امام مهدی علیه السلام از ولادت تا ظهور

نویسنده: سيد محمد كاظم قزوينى
امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.


فهرست مطالب

سخنى چند ۱۴

مهدى در ميان ساير اديان ۱۷

درود بر منتظران خورشيد جهان افروز ۱۹

انتظار در آيينه روايات ۲۰

منتظران حقيقى ۲۱

تفسير انتظار ۲۲

منتظران الهام گير ۲۵

اى بهار آزادى ۲۷

امام مهدى عليه‌السلام كيست؟ ۳۱

نام و نسب بلند آوازه او ۳۴

مادر گرامى او ۳۵

دست خيانت و تحريف در برخى روايات ۳۶

چرا تحريف؟ ۳۸

نامهاى حضرت مهدى ۳۹

جان سخن در مورد امام مهدى عليه‌السلام ۴۳

در منابع اهل سنت ۴۴

آفت زدگان حق ستيز ۴۸

حقگرايان ۵۱

نمونه اى از روايات ۵۳


قرآن و نويد از امام مهدي عليه‌السلام ۵۶

نمونه ها ۵۸

سخن كوتاه در تأويل آيات ۶۰

تأويل ۶۰

معناى اين آيه در پرتو روايات ۶۸

در پرتو روايات ۷۳

نويدهاي پيامبر از حضرت مهدى عليه‌السلام ۷۷

امامان نور و نويد از امام مهدى ۸۸

يك نكته ظريف قبل از روايات ۸۸

اميرمؤمنان و نويد از حضرت مهدى ۹۱

امام حسين و نويد از حضرت مهدى ۱۰۲

نويد چهارمين امام از حضرت مهدى ۱۰۵

امام باقر عليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى عليه‌السلام ۱۱۰

نمونه هايى از نويد امام باقر عليه‌السلام ۱۱۲

امام صادق عليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى عليه‌السلام ۱۱۵

يك فرصت طلايى ۱۱۵

دانشگاه جعفرى ۱۱۶

نمونه هايى از روايات ۱۱۸

امام كاظم عليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى ۱۲۰

امام رضا عليه‌السلام و نويد از امام عصر ۱۲۳

كتابهاى آسمانى و نويد از امام مهدى ۱۳۴

ولادت نور در منابع شيعه و اهل سنت ۱۳۷


دانشمندان اهل سنت و اعتراف به ولادت امام مهدى ۱۳۸

زندگى بانو نرجس ۱۴۳

نامهاى آن حضرت ۱۴۴

آزاده اى از تبار وارستگان ۱۴۶

سرگذشت شگفت انگيز من ۱۴۹

پرافتخارترين پيوند ۱۵۱

آن رؤياى پرشكوه: ۱۵۳

تدبير براى وصال ۱۵۵

نگرشى بر اين روايت ۱۶۲

ميلاد نور ۱۶۴

آن سپيده دم پرخاطره ۱۶۶

نگرشى بر روايت ۱۷۱

در سپيده سحر ۱۷۴

ترديد افكنى منحرفان ۱۷۶

قربانى و ميهمانى ۱۷۷

يك راز بزرگ ۱۷۸

غيبت ۱۸۲

معجزه استتار ۱۸۵

نگرشى بر آيه دوم در پرتو روايات ۱۸۸

حكمت غيبت طولانى ۱۹۰

گام به گام با زندگى امامان عليهم‌السلام ۱۹۱

غيبت كوتاه مدت يا غيبت صغرى ۲۰۳

غيبت كوتاه مقدمه اى براى غيبت طولانى ۲۰۴


در حيات پدر ۲۱۲

جعفر و انحراف از خط اهل بيت ۲۱۴

چگونگى انحراف او ۲۱۵

نخستين نشان از نشانه هاى سه گانه ۲۱۸

نكاتى در مورد اين روايت ۲۲۱

در نقش جاسوسى حقير ۲۲۶

كاروان ديگرى از قم ۲۲۸

نكاتى از روايت ۲۳۳

سرانجام جعفر ۲۳۷

نواب خاص ۲۳۸

نخستين سفير ۲۳۹

براى نمونه ۲۴۴

دومين سفير خاص ۲۴۵

سومين سفير آن حضرت ۲۴۹

چهارمين نايب خاص ۲۵۲

رحلت جناب سمرى ۲۵۳

نمايندگان حضرت مهدى ۲۵۴

مدعيان دروغين سفارت و نمايندگى ۲۵۶

رفع فتنه مدعيان دروغين ۲۵۷

تلاش شكست خورده دشمن ۲۷۴

مأموريت پرخطر ۲۷۶

در برابر نيروى شكوهبار اعجاز ۲۸۰

شرارتى ديگر ۲۸۲


فعاليت هاى حضرت مهدى در دوران غيبت كوتاه ۲۸۷

غيبت كبرى يا بلند مدت ۲۹۸

چگونگى بهره ورى از امام غائب ۳۰۰

زيباترين تعبير ۳۰۲

آن خورشيد جهان افروز ۳۰۶

مرجعيت و رهبرى دينى ۳۱۵

بزرگ بزرگان ۳۱۷

شرحى كوتاه بر فرازهايى از نامه مبارك ۳۲۳

شرح فشرده اى برنامه دوم ۳۴۹

چه كساني آن حضرت را در دوران غيبت كبرى ديده اند؟ ۳۶۳

چاره انديشى ۳۶۶

يك واقعيت قطعى ۴۰۱

در پرتو قرآن ۴۰۲

از ديدگاه عقيدتى ۴۰۵

در پرتو دانش جديد ۴۰۸

مرزهاى ناشناخته عمر انسان ۴۱۱

هنگام ظهور كى خواهد بود؟ ۴۱۵

راز نهان بودن زمان ظهور ۴۱۷

راز آزمايش بندگان ۴۲۰


پيشگوييهاى بى اساس ۴۲۳

نشانه هاى امام مهدى عليه‌السلام ۴۲۴

نشانه هاى امام مهدى در روايات ۴۲۷

نشانه هاى ظهور ۴۳۰

نشانه هاى عمومى ظهور ۴۳۳

شرحى كوتاه بر اين روايت ۴۳۶

نشانه هاى نزديك ظهور ۴۴۰

نگرشى بر دريافتهاى شيخ مفيد ۴۴۴

نشانه هايى كه در سال ظهور پديدار مى گردد ۴۴۹

گرفتن خورشيد و ماه ۴۵۴

بارش بسيار باران ۴۵۷

سومين جنگ جهانى ۴۶۰

نشانه هاى پراكنده ۴۶۳


نشانه هاى قطعى ۴۶۶

۱. نداى آسمانى ۴۶۸

اعلاميه جهانى ۴۶۹

نداهاى متعدد ۴۷۲

۲. جنبش ارتجاعى سفيانى ۴۷۷

گزارش فشرده از جنبش ارتجاعى سفيانى ۴۹۵

۱. انقلاب سفيانى ۴۹۵

۲. در راه اشغال عراق و حجاز ۴۹۵

۳. اشغال عراق و آزادى آن ۴۹۶

۴. رويارويى كامل حق و باطل ۴۹۷

۵. مذاكرات و تلاشهاى ديپلماتيك ۴۹۷

۶. ناجوانمردى و بيعت شكنى ۴۹۸

فرو رفتن سپاه سفيانى در زمين ۵۰۳

جنبش اصلاح طلبانه شخصيت يمنى ۵۰۶

سفير پاكباخته يا نفس زكيه ۵۰۷

مدعيان دروغين ۵۱۰

سه گروه مدعى مهدويت ۵۱۲

بينا نگذار بهائيت، على محمد باب ۵۱۸

ادامه عمليات در تهران ۵۲۰

ادامه خيانت ۵۲۲

شمارى ديگر از اين دروغ پردازان ۵۲۴


ظهور او چگونه و از كجا خواهد بود؟ ۵۲۶

شمار امتيازات ياران امام مهدى عليه‌السلام ۵۲۹

نام جاودانه ياران امام عصر عليه‌السلام ۵۳۰

فرق ميان اصحاب و انصار آن حضرت ۵۴۲

دعاى عهد ۵۴۴

ترجمه دعاى عهد: ۵۴۶

رواياتى پيرامون ياران امام مهدى عليه‌السلام ۵۴۹

۱. ياران بلند آوازه امام مهدى عليه‌السلام ۵۵۶

يك واقعيت ناشناخته ۵۵۸

چگونگى ظهور ۵۶۵

نخستين سخنرانى امام مهدى عليه‌السلام ۵۶۷

شرحى بر برخى واژه هاى اين پيام جهانى ۵۷۱

سومين خطبه از آن گرامى ۵۸۶

بيعت با امام مهدى عليه‌السلام ۵۸۸

بيعت ۵۹۰

سپاه امام مهدى عليه‌السلام ۵۹۲

سلام بر مهدى ۵۹۴

قيام با شمشير ۵۹۶

نقش ميراث پيامبران ۶۰۰

امام مهدى عليه‌السلام در مكه مكرمه ۶۰۵

در مدينه منوره ۶۱۰

مركز حكومت امام مهدى عليه‌السلام يا پايتخت جهانى او ۶۱۱

بزرگترين مسجد در سراسر جهان ۶۱۴


فرود آمدن عيسى عليه‌السلام از آسمان ۶۱۹

واژه دجال ۶۲۷

پيشگامان امتها ۶۳۷

از ديدگاه عقيدتى و اسلامى ۶۴۰

بوسيله فرشتگان ۶۴۲

با نيروهاى طبيعت ۶۴۳

نقش سرنوشت ساز قانون ۶۴۶

حكومت امام مهدى عليه‌السلام ۶۵۲

قضاوت و داورى او ۶۵۴

زندگى در عصر ظهور امام مهدى عليه‌السلام ۶۶۱

حيات فرهنگى در عصر امام مهدى عليه‌السلام ۶۶۷

تربيت در عصر امام مهدى عليه‌السلام ۶۷۱

زندگى اقتصادى در عصر امام مهدى عليه‌السلام ۶۷۴

كشاورزى در عصر ظهور ۶۸۰

حل مشكل مسكن در عصر ظهور ۶۸۸

حل بحران بيكارى در عصر امام مهدى عليه‌السلام ۶۹۱

امنيت و آرامش در عصر ظهور ۶۹۳


اصلاحات عمومى در عصر ظهور ۶۹۸

شيعه در عصر امام مهدى عليه‌السلام ۷۰۰

موقعيت شيعه ۷۰۳

شرحى بر اين روايات ۷۰۶

دوران حكومت درخشان امام مهدى ۷۱۱

نماز بر امام معصوم عليه‌السلام ۷۱۵

نگرشى بر اين روايت ۷۱۶

رجعت چيست ۷۱۸

قرآن و مسأله رجعت ۷۲۶

رجعت در روايات ۷۲۹

رجعت امامان نور ۷۳۳

سخن علامه مجلسى در مورد رجعت ۷۳۷


امام مهدىعليه‌السلام از ولادت تا ظهور

مؤ لف: آيت الله سيد محمد كاظم قزوينى


بسم الله الرحمن الرحيم

«السلام على معزالالياء و مذل الاعداء »

سلام و درود بر خاتم اوصيا مفخر اوليا، كوكب فروزان آسمان ولايت و تنها باقيمانده خاندان عصمتعليه‌السلام كه با قيام خود، آخرين حلقه از حلقات مبارزه حق و باطل را به پايان برده و كاخهاى ستم و كنگره هاى بيداد را براى هميشه در هم كوبيده و آنچه غايب بعثت انبيا و كوشش اوليا بوده در جامعه تحقق خواهد بخشيد.

«السلام على شمس الظلام و بدر التمام »

سلام و درود بر خورشيد فروزان امامت كه از پس ابر غيبت بر زواياى قلب شيفتگانش نور اميد مى افشاند و بر مظلومان و مستضعفان نويد رهايى مى دهد و با طوفان قيامش منافقان، حيله گران و دغلبازان را از صحنه خارج كرده و مدعيان دروغين حقوق بشر را رسوا نموده و مظلومان حق از دست دادگان را به حقوق حقه خود نايل خواهد ساخت.

«السلام على صاحب الصمصام و فلاق الهام »

سلام و درود بر بزرگ انقلابى تاريخ بشريت كه با انقلاب بى نظيرش بساط ستم و ستمگرى را در جهان برچيده و بر حكومتهاى نظامهاى باطل خاتمه داده و بيدادگران و ستم پيشگان را براى ابد در زباله دان تاريخ دفن نموده و پرچم عدالت و رحمت را بر بسيط زمين برافراشته و حكومت عدل را جايگزين حكومت جور خواهد نمود.

«السلام على ربيع الانام و نضرة الايام »

سلام و درود بر بهار انسانها و شكوفايى دورانها، يعنى آنكه با ظهورش فجر نور شكافته و همه جا نورباران مى شود عدل و مساوات همه گير شده و نابسامانيها در تمام محورهاى فرهنگى اقتصادى سياسى، و... از ميان خواهد رفت؛ جهلها و ستمها رخت خواهد بست؛ عقلها و دانشها به كمك خواهد رسيد و زندگيها با طراوت و انسانها با صفا خواهند شد.

«السلام على المهدى و الذى وعد الله عزوجل به الامم »

سلام و درود بر انبياء و اوليايى كه از ظهور و قيام و حكومت جهانى او نويد داده و انتظار قدوم مباركش را به رهروانشان توصيه نموده اند.

سلام و درود بر رهروان و شيفتگان و دلباختگان او كه حتى يك لحظه از لحظات زندگى از ياد او غافل نبوده و براى رسيدن به وصال دلربايش از هيچ سعى و كوششى دريغ نمى ورزند و افتخار زيارت او را با سلطنت بر زمين و زمان مبادله نمى كنند.


سخنى چند

آرى! وعده خدا حق است و تخلف ناپذير! آن روز فرا خواهد رسيد كه چهره درخشان او نمايان و با اشعه طلائى خود ظلمت غم افزاى شب را از بين خواهد برد و آنان را كه در تاريكى فساد و طغيان از هر گونه تحرك وامانده و گرفتار طوفان هولناك جرايم، جنايات امواج خطرناك ظلم و ستم گرديده اند به ساحل نور و عدالت هدايت خواهد كرد.

آرى! سيطره حكومت و سلطنت او كه بر مبناى عدل و صلح واقعى مبتنى است تمام شرق و غرب جهان را زير نفوذ خواهد گرفت و تمام فاصله ها و مرزها را نابود و هرگونه اختلاف طبقاتى را محو و تمام انسانها را: شرقى و غربى، آمريكايى و آفريقايى، آسيايى و اروپايى، سفيد و سياه، سرخ و زرد همه و همه را زير يك پرچم گرد آورده پيرو يك آيين ساخته و در تمام نقاط عالم بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله و على ولى الله را طنين انداز خواهد نمود و در ميان تمام ملل و امم، قانونى غير از قانون مقدس اسلام به رسميت نخواهد شناخت.

اعتقاد به حضرت مهدىعليه‌السلام و ظهور آن منجى بشريت و ذخيره الهى اختصاص به مذهب شيعه ندارد؛ بلكه اعتقاد به حضرت ولى عصر و مصلح غيبى را در فضاهاى برون از حوزه اعتقادات و فرهنگ تشيع بايد جستجو كرد؛ زيرا اعتقاد به حضرت مهدىعليه‌السلام در سرتاسر آفاق زمانى و مكانى اسلام، كتابها و تأليفها، مسجدها و مدرسه ها ميان مشايخ و اساتيد حديث و عالمان گوناگون اهل سنت مفسران و محدثان مورخان و نسابگان رجال نويسان و تراجم نگاران اديبان و لغويان و عارفان و شاعران، بصورت مبسوط مطرح است.

همه و همه در كتابهاى مختلف خويش به ذكر احاديث مربوط به حضرت مهدىعليه‌السلام پرداخته و سخنانى بس جالب در شمايل و سيرت فضايل و منقبت علايم ظهور و كيفيت قيام و چگونگى استقرار و حكومت جهانى او گفته اند.

بسيارى از علماى بزرگ اهل سنت همانند: ترمذى صاحب (السنن) متوفاى ۲۹۷، ابو جعفر عقيلى، صاحب (الضعفاء الكبير) متوفاى ۳۲۲، بيهقى، متوفاى ۶۷۱، قرطبى، متوفاى ۶۷۱، ابن كثير، متوفاى ۷۷۴، ابن حجر اسقلانى، متوفاى ۸۵۲، سيوطى، متوفاى ۹۱۱، و... نيز به صحت و يا به متواتر بودن احاديث مهدىعليه‌السلام تصريح نموده اند.(۱)

متقى هندى متوفاى ۹۷۵، مى نويسد:«علماى مذاهب چهارگانه شافعى، حنفى مالكى و حنبلى، در صحت احاديث مهدىعليه‌السلام اتفاق نظر دارند و معتقدند كه واجب است تمام مسلمانان بر اين موضوع ايمان بياورند.»(۲)

بعضى ديگر مانند ابن خلدون مى گويد:«بين تمام اهل اسلام در طول تاريخ مشهور است كه در آخر الزمان مردى از اهل بيت به نام مهدى قيام خواهد نمود و دين اسلام را يارى و عدالت را گسترش خواهد داد و تمام مسلمين از آن متابعت نموده و بر تمام ممالك اسلامى مستولى خواهد شد.»(۳)

و همچنين زبيدى مى نويسد: مهدى نام كسى است كه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بشارت آمدن آن را داده است. جعلنا الله من انصاره.(۴)

و حافظ شيخ منصور على ناصف مى گويد:«در ميان تمام طبقات علما و دانشمندان مشهور است كه: در آينده مردى به نام مهدى، ظهور خواهد كرد و تمام ممالك اسلام را تحت سيطره خود در آورده و موجب بسط عدالت و در ميان مردم خواهد شد.»

و سپس اضافه مى كند كه:«احاديث مهدى را گروهى از نيكان صاحبه نقل كرده و بزرگان محدثين مانند: ابن داود، ترمذى، ابن ماجه، طبرانى، ابويعلى، احمد بن حنبل و حاكم نيشابورى در تاءليفات خود آورده اند.

و تواتر اخبار مهدى بر همگان روشن است هر كس كه كوچكترين آگاهى و ذره اى ايمان و اندكى انصاف داشته باشد، نمى تواند اين قضيه را انكار نمايد.»(۵)

پس معلوم است كه مسئله حضرت مهدىعليه‌السلام در قلمرو گسترده فرهنگ اسلامى اهل سنت نيز به نحو مبسوط، بحث شده و در اين زمينه، مستقلا يا ضمنا كتابها و مقالات متعددى به رشته تحرير درآمده و در معتبرترين كتابهاى اهل سنت مانند (الرساله) از محمد بن ادريس شافعى، رئيس مذهب شافعيه، متوفاى ۲۰۴، (مسند) احمد بن حنبل، رئيس مذهب حنابله، متوفاى ۲۴۱، (صحيح بخارى) از محمد بن اسماعيل بخارى، متوفاى ۲۵۶، (صحيح مسلم) از مسلم بن حجاج، متوفاى ۲۶۱، (سنن ابن ماجه) از محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، متوفاى ۲۷۵، (سنن ابى داود) از ابو داود سليمان بن اشعث، متوفاى ۲۷۵، (صحيح ترمذى) از محمد بن عيسى ترمذى متوفاى ۲۷۹، و... ويژگيهاى حضرت مهدىعليه‌السلام و علايم ظهور حكومت جهانى و استيلاى آن حضرت بر عالم، مطرح گرديده است.(۶)

موضوع ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام در ميان تاريخ نگاران نسابگان و پژوهشگران از ضروريات و مسلمات قطعى تاريخ بشمار مى رود.

فقيه عاليقدر، حضرت آيت الله صافى در كتاب خويش «منتخب الاثر»(۷) نام ۶۵، نفر محقق گرامى فقيه ايمانى، در كتاب خود «مهدى منتظر در نهج البلاغه»(۸) نام ۱۰۲، محقق توانا و كاوشگر فرزانه و برادر صديق ما، جناب ثامر عميدى نام ۱۲۸ نفر(۹) از علما و بزرگان اهل سنت را آورده اند كه در كتابهاى خود به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام تصريح كرده اند. و همچنين محقق ياد شده نام ۷۹، نفر را ذكر كرده كه در دوران طفوليت و يا قبل از آغاز غيبت كبرى وجود مقدس حضرت ولى عصر ارواحنا فداه را مشاهده نموده اند.(۱۰)


مهدى در ميان ساير اديان

بايد گفت: عقيده به مهدى و مصلح بزرگ جهانى از حوزه اعتقادات مسلمين نيز فراتر رفته و در اديان قديم مانند: آيين زرتشتى، هندى، بودائى، يهود، مسيحيت و... به عنوان يك اصل مسلم و قطعى مطرح است و هر يك از انبيا سلف و رهبران مذهبى گذشته به پيروانشان از آمدن، مصلح غيبى و تشكيل دهنده حكومت واحد جهانى بشارت داده و به مظلومان، ستمديدگان، مستضعفان و بيچارگان، از سپرى شدن فصل چپاولگران بين اللملى و غارتگران حرفه اى و ستم پيشگان بى رحم و فرارسيدن فصل شكوفايى عدالت و پياده شدن قانون مقدس الهى در سراسر گيتى نويد داده اند.

در كتاب (اوستا ) و (زند ) زرتشتيان، (شادكمونى ) و (ديد ) هنديان، (دادتك ) و (پاتيكل ) برهماييان و در كتاب مقدس بوداييان، در مزامير (زبور ) منسوب به حضرت داود و در فصل (تورات ) منصوب به حضرت موسى و اسفار (انجيل ) منسوب به حضرت عيسى و... سخن از ظهور منجى بشريت و مصلح كل و برهم زننده بساط ظلم و ستم و تشكيل دهنده حكومت واحد جهانى مبتنى بر پايه هاى عدالت نويد داده شده است.

در هر يك از آيين، اديان، مكاتب، ملل و اقوام، از مصلح جهانى با تعبيرهاى متناسب با فرهنگ خود نام برده و سخن گفته اند.

هر يك به زبانى سخن حمد تو گويد

بلبل به غزل خوانى و طوطى به ترانه

در آيين زرتشت از او به نام (سوشيانت ) يا (سوشيانس ) (نجات دهنده بزرگ جهان) در ميان يهوديان به نام (ماشيع ) (مهدى جهان) و در آيين هندى به نام (آواتارا ) و در آيين بودايى به نام (بوداى پنجم) و در ميان برهماييان به نام (ويشنو ) و در كتاب شاكمونى از كتب مقدس هنديان به نام (فرزند سيد خلايق دو جهان) و در كتاب مقدس دادتك برهماييان به نام (آخرين وصى ممتاطا) (محمد ) و در كتاب پاتيكل به نام (راهنما ) (هادى، مهدى) تعبير نموده اند.

و اهالى صربستان در انتظار (ماكوكراليويچ ) ساكنان جزاير انگلستان در انتظار (ارتور ) ايرانيان در انتظار (گرزاسپه )، يونانيان در انتظار (كالويبرگ )، اقوام اسكانديناوى در انتظار (اودين )، اقوام اروپاى مركزى در انتظار (بوخص ) و اقوام آمريكاى لاتين در انتظار (كوتزلكوتل ) و چينيها در انتظار (كرشنا ) بسر مى برند.( ۱۵ )

بنابراين، مسئله اعتقاد به حضرت مهدىعليه‌السلام و مصلح واقعى و تشكيل دهنده حكومت واحد جهانى، يك اصل قطعى و مسلم و پذيرفته شده ميان پيروان تمام اديان و مذاهب و ملل بوده است.


درود بر منتظران خورشيد جهان افروز

درود بيكران به منتظرانى كه به نويد غير قابل تغيير انبيا و اوليا، مبنى بر آمدن (مصلح جهانى) اميد دوخته اند.

به منتظرانى كه براى طلوع فجر حماسه آفرين (خورشيد جهان افروز موعود امم) در بلنداى قله هاى بيدارى، به انتظار نشسته اند.

به منتظرانى كه در تاريكى هاى استبداد و ظلمت بيداد، در انتظار سپيده نور عدالت، لحظه شمارى مى كنند.

به منتظرانى كه در زير فشار هواى كشنده اختناق، براى وزيدن نسيم حيات بخش آزادى، دل خوش كرده اند.

به منتظرانى كه در تيرگيهاى چپاول غارتگران بين المللى، قلبهاى خود را به فرارسيدن روز رهايى و پايان استعمار و استثمار، بشارت داده اند.

به منتظرانى كه در برابر سيل خروشان فساد و بى بندبارى، همانند فولاد، مقاومت نموده و خم به ابرو نمى آورند.


انتظار در آيينه روايات

در آيينه روايات و احاديث، كمتر موضوعى همانند (انتظار) مورد عنايت امامان نورعليهم‌السلام قرار گرفته است.

گاهى از آن بعنوان بهترين عبادت و نيايش حق تعبير گرديده:

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند:

«افضل العبادة، انتظار الفرج ».( ۱۶ )

و گاهى انتظار همسنگ حضور در خيمه حضرت ولى عصرعليه‌السلام و مصاحبت با رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قلمداد مى شود:

امام صادقعليه‌السلام فرمودند:

«من مات منكم و هو منتظر الهذا الامر كمن هو مع القائم فى فسطاطه، ثم سكت هنيئة ثم قال: هو كمن كان مع رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم »( ۱۷ )

و گاهى انتظار به منزله غلطيدن در خون خويش در راه خدا معرفى شده:

حضرت علىعليه‌السلام فرمودند:

«...المنتظر لامرنا كالمتشحط بدمه فى سبيل الله. »( ۱۸ )

و گاهى آن هموزن شهادت در ركاب رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قرار گرفته:

امام صادقعليه‌السلام فرمودند:

«من مات منكم منتظر لهذا الامر... كمن استشهد مع رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم »( ۱۹ )


منتظران حقيقى

منتظران حقيقى كسانى اند كه: انتظار را، خودسازى خويش در مقابل هواها و خواهشهاى نفسانى مى دانند.

منتظرانى كه انتظار را، بسيج همگانى براى نهضت جهانى انقلابى بزرگ تاريخ بشريت تفسير مى كنند.

آنان كه انتظار را، مهيا شدن جهت مبارزه با جباران و خونخواران در زير پرچم بزرگ پرچمدار عدالت مى دانند.

آنان كه انتظار را جز تواضع در برابر حق و خروش در برابر باطل، نمى دانند.

منتظرانى كه انتظار را جز تسليم در مقابل عدل و خروش در مقابل بيداد، نمى دانند.

آنان كه انتظار را جز فرياد جاودانه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر عليه مشركان چپاولگر و شمشير همواره افراشته علىعليه‌السلام بر فرق منافقان غارتگر و خون هميشه جوشان حماسه آفرين حسينعليه‌السلام در بستر تاريخ، تفسير نمى كنند.


تفسير انتظار

انتظار يعنى، چشم به راه (بنيانگذار حكومت جهانى اسلامى) كه براى اولين بار، پرچم پرافتخار اسلام را در سراسر شرق و غرب عالم به اهتزاز در مى آورد.

«يفتح الله له شرق الارض و غربها... حتى لا يبقى الا دين محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم »( ۲۰ )

و به دوران كفر جهانى و شرك بين المللى خاتمه داده و اختلاف بين مذاهب و اديان را پايان مى بخشد.

«ليرفع عن الملل و الاديان الاختلاف( ۲۱ )

و بساط طرفداران دروغين مذهب و مكتب الهى را در هم مى پيچد:

«يرفع الله المذاهب من الارض فلا يبقى الاالدين الخالص( ۲۲ )

و بانگ رساى توحيد و نبوت را در سراسر عالم طنين انداز خواهد نمود:

«لا يبقى قرية الا نودى فيها بشهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله بكرة و عشيا »( ۲۳ )

انتظار يعنى: چشم به راه (مصلح كل و مؤ سس حكومت عدل الهى) و (انقلابى بزرگ تاريخ بشريت) كه با انقلاب بى نظيرش، بساط ستم و بيداد را در جهان برچيده و حكومت عدل و داد را جايگزين آن كرده و سراسر گيتى را از عدل و داد پر خواهد نمود آن چنان كه از ظلم و بيداد مملو گشته؛ و تمام تشنگان عدالت، با جان و دل، اگر چه با سينه خيز رفتن از روى برفها، بسوى او خواهند شتافت:

«فيملاها قسطا و عدلا كما ملاوها جورا فمن ادراك منكم فلياءتهم ولو حبوا على الثلج( ۲۴ )

انتظار يعنى: چشم به راه طلوع سپيده اميد، شكافتن فجر نور عدالت، نورباران شدن سراسر گيتى و همه گير شدن عدل و مساوات در تمام محورها آنچنان كه پرندگان در آشيانه هاى خود ابراز خوشحالى نموده و ماهيان در اندرون درياها اظهار شادمانى كنند:

«فعند ذلك يفرح الطيور فى او كارها و الحيتان فى بحارها ».( ۲۵ )

انتظار يعنى: چشم به راه خورشيد فروزان امامت كه با درخشيدن او، دوران ظلمت غم افزاى ظلم و بيداد پايان پذيرفته و كاخ ستم و ستمگرى ويران گشته، ايام دادخواهى مظلومان و بيچارگان فرا رسيده و از ستمديدگان آنچنان رفع ستم خواهد نمود كه اگر ستمديده اى، زير دندان ستم پيشه اى باشد آن را باز ستاند و به صاحبش برگرداند:

«يبلغ رد المهدى المظالم حتى ولو كان تحت ضرس انسان شى ء انتزعه حتى يرده( ۲۶ )

انتظار يعنى چشم به راه چشمه سار عدالت و جلوه گاه ولايت كه با حاكميت مطلق عدل، ظلم و بيداد براى هميشه از تاريخ بشر محو شده و عدل و داد آنچنان بال و پرش را بر سر ساكنان زمين مى گسترد كه نسلهاى آينده جز عدل چيزى نمى شناسند و به غير از داد، به چيزى عمل نمى كنند:

«حتى يولد قوم لا يعرفون الا العدل و لا يعملون الا به( ۲۷ )

انتظار يعنى: چشم به راه بنيانگذار حكومت عدل و داد و برهم زننده بساط ظلم و بيداد كه در سايه شمشير عدالت او تمامى ستمگران جنايتكار و منكران طغيانگر و دشمنان تجاوزگر و مخالفان عنادگر، از صفحه گيتى محو خواهد شد:

«فلا يبقى على وجه الارض جبار قاسط ولا جاحد غامط ولا شانى مبغض و لا معاند كاشح( ۲۸ )

و در عرصه زمين نشانى از ظلم اثرى از بدعت به چشم نخواهد خورد:

«حتى لا يرى اثر من الظلم. »( ۲۹ )

و ابر عدالت و دادگرى سايه خود را بر روى ساكنان كره خاكى مى گسترد كه كسى را جرئت تجاوز و ستم به حريم ديگرى نخواهد بود:

«...و وضع ميزان العدل بين الناس فلا يظلم احد احدا »( ۳۰ )

انتظار يعنى: چشم به راه سمبل فضيلت و الگوى كرامت كه ثروت خدادادى را به رايگان در اختيار همگان قرار داده بر مسئولين كشورى و لشكرى بسيار سختگير و به بينوايان بسيار مهربان است:

«المهدى سمح بالمال شديد على العمال، رحيم بالمساكين( ۳۱ )

انتظار يعنى: چشم به راه پديد آورنده تحول بزرگ جهانى كه فقر و نيازمندى را براى هميشه از جوامع بشرى ريشه كن كرده همگان را در سايه فضل و رحمت الهى بى نياز خواهد نمود آنچنانكه مردم، كسى را نمى يابند كه هدايا و زكات خود را به وى بپردازند:

«يطلب الرجل من يصله بماله و ياءخد زكاته فلا يجد احدا تاءخذ ذلك استغناء بما عندالناس من فضله( ۳۲ )


منتظران الهام گير

در عصرى كه ابر سياه ستم و بيداد، بر سر مظلومان و مستضعفان، سايه افكنده و حقوق بيچارگان بوسيله مدعيان دروغين حقوق بشر، مورد تجاوز قرار گرفته و انسانيت انسانها بنام خدمت به انسان، به استهزا گرفته شده و با نهضتهاى رهايى بخش اسلامى كه مانع بيدادگرى آنان بوده، مبارزه نموده و رهروان آزاده مكتب انسان ساز اسلامى را به خاك و خون مى كشند و... منتظران معتقدند كه بايد:

با الهام از ابراهيم بت شكن، بتهاى ابرقدرت شرق و غرب را در هم كوبيد و بتخانه هاى جاسوسى بين المللى آنان را ويران ساخت.

با الهام از مبارزه بى امان حضرت موسى، با ستم پيشگان و ستمگران به مبارزه برخاسته و با سردمداران بيدادگر شرق و غرب به ستيز پرداخت و آنان را به سزاى اعمال ننگين خود رساند.

با الهام از كوشش بى دريغ حضرت نوح، مظلومان و مستضعفان را در كشتى نجات اهل بيت عصمت و طهارتعليهم‌السلام فرا خوانده و آنان را از غرق شدن در گرداب طوفان سهمگين فساد و بى بندبارى و طغيان و بيدادگرى، نجات داده و نفرين هميشه جاويد خود را به هستى زور داران قلدر، و زر اندوزان بى قيد و شرط، نثار نمود.

با الهام از نبى رحمت و ناجى امت حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آغوش گرم و پرمهر خود را جهت نوازش معتقدان به حاكميت الله گشوده و تمام توان و قدرت خود را براى در هم كوبيدن بساط ستم و جنايت مهيا ساخت.

با الهام از مكتب سرخين تشيع علوى، فرياد كوبنده خود را بر فرق يهوديان دوران و منافقان زمان وارد نموده و به هستى نكبت بار آنان خاتمه داد.

با الهام از بردبارى و پايدارى حسنى، پرده از روى جنايت پيشگان عصر برداشت و مدعيان دروغين صلح جهانى را رسوا نموده و خائنان به شرافت انسانيت را مفتضح ساخت.

با الهام از سرور آزادگان و آموزگار آزادگى و آفريننده بزرگ حماسه آزادى دانشگاه بزرگ آزادى و آزادگى تأسيس نموده و در هر زمان عاشورا آفريد و همه جا را به كربلا مبدل ساخت و حقيقت غلبه خون بر شمشير را براى جهانيان اثبات نمود و سركردگان استثمار و استعمار بين المللى و دشمنان آزادى و آزادگى را در سيلاب خونين غرق كرده و براى هميشه نام آنان را از قاموس هستى حذف نمود.


اى بهار آزادى

اى كشتى نجات! اينك گرفتاران امواج پرتلاطم درياى فساد و ظلم و طغيان در انتظار ظهورت لحظه شمارى مى كنند.

اى روزنه اميد! اينك اسيران زنجير استعمار و گرفتاران استبداد، با انتظار روز رهايى از قيد اسارت ظلم، دل خوش كرده و شبهاى ظلمانى و تاريك بيداد را به اميد نور عدالت تو، سپرى مى كنند.

اى چشمه سار جوشان فضيلت! اينك تشنه كامان علم و دانش در انتظار جرعه اى از اقيانوس بيكران علم تو صف كشيده اند.

اى بهار آزادى! اينك مظلومان و بيچارگان و ستمديدگان چشمان خسته خود را به قطرات بارش ابر عدالت تو دوخته اند.

اى مايه اميد، اى آرزوى دل اوليا، اى آنكه شبهاى تار انبيا به اميد ظهورت رقم خورده.

اى آنكه خشم پرخروش ملكوتيان به ياد انتقامت، فروكش!

و اى آنكه قلب پر خون علىعليه‌السلام را تو مايه تسكين!

اى آنكه پهلوان شكسته زهراى اطهرعليها‌السلام را تو مرحم!

اى آنكه قلب شكسته حسنعليه‌السلام را تو درمان!

اى آنكه خون پاك شهيدان را تو منتقم!

اى آنكه بازوان به زنجير كشيده اسيران را تو نوازش!

بيا! تا شكوفه هاى بهارى به روى زيباى تو لبخند زند.

بيا! تا لاله هاى پرشور گلستان به ياد تو تبسم كند.

بيا! كه سبزه زاران به خاطر جمال زيباى تو با طراوت شود.

بيا! كه غنچه ها به ياد تو شكوفا گردد.

بيا! كه بلبلان براى تو نغمه سر دهند.

بيا! كه كاخ بيدادگران به دست تو ويران شود.

بيا! كه ستم پيشگان، به شمشير انتقام تو كيفر شوند.

بيا! كه پرچم پرافتخار توحيد به دست تواناى تو در سراسر گيتى به اهتزاز در آيد.

بيا! كه عدالت در لواى حكومت تو، بر روى ساكنان اين كره خاكى، سايه افكند.

اى آنكه از موسى برتر!

بيا كه يد بيضاى قدرت الهى را از آستين ملكوتيت برون آر و چشم خيره سران عالم را خيره ساز.

بيا! كه با نمايان كردن اژدهاى قهر خداوندى تمام جادوى جادوگران قرن را باطل ساز و مدعيان دروغين حقوق بشر را رسوا كن.

بيا! كه با فرو ريختن آتش خشم الهى بر سر ابر جنايتكاران، همه ستم پيشگان را در شعله هاى غضب خداوندى را بسوزان و خاكستر آنان را بر باد ده تا مظلومان و بيچارگان و ستمديدگان، نفس راحتى كشند.

بيا! كه با غرق كردن قافله هاى بيدادگرى و استبدادگران در درياى طوفانى سطوت و انتقام پروردگارى حزب حق و لشگر عدل، مسرور و خندان گردد.

بيا! كه شيفتگانت پروانه وار به طرف شمع وجودت چرخش كنند.

بيا! كه با آمدنت قلب رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خوشحال و دل علىعليه‌السلام شاد و چشمان زهراعليها‌السلام روشن شود.

اين مقدمه را با زمزمه دعاى فرج به پايان مى بريم:

«اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا صلواتك عليه و آله و غيبة امامنا و كثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا »

خدايا!

از فقدان و از دست دادن پيغمبران، از غيبت و پنهانى امامان، از كثرت و بسيارى دشمنان، از كمى و اندكى تعداد نفراتمان از رو آوردن فتنه ها بسويمان، شكوه و شكايت نزد تو مى آوريم.

اى زاده پيغمبر! اى ميوه دل حيدر! اى اميد قلب زهراى اطهر!

ما غفلت كرديم متوجه نشديم، غافلانه و جاهلانه، تو، آن يوسف عزيز را بدون اينكه حتى ثمن بخسى نصيبمان شود، از دست داديم و اينك در هجران تو، كنعان زندگى ما در خشكسالى سوزان فرو رفته و زندگى بر ما سخت شده، با شرمندگى، دست تمنا بسوى تو گشوده و عرضه مى داريم:

«يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا بيضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين

اى فاتح بزرگ جهان! اى قلب عالم امكان! اى مظهر رحمت بيكران!

اينك با قلبى پر از سوز و سينه اى مملو از گداز و چشمانى سرازير از اشك، فرياد مى نهيم:

اى عزيزتر از هر عزيزى! اى گرامى تر از يوسف يعقوب! اگر دلباختگان يوسف با ديدن روى دل آراى او، انگشت بريدند، شيفتگان تو بدون ديدن جمال زيبايت از جان و تن گذشتند و در آتش فراقت پروانه وار سوختند، شايد كه بر قلبهاى سوخته آنان آب وصال ريزى و با صبح ظهورت شام ظلمانى هجران آنان را به روز روشن مبدل سازى.

و در پايان از برادر بسيار گرامى و فاضل فرزانه، جناب آقاى (احمد مسجد جامعى) قائم مقام محترم وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى و معاونت فرهنگى و پژوهشى كه در راستاى ترجمه، تحقيق و نشر اين كتاب، مساعدت خالصانه خود را مبذول داشتند، كمال تشكر را مى نمايم، باشد كه اين عنايت و ساير خدمات گرانقدر و تلاش بى وقفه او در نشر آثار و فرهنگ قرآن و اهل بيت عصمت و طهارتعليهم‌السلام دارند مورد پذيرش حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف قرار گيرد ان شاء الله.

و همچنين از همكارى هاى بى دريغ برادر ارجمند جناب آقاى (حميدى) مشاور اجرايى معاونت فرهنگى و پژوهشى كمال سپاسگزارى بعمل مى آيد.

موسسه تحقيقاتى حضرت ولى عصرعليه‌السلام

سيد محمد حسينى


امام مهدىعليه‌السلام كيست؟

سخن از امام مهدىعليه‌السلام سخن از يك موضوع عقيدتى و مذهبى بسيار حساس و مهمى است كه رابطه تنگاتنگ و گسست ناپذيرى با اسلام و مسلمانان دارد، چرا كه وجود گرانمايه او يك واقعيت اسلامى و از مهم ترين مسايل دينى و از اساس مكتب و ايمان به ارزشهاى معنوى است.

بحث از شخصيت آن حضرت، آنگونه كه برخى از نويسندگان منحرف پنداشته اند، بحث از افسانه اى نيست كه شيعه آن را به منظور آرامش بخشيدن به روان ناآرام خويش كه در رهگذر قرون و اعصار تحت فشار ظلم و استبداد بوده است ساخته باشد و بخاطر مرهم نهادن بر قلب زخم خورده اى كه باران مصايب در مسير زمان بر سر آنان باريده است سرهم كرده باشد.

بحث از امام مهدىعليه‌السلام آنگونه كه برخى فيلسوف نماها گفته اند انديشه اى نيست كه به منظور تخفيف دردها و آرامش بخشيدن به رنج و فشارى باشد كه از رهگذر حاكميت زمامداران بيدادگر قرون و اعصار در برخى اذهان و افكار جايگزين شده باشد.

و نيز آنگونه كه برخى عناصر نادان مدعى دانش و فرهنگ تصور كرده اند، حرافه اى نيست كه آن را، داستان سرايان ساخته و پرداخته و به اسلام چسبانده باشند و نيز بازيچه تاريخى نيست تا اسباب تمسخر دشمنان بدانديش و دلقك و ياوه گو باشد؛ بلكه يك واقعيت اسلامى است كه در خور اهميت بخشيدن بسيار و ژرف نگرى فراوان ارزيابى و روشنگرى اساسى است.

مساءله تداوم حيات اسلام و شكوه قرآن است، بحث مهم و اصيلى است كه قرآن نويدگر آن است و پيامبر در موقعيتها و مناسبتهاى گوناگون از آن سخن به ميان آورده، امامان نورعليهم‌السلام نويد و بشارت آن را نه تنها به شيعيان خود كه به تمامى مسلمانان قرون و اعصار داده اند و دانشمندان، مفسران، محدثان و مورخان نام آور، در رهگذر قرون و اعصار، كتابهاى مفصل و مستقلى پيرامون آن نوشته اند.

با اين بيان، موضوع امام مهدى يك موضوع استراتژيك و بسيار مهم و در نوع خود بى نظير است و از امتيازات بسيار ويژه اى، برخوردار است.

مساءله اى است كه پيرامون آن بسيار گفتگو شده و در آستانه آن، فراوان برخورد افكار و انديشه ها صورت گرفته و قلم فرساييها شده است، از اين رو، گروهى بدان ايمان آورده و گروهى دچار حيرت گشته و برخى ديگران را به باد استهزاء گرفته اند.

امام مهدىعليه‌السلام از شخصيتهايى نيست كه گذشت زمان او را در كام خود فرو برد و تاريخ آن را به فراموشى سپارد. او نداى رساى ميليونها انسان و معشوق دل عصرها و نسلهاست. چشم امتها به او دوخته شده و نقطه اميد جامعه هاست.

امام مهدىعليه‌السلام شخصيت برجسته اى است كه درست ۱۱۴۲ سال پيش از نگارش اين كتاب ديده به جهان گشوده و هم اكنون زنده است، بر روى اين سياره خاكى زندگى مى كند و بسان ديگر انسانها، غذا مى خورد و آب مى نوشد و خداى خويش را عاشقانه و خالصانه عبادت مى كند و در انتظار دريافت فرمان ظهور خويش است.

آن گرامى از ديدگان نهان است. مردم او را مى بينند و نمى شناسند و او نيز خويشتن را معرفى نمى كند و در هر نقطه اى از جهان كه اراده كند، حضور مى يابد.

او بر سراسر جهان، تسلط و اشراف دارد و به همه بندگان، شهرها و كشورها احاطه دارد. به اذن خدا هر رخدادى در سراسر جهان رخ دهد مى داند و روزى كه نزد خدا مشخص است و براى ما نامعلوم، از پس پرده غيبت ظاهر مى گردد و علائم و نشانه هاى قطعى پيش از ظهور او پديدار مى گردد.

پس از ظهور، بر سراسر گيتى حكم مى راند و مسيحعليه‌السلام از آسمان فرود آمده و به امامت او نماز مى خواند.

همه دولتها و ملتها در سراسر جهان، در برابرش خاضع مى گردند و مذاهب و اديان سرفرود مى آورند.

اسلام راستينى را كه نياى گرانقدرش محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد، با خود مى آورد و پياده مى كند...

اينها برخى سرفصلها پيرامون شخصيت آن گرامى و بسان فهرستى براى اين كتاب است.


نام و نسب بلند آوازه او

پدران و نياكان سرفراز:

نام بلند آوازه آن گرانمايه (محمد) و به (مهدى)عليه‌السلام شهرت دارد.

او فرزند حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام

فرزند امام هادىعليه‌السلام

فرزند امام جوادعليه‌السلام

فرزند امام رضاعليه‌السلام

فرزند امام كاظمعليه‌السلام

فرزند امام صادقعليه‌السلام

فرزند امام باقرعليه‌السلام

فرزند امام سجادعليه‌السلام

فرزند امام حسينعليه‌السلام

فرزند امام علىعليه‌السلام

و فرزند دلبند فاطمه دخت گرانمايه پيامبر گرامى است.

و سخن فرزدق چقدر در اينجا زيباست كه مى گويد:

(اينان، پدران گرانقدر من هستند، شما نيز اى (جرير)! به هنگامى كه انجمنها ما را گرد آوردند، شخصيتهايى به عظمت پدران من، بدان انجمنها بياور.)

آرى! اين نسب والاى آن حضرت است كه علاوه بر اسناد تاريخى، انبوه روايات نيز كه از نظرتان خواهد گذشت، اين واقعيت را به صراحت، در چشم انداز حقجويان قرار مى دهد.


مادر گرامى او

مادرش، بانوى بزرگ، نيك بخت پرشكوه و گرانقدرى بنام (نرجس) است و او را (صيقل)، (ريحانه) و (سوسن) نيز، ناميده اند.

لازم به يادآورى است كه تعدد نام و اختلاف در اسم، نه تعدد شخصيت را مى طلبد و نه اختلاف در مورد صاحب آن را.

دخت گرانقدر پيامبر فاطمهعليها‌السلام نيز بخاطر مناسبتها و دلايل متعدد نامهاى گوناگونى داشت كه برخى از آنها را در كتاب (فاطمه از ولادت تا شهادت) آورده ايم و در اين كتاب نيز برخى از نامهاى مادر گرامى حضرت مهدى (نرجس) را نيز خواهيم آورد.


دست خيانت و تحريف در برخى روايات

هر پژوهشگرى به رواياتى كه از نسب امام عصرعليه‌السلام سخن مى گويد، مراجعه كند به روشنى در خواهد يافت كه امام مهدىعليه‌السلام بى هيچ ترديدى فرزند گرامى حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام است. با اين وصف شما در برخى از كتابهاى اهل سنت به روايتى بر مى خوريد كه دست تحريف و تزوير بسوى آن دراز شده و خيانتكارانه بخاطر زشت و بى اعتبار جلوه دادن روايت و منحرف ساختن آن از هدف اصلى خويش كه بيان شخصيت و نسب حضرت مهدىعليه‌السلام است، يك واژه بيگانه بر آن افزوده است و به همين جهت هم اين روايت، ارزش و اصالت حقيقى خويش را از دست داده است.

علاوه بر اين، روايت مورد اشاره، از نظر سند و متن نيز ضعيف است و نزد پژوهشگران فاقد ارزش و اعتبار. اما شگفت اينجاست كه برخى از بدانديشان صدها روايت صحيح و اصيل و معتبر را در اين مورد رها ساخته و به همين روايت فاقد ارزش و اعتبار چسبيده اند، چرا كه پاسخگوى تمايلات و خواسته هاى دل بيمار آنان است.

آن روايت اين است:

عن ابى داود، عن زائدة، عن عاصم، عن زر، عن عبدالله، عن النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انه قال:

«لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد، لطول الله ذلك اليوم، حتى يبعث الله رجلا منى او: من اهل بيتى يواطى ء اسمه اسمى (و اسم ابيه اسم ابى ) يملاء الارض قسطا و عدلا، كما ملئت ظلما و جورا ».

اين روايت با چيزى كه دست تحريف و خيانت بدان افزوده است از ديگر انبوه روايات كه پيرامون حضرت مهدىعليه‌السلام آمده است، از نظر سند متن متفاوت است.

از نظر سند: بدان جهت فاقد ارزش است كه روايت بوسيله فردى بنام (زائده) روايت شده است و او فردى است كه دانشمندان علم رجال در بيوگرافى اش تصريح كرده اند كه:

«انه يزيد فى الاحاديث»( ۳۳ )

يعنى: او در روايات مى افزود و امانت در نقل را رعايت نمى كرد.

اما از نظر متن: بدان دليل فاقد ارزش است كه اين روايت از (زر) از راههاى فراوان ديگرى روايت شده است و در هيچ كدام از آن، جمله و اسم ابيه اسم ابى وجود ندارد.( ۳۴ )

و اين نشانگر آن است كه اين جمله اضافى، ساخته و پرداخته فردى بنام (زائده) است كه پژوهشگران اهل سنت نيز اين واقعيت را دريافته اند از جمله يكى از آنان در كتاب خويش مى نويسد:

(همه روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين مورد، فاقد جمله (و اسم ابيه اسم ابى) مى باشد)

آنگاه روايت مورد بحث را از (زائده) مى آورد و پس از آن مى گويد:

(ترمذى اين روايت را نقل نموده است، اما آن جمله را ذكر نكرده است.)

و در انبوه روايات حافظان و افراد مورد اعتماد كه روايت را آورده اند، تنها اين عبارت است: (اسمه اسمى) مى باشد.( ۳۵ )

علاوه بر آنچه آمد، در همه روايات رسيده از پيامبر در مورد شخصيت والاى امام مهدىعليه‌السلام ، عبارت كوتاه (و اسم ابيه اسم ابى) وجود ندارد و مسلمانان نيز بر اين مطلب، اتفاق نظر دارند كه آن حضرت فرزند حضرت حسن عسكرىعليه‌السلام است.

با اين بيان، روايت تحريف شده (زائده) فاقد ارزش و اعتبار است و از ديدگاه علما و دانشمندان، مردود؛ چرا كه با انبوه روايات صحيح و معتبر، ناسازگار است و نيز بدان دليل كه (زائده) عنصرى شناخته شده است كه با روايات بازى مى كرد و طبق هواها و خواسته هاى خويش، در آنها دستكارى مى نمود.


چرا تحريف؟

بازرگانان و دلالان حديث، به منظور تقرب به قطبهاى قدرت و در طمع بدست آوردن ثروت و تقويت جبهه باطل و بيداد، رواياتى جهت دار از خود مى ساختند و آنها را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسبت مى دادند، چرا كه در برخى روزگاران، ساختن روايت دروغ، پست و شغل مهم و تجارتى پر سود بود كه جعل كنندگان حديث و دروغ پردازانى نظير (ابوهريره)، (سمرة بن جندب)، (مغيرة بن شعبه) و دوستان و همكاران آنان بدان وسيله زندگى مى كردند و به آلاف و الوف و هواهاى دل خويش مى رسيدند و راوى روايت مورد بحث، جناب (زائده) از اين قماش است و دليل بازى با اين روايت نيز روشن است.

هدف...

هدف از افزودن جمله كوتاه (و اسم ابيه اسم ابى) به روايت مورد بحث چه بوده است و دست تحريف، چه منظورى داشته است؟

پاسخ

پاسخ اين سؤال، يكى از اين دو مى تواند باشد:

۱. هدف از اين كار، تاءييد (مهدى عباسى) بوده است كه، نامش (محمد) و نام پدرش (عبدالله) است و لقبش (مهدى).

۲. ممكن است هدف تاءييد (محمد بن عبدالله بن حسن) بوده است كه لقبش (نفس زكيه)( ۳۶ ) بود و بر ضد نظام ستمكار و پرفريب عباسى قيام كرد، همانگونه كه علامه معاصر آيت الله صافى نيز در كتاب خويش( ۳۷ ) بدان تصريح كرده است.

كوتاه سخن اينكه: روايت (زائده) از ديدگاه دانشمندان حديث، فاقد صحت و اعتبار است و در نهايت ضعف و تزلزل و توجيه حرف نادرست نيز، كار نادرست ديگرى است.


نامهاى حضرت مهدى

حضرت مهدى نامهاى متعددى دارد كه به مناسبتهاى مختلف بدان نامها خوانده شده است و اين از شئون شخصيتهاى بزرگ است كه بخاطر صفات و ويژگيها و ابعاد گوناگون شخصيتشان، نامشان نيز متعدد مى گردد.

براى نمونه: در قرآن شريف و انجيل براى پيامبر گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نامهاى متعددى است، نامهايى چون: (محمد )، (احمد )، (طه )، (يس )، (بشير )، (نذير ) و در انجيل نيز (فارقليطا ) و (بركلوطوس ) به زبان سريانى و يونانى.

و نيز قهرمان جاودانه اسلام، امیرمؤمنانعليه‌السلام نيز نامهاى متعددى دارد از آن جمله: (على )، (حيدر )، (مرتضى ) و (ايليا ) به لغت سريانى و نامهايى ديگر.

و بانوى بانوان فاطمهعليها‌السلام نيز نامهاى متعددى دارد از آن جمله: (فاطمه )، (بتول )، (مباركه )، (محدثه )، (طاهره )، (صديقه ) و...

در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام و نام بلند آوازه اش، روايات بسيارى از پيامبر گرامى و امامان نورعليهم‌السلام آمده است كه در آنها از آن اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها به (مهدى )، (حجت )، (قائم )، (منتظر )، (خلف صالح )، (صاحب الامر )، (سيد )، (الامام الثانى عشر ) و... تعبير شده است و بارها تصريح شده است كه نام آن حضرت نام پيامبر است و كنيه اش (ابوالقاسم ).

كه ما با ترسيم برخى از روايات به برخى از نامهاى مقدس آن حضرت اشاره مى كنيم:

۱. مهدى

۱- از (ابى سعيد خدرى) و او نيز از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده است كه فرمود: (نام مهدى نام من است.)

«اسم المهدى، اسمى »

۲- اميرالمؤمنانعليه‌السلام فرمود: نام مهدى (محمد) است.

«اسم المهدى، محمد »( ۳۸ )

و آن گرامى، (مهدى) ناميده شد، چرا كه خداوند او را به امور نهائى كه هيچ كس از آنها آگاهى ندارد هدايت و ارشاد مى نمايد، روايت اين است:

امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام مهدينا اهل البيت، قسم بالسوية و عدل فى الرعيه، من اطاعه فقد اطاع الله و من عصاه فقد عصى الله و انما سمى المهدى الانه يهدى الى امر خفى

يعنى: هنگامى كه مهدى ما خاندان پيامبر، بپاخيزد ثروتها را بطور برابر تقسيم مى كند و در جامعه به عدالت و دادگرى رفتار مى كند. هر كس او را فرمان برد خدا را فرمان برده است و هر كس او را نافرمانى كند، خدا را نافرمانى كرده است و او مهدى ناميده شد چرا كه به امور و شئون نهائى هدايت مى گردد.( ۳۹ )

۲. قائم

آن حضرت (قائم ) ناميده شده است چرا كه به بزرگترين قيام اصلاحگرانه تاريخ بشر دست مى زند. او براى حق خالص كه ذره اى باطل در آن راه نمى يابد قيام مى كند و به حق و عدالت بپا مى خيزد. و اين چيزى است كه قيام شكوهمند او را از ديگر قيامها ممتاز مى سازد. چرا كه تاريخ بشر، قيامها و نهضتهايى را براى برخى شخصيتها ثبت كرده است اما قيام و نهضت و انقلاب آنان در هدف ها و وسايل، براساس حق و راه مستقيم نبوده است، اما امام مهدىعليه‌السلام بر اساس حق خالص و عدالت راستين و ناب بپامى خيزد و بس.

اين روايت را بنگريد:

(ابو حمزه ثمالى) مى گويد:

سألت الباقرعليه‌السلام : يابن رسول الله! الستم كلكم قائمين بالحق؟

قالى: بلى

قلت: فلم سمى القائم قائما؟

قال: «لما قتل جدى الحسين عليه‌السلام ضجت المكلائكه الى الله عزوجل بالبكاء و النحيب... ثم كشف الله عزوجل عن الائمة من ولد الحسين عليه‌السلام للملائكة، فسرت الملائكة بذلك، فاذا احدهم قائم يصلى، فقال عزوجل: بذلك القائم انتقم منهم ».( ۴۰ )

از امام باقرعليه‌السلام پرسيدم: (اى پسر پيامبر! آيا همه شما قيام كننده به حق نيستيد؟)

فرمود: (چرا!)

گفتم: (پس چرا آن حضرت قائم ناميده شد؟)

فرمود: (هنگامى كه نياى گرانقدرم حسينعليه‌السلام به شهادت رسيد فرشتگان به بارگاه خدا ناله و شيون كردند... خداوند امامان نهگانه، از نسل پاك حسينعليه‌السلام را به آنها نماياند و با ديدن آنان شادمان گرديدند كه يكى از آنها به نماز ايستاده است و خدا با نشان دادن او به فرشتگان فرمود: من بوسيله اين (قائم) از قاتلان حسينعليه‌السلام انتقام خواهم گرفت)

و امام صادقعليه‌السلام نيز فرمود:

«سمى ( القائم ) لقيامه بالحق »( ۴۱ )

يعنى حضرت مهدىعليه‌السلام (قائم) ناميده شد چرا كه قيام شكوهمند او به حق و عدالت است و هدفها و شيوه ها و وسايل او در راه رسيدن به هدف نيز همه و همه بر اساس حق است.

