعنى پوشيدم براى گول زدن پوست آهو بر تن، پس واى بر غريب هرگاه بيايد نزد ما.

نهم روايت شده كه مأمون نوشت به آن حضرت كه مرا موعظه كن، حضرت نوشت:

اِنَّكَ فى دُنْيا (٧٨) لَها مُدَّةٌ

يَقْبَلُ فيها عَمَلُ الْعامِلِ

اَمّا تَرَى الْمَوْتَ مُحيطا بِها

يَسْلُبُ مِنْها اَمَلَ اْلامِلِ

تُعَجِّلُ الذَّنْبَ بِما تَشْتَهى

وَ تَأْمُلُ التَّوْبَةَ مِنْ قابِلٍ

وَ الْمَوْتُ يَأْتى اَهْلَهُ بَغْتَةً

ماذاكَ فِعْلُ الْحازِمِ الْعاقِلِ (٧٩)؛

يعنى به درستى كه تو در دنيائى مى باشى كه از براى آن مدت و زمانى است كه عمل، عمل كننده در آن مدت مقبول مى شود، آيا نمى بينى كه مرگ احاطه كرده است به آن و ربوده است از آن آرزوى آروز كننده را، شتاب و تعجيل مى كنى به گناه كردن و به آنچه اشتها دارى و آرزو مى كنى توبه كردن را سال آينده و حال آنكه مرگ به ناگاه بر اهل خود وارد مى شود، اين نيست كار شخص هشيار و عاقل.

شيخ صدوق رحمه اللّه از ابراهيم بن عباس نقل كرده كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در بسيارى از اوقات اين شعر را مى خواند:

اِذا كُنْتَ فى خَيْرٍ فَلا تَغْتَرِرْبِه

وَ لكِنْ قُلِ اللّهُمَّ سَلِّمْ وَ تَمِّم؛

يعنى چون در خوبى و استراحت باشى به آن مغرور مشو و لكن بگو خدايا! اين نعمت را از تغيير سالم دار و تمام كن آن را بر من.

دهم محمد بن يحيى بن ابى عباد از عموى خود روايت كرده كه گفت شنيدم من از حضرت رضاعليها‌السلام روزى كه اين شعر را خواند و كم بود آن حضرت شعر بخواند، فرمود:

كُلُّنا نَأْمُلُ مَدّا فِى اْلاَجَلِ

وَ الْمَنايا هُنَّ آفاتُ اْلاَمَلِ

لاتَغُرَّنَّكَ اَباطيلُ الْمُنى

وَ اَلْزِمِ الْقَصْدَ وَدَعْ عَنْكَ الْعِلَل

اِنَّما الدُّنْيا كَظِلٍّ زائلٍ

حَلَّ فيها راكِبٌ ثُمَّ رَحَلَ؛

يعنى همه ما آرزو مى كنيم كه مدت عمرمان مديد شود و حال آنكه مرگها آفتهاى آرزو است فريب ندهد ترا آرزوهاى باطل و ملازم باش قصد و آهنگ نمودن را و بگذار از خود بهانه ها را، اين است و جز اين نيست كه دنيا مانند سايه اى است برطرف شونده كه سوارى در آن فرود آمد پس كوچ كرد.

من عرض كردم كه اين شعرها از كيست خداوند امير را عزيز دارد، فرمود: مردى از شما عراقى اين شعرها را گفته، من گفتم: اين شعرها را ابوالعتاهيه خواند براى من از خودش، حضرت فرمود: بياور اسمش را و واگذار اين را، يعنى نام بردن او را به ابوالعتاهيه به درستى كه خداوند مى فرمايد:(وَ لاتَنابَروا بِالاَلْقابِ) (٨٠) و شايد كراهت داشته اين مرد از اين لقب. (٨١)

مؤ لف گويد: كه ابوالعتاهيه ابواسحاق اسماعيل بن قاسم شاعر است كه وحيد زمان و فريداوان خود بوده در طلاقت طبع و رشاقت نظم خصوصا در زهديات و مذمت دنيا؛ و او در طبقه بشار و ابونواس بوده و در حدود سنه صد و سى در(عين التمر)قرب مدينه منوره متولد شده و در بغدا سكنى داشته، گفته اند كه گفتن شعر نزد او سهل بود به نحوى كه مى گفت اگر بخواهم تمام كلام خود را شعر قرار دهم مى توانم، و از اشعار او است:

اَلا اِنَّنا كُلُّنا بائدٌ

وَ اَىُّ بَنى آدَمَ خالِدٌ

وَ بَدْؤُهُمُ كانَ مِنْ رَبِّهِمْ

وَ كُلُّ اِلىْ رَبِّهِ عائدٌ

فَيا عَجَبا كَيْفَ يُعْصَى اْلاِلهُ

اَمْ كَيْفَ يَجحَدُهُ الْجاحِدُ

وَ فى كُلِّ شَىْءٍ آيَةٌ

تَدُلُّ عَلى اَنَّهُ واحِدٌ

وَ لَهُ ايضا

اِذِا الْمَرْءُ لَمْ يَعْتِقْ مِنَ الْمالِ نَفْسَهُ

تَمَلَّكَهُ الْمالُ الَّذى هُوَ مالِكُهُ

اَلا اِنَّما مالِى الَّذى اَنَا مُنْفِقٌ

وَ لَيْسَ لِيَ الْمالُ الَّذي اَنَا تارِكُهُ

اِذا كُنْتَ ذامالٍ فَبادِرْ بِهِ الَّذى

يَحِقُّ وَ اِلا اسْتَهْلَكَتْهُ مَهالِكُهُ

وفات كرد در سنه دويست و يازده در بغداد و وصيت كرد به قبرش ‍ بنويسند:

اِنَّ عَيْشا يَكُونُ آخِرُهُ الْمَوْتُ

لَعَيْشٌ مُعَجَّلُ التَّنْغيصِ

و(عتاهية)بر وزن كراهية، يعنى كم عقلى و گمراهى و مردم گمراه و بى عقل، و ظاهرا به ملاحظه اين معنى است كه حضرت فرمود به آن مرد كه اسم او (ابوالعتاهيه ) را بيار و اين لقب را بگذار، شايد كه كراهت داشته از آن. (٨٢) و بدان كه يكى از ادبأ اهل سنت در كتاب خود (٨٣) قصيده اى از حضرت امام رضاعليها‌السلام نقل كرده كه مشتمل است بر حكم و مواعظ كثيره و من آن قصيده شريفه را در(كتاب نفثة المصدور)نقل كردم و در اينجا به جهت تبرك و تيمن به چند شعر از آن بدون ترجمه بيان مى كنم.

قصيده امام رضاعليها‌السلام درباره مسائل اخلاقى

قال (الامام الرضاعليها‌السلام )عليها‌السلام :

اِرْغَبْ لِمَوْلاكَ وَ كُنْ راشِدا

وَاعْلَمْ بِاَنَّ الْعِزَّ فى خِدْمَتِهِ

وَاْتُل كِتابَ اللّهِ تُهْدى بِهِ

وَ اتَّبِعِ الشَّرْعَ عَلى سُنَّتِهِ

لاتَحْتَرِصْ فَالْحِرْصُ يُزْرِى الْفَتى

وَ يُذْهِبُ الرَّوْنَقَ مِنْ بَهْجَتِهِ

لِسانَكَ اَحْفَظْهُ وَ صُنْ نُطْقَهُ

وَ احْذَرْ عَلىْ نَفْسِكَ مِنْ عَثْرَتِهِ

فَالصُّمْتُ زَيْنٌ وَ وَقارٌ وَ قَدْ

يُؤْتى عَلَى اْلاِنْسانِ مِنْ لَفْظَتِهِ

مَنْ جَعَلَ الْخَمْرَ شِفأ لَهُ

فَلا شَفاهُ اللّهُ مِنْ عِلَّتِهِ

لاتَصْحَبِ النَّذْلَ فَتَرْدى بِهِ

لاخَيْرَ فِى النَّذْلِ وَ لاصُحْبَتِهِ

لاتَطْلُبِ اْلاِحْسانَ مِنْ غادِرٍ

يَرُوغُ كَالثَّعْلَب فى رَوْغَتِهِ

وَ اِنْ تَزَوَّجْتَ فَكُنْ حاذِقَا

وَ اسْئَلْ عَنِ الْغُصْنِ وَ عَنْ مَنْبَتِهِ

يا حافِرَ الْحُفْرَةِ اَقْصِرْ فَكَمْ

مِنْ حافِرٍ يُصْرَعُ فى حُفْرَتِهِ

يا ظالِما قَدْ غَرَّهُ ظُلْمُهُ

اَىُّ عَزيزٍ دامَ فى عِزَّتِهِ

اَلْمَوْتُ مَحْتُومٌ لِكُلِّ الْوَرى

لابُدَّ اَنْ تَجْرَعَ مِنْ غُصَّتِهِ (٨٤)

فائدة: محقق كاشانى رحمه اللّه در(وافى)از(كافى)و(تهذيب)اين روايت را نقل كرده كه حضرت امام رضاعليها‌السلام از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حديث كرد كه آن حضرت فرمود هر كه را شنيديد كه شعر مى خواند در مساجد به او بگوييد خدا دهانت را درهم شكند همانا مسجد براى قرآن بنا شده. آنگاه محدث فيض فرموده: اراده فرموده از شعر، آن اشعارى را كه مشتمل باشد بر تخيلات و تمويه و تغزل و تعشق نه كلام موزون، زيرا كه بعضى از آنها مشتمل است بر حكمت و موعظه و مناجات با خداوند سبحانه، و روايت شده كه از حضرت صادقعليها‌السلام پرسيدند از خواندن شعر در طواف، فرمود: آن شعرى كه باكى نباشد در آن، باكى نيست در خواندن آن، انتهى. (٨٥)

فقير گويد: اشعارى كه مشتمل بر حكمت و موعظه باشد مانند همين اشعار است كه ذكر شد، و اما اشعار مناجات پس بسيار است از جمله مناجاتى است مروى از حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام ، طاوس يمانى نقل كرده كه ديدم در دل شبى شخصى را كه چسبيده بر پرده كعبه و مى گويد:

اَلا اَيَّها الامَأمُولُ فى كُلِّ حاجَتى

شَكَوْتُ اِلَيْكَ الضُّرَّ فَاسْمَعْ شِكايَتى

اَلا يا رَجايى اَنْتَ كاشِفُ كُرْبَتى

فَهَبْ لِى ذُنُوبى كُلَّها وَاقْضِ حاجَتى

فَزادى قَليلٌ ما اَراهُ مُبَلِّغا

اَلِلزّادِ اَبْكى اَمْ لِبُعْدِ مَسافتَى

اَتَيْتُ بِاَعْمالٍ قِباحٍ رَدِيَّةٍ

فَما فِى الْوَرى خَلْقٌ جَنا كَجَنايَتى

اَتُحْرِقُنى بِالنّار يا غايَةَ الْمُنى

فَاَيْنَ رَجائى مِنْكَ اَيْنَ مَخافَتى؟(٨٦)


فصل پنجم: در بيان رفتن حضرت امام رضاعليها‌السلام از مدينه به مرو و تفويضمأمون ولايت عهد را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماى اديان

مخفى نماند: آنچه از روايات ظاهر مى شود آن است كه مأمون چون مستقر بر خلافت گشت و فرمانش در اطراف عالم نافذ گرديد و ايالت عراق را به حسن بن سهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشوب ارتفاع يافته بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت برافراشتند، چون خبر در مرو به سمع مأمون رسيد با فضل بن سهل ذوالرياستين كه وزير و مشير او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشه بسيار، رأى مأمون بر آن قرار گرفت كه حضرت رضاعليها‌السلام را از مدينه طلب نمايد و او را وليعهد خود گرداند تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند و دندان طمع از خلافت بردارند. پس رجأ ابن ابى الضحاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حضرت فرستاد به سوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند، چون ايشان به خدمت آن حضرت رسيدند حضرت در اول حال امتناع بسيار نمود چون مبالغه ايشان از حد اعتدال متجاوز گرديد آن سفر اثر را به جبر، اختيار نمود.

وداع امام رضاعليها‌السلام با پيامبر و اهل و عيال

و شيخ صدوق رحمه اللّه از محول سجستانى روايت كرده كه چون مأمون طلب كرد امام رضاعليها‌السلام را از مدينه به خراسان، حضرت به جهت وداع با قبر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل مسجد شد و مكرر با قبر آن حضرت وداع مى كرد و بيرون مى آمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مباركش به گريه بلند بود، من نزديك آن حضرت رفتم و سلام كردم بر آن جناب، جواب داد، پس تهنيت گفتمش به آن سفر، فرمود: مرا زيارت كن همانا من بيرون مى شوم از جوار جدم و مى ميرم در غربت و دفن مى شوم در پهلوى هارون. (٨٧)

و شيخ يوسف بن حاتم شامى تلميذ محقق حلى در(درّالنظيم)فرموده كه روايت كردند جماعتى از اصحاب امام رضاعليها‌السلام كه آن حضرت فرمود: زمانى كه من مى خواستم بيرون بيايم از مدينه به سوى خراسان جمع كردم عيال خود را و امر كردم ايشان را كه بر من گريه كنند تا بشنوم گريه ايشان را، پس تقسيم كردم در بين ايشان دوازده هزار دينار و گفتم به ايشان كه من بر نمى گردم به سوى عيالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پيغبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف و خواستم حفظ او را به سبب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امر كردم جميع وكيلان و حشم خود را به شنيدن و اطاعت فرمايش او و آنكه مخالفت او را ننمايند و فهمانيدم ايشان را كه او قائم مقام من است. (٨٨)

علامه مجلسى فرموده در(كشف الغمه)و غير آن از امية بن على روايت كرده اند كه گفت در سالى كه امام رضاعليها‌السلام به حج رفت و متوجه خراسان گرديد امام محمدتقىعليها‌السلام را به حج برد و چون امام رضاعليها‌السلام طواف وداع كرد امام محمدتقىعليها‌السلام بر دوش(موفق)غلام آن حضرت بود و او را طواف مى فرمود، چون به حجر اسماعيل رسيد به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهر شد و مشغول دعا گرديد و بسيار طول داد،(موفق)گفت: برخيز فداى تو گردم، گفت: از اينجا مفارقت نمى كنم تا وقتى كه خدا خواهد كه برخيزم، موفق به خدمت امام رضاعليها‌السلام آمد و احوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نور ديده خود آمد و فرمود كه برخيز اى حبيب من! آن نهال حديقه امامت گفت: اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى دانم كه خانه كعبه را وداعى كردى كه ديگر به سوى آن برنخواهى گشت و گريان شد، پس ‍ براى اطاعت پدر بزرگوار خود برخاست و روانه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان در سال دويستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّدتقىعليها‌السلام هفت سال گذشته بود، چون متوجه آن سفر گرديد در هر منزل معجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است، انتهى. (٨٩)

تقدس مدرسه علميه رضويه قم

جناب سيد عبدالكريم بن طاوس كه وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در(فرحة الغرى)روايت كرده: زمانى كه مأمون حضرت امام رضاعليها‌السلام را طلبيد از مدينه به خراسان، حضرت حركت فرمود از مدينه به سوى بصره و به كوفه نرفت و از بصره توجه فرمود بر طريق كوفه به بغداد و از آنجا به قم و داخل قم شد، اهل قم به استقبال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه مى كردند در باب ضيافت آن حضرت و هر كدام ميل داشتند كه آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب مى فرمود كه شتر من مأمور است يعنى هر كجا او فرود آمد من آنجا وارد مى شوم، پس آن شتر آمد تا در يك خانه خوابيد و صاحب آن خانه در شب آن روز در خواب ديده بود كه حضرت امام رضاعليها‌السلام فردا مهمان او خواهد بود، پس چندى نگذشت كه آن محل مقام رفيعى گشت و در زمان ما مدرسه معموره است. (٩٠)

و صاحب كشف الغمة و ديگران نقل كرده اند كه چون حضرت امام رضاعليها‌السلام داخل نيشابور شد در آن سفرى كه اختصاص يافت به فضيلت شهادت، بود آن جناب در مهدى (٩١) بر استر شهبأ كه محل ركوب آن از نقره خالص بود.

(فعرَضَ لَهُ فِى السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحاديث النَّبَوِيَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَسْلَمَ (٩٢) الطُّوسى)؛

پس پيدا و آشكار گرديد در بازار دو پيشواى كه حافظ احاديث نبوت بودند، ابوزرعه و محمّد بن اسلم طوسى پس عرض كردند:

(اَيُّها السَّيِّدُ ابنُ السادَةِ، اَيُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَيُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِيَّةُ، اَيُّها الْخلاصةُ الزّاكِيَةُ النَّبَوِيَّةِ، بِحَقِّ آبائِكَ الطّاهِرينَ وَ اَسْلافِكَ اْلاَكْرَمينَ اِلاّ اَرَيْتَنا وَجْهَكَ الْمُبارَكَ الْمَيْمُونَ وَ رَوَيْتَ لَنا حَديثا عَنْ آبائِكَ عَنْ جَدِّكَ نَذْكُرُكَ بِهِ):

يعنى ابوزرعه و محمد بن اسلم به آن حضرت عرض كردند: به حق پدران پاكيزه و گذشتگان گرامى خود، بنما به ما صورت مبارك خود را و روايت كن از براى ما حديثى از پدران خود از جدت كه ما ياد كنيم ترا به آن حديث:

(فاستوْقفَ الْبغلَةَ وَ رَفعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُيُونَ الْمُسْلِمين بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَكَةِ الْمَيْمُونَةِ فَكانَتْ ذَوابَتاهُ كَذَوا بَتَيْ رَسولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

چون ابوزرعه و ابن اسلم اين خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سايبان مهد را برداشت و روشن كرد چشمهاى مسلمانان را به طلعت مبارك خود و مردم بر طبقات خو ايستاده بودند، بعضى صرخه مى كشيدند و گروهى مى گريستند و بعضى جامه بر تن مى دريدند و برخى خود را به خاك افكنده بودند و آنها كه نزديك بودند تنگ استر آن حضرت را مى بوسيدند و بعضى گردن كشيده بودند به سايبان مهد.

وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ:

گرش ببينى ودست ازترنج بشناسى

روا بود كه ملامت كنى زليخا را

(اِلى اَنِ انتصفَ النَّهارُ، وَ جرَتِ الدُّموعُ كَاْلاَنْهارِ، وَ سَكَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِ اْلاَئِمَّةُ وَ الْقضاةُ، معاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فى عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا).

مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نميه رسيد و آن قدر مردم گريستند كه اگر جمع مى گشت مثل نهر جارى مى شد، و صداها ساكت شد، پيشوايان مردم و قاضيان فرياد كشيدند كه اى مردم! گوش بدهيد و ياد گيريد و اذيت مكنيد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در عترتش و سكوت كنيد، يعنى گريستن و صيحه كشيدن شما مانع شده كه حضرت امام رضاعليها‌السلام بتواند حديث بفرمايد و اين اذيت آن حضرت است و اذيت آن حضرت، اذيت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است. (٩٣)

مؤلف گويد: به اينجا كه رسيدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سيدالشهدأعليها‌السلام را روز عاشورأ در وقتى كه مقابل لشكر كوفه آمد خواست ايشان را موعظه و نصيحتى فرمايد آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادى ضلالت صداها بلند كردند و به فرمايش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ايشان را كه سكوت كنيد، ابا كردند، فرمود: (وَيلَكمْ! ما علَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلى وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى سَبيلِ الرَّشادِ).

و نبود در آنجا يك خداپرستى كه فرياد كند مردم! اين پسر پيغمبر است چرا او را اذيت مى كنيد چرا ساكت نمى شويد كه موعظه خود را بفرمايد و كلام خود را به پايان رساند. و اين يكى از مطالب آن سيد مظلوم بود كه كميت شاعر در شعر خود اشاره به آن كرده و بر حضرت باقرعليها‌السلام خوانده و آن حضرت را به گريه درآورده.

قال رحمه اللّه:

وَ قَتيلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فيهِمُ (٩٤)

بَيْنَ غَوْغأ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛

يعنى شهيد در كربلأ مانده و گرفتار شد در ميان مردمان نانجيبى بين جماعتى از ناكسان و فرومايگان. روايت شده كه چون كميت قصيده ميميه خود را بر حضرت امام محمدباقرعليها‌السلام خواند به اين شعر كه رسيد حضرت گريست و فرمود: اى كميت! اگر نزد ما مالى بود ترا صله مى داديم لكن از براى تو است آن كلامى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حسان بن ثابت فرمود: (لازِلْتَ مُؤَيَّدا ابِروُحِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَيْتِ). (٩٥)

رجوع كرديم به حديث سابق:

مردمان نيشابور گوش دادند كه حضرت امام رضاعليها‌السلام حديث بفرمايد، حضرت املأ فرمود اين حديث را يعنى كلمه كلمه مى فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم كلمات آن حضرت را به مردم مى رسانيدند و كشيده شد براى نوشتن اين حديث بيست و چهار هزار قلمدان به غير از دواتها، فرمود:

حديث كرد مرا پدرم حضرت موسى بن جعفر كاظم، فرمود حديث كرد مرا پدرم جعفر بن محمّد صادق، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على باقر، فرمود حديث گفت مرا پدرم على بن الحسين زين العابدين، فرمود: حديث گفت مرا پدرم حسين بن على (شهيد زمين كربلأ)، فرمود حديث فرمود مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب در زمين كوفه، فرمود حديث فرمود مرا برادرم و پسر عمم محمد رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، فرمود: حديث كرد مرا جبرئيل گفت شنيدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالى مى فرمايد:

(كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلا اللّهُ حِصْنى فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِى وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنى اَمِنَ مِنْ عَذابى) . (٩٦)؛

يعنى كلمه(لا اِلهَ اِلا اللّهُ)حصار من است پس هر كس كه بگويد آن را داخل در حصار من شده و كسى كه داخل در حصار من شود ايمن از عذاب من خواهد بود.

(صدَقَ اللّهُ سبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئيلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَيْهِمُ السَّلامُ). (٩٧)

و شيخ صدوق روايت كرده از ابوواسع محمّد بن احمد نيشابورى كه گفت: شنيدم از جده ام خديجه دختر حمدان بن پسنده كه گفت: چون حضرت امام رضاعليها‌السلام داخل نيشابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحيه اى كه معروف بود به(لاشاباد)در سراى جده من پسنده و او را(پسنده)براى آن گفتند كه حضرت امام رضاعليها‌السلام او را از ميان مردم پسنديده و چون در خانه ما فرود آمد بادامى در جانبى از خانه بكاشت آن بادام برست و درختى شد و بار آورد و در يك سال، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را براى شفا مى بردند، هر كه را علتى مى رسيد به جهت تبرك از آن بادام تناول مى نمود عافيت مى يافت و هر كه درد چشم داشت از آن بادام بر چشم خود مى نهاد شفا مى يافت و زن آبستن كه زاييدن بر او دشوار مى شد از آن بادام مى خورد دردش سبك مى شد و همان ساعت مى زاييد و اگر چارپايى قولنج مى شد از شاخه آن درخت مى گرفتند و بر شكم او مى كشيدند خوب مى شد و باد قولنج از او مى رفت به بركت آن حضرت؛ پس روزگارى بگذشت آن درخت خشك شد جد من حمدان بيامد و شاخه هاى آن را ببريد پس كور شد و پسرش كه او را ابوعمرو مى گفتند بيامد و آن درخت را از روى زمين ببريد مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهم بود تا هشتاد هزار درهم و براى او هيچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نويسنده ابوالحسن محمد بن ابراهيم سمجور بودند يكى را ابوالقاسم مى گفتند و ديگرى را ابوصادق، خواستند كه آن را عمارت كنند بيست هزار درهم كه بر آن عمارت صرف كردند و بيخ آن درخت كه مانده بود بكندند و نمى دانستند كه چه اثر از آن براى ايشان مى زايد پس يكى رفت سر املاك امير خراسان او را برگردانيدند به نيشابور در محملى در حالتى كه پاى راستش سياه شده بود پس گوشت از پايش ريخت پس به آن علت بعد از يك ماه بمرد؛

و اما آن برادر ديگر كه بزرگتر بود او در ديوان سلطان در نيشابور مستوفى بود، روزى جماعتى از كاتبان بالاى سرش ايستاده بودند و او خط مى نوشت يكى گفت: خداى چشم بد از كاتب اين خط دور كند! همان ساعت دستش بلرزيد و قلم از دستش بيفتاد و دانه اى بر دستش بر آمد و به منزل بازگشت. ابوالعباس كاتب با جماعتى نزد او آمدند و گفتند اين از گرمى است واجب است كه امروز فصد كنى، همان روز فصد كرد و فردا نيز بماندند و گفتند امروز هم فصد كن، فصد كرد پس دستش سياه شد و گوشتش بريخت و از آن علت بمرد و موت هر دو برادر به يك سال نكشيد. (٩٨)

و نيز شيخ صدوق روايت كرده كه چون امام رضاعليها‌السلام داخل نيشابور شد در محله اى فرود آمد كه او را(فوزا)مى گفتند و آنجا حمامى بنا نمود و آن حمام امروز به گرمابه رضاعليها‌السلام معروف است، و آنجا چشمه اى بود كه آبش ‍ كم شده بود كسى را واداشت كه آب آن را بيرون آورد تا بسيار شد و از بيرون دروازه حوضى ساخت كه چند پله پايين مى رفت بر سر چشمه اى، پس حضرت داخل در آن شد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى آمدند و به آن حوض و غسل مى كردند و از آن مى آشاميدند براى طلب بركت و نماز بر پشت آن مى گزاردند و دعا مى كردند و حاجتها از خدا مى خواستند و قضا مى شد و آن چشمه را امروز(عين كهلان)مى نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى آيند. (٩٩)

مؤ لف گويد: كه ابن شهر آشوب نيز در(مناقب)اين روايت را نقل فرموده و وجه تسميه آن چشمه را به(عين كهلان)ذكر كرده آنگاه فرموده كه آهويى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت، و ابن حماد شاعر اشاره به همين نموده در شعر خود:

اَلَّذى لاذَبِهِ الظَّبْيَةُ

وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ

مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضى

يَزْكُو وَ يَعْلُو وَ يَرُوس (١٠٠)

و شيخ صدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روايت كرده اند كه چون امام رضاعليها‌السلام به ده سرخ رسيد در وقتى كه در نزد مأمون مى رفت گفتند: يابن رسول اللّه! ظهر شده است نماز نمى كنيد؟ پس فرود آمد و آب طلبيد، گفتند كه آب همراه نداريم پس به دست مبارك خود زمين را كاويد آن قدر آب جوشيد كه آن حضرت و هر كه با آن حضرت بود وضو ساختند و اثرش تا امروز باقى است، و چون به سناباد رسيد پشت مبارك خود را گذاشت به كوهى كه ديگها از آن مى تراشند و گفت: خداوندا! نفع ببخش به اين كوه و بركت ده در هرچه در ظرفى گذارند كه از اين كوه تراشند و. فرمود كه از برايش ديگها از سنگ تراشيدند و فرمود كه طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن ديگها و آن حضرت خفيف الا كل و كم غذا بوده. پس از آن روز مردم ديگها و ظرفها از آن تراشيدند و بركت يافتند، پس حضرت داخل خانهئ حميد بن قحطبه طائى شد و داخل شد در قبه اى كه قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارك خود خطى در جانب قبر او كشيد و فرمود كه اين تربت من است و من در اينجا مدفون خواهم گرديد و بعد از اين حق تعالى اين مكان را محل ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد، به خدا سوگند كه هر كه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند البته حق تعالى مغفرت و رحمت خود را به شفاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعت نماز به جا آورد و دعاى بسيار خواند چون فارغ شد به سجده رفت و طول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبيح در سجده گفت پس سر برداشت و بيرون رفت. (١٠١)

حرز شگفت انگيز امام رضاعليها‌السلام

و سيد بن طاوس روايت كرده از(ياسر)خادم مأمون كه گفت: زمانى كه وارد شد ابوالحسن على بن موسى الرضاعليها‌السلام در قصر حميد بن قحطبه بيرون كرد از تن لباس خود را و داد به حميد و حميد داد به جاريه خود كه بشويد آن را پس نگذشت زمانى كه آن جاريه آمد و با او رقعه اى بود و داد به حميد و گفت يافتم اين رقعه را در گريبان لباس ابوالحسنعليها‌السلام پس حميد به آن حضرت عرض كرد: فداى تو گردم! به درستى كه اين جاريه يافته است رقعه اى در گريبان پيراهن تو، چيست آن؟ فرمود تعويذى است كه آن را از خود دور نمى كنم، حميد گفت: ممكن است كه ما را مشرف كنى به آن؟ پس فرمود كه اين تعويذى است كه هر كه نگاه دارد در گريبان خود دفع مى شود بلا از او و مى باشد براى او حرزى از شيطان رجيم، پس خواند تعويذ را بر حميد و آن اين است:

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: بِسْمِ اللّهِ اِنِّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتُ تَقِيّا اَوْ غَيْرَ تَقِيّ بِاللّه السَّميعِ الْبَصيرِ عَلى سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ لاسُلْطانَ لَكَ عَلَىٍّّ وَ لا عَلى سَمْعي وَ لا على بصرى وَ لا على شعرى وَ لا على بَشَرى وَ لا عَلى لَحْمى وَ لا عَلى دَمى وَ لاعلى مخّى وَ لا عَلى عَصْبى وَ لا عَلى عِظامى وَ لا عَلى مالى وَ لا عَلى ما رَزَقَنى رَبّى سترْتُ بينى وَ بيْنَكَ بِسِتْرِ النَّبوةِ الَّذى اسْتَتَرَ اَنْبِيأ اللّهِ بِهِ مِنْ سَطَواتِ الْجَبابِرَةِ وَ الْفَراعِنَةِ، جِبْرائِيلُ عَنْ يَمينى وَ ميكائيلُ عَنْ يِسارى وَ اِسْرافيلُ عَنْ وَرائى وَ محمَّدٌ صلَّى اللّهُ علَيهِ وَ آلِهِ وَ سلَّمَ اِمامى وَ اللّهُ مطَّلِعٌ علِىَّ يمنعكَ منّى وَ يَمْنَعُ الشَّيطانُ منى، اَللّهمَّ لا يغلِبُ جَهْلُهُ اَناتَكَ اَنْ يَسْتَفِزَّنى وَ يَسْتَخِفِّنى، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَأتُ، اَللّهُمّ اِلَيْكَ الْتَجَأتُ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَأتُ.) (١٠٢)

و از براى اين حرز حكايت عجيبى است كه روايت كرده آن را ابوالصلت هروى كه گفت: مولاى من على بن موسى الرضاعليها‌السلام روزى نشسته بود در منزل خود داخل شد بر او رسول مأمون و گفت: امير تو را مى طلبد. پس امامعليها‌السلام بر مى خاست و مرا فرمود نمى طلبد مرا مأمون در اين وقت مگر به جهت كارى سخت و به خدا كه نمى تواند با من بدى كند به جهت اين كلمات كه از جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من رسيده، ابوالصلت گفت: همراه امامعليها‌السلام بيرون رفتم نزد مأمون، چون نظر حضرت بر مأمون، نظر كرد به سوى او مأمون و گفت: اى ابوالحسن! امر كرده ام كه صد هزار درهم جهت تو بدهند و بنويس هر حاجتى كه دارى، پس چون امام پشت گردانيد مأمون نظرى در قفاى امام كرد و گفت: اراده كردم من و اراده كرده است خدا، و آنچه اراده كرده است خدا بهتر بوده است. (١٠٣)

ورود حضرت امام رضاعليها‌السلام به مرو و بيعت مردم با آن حضرت به ولايت عهد چون حضرت امام رضاعليها‌السلام وارد مرو شد، مأمون آن جناب را تبجيل و تكريم تمام نمود و خواص اوليأ و اصحاب خود را جمع نموده و گفت: اى مردمان! من در آل عباس و آل علىعليها‌السلام تأمل كردم هيچ يك را افضل و احق به امر خلافت از على بن موسىعليها‌السلام نديدم پس رو كرد به حضرت امام رضاعليها‌السلام و گفت: اراده كرده ام كه خود را از خلافت خلع نمايم و به تو تفويض كنم، حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كه به ديگرى بخشى و خود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست ترا اختيار آن نيست كه به ديگرى تفويض نمايى. مأمون گفت: البته لازم است كه اين را قبول كنى، حضرت فرمود: من به رضاى خود هرگز قبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود و چندان كه او مبالغه كرد، حضرت چون غرض او را مى دانست امتناع مى فرمود.

چون مأمون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس گرديد گفت: هرگاه كه خلافت را قبول نمى كنى پس ولايت عهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فرمود كه پدران بزرگواران من مرا خبر دادند از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرا به زهر ستم شهيد خواهند كرد و بر من ملائكه آسمان و ملائكه زمين خواهند گريست و در زمين غربت در پهلوى هارون الرشيد مدفون خواهم شد، مأمون از استماع اين سخن گريان شد و گفت: تا من زنده ام كى مى تواند تو را به قتل رساند يا بدى نيست به تو انديشه نمايد. حضرت فرمود: اگر خواهم مى توانم گفت، كى مرا شهيد خواهد كرد! مأمون گفت: غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مرا قبول نكنى تا مردم بگويند كه تو ترك دنيا كرده اى، حضرت فرمود: به خدا سوگند! از روزى كه پروردگار من مرا خلق كرده است تا به حال دروغ نگفته ام و ترك دنيا براى دنيا نكرده ام و غرض تو را مى دانم. گفت: غرض من چيست؟ فرمود: غرض تو آن است كه مردم بگويند كه على بن موسى الرضاعليها‌السلام ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او را كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسر شد براى طمع خلافت، ولايت عهد را قبول كرد. مأمون در غضب شد و گفت: پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مى گويى و از سطوت من ايمن شده اى، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را بزنم! حضرت فرمود كه حق تعالى نفرموده است كه من خود را به مهلكه اندازم هرگاه جبر مى نمايى قبول مى كنم به شرط آنكه كسى را نصب نكنم و احدى را عزل ننمايم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نكنم و از دور بر بساط خلافت نظر كننم. مأمون به اين شرايط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشت و گفت: خداوندا! تو مى دانى كه مرا اكراه نمودند به ضرورت، اين امر را اختيار كردم، پس مرا مؤ اخذه مكن چنانچه مؤ اخذه نكردى دو بنده و دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نيست جز عهد تو و و لايتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مرا كه دين ترا برپا دارم و سنت پيغمبر ترا زنده دارم، همانا تو نيكو مولايى و نيكو ياورى.

پس محزون و گريان ولايت عهد را از مأمون قبول فرمود. (١٠٤)

روز ديگر كه روز ششم ماه مبارك رمضان بوده چنانچه ظاهر مى شود از(تاريخ شرعيه شيخ مفيد)، مأمون مجلسى عظيم ترتيب داد و كرسى براى آن حضرت در پهلوى كرسى خود نهاد و وساده براى آن حضرت قرار داد و جميع اكابر و اشراف و سادات و علما را جمع كرد، اول پسر خود عباس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد بعد از آن ساير مردم بيعت كردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسيار به مردم بخشيد و خطبا و شعرا برخاستند و خطبه و قصائد غرأ در شأن آن حضرت خواندند و جائزه گرفتند و امر شد كه در رؤ س منابر و مناير نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنانير و دراهم به نام نامى و لقب گرامى آن حضرت مزين گردانند، و در همان سال در مدينه بر منبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خطبه خواندند و در دعا به حضرت امام رضاعليها‌السلام گفتند:

(وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمينَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَيْنِ بْنِ على بن اَبى طالِبعليهم‌السلام ).

سِتَّة ابأهُمُ ماهُمُ (١٠٥)

اَفْضَلُ مَنْ يَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ (١٠٦)

و هم مأمون امر كرد به مردم سياه پوشى را كه بدعت بنى عباس بود ترك كنند و جامه هاى سبز بپوشند و يك دختر خود ام حبيبه را به آن حضرت تزويج كرد و دختر ديگر خود ام الفضل را به امام محمّد تقىعليها‌السلام نامزد كرد، و تزويج كرد به اسحاق بن موسى دختر عمش اسحاق بن جعفر را. در آن سال ابراهيم بن موسى برادر حضرت امام رضاعليها‌السلام به امر مأمون با مردم حج كرد. (١٠٧)

و روايت شده كه چون نزديك عيد شد مأمون فرستاد خدمت آن حضرت كه بايد سوار شويد برويد به مصلى نماز عيد بگزاريد و خطبه بخوانيد حضرت پيغام فرستاد كه مى دانى من قبول ولايت عهد كردم به شرط آنكه در اين كارها مداخله نكنم مرا عفو كنيد از نماز عيد خواندن با مردم، مأمون پيغام داد كه من مى خواهم در اين كار دلهاى مردم مطمئن شود به آنكه تو وليعهد منى و بشناسند فضل ترا، حضرت قبول نكرد، پيوسته رسول مابين آن حضرت و مأمون رفت و آمد مى كرد تا اينكه اصرار مردم در اين كار بسيار شد، لاجرم حضرت پيغام فرستاد كه اگر مرا عفو كنى بهتر است به سوى من و اگر عفو نمى كنى من مى روم به نماز هان نحو كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حضرت اميرالمؤ منين على بن ابى طالبعليها‌السلام مى رفتند، مأمون گفت: برو به نماز به هر نحو كه خواسته باشى، پس امر كرد سرهنگان و دربانان را و مردم را كه اول صبح بر در خانه حضرت امام رضاعليها‌السلام حاضر شوند. راوى گفت: چون روز عيد شد جمع شدند مردم براى آن حضرت در راهها و بامها، و اجتماع كردن زنها و كودكان و نشستند در انتظار بيرون آمدن آن جناب و تمام سرهنگان و لشكر حاضر شدند بر در منزل آن حضرت در حالى كه سوار بر ستوران خود بودند و ايستادند تا آفتاب طلوع كرد، پس حضرت غسل كرد و پوشيد جامه هاى خود را و عمامه سفيدى از پنبه بافته بر سر بست يك طرف آن را در ميان سينه خود و طرف ديگرش را در مابين دو كتف خود افكند و قدرى هم بوى خوش به كار برد و عصايى بر دست گرفت و به موالى خود فرمود كه شما نيز بكنيد آنچه را كه من كردم. پس بيرون آمدند ايشان در پيش روى آن حضرت و آن حضرت حركت فرمود با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق و عليه ثياب مشمّرة پس كمى راه رفت آنگاه سر به سوى آسمان كرد و تكبير عيد گفت و مواليان نيز با آن حضرت تكبير گفتند، پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشكريان كه آن حضرت را به اين هيبت ديدند تمامى خود را از مالهاى خود بر زمين افكندند و به كمال خفت و سختى كفشهاى خود را از پا بيرون مى آوردند.

(وَ كانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ كانَ مَعَهُ سِكّينٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجيلَتِهِ). (١٠٨)

و از همه بهتر حال آن كسى بود كه با خود كاردى داشت كه شرابه كفش خود را بريد و پاى خود را بيرون آورد و پا برهنه شد. راوى گفت: حضرت امام رضاعليها‌السلام بر در منزل تكبيرى گفت و مردم نيز با آن حضرت تكبير گفتند، چنان به خيال ما آمد كه آسمان و ديوارها با آن حضرت تكبير مى گويند و مردم شروع كردند به گريستن و ضجه كشيدن از شنيدن تكبير آن حضرت، به حدى كه شهر مرو از صداى گريه و شيون به لرزه درآمد، اين خبر به مأمون رسيد ترسيد كه اگر آن حضرت به اين كيفيت به مصلى برسد مردم مفتون و شيفته او شوند، نگذاشت آن حضرت برود بلكه فرستاد خدمت آن حضرت كه ما شما را به زحمت و رنج درآورديم برگرديد و خود را به مشقت نيفكنيد، آن كس كه هر سال نماز مى خوانده همان بخواند، حضرت طلبيد كفش خود را و پوشيد و سوار شد و برگشت و مختلف شد امر مردم در آن روز و منتظم شد امر نمازشان به سبب اين كار. (١٠٩)

مؤ لف گويد: اگر چه به حسب ظاهر مأمون در توقير و تعظيم حضرت امام رضاعليها‌السلام مى كوشيد و احترام آن جناب را فروگذار نمى كرد اما در باطن به طور شيطنت و نكرى بر طريق نفاق با آن حضرت دشمنى مى كرد و به حكم(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ) (١١٠) دشمن واقعى بلكه سختترين دشمنان او بود كه به حسب ظاهر به طريق محبت و دوستى و خوش زبانى با آن حضرت رفتار مى نمود اما در باطن مثل افعى و مار آن جناب را مى گزيد و پيوسته جرعه هاى زهر به كام آن بزرگوار مى رسانيد. لاجرم از زمانى كه آن حضرت وليعهد شد، اول مصيبت و اذيت و صدمات آن حضرت شد، و در همان روزى كه با آن جناب بيعت كردند يكى از خواص آن حضرت گفت من در خدمت آن جناب بودم و به جهت ظاهر شدن فضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم آن حضرت مرا به نزد خود طلبيد و آهسته با من فرمود كه به اين امر خوشحال مباش؛ زيرا كه اين كار به اتمام نخواهد رسيد و به اين حال نخواهم ماند. (١١١) و در حديث على بن محمّد بن الجهم است كه چون مأمون علماى امصار و فقهاى اقطار را جمع كرد كه با امام رضاعليها‌السلام مباحثه و مناظره نمايند و آن حضرت بر همه غالب شد و همگى اقرار به فضيلت آن جناب نمودند و از مجلس مأمون برخاست و به منزل خود معاودت فرمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: خدا را حمد مى نمايم كه مأمون را مطيع شما گردانيد و در اكرام شما مبالغه مى نمايد و غايت سعى مبذول مى دارد، حضرت فرمود كه يابن جهم! ترا فريب ندهد اين محبتهاى مأمون نسبت به من؛ زير كه در اين زودى مرا به زهر شهيد خواهد كرد و از روى ستم و ظلم و اين خبرى است كه از پدران من به من رسيده است اين سخن را پنهان دار و تا من زنده ام با كس ‍ مگوى. (١١٢)

و بالجمله: پيوسته آن جناب از سوء معاشرت مأمون درد در دل نازنينش بود و به كسى نمى توانست اظهار كند و آخر كار چندان به تنگ آمده بود كه از خدا مرگ خود را مى خواست؛ چنانچه ياسر خادم گفته كه در هر روز جمعه كه آن حضرت از مسجد جامع مراجعت مى فرمود به همان حالى كه عرق دار و غبارآلود بود دستها را به درگاه الهى بلند مى كرد و مى گفت: الهى! اگر فرج و گشايش امر من در مرگ من است پس همين ساعت در مرگ من تعجيل فرما. و پيوسته در غم و غصه بود تا از دنيا رحلت فرمود. (١١٣) و اگر شخص متفحص تأمل كند در وضع معاشرت و سلوك مأمون با آن حضرت تصديق اين مطلب را خواهد نمود آيا عاقلى تصور مى كند كه مأمون دنيا پرست كه به جهت طلب خلافت و رياست امر كند برادرش محمّد امين را در كمال سختى بكشند و سرش را براى او آورند در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب كند و امر كند جنود و عساكر خود را كه هر كس برخيزد و بر اين سر لعنت كند و جائزه خود را بگيرد آيا چنين كسى كه اين قدر طالب خلافت و ملك است امام رضاعليها‌السلام را از مدينه به مرو مى طلبد و تا دو ماه اصرار مى كند كه من مى خواهم خود را از خلافت خلع كنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم!؟ آيا جز شيطنت و نكرى نكته ديگرى ملحوظ نظر او است؟! و حال آنكه(خلافت)قرة العين مأمون بوده، و در حق سلطنت گفته اند الملك عقيم و برادرش امين خوب او را شناخته بود چنانچه گفت با احمد بن سلام هنگامى كه او را دستگير كرده بودند آيا مأمون مرا مى كشد احمد گفت: ترا نخواهد كشت چه آنكه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد كرد امين گفت: هيهات الْمُلْكُ عَقيمٌ لا رَحِمَ لَهُ.

و مع ذلك: مأمون ابدا ميل نداشت كه از حضرت رضاعليها‌السلام فضيلت و منقبتى ظاهر شود؛ چنانچه از ملاحظه روايات رفتن آن حضرت به نماز عيد و غيره اين مطلب واضح و هويدا است و در ذيل حديث رجأ بن ابى الضحاك است كه چون او فضائل و عبادات حضرت امام رضاعليها‌السلام را براى مأمون نقل كرد مأمون گفت: خبر مده مردم را به اينها كه گفتى و براى مصلحت از روى شيطنت گفت به جهت آنكه مى خواهم فضائل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من و در آخر امر چون ديد كه هر روز انوار علم و كمال و آثار رفعت و جلال آن حضرت بر مردم ظاهر مى شود و محبت آن حضرت در دلهاى ايشان جا مى كند نائره حسد در كانون سينه اش مشتعل شد و در مقام تدبير آن حضرت برآمد و آن حضرت را مسموم نمود؛ چنانچه شيخ صدوق از احمد بن على روايت كرده است كه گفت از ابوالصلت هروى پرسيدم كه چگونه مأمون راضى شد به قتل حضرت امام رضاعليها‌السلام با آن اكرام و محبتى كه نسبت به او اظهار مى كرد و او را وليعهد گردانيده بود؟ ابوالصلت گفت كه مأمون براى آن، آن حضرت را گرامى مى داشت كه فضيلت و بزرگوارى او را مى دانست و ولايت عهد را به او تفويض كرد براى آنكه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغب است در دنيا و محبت او از دلهاى مردم كم شود، چون ديد كه اين باعث زيادتى محبت و اخلاص مردم شد علماى جميع فرق را از يهود و نصارى و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان و دهريان و علماى جميع ملل و اديان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايند شايد كه بر او غالب شوند و در آن حضرت فتورى به هم رسد و اين تدبير نيز بر خلاف مقصود او نتيجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت گرديدند و اقرار به فضيلت و جلالت آن جناب نمودند، الخ. (١١٤)

مؤ لف گويد: كه من شايسته ديدم در اينجا به يكى از مجالس مناظره آن حضرت اشاره كنم و كتاب خود را به آن زينت دهم:

ذكر مجلس مناظره حضرت امام رضاعليها‌السلام با علما ملل و اديان

شيخ صدوق روايت كرده از حسن بن محمّد نوفلى هاشمى كه گفت: چون وارد شد حضرت امام رضاعليها‌السلام بر مأمون، امر كرد مأمون فضل بن سهل را كه جمع كند اصحاب مقالات را مانند(جاثليق)كه رئيس نصارى است و(رأس الجالوت)كه بزرگ يهود است و رؤ سا(صابئين)و ايشان كسانى هستند كه گمان مى كنند بر دين نوحعليها‌السلام مى باشند و(هربذاكبر)كه بزرگ آتش پرستان باشد و اصحاب زردشت و نسطاس رومى و متكلمين را تا بشنود كلام آن حضرت و كلام ايشان را، پس جمع كرد فضل بن سهل ايشان را و آگاه نمود مأمون را به اجتماع ايشان، مأمون گفت كه ايشان را نزد من حاضر كن! پس چون حاضر گرديدند نزد او، مرحبا گفت و نوازش كرد ايشان را و گفت من شما را جمع آوردم براى خير و دوست دارم كه مناظره كنيد با پسر عم من اين مرد كه از مدينه بر من وارد شده است، پس هرگاه صبح شود حاضر شويد نزد من و احدى از شما تخلف نكند، گفتند: سمعا و طاعةً يا اميرالمؤ منين! ما فردا صبح ان شأ اللّه تعالى حاضر خواهيم شد.

راوى حسن بن محمد نوفلى گويد كه ما در ذكر حديثى بوديم نزد حضرت ابوالحسن الرضاعليها‌السلام كه ناگاه ياسر كه متولى امر حضرت رضاعليها‌السلام بود داخل شد و گفت: اى سيد و آقاى من! اميرالمؤ منين سلام به شما مى رساند و مى گويد كه برادرت فدايت شود، جمع شده اند اصحاب مقالات و اهل اديان و متكلمون از جميع ملتها نزد من اگر ميل داشته باشى گفتگو با آنها را فردا صبح نزد ما بيا و اگر كراهت دارى مشقت بر خودت قرار مده و اگر ميل دارى ما بياييم به نزد تو آسان است بر ما، حضرت فرمود به او كه به مأمون بگو كه من مى دانم اراده تو را و من فردا صبح ان شأ اللّه در مجلس تو مى آيم.

راوى گويد: كه چون ياسر رفت حضرت رو كرد به ما و فرمود: اى نوفلى! تو عراقى هستى و رقت عراقى غليظ و سخت نيست چه به نظر تو مى رسد در جمع كردن پسر عمويت بر ما اهل شرك و اصحاب مقالات را، يعنى كسانى كه گفتگوى علمى كنند در مجالس و محافل، من عرض كردم: فدايت شوم! مى خواهد امتحان كند شما را و دوست مى دارد كه بفهمد اندازه علم ترا و لكن بنائى كرده بر اساس غير محكم و به خدا سوگند كه بدبنائى كرده، حضرت فرمود كه چيست بنأ او در اين باب؟ گفتم كه اصحاب كلام و بدع خلاف علما مى باشند؛ زيرا كه عالم انكار نمى كند غير منكر را و اصحاب مقالات و متكلمون و اهل شرك اصحاب انكار و مباهته اند اگر احتجاج كنى بر ايشان به اينكه اللّه تعالى واحد است مى گويند ثابت كن وحدانيت او را و اگر بگويى محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خداست مى گويند اثبات كن رسالت او را پس حيران مى كنند شخص را و چون شخص به حجت و دليل گفته آنها را باطل مى كند آنها مغالطه مى كنند تا اينكه شخص گفته خود را واگذارد و از قول خود دست بردارد، پس از آنها حذر كن فدايت شوم! حضرت تبسم كرد و فرمود: اى نوفلى! آيا مى ترسى كه قطع كنند بر من دليل مرا، عرض كردم: نه به خدا قسم! من هرگز چنين گمانى در حق شما نمى برم و اميدوارم كه حق تعالى شما را ظفر بدهد بر آنها ان شأ اللّه، حضرت فرمود: اى نوفلى! آيا دوست مى دارى بدانى مأمون چه وقت از عمل خود پشيمان مى شود؟ عرض كردم: بلى، فرمود: در وقتى كه بشنود دليل آوردن مرا بر رد اهل تورات به تورات ايشان و بر اهل انجيل به انجیل ايشان و بر اهل زبور به زبور ايشان و بر صابئين به زبان عبرانى اينشان و بر آتش پرستان به زبان فارسى ايشان و بر روميها به زبان رومى ايشان و بر اهل مقالات به لغتهاى ايشان پس چونكه بند آوردم زبان هر صنفى را و باطل كردم دليل آنها را و هر يك واگذاشتند قول خود را و قول مرا گرفتند.

(عَلِمَ الْمَأمُونُ اِنَّ الْمَوْضِعَ الَّذى هُوَ بِسَبيلِهِ لَيْسَ بِمُسْتَحِقِّ لَهُ)؛

در آن وقت مأمون داند كه مكانى كه او راه آن را در پيش دارد استحقاق آن ندارد پس در آن وقت پشيمان مى شود، (وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيم).

پس چون كه صبح شد فضل بن سهل آمد و عرض كرد به آن جناب قربانت شوم پسر عمت منتظر تو است و قوم جمعيت كرده اند پس چيست رأى تو در آمدن؟ حضرت فرمود: تو پيش مى روى من هم بعد مى آيم ان شأ اللّه. پس از آن وضو گرفت وضوى نماز و يك شربت از سويق آشاميد و به ما از آن سويق آشامانيد پس از آن بيرون رفت و ما با او بيرون رفتيم تا اينكه بر مأمون داخل شديم ديديم مجلس ‍ مملو است از مردم و محمّد بن جعفر در ميان طالبيين و بنى هاشم نشسته و اميران لشكر حضور دارند. پس چون حضرت امام رضاعليها‌السلام وارد شد مأمون برخاست و محمّد بن جعفر نيز برخاست و جميع بنى هاشم برخاستند و حضرت رضاعليها‌السلام با مأمون نشستند و همه ايستاده بودند تا اينكه امر فرمود همه نشستند و مأمون پيوسته رويش به آن جناب بود و با او گفتگو مى كرد تا يك ساعت، پس از آن رو كرد رو كرد به جاثليق عالم نصارى و گفت: اى جاثليق! اين پسر عم من على بن موسى بن جعفر است و از اولاد فاطمه دختر پيغمبر ماصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فرزند على بن ابى طالبعليها‌السلام است و من دوست مى دارم كه با او تكلم كنى و محاجه نمايى و با انصاف با او رفتار كنى، جاثليق گفت: يا اميرالمؤ منين! چگونه من محاجه كنم با شخصى كه دليل مى آورد بر من به كتابى كه من منكر آن كتاب هستم و به پيغمبرى كه من ايمان به آن پيغمبر نياورده ام؟ حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: اى نصرانى! اگر حجت و دليل آورم بر تو به انجيل تو، آيا اقرار و اعتراف به آن مى كنى؟ جاثليق عرض كرد: آيا قدرت دارم بر رد آنچه در انجيل ثبت شده است، بلى سوگند به خدا كه اقرار مى كنم به آن بر رغم آنف خودم. حضرت فرمود به جاثليق كه سؤ ال كن از آنچه خواهى و فهم كن جواب آن را، جاثليق گفت: چه مى گويى در نبوت و پيغمبرى عيسى و كتاب او آيا چيزى از اين دو را انكار مى كنى؟ حضرت رضاعليها‌السلام فرمود كه من اقرار مى كنم به نبوت عيسى و كتاب او و آنچه را كه بشارت داد به آن امت خود را و حواريون به آن اقرار كردند، و قبول ندارم پيغمبرى و نبوت هر عيسى را كه اقرار نكرد بر پيغمبرى و نبوت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و به كتاب او و بشارت و مژده نداد به آن امت خود را. جاثليق گفت: آيا چنين نيست كه قطع احكام به دو شاهد عادل مى شود؟ حضرت فرمود: بلى چنين است. عرض كرد پس و شاهد اقامه كن از غير اهل ملت خود به نبوت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كسانى كه در ملت نصرانيت مقبول الشهادة باشند و سؤال كن از مثل اين را از غير اهل ملت ما، حضرت فرمود: اى نصرانى! الا ن از راه انصاف آمدى، آيا قبول نمى كنى از من عدل مقدم نزد مسيح عيسى بن مريم را؟ جاثليق گفت: كيست اين عدل، نام ببر او را براى من. فرمود: چه مى گويى در حق يوحناى ديلمى؟ عرض كرد: به به! ذكر كردى كسى را كه دوست ترين مردم است نزد مسيح، فرمود كه قسم مى دهم ترا آيا در انجيل هست كه يوحنا گفت مرا مسيح خبر داده است به دين محمّد عربىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مرا مژده داده است به اينكه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از او است، و من به اين خبر حواريين را مژده دادم و آنها ايمان آوردند به محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قبول كردند او را؟ جاثليق گفت كه يوحنا اين مطلب را از مسيح نقل كرده است و مژده داده است به نبوت مردى و به اهل بيت او و وصى او و لكن تشخيص نكرده است كه اين در چه زمان است و نام آنها را نگفته است تا من آنها را بشناسم. حضرت فرمود: اگر ما بياوريم كسى را كه قرائت كند انجيل را و بر تو تلاوت كند ذكر محمّد و اهل بيت و امت او را آيا به او ايمان مى آورى؟ عرض كرد: بلى! اين حرفى است محكم، حضرت رو كرد به نسطاس رومى و فرمود: چگونه است حفظ تو سر سوم انجيل را؟ عرض كرد: چه خوب حفظ دارم آن را، پس ‍ حضرت رو كرد به رأس الجالوت و فرمود: آيا انجيل نمى خوانى؟ عرض كرد: بلى به جان خودم سوگند كه مى خوانم آن را، فرمود: پس گوش بگير از من سفر سوم آن را، پس اگر در آن ذكر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اهل بيت او و امت او است پس شهادت دهيد براي من و اگر ذكر نشده پس گواهي ندهيد براي من. پس آن حضرت سفر سوم را قرائت فرمود تا رسيد به جايي كه ذكر پيغمبر شده بود، آنجا حضرت توقف نمود و فرمود: اي نصراني! به حق مسيح و مادر او از تو مي پرسم آيا دانستي كه من دانا هستم به انجيل؟ عرض كرد: بلي! پس از آن تلاوت فرمود بر او ذكر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اهل بيت او و امت او را پس از آن فرمود: اي نصراني! چه مي گويي؟ اين قول عيسي بن مريم است، پس اگر تكذيب كني آنچه را كه انجيل به آن نطق كرده است پس تكذيب كرده اي موسي و عيسي را و هر زماني كه انكار كني اين ذكر را واجب مي شود قتل تو، زيرا كافر شدي به پروردگارت و به پيغمبر و به كتابت. جاثليق گفت: من انكار نمى كنم آنچه را كه ظاهر شود بر من كه در انجيل است و به آن اقرار مى كنم، حضرت فرمود: گواه باشيد بر اقرار او!

پس فرمود: اى جاثليق! سؤ ال كن از هر چه خواهى، جاثليق گفت: خبر بده به من كه حواريون عيسى بن مريم چند نفر بودند و هم چنين مرا خبر بده از عدد علمأ انجيل، حضرت فرمود: علَى الْخبيرِ سَقَطْتَ؛ يعنى به داناى حقيقت كار رسيدى، اما حواريون دوازده نفر بودند و افضل و اعلم ايشان(الوقا) (١١٥) بود، و اما علمأ نصارى سه نفر بودند: يوحنا اكبر كه ساكن بود به اجّ، و يوحنا به قرقيسا و يوحنا ديلمى به زجار و نزد او بود ذكر پيغمبر و اهل بيت او و امت او، و او كسى بود كه بشارت داد امت عيسى و بنى اسرائيل را به آن حضرت، پس فرمود: اى نصرانى! سوگند به خدا كه من مؤ من و تصديق كننده ام به آن عيسى كه ايمان آورده به محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ناپسندى نيافتم بر عيسى شما مگر ضعف او و قلت نماز و روزه او! جاثليق گفت: به خدا قسم فاسد كردى علم خودت را و ضعيف نمودى امر خود را و من گمان نمى كردم ترا مگر اهل علم اسلام، حضرت فرمود: چگونه شده؟ جاثليق گفت: از اين قول تو كه عيسى ضعيف و كم روزه و كم نماز بود و حال آنكه عيسى هرگز افطار نكرد روزى را و هرگز شبى را نخوابيد و هميشه روزها روزه و شبها به عبادت قائم بود، حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: براى كى نماز و روزه به جا مى آورد؟ جاثليق از جواب آن حضرت لال و كلامش ‍ منقطع شد، حضرت فرمود: اى نصرانى! من از تو مسأله مى پرسم، عرض كرد: بپرس ‍ اگر دانم جواب مى گويم، حضرت فرمود: از چه انكار مى كنى كه عيسى مرده زنده مى كرد به اذن خدا، جاثليق گفت: انكار من از جهت آن است كه كسى كه مرده زنده مى كند و كور مادرزاد و پيس را خوب مى كند او خدا است و مستحق پرستش است. حضرت فرمود اليسع پيغمبر كرده مثل آنچه را كه عيسى كرده روى آب راه رفت و مرده زنده كرد و كور مادرزاد و پيس را خوب كرد، امت او، او را خدا نگرفتند و احدى او را نپرستيد و از حزقيل پيغمبر نيز صادر شده آنچه از عيسى صادر شده زنده كرد سى و پنج هزار نفر را بعد از مردن ايشان به شصت سال. پس رو كرد به رأس الجالوت و فرمود: اى رأس الجالوت! آيا مى يابى در تورات كه اين سى و پنج هزار نفر از جوانان بنى اسرائيل بودند، و(بخت نصر)اينها را از ميان اسيران بنى اسرائيل جدا كرد هنگامى كه در بيت المقدس جنگ كرد و برد آنها را به بابل پس فرستاد حق تعالى حزقيل را به سوى ايشان پس زنده كرد ايشان را و اين در تورات است و انكار نمى كند آن را مگر كافر از شما، رأس الجالوت گفت: ما اين را شنيده ايم و دانسته ايم، فرمود: راست گفتى.

پس حضرت فرمود: اى يهودى! بگير بر من اين سفر از تورات را تا من بخوانم، پس آن جناب چند آيه از تورات خواند و آن يهودى اقبال كرده بود به آن حضرت و ميل كرده بود به قرائت آن حضرت و تعجب مى كرد كه چگونه آن جناب اينها را تلاوت مى فرمايد، پس حضرت رو كرد به آن نصرانى يعنى جاثليق، و فرمود: اى نصرانى! آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودند يا عيسى پيش از زمان آنها بود؟ عرض كرد: بلكه آنها پيش از زمان عيسى بودند. حضرت فرمود: طايفه قريش جمعيت نموده رفتند خدمت حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و از آن حضرت درخواست كردند كه مردگان ايشان را زنده كند آن حضرت رو كرد به على بن ابى طالبعليها‌السلام و فرمود به او كه برو در قبرستان و به اعلى صوت نامهاى طايفه و گروهى كه اينها مى خواهند بر زبان جارى كن كه اى فلان و اى فلان و اى فلان محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد به شما برخيزيد به اذن خداوند عز و جل. اميرالمؤ منينعليها‌السلام چنان كرد كه آن حضرت فرموده بود، پس برخاستند مردگان در حالى كه خاك از سر خود مى افشاندند، پس طايفه قريش رو كردند به آنها و از ايشان مى پرسيدند امور ايشان را پس خبر دادند ايشان را كه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث به نبوت شده، گفتند كه ما دوست مى داشتيم كه ما درك مى كرديم آن حضرت را و ايمان به او مى آورديم.

پس حضرت رضاعليها‌السلام فرمود كه پيغمبر ما خوب كرد كور مادرزاد و پيس و ديوانگان را و حيوانات و مرغان و جن و شياطين با او تكلم كردند و ما او را خدا نگرفتيم و ما انكار نمى كنيم فضيلت احدى از اين پيغمبران را اما نه آنكه خدايش بدانيم و شما كه عيسى را خدا مى دانيد چرا اليسع و حزقيل را خدا نمى دانيد و حال آنكه اين دو نفر هم مثل عيسى بودند در مرده زنده كردن و غير آن. و به درستى كه گروهى از بنى اسرائيل از شهرهاى خود فرار كردند به جهت خوف از طاعون و ترس از مردن پس حق تعالى همه آنها را در يك ساعت هلاك كرد، اهل قريه كه اينها در آنجا مردند ديوارى گرداگرد آنها ساختند و پيوسته چنين بود تا اينكه استخوانهاى آنها ريزه ريزه شد و پوسيد، پس گذشت به ايشان پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل و تعجب كرد از آنها و از بسيارى آن استخوانهاى پوسيده پس از جانب پروردگار وحى رسيد به آن پيغمبر كه ميل دارى زنده كنم اينها را تا به آنها نظر كنى؟ (١١٦) عرض كرد: بلى، پروردگارا! وحى رسيد كه آنها را بخوان و فرياد كن. آن پيغمبر گفت: اى استخوانهاى پوسيده برخيزيد به اذن خدا! پس يك مرتبه زنده شدند در حالتى كه خاكها را از سر خود مى افشاندند. و بدرستى كه ابراهيم خليل الرحمن گرفت چهار مرغ و آنها را ريزه ريزه كرد و هر جزئى را بر سر كوهى نهاد پس از آن ندا كرد به آن مرغان يك مرتبه همه به سوى او آمدند. و موسى بن عمرانعليها‌السلام با هفتاد نفر از اصحاب خود كه آنها را برگزيده بود از ميان قوم رفتند به سوى كوه پس گفتند به موسى ايشان كه تو خدا را ديده اى، بنما به ما او را همچنان كه تو ديده اى او را، موسى فرمود كه من نديده ام او را، گفتند كه ما هرگز به تو ايمان نياوريم تا اينكه آشكارا خدا را به ما بنمايى، پس صاعقه آنها را فرو گرفت و همگى سوختند، موسى تنها ماند عرض كرد: پروردگارا! من هفتاد نفر از بنى اسرائيل را برگزيدم و با آنها آمدم الحال تنها مراجعت كنم چگونه قوم من مرا تصديق خواهند كرد اگر اين خبر را به آنها دهم؟

(فَلَوْ شِئْتَ اَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِيّايَ اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهأ مِنّا)؟

پس حق تعالى همه ايشان را زنده نمود بعد از مردن ايشان. اى جاثليق تمام اينها را كه از براى تو ذكر كردم قدرت ندارى بر رد هيچ يك از آنها؛ زيرا كه اينها در تورات و انجيل و زبور و قرآن مذكور است، پس اگر هر كس زنده كند مرده اى را و خوب كند كور مادرزاد را و پيس و ديوانگان را سزاوار پرستش است؟! نه خدا پس تمام اينها را خدايان خود بگير چه مى گويى؟! جاثليق عرض كرد كه قول، قول تو است؛ يعنى حق مى گويى و لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ! پس از آن حضرت رو كرد به رأس الجالوت و فرمود: اى يهودى! روى با من كن به حق ده معجزه اى كه بر موسى بن عمران نازل شد، آيا يافته اى در تورات خبر محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امت او را كه نوشت شده هرگاه آمد امت اخيره اتباع راكب بعير كه تسبيح مى كنند پروردگار را از روى جد به تسبيح جديد در عبادتخانه هاى تازه، يعنى تسبيح ايشان غير از آن تسبيحى است كه امت سابق تسبيح مى نمودند پس بايد پناه جويند بنى اسرائيل به سوى ايشان و به سوى ملك ايشان تا مطمئن شود دلهاى ايشان، پس به درستى كه در دست ايشان است شمشيرهايى كه با آن شمشيرها از امتهاى گمراه در اطراف زمين انتقام كشند، اى يهودى آيا اين در تورات نوشته است؟ رأس الجالوت گفت: بلى، ما چنين يافته ايم. پس از آن به جاثليق، فرمود: اى نصرانى! چگونه است علم تو به كتاب شعيا؟ گفت مى دانم آن را حرف به حرف. فرمود به جاثليق و رأس الجالوت آيا مى دانيد اين از كلام او است، اى قوم من ديدم صورت راكب حمار را در حالتى كه لباس نور پوشيده بود و ديدم راكب بعير را كه روشنايى او مثل روشنايى ماه بود، گفتند راست است شعيا چنين گفته است. حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: اى نصرانى! آيا مى دانى در انجيل قول عيسى را كه من به سوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و(بار قليطا)يعنى محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آيد و او است كسى كه گواهى مى دهد بر من به حق چنانكه من از براى او گواهى دادم و او است كسى كه تفسير كند از براى شما هر چيزى را و او است كسى كه ظاهر كند فضيحتها و رسوايى هاى امتها را و او است كسى كه مى كشند ستون كفر را، پس جاثليق گفت: ذكر نكردى چيزى را در انجيل مگر آنكه ما اقرار داريم به آن. آن جناب فرمود: اين در انجيل هست؟ عرض كرد: بلى، حضرت فرمود: اى جاثليق! آيا خبر نمى دهى مرا از انجيل اول هنگامى كه مفقود و گم كرديد، آن را نزد كى يافتيد و كى گذاشت براى شما اين انجيل را؟ جاثليق گفت كه ما مفقود نكرديم انجيل را مگر يك روز پس يافتيم آن را تر و تازه، بيرون آوردند آن را براى ما يوحنا و متى، حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: چه قدر كم است معرفت تو به احوال انجيل و علماى انجيل پس اگر چنان باشد كه تو گمان مى كنى چرا اختلاف كرديد در انجيل و اين اختلاف در انجيل واقع شد كه امروز در دست شما است پس اگر اين در عهد اول باقى بود و انجيل اول بود در آن اختلافى نمى شد و لكن من علم اين را به تو ياد مى دهم.

بدان چون انجيل اول مفقود شد نصارى اجتماع كردند نزد علماى خود و گفتند كه عيسى بن مريم كشته گشت و ما انجيل را مفقود نموديم و شما علماى ما هستيد پس چيست نزد شما؟ ألوقا و مرقابوس گفتند كه انجيل در سينه هاى ما است از سينه بيرون مى آوريم سفر به سفر در حق هر كه هست پس محزون نباشيد بر آن و خالى نگذاريد كنيسه ها را از آن پس همانا تلاوت مى كنيم انجيل را بر شما در حق هر كه نازل شده سفر به سفر تا تمام آن را جمع كنيم. پس ألوقا و مرقابوس و يوحنا و متى ساختند اين انجيل را براى شما بعد از اينكه مفقود كرديد انجيل اول و اين چهار نفر شاگردان علماى اولين بودند آيا دانستى اين را؟ جاثليق عرض كرد كه من قبل از اين، اين را نمى دانستم و الا ن به آن دانا شدم و بر من ظاهر شد علم تو به انجيل و شنيدم چيزهاى چند از آن مى دانى كه قلب من گواهى مى دهد بر حقيقت آن و طلب مى كنم زيادتى و بسيارى فهم را. حضرت فرمود: شهادت اينها نزد تو چگونه است؟ عرض كرد: جائز و مسموع است اينها علماى انجيل هستند و هرچه شهادت دهند حق است، پس حضرت رضاعليها‌السلام به مأمون و حضار از اهل بيت خود و غير ايشان فرمود: گواه و شاهد باشيد! عرض كردند: گواه هستيم! پس به جاثليق فرمود به حق فرزند و مادر او يعنى عيسى و مريم آيا مى دانى كه متى گفت عيسى فرزند داود بن ابراهيم بن اسحاق بن يعقوب بن يهود بن حضرون است و مرقابوس در نسب عيسى بن مريم گفت كه عيسى كلمه خدا است كه حلول كرده است در جسد آدمى پس انسان شده است، و ألوقا گفت كه عيسى بن مريم و مادر او دو انسان بودند از گوشت و خون پس روح القدس در ايشان داخل شد. اى جاثليق! تو قائل هستى بر آنكه شهادت عيسى در حق خودش حق است كه گفته مى گويم به شما اى گروه حواريون به درستى كه صعود نكند به آسمان مگر كسى كه از آسمان نازل شده باشد مگر راكب به غير خاتم انبيأ، پس به درستى كه او صعود نمايد به آسمان و فرود آيد، چه مى گويى در اين قول؟ جاثليق گفت: اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرت فرمود: چه مى گويى در اين قول؟ جاثليق گفت: اين قول عيسى است انكار نمى كنيم ما آن را. حضرت فرمود: چه مى گويى در شهادت دادن ألوقا و مرقابوس و متى بر عيسى و آنچه نسبت به او دادند، جاثليق گفت: دروغ گفتند بر عيسى. حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: اى قوم! آيا تزكيه نكرد جاثليق اين علما را و شهادت نداد كه اينها علماى انجيل هستند و قول آنها حق است، جاثليق گفت: اى عالم مسلمانان! دوست مى دام كه مرا عفو فرمايى از امر اين علما، حضرت فرمود:

عفو كردم اى نصرانى، سؤال كن از آنچه مى خواهى، جاثليق گفت سؤ ال كند از تو غير از من، به حق حضرت مسيح گمان نمى كنم كه در علمأ مسلمانان مانند تو باشد، پس رو كرد حضرت رضاعليها‌السلام به رأس الجالوت و فرمود: تو از من سؤال مى كنى يا من از تو سؤ ال كنم؟ عرض كرد: بلكه من سؤال مى كنم و از تو دليلى نمى پذيرم مگر اينكه از تورات يا انجيل يا زبور داود باشد يا چيزى باشد كه در صحف ابراهيم و موسى باشد. حضرت فرمود: قبول مكن از من حجت و دليلى مگر به آن چيزى كه تنطق كرده به آن تورات بر لسان موسى بن عمران و انجيل بر لسان عيسى بن مريم و زبور و بر لسان داود. پس رأس الجالوت عرض كرد كه از كجا ثابت مى كنى نبوت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را؟

حضرت فرمود: شهادت داده به نبوت او، موسى بن عمران و عيسى بن مريم و داود خليفة اللّه در زمين عرض كرد: ثابت كن قول موسى بن عمران را! حضرت فرمود: اى يهودى! آيا مى دانى موسى وصيت نمود با بنى اسرائيل و فرمود به ايشان كه به زودى بيايد بر شما پيغمبرى از اخوان و برادران شما، تصديق كنيد او را و كلام او را بشنويد. پس آيا مى دانى از براى بنى اسرائيل اخوه و برادرانى غير از اولاد اسماعيل؟ اگر بدانى و بشناسى خويشى يعقوب را با اسماعيل و سببى و قرابتى كه ميان ايشان بود از جانب ابراهيم. رأس الجالوت گفت: بلى اين گفته موسى است ما او را رد نمى كنيم، حضرت فرمود: آيا از برادران و اخوه بنى اسرائيل پيغمبرى هست غير از محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟ گفت: نه، حضرت فرمود: آيا اين نزد شما صحيح نيست؟ عرض كرد: بلى صحيح است و لكن من دوست مى دارم كه تصحيح كنى نبوت محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از تورات، حضرت فرمود: آيا انكار مى كنيد كه در تورات است:

(جأ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَيْنأ وَ اَضأ لَنا مِنْ جَبَلِ ساعيرَ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنا مِنْ جبلِ فارانَ)؛ يعنى آمد نورى از كوه طور سينأ و روشنى داد ما را از كوه ساعير و عيان و آشكار گرديد بر ما از كوه فاران، رأس الجالوت گفت: مى شناسم اين كلمات را اما نمى دانم تفسير آن را. حضرت فرمود: من به تو مى گويم:

اما آنكه نور از كوه طور سينأ مراد وحى حق تعالى است كه نازل فرمود بر موسىعليها‌السلام در كوه طور سينأ.

و اما اينكه روشنى داد مردم را از(كوه ساعير)پس آن كوهى است كه حق تعالى وحى فرستاد به عيسى بن مريم در وقتى كه عيسى بالاى آن كوه بود.

و اما اينكه آشكار گرديد بر ما از(كوه فاران)پس آن كوهى است از كوههاى مكه كه بين آن و مكه معظمه يك روز راه است، و شعياى پيغمبر گفته بنابر قول تو و اصحاب تو در تورات:

(رَأَيْتُ راكِبَيْنِ اَضأ لَهُمُ اْلاَرْضُ اَحَدَهُما عَلى حِمارٍ وَ اْلا خَرُ عَلَى الْجَمَلِ)؛

يعنى ديدم من دو سوارى كه روشن شده بود براى ايشان زمين يكى از ايشان سوار بر حمار بود و ديگرى سوار بر شتر.

پس كيست آن راكب حمار و كيست آن شتر سوار؟ رأس الجالوت گفت: كه من نمى شناسم ايشان را خبر بده مرا كه كيستند آن دو نفر؟ حضرت فرمود: اما راكب حمار پس عيسى است و اما آن شتر سوار محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم است، آيا انكار مى كنى اين را از تورات؟ گفت: انكار نمى كنم اين را، پس از آن حضرت فرمود: آيا مى شناسى حيقوق پيغمبر را؟ عرض كرد: بلى او را مى شناسم، فرمود: او گفته و در كتاب شما نوشته است كه آورد خداوند بيانى از كوه فاران و پر شد آسمانها از تسبيح احمد و امت او يَحْمِلُ خَيْلَهُ فى الْبَحْرِ كَما يَحْمِلُ فى الْبَرِّ بياورد ما را به كتابى تازه بعد از خرابى بيت المقدس و مقصود از(كتاب تازه)قرآن است آيا مى شناسى اين را، تصديق دارى به او؟ رأس الجالوت گفت كه حيقوق پيغمبر اينها را گفته است و ما منكر نيستيم قول او را، حضرت فرمود كه داود در زبور خود گفته و تو آن را قرائت مى كنى: پروردگارا! مبعوث گردان كسى را كه برپا كند سنت را بعد از زمان فترت، يعنى منقطع شدند آثار نبوت و مندرس شدن دين، پس آيا مى شناسى پيغمبرى را كه برپا كرد سنت را بعد از زمان فترت غير از محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، رأس الجالوت گفت: اين قول داود است ما مى دانيم آن را و انكار نمى كنيم و لكن مقصود او به اين كلام، عيسى است و ايام او فترت است. حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: جهل دارى و نمى دانى كه حضرت عيسى مخالفت سنت ننمود و موافق بود با سنت تورات تا اينكه حق تعالى او را به آسمان بالا برد و در انجيل نوشته است(ابن البرّة)رونده است و(بارقليطا)بعد از او آينده است و او سبك مى كند بارها را و تفسير مى كند براى شما هر چيزى را و گواهى مى دهد براى من همچنان كه من گواهى دادم براى او، من آوردم براى شما امثال را و او مى آورد براى شما تأويل را، آيا تصديق مى كنى اينها را در انجيل؟ گفت: آرى و انكار نمى كنم آن را.

پس حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: اى رأس الجالوت! سؤ ال بكنم از تو از پيغمبر تو موسى بن عمران؟ عرض كرد: سؤ ال كن، فرمود: چه دليل دارى بر اثبات نبوت موسى؟ گفت: دليل من آن است كه معجزه آورد از براى نبوت خود به چه چيزى كه احدى از پيغمبران قبل از او نياوردند. فرمود: چه معجزه آورد؟ عرض كرد: مثل شكافتن دريا و عصا اژدها شدن بر دست او و زدن آن بر سنگ و چشمه ها از آن جارى شدن و بيرون آوردن يد بيضا از براى نظر كنندگان و علامتهاى ديگر كه خلق قدرت بر مثل آن ندارند. حضرت فرمود: راست گفتى در اينكه حجت و دليل او بر نبوتش اين بود كه آورد چيزهايى كه خلق قدرت بر مثل آن نداشتند، آيا چنين نيست كه هركه ادعاى نبوت كرد پس از آن آورد چيزى را كه خلق بر مثل آن قدرت نداشتند واجب است بر شما تصديق او؟ گفت: نه! زيرا كه موسى نظيرى نداشت به جهت آن مكانت و قربى كه نزد خدا داشت و بر ما واجب نيست اقرار و اعتراف بر نبوت هر كسى كه ادعاى پيغمبرى كند مگر آنكه مثل موسى معجزه آورد. حضرت فرمود: پس چگونه اقرار نموديد به پيغمبرانى كه قبل از موسى بودند و حال آنكه دريا را نشكافتند و از سنگ دوازده چشمه جارى نساختند و دستهاى ايشان مثل دستهاى موسى بيضا بيرون نياورد و عصا را اژدهاى رونده نكردند؟ آن يهودى عرض كرد كه من گفتم به تو كه هر وقت آوردند بر نبوت خود علامات و معجزه را كه خلق قدرت نداشته باشد مثل آن را بياورند اگر چه معجزه اى بياورند كه موسى نياورده باشد يا آورده باشند بر غير آنچه موسى آورده واجب است تصديق ايشان. حضرت فرمود: اى رأس الجالوت! پس چه منع كرده ترا از اقرار و اعتراف به نبوت عيسى بن مريم و حال آنكه زنده مى كرد مردگان را و خوب مى كرد كور مادرزاد و پيس را و از گل مى ساخت شكل مرغ و در آن مى دميد پس به اذن خداوند پرواز مى كرد. رأس ‍ الجالوت گفت: مى گويند چنين مى كرد و ليكن ما او را مشاهده ننموديم. حضرت فرمود: آيا گمان مى كنى آن معجزه هايى كه موسى آورد مشاهده كرده اى؟ مگر نه اين است كه اخبارى از معتمدان اصحاب موسى به تو رسيده كه موسى چنين مى كرد؟ عرض كرد: بلى، حضرت فرمود: پس عيسى بن مريم همچنين است اخبار متواتره آمده است كه عيسى چنين و چنان معجزه آورد پس چگونه شما تصديق مى كنيد موسى را و تصديق نمى كنيد عيسى را؟ رأس الجالوت نتوانست جواب گويد.

حضرت فرمود: همچنين است امر محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و معجزه هايى كه آورده و امر هر پيغمبرى كه حق تعالى او را مبعوث نموده. و از آيات و معجزات محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين بود كه آن حضرت يتيمى بود فقير و شبان و اجير، كتابى نياموخته بود و نزد معلى نرفته بود كه چيزى بياموزد، پس آورد قرآنى كه در اوست قصه هاى پيغمبران و خبرهاى آنها حرف به حرف و خبرهاى گذشتگان و آيندگان تا روز قيامت و بود آن حضرت كه خبر مى داد مردم را به اسرار پنهانى آنها و هر عملى كه در خانه هاى خود مى كردند و آيات و معجزات بسيار آورد كه به شماره نمى آيد. رأس الجالوت گفت كه صحيح نشده نزد ما خبر عيسى و محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و از براى ما جايز نيست كه اقرار كنيم از براى اين دو نفر به چيزى كه نزد ما صحيح نشده. حضرت فرمود: پس دروغ گفتند اين گواهان كه گواهى داده اند از براى عيسى و محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يعنى اين انبيأ كه كلام ايشان را ذكر كرده اند و اقرار به آن نموده اند؟ آن يهودى بازماند از جواب دادن و جواب نداد.

پس حضرت نزد خود خواند(هربذاكبر)را كه بزرگ آتش پرستان بود و به او فرمود: خبر بده مرا از زردشت كه گمان مى كنى پيغمبر تو است، چيست دليل تو بر نبوت او؟ عرض كرد كه معجزه اى آورد به چيزى كه كسى پيش از او نياورد و ما مشاهده نكرديم لكن اخبار از پيشينيان ما از براى ما وارد شده است به اينكه او حلال كرده است از براى ما چيزى را كه كسى غير از او حلال نكرده است پس ما او را متابعت كرديم، حضرت فرمود: چنين است كه چون اخبارى از براى شما آمده است و به شما رسيده است متابعت كرده ايد پيغمبر خود را؟ عرض كرد: بلى، فرمود: ساير امم گذشتگان هم اخبارى به ايشان رسيده است به آنچه كه آوردند پيغمبران و آنچه آورد موسى و عيسى و محمّدعليهم‌السلام ، پس چيست عذر شما در اقرار نكردن از براى ايشان زيرا كه اقرار شما بر زردشت از جهت خبرهاى متواتره است كه آورد چيزى را كه غير او نياورده.(هربذ)در همين جا از كلام منقطع شد و ديگر چيزى نياورد. پس حضرت رضاعليها‌السلام فرمود: اى قوم! اگر در ميان شما كسى باشد كه مخالف اسلام باشد و بخواهد سؤ ال كند، سؤ ال كند بدون شرم و خجالت.

پس برخاست عمران صابى و او يكى از متكلمين بود، گفت: اى عالم و داناى مردم! اگر نه آن بود كه خودت خواندى ما را به سؤ ال كردن و چيز پرسيدن من اقدام نمى كردم در سؤال از تو، پس به تحقيق كه من در كوفه و بصره و شام و جزيره رفته ام و متكلمين را ملاقات نموده ام هنوز به كسى برنخوردم كه از براى من ثابت كند و احدى را كه غير او نباشد و قائم باشد به وحدانيت خود آيا اذن مى دهى كه از تو سؤ ال كنم؟ حضرت فرمود كه اگر در اين جمعيت عمران صابى باشد تو هستى؟ عرض كرد: بلى منم عمران. حضرت فرمود: سؤ ال كن اى عمران ولى انصاف پيشه كن و بپرهيز از كلام سست و تباه و جوز، گفت: اى سيد و آقاى من! سوگند به خدا كه من اراده ندارم مگر آنكه از براى من ثابت كنى چيزى را كه در آويزم به آن و از آن نگذرم، حضرت فرمود: سؤال كن از آنچه بر تو آشكار و ظاهر است. پس مردم ازدحام و جمعيت نموده و بعضى به بعضى منضم شدند، عمران گفت: خبر بده مرا از كائن اول و از آنچه خلق كرده، حضرت فرمود: سؤال كردى پس فهم كن جواب آن را.

مؤ لف گويد: كه حضرت جواب او را مفصل فرمود، او ديگر بار سؤ ال كرد حضرت جواب داد، و هكذا در كلام طولانى كه نقل آن منافى است با وضع كتاب تا آنكه وقت نماز رسيد، عمران عرض كرد: اى مولاى من! مسأله مرا قطع مكن همانا دل من رقيق و نازك شده، به اين معنى كه نزديك است مطلب بر من معلوم شود و اسلام آورم. حضرت فرمود: نماز مى گزاريم و برمى گرديم! پس آن جناب و مأمون از جا برخاستند و آن حضرت در داخل خانه نماز گزارد و مردم در بيرون پشت سر محمّد بن جعفر نماز گزاردند، پس حضرت و مأمون بيرون آمدند و حضرت به مجلس خود عود فرمود و عمران را طلبيد و فرمود: سؤ ال كن اى عمران! پس ‍ عمران سؤال كرد و حضرت جواب داد و پيوسته او سؤال مى كرد و حضرت جواب مى فرمود تا آنكه فرمود به عمران:

(اَفهمتَ يا عمرانُ؟ قالَ: نعَمْ يا سَيِّدى! قَدْ فَهِمْتُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ تَعالى عَلى ماوَصفتهُ وَحَّدْتهُ وَ اَنَّ محمَّدا عَبْدهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِ. ثُمَّ خَرَّ ساجِدا نَحْوَ الْقِبْلَةِ وَ اَسْلَمَ)؛

عمران شهادتين بر زبان راند و افتاد به سجده رو به قبله و اسلام آورد.

راوى حسن بن محمّد نوفلى گويد كه چون متكلمين نظر به كلام عمران صابى نمودند و حال اينكه او مردى جدلى بود كه هرگز كسى حجت او را قطع نكرده بود ديگر احدى از علماى اديان و ارباب مقالات نزديك حضرت نيامد و از چيزى از آن جناب سؤال نشد و شب درآمد پس مأمون و حضرت رضاعليها‌السلام برخاستند و داخل منزل شدند و مردم متفرق شدند و من با جماعتى از اصحاب بودم كه محمّد بن جعفر فرستاد و مرا احضار نمود، من نزد او حاضر شدم. گفت: اى نوفلى! ديدى گفتگوى رفيق خود را، به خدا سوگند كه گمان نمى كنم هرگز على بن موسىعليها‌السلام درآمده باشد در چيزى از اين مطالب كه امروز بيان كرد و معروف نبوده نزد ما كه در مدينه تكلم كرده باشد يا اصحاب كلام نزد او جمع شده باشند. من گفتم كه حاجيان نزد او مى آمدند از مسائل حلال و حرام خود مى پرسيدند و او جواب آنها را مى داد و بسا بود كه نزد او مى آمد كسى كه با او محاجه مى كرد. محمّد بن جعفر گفت: اى ابومحمّد! من بر او مى ترسم كه اين مرد، يعنى مأمون بر او حسد برد و او را زهر دهد يا اينكه در بليه اى او را گرفتار كند، تو به او اشاره كن كه خود را از امثال اين سخنان نگاه دارد و اينگونه مطالب نفرمايد. من گفتم: از من قبول نمى كند و مراد اين مرد (يعنى مأمون ) امتحان او بود كه بداند نزد او چيزى از علوم پدران او هست يا نه؟ گفت: به او بگو كه عمويت كراهت دارد دخول ترا در اين باب و دوست دارد كه خود را نگاه دارى كنى از اين چيزها به جهاتى چند.

راوى گويد: چون به منزل حضرت رضاعليها‌السلام رفتم خبر دادم آن حضرت را به آنچه عمويش محمّد بن جعفر گفته بود. حضرت تبسم كرده فرمود: خداوند حفظ فرمايد عمويم را خوب مى دانم به چه سبب كراهت دارد اين سخنان مرا، پس ‍ فرمود: اى غلام! برو به سوى عمران صابى و او را بياور نزد من، گفتم: فدايت گردم! من مى دانم جاى او را نزد بعضى از اخوان ما از شيعيان است. فرمود: باكى نيست مال سوارى ببريد و او را بياوريد، من رفتم و او را آوردم حضرت او را ترحيب كرد و جامه طلبيد و او را خلعت داد و مال سوارى به او مرحمت نمود و ده هزار درهم طلبيد و به او عطا فرمود.

من گفتم: فدايت گردم! به جا آوردى فعل جدت اميرالمؤ منينعليها‌السلام را، فرمود: اين چنين دوست مى داريم ما. پس امر فرمود شام حاضر كردند، مرا نشانيد در طرف راست خود و عمران را نشانيد در طرف چپ خود، چون از خوردن طعام فارغ شديم فرمود به عمران برو خدا يارت باد و صبح نزد ما حاضر شو تا ترا اطعام كنيم به طعام مدينه و بعد از اين عمران چنين بود جمع مى گشتند به نزد او متكلمون از اصحاب مقالات و با او تكلم مى كردند و او امر ايشان را باطل مى كرد تا آنكه از او اجتناب و دورى نمودند، و مأمون ده هزار درهم به عمران عطا كرد و(فضل)هم مقدارى مال و اسب سوارى به او داد و حضرت رضاعليها‌السلام او را متولى موقوفات بلخ نمود پس عطاى بسيار به او رسيد. (١١٧)


فصل ششم: در اخبار حضرت رضاعليها‌السلام به شهادت خود

مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى رضوان اللّه عليه در(جلأالعيون)نگاشته، فرموده: ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه مردى از اهل خراسان به خدمت امام رضاعليها‌السلام آمد و گفت: حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديدم كه به من گفت: چگونه خواهد بود حال شما اهل خراسان در وقتى كه مدفون سازند در زمين شما پاره اى از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا و پنهان گردد در زمين شما ستاره من؟ حضرت فرمود كه منم آنكه مدفون مى شود در زمين شما و منم پاره تن پيغمبر شما و منم امانت آن حضرت و نجم فلك امامت و هدايت، هر كه مرا زيارت كند و حق مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند من و پدران من شفيع او خواهيم بود در روز قيامت و هر كه ما شفيع او باشيم البته نجات مى يابد هر چند بر او گناه جن و انس بوده باشد. به درستى كه مرا خبر داد پدرم از پدرانش كه حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه هر كه مرا در خواب ببيند مرا ديده؛ زيرا كه شيطان به صورت من متمثل نمى شود و نه به صورت احدى از اوصيأ من و نه به صورت احدى از شيعيان خالص ايشان، به درستى كه خواب راست يك جزو است از هفتاد جزو از پيغمبرى.

به سند معتبر ديگر از آن جناب منقول است كه گفت: به خدا سوگند كه هيچ يك از ما اهل بيت نيست مگر آنكه كشته مى گردد و شهيد مى شود، گفتند: يابن رسول اللّه! كى ترا شهيد مى كند؟ فرمود كه بدترين خلق خداوند در زمان من مرا شهيد خواهد كرد به زهر و دور از يار و ديار در زمين غربت مدفون خواهد ساخت پس هر كه مرا در آن غربت زيارت كند حق تعالى مزد صد هزار شهيد و صد هزار صديق و صد هزار حج كننده و عمره كننده و صد هزار جهاد كننده براى او بنويسد و در زمره ما محشور شود و در درجات عاليه بهشت رفيق ما باشد. ايضا به سند معتبر از حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه پاره اى از تن من در زمين خراسان مدفون خواهد شد هر مؤ منى كه او زيارت كند البته بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنم حرام گردد.

ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه حضرت صادقعليها‌السلام فرمود از پسر من موسىعليها‌السلام پسرى به هم خواهد رسيد كه نامش موافق نام اميرالمؤ منينعليها‌السلام باشد و او را به سوى خراسان برند و به زهر شهيد كنند و در غربت او را مدفون سازند، هر كه او را زيارت كند و به حق او عارف باشد حق تعالى به او عطا كند مزد آنها كه پيش از فتح مكه در راه خدا جان و مال خود را بذل كردند. ايضا به سند معتبر از اميرالمؤ منينعليها‌السلام منقول است كه آن جناب فرمود: مردى از فرزندان من در زمين خراسان به زهر ستم و عدوان شهيد خواهد شد كه نام او موافق نام من باشد، و نام پدرش موافق نام موسى بن عمران باشد هر كه او را در آن غربت زيارت كند حق تعالى گناهان گذشته و آينده او را بيامرزد اگرچه به عدد ستاره هاى آسمان و قطره هاى باران و برگ درختان باشد. (١١٨)

و نيز علامه مجلسى در ديگر كتب خود نقل كرده به سند معتبر از حضرت امام رضاعليها‌السلام كه فرمود: زود باشد كه كشته شوم به زهر با ظلم و ستم و مدفون شوم در پهلوى هارون الرشيد و بگرداند خدا تربت مرا محل تردد شيعيان و دوستان من پس ‍ هر كه مرا در اين غربت زيارت كند واجب شود براى او كه من او را زيارت كنم در روز قيامت و سوگند مى خورم به خدايى كه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را گرامى داشته است به پيغمبرى و برگزيده است او را بر جميع خلايق كه هر كه از شما شيعيان نزد قبر من دو ركعت نماز كند البته مستحق شود آمرزش گناهان را از خداوند عالميان در روز قيامت و به حق آن خداوندى كه ما را گرامى داشته است بعد از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به امامت و مخوصص گردانيده است ما را به وصيت آن حضرت، سوگند مى خورم كه زيارت كنندگان قبر من گرامى تر از هر گروهى اند نزد خدا در روز قيامت و هر مؤ منى كه مرا زيارت كند پس بر روى او قطره اى از باران برسد البته حق تعالى جسد او را بر آتش جهنم حرام گرداند. (١١٩)

كيفيت شهادت امام رضاعليها‌السلام

اما كيفيت شهادت آن جگر گوشه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به روايت ابوالصلت چنان است كه گفت: روزى در خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام ايستاده بودم فرمود كه داخل قبه هارون الرشيد شو از چهار جانب قبر او از هر جانب يك كف خاك بياور، چون آوردم آن خاك را كه از پس و پشت او برداشته بودم بوييد و انداخت و فرمود كه مأمون خواهد خواست كه قبر پدر خود را قبله قبر من نمايد و مرا در اين مكان مدفون سازد سنگ سخت بزرگى ظاهر شود كه هر چه كلنگ است در خراسان جمع شود براى كندن آن ممكن نشود كند آن، آنگاه خاك بالاى سر و پايى پا را استشمام نمود چنين فرمود، چون خاك طرف قبله را بوييد فرمود: كه زود باشد كه قبر مرا در اين موضع حفر نمايند. پس امر كن ايشان را كه هفت درجه به زمين فرو برند و لحد آن را دو ذراع و شبرى سازند كه حق تعالى چندان كه خواهد آن را گشاده سازد و باغى از باغستانهاى بهشت گرداند آنگاه از جانب سر رطوبتى ظاهر شود پس به آن دعايى كه ترا تعليم مى نمايم تكلم كن تا به قدرت خدا آب جارى گردد و لحد از آب پر شود و ماهى ريزه چند در آن آب ظاهر شود چون ماهيان پديد آيند اين نان را كه به تو مى سپارم در آن آب ريزه كن كه آن ماهيان بخورند آنگاه ماهى بزرگى ظاهر شود و آن ماهيان ريزه را برچيند و غايب شود پس ‍ در آن حال دست بر آب گذار و دعايى كه ترا تعليم مى نمايم بخوان تا آن آب به زمين فرو رود و قبر خشك شود و اين اعمال را نكنى مگر در حضور مأمون و فرمود كه فردا به مجلس اين فاجر داخل خواهم شد اگر از خانه سر نپوشيده بيرون آيم با من تكلم نما و اگر چيزى بر سر پوشيده باشم با من سخن مگو. ابوالصلت گفت: چون روز ديگر حضرت امام رضاعليها‌السلام نماز بامداد ادا نمود جامه هاى خويش را پوشيد و در محراب نشست و منتظر مى بود تا غلامان مأمون به طلب وى آمدند، آنگاه كفش خود را پوشيد و رداى مبارك خود را بر دوش افكند و به مجلس مأمون درآمد و من در خدمت آن حضرت بودم. در آن وقت طبقى چند از الوان ميوه ها زند وى نهاده بودند و او خوشه انگورى را كه زهر را به رشته در بعضى از دانه هاى آن دوانيده بودند در دست داشت و بعضى از آن دانه ها كه به زهر نيالوده بودند از براى رفع تهمت زهر مار مى كرد. چون نظرش بر آن حضرت افتاد مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مباركش انداخت و ميان دو ديده آن قرة العين مصطفى را بوسيد و آنچه از لوازم اكرام و احترام ظاهرى بود دقيقه اى فرو نگذاشت. آن جناب را بر بساط خود نشانيده و آن خوشه انگور را به وى داد و گفت: يابن رسول اللّه! از اين نكوتر انگور نديده ام، حضرت فرمود كه شايد انگور بهشت از اين نكوتر باشد، مأمون گفت: از اين انگور تناول نما، حضرت فرمود كه مرا از خوردن اين انگور معاف دار. مأمون مبالغه بسيار كرد و گفت البته مى بايد تناول نمود مگر مرا متهم مى دارى با اين همه اخلاص كه از من مشاهده مى نمايى، اين چه گمانها است كه به من مى برى، و آن خوشه انگور را گرفته دانه چند از آن خورد باز به دست آن جناب داد و تكليف خوردن نمود. آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلود تناول كرد حالش دگرگون گرديد و باقى خوشه را بر زمين افكند و متغيرالا حوال از آن مجلس برخاست، مأمون گفت: يابن عم! به كجا مى روى؟ فرمود: به آنجا كه مرا فرستادى! و آن حضرت حزين و غمگين و نالان سر مبارك پوشيده از خانه مأمون بيرون آمد.

ابوالصلت گفت: به مقتضاى فرموده آن حضرت با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخل گرديد فرمود كه در سراى را ببند. و رنجور و نالان بر فراش خويش تكيه فرمود، چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت در سراى را بسته و در ميان خانه محزون و غمگين ايستاده بودم ناگاه جوان خوشبوى مشگين مويى را در ميان سرا ديدم كه سيماى ولايت و امامت از جبين فائزالا نوارش ظاهر بود و شبيه ترين مردمان بود به جناب امام رضاعليها‌السلام . پس به سوى وى شتافتم سؤ ال كردم كه از كدا راه داخل شدى كه من درها را محكم بسته بودم؟ فرمود: آن قادرى كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد از درهاى بسته مرا داخل ساخت. پرسيدم تو كيستى؟ فرمود: منم حجت خدا بر تو اى ابوالصلت، منم محمّد بن على! آمده ام كه پدر غريب مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببينم و وداع كنم، آنگاه در حجره اى كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در آنجا بود رفت. چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد از جاى جست و يعقوب وار يوسف گم گشته خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى درآورد و او را بر سينه خود فشرد و ميان دو چشم او را بوسيد و آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل كرد و بوسه بر روى وى مى داد و با وى از اسرار ملك و ملكوت و خزائن علوم حى لايموت رازى چند مى گفت كه من نفهميدم و ابواب علوم اولين و آخرين و ودايع حضرت سيد المرسلين را به وى تسليم كرد، آنگاه بر لبهاى مبارك حضرت امام رضاعليها‌السلام كفى ديدم از برف سفيدتر حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام آن را ليسيد و دست در ميان سينه پدر بزرگوار خود برد و چيزى مانند عصفور بيرون آورد و فرو برد و آن طاير قدسى به بال ارتحال گرد تعلقات جسمانى از دامان مطهر خود افشانده به جانب رياض رضوان قدس پرواز كرد.

پس حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام فرمود كه اى ابوالصلت به اندرون اين خانه رو و آب و تخته بياور، گفتم: يابن رسول اللّه! آنجا نه آب است و نه تخته، فرمود كه آنچه امر مى كنم چنان كن و ترا به اينها كارى نباشد چون به خانه رفتم آب و تخته را حاضر يافتم به حضور بردم و دامن بر زده مستعد آن شدم كه آن جناب را در غسل دادن مدد نمايم فرمود كه ديگرى هست مرا مدد نمايد، ملائكه مقربين مرا ياورى مى نمايند به تو احتياج ندارم. چون از غسل فارغ گرديد فرمود كه به خانه رو و كفن و حنوط بياور، چون داخل شدم سيدى ديدم كه كفن و حنوط بر روى آن گذاشته بودند و هرگز آن را در آن خانه نديده بودم برداشتم و به خدمت حضرت آوردم. پس ‍ پدر بزرگوار خود را كفن پوشانيد و بر مساجد شريفش حنوط پاشيد و با ملائكه كروبيين و ارواح انبيأ و مرسلين بر آن فرزند خيرالبشر نماز گزاردند آنگاه فرمود كه تابوت را به نزد من آور، گفتم: يابن رسول اللّه! به نزد نجار روم و تابوت بياورم؟ فرمود كه از خانه بياور چون به خانه رفتم تابوتى ديدم كه هرگز در آنجا نديده بودم كه دست قدرت حق تعالى از چوب سدرة المنتهى ترتيب داده بود پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو ركعت نماز به جا آورد و هنوز از نماز فارغ نگشته بود كه تابوت به قدرت حق تعالى از زمين جدا گشت سقف خانه شكافته شد و به جانب آسمان مرتفع گرديد و از نظر غايب شد. چون از نماز فارغ گرديد گفتم: يابن رسول اللّه! اگر مأمون بيايد و آن حضرت را از من طلب نمايد در جواب او چه گويم؟ فرمود كه خاموش شو كه به زودى مراجعت خواهد كرد، اى ابوالصلت! اگر پيغمبرى در مشرق رحلت نمايد و وصى او در مغرب وفات كند البته حق تعالى اجساد مطهر و ارواح منور ايشان را در اعلاعليين با يكديگر جمع نمايد، حضر در اين سخن بود كه باز سقف شكافته شد و آن تابوت محفوف به رحمت حى لايموت فرود آمد و آن حضرت پدر رفيع قدر خويش را از تابوت برگرفت و در فراش به نحوى خوابانيد كه گويا او را غسل نداده اند و كفن نكرده اند پس فرمود كه برو و در سرا را بگشا تا مأمون داخل شود. چون در خانه را باز كردم مأمون را ديدم با غلامان خود بر در خانه ايستاده بودند پس مأمون داخل خانه شد و آغاز نوحه و زارى و گريه و بى قرارى نمود گريبان خود را چاك زد و دست بر سر زد و فرياد برآورد كه اى سيد و سرور در مصيبت خود دل مرا به درد آوردى و داخل آن حجره شد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت شروع كنيد در تجهيز آن حضرت و امر كرد قبر شريف آن حضرت را حفر نمايند، چون شروع به حفر كردند آنچه آن سرور اوصيأ فرموده بود به ظهور آمد، چون در پس سر هارون خواستند كه قبر منور آن حضرت را حفر نمايند زمين انقياد نكرد، يكى از اهل آن مجلس به مأمون گفت تو اقرار به امامت او مى نمايى؟ گفت: بلى، آن مرد گفت كه امام مى بايد در حيات و ممات بر همه كس مقدم باشد پس امر كرد قبر را در جانب قبله حفر نمايند چون آب و ماهيان پيدا شدند مأمون گفت پيوسته امام رضاعليها‌السلام در حال حيات غرائب و معجزات به ما مى نمود بعد از وفات نيز غرايب و كرامات خود را بر ما ظاهر گردانيد چون ماهى بزرگ ماهيان خرد را برچيد يكى از وزرأ مأمون به او گفت: مى دانى كه آن حضرت در ضمن آن كرامات ترا به چه چيز خبر داده؟ گفت: نمى دانم! گفت: آن جناب اشاره فرموده است به آنكه مثل ملك و پادشاهى شما بنى عباس مثل اين ماهيان است كثرت و دولتى كه داريد عنقريب ملك شما منقضى شود و دولت شما به سر آيد و سلطنت شما به آخر رسد و حق تعالى شخصى را بر شما مسلط سازد همچنان كه اين ماهى بزرگ ماهيان خرد را برچيد شما را از روى زمين براندازد و انتقام اهل بيت رسالت را از شما بكشد. مأمون گفت: راست مى گويى. آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت كرد.

ابوالصلت گفت كه بعد از آن مأمون مرا طلبيد و گفت: به من تعليم نما آن دعا را كه خواندى و آب فرو رفت، گفتم: به خدا سوگند كه آن را فراموش كردم، باور نكرد با آنكه راست مى گفتم و امر كرد مرا به زندان بردند و يك سال در حبس او ماندم چون دلتنگ شدم شبى بيدار ماندم و به عبادت و دعا اشتغال نمودم و انوار مقدسه محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين را شفيع گردانيدم و به حق ايشان از خداوند منان سؤ ال كردم كه مرا نجات بخشد، هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام در زندان نزد من حاضر شد و فرمود كه اى ابوالصلت! سينه ات تنگ شده است؟ گفتم: بلى، واللّه! گفت: برخيز و زنجير از پاى من جدا شد و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد و حارسان و غلامان، مرا مى ديدند و به اعجاز آن حضرت ياراى سخن گفتن نداشتند، چون مرا از خانه بيرون آورد فرمود كه تو در امان خدايى ديگر تو هرگز مأمون را نخواهى ديد و او ترا نخواهد ديد چنان شد كه فرمود. (١٢٠)

ايضا ابن بابويه و شيخ مفيد به اسانيد مختلفه روايت كرده اند از على بن الحسين كاتب كه امام رضاعليها‌السلام را تبى عارض شد و اراده فصد نمود. مأمون پيشتر يكى از غلامان خود را گفته بود كه ناخنهاى خود را دراز بگذارد، و به روايت شيخ مفيد، عبداللّه بن بشير را گفت چنين كند و كسى را بر اين امر مطلع نگرداند، چون شنيد كه حضرت اراده فصد دارد زهرى مانند تمرهندى بيرون آورد و به غلام خود داد كه اين را ريزه كن و دست خود را به آن آلوده گردان و ميان ناخنهاى خود را از اين پر كن و دست خود را مشوى و با من بيا پس مأمون سوار شد و به عيادت آن جناب آمد و نشست تا آن جناب را فصد كردند و به روايت ديگر نگذاشت. و در خانه اى كه حضرت مى بود بوستانى بود كه درختهاى انار در آن بود همان غلام را گفت كه چند انار از باغ بچين، چون آورد گفت: اينها را براى آن جناب در جامى دانه كن و جام را به دست خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت: از اين انار تناول ننماييد كه براى ضعف شما نيكو است. حضرت فرمود كه باشد ساعتى ديگر، مأمون گفت: نه به خدا سوگند! بايد كه البته در حضور من تناول نماييد و اگر نبود رطوبتى در معده من هر آينه در خوردن موافقت مى كردم، پس به جبر مأمون حضرت چند قاشق از آن انار تناول نمود مأمون بيرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت بيرون شتافت و هنوز نماز عصر نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه آن حضرت را حركت داد و از آن زهر قاتل احشأ و امعأ آن جناب به زير آمد. چون خبر به مأمون رسيد پيغام فرستاد كه اين ماده اى است از فصد به حركت آمده است دفعش براى شما نافع است چون شب درآمد حال آن جناب دگرگون شد و در صبح به رياض رضوان انتقال نمود و به انبيأ و شهدأ و صديقان ملحق گرديد و آخر سخنى كه به آن تكلم نمود اين بود:

(قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَز الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهِمْ) (١٢١)

(وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَرا مَقْدُورا)؛ (١٢٢)

بگو يا محمّد! اگر مى بوديد شما در خانه هاى خود هر آينه بيرون مى آمدند آن گروهى كه بر ايشان نوشته شده است كشته شدن به سوى محل وفات خود يا قبرهاى خود؛ و امر خدا مقدر و شدنى است.

چون خبر به مأمون رسيد امر كرد به غسل و تكفين آن حضرت و در جنازه آن جناب با سر و پاى برهنه و بندهاى گشوده به روش صاحبان مصيبت مى رفت و براى رفع تشنيع مردم به ظاهر گريه و زارى مى كرد و مى گفت اى برادر به مرگ تو رخنه در خانه اسلام افتاد و آنچه من در باب تو خواستم به عمل نيامد و تقدير خدا بر تدبير من غالب شد. (١٢٣)

از ابوالصلت هروى روايت است كه گفت: چون مأمون از خدمت آن حضرت بيرون آمد من داخل شدم چون نظرش بر من افتاد گفت: اى ابوالصلت! آنچه خواستند كردند و مشغول ذكر خدا و تحميد و تمجيد حق تعالى گرديد و ديگر سخن نگفت. (١٢٤) و در(بصائر الدرجات)به سند صحيح روايت كرده است كه در آن روز حضرت فرمود كه ديشب حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديدم كه مى فرمود: يا على! بيا نزد ما كه آنچه نزد ما است بهتر است از آنچه در آن هستى. (١٢٥)

ابن بابويه به(سند حسن)از ياسر خادم روايت كرده است كه امام رضاعليها‌السلام را هفت منزل پيش از وارد شدن به طوس مرضى عارض شد چون داخل شهر طوس شديم بيمارى آن جناب شديد گرديد و به اين سبب مأمون چند روز در طوس توقف كرد و هر روزى دو مرتبه به عيادت آن جناب مى آمد و در روز آخر ضعف بر آن حضرت مستولى گرديد چون نماز ظهر ادا كرد فرمود كه اى ياسر! آيا مردم چيزى خورده اند؟ گفتم: اى سيد من! كه را رغبت به خوردن و آشاميدن مى شود با اين حالت كه در تو مشاهده مى كنند. پس آن معدن فتوت با نهايت ضعف و ناتوانى براى رعايت خدمتكاران خود درست نشست و فرمود كه خوان را بياوريد، چون خوان را گستردند جميع اهل و حشم و خدم خود را طلبيد و بر سر خوان احسان خود نشانيد و يك يك را تفقد و نوازش نمود. چون ايشان طعام خوردند، فرمود كه براى زنان طعام بفرستيد چون همه از طعام خوردن فارغ شدند ضعف بر آن جناب غالب گرديد و مدهوش شد. صداى شيون از خانه آن جناب بلند شد و زنان و كنيزان مأمون با سر و پاى برهنه به خانه آن مظلوم دويدند و خروش از جميع مردم بر آمد و صداى گريه و زارى از طوس به فلك آبنوس ‍ مى رسيد. پس مأمون نالان و گريان از خانه بيرون آمد و دست تأسف بر سر مى زد و مويهاى ريش خود را مى كند و قطرات اشك حسرت از ديده مى باريد و بر جرم و روسياهى خود زار زار مى ناليد. چون به نزديك آن امام رسيد، امام مظلوم ديده گشود مأمون گفت: اى سيد و بزرگ من! به خدا سوگند نمى دانم كه كدام مصيبت بر من عظيم تر است جدايى چون تو پيشوايى و مفارقت مانند تو رهنمايى، يا تهمتى كه مردم به من گمان مى برند كه من ترا به قتل آورده ام، حضرت متوجه جواب سخنان بى فروغ او نگرديد و ديده گشود فرمود كه بارى با پسرم امام محمّد تقىعليها‌السلام نيكو معاشرت نما كه وفات او وفات تو نزديك به يكديگر خواهد بود. چون پاسى از شب گذشت آن جناب به عالم قدس ارتحال نمود.

چون صبح شد مردم جمع شدند و خروش برآوردند كه مأمون فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم را به ناحق شهيد كرد و شورشى عظيم در ميان مردم به هم رسيد. مأمون ترسيد كه اگر جنازه آن جناب را در آن روز بيرون برد براى او فتنه برپا شود، پس محمّد بن جعفر عم آن جناب را طلبيد و گفت: بيرون رو و فتنه مردم را فرو نشان و ايشان را متفرق گردان و بگو كه امروز آن حضرت را بيرون نمى آوريم. چون محمد بن جعفر بيرون رفت و با مردم سخن گفت پراكنده شدند و در شب آن جناب را غسل دادند و دفن كردند. (١٢٦)

شيخ مفيد روايت كرده است كه چون آن نير فلك امامت به سراى باقى ارتحال نمود مأمون يك روز و يك شب وفات آن جناب را پنهان داشت و محمّد بن جعفر را با جمعى از آل ابوطالب كه با او همراه بودند و خبر وفات آن جناب را به ايشان اظهار كرد و گريست و اندوه بسيار نمود و ايشان را نزد آن جناب آورد و بدن شريفش را گشود و به ايشان نمود و گفت كه آسيبى از ما به او نرسيده است پس با آن جناب خطاب كرد اى برادر من گران است بر من كه ترا با اين حالت مشاهده نمايم و مى خواستم كه پيش از تو بميرم و تو خليفه و جانشين من باشى و ليكن با تقدير خدا چه مى توان كرد. (١٢٧)

ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة ابن اعين روايت كرده است كه گفت: شبى نزد مأمون بودم تا آنكه چهار ساعت از شب گذشت چون مرخص شدم به خانه برگشتم بعد از نصف شب صداى در خانه را شنيدم يكى از غلامان من جواب گفت كه كيستى؟ گفت هرثمه را بگو كه سيد و مولاى تو، ترا مى طلبد. پس به سرعت برخاستم و جامه هاى خود را پوشيدم و به تعجيل روان شدم چون داخل خانه آن جناب شدم ديدم كه مولاى من در صحن خانه نشسته است. گفت: اى هرثمه! گفتم: لبيك، اى مولاى من! گفت: بنشين. چون نشستم فرمود كه اى هرثمه! آنچه مى گويم بشنو و ضبط كن، بدان كه هنگام آن شده است كه نزد حق تعالى رحلت نمايم و به جد بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم و نامه عمر من به آخر رسيده است و مأمون عزم كرده است كه مرا زهر بخوراند در انگور و انار و اما انگور پس زهر در رشته خواهد كشيد و به سوزن در ميان دانه هاى انگور خواهد دوانيد، و اما انار پس ‍ ناخن بعضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد كرد و به دست او انار براى من دانه خواهد كرد و فردا مرا خواهد طلبيد و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانيد و بعد از آن قضاى حق تعالى بر من جارى خواهد شد، چون به دار بقا رحلت نمايم مأمون مى خواهد مرا به دست خود غسل بدهد چون اين اراده كند پيغام مرا در خلوت به او برسان و بگو گفت اگر متعرض غسل و كفن و دفن من بشوى حق تعالى ترا مهلت نخواهد داد و عذابى كه در آخرت براى تو مهيا كرده به زودى در دنيا به تو خواهد فرستاد چون اين را بگويى دست از غسل دادن من خواهد داشت و به تو خواهد گذاشت و از بام خانه خود مشرف خواهد شد كه مشاهده كند كه تو چگونه مرا غسل مى دهى. اى هرثمه! زينهار كه متعرض غسل من مشو تا ببينى كه در كنار خانه خيمه سفيدى برپا كنند، چون خيمه را مشاهده كنى مرا بردار و به اندرون خيمه بر، و خود در بيرون خيمه بايست و دامان خيمه را برمدار و نظر مكن كه هلاك مى شوى، و بدان كه در آن وقت مأمون از بالاى بام خانه خود به تو خواهد گفت كه اى هرثمه! شما شيعيان مى گوييد كه امام را غسل نمى دهد مگر امامى مثل او، پس در اين وقت امام رضاعليها‌السلام را كى غسل مى دهد و حال آنكه پسرش در مدينه است و ما در طوسيم؟ چون اين را بگويد جاب بگو كه ما شيعيان مى گوييم كه امام را واجب است امام غسل بدهد اگر ظالمى منع نكند، پس اگر كسى تعدى كند و در ميان امام و فرزندش جدايى افكند امامت او باطل نمى شود اگر امام رضاعليها‌السلام را در مدينه مى گذاشتى پسرش كه امام زمان است او را علانيه غسل مى داد و در اين وقت نيز پسرش غسل مى دهد به نحوى كه ديگران نمى دانند. پس بعد از ساعتى خواهى ديد كه آن خيمه گشوده مى شود و مرا غسل داده و كفن كرده بر روى نعش گذاشته اند پس نعش را بردارند و به سوى مدفن من برند چون مرا به قبه هارون برند مأمون خواهد خواست كه قبر پدر خود هارون را قبله من گرداند و هرگز نخواه شد هر چند كلنگ بر زمين زنند به قدر ريزه ناخنى جدا نتواند كرد، چون اين حالت را مشاهده كنى نزد او برو و از جانب من بگو كه اين اراده كه كرده اى صورت نمى يابد و قبر امام مقدم مى باشد، اگر در پيش روى هارون يك كلنگ بر زمين زنند قبر كنده و ضريح ساخته ظاهر خواهد شد، چون قبر ظاهر شود از ضريح آب سفيدى بيرون خواهد آمد و قبر از آن پر خواهد شد، ماهى بزرگى در ميان آب پديد خواهد آمد به طول قبر، بعد از ساعتى ماهى ناپيدا خواهد شد و آب فرو خواهد رفت پس در آن وقت مرا در قبر گذار و مگذار كه خاك در قبر ريزند زيرا كه قبر خود، پر خواهد شد.

پس حضرت فرمود كه آنچه گفتم حفظ كن و به عمل آور و در هيچ يك از آنها مخالفت مكن، گفتم: اى سيد من! پناه مى برم به خدا كه در امرى از امور ترا مخالفت كنم، هرثمه گفت كه از خدمت آن جناب محزون و گريان و نالان بيرون آمدم و غير از خدا كسى بر ضمير من مطلع نبود، چون روز شد مأمون مرا طلبيد و تا چاشت نزد او ايستاده بودم، پس گفت: برو اى هرثمه و سلام مرا به امام رضاعليها‌السلام برسان و بگو اگر بر شما آسان است به نزد ما بياييد و اگر رخصت مى فرماييد من به خدمت شما بيايم و اگر آمدن را قبول كند مبالغه كن كه زودتر بيايد.

چون به خدمت آن حضرت رفتم پيش از آنكه سخن بگويم حضرت فرمود كه آيا وصيتهاى مرا حفظ كرده اى؟ گفتم: بلى: پس كفش خود را طلبيد و فرمود كه مى دانم ترا به چه كار فرستاده است و كفش پوشيد و رداى مبارك بر دوش افكند و متوجه شد. چون داخل مجلس مأمون گرديد او برخاست و استقبال كرد و دست در گردنش درآورد و پيشانى نورانيش را بوسه داد و آن حضرت را بر تخت خود نشانيد و سخن بسيار به آن امام مختار گفت، پس يكى از غلامان خود را گفت كه انگور و انار بياوريد. هرثمه گفت چون نام انگور و انار شنيدم سخنان سيد ابرار را به خاطر آوردم صبر نتوانستم كرد لرزه بر اندامم افتاد و نخواستم كه حالت من بر مأمون ظاهر شود از مجلس بيرون رفتم و خود را در كنارى افكندم، چون نزديك زوال شمس شد ديدم كه حضرت از مجلس مأمون بيرون آمد و به خانه تشريف برد. بعد از ساعتى مأمون امر نمود كه اطبأ، به خانه آن حضرت بروند، سبب آن را پرسيدم، گفتند مرضى آن حضرت را عارض شده است. و مردم در امر آن حضرت گمانها مى بردند و من صاحب يقين بودم. چون ثلثى از شب گذشت صداى شيون از خانه آن امام مظلوم ممتحن بلند شد و مردم به در خانه آن حضرت شتافتند و من به سرعت رفتم ديدم كه مأمون ايستاده است و سر خود را برهنه كرده است و بندهاى خود را گشوده است و به آواز بلند گريه و نوحه مى كند، چون من اين حال را مشاهده كردم بى تاب شدم و گريان گرديدم. و چون صبح شد مأمون به تعزيه آن حضرت نشست و بعد از ساعتى داخل خانه آن امام مظلوم شد و گفت: اسباب غسل را حاضر كنيد كه مى خواهم او را غسل دهم، چون من اين سخن را شنيدم به فرموده آن حضرت نزديك او رفتم و پيام آن حضرت را رسانيدم چون آن تهديد را شنيد ترسيد و دست از غسل برداشت و تغسيل را ب من گذاشت چون بيرون رفت بعد از ساعتى خيمه اى كه حضرت فرموده بود برپا شد من با جماعت ديگر در بيرون خيمه بوديم و آواز تسبيح و تكبير و تهليل مى شنيدى و صداى ريختن آب و حركت ظرفها به گوش ما مى رسيد و بوى خوشى از پس پرده استشمام مى كرديم كه هرگز چنين بويى به مشام ما نرسيده بود. ناگاه ديدم كه مأمون از بام خانه مشرف شد و مرا بانگ زد گفت آنچه حضرت مرا خبر داده بود و من جواب گفتم آنچه حضرت امر فرموده بود. پس ديدم كه خيمه برخاست و مولاى مرا در كفن پيچيده طاهر و مطهر و خوشبو بر روى نعش گذاشته اند پس نعش آن حضرت را بيرون آوردم مأمون و جميع حاضران بر آن حضرت نماز خواندند چون به قبه هارون رفتيم ديديم كه كلنگ داران در پس پشت هارون مى خواهند كه قبر از براى آن جناب حفر نمايند چندان كه كلنگ بر زمين مى زدند ذره اى از آن خاك جدا نمى شد. مأمون گفت: مى بينى زمين چگونه امتناع مى نمايد از حفر قبر او! گفتم: مرا امر كرده است آن جناب كه يك كلنگ در پيش روى قبر هارون بر زمين بزنم و خبر داده كه قبر ساخته ظاهر خواهد شد! مأمون گفت: سبحان اللّه! بسيار عجيب است اما از امام رضاعليها‌السلام هيچ امرى غريب نيست، اى هرثمه! آنچه گفته است به عمل آور. هرثمه گفت كه من كلنگ را گرفتم. و در جانب قبله هارون بر زمين زدم به يك كلنگ زدن قبر كنده و در ميانش ضريح ساخته پيدا شد مأمون گفت: اى هرثمه! او را در قبر گذار، گفتم مرا امر كرده است كه او را در قبر نگذارم تا امرى چند ظاهر شود و مرا خبر داد كه از قبر آب سفيدى خواهد جوشيد و قبر از آن آب مملو خواهد شد و ماهى در ميان آب ظاهر خواهد شد كه طولش مساوى طول قبر باشد و فرمود كه چون ماهى غائب شود و آب از قبر برطرف شود جسد شريف او را در كنار قبر بگذارم و آن كسى كه خدا خواسته كه او را در لحد گذارد خواهد گذاشت، مأمون گفت: اى هرثمه! آنچه فرموده است به عمل آور. چون آب و ماهى ظاهر شد من نعش مطهر آن جناب را در كنار قبر گذاشتم ناگاه ديدم كه پرده سفيدى بر روى قبر پيدا شد و من قبر را نمى ديدم و آن جناب را به قبر بردند بى آنكه من دستى بگذارم، پس مأمون حاضران را گفت كه خاك در قبر بريزيد گفتم: آن حضرت فرموده كه خاك نريزيد، گفت: واى بر تو! پس كي قبر را پر خواهد كرد؟ گفتم: او مرا خبر داده كه قبر پر خواهد شد! پس مزدم خاكها را از دست خود ريختند و به سوي آن قبر نظر مي كردند و از غرائبي كه به ظهور مي آمد متعجب بودند و ناگاه قبر پر شد و از زمين بلند گرديد. چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبيد و گفت: ترا به خدا سوگند مي دهم كه آنچه از آن جناب شنيدي براي من بيان كن، گفتم: آنچه فرموده بود به شما عرض كردم. گفت ترا به خدا سوگند مي دهم كه غير اينها چه آنچه گفته است بگويي چون خبر انگور و انار را نقل كردم رنگ او متغير شد و رنگ به رنگ مي گرديد و سرخ و زرد و سياه مي شد پس بر زمين افتاد و مدهوش شد و در بي هوشي مي گفت: واي بر مأمون از خدا واي بر مأمون از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، واي بر مأمون از علي مرتضيعليها‌السلام ، واي بر مأمون از فاطمه زهرا سلام الله عليها، واي بر مأمون از حسن مجتبيعليها‌السلام ، واي بر مأمون از حسين شهيد كربلاعليها‌السلام ، واي بر مأمون از حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام ، واي بر مأمون از امام محمد باقرعليها‌السلام ، واي بر مأمون از امام جعفر صادقعليها‌السلام ، واي بر مأمون از امام موسي كاظمعليها‌السلام ، واي بر مأمون از امام به حق علي بن موسي الرضاعليها‌السلام ، به خدا سوگند اين است زيانكاري هويدا. مكرر اين سخن را مي گفت و مي گريست و فرياد مي كرد. من از مشاهده احوال او ترسيدم و كنچ خانه خزيدم، چون به حال خود باز آمد مرا طلبيد و مانند مستان مدهوش بود پس گفت: به خدا سوگند كه تو و جميع اهل آسمان و زمين نزد من از آن حضرت عزيز تر نيستند اگر بشنوم كه يك كلمه از اين سخنان را جايي ذكر كرده اي ترا به قتل مي رسانم، گفتم اگر يك كلمه از اين سخنان را جايي اظهار كنم خون من بر شما حلال باشد. پس عهدها و پيمانها از من گرفت و سوگندهاى عظيم مرا داد كه اظهار اين اسرار نكنم چون پشت كردم دست بر دست زد و اين آيه را خواند:

(يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لايَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لايَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كان اللّهُ يَعْمَلُون مُحيطا) ؛ (١٢٨)

يعنى پنهان مى كنند از مردم و پنهان نمى كنند از خدا و حال اينكه خدا با ايشان است در شبها كه مى گويند سخنى چند كه خدا نمى پسندد از ايشان و خدا به جميع كرده هاى شما احاطه كرده است و بر همه آنها مطلع است. (١٢٩)

قطب راوندى از حسبن عباد كه كاتب حضرت امام رضاعليها‌السلام بود روايت كرده كه چون مأمون اراده سفر بغداد كرد من به خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام رفتم چون نشستم فرمود كه اى پسر عباد! ما داخل عراق نخواهيم شد و عراق را نخواهيم ديد، چون اين سخن را شنيدم گريستم و گفتم: يابن رسول اللّه! مرا از اهل و فرزندان خود نوميد كردى. فرمود كه تو داخل خواهى شد و من داخل نخواهم شد، چون به حضرت به حوالى شهر طوس رسيد بيمارى آن حضرت را عارض شد و وصيت فرمود كه قبر او را در جانب قبله نزديك به ديوار بكنند و ميان قبر او و قبر هارون سه ذرع فاصله بگذارند. پيشتر براى هارون مى خواستند كه در آن موضع قبر بكنند بيل و كلنگ بسيار شكسته شده بود و نتوانسته بودند كه حفر نمايند، حضرت فرمود كه به آسانى كنده خواهد شد و صورت ماهى از مس در آنجا پيدا خواهد شد و بنر آن صورت، نوشته به خطر عبرى و لغت عبرى خواهد بود، چون لحد مرا حفر نماييد بسيار عميق كنيد و آن صورت ماهى را نزديك پاى من دفن كنيد. چون شروع كردند به كندن قبر مقدس آن حضرت، هر كلنگى كه بر زمين مى زدند مانند ريگ فرو مى ريخت تا آنكه صورت ماهى پيدا شد و در آن صورت نوشته بود كه اين روضه على بن موسى الرضا است و آن گودال هارون جبار است تمام شد آنچه از(كتاب جلأالعيون)نقل كرديم. (١٣٠)

و بدان كه شايسته است در اينجا به سه چيز اشاره شود:

اول آنكه اشهر در تاريخ شهادت حضرت امام رضاعليها‌السلام آن است كه در ماه صفر سنه دويست و سوم به سن پنجاه و پنج واقع شده و لكن در روز آن اختلاف است، ابن اثير و طبرسى و بعضى ديگر روز آخر ماه گفته اند و بعضى چهاردهم و كفعمى هفدهم آن ماه (١٣١) و صاحب(كتاب العدد)و صاحب(مار الشيعه)در بيست و سوم ذى القعده گفته اند (١٣٢) و آن روزى است كه مستحب است زيارت آن حضرت از نزديك و دور چنانكه سيد بن طاوس در(اقبال)فرموده (١٣٣) و حميرى از ثقه جليل معمر بن خلاد نقل كرده كه روزى در مدينه امام محمّد تقىعليها‌السلام فرمود: اى معمر! سوار شو، گفتم: به كجا برويم؟ گفت: سوار شو و كارى مدار. پس سوار شدم و با آن حضرت رفتم تا رسيديم به يك وادى يا زمين پستى فرمود كه اينجا بايست من ايستادم در آنجا تا حضرت آمد، عرض كردم: فدايت شوم! كجا بودى؟ فرمود: به خراسان رفتم و همين ساعت پدرم را دفن كردم. (١٣٤)

و شيخ طبرسى در(إ علام الورى)روايت كرده از امية بن على كه گفت: من در مدينه بودم و پيوسته به خدمت حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام مى رفتم در ايامى كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در خراسان بود و اهل بيت و حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام و عموهاى پدرش مى آمدند به خدمت آن حضرت و سلام مى كردند بر آن حضرت و تعظيم و تكريم آن جناب مى نمودند. پس روزى در حضور ايشان جاريه خود را طلبيد و فرمود كه بگو به ايشان يعنى به اهل خانه كه مهيا و آماده شوند برا ماتم؛ چون فردا شد باز حضرت همان فرمايش را به آن جاريه فرمود، آن جماعت سؤ ال كردند كه مهيا شوند براى ماتم كى؟ فرمود: براى ماتم بهترين اهل زمين. پس بعد از چند روز خبر رسيد كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در آن روز كه فرزند بزرگوارش امر به ماتم فرمود به عالم بقأ رحلت كرده بود. (١٣٥)

دوم آنكه علما براى حضرت امام رضاعليها‌السلام فرزندى غير از امام محمّد تقىعليها‌السلام ذكر نكرده اند بلكه بعضى گفته اند كه اولادش منحصر به آن حضرت بوده، شيخ مفيد فرموده كه حضرت امام رضاعليها‌السلام از دنيا رحلت فرمود و فرزندى نداشت كه ما مطلع باشيم بر آن جز پسرش امام بعدش ابوجعفر محمّد بن علىعليها‌السلام و سن شريفش در روز وفات پدر بزرگوارش به هفت سال و چند ماه رسيده بود. (١٣٦) و ابن شهر آشوب تصريح كرده كه فرزند آن حضرت محمّد امام است و بس. (١٣٧) و لكن علامه مجلسى در(بحار) از(قرب الا سناد)نقل كرده كه بزنطى خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام عرض مى كند كه چند سال است از شما مى پرسم از خليفه بعد از شما و شما مى فرماييد پسرم و شما را فرزند نبود و خدا دو پسر به شما موهبت فرموده پس ‍ كدام يك از اين دو پسر تو است الخ. (١٣٨) و ابن شهر آشوب در(مناقب)فرموده كه اصل در مسجد زرد كنه در شهر مرو است آن است كه حضرت امام رضاعليها‌السلام در آن نماز گزارده پس بنا شده مسجدى پس از آن دفن شده در آن پسر حضرت امام رضاعليها‌السلام و كرامتهايى در آن نقل شده. (١٣٩)

روايات فاطمه دختر امام رضاعليها‌السلام

و نيز علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)در باب حسن خلق روايتى از(عيون اخبار الرضاعليها‌السلام )نقل مى كند ظاهرش آن است كه امام رضاعليها‌السلام را دخترى بود فاطمه نام كه از پدر بزرگوارش حديث روايت كرده و آن حديث اين است:

(عنْ فاطمَةَ بِنْتَ الرِّضا عَنْ اَبيها عَنْ ابيهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ اَبيهِ وَ عَمِّهِ زَيْدٍ عَنْ اَبيهما علِىِّ بنِ الْحسينِ عنْ اَبيهِ وَ عَمِّهِ عَنْ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبعليهم‌السلام عَنِ النَّبِىِّصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قالَ: مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ، كَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَهُ وَ مَنْ حَسَّنَ خُلْقَهُ بَلَّغَهُ اللّهُ دَرَجَةَ الصّائمِ الْقائم)؛ (١٤٠)

يعنى فاطمه بنت رضاعليها‌السلام از پدران خود از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده كه فرمود هر كه باز دارد خداوند تعالى از او عذاب خود را و كسى كه نيكو كند خلق خود را برساند خداوند تعالى او را به درجه كسى كه روزه دار و قائم به عبادت باشد. و نيز شيخ صدوق روايت كرده:

(مُسْنَدا عَنْ فاطِمَةَ بِنْتِ عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا عَنْ اَبيهَا الرّضا عَنْ آبائِهِ عَنْ عَلِىِّعليهم‌السلام قالَ: لا يَحِلُّ لِمُسْلِمِ اَنْ يُرَوِّعَ مُسْلِما). (١٤١)

و در كتب انساب نيز ذكر كرده اند كه آن حضرت را دخترى بوده فاطمه نام كه زوجه محمّد بن جعفر بن قاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب برادرزاده ابوهاشم جعفرى بوده و او مادر حسن بن محمّد بن جعفر بن قاسم است و شبلنجى در(نورالا بصار)كرامتى از اين مخدره نقل كرده است طالبين به آنجا رجوع فرمايند. (١٤٢)

سوم بدان كه شعرا براى حضرت امام رضاعليها‌السلام مرثيه بسيار گفته اند و علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)بابى در مراثى آن جناب ايراد كرده و لكن چون آن مراثى عربى است و كتاب ما فارسى است گنجايش نقل ندارد و لكن به جهت تبرك و تيمن به ذكر چند شعر اكتفا مى كنيم:

قال دِعْبِل:

اَلا مالِعَيْنٍ بِالدُّمُوع اسْتَهَلّتِ

وَ لَوْ نَفِدَتْ(١٤٣)مأ الشُّئُونِ لَقَلَّتِ

عَلى مَنْ بَكَتْهُ اْلاَرْضُ وَاسْتَرْجَعَتْ لَهُ(١٤٤)

رُؤُسُ الْجِبالِ الشّامِخاتِ وَ ذَلَّتِ

وَ قَدْ اَعْوَلَتْ تَبْكَى السَّمأ لِفَقْدِهِ

وَ اَنْجُمُها ناحَتْ عَلَيْهِ وَ كَلَّتِ

فَنَحْنُ عَلَيْهِ الْيَوْمَ اَجْدَرُ بِالْبُكأ

رُزينا رَضىّ اللّهِ سِبْطَ نَبِيِّنا

فَاَخْلَفَتِ الدُّنْيا لَهُ وَ تَوَلَّتِ

تَجَلَّتْ مُصيباتُ الزَّمانِ وَ لا اَرى

مُصيبَتَنا بِالْمُصْطَفينَ تَجَلَّتِ (١٤٥)

ودعبل مرثيه هاى بسيار براى آن حضرت گفته.