۳. منتظر

آن حضرت با اين نام خوانده شده است، چرا كه مردم همواره ظهور و قيام او را انتظار مى برند تا با قيام خويش اين سياره خاكى را از ظلم و بيداد پاك سازد.

از امام جوادعليه‌السلام پرسيدند:

يابن رسول الله! و لم سمى: القائم؟

قال: لانه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته.

فقيل له: و لم سمى: المنتظر؟

قال:«لان له غيبة تكثير ايامها و يطول امدها، فينتظر خروجه المخلصون و ينكره المرتابون ...»( ۴۲ )

يعنى: پرسيدند: (چرا حضرت مهدىعليه‌السلام را (قائم) ناميدند؟)

فرمود: (چون پس از آنكه ياد و نام مقدسش در ميان مردم فراموش شد و بيشتر معتقدان به امامت او به آفت ارتجاع و ارتداد گرفتار آمدند بپا مى خيزد.)

پرسيدند: (چرا (منتظر) ناميده شده است)

فرمود: (بدان دليل كه او غيبت بسيار طولانى خواهد داشت. غيبتى كه دوران آن سخت طولانى است و مخلصان، انتظار قيام و ظهورش را مى كشند و ترديد كنندگان و بدخواهان وجود گرانمايه و ظهور او را براى اصلاح جهان انكار مى نمايند.)

۴. صاحب الامر

آن گرامى: (صاحب الامر) نيز ناميده شده است، چرا كه او پيشواى بر حقى است كه خداوند اطاعت او را بر همه بندگان واجب ساخته است؛ از جمله در قرآن مى فرمايد:

هان اى ايمان آورندگان! خدا و پيامبر و صاحبان امر را اطاعت كنيد.

( يا ايهاالذين آمنو الطيعوا الله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم )

روايات( ۴۳ ) معتبر و صحيح صراحت دارند كه (اولى الامر) در آيه شريفه، امامان نور و از خاندان پيامبرند كه نخستين آنان علىعليه‌السلام و آخرينشان حضرت مهدىعليه‌السلام است.

۵. حجت

آن حضرت (حجت ) نيز ناميده شده است بدان دليل كه حجت خدا بر جهانيان است و خدا بوسيله آن گرامى بر بندگانش اتمام حجت مى كند.

و نيز آن پيشواى بزرگ، نامها و لقبهاى ديگرى دارد كه نياز به توضيح و شرح ندارد.


جان سخن در مورد امام مهدىعليه‌السلام

بنظر مى رسد بهترين شيوه ورود به بحث در مورد امام مهدىعليه‌السلام ترسيم رواياتى است كه از نياى گرانقدرش پيامبر، گاه به صورت سربسته و گاه مشروح! پيرامون شخصيت والا و پرشكوه او! وارد شده است، همانگونه كه ديگر نويسندگان نيز بدينصورت وارد بحث شده اند.

در آغاز اين بحث لازم به ياد آورى است كه در اين رابطه انبوه رواياتى كه در منابع و كتابهاى شيعه است ترسيم نمى گردد، چرا كه، ايمان به امامت از نظر آنان از پايه هاى دين و مذهب شناخته شده و فردى كه اصل امامت را معتقد بود، ناگزير به امامت حضرت مهدىعليه‌السلام ايمان دارد و انبوه رواياتى كه از اصل امامت و شمار امامان نور سخن دارد، تصريح مى كند كه دوازدهمين آنان حضرت مهدىعليه‌السلام است از اين رو، ايمان به آن گرامى، از ايمان به اصل امامت، گسست ناپذير از كل! و دوازدهمين آنان مى باشد.


در منابع اهل سنت

انبوه رواياتى كه در منابع و كتابهاى اهل سنت پيرامون امامان دوازده گانه وارد شده است از نظر اجمال و تفصيل گوناگون است.

برخى از آنها تنها از شمار امامان نور، بدون بيان نام و نسب آنان سخن دارد

و برخى ديگر آنان را با نام و نسب و شمار معرفى مى كند.

برخى سربسته از حضرت مهدىعليه‌السلام سخن مى گويند.

و برخى صراحت دارند كه آن حضرت، دوازدهمين امام نور است.

با اين بيان برخى از روايات روشنگر برخى ديگر است.

سخن درست

سخن حق و درست در اين مورد اين است كه به صراحت يادآورى كنيم كه: اين روايات، بسيار زياد و فراتر از حد تواتر است و پيام آنها نيز صريح، روشن و غير قابل خدشه است، بگونه اى كه نه نقطه ابهامى باقى مى گذارد و نه راهى براى بهانه جويى و ايراد و اشكال و اگر بخواهيم همه آنها را بياوريم، هم سخن طولانى و خسته كننده مى شود و هم از هدف اصلى كتابها باز مى مانيم، به همين جهت تنها براى نمونه برخى از آنها با بيان منابع و مصادر، به منظور آسان ساختن كار براى پژوهشگران حقيقت جو در اينجا ترسيم مى گردد.

الف: دسته اول:

دسته نخست رواياتى است كه از امامان نورعليهم‌السلام بطور كلى و سربسته، پيام دارد، براى نمونه:

۱. پيامبر گرامى مى فرمود:

«يكون لهذه الامة اثنا عشر خليفة »

يعنى: براى اين امت دوازده امام و پيشوا خواهد بود.

اين روايت را هم، امام (احمد بن حنبل) در مسند خويش از ۳۴ طريق روايت كرده است و هم (مسلم) از علماى مورد قبول اهل سنت در (صحيح) خود آورده است.( ۴۴ )

و نيز آورده اند كه فرمود:

«يكون اثنا عشر اميرا، فقال كلمة لم اسمعها فقال ابى: انه قال كلهم من قريش »( ۴۵ )

يعنى اين امت دوازده امير خواهد داشت... و همگى آنان از قريش اند

اين روايت را منابع و مصادر ذيل آورده اند:

۱. (صحيح بخارى) جلد ۴،.

۲. (صحيح ترمذى) جلد ۲، ص ۳۵.

۳. (مسند امام احمد بن حنبل) جلد ۵، ص ۹۰.

۴. (تيسير الوصول الى جامع الاصول) جلد ۲.

۵. (منتخب كنزالعمال).

۶. (تاريخ بغداد) جلد ۱۴،.

۷. (تاريخ الخلفاء).

۸. (ينابيع الموده).

۹. (المستدرك على الصحيحين) جلد ۲، ص ۲۵۰۱.( ۴۶ )

در منابع فوق، اين روايت از امام حسنعليه‌السلام ، (عبدالله بن مسعود)، (انس بن مالك)، (عمر) و... روايت شده است و ياد آورى مى گردد كه نويسندگان اين منابع همگى از ائمه و علماى مورد اعتماد اهل سنت هستند.

ب: دسته دوم:

دسته دوم از روايات بر خلاف دسته نخست كه سربسته بيانگر اين نكته بود كه امامان پس از پيامبر دوازده نفرند و همگى از قريش، اين دسته از روايات بطور روشن و گويا به بيان مشخصات امامان دوازده گانه پرداخته و آنان را با نام و نشان معرفى مى كند.

۱. قال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «انا سيد النبيين و على بن ابى طالب سيد الوصيين و ان اوصيائى بعدى اثنا عشر، اولهم على بن ابى طالب و آخرهم المهدى ».( ۴۷ )

يعنى از پيامبر گرامى آورده اند كه فرمود: (من سالار پيامبرانم و على سالار جانشينان پيامبران و جانشينان من دوازده نفر مى باشند، نخستين آنان علىعليه‌السلام فرزند ابى طالب است و آخرينشان فرزندم مهدىعليه‌السلام .

۲. و نيز فرمود:

«ان خلفائى و اوصيائى و حجج الله على الخلق بعدى اثنا عشر: اولهم على و آخرهم ولدى المهدى، فينزل روح الله عيسى بن مريم، فيصلى خلف المهدى و تشرق الارض بنور ربها و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب ».( ۴۸ )

يعنى جانشينان من و حجتهاى خدا بر بندگان پس از من، دوازده نفرند. نخستين آنان على بن ابى طالب است و آخرينشان پسرم مهدى است. (پس از ظهور او) عيسى بن مريم از آسمانها فرود آمده و به امامت او نماز مى گذارد و زمين و زمان به نور پروردگارش روشن مى گردد و حكومت مهر و عدل او، جهان را از شرق تا غرب زير پوشش مى گيرد.

۳. و نيز از ابن عباس آورده اند كه گفت: روزى مردى يهودى به نام (نعثل) آمد و به پيامبر گفت: (اى پيام آور خدا! از انديشه اى كه در سينه دارم و در خاطرم خطور مى كند مى خواهم از شما بپرسم.)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (بپرس!)

و او پرسيد تا رسيد به اين مطلب كه گفت: فاخبرنى عن وصيك من هو؟

يعنى: از جانشين خودت آگاهم ساز كه او چه كسى است؟

چرا كه پيامبرى نيامده است جز اينكه جانشينى داشته است و جانشين پيامبر ما حضرت موسى (يوشع بن نون) است كه خود موسىعليه‌السلام او را معرفى كرد.

پيامبر گرامى در پاسخ او فرمود: ان وصيى على بن ابى طالب و بعده سبطاى الحسن و الحسين تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسين.

يعنى: حقيقت اين است كه جانشين بلافصل من على بن ابى طالب است و پس از او فرزندانم حسن و حسين به ترتيب و پس از حسينعليه‌السلام امامان نهگانه از نسل حسينعليه‌السلام خواهند بود كه از پى هم خواهند آمد.

مرد يهودى گفت: (نام بلند و جاودانه آنان را برايم بيان فرما!)

قال: يا محمد فسمهم لى!

آن حضرت فرمود: «اذا مضى الحسين فابنه على، فاذا مضى على فابنه محمد، فاذا مضى محمد فابنه جعفر، فاذا مضى جعفر فابنه موسى، فاذا مضى موسى فابنه على فاذا مضى على فابنه محمد، فاذا مضى محمد فابنه على، فاذا مضى على فابنه الحسين فاذا مضى الحسن فابنه الحجة محمد المهدى، فهؤ لاء اثناعشر ».( ۴۹ )

يعنى: پس از شهادت حسينعليه‌السلام فرزندش على و پس از او پسرش محمد و پس از او پسرش جعفر و پس از او پسرش موسى و پس از او پسرش على و پس از او پسرش محمد و پس از او پسرش على و پس از او پسرش حسن و پس از او فرزندش مهدى، اينان امامان دوازده گانه مردم و جانشينان بحق من مى باشند.


آفت زدگان حق ستيز

اينها نمونه هايى از روايات صحيح و روشن است كه نه نقطه ابهامى مى گذارد و نه جاى بهانه جويى و ترديد افكنى در مسأله امامت و شخصيت والاى حضرت مهدىعليه‌السلام . مسلمانان نيك انديش و ژرف نگرى كه از نظر انديشه و عمل بر صراط مستقيم هستند و از نعمت اعتدال بهره ورند از اين روايات در مى يابند كه منظور از امامان دوازده گانه در روايات پيامبر، همان امامان اهل بيت اند و نه ديگران، همانگونه كه انبوه روايات بدان تصريح دارد، اما مبتلايان به بيمارى عناد و كينه توزى و كسانى كه راه و رسمشان حق كشى و باطل پرورى است نه تنها در برابر حقيقت سر تسليم فرود نمى آورند و شهامت و درايت حق پذيرى را ندارند بلكه در همان حال كه دلها و قلبهايشان آن حقيقت را باور داشته و بدان يقين دارد خود ظالمانه و برترى طلبانه حقيقت را انكار مى نمايند.

به همين دليل آنان را بسان غريقى خواهى ديد كه به هر خس و خارى چنگ انداخته و در اين نقشه خائنانه اند كه انبوه روايات صريح و روشن را از جهت و هدف و ظاهر و الفاظ خود، باز گردانيده و چنان بلايى بر سرشان بياورند كه از تطبيق به امامان اهل بيت باز دارند و به ديگران تطبيق دهند، با اينكه يقين دارند كه شمار دوازده در اين انبوه روايات، نه با سران بيدادگر و پليد اموى مى سازد و نه با فريبكاران سياهكار رژيم عباسى.

اما چه بايد كرد كه بيمارى مرگبار و گمراه كننده تعصب انسان را به هر جنايت و خيانتى وا مى دارد و مبتلاى به اين آفت گمراه كننده كور و كر مى گردد، نه از دروغ پردازى و تزوير روى گردان است و نه از فريبكارى و دجال گرى.

چرا كه تنها باز دارنده حقيقى انسان از انحراف و ارتجاع و خيانت دين صحيح و ديندارى و دين باورى درست است، از اين رو هنگامى كه آن بازدارنده واقعى برداشته شد، انسان ديگر افسار گسيخته مى شود و زبانش از هر قيد و بند مسئولانه آزاد.

آنچه هواى دل اوست انجام مى دهد و بدون ذره اى شرم وحيا آنچه را دلخواه اوست مى گويد. نه در برابر خدا احساس مسئوليت مى كند و نه از سرانجام كار و كيفر خيانت خويش حساب مى برد.

اگر ما بخواهيم اين ديدگاه سخيف و ساختگى و اين ادعاى بى اساس و محتوا را آنگونه كه مى بايد، ميان تهى و ساختگى بودنش را انعكاس بخشيم، بايد ليست سياه و بلند بالايى از سردمداران جنايتكار و تباه پيشه دو رژيم بيدادگر (اموى) و (عباسى) تنظيم نمائيم. از عناصر پليد و تجاوزكار گرفته تا ملحد، خونريز، بدمست، شرابخوار، شناگر در حوض خمر، اهانت كننده به قرآن، بازدارنده از كارهاى شايسته، مشوق و پيشتاز در زشتيها و پليديها و عناصر شهوت پرست در اسارت هواى نفس و...

آرى! بايد ليست سياه اينها را بياوريم، چرا كه شما به هر كدام از اين سردمداران پليد دست نهى، جز فاسق، فاجز، پرده حيا دريده، برده آزاد شده و بى اصل و نسب، نخواهى يافت. در اين صورت است كه كتاب از موضوع اصلى خود خارج و به پرونده هاى سياه و تيره و تارى، از زندگى ننگبار عناصر ضد اسلام و ضد انسانيت كه سوگمندانه عنوان خلاف اسلامى را نيز، يدك مى كشند، تبديل خواهد شد.

براستى آيا اينان، امامان دوازده گانه اى هستند كه پيامبر نويد آنان را به بشريت داد؟ بايد هزاران بار گفت: (هرگز؟) و ميليونها مرتبه پاسخ داد: (نه!)... هرگز امكان ندارد كه پيامبر پاك و پاكيزه پرشكوه و مقدسى چون محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين پليدان آلوده و زشت كردار را به نمايندگى خويش برگزيند و اين جنايت كاران فاسق و بدكار را جانشين خويش سازد.

قداست منزلت و عظمت مقام او بسيار فراتر از اين است كه اين عناصر رياكار و آلوده، جانشين او باشند، چرا كه پيامبر گرامى را جز پاكان و پاكيزگان نمى توانند نمايندگى كنند. تنها كسانى مى توانند او را نمايندگى كنند كه خداوند آنان را به لطف خويش از همه پليديها پاك و آنگونه كه خود مى پسندد پاكيزه ساخته باشد...

كسانى كه پاكتر از آسمان صاف و نسيم لطيف و دل انگيز بهارى اند، بزرگ مردانى كه شريف ترينهاى روى زمين اند و شايستگان عصرها و نسلها كسانى كه زندگى سراسر افتخار و شكوهشان لبريز از ارزشها و نور باران از قداست ها و فضيلتها بود به گونه اى كه بر هيچ عيب جويى در سراسر زندگى آنان نقطه اى براى چون و چرا بود و نه براى استهزا كنندگان بهانه اى براى تمسخر و اشاره و...

انسانهاى والايى كه نسخه هايى مانند اصل بودند و پيامبر پرشكوه اسلام را در ابعاد گوناگون دانش و حكمت، ورع و تقوا پارسايى و بندگى خدا و ديگر صفات و ويژگيهاى برجسته اش، براستى نمايندگى نمودند.

بزرگ مردانى كه از سرچشمه دانش پيامبر سيراب گشته و از آب گوارا و زندگى بخش حكمت و بينش او نوشيدند و در شاهراه هدايت او از پى او گام سپردند. اينانند كه سزاوارترين مردم به او و نزديكترين و عزيزترين انسانها به پيامبرند.

اينان خاندان پاك و اهل بيت گرامى اويند كه قرآن در آيات بسيارى آنان را ستوده و پيامبر در موارد و موقعيتهاى گوناگونى آنان را به عنوان جانشينان خويش به مردم معرفى كرد... اما با كسانى كه به جمود فكرى و تعصب كور گرفتارند، چه مى توان كرد؟

با كسانى كه نه به منطق استوار، اعتراف مى كنند و نه دلايل محكم، سودشان مى بخشد و نه براهين قانع كننده را، به دليل مرگ وجدان و مسخ شخصيت، مى پذيرند؟

و چنانند كه اگر هر نشان حقانيت و معجزه اى بياورى ايمان نمى آورند، با اينان چه بايد كرد؟


حقگرايان

در برابر اين گروه متعصب و گرفتار آفت جمود و افراطكارى، انبوه انبوه انسانها بوده و هستند كه وجدان آنان آلوده نشده و انديشه و فكرشان از بارورى و بالندگى باز نيايستاده و احساساتشان را از دست نداده اند. در برابر حق و عدلت به هنگامى كه آشكار گردد خضوع مى كنند و خودپرستى و خود بزرگ بينى را دور مى اندازند و از كسانى نيستند كه مشمول اين آيه قرآن گردند كه مى فرمايد:

( أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ) .( ۵۰ )

يعنى: غرور و خودپرستى او را به گناه و بدكارى برانگيزد.

آرى! انبوه مردم اينگونه اند، ولى فاجعه بزرگ فاجعه اين گروه متعصب و افراطكار و حق ستيز است و اين آفت هستى سوز و انحطاط آفرين است كه از چهارده قرن پيش تاكنون جامعه اسلامى بدان گرفتار است.

بازگشت به بحث

سخن در رواياتى بود كه از پيامبر گرامى رسيده و بيانگر نام و نشان و شمار و نسب امامان اهل بيتعليهم‌السلام است و حق ستيزان در نقشه تأویل نارواى اين روايات اند تا به امامان نور تطبيق نكند.

ما بر اين باوريم كه روايات مورد اشاره، هيچ نيازى به تأویل ندارد چرا كه پيامبر گرامى با اين روايات پرده هاى ابهام را كنار زده و حقيقت را آشكار ساخته و آنچه لازم و شايسته مى نمود همه را به صراحت بيان فرموده است. هرگز از پيامبر فرزانه اى، عاقلانه و حكيمانه نيست كه از امامان پس از خويش مبهم و نامشخص خبر دهد، چرا كه اينگونه سخن گفتن با بلاغت و حكمت ناسازگار است.

و مطلب در اين مورد شرح و تفصيل مى طلبد، نه اجمال و ابهام. چرا كه موضوع مورد بحث يك موضوع استراتژيك و در نهايت حساسيت و اهميت است و با سرنوشت اسلام و جامعه اسلامى و رهبرى آن مرتبط است.


نمونه اى از روايات

به هر حال اينك كه بحث به اينجا رسيد لازم است كه برخى از رواياتى كه از پيامبر گرامى پيرامون امام مهدىعليه‌السلام بصورت صريح و روشن آمده است و آنها را تحت عنوان دسته دوم از روايات قرار داديم منعكس گردد. با آگاهى بر اينكه روايت مورد اشاره در كتابهاى شيعه و اهل سنت بسيار است و به دليل حجم آنها بررسى و انعكاس همه آن روايات امكان پذير نيست و شمارش آنها نيز مشكل است.

علامه و پژوهشگر پرتلاش معاصر آيت الله (صافى) دامت بركاته بيش از ۸۰ روايت از منابع شيعه و سنى از اين دسته روايات آورده است و خاطرنشان ساخته است كه اينها جز شمارى ناچيز نيست. اينك نمونه هاى ديگرى از روايات:

۴. از سهيل بن سعد انصارى آورده اند كه مى گويد:

از فاطمهعليها‌السلام دخت گرانقدر پيامبر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد امامان نور پرسيدم، پاسخ داد: پيامبر خطاب به علىعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

(على جان! تو امام و پيشواى راستين پس از من هستى و نسبت به جامعه با ايمان و مسلمان از خودشان سزاوارتر،

پس از تو فرزندت حسن و پس از او فرزندت حسين و پس از او فرزندش على بن الحسين و پس از او فرزندش محمد باقر و پس از او فرزندش جعفر صادق و پس از و فرزندش موسى و پس از او فرزندش على بن موسى و پس از او پسرش محمد و پس از او پسرش على و پس از او پسرش حسن كه هر كدام نسبت به دين و دنياى جامعه، از خود ايمان آورندگان زيبنده ترند.

و آنگاه فرزندم مهدى است كه امام جانشين من خواهد بود و نسبت به امور و شئون مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. خداوند بوسيله او مشرقها و مغربهاى زمين را فتح مى كند.

آرى على جان! اينان امامان راستين و زبانها صداقت و درستى اند. هر كس اينان را يارى كند، پيروز و رستگار است و هر كس آنان را در نقش عظيمشان تنها گذارد در سخت ترين شرايط به حال خود واگذاشته مى شود.)( ۵۱ )

۵. و نيز از سلمان آورده اند كه: پيامبر گرامى براى ما خطبه خواند و فرمود: (هان اى مردم! من بزودى بسوى ملكوت پر مى كشم و از ميان شما مى روم. اينك شما را در مورد خاندانم به نيكى سفارش مى كنم.

مردم! از بدعت سازى و بدعت پذيرى بر حذر باشيد، چرا كه هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش دوزخ.

مردم! هر كس از شمايان، خورشيد را از دست داد به ماه تمسك جويد و هر كس ماه را از دست داد به خورشيد و ماه روى آورد و هر كس آن دو را از دست داد به ستارگان فروزان پس از من.

اين سفارش من بر شماست و از خدا بخشايشگر براى خود و همه شما آمرزش مى طلبم.)

سلمان افزود: هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از منبر فرود آمد، من او را تا خانه بدرقه كردم و گفتم: (اى پيامبر خدا! شما فرموديد: هنگامى كه خورشيد جهان افروز را از دست داديم به ماه تمسك جوييم و هنگامى كه ماه نورافشان را از دست داديم به دو آفتاب و ماه و پس از آن دو به ستارگان فروزان. سؤال من اين است كه منظور از خورشيد و ماه و دو آفتاب و ستارگان فروزان چيست؟)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: «منظور از خورشيد پيامبر شماست و منظور از ماه علىعليه‌السلام و منظور از دو آفتاب و ماه، حسن و حسين و منظور از ستارگان فروزان امامان نهگانه از نسل حسين اند.

بنابراين هنگامى كه مرا از دست داديد به على تمسك جوييد و هنگامى كه ماه را از دست داديد به دو خورشيد و ماه، حسن و حسين و پس از آن دو، به امامان نهگانه از نسل حسينعليه‌السلام يكى پس از ديگرى... كه آخرين آنها فرزندم مهدى است.»

آنگاه فرمود: «اينان جانشينان من هستند، پيشوايان درست انديش و نيك كردارى كه شمار آنان به شمار فرزندان يعقوب و حواريون عيسىعليه‌السلام است.»

سلمان مى فزيد: گفتم: «در اين فرصت، نام آنان را براى من بيان فرماييد.»

كه فرمود: «نخستين آنان و سالارشان على است و دو فرزندان او حسن و حسين و آنگاه زين العابدين، محمد باقر، جعفربن محمد و فرزندش كاظم همنام موسى بن عمران و فرزندش على كه در سرزمين خراسان به شهادت مى رسد. آنگاه فرزندش محمد و ديگر على و حسن و حجت خدا، همو كه در پس پرده غيبت انتظار دريافت فرمان قيام مى كشد....

اينان خاندان من هستند و از خون و گوشت من. دانش آنان دانش من است و فرمانشان فرمان من است. هر كس با اذيت و آزار آنان، مرا بيازارد، خداوند او را به شفاعت من نائل نخواهد ساخت.»( ۵۲ )

آرى! خواننده گرامى، پس از اين انبوه رواياتى كه نه تنها ترسيم همه آنها امكان پذير نيست؛ كه شمارش آنها نيز مشكل مى نمايد، شما به پيام روشن آنها پى خواهيد برد و در خواهيد يافت كه پيامبر گرامى بر اين موضوع عقيدتى در مناسبتهاى گوناگون پافشار مى نمود تا حجت را براى مردم تمام كند و آنان در روز رستاخيز در پيشگاه خدا بهانه اى نداشته باشند.


قرآن و نويد از امام مهديعليه‌السلام

قرآن كتاب پرشكوه خداست.

كتابى است كه نه كتابهاى آسمانى پيشين آن را خدشه دار و باطل مى سازد و نه واقعيتهاى آينده.( ۶۲ )

بيانگر هر چيزى است( ۶۳ ) و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در (اين) كتاب روشن و روشنگر آمده است.( ۶۴ )

در اين كتاب از هيچ چيز فروگذار نشده( ۶۵ ) ... آخرين پيام آسمان به زمين و زمان است همانگونه كه اسلام، آخرين دين آسمانى و آخرين برنامه زندگى است.

با اين وصف، آيا براستى مى توان فكر كرد كه قرآن در مورد اين رخداد بزرگ، كه عميقترين و وسيعترين دگرگونى حيات انسان شناخته مى شود ساكت باشد؟

و در مورد آن بدون نويد و پيام؟

اين قرآنى كه از چيرگى (روم) بر (ايران) و از برپايى دولت غاصب و پوشالى يهود، بر اساس سازش با قدرتهاى مسلط روزگار خبر مى دهد.( ۶۶ )

اين قرآنى كه از آن (ياجوج) و (ماءجوج) و سرانجام آينده آنها خبر مى دهد، اين قرآنى كه از امكان گذشتن از جو و راهيابى انسان به كرات آسمانى گزارش مى كند و مى فرمايد:

«يامعشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا الاتنفذون الا بسلطان ...»( ۶۷ )

يعنى: هان اى گروه جن و انس! اگر مى توانيد كه از كرانه هاى آسمانها و زمين بيرون رويد، بيرون برويد اما بيرون نخواهيد رفت مگر با داشتن قدرت علمى و صنعتى...

آيا فكر مى كنيد چنين كتابى از ظهور اصلاحگر بزرگ تاريخ انسانيت و بنياد حكومت جهان گستر و عادلانه او، خبر نمى دهد و در مورد آن ساكت است؟

هرگز چنين نيست...

قرآن از امام مهدىعليه‌السلام و برپايى حكومت مهر و عدل او، در موارد متعدد و آيات بسيارى سخن گفته است و از اين حقيقت بزرگ خبر داده است.

و اين آيات بر شخصيت گرانمايه آن حضرت و ظهور او تأويل گرديده است. همانگونه كه امامان نورعليه‌السلام كه قرآن در خانه آنان فرود آمده است، بدين واقعيت تصريح كرده اند و مى دانيم كه صاحبان معصوم و مطهر و راستگوى خانه يعنى اهل بيت پيامبر به آنچه در خانه است، داناتر و آگاه ترند.


نمونه ها

۱. قرآن در نويدى مى فرمايد:

«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و ماهان و جنود هما منهم ما كانوا يحذرون ».( ۶۸ )

يعنى: و ما اراده كرديم به كسانى كه در روى زمين تضعيف شده اند نعمتى گران، ارزانى داريم و آنان را پيشوايان (راستين) و آنان را وارثان گردانيم.

و به آنان در زمين اقتدار و منزلتى شايسته دهيم و از آنان به فرعون و ماهان و سپاهيانشان چيزى را كه از آن مى هراسيدند، نشان دهيم.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در تأويل اين آيه شريفه مى فرمايد: (دنيا پس از چموشى و سركشى، بسان شترى كه از دادن شير به دوشنده اش خوددارى مى كند و آن را براى بچه اش نگه مى دارد، به ما روى خواهد آورد.)( ۶۹ )

سپس به تلاوت اين آيه شريفه پرداخت كه:

«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين ...»

(ابن ابى الحديد) در اين مورد مى نويسد: (بزرگان دينى و همفكران ما با اين واقعيت تصريح مى كنند كه اين بيان امیرمؤمنانعليه‌السلام نويد از آمدن امام و پيشواى بزرگى است كه فرمانرواى زمين و زمان مى گردد و همه كشورها در قلمرو قدرت او قرار مى گيرند...)( ۷۰ )

آرى! سخن امیرمؤمنانعليه‌السلام بيانگر آن است كه دنيا پس از سختى و بيداد بسيار نسبت به خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سرانجام بسوى آنان روى خواهد آورد. آنان بر كران تا كران گيتى حاكم و بر دشمنان كينه توز خويش پيروز مى گردند.

انبوه مشكلاتى كه بسان سنگها و صخره ها سر راه نهضت آسمانى عدالت خواهانه و مقدس آنان قرار درد همگى رام و كنار مى رود و دنيا پس از سختى و بدرفتارى با آنان برايشان آسان و پس از تلخى و مرارتش شيرين و پس از سركشى اش خاضع و پس از گردن فرازيش مطيع و منقاد آنان مى گردد.

و نيز از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه فرمود (مستضعفان ياد شده در قرآن كريم كه خداوند اراده فرموده است آنان را پيشواى مردم روى زمين قرار دهد ما خاندان پيامبريم. خداوند سرانجام (مهدى) اين خانواده را بر مى انگيزد و بوسيله او، آنان را به اوج شكوه و عزت و اقتدار مى رساند و دشمنانشان را به سختى، به ذلت مى كشد.)( ۷۱ )


سخن كوتاه در تأويل آيات

اينك كه سخن به تأويل آيات رسيد مناسب است جهت آگاهى بيشتر شما خوانندگان گرامى، سخنى در اين مورد ترسيم گردد.

تأويل

واژه شناسان (تأويل) را برگردانيدن واژه و سخن از معناى ظاهرى به معناى حقيقى و باطنى آن، معنا كرده اند.( ۷۲ ) تأویل و تعبير خوابها نيز اينگونه است.

براى نمونه: حضرت يوسفعليه‌السلام در خواب يازده ستاره و خورشيد و ماه را مى بيند كه در برابر او سجده مى كنند و آنگاه پس از سالهاى طولانى كه حضرت يعقوب و فرزندانش به مصر مى روند، آن خواب و معناى حقيقى آن، روشن مى گردد كه قرآن مى فرمايد:

«...هذا تأویل رؤ ياى من قبل ...»( ۷۳ )

هنگامى كه آنان بر يوسف وارد شدند، پدر و مادرش را نزد خويشتن جاى داد و گفت: (اين است تعبير آن خواب من كه اينك پروردگارم آن را تحقق بخشيده است.)

و درست همين بيان در تأویل و تعبير خوابهايى است كه (يوسف) در تأویل آنها مى فرمايد: (غذاى روزانه شما را هنوز نياورده باشند كه من پيش از آن، شما را از تعبير آن خوابها، چنانكه پروردگارم به من آموخته است، خبر دهم....)

امیرمؤمنانعليه‌السلام در روايت از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد آموزش و فراگيرى دانشش از آن حضرت مى فرمايد: (هيچ آيه اى نيست جز اينكه آن گرامى، معناى نهان و تأویل آن را به من آموخت.)( ۷۴ )

بازگشت به بحث

در آيه مورد بحث كه ظاهر سخن از جنايات فرعون است قرآن به اين واقعيت تصريح مى كند كه:

«...و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين

يعنى:... و ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روى زمين نعمتى گران ارزانى داريم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم.

در اينجا معناى ظاهرى اين است كه خداوند عزت و اقتدار بنى اسرائيل را به آنان باز پس مى دهد و (فرعون) و (ماهان) و سپاهيانشان را به بوته هلاكت مى سپارد.

اما معناى نهان آيه شريفه غير از معناى ظاهرى و روشن آن است. آن معنا اين است كه: مقصود از تضعيف شدگان در آيه شريفه، خاندان پيامبرند. مردم آنان را تضعيف نموده و بر آنان ستم كرده و آنان را به قتل رسانده و رانده و سخت ترين بيدادگرى را در مورد آنان روا داشته اند.

پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در تبيين اين مطلب فرمود:

«انتم المستضعفون بعدى »( ۷۵ )

يعنى: شما تضعيف شدگان پس از من هستيد.

و اين واقعيت تاريخى كه پيامبر از آن خبر داد، هيچ نيازى به اثبات ندارد.

تاريخ اسلامى و روند آن، به صراحت و با رساترين صداى خويش گواهى مى كند كه مردم از همان روز رحلت پيامبر، خاندان او را با كمال تاءسف مورد هجوم قرار دادند و آنان را بسختى تضعيف كردند.

اگر شما خواننده عزيز به كتابهايى نظير (مقاتل الطالبين) مراجعه كنى، با انواع مصيبتها و رنجها و بيدادگريهايى روبرو مى گردى كه بر خاندان پيامبر باريده است، چرا كه زورمندان و سلطه گران اين نسل پاك و پاكيزه را بشدت تضعيف نمودند و آنچه دلهاى لبريز از كينه و جاه طلبى شان خواست، در دشمنى با آنان انجام دادند و كار بجايى رسيد كه مردم دنيا پرست در راه تقرب به فرمانروايان و بدست آوردن دل آنان سرهاى مقدس فرزندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به حاكمان هديه بردند،( ۷۶ ) همانگونه كه (جعفر برمكى) و عنصرى از اين قماش‍ چنين كردند....

و راستى چه تضعيفى از اين بدتر و ظالمانه تر...؟!!!

اما اراده خدا بر آن قرار گرفت كه بر اين نسل پاك و مظلوم تاريخ و بر رهروان راه و پيروان ستمديده آنان، كه همواره زير فشار و سركوب و تحقير و ذلت قرار داشته و از ساده ترين حقوق بشرى نيز محروم هستند و زورمندان آزادى و كرامت آنان را پايمال ساخته اند، تفضيل فرموده و حكومت و فرمانروايى زمين و زمان را بر آنان ارزانى دارد. حكومت و اقتدارى كه مرزهاى آن دو اقيانوس منجمد شمالى و جنوبى باشد و همه مناطق گوناگون و محيطهاى بهم پيوسته ميان اين دو را شامل گردد. حكومت منحصر به فرد و بى نظيرى كه بدون هيچ مزاحم و رقيب و مخربى حكم راند و از اقتدار و نيروى كامل و كارآيى و خلاقيت بى نظيرى براى اداره شايسته خانواده بزرگ بشرى برخوردار باشد و زمين و زمان و دلها را آباد سازد كه در اين مورد بزودى بحث خواهيم كرد...

نكته ديگر

در پايان بحث، در مورد آيه ۴ و ۵ از سوره مباركه قصص، نكته ديگرى نيز شايسته طرح است و آن اينكه:

ممكن است اين تأویل و معناى نهان آن از آيه شريفه كه امامان نورعليهم‌السلام آن را آشكار ساخته اند از ظاهر آيه نيز دريافت گردد، چرا كه در صدر آيه ۵، دو واژه (نريد) و (نمن) بصورت مضارع كه از آينده خبر مى دهد، بكار رفته است.

از آنجايى كه اين آيات پس از گذشت هزار سال از عصر (موسى) بر قلب مصفاى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرود آمده است مى توان گفت كه: اگر در مورد بنى اسرئيل بود مى توانست بصورت ماضى كه از گذشته پيام دارد، نازل گردد، اينگونه: (واردنا ان نمن) و يا اينگونه: مننا على الذين استضعفوا همانگونه كه در ديگر آيات قرآن بصورت ماضى بكار رفته است.

براى نمونه:

۱.( لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى ...) ( ۷۷ )

۲.( فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ ...) ( ۷۸ )

۳.( وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَىٰ ) ( ۷۹ )

۴.( وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَارُونَ ) ( ۸۰ )

خداوند در همه اين آيات، واژه مورد نظر را به صورت ماضى به كار برده است، اما در آيه مورد بحث بصورت مستقبل( وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ )

آيا خود اين نكته، نشانگر اين واقعيت نمى تواند باشد كه معناى نهان و تأویل آيه شريفه را از ظاهر و تفسير آن نيز مى توان دريافت؟

در آيه بعد نيز همينگونه است:( وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ ...)

و جاى اين سؤال كه چرا نفرمود: (و أورينا فرعون و هامان؟)

و نيز در واژه هاى: (نريد) و (نجعلهم) و باز (نمكن) و (نرى)( ۸۱ ) اين واژه هاى ششگانه بصورت مستقبل آمده اند و نه ماضى، در صورتى كه مى توانست ماضى باشند.

يك سؤال:

ممكن است اين سؤال طرح گردد كه: (فرعون) و (هامان) و سپاهيانشان، هزار سال پيش از نزول قرآن نابود شده اند با اين وصف، چگونه مى توان آيه مورد بحث را به واپسين حركت تاريخ و آينده جهان تأویل نمود؟

پاسخ:

پاسخ اين است كه واژه (فرعون) در فرهنگ دين و دين شناسان، به مفهوم خودكامگى و بيدادگرى و تجاوز و خود برتر بينى است و نام همه زمامداران خودكامه و خودپرست و تجاوز كار، (فرعون) مى باشد، چرا كه هر عصر و زمانى را (فرعونى) خواهد بود و هر جامعه و امتى را فرعونها.

از دو امام گرانقدر حضرت باقر و صادقعليه‌السلام در تأویل آيه مورد بحث روايت كرده اند كه: (در اين آيه شريفه، منظور از (فرعون) و (هامان) دو عنصر خودكامه از قريش اند. خداوند آن دو را به هنگام ظهور مهدىعليه‌السلام زنده مى كند و از آنان به خاطر آنچه مرتكب شدند بازخواست مى نمايد و آنان را به كيفر جنايتشان مى رساند. و منظور از سپاهيان آن دو نيز، پيروان اين دو عنصر خودكامه اند، همانانى كه با آن دو همكارى كردند و بر خط آنان گام سپردند و نام آنان را سر زبانها انداختند.)( ۸۲ )

دومين نويد

و نيز خداوند در قرآن كريم اينگونه از آن حضرت نويد مى دهد:

( وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَىٰ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ) ...( ۸۳ )

يعنى: خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده داده است كه آنان را در روى زمين جانشين ديگران سازد همانگونه كه مردمى را كه پيش از آنان بودند جانشين ديگران كرد و دينشان را كه خود برايشان پسنديده است استوار سازد و وحشتشان را به امنيت تبديل كند، تا تنها مرا بپرستند و چيزى را با من شريك نگيرند. و آنان كه از آن پس، راه كفر و ناسپاسى در پيش گيرند، نافرمانند.

اين آيه شريفه از جمله آياتى است كه به آن حضرت تأویل شده است.

معناى آشكار و ظاهر آيه اين است كه، خداوند:

۱. آفريدگار تواناى هستى به مؤمنان و شايسته كرداران اين امت وعده داده است كه آنان را جانشين ديگران سازد...

طبيعى است كه انسان بر روى همين سياره خاكى زندگى مى كند و آيه ناظر بر همين زمين است و بيانگر اين واقعيت است كه خداوند، سرزمين و امكانات كفر پيشگان جهان را به اين شايسته كرداران با ايمان مى دهد، و بدانان شرايط و امكاناتى مى بخشد كه در زمين با قدرت و عدل و داد فرمانروايى كنند، همانگونه كه در گذشته نيز برخى از دوستانش را جانشين دشمنانش ساخته است.

۲. و نيز به آنان وعده داده است كه قدرت و نيرو و امكاناتى به آنان ارزانى دارد كه دين مورد پسند او را در همه عرصه هاى زندگى پياده كنند و شرايط وحشت بار و هراس انگيز اجتماعى و روانى خويش را به امنيت و آرامش تبديل سازند، به گونه اى كه جز از خدا و عدالت نهراسند و هيچ قدرتمدار و زورمندى نتواند بر آنان، شاخ و شانه بكشد. خداى را بدون ترس و هراس و بصورت آشكار بپرستند و نداى حق و عدالت را به روشنى و با صداى رسا، طنين افكن سازند.

كوتاه سخن اين كه: با نگرش به ظاهر اين آيه، خداوند به مؤمنان و شايسته كرداران اين امت، نويد جامعه اى را مى دهد كه از هر پليدى و ناپاكى پيراسته است و به تمامى ارزشها و قداستها و فضيلتها و شايستگيها آراسته است، اين معناى ظاهرى اين آيه شريفه.

اين وعده شكوهمند خدا كه سه بار با (لام قسم) مورد تأکید قرار گرفته است و سه بار با (نون تأکید)، تاكنون تحقق نيافته است.

چه زمانى مردم با ايمان و شايسته كردار توانستند با اقتدار، حكومت مهر و عدل خويش را در سراسر جهان برپا دارند و در كمال آزادى و بدون ترس و دلهره مقررات عادلانه و جانبخش قرآن را در عرصه هاى حيات، پياده نمايند؟

اين مؤمنان شايسته كردارى كه خداوند در آيه مورد بحث اين وعده روح بخش را به آنان مى دهد چه كسانى هستند؟

اگر شما خواننده عزيز به تاريخ اسلام و مسلمانان از همان آغاز درخشش انوار نورانى وحى تاكنون، مراجعه كنيد، به شايستگى در خواهيد يافت كه اين وعده شكوهبار خدا در ظرف اين هزار چهارصد سال تحقق نيافته و اين نويد بزرگ جامه عمل نپوشيده است.

من فكر نمى كنم كه وجدان هيچ مسلمان آگاه و باانصافى بپذيرد كه منظور از مؤمنان شايسته كردار در اين آيه (امويان) و (عباسيان) باشند، چرا كه تاريخ مورد قبول امت اسلام و ملل بيگانه، گواه است كه (امويان) و (عباسيان) در حكومت سياه و وحشتناك خود، سهمگين ترين جنايات را مرتكب شدند و خون پاك اولياى خدا را به زمين ريختند، حرمتها را هتك كردند و كاخهاى ظلم و بيدادشان لبريز از فسق و فجور و ضد ارزش بود كه اگر بخواهيم آن جنايتها را بطور دقيق شرح دهيم كتاب از اسلوب و موضوع خود خارج خواهد شد.

بعلاوه چه روزگارى براستى دين خدا به تمكن و اقتدار مورد نظر اين آيه مباركه نائل آمد، تا نويد جهان گستر شدن آن تحق يافته باشد همانگونه كه در آيه آمده است:

( وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَىٰ لَهُمْ ...)

اين صحيح است كه اسلام به دليل جامعيت، محتواى بلند، هماهنگى با فطرت و ديگر ويژگيهاى خود و آورنده و آموزگاران و الگوهاى حقيقى آن امامان نورعليهم‌السلام تاكنون به ميليونها دل و قلب راه يافته و آهسته آهسته به راه خود ادامه مى دهد، اما سوگمندانه همچنان فاقد يك قدرت منسجم جهانى است؛ بطورى كه در هر گوشه اى از اين جهان پرآشوب، هر كس مى تواند به جنگ با آن بر مى خيزد و بر ضد آن و پيروان آن دست به شقاوت مى زند.

به (چين) يا (شوروى) يا برخى از كشورهاى افريقايى و اروپايى برويد تا ترس و هراسى را كه بر مسلمانان نجات يافته از تصفيه هاى خونين و ظالمانه سايه افكنده است، بشناسيد و با ظلم و فشارى كه از هر سو زندگى آنان را احاطه كرده است، آشنا شويد.( ۸۴ )

در برخى از كشورها نگاه داشتن قرآن بزرگترين جرم است و نگاه دارنده آن در خور سهمگين ترين كيفرها و سخت ترين شكنجه ها.

ديگر از دهها ميليون مسلمانى كه تنها به جرم ايمان به اسلام و قرآن كشته شدند چيزى مپرس.

در (چين) و (شوروى) و (يوگسلاوى) كشتارگاههاى مهيب و رعب آورى برپا گرديد و سيلابى از خون مسلمانان به راه افتاد.

در فليپين هم اكنون نيز مسلمانان از انواع فشار و سركوب و محروميتها رنج مى برند و در (ويتنام) جز خدا نمى داند كه چه شمار مسلمانان بدست كمونيستها قتل عام شدند و از دهها هزار مسجدى كه به اصطبل و محل نگهدارى سلاح و (كنيسه) و ميدان ورزش تبديل شد ديگر مپرس و مگو...

پس چه زمانى نويد و وعده خدا تحقق يافت؟...

سؤال:

ممكن است برخى بگويند: (اسلام در (جزيرة العرب) و كشورهاى خاور ميانه و بسيارى از ديگر كشورها بويژه در روزگار فتوحات اسلامى تمكن و اقتدار يافت... آيا اين نوعى تحقق آن نويد نيست؟)

پاسخ:

صحيح است كه اسلام در مقاطعى از تاريخ خويش، در قلمرو محدودى به قدرت رسيد و رهبرى سياسى و اجتماعى را به كف گرفت، اما آيا براستى همين حاكميت محدود و مقطعى، نويد مورد نظر قرآن و تحقق آن وعده شكوهمند خداست؟ اگر چنين است اين شرايط كه در همان عصر پيامبر تحقق يافت و اسلام بر مدينه و بخشهايى از (جزيرة العرب) حاكم گرديد. با اين وصف معنا و مفهوم اين نويد شكوهبار قرآنى چه مى تواند باشد كه مى فرمايد:

( وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ....)

يعنى: خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دهند وعده داده است كه آنان را در روى زمين جانشين سازد...

بنظر ما، معناى واقعى اين نويد قرآنى اين است كه روزگارى در پيش است كه بر سراسر گيتى حاكم مى گردد و مسلمانان بدون هيچ هراس و دلهره اى راه و رسم مترقى و شعائر و برنامه هاى انسانساز دينى خود را بر پاى مى دارند و در تمامى مناطق مسكونى و آباد جهان، تنها اسلام، تدبير امور و تنظيم شئون بشريت را بدست مى گيرد.

آرى! اين وعده شكوهبار قرآن است و اين هم تاكنون، تحقق نيافته است.


معناى اين آيه در پرتو روايات

امامان معصوم و آموزگاران راستين قرآن نيز در تأویل آيه مورد بحث بر اين انديشه رهنمون هستند كه اين وعده پرشكوه خدا تحقق نيافته و به هنگامه ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام تحقق خواهد يافت.

بزودى در همين كتاب با روايات معتبرى روبرو خواهيد شد كه بطور صريح و بى هيچ ابهامى اين آيه قرآن را بر عصر ظهور آن حضرت و حكومت عدل و مهر او منطبق ساخته اند.

براى نمونه:

۱. از چهارمين امام نورعليه‌السلام آورده اند كه آيه مورد بحث را، تلاوت كرد و فرمود: (بخدا سوگند كه اين مؤمنان شايسته كردار، شيعيان ما اهل بيت هستند و خداوند اين نويد و وعده شكوهبار را بدست بزرگ مردى از ما تحقق خواهد بخشيد او مهدى اين امت است و كسى كه پيامبر در مورد او فرمود: اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد خداوند آن روز را آنقدر طولانى خواهد ساخت تا مردى از عترت من كه نامش، نام من است بر جهان حكومت كند و زمين را همانگونه كه به هنگام ظهور او لبريز از ظلم و جور است مالامال از عدل و داد سازد.)( ۸۵ )

۲. و از دو امام معصوم حضرت باقر و حضرت صادقعليهم‌السلام نيز همين سخن روايت شده است و آنان نيز درست همين نويد را داده اند.

مرحوم (طبرسى) پس از نقل اين روايت مى گويد: (منظور از مؤمنان شايسته كردار، پيامبر و خاندان اويند و اين آيه در بردارنده نويد حكومت عادلانه جهانى اهل بيت، استقرار اقتدار آنان در سراسر گيتى و برچيده شدن وحشت و هراس آنان با ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام است.)

و مى افزايد: (خاندان پيامبر در مورد اين واقعيت اجماع و اتفاق نظر دارند و روشن است كه اجماع آنان همانند قرآن حجت است. چرا كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (مردم! من از ميان شما مى روم اما دو گوهر گرانبها در ميان شما به يادگار مى گذارم: يكى كتاب خدا، قرآن و ديگرى خاندانم. و اين دو تا روز رستاخيز و ورود بر من در كنار حوض كوثر، از هم جدايى ناپذيرند.)

آنگاه مى افزايد: (نويد شكوهمند اين آيه قرآن نيز كه تمكن و اقتدار اهل بيت و استقرار دين خدا بر روى زمين بوسيله آنان است، وعده اى است كه تاكنون تحقق نيافته است از اين رو آن حضرت در انتظار دريافت فرمان ظهور از جانب خداست، چرا كه خداوند در وعده اش تخلف نمى ورزد.)( ۸۶ )

سومين نويد

قرآن در آيه ديگرى مى فرمايد:

( وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ ) .( ۸۷ )

ما در زبور (و كتابهاى آسمانى پيشين) پس از نوشتن در لوح محفوظ، نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث مى برند.

مفسران در تفسير اين آيه، در معناى (زبور) و (ذكر) به توافق نرسيده اند؛ اما اين ديدگاههاى متفاوت، اختلاف جوهرى نيست، چرا كه معناى زبور، چه كتاب آسمانى نازل شده بر داود پيامبر باشد يا مقصود از آن جنس كتابهاى آسمانى مهم نيست همچنانكه معناى (ذكر) نيز در آيه شريفه (تورات) باشد يا (قرآن) يا (لوح محفوظ) همچنانكه مفسرين گفته اند، به محتواى آيه صدمه اى نمى زند و معناى آيه اينگونه است:

(و ما در كتابهايى كه بر پيامبران فرو فرستاديم يا در (زبور) كه آن را به داود پيامبر نازل ساختيم، پس از نوشتن در لوح محفوظ يا تورات و يا قرآن، نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ميراث مى برند.)

طبرسى و ديگران در تفسير آيه از پنجمين امام نورعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«هم اصحاب المهدى فى آخر الزمان »(۸۸)

يعنى: اينان ياران حضرت مهدىعليه‌السلام در آخر الزمان هستند. به باور ما، موضوعى كه خداى جهان آفرين در (زبور) و در ذكر نوشته است و آن را با (لقد) و (ان) دو بار، سخت، مورد تأکید قرار داده، شايسته است كه موضوعى بسيار اساسى و حساس در نهايت اهميت باشد.

صحيح است كه برخى مفسران مقصود از (زمين) در آيه مباركه را زمين بهشت دانسته و آيه را اينگونه معنا كرده اند كه: (بندگان شايسته خدا، زمين بهشت را به ارث مى برند.) و برخى نيز زمين مورد نظر را همين سياره خاكى دانسته اند كه سرانجام امت مسلمان آن را با فتوحات خويش به ارث مى برند.

اما اين دو ديدگاه معناى ظاهرى آيه است و معناى نهان و تأویل آيه شريفه اين است كه: (بندگان شايسته خدا بر سراسر جهان حكومت عادلانه و انسانى خويش را، برقرار خواهند ساخت.)

مرحوم (شيخ طوسى) در تفسير آيه شريفه از امام باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه:

ان ذلك وعد الله للمؤ منين بانهم يرثون جميع الارض.( ۸۹ )

يعنى: اين وعده قطعى خدا بر مؤمنان است كه آنان تمامى زمين و زمان را به ارث خواهند برد.

اين آيه مباركه از نظر معنا، به آيه پيش شباهت دارد كه مى فرمايد:

( لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ )

در اين دو آيه، چه تعبير زيبايى به كار رفته است، تعبير به (ارث) و (استخلاف) كه (ارث) انتقال ثروت و امكانات از مرده به زنده و (استخلاف)، نيز قرار دادن يكى بجاى ديگرى را مى گويند.

چهارمين نويد

قرآن مى فرمايد:

( هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ) .( ۹۰ )

اين آيه، در قرآن شريف سه بار آمده است و دلالت بر حساسيت موضوع مى كند.

آيه داراى تفسير و ظاهرى است و داراى تأویل و نهانى.

تفسير و ظاهر آيه اين است كه: خداوند پيامبرش حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به توحيد و توحيدگرايى، بندگى خدا، پرستش او و دين اسلام فرستاد تا اين دين آسمانى را با قدرت و قوت به همه اديان پيروزى بخشد و سراسر گيتى در قلمرو توحيد و عدالت و تقواى مورد نظر قرآن قرار گيرد.

در آيه شريفه واژه (ليظهره) در خور تعمق است، چرا كه (ظهور) در اينجا به معناى برترى كامل و روشن با چيرگى و قدرت همه جانبه و كامل است كه مى فرمايد:

( كَيْفَ وَإِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً ) .( ۹۱ )

كه معناى آيه شريفه اين مى شود: (دين حق، با اقتدار و شكوه پيش مى رود و بر همه اديان، برترى كامل و پيروزى همه جانبه مى يابد و جهان را در سايه هدايت خويش مى گيرد.

با اين بيان اگر گفته شود كه اين وعده، تحقق يافته و اراده خداوند جامه عمل پوشيد است، معناى آيه اين است كه: (خداوند همه دينها و آيينها و كشيهاى منحرف و بى اساس را بوسيله قرآن و پيامبر، باطل و با آمدن اسلام نفى كرد و هرگونه شرك و انحراف و زندقه و پرستش باطل را مردود شمرد و از صفحه گيتى برانداخت و جهان، جزيره توحيدگرايى و مهد عدالت و آزادى و تقوا پيشگى گرديد.

اين معناى ظاهرى آيه، اما اگر بخواهيم از تأویل آيه سخن بگوييم و در پرتو معناى نهان او راه جوييم، بايد بگوييم كه اين وعده قطعى و تخلف ناپذير هنوز تحقق نيافته است.

مسلمانان هنوز شمارشان حدود يك چهارم مردم جهان يا كمتر است و بر كشورهاى اسلامى قوانين و مقررات غير اسلامى حكومت مى كند و مرامها و كيشهاى ساختگى و دروغين، آزادانه به حيات خود ادامه مى دهند.

در برخى از كشورها، مسلمانان، اقليت پايمال شده اى هستند كه فاقد قدرت و امكانات و بر سرنوشت خويش حاكم نيستند، بنابراين پيروزى كامل حق بر باطل كجاست؟

و نويد قطعى و تخلف ناپذير( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) چه زمانى و چگونه تحقق يافته است؟


در پرتو روايات

پيشوايان نور و امامان اهل بيتعليهم‌السلام در معناى نهان و تأویل آيه، رهنمود دارند كه اين مربوط روزگار ظهور امام مهدىعليه‌السلام است كه بى ترديد تحقق خواهد يافت.

اينك نمونه هايى از روايات در تأویل آيه شريفه:

۱. در تفسير آيه مورد بحث، از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه اين آيه شريفه را تلاوت كرد كه:( هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) .

آنگاه فرمود: «اظهر ذلك بعد؟»

قالوا: نعم!

قالعليه‌السلام : «كلا، فوالذين نفسى بيده حتى لاتبقى قرية الا وينادى فيها بشهادة ان لا له الا الله بكرة وعشيا ».( ۹۲ )

فرمودند: «آيا اين نويد پيروزى تحقق يافته است؟»

پاسخ دادند: «آرى»

آن حضرت فرمود: «هرگز بخدايى كه جانم در كف قدرت اوست با تحقق اين وعده، هيچ شهر و ديارى نمى ماند جز اينكه در آن نداى يكتايى و عظمت خدا بامدادان و شامگاهان طنين مى افكند.»

۲. در تفسير برهان روايت كرده است كه فرمود:

«فلا، والذى نفسى بيده حتى لا تبقى قرية الا و نودى فيها بشهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله بكرة وعشيا ».( ۹۳ )

يعنى: بخدايى كه جانم در كف قدرت اوست هيچ شهر و ديارى نمى ماند جز اينكه در آن نداى يكتايى خدا و رسالت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بامدادان و شامگاهان در آن طنين مى افكند.

۳. و نيز از ابن عباس آورده اند كه در مورد اين جمله از آيه:( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) و... گفت:

«لايكون ذلك حتى لايبقى يهودى و لا نصرانى و لا صاحب ملة الا صار الى الاسلام، حتى تأمن الشاة و الذئب و البقرة و الاسد و الانسان و الحية، حتى لاتقرض فارة جرابا و حتى توضع الجزية و يكسر الصليب و يقتل الخنزير و هو قوله تعالى: ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون و ذلك يكون عند قيام القائم عليه‌السلام »( ۹۴ )

يعنى: بخداى سوگند چنين نخواهد شد تا مگر روزگارى كه يهوديان و مسيحيان و پيروان ديگر مرامها و مسلكها، به اسلام ايمان آورند. گرگ و گوسفند و شير درنده و انسان و مار گزنده، نسبت به هم احساس امنيت نمايند، نه گرگ گوسفند را بدرد و نه گوسفند از آن بهراسد. روزگارى كه ديگر موشى كيسه اى را پاره نكند و فساد و تباهى روى ندهد. زمانى كه جزيه ها الغا گردد و صليبها شكسته شود.

آرى! اين معناى آيه شريفه است كه مى فرمايد:( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) .

و آنگاه تأکید كرد كه اين وعده الهى تنها با قيام حضرت مهدىعليه‌السلام و استقرار دولت مهر و عدل او در جهان تحقق خواهد يافت.

۴. و نيز از (ابوفضيل) آورده اند كه: از امام كاظمعليه‌السلام از مفهوم پيام و معناى آيه پرسيدند كه مى فرمايد:( هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ...)

قالعليه‌السلام : «هو امر الله رسوله بالولاية و الوصية. و الولاية هى دين الحق ».

قلت:( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) ؟

قالعليه‌السلام : «يظهره على جميع الاديان عند قيام القائم عليه‌السلام »( ۹۵ )

يعنى حضرت فرمودند: (خداوند پيامبر خدا را به ولايت و وصيت و معرفى جانشينان خود، فرمان مى دهد و دين حق در آيه شريفه، ولايت است، يعنى ولايت امامان معصوم.)

پرسيدم: (سرورم! معناى( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ ) چيست؟)

فرمود: (خدا دين خويش را با قيام (قائم) بر همه كيشها و دينها و، پيروزى كامل مى بخشد.)