وَ قالَ مُحَمَّدُ بْنُ حَبيبِ الظَّبِىّ:

قَبْرٌ بِطُوسٍ بِهِ اَقامَ اِمامٌ

حَتْمٌ اِلَيْهِ زِيارَةٌ وَ لِمامٌ

قَبْرٌ اَقامَ بِهِ السَّلامُ وَ اِذْ غَدا

تُهْدى اِلَيْهِ تَحِيَّةٌ وَ سَلامٌ

قَبْرٌ اَذا حَلَّ الْوُفُودُ بِرَبْعِهِ

رَحَلُوا وَ حَطَّتْ عَنْهُمُ اْلاثامُ

وَ تَزَوَّدوا اَمْنَ الْعِقابِ وَ اُومِنُوا

مِنْ اَنْ يَحِلَّ عَلَيْهِمُ اْلاِعْدامُ

قَبْرٌ عَلِىُّ اِبْنُ مُوسى حَلَّهُ

بِثَراهُ يَزْهُوا اْلحِلُّ وَ الاِحْرامُ

مَنْ زارَهُ فى اللّهِ عارِفَ حَقِّهِ

فَالْمَسُّ مِنْهُ عَلَى الْجَحيمِ حَرامٌ (١٤٦)

و بدان كه ثواب زيارت آن حضرت بيشتر است از آنكه ذكر شود و ما در كتاب(مفاتيح الجنان)به چند روايت آن اقتصار كرديم (١٤٧) و در اول اين فصل به مختصرى از آن اشاره شد و اگر مقام را گنجايش تطويل بود به ذكر چند حكايتى از دلائل و كرامات و بركات كه از مشهد مقدسش ظاهر شده كتاب خود را زينت مى داديم.


فصل هفتم: در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب حضرت امام رضاعليها‌السلام و ذكر مادح آن حضرت

دعبل بن على خزاعى است شاعر اول: كه مقامش در فضل و بلاغت و شعر و ادب بالاتر است از آنكه ذكر شود. قاضى نوراللّه در(مجالس المؤ منين)فرموده: احوال خجسته مآل او به تفصيل و اجمال در كتاب(كشف الغمه)و(عيون اخبار الرضا)و ساير كتب شيعه اماميه مذكور است، و از او در(كشف الغمه)نقل كرده كه چون قصيده موسومه به(مدارس آيات)را نظم نمودم قصد آن كرد كه به خدمت امام ابوالحسن على بن موسى الرضاعليها‌السلام به خراسان روم و آن قضيده را به عرض ايشان رسانم چون به خراسان رفتم و به خدمت آن حضرت مشرف شدم و قصيده را بر ايشان خواندم تحسين بسيار نمودند و فرمودند تا من ترا امر نكنم اين قصيده را به كسى مخوان، تا آنكه خبر آمدن من به مأمون رسيد و مرا به نزد خود طلبيده خبر را پرسيد آنگاه گفت، قصيده مدارس ‍ آيات را بر من بخوان! من انكار معرفت آن قصيده كردم پس به يكى از خادمان گفت كه حضرت امام رضاعليها‌السلام را طلب نمايد و بعد از ساعتى آن حضرت تشريف فرمودند پس مأمون به آن حضرت گفت كه از دعبل استدعا نموديم كه قصيده مدارس آيات را بر ما بخواند انكار معرفت آن نمود. آن حضرت به من امر فرمودند كه اى دعبل! آن قصيده را بخوان. پس بخواندم آن را و مأمون تحسين بسيار نمود و پنجاه هزار درهم كرم كرد و حضرت امام رضاعليها‌السلام به آن مبلغ انعام فرمود پس من به آن حضرت گفتم كه توقع آن داشتم كه از جامه هاى بدن مبارك خود جامه اى به من كرم نمايى تا در وقت مردن كفن خود سازم، فرمودند كه چنين كنم و به من جامه اى بخشيدند كه خود آن حضرت آن حضرت را استعمال نموده بودند و منشفه (١٤٨) لطيف نيز شفقت فرمودند و فرمودند كه اين را نگاه دار كه به بركت آن مصون و محفوظ خواهى بود و بعد از آن فضل بن سهل ذوالرياستين كه وزير مأمون بود صله اى نيكو به من داد، اسب تركى راهوار با زين و يراق به من فرستاد. و چون مدتى برآمد معاودت عراقى در خاطر جلوه گر آمد در اثناى راه بعض از قطاع الطريق بر ما بيرون آمدند و مرا و رفيقان مرا تمامى غارت كردند چنانكه بر بدن من غير كهنه قبائى نگذاشتند و من تأسف بر هيچ چيز اسباب خود نمى خورم الا بر آن جامه و منشفه كه حضرت به من انعام فرمودند و تفكر مى كردم در آن سخن كه به من گفته بودند كه اين جامه و منشفه را حفظ كن كه به بركت آن محفوظ خواهى بود كه ناگاه يكى از گروه حرامى بر همان اسب كه فضل بن سهل ذوالرياستين به من داده بود سوار شده نزديك من آمد و اين مصرع شعر مرا را بخواند كه(مدارس آيات خلت من تلاوة)به گريه افتاد و چون من اين حالت از او مشاهده كردم تعجب نمودم كه در آن ميان شخصى شيعى ديدم و بنابراين طمع در استرداد جامه و منشفه حضرت امام نموده به آن شخص گفتم كه اى مخدوم! اين قصيده از كيست؟ گفت: را با اين چه كار است؟ گفتم: اين پرسش ‍ من سببى دارد كه ترا از آن خبر خواهم كرد، گفت: اين قصيده را شهرت او نسبت به صاحبش بيش از آن است كه مخفى ماند. گفتم: او كيست؟ گفت: دعبل بن على شاعر آل محمّدعليهم‌السلام جزأ اللّه خيرا. پس گفتم: واللّه! دعبل منم و اين قصيده از من است، آن شخص از جاى درآمده گفت: اين چه سخن دور از كار است كه مى گوئى؟ گفتم: از اهل قافله تحقيق نمائيد. پس بفرستاد و جمعى از اهل قافله را حاضر ساخت و از حال من سؤال نمود، همگى گفتند كه اين دعبل بن على الخزاعى است چون مرا به يقين دانست كه دعبلم، گفت: جميع مال اهل قاقله را به جهت خاطر تو بخشيدم آنگاه منادى ندا كرد در ميان اصحاب خود تا جميع اموال ما را دادند و ما را بدرقه شده به محل امن رسانيدند و سر آنچه حضرت امامعليها‌السلام از آن خبر داده بود به ظهور رسيد و جميع قافله به بركت جامه و منشفه آن حضرت مأمون ماندند. (١٤٩)

و در كتاب(عيون اخبار الرضاعليها‌السلام )مذكور است كه چون دعبل از اين ورطه خلاصى يافت و به شهر قم رسيد شيعه قم به نزد او آمدند و از او التماس خواندن قصيده مذكور نمودند دعبل ايشان را همراه خود به مسجد جامع برد و بر منبر رفت و قصيده را بر ايشان خواند و اهل قم مال و خلعت بسيار بر او نثار كردند آنگاه چون خبر جبه مبارك آن حضرت كه به دعبل داده بود به گوش اهل قم رسيد از او التماس نمودند كه آن را به هزار دينار به ايشان بفروشد، دعبل از آن امتناع نمود. ديگر باره التماس نمودند كه پاره اى از آن را به ايشان به هزار دينار بفروشد آن نيز درجه قبول نيافت و چون دعبل از قم بيرون رفت بعضى از جوانان خودرأى كه به آن نواحى بودند خود را به او رسانيدند و جبه را به زور از او گرفتند. دعبل به قم باز گرديد و از اهل آنجا التماس نمود كه جبه را به او بدهند آن جوانان از او امتناع نمودند و امتثال امر مشايخ و اكابر خود نكردند، لاجرم دعبل را گفتند جبه به دست تو نمى آيد همان هزار دينار را بگير، دعبل قبول نكرد و آخر چون از آن نوميد گرديد التماس كرد كه پاره اى از آن جبه را به او دهند، آن جماعت قبول اين معنى نموده پاره اى از آن جبه با هزار دينار به او دادند.

دعبل به وطن خود معاودت نمود، چون به وطن رسيد ديد كه دزدان خانه او را بالتمام غارت كرده اند و چون در وقت مفارقت از حضرت امام رضاعليها‌السلام آن حضرت صره اى مشتمل بر صد دينار نيز به او داده بودند و فرموده بودند كه اين را نگاه دار كه به آن محتاج خواهى شد دعبل آن را به شيعه عراق هديه نمود و در عوض هر دينار صد درهم به او دادند چنانچه از آن صره ده هزار درهم به دست او آمد و مقارن اين حال چشم جاريه دعبل كه با او محبت عظيم داشت رمد عظيم پيدا كرد و طبيبان را بر سر او حاضر ساختند چون در چشم او نظر كردند گفتند كه چشم راست او معيوب شده است و ما علاج او نمى توانيم نمود و چشم چپ او را معالجه مى كنيم و اميدواريم كه خوب شود. دعبل از اين سخن غمناك شد و كلفت بسيار يافت تا آنكه پاره جبه حضرت امام رضاعليها‌السلام كه همراه داشت او را به ياد آمد آنگاه آن را بر چشم جاريه ماليد و چشم او را از اول شب به عصابه اى از آن بست چون صبح شد به بركت آن چشمهاى او بهتر از ايام سابق شد. (١٥٠)

مؤ لف گويد: كه آن صرّه صد دينار كه حضرت به دعبل مرحمت فرموده بود از آن پولهاى رضويه بود يعنى مسكوك به نام مبارك آن حضرت بود لهذا شيعيان هر دينار آن را به صد درهم خريدند، و چون قاضى نوراللّه روايت را بالتمام از(عيون اخبار الرضا)نقل نكرده بلكه اول آن را از(كشف الغمه)نقل كرده لاجرم ذكر جبه و صد دينار اجمال دارد و من اشاره مى كنم به اول روايت موافق آنچه در(عيون)است:

شيخ صدوق به سند معتبر روايت كرده كه وارد شد دعبل بر حضرت امام رضاعليها‌السلام به مرو و عرض كرد: يابن رسول اللّه! من قصيده اى براى شما گفته ام و قسم خورده ام كه قبل از شما براى كسى نخوانم آن را، فرمود: بيار آن را پس خواند قصيده مدارس آيات را تا رسيد به اين شعر:

اَرى فَيْئَهُمْ فى غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّما

وَ اَيْدِيَهُمْ مِن فَيْئِهِمْ صَفَراتٍ

حضرت گريست و فرمود: راست گفتى اى خزاعى! پس چون رسيد به اين شعر:

اِذا وُ تِرُوا مَدُّوا اِلى واتِريهِمُ

اَكُفّا عَنِ اْلاَوْتار مُنْقَبَضاتٍ

حضرت تقليب كف كرد و فرمود: بلى، واللّه منقبضات، و چون رسيد به اين شعر:

لَقَدْ خِفْتُ فِى الدُّنْيا وَ اَيّامَ سَعْيِها

وَ اِنّى لاَرْجُو اْلاَمْنَ بَعْدَ وَفائى

حضرت فرمود: ايمن گرداند خداوند ترا روز فزع اكبر، پس چون رسيد به اين شعر:

وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ

تَضَمَّنَهَا الرَّحْمنُ فِى الْغُرُفاتِ

فرمود: آيا ملحق نكنم به اين موضع از قصيده تو دو بيتى كه تمام قصيده تو به آن خواهد بود؟ عرض كرد: ملحق فرما يابن رسول اللّه، فرمود:

وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ يالَها مِنْ مُصيبَةٍ

اَلَحَّتْ عَلَى اْلاَحْشأ بِالزَّفَراتِ

اِلَى الْحَشْرِ حَتّى يَبْعَثَ اللّهُ قائِما

يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْكُرُباتِ

دعبل گفت: يابن رسول اللّه! اين قبرى كه فرموديد به طوس است قبر كيست؟!

فرمود قبر من است! و ايام و ليالى منقضى نمى شود تا آنكه مى گرد طوس محل آمد و رفت شيعه زوار من، آگاه باش هر كه زيارت كند مرا در غربت من به طوس، خواهد بود با من در درجه من روز قيامت آمرزيده باشد. پس چون دعبل از خواند از خواندن قصيده فارغ شد حضرت فرمود به او كه جاى مرو و برخاست و داخل خانه شد و بعد از ساعتى خادمى بيرون آمد و صد دينار رضويه آورد براى دعبل و گفت مولايم فرموده كه اين را در نفقه خود قرار بده، دعبل گفت: به خدا قسم كه من براى اين نيامده ام و من اين قصيده را براى طمع چيزى نگفته ام و آن صره پول را رد كرد و جامه اى از جامه هاى حضرت خواست كه به آن تبرك جويد و تشرف پيدا كند، پس ‍ حضرت جبه خزى با صره براى او فرستاد و به خادم فرمود به او بگو كه بگير اين صره را كه محتاج خواهى شد به آن و برنگردان آن را، پس دعبل صره و جبه را گرفت و با قافله از مرو بيرون آمد. چون رسيد به ميان(قوهان) (١٥١) دزدان بر ايشان ريختند و اهل قافله را گرفتند و كتفهاى آنها را بستند و از جمله ايشان بود دعبل، پس دزدان مالك شدند اموال قافله را و مابين خودشان قسمت كردند يكى از دزدان اين شعر را از قصيده دعبل به مناسبت در اين مقام خواند:

اَرى فَيْئَهُمْ فى غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّما

وَ اَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صَفَراتٍ

دعبل شنيد گفت: اين شعر از كيست؟ گفت: از مردى از خزاعه كه نام او دعبل است، دعبل گفت: منم دعبل كه قصيده اش را گفته ام، پس آن مرد رفت نزد رئيسشان و او بالاى تلى نماز مى خواند و شيعه بود پس او را خبر داد به قصه دعبل. رئيس دزدان آمد نزد دعبل و گفت: دعبل تويى؟ گفت: بلى، گفت: بخوان قصيده را، دعبل خواند قصيده را، پس امر كرد كه كتف او را و كتفهاى جميع اهل قافله را باز كردند و اموال ايشان به ايشان رد كردند به جهت كرامت دعبل. (١٥٢)

ولادت دعبل در سال وفات حضرت صادقعليها‌السلام بوده و وفات كرد دعبل به شوش سنه دويست و چهل و ششم.

ابوالفرج در(اغانى)گفته كه دعبل بن على از شيعه مشهورين است به ميل به علىعليها‌السلام و(قصيده مدارس آيات ع(او از احسن شعرها است و برابرى كرده در فخر بر تمام مدحهايى كه گفته شده براى اهل بيتعليهم‌السلام . (١٥٣) پس ابوالفرج نقل كرده قصه ورود دعبل را بر حضرت امام رضاعليها‌السلام و صله دادن حضرت او را سى هزار درهم رضويه و خلعت دادن او را به جامه اى از جامه هاى خود و هم نقل كرده كه دعبل نوشت قصيده مدارس آيات را به جامه و محرم شد در آن و امر كرد كه آن را در اكفانش گذارند و دعبل پيوسته خائف بود از خلفأ زمان خود و فرارى و پنهان بود به واسطه هجوى كه مى گفت براى آنها و از زبان او مى ترسيدند.

و حكايت شده از دعبل كه گفت: زمانى كه فرار كرده بودم از خليفه، شبى را در نيشابور بيتوته كردم تنها و عزم كردم كه قصيده اى به جهت عبداللّه بن طاهر بگويم در آن شب، همين كه در فكر آن بودم شنيدم در حالى كه در را بسته بودم بر روى خود كه صدايى بلند شد(اَلسَّلامُ علَيكمْ اَلِجْ يرْحمكَ اللّهُ)بدنم به لرزه درآمد و حال عظيمى براى من روى نمود پس صاحب آن صوت به من گفت: نترس ‍ عافاك اللّه! به درستى كه من مردى هستم از برادران تو از جن از ساكنين يمن، بر ما وارد شد آينده اى از اهل عراق و خواند براى ما قصيده ترا مدارس آيات پس من دوست داشتم كه آن قصيده را از خودت بشنوم. دعبل گويد كه من قصيده را خواندم براى او و او گريست چندان كه افتاد بر زمين پس گفت: خدا ترا رحمت كند آيا حديث نكنم براى تو حديثى كه زياد كند در نيت تو و ياورى كند ترا در تمسك به مذهبت؟ گفتم: بلى حديث كن، گفت: مدتى بود مى شنيدم ذكر جعفر بن محمّدعليها‌السلام را پس رفتم به مدينه به خدمتش شنيدم كه فرمود: حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: عَلِىُّ وَ شيعَتُهُ هُمُ الْفائِزُون؛ على و شيعه او فيروز و رستگارند. پس وداع كرد با من و خواست برود من گفتم: خدا ترا رحمت كند خبر ده مرا به اسم خود و گفت: منم ظبيان بن عامر، (١٥٤)

انتهى.

دوم حسن بن على بن زياد الوشأ بجلى كوفى

از وجوه طايفه از اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام است و پسر دختر الياس ‍ صيرفى است كه از شيوخ اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام بوده و از جد خود الياس روايت كرده كه در وقت احتضارش گفت: شاهد باشيد و اين ساعت، ساعت دروغ گفتن نيست هر آينه شنيدم از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود: واللّه! نمى ميرد بنده اى كه دوست دارد خدا و رسول و ائمهعليهم‌السلام را پس آتش مسّ بكند او را و اين كلام را اعاده كرد دوبار و سه بار بدون آنكه از او سؤ ال كنند. (١٥٥)

و شيخ طوسى روايت كرده از احمد بن محمّد بن عيسى بن قمى؛ كه به جهت طلب حديث رحلت كردم به كوفه و ملاقات كردم در آنجا حسن بن على وشا را از او سؤ ال كردم كه كتاب علأ ن رزين و ابان بن عثمان را براى من بياورد، چون آورد گفتم به او دوست مى دارم كه اجازه دهى به من روايت اين دو كتاب را، گفت: خدا ترا رحمت كند! چه عجله اى دارى برو بنويس از روى آنها بعد سماع كن، گفت: گفتم كه از حوادث روزگار ايمن نيستم، گفت: اگر من دانستم كه از براى حديث مثل تو طالبى است هر آينه بسيار اخذ حديث مى كردم چه آنكه من درك كردم در اين مسجد نهصد تن از مشايخ را كه هر يك مى گفت:(حدَّثنى جعفرُ بْن مُحَمَّد). (١٥٦)

مولف گويد: كه از اين روايت معلوم مى شود كه در سابق اهل قم چه قدر طالب حديث بوده اند كه شد رحال مى كرده اند از قم تا كوفه به طلب حديث و هم اعتماد ايشان به اصول بوده و روايت نمى كردند حديث را مگر با اجازه يا سماع از مشايخ، و بالجمله: او از مشايخ اجازه و اجلأ اصحاب ائمه از او روايت مى كنند و اگر عثره اى از او سر زده در وقف او بر حضرت موسىعليها‌السلام تدارك كرده به رجوع او به حضرت امام رضاعليها‌السلام و قول به امامت آن حضرت و حجت بعد از آن حضرت.

ابن شهر آشوب در(مناقب)روايت كرده از او كه گفت: نوشتم در طومارى مسائلى چند كه امتحان كنم به آن على بن موسىعليها‌السلام را پس صبح حركت كردم به سوى منزل آن حضرت، از بسيارى جمعيت كه بر در خانه آن حضرت بود نرسيدم به در خانه در اين حال خادمى را ديدم كه مى پرسيد: كيست حسين بن على وشأ پسر دختر الياس بغدادى؟ گفتم: اى غلام! آن كس كه تو مى جويى منم. پس نوشته اى به من داد و گفت: اين است جواب مسائلى كه با خود دارى! پس من به سبب اين معجزه باهره قطع كردم به امامت آن حضرت و ترك كردم مذاهب واقفيه را. (١٥٧)

سوم حسن بن على بن فضال تيملى كوفى مكنى به ابومحمّد

قاضى نوراللّه در(مجالس)گفته كه به خدمت حضرت امام موسىعليها‌السلام رسيده بود و از روايان حضرت امام رضاعليها‌السلام و اختصاص تمام به آن حضرت داشت و جليل القدر و عظيم المنزلة و زاهد و صاحب ورع و ثقه بود در روايات، و در(كتاب نجاشى)از فضل بن شاذان منقول است كه گفت: در يكى از مساجد نزد بعضى از قرأ درس مى خواندم در آنجا قومى ديدم كه با هم سخنان مى گفتند و يكى از آن ميان مى گفت كه در كوه مردى است كه او را ابن فضال مى گويند و او عابدترين جماعتى است كه ما ديده ايم و گفت كه او به صحرا بيرون مى آيد و به سجده فرود مى رود و آنگاه مرغان صحرا بر او جمع مى شوند و او آنچنان از خود محو شده بر زمين مى افتد كه از دور گمان مى شود كه جامه يا خرقه اى است و وحشيان صحرا نزديك به او چرا مى كنند و از او رميده نمى شوند بنابر غايت مؤ انست كه ايشان را به او حاصل شده. فضل بن شاذان گويد پس از آن سخن گمان كردم كه مگر آن حال كسى است كه در زمان سابق بوده و بعد از استماع آن سخن به اندك زمانى ديدم كه شيخى خوش صورت نيكو شمائل كه جامه برسى و ردأ برسى در بر و(كفش سبز) (١٥٨) در پا داشت از در، درآمد و بر پدر من كه با او نشسته بودم سلام كرد و پدر من جهت تعظيم او برخاست و او را جاى داد و گرامى داشت و چون بعد از لحظه اى برخاست من از پدر خود پرسيدم كه اين شيخ كيست؟ گفت: اين حسبن بن على بن فضال است! گفتم: آن عابد فاضل مشهور؟! گفت: همان است، گفتم: آن نخواهد بود مى گويند كه او در كوه مى باشد، گفت اين همان است كه در كوه مى باشد، باز گفتم كه او نخواهد بود كه او هميشه در كوه مى باشد، گفت: چه كم عقل پسرى بوده اى نمى تواند بود كه او در اين ايام از آنجا آمده باشد، پس آنچه از اهل مسجد درباره حسن شنيده بودم بر پدر عرض ‍ كردم پدرم گفت: آنچه شنيده اى درست است و اين حسن همان حسن است. و حسن گاهى پيش پدر من مى آمد پس من نزد او رفتم و كتاب ابن بكير و غير آن از كتب احاديث از او استماع نمودم و بسيار بود كه كتاب خود را بر مى داشت و به حجره من مى آمد و بر من قرائت آن مى نمود و در سالى كه طاهر بن الحسين الخزاعى كه از سپهسالاران مأمون بود حج گزارد و به كوفه مراجعت نمود، چون تعريف فضايل و كمالات حسن نزد او كرده بودند كسى نزد حسن فرستاد و به او پيغام نمود كه من از رسيدن به خدمت شما معذورم التماس دارم كه شما قدوم شريف به سوى من ارزانى داريد. پس حسن از رفتن نزد طاهر امتناع نمود و هرچند اصحاب او را در ملاقات طاهر ترغيب نمودند قبول نكرد و گفت مرا با او نسبتى نيست و از آن، استغناى او دانستم كه آن آمدن به خانه من از روى ديندارى بود و مصلاى او در جامع كوفه نزد ستونى بود كه آن را(سابعه) و (اسطوانه ابراهيمعليها‌السلام )مى گويند و حسن در تمام عمر قائل به امامت عبداللّه افطح بود و در مرض موت واقعه اى ديد و از آن عقيده برگرديد و رجوع به حق نمود رحمة اللّه تعالى.

وفات حسن در سال دويست و بيست چهار بوده و از جمله مصنفات او كتاب(زيارات و بشارات)است و كتاب(نوادر)و كتاب(رد بر غلات)و كتاب(الشواهد)و كتاب در(متعه)و كتاب در(ناسخ و منسوخ)و كتاب(ملاحم)و كتاب(صلاة)و كتاب(رجال)، انتهى. (١٥٩)

چهارم حسن بن محبوب السراد و يقال الزراد ابوعلى بجلى كوفى ثقة جليل القدر

از اركان اربعه عصر خود و از اصحاب اجماع است و او را كتب بسيار است از جمله(كتاب مشيخه ع(و(كتاب حدود)و(ديات)و(فرائض)و(نكاح)و(طلاق)و كتاب(نوادر)كه نحو هزار ورق است و كتاب(تفسير)و غيره از حضرت امام رضاعليها‌السلام روايت مى كند و از شصت نفر از اصحاب حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده و نقل شده كه اهتمام(محبوب)پدر حسن در تربيت او به مرتبه اى بوده كه جهت ترغيب او در اخذ حديث با او قرار داده بود كه به هر حديث كه از على بن رثاب استماع كند و بنويسد يك درهم به او بدهد و اين على بن رثاب از ثقات و اجلأ علمأ شيعه كوفه است و روايت مى كند از حضرت صادقعليها‌السلام و حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام و برادرش يمان بن رثاب از رؤ ساى خوارج بوده و در هر سال سه روز اين دو برادر با هم اجتماع مى كردند و مناظره مى نمودند پس از آن از هم جدا مى شدند و ديگر با هم به كلام حتى به سلام مخاطبه نمى نمودند. (١٦٠)

شيخ كشى روايت كرده از على بن محمّد قتيبى از جعفر بن محمّد بن حسن محبوب كه گفته نسب جد من حسن بن محبوب چنين است، حسن بن محبوب بن وهب بن جعفر بن وهب و اين وهب عبدى بوده سندى مملوك جرير بن عبداللّه بجلى و(زراد)يعنى زره گر بوده. پس به خدمت حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام رفت و از آن حضرت التماس نمود كه او را از جرير خريدارى نمايد، جرير چون كراهت داشت كه او را از دست خود بيرون كند گفت آن غلام حر است آزاد كردم او را و چون آزادى او محقق شد خدمت حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام را اختيار كرد و وفات كرد حسن بن محبوب در آخر سنه دويست و بيست و چهار به سن شصت و پنج. (١٦١)

فقير گويد: به ملاحظه اينكه وهب جد حسن زراد بود حسن را زرّاد مى گفتند تا آنكه حضرت امام رضاعليها‌السلام به بزنطى فرمود كه حسن بن محبوب زراد مگو بلكه بگو سرّاد به جهت آنكه حق تعالى در قرآن فرموده،(وَ قَدِّر فى السَّرْدِ) (١٦٢) و اين نهى حضرت از گفت زراد و امر به گفتن سراد نه آن است كه عيبى در زراد باشد؛ زيرا كه زراد و سراد هر دو به يك معنى است بلكه اين براى اهتمام و ترغيب به قرآن مجيد است كه تا ممكن شود براى شخص چنان كند كه كلماتش و استشهاداتش موافق با قرآن باشد و از كلام خداوند تعالى اخذ شده باشد؛ چنانكه روايت شده در حال آن حضرت كه تمام سخن او و جواب او و مثلها كه مى آورد همه از قرآن مجيد منتزع بود.

پنجم زكريا بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى ثقة جليل القدر

صاحب منزلت بود نزد حضرت رضاعليها‌السلام شيخ كشى روايت كرده از زكريا بن آدم كه گفت: عرض كردم به حضرت امام رضاعليها‌السلام كه من مى خواهم بيرون روم از ميان اهل بيت خود كه سفيهان در ميان ايشان بسيار شده، فرمود: اين كار مكن؛ زيرا كه به واسطه تو دفع مى شود از ايشان (آن سفاهت ) همچنان كه دفع مى گردد از اهل بغداد به واسطه حضرت ابوالحسن كاظمعليها‌السلام . و روايت كرده از على بن مسيب همدانى كه از ثقات اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام است كه گفت: عرض كرد به حضرت امام رضاعليها‌السلام كه راه من دور است و همه وقت نمى توانم به خدمت شما برسم از كى اخذ كنم احكام دين خود را؟ حضرت فرمود: (مِنْ زَكَرِيَّا بْن آدَمَ الْقُمِىّ الْمَأمُونِ عَلَى الدِّينِ وَ الدُّنْيا)؛ يعنى بگير معالم دين خود را از زكريا بن آدم القمى كه مأمون است بر دين و دنيا و از جمله سعادات كه زكريا بن آدم به آن فائز شد آن بود كه يك سال با حضرت امام رضاعليها‌السلام از مدينه به مكه براى حج مشرف شد و زميل آن حضرت بود تا مكه، ظاهرا مراد آن است كه هم محمل آن حضرت بود. (١٦٣)

و علامه مجلسى از(تاريخ قم)نقل كرده كه در مدح اهل قم فرموده اكثر اهل قم از اشعريين مى باشند و پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دعاى آمرزش كرده در حق ايشان و گفته: (اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلاَشعَريينَ صَغيرِهِمْ وَ كَبيرِهِمْ). و هم فرموده اشعريون از من اند و من از ايشانم و از مفاخر ايشان آن است كه اول كسى كه ظاهر كرد شيعگى را به قم، موسى بن عبداللّه بن سعيد اضعرى بود و نيز از مفاخر ايشان است آنكه حضرت امام رضاعليها‌السلام فرمود به زكريا بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعرى، خداوند دفع كند بلا را به سبب تو از اهل قم همچنان كه دفع مى كند بلا را از اهل بغداد به واسطه قبر موسى بن جعفرعليها‌السلام . و هم از مفاخر ايشان است آنكه ايشان وقف كردند مزرعه ها و ملك هاى بسيار بر ائمهعليهم‌السلام و آنكه ايشانند اول كسانى كه خمس فرستادند به سوى ائمهعليهم‌السلام و آنكه ائمهعليهم‌السلام اكرام كردند جماعت بسيارى از ايشان را به هديه ها و تحفه ها و كفنها كه از آن جماعت مى باشند. ابوجرير زكريان بن ادريس و زكريا بن آدم و عيسى بن عبداللّه بن سعد و غير ايشان، انتهى. (١٦٤)

شيخ كشى روايت كرده به سند معتبر از زكريا بن آدم كه گفت: وارد شدم بر حضرت امام رضاعليها‌السلام از اول شب و تازه مرده بود ابوجرير زكريا بن ادريس قمى، پس حضرت سؤ ال كرد مرا از او و ترحم فرمود بر او يعنى فرمود: (رَحِمَهُ اللّهُ وَ لَمْ يَزَلْ يحدِّثنى وَ اَحدِّثهُ حتى طلَعَ الْفَجْرُ فَقامَ عَلَيْهِ السَّلامُ فَصَلَّى الْفَجْر)؛ و پيوسته سخن مى گفت با من و من سخن مى گفتم بااو تا صبح طلوع كرد پس حضرت برخاست و نماز فجر گذاشت. (١٦٥)

مؤ لف گويد: كه ظاهر اين روايت آن است كه آن شب را حضرت تا صبح بيدار بودند و با زكريا سخن مى فرمودند پس بايد آن سخنان مطالب خيلى مهمه باشد و آن نيست جز مذاكره علوم و اسرار چنانكه در حال حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با سلمان رضى اللّه عنه، قريب به همين نقل شده:

(رَوَىَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ عَنِ اْلاِسْتيعابِ قالَ: قَدْ رَوَيْنا عَنْ عايِشَةَ قالَتْ: كاَنَ لِسَلْمانَ رضى اللّه عنه مجلِسٌ منْ رَسولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يَتَفَرِّدُ بِهِ فِى اللَّيلِ حتى كادَ يغلِبنا على رَسولِ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ). (١٦٦)

بلكه از ظاهر روايت در مى آيد كه حضرت رضاعليها‌السلام آن شب را به نوفل ليليه اشتغال پيدا نكردند و اين نبود مگر به واسطه آنكه اشتغال داشته اند به چيزى كه افضل بوده و آن مذاكره علم است. شيخ صدوق در آن مجلسى كه املا فرموده بر مشايخ از مذهب اماميه فرموده: و كسى كه احيا بدارد شب بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان را به مذاكره علم پس او افضل است. (١٦٧)

و بالجمله: قبر او در وسط قبرستان قم در محوطه معروفه به شيخان كبير معروف است و در جوار او است قبر پسر عمش زكريا بن ادريس بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى معروف به ابوجرير (به ضم جيم ) كه از اصحاب حضرت صادق و حضرت امام موسى و حضرت رضاعليهم‌السلام و صاحب منزلت بوده نزد امام حضرت رضاعليها‌السلام و هم در جوار او مدفون است آدم بن اسحاق بن آدم بن عبداللّه بن سعد اشعرى كه فرزند برادر زكريا بن آدم است و ثقه و جليل است و در اصحاب حضرت جوادعليها‌السلام شمرده شده و زكريا بن آدم در اصحاب حضرت رضا و حضرت جوادعليهما‌السلام شمرده شده.

ششم صفوان بن يحيى ابومحمّد بجلى كوفى بياع سابرى

ثقه جليل و عابد زاهد ورع نبيل فقيه مسلم و صاحب منزلت نزد حضرت رضا صلوات اللّه و سلامه عليه جلالت شأنش زياده از آن است كه ذكر شود. صاحب(مجالس المؤ منين)فرموده: در(خلاصه)و(كتاب ابن داود)مسطور است كه او اوثق اهل زمان خود بود نزد اصحاب حديث و غير ايشان و از راويان حضرت امام جعفر صادقعليها‌السلام بود و نزد آن حضرت منزلتى عظيم داشت و در كتاب(فهرست) (١٦٨) صفوان را(ثقة عين)گفته. (١٦٩)

و ابوعمرو كشى گفته كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصحيح هرچه صفوان روايت نموده و در علم فق او را مسلم داشته اند و صفوان در مال تجارت شريك بود با عبداللّه بن جندب و على بن نعمان كه از جمله مؤ منان بودند و هر يك از ايشان در روزى پنجاه و يك ركعت نماز مى گزاردند. پس در بيت الحرام با همديگر عهد نمودند كه هر يك از ايشان كه بعد از ديگرى ماند نمازهاى او را بگزارد و روزه او را بدارد. چون صفوان بعد از ايشان ماند بر آن عهد هر روز يك صد و پنجاه و سه ركعت نماز مى گزارد و در هر سال سه ماه روزه مى داشت و زكات مال خود را سه بار اخراج مى نمود و همچنين هر تبرعى كه از براى خود مى كرد از براى ايشان دو برابر به جا مى آورد و ثواب آن را به روح آن برادران مؤ من هديه مى فرمود! و ورع او به مرتبه اى بود كه در بعضى از سفرها شتر كسى را به كرايه گرفته بعضى از احباب او به طريق وديعت دو دينار به او داد كه آن را به اهل كوفه رساند صفوان از مكارى خود تا اذن نطلبيد آن را در ميان بار ننهاد. انتهى. (١٧٠)

مؤ لف گويد: كه اقتدا كرد به اين بزرگوار در اين عمل شيخ اجل عالم ربانى و محقق صمدانى مرحوم آخوند ملا احمد اردبيلى نجفى كه در ورع و تقوى و زهد و قدس و فضل به غايت قصوى رسيده به حدى كه علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده نشنيدم مانندى از براى او در(متقدّمين و متأخّرين جَمَعَ اللّهُ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ وَ بَيْن اَئمةِ الطّاهرين). (١٧١) روايت شده كه در يك سفر از اسفار خود از كاظمين به نجف اشرف مالى كرايه كرده بود و صاحبش همراه نبود چون خواست حركت نمايد يكى از اهل بغداد كاغذى به وى داد كه به نجف برساند، آن بزرگوار آن كاغذ را گرفت لكن پياده به نجف رفت و آن مركوب را سوار نگشت و فرمود كه من از مكارى اذن حمل رقيمه را نداشتم. (١٧٢)

فقير گويد: كه اين حكايت همانطور كه دلالت دارد بر شدت احتياط و كثرت ورع محقق مذكور دلالت دارد نيز بر كثرت اهتمام آن مرحوم به قضأ حاجت برادر دينى؛ زيرا كه ممكن بود آن جناب را كه عذر بياورد و آن مكتوب را قبول نكند لكن نخواست كه اين فضيلت از او فوت شود. همانا از حضرت صادقعليها‌السلام منقول است كه قضأ حاجت مرد مؤ منى افضل است از حجه و حجه و حجه و شمرده تا ده حج! (١٧٣) و روايت شده كه در بنى اسرائيل هرگاه عابدى به نهايت عبادت مى رسيد اختيار مى كرد از همه عبادات كوشش و سعى كردن در حاجتهاى مردم را. (١٧٤)

و بالجمله: از معمر بن خلاد منقول است كه حضرت ابوالحسنعليها‌السلام فرمود: دو گرگ حريص در كشتن گوسفند كه واقع شدند در گوسفندانى كه شبانهاى آنها با آنها نباشند ضررشان بيشتر نيست از حب رياست در دين شخص مسلمان، پس از آن فرمود: لكن صفوان دوست نمى دارد رياست را. (١٧٥) و شيخ طوسى فرموده كه صفوان از چهل نفر از اصحاب امام صادقعليها‌السلام روايت كرده و كتب بسيار تصنيف كرده مانند كتابهاى حسين بن سعيد، و له مسائل عن ابى الحسن موسىعليها‌السلام . (١٧٦) و شيخ كشى نقل كرد كه صفوان بن يحيى در سنه دويست و ده در مدينه مشرفه وفات كرد، حضرت امام محمد تقىعليها‌السلام براى او حنوط و كفن فرستاد و امر فرمود: اسماعيل بن موسى را كه نماز بخواند بر او.

هفتم محمّد بن اسماعيل بن بزيع ابوجعفر مولى منصور عباسى است

ثقه و صحيح از صلحاى طايفه اماميه و از ثقات ايشان و بسيار جليل و از اصحاب حضرت ابوالحسن موسى و رضاعليهما‌السلام است و درك كرده حضرت جوادعليها‌السلام را و روايت است كه او و احمد بن حمزة بن بزيع در عداد و زرأ بودند و ثقه و جليل القدر على بن نعمان كه از اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام است وصيت كرد كه كتابهايش را به محمّد بن اسماعيل بن بزيع بدهند.

(وَ رَوَى الْكشى اَنَّهُ قالَ الرِّضاعليها‌السلام : اِنَّ للّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى بِاَبْوابِ الظالِمينَ منْ نوَّرَ اللّهُ بهِ الْبرْهانَ وَ مكَّنَ لَهُ فى الْبِلادِ لِيَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ اَوْلِيائِهِ وَ يُصْلِحَ اللّهُ بِهِ اُمُورَ الْمُسْلِمينَ لانَّهُمْ مَلْجَأ الْمُؤْمِنينَ مِنَ الضَّرَرِ وَ اِلَيْهِمْ يَفْزعُ ذُوالْحاجَةِ منْ شيعَتِنا بِهِمْ يُؤْمِنْ اللّهُ رَوْعَةَ الْمُؤْمِنِ فى دارِ الظَّلَمةِ اُولئكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا الى اَنْ قالَعليها‌السلام : ما عَلى اَهْدِكُمْ اَنْ لَوْ شأ اللّه لَنالَ هذا كُلَّهُ، قالَ: اَنْتَ بِماذا جَعَلَنِيَ اللّهُ فداكَ؟ قالَ: يَكوُنُ مَعَهُمْ فَيَسُرُّنا بِاِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنينَ مِنْ شيعَتِنا فَكُنْ مِنْهُمْ يامُحَمَّدُ). (١٧٧)

و اين محمد همان است كه از حضرت جوادعليها‌السلام پيراهنى خواست كه كفن خود نمايد حضرت براى او فرستاد و امر فرمود كه تكمه هاى او را بكند و محمّد در(فيد)كه اسم منزلى است در طريق مكه وفات كرد.

شيخ ثقه جليل ابن قولويه به سند صحيح روايت كرده از محمّد بن احمد بن يحيى الا شعرى كه گفت: من در فيد با على بن بلال روانه شديم سر قبر محمد بن اسماعيل بن بزيع پس على بن هلال براى من گفت كه صاحب اين قبر براى من روايت كرد از حضرت امام رضاعليها‌السلام كه فرمود: هر كه بيايد به نزد قبر برادر مؤ من خود و دست بر قبر او گذارد و هفت مرتبه بخواند سوره(اِنّا اَنْزَلْناهُ)را، اين گردد از فزع اكبر، يعنى ترس بزرگ روز قيامت، و در روايت ديگر است كه راوى گفته با محمّد بن على بن بلال رفتيم سر قبر ابن بزيع محمّد در نزد سر قبر رو به قبله نشسته و قبر را جلو خود قرار داد و گفت: خبر داد مرا صاب اين قبر كه شنيد از حضرت جوادعليها‌السلام كه هر كه زيارت كند قبر برادر مؤ من خود را و بنشيند نزد قبر او و رو به قبله كند و بگذارد دست خود را بر قبر و بخواند(اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ) را هفت مرتبه ايمن شود از فزع اكبر. (١٧٨)

مؤ لف گويد: كه اين ايمن بودن از(فزع اكبر)ممكن است براى خواننده باشد چنانكه ظاهر خبر است و محتمل است براى ميت باشد چنانكه از بعض ‍ روايات ظاهر مى شود. و من ديدم در مجموعه اى كه شيخ شهيد رحمه اللّه به زيارت قبر استاد خود فخر المحققين ابن آية اللّه علامه رفت و فرمود: نقل مى كنم از صاحب اين قبر و او نقل كرد از والد ماجدش به سند خود از امام رضاعليها‌السلام كه هر كه زيارت كند قبر برادر مؤ من خود را و بخواند نزد او سوره قدر را و بگويد:

(اَللّهمَّ جافِ اْلاَْرضَ عَنْ جُنُوبِهِمْ وَ صاعِدْ اِلَيْكَ اَرْواحَهُمْ وَ زِدْهُمْ مِنْكَ رِضْوانا وَ اَسْكِنْ اِلَيهمْ منْ رَحْمَتِكَ ماتَصِلُ بِهِ وَحْدَتَهُمْ وَ تُونِسُ وَحْشَتَهُمْ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٌ). ايمن شود از فزع اكبر، خواننده و ميت.

و از جمله چيزهايى كه دلالت دارد بر جلالت محمد بن اسماعيل و اختصاصش به حضرت امام رضاعليها‌السلام آن چيزى است كه نقل شده از جناب سيد مرتضى والد علامه طباطبائى بحرالعلوم كه در شب ولادت پسرش علامه مذكور در خواب ديد كه حضرت امام رضا صلوات اللّه عليه محمّد بن اسماعيل بن بزيع را فرستاد با شمعى و آن شمع را روشن كرد بر بام خانه والد بحرالعلوم، پس بلند شد روشنائى آن شمع به حدى كه نهايت آن ديده نمى شود.

فقير گويد: شكى نيست كه آن شمع، علامه بحرالعلوم بوده كه روشن كرد دنيا را به نور خود و كافى است در جلالت او كه شيخ اكبر جناب حاج شيخ جعفر كاشف الغطأ رضوان اللّه عليه با آن فقاهت و رياست و جلالت پاك كند خاك نعلين او را به حنك عمامه خود و به تواتر رسيده باشد تشرف او به ملاقات امام عصر عجل اللّه فرجه الشريف و مكرر نقل شده باشد كرامات باهرات از او به حدى كه شيخ اعظم صاحب جواهر در حق او فرمايد صاحب الكرامات الباهره و المعجزات القاهره ولادت شريفش در كربلاى معلى واقع شد در سنه هزار و صد و پنجاه و پنج قريب پنجاه و هشت سال نورش جلوه گر بود و در سنه هزار و دويست و دوازده غريب به غرى غروب كرد و تاريخ فوتش مطابق شد با اين مصرع مَهْدِيُّها جِدّا وَ هاديها.

هشتم نصر بن قابوس (به قاف و بأ يك نقطه و سين مهمله )

روايت مى كند از حضرت صادق و موسى بن جعفر و حضرت رضاعليهم‌السلام و صاحب منزلت است نزد ايشان. شيخ طوسى فرموده كه وكيل حضرت صادقعليها‌السلام بود مدت بيست سال و دانسته نشد كه او وكيل آن حضرت است و او مردى خير و فاضل بود (١٧٩) و شيخ مفيد در(ارشاد)او را از خاصه و ثقات حضرت امام موسىعليها‌السلام شمرده و او را از اهل علم و ورع و فقه از شيعه آن حضرت گفته و روايت كرده از او نص بر حضرت رضاعليها‌السلام را. (١٨٠) و شيخ كشى از او روايت كرده كه گفت: بودم در منزل حضرت ابوالحسن موسىعليها‌السلام پس گرفت آن حضرت دست مرا و آورد مرا بر در اطاقى از خانه پس در را گشود ديدم پسرش علىعليها‌السلام را و در دستش كتابى است كه در آن نظر مى كند پس فرمود به من: اى نصر! مى شناسى اين را؟ گفتم: آرى، اين پسر تو است.

فرمود: اى نصر! مى دانى چيست اين كتابى كه در آن نظر مى كند؟ گفتم: نه، فرمود: اين جفرى است كه نظر نمى كند در آن مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر.

راوى گويد: كه براى نصر شك و ريب حاصل نشد در باب امامت تا آمد او را خبر وفات حضرت ابوالحسنعليها‌السلام . و نيز روايت كرده از نصر مذكور كه وقتى خدمت حضرت امام موسىعليها‌السلام عرض كرد كه من از پدرت پرسيدم از امام بعد از او، آن جناب شما را تعيين كرد، پس زمانى كه آن حضرت رحلت فرمود، مردم به يمين و شمال رفتند و من و اصحابم امامت را در تو گفتم پس خبر ده مرا كه امام بعد از تو در اولاد تو كدام است؟ فرمود: پسرم علىعليها‌السلام . (١٨١)


باب يازدهم: در تاريخ امام كل عاكف وباد و حجة اللّه على جميع العباد، حضرت ابوجعفر امام محمّد تقى جواد صلوات اللّه عليه و على آبائه و اولاده الا مجاد

و در آن چند فصل است:

فصل اول: در تاريخ ولادت و اسم و لقب و كنيه و نسب حضرت جوادعليها‌السلام

بدان كه در تاريخ ولادت آن حضرت اختلاف است. اشهر بين علما و مشايخ آن است كه در نوزدهم شهر رمضان يا نيمه آن سنه صد و پنج در مدينه مشرفه متولد شده، و ابن عياش ولادت شريف را در دهم رجب ذكر كرده و در دعاى ناحيه مقدسه:

(اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فى رَجِبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ الثّانى و ابْنِهِ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَبِ). (١) مؤ يد قول او است.

اسم شريف آن جناب محمّد و كنيت مشهور او ابوجعفر و القاب شريفش تقى و جواد است، و مختار و منتخب و مرتضى و قانع و عالم و غير اينها نيز گفته شده، شيخ صدوق فرموده كه آن حضرت را(تقى)گفتند براى آنكه از حق تعالى ترسيد پس خداوند عز و جل او را نگاه داشت از شر مأمون در وقتى كه مأمون با حال مستى شبى بر آن حضرت وارد شد و شمشير زد بر آن حضرت تا آنكه گمان كرد كه آن جناب را به قتل رسانيد پس حق تعالى او را نگاه داشت از شر او. (٢)

مؤ لف گويد: كه تفصيل اين بيايد در فصل معجزات آن حضرت ان شأ اللّه تعالى.

والده ماجده آن حضرت ام ولدى بود كه او را(سبيكه)مى گفتند و حضرت امام رضاعليها‌السلام او را خيزران ناميد و آن معظمه از اهل نوبه بود و از اهلبيت ماريه قبطيه مادر ابراهيم پسر حضرتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . و بود آن مخدره از افضل زنهاى زمان خود و اشاره فرمود به او حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در قول خود.(بِاَبىِ ابْنَ خِيَرَةِ اْلاِمأ النُّوبِيَّةِ الطَّيِّبَةِ)؛ (٣)

پدرم به قربان پسر بهترين كنيزان كه از اهل نوبه و پاكيزه است. و در خبر يزيد بن سليط و ملاقات او امام موسىعليها‌السلام است در طريق مكه كه فرمود به او كه مرا مى گيرند در اين سال و امر به سوى پسرم علىعليها‌السلام است كه همنام(على)و(على)است، اما على اول، پس على بن ابى طالبعليها‌السلام است و اما على ديگر، پس على بن الحسينعليها‌السلام . خداوند عطا فرمايد به پسرم على فهم عى اول و حكمت و بينايى و محبت و دين او را و محنت على ديگر و صبر او را بر چيزى كه مكروه او است و جايز نيست از براى او كه تكلم كند مگر بعد از هارون به چهار سال؛ پس فرمود: هرگاه مرور كردى به اين موضع و ملاقات كردى او را و زود است كه ملاقات كنى او را پس بشارت بده او را به آنكه متولد مى شود از براى او پسرى كه امين و امانت دار و مبارك باشد و اعلام كند ترا به آنكه تو مرا ملاقات كردى پس خبر بده او را در آن وقت كه آن جاريه كه اين پسر از او خواهد شد از اهلبيت ماريه قبطيه جاريه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و اگر توانستى كه سلام مرا به آن جاريه برسانى برسان. (٤)

مؤ لف گويد: كه كافى است در جلالت اين معظمه جليله كه حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام امر فرمايد يزيد بن سليط را كه سلام آن حضرت را به او برساند همچنان كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر فرمود جابر بن عبداللّه انصارى را كه سلام آن حضرت را به حضرت باقرعليها‌السلام برساند.

و اما كيفيت ولادت آن حضرت پس چنان است كه علامه مجلسى رحمه اللّه در(جلأالعيون)ذكر كرده، فرموده: ابن شهر آشوب به سند معتبر از حكميه خاتون صبيه محترمه امام موسى كاظمعليها‌السلام روايت كرده است كه روزى برادرم حضرت امام رضاعليها‌السلام مرا طلبيد و فرمود كه اى حكيمه امشب فرزند مبارك خيزران متولد مى شود بايد كه در وقت ولادت او حاضر باشى، من در خدمت آن حضرت ماندم چون شب درآمد مرا با خيزران و زنان قابله در حجره آورد و از حجره بيرون رفت و چراغى نزد ما افروخت و در را بر روى ما بست چون او را درد زاييدن گرفت و او را بر بالاى طشت نشانديم چراغ ما خاموش شد و از خاموش شدن چراغ مغمون شديم ناگاه ديديم كه آن خورشيد امامت از افق رحم طالع گرديد و در ميان طشت نزول نمود و بر آن حضرت پرده نازكى احاطه كرده بود مانند جامه و نورى از آن حضرت ساطع بود كه تمام آن حجره منور شد و ما از چراغ مستغنى شديم. پس آن نور مبين را برگرفتم و در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از خورشيد جمالش دور كردم ناگاه حضرت امام رضاعليها‌السلام به حجره درآمد بعد از آنكه او را در جامه هاى مطهر پيچيده بوديم و آن گوشواره عرش امامت را از ما گرفت و در گهواره عزت و كرامت گذاشت و آن مهد شرف و عزت را به من سپرد و فرمود كه از اين گهواره جدا مشو. چون روز سوم ولادت آن حضرت شد ديده حقيقت بين خود را به سوى آسمان گشود و به جانب راست و چب خود نظر كرد و به زبان فصيح ندا كرد كه(اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ.)چون اين حالت غريب را از آن نور ديده مشاهده كردم به خدمت حضرت شتافتم و آنچه ديده و شنيده بودم به خدمت آن حضرت عرض كردم، حضرت فرمود كه آنچه بعد از اين عجايب احوال او مشاهده خواهى كرد زياده است از آنچه اكنون مشاهده كردى. (٥)

و در كتاب(عيون المعجزات)به سند معتبر از كليم بن عمران روايت كرده است كه گفت: به خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام عرض كردم كه دعا كن حق تعالى ترا فرزندى كرامت فرمايد، حضرت فرمود كه حق تعالى به من يك پسر كرامت خواهد كرد و او وارث امامت من خواهد بود. چون حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام متولد شد حضرت فرمود كه حق تعالى به من فرزندى عطا كرده است كه شبيه است به موسى بن عمرانعليها‌السلام كه درياها را مى شكافت و نظير عيسى بن مريمعليها‌السلام كه حق تعالى مقدس و مطهر گردانيده بود مادر او را و طاهر و مطهر آفريده شده بود پس حضرت فرمود كه اين فرزند من به جور و ستم كشته خواهد شد و بر او خواهند گريست اهل آسمانها و حق تعالى غضب خواهد كرد بر دشمن او و كشنده او و ستم كننده بر او و بعد از قتل او از زندگانى بهره نخواهد برد و به زودى به عذاب الهى واصل خواهد گرديد. در شب ولادت آن حضرت تا به صبح در گهواره با او سخن مى گفت و اسرار الهى را به گوش الهام نيوش ‍ او مى رسانيد. (٦) و مشهور آن است كه رنگ مبارك آن حضرت گندم گون بود و بعضى سفيد گفته اند و ميانه بالا بود، و مروى است كه نقش خاتم آن حضرت نعم القادر اللّه بود. انتهى. (٧) و تسبيح آن حضرت در روز دوازدهم و سيزدهم ماه است و اين است تسبيح آن جناب:

(سبحانَ منْ لايعتدى عَلى اَهْلِ مَمْلَكَتِهِ، سُبْحانَ مَنْ لايُؤ اخِذُ اَهْلَ اْلاَرضِ بِاَلْوانِ الْعَذابِ، سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ). (٨)

و در(درّالنظيم)از حكيمه نقل كرده كه حضرت جوادعليها‌السلام روز سوم ولادتش عطسه كرد و گفت: (اَلْحَمْدللّهِ وَ صَلَّى اللّه عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى اْلاَئِمَّةِ الرّاشِدينَ.) (٩)


فصل دوم: در بيان مختصرى از فضائل و مناقب و علوم حضرت جوادعليها‌السلام است

اول: در دلائل باهره آن حضرت و ذكر مجلس مأمون به جهت امتحان آن جناب:

علامه مجلسى و ديگران فرموده اند كه سن شريف حضرت جوادعليها‌السلام در وقت وفات پدر بزرگوارش نه سال و بعضى هفت نيز گفته اند و در هنگام شهادت حضرت امام رضاعليها‌السلام آن جناب در مدينه بود و بعضى از شيعيان از صغر سن در امامت آن جناب تأملى داشتند تا آنكه علما و افاضل و اشراف و اماثل شيعه از اطراف عالم متوجه حج گرديدند و بعد از فراغ از مناسك حج به خدمت آن حضرت رسيدند و از وفور مشاهده معجزات و كرامات و علوم و كمالات اقرار به امامت آن منبع سعادات نمودند و زنگ و شك و شبهه از آيينه خاطرهاى خود زدودند حتى آنكه شيخ كلينى و ديگران روايت كرده اند كه در يك مجلس يا در چند روز متوالى سى هزار مسأله از غوامض مسائل از آن معدن علوم و فضائل سؤ ال كردند و از همه جواب شافى شنيدند. (١٠)

و چون مأمون را بعد از شهادت حضرت امام رضاعليها‌السلام مردم بر زبان داشتند و او را هدف طعن و ملامت مى ساختند مى خواست كه به ظاهر خود را از آن جرم و خطا بيرون آورد چون از سفر خراسان به بغداد آمد نامه اى به خدمت امام محمّد تقىعليها‌السلام نوشت به اعزاز و اكرام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد پيش از آنكه مأمون آن جناب را ملاقات كند روزى به قصد شكار سوار شد در اثنأ راه به جمعى از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند و حضرت جوادعليها‌السلام نيز در آنجا ايستاده بود، چون كودكان كوكبه مأمون را مشاهده كردند پراكنده شدند مگر آن حضرت كه از جاى خود حركت نفرمود و با نهايت تمكين و وقار در مكان خود قرار داشت تا آنكه مأمون به نزديك آن حضرت رسيد و از مشاهده انوار امامت و جلالت و ملاحظه آثر متانت و مهابت آن حضرت، متعجب گرديده و عنان كشيد و پرسيد كه اى كودك! چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدى و از جاى خود حركت ننمودى؟ حضرت فرمود كه اى خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاده گردانم و جرمى و خطايى نداشتم كه از تو بگريزم و گمان ندارم كه بى جرم، تو كسى را در معرض عقوبت درآورى.

از استماع اين سخنان تعجب مأمون زياد گرديد و از مشاهده حسن و جمال او دل از دست داد، پس پرسيد كه اى كودك! چه نام دارى؟ فرمود: محمّد نام دارم، گفت: پسر كيستى؟ فرمود: پسر على بن موسى الرضاعليها‌السلام . مأمون چون نسب شريفش را شنيد تعجبش زايل گرديد و از استماع نام آن امام مظلوم كه او را شهيد كرده بود منفعل گرديد و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد.

چون به صحرا رسيد نظرش بر درّاجى افتاد(بازى)از پى او رها كرد آن(باز)مدتى ناپيدا شد چون از هوا برگشت ماهى كوچكى در منقار داشت كه هنوز بقيه حياتى در آن بود، مأمون از مشاهده آن حال در شگفت شد و آن ماهى را در كف گرفت و معاودت نمود چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت جوادعليها‌السلام را ملاقات كرده بود باز ديد كه كودكان پراكنده شدند و حضرت از جاى خود حركت نفرمود. مأمون گفت: اى محمّد! اين چيست كه در دست دارم؟ حضرت به الهام ملك علام فرمود كه حق تعالى دريايى چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مى شود و ماهيان ريزه با ابر بالا مى روند و بازهاى پادشاهان آن را شكار مى كنند و پادشاهان آن را در كف مى گيرند و سلاله نبوت را به آن امتحان مى نمايند. مأمون از مشاهده اين معجزه تعجبش افزون شد و گفت: حقا كه تويى فرزند امام رضاعليها‌السلام و از فرزند آن بزرگوار اين عجايب و اسرار بعيد نيست، پس آن حضرت را طلبيد و اعزاز و اكرام بسيار نمود و اراده كرد كه امالفضل دختر خود را به آن حضرت تزويج نمايد. از استماع اين قضيه بنى عباس به فغان آمدند و نزد مأمون جمعيت كردند و گفتند خلعت خلافت كه اكنون بر قامت بنى عباس درست آمد٠ و اين شرف و كرامت در ايشان قرار گرفته چرا مى خواهى كه از ميان ايشان به در برى و بر اولاد على بن ابى طالب قرار دهى با آن عداوت قديم كه در ميان سلسله ما و ايشان بوده است و آنچه در حق امام رضاعليها‌السلام كردى خاطرهاى ما هميشه از آن نگران بود تا آنكه مهم او كفايت شد. مأمون گفت: سبب آن عداوت پدران شما بودند اگر ايشان خلافت ايشان را غصب نمى كردند عداوتى در ميان ما و ايشان نبود و ايشان سزاواترند به امامت و خلافت از ما. ايشان گفتند: اين كودكى است خردسال و هنوز اكتساب علم و كمال ننموده است اگر صبر كنى كه او كامل شود بعد از آن به او مزاوجت نمايى انسب خواهد بود. مأمون گفت: شما ايشان را نمى شناسيد، علم ايشان از جانب حق تعالى است و موقوف بر كسب و تحصيل نيست و صغير و كبير ايشان از ديگران افضلند و اگر خواهيد شما را معلوم شود علماى زمان را جمع كنيد و با او مباحثه نماييد. ايشان يحيى بن اكثم را كه اعلم علماى ايشان بود و در آن وقت قاضى بغداد بود اختيار كردند و مأمون مجلسى عظيم ترتيب داد و يحيى بن اكثم و ساير علما و اشراف را جمع كردند پس مأمون امر كرد كه صدر مجلس را براى آن حضرت فرش كردند و دو متكا براى آن حضرت نهادند. (١١)

شيخ مفيد فرموده: پس حضرت جوادعليها‌السلام تشريف آورد در حالى كه هفت سال و چند ماه از سن شريفش گذشته بود و در موضع خود بين المسورتين نشست و يحيى بن اكثم مقابل آن حضرت نشست و مردم هم هر كدام در مرتبه خود نشستند و جاى مأمورا را پهلوى حضرت جوادعليها‌السلام قرار دادند. پس يحيى خواست به جهت امتحان آن حضرت مسأله سؤال كند اول رو كر به مأمون و گفت: يا اميرالمؤ منين! رخصت مى دهى از ابوجعفر مسأله سؤال كنم؟ مأمون گفت: از خود آن جناب دستور بطلب يحيى از آن حضرت اذن طلبيد، حضرت فرمود: مأذونى، بپرس اگر خواهى. يحيى گفت: فدايت شوم چه مى فرمايى در حق كسى كه محرم بود و قتل صيد كرد؟ حضرت فرمود: در حل كشت او را يا در حرم، عالم بود يا جاهل، از روى عمد كشت يا از خطا، آزاد بود يا بنده، صغير بود يا كبير، اين ابتدأ صيد بود يا از كبار آن، اين محرم اصرار دارد يا پشيمان شده، در شب بود صيد آن يا در روز، احرام عمره او است يا احرام حج او؟ يحيى از شنيدن اين فروع در تحير ماند و هوش از سرش به در رفت و عجز از صورتش ظاهرشد و زبانش در تلجلج افتاد. اين وقت بر حضار مجلس امر واضح شد، پس مأمون حمد كرد خدا را و گفت: آيا دانستيد الا ن آنچه را كه منكر بوديد؟ پس رو كرد به آن حضرت و گفت: آيا خطبه مى كنى؟ فرمود: بلى، عرض كرد: پس خطبه تزويج دخترم ام الفضل را از براى خود بخوان چه آنكه من شما را براى دامادى خود پسنديدم اگرچه گروهى از اين وصلت كراهت دارند و دماغشان به خاك ماليده خواهد شد، پس حضرت شروع كرد به خواندن خطبه نكاح و فرمود:

(اَلْحمدُللّهِ اِقرارَا بِنِعْمَتِه وَ لا اِله اِلاّ اللّهُ اِخْلاصا لِوَحْدانِيَّتِهِ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى محمَّدٍ سيِّدِ برِيِّتهِ وَ اْلاَصفيأ منْ عترَتهِ. اَما بعدُ: فقدْ كانَ من فضل اللّهِ علَى اْلاَنامِ اَن اَغْناهُمْ بِالْحلالِ عَنِ الْحَرامِ فَقالَ سُبْحانهُ: وَاَنْكِحُوا اْلاَيامى منكُمُ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ اَنْ يَكُونُوا فُقَرأ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ.) (١٢)

پس حضرت با مأمون صيغه نكاح را خواند و ام الفضل را تزويج كرد و صداق آن را پانصد درهم جياد موازى مهر جده اش حضرت فاطمه سلام اللّه عليها قرار داد و چون صيغه نكاح جارى شد خدم و حشم مأمون آمدند غاليه بسيار آوردند و ريشهاى خواص را به غاليه خوشبو كردند پس نزد سايرين بردند ايشان نيز خود را خوشبو كردند آنگاه خوانهاى نعمت آوردند و مردم غذا خوردند پس از آن مأمون هر طايفه و گروهى را كه به اندازه شأنش جايزه داد و مجلس متفرق شد و خواص باقى ماندند و سايرين رفتند.

آن وقت مأمون به آن حضرت عرضه داشت: فدايت شوم! اگر ميل داشته باشيد جواب مسائل محرم را بفرماييد تا مستفيد شويم، پس حضرت شروع فرمود به جواب دادن و هر يك از شقوق مسأله را بيان فرمود. صداى احسنت مأمون بلند شد. آنگاه خدمت آن حضرت عرضه كرد كه شما هم سؤ الى از يحيى بفرماييد، حضرت به يحيى، فرمود: بپرسم؟ عرض كرد: هرچه ميل شما باشد، اگر پرسيديد جواب دانم مى گويم و الا از شما ياد مى گيرم. حضرت فرمود: بيان كن جواب اين مسأله را كه مردى نظر كرد به زنى در اول روز و نظرش حرام بود چون روز بلند شد بر او حلال شد، چون ظهر شد حرام شد، چون عصر شد حلال شد، چون آفتاب غروب كرد حرام گشت، چون وقت عشأ رسيد حلال شد، چون نصف شب شد حرام گشت چون فجر طالع گرديد حلال شد از براى او، بگو براى چه بوده كه اين زن گاهى حرام بوده بر آن مرد و گاهى حلال؟ يحيى گفت: به خدا سوگند كه من جواب اين سؤال را ندانم شما بفرماييد تا ياد گيرم. فرمود: اين زن كنيزكى بود و اين مرد اجنبى بود، وقت صبح كه نگاه كرد بر او نگاهش حرام بود، روز كه بلند شد او را خريد بر او حلال شد وقت ظهر او را آزاد كرد حرام شد، وقت عصر او را تزويج كرد حلال شد، وقت مغرب او را مظاهره كرد حرام شد، وقت عشأ كفاره ظهار داد حلال شد، نصف شب او را يك طلاق داد حرام شد، وقت فجر رجوع كرد حلال شد.

اين وقت مأمون رو كرد به حاضرين از بنى عباس و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه اين مسأله را اينطور بتواند جواب دهد؟ يا مسأله سابقه را به اين تفصيل بداند؟ گفتند: نه به خدا سوگند شما اعلم بوديد به حال ابوجعفرعليها‌السلام از ما. مأمون گفت: واى بر شما! اهل بيت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ميان خلق امتيازى دارند به فضل و كمال و كمى سن مانع كمالات ايشان نيست و برخى از فضايل ابوجعفرعليها‌السلام بگفت تا مجلس به هم خورد و مردم برفتند. روز ديگر نيز مأمون جوائز و عطاياى بسيار به مردم بخشش كرد و از حضرت جوادعليها‌السلام اكرام و احترام بسيار مى نمود و آن حضرت را بر اولاد و اقربأ خود فضيلت مى داد تا زنده بود. (١٣)

مؤلف گويد: كه علما روزها را دوازده ساعت بخش كرده اند و هر ساعتى را به امامى نسبت داده اند و ساعت نهم روزها متعلق به حضرت جوادعليها‌السلام است. (١٤) و در دعاى آن ساعت اشاره شد به سؤ ال مأمون از آن حضرت از آنچه كه در دست داشت و همچنين سؤ ال يحيى بن اكثم از آن حضرت و جواب دادن حضرت ايشان را در آنجا كه فرموده:

(وَ بالاِمامِ الْفاضلِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيعليها‌السلام الَّذى سُئِلَ فَوَفَّقْتَهُ لِلْجَوابِ وَ امْتُحِنَ فَعَضَدْتَهُ بِالتَّوْفيقِ وَ الصَّوابِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِهِ اْلاَطْهارِ).

و توسل به آن حضرت در اين ساعت براى وسعت رزق نافع است و شايسته است كه در توسل به آن حضرت اين دعا را بخواند:

(اَللّهمَّ اِنى اَسئَلُكَ بحقِّ وَلِيِّكَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيعليها‌السلام اِلاّ جُدْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ فضلِكَ وَ تَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ وُسْعِكَ وَ وَسَّعْتَ بِهِ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِكَ وَ اَغْنَيْتَنى عَمَّنْ سواكَ وَ جعلْتَ حاجتى اِلَيكَ وَ قَضاها عَلَيْكَ اِنَّك لِما تَشأ قَديرٌ). (١٥)

بعضى گفته اند اين دعا بعد از هر نماز به جهت ادأ دين مجرب است.

گزاردن طواف و حج از جانب امامانعليهم‌السلام

و دوم در امر فرمودن آن حضرت به طواف از براى ائمهعليهم‌السلام :

شيخ كلينى روايت كرده از موسى بن القاسم كه گفت: به حضرت جوادعليها‌السلام عرض كردم كه من اراده كردم كه از جانب شما و پدرت طواف كنم، بعضى گفتند كه از براى اوصيأ طواف كردن جايز نيست، حضرت فرمود بلكه طواف كن آنچه ممكنت شود همانا اين مطلب جايز است. راوى گفت: بعد از سه سال ديگر خدمت آن حضرت عرض كردم كه چند سال قبل من رخصت طلبيدم از شما در باب طواف كردن از براى شما و پدرت، شما اذن داديد مرا پس من طواف كردم از براى تو و پدرت آنچه خدا خواسته باشد پس واقع شد در دلم چيزى و به آن عمل كردم. فرمود: چه بود آن؟

عرض كردم: طواف كردم روزى از براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، حضرت تا اسم پيغمبر شنيد سه مرتبه فرمود صلى اللّه على رسول اللّه، پس گفتم: روز ديگر طواف كردم از براى اميرالمؤ منينعليها‌السلام ، روز ديگر از براى امام حسنعليها‌السلام ، روز ديگر براى امام حسينعليها‌السلام ، و هكذا هر روز بعد را از براى امامى طواف كردم تا روز دهم از براى شما طواف كردم، اى سيد من اين جماعت را كه ذكر مى كنم آنچنان كسانى هستند كه ولايت ايشان را دين خود قرار داده ام. حضرت فرمود: در اين هنگام متدين شدى به دينى كه قبول نمى كند حق تعالى از بندگان غير آن را، پس گفتم: و بسا باشد كه از براى مادرت فاطمه صلوات اللّه عليها طواف كردم و بسا هم طواف نكردم. حضرت فرمود: بسيار كن اين كار را همانا اين كار افضل چيزهايى است كه به آن عمل مى كنى ان شأ اللّه. (١٦)

اظهار ناراحتى براى مصيبت حضرت زهراعليها‌السلام

سوم در تفكر آن حضرت در صدماتى كه به مادرش فاطمهعليها‌السلام وارد شده:

از(دلايل طبرى)منقول است كه روايت كرده از محمّد بن هارون بن موسى از پدرش از ابن الوليد از برقى از زكريا بن آدم كه وقتى در خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام بودم كه حضرت جوادعليها‌السلام را خدمت آن حضرت آوردند در حالى كه سن شريفش از چهار سال كمتر بود پس آن جناب دست خود را بر زمين زيد و سر مبارك را به جانب آسمان بلند كرد و مدت طويلى فكر نمود و حضرت امام رضاعليها‌السلام فرمود: جان من فداى تو باد! براى چه يان قدر فكر مى كنى؟ عرض كرد: فكرم در آن چيزى است كه با مادرم فاطمهعليها‌السلام به جا آوردند!

(اَما وَاللّهِ لاُخرِجنَّهما ثُمَّ لاُحْرِقَنَّهُما ثُمَّ لاَذْرِيَنَّهُما ثُمَّ لاَنْسِفَنَّهُما فِى الْيَمِّ نَسْفا).

پس حضرت امام رضاعليها‌السلام او را نزديك خود طلبيد و مابين ديدگان او را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم فداى تو باد! تويى شايسته از براى امامت. (١٧)

مناجات مخصوص مهريه دختر مأمون

چهارم در روايت (اَلْوَسائِلُ اِلى المَسائل)است:

سيد بن طاوس رحمه اللّه از محمّد بن حارث نوفلى خادم حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام روايت كرده وقتى كه تزويج كرد مأمون دختر خود را به امام محمّد تقىعليها‌السلام ، نوشت حضرت براى او كه از براى هر زنى صداقى است از مال شوهرش و حق تعالى اموال ما را در آخرت ذخيره نهاده همچنان كه اموال شما را در دنيا به شما داده و من به كابين دختر تو دادم(الوسائل الى المسائل)را و آن مناجاتى است كه به من داده پدرم و به او رسيده از پدرش موسى بن جعفر و به او رسيده از پدرش جعفر و به او رسيده از پدرش محمّد و به او رسيده از پدرش على بن الحسين و به او رسيده از پدرش حسين و به او رسده از برادرش حسن و به او رسيده از پدرش اميرالمؤ منين على بن ابى طالبعليها‌السلام و به او رسيده از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه به آن حضرت داد جبرئيل و گفت: يا محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، حضرت رب العزة تو را سلام مى رساند و مى فرمايد اين مفاتيح گنجهاى دنيا و آخرت است آن را وسيله خود ساز به سوى مطالب خود تا برسى به مراد خود و سرانجام گيرد مطلب تو و ايثار مكن آن را در حاجتهاى دنيا كه كم مى گرداد حفظ آخرتت را و آن ده وسيله است كه به واسطه آن درهاى رغبات گشوده مى شود و طلب كرده مى شود به سبب آنها حاجات و به اتمام مى رسد. و اين است نسخه آن مناجات استخاره:

(اَللّهُمَّ اِنَّ خِيَرَتِكَ فيما اسْتَخَرْتُكَ فيهِ تُنيلُ الرَّغائِبَ...) (١٨)

مؤ لف گويد: كه من اين ده مناجات را در(كتاب باقيات صالحات)ايراد كردم هر كه طالب است. به آنجا رجوع كند.

خدا مرا براى بازى خلق نكرده

پنجم در اخبار آن حضرت است از غيب:

طبرى روايت كرده از شلمغانى كه گفت حج كرد اسحاق بن اسماعيل در سالى كه بيرون رفتند جماعت مردم به سوى ابوجعفر جوادعليها‌السلام براى سؤ ال و امتحان آن حضرت، اسحاق گفت من آماده كردم در رقعه اى ده مسأله كه سؤ ال كنم آنها را از آن حضرت و عيال من حملى داشت با خود گفتم هرگاه جواب داد از مسائلم از آن حضرت بخواهم كه بخواند خدا را كه آن حمل را پسر قرار دهد، پس چون مردم از آن حضرت سؤالات خود را نمودند برخاستم و آن رقعه با من بود و مى خواستم سؤ ال كنم از آن حضرت از مسائل خود كه آن جناب را نظر بر من افتاد و فرمود: اى ابويعقوب! نام گذار او را احمد. پس متولد شد براى من پسرى و ناميدم او را احمد، مدتى زندگى كرد و وفات كرد. و بود از كسانى كه بيرون آمده بود با جماعت مردم على بن حسان واسطى معروف به اعمش گفت برداشتم با خودم از آلتى كه براى صبيان است بعضش از نقره بود و گفتم تحفه مى برم براى مولايم ابوجعفرعليها‌السلام ، پس چون مردم جواب مسائل خود را شنيدند و از دور آن حضرت متفرق شدند حضرت برخاست و تشريف برد به صريا، من به عقب آن حضرت رفتم پس(موفق)خادم آن جناب را ملاقات كردم و گفتن اذن بطلب از براى من از آن حضرت پس وارد شدم بر آن حضرت و سلام كردم، جواب سلام داد در حالى كه در صورت نازنينش كراهت بود و امر نفرمود مرا بنشستن. من نزديك شدم و آنچه در كيسه داشتم در مقابل آن حضرت خالى كردم، آن جناب نظر كرد بر من نظر شخص غضبناك و آن آلات را به يمين و يسار و افكند و فرمود: از براى اين خدا مرا خلق نفرموده مرا چه با بازى. پس، از آن حضرت خواستم كه مرا عفو فرمايد عفو فرمود. (١٩)

علم و قدرت امامعليها‌السلام

ششم در اشاره آن حضرت است به قدرت خداوند تعالى.

در(مدينه المعاجز)از(عيون المعجزات)نقل كرده كه عمر بن فرج رخجى گفت: گفتم به حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام كه شيعيان تو ادعا مى كنند كه تو مى دانى هر آبى كه هست در دجله و وزن آن را و بوديم ما در كنار دجله، حضرت فرمود كه حق تعالى قدرت داد كه تفويض كند علم اين را بر پشه اى از مخلوقات خود يا قدرت ندارد؟ گفتم: قدرت دارد، فرمود، من گرامى ترم بر خداوند تعالى از پشه و از بيشتر خلق خدا. (٢٠)

پاسخ امام جوادعليها‌السلام به سى هزار سؤال

هفتم در جواب دادن آن حضرت است از سى هزار مسأله:

شيخ كلينى و ديگران روايت كرده اند از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت:

رخصلت خواستند گروهى از اهل نواحى از ورود بر حضرت جوادعليها‌السلام آن جناب اذن داد، پس داخل شدند و سؤ ال كردند از آن حضرت در يك مجلس از سى هزار مسأله، حضرت جواب داد همه را و در آن وقت آن حضرت ده سال داشت. (٢١)

مؤ لف گويد: كه ممكن است در وقت سؤ ال هر يك از آن جماعت مسأله خود را مى پرسيد از آن حضرت و ملاحظه نمى كرد كه ديگرى سؤ ال مى كند و جواب داده حضرت از اكثر آنها به(لا) و (نعم)و ممكن است آنچه چون حضرت بر ضماير آنها مطلع بود تا سائل شروع مى كرده به سؤ ال، خود حضرت جواب او را مى داده و نمى گذاشته سؤ ال خود را بيان كند. چنانكه روايت شده شخصى خدمت آن حضرت، عرض كرد: فدايت شوم، حضرت فرمود: قصر نكن، مردم پرسيدند اين چه بود كه فرمودى؟ فرمود: اين شخص مى خواست سؤ ال كند از من كه ملاح در كشتى نماز خود را به قصر بخواند يا تمام، من گفتم نماز خود را قصر نخواند. و علامه مجلسى رحمه اللّه وجوهى چند در رفع استبعاد اين حديث فرموده كه مقام نقلش نيست. (٢٢)

واللّه العالم.


فصل سوم: در دلائل و معجزات حضرت جوادعليها‌السلام است

و ما اكتفا مى كنيم به ذكر چند معجزه:

درخت خشك ميوه دار شد

اول شيخ مفيد و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه چون حضرت جوادعليها‌السلام با ام الفضل زوجه خود از بغداد به مدينه مراجعت مى فرمود چون به شارع كوفه به دار مسيب رسيد فرود آمد و آن هنگام غروب آفتاب بود پس داخل مسجد شد و در صحن آنجا درخت سدرى بود كه بار نمى داد پس حضرت كوزه آبى طلبيد و در زير آن درخت وضو گرفت و ايستاد به نماز مغرب و (نماز) جماعت گذاشت و در ركعت اول بعد از حمد، سوره نصر و در ثانى حمد و توحيد خواند و پيش از ركوع، قنوت خواند پس ركعت سوم را به جا آورد و تشهد و سلام گفت و از نماز فارغ شد. پس لحظه اى نشست و ذكر خدا به جا آورد و برخاست و چهار ركعت نافله مغرب به جا آورد پس تعقيب نماز خواند و دو سجده شكر به جا آورد و بيرون رفت. پس چون مردم نزد درخت آمدند ديدند كه بار داده ميوه نيكويى را پس تعجب كردند و از سدر آن خوردند يافتند شيرين است و دانه ندارد پس مردم با آن حضرت وداع كردند و به مدينه تشريف برد. و در مدينه بود تا زمان معتصم كه آن حضرت را به بغداد طلبيد در اول سال دويست و بيست و پنج و در بغداد توقف فرمود تا آخر ماه ذى القعده همان سال كه وفات يافت و در پشت سر مبارك جدش امام موسىعليها‌السلام مدفون شد. و از شيخ مفيد نقل شده كه فرمود من از ميوه آن درخت سدر خوردم و يافتم آن را بى دانه. (٢٣)

دوم قطب راوندى روايت كرده از محمّد بن ميمون كه در ايامى كه حضرت جوادعليها‌السلام كودك بود و جناب امام رضاعليها‌السلام هنوز به خراسان نرفته بود سفرى به مكه نمود من نيز در خدمت آن حضرت بودم چون خواستم مراجعت كنم خدمت آن حضرت عرضه داشتم كه من مى خواهم به مدينه بروم كاغذى براى ابوجعفر محمّد تقىعليها‌السلام بنويسيد تا من ببرم. حضرت تبسمى فرمود و نامه اى نوشت من آن را به مدينه آوردم و در آن وقت چشمان من نابينا شده بود پس ‍(موفق خادم)، حضرت محمّد تقى را آورد در حالى كه در مهد جاى داشت پس من نامه را به آن جناب دادم، حضرت به(موفق)فرمود كه مهر از نامه بردار كاغذ را باز كن، پس(موفق)مهر از كاغذ برداشت و آن را گشود مقابل آن جناب پس حضرت آن را ملاحظه كرد آنگاه فرمود: اى محمد! احوال چشمت چگونه است؟ عرض كرم: يابن رسول اللّه! چشمم عليل شده و بينايى از او رفته چنانچه مشاهده مى فرمايى، پس حضرت دست مبارك به چشمان من كشيد از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا يافت پس من دست و پاى آن جناب را بوسيدم و از خدمتش بيرون آمدم در حالى كه بينا بودم. (٢٤)

امام جوادعليها‌السلام از افكار من خبر داد

سوم و نيز روايت كرده از حسين مكارى كه گفت: داخل بغداد شدم در هنگامى كه حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام نيز در بغداد بود و در نزد خليفه در نهايت جلالت بود من با خود گفتم كه ديگر حضرت جوادعليها‌السلام به مدينه بر نخواهد گشت با اين مرتبتى كه در اينجا دارد و از حيثيت جلال و طعامهاى لذيذ و غيره چون اين خيال در خاطر من گذشت ديدم آن جناب سر به زير افكند پس سر بلند كرد در حالى كه رنگ مباركش زرد شده بود و فرمود: اى حسين، نان جو با نمك نيم كوب در حرم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مى كنى در اينجا. (٢٥)

از مذهب زيدى دست برداشتم

چهارم در(كشف الغمه)از قاسم بن عبدالرحمن روايت كرده است كه گفت من زيدى مذهب بودم وقتى رفتم به بغداد، روزى در بغداد بودم ديدم كه مردم در حركت و اضطرابند بعضى مى دوند و بعضى بالاى بلنديها مى روند و بعضى ايستاده اند، پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: ابن الرضا! ابن الرضا! يعنى حضرت جواد پسر حضرت امام رضاعليهما‌السلام مى آيد. گفتم به خدا سوگند كه من نيز مى ايستم و او را مشاهده مى كنم، پس ناگاه ديدم كه آن حضرت پيدا شد و سوار بر استرى بود من با خود گفتم لعن اللّه اصحاب الا مامة؛ يعنى دور باشند از رحمت خدا گروه اماميه هنگامى كه اعتقاد كردند كه خداوند طاعت اين جوان را واجب گردانيده تا اين خيال در دل من گذشت حضرت رو به من كرد و فرمود:

يا قاسم بن عبدالرحمن! (اَبَشَرا مِنّا واحدا نَتَّبِعُهُ اِنّا اذا لَفى ضَلالٍ وَ سُعُرٍ). (٢٦)

دوباره در دل خود گفتم كه او ساحر است، ديگر باره رو كرد به من و فرمود:

(ءَاُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ اَشِرٌ). (٢٧)

آن وقت كه حضرت از خيالات من خبر داد من اعتقادم كامل شد و اقرار بر امامت او نمودم و اذعان نمودم كه او حجة اللّه است بر خلق خدا. (٢٨)

مؤ لف گويد: كه اين دو آيه مباركه در سوره قمر است، و معنى آيه اول بنابر آنچه در تفسير است آنكه: تكذيب كردند قوم ثمود حضرت صالح پيغمبرعليها‌السلام را و گفتند آيا آدمى كه از جنس ما است و يگانه است كه هيچ تبعى و حشمى ندارد پيروى كنيم او را؟ مراد انكار اين معنى است يعنى تابع شخصى نشويم كه فضلى و مزيتى بر ما ندارد و بى كس و بى يار و بى خويش و تبار است به درستى كه اين هنگام كه متابعت او كنيم در گمراهى و آتشهاى سوزان خواهيم بود. و معنى آيه دوم اين است: آيا القا كرده است وحى بر او از ميان ما و حال آنكه در ميان ما اولى و احق از وى يافت مى شود؟ نه چنين است كه وحى مختص باشد به او بلكه او درغگوى است و خودپسند و متكبر.

چرا شيعه دوازده امامى شدم؟

پنجم شيخ مفيد و طبرسى و ديگران روايت كرده اند از على بن خالد كه گفت: زمانى در عسكر يعنى در سر من راى بودم شنيدم كه مردى را از شام در قيد و بند كرده اند و آورده اند در اينجا حبس نموده اند و مى گويند او ادعاى نبوت و پيغمبرى كرده، گفت من رفتم در آن خانه كه او را در آنجا حبس كرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت كردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او تكلم كردم يافتم او را صاحب فهم و عقل پس از او پرسيدم كه اى مرد بگو قصه تو چيست؟ گفت: بدان كه من مردى بودم كه در شام در موضع معروف به رأس الحسينعليها‌السلام يعنى موضعى كه سر امام حسينعليها‌السلام را در آنجا گذاشته يا نصب كرده بودند عبادت خدا را مى نمودم، شبى در محراب عبادت مشغول به ذكر خدا بودم كه ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من است و به من فرمود: برخيز! پس برخاستم و مرا كمى راه برد ناگاه ديدم در مسجد كوفه مى باشم، فرمود: اين مسجد را مى شناسى؟ گفتم: بلى اين مسجد كوفه است، پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس بيرون رفتيم و مرا كمى راه برد ديدم كه در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشم پس سلام كرد بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نماز كرد و من هم نماز كردم پس با هم بيرون آمديم پس قدر كمى راه رفتيم ديدم كه در مكه مى باشم پس طواف كرد و طواف كردم با او و بيرون آمديم و كمى راه آمديم ديدم كه در همان محراب عبادت خود در شام مى باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. پس من در تعجب ماندم تا يكسال، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم كه نزد من آمد، من از ديدن او مسرور شدم پس مرا خواند و با خود برد به همان موضعى كه در سال گذشته برده بود، چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت كند با او گفتم كه ترا قسم مى دهم به حق آن خدايى كه اين قدرت و توانايى را به تو داده بگو تو كيستى؟ فرمود: منم محمّد بن على بن موسى بن جعفرعليهم‌السلام .

پس من اين حكايت را براى شخصى نقل كردم، اين خبر كم كم به گوش وزير معتصم محمّد بن عبدالملك زيات رسيد فرستاد مرا در قيد و بند كردند و آوردند مرا به عراق و حبس نمودند چنانكه مى بينى و بر من بستند كه من ادعاى پيغمبرى كرده ام. راوى گفت: به آن مردم گفتم ميل دارى كه من قصه ترا براى محمّد بن عبدالملك بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و ترا رها كند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اى به محمّد بن عبدالملك نوشتم و شرح حال آن مرد محبوس را در آن درج كردم چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته كه به آن مرد بگو كه بگويد به آن كسى كه او را در يك شب از شام به كوفه و مدينه و مكه برده و از مكه به شام برگردانيده بيايد او را از زندان بيرون برد. راوى گفت من از مطالعه جواب آن نامه خيلى مغموم شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و امر كنم او را به صبر و شكيبايى، چون به در زندان رسيدم ديدم پاسبانان زندان و لشكريان و مردمان بسيارى به سرعت تمام گردش مى كنند و جستجو مى نمايند. گفتم مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردى كه ادعاى نبوت مى كرد در زندان حبس بود ديشب مفقود شده و هيچ اثرى از او نيست نمى دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده على بن خالد گفت فهميدم كه حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام به اعجاز او را بيرون برده است و من در آن وقت زيدى مذهب بودم چون اين معجزه را ديدم امامى مذهب شدم و اعتقادم نيكو شد. (٢٩)

مكافات عمل

مؤ لف گويد: كه محمّد بن عبدالملك زيات به سزاى خود رسيد. مسعودى گفت:

چون خلافت به متوكل عباسى منتقل شد چند ماه از خلافت او كه گذشت بر محمّد بن عبدالملك غضبناك شد جميع اموال او را بگرفت و او را از وزارت معزول ساخت و محمّد بن عبدالملك در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخ كوب نموده بود به طورى كه سرهاى ميخ ‌ها در باطن بوده و هر كه را مى خواست عذاب كند امر مى كرد او را در آن تنور مى افكنند تا به صدمت آن ميخ ‌ها و ضيق مكان به سخت تر وجهى معذب بود و هلاك مى شد، و چون متوكل بر محمّد غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند محمّد چهل روز در همان تنور معذب بود تا وقتى كه به هلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ و دواتى طلبيد و اين دو بيت نوشت و براى متوكل فرستاد:

هِىَ السَّبيلُ فَمِنْ يَوْم اِلى يَوْمٍ

كَاَنَّهُ ماتَريكَ الْعَيْنُ فى نَوْمٍ

لاتَجْزَ عَنَّ رُوَيدا اِنَّها دُوَلٌ

دُنْيا تَنَقَّلُ مِنْ قَوْمٍ اِلى قَوْمٍ

متوكل را فرصتى نبود كه آن مكتوب را به او رسانند روز ديگر كه رقعه به وى رسيد فرمان كرد كه او را از تنور بيرون آوردند چون نزد تنور رفتند محمّد را مرده يافتند. (٣٠)

بدان كه در باب شهادت حضرت امام رضاعليها‌السلام نقل كرديم كه ابوالصلت را مأمون در زندان حبس كرد، يكسال در حبس بود پس متوسل شد به انوار مقدسه محمد و آل محمدعليهم‌السلام هنوز دعاى او تمام نشده بود كه حضرت جوادعليها‌السلام نزد او حاضر شد و او را از بند رهانيد.

شفاى چشم به عنايت امام جوادعليها‌السلام

ششم شيخ كشى روايت كرده از محمّد بن سنان كه گفت: شكايت كردم كه حضرت امام رضاعليها‌السلام از درد چشم خود پس گرفت حضرت كاغذى و نوشت براى ابوجعفر حضرت جوادعليها‌السلام و آن حضرت از طفل سه ساله كوچكتر بود پس ‍ حضرت رضاعليها‌السلام آن كاغذ را به خادمى داد و امر كرد مرا كه بروم با او و فرمود به من كه كتمان كن، يعنى اگر از حضرت جواد معجزه اى ديدى اظهار مكن آن را، پس رفتم به نزد آن حضرت و خادمى آن حضرت را به دوش برداشته بود. محمّد گفت: پس خادم آن كاغذ را گشود مقابل حضرت جوادعليها‌السلام حضرت نظر كرد در كاغذ و بلند مى كرد سر خود را به جانب آسمان و مى گفت:(ناج)پس اين كار را چند دفعه كرد. پس رفت هر دردى كه در چشم من بود و چنان چشمم روشن و بينا شد كه چشم احدى مانند او نبود، پس گفتم به حضرت جوادعليها‌السلام كه خداند ترا شيخ اين امت قرار دهد همچنان كه عيسى بن مريمعليها‌السلام را شيخ بنى اسرائيل قرار داد، سپس گفتم به آن حضرت: اى شبيه صاحب فطرس! محمّد گفت: پس من برگشتم و حضرت امام رضاعليها‌السلام به من فرمود كه اين را پنهان كن، من پيوسته چشمم صحيح بود تا وقتى كه فاش كردم معجزه حضرت جوادعليها‌السلام را در باب چشم خود پس ديگر باره درد چشم من عود كرد. راوى گفت: به محمّد بن سنان گفتم كه چه قصد كردى از آنكه به آن حضرت گفتى اى شبيه صاحب فطرس؟ او در جواب گفت كه حق تعالى غضب فرمود بر ملكى از ملائكه كه او را فطرس مى گفتند پس بال او را درهم شكست و افكند او را در جزيره اى از جزائر دريا و او بود تا وقتى كه متولد شد حضرت امام حسينعليها‌السلام ، حق تعالى فرستاد جبرئيل را به سوى حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا آن حضرت را تهنيت گويد به ولادت امام حسينعليها‌السلام و جبرئيل صديق و دوست فطرس بود پس گذشت به او در حالى كه در جزيره افتاده بود پس او را خبر داد به آنكه امام حسينعليها‌السلام متولد شده و حق تعالى او را امر فرموده كه پيغمبر را تهنيت گويد پس فرمود به فطرس ميل دارى ترا بردارم به يكى از بالهاى خود و ببرم ترا نزد محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا شفاعت كند ترا؟ فطرس گفت: بلى! پس جبرئيل او را به يكى از بالهاى خود برداشت و او را خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برد پس تبليغ كرد تهنيت از جانب پروردگار خود را آنگاه قصه فطرس را براى آن حضرت نقل كرد، حضرت فرمود به فطرس كه بمال بال خود را به گهواره حسين و ميمنت بجو به آن بجهت عظمت و بزرگى آن، فطرس جنان كرد حق تعالى بال او را به او رد كرد و او را به جاى خود و منزلى كه داشت با ملائكه برگردانيد. (٣١)

هفتم شيخ كلينى و ديگران روايت كرده اند از محمّد بن ابى العلأ كه گفت: شنيدم از يحيى بن اكثم قاضى سامره بعد از آنكه آزمودم او را و مناظره كردم با او و محاوره نمودم و مراسله كردم او را و سؤ ال كردم از او از علوم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، يحيى گفت كه روزى داخل مسجد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شدم طواف مى كردم به قبر مبارك ديدم محمد بن على الرضاعليها‌السلام را كه طواف مى كند به قبر مبارك. پس مناظره كردم با آن حضرت در مسائل كه نزد من بود يعنى آنها را خوب مى دانستم پس جواب آنها را فرمود آنگاه گفتم به آن حضرت كه واللّه من مى خواهم يك مسأله از شما بپرسم و خجالت مى كشم از آن حضرت فرمود من خبر مى دهم ترا به آن پيش از آنكه از من بپرسى آن را، و آن اين است كه مى خواهى بپرسى از من از(امام)، گفتم: بلى! همين است سؤ ال من به خدا سوگند، فرمود: منم امام. گفتم: علامتى مى خواهم، در دست آن حضرت عصائى بود عصا به نطق آمد و گفت همانا مولاى من امام اين زمان است و او است حجت. (٣٢)

حرز امام جوادعليها‌السلام

هشتم سيد بن طاوس رحمه اللّه در(مهج الدعوات)روايت كرده از ابونصر همدانى از حكيمه دختر امام محمّد تقىعليها‌السلام آنچه كه حاصلش اين است كه بعد از وفات امام محمد تقىعليها‌السلام رفتم به نزد ام عيسى دختر مأمون كه زن آن حضرت بود جهت تعزيت او، ديدم كه بسيار جزع و گريه به جهت امام مى كرد به مرتبه اى كه مى خواست خود را به گريه بكشد من ترسيم كه زهره اش شكافته شود از كثرت غصه، پس در بين اينكه ما مذاكره مى كرديم كرم و حسن خلق و شرف آن حضرت را و آنچه حق تعالى به او مرحمت فرموده بود از عزت و كرامت، ام عيسى گفت كه ترا به چيزى عجيب خبر دهم كه از همه چيزها بزرگتر باشد. گفتم: آن كدام است؟ ام عيسى گفت: من دايم جهت امام غيرت مى كردم و مراقب او بودم و گاه گاه سخنهاى سخت مى شنيدم و من به پدر خود مى گفتم پدرم مى گفتم تحمل كن كه او فرزند پيغمبر است و وصله اى است از پيغمبر. ناگاه روزى نشسته بودم دخترى از در خانه در آمد و به من سلام كرد، گفتم: چه كسى؟ گفت از اولاد عمار ياسرم و زن امام محمّد تقىعليها‌السلام ام كه شوهر تو است، پس مرا چندان غيرت گرفت كه نزديك بود سر برداشته به صحرا روم و جلأ وطن نمايم و شيطان نزديك بود كه مرا بر آن دارد كه آن زن را بيازارم، قهر خود را فرو بردم و با او نيكى كردم و خلعتش دادم.

چون آن زن از پيش من رفت نزد پدرم رفتم و گفتم با او آنچه ديده بودم و پدرم در آن حالت كه مست لايعقل بود اشارت به غلامى كرد كه پيش او ايستاده بود كه شمشير مرا بياور، شمشير گرفت و سوار شد و گفت كه واللّه من مى روم و او را مى كشم، چون اين صورت از پدر خود مشاهده كردم پشيمان شدم و اِنّا للّهِ وَ انّا اِلَيْهِ راجِعُونَ خواندم و گفتم چه كردم به نفس خود و شوهر خود را به كشتن دادم. بر روى خود مى زدم و پس پدر مى رفتم تا درآمد به خانه اى كه امام بود پيوسته او را با شمشير زد تا او را پاره پاره كرد پس از نزد او بيرون آمد من از پى او گريختم و تا صباح از اين جهت خواب نكردم و چون چاشت شد نزد پدر آمدم و گفتم: مى دانى ديشب چه كرده اى؟ گفت: نه، گفتم: پسر امام رضاعليها‌السلام را كشتى، از اين سخن متحير شد و از خود رفت و بيهوش شد، بعد از ساعتى به خود آمد و گفت: واى بر تو چه مى گويى؟ گفتم: بلى! رفتى بر سر او و او را به شمشير زدى و كشتى. مأمون اضطراب بسيار كرد از اين سخن گفت ياسر خادم را بطلبيد ياسر را حاضر كردند با ياسر گفت: واى بر تو! اين چه سخن است كه دختر من مى گويد؟ ياسر گفت: راست مى گويد، مأمون بر سينه و روى خود زد و گفت: (اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ) رسوا شديم تا قيامت در ميان مردم و هلاك شديم، اى ياسر برو و خبر آن حضرت را تحقيق كن و جهت ما خبر بياور كه جان من نزديك است از تن بيرون آيد. ياسر رفت به خانه آن جناب و من به رخساره خود لطمه مى زدم پس زود مراجعت نمود و گفت: بشارت و مژدگانى اى امير! گفت: چه خبر دارى؟ گفت: رفتم نزد آن حضرت ديدم نشسته بود و بر تن شريفش پيراهنى بود و به لحاف، خود را پوشانيده بود و مسواك مى كرد، من سلام بر او كردم و گفتم كه مى خواهى اين پيراهن كه پوشيده اى به جهت تبرك به من دهى تا در او نماز كنم. و مرا مقصود اين بود كه به جسد مبارك امام نظر كنم كه آيا ضرب شمشير هست يا نه، به خدا كه همچون عاج سفيدى بود كه زردى او را مس كرده باشد و نبود بر جسد او از زخم شمشير و غيره اثرى، پس مأمون گريست گريستن دراز و گفت: با اين آيت و معجزه هيچ چيز ديگر نماند و اين عبرت است براى اولين و آخرين. بعد از آن ياسر را گفت كه سوار شدن و گرفتن شمشير و داخل شدن خود را ياد مى آورم و برگشتن خود را ياد نمى آورم، پس چگونه بوده است امر من و رفتن من به سوى او، خدا لعنت كند اين دختر را لعنت شديد، برو نزد دختر و به او بگو كه پدرت مى گوى به خدا قسم كه اگر بعد از اين از آن جناب شكايت كنى يا بى دستور او از خانه بيرون آيى از تو انتقام مى كشم، پس برو به نزد ابن الرضا و سلام مرا به او برسان و بيست هزار دينار جهت او ببر و اسبى كه ديشب سوار شده بودم كه او را(شهرى)مى گويند براى او ببر پس امر كن هاشميين را كه به جهت سلام بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام كنند. ياسر مى گويد: چنان كردم كه مأمون گفته بود و سلام مأمون را رسانيدم و مالى را كه مأمون فرستاده بود در پيش امامعليها‌السلام نهادم و اسب را عرضه كردم، حضرت بر آن زر نظر كرد ساعتى بعد از آن تبسم نمود و فرمود: عهدى كه ميان ما و مأمون بود همچون بود كه هجوم كند به شمشير بر من؟! آيا نمى داند كه مرا يارى دهنده اى است كه ميان من و او مانع است. پس گفتم: اى پسر رسول خدا! بگذار اين عتاب را به خدا و به حق جدت رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه مأمون چنان مست بود كه نمى دانسته چيزى از اين كار و ندز كرده نذر راستى و سوگند خورده كه بعد از اين مست نشود و چيزى كه مست كننده باشد نخورد؛ زيرا كه آن از دامهاى شيطان است، پس هرگاه نزد مأمون تشريف ببرى اين سخنان را به روى وى نياور و عتاب مكن. حضرت فرمود كه مرا نيز عزم و رأى چنين بود. بعد از آن جامه طلبيد و پوشيد و برخاست و مردم تمامى با آن حضرت نزد مأمون آمدند، مأمون برخاست و آن جناب را در كنار گرفت و به سينه چسبانيد و ترحيب كرد و اذن نداد احدى را كه بر او داخل شود و پيوسته با آن حضرت حديث مى گفت، چون مجلس خواست منقضي شود حضرت فرمود: اي مامون من ترا نصيحتي مي كنم قبول كن: مامون گفت: بلي آن كدام است يابن رسول الله؟ فرمود: مي خواهم كه شب بيرون نروي چون من ايمن نيستم از اين خلق نگونسار بر تو و نزد من دعايي است متحصن ساز نفس خود را به آن و حرز كن خود را به آن از بديها و بلاها و مكروهات همچون كه مرا ديشب از شر تو نگاه داشت، و اگر لشكرهاي روم و ترك را ملاقات كني و تمامي بر تو جمع شوند با جميع اهل زمين از ايشان به تو بدي نرسد، اگر خواهي بفرستم آن را براي تو تا آنكه به واسطه آن از همه آن چيزها ايمن باشى، گفت: بلى به خط خود بنويس و بفرست به سوى من، حضرت قبول نمود.

چون صباح شد حضرت جوادعليها‌السلام ياسر را نزد خود طلبيد و به خط خود اين حرز را نوشت و فرمود با ياسر كه اين را به نزد مأمون ببر بگو جهت آن از نقره پاك لوله سازد و آنچه بعد از اين خواهم گفت بر آن نقره نويسد و چون خواهد كه بر بازو بندد وضوى كامل بگيرد و چهار ركعت نماز كند بخواند در هر ركعت(حمد)يك مرتبه و (آية الكرسى) و (شهداللّه) و (والشمس و ضحيها) و (الليل) و (توحيد)هر كدام را هفت مرتبه و چون از نماز فارغ شود بر بازوى راست خود بندد تا در محل سختيها و تنگيها به حول و قوه خدا سالم ماند از هرچه ترسد و حذر كند و مى بايد كه در وقت بازو بستن قمر در عقرب نباشد.

روايت شده كه چون مأمون اين حرز را از آن حضرت گرفت و با اهل روم غزا كرد فتح كرد و در همه غزوات و جنگها همراه داشت و منصور و مظفر شد به بركت اين حرز مبارك، و حرز اين است: (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ...) (٣٣)

تا آخر حرز كه معروف است به(حرز جواد)و نزد شيعه معروف است، و اين موضع جاى نقل آن نيست.

قال العلامة الطباطبائى بحرالعلوم فى(الدّرة):

وَ جازَ فِى الْفِضَّةِ ما كانَ وِعأ

لِمِثْلِ تَعْويذٍ وَ حِرْزٍ وَ دُعأ

فَقَدْ اَتى فيهِ صَحيحٌ مِنْ خَبَرٍ

عاضَدَهُ حِرْزُ الْجَوادِ الْمُشْتَهَرُ(٣٤)

تبديل برگ زيتون به نقره خالص

نهم ابوجعفر طبرى روايت كرده از ابراهيم بن سعد كه گفت: ديدم حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام را كه مى زد دست خود را بر برگ زيتون پس مى گرديد آن نقره، پس من گرفتم از آن حضرت بسيارى از آنها را و خرج كردم آنها را در بازار و ابدا تغييرى نكرد يعنى نقره خالص شده بود. (٣٥)

علامت امام چيست؟

دهم در بعضى دلائل آن حضرت است: و نيز روايت كرده از عمارة بن يزيد كه گفت: ديدم امام محمد تقىعليها‌السلام را پس گفتم به آن حضرت كه چيست علامت امام، يابن رسول اللّه؟ فرمود: امام آن است كه اين كار را به جا آورد، پس گذاشت دست خود را بر سنگى پس ظاهر شد انگشتانش در آن. راوى گفت: پس ديدم كه آهن را مى كشيد بدون آنكه در آتش آن را بگذارد و سنگ را خاتم خود نقش مى كرد. (٣٦)

توطئه مأمون براى دنياگرايى امام جوادعليها‌السلام

يازدهم ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند از محمّد بن ريان كه گفت: مأمون هر حيله كرد كه حضرت امام محمد تقىعليها‌السلام را مانند خود اهل دنيا كند و به لهو و فسوق مايل كند ممكنش نشد و حيله او در آن حضرت اثر نكرد تا زمانى كه خواست دختر خود را به خانه آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شد امر كرد صد كنيزى كه از همه كنيزان زيباتر بودند هر كدام جامى در دست گيرند كه در آن جواهرى باشد به اين هيئت او را استقبال كنند در آن وقتى كه آن حضرت وارد مى شود و مى نشيند در حجله دامادى، كنيزان به آن دستورالعمل رفتار كردند، حضرت جوادعليها‌السلام التفاتى به ايشان نفرمود. مأمون طلبيد مخارق مغنى را و آن مردى بود خوش آواز و رباب مى نواخت و ريش طويلى داشت مخارق به مأمون گفت: يا اميرالمؤ منين! اگر به جهت ميل دادن ابوجعفر است به امر دنيا اين كار در عهده من است و من كافيم او را، پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند كرد به نحوى كه جميع اهل خانه به نزد او جمع شدند، پس شروع كرد به نواختن رباب و آواز خواندن، يك ساعت چنين كرد ديد كه حضرت جوادعليها‌السلام ابدا التفات نكرد نه به سوى او و نه به طرف راست و چپ خود. پس از آن سر مبارك خود را بلند كرد و فرمود: (اِتَّقِ اللّه ياذَا الْعثْنُون!) از خدا بترس اى مرد ريش بلند! تا حضرت اين فرمايش فرمود: رباب و مضراب از دست مخارق افتاد و ديگر انتفاعى نبرد به دست خود تا وفات يافت. (٣٧) مأمون از او پرسيد: ترا چه شد؟ گفت: وقتى كه ابوجعفر به من صيحه زد چنان فزع كردم كه هرگز صحت نخواهم يافت از آن.

تهمت توطئه به امام جوادعليها‌السلام

دوازدهم قطب راوندى روايت كرده كه معتصم طلبيد جماعتى از وزرأ خود را و گفت كه شهادت دروغ دهيد در حق محمّد تقىعليها‌السلام و بنويسيد كه او اراده كرده خروج كند. پس معتصم طلبيد آن حضرت را و گفت: تو اراده خروج كردى بر من، فرمود: به خدا قسم كه من به جا نياوردم چيزى از اين امر، گفت كه فلان و فلان شهادت مى دهند بر اين كار تو، پس ايشان را حاضر كردند گفتند: بلى اين نامه هاى تو است كه نوشته اى در اين باب، ما گرفته ايم آنها را از بعض غلامان تو. راوى گفت كه حضرت نشسته بود در صفحه ايوان پس سر بلند كرد به سوى آسمان و گفت: خداوندا! اگر اينها دروغ مى گويند بر من بگير ايشان را، راوى گفت كه نظر كرديم به آن صفحه ديديم كه سخت به جنبش و اضطراب درآمده مى رود و مى آيد و هركس ‍ كه بر مى خيزد از جاى خود مى افتد، معتصم گفت: يابن رسول اللّه! من توبه كردم از آنچه گفتم دعا كن كه خدا اين جنبش را ساكن كند، گفت: خداوندا! ساكن گردان اين جنبش را، همانا تو مى دانى كه اين جماعت دشمنان تو و دشمنان من اند. پس ساكن شد. (٣٨)

تبديل خاك به طلا

سيزدهم و نيز روايت كرده از اسماعيل بن عباس هاشمى كه گفت: روز عيدى خدمت حضرت محمّد جوادعليها‌السلام رفتم و شكايت كردم به آن جناب از تنگى معاش، آن حضرت بلند كرد مصلاى خود را و گرفت از خاك سبيكه اى از طلا، يعنى خاك به بركت دست آن حضرت پاره طلاى گذاخته شد پس به من عطا كرد بردم آن بازار شانزده مثقال بود. (٣٩)

زنده كردن مرده

چهاردهم شيخ كشى از احمد بن على بن كلثوم سرخسى نقل كرده كه گفت: ديدم مردى را از اصحاب اماميه كه معروف بود به ابى زينبه پس سؤ ال كرد از من از احكم بن بشار مروزى و پرسيد از من قصه او و از آن اثرى كه در حلق او است، و من ديده بودم او را كه در حلق او شبيه خطى از اثر ذبح بود گفتم كه من چند دفعه از او سؤال كردم از آن اثر به من خبر نداد. ابوزينبه گفته كه ما هفت نفر بوديم در بغداد كه در يك حجره بوديم در زمان حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام ، يك روز احكم از وقت عصر از ما ناپديد شد و در شب هم نيامد همين كه اول شب شد توقيعى از حضرت جوادعليها‌السلام آمد كه رفيق شما آن مرد خراسانى يعنى احكم مذبوح شده و او را پيچيده اند در نمدى و افكنده اند در فلان مزبله برويد او را برداريد و مداوا كنيد او را به فلان و به فلان چيز، پس رفتيم به آن محل و او را يافتيم مذبوح و مطروح همانطور كه حضرت خبر داده بود پس او را آورديم و مداوا كرديم به آنچه حضرت فرموده بود پس خوب شد. احمد بن على راوى مى گويد كه قصه اش آن بود كه احكم متعه كرده بود در بغداد در خانه قومى پس آن جماعت مطلع شدند بر كار او و او را ذبح كردند و در نمد پيچيده در مزبله افكندند. (٤٠)

ثواب ازدواج موقت

مؤ لف گويد: كه استحباب متعه نزد شيعه ثابت است، بلكه روايت شده از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود: نيست از ما كسى كه ايمان به رجعت ما نداشته باشد و حلال نداند متعه كردن را. (٤١)

(وَ عنهُعليها‌السلام : اِنَّ اللّهَ عَزّ وَ جَلَّ حَرَّمَ عَلى شيعَتِنا الْمُسْكِرَ مِنْ كُلَّ شَرابٍ وَ عَوّضَهُمْ عَنْ ذلِكَ الْمُتْعَةَ). (٤٢)

و روايات در فضل متعه كردن بسيار است از جمله شيخ مفيد رحمه اللّه در(كتاب متعه)روايت كرده از صالح بن عقبه از پدرش كه گفت به حضرت امام محمّد باقرعليها‌السلام عرض كردم كه براى شخصى كه متعه كند ثوابى هست؟ فرمود: اگر در اين كار قصدش خدا و امتثال شريعت باشد و مخالفت آن كس كه منع كرده، تكلم نمى كند با آن زن مگر آنكه حق تعالى مى نويسد براى او حسنه، و هرگاه نزديكى كند با او بيامرزد حق تعالى به سبب اين، گناه او را و چون غسل كند به عدد هر مويى كه آب بر او گذشته حق تعالى مغفرت به او ارزانى فرمايد. راوى گفت: گفتم به آن حضرت از روى تعجب به عدد هر مويى كه در بدن دارد؟! حضرت فرمود: آرى! به عدد هر مويى كه در بدن دارد. (٤٣) و نيز روايت كرده از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود نيست مردى كه متعه كند پس غسل كند مگر آنكه حق تعالى خلق فرمايد از هر قطره اى كه از او مى چكد هفتاد ملك كه استغفار نمايد براى او تا روز قيامت و لعنت مى كند اجتناب كننده از آن را تا زمانى كه قيامت برپا شود. (٤٤) و روايت شده كه حضرت ابوالحسنعليها‌السلام نوشت به سوى بعضى از مواليان خود كه اصرار نداشته باشيد در متعه كردن، آنچه بر شما است اقامت سنت است، يعنى متعه كنيد به آن قدر كه اقامت سنت شود و مشغول مكنيد خود را به متعه كردن تا آنكه ترك كنيد زنان و فراش خودتان را و آنها را معطل گذاريد پس ايشان كافر شوند و نفرين كنند بر كسانى كه امر كردند شما را بر آن و لعنت كنند ما را. (٤٥)


فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام است

(اوّل قالَعليها‌السلام : الثِّقةُ باللّهِ تعالى ثمنٌ لِكُلِّ غالٍ وَ سُلَّمٌ اِلى كُلِّ عالٍ؛ (٤٦) )يعنى حضرت جوادعليها‌السلام فرمود كه اعتماد به خداوند تعالى بهأ هر چيز گران است و به سوى هر چيز بلندى نردبان است.

دوّم (قالَعليها‌السلام : عِزُّ الْمُؤْمِن من غِناهُ عَنِ النّاسِ). (٤٧)

فرمود: عزت مؤ من در بى نيازى او است از مردم.

و لنعم ما قيل:

دوقرص نان اگر از گندم است يا از جو

دو تاى جامه گر از كهنه است يا از نو

چهار گوشه ديوار خود به خاطر جمع

كه كس نگويد از اين جاى خيز و آنجا رو

هزار بار نكوتر به نزد دانايان

ز فر مملكت كيقباد و كيخسرو

سوّم (قالَعليها‌السلام : لاتَكُنْ وَلِىَّ اللّهِ فِى الْعَلانِيةِ وَ عَدّوّا لَهُ فِى السِّرِ). (٤٨)

فرمود: مباش ولى خدا در آشكار و دشمن خدا در پنهان.

فقير گويد: كه اين كلمه شريفه شبيه است به فرمايش جدش اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرموده: (لاتَسُبَّنَّ اِبْليسَ فِى الْعَلانِيَةِ وَ اَنْتَ صَديقُهُ فى السِّرِّ).

چهارم قالَعليها‌السلام : (منِ اسْتَفادَ اَخا فىِ اللّهِ فَقَدِ اسْتَفادَ بَيْتا فِى الْجَنَّةِ. (٤٩) )

استفاده به معنى فايده گرفتن و فائده خواستن و فائده دادن است، يعنى هركه استفاده كند برادرى را به جهت خداوند تعالى همانا استفاده كرده خانه اى در بهشت.

پنجم قالَعليها‌السلام :(كَيْفَ يَضيعُ مِنَ اللّه تَعالى كافِلُهُ وَ كَيْفَ يَنْجُوَ مِنَ اللّه تعالى طالِبُهُ وَ مَنِ انْقَطَعَ اِلى غَيْرِ اللّهِ وَ كَلَهُ اللّهُ اِلَيْهِ وَ مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْمِ اَفْسِدِ اَكْثَرَ مَمّا يُصْلِحُ)؛ (٥٠)

يعنى فرمود چگونه ضايع و تلف مى شود كسى كه خداوند تعالى قبول كننده و پذيرنده تعهد او است و چگونه نجات مى يابد كسى كه خداوند در طلب او است و كسى كه خود را از خدا بريد و به ديگر، چسبانيد خداوند آن را به آن ديگرى واگذارد و كسى كه عمل كرد از غير علم، فاسد و تباه كرده بيشتر از آنچه اصلاح كرده است.

ششم قالَعليها‌السلام : (اِياكَ وَ مصاحَبَةَ الشّريرِ فَاِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ يحسنُ منْظَرُهُ وَ يَقْبَحُ آثارُهُ)؛ (٥١) فرمود: بپرهيز از رفاقت با آدم بد به درستى كه او به شمشير كشيده مى ماند منظرش نيكو است و آثارش زشت است.

هفتم قالَعليها‌السلام : (كفى بالْمرْءِ خيانةً اَنْ يكونَ اَمينا لِلْخَوَنَهِ)؛ (٥٢)

فرمود: بس است در دغلى و ناراستى مرد آنكه امين خيانتكاران باشد.

هشتم روايت شده كه شخصى به آن حضرت عرض كرد: مرا وصيت فرما، فرمود: قبول مى كنى؟ عرض كرد: آرى! فرمود: فقر را بالين خود گردان و دست به گردن فقر درآور و ترك كن شهوات را و مخالفت كن با هوى و خواهش دل و بدان كه تو هميشه در مرئى و منظر حق تعالى مى باشى پس ببين خود را چگونه مى باشى. (٥٣)

نهم قالَعليها‌السلام : (المُؤْمِنُ يَحْتاجَ اِلى ثَلاثِ خَصالٍ: تَوْفيقٍ مِنَ اللّه، وَ واعِظَةٍ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُولٍ مِمَّنْ يَنْصَحُهُ)؛ فرمود: مؤ من محتاج است به سه خصلت: توفيق از حق تعالى، و واعظى از نفس خود كه پيوسته او را موعظه كند، و قبول كند از آنكه او را نصيحت كند.

دهم فرمود دشمنى مكن با احدى تا آنكه بشناسى آنچه مابين او و بين خداوند تعالى است پس اگر نيكوكار و محسن است واگذار و تسليم نخواهد كرد او را به سوى تو و اگر بدكار است همان دانسن تو اين را، كافى است ترا، پس دشمنى مكن با او، يعنى همان پاداش و عوض كه به مقابل بدى او از حق تعالى به او مى رسد ترا بس است براى دشمنى با او. (٥٤)

يازدهم قالَعليها‌السلام : (اَلْقَصْدُ اِلَى اللّه تَعالى بِالْقُلُوبِ اَبْلَغُ مِنْ اِتْعابِ الْجَوارِحِ بِالاَعْمالِ)؛ (٥٥)

فرمود آن حضرت: آهنگ نمودن به سوى حق تعال به دلها رساننده تر است از به رنج درآوردن اعضا و جوارج را به اعمال.

مؤ لف گويد: كه روايات در باب قلت و مراعات آن بسيار است. از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقول است كه در آدمى پاره گوشتى است كه هرگاه آن سالم و صحيح باشد ساير بدن نيز صحيح است، و هرگاه آن بيمار و فاسد باشد ساير بدن بيمار و فاسد است و آن دل آدمى است. (٥٦) و هم روايت است كه هرگاه دل پاكيزه است تمام بدن پاكيزه است و هرگاه دل خبيث است تمام بدن هم خبيث است. (٥٧) و حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام به حضرت امام حسنعليها‌السلام وصيت فرمود كه از جمله بلاها فاقه و فقر است و از آن بدتر بيمارى بدن است و از آن بدتر بيمارى دل است و از جمله نعمتها وسعت در مال است و از آن بهتر صحت بدن است و از آن بهتر پرهيزكارى دل است. (٥٨) و از حضرت امام محمد باقرعليها‌السلام منقول است كه دلها بر سه قسم اند: يكى (دل سرنگون) است كه هيچ چيزى در آن جا نمى كند و آن دل كافر است، و يك دل آن است كه (خير و شر) هر دو در آن درمى آيد و هر يك كه قويتر است بر آن غالب مى شود و يك دل هست كه(گشاده)است و در آن چراغى از انوار الهى است كه پيوسته نور مى دهد و تا قيامت نورش برطرف نمى شود و آن دل مؤ من است. (٥٩)

از حضرت صادقعليها‌السلام روايت شده كه فرمود: منزلت قلب به جسد، منزلت امام است به مردم. (٦٠) و روايت شده كه وقتى حضرت موسى بن عمرانعليها‌السلام اصحاب خود را موعظه مى فرمود و در بين موعظه شخصى برخاست و پيراهن خود را چاك زد از حق تعالى وحى رسيد به موسى كه اى موسى بگو كه پيراهن چاك مكن بلكه دل خود را براى من چاك زن. (٦١)

(وَ لَقَدْ اَجادَ الْحَكيمُ السَّنائى):

دل آن كس كه گشت بر تن شاه

بود آسوده ملك از او و سپاه

بد بود تن چه دل تباه بود

ظلم لشكر ز ضعف شاه بود

اين چنين پرخلل دلى كه ترا است

دد و ديوند باتو ز اين دل راست

پاره گوشت نام دل كردى

دل تحقيق را بحل كردى

اين كه دل نام كرده اى به مجاز

روبه پيش سگان كوى انداز

از تن و نفس و عقل و جان بگذر

در ره او دلى به دست آور

آنچنان دل كه وقت پيچاپيچ

اندر او جز خدا نيابى هيچ

دل يكى منظرى است ربانى

خانه ديو را چه دل خوانى

از در نفس تا به كعبه دل

عاشقان را هزار و يك منزل

دوازدهم قالَعليها‌السلام : (مَنْ اَطاعَ هَواهُ اَعْطى عَدُّوِّهُ مُناهُ). (٦٢)

فرمود آن حضرت كه هر كه اطاعت كند هوى و خواهش دل خود را عطا كرده به دشمن خود آرزويش را.

سيزدهم شيخ صدوق روايت كرده از جناب عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى رحمه اللّه كه گفت: گفتم به حضرت امام محمد تقىعليها‌السلام اى پسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، حديث كن مرا به حديثى كه از پدران بزرگوارانت نقل شده باشد، فرمود:

(حدَّثنى اَبى عَنْ جَدّى عَنْ آبائِهِعليهم‌السلام قالَ: قالَ اَميرُالْمُؤْمِنينَعليها‌السلام لايَزالُ النّاسُ بِخَيْرٍ ما تَفاوَتُوا فَاِذا اسْتَوَوْا هَلَكُوا)؛ يعنى حديث كرد مرا پدرم از جدم از پدرانشعليهم‌السلام كه اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليه فرموده پيوسته مردم به خير و خوبى هستند مادامى كه تفاوت داشته باشند، پس هرگاه مساوى شدند هلاك شدند، گفتم: زيادتر بگو يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باز حضرت از پدران خود از اميرالمؤ منينعليها‌السلام نقل كرد كه فرمود: وَ لَوْ تَكاشَفْتُمْ ما تدافنتمْ؛ اگر آشكار شود عيب هر يك از شماها بر ديگر همديگر را دفن نخواهيد كرد. گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . باز نقل كرد از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرمود: (اِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِاَمْوالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقأ)؛

به درستى كه اموال شما گنجايش مردم را ندارند بدهيد ايشان را به گشاده رويى و خوش برخوردارى. همانا شنيدم از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه مى فرمود: (اِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِاَمْوالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِاَخْلاقِكُمْ).

جناب عبدالعظيم گفت: گفتم به حضرت جوادعليها‌السلام كه زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(منْ عتبَ علَى الزَّمانِ طالَتْ معتبتهُ): هركه خشم گيرد بر زمان طول خواهد كشيد خشم او، يعنى ناملايمات زمانه يكى دو تا نيست كه خشم آدم زود بر طرف شود بلكه آن بسيار و متجاوز از حد است لاجرم خشم بر او طولانى خواهد شد.

فقير گويد: كه به همين معنى است فرمايش آن حضرت نيز(اَغْضِ عَلَى الْقَذى وَ اِلاّ لَنْ ترْضَ اَبدا)؛ يعنى چشم بپوش بر خار كنايه از آنكه از مكاره و رنج و بلاى دنيا و ناملايمات از دوستان بى وفا چشم بپوش و تحمل آن كس و اگر نه خشنود نشودى هرگز و هميشه به حالت خشم و تلخى زندگى كنى؛ چه آنكه طبيعت دنيا مشوب است به مكاره. جناب عبدالعظيم گفت: گفتم زيادتر بفرما. فرمود كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(مُجالِسَةُ اْلاَشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنَّ بِاْلاَخْيارِ).

مجالست و همنشينى با اشرار و مردمان بد، سبب بدگمانى شود به اخيار و مردمان خوب. گفتم: زيادتر بفرما. فرمود كه اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(بِئْسَ الزّادَ اِلى الْمعادِ الْعدْوانُ علَى الْعبادِ). بد توشه اى است براى سفر قيامت ستم كردن بر بندگان خداى.

فقير گويد: كه نيز از كلمات آن حضرت است(اَلْبَغْىُ آخِرُ مُدَّةِ الْمُلُوكِ)، و شايسته است كه من اين چند شعر را در ذيل اين كلمه شريفه از حكيم فردوسى نقل نمايم:

به رستم چنين گفت دستان كه كم (٦٣)

كن اى پور بر زيردستان ستم

اگر چه ترا زيردستان بسى است

فلك رادر اين زيردستان بسى است

مكن تا توانى دل خلق ريش

وگر مى كنى مى كنى بيخ خويش

مكن تا توانى ستم بر كسى

ستمگر به گيتى نماند بسى (٦٤)

گفت: گفتم زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده(قيمَةُ كُلِّ امْرِى ءٍ ما يُحْسِنُهُ)؛ قيمت هر مردى و مرتبه هر شخصى همان چيزى است كه نيكو مى دارد آن را از هنر و علم و عرفان. هر تحريص و ترغيب بر كسب كمالات نفسانيه و صناعات و نحو آن است.

خليل بن احمد گفته كه بهتر كلمه اى كه ترغيب كند آدمى را به سوى طلب علم و معرفت قول حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام است كه فرموده قدر هر مردى همان چيزى است كه نيكو مى دارد او را.

جناب عبدالعظيم گفت: گفتم زيادتر بفرما يابن رسول اللّه. فرمود: اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود: (اَلْمَرءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ).

مردپنهان است درزير زبان خويشتن

قيمتوقدرش ندانى تانيايد درسخن

و از اينجا است كه نيز فرموده:

(تَكَلَّموا تُعْرَفُوا)؛ تكلم كنيد تا شناخته شويد.

چو در بسته باشد چه داند كسى

كه گوهر فروش است يا پيله ور

گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّه. فرمود: حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(ما هَلَكَ امْرُءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ)؛ هلاك نشد مردى كه شناخت قدر خود را. گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود كه اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(اَلتَّدْبيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُكَ مِنَ النَّدَمِ)؛ يعنى تدبير خويش از عمل و اقدام در امرى ايمن خواهد ساخت ترا از پشيمانى آن.

ندانسته در كار تندى مكن

بينديش و بنگر ز سر تا به بن

فقير گويد: كه در فصل مواعظ حضرت صادقعليها‌السلام قريب به همين نقل شده و ما اين دو شعر را از نظامى كه مناسب با اين كلمه شريفه است نيز نقل كرديم.

در سر كارى كه درآيى نخست

رخنه بيرون شدنش كن درست

تا نكنى جاى قدم استوار

پاى منه در طلب هيچ كار

گفت: گفتم زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:(مَنْ وَثِقَ بِالزَّمانِ صُرِعَ)؛ هر كه اعتماد كند بر زمان بر زمين افكنده خواهد شد.

گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود:

خاطر بنفسه من استغنى برايه در خطر افكند خود را كسى كه بى نياز شده به رأى خودش، يعنى در مهمات تكيه بر رأى و دانش خود نموده و ترك كرده مشورت كردن با دانايان را، عرض كردم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم. فرمود كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده: (قلَّةٌ الْعيالِ اِحدى الْيسارَينِ)؛ كمى اهل و عيال يكى از دو توانگرى است در مال، زيرا كه هر كه را اندك باشد عيال او عيشش آسانتر باشد و معيشتش اوسع، همچنان كه در كثرت مال حال بر اين منوال است. گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود كه اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده: (مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ)؛ هركه داخل شد بر او عجب و خودپسندى هلاك شد. گفتم: زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود كه اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده: منْ اَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطِيَّة؛ كسى كه يقين كند كه عوض آنچه مى دهد جايش مى آيد جوانمردى خواهد كرد در عطا كردن، زيرا كه مى داند بدل اين عطا به او مى رسد.

فقير گويد: كه به همين مطلب اشاره كرده بعض شعرأ در مدح حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه گفته:

جادَ بِالْقُرْصِ وَ الطُّوى ملاُجَنْبَيْهِ

وَ عافَ الطَّعامَ وَ هُوَ سَغُوبٌ

فَاَعادَ الْقُرْصَ الْمُنيرَ عَلَيْهِ الْقُرْصُ

وَ الْمُقْرِصُ الْكُرامُ (٦٥) كُسُوبٌ

نقل است كه جناب اميرالمؤ منينعليها‌السلام سقايت نخلى فرمود در عوض يك مد از جو پس آن را برايش دستاس كردند و نان پختند چون خواست بر آن افطار فرمايد سائلى بر در خانه اش آمد آن حضرت نانش را به سائل داد و شب گرسنه خوابيد شاعر گفته كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام بخشش كرد قرص نان خود را در حالى كه از گرسنگى پهلوى نازنينش پر بود و كراهت داشت از خوردن طعام به ملاحظه سائل با آنكه گرسنه بود، پس چون قرص نان به سائل داد در عوض قرص ‍ خورشيد برايش به آسمان برگشت، و قرض دهنده كريم كسب كننده و نفع به دست آورنده است.

جناب عبدالعظيم گفت: گفتم زيادتر بفرما يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده: (مَنْ رَضِىَ بِالْعافِيَةِ مِمَّنْ دوِنَهُ رُزِقَ السَّلامَةُ مِمَّنْ فَوْقَهُ).

كسى كه راضى و خشنود شد به عافيت و سلامت از كسانى كه پايين تر از او است روزى او خواهد شد سلامتى از كسانى كه بالاتر از او است. اين وقت جناب عبدالعظيم گفت: گفتم به حضرت جوادعليها‌السلام بس است آنچه فرمودى مرا. (٦٦)

مؤلف گويد: كه اين روايت مشتمل است بر شانزده كلمه از كلمات شريفه حضرت اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليه كه حضرت جوادعليها‌السلام هر كدام را از پدران بزرگواران خودعليهم‌السلام از آن حضرت نقل فرموده، اينك من نيز اقتدا به حضرت جوادعليها‌السلام نموده دوازده كلمه از كلمات آن حضرت كه در نهج البلاغه است نقل مى كنم كه مجموع آنها با آن دوازده كلماتى كه از خود حضرت جوادعليها‌السلام نقل شده چهل كلمه شود كه هركس آنها را حفظ كند شامل شود او را حديث شريف:

(مَنْ حَفِظَ مِنْ شيعتِنا اَرْبَعينَ حَديثا بَعَثَهُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عالِما فَقيها وَ لَمْ يُعْذِّبْهُ). (٦٧)

١ -(قالَ اميرالمؤ منينعليها‌السلام : اذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ) (٦٨) فرمود حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام : چون تمام و كامل شد عقل آدمى، كم شد كلام او. (٦٩)

٢ (قالَ اميرالمؤ منينعليها‌السلام : اَكبَرُ الْعَيْبَ اَنْ تَعيبَ مافيكَ مِثْلُهُ): بزرگتر عيب تو آن است كه عيب كنى مردم را در چيزى كه مثل آن در تو باشد. پس ‍ احمق آن كسى است كه خود به هزار عيب آلوده و سرتاپاى او را معصيت فروگرفته چشم از عيوب خود پوشيده و زبان به عيب مردم گشوده.

همه حمال عيب خويشتند

طعنه بر عيب ديگران چه زنند

و آن جنابعليها‌السلام در يكى از كلمات خود چنين مردمانى را كه جستجوى عيب مردم مى كنند و آن را نقل مى نمايند و از خوبى ايشان نقل نمى كنند تشبيه فرموده به مگس كه جستجوى جاهاى فاسد و كثيف بدن آدمى را مى كنند و بر روى آن مى نشينند و جاهاى صحيح بدن را كارى ندارند. (٧٠)

٣ قالَعليها‌السلام : (رَأىُ الشَّيْخِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلامِ؛ (٧١) )

يعنى انديشه پير كهن سال دوست تر است نزد من از جلادت و مردانگى نوجوان. شايد نكته اش آن باشد كه رأى پير صاحب تدبير صادر مى شود از روى عقل و تجربه و آن سبب اصلاح فتنه بلكه موجب اطفأ بسيارى از فتنه هاى است به خلاف جلادت نوجوان كه غالبا مبنى است بر تهور و القأ نفس در مهلكه و كارهاى ناآزموده كه غالبا سبب اشتغال نار حرب و هلا جمعى شود.

و لهذا ابوالطيب گفته:

اَلرَّاْىُ قَبْلَ شجاعَةِ الشَّجْعانِ

هُوَ اَوَّلُ وَ هِىَ الْمَحلُّ الثّانى

فَاِذا هُما اجْتَمَعا لِنَفْسٍ حُرَّةٍ

بَلَغَتْ مِنَ الْعلْيأ كُلَّ مَكانٍ

٤ (قالَعليها‌السلام : فَوْتُ الْحاجَةِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِها اِلى غَيْرِ اَهْلِها)؛ (٧٢) فرمود: فوت شدن حاجت آسانتر است از طلب نمودن حاجت از غير اهلش. (٧٣)

(وَ لَقَدْ اَجادَ مِنْ قال):

اُقْسِمُ بِاللّهِ لَمَصُّ النَّوى

وَ شُرْبُ مأ الْقَلَبِ الْمالِحَةِ

اَحْسَنُ بِالاِنْسانِ مِنْ ذِلَّةٍ

وَ مِنْ سُؤ الِ الاَوْجُهِ الْكالِحَةِ

فَاسْتَغْنِ بِاللّهِ تَكُنْ ذَا الْغِنى

مُغْتَبِطا بِالصَّفْقَةِ الرّابِحَةِ

طُوبى لِمَنْ يُصْبِحُ ميزاتُهُ

يَوْمَ يُلاقى رَبَّهُ راجِحَةٌ

٥ (قالَعليها‌السلام : اَلقَناعَةُ مالٌ لاينْفَد)؛ (٧٤) قناعت كه مساهله در اسباب معاش باشد مالى است كه فانى نمى شود و گنجى است كه تمام نمى شود. فقير گويد: كه بيايد در فصل معجزات حضرت هادىعليها‌السلام كلامى در قناعت.

٦ (قالَعليها‌السلام : كفاكَ اَدَبا لِنفْسِكَ اجْتِنابُ ما تَكْرَهُهُ لِغَيْرِكَ)؛ (٧٥)

بس است ترا از براى ادب كردن نفس خود دورى كردن از آنچه مكروه مى شمرى از غير خودت. پس هركه طالب باشد سعادت نفس و تهذيب اخلاق را بايد ديگران را آيينه عيوب خود قرار دهد و آنچه از ايشان سر زند تأمل در حسن و قبح آن كند و به قبح هرچه برخورد بداند كه چون اين عمل از خود او سر زند قبيح است و به حسن هرچه برخورد بداند كه اين عمل از او نيز حسن است، پس در ازاله قبايح خود بكوشد و در تحصيل اخلاق حسنه، سعى بليغ نمايد.

٧ (قالَعليها‌السلام : كَمْ مِنْ اَكْلَهٍ مَنَعَتْ اَكَلاتٍ)؛ (٧٦) بسا يكبار خوردنى يا خوردن يك لقمه كه مانع شد از خوردنهاى بسيار.

و فى معنى كلامهعليها‌السلام : (كمْ مِنْ شَهْوَةٍ ساعَةٍ اَوْرَثَتْ حُزْنا طَويلا)؛ (٧٧)

يعنى بسا شهوت يك ساعت كه سبب حزنهاى طولانى شود. و حريرى در(مقامات)از كلام حضرت اخذ كرده قول خود را: (يا رَبُّ اَكلَةٍ هاضتِ الا كلَ وَ منعته مَآكِل). (٧٨)

٨ قالعليها‌السلام : (كُنْ فى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبونِ لاظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لاضَرْعٌ فَيُحْلَبَ). (٧٩)

باش در زمان فتنه مانند شتر بچه اى كه داخل در سن سه سالگى شده باشد كه نه پشتى است او را كه به سوارى آن كوشند و نه پستانى كه از آن شير دوشند. حاصل آنكه در فتنه داخل مشو و به قوت بازو و مال در آن همراهى مكن و چنان باش كه از تو انتفاعى نبرند چه بسا شود كه خونها ريخته شود و مالها غارت شود و عرضها به باد رود و تو در آن شريك شوى و خسران دنيا و آخرت برى.

٩ قالعليها‌السلام :(ما عَال مَنِ اقْتَصَدَ)؛ (٨٠) فقير و درويش ‍ نگشت كسى كه در مخارج خود ميانه روى كرد.

١٠ قالعليها‌السلام :(ما قالَ النّاسُ لِشَى ءٍ طوُبى لَهُ اِلاّ وَ قَدْ خَبَأ لَهُ الدَّهْرَ يَوْمَ سَوْءَ)؛ (٨١)

نگفتند مردمان براى چيزى اين كلمه را كه خوشا به حال او مگر آنكه پنهان كرد روزگار غدار از براى او روز بدى.

خويشتن آراى مشو در بهار

تا نكند در تو طمع روزگار

١١ -(قالَعليها‌السلام : مَنْ تَذَكَّرَ بَعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَّدَ)؛ (٨٢)

كسى كه ياد كند دورى سفر خود را استعداد و تهيه آن راه دور خود را بيند. پس ‍ اشخاصى كه در تهيه توشه و زاد و آخرت نيستند جهتش غفلت آنها است از آن سراى، پس آماده سفر خود باش و به غفلت مگذران و خود را خطاب كن و بگو:

خاك من و تو است كه باد بهار

مى بردش سوى يمين و شمال

عمر بافسوس برفت آنچه رفت

ديگرش از دست مده بر مآل

بس كه در آغوش لحد بگذرد

بر من و تو،روز و شب و ماه و سال

اى كه درونت به گنه تيره شد

ترسمت آيينه نگيرد صقال

زنده دلا مرده ندانى كه كيست

آنكه ندارد به خدا اشتغال

مالَكَ فى الْخَيْمَةِ مُسْتَلْقِيا

قَدْ نَهَضَ الْقَوْمُ وَ شَدُّ وَ الرِّحالَ

قَدْ وَ عَرَ الْمَسْلَكُ ياذَا الْفَتى

اَفْلَحَ مَنْ هَيَّأ زادَ الْمآلِ

لاتَكُ تَغْتَرُّ بِمَعْمُورَةٍ

يَعْقِبُها الْهَدْمُ اَوِ اْلاِنْتِقالُ

مالَكَ تَعْصى وَ مُنادِى الْقَبُولَ

مِنْ قِبَلِ الّحَقِّ يُنادى تَعال

١٢ (قالَعليها‌السلام : ما اَكْثَرَ الْعِبَرُ وَ اَقَلَّ اْلاِعْتِبارُ)؛ (٨٣) چه بسيار است عبرت و پند و كم است پند گرفتن:

كاخ جهان پر است ز ذكر گذشتگان

لكن كسى كه گوش دهداين ندا كم است

در تواريخ مسطور است كه چون عبدالملك مروان، مصعب بن زبير را كشت و عراق را تسخير كرد و به كوفه رفت و داخل دارالا ماره شد و بر سرير سلطنت تكيه داد و سر مصعب را در مقابل خود نهاد و در كمال فرح و انبساط بود كه ناگاه يك تن از حاضرين را عبدالملك بن عمر مى گفتند لرزه فرو گرفت و گفت: امير به سلامت باد، من قصه عجيبى از اين دارالا ماره به خاطر دارم و آن چنان است كه من با عبيداللّه بن زياد در اين مجلس بودم سر مبارك امام حسينعليها‌السلام را براى او آوردند و در نزد او نهادند، پس از چندى كه مختار كوفه را تسخير كرد با او در اين مجلس نشستم و سر ابن زياد را در نزد او ديدم، پس از مختار با مصعب صاحب اين سر در اين مجلس بودم كه سر مختار را در نزد او نهاده بودند و اينك با امير در اين مجلس ‍ مى باشم و سر مصعب را در نزد او مى بينم و من در پناه خدا در مى آورم امير را از شر اين مجلس. عبدالملك مروان تا اين قصه را شنيد لرزه او را فرو گرفت و امر كرد تا قصرالا ماره را خراب كردند. (٨٤) و اين قصه را بعضى از شعرأ به نظم آورده و چه خوب گفته:

يكسره(٨٥)مردى زعرب هوشمند

گفت به عبدالملك از روى پند

روى همين مسند و اين تكيه گاه

زير همين قبه و اين بارگاه

بودم و ديدم بر ابن زياد

آه چه ديدم كه دو چشمم مباد

تازه سرى چون سپر آسمان

طلعت خورشيد ز رويش نهان

بعد ز چندى سر آن خيره سر

بد بر مختار به روى سپر

بعد كه مصعب سرو سردار شد

دست كش (٨٦)او سر مختار شد

اين سر مصعب به تقاضاى كار

تا چه كند با تو ديگر روزگار

مؤلف گويد: كه در(كشف الغمة)در احوال حضرت جوادعليها‌السلام كلمات بسيار آن حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام نقل شده كه حضرت جوادعليها‌السلام از آن حضرت نقل فمروده، چون مقام گنجايش تطويل نداشت ما ذكر ننموديم هر كه طالب است آنجا رجوع نمايد.


فصل پنجم: در شهادت حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام است

مكشوف باد كه چون مأمون حضرت جوادعليها‌السلام را بعد از فوت پدر بزرگوارش به بغداد طلبيد و دختر خوب را تزويج آن حضرت نمود، آن جناب چندى كه در بغداد بود از سوء معاشرت مأمون منزجر گرديد از مأمون رخصت طلبيد و متوجه حج بيت اللّه الحرام شد و از آنجا به مدينه جد خود معاودت فرمود و در مدينه توقف فرمود و بود تا مأمون وفات كرد و معتصم برادر او غصب خلافت كرد و اين در هفدهم رجب سال دويست و هيجده هجرى بوده.

و چون معتصم خليفه شد از وفور استماع فضايل و كمالات آن معدن سعادت و خيرات نائره حسد در كانون سينه اش اشتعال يافت و در صدد دفع آن حضرت برآمد و آن جناب را به بغداد طلبيد آن حضرت چون اراده بغداد نمود حضرت امام على النقىعليها‌السلام را خليفه و جانشين خود گردانيد در حضور اكابر شيعه و ثقات اصحاب خود نص صريح بر امامت آن حضرت نمود و كتب علوم الهى و اسلحه و آثار حضرت رسالت پناهى و ساير پيغمبران را به دو فرزند خود تسليم فرمود و دل بر شهادت نهاده و فرزند گرامى خود را وداع كرد و با دل خونين مفارقت تربت جد خود اختيار نموده روانه بغداد گرديد و در روز بيست و هشتم محرم سال دويست و بيستم هجرى داخل بغداد شد و معتصم در اواخر همين سال آن حضرت را به زهر شهيد كرد.

و كيفيت شهادت آن مظلوم به اختلاف نقل شده، اشهر آن است كه زوجه اش ام الفضل دختر مأمون به تحريك عمويش معتصم آن حضرت را مسموم كرد؛ چه آنكه امالفضل از آن حضرت منحرف بود به سبب آنكه آن جناب ميل به كنيزان و زنان ديگر خود مى فرمود و مادر امام على النقىعليها‌السلام را بر او ترجيح مى داد به اين سبب ام الفضل هميشه از آن حضرت در تشكى بود و در زمان حيات پدرش مكرر به نزد او شكايت مى كرد و مأمون گوش به سخن او نمى داد به سبب آنچه با امام رضاعليها‌السلام نموده بود ديگر تعرض و اذيت كردن اهلبيت رسالت را مناسب دولت خود ندانست مگر يك شب كه امّالفضل رفت نزد پدر و شكايت كرد كه حضرت جوادعليها‌السلام زنى از اولاد عمر ياسر گرفته و بدگويى براى آن حضرت كرد مأمون چون مست شراب بود در غضب شد و شمشير برداشت و آمد به بالين آن حضرت و چند شمشير بر بدن آن جناب زد كه حاضرين گمان كردند كه بدن آن جناب پاره پاره شد چون صبح شد ديدند آن حضرت سالم است و اثر زخمى در بدن ندارد چنانكه در فصل سوم آن خبر تحرير يافت.

و بالجمله: از(كتاب عيون المعجزات)نقل شده كه چون حضرت جوادعليها‌السلام وارد بغداد شد و معتصم انحراف ام الفضل را از آن حضرت دانست او را طلبيد و به قتل آن حضرت راضى كرده زهرى براى او فرستاد كه در طعام آن جناب داخل كند ام الفضل انگور رازقى را زهرآلود كرده به نزد آن امام مظلوم آورد و چون حضرت از آن تناول نمود اثر زهر در بدن مباركش ظاهر شد و ام الفضل از كرده خود پشيمان شد و چاره اى نمى توانست كرد گريه و زارى كرد، حضرت فرمود: الحال كه مرا كشتى گريه مى كنى، به خدا سوگند كه به بلايى مبتلا خواهى شد كه مرهم پذير نباشد چون آن نونهال جويبار امامت در اول سن جوانى از آتش زهر دشمنان از پا درآمد معتصم ام الفضل را به حرم خود طلبيد و در همان زودى ناسورى در فرج او به هم رسيد و هر چه اطبأ معالجه كردند مفيد نيفتاد تا آنكه از حرم معتصم بيرون آمد و آنچه داشت از مال دنيا صرف مداواى آن مرض كرد و چنان پريشان شد كه از مردم سؤ ال مى كرد و با بدترين احوال هلاك شد و زيانكار دنيا و آخرت گرديد. (٨٧) و مسعودى در(اثبات الوصية)نيز قريب به همين نقل كرده الا آنكه گفته: معتصم و جعفر بن مأمون هر دو ام الفضل را واداشتند بر كشتن آن حضرت و جعفر بن مأمون به سزاى اين امر در حال مستى به چاه افتاد او را مرده از چاه بيرون آوردند. (٨٨)

و علامه مجلسى رحمه اللّه در(جلأالعيون) نقل كرده كه چون مردم با معتصم بيعت كردند متفقد احوال حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام شد و به عبدالملك زيات كه والى مدينه بود نامه نوشت كه آن حضرت را با ام الفضل روانه بغداد كند. چون حضرت داخل بغداد شد به ظاهر اعزاز و اكرام نمود و تحفه ها براى آن حضرت و ام الفضل فرستاد پس شربت حماضى براى آن حضرت فرستاد با غلام خود استناس [يا(اشناس)] نام و سر آن ظرف را مهر كرده بود چون شربت را به خدمت آن حضرت آورد گفت: اين شربتى است كه خليفه براى خود ساخته و خود با جماعت مخصوصان خود تناول نموده و اين حصه را براى شما فرستاده است كه با برف سرد كنيد و تناول نماييد و برف با خود آورده بود و براى حضرت شربت ساخت. حضرت فرمود كه باشد در وقت افطار تناول نمايم، گفت: برف آب مى شود و اين شربت را سرد كرده مى بايد تناول نمود، و هرچند آن امام غريب مظلوم از آشاميدن امتناع نمود آن ملعون مبالغه را زياده كرد تا آنكه آن شربت زهرآلود را دانسته به ناكام نوشيد و دست از حيات كثير البركات خود كشيد.

و شيخ عياشى روايت كرده از زرقان صديق و ملازم ابن ابى داود قاضى كه گفت:

روزى ابن ابى داود از مجلس معتصم غمگين به خانه آمد از سبب اندوه او سؤال كردم گفت: امروز از جهت ابى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت كه آرزو كردم كاش بيست سال قبل از اين فوت شده بودم. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: در مجلس خليفه بوديم كه دزدى را آوردند كه اقرار به دزدى خود كرده بود و خليفه خواست حد بر او جارى كند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع كرد و محمّد بن على را نيز حاضر كرد. پس پرسيد از ما كه دست دزد را از كجا بايد قطع كرد؟ من گفتم: بايد از بند دست قطع كرد. گفت: به چه دليل؟ گفتم: به جهت آيه تيمم(فَامْسَحُوا بِوُجوُهِكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ) ؛ (٨٩) چه آنكه خداوند در اين آيه دست را بر كف اطلاق فرموده و جمعى از اهل مجلس نيز با من موافقت كردند و بعضى ديگر از فقها گفتند: بايد دست را از مرفق قطع كرد و آنها استدلال كردند به آيه وضو و گفتند كه خداوند فرموده(وَ اَيدِيكمْ اِلَى الْمرافِق) ، (٩٠) پس دست تا مرفق است. پس معتصم متوجه امام محمد تقىعليها‌السلام شد و گفت: شما چه مى گوييد؟ فرمود: حاضرين گفتند و تو شنيدى. گفت: مرا با گفته ايشان كارى نيست آنچه تو مى دانى بگو. حضرت فرمود: مرا از اين سؤ ال معاف دار. خليفه او را سوگند داد كه البته بايد بگويى. حضرت فرمود: الحال كه مرا سوگند دادى پس مى گويم كه حاضرين تمام خطا كردند در مسأله بلكه حد دزد آن است كه چهار انگشت او را قطع كنند و كف او را بگذارند. گفت: به چه دليل؟ فرمود: به جهت آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده در سجود هفت موضع بايد به زمين برسد كه از جمله دو كف دست است پس هرگاه دست دزد از بند يا مرفق بريده شود كفى براى او نمى ماند كه در عبادت خدا به آن سجده كند و مواضع سجده حق خدا است و كسى را بر آن حقى نيست كه قطع كند چنانكه حق تعالى فرموده:(وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ) . (٩١) معتصم كلام آن حضرت را پسنديد و امر كرد كه دست دزد را از همانجا كه حضرت فرموده بود قطع كردند اين هنگام بر من حالتى گذشت كه گويا من برپا شد و آرزو كردم كه كاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم.

زرقان گفت: بعد از سه روز ديگر ابن ابى داود نزد خليفه رفت و در پنهانى با وى گفت كه خيرخواهى خليفه بر من لازم است و امرى كه چند روز قبل از اين واقع شد مناسب دولت خليفه نبود؛ زيرا كه خليفه در مسأله اى كه براى او مشكل شده بود علماى عصر را طلبيد و در حضور وزرأ و مستوفيان و امرأ و لشكريان و ساير اكابر و اشراف از ايشان سؤ ال كرد و ايشان به نحوى جواب دادند پس در چنين مجلسى از كسى كه نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خليفه را غاصب حق او مى شمارند سؤ ال كرد و او بر خلاف جميع علمأ فتوى داد و خليفه ترك گفته همه علمأ كرده به گفته او عمل كرد اين خبر در ميان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شيعيان و مواليان او، معتصم چون اين سخنان را بشنيد رنگ شومش متغير شد و تنبهى براى او حاصل گرديد و گفت خدا تو را جزاى خير دهد كه مرا آگاه كردى بر امرى كه غافل از آن بودم.

پس روز ديگر يكى از نويسندگان خود را طلبيد و امر كرد آن حضرت را به ضيافت خود دعوت نمايد و زهرى در طعام آن جناب داخل نمايد آن بدبخت حضرت را به ضيافت طلبيد آن جناب عذر خواست و فرمود مى دانيد كه من به مجلس شما حاضر نمى شوم، آن ملعون مبالغه كرد كه غرض اطعام شما است و متبرك شدن خانه ما به مقدم شريف شما و هم يكى از وزارء خليفه آرزوى ملاقات شما را دارد و مى خواهد كه به صحب شما مشرف شود. پس چندان مبالغه كرد تا آن امام مظلوم به خانه او تشريف برد چون طعام آوردند و حضرت تناول فرمود اثر زهر در گلوى خود يافت و برخاست و اسب خود را طلبيد كه سوار شد، صاحب منزل بر سر راه آمد و تكليف ماندن كرد، حضرت فرمود: آنچه تو با من نمودى اگر در خانه تو نباشم از براى تو بهتر خواهد بود و به زودى سوار شد و به منزل خود مراجعت كرد چون به منزل رسيد اثر آن زهر قاتل در بدن شريفش ظاهر شد و در تمام آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنكه مرغ روح مقدسش به بال شهادت به درجات بهشت پرواز كرد. صلوات اللّه عليه. انتهى. (٩٢)

پس جنازه آن جناب را بعد از غسل و كفن آوردند در مقابر قريش در پشت سر جد بزرگوارش امام موسىعليها‌السلام دفن نمودند، و به حسب ظاهر واثق باللّه بر آن حضرت نماز خواند و لكن در واقع حضرت امام على النقىعليها‌السلام از مدينه به طى الا رض آمد و متصدى غسل و كفن و نماز و دفن پدر بزرگوارش ‍ شد. (٩٣)

و در(كتاب بصائرالدرجات)روايت كرده از مردى كه هميشه با حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام بود گفت: در آن وقتى كه حضرت در بغداد بود روزى در خدمت حضرت امام على النقىعليها‌السلام در مدينه نشسته بوديم و آن حضرت كودك بود و لوحى در پيش داشت مى خواند ناگاه تغيير در حال آن حضرت ظاهر شد پس برخاست و داخل خانه شد ناگاه صداى شيون شنيديم كه از خانه آن حضرت بلند شد بعد از ساعتى حضرت بيرون آمد از سبب آن احوال پرسيديم، فرمود كه در اين ساعت پدر بزرگوارم وفات فرمود! گفتم: از كجا معلوم شما شده؟ فرمود كه از اجلال و تعظيم حق تعالى مرا حالتى عارض شد كه پيش از اين در خود چنين حالتى نمى يافتم از اين حالت دانستم كه پدرم وفات كرده و امامت به من منتقل شده است. پس بعد از مدتى خبر رسيد كه حضرت در همان ساعت به رحمت الهى واصل شده است. (٩٤) و در تاريخ وفات حضرت جوادعليها‌السلام اختلاف است، اشهر آن است كه در آخر ماه ذى قعده سال دويست و بيستم هجرى شهيد شد و بعضى ششم ذى حجه گفته اند و اين بعد از دو سال و نيم فوت مأمون بود چنانچه خود آن حضرت مى فرمود: (اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَأمُونِ بِثَلاثينَ شَهرا). و مسعودى وفات آن حضرت را در پنجم ذى حجه سال دويست و نوزده ذكر نموده و در وقت وفات از سن شريفش بيست و پنج سال و چند ماهى گذشته بود. (٩٥)


فصل ششم: در ذكر اولاد حضرت جوادعليها‌السلام است

بدان كه سيد فاضل نسابه سيد ضامن بن شدقم حسينى مدنى در(تحفة الا زهار فى نسب ابنأ الا ئمة الا طهارعليهم‌السلام )فرموده كه حضرت جوادعليها‌السلام را چهار پسر بود: ابوالحسن امام على نقىعليها‌السلام و ابواحمد موسى مبرقع و ابواحمد حسين و ابوموسى عمران؛ و دختران آن حضرت: فاطمه و خديجه و ام كلثوم و حيكمه بود و مادر ايشان ام ولدى بود كه سمانه مغربيه مى گفتند و از ام الفضل دختر مأمون حضرت جوادعليها‌السلام فرزندى نداشت و عقب آن حضرت منحصر است از دو پسر: امام على نقىعليها‌السلام و ابواحمد موسى. (٩٦)

مؤ لف گويد: كه از(تاريخ قم)ظاهر مى شود كه زينب و ام محمّد و ميمونه نيز دختران حضرت جوادعليها‌السلام بوده اند، و شيخ مفيد در دختران حضرت جوادعليها‌السلام دخترى امامه نام ذكر كرده. (٩٧) و بالجمله: موسى مبرقع جد سادات رضويه است و رشته اولادش تا به حال بحمدللّه منقطع نگشته و بسيارى از سادات نسب ايشان به او منتهى مى شود و او اول كسى است كه از سادات رضويه به قم وارد شد در سنه دويست و پنجاه و شش، و پيوسته بر روى خود برقع گذاشته بود و لهذا او را موسى مبرقع گويند و چون وارد شد بزرگان عرب از اهل قم او را از قم بيرون كردند و به كاشان رفت و چون به كاشان رسيد احمد بن عبدالعزيز بن دلف عجلى او را اكرام كرد و خلعتهاى بسيار و مركبها به او بخشيد و مقرر كرد كه هر سال يك هزار مثقال طلا با يك اسب مسرج به او بدهد لكن رؤ ساى عرب از اهل قم پس از آن پشيمان شده به خدمتش شتافتند و از او اعتذار خواسته مكرما به قم واردش ساختند و گرامى داشتند او را و حال موسى در قم نيكو شد تا آنكه از مال خود قريه ها و مزارعى خريد.

پس از آن وارد شدند بر او خواهرانش زينب و ام محمّد و ميمونه دختران حضرت جوادعليها‌السلام و از پس ايشان بريهه دختر موسى آمد و تمام ايشان در قم وفات يافتند و نزد فاطمهعليها‌السلام مدفون شدند و زينب همان است كه بر قبر حضرت معصومهعليها‌السلام قبه اى بنا كرد پس از آن كه سقفى بر قبرش بنا كرده بودند از حصير و بوريا. (٩٨) و موسى شب چهارشنبه روز آخر ماه ارديبهشت دو روز به آخر ماه ربيع الا خر مانده سال دويست و نود و شش از دار دنيا رفت و امير قم عباس بن عمرو غنوى بر وى نماز كرد و مدفو شد در موضعى كه الحال معروف است قبرش چنانچه در(تاريخ قم)ذكر شده، و سيد ضامن بن شدقم فرموده كه موسى مبرقع مدفون شد به قم در خانه معروف به خانه محمّد بن الحسن بن ابى خالد اشعرى ملقب به(شنبوله).

فقير گويد: كه اين محمّد بن الحسن يكى از روات قم و از اصحاب حضرت امام رضاعليها‌السلام و وصى سعد بن سعد احوص اشعرى قمى بوده و الحال آن موضع معروف است به محله موسويان و در آنجا دو بقعه است يكى كوچك كه در او دو صورت قبر است يكى قبر موسى مبرقع است و ديگر قبر احمد بن محمّد بن احمد بن موسى است و اما بقعه بزرگ كه موسوم به چهل اختران است و در كتيبه آن اسم شاه طهماسب است به تاريخ نهصد و پنجاه و سه. اول كسى كه در آن دفن شد محمّد بن موسى مبرقع بوده بعد از او زوجه او بريهه دختر جعفر بن امام على النقىعليها‌السلام به جنب شوهرش دفن شد و برادرانش يحيى صوفى و ابراهيم پسران جعفر به قم آمدند ارث بريهه گرفتند، ابراهيم رفت و يحيى صوفى به قم ماند و در ميدان زكريا بن آدم به نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفرعليها‌السلام وطن و مقام گرفت و در جنب محمّد بن موسى و نزديكى قبر او قبور جماعتى از علويين و سادات است از جلمه: زينب دختر موسى و ام محمّد بنت موسى و ابوعلى محمّد بن احمد بن موسى با دختران او فاطمه و بريهه و ام سلمه و ام كلثوم و غير ايشان از علويات و فاطميات كه تمامى از اعقاب و ذرارى موسى مبرقع مى باشند و در آن محل دفن اند و محمّد بن احمد بن موسى كه او را ابوعلى و ابوجعفر نيز گويند مردى بود فاضل و به غايت پرهيزكار و خوش محاوره و نيكو منظر و فصيح و دانا و عاقل و در(تحفة الا زهار)است كه او ملقب به اعرج بود و رئيس و نقيب بود در قم و امارت حاج با او بود. (٩٩) و بالجمله؛ قل است كه والى قم او را تشبيه به ائمه كرده در فضل و او را قابل امامت دانسته. و وفات او در سوم ربيع الا ول سنه سيصد و پانزده واقع شد و در مقبره محمّد بن موسى مدفون شد.

و در(تحفة الا زهار)است كه موسى مبرقع را پنج پسر بود: ابوالقاسم حسين و على و احمد و محمّد و جعفر. و احمد بن موسى مبرقع را سه پسر بود: عبيداللّه و ابوجعفر محمد اعرج و ابوحمزه جعفر. (١٠٠) و صاحب(عمدة الطالب)گفته كه اولاد موسى مبرقع از پسرش احمد بن موسى است و اولاد احمد از پسرش محمّد اعرج است (وَ الْبَقِيَّةُ فى وُلُدِهِ لاِبْنِهِ اَبِى عَبْدِاللّهِ اَحْمَد نَقيب قُم.) (١٠١)

مؤ لف گويد: كه ابوعبداللّه احمد بن محمد اعرج مذكور سيد جليل القدر عظيم الشأن، رفيع المنزله و رئيس و نقيب بوده در قم و مردى متنسك و متعبد و به دلهاى مردم نزديك و مردى سخى و كريم و واسع الجاه بوده. ولادتش در قم واقع شده سنه سيصد و يازده، و در ماه صفر سنه سيصد و پنجاه و هشت وفات كرد و به وفات او مردم قم را مصيبتى تمام بوده است، و او است كه با موسى دفن شده نه احمد بن موسى مبرقع زيرا كه آمدن او به قم معلوم نيست، و او را چهار پسر (١٠٢) بوده ابوعلى محمّد و ابوالحسن موسى و ابوالقاسم على و ابومحمّد الحسن و چهار دختر بوده و پسران او بعد از وفات پدر قصد حضرت ركن الدوله كردند به شهر رى، ركن الدوله ايشان را تسلى داد و بفرمود جانب ايشان را رعايت كنند و خراج بر املاك ايشان ننهند، پس از آن باز گرديدند به قم. پس از آن ابوعلى محمّد به خراسان رفت، مردم خراسان او را اكرام و اعزاز نمودند و به خراسان مقيم بود تا آنكه كشته شد يا وفات كرد و ابوالقاسم على نيز به خراسان رفت و در طوس وطن گرفت و ابوالحسن موسى به قم ماند و به كار با برادرش ابى محمد و خواهرانش قيام نمود و املاكى كه از پدرش بازمانده بود به دست آورد و آنچه به رهن بود از رهن بيرون آود و سيرت او نيكو بود و با مردم قم به وجه احسن زندگانى كرد و حقوق ايشان را رعايت نمود، پس اهل قم به صحبت او ميل كردند و او سرور و رئيس ايشان شد و در سنه سيصد و هفتاد به حج رفت و چون به مدينه آمد بر پسر عمان (عموزادگان ) خود شفقت نمود و ايشان را خلعت و عطا بخشيد پس او را شكر بسيار نمودند پس ‍ به قم مراجعت نمود مردم قم به قدوم او شادى نمودند و بر سر كوچه ها و محله ها آئينه بستند و صاحب بن عباد نامه اى به او نوشت و او را تهنيت گفت.

و بالجمله: ابوالحسن موسى مذكور سيدى فاضل و متواضع و سهل الجانب بود و نقابت سادات قم و نواحى آن به او مفوض بوده است و قسمات و وظايف و رسوم و مرسومات و مشاهرات سادات آبه و قم و كاشان و خورزن مجموع به دست و اختيار و فرمان او بوده است و عدد ايشان در آن زمان از مردان و طفلان سيصد و سى و يك نفر بوده است و وظيفه هر يك از ايشان در هر ماهى سى من نان و ده درم نقره بوده است و هر كس از ايشان كه وفات يافته است به جاى او نوشته اند و ابوالحسن موسى را چند پسر برده از جمله ابوجعفر است كه داماد ذوالكفايتين ابوالفتح على بن محمّد بن الحسين بن العميد است كه وزير ركن الدوله ديلمى است و من در كتب خود ترجمه او والدش ابوالفضل بن عميد را نگاشته ام. و ديگر از اولاد ابوالحسن موسى است عالم جليل السيد ابوالفتح عبيداللّه بن موسى مذكور كه شيخ منتجب الدّين در(فهرست)اسم او را برده و فرموده كه او ثقه و پرهيزكار و فاضل و راوى اخبار ائمه اطهارعليهم‌السلام است و از تصانيف او است(كتاب انساب سادات)و كتابى در(احكام حلال و حرام)و كتابى در(مذاهب مختلفه)خبر داد مرا به آن كتابها جماعتى از ثقات از شيخ مفيد نيشابورى از او. (١٠٣) و معلوم باشد كه غير از مفيد نيشابورى برادرش عالم جليل ابوسعيد محمّد بن احمد نيشابورى جد شيخ ابوالفتوح رازى نيز از سيد عبيداللّه مذكور روايت مى كند. و بدان كه اولاد و ذريه موسى مبرقع غالبا در رى و قم بودند و از آنجا به قزوين و همدان و خراسان و كشمير و هندوستان و ساير بلاد منتشر شدند، و الان در بلاد شيعه از اعظم و اعز طوائف سادات و اشراف اند.

قاضى نوراللّه در(مجالس)فرموده: رضويه: نسب شريف سادات عظام رضويه مشهد مقدس منور و سادات رضويه قم مجموع به ابى عبداللّه احمد نقيب قم ابن محمّد الا عرج ابن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام محمّد تقىعليها‌السلام منتهى مى شود و سيد نقيب امير شمس الدّين محمّد كه به سيزده واسطه به ابى عبداللّه احمد نقيب قم مى رسد، و در زمان سلطنت ميرزا شاهرخ از مدينه قم به مشهد مقدس منور آمد، و ميرزا ابوطالب مشهور از اولاد امجاد او است و مدتى بنابر تفويض پادشاه مغفور به حكومت ولايت تبريز اشتغال داشت و الحال فرزندى و برادرزادگان او در مشهد مقدس رضوى در كمال حشمت و شوكت ساكن اند. انتهى. (١٠٤)

و بدان كه منتهى مى شود به ابى عبداللّه احمد نقيب قم مذكور سيد اجل السيد محسن بن سيد رضى الدّين محمّد بن سيد مجدالدّين على بن سيد رضى الدّين محمد بن پادشانه بن ابوالقاسم بن ميسرة بن ابوالفضل بن بندار بن مير عيسى بن ابى محمّد جعفر بن على بن ابى محمّد بن احمد بن محمد الا عرج بن احمد بن موسى المبرقع بن الا مام الجوادعليها‌السلام است كه قاضى نوراللّه در حق او فرموده كه او سيد فاضل عالى مقدار بود والد بزرگوار او در زمان سلطان سحين ميرزا از قم به مشهد مقدس رضوى انتقال فرمود و او در اينجا به افاده علوم دين و ترويج مذهب آبأ طاهرين اشتغال مى فرمود و شيخ محمّد بن ابى جمهور به خدمت او رسيده و با او طريق معاشرت ورزيده و بعضى از تصائيف شريفه خود را به نام آن سيد بزرگوار مزين ساخته و در ايام مجاورت مشهد مقدس به يمن حمايت او با علماى مخالفين بحثهاى متين پيش برده و الحال از اولاد ايشان سيد متقى، عامل معنى، انسان كامل، صاحب ملكى، ثمره حديقه فدكى، امير محمّد جعفر است كه از غايت شرافت ذات و نفاست گوهر مستغنى از مدح اين ذره احقر است:

فَتىَّ لايُحِبُّ الزّادَ اِلاّ مِنَ التُّقى

وَ لايَبْتَغِى الْخَلاّنِ اِلاّ ذَوِى الْفَضْلِ

نكرده بهر رضاى حق و تتبع علم

نه چشم سوى غزال و نه گوش سوى غزل

منَّ اللّه تعالى علَينا بطولِ بقائِهِ وَ رَزَقنى مرَّةً اُخرى شرَفَ لِقائِهِ انتهى. (١٠٥)

و بعضى از متتبعين گفته مير جعفر مذكور پسرى داشته مسمى به مير محمّد زمان و او نيز از علما بوده و(شرحى بر قواعد)نوشته، وفات كرده در سنه هزار و چهل و يك. و مير محمّد زمان را پسرى بوده مسمى به مير محمّد حسن و او نيز از علما بوده و سيد محسن را پسرى ديگر بوده موسوم به مير محمّد مهدى و او نيز از علمأ بوده و او را شيخ على كركى در وقت رفتنش به طرف كاشان در قم اجازه داده در سنه نهصد و سى و شش، و چنين معلوم مى شود كه قبر شريف آن سيد جليل در قم در تكيه اى است نزديك به صحن شريف حضرت معصومهعليها‌السلام و مشهور است آن تكيه اليوم به(محمديه)و در آنجا بقعه اى است و آن بزرگوار در آن بقعه مدفون مى باشد.

فقير گويد: كه آن بقعه مشهور است به(محمديهى)و آن تكيه معروف است به حسينيه و در كوچه حرم واقع است نزديك صحن جديد و گفته كه منسوب است به اين سيد بزرگوار سيد اجل آقا سيد صدرالدّين بن ميرزا محمّد باقر رضوى قمى شارح(وافيه)و برادرش ميرزا محمّد ابراهيم بن ميرزا محمّد باقر رضوى كه از علمأ بوده و در همدان ساكن بوده الى غير ذلك انتهى.

و بدان نيز كه منتهى مى شود به موسى مبرقع نسب سيد جليل مير محمّد بديع خادم رضوى رحمه اللّه چنانكه سيد ضامن مدنى در(تحفه)گفته: محمد بديع بن ابى طالب بن ابى القاسم بن محمّد بن غياث الدّين عزيز بن شمس الدّين محمّد بن محمود بن محمّد بن ميرهادى حسن بن على بن ابى الفتوح بن عيسى بن محمد بن ابى محمّد بن جعفر بن ابى جعفر على بن ابى على محمّد بن ابى احمد موسى (١٠٦) الا برش بن ابى على محمّد الا عرج بن احمد بن موسى المبرقع سيدى بود صاحب مروت و شهامت و رفعت و رياست و عظمت و جلالت و جمّالمحاسن بود و با ما مودت و صداقت داشت و من هديه كردم به سوى او(كتاب حقوق و مواريث)تأليف عزالدّين عمر بن تاج الدّين محمّد فقيه حسينى و اين محمّد بديع والى امر بود در مشهد مقدس رضوى و بر او بود رجوع اعيان امجاد و زوار و قصاد و او بود مرجع اهل بلاد؛ پس منصب او را دادند به پسرش غياث الدّين و او والى اوقاف حضرت امام رضاعليها‌السلام گرديد به امر شاه عباس بن شاه صفى پس مشغول گرديد به نفس نفيس خود به تعمير خرابيها تمام كرد آنها را و احداث كرد عماراتى براى غلات و نحو آنها و پدرش ابوطالب سيدى بود جليل القدر، وجيه، رئيس جم المحاسن، صاحب مروت عاليه و خيرات جاريه، مقصد و ملجأ مردم بود، خدمت داشت در حرم حضرت امام رضاعليها‌السلام از جانب شاه عباس بن شاه خدابنده، شاه عباس خواست دختر او را تزويج كند عذر آورد و تزويج كرد او را به پسر عمش مير حسن. آنگاه سيد ضامن فرموده كه مير حسن بن ولى اللّه بن هدايت اللّه بن مراد بن نعمت اللّه مشهور بود به مير حسن قاينى ديدم او را به مشهد مقدس رضوى در ماه ذى الحجه سنه هزار و پنجاه و دو و او مردى بود عالم فاضل كامل مدرس محقق مدقق و پس عمويش محمّد ابراهيم بن حسين بن نعمت اللّه بن هدايت اللّه سيدى بود جليل القدر، عظيم الشأن، رفيع المنزلة، عالم فاضل كامل، شيخ الا سلام بود در قايين پس توجه فرمود به هند و مدتى در هند بود پس در سنه هزار و شصت و يك به مكه مشرفه رفت و در آنجا وفات كرد. (١٠٧)

در ذكر حكيمه بنت حضرت جوادعليها‌السلام

بدان كه حكيمه با كاف نه حليمه با لام كه در السنه عوام مشهور شده در ميان دختران حضرت جوادعليها‌السلام به فضائل و مناقب ممتاز است و درك خدمت چهار امام نموده و حضرت هادى، مكرمه نرجس خاتون والده امام عصرعليها‌السلام را به او سپرد كه معالم دين و احكام شرع را به او بياموزد و به آداب الهيه او را تربيت كند و بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام منصب سفارت داشت از جناب امام عصر صلوات اللّه عليه و عرايض مردم را به آن حضرت و توقيعات شريفه را كه از آن ناحيه مقدسه صادر مى شد به مردم مى رساند و مفتخر شد به قابله گرى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و به رسيدگى به امور ولادت آن جناب چنانچه عمه اين معظمه حكيمه خاتون دختر حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام مشرف شده به منصب قابله گرى فرزند برادرش حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام چنانچه تصريح فرموده به آنچه گفتيم علامه بحرالعلوم طاب ثراه در كتاب رجال و اين مخدره اول كسى است كه آن جناب را بوسيد و در آغوش گرفت و به نزد پدر بزرگوارش برد و دوباره به نرجس خاتون برگردانيد. وبالجمله: اين معظمه در ميان سادات علويه و بنات هاشميه از جهت فضائل و مناقب و عبادت و تقوى و علم ممتاز و به حمل اسرار امامت سرافراز بود و علما تصريح كرده اند به استحباب زيارت آن معظمه و قبر شريفش در سامرأ در قبه عسكريين پايين پا ملاصق ضريح عسكريينعليهما‌السلام است ضريح عليحده دارد و در كتب مزار زيارت مخصوصى براى او ذكر نشده.

علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده: نمى دانم به چه سبب علما متعرض نشدند از براى زيارت آن مخدره با آن مرتبه فضيلت و جلالت كه از براى او است. (١٠٨) و علامه بحرالعلوم فرموده كه ذكر نكردن زيارت آن معظمه با اين جلالت چنانچه حال [ دايى ] مفاضل يعنى مجلسى فرموده عجيب است و عجيب تر از آن متعرض نشدن بيشتر مثل شيخ مفيد در(ارشاد)و غير او در كتب تواريخ و سيّر و نسب آن مخدّره را در اولاد حضرت جوادعليها‌السلام بلكه حصر نمودن بعضى دختران آن جناب را در غير آن. (١٠٩) مفيد در(ارشاد)فرموده به جا ماند از حضرت جوادعليها‌السلام از فرزند علىعليها‌السلام كه امام بود بعد از موسى و فاطمه و امامه، و اولاد ذكورى نگذاشت غير از آنچه ناميديم. انتهى. (١١٠)


فصل هفتم: در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت جوادعليها‌السلام است

شرح حال احمد بزنطى

اول ابوجعفر احمد بن محمد بن ابى نصر معروف به بزنطى كوفى ثقه جليل القدر:

در(مجالس المؤ منين)است كه در(خلاصه)مذكور است كه او به خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام رسيده و نزد آن حضرت قدر و منزلت بسيار داشت و اختصاص تمام به حضرت امام محمّد جوادعليها‌السلام داشت و اجماع نموده اند اصحاب بر تصريح هرچه او روايت نموده باشد و اقرار به فقه و اجتهاد او كرده اند در سال دويست و بيست و يك بعد از وفات حسن بن على بن فضال به هشت ماه وفات يافت. (١١١)

و در(مختار كشى)از احمد منقول است كه گفت: روزى به اتفاق صفوان بن يحيى و محمد بن سنان و عبداللّه بن المغيره يا عبداللّه بن جندب نزد حضرت امام رضاعليها‌السلام رفتيم و چون ساعتى نشستيم برخاستيم پس آن حضرت از آن ميان مرا فرمودند كه اى احمد تو بنشين پس نشستم و آن حضرت با من به سخن درآمدند و من نيز از آن حضرت سؤ الها مى نمودم و جواب مى شنيدم تا بيشتر شب گذشت و چون خواستم كه به منزل خود روم مرا فرمودند كه مى روى يا همينجا خواب مى كنى؟ گفتم: جان من فداى تو باد! اگر فرمايى كه بروم مى روم و اگر مى فرمايى كه باش در خدمت مى باشم. پس فرمودند كه اينجا خواب كن كه دير وقت شد و مردم درهاى خانه بسته اند و به خواب رفته اند. آنگاه آن حضرت برخاستند و به حرم شريف رفتند و چون مرا گمان شد كه آن حضرت به حرم درآمدند به سجده افتادم و در آن سجده گفتم حمد مر خداى را كه حجت خود و وارث علوم انبيأ را از جميع برادران و اصحاب من با من در مقام انس و عنايت درآورد، و هنوز من در سجده بودم كه آن حضرت آمدند و به پاى مبارك خود مرا متنبه ساختند، پس من برخاستم و آن حضرت دست مرا گرفته ماليدند و فرمودند كه اى احمد بدان كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام به عيادت صعصعة بن صوحان رفت و چون از بالين او برخاست به او گفت كه اى صعصعه! زنهار كه افتخار نكنى بر برادران خود به عيادتى كه من تو را نموده ام و از خداى بر حذر باش. اين سخن به من گفتند و به حرم شريف مراجعت نمودند. (١١٢)

و ايضا از او روايت نموده كه گفت: وقتى كه حضرت امام على بن موسى الرضاعليها‌السلام را به گفته مأمون از مدينه مى آوردند او را به جانب بصره بردند و به كوفه در نياوردند و من در آن وقت به قادسيه بودم پس آن حضرت مصحف نزد من فرستاد و چون مصحف را بگشودم در آنجا (سوره لم يكن) ديدم كه اطول و اكثر بود از آنچه در ميان مردم است و از آنجا چند آيه حفظ كردم تا آنكه(مسافر)مولاى آن حضرت آمد و مصحف را از من گرفت و در منديلى نهاد و آن را مهر كرد پس آنچه از آن مصحف حفظ كرده بودم مرا فراموش شد و هر چند جهد كردم كه مرا يك كلمه از آن به ياد آيد ميسر نشد. (١١٣)

شرح حال فضل بن شاذان

دوم ابومحمد فضل بن شاذان بن خليل ازدى نيشابورى ثقه جليل القدر:

از فقها و متكلمين شيعه و شيخ طايفه و بسيار عظيم الشأن و اجل از توصيف است. از حضرت جوادعليها‌السلام حديث روايت كرده و گفته اند از حضرت رضاعليها‌السلام نيز روايت كرده و پدرش از اصحاب يونس است و(فضل)صد و هشتاد كتاب تصنيف كرده و حضرت ابومحمّد عسكرىعليها‌السلام دو دفعه و به روايتى سه مرتب بر او ترحم فرموده و شيخ كشى رواياتى در مدح او ذكر كرده و هم نقل كرده خبرى كه منافى است با آن روايات. (١١٤) علامه و ديگران از روايات منافى مدح جواب فرموده اند:

(وَ هوَ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَجَلّ مِنْ اَنْ يُغْمَزَ عَلَيْهِ وَ هُوَ رَئيسُ طائِفَتِنا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ اَجْمَعينَ). (١١٥)

در (مجالس المؤ منين) از (كتاب مختار) نقل كرده كه عبداللّه بن طاهر، فضل بن شاذان را از نيشابور اخراج نمود و بعد از آنكه او را پيش خود طلبيد و تفتيش كتب او نمود امر كرد كه آن كتب را جهت او بنويسانند، پس فضل رؤس مسايل اعتقاديه را از توحيد و عدل و مانند آن جهت او نوشت و چون او به نظر عبداللّه رسيد گفت: اين قدر كافى نيست مى خواهم كه اعتقاد تو را درباره سلف بدانم. پس فضل گفت: ابابكر را دوست دارم و از عمر بيزارم! عبداللّه گفت: چرا از عمر بيزارى؟ گفت: به واسطه آنكه عباس را از شورى بيرون كرد. و به سبب القاى اين جواب لطيف كه متضمن خوش آمد عباسيان بود از دست آن فظ غليظ خلاصى يافت و از سهل بن بحر فارسى روايت نموده كه گفت: در آخر عهد مصاحبت خود با فضل بن شاذان از او شنيدم كه مى گفت من خليفه جمعى از اكابرم كه از پيش رفتند مانند محمد بن ابى عمير و صفوان بن يحيى و غيرهما و پنجاه سال در خدمت ايشان بودم و از ايشان استفاده مى نمودم و هشام بن الحكم چون بگذشت يونس بن عبدالرحمن خليفه او بود رد بر مخالفان و چون يونس وفات يافت خليفه او در رد بر مخالفان سكاك بود و او نيز از ميان رفت و منم خليفه ايشان انتهى. (١١٦)

مؤلف گويد: كه سكاك ابوجعفر محمّد بن خليل بغدادى است كه از متكلمين و از اصحاب هشام و تلميذ او است و كتابى در امامت نوشته. و بالجمله: جلالت فضل بن شاذان اكثر است از آنكه ذكر شود. در ايام حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام وفات كرد و قبرش در زمين نيشابور قديم كه خارج از بلد نيشابور اين زمان است به فاصله يك فرسخ تقريبا با بقعه و صحنى مزار و مشهور است و بر روى سنگ قبر او نوشته:

(هذا ضَريحُ النَّحْريرِ الْمُتَعالِ اِلى اَنْ قال الرّاوى مِنَ الاِمامَيْنِ اَبِى الْحَسَن عَلِىِّ بْنِ موسى وَ ابى جعفرٍ الثّانى عَلَيْهم السَّلامُ زُبْدَةْ الرُّواةِ وَ نُخْبَةُ الْهُداةِ وَ قُدْوَةُ الاَجِلأ الْمُتَكَلِّمينَ وَ اُسْوَةُ الْفُقَهأ الْمُتَقَدِّمِينَ الشَّيخُ الْعَليمُ الْجَليلُ الْفَضْلُ بْن شاذانِ بْنِ الْخَليلِ طابَ اللّهُ ثَراهُ قَدْ وَصَلَ بِلِقأ رَبِّهِ فى سَنة ٢٦٠).

و در دور سنگ قبر نوشته:

(قَد تَرَحَّمَ عَلَيْهِ اَبُومُحَمَّدٍ الحَسَن الْعَسْكرىعليها‌السلام فَقالَ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ ثلاثةً وِلأ، وَ قالَعليها‌السلام اَيْضا: اَغْبِطُ اَهْلَ خُراسانَ بِمَكانِ الْفَضْلِ، وَ قالَ مُحَمَّدُ بنِ اِبْراهيمَ الْوَرّاقُ خَرَجْتُ اِلىَ الْحَجِّ فَدَخَلْتُ اِلى مَوْلاىَ اَبى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىَّ وَ اَرَيْتُهُ كِتابَ الْفَضْلِ بْنِ شاذانِ فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصْفَّحَهُ وَرَقَةَ وَرَقَهً، قالَعليها‌السلام هذا صَحيحٌ يَنْبَغى اَنْ يْعْمَلَ بِهِ رَحِمَ اللّهُ الْفَضْلَ. كَتَبَهُ فى سَنة (٢٦١).

مخفى نماند كه در اصحاب حضرت امام رضاعليها‌السلام در احوال حسن بن على بن فضال مقدارى از حال فضل بن شاذان نيز ذكر شد.

شرح حال ابوتمام شاعر

سوم ابوتمام حبيب بن اوس الطائى الامامى نجاشى:

و علامه در(خلاصه)فرموده كه ابوتمام امامى بود و براى اهل بيت شعر بسيار گفته و احمد بن الحسين نقل كرده كه نسخه كهنه اى را ديدم كه شايد در ايام ابوتمام يا قريب به آن نوشته شده بود و در آن قصيده اى بود از ابوتمام كه ذكر كرد در آن ائمهعليهم‌السلام را تا حضرت ابوجعفر جوادعليها‌السلام و تجاوز از آن حضرت نكرده؛ زيرا كه در ايام آن حضرت وفات كرده و جاحظ در(كتاب حيوان)گفته كه حديث كرد مرا ابوتمام و او از رؤ ساى رافضه بود. انتهى. (١١٧)

و بالجمله: ابوتمام صاحب حماسه اوحد عصر خويش بوده در فصاحت و بلاغت، گويند چهارده هزار ارجوزه از عرب از حفظ داشته و غير از قصايد و مقاطيع و او را در صناعت شعر محلى منيع و مرتبتى رفيع است و ابراهيم بن مدبر با آنكه از اهل علم و معرفت و ادب بود از اشعار او چيزى حفظ نمى كرد چه آنكه او را دشمن مى داشت و گاهى او را سب و لعن مى كرد. روزى شخصى چند شعر از اشعار ابوتمام بدون نسبت به وى از براى ابراهيم خواند ابراهيم را خوش آمد و فرزند خود را امر كرد كه آن اشعار را در پشت كتابى بنويسد پس از آنكه آن اشعار نوشته شد بعضى گفتند: ايها الا مير! اين اشعار از ابوتمام است. ابراهيم چون اين بشنيد فرزند خود را گفت كه آن صفحه را پاره كند، مسعودى اين عمل را از ابن مدبر نپسندديه، فرموده كه اين عمل از او قبيح است چه عاقل بايد اخذ فايده كند چه از دشمن باشد يا دوست، از وضيع باشد يا شريف، همانا از اميرالمؤ منينعليها‌السلام روايت شده كه فرموده:

(الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذْ ضالَّتَكَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ).

و از بزرجمهر حكيم نقل شده كه فرمود من از هر چيز صفت نيك او را اخذ كردم حتى از سگ و گربه و خوك و غراب، گفتند: از سگ چه آموختى؟ گفت: الفت او را با صاحب خود و وفأ او را، گفتند از غراب چه آموختى؟ گفت: شدت احتراز او و حذر او را، گفتند: از خوك چه گرفتى؟ گفت: بكور او را در حوائج خود، گفتند: از گربه چه اخذ كردى؟ گفت: حسن نغمه و كثرت تملق او را در مسئلت. (١١٨) و وفات كرد ابوتمام در ايام واثق سنه دويست و سى و يك در موصل. و ابونهشل بن حميد طوسى بر قبر او قبه اى بنا كرد. (١١٩)

چهارم ابوالحسن على بن مهزيار اهوازى دورقىّ الا صل:

كه جلالت شأن و عظمت قدرش زياده از آن است كه ذكر شود، و از توقيعات شريفه حضرت جوادعليها‌السلام به او معلوم مى شود چه اندازه اين معظم جليل الشأن بوده در يكى از اين توقيعات است كه مرا مسرور كردى به آنچه ذكر كردى و هميشه مرا مسرور مى دارى، خداوند مسرور سازد تو را به بهشت و راضى شود از تو به رضاى من، و در توقيع ديگر است:

(وَ اَسئَلُ اللّهَ تعالى اَنْ يحفَظَكَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْكَ وَ مَنْ خَلْفِكَ وَ فِى كُلِّ حالاتِكَ فَاَبْشِرْ فَاِنّى اَرْجُو اَنْ يُدْفَعَ اللّهُ عَنْكَ وَاللّهُ اَسْئَلُ اَنْ يَجْعَلَ لَكَ الْخَيْرَ الخ).

وَ فى تَوْقيع آخر:

(وَ اَما ما سئَلْتَ منَ الدُّعأ فاِنَّكَ بعدُ لَستَ تدْرى كيفَ جَعَلَكَ اللّهُ عِنْدى وَ رَبَّماسَمَّيْتُكَ بِاسْمِكَ وَ نَسَبِكَ مَعَ كَثْرَةَ عِنا يَتِى بِكَ وَ مَحَبَّتى لَكَ وَ مَعْرِفَتى بِما اَنْتَ عَلَيْهِ فَاَذامَ اللّهُ لَكَ الْفَضْلَ). (١٢٠)

وَ فى توقيع آخَر:

(يا علِىُّ قدْ بلَوتكَ وَ خبرْتكَ فِى النَّصيحَةِ وَ الطّاعَةِ وَ الخِدْمَةِ وَ التَّوقيرِ وَ الْقِيامِ بِما يَجِبُ عَلَيْكَ فَلَوْ قُلْتُ اَنّى لَمْ اَرَمِثْلَكَ لَرَجَوْتُ اَنْ اَكُونَ صادِقا. (١٢١)

اقولُ فتاَمَّلْ فى تِلْكَ التَّوقيعاتِ الشّرَيفَةِ فَاِنَّ فيها غِنىً عَنِ التَّعَرُّضِ لِمَدْحِهِ فَاِنَّ مَدْحَ الاِمامِ اِمامِ كُلَّ مَدْحٍ وَ مَنْ تَصَدّى لِلْقَوْلِ بَعْدَةٌ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْقَدْحِ).

و بالجمله: در خبر است كه على بن مهزيار پدرش نصرانى بوده و اسلام آورده و گفته شد كه خود آن جناب نيز چنين بوده و خداوند او را هدايت فرموده و تفقه نمود. و روايت كرده از حضرت رضا و جوادعليهما‌السلام و از خواص حضرت جوادعليها‌السلام گرديد تا آنكه از جانب آن حضرت وكالت پيدا كرد چنانچه از جانب حضرت هادىعليها‌السلام نيز در بعضى از نواحى وكالت داشته و توقيعات كه براى شيعه بيرون آمده در باب او به جز خير و خوبى چيز ديگر نبوده و سى و سه كتاب تصنيف فرموده. و عادت آن جناب بود كه چون آفتاب طلوع مى كرد و سر به سجده مى گذاشت سر بلند نمى كرد تا از براى هزار نفر از برادران مؤ من خود دعا كند به آنچه كه براى خود دعا مى كرد و در جبهه اش از كثرت سجده پينه بسته بود مثل زانوى شتر و اين على همان است كه در سنه دويست و بيست و شش در منزل(قرعأ) (١٢٢) آخر شب از رختخواب خود برخاست و بيرون رفت وضو بگيرد مسواكى در دست داشت و مسواك مى كرد كه ناگاه ديد در سر مسواك مانند آتش چيزى زبانه مى كشد و مثل خورشيد شعاع دارد دست بر آن گذاشت و ديد حرارت ندارد آيه شريفه(الَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَ خْضَرِ نارَا) (١٢٣) تلاوت كرد و در فكر فرو رفت و چون به جاى خود برگشت رفقاى او محتاج به آتش بودند چون آن نور را ديدند خيال كردند كه على آتش براى ايشان آورده چون نزديك او شدند ديدند كه آتش آن حرارت ندارد و روشنايى آن گاهى خاموش مى گشت و گاهى شعله مى كشيد تا سه دفعه كه در آن مرتبه بالكليه خاموش شد چون در سر مسواك نگاه كردند ديدند ابدا اثرى از آتش و سوختگى يا سياهى در آن نيست چون خدمت على هادىعليها‌السلام رسيد و حكايت بگفت حضرت در آن مسواك تأمل نمود و فرمود كه آن نور بوده و اين به واسطه ميل تو به ما اهل بيت و اطاعت از براى من و پدران من بوده. (١٢٤) و ابراهيم برادر على نيز از اجلأ است و روايت شده كه او از سفرأ امام زمانعليها‌السلام بوده و محمّد پسر على بن مهزيار نيز ثقه و از اصحاب حضرت هادىعليها‌السلام است.

شرح حال شگفت انگيز ابن ابى عمير

پنجم ثقة الا سلام محمّد بن ابى عمير است:

اسم ابى عمير، زياد بن عيسى و كنيه محمّد ابو احمد است و از موالى مهلب بن ابى صفره است و اصلش بغدادى و ساكن بغداد نيز بوده و مردى عظيم المنزلة و جليل القدر است نزد ما و نزد مخالفين و از اصحاب اجماع است و عامه و خاصه تصديق وثاقت و جلالت او را نموده اند و او اعبد و اورع مردم بود و او را افضل و افقه از يونس گفته اند و حال آنكه در فقه يونس، از فضل بن شاذان روايت كنند كه مى گفت:

ما نشأ فى الاِسْلامِ رَجُلٌ مِنْ سائِرِ النّاسِ كانَ اَفْقَهَ مِنْ سَلْمانِ الْفارِسى رضى اللّه عنه وَ لانَشَأ بَعْدَهُ اَفْقَهَ مِنْ يُونُس بْنِ عَبْدِالرَّحْمنِ رضى اللّه عنه.

و ابن ابى عمير درك خدمت حضرت كاظم و رضا و جوادعليهم‌السلام نموده و نود و چهار كتاب تصنيف كرده و محنت او در زمان رشيد و مأمون بسيار بوده چه آنكه سالها او را حبس كردند و تازيانه هاى بسيار زدند كه قضاونت كند و هم براى آنكه راهنمايى كند خليفه را بر شيعيان و اسامى ايشان را بگويد؛ زيرا كه او شيعيان عراق را مى شناخت و وقتى او را صد تازيانه زدند كه طاقتش تمام شد و نزديك شد كه نام ببرد شيعيان را كه صداى محمد بن يونس بن عبدالرحمن را شنيد كه گفت: (يامُحَمَّدَ بْنَ اَبى عُمَيْر اُذْكُرْ مَوْقِفَكَ بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ). لاجرم اسم نبرد و زياده از صد هزار درهم ضرر مالى به او رسيد و مدت چهار سال در زندان بماند. (١٢٥)

خواهرش كتابهاى او را جمع كرده در غرفه اى نهاده بود باران باريده و از دست رفته بود، لاجرم ابن ابى عمير حديث را از حفظ نقل مى كرد يا از آن نسخه هايى كه مردم از روى كتابهاى او پيش از تلف شدن نوشته بودند، به همين جهت اصحاب ما به مراسيل او اعتماد دارند مراسيل او را در حكم مسانيد گرفته اند و خواهرانش(سعيده)و(منّه)نيز از روات محسوبند.

(وَ عَنْ كَشّى مُحَمَّدُ بْنُ اَبى عُمَيْرٍ اُخِذَ وَ حُبِسَ وَ اَصابَهُ مِنَ الْجَهْدِ وَ الضّيقِ اَمْرٌ عَظيمٌ وَ اُخذَ كلُّ شىْءٍ كانَ لَهُ وَ صاحِبُهُ الْمَأمُونُ وَ ذلِكَ بَعْدَ مَوْتِ الرِّضاعليها‌السلام وَ ذَهَبَتْ كتب ابنِ اَبى عمَيْرِ فَلَمْ تُخَلَّصْ كُتُبُ اَحاديِثِهِ وَ كانَ يَحْفَظُ اَرْبَعينَ جِلْدا فَسَمّاهُ نَوادِرَ وَ لِذالِكَ تُؤْخَذُ اَحاديثُهُ مُنْقَطِعَةَ الاَ ساتيد). (١٢٦)

و هم روايت است كه در زمان رشيد، سندى بن شاهك به امر هارون او را صد و بيست چوب زد به جهت تشيع او پس او را در حبس افكند ابن ابى عمير صد و بيست و يك هزار درهم بداد تا خلاصى يافت و وارد شده كه ابن ابى عمير متمول بوده و صاحب پانصد هزار درهم بوده. (١٢٧)

و شيخ صدوق روايت كرده از ابوالوليد از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت: ابن ابى عمير بزاز بوده و از مردى ده هزار درهم طلب داشت پس مالش تمام گشت و فقير شد پس آن مردى كه مديون او بود خانه اى داشت به ده هزار درهم بفروخت و پولش را براى ابن ابى عمير برد، چون به در خانه او رسيد و در را كوبيد ابن ابى عمير بيرون شد آن مرد پولها را تسليم او نمود و گفت: اين طلب تو است آورده ام. ابن ابى عمير پرسيد كه از كجا تحصيل اين مال نمودى؟ آيا به ارث به تو رسيد يا كسى به تو بخشيد؟ گفت: هيچكدام نبوده بلكه خانه ام را فروخته ام براى قضاى دين خود، ابن ابى عمير فرمود: حديث كرد مرا ذريح محاربى از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود: (لايَخْرُجُ الرَّجُلُ عَنْ مسْقَطِ رَأسِهِ بِالدَّيْن)؛ يعنى انسان به جهت دين ترك خانه خود نمى كند. پس فرمود: اين پولها را بردار من حاجت به چنين پولى ندارم و حال آنكه به خدا قسم است كه فعلا محتاج به يك درهم مى باشم و از اين پولها يك درهم قبول نخواهم نمود. (١٢٨)

از فضل بن شاذان روايت شده كه وقتى داخل عراق شدم شخصى را ديدم كه با رفيقش عتاب مى كرد و مى گفت: تو مردى مى باشى صاحب عيال و محتاجى به كسب و كار و با اين حال سجده طولانى به جا مى آورى و من مى ترسم به سبب طول سجده چشمان تو نابينا شود و از كار بيفتى و از اين نحو كلمات در نصيحت او بسيار بگف آخرالا مر رفيقش با وى گفت كه چه بسيار عتاب كردى واى بر تو اگر بنا بود طول سجده باعث كورى شود بايد ابن ابى عمير رضى اللّه عنه نابينا شده باشد چه او بعد از نماز فجر سر به سجده شكر مى گذاشت و وقت زوال سر از سجده بر مى داشت. (١٢٩)

و شيخ كشى روايت كرده كه فضل بن شاذان به نزد ابن ابى عمير آمد و او در سجده بود و سجده را بسيار طول داد چون سر از سجده برداشت و طول سجده او را مذكور ساختند، گفت: اگر سجود جميل بن دراج را مى ديديد سجود مرا طويل نمى شمرديد و گفت: روزى به نزد جميل رفتم و او سجده را بسيار طول داد چون سر برداشت من گفتم كه سجده را طول داديد، گفت اگر طول سجده معروف بن خربوذ را مى ديدى سجده مرا سهل مى شمردى. (١٣٠)

از ملاحظه اين دو خبر معلوم مى شود كه ابن ابى عمير به طول سجده كه غايت خضوع و منتهاى عبادت و اقرب حالات بنده است و به نزد پروردگار و اشد اعمال بر ابليس است معروف و محل توجه بوده و ابن ابى عمير در اين عمل اقتدا كرده بود به امام زمان خود حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام ؛(فَاِنَّهُعليها‌السلام كانَ حليفَ السَّجدَةِ الطَّويلَةِ وَ الدُّموعِ الْغزيرَةِ وَ الْمناجاتِ الْكَثيرَةِ وَ الضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ).

چنانچه فقه و حديث و علم و اخلاق او از بركات اين خانواده بود.

هربوى كه ازمشك وقرنفل شنوى

ازدولت آن زلف چو سنبل شنوى

شرح حال محمّد بن سنان

ششم محمّد بن سنان ابوجعفر الزاهرى:

كلمات علما در باب او مختلف است غايت اختلاف حتى از شخص واحد، شيخ مفيد رحمه اللّه او را در(ارشاد)از خواص و ثقات حضرت كاظمعليها‌السلام و از اهل ورع و فقه و علم، از شيعه آن حضرت نوشته (١٣١) و در رساله ديگر خود، او را مطعون شمرده و شيخ الطائفه در (فهرست) و (رجال) او را ضعيف شمرده و در (كتاب غيبت) در ذكر ممد و حين از خواص ائمهعليهم‌السلام او را تعداد نموده چنانچه فرموده: و از ممدوحين حمران بن اعين است تا آنكه فرموده و از جمله ايشان است بنا به روايتى كه ابوطالب قمى نقل فرموده كه گفت داخل شدم بر حضرت جوادعليها‌السلام در آخر عمرش شنيدم كه فرمود: جزا دهد خداوند صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان و زكريا بن آدم و سعد بن سعد را از من جزاى خير، پس به تحقيق كه وفا كردند از براى من. و نيز شيخ فرموده: و اما محمّد بن سنان پس به درستى كه روايت شده از على بن حسين بن داود كه گفت شنيدم كه حضرت جوادعليها‌السلام ذكر فرمود محمّد بن سنان را به خير و فرمود: (رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ بِرِضائى عَنْهُ فَما خالَفَنى وَ ما خالَفَ اَبى قَطُّ). (١٣٢)

و آية اللّه علامه رحمه اللّه در(خلاصه)در او توقف فرموده و در(مختلف)فرموده: قَدْ بَيَّنّا رُجُحانَ الْعَمَلِ بِرَوايَةِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنانٍ. و سيد بن طاوس رحمه اللّه در(فلاح السائل)فرموده: شنيدم از كسى كه ذكر مى كرد طعن بر محمّد بن سنان را و شايد او واقف نشده مگر بر طعن او و مطلع نگشته بر تزكيه و ثنايى كه او از براى او است و همچنين احتمال هست در بيشتر از طعنها پس ‍ ذكر فرموده مدائح او را و آنكه معجزه حضرت جوادعليها‌السلام در او ظاهر شد چه آنكه او نابينا بود و مسح كرد آن حضرت چشم او را به او رد شد چنانكه در فصل معجزات حضرت جوادعليها‌السلام خبرش مذكور شد و هم روايتى نقل كرده كه اِنَّهُ كانَ مُتَقَشِّفا مُتَعَبِّدا. (١٣٣)

و بالجمله: در محمّد بن سنان علما كلام را بسط داده اند، هركه طالب است رجوع نمايد به(رجال كبير)و(تعليقه)و(رجال سيد اجل علامه بحرالعلوم)و(خاتمه مستدرك)شيخ مرحوم؛ چه اين مختصر را مقام آن نيست. گويند كه بعضى از عارفين تفأل زد به كتاب اللّه مجيد براى استعلام حال محمّد بن سنان اين آيه به نظرش آمد:(اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمأ) . (١٣٤)

و نسب محمّد بن سنان رضى اللّه عنه منتهى مى شود به زاهر مولى عمرو بن الحمق كه در كربلا شهيد شد، به اين نحو محمّد بن الحسن (١٣٥) بن سنان بن عبداللّه بن زاهر و در ترجمه زاهر، به آن اشارات رفت در مجلد اول و در ميان اولاد و احفاد محمّد جمله اى از راويان احاديث مى باشند از جمله ابوعيسى محمّد بن احمد بن محمّد بن سنان است كه از مشايخ شيخ صدوق است.


باب دوازدهم: در تاريخ امام عاشر وبدر باهر ابوالحسن الثالث مولانا الهادى امام على نقىعليها‌السلام

ودر آن چند فصل است:

فصل اول: در تاريخ ولادت واسم وكنيت امام على النقىعليها‌السلام است

اشهر در ولادت آن حضرت آن است كه در نيمه ذى حجه سنه دويست ودوازده در حوالى مدينه در موضعى كه آن را (صريا) گويند، آن بزرگوار دنيا را به نور خود روشن فرمود ولكن به روايت ابن عياش ولادت آن حضرت در دوم رجب يا پنجم آن واقع شده. والده معظمه جليله اش سمانه مغربيه است ومعروف است به سيده. ودر (جنات الخلود) است كه آن مخدره هميشه روزه سنتى داشتى ودر زهد وتقوى مثل ومانند نداشت. ودر (درّالنظيم) است كه كنيه آن مخدره ام الفضل بوده ومحمد بن فرج وعلى بن مهزيار روايت كرده اند از حضرت هادىعليها‌السلام كه فرمود: مادرم عارفه است به حق من واواز اهل بهشت است نزديك نمى شود به اوشيطان سركش ونمى رسد به اومكر جبار عنيد وخداوند اورا نگهبان وحافظ است وتخلف نمى كند از امهات صديقين و صالحين. (١)

اسم شريف آن جناب على بود وكنيت ابوالحسن وچون حضرت امام موسى وامام رضاعليهما‌السلام را نيز ابوالحسن مى گفتند از جهت تعيين، آن جناب را ابوالحسن الثالث مى گويند چنانچه حضرت امام رضاعليها‌السلام را ابوالحسن الثانى وگاهى هم مكان يا هادى يا عسكرى ذكر مى كنند چنانچه اهل حديث مى دانند و مشهورترين القاب آن حضرت نقى وهادى است. وگاهى آن حضرت را نجيب و مرتضى وعالم وفقيه وناصح وامين ومؤ تمنوطيب ومتوكل مى گفتند ولكن لقب اخير را آن حضرت مخفى مى كرد واصحاب خود را فرموده بود از اين لقب اعراض كنيد به جهت آنكه لقب خليفه متوكل على اللّه بود در آن زمان. وچون آن جناب و فرزندش امام حسنعليها‌السلام در سامره سكنى فرمودند در محله اى كه(عسكر ع(نام داشت از اين جهت اين هر دوبزرگوار را نسبت به آن مكان داده و عسكرى مى گفتند، ودر شمايل آن حضرت گفته اند كه آن جناب متوسط القامة و مرطوبى بود وروى سرخ وسفيد وگونه هاى اندك برآمده وچشمهاى فراخ و ابروهاى گشاده وچهره دلگشا داشت، ونقش نگين آن جناب (اللّهُ رَبّى وَ هُوَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ) بوده، وانگشتر ديگرى داشت كه نقشش اين بود. (حِفْظُ الْعُهُودِ مِنْ اَخْلاقِ الْمَعْبُودِ). (٢)

سيد بن طاوس روايت كرده از جناب عبدالعظيم حسنى كه حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام اين حرز را براى پسرش حضرت امام على نقىعليها‌السلام نوشت در وقتى كه آن حضرت كودك بوده ودر گهواره جاى داشت وتعويذ مى كرد آن حضرت را به اين تعويذ وامر مى كرد اصحاب خود را به آن وآن حرز اين است:

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِّىِ الْعَظيمِ اللّهُمَ رَبَّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوح الخ). (٣)

وتمام آن در(مهج الدعوات)است. وتسبيح آن حضرت:

(سبحان منْ هوَ دائمٌ لايسهو، سبْحانَ مَنْ هُوَ قائمٌ لايَلْهُوْ، سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِىٌ لايَفْتَقِرُ، سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ). (٤)


فصل دوم: در بيان مختصرى از فضايل ومناقب ومكارم اخلاق امام على نقىعليها‌السلام است

واكتفا مى شود به چند خبر:

آب گرم وآماده وضو

اول شيخ طوسى از(كافور خادم)روايت كرده كه گفت: حضرت امام على نقىعليها‌السلام فرمود به من كه فلان سطل را در فلان محل بگذار كه من وضو بگيرم از آن براى نمازم وفرستاد مرا پى حاجتى وفرمود چون برگشتى سطل را بگذار كه مهيا باشد براى وقتى كه من خواستم آماده نماز شوم. پس آن حضرت بر قفا خفت تا خواب كند ومن فراموش كردم كه فرمايش حضرت را به عمل آورم وآن شب، شب سردى بود، پس يك وقت ملتفت شدم كه آن حضرت برخاسته براى نماز ويادم آمد كه من سطل آب را نگذاشتم در آن محل كه فرموده بود. پس از جاى خود دور شدم از ترس ملامت آن حضرت ومتألم بودم از جهت آنكه آن حضرت به تعب ومشقت خواهد افتاد براى تحصيل آن سطل آب، ناگاه مرا ندا كرد ندأ غضبناك، من گفتم: انا للّه چه عذر آورم؟ بگويم فراموش كردم چنين كارى را و چاره اى نديدم از اجابت آن حضرت، پس رفتم به خدمتش به حال رعب وترس، فرمود: واى بر توآيا ندانستى رسم وعادت مرا كه من تطهير نمى كنم مگر به آب سرد، براى من آب گرم نمودى ودر سطل كردى. گفتم: به خدا سوگند كه من نه سطل را در آنجا گذاشتم ونه آب در آن كردم، فرمود: اَلْحَمْدُللّهِ به خدا قسم كه ما ترك نخواهيم كرد رخصت خدا راورد نخواهيم كرد عطاى اورا، حمد خداوندى را كه قرار داد ما را از اهل طاعتش وتوفيق داد ما را به اعانت نمودن از براى عبادتش، همانا پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه خداوند غضب مى كن بر كسى كه قبول نكند رخصتش را. (٥)

احترام مخالفان به امام هادىعليها‌السلام

دوم ونيز شيخ روايت كرده به متوكل گفتند: هيچ كس چنان نمى كند كه توبا خود مى كنى در باب على بن محمد تقى؛ زيرا كه هر وقت [به ] منزل تووارد مى شود هركس كه در سراى است اورا خدمت مى كند به حدى كه نمى گذارند كه پرده بلند كند ودر را باز كند وچون مردم اين را بدانند مى گويند اگر خليفه نمى دانست استحقاق اورا از براى اين امر اين نحورفتار با اونمى نمود بگذار اورا وقتى كه داخل خانه مى شود خودش پرده را بلند كند وبرود همچنان كه سايرين مى روند وبه او برسد همان تعبى كه به سايرين مى رسد. متوكل فرمان داد كه كسى خدمت نكند على نقىعليها‌السلام را واز جلواوپرده را بلند نكند ومتوكل بسيار اهتمام داشت كه از خبرها ومطالبى كه در منزلش واقع شده مطلع شود لاجرم كسى را گماشته بود كه خبرها را براى اومى نوشت پس نوشت آن مرد به متوكل كه على بن محمّدعليها‌السلام چون داخل خانه شد كسى پرده را از جلوبلند نكرد لكن بادى وزيد به حدى كه پرده را بلند كرد وآن حضرت بدون زحمت داخل شد. متوكل گفت مواظب باشند وقت بيرون رفتنش را. ديگرباره آن گماشته متوكل نوشت كه بادى بر خلاف باد اولى وزيد وپرده را بلند كرد كه آن حضرت بدون تعب بيرون رفت. متوكل ديد كه در اين كار فضيلت حضرت ظاهر مى شود فرمان داد كه به دستور سابق رفتار كنيد وپرده از پيش اوبلند كنيد. (٦)

احترام بى اختيار

سوم امين الدّين طبرسى از محمّد بن حسن اشتر علوى روايت كرده كه گفت: من و پدرم بر در خانه متوكل بوديم ومن در آن وقت كودك بودم وجماعتى از طالبيين و عباسيين وآل جعفر حضور داشتند وما واقف بوديم كه حضرت ابوالحسن على هادىعليها‌السلام وارد شد تمامى مردم براى اوپياده شدند تا آنكه حضرت داخل خانه شد. پس بعضى از آن جماعت به بعضى ديگر گفتند كه ما چرا پياده شديم براى اين پسر نه اواز ما شرافتش بيشتر است ونه سنش زيادتر است، به خدا سوگند كه براى اوپياده نخواهيم شد. ابوهاشم جعفرى گفت: به خدا كه وقتى اورا ببينيد براى اوپياده خواهيد شد در حالى كه خوار باشيد. پس زمانى نگذشت كه آن حضرت تشريف آوردند چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد تمامى براى اوپياده شدند ابوهاشم به ايشان فرمودند: آيا شما نگفتيد كه ما پياده نمى شويم براى او چگونه شد پياده شديد؟! گفتند: به خدا سوگند كه نتوانستيم خوددارى كنيم تا بى اختيار پياده شديم. (٧)

سلمانى حضرت آدمعليها‌السلام در حج

چهارم شيخ يوسف بن حاتم شامى در(درّالنظيم)وسيوطى در(درّالمنثور)از(تاريخ خطيب)نقل كرده از محمّد بن يحيى كه گفت: روزى يحيى بن اكثم در مجلس واثق باللّه خليفه عباسى سؤ ال كرد در وقتى كه فقها حاضر بودند كه كى تراشيد سر آدمعليها‌السلام را هنگامى كه حج كرد؟ تمامى مردم از جواب عاجز ماندند. واثق گفت كه من حاضر مى كنم كسى را كه جواب اين سؤ ال را بگويد، پس فرستاد به سوى حضرت هادىعليها‌السلام وآن جناب را حاضر كرد، پس پرسيد كه يا اباالحسن خبر بده ما را كه كى تراشيد سر آدمعليها‌السلام را وقتى كه حج مى گذاشت؟ فرمود: سؤال مى كنم از تويا اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه مرا از اين سؤال عفونمايى، گفت: قسم مى دهم تورا كه جواب بگويى. فرمود: الحال كه قبول نمى كنى، پس به درستى كه پدرم خبر داد از جدم از پدرش از جدش كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه براى تراشيدن سر آدمعليها‌السلام جبرئيل مأمور شد ياقوتى از بهشت آورد وبه سر ماليد موهاى سرش ريخت وبه هرجا كه روشنى آن ياقوت رسيد آنجا حرم گرديد. (٨)

تدبير براى رفع مشكل مؤ من

پنجم شيخ اربلى روايت كرده كه حضرت هادىعليها‌السلام روزى از سرّ من رأى به قريه اى بيرون رفت براى مهمى كه روى داده بود براى آن حضرت، پس مردى از عربها به طلب آن حضرت به سرّ من رأى آمد. گفتند: با وى كه حضرت به فلان قريه رفته آن عرب به قصد آن حضرت به آن قريه رفت. چون به خدمت آن جناب رسيد حضرت از اوپرسيد: چه حاجت دارى؟ گفت: من مردى مى باشم از عربهاى كوفه از متمسكين به ولأ جدت حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام وعارض شده مرا دينى سنگين كه سنگين كرده مرا حمل آن ونديدم كسى را كه قضا كند آن را جز تو، حضرت فرمود: خوش باش وشاد باش. پس آن مرد را فرود آورد. پس چون صبح گرديد حضرت به آن مرد فرمود كه من حاجتى به تودارم وتورا به خدا كه خلاف حاجت من ننمايى، اعرابى گفت: مخالفت نمى كنم. پس نوشت آن حضرت ورقى به خط خود واعتراف كرد در آن كه بر آن حضرت است كه به اعرابى دهد مالى را و تعيين كرده بود آن را در آن ورقه واندازه آن به قدرى بود كه زيادتر بود از دينى كه او داشت وفرمود كه بگير اين خط را پس در وقتى كه رسيديم به سرّ من رأى بيا نزد من در وقتى كه نزد من جماعتى از مردم باشند ومطالبه كن اين وجه را از من ودرشتى كن بر من در مطالبه وتورا به خدا كه خلاف اين نكنى. آن عرب گفت: چنين كنم و گرفت خط را پس وقتى كه حضرت به سرّ من رأى رسيد وحاضر شدند نزد آن حضرت جماعت بسيارى از اصحاب خليفه وغير ايشان، آن مرد آمد وآن خط را بيرون آورد ومطالبه كرد وبه همان نحوكه حضرت اورا وصيت فرموده بود رفتار كرد. حضرت به نرمى وملايمت با تكلم كرد وعذر خواهى نمود ووعده داد كه وفا خواهم كرد وتورا خوشدل خواهم ساخت. اين خبر به متوكل رسيد امر كرد كه سى هزار درهم به سوى آن حضرت حمل كنند چون آن پولها به آن حضرت رسيد گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: اين مالها را بگير ودين خود را ادا كن ومابقى آن را خرج اهل وعيال خود كن وما را معذور دار. اعرابى گفت: يابن رسول اللّه! به خدا سوگند كه آرزوى من در كمتر از ثلث اين مال بود ولكن (اَللّهُ اَعلَمُ حيثُ يجعلُ رِسالَتهُ) وگرفت آن مال را ورفت. (٩)

ايثار شگفت انگيز حضرت خضرعليها‌السلام

مؤ لف گويد: اين منقبت از آن حضرت شبيه است به آنچه كه از جناب خضرعليها‌السلام روايت شده وآن روايت چنين است كه ديلمى در(اعلام الدّين)نقل كرده از ابى امامه كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود به اصحاب خود آيا خبر ندهم شما را از خضر؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: وقتى راه مى رفت در بازارى از بازارهاى بنى اسرائيل ناگاه چشم مسكينى به اوافتاد پس گفت: تصدق كن بر من خداوند بركت دهد در تو، خضر گفت: ايمان آوردم به خداوند هرچه خداى تقدير فرمود مى شود، در نزد من چيزى نيست كه به تودهم. مسكين گفت: قسم مى دهم به وجه خدا كه تصدق كنى بر من كه من مى بينم خير را در رخساره توواميد دارم خير را در نزد تو، خضر گفت: ايمان آوردم به خداوند به درستى كه سؤ ال كردى از من به وسيله امرى بزرگ، نيست در نزد من چيزى كه بدهم آن را به تومگر اينكه بگيرى من را وبفروشى. مسكين گفت: چگونه راست مى آيد اين؟ خضر گفت: سخن حق مى گويم به توبه درستى كه سؤ ال كردى از من به امرى بزرگ، سؤ ال كردى از من به وجه رب من پس بفروشى مرا. پس اورا پيش انداخت به سمت بازار وبه چهارصد درهم فروخت. پس مدتى در پيش ‍ مشترى ماند كه اورا به كارى وانمى داشت، پس خضر گفت: تومرا خريدى به جهت خدمت كردن پس به كارى من را فرمان ده، گفت: من ناخوش دارم كه تورا به زحمت اندازم زيرا كه توپيرى وبزرگ. گفت به تعب نخواهى انداخت يعنى هرچه بگويى قادرم بر آن، گفت: پس برخيز واين سنگها را نقل كن. وكمتر از شش نفر در يك روز نمى توانستند آنها را نقل كنند، پس برخاست در همان ساعت آن سنگها را نقل كرد. پس آن مرد گفت: (اَحْسَنْتَ وَ اَجْمَلْتَ)! كار نيكوكردى وطاقت آوردى چيزى را كه احدى طاقت نداشت.

پس براى آن مرد سفرى روى داد پس به خضر، گفت: گمان مى كنم شخص امينى هسى پس جانشين من باش براى من ونيكوجانشينى كن ومن خوش ندارم كه تورا به مشقت اندازم، گفت: به مشقت نمى اندازى، مرد گفت: قدرى خشت بزن براى من تا برگردم پس آن مرد به سفر رفت وبرگشت وخضر براى اوبناى محكمى كرده بود. پس آن مرد به اوگفت از توسؤ ال مى كنم به وجه خداوند كه حسب توچيست وكار توچون است؟ خضر فرمود: سؤال كردى از من به امر عظيمى به وجه خداون عز وجل ووجه خداوند مرا در بندگى انداخته اينك به توخبر دهم، من آن خضرم كه شنيده اى، مسكينى از من سؤال كرد چيزى نبود نزد من به اودهم پس سؤ ال كرد از من به وجه خداوند عز وجل، پس خود را در قيد بندگى اودرآوردم ومرا فروخت وبه توخبر دهم، هر كس كه از اوسؤال كنند به وجه خداوند عز وجل پس رد كند سائل را وحال آنكه قادر است بر آن، مى ايستد روز قيامت ونيست در روى اوپوست وگوشت وخون جز استخوان كه مضطرب است وحركت مى كند. مرد گفت: تورا به مشقت انداختم ونشناختم، فرمود كه باكى نداشته باش نگاه داشتى من را واحسان كردى، گفت پدر ومادرم فداى توحكم كن در اهل ومال من آنچه خداوند بر تومكشوف نموده، يعنى در اينجا باش وهرچه خواهى بكن يا تورا مختار كنم هرجا كه خواهى بروى، فرمود: مرا رها كن تا عبادت كنم خداوند را، چنين كرد. پس خضر فرمود: حمد مر خدايى را كه مرا در بندگى انداخت آنگاه مرا نجات داد. (١٠)

لشكر امام هادىعليها‌السلام

ششم قطب راوندى روايت كرده كه متوكل يا واثق يا يكى ديگر از خلفأ امر كرد عسكر خود را كه نود هزار بودند از اتراك كه در سرّ من رأى بودند كه هر كدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر كنند ودر ميان بيابان وسيعى در موضعى روى هم بريزند، ايشان چنين كردند وبه منزله كوه بزرگى شد واسم آن را تل مخالى (١١) نهادند. آنگاه بالاى آن رفت وحضرت امام على نقىعليها‌السلام را نيز به آنجا طلبيد وگفت: شما را اينجا خواستم تا مشاهده كنى لشكرهاى مرا، وامر كرده بود لشكريان را كه با زينت واسلحه تمام حاضر باشند وغرضش آن بود كه شوكت واقتدار خود را بنمايد تا مبادا آن حضرت يا يكى از اهل بيت اواراده خراج بر اونمايد. حضرت فرمود: مى خواهى من نيز لشكر خود را بر توظاهر كنم؟ گفت: بلى، پس حضرت دعا كرد وفرمود: نگاه كن! چون نظر كرد ديد مابين آسمان وزمين از مشرق ومغرب پر است از ملائكه وتمام شاكى السلاح بودند! خليفه چون ديد او را غش عارض شد چون به هوش آمد حضرت فرمود: ما به دنياى شما كارى نداريم ما مشغول به امر آخرت مى باشيم بر توباكى نباشد از آنچه گمان كرده اى يعنى اگر گمانت آن است كه ما بر توخروج مى خواهيم بكنيم از اين خيال راحت باش ما اين اراده را نداريم. (١٢)

استحباب روزه چهار روز سال

هفتم شيخ طوسى وديگران روايت كرده اند از اسحاق بن عبداللّه علوى عريضى كه گفت: اختلاف شد مابين پدرم وعموهايم در ميان چهار روزى كه مستحب است روزه گرفتن آن در سال، پس سوار سدند ورفتند خدمت حضرت على نقىعليها‌السلام ودر آن هنگام آن حضرت در(صريا)مقيم بود پيش از آنكه به سرّ من رأى رود. پس از آنكه ايشان خدمت آن جناب رسيدند آن حضرت فرمود: آمده ايد كه از من سؤ ال كنيد از ايامى كه در سال روزه اش مستحب است؟ گفتند: بلى! ما نيامديم مگر براى تعيين اين مطلب. فرمود: آن چهار روز يكى هفدهم ربيع الا ول است وآن روزى است كه روزى خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن متولد شده، وديگر روز بيست وهفتم رجب است وآن روزى است كه مبعوث شده در آن روز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، وسوم روز بيست وپنجم ذى القعده است وآن روزى است كه در آن روز زمين پهن شده است، وچهارم روز هيجدهم ذى حجه است وآن روز غدير است. (١٣)

فضايل وخصلت هاى امام هادىعليها‌السلام

هشتم قطب راوندى گفته كه در حضرت على بن محمّد هادىعليها‌السلام جمع شده بود خصال امامت وكامل شده بود در آن حضرت فضل وعلم وخصال خير و تمامى اخلاق آن حضرت خارق از عادت بود مانند اخلاق پدران بزرگوارش وشب كه داخل مى شد رومى كرد به قبله ومشغول به عبادت مى گشت وساعتى از عبادت باز نمى ايستاد وبر تن نازنينش جبه اى بود از پشم وسجاده اش بر حصيرى بود. (١٤) واگر ما ذكر كنيم محاسن شمايل آن جناب را كتاب طولانى مى شود. صاحب(جنات الخلود)گفته كه آن حضرت متوسط القامة بود وروى مباركش سرخ وسفيد وچشمهايش فراخ وابروهايش گشاده وچهره اش ‍ دلگشا، هر كه غمين بودى بر روى مباركش نگريستى غمها زايل شدى، ومحبوب القلوب وصاحب هيبت بودى وهرچند دشمن به وى برخوردى تملق نمودى و پيوسته لب مباركش در تبسم وذكر خدا بودى ودر راه رفتن گامها را كوچك گذارده پياده رفتن بر آن حضرت دشوار بود واكثر در راه رفتن بدن مباركش عرق كردى. (١٥)


فصل سوم: در دلايل ومعجزات امام على نقىعليها‌السلام است

اكتفا مى كنيم به ذكر چند خبر:

نگين گرانبها

اول در(أمالى)ابن الشيخ از منصورى وكافور خادم مروى است كه در سرّ من ر.ى حضرت هادىعليها‌السلام همسايه اى دات كه اورا يونس نقاش مى گفتند وبيشتر اوقات خدمت آن حضرت مى رسيد وآن جناب را خدمت مى نمود. يك روز وارد شد خدمت آن جناب در حالتى كه مى لرزيد وعرض كرد: اى سيد من! وصيت مى كنم كه با اهل بيت من خوب رفتار كنى، حضرت فرمود: مگر چه خبر است؟ وتبسم مى كرد. عرض كرد كه موسى بن بغا يك نگينى به من داد كه آن را نقش كنم وآن نگين از خوبى قيمت نداشت من چون خواستم آن نگين را نقش كنم شكست ودوقسمت شد وروز وعده فردا است وموسى بن بغا [يا] مرا هزار تازيانه مى زند

يا خواهد كشت. حضرت فرمود: اينك بروبه منزل خود تا فردا شود همانا چيزى نخواهى ديد مگر خوبى. روز ديگر صبحگاهى خدمت آن حضرت رسيد عرض كرد پيك موسى به جهت نگين آمده است. فرمود: برونزد اونخواهى ديد جز خير وخوبى. آن مرد ديگرباره گفت كه الحال من نزد او روم چه بگويم؟ حضرت فرمود: توبرونزد اووگوش كن چه با تومى گويد همانا جز خوبى چيز ديگر نخواهد بود. مرد نقاش رفت وبعد از زمانى خندان برگشت و عرض كرد: اى سيد من! چون رفتم نزد موسى مرا گفت: جوارى من در باب آن نگين با هم مخاصمت كردند آيا ممكن مى شود كه اورا دونصف كنى تا دونگين شود كه نزاع ومخاصمه آنها بر طرف شود. حضرت چون اين بشنيد خدا را حمد كرد و فرمود: چه در جواب اوگفتى؟ گفت: گفتم مرا مهلت بده تا فكرى در امر آن كنم، حضرت فرمود: خوب جواب گفتى. (١٦)

نعمت ايمان وعافيت

دوم شيخ صدوق در(أمالى از ابوهاشم جعفرى روايت كرده كه گفت: وقتى فقر وفاقه بر من شدت كرد خدمت حضرت امام على نقىعليها‌السلام شرفياب شدم پس مرا اذن داد پس چون نشستم فرمود: ابوهاشم! كدام نعمتهاى خدا را كه به توعطا كرده مى توانى ادا وشكر آن كنى؟ ابوهاشم گفت ندانستم چه جواب گويم، پس خود آن حضرت ابتدا كرد فرمود: ايمان را روزى توكرد پس حرام كرد به سبب آن بدن تورا بر آتش وروزى كرد تورا عافيت تا اعانت كرد تورا بر طاعت وروزى كرد تورا قناعت پس حفظ كرد تورا از ريختن آبرويت، اى ابوهاشم! من ابتدا كردم تورا به اين كلمات به جهت آنكه گمان كردم كه تواراده كرده اى كه شكايت كنى نزد من از آنكه با تواين همه انعام كرده وامر كردم كه صد دينار زر سرخ به تودهند بگير آن را. (١٧)

مؤ لف گويد: كه از اين حديث شريف استفاده شود كه ايمان از افضل نعم الهيه است وچنين است زيرا كه قبول شدن تمام اعمال منوط به آن است.

ودر مجلد پانزدهم [چاپ قديم ](بحار)است:

(بابُ الرِّضا بِمَوْهِبَةِ الاِيمانِ وَ اِنَّهُ مِنْ اَعْظَم النِّعَم فَنَسْئَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالى اَنْ يُثَبِّتَ الايمانَ فى قُلُوبِنا وَ يُطهِّرَ الدِّيوانَ مِنْ ذُنُوبِنا). (١٨)

وبعد از ايمان، نعمت عافيت است، فَنَسْئَلُ اللّهَ تَعالى الْعافِيَةَ، عافِيَةَ الدُّنْيا وَ الا خِرَة.

روايت شده كه خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض شد كه اگر من درك كردم شب قدر را چه از خداوند خود بخواهم؟ فرمود: عافيت را وبعد از عافيت، نعمت قناعت است، روايت شده در ذيل آيه شريفه:(مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكِرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فلَنُحْيِيِنَّهُ حَياةٌ طَيِّبَةً) (١٩) كه ظاهر معنى آن اين است كه هر كه بكند عمل صالح يعنى كردار شايسته از مرد يا زن واومؤ من باشد چه عمل باشد چه عمل بدون ايمان استحقاق جزأ ندارد البته اورا زندگانى دهيم در دنيا زندگانى خوش. سؤال شد از معصومعليها‌السلام كه اين حيات طيبه كه زندگانى خوش باشد چيست؟ فرمود: قناعت است. (٢٠) واز حضرت صادقعليها‌السلام روايت است كه فرمود: هيچ مالى نافعتر نيست از قناعت به چيز موجود. (٢١) فقير گويد: كه روايات در فضيلت قناعت بسيار است ومقام گنجايش نقل ندارد.

نقل شده كه به حكيمى گفتند: ديدى توچيزى را كه از طلابهتر باشد؟ گفت: بلى، قناعت است وبه همين ملاحظه كلام بعض حكما كه گفته(اِسْتِغْناؤُكَ عَنِ الشَّى ء خَيْرٌ مِنْ استغنائِكَ بهِ). گفته شده كه ديوجانس كلبى كه يكى از اساطين حكمأ يونان بود، مرديم متقشف وزاهد بوده وچيزى اندوخته نكرده بود ومأوايى براى خود درست ننموده بود وقتى اسكندر اورا به مجلس خود دعوت نمود، آن حكيم به رسول اسكندر فرمود كه بگوبه اسكندر آن چيز كه تورا منع كرده از آمدن به نزد من همان چيز مرا باز داشته از آمدن به نزد تو، آنچه تورا منع كرده سلطنت تواست، وآنچه مرا بازداشته قناعت من است.

(وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ): (٢٢)

وَجَدْتُ الْقَناعَةَ اَصْلَ الْغِنى

وَ صِرْتُ بِاَذْيالِها مُمْتَسِكُ

فَلاذايَرانى عَلى بابِهِ

وَ لاذايَرانى بِهِ مُنْهَمِك

وَ عِشْتُ غَنِيّا بِلادِرْهَمٍ

اَمُرُّ عَلَى النّاسِ شِبْهَ الْمَلِكِ (٢٣)

وَ لِمُوْلانا اَبى الْحَسَنِ الرّضاعليها‌السلام :

لَبِسْتُ بُالْعِفَّةِ ثَوْبَ الْغَنِى

وَ صِرْتُ اَمْسى شامِخَ الرَّاْسِ

لَسْتُ اِلَى النَّسْناسِ مُسْتَانِسا

لكِنَّنى آنِسُ بِالنّاسِ

اِذا رَأيْتُ التَّيْهَ مِنْ ذِى الْغِنى

تِهْتُ عَلَى التَّائِه بِالْياسِ

ما اِنْ تَفاخَرْتُ عَلى مُعْدِمٍ

وَ لاتَضَعْضَعْتُ لافْلاسٍ

تعليم معجزه آساى ٧٣ زبان

سوم ابن شهر آشوب وقطب راوندى از ابوهاشم جعفرى روايت كرده اند كه گفت: خدمت حضرت امام على نقىعليها‌السلام شرفياب شدم پس با من به زبان هندى تكلم كرد من نتوانستم درست جواب دهم ودر نزد آن حضرت ركوه اى بود مملواز سنگريزه پس يكى از سنگريزه ها را برداشت ومكيد پس نزد من افكند من آن را در دهان گذاشتم وبه خدا سوگند كه از خدمت آن جناب برنخاستم مگر آنكه تكلم مى كردم به هفتاد وسه زبان كه اول آن زبان هندى باشد. (٢٤)

حيوان سريع السير

چهارم ونيز از ابوهاشم جعفرى روايت شده كه گفت: شكايت كردم به سوى مولاى خود حضرت امام على نقىعليها‌السلام كه چون از خدمت آن حضرت از سرّ من رأى مرخص مى شوم وبه بغداد مى روم شوق ملاقات آن حضرت را پيدا مى كنم ومرا مركوبى نيست سواى اين يابوكه دارم وآن هم ضعف دارد واز آن حضرت خواستم كه دعايى كند براى قوت من براى زيارتش، حضرت فرمود: (قَوّاكَ اللّهُ يا اَباهاشِمٍ وَ قَوّى بِرْذَوْنَكَ). خدا تورا قوت دهد وقوت دهد يابوى تورا.

پس از دعاى آن حضرت چنان بود كه ابوهاشم نماز فجر در بغداد مى گذاشت وبر يابوى خود سوار مى گشت وآن همه مسافت مابين بغداد وسامره را طى مى كرد و وقت زوال همان روز را به سامره مى رسيد واگر مى خواست برمى گشت همان روز به بغداد واين از دلايل عجيبه بود كه مشاهده مى گشت. (٢٥)

آينده سامرأ

پنجم در(امالى)شيخ طوسى از حضرت امام على نقىعليها‌السلام روايت شده كه فرمود: آمدم سرّ من رأى از روى كراهت واگر بيرون شوم نيز از روى كراهت خواهد بود، راوى گفت: براى چه سيد من؟ فرمود: به جهت خوبى هواى آن وگوارا بودن آب آن وقلت درد در آن.

(ثُمَّ قالَعليها‌السلام : تُخْرَبُ سُرَّ مَنْ رَأى حَتّى يَكُونَ فيها خانٌ وَ بَقّالٌ لِلْمارَّةِ وَ عَلامَةُ تَدارُكِ خَرابِها تَدارُك الْعمارَةِ فى مَشْهَدى مِنْ بَعْدى). (٢٦)

علت شيعه شدن يك اصفهانى

ششم قطب راوندى روايت كرده كه جماعتى از اهل اصفهان روايت كرده اند كه مردى بود در اصفهان كه اورا عبدالرحمن مى گفتند واوبر مذهب شيعه بود به او گفتند به چه سبب تودين شيعه را اختيار كردى وقائل به امامت حضرت امام على نقىعليها‌السلام شدى؟ گفت: به جهت معجزه اى كه از اومشاهده كردم وحكايت آن چنان بود كه من مردى فقير وبى چيز بودم وبا اين حال صاحب زبان وجرأت بودم. در يكى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى به جهت تظلم به نزد متوكل فرستادند چون ما به نزد متوكل رفتيم روزى بر در خانه اوبوديم كه امر شد به احضار على بن محمّد بن الرضاعليهم‌السلام ، من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كه متوكل امر كرده به احضار آن؟ گفت: اومردى است از علويين كه رافضه اورا امام مى دانند، پس از آن گفت: ممكن است متوكل اورا خواسته باشد براى آنكه اورا به قتل رساند. من با خود گفتم كه از جاى خود حركت نمى كنم تا اين مرد علوى بيايد و اورا مشاهده كنم پس ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد مردم به جهت احترام در طرف راست وچپ راه اوصف كشيدند واورا مشاهده مى كردند پس چون نگاه من بر اوافتاد محبت اودر دل من جاى گرفت پس شروع كردم در دعا كردن كه خداوند شرّ متوكل را از اوبگرداند وآن جناب از ميان مردم مى گذشت در حالى كه نگاهش به يال اسب خود بود وبه جاى ديگر نگاه نمى كرد تا به من رسيد ومن هم مشغول به دعا در حق اوبودم پس چون محاذى من شد روى خود به من كرد و فرمود: خدا دعايت را مستجاب كند وعمرت را طولانى ومال واولادت را بسيار گرداند. چون من اين را بشنيدم مرا لرزه گرفت ودر ميان رفقايم افتادم، پس ايشان از من پرسيدند كه تورا چه مى شود؟ گفتم: خير است وحال خود را با كسى نگفتم. چون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسيار به من عطا كرد وامروز آنچه من اموال در خانه دارم قيمتش به هزار درهم مى رسد سواى آنچه بيرون خانه دارم وده اولاد هم مرا روزى شد وعمرم هم از هفتاد تجاوز كرده ومن قائلم به امامت كسى كه از دل من خبر داده ودعايش در حق من مستجاب شده. (٢٧)

حكايت زينب دروغگو

هفتم ونيز قطب راوندى نقل كرده روايتى كه ملخصش آن است كه در ايام متوكل زنى ادعا كرد كه من زينب دختر فاطمه زهراعليها‌السلام مى باشم. متوكل گفت: كه از زمان زينب تا به حال سالها گذشته وتوجوانى؟ گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وسلم دست بر سر من كشيد ودعا كرد كه در هر چهل سال جوانى من عود كند. متوكل مشايخ آل ابوطالب واولاد عباس وقريش را طلبيد همه گفتند: اودروغ مى گويد، زينب در همان فلان سال وفات كرده. آن زن گفت: ايشان دروغ مى گويند، من از مردم پنهان بودم كسى كه از حال من مطلع نبود تا الحال كه ظاهر شدم. متوكل قسم خورد كه بايد از روى حجت ودليل ادعاى اورا باطل كرد. ايشان گفتند: بفرست ابن الرضا را حاضر كنند شايد اواز روى حجت كلام اين زن را باطل كند. متوكل آن حضرت را طلبيد وحكايت را با وى بگفت، حضرت فرمود: دروغ مى گويد زينب در فلان سال وفات كرد. گفت: اين را گفتند، حجتى بر بطلان قول او بيان كن. فرمود: حجت بر بطلان قول اوآنكه گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است اورا بفرست نزد شيران اگر راست مى گويد شيران اورا نمى خورند، متوكل به آن زن گفت: چه مى گويى؟ گفت: مى خواهد مرا به اين سبب بكشد، حضرت فرمود: اينجا جماعتى از اولاد فاطمه مى باشند هر كدام را كه خواهى بفرست تا اين مطلب معلوم توشود.

راوى گفت: صورتهاى جميع در اين وقت تغيير يافت بعضى گفتند چرا حواله بر ديگرى مى كند وخودش نمى رود. متوكل گفت: يا اباالحسن چرا خود به نزد آنها نمى روى؟ فرمود: ميل تواست اگر خواهى من به نزد سباع مى روم، متوكل اين مطلب را غنيمت دانست گفت: خود شما نزد سباع برويد. پس نردبانى نهادند و حضرت داخل شد در مكان سباع ودر آنجا نشست شيران خدمت آن حضرت آمدند واز روى خضوع سر خود را در جلوآن حضرت بر زمين مى نهادن آن حضرت دست بر ايشان مى ماليد وامر كرد كه كنار روند، تمام به كنارى رفتند واطاعت آن جناب را مى نمودند. وزير متوكل گفت: اين كار از روى صواب نيست آن جناب را زود بطلب تا مردم اين مطلب را از اومشاهده نكنند. پس آن جناب را طلبيدند، همين كه آن حضرت پا بر نردبان نهاد شيران دور آن حضرت جمع شدند وخود را بر جامه آن حضرت مى ماليدند حضرت اشاره كرد كه برگردند برگشتند، پس حضرت بالاآمد وفرمود: هركس گمان مى كند كه اولاد فاطمه است پس در اين مجلس بنشيند. اين وقت آن زن گفت كه من ادعاى باطل كردم ومن دختر فلان مردم وفقيرى مرا باعث شد كه اين خدعه كنم متوكل گفت: اورا بيفكنيد نزد شيران تا او را بدرند، مادر متوكل شفاعت اورا نمود ومتوكل اورا بخشيد. (٢٨)

هشتم شيخ مفيد وغيره از خيران اسباطى روايت كرده اند كه گفت: وارد مدينه شدم وخدمت حضرت امام على نقىعليها‌السلام مشرف گشتم، حضرت از من پرسيد كه واثق چگونه بود حالش؟ گفتم: در عافيت بود ومن ده روز است كه از نزد اوآمدم، فرمود: اهل مدينه مى گويند اومرده است؟ عرض كردم: من از همه مردم عهدم به اونزديكتر است واطلاعم به حال اوبيشتر است. فرمود: اِنَّ النّاسَ يَقُولُونَ اِنَّهُ قَدْ ماتَ؛ يعنى مردم مى گويند كه واثق مرده است. چون اين كلام را فرمود، دانستم كه از مردم، خود را اراده فرموده، پس فرمود كه جعفر چه كرد؟ عرض كردم: به بدترين حال در زندان محبوس بود. فرمود: همانا اوخليفه خواهد بود، سپس ‍ فرمود: ابن زيات چه مى كند؟ گفتم: امر مردم به دست اوبود وامر، امر اوبود. فرمود: رياست اوبر اوشوم خواهد بود. پس مقدارى ساكت شد آن حضرت وبعد فرمود: نيست چاره از اجرأ مقادير اللّه واحكام الهى، اى خيران بدان كه واثق مرد و جعفر متوكل به جاى اونشست وابن زيات كشته گشت. عرض كردم: كى واقع شد اين وقايع فدايت شوم؟ فرمود: بعد از بيرون آمدن توبه شش روز. (٢٩)

مؤلف گويد: واثق هارون بن معتصم خليفه نهم بنى عباس است وجعفر متوكل برادر اواست كه بعد از اوخليفه شد وابن زيات محمّد بن عبدالملك كاتب صاحب تنور معروف است كه در ايام معتصم وواثق به امر وزارت اشتغال داشت وچون متوكل خليفه شد اورا بكشت چنانكه در باب معجزات حضرت جوادعليها‌السلام به آن اشاره كرديم.

دعا براى رفع مشكلات

نهم شيخ طوسى روايت كرده از فحام از محمّد بن احمد هاشمى منصورى از عموى پدرش ابوموسى عيسى بن احمد بن عيسى بن المنصور كه گفت: قصد كردم خدمت امام على نقىعليها‌السلام را روزى. خدمتش مشرف شدم عرض كردم: اى آقاى من! اين مرد، يعنى متوكل مرا از خود دور گردانيده وروزى مرا قطع كرده و ملول از من ومن نمى دانم اين را مگر به واسطه آنكه دانسته است ارادتم را به خدمت شما وملازمت من شما را پس هرگاه خواهشى فرمايى از اوكه لازم باشد بر اوقبول آن خواهش را سزاوار است كه تفضل فرمايى بر من وآن خواهش را از براى من اقرار دهيد. حضرت فرمود: درست خواهد شد ان شأ اللّه. پس چون شب شد چند نفر از جانب متوكل پى در پى به طلب من آمدند ومرا به نزد متوكل بردند پس چون نزديك منزل متوكل رسيدم فتح بن خاقان را بر در سراى ديدم ايستاده گفت: اى مرد! شب در منزل خود قرار نمى گيرى ما را به تعب مى اندازى، متوكل مرا به رنج وسختى افكنده از جهت طلب كردن تو. پس داخل شدم بر متوكل ديدم اورا بر فراش خود، گفت: اى ابوموسى! ما غفلت مى كنيم از تو، توفراموش مى گردانى ما را از خودت وياد ما نمى آورى حقوق خود را الحال بگوچه در نزد ما داشتى؟ گفتم: فلان صله وعطا ورزق فلانى ونام بردم چيزهايى چند. پس امر كرد آنها را به من بدهند با ضعف آن، پس گفتم به فتح بن خاقان كه امام على نقىعليها‌السلام اينجا آمد؟ گفت: نه، گفتم: كاغذى براى متوكل نوشت؟ گفت: نه!

پس من بيرون آمدم چون رفتم(فتح)عقب من آمد وگفت: شك ندارم كه تواز امام على نقىعليها‌السلام دعايى طلب كرده اى پس از براى من نيز از اودعايى بخواه. پس چون خدمت آن حضرت رسيدم حضرت فرمود: اى ابوموسى! هذا وَجْهُ الرِّضا اين روى، روى خشنودى ورضا است، گفتم: بلى! به بركت تواى سيد من ولكن گفتند به من كه شما نزد اونرفتيد واز اوخواهش نفرموديد. فرمود: خداوند تعالى مى داند كه ما پناه نمى بريم در مهمات مگر به اووتوكل نمى كنيم در سختيها وبلاها مگر بر اووعادت داده ما را كه هرگاه از اوسؤ ال كنيم اجابت فرمايد ومى ترسيم اگر عدول كنيم از حق تعالى خدا نيز از ما عدول فرمايد. گفتم كه(فتح)به من چنين وچنين گفت، فرمود اودوست مى دارد ما را به ظاهر خود و دورى مى كند از ما به باطن خود ودعا فائده نمى كند براى كسى كه دعا كند مگر به اين شرايط، هرگاه اخلاص ورزى در طاعت خدا، واعتراف كنى به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وبه حق ما اهل بيت وسؤ ال كنى از حق تعالى چيزى را محروم نمى سازد تورا، گفتم: اى سيد من تعليم كن به من دعايى كه مخصوص سازى مرا به آن از بين دعاها، فرمود: اين دعايى است كه بسيار مى خوانم من خدا را به آن واز خدا خواسته ام كه محروم نفرمايد كسى را كه بخواند آن را بعد از من در مشهد من و دعا اين است:

(يا عدَّتى عِنْدَ الْعُدَدِ وَ يا رَجائى وَ الْمُعْتَمَدُ وَ يا كَهْفى وَ السَّنَدُ وَ يا واحِدُ يا اَحَدُ ياقُل هُوَ اللّهُ اَحَدٌ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فِى خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ اَحَدَا اَنْ تُصَلِّىِ عَلَيْهِمْ وَ تَفْعَلَ بى كَيْتَ وَ كَيْتَ). (٣٠)

نشانه هاى سه گانه امامت

دهم قطب راوندى روايت كرده از هبة اللّه بن ابى منصور موصلى كه گفت: در ديار ربيعه كاتبى بود نصرانى از اهل كفرتوثا (٣١) نام اويوسف بن يعقوب بود و مابين اووپدرم صداقت ودوستى بود پس وقتى وارد شد بر پدرم، پدرم از او پرسيد كه براى چه در اين وقت آمدى؟ گفت: مرا متوكل طلبيده ونمى دانم مرا براى چه خواسته الاآنكه من سلامتى خود را از خود خريدم به صد اشرفى وآن پول را با خود برداشته ام كه به حضرت على بن محمّد بن رضاعليها‌السلام بدهم، پدرم به وى گفت كه موفق شدى در اين قصدى كه كردى. پس آن نصرانى بيرون رفت به سوى متوكل وبعد از چند روز كمى برگشت به سوى ما خوشحال وشادان، پدرم به وى گفت كه خبر خورا براى ما نقل كن.

گفت: رفتم به سرّ من رأى ومن هرگز به سرّ من رأى نرفته بودم ودر خانه اى فرود آمدم وبا خود گفتم خوب است كه اين صد اشرفى را برسانم به ابن الرضاعليها‌السلام پيش از رفتن خود به نزد متوكل وپيش از آنكه كسى بشناسد مرا وبفهمد آمدن مرا ومعلوم شد مرا كه متوكل منع كرده ابن الرضاعليها‌السلام را از سوار شدن وملازم خانه مى باشد. پس با خود گفتم چه كنم من مردى هستم نصرانى اگر سؤ ال كنم از خانه ابن الرضاعليها‌السلام ايمن نيستم از آنكه اين خبر زودتر به متوكل برسد واين باعث شود زيادتى آنچه را كه من از آن مى ترسيدم پس فكر كردم ساعتى در امر آن پس در دلم افتاد كه سوار شوم خر خود را وبگردم در بلد وبگذارم خر را به حال خود هر كجا خواهد برود شايد در بين مطلع شوم بر خانه آن حضرت بدون آنكه از احدى سؤال كنم، پس پولها را در كاغذى كردم ودر كيسه خود گذاشتم و سوار خر خود شدم پس آن حيوان به ميل خود مى رفت تا آنكه از كوچه وبازار گذشت تا رسيد به در خانه اى ايستاد پس كوشش كردم كه برود از جاى خود حركت نكرد. گفتم به غلام خود كه بپرس اين خانه كيست؟ گفتند: اين خانه ابن الرضا است! گفتم: اللّه اكبر، به خدا قسم اين دليل است كافى، ناگاه خادم سياهى بيرون آمد از خانه وگفت: تويى يوسف پسر يعقوب؟ گفتم: بلى! فرمود: فرود آى، فرود آمدم پس ‍ نشانيد مرا در دهليز وخود داخل خانه شد، من در دل خود گفتم اين هم دليلى ديگر بود از كجا اين خادم اسم من را دانست وحال آنكه در اين بلد نيست كسى كه مرا بشناسد ومن هرگز داخل اين بلند نشده ام. پس خادم بيرون آمد وگفت: صد اشرفى كه در كاغذ كرده اى ودر كيسه گذاشته اى بيار، من آن پول را به اودادم وگفتم اين سه. (٣٢) پس برگشت آن خادم وگفت داخل شو، پس وارد شدم بر آن حضرت در حالى كه تنها در مجلس خود نشسته بود، فرمود: اى يوسف! آيا نرسيد وقت وهنگام هدايت تو؟ گفتم: اى مولاى من! ظاهر شد براى من از برهان آن قدرى كه در آن كفايت است. فرمود:

هيهات! تواسلام نخواهى آورد ولكن اسلام مى آورد پسر توفلان واواز شيعه ما است، اى يوسف! همانا گروهى گمان كرده اند كه ولايت وسرپرستى ودوستى ما نفع نمى بخشد امثال شما را دروغ گفتند، واللّه! همانا نفع مى بخشد امثال تورا، برو به سوى آنچه كه براى آن آمده اى پس به درستى كه خواهى ديد آنچه را كه دوست مى دارى. يوسف گفت: پس رفتم به سوى متوكل ورسيدم به آنچه اراده داشتم پس ‍ برگشتم. هبة اللّه راوى گفت: من ملاقات كردم پسر اورا بعد از موت پدرش وبه خدا قسم كه اومسلمان وشيعه خوبى بود، پس مرا خبر داد كه پدرش بر حال نصرانيت مرد و او اسلام آورد وبعد از مردن پدرش مى گفت كه من بشارت مولاى خود مى باشم. (٣٣)

عمر سه روزه جوان خندان

يازدهم شيخ طبرسى از ابوالحسن سعيد بن سهل بصرى روايت كرده كه گفت: جعفر بن قاسم هاشمى بصرى قائل به وقف بود ومن با اوبودم در سرّ من رأى، ناگاه ابوالحسن امام على نقىعليها‌السلام اورا ديد در يكى از راه ها، فرمود با اوتا كى در خوابى؟! آيا نرسيد وقت آنكه بيدار شوى از خواب خود، جعفر گفت: شنيدى آنچه را كه محمّد بن علىعليها‌السلام با من گفت؟ قدْ وَاللّهِ قدَحَ فى قلْبى شَيْئا. پس بعد از چند روزى از براى يكى از اولاد خليفه وليمه ساختند وما را به آن وليمه دعوت كردند وحضرت امام على نقىعليها‌السلام را نيز با ما دعوت كردند پس چون آن حضرت وارد شد مردم سكوت كردند به جهت احترام آن حضرت وجوانى در آن مجلس بود كه احترام نكرد آن حضرت را وشروع كرد به تكلم كردن وخنده نمودن. حضرت روكرد به اووفرمود: اى فلان دهان را به خنده پر مى كنى وغافلى از ذكر خدا وحال آنكه توبعد از سه روز از اهل قبورى؟! راوى گفت: ما گفتيم اين دليل ما خواهد بود نظر كنيم ببينيم چه مى شود. آن جوان بعد از شنيدن اين كلام از آن حضرت، سكوت كرد واز خنده وكلام دهن ببست وما طعام خورديم وبيرون آمديم روز بعد كه شد آن جوان عليل شد ودر روز سوم، اول صبح وفات كرد ودر آخر روز به خاك رفت. (٣٤)

علت هدايت يك واقفيه

ونيز حديث كرد سعيد گفت جمع شديم در وليمه يكى از اهل سرّ من رأى حضرت ابوالحسن على بن محمّد نيز تشريف داشت پس شروع كرد مرد به بازى كردن و مزاح نمودن وملاحظه جلالت واحترام آن حضرت را ننمود پس حضرت روكرد به جعفر وفرمود: همانا اين مرد از اين طعام نخواهد خورد وبه اين زودى خبرى به او مى رسد كه عيش اورا منغص خواهد كرد. پس خوان طعام آوردند، جعفر گفت: ديگر بعد از اين خبرى نخواهد بود باطل شد قول على بن محمّدعليها‌السلام ، به خدا قسم كه اين مرد شست دست خود را براى طعام خوردن ورفت به سوى طعام در همين حال ناگاه غلامش گريه كنان از در منزل وارد شد وگفت: برسان خود را به مادرت كه از بالاى بام خانه افتاد ودر حال مرگ است، جعفر چون اين مشاهده كرد گفت: واللّه! ديگر قائل به وقف نخواهم بود وخود را از واقفيه قطع كردم وبه امامت آن حضرت اعتقاد نمودم. (٣٥)

نجات يافتن جوان

دوازدهم ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردى خدمت حضرت هادىعليها‌السلام رسيد در حالى كه ترسان بود ومى لرزيد وعرض كرد كه پسر مرا به جهت محبت شما گرفته اند وامشب اورا فلان موضع مى افكنند ودر زير آن محل اورا دفن مى كنند. حضرت فرمود: چه مى خواهى؟ عرض كرد: آن چيزى كه پدر ومادر مى خواهد، يعنى سلامتى فرزند خود را طالبم، فرمود: باكى نيست بر اوبروبه درستى كه پسرت فردا مى آيد نزد تو. چون صبح شد پسرش آمد نزد اوگفت: اى پسرجان من! قصه ات چيست؟ گفت: چون قبر مرا كندند ودستهاى مرا بستند ده نفر پاكيزه وخوشبوآمدند نزد من واز سبب گريه من پرسيدند، من گفتم سبب گريه خود را، گفتند: اگر طالب مطلوب شود يعنى آن كسى كه مى خواهد تورا بيفكند و هلاك كند اوافكنده شود توتجرد اختيار مى كنى واز شهر بيرون مى روى وملازمت تربت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اختيار مى كنى؟ گفتم: آرى! پس گرفتند حاجب را وافكندند اورا از بلندى كوه ونشنيد احدى جزع اورا ونديدند مردم آن ده نفر را وآوردند مرا نزد توواينك منتظرند بيرون آمدن مرا به سوى ايشان. پس ‍ وداع كرد با پدرش ورفت، پس آمد پدرش به نزد امامعليها‌السلام وخبر داد آن حضرت را به حال پسرش ومرد سفله مى رفتند وبا هم مى گفتند كه فلان جوان را افكندند وچنان وچنان كردند وامامعليها‌السلام تبسم مى كرد ومى فرمود: ايشان نمى دانند آنچه را كه ما مى دانيم. (٣٦)

سيزدهم قطب راوندى بيان كرده از ابوهاشم جعفرى كه گفت: متوكل مجلسى بنا كرده بود شبكه دار به نحوى كه آفتاب بگردد دور ديوار آن ودر آن مرغهاى خواننده منزل داده بود پس روز سلام اوبود مى نشست در آن مجلس پس نمى شنيد كه چه به اومى گويند وشنيده نمى شد كه اوچه مى گويد از صداهاى مرغان، پس چون حضرت امام على نقىعليها‌السلام به آن مجلس مى آمد مرغان ساكت مى شدند به نحوى كه صوت يكى از آن مرغها شنيده نمى گشت وچون آن حضرت از مجلس ‍ بيرون مى رفت مرغها شروع مى كردند به صدا كردن، وبود نزد متوكل چند عدد از كبكها وقتى كه آن حضرت تشريف داشت آنها حركت نمى كردند وچون آن جناب مى رفت آنها شروع مى كردند با هم مقاتله كردن. (٣٧)


فصل چهارم: در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام است

اول قالعليها‌السلام : من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه؛ (٣٨) هر كه راضى وخشنود شد از خود وپسنديد خود را، بسيار شود خشمناكان بر او.

فقير گويد: مناسب است در اينجا نقل اين سه شعر از سعدى:

به چشم كسان در نيايد كسى

كه از خود بزرگى نمايد بسى

مگوتا بگويند شكرت هزار

چه خود گفتى از كس توقع مدار

بزرگان نكرده اند در خود نگاه

خدابينى از خويشتن بين مخواه

دوم قالَعليها‌السلام :(اَلْمصيبة لِلصابرِ واحدَةٌ وَ لِلْجازِعِ إِثنتانِ (٣٩)

فرمود: مصيبت شخص صبر كننده يكى است وبراى جزع كننده دوتا است.

فقير گويد: ظاهرا دوتا بودن مصيبت جزع كننده، يكى مصيبت وارده بر اواست و ديگر مصيبت نابود شدن اجر اواست. به جهت جزع وبى تابى او؛ چنانكه در بعض ‍ روايات است: فاِنَّ الْمصابَ مَنْ حُرِمَ الثَّواب؛ يعنى مصيبت زده كسى است كه از ثواب بى بهره ماند. وحضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در كاغذى كه براى معاذ نوشته در تعزيت اوبه موت فرزندش، فرموده:

(وَ قدْ كانَ اِبنكَ منْ مُواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريةِ الْمُسْتَوْدَعَةِ مَتَّعَكَ اللّهُ بِهِ فى غبطةٍ وَ سرُورٍ وَ قبضَُه منكَ باَجرٍ كثيٍر الصَّلوةُ وَ الرَّحْمَةُ وَ الْهُدى اِنْ صَبَرْتَ وَاحتسبتَ فلاتجمَعَنّ عَلَيْكَ مُصيبَتَيْنِ فَيَحْبِطَ لَكَ اَجْرُكَ وَ تَنْدَمَ عَلى مافا تَكَ). (٤٠)

وروايات وحكايات در مدح وثواب صبر بسيار است ومن در اينجا اكتفا مى كنم به يك روايت ويك حكايت. اما روايت:

همانا از حضرت صادقعليها‌السلام منقول است كه چون مؤ من را داخل در قبر كنند نماز در طرف راست اوواقع شود وزكات در طرف چپ اووبرّ يعنى نيكويى و احسان اومشرف بر اوشود وصبر اودر ناحيه اى قرار گيرد. پس وقتى دوملك سؤ ال بيايند صبر گويد به نماز وزكات وبرّ دريابيد شما صاحب خود را، يعنى ميت را نگاهدارى كنيد پس هرگاه عاجز شديد از آن من هستم نزد او. (٤١) واما حكايت:

پس از بعضى تواريخ منقول است كه كسرى بر بزرجمهر حكيم غضب كرد وامر كرد اورا در جاى تاريكى حبس كنند ودر قيد آهن اورا بند نمايند پس چند روز به آن حال بر اوبگذشت. روزى كسى را فرستاد كه از اوخبر گيرد واز حال اوبپرسد چون آن رسول آمد اورا با سينه گشاده ونفس آرميده ديد، گفت: تودر اين تنگى وسختى مى باشى ولكن چنان هستى كه در آسايش وفراخى زندگانى مى كنى! گفت: من معجونى درست كرده ام از شش چيز وآن را استعمال كرده ام لاجرم مرا به اين حال خوش گذاشته. گفت كه آن معجون را تعليم ما نيز بفرما كه در بلاها استعمال كنيم شايد ما هم انتفاع از آن بريم.

فرمود: آن شش چيز، يكى اعتماد به خداوند عز وجل است، دوم آنكه هرچه مقدر شده خواهد شد، سوم آنكه صبر بهترين چيزى است كه آدم ممتحن استعمال آن كند، چهارم آنكه اگر صبر نكنم چه بكنم، پنجم آنكه شايد مصيبتى وارد شود كه از آن مصيبت سخت تر باشد، ششم آنكه از ساعت تا به ساعت، فرج است. چون اين مطلب را به كسرى اطلاع دادند امر كرد اورا از زندان وبند رها كردند واورا احترام نمودند. (٤٢)

سوم قالَعليها‌السلام : (اَلْهَزْلُ فَكاهَةُ السُّفَهأ وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ)؛ (٤٣) بيهودگى خوش منشى بيخردان وصفت نادانان است.

فقير گويد: اين معنى در صورتى است كه هزل با لام باشد واگر هزل با همزه باشد چنانكه در بعض نسخ است يعنى ريشخند وفسوس ومسخرگى، وشكى نيست كه اين عمل شيوه اراذل واوباش وپست فطرتان است وصاحب اين عمل را از دين و ايمان خبرى واز عقل ودانايى اثرى نيست وبه مراحل بسيار از منزل انسانيت دور ونام انسانيت از اومهجور است.

چهارم قالَعليها‌السلام : (اَلسَّهْرُ اَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطَّعاِم)؛ (٤٤)

فرمود: بيدارى لذيذ كننده تر است خواب را وگرسنگى زياد مى كند در خوبى و پاكيزگى طعام.

پنجم قالَعليها‌السلام : (اُذْكُرْ مَصْرَعَكَ بَيْنَ يَدَىْ اَهْلِكَ فَلاطَبيبٌ يَمْنَعُكَ وَ لاحَبيبٌ يَنْفَعُكَ)؛ (٤٥)

فرمود: ياد كن آن وقتى را كه افكنده شده اى بر زمين مقابل اهل خود پس طبيبى نيست كه منع كند تورا از مردن ونه دوستى كه نفع رساند تورا در آن حال.

مؤ لف گويد: كه اشاره فرموده حضرت در اين فرمايش به حال احتضار آدمى به همان حالى كه حق تعالى به آن اشاره فرموده فى كلامه المجيد(اِذا بلَغتِ التَّراقىَ وَ قيلَ منْ راقٍ) ؛ (٤٦) چون برسد روح به چنبره گردن وگفته شود يعنى كسان محتضر گويند كيست افون كننده به ادعيه وعلاج نماينده به ادويه، يا گويند ملائكه: آيا ملائكه رحمت اورا مرتقى سازند به آسمان يا ملائكه عذاب به نيران(وَ ظَنّ اَنَّهُ الْفِراقُ) (٤٧)

ويقين كند محتضر كه آنچه به اونازل شده مفارقت است. ودر حديث آمده كه بنده علاج شدائد مرگ كند وحال آنكه هر يك از مفصلهاى اوبر يكديگر سلام كنند و گويند بر توباد سلام جدا مى شوى از من ومن از توتا روز قيامت(وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ) (٤٨) وبپيچيد ساق محتضر به ساق او، يعنى پاهاى او از هول مرگ وسختى جان كندن در هم پيچد، وبعضى گفته اند معنى آن است كه جمع شود شدت موت به شدت آخرت.

فقير گويد: اينك مناسب ديدم اين دعاى شريف را در اين محل نقل كنم تا ناظرين به فيض خواندن آن خود را نائل كنند:

(اِلهى كَيْفَ اَصْدُرُ عَنْ بابِكَ بِخَيْبَةٍ مِنْكَ وَ قَدْ قَصَدْتُهُ عَلى ثِقَةٍ بِكَ، اِلهى كَيْفَ تؤ يسنى منْ عطائِكَ وَ قدْ اَمرْتَنى بِدُعائِكَ، صَلِّ عَلى مَحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ وَارْحَمْنى اِذَا اَشْتَدَّ الاَنينُ وَ حُظِرَ عَلَىَّ الْعَمَلُ وَ انْقَطَعَ مِنّى الاَمَلُ وَ اَفْضَيْتُ اِلَى الْمَنُونِ وَبَكَتْ عَلىَّ الْعيونُ وَ وَدَّعنى الاَهلُ وَ الاَحبْابُ وَ حُثِى عَلَىَّ التُّرابُ وَ نُسِىَ اسْمى وَ بَلِىَ جِسْمى وَ انطَمَسَ ذِكْرى وَ هُجِرَ قَبْرى فَلَمْ يَزُرْنى زائرٌ وَ لَمْ يَذْكُرْنى ذاكِرٌ. وَ ظَهَرَت مِنّى الْمَاثِمُ واسْتَوْلَتْ عَلَىَّ الْمَظالِمُ وَ طالَتْ شِكايَةُ الخُصُومِ وَ اتَّصَلَتْ دَعْوَةُ الْمَظْلُومِ، صَلِّ اللّهُمَّ على محمَّدٍ وَ آلِ محمَّدِ وَارْضِ خصومى عَنّى بِفَضْلِكَ وَ اَحْسانِكَ وَ جُدْ عَلَىَّ بِعَفْوِكَ وَ رِضوانكَ، اِلهى ذَهبتْ اَيامُ لَذّاتى وَ بَقِيَتْ مَأثِمى وَ تَبِعاتِى وَ قَدْ اَتَيْتُكَ مُنيبا تائبا فلاترُدَّنى مَحْروما وَ لاخائِبَا، اَللّهُمَّ آمِنْ رَوْعَتى وَاغْفِرْ زَلَّتى وَ تُبْ عَلَىَّ اِنَّكَ اَنْتَ التَّوابُ الرَّحيمُ). (٤٩)

الهى تويى آگه از حال من

عيان است پيش تواحوال من

تويى از كرم دلنواز همه

به بيچارگى چاره ساز همه

بود هركسى را اميدى به كس

اميد من از رحمت تواست وبس

الهى به عزت كه خوارم مكن

به جرم گنه شرمسارم مكن

اگر طاعتم رد كنى ور قبول

من ودست ودامان آل رسول

ششم قالَعليها‌السلام : (اَلْمَقاديرُ تُريكَ ما لايَخْطُرُ بِبالِكَ): (٥٠)

يعنى مقدرات وچيزهايى كه تقدير شده بنماياند به توچيزهايى را كه خطور نكرده بود به دل تو.

هفتم قالَعليها‌السلام : (اَلْحِكْمَةُ لاتَنْجَعُ فِى الطِباعِ الفاسِدَةِ)؛ (٥١) فرمود حكمت تأثير نمى كند در طبع هاى فاسد.

فقير گويد: به همين ملاحظه است كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرموده:(لاتعلِقوا الْجواهِرَ فى اَعْناقِ الْخَنازيرِ)؛ (٥٢) يعنى آويخته نكنيد در گردنهاى خوكان جواهر را. ووارد شده كه حضرت عيسىعليها‌السلام ايستاد به خطبه خواندن در ميان بنى اسرائيل وفرمود: اى بنى اسرائيل! حكمت را براى جهال حديث نكنيد، واگر نه ظلم كرده ايد بر حكمت، ومنع نكنيد آن را از اهلش، وگرنه ظلم كرده ايد ايشان را. (٥٣)

(وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قال):

اِنَّهُ لُِكلِّ تُرْبَةٍ غَرْسا

وَ لِكُلَّ بِنأ اُسّا

وَ ما كُلُّ رَأسٍ يَسْتَحِقُّ الْتِيجانَ

وَلاكُلُّ طَبيعَةٍ يَسْتَحِقُّ اَفادَةَ الْبَيانِ (٥٤)

(قالَ الْعالِمُعليها‌السلام : لاتَدْخُلُ الْمَلائِكَةَ بَيْتَا فيهِ كَلْبٌ: (٥٥) )

كسى درآيد فرشته تا نكنى

سگ ز در دور وصورت از ديوار

(فَاِنْ كانَ لابُدَّ فَاقْتَصِرْ مَعَهُ عَلى مَقْدارٍ يَبْلُغُهُ فَهْمُهُ وَ يَسَعُهُ ذِهْنُهُ فَقَدْ قيلَ كَما اَنَّ لُبَّ الثِّمارِ معدِّ لِلاَنامِ فالتَّبنُ متاحٌ لِلا نعامِ فلُبُّ الْحكْمَةِ مُعَدُّ لِذَوِى الاَلْبابِ وَ قُشُورُهامَجْعُولَةٌ لِلاَغْنامِ).

هشتم فرمود: هرگاه زمانى باشد كه عدل غلبه كرد بر جور پس حرام است كه گمان بد برى به احدى تا آنكه علم پيدا كنى به بدى او؛ وهرگاه زمانى باشد كه جور غلبه كند بر عدل پس نيست براى احدى كه گمان خوبى برد به احدى تا آنكه ببيند آن را از او. (٥٦) مؤ لف گويد: كه مناسب ديدم اين خبر را در اينجا نقل كنم:

روايت شده از حمران كه از امام محمّد باقرعليها‌السلام پرسيد كه دولت حق شما كى ظاهر خواهد شد؟ فرمود كه اى حمران! تودوستان وبرادران وآشنايان دارى و از احوال ايشان احوال زمان خود را مى توانى دانست اين زمان زمانى نيست كه امام حق خروج تواند كرد، به درستى كه شخصى بود از علما در زمان سابق وپسرى داشت كه رغبت نمى نمود در علم پدر خود واز اوسؤ ال نمى كرد وآن عالم همسايه اى داشت كه مى آمد واز اوسؤ ال مى كرد وعلم از اواخذ مى نمود پس مرگ آن مرد عالم رسيد پس طلبيد فرزند خود را وگفت: اى پسرك من! تواخذ نكردى از علم من وكم رغبت بودى در آن واز من چيزى نپرسيدى ومرا همسايه اى است كه از من سؤ ال مى كرد وعلم مرا اخذ مى نمود وحفظ مى كرد، اگر تورا احتياج شود به علم من بروبه نزد همسايه من واورا نشان داد واورا شناسانيد، پس آن عالم به رحمت ايزدى واصل شد وپسر اوماند. پس پادشاه آن زمان خوابى ديد واز براى تعبير خواب سؤ ال كرد از احوال آن عالم، گفتند: فوت شد. پرسيد كه آيا از او فرزندى مانده است؟ گفتند: بلى پسرى از اومانده است، پس آن پسر را طلبيد. چون ملازم پادشاه به طلب اوآمد گفت: واللّه! نمى دانم كه پادشاه از براى چه من را مى خواهد ومن علمى ندارم واگر از من سؤ الى كند رسوا خواهم شد، پس در اين حال وصيت پدرش به يادش آمد ورفت به خانه آن شخص كه از پدرش علم آموخته بود، گفت: پادشاه مرا طلبيده است ونمى دانم كه از براى چه مطلب مرا خواسته است وپدرم مرا امر كرده است كه اگر محتاج شوم به علمى به نزد توبيايم. آن مرد گفت: من مى دانم پادشاه تورا از براى چه كار طلبيده است اگر تورا خبر دهم آنچه از براى توحاصل شود ميان من وخود قسمت خواهى كرد؟ گفت: بلى، پس ‍ اورا سوگند داد ونوشته اى در اين باب از اوگرفت كه وفا كند به آنچه شرط كرده است، پس گفت كه پادشاه خوابى ديده است وتورا طلبيده است كه از توبپرسد كه اين زمان چه زمان است، تودر جواب بگوكه زمان گرگ است پس چون پسر به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه من تورا از براى چه مطلب طلبيده ام، گفت: مرا طلبيده اى از براى خوابى كه ديده اى كه اين چه زمان است، پادشاه گفت: راست گفتى، پس بگوكه اين زمان چه زمان است؟ گفت: زمان گرگ است. پس پادشاه امر كرد كه جايزه به اودادند پس جايزه را گرفت وبه خانه برگشت ووفا به شرط خود نكرد وحصه اى به آن شخص نداد وگفت شايد پيش از اينكه اين مال را تمام كنم بميرم وبار ديگر محتاج نشوم كه از آن مرد سؤال كنم.

پس چون مدتى از اين بگذشت پادشاه خواب ديگر ديد وفرستاد وآن پسر را طلبيد وآن پسر پشيمان شد كه وفا به عهد خود نكرد وبا خود گفت: من علمى ندارم كه به نزد پادشاه روم وچگونه به نزد آن عالم بروم واز اوسؤ ال كنم وحال آنكه با اومكر كردم ووفا به عهد خود نكردم پس گفت به هر حال بار ديگر مى روم به نزد اوواز او عذر مى طلبم وباز سوگند مى خورم كه در اين مرتبه وفا كنم شايد كه تعليم من بكند. پس نزد آن عالم آمد وگفت: كردم آنچه كردم ووفا به پيمان تونكردم وآنچه در دست من بود همه پراكنده شده است وچيزى در دست نمانده است واكنون محتاج شده ام به تو، تورا به خدا سوگند مى دهم كه مرا محروم مكن وپيمان مى كنم با تو و سوگند مى خورم كه آنچه در اين مرتبه به دست من آيد ميان تووخود قسمت كنم ودر اين وقت نيز پادشاه مرا طلبيده است ونمى دانم كه از براى چه چيز مى خواهد سؤ ال نمايد از من. آن عالم گفت: تورا طلبيده است كه از توسؤال كند باز از خوابى كه ديده است كه اين چه زمان است بگوزمان گوسفند است. پس چون به مجلس پادشاه داخل شد از اوپرسيد كه از براى چه كارى تورا طلبيده ام؟ گفت: خوابى ديده اى ومى خواهى كه از من سؤ ال كنى كه چه زمان است؟ پادشاه گفت: راست گفتى واكنون بگوكه چه زمان است؟ گفت: زمان گوسفند است. پس پادشاه فرمود كه صله به اودادند وچون به خانه برگشت، متردد شد كه آيا وفا كند به عالم يا مكر كند وحصه اورا ندهد، پس بعد از تفكر بسيار گفت شايد من بعد از اين محتاج نشوم به اووعزم كرد بر آنكه غدر كند ووفا به عهد اونكند.

پس بعد از مدتى ديگر پادشاه اورا طلبيد پس اوبسيار نادم شد از غدر خود وگفت بعد از دومرتبه غدر چگونه به نزد آن عالم بروم وخود علمى ندارم كه جواب پادشاه بگويم، باز رأيش بر آن قرار گرفت كه به نزد آن عالم برود، پس چون به خدمت اورسيد اورا به خدا سوگند داد والتماس كرد كه باز تعليم اوكند وگفت: در اين مرتبه وفا خواهم كرد وديگر مكر نخواهم كرد بر من رحم كن ومرا بدين حال مگذار، پس آن عالم پيمان ونوشته ها از اوگرفت وگفت: باز تورا طلبيده است كه سؤ ال كند از خوابى كه ديده است كه اين زمان چه زمان است بگوزمان ترازواست، چون به مجلس پادشاه رفت از اوپرسيد كه از براى چه كار تورا طلبيده ام؟ گفت: مرا طلبيده اى براى خوابى كه ديده اى ومى خواهى بپرسى كه اين چه زمان است، گفت: راست گفتى اكنون بگوچه زمان است؟ گفت: زمان ترازواست. پس امر كرد كه صله به اودادند پس آن جايزه ها را به نزد عالم آوردودر پيش اوگذاشت وگفت اين مجموع آن چيزى است كه براى من حاصل شده است وآورده ام كه ميان خود من قسمت نمايى، آن عالم گفت كه زمان اول چون زمان گرگ بود تواز گرگان بودى لهذا در اول مرتبه جزم كردى كه وفا به عهد خود نكنى، ودر زمان دوم چون زمان گوسفند بود گوسفند عزم مى كند كه كارى بكند ونمى كند تونيز اراده كردى كه وفا كنى ونكردى واين زمان چون زمان ترازواست وترازووكارش وفا كردن به حق است تونيز وفا به عهد كردى مال خود را بردار كه مرا احتياجى به آن نيست.

علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده: گويا غرض آن حضرت از نقل اين قصه آن بود كه احوال هر زمان متشابه است، هرگاه ياران ودوستان خود را مى بينى كه با تودر مقام غدر ومكرند چگونه امامعليها‌السلام اعتماد نمايد بر عهدهاى ايشان وخروج كند بر مخالفان وچون زمانى در آيد كه در مقام وفأ به عهود باشند وخدا داند كه وفأ به عهد امامعليها‌السلام خواهند نمود، امامعليها‌السلام را مأمور به ظهور وخروج خواهد گردانيد، حق تعالى اهل زمان ما را به اصلاح آورد واين عطيه عظمى را نصب كند بمحمد وآله الطاهرين.


فصل پنجم: در حركت حضرت امام على نقىعليها‌السلام از مدينه طيبه به سامرأ

وذكربعضى از ستمها كه از مخالفين بر آن مبين واقع شده وشهادت آن حضرت

بدان كه حضرت امام على نقىعليها‌السلام ولادت با سعادتش ونشوونمايش در مدينه طيبه واقع شد وهشت سال از سن شريفش گذشته بود كه والد بزرگوارش ‍ شهيد گشت وامامت منتقل به آن حضرت گرديد وپيوسته در مدينه بود تا ايام جعفر متوكل كه از آن حضرت را به سرّ من رأى طلبيد وسببش آن شد كه(بريحه عباسى)كه امام جماعت حرمين بود نامه اى به متوكل نوشت كه اگر تو را به مكه ومدينه حاجتى هست على بن محمّد را از اين ديار بيرون بر كه اكثر اين ناحيه را مطيع ومنقاد خود گردانيده است وجماعتى ديگر نيز به اين مضمون كاغذ به متوكل نوشتند وعبداللّه بن محمّد والى مدينه اذيت واهانت بسيار به آن امام بزرگوار مى رسانيد تا آنكه نامه ها به متوكل نوشت در باب آن جناب كه سبب خشم وغضب متوكل گرديد وچون حضرت مطلع شد كه والى مدينه به متوكل امرى چند نوشته كه موجب اذيت واضرار اونسبت به آن جناب خواهد گرديد نامه اى به متوكل نوشت ودر آن نامه درج كرد كه والى مدينه آزار واذيت به من مى رساند و آنچه در حق من نوشته محض كذب وافترأ است، متوكل براى مصلحت نامه مشفقانه به حضرت نوشت ودر آن نامه امام زمان را تعظيم واكرام كرد ونوشت چون مطلع شديم كه عبداللّه بن محمد نسبت به شما سلوك ناموافقى كرده منصب اورا تغيير داديم ومحمد بن فضل را به جاى اونصب كرديم واورا مأمور به اعزاز و اكرام وتجليل شما نموده ايم ونيز به آن حضرت نوشت كه خليفه مشتاق ملاقات وافر البركات شما گرديده وخواهان آن است كه اگر بر شما دشوار نباشد متوجه اين صوب گرديد با هر كه خواهيد از اهل بيت وخويشان وحشم وخدمتكاران خود با نهايت سكون واطمينان خاطر به رفاقت هركه اراده داشته باشيد وهر وقت كه خواهيد بار كنيد وهر گاه كه اراده نماييد نزول كنيد ويحيى بن هرثمه را به خدمت شما فرستاده كه اگر خواهيد در اين راه در خدمت شما باشد ودر هر باب اطاعت امر شما نمايد ودر اين باب سفارش بسيار به اوفرمود، وبدانيد كه هيچيك از اهل بيت وخويشان وفرزندان ومخصوصان خليفه نزد اواز شما گرامى تر نيستند و نهايت لطف وشفقت ومهربانى نسبت به شما دارد. (٥٧) ونوشت آن نامه را ابراهيم بن عباس در ماه جمادى الا خرة سنه دويست وچهل وسه.

واما اذيت وآزارى كه از مخالفين به آن امام مبينعليها‌السلام رسيده پس بسيار است ودر اينجا به ذكر چند روايت اكتفا مى كنيم:

گزارش از حركت امام از مدينه به سامرأ

اول مسعودى از يحيى بن هرثمه روايت كرده كه گفت: فرستاد مرا متوكل به سوى مدينه براى حركت دادن حضرت امام على نقىعليها‌السلام را از مدينه بردن به سامره به جهت بعض چيزها كه درباره اوبه متوكل رسيده بود. پس چون به مدينه وارد شدم اهل مدينه بانگ وفرياد برداشتند چندانكه مانند آن نشنيده بودم پس ايشان را ساكن كردم وقسم خوردم كه من مأمور نشدم كه مكروهى به آن حضرت برسانم وتفتيش كردم منزل آن جناب را نيافتم در آن مگر قرآن ودعا ومانند آن:

ودر(تذكره سبط)است كه لَمْ اَجِدْ فيهِ اِلاّ مَصاحِفَ وِ اَدْعِيَةً وَ كُتُبِ الْعِلْمِ فَعَظُمَ فى عَيْنى. (٥٨)

پس آن حضرت را از مدينه حركت دادم وخودم قائم به خدمات اوبودم وبا آن حضرت خوشرفتارى مى نمودم پس در آن ايام كه در راه بوديم روزى ديدم آن حضرت را كه سوار شده ولكن جامه بارانى پوشيده ودم اسب خود را گره زده، من تعجب كردم از اين كار او؛ زيرا كه آن روز آسمان صاف وبى ابر بود وآفتاب طلوع كرده بود پس نگذشت مگر زمان كمى كه ابرى در آسمان ظاهر شد وباران باريد مانند دهان مشك ورسيد به ما از باران امر عظيمى. پس آن حضرت روكرد به من و فرمود: مى دانم كه منكر شدى وتعجب كردى آنچه را كه ديدى از من وگمان كردى كه من مى دانستم از امر باران آنچه را كه تونمى دانستى چنين نيست كه توگمان كرده اى لكن من زيست كرده ام در باديه ومى شناسم بادى را كه در عقب باران دارد. يحيى گفت: چون به بغداد وارد شديم ابتدا كردم به اسحاق بن ابراهيم طاطرى و رفتم به ديدن او و او والى بغداد بود چون اومرا ديد گفت: اى يحيى اين مرد يعنى امام على نقىعليها‌السلام پسر پيغمبر است ومتوكل را تومى شناسى ومى دانى عداوتش را با اين خانواده پس اگر چيزى بگويى به اوكه وادار كند اورا بر كشتن آن حضرت، پيغمبر خصم توخواهد بود، گفتم: به خدا قسم! من مطلع نشدم بر چيزى از اوكه مخالف ميل متوكل باشد بلكه هرچه ديدم تمامش جميل وشكير بود.

پس رفتيم به سامره وابتدا به ديدن وصيف تركى رفتيم ومن از اصحاب ونوكران او بودم، چون مرا ديد وگفت: اى يحيى! به خدا قسم كه اگر مويى از سر اين مرد كم شود مطالب آن غير من نخواهد بود. پس من تعجب كردم از كلام اسحاق طاطرى و وصيف تركى وسفارش ايشان در باب آن حضرت پس به نزد متوكل رفتم وآنچه از آن حضرت ديده بودم وآنچه از ثنأ بر آن حضرت شنيده بودم براى متوكل نقل كردم. متوكل جائزه به آن حضرت داد وظاهر كرد نيكى واحسان خود را به آن حضرت ومكرم داشت اورا. (٥٩)

مناظر شگفت انگيز

دوم شيخ كلينى وديگران از صالح بن سعيد روايت كرده اند كه گفت روزى داخل سرّ من رأى شدم وبه خدمت آن جناب رفتم وگفتم: اين ستمكاران در همه امور سعى كردند در اطفأ نور تووپنهان كردن ذكر توتا آنكه تورا در چنين جايى فرود آوردند كه محل نزول گدايان وغيربان بى نام ونشان است، حضرت فرمود كه اى پسر سعيد! هنوز تودر معرفت قدر ومنزلت ما در اين پايه اى وگمان مى كنى كه اينها با رفعت شأن ما منافات دارد ونمى دانى كسى را كه خدا بلند كرد به اينها پست نمى شود. پس به دست مبارك خود اشاره كرد به جانبى چون به آن جانب نظر كردم بستانها ديدم به انواع رياحين آراسته وباغها ديدم كه به انواع ميوه ها پيراسته ونهرها ديدم كه در صحن آن باغها جارى بود وقصرها وحوران وغلمان در آنها مشاهده كردم كه هرگز نظير آنها را خيال نكرده بودم، از مشاهده اين احوال ديده ام حيران و عقلم پريشان شد. پس حضرت فرمود ما هرجا كه باشيم اينها از براى ما مهيا است و در كاروان گدايان نيستيم. (٦٠)

مكافات تهمت

سوم مسعودى در(اثبات الوصية)روايت كرده كه چون حضرت امام على نقىعليها‌السلام داخل خانه متوكل شد ايستاد مشغول به نماز گشت بعضى از مخالفين آمد ايستاد مقابل آن حضرت وگفت: تا كى رياكارى مى كنى؟ حضرت تا اين جسارت را شنيد تعجيل فرمود در نماز خود وسلام داد پس روكرد به اوو فرمود: اگر دروغ گفتى در اين نسبتى كه به من دادى خدا تورا از بيخ بركند تا اين كلمه را فرمود آن مرد افتاد وبمرد وقصه اوخبر تازه اى شد در خانه متوكل. (٦١)

نذر مادر متوكل براى امام هادىعليها‌السلام

چهارم شيخ كلينى وشيخ مفيد وديگران از ابراهيم بن محمّد طاهرى روايت كرده اند كه خراجى يعنى قرحه وجراحتى در بدن متوكل به هم رسيد كه مشرف بر هلاك گرديد وكسى جرأت نمى كرد كه نيشترى به آن برساند پس مادر متوكل نذر كرد كه اگر عافيت يابد مال جليلى براى حضرت امام على نقىعليها‌السلام بفرستد، پس فتح بن خاقان به متوكل گفت كه اگر مى خواهى [كسى ] نزد حضرت امام على نقىعليها‌السلام بفرستيم شايد دوايى براى اين مرض بفرمايد، گفت: بفرستيد. چون به خدمت آن حضرت رفتند وحال اورا غرض كردند فرمود كه پشكل گوسفند را كه در زير پاى گوسفند ماليده شده در گلاب بخيسانند وبر آن خراج بندند كه نافع استا ان شأ اللّه تعالى. چون آن خبر را آوردند جمعى از اتباع خليفه كه حاضر بودند خنديدند واستهزأ كردند. فتح بن خاقان گفت مى دانم كه حرف آن حضرت بى اصل نيست وآنچه فرموده ناست به عمل آوريد ضررى نخواهد داشت، چون دوا را بر آن موضع بستند در ساعت منفجر شد ومتوكل از درد والم راحت يافت ومادرش مسرور شده پس ده هزار دينار در كيسه كرده سر كيسه را مهر كرد وبراى آن جناب فرستاد. چون متوكل از آن مرض شفا يافت مردى كه اورا بطحايى مى گفتند نزد متوكل بود بد آن حضرت را بسيار گفت، وگفت اسلحه و اموال بسيار جمع كرده است وداعيه خروج دارد، پس شبى متوكل، سعيد حاجب را طلبيد وگفت: بى خبر به خانه امام على نقىعليها‌السلام برووهرچه در آنجا از اسلحه واموال كه بيابى براى من بياور.

سعيد گفت: در ميان شب نردبانى برداشتم وبه خانه آن حضرت رفتم ونردبان را بر ديوار خانه گذاشتم چون خواستم به زير روم به واسطه تاريكى راه را گم كردم و حيران شدم ناگاه حضرت از اندرون خانه مرا ندا كرد كه اى سعيد! باش تا شمع از براى توبياورند. چون شمع آوردند به زير رفتم ديدم كه حضرت جبه اى از پشم پوشيده وعمامه اى از پشم به سر بسته وسجاده خود را بر روى حصيرى گسترده و بر بالاى سجاده روبه قبله نشسته است پس فرمود كه بروودر اين خانه ها بگرد و تفتيش كن من رفتم وجميع حجره هاى خانه را تفتيش كردم در آنها هيچ نيافتم مگر يك بدره كه بر سرش مهر مادر متوكل بود ويك كيسه سر به مهرى ديگر پس فرمود كه مصلاى مرا بردار چون برداشتم در زير مصلاشمشيرى يافتم كه غلاف چوبى داشت وبر روى آن غلاف هيچ نگرفته بودند آن شمشير را با دوبدره زر برداشتم و نزد متوكل رفتم، چون مهر مادر خود را بر آن ديد اورا طلبيد واز حقيقت حال سؤ ال كرد مادرش گفت: من براى اوفرستاده ام وهنوز مهرش را برنداشته است چون كيسه ديگر را گشود چهارصد دينار در آن بدره بود. پس متوكل يك بدره ديگر به آن ضم كرد وگفت: اى سعيد! اين بدره ها را با آن كيسه وشمشير براى اوببر وعذرخواهى از اوبكن. چون آنها را به خدمت آن حضرت بردم گفتم: اى سيد من! از تقصير من بگذر كه بى ادبى كردم وبى رخصت به خانه تودر آمدم چون از خليفه مأمور بودم معذورم، حضرت فرمود:

(وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلِبٍ يَنْقَلِبُونَ) ؛ (٦٢)

يعنى به زودى خواهند دانست آنها كه ستم مى كنند كه بازگشت آنها به سوى كجا است. (٦٣)

اشعار مؤ ثر امام هادىعليها‌السلام در مجلس شراب

پنجم جمعى از علمأ كه از جمله ايشان است مسعودى، روايت كرده اند كه در باب حضرت امام على نقىعليها‌السلام نزد متوكل سعايت كردند وگفتند كه در منزل آن جناب اسلحه بسيار وكاغذهاى زياد است كه شيعيان اواز اهل قم براى او فرستاده اند وآن جناب عزم آن دارد كه بر توخروج كند. متوكل جماعتى از تركان را به خانه آن حضرت فرستاد، ايشان در شب بر خانه آن حضرت هجوم آوردند وبه خانه ريختند وهرچه تفتيش كردند چيزى نيافتند وديدند كه آن حضرت در حجره اى ست ودر را بر روى خود بسته وجامه اى (٦٤) از پشم پوشيده و بر روى زمين كه رمل وريگ ريزه بود نشسته وتوجهش به سوى حق تعالى است و مشغول خواندن آيات قرآن است پس آن جناب را به آن حال مأخودذ داشتند وبه نزد متوكل حمل كردند وگفتند در خانه اوريختيم وچيزى نيافتيم وديديم آن جناب را نشسته بود روبه قبله وقرآن تلاوت مى كرد. ومتوكل در آن حال در مجلس ‍ شرب بود پس آن امام معصوم را در آن مجلس شؤ م بر آن ميشوم وارد كردند و متوكل جام شراب در دستش بود از براى آن جناب تعظيم كرد وآن حضرت را در پهلوى خود نشانيد وجام شراب را به آن حضرت تعارف كرد، آن حضرت فرمود: واللّه! شراب داخل گوش وخون من نشده هرگز، مرا معفودار، پس اورا معفوداشت آنگاه گفت: براى من شعر بخوان. حضرت فرمود: اِنّى قَليل الرِّوايَةِ لِلشِّعْرِ؛ من چندان از شعر روايت نشده ام، گفت: از اين چاره اى نيست پس حضرت انشاد فرمود اين اشعار را كه مشتمل است بر بى وفايى دنيا ومرگ سلاطين وذلت و خوارى ايشان پس از مرگ:

باتُوا عَلى قُلَلِ الاَجْبالِ تَحْرِسُهُمْ

غُلْبُ الرِّجالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ

وَ اسْتَنْزِلُوا بَعْدَ عِزَّ مِنْ مَعاقِلِهِمْ

وَ اُسْكِنُوا حُفَرا يا بِئْسَما نَزَلوُا

نداهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنهمُ (٦٥)

اَيْنَ الاَساوِرُ(٦٦)وَ التّيجانُ وَالْحُلَلُ

اَيْنَ الْوُجُوهُ الّتَى كانَتْ مُنَعَّمَةً

مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الاَسْتارُ وَ الكُلَلُ

فَاَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حينَ سآئِلَهُمْ

تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ تَنْتَقِلُ

قَدْ طالَ ما اَكَلُوا دَهْرا وَ قَدْ شَرِبُوا

وَاَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الاَكْلِ قَدْ اُكِلُوا

متوكل از شنيدن اين اشعار گريست به اندازه اى كه اشك چشمش ريشش را تر كرد و حاضرين نيز گريستند، وبه روايت(كنزالفوائد)كراچكى، متوكل جام شراب را بر زمين زد وعيشش منغض شد، (٦٧) وبه روايت اول پرسيد از آن حضرت كه قرض دارى؟ فرمود: بلى چهار هزار دينار، پس چهار هزار دينار به آن حضرت بخشيد واورا مكرما به خانه اش رد كرد. (٦٨)

شمشيرداران نامرئى

ششم قطب راوندى روايت كرده است از فضل بن احمد كاتب از پدرش احمد بن اسرائيل كاتب معتز باللّه بن متوكل كه گفت: روزى من با معتز به مجلس متوكل رفتم واوبر كرسى نشسته بود وفتح بن خاقان نزد اوايستاده بود پس معتز سلام كرد و ايستاد، من در عقب اوايستادم. وقاعده چنان بود كه هرگاه معتز داخل مى شد اورا مرحبا مى گفت وتكليف نشستن مى كرد. در اين روز از غايت غضب وتغييرى كه در حال اوبود متوجه معتز نشد وبه فتح بن خاقان سخن مى گفت وهر ساعت صورتش متغير مى گرديد وشعله غضبش افروخته تر مى شد وبا فتح بن خاقان مى گفت آنكه تودر حق اوسخن مى گويى چنين وچنان كرده است و(فتح)آتش خشم اورا فرومى نشانيد ومى گفت: اينها بر اوافترأ است واواز اينها برى است، فايده نمى كرد وخشم اوزياده مى شد ومى گفت: به خدا سوگند كه اين مراثى را مى كشم كه دعوى دروغ مى كند ورخنه در دولت من مى افكند پس گفت بياور چهار نفر از غلامان خزر (٦٩) جلف را كه چيزى نمى فهمند. ايشان را حاضر كرد، چون حاضر شدند به هر يك از ايشان شمشيرى داد وايشان را امر كرد كه چون حضرت امام على نقىعليها‌السلام حاضر شود اورا به قتل آورند و گفت: به خدا سوگند كه بعد از كشتن جسد اورا هم خواهم سوخت. بعد از ساعتى ديدم كه حجاب متوكل آمدند وگفتند: آمد! ناگاه ديدم كه حضرت داخل شد و لبهاى مباركش حركت مى كرد ودعايى مى خواند واثر اضطراب وخوف به هيچ وجه در آن حضرت نبود، چون نظر متوكل بر آن حضرت افتاد خود را از تخت به زير افكند وبه استقبال حضرت شتافت واورا در بر گرفت ودستهاى مباركش را ميان دوديده اش را بوسيد وشمشير در دستش بود گفت: اى آقاى من! اى فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، اى بهترين خلق! اى پسر عم من ومولاى من، اى ابوالحسن، وحضرت مى فرمود: اعيذك باللّه يا اميرالمؤ منين عفوكن من را از گفتن اين كلمات. متوكل گفت: براى چه تصديق كشيده اى وآمده اى در چنين وقتى؟ حضرت فرمود كه پيك توآمد در اين وقت وگفت متوكل تورا طلبيده، متوكل گفت: دروغ گفته است آن ولدالزنا، گفت برگرد اى سيد من، به همان جا كه آمدى، پس ‍ گفت: اى فتح بن خاقان، اى عبداللّه، اى معتز! مشايعت كنيد آقاى خودتان وآقاى مرا. پس چون نظر آن غلامان خزر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت بر زمين افتادند وسجده به جهت تعظيم آن حضرت نمودند. چون حضرت بيرون رفت متوكل غلامان را طلبيد وترجمان را گفت كه از ايشان سؤ ال كن كه به چه سبب امر نسبت به اوبه جا نياورديد؟ ايشان گفتند از مهابت آن حضرت بى اختيار شديم چون پيدا شد در دور اوزياده از صد شمشير برهنه ديديم وآن شمشيرداران را نمى توانستيم ديد ومشاهده اين حالت مانع شد ما را از آنكه امر را به عمل آوريم و دل ما پر از بيم وخوف شد. پس متوكل روبه(فتح)آورد وگفت: اين امام تواست وخنديد،(فتح)شاد شد به آنكه آن بليه را از آن جناب گذشت و حمد خدا به جا آورد. (٧٠)

ملاقات صقر با امام هادىعليها‌السلام در زندان

هفتم ابن بابويه وديگران روايت كرده اند از صقر بن ابى دلف كه چون حضرت امام على نقىعليها‌السلام را به سرّ من رأى آوردند به خدمت آن حضرت رفتم كه خبرى از آن جناب بگيرم وآن حضرت را نزد زرافه حاجب متوكل محبوس كرده بودند چون نزد اورفتم گفت: به چه كار آمده اى؟ گفتم: به ديدن شما آمده ام، ساعتى نشستيم چون مجلس خلوت شد گفت: گويا آمده اى كه خبرى از صاحب وامام خود بگيرى؟ من ترسيدم وگفتم صاحب من خليفه است. گفت: ساكت شو، كه مولاى توبر حق است ومن نيز اعتقاد تورا دارم واورا امام مى دانم، پس گفت: آيا مى خواهى نزد اوبروى؟ گفتم: بلى، گفت: ساعتى صبر كن كه صاحب البريد بيرون رود، وچون بيرون رفت كسى با من همراه كرد وگفت ببر اورا به نزد علوى كه محبوس است اورا نزد اوبگذار وبرگرد. چون به خدمت آن جناب رفتم ديدم بر روى حصيرى نشسته است ودر برابرش قبرى كنده اند پس سلام كردم ودر خدمت آن جناب نشستم حضرت فرمود كه براى چه آمده اى؟ گفتم: آمده ام از احوال شما خبرى گيرم چون نظر من بر قبر افتاد گريان شدم، حضرت فرمود كه گريان مباش كه در اين وقت از ايشان آسيبى به من نمى رسد، گفتم: الحمدللّه. پس از معنى حديث لاتُعادُوا الاَيامَ فَتُعاديكُمْ پرسيدم، حضرت جواب اورا داد آنگاه فرمود: وداع كن و بيرون روكه ايمن نيستم بر توومى ترسم اذيتى به توبرسد. (٧١)

متوكل فقط سه روز زنده است

هشتم سيد بن طاوس وديگران روايت كرده اند كه چون متوكل، فتح بن خاقان وزير خود را خواست اعزاز واكرام نمايد ومنزلت اورا نزد خود بر ديگران ظاهر گرداند، ودر حقيقت غرض اونقص شأن واستخفاف قدر امام على نقىعليها‌السلام بود و اين امر را بهانه كرده بود، پس در روز بسيار گرمى با فتح بن خاقان سوار شد وحكم كرد كه جميع امرا وعلمأ وسادات واشراف واعيان در ركاب ايشان پياده بروند و از جمله آنها امام على نقىعليها‌السلام بود، زرافه حاجب متوكل گفت كه من در آن روز آن جناب را مشاهده كردم كه پياده مى رفت وتعب بسيار مى كشيد وعرق از بدن مباركش مى ريخت من نزديك آن جناب رفتم وگفتم: يابن رسول اللّه! چرا شما خود را تعب مى فرماييد؟ حضرت فرمود كه غرض اينها استخفاف من است ولكن حرمت بدن من نزد خدا كمتر از ناقه صالح نيست. به روايت ديگر فرمود كه يك ريزه ناخن من نزد حق تعالى گرامى تر است از ناقه صالح وفرزند او، زرافه گفت: چون به خانه برگشتم اين قصه را با معلم اولاد خود كه گمان تشيع به اوداشتم نقل كردم او سوگند داد مرا كه توالبته از آن حضرت شنيدى اين سخن را؟ من سوگند ياد كردم كه شنيدم، پس گفت: فكر كار خود بكن كه متوكل سه روز ديگر هلاك مى شود تا از قضيه اوآسيبى به اونرسد، من گفتم از چه دانستى؟ گفت: براى آنكه حضرت دروغ نمى گويد وحق تعالى در قصه قوم صالح فرموده است(تمَتَّعُوا فى دارِكُْم ثَلاثَةَ اَيّامٍ) (٧٢) وايشان بعد از پى كردن ناقه به سه روز هلاك شدند. من چون اين سخن را از اوشنيدم اورا دشنام دادم وبيرون كردم. چون اوبيرون رفت با خود انديشه كردم گفتم بسا باشد كه اين سخن راست باشد، اگر احتياطى در امور خود بكنم به من ضررى نخواهد داشت. پس اموال خود را كه پراكنده بود جمع كردم وانتظار انقضاى سه روز مى كشيدم، چون روز سوم شد منتصر فرزند متوكل با اتراك وغلامان مخصوص اوبه مجلس اوآمدند واورا با فتح بن خاقان پاره پاره كردند. بعد از مشاهده اين حال اعتقاد به امامت آن حضرت نمودم وبه خدمت او رفتم آنچه ميان من وآن معلم گذشته بود عرض كردم، فرمود معلم راست گفته من در آن روز بر اونفرين كردم وحق تعالى دعاى مرا مستجاب گردانيد. (٧٣)

مؤ لف گويد: اذيت وآزار كه از متوكل به حضرت امام على نقىعليها‌السلام رسده چه به خود آن حضرت چه به شيعيان ودوستان وعلويين واولاد حضرت فاطمهعليها‌السلام چه به قبر امام حسينعليها‌السلام وزوار آن حضرت كه بازگشت تمام به آن حضرت است، زياده از آن است كه در حوصله بيان بگنجد چه آنكه متوكل اكفر بنى عباس بوده چنانكه بر اخبار غيبيه اميرالمؤ منينعليها‌السلام از اوبه اين وصف تعبير شده: ومردى خبيث السريرة وپست فطرت وسخت نانجيب بود وبا آل ابوطالب سخت دشمنى مى كرد. وبه ظن وتهمت ايشان را اخذ مى نمود و پيوسته در صدد اذيت وآزار ايشان بود واصرار اودر باب محوآثار قبر شريف حضرت امام حسينعليها‌السلام واذيت وآزار اوبه زوار آن حضرت اَظْهَرَ مِنَ الشَّمْسِ وَ اَبْيَنُ مِنَ الاَمْسِ است وما در(كتاب تتمة المنتهى)به طور اختصار نگارش داديم. وقرمائى كه يكى از علماى اهل سنت است در(اخبار الدول)گفته كه در سنه دويست وسى وهفت متوكل امر كرد قبر امام حسينعليها‌السلام را هدم كنند وخانه هاى اطراف قبر را نيز خراب كنند وزراعت نمايند در آنجا ومنع كرد مردم را از زيارت آن حضرت وزمين كربلارا شخم وشيار كرد مسلمانان خيلى متألم شدند از اين جهت واهل بغداد بر ديوارها فحش ودشنام براى اونوشتند وشعرأ اورا هجوكردند، از جمله در هجو او گفتند:

تَاللّهِ اِنْ كانَتْ اُمَيَّةُ قَدْ اَتَتْ

قَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نِبِيهِّا مِظْلُوما

فَلَقَدْ اَتاهُ بَنُواَبيِه بِمِثلِها

هذا لَعَمْرُكَ قَبْرُهُ مَهْدوما

اَسَفُوا عَلى اَنْ لايَكُونُوا شارِكُوا

فى قَتْلِهِ فَتَتَّبِعُوهُ رَميما (٧٤)

ابوالفرج اصفهانى روايت كرده است كه متوكل، عمر بن فرج رخجى را والى مكه و مدينه كرده بود عمر منع كرد مردم را از احسان به آل ابوطالب وسخت در عقب اين كار شد به حدى كه مردم از ترس جان دست از رعايت علويين برداشتند وچندان كار بر اولاد اميرالمؤ منينعليها‌السلام تنگ شد كه زنهاى علويات تمام لباسهاى ايشان كهنه وپاره شده بود ويك لباس درست نداشتند كه نماز در آن بخوانند مگر يك پيراهن كهنه براى ايشان باقى مانده بود كه هرگاه مى خواستند نماز بخوانند يك يك آن پيراهن را به نوبت مى پوشيدند ونماز مى خواندند، پس از فراغ از نماز از تن بيرون مى كردند وديگرى مى پوشيد وخود برهنه به چرخ ‌ريسى مى نشست، پيوسته به اين عسرت گذرانيدند تا متوكل هلاك شد. (٧٥) وشرح خباثت و كفر متوكل طويل واز رشته كلام خارج است واز ملاحظه همين قدر معلوم مى شود كه چه اندازه سخت بر حضرت امام على نقىعليها‌السلام گذشته در ايام او، واللّه المستعان.

ذكر شهادت حضرت امام على نقىعليها‌السلام

بدان كه سال شهادت آن حضرت به اتفاق، در سنه دويست وپنجاه وچهار هجرى بوده ودر روز وفات اختلاف است. جمله اى از علما روز سوم ماه رجب را اختيار كرده اند وبنابر آنكه ولادت آن حضرت در سنه دويست ودوازده باشد سن شريفش ‍ در وقت وفات قريب چهل ودوسال بوده ودر وقت وفات پدر بزرگوارش هشت سال وپنج ماه تقريبا از عمر شريف آن حضرت گذشته بود كه به منصب جليل امامت كبرى وخلافت عظمى سرافراز گرديد ومدت امامت آن جناب سى وسه سال بود.

علامه مجلسى فرموده كه قريب به سيزده سال در مدينه طيبه اقامت فرمود وبعد از آن متوكل آن حضرت را به سرّ من رأى طلبيد وبيست سال در سرّ من رأى توطن فرمود در خانه اى كه اكنون مدفن شريف آن حضرت است. (٧٦)

فقير گويد: بنابر آن روايت است كه متوكل آن حضرت را در سنه دويست وچهل و سه به سامره طلبيد مدت اقامت آن جناب در سامره قريب يازده سال مى شود و بنابر قول مسعودى قريب نوزده سال مى شود، ودرك كرد در ايام عمر شريف خود مقدارى از خلافت مأمون وزمان معتصم وواثق ومتوكل ومنتصر ومستعين ومعتز، ودر ايام معتزّ آن حضرت را زهر دادند وشهيد نمودند.

مسعودى در(مروج الذهب فرموده كه حديث كرد مرا محمّد بن الفرج به مدينه جرجان در محله معروفه به غسان گفت حديث كرد مرا ابودعامه كه گفت: شرفياب شدم خدمت حضرت امام على بن محمد بن على بن موسىعليها‌السلام به جهت عيادت اودر آن علتى كه در آن وفات فرمود، چون خواستم از خدمت آن جناب مراجعت كنم فرمود: اى ابودعامه! حق توبر من واجب شده مى خواهى حديثى براى تونقل كنم كه شاد شوى؟ عرض كردم: خيل شائق ومحتاجم به آن، فرمود: حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على از پدرش على بن موسى از پدرش ‍ موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمّد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس به من فرمود: بنويس، گفتم: چه بنويسم؟ فرمود: بنويس كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ الايمانُ ما وَقَّرَتْهُ الْقُلوبُ (٧٧) وَ صَدَّقَتْهُ الاَعْمالُ وَ الاَسْلامُ ما جَرى بِهِ اللَّسانُ وَ حَلَّتْ بِهِ الْمَناكَحَةُ).

ابودعامه گفت: گفتم يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! نمى دانم كه كدام يك از اين دوبهتر است اين حديث يا اسناد آن، فرمود: اين حديث در صحيفه اى است به خط على بن ابى طالب واملأ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هر يك از ماها به ارث رسيده انتهى. (٧٨)

شيخ طبرسى روايت كرده كه ابوهاشم جعفرى رحمه اللّه اين اشعار را در باب علت وكالت حضرت امام على نقىعليها‌السلام گفته:

مادَتِ الاَرْضُ بى وَاَدَّتْ فُؤ ادى

وَاعْتَرَتْنى مَوارِدُ الْعُرَوأ

حينَ قيلَ: الاِمامُ نِضْوٌ عَليلٌ

قُلْتُ: نَفْسى فَدَتْهُ كُلَّ الْفِدأ

مَرِضَ الدّينُ لاِعْتِلالِكَ وَ اعْتَلَّ

وَ غارَتْ لَهُ نُجُومُ السَّمأ

عَجَبا اَنْ مُنيتَ بِالدأ وَ السُّقمِ

وَ اَنْتَ الاِمامُ حَسْمُ الدّأ

اَنْتَ اسَى الاَدْوأ فِى الدّينِ وَ

الدُّنْيا وَ مْحيى الاَمْواتِ والاَحْيأ

يعنى مضطرب ومتزلزل شد زمين بر من وسنگين شد فؤ اد ودل من فروگرفت مرا تب ولرز هنگامى كه گفتند به امامعليها‌السلام لاغر وعليل گشته، گفتم: جان من فدا وتمام فداى اوباد، پس گفتم مريض وعليل شد دين براى علت تووستارگان آسمان براى مرض توفروشدند اى آقاى من! تعجب مى كنم كه تومبتلابه درد و ناخوشى شوى وحال آنكه توامامى هستى كه درد ومرض را مى برى وقطع مى كنى، وتويى طبيب دردهاى دين ودنيا وتويى كه حيات مى دهى به مردگان و زنده ها. (٧٩)

وبالجمله: بنابر قول شيخ صدوق وبعضى ديگر، معتمد عباسى برادر معتز آن حضرت را مسموم كرد (٨٠) ودر وقت شهادت آن امام غريب غير از امام حسن عسكرىعليها‌السلام كسى نزد بالين آن جناب نبود وچون حضرت از دنيا رحلت فرمود جميع امرا واشراف حاضر شدند، وامام حسنعليها‌السلام در جنازه پدر شهيد خود گريبان چاك زد وخود متوجه غسل وكفن ودفن والد بزرگوار خود شد وآن جناب را در حجره اى كه محل عبادت آن حضرت بود دفن كرد وجمعى از جاهلان احمق بر آن حضرت اعتراض كردند كه گريبان چاك زدن در مصيبت مناسب وشايسته نبود، حضرت فرمود به آن احمقان كه چه مى دانيد احكام دين خدا را، حضرت موسىعليها‌السلام پيغمبر بود ودر ماتم برادر خود هارونعليها‌السلام گريبان چاك زد. (٨١)

شيخ اجل على بن السحين مسعودى رحمه اللّه در(اثبات الوصية)فرموده: حديث كرد ما را جماعتى كه هر كدام از آنها حكايت مى كرد كه در روز وفات حضرت امام على نقىعليها‌السلام در خانه آن حضرت بوديم وجمع شده بودند در آنجا همه بنى هاشم از آل ابوطالب وآل عباس ونيز جمع شده بود بسيارى از شيعه وظاهر نگشته بود به نزد ايشان امر امامت ووصايت حضرت امام حسن عسگرىعليها‌السلام واطلاع نداشتند بر امر آن حضرت غير ثقات ومعتمدانى كه امام على نقىعليها‌السلام نزد ايشان نص بر امامت آن حضرت فرموده بود پس ‍ حكايت كردند آن جماعتى كه در آنجا حاضر بودند كه همگى در مصيبت وحيرت بودند كه ناگاه از اندرون خانه بيرون آمد خادمى وصدا زد خادم ديگر را وگفت: اى رياش! بگير اين رقعه را وببر به خانه اميرالمؤ منين وبده آن را به فلان وبگوكه اين رقعه را حسن بن على داده. مردم چون اسم مبارك حضرت امام حسن پسر حضرت امام على نقىعليها‌السلام را شنيدند چشم برداشتند تا مگر آن حضرت را بنگرند پس ديدند باز شد درى از صدر رواق وبيرون آمد خادم سياهى پس از آن بيرون آمد حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام در حالى كه دريغ وافسوس خورنده وسر برهنه با جامه چاك زده بود وبر تن آن حضرت بود(ملحم)كه يك نوع جامه اى است وآستر داشت وسفيد رنگ بود وصورت آن جناب مانند صورت پدر بزرگوارش بود وبه هيچ وجه از آن فروگذار نكرده بود ودر خانه آن حضرت اولاد متوكل بودند وبعضى از ايشان ولايت عهد داشتند. پس چون حضرت را ديدند باقى نماند احدى مگر آنكه از جاى خود برخاست وابواحمد موفق ابن متوكل كه وليعهد بود به سوى آن حضرت در آورد ومعانقه كرد با آن جناب وگفت: مرحبا پسر عمم! پس حضرت نشست مابين دودر رواق ومردم به تمامى مقابل آن حضرت نشستند وپيش از آنكه آن جناب بيايد آن خانه مانند بازار بود از احاديث و گفتگولكن چون امام حسنعليها‌السلام آمد ونشست تمامى سكوت كردند ديگر شنيده نمى شد چيزى مگر عطسه يا سرفه. در اين هنگام جاريه اى از اندرون بيرون آمد در حالى كه ندبه مى كرد بر حضرت امام على نقىعليها‌السلام ، امام حسنعليها‌السلام فرمود نيست اينجا كسى كه ساكت كند اين جاريه (٨٢) را؟ شيعيان مبادرت كردند به سوى او، آن جاريه داخل در اندرون شد پس خادمى بيرون آمد و مقابل آن حضرت ايستاد، حضرت برخاست وجنازه حضرت امام على نقىعليها‌السلام را بيرون آوردند، حضرت با جنازه حركت فرمود بردند آن جنازه نازنين را تا شارعى كه مقابل خانه موسى بن بغا بوده، پس معتمد بر آن حضرت نماز خواند و پيش از آنكه حضرت امام حسنعليها‌السلام از اندرون بيرون بيايد بر آن حضرت نماز خوانده بود پس آن جناب را دفن كردند در خانه اى از خانه هاى آن حضرت. (٨٣)

ونيز مسعودى گفته در(مروج الذهب)كه وفات يافت حضرت امام على نقىعليها‌السلام در روز دوشنبه چهار روز به آخر جمادى الا خر مانده سنه دويست وپنجاه وچهار، هنگامى كه جنازه آن حضرت را حركت مى دادند شنيدند جاريه اى مى گويد: ماذا لَقينا فى يوْمِ الاِثنيْنِ قَديما وَ حَديثا؛ يعنى ما چه كشيديم از نحوست روز دوشنبه از قديم الا يام تا اين زمان واشاره كرد به اين كلمه به روز وفات پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وجلافت منافقين طغام(وَ الْبَيْعَة الَّتى عَمَّ شُؤْمُهَا الاِسْلامْ). (٨٤) ودور نيست كه اين جاريه همان باشد كه حضرت امام حسنعليها‌السلام ندبه اورا شنيد واين كلمات چون خلاف تقيه بود حضرت نپسنديد.

و نيز مسعودى در(اثبات الوصية)نقل كرده كه شدت كرد گرمى هوا بر حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام در تشييع جنازه پدر بزرگوارش در رفتن در شارع براى نماز به آن حضرت ودر برگشتن بعلاوه زحمتى كه بر آن حضرت رسيد از كثرت جمعيت وفشار مردم آن جناب را، پس در وقتى كه برگشت به منزل برود در بين راه رسيد به دكان بقالى كه آب پاشيده بود به طورى كه خنك شده بود، حضرت چون هواى خنك آنجا را ديد سلام كرد بر آن مرد ورخصت خواست كه آنجا بنشيند لحظه اى استراحت كند، آن مرد اذن داد آن حضرت در آنجا نشست ومردم نيز اطراف آن جناب ايستادند، در اين هنگام جوان خوشرويى با جامه نظيف وارد شد در حالى كه سوار بر استر اشهبى وجامه اى كه در زير قبا داشت سفيد بود پس از استر پياده گشت واز آن حضرت خواست كه سوار شود پس آن جناب سوار شد تا به خانه آمد وپياده گشت واز عصر همان روز بيرون آمد از ناحيه آن حضرت توقيعات وغير آن همچنان كه از ناحيه والد بزرگوارش بيرون مى آمد گويا مردم فاقد نشدند مگر شخص حضرت امام على نقىعليها‌السلام را. (٨٥)


فصل ششم: در ذكر اولاد حضرت امام على نقىعليها‌السلام است

اولاد آن حضرت از ذكور واناث پنج تن به شمار رفته: ابومحمّد الحسن الا مامعليها‌السلام وحسين ومحمّد وجعفر وعليه؛ اما حال حضرت امام حسنعليها‌السلام بعد از اين مذكور خواهد شد ان شأ اللّه تعالى. واما حسين پس من بر حال اومطلع نشدم مگر آنچه را كه در(مفاتيح)نوشته ام (٨٦) وآن آنست كه حسين سيدى جليل القدر وعظيم الشأن بوده زيرا كه من از بعضى روايات استفاده كرده ام كه از مولاى ما حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام وبرادرش حسين بن علىعليها‌السلام تعبير به سبطين مى كردند وتشبيه مى كردند اين دوبرادر را به دو جدشان دوسبط پيغمبر رحمت امام حسن وامام حسينعليهما‌السلام . ودر روايت ابوالطيب است كه صداى حضرت حجة بن الحسنعليها‌السلام شبيه بود به صداى حسين، ودر(شجرة الا وصيأ) (٨٧) است كه حسين فرزند حضرت امام على نقىعليها‌السلام از زهاد وعباد بود وبه امامت برادر خود اعتراف داشت.

بالجمله: معروف است كه قبر حسين در نزديك قبر والد ماجد وبرادر بزرگوارش در سامره در همان قبه ساميه است واما سيد محمّد (٨٨) مكنى به ابوجعفر پس اوبه جلالت قدر ونبالت شأن معروف است وبس است در شأن اوكه قابليت و صلاحيت امامت را داشت، وفرزند بزرگ حضرت امام على نقىعليها‌السلام بود و شيعه گمان مى كردند كه اوبعد از پدر بزرگوارش امام خواهد بود وپيش از پدر از دنيا رفت، بعد از وفات اوحضرت هادىعليها‌السلام به امام حسنعليها‌السلام فرمود:

(يا بُنَىَّ! اَحْدِثْ للّهِ شُكْرا فَقَدْ اَحْدَثَ فيكَ اَمْرا). (٨٩)

اى پسر جان من! تازه كن شكر خدا را پس به تحقيق كه حق تعالى تازه فرمود در حق توامرى را، يعنى ظهور امر امامت آن حضرت. واحاديث بدائيه در حال ابوجعفر بسيار نقل شده وجمله اى از آنها را شيخ مفيد وطوسى وطبرسى ايراد فرموده اند و شيخ طوسى وطبرسى روايت كرده اند كه جماعتى از بنى هاشم گفتند كه ما در روز وفات سيد محمّد به خانه حضرت امام على نقىعليها‌السلام رفتيم ديدم كه از براى امام على نقىعليها‌السلام در صحن خانه بساطى گسترده اند ومردم دور آن حضرت نشسته اند وما تخمين زديم عدد آن جماعت را كه دور آن جناب بودند از آل ابى طالب وبنى عباس وقريش به صد وپنجاه نفر مى رسيد به غير از موالى ومردمان ديگر، پس ناگهان امام حسنعليها‌السلام وارد شد در حالى كه گريبان خود را در مرگ برادر چاك زده بود وآمد در طرف راست پدر ايستاد وما آن حضرت را نمى شناختيم، پس بعد از ساعتى امام على نقىعليها‌السلام روبه جانب اوكرد و فرمود:

(يا بُنَىَّ! اَحْدِثْ للّهِ شُكْرا فَقَدْ اَحْدَثَ فيكَ اَمْرَا).

پس امام حسنعليها‌السلام بگريست واسترجاع گفت وفرمود:

(اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ اِيّاهُ نَشْكُرُ نِعَمَهُ عَلَيْنا وَ اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ).

پس ما پرسيديم كه اوكيست؟ گفتند: حسن فرزند امام على نقىعليها‌السلام است و در آن وقت به نظر ما بيست سال از عمر شريفش گذشته بود. ما از آن روز اورا شناختيم واز كلام پدر بزرگوارش با اودانستيم كه اوامام وقائم مقام پدر بزرگوارش است. (٩٠)

وشيخ طوسى روايت كرده از شاهويه بن عبداله جلابى گفت: روايت شده بودم از حضرت امام على نقىعليها‌السلام در حق ابى جعفر پسرش رواياتى كه دلالت مى كرد بر امامت اوپس چون ابوجعفر وفات كرد قلق واضطراب نمودم از فوت اوو باقى ماندم در تحير وترسيدم كه در اين باب كاغذى به آن حضرت بنويسم پس ‍ نوشتم كاغذى به آن جناب وخواهش كردم از آن حضرت كه دعا كند براى فرج و گشايش من در اسبابى كه براى من روى داده بود از قبل سلطان در باب غلامانم. پس جواب كاغذ آمد از آن حضرت متضمن آنكه دعا كرده براى من ورد خواهد شد غلامان من بر من، ودر آخر كتاب مرقوم فرموده بود كه خواستى سؤ ال كنى از جانشين من بعد از ابوجعفر واضطراب پيدا كردى براى اين كار، مغموم مباش.

(وَ ما كانَ اللّهُ لِيضلَّ قوْما بعدَ اِذْ هديهمْ حتى يبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ) . (٩١)

امام شما بعد از من ابومحمّد پسر من است ونزد اواست آنچه محتاج اليه شما است مقدم مى دارد خدا آنچه را كه بخواهد ومؤ خر مى دارد آنچه را كه بخواهد.

(ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ اَوْ نُنْسِها نَأتِ بِخَيْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها (٩٢)قَدْ كَتَبْتُ بِما فِيهِ بَيانٌ وَ اِقْناعٌ لِذى عَقْلٍ يَقْظانٌ.) (٩٣)

وشيخ ما در كتاب(نجم ثاقب)فرموده: ومزار سيد محمّد مذكور در هشت فرسنگى سامره نزديك(قريه بلد)است واز اجلأ سادات و صاحب كرامات متواتره است حتى نزد اهل سنت واعراب باديه كه به غايت از او احترام مى كنند واز جنابش مى ترسند وهرگز قسم دروغ به اونمى خورند وپيوسته از اطراف براى اونذر مى برند بلكه فصل غالب دعاوى در سامره واطراف آن به قسم با اواست ومكرر ديديم كه چون بناى ياد كردن قسم شد، منكر مال را به صاحبانش رساند واز خوردن قسم دروغ صدمه ديدند. در اين ايام توقف سامره چند كرامت باهره از اوديده شد، وبعضى از علما بناى جمع آنها ونوشتن ورساله در فضل اودارد، وَفَّقهُ اللّهُ تَعالى انتهى. (٩٤)

وسيد ضامن در(تحفه)فرموده كه از اولاد سيد محمّد است شمس الدّين محمّد بن على بن محمد بن حسين بن محمّد بن على بن محمّد بن الامام الهادىعليها‌السلام كه مشهور است به مير سلطان البخارى براى آنكه ولادتش ونشوونمايش در بخارا شده واولاد اورا(بخاريون)گويند، و اين شمس الدّين سيدى بوده باورع عابد صالح زاهد در دنيا، مصاحبت كرده با علماى بزرگ واقتباس كرده از فضايل ايشان ودر صدر مجلس ايشان نشسته پس از بخارا توجه فرمود به بلاد روم ومتوطن شد در شهر بروسأ ونقل شده از اوكرامات بسيار ووفات كرد در همان شهر سنه هشتصد وسى ودويا سنه هشتصد وسى و سه وقبرش در آنجا مشهور است ومزار است كه مردم به زيارتش مى روند ونذور براى اومى برند. وسيد حسن براقى گفته كه عقب امامزاده سيد محمّد از همين شمس الدّين است واز براى اوسلاله اى است كه منتشرند در اطراف واز اولاد او است علأالدّين ابراهيم وپسرش على وپسرش يوسف وپسرش حمزه وپسرش ‍ سيد محمّد بعّاج، انتهى. (٩٥)

واما جعفر پس مثلش مثل فرزند حضرت نوح پيغمبرعليها‌السلام است وملقب به كذاب است وادعا كرد امامت را به غير حق وگمراه كرد مردم را وفروخت زن حره آزاد از آل جعفر را واخبار بسيار در مذمت اووارد شده لكن نقلش را در اينجا مهم نمى دانم واورا ابوكرّين مى گويند به جهت آنكه گفته اند صد وبيست ولد داشته. فى(المجدى)قَبْرُهُ فى دارِ اَبيهِ، بِسامِرأ ماتَ وَ لَهُ خَمْسَ وَ اَرْبَعُونَ سَنَة ٢٧١ اِحْدِى وَ سَبْعِينَ وَ مِاَتَيْنِ. (٩٦)

ويكى از اولاد اوست ابوالرضا محسن بن جعفر كه در ايام خلافت مقتدر باللّه در سنه سيصد در اعمال دمشق خروج كرد، اورا بكشتند وسرش را به بغداد بردند وبر جسر به دار كشيدند. ونيز از اولاد اواست عيسى بن جعفر معروف به ابن الرضا كه عالم فاضل كامل بوده از اوسماع حديث كرده شيخ اجل ابومحمّد هارون بن موسى تلعكبرى در سنه سيصد وبيست وپنج واز اواجازه گرفته. واز(تاريخ قم)نقل شده كه بريهه دختر جعفر بن امام على نقىعليها‌السلام زوجه محمّد بن موسى مبرقع بوده وبا شوهر خود به قم آمدند وبعد از وفات شوهرش محمّد، او وفات يافت ودر مشهد شوهرش در جنب اومدفون شد وقبر ايشان در بقعه مشهوره به چهل دختران (٩٧) است وبعد از آنكه بريهه وفات يافت برادران اوابراهيم ويحيى صوفى پسران جعفر آمدند به قم از براى آنكه ارث خواهر خود را برگيرند بعد از آنكه تركه اورا برداشتند ابراهيم از قم برفت اما يحيى صوفى به قم اقامت كرد ودر ميدان زكريا بن آدم نزديك مشهد حمزة بن موسى بن جعفرعليها‌السلام ساكن شد ودر قم شهر بانويه دختر امين الدّين ابوالقاسم بن مرزبان بن مقاتل را به نكاح شرعى در حباله خود درآورد واز اوابوجعفر وفخرالعراق وستيه در وجود آمد واز ايشان فرزندان بسيارى به وجود آمدند ومعروف به صوفيه بودند.

ودر(كتاب مجدى ع(است كه از اولاد جعفر كذاب است ابوالفتح احمد بن محمّد بن محسن بن يحيى بن جعفر مذكور واودر(آمد)وفات كرد پدرش ابوعبداللّه محمّد صاحب جلالت بوده ونقابت داشت در(مقابر قريش)وبرادرش ابوالقاسم على فاضل واديب وحافظ قرآن بود، تغرب الى مصر ويرمى بالنصب. (٩٨)


فصل هفتم: ذكر چند نفر از اصحاب حضرت هادىعليها‌السلام است

شرح حال حسين بن سعيد اهوازى

اول حسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران مولى على بن الحسينعليها‌السلام الا هوازى ثقه جليل القدر.

از راويان حضرت رضا وحضرت جواد وهادىعليهم‌السلام است. اصلش از كوفه است لكن با برادرش به اهواز منتقل شد پس از آن به قم تحويل كرد ونازل شد بر حسن بن ابان ودر قم وفات يافت رحمه اللّه. وسى كتاب تأليف كرده وبرادرش حسن پنجاه كتاب تصنيف كرده ودر تصنيف اين سى كتاب نيز شركت كرده واين سى كتاب در ميان اصحاب معروف است به نحوى كه كتب سائرين را به آن قياس مى كنند ومى گويند كه فلانى كتابهايش مثل كتب حسين بن سعيد اهوازى سى مجلد است، وحسن بن سعيد همان است كه رسانيد على بن مهزيار واسحاق بن ابراهيم خضينى را به خدمت حضرت امام رضاعليها‌السلام وبعد از آن على بن ريان را به خدمت آن حضرت رسانيد وسبب هدايت اين سه نفر وباعث معرفت ايشان به مذهب حق، اوبود واز اوحديث شنيدند وبه اومعروف شدند، همچنين عبداللّه بن محمّد حضينى را به خدمت آن حضرت دلالت نمود، واحمد پسر حسين ملقب به(دندان)، مرمى به غلواست ودر قم وفات كرده. (٩٩)

شرح حال خيران خادم

دوم خيران الخادم مولى الرضاعليها‌السلام ثقه جليل القدر.

از اصحاب ابوالحسن الثالثعليها‌السلام است بلكه در(منتهى المقال)است كه اواز اصحاب حضرت رضا وجواد وهادىعليهم‌السلام و از مستودعين اسرار ايشان است واوهمان است كه در سفر حج در مدينه شرفياب خدمت حضرت جوادعليها‌السلام شد در حالى كه آن جناب بالاى دكه نشسته بود چنان هيبت ودهشت از آن حضرت نمود كه ملتفت پله دكه نشد مى خواست بدون درجه بالارود وآن جناب اشاره فرمود كه از پله بالابيا، بالارفت وسلام كرد و دست آن حضرترا بوسيد وبر روماليد ونشست ومدتى دست آن حضرت را گرفته بود به جهت آن دهشتى كه داشت تا دهشتش تمام شد آن وقت دست آن حضرت را رها كرد پس عرض كرد كه مولاى شما ريان بن شبيب خدمت شما سلام رسانيد و التماس كرد كه دعا براى اووفرزندش بنماييد، حضرت براى اودعا كرد اما براى فرزندش دعا ننمود الخ (١٠٠) واز بعض روايات معلوم مى شود كه خيران وكيل آن حضرت بوده ودر ذيل روايتى است كه به اوفرمودند:

(اِعملْ فى ذلِكَ بِرَأيِكَ فَاِنَّ رَأيَكَ رَأيى وَ مَنْ اَطاعَكَ اَطاعَنى). (١٠١)

و(خيران)را مسايلى است كه آنها را از آن حضرت واز حضرت هادىعليها‌السلام روايت نموده واين خيران همان است كه در اوقات علت (بيمارى ) حضرت جوادعليها‌السلام براى خدمت ملازم باب آن حضرت بود، وقتى رسول از جانب حضرت جوادعليها‌السلام آمد به نزد اووفرمود كه مولاى تويعنى حضرت جوادعليها‌السلام سلام بر تومى رساند ومى فرمايد كه من از دنيا مى گذرم، وامر امامت مى گردد به سوى پسرم على واز براى اواست بر گردن شما بعد از من آنچه از براى من بود بر شما بعد از پدرم واين حديثى است مشهور در باب نص بر حضرت هادىعليها‌السلام . (١٠٢) ودر آن است قضيه معروفه احمد بن محمّد بن عيسى با خيران واين خيران پدر خيرانى است.

شرح حال ابوهاشم جعفرى

سوم ابوهاشم الجعفرى داود بن القاسم بن اسحاق بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب رضى اللّه عنه ثقة جليل الشأن.

خيلى عظيم القدر وبزرگ منزلت است نزد ائمهعليهم‌السلام واز حضرت امام رضا تا امام زمان حضرت صاحب الا مرعليهم‌السلام را درك كرده واز همگى روايت كرده وسيد بن طاوس اورا از وكلأ ناحيه مقدسه شمرده واز براى اوست اخبار و مسايلى واشعار نيكودر حق ائمهعليهم‌السلام . وابن عياش كتابى در اخبار ابوهاشم نوشته كه شيخ طبرسى در(إعلام الورى)از آن نقل مى كند (١٠٣) ودر ذكر معجزات حضرت عسكرىعليها‌السلام بيايد چند خبر از آن. وفات كرد در سنه دويست وشصت ويك. مسعودى فرموده كه قبر شريفش مشهور است وظاهرا مزارش در بغداد باشد چه آن جناب از اهل بغداد ومتوطن در آنجا بوده ومردى صاحب ورع وزهد ونسك وعلم وعقل وكثيرالروايه بود ودر آن زمان به علونسب اودر ميان آل ابى طالب كسى نبوده. پدرش قاسم، امير يمن و مردى جليل بوده ومادر قاسم ام حكيم دختر قاسم بن محمّد بن ابى بكر است. پس ‍ قاسم بن اسحاق پسرخاله حضرت صادقعليها‌السلام مى شود وبرادرزاده ابوهاشم محمّد بن جعفر بن قاسم زوج فاطمه بنت الرضاعليها‌السلام است. (١٠٤)

شرح حال حضرت شاه عبدالعظيمعليها‌السلام

چهارم حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام است.

كه از اكابر محدثين واعاظم علما وزهاد وعباد وصاحب ورع وتقوى است واز اصحاب حضرت جواد وهادىعليهم‌السلام است ونهايت توسل وانقطاع به خدمت ايشان داشته واحاديث بسيار از ايشان روايت كرده ومن در ذكر اولاد حضرت امام حسنعليها‌السلام از اين كتاب [(منتهى الا مال)] و(مفاتيح الجنان)مختصرى از حال آن جناب را نگاشتم ودر اينجا اكتفا مى كنيم به همان حديثى كه مشتمل است بر عرضه كردن دينش را بر امام زمانش حضرت هادىعليها‌السلام .

شيخ صدوق وغير اوروايت كرده اند از جناب عبدالعظيم كه فرمود: وارد شدم بر آقاى خودم حضرت امام على نقىعليها‌السلام چون آن حضرت مرا ديد فرمود: مرحبا به تواى ابوالقاسم! توولى ما هستى از روى حقيقت. پس عرض كردم خدمت آن جناب كه اى فرزند رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من مى خواهم كه دين خود را بر شما عرضه دارم پس هرگاه مرضى وپسنديده است بر آن ثابت بمانم تا خداوند عز وجل را ملاقات كنم، فرمود بياور اى ابوالقاسم يعنى عرضه كن دين خود را. گفتم: من مى گويم: كه خداوند تبارك وتعالى واحد است ومثلى براى اونيست واز حد بطال وحد تشبيه خارج است وجسم وصورت وعرض وجوهر نيست بلكه پديد آوردنده اجسام وصورتها وخلق كننده عرضها وجوهرها است و پروردگار ومالك هر چيزى است وهر چيزى را جعل واحداث كرده، ومى گويم من: كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنده ورسول اووخاتم پيغمبران است و بعد از اوپيغمبرى نخواهد بود تا روز قيامت وشريعت آن حضرت آخر همه شرايع است وشريعتى نيست بعد از آن تا روز قيامت ومى گويم من: كه امام وخليفه وولى امر بعد از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اميرالمؤ منين على بن ابى طالبعليها‌السلام است وبعد از آن، حضرت حسن بعد از آن، حسين، بعد على بن الحسين، بعد محمّد بن على، بعد جعفر بن محمّد، بعد موسى بن جعفر، بعد على بن موسى، بعد محمد بن علىعليهم‌السلام . بعد از اين بزرگوران تويى اى مولاى من. پس امام على نقىعليها‌السلام به جناب عبدالعظيم فرمود: بعد از من، حسن پسر من است، پس چگونه باشد مردم در زمان خلف بعد از او، گفتم: وچگونه است اين اى مولاى من؟ فرمود: براى اينكه ديده نمى شود شخص اووحلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا آنكه خروج كند وپر كند زمين را از عدل وداد همچنان كه پر شده باشد از جور و ظلم. گفتم: اقرار كردم يعنى به امامت حضرت حسن عسكرى وخلف آن حضرت قائل شدم، پس گفتم: ومى گويم دوست اين بزرگواران، دوست خدا است ودشمن ايشان، دشمن خدا است واطاعت ايشان، اطاعت خدا است ومعصيت ايشان، معصيت خدا است ومى گويم: كه معراج حق است وسؤ ال در قبر حق است و بهشت حق است ودوزخ حق است وصراط حق است وميزان حق است وآنكه قيامت آمدنى است وشكى در آن نيست وخداوند زنده مى كند وانگيخته مى كند كسانى را كه در قرها جا دارند ومى گويم كه فرايض واجبه بعد از ولايت يعنى دوستى خدا ورسول وائمهعليهم‌السلام نماز است وزكات وروزه وحج وجهاد و امر به معروف ونهى از منكر است.

پس حضرت امام على نقىعليها‌السلام فرمود: اى ابوالقاسم! اين است به خدا سوگند! دين خدا كه پسنديده است آن را براى بندگانش، ثابت بمان بر همين اعتقاد، خداوند ثابت دارد تورا به قول ثابت در حيات دنيا ودر آخرت. (١٠٥)

شرح حال على بن جعفر هميناوى

پنجم على بن جعفر هميناوى (١٠٦)

وكيل حضرت هادىعليها‌السلام وثقه بوده، در امر اوسعايت كردند به نزد متوكل، متوكل امر كرد اورا حبس كردند واراده كشتن اورا داشت، اين خبر به على بن جعفر رسيد از محبس نوشت براى حضرت هادىعليها‌السلام كه شما را به خدا در حال من نظرى فرما به خدا قسم مى ترسم شك كنم. حضرت وعده فرمود كه دعا خواهم كرد براى تودر شب جمعه، پس آن حضرت دعا كرد، صبح آن روز متوكل تب كرد و تب اوشدت كرد تا روز دوشنبه كه بانگ وشيون براى اوبلند شد پس مر كرد كه زندانيان را يك يك رها كنند وخصوص آن را بعينه ذكر كرد اورا رها كنند واز او استحلال جويند پس رها شد وبه امر آن حضرت به مكه رفت ومجاور آنجا شد و متوكل مرضش بهبودى حاصل كرد. (١٠٧)

شرح حال ابن سكيت اهوازى

ششم ابن السكّيت يعقوب بن اسحاق اهوازى شيعى:

يكى از ائمه لغت وحامل لوأ علم عربيت وادب وشعر وصاحب اصلاحك المنطق واز خواص امام محمد تقى وامام على نقىعليها‌السلام است وثقه وجليل است ودر سنه دويست وچهل وچهار متوكل اورا به قتل رسانيد. وسببش آن بود كه اورا مؤ دب اولاد متوكل بود، روزى متوكل از وى پرسيد كه دوپسر من معتزّ و مؤ يد نزد توبهتر است يا حسن وحسين؟ ابن السكيت شروع كرد به نقل فضايل حسنينعليهما‌السلام ، متوكل امر كرد به غلامان ترك خود تا اورا در زير پاى خود افكندند وشكمش را بماليدند پس اورا به خانه اش بردند. در فرداى آن روز وفات كرد، وبه قولى در جواب متوكل گفت كه قنبر خادم علىعليها‌السلام بهتر است از تو ودوپسران تو، متوكل امر كرد تا زبانش را از قفايش بيرون كشيدند، واورا ابن السكيت مى گفتند به جهت كثرت سكوت او. (١٠٨)

وَ مِنَ الْغَريبِ اِنَّهُ وَقَعَ فيما حَذَّرَهُ مِنْ عَثَراتِ اللِّسانِ بِقَوْلِهِ قَبْلَ ذلِكَ بِيَسِيرٍ:

يُصابُ الْفَتى مِنْ عَثْرَةٍ بِلِسانِهِ

وَلَيْسَ يُصابُ الْمَرْءُمِنْ عَثْرِةِالرِّجْل

فَعَثْرَتُهُ فِى الْقَوْلِ تَذْهِبُ رَأسَهُ

وَ عَْثرَتُهُ فِى الرِّجْلِ تَبْرَءُ عَنْ مَهْلٍ (١٠٩)


باب سيزدهم: در تاريخ امام يازدهم سبط سيدالبشر و والد امام منتظر محبوب قلوب هر نبى و وصى حضرت ابومحمّد حسن بن على عسكرىعليها‌السلام

در آن چند فصل است:

فصل اول: در تاريخ ولادت و اسم و لقب و كنيت حصرت عسكرىعليها‌السلام واحوال والده ماجده آن حضرت است

بدان كه ولادت باسعادت آن حضرت در مدينه طيبه در سنه دويست و سى و دوم هجرى در ماه ربيع الثانى بوده و در تعيين روز آن خلاف است. علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده اشهر آن است كه روز ولادت، روز جمعه هشتم ماه ربيع الثانى بود و بعضى دهم ماه مذكور و بعضى در شب چهارم نيز گفته اند. و شيخنا الحر العاملى رحمه اللّه نيز به همين اختلاف اشاره فرموده در ارجوزه خود در تاريخ آن حضرت فى قوله:

مَوْلِدُهُ شَهْرُ رَبيعِ الا خِرِ

وَ ذاكَ فِى الْيَوْمِ الشَّريفِ الْعاشِرِ

فى يَوْمِ الاِثْنَيْنِ وَ قيل الرابِعُ

وَ قيلَ فِى الثّامِنِ وَ هُوَ شايِعٌ

اسم شريف آن حضرت حسن و كنيه اش ابومحمّد و اشهر القابش زكى و عسكرى است و به آن حضرت و همچنين به پدر و جدشعليهما‌السلام (ابن الرضا)مى گفتند (١) و نقش خاتمش: (سُبْحانَ مَنْ لْهُ مَقالِيدُ السَّمواتِ وَ الارْض)و به قولى (اَنَا للّهِ شَهيدٌ) بوده (٢) و تسبيحش در روز شانزدهم و هفدهم ماه است.

و اين است تسبيح آن حضرت:

(سُبْحانَ مَنْ هُوَ فى عُلُوِّهِ دانٍ وَ فى دُنُوِّهِ عالٍ وَ فى اِشْراقِهِ مُنيرٌ وِ فى سُلْطانِهِ قَوِىُّ سُبْحانَ اللّهِ وَ بِحَمْدِهِ). (٣)

والده ماجده آن حضرت نامش(حديث)و به قولى(سليل)بوده و او را(جده)مى گفتند و در نهايت صلاح و ورع و تقوى بوده. (٤) و در(جنات الخلود)است كه در ولايت خودش پادشاه زاده بوده و كافى است در فضيلت او كه مفزع شيعه و پناه و دادرس ‍ ايشان بوده بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام . مسعودى در(اثبات الوصية)فرموده كه روايت شده از(عالم)عليها‌السلام كه وقتى كه داخل شد سليل مادر حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام بر امام على نقىعليها‌السلام فرمود: سليل بيرون كشيده شده از هر آفت و عاهت و هر پليدى و نجاست بعد فرمود به او زود است كه حق تعالى عطا فرمايد به تو حجت خود را بر خلق خود كه پر كند زمين را از عدل همچنان كه پر شده باشد از جور. آنگاه مسعودى فرموده كه حامله شد آن مخدره به امام حسن عسكرىعليها‌السلام در مدينه و متولد شد آن حضرت در مدينه در سنه دويست و سى و يك و سن شريف امام على نقىعليها‌السلام در آن زمان شانزده سال و چند ماه بود و حركت فرمود با آن حضرت به عراق در سنه دويست و سى و شش و سن مباركش چهار سال و چند ماه بود. (٥)

فقير گويد: در احوال حضرت هادىعليها‌السلام در ذكر سيد محمّد، نصوصى از حضرت هادىعليها‌السلام بر امامت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام مذكور شد.


فصل دوم: مختصرى از مكارم اخلاق و نوادر احوال حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام است

عبادت و هيبت امام حسن عسكرىعليها‌السلام

اول شيخ مفيد و غيره روايت كرده اند كه بنى عباس داخل شدند بر صالح بن وصيف در زمانى كه حبس كرده بود حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را و به او گفتند كه تنگ گير بر او و وسعت مده بر او. صالح گفت: چه كنم من با او همانا سپرده ام او را به دست دو نفرى كه بدترين اشخاص مى باشند كه من پيدا كرده ام ايشان را، يكى را نام على بن يارمش است و ديگرى اقتامش و اينك آن دو نفر اهل نماز و روزه گشته اند و رسيده اند در عبادت به مقامى عظيم، پس امر كرد آن دو نفر را آوردند پس ايشان را عتاب كرد و گفت: واى بر شما! چيست شأن شما با اين شخص؟ گفتند: چه گوييم در حق مردى كه روزها را روزه مى گيرد و شبها را تا به صبح به عبادت مشغول است، تكلم نمى كند با كسى و مشغول نمى شود به غير از عبادت و هر وقت نظر بر ما مى افكند بدن ما مى لرزد و چنان مى شويم كه مالك نفس خود نيستيم و خوددارى نمى توانيم بكنيم. آل عباس چون اين را شنيدند برگشتند از نزد صالح در كمال ذلت به بدترين حالى. (٦)

زمينه سازى براى غيبت امام زمانعليها‌السلام

مؤ لف گويد: از روايات ظاهر مى شود كه آن حضرت بيشتر اوقات محبوس و ممنوع از معاشرات بود و پيوسته مشغول بود به عبادت چنانچه از روايت بعد ظاهر مى شود. و مسعودى روايت كرده كه حضرت امام على نقىعليها‌السلام پنهان مى كرد خود را از بسيارى از شيعيان خود مگر از عدد قليلى از خواص خود و چون امر منتهى شد به حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام از پشت پرده با خواص و غير خواص تكلم مى فرمود مگر در آن اوقات كه سوار مى شد براى رفتن به خانه سلطان، و اين عمل از آن جناب و از پدر بزرگوارش پيش از او مقدمه بود براى غيبت حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام كه شيعه به اين مألوف شوند و از غيبت وحشت نكنند و عادت جارى شود در احتجاب و اختفأ. (٧)

رهايى از زندان معتمد عباسى

دوم روايت شده زمانى كه معتمد حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را حبس كرد در دست على بن حزين و حبس كرد جعفر برادرش را با او، پيوسته(معتمد)خبر آن حضرت را از على بن حزين مى پرسيد، او مى گفت كه روزها روزه مى گيرد و شبها مشغول نماز است تا آنكه روزى از حال آن جناب پرسيد، على همان جواب را داد، معتمد گفت: همين ساعت برو به نزد او و او را از من سلام برسان و به او بگو برو به منزلت به سلامت. على بن حزين گفت: رفتم به سوى زندان ديدم بر در زندان حمارى زين كرده مهيا است داخل زندان شدم ديدم آن حضرت را نشسته، موزه و طيلستا و شاشه خود را پوشيده يعنى آنكه خود را مهيا فرموده بود براى بيرون شدن از زندان و رفتن به منزل، پس چون مرا ديد برخاست، من ادا كردم رسالت خود را، پس سوار شد بر حمار و ايستاد، من گفتم به آن حضرت براى چه ايستادى اى سيد من؟ فرمود: تا بيايد جعفر، گفتم: معتمد مرا امر كرده كه شما را از حبس رها كنم بدون جعفر، فرمود: برگرد به نزد او و بگو ما هر دو با هم از يك خانه بيرون آمده ايم پس من برگردم و او با من نباشد، خود شما مى دانيد كه در اين چه خواهد بود. پس آن مرد رفت و برگشت گفت: مى گويد من جعفر را رها كرده ام براى تو و من حبس كرده بودم او را به سبب خيانت و تقصيرى كه وارد كرده بود بر خود و بر تو و به سبب آن حرفهايى كه از او سر زده بود. پس جعفر با آن حضرت رفت به خانه اش. (٨)

خبر دادن از تولد فرزند

سوم از عيسى بن صبيح روايت است كه گفت: در اوقاتى كه ما در محبس بوديم حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را نيز حبس كردند و آوردند آن حضرت را در مجلس ما و من به آن جناب عارف و شناسا بودم، فرمود: تو شصت و پنج سال و چند ماه و روزى عمر كرده اى و بود با من كتاب دعايى كه تاريخ ولادت من در آن نوشته شده بود رجوع به آن كردم يافتم چنان بود كه آن حضرت خبر داد! پس ‍ فرمود: فرزندى روزى تو شده؟ گفتم: نه، گفت: خدايا روزى كن او را ولدى كه عضد و بازوى او باشد همانا خوب عضدى است ولد، پس متمثل شد به اين شعر:

مَنْ كانَ ذاوَلَدٍ يُدْرِك ظَلامَتَهُ

اِنَّ الذّليلُ الَّذى لَيْسَتْ لَهُ عَضُدٌ؛

يعنى هر كه صاحب ولد باشد داد خود را مى گيرد به درستى كه ذليل آن كسى است كه عضد و بازو ندارد. من گفتم: تو فرزند دارى؟ فرمود: آرى، به خدا قسم زود است كه خداوند تعالى پسرى بر من كرامت فرمايد كه پر كند زمين را از عدل و داد، اما الان فرزند ندارم، آن وقت متمثل شد به اين دو شعر:

لَعَلَّكَ يَوما اَنْ تَرانى كَاَنَّما

بَنِىَّ حَوالِىّ الاُسُودُ اللَّوابِدُ

فَاِنَّ تَميما قَبْلَ اَنْ يَلِدَ الْحَصى

اَقامَ زَماناوهُوَ فى النّاسِ واحِدٌ(٩)

نماز خواندن حضرت در ميان شيران و درندگان

چهارم روايت شده كه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را سپردند به نحرير و نحرير تنگ مى گرفت بر آن حضرت و اذيت مى كرد آن جناب را. زوجه اش ‍ به او گفت: اى مرد! بترس از خدا به درستى كه تو نمى دانى كه كيست در منزل تو، پس شروع كرد در بيان اوصاف حضرت عسكرىعليها‌السلام از صلاح و عبادت و جلالت آن حضرت و گفت من مى ترسم بر تو از اين رفتار تو با آن حضرت، نحرير گفت: به خدا سوگند كه من او را در بركة السباع ميان شيران و درندگان خواهم افكند. پس اجازه طلبيد از خليفه در اين امر، او را اجازه داد. پس آن حضرت را افكند به نزد شيران و شك نداشتند در آنكه شيران آن حضرت را خواهند خورد، پس نظر كردند در آن محل كه از حال آن جناب خبرى گيرند، ديدند آن جناب را [كه ] ايستاده نماز مى خواند و سباع در دور آن حضرت مى باشند پس امر كرد كه آن جناب را بيرون آورند و به خانه اش برند. (١٠)

مؤ لف گويد: و به همين دلالت باهره اشاره شده در توسل به آن حضرت در دعاى ساعت يازدهم روز:

(وَ بالاِمامِ الْحسنِ بنِ علِىِّعليها‌السلام اَلَّذى طرِحَ لَلسِّباعِ فخَلَّصْتَهُ مِْن مَرابِضِهاوَامْتُحِنَ بِالدَّو آبِّ الصِّعابُ فَذَلَّلْتَ لَهُ مَراكِبَها)؛

يعنى متوسل شدم به امام حسن عسكرىعليها‌السلام آن آقايى كه افكندند در ميان درندگان پس به سلامت او را از محل درندگان بيرون آوردى، و ممتحن شد آن حضرت به دابه سركش و حيوان چموش پس رام كردى براى او سوار شدن او را. (١١)

و در اين فقره اشاره شده به آنچه نقل شده كه مستعين باللّه خليفه، استرى داشت چموش و سركش به حدى كه احدى قدرت نداشت كه او را لگام كند يا زين بر پشت او گذارد يا او را سوار شود، اتفاقا روزى حضرت به ديدن خليفه رفت خليفه به آن حضرت، گفت: خواهش مى نمايم از شما كه اين استر را دهنه بر دهانش كنيد. و غرضش آن بود كه از اين كار يا استر رام شود يا آنكه چموشى كند و آن حضرت را بكش پس حضرت برخاست و دست مبارك خود را بر كفل استر گذاشت آن حيوان عرق كرد به نحوى كه عرق از او جارى شد و در نهايت آرامى و تذلل شد پس ‍ حضرت او را زين كرد و لجام بر دهنش زد و سوار گشت و قدرى در منزل او را راه برد. خليفه از اين كار تعجب كرده استر را به آن حضرت بخشيد. (١٢)

تدبير امامعليها‌السلام براى جلوگيرى از تأليف كندى

پنجم ابن شهر آشوب از (كتاب تبديل) ابوالقاسم كوفى نقل كرده كه اسحاق كندى ك فيلسوف عراق بود در زمان خود شروع كرد در تأليف كتابى در تناقض قرآن و مشغول كرد خود را به آن امر به حدى كه از مردم كناره كرده و در منزل بود و پيوسته به اين كار اهتمام داشت تا آنكه يكى از شاگردان او خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام رسيد، حضرت به او فرمود: آيا نيست در ميان شما يك مرد رشيدى كه برگرداند استاد شما كندى را از اين شغلى كه براى خود قرار داده؟ آن تلميذ گفت: چگونه ما مى توانيم اعتراض كنيم بر او در اين امر يا در غير اين امر و شايسته نيست از ما نسبت به او اين كار. حضرت فرمود: اگر من چيزى به تو القا كنم تو به او مى رسانى؟ عرض كرد: آرى، فرمود: برو به نزد او و انس بگير با او و لطف و مدارا كن با او در مؤ انست و اعانت او پس چون واقع شد انس فيمابين شما با وى بگو مسأله اى به نظرم رسيده مى خواهم آن را از تو بپرسم، پس بگو با او كه اگر بيايد به نزد تو متكلم به قرآن و بگويد كه آيا جايز است كه حق تعالى اراده فرموده باشد از آن كلامى كه در قرآن است غير آن معنى كه تو گمان كرده اى و آن را معنى آن گرفته اى؟ او در جواب گويد: جايز است زيرا كه او مردى است كه فهم مى كند چيزى را كه شنيد، پس به او بگو شايد كه خداوندى اراده فرموده باشد در قرآن غير آن معنى كه تو براى آن نموده اى و آن را مراد حق تعالى گرفته اى فَتَكُونُ واضِعا لِغَيْرِ مَعانِيه. پس آن شاگرد رفت نزد كندى و ملاطفت كرد با او تا آنكه القا كرد بر او آن مسأله را كه حضرت به او تعليم فرموده بود، كندى گفت: كه اين مسأله را اعاده كن بر من، اعاده كرد، فكرى كرد در آن يافت كه بر حسب لغت و نظر جايز است و محتمل است معنى ديگرى را، گفت: قسم مى دهم تو را كه خبر مى دهى به من كه اين مسأله را كى تعليم تو كرده؟ گفت: به قلبم عارض شد، گفت: چنين نيست كه تو مى گويى زيرا كه اين كلامى نيست كه از مانند تو سر زند و تو هنوز به آن مرتبه نرسيده اى كه فهم چنين مطلبى كنى، با من بگو از كجا گفتى آن را؟ گفت: حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام مرا به آن امر فرمود، كندى گفت: الا ن حقيقت حال را بيان كردى، اين نحو مطالب بيرون نمى آيد مگر از اين بيت، پس آتش طلبيد و آنچه در اين باب تأليف كرده بود سوزانيد. (١٣)

اثر محبت و ولايت

ششم علامه مجلسى رحمه اللّه روايت كرده از بعض مؤ لفات اصحاب ما از على بن عاصم كوفى خبرى را كه حاصلش آن است كه او وارد شد بر حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام حضرت به او نمود بساطى را كه بر او نشسته بودند بسيارى از انبيأ و مرسلينعليهما‌السلام و نمود به او آثار قدمهاى ايشان را. على مى گويد: افتادم بر روى آن و بوسيدم آن را و بوسيدم دست امامعليه‌السلام را و گفتم من عاجزم از نصرت شما به دست خود و عملى ندارم غير از موالات و دوستى شما و بيزارى جستن از دشمنان شما و لعن كردن بر ايشان در خلوات خود، پس چگونه خواهد بود حال من؟ حضرت فرمود: حديث كرد مرا پدرم از جدم از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فرمود هر كه ضعف پيدا كند از نصرت ما اهل بيت و لعنت كند در خلوات خود دشمنان ما را برساند حق تعالى صوت او را به جميع ملائكه، پس هر زمانى كه لعن كند يكى از دشمنان ما را بالا برند آن را ملائكه و لعمت كنند كسى را كه لعنت نكند ايشان را پس هرگاه برسد صوت او به ملائكه استفار كنند براى او و ثنا گويند بر او و بگويند:

(اَللّهُمّ صَلِّ عَلى رُوحِ عَبْدِكَ هذا الَّذى بَذَلَ فِى نُصْرَةِ اَوْليائِهِ جُهْدَهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلى اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ لَفَعَلَ).

پس ندا آيد از جانب حق تعالى كه اى ملائكه من، من استجابت كردم دعاى شما را در حق اين بنده ام و شنيدم نداى شما را و صلوات فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و قرار دادم او را از مصطفين اخيار. (١٤)

روش امامعليها‌السلام در هدايت نزديكان

هفتم در(بحارالانوار)است كه صاحب(تاريخ قم)روايت كرده از مشايخ قم كه ابوالحسن حسين بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن الا مام جعفر الصادقعليها‌السلام در قم بود و شرب خمر مى كرد علانيه، پس روزى براى حاجتى رفت به در سراى احمد بن اسحاق اشعرى كه وكيل اوقاف بود به قم و اذن دخول خواست احمد او را اذن نداد سيد برگشت به منزل خود با حال غم و اندوه. پس از اين قصه احمد بن اسحاق متوجه به حج شد هيمن كه به سرّ من رأى رسيد اجازه خواست كه خدمت ابومحمّد حسن عسكرىعليها‌السلام مشرف شد حضرت او را اجازه نداد، احمد بدين جهت گريه طولانى كرد و تضرع نمود تا حضرت اذنش داد. پس چون خدمت آن حضرت رسيد عرض كرد: يابن رسول اللّه! براى چه مرا منع كردى از تشرف به خدمت خود و حال آنكه من از شيعيان و مواليان توام. فرمود به جهت اينكه تو برگردانيدى پسر عموى ما را از در منزل خود، پس گريست احمد و قسم ياد كرد به خداوند تعالى كه او را منع نكرد از دخول در منزلش مگر به جهت آنكه توبه كند از شرب خمر، فرمود: راست گفتى و لكن چاره اى نيست از احترام و اكرام ايشان بر هر حالى، و آنكه حقير نشمارى ايشان را و اهانت نكنى به ايشان كه از خاسرين خواهى بود به جهت انتسابشان به ما.

پس چون به احمد برگشت به قم اشراف مردم به ديدن او آمدند و حسين نيز با ايشان بود چون احمد، حسين را ديد برجست از جاى خود و استقبال كرد او را و اكرام نمود او را و نشانيد او را در صدر مجلس خود، حسين اين كار را از احمد بعيد و بديع شمرد و سبب آن را از او پرسيد. احمد براى او نقل كرد آنچه مابين او و حضرت عسكرىعليها‌السلام گذشته بود، حسين چون آن را شنيد پشيمان شد از افعال قبيحه خود و توبه كرد از آن و برگشت به منزل خود و ريخت هرچه خمر داشت بر زمين و شكست آلات آن را و گرديد از اتقيأ باورع و از صالحين اهل عبادت و پيوسته ملازمت مساجد داشت و معتكف در مساجد بود تا وفات كرد و در نزديكى مزار حضرت فاطمه بنت موسىعليها‌السلام مدفون گرديد. (١٥)

مؤ لف گويد: كه در (تاريخ قم) است كه سيد ابوالحسن مذكور اول كسى بود كه از سادات حسينى به قم آمد و چون وفات كرد او را به مقبره بابلان دفن كردند و قبه او به قبه فاطمه بنت موسىعليها‌السلام باز رسيده است از آن جناب كه از شهر به آن در، در آيند. انتهى.

دستور پيامبر درباره سادات

و بدان كه نيز قريب به همين حكايت نقل شده از على بن عيسى وزير. و آن حكايت چنين است كه على بن عيسى گفت كه من احسان مى كردم به علويين و اجرا مى داشتم براى هريك در سال در مدينه طيبه آن مقدار كه كفايت كند طعام و لباس ‍ او را و كفايت كند عيالش را و اين كار را در وقت آمدن ماه رمضان مى كردم تا سلخ او، و از جمله ايشان شيخى بود از اولاد موسى بن جعفرعليها‌السلام و من مقرر داشته بودم براى او در هر سال پنج هزار درهم. و چنين اتفاق افتاد كه من روزى در زمستان عبور مى كردم پس ديدم او را كه مست افتاده و قى كرده و به گل آلوده شده و او در بدترين حالى بود در شارع عام پس در نفس خود گفتم من مى دهم مثل اين فاسق را در سال پنج هزار درهم كه آن را صرف كند در معصيت خداوند هر آينه منع مى كنم مقررى امسال او را. چون ماه مبارك داخل شد حاضر شد آن شيخ در نزد من و ايستاد بر در خانه چون رسيدم به او سلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود، گفتم: نه، اكرامى نيست براى تو، مال خود را به تو نمى دهم كه صرف كنى در معصيت خداوند، آيا نديدم تو را در زمستان كه مست بودى؟!

برگرد به منزلت و ديگر به نزد من ميا. چون شب شد حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديدم كه مردم در نزدش مجتمع بودند پس پيش رفتم، اعراض فرمود از من، پس مرا دشوار آمد و مرا بد گذشت پس گفتم: يا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! به من چنين مى كنى با كثرت احسان من به فرزندانت و نيكى من با ايشان و وفور انعام من بر ايشان، پس مكافات كردى مرا كه اعراض ‍ فرمودى از من؟ فرمود: آرى، چرا فلان فرزند مرا برگردانيدى از در خانه ات به بدترين حالى و نااميد كردى او را و جائزه هر ساله اش را بريدى؟ پس گفتم: چون او را بر معصيتى قبيح ديدم و قضيه را نقل كردم و گفتم جائزه خود را منع كردم تا اعانت نكرده باشم او را در معصيت خداى تعالى، پس فرمود: تو آن را به جهت خاطر او مى دادى يا براى من؟ گفتم: بلكه براى تو، فرمود: پس مى خواستى بپوشانى بر او آنچه از او سر زد به جهت خاطر من و اينكه از احفاد من است، گفتم چنين خواهم كرد با او به اكرام و اعزاز، پس از خواب بيدار شدم، چون صبح شد فرستادم از پى آن شيخ، چون از ديوان مراجعت كردم و داخل خانه شدم امر كردم كه او را داخل كردند و حكم كردم به غلام كه بياور نزد او ده هزار درهم در دو كيسه و گفتم به او اگر به جهت چيزى كم آمد مرا خبر كن و او را خشنود برگرداندم، چون به صحن خانه رسيد برگشت نزد من و گفت: اى وزير! چه بود سبب راندن ديروز و مهربانى امروز تو و مضاعف كردن عطيه؟ من گفتم جز خير چيزى نبود برگرد به خوشى. گفت: واللّه! برنمى گردم تا از قضيه مطلع نشوم. پس آنچه در خواب ديدم به او گفتم: پس اشك در چشمش ريخت و گفت: نذر كردم واجبى كه ديگر عود نكنم به مثل آنچه ديدى و هرگز پيرامون معصيتى نگردم و محتاج نكنم جد خود را كه با تو محاجه كند پس توبه كرد و توبه اش نيكو شد. (١٦)

شراب از ديدگاه احاديث

مؤ لف گويد: كه شرب خمر از معاصى بزرگ است بلكه روايت شده كه خداوند تعالى قرار داده از براى شرّ، قفل هايى و قرار داده كليد اين قفل ها را، شراب، (١٧)

و در خبرى است كه حضرت صادقعليها‌السلام فرمودند: شراب ام الخبائث است و سر هر شرّ است، بگذرد بر شارب آن ساعتى كه ربوده شود عقل او پس نشانسد خداى خود را و نگذارد معصيتى را مگر آنكه مرتكب آن شود و نه حرمتى را مگر آنكه هتك آن كند و نه رحم چسبنده اى را مگر آنكه قطع آن كند و نه فاحشه اى را مگر آنكه اتيان به آن نمايد، و آدم مست مهارش به دست شيطان است اگر امر كند او را براى بتها سجده كند و به فرمان شيطان باشد هر كجا كه او را بكشد. (١٨) و در روايتى است از حضرت امام محمد باقرعليها‌السلام كه فرمود: شرب خمر داخل مى كند صاحبش را در زنا و دزدى و قتل نفس محترم و در شرك به خداوند تعالى و كارهاى خمر علو دارد بر هر گناهى همچنان كه درخت آن علو دارد بر هر درختى. (١٩) و در روايات بسيار است كه مدمن خمر مثل بت پرست است و آنكه شارب خمر، قابل دوستى نيست و با او مجالست نبايد كرد و او را امين نبايد شمرد، و هرگاه زن خواست، كريمه خود را به او ندهيد و هرگاه ناخوش شد او را عيادت نكنيد و هرگاه مرد به جنازه او حاضر نشويد. (٢٠) و كلام او را تصديق نكنيد و كسى كه مسكر بياشامد تا چهل روز نمازش مقبول نشود (٢١) و نرسد شفاعت پيغبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او و وارد بر حوض كوثر نشود، و از طينت خبال (و آن چيزى است كه از عورت زناكاران بيرون مى آيد) او را سقايت كنند. (٢٢)

مفاسد شراب از ديدگاه اروپائيان

فقير گويد: روايات در اين باب زياده از آن است كه احصا شود و مفاسد و شرورى كه از شراب مسكرات مشاهده مى شود محتاج به بيان نيست. لهذا نقل شده كه در بسيارى از ممالك يوروپ (٢٣) حكم سخت در منع استعمال مسكرات شده و از بعض جرائد و روزنامه هاى آنها نقل شده كه معايب و مفاسد مسكرات را مفصل نوشته اند كه از جمله فقراتش اين است: بهترين مشروبات آب خالص گوارا است اينكه در بعضى از مملكتها اطبأ به مناسبت فقدان آب گوارا و صاف يا مقتضيات هوا كمى از شراب را تجويز مى كنند كه براى رفع ثقليت آب را به آن ممزوج كرده بخورند به اعتقاد ماها همان آب بهتر است و تا مرضى كه مستلزم خوردن شراب است نباشد فايدتى در شرب آن نيست، تمامى مسكرات به وجود آدمى مضر است و مردمان فرزانه در باب مضرت مسكرات آنچه گفتنى است به تفصيله گفته اند و تصور فائده از مسكرات از نيش عقرب نوش جستن ماند هرگاه زهر را خاصيت ترياق حاصل آيد، از شرب مسكرات نيز سودى چشم داشت توان نمود و هرگاه شخص صافى مشرب از ماهيت آن آگاهى حاصل نمايد اگر هر قطره اش روحى تازه باشد هر آينه به حكم صفاى طبيعت از شرب آنها امتناع مى كند، شرابخوار كار امروز را به فردا افكنده و وجه گذاران فردا را نيز امروز خرج مى كند، گذشته از اينكه بسى مفاسد از شرب آنها بروز مى كند كه سبب بدنامى خانواده نيكنامى گشته خرابى خانمانهاى بزرگ را نيز بار مى آورد. هرگاه به ديده انصاف بنگريم خواهيم ديد كه ظهور پاره اى از علل و امراض مهلكه از شيوع مسكرات است؛ زيرا در مملكتهايى كه شراب و سائر مسكرات نيست و يا به حكم ديانت ممنوع است، سكنه آن ممالك از بعض امراض ايمن اند سهل است بلكه قوى البنيه و تندرست هم هستند.

بالجمله: از اينگونه مقالات نوشته اند و لكن مقام را گنجايش بيش از اين نيست به همين مقدار اكتفا كرده و به اين چند شعر از اوحدى مراغه اى اصفهانى كلام را ختم مى نماييم:

مى سرخت نمد فروش كند

بنگ سبزت گليم پوش كند

دل سياهى دهند و رخ زردى

بهل اين سرخ و سبز اگر مردى

خوردن آب گرم و سبزه خشك

خون بسوزآيدت چون نافه مشك

بت پرستى ز مى پرستى به

مردن عاقلان ز مستى به

چند گوئى كه باده غم ببرد

دين و دنيا ببين كه هم ببرد

هشتم از ابوسهل بلخى روايت شده كه گفت: نوشت مردى خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام و از آن حضرت درخواست كرد كه دعا فرمايد بر والدين او و مادرش از غلات بود و پدرش مؤ من بود. توقيع شريف آمد: رحم اللّه والدك و ديگرى نوشت و درخواست كرد دعا براى والدين خويش و مادرش مؤ منه بود و پدرش ثنوى بود يعنى خدا را دو مى گفت و قائل به توحيد نبود، توقيع آمد: (رَحِمَ اللّهُ والِدَتِكَ وَ التّأ منقوُطَة)؛ يعنى خدا رحمت كند والده تو را، و والده را ضبط فرمود كه آخرتش تأ منقوطه است كه به يأ تحتانيه خوانده نشود و(والديك)شود. (٢٤)


فصل سوم: در دلايل و معجزات باهرات حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام است

حضور امام حسن عسكرىعليها‌السلام در جرجان

اول قطب راوندى روايت كرده از جعفر بن شريف جرجانى كه گفت: حج گزاردم در سالى، پس خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام رسيدم در سرّ من رأى و با من مقدارى از اموال بود كه شيعيان داده بودند كه به امام برسانم پس قصد كردم از آن حضرت بپرسم كه مالها را به كى بدهم، فرمود پيش از آنكه من تكلم كنم، بده آنچه با تو است به مبارك خادم من. گفت: چنين كردم و بيرون شدم و گفتم كه شيعيان شما در جرجان سلام به شما مى رسانند، فرمود: مگر بر نمى گردى بعد از فراغ از حجت به جرجان؟ گفتم: بر مى گردم، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز ديگر بر مى گردى به جرجان و داخل مى شويد در آن روز جمعه سوم شهر ربيع الثانى در اول روز و به مردم اعلام كن كه من آخر همان روز به جرجان خواهم آمد اِمْضِ راشِدا برو به راه راست به درستى كه خداوند به سلامت خواهد رسانيد تو را و آنچه با تو است و وارد خواهى شد بر اهل و اولاد خود و پسرى متولد شده براى پسرت شريف، او را نام گذار صلت بن شريف بن جعفر بن شريف وَ سَيَبْلُغُ اللّهُ بِهِ و به زودى خداوند او را به حد كمال برساند و او را از اوليأ ما باشد. من گفتم: يابن رسول اللّه! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى از شيعه شما است و بسيار احسان مى كند به اوليأ و دوستان شما بيرون مى كند از مال خود در سال بيشتر از صد هزار درهم و او يكى از اشخاصى است كه مى گردد در نعمتهاى خدا به جرجان، فرمود: خدا جزاى خير دهد به ابواسحاق ابراهيم بن اسماعيل در عوض احسانى كه مى كند به شيعيان ما و بيامرزد گناهان او را و روزى فرمايد او را پسرى صحيح الا عضأ كه قائل به حق باشد، بگو به ابراهيم كه حسن بن علىعليها‌السلام مى گويد: پسرت را احمد نام گذار.

راوى گفت: پس، از خدمت آن حضرت مرخص شدم و حج گزاردم و سلامت برگشتم به جرجان و وارد شدم به آنجا در اول روز جمعه سوم ربيع الثانى به نحوى كه حضرت خبر داده بود و چون اصحاب ما آمدند مرا تهنيت گويند به ايشان گفتم كه امام مرا وعده داده كه در آخر امروز اينجا تشريف بياورد، پس مهيا شويد و آماده كنيد براى سؤ ال از آن حضرت مسايل و حاجات خود را. پس شيعيان چون نماز ظهر و عصر گزاشتند تمامى جمع شدند در خانه من، پس به خدا سوگند كه ما ملتفت نشديم مگر آنكه ناگاه آن حضرت را ديديم كه بر ما وارد شد و ما اجتماع كرده بوديم پس سلام كرد اول بر ما پس ما استقبال كرديم آن حضرت را و بوسيديم دست شريفش را پس آن حضرت فرمود كه من وعده كرده بودم به جعفر بن شريف كه به نزد شما آيم در آخر اين روز، پس نماز ظهر و عصر را در سر من رأى به جا آوردم و به سوى شما آمدم تا تجديد عهد كنم با شما و الا ن من آمدم، پس جمع كنيد همه سؤ الات و حاجات خود را پس اول كسى كه ابتدا كرد به سؤ ال، خود نضر بن جابر بود گفت: يابن رسول اللّه! به درستى كه پسر من چشمش باطل شده چند ماه است پس بخوان خدا را تا آنكه چشمش را به او برگرداند، فرمود: بياور او را پس ‍ گذاشت دست شريف خود را به چشمهاى او و چشمهايش روشن شد پس يك يك آمدند و حاجت خود را خواستند و حضرت برآورد حاجت آنها را تا آنكه قضا فرمود حاجتهاى جميع را و دعاى خير فرمود در حق همگى و در همان روز مراجعت فرمود. (٢٥)

گناهان صغير را كوچك مپنداريد

دوم از ابوهاشم جعفرى روايت است كه گفت: شنيدم از امام حسن عسكرىعليها‌السلام كه مى فرمود: از گناهانى كه آمرزيده نمى شود قول آدمى است كه مى گويد كاش مؤ اخذه نمى شدم مگر به همين گناه، يعنى كاش گناه من همين بود، من در دل خود گفتم كه اين مطلب دقيقى است و شايسته است از براى آدمى كه تفقد كند از نفس خود هر چيزى را. چون اين در دل من گذشت آن حضرت رو كرد بر من و فرمود: راست گفتى اى ابوهاشم ملازم شو آنچه را كه در دل خود گذرانيدى پس به درستى كه شرك در ميان مردم پنهان تر است از جنبيدن مورچه بر سنگ خارا در شب تاريك و از جنبيدن مورچه بر پلاس سياه. (٢٦)

مؤلف گويد: كه تعبير مى شود از اين قسم از گناهان به محقرات و روايت شده كه حضرت صادقعليها‌السلام فرمود: بپرهيزيد از محقرات از گناهان به درستى كه آن آمرزيده نمى شود. (٢٧) و از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مروى است كه فرمود: به درستى كه ابليس راضى شد از شما به محقرات (٢٨) و فرمود: به ابن مسعود (در وصيت خود به او) كه اى ابن مسعود! حقير و كوچك مشمار البتنه گناه را و اجتناب كن از كبائر، پس به درستى كه بنده چون نظر افكند روز قيامت به گناهان خود بگريد چشمان او چرك و خون. حق تعالى مى فرمايد:

(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنْ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَدَا بَعيدا) . (٢٩)، (٣٠)

و فرمود به ابوذر به درستى كه مؤ من مى بيند گناه خود را مثل آنكه در زير سنگ سختى است كه مى ترسد بر روى او بيفتد، به درستى كه كافر مى بيند گناه خود را مانند مگسى كه بر بينى او عبور كند. (٣١)

و از كلام اميرالمؤ منينعليها‌السلام است كه شديدترين گناهان آن گناهى است كه صاحبش آن را سبك شمرد. و على بن ابراهيم قمى از حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده كه حق تعالى خلق فرموده مارى كه احاطه كرده به آسمانها و زمين و جمع كرده سر و دم خود را در زير عرش پس هر گاه ديد معاصى بندگان را خشم مى گيرد و رخصت مى طلبد كه بخورد آسمانها و زمين را. (٣٢) و روايات در اين باب بسيار است.

و روايت شده از حضرت صادقعليها‌السلام كه وقتى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرود آمد به زمين بى گياهى پس فرمود به اصحاب خود كه برويد هيزم بياوريد، عرض كردند: يا رسول اللّه! ما در زمين بى گياهيم كه هيزم در آن يافت نمى شود، فرمود: بياورد هر كسى هر چه ممكنش مى شود. پس هيزم آوردند و ريختند مقابل آن حضرت روى هم، چون هيزمها جمع شد حضرت فرمود: همينطور جمع مى شود گناهان، معلوم شد كه مقصد آن حضرت از امر فرمودن به آوردن هيزم اين بود كه اصحاب ملتفت شوند همين طور كه در آن بيابان خالى از گياه هيزم به نظر نمى آمد وقتى كه در طلب و جستجوى آن شدند مقدارى كثير هيزم جمع شد و روى هم ريخته شد، همين نحو گناه به نظر نمى آيد و چون جستجو و حساب شود گناهان بسيارى جمع مى شود. (٣٣)

سوم و نيز از ابوهاشم روايت است كه روزى حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام سوار شد و به صحرا رفت من نيز سوار شدم با آن حضرت پس در آن بين كه آن جناب در جلو من مى رفت و من پشت سر آن حضرت بودم در فكر دين خود افتادم كه وقتش رسيده پس فكر مى كردم كه از كجا ادا كنم آن را، پس حضرت رو كرد به من و فرمود: خدا ادا مى كند آن را پس خم شد بر همان حالى كه بر روى زين سوار بود و به تازيانه خود خطى كشيد در زمين و فرمود: اى ابوهاشم پياده شو و برگير و كتمان كن، پس پياده شدم ديدم شمش طلايى است پس گذاشتم آن را در موزه خود و سير كرديم پس فكر كردم و گفتم: اگر به اين طلا ادا شد دَيْنَ من فَبِها وَ اِلاّ راضى مى كنم صاحب دين را به آن و دوست مى داشتم كه نظرى مى كردم در وجه نفقه زمستان از جامه و غيره چون اين خيال گذشت در دل من رو كرد آن حضرت به من و خم شد ثانيا به سوى زمين و خطى كشيد به تازيانه خود در زمين مثل دفعه اول و فرمود: پياده شو و برگير و كتمام كن، گفت فرود آمدم ناگاه ديدم شمش طلايى (٣٤) است آن را برداشتم و گذاشتم در موزه ديگرم. پس قدرى راه رفتيم آنگاه آن حضرت برگشت به سوى منزل خود و من برگشتم به منزل خودم. پس ‍ نشستم و حساب كردم آن قرض خود را و دانستم مقدار آن را، پس كشيدم آن طلا را ديدم مطابق بود با آن مقدار كه دين من بود بدون كم و زياد پس نظر كردم در آنچه محتاج به آن بوديم در زمستان از هر جهت به آن مقدار كه لابد و ناچار بوديم از آن به حد اقتصاد بدون تنگ گيرى و اسراف پس كشيدم آن شمش طلاى (٣٥) ديگر را مطابق درآمد به آنچه كه اندازه گرفته بودم براى زمستان بدون كم و زياد. (٣٦)

و ابن شهر آشوب در(مناقب)روايت كرده از ابوهاشم كه گفت وقتى در ضيق و تنگى در امر معاش بودم خواستم از حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام معونه طلب كنم خجالت كشيدم، چون به منزل خود رفتم فرستاد آن حضرت براى من صد اشرفى و نوشته بود كه هرگاه حاجتى دارى خجالت مكش، شرم مكن، بلكه طلب كن آن را از ما كه خواهى ديد ان شأ اللّه تعالى. (٣٧)

چهارم و نيز از ابوهاشم روايت است كه گفت: شرفياب شدم حضور مبارك حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام ديدم آن حضرت مشغول نوشتن كاغذى است پس رسيد وقت نماز اول آن حضرت كاغذ را از دست بر زمين گذاشت و مشغول نماز گشت پس ديدم كه قلم مى گردد در روى كاغذ و مى نويسد تا رسيد به آخر كاغذ، من چون چنين ديدم به سجده افتادم، پس چون حضرت از نماز خود فارغ شد گرفت قلم را به دست خود و اذن داد از براى مردم كه داخل شوند. (٣٨)

مؤ لف گويد: كه آنچه ابوهاشم روايت كرده و مشاهده نموده از دلايل و معجزات حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و روايت شده از آن جناب كه گفت: داخل نشدم بر حضرت امام على نقى و امام حسن عسكرىعليهما‌السلام هرگز مگر آنكه ديدم از ايشان دلالت و برهانى. (٣٩) و در دلائل و معجزات حضرت هادىعليها‌السلام نيز چند روايت از او نقل شد.

پنجم قطب راوندى روايت كرده از فطرس (٤٠) و آن مردى بود علم طب خوانده و گذشته بود از عمر او زياده از صد سال، گفت: من شاگرد بختيشوع طبيب متوكل بودم و او مرا اختيار كرده بود از ميان شاگردان خود. پس فرستاد به سوى او حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام كه بفرستد به سوى او مخصوص ترين شاگردان خود را كه فصد كند او را، پس بختيشوع اختيار كرد مرا و گفت كه طلب كرده از من امام حسنعليها‌السلام كسى را كه فصد كند او را پس برو به نزد او و بدان كه او امروز عالمترين مردم است كه در زير آسمان مى باشند پس بپرهيز از اينكه متعرض شوى او را در چيزى كه تو را به آن امر مى فرمايد. پس من رفتم به خدمت آن حضرت پس امر كرد كه در حجره اى باشم تا بطلبد مرا، راوى گفت: در آن وقت كه من خدمت آن حضرت رسيدم ساعتش نيك بود براى فصد كردن، پس طلبيد آن حضرت مرا در وقتى كه نيكو نبود از براى فصد پس حاضر كرد طشتى بسيار بزرگ پس من رگ اكحل آن حضرت را فصد كردم و پيوسته خون بيرون مى آمد تا آن طشت را مملو نمود پس فرمود: قطع كن جريان خون را. من چنان كردم پس شست دست خود را و روى آن را بست و مرا برگردانيد به همان حجره كه مرا در آن جاى داده بود و آوردند از براى من طعام گرم و سرد چيز بسيار و ماندم تا وقت عصر پس ‍ مرا طلبيد و فرمود: رگ را بگشا و طلبيد آن طشت را پس من آن رگ را گشودم خون بيرون آمد تا طشت را مملو كرد پس امر فرمود تا خون را قطع كنم پس روى رگ را بست و مرا برگردانيد به حجره، پس شب را به روز آوردم در آنجا. صبح شد و خورشيد ظاهر گرديد طلبيد مرا و آن طشت را حاضر كرد و فرمود كه رگ را بگشا، من رگ را گشودم و خون از دست آن حضرت بيرون آمد مانند شير سفيد تا آنكه طشت را پر كرد، پس امر فرمود كه خون را قطع كنم و بست روى رگ را و امر فرمود كه يك جامه دان جامه و پنجاه دينار براى من آوردند و فرمود: اين را بگير و مرا معذور دار و برو. پس من گرفتم آنچه را كه عطا فرمود و گفتم امر مى فرمايد سيد مرا به خدمتى؟ فرمود: آرى امر مى كنم تو را به آنكه خوشرفتارى كنى با آنكه رفاقت مى كند با تو از دير عاقول. پس من رفتم نزد بختيشوع و قصه را براى او نقل كردم. بختيشوع گفت: اتفاق كرده اند حكمأ بر آنكه بيشتر مقدارى كه خون در بدن انسان مى باشد هفت من است و اين مقدار خونى كه تو نقل مى كنى اگر از چشمه آبى بيرون آمده بود عجيب بود و عجب تر از آن آمدن خون است مانند شير، پس فكر كرد يك ساعتى، پس سه شبانه روز مشغول شد به خواندن كتب تا مگر براى اين قصه ذكرى پيدا كند در عالم چيزى پيدا نكرد گفت امروز در ميان نصرانيها عالم ترى به طب از راهب دير عاقول نيست.

پس نوشت كاغذى براى او و ذكر كرد براى او قصه فصد حضرت را پس من كاغذ را بردم براى او، چون رسيدم به دير او، صدا زدم او را، از بالاى دير نظر به من كرد و گفت: تو كيستى؟ گفتم: من شاگرد بختيشوعم، گفت: با تو كاغذى است از او؟ گفتم: آرى، پس زنبيلى را از بالا پايين كرد من كاغذ را در آن گذاشتم كشيد آن را بالا و خواند آن را پس همان وقت از دير فرود آمد و گفت: تويى آن كسى كه فصد كردى آن شخص را؟ گفتم: آرى، گفت: طُوبى لاُّمّك. پس سوار شد بر استرى و حركت كرد پس رسيديم به سرّ من رأى در وقتى كه يك ثلث از شب باقى مانده بود، گفتم: كجا دوست دارى بروى، خانه استاد ما يا خانه آن مرد؟ گفت: خانه آن شخص. پس رفتيم به در خانه آن حضرت پيش از اذان، پس گشوده شد در و بيرون آمد به نزد ما خادمى سياه و گفت: كداميك از شما دو نفر صاحب دير عاقول است؟ راهب گفت: منم فدايت شوم. گفت: فرود آى و به من گفت: تو اين استر و استر خودت را حفظ كن تا راهب بيرون آيد و گرفت دست او را و داخل منزل شدند، پس من ايستادم آنجا تا صبح شد و روز بالا آمد آن وقت راهب بيرون آمد در حالى كه جامه هاى خود را كه لباس رهبانيت بود از خود دور كرده بود و جامه هاى سفيدى پوشيده بود و اسلام آورده بود، پس گفت به من كه الا ن مرا ببر به خانه استادت. پس رفتيم تا در خانه بختيشوع، بختيشوع چون نظرش بر راهب افتاد مبادرت كرد و دويد به سوى او و گفت: چه چيز تو را از دين نصرانيت زائل كرد؟ گفت: يافتم مسيح را و اسلام آوردم بر دست او، گفت: مسيح را يافتى؟ گفت: آرى يا نظير او را، پس به درستى كه اين فصد را به جا نياورده در عالم مگر مسيح و اين نظير او است در آيات و براهين او. پس برگشت به سوى امامعليها‌السلام و ملازم خدمت آن حضرت بود تا وفات يافت. (٤١)

ششم شيخ كلينى روايت كرده از (ابن كردى) از محمّد بن على بن ابراهيم بن موسى بن جعفرعليها‌السلام كه گفت: امر معاش بر ما تنگ شد پدرم به من گفت: بيا برويم به نزد اين مرد يعنى ابومحمد عسكرىعليها‌السلام ؛ زيرا نقل شده كه آن جناب داراى صفت سخاوت است، من گفتم: مى شناسى او را؟ گفت: مى شناسم او را و نديدم او را هرگز. پس به قصد آن جناب حركت كرديم، پدرم در بين راه گفت: چه بسيار محتاجيم به آنكه آن حضرت پانصد درهم به ما بدهد كه دويست درهم آن را خرج كسوه و جامه كنيم و دويست درهم آن را در دين خود صرف كنيم و صد درهم آن را در نفقه خود صرف كنيم. من هم در دل خود گفتم كاش كه سيصد درهم به من مرحمت كن كه صد درهم آن را حمارى بخرم و صد درهم آن را صرف نفقه كنم و صد درهم خرج جامه و لباس كنم و بروم به بلاد جبل. پس چون رسيديم به در خانه آن حضرت بيرون آمد غلام آن حضرت و گفت: داخل شود على بن ابراهيم و محمّد پسرش. پس چون وارد شديم بر آن حضرت، سلام كرديم بر آن جناب، فرمود: به پدرم: يا على! چه بازداشت تو را از آمدن به نزد ما تا اين زمان؟ پدرم گفت: اى آقاى من! خجالت مى كشيدم كه تو را ملاقات كنم با اين حال، پس چون آن حضرت بيرون آمديم غلام آن حضرت آمد و يك كيسه پول به پدرم داد و مى گفت: اين پانصد درهم است دويست درهم آن براى كسوه است و دويست درهم براى دين و صد درهم براى نفقه؛ و عطا كرد به من هم كيسه اى و گفت: اين هم سيصد درهم است صد درهم آن را پول حمار قرار بده و صد درهم براى كسوه است و صد درهم براى نقفه است و مرو به سوى جبل و برو به سوى سورأ. و چنان كرد كه آن حضرت فرموده بود به سورأ رفت و تزويج كرد زنى را و چندان چيزدار شد كه داخل او امروز هزار دينار است و با اين علامت باهره باز قائل به وقف بود.(ابن كردى)گويد: گفتم به او كه واى بر تو آيا مى خواهى امرى را كه واضح تر و روشن تر از اين باشد؟ گفت: (هذا اَمْرٌ قَدْ جَرَيْنا علَيهِ)؛ يعنى ما به مذهب وقف تا به حال بوده ايم و حالا هم به همان حال باقى مى باشيم. (٤٢)

هفتم روايت شده از اسماعيل بن محمد بن على بن اسماعيل بن على بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلب كه گفت: نشستم سر راه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام همين كه نزد من گذشت شكايت كردم به آن حضرت از فقر و حاجت خود را و قسم خوردم كه يك درهم و بالاتر از آن ندارم و نه غذايى دارم و نه عشايى. فرمود: قسم دروغ مى خورى و حال آنكه دفينه كرده اى دويست اشرفى را و نيست اين قول من به جهت آنكه به تو عطايى نكنم، يعنى خيال مكن كه اين حرف را براى اين گفتم كه تو را از عطا محروم كنم، پس به غلام خود فرمود: هرچه با تو است از مال به او بده. پس غلام آن حضرت صد اشرفى به من داد و آن وقت آن حضرت رو به من كرد و فرمود: تو محروم مى شودى از آن پولى كه پنهان كرده اى در وقتى كه از همه اوقات بيشتر به آن حاجت دارى.