۵. (قندوزى حنفى) از امام صادقعليه‌السلام در معناى آيه شريفه روايتى آورده است كه مى فرمايد:

«والله ما يجى ء تأویلها حتى يخرج القائم المهدى عليه‌السلام فاذا خرج لم يبق مشرك الا كره خروجه و لا يبقى كافر الا قتل ...»( ۹۶ )

يعنى: بخداى سوگند معناى نهان و تاءيل آيه شريفه تحقق نمى يابد، مگر هنگامى كه حضرت مهدىعليه‌السلام ظهور كند و هنگامى كه او ظهور كرد بقاياى شرك گرايان از ظهور او ناخرسند مى گردند و كافران حق ستيز به كيفر گناه خود مى رسند...

۶. مرحوم (علامه مجلسى) از ابى بصير آورده است كه: از امام صادقعليه‌السلام در مورد آيه شريفه پرسيدم كه،( هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ) .

قالعليه‌السلام : «و الله ما انزل تأویلها بعد ».

قلت: «جعلت فداك و متى انزل »؟

قالعليه‌السلام : «حتى يقوم القائم ان شاء الله فاذا خرج القائم لم يبق مشرك ».( ۹۷ )

يعنى: حضرت فرمودند: (بخدا سوگند! تأویل و معناى نهان آن هنوز نيامده و تحقق نيافته است.)

گفتم: (فدايت گردم! چه زمانى فرود مى آيد؟)

فرمود: (زمانى كه (قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به اراده الهى قيام كند و زمانى كه آن حضرت قيام كند ديگر از شرك و شرك گرايى اثرى نمى ماند و دين حق همه دلها را نورباران مى سازد...)

و بدينسان به همين اندازه، از آياتى كه پيرامون وجود گرانمايه آن حضرت تأویل شده است بسنده مى شود، اما يادآورى مى گردد كه ما تنها شمارى اندك از آيات را ترسيم نموديم چرا كه آيات شريفه قرآن در اين مورد بگونه اى كه در روايات آمده است، بسيار است و علامه معاصر جناب (سيد صادق شيرازى) در كتاب خويش (المهدى فى القرآن) ۱۰۶ آيه، تنها از مصادر و منابع اهل سنت در مورد امام مهدىعليه‌السلام گرد آورده است و اگر ما بخواهيم همه آيات را بياوريم سخن طولانى مى گردد.


نويدهاي پيامبر از حضرت مهدىعليه‌السلام

رواياتى كه از پيامبر گرامى در مورد امام مهدىعليه‌السلام وارد شده است. بدون ترديد بيشترين و بزرگترين دسته از روايات در اين موضوع را تشكيل مى دهد كه برخى از آنها در بخشهاى گذشته ترسيم و برخى ديگر در بخشهاى آينده ترسيم خواهد شد. از شگفتيها در اين مورد، اين است كه بيشترين روايات موجود در كتابهاى اهل سنت پيرامون وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام ، از خود پيامبر گرامى است و اين روايات نيز با سندهاى متعدد و مضامين و محتواى متنوعى وارد شده است.

اين روايات گاهى ضمن گفتارى از امامان دوازده گانه، نويد حضرت مهدىعليه‌السلام و ظهور عدالت جهانى او را به مسلمانان مى دهد و به صراحت خاطر نشان مى سازد كه او دوازدهمين آنان است.

و گاه از اين حقيقت سخن دارد كه او از فرزندان فاطمهعليها‌السلام است.

گاه بيانگر اين واقعيت مى باشد كه او از نسل سرفراز حسينعليه‌السلام است.

و گاه ترسيم گر اين پيام است كه آن وجود گرانمايه نهمين امام از نسل حسينعليه‌السلام مى باشد.

در اين بخش و بخشهاى آينده، شما خوانندگان عزيز، آگاه خواهيد شد كه پيامبر گرامى همواره در مناسبتهاى مختلف و موقعيتهاى بسيار و شرايط و مكانهاى حساس از وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام خبر مى داد.

و خود اين مطلب نشانگر اين واقعيت است كه آن حضرت به اين موضوع حساس بالاترين اهميت را مى داد وگرنه اين اهتمام و عنايت به موضوع و تكرار و اصرار و پافشارى در آن چرا؟

به هر حال روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيرامون داوزدهمين امام نورعليه‌السلام براستى بسيار است كه ما با رعايت اسلوب كتاب، برخى از آنها را برگزيده و ترسيم خواهيم كرد.

براي نمونه

۱. (سعيد بن جبير) از (ابن عباس) و او نيز از پيامبر آورده است كه فرمود:

«ان خلفائى و اوصيائى و حجج الله على الخلق بعدى لاثناعشر، اولهم اخى و آخرهم ولدى ».

قيل: يا رسول الله! و من اخوك؟

قالصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : على بن اءابى طالب.

قيل: و من ولدك؟

قالصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «المهدى الذى يملاها اى يملاءها قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما. و الذى بعثنى بالحق بشيرا لو لم يبق من الدنيا الايوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدى المهدى، فينزل روح الله عيسى بن مريم فيصلى خلفه و تشرق الارض بنور ربها و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب »( ۹۸ )

يعنى: حضرت فرمودند:

(جانشينان من و حجت هاى خدا بر مردم پس از من، دوازده نفرند، نخستين آنان برادر من و آخرين شان فرزندم مى باشد.)

پرسيدند: (برادر شما كيست اى پيامبر خدا؟)

فرمود: (على بن ابى طالب)

پرسيدند: (فرزندتان كيست؟)

فرمود: (فرزندم، مهدى است و همو كه زمين را لبريز از عدل و داد مى كند، همانگونه كه از ظلم و بيداد در آستانه ظهور او لبريز شده است.

بخدايى كه مرا بحق و بشارت دهنده برانگيخت اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانى خواهد ساخت تا فرزندم مهدىعليه‌السلام در آن روز ظهور كند، آنگاه عيسى بن مريم از آسمان فرود مى آيد و به امامت او، نماز مى گذارد و زمين را به نور پروردگارش نورباران مى گردد و حكومت او به شرق و غرب گيتى گسترش مى يابد و زمين در قلمرو عدالت و قدرت او قرار مى گيرد.)

۲. و نيز (حذيفه) از پيامبر آورده است كه فرمود: المهدى رجل من وليد، وجهه كالكوكب الدرى.( ۹۹ )

يعنى:

مهدىعليه‌السلام مردى از فرزندان من است و چهره اش بسان ستاره درخشان مى درخشد.

۳. و نيز آورده است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«المهدى رجل من ولدى، وجهه كالكوكب الدرى اللون لون عربى و الجسم جسم اسرائيلى، يملا الارض عدلا كما ملئت جورا يرضى فى خلافته اهل السماء و الطير فى الجو يملك عشرين سنة ».( ۱۰۰ )

يعنى:

مهدىعليه‌السلام مردى از فرزندان من است. چهره اش بسان ستاره نورافشان است و سيما و رنگ چهره او عربى و قامت دل آرايش برافراشته است. او جهان را لبريز از عدل و داد مى كند همانگونه كه پيش از آمدن او پر از بيداد مى گردد. در حكومت او آسمانيان و پرندگان در فضا خشنود مى گردند و ۲۰ سال حكومت مى كند.

۴. و نيز آورده اند كه فرمود:

«المهدى من ولدى، يكون له غيبة و حيرة تضل فيها الامم ياتى بذخيره الانبياء فيملاها عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما ».( ۱۰۱ )

مهدىعليه‌السلام از فرزندان من است. او غيبت طولانى خواهد داشت و در آن شرايط حيرتى سايه خواهد افكند كه امتها، در اين حيرت و سرگردانى گمراه مى شوند. او با ذخاير پيامبران خواهد آمد و جهان را همانگونه كه پيش از ظهورش مملو از ظلم و بيداد است، لبريز از عدالت و دادگرى خواهد ساخت.

۵. (قندوزى حنفى) از ابوبصير و او نيز از امام صادقعليه‌السلام و از پدرانش، تا از پيامبر آورده اند كه فرمود:

«المهدى من ولدى، اسمه اسمى و كنيته كنيتى و هو اشبه الناس بى خلقا و خلقا تكون له غيبة و حيرة فى الامم حتى تضل تضل الخلق عن اديانهم، فعند ذلك يقبل كالشهاب الثاقب، فيملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا »( ۱۰۲ )

مهدى از فرزندان من است، نام او نام من و كنيه او كنيه من مى باشد. و او شبيه ترين انسانها از نظر صورت و سيرت و چهره و اخلاق به من است. او غيبتى طولانى خواهد داشت و امتها در مورد او سرگردان خواهند شد تا آنجايى كه از دين خويش برمى گردند و گمراه مى شوند آنگاه در آن شرايط است كه آن حضرت بسان ستاره نورافشان به مردم روى مى آورد و زمين را از عدالت و قسط لبريز مى سازد همانگونه كه از ظلم و بيداد لبريز شده است.

۶. مرحوم مجلسى از ابوايوب انصارى آورده است كه پيامبر گرامى در بستر بيمارى به دخت گرانمايه اش فاطمهعليها‌السلام فرمود:

«والذى نفسى بيده لابد لهذه الامة من مهدى و هو والله من ولدك ».( ۱۰۳ )

فاطمه جان! بخدايى كه جانم در كف قدرت اوست سوگند كه بى هيچ ترديدى اين امت (مهدى) دارد و او از فرزندان توست.

۷. از امیرمؤمنانعليه‌السلام روايت شده است كه به پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفتم:

يا رسول الله! آمنا آل محمد المهدى ام من غيرنا؟

فقال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «لا! بل منا بنا بختم الله الدين كما فتح الله بنا و بنا بنقذون عن الفتنة كما انقذوا من الشرك و بنا يؤ لف الله بين قلوبهم بعد عداوة الفتنة اخوانا كما الف بين قلوبهم بعد عداوة الشرك و بنا بصبحون بعد عداوة الفتنة اخوانا كما اصبحوا بعد عداوة الشرك اخانا».( ۱۰۴ )

يعنى: حضرت علىعليه‌السلام پرسيدند:

(مهدى اين امت، از خاندان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است يا از ديگران؟)

فرمود: (از خاندان ماست. خداوند همانگونه كه دين خود را بوسيله ما آغاز كرد بوسيله ما نيز به آخرين مرحله اوج مى بخشد و ختم مى كند و همانگونه كه به وسيله ما از شرك نجاتشان بخشيد از فتنه ها نجات و رهايى شان مى دهد و همانگونه كه ميان دلهاى مسلمانان پس از عداوت و دشمنى، شرك و كفر، الفت و محبت ايجاد كرد باز هم بوسيله ما الفت و مهر و محبت ايجاد كرد باز هم بوسيله ما الفت و مهر و محبت ايجاد مى كند و همانگونه كه پس از عداوت شرك و جاهليت اصل برادرى و اخوت را برقرار ساخت باز هم بوسيله ما با هم پرمهر و برادر مى گردند.)

روشن است كه پرسش امیرمؤمنانعليه‌السلام پرسش فردى آگاه و داناست كه براى آگاهى و بيدارى ديگران و براى ثبت در تاريخ يا به منظور ديگرى سؤال مى كند و اينگونه پرس و جو در فرهنگ دين سابقه دارد.

براى نمونه به اين آيه شريفه توجه كنيد كه مى فرمايد:

ما تلك بيمينك يا موسى!؟( ۱۰۵ )

و آن چيست كه بدست راست تو است اى موسى؟

۸. و نيز آورده اند كه فرمود:

«القائم من ولدى، اسمه اسمى و كنيته كنيتى و شمائله و سنته سنتى، يقيم الناس على ملتى و شريعتى و يدعوهم الى كتاب الله عزوجل من اطاعه اطاعنى و من عصاه عصانى و من انكره فى غيبته فقد انكرنى و من كذبه فقد كذبنى و من صدقه فقد صدقنى الى الله اشكوا المكذبين لى فى امره و الجاحدين لقولى فى شاءنه و المضلين لامتى عن طريقته... و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ».( ۱۰۶ ) ( ۱۰۷ )

(قائم) از فرزندان من است. نام او نام من و كنيه او كنيه من و اخلاق او اخلاق من، سيره و برنامه و روش او، سيره و سنت من است.

او مردم را به راه و رسم من بپا مى دارد و به كتاب خدا فرا مى خواند. هر كس او را فرمان برد مرا فرمان برده است و هركس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى نموده است و هركس او را در دوران غيبتش انكار كند، مرا انكار كرده است و هركس وجود گرانمايه و آمدن او را دروغ پنداشته است و هركس او را گواهى و تصديق نمايد، مرا تصديق كرده است.

من از تكذيب كنندگان خويش در مورد مهدىعليه‌السلام ، و انكار كنندگان سخن خود درباره او و گمراهان، و گمراه گران امتم از راه و رسم او، به بارگاه خدا شكايت مى برم.

و كسانى كه ستم مى كنند بزودى خواهند دانست كه به چه جايگاه و مكانى باز مى گردند.

۹. و نيز از (ابن عباس) آورده اند كه پيامبر فرمود:

«على بن ابى طالب امام امتى و خليفتى عليهم بعدى و من ولده القائم المنتظر الذى يملاء الله عزوجل به الارض عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما. و الذى بعثنى بالحق بشيرا ان الثابتين على القول به فى زمان غيبته لاعز اى اقل واندر من الكبريت الاحمر

فقام اليه جابربن عبدالله الانصارى فقال: يا رسول الله! وللقائم من ولدك غيبة؟

فقال: «اى ورب و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين.) ياجابر! ان هذا الامر من امر الله و سر من سر الله مطوى، اى مستور عن عباده فاياك و الشك فى امر الله فهو كفو ».( ۱۰۸ )

يعنى حضرت فرمودند:

(على بن ابى طالب پيشواى بحق امت و جانشين من در ميان مردم است و (قائم) امت كه زمين را لبريز از عدل و قسط مى سازد همانگونه كه به هنگامه ظهورش لبريز از ظلم و جور است، از فرزندان او خواهد بود. سوگند بخدايى كه مرا بحق و نويد رسان برانگيخت ثابت قدمان به امامت او در روزگار طولانى غيبتش بسيار اندك اند، از كبريت احمر ناياب تر.)

در اين ميان جابر بن عبدالله انصارى بپاخاست و پرسيد كه: (اى پيامبر خدا آيا (قائم) كه از فرزندان شماست، غيبتى طولانى دارد؟)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (آرى! به پروردگارم سوگند آرى!)

و آنگاه اين آيه شريفه را تلاوت فرمود كه:

و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين.( ۱۰۹ )

يعنى: و تا خداوند ايمان آورندگان را پاك و پاكيزه و كافران را نابود سازد.

سپس افزودند: (هان اى جابر! اين كارى شگفت انگيز از كارهاى خدا و رازى از رازهاى اوست كه از بندگانش پوشيده است از اين رو از ترديد در كار خدا بپرهيز كه كفر است.)

۱۰. در روايتى طولانى از (ابوسعيد خدرى) آورده اند كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دخت گرانمايه اش فاطمهعليها‌السلام فرمود:

يا بنية! انا اعطينا اهل البيت سبعا يعطها احد قبلنا:

۱. نبينا خير الانبياء و هو بعلك.

۲. و وصينا خير الاوصياء وهو بعلك.

۳. و شهيدنا خير الشهداء و هو عم البك حمزة.

۴. و منا من له جناحان خضيبان يطير بهما فى الجنة و هو ابن عمك جعفر.

۵. و ۶. «و منا والله الذى لا اله الا اهو مهدى هذه الامة الذى يصلى خلفه خلفه عيسى بن مريم ثم ضرب بيده على منك الحسين عليه‌السلام فقال: من هذا ثلاثا اى قالعليه‌السلام (من هذا) ثلات مراتد»( ۱۱۰ )

خترم! به ما خانواده هفت نعمت ارزانى گرديد كه به هيچ كس ارزانى نگرديد اينها عبارتند از:

۱. پيامبر اين امت، بهترين پيامبران است كه پدر توست.

۲. وصى او بهترين اوصياء است كه همسر تو علىعليه‌السلام است.

۳. شهيد ما بهترين شهيدان راه خداست كه عموى پدرت (حمزه) است.

۴. و آن كسى كه به او دو بال خونرنگ داده شد تا بسوى بهشت پر كشد و نيز بوسيله او در بهشت پرواز مى كند از ماست و او پسر عمويت (جعفر طيار) است.

۵. و ۶. و دو نواده گرانقدر حسن و حسين از ما هستند.

۷. و بخدايى كه جز او خدايى نيست سوگند كه مهدى اين امت از ماست. همو كه عيسى بن مريم به امامت او نماز مى گذارد.

آنگاه پيامبر با دست مبارك بر شانه حسينعليه‌السلام زد و سه بار فرمود: (مهدى از نسل اين است، آرى! اين.)

در كتاب يكى از علماى اهل سنت اين عبارت آمده است كه: آن حضرت دست بر شانه حسينعليه‌السلام نهاد و فرمود:

«من هذا مهدى هذه الامة ».( ۱۱۱ )

فرود عيسى بن مريم از آسمانها به هنگام ظهور مهدى

۱۱. و نيز جابر بن عبدالله انصارى آورده است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

ينزل عيسى بن مريمعليه‌السلام فيقول اميرهم المهدى: تعال! صل بنا. فيقول:

«الا، ان بعضكم على بعض امراء تكرمه من الله عزوجل لهذه الامه ».( ۱۱۲ )

به هنگام ظهور حضرت مهدى، عيسى بن مريم از آسمانها فرود مى آيد. فرزندم مهدىعليه‌السلام كه سالار مردم است به او مى گويد: (بيا و با ما نماز بگذار!.)

آنگاه مى فرمايد: (آگاه باشيد خداوند بخاطر احترام و گرامى داشت اين امت برخى را پيشواى برخى ديگر قرار داد.)

۱۲. حضرت رضاعليه‌السلام از پدرانش آورده كه پيامبر گرامى فرمود:

«من احب ان يتمسك بدينى و يركب سفينة النجاة بعدى فليقتد بعلى بن ابى طالب و ليعاد عدوه و ليوال وليه فانه وصيى و خليفتى على امتى فى حياتى و بعد وفاتى و هو امام كل مسلم و امير كل مؤ من بعدى، قوله قولى و امره امرى و نهيه نهيى و تابعه تابعى و ناصره ناصرى و خاذله خاذلى

ثم قالصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «من فارق عليا بعدى لم يرنى و لم اره يوم القيامة و من خالف عليا حرم الله عليه الجنة و جعل ماواه النار و من خذل عليا خذله الله يوم يعرض عليه و من نصر عليا نصره الله يوم يلقاه و لقنه حجته عند المسألة

ثم قال: «الحسن و الحسين اماما امتى بعد ابيهما و سيدا شباب اهل الجنة، امهما سيدة نساء العالمين و ابوهما سيد الوصيين و من ولد الحسين تسعة ائمة، تاسعهم القائم من ولدى، طاعتهم طاعتى و معصيتهم معصيتى. الى الله اشكوا المنكين لفضلهم والمضيعين لحرمتهم بعدى و كفى بالله و ليا و ناصرا لعترتى و ائمة امتى و منتقما من الجاحدين حقهم و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ».( ۱۱۳ )

هركس دوست دارد به دين من تمسك جويد و پس از من به كشتى نجات اين امت بنشيند بايد به على بن ابى طالب اقتداء كند. با دشمنان او دشمنى ورزد و با دوستانش طرح دوستى ريزد. چرا كه در زندگى من و پس از سفر من به سراى آخرت، او جانشين من در ميان امت است. او پس از من پيشوا و امام هر مسلمان راستين و سالار و امير هر انسان با ايمان است. سخن او سخن من و فرمان او فرمان من و هشدار او هشدار من و پيرو او پيرو من و ياور او ياور من است.

آنگاه فرمود: هركس، پس از من از على و راه رسم او جدا گردد و از آن دورى گزيند نه من او را در روز رستاخيز خواهم ديد و نه او مرا و هر كس با على مخالفت ورزد خداوند بهشت را بر او حرام ساخته و آتش دوزخ را، جايگاه او سازد. و هر كس دست از يارى او بردارد خدا در روز حساب او يارى نخواهد كرد.

و هركس علىعليه‌السلام را يارى رساند خداوند او را در روز قيامت يارى مى كند و به هنگام سؤال و جواب و محاسبه قيامت دليل و برهان خويش را بر دل و زبان او مى افكند و بدو تلقين مى كند.)

سپس افزود:

(حسن و حسينعليه‌السلام دو امام و پيشواى امت پس از پدرشان علىعليه‌السلام هستند و دو سالار جوانمردان اهل بهشت.

مادرشان بانوى بانوان جهان است و پدرشان سالار اوصياء.

و از فرزندان حسين امامان نه گانه اى خواهند بود كه نهمين آنان (قائم) از فرزندان من است. فرمانبردارى از آنان فرمانبردارى از من است و نافرمانيشان نافرمانى من.

از انكارگران فضايل و برترى آنان و ضايع كنندگان حرمت و عظمت آنان پس از خود به بارگاه خدا شكايت مى برم، و خدا براى دوستى و يارى خاندانم و پيشوايان دوازده گانه امتم و به منظور انتقام گرفتن از انكارگران حقوق آنان بسنده است.

و ستمكاران بزودى خواهند دانست كه به چه جايگاه و مكانى باز مى گردند.)

۱۳. و نيز آن حضرت در روز غدير در خطبه اش با حضور ۱۲۰ هزار نفر( ۱۱۴ ) مسلمان فرمود:

«...معاشر الناس! النور من الله عزوجل فى مسلوك، ثم فى على ثم فى النسل منه الى القائم المهدى، الذى ياخذ بحق الله و بكل حق هو لنا ...»( ۱۱۵ )

هان اى مردم! اين نور (رسالت و ولايت) از جانب خدا در وجود من راه يافت، پس از من در وجود (على بن ابى طالب) و نسل سرفراز او تا (قائم)... همو كه حق خدا و ما را از دشمنان حق و فضيلت مى ستاند....

نكته ها

۱. در روايات سيزده گانه اى كه ترسيم شد، بخوبى روشن گرديد كه پيامبر گرامى به منظور تأکید بر اين واقعيت و بخاطر تثبيت اين حقيقت اساسى و عقيدتى، بخدا سوگند ياد مى كند و بارها مى فرمايد: «و الذى بعثنى بالحق بشيرا »

و مى فرمايد: «و الذى نفسى بيده ...»

و يا مى فرمايد: «منا و الله الذى لا اله الا هو مهدى هذه الامة ...»

كه اين سوگندها به منظور استوار ساختن اين واقعيت است.

۲. و نيز آن پيامبر راستگو و امين، به اين هم بسنده نمى كند و مى فرمايد: (اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى باشد...) و بدينوسيله اين واقعيت را مورد تاءييد قرار مى دهد كه اين وعده خدا قطعى و شدنى است و هيچ ترديدى در آن روا نيست گرچه از عمر جهان يك روز بيشتر باقى نمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مى سازد و بطور قطع امام مهدىعليه‌السلام ظهور مى كند.

اين تعبيرها و اين سوگندها بيانگر نهايت درجه تأکید بر اين موضوع حساس و حياتى است كه در اين روايات آمده است.

۳. و نيز در روايات، از نظرتان گذشت كه پيامبر به هنگام سخن گفتن از امام مهدىعليه‌السلام همواره تأکید مى كند كه: (او جهان را از عدالت و قسط لبريز مى سازد پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز گرديد.) اين نيز تأکید بر همين واقعيت قطعى و ترديدناپذير است كه در آينده آن را توضيح خواهيم داد.

۴. همواره آمدن دو واژه (ظلم و جور) در روايات كه: (ملاءت ظلما و جورا) آمده است ممكن است نشانگر اين نكته باشد كه بسط و گسترش ستم از سوى توده هاى مردم است و رواج و گسترش (جور) از سوى سردمداران.

و همراه آمدن دو واژه (قسط) و (عدل) هم بيانگر اين مطلب، كه:

تحقق آن شرايط مطلوب پس از ظهور اينگونه است كه: (قسط) از كارگزاران، رواج و عالمگير مى گردد و (عدالت) و (قيام به دادگرى) از سوى توده هاى مردم تشنه عدالت. كه مى فرمايد: «يملاء الارض قسطا و عدلا ».

۵. در روايت آمده است كه «اللون لون عربى و الجسم جسم اسرائيلى ».

معناى جمله اين است كه: قامت مبارك آن حضرت بسان مردم اردن و لبنان و فلسطين كه از نسل يعقوب بودند، قامتى زيبا و متعادل و برافراشته است نه همانند قامت مردم (چين) و (ژاپن) و كشورهاى شرق آسيا، كوتاه قامت يا متوسط.


امامان نور و نويد از امام مهدى

در مجموعه هاى رواى و فرهنگى حديثى شيعه همچون: كافى، بحارالانوار و... با روايات بى شمارى روبرو مى گرديم كه از امامان معصومعليهم‌السلام در موقعيتها و مناسبتهاى گوناگونى در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام آمده است.

آنان اين روايات را در بشارت و نويد از آن حضرت بيان كرده اند. و اين نشانگر اهميت و بهاء دادن پيشوايان راستين اسلام به اين مطلب و بيانگر حساسيت موضوع مورد بحث از ديدگاه آنان است.

يك نكته ظريف قبل از روايات

ما در اينجا از علم و آگاهى امامعليه‌السلام و چگونگى اخبار او از آينده دور و نزديك سخن نداريم و تنها با طرح يك نكته ظريف و دقيق به مطالعه روايات مورد اشاره مى پردازيم.

نكته مورد نظر اين است كه روايات رسيده از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد آينده به سه دسته قابل تقسيم است:

۱. دسته نخست رواياتى است كه در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام و مسايل مربوط به اوست كه شمار اينها از صدها فراتر است و در كتابهاى شيعه و اهل سنت موجود است.

۲. دسته دوم رواياتى است كه از آينده نزديك و دور پس از رحلت پيامبر و نيز از تسلط تبهكارانه رژيم سياهكار اموى و عباسى، خبر مى دهد.

۳. دسته سوم رواياتى است كه از آينده جهان و انسان و واپسين حركت تاريخى و دگرگونى اوضاع و احوال در آخر الزمان، سخن دارد.

اصل و ريشه و سرچشمه اين سه دسته از روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كجاست؟ و آن حضرت اين رخدادهاى دور و نزديك و وقوع آنان را از چه منشاء و منبعى گرفته و خبر مى دهد؟ هر پاسخى كه براى اين سؤال داده شود درست همين پاسخ مى تواند پاسخ ما به ريشه و سرچشمه روايات رسيده از امامان معصوم پيرامون آينده جهان و انسان بطور اعم و در مورد نويدهاى آنان از وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام بطور اخص باشد و هيچ بحثى هم در اينجا از علم امام معصومعليه‌السلام نداريم.

اگر براستى علم پيامبر برخاسته از وحى الهى است، كه بى ترديد از ديدگاه ما چنين است، سرچشمه دانشها و علوم امامان نورعليهم‌السلام نيز نياى گرانقدرشان پيامبر و فرشته امين وحى و ذات اقدس الهى است و اين علم و غيب هم نيست چرا كه علم غيب در درجه نخست ويژه خداست و بس.

در مورد علم غيب دانشمندان گذشته و معاصر كتابهاى بسيارى نوشته اند و ما نيز در جلد اول (شرح نهج البلاغه) و نيز كتاب (فاطمه من المهد الى اللحد) برخى از روايت رسيده در اين مورد را آورديم و عصاره بحث اين است كه: سرچشمه دانشها و آگاهيهاى متنوع و گسترده امامان معصومعليهم‌السلام گوناگون است از آن جمله:

۱. برخى از اين علوم و دانشها را از پيامبر گرامى شنيده و آموخته و روايت كرده اند.

۲. برخى ديگر در كتاب ويژه علىعليه‌السلام و مصحف فاطمهعليها‌السلام آمده است.

۳. برخى در كتاب خاصى به نام (جفر احمر) آمده است.

۴. و برخى ديگر از آگاهيهاى شگفت امامان نور، از ويژگيهاى امام معصوم و راستين است كه بحث در اين مورد نياز به فرصت و مجال ديگرى دارد.

اميدوارم خداوند ما را در نگارش كتابى در اين مورد توفيق ارزانى دارد.

بازگشت به بحث

هنگامى كه به مجموعه هاى حديثى كه در برگيرنده روايات خاندان پيامبر است، مراجعه مى كنيم با انبوهى از نويدها روبرو مى گرديم كه از همه امامان يازده گانه در مورد دوازدهمين امام نورعليه‌السلام موج مى زند و بيانگر نهايت درجه اهميت و بها دادن آن بزرگ مردان تاريخ به اين موضوع حساس عقيدتى و اسلامى است.

اين مطلب بويژه پس از آگاهى به موقعيت هاى حساس و جايگاهها و شرايط بى نظيرى كه امامان راستين پيرامون امام مهدىعليه‌السلام ، به آگاهى بخشى پرداخته و آن گرانمايه را با نام و نشان ستوده اند، روشنتر مى گردد و طبيعى هم هست كه امامان اهل بيت با وجود شرايط خاص سياسى اجتماعى باز هم با همه امكان و تا سرحد جهاد و فداكارى، در راه استوارى بخشيدن به اين واقعيت اساسى و اصل عقيدتى، بكوشند.

و اگر روايات رسيده از آنان از نظر شما و نيز از نظر روشن يا اجمال و سربسته بودن، متفاوت است جاى شگفتى ندارد، چرا كه شرايط حاكم زمان آنان مختلف بود و به برخى فرصت و اجازه نمى داد تا اين اصل عقيدتى و اجتماعى و دينى را بصورت روشنترى بيان كنند و يا بطور گسترده از آن سخن به ميان آورند.

و اينك برخى از آن روايات:


اميرمؤمنان و نويد از حضرت مهدى

امام امیرمؤمنانعليه‌السلام دروازه علم و دانش پيامبر و پدر گرانمايه امامان راستين و سالار خاندان پيامبر است.

بيان آن حضرت ميان همه مسلمانان شهرت يافته است كه مى فرمود:

«علمنى رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم الف باب من العلم، يفتح لى من كل باب الف باب »( ۱۱۶ )

يعنى: پيامبر خدا يك هزار باب از علم و دانش را به من آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده مى شود.

آن حضرت از رخدادهاى فراوان و قضاياى بسيارى پيش از رخ دادن آنها، بطور شگفت انگيزى خبر داد: از استيلاء سردسته پليد اموى معاويه بر كشورهاى اسلامى( ۱۱۷ ) از شهادت امام حسينعليه‌السلام در كربلا بيست سال پيش از فاجعه غمبار عاشورا( ۱۱۸ ) از سردمداران خودكامه رژيم تبهكار عباسى، از بناى بغداد و از انقراض سلسله عباسى بدست مغول و... خبر داد.

براى نمونه:

۱. از آن حضرت آورده اند كه فرمود: (بغداد! و تو چه مى دانى كه بغداد چيست؟ سرزمينى است با درختان گز، در آنجا بناها و ساختمان هاى پرشكوهى بنياد مى گردد و زرداران و زورمندان در آنجا جاى مى گيرند.

فرزندان (عباس) آنجا را به عنوان پايگاه قدرت و وطن خويش بر مى گزينند و مركز زر و زيور و زينت و تجملات خود قرار مى دهند.

پايگاه عياشى و بدمستى و بازى بنى عباس، مركز بيداد بيدادگران، پايتخت حكومت ترور و وحشت، قرارگاه رهبران و زمامداران فاسق و فاجر و وزيران خيانتكار مى گردد.

و فرزندان (ايران) و (روم) به اين تبهكاران و رژيم بيدادگر آنان خدمت مى كنند. آنان مردم را به هيچ كار شايسته اى فرا نمى خوانند و خود نيز اگر بدان دعوت شوند عمل نمى كنند و نه از هيچ عمل زشت ناپسندى، اجتناب مى ورزند و نه ديگرى را از آن باز مى دارند. فساد و تباهى در ميان آنان به گونه اى موج بر مى دارد كه همجنس بازى رايج مى گردد و مردان به مردان و زنان به زنان بسنده مى كنند و در اين شرايط فاجعه بار رژيم عباسى است كه آن اندوه فراگير و آن گريه و حزن طولانى فرا مى رسيد....

واى به حال (بغداد) و مردم آن از تسلط نژاد ترك، آنان مردمى چشم تنگ هستند و چهره هايشان گرد و كوچك است. لباسهايشان حرير و چهره كوسه و بى مو هستند.

اينان از همانجا بسوى رژيم عباسى مى تازند كه حكومتشان سرچشمه گرفته، رهبر اين گروه مهاجم، صدايش‍ رساست و شجاعت و شهامتش بسيار و همتش بلند است. به هيچ شهرى روى نمى آورد جز اينكه آن را فتح مى كند. و پرچمى بر ضد او برافراشته نمى گردد، جز اينكه آن را سرنگون مى سازد.

واى بر كسى كه با او دشمنى ورزد... و همينگونه خواهد بود تا بر همه قلمرو رژيم (عباسى) سيره يابد)( ۱۱۹ )

من نيازى به شرح اين خطبه نمى بينم بويژه كه خود آن، مورد نظر نيست بلكه به عنوان نمونه آمده است، اما در خطبه نكته ظريفى است كه بدان اشاره مى رود و آن اين است كه امیرمؤمنان خبر داد كه حكومت فرزندان عباسى از خراسان طلوع مى كند و از همانجا هم افول و غروب مى نمايد.

و شگفت اين است كه بعدها روشن شد كه رژيم بنى عباس از خراسان و بدست (ابومسلم خراسانى) آغاز گرديد و اساس آن از آنجا تاءسيس شد و هجوم و حمله مغول نيز از همانجا شروع شد و همه چيز را با خاك يكسان كرد و خاكستر آن را به باد داد.

امیرمؤمنانعليه‌السلام ده سال پيش از وقوع، در اين مورد فرمود:

«يأتى من حيث بدأ ملكهم »

يعنى: آفت و عامل انحطاط و سقوط بنى عباس، از همان نقطه طلوعشان خواهد آمد.

و تاريخ گواه است كه همه پيش بينى ها و پيشگويهاى دقيق آن حضرت همانگونه كه فرموده بود به تحقق پيوست. بغداد همانگونه بنياد گرديد و همانگونه شد كه به وصف آمده بود. و مغول نيز از سوى خراسان آمدند و در بلاد اسلامى همانگونه كه گفته شد عمل كردند كه (ابن ابى الحديد) شرح آن را آورده است.

كوتاه سخن اينكه:

امیرمؤمنانعليه‌السلام از رويدادهاى بسيار و فاجعه هاى متعددى خبر داده است كه بيشتر آنها به وقوع پيوسته است.( ۱۲۰ )

از جمله اخبار آن حضرت از آينده جهان و انسان، خبر از امام مهدىعليه‌السلام است كه در بخش تفسير آيات پيرامون وجود گرانمايه حضرت مهدى آورديم و اينك به برخى ديگر از روايات از آن حضرت توجه كنيد:

۱. حضرت جوادعليه‌السلام از پدران گرانقدرشعليه‌السلام آورده است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام فرمود:

«للقائم نا غيبة امدها طويل كانى بالشيعه يجولون جولان النعم فى غيبته يطلبون المرعى فلا يجدونه ».

«الا فمن ثبت منهم على دينه و لم يقس قلبه لطول امد امامه فهو معى فى درجتى يوم القيامة ».

«...ان القائم منا اذا قام لمن يكن الاحد فى عنقه بيعة فلذلك تحفى ولادته و يغيب شخصه ».( ۱۲۱ )

يعنى: براى (قائم) ما غيبتى بسيار طولانى است و من شيعيان را مى نگرم كه در غيبت او بسان گله بدون شبان سرگردان دنبال چراگاهند و نمى يابند.

آگاه باشيد كه هر كس از اينان بر دين خويشتن استوار باشد و قلبش بخاطر غيبت طولانى آن حضرت سخت نگردد چنين كسى با من است و در قيامت در درجه من.

آنگاه فرمود: قائم از ماست! هنگامى كه ظهور مى كند بيعت هيچ كس را بر عهده ندارد و به همين جهت، هم ولادت او در نهان انجام گرفت و از نظر غايب گرديد

۲. و نيز حضرت رضاعليه‌السلام از پدرانش آورده است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام به امام حسينعليه‌السلام فرمود:

«التاسع من ولدك يا حسين! هو القائم بالحق، المظهر للدين، الباسط للعدل ».

قال الحسينعليه‌السلام : فقلت، يا اميرالمؤ منين! و ان ذلك لكائن؟

فقال: «اى و الذى بعث محمدا بالنبوة و اصطفاه على جميع البرية و لكن بعد غيبة و حيرة لا يثبت فيها على دينه الا المخلصون المباشرون لروح اليقين، الذين اخذ الله ميثاقهم بولايتنا و كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ».

يعنى: حسين جان! نهمين فرزند تو قائم بحق است و آشكار كننده دين و گسترش دهنده عدالت.

امام حسينعليه‌السلام مى فرمايد: (گفتم: يا امیرمؤمنان! اين خبر براستى تحقق يافتنى است؟)

فرمود: (آرى! بخدايى كه محمد را فرمان رسالت داد و او را بر همه انسانيت برگزيد اين كار شدنى است، اما پس‍ از غيبت طولانى و سرگردانى و نابسامانى بسيار، مردمى كه در آن شرايط زندگى مى كنند، جز خالصانى كه در اوج يقين هستند و خدا از آنان به ولايت ما پيمان گرفته و در دلهايشان ايمان را مرقوم داشته و به روحى از جانب خويش آنان را تاءييد فرموده است؛ جز اينان، كسى بر دين خويشتن استوار نمى ماند.)

۳. و نيز مى فرمايد:

«فانظروا اهل بيت نبيكم فلئن لبدوا فالبدوا! و ان استنصروكم فانصروهم! فليفرجن الله الفتنة برجل منا اهل البيت. باءبى ابن خيرة الاماء، لا يعطيهم الا السيف هرجا و هرجا، موضوعا على عاتقة ثماينة اشهر، حتى تقول قريش، لوكان هذا من ولد فاطمة لرحمنا ».

«يغريه الله ببنى امية اى يسلطه الله عليم حتى يجعلهم حطاما و رفاتا ملعونين اينما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا سنة الله فى الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا ».( ۱۲۲ ) ( ۱۲۳ )

يعنى: به خاندان پيامبرتان بنگريد، اگر بپا خاستند، شما نيز بپا خيزيد و اگر يارى طلبيدند آنان را با همه وجود يارى كنيد، خداوند بوسيله مردى گرانمايه از ما اهل بيت پيامبر، فتنه ها و تباهيها را برطرف مى سازد. پدرم، فداى پسر بهترين كنيزان كه به سران فتنه ها و تاريكيها و بيدادگريها، جز شمشير، حق را به ارمغان نخواهد آورد و شميشير عدالتش هشت ماه بر دوش اوست و پيكار مى كند تا عوامل فتنه و تباهى را بر كند... تا آنجا كه قريش مى گويند (اگر اين مصلح جهانى، از فرزندان فاطمهعليها‌السلام بود به ما ترحم مى كرد.)

خداوند او را بر رهروان بنى اميه و بقاياى فكرى آنان اقتدار خواهد بخشيد تا آنان را به خاك و خاشاك تبديل سازد اينان لعنت شدگانند. به هر جا كه يافته شوند بايد دستگير گردند و به سختى كشته شوند.

(اين سنت خداست كه در ميان پيشينيان نيز بوده است و در سنت خدا تغييرى نخواهد يافت.)

۳. و نيز قندوزى حنفى از آن حضرت آورده است كه:

پس از پايان پيكار (نهروان) سخنرانى كرد و ضمن پيش بينى و خبر از رخدادهاى آينده از جمله قيام حضرت مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...ذاك امر الله و هو كائن وقتا مريحا. فيا ابن خيرة الاماء! متى تنتظر؟ ابشر بنصر قريب من رب رحيم. فبابى و امى عدة قليلة اسماؤ هم فى الارض مجهولة ...»( ۱۲۴ )

يعنى: اين فرمان خداست و در هنگامه مناسب خود بطور قطع روى خواهد داد.

هان اى فرزندان بهترين بانوان! تاكى براى دريافت فرمان ظهور از جانب خدا، انتظار خواهى كشيد؟

به پيروزى بزرگ و نزديكى از پروردگار بخشايشگر مژده ده.

پدر و مادرم فداى آن گروه كه از نظر شمار اندك اند و در شكوه و عظمت بسيار و نامشان در روى زمين ناشناخته.

۴. و نيز آورده است كه آن حضرت فرمود:

«سيأتى الله بقوم يحبهم الله و يحبونه و يملك من هو بينهم غريب فهو المهدى، احمر الوجه، بشعره صهوبة يملا الارض عدلا بلاصعوبة ...»( ۱۲۵ )

يعنى: بزودى مردمى را مى آورد كه آنان را دوست مى داد و آنان نيز خدا را دوست مى دارند و بزرگمردى كه ميان آنان غريب و ناشناخته است فرمانروا و زمامدار امور مى گردد. آن وجود گرانمايه مهدىعليه‌السلام است كه چهره اش درخشان و گندمگون و موهايش بور است. جهان را به آسانى لبريز از عدل و داد مى كند. او در خردسالى و كودكى از مادر و پدر جدا مى گردد و در رويشگاه و جايگاه تربيت خويش گرامى است.

كشورهاى مسلمان نشين را با امن و امان فرمانروا مى شود و از پى آنان زمين و زمان در قلمرو قدرت او قرار مى گيرد.

سخن او را مى شنوند و نسل جوان و سالخورده اطاعتش مى كنند و او زمين را لبريز از عدالت مى كند همانسان كه از جور و بيداد لبريز گشته است.

آنگاه است كه امامت كامل و خلافتش استوار مى شود. خداوند مردگان را بر مى انگيزد. زمين با ظهور او آباد مى گردد و به بركت (مهدى) خويش، خالص و پاك و شكوفا و پرطراوت مى شود و نهرهاى آن جريان مى يابد. و فتنه ها و تجاوزگريها ريشه كن مى شود و خير و بركتها بسيار مى گردد.

۵. و نيز آورده اند كه آن حضرت ضمن خطبه اى در ستايش پيامبر و امامان نور فرمود:

«فتن انوار السماوات و الارض و سفن النجاة و فينا مكنون العلم و الينا مصير الامور و بمهدينا تقطع الحجج فهو خاتم الائمة و منقذ الامة و منتهى النور و غامض السر. فليهنا من استمسك بعروتنا و حشر على محبتنا ».( ۱۲۶ )

يعنى: ما پرتو آسمانها و زمين و كشتيهاى نجات هستيم. دانش در ما نهان است و ما گنجينه آنيم و فرجام كارها بسوى ماست و به مهدى ما، حجتها تمام مى گردد.

او آخرين امام معصوم نجات بخش امتها، آخرين نور رسالت و امامت و معماى پيچيده آفرينش است. از اين رو كسانى كه به رشته محبت ولايت ما چنگ زده و با عشق ما محشور مى گردند بايد شادمان باشند.

۶. و نيز آورده اند كه فرمود:

«...يظهر صاحب الراية المحمدية و الدولة الاحمديه. القائم بالسيف و الحال الصادق فى المقال، يمهد الارض و يحيى السنة و الفرض ».

يعنى:( ۱۲۷ ) (هان اى مردم بهوش باشيد كه) پرچمدار پرچم محمدى و فرمانرواى دولت احمدى و قيامگر به شميشير عدالت و راست گفتار و شايسته كردار، خواهد آمد زمين و زمان را براى برقرارى عدالت و شكوفايى ارزشهاى اسلامى آماده نموده و سنتهاى واجب و مستحب را زنده خواهد ساخت.

۷. و نيز آورده اند كه فرمود:

«اذا نادى مناد من السماء: ان الحق فى آل محمد. فعند ذلك يظهر المهدى على افواه الناس، يشربون ذكره، فلايكون لهم ذكر غيره

يعنى:( ۱۲۸ ) آنگاه كه منادى از آسمان ندا دهد كه حق با آل محمد است و در راه و رسم آنان، همان وقت نام مقدس مهدىعليه‌السلام بر سر زبانها افتاده و نقل محافل و مجالس خواهد شد. مردم جام مهر او را مى نوشند و جز او ديگرى را نمى جويند.

۸. و نيز امام باقرعليه‌السلام از پدران گرانقدرشعليه‌السلام آورده است كه: امیرمؤمنان بر فراز منبر فرمود:

(مردم! در واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان گرانمردى از فرزندان من ظهور خواهد كرد.

او چهره اش سفيد و آميخته به سرخى است.

شكمش اندك برآمده، پاهايش قوى و نيرومند وقامتش چهارشانه است و بر پشت دو نشانه دارد: يكى بر روى پوست و به رنگ آن و ديگرى بسان نشانه پيامبر در چهره.

او دو نام دارد، (احمد) و (محمد) كه نخستين نام مخفى مى گردد و نام دوم آشكار و علنى.

هنگامى كه پرچمش به اهتزاز در آيد شرق و غرب جهان را روشن مى سازد و دست مباركش را بر سر بندگان خدا مى نهد و به بركت آن قلبهاى ايمان آوردگان از قطعه هاى آهنى سخت تر و مقاومتر مى گردد و خدا به هر كدام از آنان قدرت و توان چهل قهرمان ميدان پيكار را ارزانى مى دارد.

با ظهور او موجى از شادى و شور عالم گستر مى گردد بگونه اى كه هيچ مرده اى از مؤمنان نمى ماند جز اينكه موج شادى در آرامگاهش قلب او را شادمان مى سازد و مردگان در عالم برزخ به نشان شادمانى به ديدار يكديگر مى شتابند و قيام مهدىعليه‌السلام را به هم نويد مى دهند.)( ۱۲۹ )

۹. (قندوزى) اين اشعار را از امیرمؤمنان در اين مورد آورده است كه مى فرمايد:

حسين! اذا كنت فى بلدة

غريبا فعاشر بآدابها

يعنى: حسين جان به هنگامى كه در شهر و ديار بيگانه اى در آمدى با مردمش براساس راه و رسم صحيح آن، معاشرت كن....

تا اينكه مى گويد:

سقى الله قائمنا صاحب

القامة و الناس فى دابها

هو المدرك الثار لى يا حسين

بل لك فاصبر لاتعابها( ۱۳۰ )

خداوند (قائم) ما پيشواى آن قيام بى نظير، در واپسين حركت تاريخ را، پاداش نيكو ارزانى داد، مردم بر شيوه عادلانه و راه و رسم افتخار آفرين او مى گرايند و او نه تنها خونخواه من كه دادخواه مظلوميت تو نيز خواهد بود. او از اين رو بر رنج و فشار روزگار، در راه حق و عدالت شكيبايى پيشه ساز!

۱۰. و نيز در آخرين لحظات زندگى سراسر نور و افتخار و به هنگام وصيت به فرزندش امام حسنعليه‌السلام از جمله فرمود:

(... حسن جان! آنگاه پيش بيا و بر پيكر من نماز بگذار و هفت تكبير در نماز من بگو! و بدان كه چنين نمازى به هيچ كس جز من و بزرگمردى كه نام بلند آوازه اش (قائم) و (مهدى) است و از نسل برادرت حسين است و در واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان قيام خواهد كرد، روا نيست.( ۱۳۱ )

اوست كه با ظهور خويش انحرافات و كجيها، را از دامان حق زدوده و حق را آنگونه كه مورد رضاى خداست برپا خواهد داشت.)( ۱۳۲ )

لازم به يادآورى است كه روايات رسيده از امیرمؤمنانعليه‌السلام در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام بسيار اندك است، اميد كه در بخشهاى آينده اين كتاب نيز، برخى از آنها را بياوريم.

امام حسن و نويد از حضرت مهدى

امام حسنعليه‌السلام فرزند گرانمايه امیرمؤمنانعليه‌السلام ، سالار جوانان بهشت، نواده بزرگ پيامبر و يكى از پيشوايان معصوم و گرانقدرى است كه از وجود گرانمايه امام مهدىعليه‌السلام و ظهور حيات بخش و دگرگونساز او نويد مى دهد.

و اگر روايات رسيده از آن گرامى، بويژه در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام از نظر شما اندك است( ۱۳۳ ) جاى شگفتى ندارد، نبايد فراموش كرد كه دوران خلافت آن بزرگوار كه از شهادت امیرمؤمنانعليه‌السلام آغاز گرديد و تا شهادت جانسوز حضرتش ادامه داشت بيش از ده سال نبود و آن هم در جوى مالامال از رنج و اندوه و نگردانى و فشار، سپرى شد و فرصتى براى حركت فكرى و فرهنگى مورد نظر پيش نيامد.

(معاويه) فرزند آن زن جگر خواره، بر كرسى قدرت تكيه زد و شرايط و اوضاع جارى او را در جنگ پايان ناپذير و خشونت بار و كور و بى هدفش بر ضد خاندان پيامبر، يارى كرد. او در بيت المال مسلمانان را، غاصبانه گشود و بوسيله آن وجدانها را خريد و مزدوران را به خدمت استبداد گرفت، تا از سويى با روايات دروغين و ساختگى، نام نيك و بلند آوازه خاندان وحى و رسالت را لكه دار و وجاهت و معنويت آنان را در هم شكسته و طهارت و قداستشان را، آلوده سازند، و از دگر سو با سرهم كردن احاديث ساختگى براى (شجره ملعونه) فضيلت بتراشند تا بدينوسيله جامه پاكى و شرافت بر اندام پليد امويان بپوشانند و خاندان وحى و رسالت را از صحنه زندگى جامعه ها و هدايت عصرها و نسلها، براى هميشه كنار زنند.

و براستى كه در همه ادوار تاريخ، (زر و سيم) در زشت جلوه دادن واقعيتها، تحريف حقايق و نشر و پخش نارواها، نقش فوق العاده اى داشته است، بويژه كه با قدرت ظالمانه و خشونت بار نيز همدوش و همراه باشد.

بدينسان مكتب اهل بيت و پيروان آنان در سخت ترين فشار و سركوب و ناامنى و نگردانى، روزگار مى گذراندند و گردبادهاى سياست، افكار و آرزوها را درهم مى نورديدند.

حضرت مجتبىعليه‌السلام در شرايط عجيب و مشكلات سهمگين و رنج و مصائب بسيارى مى زيست با اين وصف چگونه زمان مناسبى براى نشر حقايق و بيان واقعيات مى يافت؟

و كجا امكانات بدو فرصت مى داد تا از امور عظيمى كه تنها دلهاى آرام آنها را مى پذيرد و تنها افكار و انديشه هاى سالم با آنها انسجام مى يابد، سخن گويد؟

اما با وجودى كه در آن مقطع از تاريخ در مردم گرايش به شنيدن حديث و ضبط آن نبود و هيچ اهتمامى به فراگرفتن دانش از سرچشمه پاك و گواراى آن به چشم نمى خورد، با اين وصف امام مجتبىعليه‌السلام نويد و ستايش از دوازدهمين امام نور، حضرت مهدىعليه‌السلام را وانگذاشت و هنگامى كه از سختى شرايط سخن مى گفت با بهره ورى شايسته از فرصت فرمود:

«...اما علمتم انه ما منا احد الا ويقع فى عنقه بيعة لطاغية زمانه الا القائم الذى يصلى روح الله عيسى بن مريم خلفه، فان الله عزوجل يخفى ولادته و يغيب شخصه لثلا يكون لاحدى عنقه بيعة اذا خرج ذاك التعسع من ولد اخى الحسين، ابن سيدة الاماء، يطيل الله عمره فى غيبة ثم يظهره بقدرته فى صورة شاب ابن دون اربعين سنة، ذلك ليعلم ان الله على كل شى قدير( ۱۳۴ )

يعنى: مردم! آيا نمى دانستيد كه هر كدام از ما خاندان وحى و رسالت تحت سيطره و حاكميت طاغوت زمانش زندگى مى كند و بناچار فشار ستم بر او تحميل مى گردد جز (قائم) ما، همو كه روح خدا، عيسى بن مريم، به امامت او نماز مى گذارد، چرا كه خداوند ولادت او را مخفى و شخصيت او را نهان مى دارد تا هنگامى كه به دستور او ظهور كند، بيعت قدرتمدارى را به گردن نداشته و تحت حاكميت ظالمى زندگى نكند.

او نهمين امام معصوم، از نسل برادرم حسين است و فرزند بهترين زنان. خداوند در پشت پرده غيبت عمر او را به بلنداى آفتاب طولانى مى سازد و آنگاه به قدرت خويش او را در چهره جوانى، كمتر از چهل سال ظاهر مى سازد تا همگان بدانند كه خداوند بر هر كارى تواناست.


امام حسين و نويد از حضرت مهدى

سرور آزادگان حضرت امام حسينعليه‌السلام نيز در همان شرايط سخت و دردناكى زيست كه برادر گرانمايه اش حضرت مجتبىعليه‌السلام قرار داشت، بلكه مى توان به اطمينان گفت كه فشار استبداد و ارتجاع روزگار، در دوران امامت آن حضرت به حق و عدالت و طرفداران آن شكننده تر بود.( ۱۳۵ )

آن حضرت پس از برادرش حدود ده سال زندگى كرد و در آن مدت كوتاه، رنجها شدت يافت و بلاها بيشتر شد و فشار به طول انجاميد و با همه اينها امام حسينعليه‌السلام فرصت را از دست نداد، بلكه با بهره ورى از فرصت به ستايش و تمجيد از مصلح بزرگ جهانى حضرت مهدىعليه‌السلام پرداخت و از وجود گرانمايه و ظهور و نقش‍ شكوهبارش به مردم، بشارتها و نويدها داد.

براى نمونه:

«لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله عزوجل ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدى يملاها عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، كذلك سمعت رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يقول »( ۱۳۶ )

يعنى اگر از عمر اين جهان تنها يك روز باقى مانده باشد خداوند آن روز را طولانى مى سازد تا مردى از فرزندان من ظهور كند و جهان را همانگونه كه از ظلم و جور لبريز گشته است از عدالت و قسط مالامال سازد. اين واقعيت را من به همين صورت كه گفتم از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيده ام.

۲. و به يكى از مردان قبيله پرآوازه (همدان) فرمود:

«قائم هذه الامة هو تاسع من ولدى و هو صاحب الغيبة و هو الذى يقسم ميزاثه و هى وحى ».( ۱۳۷ )

يعنى: (قائم) اين امت نهمين فرزند از نسل من است. او غيبتى طولانى خواهد داشت و هموست كه در همان حال كه زنده است، اموال او را ظالمان به عنوان ميراث به ناروا مى برند.( ۱۳۸ )

۳. و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

«لو قام المهدى لانكره الناس، لانه يرجع اليهم شابا و هم يحسبونه شيخا كبيرا ».( ۱۳۹ )

يعنى: اگر مهدىعليه‌السلام ظهور كند و براى اصلاح جهان بپاخيزد مردم او را انكار مى كنند و نمى شناسند زيرا مى پندارند كه او پير و كهنسال است در صورتى كه آن حضرت در اوج جوانى ظهور مى كند.

۴. و نيز آورده اند كه فرمود:

«منا اثنا عشر مهديا اولهم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب و آخرهم التاسع من ولدى، و هو الامام القائم بالحق، يحيى الله به الارض بعد موتها و يظهر به دين الحق على الدين كله ولو كره المشركون. به غيبة يرتد فيها اقوام و يثبت فيها على الدين آخرون فيوذون و يقال لهم: متى هذا الوعد؟ ان كنتم صادقين ».( ۱۴۰ )

يعنى: ما خاندان پيامبر دوازده نفر به عنوان مهدى خواهيم داشت كه نخستين آنان على و آخرينشان نهمين امام از نسل من است.

و اوست كه بحق و براى حق، قيام مى كند و خداوند بوسيله او زمين را پس از آنكه مرده است زنده مى سازد و دين حق را بر همه عقايد و مذاهب گرچه شرك گرايان را ناخوش آيد پيروزى كامل مى بخشد.

او غيبتى طولانى خواهد داشت و به دليل آن، گروهى از مردم راه انحراف و ارتداد در پيش مى گيرند و گروهى در دين و آيين توحيدى خويش و ايمان به دوازدهمين امام ثابت قدم و استوار مى مانند و بخطر اين ثبات و استوارى در عقيده، اذيت و آزارها را تحمل مى كنند و به تمسخر، به آنان گفته مى شود:

«متى هذا الوعد؟ ان كنتم صادقين »( ۱۴۱ )

اگر راست مى گوييد اين وعده (و نويد ظهور) كى خواهد بود؟

اما بدانيد كه شكيبايى بر اذيتها و آزارها در عصر غمبار غيبت آن حضرت بسان مجاهدى است كه پيشاروى پيامبر با شمشيرش در حال جهاد و پيكار با كفر و ارتجاع است.

۵. و نيز آورده است كه مردى بنام عيسى بن خشاب از آن حضرت پرسيد:

«انت صاحب هذا الامر؟»

قال: «لا... ولكن صاحب الامر الطريد الشريد، الموتور بأبيه، المكنى بعمه يضع سيفه على عاتقه ثمانية اشهر ».( ۱۴۲ )

يعنى: پرسيدم: (سرورم! آيا شما صاحب الامر هستيد؟)

فرمود: «نه!... اما صاحب الامر، آن بزرگمرد در نهان است كه دور از نظر است. او انتقام گيرنده خون پاك و بناحق ريخته پدر و هم كنيه عموى گرانقدرش اباجعفر است؛ براى اصلاح جهان (و برانداختن فتنه ها و تباهيها) هشت ماه شمشير بر دوش خواهد بود.»


نويد چهارمين امام از حضرت مهدى

از نويد دهندگان به وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام چهارمين امام نور، حضرت سيدالساجدينعليه‌السلام است.

بسيار و شايسته تعمق و آگاهى است كه آن حضرت در شرايط و روزگار مرگبار و ظالمانه به اين اصل عقيدتى اشاره فرمود كه قلم از بيان آن ناتواناست.