راوى گفت: راست شد فرمايش آن حضرت و چنان بود كه فرموده بود، من دويست اشرفى پنهان كردم و گفتم اين پشت و پناه من باشد در روز سختى پس مرا ضرورت سختى عارض شد كه محتاج شدم به چيزى كه نفقه خود كنم و درهاى روزى بر من بسته شد پس رفتم سر آن دفينه را گشودم كه از آن پولها بردارم ديدم پولى نيست، پسرم فهميده بود آن موضوع را آن پولها را برداشته و گريخته بود و من به هيچ چيز از آن پول دست نيافتم و از آن محروم گشتم. (٤٣)

هشتم صاحب(تاريخ قم)در ذكر ساداتى كه به قم و ناحيه آن آمده اند گفته كه محمد خزرى بن على بن على بن الحسن الا فطس بن على بن على بن الحسينعليهم‌السلام به طبرستان نزد حسن بن زيد آمد و مدتى به نزديك او بود پس او را زهر داد و بمرد و فرزندان او به آبه باز گرديدند و آنجا مقيم شدند، آنگاه گفته كه ابوالقاسم بن ابراهيم بن على حكايت كند كه ابراهيم بن محمّد خزرى گفت كه بر من و برادرم على خبر پدر ما مستور و قرارگاه او مشتبه شد. ما از مدينه به طلب او بيرون آمديم و من با خود گفتم چاره اى نيست مرا در تفتيش و تفحص پدرم الا آنكه قصد مولاى خود حسن بن على عسكرىعليها‌السلام كنم و از او احوال پدر خود بپرسم تا مرا خبر دهد و آگاه كند، پس من قصد سرّ من رأى كردم و رفتم به در سراى ابومحمّدعليها‌السلام رسيدم، گرم هنگامى بود هيچ كس را آنجا نديدم پس ‍ همانجا نشستم و انتظار مى كشيدم تا كسى از خانه بيرون آيد. پس ناگاه آواز در شنيدم كه كنيزكى از خانه بيرون آمد و مى گفت: ابراهيم بن محمّد خزرى، پس من نگريستم و گفتم: لبيك! اينك منم ابراهيم بن محمّد خزرى، پس آن كنيزك گفت: مولاى من تو را سلام مى رساند و مى فرمايد اين تو را به پدرت مى رساند و صره اى به من داد كه در آن ده دينار بود و آن را گرفتم و بازگشتم. پس در راه مرا ياد آمد كه من از مولاى خود خبر پدر و مقام او نپرسيدم پس خواستم كه برگردم، مرا كلام آن كنيزك ياد آمد كه گفت: اين تو را به پدرت مى رساند. پس من بدانستم كه من به پدر خود مى رسم، پس به طلب او برفتم تا به طبرستان به او رسيدم به نزديك حسن بن زيد و از آن دنانير ده گانه يك دينار مانده بود. پس من قصه با پدر باز گفتم و در صحبت او بودم تا آنگاه كه حسن بن زيد او را زهر داد و بدان وفات يافت و من به آبه رحلت [هجرت ] كردم. (٤٤)


فصل چهارم: ذكر بعضى از كلمات حكمت آميز حضرت عسكرىعليها‌السلام

اوّل قالَعليها‌السلام :(لاتُمارِ فَيَذْهَبُ بَهاؤُكَ وَ لاتُمازِحْ فَيُجْتَرى عَلَيْكَ)؛

فرمود: جدال مكن پس مى رود خوبى و حسن تو و مزاح مكن كه جرأت مى كنند و دلير مى شوند بر تو.

فقير گويد: گذشت در كلمات حضرت امام رضاعليها‌السلام مذمت مرأ و در كلمات حضرت موسى بن جعفرعليها‌السلام گذشت كلامى در مزاح.

دوّم قالَعليها‌السلام : (مِنَ التَّواضُعِ، اَلسَّلامُ عَلى كُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَِف الْمَجْلِسِ)؛ (٤٥)

فرمود: از تواضع است آنكه سلام كنى بر هر كس كه مى گذرى بر او و آنكه بنشينى در جائى كه پست تر است از مكان شريف مجلس.

مؤ لف گويد: كه گذشت نظير اين در كلمات حضرت امام محمّد باقرعليها‌السلام .

سوّم قالَعليها‌السلام : (اَوْرَعُ النّاسَ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، اَعْبَدُ النّاسِ مَنْ اَقامَ عَلى الْفَرآئِضِ، اَزْهَدْ النّاسِ مِنْ تَرَكَ الْحَرامَ، اَشَدُّ النّاسِ اجْتِهادا مَنْ تَرَكَ الذُّنُوبَ)؛ (٤٦)

فرمود: پارساترين مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه و عابدترين مردم كسى است كه به پا دارد فرائض را و زاهدترين مردم كسى است كه ترك كند حرام را و از همه مردم كوشش و مشقتش بيشتر است كسى كه ترك كند گناهان را.

چهارم قالَعليها‌السلام : (قلْبُ الاَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فُمُ الْحَكيمِ فى قَلْبِهِ). (٤٧)

فرمود: دل آدم احمق در دهانش است و دهان مرد حكيم در دلش است. حاصل آنكه شخص احمق اول چيزى را مى گويد بعد از آن تأمل در آن مى كند كه آيا صلاح بود گفتن اين كلام يا نه؟ بعكس شخص حكيم كه اول تأمل مى كند در كلامى كه مى خواهد بگويد پس اگر صلاح ديد گفته شود مى گويد آن را.

پنجم قالَعليها‌السلام : (لايشغلُكَ رِزْقٌ مضمونٌ عنْ عملٍ مفْرُوضٌ)؛ (٤٨)

فرمود: مشغول نسازد تو را روزى كه خدا ضامن آن شده از عملى كه بر تو فرض ‍ است.

ششم قالَعليها‌السلام : (لَيسَ منَ الاَدَبِ اظهارُ الْفرَحِ، عندَ الْمحْزُونِ)؛ (٤٩)

فرمود: از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك.

فقير گويد: شايد شيخ سعدى از اين كلمه مباركه اخذ كرده باشد قول خود را:

چو بينى يتيمى سرافكند پيش

مزن بوسه بر روى فرزند خويش

هفتم قالَعليها‌السلام : (رِياضةُ الْجاهلِ وَرَدُّ الْمعتادِ عنْ عادَته كَالْمُعْجِزِ؛ (٥٠) )

فرمود: رام كردن و تربيت شخص جاهل و برگردانيدن صاحب عادت را از عادتش مثل معجزه است.

فقير گويد: روايت شده از حضرت عيسىعليها‌السلام كه فرمود مداوا كردم مريضان را پس شفا يافتند به اذن خدا و زنده كردم مردگان را به اذن خدا و معالجه كردم احمق را و قدرت نيافتم بر اصلاح او! (٥١)

هشتم (قالَعليها‌السلام : لاتُكْرِمِ الرَّجُلَ بِما يَشُقُّ عَلَْيِه)؛ (٥٢)

فرمود: اكرام مكن شخص را به آن چيزى كه شاق و دشوار است بر او.

نهم قالَعليها‌السلام :(مَنْ وَعَظ اَخاهُ سِرّا فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً فَقَدْ شانَهُ)؛ (٥٣)

فرمود: كسى كه موعظه برادر خود را در پنهانى همان آراست او را و كسى كه موعظه كرد او را آشكار همانا عيب كرد او را.

دهم قالَعليها‌السلام : (مَنْ اَنِسَ بِاللّهِ اِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ). (٥٤)

فرمود: هر كسى كه انس به خدا گرفت وحشت كند از مردم.

فقير گويد: كه اين فرمايش را شيخ سعدى در اين اشعار گنجانيده:

چنين دارم از پير داننده ياد

كه شوريده اى سر به صحرا نهاد

پدر در فراقش نخورد و نخفت

پسر را ملامت نمودند و گفت

ازآنگه كه يارم كس خويشخواند

دگر با كسم آشنايى نماند

به حقش كه تا حق جمالم نمود

دگر هرچه ديدم خيالم نمود

به صدقش چنان سر نهادم قدم

كه بينم جهان با وجودش عدم

دگر با كسم برنيايد نفس

كه با او نماند دگر جاى كس

گر از هستى خود خبر داشتى

همه خلق را نيست پنداشتى

قالَ اللّهُ تعالى:(قلِ اللّهُ ثمَّ ذَرْهمْ) (٥٥).(وَ قال اَميرُالمؤْمنينَعليها‌السلام : عِظَمُ الْخالِقِ عِنْدَك يَصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فى عَيْنِكَ). (٥٦)

يازدهم قالَعليها‌السلام :(لَوْ عَقَلَ اَهْلُ الدُّنْيا خَرِبَتْ). (٥٧)

فرمود: آن حضرت كه اگر اهل دنيا دانائى و فهم داشتند و دريافت مى كردند، دنيا خراب و ويران مى شد!

دوازدهم فرمود آن حضرت كه همانا از براى جود و بخشش اندازه و مقدارى است، پس هرگاه زياد شد از آن مقدار پس آن اسراف است؛ و از براى حزم و احتياط مقدارى است پس هرگاه زياد شد از آن مقدار پس آن جبن و ترس است و از براى اقتصاد و ميانه روى مقدارى است پس هرگاه زياد شد بر آن پس آن بخل است، و از براى شجاعت مقدارى است پس هرگاه زياد شد بر آن پس آن تهور و بى باكى است و كافى است تو را از براى ادب كردن نفست اجتناب كردنت از چيزى كه مكروه و ناپسند مى شمارى از غير خودت. (٥٨)


فصل پنجم: در شهادت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام

علامه مجلس رحمه اللّه در (جلأالعيون) فرموده: ابن بابويه رحمه اللّه و ديگران روايت كرده اند از مردى از اهل قم كه گفت: روزى حاضر شدم در مجلس احمد بن عبيداللّه بن خاقان كه از جانب خلفأ و الى اوقاف و صدقات بود در قم و نهايت عداوت نسبت به اهل بيت رسالت داشت، پس در مجلس او مذكور شد احوال سادات علوى كه در سرّ من رأى مى بودند و مذهبهاى ايشان و صلاح و فساد و قرب و منزلت ايشان نزد خليفه هر زمان. احمد بن عبيداللّه گفت كه من در سرّ من رأى نديدم از سادات علوى كسى مانند حسن بن على عسكرىعليها‌السلام در علم و زهد و امرأ و سادات و وقار و مهابت و عفّت و حيا و شرف و قدر و منزلت نزد خلفأ و امرأ و سادات و ساير بنى هاشم او را مقدم مى داشتند بر پيران خود، و صغير و كبير ايشان تعظيم او مى نمودند و همچنين وزرأ و امرأ و ساير اهل عسكر و اصناف خلق در اعزاز و اكرام او دقيقه اى فرو نمى گذاشتند.

من روزى در بالاى سر پدر خود ايستاده بودم در روز ديوان او، ناگاه دربانان و خدمتكاران دويدند و گفتند: ابن الّرضاعليها‌السلام در در خانه ايستاده است پدرم با صداى بلند گفت: رخصت دهيد او را و به مجلس در آوريد. ناگاه ديدم مردى داخل شد گندم گون و گشاده چشم و خوش قامت و نيكو روى و خوش بدن در اوّل سنّ جوانى و من در او مهابتى و جلالتى مشاهده كردم چون نظر پدرم بر او افتاد از جاى جست و به استقبال او شتافت و هرگز نديدم كه چنين كارى نسبت به احدى از بنى هاشم يا امرا خليفه يا فرزندان او بكند چون به نزديك او رسيد دست در گردن او در آورد و دستهاى او را بوسيد و دسن او ر گرفت و در جاى خود نشانيد و با ادب در خدمت او نشست و با او سخن مى گفت و از روى تعظيم او را به كنيت خطاب مى نمود و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مى كرد. من از مشاهده اين احال تعجّب مى كردم ناگاه دربانان گفتند موفّق كه خليفه آن زمان بود مى آيد. و قاعده چنان بود كه چون خليفه به نزد پدرم مى آمد بيشتر حاجبان و يساولان و خدمتكاران مخصوص او مى آمدند و از نزديك پدرم تا درگاه خليفه دو صف مى ايستادند تا آنكه خليفه مى آمد و بيرون مى رفت. و با وجود استماع آمدن خليفه باز پدرم روى به او داشت و با اوسخن مى گفت تا آنكه غلامان مخصوص او پيدا شدند. پس گفت: فداى تو شوم! اكنون اگر خواهى برخيز، غلامان خود را امر كرد كه او را از پشت صف مردم ببريد كه نظر يساولان بر آن حضرت نيفتد. باز پدرم برخاست او را تعظيم كرد و ميان پيشانيش را بوسيد و او را روانه كرد و به استقبال خليفه رفت، من از حاجبان و غلامان پدر خود پرسيدم كه اين مردكى بود كه پدرم اين قدر مبالغه در اعزاز و اكرام او نمود؟ گفتند: او مردى است از اكابر عرب حسن بن على نام دارد و معروف است به ابن الرّضا پس تعجّب من زياد گرديد و در تمام آن روز در فكر و تحيّر بودم.

چون شب پدرم به عادتى كه داشت بعد از نماز شام و خفتن نشست و مشغول ديدن كاغذها و عرايض مردم شد كه روز به خليفه عرض نمايد. من نزد او نشستم پرسيد كه حاجتى دارى؟ گفتم: بلى، اگر رخصت فرمايى سؤ ال كنم. چون رخصت داد گفتم: اى پدر! كى بود آن مردى كه امروز بامداد در تعظيم و اكرام او مبالغه را از حة گذرانيدى و جان خود و پدر و مادر خود را فداى او مى كردى؟ گفت: اى فرزند! اين امام رافضيان است، پس ساعتى ساكت شد و گفت: اى فرزند! اگر خلافت از بنى عبّاس به در رود كسى از بنى هاشم به غير آن مرد مستحقّ آن نيست، زيرا كه او سزاوار خلافت است به سبب اتصاف او به زهد و عبادت و فضل و علم و كمال و عفّت نفس و شرافت نسب و علّو حسب و ساير صفات كماليّه، اگر مى ديدى پدر او را مردى بود در نهايت شرافت و جلالت و فضيلت و علم و فضل و كمال، پس از اين سخنان كه از پدرم شنيدم خشم من زياده گرديد و تفكّر و تحيّر من افزون شد.

بعد از آن پيوسته از مردم تفحّص احوال او مى نمودم، پس نسنيدم از وزرأ و كتّاب و امرأ و سادان و علويان و ساير مردم به غير تعريف و توصيف و فضل و جلالت و علم و بزرگوارى او امام رافضيان است. پس قدر و منزلت او در نظر من عظيم شد و رفعت و شأن او را دانستم، زيرا كه از دوست و دشمن به غير نيكى و بزرگى او چيزى نشنيدم. پس مردى از اهل مجلس از او سؤ ال كند يا نام او را با نام امام حسن مقرون گرداند؟ جعفر مردى بود فاسق و فاجر وشرابخوار و بدكردار، مانند او كسى در رسوايى و بى عقلى و بدكارى نديده بودم، پس جعفر را مذدمت بسيار كرد باز به ذكر احوال آن حضرت برگشت و گفت: به خدا سوگند! در هنگاام وفات حسن بن علىعليها‌السلام حالتى بر خليفه و ديگران عارض شد كه من گمان نداشتم كه در وفات هيچ كس چنين امرى تواند شد.

اين واقعه چنان بود كه روزى براى پدرم خبر آوردند كه ابن الّرضا رنجور شده، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد، خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه كرد يكى از ايشان تحرير خادم بود كه از محرمان خاصّ خليفه بود، امر كرد ايشان را كه پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند و بر احوال آن حضرت برود و از احوال او مطّلع گردند و طبيبى را مقرّر كرد كه هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود و از احوال او مطّلع باشد بعد از دور روز براى پدرم خبر آوردند كه مرض آن حضرت صعب شده است و ضعف بر او مستولى گرديده است. پس بامداد سوار شد نزد آن حضرت رفت و اطبا را امر كرد كه از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى القضاة را طلبيد و گفت ده نفر از علماى مشهور را حاضر گردان كه پيوسته نزد آن حضرت باشند. ايشان اينها را براى آن مى كردند كه آن زهرى كه به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند كه كه آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته. پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنكه بعد از گذشتن چند روز از ماه ربيع الا ول آن امام مظلوم از دار فانى به سراى باقى رحلت نمود و از جور ستمكاران و مخالفان رهايى يافت.

چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره منتشر شد قيامتى در آن شهر برپا شد از جميع مردم صداى ناله و فغان و شيون بلند گرديد، خليفه در تفحص فرزند سعادتمند آن حضرت درآمد، جمعى را فرستاد كه بر دور خانه آن حضرت حراست نمايند و جميع حجره ها را تفحص نمايند شايد آن حضرت را بيابند و زنان قابله را فرستاد كه كنيزان آن حضرت را تفحص كنند كه مبادا حمل در ايشان باشد پس يكى از زنان گفت كه يكى از كنيزان آن جناب را احتمال حملى هست، خليفه نحرير خادم را بر او موكل گردانيد كه بر احوال او مطلع باشد تا صدق و كذب آن سخن ظاهر شود بعد از آن متوجه تجهيز آن جناب شد. جميع اهل بازارها مطلع شدند صغير و كبير و وضيع و شريف خلايق در جنازه آن برگزيده خالق جمع آمدند. پدرم كه وزير خليفه بود با ساير وزرأ و نويسندگان و اتباع خليفه و بنى هاشم و علويان به تجهيز آن امام زمان حاضر شدند و در آن روز سامره مانند صحراى قيامت بود از كثرت ناله و شيون و گريه مردم چون از غسل و كفن آن جناب فارغ شدند خليفه ابوعيسى را فرستا كه بر آن جناب نماز كند چون جنازه آن جناب را براى نماز بر زمين گذاشتند ابوعيسى به نزديك حضرت آمده و كفن را از روى مبارك دور كرد و براى رفع تهمت خليفه علويان و هاشميان و امرأ و وزرأ و نويسندگان و قضات و علمأ و ساير اشراف و اعيان را نزديك طلبيد و گفت: بياييد و نظر كنيد كه اين حسن بن على فرزندزاده امام رضاعليها‌السلام است بر فراش خود به مرگ خود مرده است و كسى آسيبى به او نرسانيده است و در مدت مرض او اطبأ و قضات و معتمدان و عدول حاضر بودند و بر احوال او مطلع گرديده اند و بر اين معنى شهادت مى دهند پس پيش ايستاد و بر آن حضرت نماز خواند بعد از نماز، آن جناب را در پهلوى پدر بزرگوار خود دفن كردند و بعد از آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد؛ زيرا شنيده بود كه فرزند آن جناب بر عالم مستولى خواهد شد و اهل باطل را منقرض خواهد كرد. چندان كه تفحص كردند چيزى از آن حضرت نيافتند و آن كنيز را كه گمان حمل به او برده بودند تا دو سال تفحص احوال او مى كردند و اثرى ظاهر نشد.

پس موافق مذهب اهل سنت، ميراث آن حضرت را قسمت كردند براى مادر و جعفر كذاب كه برادر آن جناب بود و مادرش دعوى كرد كه من وصى اويم و نزد قاضى به ثبوت رسانيده باز خليفه در تفحص فرزند آن جناب بود و دست از تجسس بر نمى داشت. پس جعفر كذاب نزد پدر من آمد و گفت: مى خواهم منصب برادرم را به من تفويض نمايى، من تقبل مى نمايم كه هر سال دويست هزار دينار طلا بدهم. پدرم از استماع اين سخن در خشم شد گفت: اى احمق! منصب برادر تو منصبى نيست كه به مال و تقبل توان گرفت و سالها است كه خلفأ شمشير كشيده اند و مردم را مى كشند و زجر مى نمايند كه [مردم ] از اعتقاد به امامت پدر و برادر تو برگردند نتوانستند اگر تو نزد شيعيان مرتبه امامت دارى همه به سوى تو خواهند آمد و تو را احتياج به خليفه و ديگرى نيست و اگر نزد ايشان مرتبه اى ندارى خليفه و ديگرى اين مرتبه را براى تو تحصيل نمى توانند كرد. و پدرم به اين سخن خفت عقل و سفاهت و عدم ديانت او را دانست امر كرد ديگر او را به مجلس ‍ راه ندهند و بعد از آن به مجلس پدرم راه نيافت تا پدرم فوت شد، تا امروز خليفه تفحص از فرزند آن جناب مى كند و بر آثار او مطلع نمى شود و دست بر او نمى يابد. (٥٩)

ابن بابويه به سند معتبر از ابوالا ديان روايت كرده است كه من خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را مى نمودم و نامه هاى آن جناب را به شهرها مى بردم. پس روزى در بيماريى كه در آن مرض به عالم بقأ رحلت فرمودند مرا طلبيدند و نامه اى چند نوشتند به مداين و فرمودند كه بعد از پانزده روز باز داخل سامره خواهى شد و صداى شيون از خانه من خواهى شنيد و مرا در آن وقت غسل دهند، ابوالا ديان گفت: اى سيد! هرگاه اين واقعه هائله روى دهد امر امامت با كيست؟ فرمود: هركه جواب نامه مرا از تو طلب كند او امام است بعد از من، گفتم: ديگر علامتى بفرما، فرمود: هر كه بر من نماز كند او جانشين من خواهد بود، گفتم: ديگر بفرما، گفت: هركه بگويد كه در هميان چه چيز است او امام شما است. ابوالا ديان گفت: مهابت حضرت مانع شد كه بپرسم كدام هميان، پس بيرون آمدم و نامه ها را به اهل مداين رسانيدم و جوابها گرفته برگشتم چنانچه فرموده بود.

روز پانزدهم داخل سامره شدم صداى نوحه و شيون از منزل منور آن امام مطهر بلند شده بود چون به در خانه آمدم جعفر [كذاب ] را ديدم كه به در خانه نشسته و شيعيان برگرد او بر آمده اند و او را تعزيت به وفات برادر و تهنيت به امامت خود مى گويند، پس من در خاطر خود گفتم كه اگر اين امام است امامت نوع ديگر شده، اين فاسق كى اهليت امامت دارد؛ زيرا كه پيشتر او را مى شناختم كه شراب مى خورد و قمار مى باخت و طنبور مى نواخت. پس پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم و هيچ سؤ ال از من نكرد، در اين حال(عقيد خادم)بيرون آمد و به جعفر كذاب خطاب كرد كه برادر تو را كفن كرده اند بيا و بر او نماز كن، جعفر برخاست و شيعيان با او همراه شدند چون به صحن خانه رسيديم ديديم كه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را كفن كرده بر روى نعش گذاشته اند پس جعفر پيش ايستاد بر برادر اطهر خود نماز كند چون خواست تكبير گويد طفلى گندم گون پيچيده موى گشاده دندانى مانند پاره ماه بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت: اى عمو! پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو، پس جعفر عق ايستاد و رنگش متغير شد.

آن طفل پيش ايستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز كرد و آن جناب را در پهلوى امام على نقىعليها‌السلام دفن كرد و متوجه من شد و گفت اى بصرى بده جواب نامه را كه با تو است، پس تسليم كردم و در خاطر خود گفتم كه دو نشان از آن نشانها كه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده بيرون آمدم پس حاجز وشابه جفعر گفت: براى آنكه حجت بر او تمام كند كه او امام نيست، گفت: كى بود آن طفل؟ جعفر گفت: كه واللّه! من او را هرگز نديده بودم و نمى شناختم. پس در اين حالت جماعتى از اهل قم آمدند و سؤ ال كردند از احوال حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام چون دانستند كه وفات يافته است پرسيدند كه امامت با كيست؟ مردم اشاره كردند به سوى جعفر، پس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفتند با ما نامه و مالى چند هست بگو كه نامه ها از چه جماعت است و مالها چه مقدار است [تا] ما تسليم كنيم. جعفر برخاست و گفت: مردم از ما علم غيب مى خواهند، در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و گفت با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى هست كه در آن هزار اشرفى هست؛ در آن ميان ده اشرف هست كه طلا را روكش كرده اند، آن جماعت نامه ها و مالها را تسليم كردند و گفتند هر كه تو را فرستاده است كه اين نامه ها و مالها را بگيرى او امام زمان است و مراد امام حسن عسكرىعليها‌السلام همين هميان بود. پس جعفر كذاب رفت نزد معتمد كه خليفه به ناحق آن زمان بود و اين واقعه را نقل كرد، معتمد خدمتكاران خود را فرستاد كه صيقل كنيز حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را گرفتند كه آن طفل را به ما نشان ده، او انكار كرد و از او براى رفع مظنه ايشان گفت حملى دارم من از آن حضرت، به اين سبب او را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند كه چون فرزند متولد شد بكشند، بناگاه عبيداللّه بن يحيى وزير مرد و صاحب الزنج در بصره خروج كرد ايشان به حال خود درماندند و كنيز از خانه قاضى به خانه خود آمد. (٦٠)

ايضا به سند معتبر از محمّد بن حسن روايت كرده است كه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام در روز جمعه هشتم ماه ربيع الا ول سال دويست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد به سراى باقى رحلت فرمود و در همان شب نامه هاى بسيار به دست مبارك خود به اهل مدينه نوشته بود و در آن وقت نزد آن حضرت حاضر نبود مگر جاريه آن جناب كه او را(صيقل)مى گفتند و غلان آن جناب كه او را(عقيد)مى ناميدند و آن كسى كه مردم بر او مطلع نبودند يعنى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام . عقيد گفت كه در آن وقت حضرت امام حسنعليها‌السلام آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند خواست كه بياشامد، چون حاضر كرديم فرمود: اول آبى بياوريد كه نماز كنم. چون آب آورديم دستمالى در دامن خود گسترده و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى كه جوشانيده بودند گرفت كه بياشامد از غايت ضعف و شدت مرض دست مباركش ‍ مى لرزيد و قدح بر دندانهاى شريفش مى خورد، چون آب را بياشاميد و صيقل قدح را گرفت روح مقدسش به عالم قدس پرواز نمود. شهادت آن حضرت به اتفاق اكثرى از محدثان و مورخان در هشتم ماه ربيع الا ول دويست و شصتم هجرت بود، شيخ طوسى در (مصباح) (٦١) اول ماه مذكور نيز گفته، و اكثر گفته اند كه روز جمعه بود، و بضى چهارشنبه و بعضى يكشنبه نيز گفته اند، و از عمر شريف آن حضرت بيست و نه سال گذشته بود و بعضى بيست و هشت نيز گفته اند و مدت امامت آن حضرت نزديك به شش سال بود. (٦٢)

ابن بابويه و ديگران گفته اند كه معتمد آن حضرت را به زهر شهيد نمود. و در كتاب (عيون المعجزات) (٦٣) از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه روزى به خدمت امام حسن عسكرىعليها‌السلام رفتم حضرت فرمود كه چگونه بود حال شما و آنچه مردم بودند از شك و ريب در باب امام بعد از من؟ گفتم: يابن رسول اللّه! چون خبر ولادت سيد ما و صاحب ما در قم به ما رسيد صغير و كبير و شيعيان قم همه اعتقاد به امامت آن جناب نمودند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه هرگز زمين خالى از امام نمى باشد كه حجت خدا باشد بر خلق. پس در سال دويست و پنجاه و نه هجرت حضرت، والده خود را به حج فرستاد و او را خبر داد به وفات خود در سال ديگر و فتنه هايى كه بعد از وفات او واقع خواهد شد، پس اسم اعظم الهى و مواريث پيغمبران و اسلحه و كتب حضرت رسالت را به صاحب الا مرعليها‌السلام تسليم كرد و مادر آن جناب متوجه مكه شد، و آن جناب در ماه ربيع الا خر سنه ٢٦٠ از دنيا رحلت نمود و در سرّ من رأى در پهلوى پدر بزرگوار خود مدفون گرديد و عمر شريف آن جناب بيست و نه سال بود (تمام شد آنچه از جلأالعيون نقل شده بود). (٦٤)

شيخ طوسى به سند خود روايت كرده از ابوسليمان داود بن غسان بحرانى كه گفت: خواندم نزد ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى كه شيخ متكلمين از اصحاب ما بوده در بغداد و صاحب جلالت بوده در دين و دنيا و كتى تصنيف كرده از جمله(كتاب الا نوار در تواريخ ائمه اطهارعليهم‌السلام )كه فرمود ولادت با سعادت حضرت حجة بن الحسنعليها‌السلام به سامرأ واقع شد سال دويست و پنجاه و شش. والده آن حضرت نامش صيقل و كنيه آن حضرت ابوالقاسم بوده به همين كنيه وصيت كرده بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فرموده اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است، لقب او مهدى است و او است حجت و امام منتظر و صاحب الزمانعليها‌السلام . پس ابوسهل گفت كه داخل شدم بر امام حسن عسكرىعليها‌السلام در مرضى كه به همان مرض از دنيا رحلت فرمود و در نزد آن حضرت بودم كه امر فرمود خادم خود عقيد را و اين خادمى بود سياه از اهل نوبه و خدمت كرده بود حضرت امام على نقىعليها‌السلام را و پروريده و بزرگ كرده بود امام حسنعليها‌السلام را فرمود: اى عقيد! بجوشان از براى من آب را با مصطكى، پس ‍ جوشانيد و صيقل جاريه كه مادر حضرت حجتعليها‌السلام باشد آن آب را براى امام حسن عسكرىعليها‌السلام آورد. پس همين كه قدح را به دست آن حضرت داد و خواست بياشامد و دست مباركش لرزيد و قدح به دندانهاى ثناياى نازنينش خورد پس قدح را از دست نهاد و به عقيد فرمود داخل اين اطاق مى شوى مى بينى كودكى را به حال سجده، او را بياور نزد من. ابوسهل گويد كه عقيد گفت من داخل شدم به جهت پيدا كردن آن طفل ناگاه نظرم افتاد به كودكى كه سر به سجده نهاده بود و انگشت سبابه را به سوى آسمان بلند كرده بود پس سلام كردم بر آن جناب آن حضرت مختصر كرد نماز را و چون تمام كرد عرض كردم كه سيد من مى فرمايد تو را كه نزد او بروى، پس در اين هنگام مادرش صيقل امد و دستش را گرفت و برد او را به نزد پدرش امام حسنعليها‌السلام ، ابوسهل مى گويد: چون آن كودك به خدمت امام حسنعليها‌السلام رسيد سلام كرد نگاه كردم بر او،(وَ اِذا هَُو دُرِّىُّ اللُّؤنِ وَ فى شَعْرِ رَأسِهِ قططُ مفلَّجُ الاَسنانِ)؛ يعنى ديدم كه رنگ مباركش روشنايى و تلا لو دارد و موى سرش به هم پيچيده و مجعد است و مابين دندانهايش گشاده است، همين كه امام حسنعليها‌السلام نگاهش به كودكش افتاد بگريست و فرمود: (يا سيدَ اَهْل بَيْتِِه اَسْقِنى الْمأ فَاِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى).

اى سيد اهل بيت خود! مرا آب بده همانا من مى روم به سوى پروردگار خود، يعنى وفاتم نزديك شده. پس آن آقازاده آن قدح آب جوشانيده با مصطكى را گرفت به دست خويش و حركت داد لبهايش را و سيرابش كرد، چون امام حسنعليها‌السلام آب را آشاميد فرمود: مرا مهيا كنيد از براى نماز. پس در كنار آن حضرت دستمالى افكندند و آن طفل وضو داد پدر خود را به يك مرتبه، يك مرتبه، يعنى به اقل واجب و مسح كرد بر سر و قدمهاى او، پس امام حسن عليه اللام به وى فرمود: بشارت باد تو را اى پسرك من! تويى صاحب الزمان و تويى مهدى و حجت خدا بر روى زمين و تويى پسر من و كودك من و منم پدر تو، تويى محمّد بن الحسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام و پدر تو است رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و تويى خاتم ائمه طاهرين و بشارت داد به تو رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نام و كنيه داد تو را، و اين عهدى است به سوى من از پدرم و از پدرهاى طاهرين تو.

(صَلَّى اللّهُ عَلى اَهْلِ الْبَيْتِ رَبَّنا اِنَّهُ حَميدٌ وَ مَجيدٌ).

پس وفات كرد امام حسنعليها‌السلام در همان وقت صلوات اللّه عليهم اجمعين. (٦٥)

شيخ طوسى روايت كرده از حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام كه فرمود: قبر من در سرّ من رأى امان است از براى اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا. (٦٦)

مجلسى اول رحمه اللّه (اهل دو جانب)را به شيعه و سنى معنى كرده و فرموده كه بركت آن حضرت دوست و دشمن را احاطه كرده است چنانكه قبر كاظمينعليهم‌السلام سبب امان بغداد شد، و شيخ اجل على بن عيسى اربلى در كتاب(كشف الغمه)كه در سنه ششصد و هفتاد و هفت تأليف كرده نقل نموده كه حكايت كرد براى من بعض اصحاب كه مستنصرباللّه خليفه عباسى يكسال به سامره رفت و زيارت كرد عسكريينعليهم‌السلام را، و چون از روضه مقدسه آن دو امام بيرون آمد رفت به زيارت تربت خلفأ آل عباس از پدران و اهل بيت خود و قبور ايشان در قبه اى بود كه خرابى و ويرانى به آن رو برده بود و باران داخل آن مى گشت و بر قبرها و تربت ايشان فضله هاى طيور و پرندگان بود. على بن عيسى مى گويد كه من هم مشاهده كرده ام تربت ايشان را به همين حال پس به مستنصر گفتند كه شما خليفه هاى روى زمين و پادشاهان دنيا مى باشيد و از براى شما است فرمان و امر در عالم و قبرهاى پدران شما به اين كيفيت و حال باشد، نه كسى زيارت كند ايشان را و نه به خاطرى خطور شوند و نداشته باشند يك كسى را كه فضلات و كثافات را از ايشان دور كند و قبور اين علويين مزارى است به اين خوبى و پاكيزگى كه مشاهده مى نماييد با پرده ها و قنديلهاى آويخته و فرشها و گستردنيها و فراش و خادم و شمع و بخور و غير ذلك. مستنصر خليفه گفت: اين امرى است آسمانى، يعنى از جانب خدا است و حاصل نمى شود به كوشش و اجتهاد ما و اگر ما مردم را بر اين كار واداريم قبول نخواهند كرد و زور و سعى ما در اين باب فايده نخواهد نمود. و راست گفته زيرا كه اعتقادات به قهر و غلبه حاصل نخواهد شد و به اكراه نتوان اعتقاد در كسى پديد آورد. انتهى. (٦٧)


فصل ششم: در ذكر چند نفر از اصحاب امام حسن عسكرىعليها‌السلام است

شرح حال احمد بن اسحاق اشعرى

اول شيخ اجل ابوعلى احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالك الا حوص الا شعرى: ثقه رفيع القدر از اجلأ اهل قم است و خانواده و خويشان او از اصحاب ائمهعليهم‌السلام و از محدثين كبارند و در فصل اصحاب حضرت صادق عليه السلا و اصحاب حضرت رضاعليها‌السلام حال چند نفر از ايشان مذكور شد مانند عمران بن عبداللّه و عيسى بن عبداللّه و زكريا بن آدم و زكريا بن ادريس رضى اللّه عنه و احمد بن اسحاق روايت كرده از حضرت جواد و هادىعليهم‌السلام و از خواص اصحاب حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام بوده و به شرف ملاقات حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام نائل شده چنانكه در باب چهاردهم خواهد آمد ان شأ اللّه تعالى و او شيخ قميين و واقد ايشان است و از سفرأ ممدوحين است كه توقيع شريف به مدحشان بيرون آمده و از(ربيع الشيعه)نقل شده كه او از وكلأ و سفرأ و ابواب معروفين است. (٦٨)

شيخ صدوق در(كمال الدّين)حديث مبسوطى نقل كرده كه در آخر آن مذكور است كه احمد در سرّ من رأى از حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام پارچه اى خواست به جهت كفن خود، پس حضرت سيزده درهم به وى داد و فرمود اين را خرج مكن مگر براى نفس خودت و آنچه خواستى به تو مى رسد. شيخ جليل سعد بن عبداللّه راوى خبر مى گويد: چون از خدمت مولاى خود مراجعت كرديم و به سه فرسخى حلوان كه الا ن معروف است به(پل ذهاب)، احمد بن اسحاق تب كرد و سخت ناخوش شد كه ما از او مأيوس شديم چون وارد حلوان شديم در كاروانسرايى منزل كرديم احمد فرمود مرا امشب تنها گذاريد و به منازل خود رويد، هركس به منزل خود رفت نزديك صبح در فكر افتادم پس چشم را باز كردم كه ناگاه كافور خادم مولاى خود ابى محمّدعليها‌السلام را ديدم كه مى گويد: (اَحسنَ اللّهُ بالْخيرِ عزاكمْ وَ جبرَ بالْمحبوبِ رَزَيَّتكم). پس گفت: از غسل و كفن صاحب شما يعنى احمد فارغ شديم پس برخيزيد او را دفن كنيد پس به درستى كه او عزيزترين شماها است به جهت قرب به خداوند در نزد آقاى شما، پس از چشم ما غائب شد. (٦٩) و(حلوان)همين پل ذهاب معروف است كه در راه كرمانشاهان است به بغداد و قبر آن معظم نزديكى روخانه آن قريه است به فاصله هزار قدم تقريبا از طرف جنوب و بر آن قبر بناى محقرى است خراب و از بى همتى و بى معرفتى اهل ثروت آن اهالى بلكه اهل كرمانشاه و مترددين، چنين بى نام و نشان مانده و از هزار نفر زوار يكى به زيارت آن بزرگوار نمى رود و با آنكه كسى را كه امامعليها‌السلام خادم خود را به طى الا رض با كفن براى تجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر آن جناب بنا كند و سالها وكيل در آن نواحى باشد بيشتر و بهتر از آن بايد با او رفتار كرد و قبرش را مزار معتبرى بايد قرار داد كه از بركت صاحب قبر و به توسط او به فيضهاى الهيه برسند.

شرح حال احمد بن محمّد بن مطهر

دوم احمد بن محمّد بن مطهر است:

كه تعبير كرده از او شيخ صدوق به صاحب ابى محمّدعليها‌السلام ، شيخ ما در خاتمه(مستدرك) (٧٠) فرموده كه مراد از(صاحب)آن نيست كه از اصحاب حضرت عسكرىعليها‌السلام باشد و بس، بلكه آنچه ظاهر شده براى ما آن است كه او قائم بر امور آن حضرت بود و رسيدگى در كارهاى آن جناب داشت و اين كاشف است از مرتبه اى كه فوق عدالت است. (٧١) و روايت كرده ثقه ثبت على بن الحسين مسعودى در (اثبات الوصية) از حميرى از احمد بن اسحاق كه گفت: داخل شدم بر حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود به من اى احمد! چگونه بود حال شما در آن چيزى كه مردم در او شك و ريب كردند؟ گفتم: اى آقاى من! وقتى كه رسيد به ما كاغذى كه در آن بود خبر سيد ما و ولادت او يعنى حضرت حجتعليها‌السلام ، نماند از ما مردى و زنى و پسرى كه داراى فهم باشد مگر آنكه قايل به حق شد، حضرت عسكرىعليها‌السلام فرمود: آيا ندانستيد شما كه زمين خالى نمى ماند از حجتى از جانب خدا؟ پس امر كرد حضرت عسكرىعليها‌السلام والده خود را به حج در سنه دويست و پنجاه و نه و خبر داد او را به آنچه به او مى رسد در سال شصت يعنى خبر فوت خود را در سنه دويست و شصت به والده اش داد و حاضر كرد حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را و وصيت كرد به او و تسليم كرد به آن حضرت اسم اعظم را و مواريث و سلاح را و بيرون شد والده حضرت عسكرىعليها‌السلام با حضرت صاحبعليها‌السلام به سوى مكه و ابوعلى احمد بن محمّد بن مطهر متولى كارهاى ايشان بود. پس چون رسيدند به بعضى از منازل ملاقات كردند قافله هايى از اعراب را پس خبر دادند ايشان را به شدت خوف و كمى آب، پس برگشتند بيشتر مردم مگر آنهايى كه در ناحيه (٧٢) بودند كه ايشان رفتند و سالم ماندند (٧٣) و روايت شده كه وارد شد بر ايشان امر حضرت عسكرىعليها‌السلام به آنكه بروند و برنگردند و ظاهر است كه آن كسى را كه امامعليها‌السلام قائم بر امور اهل خود قرار مى دهد كه در ايشان است مادر خود و كسى كه مثل او است در اين سفر بزرگ و طولانى لابد بايد در مقام رفيع باشد از وثاقت و امانت و فطانت؛

(وَ مِنْ هذا الْخَبَرِ يَتَبَيَّنُ اِجْمالُ ما فِى الكافى مِنْ بابِ مَوْلِد اَبى مُحَمَّدٍعليها‌السلام باَسنادِهِ عنْ اَبى علىّ الْمطهَّرى اِنَّهُ كتبَ اِلَيهِعليها‌السلام بِالْقادِسِيَّةِ يُعْلِمُهُ اِنصرافَ الناسِ وَ اِنَّهُ يخافُ الْعَطَشُ فَكَتَبَعليها‌السلام اِمْضُوا وَ لاخَوْفٌ عَلَيْكُم ان شأ اللّه فَمَضُوا سالِمينَ وَ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ). (٧٤)

شرح حال اسماعيل نوبخت

سوم ابوسهل اسماعيل بن على بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت:

شيخ متكلمين اماميه بغداد و بزرگ طايفه نوبختيه بود در زمان خود جلالت و بزرگى در دين و دنيا داشت و جارى مجراى وزرأ بود و كتب بسيار تصنيف كرده از جمله كتاب(انوار در تواريخ ائمه اطهارعليهم‌السلام ). ابن نديم در(فهرست)گفته كه اين شيخ (٧٥) جمع كرده بود كتابهاى بسيار، و بسيارى از نسخ را به خط خودش نوشته بود و مصنفات و مؤ لفات او در كلام و فلسفه و غيرهما بسيار است و جمع مى شدند نزد او جماعتى از ناقلين كتب فلسفه مثل ابوعثمان دمشقى و اسحاق و ثابت و غير ايشان و از غلمان او است ابوالحسن السوسنجردى معروف به حمدونى اسمش محمّد بن بشر صاحب(كتاب انفاذ)است در امامت انتهى. (٧٦)

فقير گويد: محمّد بن بشر مذكور از صلحا و عيون اصحاب و متكلمين ايشان است و همان است كه پنجاه حجه پياه به جا آورده و ابوسهل خالوى ابومحمّد حسن بن موسى نوبختى فيلسوف صاحب(كتاب الفرق)است و از سعادت ابوسهل است كه به شرف ملاقات امام زمانعليها‌السلام نائل شده چنانكه در ذكر وفات حضرت عسكرىعليها‌السلام خبرش گذشت.

رسوا شدن حسين حلاّج

اين شيخ جليل سبب شد از براى رسوا شدن حلاج زيرا كه حلاج به خاطر آورد كه ابوسهل را مانند ديگران تواند گول زد و به حيله او را به دام آورد و با خود خيال كرد كه چون ابوسهل در نزد مردم مرتبه بلند دارد و به علم و ادب و عقل و دانش ‍ معروف و مشهور است هرگاه به دام او درآيد مردمان ضعفه و عوام بر او بگروند لاجرم براى او نوشت و او را به سوى خود دعوت كرد و اظهار كرد كه من وكيل صاحب الزمانعليها‌السلام مى باشم و مأمور شدم كه تو را دعوت كنم و مبادا در اين امر شك و ريبى براى تو حاصل شود. ابوسهل چون بر مضمون كاغذ او مطلع گشت براى او پيغام فرستاد كه اگر تو وكيل حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام مى باشى لابد براى تو دلائل و براهينى باشد اينك به جهت آنكه من به تو ايمان آورم يك چيز كمى از تو خواهش مى كنم تا شاهد دعوت تو باشد و آن امر آسان اين است كه من دوست مى دارم جوارى را فعلا چند جاريه دارم كه از وصال ايشان حظ مى برم لكن چون پيرى در سر و روى من اثر كرده ناچارم كه در هر هفته خضاب كنم تا سفيدى موى خود را از ايشان مستور دارم چه اگر ايشان ملتفت سفيدى موى من شوند از من كتاره گيرند و وصالم مبدل شود به هجران و شب تار گردد بر من روز تابان، لاجرم من هر جمعه در تعب خضاب كردن مى باشم، اگر تو در دعوت خود صادقى چنان كن كه ريش من سياه شود و ديگر محتاج به خضاب نباشم آن وقت من به مذهب تو داخل شوم و مردم را به سوى تو دعوت كنم. چون اين پيغام به حلاج رسيد دانست سهمش (٧٧) خطا كرده و در اين اظهار رسوا گرديده ديگر جواب او نداد و رسول نزد او نفرستاد، ابوسهل بعد از آن، اين مطلب را در مجالس و محافل نقل مى كرد و او را افضح مردم نمود و پرده از روى كار او برداشت و او را رسوا نمود و مردم را از دام او ربود. (٧٨)

(قاَلَ رَسولُ اللّهِصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اِذا رَاَيتُمْ اَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بعدِى فَاَظْهِروا الْبَرآئَةَ مِنْهُمْ وَ اَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فِيهِمْ وَ الْوَقيعَةِ وَ باهِتُوهُمْ كَيْلا يَطْمَعُوا فِى الفِسادِ فِى الاِسْلام وَ يَحَذَرُهُم النّاسُ وَ لا يَتَعَلَّمُونَ مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبُ اللّهُ لَكُمْ بِذلِكَ الْحَسناتِ وَ يَرْفَعُ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجاتِ فِى الا خِرَةِ). (٧٩)

ع(بَيانٌ: يُقالُ بَهَتَهُ بَهْتا اَىْ اَخَذَهُ بَغْتَةً وَ قَوْلَهُ تَعالى؛ فَتَبْهَتَهُمْ اى تُحَيِّرُهُمْ وَ بهِتَ الرَّجُلُ عَلى صيغَةِ المَجْهُولِ اى اِنْقَطَعَ وَ ذَهَبَتْ حُجَّتُهُ وَ يَحْتَمِلُ اَنْ يَكُونَ الْمُرادُ باَهلِ الرِّيبِ، الَّذينَ يشكُّونَ فِى الدّينِ، وَ يُشَكِّكُونَ النّاسَ فيهِ بِاِلْقأ الشُّبُهاتِ).

شرح حال محمّد همدانى

چهارم محمّد بن صالح بن محمّد همدانى دهقان:

از اصحاب حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام و از وكلأ ناحيه مقدسه است. شيخ مفيد روايت كرده از او كه گفت: چون پدرم مرد و امر راجع به من شد براى پدرم بر مردم دستكى بودم از مال(غريم)، شيخ مفيد فرموده اين رمزى بود كه شيعه در قديم آن را مى شناختند ميان خود و خطاب ايشان حضرت را به آن براى تقيه بود، پس من بعد از وفات پدر عريضه اى به خدمت حضرت نوشتم در باب آن مالها، حضرت در جواب نوشت كه آنها را مطالبه كن از آنها كه مى خواهى. و من آنها را مطالبه كردم و همه ادا كردند مگر يك مرد كه در تمسك او نوشته بود كه چهارصد اشرفى بايد بدهد، من به نزد او رفتم و آن مال را از او طلب كردم، او در دادن تأخير مى نمود و پسر او به من استخفاف و سفاهت نمود، شكايت او را به پدرش كردم گفت: چه شده، يعنى استخفاف به تو سهل است و چيزى نيست. پس من چنگ زدم به ريش او و پاى او را گرفتم و كشيدم او را تا وسط خانه، پسر او در آن حال از خانه بيرون رفت استغاثه كرد به اهل بغداد مى گفت قمى رافضى پدر مرا كشت پس خلق بسيارى از ايشان دور من جمع شدند، من بر مركب خود سوار شدم و گفتم: احسنتم اى اهل بغداد خوب كارى كرديد، طرفدارى ظالم را مى كنيد و او رامسلط مى گردانيد بر غريب مظلوم كه طلب از او دارد، من مردى مى باشم از اهل همدان از اهل سنت و اين مرد مرا نسبت به قم مى دهد و مى گويد رافضى است و مى خواهد كه حق مرا ضايع گرداند و به من ندهد، چون اهل بغداد اين را شنيدند بر او هجوم آوردند و خواستند داخل دكانش شند من ايشان را ساكن گردانيدم پس آن مرد طلبيد تمسك و صورت طلب را و سوگند ياد كرد به طلاق كه آن مال را در حال ادا كند، پس من مال را از او گرفتم. (٨٠)


باب چهاردهم: در تاريخ امام دوازدهم

(حجّة اللّه عَلى عِبادِهِ وَ بَقيَّتِه فى بِلادِهِ كاشِف الا حزان و خليفة الرّحمان حضرت حجة بن الحسن صاحب الزمان صلوات اللّه عليه و على آبائه مادامَِت السَّمواتُ وَ الاَرْضُ وَ كَرَّ الْجَديدان).

و در آن چند فصل است:

فصل اول: در بيان ولادت با سعادت حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام

واحوال والده ماجده آن حضرت و ذكر بعضى از اسمأ و القاب شريفه وشمائل مباركه آن جناب

علامه مجلسى رحمه اللّه در(جلأالعيون)فرموده: اشهر در تاريخ ولادت شريف آن حضرت آن است كه در سال دويست و پنجاه و پنجم هجرت واقع شد و بعضى پنجاه و شش و بعضى پنجاه و هشت نيز گفته اند و مشهور آن است كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم ماه شعبان بود و بعضى هشتم شعبان هم گفته اند و به اتفاق، ولادت آن جناب در سرّ من رأى واقع شد، و به اسم و كنيت با حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم موافق است و در زمان غيبت، اسم آن جناب را مذكور ساختن جائز نيست و حكمت آن مخفى است و القاب شريف آن جناب مهدى و خاتم و منتظر و حجت و صاحب است. (١)

ابن بابويه و شيخ طوسى به سندهاى معتبر روايت كرده اند از بشر (٢) بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابوايوب انصارى بود و از شيعيان خاص امام على نقىعليها‌السلام و امام حسن عسكرىعليها‌السلام و همسايه ايشان بود در شهر سرّ من رأى، گفت كه روزى كافور خادم امام على نقىعليها‌السلام به نزد من آمد و مرا طلب نمود، چون به خدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصارى، ولايت و محبت ما اهل بيت هميشه در ميان شما بوده است از زمان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا حال و پيوسته محل اعتماد ما بوده ايد و من تو را اختيار مى كنم و مشرف مى گردانم به تفصيلى كه به سبب آن بر شيعيان سبقت گيرى در ولايت ما و تو را به رازهاى ديگر مطلع مى گردانم و به خريدن كنيزى مى فرستم، پس نامه پاكيزه نوشتند به خط فرنگى و لغت فرنگى و مهر شريف خود بر آن زدند و كيسه زرى بيرون آوردند كه در آن دويست و بيست اشرفى بود، فرمودند: بگير اين نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جسر حاضر شو چون كشتيهاى اسيران به ساحل رسد جمعى از كنيزان در آن كشتى ها خواهى ديد و جمعى از مشتريان از وكيلان امرأ بنى عباس و قليلى از جوانان عرب خواهى ديد كه بر سر ايشان جمع خواهند شد، پس از دور نظر كن به برده فروشى كه عمرو بن يزيد نام دارد در تمام روز تا هنگامى كه از براى مشتريان ظاهر سازد كنيزكى را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بيان فرمود و جامه حرير آكنده پوشيده است و ابا و امتناع خواهد نمود آن كنيز از نظر كردن مشتريان و دست گذاشتن ايشان به او، و خواهى شنيد كه از پس پرده صداى رومى از او ظاهر مى شود، پس بدان كه به زبان رومى مى گويد واى كه پرده غفتم دريده شد. پس يكى از مشتريان خواهد گفت كه من سيصد اشرفى مى دهم به قيمت اين كنيز، عفت او در خريدن، مرا راغب تر گردانيد، پس آن كنيز به لغت عربى خواهد گفت به آن شخص كه اگر به زىّ حضرت سليمان بن داود ظاهر شوى و پادشاهى او را بيابى من به تو رغبت نخواهم كرد مال خود را ضايع مكن و به قيمت من مده. پس آن برده فروش گويد كه من براى تو چه چاره كنم كه به هيچ مشترى راضى نمى شوى و آخر از فروختن تو چاره اى نيست، پس آن كنيزك گويد كه چه تعجيل مى كنى البته بايد مشترى به هم رسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم. پس در اين وقت تو برو به نزد صاحب كنيز و بگو كه نامه اى با من هست كه يكى از اشراف و بزرگواران از روى ملاطفت نوشته است به لغت فرنگى و خط فرنگى و در آن نامه كرم و سخاوت و وفادارى و بزرگوارى خود را وصف كرده است، اين نامه را به آن كنيز بده كه بخواند اگر به صاحب اين نامه راضى شود من از جانب آن بزرگ وكيلم كه اين كنيز را از براى او خريدارى نمايم. بشر بن سليمان گفت كه آنچه حضرت فرموده بود واقع شد و آنچه فرموده بود همه را به عمل آوردم، چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت به عمرو بن يزيد كه مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشى خود را هلاك مى كنم، پس با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آنكه به همان قيمت راضى شد كه حضرت امام على نقىعليها‌السلام به من داده بودند پس زر را دادم و كنيز را گرفتم و كنيز شاد و خندان شد و با من آمد به حجره اى كه در بغداد گرفته بودم، و تا به حجره رسيد نامه امام را بيرون آورد و مى بوسيد و بر ديده ها مى چسبانيد و بر روى مى گذاشت و به بدن مى ماليد، پس من از روى تعجب گفتم نامه اى را مى بوسى كه صاحبش را نمى شناسى، كنيز گفت: اى عاجز كم معرفت به بزرگى فرزندان و اوصياى پيغمبران، گوش خود به من بسپار و دل براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم.

من مليكه دختر يشوعاى فرزند قيصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصى حضرت عيسىعليها‌السلام است تو را خبر دهم به امر عجيب:

بدان كه جدم قيصر خواست كه را به عقد فرزند برادر خود درآورد در هنگامى كه سيزده ساله بودم پس جمع كرد در قصر خو از نسل حواريون عيسى و از علماى نصارى و عباد ايشان سيصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بزرگان سپاه و سركرده هاى قبايل چهارهزار نفر، و فرمود: تختى حاضر ساختند كه در ايام پادشاهى خود به انواع جواهر مرصع گردانيده بود و آن تخت را بر روى چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاى خود را بر بلنديها قرار دادند و پسر برادر خود را در بالاى تخت فرستاد، چون كشيشان انجيلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بتها و چليپاها سرنگون همگى افتادند بر زمين و پاهاى تخت خراب شد و تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك از تخت افتاد و بى هوش شد، پس در آن حال رنگهاى كشيشان متغير شد و اعضايشان بلرزيد. پس بزرگ ايشان به جدم گفت: اى پادشاه! ما را معاف دار از چنين امرى كه به سبب آن نحوستها روى نمود كه دلالت مى كند بر اينكه دين مسيحى به زودى زائل گردد.

پس جدم اين امر را به فال بد دانست و گفت به علما و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر برپا كنيد و چليپاها را به جاى خود قرار دهيد، و حاضر گردانيد بردار اين برگشته روزگار بدبخت را كه اين دختر را به او تزويج نماييم تا سعادت آن برادر دفع نحوست اين برادر بكند، چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر بالاى تخت بردند، و چون كشيشان شروع به خواندن انجيل كردند باز همان حالت اول روى نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است نه نحوست آن دو برادر، پس مردم متفرق شدند و جدم غمناك به حرم سراى بازگشت و پرده هاى خجالت درآويخت، چون شب شد به خواب رفتم، در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعى از حواريين در قصر جدم جمع شدند و منبرى از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سربلندى مى كرد و در همان موضع تعبيه كردند كه جدم تخت را گذاشته بود. پس حضرت رسالت پناه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با وصى و دامادش على بن ابى طالبعليها‌السلام و جمعى از امامان و فرزندان بزرگواران ايشان قصر را به قدوم خويش منور ساختند، پس حضرت مسيح به قدوم ادب از روى تعظيم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الا نبيأصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب درآورد پس حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه يا روح اللّه! آمده ايم كه مليكه فرزند وصى تو شمعون را براى اين فرزند سعادتمند خود خواستگارى نماييم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خلافت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرزند آن كسى كه تو نامه اش را به من دادى پس حضرت نظر افكند به سوى حضرت شمعون و فرمود: شرف دو جهانى به تو روى آورده، پيوند كن رحم خود را به رحم آل محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . پس شمعون گفت كه كردم، پس همگى بر آن منبر برآمدند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خطبه اى انشأ فرمودند و با حضرت مسيح مرا به حسن عسكرىعليها‌السلام عقد بستند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حواريون گواه شدند، چون از آن خواب سعادت مآب بيدار شدم از بيم كشتن، آن خواب را براى جدم نقل نكردم و اين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشيد فلك امامت روز به روز در كانون سينه ام مشتعل مى شد و سرمايه صبر و قرار مرا به باد فنا مى داد تا به حدى كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره، كاهى مى شد و بدن مى كاهيد و آثار عشق نهانى در بيرون ظاهر مى گرديد، پس در شهرهاى روم طبيى نماند كه مگر آنكه جدم براى معالجه من حاضر كرد و از دواى درد من از او سؤ ال كرد و هيچ سودى نمى داد.

چون از علاج درد من مأيوس ماند روزى به من گفت: اى نور چشم من! آيا در خاطرت چيزى و آرزويى در دنيا هست كه براى تو به عمل آورم؟ گفتم: اى جد من! درهاى فرج بر روى خود بسته مى بينم اگر شكنجه و آزار از اسيران مسلمانان كه در زندان تواند دفع نمايى و بندها و زنجيرها از ايشان بگشايى و ايشان را آزاد كنى اميدوارم كه حضرت مسيح و مادرش عافيتى به من بخشند، چون چنين كرد اندك صحتى از خود ظاهر ساختم و اندك طعامى تناول نمودم پس خوشحال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمانا را عزيز و گرامى داشت. پس بعد از چهارده شب در خواب ديدم كه بهترين زنان عالميان فاطمه زهراعليها‌السلام به ديدن من آمد و حضرت مريم با هزار كنيز از حوريان بهشت در خدمت آن حضرت بودند. پس مريم به من گفت: اين خاتون بهترين زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسكرىعليها‌السلام است. پس به دامنش درآويختم و گريستم و شكايت كردم كه امام حسنعليها‌السلام به من جفا مى كند و از ديدن من ابا مى نمايد، پس آن حضرت فرمود كه چگونه فرزند من به ديدن تو بيايد و حال آنكه به خدا شرك مى آورى و بر مذهب ترسايى و اينك خواهرم مريم و دختر عمران بيزارى مى جويد به سوى خدا از دين تو، اگر ميل دارى كه حق تعالى و مريم از تو خشنود گردند و امام حسن عسكرىعليها‌السلام به ديدن تو بيايد پس بگو:

(اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدَا رَسُولُ اللّهِ).

چون به اين دو كلمه طيبه تلفظ نمودم حضرت سيدة النسأ مرا به سينه خود چسبانيد و دلدارى فرمود و گفت: اكنون منتظر آمدن فرزندم باش كه من او را به سوى تو مى فرستم. پس بيدار شدم و آن دو كلمه طيبه را بر زبان مى راندم و انتظار ملاقات گرامى آن حضرت مى بردم، چون شب آينده در آمد به خواب رفتم خورشيد جمال آن حضرت طالع گرديد گفتم: اى دوست من! بعد از آنكه دلم را اسير محبت خود گردانيدى چرا از مفارقت جمال خود مرا چنين جفا دادى؟ فرمود كه دير آمدن به نزد تو نبود مگر براى آنكه مشرف بودى اكنون كه مسلمان شدى هر شب به نزد تو خواهم بود تا آنكه حق تعالى ما و تو را در ظاهر به يكديگر برساند و اين هجران را به وصال مبدل گرداند، پس از آن شب تا حال، يك شب نگذشته است كه درد هجران مرا به شربت وصال دوا نفرمايد.

بشر بن سليمان گفت: چگونه در ميان اسيران افتادى؟ گفت: مرا خبر داد امام حسن عسكرىعليها‌السلام در شبى از شبها كه در فلان روز جدت لشكرى به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد، پس از عقب ايشان خواهد رفت، تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز به هيئتى كه تو را نشناسند و از پى جد خود روانه شو و از فلان راه برو. چنان كردم طلايه لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من آن بود كه ديدى و تا حال كسى به غير از تو ندانسته است كه من دختر پادشاه رومم و مردى پير كه در غنيمت، من به حصه او افتادم از نام من سؤ ال كرد گفتم نرجس نام دارم، گفت: اين نام كنيزان است. بشر گفت: اين عجب است كه تو از اهل فرنگى و زبان عربى را نيك مى دانى؟ گفت: از بسيارى محبتى كه جدم نسبت به من داشت مى خواست مرا به ياد گرفتن آداب حسنه بدارد، زن مترجمى را كه زبان فرنگى و عربى هر دو مى دانست مقرر كرده بود كه هر صبح و شام مى آمد و لغت عربى به من مى آموخت تا آنكه زبانم به اين لغت جارى شد.

بشر گوى كه من او را به سرّ من رأى بردم به خدمت امام على نقىعليها‌السلام رسانيدم، حضرت كنيزك را خطاب كرد كه چگونه حق سبحانه و تعالى به تو نمود عزت دين اسلام را و مذلت دين نصارى را و شرف و بزرگوارى محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اولاد او را؟ گفت: چگونه وصف كنم براى تو چيزى را كه تو از من بهتر مى دانى يابن رسول اللّه! پس حضرت فرمود كه مى خواهم تو را گرامى دارم، كدام يك بهتر است نزد تو، اينك ده هزار اشرفى به تو دهم يا تو را بشارت دهم به شرف ابدى؟ گفت: بشارت به شرف را مى خواهم و مال نمى خواهم. حضرت فرمودند كه بشارت باد تو را به فرزندى كه پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمين را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد، گفت: اين فرزند از كى به وجود خواهد آمد؟ فرمود: از آن كسى كه حضرت رسالتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را براى او خواستگارى كرد، پس از او پرسيد كه حضرت مسيح و وصى او تو را به عقد كى درآورد؟ گفت: به عقد فرزند تو امام حسن عسكرىعليها‌السلام ، حضرت فرمود كه آيا او را مى شناسى؟ گفت: از آن شبى كه به دست بهترين زنان مسلمان شده ام شبى نگذشته است كه او به ديدن من نيامده باشد. پس حضرت كافور خادم را طلبيد و گفت: برو و خواهرم حكيمه خاتون را طلب كن. چون حكيمه داخل شد حضرت فرمود كه اين آن كنيز است كه مى گفتم، حكيمه داخل شد حضرت فرمود كه اين آن كنيز است كه مى گفتم، حكيمه خاتون او را در بر گرفت و بسيار نوازش كرد و شاد شد. پس حضرت فرمود كه اى دختر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را ببر خانه خود و واجبات و سنت ها را به او بياموز كه او زن حسن عسكرى و مادر صاحب الا مرعليها‌السلام است. (٣)

كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى و سيد مرتضى و غير ايشان از محدثين عالى شأن به سندهاى معتبر روايت كرده اند از حكيمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام به خانه من تشريف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند، پس عرض كردم كه اگر شما را خواهش او هست به خدمت شما بفرستم، فرمود كه اى عمه! اين نگاه تند از روى تعجب بود؛ زيرا كه در اين زودى حق تعالى از او فرزند بزرگوارى بيرون آورد كه عالم را پر از عدالت كند بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم: او را بفرستم به نزد شما؟ فرمود كه از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در اين باب.

حكيمه خاتون گويد كه جامه هاى خود را پوشيدم و به خانه برادرم امام على نقىعليها‌السلام رفتم، چون سلام كردم و نشستم بى آنكه من سخنى بگويم حضرت از ابتدأ فرمود كه اى حكيمه! نرجس را بفرست براى فرزندم، گفتم: اى سيد من! من از براى همين مطلب به خدمت تو آمدم كه در اين امر رخصت بگيرم. فرمود: كه اى بزرگوار صاحب بركت! خدا مى خواهد كه تو را در چنين ثواى شريك گرداند و بهره عظيمى از خير و سعادت به تو كرامت فرمايد كه تو را واسطه چنين امرى كرد. حكيمه گفت: به زودى به خانه خود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم. بعد از چند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانه خورشيد انوار يعنى والد مطهر او بردم و بعد از چند روز، آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقأ غروب نمود و ماه برج خلافت امام حسن عسكرىعليها‌السلام در امامت جانشين او گرديد، و من پيوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مى رسيدم. پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت: اى خاتون! پا دراز كن كه كفش از پايت بيرون كنم، گفتم: تويى خاتون و صاحب من بلكه هرگز نگذارم كه تو كفش از پاى من بيرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مى كنم و منت بر ديده مى نهم، چون حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام اين سخن را از من شنيد گفت: خدا تو را جزاى خير دهد اى عمه. پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب پس صدا زدم به كنيز خود كه بياور جامه هاى مرا تا بروم، حضرت فرمود: اى عمه! امشب نزد ما باش كه در اين شب متولد مى شود فرزند گرامى كه حق تعالى به او زنده مى گرداند زمين را به علم و ايمان و هدايت بعد از آن كه مرده باشد به شيوع كفر و ضلالت، گفتم: از كى به هم مى رسد اى سيد من و من در نرجس هيچ اثر حملى نمى يابم، فرمود كه از نرجس به هم مى رسد نه از ديگرى. پس جستم پشت و شكم نرجس را و ملاحظه كردم، هيچگونه اثرى نيافتم، پس برگشتم و عرض كردم حضرت تبسم فرمود و گفت: چون صبح مى شود اثر حمل بر او ظاهر خواهد شد و مثل او مثل مادر موسى است كه تا هنگام ولادت هيچ تغييرى بر او ظاهر نشد و احدى بر حال او مطلع نگرديد؛ زيرا كه فرعون شكم زنان حامله را مى شكافت براى طلب حضرت موسى و حال اين فرزند نيز در اين امر شبيه است به حضرت موسى.

و در روايت ديگر اين است كه حضرت فرمود كه حمل ما اوصياى پيغمبران در شكم نمى باشد و در پهلو مى باشد و از رحم بيرون نمى آيد بلكه از ران مادران فرود مى آييم؛ زيرا كه ما نورهاى حق تعالى ايم و چرك و نجاست در از ما دور گردانيده است. حكيمه گفت كه به نزد نرجس رفتم و اين حال را به او گفتم، گفت: اى خاتون! هيچ اثرى از حمل در خود مشاهده نمى نمايم. پس شب در آنجا ماندم و افطار كردم و نزديك نرجس خوابيدم و در هر ساعت از او خبر مى گرفتم و او به حال خود خوابيده بود، هر ساعت حيرتم زياده مى شد و در اين شب بيش از شبهاى ديگر به نماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا كردم چون به نماز وتر رسيدم نرجس از خواب جست و وضو ساخت و نماز شب را به جاى آورد چون نظر كردم صبح كاذب طلوع كرده بود پس نزديك شد شكى در دلم پديد آيد از وعده اى كه حضرت فرموده بود ناگاه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام از حجره خود صدا زد كه شك مكن كه وقتش نزديك رسيده. پس در اين وقت در نرجس اضطراب مشاهده كردم پس او را در برگرفتم و نام الهى را بر او خواندم باز حضرت صدا زدند كه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ را بر او بخوان. پس از او پرسيدم كه چه حال دارى؟ گفت: ظاهر شده است اثر آنچه مولايم فرمود. پس چون شروع كردم به خواندن سوره اِنا اَنزَلْناهُ فى لَيلَةِ الْقدْرِ، شنيدم كه آن طفل در شكم مادر با من همراهى مى كرد در خواندن و بر من سلام كرد، من ترسيدم پس حضرت صدا كرد كه تعجب مكن از قدرت حق تعالى كه طفلان ما را به حكمت گويا مى گرداند و ما را در بزرگى حجت خود ساخته است در زمين. پس چون كلام حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام تمام شسد نرجس از ديده من غائب شد گويا پرده اى ميان من و او حائل گرديد، پس دويدم به سوى حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فريادكنان، حضرت فرمود: برگرد اى عمه! كه او را در جاى خود خواهى ديد، چون برگشتم پرده گشوده شد و در نرجش نورى مشاهده كردم كه ديده مرا خيره كرد و حضرت صاحب را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاده به زانوها و انگشتان سبابه را به آسمان بلند كرده ومى گويد:

(اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ جَدّى رَسُولُ اللّهِ وَ اَنَّ اَبى اَميرُالمُؤ مِنينَ وَصِىُّ رَسُولُ اللّهِ).

پس يك يك امامان را شمرد تا به خودش رسيد فرمود:

(اَللّهمَّ اَنجزْلِى وَعدى وَ اَتممْ لى اَمرى وَ ثَبِّتْ وِطْأتى وَ امْلاِ اَلارْضَ بى عَدْلا وَ قِسْطا)؛

يعنى خداوندا! وعده نصرت كه به من فرموده اى وفا كن و امر خلافت و امامت را تمام كن استيلأ و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان و پر كن زمين را به سبب من از عدل و داد.

و در روايت ديگر چنان است كه چون حضرت صاحب الا مر متولد شد نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفيد ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بالهاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند پس حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام مرا آواز داد كه اى عمه فرزند مرا بگير و به نزد من بياور چون برگرفتم او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته بود كه(جأ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقا) ؛ (٤) يعنى حق آمد و باطل مضمحل شده و محو گرديد پس به درستى كه باطل مضمحل شدنى است و ثبات و بقا ندارد. پس ‍ حكيمه گفت كه چون آن فرزند سعادتمند را به نزد آن حضرت بردم همين كه نظرش ‍ بر پدرش افتاد سلام كرد پس حضرت او را گرفت و زبان مبارك بر دو ديده اش ماليد و در دهان و هر دو گوشش زبان گردانيد و بر كف دست چپ او را نشانيد و دست بر سر او ماليد و گفت اى فرزند سخن بگو به قدرت الهى، پس صاحب الا مر استعاذه فرموده و گفت:

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَرْضِ وَ نجعلَهمْ اَئِمَّةَ وَ نجعلهمُ الْوارِثينَ وَ نمكِّنَ لَهمْ فِى الاَرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُون) . (٥)

اين آيه كريه موافق احاديث معتبره در شأن آن حضرت و آبأ بزرگوار آن حضرت نازل شده و ترجمه ظاهرش اين است: كه مى خواهم منت گذاريم بر جماعتى كه ايشان را ستمكاران در زمين ضعيف گردانيده اند و بگردانيم ايشان را پيشوايان در دين و بگردانيم ايشان را وارثان زمين و تمكن و استيلا بخشيم ايشان را در زمين و بنماييم فرعون و هامان را و لشكرهاى ايشان را و از آن امامان آنچه را حذر مى كردند.

پس حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام ، صلوات بر حضرت رسالت و حضرت اميرالمؤ منين و جميع امامان فرستاد تا پدر بزرگوار خود، پس در اين حال مرغان بسيار نزديك سر مبارك آن جناب جمع شدند پس به يكى از آن مرغان صدا زد كه اين طفل را بردار و نيكو محافظت نما و هر چهل روز يك مرتبه به نزد ما بياور، مرغ آن جناب را گرفت و به سوى آسمان پرواز كرد و ساير مرغان نيز از عقب او پرواز كردند، پس حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود: سپردم تو را به آن كسى كه مادر موسى، موسى را به او سپرد، پس نرجس خاتون گريان شد، حضرت فرمود: ساكت شو كه شير از پستان غير تو نخواهد خورد و به زودى آن را به سوى تو بر مى گرداند چنانچه حضرت موسى را به مادرش برگردانيدند؛ چنانچه حق تعالى فرموده است كه پس برگردانيديم موسى را به سوى مادرش تا ديده مادرش به او روشن گردد. (٦) پس حكيمه پرسيد كه اين مرغ كى بود كه صاحب را به او سپردى؟ فرمود كه او روح القدس است كه موكل است به ائمه كه ايشان را موفق مى گرداند از جانب خدا و از خطا نگاه مى دارد و ايشان را به علم زينت مى دهد. حكيمه گفت: چون چهل روز گذشت به خدمت آن حضرت رفتم چون داخل شدم ديدم طفلى در ميان خانه راه مى رود گفتم: اى سيد من! اين طفل دوساله از كيست؟ حضرت تبسم نمود و فرمود كه اولاد پيغمبران و اوصيأ ايشان هرگاه امام باشند بخلاف اطفال ديگر نشو و نما نمى كنند و يك ماهه ايشان مانند يكساله ديگران است و ايشان در شكم مادر سخن مى گويند و قرآن مى خوانند و عبادت پروردگار مى نمايند و در هنگام شير خوردن، ملائكه فرمان ايشان مى برند و هر صبح و شام بر ايشان نازل مى شوند. پس حكيمه فرمود كه هر چهل روز يك مرتبه به خدمت او مى رسيدم در زمان امام حسن عسكرىعليها‌السلام تا آنكه چند روزى قبل از وفات آن حضرت او را ملاقات كردم به صورت مرد كامل نشناختم او را، به فرزند برادر خود گفتم: اين مرد كيست كه مرا مى فرمايى نزد او بنشينم؟ فرمود كه اين فرزند نرجس است و خليفه من است بعد از من و عنقريب من از ميان شما مى روم بايد سخن او را قبول كنى و امر او را اطاعت نمايى. پس بعد از چند روز حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام به عالم قدس ارتحال نمود و اكنون من حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را هر صبح و شام ملاقات مى نمايم و از هرچه سؤال مى كنم مرا خبر مى دهد و گاهى است كه مى خواهم سؤ الى بكنم هنوز سؤال نكرده جواب مى فرمايد:

و در روايت ديگر وارد شده كه حيكمه خاتون گفت كه بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام مشتاق لقاى او شدم رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام پرسيدم كه مولاى من كجا است؟ فرمود كه سپردم او را به آن كسى كه از ما و تو به او احق و اولى بود، چون روز هفتم شود بيا به نزد ما و چون روز هفتم رفتم گهواره اى ديدم بر سر گهواره دويدم مولاى خود را ديدم چون ماه شب چهارده بر روى من خنديد و تبسم مى فرمود، پس حضرت آواز داد كه فرزند مرا بياور، چون به خدمت آن حضرت بردم زبان در دهان مباركش گردانيد و فرمود كه سخن بگو اى فرزند! حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام شهادتين فرمود و صلوات بر حضرت رسالت پناه و ساير ائمهعليهم‌السلام فرستاد و بسم اللّه گفت و آيه اى كه گذشت تلاوت فرمود. پس حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود كه بخوان اى فرزند آنچه حق سبحانه و تعالى بر پيغمبران فرستاده است. پس ‍ ابتدا نمود از صحف آدم و به زبان سريانى خواند و كتاب ادريس و كتاب نوح و كتاب هود و كتاب صالح و صحف ابراهيم و تورات موسى و زبور داود و انجيل عيسى و قرآن جدم محمّد مصطفىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خواند پس ‍ قصه هاى پيغمبران را ياد كرد. پس حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود كه چون حق تعالى مهدى اين امت را به من عطا فرمود و ملك فرستاد كه او را به سراپرده عرش رحمانى برند پس حق تعالى به او خطاب نمود كه مرحبا به تو اى بنده من كه تو را خلق كرده ام براى يارى دين خود و اظهار امر شريعت خود و تويى هدايت يافته بندگان من، قسم به ذات خودم مى خورم كه به اطاعت تو ثواب مى دهم و به نافرمانى تو عقاب مى كنم مردم را و به سبب شفاعت و هدايت تو بندگان را مى آمرزم و به مخالفت تو ايشان را عقاب مى كنم، اى دو ملك برگردانيد او را به سوى پدرش و از جانب من او را سلام برسانيد و بگوييد كه او در پناه حفظ و حمايت من است او را از شر دشمنان حراست تا هنگامى كه او را ظاهر نمايم و حق را با او برپا دارم و باطل را با او سرنگون سازم و دين حق براى من خالص باشد. تمام شد آنچه از (جلأالعيون) نقل كرديم. (٧)

و در (حق اليقين) نيز ولادت شريف آن حضرت را به همين كيفيت نقل كرده با بعضى روايات ديگر، از جمله فرموده: محمّد بن عثمان عمرى روايت كرده كه چون آقاى ما حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام متولد شد حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام پدرم را طلبيد و فرمود كه ده هزار رطل كه قريب به هزار من مى باشد نان و ده هزار رطل گوشت تصدق كنند بر بنى هاشم و غير ايشان و گوسفند بسيارى براى عقيقه بكشند. و نسيم و ماريه كنيزان حضرت عسكرىعليها‌السلام روايت كرده اند كه چون حضرت قائمعليها‌السلام متولد شد به دو زانو نشست و انگشتان شهادت را به سوى آسمان نمود و عطسه كرد و گفت: (اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّد وَ آلِهِ)، پس گفت گمان كردند ظالمان كه حجت خدا برطرف خواهد شد اگر مرا رخصت گفتن بدهد خدا، شكى نخواهند ماند. و ايضا نسيم روايت كرده كه يك شب بعد از ولادت آن حضرت به خدمت او رفتم و عطسه كردم فرمود كه (يَرْحَمَكِ اللّهُ) من بسيار خوشحال شدم پس ‍ فرمود: مى خواهى بشارت دهم تو را در عطسه؟ گفتم: بلى، فرمود: امان است از مرگ تا سه روز. (٨)

و اما اسمأ و القاب شريفه آن حضرتعليها‌السلام ، پس بدان كه شيخ ما مرحوم ثقة الا سلام نورى رحمه اللّه در (نجم ثاقب) يك صد و هشتاد و دو اسم براى آن حضرت ذكر كرده و ما در اينجا به ذكر چند اسم از آن اسمأ مباركه تبرك مى جوييم.

اول (بقية اللّه): روايت شده كه چون آن حضرت خروج كند پشت كند به كعبه و جمع مى شود سيصد و سيزده مرد و اول چيزى كه تكلم مى فرمايد اين آيه است:

(بَقيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمُْمْؤ مِنينَ) (٩) آنگاه مى فرمايد: منم بقية اللّه و حجت او و خليفه او بر شما. پس سلام نمى كند بر او سلام كننده اى مگر آنكه مى گويد: (اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللّهِ فى اَرْضِهِ). (١٠)

دوم (حجت): و اين از القاب شايعه آن حضرت است كه در بسيارى از ادعيه و اخبار به همين لقب مذكور شده اند و بيشتر محدثين آن را ذكر نموده اند، و با آنكه در اين لقب سائر ائمهعليهم‌السلام شريك اند، و همه حجت هايند از جانب خداوند بر خلق و لكن چنان اختصاص به آن جناب دارد كه در اختيار هرجا بى قرينه و شااهدى ذكر شود مراد آن حضرت است، و بعضى گفته اند لقب آن جناب حجة اللّه است به معنى غلبه يا سلطنت خدا بر خلايق چه اين هر دو به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسيد، و نقش خاتم آن جناب اَنَا حُجَّةُ اللّه است. (١١)

سوم (خلف)و(خلف صالح): كه مكرر به اين لقب در السنه ائمهعليهم‌السلام مذكور شده، و مراد از(خلف)جانشين است. آن حضرت خلف جميع انبيأ و اوصيأ گذشته بود و دارا بود جميع علوم و صفات و حالات و خصايص آنها را و مواريث الهيه كه از آنها به يكديگر مى رسد و همه آنها در آن حضرت و در نزد نزد او جمع بود. و در حديث لوح معروف كه جابر در نزد صديقه طاهرهعليها‌السلام ديد مذكور است بعد از ذكر عسكرىعليها‌السلام كه آنگاه كامل مى كنم اين را به پسر او خلف كه رحمت است براى جميع عالميان، بر او است كمال صفوت آدم و رفعت ادريس و سكينه نوح و حلم ابراهيم و شدت موسى و بهأ عيسى و صبر ايوب. و در حديث مفضل مشهور است كه چون آن جناب ظاهر شود تكيه كند به پشت خود به كعبه و بفرمايد: اى گروه خلايق! آگاه باشيد كه هركه خواهد نظر كند به آدم و شيث، پس اينك منم آدم و شيث و به همين نحو ذكر نمايد نوح و سام و ابراهيم و اسماعيل و موسى و يوشع و شمعون و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ساير ائمهعليهم‌السلام را. (١٢)

چهارم (شريد): مكرر به اين لقب مذكور شده است در لسان ائمهعليهم‌السلام خصوص حضرت اميرالمؤ منين و جناب باقرعليهما‌السلام ، و(شريد)به معنى رانده شده است يعنى از اين خلق منكوس كه نه جنابش را شناختند و نه قدر وجود نعمتش را دانستند و نه در مقام شكرگزارى و ادأ حقش ‍ برآمدند، بلكه پس از يأس اوايل ايشان از غلبه و تسلط بر آن جناب و قتل و قمع ذريه طاهره اخلاف ايشان به اعانت زبان و قلم در مقام نفى و طردش از قلوب برآمدند و ادله بر اصل نبودن و نفى تولدش اقامه نمودند و خاطرها را از يادش محو نمودند، و خود آن حضرت به ابراهيم بن على بن مهزيار فرمود كه پدرم به من وصيت نمود كه منزل نگيرم از زمين مگر جايى از آن كه از همه جا مخفى تر و دورتر باشد به جهت پنهان نمودن امر خود و محكم كردن محل خود از مكائد اهل ضلال، تا آنكه مى فرمايد: پدرم به من فرمود: بر تو باد اى پسر من به ملازمت جاهاى نهان از زمين و طلب كردن دورترين آن؛ زيرا كه براى هر وليى از اولياى خداوند تعالى دشمنى است مغالب و ضدى است منازع. (١٣)

پنجم (غريم): از القاب خاصه آن حضرت است و در اخبار اطلاق آن بر آن حضرت، شايع است. و(غريم)هم به معنى طلبكار است و هم به معنى بدهكار و در اينجا ظاهرا به معنى اول است و اين لقب مثل غلام در تغبير از آن حضرت از روى تقيه بوده كه چون شيعيان مى خواستند مالى نزد آن حضرت يا وكلايش بفرستند يا وصيت كنند يا از جانب جنابش مطالبه كنند به اين لقب مى خواندند و از غالب ارباب زرع و تجارت و حرفه و صناعت طلبكار بود چنانكه گذشت اين مطلب در حال محمّد بن صالح در ذكر اصحاب حضرت عسكرىعليها‌السلام . و علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده: ممكن است(غريم)به معنى بدهكار باشد و نام بردن از آن حضرت به اين اسم از جهت تشبه آن جناب باشد به شخص مديون كه خود را مخفى مى كند از مردم به علت ديون خود يا آنكه چون مردم آن حضرت را طلب مى كنند كه اخذ علوم و شرايع از حضرتش نمايند آن جنب مى گريزد از ايشان به جهت تقيه پس آن حضرت غريم مستتر است. صلوات اللّه عليه. (١٤)

ششم (قائم): يعنى برپا شونده در فرمان حق تعالى چه آن حضرت پيوسته در شب و روز مهياى فرمان الهى است كه به محض اشاره ظهور فرمايد. و روايت شده كه آن حضرت را قائم ناميدد براى آنكه قيام به حق خواهد نمود و در روايت صقر بن ابى دلف است كه به حضرت امام محمّد تقىعليها‌السلام عرض ‍ كردم كه چرا آن جناب را قائم ناميدند؟ فرمود: براى آنكه به امامت اقامت خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذكر او و مرتد شدن اكثر آنها كه قائل به امامت آن حضرت بودند. و از ابوحمزه ثمالى مرى است كه گفت: سؤ ال كردم از امام محمد باقرعليها‌السلام كه يابن رسول اللّه! آيا همه شما قائم به حق نيستند؟ فرمود: بلى همه قائم به حقيم، گفتم: پس چگونه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را قائم ناميدند؟ فرمود كه چون جدم حضرت امام حسينعليها‌السلام شهيد شد ملائكه در درگاه الهى صداى گريه و ناله بلند كردند و گفتند اى خداوند و سيد ما آيا غافل مى شودى از قتل برگزيده خود و فرزند پيغمبر پسنديده خود و بهترين خلق خود؟ پس حق تعالى وحى كرد به سوى ايشان كه اى ملائكه من! قرار گيريد قسم به عزت و جلال خود كه هر آينه انتقال خواهم كشيد از ايشان هرچند بعد از زمانها باشد، پس حق تعالى حجابها را برداشت و نور امامان از فرزند حسين را به ايشان نمود و ملائكه به آن شاد شدند پس يكى از آن انوار را ديدند كه در ميان آنها ايستاده بود به نماز مشغول بود حق تعالى فرمود كه با اين ايستاده از ايشان انتقال خواهم كشيد. (١٥)

فقير گويد: بيايد در فصل ششم كلامى در باب برخاستن از براى تعظيم اين اسم مبارك.

هفتم (محمَّد صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ وَ أهْلِ بَيْتِهِ): اسم اصلى و نام اولى الهى آن حضرت است چنانچه در اخبار متواتره خاصه و عامه است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه مهدى همنام من است و در خبر لوح مستفيض اسم ان حضرت به اين نحو ضبط شده ابوالقاسم محمّد بن الحسن هو حجة اللّه القائم. و لكن مخفى نماند كه به مقتضاى اخبار كثيره معتبره حرمت بردن اين اسم مبارك است در مجالس و محافل تا ظهور موفور السرور آن حضرت و اين حكم از خصائص آن حضرت و مسلم در نزد قدماى اماميه از فقها و متكلمين و محدثين است حتى آنكه از كلام شيخ اقدم حسن بن موسى نوبختى ظاهر مى شود كه اين حكم از خصائص مذهب اماميه است و از احدى از ايشان خلافى نقل نشده تا عهد خواجه نصيرالدّين طوسى كه آن مرحوم قائل به جواز شدند و بعد از ايشان از كسى نقل خلاف نشده جز از صاحب كشف الغمه، و در عصر شيخ بهائى اين مسأله نظرى شد و در ميان فضلأ، محل تشاجر شد تا آنكه در آن رسائل منفرده تأليف شد مانند(شرعة التسميه)محقق داماد و رساله(تحريم التسميه)شيخ سليمان ماخورى و(كشف التعميه)شيخنا الحر العاملى رضى اللّه عنه و غير ذلك و تفصيل كلام در(نجم ثاقب)است. (١٦)

هشتم (مهدى) صلوات اللّه عليه: كه اشهر اسمأ و القاب آن حضرت است در نزد جميع فرق اسلاميه. (١٧)

نهم (مُنْتََظر) (به فتح ظأ): يعنى انتظار برده شده كه همه خلايق منتظر مقدم مبارك اويند. (١٨)

دهم (مأ معينٌ): يعنى آب ظاهر جارى بر روى زمين، در(كمال الدّين)و(غيبت شيخ)مروى است از حضرت باقرعليها‌السلام كه فرمود در آيه شريفه:(قُلْ اَرَايَتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مَاؤُكُم غَوْرا فَمَنْ يَأتيكم بِمأ مَعينٍ) ؛ (١٩) خبر دهيد كه اگر آب شما فرو رفت در زمين پس ‍ كيست كه بياورد براى شما آب روان. پس فرمودند: اين آيه نازل شده در قائمعليها‌السلام . مى فرمايد خداوند، اگر امام شما غايب شد از شما كه نمى دانيد او در كجا است پس كيست كه بياورد براى شما امام ظاهرى كه بياورد براى شما اخبار آسمان و زمين و حلال خداوند عز و جل و حرام او را، آنگاه فرمود: نيامده تأويل اين آيه و لابد خواهد آمد تأويل آن، و قريب به اين مضمون چند خبر ديگر در آنجا و در(غيبت نعمانى)و(تأويل الا يات)هست، و وجه مشابهت آن جناب به آب كه سبب حيات هر چيزى است ظاهر است بلكه آن حياتى كه به سبب آن وجود معظم آمده و مى آيد به چندين رتبه اعلى و اتم و اشد و ادوم از حياتى است كه آب آورد بلكه حيات خود آب از آن جناب است. و در(كمال الدّين)مروى است از جناب باقرعليها‌السلام كه فرمود در آيه شريفه،(اِعْلَمُوا اَنَّ اللّه يُحْيِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها) : (٢٠) بدانيد كه خداى تعالى زنده مى كند زمين را بعد از مردنش، فرمود: خداوند زنده مى كند به سبب قائمعليها‌السلام زمين را بعد از مردنش به سبب كفر اهلش و(كافر)مرده است. و به روايت شيخ طوسى در آيه مذكوره خداوند اصلاح مى كن زمين را به قائم آل محمدعليهم‌السلام بعد از مردنش يعنى بعد از جور اهل مملكتش.

مخفى نماند كه چون در ايام ظهور مردم از اين سرچشمه فيض ربانى به سهل و آسانى استفاضه كنند و بهره ماند تشنه اى كه در كنار نهرى جارى و گوارايى باشد كه جز اغتراف حالت منتظره نداشته باشد لهذا از آن جناب تعبير فرمودند به(مأ معين)و در ايام غيبت كه لطف خاص حق از خلق برداشته شده به جهت سوء كردارشان بايد به رنج و تعب و عجز و لابه و تضرع انابه از آن حضرت فيض به دست اورد و چيزى گرفت و علمى آموخت مانند تشنه كه بخواهد از چاه عميق تنها به آلات و اسبابى كه بايد به زحمت به دست آورد آبى كشى و آتشى فرو نشاند لهذا تعبير فرموده اند از آن حضرت به(بئر معطله)و مقام را گنجايش شرح زياده از اين نيست. (٢١)

و اما شمائل مباركه آن حضرت: همانا روايت شده كه آن حضرت شبيه ترين مردم است به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خلق و خلق. و شمايل او، شمايل آن حضرت است و آنچه جمع شده از روايات در شمائل آن حضرت آن است كه آن جناب ابيض است كه سرخى به او آميخته و گندم گون است كه عارض ‍ شود آن را زردى از بيدارى شب و پيشانى نازنينش فراخ و سفيد و تابان است و ابروانش به هم پيوسته و بينى مباركش باريك و دراز كه در وسطش فى الجمله انحدابى دارد و نيكورو است و نور رخسارش چنان درخشان است كه مستولى شده بر سياهى محاسن شريف و سر مباركش، گوشت روى نازنينش كم است، بر روى راستش(خالى)است كه پندارى ستاره اى است درخشان، (وَ عَلى رَأسِهِ فَرْقٌ بَيْنَ وَفْرَتَيْنِ كَاَنَّهُ اَلِفٌ بَيْنِ وا وَيْنِ)، ميان دندانهايش گشاده است، چشمانش سياه و سرمه گون و در سرش علامتى است، ميان دو كتفش عريض ‍ است، و در شكم و ساق مانند جدش اميرالمؤ منينعليها‌السلام است.

و وارد شده: (اَلْمَهْدِىُّ طاوُسُ اَهْلَ الْجَنَّةِ، وَجْهُهُ كَالْقَمَرِ الدُّرِّىِّ عَلَيْهِ جَلابيبُ النّورِ)؛ يعنى حضرت مهدىعليها‌السلام طاوس اهل بهشت است، چهره اش ‍ مانند ماه درخشنده است. بر بدن مباركش جامه ها است از نور، (عَلَيْهِ جُيُوبُ النُّورِ تَتَوَقَّدُ بِشُعاعِ ضِيأ الْقدْسِ)؛ بر آن جناب جامه هاى قدسيه و خلعتهاى نور انيه ربانيه است كه متلا لا است به شعاع انوار فيض و فضل حضرت احديت و در لطافت و رنگ چون گل بابونه و ارغوانى است كه شبنم بر آن نشسته و شدت سرخى اش را هوا شكسته، و قدش چون شاخه بان درخت بيدمشك يا ساقه ريحان، (لَيْسَ بِالطَّويلِ الشّامِخ وَ لا بالْقصير الْلازِقِ)؛ نه دراز بى اندازه و نه كوتاه بر زمين چسبيده، (بَلْ مَرْبُوعُ اَلْقامَةِ مُدَوَّرُ الْهامَةِ)؛ قامتش معتدل و سر مباركش(مُدَوَّر، عَلى خَدِّهِ الاَيْمَنِ خالٌ كاَنَّهُ فَتاةُ مِسْكٍ عَلى رَضْراضَةِ عَنْبَرٍ)؛ بر روى راستش(خالى)است كه پندارى ريزه مشكى است كه بر زمين عنبرين ريخته،(لَهُ سَمْتٌ ماراتِ الْعُيُونُ اَقْصَدَ)منهُ هيئت نيك خوشى داشت كه هيچ چشمى هيئتى به آن اعتدال و تناسب نديده.(صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آبأ الطّاهِرينَ). (٢٢)


فصل دوم: در ذكر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام است

اول امتياز نور ظل و شبح آن جناب است در عالم اظله بين انوار ائمهعليهم‌السلام ، چنانكه در جمله اخبار معراجيه و غيره است كه نور آن جناب در ميان انوار ائمهعليهم‌السلام مانند ستاره درخشان بود در ميان سائر كواكب. (٢٣)

دوم شرافت نسب؛ چه آن جناب داراست شرافت نسب همه آبأ طاهرين خود راعليهم‌السلام كه نسبشان اشراف انساب است و اختصاص دارد به رسيدن نسبش از طرف مادر به قياصره روم و منتهى مى شود به جناب شمعون الصفا وصى حضرت عيسىعليها‌السلام كه منتهى مى شود نسبش به بسيارى از انبيأ و اوصيأعليهم‌السلام . (٢٤)

سوم بردن دو ملك آن جناب را در روز ولادت به سراپرده عرش و خطاب حق تعالى به او كه مرحبا به تو اى بنده من براى نصرت دين من و اظهار امر من و مهدى عباد من، قسم خوردم به درستى كه من به تو بگيرم و به تو بدهم و به تو بيامرزم الخ. (٢٥)

چهارم (بيت الحمد): روايت است كه از براى صاحب اين امرعليها‌السلام خانه اى است كه او را بيت الحمد گويند و در آن چراغى است كه روشن است از آن روز كه خروج كند با شمشير و خاموش نمى شود. (٢٦)

پنجم جميع ميان كنيه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اسم مبارك آن حضرت، و در(مناقب)مروى است كه فرمود اسم مرا بگذاريد و كنيه مرا نگذاريد. (٢٧)

ششم حرمت بردن نام آن جناب چنانكه گذشت. (٢٨)

هفتم ختم وصايت و حجت در روى زمين به آن حضرت. (٢٩)

هشتم غيبت از روز ولادت و سپرده شدن به روح القدس و تربيت شدن در عالم نور و فضاى قدسى كه هيچ جزيى از اجزأ آن حضرت به لوث قذارت و كثافت و معاصى بنى آدم و شياطين ملوث نشده و مؤ انست و مجالست با ملا اعلى و ارواح قدسيه. (٣٠)

نهم عدم معاشرت و مصاحبت با كفار و منافقين و فساق به جهت خوف و تقيه و مدارات با آنها همانا از روز ولادت تا كنون دست ظالمى به دامنش نرسيده و با كافر و منافقى مصاحبت ننموده و از منازلشان كناره گرفته. (٣١)

دهم نبودن بيعت احدى از جبارين در گردن آن حضرت، در(إ علام الورى)از حضرت امام حسنعليها‌السلام روايت كرده كه فرموده نيست از ما احدى مگر آنكه واقع مى شود در گردن او بيعتى طاغيه زمان او مگر قائمى كه نماز مى كند روح اللّه عيسى بن مريمعليها‌السلام خلف او. (٣٢)

يازدهم داشتن در پشت علامتى مثل علامت پشت مبارك حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه آن را ختم نبوت گويند، و شايد در آن جناب اشاره به ختم وصايت باشد. (٣٣)

دوازدهم اختصاص دادن حق تعالى آن جناب را در كتب سماويه و اخبار معراجيه از ساير اوصيأعليهم‌السلام به ذكر او به لقب، بلكه به القاب متعدده و نبردن نام شريفش. (٣٤)

سيزدهم ظهور آيات غريبه و علامات سماويه و ارضيه براى ظهور موفورالسرور آن حضرت كه براى تولد و ظهور هيچ حجتى نشده بلكه در(كافى)مروى است از جناب صادقعليها‌السلام كه آيات در آيه شريفه(سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الا فاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ) ؛ (٣٥) يعنى زود بنماييم آنها را آيات خود در آفاق و اطراف و در تن هايشان تا روشن شود ايشان را كه آن حق است. تفسير فرمو به آيات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبين حق را به خروج قائمعليها‌السلام و فرمود كه آن حق است از نزد خداوند عز و جل كه مى بيند آن را خلق و لابد است از خروج آن جناب و آن آيات و علامات بسيار است بلكه بعضى ذكر كردند كه قريب به چهارصد است. (٣٦)

چهاردهم نداى آسمانى به اسم آن جناب مقارن ظهور؛ چنانچه در روايات بسيار وارد شده و على بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه(وَاسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَريبٍ) (٣٧) از حضرت صادقعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود: منادى ندا مى كند به اسم قائم و پدرشعليهما‌السلام . (٣٨) و در(غيبت نعمانى)مروى است از جناب باقرعليها‌السلام كه فرمود در خبرى پس ندا مى كند منادى از آسمان به اسم قائمعليها‌السلام پس مى شنود كسى كه در مشرق است و كسى كه در مغرب است نمى ماند خوابيده اى مگر آنكه بيدار مى شود و نه ايستاده اى مگر آنكه مى نشيند و نه نشسته اى مگر آنكه بر مى خيزد از خوف آن صدا از جبرئيل است در ماه رمضان در شب جمعه بيست و سوم. و بر اين مضمون اخبار بسيار بلكه متجاوز از حد تواتر است و در جمله اى از آنها آن را از محتومات شمردند. (٣٩)

پانزدهم افتادن افلاك از سرعت سير و بطؤ حركت آنها؛ چنانچه روايت كرده شيخ مفيد از ابى بصير از حضرت باقرعليها‌السلام در حديثى طولانى در سير و سلوك حضرت قائمعليها‌السلام تا آنكه فرمود: پس درنگ مى كند بر اين سلطنت هفت سال مقدار هر سالى ده سال از اين سالهاى شما، آنگاه احيأ مى كند خداوند آنچه را كه مى خواهد، گفت: گفتم فداى تو شوم! چگونه طول مى كشد سالها؟ فرمود: امر مى فرمايد خداوند فلك را به درنگ كردن و قلت حركت پس براى اين طول مى كشد روزها و سالها، گفت: گفتم كه ايشان مى گويند اگر فلك تغيير پيدا كرد فاسد مى شود يعنى عالم، فرمود: اين قول زنادقه است اما مسلمين پس راهى نيست براى ايشان به اين سخن و حال آنكه خداوند ماه را شق نمود براى پيغمبر خودصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و آفتاب را برگرداند براى يوشع بن نون و خبر داد به طول روز قيامت و اينكه آن مثل هزار سال است از آنچه شما مى شمرديد. (٤٠)

شانزدهم ظهور مصحف اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه بعد از وفات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمع نمود بى تغيير و تبديل، و دارا است تمام آنچه را كه بر سبيل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود و پس از جمع عرض نمود بر صحابه، اعراض نمودند، پس آن را مخفى نمود و به حال خود باقى است تا آنكه بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق مأمور شوند كه آن را بخوانند و حفظ نمايند و به جهت اختلاف ترتيب كه با اين مصحف موجود دارد كه با او مأنوس شدند حفظ آن را از تكاليف مشكله مكلفين خواهد بود. (٤١)

هفدهم سايه انداختن ابر سفيد پيوسته بر سر آن حضرت و ندا كردن منادى در آن ابر به نحوى كه بشنود آن را ثقلين و خافقين كه او است مهدى آل محمّدعليهم‌السلام پر مى كند زمين را از عدل چنانكه پر شده از جور. و اين ندا غير از آن است كه در چهاردهم گذشت. (٤٢)

هيجدهم بودن ملائكه و جن در عسكر آن حضرت و ظهور ايشان براى انصار آن حضرت. (٤٣)

نوزدهم تصرف نكردن طول روزگار و گردش ليل و نهار و سير فلك دوار در بنيه و مزاج و اعضأ و قوى و صورت و هيئت آن حضرت به اين طول عمر كه تاكنون هزار و نود و پنج سال از عمر شريف گذشته و خداى داند كه تا ظهور به كجاى از سن مى رسد، جوان ظاهر شود در مرد سى يا چهل ساله باشد، و چون طويل الا عمار از انبياى گذشته و غير ايشان نباشد كه يكى هدف تير پيرى (اِنَّ هذا بَعْلى شَيْخا) (٤٤) باشد، و ديگرى به نوحه گرى (اِنى وَهنَ الْعظمُ منى وَاشْتَعَلَ الرَّأسُ شَيْبَا) (٤٥) از ضعف پيرى خويش بنالد.

شيخ صدوق روايت كرده از ابوالصلت هروى، گفت: گفتم به جانب رضاعليها‌السلام كه چست علامت قائم شما چون خروج نمايد؟ فرمود: علامتش آن است كه در سن پير باشد و به صورت جوان تا به مرتبه اى كه نظر كننده به آن حضرت گمان برد كه در سن چهل سالگى يا كمتر از چهل سالگى است. (٤٦)

بيستم رفتن وحشت و نفرت است از ميان حيوانات بعضى يا بعضى و ميان آنها و انسان و برخاستن عداوت از ميان همه آنها چنانكه پيش از كشته شدن هابيل بود. از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام مروى است كه فرمود: اگر قائم ما خروج كند صلح شود ميان درندگان و بهائم حتى اينكه زن راه مى رود ميان عراق و شام نمى گذارد پاى خود را مگر بر گياه و بر سر او زينتهاى او است به هيجان نمى آورد او را درنده و نمى ترساند او را. (٤٧)

بيست و يكم بودن جمعى از مردگان در ركاب آن حضرت، شيخ مفيد نقل كرده است كه بيست و هفت نفر از قوم موسى و هفت نفر از اصحاب كهف و يوشع بن نون و سلمان و ابوذر و ابودجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر از انصار آن جناب خواهند بود و حكام مى شوند در بلاد. (٤٨) و روايت شده كه هركه چهل صباح دعاى عهد: اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيمِ را بخواند از انصار آن حضرت باشد و اگر پيش از آن حضرت بميرد بيرون آورد او را خداوند از قبرش كه در خدمت آن حضرت باشد. (٤٩)

بيست و دوم بيرون كردن زمين، گنج ها و ذخيره هايى را كه در او پنهان و سپرده شده. (٥٠)

بيست و سوم زياد شدن باران و گياه و درختان و ميوه ها و ساير نعم ارضيه به نحوى كه مغايرت پيدا كند حالت زمين در آن وقت با حالت آن در اوقات ديگر و راست آيد قول خداى تعالى:(يوْمَ تبدِّلُ الاَرْضُ غيرَ الاَرْضِ) . (٥١)، (٥٢)

بيست و چهارم تكميل عقول مردم به بركت وجود آن حضرت و گذاشتن دست مبارك بر سر ايشان و رفتن كينه و حسد از دلهايشان كه طبيعت ثانيه بنى آدم شده از روز كشته شدن هابيل تاكنون و كثرت علوم و حكمت ايشان علم قذف شود در دلهاى مؤ منين پس محتاج نمى شود مؤ من به علمى كه در نزد برادر او است، و در آن وقت ظاهر مى شود تأويل اين آيه شريفه(يُغْنِ اللّهُ كُلا مِنْ سَعَتِهِ). (٥٣)، (٥٤)

بيست و پنجم قوت خارج از عادت در ديدگان و گوشهاى اصحاب آن حضرت به حدى كه به قدر چهار فرسخ از آن حضرت دور باشند حضرت با ايشان تكلم مى فرمايد و ايشان مى شنوند و نظر مى كنند به سوى آن جناب. (٥٥)

بيست و ششم طول عمر اصحاب و انصار آن حضرت، روايت شده كه عمر مى كند مرد در ملك آن جناب تا اينكه متولد مى شود براى او هزار پسر. (٥٦)

بيست و هفتم رفتن عاهات و بلايا و ضعف از ابدان انصار آن حضرت. (٥٧)

بيست و هشتم دادن قوت چهل مرد به هر يك از اعوان و انصار آن حضرت و گرديده شود دلهاى ايشان مانند پاره آهن كه اگر خواستند به آن قوت، كوه را بكنند خواهند كند. (٥٨)

بيست و نهم استغفاى خلق به نور آن جناب از نور آفتاب و ماه؛ چنانكه روايت شده در تفسير آيه شريفه(وَ اَشْرَقَتِ الاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها) (٥٩) آنكه مربى زمين امام زمان است صلى اللّه عليه و على آبائه. (٦٠)

سى ام بودن رايت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با آن جناب. (٦١)

سى و يكم راست نيامدن زره حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مگر بر قد شريف آن حضرت و بودن آن بر بدن آن حضرت همچنان كه بر بدن مبارك حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوده. (٦٢)

سى و دوم از براى آن جناب است ابرى مخصوص كه خداى تعالى آن را براى آن حضرت ذخيره كرده كه در آن است رعد و برق پس حضرت سوار مى شود بر آن پس مى برد آن حضرت را در راه هاى هفت آسمان و هفت زمين. (٦٣)

سى و سوم برداشته شدن تقيه و خوف از كفار و مشركين و منافقين و ميسر شدن بندگى كردن خداى تعالى و سلوك در امور دنيا و دين حسب نواميس الهيه و فرامين آسمانيه بدون حاجت به دست برداشتن از پاره اى از آنها از بيم مخالفين و ارتكاب اعمال ناشايسته مطابق كردار ظالمين؛ چنانچه خداى تعالى وعده فرموده در كلام خود:

(وَعدَ اللّهُ الَّذين آمنوا وَ عملُوا الصالِحاتِ مِنْكُمْ لِيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَرْضِ كَمَا استخلَفَ الَّذينَ منْ قبلِهِمْ وَ لِيُمَكِنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امِنا يَعْبُدُونَنى لايُشْرِكُونَ بى شَيئا) . (٦٤)

وعده دادن خداى تعالى آنان را كه ايمان آورده اند از شما و كردند كارهاى شايسته كه هرآينه البته خليفه گرداند ايشان را چنانچه خليفه گردانيد آنان را كه بودند پيش از ايشان و هرآينه البته متمكن خواهد كرد براى ايشان دين ايشان را كه پسنديد براى ايشان و هرآينه البته تبديل خواهد كرد مر ايشان را از پس ترس ايشان ايمنى كه بپرستند مرا و شريك قرار ندهند براى من چيزى را. (٦٥)

سى و چهارم فرو گرفتن سلطنت آن حضرت تمام زمين را از مشرق تا مغرب و برّ و بحر و معموره و خراب و كوه و دشت، نماند جايى كه حكمش جارى و امرش نافذ نشود و اخبار در اين معنى متواتر است(وَ لَهُ اَسلَمَ منْ فى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ طَوْعَا وَ كَرْها) . (٦٦)، (٦٧)

سى و پنجم پر شدن تمام روى زمين از عدل و داد چنانكه در كمتر خبر الهى يا نبوى خاصى يا عامى ذكر يا از حضرت مهدىعليها‌السلام شده كه اين بشارت و اين منقبت براى آن جناب مذكور نباشد در آن. (٦٨)

سى و ششم حكم فرمودن آن حضرت در ميان مردم به علم امامت و نخواستن بينه و شاهد از احدى مثل حكم داود و سليمانعليهما‌السلام . (٦٩)

سى و هفتم آوردن احكام مخصوصه كه تا عهد آن حضرت ظاهر و مجرى نشده بود مثل آنكه پيرزنى و مانع زكات را مى كشد و ميراث دهد برادر را از برادرش در عالم ذرّ، يعنى هر دو نفر كه در آنجا در ميانشان عقد اخوت بسته شد در اينجا از يكديگر ميراث مى برند. و شيخ طبرسى رحمه اللّه روايت كرده كه آن جناب مى كشد مرد بيست ساله را كه علم دين و احكام مسايل خود را نياموخته باشد. (٧٠)

سى و هشتم بيرون آمدن تمام مراتب علوم چنانچه قطب راوندى در(خرائج)از جناب صادقعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود: علم بيست و هفت حرف است پس جميع آنچه پيغمبران آوردند دو حرف بود و نشناختند مردم تا امروز غير از اين دو حرف را، پس هرگاه خروج كرد قائم ماعليها‌السلام بيرون آورد بيست و پنج حرف را پس پراكنده مى كند آنها را در ميان مردم و ضم مى نمايد به آن دو حرف ديگر را تا آنكه منتشر مى فرمايد تمام بيست و هفت حرف را. (٧١)

سى و نهم آوردن شمشيرهاى سمائى براى انصار و اصحاب آن حضرت. (٧٢)

چهلم اطاعت حيوانات، انصار آن حضرت را. (٧٣)

چهل و يكم بيرون آمدن دو نفر از آب و شير پيوسته در ظهر كوفه كه مقرّ سلطنت آن حضرت است از سنگ جناب موسىعليها‌السلام كه با آن حضرت است؛ چنانچه در(خرائج)مروى است از حضرت باقرعليها‌السلام كه فرمود: چون قائمعليها‌السلام خروج كند و اراده مكه نمايد كه متوجه كوفه شود منادى آن حضرت ندا كند آگاه باشيد كه كسى حمل نكند طعامى و نه آبى و حمل نمايد حجر موسى را كه جارى شده بود از آن دوازده چشمه آب پس فرمود: نمى آيند در منزلى مگر آنكه نصيب مى فرمايد آن را پس جارى مى شود از آن چشمه ها پس هركه گرسنه باشد سير مى شود و هركه تشنه باشد سيراب مى گردد پس آن سنگ توشه ايشان است تا وارد نجف شوند پشت كوفه پس چون فرود آمدند در ظهر كوفه جارى مى شود از آن پيوسته آب و شير پس هركه گرسنه باشد سير مى شود و هركه تشنه باشد سيراب مى گردد. (٧٤)

چهل و دوم - نزول حضرت روح اللّه عيسى بن مريمعليها‌السلام از آسمان براى يارى حضرت مهدىعليها‌السلام و نماز كردن حضرتعليها‌السلام در خلف آن جناب؛ چنانكه در روايات بسيار وارد شده بلكه خداى تعالى آن را از مدائح و مناقب آن جناب شمرده؛ چنانكه در(كتاب مختصر (بصائر الدرجات)) حسن بن سليمان حلى مروى است در خبر طولانى كه خداوند تبارك و تعالى به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود در شب معراج كه عطا فرمودم به تو اينكه بيرون بياورم از صلب او يعنى علىعليها‌السلام يازده مهدى كه همه از ذريه تو باشند از بكر بتول، آخر مرد ايشان نماز مى كند در خلف او عيسى بن مريمعليها‌السلام ، پر مى كند زمين را از عدل چنانچه پر شده از ظلم و جور، به او نجات مى دهم از مهلكه و هدايت مى كنم از ضلالت و عافيت مى دهم از كورى و شفا مى دهم به او مريض را. (٧٥)

چهل و سوم قتل دجّال لعين كه از عذابهاى الهى است براى اهل قبله چنانچه در تفسير على بن ابراهيم مروى است از جناب باقرعليها‌السلام كه تفسير فرموده عذاب در آيه شريفه:(قُلْ هُوَ الْقادِرُ على اَنْ يبعثَ علَيكمْ عذابا منْ فوْقكمْ) (٧٦) به دجال و صيحه و فرمودند: هيچ پيغمبرى نيامد مگر آنكه ترساند مردم را از فتنه دجال. (٧٧)

چهل و چهارم جايز نبودن هفت تكبير بر جنازه احدى بعد از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام جز بر جنازه آن حضرت؛ چنانكه در حديث وفات حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام و وصيت آن حضرت به امام حسنعليها‌السلام ذكر شد. (٧٨)

چهل و پنجم بودن تسبيح آن حضرت است از هيجدهم ماه تا آخر ماه، بدان كه از براى حجج طاهرهعليهما‌السلام تسبيحى است در ايام ماه: تسبيح پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز اول ماه است، تسبيح اميرالمؤ منينعليها‌السلام در روز دوم ماه، تسبيح حضرت زهرأعليها‌السلام در روز سوم ماه، و به اين ترتيب تسبيح باقى ائمهعليهم‌السلام است تا حضرت امام رضاعليها‌السلام كه تسبيح آن حضرت در دهم و يازدهم است، و تسبيح حضرت جوادعليها‌السلام در دوازدهم و سيزدهم است، و تسبيح حضرت هادىعليها‌السلام ، در چهاردهم و پانزدهم است، و تسبيح حضرت عسكرىعليها‌السلام در شانزدهم و هفدهم است، و تسبيح حضرت حجتعليها‌السلام در هيجدهم ماه است تا آخر ماه، و تسبيح آن حضرت اين است:

(سبحانَ اللّهِ عدَدَ خلْقهِ، سبْحانَ اللّهِ رِضا نَفْسِهِ، سُبْحانَ اللّهِ مِدادَ كَلِماتِهِ، سُبْحانَ اللّهِ زَنَةَ عَرْشِهِ، وَالْحَمْدُللّهِ مِثْلَ ذلِكَ). (٧٩)

چهل و ششم انقطاع سلطنت جبابره و دولت ظالمين در دنيا به وجود آن جناب كه ديگر در روى زمين پادشاهى نخواهند كرد، و دولت آن حضرت متصل شود به قيامت يا به رجعت ساير ائمهعليهم‌السلام يا به دولت فرزندان آن حضرت، و نقل شده كه حضرت صادقعليها‌السلام مكرر به اين بيت مترنم بود:

لِكُلِّ اُناسٍ دَوْلَةٌ يَرْقُبُونَها

وَ دَوْلَتُنا فى آخِرِالدَّهْرِ يَظْهَرُ (٨٠)


فصل سوم: در اثبات وجود مبارك امام دوازدهم حضرت حجتعليها‌السلام و غيبت آن حضرت

و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در كتاب (حق اليقين) ذكر كرده و هركه طالب تفصيل است رجوع كند به كتاب (نجم ثاقب) و غير آن. فرموده: بدان كه احاديث خروج مهدىعليها‌السلام را خاصه و عامه به طرق متواتره روايت كرده اند چنانكه در (جامع الا صول) از (صحيح بخارى) و (مسلم) و (ابى داود) و (ترمذى) از ابوهريره روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به حق آن خداوندى كه جانم در دست قدرت او است نزديك است نازل شود فرزند مريم كه حاكم عادل باشد پس چليپاى نصارى را بشكند و خوكها را بكشد و جزيه را برطرف كند، (٨١) يعنى از ايشان به غير اسلام چيزى قبول نكند و چندان مال فراوان گرداند كه مال را دهند و كسى قبول نكند پس گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چگونه خواهيد بود در وقتى كه نازل شود در ميان شما فرزند مريم و امام شما از شما باشد يعنى مهدىعليها‌السلام . (٨٢)

و در (صحيح مسلم) از جابر روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: پيوسته طايفه اى از امت من مقاتله بر حق خواهند كرد و غالب خواهند بود تا روز قيامت پس فرمود: خواهد آمد عيسى پسر مريم پس امير ايشان خواهد رفت بيا با تو نماز كنيم، او خواهد گفت نه شما بر يكديگر اميريد براى آنكه خدا اين امت را گرامى داشته است. (٨٣)

و در(مسند ابوداود)و ترمذى از ابن مسعود روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه اگر از دنيا نمانده باشد مگر يك روز البته حق تعالى آن روز را طولانى خواهد كرد تا آنكه برانگيزاند در آن روز مردى از امت من يا از اهل بيت مرا كه نام او موافق نام من مباشد و پر كند زمين را از عدالت چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد. و به روايت ديگر منقضى نشود دنيا تا پادشاه عرب شود مردى از اهل بيت من كه نامش موافق نام من باشد. (٨٤)

و از ابوهريره روايت كرده اند كه اگر باقى نماند از دنيا مگر يك روز خدا طول دهد آن روز را تا پادشاه شود مردى از اهل بيت من كه موافق باشد نام او با نام من. و در(سنن ابوذر)روايت كرده است از علىعليها‌السلام كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه اگر از دهر و روزگار باقى نماند مگر يك روز البته برانگيزاند خدا مردى را از اهل بيت من كه پر كند زمين را از عدل چنانچه پر شده باشد از جور. (٨٥) و ايضا در (سنن ابوداود) از ام سلمه روايت كرده است كه حضرت فرمود كه مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه است. و ابوداود و ترمذى روايت كرده اند از ابوسعيد خدرى كه حضرت فرمود كه مهدى از فرزندان من گشاده پيشانى و كشيده بينى باشد و زمين را مملو كند از قسط و عدالت چنانچه مملو شده باشد از ظلم و جور و هفت سال پادشاهى كند. و باز روايت كرده اند كه ابوسعيد گفت كه ما مى ترسيديم كه بعد از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدعتها به هم رسد پس سؤ ال كرديم از آن حضرت، فرمود: در امت من مهدى خواهد بود بيرون خواهد آمد و پنج سال يا نه سال پادشاهى كند پس مردى به نزد او خواهد آمد و خواهد گفت اى مهدى عطا كن به من، حضرت آن قدر زر در دامنش بريزد كه دامنش پر شود. (٨٦)

و در (سنن ترمذى) از ابواسحاق روايت كرده است كه حضرت اميرعليها‌السلام نظر كرد روزى به پسر خود حسينعليها‌السلام پس فرمود: اين پسر من، سيد و مهتر قوم است چنانكه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را سيد نام كرد، و از صلب او مردى بيرون خواهد آمد كه نام پيغمبر شما را دارد و شبيه است به او در خلقت و شبيه است به او در خلق و زمين را پر از عدالت خواهد كرد. (٨٧)

و حافظ ابونعيم كه از محدثين مشهور عامه است چهل حديث از صحاح ايشان روايت كرده است (٨٨) كه مشتملند بر صفات و احوال و اسم و نسب آن حضرت و از جمله آنها از على بن هلال از پدرش روايت كرده است كه گفت: رفتم به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالتى كه آن حضرت از دنيا مفارقت مى كرد و حضرت فاطمهعليها‌السلام نزد سر آن حضرت نشسته و مى گريست، چون صداى گريه آن حضرت بلند شد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر به جانب او برداشت و فرمود: اى حبيه من فاطمه! چه چيز باعث گريه تو شده است؟ فاطمه گفت: مى ترسم كه امت تو بعد از تو مرا ضايع گذارند و رعايت حرمت من ننمايند، حضرت فرمود: اى حبيبه من! مگر نمى دانى كه خدا مطلع شد بر زمين مطلع شدنى پس اختيار كرد از آن پدر تو را پس او را مبعوث گردانيد به رسالت خود، پس بار ديگر مطلع گرديد و برگزيد شوهر تو را و وحى كرد به سوى من كه تو را به او نكاح كنم. اى فاطمه! خدا به ما عطا كرده است هفت خصلت را كه به احدى پيش از ما نداده است و به احدى بعد از ما نخواهد داد، منم خاتم پيغمبران و گرامى ترين ايشان بر خدا و محبوب ترين خلق به سوى خدا و من پدر توام و وصى من بهترين اوصيأ است و محبوب ترين ايشان است به سوى خدا و او شوهر تست، و شهيد ما بهترين شهيدان است و محبوب ترين ايشان است به سوى خدا و او حمزه عم پدر و [عم ] شوهر تست و از ما است آنكه دو بال خدا به او داده است كه پرواز مى كند در بهشت با ملائكه هرجا كه خواهد و او پسرعم پدر تو و تو و برادر شوهر تست، و از ما است دو سبط اين امت و آنها دو پسر تواند حسنين و ايشان بهترين جوانان بهشتند، و پدر ايشان به حق آن خدايى كه مرا به حق فرستاده است بهتر است از ايشان، اى فاطمه! به حق خداوندى كه مرا به حق فرستاده است كه از حسن و حسين به هم خواهد رسيد مهدى اين امت و ظاهر خواهد شد در وقتى كه دنيا پر از هرج و مرج شود و فتنه ها ظاهر گردد و راه ها بسته شود و غارت آورند مردم بعضى بر بعضى، نه پيرى رحم كند بر كودكى و نه كودكى تعظيم كند پيرى را پس خدا برانگيزاند در آن وقت از فرزندان ايشان كسى را كه فتح كند قلعه هاى ضلالت را و دلهايى را كه غافل از حق باشند و قيام نمايد به دين خدا در آخرالزمان، چنانچه من قيام نمودم و پر كند زمين را از عدالت، چنانچه پر از ظلم و جور باشد. اى فاطمه! اندوهناك مباش و گريه مكن كه خداى عز و جل رحيم تر و مهربان تر است بر تو از من به سبب منزلتى كه نزد من دارى و محبتى كه از تو در دل من است، و خدا تو را تزويج كرده است به كسى كه حسبش از همه بزرگتر است و منصبش از همه گرامى تر است و رحيم ترين مردم است بر رعيت و عادل ترين مردم است در قسمت بالسويه و بيناترين مردم است به احكام الهى و من از خدا سؤ ال [ درخواست ] كردم كه تو اول كسى باشى از اهل بيت من كه به من ملحق شوند، و علىعليها‌السلام فرمود كه فاطمهعليها‌السلام نماند بعد از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مگر هفتاد و پنج روز كه به پدر خود ملحق گرديد. (٨٩)

مؤ لف [علامه مجلسى ] گويد: كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، مهدىعليها‌السلام را به حسنينعليهما‌السلام هر دو نسبت داد براى آنكه از جهت مادر از نسل حضرت امام حسنعليها‌السلام است؛ زيرا كه مادر حضرت امام محمّد باقرعليها‌السلام دختر امام حسنعليها‌السلام بود و چند حديث ديگر روايت كرده است كه از نسل حضرت امام حسينعليها‌السلام است. و دارقطنى كه از محدثين مشهور عامه است همين حديث را طولانى از ابوسعيد خدرى روايت كرده است و در آخرش ‍ گفته است كه حضرت فرمود: از ما است مهدى اين امت كه عيسى در عقب او نماز خواهد كرد، پس دست زد بر دوش حسينعليها‌السلام و فرمود كه از اين به هم خواهد رسيد مهدى اين امت.

و ايضا ابونعيم از حذيفه و ابوامامه باهلى روايت كرده است كه مهدىعليها‌السلام رويش مانند ستاره درخشان است و بر جانب راست روى مباركش خال سياهى است، و به روايت عبدالرحمن بن عوف دندانهايش گشوده است و به روايت عبداللّه بن عمر بر سرش ابرى سايه خواهد كرد و بر بالاى سرش ملكى ندا خواهد كرد كه اين مهدى است و خليفه خدا است پس او را متابعت كنيد. و به روايت جابر بن عبداللّه و ابوسعيد عيسىعليها‌السلام پشت سر مهدىعليها‌السلام نماز خواهد كرد. (٩٠)

و صاحب كفاية الطالب محمّد بن يوسف شافعى كه از علماى عامه است كتابى نوشته است در باب ظهور مهدىعليها‌السلام و صفات و علامات او مشتمل بر بيست و پنج باب (٩١) و گفته است كه من همه را از غير طريق شيعه روايت كرده ام و(كتاب شرح السنة)حسين بن سعيد بغوى كه از كتب مشهوره معتبره عامه است نسخه قديمى از آن نزد فقير [مجلسى ] است كه اجازات علمأ ايشان بر آن نوشته است و در آن پنج حديث از اوصاف مهدى از صحاح ايشان روايت كرده است و حسين بن مسعود فرأ در(مصباح)كه الحال در ميان عامه متداول است پنج حديث در خروج مهدىعليها‌السلام روايت كرده است و بعضى از علمأ شيعه از كتب معتبره عامه صد و پنجاه و شش حديث در اين باب نقل كرده است و در كتب معتبره شيعه زياده از هزار حديث روايت كرده اند در ولادت حضرت مهدىعليها‌السلام و غيبت او و آنكه امام دوازدهم است و نسل امام حسن عسكرىعليها‌السلام است و اكثر اين احاديث مقرون به اعجاز است؛ زيرا كه خبر داده اند به ترتيب ائمهعليهم‌السلام تا امام دوازدهم و خفاى ولادت آن حضرت و آنكه آن حضرت را دو غيبت خواهد بود ثانى درازتر از اول و آنكه آن حضرت مخفى متولد خواهد شد با ساير خصوصيات و جميع اين مراتب واقع شد و كتبى كه مشتملند بر اين اخبار معلوم است كه سالها پيش از ظهور اين مراتب مصنف شده است، پس اين اخبار قطع نظر از تواتر از چندين جهت ديگر افاده علم مى نمايد. و ايضا ولادت آن حضرت و اطلاع جمع كثير بر آن ولادت با سعادت و ديدن جماعت بسيار آن حضرت را از ثقات اصجاب از وقت ولادت شريف تا غيبت كبرى و بعد از آن نيز معلوم است در كتب معتبره خاصه و عامه مذكور است چنانچه بعد از اين مذكور خواهد شد ان شأ اللّه تعالى. (٩٢)

و صاحب(فصول المهمة)و(مطالب السئول)و(شواهد النبوة)و ابن خلكان و بسيارى از مخالفان در كتب خود ولادت آن حضرت را با ساير خصوصيات كه شيعه روايت كرده اند نقل نموده اند؛ پس چنانچه ولادت آبأ اطهار آن حضرت معلوم است ولادت آن حضرت نيز معلوم است و استبعادى كه مخالفان مى كنند از طول غيبت و خفاى ولادت و طول عمر شريف آن حضرت فايده نمى كند و امورى كه به براهين قاطعه ثابت شده باشد به محض استبعاد نفى آنها نمى توان نمود؛ چنانچه كفار قريش انكار معاد مى نمودند به محض استبعاد كه استخوانهاى پوسيده و خاك شده چگونه زنده مى توان شد با آنكه امثال آن در امم سابقه بسيار واقع شده در احاديث خاصه و عامه وارد شده است كه آنچه در امم سابقه واقع شده در احاديث خاصه و عامه وارد شده است كه آنچه در امم سابقه واقع شده مثل آن در اين امت واقع مى شود تا آنكه فرموده و جمع كثير كه اسمأ ايشان معروف است بر ولادت با سعادت آن حضرت مطلع شدند مانند حكيمه خاتون و قابله اى كه در سرّ من رأى همسايه ايشان بود و بعد از ولادت تا وفات حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام جماعت بسيار به خدمت آن حضرت رسيدند و معجزاتى كه در وقت ولادت آن حضرت در نرجس خاتون مادر آن حضرت ظاهر شد زياده از حد و عد و و احصا است. و در كتاب(بحارالانوار) و (جلأالعيون)و رسائل ديگر ايراد (٩٣) نموده ام.

و نيز در (حق اليقين) فرموه: شيخ صدوق محمّد بن بابويه به سند صحيح از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه گفت: رفتم به خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام و مى خواستم از آن حضرت سؤ ال كنم كه امام بعد از او كى خواهد بود، حضرت پيش از آنكه سؤ ال كنم فرمود كه اى احمد! خداى عز و جل از روزى كه آدم را خلق كرده است تا حال، زمين را خالى از حجت نگردانيده و تا روز قيامت خالى نخواهد گذاشت از كس كه حجت خدا باشد بر خلق و به بركت او دفع كند بلاها را از اهل زمين و به سبب او باران از آسمان بفرستد و بركتهاى زمين را بروياند، گفتم: يابن رسول اللّه! پس كى خواهد بود امام و خليفه بعد از تو؟ حضرت برخاست و داخل خانه شد و بيرون آمد و كودكى بر دوشش مانند ماه شب چهارده [بود] و سه ساله مى نمود و گفت: اى احمد! اين است امام بعد از من و اگر نه اين بود كه تو گرامى هستى نزد خدا و حجت هاى او اين را به تو نمى نمودم، اين فرزند نام و كنيت او موافق نام و كنيت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و زمين را پر از عدالت خواهد كرد بعد از آنكه پر از جور و ستم شده باشد، اى احمد! مثل او در اين امت مثل خضر و مثل ذوالقرنين است، به خدا سوگند كه غايب خواهد شد غائب شدنى كه نجايت نيابد از غيبت او از هلاك شدن و گمراه گرديدن مگر كسى كه خدا او را ثابت بدارد بر قول به امامت او و توفيق دهد خدا او را كه دعا كند براى تعجيل فرج او. گفتم: آيا معجزه اى و علامتى ظاهر مى تواند شد كه خاطر من مطمئن گردد؟ پس آن كودك به سخن آمد و بله لغت عربى فصيح گفت: منم بقية اللّه در زمين و انتقام كشنده از دشمنان خدا، و بعد از ديدن ديگر طلب اثر مكن، احمد گفت كه شاد و خوشحال از خدمت آن حضرت بيرون آمدم. در روز ديگر به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، عظيم شد سرور من به آنچه كه انعام كردى بر من، بيان كن كه سنت خضر و ذوالقرنين كه در آن حجت خواهد بود چيست؟ حضرت فرمود كه آن سنت طول غيبت است اى احمد، گفتم: يابن رسول اللّه، غيبت او به طول خواهد انجاميد؟ فرمود: بلى به حق پروردگار من آن قدر به طول خواهد انجاميد كه برگردند از دين اكثر آنها كه قائل به امامت او باشند و باقى نماند بر دين حق مگر كسى كه حق تعالى عهد و ولايت ما را در روز ميثاق از او گرفته باشد و در دل او به قلم صنع ايمان را نوشته باشد و او را مؤ يد به روح ايمان گردانيده باشد. اى احمد! اين از امور غريبه خدا است و رازى است از رازهاى پنهان او و غيبى است از غيبهاى او پس بگير آنچه كه به تو عطا كردم و پنهان دار و از جمله شكر كنندگان باش، تا روز قيامت در عليين رفيق ما باشى. (٩٤)

و ايضا از يعقوب بن منقوش روايت كرده است كه گفت: روزى به خدمت حضرت عسكرىعليها‌السلام رفتم بر روى تختگاه نشسته بودند و از جانب راست آن، حجره اى بود كه پرده اى بر درگاه آن آويخته بود گفتم: اى سيد من! كيست صاحب امر امامت بعد از تو؟ فرمود: پرده را بردار، چون برداشتم كودكى بيرون آمد كه قامتش پنج شبر بود و تقريبا مى بايست هشت ساله باشد يا ده ساله با جبين گشاده و روى سفيد و ديده هاى درخشان و دستهاى قوى و زانوهاى پيچيده و بر خدّ راست رويش(خالى)و كاكلى بر سر داشت آمد و بر ران پدر بزرگوار خود نشست حضرت فرمود: اين است امام شما، پس آن كودك برخاست حضرت فرمود: اى فرزند گرامى! برو تا وقت معلوم كه براى ظهور تو مقرر شده است. پس به او نظر مى كردم تا داخل حجره شد، پس حضرت فرمود: اى يعقوب! نظر كن كى در اين حجره است، داخل شدم و گرديدم هيچ كس را در حجره نديدم. (٩٥)

و ايضا به سند صحيح از محمّد بن معاويه و محمّد بن ايوب و محمّد بن عثمان عمرى روايت كرده كه همه گفتند حضرت عسكرىعليها‌السلام پسر خود حضرت صاحبعليها‌السلام را به ما نمود و ما در منزل آن حضرت بوديم و چهل نفر بوديم و گفت: اين است امام شما بعد از من و خليفه من بر شما، اطاعت او بنماييد و پراكنده مى شويد بعد از من كه هلاك خواهيد شد در دين خود و بعد از اين روز او را نخواهيد ديد. پس از خدمت آن حضرت بيرون آمديم و بعد از اندك روزى حضرت عسكرىعليها‌السلام از دنيا مفارقت نمود. (٩٦)

و نيز در(حق اليقين)فرموده: شيخ صدوق و شيخ طوسى و طبرسى و ديگران به سندهاى صحيح از محمّد بن ابراهيم بن مهزيار و بعضى از على بن ابراهيم بن مهزيار روايت كرده اند كه گفت: بيست حج كردم به قصد آنكه شايد به خدمت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام برسم ميسر نشد، شبى در رختخواب خود خوابيده بودم صدايى شنيدم كه كسى گفت: اى فرزند مهزيار! امسال بيا به حج كه به خدمت امام زمان خود خواهى رسيد. پس بيدار شدم فرحناك و خوشحال و پيوسته مشغول عبادت بودم تا صبح طالع شد نماز صبح كردم و از براى طلب رفيق بيرون آمدم و رفيق چند به هم رسانيدم و متوجه راه شدم چون داخل كوفه شدم تجسس بسيار نمودم و خبرى به من نرسيد باز متوجه مكه معظمه شدم و جستجوى بسيار نمودم و پيوسته ميان اميدوارى و نااميدى متردد و متفكر بودم تا آنكه شبى از شبها در مسجدالحرام انتظار مى كشيدم كه دور مكه معظمه خلوت شود مشغول طواف شوم و به تضرع و ابتهال از بخشنده بى زوال سؤ ال كنم كه مرا به كعبه مقصود خويش راهنمايى كند، چون خلوت شد مشغل طواف شدم ناگاه جوان با ملاحت خوشرويى و خوشبويى را در طواف ديدم كه دو برد يمنى پوشيده بود يكى بر كمر بسته و ديگرى را بر دوش افكنده و طرف ردا را بر دوش ديگر برگردانيده، چون نزديك او رسيدم به جانب من التفات نمود و فرمود كه از كدام شهرى؟ گفتم: از اهواز، فرمود: ابن الخضيب را مى شناسى؟ گفتم: او به رحمت الهى واصل شد، گفت: خدا او را رحمت كند در روزها روزه مى داشت و شبها به عبادت مى ايستاد و تلاوت قرآن بسيار مى نمود و از شيعيان و مواليان ما بود، گفت: على بن مهزيار را مى شناسى؟ گفتم: من آنم، فرمود: خوش آمدى اى ابوالحسن، گفتم: چه كردى آن علامتى را كه در ميان تو و حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام بود؟ گفتم: با من است، فرمود: بيرون آور به سوى من، پس بيرون آوردم انگشتر نيكويى را كه بر آن محمّد و على نقش كرده بودندو به روايت ديگر يااللّه و يا محمّد و يا على نقش آن بود چون نظرش بر آن افتاد آن قدر گريست كه جامه هايش تر شد، گفت: خدا رحمت كند تو را اى ابومحمّد كه تو امام عادل بودى و فرزند امامان بودى و پدر امام بودى حق تعالى تو را در فردوس اعلى با پدرانت ساكن گردانيد. پس گفت: بعد از حج چه مطلب دارى؟ گفتم: فرزند امام حسن عسكرىعليها‌السلام را طلب مى نمايم، گفت به مطلب خود رسيده اى و او مرا به سوى تو فرستاده است برو به منزل خود و مهياى سفر شو و مخفى دار و چون ثلث شب بگذرد بيا سوى شعب بنى عامر كه به مطلب خود مى رسى.