آن حضرت هم زمان با حادثه خونبار كربلا مى زيست و روز عاشورا پدر گرانمايه، بستگان و شاخ و برگها و ميوه هاى آن درخت پاك و تناور را در يك روز در راه خدا و اهداف بلند الهى، از دست داد و امواج غمها و مصائب بزرگ و فاجعه بار، يكى از پى ديگرى در ظرف چند ساعت بر او باريدن كرد و سه بار حكم اعدام آن پيشواى فرزانه از سوى استبداد و ارتجاع اموى صادر شد:

بار اول:

در كربلا، پس از شهادت پدرش حسينعليه‌السلام ( ۱۴۳ )

بار دوم:

در كوفه، در مجلس شوم (عبيدالله)( ۱۴۴ )

بار سوم:

در كاخ بيداد دمشق( ۱۴۵ ) به دستور سردمدار خون آشام اموى، (يزيد).

و آنجا كار شقاوت به جايى رسيد كه به دستور يزيد، قبرى در محوطه بزرگ كاخ حفر كردند تا پس از اجراى حكم ظالمانه اعدام، پيكر مطهرش را در آنجا، به خاك سپارند... اما خداى بزرگ آن وجود گرانمايه را از شرارت آن پليدان حفظ كرد و نقشه هاى تبهكارانه آنان را نقش بر آب نمود و او را از مرگ نجات داد.

روز جمعه اى از آن روزهاى درد آور كه حضرت سجادعليه‌السلام در شام بود، سردمدار پليد اموى، يزيد، بعنوان امام جمعه به مسجد آمد و چون خود فاقد دين و فرهنگ و ناتوان از اندرز و ارشاد امتش بود به سخنورى مزدور، دستور داد تا خطبه هاى نماز جمعه را بجاى او ايراد كند اما محور بحث و چهار چوب خطبه ها را براى او مقرر كرد.

به او دستور داد به عنوان خطبه هاى نماز جمعه، اموى زادگان پليد و در صدر آنان معاويه و يزيد را مورد ستايش قرار دهد و برايشان بارانى از فضيلتهاى دروغين و ساختگى بباراند و متقابلا خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با انواع دروغ سازيها و تهمت ها با بيشرمانه ترين شيوه ها به بدى ياد كند. و دريغ و درد كه آن سخنور فرومايه و مزدور خواسته و نقش يزيد را به اجرا نهاد و حضرت سجادعليه‌السلام نيز به اجبار در مسجد حاضر بود و آن ياوه ها و دروغها را مى شنيد.

درست در اين شرايط دردناك بود كه آن حضرت شجاعانه بپا خاست و جو سكوت و اختناق يزيدى را در هم شكست و به گونه اى كه طنين نداى تكان دهنده و شهامتمندانه اش گوش ها را پر و انبوه نمازگزاران مسجد اموى را بسوى خود متوجه سازد، چون شيرى خشمگين بر سر آن سخنور مزدور خروشيد كه:

«و يلك ايها الخاطب! اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق ؟...»

يعنى: هان اى خطيب! واى بر تو... واى...

خشنودى و رضايت خاطر مخلوقى حقير و ناچيز را به خشم و ناخشنودى آفريدگار بزرگ هستى خريدى؟...! شعله هاى سوزان آتش پرشراره دوزخ، جايگاه توست.

و آنگاه كه همه چشمها به او دوخته شد و نفسها براى شنيدن سخنان او در گلوها بند آمد از يزيد اجازه خواست تا بر فراز منبر رود و آن مردك پليد و فرومايه، پس از بهانه تراشيهاى بسيار، بخاطر اصرار مردم اجازه داد.

حضرت زين العابدينعليه‌السلام بر فراز منبر رفت و پس از مقدمه اى فشرده در اندرز و ارشاد مردم، همه را به خود متوجه ساخت و دلها، قلبها، افكار و عواطف مجلس را تسخير كرد و آنگاه با فرزانگى و شهامت بسيار فرمود:

«ايهاالناس! اعطينا ستا و فضلنا بسبع، اعطينا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و اشجاعة و المحبطة فى قلوب المؤ منين و فضلنا بان منا النبى المختار و منا الصديق و منا الطيار و منا اسدالله واسد رسوله و منا سبطى هذه الامة و منا مهدى هذه الامة ...»( ۱۴۶ )

يعنى: هان اى مردم! خدا به ما شش ويژگى ارزانى داشته و با شش امتياز ما را بر همگان فضيلت و برترى بخشيده است:

خدا، به ما نعمت گرانبهاى دانش، بردبارى، سخاوت، فصاحت، و شجاعت، عنايت فرمود و بذر مهر و محبت را بر دلها و قلبهاى با ايمان افشانده است.

و نيز ما را با شش ويژگى به ديگر انسانها برترى و فضيلت بخشيده است، آن شش امتياز اين است كه:

پيامبر برگزيده خدا از ماست و صديق امت امیرمؤمنان، جعفر طيار، حمزه شير خدا و پيامبر، دو نواده گرانمايه پيامبر حسن و حسينعليه‌السلام و ديگرى (مهدى) آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ما خاندان وحى و رسالت است.

۲. و نيز از آن حضرت است كه فرمود:

«القائم منا تخفى ولادته على الناس حتى يقولوا: لم يولد بعد ليخرج حين يخرج و ليس لاحد فى عنقه بيعة »( ۱۴۷ )

يعنى: (قائم) از ماست.ولادت او بر مردم مخفى مى ماند به گونه اى كه مردم مى گويند: او هنوز بدنيا نيامده است تا بدانگونه ظهور كند و به همانگونه ظهور بيعت هيچ كسى را بر عهده نداشته باشد

۳. ابوخالد كابلى كه از ياران امام سجاد است آورده است كه در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدى از آن جناب پرسيدم كه:

فقلت: (يابن رسول الله ان ذلك لكائن؟

فقال: اى وربى! ان ذلك لمكتوب عندنا فى الصحيفة التى فيها ذكر المحن التى تجرى علينا بعد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

قال ابو خالد: فقلت: يابن رسول الله ثم يكون ماذا؟

قالعليه‌السلام : ثم تمتد الغيبة بولى الله عزوجل الثانى عشر من اوصياء رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و الائمة بعده.

«يا با خالد ان اهل زمان غيبته القائلين بامامته و المنتظرين ظهوره افضل من اهل كل زمان، لان الله تبارك و تعالى اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ما صارت به الغيبة عندهم بمنزلة المشاهدة و جعلهم فى ذلك الزمان بمنزلة المجاهدين بين يدى رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالسيف، اولئك المخلصون حقا و شيعتنا صدقا و الدعاة الى الله عزوجل سرا وجهرا ».( ۱۴۸ )

يعنى: پرسيد: (آيا براستى چنين خواهد بود؟)

فرمود: (آرى! به پروردگارم سوگند! اين مطلب در صحيفه اى كه نزد ما خاندان پيامبر است و در آن همه رنجهايى كه پس از پيامبر بر ما مى رود نوشته شده است، اين مطلب نيز به روشنى آمده است)

گفتم: (سرورم! پس از اينكه آن وجود گرانمايه به قدرت الهى ديده به جهان گشود چه خواهد بود؟)

فرمود: (آنگاه غيبت دوازدهمين جانشين پيامبر پس از يازده امام، ادامه خواهد يافت.)

و افزود: (ابا خالد! مردم عصر غيبت آن حضرت كه به امامت او معتقد و ظهورش را انتظار مى كشند از مردم همه قرون و اعصار بهترند چرا كه خداوند به آنان خرد و شناخت و بينشى داده است كه عصر غيبت براى آنان بسان عصر ظهور است. خداوند به آنان پاداش جهادگرانى را مى دهد كه پيشاروى پيامبر با شمشير جهاد كردند، آنان براستى خالصند و شيعيان حقيقى و راستين ما و فراخوان بسوى خدا در آشكار و نهان.)

۴. و نيز (سعيد بن جبير) از آن حضرت آورده است كه مى فرمايد:

«فى القائم مناسنن من الانبياء: سنة من انبينا آدم عليه‌السلام و سنة من نوح و سنة من ابراهيم و سنة من عيسى و سنة من ايوب من محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم »

فاما من آدم و نوح: فطول العمر. و اما من ابراهيم: «فخفاء الولادة و اعتزال الناس ».( ۱۴۹ )

و اما من ابراهيم: «فخفاء الولادة و اعتزال الناس ».( ۱۵۰ )

و اما من موسى: «فالخوف و التقية ».( ۱۵۱ )

و اما من عيسى: «فاختلاف الناس فيه ».( ۱۵۲ )

و اما من ايوب: «فالفرج بعد البلوى ».

و اما من محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم «فالخروج بالسيف »

يعنى: در (قائم) ما سنتهايى از پيامبران بزرگ الهى است. سنت و نشانى از پدرمان آدم، سنت و نشانى از نوح، سنت و نشانى از ابراهيم، سنت و نشانى از موسى، سنت و نشانى از عيسى، سنت و نشانى از ايوب و سنت و نشانى از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

اما نشان او از آدم و نوح عمر اوست.

و نشان از ابراهيم، ولادت نهانى و دورى گزيدن از مردم است.

و نشان از موسى، خوف و تقيه از ستمكاران عنان گسيخته.

و نشان از عيسى، اختلاف مردم در مورد اوست.

و نشان از ايوب، گشايش و نجات پس از بلا و گرفتارى است.

و نشان از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قيام با شمشير عدالت است.

در مورد حضرت مهدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از چهارمين امام نور به همين چند روايت بسنده مى شود بدان اميد كه در آينده نيز از آن حضرت رواياتى در اين مورد بياوريم.


امام باقرعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدىعليه‌السلام

عصر امام باقرعليه‌السلام نقطه تحول و دگرگونى در فرهنگ اسلامى و از محتواى كتابهاى تاريخى، چنين دريافت مى گردد كه عصر امام باقرعليه‌السلام نقطه تحول و دگرگونى در فرهنگ اسلامى است.

در آن روزگار، در جامعه، آگاهى و شوق و كسب دانش پديدار شد و بسيارى از دانش طلبان براى تحصيل دانش و كسب بينش، به ويژه فقه، تفسير و حديث، بار سفر بسته و بسوى مراكز علمى مى شتافتند. در مردم، اندكى رشد فكرى و روحيه حقجويى پديد آمد. ديگر به شنيدن روايات بى آنكه در مورد آن تحقيق و تحليل و پرس و جو شود، اكتفا نمى كردند.

بدين جهت است كه مردم براى اندوختن دانش و بهره ورى از كسانى كه ياران پيامبر را ديده بودند، به مدينه روى مى آوردند و از آنان علم و دانش فرا مى گرفتند.

چه بسيار فقهايى كه از كوفه و ديگر شهرهاى كشور پهناور اسلامى به مدينه هجرت نموده و به امام باقرعليه‌السلام مى پيوستند. از سرچشمه جوشان بينش و دانش او بهره ها مى گرفتند و عطش سوزان خويش را از درياى بى كرانه علم و چشمه سارهاى بينش و حكمت آن حضرت برطرف مى ساختند.

علوم معارف در ابعاد گوناگون از سوى امام باقرعليه‌السلام براى تشنگان دانش و كمال مى جوشيد و دلايل و براهين، در زمينه هاى شناخت خدا، عدل، پيامبرشناسى، معاد شناسى و... بويژه اصل امامت براى آنان باريدن مى كرد و حقيقت براى همه آشكار مى شد.

با اين بيان، طبيعى است كه روايات رسيده از امام باقرعليه‌السلام پيرامون وجود مبارك حضرت مهدىعليه‌السلام از نظر محتوا و شمار، بسيار مى باشد كه دانشمندان و فقهايى كه از محضر آن حضرت كسب فيض مى نمودند و از شاگردان برجسته او بودند همه نگاشته اند و چون اين كتاب توان ترسيم همه آنها را ندارد، از اين رو به برخى از آنها بسنده مى كنيم، و خاطرنشان مى سازيم كه در بخشهاى آينده كتاب نيز نمونه هاى ديگرى خواهيم آورد همانگونه كه در بخشهاى پيشين به مناسبتهايى گوناگون برخى را آورده ايم.


نمونه هايى از نويد امام باقرعليه‌السلام

۱. (ابوحمزه ثمالى) آورده است كه:

در يكى از روزها در محضر درس امام باقرعليه‌السلام بودم، هنگامى كه حاضران رفتند امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«يا ابا حمزة! من المحتوم الذى حتمه الله قيام قائمنا، فمن شك فيما اقول لقى الله و هو به كافر ».

ثم قال: «بأبى و امى المسمى باسمى و المكنى بكنيتى السابع من بعدى، بابى من يملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ».

«يا ابا حمزه! من ادركه فيسلم له وسلم لمحمد و على فقد وجبت له الجنة و من لم يسلم فقد حرم الله عليه الجنة و ماواه الناس و بئس مثوى الظالمين ».( ۱۵۳ )

يعنى: ابا حمزه! از رخدادهايى كه خداوند وقوع آن را قطعى ساخته است قيام (قائم) است.

هر كس در آنچه مى گويم ترديد كند با حال كفر به خدا، او را ملاقات خواهد كرد.

آنگاه افزود: پدرم و مادرم فداى وجود گرانمايه او باد كه همنام و هم كنيه من است و هفتمين امام پس از من.

پدرم فداى كسى باد كه زمين را لبريز از عدل و داد مى كند همانگونه كه به هنگام ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.

ابا حمزه! هر كس سعادت ديدار او را داشت و همانگونه كه به پيامبر و علىعليه‌السلام سلام و درود مى گويد به آن حضرت درود گفت و فرمانبردار او گرديد، بهشت بر او واجب مى گردد و هر كس به آن وجود گرانمايه سلام نگفت، خداوند بهشت را بر او حرام ساخته و او را در آتش سوزان جاى خواهد داد و چه بدجايى است جايگاه ستمكاران.

۲. بانوى دانش پژوهى كه به ام هانى شهرت داشت آورده است كه بامدادى بر حضرت باقر وارد شدم و گفتم:

يا سيدى! آية فى كتاب الله عزوجل عرضت بقلبى فاقلقتنى و اسهرتنى.

قال: فاسالى يا ام هانى ء!

قالت: قلت: قول الله عزوجل:( فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ *الْجَوَارِ الْكُنَّسِ .) ( ۱۵۴ )

قال: «نعم المسالة سالتينى يا ام هانى ء! هذا مولود فى آخرالزمان، هو المهدى منهذه العترة، تكون له حيرة و غيبة يضل فيها اقوام و يهتدى فيها اقوام، فياطوبى لك ان ادركتيه، و يا طوبى لمن ادركه ».( ۱۵۵ )

يعنى: (سرورم! آيه اى از قرآن شريف ذهن و فكرم را بخود مشغول داشته و خوابم را ربوده است.)

فرمود: (كدام آيه ام هانى؟ بپرس!)

گفتم (سرورم! اين آيه شريفه كه مى فرمايد:( فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ *الْجَوَارِ الْكُنَّسِ .) ( ۱۵۶ )

فرمود: (به! به! چه مسأله خوبى پرسيدى. اين مولود گرانمايه اى است در آخرالزمان. او (مهدى) اين عترت پاك است. مهدى خاندان وحى و رسالت، براى او حيرتى است كه گروهى در آن گمراه مى گردند و گروههايى راه حق و هدايت را مى يابند.

خوشا بحالت اگر او و زمان او را درك كنى... و خوشا بحال آنكه او را درك خواهند نمود.)

۳ و نيز ابوجارود از آن حضرت آورده است كه روزى به من فرمود:

«يا ابا الجارود! اذا دار الفلك و قال الناس: مات القائم او هلك. باى و اد سلك و قال الطالب: انى يكون ذلك و قد بليت عظامه فعند ذلك فاجوه. فاذا سمعتم به فاتوه و لو حبوا على الثلج ».( ۱۵۷ )

يعنى: ابو جارود! اگر روزگارى به گونه اى بود كه مردم گفتند: (قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفته يا به شهادت رسيده و يا سرنوشت او روشن نيست و ديگرى گفت كه: از كجا چنين چيزى خواهد بود... در همان اوج حيرت و نااميدى و ترديد مردم، شما به ظهور او اميدوار باش و هنگامى كه خبر ظهور او را شنيدى به هر صورت ممكن حتى خزيدن بر روى برف و يخ بسوى او بشتاب!

در اينجا به همين مقدار از روايات رسيده از پنجمين امام نورعليه‌السلام پيرامون امام عصرعليه‌السلام بسنده مى نماييم، بدان اميد كه در آينده بحث، برخى ديگر از روايات آن حضرت را در اين مورد بياوريم.


امام صادقعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدىعليه‌السلام

سخن از امام صادقعليه‌السلام و نشر و شكوفايى دانش و فرهنگ در آن روزگار، نيازى به نوشتن كتاب جداگانه اى دارد چه بسا كه اگر كسى بخواهد همه ابعاد شخصيت آن حضرت و وضعيت كامل عصر او را از نظر سياسى و علمى و شرايط ويژه اى كه در آن زمان به هم آميخته بود، همه را ترسيم نمايد، نيازى به نوشتن دائرة المعارف بزرگى خواهد داشت كه ما در اينجا به گونه اى فشرده بدان شرايط اشاره مى كنيم.

يك فرصت طلايى

درست اواسط حيات امام صادقعليه‌السلام بود كه حكومت بيداد اموى به سرعت رو به اضمحلال و نابودى مى رفت و رژيم عباسى در حال تأسيس و تشكيل بود. پيش از آنكه عباسيان پايه هاى رژيم فريبكارانه خويش را در شهرها، بويژه مدينه منوره استحكام بخشند، آن حضرت مجال و ميدان بسيار مساعد و گسترده اى براى نشر علوم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يافت و توانست بر فراز منبر نياى بزرگش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود. بر فراز منبرى كه ميمونها و بوزينه هاى اموى بر روى آن جست و خيز مى نمودند، همانگونه كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از آن روزگار آن فاجعه را در خواب ديده و قرآن از آن سخن گفته بود.

( وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ) .( ۱۵۸ )


دانشگاه جعفرى

اين شجره ملعونه با انهدام رژيم پليد بنى اميه از هم پاشيد و شجره طيبه خاندان وحى و رسالت فرصتى يافت تا ميوه و بهره خويش را به بشريت ارزانى دارد.

امام صادقعليه‌السلام اندكى آزادى بيان و قلم بدست آورد و شرايط جارى او را يارى كرد تا بر فراز منبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اوج گيرد و در همان مسجد و همان پايگاه توحيد و تقوا، فقه، عقايد و ديگر رشته هاى علمى و فكرى را به انبوه دانش دوستان، تدريس نمايد؛ بگونه اى كه رفته رفته هر روز مجلس درس آن حضرت با حضور چهار هزار نفر فقيه، محدث، مفسر و... تشكيل مى گرديد.

از كسانى كه به افتخار كسب فيض و شاگردى آن حضرت نايل آمده و خود نيز بارها بدان اعتراف و افتخار هم نموده، (ابو حنيفه، نعمان بن ثابت) است.

او در اشاره به آن دو سال پر افتخار و پربركت محضر امام صادقعليه‌السلام و بهره ورى از درياى ژرف و گسترده دانش، بينش و معارف آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ششمين امام نورعليه‌السلام مى گفت:

«لو لا السنتان لهلك نعمان »( ۱۵۹ )

يعنى: اگر آن دو سال شاگردى امام صادقعليه‌السلام و فرا گرفتن علوم و معارف از آن حضرت بزرگوار نبود، نعمان، هلاك و گمراه شده بود.

و سرانجام از اين دانشگاه پربركت جعفرى شخصيتهاى بزرگ و شايسته كردار و درست انديشى فارغ التحصيل شدند كه جهان بشريت بوسيله آنان به شكوه و اقتدار رسيد. شخصيتهايى چون: (جابربن حيان) نخستين شيميدان جهان عرب و اسلام، (هشام بن حكم) و ديگر كسانى كه با بر شمردن نام و نشان آنان بحث طولانى مى شود.

و كار شكوه و عظمت علمى و فرهنگى دانشگاه جعفرى به جايى رسيد كه تنها در مسجد جامع كوفه نهصد نفر انديشمند و صاحبنظر در عقايد و مذاهب بحث و تدريس و سخنرانى مى كردند و هر كدام هم گفتارشان به سرچشمه هميشه جوشان دانش حضرت امام صادق پيوند داشت.( ۱۶۰ )

بدينسان امام صادقعليه‌السلام با اين آمادگى انديشه و فراهم بودن امكانات و زمينه مساعد فرصت مناسبى يافت تا انگشت روى آن نقطه حساس نهد و نقطه مورد نظر را بفشارد و از امام مهدىعليه‌السلام سخن گويد و از وجود گرانمايه او براى همه معتقدان و شيفتگانش، نويدها و بشارتها دهد و بصورتهاى گوناگون از ابعاد مختلف شخصيت و قيام نقش عظيم او... بحث كند.

به همين دليل هم هست كه آن حضرت گاه از نام حضرت مهدىعليه‌السلام سخن مى گويد و گاه از نسب بلند و پرافتخارش.

گاه از نشانه هاى ظهور او پيام داد و گاه از دوران حكومت سراسر عدل و مهرش و گاه در مورد ديگر مسايل و مطالبى كه در اين جهت دور مى زند.

و اگر بگوييم كه روايات رسيده از امام صادقعليه‌السلام در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام از روايات ساير امامان معصومعليهم‌السلام بيشتر است، سخن درست و سنجيده اى گفته ايم.

به عبارت ديگر: از هيچ يك از امامان اهل بيتعليهم‌السلام پيرامون امام عصرعليه‌السلام به مقدار روايات رسيده از امام صادقعليه‌السلام روايت ديده نشده است و دليل آن، همان شرايط مساعد و جو آماده اى بود كه براى آن حضرت فراهم شد.

روشن است كه ما نمى توانيم همه روايات رسيده از آن جناب در مورد امام عصرعليه‌السلام را به دليل محتواى غنى و شمار بسيار آنا در اينجا بياوريم. اين روايت را با رعايت تناسب در بخشهاى مختلف كتاب خواهيم آورد و در اين بخش بخاطر رعايت اسلوب بحث، تنها به ترسيم برخى از آنها بسنده مى شود.


نمونه هايى از روايات

۱. از آن حضرت آورده اند كه مى فرمود:

لكل اناس دولة يرقبونها

و دولتنا فى آخر الدهر تظهر( ۱۶۱ )

يعنى: براى هر گروهى، دولت و حكومتى است كه انتظارش را مى كشند و حكومت عادلانه و جهانى ما، در آخرالزمان پديدار خواهد شد.

۲. و نيز آورده اند كه مى فرمود:

من اقر بجميع الائمةعليهم‌السلام و جحد المهدى كان كمن اقر بجميع الانبياء و جحد محمداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبوته.

فقيل له: يابن رسول الله! فمن المهدى؟ من ولدك؟

قالعليه‌السلام : «الخامس من ولد السابع، يغيب عنكم شخصه و لا يحل لكم تسميته ».( ۱۶۲ )

يعنى: هر كس به همان امامان اهل بيتعليهم‌السلام ايمان آورد و مهدى آنان را نپذيرد، بسان كسى است كه به همه پيامبران خدا ايمان آورده اما رسالت آخرين آنان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را انكار كرده باشد.

از او پرسيدند: (اى پسر پيامبر! مهدىعليه‌السلام كه از فرزندان شما خواهد بود كيست؟)

فرمود: (پنجمين امام از نسل پسرم (موسى) است. او از نظرها غايب مى گردد و آوردن صريح نام مقدسش براى شما روا نيست.

۳. (ابو بصير) آورده است كه خود شنيدم كه امام صادقعليه‌السلام مى فرمود:

«ان سنن الانبياء عليه‌السلام و ما وقع عليهم من الغيبات جارية و فى نسخة: حادثة فى القائم منا اهل بيت حذو النعل، و القذة بالقذة

فقلت له: يابن رسول الله! و من القائم منكم اهل البيت؟

فقالعليه‌السلام : «ياابا بصير! هو الخامس من ولد ابنى موسى، ذلك ابن سيدة الاماء، يغيب غيبة يرتاب فيها المبطلون، ثم يظهره الله عزوجل، فيفتح على يديه مشارق الارض و مغاربها و ينزل روح الله عيسى بن مريم عليه‌السلام فيصلى خلفه و تشرق الارض بنور ربها و لا تبقى فى الارض بقعة عبد فيها غير الله عزوجل الا عبدالله فيها و يكون الدين كله لله و لو كره المشركون ».( ۱۶۳ )

يعنى: (سنتهاى جارى بر پيامبران خدا و در مسايل غيبى، بطور كامل و به همان صورت، در مورد (قائم) ما خاندان پيامبر، رخ خواهد داد.)

گفتم: (سرورم! قائم شما خاندان وحى و رسالت كيست؟)

فرمود: (او پنجمين امام از نسل پسرم (موسى) مى باشد و فرزند سالار كنيزان عصر خويش است.

براى او غيبتى خواهد بود كه باطل گرايان در موردش ترديد مى كنند. سپس خداوند او را ظاهر مى سازد و به دست تواناى او، شرق و غرب گيتى را مى گشايد. روح خدا، عيسى بن مريمعليه‌السلام فرود آمده و به امامت او نماز مى گذارد و زمين به نور پروردگارش نورباران مى گردد.

در زمين هيچ نقطه اى نمى ماند كه در آنجا غير خدا پرستيده شود و دين همه اش از آن خدا مى گردد و گرچه مشركان را خوش نيايد، توحيدگرايى و دين حق، همه جا سايه گستر و حاكم مى گردد.)


امام كاظمعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى

شرايط حاكم بر زمان حضرت كاظمعليه‌السلام با شرايط سياسى و اجتماعى عصر پدر گرانقدرش بسيار متفاوت بود؛ چرا كه آن حضرت بخش مهمى از زندگى پربركت خويش را در زندان استبداد و ارتجاع و به دور از مردم سپرى كرد. و در حالى كه رابطه او را با جامعه خويش قطع كرده بودند او در قعر زندانها و زيرزمينهاى تاريك محبوس بود، در همانجا به عبادت خدا و راز و نياز با محبوب و معشوق خويش، روزگار مى گذرانيد.

يكى، دو بار آن حضرت را از زندان آزاد كردند اما همواره تحت مراقبت شديد امنيتى قرار داشت تا باز هم به زندان بيداد باز گردانده شد و سرانجام بوسيله سم غدر و خيانت به شهادت نائل آمد.

با اين بيان، روشن است كه امكانات و آزادى آن حضرت، چه اندازه محدود بود و او تا كجا در فشار و تنگنا قرار داشت و طبيعى است كه با اين شرايط وحشتناك نمى تواند در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام كه رژيم عباسى از نام بلند او در هراس بود بيان مشروح و روايات گوناگونى داشته باشد.

اما آن حضرت با همه محدوديتها، فشارها و فقدان فرصت و امكانات باز هم از حضرت مهدىعليه‌السلام نويد داد و فرهنگهاى حديثى و روايى از سخنان امام كاظمعليه‌السلام پيرامون محبوب دلها تهى نيست كه ما براى نمونه، برخى از آنها را ترسيم مى كنيم:

۱. محمد بن زياد آورده است كه:

از سالارم حضرت كاظم در مورد اين آيه شريفه پرسيدم كه مى فرمايد:

( ...وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً ....) ( ۱۶۴ )

يعنى:... و نعمتهاى خويش را چه آشكار و چه پنهانى، به تمامى بر شما ارزانى داشته است...

امام كاظمعليه‌السلام فرمودند:

«النعمة الظاهرة: الامام الظاهر و الباطنة: الامام الغائب

فقلت: و يكون فى الائمة من يغيب؟

قالعليه‌السلام : نعم! يغيب عن ابصار الناس شخصه و لا يغيب عن قلوب المؤ منين ذكره و هو الثانى عشر منا.

«يسهل الله له كل عسير و يذلل له كل صعب و يظهر له كنوز الارض و يقرب له كل بعيد و يبير اى يهلك به كل جبار عنيد و يهلك على يده كل شيطان مريد

«ذلك ابن سيدة الاماء الذى تخفى على الناس ولادته و لا يحل لهم تسميته حتى يظهره الله عزوجل، فيلا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما( ۱۶۵ )

يعنى: (محمد! نعمت ظاهرى، امام راستين است كه آشكار است و نعمت باطنى و نهانى، امام غائب.)

گفتم: (سرورم! آيا از امامان دوازده گانه اهل بيت، كسى هم غائب مى گردد؟)

فرمود: (آرى! يكى از آنها كه وجود گرانمايه اش از برابر ديدگان مردم نهان مى شود، اما ياد و نام مقدسش از قلبهاى مردم با ايمان غائب نمى گردد. او دوازدهمين ما مى باشد.

خداوند هر كار مشكلى را براى او آسان و هر امر پيچيده و سختى را براى او رام مى سازد.

گنجهاى زمين را براى او آشكار و هر دورى را برايش نزديك مى كند. هر خودكامه كينه توزى را بوسيله آن حضرت نابود و هر شيطان سركشى را بدست او به خاك هلاكت مى افكند.

او فرزند سالار كنيزان عصر خويش است. ولادت او بر مردم مخفى مى ماند و بردن نام گراميش بطور علنى، ناپسند است تا خداوند او را فرمان ظهور و قيام دهد و آنگاه است كه زمين و زمان را از عدل و داد پر مى سازد، همانگونه كه به هنگامه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.)

۲. يونس بن عبدالرحمن آورده است كه:

بر امام هفتمعليه‌السلام وارد شدم و گفتم:

(يابن رسول الله! انت القائم بالحق؟

فقالعليه‌السلام : «انا القائم بالحق و لكن القائم الذى يطهر الارض من اعداء الله و يملاءها عدلا كما ملئت جورا هو الخمس من ولدى، له غيبة يطول امدها خوفا على نفسه، يرتد فيها اقوام و يثبت فيها آخرون. ..»

«طوبى ليشعتنا المتمسكين بحبلنا و فى نسخه: بحبنا فى غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا و البراءة من اعدائنا. اولئك منا و نحن منهم، قد رضا بنا ائمة و رضينا بهم شيعة و طوبى لهم، هم و الله معنا فى درجتنا يوم القيامة( ۱۶۶ )

يعنى: (سرورم! آيا شما قائم به حق هستيد؟)

فرمود: (آرى! من قائم به حق هستم اما آن قائمى كه زمين را از دشمنان خدا پاك مى سازد و آن را همانگونه كه به هنگامه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است از عدل و داد سرشار و مالامال مى سازد، او پنجمين امام از نسل من است.

او به فرمان خدا و براى حفظ جان خويش، غيبتى طولانى خواهد داشت به گونه اى كه گروههايى راه ارتداد در پيش مى گيرند و گروهى در دين خدا و اعتقاد به امامت ثابت قدم مى مانند.)

آنگاه فرمود: (خوشا به حال شيعيان ما! آنكه در عصر غيبت قائم ما به ريسمان ولايت و محبت اهل بيت چنگ زده و بر دوستى ما پايدارى نموده و به بيزارى از دشمنان ما استوارند.

آنان از ما هستند و ما از آنان، آنان به امامت ما خشنودند و ما به پيروى آنان از اهل بيت پيامبر خويش.

راستى كه خوشا به حال آنان! بخداى سوگند كه آنان در روز رستاخيز با ما و در درجه ما خواهند بود.)


امام رضاعليه‌السلام و نويد از امام عصر

عصر هشتمين امام نور حضرت رضاعليه‌السلام داراى ويژگيهاى گوناگونى بود و سخن از آن روزگار، نياز به بحث گسترده و كتاب ديگرى دارد.

من بر اين انديشه نيستم كه آن روزگار، روزگار آزادى كامل براى بيان حقايق و حركت بر اساس عدالت و فضيلت بود آن گرامى مى توانست هر سخن حقى را به زبان آورد يا هر كار شايسته اى را در جهت خدمت حق و مردم ستمديده انجام دهد و نيز بر اين انديشه هم نيستم كه آن حضرت به گونه اى در فشار استبداد بود كه نمى توانست سخنى را از حق و عدالت به زبان آورد، نه! نه آنگونه بود و نه اينگونه، بلكه جو حاكم بر عصر و جامعه زمان او، ميان آزادى و استبداد مطلق در نوسان بود.

هنگامى كه هارون، آن عنصر تجاوزكار، مرد و پسرش ماءمون بجاى او قدرت را بدست گفت، به ظاهر، سياست محبت و دوستى با علويها و در صدر آنان حضرت رضاعليه‌السلام را در پيش گرفت و شرايط سياسى او را ناگزير ساخت كه امام رضا را به ولايت عهدى خويش برگزيند و در كشور پهناور اسلامى بنام آن حضرت سكه بزند و به سخنوران و شاعرانى كه او را مى ستودند، بذل و بخشش نمايد.

و اين فرصت گرانبهايى بود كه حضرت رضاعليه‌السلام از آن به منظور سخن گفتن از امام مهدىعليه‌السلام و نويد دادن از آن وجود گرانمايه و ظهورش، به شايستگى بهره گرفت.

براى نمونه:

۱. هنگامى كه (دعبل خزاعى) آن شاعر انديشمند اهل بيتعليه‌السلام بر حضرت رضاعليه‌السلام وارد شد و قصيده معروف خويش را بر او خواند و به اين شعر رسيد كه:

خروج امام لا محالة خارج

يقوم على اسم الله و البركات

يميز فينا كل حق و باطل

و بجزى على النعماء و النقمات

يعنى: قيام شكوهمند امام راستين از خاندان رسالت كه بى ترديد ظهور خواهد نمود و بر اساس نويدهايى كه داده شده است، در پرتو نام بلند خدا و بركات او اصلاح زمين و زمان بپا خواهد خاست.

او در ميان جامعه، هر حق و باطل و داد و بيداد را از هم جدا مى سازد و بر نعمت ها و شايسته كرداريها و سپاسگزاريها و نيز بيدادها و ناهنجاريها پاداش و كيفر در خور، خواهد داد.

آرى! هنگامى كه شاعر اين شعر را خواند حضرت رضاعليه‌السلام بشدت گريست و فرمود:

يا خزعى!... تطق روح القدوس على لسانك بهذين البيتين... فهل تدرى من هذا الامام؟ و متى يقوم؟

فقال: لا يا مولاى!... الا انى سمعت بخروج امام منكم يطهر الارض من الفساد و يملاها عدلا كما ملئت جورا.

فقال الامامعليه‌السلام : «يا دعبل!... الامام بعدى: محمد ابنى و بعد محمد ابنه على و بعد على ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته، المطاع فى ظهوره، لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى خرج فيملا الارض عدلا كما ملئت جورا

آنگاه حضرت افزودند:

و اما متى... فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن آبائه عن علىعليه‌السلام : ان النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قيل له: يا رسول الله! متى يخرج القائم من ذوريتك؟

فقالصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : مثله مثل الساعة (القيامة) لا يجليها لوقتها الا هو، ثقلت فى السماوات و الارض، لا ياءتيكم الا بغتة.( ۱۶۷ )

يعنى: (دعبل)! در اين دو بيت، روح القدوس بر زبانت سخن نهاده است. آيا مى دانى اين امام كيست؟ و چه زمانى ظهور خواهد كرد؟

(دعبل) گفت: (نه سرورم! جز اينكه از اهل آن شنيده ام كه امامى از شما خاندان وحى و رسالت قيام خواهد كرد و زمين و زمان را از تباهى و فساد پاك كرده و از عدل و داد لبريز خواهد كرد.)

امامعليه‌السلام فرمود: (دعبل! امام پس از من پسرم (محمد) است و پس از او پسرش (على) و پس از او پسرش (حسن) و پس از او پسرش (قائم) همو كه در غيبتش ديدگان در انتظارند و پس از ظهور مباركش فرمانش را به جان مى خرند.

دعبل! اگر از عمر جهان جز يك روز باقى نمانده باشد خداوند آن روز را آنقدر طولانى خواهد ساخت كه او ظهور كند و زمين را از عدل و داد پر كند همانگونه كه به هنگامه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.

آنگاه فرمود:

(اما از هنگامه قيام و ظهور مهدىعليه‌السلام پرسيدى... پدران گرانقدرم آورده اند كه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از هنگامه قيام فرزندش مهدىعليه‌السلام سؤال شد كه فرمود:

داستان قيام و ظهور مهدىعليه‌السلام مانند داستان برپايى قيامت است كه جز خدا هيچ كس از هنگامه آن آگاه نيست.

اين واقعيت بر آسمانها و زمين گران است و هنگامه ظهور آن حضرت بناگاه به شما خواهد رسيد.)

۲. ابو الصلت هروى آورده است كه به حضرت رضا گفتم:

(سرورم! نشانه (قائم) شما به هنگام ظهور چيست؟)

حضرت فرمود:

«علامته ان يكون شيخ السن، شاب المنظر، حتى ان الناظر اليه ليحسبه ابن اربعين سنة اودونها و ان من علاماته ان لا يهرم بمرور الايام و الليالى حتى يأتيه اجله ».( ۱۶۸ )

يعنى از نشانه هايش اين است كه با وجود عمر طولانى بصورت جوانى شاداب و پرشكوه ظاهر مى گردد به گونه اى كه هر كس بر او نظاره كند او را كمتر از چهل سال مى نگرد و از ديگر نشانه هايش اين است كه گذشت روزگار تا آخرين لحظات او را پير نمى سازد.

امام جوادعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدىعليه‌السلام

به دليل نزديكى دوران زندگى حضرت جوادالائمهعليه‌السلام با ولادت امام مهدىعليه‌السلام حكمت خداوند اقتضا مى كرد كه نويدها و بشارتهاى آن بزرگوار از امام مهدىعليه‌السلام فراوان باشد، چرا كه عصر آن گرامى با ميلاد محبوب دلها چيزى حدود ۵۰ سال بيشتر فاصله نداشت. و نيز انتظار مى رفت كه نويدها در مورد نزديك شدن ميلاد پيشوايى كه قرآن و پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام از آن بشارت داده بودند، بمنظور آگاهى غفلت زدگان، قوت قلب و آرامش خاطر مؤمنان، در گسترده ترين شكل ممكن صورت گيرد اما دست فريب و خيانت رژيم عباسى حضرت جوادعليه‌السلام را در بهاران جوانى و طراوت و شكوفايى زندگى در حالى كه هنوز ۲۵ سال از عمر گرانمايه اش نگذشته بود، بوسيله سم خيانت به شهادت رساند و مانع از اين بشارتها و نويدها در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام شد.

امام جوادعليه‌السلام با سه تن از طاغوتهاى (بنى عباس) معاصر بود كه هر كدام از آنها نسبت به وجود گرانمايه آن حضرت قلبى مملو از كينه و خشم داشتند و هر لحظه او را در فشار و تنگناى بيشترى قرار مى دادند و براى بدنام ساختن نام نيكو و بلند آوازه اش و به منظور خاموش ساختن نور وجودش، توطئه ها مى چيدند و نقشه ها مى كشيدند، اما با وجود آن موانع و مشكلات كه بر سر راه امام جوادعليه‌السلام بود باز هم كتابهاى حديثى و مجموعه هاى روايى ما، از روايات و نويدهاى رسيده از آن حضرت در مورد وجود گرانمايه امام عصرعليه‌السلام تهى نيست.

براى نمونه:

۱. حضرت (عبدالعظيم حسنى) آورده است كه: به محضر امام جواد شرفياب شدم و تصميم گرفتم كه از او بپرسم: (آيا او (قائم) آل محمد است يا ديگرى؟) اما پيش از اينكه سخن آغاز نمايم او فرمود:

يا اباالقاسم! ان القائم منا هو المهدى! الذى يجب ان ينتظر فى غيبته و يطاع فى ظهوره و هو الثالث من ولدى.

«و الذى بعث محمدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالنبوة و خصنا بالامامة انه لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه، فيملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما ».

ان الله تبارك و تعالى يصلح له امره فى ليلة، كما اصلح امر كليمه موسىعليه‌السلام اذ ذهب ليقتبس لاهله نارا فرجع و هو رسول نبى.( ۱۶۹ )

يعنى: (قائم) ما خاندان وحى و رسالت، حضرت مهدى است، هموست كه در دوران غيبتش بايد مردم انتظار ظهورش را برند و پس از ظهورش فرمان او را به جان بخرند و سومين فرزند از نسل من است.

بخدايى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به رسالت برانگيخت و ما را به امامت برگزيد، اگر از عمر اين جهان تنها يك روز باقى مانده باشد، خداوند آن روز را طولانى خواهد ساخت تا او ظهور نموده، جهان را پر از عدل و داد سازد، همانگونه كه به هنگامه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.

خداوند، كار قيام او را در يك شب تاريخى و جاودانه فراهم خواهد ساخت. همانگونه كه كار رسالت و نبوت موسى بن عمران را به هنگامى كه بسوى آن آتش رفت تا براى خاندان خويش از آن برگيرد، اصلاح فرمود و آن جناب در حالى بازگشت كه به رسالت برانگيخته شده بود.)

«افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج ».

يعنى: پرفضيلت ترين و برترين اعمال شيعيان و دوستداران ما، انتظار فرج است.

۲. و نيز از حضرت عبدالعظيم حسنى آورده اند كه:

به امام جوادعليه‌السلام گفتم:

(سرورم! من اميدوارم شما (قائم آل محمد) باشيد همان اصلاحگر بزرگى كه زمين را لبريز از عدالت و دادگرى خواهد ساخت همانگونه كه در آستانه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.)

آن حضرت فرمود:

«ما منا الا و هو قائم باءمر الله و هاد الى دين الله و لكن القائم الذى يطهر الله (عزوجل) به الارض من اهل الكفر و الجحود و يملاها عدلا و قسطا، هو الذى تخفى عن الناس ولادته، و يغيب عنهم شخصه و يحرم عليهم تسمته ».

«و هو سمى رسول الله و كنيه و هو الذى تطوى له ارض و يذل له كل صعب ...»( ۱۷۰ )

يعنى: ابوالقاسم! همه ما قيام كننده به امر خدا و هدايتگر بسوى دين و آيين راستين او هستيم. اما آن قائمى كه خداوند بدست او زمين را از كفر و شرك و ستم و بيداد پاك و آنگاه از عدل و داد لبريز مى سازد، كسى است كه ولادتش از مردم پوشيده مى ماند و وجود گرانمايه اش غايب مى گردد و آوردن نام مقدسش به صراحت تحريم مى شود.

او همنام و هم كنيه با پيامبر خداست و كسى است كه زمين براى او در هم پيچيده مى شود و هر سختى و مشكلى برايش سهل و آسان مى گردد....

امام هادىعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى

امام هادىعليه‌السلام نياى گرانقدر امام عصرعليه‌السلام است اگر چه تقدير الهى اين بود كه فرزندزاده گرانمايه خويش را نبيند چرا كه ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام اندكى پس از شهادت نياى بزرگوارش رخ داد( ۱۷۱ ) اما آن جناب بخاطر آگاهى از نزديك شدن وعده خدا در مورد ولادت مهدى نجات بخش، جو فكرى و فرهنگى و اجتماعى جامعه خويش را براى ميلاد نور آماده و مقدمات را فراهم مى ساخت.

به همين جهت است كه مى بينيم آن حضرت از حضورش در ميان مردم به تدريج مى كاهد و گويى بر اين راه است كه مى خواهد مردم را رفته رفته براى دوران غيبت امام و زندگى در پس پرده غيبت آماده سازد تا آنان براى غيبت خورشيد جهان افروز آمادگى پيدا كنند.

از اين روست كه در بغداد و مركز كشور پهناور اسلامى براى خويش نمايندگانى بر مى گزيند تا آنان نقطه پيوندى ميان امام معصوم و جامعه دوستداران علاقمندان اهل بيتعليهم‌السلام باشند. امور مالى و مسايل دينى و حقوقى خويش و مشكلاتشان را با آنان در ميان گذارند و آنان پاسخگو باشند....

از خداى بزرگ خاضعانه و خالصانه خواهانم كه به نگارنده توفيق دهد تا در مورد زندگى پرافتخار امام هادىعليه‌السلام و ديگر پيشوايان معصومعليه‌السلام دست به نگارش كتاب بزنم و همه نكات و حقايق را ترسيم كنم، اما در اينجا تنها به يك روايت از آن حضرت در مورد مهدىعليه‌السلام بسنده مى شود و بقيه روايات او را به ديگر بخشهاى كتاب وا مى گذارم.

مرحوم صدوق از ابى دلف آورده است كه گفت:

خود از حضرت هادىعليه‌السلام شنيدم كه مى فرمود:

ان الامام بعدى، الحسن ابنى و بعد الحسن ابنه القائم، الذى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.( ۱۷۲ )

يعنى: امام بعد از من فرزندم حسن است و پس از او پسرش (قائم)، همو كه زمين را از عدل و داد لبريز مى سازد، همانگونه كه در آستانه ظهورش از ستم و بيداد لبريز است.

امام حسن عسكرىعليه‌السلام و نويد از حضرت مهدى

يازدهمين امام معصوم، حضرت عسكرىعليه‌السلام پدر گرانقدر امام عصرعليه‌السلام است و طبيعى است كه بيشتر نويدها در مورد طلوع آن خورشيد جهان افروز، بايد از آن حضرت و به دست و زبان او به مردم داده شود، چرا كه آن گرامى از همه امامان به ولادت فرزندش نزديكتر بود و زيبنده مى نمود كه مژده به طلوع خورشيد جمال دل آراى او را در گسترده ترين شكل ممكن به همگان بدهد، اما آيا اين كار با آن همه موانع، مشكلات، سختگيريها و فشارهايى كه بر جامع و بويژه پيروان خاندان وحى و رسالت وارد مى شود، ممكن بود؟

مى دانيم كه اعتقاد به اصل ظهور مهدى نجات بخش و اصلاحگر عصرها و نسلها كه پيامبر گرامى و امامان معصومعليهم‌السلام همگى بشارت آمدن او را داده بودند در ميان همه قشرهاى مسلمانان از همان روزگاران، يك اصل قطعى و معروف بود و در بخشهاى آينده اين كتاب خواهيم ديد كه مدعيان دروغين، مهدويت نيز، از همين باور عمومى و همين اصل اعتماد و انتظار برخاسته از نويدها در مورد مهدى اهل بيت، سوء استفاده كرده و به دروغ و فريب، روايات و بشارتها را به خود تطبيق و تفسير مى كردند.

با اين بيان، اعتقاد به ظهور مهدىعليه‌السلام از امور ترديد ناپذير در آن روزگار بود كه روايات هم بر اين نكته حساس پافشارى مى كنند كه آن گرامى با ظهور خويش ستمكاران و خودكامگان را از ميان برداشته و جهان را از عدالت و دادگرى لبريز خواهد نمود.

و نيز اين نكته هم روشن است كه رژيم سياهكار و حق ستيز بنى عباس در صدر دشمنان اين اصلاحگر بزرگى باشد كه روايات، بشارت آمدن او را مى داد، چرا كه عباسيان خوب مى دانستند كه حكومت ظالمانه آنان در صورت ظهور مهدى نجات بخش بدست او نابود گشته و خون پليدشان نيز به كفر آن همه جنايت و استبدادگرى، طعمه شمشير عدالت او خواهد شد.

با توجه به اين دو نكته آيا حضرت عسكرىعليه‌السلام باز هم مى توانست ولادت آن اصلاحگر بزرگ تاريخ را بطور گسترده اعلان كند و نويد طلوع خورشيد جمال او را به شيفتگان و دوستداران بدهد؟

آيا چنين كارى از نظر عادى به خطر افكندن جان گرامى حضرت مهدىعليه‌السلام نبود؟ و در صورت اعلان ولادت، آيا دشمن پليد به خانه او يورش نمى برد و همه خاندانش را از دم شمشير نمى گذراند و قتل عام نمى كرد؟

از نظر عادى چه چيزى مى توانست مانع اين شقاوت و جنايت رژيم حاكم گردد؟

با اين شرايط مرگبار، بايد ديد حضرت عسكرىعليه‌السلام چه تدبيرى انديشيد؟

آيا در مورد ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام بطور كلى سياست سكوت در پيش گرفت و ميلاد نور را از همگان حتى از دوستان و مؤمنان به امت او، مخفى داشت؟

اگر چنين بود شيعيان چگونه از ولادت نور آگاه شدند؟ بويژه كه حضرت عسكرىعليه‌السلام زندگى خويش را نيز در خطر جدى مى ديد و با علم و امامت مى دانست كه بزودى با سم خيانت در سن ۲۸ سالگى به شهادت مى رسد و فرمان خدا او را متعهد ساخته است كه امام راستين پس از خويش را بخاطر نجات امت از تباهى معرفى نمايد، چرا كه تمامى مسلمانان بر اين اصل پايبند هستند كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند:

من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية( ۱۷۳ )

يعنى: هر كس از دنيا برود و امام راستين زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.

راستى شرايط بسيار پيچيده و مشكل، سخت غير قابل حل مى نمود، جز انديشه والا و درايت امام، انديشه اى، توان حل آن را نداشت.

تنها انديشه بلندى مى توانست آن معماى پيچيده سياسى و اجتماعى و عقيدتى را، حل كند كه بينش و حكمت به زيباترين چهره در آن تجلى داشته و آگاهى و تجربه به بهترين شكل در آن آشكار گشته و واقعيت علم امام و تدبير شگفت انگيز آن حضرت جلوه گر شده، تحقق هدف هاى بلند با رعايت همه جوانب و ابعاد را تضمين نمايد.

راه حلى كه امام عسكرىعليه‌السلام براى آن معما برگزيد اين بود كه با تدبير بسيار ظريف و دقيقى، نه ولادت آن خورشيد جهان افروز را آشكار ساخت تا خطر خيز باشد و نه آن گونه سياست پوشيده داشتن بكار گرفت كه از دوستداران و شايستگان نيز نهان كند و دستاويزى براى بهانه جويى در آينده باشد.

اين تدبير ظريف و حكيمانه در بخش آينده كتاب خواهد آمد، در اينجا تنها به ترسيم دو روايت از آن گرامى بسنده مى كنيم:

۱ از مرد درست انديشى بنام عيسى بن صبيح( ۱۷۴ ) آورده اند كه:

من در زندان بودم كه حضرت عسكرىعليه‌السلام را به زندان آوردند و من او را بخوبى مى شناختم. حضرت در اولين برخورد به من فرمود:

(عيسى! مى دانى كه اكنون چند سال از عمرت مى گذرد؟ درست ۶۵ سال و دو روز.)

هنگامى كه امامعليه‌السلام اين خبر را داد به كتاب دعايى كه همراهم بود و تاريخ ولادتم در آن ثبت شده بود نگاه كردم، شگفتا همان گونه است كه حضرت عسكرىعليه‌السلام فرموده، بدون يك روز كم و زياد.

آنگاه: فرمود: (آيا پسر دارى؟)

گفتم: (نه سرورم!)

فرمود: (بارخدايا! به او فرزندى روزى سازى كه پشتوانه و يار و ياور او باشد كه فرزند، خوب پشتيبانى است.)

و اين شعر را خواند كه:

من كان ذا ولد يدرك ظلامتة

ان الذليل الذى ليست له عضد

يعنى: كسى كه داراى فرزندى قهرمان و نسل و تبارى شايسته كردار باشد، حقوق بغارت رفته خويش را باز خواهد يافت.

و ذلت زده آن كسى است كه براى او بازوى توانمند و دادخواه و مدافع دليرى نباشد.

به آن حضرت گفتم: (سرورم! آيا شما پسر داريد؟)

حضرت فرمود:

«اى و الله! سيكون لى ولد يملا الارض قسطا، فاما الان فلا

يعنى: آرى! بخداى سوگند بزودى صاحب پسرى خواهم شد كه زمين را از عدل و داد لبريز خواهد نمود، اما الان كه با تو سخن مى گويم، نه.

سپس اين شعر را زمزمه كرد:

لعلك يوما ان ترانى كانما

بنى حوالى الاسود اللوابد

فان تميما قبل ان يلد الحصا

اقام زمانا و هو فى الناس واحد( ۱۷۵ )

يعنى: روزى را ببينى كه پسران من همانند شيربچگان بر گرد من آماده انجام فرمان من باشند چرا كه (تميم) پيش از آنكه فرزندش (حصا) ديده به جهان گشايد، روزگارى در ميان مردم تنها زيست.

۲. و نيز احمد بن اسحاق كه از شايستگان است آورده است كه:

خود شنيدم كه حضرت عسكرىعليه‌السلام مى فرمود:

«الحمدلله الذى لم يخرجنى من الدنيا حتى ارانى الخلف من بعدى، اشبه الناس برسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خلقا و خلقا، يحفظه الله تبارك و تعالى فى غيبته ثم يظهره فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما

يعنى:( ۱۷۶ ) خداى را سپاس كه مرا از اين جهان بيرون نبرد تا جانشين و امام پس از مرا به من نشان داد. پسرم در چهره خلق و خوى شبيه ترين مردم به پيامبر خداست.

خداوند او را در دوران غيبتش حفظ خواهد كرد و آنگاه او را فرمان ظهور خواهد داد و آن گرانمايه، زمين را لبريز از عدل و داد خواهد ساخت همانگونه كه از ستم و بيداد لبريز است.


كتابهاى آسمانى و نويد از امام مهدى

در كتابهاى آسمانى نويدهاى بسيارى از وجود گرانمايه آن حضرت داده شده است. و نيز دورانديشان و پيشگويان در مورد آينده جامعه ها، تمدنها و نقشه اصلاحى و نجات بخش و در واپسين حركت تاريخ، اخبار و روايات بسيارى آورده اند كه بخشى از آنها را، علامه مجلسى در (بحارالانوار) و كامل سليمان در كتاب (يوم الخلاص) و نويسنده كتاب (انيس الاعلام) كه خود از رهبران كليسا بود و بعد به اسلام و تشيع گرايش يافت و پس از تلاش و كوشش بسيار در رديف علماى بزرگ اسلامى قرار گرفت، آورده است.

ما نيز در آغاز كتاب و در تفسير سومين آيه در نويد از حضرت مهدىعليه‌السلام برخى را آورديم و در اينجا به دليل پرهيز از گستردگى بحث، از آوردن نمونه هاى ديگر خوددارى مى كنيم.

علاقمنان مى توانند به كتابهاى ياد شده مراجعه نمايند.( ۱۷۷ )

آيا حضرت مهدىعليه‌السلام ديده به جهان گشوده است

از آغاز بحث تا كنون اين مطالب ترسيم گرديده است:

۱. آياتى كه از وجود گرانمايه امام مهدى نويد مى دهد.

۲. رواياتى كه از آن حضرت، ظهور، نام و نسب او بشارت دارد.

۳. و نكات ديگرى كه پيرامون اين موضوعات مهم و اساسى لازم بنظر مى رسيد.

و لازم به يادآورى است كه روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان اهل بيتعليهم‌السلام در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام و ظهور و نقش دگرگونساز او، همه، پيش از ولادت آن گرامى بيان گرديده و بر اين اساس همه آنها به منزله نويدها، بشارت ها و اخبار از آينده است، از آينده جهان و انسان، از آينده جامعه ها و تمدنها از آينده حركت تاريخ بسوى نور و روشنايى و فلاح و نجات با ظهور حجت خدا.

اينك بحث به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام مى رسد. ولادت بزرگمردى كه قرآن و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پيشوايان راستگوى اهل بيتعليه‌السلام همگى نويد آن را دادند و اينجا نقطه اختلاف و ديدگاههاى متفاوت و ميدان برخورد حق و باطل و رزمگاه واقعيت با دجالگرى و دروغ پردازى و حق ستيزى است. و از آن جايى كه ما همچنان به دلايل و براهين قطعى و انكار ناپذير و كافى، مسلح و مجهز هستيم، شايسته است كه اين بحث را نيز تا سر حد توان، در پرتو خرد و منطق طرح كنيم و آنگاه خواننده عزيز را با وجدان و خرد و انديشه اش براى تصميم گيرى و انتخاب تنها گذاريم، چرا كه مسئوليت ما فراتر از اين نيست و خداست كه هدايتگر به راه راست و درست است.

همه كسانى كه به انبوه روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان نورعليهم‌السلام پيرامون وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام ايمان آورده اند بر آنان لازم است كه به ولادت آن گرامى نيز ايمان داشته و بدان اعتراف نمايند، چرا كه عاقلانه و منطقى بنظر نمى رسد كه از سويى اين روايات انبوه، بشارتها و اخبار بسيار از آينده جهان را، بپذيريم و از دگر سو بر اين پندار بى اساس باشيم كه امام مهدىعليه‌السلام هنوز جهان را به نور وجودش نورباران نساخته و متولد نشده است.

اينك توضيح و تبيين مطلب:

حقيقت اين است كه روايت رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان اهل بيتعليهم‌السلام در مورد آخرين امام معصوم، به شايستگى و بدون هيچ نقطه ابهامى، نسب آن حضرت را ترسيم مى كند و به صراحت باز مى گويد كه: (امام مهدىعليه‌السلام نهمين فرزند امام حسينعليه‌السلام است.) بدين معنا كه چهارمين امام نور، حضرت سجاد نخستين فرزند امام حسينعليه‌السلام و حضرت باقر دومين فرزند و فرزندزاده آن حضرت و بر اين اساس، حضرت عسكرىعليه‌السلام پدر گرامى امام مهدى، هشتمين فرزند امام حسينعليه‌السلام و خود حضرت مهدىعليه‌السلام نهمين فرزند از نسل سرفراز پيشواى شهيدان است.

و نيز روشن است كه امام حسن عسكرىعليه‌السلام بوسيله سم خيانت استبداد، زندگى را به درود گفت و هزاران نفر از مردم پيكر پاك آن حضرت را تا معراج بدرقه و در مرقد پاكش بخاك سپردند. با اين بيان براى ايمان آوردگان به انبوه روايات و بشارتهاى پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام چه راهى جز ايمان و باور عميق ولادت دوازدهمين امام نور خواهد بود؟

چرا كه نمى توان پذيرفت كه پدر گرامى آن حضرت به شهادت رسيده باشد اما خود او، نه ديده به جهان گشوده و نه در عالم رحم باشد، مگر مى توان گفت كه انسانى از دنيا برود و آنگاه پس از دهها يا صدها سال ديگر، فرزند بى واسطه اش بدنيا بيايد؟

بر اين اساس، تنها همان ديدگاه نخست، منطقى و استوار است كه امام مهدىعليه‌السلام بى هيچ ترديدى در زمان پدر بزرگوارش حضرت عسكرىعليه‌السلام ولادت يافته و اكنون هم در پرتو اراده و قدرت آفريدگار هستى، در همين جهان ما زندگى مى كند و در انتظار دريافت فرمان قيام و ظهور خويش براى اصلاح جهان و جهانيان است.

چرا كه طبق انبوه روايات، اين پندار كه ممكن است آن حضرت ولادت يافته و از دنيا رفته باشد نيز، بى اساس است. زيرا روايات بيانگر آن است كه آن اصلاحگر بزرگ، زمين و زمان را از عدالت و دادگرى لبريز مى سازد و نويدها و بشارتها را تحقق مى بخشد، مگر نه اينكه هم اكنون ستم و بيداد گرچه جهان را لبريز نساخته، اما فراگير شده است؟

و به صراحت صدها روايت، آن حضرت پس از اينكه، جهان لبريز از ستم و بيداد گرديد ظهور خواهد كرد و به فرمان خدا و در پرتو عنايات او، بيداد را نابود و زمين را مملو از عدالت خواهد ساخت.


ولادت نور در منابع شيعه و اهل سنت

بهر حال رواياتى كه از ولادت يافتن حضرت مهدىعليه‌السلام در زمان پدر گرانقدرش نويد مى دهد، بسيار است بطورى كه شمارش آنها سخت و دسته بندى آنها نيز مشكل است و همه آنها در كتابهاى معتبر شيعه و اهل سنت، موجود مى باشد.

بر اين اساس است كه پيروان مكتب خاندان وحى و رسالت با ايمان به اين نويدها و بشارتهاى موجود در انبوه روايات، به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام ايمان عميق و ترديد ناپذيرى دارند و هيچ شك و شبهه اى را در اين مورد روا نمى شمارند.

اينك صدها سال است كه در شهرها و تمامى مناطق شيعه نشين، سالروز ولادت پربركت آن گرامى مردم عصرها و نسلها، در پانزدهم شعبان با شور و شوق وصف ناپذيرى جشن گرفته مى شود و هر ساله در اين روز جاودانه، هزاران محفل و پرشكوه شادمانى در مساجد، مدارس علمى، خانه، حوزه درس علما و متفكران شيعه و ديگر مراكز دينى برپا مى گردد و به گرامى داشت آن ميلاد خجسته شيرينى پخش مى گردد و قصيده هاى مناسب، القا مى شود. سخنوران در اين رابطه سخنرانى مى كنند و همه از ولادت آن حضرت سخن مى گويند.

كتابها و آثار قلمى پيروان اهل بيتعليهم‌السلام نيز، ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام را مسلم اعلان نموده و هيچ نقطه اى براى ترديد افكنى و چون و چرا بافى نمى گذارند.

از اينها كه بگذريم، اهل سنت نيز به دليل انبوه روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در كتابهاى معتبر آنان موجود است و همه نويد از ولادت و ظهور و نقش دگرگونساز آن گرامى دارد، اينان نيز به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام معتقدند و علما، بزرگ، پيشينيان و محدثان آنان نيز، ولادت آن حضرت را قطعى و مسلم مى دانند كه اينكه به ترسيم برخى از آنها مى پردازيم.


دانشمندان اهل سنت و اعتراف به ولادت امام مهدى

مرحوم (شيخ نجم الدين عسكرى) در جلد اول كتاب خويش( ۱۷۸ ) نام چهل تن از علما و دانشمندان اهل سنت را آورده است كه همگى آنان در كتابهاى خويش با ايمان به روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام اعتراف نموده اند.

همانگونه كه علامه معاصر (آيت الله العظمى صافى) نيز در كتاب ارزشمند خود، نام و نشان گروه ديگرى از آنان را آورده است كه شمارشان از ۲۶ نفر مى گذرد و همگى به ولادت داوزدهمين امام نور، تصريح مى كند و ما در اينجا براى رعايت اختصار برخى از آن منابع اهل سنت را از اين دو كتاب ترسيم مى كنيم.

كسانى كه آگاهى بيشترى در اين موضوع مى خواهند، مى توانند به دو كتاب مورد اشاره و ديگر كتابهايى كه در اين مورد نگارش يافته است مراجعه كنند.

براى نمونه:

۱. (محمد بن طلحه حلبى شافعى) در كتاب خود ضمن بحث گسترده اى مى نويسد: (باب دوازدهم در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام است....)

و آنگاه ضمن برشمردن نامها و القاب آن حضرت مى نويسد: (او در شهر تاريخى سامرا ديده به جهان گشود....)( ۱۷۹ )

۲. محمد بن يوسف كنجى شافعى از ديگر علماى بزرگ اهل سنت است او در كتاب خويش مى نويسد:

(حضرت مهدىعليه‌السلام فرزند جناب حسن عسكرىعليه‌السلام است. آن وجود گرانمايه، زنده و در اوج سلامت و طراوت از زمان غيبت خويش تاكنون در اين جهان زندگى مى كند....)( ۱۸۰ )

۳. محمد بن احمد مالكى معروف به ابن صباغ نيز از علماى اهل سنت است و در كتاب خويش در باب دوازدهم مى نويسد:

(ابوالقاسم، محمد، حجت، فرزند حضرت حسن عسكرىعليه‌السلام است. او در شهر سامرا و در نيمه شعبان ۲۵۵ هجرى ديده به جهان گشوده است.)( ۱۸۱ )

۴. از ديگر علماى آنان سبط ابن جوزى حنفى است او در كتاب خويش در مورد فرزندان حضرت عسكرى در بخشى تحت عنوان فصل فى ذكر الحجة المهدى مى نويسد:

(او نام بلند آوازه اش محمد، فرزند حسن عسكرىعليه‌السلام است و كنيه اش ابوالقاسم مى باشد. او را: الخلف الحجة، صاحب الزمان، القائم المنتظر نيز خوانده اند و آن حضرت آخرين امامان است....)( ۱۸۲ )

۵. احمد بن حجر عالم ديگرى از اهل سنت است او در كتاب خويش به هنگام بحث در مورد شخصيت حضرت عسكرىعليه‌السلام مى نويسد:

(او جز فرزندش ابوالقاسم محمدالحجة، فرزندى به يادگار ننهاد و فرزند گرانمايه اش، به هنگامه شهادت پدر، پنج ساله بود، اما خداوند حكمت و بينشى ژرف و اعجازآميز به او ارزانى فرمود....)( ۱۸۳ )

۶. از علماى ديگر اهل سنت شبراوى شافعى است. او در مورد ولادت دوازدهمين امام نور در كتاب خويش مى نويسد:

(اما يازدهم، (حسن خالص)( ۱۸۴ ) است كه به لقب عسكرى معروف است و او را شرافت همين بس كه امام مهدىعليه‌السلام از فرزندان گرانمايه اوست....)( ۱۸۵ )

آنگاه مى افزايد: (امام مهدىعليه‌السلام فرزند حضرت عسكرىعليه‌السلام است و در شهر تاريخى سامرا در پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ هجرى ديده به جهان گشوده.)

۷. عبدالوهاب شعرانى عالم ديگر اهل سنت در كتاب خويش تحت عنوان، نشانه هاى نزديك شدن رستاخيز از جمله قيام و ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام را مى نويسد. آنگاه مى افزايد:

(امام مهدىعليه‌السلام از فرزندان امام حسن عسكرىعليه‌السلام است و در پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ بدنيا آمده و او زنده و باقى است تا طبق روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حضرت عيسىعليه‌السلام كه به هنگامه ظهور او از آسمان فرود مى آيد، ديدار كند....)( ۱۸۶ )

۸. از علماى ديگر اهل سنت عبدالله بن محمد مطيرى شافعى است. او در كتاب خويش پس از از يادآورى نام بلند آوازه امامان معصومعليهم‌السلام تا حضرت عسكرىعليه‌السلام مى نويسد:

(فرزند حضرت عسكرىعليه‌السلام امام مهدى، دوازدهمين امامان است. نام او محمد و قائم است و به مهدىعليه‌السلام نيز شهرت دارد....)

۹. سراج الدين رفاعى از ديگر دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خويش( ۱۸۷ ) در اين مورد مى نگارد:

(اما، يازدهمين امام، حضرت حسن عسكرىعليه‌السلام پس از خويش، فرزندش حضرت مهدى را بر جاى نهاد و او جانشين پدر و دوازدهمين امام است....)( ۱۸۸ )

۱۰. استاد بهجت افندى در كتاب خويش( ۱۸۹ ) از جمله مى نويسد:

(امام مهدىعليه‌السلام در پانزدهم شعبان سال ۲۵۵ هجرى ديده به جهان گشود و مادرش نرجس بود...)( ۱۹۰ )

۱۱. عالم ديگر اهل سنت حافظ محمد بن محمد حنفى نقشبندى در كتاب خويش( ۱۹۱ ) در اين رابطه مى نويسد:

(حضرت عسكرىعليه‌السلام يازدهمين امام است و فرزند گرانمايه اش (محمد) نزد ياران و دوستداران راستين خاندان وحى و رسالت مشخص و معلوم بود. او در سال ۲۵۵ هجرى در پانزدهم شعبان ديده به جهان گشود.)( ۱۹۲ )

اين مطلب را از جمله بانوى بزرگ و مورد اعتماد (حكيمه) دختر، امام جوادعليه‌السلام آورده است.

۱۲. سليمان قندوزى حنفى از ديگر دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خويش ضمن ترسيم ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام از بانو حكيمه، دخت گرانقدر حضرت جوادعليه‌السلام به همان صورت كه در كتابهاى معتبر شيعه آمده است، مى افزايد:

(اين روايت و اين گزارش از ديدگاه علما و شخصيتهاى مورد اعتماد اسلامى، محقق و مسلم است كه ولادت (قائم آل محمد) پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ هجرى رخ داد و آن حضرت در شهر تاريخى سامرا و در حيات پدرش ديده به جهان گشود.)( ۱۹۳ )

۱۳. شبلنجى شافعى دانشمند ديگر اهل سنت در كتاب خويش در اين مورد مى نويسد:

(رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام روز جمعه هشتم ربيع الاول به سال ۲۶۰ هجرى بود و از خود فرزندى گرانمايه بر جاى نهاد كه نام او را محمد نهاده بود.)( ۱۹۴ )

۱۴. دانشمند ديگر اهل سنت ابن خلكان است. او در كتاب خود پيرامون امام عصرعليه‌السلام مى نويسد:

(ولادت آن گرانمايه، پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ هجرى بود و هنگامى كه پدرش جهان را بدرود گفت: آن حضرت پنج ساله بود و مادرش نرجس نام داشت...)( ۱۹۵ )

۱۵. عالم ديگر اهل سنت ابن الخشاب در اين مورد مى نويسد:

(فرزند و جانشين شايسته كردار حضرت عسكرىعليه‌السلام حضرت مهدى بود كه او را (الخلف الصالح) نيز مى گفتند. او همان صاحب الزمان است و به نام مقدس (مهدى) نيز شهرت دارد.)( ۱۹۶ )

۱۶. عبدالحق دهلوى نيز از دانشمندان اسلامى است. او در كتاب خود، در مورد زندگى امامان نورعليه‌السلام در اين رابطه مى نويسد:

(ابو محمد حضرت حسن عسكرىعليه‌السلام يازدهمين امام نور است و فرزند گرانمايه اش محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد ياران و دوستداران مورد اعتماد شناخته شده است.)

آنگاه مى افزايد: (خلف صالح، از فرزندان حضرت عسكرىعليه‌السلام همان صاحب الزمان است.)

۱۷. محمد امين بغدادى سويدى در ولادت امام عصرعليه‌السلام مى نويسد:

(حضرت مهدىعليه‌السلام به هنگامه رحلت پدر گرانمايه اش، نه سال داشت...)( ۱۹۷ )

۱۸. مورخ بزرگ اهل سنت ابى الوردى در تاريخ خود( ۱۹۸ ) آورده است كه:

(محمد، فرزند حضرت عسكرىعليه‌السلام در سال ۲۵۵ هجرى بدنيا آمد...)

اينها شمارى از منابع و كتابهاى علما و دانشمندان اهل سنت است كه همگى آنان به ولادت پر بركت دوازدهمين امام نور، حضرت مهدىعليه‌السلام تصريح كرده و پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ هجرى را بطور مشخص، سالروز ولادت نور شناخته اند و همگى پدر گرانمايه او را حضرت عسكرىعليه‌السلام عنوان ساخته اند.

روشن است كه اگر بخواهيم اعترافات و تصريحات همه دانشمندان اهل سنت را در اين مورد، ترسيم نماييم كتاب، طولانى و بحث، خسته كننده مى گردد.( ۱۹۹ )


زندگى بانو نرجس

در بحثهاى گذشته برخى از سخنان پيشوايان نورعليه‌السلام در مورد بانو نرجس، مادر گرامى امام مهدىعليه‌السلام را آورديم كه از او به عنوان (شايسته ترين كنيزان)، (بهترين بانوان) و يا (سرور زنان) ياد كردند. اينك مناسب بنظر مى رسد كه بيوگرافى او را براى آگاهى شما خواننده گرامى، به گونه اى فشرده بياوريم.


نامهاى آن حضرت

محدثين و مورخين، نامهاى متعددى براى آن بانو آورده اند از آن حمله: نرجس، سوسن، صقيل، صيقل، حديثه، حكيمه، مليكه، ريحانه و خمط. اما مشهورترين نام او (نرجس) و معرفترين كنيه اش (ام محمد) است.

در گذشته خاطر نشان ساختيم كه نامهاى متعدد براى يك انسان، هرگز دلالت بر شخصيتهاى متعدد نمى كند، همانگونه كه بانوى نمونه اسلام، فاطمهعليها‌السلام به تناسب ابعاد و ويژگيهاى پرشكوهش، داراى نامهاى متعدد و گوناگون بود. اين بانوى بزرگ نيز داراى نامهاى متعددى است كه هر كدام از آنها معناى خويش را دارد و بعدى از شخصيت ولاى او را نشانگر است، كه از جمله آنها:

۱. (نرجس ) كه نام برخى گلهاى عطرآگين است.

۲. (خمط ) نوعى درخت ميوه است كه قرآن نيز آن را بكار برده است.( ۲۰۰ )

۳. (سوسن ) نام نوعى گل خوشبو و معطر و پرفايده است كه در كتابهاى طب نيز آمده است.

۴. (صيقل ) به مفهوم پديده نورانى و پرجلوه و نرم است.

به هر حال هيچ مانعى ندارد كه يك زن با شخصيت، داراى نامهاى متعددى باشد و هر كدام از آنها در مورد او به تناسب بكار رود. و در مورد مادر گرامى حضرت مهدىعليه‌السلام چه بسا كه اين نامهاى پر معنا و متعدد براساس مصالح سياسى و اجتماعى بوده كه براى ما ناشناخته مانده است.

و نيز روشن است كه بحث در حب و نسب اين بانوى با فضيلت نيز در اصل بحث ضررى نمى رساند، چرا كه شخصيت مورد نظر يكى است و در مورد حسب نسب او ديدگاهها متفاوت است.

و ما در اينجا دو ديدگاه معروف و مشهور دانشمندان و محدثان خويش را در مورد حسب و نسب آن بانوى انديشمند و بزرگ مى آوريم.


آزاده اى از تبار وارستگان

۱. (بشر بن سليمان نخاسى) كه از فرزندان ابو ايوب انصارى و يكى از دوستان دو امام گرانقدر حضرت هادى و عسكرىعليه‌السلام و همسايه آن دو بزرگوار در سامرا است، آورده است كه:

من احكام و آگاهيهاى لازم در مورد بردگان و اسيران را از سالارم حضرت هادىعليه‌السلام آموختم. و آن گرانمايه، اين حقوق و احكام را به گونه اى به من تعليم فرمود كه من بدون اجازه او نه برده اى مى خريدم و نه مى فروختم و همواره از موارد نامعلوم و نامشخص، تا روشن شدن حكم آن، دورى مى جستم و حلال و حرام را در اين مورد به شايستگى درك مى كردم.

يكى از شبهاى كه در منزل بودم و پاسى از شب گذشته بود در خانه به صدا در آمد و يكى از خدمتگزاران حضرت هادىعليه‌السلام كه (كافور) نام داشت مرا مخاطب ساخت و گفت كه حضرت هادىعليه‌السلام مرا فرا خوانده است. لباس خويش را به سرعت پوشيدم و به هنگامى كه وارد خانه آن جناب شدم، ديدم امام هادى با فرزندش حضرت عسكرىعليه‌السلام و خواهرش (حكيمه) آن بانوى آگاه و پروا پيشه، در حال گفتگو هستند.

پس از سلام، نشستم كه آن حضرت فرمود: (بشر! تو از فرزندان انصار هستى و دوستى و مهر انصار همچنان نسل به نسل نسبت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندانش به ارث مى رسد و شما به آن صفا و محبت باقى هستيد و مورد اعتماد خاندان پيامبر.

اينك! مى خواهم تو را به فضيلت و امتيازى مفتخر سازم كه هيچ كس از پيروان ما در اين فضيلت به تو پيشى نگرفته است و تو را به رازى آگاه سازم كه كسى را آگاهى نساخته ام و آن اين است كه: تو را ماءموريت مى دهم تا بانويى بزرگ و آگاه را كه بظاهر در صف كنيزان است، خريدارى نمايى و او را به سرمنزل مقصود و محبوبش راه نمايى.)

آنگاه نامه اى به خط رومى مرقوم داشت و با مهر مخصوص خويش آن را مهر زد و بسته ويژه اى كه زرد رنگ بود و در آن ۲۲۰ دينار بود به من داد و فرمود: (بشر! اين نامه و كيسه زر را برگير و بسوى بغداد حركت كن و پس از ورود بدان شهر، فلان روز، در كنار پل بغداد، منتظر كشتيهاى اسيران (روم) باش.

هنگامى كه قايق حامل اسيران رسيد و خريداران كه بيشتر آنها فرستادگان مقامات رژيم بنى عباس هستند اطراف آنها حلقه زدند تو از دور مراقب باش تا مردى بنام (عمر بن يزيد نخاس) را كه در ميان صاحبان برده است بيابى.

او كنيزى را با ويژگيهاى خاص خود در حالى كه لباس حرير ضخيم بر تن دارد براى فروش آورده است اما آن كنيز خود را پوشانده و از دست زدن و نگاه كردن خريداران سخت جلوگيرى مى كند، چرا كه بظاهر در ميان بردگان است و خود در حقيقت از بانوان با شخصيت و پاك و آزاده مى باشد.

فروشنده او را تحت فشار قرار مى دهد تا او را بفروشد اما او فرياد آزادى و نجابت سر مى دهد و به خريدار كه حاضر مى شود سيصد دينار به صاحب او بپردازد مى گويد: (بنده خدا! پول خودت را از دست مده! اگر تو در لباس سليمان و بر قدرت و شوكت او هم در آيى، من ذره اى به تو علاقه نشان نخواهم داد.)

و بدينگونه خريدارى را كه شيفته شكوه و عظمت و عفت و پاكى اوست، نمى پذيرد و او را مى راند.

سرانجام (عمر بن يزيد) به او مى گويد: (من ناگزيرم تو را بفروشم پس خودت بگو راه حل چيست؟)

او خواهد گفت: (در اين كار شتاب مكن! من تنها فرد امين و درستكار و شايسته كردارى كه برايم دلپسند باشد مى پذيرم.)

در اين هنگام برخيز و به (عمر) بگو: (من نامه اى به زبان رومى دارم كه يكى از شايستگان نوشته و ويژگيهاى مورد نظر اين بانو، در شخصيت نگارنده آن جلوه گر است. شما نامه را به او بده تا بخواند اگر تمايل داشت من وكيل نگارنده نامه هستم و اين كنيز را براى او خريدارم.)

(بشر) فرستاده امام هادىعليه‌السلام اضافه مى كند كه: (من، برنامه را همانگونه كه امام دستور داده بود به دقت پياده كردم تا نامه را به او رساندم هنگامى كه نامه را دريافت داشت و بدان نگريست، سيلاب اشك امانش نداد و بشدت گريست و به (عمر بن يزيد) گفت: (اينك! مى توانى مرا به صاحب اين نامه بفروشى) و سوگندهاى سختى ياد كرد كه اگر به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و هرگز كسى را نخواهد پذيرفت.

من با فروشنده براى خريد وارد گفتگو شدم و پس از تلاش بسيار كار به آنجا رسيد كه (عمر بن يزيد) به همان پولى كه سالارم امام هادىعليه‌السلام داده بود راضى شد و پس از دريافت همه آن ۲۲۰ دينار، مورد نظر را تحويل من داد و در حاليكه او از شادمانى در پوست نمى گنجيد به منزل بازگشتيم تا او را به خانه حضرت هادىعليه‌السلام ببرم.

همراه او به خانه رسيديم، اما او قرار و آرام نداشت نامه سالارم را گشود و پس از بوسه باران ساختن آن نامه را به سر و صورت خويش ماليد و به روى ديدگانش نهاد.

من كه از رفتار او شگفت زده شده بودم، گفتم: (آيا شما نامه اى را كه هنوز نگارنده آن را نمى شناسى بوسه باران مى سازى؟)

او گفت: (بنده خدا! تو با اينكه فردى درست انديش و امانتدار و فرستاده بنده برگزيده و محبوب خدا هستى، در شناخت فرزند پيامبران ناتوانى. پس گوش به سخنان من بسپار و با دل توجه كن تا خود را معرفى كنم و جريان شگفت خويش را برايت بازگويم.)


سرگذشت شگفت انگيز من

آنگاه گفت: (من مليكه) هستم دختر (يشوعا) و نوه قيصر روم.

مادرم از فرزندان حواريون است و دختر (شمعون)، جانشين حضرت مسيحعليه‌السلام .

داستان من شگفت انگيزترين داستانهاست. من سيزده ساله بودم كه جدم قيصر (روم) تصميم گرفت مرا به عقد برادر زاده خويش در آورد، به همين جهت بيش از سيصد نفر كشيش و راهب از نسل حواريون و هفتصد نفر از اشراف و شخصيتهاى سرشناس كشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و افسران و درجه داران لشكر روم و رؤ ساى عشائر را، در كاخ خود گرد آورد و تخت بسيار بلند و پرشكوهى را كه از انواع زر و سيم ساخته شده بود در سالن بزرگ كاخ قرار داد و برادر زاده اش را بر فراز آن دعوت كرد تا طى مراسم ويژه اى مرا به ازدواج او در آورد.

اما هنگامى كه فرزند برادرش بر فراز تخت قرار گرفت و صليبها گرداگرد او، آويخته شد و اسقفها در برابر او تعظيم كردند و انجيل مقدس گشوده شد، بنگاه صليبها از جايگاههاى بلند خود، فرو غلطيدند و ستونهاى تخت در هم شكست و آن جوان نگون بخت از فراز تخت به زمين افتاد و بيهوش گرديد.

بر اثر حادثه ناگوار، رنگ اسقفها پريد و بندهاى وجودشان به لرزه در آمد و بزرگ آنان به نياى من، قيصر روم، گفت: (شاها! ما را كارى كه شومى آن از زوال آيين مسيح خبر مى دهد، معذور دار!)

جدم آن حادثه تكان دهنده را به فال بد گرفت و به اسقفها دستور داد تا ستونها را برافراشته دارند و صليبها را بالا برند و بجاى آن جوان نگون بخت، برادرش را بياورند تا مرا به ازدواج او در آورد و بدينوسيله شومى پديد آمده را، با نيكبختى و سعادت فرد دوم برطرف سازد.

اما هنگامى كه اسقفها به دستور قيصر روم عمل كردند، همان تلخى كه براى برادر زاده اول او پيش آمده بود براى دومى نيز رخ داد. مردم وحشتزده پراكنده شدند. نياى بزرگم، قيصر روم، اندوهگين و ماتم زده برخاست و وارد قصر خويش شد و پرده هاى كاخ افكنده شد و ماجرا تمام شد و در هاله اى ابهام و نگرانى قرار گرفت.


پرافتخارترين پيوند

شب فرا رسيد و آن روز دهشتناك سپرى شد. من همان شب در خواب ديدم كه حضرت مسيحعليه‌السلام به همراه وصى خود (شمعون) و گروهى از حواريون وارد كاخ جدم قيصر روم شدند و منبرى پرفراز و شكوهمند در همان نقطه اى كه جدم تخت خود را قرار داده بود برپا ساختند. درست در همين لحظات بود كه حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با گروهى از جوانان و فرزندان خويش وارد شدند. حضرت مسيحصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به استقبال آن حضرت شتافت و او را در آغوش كشيد.

پيامبر اسلام به او فرمود: (من آمده ام تا مليكه، دختر شمعون را براى پسرم خواستگارى كنم.) و در همانحال ديدم كه آن حضرت با دست خويش به امام حسن عسكرى، اشاره فرمود.

مسيح نگاهى به شمعون كرد و گفت: (افتخار بزرگى به سويت آمده است، با خاندان پيامبر پيوند كن و دخترت را به فرزند او بده.)

و شمعون هم گفت: (پذيرفتم)

پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و مرا به ازدواج پسر خود در آورد و بر اين ازدواج مسيحعليه‌السلام و حواريون و فرزندان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گواه بودند.

چه كنم؟

از خواب خوش آن شب جاودانه بيدار شدم اما ترسيدم خواب خود را بر پدر و جدم بازگويم.

از آن پس قلبم از محبت حضرت عسكرى مالامال شد به گونه اى كه از آب و غذا دست شستم و به همين جهت بسيار ضعيف و ناتوان شدم و به بيمارى سختى دچار گشتم.

جدم، بهترين پزشكان كشور را يكى پس از ديگرى براى نجات من فرا خواند، اما بيهوده بود و آنان كارى از پيش نبردند و هنگامى كه جدم از نجات من نوميد شد به من گفت: (نور ديده ام! دخترم! براى نجات جان و شفاى بيماريت چه كنم؟ آيا چيزى به نظرت نمى رسد؟)

من گفتم: (نه! من درهاى نجات را به روى خود مسدود مى نگرم، شما اگر ممكن است دستور دهيد اسيران مسلمان را از زندانها و شكنجه گاهها آزاد و كند و زنجير از دست و پاى آنان بردارند و بر آنان مهر ورزند و آزادشان سازند، اميد كه در برابر اين مهر به اسيران و غريبان، حضرت (مسيح) و مادرش (مريم) مرا شفا بخشند.)

جدم به خواسته من جامه عمل پوشاند و براى شفاى من، همه اسيران مسلمان را آزاد ساخت و من نيز خويشتن را اندكى سالم و بانشاط نشان دادم و كمى غذا خوردم و جدم شادمان گرديد و بر محبت بر اسيران و احترام به آنان تأکید كرد.


آن رؤياى پرشكوه:

چهار شب از آن رؤياى شكوهبار گذشته بود كه خواب ديگرى ديدم.

گويى دخت گرانمايه پيامبر، سالار بانوان گيتى به همراه مريم و هزاران نفر از دوشيزگان بهشتى، به ديدار من آمدند.

مريم پاك، رو به من كرد و گفت: (اين، سالار بانوان جهان، فاطمهعليها‌السلام دخت گرانمايه پيامبر و مادر همسر آينده تو است.)

من دامان آن بانوى بزرگ را سخت گرفتم و گريه كنان از اينكه حضرت عسكرى از ديدار من سرباز مى زند و به خوابم نمى آيد به مادرش شكايت بردم.

فاطمهعليها‌السلام فرمود: (مليكه! پسرم به ديدار تو نخواهد آمد چرا كه مشرك هستى. اين خواهرم (مريم) است كه از دين شما بيزارى مى جويد، اگر براستى دوست دارى خشنودى خدا و مسيحعليه‌السلام و مريم را بدست آورى و به ديدار حسن من مفتخر گردى بگو: اشهد ان لا اله الا الله وان ابى محمد رسول الله.

اينك در انتظار ديدار پسرم باش!

من به دعوت، دخت گرانقدر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اسلام آوردم و به يكتايى خدا و رسالت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گواهى دادم. بانوى بانوان مرا در آغوش كشيد و خوش آمد گفت و فرمود: (اينك در انتظار ديدار پسرم باش!...)

از خواب برخاستم، اما شور و شوق ديدار ابو محمد حضرت عسكرى، كران تا كران وجودم را فرا گرفته بود. در انتظار ديدارش قرار و آرام نداشتم كه شب فرا رسيد و او به خواب من آمد. هنگامى كه او را ديدم به او گفتم: (سرورم! محبوب قلبم! پس از اينكه، قلب مرا لبريز از مهر و عشق پاك خود كردى، به من بى مهرى نمودى؟)

فرمود: (تنها دليل تأخير ديدارت، شرك تو بود و اينكه كه به راه توحيدگرايى گام سپرده اى، همواره به ديدارت خواهم آمد تا خداوند ما را يك جا گرد آورد.)

و آن گرانمايه از آن روز تاكنون مرا ترك نكرده و هر شب به خواب من آمده است.)


تدبير براى وصال

(بشر) فرستاده امام هادىعليه‌السلام مى گويد: من كه از سرگذشت عجيب او غرق در حيرت شده بودم، از او پرسيدم: (با اين شرايط شما چگونه به اسارت رفتى و در صف اسيران قرار گرفتى؟)

گفت: (حضرت عسكرى، شبى در عالم رؤ يا به من خبر داد كه بزودى جدت، سپاهى گران براى نبرد با مسلمانان گسيل خواهد داشت، شما نيز با گروهى از دوشيزگان در لباس خدمتگزار و بطور ناشناس همراه آنان بيا...)

من طبق رهنمود (ابو محمد) چنين كردم و طلايه داران سپاه مسلمين، ما را به اسارت گرفتند و تا الان كه خود سرگذشت خويش را به تو باز گفتم، هيچ كس نمى داند كه من دختر پادشاه (روم) هستم.)

پرسيدم: (شگفتا! شما كه دختر پادشاه روم هستى چگونه به زبان عربى سخن مى گويى؟)

پاسخ داد: (اين بخاطر شدت محبت جدم نسبت به من بود كه مرا با همه وجود و امكانات به آموزش، دانش و بينش تشويق كرد و بانوى مترجم و زبانشناسى را همواره در خدمت من قرار داد تا با كوشش و تلاش بسيار، زبان عربى را بطور شايسته و بايسته به من آموخت.)

(بشر) فرستاده اما هادىعليه‌السلام مى افزايد: (هنگامى كه او را به سامرا و به محضر حضرت هادىعليه‌السلام آوردم، امامعليه‌السلام ضمن خوش آمد و احترام به او پرسيد: (پيروزى اسلام و مسلمانان و شكست روميان را چگونه ديده است؟ و در مورد شكوه و عظمت خاندان وحى و رسالت چه فكرى مى كند؟)

نرجس گفت: (شما كه از من، بر اين واقعيت داناتريد، من چه گويم؟)

حضرت به او فرمود: (من در اين انديشه ام كه مقدم شما را گرامى دارم. اينك كدامين يك از اين دو راه را براى گراميداشت خود مى پسندى: دريافت سرمايه كلانى از طلا و نقره همچون ده هزار درهم يا بشارت و نويد به افتخار ابدى و هميشگى، كداميك؟)

پاسخ داد: (سرورم! دومى را، مژده به شرافت و نيكبختى جاودانه را.)

امام هادىعليه‌السلام فرمود: (پس تو را نويد باد به فرزند گرانمايه اى كه حكومت عدل و داد را در جهان، پى خواهد افكند و بر شرق و غرب گيتى حكومت خواهد نمود و زمين را لبريز از عدالت و دادگرى خواهد ساخت همانگونه كه از ظلم و بيداد لبريز باشد.)

پاسخ داد: (چه كسى و چگونه؟)

فرمود: (از همان شخصيت والايى كه پيامبر در آن شب جاودان تو را از مسيح و شمعون براى او خواستگارى كرد و در حضور مسيح و جانشين او، تو را به عقد او در آورد. اينك آيا او را مى شناسى؟)

پاسخ داد: (آرى! از همان شب جاودانه اى كه به دست مادر گرانقدرش فاطمهعليها‌السلام اسلام آوردم، تاكنون شبى بدون عشق و ارادت معنوى به وجود مقدس او سحر نكردم و هر شب نيز خواب او را ديده ام.)

امام هادىعليه‌السلام به يكى از خدمتگزاران فرمود: (كافور! خواهر گرانقدرم (حكيمه) را فراخوان)

هنگامى كه آن بانوى بزرگ وارد شد امام هادىعليه‌السلام خطاب به او فرمود: (حكيمه! اين همان دوشيزه است...)

و حكيمه او را در آغوش كشيد و مورد تكريم و مهر قرار داد و شادمانى خويش را از ديدن او اعلان كرد.

حضرت هادىعليه‌السلام به خواهر گرانقدرش فرمود: (دختر پيامبر! اينك او را نزد خويش ببر و مقررات و قوانين دين را آنگونه كه مى بايد به او بياموز كه او همسر گرانقدر پسرم حسن و مادر پرافتخار (قائم) خواهد بود.)( ۲۰۱ )

اين بود آنچه مرحوم صدوق در (اكمال الدين) و شيخ طوسى در (كتاب الغيبة) با اندك تفاوت در برخى واژه ها آوره اند كه ما در حد توان بهترينها را برگزيديم.

به نظر مى رسد كه اين روايت، اندكى نياز به تحليل و تفسير دارد، بدين صورت:

رؤ ياى راست و درست

خوابهاى راست و طابق با واقع از ديدگاه قرآن، واقعيتى پذيرفته شده است و بررسى و تحقيق كامل اين بحث، نياز به كتاب مستقلى دارد همانگونه كه مرحوم نورى در (دارالسلام) اين بحث را آورده است، اما ما در اينجا بطور فشرده نكاتى را ترسيم مى كنيم و مى گذريم:

الف: خدا در قرآن شريف، خوابهاى متعددى را براى پيامبران بزرگ و ديگر بندگان خويش بر شمرده است كه از آنها، اين واقعيت دريافت مى گردد كه برخى از خوابها، صادق و درست و مورد توجه است و داراى پيام صادقانه و دقيق و بى كم و كاست.

براى نمونه قرآن در سوره صافات( ۲۰۲ ) خواب ابراهيم خليل را آورده است كه در سوره يوسف( ۲۰۳ ) چهار خواب راست و درست را، آورده است كه عبارتند از: خواب يوسف، خواب دو جوان زندانى و خواب پادشاه مصر كه همه اينها، از آينده، پيام داشت و همه صادقانه و درست از كار درآمد. ب: در روايات رسيده از پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام با انبوهى از خوابهاى درست و مطابق با واقع روبرو مى گرديم كه سرانجام همانگونه كه ديده شده بود، به وقوع پيوست براى نمونه:

۱. پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در عالم رؤ يا ديد كه گروهى همچون بوزينه ها، بر منبر او جست و خيز مى كنند و با تلاشهاى ارتجاعى خود امت حق طلب و توحيدگراى او را به شرك و ارتجاع و ستم و جاهليت باز مى گردانند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در همانحال از خواب بيدار شد و موج اندوه در چهره اش هويدا گرديد كه جبرئيل فرود آمد و اين آيه شريفه را آورد:

(وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ...)( ۲۰۴ ) ( ۲۰۵ )

۲. و نيز آن حضرت خوابهاى ديگرى ديد و آنها را تفسير كرد و آنگاه با گذشت زمان، همانگونه كه تفسير و پيش بينى فرموده بود، تحقق يافت.( ۲۰۶ )

۳. و نيز دخت گرانمايه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پدرش پيامبر را روز رحلت خويش در خواب ديد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: (دخترم! تو امشب نزد من و ميهمان من خواهى بود.)( ۲۰۷ )

و همانگونه كه خواب ديده و تفسير كرده بود، تحقق يافت و او به ملكوت پر كشيد.

۴. همينگونه اميرمؤمنانعليه‌السلام ( ۲۰۸ ) و امام حسينعليه‌السلام ( ۲۰۹ ) هر كدام بطور جداگانه پيامبر گرامى را در خواب ديدند و آن حضرت به شهادت آنان خبر داد و روز آن را نيز مشخص فرمود كه همانگونه نيز به وقوع پيوست.

از اين رو بايد پذيرفت كه برخى از خوابها، مطابق با واقع و داراى پيام درست از آينده است و براى انسانى كه خواب ديده است، از عالم ملكوت و جهان ماوراى طبيعت خبر مى دهد.

در روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ثابت شده است كه فرمود:

«من رآنى فقد رآنى، فان الشيطان لا يتمثل بى »( ۲۱۰ )

يعنى: هر كس مرا در خوب ببيند، خوابش درست و مطابق با واقع است چرا كه شيطان نمى تواند خود را شبيه من سازد.

همانگونه كه نمى توان در چهره اولياى خدا و پيامبران و امامان نورعليهم‌السلام در آيد. و نيز بدين صورت از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

من رأنا، فقد رآنا...

يعنى: هر كس ما را در خواب ببيند، مطابق با حقيقت است و درست ديده است.

با اين بيان، بايد پذيرفت كه خواب بانو (نرجس) يك خواب صحيح و مطابق با واقع و داراى پيام و خبر بوده است.

بايد پذيرفت كه او در عالم رؤ يا درست ديده است كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از اين كه او به دست فاطمهعليها‌السلام اسلام آورد او را براى فرزندش خواستگارى كرد.

و نيز خوابش صحيح بود كه هر شب حضرت عسكرىعليه‌السلام را پس از خواستگارى او بوسيله پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى امام حسنعليه‌السلام او را در خواب مى ديد و آن حضرت به او خبر داد كه: (جدش قيصر روم در انديشه پيكار با مسلمانان و هجوم به كشور آنهاست.) و به او رهنمود داد كه: چگونه براى رسيدن به هدف و آرزوى خويش، در لباس خدمتگزاران و پرستاران و دوشيزگان كم سن و سال درآمده و در ميان آنان قرار گيرد و به همراه ارتش روم به مرزها بيايد.. تا سرانجام به افتخار ديدار يار و همسرى حضرت عسكرى نائل آيد و فراق و سوز هجر، به وصال تبديل گردد.

چه اشكالى به نظر مى رسد كه همه اينها مطابق با واقع و درست باشد؟

مگر نه اينكه نمونه هاى بسيارى از اين امور در تاريخ رخ داده است؟ و چه مشكلى در بحث است كه بگوييم: خداوند پس از اينكه در حضرت نرجس، اين دختر انديشمند و نواده حواريون و خوبان، استعداد و شايستگى روحى فضايل و ارزش انسانى و امتيازات بسيارى چون: حيا، عفت، اقتدار، ايمان عميق، اصالت و نجابت و شرافت خانوادگى را قرار داد او را به اين افتخار جاودانه مفتخر سازد؟ و او را به اين ويژگيها و ارزشهاى والا، آراسته نمايد تا بدين سان به افتخار مادرى جان جانان و محبوب حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخر گردد؟ آيا اين اشكالى دارد؟

چرا كه اصل وراثت در شخصيت و عظمت كودك نقش مهمى دارد، در غير اين صورت چه انگيزه هايى موجب مى گردد كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كشور روم و از حضرت مسيحعليه‌السلام در عالم رؤ يا از آن دوشيزه با شخصيت و پرشكوه براى فرزندش حضرت عسكرىعليه‌السلام خواستگار كند؟

آيا در كشور پهناور اسلامى، براى فرزندش امام حسنعليه‌السلام همسرى يافت نمى شود؟

اين مقدمات شگفت و تشريفات شگرف و طولانى براى چيست؟

روشن است كه ابعاد شخصيت (نرجس) و راز و رمزهاى زندگى او بصورت كاملى براى ما شناخته شده نيست، اما آنچه از اين روايت طولانى، دريافت مى گردد نشانگر شكوه و عظمت شخصيت آن بانوى برجسته است.

ديدگاه ديگر

۲. روايت ديگرى نيز در منابع روايى ما موجود است كه ترسيم گر زندگى آن بانوى با شخصيت و با انديشه است، كه اينگونه روايت شده است:

مرحوم صدوق، از (محمد بن عبدالله مطهرى) آورده است كه مى گويد: پس از شهادت حضرت عسكرىعليه‌السلام به محضر بانوى انديشمند و دخت گرانمايه امام جوادعليه‌السلام حكيمه، شرفياب شدم تا از امام راستين پس از حضرت عسكرىعليه‌السلام كه بر اثر بازيهاى سياسى دستگاه خلافت مردم در مورد وجود گرانمايه او دچار اختلاف عقيده و حيرت و سرگردانى مى شدند، سؤال كنم.

به او گفتم: (بانوى گرامى! آيا حضرت عسكرىعليه‌السلام داراى فرزند است؟)

او تبسم كرد و گفت: (اگر او پسر نداشته باشد، پس امام راستين پس از آن حضرت كيست؟ در حالى كه همواره خاطر نشان ساخته ام كه پس از دو سبط گرانمايه پيامبر، حسن و حسينعليه‌السلام هرگز امامت در دو برادر بسان آنان نخواهد بود.)( ۲۱۱ )

گفتم: (سرورم! از ولادت سالارم دوازدهمين امام نور و از غيبت او برايم بگو؟)

پاسخ داد: (من كنيز با فضيلت و برجسته اى بنام (نرجس) داشتم كه روزى فرزند برادرم حضرت عسكرىعليه‌السلام به ديدار من آمد و او را ديد. به او گفتم: (سالارم اگر اجازه مى دهيد او را به خانه شما بفرستم تا به افتخار همسرى شما مفتخر گردد؟)

فرمود: (نه عمه جان! كدامين ويژگى او، شما را به تحسين واداشت؟)

فرمود: (او مادر فرزندى خواهد شد كه در پيشگاه خدا عزيز و سرفراز است، بزرگمردى را بدنيا خواهد آورد كه خداوند به دست او زمين را مملو از عدل و داد خواهد ساخت، همانگونه كه از جور و بيداد لبريز باشد.)

گفتم: (سرورم! پس او را به خانه شما مى فرستم، آيه اجازه مى دهيد؟)

فرمود: (در اين مورد از پدر گرانمايه ام اجازه بگيريد.)

جناب حكيمه مى گويد: لباس خويش را پوشيدم و به خانه حضرت هادىعليه‌السلام آمدم. پس از نثار درود بر آن وجود گرانمايه نشستم كه آن حضرت سخن را آغاز كرد و فرمود: (حكيمه! نرجس را به خانه پسرم حسن، بفرست)

گفتم: (سالار من! من به همين دليل به ديدار شما آمدم تا در اين مورد كسب اجازه نمايم.)

حضرت فرمود: (خدا دوست دارد در اين پاداش پرشكوه تو را شريك و در اين كار شايسته بهره ورت سازد.)

اين بانوى گرانقدر مى افزايد: (من به خانه بازگشتم و بى درنگ نرجس را آنگونه كه شايسته بود آراستم و به ازدواج حضرت عسكرىعليه‌السلام در آوردم و در خانه خويش از آنان مهماندارى كردم. چندى آن حضرت نزد ما بود و آنگاه همراه همسرش به خانه پدرش بازگشت.)( ۲۱۲ )


نگرشى بر اين روايت

همانگونه كه ملاحظه شد، اين روايت از منشاء خانوادگى (نرجس) و سرگذشت شگفت انگيز زندگى او چيزى نمى گويد و تنها بيانگر اين مطلب است كه آن بانو در خانه دختر امام جوادعليه‌السلام بود و در همانجا هم حضرت عسكرىعليه‌السلام او را ديد و شكوه و عظمت معنوى را در قامت برافراشته و چهره پرنجابت و پيشانى بلند او خواند. اما اين روايت از چگونگى رسيدن او به شهر تاريخى سامرا و به خانه جناب حكيمه خاتون ساكت است.

برخى از انديشمندان معاصر، در اين انديشه اند كه ميان دو روايت پيوند دهند، به همين جهت مى گويند: در روايت نخست، جمله اى است كه حضرت هادىعليه‌السلام خطاب به حكيمه مى فرمايد:

«يا بنت رسول الله! خذيها الى منزلك ...فانها روجه ابى محمد و ام القائم

يعنى: دختر پيامبر! او را به خانه خود ببر و مقررات دين را بدو تعليم كن چرا كه همسر فرزندم حسنعليه‌السلام و مادر آخرين امام نور (قائم) آل محمد خواهد بود.

با اين بيان، نرجس به خانه دختر امام جوادعليه‌السلام آمد و در آنجا بود تا امام حسن عسكرىعليه‌السلام او را ديد و بدو نگريست، چرا كه همسر او بود.

اما حقيقت اين است كه: در روايت دوم واژه هايى بكار رفته است كه با اين تأویل و تفسير نمى سازد براى نمونه:

حكيمه مى گويد: (كانت لى جارية يقال لها نرجس) و اين جمله دلالت بر اين مى كند كه نرجس نه در خانه او به عنوان ميهمان كه خدمتگزار بوده و او از موضع سرور و سالار او سخن مى گويد.

ديگر اينكه مى گويد: (و وهبتها الابى محمد.) اين جمله نيز با جمله امام هادىعليه‌السلام كه در روايت اول آمده است، نمى سازد كه فرمود: (فانها زوجة ابى محمد.)

يك سؤال:

پس از رد توجيه و تفسير فوق، اين سؤال پيش مى آيد كه: (حضرت عسكرىعليه‌السلام چگونه به يك دختر يگانه نظر عميق افكند و او را به خوبى نگريست؟)

پاسخ اين است كه:

اولا: نگاه به كنيز ديگرى با رضايت مالك او جايز است و امام عسكرىعليه‌السلام هرگز به نامحرم و بدون مجوز شرعى نمى نگرد، چرا كه او معصوم است و عصمت مانع اشتباه لغزش و خطاست تا چه رسد به گناه.

ثانيا: راوى روايت دوم مجهول است و خود روايت ضعيف، بر اين اساس اعتماد به روايت نخست بهتر و مناسبتر است.


ميلاد نور

مرحوم شيخ صدوق، در كتاب ارزشمند خويش( ۲۱۳ ) از (حكيمه) دخت گرانقدر امام جوادعليه‌السلام آورده است كه: يازدهمين امام نور حضرت عسكرىعليه‌السلام پيام رسانى بسوى من گسيل داشت و مرا بخانه خويش فرا خواند.

هنگامى كه وارد شدم فرمود: (عمه جان! افطار امشب را نزد ما باش چرا كه امشب، شب مبارك پانزدهم شعبان است و در چنين شبى خداوند، جهان را به نور وجود حجت خويش، نور باران خواهد ساخت.)

در روايات ديگرى آمده است كه فرمود: (در چنين شبى، حضرت مهدىعليه‌السلام ديده به جهان خواهد گشود. همو كه خداوند، زمين را پس از مردنش به دست او و با ظهور او زنده و پرطراوت خواهد ساخت.)

پرسيدم: (سرورم! مادر او كيست؟)

فرمود: (نرجس، بانوى بانوان.)

گفتم: (فدايت گردم! من در او هيچ نشان و اثرى از آنچه نويد مى دهيد نمى بينم.)

فرمود: (حقيقت همان است كه گفتم، آماده باش!)

پس از اين گفتگو به خانه (نرجس) آمدم.

آن وجود گرانمايه به عنوان تجليل و احترام از من، پيش آمد تا كفشهاى مرا در آورد و مرا تكريم كند كه در پاسخ احترام او گفتم: (از اين پس، شما سرور من و سرور خاندانم خواهيد بود.)

او از سخن من شگفت زده شد و گفت: (عمه جان! چگونه ممكن است در حالى كه شما دختر امام، خواهر امام و عمه امام هستيد و خود بانويى انديشمند و پروا پيشه و با درايت و من خدمتگزار شما هستم.)

حضرت عسكرىعليه‌السلام گفتگوى ما را شنيد و فرمود: (عمه جان! خداوند به شما پاداش نيك عنايت فرمايد)


آن سپيده دم پرخاطره

من، با بانوى بانوان، به گفتگو نشستم و به او گفتم: (دخترم! همين امشب خداوند پسرى گرانمايه به تو ارزانى خواهد داشت پسرى كه سرور دنيا و آخرت خواهد بود.)

(نرجس) با شنيدن اين نويد، غرق در حياء و آزرم گرديد و در گوشه اى نشست. من به نماز ايستادم و پس از نماز افطار كردم و براى استراحت به رختخواب رفتم.

درست نيمه شب گذشته بود كه براى نماز نافله شب بپا خاستم. نماز را خواندم، ديدم (نرجس) خواب است و حادثه اى رخ نداده است، به تعقيبات نماز نشستم و بار ديگر خوابيدم و بيدار شدم، اما ديدم او هنوز در خواب است.

پس از آن بود كه او براى نماز نافله شب بپا خاست و نماز را در اوج ايمان و اخلاص بجا آورد و با شور و عشق وصف ناپذيرى به نيايش نشست.

ديگر از تحقق و عده و نويد حضرت عسكرىعليه‌السلام دچار ترديد مى شدم كه آن حضرت از اطاق خويش مرا مخاطب ساخت و فرمود: (عمه جان! شتاب مورز كه تحقق وعده الهى نزديك است.)

در روايت ديگرى اين مطلب بدين صورت آمده است كه:

(بناگاه ديدم (سوسن) هراسان از جاى برخواست، وضو ساخت و به نماز نافله شب ايستاد. آخرين ركعت از نماز را مى خواند كه احساس كردم سپيده صبح در راه است، اما از ولادت نور خبرى نيست.

بار ديگر اين انديشه در ذهنم پديد آمد كه شب رو به پايان است و سپيده سحر در راه، پس چرا وعده الهى تحقق نيافت كه نداى حضرت عسكرىعليه‌السلام طنين افكند و فرمود: (عمه جان! ترديد به دل راه مده)

من از آن حضرت و ترديدى كه در دلم پديد آمد شرمنده شدم و در اوج شرمندگى پس از نظاره به افق به اطاق باز مى گشتم كه ديدم (نرجس) نماز را به پايان برده و به خود مى پيچد. جلو درب اطاق به او رسيدم كه مى خواست از اطاق خارج گردد، پرسيدم: (آيا از آنچه در انتظارش بودم، چيزى حس نمى كنى؟)

پاسخ داد: (چرا عمه جان!...)

گفتم: (خدا يار و نگاهدارت باد! خود را مهيا ساز و بر او اعتماد نما و نگران مباش كه لحظات تحقق آن وعده مبارك فرا رسيده است.)

و آنگاه متكايى بر گرفتم و در وسط اطاق، آن بانو را بروى آن نشاندم و بسان يك مددكار آگاه و دلسوزى كه زنان در شرايط ولادت فرزندانشان بدان نيازمندند به يارى او كمر همت بستم. او دست مرا گرفت و فشار داد و از شدت درد، ناله زد و بر خود پيچيد)

حضرت عسكرىعليه‌السلام از اطاق خويش دستور داد كه برايش سوره مباركه (قدر) را تلاوت كنم.

به دستور امامعليه‌السلام شروع كردم.

بسم الله الرحمن الرحيم

( إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (۱) وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ ...)

يعنى: ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل كرديم! و تو چه مى دانى شب قدر چيست؟!...

و شگفتا كه ديدم كودك ديده به جهان نگشوده به همراه من به تلاوت قرآن پرداخت و سوره مباركه (قدر) را با من تا آخرين واژه تلاوت كرد.

از شنيدن نواى دل انگيز قرآن او، هراسان شدم كه حضرت عسكرىعليه‌السلام مرا ندا داد و فرمود: (عمه جان! آيا از قدرت الهى شگفت زده شده اى؟ اوست كه ما را در خردسالى به بيان دانش و حكمت توانا ساخته و به سخن مى آورد و در بزرگسالى ما را در روى زمين حجت خويش قرار مى دهد چه جاى شگفتى است؟!)

هنوز سخن حضرت عسكرىعليه‌السلام به پايان نرسيده بود كه (نرجس) از نظرم ناپديد گرديد و گويى حجايى ميان من و او، فرود افكنده شد و ما را از هم جدا ساخت.)

در روايت ديگرى آمده است كه: (سپس لحظاتى چند، حالت وصف ناپذيرى برايم پيش آمد به گونه اى كه گويى دستگاه دريافت وجودم از كار افتاده است و نمى دانم چه مى گذرد. به خود آمدم و فرياد زنان و به سرعت، به طرف اطاق حضرت عسكرىعليه‌السلام تافتم، اما پيش از آنكه چيزى بگويم فرمود: (عمه جان! بازگرد كه او را در همانجا خواهى يافت كه از برابر ديدگانت ناپديد شد.)

به اطاق (نرجس) بازگشتم ديدم پرده اى كه ما را از هم جدا ساخته بود، برطرف شده است. چشمم به آن بانو افتاد و ديدم چهره اش غرق در نور است به گونه اى كه ديدگانم را خيره ساخت و در همين لحظات كودك گرانمايه اى را ديدم كه در حال سجده است و خدا را ستايش مى كند.

بر بازوى راست او اين آيه شريفه نوشته شده است كه:( جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) ( ۲۱۴ )

و در سجده خويش مى فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله، وحده لا شريك له و ان جدى محمدا رسول الله و ان ابى اميرالمؤمنين ولى الله...

يعنى: گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يكتا، كه شريك و همتايى ندارد، نيست و نياى گرانقدرم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيام آور اوست. و پدر والايم امیرمؤمنانعليه‌السلام دوست و جانشين پيامبر خداست.

آنگاه امامان نور را پس از امیرمؤمنانعليه‌السلام يكى بعد از ديگرى تا نام مبارك پدر گرانقدرش حضرت عسكرىعليه‌السلام بر شمرد سپس فرمود:

(بار خدايا! آنچه را به من وعده فرمودى تحقق بخش و كار بزرگم را در پرتو قدرتت تدبير فرما و گامهايم را در قيام پرشكوه و آسمانيم براى برانداختن بيداد و ستم، و استقرار كامل عدلت و مهر در سراسر گيتى استوار ساز و به دست من، زمين را از عدل و داد لبريز گردان!)

پس از آن سر از سجده برداشت و به تلاوت اين آيه مباركه پرداخت:

( شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (۱۸) إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ ...) ( ۲۱۵ )

يعنى: خدا گواهى داد و فرشتگان و دانشمندان نيز، كه: هيچ خدايى برپاى دارنده عدل، جز او نيست، خدايى جز او نيست كه پيروزمند و فرزانه است. بى ترديد دين در نزد خدا تنها اسلام است.

پس از تلاوت آيه شريفه عطسه كرد و فرمود:

«الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله، زعمت الظلمة ان حجة الله داحضة لو اذن لنا فى الكلام لزال الشك ».

يعنى: سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود خداى بر محمد و خاندانش باد!

بيدادگران چنين پنداشته اند كه: حجت خدا از ميان رفته است اما اگر خدا به من فرمان ظهور دهد، آنگاه ترديدها و ترديد افكنيها از ميان خواهد رفت..

پسرم سخن بگو!

آن كودك گرانمايه را برگرفتم و با شور و اشتياق در دامان خود نشاندم، ديدم پاك و پاكيزه است.

در اين هنگام، حضرت عسكرىعليه‌السلام مرا ندا داد كه: (عمه جان! پسرم را بياور!)

آن وجود گرامى را به پيشگاه پدرش بردم و آنحضرت او را به سبك مخصوص روى دست گرفت و زبان مبارك خويش را در دهان او گذاشت. آنگاه با دست خويش، سر و چشم و گوش او را به سبكى خاص، اندكى فشرد و فرمود: (پسرم! سخن بگو.)

در روايت ديگرى آمده است كه فرمود: (هان اى حجت خدا! و اى ذخيره انبيا! و اى آخرين اوصيا! سخن بگو! هان اى جانشين همه پروا پيشگان! سخن بگو.)

آن نوزاد مبارك، نخست به يكتايى خدا و رسالت پيام آورش گواهى داد و ضمن درود فرستادن بر پيامبر، نام امامان نور را، يكى پس از ديگرى بر شمرد تا به نام پدر بزرگوارش رسيد و آنگاه پس از پناه بردن به خدا از شر شيطان اين آيه شريفه را تلاوت كرد:

( وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ (۵) وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ .) ( ۲۱۶ )

يعنى: و ما بر آنيم كه پايمال شدگان روى زمين را نعمتى گران ارزانى داريم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم و آنان را در سرزمين اقتدار بخشيم و به فرعون و هامان و سپاهيانشان، چيزى را كه از آن سخت مى ترسيدند، نشان دهيم.

پس از تلاوت قرآن، حضرت عسكرىعليه‌السلام او را به من داد و فرمود:

«يا عمة! رديه الى امه كى تقر عينها و لاتحزن و لتعلم ان وعد الله حق و لكن اكثر الناس لا يعلمون

يعنى: اى عمه جان! او را به مادرش بازگردان تا ديدگانش به ديدار او روشن گردد و اندوهگين نباشد و بداند كه وعده خدا حق است، ولى بيشتر مردم نمى دانند.

كودك گرانمايه را به مادرش بازگرداندم كه ديگر فجر صادق دميده بود و نور در كران تا كران افق، پديدار شده و سينه آسمان را مى شكافت و من از حضرت عسكرىعليه‌السلام و مادر آن كودك گرانمايه، خداحافظى نمودم و به خانه خويش بازگشتم.)( ۲۱۷ )


نگرشى بر روايت

آنچه در اين روايت آمده است حقايقى به نظر مى رسد كه از آفت هستى سوز غلو و خرافه بدور است، چرا كه حضرت مهدىعليه‌السلام نخستين كودكى نيست كه لحظاتى پيش از ولادت و پس از آن، لب به سخن مى گشايد بلكه در قرآن شريف اين واقعيت به صراحت آمده است كه: عيسىعليه‌السلام در همان نخستين روز ولادت، يا به روايت ديگرى اولين ساعت تولد،، لب به سخن گشود و به يكتايى خدايى گواهى داد و رسالت خويش را اعلان نمود و با صداى رسا تعاليم و دستوراتى را كه خداى جهان آفرين بدو آموخته بود، همه را به گوشها رسانيد.