ابن مهزيار گفت به خانه خود برگشتم و در اين انديشه بودم تا ثلث شب گذشت پس ‍ سوار شدم و به سوى شعب روانه شدم چون به شعب رسيدم آن جوان را در آنجا ديدم چون مرا ديد گفت: خوش آمدى و خوشا به حال تو كه تو را رخصت ملازمت دادند. پس همراه او روانه شدم تا از منى به عرفات گذشت و چون به پايين عقبه طائف رسيديم گفت: اى ابوالحسن! پياده شو و تهيه نماز كن. پس با او نافله شب را به جا آوردم و صبح طالع شد پس نماز صبح را مختصر ادا كردم پس سلام نماز گفت و بعد از نماز به سجده رفت و رو به خاك ماليد و سوار شد و من سوار شدم تا بالاى عقبه رفتم، گفت: نظر كن چيزى مى بينى؟ چون نظر كردم بقعه سبز و خرمى را ديدم كه گياه بسيار داشت، گفت: نظر كن بالاى تلّ ريگ چيزى مى بينى؟ چون نظر كردم خيمه اى از مو ديدم كه نور آن تمام آسمان و آن وادى را روشن كرده بود، گفت: منتهاى آروزها در اينجا است ديده ات روشن باد، چون از عقبه بيرون رفتيم گفت: از مركب به زير بيا كه در اينجا هر صعبى ذليل مى شود. چون از مركب به زير آمديم، گفت: دست از مهار شتر بردار و آن را رها كن، گفتم: ناقه را به كى بگذارم؟ گفت: اين حرمى است كه داخل آن نمى شود مگر ولى خدا و بيرون نمى رود مگر ولى خدا. پس در خدمت او رفتم تا به نزديك خيمه مطهره منوره رسيدم گفت: اينجا باش تا براى تو رخصت بگيرم، بعد از اندك زمانى بيرون آمد و گفت: خوشا حال تو، تو را رخصت دادند.

چون داخل خيمه شدم ديدم آن حضرت بر روى نمدى نشسته است و نطع سرخى بر روى نمد افكنده و بر بالشى از پوست تكيه داده است سلام كردم بهتر از سلام من جواد داد، رويى مشاهده كردم مانند ماه شب چهارده، از طيش و سفاهت مبرا، نه بسيار بلند و نه كوتاه اندكى به طول مائل، گشاده پيشانى با ابروهاى باريك كشيده و به يكديگر پيوسته و چشمهاى سياه و گشاده و بينى كشيده و گونه هاى رو هموار و برنيامده در نهايت حسن و جمال، بر گونه راستش خالى بود مانند فتات (٩٧) مشكى كه بر صفحه نقره افتاه باشد و موى عنبر بوى سياهى بر سرش بود نزديك به نرمه گوش آويخه، از پيشانى نورانيش نور ساطع بود مانند ستاره درخشان با نهايت سكينه و وقار و حيا و حسن لقا، پس احوال يك يك شيعيان را از من پرسيد، عرض كردم كه ايشان در دولت بنى العباس در نهايت مشقت و مذلت و خوارنى زندگانى مى كنند. فرمود: روزى خواهد بود كه شما مالك ايشان مى باشيد و ايشان در دست شما ذليل مى باشند، سپس فرمود: پدرم از من عهد گرفته است كه ساكن نشوم از زمين مرگ در جايى كه پنهان تر و دورترين جاها باشد تا آنكه بر كنار باشم از مكايد اهل ضلال و متمردان جهال تا هنگامى كه حق تعالى رخصت فرمايد تا ظاهر شوم، و به من گفت اى فرزند، حق تعالى اهل بلاد و طبقات عباد را خالى نمى گذارد از حجتى و امامى كه مردم پيروى او نمايند و حجت حق تعالى به او بر خلق تمام باشد. اى فرزند گرامى! تو آنى كه مهيا كرده باشد تو را براى نشر حق و برانداختن باطل و اعداى دين و اطفأ نائره مضلين.

پس ملازم جاهاى پنهان باش از زمين و دور باش از بلاد ظالمين و وحشت نخواهد نبود تو را از تنهايى و بدان كه دلهاى اهل طاعت و اخلاص مايل خواهد بود به سوى تو مانند مرغان كه به سوى آشيانه پرواز كنند و ايشان گروهى چندند كه به ظاهر در دست مخالفان ذليل اند و نزد حق تعالى گرامى و عزيزند و اهل قناعت اند و چنگ در دامان متابعت اهل بيت زده اند و استنباط دين از آثار ايشان مى نمايند و مجاهده به حجت با اعداى دين مى نمايند و خدا ايشان را مخصوص گردانيده است به آنكه صبر نمايند بر مذلتها كه از مخالفان دين مى كشند تا آنكه در دار قرار به عزت ابدى فائز گردند. اى فرزند! صبر كن بر مصادر و موارد امور خود تا آنكه حق تعالى اسباب دولت تو را ميسر گرداند و علمهاى زرد و رايات سفيد در مابين حطيم و زمزم بر سر تو به جولان درآيد و فوج فوج از اهل اخلاص و مصافات نزديك حجرالا سود به سوى تو بيايند و با تو بيعت كنند در حوالى حجرالا سود و ايشان جمعى باشند كه طينت ايشان پاك باشد از آلودگى نفاق و دلهاى ايشان پاكيزه باشد از نجاست شقاق و طبايع ايشان نرم باشد براى قبول دين و متصلب باشند در دفع فتنه هاى مضلين و در آن وقت حدائق ملت و دين بيارايد و صبح حق درخشان باشد و حق تعالى با تو ظلم و طغيان را از زمين براندازد و به جهت امن و امان در اطراف جهان ظاهر شود و مرغان شرايع دين مبين به آشيانهاى خود برگردند و امطار فتح و ظفر بساتين ملت را سرسبز و شاداب گرداند. پس حضرت فرمود كه بايد آنچه در اين مجلس گذشت پنهان دارى و اظهار ننمايى مگر به جمعى كه از اهل صدق و وفا و امانت باشند.

ابن مهزيار گفت: چند روز در خدمت آن حضرت ماندم و مسايل مشكله را از آن جناب سؤال نمودم آنگاه مرا مرخص فرمود كه به اهل خود معاودت نماييم و در روز وداع زياده از پنجاه هزار درهم با خود داشتم به هديه به خدمت آن حضرت بردم و التماس بسيار نمودم كه قبول فرمايند تبسم نمود و فرمود: استعانت بجوى به اين مال در برگشتن به سوى وطن خود كه راه درازى در پيش دارى. و دعاى بسيار در حق من نمود و برگشتم به سوى وطن، و حكايت و اخبار در اين باب بسيار است. (٩٨)


فصل چهارم: در معجزات باهرات و خوارق عادات كه از حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام صادرشده است

سنگريزه طلايى

بدان معجزاتى كه از آن حضرت نقل شده در ايام غيبت صغرى و زمان تردد خواص و نواب نزد آن حضرت بسيار است و چون اين كتاب را گنجايش بسط نيست لاجرم به ذكر قليلى از آن اكتفا مى شود.

اول شيخ كلينى و قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند از مردى از اهل مدائن كه گفت: با رفيقى به حج رفتم و در موقف عرفات نشسته بوديم جوانى نزديك ما نشسته بود و ازارى و ردايى پوشيده بود كه قيمت كرديم آنها را صد و پنجاه دينار مى ارزيد و نعل زردى در پا داشت و اثر سفر در او ظاهر نبود پس سائلى از ما سؤ ال كرد او را رد كرديم نزديك آن جوان رفت و از او سؤ ال كرد جوان از زمين چيزى برداشت و به او داد، سائل او را دعاى بسيار نمود جوان برخاست و از ما غائب شد. نزد سائل رفتيم و از او پرسيديم كه آن جوان چه چيز به تو داد كه آن قدر او را دعا نمودى؟ به ما نمود سنگريزه طلائى كه مانند ريگ دندانه ها داشت چون وزن كرديم بيست مثقال بود، به رفيق خود گفتم كه امام ما و مولاى ما نزد ما بود و ما نمى دانستيم؛ زيرا كه به اعجاز او سنگريزه طلا شد. پس رفتيم و در جميع عرفات گرديديم و او را نيافتيم، پرسيديم از جماعتى كه در دور او بودند از اهل مكه و مدينه كه اين مرد كى بود؟ گفتند: جوانى است علوى هر سال پياده به حج مى آيد. (٩٩)

حكايت حاكم قم

دوم قطب راوندى در(خرائج)از حسن مسترق روايت كرده است كه گفت: روزى در مجلس حسن بن عبداللّه بن حمدان ناصرالدوله بودم در آنجا سخن ناحيه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و غيبت آن حضرت مذكور شد و من استهزأ مى كردم به اين سخنان، در اين حال عموى من حسين داخل مجلس شد و من باز همان سخنان را مى گفتم، گفت: اى فرزند! من نيز اعتقاد تو را داشتم در اين باب تا آنكه حكومت قم را به من دادند در وقتى كه اهل قم بر خليفه عاصى شده بودند، و هر حاكمى كه مى رفت او را مى كشتند و اطاعت نمى كردند پس لشكرى به من دادند و به سوى قم فرستادند چون به ناحيه طرز رسيدم به شكار رفتم، شكارى از پيش من به در رفت از پى آن رفتم و بسيار دور رفتم تا به نهرى رسيدم در ميان نهر روان شدم و هر چند مى رفتم وسعت آن بيشتر مى شد در اين حال سوارى پيدا شد و بر اسب اشهبى سوار و عمامه خز سبزى بر سر داشت و به غير چشمهايش در زير آن نمى نمود و دو موزه سرخ برپا داشت به من گفت: اى حسين و مرا امير نگفت و به كنيت نيز ياد نكرد بلكه از روى تحقير نام مرا برد، گفت: چرا غيب مى كنى و سبك مى شمارى ناحيه ما را و چرا خمس مالت را به اصحاب و نواب ما نمى دهى؟ و من صاحب وقار و شجاعتى بودم كه از چيزى نمى ترسيدم، از سخن او بلرزيدم و گفتم: مى نمايم اى سيد من آنچه فرمودى، گفت: هرگاه برسى به آن موضعى كه متوجه آن گرديدى و به آسانى بدون مشقت قتال و جدال داخل شهر شوى و كسب كنى آنچه كسب مى كنى خمس آن را به مستحقش برسان، گفتم: شنيدم و اطاعت مى كنم، پس ‍ فرمود: برو با رشد و صلاح. و عنان اسب خود را گردانيد و روانه شد و از نظر من غائب گرديد و ندانستم به كجا رفت و از جانب راست و چپ او را بسيار طلب كردم و نيافتم. ترس و رعب من زياده شد و برگشتم به سوى عسكر خود و اين حكايت را نقل نكردم و فراموش كردم از خاطر خود و چون به شهر قم رسيدم و گمان داشتم كه با ايشان محاربه خواهم كرد، اهل قم به سوى من بيرون آمدند و گفتند هركه مخالف ما بود در مذهب و به سوى ما مى آمد با او محاربه مى كرديم و چون تو از مايى و به سوى ما آمده اى ميان ما و تو مخالفتى نيست داخل شهر شو و تدبير شهر به هر نحو كه خواهى بكن، مدتى در قم ماندم و اموال بسيار زياده از آنچه توقع داشتم جمع كردم پس امراى خليفه بر من و كثرت اموال من حسد بردند و مذمت من نزد خليفه كردند تا آنكه مرا عزل كرد و برگشتم به سوى بغداد و اول به خانه خليفه رفتم و بر او سلام كردم و به خانه خود برگشتم و مردم به ديدن من مى آمدند. در اين حال محمّد بن عثمان عمرى آمد و از همه مردم گذشت و بر روى مسند من نشست و بر پشتى من تكيه كرد، من از اين حركت او بسيار به خشم آمدم و پيوسته مردم مى آمدند و مى رفتند و او نشسته بود و حركت نمى كرد، ساعت به ساعت خشم من بر او زياده مى شد چون مجلس منقضى شد به نزديك من آمد و گفت: ميان من و تو سرى هست بشنو، گفتم: بگو، گفت: صاحب اسب اشهب و نهر مى گويد كه ما به وعده خود وفا كرديم پس آن قصه به يادم آمد و لرزيدم و گفتم مى شنوم و اطاعت مى كنم و به جان منت مى دارم پس برخاستم و دستش را گرفتم و به اندرون بردم و در خزينه هاى خود را گشودم و خمس همه را تسليم كردم و بعضى از اموال را كه من فراموش كرده بودم او به ياد من آورد و خمسش را گرفت و بعد از آن من در امر حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام شك نكردم، پس حسن ناصرالدوله گفت من نيز تا اين قصه را از عم خود شنيدم شك از دل من زائل شد و يقين نمودم امر آن حضرت را. (١٠٠)

دعاى امام زمان (عج ) براى تولد شيخ صدوق

سوم شيخ طوسى و ديگران روايت كرده اند كه على بن بابويه عريضه اى به خدمت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام نوشت و به حسين بن روح رضى اللّه عنه داد و سؤ ال كرده بود در آن عريضه كه حضرت دعا كند از براى او كه خدا فرزندى به او عطا كند، حضرت در جواب نوشت كه دعا كرديم از براى تو و خدا تو را در اين زودى دو فرزند نيكوكار روزى خواهد كرد. پس در آن زودى از كنيزى حق تعالى او را دو فرزند داد يكى محمد و ديگرى حسين، و از محمّد تصانيف بسيار ماند كه از جمله آنها (كتاب من لايحضره الفقيه) است و از حسين نسل بسيار از محدثين به هم رسيد و محمّد فخر مى كرد كه به دعاى حضرت قائمعليها‌السلام به هم رسيده ام و استادان او، او را تحسين مى كردند و مى گفتند كه سزاوار است كسى كه به دعاى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام به هم رسيده چنين باشد. (١٠١)

درهم شكستن توطئه معتضد عباسى

چهارم شيخ طوسى از رشيق روايت كرده است كه(معتضد خليفه)فرستاد مرا با دو نفر ديگر طلب نمود و امر كرد كه هر يك دو اسب با خود برداريم يكى را سوار شويم و ديگرى را به جنبيت بكشيم يعنى يدك كنيم و سبكبار به تعجيل برويم به سامره و خانه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را به ما نشان داد و گفت به در خانه مى رسيد كه غلام سياهى بر آن در نشسته است پس داخل خانه شويد و هركه در آن خانه بابيد سرش را براى من بياوريد. چون به خانه حضرت رسيديم در دهليز خانه غلام سياهى نشسته بود و بند زير جامه در دست داشت و مى بافت پرسيديم كه كى در اين خانه هست؟ گفت صاحبش و هيچگونه ملتفت نشد به جانب ما و از ما پروا نكرد، چون داخل خانه شديم خانه بسيار پاكيزه اى ديديم و در مقابل پرده اى مشاهده كرديم كه هرگز از آن بهتر نديده بوديم كه گويا الحال از دست كارگر در آمده است و در خانه هيچ كس نبود، چون پرده را برداشتم حجره بزرگى به نظر آمد كه گويا درياى آبى در ميان آن حجره ايستاده و در منتهاى حجره حصيرى بر روى آب گسترده است و بر بالاى آن حصير مردى ايستاده است نيكوترين مردم به حسب هيئت و مشغول نماز است و هيچگونه به جانب ما التفات ننمود. احمد بن عبداللّه پا در حجره گذاشت كه داخل شود در ميان آن غرق شد و اضطراب بسيار كرد تا من دست دراز كردم و او را بيرون مى آوردم و بى هوش شد، بعد از ساعتى به هوش آمد پس رفيق ديگر اراده كرد كه داخل شد و حال او بدين منوال گذشت پس من متحير ماندم و زبان به عذر خواهى گشودم و گفتم معذرت مى طلبم از خدا و از تو اى مقرب درگاه خدا، و اللّه ندانستم كه نزد كى مى آيم و از حقيقت حال مطلع نبودم و اكنون توبه مى نمايم به سوى خدا از اين كردار، پس به هيچ وجه متوجه گفتار من نشد و مشغول نماز بود، ما را هيبتى عظيم در دل به هم رسيد و برگشتيم و(معتضد)انتظار ما را مى كشيد و به دربانان سفارش كرده بود كه هر وقت برگرديم ما را به نزد او برند، پس در ميان شب رسيديم و داخل شديم و تمام قصه را نقل كرديم، پرسيد كه پيش از من با ديگرى ملاقات كرديد و با كسى حرفى گفتيد؟

گفتيم: نه. پس سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر بشنوم كه يك كلمه از اين واقعه را به ديگرى نقل كرده ايد هر آينه، همه را گردن بزنم. و ما اين حكايت را نقل نتوانستيم بكنيم مگر بعد از مردن او. (١٠٢)

تكذيب ادعاى جعفر كذاب

پنجم محمّد بن يعقوب كلينى روايت كرده است از يكى از لشكريا خليفه عباسى كه گفت من همراه بودم كه نسيم غلام خليفه به سرّ من رأى آمد و در خانه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام را شكست بعد از فوت آن حضرت، پس حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام از خانه بيرون آمد و تبرزينى در دست داشت و به نسيم گفت: كه چه مى كنى در خانه من؟ نسيم بر خود بلرزيد و گفت: جعفر كذاب مى گفت كه از پدرت فرزندى نمانده است، اگر خانه از تست ما بر مى گرديم پس از خانه بيرون آمديم. على بن قيس راوى حديث گويد كه يكى از خادمان خانه حضرت بيرون آمد، من از او پرسيدم از حكايتى كه آن شخص نقل كرد، آيا راست است؟ گفت: كى تو را خبر داد؟ گفتم: يكى از لشكريان خليفه، گفت: هيچ جيز در عالم مخفى نمى ماند. (١٠٣)

فرمايش امام زمانعليها‌السلام درباره اموال قمى ها

ششم شيخ ابن بابويه و ديگران روايت كرده اند كه احمد بن اسحاق كه از وكلاى حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام بود سعد بن عبداللّه را كه از ثقات اصحاب است با خود برد به خدمت آن حضرت كه از آن حضرت مسأله اى چند مى خواست سؤ ال كند، سعد بن عبداللّه گفت كه چون به در دولت سراى آن حضرت رسيديم، احمد رخصت دخول از براى خود و من طلبيد و داخل شديم، احمد با خود هميانى داشت كه در ميان عبا پنهان كرده بود، و در آن هميان صد و شصت كيسه از طلا و نقره بود كه هر يكى را يكى از شيعيان مهر زده به خدمت حضرت فرستاده بودند چون به سعادت ملازمت رسيديم در دامن آن حضرت طفلى نشسته بود مانند(مشترى)در كمال حسن و جمال و در سرش دو كاكل بود و در نزد آن حضرت گوى طلا بود به شكل انار كه به نگين هاى زيبا و جواهر گرانبها مرصع كرده بودند و يكى از اكابر بصره به هديه از براى آن حضرت فرستاده بود و به دست آن حضرت نامه اى بود و كتابت مى فرمود چون آن طفل مانع مى شد آن گوى را مى انداخت كه طفل از پى آن مى رفت و خود كتابت مى فرمود، چون احمد هميان را گشود و نزد آن حضرت نهاد، حضرت به آن طفل فرمود كه اينها هدايا و تحفه هاى شيعيان تست بگشا و متصرف شو، آن طفل يعنى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام گفت: اى مولاى من! آيا جايز است كه من دست طاهر خود را دراز كنم به سوى مالهاى حرام؟! پس حضرت عسكرىعليها‌السلام فرمود كه اى پسر اسحاق بيرون آور آنچه در هميان است تا حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام حلال و حرام را از يكديگر جدا كند، پس احمد يك كيسه را بيرون آورد حضرت فرمود كه اين از فلان است كه در فلان محله قم نشسته است و شصت و دو اشرفى (دينار) در اين كيسه است چهل و پنج اشرفى از قيمت ملى است كه از پدر به او ميراث رسيده بود و فروخته است و چهارده اشرفى قيمت هفت جامه است كه فروخته است و از كرايه دكان سه دينار است، حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود كه راست گفتى اى فرزند، بگو چه چيز در ميان اينها حرام است تا بيرون كند؟ فرمود: كه در اين ميان يك اشرفى هست به سكه رى كه به تاريخ فلان سال زده اند و آن تاريخ بر آن سكه نقش بوده و نصف نقشش محو شده است و يك دينار مقراض ‍ شده ناقصى هست كه يك دانگ و نيم است و حرام در اين كيسه همين دو دينار است و وجه حرمتش اين است كه صاحبش را در فلان سال در فلان ماه نزد جولايى كه از همسايگانش بود مقدار يك من و نيم ريسمان بود و مدتى بر اين گذشت كه دزد آن را ربود آن مرد جولا چون گفت كه آن را دزد برد تصديقش نكرد و تاوان از او گرفت ريسمانى باريكتر از آنكه دزد برده بود به همان وزن و داد آن را بافتند و فروخت و اين دو دينار از قيمت آن جامه است و حرام است.

چون كيسه را احمد گشود و دو دينار به همان علامتها كه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام فرمود كه مال فلان است كه در فلان محله قم مى باشد و پنجاه اشرفى در اين صره است و ما دست بر اين دراز نمى كنيم، پرسيد چرا؟ فرمود كه اين اشرفى ها قيمت گندمى است كه ميان او و برزگرانش مشترك بود و حصه خود را زياد كيل كرد و گرفت مال آنها در آن ميان است، حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام فرمود كه راست گفتى اى فرزند، پس به احمد گفت كه اين كيسه ها را بردار و وصيت كن كه به صاحبانش برسانند كه ما نمى خواهيم و اينها حرام است تا اينكه همه را به اين نحو تميز فرمود. و چون سعد بن عبداللّه خواست كه مسايل خود را بپرسد حضرت عسكرىعليها‌السلام فرمود كه از نور چشمم بپرس آنچه مى خواهى و اشاره به حضرت صاحبعليها‌السلام نمود. پس جميع مسائل مشكله را پرسيد و جوابهى شافى شنيد و بعضى از سؤ الها كه از خاطرش محو شده بود حضرت از راه اعجاز به يادش آورد و جواب فرمود. (حديث طولانى است در ساير كتب ايراد نموده ام.) (١٠٤)

شيعه شدن غانم هندى

هفتم شيخ كلينى و ابن بابويه و ديگران رحمه اللّه روايت كرده اند به سندهاى معتبر از(غانم هندى)كه گفت: من با جماعتى از اصحاب خود در شهر كشمير بوديم از بلاد هند و چهل نفر بوديم و در دست راست پادشاه آن ملك بر كرسى ها مى نشستيم و همه تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم را خوانده بوديم و حكم مى كرديم ميان مردم و ايشان را دانا مى گردانيديم در دين خود و فتوى مى داديم ايشان را در حلال و حرام ايشان و همه مردم رجوع به ما مى كردند پادشاه و غير او.

روزى نام حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مذكور ساختيم و گفتيم آن پيغمبرى كه در كتابها نام او مذكور است امر او بر ما مخفى است و واجب است بر ما كه تفحص كنيم احوال او را و از پى آثار او برويم. پس رأى همه بر اين قرار گرفت كه من بيرون آيم و از براى ايشان احوال آن حضرت را تجسس نمايم. پس بيرون آمدم و مال بسيار با خود برداشتم پس دوازده ماه گرديدم تا به نزديك كابل رسيدم و جماعتى از تركان برخوردند و زخم بسيار بر من زدند و اموال مرا گرفتند، حكم كابل چون بر احوال من مطلع شد مرا به شهر بلخ فرستاد، و در اين وقت داود بن عباس والى بلخ بود، چون خبر من به او رسيد كه از براى طلب دين حق از هند بيرون آمده ام و لغت فارسى آموخته ام و مناظره و مباحثه با فقها و متكلمين كرده ام، مرا به مجلس خو طلبيد و فقها و علما را جمع كرد كه با من گفتگو كنند، گفتم: من از شهر خود بيرون آمده ام كه طلب نمايم و تجسس كنم پيغمبرى را كه نام و صفات او را در كتب خود خوانده ايم، گفتند: نام او كيست؟ گفتم: محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، گفتند: آن پيغمبر ما است كه تو او را طلب مى نمايى. من شرايع و دين آن حضرت را از ايشان پرسيدم، بيان كردند. به ايشان گفتم: مى دانم كه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيغمبر است اما نمى دانم كه آنچه شما مى گوييد اين است كه من او را طلب مى كنم يا نه؟ بگوييد او در كجا مى باشد تا بروم به نزد او و سؤ ال كنم از او علامتها و دلالتها كه نزد من است، و در كتب خوانده ام اگر آن باشد كه من طلب مى نمايم ايمان بياورم به او. گفتند: او از دنيا رفته است. گفتم: وصى و خليفه او كيست؟ گفتند: ابوبكر. گفتم: نامش را بگوييد اين كنيت او است. گفتند: نامش عبداللّه پسر عثمان است و نسب او را به قريش ذكر كردند. گفتم: نسب پيغمبر خود را بيان كنيد، گفتند: گفتم: اين آن پيغمبر نيست كه من طلب او مى نمايم، آنكه من او را طلب مى نمايم خليفه او برادر او است در دين و پسر عم او است در نسب و شوهر دختر او است و پدر فرزندان او است و آن پيغمبر را فرزندى نيست بر روى زمين به غير فرزندان اين مردى كه خليفه او است. چون فقهأ ايشان اين سخنان را شنيدند برجستند و گفتند: اى امير! من دينى دارم و به دين خود متمسكم و از دين خود مفارقت نمى كنم من تا دينى قويتر از آن كه دارم بيابم. من صفات پيغمبر را خوانده ام در كتابهايى كه خدا بر پيغمبرانش فرستاده است، و من از بلاد هند بيرون آمده ام و دست برداشته ام از عزتى كه در آنجا داشتم از براى طلب او، چون تجسس كردم امر پيغمبر شما را از آنچه شما بيان كرديد موافق نبود به آنچه من در كتب خوانده ام دست از من برداريد.

پس والى بلخ فرستاد حسين بن اسكيب را از اصحاب حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام بود طلبيد و گفت: با اين مرد هندى مباحثه كن. حسين گفت: اصلحك اللّه نزد تو فقها و علما هستند و ايشان ابصر و اعلم اند به مناظره او، والى گفت: چنانچه من مى گويم با او مناظره كن و او را به خلوت ببر و با او مدارا كن و خوب خاطرنشان او كن. پس حسين مرا به خلوت برد بعد از آنكه احوال خود را به او گفتم و بر مطلب من مطلع گرديد گفت: آن پيغمبرى كه طلب مى نمايى همان است كه ايشان گفتند اما خليفه او را غلط گفته اند آن پيغمبر محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پسر عبداللّه پسر عبدالمطلب است و وصى او علىعليها‌السلام پسر ابوطالب پسر عبدالمطلب است و او شوهر فاطمهعليها‌السلام دختر محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و پدر حسن و حسينعليهما‌السلام كه دخترزاده محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اند، غانم گفت: من گفتم همين است آنكه من مى خواستم و طلب مى كردم. پس رفتم به خانه داود والى بلخ و گفتم: اى امير! يافتم آنچه طلب مى كردم (وَ اَنَا اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدَا رَسُولُ اللّهِ)عليها‌السلام پس والى، نيكى و احسان بسيار به من كرد و به حسين گفت: كه تفقد احوال او بكن و از او باخبر باش. پس رفتم به خانه او و با و او انس گرفتم و مسايلى كه به آن محتاج بودم موافق مذهب شيعه از نماز و روزه و ساير فرايض از او اخذ كردم، و من به حسين گفتم ما در كتب خود خوانده ايم كه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خاتم پيغمبران است و پيغمبرى بعد از او نيست و امر امامت بعد از او با وصى و وارث و خليفه او است و پيوسته امر خلافت خدا جارى است در اعقاب و اولاد ايشان و تا منقضى شود دنيا پس كيست وصى وصى محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟ گفت: امام حسن و بعد از او امام حسينعليهما‌السلام دو پسر محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، پس همه را شمرد تا حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و بيان كرد آنچه حادث شد از غائب شدن آن حضرت پس همت من مقصور ش بر آنكه طلب ناحيه مقدسه آن حضرت بنمايم شايد به خدمت او توانم رسيد.

راوى گفت: پس غانم آمد به قم و با اصحاب ما صحبت داشت و در سال دويست و شصت و چهار با اصحاب ما رفت به سوى بغداد و با او رفيقى بود از اهل سند كه با و رفيق شده بود در تحقيق مذهب حق، غانم گفت: خوشم نيامد از بعض اخلاق آن رفيق، از او جدا شدم و از بغداد بيرون آمدم تا داخل سامره شدم و رفتم به مسجد بنى عباس يا وارد قريه عباسيه شدم نماز كردم و متفكر بودم در آن امرى كه در طلب آن سعى مى كنم ناگاه مردى به نزد من آمد و گفت: تو فلانى و مرا به نامى خواند كه در هند داشتم و كسى بر آن مطلع نبود، گفتم: بلى! گفت: اجابت كن مولاى خود را كه تو را مى طلبد. من با او روانه شدم و مرا از راه هاى غير مأنوس برد تا داخل خانه و بستانى شدم ديدم مولاى من نشسته است و به لغت هندى فرمود: خوش آمدى اى فلان! چه حال دارى و چگونه گذاشتى فلان و فلان را؟ تا آنكه مجموع آن چهل نفر كه رفيقان من دارند نام برد و احوال هر يك را پرسيد و آنچه بر من گذشته بود همه را خبر داد و جميع اين سخنان را به كلام هندى و مى فرمود و گفت: مى خواهى به حج روى با اهل قم؟ گفتم: بلى، اى سيد من! فرمود: با ايشان مرو در اين سال برگرد و در سال آينده برو. پس به سوى من انداخت صره زرى كه نزد او گذاشته بود فرمود: اين را خرجى خود كن و در بغداد به خانه فلان شخص مرو و او را بر هيچ امر مطلع مگردان.

راوى گفت: بعد از آن غانم برگشت و به حج نرفت، بعد از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند كه حاجيان در آن سال از عقبه برگشتند و به حج نرفتند و معلوم شد كه حضرت او را براى اين منع فرموده بودند از رفتن به سوى حج در اين سال. پس به جانب خراسان رفت و سال ديگر به حج رفت و به خراسان برگشت و هديه براى ما از خراسان فرستاد و مدتى در خراسان ماند تا آنكه به رحمت خدا واصل گرديد. (١٠٥)

نصب حجرالا سود به دست امام زمانعليها‌السلام

هشتم قطب راوندى از جعفر بن محمّد بن قولويه استاد شيخ مفيد رحمه اللّه روايت كرده است كه چون قرامطه اعنى اسماعيليه ملاحده كعبه را خراب كردند و حجرالا سود را به كوفه آورده در مسجد كوفه نصب كردند و در سال سيصد و سى و هفت كه اوايل غيبت كبرى بود خواستند كه حجر را به كعبه برگردانند و در جاى خود نصب كنند، من به اميد ملاقات حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام در ان سال اراده حج نمودم؛ زيرا كه در احاديث صحيحه وارد شده است كه حجر را كسى به غير معصوم و امام زمان نصب نمى كند چنانچه قبل از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه سيلاب كعبه را خراب كرد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را نصب نمود، و در زمان حجاج كه كعبه را بر سر عبداللّه بن زيبر خراب كرد چون خواستند بسازند هركه حجر را گذاشت لرزيد و قرار نگرفت تا آنكه حضرت امام زين العابدينعليها‌السلام آن را به جاى خود گذاشت و قرار گرفت.

لهذا در آن سال متوجه حج شدم چون به بغداد رسيدم علت صعبى مرا عارض شد كه بر جان خود ترسيدم و نتوانستم به حج بروم، نايب خود گردانيدم مردى از شيعه را كه او را ابن هشام مى گفتند و عريضه اى به خدمت حضرت نوشتم و سرش را مهر كردم و در آن عريضه سؤ ال كرده بودم كه مدت عمر من چند سال خواهد بود و از اين مرض عافيت خواهم يافت يا نه؟ و ابن هشام را گفتم مقصود من آن است كه اين رقعه را بدهى به دست كسى كه حجر را به جاى خود مى گذارد و جوابش را بگيرى و تو را از براى همين كار مى فرستم. ابن هشام گفت كه چون داخل مكه مشرفه شدم مبلغى به خدمه كعبه دادم كه در وقت گذاشتن حجر مرا حمايت كنند كه بتوانم درست ببينم كه كى حجرا به جاى خود مى گذارد و ازدحام مردم مانع ديدن من نشود، چون خواستند حجر را به جاى خود بگذارند خدمه مرا در ميان گرفتند و حمايت من مى نمودد و من نظر مى كردم هركه حجر را مى گذاشت حركت مى كرد و مى لرزيد و قرار نمى گرفت تا آنكه جوان خوشروى و خوشبوى و خوش موى گندم گونى پيدا شد و حجر را از دست ايشان گرفت و به جاى خود نصب كرد و درست ايستاد و حركت نكرد پس خروش از مردم برآمد و صدا بلند كردند و روانه شدند و از مسجد بيرون رفتند، من از عقب او به سرعت تمام روانه شدم و مردم را مى شكافتم و از جانب راست و چپ دور مى كردم و مى دويدم و مردم گمان كردند كه من ديوانه شده ام و چشمم را از او بر نمى داشتم كه مبادا از نظر من غايب شود تا اينكه از ميان مردم بيرون رفتم و در نهايت آهستگى و اطمينان مى رفت و من هرچند مى دويدم به او نمى رسيدم و چون به جايى رسيد كه به غير از من و او كسى نبود ايستاد و به سوى من ملتفت شد و فرمود: بده آنچه با خود دارى! رقعه را به دستش دادم، نگشود و فرمود: به او بگو بر تو خوفى نيست در اين علت، و عافيت مى يابى و اجل محتوم تو بعد از سى سال ديگر خواهد بود. چون اين حالت را مشاهده كردم و كلام معجز نظامش را شنيدم خوف عظيمى بر من مستولى شد به حدى كه حركت نتوانستم كرد، چون اين خبر به ابن قولويه رسيد يقين او زياده شد و در حيات بود تا سال سيصد و شصت و هفت از هجرت، در آن سال اندك آزارى هم رسيد وصيت كرد و تهيه كفن و حنوط و ضروريات سفر آخرت را گرفت و اهتمام تمام در اين امور مى كرد و مردم به او مى گفتند: آزار بسيار ندارى اين قدر تعجيل و اضطراب چرا مى كنى؟ گفت: مولاى من مرا وعده كرده است. پس در همان علت [ مرض ] به منازل رفيعه بهشت انتقال نمود (اَلْحَقَهُ اللّهُ بِمَواليهِ الاَطْهارِ فى دارِ الْقَرارِ). (١٠٦)

سبب تشيع همدانى ها

نهم شيخ ابن بابويه روايت كرده است از احمد بن فارس اديب كه گفت: من وارد شهر همدان شدم و همه را سنى يافتم به غير يك محله كه ايشان را بنى راشد مى گفتند و همه شيعه امامى مذهب بودند، از سبب تشيع ايشان سؤال كردم مرد پيرى از ايشان كه آثار صلاح و ديانت از او ظاهر بود گفت: سبب تشيع ما آن است كه جد اعلاى ما كه ما همه به او منسوبيم به حج رفته بود گفت: در وقت مراجعت پياده مى آمدم، چند منزل كه آمديم در باديه، روزى در اول قافله خوابيدم كه چون آخر قافله برسد بيدار شوم چون به خواب رفتم بيدار نشدم تا آنكه گرمى آفتاب مرا بيدار كرد و قافله گذشت بود و جاده پيدا نبود، به توكل روانه شدم، اندك راهى كه رفتم رسيدم به صحراى سبز و خرم پر گل و لاله كه هرگز چنين مكانى نديده بودم چون داخل آن بستان شدم قصر عالى به نظر من آمد به جانب قصر روانه شدم چون به در قصر رسيدم دو خادم سفيد ديدم نشسته اند سلام كردم جواب نيكويى گفتند و گفتند بنشين كه خدا خير عظيمى نسبت به تو خواسته است كه تو را به اين موضع آورده است، پس يكى از آن خادمها داخل آن قصر شد و بعد از اندك زمانى آمد و گفت: برخيز و داخل شو! چون داخل شدم قصرى مشاهده كردم كه هرگز به آن خوبى نديده بودم خادم پيش رفت و پرده اى بر در خانه بود، پرده را برداشت و گفت: داخل شو! چون داخل شدم جوانى را ديدم كه در ميان خانه نشسته است و شمشير درازى محاذى سر او از سقف آويخته است كه نزديك است سر شمشير مماس سر او شود يعنى برسد به سر او و آن جوان مانند ماهى بود كه در تاريكى درخشان باشد، پس سلام كردم و با نهايت ملاطفت و خوش زبانى جواب فرمود و گفت: مى دانى من كيستم؟ گفتم: نه واللّه! فرمود: منم قائم آل محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و منم آنكه در آخرالزمان به اين شمشير خروج خواهم كرد و اشاره به آن شمشير نمود و زمين را پر از عدالت و راستى خواهم كرد بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد پس به روى در افتادم و رو را بر زمين ماليدم، فرمود: چنين مكن و سر بردار تو فلان مردى از مدينه اى از بلاد جبل كه آن را همدان مى گويند، گفتم: بلى اى آقاى من و مولاى من! پس فرمود: مى خواهى برگردى به اهل خود؟ گفتم: بلى اى سيد من! مى خواهى به سوى اهل خود بروم و بشارت دهم ايشان را به اين سعادت كه مرا روزى شده. پس اشاره فرمود به سوى خادم و او دست مرا گرفت و كيسه زرى به من داد مرا از بستان بيرون آورد و با من روانه شد اندك راهى كه آمديم عمارتها و درختها و مناره مسجدى پيدا شد. گفت: مى دانى و مى شناسى اين شهر را؟ گفتم: نزديك به شهر ما شهرى است كه او را اسدآباد مى گويند، گفت: همان است برو با رشد و صلاح، اين را گفت و ناپيدا شد، من داخل اسدآباد شدم و در كيسه چهل يا پنجاه اشرفى بود، پس وارد همدان شدم و اهل و خويشان خود را جمع كردم و بشارت دادم ايشان را به آن سعادتها كه حق تعالى براى من ميسر كرد و ما هميشه در خير و نعمت بوديم تا از آن اشرفى ها چيزى باقى بود. (١٠٧)

ملاقات نماينده مفوضه با امام زمانعليها‌السلام

دهم مسعودى و شيخ طوسى و ديگران روايت كرده اند از ابونعيم محمّد بن احمد انصارى كه گفت: روانه نمودند قومى از مفوضه و مقصره، كامل بن ابراهيم مدنى را به سوى ابى محمّدعليها‌السلام در سرّ من رأى كه مناظره كند با آن جناب در اوامر ايشان، كامل گفت: من در نفس خود گفتم كه سؤ ال مى كنم از آن جناب كه داخل نمى شود در بهشت مگر آنكه معرفت او مثل معرفت من باشد و قائل باشد به آنچه من مى گويم چون داخل شدم بر سيد خود ابى محمّدعليها‌السلام و نظر كردم به جامه هاى سفيد و نرمى كه در بر او بود در نفس خود گفتم ولى خدا و حجت او جامه هاى نرم مى پوشسد و ما را امر مى فرمايد به مواسات اخوان ما و ما را نهى مى كند از پوشيدن مانند آن، پس با تبسم فرمود: اى كامل! و ذراع خود را بالا برد پس ديدم پلاس سياه زبرى كه روى پوست بدن مباركش بود پس فرمود: اين براى خدا است و اين براى شما. پس خجل شدم و نشستم در نزد درى كه پرده بر آن آويخته بود پس بادى وزيد و طرفى از ان را بالا برد پس ديدم جوانى را كه گويا پاره ماه بود چهار ساله يا مثل آن پس به من فرمود: اى كامل بن ابراهيم! پس بدن من مرتعش شد و ملهم شدم كه گفتم: لبيك اى سيد من! پس فرمود: آمدى نزد ولى اللّه و حجت او و اراده كردى سؤ ال كنى كه داخل بهشت نمى شود مگر آنكه عارف باشد مانند معرفت تو و قائل باشد به مقاله تو، پس گفتم: آرى، واللّه! فرمود: پس در اين حال كم خواهد بود داخل شوندگان در بهشت واللّه، به درستى كه داخل بهشت مى شوند خلق بسيارى، گروهى كه ايشان را(حقيه)مى گويند، گفتم: اى سيد من! كيستند ايشان؟ فرمود: قومى كه از دوستى ايشان اميرالمؤ منينعليها‌السلام را اين است كه قسم مى خوردند به حق او و نمى دانند كه فضل او چيست آنگاه ساعتى ساكت شد پس فرمود: و آمدى سؤ ال كنى از آن جناب از مقاله مفوضه، دروغ گفتند بلكه قلوب ما محل است از براى مشيت خداوند پس هرگاه درخواست خداوند ما مى خواهيم و خداى تعالى مى فرمايد(وَ ما تشآؤُنَ اِلاّ اَنْ يشأ اللّهُ) (١٠٨) آنگاه پرده به حال خود برگشت پس آن قدرت نداشتم كه آن را بالا كنم پس حضرت ابومحمّدعليها‌السلام به من نظر كرد و تبسم نمود فرمود: اى كامل بن ابراهيم! سبب نشستن تو چيست و حال آنكه خبر كرده تو را مهدى و حجت بعد از من به آنچه در نفس تو بوده و آمدى كه از آن سؤ ال كنى، گفت پس ‍ برخاستم و جواب خود را كه در نفسم مخفى كرده بودم از امام مهدىعليها‌السلام گرفتم و بعد از آن آن جناب را ملاقات نكردم، ابونعيم گفت: پس من كامل را ملاقات كردم و او را از اين حديث سؤ ال كردم پس خبر داد مرا به آن تا آخرش بدون زياده و نقصان. (١٠٩)

يازدهم شيخ محدث فقيه عمادالدّين ابوجعفر بن محمّد بن على بن محمّد طوسى مشهدى معاصر ابن شهر آشوب، در كتاب(ثاقب المناقب)روايت كرده از جعفر بن احمد كه گفت: طلبيد مرا ابوجعفر محمّد بن عثمان پس دو جامه نشانه دار به من داد با كيسه اى كه در آن دراهمى بود پس به من گفت: محتاجيم كه تو خود بروى به(واسط)در اين وقت و بدهى آنچه من به تو دادم به اول كسى كه ملاقات كنى او را آنگاه كه از كشتى درآمدى به واسط. گفت مرا از اين غم شديدى پيدا شد و گفتم مثل منى را براى چنين امرى مى فرستد و حمل مى كند اين چيز اندك را، پس رفتم به واسط و از كشيت در آمدم پس اول كسى را كه ملاقات كردم سؤ ال كردم از او از حال حسن بن قطاة صيدلانى وكيل وقف به واسط، پس ‍ گفت: من همان تو كيستى؟ پس گفتم: ابوجعفر عمرى تو را سلام مى رساند و اين دو جامه و اين كيسه را داده كه تسليم كنم به تو. پس گفت: الحمدللّه، به درستى كه محمّد بن عبداللّه حائرى وفات كرد و من بيرون آمدم به جهت اصلاح كفن او پس ‍ جامه را گشود ديد كه در آن است آنچه را به او احتياج دارد از حبره و كافور و در آن كيسه كرايه حمالها است و اجرت حفار، گفت: پس تشييع كرديم جنازه او را و برگشتيم. (١١٠)

حكايت طلاى گمشده

دوازدهم و نيز روايت كرده از حسين بن على بن محمّد قمى معروف به ابى على بغدادى كه گفت: در بخارا بودم پس شخصى كه معروف بود به ابن جاشير، ده قطعه طلا داد و امر كرد مرا كه تسليم كنم آنها را در بغداد به شيخ ابى القاسم حسين بن روح قدس سره پس حمل كردم آنها را با خود چون رسيدم به مفازه امويه يكى از آن سبيكه ها مفقود شد از من و عالم نشدم به آن تا آنكه داخل بغداد شدم و سبيكه ها را بيرون آوردم كه تسليم آن جناب كنم پس ديدم كه يكى از آنها از من مفقود شده پس ‍ سبيكه اى به وزن آن خريدم و به آن نه اضافه نمودم آنگاه داخل شدم بر شيخ ابى القاسم در بغداد و آن سبيكه ها را نزدش گذاردم پس فرمود: بگير اين سبيكه راو آن را كه گم كردى رسيد به ما، او اين است آنگاه بيرون آورد آن سبيكه را كه مفقود شد از من به امويه پس نظر كردم در آن شناختم آن را. (١١١)

سيزدهم و نيز روايت كرده اند از حسين بن على مذكور كه گفت: زنى از من سؤ ال كرد كه وكيل مولاى ما كيست؟ پس بعضى از قميين گفتند به او كه ابوالقاسم بن روح است و او را به آن زن دلالت كردند پس داخل شد در نزد شيخ و من در نزد آن جناب بودم پس گفت: اى شيخ! چه با من است؟ فرمود: با تو هرچه هست آن را در دجله بينداز. پس انداخت آن را و برگشت و آمد نزد ابوالقاسم روحى و من بودم نزد او پس فرمود ابوالقاسم به ملوك خود، كه بيرون بياور حقه را براى ما پس حقه را نزد او آورد پس به آن زن، فرمود: اين حقه اى است كه با تو بود و انداختى در دجله، گفت: آرى، فرمود: خبر دهم تو را به آنچه در آن است يا تو خبر مى دهى مرا؟ گفت: بلكه تو خبر ده مرا. فرمود: در اين حقه يك جفت دستينه (١١٢) است از طلا و حلقه بزرگى كه در آن جوهرى است و دو حلقه صغير كه در آن جوهرى است و دو انگشترى يكى فيروزج و ديگرى عقيق، و امر چنان بود كه فرمود، چيزى را واگذار نكرد.

پس حقه را باز كرد و آنچه در آن بود بر من معروض داشت و زن نظر كرد به آن پس ‍ گفت: اين بعينه همان است كه من برداشته بودم و در دجله انداختم پس من و آن زن از شعف ديدن اين معجزه بى خود شديم. ابى على بغدادى حسين مذكور بعد از ذكر اين حديث و حديث سابق گفت: شهادت مى دهم در نزد خداوند روز قيامت در آنچه خبر دادم به آن، به همان نحو است كه ذكر كردم نه زياد كردم در آن و نه كم كردم و سوگند خورد به ائمه اثنى عشر كه راست گفتم در آن نه افزوده ام بر آن و نه كم نموده ام از آن. (١١٣)

در جستجوى امام زمانعليها‌السلام

چهاردهم و نيز روايت كرده اند از على بن سنان موصلى از پدرش كه گفت: چون حضرت ابومحمدعليها‌السلام وفات كرد وارد شد از قم و بلاد جبل جماعتى با اموالى كه مى آوردند حسب رسم و ايشان را خبرى نبود از آن حضرت پس حضرت رسيدند به سرّ من رأى و سؤ ال كردند از آن جناب به ايشان گفتند كه وفات كرده، گفتند: پس از او كيست؟ گفتند: جعفر برادرش پس از او سؤ ال كردند. گفتند: براى سير و تنزه بيرون رفته و در زورقى نشسته در دجله شرب خمر مى كند و با او است سرود نوازنده ها، پس آن قوم با يكديگر مشورت كردند و گفتند اين صفت امام نيست و بعضى از ايشان گفتند برويم و اين اموال را برگردانيم به صاحبانش، پس ‍ ابوالعباس محمّد بن جعفر حميرى قمى گفت: تأمل كنيد تا اين مرد برگردد و در امر درست تفحص كنيم، گفت چون برگشت داخل شدند بر او و سلام كردند و گفتند: اى سيد ما، ما از اهل قم هستيم، در ما است جماعتى از شيعه و غير شيعه و ما حمل مى كرديم براى سيد خود ابومحمّدعليها‌السلام اموالى. پس گفت: كجا است آن مالها؟ گفتيم: با ما است، گفت: حمل نماييد آن را به نزد من، گفتند: براى اين اموال خبر ديگرى است كه آن را نگفتيم، گفت: آن چيست؟ گفتند: اين اموال جمع مى شود و از عامه شيعه در او يك دينار و دو دينار و سه دينار هست آنگاه جمع مى كنند آن را در كيسه و سر آن را مهر مى كنند و ما هر وقت كه مالها را مى آورديم سيد ما مى فرمود كه همه مال فلان مقدار است، از فلان اين مقدار و از فلان اين مقدار و از نزد فلان اين مقدار تا آنكه تمام نامهاى مردم را خبر مى داد و مى فرمود كه نقش مهر چيست. جعفر گفت: دروغ مى گوييد و بر برادرم مى بنديد چيزى را كه نمى كرد، اين علم غيب است. پس آن قوم چون سخن جعفر را شنيدند بعضى به بعضى نگاه كردند، پس گفت: اين مال را برداريد به نزد من آريد، گفتند: ما قومى هستيم كه ما را اجاره كردند چونكه آن را ديده بوديم از سيد خود حسنعليها‌السلام اگر تو امامى آن مالها را براى ما وصف كن وگرنه به صاحبانش بر مى گردانيم هرچه مى خواهند در آن مال ها بكنند. گفت پس جعفر رفت نزد خليفه و او را در سرّ من رأى بود و از دست ايشان شكايت كرد پس چون در نزد خليفه حاضر شدند خليفه به ايشان گفت: اين اموال را بدهيد به جعفر، گفتند: (اَصَلَحَ اللّهُ الْخَليفَةَ م) اجماعتى مزدوريم و وكيل ارباب اين اموال و اينها از جماعتى است و ما را امر كردند كه تسليم نكنيم آنها را مگر به علامت و دلالتى كه جارى شده بود با ابى محمّدعليها‌السلام ، پس خليفه گفت: چه بود آن دلالتى كه جارى شده بود با ابى محمّدعليها‌السلام ، قوم گفتند: كه وصف مى كرد براى ما اشرفى ها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را پس چون چنين مى كرد مالها را به او تسليم مى كرديم و چند مرتبه بر او وارد شديم و اين بود علامت ما با او و حال وفات كرده پس اگر اين مرد صاحب اين امر است پس به پا دارد براى ما آنچه را كه به پا مى داشت براى ما برادر او و الا مال را بر مى گردانيم به صاحبانش كه آن را فرستادند به توسط ما. جعفر گفت: يا اميرالمؤ منين! اينها قومى هستند دروغگو و بر برادرم دروغ مى بندند و اين علم غيب است، پس خليفه گفت: اين قوم رسولانند (وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلا الْبَلاغ.)

پس جعفر مبهوت شد و جوابى نيافت پس آن جماعت گفتند اميرالمؤ مين بر ما احسان كند و فرمان دهد به كسى كه ما را بدرقه كند تا از اين بلد بيرون رويم، پس به نقيبى امر كرد ايشان را بيرون كرد چون از بلد بيرون رفتند پسرى به نزد ايشان آمد كه نيكوترين مردم بود در صورت كه گويا خادم بود پس ايشان را آواز داد كه اى فلان پسر فلان و اى فلان پسر فلان اجابت كنيد مولاى خود را. پس به او گفتند تو مولاى مايى؟ گفت: معاذاللّه! من بنده مولاى شمايم پس برويد به نزد آن جناب، گفتند پس با او رفتيم تا آنكه داخل شديم خانه مولاى ما امام حسنعليها‌السلام پس ديديم فرزند او قائمعليها‌السلام را بر سريرى نشسته كه گويا پاره ماه است و بر بدن مباركش جامه سبزى بود پس سلام كرديم بر آن جناب و سلام ما را رد كرد آنگاه فرمود: همه مال فلان قدر است و مال فلان چنين است و پيوسته وصف مى كرد تا آنكه جميع مال را وصف كرد، پس وصف كرد جامه هاى ما را و سواريهاى ما را و آنچه با ما بود از چهارپايان پس افتاديم به سجده براى خداى تعالى و زمين را در پيش او بوسيديم آنگاه سؤ ال كرديم از هرچه خواستيم پس جواب داد و اموال را حمل كرديم به سوى آن جناب و ما را امر فرمود كه ديگر چيزى به سرّ من رأى حمل نكنيم و اينكه براى ما شخصى را در بغداد منصوب فرمايد كه اموال را به سوى او حمل كنيم و از نزد او توقيعات بيرون بيايد. گفتند پس از نزد آن جناب مراجعت كرديم و عطا فرمود به ابوالعباس محمّد بن جعفر حميرى قمى از حنوط و كفن و به او فرمود: خداوند بزرگ نمايد اجر تو را در نفس تو. راوى گفت: چون ابوالعباس به عقبه همدان رسيد تب كرد و وفات نمود، بعد از آن اموال حمل مى شد به بغداد نزد منصوبين و بيرون مى آمد از نزد ايشان توقيعات. (١١٤)

دعا در زير ناودان كعبه

پانزدهم (١١٥) و نيز روايت كرده اند از ابى محمّد حسن بن وجنا كه گفت: من در سجده بودم در تحت ناودان يعنى ناودان كعبه معظمه در حج پنجاه و چهارم. بعد از نماز عشأ و تضرع مى كردم در دعا كه ديدم كسى مرا حركت مى دهد پس ‍ فرمود: اى حسن بن وجنا! گفت پس برخاستم ديدم كنيزك زرد چهره لاغر اندامى است كه گمان كردم چهل ساله و فوق آن است پس در پيش روى من به راه افتاد و من سؤال نكردم او را از چيزى تا آنكه آمد در خانه خديجه و در آنجا اطاقى بود كه در وسط آن ديوارى بود و در آن پله هايى بود كه از آنجا بالاى مى رفتند پس آن كنيزك بالا رفت و آوازى آمد كه اى حسن بالا بيا پس بالا رفتم و ايستادم در نزد در، پس صاحب الزمانعليها‌السلام فرمود: اى حسن! آيا پنداشتى كه تو بر ما مخفى بودى، واللّه هيچ وقتى در حج خود نبودى مگر آنكه من با تو بودم، پس سخت بى هوش شدم و به روى در افتادم، پس برخاستم فرمود به من اى حسن! ملازم باش در مدينه خانه جعفر بن محمّد را و تو را مهموم نكند طعام تو و نه شراب تو و نه آن چه عورت خود را به آن بپوشانى، آنگاه دفترى به من عطا فرمود كه در آن بود دعاى فرج و صلواتى بر آن حضرت و فرمود به اين دعا پس دعا بخوان و چنين صلوات بفرست بر من و مده آن را مگر به اولياى من پس به درستى كه خداوند عز و جل تو را توفيق عطا مى فرمايد، پس گفتم: اى مولاى من تو را بعد از اين نخواهم ديد؟ فرمود: اى حسن! هرگاه خداى تعالى بخواهد. حسن گفت: پس از حج خود برگشتم و ملازم شدم خانه جعفر بن محمّدعليها‌السلام را و من بيرون نمى رفتم از آن خانه و بر نمى گشتم به سوى آن مگر به جهت سه حاجت: از براى تجديد وضو، يا از براى خوابيدن، يا از براى افطار كردن. پس هر زمانى كه داخل مى شدم به خانه خود وقت افطار، ركوه [ كوزه ] خود را پر از آب مى ديدم و بر بالاى آن گرده نانى و بر بالاى نان آنچه را كه نفس ميل كرده بود و به آن پس آن را مى خوردم و مرا كافى بود، و لباس زمستانى در وقت زمستان و لباس تابستانى در تابستان و من آب به خانه مى بردم در روز و در خانه مى پاشيدم و كوزه را خالى مى گذاشتم و طعام مى آوردند و مرا حاجتى به آن نبود پس مى گرفتم و آن را تصدق مى كردم به جهت آنكه آگاه نشود بر آن مطلب كسى كه با من بود. (١١٦)

مؤ لف گويد: كه شيخ ما در(نجم الثاقب)فرموده كه يكى از القاب شريفه حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام (مبدى الا يات)است، يعنى ظاهر كننده آيات خداوندى يا محل بروز و ظهور آيات الهيه؛ چه از آن روز كه بساط خلافت در زمين گسترده شد و انبيأ و رسلعليهم‌السلام به آيات بينات و معزات باهرات براى هدايت خلق بر آن بساط پا نهاده در مقام ارشاد و اعلام كلمه حق و ازهاق باطل برآمدند براى احدى خداى تعالى چنين تكريم و اعزاز نفرمود و به احدى آن مقدار آيات نفرستاد كه براى مهدى خودعليها‌السلام فرستاد و روانه خواهد كرد عمرى به اين طولانى كه خداى داند به كجا خواهد كشيد، چون ظاهر شود در هيئت و سن مردان سى ساله و پيوسته ابرى سفيد بر سرش سايه افكند و به زبان فصيح از او ندا رسد مهدى آل م محمدعليهم‌السلام بر سر شيعيانش دست گذارد عقولشان كامل شود در اردودى مباركش عسكرى [لشكرى ] باشد از ملائكه كه ظاهر باشند و مردم ببينند چنانچه در عهد ادريس نبىعليها‌السلام مى ديدند و همچنين عسكرى از جن؛ از نور جمالش زمين چنان نورانى و روشن شود كه به مهر و ماه حاجت نيفتد، شر و ضرر از درندگان و حشرات برود، خوف و وحشت از آنها از ميان برخيزد، زمين گنجهاى خود را ظاهر نمايد و چرخ از سرعت سير بماند، و عسكرش از روى آب راه روند و كوه و سنگ كافرى را كه به آنها خود را مخفى كردند نشان دهند و كافر را به سيما بشناسند و بسيارى از مردگان در ركاب مباركش باشند و شمشير بر فرق زنده ها زنند و اينها از آيات عجيبه و همچنين آياتى كه پيش از ظهور و خروج ظاهر شود كه عدد آنها احصا نشود و بسيارى از آن در كتب غيبت ثبت شده كه همه آنها مقدمه آمدن آن جناب است و عشرى ١١٠از آن براى آمدن هيچ حجتى نشده. (١١٧)


فصل پنجم: در ذكر حكايات و قصص آنان كه در غيبت كبرى خدمت امام زمانعليها‌السلام مشرف شده اند

چه آنكه در حال شرفيابى شناختند آن جناب را يا پس از مفارقت معلوم شد از روى قرائن قطعيه كه آن جناب بود و آنانكه واقف شدند بر معجزه اى از آن جناب در بيدارى يا خواب يا بر اثرى از آثار داله بر وجود مقدس آن حضرت.

بدان كه شيخ ما در(نجم ثاقب)در اين باب صد حكايت ذكر كرده و ما در اين كتاب مبارك به ذكر بيست و سه حكايت از اين حكايات اكتفا مى كنيم و دو حكايت كه يكى حكايت حاج على بغدادى و ديگرى حكايت حاج سيد احمد رشتى باشد در(مفاتيح الجنان)نقل كرديم.

شفا يافتن اسماعيل هرقلى

حكايت اول قصه اسماعيل هرقلى است: عالم فاضل على بن عيسى اربلى در(كشف الغمه)مى فرمايد كه خبر داد مرا جماعتى از ثقات برادران من كه در بلاد حله شخصى بود كه او را اسماعيل بن حسن هرقلى مى گفتند، از اهل قريه اى بود كه آن را(هرقل)مى گويند وفات كرد در زمان من، و من او را نديدم حكايت كرد از براى من پسراو شمس الدّين، گفت: حكايت كرد از براى من پدرم كه بيرون آمد در وقت جوانى در ران چپ او چيزى كه آن را(توثه)مى گويند به مقدار قبضه آدمى و در هر فصل بهار مى تركيد و از آن خون و چرك مى رفت و اين الم او را از همه شغلى باز مى داشت، به حله آمد و به خدمت رضى الدّين على بن طاوس رفت و از اين كوفت شكوه نمود. سيد، جراحان حله را حاضر نموده آن را ديدند و همه گفتند: اين توثه بر بالاى رگ اكحل بر آمده است، و علاج آن نيست الا به بريدن و اگر اين را ببريم شايد رگ اكحل بريده شود و آن رگ هرگاه بريده شد اسماعيل زنده نمى ماند و در اين بريدن چون خطر عظيم است مرتكب آن نمى شويم. سيد به اسماعيل گفت من به بغداد مى روم باش تا تو را همراه ببرم و به اطبأ و جراحان بغداد بنمايم شايد وقوف ايشان بيشتر باشد و علاجى توانند كرد، به بغداد آمد و اطبأ را طلبيد آنها نيز جميعا همان تشخيص كردند و همان عذر گفتند. اسماعيل دلگير شد، سيد مذكور به او گفت: حق تعالى نماز تو را با وجود اين نجاست كه به آن آلوده اى قبول مى كند و صبر كردن در اين الم بى اجرى نيست، اسماعيل گفت: پس چون چنين است به سامره مى روم و استغاثه به ائمه هدىعليهم‌السلام مى برم؛ و متوجه سامره شد.

صاحب(كشف الغمه)مى گويد: از پسرش شنيدم كه مى گفت از پدرم شنيدم كه گفت: چون به آن مشهد منور رسيدم و زيارت امامين همامين امام على نقى و امام حسن عسكرىعليهما‌السلام نمودم به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالى بسيار ناليدم و به صاحب الا مرعليها‌السلام استغاثه بردم و صبح به طرف دجله رفتم و جامه را شسته و غسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم آب كردم و متوجه مشهد شدم كه يكبار ديگر زيارت كنم، به قلعه نرسيده چهار سوار ديدم كه مى آيند و چون در حوالى مشهد جمعى از شرفأ خانه داشتند گمان كردم كه مگر از ايشان باشند چون به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير بسته اند يكى از ايشان خطش رسيده بود و يكى پيرى بود پاكيزه وضع كه نيزه اى در دست داشت و ديگرى شمشيرى حمايل كرده و فرجى بر بالاى آن پوشيده و تحت الحنك بسته و نيزه اى به دست گرفته، پس آن پير در دست راست قرار گرفت و بن نيزه را بر زمين گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ايستادند و صاحب فرجى در ميان راه نمانده بر من سلام كردند جواب سلام دادم، فرجى پوش گفت: فردا روانه مى شوى؟ گفتم: بلى، گفت: پيش آى تا ببنيم چه چيز تو را در آزار دارد، مرا به خاطر رسيد كه اهل باديه احتزارى از نجاست نمى كنند و تو غسل كرده و رخت را به آب كشيده اى و جامه ات هنوز تر است اگر دستش به تو نرسد بهتر باشد، در اين فكر بودم كه خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاده فشرد چنانچه به درد آمد و راست شد بر زمين قرار گرفت، مقارن آن حال شيخ گفت: (اَفْلَحْتَ يااِسْماعيل)! من گفتم: (اَفْلَحْتُمْ). و در تعجب افتادم كه نام مرا چه مى داند، باز همان شيخ كه به من گفت خلاص شدى و رستگارى يافتى گفت: امام است امام! من دويده ران و ركابش را بوسيدم، امامعليها‌السلام روان شد و من در ركابش مى رفتم و جزع مى كردم، به من فرمود: برگرد! من گفتم: هرگز از تو جدا نمى شوم، باز فرمود: بازگرد كه مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را اعاده كردم. پس آن شيخ گفت: اى اسماعيل! شرم ندارى كه امام دوبار فرمود برگرد خلاف قول او مى نمايى؟! اين حرف در من اثر كرد پى ايستادم و چون قدمى چند دور شدند باز به من ملفت شده فرمود: چون به بغداد رسى مستنصر تو را خواهد طلبيد و به تو عطايى خواهد كرد از او قبول مكن و به فرزندم رضى بگو كه چيزى در باب تو به على بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مى كنم كه هرچه تو خواهى بدهد، من همانجا ايستاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من تأسف بسيار خورده ساعتى همانجا نشستم و بعد از آن به مشهد برگشتم. اهل مشهد چون مرا ديدند گفتن حالتت متغير است، آزارى دارى؟ گفتم: نه، گفتند: با كسى جنگى و نزاعى كرده اى؟ گفتم: نه، اما بگوييد كه اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد؟ گفتند: ايشان از شرفأ باشند. گفتم: شرفأ نبودند بلكه يكى از ايشان امام بود! پرسيدند كه آن شيخ يا صاحب فرجى؟ گفتم: صاحب فرجى، گفتند: زحمت را به او نمودى؟ گفتم: بلى، آن را فشرد و درد كرد پس ران مرا باز كردند اثرى از آن جراحت نبود و من خود هم از دهشت به شك افتادم و ران ديگر را گشودم اثرى نديدم. در اين حال خلق بر من هجوم كردند و پيراهن مرا پاره پاره نمودند و اگر اهل مشهد مرا خلاص ‍ نمى كردند در زير دست و پا رفته بودم و فرياد و فغان به مردى كه ناظر بين النهرين بود رسيد و آمد ماجرا را شنيد و رفت كه واقعه را بنويسد و من شب در آنجا ماندم، صبح جمعى مرا مشايعت نمودند و دو نفر همراه كردند و برگشتند و صبح ديگر بر در شهر بغداد رسيدم ديدم كه خلق بسيار بر سر پل جمع شده اند و هر كس مى رسد از او اسم و نسبش را مى پرسيدند چون من رسيدم و نام مرا شنيدند بر سر من هجوم كردند رختى را كه ثانيا پوشيده بودم پاره پاره كردند و نزديك بود كه روح از بدن من مفارقت نمايد كه سيد رضى الدّين با جمعى رسيد و مردم را از من دور كرد و ناظر بين النهرين نوشته بود صورت حال را و به بغداد فرستاده و ايشان را خبر كرده بود سيد فرمود اين مردي كه مي گويند شفا يافته تويي كه اين غوغا را در اين شهر انداخته اي؟ گفتم: بلي، از اسب به زير آمده ران مرا باز كرد و چون زخم مرا ديده بود و از آن اثري نديد ساعتي غش كرد و بي هوش شد و چون به خود آمد گفت: وزير مرا طلبيده و گفته كه از مشهد اين طور نوشته آمده و مي گويند آن شخص به تو مربوط است زود خبر او را به من برسان و مرا با خود به خدمت آن وزير كه قمي بود برده گفت كه اين مرد برادر من و دوست ترين اصحاب من است، وزير گفت: قصه را به جهت من نقل كن. از اول تا به آخر آنچه بر من گذشته بود نقل كردم. وزير في الحال كسان به طلب اطبا و جراحان فرستاد چون حاضر شدند گفت: شما زخم اين مرد را ديده ايد؟ گفتند: بلي، پرسيد كه دواي آن چيست؟ همه گفتند: علاج آن منحصر بريدن است و اگر ببرند مشكل است كه زنده بماند؟ پرسيد: بر تقديري كه نميرد تا چندگاه آن زخم به هم آيد؟ گفتند: اقلا دو ماه آن جراحت باقي خواهد بود و بعد از آن شايد مندمل شود وليكن در جاي آن گودي سفيد خواهد ماند كه از آن جا موي نرويد. باز پرسيد كه شما چند روز شد كه زخم او را ديده ايد؟ گفتند: امروز روز دهم است. پس وزير ايشان را پيش طلبيد و ران مرا برهنه كرد ايشان ديدند كه با ران ديگر اصلا تفاوتي ندارد و اثري به هيچ وجه از آن كوفت نيست، در اين وقت يكي از اطبا كه از نصاري بود صيحه زد و گفت: والله هذا من عمل المسيح، يعني به خدا قسم! اين شفا يافتن نيست مگر از معجزه عيسي بن مريم. وزير گفت: چون عمل هيچ يك از شما نيست من مي دانم عمل كيست. و اين خبر به خليفه رسيد وزير را طلبيد وزير اطبا را با خود به نزد خليفه برد و مستنصر مرا گفت كه آن قصه را بيان كنم و چون نقل كردم و به اتمام رسانبدم خادمي را گفت كه كيسه را كه در آن هزار دينار بود حاضر كرد. مستنصر به من گفت: مبلغ را نفقه خود كن. من گفتم: حبه از آن را نتوانم كرد. گفت از كي مي ترسي؟ گفت: از كي ميترسي؟ گفت از آن كه عمل او است زيرا كه او امر فرمود كه از ابوجعفر چيزى قبول مكن، پس خليفه مكدر شده بگريست.

و صاحب(كشف الغمه)مى گويد كه از اتفاقات حسنه اينكه روزى من اين حكايت را از براى جمعى نقل مى كردم چون تمام شد دانستم كه يكى از آن جمع شمس الدّين محمّد پسر اسماعيل است و من او را نمى شناختم از اين اتفاق تعجب نموده گفتم: تو ران پدرت را در وقت زخم ديده بودى؟ گفت: در آن وقت كوچك بودم ولى در حال صحت ديده بودم و مو از آنجا برآمده بود و اثرى از آن زخم نبود، پدرم هر سال يكبار به بغداد مى آمد و به سامره مى رفت و مدتها در آنجا به سر مى برد و مى گريست و تأسف مى خورد و به آرزوى آنكه مرتبه ديگر آن حضرت را ببيند در آنجا مى گشت و يكبار ديگر آن دولت نصيبش نشد و آنچه من مى دانم چهل بار ديگر به زيارت سامره شتافت و شرف آن زيارت را دريافت و در حسرت ديدن صاحب الا مرعليها‌السلام از دنيا رفت. (١١٨)

نوشتن كاغذ براى ديدار امام زمانعليها‌السلام

حكايت دوم كه در آن ذكرى است از تأثير رقعه استغاثه: عالم صالح تقى مرحوم سيد محمد پسر جناب سيد عباس كه حال زنده و در قريه جب شيث (١١٩) از قراى جبل عامل ساكن است و او از بنى اعمام جناب سيد نبيل و عالم متبحر جليل سيد صدرالدّين عاملى اصفهانى صهر شيخ فقهأ عصره شيخ جعفر نجفى رحمه اللّه است. سيد محمّد مذكور به واسطه تعدى حكام جور كه خواستند او را داخل در نظام عسكريه كنند از وطن متوارى شده با بى بضاعتى به نحوى كه در روز بيرون آمدن از جبل عامل جز يك قمرى كه عشر قران است چيزى نداشت و هرگز سؤال نكرد و مدتى سياحت كرد و در ايام سياحت در بيدارى و خواب عجايب بسيار ديده بود بالاخره در نجف اشرف مجاور شده و در صحن مقدس از حجرات فوقانيه سمت قبلى [قبله؟] منزلى گرفت و در نهايت پريشانى مى گذرانيد و بر حالش جز دو سه نفر كسى مطلع نبود تا آنكه مرحوم شد.

و از وقت بيرون آمدن از وطن تا زمان فوت پنج سال طول كشيد و با حقير مراوده داشت بسيار عفيف و با حيا و قانع و در ايام تعزيه دارى حاضر مى شد و گاهى از كتب ادعيه عاريه مى گرفت و چون بسيارى از اوقات زياده از چند دانه خرما و آب چاه صحن شريف بر چيزى متمكن نبود لذا به جهت وسعت رزق مواظبت تامى از ادعيه مأثور داشته و گويا كمتر ذكرى و دعائى بود كه از او فوت شده باشد غالب شب و روز مشغول بود، وقتى مشغول نوشتن عريضه شد خدمت حضرت حجتعليها‌السلام و بنا گذاشت كه چهل روز مواظبت كند به اين طريق كه قبل از طلوع آفتاب همه روزه مقارن باز شدن دروازه كوچك شهر كه به سمت دريا است بيرون رود رو به طرف راست قريب به چندان ميدان دور از قلعه كه احدى او را نبيند آنگاه عريضه را در گل گذاشته به يكى از نواب حضرت بسپارد و به آب اندازد، چنين كرد تا سى و هشت يا نه روز، فرمود: روزى بر مى گشتم از محل انداختن رقاع و سر را به زير انداخته و خلقم بسيار تنگ بود كه ملتفت شدم گويا كسى از عقب به من ملحق شد با لباس عربى و چفيه و عقال، و سلام كرد من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و توجه به جانب او نكردم، چون ميل سخن گفتن با كسى را نداشتم، قدرى در راه با من مرافقت كرد و من با همان حالت اولى باقى بودم پس فرمود به لهجه اهل جبل: سيد محمّد! چه مطلبى دارى كه امروز سى و هشت روز يا نه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مى آيى و تا فلان مكان از دريا مى روى و عريضه اى در آب مى اندازى گمان مى كنى كه امامت از حاجت تو مطلع نيست؟ سيد محمّد گفت من تعجب كردم كه احدى بر شغل من مطلع نبود خصوص اين مقدار از ايام را و كسى مرا در كنار دريا نمى ديد و كسى از اهل جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم خصوص با چفهيه و عقال كه در جبل عامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم خصوص با چفيه و عقال كه در جبل عامل مرسوم نيست پس احتمال نعمت بزرگ و نيل مقصود و تشرف به حضور غايب مستور امام عصرعليها‌السلام را دادم و چون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى چنان نيست با خود گفتم مصافحه مى كنم اگر احساس اين مرحله را نمودم به لوازم تشرف به حضور مبارك عمل نمايم، به همان حالت دو دست خود را پيش بردم آن جناب نيز دو دست مبارك پيش آورد مصافحه كردم نرمى و لطافت زيادى يافتم يقين كردم به حصول نعمت عظمى و موهبت كبرى پس روى خود را گردانيدم و خواستم دست مباركش را ببوسم كسى را نديدم. (١٢٠)

راهنماى گمشدگان

حكايت سوم قصه تشرف سيد محمّد جبل عاملى است به لقأ آن حضرتعليها‌السلام : و نيز عالم صفى مبروز سيد متقى مذكور نقل كرد كه چون به مشهد مقدس ‍ رضوى مشرف شدم با فراوانى نعمت آنجا بر من تنگ مى گذشت، صبح آن روز كه بنا بود زوار از آنجا بيرون روند چون يك قرص نان كه بتوانم به آن خود را به ايشان برسانم نداشتم مرافقت نكردم زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف شدم پس از اداى فريضه ديدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله ديگر نيست و اگر به اين حال بمانم چون زمستان شود تلف مى شوم برخاستم نزديك ضريح رفتم و شكايت كردم و با خاطر افسرده بيرون رفتم و با خود گفتم به همين حال گرسنه بيرون مى روم اگر هلاك شدم مستريح مى شوم و الا خود را به قافله مى رسانم. از دروازه بيرون آمدم از راه جويا شدم طرفين را به من نشان دادند من نيز تا غروب راه رفتم به جايى نرسيدم فهميدم كه راه را گم كردم به بيابان بى پايانى رسيدم كه سواى حنظل (١٢١) چيزى در آن نبود. از شدت گرسنگى و تشنگى قريب پانصد حنظل شكستم شايد يكى از آنها هندوانه باشد نبود تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گرديدم كه شايد آبى يا علفى پيدا كنم تا آنكه بالمره مأيوس شدم تن به مرگ دادم و گريه مى كردم ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا رفتم چشمه آبى ديدم تعجب كردم كه در بلندى چشمه آب چگونه است، شكر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بياشامم و وضو گرفته نماز كنم چنانچه مردم نماز كرده باشم، بعد از نماز عشأ هوا تاريك شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درندگان و از اطراف صداهاى غريب از آنها مى شنيدم بسيارى از آنها را مى شناختم چون شير و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود وحشت كردم و چون زياده بر مردن چيزى نمانده بود و رنج بسيار كشيده بودم رضا به قضا داده خوابيد وقتى بيدار شدم كه هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهايت ضعف و بى حالى.

در اين حال سوارى نمايان شد با خود گفتم اين سوار مرا خواهد كشت زيرا كه در صدد دستبردى خواهد بود و من چيزى ندارم پس خشم خواهد كرد لامحاله زخمى خواهد زد، پس از رسيدن سلام كرد جواب گفتم و مطمئن شدم، فرمود: چه مى كنى؟ با حالت ضعف اشاره به حالت خود كردم، فرمود: در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى؟ من چون فحص كرده بودم و مأيوس بودم از هندوانه به صورت حنظل چه رسد به خربزه، گفتم: مرا سخريه مكن به حال خود واگذار، فرمود: به عقب نگاه كن نظر كردم بوته اى ديدم كه سه عدد خربزه بزرگ داشت، فرمود: به يكى از آنها سد جوع كن و نصف يكى صبح بخور و نصف ديگر را با خربزه صحيح ديگر همراه خود ببر و از اين راه به خط مستقيم روانه شو فردا قريب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه ديگر را البته صرف مكن كه به كارت خواهد آمد، نزديك به غروب به سياه خيمه اى خواهى رسيد آنها تو را به قافله خواهند رسانيد. پس، از نظر من غايب شد من برخاستم و يكى از آن خربزه ها را شكستم بسيار لطيف و شيرين بود كه شايد به آن خوبى نديده بودم، آن را خوردم و برخاستم و دو خربزه ديگر را شكسته نصف آن را خوردم و نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا به شدت گرم بود خوردم و با خربزه ديگر روانه شدم قريب به غروب آفتاب از دور خيمه اى ديدم چون اهل خيمه مرا از دور ديدند به سوى من دويدند و مرا به سختى و عنف گرفته به سوى خيمه بردند گويا توهم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غير عربى نمى دانستم و آنها جز پارسى زبانى نمى دانستند هرچه فرياد مى كردم كسى گوش به حرف من نمى داد تا به نزديك بزرگ خيمه رفتيم او با خشم تمام گفت: از كجا مى آيى؟ راست بگو وگرنه تو را مى كشم، من به هزار حيله فى الجمله كيفيت حال خود را و بيرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم كردن راه را ذكر كردم. گفت: اى سيد كاذب! اينجاها كه تو مى گويى متنفسى عبور نمى كند مگر آنكه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد دريد و علاوه آن قدر مسافت كه تو مى گويى مقدور كسى نيست كه در اين زمان طى كند زيرا كه به اين طريق متعارف از اينجا تا مشهد سه منزل است و از اين راه كه تو مى گويى منزلها خواهد بود راست بگو وگرنه تو را با اين شمشير مى كشم و شمشير خود را كشيد بر روى من، در اين حال خربزه از زير عباى من نمايان شد، گفت: اين چيست؟ تفصل را گفتم، تمام حاضرين گفتند در اين صحرا ابدا خربزه نيست خصوص اين قسم كه تاكنون نديده ام، پس بعضى به بعضى ديگر رجوع كردند و به زبان خود گفتگوى زيادى كردند و گويا مطمئن شدند كه اين خرق عادت است پس آمدند و دست مرا بوسيدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزز و محترم داشتند، جامه هاى مرا براى تبرك بردند، جامه هاى پاكيزه برايم آوردند، دو شب و دو روز مهماندارى كردند در نهايت خوبى، روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند. (١٢٢)

شفا يافتن عطوه زيدى

حكايت چهارم قصه تشرف سيد عطوه حسنى است به لقأ شريف آن جنابعليها‌السلام :

عالم فاضل المعى على بن عيسى اربلى صاحب(كشف الغمه)مى گويد حكايت كرد از براى من سيد باقى ابن عطوه علوى حسنى كه پدرم عطوه، زيدى بود و او را مرضى بود كه اطبأ از علاجش عاجز بودند و او از ما پسران آزرده بود و منكر بود ميل ما را به مذهب اماميه و مكرر مى گفت من تصديق شما را نمى كنم و به مذهب شما قائل نمى شوم تا صاحب شما مهدىعليها‌السلام نيايد و مرا از اين مرض نجات ندهد. اتفاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه يك جا جمع بوديم كه فرياد پدر را شنيديم كه مى گويد بشتابيد! چون به تندى به نزدش رفتيم گفت: بدويد و صاحب خود را دريابيد كه همين لحظه از پيش من بيرون رفت و ما هر چند دويديم كسى را نديديم و برگشته پرسيديم كه چه بود؟ گفت: شخصى به نزد من آمده گفت: يا عطوه! من گفتم: تو كيستى؟ گفت: من صاحب پسران توام آمده ام كه تو را شفا دهم و بعد از آن دست دراز كرد و بر موضع الم من دست ماليد و چون به خود نگاه كردم اثرى از آن كوفت نديدم و مدتهاى مديد زنده بود با قوت و دانايى زندگانى كرد و من از غير پسران از جمعى كثير اين قصه را پرسيدم و همه به همين طريق بى زياده و كم نقل كردند. صاحب كتاب بعد از نقل اين حكايت و حكايت اسماعيل هرقلى كه گذشت مى گويد: امامعليها‌السلام را مردمان در راه حجاز و غيره بسيار ديده اند كه يا راه را گم كرده بودند و يا درماندگى داشتند و آن حضرت ايشان را خلاصى داده و ايشان را به مطلب خود رسانيده و اگر خوف تطويل نمى بود ذكر مى كردم. (١٢٣)

حكايت دعاى عبرات

حكايت پنجم در ذكر دعاى عبرات است: آية اللّه علامه حلى رحمه اللّه در كتاب (منهاج الصلاح) در شرح دعاى عبرات فرموده كه آن مروى است از جناب صادق جعفر بن محمّدعليهما‌السلام و از براى اين دعا از طرف سيد سعيد رضى الدّين محمّد بن محمّد بن محمّد آوى رحمه اللّه حكايتى است معروفه و به خط بعضى از فضلا در حاشيه اين موضع از(منهاج)آن حكايت را چنين نقل كرده از مولى السعيد فخرالدّين محمّد پسر شيخ اجل جمال الدّين يعنى علامه كه او از والدش روايت نموده از جدش شيخ فقيه سديدالدّين يوسف از سيد رضى مذكور كه او محبوس بود در نزد اميرى از امراى سلطان جرماغون مدت طويلى در نهايت سختى و تنگى، پس در خواب خود ديد خلف صالح منتظر راعليها‌السلام پس گريست و گفت: اى مولاى من! شفاعت كن در خلاص شدن من از اين گروه ظلمه. پس حضرت فرمود: بخوان دعاى عبرات را، سيد گفت: كدام است دعاى عبرات؟ فرمود: آن دعا در(مصباح)تست، سيد گفت: اى مولاى من! دعا در(مصباح)من نيست، فرمود: نظر كن در(مصباح)خواهى يافت دعا را در آن. پس از خواب خود بيدار شده نماز صب را كرد و(مصباح)را باز نمود پس ورقه اى يافت در ميان اوراق آن كه آن دعا نوشته بود در آن. پس چهل مرتبه آن دعا را خواند و آن امير را دو زن بود يكى از آن دو عاقله و مديره و آن امير بر او اعتماد داشت پس امير نزد او آمد در نوبه اش ‍ پس گفت به امير گرفتى يكى از اولاد اميرالمؤ منينعليها‌السلام را، امير گفت: چرا سؤ ال كردى از اين مطلب؟ گفت: در خواب ديدم شخصى را و گويا نور آفتاب مى درخشيد از رخسار او پس حلق مرا در ميان دو انگشت خود گرفت آنگاه فرمود مى بينم شوهر تو را كه گرفت يكى از فرزندان مرا و در طعام و شراب بر او تنگ گرفته، پس من به او گفتم اى سيد من! تو كيستى؟ فرمود: من على بن ابى طالب امعليها‌السلام به او بگو اگر او را رها نكند هر آينه خراب خواهم كرد خانه او را، پس ‍ اين خواب منتشر شد و به سلطان رسيد، پس گفت: مرا علمى به اين مطلب نيست و از نواب خود جستجو كرد و گفت: كى محبوس است در نزد شما؟ گفتند: شيخ علوى كه امر كردى به گرفتن او، گفت: او را رها كنيد و اسبى به او بدهيد كه بر آن سوار شود و راه را به او دلالت كنيد پس برود به خانه خود.

و سيد اجل على بن طاوس در آخر(مهج الدعوات)فرموده و از اين جمله است دعايى كه مرا خبر داد صديق من و برادر و دوست من محمّد بن محمّد قاضى آوى (ضاعَفَ اللّهُ جلالَته وَ سعادَتهُ وَ شرَّفَ خاتمتهُ)و از براى او حديث عجيبى و سبب غريبى نقل كرده و آن اين بود كه براى او حادثه اى روى داد پس يافت اين دعا را در اوراقى كه نگذاشته بود آن دعا را در آن در ميان كتب خود پس نسخه اى برداشت از آن نسخه، پس چون آن نسخه را برداشت آن اصل كه در ميان كتب خود يافته بود مفقود شد. (١٢٤)

حكايت ملاقات استرآبادى با امام زمانعليها‌السلام

حكايت ششم قصه امير اسحاق استرآبادى است: و اين قصه را علامه مجلسى در(بحار)نقل كرده از والد خود، و حقير به خط والد ايشان جناب آخوند ملا محمّد تقى رحمه اللّه ديدم در پشت دعاى معروف به(حرز يمانى)قصه را مبسوطتر از آنچه در آنجا است با اجازه براى بعضى و ما ترجمه صورت آن را نقل مى كنيم.

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الصَّلوةُ عَلى اَشْرَفِ الْمُرْسَلينَ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ الطّاهِرينَ وَ بَعْدُ).

پس به تحقيق كه التماس كرد از من سيد نجيب اديب حسيب زيده سادات عظام و نقباى كرام امير محمّد هاشم ادام اللّه تعالى تأييده بجاه محمّد و آله الا قدسين كه اجازه دهم براى او(حرز يمانى)كه منسوب است به اميرالمؤ منين و امام المتقين و خيرالخلائق بعد النبيين صلوات اللّه و سلامه عليهما ما دامت الجنة المأوى الصالحين پس اجازه دادم براى او دام تأييده و اينكه روايت كند اين دعا را از من به اسناد من از سيد عابد زاهد امير اسحاق استرآبادى كه مدفون است به قرب سيد شباب اهل الجنة اجمعين كربلا از مولاى ما و مولى الثقلين خليفة اللّه تعالى صاحب العصر و الزمان (صلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُه عَلَيه وَ عَلى آبائِهِ الاَقْدَسين) و سيد گفت كه من مانده شدم در راه مكه پس عقب افتادم از قافله و مأيوس شدم از حيات و بر پشت خوابيدم مانند محتضر و شروع كردم در خواندن شهادت كه ناگاه ديدم بالاى سر خود مولاى ما و مولى العالمين خليفة اللّه على الناس اجمعين را، پس فرمود: برخيز اى اسحاق! پس برخاستم و من تشنه بودم پس ‍ مرا سيراب نمود و به رديف خود سوار نمود پس شروع نمودم به خواندن اين حرز و آن جناب اصلاح مى كرد آن را تا آنكه تمام شد ناگاه ديدم خود را در ابطح پس از مركب فرود آمدم و آن جناب غائب شد و قافله بعد از نه روز رسيد و شهرت كرد بين اهل مكه كه من به طى الارض آمدم پس خود را پنهان نمودم بعد از اداى مناسك حج.

و اين سيد حج كرده پياده چهل مرتبه و چون مشرف شدم در اصفهان به خدمت او در زمانى كه از كربلا آمده بود به قصد زيارت مولى الكونين الامام على بن موسى الرضاعليها‌السلام و در ذمه او مهر زوجه اش بود هفت تومان و اين مقدار داشت كه در نزد كسى بود از سكنه مشهدى رضوى. پس در خواب ديد كه اجلش نزديك شده پس گفت كه من مجاور بودم در كربلا پنجاه سال براى اينكه در آنجا بميرم و مى ترسم كه مرا مرگ در رسد در غير آن مكان، پس چون مطلع شد بر حال او بعضى از اخوان ما آن مبلغ را ادا نمود و فرستاد با او بعضى از اخوان فى اللّه ما را، پس او گفت كه چون سيد رسيد به كربلا و دين خود را ادا نمود مريض شد و در روز نهم فوت شد و در منزل خود دفن گرديد. و ديدم امثال اين كرامات را از او در مدت اقامت او در اصفهان و براى من از براى اين دعا اجازات بسيار است و اقتصار كرد بر همان و مرجو از او است دام تأئيده كه مرا فراموش نكند در مظان استجابت دعوات و التماس مى كنم از او كه نخواهند اين دعا را مگر از براى خداوند تبارك و تعالى و نخواهند براى هلاك كردن دشمن خود اگر ايمان دارد هر چند فاسق باشد يا ظالم و اينكه نخواند براى جمع دنياى دنيّه بلكه سزاوار است كه بوده باشد خواندن آن از براى تقرب به سوى خداوند تبارك و تعالى و براى دفع ضرر شياطين انس و جن از او و از جميع مؤ منين اگر ممكن است او را نيت قربت در اين مطلب وگرنه پس اولى ترك جميع مطلب است غير از قرب جناب حق تعالى شأنه.

(نمقهُ بيمناهُ الدّاثرة اَحوَجُ الْمرْبوبينَ إِلى رَحمَةِ رَبِّهِ الْغِنِىِّ مُحَمَّد تقى بْنِ الْمجلِسى الاِصبهانى حامدا للّهِ تعالى وَ مُصلِّيا عَلى سَيّد الاَنْبيأ وَ اَوْصِيائِهِ الْنُّجَبأ الاَصْفِيأ انتهى). (١٢٥)

و خاتم العلمأ المحدثين شيخ ابوالحسن تلميذ علامه مجلسى در اواخر مجلد(صيأالعالمين)اين حكايت را از استادش از والدش نقل كرده تا ورود سيد به مكه آنگاه گفته كه والد شيخ من گفت كه پسر من اين نسخه دعا را از او گرفتم بر تصحيح و اجازه داد به من روايت كردن از آن امامعليها‌السلام و او نيز به فرزند خود اجازه داد كه شيخ مذكور من بود طاب ثراه و آن دعا از جمله اجازات شيخ من بود براى من و من حال چهل سال است كه مى خوانم آن را و از آن خير بسيار ديدم. آنگاه قصه خواب سيد را نقل كرده كه به او در خواب گفتند كه تعجيل كن رفتن به كربلا را كه مرگ تو نزديك شده و اين دعا به نحو مذكور موجود است در جلد نوزدهم(بحارالانوار). (١٢٦)

پنج دعاى فرج

حكايت هفتم مشتمل بر دعاى فرج است: سيد رضى الدّين على بن طاوس در كتاب(فرج المهموم) و علامه مجلسى در(بحار)نقل كرده اند از(كتاب دلائل) شيخ ابى جعفر محمّد بن جرير طبرى كه او گفت: خبر داد ابوجعفر محمّد بن هارون بن موسى التلعكبرى كه او گفت: خبر داد مرا ابوالحسن بن ابى البغل كاتب كه او گفت: در عهده گرفتن كارى را از جانب ابى منصور بن ابى صالحان و واقع شد ميان ما و او مطلبى كه باعث شد بر پنهان كردن خود. پس در جستجوى من برآمد پس مدتى پنهان و هراسان بودم آنگاه قصد كردم رفتن به مقابر قريش را يعين مرقد منور حضرت كاظمعليها‌السلام در شب جمعه و عزم كردم كه شب را در آنجا به سر آورم براى دعا و مسئلت و در آن شب باران و باد بود پس خواهش نمودم از ابى جعفر قيم كه درهاى روضه منوره را ببندد و سعى كند در اينكه آن موضع شريف خالى باشد كه خلوت كنم براى آنچه مى خواهم از دعا و مسئلت و ايمن باشم از دخول انسانى كه ايمن نبودم از او و خائف بودم از ملاقات او. پس كرد و درها را بست و شب نصف شد و باد و باران آن قدر آمد كه قطع نمود تردد خلق را از آن موضع و ماندم و دعا مى كردم و زيارت مى نمودم و نماز به جا مى آوردم. در اين حال بودم كه ناگاه شنيدم صداى پايى از سمت مولايم موسىعليها‌السلام و ديدم مردى را كه زيارت مى كند پس سلام كردم بر آدم و [پيامبران ] اولوالعزمعليهم‌السلام آنگاه بر ائمهعليهم‌السلام يك يك از ايشان تا رسيد به صاحب الزمانعليها‌السلام و او را ذكر نكرد پس تعجب كردم از اين عمل و گفتم شايد او را فراموش كرده يا مى شناسد يا اين مذهبى است براى اين مرد، پس ‍ چون فارغ شد از زيارت خود دو ركعت نماز كرد و رو كرد به سوى مرقد مولاى ما ابى جعفرعليها‌السلام ، پس زيارت كرد مثل آن زيارت و آن سلام و دو ركعت نماز كرد و من از او خائف بودم زيرا كه او را نمى شناختم و ديدم كه او جوانى است كامل و در بدنش جامه سفيد است، و عمامه اى دارد كه حنك گذاشته بود براى او به طرفى از آن و ردايى بر كتف انداخته بود. پس گفت: اى ابوالحسن بن ابى البغل! كجايى تو دعاى فرج، گفتم: كدام است آن دعا اى سيد من! فرمود: دو ركعت نماز مى گزارى و مى گويى:

(يا مَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ وَ سَتَرَ الْقَبيحَ يا مَنْ لَمْ يُؤ اخِذْ بِالْجَريرَةِ وَ لَمْ يُهْتِك السِّتْرَ ياعظيمَ المَنَّ يا كَريمَ الصَّفْحَ يا حَسَنَ التَّجاوَزَ يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بالرَّحمةِ يا منتهى كلِّ نجْوى وَ يا غايَةَ (مُنْتَهى ) كُلّ شَكْوى يا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعينٍ يامُبْتَدِئا بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقا قِها يا رَبّاهُ (ده مرتبه ) يا غايَةَ رَغْبَتاهُ (ده مرتبه ) اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الاَسْمأ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ اِلاّ ما كَشَفْتَ كَرْبى وَ نَفَّسْتَ هَمّى و فَرَّجْتَ غَمّى وَ اَصْلَحْتَ حالى).

و دعا كن بعد از هرچه را كه خواستى و بطلب حاجت خود را آنگاه مى گذارى روى راست خود را بر زمين و مى گويى صد مرتبه در سجود خود:

(يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفيانى فَاِنَّكُما كافِياىَ وَ انْصُرانِى فَاِنّكُمانا صِراىَ).

و مى گذارى روى چپ خود را بر زمين و مى گويى صد مرتبه ادركنى، و آن را بسيار مكرر مى كنى و مى گويى(اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ اَلْغَوْثُ)تا اينكه منقطع شود و بر مى دارى سر خود را پس به درستى كه خداى تعالى به كرم خود برمى آورد حاجت تو را ان شأ اللّه تعالى.

پس چون مشغول شدم به نماز و دعا بيرون رفت پس چون فارغ شدم بيرون رفتم به نزد ابى جعفر كه سؤ ال كنم از او از حال اين مرد كه چگونه داخل شد، پس ديدم درها را كه به حالت خود بسته و مقفل است پس تعجب كردم از اين و گفتم شايد درى در اينجا باشد كه من نمى دانم پس خود را به ابى جعفر رسانيدم و او نيز به نزد من آمد از اطاق زيت يعنى حجره اى كه در محل روغن چراغ روضه بود پس پرسيدم از او از حال آن مرد و كيفيت دخول او، پس گفت: درها مقفل است چنانكه مى بينى من باز نكردم آنها را، پس خبر دادم او را به آن قصه پس گفت اين مولاى ما صاحب الزمانعليها‌السلام و به تحقيق كه من مكرر مشاهده كردم آن جناب را در مثل چنين شبى در وقت خالى شدن روضه از مردم. پس تأسف خوردم بر آنچه فوت شد از من و بيرون رفتم در نزديك طلوع فجر و رفتم به كرخ در موضعى كه پنهان بودم در آن پس روز به جاشت نرسيد كه اصحاب ابن ابى صالحان جوياى ملاقات من شدند و از اصدقأ سؤ ال مى كردند از حال من و با ايشان بود امانى از وزير و رقعه اى به خط او كه در آن بود هر خوبى پس حاضر شدم نزد او با امينى از اصدقأ خود پس برخاست و مرا چسبيد و در آغوش گرفت به نحوى كه معهود نبودم از او پس گفت حالت تو را به آنجا كشاند كه شكايت كنى از من به سوى صاحب الزمانعليها‌السلام . به او گفتم از من دعايى بود و سؤ ال از آن جناب كردم گفت: واى بر تو! ديشب در خواب ديدم مولاى خود صاحب الزمانعليها‌السلام را يعنى شب جمعه كه مرا امر كرد به هر نيكى و درشتى كرد به من به نحوى كه ترسيدم از آن پس گفتم لا اِلهَ اِلا اللّهُ شهادت مى دهم كه ايشان حق اند و منتهاى حق، ديدم شب گذشته مولاى خود را در بيدارى و فرمود به من چنين و چنان و شرح كردم آنچه را كه ديه بودم در آن مشهد شريفه پس تعجب كرد از اين و صادر شد از او بالنسبة به من امورى بزرگ و نيكو در اين باب و رسيدم از جانب او به مقصدى كه گمان آن را نداشتم به بركت مولاى خودعليها‌السلام .

مؤ لف گويد: چند دعا است كه مسمى است به دعاى فرج:

اول دعاى مذكور در اين حكايت؛

دوم دعايى است مروى در كتاب شريف(جعفريات)از اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه در آن جناب آمد نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شكايت نمود براى حاجتى پس حضرت فرمود: آيا نياموزم تو را كلماتى كه هديه آورد آنها را جبرئيل براى من و آن نوزده حرف است كه نوشته شده بر پيشانى جبرئيل از آنها چهار؛ و چهار نوشته شده بر دور كرسى و سه حول عرش، دعا نكرده به آن كلمات مكروبى و نه درمانده اى و نه مهمومى و نه مغمومى و نه كسى كه مى ترسد از سلطانى يا شيطانى مگر آنكه كفايت كند او را خداى عز و جل، و آن كلمات اين است:

(يا عمادَ منْ لا عِمادَ لَهُ وَ يا سَنَدَ مَنْ لا سَنََد لَهُ وَ يا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ وَ يا حِرْزَ مَنْ لا حرْزَ لَهُ وَ ياَ فخرَ منْ لا فخرَ لَهُ وَ يا رُكنَ منْ لا رُكنَ لَهُ يا عظيمَ الرَّجأ يا عِزَّ الضُّعفأ يامُنْقِذَ الغَرقى يا مُنْجِىَ الْهَلْكى يا مُحْسِنُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ اَسْئَلُ اللّهَ الَّذى لا اِله الاّ اَنتَ الَّذى سجدَلَكَ سوادُ اللَّيلِ وَ ضوْءُ النَّهارِ وَ شُعاعُ الشَّمْسِ وَ نُورُ الْقَمَرِ وَ دِوِىُّ الْمأ وَ حَفيفُ الشَّجَرِ يا اَللّهُ يا رَحْمنُ يا ذَالْجَلالِ وَ الاِكْرامِ)، (و اميرالمؤ منينعليها‌السلام مى ناميد اين دعا را دعاى فرج ).

سوم شيخ ابراهيم كفعمى در(جنة الواقيه)روايت كرده كه مردى آمد خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و گفت: يا رسول اللّه! به درستى كه من غنى بودم پس فقير شدم و صحيح بودم، پس مريض شدم و در نزد مردم مقبول بودم پس مبغوض شدم و خفيف بودم بر دلهاى ايشان پس سنگين شدم و من فرحناك بودم پس جمع شد بر من هموم و زمين بر من تنگ شده به آن فراخيش و در درازى روزى مى گردم در طلب رزق پس نمى يابم چيزى كه به آن قوت كنم گويا اسم من محو شده از ديوان رزق. پس نبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فر مود به او اى مرد! شايد تو استعمال مى كنى ميراث هموم را. عرض كرد: چيست ميراث هموم؟ فرمود: شايد تو عمامه بر سر مى بندى در حال نشستن و زير جامه مى پوشى در حال ايستادن يا ناخن خود را مى گيرى با دندان يا رخسار خود را مى مالى با دامنت مى مالى يا بول مى كنى در آب ايستاده يا مى خوابى بر روى خود در افتاده، عرض ‍ كرد: مى كنم از اينها چيزى را، حضرت فرمود: از خداى تعالى بپرهيز و ضمير خود را خالص كن و بخوان اين دعا را و او است دعاى فرج:

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ اِلهى طُموحُ اْلا مالِ قَدْ خابَتْ اِلاّ لَدَيْكَ وَ مَعاكِفُ الْهِمَمِ قَدْ تقطَّعَتْ اِلاّ عَلَيْكَ وَ مَذاهِبُ الْعُقُولِ قَدْ سَمَتْ اِلاّ اِلَيْكَ فَاِلَيْكَ الرَّجأ وَ اِلَيْكَ الْمُلْتَجى يا اَكرَمَ مقصودٍ وَ يا اَجْوَدَ مَسْئُولٍ هَرَبْتُ اِلَيْكَ بِنَفْسى يا مَلْجَأ الْهارِبينَ بِاثقالِ الذُّنوُبِ اَحْمِلُها عَلى ظَهْرى وَ ما اَجِدُلى اِلَيْكَ شافِعا سِوى مَعْرِفَتى بِاَنَّكَ اَقْرَبُ مَنْ رَجاهُ الطالِبونَ وَ لَجأ اِلَيهِ الْمضطرُّونَ وَ اَمَّلَ ما لَدَيهِ الرّاغبونَ يا منْ فَتَقَ الْعُقُولَ بمعرِفته وَ اَطلَقَ الاَلْسنَ بِحَمْدِهِ وَ جَعَلَ مَا امْتَنَّ بِهِ عَلى عِبادِهِ كِفأ لَتَأدِيَةِ حَقِّهِ صلِّ على محمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تجعلْ لِلهُمُوم عَلى عَقْلى سَبيلا وَ لا لِلْباطِلِ عَلى عَمَلَى دَليلا وَافْتَحْ لى بِخَيْرِ الدُّنيا يا وَلِىّ الْخَيْرِ).

چهارم فاضل متبحر سيد عليخان مدنى در(كلِمُ الطِّيب)از جد خود نقل كرده كه اين دعاى فرج است:

(اَللّهمَّ يا وَدُودُ يا وَدُودُ يا وَدُودُ يا ذَالْعَرْشِ الْمَجيدِ يا فَعّالا لِما يُريدُ اَسْئَلُكَ بِنُورِ وَجهِكَ الَّذى مَلاَ اَرْكانَ عَرْشِكَ وَ بِقُدْرَتِكَ الَّتى قَدَّرْتَ بِها عَلى جَميعِ خَلْقِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتى وَسِعَتْ كُلَّ شَى ء لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ يا مُبْدِى ءُ يا مُعيدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ يا اِلهَ الْبَشَرِ يا عظيمَ الْخطرِ منكَ الطَّلَبُ وَ اِلَيكَ الْهرَبُ وَقعَ بِالْفَرَجِ يا مُغيثُ اَغْثِنْى). (سه مرتبه بگو).

پنجم دعاى فرج، كه مروى است كه در كتاب(مفاتيج النجاة)محقق سبزوارى و اول آن اين است:

(اَللّهُمّ اِنِّى اَسْئَلُكَ يا اَللّهُ يا اَللّهُ يا اَللّهُ يا مَنْ عَلا فَقَهَرَ). الخ و آن طولانى است. (١٢٧)

حضور امام زمانعليها‌السلام در مسجد جعفى

و حكايت هشتم قصه تشرف شريف عمر بن حمزه است به لقاى آن حضرتعليها‌السلام :

شيخ جليل و امير زاهد ورام بن ابى فراس در آخر مجلد دوم كتاب(تنبيه الخاطر)فرموده: خبر داد مرا سيد جليل شريف ابى الحسن على بن ابراهيم العريضى العلوى الحسينى گفت: خبر داد مرا على بن نما، على بن نما گفت: خبر داد مرا ابومحمّد الحسن بن على بن حمزة اقساسى (١٢٨) در خانه شريف على بن جعفر بن على المدائنى العلوى كه او گفت: در كوفه شيخى بود قصار كه به زهد ناميده مى شد و منخرط بود در سلك عزلت گيرندگان و منقطع شده بود براى عبادت و پيروى مى كرد آثار صالحين را، پس اتفاق افتاد كه روزى در مجلس پدرم بودم و اين شيخ براى او نقل حديث مى كرد و او متوجه شده بود به سوى شيخ، پس شيخ گفت: شبى در مسجد جعفى بودم و آن مسجد قديمى است در پشت كوفه و پشت نصف شده بود و من تنها در مكان خلوتى بودم براى عبادت كه ناگاه ديدم سه نفر مى آيند پس داخل مسجد شدند چون به وسط فضاى مسجد رسيدند يكى از ايشان نشست پس دست ماليد به طرف راست و چپ زمين پس آب به جنبش آمد و جوشيد پس وضوى كاملى گرفت از آن آب آنگاه اشاره فرمود به آنها نماز جماعت كرد پس من با ايشان به جماعت نماز كردم چون سلام داد و از نماز فارغ شد حال او مرا به شگفت آورد و كار او را بزرگ شمردم از بيرون آوردن آب پس ‍ سؤ ال كردم از شخصى از آن دو نفر كه در طرف راست من بود از حال آن مرد و گفتم به او كه اين كيست؟ گفت: صاحب الا مر است فرزند حسنعليهما‌السلام . پس ‍ نزديك آن جناب رفتم و دستهاى مباركش را بوسيدم و گفتم به آن جناب يابن رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه مى گويى در شريف عمر بن حمزه آيا او بر حق است؟ فرمود: نه، و بسا هست كه هدايت بيابد جز آنكه او نخواهد مرد تا آنكه مرا ببيند پس اين خبر را از آن شيخ تازه و طرفه شمرديم. پس زمانى طولانى گذشت و شريف عمر وفات كرد و منتشر نشد كه او آن جناب را ملاقات كرده. پس چون با شيخ زاهد مجتمع شديم من به خاطر آوردم او را حكايتى كه ذكر كرده بود آن را و گفتم به او مثل كسى كه بر او رد كند آيا تو نبودى كه ذكر كردى اين شريف عمر نمى ميرد تا اينكه ببيند صاحب الا مرعليها‌السلام را كه اشاره نموده بودى به او، پس ‍ گفت به من كه از كجا عالم شدى كه او آن جناب را نديده، آنگاه بعد از آن مجتمع شديم با شريف ابى المناقب فرزند شريف عمر بن حمزه و در ميان آورديم صحبت والد او را. پس گفت: ما شبى در نزد والد خود بوديم و او در مرضى بود كه در آن مرض مرد و قوتش ساقط و صدايش پست شده بود و درها بسته بود بر روى ما كه ناگاه شخصى را ديدم كه داخل شد بر ما، ترسيديم از او و عجب دانستيم دخول او را و غفلت كرديم كه از او سؤ ال كنيم پس نشست در جنب والد من و براى او آهسته سخن مى گفت و پدرم مى گريست آنگاه برخاست، چون از انظار ما غايب شد پدرم خود را به مشقت انداخت و گفت مرا بنشانيد، پس او را نشانديم چشمهاى خود را باز كرد و گفت: كجا است آن شخص كه در نزد من بود؟ پس گفتيم: بيرون رفت از همانجا كه آمد. پس گفت او را طلب كنيد، در اثر او رفتيم، درها را ديديم بسته و اثرى از او نيافتم و ما سؤ ال كرديم از پدر از حال آن شخص، گفت: اين صاحب الا مرعليها‌السلام بود! آنگاه برگشت به حالت سنگينى كه از مرض داشت و بى هوش شد.

مؤ لف (محدث نورى ) گويد: كه ابومحمّد حسن بن حمزه اقساسى معروف به عزالدّين اقساسى از اجله سادات و شرفا و علمأ كوفه و شاعر ماهرى بود و ناصر باللّه عباسى او را نقيب سادات كرده بود و او بود كه وقتى با مستنصر باللّه عباسى به زيارت جناب سلمان رفتند پس مستنصر به او گفت كه دروغ مى گويند غلات شيعه در سخنان خود كه على بن ابى طالبعليها‌السلام در يك شب سير نمود از مدينه تا مدائن و غسل داد سلمان را و در همان شب مراجعت نمود. پس در جواب اين ابيات را انشاد فرمود:

اَنْكَرْتَ لَيْلَةَ اِذْسارَ الْوَصِىُّ اِلى

اَرْضِ الْمَدائِن لَمّا نالَها طَلَبا

وَ غَسَّلَ الطُّهْرَ سَلْمانا وَ عادَ اِلى

عَرايِض يَثْرِبَ وَ الاِصْباحُ ماوَجَبا

وَ قُلْتَ ذلِكَ مِنْ قَوْلِ الْغَلاوةِ وَ ما

ذَنْبُ الْغُلاةِ اِذا لَمْ يُورِدُوا كَذِبا

فَآصَفُ قَبْلَ رَدِّ الطَّرْفِ مِنْ سَبَأ

بِعَرْشِ بِلْقيسَ وَافى يَخْرِقُ الحُجُبا

فَاَنْتَ فِى آصَفَ لَمْ تَغْلُ فيهِ بَلى

فى حَيْدَرٍ اَنَا غالٍ اِنَّ ذاعَجَبا

اِنْ كانَ اَحْمَدُ خَيْرَ الْمُرْسَلينَ فَذا

خَيْرُ الْوَصِييّنَ اَوْ كُلُّ الْحَديثِ هَبا

و در مسجد جعفى از مساجد مباركه معروفه كوفه است و حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام در آنجا چهار ركعت نماز گزارده و تسبيح حضرت زهراعليها‌السلام فرستاد و مناجاتى طولانى پس از آن كرد كه در كتب مزار موجود و در(صحيفه ثانيه علويه)ذكر نمودم و حال از آن مسجد اثرى نيست. (١٢٩)

بهبود فورى به دست امام زمانعليها‌السلام

حكايت نهم قصه ابوراجح حمامى است: علامه مجلسى رحمه اللّه در (بحار) نقل كرده از كتاب (السلطان المفرج عن اهل الايمان) تأليف عالم كامل سيد على بن عبدالحميد نيلى نجفى كه او گفته مشهور شده است در ولايات و شايع گرديده است در ميان اهل زمان قصه ابوراجح حمامى كه در حله بود. به درستى كه جماعتى از اعيان اماثل و اهل صدق افاضل ذكر كرده اند آن را كه از جمله ايشان است شيخ زاهد عابد محقق شمس الدّين محمّد بن قارون سلمه اللّه تعالى كه گفت: در حله حاكمى بود كه او را مرجان صغير مى گفتند و او را از ناصبيان بود پس به او گفتند كه ابوراجح پيوسته صحابه را سب مى كند، پس آن خبيث امر كرد كه او را حاضر گردانند چون حاضر شد امر كرد كه او را بزنند و چندان او را زدند كه به هلاكت رسيد و جميع بدن او را زدند حتى آنكه صورت او را آن قدر زدند كه از شدت آن دندانهاى او ريخت و زبان او را بيرون آوردند و به زنجير آهنى آن را بستند و بينى او را سوراخ كردند و ريسمانى از مور را داخل سوراخ بينى او كردند و سر آن ريسمان مو را به ريسمان ديگر بستند و سر آن ريسمان را به دست جماعتى از اعوان خود داد و ايشان را امر كرد كه او را با آن جراحت و آن هيئت در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند، پس آن اشقيا او را بردند و چندان زدند تا آنكه به زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد پس آن حالت او را به حاكم لعين خبر دادند و آن خبيث امر به قتل او نمود، حاضران گفتند كه او مردى پير است و آن قدر جراحت به او رسيده كه او را خواهد كشت و احتياج به كشتن ندارد و خود را داخل خون او مكن و چندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنكه امر كرد او را رها كردند و رو و زبان او از هم رفته ورم كرده بود و اهل او، او را بردند به خانه و شك نداشتند كه او در همان شب خواهد مرد.

پس چون صبح شد مردم به نزد او رفتند ديدند كه او ايستاده است و مشغول نماز است و صحيح شده است و دندانهاى ريخته او برگشته است و جراحتهاى او مندمل گشته است و اثرى از جراحتهاى او نمانده و شكستهاى روى او زايل شده بود، پس مردم از حال او تعجب كردند و از او سؤ ال نمودند، گفت: من به حالى رسيدم كه مرگ را معاينه ديدم و زبانى نمانده بود كه از خدا سؤ ال كنم پس به دل خود را حق تعالى سؤال و استغاثه و طلب دادرسى نمودم از مولاى خود حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام و چون شب تاريك شد ديدم كه خانه پر از نور شد ناگاه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را ديدم كه دست شريف خود را بر روى من كشيده است و فرمود كه بيرون رو و از براى عيال خود كار كن به تحقيق كه حق تعالى تو را عافيت عطا كرد، پس صبح كردم در اين حالت كه مى بينى. و شيخ شمس الدّين محمّد بن قارون مذكور راوى حديث گفت كه قسم مى خورم به خداى تبارك و تعالى كه اين ابوراجح مرد ضعيف اندام و زردرنگ و بد صورت و كوسه وضع بود و من دايم به آن حمام مى رفتم كه او بود و او را به آن حالت و شكل مى ديدم كه وصف كردم پس صبح زود ديگر من بودم با آنها كه بر او داخل شدند پس ديدم او را كه مرد صاحب قوت و درست قامت شده است و ريش او بلند و روى او سرخ شده است و مانند جوانى گرديده است كه در سن بيست سالگى باشد و به همين هيئت و جوانى بود و تغيير نيافت تا آنكه از دنيا رفت و چون خبر او شايع شد حاكم او را طلب نمود حاضر شد، ديروز او را بر آن حال ديده بود و امروز او را بر اين حال كه ذكر شد و اثر جراحات را در او نديد و دندانهاى ريخته او را ديد كه برگشته پس حاكم لعين را از اين حال رعبى عظيم حاصل شد و او پيشتر از اين وقتى كه در مجلس خود مى نشست پشت خود را به جانب مقام حضرتعليها‌السلام كه در حله بود مى كرد و پشت پليد خود را به جانب قبله و مقام آن جناب مى نمود بعد از اين قضيه روى خود را به مقام آن جناب مى كرد و به اهل حله نيكى و مدارا مى نمود و بعد از آن چند وقتى درنگ نكرد كه مرد و آن معجزه باهره به آن خبيث فائده نبخشيد. (١٣٠)

شفا يافتن كاشانى به دست امام زمانعليها‌السلام

حكايت دهم قصه آن مرد كاشى مريض است كه شفا يافته به بركت آن حضرتعليها‌السلام :

و نيز در(بحار)ذكر فرموده كه جماعتى از اهل نجف مرا خبر دادند كه مردى از اهل كاشان در نجف اشرف آمد و عازم حج بيت اللّه الحرام بود پس در نجف عليل شد به مرض شديدى تا آنكه پاهاى او خشك شده بود و قدرت بر رفتار نداشت. رفقاى او، او را در نجف در نزد يكى از صلحا گذاشته بودند كه آن صالح حجره اى در صحن مقدس داشت و آن مرد صالح هر روز در را به روى او مى بست و بيرون مى رفت به صحرا براى تماشا و از براى برچيدن درّها پس در يكى از روزها آن مريض به آن مرد صالح گفت كه دلم تنگ شده و از اين مكان متوحش شدم مرا امروز با خود ببر بيرون و در جايى بينداز آنگاه به هر جانب كه خواهى برو. پس گفت كه آن مرد راضى شد و مرا با خود بيرون برد و در بيرون ولايت مقامى بود كه آن را مقام حضرت قائمعليها‌السلام مى گفتند در خارج نجف پس مرا در آنجا نشانيد و جامه خود را در آنجا در حوضى كه بود شست و بالاى درختى كه در آنجا بود انداخت و به صحرا رفت و من تنها در آن مكان ماندم و فكر مى كردم كه آخر امر من به كجا منتهى مى شد، ناگاه جوان خوشروى گندم گونى را ديدم كه داخل آن صحن شد و بر من سلام كرد و به حجره اى كه در آن مقام بود رفت و در نزد محراب آن چند ركعت نماز با خضوع و خضوع به جاى آورد كه من هرگز به آن خوبى نديده بودم و چون از نماز فارغ شد به نزد من آمد و از احوال من سؤ ال نمود من گفتم كه من به بلايى مبتلا شدم كه سينه من از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافيت نمى دهد تا آنكه سالم گردم و مرا از دنيا نمى برد تا آنكه خلاص گردم. پس آن مرد به من فرمود كه محزون مباش ‍ زود است كه حق تعالى هر دو را به تو عطا كند، پس از آن مكان گذشت و چون بيرون رفت من ديدم كه آن جامه از بالاى درخت بر زمين افتاد و من از جاى خود برخاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم، پس بعد از آن فكر كردم و گفتم كه من نمى توانستم از جاى خود برخيزم اكنون چگونه چنين شدم كه برخاستم و راه رفتم، و چون در خود نظر كردم هيچگونه درد و مرضى در خويش نديدم پس دانستم كه آن مرد حضرت قائمعليها‌السلام بود كه حق تعالى به بركت آن بزرگوار و اعجاز او مرا عافيت بخشيده است. پس، از صحن آن مقام بيرون رفتم و در صحرا نظر كردم كسى را نديدم پس بسيار نادم و پشيمان گرديدم كه چرا من آن حضرت را نشناختم، پس صاحب حجره رفيق من آمد و از حال من سؤ ال كرد و متحير گرديد و من او را خبر دادم به آنچه گذشت و او نيز بسيار متحير شد كه ملاقات آن بزرگوار او را ميسر نشد پس با او در حجره رفتم و سالم بود تا آنكه صاحبان و رفيقان او آمدند و چند روز با ايشان بود آنگاه مريض شد و مرد و در صحن مقدس دفن شد و صحت آن دو چيز كه حضرت قائمعليها‌السلام به او خبر داد ظاهر شد كه يكى عافيت بود و يكى مردن. (١٣١)

مكانهاى مقدس

مؤ لف گويد: مخفى نماند كه در جمله اى از اماكن، محل مخصوصى است معروف به مقام آن جناب مثل وادى السلام و مسجد سهله و حله و خارج قم و غير آن و ظاهر آن است كه كسى در آن مواضع به شرف حضور مشرف يا از آن جناب معجزه اى در آنجا ظاهر شده و از اين جهت داخل شده در اماكن شريفه متبركه و محل انس و تردد ملائكه و قلت شياطين در آنجا و اين خود يكى از اسباب قريبه اجابت دعا و قبول عبادت است و در بعضى از اخبار رسيده كه خداوند را مكانهايى است كه دوست مى دارد عبادت كرده شود در آنجا و وجود امثال اين اماكن چون مساجد و مشاهد ائمهعليهم‌السلام و مقابر امام زادگان و صلحا و ابرار در اطراف بلاد از الطاف غيبيه الهيه است براى بندگان درمانده و مضطر و مريض و مقرون و مظلوم و هراسان و محتاج و نظاير ايشان از صاحبان هموم مفرق قلوب و مشتت خاطر و مخل حواس كه به آنجا پناه برند و تضرع نمايند و به وسيله صاحب آن مقام از خداوند مسئلت نمايند و دواى درد خود را بخواهند و شفا طلبند و دفع شر اشرار كنند و بسيارى شده كه به سرعت مقرون به اجابت شده با مرض رفتند و با عافيت برگشتند و مظلوم رفتند و مغبوط برگشتند و با حال پريشان رفتند و آسوده خاطر مراجعت نمودند و البته هرچه در آداب و احترام آنجا بكوشند خير در آنجا بيشتر بينند و محتمل است همه آن مواضع داخل باشد در جمله آن خانه ها كه خداى تعالى امر فرموده است كه بايست مقام آنها بلند باشد و نام خداى تعالى در آنجا مذكور شود و مدح فرمود از كسانى كه در بامداد و پسين در آنجا تسبيح حق تعالى گويند و اين مقام را گنجايش شرح بيش از اين نيست.

حكايت انار ساختگى و توطئه عليه شيعيان

حكايت يازدهم قصه انار و وزير ناصبى در بحرين: و نيز در كتاب شريف فرموده كه جماعتى از ثقات ذكر كردند كه مدتى ولايت بحرين تحت حكم فرنگ بود و فرنگيان مردى از مسلمانان را والى بحرين كردند كه شايد به سبب حكومت مسلم آن ولايت معمورتر شود و اصلح باشد به حال آن بلاد و آن حاكم از ناصبيان بود و وزيرى داشت كه در نصب و عداوت از آن حاكم شديدتر بود و پيوسته اظهار عداوت و دشمنى نسبت به اهل بحرين مى نمود به سبب دوستى كه اهل آن ولايت نسبت به اهل بيت رسالتعليهم‌السلام داشتند پس آن وزير لعين پيوسته حيله ه و مكرها مى كرد براى كشتن و ضرر رساندن به اهل آن بلاد، پس در يكى از روزها وزير خبث داخل شد بر حاكم و انارى در دست داشت و به حاكم داد، حاكم چون نظر كرد بر آن انار ديد بر آن نوشته لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفأ رسول اللّه و چون حاكم نظر كرد ديد كه آن نوشته از اصل انار است و صناعت خلق نمى ماند پس از آن امر متعجب شد و به وزير گفت كه اين علامتى است ظاهر و دليلى است قوى بر ابطال مذهب رافضيه، چه چيز است رأى تو در باب اهل بحرين، وزير گفت كه اينها جماعتى اند متعصب انكار دليل و براهين مى نمايند و سزاوار است از براى تو كه ايشان را حاضر نمايى و اين انار را به ايشان بنمايى پس هرگاه قبول كنند و از مذهب خود برگردند از براى تو است ثواب جزيل و اگر از برگشتن ابا نمايند و در گمراهى خود باقى بمانند ايشان را مخير نما ميان يكى از سه چيز، يا جزيه بدهند با ذلت، يا جوابى از اين دليل بياورند، و حال آنكه مفرى ندارند، يا آنكه مردان ايشان را بكشى و زنان و اولاد ايشان را اسير نمايى و اموال ايشان را به غنيمت بردارى.

حاكم رأى آن خبيث را تحسين نمود و به پى علما و افاضل و اخيار ايشان فرستاد و ايشان را حاضر كرد و آن انار را به ايشان نمود و به ايشان خبر داد كه اگر جواب شافى در اين باب نياوريد مردان شما را مى كشم و زنان و فرزندان شما را اسير مى كنم و مال شما را به غارت بر مى دارم يا اينكه بايد جزيه بدهيد با ذلت مانند كفار، و چون ايشان اين امور را شنيدند متحير گريدند و قادر بر جواب نبودند و روهاى ايشان متغير گرديد و بدن ايشان بلرزيد، پس بزرگان ايشان گفتند كه اى امير سه روز ما را مهلت ده شايد جوابى بياوريم كه تو از آن راضى باشى و اگر نياورديم بكن با ما آنچه كه مى خواهى. پس تا سه روز ايشان را مهلت داد و ايشان با خوف و تحير از نزد او بيرون رفتند و در مجلسى جمع شدند و رأيهاى خود را جولان دادند تا آنكه ايشان بر آن متفق شدند كه از صلحاى بحرين و زهاد ايشان ده كس را اختيار نمايند پس چنين كردند، آنگاه از ميان ده كس سه كس را اختيار كردند پس يكى از آن سه نفر را گفتند كه تو امشب بيرون رو به سوى صحرا و خدا را عبادت كن و استغاثه نما به امام زمان حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام كه او امام زمان ما است و حجت خداوند عالم است بر ما شايد كه به تو خبر دهد راه چاره بيرون رفتن از اين بليه عظيمه را.

پس آن مرد بيرون رفت و در تمام شب خدا را از روى خضوع عبادت نمود و گريه و تضرع كرد و خدا را خواند و استغاثه به حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام تا صبح و چيزى نديد و به نزد ايشان آمد و ايشان را خبر داد و در شب دوم يكى ديگر را فرستادند و او مثل رفيق اول دعا و تضرع نمود و چيزى نديد پس قلق و جزع ايشان زياده شد پس سومى را حاضر كردند و او مرد پرهيزكارى بود و اسم او محمّد بن عيسى بود و او در شب سوم با سر و پاى برهنه به صحرا رفت و آن شبى بود كه آن بله را از مؤ منان بردارد و به حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام استغاثه نمود و چون آخر شب شد شنيد كه مردى به او خطاب مى نمايد كه اى محمد بن عيسى چرا تو را به اين حال مى بينم و چرا بيرون آمدى به سوى اين بيابان؟ او گفت كه اى مرد مرا واگذار كه من از براى امر عظيمى بيرون آمده ام و آن را ذكر نمى كنم مگر از براى امام خود و شكوه نمى كنم آن را مگر به سوى كسى كه قادر باشد بر كشف آن.

گفت: اى محمّد بن عيسى! منم صاحب الا مرعليها‌السلام ذكر كن حاجت خود را.

محمد بن عيسى گفت: اگر تويى صاحب الا مرعليها‌السلام قصه مرا مى دانى و احتياج به گفتن من ندارى، فرمود: بلى راست مى گويى، بيرون آمده اى از براى بليه اى كه در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن توعيد و تخويفى كه حاكم بر شما كرده است. محمّد بن عيسى گفت كه چون اين كلام معجز نظام را شنيدم متوجه آن جانب شدم كه آن صدا مى آمد و عرض كردم: بلى، اى مولاى من! تو مى داينى كه چه چيز به ما رسيده است و تويى امام ما و ملاذ و پناه ما و قادرى بر كشف آن بلا از ما، پس آن جناب فرمود: اى محمّد بن عيسى به درستى كه وزير لعنة اللّه عليه در خانه او درختى است از انار وقتى كه آن درخت بار گرفت او از گل به شكل انارى ساخت و دو نصف كرد و در ميان نصف هر يك از آنها بعضى از آن كتابت را نوشت و انار هنوز كوچك بود بر روى درخت، انار را در ميان آن قالب گل گذاشت و آن را بست چون در ميان آن قالب بزرگ شد اثر نوشته در آن ماند و چنين شد، پس صباح چون به نزد حاكم رويد به او بگو كه من جواب اين بينه را با خود آوردم و لكن ظاهر نمى كنم مگر در خانه وزير، پس وقتى كه داخل خانه وزير شويد به جانب راست خود در هنگام دخول غرفه اى خواهى ديد پس به حاكم بگو كه جواب نمى گويم مگر در آن غرفه، زود است كه وزير ممانعت مى كند از دخول در آن غرفه و تو مبالغه بكن به آنكه به آن غرفه بالا روى و نگذار كه وزير تنها داخل غرفه گردد زودتر از تو، و تو اول داخل شو پس در آن غرفه طاقچه اى خواهى ديد كه كيسه سفيدى در آن هست و آن كيسه را بگير كه در آن قالب گلى است كه آن ملعون آن حيله را در آن كرده است پس در حضور حاكم آن انار را در آن قالب بگذار تا آنكه حيله او را معلوم گردد. و اى محمّد بن عيسى! علامت ديگر آن است كه به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه آن انار را چون بشكنند بغير از دود و خاكستر چيز ديگر در آن نخواهيد يافت، و بگو اگر راست اين سخن را مى خواهيد بدانيد به وزير امر كنيد كه در حضور مردم آن انار بشكند و چون بشكند آن خاكستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهد رسيد.