برخى از مفسرين در تفسير دو آيه ۲۴ تا ۲۶ سوره مريم بر اين باورند كه اين آيات سخنان عيسىعليه‌السلام است كه پس از چشم گشودن به اين جهان، خطاب به مادرش حضرت مريم، بيان كرده است نه نداى فرشته:

«فناداها من تحتها ان لا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا فكلى و اشربى و قرى عينا فاماترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا ».( ۲۱۸ )

يعنى: پس كودك نو رسيده از پايين پايش، او را ندا داد كه اندوهگين مباش! پروردگارت زير پاى تو جوى آبى، روان ساخت (و) نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده شده، برايت فرو ريزد.

پس شما (اى مريم!) بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از مردم كسى را ديدى بگو: من براى خداى مهربان، روزه نذر كرده ام و امروز با هيچ انسانى سخن نمى گويم.

اتفاقا انبوه روايات كه در (مجمع البيان) و (تبيان) آمده است، هماهنگ با ديدگاه فوق است.

البته در روايتى هم آمده است كه: (ندا كننده، فرشته امين بوه است.)

به هر صورت با وجود اختلاف ديدگاه در اين مورد كه ندا كننده فرشته امين بوده است يا آن كودك نور سيده، در اين مطلب هيچ اختلافى نيست كه يهوديان به مريم پاك گفتند:

(كيف نكلم من كان فى المهد صبيا؟)

يعنى: چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟

كه كودك به قدرت خدا لب به سخن گشود و گفت:

«انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا و جعلنى مباركا اينما كنت و اوصانى بالصلاة و الزكاة ما دمت حيا ...»( ۲۱۹ )

يعنى (هان اى مردم!) من بنده خدايم. به من كتاب آسمانى داده و مرا پيامبر خويش گردانيده است و هرجا كه باشم مرا بركت داده و تا زنده هستم مرا به نماز و زكات، وصيت كرده است...)

يك نكته جالب

ممكن است گفته شود كه: (سخن گفتن عيسىعليه‌السلام در گاهواره، معجزه بزرگى بود كه خدا آن را براى نشان دادن نبوت و رسالت او، پديد آورد.)

پاسخ اين است كه: در مورد امام مهدىعليه‌السلام نيز خداوند براى نشان دادن امامت آن حضرت و نوميد ساختن دشمنان حق و عدالت، اين معجزه بزرگ را پديد آورد، چرا كه حضرت مهدىعليه‌السلام امام و پيشواى عيسىعليه‌السلام نيز هست و آن پيامبر بزرگ به هنگامه ظهور مهدىعليه‌السلام از آسمان فرود مى آيد و به امامت او نماز مى گذارد.

علاوه بر اين، چنين معجزات و شگفتيهايى در مورد خاندان وحى و رسالت بى سابقه نيست، ما در كتاب (فاطمه زهرا از گهواره تا شهادت) روايتى را از طريق اهل سنت آورده ايم كه مى گويد:

(هنگامى كه خديجه آن بانوى بزرگ، به دخت گرانمايه اش فاطمهعليها‌السلام باردار بود آن كودك با مادرش سخن مى گفت.)( ۲۲۰ )

و نيز روايت ديگرى از (شعب بن سعد مصرى) نقل كرديم كه خديجه مى گويد: روزى گفتم: (هركس محمد را تكذيب كند، زيانكار است چرا كه او پيام آور پروردگار من است كه در اين هنگام فاطمه از شكم من ندا داد كه: هان اى مادر! مادر جان! اندوهگين مباش و نهراس كه خداوند همراه پدر من و يار و پشتيبان اوست.)( ۲۲۱ )


در سپيده سحر

حضرت مهدىعليه‌السلام در سپيده دم پانزدهم شعبان به سال ۲۵۵ هجرى، در شرايط خاص و جو ويژه اى كه خاندان وحى و رسالت ناگزير از نهان داشتن ولادت مبارك او بودند، ديده به جهان گشود، دقايقى پيش از طلوع فجر و درخشش انوار طلايى خورشيد. به هنگامى كه خودكامگان رژيم بيدادگر اموى و پيروان آنان، طبق عادت هميشگى خود به جاى راز و نياز با خداى هستى در خواب عميق بودند. همان لحظاتى كه بيت رفيع علوى و عسكرىعليه‌السلام با نواى دل انگيز و جانبخش نيايش با خدا و نماز و تلاوت قرآن آباد و آزاد بود و بسوى جاودانگى پيش مى رفت.

راستى كه آن لحظات سپيده دم جمعه نيمه شعبان، چقدر افتخارآميز و دوست داشتنى و مبارك بود.

آن شب جاودانه و پربركتى كه هيچ كودكى در آن لحظات به دنيا نمى آيد جز اينكه راه ايمان و پروا، خواهد پيمود و اگر در سرزمينهاى شرك زده باشد خداوند او را به بركت حضرت مهدىعليه‌السلام بسوى ايمان و تقوا، رهنمون و انتقال خواهد داد.( ۲۲۲ )

آرى! در آن لحظات پربركت سپيده دم، لحظات مناجات و راز و نياز شيفتگان حق، او ديده به جهان گشود و چقدر آن لحظات براى ولادت محبوب دلها مناسب بود، چرا كه همه ابعاد بينش و حكمت، در آن هنگام رعايت شده بود.

بدينسان آن گرامى، ديده به جهان گشود و (حكيمه) بانوى بزرگ اسلام، در آن شب تاريخى در خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام حضور داشت و در همه مراحل و جرايان ولادت امام مهدىعليه‌السلام بود و شاهد درخشش نور وجود او.

روشن است كه همه جا ولادت كودك با گواهى زنان خانواده، يا قابله نوزاد، ثابت مى گردد و در جريان ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام بايد بخاطر داشت كه آن بانوى بزرگى كه بر اين ولادت گواهى داده است، دخت گرانمايه امام جوادعليه‌السلام و خواهر گرامى حضرت هادىعليه‌السلام و عمه انديشمند و پروا پيشه حضرت عسكرىعليه‌السلام است، آيا در سخن مورد اعتمادتر و در زبان و بيان، پاكتر و درستكارتر و در ايمان عمل و تقوا، مورد اطمينان تر از او مى توان يافت؟

او براستى زنى پر شرافت، عبادت پيشه، شايسته كردار و نيايشگر با خدا بود و بانويى با اين ويژگيها، چگونه مى توان در دستى گفتار و صداقت كلامش، ترديد روا داشت؟


ترديد افكنى منحرفان

برخى از منحرفان و حق ستيزان در ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام ترديد نموده و يا بذر ترديد مى افشانند و مى گويند منبع اين خبر، تنها بانويى بنام (حكيمه) است و با گواهى يك زن، چگونه يك واقعيت به اين بزرگى و شكوه، ثابت مى شود؟

اينگونه عناصر حق ستيز كه در حماقت و كودنى، ركورد را شكسته اند، گويى انتظار دارند كه آن وجود گرانمايه در يكى از ميدانهاى پرجمعيت يا در مسجدى لبريز از نمازگزار يا در نقطه ديگرى كه انبوه انبوه مردم در گشت و گذار باشند، ديده به جهان بگشايد و جريان ولادتش در برابر ديدگان توده هاى مردم و در چشم انداز امواج خروشان انسانها باشد تا براى اين كج انديشان و منحرفان وجود گرانمايه و ولادت او ثابت گردد.

راستى كه چنين روانهاى پليدى زشت باد! و چنين اندشه هاى پست و بى محتوايى نابود باد! و نفرين تاريخ بر اين ديدگاه منحط و بر آن كسى كه درونش از عقده حقارت و كينه توزى، انباشته است!

به هر حال واقعيت اين است كه: ولادت كودك با گواهى زنان خانواده ثابت مى شود آن هم بانويى به عظمت و شكوه (حكيمه).

اما در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام گواهى (حكيمه) آن بانوى بزرگ و انديشمند و پروا پيشه تنها دليل ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام نيست، خود حضرت عسكرىعليه‌السلام نخستين شاهد ولادت فرزندش بود و همو بود كه در آن جو وحشت و ترور، با وجود همه موانع و فقدان امكانات براى پيام رسانى و اعلان ولادت دوازدهمين امام نور، باز هم از هيچ تلاش، كوشش و فداكارى فروگذارى نكرد و تا سرحد امكان، ولادت نور را به دوستداران خاندان وحى و رسالت اعلان كرد كه در بخشهاى آينده خواهد آمد.


قربانى و ميهمانى

واژه (عقيقه) در فرهنگ اسلامى، به معناى كشتن گوسفند، گاو يا شتر و... پس از ولادت كودك است و اين كار از ديدگاه اسلام كارى پسنديده مى باشد.

پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از گذشت هفت روز از ولادت دو فرزند گرانمايه اش حضرت حسن و حسينعليه‌السلام اين كار پسنديده را انجام داد و براى هر كدام يك قوچ عقيقه كرد.

عقيقه، با اين بيان، كارى است كه بخاطر تقرب به خدا و به منظور سلامت و طراوت كودك و تاءمين حيات و آسايش او انجام مى گردد.

در روايتى از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده اند كه فرمود:

«كل امرى مرتهن بعقيقته »( ۲۲۳ )

يعنى: هر كس در گرو عقيقه خويش است.

و اما صادقعليه‌السلام فرمود:

(هر كودكى در گرو عقيقه اى است كه پس از ولادت او براى سلامتى او داده اند.)( ۲۲۴ )

اين بيان و اين تعبير، چقدر زيبا و بديع است، چرا كه خداوند هنگامى كه فرزندى را به پدر و مادرى ارزانى مى داد، ممكن است اين كودك به حيات خويش ادامه دهد و عمر طبيعى كند و ممكن است كه اين نعمت و هديه الهى باز پس گرفته شود و از دنيا برود. اين روايات نشانگر آن است كه: وقتى پدر و مادر براى سلامتى و طراوت و آسايش زندگى كودك قربانى كنند و عقيقه دهند، سلامتى او تضمين مى گردد چرا كه در روايات اين تعبير آمده است كه: (عقيقه به منزله رهان است.)


يك راز بزرگ

از همين ديدگاه است كه حضرت عسكرىعليه‌السلام پس از ولادت فرزند گرانمايه اش مهدىعليه‌السلام سيصد گوسفند به عقيقه و به منظور سلامت و طراوت و امنيت كودك، در راه خدا مى دهد و اين كودك در اين مورد از همه گذشتگان و آيندگان ممتاز مى گردد چرا كه تاريخ، جز آن گرامى، هيچ كودكى را نشان نمى دهد كه پس از ولادتش سيصد مورد، عقيقه داده شده باشد.

در اينجا به راز بزرگى مى رسيم و آن اينكه، هنگامى كه طبق روايات يك عقيقه و قربانى خالصانه و سپاسگزارانه، اينگونه در تاءمين حيات كودك و عمر طبيعى شصت يا هفتاد ساله او، مؤ ثر و داراى نقش است؛ پس كودكى كه خدا مقرر فرموده است كه صدها يا هزارها سال با وجود دشمنان بدانديشى زندگى كند و سرانجام بدست توانان او هدفهاى بلند پيامبران تحقق يابد چنين وجود گرانمايه و زندگى پرمخاطره و عمر طولانى، صدها عقيقه و قربانى مى طلبد.

و روشن است كه اين عمل به دستور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اطعام انفاق در راه خدا، هيچ گونه ناسازگارى با اين واقعيت عقيدتى و حياتى ندارد كه حافظ و نگاهدارنده و پشتيبان امام مهدىعليه‌السلام آفريدگار تواناى هستى است و در همان حال براى سلامت آن گرامى بدين شمار گسترده عقيقه و قربانى نيز داده مى شود كه اين كار آثار وضعى خود را دارد و اين را نيز آفريدگار هستى مقرر فرموده است. البته اين بحث نياز به تاءمل و توضيح بيشترى دارد، اما در اينجا محل آن نيست.

به هر حال، حضرت عسكرىعليه‌السلام اين كار پسنديده را در راستاى تقرب به خدا، هم به منظور تضمين و تاءمين طول عمر و زندگى پرمخاطره حضرت مهدىعليه‌السلام انجام داد و هم به منظور آگاهى ساختن دوستداران و شيفتگان اهل بيتعليه‌السلام به ولادت آخرين امام نور و آخرين حجت خدا.

او تنها به اين شمار گسترده از عقيقه و قربانى بسنده نكرد بلكه به (عثمان بن سعيد) كه از ياران خاصش بود، دستور داد كه ده هزار قرص نان و همين مقدار گوشت تهيه كند و آنان را ميان (بنى هاشم) براى سلامتى آن كودك پرشكوه و اعلان ولادت او توزيع نمايد.( ۲۲۵ )

و نيز گوسفندانى به دستور آن حضرت ذبح شد و به برخى از ياران خاص ارسال گرديد و از جانب آن گرامى تصريح شد كه: (اين عقيقه فرزند گرانمايه ام مهدى است.)( ۲۲۶ )

براى نمونه: براى (ابراهيم) كه يكى از يارانش بود، چهار قوچ فرستاد و همراه آنها نامه اى مرقوم داشت كه:... اينها عقيقه فرزند گرانمايه ام (محمد مهدى) است. بخور كه گوارايت باد! و به هر كس از شيعيان ما توانستى از اينها بخوران و اطعام نما!.)

و نيز ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام را به برخى از شيعيان مورد اعتماد به صراحت اعلان فرمود يا بوسيله نامه و سند به آنان مژده داد و آنان را به راز دارى امر كرد.

براى نمونه به (احمد بن اسحاق قمى) كه از بزرگترين ياران و دوستداران خاندان وحى و رسالت بود مرقوم داشت و او را به ولادت حضرت مهدى بشارت و مژده داد.

فراتر از اينها، گاه فرزند گرانمايه اش را به برخى از ياران مورد اعتماد نشان مى داد تا اين واقعيت عقيدتى و دينى روشن گردد و بدانند كه دوازدهمين امام راستين، ولادت يافته است.

اين روايات نكته مورد نظر را بخوبى روشن مى سازد:

۱. يكى از ياران حضرت عسكرىعليه‌السلام (حسن بن منذر) است او مى گويد: روزى (حمزة بن فتح) نزد من آمد و گفت:

البشارة! ولد البارحة فى الدار مولود لابى محمدعليه‌السلام و امر بكتمانه.

قلت: و ما اسمه؟

قال: سمى بمحمد و كنى بجعفر.( ۲۲۷ )

يعنى: مژده! مژده كه شب گذشته در خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام كودكى ديده به جهان گشود و آن حضرت دستور داد كه اين موضوع بسان رازى مهم سربسته و مخفى بماند.

پرسيدم: (نام او چيست؟)

پاسخ داد: (محمد...)

۲. و نيز يكى از نوادگان (احمد بن اسحاق قمى) كه از برجستگان و شايستگان شيعه است، آورده است كه نامه اى از سالارمان حضرت عسكرىعليه‌السلام به نياى گرانقدرم (احمد بن اسحاق) كه نماينده آن حضرت بود رسيد كه به خط مبارك خود در نامه خاصى كه از آنها به (توقيعات)( ۲۲۸ ) تعبير مى گردد چنين مرقوم داشته بود:

ولد لنا مولود، فليكن عندك مستورا و عن جميع الناس مكتوما، فانا لم نظهر عليه الا الاقرب لقرابته و الولى لو لايته، احببنا اعلامك ليسرك الله به مثل ما سرنا به و السلام.( ۲۲۹ )

يعنى: احمد! خدا به ما پسرى عنايت فرموده است، اين رازيست كه بايد نزد تو بماند و از بيدادگران پوشيده داشته شود. ما اين راز بزرگ و شادى آفرين را جز به نزديكترين بستگان و شايسته ترين دوستان آشكار نكرديم، دوست داشتيم آن را به شما اعلان كنيم تا در شادى و شادمانى ما تو نيز به خواست خدا شريك باشى.

۳. و نيز از يك هيئت چهل نفرى از دوستداران خاندان وحى و رسالت آورده اند كه: ما براى ديدار حضرت عسكرىعليه‌السلام به بيت رفيع امامت شتافتيم. پس از ورود و تبادل سخنان عادى، حضرت عسكرىعليه‌السلام فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام را در خانه خويش به ما نشان داد و فرمود:

«هذا امامكم من بعدى و خليفتى عليكم، اطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى اديانكم فتهلكوا، اما انكم لا ترونه بعد يومكم هذا

يعنى: اين پيشواى راستين شما پس از من و جانشين من در ميان شماست، از او فرمانبردارى كنيد و پس من در دين پراكنده مشويد كه نابود خواهيد شد و آگاه باشيد كه شما پس از اين او را به طور آشكار در جامعه خود نمى بينيد. (و بدين صورت به غيبت طولانى و غمبار آن گرامى نيز اشاره كرد.)

گروه چهل نفر مى گويند: (ما از محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام خارج شديم و پس از چند روز خبر شهادت يازدهمين امام نور، دلها را داغدار ساخت.)( ۲۳۰ )


غيبت

چگونه آن خورشيد جهان افروز از برابر ديدگان نهان گرديد هر كس به مجموعه هاى حديثى مراجعه كند در مى يابد كه شمار بسيارى از روايات و احاديثى كه پيرامون وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام است و از خورشيد جهان افروز او نويد دارد، از غيبت غمبار او نيز خبر مى دهد و مساءله غيبت در اين روايات به روشنى آمده است.

واژه غيبت

غيبت را مى توان در اينجا به دو معنى تفسير كرد:

۱. نخست بدين مفهوم كه آن حضرت در درون جوامع بشرى زندگى نمى كند و در دسترس مردم نيست كه بسان ديگر انسانها عادى هر كس خواست او را ببيند و آشنا و بيگانه و دوست و دشمن او را ملاقات كنند.

۲. دومين معناى غيبت اين است كه:

حضرت مهدىعليه‌السلام در ميان همين جامعه ها و همين انسانهاست، اما به قدرت خدا، هرگاه اراده كند از برابر ديدگان غايب مى گردد و ديدگان مردم با اينكه آن حضرت موجود و حاضر است او را نمى بينند همانگونه كه موجودات ديگرى چون فرشتگان ارواح و جنيان را با اينكه به نص قرآن شريف همه در ميان جامعه ها هستند و در اين جهان موجودند، اما نمى بينند.

البته، ارواح همانگونه كه نزد احضار كنندگان ارواح مشهور است تحت شرايط خاصى براى برخى قابل رؤ يت هستند و فرشتگان نيز علاوه بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر انسانهاى وارسته و شايسته اى ظاهر گشته اند همانگونه كه به مادر گرامى حضرت عيسىعليه‌السلام و (ساره) همسر حضرت ابراهيم، پديدار شدند و با آنان سخن گفتند.

در زمان پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز فرشته امين وحى به صورت يكى از ياران پيامبر (دحيه كلبى) پديدار مى شد و با پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به گفت و شنود مى نشست. مردم او را مى ديدند و مى پنداشتند كه دحيه كلبى است.

در روز جنگ بدر نيز فرشتگان فوج فوج در برابر چشمان نگران مسلمانان و كفار مغرور و حق ستيز آشكار گشتند كه قرآن از آن گزارش مى كند.

با اين بيان، ممكن است پديده هايى در جهان باشند كه جز در شرايط خاصى ديده نشوند.

يك سؤال:

ممكن است اين اشكال از طرف برخى طرح گردد كه: (فرشتگان اجسام لطيف و ظريفى هستند كه جز در شرايط ويژه اى ديده نمى شوند و اين طبيعت خلقت و آفرينش آنهاست، اما انسان اينگونه نيست كه بطور طبيعى به چشم نيايد بلكه به عكس، انسان ديده مى شود.)

پاسخ:

پاسخ اين است كه: منظور ما در اين مورد، تنها تشبيه انسان به پديده ها و موجوداتى است كه در جهان آفرينش حضور دارند و در همانحال از اين قدرت برخوردارند كه هم مى توانند در برابر چشم انسان آشكار گردند و هم با وجود حيات و حضور مى توانند نهان و پوشيده باشند و به چشم نيايند و نمى خواهيم آفرينش و واقعيت انسان و فرشته را يكسان فرض كنيم.

اما در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام و نهان بودن او از ديدگان، سخن بالاتر از مقياسها و معيارهاى مادى است، چرا كه اين معيارهاى طبيعى توان اثبات وجود گرانمايه و حيات و غيبت او را ندارد. اين مطلب، از حقايق ماوراى ماده است، حيات و غيبت آن خورشيد رخ بركشيده در پس ابرها، يك نظريه و انديشه علمى هم نيست، بلكه واقعيت قطعى و ثابت و مسلمى است كه ما در برابر آن قرار داريم، در برابر يك حقيقت انجام يافته و عمل واقع شده، چرا كه بيشتر كسانى كه افتخار ديدار او را يافته اند آخرين لحظات ديارشان با نهان شدن آن گرامى از برابر ديدگان آنان، پايان يافته است و همين نكته، خود دليل روشنى بر اين حقيقت است كه آن وجود گرانمايه اى كه انبوه شيفتگان و دلدادگان به مهر و عشقش ديده اند و در آخرين لحظات پناهگاه از برابر ديدگان جستجوگر آنان ناپديد شده، او همان امام عصرعليه‌السلام است وگرنه يك انسان عادى چگونه مى تواند خود را در يك لحظه از برابر ديدگان، غايب و نهان سازد؟


معجزه استتار

ممكن است اين قدرت استتار و اختفا از برابر ديدگان را معجزه اى، از معجزات حجت خدا و ولى او امام مهدىعليه‌السلام بدانيم، زيرا معجزه آن است كه ديگران از آوردن آن ناتوان باشند.

معجزه، نوعى مبارزه طلبى با طبيعت نيز هست و همانگونه كه تفسير و تحليل اعجاز در پرتو قوانين مادى و طبيعى ممكن نيست، استتار و اختفاى وجود گرامى امام مهدىعليه‌السلام نيز با اين مفهوم و بيان، از مسايل معنوى و حقايق فراتر از جهان ماده و طبيعت است و آن حضرت در پرتو اين قدرت خدادادى مى تواند هرگاه اراده فرمود در برابر ديدگان، ظاهر و آشكار گردد و هر گاه خواست نهان و ناپديد.

احتمال ديگر اين است كه: آن حضرت با همان قدرت اعجاز، در ديدگان نظاره گر، به گونه اى تاءثير و تصرف نمايد كه آنان نتوانند جمال دلاراى او را بنگرند و اين كار از اولياى خدا كه داراى قدرت تصرف در جهان آفرينش هستند، بعيد نيست.

از قرآن كريم نيز مى توان امكان استتار و اختفاى انسان از برابر ديدگان را، چه بصورت كوتاه مدت يا دراز مدت، دريافت كرد، براى نمونه:

۱. قرآن مى فرمايد:

( وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ .) ( ۲۳۱ )

يعنى: و ما در برابر آنان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان (نيز) ديوارى و بر ديدگانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند بنگرند و ببينند.

۲. و مى فرمايد:

( وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ) .( ۲۳۲ )

يعنى: (اى پيامبر) به هنگامى كه تو قرآن تلاوت نماييى، ما ميان تو و آنانى كه به قيامت ايمان ندارند پرده اى ستبر قرار مى دهيم.

۳. و نيز در داستان سامرى، مى فرمايد:

قال: «بصرت بمالم يبصروا به، فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها ...»( ۲۳۳ )

يعنى: سامرى گفت: من چيزى بديدم كه آنان نمى ديدند، مشتى از خاكى كه نقش پاى آن فرستاده خدا بر آن بود برگرفتم و در آن پيكر افكندم...

اين سه آيه از قرآن شريف، نشانگر اين واقعيت است كه: امكان دارد موجودى يا انسانى، حاضر و زنده باشد و در همان حال ديده نشود كه اينك هر كدام از آيات را بررسى مى كنيم.

تحليل آيه اول

در مورد آيه نخست، مفسرين از (عبدالله بن مسعود) روايت كرده اند كه: حق ستيزان قريش بر درب خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرد آمدند تا با او درگير شوند آن حضرت با نام خدا از خانه خارج گرديد و مشتى خاك بر سر و روى آنان پاشيد و آنان با اينكه حاضر بودند آن حضرت را نديدند.

و نيز از (ابن عباس) آورده اند كه: قريش بر درب خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اجتماع نمودند و گفتند: (اگر محمد بخواهد داخل خانه شود، همگى بصورت يك پارچه بر ضد او بپا خواهيم خواست.)

اما پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شد و خدا در برابر ديدگان و پشت سر آنان ديوارى قرار داد كه آنان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نديدند. پيامبر نماز خواند و به خانه بازگشت و مشتى خاك بر سر و روى آنان پاشيد و آنان آن وجود گرانمايه را نديدند. هنگامى كه پيامبر از آنجا گذشت، قريش خاك و گرد و غبار را كه در هوا پراكند بود ديدند و گفتند: (اين همان سحر و جادوى (ابن ابى كبشه)( ۲۳۴ ) يعنى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.)( ۲۳۵ )

طبرى، در تفسير آيه مباركه روايتى آورده است كه: ابوجهل گفت: اگر محمد را ببينم، چنين و چنان مى كنم) كه اين آيه شريفه نازل گرديد:

( إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (۹) وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا ...) ( ۲۳۶ )

يعنى: ما در گردنهاى آنان غلهايى قرار داديم، از اين رو، سرهايشان بسوى بالاست و نمى توانند پايين بياورند. و ما در برابر آنان، ديوارى كشيديم و در پشت سرشان (نيز) ديوارى و بر ديدگانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند بنگرند و ببينند.

عكرمه كه اين روايت را آورده است مى گويد: پس از فرود آمدن اين آيه شريفه قريش به ابوجهل مى گفتد: (اين محمد است) اما او، آن وجود گرانمايه را نمى ديد و مرتب مى گفت: (كو؟ كجا؟...محمد كجاست؟)( ۲۳۷ )


نگرشى بر آيه دوم در پرتو روايات

در تفسير اين آيه مباركه آمده است كه منظور از: (الذين لا يؤ منون بلاخرة). عبارتند از: (ابوسفيان)، (نضربن حرث)، (ابوجهل) و (ام جميل) همسر ابوجهل كه نسبت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرارت مى كردند و خداوند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به هنگام تلاوت قرآن از برابر ديدگان آنان پوشيده مى داشت. آنان به سراغ حضرت مى آمدند و از كنارش مى گذشتند اما او را نمى ديدند.

نكته اى كه در اينجا جلب نظر مى كند و انسان را به شگفتى وا مى دارد اين است كه قرآن مى فرمايد: (حجابا مستورا) پرده اى نهان و ناپيدا!

چرا ممكن است انسان در پس پرده اى باشد و ديگران با وجود ديدن آن پرده ناپيدا او را نبينند، اما اينجا قرآن بر اين نكته رهنمون است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در پس پرده اى مصون و محفوظ نگاه مى داشت كه دشمنان شرارت پيشه نه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى ديدند و نه آن پرده را، گويى هر دو بكلى از نظر آنان پوشيده بود.

نكته ديگرى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه واژه (جعلنا) در هر دو آيه نشانگر قدرت بى كران خداست و بيانگر اين واقعيت كه ما در برابرشان ديوارى قرار داديم....

و يا اينكه: ما، ميان تو اى پيامبر و كسانى كه ايمان به قيامت ندارند، حجابى ناپيدا افكنديم... كه در هر دو آيه به قدرت الهى تأکید دارد.

آيه سوم

در آيه شريفه، سخن از گفتگويى است كه ميان موسىعليه‌السلام با سامرى، آن گوساله ساز منحرف، جريان يافته است كه قرآن اينگونه از آن گزارش مى دهد:

( فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ ) ( ۲۳۸ )

يعنى: و سامرى براى بنى اسرائيل تنديس گوساله اى را ساخت كه نعره گاوان را داشت....

موسىعليه‌السلام از او پرسيد كه:

( ...فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ (۹۵) قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا ...) ( ۲۳۹ )

يعنى (و تو اى سامرى! اين چه كارى بود كه كردى؟)

او پاسخ مى دهد كه: (من چيزى ديدم آنها نمى ديدند، من مشتى از خاكى كه نقش پاى آن فرستاده خدا، بر آن بود برگرفتم و در آن پيكر بى روح افكندم....

مفسرين در اين مورد آورده اند كه: (سامرى، جبرئيل را در شكل انسانى ديد كه پياده يا بر مركبى از مركبهاى بهشتى سوار است و پيام خدا و وحى او را بر موسىعليه‌السلام آورده است، در اين هنگام كفى از خاك اثر و نقش پاى او را برداشت و آن را بر آن پيكر بى روح افكند كه بر اثر آن، حيات در آن اسكلت بى جان، پديد آمد.)

بعبارت ديگر: منظور مفسرين اين است كه (سامرى) فرشته وحى را در حالى ديد كه هيچ كس از بنى اسرائيل كه حاضر بودند، نديدند و هدف ما از ترسيم اين آيه مباركه اين است كه در نگرش قرآنى ممكن است پديده و موجودى چون، فرشته وحى، براى انبوه ديدگان، مخفى و ناپيدا باشد و براى برخى در همان حال و هوا آشكار و ديدنى.


حكمت غيبت طولانى

در اينجا پرسشى است كه ناگزير بايد بدان پاسخ داد.

پرسش اين است كه: (حكمت و دليل غيبت آن حضرت در طى اين قرون و اعصار طولانى چيست؟) و براى چه منظورى از ديگدان غايب است؟)

پاسخ:

هنگامى كه به روايات رسيده از پيامبر و اهل بيتعليه‌السلام در مورد امام عصرعليه‌السلام مى نگريم به اين نكته تصريح شده است كه: حكمت غيبت طولانى آن وجود گرانمايه به فرمان خدا، صيانت از جان گرامى و حيات پربركت او براى به تحقق رسانيدن نويدها و بشارتهاست.

چرا كه ما مى دانيم كه دو رژيم سياهكار عثمانى و عباسى و ديگر حكومت گران خودكامه اى كه در طى قرون و اعصار در كشورهاى اسلامى بويژه خاورميانه حكومت مى كردند، همواره تمامى تلاش و كوشش ارتجاعى خود را در راه از ميان برداشتن آن مصلح بزرگ جهانى بكار گرفتند، بويژه پس از دريافت اين حقيقت كه او طبق آيات و رايات همان اصلاحگر پرشكوهى است كه پايه هاى قدرت ظالمانه آنان را به لرزه در مى آورد، كاخهاى بيدادگرانه آنان را منهدم مى سازد و آنان را از تسلط ظالمانه، بر سرنوشت بندگان خدا و سرزمينهاى آنان باز مى دارد.


گام به گام با زندگى امامانعليهم‌السلام

شما اندكى به تاريخ زندگى امامان اهل بيتعليه‌السلام بنگريد، يكى از آنان را نخواهيد يافت كه به طور طبيعى از دنيا رفته باشد، تمامى آنان را تجاوزكاران به حقوق و هستى جامعه ها، به دليل ظلم ستيزى آن بزگواران، به شهادت رسانده اند.

از تاريخ نخستين امام راستين امیرمؤمنانعليه‌السلام آغاز كنيد هميگونه با تاريخ گام به گام پيش بياييد، خواهيد ديد كه همه آنان يا با شمشير بيداد به خود پاك خويش خفته اند و يا بوسيله سم خيانت مسموم شده اند، حتى حضرت عسكرىعليه‌السلام را بوسيله سم به شهادت رساندند با اينكه مى دانستند كه نويدها و راياتى كه در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام رسيده است در مورد آن گرامى نيامده است.

در مورد هيچكدام از امامان نورعليهم‌السلام حتى يك نويد و روايت نيامده است كه: او جهان را از عدالت لبريز خواهد ساخت و يا بر سراسر جهان حكومت خواهد نمود. يا همه وسايل و امكانات پيروزى كامل براى او فراهم خواهد شد.

براى اين وصف، ستمكاران با همه آنان اينگونه بيدادگرانه عمل كردند و همه را به شهادت رساندند، اينك بايد ديد كه موضع حكومتها و قدرتها در مورد آن اصلاحگر بزرگى كه مهمترين خطر براى قدرت و امكانات ظالمانه و استبدادى آنهاست و انبوه آيات و روايات نيز از او به عنوان اصلاحگر زمين و زمان ياد كرده و نويد ظهور و طلوع او را مى دهد، چگونه خواهد بود؟

گذشت كه حضرت عسكرىعليه‌السلام به منظور صيانت از جان گرانمايه فرزندش مهدىعليه‌السلام از شرارت فرعونهاى تجاوزكار، چگونه ولادت او را از توده مردم، پنهان مى داشت و در بحثهاى آينده نيز خواهد آمد كه: جاسوسان و مزدوران بنى عباس براى دست يافتن به آن وجود گرانمايه، چگونه حضرت عسكرىعليه‌السلام را تحت نظر گرفته و ضمن بازرسى و تفتيش همه امور و شئون او، همواره در جستجوى حضرت مهدىعليه‌السلام بيت رفيع امامت و ولايت را در پوشش جاسوسى واطلاعاتى خويش داشتند.

اشكالها و پاسخها

در پايان اين بحث شما را به برخى از سؤالها و چون و چراها و مغالطه هايى كه برخى ترديد افكنان در مورد غيبت حضرت مهدىعليه‌السلام نموده اند جلب مى كنم با اين يادآورى كه اين ترديد افكنان بخاطر صدها روايت رسيده در مورد آن حضرت و صراحت آنها، بناگزير به (اصل مهدويت) و وجود گرانمايه او، اعتراف دارند و آنگاه در اينكه آن حضرت ولادت يافته يا هنوز به دنيا نيامده است، ترديد مى كنند. صدها روايتى كه بخطر صراخت و روشنى، به هيچ وجه نمى توان آنها را تضعيف و يا ساختگى قلمداد كرد، چرا كه اين روايات هم از نظر محتوا و ماده بسيارند و هم از نظر شمار.

قصيده مجهولى از اين قماش، اخيرا به (نجف اشرف) رسيده است كه شاعر آن، بدون ذكر نام و هويت و جهت فكرى و عقيدتى خويش، در مورد غيبت آن خورشيد جهان افروز، برخى ترديدهاى سست را برانگيخته است و دانشمندان ما نيز در قالب نظم و نثر بدان شبهات پاسخ گفته اند، اما ما نيز در اينجا، آن قصيده را بصورت بريده بريده در شش بند با پاسخ بدان سؤالها و ترديدهايى كه در آن گنجانيده شده است مى آوريم و اين بحث را به پايان مى بريم.

قصيده مورد اشاره اين است:

ايا علماء العصر يا من لهم خبر

بكل دقيق حار فى مثله الفكر

لقد حارمنى الفكر فى القائم الذى

تنازع فيه الناس و اشتبه الامر

هان اى دانشمندان روزگار! و اى كسانى كه در هر موضوع دقيق و عميق داراى شناخت و آگاهى هستند! كه انديشه ها در شناخت همانند آن دچار بهت و حيرت شده است.

حقيقت اين است كه انديشه من در مورد وجود قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه مردم درباره وجود او كشمكش مى كنند و كار مشتبه شده است، دچار حيرت و سرگردانى گرديده است.

شاعر، اعتراف دارد كه در مورد ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام دچار حيرت شده است چرا كه ديدگاهها در اين مورد يكسان نيست، برخى با اعتراف به وجود گرانمايه او به دليل انبوه روايات و نويدها، بر اين پندارند كه او هنوز به دنيا نيامده است و برخى همه اعتراف و ايمان به روايات و نويدها دارند و هم بر اين انديشه اند كه آن حضرت ديده به جهان گشوده است. ما در بخش گذشته، هر دو ديدگاه را طرح كرديم و دلايل خويش را همراه انبوه روايات بر اين حقيقت كه او به دنيا آمده است، ترسيم نموديم.

۲. و مى گويد:

و اول هذين الذين تقررا

به العقل يقضى و العيان و لانكر

و كيف و هذا الوقت داع لمثله

ففيه توالى الظلم و انتشر الشر

اين شاعر، در ادامه قصيده خويش پس از نقل دو ديدگاه در مورد ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام ديدگاه نخست را انتخاب مى كند كه آن حضرت هنوز ديده به جهان نگشوده است و بر اين ديدگاه با مغز بيمار خويش استدلال مى كند كه: اگر براستى آن حضرت به دنيا آمده بود بر او لازم بود كه بخاطر گسترش ظلم و جور در ميان كشورها و جامعه ها ظهور نمايد و چون تاكنون ظهور نكرده است بايد گفت كه هنوز به دنيا نيامده است.

پاسخ:

به اين استدلال بيمارگونه و كج انديشانه بنگريد كه چگونه شاعر توقع دارد كه حضرت مهدىعليه‌السلام از هوسهاى دل مردم پيروى نمايد، گويى آن حضرت از گسترش ظلم و جور در روى زمين بى خبر است يا وظيفه دينى و مسئوليت شريعى خويش را نمى داند!!!

۳. شاعر باز هم به سخن پوچ و استدلال بى اساس و شكست خورده خويش ادامه مى دهد و مى گويد:

و ان قيل من خوف الطغاة قداختفى

فذاك لعمرى لا يجوزه الحجر

و لا النقل كلا اذ تقيقن انه

الى وقت عيسى يستطيل له العمر

يعنى: شاعر مى گويد: اگر براستى سبب غيبت حضرت مهدىعليه‌السلام خوف او از دشمن باشد....اين ديگر چيزى است كه نه عقل و خرد آن را مى پذيرد و نه قرآن و روايات، چرا كه آن حضرت مى داند كه عمر گرانمايه اش تا فرود آمدن حضرت عيسى از آسمان، به طول مى انجامد و هيچ كس نمى تواند او را بكشد و نيز مى داند كه به يارى خدا بر تمامى كره زمين حكومت عادلانه خواهد كرد و زمين و زمان را لبريز از عدل و داد خواهد ساخت، با اين وصف چگونه از دشمنان مى هراسد؟

جواب:

پاسخ اين است كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اينكه مى دانست خداوند دين او را بر همه اديان، پيروزى كامل مى بخشد، چرا از شرارت شرك گرايان به غار حرا رفت و آنجا مخفى شد؟

چرا از مشركين هراسيد؟

و براى چه در پيمايش راه مكه بسوى مدينه از بيراهه رفت؟

چرا موسى آن پيامبر خدا پيش از آن، به نص قرآن شريف:

( فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ ) ( ۲۴۰ )

يعنى: ترسان و نگران و چشم به راه حادثه بود.

و چرا ترسان و نگران از مصر بيرون رفت و گفت: (پروردگارا! مرا از شر بيدادگران رهايى بخش!.)

خرج منها خائفا يترقب قال: رب نجنى من القوم الظالمين.

و براى چه( ۲۴۱ ) يك پيامبر بزرگ گفت:

( فَفَرَرْتُ مِنكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ ) ( ۲۴۲ )

يعنى: و چون از شما ترسيدم، گريختم.

چرا موسى بن عمران مى ترسيد با اينكه مى دانست هم چنان خواهد زيست تا به يارى خدا، بنى اسرائيل را از ستم فرعون و فرعونيان رهايى بخشد و مى دانست كه بزودى تحت و تاج و كاخ بيداد فرعونهاى بيدادگر را منهدم خواهد ساخت؟

اين شاعر، گويى به قرآن و انبوه روايات رسيده از پيامبر و امامان اهل بيتعليه‌السلام در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام عقيده دارد، اگر چنين است به او مى گوييم هر پاسخى در مورد خوف و هراس موسى از فرعون و فرعونيان و پيامبر اسلام از مشركان دارد، همان پاسخ را از ما، در مورد غيبت دوازدهمين امام نور حضرت مهدىعليه‌السلام بپذيرد.

كوتاه سخن اينكه: امام مهدىعليه‌السلام كه در انتظار دريافت فرمان خدا براى ظهور است بخوبى مى داند كه تا فرود حضرت عيسى از آسمان و لبريز ساختن زمين از عدل و داد به خواست خدا و وعده او خواهد زيست، اما با رعايت شرايط، مقررات، موقعيتها و... مى داند كه انجام هر كار و برنامه اى در گرو برنامه ريزى صحيح و فرارسيدن هنگامه آن است.

با اين بيان، اگر زمان مناسب و شرايط موقعيت سازگار با ظهور حضرت فرا رسد و امكانات لازم فراهم شود، بى ترديد خداوند به آن وجود مقدس فرمان ظهور خواهد داد و حكمت عميق ادامه غيبت تا امروز بى ترديد به دليل فراهم نيامدن جو مناسب و شرايط لازم براى ظهور و قيام اوست.

۴. و به بافته هاى ذهنى خويش اينگونه ادامه مى دهد:

و ان قيل عن خوف الاذاة قد اختفى

فذلك قول عن معائب يفتر

اين شاعر فيلسوف نما مى گويد:

اگر امام مهدىعليه‌السلام از خوف اذيت و آزار مردم غيبت كرده است اين كار عيب و نقص است و نه كمال و جمال، چرا او ظهور نمى كند و مشكلات و اذيتها را در راه خدا به جان نمى خرد و بر فشار و گرفتاريهايى كه از دشمنان به او خواهد رسيد، شكيبايى نمى ورزد تا رسالت تاريخى و مسئوليت شرعى خويش را به انجام رساند؟ و بشريت در بند را، از چنگال ستمكاران رهايى بخشد؟ چرا؟

و اينجا عيب ديگرى هم پديدار مى گردد و آن غيبت حضرت مهدىعليه‌السلام از اذيت و آزار مردم است كه خود نشانگر ترس و بى بهره بودن او از شجاعت و شهامت است، با اينكه مى دانيم آن حضرت از ترس و هراس منزه است و اصلاحگر شجاع و پرشهامتى است كه به تجاوزكاران از دولتها گرفته تا ملتها از او حساب مى برند.

چهارمين پاسخ:

در پاسخ اين بافته هاى پوچ بايد گفت:

يا پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ترسو بود كه در هجرت خود نخست به غار (ثور) گريخت و از آنجا به مدينه!!

آيا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شهامت و شجاعت بى بهره بود كه سه سال و چند ماه در (شعب ابى طالب) در جوى لبريز از تنگنا و گرسنگى و ترس دشمن گذرانيد؟

آيا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پروردگارش اطمينان نداشت كه مدتى بطور مخفيانه مردم را بسوى پروردگارش دعوت مى كرد و خود و يارانش، خداى يگانه را بطور نهانى مى پرستيدند كه اين آيه شريفه آمده كه:

( فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ ...) ( ۲۴۳ )

يعنى: اى پيامبر! هر آنچه را فرمان يافته اى صريح و بلند آن را اعلان كن.

آرى! حكمت و بينش يك چيز است و ترس چيز ديگر....

تدبير، تجربه، خرد و شناخت در زندگى چيزهايى هست و بى باكى، بى خردى و گزافه گويى چيزهاى ديگر و جناب شاعر، متاءسفانه گويى ميان اين دو دسته مفاهيم فرق نمى گذارد.

۵. اين شاعر در ادامه قصيده خويش مى گويد:

ففى الهند ابدى المهدوية كاذب

و ما ناله قتل و لاناله ضر

يعنى: در هندوستان، مهدى دروغينى ظهور كرد اما نه كشته شد و نه آسيبى به او رسيد، پس حضرت مهدى ظهور نمى كند؟

جواب:

هندوستان كشورى است كه در قرنهاى اخير همواره حكومتهايى بت پرست بر آن حكومت رانده اند كه كارى به كار دين ندارند و هيچ كس، در آنجا ديگرى را بخاطر هدف، دين و عقيده اش، چون و چرا قرار نداده است. از اين رو اگر در چنين كشورى يك مدعى دروغين بيايد و ادعاى مهدويت نمايد و به او رنج و آسيبى نرسد و آنگاه هم خود و هم آثار دعوت دروغينش بخارگونه از ميان برود، اين هرگز دليل آن نمى شود كه ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام را توجيه كنيم و بگوييم اگر او نيز بدون فراهم آمدن شرايط جهانى ظهور كند، به او نيز هيچ رنجى و آسيبى از سوى دشمنان نمى رسد از كجا چنين ادعايى را مى توانيم ثابت كنيم؟ شايد اين دروغ پرداز را خود استعمارگران تراشيدند و خود هم به منظور اجراى نقشه هاى استعمارى، از آن مراقبت و حراست نمودند.

شايد اين دروغ پرداز، اگر ادعاى رسالت و نبوت و پروردگارى هم مى كرد، هيچ كس بر او اعتراض نمى نمود.

برخى از بت پرستان در همين هندوستان، گاو، سنگ، درخت و آلت تناسلى را مى پرستند، از اين رو چه مانعى است كه اگر دروغ پردازى ادعاى مهدويت كند، از هر ناخوشايند و رنج و آسيبى، جان سالم بدر برد؟

استعمار روس هم دروغ پرداز ديگرى بنام (محمد على باب) را در ايران تراشيد كه نخست ادعاى نيابت و رابطه با حضرت مهدىعليه‌السلام كرد و آنگاه ادعا نمود كه حضرت مهدى است و فرجام كارش نيز به زندان و شلاق و چوبه دار ختم شد و آنگاه جسدش بدور افكنده شد تا شكار درندگان گردد.

با اين بيان، استدلال به دروغ پرداز (هندى) كه از ادعاى مهدويت، نه درد و رنجى ديد و نه آزارى، اين ادعا با زندان و اعدام دروغ پرداز ديگرى چون (محمد على باب) نقض مى گردد كه در بحثهاى آينده، به گوشه اى از بافتهاى پوچ و بيوگرافى او اشاره خو هد رفت.

در قرن ما كه استعمار در كشوهاى اسلامى بصورت گسترده اى نفوذ كرده و در جهان اسلام قدرت يافته و آشكارا به غارت و چپاول و درهم كوبيدن و درهم نورديدن و به كشتن و تباه ساختن، حرث و نسل دست يازيده و هر آنچه خواسته انجام داده و مى دهد، اگر خوب بيانديشيم در خواهيم يافت كه هر كس يك كلمه حرف حق بزند نخست او را زير سؤال مى برند و تهمت باران مى كنند و ترور شخصيتش مى نمايند و آنگاه با نقشه هاى دوزخى و ابليسى استعمار، براى از ميان برداشتن چنين شخصيت متفكر و درست انديش و حقگويى، وارد عمل مى شوند.

اگر بخواهيم از شخصيتهاى برجسته اسلامى كه استعمارگران در همين يك قرن به شهادت رسانده اند نام ببريم، هم شكل و حجم كتاب دگرگون مى شود و هم موضوع آن.

براى نمونه در تاريخ ايران به بزرگترين شخصيتهاى علمى و مذهبى برخورد مى كنيم كه به دليل تسليم ناپذيرى در برابر دول استعمار، پس از بارانى از تهمتها و دروغها بر آنان و ترور شخصيتشان، فرجام كارشان، به ترور، چوبه دار، يا كشته شدن بوسيله سم خيانت انجاميد... و همين درد و رنجهاى جانكاه را در مورد شخصيتهاى گرانقدر اسلامى عراق نيز، هم پيش از انقلاب عراق و هم پس از آن ديده و مى بينيم. شخصيتهاى بزرگى همانند (آيت الله شيرازى) رهبر انقلاب عراق، (سيد جمال الدين افغانى) كه در تركيه به شهادت رسيد، همين گونه در الجزائر، ليبى.... به شخصيتها و رهبرانى برمى خوريم كه همه را استعمار پليد به قتل رسانيد.

اگر براستى تاريخ كشورهاى اسلامى را در اين قرن مطالعه و برسى كنيم به فاجعه ها و حادثه هاى غمبارى بر مى خوريم كه انسان را پير مى سازد و اينها با آگاهى بر اين واقعيت است كه اين شخصيتهاى اصلاحگر، نه ادعاى مهدويت كرده اند و نه لبريز ساختن زمين و زمان از عدالت و نه نابود ساختن ستم و ستمكاران جهانى، بلكه تنها ادعاى آنان فرا خوانى انسانها، بويژه مسلمانان براى اصلاح جامعه اسلامى بوده است و در راه پديد آوردن موج آگاهى و بيدارى در مغزها و انديشه ها مى كوشيدند و اين همان چيزى است كه استعمار و استبداد آن را براى كشورهاى اسلامى نمى پسندند و نمى خواهند.

آنچه به اين مصيبتها و حوادث، ابعاد گسترده ترى مى بخشد و آنها را رنج آورتر و تلختر مى سازد، اين است كه اجرا كننده نقشه هاى استعمار پليد در كشورهاى اسلامى، عناصر و جرياناتى بوده اند كه خود را به اسلام و قرآن چسبانيده و مدعى دين و ديندارى بوده اند، نوكران و مزدوران پليدى كه وجدان و عقيده خود را به استعمار فروخته و در راه تقرب و به شيطان، دستورات آنان را گردان نهاده اند.

با اين بيان، اگر حضرت مهدىعليه‌السلام در اين قرن غمبار، ظهور مى كرد با آن همه دشمن و فراهم نبودن شرايط و امكانات براى يارى رسانى به آن اصلاحگر بزرگ، شما خواننده گرامى در مورد فرجام حركت بى نظير او چه مى انديشى؟

بزودى برخى شرايط و عناصر لازم را خواهى شناخت كه تحقق يافتن آنها پيش از ظهور آن حضرت، ضرورى است تا همه قشرها آمادگى آن را بيابند كه بتوانند به نداى ملكوتى و رهايى بخش او، به هنگامى كه ظهور نمود پاسخ شايسته و بايسته را بدهند.

۶. شاعر به بافته هاى كفر آلودش ادامه مى دهد و مى گويد:

فان قيل ان الاختفاء بامر من

له الامر فى الاكوان و الحمد و الشكر

فذلك ادهى الذاهيات و لم يقل

به احد الا اخو السفه الغمر

ايعجز رب الخلق عن نصر حزبه

على غيرهم؟ حاشا! فهذا هو الكفر

اين عنصر نادان مى گويد: اگر گفته شود كه حضرت مهدىعليه‌السلام به دستور خدا، غيبت نموده است و جز به دستور او نيز ظهور نخواهد كرد، اين منطق از ديدگاه اين شاعر ناگوارترين مصيبتها و بدترين فاجعه است و اين سخن را تنها انسان كم خرد و نادان مى گويد؛ چرا كه اين گفتار، بدين مفهوم است كه خداوند از يارى و بخشيدن پيروزى كامل به حضرت مهدىعليه‌السلام ناتوان است و اين هم در منطق اين شاعر، همان كفر و شرك است.

پاسخ:

و ما به بافته هاى اين عنصر گناهكار و فرومايه، اينگونه پاسخ مى دهيم كه: آيا خداوند توانا از يارى رسانى و پيروزى بخشيدن به پيام آورانش بر ضد دشمنان پليد و كينه توزشان ناتوان بود كه آنقدر به گستاخى و شقاوت ستمكاران مهلت داد؟

اين آيات شريفه را به دقت بشنويد:

قرآن مى فرمايد:

( قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاءَ اللَّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ) .( ۲۴۴ )

يعنى: بگو: اگر شما ايمان آورده بوديد از چه روى پيامبران خدا را پيش از اين مى كشتيد؟

و مى فرمايد:

«ذلك بانهم كانوا يكفرون بآيات الله و يقتلون النبيين بغير الحق

يعنى:( ۲۴۵ ) و اين بدان سبب بود كه آنان به آيات خدا كفر مى ورزيدند و پيامبران را بناحق مى كشتند.

و مى فرمايد:

«سنكتب ما قالوا و قتلهم الانبياء بغير حق( ۲۴۶ )

يعنى: بزودى آنچه به ناروا گفتند و اينكه پيامبران را بناحق كشتند (همه را) خواهيم نوشت.

و مى فرمايد:

«ذلك بانهم كانوا يكفرون بآيات الله و يقتلون الانبياء بغير حق

يعنی( ۲۴۷ ) : اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كفر مى ورزيدند و پيامبران را بناحق مى كشتند....

و مى فرمايد:

( وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلًا كُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُهُمْ فَرِيقًا كَذَّبُوا وَفَرِيقًا يَقْتُلُونَ ) .( ۲۴۸ )

يعنى: و هرگاه كه پيامبر چيزى مى گفت با خواهش دلشان هماهنگ نبود، گروهى را تكذيب مى كردند و گروهى را مى كشتند.

و مى فرمايد:

( فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بِآيَاتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الْأَنبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ) .( ۲۴۹ )

پس آنان به سبب پيمان شكنيشان و كفر ورزيدنشان به آيات خدا و به ناحق كشتن پيامبران... خدا بر دلهايشان مهر نهاده است.

و مى فرمايد:

( قُلْ قَدْ جَاءَكُمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِي بِالْبَيِّنَاتِ وَبِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ) .( ۲۵۰ )

بگو: پيش از من پيامبرانى با معجزه ها و آنچه اكنون مى خواهيم و مى گوييد به سوى شما آمدند، اگر راست مى گوييد پس چرا آنان را مى كشتيد؟

علاوه بر اين آيات، روايت شده است كه پيشواى شهيدان حسينعليه‌السلام به عبدالله بن عمر فرمود: (هان اى اباعبدالرحمن! آيا نمى دانى كه پستى و خوارى دنيا در پيشگاه خدا همين بس كه، سر پيامبرى چون يحيىعليه‌السلام به بدكارى از بدكاران بنى اسرائيل هديه گردد...؟

آيا نمى دانى كه بنى اسرائيل از سپيده فجر تا طلوع خورشيد، هفتاد پيامبر را مى كشتند آنگاه در بازارها براى كسب و كار و خريد و فروش مى نشستند چنانكه گويى كارى نكرده اند و جنايتى مرتكب نشده اند.)( ۲۵۱ )

اين از يك سو... از سوى ديگر اگر شما خواننده عزيز به داستان پيامبران مراجعه كنى با هزاران درد و رنج از كشتن گرفته تا شكنجه و كندن پوست سر و زنده به گور ساختن روبرو خواهى شد كه بر آنان باريده است؛ از اين رو بايد از اين شاعر فيلسوف نما پرسيد كه: (آيا خداى توانا، از يارى پيامبران خويش ناتوان بود؟)

با آگاهى از اين واقعيت كه خداوند پيامبرانش را بسوى امتها برانگيخت و روشن است كه آنان برترين انسانها و نزديكترين بندگان بسوى خدا بودند با اين وصف چرا خداى توانا آنان را يارى نفرمود و در دم بر دشمنان پليد، پيروزشان نساخت؟

اندكى پيش يادآورى كرديم كه پيامبر گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شعب ابى طالب سه سال و چند ماه مخفى گرديد و نيز به سوى غار ثور گريخت و از مكه به سوى مدينه هجرت فرمود.

آيا خداوند نمى توانست پيام آور خويش را كه سالار پيامبرانش نيز بود، بر دشمنان پيروزى كامل بخشد؟

آرى! خداوند، حكيم و فرزانه است و در مورد بندگانش حكمت و بينش رساى خويش را دارد. اوست كه به همه چيز دانا و آگاه است و به همه امور بيناست و احاطه دارد و بر هر كارى تواناست، اما حكمت در هر كارى اصلى است و توانايى بر آن كار اصلى ديگر.

حكمت الهى تاءخير ظهور امام عصرعليه‌السلام را اقتضا مى كند. تاءخير تا زمانى مناسب است كه تنها خدا خودش مى داند، نه وقت و هنگامى كه بندگان برگزينند، بندگانى كه به هر حال به مصالح الهى و فرجام كارها ناآگاهند.


غيبت كوتاه مدت يا غيبت صغرى

سرآغاز غيبت

در بخش گذشته بحث در مورد واژه غيبت، مفهوم آن و عدم حضور امام مهدىعليه‌السلام در برابر ديدگان مردم بود و سخن به غيبت كوتاه مدت يا غيبت (صغرى) رسيد.

دانشمندان و محدثان در مورد آغاز غيبت (صغرى) ديدگاه متفاوتى دارند، برخى مبداء آن را ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام و عصر پدر گرانقدرش مى دانند و برخى آغاز غيبت صغرى را از شهادت حضرت عسكرىعليه‌السلام به حساب مى آورند.( ۲۵۲ )

به نظر ما، زندگى حضرت مهدىعليه‌السلام از همان آغاز ولادت مباركش با نوعى پرده پوشى و رازدارى و نهان ماندن از چشمها، همراه بود بر اين اساس مى توان گفت كه: غيبت صغرى از عصر حضرت عسكرىعليه‌السلام و ولادت فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام شروع شده و با اين بيان، پنج سال زندگى آن وجود گرانمايه در كنار پدر را، همانگونه كه (مرحوم مفيد) و ديگر دانشمندان جزو غيبت صغرى محسوب داشته اند آنگونه به حساب آورديم.


غيبت كوتاه مقدمه اى براى غيبت طولانى

واقعيت اين است كه غيبت كوتاه مدت حضرت مهدىعليه‌السلام نوعى آماده سازى براى غيبت طولانى بود و غيبت طولانى اش مقدمه ظهور و حضور تمام عيار در جامعه انسانى و غيبت صغرى يك حالت ميانه اى بود، ميان (غيبت كبرى) و (عصر ظهور).

در غيبت (كبرى) رابطه گسترده و كامل امت با امام راستين و معصوم خويش گسسته است و در عصر ظهور، اين رابطه بطور كامل برقرار، اما در غيبت صغرى نه آن است و نه اين، بلكه شرايط و وضعيت ميانه اى حاكم بود.

توضيح مطلب اينكه: پيش از غيبت صغرى مردم در هر كجا و هر زمانى كه تصميم مى گرفتند مى توانستند با امامان معصومعليه‌السلام كه معاصر آنان بودند، ديدار كنند در راه، كوچه، خيابان، مراسم حج، مكه، منى و عرفات بى هيچ مانعى هر آنچه مى خواستند از آنان بپرسند و پاسخ همه مسايل دينى و معارف قرآنى و مشكلات زندگى خويش را بطور مستقيم و بى واسطه از آنان دريافت دارند.

اين شرايط تا زمان حضرت هادىعليه‌السلام ادامه داشت و آن هنگام بود كه فشار از سوى استبداد بر امام هادىعليه‌السلام بيشتر شد و تمامى حركات، ديدارها، روابط و فعاليتهاى آن گرامى با افراد، زير ذره بين حكومت بيدادگر عباسى قرار گرفت و انبوهى از جاسوسان و خبرچينان بر او گمارده شدند.

سردمداران بنى عباس با اينكه بر اريكه قدرت تكيه كرده و همه پستهاى حساس و كليدى را در دست داشتند، بخوبى مى دانستند كه در جامعه، توده عظيمى از مردم به مشروعيت آنان و حكومتشان ايمان ندارند و بر اين باورند كه خلافت اسلامى و رهبرى جامعه، حق شرعى و قانونى امامان اهل بيتعليه‌السلام است و همه مدعيان خلافت در طول تاريخ به راه بيداد و باطل رفته و بطور غاصبانه تجاوزكارانه زمام امور جامعه اسلامى را به كف گرفته اند.

اين واقعيت از دو جهت براى آنان مسلم و قطعى بود:

۱. نخست اينكه:

سردمداران بنى عباس به خوبى امتيازات، شايستگيها و ويژگيهاى امامان نورعليه‌السلام را مى ديدند و مى دانستند كه آنان هم از نظر منشاء، ريشه و شرافت خانوادگى از چه برترى و شكوهى برخوردارند و هم از نظر ارزشهاى معنوى همانند: دانش گسترده، تقواى به مفهوم واقعى، شايستگى و برازندگى، اعتدال و قداست در سلوك و سياست، سابقه نيك و آوازه بلند و خوشنامى در ميان همه قشرها و زندگى سراسر افتخار و لبريز از فضيلتها و كرامتها....

آرى! در همه اين ميدانها، آنان هستند كه در همه قرون و اعصار، برتر و بالاترند.

به علاوه، آنان از ويژگيهاى امامت بهره ورند. ويژگيهايى چون: قدرت اعجاز و آيات و رواياتى كه از جانب خدا و پيام آورش در مورد برگزيدگى آنان به امامت جامعه و تدبير امور و شئون انسانها رسيده و به حكم آنها امامت امت به آنان سپرده شده است و مى دانستند كه اين اصول خدشه ناپذير يعنى:

شرافت بى نظير خانوادگى، شايستگى هاى بى همانند علمى و عملى، ويژگيهاى امامت، همانند اعجاز و قدرت برآوردند معجزه.

و آيات و روايات رسيده در مورد آنان، كافى است كه خلافت و امامت آنان را براى همگان ثابت، دلهاى حق پذير و شيفته دانش و تقوا و آزادى و عدالت را بسوى آنان جلب، توده هاى مردم را به حقانيت آنان معتقد و معترف و حقوق پايمال شده آنان را برايشان اثبات و بسوى آنان بازگرداند.

۲. از طرف ديگر

مطلب در مورد بنى عباس) و زندگى نكبت بار و ضد اسلامى آنان كامل به عكس بود.

چرا كه آنان پس از گسترش و تحكيم پايه هاى قدرت و سلطه ظالمانه خويش بر نيمى از كره زمين، به گونه اى مست و مغرور گشتند كه ديگر، نه به عواطف و احساسات مردم مى انديشيدند و نه از مخالفت و قيام مسلمانان مى هراسيدند و نه به حشم و نارضايتى توده ها، بها مى دادند و چرا چنين نباشد؟

چرا سردمداران بنى عباس با آن قدرت و امكانات عظيم، از مردم بى سلاح و فاقد قدرت و امكانات بترسند؟

چرا ديگر از حرام خدا بپرهيزند و از گناهان و زشتيها دروى جويند؟

چرا به خواسته هاى سيرى ناپذير نفس نپردازند؟ و چرا نداى شهوات خويش را با وجود همه وسايل و امكانات شهوت انگيز روحيه لذت جويى و بى بندوبارى، پاسخ نگويند و عنان گسيخته در تمايلات نفسانى خويش نروند؟

بر اين اساس بود كه مفهوم خلافت عادلانه مورد نظر اسلام دگرگون گرديد و جانشين پيامبر جاى خويش را به عنصرى تجاوزكار و ديكتاتورى سپرده كه تنها بر محور عياشى و لذت جويى و سركشى و فحشاء و زشتيها، مى چرخيد.

مجالس گناه و لهو و لعب، محافل رقص و آوازه خوانى، شب نشينيها و مشروبخواريها، مستيها و پستيها و جنونها، هر شب و هر بامداد و شامگاه در كاخهاى بيداد و آلوده سردمداران رژيم عباسى برپا شد و عنصر پليدى كه خود را رهبر و پيشواى جامعه اسلامى و جانشين پيامبر جا مى زد به همراه انبوهى از اطرافيان آلوده و بدكار خويش در آن شب نشينيها و مخالف گناه و فحشا حاضر مى شد و در حلقه اطرافيانى كه جز خشنود ساختن خاطر خطير پيشوا و خليفه و هر چه بيشتر فراهم آوردن وسايل فسق و فجور او، نقش و ماءموريتى براى خويش نمى ساختند به هر پليدى دست مى يازيد.

سوگمندانه، علما و دانشمندان دنيا پرست و بدانديش نيز، به جاى ايستادگى در برابر اين روند ارتجاعى و فجايع هستى سوز براى خليفه مصونيت بى نظير و سابقه دينى و شرعى تراشيدند و چنين وانمود ساختند كه خليفه) و (امام باطل) در برابر رفتار و كردار خويش بازخواست نمى گردد و هر آنچه انجام دهد، مورد سؤال قرار نمى گيرد و به گناه و جنايت خويش كيفر نمى شود.

او نماز بخواند و عبادت خدا كند يا گرد فحشا و گناه بگردد، مساوى است، چرا كه خليفه است و ره آورد و ثمره كار و زندگى و عمر خليفه نه اداره امور تدبير شئون جامه و تاءمين حقوق و آزادى و امنيت و فرهنگ و معنويت و آسايش و نجات توده ها و انديشيدن در مورد دين و دنياى مرد است؛ بلكه كار و نقش او، همان فرو رفتن در شهوات و زشتيهايى است كه (بنى اميه) و (بنى عباس) در آن فرو رفته بودند.

آرى! تنها چيزى كه خاطر خطير خليفه را به خود مشغول مى داشت و گاه لذتها و بى بندوباريها را در كامش تلخ و آنها را برايش گلوگير مى ساخت وجود گرانمايه مشعلهاى هدايت و امامان نورعليه‌السلام بود.

وجود كسانى كه خداوند لباس قداست و پاكى، تقواپيشگى و پرهيزكارى بر اندامشان پوشانده بود و آنان را به شايسته ترين صفات و پرجاذبه ترين فضيلتها زيباترين ارزشهاى اخلاقى و انسانى آراسته بود.

خليفه همواره بر اين مى انديشد كه: چگونه بر اين شخصيتهاى پاك و پرشكوه چيره شود؟ بتواند محبوبيت و معنويت عظيم آنان را در هم كوبد، خوشنامى و بلندآوازگى آنان را آلوده سازد و تلاش و كوشش اصلاحى و انسانى آنان و گرايش ياران و دوستداران و پيروان آن را به راه و رسم انسانى و اسلامى و الهى آنها، به صفر برساند.

آرى! در اين شرايط سخت و در اين جو وحشتناك بود كه حضرت هادىعليه‌السلام مى زيست. آيا بينش و حكمت، او را ناگزير نمى ساخت كه براى زندگى خويش شيوه خاصى برگزيند؟ شيوه اى كه همه جوانب خرد و تجربه و فرزانگى براى مصون ماند از شرارت و شقاوت و در همانحال به انجام رساندن مسئوليت خطير و نقش عظيم امامت راستين، در آن رعايت شود؟

بر اين اساس بود كه آن گرامى در همان شرايط كه تحت فشار و مراقبت شديد جاسوسان خلافت بود و سايه شوم حكومت ترور و وحشت بر او و هر دوستدار خاندان وحى و رسالت كه با او در ارتباط بود، سايه افكنده بود، آن گرامى در همانحال با درايت و تدبير بى نظير مى كوشيد تا بر اوضاع و احوال مراقب و مسلط باشد و در اين انديشه بود كه خود و ياران مكتب و آرمان اهل بيتعليه‌السلام را از فشار و اختناق بيشتر رهايى بخشد.

ما در روزگار خويش، برخى از نمونه هاى آن فشارها و رنجها را ديده ايم. خود شاهد هستيم كه چگونه زورمندان و سلطه گران هزار و يك حساب براى شخصيتهاى برجسته مردمى و مذهبى و برخوردار از موقعيت اجتماعى و سياسى باز مى كنند و چگونه براى بدست آوردن اندك اطلاعات احمقانه و بى ارزش، تدابيرى عريض و طويل مى انديشند و آن را از مسايل مهم و درجه اول جامعه، قلمداد مى كنند به مقامات بالا گزارش مى برند، چنانكه گويى اسرار بزرگ نظامى دشمن را كشف كرده و يا...

از همين جا بايد انديشيد كه شرايط در روزگار امامان معصومعليه‌السلام چگونه بود و زورمندان بيدادگرى كه آن بزرگواران را اولين و آخرين و جدى ترين خطر براى سلطه ظالمانه خويش مى ديدند، با آنان چگونه رفتار مى كردند، چرا كه سلطه گران به روشنى، عشق و ايمان مردم را به امامان نورعليه‌السلام مى ديدند و در اوج يقين بودند كه آنان بر قلبها حكومتى كنند عشق و شور توده هاى مردم به آنان عشق و شور مذهبى و عقيدتى است. عشق و شورى است كه از هر علاقه، پيوند و عشقى پرتوانتر، سختتر و كارسازتر است.

و اين امتيازى است كه حكومتگران با وجود قدرت و امكانات گسترده خويش از آن بى بهره بودند، آنان تنها بر كالبدهاى مردم حكومت مى كردند و نه بر دلها و قلبها، به زور سرنيزه و با منطق و سياست مشت آهنين، حكم مى راندند و نه با منطق دين و قانون و مقررات عادلانه و انسانى و عنصر دگرگونساز مهر و وفا و صفا و ايمان و پروا...

آرى! آنها به نام دين حكومت مى كردند و به دروغ خود را خليفه و جانشين پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم معرفى مى كردند چرا كه رهبرى اسلامى كه از همان نخستين روزهاى درخشش اسلام شكل گرفته بود، در وجود گرانمايه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تبلور داشت.

آن حضرت، زمامدار جامعه، فرمانده و رهبر مردم بود و قدرت قانونگذارى و اجراى مقررات و اداره كشور، به دست با كفايت او بود.

همو بود كه فرمان جهاد با ستم را مى داد و زكات و حقوق مالى را مى گرفت، مقررات و حدود الهى را برپا مى داشت و همه امور و شئون دينى و دنيوى جامعه را تدبير و تنظيم مى كرد.

خداوند، اين رهبرى عادلانه و كارساز را پس از پيامبر به امامان معصوم اهل بيتعليه‌السلام واگذار كرد و مقرر فرمود كه آنان يكى پس از ديگرى راه پيامبر و مسئوليتهاى خطير او را، جز دريافت وحى، به كف باكفايت خويش گيرند. اما آنچه نمى بايد مى شد اتفاق افتاد و قدرت پرستان با بازيگريها و بند و بستها و توجيه و تفسيرهاى جاه طلبانه، زمام امور جامعه را به كف گرفتند و بر اريكه قدرت تكيه زدند و با سلب امكانات و آزادى و پايمال ساختن حقوق و حدود و مقررات آنان را از دخالت در امور و شئون و نجات و فلاح جامعه بازداشتند.

اين حاكمان غاصب، در طول اين قرنها و عصرها همواره مدعى بودند كه سيستم آنان خلافت است و خودشان هم خليفه و جانشين پيامبر، زيرا اگر آنان ادعا مى كردند كه رژيمشان پادشاهى يا جمهورى است و خودشان نيز شاه يا رئيس جمهورند و نه خليفه پيامبر، مردم مسلمان بخاطر ناسازگارى تمام عيار سلطنت استبدادى و جمهورى، با خلافت و رهبرى معنوى مورد نظر دين، ديگر در برابر آنها سرفرود نمى آوردند.

به همين جهت امويان، عباسيان و... ادعاى خلافت مى كردند و خود را خليفه پيامبر جا مى زدند تا با اين بازيگرى و فريب بزرگ، براى خود حكومت معنوى و رهبرى دينى و مذهبى ثابت كنند و آنگاه با اين شگرد بر جان مال و هستى و امكانات مردم، به گونه كه خداى مردم باشند حكم برانند و امر و نهى كنند.

اما حقيقت كاملا غير از اين بود و خلافت اسلامى به مفهوم واقعى و درست آن چيزى است كه بايد در هاله اى از قداست و پاكى، دين باورى و ديندارى، دانش و بينش، تقوا و پرواپيشگى و ديگر شايستگيها و ويژگيهايى از اين گونه باشد و اين صفات و ويژگيها در آن حكومتگران خودكامه و مدعى خلافت و رهبرى اسلامى، نبود كه تاريخ درست و مستقل، اين واقعيت را تاءييد و گواهى مى كند.

و اين در حالى بود كه همه اين ويژگيهاى شايسته و بايسته جانشينى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خلافت اسلامى، به بهترين شكل و كاملترين صورت و زيباترين وجه، بطور بسيار گسترده در وجود گرانمايه امامان نورعليه‌السلام وجود داشت و اين حقيقت را نيز تاريخ با رساترين صداى خويش طنين افكن ساخته است.

شرايط دشوار عصر امام هادى

به هر حال امام هادىعليه‌السلام سخت گرفتار بود و از جمله راهها و وسايل حكيمانه اى كه براى رهايى از مراقبتهاى پليسى و كاستن از جو وحشت و ترور حكومت جور، برگزيد اين بود كه برخى از شايستگان را، در بغداد و در ديگر نقاط، انتخاب كرد تا آنها نماينده و وكيل حضرت هادىعليه‌السلام در ميان مردم و مرجع و مصدر امور دينى و دنيوى آنان باشند. از آن پس، به دستور آن حضرت، حقوق مالى به آنان سپرده مى شد و مسائل و معارف و احكام نيز از آنان سؤال مى گرديد و آنان نمايندگان حضرت در ميان مردم و واسطه بين امام و امت بودند و براى اينكه حكومت استبدادى آنان را نشناسد و به نقش حساس آنان آگاه نگردد، اين كار بزرگ و پرمخاطره را در پوشش كارهايى، نظير تجارت و ديگر رشته هاى مورد احتياج مردم انجام مى دادند و اين سبك تا شهادت حضرت هادىعليه‌السلام استمرار داشت.

پس از شهادت آن حضرت نيز، امام عسكرىعليه‌السلام همين سياست حكيمانه را دنبال كرد و پس از شهادت او نيز حضرت مهدىعليه‌السلام وكالت وكلا و نمايندگان شايسته پدر گرانقدر و نياى بزرگش را تنفيذ كرد كه در بخشهاى آينده خواهد آمد.


در حيات پدر

با توجه به اين نكته كه ما در بحث گذشته، آغاز غيبت صغرى را، از ولادت آن گرامى شناختيم، اينك بجاست كه گوشه اى از زندگى او، در زمان پدر گرانمايه اش را بصورت بسيار فشرده ترسيم نموده و اصل بحث را به بخشهاى آينده بگذاريم.

از نكات روشن در زندگى حضرت مهدىعليه‌السلام اين است كه آن گرامى پنج سال از دوران كودكى را، در شهر تاريخى سامرا و در كنار پدر گرانمايه اش حضرت عسكرىعليه‌السلام مى زيست و تا آخرين لحظات حيات پدر، غرق در مهر و عنايت پدر بزرگوارش بود.

در اين مدت امامت عسكرىعليه‌السلام آن وجود گرانمايه را، به برخى از شخصيتهاى مورد اعتماد نشان داد و ضمن معرفى او به عنوان دوازدهمين امام معصوم و مهدى موعود، آنان را به ديدار آن حضرت مفتخر ساخت كه برخى روايات در اين مورد را در بحث آينده، خواهيم نگريست.

و نيز روايات نشانگر اين واقعيت است كه: هنگامى كه حضرت عسكرىعليه‌السلام بوسيله سم خيانت و بيداد رژيم عباسى، به شدت مسموم گرديد و واپسين لحظات حيات او و فرا رسيد و انبوه جاسوسان و بيگانگان با اطمينان به اثر گذراى سم و شهادت آن حضرت، بيت رفيع امامت و ولايت را ترك كردند و رفتند، درست همان لحظات حضرت مهدىعليه‌السلام در خانه پدر و در كنار بستر او، حاضر گرديد.

پدر را در نوشيدن دارو يارى كرد و ظرف دارو را كه به سبب لرزش دست آن حضرت بر اثر مسموميت شديد، بر دندانهاى مباركش اصابت مى كرد براى او نگاه داشت.

اين آخرين ديدار آن پسر گرانمايه با اين پدر فرزانه بود و امام عسكرىعليه‌السلام ديگر به ملكوت پر كشيد و كودك قهرمان و عزيز و مقدس خويش را در برابر تندبادهاى حوادث و رنجها، بدون سايه پدر بر سر، تنها نهاد، او را به قدرتى كه هرگز ديدگان معنوى اش به خواب نمى رود سپرد تا محافظت كند.


جعفر و انحراف از خط اهل بيت

جعفر از فرزندان حضرت هادىعليه‌السلام بود كه بدبختانه از راه و رسم پدران گرانقدرش انحراف جست و راه هواپرستى و گناه را پيش گرفت. انحراف اين عنصر نگون بخت شگفت انگيز است، اما نه شگفت انگيزتر از انحراف فرزند (نوح) آن پيام آور بزرگ توحيد و تقوا كه خدا در مورد او خطاب به پدرش مى فرمايد:

يا نوح! انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح...( ۲۵۳ )

يعنى: اى نوح! او از خاندان تو نيست، او عملى است ناشايسته.

و نيز انحراف و گمراهى او از خط افتخار آفرين قرآن و عترت به سبب كوتاهى پدر بزرگوارش حضرت هادىعليه‌السلام در تربيت او نيست، همانگونه كه نبايد او را ساخته محيط نامناسب خانوادگى و فاميلى به حساب آورد، بلكه عامل گمراه سازنده او، عامل دوستان، همنشينان و گناه ورزانى بود كه او را از خط عدالت و تقوا منحرف ساخت و روشن است كه عامل رفاقت، دوستى و همنشين از عوامل مؤ ثر در پى ريزى و سازندگى يا تخريب و انحرف انسان است.


چگونگى انحراف او

در اينكه جعفر بر اثر دوستى و همنشينى با گمراهان از راه و رسم افتخار آفرين پدران گرانقدرش انحراف جست، ترديدى نيست اما چگونگى ارتباط او با دستگاه ستم، دوستان و همنشينان آلوده و منحرف كه به او اين مارك ننگ و عار را زدند و به اين فاجعه تاءسف بارش كشيدند و از خط اهل بيتعليه‌السلام منحرفش ساختند، اينها به خوبى براى نگارنده روشن نيست.

از شگفتيهاى روزگار اين است كه كارش به جايى رسيد كه حضرت عسكرىعليه‌السلام او را برادر، يار، ياور و محرم اسرار خويش نمى انگاشت و با اينكه فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام را به شيعيان مورد اعتماد، نشان مى داد و خبر ولادت او را به دوستداران خاص گزارش مى نمود، جعفر را از اين امر خطير و رخداد پرشكوه آگاه نساخت و گويى او هرگز نمى دانست كه برادرش حضرت عسكرىعليه‌السلام داراى فرزند گرانمايه اى بنام مهدىعليه‌السلام است.

نمى دانم! شايد هم باخبر بود اما به دليل آرزوها، اهداف و نقشه هاى جاه طلبانه اى كه در سر مى پروراند خود را به نادانى مى زد و چنين وانمود مى كرد كه حضرت عسكرىعليه‌السلام فرزندى ندارد و اين (جعفر) است كه هم وارث اوست و هم جانشين معنوى و امام پس از آن حضرت.

يازدهمين امام، ۱۵ روز پيش از شهادت جانسوزش، نامه هاى متعددى براى دوستداران و شيعيان خويش در مدائن نوشت و به كارگزار بيت خويش، (ابوالاديان) داد و به او فرمود:

امض بها الى المدائن، فانك ستغيب خمسة عشر يوما و تدخل الى سر من راى يوم الخامس عشر و تسمع الواعية فى دارى و تجدنى على المغتسل.

فقلت: (يا سيدى! فاذا كان ذلك فمن؟)

قال: «من طالبك بجوابات كتبى فهو القائم بعدى.»

فقلت: (زدنى؟)

قال: «من يصلى على فهو القائم بعدى.»

قلت: (زدنى.)

قال: «من اخبر بما فى الهميان فهو القائم بعدى.»

يعنى: اين نامه را بردار و بسوى مدائن حركت كن! بدانكه كه سفرت ۱۵ روز به طول مى انجامد و پانزدهمين روز كه وارد سامرا مى گردى، صداى شيون از خانه ام طنين افكن خواهد بود و پيكرم را در مغسل براى غسل دادن خواهى ديد.

ابوالاديان با اندوهى عميق گفت: (سالار من! اگر چنين رخداد غمبارى در پيش است پس امام راستين پس از شما كيست؟ بار ديگر آن را معرفى كنيد.)

فرمود: (تو كار خود را انجام بده! هر كس پاسخ نامه ها را از تو خواست او جانشين واقعى من است.)

گفتم: سرورم! نشانه هاى بيشترى از دوازدهمين امام نور بيان كنيد.)

فرمود: (نشانه ديگر اين است كه هر كس بر پيكر من نماز خواند او امام بر حق است.)

باز هم نشانه بيشترى خواستم كه فرمود: (هر كس (هميان) يا بسته خاصى را كه از جايى خواهد رسيد طلبيد، او جانشين من است.) و ديگر شكوه و هيبت آن گرامى چنان مرا گرفت كه نتوانستم از جريان (هميان) پرس و جو كنم.

من نامه هاى آن حضرت را برداشتم و بسوى مدائن حركت كردم. پس از ورود نامه ها را به شخصيتهاى مورد نظر رساندم و جواب گرفتم و به سرعت بسوى سامرا بازگشتم و درست همان روزى كه حضرت عسكرىعليه‌السلام پيش‍ بينى كرده بود وارد شهر تاريخى سامرا شدم و ديدم دريغا كه صداى شيون از بيت رفيع امامت طنين انداز است و پيكر پاك و ملكوتى حضرت عسكرىعليه‌السلام براى غسل آماده است.

جمعيت موج مى زند و جعفر درب خانه ايستاده و گروهى، از جمله دوستداران خاندان وحى و رسالت بهت زده برگرد او حلقه زده اند، برخى شهادت يازدهمين امام نور را به جعفر تسليت مى گويند و برخى خلافت و امامت را تبريك و تهنيت.


نخستين نشان از نشانه هاى سه گانه

به خود گفتم: (اگر براستى اين جناب، با آن سوابق ننگين بخواهد امام شود، ديگر بايد مقام امامت و ولايت را بدرود گفت) چرا كه من او را به خوبى مى شناختم كه مشروبات حرام مى نوشد و در كاخ خليفه بيدادگر (عباسى) با همپالكى هايش قمار مى كند و طنبور مى نوازد. بناچار پيش رفتم و چون بسيارى، هم شهادت حضرت عسكرىعليه‌السلام را تسليت گفتم و هم بر ادعاى امامت او تبريك؛ اما با همه وجود در انديشه سخنان امام عسكرىعليه‌السلام و نشانه هايى بودم كه براى امام راستين پس از خويش بيان فرموده بود.

جعفر، پاسخ تسليت و تبريك مرا گفت، اما نه چيزى خواست و نه از مطلبى پرسيد.

درست در همين هنگام (عقيد) آمد و به جعفر گفت: (سرورم! پيكر مطهر حضرت عسكرى را كفن كرده ايم و آماده است كه نماز بگذاريد.)

جعفر در حالى كه عناصرى از جاسوسان دستگاه خلافت، پيشاپيش او و گروهى از شيعيان نيز با نگرانى اطراف او را گرفته بودند، براى نماز بر پيكر حضرت عسكرى وارد صحن خانه شد و بسوى آن رفت تا نماز بخواند، اما هنگامى كه تصميم گرفت نماز را آغاز كند بناگاه كودكى بسان پاره ماه، با نقاب بر چهره و با موهايى پرپشت و زيبا و با دندانهايى باز و شمرده كه با فاصله هاى متناسب به سبك دلنشينى رديف شده بودند، از درون خانه تجلى كرد و با شجاعت و شهامتى وصف ناپذير، رداى (جعفر) را گرفت و به شدت او را عقب راند و فرمود:

«تأخر يا عم! فانا احق بالصلاة على ابى ».( ۲۵۴ )

يعنى: عمو! عقب برو! من بايد بر پيكر پاك پدر نماز گذارم نه تو، چرا كه من بر نماز خواندن بر پيكر مطهر پدرم، از همه زيبنده ترم.

(جعفر) در حالى كه رنگ از چهره اش پريده بود، عقب نشينى كرد و آن كودك شكوهمند پيش آمد و بر بدن پاك حضرت عسكرىعليه‌السلام نماز خواند و پيكر مطهر او در كنار مرقد منور پدرش امام هادىعليه‌السلام به خاك سپرده شد.

نشانه دوم

...آنگاه آن كودك گرانمايه به من نگريست و فرمود: (ابوالاديان! پاسخ نامه ها را بياور!)

بى درنگ همه را به او تقديم داشتم و با خود گفتم: (خداى را سپاس كه تا اين لحظه دو نشان از نشانه هايى را كه حضرت عسكرىعليه‌السلام براى امام راستين پس از خود فرموده بود، در اين وجود گرانمايه ديدم اينك بايد در انتظار سومين نشانه باشم.)

نشانه سوم

از صحن خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام بيرون آمدم و بسوى جعفر رفتم كه او نيز از بيت رفيع امامت خارج مى شد. در كنار او بودم كه (حاجز و شاء) به او گفت: (جناب! اين كودك چه كسى بود؟) گويى در اين انديشه بود كه او را تكان دهد و از خواب غفلت بيدار سازد و حجت را براى او تمام كند.

اما جعفر پاسخ داد: (بخداى سوگند! تاكنون نه او را ديده ام و نه مى شناسم.)

در آنجا نشسته بوديم كه كاروانى از شهر (قم) رسيد و از حضرت عسكرىعليه‌السلام پرسيدند و با سوگ غمبار رحلتش روبرو شدند.

پرسيدند: (اينك امام پس از آن حضرت كيست؟)

گروهى: جعفر را نشان دادند.

كاروانيان هوشمند پيش آمدند و ضمن عرض تسليت بخاطر شهادت حضرت عسكرىعليه‌السلام و تبريك امامت و ولايت جعفر گفتند: (عالى جناب! ما از ايران آمده ايم و به همراه خويش موال و نامه هايى آورده ايم، تقاضاى ما اين است كه مقدار پولها و نام ارسال كنندگان نامه ها را بيان فرماييد)

جعفر برآشفت و بپا خاست و دامن لباس خويش را تكان داد و گفت (شما مى خواهيد ما از غيب خبر دهيم؟ و بر آنان پرخاش كرد.

درست در اين بحران بود كه يكى از خدمتگزاران حضرت مهدىعليه‌السلام از بيت رفيع امامت بيرون آمد و خطاب به كاروانيان هم نام يك يك نويسندگان نامه ها را برشمرد و هم به آنان پاسخ داد كه: (در هميان، يك هزار دينار است و ده دينار آن نيز سكه هاى تقلبى است.)

كاروانيان انديشمند و با درايت، شادمان شدند و گفتند: (همان وجود گرانمايه اى كه تو را بسوى ما فرستاده است، او امام راستين و جانشين حضرت عسكرىعليه‌السلام است و نه ديگرى) و همه اموال را به همراه نامه ها، تقديم داشتند و من نيز سومين نشانى را كه سالارم حضرت عسكرىعليه‌السلام داده بود به چشم خويش ديدم.


نكاتى در مورد اين روايت

۱. نخستين نكته اين است كه: (جعفر كذاب) طبق اين روايت، در حالى خود را نامزد مقام پرشكوه امامت و خلافت مى نمود كه نه تنها فاقد تمامى ويژگيهاى آن بود، بلكه خود به گناه و فسق و فجور و رسواييهاى خويش نيز آگاه بود و اين نشانگر اين مطلب است كه او نه ذره اى از خدا پروا داشت و نه به دين اهميت مى داد، چرا كه اگر جز اين بود مى بايست خود را از آن مقام كنار مى كشيد و به صراحت مى گفت كه او فاقد ويژگيها و خصايص اين مقام پرشكوه الهى و معنوى است و جاسوسان و ساده انديشانى كه او را امام پنداشته و به او تبريك مى گفتند، همه را با بيان حقيقت، از دجالگرى باز مى داشت. اما دريغا كه نه تنها حقيقت را نگفت، بلكه همه تبريكها را نيز جدى گرفت و پاسخ جدى داد و گويى كه خويشتن را شايسته مقام پرفراز امامت مى پنداشت.

۲. اين اصل در ميان شيعه مشهور است كه بر پيكر مطهر امام معصوم، تنها امام و جانشين او نماز مى گذارد چرا كه نماز ميت، در حقيقت دعاى نمازگزار بر ميت است، از اين رو، چه كسى جز امام زيبنده است آن را اقامه كند؟

به همين جهت هست كه هنگامى كه جعفر پيش رفت تا بر پيكر مطهر حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) نماز گذارد، خدا اراده فرمود تا پرده را از برابر ديدگان انبوه مردمى كه در بيت رفيع امامت گرد آمده بودند، كنار بزند و امام راستين پس از حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) را به مردم معرفى نمايد تا بدينوسيله، هم عنصر دروغگويى را رانده باشد و هم به جامعه اسلامى اتمام حجت نموده باشد.

بر اين اساس بود كه در حساسترين لحظات، حضرت مهدى (عليه‌السلام ) تجلى كرد.

رداى جعفر را گرفت و او را كه آماده شروع نماز بود با سخنانى كوتاه كه در اوج فصاحت و بلاغت بود، هم او را عقب راند و هم خويشتن را معرفى كرد.

آن خورشيد جهان افروز فرمود:

(تأخر يا عم!)

به او فرمود: عقب برو و بدينوسيله اجازه نداد كه او نماز بخواند.

و فرمود: (يا عم) (عمو) و بدينوسيله به همگان اعلان فرمود كه جعفر عموى اوست. بنابراين، آن كودك پرشكوه، برادرزاده جعفر و فرزند حضرت عسكرى است.

و فرمود: (من بر نماز خواندن بر پيكر مطهر پدرم زيبنده ترم.) بدينوسيله هم نسب خويش را اعلان كرد و هم امامت خود را اثبات، چرا كه بر پيكر امام به حق، نماز نمى گذارد. و نيز روشن ساخت كه او ولى ميت است و وارث او و بس.

بدينسان روشنگرى فرمود كه جعفر، نه امام است و نه وارث امام عسكرى (عليه‌السلام ) زيرا امام راستين پس از حضرت عسكرى تنها حضرت مهدى (عليه‌السلام ) است و جعفر اساسا در اين موضوع بهره اى نداشت و جاه طلبى فريبكار بود كه آلت دست دستگاه بيداد پيشه و فريبكار خلافت قرار گرفته بود.( ۲۵۵ )

آرى! خواننده عزيز! با دقت در داستان خواهيد ديد كه جعفر از صحنه عقب نشينى مى كند و در برابر آن كودك پرشكوه نمى تواند كمترين مقاومتى از خود نشان دهد.

راستى توانايى و قدرت او كجا رفته است؟

و چگونه امكان بحث و جدل از او سلب گرديده است، تا جايى كه يك كلمه هم چون و چرا نمى كند؟

راستى چگونه يك عنصر مدعى امامت و ولايت در حالى كه انبوه جاسوسان و ساده لوح و نيز گروهى از اشرار، پشت سر او صف كشيده اند، از آن كودك با عظمت مى ترسد؟

آرى! اين نمونه اى از هيبت و شكوه و اقتدار امام راستين است كه در وجود گرانمايه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) متجلى است و عناصرى چون جعفر و نمونه هايى از اين قماش مدعيان دروغين و جاه طلب، بطور كلى از اين ابهت و عظمت و ويژگيها، بى بهره اند.

راستى چرا جعفر خود را مى بازد؟ رنگش زرد مى شود؟

چرا چهره اش سخت تغيير مى نمايد؟ چرا آن همه شرمندگى و خفت و شكست و رسوايى را در برابر انبوه ناظران تحمل مى كند؟

براى چه بطور عملى خودش را تكذيب مى كند؟ و ادعاى دروغين امامت خويش را، با عقب نشينى از برابر آن كودك پرشكوه و نداى ملكوتى او كه فرمود: (عمو! عقب برو!) پس مى گيرد و سند دروغ پردازى خويش را براى عصرها و نسلها، امضا مى كند؟

راستى كه شگفتا! حق و حقيقت چگونه آشكار مى گردد و به باطل بنگر كه چگونه طرد مى گردد و چگونه راه زوال و نيستى را در پيش مى گيرد؟

اما دريغا!

يكى از دوستداران و شيعيان اهل بيت (عليهم‌السلام ) با ژرف انديشى خاصى در همان بحران درهم شكستن نقشه دجالگرانه جعفر و دستگاه فريبكار خلافت، از او مى پرسد كه: (عالى جناب! اين كودك كه بود؟)

بدان اميد كه وجدان مرده جعفر را برانگيزد و او را در برابر حق، تسليم نمايد تا بدان اعتراف كند، اما دريغا كه آن مرد جاه طلب و پليد، به خداى بزرگ سوگند ياد مى كند كه: نه او را ديده است و نه او را مى شناسد.

اينجاست كه بايد او را مخاطب ساخت و گفت: (هان اى جعفر! اگر در سخن و سوگندت راستگو باشى، كارت عجيبت و سخت تاءسفبار است.

آخر اين كودك شكوهمند را احمد بن اسحاق قمى كه در شهر قم زندگى مى كند مى شناسد و حضرت عسكرى ولادت وى را (به او مژده مى دهد، اما تو او را نمى شناسى؟

انبوهى از شيعيان خاندان وحى و رسالت در زمان پدرش حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) به ديدار او مفتخر مى گردند، اما تو او را نديده اى؟

راستى كه واى بر تو!

اگر او را نمى شناسى و از اين حقيقت بى خبر هستى، اين فاجعه اى بزرگ است و اگر آگاهى و دانسته به منظور اهداف شيطانى دروغ مى گويى و سوگند دروغ ياد مى كنى، ديگر فاجعه سهمگين تر خواهد بود.)

اى كاش

كاش جعفر به همين كار رسوا و شرم آورش بسنده كرده بود، كاش در همين جا از ادعاى امامت دروغين خويش دست بر مى داشت و كاش مردمى كه ديدند چگونه با فرمان امامت از نماز خواندن بر حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) مفتضحانه عقب نشينى كرد به نداى خرد و وجدان خويش گوش مى سپردند و حق را از باطل باز مى شناختند، اما دريغا كه مردم در پى آرزوها و هدفهاى پست خويشند و دلها و قلبها بيمار و آفت زده.

كاش! هنگامى كه كاروان مردم قم به سامرا رسيد و با سوگ شهادت جانسوز حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) روبرو شد و از جانشين راستين و امام پس از او جويا گرديد، رجاله ها جعفر را نشان نمى دادند و كاش او نيز ادعاى دروغين خويش را تكرار نمى كرد تا شرمسارى و رسوايى ديگرى ببار آورد.

اما كاروانيان هوشمند و ژرفنگر كه به نشانه هاى امام راستين و مقام والاى امامت شيعه آگاهى داشتند از جعفر خواستند تا براى رفع هر گونه ترديد و نشانگرى صداقتش در جانشينى حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) از اموال و نامه هايى كه همراه كاروان است خبر دهد و آن نگون بخت كه سخت وامانده بود ژست كسى را گرفت كه از هر اتهام و افترايى پاك و پاكيزه است و در حالى كه دامان لباس خويش را مى تكاند گفت: (از ما انتظار داريد كه علم غيب بدانيم؟)

(تريدون منا أن نعلم الغيب؟)

و اى كاش مى دانست كه فرق علم غيبت و علم امام معصوم كه آموختن و فرا گفتن از منشاء و منبع سرچشمه علم است، چيست؟

و اى كاش! هزاران روايتى را به ياد مى آورد كه از نياى گرانقدرش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پدران پاكش امامان نور (عليه‌السلام ) در مورد آينده جهان و انسان و ديگر رخدادهاى عظيم رسيده بود.

اى كاش! سخن امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) را مى شناخت كه به هنگام گزارش از آينده بصره به آنچه از (صاحب رنج) و تركها بر آن شهر خواهد رفت اشاره فرمود و در پاسخ يكى از يارانش كه گفت: (اى امیرمؤمنان! به شما علم غيب ارزانى شده است؟)

اينگونه اين مهم را توضيح داد كه: (دوست من! آنچه من گفتم علم غيب نيست، بلكه فرا گفتن از سرچشمه علم است، چرا كه علم غيب، علم به برپايى هنگامه رستاخيز است و آگاهى از چيزهايى است كه خدا در قرآن بر شمرده است:

( إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ) .( ۲۵۶ )

يعنى: براستى كه آگاهى به هنگامه برپايى رستاخيز نزد خداست و او باران را فرود مى آورد و مى داند در رحمها چيست و كسى نمى داند فردا چه چيزى فراهم مى آورد و نمى داند در چه سرزمينى مى ميرد. براستى كه خدا دانا و آگاه است.

با اين بيان، خداوند از آنچه در رحمها قرار گيرد، آگاه است مى داند كه پسر خواهد بود يا دختر، زشت يا زيبا، راه نيكبختى را در پيش خواهد گرفت يا نگونبختى، چه كسى هيزم آتش دوزخ خواهد بود و چه كسى همنشين پيامبران در بهشت پر طراوت زيبا.

اين علم غيبت است، علمى كه جز خدا كسى از آنها آگاه نيست، اما جز اينها دانشى است كه خدا به پيامبر برگزيده اش تعليم فرمود و او نيز به من و در حق من دعا كرد كه سينه ام آن را درك و دريافت دارد و قلب و جانم كانون اين اسرار و رازها گردد.)( ۲۵۷ )


در نقش جاسوسى حقير

اما جعفر نگون بخت بر گمراهى و حق ستيزى خويش همچنان اصرار داشت...به همين جهت شكست خورده و رسوا به رژيم سياهكار (عباسى) و رهبر آن (معتمد) پناه برد. به كسى كه ديروز با سم خيانت برادرش حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) را به شهادت رسانيده بود.

رفت تا در نقش جاسوس حقير و بى مقدارى بر ضد خاندان وحى و رسالت خبرچينى كند و به خليفه بيدادگر خبر دهد كه چه نشسته است، دوازدهمين امام نور، حضرت مهدى (عليه‌السلام ) نه تنها دور از چشم او به دنيا آمده كه اكنون به سوى نوجوانى گام مى سپارد و شكوه، عظمت و ابهت او، دلهاى گمراهان را مى لرزاند و او زنده و پرنشاط هدايت معنوى شيعيان و دوستداران خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پس از حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) به سرعت به كف گرفته و با تجلى خويش، خفاشانى بسان جعفر و (معتمد) را به خفت و رسوايى محكوم ساخته است.

بازداشت مادر گرامى او (جعفر جريان تجلى امام مهدىعليه‌السلام در نماز بر پدر و دريافت نامه ها و اموال شيعيان قم، را به رژيم عباسى گزارش كرد و بى درنگ خود خليفه غاصب، دستور بازداشت سالار بانوان، (نرجس) همسر حضرت عسكرىعليه‌السلام را صادر كرد و از او فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام را مطالبه نمود.

اما او با درايت وصف ناپذير خويش از راه تقيه، جريان را نپذيرفت. اما دستگاه از او دست برنداشت و آن بانوى گرانمايه را به زندان (قاضى) سامرا و تحت نظر او فرستاد تا ضمن مراقبت شديد از او، جريان را دنبال كند، اما خداوند، پس از مدتى كوتاه راه نجات او را فراهم آورد.( ۲۵۸ )

راستى كه لعنت خدا بر رياست و جاه طلبى ابليسى و ميان تهى! كه چگونه جنايتكاران در راه به دست آوردنش، وجدان و دين و عقيده خويش را به قربانگاه مى فرستند و نفرين بر هر جاه طلبى كه فرمانبردارى و پيروى هواى دل را گردن نهد و آنچه نفس سركش دستور داد و برايش وسوسه چيد، بگويد و انجام دهد.


كاروان ديگرى از قم

جعفر، همچنان بر گمراهى و حق ستيزى خويش پافشارى مى كرد و از ادعاى دروغين دست بردار نبود، اما ماجراها يكى پس از ديگرى رخ مى داد و بر رسوايى او مى افزود، از آن جمله رسوايى بزرگى بود كه با ورود كاروان ديگرى از قم به سامرا براى جعفر رقم خورد.

(على بن سنان موصلى) از پدرش آورده است كه: هنگامى كه سالار ما حضرت عسكرىعليه‌السلام به ملكوت شتافت، كاروانهايى از قم و ديگر نقاط ايران به سامرا رسيد. آنان از شهادت غمبار يازدهمين امام خويش، هنوز بى اطلاع بودند و طبق برنامه، اموال و هدايا و نامه هايى از دوستداران خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى آن گرامى به همراه داشتند.

پس از ورود به سامرا از بيت رفيع حضرت عسكرى پرسيدند كه خبر شهادت او را دريافت داشتند.

گفتند: (پس وارث او كيست؟)

جاسوسان و برخى ساده انديشان جعفر، برادر حضرت عسكرىعليه‌السلام را نشان دادند و گفتند او اينك براى تفريح و گشت و گذار به همراه رقاصه ها و آوازه خونها، بر قايق سوار است و بر روى آبهاى (دجله) سرمست و خوش است....

كاروانيان وا رفتند و به يكديگر گفتند: (اين كار، در شاءن امام و پيشواى راستين شيعه نيست، برويم و اموال را به صاحبانش باز پس دهيم.) اما (محمد بن جعفر حميرى قمى) گفت: (نه! دوستان مى مانيم تا او بازگردد و جريان آنگونه كه هست براى ما روشن شود.)

جعفر، از تفريح خويش بازگشت و كاروانيان به حضورش رسيدند و پس از درود و سلام گفتند: (عالى جناب! ما از قم آمده ايم و گروهى از شيعيان نيز همراه ما هستند، برنامه اين بود كه گاه و بيگاه به ديدار حضرت عسكرىعليه‌السلام مفتخر مى شديم و اموالى را به عنوان حقوق مالى خويش به آن حضرت تقديم مى كرديم، اينك نيز اموالى آورده ايم....)

جعفر گفت: (آن اموال كجاست؟)

پاسخ دادند: (همراه ما مى باشد)

گفت: (بياوريد!)

گفتند: (نه! اين اموال با شرايطى تقديم مى گردد.)

گفت: (با چه شرطى؟)

پاسخ دادند: (برنامه در زمان حضرت هادى و عسكرىعليه‌السلام اينگونه بود كه دوستداران و شيعيان اهل بيتعليهم‌السلام اين اموال را به صورت بسته هاى كوچك جمع آورى مى كردند، آنگاه همه را در بسته بزرگى قرار مى دادند و آن را مهر مى كردند و ما هنگامى كه به محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام مى رسيديم، آن حضرت قبل از اينكه آنها را بنگرد به ما خبر مى داد كه كل آن بسته بزرگ حاوى چند دينار است. و آنگاه در درون آن، هر بسته اى از آن كيست و مشخصات و شمار هر كدام را پيش از گشودن، بيان مى فرمود. اينك! ما با همان برنامه اموال را به شما تقديم مى كنيم.)

جعفر برآشفت و فرياد كشيد كه: (دروغ مى گوييد! و بر حضرت عسكرىعليه‌السلام برادر من، ناروا مى بنديد، اين علم غيب است و جز خدا آن را نمى داند.)

كاروانيان با شنيدن سخنان او، به يكديگر نگريستند و در حيرت شدند، اما جعفر فرصت نداد و گفت: (اموال را بياوريد.)

آنان با درايت و شناختى كه از امامعليه‌السلام و نشانه هاى امام و مقام والاى امامت داشتند گفتند: (عالى جناب! ما كارگزاريم و امانتدار و نماينده مردم و امانت مردم را جز طبق برنامه اى كه به حضرت عسكرىعليه‌السلام مى سپرديم به شما نمى دهيم. اگر براستى شما امام پس از او هستيد بر ما روشنگرى كنيد، در غير اين صورت ما امانتها را به صاحبان آنها بر مى گردانيم تا خود تصميم بگيرند.) و خانه جعفر را ترك كردند.

جعفر به دربار شتافت و بر ضد آنان شكايت برد و (معتمد) خليفه عباسى كه در (سامرا) بود كاروانيان را احضار كرد و گفت كه: اموال را به جعفر بدهند.

آنان گفتند: (عالى جناب! ما كارگزار مردم هستيم و اين اموال امانت است، به ما دستور داده اند آن را با شرايطى تحويل دهيم، با شرايطى كه به حضرت عسكرىعليه‌السلام تقديم مى داشتيم.)

رهبر رژيم (عباسى) گفت: (آن برنامه شما چه بود؟)

گفتند: (امام عسكرىعليه‌السلام نخست پيش از تقديم اموال به ما خبر مى داد كه مقدار آن چقدر است و دينارها و درهمها چگونه اند و هر كدام از بسته ها از آن كيست و پس از اين مراحل، ما اموال را به او تسليم مى نموديم. ما در گذشته بارها به ديدار او مفتخر شده بوديم. و اين بار نيز به همان نيت و طبق همان برنامه آمديم كه با رحلت غمبار آن حضرت روبرو شديم، اينك اگر اين مرد به راستى امام و جانشين حضرت عسكرىعليه‌السلام است، بايد همان دليل آشكارى را كه برادرش براى ما ارائه مى فرمود، ارائه كند، در غير اين صورت ما ناگزيريم اموال را به صاحبانش بازگردانيم.)

جعفر گفت: (اى امیرمؤمنان! اينها مردمى دروغ پردازند و به برادرم دروغ مى بندند اين سخن آنان در مورد برادرم غيب است كه ويژه خداست.)

خليفه عباسى گفت: (جعفر! اينان فرستاده و پيام رسانند و پيام رسان جز ابلاغ آشكار پيام، مسئوليت ديگرى ندارد.)

و جعفر غرق در بهت و حيرت شد و ديگر پاسخ نيافت.

كاروانيان از فرصت بهره جست و از حاكم عباسى تقاضا كردند، ماءمورانى به همراه آنان گسيل دارد تا از آنجا خارج شوند و خليفه نيز پذيرفت.

اما پس از اينكه كاروانيان از شهر سامرا بيرون آمدند، بناگاه نوجوانى آراسته و بسيار خويش چهره كه گويى از خدمتگذاران بيت رفيع امامت و ولايت بود سر رسيد و سران كاروان را با نام و نشان صدا زد و گفت: (سالارتان، حضرت مهدىعليه‌السلام شما را فرا خوانده است، او را پاسخ دهيد.)

آنان پرسيدند: (شما سالار ما هستيد؟)

گفت: (معاذالله!... من خدمتگذار او هستم، بيايد تا شما را به ديدار او مفتخر سازم.)

كاروانيان مى گويند: (به همراه او رفتيم تا به خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام در آمديم، در اين هنگام ديديم فرزندش (قائم آل محمد)صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سالارمان، بر تختى نشسته، چنانكه گويى پاره ماه است و بر قامت زيبايش لباس سبز رنگى است.

بر او درود گفتيم و آن گرامى پاسخ داد و آنگاه بدون اينكه ما چيزى بگوييم، شروع كرد از اموال و نامه ها و بسته ها. همه و همه را و هر آنچه به همراه داشتيم، همانگونه كه حضرت عسكرىعليه‌السلام وصف مى فرمود، از همه خبر داد.

سپاس خداى را گفتيم و بى اختيار در برابر اين موفقيت، پيشانى سجده در برابر خداى بر زمين نهاديم و به حجت خدا عرض اخلاص كرديم و امانتهاى مردم را تقديم محضرش نموديم. آن گرامى پذيرفت و دستور داد از آن پس حقوق مالى خويش را نه به سامرا، بلكه به بغداد ببريم. او در آنجا نماينده اى خواهد گزيد و بوسيله او نامه هاى مردم را پاسخ خواهد داد.

تصميم به خداحافظى گرفتيم كه آن حضرت مقدارى (حنوط) و يك جعفر قمى) عنايت كرد و فرمود: (خداوند، پاداش تو را زياد گرداند.) و اين كنايه از اين بود كه بزودى به سراى باقى خواهى شتافت، اما مورد آمرزش خواهى بود و شگفتا كه در راه بازگشت، به گردنه همدان نرسيده بوديم كه محمد بن جعفر قمى، دار فانى را وداع گفت.)( ۲۵۹ )

و پس از آن تاريخ نيز همانگونه كه حضرت مهدىعليه‌السلام فرموده بود، اموال به بغداد مى رفت و به نمايندگان آن حضرت تقديم مى شد و آنان نيز نامه ها و نشانه هايى از دوازدهمين امام نور را براى دوستداران و شيعيان او مى آوردند.

نكته جالب

مرحوم صدوق در كتاب ارزشمند خود، پس از ترسيم اين روايت مى نويسد:

(اين روايت، نشانگر اين واقعيت است كه خليفه غاصب عباسى هم از مقام شامخ امت و ولايت آگاه بود و هم از شخصيت و جايگاه رفيع آن، به همين جهت هم از كاروانيان دست برداشت و به آنان فشار نياورد تا اموال را به جعفر تسليم نمايند، چرا كه او بر اين انديشه پليد بود كه مساءله امامت و جانشينى حضرت عسكرىعليه‌السلام مخفى بماند و به دست فراموشى سپرده شود تا شايد مردم بسوى فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام راه نيابند و او را نشناسند.)

شاهد بر اين تحليل، از جمله اين است كه: (جعفر كذاب) ۲۰ هزار دينار رشوه بسوى خليفه برد و گفت: (تقاضاى من اين است كه مرا به جانشينى برادرم نصب فرماييد.)

كه او با صراحت گفت: (جعفر! بدان كه مقام معنوى و الهى برادرت در دست ما نبود بلكه به دست خدا و از سوى او بود. ما با همه قدرت و امكانات و فشار و سانسور كوشش كرديم تا موفقيت شامخ او را درهم كوبيم و او را از آن جايگاه معنوى رفيع، به زير كشيم، اما خدا هر روز او را اوج بخشيد، چرا كه او جان از هواها، پاكيزه داشت و سراسر غرق در عبادت و بندگى و دانش و تقوا و پرواپيشگى و ديگر ارزشهايى بود كه خدا به او ارزانى داشته بود.

اينك! اگر تو در نظرگاه شيعيان او، اين موقعيت معنوى و الهى را دارى، نيازى به ما نداشته باش و اگر آنچه برادرت داشت، فاقد آنى، از ما كارى ساخته نيست بيهوده خود را معطل نساز!)( ۲۶۰ )


نكاتى از روايت

از اين روايت طولانى كه شبيه روايت نخست است، نكاتى دريافت مى گردد كه شايسته است بدانها اشاره شود:

۱. نكته اول: اصرار نابجاى گروهى بر اين مطلب بود كه جعفر را به عنوان جانشين حضرت عسكرى و امامعليه‌السلام براى جامعه اسلامى جا بزنند.

چرا كه اين گروه بدانديش، اين عنصر آلوده را كانديد امامت كردند با اينكه او به ضد ارزشها آلوده بود و شرايط و ويژگيهاى اين مقام والا را بكلى فاقد بود. همه موانع موجود بود بى آنكه در او تناسبى براى احراز اين موقعيت مقدس و شامخ باشد.

اين گروه، چه اصرارى داشتند با اينكه شكست شرم آور او را در همه مراحل ديده و عقب نشينى او را در برابر تجلى حضرت مهدىعليه‌السلام نگريسته و از دست دادن روحيه او را در برابر كاروان و كاروانيان، همه را، خود شاهد بودند.

با همه اينها، چه نقشه اى در كار بود كه او را به عنوان امام جا بزنند؟ انگيزه اين گروه در پافشارى بر امامت اين عنصر رسوا و بدنام و وامانده چه بود؟

۲. نكته ديگر اين است كه (جعفر) به آسانى سخن كاروانيان را پيرامون حضرت عسكرى و خبر دادن او از اموال و نامه ها پيش از دريافت و گشودن آنها... همه را دروغ شمرد و به شيعيان نسبت دروغگويى داد، چرا كه در برابر درايت و هوشمندى و منطق آنان وامانده بود.

اگر او فاقد ويژگيهاى امام راستين و جاهل بر آنها بود، چرا آن ويژگيها را از حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) نفى مى كرد؟

و آنگونه رسوا و شرم آور دوستداران آگاه و با ایمان اهل بيت (عليه‌السلام ) را دروغگو مى پندارد.

آيا بهتر نبود به ناآگاهى خويش در قلمرو دانش امامان نور (عليه‌السلام ) و ويژگيهاى آنان اعتراف نمايد و به جاى حق ستيزى، نادانى خويش را در اين موضوعات و مسايل، مردانه و آشكارا اعلان كند تا مجبور نگردد براى رسيدن به آرزوهاى شيطانى و هواهاى نفسانى، حقيقت مسلم عقيدتى و دينى را انكار نمايد؟

۳. او هرگز شايستگى دخالت در بيت المال را نداشت و اين را خود مى دانست با اين وصف به كاروانيان دستور مى داد كه اموال مردم را به او تسليم نمايند و اين نشانگر بى پروايى او از حرام خوارگى و عدم اجتناب او از محرمات خداست و چه بسا اگر هم آن اموال را مى گرفت، همه را در راه مى خوارگى و بى بندوبارى خويش مصرف مى كرد.

۴. نكته ديگر: يارى خواستن جعفر از سردمدار خودكامه و بيداد پيشه عباسى بر ضد شيعيان است كه او نيز پاسخ مثبت مى دهد و اين نيز از عجايب روزگار است.

حاكم بيدادگر عباسى به كاروانيان دستور مى دهد كه اموال خويش را به جعفر تحويل دهند، آيا انگيزه اين فرمان ظالمانه، محبت به جعفر است يا اعتراف به امامت دروغين او به منظور بدنام و زشت جلوه دادن چهره زيبا و ملكوتى امامان راستين و آلوده ساختن قداست و طهارت مقام شامخ امامت و درهم كوبيدن ويژگيهاى معنوى و الهى آن، دگرگون ساختن اين مقام والا و ممتاز در جامعه تشيع است؟ كداميك؟

كاش، رسوايى همينجا پايان مى پذيرفت و جعفر به همين اندازه از فجايع، بسنده مى كرد، اما او به اين حد قناعت نكرد بلكه بسوى رژيم عباسى رفت تا با آنان مذاكره كند و پيشنهاد كرد كه ۲۰ هزار دينار به رژيم رشوه دهد تا آنان متقابلا به امامت دروغين او اعتراف نمايند و راستى! نگونبختى را تماشا كن! ببين، باين وامانده نادان، چگونه براى تثبيت مقام و تحكيم موقعيت خويش، به هر وسيله شكست خورده و پوسيده اى چنگ مى اندازد؟

و چگونه گمراهان و گمراهگران را به يارى و پشتيبانى مى گيرد.

چگونه براى درهم كوبيدن حق، از باطل مدد مى طلبد و چگونه هدف شيطانى و دوزخى او هر وسيله اى را برايش مباح مى سازد.

من از عملكرد زشت و شگردهاى گمراهانه جعفر، تعجب نمى كنم، چرا كه در روزگار خويش، نظير او را بسيار ديده ام كه چگونه بخاطر فقدان پايگاه مردمى و خوشنامى و بلند آوازگى و رانده شدن از جامعه دين باوران و دينداران، دست بيعت به سردمداران تجاوزكار مى دهند تا آنان نيز در برابر، به اندك امتيازات مادى و برخورداريهاى ناچيز آنان اعتراف نمايند و موقعيت كاذب آنان را به ظاهر ارج گذارند و آنان را به بازى بگيرند.

۵. و آخرين نكته در اين مورد اين است كه: حاكم بيدادگر عباسى درمى يابد كه همكارى او با جعفر، نه چاره ساز است و نه كمترين ره آورد را براى رژيم به بار مى آورد، چرا كه اصل اساسى امامت از ديدگاه شيعه، به گونه اى جامع الاطراف و تمام عيار و كامل و روشن و به هم پيوسته است كه نمى توان با آن بازى كرد و آن را از محتواى غنى و مترقى يا روند عادلانه و الهى آن، منحرف ساخت.

به همين جهت هم، صلاح ديد كه از انديشه نخست خويش كه همكارى با جعفر براى درهم كوبيدن امامت و جامعه تشيع بود دست بردارد و حق را به كاروانيان بدهد و بگويد: (جعفر! اينها فرستاده و پيام رسانند و پيام رسان جز رسانيدن پيام مسئوليتى ندارد.) و بدين سان با اين سخن سردمدار عباسى، درهاى اميد كاذب به روى جعفر بسته شد و كاخ پوشالى اميد و آرزوهاى شيطانى اش از همان لحظه فرو ريخت.

كاروانيان، از شرارت جعفر و دوستان مى ترسند و از خليفه عباسى مى خواهند كه امنيت آنان را براى خروج از سامرا تضمين كند و او نيز مى پذيرد و ماءمورانى گسيل مى دارد تا آنان به سلامت بروند.

ديگر از حيرت و سرگردانى وصف ناپذيرى كه در مورد امام راستين پس از حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) بر سر آنان سايه افكنده بود، مپرس! در انديشه بودند كه اينكه چه كنند و چگونه پيش از شناخت امام واقعى و جانشين حضرت عسكرى به ايران و شهر خويش، قم، بازگردند؟

اينجا بود كه لطف الهى شامل حال كاروانيان شد و آنان را از سرگردانى نجات بخشيد و از آن ورطه هولناك، رهايى داد.

فرستاده حضرت مهدى (عليه‌السلام ) سر رسيد و آنان را با نام و نشان صدا زد و همه را به قرارگاه نور و به ديدار دوازدهمين امام معصوم (عليه‌السلام ) مفتخر ساخت. معماى پيچيده آنان گشوده شد و پرده هاى سياهى و تباهى كنار رفت و حيرت و سرگردانى رخت بربست.