و چون محمّد بن عيسى اين سخنان معجز نشان را از آن امام عالى شأن و حجت خداوند عالميان شنيد بسيار شاد گرديد و در مقابل آن جناب زمين را بوسيد و با شادى و سرور به سوى اهل خود برگشت و چون صبح شد به نزد حاكم رفتند و محمّد بن عيسى آنچه را كه امامعليها‌السلام به او امر فرموده بود و ظاهر گرديد آن معجزاتى كه آن جناب به آنها خبر داده بود. پس حاكم متوجه محمّد بن عيسى گرديد و گفت: اين امور را كى به تو خبر داده بود؟ گفت: امام زمان و حجت خداى بر ما، والى گفت: كيست امام شما؟ پس او از ائمهعليهم‌السلام هر يك را بعد از ديگرى خبر داد تا آنكه به حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام رسيد، حاكم گفت: دست دراز كن كه من بيعت كنم بر اين مذهب و من گواهى مى دهم كه نيست خدايى مگر خداوند يگانه و گواهى مى دهم كه محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنده و رسول او است و گواهى مى دهم كه خليفه بلافصل بعد از آن حضرت، حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام است، پس به هر يك از امامان بعد از ديگرى تا آخر ايشانعليهم‌السلام اقرار نمود و ايمان او نيكو شد و امر به قتل وزير نمود و از اهل بحرين عذرخواهى كرد و اين قصه نزد اهل بحرين معروف است و قبر محمّد بن عيسى نزد ايشان معروف است و مردم او را زيارت مى كنند. (١٣٢)

قضاوت امام زمان (عج ) بين شيعه و سنى

حكايت دوازدهم قصه مناظره مردى از شيعه با شخصى از اهل سنت: عالم فاضل خبير ميرزا عبداللّه اصفهانى تلميذ علامه مجلسى رحمه اللّه در فصل ثانى از خاتمه قسم اول كتاب(رياض العلمأ ع(فرموده كه شيخ ابوالقاسم بن محمد بن ابى القاسم حاسمى فاضل عالم كامل معروف است به حاسمى و از بزرگان مشايخ اصحاب ما است و ظاهر آن است كه او از قدماى اصحاب است و امير سيد حسين عاملى معروف به(مجتهد)معاصر سلطان شاه عباس ماضى صفوى، فرموده در اواخر رساله خود كه تأليف كرده در احوال اهل خلاف در دنيا و آخرت در مقام ذكر بعضى از مناظرات واقعه ميان شيعه و اهل سنت به اين عبارت كه: دوم از آنها حكايت غريبه اى است كه واقع شده در بلده طيبه همدان ميان شيعه اثنى عشرى و ميان شخص سنى كه ديدم آن را در كتاب قديمى كه محتمل است حسب عادت تاريخ كتابت آن سيصد سال قبل از اين باشد و مسطور در آن كتاب به اين نحو بود كه: واقع شد ميان بعضى از علماى شيعه اثنى عشريه كه اسم او ابوالقاسم محمّد بن ابوالقاسم حاسمى است و ميان بعضى از علماى اهل سنت كه اسم او رفيع الدّين حسين است مصادقت و مصاحبت قديمه و مشاركت در اموال و مخالطت در اكثر احوال و در سفرها و هر يك از اين دو مخفى نمى كردند مذهب و عقيده خود را بر ديگرى و بر سبيل هزل نسبت مى داد ابوالقاسم رفيع الدّين را به نصب يعنى مى گفت به او ناصبى، و نسبت مى داد رفيع الدّين ابوالقاسم را به رفض و ميان ايشان در اين مصاحبت مباحثه در مذاهب واقع نمى شد تا آنكه اتفاق افتاد در مسجد بلده همدان كه آن مسجد را مسجد عتيق مى گفتند صحبت ميان ايشان، و در اثناى مكالمه تفضيل داد رفيع الدّين حسين فلان و فلان بر اميرالمؤ منينعليها‌السلام ، و ابوالقاسم رد كرد رفيع الدّين را و تفضيل داد اميرالمؤ منين علىعليها‌السلام را بر فلان و فلان. و ابوالقاسم استدلال كرد براى مذهب خود به آيات و احاديث بسيارى و ذكر نمود مقامات و كرامات و معجزات بسيارى كه صادر شد از آن جناب و رفيع الدّين عكس نمود قضيه را و استدلال كرد براى تفضيل ابى بكر بر علىعليها‌السلام به مخالطت و مصاحبت او در غار و مخاطب شدن او به خطاب صديق اكبر در ميان مهاجرين و انصار و نيز گفت ابوبكر مخصوص بود ميان مهاجران و انصار به مصاهرت و خلافت و امامت و نيز رفيع الدّين گفت دو حديث است از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه صادر شده در شأن ابى بكر يكى آنكه تو به منزله پيراهن منى الخ، و دومى كه پيروى كنيد به دو نفر كه بعد از من اند ابى بكر و عمر. ابوالقاسم شيعى بعد از شنيدن اين مقال از رفيع الدّين، گفت: به چه سبب تفضيل مى دهى ابوبكر را بر سيد اوصيا و سند اوليا و حامل لوأ و بر امام جن و انس، قسيم دوزخ و جنت و حال آنكه تو مى دانى كه آن جناب صديق اكبر و فارق ازهر است برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و زوج بتول و نيز مى دانى كه آن جناب وقت فرار رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سوى غار از دست ظلمه و فجره كفار، خوابيد بر فراش آن حضرت و مشاركت نمود با آن حضرت در حالت عسر و فقر. و سد فرمود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درهاى صحابه را از مسجد مگر باب آن جناب را و برداشت علىعليها‌السلام را بر كتف شريف خود به جهت شكستن اصنام در اول اسلام و تزويج فرمود حق جلا و علا فاطمهعليها‌السلام را به علىعليها‌السلام در ملا اعلى و مقاتله نمود با عمرو بن عبدود و فتح كرد خيبر را و شرك نياورد به خداى تعالى به قدر به هم زدن چشمى به خلاف آن سه. و تشبيه فرمود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليها‌السلام را به چهار پيغمبر در آنجا كه فرمود هركه خواهد نظر كند به سوى آدم در علمش و به سوى نوح در فهمش و به سوى موسى در شدتش و به سوى عيسى در زهدش پس نظر كند به سوى على بن ابى طالبعليها‌السلام . و با وجود اين فضائل و كمالات ظاهره و باهره و با قرابتى كه با رسول خدا (ص) دارد و با برگردانيدن آفتاب براي او چگونه معقول و جايز است تفضيل ابي بكر بر عليعليها‌السلام ؟ چون رفيع الدين استماع نمود اين مقاله را از ابي القاسم كه تفضيل مي دهد عليعليها‌السلام را بر ابي بكر پايه خصوصيتش با ابوالقاسم منهدم شد و بعد از گفتگويي چند رفيع الدين به ابوالقاسم، گفت: هر مردي كه به مسجد بيايد پس هر چه حكم كند از مذهب من يا مذهب تو اطاعت مي كنيم و چون عقيده اهل همدان بر ابوالقاسم مكشوف بود يعني مي دانست كه از اهل سنت اند خائف بود از اين شرطي كه واقع شد ميان او و رفيع الدين لكن به جهت كثرت مجادله و مباحثه، قبول نمود. ابوالقاسم شرط مذكور را با كراهت راضي شد و بعد از قرار شرط مذكور بدون فاصله وارد شد جواني كه ظاهر بود از رخسارش آثار جلالت و نجابت و هويدا بود از احوالش كه از سفر مي آيد و داخل شد در مسجد و طوافي كرد در مسجد و بعد از طواف آمد به نزد ايشان، رفيع الدين از جا برخاست در كمال اضطراب و سرعت و بعد از سلام به آن جوان سئوال كرد و عرض نمود امري را كه مقرر شد ميان او و ابوالقاسم و مبالغه بسيار نمود در اظهار عقيده خود براي آن جوان و قسم موكد خورد و او را قسم داد كه عقيده خود را ظاهر نمايد بر همان نحوي كه در واقع دارد آن جوان مذكور بدون توقف اين دو بيت را فرمود:

مَتى اَقُلْ مَوْلاى اَفْضَلُ مِنْهُما

اَكُنْ لِلَّذى فَضَّلْتُه مُتَنَقِّصا

اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُرزْرى بِحَدِّهِ

مَقالُكَ هذاالْسَّيْفُ اَحْذى مِنالعَصا

و چون جوان از خواندن اين دو بيت فارغ شد و ابوالقاسم و رفيع الدّين در تحير بودند از فصاحت و بلاغت او، خواستند كه تفتيش نمايند از حال آن جوان كه از نظر ايشان غايب شد و اثرى از او ظاهر نشد، و رفيع الدّين چون مشاهده نمود اين امر غريب و عجيب را ترك نمود مذهب باطل خود را و اعتقاد كرد مذهب حق اثنى عشرى را.

صاحب(رياض)پس از نقل اين قصه از كتاب مذكور مى فرمود كه ظاهرا آن جوان حضرت قائمعليها‌السلام بود، و مؤ يد اين كلام است آنچه خواهيم گفت در باب نهم و اما دو بيت مذكور پس با تغيير و زيادتى در كتب علما موجود است به اين نحو:

يَقُولُونَ لى فَضِّلْ عَلِيا عَلَيْهِمُ

فَلَسْتُ اَقُولُ التِّبْرُ اَعْلى مِنَ الَحصا

اِذا اَنَا فَضَّلْتُ الاِمامَ عَلَيْهِمُ

اَكُنْ بِالَّذى فَضَّلْتُهُ مُتَنَقِّصا

اَلَمْ تَرَ اَنَّ السَّيْفَ يُزْرى بِحَدِّهِ

مَقالَةُ هذا السَّيْفُ اَعْلى مِنَ الْعَصا

و در(رياض)فرموده كه آن دو بيت ماده اين ابيات است يعنى منشى آن از آن حكايت اخذ نموده. (١٣٣)

شفا يافتن صاحب وسائل به دست صاحب الزمانعليها‌السلام

حكايت سيزدهم قصه عافيت يافتن جناب شيخ حر عاملى است از مرض خود به بركت آن حضرتعليها‌السلام : محدث جليل شيخ حر عاملى در (اثبات الهداة) فرموده كه من در زمان كودكه كه ده سال داشتم به مرض سختى مبتلا شدم به نحوى كه اهل و اقارب [ خويشان ] من جمع شدند و گريه مى كردند و مهيا شدند براى عزادارى و يقين كردند كه من خواهم مرد در آن شب پس ديدم پيغمبر و دوازده امامعليهم‌السلام را و من در ميان خواب و بيدارى بودنم پس سلام كردم بر ايشان و با يك يك مصافحه نمودم و ميان من و حضرت صادقعليها‌السلام سخنى گذشت كه در خاطرم نمانده جز آنكه آن جناب در حق من دعا كرد پس سلام كردم بر حضرت صاحبعليها‌السلام و با آن جناب مصافحه كردم و گريستم و گفتم: اى مولاى من! مى ترسم كه بميرم در اين مرض و مقصد خود را از علم و عمل به دست نياورم، پس فرمود: نترس زيرا كه تو نخواهى مرد در اين مرض بلكه خداوند تبارك و تعالى تو را شفا مى دهد و عمر خواهى كرد عمر طولانى. آنگاه قدحى به دست من داد كه در دسد مباركش بود پس آشاميدم از آن و در حال عافيت يافتم و مرض ‍ بالكليه از من زايل شد و نشستم و اهل و اقاربم تعجب كردند و ايشان را خبر نكردم به آنچه ديده بودم مگر بعد از چند روز. (١٣٤)

گفت و گوى مقدس اردبيلى با امام زمانعليها‌السلام

حكايت چهاردهم قصه ملاقات مقدس اردبيلى است آن حضرت را: سيد محدث جزايرى سيد نعمة اللّه در (انوار النعمانيه) فرموده كه خبر داد مرا اوثق مشايخ من در علم و عمل كه از براى مولاى اردبيلى رحمه اللّه تلميذى بود از اهل تفرش كه نام او مير علام بود و در نهايت فضل و ورع بود و او نقل كرد كه مرا حجره اى بود در مدرسه اى كه محيط است به قبه شريفه پس اتفاق افتاد كه من از مطالعه خود فارغ شسدم و بسيارى از شب گذشته بود پس بيرون آمدم از حجره و نظر مى كردم در اطراف حضرت شريفه و آن شب سخت تاريك بود پيش مردى را ديدم كه رو به حضرت شريفه كرده مى آيد پس گفتم شايد اين دزد است آمده كه بدزدد چيزى از قنديلها را پس از منزل خود به زير آمدم و رفتم به نزديكى او و او مرا نمى ديد پس رفت به نزديكى در حرم مطهر و ايستاد پس ديدم قفل را كه افتاد و باز شد براى او و در دوم و سوم به همين ترتيب و مشرف شد به قبر شريف پس سلام كرد و از جانب قبر مطهر رد شد سلام بر او پس شناختم آواز او را كه سخن مى گفت با امامعليها‌السلام در مسأله علميه آنگاه بيرون رفت از بلد و متوجه شد به سوى مسجد كوفه پس من از عقب او رفتم و او مرا نمى ديد پس چون رسيد به محراب مسجدى كه اميرالمؤ منين در آن محراب شهيد شده بود، شنيدم او را كه سخن مى گويد با شخصى ديگر در همان مسأله پس برگشت و من از عقب او برگشتم و او مرا نمى ديد. پس چون رسيد به دروازه ولايت صبح روشن شده بود پس خويش را بر او ظاهر كردم و گفتم يا مولانا من بودم با تو از اول تا آخر پس مرا آگاه كن كه شخص اول كى بود كه در قبه شريفه با او سخن مى گفتى و شخص دوم كى بود كه با او سخن مى گفتى در كوفه؟ پس عهدها گرفت از من كه خبر ندهم به سرّ او تا آنكه وفات كند، پس به من فرمود: اى فرزند من! مشتبه مى شود بر من بعضى از مسايل پس بسا هست بيرون مى روم در شب نزد قبر اميرالمؤ منين علىعليها‌السلام و در آن مسأله با آن جناب تكلم مى نمايم و جواب مى شنوم و در اين شب حواله فرمود مرا به سوى حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام و فرمود كه فرزندم مهدىعليها‌السلام امشب در مسجد كوفه است پس برو به نزد او و اين مسأله را از او سؤ ال كن و اين شخص مهدى عليه السلان بود. (١٣٥)

صحيفه سجاديه هديه امام زمانعليها‌السلام

حكايت پانزدهم قصه مرحوم آخوند ملا محمّد تقى مجلسى است: و آن چنان است كه در(شرح من لايحضر الفقيه)در ضمن احوال متوكل بن عمير راوى(صحيفه كامله سجاديه)ذكر نموده كه من در اوائل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندى را و ساعى بودم در طلب رضاى او و مرا از ذكر جنابش قرارى نبود تا آنكه ديدم در ميان بيدارى و خواب كه صاحب الزمانعليها‌السلام ايستاده در مسجد جامع قديم كه در اصفهان است قريب به در طنابى كه الان مدرس من است پس سلام كردم بر آن جناب و قصد كردم كه پاى مباركش را ببوسم پس نگذاشت و گرفت مرا پس بوسيدم دست مباركش را و پرسيدم از آن جناب مسايلى را كه مشكل شده بود بر من، يكى از آنها اين بود كه من وسوسه داشتم در نماز خود و مى گفتم كه آنها نيست به نحوى كه از من خواسته اند و من مشغول بودم به قضأ و ميسر نبود براى من نماز شب و سؤ ال كردم از شيخ خود شيخ بهائى رحمه اللّه از حكم آن پس ‍ گفت به جاى آور يك نماز ظهر و عصر و مغرب به قصد نماز شب و من چنين مى كردم پس سؤ ال كردم از حضرت حجتعليها‌السلام كه من نماز شب بكنم؟ فرمود: بكن و به جا نياور مانند آن نماز مصنوعى كه مى كردى و غير اينها از مسايلى كه در خاطرم نماند، آنگاه گفتم: اى مولاى من! ميسر نمى شود براى من كه برسم به خدمت جناب تو در هر وقتى، پس عطا كن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن، پس فرمود كه من عطا كردم به جهت تو كتابى به مولا محمّد تاج و من در خواب او را مى شناختم، پس فرمود برو بگير آن كتاب را از او.

پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطيخ كه محله اى است از اصفهان پس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد گفت: تو را صاحب الا مرعليها‌السلام فرستاده نزد من؟ گفتم: آرى! پس بيرون آورد از بغل خود كتاب كهنه اى چون باز كردم آن را ظاهر شد براى من كه آن كتاب دعا است پس بوسيدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود پس شروع كردم در تضرع و گريه و ناله به جهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم از نماز و تعقيب و در دلم چنين افتاده بود كه مولا محمّد همان شيخ بهائى است و ناميدن حضرت او را به تاج به جهت اشتهار اوست در ميان علما، پس چون رفتم به مدرس او كه در جوار مسجد جامع بود ديدم او را كه مشغول است به مقابله(صحيفه كامله)و خواننده سيد صالح امير ذوالفقار گلپايگانى بود پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن كار و ظاهر آن بود كه كلام ايشان در سند صحيفه بود لكن به جهت غمى كه بر من ستولى بود نفهميدم سخن او و سخن ايشان را و من گريه مى كردم پس رفتم نزد شيخ و خواب خود را به او گفتم و گريه مى كردم به جهت فوت كتاب پس شيخ گفت: بشارت باد تو را به علوم الهيه و معارف يقينيه و تمام آنچه هميشه مى خواستى و بيشتر صحبت من با شيخ در تصوف بود و او مايل بود به آن پس قلبم ساكن نشد و بيرون رفتم با گريه و تفكر تا آنكه در دلم افتاد كه بروم به آن سمتى كه در خواب به آنجا رفتم پس چون رسيدم به محله دار بطيخ ديدم مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن بود و ملقب بود به(تاج)پس چون رسيدم به او سلام كردم بر او. گفت: يا فلان، كتب وقفيه در نزد من است، هر طلبه اى كه مى گيرد از آن عمل نمى كند به شروط وقف و تو عمل مى كنى به آن بيا و نظر كن به اين كتب و هرچه را كه محتاجى به آن بگير پس با او رفتم در كتابخانه او پس اولى كتابى كه به من داد كتابى بود كه در خواب ديده بودم، پس شروع كردم در گريه و ناله و گفتم مرا كفايت مى كند و در خاطر ندارم كه خواب را براى او گفتم يا نه و آمدم در نزد شيخ و شروع كردم در مقابله با نسخه او كه جد پدر او نوشته بود از شهيد و شهيد رحمه اللّه نسخه خود را نوشته بود از نسخه عميد الرؤسأ و ابن سكون و مقابله كرده بود با نسخه ابن ادريس بدون واسطه يا به يك واسطه و نسخه اى كه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام به من عطا فرمود از خط شهيد نوشته بود و در نهايت موافقت داشت با آن نسخه حتى در نسخه ها كه در حاشيه آن نوشته شده بود و بعد از آنكه فارغ شدم از مقابله شروع كردند مردم در مقابله نزد من و به بركت عطاى حضرت حجتعليها‌السلام گرديد(صحيفه كامله)در بلاد مانند آفتاب طالع در هر خانه و سيما در اصفهان زيرا كه براى اكثر مردم صحيفه هاى متعدده است و اكثر ايشان صلحا و اهل دعا شدند و بسيارى از ايشان مستجاب الدعوة و اين آثار معجزه اى است از حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و آنچه خداوند عطا فرمود به من به سبب صحيفه، احصاى آن را نمى توانيم بكنم.

مؤ لف [محدث نورى ] گويد: كه علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)صورت اجازه مختصرى از والد خود از براى(صحيفه كامله)ذكر فرموده و در آنجا گفته كه من روايت مى كنم صحيفه كامله را كه ملقب است به(زبور آل محمدعليهم‌السلام )و(انجيل اهل بيتعليهم‌السلام )و دعاى كامل به اسانيد بسيار و طريقهاى مختلف يكى از آنها آن است كه من روايت مى كنم او را به نحو مناوله از مولاى ما صاحب الزمان و خليفة الرحمنعليها‌السلام در خوابى طولانى الخ. (١٣٦)

گل سرخى از خرابات

حكايت شانزدهم قصه گل و خرابات: علامه مجلسى در(بحار)فرموده كه جماعتى مرا خبر دادد از سيد سند فاضل ميرزا محمّد استرآبادى رضى اللّه عنه كه گفت: شبى در حوالى بيت اللّه الحرام مشغول طواف بودم ناگاه جوانى نيكو روى را ديدم كه مشغول طواف بود چون نزديك من رسيد يك طاقه گل سرخ به من دناد و آن وقت موسم گل نبود و من آن گل را گرفتم و بوييدم و گفتم: اين از كجا است اى سيد من! فرمود كه از خرابات براى من آورده اند آنگاه از نطر من غايب شد و من او را نديدم.

مؤ لف [محدث نورى ] گويد: كه شيخ اجل اكمل شيخ على بن عالم نحرير شيخ محمّد بن محقق مدقق شيخ حسن صاحب (معالم) ابن عالم ربانى شهيد ثانى رحمه اللّه در كتابى (درّالمنثور) در ضمن احوال والد خود شيخ محمّد صاحب (شرح استبصار) و غيره كه مجاور مكه معظمه بود در حيات و ممات نقل كرده كه خبر داد مرا زوجه او دختر سيد محمّد بن ابى الحسن رحمه اللّه و مادر اولاد او كه چون آن مرحوم وفات كرد مى شنيدند در نزد او تلاوت قرآن را در طول آن شب و از چيزهايى كه مشهور است اينكه او طواف مى كرد پس ‍ مردى آمد و عطا نمود به او گلى از گلهاى زمستان كه نه در آن بلاد بود و نه آن زمان موسم او بود پس به او گفت كه اين را از كجا آوردى؟ گفت كه از اين خرابات. آنگاه اراده كرد كه او را ببيند. پس از اين سؤ ال پس او را نديد. و مخفى نماند كه سيد جليل ميرزا محمّد استرآبادى سابق الذكر صاحب كتب رجاليه معروفه و(آيات الا حكام)مجاور مكه معظمه بود و استاد شيخ محمّد مذكور و مكرر در(شرح استبصار)با توقير اسم او را مى برد و هر دو جليل القدرند و داراى مقامات عاليه مى شود كه اين قضيه براى هر دو روى داده باشد و يا راوى اشتباه كرده به جهت اتحاد اسم و بلد، اگر چه حالت دوم اقرب به نظر مى آيد. (١٣٧)

دستگيرى از گشمدگان

حكايت هفدهم قصه تشرف شيخ قاسم است به لقاى آن حضرتعليها‌السلام : سيد فاضل متبحر سيد عليخان حويزى نقل كرده كه خبر داد مرا مردى از اهل ايمان از اهل بلاد ما كه او را شيخ قاسم مى گويند و او بسيار به حج مى رفت، گفت: روزى خسته شدم از راه رفتن پس خوابيدم در زير درختى و خواب من طول كشيد و حاج از من گذشتند و بسيار از من دور شدند چون بيدار شدم دانستن از وقت، كه خوابم طول كشيده و اينكه حاج از من دور شدند و نمى دانستم از وقت، كه خوابم طول كشيده و اينكه حاج از من دور شدند و نمى دانستم كه به كدام طرف متوجه شوم پس به سمتى متوجه شدم و به آواز بلند صدا مى كردم يا اباصالح و قصد مى كردم به اين، صاحب الا مرعليها‌السلام را چنانچه ابن طاوس ذكر كرده در(كتاب امان)در بيان آنچه گفته مى شود در وقت گمشدن راه پس در اين حال كه فرياد مى كردم سوارى را ديدم كه بر ناقه اى است در زى عربهاى بدوى چون مرا ديد فرمود به من كه تو منقطع شدى از حاج؟ گفتم: آرى، فرمود: سوار شو در عقب من كه تو را برسانم به آن جماعت. پس در عقب او و سوار شدم و ساعتى نكشيد كه رسيديم به قافله، چون نزديك شديم مرا فرود آورد و فرمود: برو از پى كار خود. پس ‍ گفتم به او عطش مرا اذيت كرده است پس از زين شتر خود مشكى بيرون آورد كه در آن آب بود و مرا از آن آب سيراب نمود، قسم به خداوند كه آن لذيذتر و گواراترين آبى بود كه آشاميده بودم آنگاه رفتم تا داخل شدم در حاج و ملتفت شدم به او پس او را نديدم و نديده بودم او را در حاج پيش از آن و نه بعد از آنكه مراجعت كرديم. (١٣٨)

دستگيرى از سنى و شيعه شدن او

حكايت هيجدهم قصه استغاثه مرد سنى به آن حضرتعليها‌السلام و رسيدن آن حضرت به فرياد او: خبر داد مرا عالم جليل و حبر نبيل، مجمع فضايل و فواضل شيخ على رشتى و او عالم تقى زاهد بود كه حاوى بود انواعى از علوم را با بصيرت و خبرت و از تلامذه خاتم المحققين الشيخ المرتضى رحمه اللّه و سيد سند استاد اعظم رضى اللّه عنه بود و چون اهل بلاد(لار)و نواحى آنجا شكايت كردند از نداشتن عالم جامع نافذ الحكمى، آن مرحوم را به آنجا فرستادند، در سفر و حضر سالها مصاحبت كردم با او در فضل و خلق و تقوى مانند او كمتر ديدم. نقل كرد كه وقتى از زيارت حضرت ابى عبداللّهعليها‌السلام مراجعت كرده بودم و از راه آب فرات به سمت نجف اشرف مى رفتم پس در كشتى كوچكى كه بين كربلا و طويرج بود نشستم و اهل آن كشتى همه از اهل حله بودند و از طويرج راه حله و نجف جدا مى شود، پس آن جماعت را ديدم كه مشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز يك نفر كه با ايشان بود و در عمل ايشان داخل نبود آثار سكينه و وقار از او ظاهر، نه خنده مى كرد و نه مزاح و آن جماعت بر مذهب او قدح مى كردند و عيب مى گرفتند و با اين حال در مأكل و مشرب شريك بودند بسيار متعجب شدم و مجال سؤ ال نبود تا رسيديم به جايى كه به جهت كمى آب ما را از كشتى بيرون كردند، در كنار نهر راه مى رفتيم پس اتفاق افتاد كه با آن شخص مجتمع شديم پس از او پرسيدم سبب مجانبت او را از طريقه رفقاى خود و قدح آنها در مذهب او، گفت ايشان خويشان من اند از اهل سنت و پدرم نيز از ايشان بود و مادرم از اهل ايمان و من نيز چون ايشان بودم و به بركت حضرت حجت صاحب الزمانعليها‌السلام شيعه شدم.

پس از كيفيت آن سؤ ال كردم، گفت: اسم من ياقوت و شغلم فروختن روغن در كنار جسر [ پل ] حله بود پس در سالى به جهت خريدن روغن بيرون رفتم از حله به اطراف و نواحى در نزد باديه نشينان از اعراب پس چند منزلى دور شدم تا آنچه خواستم خريدم و با جماعتى از اهل حله برگشتم در بعضى از منازل چون فرود آمديم خوابيدم چون بيدار شدم كسى را نديدم همه رفته بودند و راه ما در صحراى بى آب و علفى بود كه درندگان بسيار داشت و در نزديك آن معموره اى نبود مگر بعد از فراسخ بسيار، پس برخاستم و بار كردم و در عقب آنها رفتم پس راه را گم كردم و متحير ماندم و از سباع [درندگان ] و عطش روز خائف بودم پس استغاثه كردم به خلفا و مشايخ و ايشان را شفيع كردم در نزد خداوند و تضرع نمودم فرجى ظاهر نشد پس در نفس خود گفتم من از مادر مى شنيدم كه او مى گفت ما را امام زنده اى است كه كنيه اش ابوصالح است گمشدگان را به راه مى آورد و درماندگان را به فرياد مى رسد و ضعيفان را اعانت مى كند پس با خداوند معاهده كردم كه من به او اسغاثه مى نمايم اگر مرا نجات داد به دين مادرم درآيم پس او را ندا كردم و استغاثه نمودم، پس ناگاه كسى را ديدم كه با مراه مى رود و بر سرش عمامه سبزى است كه رنگش ‍ مانند اين بود و اشاره كرد به علفهاى سبز كه در كنار نهر روئيده بود آنگاه راه را به من نشان داد و امر فرمود كه به دين مادرم درآيم و كلماتى فرمود كه من يعنى مؤ لف كتاب [محدث نورى ] فراموش كردم و فرمود: به زودى مى رسى به قريه اى كه اهل آنجا همه شيعه اند، گفتم: يا سيدى، يا سيدى! با من نمى آئيد تا اين قريه؟ فرمود: نه، زيرا كه هزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نمودند بايد ايشان را نجات دهم. اين حاصل كلام آن جناب بود كه در خاطر ماند پس از نظرم غائب شد پس اندكى نرفتم كه به آن قريه رسيدم و مسافت تا آنجا بسيار بود و آن جماعت روز بعد به آنجا رسيدند. پس چون به حله رسيدم رفتم نزد فقهأ كاملين سيد مهدى قزوينى ساكن حله رضى اللّه عنه قصه را نقل كردم و معالم دين را از او آموختم و از او سؤ ال كردم عملى كه وسيله شود براى من كه بار ديگر آن جناب را ملاقات نمايم پس فرمود: چهل شب جمعه زيارت كن حضرت ابى عبداللّهعليها‌السلام را پس مشغول شدم، از حله براى زيارت شب جمعه به آنجا مى رفتم تا آنكه يكى باقى ماند. روز پنجشنبه بود كه از حله رفتم به كربلا چون به دروازه شهر رسيدم ديدم اعوان ديوان در نهايت سختى از واردين مطالبه(تذكره)مى كنند و من نه(تذكره)داشتم و نه قيمت آن و متحير ماندم و خلق مزاحم يكديگر بودند در دم دوازه پس چند دفعه خواستم كه خود را مختفى كرده از ايشان بگذرم ميسر نشد، در اين حال صاحب خود حضرت صاحبعليها‌السلام را ديدم كه در هيئت طلاب عجم عمامه سفيدى بر سر دارد و داخل بلد است چون آن جناب را ديدم استغاثه كردم پس بيرون آمد و دست مرا گرفت و داخل دروازه نمود و كسى مرا نديد چون داخل شدم ديگر آن جنا را نديدم و متحير باقى ماندم. (١٣٩)

حضور امام زمانعليها‌السلام در خانه سيد بحرالعلوم

حكايت نوزدهم قصه علامه بحرالعلوم رحمه اللّه در مكه و ملاقات او آن حضرت را: نقل كرد جناب عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسى از ناظر علامه بحرالعلوم در ايام مجاورت مكه معظمه، گفت كه آن جناب با آنكه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خويشان، قوى القلب بود در بذل و عطا و اعتنايى نداشت به كثرت مصارف و زياد شدن مخارج پس اتفاق افتاد روزى كه چيزى نداشتم پس ‍ چگونگى حال را خدمت سيد عرض كردم كه مخارج زياد و چيزى در دست نيست پس چيزى نفرمود، و عادت سيد بر اين بود كه صبح طوافى دور كعبه مى كرد و به خانه مى آمد و در اطاقى كه مختص به خودش بود مى رفت. پس ما قليانى براى او مى برديم آن را مى كشيد آنگاه بيرون مى آمد و در اطاق ديگر مى نشست و تلامذه از هر مذهبى جمع مى شدند پس براى هر صنف به طريق مذهبش درس مى گفت پس ‍ در آن روز كه شكايت از تنگدستى در روز گذشته كرده بودم چون از طواف برگشت حسب العاده قليان را حاضر كردم كه ناگاه كسى در را كوبيد پس سيد در شدت مضطرب شد و به من گفت: قليان را بگير و از اينجا بيرون ببر خود به شتاب برخاست و رفت نزديك در و در را باز كرد پس شخصى جليلى به هيئت اعراب داخل شد و نشست در اطاق سيد و سيد در نهايت ذلت و مسكنت و ادب در دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم. پس ساعتى نشستند و با يكديگر سخن مى گفتند آنگاه برخاست پس سيد به شتاب برخاست و در خانه را باز كرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقه اى كه در در خانه خوابانيده بود سوار كرد و او رفت و سيد با رنگ متغير شده بازگشت و براتى به دست من داد و گفت: اين حواله اى است بر مرد صرافى كه در كوه صفا است برو نزد او و بگير از او آنچه بر او حواله شده. پس ‍ آن برات را گرفتم و بردم آن را نزد همان مرد چون برات را گرفت و نظر نمود در آن بوسيد و گفت: برو و چند حمال بياور، پس رفتم و چهار حمال آوردم پس به قدرى كه آن چهار نفر قوت داشتند ريال فرانسه آورد و ايشان برداشتند و ريال فرانسه پنج قران عجمى است و چيزى زياده، پس آن حمالها، آن ريالها را به منزل آوردند پس ‍ روزى رفتم نزد آن صراف كه از حال او مستفسر شوم و اينكه اين حواله از كى بود، نه صرافى را ديدم و نه دكانى پس از كسى كه در آنجا حاضر بود پرسيدم از حال صراف، گفت ما در اينجا هرگز صرافى نديده بوديم و در اينجا فلان مى نشيند پس ‍ دانستم كه اين از اسرار ملك عالم بود و خبر داد مرا به اين حكايت فقيه نبيه و عالم وجيه صاحب تصانيف رائقه و مناقب فائقه شيخ محمّد حسين كاظمى ساكن نجف اشرف از بعضى ثقات از شخص مذكور. (١٤٠)

ملاقات بحرالعلوم با امام زمانعليها‌السلام در سرداب مطهر

حكايت بيستم قصه بحرالعلوم در سرداب مطهر: خبر داد مرا سيد سند و عالم محقق معتمد بصير سيد على سبط جناب بحرالعلوم رضى اللّه عنه مصنف(برهان قاطع در شرح نافع)در چند جلد از صفى متقى و ثقه زكى سيد مرتضى كه خواهرزاده سيد را داشت و مصاحبش بود در سفر و حضر و مواظب خدمات داخلى و خارجى او، گفت: با آن جناب بودم در سفر سامره، وى را حجره اى بود كه تنها در آنجا مى خوابيد و من حجره اى داشتم متصل به آن حجره و نهايت مواظبت داشتم در خدمات او در شب و روز، و شبها مردم جمع مى شدند در نزد آن مرحوم تا آنكه پاسى از شب مى گذشت. پس در شبى اتفاق افتاد كه حسب عادت خود نشست و مردم در نزد او جمع شدند پس او را ديدم كه گويا كراهت دارد اجتماع را و دوست دارد خلوت شود با هركسى سخنى مى گويد كه در آن اشاره اى است به تعجيل كردن او در رفتن از نزد او پس مردم متفرق شدند و جز من كسى باقى نماند و مرا نيز امر فرمود كه بيرون روم، پس به حجره خود رفتم و تفكر مى كردم در حالت سيد در اين شب و خواب از چشمم كناره كرد پس زمانى صبر كردم آنگاه بيرون آمدم مختفى كه از حالى سيد تفقدى كنم پس ديدم در حجره بسته پس از شكاف در نگاه كردم ديدم چراغ به حال خود روشن و كسى در حجره نيست پس داخل حجره شدم و از وضع آن دانستم كه امشب نخوابيده پس با پاى برهنه خود را پنهان داشتم و در طلب سيد برآمدم پس داخل شدم در صحن شريف ديدم درهاى قبه عسكريين علهيما السلام بسته پس در اطراف خارج حرم تفحص كردم اثرى از او نيافتم پس داخل شدم در صحن سرداب و ديدم درهاى او باز است پس از درجهاى آن پايين رفتم آهسته به نحوى كه هيچ حسى و حركتى ظاهر براى آن نبود پس ‍ همهمه اى شنيدم از صفه سرداب كه گويا كسى با ديگران سخن مى گويد و من كلمات را تميز نمى دادم تا آنكه سه يا چهار پله مانده و من در نهايت آهستگى مى رفتم كه ناگاه آواز سيد از همان مكان بلند شد كه اى سيد مرتضى چه مى كنى و چرا از خانه بيرون آمدى؟ پس باقى ماندم در جاى خود متحير و ساكن چون چوب خشك پس عزم كردم به رجوع پيش از جواب باز به خود گفتم چگونه حالت پوشيده خواهم ماند بر كسى كه تو را شناخت از غير طريق حواس پس جوابى با معذرت و پشيمانى دادم و در خلال عذرخواهى از پله ها پايين رفتم تا به آنجا كه صفه را مشاهده مى نمودم پس سيد را ديدم كه تنها مواجه قبله ايستاده و اثرى از كس ديگر نيست پس دانستم كه او سخن مى گفت با غائب از ابصارعليها‌السلام . (١٤١)

سفارش امام زمانعليها‌السلام درباره پدر

حكايت بيست و يكم در تأكيد آن حضرت در خدمتگذارى پدر پير: جناب عالم عامل و فاضل كامل قدوة الصلحا آقا سيد محمّد موسوى رضوى نجفى معروف به هندى كه از اتقيأ علمأ و ائمه جماعات حرم اميرالمؤ منينعليها‌السلام است نقل كرد از جناب عالم ثقه شيخ باقر بن شيخ هادى كاظمى مجاور نجف اشرف از شخصى صادقى كه دلاك بود و او را پدر پيرى بود كه تقصير نمى كرد در خدمتگزارى او حتى آنكه خود براى او آب در مستراح حاضر مى كرد و مى ايستاد منتظر او كه بيرون آيد و به مكانش برساند و مواظب خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مى رفت، آنگاه ترك نمود رفتن به مسجد را پس ‍ پرسيدم از او سبب ترك كردن او رفتن به مسجد را، پس گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم چون شب چهارشنبه اخيرى شد ميسر نشد براى من رفتن مگر نزديك مغرب پس تنها رفتم و شب شد، و من مى رفتم تا آنكه ثلث راه باقى ماند و شب مهتابى بود پس شخصى اعرابى را ديدم كه بر اسبى سوار است و رو به من كرده پس ‍ در نفس خود گفتم زود است كه اين مرا برهنه كند، چون به من رسيد به زبان عرب بدوى با من سخن گفت و از مقصد من پرسيد، گفتم: مسجد سهله. فرمود: با تو چيزى هست از خوردنى؟ گفتم: نه، فرمود: دست خود را داخل جيب خود كن، گفتم: در آن چيزى نيست. باز آن سخن را مكرر فرمود به تندى، پس دست در جيب خود داخل كردم در آن مقدارى كشمش يافتم كه براى طفل خود خريده بودم و فراموش كردم كه بدهم پس در جيبم ماند، آنگاه به من فرمود:(اُوصيكَ بِالْعودِ اَوصيكَ بِالْعودِ)سه مرتبه (و(عود)به لسان عرب بدوى پدر پير را مى گويند)، وصيت مى كنم تو را به پدر پير تو، آنگاه از نظرم غائب شد پس دانستم كه او مهدىعليها‌السلام است و اينكه آن جناب راضى نيست به مفارقت من از پدرم حتى در شب چهارشنبه پس ديگر نرفتم به مسجد، و اين حكايت را يكى از علمأ معروفين نجف اشرف نيز براى من نقل كرد. (١٤٢)

مؤ لف [عباس قمى ] گويد: كه آيات و اخبار در توصيه به والدّين و امر و احسان و نيكى به ايشان بسيار است و شايسته ديدم كه به ذكر چند حديث در اينجا تبرك جويم:

خدمت به پدر و مادر بهتر از جهاد است

شيخ كلينى روايت كرده از منصور بن حازم كه گفت: گفتم به حضرت صادقعليها‌السلام كه كدام عمل افضل اعمال است؟ فرمود: نماز در وقت آن و نيكى كردن به والدين و جهاد (١٤٣) در راه خدا، همانا اگر كشته شوى زنده باشى نزد خدا و روزى خورى و اگر بميرى اجرت با خدا باشد و اگر برگردى بيرون بيايى از گناهان خود مانند روزى كه به دنيا آمده اى، عرض كرد: مرا پدر و مادرى است كه هر دو كبير يعنى پيرند و مى گويند انس با من دارند و كراهت دارند از رفتن من به جهاد، حضرت فرمود: پس قرار بگير با پدر و مادرت قسم به آن خدايى كه جانم در دست قدرت او است كه انس ايشان به تو يك روز و شبى بهتر است از جهاد يكسال. (١٤٤)

احترام تازه مسلمان به مادر نصرانى خود

و نيز روايت كرده شيخ كلينى خبرى كه حاصلش اين است كه زكريا بن ابراهيم شخصى بود نصرانى اسلام آورد و حج كرد و خدمت حضرت صادقعليها‌السلام رسيد و عرض كرد كه پدر و مادرم و اهلبيتم نصرانى مى باشند و مادرم نابينا است و من با ايشان مى باشم و از كاسه ايشان غذا مى خورم، حضرت فرمود: گوشت خوك مى خورند؟ گفتم: نه، دست هم به آن نمى گذارند. فرمود: باكى نيست، آن وقت حضرت سفارش فرمود او را به نيكى كردن به مادرش، زكريا گفت: چون به كوفه مراجعت كردم با مادرم بناى لطف و مهربانى گذاشتم طعام به او مى خورانيدم و شپش جامه و سرش را مى جستم و خدمت مى كردم او را، مادرم به من گفت: اى پسر جان من! وقتى كه در دين من بودى با من با اين نحو رفتار نمى كردى پس چه شده از وقتى كه داخل دين حنيف اسلام شدى اين نحو با من نيكى مى كنى؟ گفتم كه مردى از اولاد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا امر به اين نمود، مادرم گفت: اين مرد پيغمبر است؟ گفتم: پيغمبر نيست لكن پسر پيغمبر است، گفت: اى پسرك من! اين پيغمبر است؛ زيرا اين وصيتى كه به تو كرده از وصيتهاى پيغمبران است. گفتم: اى مادر! بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نيست او پسر پيغمبر است، مادرم گفت: اى پسر جان من! دين تو بهترين دين ها است عرضه كن آن را بر من، عرضه كردم بر او داخل در اسلام شد و تعليم كردم او را نماز پس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشأ به جا آورد پس دردى او را عارض شد در آن شب، ديگرباره گفت: اى پسر جان من! اعاده كن بر من آنچه را كه ياد من دادى، پس اقرار كرد به آن و وفات كرد، چون صبح شد مسلمانان او را غسل دادند و من نماز گزاردم بر او و او را در قبر گذاشتم. (١٤٥)

احترام پيامبر به نيكى كننده به پدر و مادر

و نيز روايت كرده از عمار بن حيان كه گفت خبر دادم به حضرت صادقعليها‌السلام كه اسماعيل پسرم به من نيكى مى كند حضرت فرمود من او را دوست مى داشتم محبتم زياد شد به او همانا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواهر رضاعى داشت وقتى وارد بر آن حضرت شد چون نظر بر او افتاد مسرور شد و ملحفه خود را (كه معنى چادر است ) براى او پهن كرد و او را روى آن نشانيد پس رو كرد و با او سخن مى فرمود و در صورتش مى خنديد پس برخاست و رفت و برادرش آمد حضرت آن نحو رفتارى كه با خواهرش كرد با او نكرد، عرض كردند: يا رسول اللّهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! با خواهرش سلوكى فرموديد كه با خودش به جا نياورديد با آنكه او مرد است؟ مراد آنكه او اولى است از خواهرش به آن نحو محبت و التفات، فرمود: وجهش آن بود كه او به والدين خود بيشتر نيكى مى كرد. (١٤٦)

و از ابراهيم بن شعيب روايت فرمود كه گفت: گفتم به حضرت صادقعليها‌السلام كه به راستى پدرم پير شده و ضعف پيدا كرده و ما او را بر مى داريم هرگاه اراده حاجت كند، فرمود: اگر بتوانى اين كار را تو بكن يعنى تو او را در بر گير و بردار در وقتى كه حاجت دارد به دست خود لقمه بگير براى او زيرا كه آن سپرى است از براى تو در فردا يعنى از آتش جهنم. (١٤٧)

و شيخ صدوق روايت كرده از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود: هر كه دوست دارد حق تعالى آسان كند بر او سكرات مرگ را پس بايد خويشان خود را صله كند و به والدين خود نيكى نمايد پس هرگاه چنين كرد حق تعالى آسان كند بر او سكرات مرگ را و نرسد او را پريشانى در دنيا هرگز. (١٤٨)

ملاقات با امام زمانعليها‌السلام بعد از چهل شب عبادت

حكايت بيست و دوم قصه تشرف شيخ حسين آل رحيم است به لقاى آن حضرت:

شيخ عالم فاضل شيخ باقر نجفى نجل عالم عابد شيخ هادى كاظمى معروف به آل طالب نقل كرد كه مرد مؤ منى بود در نجف اشرف از خانواده معروف به آل رحيم كه او را شيخ حسين رحيم مى گفتند و نيز خبر داد ما را از عالم فاضل و عابد كامل مصباح الا تقيأ شيخ طه از آل جناب عالم جليل و زاهد عابد بى بديل شيخ حسين نجف كه حال امام جماعت است در مسجد هنديه نجف اشرف و در تقوى و صلاح و فضل مقبول خواص و عوام، كه شيخ حسين مزبور مردى بود پاك طينت و فطرت و از مقدسين مشتغلين مبتلا به مرض سينه و سرفه كه با آن خون بيرون مى آمد از سينه اش با اخلاط و با اين حال در نهايت فقر و پريشانى بود و مالك قوت روز نبود و غالب اوقات مى رفت نزد اعراب باديه نشين كه در حوالى نجف اشرف ساكنند به جهت تحصيل قوت هرچند كه جو باشد و با اين مرض و فقر دلش مايل شد به زنى از اهل نجف و هرچند از او خواستگارى مى كرد به جهت فقرش كسان آن زن او را اجابت نمى كردند و از اين جهت نيز در هم و غم شديدى بود، و چون مرض و فقر و مأيوسى از تزويج آن زن كار را بر او سخت ساخت عزم كرد بر كردن آنچه معروف است در ميان اهل نجف كه هركه را امر سختى روى دهد چهل شب چهارشنبه مواظبت كند رفتن به مسجد كوفه را كه لامحاله حضرت حجتعليها‌السلام را به نحوى كه نشناسد ملاقات خواهد نمود و مقصدش به او خواهد رسيد.

مرحوم شيخ باقر نقل كرد كه شيخ حسين گفت كه من چهل شب چهارشنبه بر اين عمل مواظبت كردم چون شب چهارشنبه آخر شد و آن، شب تاريكى بود از شبهاى زمستان و باد تندى مى وزيد كه با آن بود اندكى باران و من نشسته بودم در دكه اى كه داخل مسجد است و آن دكه شرقيه مقابل در اول است كه واقع است در طرف چپ كسى كه داخل مسجد مى شود و متمكن از دخول در مسجد نبودم به جهت خونى كه از سينه مى آمد و چيزى نداشتم كه اخلاط سينه را در آن جمع كنم و انداخت آن هم در مسجد روا نبود و چيزى هم نداشتم كه سرما را از من دفع كند دلم تنگ و غم و اندوهم زياد شد و دنيا در چشمم تاريك شد و فكر مى كردم كه شبها تمام شد و اين شب آخر است نه كسى را ديدم و نه چيزى برايم ظاهر شد و اين همه مشقت و رنج عظيم بردم و بار زحمت و خوف بر دوش كشيدم كه در چهل شب از نجف مى آيم به مسجد كوفه و در اين حال جز يأس برايم نتيجه ندهد و من در اين كار خود متفكر بودم و در مسجد احدى نبود، آتش روشن كرده بودم به جهت گرم كردن قهوه كه از نجف با خود آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسيار كم بود، كه ناگاه شخصى از سمت در اول مسجد متوجه من شد چون از دور او را ديدم مكدر شدم و با خود گفتم كه اين اعرابى است از اهالى اطراف مسجد آمده نزد من كه قهوه بخورد و من امشب بى قهوه مى مانم و در اين شب تاريك، هم و غمم زياد خواهد شد در اين فكر بودم كه او به من رسيد و سلام كرد بر من و نام مرا برد و در مقابل من نشست تعجب كردم از دانستن او نام مرا و گمان كردم كه او از آنهايى است كه در اطراف نجف اند و من گاهى بر ايشان وارد مى شدم. پس پرسيدم از او كه از كدام طايفه عرب است، گفتم كه از بعض ايشانم پس اسم هر يك را از طوايف عرب كه در اطراف نجف اند بردم، گفت: نه از آنها نيستم. پس مرا به غضب آورد از روى سخريه من تبسم كرد و گفت: بر تو حرجى نيست من از هر كجا باشم، تو را چه محرك شده كه به اينجا آمدى؟ گفتم: به تو هم نفعى ندارد سؤ ال كردن از اين امور، گفت: چه ضرر دارد كه مرا خبر دهى؟ پس از حسن اخلاق و شيرينى سخن او متعجب شدم و قلبم به او مايل شد و چنان شد كه هرچه سخن مى گفت محبتم به او زياد مى شد پس براى او تتن سبيلى ساختم و به او دادم. گفت: تو آن را بكش من نمى كشم. پس ‍ براى او در فنجان قهوه ريختم و به او دادم، گرفت و اندكى از آن خورد آنگاه به من داد و گفت: تو آن را بخور. پس گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم كه تمام آن را نخورده و آنا فآنا محبتم به او زياده مى شد. پس گفتم: اى برادر امشت تو را خداوند براى من فرستاده كه مونس من باشى آيا نمى آيى با من كه برويم بنشينيم در مقبره جناب مسلم؟ گفت: مى آيم با تو، حال خبر خود را نقل كن. گفتم: اى برادر واقع را براى تو نقل مى نمايم، من به غايت فقير و محتاجم از آن روز كه خود را شناختم و با اين حال چند سال است كه از سينه ام خون مى آيد علاجش را نمى دانم و عيال هم ندارم و دلم مايل شده به زنى از اهل محله خودم در نجف اشرف و چون در دستم چيزى نبود گرفتنش برايم ميسر نيست و مرا اين ملائيه [ملاهاى ] ملاعين مغرور كردند و گفتند به جهت حوائج خود متوجه شو به صاحب الزمانعليها‌السلام و چهل شب چهارشنبه متوجه شو در مسجد كوفه بيتوته كن كه آن جناب را خواهى ديد و حاجتت را خواهد برآورد و اين آخر شبهاى چهارشنبه است و چيزى نديدم و اين همه زحمت كشيدم در اين شبها اين است سبب زحمت آمدن به اينجا و اين است حوائج من.

پس گفت در حالتى كه من غافل بودم و متلفت نبودم اما سينه تو پس عافيت يافت و اما آن زن پس به اين زودى خواهى گرفت و اما فقرت پس به حال خود باقى است تا بميرى. و من ملتفت نشدم به اين بيان و تفصيل، پس گفتم: نمى رويم به سوى جناب مسلم؟ گفت: برخيز! پس برخاستم و در پيش روى من افتاد چون وارد زمين مسجد شديم گفتم به من آيا دو ركعت نماز تحيت مسجد نكنيم؟ گفتم: مى كنيم، پس ايستاد نزديك شاخص سنگى كه در ميان مسجد است و من در پشت سرش ايستادم به فاصله، پس تكبيرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم كه ناگاه شنيدم قرائت فاتحه او را كه هرگز نشنيدم از احدى چنين قرائتى پس از حسن قرائتش در نفس خود گفتن شايد او صاحب الزمانعليها‌السلام باشد و شنيدم پاره اى از كلمات از او كه دلالت بر اين كرد و آنگاه نظر كردم به سوى او پس از خطور اين احتمال در دل در حالتى كه آن جناب در نماز بود ديدم كه نور عظيمى احاطه نمود به آن حضرت به نحوى كه مانع شد مرا از تشخيص شريفش و در اين حال مشغول نماز بود و من مى شنيدم قرائت آن جناب را و بدنم مى لرزيد و از بيم حضرتش نتوانستم نماز را قطع كنم پس به هر نحو بود نماز را تمام كردم و نور از زمين بالا مى رفت پس مشغول شدم به گريه و زارى و عذرخواهى از سوء ادبى كه در مسجد با جنابش نموده بودم و گفتم اى آقاى من وعده جناب شما راست است مرا وعده دادى كه با هم برويم به قبر مسلم. در بين سخن گفتن بودم كه نور متوجه قبر مسلم شد پس من نيز متابعت كردم و آن نور داخل در قبه مسلم شد و در قضاى قبه قرار گرفت و پيوسته چنين بود و من نيز مشغول گريه و ندبه بودم تا آنكه فجر طالع شد و آن نور عروج كرد چون صبح شد ملتفت شدم به كلام آن حضرت كه اما سينه ات پس شفا يافت ديدم سينه ام صحيح و ابدا سرفه نمى كنم و هفته اى نكشيد كه اسباب تزويج آن دختر فراهم آمد (منْ حيْثُ لا اَحْتَسِبُ) و فقر هم به حال خود باقى است چنانچه آن جناب فرمود(وَالْحَمْدُللّهِ). (١٤٩)

حمايت امام زمانعليها‌السلام از زوار

حكايت بيست و سوم در متفرق كردن آن حضرت است عربهاى عُنَيْزه را از راه زُوّار:

خبر داد مرا مشافهةً سيد الفقهأ و سناد العلمأ العالم الربانى جناب آقاى سيد مهدى قزوينى ساكن در حله، فرمود: بيرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حله به قصد زيارت جناب ابى عبداللّه الحسينعليها‌السلام در شب نيمه آن پس چون رسيديم به(شط هنديه) (١٥٠) و عبور كرديم به جانب غربى آن ديدم زوارى كه از حله و اطراف آن رفته بودند و زوارى كه از نجف اشرف و حوالى آن وارد شده بوند جميعا محصورند در خانه هاى طائفه بنى طرف از عشاير هنديه و راهى نيست براى ايشان به سوى كربلا زيرا كه عشيره عنيزه در راه فرود آمده بودند و راه مترددين را از عبور و مرور قطع كرده بودند و نمى گذاشتند احدى از كربلا بيرون آيد و نه كسى به آنجا داخل شود مگر آنكه او را نهب و غارت مى كردند، فرمود: پس به نزد عربى فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جاى آوردم و نشستم منتظر بودم كه چون خواهد شد امر زوار و آسمان هم ابر داشت و باران كم كم مى آمد پس در اين حال كه نشسته بوديم ديديم تمام زوار از خانه ها بيرون آمدند و متوجه شدند به سمت كربلا.

پس به شخصى كه با من بود گفتم برو سؤ ال كن كه چه خبر است. پس بيرون رفت و برگشت و به من گفت كه عشيره بنى طرف بيرون آمدند با اسلحه ناريه و متعهد شدند كه زوار را به كربلا برسانند هر چند كار بكشد به محاربه با عنيزه. پس چون شنيدم اين كلام را گفتم به آنان كه با من بودند، اين كلام اصلى ندارد زيرا كه بنى طرف را قابليتى نيست كه مقابله كنند با عنيزه و گمان مى كنم كه اين كيدى است از ايشان به جهت بيرون كردن زوار از خانه خود زيرا كه بر ايشان سنگين شده ماندن زوار در نزد ايشان چون بايد مهماندارى بكنند پس در اين حال بوديم كه زوار برگشتند به سوى خانه هاى آنها پس معلوم شد كه حقيقت حال همان است كه من گفتم پس زوار داخل نشدند در خانه ها و در سايه خانه ها نشستند و آسمان را هم ابر گرفته پس مرا به حالت ايشان رقتى سخت گرفت و انكسار عظيمى برايم حاصل شد پس متوجه شدم به سوى خداوند تبارك و تعالى به دعا و توسل به پيغمبر و آل اوصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و طلب كردم از او اغاثه زوار را از آن بلا كه به آن مبتلا شدند پس در اين حال بوديم ديديم سوارى را كه مى آيد بر اسب نيكويى مانند آهو كه مثل آن نديده بودم و در دست او نيزه درازى است و او آستين ها را بالا زده و اسب را مى دوانيد تا آنكه ايستاد در نزد خانه اى كه من در آنجا بودم. و آن خانه اى بود از موى كه اطراف آن را بالا زده بودند پس سلام كرد و ما جواب سلام او را داديم آگاه فرمود: يا مولانا (و اسم مرا برد) فرستاد مرا كسى كه سلام مى فرستد بر تو و او كنج محمّد آغا و صفر آغا است و آن دو از صاحب منصبان عساكر عثمانيه اند و مى گويند كه هر آينه زوار بيايند، ما طرد كرديم عنيزه را از راه و ما منتظر زواريم با عساكر خود در پشته سليمانيه بر سر جاده. پس به او گفتم: تو با ما هستى تا پشته سليمانيه؟ گفت: آرى! پس ساعت را از بغل بيرون آوردم ديدم دو ساعت و نيم تقريبا به روز مانده پس گفتم اسب مرا حاضر كردند پس آن عرب بدوى كه ما در منزلش بوديم به من چسبيد و گفت: اى مولاى من! نفس خود و اين زوار را در خطر مينداز، امشب را نزد ما باشيد تا امر مبين شود. پس به او گفتم: چاره اى نيست از سوار شدن به جهت ادراك زيارت مخصوصه پس چون زوار ديدند كه ما سوار شديم پياده و سواره در عقب ما حركت كردند پس به راه افتاديم و آن سوار مذكور در جلو ما بود مانند شير بيشه و ما در پشت سر او مى رفتيم تا رسيديم به پشته سليمانيه پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نيز او را متابعت كرديم آنگاه پايين رفت و ما رفتيم تا بالاى پشته پس نظر كرديم از آن سوار اثرى نديديم گويا به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت و نه رئيس عسكرى ديديم و نه عسكرى پس گفتم به كسانى كه با من بودند آيا شك داريد كه او صاحب الا مرعليها‌السلام بوده؟ گفتند: نه واللّه!

و من در آن وقتى كه آن جناب در پيش روى ما مى رفت تأمل زيادى كردم در او كه گويا وقتى پيش از اين او را ديده ام لكن به خاطرم نيامد كه كى او را ديدم پس چون از ما جدا شد متذكر شدم كه او همان شخص بود كه در حله به منزل من آمده بود و مرا خبر داده به واقعه سليمانيه، و اما عشيره عنيزه پس اثرى نديدم از ايشان در منزلهاى ايشان و نديدم احدى را كه از ايشان سؤ ال كنيم جز آنكه غبار شديدى ديديم كه بلند شده بود در وسط بيابان. پس وارد كربلا شديم و به سرعت اسبان ما، ما را مى بردند پس رسيديم به دروازه شهر و عسكر را ديديم در بالاى قلعه ايستاده اند، پس به ما گفتند كه از كجا مى آمديد و چگونه رسيديد؟ آنگاه نظر كردند به سوى زوار پس گفتند سبحان اللّه! اين صحرا پر شده از زوار، پس عنيزه به كجا رفتند؟! پس گفتم به ايشان بنشينيد در بلد و معاش خود را بگيريد(وَ لِمَكَّةَ رَبُّ يَرْعاها)؛ و از براى مكه پروردگارى هست كه آن را حفظ و حراست كند. و اين مضمون كلام عبدالمطلب است كه چون به نزديك ملك حبشه مى رفت براى پس گرفتن شتران خود كه عسكر او بردند ملك گفت: چرا خلاصى كعبه را از من نخواستى كه من برگردانم؟ فرمود: من رب شتران خودم وَ لِمكَّةَ الخ. آنگاه داخل بلد شديم پس ‍ ديديم كنج آنجا را كه بر تختى نشسته نزديك دروازه پس سلام كردم، پس در مقابل من برخاست. گفتم به او كه تو را همين فخر بس كه مذكور شدى در آن زبان، گفت: قصه چيست؟

پس براى او نقل كردم، پس گفت: اى آقاى من! من از كجا دانستم كه تو به زيارت آمدى تا قاصدى نزد تو بفرستم و من و عسكرى پانزده روز است كه در اين بلد محصوريم از خوف عنيزه قدرت نداريم بيرون بياييم. آنگاه پرسيد كه عنيزه به كجا رفتند؟ گفتم: نمى دانم جز آنكه غبار شديدى در وسط بيابان ديدم كه گويا غبار كوچ كردن آنها باشد آنگاه ساعت را بيرون آوردم ديدم كه يك ساعت و نيم به روز مانده و تمام سير ما در يك ساعت واقع شده و بين منزلهاى عشيره بنى طرف تا كربلا سه فرسخ است. پس شب را در كربلا به سر برديم چون صبح شد سؤ ال كرديم از خبر عنيزه پس خبر داد بعضى از فلاحين كه در بساتين كربلا بود كه عنيزه در حالتى كه در منزلها و خيمه هاى خود بودند كه ناگاه سوارى ظاهر شد بر ايشان كه بر اسب نيكوى فربهى سوار بود و بر دستش نيزه درازى بود پس به آواز بلند بر ايشان صيحه زد كه: اى معاشر عنيزه! به تحقيق كه مرگ حاضرى در رسيد، عساكر دولت عثمانيه رو به شما كرده اند با سواره ها و پياده ها و اينك ايشان در عقب من مى آيند پس كوچ كنيد و گمان ندارم كه از ايشان نجات يابيد. پس خداوند خوف و مذلت را بر ايشان مسلط فرمود حتى آنكه شخصى بعضى از اسباب خود را مى گذاشت به جهت تعجيل در حركت پس ساعتى نكشيد كه تمام ايشان كوچ كردند و رو به بيابان آوردند. پس به او گفتم: اوصاف آن سوار را براى من نقل كن، پس نقل كرد ديدم كه همان سوارى است كه با ما بود بعينه.

(وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الصَّلوة عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرين).

مؤ لف [محدث نورى ] گويد كه اين كرامات و مقامات از سيد مرحوم، بعيد نبود چه او علم و عمل را ميراث داشت از عم اجل خود جناب سيد باقر سابق الذكر صاحب اسرار خال [دائى ] خود جناب بحرالعلوم اعلى اللّه مقامهم و عم اكرامش او را تأديب نمود و تربيت فرمود و بر خفايا و اسرار مطلع ساخت تا رسيد به آن مقام كه نرسد به حول آن افكار و دارا شد از فضايل و مناقب مقدارى كه جمع نشد در غير او از علماى ابرار.

اول آنكه آن مرحوم بعد از آنكه هجرت كردند از نجف اشرف به حله و مستقر شدند در آنجا و شروع نمودند در هدايت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل به بركت دعوى آن جناب از داخل حله و خارج آن زياده از صد هزار نفر از اعراب شيعه مخلص اثنى عشرى شدند و شفاها به حقير فرمودند چون به حله رفتم ديدم شيعيان آنجا از علائم اماميه و شعار شيعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چيزى ندارند و از ساير احكام و آثار عارى و برى حتى از تبرأ از اعدأ اللّه و به سبب هدايت همه از صلحا و ابرار شدند و اين فضيلت بزرگى است كه از خصايص ‍ او است.

دوم كلمات نفسانيه و صفات انسانيه كه در آن جناب بود از صبر و تقوى و رضا و تحمل مشقت عبادت و سكون نفس و دوام اشتغال به ذكر خداى تعالى و هرگز در خانه خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چيزى از حوائج نمى طلبيد مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چاى و قليان در وقت خود با عادت به آنها و تمكن و ثروت و سلطنت ظاهره و عبيد و امأ و اگر آنها خود مواظب و مراقب نبودند و هر چيزى كه در محلش نمى رسانيدند، بسا بود كه شب و روز بر او بگذرد بدون آنكه از آنها چيزى تناول نمايد و اجابت دعوت مى كرد و در وليمه ها و مهمانى ها حاضر مى شد لكن به همراه كتبى بر مى داشتند و در گوشه مجلس مشغول تأليف خود بودند و از صحبتهاى مجلس ايشان را خبرى نبود مگر آنكه مسأله پرسند جواب گويد. و ديدن آن مرحوم در ماه رمضان چنين بود كه نماز مغرب را با جماعت در مسجد مى كرد آنگاه نافله مغرب را كه در ماه رمضان كه از هزار ركعت در تمام ماه حسب قسمت به او مى رسد مى خواند و به خانه مى آمد و افطار مى كرد و برمى گشت به مسجد به همان نحو نماز عشا را مى كرد و به خانه مى آمد و مردم جمع مى شدند اول قارى حسن الصوتى با لحن قرآنى آياتى از قرآن كه تعلق داشت به وعظ و زجر و تهديد و تخويف مى خواند به نحوى كه قلوب قاسيه را نرم و چشمهاى خشك شده را تر مى كرد، آنگاه ديگرى به همين نسق خطبه اى از(نهج البلاغه)مى خواند، آنگاه سومى قرائت مى كرد مصائب ابى عبداللّه الحسينعليها‌السلام را آنگاه يكى از صلحا مشغول خواندن ادعيه ماه مبارك مى شد و ديگران متابعت مى كردند تا وقت خوردن سحر، پس هر يك به منزل خود مى رفت.

و بالجلمه: در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت با آنكه در سن به غايت پيرى رسيده بود آيت و حجتى بود در عصر خود. و در سفر حج ذهابا و ايابا با آن مرحوم بودم و در مسجد غدير و جحفه با ايشان نماز كرديم و در مراجعت دوازدهم ربيع الاول سنه هزار و سيصد، پنج فرسخ مانده به سماوه تقريبا داعى حق را لبيك گفت و در نجف اشرف در جنب مرقد عم اكرم خود مدفون شد و بر قبرش قبه عاليه بنا كردند و در حين وفاتش در حضور جمع كثيرى از مؤ الف و مخالف ظاهر شد از قوت ايمان و طمأنينه و اقبال و صدق يقين آن مرحوم مقامى كه همه متعجب شدند و كرامت باهره كه بر همه معلوم شد.

سوم تصانيف رائقه بسيارى در فقه و اصول و توحيد و امامت و كلام و غير اينها كه يكى از آنها كتابى است در اثبات بودن شيعه، فرقه ناجيه كه از كتب نفيسه است، طُوبى لَهُ وَ حُسْنُ مَآبٍ. (١٥١)


فصل ششم: در ذكر شمه اى از تكاليف عباد نسبت به امام عصرعليها‌السلام

و آداب بندگى و رسوم فرمانبردارى آنانكه سر به زير فرمان و اطاعت آن جناب فرود آورده اند و خود را عبد طاعت و ريزه خور خوان احسان وجود مبارك او دانسته و آن شخص معظم را امام و واسطه رسيدن فيوضات الهيه و نعم غير متناهيه دنيويه و اخرويه قرار داده و از آنها چند چيز بيان مى شود:

دوران غيبت كبرى آزمايشگاه است

اول مهموم بودن براى آن جناب در ايام غيبت و سبب اين، متعدد است: يكى براى محجوب بودن آن جناب و نرسيدن دست به دامان وصالش و روشن نگشتن ديدگان به نور جمالش.

در(عيون)از جناب امام رضاعليها‌السلام مروى است كه در ضمن خبرى متعلق به آن جناب فرمود: چه بسيار مؤ منى كه متأسف و حيران و محزونند در وقت فقدان مأ معين، يعنى حضرت حجتعليها‌السلام . (١٥٢)

در دعاى ندبه است كه(گران است بر من كه خلق را ببينم و تو ديده نشوى و نشنوم از تو آوازى و نه رازى، گران است بر من كه احاطه كند به تو بلا نه به من و نرسد به تو از من نه ناله اى و نه شكايتى، جانم فداى تو غايبى كه از ما كناره ندارى، جانم فداى تو دور شده اى كه از ما دورى نگرفتى، جانم فداى تو كه آرزوى هر مشتاق و آرزومندى از مرد و زن كه تو را يد آورند و ناله كنند، گران است بر من كه من بر تو بگريم و خلق از تو دست كشيده باشند). تا آخر دعا كه نمونه اى است از درد دل آنكه جامى از چشمه محبت آن جناب نوشيده.

و ديگر ممنوع بودن آن سلطان عظيم الشأن از رتق و فتق و اجراى احكام و حقوق و حدود و ديدن حق خود را در دست غير خود.

از حضرت باقرعليها‌السلام روايت است كه فرمود به عبداللّه بن ظبيان كه هيچ عيدى نيست براى مسلمين نه قربان و نه فطر مگر آنكه تازه مى كند خداوند براى آل محمّدعليهم‌السلام حزنى را، راوى پرسيد چرا؟ فرمود كه ايشان مى بينند حق خود را در دست غير خودشان. (١٥٣)

و ديگر بيرون آمدن جمعى از دزدان داخلى دين مبين از كمين و افكندن شكوك و شبهات در قلوب عوام بلكه خواص تا آنكه پيوسته دسته دسته از دين خداوند بيرون روند، و علماى راستين از اظهار علم خود عاجز، و صادق شده وعده صادقينعليهم‌السلام كه خواهد آمد وقتى كه نگاه داشتن مؤ من دين خود را مشكل تر است از نگاه داشتن جمره اى از آتش در دست. (١٥٤)

شيخ نعمانى روايت كرده از عميره دختر نفيل كه گفت: شنيدم حسن بن علىعليها‌السلام مى فرمايد: نخواهد شد آن امرى كه شما منتظر آنيد تا اينكه بيزارى جويد بعضى از شما از بعضى و خيو (آب دهان ) اندازد بعضى از شما در صورت بعضى و شهادت دهد بعضى از شما به كفر بعضى و لعن كند بعضى شما بعضى را. پس گفتم به آن جناب كه خيرى نيست در آن زمان؟ پس حسينعليها‌السلام فرمود: تمام خير در آن زمان است، خروج مى كند قائم ما و همه آنها را دفع مى كند. و نيز از جناب صادقعليها‌السلام خبرى نقل كرده به همين مضمون و از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود به مالك بن ضمره كه اى مالك چگونه اى تو آنگاه كه شيعه اختلاف كنند چنين، انگشتان خود را داخل نمود در يكديگر، پس گفتم: يا اميرالمؤ منينعليها‌السلام در آن زمان خيرى نيست؟ فرمود: تمام خير در آن وقت است خروج مى كند قائم ما پس مقدم مى شود بر او هفتاد مرد كه دروغ مى گويند بر خدا و رسول پس همه را مى كشد آنگاه جمع مى كند ايشان را بر يك امر. و نيز از جناب باقرعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود هر آينه آزموده خواهيد شد اى شيعه آل محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! آزموده شدن سرمه در چشم به درستى كه صاحب سرمه مى داند كه كى سرمه در چشمش ريخته مى شود و نمى داند كه چه وقت از چشم بيرون مى رود و چنين است كه صبح مى كند مرد بر جاده اى از امرما و شام مى كند و حال آنكه بيرون رفته از آن، و شام مى كند بر جاده اى از امرما و صبح مى كند و حال آنكه بيرون رفته از آن. و از جناب صادقعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود: واللّه! هر آينه شكسته خواهيد شد شكستن شيشه و به درستى كه شيشه هر آينه بر مى گردد پس عود مى كند، واللّه! هر آينه شكسته مى شويد شكستن كوزه و كوزه چون شكست بر مى گردد و چنان بوده، قسم به خدا كه بيخته خواهيد شد و قسم به خدا كه جدا خواهيد شد و قسم به خدا كه امتحان خواهيد شد تا آنكه نماند از شما مگر اندكى و كف مبارك را خالى كردند. (١٥٥)

و بر اين مضمون اخبار بسيار روايت كرده و شيخ صدوق رحمه اللّه در(كمال الدّين)روايت كرده از اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرمود: گويا مى بينم شماها را كه گردش مى كنيد گردش شتر، مى طلبيد چراگاه را پس نمى يابيد آن را اى گروه شيعه. و نيز از آن جناب روايت كرده كه به عبدالرحمن بن سيابه فرمود: كه چگونه خواهيد بود شما در آن زمان كه بمانيد بى امام هادى و بى نشانه، بيزارى جويد بعضى از شما از بعضى پس در آنگاه امتحان كرده مى شويد و جدا مى شويد و بيخته مى شويد. (١٥٦)

و نيز روايت كرده از سدير صيرفى كه گفتم: من و مفضل بن عمر و ابوبصير و ابان بن تغلب به خدمت مولاى خود امام جعفر صادقعليها‌السلام داخل شديم و آن حضرت را ديديم كه بر روى خاك نشسته بود و مسح خيبرى را در بر داشت كه آستينهايش كوتاه بود و از شدت اندوه واله بود و مانند زنى كه فرزند عزيزش مرده بود گريه مى كرد مانند جگر سوخته آثار حزن و محنت در روى حق جويش ظاهر و هويدا بود و اشك از ديده هاى حق بينش جارى بود و مى گفت: اى سيد من! غيبت تو خواب مرا برده است و استراحت مرا زايل گردانيده و سرور از دل من ربوده است، اى سيد من! غيبت تو مصيبت مرا دايم گردانيده و محن و نوايب را بر من پياپى گردانيد و آب ديده مرا جارى كرد و ناله و فغان و حزن را از سينه من بيرون آورد و بلاها را بر من متصل گردانيد. سدير گفت: چون حضرت را با آن حالت مشاهده كرديم عقلهاى ما پرواز كرد و واله و حيران شديم و دلهاى ما از آن جزع نزديك بود كه پاره گردد و گمان كرديم كه آن حضرت را زهر دادند يا آنكه بليه عظيمى از بلاهاى دهر بر او حادث شده است. پس عرض كردم كه اى بهترين خلق، خدا هرگز چشم تو را گريان نگرداند، چه حادثه اى تو را گريان گردانيده است و چه حالت روى داده است كه چنين ماتمى گرفتى؟ پس حضرت از شدت غصه و گريه و آه سوزناك از دل غمناك بركشيد و فرمود كه من در صبح اين روز نظر در كتاب جفر نمودم و آن كتابى است مشتمل بر علم منايا و بلايا و در آنجا مذكور است بلاهايى كه بر ما مى رسد و در آنجا علم گذشته و آينده هست تا روز قيامت و خدا آن علم را مخصوص محمّدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ائمهعليهم‌السلام بعد از او گردانيده است، نگاه كردم در آنجا ولادت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام و غيبت آن حضرت و طول غيبت و درازى عمر او را و ابتلاى مؤ منان را در زمان غيبت و بسيار شدن شك و شبهه در دل مردم از جهت طول غيبت او و مرتد شدن اكثر مردم در دين خود و بيرون كردن ريسمان اسلام را از گردن خود كه حق تعالى در گردن بندگان قرار داده است، پس رقت مرا دست داده است و حزن بر من غالب شده است. الخبر. (١٥٧)

و از براى اين مقام همين خبر شريف، كافى است چه اگر تحير و تفرق و ابتلاى شيعه در ايام غيبت و تولد شكوك در قلوب ايشان سبب شود از براى گريستن حضرت صادقعليها‌السلام سالها پيش از وقوع آن و بردن خواب از چشمهاى مباركش، پس ‍ مؤ من مبتلاى به آن حادثه عظيمه غرق شده در آن گرداب بى كرانه تاريك مواج سزاوارتر است به گريه و زارى و ناله و بى قرارى و حزن و اندوه دائمى و تضرع به سوى حضرت بارى جلاّ و علا. (١٥٨)

ثواب انتظار ظهور امام زمانعليها‌السلام

دوم از تكاليف بندگان در ايام غيبت، انتظار فرج آل محمدعليهم‌السلام در هر آن و ترقب بروز و ظهور دولت قاهره و سلطنت ظاهره مهدى آل محمدعليهم‌السلام و پر شدن زمين از عدل و داد غالب شدن دين قويم بر جميع اديان كه خداى تعالى به نبى اكرم خود خبر دادده و وعده فرموده بلكه بشارت آن را به جميع پيغمبران و امم داده كه چنين روزى خواهد آمد كه جز خداى تعالى كسى را پرستش نكنند و چيزى از دين نماند كه از بيم احدى در پرده ستر و حجاب بماند و بلا و شدت از حق پرستان برود چنانچه در زيارت حضرت مهدى آل محمّدعليهم‌السلام است:

(اَلسلامُ علَى الْمهْدىِّ الَّذى وَعَدَاللّهُ بِهِ الاُمَمَ اَنْ يَجْمَعَ بِهِ الْكَلِمَ وَيَلُمَّ بِهِ الشَّعَثَ وَ يَمْلأ بِهِ الاَرْضَ عَدْلا وَ قِسْطا وَ يَنْجِزَ بِهِ وَعْدَ الْمُؤ مِنينَ).

سلام بر مهدى آن چنانى كه وعده داده خداوند بر او جميع امتها را كه جمع كنند به وجود او كلمه ها، يعنى اختلاف را از ميان ببرد و دين يكى شود و گرد آورد به او پراكنندگى ها را و پر كند به او زمين را از عدل و داد و انفاذ فرمايد به سبب او وعده فرجى كه به مؤ منين داده. (١٥٩) و اين فرج عظيم را در سنه هفتاد از هجرت وعده داده بودند چنانچه شيخ رواندى در(خرائج)از ابى اسحاق سميعى روايت كرده و او از عمرو بن حمق كه يكى از چهار نفر صاحب اسرار اميرالمؤ منينعليها‌السلام بود كه گفت: داخل شدم بر علىعليها‌السلام آنگاه كه او را ضربت زده بودند در كوفه پس گفتم به آن جناب كه بر تو باكى نيست جز اين نيست كه اين خراشى است، فرمود: به جان خود قسم كه من از شما مفارقت خواهم كرد، آنگاه فرمود تا سنه هفتاد بلا است و اين را سه مرتبه فرمود پس گفتم: آيا پس از بلا رخائى هست؟ پس مرا جواب نداد و بى هوش شد، تا آنكه مى گويد پس گفتم: يا اميرالمؤ منينعليها‌السلام ! به درستى كه تو فرودى تا [سال ] هفتاد، بلا است پس آيا بعد از بلا، رخأ است؟ پس فرمود: آرى به درستى كه بعد از بلا، رخأ است و خداوند محو مى كند آنچه را كه مى خواهد و ثابت مى كند و در نزد او است ام الكتاب. (١٦٠)

و شيخ طوسى در(كتاب غيبت)و كلينى در(كافى)روايت كرده اند از ابى حمزه ثمالى كه گفت: گفتم به ابى جعفرعليها‌السلام به درستى كه علىعليها‌السلام بود كه مى فرمود تا سنه هفتاد، بلا است و مى فرمود بعد از بلا، رخائ است و به تحقيق كه گذشت هفتاد و ما رخأ نديديم، پس ابوجعفرعليها‌السلام فرمود كه اى ثابت! به درستى كه خداى تعالى قرار داده بود وقت اين امر را در سنه هفتاد پس چون حسينعليها‌السلام كشته شد، شديد شد غضب خداوند بر اهل زمين پس به تأخير انداخت آن را تا سال صد و چهل پس ما شما را خبر داديم پس شما خبر ما را نشر كرديد و پرده سرّ را كشف نموديد پس خداى تعالى آن را تأخير انداخت و پس از آن وقتى براى آن قرار نداد در نزد ما(وَ يَمْحُو اللّهُ ما يَشأ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّالْكِتابَ) (١٦١)

ابوحمزه گفت من اين خبر را عرض كردم خدمت امام جعفر صادقعليها‌السلام پس ‍ فرمود: كه به درستى كه چنين بود. (١٦٢)

و شيخ نعمانى در(كتاب غيبت)روايت كرده از علأ بن سيابه از ابى عبداللّه جعفر بن محمّدعليها‌السلام كه فرمود: كسى كه بميرد از شما و منتظر باشد اين امر را مانند كسى است كه در خيمه اى باشد كه از آن حضرت قائمعليها‌السلام است. (١٦٣)

و نيز روايت نموده از ابوبصير از آن جناب كه فرمود روزى: آيا خبر ندهم شما را به چيزى كه قبول نمى كند خداوند عملى را از بندگان مگر به او؟ گفتيم: بلى، پس فرمود: (شهادَةَ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّه وَ اَنَّ محمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ)و اقرار به آنچه خداوند امر فرمود دوستى ما و بيزارى از دشمنان ما، يعنى ائمه مخصوصا و انقياد براى ايشان و ورع و اجتهاد و آرامى و انتظار كشيدن براى قائمعليها‌السلام ؛ آنگاه فرمود: به درستى كه براى ما دولتى است كه خداوند آن را مى آورد هر وقت كه خواست؛ آنگاه فرمود: هر كس كه خوش دارد كه بوده باشد از اصحاب قائمعليها‌السلام پس هر آينه انتظار كشد و عمل كند با ورع و محاسن اخلاق در حالى كه او انتظار دارد پس اگر بميرد و قائمعليها‌السلام پس از او خروج كند هست براى او از اجر مثل كسى كه آن جناب را درك نموده باشد پس كوشش كنيد و انتظار كشيد هنيئا هنيئا براى شما اى عصابه مرحومه. (١٦٤)

و شيخ صدوق در(كمال الدّين)روايت كرده از آن جناب كه فرمود: از دين ائمه است ورع و عفت و صلاح و انتظار داشتن فرج آل محمّدعليهم‌السلام (١٦٥) و نيز از حضرت رضاعليها‌السلام روايت كرده كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: افضل اعمال امت من انتظار فرج است از خداوند عز و جل. و نيز روايت كرده از اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه فرمود: منتظر امر ما مانند كسى است كه در خون خود غلطيده باشد در راه خداوند. (١٦٦)

و شيخ طبرسى در(احتجاج)روايت كرده كه(توقيعى)از حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام بيرون آمد به دست محمّد بن عثمان و در آخر آن مذكور است كه دعا بسيار كنيد براى تعجيل فرج به درستى كه فرج شما در ان است. (١٦٧)

و شيخ طوسى رحمه اللّه در(غيبت)از مفضل روايت كرده كه گفت: ذكر نموديم قائمعليها‌السلام را و كسى كه مرد از اصحاب ما كه انتظار او را مى كشيد پس ‍ حضرت ابوعبداللّهعليها‌السلام فرمود به ما كه چون قائمعليها‌السلام خروج كند كسى بر سر قبر مؤ من مى آيد پس به او مى گويد كه اى فلان به درستى كه ظاهر شد صاحب تو پس اگر خواهى كه ملحق شوى پس ملحق شو و اگر مى خواهى كه اقامت كنى در نعمت پروردگار خود پس اقامت داشته باش. (١٦٨)

و شيخ برقى در(محاسن)از آن جناب روايت كرده كه فرمود به مردى از اصحاب خود كه: هركه از شما بميرد با دوستى اهل بيت و انتظار كشيدن فرج، مثل كسى است كه در خيمه قائمعليها‌السلام باشد، (١٦٩) و در روايت ديگر بلكه مثل كسى است كه با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باشد. و در روايت ديگر مانند كسى است كه در پيش روى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شهيد گردد. و نيز از محمّد بن فضيل روايت كرده كه گفت فرج را از حضرت رضاعليها‌السلام سؤ ال كردم، حضرت فرمود كه آيا انتظار فرج از فرج نيست، خداى عز و جل فرموده:(فانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ) ؛ (١٧٠) شما انتظار بريد به درستى كه من با شما از انتظار برندگانم. يعنى انتظار بريد فرج مرا و من انتظار مى برم آن وقتى را كه براى اين مصلحت دانستم كه آن وقت در رسد. و نيز از آن جناب روايت كرده كه فرمود: چه نيكو است صبر انتظار فرج، آيا نشنيده اى قول خداوند را كه فرمود:

(فارْتقبوا اِنّى مَعَكُمْ رَقيبٌ) (١٧١)،(وَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمنتظرينَ) . (١٧٢) پس بر شما باد به صبر زيرا كه فرج مى آيد بعد از نااميدى و به تحقيق كه بودند پيش از شما كه از شما صبر كننده تر بودند. (١٧٣)

دعا براى سلامتى امام زمانعليها‌السلام

سوم از تكاليف، دعا كردن است از براى حفظ وجود مبارك امام عصرعليها‌السلام از شرور شياطين انس و جن و طلب تعجيل و نصرت و ظفر و غلبه بر كفار و ملحدين و منافين براى آن جناب كه اين نوعى است از اظهار بندگى و اظهار شوق و زيادتى محبت و دعاهاى وارده در اين مقام بسيار است يكى دعايى است كه از يونس بن عبدالرحمن مروى است كه حضرت امام رضاعليها‌السلام امر مى فرمودند به دعا كردن براى حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام به اين دعا: اللهم ادفع عن وليك و خليفتك و حجتك تا آخر و من اين دعا را در(كتاب مفاتيح)در باب زيارت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام نقل كردم، و ديگر صلوات منسوبه به ابوالحسن ضراب اصفهانى است كه ما آن را در(مفاتيح)در آخر اعمال روز جمعه نقل كرديم، و ديگر اين دعاى شريف است:

(اَللّهُمَ كُنْ لِوَلِيِّكَ (فلان بن فلان و به جاى فلان بن فلان مى گويى ) اَلْحُجَّةِ بْنِ الْحسن صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فى هذِهِ السّاعَةِ وَ فى كُلِّ ساعَةٍ وَليّا وَ حافِظَا وَ قائِدَا وَ ناصِرا وَ دَليلا وَ عَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعَا وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا).

مكرر مى كنى اين دعا را در شب بيست و سوم ماه رمضان در حالت ايستاده و نشسته و بر هر حالتى كه باشى در تمام آن ماه و هر قسم كه ممكن شود تو را و هر زمان كه از دهرت حاضر شود مى گويى بعد از تمجيد حق تعالى و صلوات بر پيغمبر و آل اوصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين دعا را و دعاهاى ديگر نيز وارد شده كه مقا نقلش نيست هركه طالب است رجوع به (نجم ثاقب)كند. (١٧٤)

صدقه دادن براى حفظ وجود امام زمانعليها‌السلام

چهارم صدقه دادن است به آنچه ممكن شود در هر وقت براى حفظ وجود مبارك امام عصرعليها‌السلام ، و چون هيچ نفسى عزيز و گرامى تر نيست و نبايد هم باشد از وجود مقدس امام عصرعليها‌السلام ، بلكه محبوب تر از نفس خويش كه اگر چنين نباشد در ايمان ضعف و نقصان و در اعتقاد خلل و سستى است چنانچه به اسانيد معتبره از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مروى است كه فرمود: ايمان نياورد احدى از شما تا آنكه بوده باشم من و اهل بيت من محبوب تر نزد او از جان و فرزند و تمام مردم و چگونه چنين نباشد و حال آنكه وجود و حيات و دين و عقل و صحت و عافيت و ساير نعم ظاهريه و باطنيه تمام موجودات از پرتو آن وجود مقدس و اوصياى او استعليهم‌السلام . و چون ناموس عصر و مدار دهر و منير آفتاب و ماه و صاحب اين قصر و بارگاه و سبب آرامى زمين و سير افلاك و رونق دنيا از سمك تا سماك حاضر در قلوب اخيار و غايب از مردمك اغيار در اين اعصار حضرت حجة بن الحسنعليهما‌السلام است و جامه صحت و عافيت اندازه قامت موزون آن نفس مقدس و شايسته قد معتدل آن ذات اقدس است پس بر تمامنى خودپرستان كه تمامى اهتمامشان در حفظ و حراست و سلامتى نفس خويش است چه رسد به آنانكه جز آن وجود مقدس كسى را لايق هستى و سزاوار عافيت و تندرستى ندانند لازم و متحتم است كه مقصود اولى و غرض اهم ايشان از چنگ زدن به دامان هر وسيله و سببى كه براى بقاى صحت استجلال عافيت و قضاى حاجت و دفع بليت مقرر شده چون دعا و تضرع و تصدق و توسل، سلامتى و حفظ آن وجود مقدس باشد. (١٧٥)

تنبيه يكى از اوليأاللّه به دست امام زمانعليها‌السلام

پنجم حج كردن و حجه دادن به نيابت امام عصرعليها‌السلام ، چنانچه در ميان شيعيان مرسوم بود در قديم و آن جناب تقرير فرمودند چنانچه قطب راوندى رحمه اللّه در كتاب(خرائج)روايت كرده كه ابومحمّد دعلجى دو پسر داشت يكى از آن دو صالح بود او را ابوالحسن مى گفتند و او مردگان را غسل مى داد و پسر ديگر او مرتكب مى شد محرمات را؛ و مردى از شيعيان، زرى به ابومحمّد مذكور داد كه به نيابت حرت صاحب الا مرعليها‌السلام حج كند چنانچه عادت شيعيان در آن وقت چنين بود و ابومحمّد قدرى از آن زر را به آن پسر فاسد داد و او را با خود برد كه براى حضرت حج كند و وقتى كه از حج برگشت نقل كرد كه در موقف يعنى عرفات جوان گندم گون نيكو هيئتى را ديدم كه مشغول تضرع و ابتهال و دعا بود و چون من نزديك او رسيدم به سوى من التفات نمود و فرمود: اى شيخ! آيا حيا نمى كنى؟! من گفتم: اى سيد من! از چه چيز حيا كنم؟ فرمود: به تو حجه مى دهند از براى آن كسى كه مى دانى، و تو آن را به فاسقى مى دهى كه خمر مى آشامد، نزديك است كه اين چشم تو كور شود. پس بعد از برگشتن چهل روز نگذشت مگر آنكه از همان چشم كه به آن اشاره شد جراحتى بيرون آمد و از آن جراحت آن چشم ضايع شد. (١٧٦)

احترام هنگام شنيدن نام امام زمانعليها‌السلام

ششم برخاستن از براى تعظيم [هنگام ] شنيدن اسم مبارك آن حضرت خصوص اگر اسم مبارك قائمعليها‌السلام باشد چنانچه سيرت تمام اصناف اماميه كثرهم اللّه تعالى بر آن مستقر شده در جميع بلاد از عرب و عجم و ترك و هند و ديلم، و اين خود كاشف باشد از وجود مأخذ و اصلى براى اين عمل اگر چه تاكنون به نظر نرسيده و لكن از چند نفر از علما و اهل اطلاع مسموع شده كه ايشان ديدند خبر در اين باب بعضى از علما نقل كرده كه اين مطلب را سؤ ال كردند از عالم متبحر جليل سيد عبداللّه سبط محدث جزايرى و آن مرحوم در بعضى از تصانيف خود جواب دادند كه خبرى ديدند كه مضمون آن اين است روزى در مجلس حضرت صادقعليها‌السلام اسم مبارك آن جناب برده شد پس حضرت به جهت تعظيم و احترام آن برخاست. (١٧٧)

فقير گويد: كه اين بود كلام شيخ ما در(نجم ثاقب)لكن عالم محدث جليل و فاضل ماهر متبحر نبيل سيدنا لاجل آقا سيد حسن موسى كاظمى (اَدامَ اللّهُ بَقأهُ)در(تكمله امل الا مل)فرموده آنچه كه حاصلش اين است: يكى از علمأ اماميه عبدالرضا ابن محمّد كه از اولاد متوكل است كتابى نوشته در وفات حضرت امام رضاعليها‌السلام موسوم به(تاجيج نيران الا حزان فى وفات سلطان خراسان)و از متفردات آن كتاب اين است كه فرموده روايت شده كه دعبل خزاعى وقتى كه انشاد كرد قصيده تائيه خود را براى حضرت رضاعليها‌السلام چون رسيد به اين شعر: (خُروُجُ اِمامٍ لامُحالَةَ خارِجٌ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللّهِ بِالْبَرَكاتِ).

حضرت امام رضاعليها‌السلام برخاست و بر روى پاهاى مبارك خود ايستاد و سر نازنين خود را خم كرد به سوى زمين پس از آنكه كف دست راست خود را بر سر گذاشته بود و گفت: (اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ مَخْرَجَهُ وَانْصُرْنا بِهِ نَصْرَا عَزيزا، انتهى).

خواندن دعا در دوران غيبت كبرى

هفتم از تكاليف عباد در ظلمات غيبت، تضرع و مسئلت از خداوند تبارك و تعالى به جهت حفظ ايمان و دين از تطرق شبهات شياطن و زنادقه مسلمين و خواندن دعاهاى وارده براى اين كار از جمله دعايى است كه شيخ نعماى و كلينى به اسانيد متعدده روايت كرده اند از زراره كه گفت: شنيدم از ابوعبداللّهعليها‌السلام مى فرمايد: به درستى كه از براى قائمعليها‌السلام غيبتى است پيش از آنكه خروج كند پس گفتم: از براى چه؟ گفت: مى ترسد و اشاره فرمود با دست خود به شكم مبارك، آنگاه فرمود: اى زراره! او است منتظر و اوست كسى كه شك مى شود در ولادتش، پس بعضى از مردم مى گويند كه پدرش مرد و جانشينى نگذاشت و بعضى از ايشان مى گويد كه حمل بود و بعضى از ايشان مى گويد كه او غايب است و بعضى مى گويد كه متولد شد پيش از وفات پدرش به دو سال و او است منتظر غير اينكه خداوند خواسته كه امتحان كند قلوب شيعه را، پس در اين زمان به شك مى افتند مبطلون. زراره گفت: پس گفتم فداى تو شوم! اگر درك كردم آن زمان را كدام عمل را بكنم؟ فرمود: اى زراره! اگر درك كردى آن زمان را پس بخوان اين دعا را:

(اَللّهمَّ عرِّفنى نفسكَ فاِنَّكَ اِنْ لَمْ تعَّرِفنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِفْ نِبيِّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِّنَكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى رَسُولَكْ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكْ اَللّهُمَّ عَرِّفْنِى حُجَّتَكْ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَّرِفْنى حُجَّتَكْ ضَلَلْتُ عَنْ دينى). (١٧٨)

و ديگر دعايى است طويل كه اولش همين دعا است، پس از آن (اَللّهُمَّ لاتُمِتْنى ميتَةً جاهِليَّةً وَ لاتُزِغْ قَلْبى بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنى) تا آخر دعا، و ما آن را در ملحقات(كتاب مفاتيح)ذكر كرديم و سيد بن طاوس در(جمال الا سبوع)آن را ذكر كرده بعد از ادعيه مأثوره بعد از نماز عصر روز جمعه، آنگاه فرموده: و اگر براى تو عذرى باشد از جميع آنچه ذكر كرديم آن را از تعقيب عصر روز جمعه پس حذر كن از آنكه مهمل گذارى خواند آن را، يعنى اين دعا را، پس به درستى كه ما شناختيم اين را از فضل خداوند جل جلاله كه مخصوص فرموده ما را به آن، پس اعتماد كن به آن. (١٧٩)

فقير گويد: كه قريب به همين كلام سيد بن طاوس در ذيل صلوات منسوبه به ابوالحسن ضراب اصفهانى فرموده اند و از اين كلام شريف چنان مستفاد مى شود كه از جانب حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام چيزى به دست آوردند در اين باب و از مقام ايشان مستبعد نيست. و ديگر دعايى است كه شيخ صدوق روايت كرده از عبداللّه بن سنان كه گفت: فرمود ابوعبداللّهعليها‌السلام كه زود است مى رسد به شما شبهه پس مى مانيد بدون نشانه و راهنما و پيشواى هدايت كننده و نجات نمى يابد و در آن شبهه مگر كسى كه بخواند دعاى غريق را. گفتم: چگونه است دعاى غريق؟

فرمود مى گويى:

(يا اَللّهُ يا رَحمنُ يا رَحيمُ يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ). پس گفتم:

(يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالاَبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ).

سپس فرمود: به درستى كه خداوند عز و جل مقلب است قلوب و ابصار را و لكن بگو چنانكه من مى گويم:(يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِى عَلى دينِكَ. (١٨٠) )

استمداد و استغاثه به امام زمانعليها‌السلام

هشتم استمداد و استعانت و استغاثه به آن جناب در هنگام شدائد و اهوال و بلايا و امراض و رو آوردن شبهات و فتنه از اطراف و جوانب و نديدن راه چاره و خواستن از حضرتش حل شبهه و رفع كربة و دفع بليه، چه آن جناب برحسب قدرت الهيه و علوم لدنيه ربانيه بر حال هر كسى در هرجا دانا و اجابت مسئولش توانا و فيضش ‍ عام و از نظر در امور رعاياى خود غفلت نكرده و نمى كند و خود آن جناب در توقيعى كه براى شيخ مفيد فرستادند مرقوم فرمودند: كه علم ما محيط است به خبرهاى شما و غائب نمى شود از علم ما هيچ چيز از اخبار شما و معرفت به بلايى كه به مى رسد. (١٨١)

و شيخ طوسى در(كتاب غيبت)روايت كرده به سند معتبر از جناب ابوالقاسم حسين بن روح نائب سوم رضى اللّه عنه كه گفت: اختلاف كردند اصحاب ما در تفويض و غير آن، پس رفتم نزد ابى طاهر بن بلال در ايام استقامتش يعنى پيش ‍ از آنكه بعضى مذاهب باطله اختيار كند پس آن اختلاف را به او فهماندم، پس گفت: مرا مهلت ده، پس او را مهلت دادم چند روز آنگاه معاودت كردم به نزد او. پس ‍ بيرون آورد حديثى به اسناد خود از حضرت صادقعليها‌السلام كه فرمود: هرگاه اراده نمود خداى تعالى امرى را، عرضه مى دارد آن را بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنگاه اميرالمؤ منينعليها‌السلام ، و يك يك از ائمهعليهم‌السلام تا آنكه منتهى شود به سوى صاحب الزمانعليها‌السلام ، آنگاه بيرون مى آيد به سوى دنيا و چون اراده نمودند ملائكه كه بالا برند عملى را به سوى خداوند عز و جل عرضه مى شود بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنگاه عرضه مى شود بر خداوند عز و جل پس هرچه فرود مى آيد از جانب خداوند بر دست ايشان است و آنچه بالا مى رود به سوى خداوند عز و جل به سوى ايشان است و بى نياز نيستند از خداوند عز و جل به قدر به هم زدن چشمى. (١٨٢)

و سيد حسين مفتى كركى سبط محقق ثانى در(كتاب دفع المناوات)از(كتاب براهين)نقل كرده كه او روايت نمود از ابى حمزه از حضرت كاظمعليها‌السلام كه گفت: شنيدم آن جناب مى فرمايد: نيست ملكى كه خداوند او را به زمين بفرستد به جهت هر امرى مگر آنكه ابتدا مى نمايد به امامعليها‌السلام ، پس ‍ معروض مى دارد آن را بر آن جناب و به هم درستى كه محل تردد ملائكه از جانب خداوند تبارك و تعالى صاحب اين امر است. و در خبر ابوالوفاى شيرازى است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود به او كه چون درمانده و گرفتار شدى پس استغاثه كن به حضرت حجتعليها‌السلام كه او تو را در مى يابد و او فريادرس ‍ است و پناه است از براى هر كس كه به او استغاثه كند. (١٨٣)

و شيخ كشى و شيخ صفار در(بصائر)روايت كرده اند از رميله كه گفت: تب شديدى كردم در زمان اميرالمؤ منينعليها‌السلام پس در نفس خود خفتى يافتى در روز جمعه و گفتم نمى دانم چيزى را بهتر از آنكه آبى بر خود بريزم يعنى غسل كنم و نماز كنم در عقب اميرالمؤ منينعليها‌السلام ، پس چنين كردم آنگاه آمدم به مسجد پس چون اميرالمؤ منينعليها‌السلام بالاى منبر برآمد آن تب به من معاودت نمود پس چون اميرالمؤ منينعليها‌السلام مراجعت نمود و داخل قصر شد داخل شدم به آن جناب، فرمود: اى رميله! ديدم تو را كه بعضى از تو، و به روايتى(پس ملتفت شد به من اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمود: اى رميله! چه شده بود كه تو را ديدم كه بعضى از اعضايت در بعضى درهم مى شد.)پس نقل كردم براى آن جناب حالت خود را كه در آن بودم و آنچه مرا واداشت در رغبت بر نماز عقب آن جناب، پس فرمود: اى رميله! نيست مؤ منى كه مريض شود مگر آنكه مريض ‍ مى شويم ما به جهت مرض او و محزون نمى شود مگر آنكه محزون مى شويم به جهت حزن او و دعا نمى كند مگر آنكه آمين مى گوييم براى او و ساكت نمى شود مگر آنكه دعا مى كنيم براى او، پس گفتم به آن جناب يا اميرالمؤ منينعليها‌السلام فداى تو شوم اين لطف و مرحمت براى كسانى است كه با جناب تواند در اين قصر، خبر ده مرا از حال كسانى كه در اطراف زمين اند؟ فرمود: اى رميله! غايب نيست يا نمى شود از ما مؤ منى در مشرق زمين و نه در مغرب آن. (١٨٤)

و نيز شيخ صدوق و صفار و شيخ مفيد و ديگران به سندهاى بسيار روايت كرده اند از جناب باقر و صادقعليهم‌السلام كه فرمودند: به درستى كه خداوند نمى گذارد زمين را مگر آنكه در آن عالمى باشد كه مى داند زياده و نقصان را در زمين، پس اگر مؤ منين زياد كردند چيزى را بر مى گرداند ايشان را و به روايتى(مى اندازد آن را)، و اگر كم كردند تمام مى كند براى ايشان، و اگر چنين نبود مختلط مى شد بر مسلمين امور ايشان، و به روايتى(حق از باطل شناخته نمى شد). (١٨٥)

نسخه برآورده شدن حاجات

در(تحفة الزائر)مجلسى و(مفاتيح النجاة)سبزوارى مروى است كه هركه را حاجتى باشد آنچه مذكور مى شود بنويسد در رقعه اى و در يكى از قبور ائمهعليهم‌السلام بيندازد يا ببندد و مهر كند و خاك پاكى را گل سازد و آن را در ميان آن گذارد و در نهرى يا چاهى عميق يا غدير آبى اندازد به حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام مى رسد و او بنفسه متولى برآوردن حاجت مى شود.

نسخه رقعه مذكوره

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ كتبْتُ يا مَوْلاىَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْكَ مَسْتَغيثا وَ شَكَوْتُ ما نَزَلَ بى مُسْتَجيرا بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ بِكَ مِنْ اَمْرٍ قَْد دَهَمَنى وَ اَشْغَلَ قَلْبى وَ اَطالَ فكْرى وَ سَلََبنى بَعْضَ لُبّى وَ غَيَّرَ خَطيرَ نِعْمَةِ اللّهِ عِنْدى اَسْلَمَنى عِنْدَ تَخَيَّلِ وُرُودِهِ الْخليلُ وَ تَبَرَّءَ مِنِّى عِنْدَ تَرائى اَقْبالِهِ اِلَىَّ الْحَميمُ وَ عَجَزَتْ عَنْ دِفاعِهِ حيلَتى وَ خاننى فى تَحَمُّلِهِ صَبْرى وَ قُوَّتى فَلَجَاْتُ فيهِ اِلَيْكَ وَ تَوَّكَلْتُ فى الْمَسْئَلَةِ للّهِ جلَّ ثناؤُهُ علَيهِ وَ علَيكَ فى دِفاعهِ عنى عِلْما بِمَكانِكَ مِنَ اللّهِ رَبِّ العالَمينَ وَلىِّ التَّدْبيرِ وَ مالِكِ الاُمورِ واثقا بكَ فِى الْمُسارِعَةِ فِى الشَّفاعَةِ اِلَيْهِ جَلَّ ثَناؤُهُ فى اَمْرى مَتَيَقّنا لاِجابَتِتِه تَبارَكَ وَ تَعالى اِيّاكَ بِاِعْطائى سُؤْلى وَ اَنْتَ يا مَوْلاىَ جَديرٌ بِتَحْقيقِ ظَنّى وَ تَصْديقِ اَمَلى فيكَ فى اَمْرِ كَذا وَ كَذا)(و به جاى كذا و كذا نام حاجت خود را ببرد)(فيما لا طاقَةَ لى بِحَمْلِهِ وَ لاصَبْرَ لى عَلَيْهِ وَ اِنْ كُنْتُ مُسْتَحِقّا لَهُ وَ لاَضعافِهِ بِقَبيحِ اَفْعالِى وَ تَفْريطى فِى الْواجِباتِ الَّتى للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاَغثِنى يا موْلاىَ صلَواتُ اللّهِ علَيكَ عندَ اللَّهفِ وَ قدِّمِ الْمَسْئَلَةَ للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى اَمْرى قَبْلَ حلُولِ التَّلَفِ وَ شماتةِ الاَعْدأ فَبِكَ بَسَطَتِ النِّعْمَةُ عَلَىَّ وَ اَسْئَلِ اللّهَ جَلَّ جَلالِهِ لى نصْرا عَزيزا وَ فَتْحا قَريبا فيهِ بُلُوغُالا مالِ وَ خَيْرُ الْمَبادى وَ خَواتِيمُ الاَعْمالِ وَ الاَمْنُ منَ الْمخاوِفِ كُلُّها فى كُلِّ حالٍ اِنَّهُ جَلَّ ثَناؤُهُ لِما يَشأ فَعّالٌ وَ هُوَ حَسْبى وَ نِعمْ الْوَكيلُ فِى الْمَبْدَءِ وَ الْمالِ.)

آنگاه بر بالاى آن نهر يا غدير برآيد و اعتماد بر يكى از وكلاى حضرت نمايد يا عثمان سعيد العمروى يا ولد او محمّد بن عثمان يا حسين بن روح يا على بن محمّد السمرى و يكى از آن جماعت را ندا نمايد و بگويد:

(يا فلانَ بنَ فلانٍ سلامٌ علَيكَ اَشهدُ اَنَّ وَفاتكَ فى سَبيل اللّهِ وَ اَنَّك حَىُّ عِنْدَاللّهِ مَرْزُوقٌ خاطَبْتُكَ فى حَياتِكَ الَّتى لَكَ عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هذِهِ رُقْعَتى وَ حاجَتى اِلى مَوْلا ناعليها‌السلام فَسَلِّمْها اِلَيْهِ وَ اَنْتَ الثِّقَةُ الاَمينُ). (١٨٦)

پس نوشته را در نهر يا چاه يا غدير اندازد كه حاجت او برآورده مى شود.

و [محدث نورى مى فرمايد:] از اين خبر شريف چنين مستفاد مى شود كه آن چهار شخص معظم چنانچه در غيبت صغرى واسطه بودند ميان رعايا و آن جناب در عرض حوائج و رقاع و گرفتن جواب و ابلاغ توقيعات، در غيبت كبرى نيز در ركاب همايون آن جناب هستند و به اين منصب بزرگ مفتخر و سرافرازند پس معلوم شد كه خوان احسان و جود و كرم و فضل و نعم امام زمانعليها‌السلام در هر قطرى از اقطار ارض براى هر پريشان درمانده و گم گشته و وامانده و متحير و نادان و سرگشته و حيران گسترده و باب آن باز و شارعش عام با صدق اضطرار و حاجت و عزم با صفاى يويت و اخلاص سريرت اگر نادان است شربت علمش بخشند و اگر گمشده است به راهش رسانند و اگر مريض است لباس عافيتش پوشند.

غيبت شأنيه و حضور شئونيه امام زمانعليها‌السلام

چنانكه از سير و حكايات و قصص گذشته ظاهر و هويدا مى شود نتيجه مقصود در اين مقام و اينكه حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام حاضر در ميان عباد و ناظر بر حال رعايا و قادر بر كشف بلايا و عالم بر اسرار و خفايا به جهت غيبت و ستر از مردم از منصب خلافتش عزل نشده و از لوازم و آداب رياست الهيه خود دست نكشيده و از قدرت ربانيه خويش عجز به هم نرسانيده و اگر خواهد حل مشكلات كه اندر دل افتاده كند بى آنكه از راه ديده و كوشش چيزى به آنجا رساند و اگر خواست دلش را به آن كتاب يا عالمى كه دواى دردش در آن و نزد آن است مايل و شايق كند گاهى دعايش تعليم كند و گاهى در خواب دواى مرضش به او آموزد و اينكه ديده و شنيده شده كه با صدق ولأ و اقرار به امامت چه بسيار شده كه ارباب اضطرار و حاجت در مقام عجز و لابه و شكايت برآمدند و اثر اجابت و كشف بليت نديدند علاوه بر دارا بودن اين مضطر موانع دعا و قبول را غالبا يا از جهت اشتباه در اضطرار است كه خود را مضطر مى داند و نيست و گم گشته و متحير مى داند و راهش را به آن نمايانده اند مثل جاهل به احكام عمليه كه به عالمش ارجاع فرمود؛ چنانچه در توقيع مبارك است كه در جواب مسايل اسحاق بن يعقوب مرقوم فرمود كه:(و اما حوادثى كه به شما روى دهد پس مراجعه كنيد در آنها به راويان احاديث ما به درستى ايشان حجت من هستند بر شماها و من حجت خدايم بر ايشان).

پس مادامى كه جاهل دستش به عالم برسد هرچند به مهاجرت و مسافرت باشد يا به كتاب او در احكام او مضطر نباشد و همچنين عالمى كه حل مشكل و دفع شبهه و تحير خود را تواند از ظواهر و نصوص كتاب و سنت و اجماع كند عاجز و درمانده نباشد و آنانكه اسباب زندگى و معاش خويش را از حدود الهيه و موازين شرعيه بيرون بردند و بر آن مقدار ممدوح در شرع اقتصار و قناعت ننمودند به جهت نداشتن بعضى از آنچه قوام تعيش معلق نيست بر آن مضطر نباشد و هكذا از مواردى كه آدمى خويشتن را عاجز و مضطر بيند و پس از تأمل صادقانه خلاف آن ظاهر مى شود. و اگر در اضطرار صادق باشد شايد صلاح او يا صلاح نظام كل در اجابت او نباشد هرچه هر مضطرى صادق باشد شايد صلاح او يا صلاح نظام كل در اجابت او نباشد هرچه هر مضطرى را وعده اجابت نداند، بلى اجابت مضطر را جز خداى تعالى يا خلفايش نكند نه آنكه هر مضطر را اجابت كنند و در ايام حضور و ظهور در مدينه و مكه و كوفه و غير آن از همه اصناف مضطرين و عاجزين از مواليان و محبين غالبا بودند و بسيار بود كه سؤ ال مى كردند و اجابت نمى شد چنان نبود كه هر عاجز در هر زمان هر چه خواست به او دهند و او رفع اضطرارش نمايند؛ چه اين مورث اخلال نظام و برداشتن اجرها و ثوابهاى عظيمه و جزيله اصحاب بلا و مصائب است كه بعد از مشاهده آن در روز جزا آرزو كنند كه كاش گوشت بدنهاى ايشان را در دنيا با مقراض بريده بودند و خداى تعالى با آن قدرت كامله و غناى مطلق و علم محيط به ذرات و جزئيات موجودات با بندگان خود چنين نكرده. (١٨٧)


فصل هفتم: در بيان بعضى از علامات ظهور حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام

و ما در اين فصل اكتفا مى كنيم به مختصرى از آنچه نگاشته سيد سند فقيه محدث جليل القدر مرحوم آقا سيد اسماعيل عقيلى نورى نور اللّه مرقده در كتاب (كفاية الموحدين) و آن علامات بر دو قسم است: علامات حتميه و علامات غير حتميه؛ اما علامات حتميه به نحو اجمال از اين قرار است و مقصود ترتيب ذكرى است:

اول خروج دجال است، و آن ملعون ادعاى الوهيت نمايد و به وجود نحس او خونريزى و فتنه در عالم واقع خواهد شد و از اخبار ظاهر شود كه يك چشم او ماليده و ممسوح است و چشم چپ او در ميان پيشانى او واقع شده و مانند ستاره مى درخشد و پارچه خونى در ميان چشم او واقع است و بسيار بزرگ و تنومند و شكل عجيب و هيئت غريب و بسيار ماهر در سحر است و در پيش او كوهى سياه است كه به نظر مردم مى آورد كه كوه نان است و در پشت سر او كوه سفيدى است كه از سحر به نظر مردم مى آورد كه آبهاى صاف جارى است و فرياد مى كند اَوْلِيائى اَنَا رَبُّكُمُ الا عْلى و شياطين و مرده ايشان از ظالمين و منافقين و سحره و كهنه و كفره و اولاد زنا بر سر او اجتماع نمايند و شياطين اطراف او را گرفته و به جميع نغمات و آلات لهو و لعب و تغنى از عود و مزمارودف و انواع سازها و بربطها مشغول مى شوند كه قلوب تابعين او را مشغول به آن نغمات و الحان مى نمايند و در انظار ضعفأ العقول از زنان و مردان چنان جلوه درآورند كه همه ايشان را به رقص آورند و همه خلق از عقب سر او مى روند كه آن نغمات و الحان و صداهاى دلربا را بشنوند گويا كه خلق همه در سكر و مستى مى باشند و در روايت ابوامامه است آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: هر مؤ منى كه دجال را ببيند آب دهن خود را بر روى او بيندازد و سوره مباركه حمد را بخواند به جهت دفع سحر آن ملعون كه در او اثر نكند. چون آن ملعون ظاهر شود عالم را پر از فتنه و آشوب نمايد و ميان او و لشكر قائمعليها‌السلام جنگ واقع شود بالاخره آن ملعون به دست مبارك حضرت حجت الهىعليها‌السلام يا به دست عيسى بن مريمعليها‌السلام كشته شود. (١٨٨)

دوم صيحه و ندأ آسمانى است كه اخبار بسيارى دلالت دارد بر آنكه آن حتميات است، و در حديث مفضل بن عمر رحمه اللّه از حضرت صادقعليها‌السلام است كه آن حضرت فرمود: حضرت قائمعليها‌السلام در مكه داخل شود و در جانب خانه كعبه ظاهر گردد و چون آفتاب بلند شود از پيش قرص آفتاب منادى ندا كند كه همه اهل زمين و آسمان بشنوند و مى گويد: اى گروه خلايق! آگاه باشيد كه اين مهدى آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است. او را به نام و كنيه جدش حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ياد نمايد و نسب مبارك او را به پدر بزرگوارش ‍ حضرت امام حسن عسكرى بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالبعليهم‌السلام مى رساند و چنان نسب آن بزرگوار را به اسمأ كرام آبأ طاهرين او بيان كند كه همه مردم از شرق تا غرب عالم بشنوند؛ پس بگويد كه با او بيعت نماييد تا هدايت يابيد و مخالفت حكم او ننماييد كه گمراه خواهيد شد. پس ملائكه و نقباى انس و نجباى جن گويند لبيك اى خواننده به سوى خدا، شنيديم و اطاعت كرديم، پس از آن خلائق چون آن ندا را بشنوند از شهرها و قريه ها و صحراها و درياها از مشرق تا مغرب عالم روى به مكه معظمه آورند و به خدمت آن حضرت برسند و چون قريب به غروب آفتاب شود از طرف مغرب شيطان فرياد نمايد كه اى گروه مردمان! پروردگار شما در وادى يابس وارد شده است و او عثمان بن عنبسه از فرزندان يزيد بن معاوية بن ابى سفيان است با او بيعت نماييد تا هدايت يابيد و با او مخالفت ننماييد كه گمراه شويد، پس ‍ ملائكه و نقبا و نجباى جن و انس او را تكذيب نمايند و منافقان و اهل تشكيك و ضلال و گمراهان به آن ندا گمراه خواهند شد.

و نيز نداى ديگر از آسمان ظاهر شود كه آن ندا قبل از ظهور حجة اللّهعليها‌السلام است كه آن هم در عداد علائم حتميه است كه البته بايد واقع شود و آن ندأ در شب بيست و سوم ماه رمضان است كه همه ساكنين زمين از شرق تا غرب عالم آن ندا را خواهند شنيد و آن منادى جبريئل است كه به آواز بلند ندا كند كه(اَلْحقُّ معَ علِّىٍ وَ شيعَتِهِ). و شيطان نيز در وسط روز در ميان زمين و آسمان ندا كند كه همه كس بشنوند كه(اَلْحَقُّ مَعَ عُثْمانَ وَ شيعَتِهِ). (١٨٩)

سوم خروج سفيانى است از وادى يابس، يعنى بيابان بى آب و علف كه در مابين مكه و شام است و آن مردى است بد صورت و آبله رو و چهارشانه و ازرق شم و اسم او عثمان بن عنبسه است و از اولاد يزيد بن معاويه است و آن ملعون پنج شهر بزرگ را متصرف مى شود كه دمشق و حمص و فلسطين و اردن و قنسرين است، پس ‍ از آن لشكر بسيار به اطراف مى فرستد و بسيارى از لشكر او به سمت بغداد و كوفه خواهند آمد و قتل و غارت و بى حيايى بسيار در آن صفحات مى نمايند و در كوفه و نجف اشرف قتل مردان بسيار واقع شود و بعد از آن يك حصه از لشكر خود را به جانب شام روانه نمايد و يك قسمت از آن را به جانب مدينه مطهره و چون به مدينه رسند سه روز قتل عام نمايند و خرابى بسيار وارد آورند و بعد از آن به سمت مكه روانه شوند و لكن به مكه نرسند و اما آن حصه كه به جانب شام روند و در بين راه لشكر حضرت حجة اللّه بر آنها ظفر يابند و تمام آنها را هلاك نمايند و غنايم آنها را بالكليه متصرف شوند. و فتنه آن ملعون در اطراف بلاد بسيار عظيم شود خصوصا بالنسبة به دوستان و شيعيان على بن ابى طالبعليها‌السلام حتى آنكه منادى او ندا كند كه هر كس سر يك نفر از دوستان على بن ابى طالبعليها‌السلام را بياورد هزار درهم بگيرد، پس مردم به جهت مال دنيا از حال يكديگر خبر دهند و همسايه از همسايه خبر دهد كه او از دوستان على بن ابى طالبعليها‌السلام است.

بالجمله: آن قسمت از لشكر كه به جانب مكه روند چون به زمين بيدأ رسند كه مابين مكه و مدينه است حق تعالى ملكى را مى فرستد در آن زمين و فرياد مى كند اى زمين اين ملاعينان را به خود فرو بر، پس جميع آن لشكر كه به سيصد هزا مى رسند با اسبان و اسلحه به زمين فرو روند مگر دو نفر كه با همديگر برادرند از طايفه جهنيه كه ملائكه صورتهاى ايشان را بر مى گردانند و به يكى مى گويند كه(بشير)است برو به مكه و بشارت ده حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را به هلاكت لشكر سفيانى و ديگرى را كه(نذير)است مى گويند برو به شام و به سفيانى خبر ده و بترسان او را، پس آن دو نفر به جانب مكه و شام روانه گردند. چون سفيانى اين خبر را بشنود از شام به جاب كوفه حركت كند و در آنجا خرابى بسيار وارد آورد و چون حضرت قائمعليها‌السلام به كوفه رسد آن ملعون فرار كند و به شام برگردد پس حضرت لشكر از عقب او فرستد و او را در صخره بيت المقدس به قتل آورند و سر نحس او را بريده و روح پليدش را وارد جهنم گردانيد. (١٩٠)

چهارم فرو رفتن لشكر سفيانى است در بيدأ كه ذكر شد. (١٩١)

پنجم قتل نفس زكيه است، و آن پسرى است از آل محمّدعليهم‌السلام در مابين ركن و مقام. (١٩٢)

ششم خروج سيد حسنى است و آن جوان خوش صورتى است كه از طرف ديلم و قزوين خروج نمايد و به آواز بلند فرياد كند كه به فرياد رسيد آل محمد را، كه از شما يارى مى طلبند. و اين سيد حسنى ظاهرا از اولاد حضرت امام حسن مجتبىعليها‌السلام باشد و دعوى بر باطل ننمايد و دعوت بر نفس خود نكند بلكه از شيعيان خلص ائمه اثنى عشرعليهم‌السلام و تابع دين حق باشد و دعوت نيابت و مهدويت نخواهد نمود لكن مطاع و بزرگ و رئيس خواهد بود و در گفتار و در كردار موافق است با شريعت مطهره حضرت خاتم النبيينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و در زمان خروج او، كفر و ظلم عالم را فرو گرفته باشد و مردم از دست ظالمان و فاسقان در اذيت باشند و جمعى از مؤ منين نيز مستعد باشند از براى دفع ظلم ظالمين، در آن حال سيد حسنى استغاثه نمايد از براى نصرت دين آل محمدعليهم‌السلام ، پس ‍ مردم را اعانت نمايند خصوصا گنجهاى طالقان كه از طلا و نقره نباشد بلكه مردان شجاع و قويدل و مسلح و مكمل كه بر اسبهاى اشهب سوار باشند و در اطراف او جمع گردند و جمعيت او زياد شود و به نحو سلطان عادل در ميان ايشان حكم و سلوك نمايد و كم كم بر اهل ظلم و طغيان غلبه نمايد و از مكان و جاى خود تا كوفه زمين را از لوث وجود ظالمين و كافران پاك كند و چون با اصحاب خود وارد كوفه شود به او خبر مى دهند كه حضرت حجة اللّه مهدى آل محمّدعليهم‌السلام ظهور نموده است و از مدينه به كوفه تشريف آورده است، پس سيد حسنى با اصحاب خود خدمت آن حضرت مشرف مى شوند از آن حضرت مطالبه دلايل امامت و مواريث انبيأ مى نمايد.

حضرت صادقعليها‌السلام مى فرمايد: به خدا قسم كه آن جوان آن حضرت را مى شناسد و مى داند كه او بر حق است و لكن مقصودش اين است كه حقيت او را بر مردم و اصحاب خود ظاهر نمايد. پس آن حضرت دلايل امامت و مواريث انبيأ از براى او ظاهر نمايد. در آن وقت سيد حسنى و اصحابش به آن حضرت بيعت خواهند نمود مگر قليلى از اصحاب او كه چهار هزار نفر از زيديه باشند كه مصحف ها و قرآن در گردن ايشان حمايل است و آنچه مشاهده نمودند از دلايل و معجزات آن را حمل بر سحر نمايند و گويند كه اين سخنان بزرگى و اينها همه سحر است كه به ما نموده اند. پس حضرت حجتعليها‌السلام آنچه نصيحت و موعظه نمايد ايشان را و آنچه اظهار اعجاز نمايد در ايشان اثر نخواهد نمود تا سه روز يشان را مهلت مى دهد و چون موعظه آن حضرت و آنچه حق است قبول ننمايند امر فرمايد كه گردنهاى ايشان را بزنند و حال ايشان بسيار شبيه است به حال خوارج نهروان كه لشكر حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام در جنگ صفين بودند. (١٩٣)

هفتم ظاهر شدن كف دستى است كه در آسمان طلوع نمايد و در روايت ديگر صورت و سينه و كف دستى در نزد چشمه خورشيد ظاهر شود. (١٩٤)

هشتم كسوف آفتاب است در نيمه ماه رمضان و خسوف قمر در آخر آن. (١٩٥)

نهم آيات و علاماتى است كه در ماه رجب ظاهر مى شود، شيخ صدوق از حضرت امام رضاعليها‌السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: ناچار است شيعيان را از فتنه عظيمى و آن وقتى است كه امام ايشان غائب باشد و اهل آسمان و زمين بر او بگريند، و چون ظهور او نزديك شود در ماه رجب سه ندا از آسمان به گوش مردم برسد كه همه خلق آن را بشنوند، نداى اول (اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمين). و آواز دوم ازفت الا زفة؛ يعنى نزديك شد امرى كه روز به روز و وقت به وقت مى رسد. صداى سوم آنكه بدنى در پيش روى قرص آفتاب ظاهر گردد و ندايى رسد كه اين است اميرالمؤ منينعليها‌السلام كه به دنيا برگشته است براى هلاك كردن ستمكاران پس در آن وقت فرج مؤ منان برسد. (١٩٦)

دهم اختلاف بنى عباس و انقراض دولت ايشان است كه در اخبار به آن اعلام شده است و آنكه ايشان قبل از قيام حضرت قائمعليها‌السلام مختلف و منقرض خواهند شد از سمت خراسان. (١٩٧)

علامت هاى غير حتمى

و اما علامات غير حتميه: پس آنها بسيار است بعضى ظاهر شده و بعضى هنوز واقع نشده و ما در اينجا به بعضى از آنها به نحو اجمال اشاره مى كنيم:

اول خراب شدن ديوار مسجد كوفه است. (١٩٨)

دوم جارى شدن نهرى است از شط فرات در كوچه هاى كوفه. (١٩٩)

سوم آباد شدن شهر كوفه است بعد از خراب شدن آن. (٢٠٠)

چهارم آب درآوردن درياى نجف است. (٢٠١)

پنجم جارى شدن نهرى است از فرات به غرى كه نجف اشرف باشد. (٢٠٢)

ششم ظاهر شدن ستاره دنباله دار است در نزديك ستاره جدى. (٢٠٣)

هفتم ظاهر شدن قحطى شديد است قبل از ظهور آن حضرت. (٢٠٤)

هشتم وقوع زلزله و طاعون شديد است در كثيرى از بلاد. (٢٠٥)

نهم قتل بيوح است يعنى قتل بسيار كه آرام نمى گيرد. (٢٠٦)

دهم تحليه مصاحف و زخرفه مساجد و تطويل منارات است. (٢٠٧)

يازدهم خراب شدن مسجد براثا است. (٢٠٨)

دوازدهم ظاهر شدن آتشى است در سمت مشرق زمين كه تا سه روز يا هفت روز در ميان زمين و آسمان افروخته مى شود كه محل تعجب و خوف باشد. (٢٠٩)

سيزدهم ظاهر شدن سرخى شديد است كه در اطراف آسمان پهن مى شود كه همه آسمان را مى گيرد. (٢١٠)

چهاردهم كثرت قتل و خونريزى است در كوفه از جهت رايات مختلفه. (٢١١)

پانزدهم مسخ شدن طايفه اى است به صورت قرده و خنازير. (٢١٢)

شانزدهم حرك كردن بيرقهاى سياه است از خراسان. (٢١٣)

هفدهم آمدن باران شديدى است در ماه جمادى الثانيه و ماه رجب كه مثل آن هرگز ديده نشده. (٢١٤)

هيجدهم مطلق العنان شدن عرب است كه به هر جا كه خواهند بروند و هرچه خواهند بكنند. (٢١٥)

نوزدهم خروج سلاطين عجم است از شأن و وقار. (٢١٦)

بيستم طلوع نمودن ستاره اى است از مشرق كه مانند ماه درخشنده و روشنى دهنده باشد و به شكل غره ماه باشد و دو طرف آن كج باشد به نحوى كه نزديك است از كجى به هم وصل شود و چنان درخشندگى داشته باشد كه چشمها را خيره نمايد. (٢١٧)

بيست و يكم فرو گرفتن ظلمت كفر و فسوق و معاصى است تمام عالم را و شايد مقصود از اين علامت غلبه كفر و فسق و فجور و ظلم است در عالم و انتشار اين امور است در تمام بلاد و كثرت ميل خلق است به اطوار و حالات كفار و مشركين از گفتار و كردار و تعيش و اوضاع دنيويه و تشبه به ايشان در حركات و سكنات و مساكين والبسه؛ و ضعف و سستى حال ايشان است در امر دين و آثار شريعت و عدم تقيد ايشان به آداب شرعيه خصوصا در جزء اين زمان كه يوما فيوما حالات مردم در تزايد و اشتداد است در تشبه به اهل كفر از جميع جهات دنيويه بلكه در اخذ قواعد كفر و عمل نمودن به آن در امور ظاهريه و بسيار است كه اعتقاد و اعتماد كامل به اقوال و اعمال ايشان مى نمايند و وثوق تمام در كليه امور به آنها دارند و بسا باشد كه سرايت به سوى عقايد كثيرى خواهد نمود كه بالمره اصل عقايد دينيه اسلام را از دست مى دهند بلكه اطفال خردسال را به آداب و قواعد ايشان تعليم مى نمايند؛ چنانچه فعلا مرسوم است كه در بدايت امر نمى گذارند كه آداب و قواعد دين اسلام در اذهان ايشان رسوخ نمايد و حال كثيرى از ايشان بعد از بلوغ منجر به فساد عقيده و عدم تدين به دين اسلام خواهد شد و بر اين منوال تعيش خواهند نمود و هكذا حال كسانى كه معاشرت با چنين اشخاصى دارند و اهل و عيال ايشان كه تبعه ايشان اند؛ بلكه اگر نيكو تأمل نمايى مى بينى كه كفر بر عالم محيط شده است الا اقل قليل و مقدار يسير از عباداللّه كه آن هم غايب ايشان از ضعفأالايمان و نواقص ‍ اسلام اند؛ چه آنكه اكثر بلاد معموره در تصرف كفار و مشركين و منافقين است و اكثر از اهالى و از اهل كفر و شرك نفاق اند مگر بر سبيل ندرت و اهل ايمان كه اثنى عشريه باشند هم به جهت اختلاف در عقايد اصوليه دينيه و مذهبيه چنانچه متفرق و مشتت اند كه اهل حق در ميان ايشان نادر و قليل از اهل ايمان هم از عوام و خواص بسيارى از ايشان به جهت ارتكاب به اعمال قبيحه و افعال شنيعه و محرمه از اقسام معاصى و محرمات و كل حرام و ظلم و تعدى هريك بر ديگرى در امور دينيه و دنيويه چنان ظلم بر انفس خود مى نمايند كه از اسلام و ايمان چيزى در نزد ايشان باقى نمانده مگر اسمى كه غير مطابق با مسمى است و رسمى كه مخالف با آثار شريعت است. پس در روى زمين باقى نخواهد ماند فعلا از اسم اثرى مگر بسيار قليل كه آن هم مغلوب و منكوب و از وجود ايشان به ظاهر شرع در ترويج دين اثرى مترتب نخواهند شد و(معروف)در نزد مردم بالمره(منكر)و(منكر)،(معروف)شده است و از اسلام باقى نمانده مگر مجرد اسم و رسم ظاهرى و گويا بالمره طريقه اميرالمؤ منينعليها‌السلام و سجيه مرضيه ائمه طاهرينعليهم‌السلام از دست رفته است و نزديك است العياذ باللّه طومار شريعت بالمره پيچيده شود و به مرأى و مسمع همه خلق است كه آنچه ذكر شد يوما فيوما در تضاعف و اشتداد است و آنچه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن خبر داد كه اسلام در اول ظهورش غريب بود و بعد از اين هم بر مى گردد و غريب مى شود در جزء اين زمان ظاهر و هويدا شد و قريب به آن است كه تمام عالم پر شود از ظلم و جور بلكه فى الحقيقة عين ظلم و جور است. پس بايد اين قليل از عبادُاللّه الْمؤْمنين علَى الدَّوام لَيلا وَ نهارا مسئلت نمايند از روى تضرع و ابتهال كه حق تعالى تعجيل فرمايد فرج آل محمّدعليهم‌السلام را. (٢١٨)

علائم آخرالزمان از زبان اميرمؤ منانعليها‌السلام

و از بعض خطب حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام نقل شده كه فرمودند:

(اِذا صاحَ الناقوسُ وَ كبسَ الْكابُوسُ وَ تَكَلَّمَ الْجامُوسُ فَعِنْدَ ذلِكَ عَجائِبُ وَ اَىُّ عجائب اَنارَ النّارُ بِنَصيبَيْنِ وَ ظَهَرَت رايَةٌ عُثْمانِيَّةٌ بِوادٍ سُودٍ وَاضْطَرَبَتِ الْبَصْرَةُ وَ غلَبَ بعضهُمْ بَعْضَا وَ صَبا كُلُّ قَوْمٍ اِلى قَوْمٍ اِلى اَنْ قالَعليها‌السلام وَ اَذْعَنَ هِرْقِلُ بِقُسْطَنْطَنِيَّةِ لِبَطارِقَةِ سُفْيانى فَعِنْدَ ذلِكَ تَوَقَّعُوا ظُهُورَ مُتَكَلِّمِ مُوسى مِنَ الشَّجَرَةِ عَلى طُور.) (٢١٩)

[ترجمه: وقتى كه ناقوس به صدا درآيد و كابوس و رياست طلب قيام نمايد و گاو تكلم نمايد (شايد مراد آن باشد كه شخص عظيم الجثه و صاحب شوكت و در فهم مانند گاو باشد و حكومت نمايد). و در اين هنگام شگفتى هاست و چه شگفتى و عجائبى! برافروخته مى شود آتش در شهر نصيبين و علم و پرچم عثمانى از سرزمين سياهان (يا سرزمين سودان ) ظاهر مى گردد و شهر بصره به آشوب كشيده مى شود. هر گروه و طايفه اى با گروه و طايفه ديگر در مقام غلبه درآيند تا اينكه حضرت مى فرمايد هرقل كه قيصر روم است براى(بطارقه)كه يكى از سرداران لشكر سفيانى در قسطنطنيه اعتقاد پيدا نموده و از او اطاعت مى نمايد؛ پس در اين هنگام منتظر ظهور كسى باشيد كه در طور سينا از درخت با موسىعليها‌السلام سخن گفت!]

و هم در بعضى از كلمات درر بار خود فرموده است در علامات ظهور حضرت قائمعليها‌السلام :

(اِذا اَماتَ الناسُ الصَّلاةَ وَ اَضاعوا الاَمانَةَ وَاسْتَحَلُّوا الْكِذْبَ وَ اَكَلُوا الرِّبا وَ اَخَذُوا الرِّشا وَ شيِّدوُا الْبنيان وَ باعوا الدّينَ بالدُّنْيا وَ اسْتَعْمَلوا السُّفَهأ وَ شاوَرُوا النِّسأ وَ قطعوا الاَرْحامَ وَ اتَّبَعُوا الاَهْوأ وَ اسْتَخَفُّوا بِالدِّمأ وَ كانَ الْحِلْمُ ضَعْفا وَ الظُّلْمُ فخرَا وَ كانتِ الاُمَرأ فَجَرَةً وَ الْوُزَرأ ظَلَمَةً وَ الْعُرَفأ خَوَنَةً وَ الْقُرّأ فَسَقَةً وَ ظهرَتْ شهاداُت الزُّورِ وَاسْتَعْلَنَ الْفُجُورُ وَ قَوْلُ الْبُهْتاِن وَ الاِثْمُ وَ الطُّغْيا نُ وَ حُلِّيتِ الْمصا حِفُ وَ زُخْرِفَتِ الْمَساجِدُ وَ طَوِّلَتِ الْمَنائِرُ وَ اُكْرِمَ الاَشْرارُ وَ ازْدَحَمَتِ الصُّفُوفُ وَ اختلَفتِ الاَهوأ وَ نقضَتِ الْعُقُودُ وَ اقْتَرَبَ الْمَوْعُودُ وَ شارَكَ اَزْواجِهُنَّ فِى التِّجارَةِ حرْصا علَى الدُّنْيا وَ عَلَتْ اَصْواتُ الفُسّاقِ وَ اسْتُمِعَ مِنْهُمْ وَ كانَ زَعيمُ الْقَوْمِ اَرْذَلُهُمْ وَ اتُّقىَ الْفاجرُ مخافةَ شرِّهِ وَ صدِّقَ الْكاذِبُ وَ ائْتمنَ الْخائِنُ وَ التُّخِذَتِ الْقِيّانُ وَ الْمغازِفُ وَ لَعنَ آخرُ هذِهِ الاُمَّةِ اَوَّلَها وَ رَكبَ ذَواتِ الْفرُوجِ السُّرُوجِ وَ تشَبَّهُ النِّسأ بالرِّجالِ وَ الرِّجالَ بالنِّسأ وَ شهِدَ الشّاهِدَ مِنَْغْيِر اَنْ يَسْتَشْهَدَ وَ شَهِدَ الاِخرُ قَضأ لِذِمامٍ بغيرِ حَقٍّ عَرَفَهُ وَ تَفَقَّهَ لِغَيْرِ الدّينِ وَ اثَروُا عَمَلَ الدُّنيا عَلى الا خِرَةِ وَ لَبِسُوا جُلُودَ الْضَّأنِ عَلى قُلُوبِ الذِّئابِ وَ قُلُوبُهُمْ أنْتَنُ مِنَ الْجَيْفِ وَ اَمَرُّ مِنَ الصَّبْرِ فَعِنْدَ ذلِكَ اَلْوَحا اَلْوَحا الْعجلَ الْعجلَ خيرُ الْمساكِنِ يَوْمَئِذٍ بَيْتُالْمُقَدَّسِ لَيَأتِيَنَّ عَلَى النّاسِ زَمانٌ يَتَمَنّى اَحَدُهُمْ اَنَّهُ مِنْ سُكّانِهِ). (٢٢٠)

[ترجمه: زمانى كه مردم نماز را بميرانند و امانت را ضايع كنند و دروغ گفتن را حلال شمارند و ربا بخورند و رشوه بگيرند و ساختمانها را محكم بسازند و دين را به دنيا بفروشند و موقعى كه سفيهان را به كار گماشتند و با زنان مشورت كردند و پيوند خودشان را پاره نمودند و هواپرستى پيشه ساختند و خون يكديگر را بى ارزش ‍ دانستند، حلم و بردبارى در ميان آنها نشانه ضعف و ناتوانى باشد و ظلم و ستم باعث فخر گردد، امرأ فاجر، وزرأ ظالم و سركردگان دانا و خائن و قاريان (قرآن ) فاسق باشند. شهادت باطل آشكار باشد و اعمال زشت و گفتار بهتان آميز و گناه و طغيان و تجاوز علنى گردد قرآنها زينت شود و مسجدها نقاشى و رنگ آميزى و مناره ها بلند گردد و اشرار مورد عنايت قرار گيرند و صف ها در هم بسته شود. خواهشها مختلف باشد و پيمانها نقض گردد و وعده اى كه داده شد نزديك شود. زنها به واسطه ميل شايانى كه به امور دنيا دارند در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند. صداهاى فاسقان بلند گردد و از آنها شنيده شود.

بزرگ قوم، رذل ترين آنهاست، از شخص فاجر به ملاحظه شرش تقيه شود، دروغگو تصديق و خائن امين گردد، زنان نوازنده، آلات طرب و موسيقى به دست گرفته نوازندگى كنند و مردم پيشنيان خود را لعنت نمايند. زنها بر زين ها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان شباهت پيدا كنند. شاهد (در محكمه ) بدون اينكه از وى درخواست شود شهادت مى دهد و ديگرى به خاطر دوست خود بر خلاف حق گواهى مى دهد. احكام دين را براى غير دين بياموزند و كار دنيا را بر آخرت مقدم دارند. پوست ميش را بر دلهاى گرگ ها بپوشند، در حالى كه دلهاى آنها از مردار متعفن تر و از صبر تلخ ‌تر است. در آن موقع شتاب و تعجيل كنيد. بهترين جاها در آن روز بيت المقدس است. روزى خواهد آمد كه هركسى آرزو كند كه از ساكنان آنجا باشد.(مهدى موعودعليها‌السلام )ترجمه استاد دوانى ص ٩٦٣.

علت ضعف ايمان در مسلمانان

مؤ لف گويد: كه شايسته ديدم در اينجا نقل كنم ملخص كلام شيخ خود ثقة الاسلام نورى رضى اللّه عنه را در(كلمه طيبه)بعد از آنكه اثبات كرده كه فرقه اثنى عشريه اهل نجات اند از هفتاد و سه فرقه، فرموده: و نجات اين جماعت در اين اعصار در غايت ضعف و پستى و قلت و سستى است به سبب امورى چند كه عمده آن كثرت تردد و آمد و شد كفار است به بلاد مقدسه ايران و شدت مراوده و تحبب مسلمين با ايشان و فرو گرفتن امتعه و اقمشه و آلات و اثاث البيت اهل كفر و شرك هر شهر و دهكده را تا آنكه نمانده چيزى از ضروريات زندگى و اسباب راحت بدن و آسودگى جز آنكه از آنها در آن نشانه و اسمى و يادگار و رسمى هست و نتايج اين كار و آثار اين رفتار مفاسد و مضارى است بى شمار كه در دين اسلام پيدا شده.

اول آن است كه بغض قلبى كفار و ملحدين كه از اركان دين و اجزأ ايمان است از دل برده و محبت و دوستى آنها را كه در مناقضت با دوستى خداوند و اوليائش چون آب و آتش است آورده بلكه مراوده و آميزش با آنها مايه افتخار و سبب مباهات شده و حال آنكه حق تعالى مى فرمايد در آيه(لاتَجِدُ قَوْما...) (٢٢١)يعنى: نمى يابى قومى را كه ايمان آوردند به خداوند و روز باز پسين دوست دارند كسى را كه دشمنى و مخالفت كند خدا و رسول او را هر چند پدران يا پسران يا برادران يا عشيره او باشند چه رسد به بيگانه پس دوست ايشان را حظى از ايمان نباشد. و نيز فرموده:

(يا اَيُّها الَّذينَ آمنوا لاتَتَّخِذُوا عَدوِّى وَ عَدوَّكُمْ اَوْلِيأ...) (٢٢٢) ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى مگيريد.]

و در(من لايحضره الفقيه)از جناب صادقعليها‌السلام روايت كرده كه خداوند وحى فرستاد به سوى پيغمبرى از پيغمبران خود كه بگو به مؤ منين نپوشند لباس اعداى مرا و نخورند غذاى اعداى مرا و نروند به راه هاى اعداى من پس ‍ مى شويد ا دشمنان من چنانچه ايشان دشمنان من اند. (٢٢٣) و در(كتاب جعفريات)به همين مضمون از حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام نقل كرده و در آخر آن فرموده: و متشكل نشوند به شكلهاى اعداى من. (٢٢٤)

و در(امالى صدوق ع(مروى است كه جناب صادقعليها‌السلام فرمود: كسى كه دوست دارد كافرى را، دشمن داشته خداوند را و كسى كه دشمن شود كافرى را، دوست داشته خدا را. آنگاه فرمود: دوست دشمن خدا، دشمن خدا است. (٢٢٥) و در(صفات الشيعه)از جناب امام رضاعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود: به درستى كه از كسانى كه به خود بستند محبت ما اهل بيت را كسانى اند كه فتنه ايشان سخت تر است بر شيعيان ما از دجال، راوى گفت: به چه سبب؟ فرمود: به دوست داشتن دشمنان ما و دشمن داشتن دوستان ما، زيرا كه چون چنين شود مختلط مى شود حق به باطل و مشتبه مى شود پس شناخته نمى شود مؤ من از منافق. (٢٢٦)

و نيز آن جناب درباره اهل جبر و تشبيه و غلات فرمود چنانچه در(خصال مروى است كه هركس دوست دارد ايشان را، دشمن داشته ما را و كسى كه دشمن دارد ايشان را، دوست داشته ما را و كسى كه مواصلت كند ايشان را، بريده است با ما و كسى كه بريده از ايشان، مواصلت كرده با ما و كسى كه بيازارد ايشان را، نيكى كرده است با ما و كسى كه نيكى كند ايشان را، آزرده است ما را و كسى كه اكرام كند ايشان را، اهانت كرده ما را و كسى كه اهانت كرده ايشان را، اكرام نموده ما را و كسى كه رد كند ايشان را، پذيرفته از ما و كسى كه بپذيرد از ايشان، رد نموده ما را و كسى كه احسان كند ايشان را، بدى نموده با ما و كسى كه بدى كند با ايشان، احسان نموده با ما و كسى كه تصديق كند ايشان را، ما را تكذيب نموده و كسى كه تكذيب كند ايشان را، نصدى نموده ما را و كسى كه عطيه دهد ايشان را، محروم كرده ما را و كسى كه محروم كرده ايشان را، عطيه داده ما را. اى پسر خالد! هر كه از شيعيان ما است نگيرد از ايشان دوستى و ناصرى، و چون حال اين قسم كفره چنين باشد حال ساير كفار اگر بدتر نباشد كمتر نخواهد بود. (٢٢٧)

دوم آنكه در دل بغض دين و طريقه مسلمين و عداوت متدينين و علما و صالحى كه متأدب اند به آداب شريعت و منكرند به قلب و زبان معاشرات و مشابهت به آن جماعت را كم كم ثابت و برقرار شود چه هر كس به حسب فطرت متنفر است از مخالفت طريقه و منكر رسوم خويش كه آنها را از روى محبت و خيال التذاذ و منفعت اختيار كرده خصوص اگر آن مخالف، ناهى و رادع باشد به قدر امكان او را از پيروى آن طريقه و شيوع و بروز اين مفسده به مقامى رسيده كه نزديك شد معامله كنند با اهل علم و ارباب دين معامله با يهود مسكين كه از دينش قلب منزجر و صورت عبوس شده و آن را كه تمكن رساندن اذيتى است به او در صدد ان برآمده بلكه از ديدن صاحب عمامه كه وجودش منغص عيش و مانع لهو لعب است تنفر بيش از و انزجار و استهزأ و سخريه و اشاره به چشم و دست به نحو استخفاف زياده از ديگران بلكه حكايت حركات و سكنات اهل علم را در اوقات تحصيل و عبادت از اسباب مضحكه مجالس لهو و زينت محافل طرب خود كرده اند و گاهى در لباس شعر و مضامين نظم درآوردند و همان كارها كه كفار هنگام ديدن مؤ منين مى كردند از استهزأ به زبان و اشاره به ابرو و چشم و استحقار و استخفاف به مقدار ميسور، و خداوند در مواضع متعدده حكايت فرموده و وعده عذاب دنيا و آخرت به آن داده به همان روش فساق و فجار با آن جماعت در اين اعصار چنين كنند و اين بغض و منافرت با لزوم تعظيم و احترام ايشان نهايت مناقضت و كمال مباينت دارد و هرگز با يكديگر جمع نشود. و در اخبار بسيار دائره ايمان را منحصر فرموده اند به حب فى اللّه و بغض فى اللّه و فرمودند: ايمان نيست مگر حب و بغض خداوند و آنچه پسنديده و دوست دارد، و بغض اعداى خداوند و آنچه دوست دارند. (٢٢٨)

و در(نهج البلاغه)مذكور است كه حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام فرمودند: اگر نبود در ما مگر دوست داشتن ما آنچه را كه خداوند دشمن دارد و تعظيم كردن ما آنچه را كه خداوند حقيركرده هرآينه كفايت مى كرد ما را در مخالفت ما خدا ر ا و روگرداندن از امر او. (٢٢٩)

و بالجمله: رشته كار امت پيغمبر آخرالزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جايى رسيده كه غالب عوام از ضروريات مسايل بى خبرند بلكه از تردد و مجالست و انس ‍ با نصارى وزنادقه و دهريين چندان كلمات كفر و سخنان منكرانه كه مورث ارتداد است در ميان مردم شايع شده كه فوج فوج از دين بيرون روند و ندانند و اگر دانند از هم خود نشمارند.

اكابر و اعيان به معاصى بزرگ چون خوردن روزه شهر رمضان در محضر خلايق مفتخرند و بر پيروان دين خند زنند و سخريه و استهزأ كنند و ايشان را بى شعور و بى ادراك دانند و در سلك بى خبران و بى ذوقان شمارند و گاهى ايشان را خشك مقدس نامند و بر افعال خدا عز و جل پيوسته اعتراض كنند و ايراد گيرند و مدايح و توصيف حكما و اهل صنايع فرنگ و كثرت عقل و هوشى ايشان را ورد زبان و زينت مجالس نمايند و صنايع و اعمالشان را كه نتيجه فى الجمله تكميلى است در علم طبيعى و رياضى از قوت بشر بيرون دانند و با معاجز و خوارق عادات انبيا و اوصياعليهم‌السلام برابر سازند و از مجالس علما گريزان و از صحبت علم دين و ذكر معاد ملول و منزجر شوند و اگر در محفلى گرفتار شوند به خواب روند يا دل را به جاى ديگر فرستند، و رعايت فقرأ و اهل دين را لغو و بى فايده انگارند و از اموال نجسه كه از چندين راه حرام و از خون ارامل و ايتام به دست آورده و در مصارف حرام و معاصى عظام خرج كنند خود را غنى و معظم و لازم الاحترام شمرند و علما و اتقيا را خورنده مال مردم و حلوايى و گدا و ذليل پندارند. استعمال ظروف نقره و طلا و لباس مردى زرى و ديبا و ريش هاى تراشيده به هيئت بنى مروان و بنى اميه سخن محبوب و زبان مرعوب لسان فرانسه و انگليس و بدل كتاب خداوند و آثار ائمه اطهارعليهم‌السلام كتب ضلال و مؤ لفات كفره را انيس و جليس، يهوديان كه سالها در بلاد فرنگ با عيسوى محشورند رسوم مذهب و كيش خود را از دست ندادند، و مسلمانان از سفر چند ماهه به آن صوب دل از مسلمانى كشيدند كمتر معصيتى مانده كه شايع نشده و قبحش از انظار برداشته نيست و كمتر طاعتى و عبادتى باقى است كه از آن جز صورت و اسمى و در آن از چندين راه خلل و فسادى راه نيافته، اهل حق از اقامه معروف و نهى منكر عاجز و با قدرت از تأثير آن مأيوس و در خلوات بر ضعف ايمان و غربت اسلام و شيوع منكر گريان و مغموم. (٢٣٠)

والحمدللّه كه ظاهر شد صدق اخبار ختمى مرتبتصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به وقوع اين مفاسد و غير آن در امت او، چنانچه شيخ جليل على بن ابراهيم قمى در تفسير خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: حج كرديم با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس گرفت حلقه در كعبه را پس روى مبارك را متوجه نمود به ما و فرمود: آيا خبر ندهم شما را به علامات قيامت، و بود نزديكترين مردم در آن روز به آن جناب، سلمان رضى اللّه عنه پس گفت: بلى يا رسول اللّه! پس فرمود: از علامات قيامت ضايع كردن نماز است و پيروى شهوات و ميل به آرأ باطله و تعظيم ارباب مال و فروختن دين به دنيا در آن وقت آب مى شود قلب مؤ من در جوفش چنانچه آب مى شود نمك در آب آز آنچه مى بينيد از منكرات پس قدرت ندارد بر تغيير آن، سلمان گفت: به درستى اينها هر آينه خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است اى سلمان! پس در آنگاه(منكر)معروف مى شود و(معروف)منكر و امين مى شود خائن و خيانت مى كند امين، و تصديق كرده مى شود درغگو و تكذيب كرده مى شود صادق. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! اى سلمان! مى شود در آن زمان رياست زنان و مشاركت كنيزان و نشستن اطفال بر منبرها و مى شود دروغ ظرافت و زكات غرامت يعنى دادن آن را ضرر در مال خود دانند و مال كفار را كه به غلبه گيرند غنيمت خود كنند يعنى در مصارف مسلمين صرف نكنند، و جفا مى كند مرد، پدر و مادر (٢٣١) خود را و بيزارى مى جويد از صديق خود و طلوع مى كند ستاره دنباله دار. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى: قسم به آنكه جانم در دست او است! به درستى كه در آن وقت شريك مى شود زن با شوهرش در تجارت و باران در تابستان آيد و جوانمردان تمام شوند و حقير مى شود فقير؛ پس در آن وقت بازارها نزديك يكديگر شود كه ناگاه اين گويد نفروختيم چيزى و آن گويد نفعى نكرديم به چيزى. پس نمى بينى مگر مذمت كننده براى خدا. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! اى سلمان، پس در آن زمان والى شوند بر آنها كسانى كه اگر سخنى بگويند بكشند ايشان را و اگر سكوت كنند مستأصل كنند ايشان را، هرآينه برگزينند غنيمت ايشان را و پايمال كنند حرمت ايشان را و بريزند خونهاى ايشان را و هر آينه پر شود دلهاى ايشان از فساد و ترس پس نمى بينى ايشان را مگر ترسان و هراسان. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! به درستى كه در آن زمان آورده شود چيزى از مشرق و چيزى از مغرب و به رنگها و زينتهاى مختلفه در آيند پس واى بر ضعفاى امت من از آنها و واى بر آنها از خداوند، رحم نمى كنند صغير را و توقير نمى نمايند بزرگ را و نمى گذرند از بدكاران، جثه ايشان جثه آدميان است و دل ايشان، دل شياطين. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! اى سلمان، در آن وقت اكتفا كنند مردان بر مردان و زنان بر زنان و رشك برند بر مردان چنانچه رشك برده مى شود بر دختران، و مردان شبيه به زنان و زنان شبيه به مردان شوند و سوار شوند زنان بر زين، پس بر اين زنان از امت من باد لعنت خداوند. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! به درستى كه در آن وقت نقش و طلاكارى كنند مسجدها را چنانچه نقش و تذهيب كنند معبد يهود و نصارى را و زينت داده مى شود قرآنها و دراز مى شود مناره ها و بسيار مى شود صفها كه دلشان بر يكديگر كينه و عداوت دارد و زبانهايشان مختلف است. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است! و در آن وقت آرايش كنند مردهاى امت من به طلا و بپوشند حرير و ديباج و بگيرند پوست پلنگ به جهت جامه زير دِرع زره جنگى. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول الله! فرمود: آري به آنكه جانم در دست اوست! اي سلمان! در آن وقت ظاهر مي شود ربا و معامله عيٌنَه كنند، يعني متاعي را بفروشند به وعده به قيمت معين بعد آن متاع را بايع از مشتري بخرد به كمتر از آن قيمت و اين نوعي است از حيله تحليل ربا، و داد و ستد شود دين و بلند شود دنيا. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول الله! فرمود آري قسم به آنكه جانم در دست اوست! اي سلمان، و در آن وقت طلاق زياد مي شود و جاري نشود حدي براي خداوند و هرگز ضرري نرسانند به خداي تعالي. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول الله! فرمود آري، قسم به آنكه جانم در دست اوست! و در آن وقت ظاهر شوند كنيزان خواننده و آلات لهو كه حكايت مقامات آواز را كند چون عود و طنبور و والي شود بر ايشان شرار امت. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول الله! فرمود: آري، قسم به آنكه جانم در دست او است! اي سلمان، در آن وقت حج مي كنند اغنيا براي نزهت، و متوسطين ايشان براي تجارت، و فقرا ايشان براي ريا و سُمعَه [آوازه و شهرت]، پس در آن وقت پيدا شوند قومي كه عِلم دين آموزند براي غير خدا و بسيار شود اولاد زنا و خوانندگي كنند به قرآن و بر روي يكديگر بريزند براي دنيا! سلمان گفت: اينها واقع خواهد شد يا رسول الله! فرمود: آري به آنكه جانم در دست او است! اي سلمان اين در وقتي است كه دريده مي شود حرمتها و كسب كرده شود معاصي و مسلط شوند بدان بر خوبان و منتشر شود دروغ و ظاهر شود لجاجت و شايع شود فقر و احتياج و افتخار كنند به لباس و ببارد بر ايشان باران در غير وقت باران، و نيكو دانند و شمرند و گيرند نَرد و شطرنج و طبل و آلات ساز را قبيح دانند امر به معروف و نهي از منكر را تا آنكه مي شود مومن در آن وقت خوارتر از كنيز، و ملامت ميان قُرا و عُباد فاش مي شود پس آنها خوانده شوند در ملكوت آسمانها اَرجاس و اَنجاس. سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول الله! فرمود: آري، قسم به آنكه جانم در دست او است! اي سلمان، پس در آن وقت نترسد غني بر فقير تا آنكه سائل سوال كند از جمعه تا جمعه پس نمي يابد احدي را كه بگذارد در كف او چيزي.

سلمان گفت: اينها خواهد شد يا رسول اللّه! فرمود: آرى، قسم به آنكه جانم در دست او است. انتهى الخبر. (٢٣٢)

و بالجمله: غيرت در دين و عصبيت در مذهب چنان از خلق برداشته شده كه اگر از كافرى يا مخالفى ضررهاى كلى به دين او برسد اندوهگين نشود به مقدار همين كه از ضرر جزيى مالى كه از برادر مسلم به او رسيده و اگر دسته دسته مردم از دين برگردند هرگز غمگين نشوند. (٢٣٣)


فصل هشتم: در ذكر نواب اربعه حضرت صاحب الزمانعليها‌السلام است

ما در اينجا اكتفا مى كنيم به آنچه كه در(كتاب كفاية الموحدين)نگاشته شده، فرموده:

شرح حال عثمان بن سعيد عمرى

اول ايشان عثمان بن سعيد عمرى است كه آن جناب كمال وثوق و امانت به او داشت و معتمد در نزد امام على نقى و امام حسن عسكرىعليهما‌السلام و وكيل ايشان در زمان حيات ايشان بود و از طايفه اسدى به جدش جعفر عمرى منسوب بود و او را(سمان)يعنى روغن فروش هم مى گفتند و اين شغل به جهت بعضى از مصالح بود كه به جهت تقيه و اخفأ امر سفارت از اعدأ اللّه، روغن فروشى مى كرد و شيعيان اموالى كه از براى امام حسن عسكرىعليها‌السلام مى آوردند به او تسليم مى كردند و او آنها را در مال التجارة خود مى گذاشت و به خدمت آن بزرگوار مى فرستاد.

و در روايت احمد بن اسحاق قمى كه از اجلأ علما شيعه است چنين مذكور است كه روزى به خدمت حضرت امام على نقىعليها‌السلام مشرف شدم عرض كردم: اى سيد و مولاى من! هميشه از براى من ميسر نمى شود كه خدمت شما مشرف شوم پس سخن كه را قبول كنم و به امر كى اطاعت نمايم؟ فرمود كه اين ابوعمرو مردى است ثقه و امين من، هرچه به شما بگويد از جانب من مى گويد، و آنچه به شما مى رساند از جانب من مى رساند. و چون حضرت امام على نقىعليها‌السلام به دار بقا رحلت نمود روزى به خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام رسيدم و به آن حضرت نيز عرض كردم به مثل آنچه به پدر بزرگوارش عرض كره بودم، فرمود كه اين ابوعمرو مرد ثقه و امين است، هم ثقه امام گذشه بود و هم ثقه من است، هم در حال حيات و هم بعد از وفات من، هرچه به شما مى گويد از جانب من مى گويد و آنچه به شما مى رساند از جانب من مى رساند. (٢٣٤)

علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)نقل كرده است كه جماعتى از ثقات اهل حديث روايت كرده اند كه جمعى از اهل يمن به خدمت حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام مشرف شدند و اموالى به خدمت آن امام عالميان آورده بودند پس آن بزرگوار فرمود: اى عثمان! به درستى كه تو وكيل و امين مال خدايى برو اموالى را كه آورده اند از اهل يمن قبض كن، اهل يمن عرض كردند كه اى مولاى ما! به خدا سوگند كه هر آينه عثمان از برگزيدگان شيعه تست به درستى كه آنچه در نزد ما بود از منزلت و مرتبت او در نزد شما امروز زياد نمودى به درستى كه او معتمد در نزد شما است در خصوص مال خدا؟ فرمود: بلى، شاهد باشيد كه عثمان بن سعيد عمرى وكيل من است و پسرش محمّد بن عثمان وكيل پسرم مهدى است. (٢٣٥)

و نيز در(بحار)به سند خود روايت كرده است كه بعد از وفات امام حسن عسكرىعليها‌السلام به حسب ظاهر عثمان بن سعيد مشغول به تجهيز آن بزرگوار بود و حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام بعد از وفات پدر بزرگوارش او را به منصب جلالت و وكالت و نيابت برقرار فرمود و جواب مسائل شيعيان به توسط او به شيعيان مى رسيد و آنچه اموال از سهم امامعليها‌السلام بود به او تسليم مى نمودند و به بركت وجود صاحب الا مرعليها‌السلام مشاهده مى نمودند از او امور غريبه و اخبار به مغيبات و اموالى را كه مى خواستند به او تسليم نمايند وصف او را از حليت و حرمت و مقدار آن را قبل از تسليم آنها خبر مى داد و آنكه صاحبان اموال كيانند، و همه آنها از جانب حجة اللّه به او اعلام مى شد و او اخبار مى نمود. (٢٣٦) و همچنين بود حال باقى وكلأ و سفرأ آن حضرت كه به دلايل و كرامات از جانب آن حضرت سفارت و نيابت داشتند.

شرح حال محمّد بن عثمان بن سعيد

دوم از وكلأ و سفرأ آن حضرت پسر او محمّد بن عثمان بن سعيد عمرى بود كه حضرت امام حسن عسكرىعليها‌السلام او پدرش را توثيق نموده و به شيعيان خود خبر داد كه از وكلاى فرزندم مهدى است و چون هنگام وفات پدرش عثمان بن سعيد عمرى رسيد توقيعى از جانب حضرت حجتعليها‌السلام بيرون آمد كه مشتمل بر تعزيت نامه بود در خصوص وفات پدرش و آنكه او نايب و منصوب از جانب ولى خدا است در امر سفارت و در مقام پدرش برقرار است، و عبارت توقيع بنا به روايت صدوق و غير او كه نقل نموده اند اين است:

(اِنا للّهِ وَ اِنا اِلَيهِ راجِعُونَ تَسْليما لاَمْرِهِ وَ رِضا بِقَضائِهِ وَ بِفِعْلِهِ عاشَ اَبُوكَ سَعيدا وَ ماتَ حَميدا فَرَحْمَهُ اللّهُ وَ اَلْحَقَهُ بِاَوْلِيائِهِ وَ مَواليهِعليهم‌السلام فَلَمْ يَزَلْ فى اَمرِهمْ ساعِيا فيما يُقَرِّبِهِ اِلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اِلَيْهِمْ نَضَّرَ اللّهُ وَجْهَهُ وَ اَقالَهُ عَثْرَتَهُ وَ اَجزَلَ اللّهُ لَكَ الثَّوابَ وَ اَحسنَ لَكَ الْعزأ وَ رُزيتَ وَ رُزينا وَ اَوْحَشَكَ فِراقُهُ وَ اَوْحَشنا فسرَّهُ اللّهُ فى منقلَبِِه وَ كانَ مِنْ كَمالِ سَعادَتِهِ اَنْ رَزَقَهُ اللّهُ وَلَدَا مِثْلَكَ يَخْلُقُهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ يَقُومُ مَقامَهُ بِاَمْرِهِ وَ يَتَرَحَّمُ عَلَيْهِ وَ اَقُولُ اَلْحَمْدُللّهِ فَاِنَّ الاَنْفُسَ طَيِّبَةٌ بِمَكانِكَ وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فيكَ وَ عِنْدَكَ وَ قَوّاكَ وَ عَضَّدَكَ وَ وَفَّقَكَ وَ كانَ لَكَ وَليّا وَ حافِظا وَ راعِيا). (٢٣٧)

و دلالت اين توقيع شريف بر جلالت قدر و بزرگى مرتبه اين دو بزرگوار در نهايت رفعت و مناعت است و شرح آن به فارسى آنكه فرمود:

به درستى كه ما براى خداييم و بازگشت ما به سوى خدا است كه تسليم نموديم امر او را و راضى شديم به قضأ او، و پدر تو به سعادت و نيكبختى تعيش [ زندگى ] نمود و وفات نمود در حالتى كه محمود و پسنديده بود، خدا او را رحمت كند و ملحق كند او را به اوليأ و سادات و مواليان اوعليهم‌السلام كه هميشه در امر ائمه دين سعى كننده بود در آن چيزهايى كه موجب تقرب او بود به سوى خدا و ائمه دين او، خداوند روى او را تر و تازه نمايد و لغزشهاى او را ببخشيد و جزا و اجر تو را زياد كند و صبر كند در مصيبت او به تو عطا فرمايد، تو مصيبت زده شدى و ما نيز مصيبت زده شديم و مفارقت پدرت تو را و ما را به وحشت انداخت. پس خداوند او را به رحمت خود مسرور فرمايد در منقلب و مثواى او كه آرامگاه او است و از كمال سعادت پدرت آنكه مثل تو فرزندى را به او روزى فرموده كه خليفه و قائم مقام او باشى به امر او و ترحم نمايى و طلب آمرزش كنى از براى او و من مى گويم كه حمد مى كنم خدا را پس به درستى كه قلوب شيعيان نيكو و مسرور شده است به مكان و منزلت تو و آنچه خداوند در تو و در نزد تو قرار داده است و حق تعالى تو را يارى فرمايد و قوت به تو دهد و محكم فرمايد تو را و توفيق به تو عطا فرمايد و تو را حافظ و نگهبان باشد. (٢٣٨)

و نيز علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)از(كتاب غيبت)شيخ طوسى رحمه اللّه از جمعى از اصحاب روايت كرده كه چون عثمان بن سعيد وفات كرد توقيعى از جانب حضرت حجتعليها‌السلام به سوى فرزند او محمّد بن عثمان بن سعيد عمرى بيرون آمد بدين لفظ:

(وَ الاِبْنُ وَقاهُ اللّهُ لَمْ يَزِلْ ثِقَتَنا فى حَياةَ الاَبِ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ وَ اَرْضاهُ وَ نَضَّرَ وَجههُ يجْرى عِنْدَنا مَجْراهُ وَ يَسُدُّ مَسَدَّهُ وَ عَنْ اَمْرِنا يَأمُرُ الاِبْنُ وَ بِهِ يَعْمَلُ تَوَلّيهُ اللّهُ)؛

يعنى بعد از وفات عثمان بن سعيد خداوند فرزند او را نگاهدارى نمايد كه هميشه ثقه و معتمد ما بود در حيات پدر رضى اللّه عنه و ارضاه و نضر وجهه كه پسر او مثل پدر او است در نزد ما و قائم مقام او است هرچه بگويد از امر ما مى گويد و به امر ما عمل مى نمايد خداوند ياور و صاحب او باشد. (٢٣٩)

و نيز در روايت ديگر از كلينى نقل نموده اند كه توقيعى به خط شريف حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام بيرون آمد كه نوشته بود: محمّد بن عثمان، خدا از او و پدرش خشنود گردد، معتمد من است و مكتوب او مكتوب من است. (٢٤٠) و دلايل بسيار است و معجزات امامعليها‌السلام از براى شيعيان در دست او جارى شده بود كه در زمان نيابت و سفارت مرجع همه شيعيان بود از جانب حضرت حجة اللّهعليها‌السلام . و از ام كلثوم دختر او روايت كرده اند كه محمّد بن عثمان بن سعيد عمرى چند مجلد كتاب در فقه تصنيف كرده بود كه تمام آنها را از امام حسن عسكرى و صاحب الا مرعليهما‌السلام و از پدر خود اخذ نموده بود كه آن كتب را در نزد وفات خود به حسين بن روح تسليم نمود. (٢٤١)

شيخ صدوق رحمه اللّه به سند خود از محمّد بن عثمان بن سعيد عمرى روايت كرده است اين حيث معروف را كه قسم به خدا! هرآينه حضرت حجتعليها‌السلام در هر سال موسم حج حاضر مى شود و خلايق را مى بيند و مى شناسد و ايشان نيز او را مى بينند ولى نمى شناسند. (٢٤٢)

و در روايت ديگر آنكه از او سؤ ال نمودند كه تو حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام را ديده اى؟ گفت: بلى، و ديدن آخر من در بيت اللّه بود در حالتى كه مى گفتم: (اَللّهمَّ اَنجزْلى ما وَعَدْتَنى)و ديدم در مستجار آن حضرت را كه مى گفت: (اَللّهُمَّ انْتَقِمْ بِى اَعْدائى). (٢٤٣)

سوم از وكلأ و سفرأ آن حضرت، جناب حسين بن روح بود كه او در زمان سفارت محمّد بن عثمان از جانب او و به امر او متصدى بعضى از امور او بود و چند نفر از ثقات و مؤ منين معتمدين از براى محمّد بن عثمان بودند ك از آن جمله حسين بن روح بود بلكه در انظار مردم خصوصيت سايرين به محمّد بن عثمان بيشتر بود ا خصوصيت حسين بن روح به او و جماعتى گمان داشتند كه امر وكالت و سفارت بعد از محمد بن عثمان منتقل خواهد شد به جعفر بن احمد به جهت كثرت خصوصيت او به محمّد بن عثمان بلكه در اواخر عمر محمّد بن عثمان جميع طعام او از خانه جعفر بن احمد بود. (٢٤٤)

علامه مجلسى رحمه اللّه در(بحار)از(كتاب غيبت)شيخ طوسى روايت كرده كه در وقت احتضار محمد بن عثمان بن سعيد، جعفر بن احمد در بالاى سر او نشسته بود و حسين بن روح در پايين پاى او، در آن حال جعفر بن احمد رو كرد كه مأمور شدم كه ابوالقاسم بن روح را وصى نمايم و امور را به او واگذارم، چون جعفر بن احمد شنيد كه امر وصايت بايد منتقل به حسين بن روح شود از جاى خود برخاست و دست حسين بن روح را گرفته در جانب سر او نشانيد و خود در جانب پايين پاى او نشست. (٢٤٥) و نيز در روايت معتبره چنين ذكر شده كه محمّد بن عثمان بن سعيد بزرگان شيعه و مشايخ را جمع نمود و گفت كه هرگاه حادثه مرگ به من رو آورد امر وكالت با ابى القاسم بن روح خواهد بود، به درستى كه من مأمور شدم به اينكه او را بعد از وفات به جاى خود بگذارم پس به او رجوع نماييد و در كارهاى خود اعتماد به او كنيد. (٢٤٦)

و در روايت معتبره ديگر چنانچه در(بحار)نقل شده آنكه جماعتى از شيعه در نزد محمّد بن عثمان جمع شدند و به او گفتند كه اگر حادثه مرگ از براى تو روى نمايد در جاى تو كى مى باشد؟ گفت: ابوالقاسم حسين بن روح، قائم مقام من است و در ميان شما و حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام واسطه است و وكيل و امين و ثقه آن سرور است پس در كارهاى خود به او رجوع نماييد و در مهمات خود به او اعتماد كنيد، من مأمور شده بودم كه اين مطلب را به شما برسانم. (٢٤٧) و در بعضى از نسخ توقيعى كه از جانب حضرت حجتعليها‌السلام از براى شيخ ابوالقاسم بن روح بيرون آمده چنانچه در(بحار)از جماعتى از حمله اخبار و ثقات نقل شده بدين لفظ است:

(نَعْرِفُهُ عَرَّفَهُ اللّهُ الْخَيْرَ كُلَّهُ وَ رِضْوانَهُ وَ اَسْعَدَهُ بِالتَّوْفيقِ وَقَفْنا عَلى كِتابِهِ وَ وِثقْنا بِما هُوَ عَلَيْهِ وَ اِنَّهُ عِنْدَنا بُالْمَنْزِلَةِ وَ الْمَحَلِّ الَّذينَ يَسْرّانِهِ زادَ اللّهُ فِى اِحْسانِهِ اِلَيهِ اِنَّهُ وَلىُّ قَديرٌ وَالْحَمْدُللّهِ الَّذى لا شَريكَ لَهُ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسليما كَثيرا)؛

حاصل مضمون فقرات بلاغت آيات آنكه: ما مى شناسيم او را يعنى حسين بن روح را خداوند بشناساند و عالم گرداند او را طريقه همه خير و رضاى خود را و او را يارى فرمايد به توفيق خود، ما مطلع شديم بر مكتوب او و مطلع گرديديم بر امانت و به ديندارى او و وثوق و اعتماد داريم به درستى كه او در نزد ما به مكان و منزلت بلند آنچنانى است كه مسرور مى سازد آن منزلت و مكان او را، زياد فرمايد خداى تعالى احسان خود را درباره او، به درستى كه او صاحب همه نعمتها است و بر همه چيز قادر است، و حمد مر خداوند را سزا است كه شريك از براى او نيست، و صلوات خداوند و سلام او بر رسول او محمّد و آل او باد. (٢٤٨)

و از احوالات اين بزرگوار چنين مذكور داشته اند كه چنان تقيه مى نمود در بغداد و چنان با مخالفان حسن سلوك داشت كه هريك از مذاهب اربعه مدعى بودند كه او از ما است و افتخار مى نمودند هر طائفه اى از ايشان به نسبت او به ايشان. (٢٤٩)

شرح حال على بن محمّد سمرى

چهارم از وكلأ و سفراى حضرت حجتعليها‌السلام شيخ ابى الحسن على بن محمّد سمرى بود و چون وفات شيخ ابوالقاسم حسين بن روح رحمه اللّه در رسيد به امر حضرت حجت امام عصرعليها‌السلام قائم مقام خود قرار داد شيخ ابى الحسن على بن محمّد سمرى را و كرامات و معجزات و جواب مسائل شيعيان را حضرت حجة اللّه عجل اللّه فرجه به دست او جارى مى فرمود و شيعيان به امر آن حضرت اموال را تسليم او مى نمودند و او به خدمت آن بزرگوار مى فرستاد و چون او را زمان وفات در رسيد شيعيان در نزد او حاضر شدند و از او خواهش كردند كه كسى را به جاى خود بشناساند و امر نيابت را به او واگذارد، او در جواب گفت كه خدا را امرى هست كه بايد آن را به اتمام رساند يعنى بايد غيبت كبرى واقع شود. (٢٥٠)

و در روايت ديگر از شيخ صدوق رحمه اللّه آنكه چون شيخ ابوالحسن سمرى را زمان وفات رسيد شيعيان در نزد وى حاضر شدند و از او پرسيدند كه بعد از تو وكيل امور كى خواهد بود و كدام شخص در جاى تو خواهد نشست؟ در جواب ايشان گفت: من مأمور نشده ام كه در اين باب به احدى وصيت نمايم. (٢٥١)

و از شيخ طوسى در(كتاب غيبت)و از شيخ صدوق در(كتاب كمال الدّين)روايت شده است كه چون شيخ ابوالحسن على بن محمّد سمرى را وفات در رسيد توقيعى بيرون آورد و به مردم نشان داد كه نسخه آن بدين مضمون بود:

(بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ السَّمُرِىَّ! اَعْظَمَ اللّهُ اَجْرَ اِخْوانِكَ فيكَ فاِنكَ ميِّتٌ ما بيْنَكَ وَ بَيْنَ سِتَّةِ اَيّامٍ فَاجْمَعْ اَمْرَكَ وَ لاتُوصِ اِلى اَحَدٍ فَيَقُومَ مَقامَكَ بعْدَ وَفاتِكَ فَقَدْ وَقَعَتِ الغَيْبَةُ التّامَةَ فَلا ظُهُورَ اِلاّ بَعْدَ اِذْنِ اللّهِ تَعالى ذِكْرُهُ وَ ذلِكَ بعدَ طولِ الاَمَدِ وَ قَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ امْتِلأ الاَرْضِ جَوْرا وَ سَيَأتى مِنْ شيعَتى مَنْ يَدَّعِى الْمشاهَدَةَ اَلا فَمَنْ ادَّعَى الْمُشاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوج السُّفيانى وَ الصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذّابٌ مُفْتَرٍ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ)؛ (٢٥٢)

حاصل فرمان آن بزرگوار در اين توقيع شريف آنكه: اى على بن محمّد سمرى! خداوند برادران دينى تو را در مصيبت تو اجر عظيم كرامت فرمايد، به درستى كه در اثناى اين شش يوم وفات خواهى نمود پس جمع نما امر خود را و در كار خود آماده باش و به احدى وصيت نيابت ننما كه قائم مقام تو شود بعد از وفات تو، به درستى كه غيبت كبرى واقع گرديد و مرا ظهورى نخواهد بود مگر به اذن خداى تعالى و اين ظهور، بعد از اين است كه زمان غيبت طول بكشد و دلها را قساوت فرا گيرد تا پر شود زمين از جور و ستم و زود است كه مى آيند كسانى از شيعيان من كه دعوى مشاهده مرا مى نمايند آگاه باشيد كه هر كس پيش از خروج سفيانى و رسيدن صيحه آسمانى دعوى مشاهده نمايد پس او كذاب و افترا زننده است.

راوى گويد: كه نسخه شيخ ابوالحسن على بن محمّد سمرى را نوشتم و از نزد او بيرون رفتم چون روز ششم در رسيد به نزد او، رفتيم ديديم كه در حات احتضار است آنگاه به او گفته شد كه وصى تو بعد از تو كيست؟ گفت: خدا را امرى است بايد او را به تمام برساند، اين را گفت و وفات نمود رحمه اللّه. (٢٥٣)

و نيز از شيخ صدوق در (كتاب كمال الدّين) نقل شده كه وفات على بن محمّد سمرى در سال سيصد و بيست و نه از هجرت بوده است و بنابراين مدت غيبت صغرى كه سفرأ و وكلأ و نواب مخصوص حضرت حجة اللّهعليها‌السلام كه از جانب او مأمور به سفارت و نيابت بودند قريب به هفتاد و چهار سال خواهد بود كه قريب به چهل و هشت سال ايام سفارت عثمان بن سعيد عمرى و پسر او محمد بن عثمان بن بود و قريب بيست و شش سال مدت سفارت شيخ ابوالقاسم حسين بن روح و شيخ ابوالحسن على بن محمّد سمرى بود و بعد از گذشتن اين مدت سفارت منقطع شد و غيبت كبرى واقع گرديد. پس هركه ادعاى سفارت و نيابت خاصه نمايند و يا بر طبق آن دعوى مشاهده نمايد كذاب و مفترى خواهد بود بر حضرت حجت عجل اللّه فرجه بلكه مرجع دين و احكام شريعت به امر آن حضرت راجع به سوى علمأ و فقهأ و مجتهدين است كه از براى ايشان نيابت ثابت است على سبيل العموم چنانكه توقيع شريف در جواب مسائل اسحاق بن يعقوب كه يكى از اجله و اخيار علمأ شيعه و حمله اخبار است كه به توسط محمّد بن عثمان سعيد عمرى عريضه به خدمت حضرت صاحب الا مرعليها‌السلام عرضه كرده بود و مسايل چندى سؤال نموده بود كه آن حضرت در توقيع شريف جواب مسايل او را فرمود: از آن جمله فرمود:

(وَ اَما الْحوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيها اِلى رُواةِ حَديثِنا فَاِنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ اللّهِ عَلَيْهِمْ). (٢٥٤)

و در روايت ديگر از حضرت امام محمّد باقرعليها‌السلام چنين امر شد كه:

(اُنْظُرُوا اِلى مَنْ كانَ مِنْكُمْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فى حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ اَحْكامَنا فارْضوا بهِ حكما فَاِنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حاكِما فِاذا حَكَمَ بِحُكْمِنا فَلَمْ يُقْبَلْ مِنْه فَاِنَّما بِحُكْمِ اللّهِ اسْتَخَفَّ وَ عَلَيْنا رَدَّ وَ الرَآدُّ عَلَينا رادُّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ فى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللّهِ).

و در روايت ديگر مُجارِى الاُمُورِ بِيَدِ الْعُلَمأ بِاللّهِ الاُمَنأ عَلى حَلالِهِ وَ حَرامِهِ.

مستفاد از فرمان اين دو حجت پروردگار آنكه: علما و حفظه علوم و اخبار و آثار ايشان كه صاحب نظر و اهل استنباطاند كه از روى معرفت و دانش عارف اند به احكام صادره از ايشان بايد متكلفين رجوع به ايشان نمايند در اخذ مسائل حلال و حرام و قطع منازعات كه آنچه ايشان مى فرمايند حجت است از براى عامه مكلفين به استجماع ايشان مر شرايط فتوى را از قوه استنباط و عدالت و بلوغ و عقل و ساير شرايط اجتهاد و از براى ايشان است نيابت عامه كه خلق من باب الجأ و اضطرار مكلف اند به رجوع نمودن به ايشان، ديگر تعيين نايب مخصوصى در زمان غيبت كبرى نفرمودند بلكه حكم فرمودند به انقطاع نيابت خاصه و سفارت. انتهى. (٢٥٥)

تمام شد آنچه مقدر شده بود ثبت آن در اين كتاب شريف در شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان سنه هزار و سيصد و پنجاه هجرى در جوار روضه رضويه علوى على ثاويها آلاف التسليم و التحية بيد الاحقر العاصى عباس بن محمّدرضا القمى، رجأ واثق و اميد صادق كه خوان مؤ منين و شيعيان حضرت اميرالمؤ منينعليها‌السلام اين گنهكار رو سياه را از دعاى خير و طلب مغفرت فراموش نفرمايند.

(وَالْحَمْدُللّهِ اَوّلا وَ آخِرا وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ.

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ)

مستدعى است از برادران دينى آنكه هرگاه خواستند از روى نسخه شريفه استنساخ كنند تمام آنچه در حاشيه نوشته شده، اگر آخرش(صحه)نوشته شده، در متن بنويسند، و اگر آخرش (منه) رقم شده، در حاشيه بنويسند، و اعرابهاى كلمات را بگذارند، و اول مطالب كه به خط جلى نوشته شده به خط جلى بنويسند، خصوصا(باب) و (فصل)، و در حسن خط و صحت آن بكوشند، مشروط بر آنكه تصرف در اين نسخه نكنند.

و بالجمله: چون بسيار زياد زحمت در اين نسخه كشيده شده، هركه مسامحه كند در اين مطالب كه عرض شده عاق حضرت سيدالشهدأعليها‌السلام بوده باشد، و مشمول مراحم آن جناب نشود. و اگر به تمام آنچه عرض شد عمل كرد و تمام حواشى و ملحقات را به نحو صحت نوشت از شفاعت آن حضرت بى بهره نباشد و رو سفيد با شهداى كربلا محشور شود، ان شأ اللّه تعالى.

(حررّهُ الا حقرُ مولفه العاصى: ع.باس بن محمّدرضا القمى، فى مشهد المقدّس الرّضوى).


پاورقی ها

١- (الخرائج راوندى)١/٢٦٨،(مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٩٤.

٢- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٠٣.

٣- (امالى شيخ صدوق)ص ٥٤٣، مجلس ٧٠، حديث ٧٢٦.

٤- (بحارالانوار)٤٧/١٠.

٥- (الكافى)٦/٤٧٣.

٦- (مكارم الاخلاق)ص ٩٠.

٧- (الكافى)١/٤٧٢.

٨- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٢٢٤، خطبه ١١٩٣.(اثبات الوصيّه)ص ١٨٢، چاپ انصاريان ، قم

٩-

١٠- (بحارالانوار)٤٦/٣٦٧.

١١- (ارشاد شيخ مفيد)٢/١٧٩.

١٢- (نورالابصار شبلنجى)ص ٢٩٤.

١٣- (الامام الصادقعليه‌السلام )علامه محمدحسين مظفر ١/١٨٠.

١٤- (شرح نهج البلاغه)ابن ابى الحديد ١/١٨ ١٩.

١٥- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٧٧.

١٦- (خصال شيخ صدوق)١/١٦٧.

١٧- (بحارالانوار)١٧/٣٠.

١٨- (توحيد مفضل)ص ٤٠، چاپ هجرت

١٩- (تذكرة الخواص)ص ٣١٠.

٢٠- (بحارالانوار)٤٧/٤٥.

٢١- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٣، حديث ٧.

٢٢- (مشكاة الا نوار)ص ٣٨٠، حديث ١٢٥٠.

٢٣- (ثواب الاعمال)ص ٣٠٧ ٣٠٩، نشر اخلاق ، قم

٢٤- (كلمه طيبة)محدث نورى ، ص ٢٩٥ ٢٩٦.

٢٥- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٩٥.

٢٦- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٩٦.

٢٧- (بحارالانوار)٤٧/٥٠.

٢٨- (الكافى)٤/١١٣، حديث ٣.

٢٩- (الكافى)٤/١١٣، حديث ٣.

٣٠- (الكافى)٥/٧٦، حديث ١٣.

٣١- (الكافى)٥/٢٨٩، حديث ٣.

٣٢- (الخرائج راوندى)١/٣٠٣،(مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٥٣.

٣٣- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٦١، با مختصر تفاوت از(على بن ابى حمزه)نقل كرده است

٣٤- (الكافى)٨/٨٧، حديث ٥٠.

٣٥- (بحارالانوار)٧٥/٢٤٢.

٣٦- (بحارالانوار)٧٥/٢٧٠.

٣٧- (التحصين و صفات العارفين)ابن فهد حلّى ص ٣٤، چاپ لاهيجى

٣٨- (الاربعون حديثا)شيخ بهائى ، ص ٢٦٥ ٢٦٧.

٣٩- (التحصين)ابن فهد ص ٣٥.

٤٠- (مواربه)بعنى با هم زيركى كردن

٤١- (بحارالانوار)٤٧/٦٠.

٤٢- (عين الحياة)١/٣٨١ ٣٨٥، لمعه چهارم

٤٣- (بحارالانوار)٧٥/٢٣٩.

٤٤- (بحارالانوار)٧٥/١٢ با مختصر تفاوت

٤٥- سوره شرح (٩٤)، آيه ٥ ٦.

٤٦- (بحارالانوار)٧٥/٣٨.

٤٧- (بحارالانوار)٧٥/٢٠٥.

٤٨- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ، ص ٣٦٢، كلمه نهم

٤٩- (بحارالانوار)٧٠/١٣١.

٥٠- (بحارالانوار)٧٥/٢٧٠.

٥١- (بحارالانوار)٧٥/٢٨٠.

٥٢- (بحارالانوار)٦٨/٣٣٨.

٥٣- (كشكول شيخ بهائى)ترجمه عزيزاللّه كاسب ص ٥٧٨.

٥٤- (خصال شيخ صدوق)١/١٠٠، حديث ٥٢.

٥٥- (بحارالانوار)٧٥/٢٤٥.

٥٦- (بحارالانوار)٧٥/٢٤١.

٥٧- (بحارالانوار)٦٧/٢٩٦.

٥٨- (الكافى)٢/٧٧.

٥٩- (الكافى)٢/٧٧.

٦٠- (بحارالانوار)٦٧/٣٠٥.

٦١- (بحارالانوار)٦٧/٣٠٦.

٦٢- (خصال شيخ صدوق)١/٢٥٩ ٢٩٦.

٦٣- (بحارالانوار)٦٥/١٦٦ ١٦٧.

٦٤- (قصص العلماء)ص ٣٤٣.

٦٥- (حياة الحيوان)١/١٥٣.

٦٦- (كشكول شيخ بهائى)ترجمه عزيزاللّه كاسب ص

٦٧- (كلمه طيبه)محدث نورى ص ١٩١، چاپ اسلاميه

٦٨- (امالى شيخ صدوق)ص ٣٦٥، مجلس ٤٨، حديث ٤٥٤.

٦٩- (بحارالانوار)٧٥/٢٤٩.

٧٠- (بحارالانوار)٤٧/٢٠٦.

٧١- (بحارالانوار)٧٥/٢٤٦.

٧٢- (بحارالانوار)٦٠/٢٢٥.

٧٣- (بحارالانوار)٦٠/٢٢٩.

٧٤- (بحارالانوار)٤٧/٦٤.

٧٥- (ترجمه كشف الغمّه)٢/٤٢٠.

٧٦- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٤٤، تحقيق : دكتر بقاعى

٧٧- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٦٢.

٧٨- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٦٢ ٢٦٣.

٧٩- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٥٧ ٢٥٨.

٨٠- (بحارالانوار)٤٧/١٢٢.

٨١- (بحارالانوار)٤٧/٩٣.

٨٢- (الكافى)٥/١٥١.

٨٣- (الكافى)١/٤٧٤.

٨٤- (الكافى)١/٤٧٥.

٨٥- (الخرائج راوندى)١/٢٩٤.

٨٦- (الخرائج راوندى)٢/٦١٦.

٨٧- (الخرائج راوندى)٢/٦١٧.

٨٨- سوره صاد (٣٨)، آيه ٣٩.

٨٩- (الخرائج راوندى)٢/٦٢٢.

٩٠- (الثاقب في المناقب)ص ٣٩٥ ٣٩٦، حديث ٣٢٢.

٩١- (ارشاد شيخ مفيد)٢/١٨٥.

٩٢- (الكافى)٨/٢٩٣.

٩٣- (مهج الدّعوات)ابن طاوس ص ٢٦١، بيروت ، اءعلمى

٩٤- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٢٥١ ٢٥٢، تحقيق : دكتر بقاعى

٩٥- (مهج الدّعوات)ابن طاوس ص ٢٣٤ ٢٣٩، بيروت ، اءعلمى

٩٦- مخفى نماند كه عبارت خبر اين است :(فصيّرنى فى بعضى حبوسك)علامه مجلسى(جيوشك)به جيم و ياء دو نقطه و شين معجمه خوانده و اين معنى را فرموده ، ليكن ظاهر اين است كه(حبوسك)به حاء مهمله و باء موحده و سين مهمله است ؛ يعنى مرا در بعض ‍ محبسهاى خودت قرار ده تا مرا مرگ رسد.

٩٧- (مهج الدّعوات)ابن طاوس ص ٢٣٩ ٢٤٥.

٩٨- (مهج الدّعوات)ابن طاوس ص ٢٤٥ ٢٤٧.

٩٩- (مهج الدّعوات)ابن طاوس ص ٢٤٨، اءعلمى ، بيروت

١٠٠- (جلاءالعيون)ص ٨٧٢ ٨٨٢، انتشارات سرور، قم

١٠١- (جنات الخلود)ص ٢٨، جدول ١٣.

١٠٢- (مشكاة الانوار)ص ٧٥، حديث ١٤٥.

١٠٣- در روايت(هفتاد دينار)آمده و آنكه به جاى(دينار)،(اشرفى)ذكر شده است ظاهرا درست نيست ،

براى اينكه كلمه(اشرفى)منسوب به اشرف خان يا يك فرمانرواى اشرف نام ديگر است و در زمان عباسيان(اشرفى)وجود نداشته است (ويراستار). ضمنا در بعضى روايات دينار و در بعضى درهم آمده كه هر دو به(اشرفى)ترجمه شده كه درست نيست چون دينار، طلا است و درهم ، نقره (ويراستار)

١٠٤- سوره رعد (١٣)، آيه ٢١.

١٠٥- (الغيبة)شيخ طوسى ص ١٩٧.

١٠٦- (الكافى)١/٤٧٦.

١٠٧- (الكافى)٣/٢٥١.

١٠٨- (ثواب الا عمال و عقاب الا عمال)شيخ صدوق ، ص ٤٩٣.

١٠٩- (بحارالانوار)٤٧/٣٣٣.

١١٠- (اثبات الوصية)مسعودى ص ١٨٩، شايان ذكر است كه در اين نسخه كه چاپ انتشارات انصاريان قم است به جاى(٦٥ سال)،(٦٦ سال)ذكر شده است

١١١- (بحارالانوار)٤٧/٢٥١.

١١٢- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٤٥.

١١٣- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٨٨٥.

١١٤- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٠٩ ٢١٠.

١١٥- (بحارالانوار)٤٧/٢٤٧.

١١٦- (تحفة الا زهار)٣/٧٢. در(تحفة الا زهار)به جاى سال ١٤٢، سال ١٣٣ ذكر شده است

١١٧- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢١٠.

١١٨- (مجالس المؤ منين)٢/٣١٠، اسلاميه ، تهران

١١٩- (شرح نهج البلاغه)ابن ابى الحديد ٧/٤٨ ٤٩.

١٢٠- همان ماءخذ.

١٢١- (تحفطة الا زهار)٣/٥٤ ٥٥.

١٢٢- (الخرائج راوندى)١/٣٠٨.

١٢٣- (بحارالانوار)٤٧/٢٦١.

١٢٤- (تحفة الا زهار)٣/٥٥.

١٢٥- (عمدة الطالب)ص ٢٤٩.

١٢٦- (غاية الاختصار)ص ٩٢.

١٢٧- (نورالا بصار)ص ٣٩٠.

١٢٨- (نورالا بصار)ص ٣٨٧، منشورات الرضى ، قم

١٢٩- (نورالا بصار)ص ٣٨٧.

١٣٠- سوره انعام (٦)، آيه ١٢٧.

١٣١- ر.ك :(تحفة الا زهار)٣/٦٤ ٦٦.

١٣٢- (بحارالانوار)١٠/٢٤٩ ٢٩١.

١٣٣- (رجال كشّى)٢/٧٢٩.

١٣٤- (هدية الزّائرين)شيخ عباس قمى ، ص ١٧٤، تبريز، سال ١٣٤٣ ق

١٣٥- (روضة الشهداء)ص ٤١٣.

١٣٦- از(تاريخ قم)نقل است كه فاطمه دختر قاسم بن احمد بن على بن جعفر مادر محمّد عزيزى است كه از قم به طرف بغداد رفت و او را در نهروان كشتند و جنازه او را به قم آوردند و به نزديك مسجد رضائيه او را دفن كردند، و فاطمه به مقبره مالون مدفون است و او را از آنجا زيارت مى كنند و محمّد عزيزى فرزند عبداللّه بن حسين بن على بن محمّد بن امام جعفر صادقعليه‌السلام است ، و ظاهرا همين امام زاده است كه معروف است به سيد سربخش

١٣٧- و بدان نيز كه از احفاد على بن جعفر عريضى است سيد فاضل و عالم كامل آقا سيد محمّد اصفهانى معروف به(امامى)كه تلميذ علامه مجلسى است و صاحب(كتاب تراجيح)است در فقه و(ترجمه شفاء)و(اشارات شيخ رئيس ع(و(كتاب هشت بهشت)و آن ترجمه هشت كتاب است از كتب اصحاب ، مانند: خصال ، كمال الدّين ، عيون اخبار الرضا، امالى و غير ذلك و او را(امالى)مى گفتند به جهت انتسابش به امامزاده ابوالحسن على زين العابدين بن نظام الدّين احمد بن شمس الدّين عيسى ملقب به(رومى)ابن جمال الدّين محمّد بن على العريضى ابن الا مام جعفر الصادقعليه‌السلام كه در محله جملان اصفهان مدفون است

١٣٨- (تغلب)بر وزن تضرب است

١٣٩- (مجالس المؤ منين)١/٣٢٦.

١٤٠- (رجال ابن داود)ص ٢٩.

١٤١-

١٤٢- همان ماءخذ.

١٤٣- (مجالس المؤ منين)١/٣٢٦.

١٤٤- (رجال النجاشى)ص ١٢.

١٤٥- (رجال كشّى)٢/٧٠٥.

١٤٦- (مستدرك الوسائل)٣/٥٦٢، چاپ سه جلدى

١٤٧- (مجالس المؤ منين)١/٣٤٠.

١٤٨- (رجال علامه حلى)ص ١٣٦.

١٤٩- (مجالس المؤ منين)١/٣٤٠.

١٥٠- (مجالس المؤ منين)١/٣٣١.

١٥١- (تنقيح المقال)مامقانى ١/١٩١.

١٥٢- (بحارالانوار)٦٦/٢٨٢.

١٥٣- (رجال كشّى)٢/٤٥٨.

١٥٤- (فرحة الغرى)ص ٧٥، تحقيق : آل شبيب الموسوى

١٥٥- (تنقيح المقال)١/٢٦١.

١٥٦- (الاختصاص)ص ٢٠٧.

١٥٧- (تنقيح المقال)١/٢٦١.

١٥٨- (رجال كشّى)١/٤١٤.

١٥٩- (رجال علامه حلى)ص ٦٣.

١٦٠- (رجال كشى)١/٤٧.

١٦١- (رجال كشى)١/٤١٤.

١٦٢- همان ماءخذ ص ٤١٥.

١٦٣- (بحارالانوار)٦٦/٣.

١٦٤- (بحارالانوار)٢٣/٩.

١٦٥- (بحارالانوار)٤٧/٤٠٧.

١٦٦- (رجال كشى)١/٣٢٨.

١٦٧- ر.ك :(مجالس المؤ منين)١/٣٤٧.

١٦٨- (مجمع البيان)٥/٣٨٠.

١٦٩- (مجالس المؤ منين)١/٣٤٧.

١٧٠- (الا غانى)ابوالفرج اصفهانى ٧/٢٨٦.

١٧١- (رجال كشى)١/٣٤٦.

١٧٢- (رجال كشى)١/٣٤٥.

١٧٣- همان ماءخذ.

١٧٤- همان ماءخذ.

١٧٥- (رجال كشى)١/٣٤٦.

١٧٦- (رسالة اءبى غالب الزرارى)ص ١٣٦، تحقيق : سيد محمدرضا حسينى

١٧٧- (رجال كشى)١/٣٥٠.

١٧٨- (رجال كشى)١/٤١٩.

١٧٩- (رجال كشى)٢/٦٠١.

١٨٠- (بحارالانوار)٤٧/٣٣٦.

١٨١- (رجال كشى)٢/٧٤٠.

١٨٢- (بحارالانوار)٩٨/٣٣١.

١٨٣- (بحارالانوار)٩٨/١٩٧.

١٨٤- (بحارالانوار)٩٨/٢٩٦.

١٨٥- (فرحة الغرى)عبدالكريم بن طاوس ص ٨٥، تحقيق : آل شبيب الموسوى

١٨٦- (كامل الزّيارة)ص ٣٤، باب ٩، حديث ١١، چاپ مكتبة الصدوق

١٨٧- (رجال كشى)ص ٣٩٣.

١٨٨- (رجال كشى)٢/٥١٨.

١٨٩- (رجال كشى)ص ٢٤٦.

١٩٠- (رجال النجاشى)ص ٢٤٦.

١٩١- (رجال كشى)٢/٥١٤.

١٩٢- (رجال كشى)٢/٥١٨.

١٩٣- (رجال كشى)٢/٦٢٤.

١٩٤- (رجال كشى)٢/٦٢٥.

١٩٥- (رجال كشى)٢/٦٢٣.

١٩٦- (رجال كشى)٢/٧٩٤.

١٩٧- (رجال كشى)٢/٤٧٣.

١٩٨- همان ماءخذ.

١٩٩- (رجال كشى)٢/٤٧٢.

٢٠٠- (رجال كشى)٢/٤٧٣.

٢٠١- (رجال كشى)٢/٦٤٢.

٢٠٢- (مجالس المؤ منين)١/٣٣٨،(رجال حلى)ص ١٣٦،(رجال كشى)١/٤٠٠.

٢٠٣- (مجالس المؤ منين)١/٣٣٩،(رجال كشى)١/٤٠٠.

٢٠٤- (رجال كشى)١/٤٠٠.

٢٠٥- (مستدرك الوسائل)٣/٧٠١، چاپ سه جلدى

٢٠٦- (مجالس المؤ منين)١/٣٥٤.

٢٠٧- (مجالس المؤ منين)١/٣٥٤ و(الاحتجاج)٢/٣١٣ ٣١٤، با مختصر تفاوت

٢٠٨- (سورة مريم (١٩)، آيه ٨٣.

٢٠٩- (مجالس المؤ منين)١/٣٥٤.

٢١٠- (رجال كشى)٢/٤٢٦،(مجالس المؤ منين)١/٣٥٧.

٢١١- (مجالس المؤ منين)١/٣٤٢.

٢١٢- (رجال كشى)١/٣٨٣.

٢١٣- (رجال كشى)١/٣٨٥،(مجالس المؤ منين)١/٣٤١.

٢١٤- (رجال كشى)١/٣٨٤.

٢١٥- (رجال كشى)١/٣٨٨.

٢١٦- (تنقيح المقال)٣/٢٢١ از تهذيب نقل كرده

٢١٧- (تنقيح المقال)٣/٢٢١.

٢١٨- (الغيبة)شيخ طوسى ص ٢١٠.

٢١٩- (رجال كشى)٢/٥٧٥.

٢٢٠- (رجال كشى)٢/٦٧٥ ٦٧٦.

٢٢١- (الكافى)٥/٩٤.

٢٢٢- (الكافى)٨/٣٠٤.

٢٢٣- (الكافى)٤/٣٤.

٢٢٤- (رجال كشى)٢/٦٧٩.

٢٢٥- (انساب سمعانى)٥/٨٦.

٢٢٦- ما آن(عوذه)را در(باقيات صالحات)و آن زيارت و دعا را در(مفاتيح)ذكر كرديم (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

٢٢٧- (مستدرك الوسائل)٣/٨٦١،(رجال النجاشى)ص ٤٤٨.

٢٢٨- (بحارالانوار)٥٠/٨٨.

١- (بحارالانوار)٤٩/١٠٠، حديث ١٧.

٢- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )شيخ صدوق ١/٢٣.

٣- (جلاءالعيون)ص ٩٢٥.

٤- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )ابن بابويه ١/١٣.

٥- همان ماءخذ.

٦- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )١/١٤ ١٥.

٧- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )١/١٦.

٨- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )١/١٧.

٩- (اثبات الوصيه)مسعودى ص ٢٠٢.

١٠- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )١/٢٠.

١١- (كمال الدّين)شيخ صدوق ٢/٤٣٣.

١٢- (الكافى)٦/٤٧٣.

١٣- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٧٢، تحقيق : دكتر بقاعى

١٤- (اعلام الورى)طبرسى ٢/٦٤.

١٥- همان ماءخذ.

١٦- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/١٧٨.

١٧- سوره بلد (٩٠)، آيه ١١.

١٨- (محاسن)برقى ص ٣٩٢.

١٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/١٧٩ ١٨٠.

٢٠- همان ماءخذ.

٢١- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/١٧٨.

٢٢- (الكافى)٤/٢٣.

٢٣- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٩٠.

٢٤- (معجم البلدان)حموى ٢/٣٥٠.

٢٥- (بحارالانوار)٤٩/٩٨.

٢٦- (بحارالانوار)٤٩/١٠٦.

٢٧- (الكافى)٦/٢٩٨.

٢٨- (الكافى)٨/٢٣٠.

٢٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/١٨٠ ١٨٣.

٣٠- (بحارالانوار)٩١/٣٢.

٣١- (بحارالانوار)٩١/٢٠٧.

٣٢- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٠٦.

٣٣- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٠٦ ٢٠٧.

٣٤- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٠٨ ٢٠٩.

٣٥- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١٠.

٣٦- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١١.

٣٧- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١١.

٣٨- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١٤ ٢١٦.

٣٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١٦ ٢١٧.

٤٠- (متبتلا)يعنى راهب كه از دير بريده و به خداوند تعالى گرويده

٤١- (شظية)، سنگ بزرگ بيرون جسته از كوه

٤٢- (مرقب)جاى ديده بان بر بلندى

٤٣- (نقى)، كعصا، ريگ توده

٤٤- (وقى)بيابان بى آب و گياه

٤٥- (وعث)جاى نرم و بى ريگ كه پاى در آن فرو رود.

٤٦- (حزور)، يعنى مرد قوى

٤٧- (عبول)، يعنى سطبر و تمام اندام

٤٨- (بحارالانوار)٤١/٢٦٠ ٢٦٣.

٤٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٢١.

٥٠- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٢٣ ٢٢٤.

٥١- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٢٥.

٥٢- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٥٥ ٢٥٧.

٥٣- (الخرائج)راوندى ٢/٧٦٨.

٥٤- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٦٥ ٣٦٦.

٥٥- يعنى ابريشم فروش

٥٦- (الخرائج)راوندى ١/٣٣٧.

٥٧- (الخرائج)راوندى ١/٣٦١.

٥٨- (بصائر الدرجات)ص ٢٥٢.

٥٩- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٥٧.

٦٠- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٦٨.

٦١- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٦٢ ٣٦٣.

٦٢- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٦٣.

٦٣- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٥.

٦٤- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٥.

٦٥- (بحارالانوار)٢/١٢٧.

٦٦- (بحارالانوار)٢/١٢٨.

٦٧- (خصال)شيخ صدوق ٢/٤٠٩.

٦٨- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٩.

٦٩- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٩.

٧٠- بوعلى ابن سينا است ،(ژاژ)يعنى سخنان هرزه و ياوه و بحترى به حاء مهمله ، نام شاعرى است كه مدح خلفاء نموده كه از جمله ايشان است متوكل (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

٧١- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٩.

٧٢- (بحارالانوار)٧٥/٣٤٥.

٧٣- (بحارالانوار)٧٥/٣٤٩.

٧٤- اين دو نفر از سركردگان ماءمون اند.

٧٥- سوره سباء (٣٤)، آيه ١٣.

٧٦- (بحارالانوار)٧٥/٣٤٢.

٧٧- (بحارالانوار)٤٩/١١١.

٧٨- (دار)نسخه بدل

٧٩- (بحارالانوار)٤٩/١١٢.

٨٠- سوره حجرات (٣٩)، آيه ١١.

٨١- (بحارالانوار)٤٩/١٠٧.

٨٢- ر.ك :(الكنى و الالقاب)شيخ عباس قمى ١/١٢١ ١٢٣.

٨٣- احمد هاشمى مصرى اين اشعار را در كتاب(جواهر الادب)ص ٦٨٠ آورده است

٨٤- ترجمه(نفثة المصدور)آيت اللّه محمّد باقر كمره اى ، ص ٣٥٨، اسلامية ، تهران

٨٥- (الوافى)٧/٥٠٥.

٨٦- (الصحيفة السجادية الجامعه)ص ٥١٤، دعاى ٢١٦.

٨٧- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢١٧.

٨٨- (درّالنظيم)ص ٦٧٨.

٨٩- (بحارالانوار)٤٩/١٢٠.

٩٠- (فرحة الغرى)ص ١٣٠، حديث ٧٣.

٩١- كجاوه

٩٢- (سالم)نسخه بدل

٩٣- (ترجمه كشف الغمة)٣/١٤٤.

٩٤- (منهم)نسخه بدل

٩٥- (مروج الذهب)مسعودى ٣/٢٥٤.

٩٦- استاد ابوالقاسم قشيرى گفته كه اين حديث به اين سند رسيد به بعضى از امراء سامانيه پس نوشت آن را به طلا و وصيت كرد كه با او در قبرش گذاشته شود، پس چون وفات كرد در خواب كسى آمد از او پرسيد كه خدا با تو چه كرد؟ گفت : خداوند تعالى مرا آمرزيد به سبب آنكه تلفظ كردم به لا اله الا اللّه و تصديق كردم به محمّد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ملخصا و آنكه اين حديث شريف را به طلا نوشتم به جهت تعظيم و احترام آن (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ترجمه(كشف الغمة)٣/١٤٥.)

٩٧- (ترجمه كشف الغمة)٣/١٤٤ ١٤٥.

٩٨- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )شيخ صدوق ٢/١٣٢ ١٣٣.

٩٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/١٣٤.

١٠٠- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٧٧؛(راس)يعنى خراميد. در(مناقب)به جاى(لاذ)،(لاذت)ذكر شده

١٠١- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٧٢ ٣٧٣.

١٠٢- (مهج الدعوات)ابن طاوس ص ٤٩ ٥٠، بيروت ، اءعلمى

١٠٣- همان ماءخذ.

١٠٤- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٩٣٥ ٩٣٧.

١٠٥- هم من هم

١٠٦- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٦٣.

١٠٧- ر.ك :(بحارالانوار)٤٩/١٣٢ ١٣٤،(جلاءالعيون)ص ٩٣٧.

١٠٨- (جاجيله)معرب(چاچله)به فتح چيم فارسى و لام است ، يعنى افزار چرمى دست و پاى

١٠٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢ ١٤٩ ١٥١.

١١٠- سوره منافقون (٦٣)، آيه ٤.

١١١- (بحارالانوار)٤٩/١٤٥.

١١٢- (بحارالانوار)٤٩ ٢٨٤.

١١٣- (بحارالانوار)٤٩/١٤٠.

١١٤- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٣.

١١٥- (لوقا)نسخه بدل (احتجاج طبرسى ٢/٤٠٦).

١١٦- عبارت روايت چنين است : اتحب ان احييهم لك فتنذرهم ؛ يعنى آيا ميل دارى زنده كنم اينها را براى تو تا آنان را انذار كنى احتمالا در ترجمه متن ، سهوى واقع شده (ابراهيم ميانجى ).

١١٧- (الاحتجاج)طبرسى ٢/٤٠١ ٤٢٢، احتجاج شماره ٣٠٧.

١١٨- (جلاءالعيون)مجلسى ص ٩٣٠ ٩٣٢.

١١٩- (بحارالانوار)٩٩/٣٦.

١٢٠- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٤٢ ٢٤٥.

١٢١- سوره آل عمران (٣)، آيه ١٥٤.

١٢٢- سوره احزاب (٣٣)، آيه ٣٨.

١٢٣- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٤٠.

١٢٤- (بحارالانوار)٤٩/٣٠٨.

١٢٥- (بصائر الدرجات)ص ٤٨٣.

١٢٦- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٤١.

١٢٧- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٧١.

١٢٨- سوره نساء (٤)، آيه ١٠٨.

١٢٩- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٤٥ ٢٥٠.

١٣٠- (جلاءالعيون)مجلسى ص ٩٣١ ٩٥٣،(الخرائج)راوندى ١/٣٦٧، حديث ٢٥.

١٣١- (جلاءالعيون)ص ٩٥٣ ٩٥٤.

١٣٢- (العدد القويه)على حلى (برادر علامه حلى ) ص ٢٧٥.

١٣٣- (اقبال الا عمال)ص ٦١٦، بيروت ، اءعلمى

١٣٤- (بحارالانوار)٤٩/٣١٠.

١٣٥- (إ علام الورى)٢/١٠٠.

١٣٦- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٧١.

١٣٧- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٩٧.

١٣٨- (قرب الاسناد)حميرى ص ٣٧٦.

١٣٩- (مناقب)شهر آشوب ٤/٣٩٢. به جاى(زرد)(رزد)آمده است

١٤٠- (بحارالانوار)٦٨/٣٨٨.

١٤١- و نيز مرحوم مؤ لف در(كتاب سفينة البحار)در(باب شين)از(كتاب مسلسلات)(ص ٢٥٠، حديث چهارم ) خبرى از آن مجلله نقل نموده در فضل شيعه (مصحح ).(بحارالانوار)٧٢/١٤٧.

١٤٢- (نورالا بصار)شبلنجى ص ٤١٧ ٤٢٢.

١٤٣- و لو نفرت ماء.

١٤٤- استرجفت

١٤٥- (بحارالانوار)٤٩/٣١٥.

١٤٦- (بحارالانوار)٤٩/٣١٩.

١٤٧- (مفاتيح الجنان)باب سو، فصل نهم

١٤٨- علامه مجلسى فرموده كه(منشفه)دستمالى است كه به صورت و بدن مى مالند، يعنى ترى صورت و بدن را به آن خشك مى كنند. (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

١٤٩- (مجالس المؤ منين)٢/٥١٧ ٥١٨.

١٥٠- (مجالس المؤ منين)قاضى نوراللّه ٢/٥١٩ ٥٢٠.

١٥١- (قوهان)شهرستانى است مابين هرات و نيشابور.

١٥٢- (عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )٢/٢٦٣ ٢٦٦.

١٥٣- (الا غانى)٢٠/١٣٢.

١٥٤- (الا غانى)٢٠/١٥٥.

١٥٥- (رجال النجاشى)ص ٣٩.

١٥٦- همان ماءخذ.

١٥٧- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٣٧٠.

١٥٨- در(رجال كشى)به جاى(نعل مخضر)،(نعل مخصر)آمده كه نوعى كفش شبيه(كفش تابستانى)است و به جاى(برسى)،(نرسى)در(رجال النجاشى)و(مجالس المؤ منين)ذكر شده است (ويراستار).

١٥٩- (مجالس المؤ منين)١/٣٩٨ ٣٩٩؛(رجال النجاشى)ص ٣٤.

١٦٠- (رجالى حلى)ص ٩٣، شماره ١٣.

١٦١- (مجالس المؤ منين)١/٤١٢،(رجال كشى)٢/٨٥١.

١٦٢- سوره سباء (٣٤)، آيه ١١.

١٦٣- (مجالس المؤ منين)١/٤١٧،(رجال كشى)٢/٨٥٧.

١٦٤- (بحارالانوار)٥٧/٢٢٠.

١٦٥- (رجال كشى)٢/٨٧٣.

١٦٦- (شرح نهج البلاغه)ابن ابى الحديد ١٨/٣٦.

١٦٧- (وقايع الايام)ملا على خيابانى ص ٤٦٦.

١٦٨- همان(رجال نجاشى)است

١٦٩- (رجال النجاشى)ص ١٩٧.

١٧٠- (مجالس المؤ منين)١/٤١١ ٤١٢.

١٧١- (ر.ك : مقدمه حديقة الشيعه)ج ١، صفحه دوم ، تحقيق : حسن زاده

١٧٢- ر.ك : مقدمه(حديقة الشيعه)ج ١/يازده ،(اعيان الشيعه)٣/٨١.

١٧٣- (الكافى)٢/١٩٥.

١٧٤- (الكافى)٢/١٩٩.

١٧٥- (رجال علامه حلى)ص ٨٩.

١٧٦- (الفهرست طوسى)ص ٨٣.

١٧٧- ر.ك :(رجال كشى)٢/٨٣٥ ٨٣٦.

١٧٨- (كامل الزيارات)ابن قولويه ص ٣٣٣ ٣٣٤، باب ١٠٥، چاپ صدوق ، تهران

١٧٩- (الغيبة)شيخ طوسى ص ٢١٠.

١٨٠- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٥١.

١٨١- (رجال كشى)٢/٧٤٧.

3

١- (اقبال الا عمال)ص ١٤٦.

٢- (معانى الا خبار)شيخ صدوق ص ٦٥.

٣- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٧٦.

٤- (الكافى)١/٣١٥.

٥- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٢٥.

٦- (عيون المعجزات)ص ١٢١، چاپ اءعلمى ، بيروت

٧- (جلاءالعيون)ص ٩٦٠ ٩٦١.

٨- (دعوات راوندى)ص ٩٣.

٩- (درّالنظيم)ص ٧٠٣.

١٠- (الاختصاص)ص ١٠٢.

١١- (جلاءالعيون)ص ٩٦٢ ٩٦٤.

١٢- سوره نور (٢٤)، آيه ٣٢.

١٣- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٨١ ٢٨٧.

١٤- (بلد الا مين)كفعمى ص ٢١٠، اءعلمى ، بيروت

١٥- (مفاتيح الجنان)باب اول ، فصل هفتم ، تحت عنوان دعاى توسل ديگرى

١٦- (الكافى)٤/٣١٤، باب(الطواف والحج عن الا ئمة عليهم السلام).

١٧- (دلائل الامامة)ص ٤٠٠، حديث ٣٥٨.

١٨- (مهج الدعوات)ابن طاوس ص ٣١٠، اءعلمى ، بيروت

١٩- (دلائل الامامة)طبرى ص ٤٠١، حديث ٣٦٠.

٢٠- (عيون المعجزات)ص ١٢٧، اءعلمى ، بيروت

٢١- (الكافى)١/٤٩٦.

٢٢- ر.ك :(مراة العقول)علامه مجلسى رحمه اللّه باب مولد امام جوادعليه‌السلام

٢٣- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٢٨٨ ٢٨٩.

٢٤- (الخرائج)راوندى ١/٣٧٢.

٢٥- (الخرائج)١/٢٨٣.

٢٦- سوره قمر (٥٤)، آيه ٢٤.

٢٧- سوره قمر (٥٤)، آيه ٢٥.

٢٨- ترجمه(كشف الغمه)٣/٢١٦.

٢٩- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٢٨٩ ٢٩١.

٣٠- (مروج الذهب)٤/٥.

٣١- (رجال كشى)٢/٨٤٩ ٨٥٠.

٣٢- (الكافى)١/٣٥٣.

٣٣- (مهج الدعوات)ابن طاوس ص ٥٢ ٦٠.

٣٤- المعتبر. (نسخه بدل ).(الدّرة النجفية)ص ٦٠، چاپ مفيد، قم

٣٥- (دلائل الا مامة)طبرى ص ٣٩٨، حديث ٣٤٨.

٣٦- (دلائل الا مامة)ص ٣٩٩، حديث ٣٥٤.

٣٧- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٢٧ ٤٢٨.

٣٨- (الخرائج)راوندى ٢/٦٧٠.

٣٩- (الخرائج)١/٣٨٣.

٤٠- (رجال كشى)٢/٨٣٩.

٤١- (وسائل الشيعه)١٤/٤٣٨، چاپ ٢٠ جلدى

٤٢- (خلاصة الايجاز فى المتعة)شيخ مفيد ص ٤٢.

٤٣- همان ماءخذ.

٤٤- (خلاصة الايجاز فى المتعة)ص ٤٣.

٤٥- (وسائل الشيعة)١٤/٤٥٠، چاپ ٢٠ جلدى

٤٦- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤ ٣٦٥،(اءعلام الدّين)ديلمى ص ٣٠٩.

٤٧- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤ ٣٦٥،(اءعلام الدّين)ديلمى ص ٣٠٩.

٤٨- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤ ٣٦٥،(اءعلام الدّين)ديلمى ص ٣٠٩.

٤٩- (الفصول المهمة)ابن صباغ ص ٢٧٣.

٥٠- (اءعلام الدّين)ديلمى ص ٣٠٩.

٥١- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤.

٥٢- (اءعلام الدّين)ص ٣٠٩.

٥٣- (تحف العقول)ص ٤٥٥.

٥٤- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٥.

٥٥- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤.

٥٦- (بحارالانوار)٦٧/٥٠.

٥٧- (بحارالانوار)٦٧/٥٠.

٥٨- (بحارالانوار)٦٧/٥١.

٥٩- (بحارالانوار)٦٧/٥١.

٦٠- (بحارالانوار)٦٧/٥٣.

٦١- (بحارالانوار)١٣/٣٥٢.

٦٢- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٤.

٦٣- (دستان)پدر رستم است

٦٤- گذشت در كلمات حضرت امام موسىعليه‌السلام آنچه كه مناسب اينجا است

٦٥- (كرام)مثل غراب جوانمرد و ارجمند.

٦٦- (امالى شيخ صدوق)ص ٥٣١ ٥٣٢، مجلس ٦٨، حديث ٧١٨.

٦٧- (بحارالانوار)٢/١٥٣.

٦٨- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٧١، حكمت ٧١.

٦٩- و در اين معنى حكيم نظامى گفته :

با آنكه سخن به لطف آب است

كم گفتن اين سخن صواب است

آب ار چه از او زلال خيزد

از خوردن پر ملال خيزد

يك دسته گل دماغ پرور

از خرمن صد گياه بهتر

لاف از سخن چه در توان زد

آن خشت بود كه پر توان زد

٧٠-

همه عيب خلق ديدن نه مروت است و مردى

نگهى به خويشتن كن كه همه گناه دارى

ره طالبان عقبى كرم است و فضل و احسان

تو چه در نشان مردم بجز از كلام دارى

تو حساب خويشتن كن نه حساب خلق سعدى

كه بضاعت قيامت عقل تباه دارى

٧١- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٧٤، حكمت ٨٦.

٧٢- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٧٠، حكمت ٦٦. ٧٣- مبر حاجت به نزديك ترش روى

كه از خوى بدش فرسوده گردى

اگر گويى غم دل با كسى گوى

كه از رويش به نقد آسوده گردى

آلوده منت كسان كم شو

تا يكشبه در وثاق تو نان است

اى نفس برشته قناعت شو

كانجا همه چيز نيك ارزان است

تا بتوانى حذر كن از منت

كاين منت خلق كاهش جان است

شك نيست كه هر كه چيز دارد

وانرا بدهد طريق احسان است

اما چو كسى بود كه نستاند

احسان اين است نه آسان است

چندان كه مروت است در دادن

در ناستدن هزار چندان است

٧٤- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٧٠، حكمت ٥٧.

٧٥- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٤٣٤، حكمت ٤١٢.

٧٦- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٩٢، حكمت ١٧١.

٧٧- (بحارالانوار)٧٥/٤٥.

٧٨- (مقامات الحريرى)ص ٤١،(المقامة الكوفية).

٧٩- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٦١، حكمت اول

٨٠- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٨٦، حكمت ١٤٠.

٨١- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٤١٣، حكمت ٢٨٦.

٨٢- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٤١٣، حكمت ٢٨٠.

٨٣- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٤١٦، حكمت ٢٩٧.

٨٤- (مروج الذهب)٣/١٠٩.

٨٥- سره يعنى بى عيب و نيكو.

٨٦- يعنى زبون و اسير و گرفتار و زيردست

٨٧- (عيون المعجزات)ص ١٣٢، چاپ اءعلمى ، بيروت

٨٨- (اثبات الوصية)ص ٢٢٧، چاپ انصاريان ، قم

٨٩- سوره مائده (٥)، آيه ٦.

٩٠- سوره مائده (٥)، آيه ٦.

٩١- سوره جن (٧٢)، آيه ١٨.

٩٢- (جلاءالعيون)ص ٩٦٨ ٩٧٠.

٩٣- (جلاءالعيون)ص ٩٧٠.

٩٤- (بصائرالدرجات)ص ٤٦٧، جزء٩، باب ٢١.

٩٥- (مروج الذهب)٣/٤٦٤.

٩٦- (تحفة الا زهار)٣/٤٢٩.

٩٧- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٢٩٥.

٩٨- از بعضى از نسخ(تاريخ قم)نقل شده كه در اين مقام اسم محمّد بن موسى را برده و اين تاريخ را براى فوت او ذكر كره و از وفات و قبر موسى ذكرى نفرموده (شيخ عباس قمى رحمه اللّه )

٩٩- (تحفة الا زهار)٣/٤٣٤.

١٠٠- (تحفة الا زهار)٣/٤٢٩.

١٠١- (عمدة الطالب)ص ٢٠.

١٠٢- ذكر چهار پسر موافق آن خبرى است كه از(تاريخ قم)نقل شده و لكن در(كتاب مجدى)ص ١٢٩ در ذكر اولاد موسى مبرقع گفته : و از اولاد او است يحيى بن احمد بن ابى على محمّد بن احمد بن موسى بن محمّد التقى بن على بن موسى الكاظم عليهم السلام و اين يحيى مردى كريم و واسع الجاه بوده و مسكنش در قم بوده ، پس ذكر كرده مدح ابوالقاسم شاعر بصرى او را در شعر خود در قم (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

١٠٣- ((الفهرست منتجب الدّين)ص ٧٨، شماره ٢٢٩، تحقيق ارموى

١٠٤- (مجالس المؤ منين)١/١٤٦.

١٠٥- (مجالس المؤ منين)١/٥١٨.

١٠٦- ابى احمد موسى الا برش در اينجا ظاهرا اشتباخه است و صحيح ابى عبداللّه احمد بن ابى على محمّد الا عرج است (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

١٠٧- (تحفة الا زهار)٣/٤٣٨.

١٠٨- (بحارالانوار)٩٩/٧٩.

١٠٩- (رجال بحرالعلوم)٢/٣١٧.

١١٠- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٢٩٥.

١١١- (مجالس المؤ منين)١/٤١٥.

١١٢- (مجالس المؤ منين)١/٤١٥ ٤١٦،(رجال كشى)٢/٨٥٢.

١١٣- (مجالس المؤ منين)١/٤١٦،(رجال كشى)٢/٨٥٣.

١١٤- (رجال كشى)٢/٨١٧.

١١٥- (رجال علامه حلى)ص ١٣٣.

١١٦- (مجالس المؤ منين)١/٤٠٠،(رجال كشى)١/٨١٨.

١١٧- (رجال علامه حلى)ص ٦١.

١١٨- (مروج الذهب)٣/٤٨٥.

١١٩- (مراة الجنان)يافعى ٢/٧٩، ذيل حوادث سال ٢٣١.

١٢٠- (رجال كشى)٢/٨٢٦.

١٢١- (بحارالانوار)٥٠/١٠٥.

١٢٢- قرعاء: محلى است در راه مكه ميان قادسيه و عقبه بدان كه قبر على بن مهزيار رضى اللّه عنه در اهواز است و بقعه دارد و زيارتگاه است

١٢٣- سوره يس (٣٦)، آيه ٨٠.

١٢٤- (رجال كشى)٢/٨٢٥.

١٢٥- ر.ك :(مجالس المؤ منين)١/٤١٤ ٤١٥.

١٢٦- (رجال كشى)٢/٨٥٤.

١٢٧- (رجال كشى)٢/٨٥٦.

١٢٨- (بحارالانوار)٤٩/٢٧٣.

١٢٩- (رجال كشى)٢/٨٥٥.

١٣٠- (رجال كشى)٢/٥٢٢.

١٣١- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٢٤٨.

١٣٢- (الغيبة)شيخ طوسى ، ص ٢٠٩ ٢١١.

١٣٣- (فلاح المسائل)ص ٥٠ ٥٢.

١٣٤- سوره فاطر (٣٥)، آيه ٢٨.

١٣٥- چون حسن والد محمّد در زمان كودكى محمّد فوت شد و سنان جدش او را كفالت كرد لاجرم محمّد را به او نسبت دادند و گفتند محمّد بن سنان (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

١- (درّالنظيم)ص ٧٢١.

٢- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ، ص ٩٧٦.

٣- (مهج الدعوات)ص ٦١.

٤- (دعوات راوندى)ص ٩٤.

٥- (اءمالى)شيخ طوسى ص ٢٩٨، مجلس ١١، حديث ٥٨٧.

٦- (بحارالانوار)٥٠/١٢٨.

٧- (إ علام الورى)طبرسى ٢/١١٨.

٨- (تاريخ بغداد)١٢/٥٦.

٩- ترجمه(كشف الغمه)٣/٢٣٠.

١٠- (بحارالانوار)١٣/٣٢١.

١١- جمع(مخلاة)كه به معنى توبره است

١٢- (الخرائج)راوندى ١/٤١٤.

١٣- (مصباح المتهجد)شيخ طوسى ، ص ٥٦٨، اءعلمى ، بيروت

١٤- (الخرائج)٢/٩٠١.

١٥- (جنات الخلود)ص ٣٥، جدول ١٧.

١٦- (بحارالانوار)٥٠/١٢٥ ١٢٦.

١٧- (امالى)شيخ صدوق ص ٤٩٧ ٤٩٨، حديث ٦٨٢.

١٨- (بحارالانوار)٦٤/١٤٧ ١٥٧.

١٩- ( سوره نحل (١٦)، آيه ٩٧.

٢٠- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٩٩، حكمت ٢٢٩.

٢١- (بحارالانوار)٦٨/٣٤٦.

٢٢- (المستطرف)شهاب الدّين المحلى ١/١٤١، چاپ دارالا ضواء، بيروت

٢٣- كميابى كنم تورا تعليم كه در اكسير ودر صناعت نيست

روقناعت گزين كه در عالم كيميايى به از قناعت نيست

٢٤- (الخرائج)٢/٦٧٣.

٢٥- (الخرائج)٢/٦٧٢.

٢٦- (أمالى)شيخ طوسى ، ص ٢٨١، مجلس ١٠، حديث ٥٤٥.

٢٧- (الخرائج)راوندى ١/٣٩٢.

٢٨- (الخرائج)راوندى ١/٤٠٤.

٢٩- (ارشاد)شيخ مفيد/٣٠١.

٣٠- (امالى)شيخ طوسى ص ٢٨٥، مجلس ١١، حديث ٥٥٥.

٣١- (كفرتوثا)در(مراصد)گويد نام قريه است از قراى فلسطين ، (مصحح ).

٣٢- يعنى اين دليل سوم ، (مصحح ).

٣٣- (الخرائج)راوندى ١/٣٩٦.

٣٤- (إ علام الورى)طبرسى ٢/١٢٣.

٣٥- (همان ماءخذ).

٣٦- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٤٨.

٣٧- (الخرائج)راوندى ١/٤٠٤.

٣٨- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٨.

٣٩- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٩.

٤٠- (بحارالانوار)٧٩/٩٦.

٤١- (بحارالانوار)٦٨/٧٣.

٤٢- (كشكول شيخ بهائى)ترجمه عزيزاللّه كاسب ص ٣٢٥.

٤٣- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٩.

٤٤- (بحارالانوار)٧٥/٣٣٩.

٤٥- (بحارلانوار)٧٥/٣١٠.

٤٦- ( سوره قيامت (٧٥)، آيه ٢٦ ٢٩.

٤٧- ( سوره قيامت (٧٥)، آيه ٢٦ ٢٩.

٤٨- ( سوره قيامت)(٧٥)، آيه ٢٦ ٢٩.

٤٩- (بحارالانوار)٨٤/٢٨٦.

٥٠- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٩.

٥١- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٠.

٥٢- (منية المريد)ص ١٨٤.

٥٣- (منية المريد)ص ١٨٤.

٥٤- (ادب الدّين والدنيا)ماوردى ص ٨٩.

٥٥- (عوالى اللا لى)ابن ابى جمهور ١/٢٦١.

٥٦- (بحارالانوار)٧٥/٣٦٩.

٥٧- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٩٧٨.

٥٨- (تذكرة الخواص)ص ٣٢٢.

٥٩- (مروج الذهب)٤/٨٤.

٦٠- (الكافى)١/٤٩٨.

٦١- (اثبات الوصية)٢٣٩.

٦٢- سوره شعراء (٢٦)، آيه ٢٢٧.

٦٣- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٣٠٤.

٦٤- مدرعه ، (نسخه بدل ).

٦٥- (بعد ما قبروا)، (نسخه بدل ).

٦٦- اين الا سرة ، (نسخه بدل ).

٦٧- (بحارالانوار)٥٠/٢١٢ از(كنزالفوائد)نقل كرده

٦٨- (مروج الذهب)٤/١١.

٦٩- خزر مردى هستند كه چشمان آنها ريز وتنگ است (مصحح ).

٧٠- (الخرائج)راوندى ١/٤١٧.

٧١- (الخصال)ابن بابويه ٢/٣٩٤ ٣٩٦، باب السبعة

٧٢- سوره هود (١١)، آيه ٦٥.

٧٣- (مهج الدعوات)ابن طاوس ص ٣١٨ ٣٢٠.

٧٤- (اخبار الدول)٢/١١٣.

٧٥- (مقاتل الطالبيين)ابوالفرج اصفهانى ص ٤٧٩.

٧٦- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٩٧٧.

٧٧- (ماوقر فى القلوب)، (نسخه بدل ).

٧٨- (مروج الذهب)٤/٨٥.

٧٩- (إ علام الورى)٢/١٢٦.

٨٠- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٣٣.

٨١- (رجال كشى)٢/٨٤٢.

٨٢- جاريه ، (نسخه بدل ).

٨٣- (اثبات الوصية)ص ٢٤٣.

٨٤- ((مروج الذهب)٤/٨٤.

٨٥- (اثبات الوصية)ص ٢٤٣.

٨٦- (مفاتيح الجنان)باب سوم ، فصل دوم

٨٧- (شجرة الا وصياء)تاءليف سيد احمد اردكانى يزدى است

٨٨- قال فى(المجدى ع(عند ذكر ابى محمّد العسكرىعليه‌السلام واخوه محمّد ابوجعفرعليه‌السلام اراد النهضة الى الحجاز فسافر فى حياة اخيه حتى بلغ بلدا وهى قرية فوق الموصل بسبعة فراسخ فمات بالسواد فقيره هناك عليه مشهد وقد زرته انتهى .((المجدى)ص ١٣٠)، (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

٨٩- (بحارالانوار)٥٠/٢٤٥.

٩٠- (إ علام الورى)طبرسى ٢/١٣٥.

٩١- سوره توبه (٩)، آيه ١١٥.

٩٢- سوره بقره (٢)، آيه ١٠٦.

٩٣- (الغيبة)شيخ طوسى ص ١٢١.

٩٤- (نجم الثاقب)ص ٢١٦.

٩٥- (تحفة الا زهار)٣/٤٦١.

٩٦- (المجدى)ص ١٣٤.

٩٧- چهل اختران

٩٨- (المجدى)ص ١٣٥.

٩٩- (رجال كشى)ص ٨٢٧،(مجالس المؤ منين)١/٤٢٣.

١٠٠- (منتهى المقال)ص ١٢٨،(تنقيح المقال)١/٤٠٥، چاپ سه جلدى

١٠١- (رجال كشى)٢

١٠٢- (الكافى)١/٣٢٤.

١٠٣- (إ علام الورى)٢/١٣٦.

١٠٤- ر.ك :(تنقيح المقال)١/٤١٢ ٤١٣.

١٠٥- (اءمالى)شيخ صدوق ، ص ٤١٩، مجلس ٥٤، حديث ٥٥٧.

١٠٦- قريه اى است از قراى سواد بغداد.

١٠٧- (تنقيح المقال)٢/٢٧١.

١٠٨- (تنقيح المقال)٣/٣٢٩ ٣٣٠، چاپ سه جلدى علامه مامقانى تصريح كرده كه اسم ابن سكيت ،(يعقوب)بوده لذا آنچه در بعضى از چاپهاى منتهى الا مال(ابن سكيت بن يعقوب)آمده اشتباه از كاتب بوده كه اورا پسر يعقوب نوشته چرا كه شيخ عباس قمى در سفينة البحار تصريح كرده كه هوابويوسف يعقوب بن اسحاق است ر.ك :(سفينة البحار)ذيل كلمه سكت

١٠٩- (رجال علامه حلى)ص ١٨٦.

١- (بحارالانوار)٥٠/٢٣٨.

٢- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٩٨٩ ٩٩٠.

٣- (دعوات راوندى)ص ٩٤.

٤- (بحارالانوار)٥٠/٢٣٨.

٥- (اثبات الوصية)ص ٢٤٤.

٦- (ارشاد)شيخ مفيد ٢/٣٣٤.

٧- (اثبات الوصية)ص ٢٧٢.

٨- (مهج الدعوات)ابن طاوس ص ٣٣٠، در(مهج)به جاى(حزين)،(جرين)ضبط شده

٩- (بحارالانوار)٥٠/٢٧٥ ٢٧٦.

١٠- (بحارالانوار)٥٠/٢٦٨.

١١- (مفتاح الفلاح شيخ بهائى)ترجمه آقا جمال خوانسارى ص ١٣٨.

١٢- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٧١.

١٣- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٥٧.

١٤- (بحارالانوار)٥٠/٣١٦.

١٥- (بحارالانوار)٥٠/٣٢٣.

١٦- (دارالسلام)محدث نورى ٢/٨.

١٧- (وسائل الشيعه)١٧/٢٦٣، چاپ ٢٠ جلدى

١٨- (بحارالانوار)٦٣/٤٩٠.

١٩- (بحارالانوار)٧٦/١٤٠.

٢٠- (بحارالانوار)٦٣/٤٩١.

٢١- (بحارالانوار)٦٣/٤٩٤.

٢٢- (بحارالانوار)٦٣/٤٩١.

٢٣- اروپا.

٢٤- ترجمه(كشف الغمه)٣/٣٠٦.

٢٥- (الخرائج)راوندى ، ١/٤٢٤.

٢٦- (الخرائج)راوندى ٢/٦٨٨.

٢٧- (بحارالانوار)٧٠/٣٤٥.

٢٨- (بحارالانوار)٧٠/٣٦٣.

٢٩- سوره آل عمران (٣)، آيه ٣٠.

٣٠- (بحارالانوار)٧٤/١٠١.

٣١- (بحارالانوار)٧٤/٧٧.

٣٢- (بحارالانوار)٥٦/٢٥٢. اين حديث در(تفسير قمى)چاپى يافت نشد.

٣٣- (بحارالانوار)٧٠/٣٤٦.

٣٤- شمش نقره (نسخه بدل ).

٣٥- شمش نقره ، (نسخه بدل ).

٣٦- (بحارالانوار)٥٠/٢٥٩ ٢٦٠.

٣٧- (مناقب)ابن شهر آشوب ٤/٤٧٢.

٣٨- (عيون المعجزات)ص ١٣٧.

٣٩- (تنقيح المقال)١/٤١٢.

٤٠- (بطريق)، (نسخه بدل ).

٤١- (الخرائج)راوندى ١/٤٢٢.

٤٢- (الكافى)١/٥٠٦.

٤٣- (الخرائج)راوندى ١/٤٢٧.

٤٤- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٠.

٤٥- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٢.

٤٦- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٣.

٤٧- (بحارالانوار)٧٧٥/٣٧٤.

٤٨- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٤.

٤٩- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٤.

٥٠- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٤.

٥١- (بحارالانوار)٦٩/٣٢٠.

٥٢- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٤.

٥٣- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٤.

٥٤- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٩.

٥٥- سوره انعام (٦)، آيه ٩١.

٥٦- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ص ٣٨٣، حكمت ١٢٩.

٥٧- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٩.

٥٨- (بحارالانوار)٧٥/٣٧٧.

٥٩- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ١٩٩ ٩٩٥،(كمال الدّين)ابن بابويه ١/٤٠.

٦٠- (جلاءالعيون)علامه مجلسى ص ٩٩٥ ٩٩٧،(كمال الدّين)٢/٤٧٥.

٦١- (مصباح المتهجد)ص ٥٥٠.

٦٢- (جلاءالعيون)ص ٩٩٧.

٦٣- (عيون المعجزات)ص ١٤٠.

٦٤- (جلاءالعيون)ص ٩٩١ ٩٩٨.

٦٥- (الغيبة)شيخ طوسى ص ١٦٤ ١٦٥.

٦٦- (تهذيب الاحكام)شيخ طوسى ٦/٩٣.

٦٧- ترجمه(كشف الغمه)٣/٤٣٧.

٦٨- (تقيح المقال)١/٥٠.

٦٩- (كمال الدّين)٢/٤٦٤.

٧٠- (مستدرك الوسائل)٣/٥٥٥ ٥٥٧.

٧١- ر.ك :(تنقيح المقال)١/٩٤.

٧٢- شيخ كفعمى فرموده كه(ناحيه)هر مكانى است كه صاحب الا مرعليه‌السلام در آنجا بود در غيبت صغرى و وكلاء تردد مى كردند در آنجا به نزد آن جناب (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ).

٧٣- (اثبات الوصية)ص ٢٥٦.

٧٤- (مستدرك الوسائل)٣/٥٥٥.

٧٥- در فهرست ابن نديم اين مطالب به جاى(اسماعيل)به(حسن نوبختى)نسبت داده شده

٧٦- (الفهرست ابن نديم)ترجمه تمدن ، ص ٣٣٠ ٣٣١.

٧٧- تيرش

٧٨- (الغيبة)شيخ طوسى ص ٢٤٦.

٧٩- (رسائل الشيعه)١١/٥٠٨.

٨٠- (ارشاد شيخ مفيد)٢/٣٦٢ ٣٦٣.

١- (جلاءالعيون)ص ١٠٠١.

٢- بشير (نسخه بدل ).

٣- (جلاءالعيون)ص ١٠٠١ ١٠٠٧،(كمال الدّين)ص ٤١٨،(الغيبة)شيخ طوسى ص ١٢٤ ١٢٨.

٤- سوره اسراء (١٧)، آيه ٨١.

٥- سوره قصص (٢٨)، آيه ٥ ٦.

٦- سوره قصص (٢٨) آيه ١٣.

٧- (جلاءالعيون)ص ١٠٠٧ ١٠١٣.

٨- (حق اليقين)علامه مجلسى ص ٣٧٨ ٣٧٩، چاپ ذوى القربى ، قم

٩- سوره هود (١١)، آيه ٨٦.

١٠- (نجم الثاقب)محدث نورى ص ٦٢.

١١- (نجم الثاقب)ص ٦٨.

١٢- (نجم الثاقب)ص ٧١.

١٣- (نجم الثاقب)ص ٧٧.

١٤- (نجم الثاقب)ص ٨٢.

١٥- (نجم الثاقب)ص ٨٨.

١٦- (نجم الثاقب)ص ٩٤.

١٧- (نجم الثاقب)ص ١٠٦.

١٨- (نجم الثاقب)ص ١٠٧.

١٩- سوره ملك (٦٧)، آيه ٣٠.

٢٠- سوره حديد (٥٧)، آيه ١٧.

٢١- (نجم الثاقب)ص ١٠٨ ١٠٩.

٢٢- (نجم الثاقب)ص ١٣٣ ١٣٩، باب سوم

٢٣- (نجم الثاقب)ص ١٤٠،(بحارالانوار)٣/٣٧٩.

٢٤- (نجم الثاقب)ص ١٤٢.

٢٥- (نجم الثاقب)ص ١٤٣،(بحارالانوار)٥١/٢٧.

٢٦- (نجم الثاقب)ص ١٤٣،(بحارالانوار ٥٢/١٥٨.

٢٧- (نجم الثاقب)ص ١٤٣،(مناقب)ابن شهر آشوب ١/٢٩٠.

٢٨- (نجم الثاقب)ص ١٤٣.

٢٩- (نجم الثاقب)ص ١٤٣.

٣٠- (نجم الثاقب)ص ١٤٣.

٣١- (نجم الثاقب)ص ١٤٣.

٣٢- (نجم الثاقب)ص ١٤٤،(إ علام الورى)٢/٢٣٠.

٣٣- (نجم الثاقب)ص ١٤٥.

٣٤- (نجم الثاقب)ص ١٤٥.

٣٥- سوره فصلت (٤١)، آيه ٥٣.

٣٦- (نجم الثاقب)ص ١٤٥،(الكافى)٨/٣٨١.

٣٧- سوره ق (٥٠)، آيه ٤١.

٣٨- (تفسير قمى)٢/٣٧٢.

٣٩- (نجم الثاقب)ص ١٤٦،(الغيبة)نعمانى ص ٢٥٤.

٤٠- (نجم الثاقب)ص ١٤٨،(ارشاد)شيخ مفيد ٢/٣٨٥.

٤١- (نجم الثاقب)ص ١٤٩.

٤٢- (نجم الثاقب)ص ١٥٢.

٤٣- (نجم الثاقب)ص ١٥٢.

٤٤- سوره هود (١١)، آيه ٧٢.

٤٥- سوره مريم (١٩)، آيه ٤.

٤٦- (نجم الثاقب)ص ١٥٣،(كمال الدّين)صدوق ص ٦٥٢.

٤٧- (نجم الثاقب)ص ١٥٦.

٤٨- (نجم الثاقب)ص ١٥٧،(ارشاد)شيخ مفيد ٢/٣٨٦.

٤٩- (نجم الثاقب)ص ١٥٨.

٥٠- (نجم الثاقب)ص ١٥٨.

٥١- سوره ابراهيم (١٤)، آيه ٤٨.

٥٢- (نجم الثاقب)ص ١٥٩.

٥٣- سوره نساء (٤)، آيه ١٣٠.

٥٤- (نجم الثاقب)ص ١٦٣.

٥٥- (نجم الثاقب)ص ١٦٥.

٥٦- (نجم الثاقب)ص ١٦٥.

٥٧- (نجم الثاقب)ص ١٦٦.

٥٨- (نجم الثاقب)ص ١٦٧.

٥٩- سوره زمر (٣٩)، آيه ٦٩.

٦٠- (نجم الثاقب)ص ١٦٨.

٦١- (نجم الثاقب)ص ١٦٩.

٦٢- (نجم الثاقب)ص ١٧٠.

٦٣- (نجم الثاقب)ص ١٧٢.

٦٤- سوره نور (٢٤)، آيه ٥٥.

٦٥- (نجم الثاقب)ص ١٧٢.

٦٦- سوره آل عمران (٣)، آبه ٨٣.

٦٧- (نجم الثاقب)ص ١٧٥.

٦٨- (نجم الثاقب)ص ١٧٧.

٦٩- (نجم الثاقب)ص ١٧٨.

٧٠- (نجم الثاقب)ص ١٧٩،(إ علام الورى)طبرسى ٢/٣١٠.

٧١- (نجم الثاقب)ص ١٨١،(خرائج)راوندى ٢/٨٤١.

٧٢- (نجم الثاقب)ص ١٨٢.

٧٣- (نجم الثاقب)ص ١٨٣.

٧٤- (نجم الثاقب)ص ١٨٣،(خرائج)راوندى ، ٢/٦٩٠.

٧٥- (نجم الثاقب)ص ١٨٤.

٧٦- سوره انعام (٦)، آيه ٦٥.

٧٧- (تفسير قمى)١/٢٠٤.

٧٨- (نجم الثاقب)ص ١٨٨.

٧٩- (دعوات راوندى)ص ٩٤.

٨٠- (نجم الثاقب)علامه محدث نورى ص ١٨٩ ١٩٠،(بحارالانوار)٥١/١٤٣.

٨١- (حق اليقين)ص ٣٦٤،(صحيح مسلم)حديث ٢٤٢، باب ٧١.

٨٢- (حق اليقين)ص ٣٦٤،(صحيح مسلم)حديث ٢٤٤، باب ٧١.

٨٣- (حق اليقين)ص ٣٦٤،(صحيح مسلم)حديث ٢٤٧، باب ٧١.

٨٤- (حق اليقين)ص ٣٦٤،(سنن ترمذى)حديث ٢٢٣٧، باب ٥٢ (ما جاء فى المهدى عج ). كتاب الفتن

٨٥- (حق اليقين)ص ٣٦٤،(سنن ابن داود)٤/١٠٤.

٨٦- (حق اليقين)ص ٣٦٥،(سنن ترمذى)حديث ٢٢٣٩، كتاب الفتن

٨٧- (حق اليقين)ص ٣٦٥،(عمدة)ابن بطريق ، حديث ٨٣٥.

٨٨- ر.ك :(فصول المهمة).

٨٩- (حق اليقين)ص ٣٦٥،(حديقة الشيعه)٢/٩٦٤.

٩٠- (حق اليقين)ص ٣٦٦.

٩١- اين كتاب معروف به(البيان فى اخبار صاحب الزمانعليه‌السلام است كه اخيرا انشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم به زيور طبع آراسته شده است

٩٢- (حق اليقين)ص ٣٦٧.

٩٣- (حق اليقين)علامه مجلسى ص ٣٦٨ ٣٦٩. در بعضى نسخه هاى چاپى منتهى الا مال(نموده اند)ذكر شده در حالى كه اين جملات عين عبارت(حق اليقين)است لذا همانطور كه در نسخه اساس آمده به جاى(نموده اند)،(نموده ام)صحيح است

٩٤- (حق اليقين)ص ٣٧٦،(كمال الدّين)شيخ صدوق ٢/٣٨٤.

٩٥- (حق اليقين)ص ٣٧٧،(كمال الدّين)٢/٤٠٧.

٩٦- (حق اليقين)ص ٣٧٧،(كمال الدّين)٢/٤٣٥.

٩٧- (فتات)بالضم يعنى ريزه هر چيز.

٩٨- (حق اليقين)ص ٣٩٩ ٤٠٢،(بحارالانوار)٥٢/٣٢ ٣٧.

٩٩- (الكافى)١/٣٢٢،(الخرائج)٢/٦٤٩.

١٠٠- (الخرائج)راوندى ١/٤٧٢.

١٠١- (رجال النجاشى)ص ٢٦١،(مجالس المؤ منين)١/٤٥٣.

١٠٢- (الغيبة)شيخ طوسى ص ١٤٩ ١٥٠.

١٠٣- (الكافى)١/٣٣١ ٣٣٢.

١٠٤- (كمال الدّين)ابن بابويه ٢/٤٥٧.

١٠٥- (كمال الدّين)ابن بابويه ٢/٤٣٨.

١٠٦- (الخرائج)راوندى ١/٤٧٥.

١٠٧- (كمال الدّين)ابن بابويه ٢/٤٥٣.

١٠٨- سوره انسان (٧٦)، آيه ٣٠.

١٠٩- (اثبات الوصية)مسعودى ص ٢٦١ ٢٦٢.

١١٠- (اثبات فى المناقب)ص ٥٩٨.

١١١- (الثاقب فى المناقب)ص ٦٠١ ٦٠٢.

١١٢- دستبند.

١١٣- (الثاقب فى المناقب)ص ٦٠٢ ٦٠٣.

١١٤- (الثاقب فى المناقب)ص ٦٠٨ ٦١١.

١١٥- (نجم الثاقب)ص ١١١ ١١٢.

١١٦- (الثاقب فى المناقب)ص ٦٠٨ ٦١١.

١١٧- (نجم الثاقب)ص ١١١ ١١٢.

١١٨- (نجم الثاقب)محدث نورى ص ٤١١ ٤١٧، ترجمه(كشف الغمه)٣/٣٣٩٨ ٤٠٤.

١١٩- (جب شيث)مخفف(جب شيث نبى اللّه)است چاهى است در آنجا نسبت دهند به آن پيغمبرعليه‌السلام

١٢٠- (نجم الثاقب)ص ٤٢٠ ٤٢٣.

١٢١- هندوانه ابوجهل

١٢٢- (نجم الثاقب)ص ٤٢٦ ٤٢٩.

١٢٣- (نجم الثاقب)ص ٤٢٩، ترجمه(كشف الغمه)٣/٤٠٤.

١٢٤- (نجم الثاقب)ص ٤٦١،(مهج الدعوات)ص ٤٠٣.

١٢٥- (بحارالانوار)٥٢/١٧٥ ١٧٦.

١٢٦- (نجم الثاقب)ص ٤٧٧ ٤٧٩.

١٢٧- (نجم الثاقب)محدث نورى ص ٤٨٠ ٤٨٤.

١٢٨- (اقساس)يكى از قريه هاى كوفه است (مصحح ).

١٢٩- (نجم الثاقب)ص ٥٠١ ٥٠٣،(تنبيه الخاطر)٢/٣٠٣.

١٣٠- (نجم الثاقب)ص ٥٤٤ ٥٤٦،(بحارالانوار)٥٢/٧٠.

١٣١- (نجم الثاقب)ص ٥٥٤ ٥٥٦،(بحارالانوار)٥٢/١٧٦ ١٧٧.

١٣٢- (نجم الثاقب)ص ٥٥٦ ٥٦٠،(بحارالانوار)٥٢/١٧٨ ١٨٠.

١٣٣- (نجم الثاقب)ص ٥٧٩ ٥٨٣،(رياض العلماء)٥/٥٠٤ ٥٠٧.

١٣٤- (نجم الثاقب)ص ٥٨٥،(اثبات الهداة)٧/٣٧٨.

١٣٥- (نجم الثاقب)ص ٥٨٨،(انوار نعمانيه)٢/٣٠٣.

١٣٦- (نجم الثاقب)ص ٥٩٠ ٥٩٣.

١٣٧- (نجم الثاقب)ص ٥٩٦،(بحارالانوار)٥٢/١٧٦،(درّالمنثور)٢/٢١٢.

١٣٨- (نجم الثاقب)ص ٦٠٠.

١٣٩- (نجم الثاقب)ص ٦٠٧ ٦٠٩.

١٤٠- (نجم الثاقب)ص ٦١٥.

١٤١- (نجم الثاقب)ص ٦١٦ ٦١٨.

١٤٢- (نجم الثاقب)ص ٦٢٦ ٦٢٧.

١٤٣- و نيز كلينى روايت كرده از حضرت صادقعليه‌السلام كه فرمود مردى خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شرفياب شد عرض كرد يا رسول اللّه من رغبت دارم در جهاد نشاط دارم ، حضرت فرمود پس برو به جهاد در راه خدا.

١٤٤- (الكافى)٢/١٥٨ ١٦٠، حديث ٤ ١٠.

١٤٥- (الكافى)٢/١٦٠.

١٤٦- (الكافى)٢/١٦١.

١٤٧- (الكافى)٢/١٦٢.

١٤٨- (امالى)شيخ صدوق ص ٤٧٣، مجلس ٦١، حديث ٦٣٥.

١٤٩- (نجم الثاقب)ص ٦٣٢ ٦٣٦.

١٥٠- شعبه اى است از نهر فرات كه از زير مسيب جدا مى شود و به كوفه مى رود و قصبه معتبره كه بر كنار اين شط است(طويرج)مى گويند و در راه حله واقع شده است كه به كربلا مى رود. (شيخ عباس ‍ قمى رحمه اللّه ).

١٥١- (نجم الثاقب)محدث نورى ، ص ٦٤٦ ٦٥٢.

١٥٢- (نجم الثاقب)ص ٧٤١.

١٥٣- (نجم الثاقب)ص ٧٤٣.

١٥٤- (نجم الثاقب)ص ٧٤٤.

١٥٥- (نجم الثاقب))ص ٧٤٥ ٧٤٦،(الغيبة)نعمانى ص ٢٠٥ ٢٠٧.

١٥٦- (نجم الثاقب)ص ٧٤٦،(كمال الدّين)١/٣٠٤، ٢/٣٤٨.

١٥٧- (نجم الثاقب)ص ٧٤٦،(كمال الدّين)٢/٣٥٢.

١٥٨- (نجم الثاقب)ص ٧٤٧.

١٥٩- (نجم الثاقب)ص ٧٤٨،(مصباح الزائر)ابن طاوس ص ٤٤١، زيارت پنجم

١٦٠- (نجم الثاقب)ص ٧٤٨،(الخرائج)راوندى ١/١٧٨.

١٦١- سوره رعد (١٣)، آيه ٣٩.

١٦٢- (نجم الثاقب)ص ٧٤٩،(الغيبة)شيخ طوسى ص ٢٦٣.

١٦٣- (نجم الثاقب)ص ٧٤٩،(الغيبة)نعمانى ص ٢٠٠.

١٦٤- (نجم الثاقب)ص ٧٤٩،(الغيبة)نعمانى ص ٢٠٠.

١٦٥- (نجم الثاقب)ص ٧٥٠،(كمال الدّين)٢/٣٣٧.

١٦٦- (نجم الثاقب)ص ٧٥٠،(كمال الدّين)٢/٦٤٤ ٦٤٥.

١٦٧- (نجم الثاقب)ص ٧٥٠،(احتجاج)٢/٥٤٥.

١٦٨- (نجم الثاقب)ص ٧٥٠،(الغيبة)شيخ طوسى ص ٢٧٦.

١٦٩- (نجم الثاقب)ص ٧٥١،(المحاسن)ص ١٧٤.

١٧٠- سوره اعراف (٧)، آيه ٧١.

١٧١- سوره هود (١١)، آيه ٩٣.

١٧٢- سوره اعراف (٧)، آيه ٧١.

١٧٣- (نجم الثاقب)ص ٧٥١.

١٧٤- (نجم الثاقب)ص ٧٥٧ ٧٧١.

١٧٥- (نجم الثاقب)ص ٧٧١ ٧٧٤.

١٧٦- (نجم الثاقب)ص ٧٧٤،(الخرائج)راوندى ٤٨٠١. آيت اللّه شيخ على احمدى ميانجى فرمودند:(آيت اللّه ميرداماد روزى در درس خارج حج شان اين حكايت را نقل كردند و به شدت گريستند و فرمودند: معلوم مى شود اين ابومحمّد دعلجى بنده صالح و مقرب خدا بوده كه اين چنين زود تنبيه شدند. اين نشانه اين است كه ايشان از اولياء اللّه بوده (ويراستار).

١٧٧- (نجم الثاقب)ص ٧٧٥.

١٧٨- (نجم الثاقب)ص ٧٧٦ ٧٧٧،(الكافى)١/٣٧٧.

١٧٩- (نجم الثاقب)ص ٧٨١،(جمال الا سبوع)ص ٣١٥، چاپ آفاق ، تهران

١٨٠- (نجم الثاقب)ص ٧٨٣ ٧٨٤،(كمال الدّين)٢/٣٥٢.

١٨١- (نجم الثاقب)ص ٧٨٥،(احتجاج)طبرسى ٢/٥٩٨.

١٨٢- (نجم الثاقب)ص ٧٨٦ ٧٨٧،(الغيبة)شيخ طوسى ص ٢٣٨.

١٨٣- (نجم الثاقب)ص ٧٨٧.

١٨٤- (نجم الثاقب)ص ٧٨٧ ٧٨٨،(رجال كشى)١/٣١٩.

١٨٥- (نجم الثاقب)ص ٧٨٨،(كمال الدّين)١/٢٠٣.

١٨٦- (نجم الثاقب)ص ٧٨٩،(تحفة الزائر)ص ٤٨٠، ذيل زيارت هشتم

١٨٧- (نجم الثاقب)ص ٧٩٠ ٧٩٢.

١٨٨- (كفاية الموحدين)طبرسى نورى ٣/٤٠٠ ٤٠١.

١٨٩- (كفاية الموحدين)٣/٤٠١ ٤٠٢.

١٩٠- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٢.

١٩١- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٣.

١٩٢- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٣.

١٩٣- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٣.

١٩٤- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٣.

١٩٥- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٣.

١٩٦- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٤.

١٩٧- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٥.

١٩٨- (كفاية الموحدين)٣/٤٠٩

١٩٩- (كفاية الموحدين)٣/٤١٠.

٢٠٠- (كفاية الموحدين)٣/٤١٠.

٢٠١- (كفاية الموحدين)٣/٤١٠.

٢٠٢- (كفاية الموحدين)٣/٤١٠.

٢٠٣- (كفاية الموحدين)٣/٤١١.

٢٠٤- (كفاية الموحدين)٣/٤١٢.

٢٠٥- (كفاية الموحدين)٣/٤١٢.

٢٠٦- (كفاية الموحدين)٣/٤١٣.

٢٠٧- (كفاية الموحدين)٣/٤١٤.

٢٠٨- (كفاية الموحدين)٣/٤١٥.

٢٠٩- (كفاية الموحدين)٣/٤١٩.

٢١٠- (كفاية الموحدين)٣/٤١٩.

٢١١- (كفاية الموحدين)٣/٤١٩.

٢١٢- (كفاية الموحدين)٣/٤٢١.

٢١٣- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٢.

٢١٤- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٢.

٢١٥- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٢.

٢١٦- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٢.

٢١٧- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٢.

٢١٨- (كفاية الموحدين)٣/٤١٣ ٤١٤.

٢١٩- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٤.

٢٢٠- (كفاية الموحدين)٣/٤٢٦،(بحارالانوار)٥٢/١٩٣.

٢٢١- سوره مجادله (٥٨)، آيه ٢٢.

٢٢٢- سوره ممتحنه (٦٠)، آيه ١.

٢٢٣- (كلمه طيبه)محدث نورى ص ١٢،(من لايحضره الفقيه)١/١٦٣.

٢٢٤- (كلمه طيبه)ص ١٢،(جعفريات)ص ٢٣٤.

٢٢٥- (كلمه طيبه)ص ١٢،(امالى)صدوق ص ٧٠٢، مجلس ٨٨، حديث ٩٦٠.

٢٢٦- (كلمه طيبه)ص ١٢،(صفات الشيعه)ص ٥٠.

٢٢٧- (كلمه طيبه)ص ١٢،(عيون اخبار الرضاعليه‌السلام )١/١٤٣.

٢٢٨- (كلمه طيبه)محدث نورى ص ١٣.

٢٢٩- (نهج البلاغه)ترجمه شهيدى ، ص ١٦٢، خطبه ١٦٠.

٢٣٠- (كلمه طيبه)محدث نورى ص ١٧ ١٨.

٢٣١- محتمل است معنى اين باشد كه شخص جفا مى كند به والدين خود و نيكى مى كند به رفيق خود (شيخ عباس قمى رحمه اللّه ) قطعا همين است زيرا عبارت حديث در نسخ صحيحه و(يبر صديقه)است نه(يتسرّه عن صديقه). (ابراهيم احمدى ميانجى ).

٢٣٢- (كلمه طيبه)ص ١٩ ٢٠،(تفسير قمى)٢/٣٠٣.

٢٣٣- (كلمه طيبه)ص ٢١.

٢٣٤- (كفاية الموحدين)٣/٣٣٤٥.

٢٣٥- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٥،(بحارالانوار)٥١/٣٤٥ ٣٤٦.

٢٣٦- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٦،(بحارالانوار)٥١/٣٤٦.

٢٣٧- (كمال الدّين)شيخ صدوق ٢/٥١٠.

٢٣٨- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٦ ٣٤٧.

٢٣٩- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧،(بحارالانوار)٥١/٣٤٩.

٢٤٠- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧.

٢٤١- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧.

٢٤٢- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧،(كمال الدّين)صدوق ٢/٤٤٠.

٢٤٣- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧،(كمال الدّين)صدوق ٢/٤٤٠.

٢٤٤- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٧ ٣٤٨.

٢٤٥- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٨،(بحارالانوار)٥١/٣٥٤.

٢٤٦- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٨،(بحارالانوار)٥١/٣٥٥.

٢٤٧- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٨،(بحارالانوار)٥١/٣٥٥.

٢٤٨- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٨،(بحارالانوار)٥١/٣٥٦.

٢٤٩- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٨.

٢٥٠- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٩.

٢٥١- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٩.

٢٥٢- (الغيبة)شيخ طوسى ص ٢٤٢،(كمال الدّين)شيخ صدوق ٢/٥١٦.

٢٥٣- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٩.

٢٥٤- (كفاية الموحدين)٣/٣٤٩،(كمال الدّين)شيخ صدوق ٢/٤٨٤.

٢٥٥- (كفاية الموحدين)٣/٣٥٠.

منتهی الآمال جلد ٢

منتهی الآمال

نویسنده: مرحوم شیخ عباس قمی
گروه: سایر کتابها
صفحات: 51