پس از اين همه، باز هم جعفر ادعا كرد كه تنها وارث بردارش حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) است و بدينوسيله به مبارزه با وجود گرانمايه فرزند او، امام مهدى (عليه‌السلام ) پرداخت. منكر پسر داشتن برادر گرديد و همه اموال و هستى و امكانات مادى را برد و خورد و پيشگويى امام حسين (عليه‌السلام ) در مورد امام دوازدهم كه به مردى از يمن فرموده بود، تحقق يافت.

آن سخن اين بود كه: «قائم هذه الامة هو التاسع من ولدى و هو صاحب الغيبة و هو الذى يقسم ميراثه و هو حى( ۲۶۱ )

يعنى: قائم اين امت، نهمين فرزند معصوم من است. او غيبت طولانى دارد و وجود گرانمايه اش زنده و موجود، ميراث او را فريبكاران تقسيم مى كنند و مى خورند.


سرانجام جعفر

مورخان و محدثان در مورد فرجام جعفر، ديدگاه متفاوتى دادند. برخى بر اين عقيده اند كه: سرانجام توبه كرد و از گمراهى خويش بازگشت و در صراط مستقيم قرار گرفت و انحراف و گناه خويش را دريافت....

تنها دليل آنان نيز توقيع مباركى است كه در پاسخ پرسش (اسحاق بن يعقوب) از سوى آن گرامى رسيده است. در آنجا مى فرمايد:

«و اما سبيل عمى جعفر و ولده، فسبيل اخوة يوسف( ۲۶۲ )

يعنى: اما راه عمويم جعفر و فرزندانش، هم چون راه برادران يوسف بود.

در اين بيان حضرت مهدى (عليه‌السلام ) كار جعفر را به عملكرد ظالمانه برادران يوسف تشبيه مى كند.

اما جاى سؤالى باقى است كه: (چگونه از اين جمله آن حضرت، توبه جعفر و پذيرفته شدن توبه او را سوى خدا دريافت مى گردد؟)

برادران يوسف پس از روشن شدن عملكرد ظالمانه خويش صميمانه گفتند:

«يا ابانا! استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم( ۲۶۳ )

يعنى: اى پدر! براى گناهان ما، طلب آمرزش كن كه ما گناهكار بوديم. و پدرشان گفت: به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش خواهم خواست كه او آمرزنده و بخشايشگر است.

اما از توقيع مبارك، عملكرد ظالمانه جعفر دريافت مى گردد كه به عملكرد برادران يوسف تشبيه شده و توبه جعفر دريافت نمى گردد و روح و جان سخن براى ما مشخص نيست. (والله العالم.)


نواب خاص

پست بسيار خطير و پراهميت

نمايندگى و سفارت آن حضرت، از پستها و مسئوليتهاى بسيار خطير و پر اهميت شناخته شده است و اين مقام والا، تنها برازنده كسى است كه كران تا كران وجودش از ويژگيها و ارزشها، آراسته باشد، از ويژگيهايى: چون ايمان خلل ناپذير، امانتدارى به مفهوم واقعى آن، تقوا پيشگى و پرهيزكارى، راز دارى و پوشيده داشتن امورى كه بايد نهان بماند، دخالت ندادن رأى و نظر شخصى خويش در امور خاص به آن حضرت، اجراى دستورات و تعليمات رسيده از جانب مقام والاى امامت و ولايت راستين و ديگر ارزشها و ويژگيها و شرايط....

روشن است كه نيابت خاص آن حضرت از نيابت عام كه مجتهد جامع الشرايط از آن برخوردار است، مسئوليتى بس برتر و خطير است، گرچه در دومى نيز اجتهاد به مفهوم حقيقى كلمه، همراه ويژگيهايى چون: عدالت در ميدان عمل، مخالفت واقعى با هواى نفس، التزام و تمسك خالصانه به معيارها و موازين شرعى در ابعاد گوناگون حيات، پروا پيشگى و درست انديشى و ژرف نگرى و شناخت عميق و ديگر شرايط، در درجه بسيار والا و گسترده اى، ضرورى است.

ما در اينجا در نظر نداريم وارد اين بحث شويم و هدف در اينجا تنها سخن از چهار سفير ويژه دوازدهمين امام نور (عليه‌السلام ) و بيوگرافى فشرده اى از آن شايستگان و فرزانگان است.


نخستين سفير

نام بلند آوازه نخستين سفير امام مهدى (عليه‌السلام ) (عثمان بن سعيد ) بود و كينه اش (ابو عمرو ) و لقبهاى پر افتخارش عبارتند از: (عمرى ) (اسدى ) (عسكرى ) (سمان ) (زيات ).

دليل سه لقب، از پنج لقب، روشن است كه انتساب به بنى اسد و منطقه نظامى سامرا و خانوادگى است، اما دو لقب ديگر بدان جهت به او داده شد كه در آن جو وحشت و ترور حاكميت استبداد عباسى، به منظور تقيه و پوشش داده به سفارت خويش از جانب امام عصر (عليه‌السلام ) تجارت روغن مى نمود و آن مسئوليت خطير را در اين پوشش به انجام مى رسانيد. شيعيان به سوى او مى رفتند و اموال، حقوق، نامه ها و پرسشهاى خويش از دوازدهمين امام نور (عليه‌السلام ) را، به او تحويل مى دادند و آن مرد با درايت و پر شهامت و اخلاص، آنها را به گونه اى خاص، گاه با قرار دادن در ظرفها و پوستهاى مخصوص حمل آب و روغن، به سوى حضرت مهدى (عليه‌السلام ) مى فرستاد تا دشمن و جاسوسان پى نبرند.

او افتخار خدمت به امام هادى (عليه‌السلام ) را نيز در پرونده زندگى شايسته خويش داشت و از يازده سالگى به اين افتخار نائل آمد و اين نشانگر اوج هوشمندى، خردمندى، رشد فكرى اين نوجوان و ديگر ويژگيهاى او همچون: عدالت؛ امانتدارى، درستى و شايستگى او است و راستى كه: (خداوند هر كس را خواست به لطف خويش مفتخر مى سازد.)

(احمد بن اسحاق) كه از فرزانگان است آورده است كه: از حضرت هادى (عليه‌السلام ) پرسيدم: (سالارم! با چه كسى رابطه برقرار كنم و از چه كسى تعاليم و پيامهاى شما را بگيرم و گفتار چه كسى را بپذيرم؟)

امام هادى (عليه‌السلام ) فرمود:

«العمرى ثقتى، فما ادى اليك عنى فعنى يؤ دى و مال قال لك عنى فعنى يقول، فاسمع له واطع، فانه الثقة المامون ».( ۲۶۴ )

(عمرى) مورد اعتماد من است، هر آنچه از من بسوى شمار آورد از ما آورده است و آنچه از من گفت براستى از من مى گويد. پس، بشنو و اطاعت كن! چرا كه امين و مورد اعتماد است.

(عمرى) اين فرزانه روزگار، پس از شهادت حضرت هادى (عليه‌السلام ) به افتخار ديگرى مفتخر گرديد و نمايندگى و وكالت خاص حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) را، خداوند روزى او ساخت.

از امام عسكرى آورده اند كه به جناب احمدبن اسحاق فرمود:

«العمرى وابنه. ثقتان، فما اديا اليك عنى فعنى يؤ ديان و ما قالا لك فعنى يقولان فاسمع لهما واءطعهما، فانهما الثقتان المامونان( ۲۶۵ )

عمرى و پسرش هر دو ثقه و مورد اعتمادند، هر آنچه از سوى من براى تو آوردند ترديد مكن كه از سوى ماست و هر چه مى گويند از جانب ماست. بنابراين سخنان آن دو را بشنو و پيروى آنان نما و بدان كه هر دو امين و مورد اعتمادند.

حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) نامه اى طولانى به (اسحاق بن اسماعيل نيشابورى) مرقوم داشته اند، فرازى از آن نامه در مورد جناب (عثمان بن سعيد عمرى) است كه مى فرمايد:

«...فلا تخرجن من البلدة حتى تلقى العمرى (رضى الله عنه برضاى عنه) و تسلم عليه و تعرفه و يعرفك، فانه الطاهر الامين، العفيف، القريب منا و الينا ...»( ۲۶۶ )

شما از شهرك حركت نكن تا با (عمرى) ملاقات كنى و بر او سلام نمايى، هم تو او را بشناسى و هم شما را، چرا كه او شخصيتى پاك و امين و عفيف و به ما خاندان وحى و رسالت، بسيار نزديك است.

و نيز از محمد بن اسماعيل و على بن عبدالله سجستانى آورده اند كه:

ما دو نفر در سامرا به محضر حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) شرفياب شديم و در همان هنگام گروهى از دوستداران و شيعيان آن حضرت در خدمتش بودند كه (بدر) يكى از كارگزاران بيت رفيع امامت وارد اطاق شد و گفت: (سالار من! گروهى درب خانه هستند كه گرد و غبار سفر بر سر و چهره دارند.)

حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) به حاضران فرمود:

(اينان دسته اى از شيعيان ما از (يمن) هستند...) تا به (بدر) فرمود: (برو عثمان بن سعيد عمرى را بياور!)

طولى نكشيد كه (عمرى) آمد و حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) به او فرمود:

«امضن يا عثمان! فانك الوكيل والثقة المامون على مال الله واقبض من هولاء النفر اليمنيين ماحملوه من المال ...»

عثمان بن سعيد! شما وكيل من هستى و مردى امين و مورد اعتماد بر اموال خدا، برو از اين گروه كه از (يمن) آمده اند و اموالى آورده اند تحويل بگير...

آنگاه ما گفتيم: (سالار ما! سوگند كه عثمان بن سعيد از بهترين شيعيان شماست، تقاضا مى كنيم ديدگاه خود را در مورد موقعيت او بيان فرماييد. آيا او وكيل و نماينده و مورد اعتماد شما در دريافت اموال هست يا نه؟

حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) فرمود:

«نعم... واشهدوا على ان عثمان بن سعيد العمرى وكيلى و ان ابنه محمدا وكيل ابنى مهديكم( ۲۶۷ )

آرى! شاهد باشيد كه عثمان بن سعيد عمرى، وكيل من است و پسرش محمد بن عثمان، وكيل پسرم مهدى شما (امت پيامبر) است.

و نيز از گروهى از شيعيان روايت شده است كه: ما بطور گروهى به محضر حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) شرفياب شديم تا از حجت خدا پس از آن جناب بپرسيم، در حالى كه ۴۰ نفر در مجلس حضور داشت، (عثمان بن سعيد عمرى) بپاخاست و گفت: (پسر پيامبر! از موضوعى بزرگ مى خواهم بپرسم كه شما از من بدان آگاه ترى.)

امام عسكرى برخاست و فرمود: (بگويم براى چه اينجا گرد آمده ايد؟)

گفتيم: (آرى! اى پسر پيامبر!)

فرمود: (آمده ايد از امام راستين پس از من سؤال كنيد.)

پاسخ داديم: (آرى!)

در اين هنگام به دستور امام عسكرى (عليه‌السلام ) پسرى همانند پاره ماه وارد شد كه شبيه ترين مردم به امام عسكرى (عليه‌السلام ) بود و امام (عليه‌السلام ) خطاب به گروه فرمود:

«هذا امامكم من بعدى و خليفتى عليكم اطيعوه و لاتتفرقوا من بعدى فتهلكوا فى أديانكم

«إلا! وانكم لا ترونه بعد يومكم هذا حتى يتم له عمر، فاقبلوا من عثمان ما يقوله و انتهوا الى اءمره واقبلوا قوله ...»( ۲۶۸ )

اين امام شما مردم پس از من و جانشين من، در ميان شماست. از او اطاعت كنيد و پس از من پراكنده مشويد كه در دينتان به هلاكت خواهيد رسيد.

بهوش باشيد كه امروز به بعد، ديگر تا پايان دوران (غمبار) غيبتش، او را نخواهيد ديد، از اين رو آنچه عثمان بن سعيد از او براى شما خبر آورد، بپذيريد و از هشدار او باز ايستيد و گفتارش را قبول كنيد.

و نيز در بحث ولادت حضرت مهدى (عليه‌السلام ) آورديم كه امام عسكرى (عليه‌السلام ) پس از ولادت فرزندش، به عثمان بن سعيد عمرى دستور داد كه هزاران رطل گوشت و نان بخرد و در ميان تهيدستان تقسيم نمايد و تعدادى گوسفند به سلامتى حضرت مهدى (عليه‌السلام ) عقيقه نمايد.

جناب عثمان بن سعيد در بغداد مى زيست و به شهر تاريخى سامرا به منظور ديدار دو امام گرانمايه حضرت هادى و عسكرى (عليه‌السلام ) بسيار سفر مى كرد. از برخى روايات دريافت مى گردد كه جناب (عمرى) در مراسم غسل و كفن و دفن حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) حضور داشت، اما مباشر غسل، حضرت مهدى (عليه‌السلام ) بود چرا كه امام معصوم را جز امام و معصوم ديگر، غسل نمى دهد. اين عقيده استوار ماست، گرچه تاريخ در مورد غسل دادن حضرت مهدى (عليه‌السلام ) بر پيكر پاك پدرش، از بيان حقيقت كوتاهى كرده است.

پس از رحلت امام يازدهم، حضرت مهدى (عليه‌السلام ) جناب عمرى را در وكالت ابقا و به سفارت خويش برگزيد. بر اين اساس است كه او نخستين سفير و نايب محبوب دلها، رابط ميان او و شيعيان و دوستانش در رسانيدن نامه ها و مسايل و حل مشكلات آنهاست و شماره ديدارها و افتخار تشرف او به پيشگاه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) و چگونگى ديدارها و اندازه ملاقاتهاى او را كه روزانه، هفتگى، ماهانه و يا براساس شرايط و نياز، صورت مى گرفته است، اينها را فقط خدا مى داند. تنها او مى داند كه جناب عمرى در روزگارى كه ميليونها شيعه از افتخار ديدار يار و توفيق زيارت آن گرامى محروم بودند، چقدر به زيارت او مفتخر گشته است.

آرى! امانتدارى و مصلحت، او را ملتزم مى ساخت كه اين راز را براى مردم آشكار نسازد تا با صاحبش بماند و دفن گردد، يا خبر برخى از ديدارها، پس از رحلت او آشكار گردد.


براى نمونه

در روايت است كه عبدالله بن جعفر با جناب عمرى، پس از رحلت حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) ملاقات كرد و ضمن سوگند دادن به او گفت: (تو را به حرمت حق و به حرمت دو امام گرانمايه، حضرت هادى و عسكرى كه تو را مورد اعتماد خويش مى شناختند، سوگندت مى دهم كه بگويى، آيا فرزند حضرت عسكرى، صاحب الزمان را ديده اى؟)

جناب (عمرى) سخت گريست و در برابر اصرار بسيار او، از او پيمان گرفت كه تا او در قيد حيات است به كسى نگويد. آنگاه فرمود: (آرى! آن محبوب دلها را بسيار ديده ام....)( ۲۶۹ )

كوتاه سخن اينكه: (عمرى) از نوابغ روزگار بود، هم در ميدان تعقل و تفكر و هم در ديگر ميدانها، بايد امتيازات خاص او همچون تقوا پيشگى، پرهيزكارى، امانت و ديگر ارزشها و ويژگيهايى را كه او را به مقام والاى نيابت عامه و خاصه اوج بخشيد، اينها را نيز بر نبوغ فكرى و عقلى او افزود و گفت: (گوارا باد بر صاحبان نعمت، نعمتهايشان!)

آرى! او از جوانى و پيش از آن، به افتخار سعادت و شرافت خدمت امامان نور (عليه‌السلام ) نايل آمد و تا آخرين لحظات زندگى غرق در اين نيكبختى و افتخار بود.

ترديدى نيست كه سه امام گرانقدر، او را پس از آزمايش به اين مسئوليت خطير و جايگاه رفيع برگزيدند، چرا كه ويژگيهاى لازم را در او يافتند و حضرت مهدى (عليه‌السلام ) به او دستور داد فرزندش (محمد بن عثمان) را پس از خود بجاى خويش نصب كند تا كارها را سر و سامان دهد و نقش حساس پدر را ايفا نمايد.


دومين سفير خاص

دومين نايب خاص حضرت مهدى (عليه‌السلام ) در عصر غيبت كوتاه مدتش، (محمد بن عثمان ) بود. او كينه اش ابوجعفر و به لقب (عمرى )، (عسكرى ) و (زيات ) خوانده مى شد.

از بهره ها و نعمتهاى بزرگ جناب (عثمان بن سعيد) در زندگى پر افتخارش از جمله اين بود كه خداوند فرزند شايسته اى به او روزى ساخت كه در ويژگيها و امتيازات و فضايل اخلاقى، بسان پدر بود.

و در صفحات گذشته ترسيم گرديد كه حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) تصريح فرمود كه: (عمرى و فرزندش، هر دو مورد اعتماد ما هستند.)

و نيز فرموده: (پسرش محمد، وكيل پسرم، مهدى شما، خواهد بود.)

گزينش سفير دوم، از اين رو بود كه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) (محمد) را به جاى پدر برگزيد تا همان نقش حساس و اساسى را كه پدرش در دوران پر افتخارش به عهده داشت ايفا كند و طى نامه هاى متعددى به بزرگان شيعه، به همه اطلاع داد كه (محمد) را به عنوان نايب دوم، برگزيده است.

از جمله اين نامه ها، نامه مباركى است كه آن گرامى به (محمد بن ابراهيم مهزيار) مرقوم داشته است كه از جمله مرقوم مى فرمايد:

والابن (وقاه الله) لم يزل ثقتنا فى حياة الاب (رضى الله عنه و ارضاه و نضر وجهه) يجرى عندنا مجراه ويسد مسده و عن امرنا ياءمر الابن و به يعمل، تولاه الله فانته الى قوله....( ۲۷۰ )

پسر جناب (عثمان بن سعيد)، (محمد)، كه خداى نگاهدار او باد! همچنان به انجام مسئوليت خطير او همت مى گمارد و جاى خالى او را در خدمت به حق و عدالت، پر مى كند. او نيز چون پدرش كه خداى از او راضى باد!... دستورات ما را بيان مى كند و بدان عمل مى نمايد، خداى او را دوست بدارد. از اين رو سخن او را بشنو و اوامر او را امتثال نما!...

جناب (محمد بن عثمان) با دريافت نامه اى كه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) در آن، رحلت پدرش را به او تسليت فرموده بود، برگ زرين ديگرى بر دفتر افتخارات خويش افزون ساخت كه در آن نامه مبارك از جمله آمده است:

«انالله و انا اليه راجعون، تسليما لامره و رضاءا بقضائه، عاض ابوك سعيدا ومات حميدا، فرحمه الله و الحقه باءوليائه و مواليه (عليه‌السلام )فلم يزل مجتهدا فى اءمرهم، ساعيا فيما يقربه الى الله (عزوجل) واليهم، نضر الله وجهه و اءقاله عثرته ....»

«أجزل الله لك الثواب و أحسن لك العزاء، رزنت ورزئنا و اوحشك فراقه و اءوحشنا، فسره الله منقلبه

«كان من كمال سعادته أن رزقه الله تعالى ولدا مثلك، يخلفه من بعده و يقوم مقامه باءمره و يترحم عليه

«و أقول، الحمدلله، فان الانفس طيبة بمكانك و ما جعله الله تعالى فيك وعندك أعانك الله و قواك و عضدك و وفقك و كان لك وليا و حافظا و راعيا و كافيا و معينا( ۲۷۱ )

يعنى: همه ما از آن خدا هستيم و همگى بى ترديد بسوى او باز مى گرديم. ما تسليم فرمان او و راضى به داورى و فرمان و تقدير او هستيم.

پدرت، سعادتمندانه زيست و ستوده و شايسته از جهان رخت بربست. رحمت و بخشايش خدا بر او باد و خداوند او را به اولياى خويش ملحق سازد!

او همواره در انجام دستورات پيشوايان و سروران خويش، كوشا بود و در كارهايى كه او را به خدا و اولياى او نزديك سازد، كوشش خستگى ناپذيرى داشت، خداوند روح او را شاد و چهره اش را درخشان سازد و او را بيامرزد.

خداوند پاداش و ثواب تو را افزون گرداند و در اين مصيبت به تو شكيبايى نيكو ارزنى دارد.

محمد! تو اينك در رحلت پدر داغدار و مصيبت زده اى و ما هم اندوهگين. فراق پدرت براى تو وحشتناك بود و براى ما اندوهبار. خداوند او را در بازگشتگاه خود شادش گرداند.

از كمال نيكبختى او اين است كه خداوند فرزندى چون تو به وى روزى ساخت كه پس از مرگ او بماند و جانشين او گردد و براى پدر طلب آمرزش نمايد.

بر اين نعمت، خداى را سپاس، چرا كه دلهاى شيعيان ما به وجود تو و به آنچه خدا در شخصيت تو و نزد تو قرار داده است، شادمانند. خدا ياريت كند و به تو نيرو و اقتدار بخشد و پشتيبانيت كند و در كارها، به تو توفيق ارزانى دارد و نگهبان، حافظ، كفايت كننده امور و يار و ياورت باشد!

شگفتا ؟!

شما خواننده گرامى! به نامه گرانقدر حضرت مهدى (عليه‌السلام ) به محمد بن عثمان يك بار ديگر بنگريد، براستى كه قلم ناتوانتر از آن است كه نشانه هاى مباهات و افتخارى را كه امام عصر (عليه‌السلام ) در اين مرقوم مبارك، به اين پدر و پسر پر افتخار، عنايت فرموده است بر شمارد و آنگونه كه مى بايد ترسيم كند.

هر واژه اى از انبوه واژهاى اين نامه، ستايش عطرآگين و نشانى رفيع و بلند و پرافتخار است كه اگر مردى در زندگى خويش به يكى از آنها كامياب گردد و نايل آيد براستى زيبنده است كه سرفرازانه سر برافرازد و مباهات كند و بر خود ببالد و بگويد: (هان اى جهانيان! آيا چو منى هست؟ نظير من كيست؟)

شگفتا! آخر چگونه اين همه افتخارات و ارزشهايى كه گرانبهاتر و پر ارزشتر از هر چيز نفيس و ارزشمندى است، كه در وجود جناب عثمان بن سعيد و فرزند خلف او، محمد گرد آمد؟ گوارا باد بر آن دو اين افتخار و نيكبختى دنيا و آخرت!

جناب محمد بن عثمان، بسان پدرش سفير و رابط ميان حضرت مهدى (عليه‌السلام ) با تمامى شيعيان آن حضرت بود، چه شيعيانى كه در عراق مى زيستند و چه دوستداران و ارادتمندانى كه از قم و ديگر شهرهاى اسلامى در پى محبوب و امام خويش بودند و از سفير و نايب خاص او، سراغ او را مى گرفتند.

و همانگونه كه گذشت، محل خدمت و سفارت او نيز در بغداد بود.

روشن است كه آن جناب وظايف و مسئوليتهايى را كه بر دوش داشت در جوى از كتمان و تقيه و رازدارى انجام داد. او اموال و حقوق شرعى را از شيعيان دريافت مى داشت و به صورت نهانى همه را به حضرت مهدى (عليه‌السلام ) تقديم مى داشت و يا به گونه اى كه او مقرر مى فرمود به مصرف مى رسانيد.

اما اينكه چگونه و به چه صورتى اموال را به آن گرامى تقديم مى كرد موضوع روشنى است و از هر جهت با ابهام پيچيده است.

آن جناب بارها به شايستگان خبر داد كه پس از رحلتش (حسين بن روح نوبختى) بجاى او منصوب شده و انجام وظيفه خواهد كرد.


سومين سفير آن حضرت

او بنام (حسين بن روح ) بود و كينه اش (ابوالقاسم ) و در لقب به (نوبختى ) شهرت داشت.

در جامعه تشيع آن روزگار، شخصيت پر آوازه، انديشمند و معروف بود و پيش از افتخار تصدى نيابت خاص، وكيل دومين سفير حضرت مهدى (عليه‌السلام ) جناب محمد بن عثمان بود، هم به املاك او نظارت داشت و هم رابط ميان او و بزرگان شيعه در نقاط مختلف كشور پهناور اسلامى بود و از اين راه دستورات و تعليمات اهل بيت (عليه‌السلام ) و اخبار نهانى را به آنان مى رساند.

به همين جهت، هنگامى كه شيعيان ديدند دومين نايب امام عصر (عليه‌السلام ) او را امين مى شناسد و به او اعتماد مى كند و به فضيلت و ديندارى او گواهى مى نمايد و او را شايسته وكالت خويش مى نگرد، به تدريج اعتماد همگى به او فزونى يافت و مورد توجه همگان قرار گرفت.

او شخصيت والايى بود كه به خردمندى و فرزانگى و رشد فكرى و دينى شهرت بسزايى داشت و موافق و مخالف بر اين واقعيت گواهى مى دهند، تا جايى كه اهل سنت نيز او را تكريم و احترام مى نمودند.

اين امتيازات و شرايط و ويژگيها براى (جناب حسين بن روح) پايگاه پرشكوه مردمى و موقعيت بلندى بخشيده بود كه همه مردم، با وجود راه و روش مختلف و هدف و مذهب متفاوت و در سطوح گوناگون به او بهاى بسيار مى دادند و به ديده احترام مى نگريستند.

پيش از رحلت دومين نايب، خاص فرمانى از جانب امام عصر (عليه‌السلام ) صادر گرديد كه به موجب آن، جناب (محمد بن عثمان) دستور يافت تا (حسين بن روح) را بجاى خويش معرفى كند و چنين كرد.

او آنگونه كه مى بايد اعلان كرد كه جانشينش پس از رحلت، حسين بن روح خواهد بود و بدين منظور، بزرگان شيعه را گرد آورد و ضمن بياناتى از جمله فرمود: (اگر من از دنيا رفتم حسين بن روح جانشين من است چرا كه دستور يافته ام او را بجاى خويش برگزينم، از اين رو در زندگى خود به او مراجعه كنيد و در كارها به او اعتماد ورزيد.)( ۲۷۲ )

و نيز هنگامى كه ساعتهاى واپسين عمر او فرا رسيد، انبوهى از سرشناسان و بزرگان شيعه كنار بسترش گرد آمدند و آن جناب خطاب به آنان گفت: (اين ابوالقاسم، حسين بن روح نوبختى جانشين من است و ميان شما و حضرت صاحب الامر (عليه‌السلام ) سفير و وكيل و مورد اطمينان و امين است.

از اين رو در كارهايتان به او مراجعه كنيد و در كارهاى مهم خود به او اعتماد نماييد. من اين فرمان را دريافت داشته بودم و آن را به شما دوستداران اهل بيت رسانيدم.)( ۲۷۳ )

روايت است كه دومين نايب خاص امام عصر (عليه‌السلام ) دوست گرم و پر مهرى بنام (جعفر بن احمد) داشت و با او بسيار نشست و برخاست مى نمود.

اين دوستى به جايى رسيده بود كه آن جناب، در اواخر زندگى اش جز غذايى كه در خانه اين دوست فراهم مى شد چيزى ميل نمى كرد و بسيارى از شيعيان با آگاهى بر اين دوستى در اين انديشه بودند كه جعفر بن احمد، سومين نايب خاص امام عصر (عليه‌السلام ) و جانشين دوست خود خواهد بود، اما حضرت مهدى (عليه‌السلام ) حسين بن روح نوبختى را به سفارت برگزيد.

جالب است كه (جعفر بن احمد) با وجود ارتقاء مقام حسين بن روح، هرگز رفتار و عملكرد دوستانه و صميمانه خويش را با او تغيير نداد بلكه همانگونه، كه در خدمت دومين نايب امام عصر (عليه‌السلام ) تا آخر كار، در كمال مهر و وفا ايستاد، به خدمت سومين نايب نيز كمر همت بست. همواره در مجلس او حضور مى يافت و او را مخلصانه در راه انجام وظايف و به دوش كشيدن بار گران مسئوليتهايش يارى مى كرد و تا آخرين لحظات زندگى (جناب نوبختى) در خدمت او ايستاد، تا سرانجام سومين نايب خاص نيز پس از ۲۱ سال خدمت به حق و عدالت، در سال ۳۲۶ هجرى جهان را بدرود گفت.


چهارمين نايب خاص

نام چهارمين نايب خاص محبوب دلها، (على بن محمد ) بود، كينه اشابوالحسن و در لقب به (سمرى ) شهرت داشت.

حضرت او را براى سفارت خويش برگزيد و به جناب حسين بن روح نيز دستور داد كه او را به جانشينى خويش معرفى كند و آن جناب نيز دستور مبارك امام خويش را اجرا كرد.

شخصيت والاى آن جناب بسان خورشيدى بود كه نيازى به معرفى درخشندگى نور او نيست و امانتدارى، تقوا، شكوه و عظمت او فراتر از گفتار و نوشتار است.

از كرامتهاى آن فرزانه روزگار از جمله اين بود كه در بغداد، خبر از رحلت (ابن بابويه قمى)، پدر گرامى صدوق، كه مردى در رى مى زيست داد و گفت: (در اين ساعت، او چشم از جهان فرو بست.) و گروهى از شيعيان كه در حضورش بودند ماه و روز و ساعتى را كه او فرموده بود يادداشت كردند، آنگاه پس از ۱۷ روز كه خبر رحلت او به بغداد رسيد ديدند كاملا با نوشته آن روز كه جناب (سمرى) فرموده بود، تطبيق دارد.

با پايان يافتن زندگى پر افتخار چهارمين نايب خاص امام عصر، غيبت (صغرى) يا كوتاه مدت آن گرامى و نيز نيابت و سفارت خاص نيز به پايان رسيد و از آن روز غيبت طولانى آن خورشيد جهان افروز، آغاز گرديده است كه تاكنون نيز ادامه دارد. اميد كه با ظهور مباركش اين فراق و انتظار و اين دوران غمبار غيبت پايان پذيرد، ان شاء الله.


رحلت جناب سمرى

درست پيش از شش روز از رحلت چهارمين نايب خاص بود كه پيام كتبى مباركى از سوى حضرت مهدى (عليه‌السلام ) به آن جناب صادر گرديد، كه اينگونه بود:

بسم الله الرحمن الرحيم

«يا على بن محمد السمرى! اعظم الله اجر اخوانك فيك، فانك ميت ما بينك و بين ستة ايام، فاجمع امرك و لاتوص الى احد فيقوم مقامك بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة التامة فلاظهور الا بعد اذن الله تعالى ذكرة و ذلك بعد طول الامد وقسوة القلوب و متلاء الارض جورا( ۲۷۴ )

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

هان اى على بن محمد سمرى! خداوند پاداش برادران دينى ات را در رحلت تو، پر شكوه و بزرگ گرداند. تو تا شش روز ديگر به سراى باقى خواهى شتافت، از اين رو به كارهايت رسيدگى كن و در مورد هيچ كس به عنوان جانشين خود، وصيت ننما، چرا كه عصر غيبت كامل، فرا رسيده است و ديگر جز پس از دريافت فرمان از جانب خدا ظهور نخواهد بود و دريافت فرمان از جانب خدا نيز پس از گذشت روزگاران و سخت شدن قلبهاى مردم و لبريز شدن زمين از ظلم و جور خواهد بود.

جناب سمرى، اين توقيع مبارك را در خانه اش براى مردم خواند و آنان از روى آن توقيع شريف، نسخه برداشتند و از خانه آن جناب رفتند، اما هنگامى كه روز ششم بسوى خانه او آمدند، ديدند در واپسين لحظات است.

پرسيدند: (جانشين شما كيست؟)

پاسخ داد: (خداى را امرى است كه خود به انجام رساننده آن است.)

و اين آخرين سخنى بود كه از او شنيده شد و آنگاه جهان را بدرود گفت و اين در سال ۳۲۹ هجرى اتفاق افتاد.( ۲۷۵ )


نمايندگان حضرت مهدى

در دوران زندگى چهار سفير خاص امام عصر (عليه‌السلام ) شيعيان و دوستداران، مسايل فقهى، حقوقى، مالى و گاه مسايل شخصى خود را نيز از طريق آنان از امام گرانقدر خويش مى پرسيدند و پس از مدت كوتاه، پاسخ شايسته و بايسته آن را دريافت مى كردند.

اين سفيران خاص نيز در شهرهاى مختلف جهان اسلام، هر كدام نمايندگانى داشتند كه در فراهم ساختن امكانات انجام شايسته مسئوليتهاى خطير سفارت حضرت مهدى (عليه‌السلام ) براى آنان، نقش شايسته اى را ايفا مى كردند.

اين نمايندگان، در زندگى و راه و رسم خويش، بسيار شايسته كردار و در عقيده و ايمان خود، بسيار مستقيم و درست انديش بودند و همگى به پارسايى، تقوا پيشگى و شايستگى شهرت داشتند و تا آخرين لحظه زندگى نيز به همان سبك زيسته، نه انحرافى از آنان ديده شد و نه لغزش و ارتجاعى. اين بزرگواران، براى دريافت پاسخ مسايل و موضوعات خويش كه مردم از آنان پاسخ آنها را مى خواستند، گاه به سوى سفيران خاص امام عصر (عليه‌السلام ) مراجعه مى كردند و گاه بطور بى واسطه به سوى خود آن گرامى مرد عصرها و نسلها كه ما در اينجا، به منظور پرهيز از گستردگى بحث، تنها نام بلند آوازه و نيك آنان را مى آوريم و بيوگرافيشان را وا مى گذاريم.

نام برخى از آنان عبارت است از:

۱. حاجز بن يزيد كه لقبش وشاء بود.

۲. ابراهيم بن مهزيار

۳. محمد بن ابراهيم

۴. احمد بن اسحاق قمى

۵. محمد بن جعفر اسدى

۶. قاسم بن علاء

۷. حسن بن قاسم

۸. محمد بن شاذان

و نيز شخصيتهاى ديگرى نام و نشانشان آمده است كه وكالت آنان ثابت نشده يا در ميان محدثان شهرت نيافته اند، كه از آنها مى گذريم.


مدعيان دروغين سفارت و نمايندگى

از شگفتيهاى روزگار اين است كه شمارى از ياران حضرت هادى و حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) فرجام شقاوتبار و عاقبت بسيار بدى را براى خويش برگزيدند و از راه درست و مسير حق و عدالت انحراف جستند، با اينكه هم داراى سابقه درخشانى بودند و هم بسيار به محضر آن دو بزرگوار تشرف يافته و هم، پيوندشان سخت و استوار بود.

روايات بسيار از آن دو امام معصوم شنيده بودند تا جايى كه يكى از آنان با گردآورى و دسته بندى آن روايات، تءليف نموده بود.

انگيزه ها و اسباب انحراف

با تعمق شايسته و بايسته در موضوع، براى انحراف آنان از راه درست و عادلانه، جز انگيزه هاى ذيل را نمى توان يافت:

۱. حرص و آز در تاءمين منافع نامشروع شخصى.

۲. طمع به اموال و امكاناتى كه انبوه دوستداران امام عصر (عليه‌السلام ) به آنها داده بودند تا بوسيله آنان به آن حضرت برسد.

۳. جاه طلبى و دوستى رياست و عشق به شهرت و قدرت، تا از وراى آنها به جامعه، فرماندهى و رياست كنند.

۴. و ديگر آفت هستى سوز، پيروى از هواى نفس كه انسان را از حق و فضيلت باز مى دارد.

آرى! براى نگون بختى و انحراف آنان دليل ديگرى جز آنچه آمد نمى شناسيم. سرانجام كارشان به جايى رسيد كه نفرين و لعنت حضرت مهدى (عليه‌السلام ) شامل آنان گرديد. آن نفرين و لعنتى كه بندبند وجود انسان از آن مى لرزد و قلبها تكان مى خورد.


رفع فتنه مدعيان دروغين

روشن است كه اين مدعيان دروغين در ميان شيعيان، مشكلات عقيدتى بسيارى ايجاد كردند، علاوه بر آن، افكار و انديشه هاى نايبان حقيقى حضرت مهدى (عليه‌السلام ) را نيز فتنه خود و ريشه كن ساختن آن مشغول داشتند، زيرا عنصرى كه دچار انحراف عقيدتى است هنگامى كه به دروغ ادعاى سفارت و يا وكالت از امام (عليه‌السلام ) را نيز داشته باشد، راه و رسم و خط مستقيم امام (عليه‌السلام ) را تيره و تار مى سازد و با مخالفت و رقابت كينه توزانه و جاه طلبانه خويش، ميدان را براى تلاشهاى اصلاحى سازنده سفيران حقيقى آن حضرت، تنگ مى كند.

اين مشكلى بود كه نه سكوت در برابر آن صحيح بنظر مى رسيد و نه اقدام نكردن به حل آن مشكل و جبران ضايعات اين آفت گمراهگر؛ بناگزير بايد با كنار زدن پرده از روى واقعيتها، حقيقت را آشكار و مدعيان دروغين را رسوا ساخت.

اينك توضيح بحث:

۱. حسن شريعى

اين مرد از ياران دو پيشواى گرانقدر حضرت هادى و عسكرى (عليه‌السلام ) بود و پس از حضرت عسكرى و غيبت امام عصر (عليه‌السلام ) به دروغ و باطل، ادعا نمود كه گويى سفير ويژه آن حضرت است، با اينكه شايستگى اين مقام را نداشت.

او به خدا دروغ بست و به امامان معصوم (عليه‌السلام ) نسبتهايى داد كه زيبنده مقام آنان نبود و از آنها بيزارند و سرانجام كفر و حق ستيزى او به جايى رسيد كه توقيعى از جانب حضرت مهدى (عليه‌السلام ) بوسيله نايب سوم در لعنت و نفرين به او و بيزارى جستن او او و رفتار و گفتارش صادر گرديد، از اين رو شيعيان نيز او را لعنت كردند و تنفر خود را از او اعلان نمودند.

۲. محمد بن بن نصير نميرى:

اين مردك، از ياران امام عسكرى (عليه‌السلام ) بود كه پس از رحلت آن بزرگوار و غيبت فرزندش به دروغ مدعى گشت كه سفير حضرت مهدى (عليه‌السلام ) و نايب خاص اوست، اما خدا به كيفر دروغ سازى و حق ستيزى و سخنان كفر آميزش، او را رسوا ساخت و دومين نايب ويژه امام عصر او را لعنت كرد و از او بيزارى جست.

اين عنصر منحرف، نسبت خدايى و ربوبيت به حضرت هادى و عسكرى (عليه‌السلام ) داد و با وقاحت ادعا كرد كه پيامبر و فرستاده شده از سوى امام هادى (عليه‌السلام ) است.( ۲۷۶ )

علاوه بر انكار مبداء، با عقيده به تناسخ، معاد را نيز انكار كرد( ۲۷۷ ) و به مباح بودن نكاح با محارم چون: خواهر، مادر و عمه... و به همجنس بازى، اين عمل شنيع و ضد انسانى، فتوا داد و گفت: (اين كار براى فاعل لذت بخش است و براى مفعول، تواضع و فروتنى مى آورد.)

يكبار او را در حالى ديدند كه غلامش بر او سوار است، هنگامى كه بر اين گناه رشت او را سرزنش كردند گفت: اين كار براى او لذت آور و براى من تواضع و ترك تكبر و خود پسندى است.)( ۲۷۸ )

۳. احمد بن هلال عبرتايى:

او اهل روستاى بزرگى از منطقه (نهروان) بود كه ميان واسط و بغداد قرار داشت گفته شده كه از ياران حضرت هادى يا عسكرى (عليه‌السلام ) بود و به هر حال به غلو مشهور است و مورد لعن و نفرين ابدى.

نخست از افراد مورد اطمينان حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) و از اصحاب خاص و روايت كننده از امامان معصوم (عليه‌السلام ) بود. ۵۴ مرتبه به زيارت خانه خدا رفت كه ۲۰ بار با پاى پياده بود. اما دريغا كه دچار انحراف و ارتجاع سختى شد، به گونه اى كه حضرت عسكرى (عليه‌السلام ) او را بسيار نكوهش كرد و در موردش فرمود: (از اين صوفى رياكار و بازيگر، پروا كنيد.)

برخى نيز اين جمله را در نكوهش او، از جانب حضرت مهدى (عليه‌السلام ) دانسته اند كه در هر حال نشانگر پليدى و گمراهى اين مرد است.

او تا زمان نيابت جناب محمد بن عثمان زيست و با سماحت بسيار، سفارت آن جناب را انكار كرد كه توقيع مباركى از جانب حضرت مهدى (عليه‌السلام ) در مورد لعن و نفرين بر او لزوم اظهار بيزارى از كارهايش، شرف صدور يافت.

از آن پس، دشمنى و عداوت خويش را با امامان نور (عليه‌السلام ) آشكار ساخت كه شيعيان او را لعنت كردند و از او بيزارى جستند.

پس از مرگ او، نامه ديگرى از جانب امام عصر (عليه‌السلام ) آمد كه بار ديگر او را مورد لعن و نفرين قرار داد و بيزارى جستن از او را خاطر نشان نمود، دليل آن هم اين بود كه برخى از شيعيان توقيع نخست را در مورد او انكار كردند و از (قاسم بن علاء) كه از وكلاى حضرت مهدى (عليه‌السلام ) بود تقاضا كردند كه از آن حضرت در اين مورد سؤال كند تا در مورد انحراف او اطمينان پيدا كنند.

در مورد سؤال آنان پاسخى رسيد كه فرمود:

«...قال كان امرنا نفذ اليك فى المتصنع ابن هلال لا رحمه الله بما قد علمت و لم يزل لا غفر الله له ذنبه و لا اقاله عثرته يداخل فى امرنا بلا اذن منا و لا رضى يستبد برأيه ...لايمضى من امرنا اياه الا بما يهواه ويريده. اراده الله بذلك فى نار جهنم

«فصبرنا عليه، حتى بترالله بدعوتنا عمره وكنا قد عرفنا خبره قوما من موالينا فى ايامه لا رحمه الله و امرناهم بالقاء ذلك الى الخاص من موالينا و نحن نبرا الى الله من ابن هلال لا رحمه الله و ممن لابيراء منه

«و اعلم الاسحاقى سلمه الله و اهل بيته بما اعلمناك من حال هذا الفاجر وجميع من كان سالك ويسالك عنه من اهل بلده والخارجين و من كان يستحق ان يطلع على ذلك، فانه لا عذر لاحد من موالينا فى التشكيك فيما روى عنا ثقاتنا، قد عرفوا باننا نفاوضهم بسرنا و نحمله اياه اليم و عرفنا مايكون من ذلك ان شاء الله تعالى( ۲۷۹ )

يعنى: درباره (ابن هلال) اين ظاهر ساز كه رحمت خدا بر او مباد! دستور ما به تو رسيد و از آن گاه شدى. او كه خدا گناهش را نبخشايد و او را از آمرزش خود محروم سازد همچنان در كار ما بدون اجازه و رضايتى از جانب ما دخالت مى كند.

استبداد رأى، پيشه ساخته و از كار ما تنها آنچه را دلخواه اوست مى پذيرد، خدا بخاطر اين شيوه زشت و گمراهانه اش او را به آتش جهنم بكشاند.

ما در مورد او شكيبايى ورزيديم تا خدا به نفرين ما، رشته عمر او را بريد، در زمان حياتش كه خداى او را از رحمت خود دور سازد! ما گروهى از دوستانمان را از انحراف عقيدتى و عملكرد ظالمانه او آگاه ساختيم و به آنان خاطر نشان كرديم كه به دوستان خاص ما اين موضوع را برسانند.

و اكنون ما، هم از او بيزارى مى جوييم و هم از كسانى كه از او ابراز تنفر نكنند

آنچه در مورد اين عنصر فاجر و گناهكار به تو اعلام كرديم به احمد بن اسحاق كه خداى او را سلامت دارد! و به همه كسانى كه از شهر او يا ديگر شهرها، از وضعيت وى، از تو سؤال نمودند يا مى نمايند و نيز به هر آن كس كه در خور آن است كه در اين مورد آگاهى يابد به همه اينها اعلان كن، چرا كه هيچ يك از دوستان ما عذرى ندارند كه در آنچه افراد مورد اعتماد و اطمينان ما از جانب ما روايت مى كنند، ترديد روا دارند.

آنان مى دانند كه اسرار خود را با افراد مورد اعتماد خويش در ميان مى گذاريم و آنها را به آنان انتقال مى دهيم و آنچه در اين مورد است اگر خدا بخواهد، شناخته اند.

۴. محمد بن على بن بلال:

اين مرد نيز در آغاز كارش مورد اعتماد حضرت عسكرىعليه‌السلام بود( ۲۸۰ ) اما پس از آن از صراط مستقيم انحراف جست و به دروغ مدعى گرديد كه از جانب حضرت مهدىعليه‌السلام وكيل است و نيابت خاص دومين سفير آن حضرت، جناب محمد بن عثمان را انكار نمود. و از پى آن، اموالى را كه نزد او انباشته شده بود تا به حضرت مهدىعليه‌السلام برساند در آنها خيانت ورزيد.( ۲۸۱ )

محمد بن عثمان، راه ديدار او با امام عصرعليه‌السلام را هموار كرد و آن گرانمايه به او دستور داد كه اموال را به دومين نايب او، محمد بن عثمان بدهد. با اين وصف او همچنان به انحراف و كينه توزى خود ادامه داد و فرجام كارش به جايى رسيد كه توقيعى از جانب امام عصرعليه‌السلام رسيد و در آن ضمن گروهى دروغ پرداز همچون (شلمغانى) و (حلاج) مورد لعن و نفرين قرار گرفت و به بيزارى جستن از آنان تأکید شد.( ۲۸۲ )

۶. شلمغانى:

او به (ابن عزاقر) معروف بود و چون از (واسط) عراق برخاسته بود به زادگاهش منسوب شده و او را (ابوجعفر محمد بن على شلمغانى) مى گفتند.

از محدثان بود و كتابهاى بسيارى داشت و در آنها، انبوه رواياتى را كه از امامان اهل بيتعليه‌السلام دريافت داشته بود، همه را گرد آورى و دسته بندى نموده بود.

هنگامى كه راه انحراف و ارتجاع را در پيش گرفت و از نظر انديشه، عقيده و عملكرد تغيير يافت با روايات، شروع به بازيگرى كرد. هرچه مى خواست بر آنها مى افزود و هر چه دلخواه او بود، كم مى كرد.

در اوج فتنه گرى و فريبكارى او، توقيعى از جانب حضرت مهدىعليه‌السلام در لعن و نكوهش و بيزارى جستن از كفر و الحاد و كارهاى زشت او صادر شد و به شيخ حسين بن روح رسيد كه اينگونه است:

«...عرف اطال الله بقاءك و عرفك الخير كله وختم به عملك من تثق بدينه و تسكن الى نيته، من اخواننا آدام الله سعادتهم باءن محمد بن على، المعروف بالشلمغانى عجل الله له النقمة و لا امهله قد ارتد عن الاسلام و فارقه و الحد فى دين الله و ادعى ما كفر معه بالخالق جل و تعالى و افترى كذبا وزورا و قال بهتانا و اثما عظيما، كذب العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعيدا و خسروا خسرانا مبينا

«و انا برئنا الى الله تعالى و الى رسول و آله صلوات الله و سلامه و رحمته و بركاته عليهم منه ولعناه عليه لعائن الله تترى، فى الظاهر منا و الباطن و السر و العلن و فى كل وقت و على كل حال و على من شايعه و بايعه و بلغه هذا القول منا فاقام على توليه بعده

«و اعلمهم تولاك الله اننا فى التوقى و المحاذرة منه، على مثل ما كنا عليه ممن تقدمه من نظرائه من الشريعى و النميرى و الهلالى و البلالى و غيرهم

«و عادة الله جل ثناؤه مع ذلك قبله و بعده عندنا جميلة و به نثق و اياه نستعين و هو حسبنا فى امورنا و نعم الوكيل( ۲۸۳ )

بنام خداوند بخشاينده بخشايشگر

اعلان كن: خداى عمرت را طولانى ساخته و پاينده ات بدارد و همه خوبيها و ارزشها را به تو بشناساند و فرجام كارت را به نيكى پايان برد.

اعلان كن به همه كسانى كه به ديندارى و دين باورى آنان اطمينان دارى و به برادران ما كه از نيت خير آنان آگاهى و خداوند نيكبختى آنان را تداوم بخشد، به آنان اعلام كن كه: (محمد بن على) معروف به (شلمغانى) كه خداوند در كيفر او شتاب كرده و هرگز مهلتش ندهد، از دين اسلام برگشته و از آن جدا شده است، در دين خدا كفر و الحاد ورزيده و ادعاهايى دارد كه باعث كفر به آفريدگار بزرگ است. او به دروغ تهمت مى زند و بهتان مى بندد و گناهان بزرگى مرتكب مى شود.

آنان كه از خدا برگشته اند دروغ گفته و به گمراهى بسيار دور و درازى افتاده و زيانى آشكار كرده اند.

ما به خدا و پيام آورش و خاندان او كه درود و رحمت خدا و بركاتش بر او و خاندانش باد! از او بيزارى جسته و او را لعنت و نفرين نموده ايم. لعنتهاى خداى، يكى پس از ديگرى، در ظاهر و باطن، آشكار و نهان و هميشه و همواره، بر او باد و بر هر كس كه از او پيروى نموده و با او دست بيعت داده و پس از اين هشدار ما، باز هم به دوستى و پيروى از او برخيزد.

شما كه خداوند پشتيبان و يار و ياور تو باد اعلان كن كه: ما در اجتناب و برحذر بودن از او شلمغانى همانند همان حالتى هستم كه پيش از او، از عناصر نظير او بيزارى جستيم و تبرى از آنان را لازم شمرديم، از عناصرى مانند: شريعى، هلالى بلالى و ديگران.

شيوه خدا را پيش از رخدادها و پس از اينها، شايسته دانسته و به او اطمينان داشته و از او يارى مى جوييم و او در تمامى امور ما، ما را بس است و خوب و شايسته سرپرست و وكيلى است.

اين توقيع هشدار دهنده و راهگشا، هنگامى از سوى آن گرامى صادر گرديد كه سفير خاص او در زندان سردمداران وقت رژيم عباسى بود. با اين وجود، اين توقيع را به يكى از ياران خويش تسليم داشت و بدو دستور داد كه آن را بطور گسترده در ميان شيعيان و دوستداران خاندان وحى و رسالت منتشر سازد و او نيز چنين كرد و پس از پخش اين توقيع مبارك، شيعيان به لعن و نفرين و تبرى جستن از آن عنصر گمراه و دجال و دورى جستن از او، اتفاق نظر نشان دادند و از او و روش دجالگرانه و منحط او بيزارى جستند.

انحرافات شلمغانى

او به حلول و تناسخ معتقد بود و ادعا مى كرد كه خدا در وجود او حلول كرده و روح ملكوتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امیرمؤمنانعليه‌السلام و دخت گرانمايه پيامبر، فاطمه عليها سلام به ترتيب به (محمد بن عثمان) دومين سفير خاص امام عصرعليه‌السلام و (حسين بن روح) و (ام كلثوم) دختر محمد بن عثمان، حلول نموده اند و براى فريب و دجالگرى به، يارانش توصيه مى كرد كه: (اينها، راز سر به مهر است كه بايد همچنان پوشيده بدارند.)( ۲۸۴ )

۷. ابودلف كاتب:

او نيز از دروغپردازان بود كه به ناروا و بهتان ادعا كرد كه از سوى حضرت مهدىعليه‌السلام به سفارت انتخاب شده است. (جعفر بن قولويه) در مورد او مى نويسد:

(ابودلف كاتب، كسى است كه ما او را كافر و ملحد مى شناختيم. او پس از الحاد و كفرگويى به غلو و دجالگرى پرداخت، بعد ديوانه شد سپس به تفويض گراييد.)( ۲۸۵ )

به هر محفل و مجلسى مى رفت به خوارى و خفت كشيده مى شد و شيعيان جز اندك زمانى با او و فتنه اش آشنا نشدند و همگى از او و اندك پيروان گمراهش، بيزارى مى جستند.

از انحرافات او اين بود كه جزو گروه گمراه (مخمسه) بود( ۲۸۶ ) و آنان گروهى از غلو كنندگان و گمراهانى بودند كه مى گفتند: (سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و عمربن اميه پنج شخصيت برجسته اى هستند كه از جانب خدا تدبير امور و تنظيم شئون آفرينش را به دست گرفته اند خدا آنان را بر اين كار گمارده است.)( ۲۸۷ )

به هر حال (ابودلف) نيز به حلول و تناسخ معتقد بود، او كافر، نجس، گمراه و گمراهگر بود. معروف بود كه عنصرى ديوانه است و اين خرافات و سخنان كفرآلود، از ديوانگى و زوال عقل او منشاء مى گيرد.

۸. محمد بن احمد بغدادى

او بنام (ابوبكر محمد بن احمد بن عثمان) بود و به بغدادى شهرت داشت، از شگفتيهاى روزگار اينكه: او از نواده هاى جناب (عثمان بن سعيد) نخستين سفير خاص امام عصرعليه‌السلام بود.

او به دروغ و بهتان، ادعاى سفارت از جانب دوازدهمين امام نورعليه‌السلام را نمود. عنصرى كم سواد و كم خرد بود. در نادانى و بلاهت او همين بس كه از (ابودلف) پيروى مى كرد و به خرافات و كفريات او معتقد بود.

روايت شده است كه: روزى به مجلس عمويش محمد بن عثمان، دومين نايب خاص امام عصرعليه‌السلام وارد شد و اصحاب كه پيرامون روايات رسيده از اهل بيتعليه‌السلام گفتگو مى كردند، ساكت شدند و جناب محمد بن عثمان فرمود: (ساكت باشيد نزد اين تازه وارد چيزى نگوييد كه از ياران شما نيست.)

(بغدادى) نفاق را پيشه خود ساخته بود و هر روز به رنگى در مى آمد، يكبار ادعا كرد كه وكيل (يزيدى) است كه در بصره مى باشد و از اين راه اموال فراوانى گرد آورد.

سرانجام (يزيدى) به او دست يافت و ضمن درگيرى ضربت سختى بر سر و وارد آورد كه آب از ديدگانش فرو ريخت و نابينا گرديد و مرد.( ۲۸۸ )

چه كساني در غيبت كوتاه به ديدار او مفتخر شده اند؟

پس از اينكه آغاز عيبت كوتاه آن حضرت را، از همان لحظات نخستين ولادت او شناختيم،اينك ممكن است كسانى را به ديدار آن خورشيد جهان افروز مفتخر شده اند به دو گروه تقسيم كنيم و چگونگى ديدار برخى را بصورت فشرده و برخى را بصورت گسترده، ترسيم نماييم.

الف: كسانى كه در دوران حيات حضرت عسكرىعليه‌السلام به ديدار امام مهدىعليه‌السلام نايل آمدند.

ب: كسانى كه پس از رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام به ديدار آن حضرت، مفتخر شدند.

گروه نخست

۱. بانوى انديشمند و گرانقدر اسلام (حكيمه)، عمه حضرت عسكرىعليه‌السلام و دخت گرانمايه امام جواد خواهر حضرت امام هادى نخستين كسى است كه جمال دل آراى حضرت مهدىعليه‌السلام را هنگام ولادت و پس از آن بارها زيارت كرد، چرا كه يكى از افتخارات او اين است كه: سخت مورد اعتماد بيت رفيع امامت بود و در ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام حضور داشت.( ۲۸۹ )

۲. نسيم از كنيزان تربيت يافته بيت رفيع حضرت عسكرىعليه‌السلام است كه مى گويد:

يك شب پس از ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام بر او وارد شدم و در كنار گاهواره اش عطسه بر من دست داد، آن كودك گرانمايه فرمود:

(يرحمك الله)

از اين موضوع سخت شادمان شدم كه فرمود:

(الا ابشرك بالعطاس؟)

يعنى: بگويم عطسه داراى چه فوايد و پيامى است؟

گفتم: آرى! سرورم!)

حضرت فرمودند:

«هو امان من الموت ثلاثة ايام »( ۲۹۰ )

يعنى: عطسه تا سه روز، نويد بخش سلامتى و امان از مرگ كوتاه مدت است.

۳. گروهى از ياران حضرت عسكرىعليه‌السلام از (ابى غانم) كه يكى از خدمتگذاران بيت رفيع ولايت بود آورده اند كه:

براى حضرت عسكرىعليه‌السلام پسرى به دنيا آمد كه او را محمد نام نهاد و در سومين روز ولادتش او را به گروهى از ياران خويش نشان داد و فرمود:

«هذا صاحبكم من بعدى و خليفتى عليكم و هو القائم الذى تمتد اليه الاعناق بالانتظار، فاذا امتلات الارض جورا و ظلما، خرج فملاها قسطا و عدلا ».( ۲۹۱ )

يعنى: اين امام شما پس از من جانشين من در ميان شماست. و او همان قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه غيبت طولانى داشته و داراى مقام والايى است كه همگان انتظار ظهورش را مى كشند و آنگاه كه زمين لبريز از جور و ظلم و گرديد، ظهور مى كند و آن را از عدل و داد مالامال مى سازد.

۴. گروهى از برجستگان شيعه كه شمارشان به چهل نفر مى رسيد به محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام شرفياب شدند. آن حضرت، فرزند گرانمايه اش مهدىعليه‌السلام را در آن مجلس به آنان نشان داد و آنان جمال دل آراى او را ديدند و امام عسكرىعليه‌السلام به آنان فرمود:

«هذا امامكم من بعدى و خليفتى فيكم ...»( ۲۹۲ )

يعنى: اين امام و پيشواى شما پس از من و جانشين من در ميان شماست....

۵. ابوالاديان از ياران و كارگزاران امور بيت رفيع حضرت عسكرىعليه‌السلام بود و از كسانى است كه حضرت مهدىعليه‌السلام را از جمله، در رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام ديده است.( ۲۹۳ )

۶. عالم گرانقدر جناب (احمد بن اسحاق قمى) از بزرگانى است كه در دوران غيبت كوتاه مدت و حيات حضرت عسكرىعليه‌السلام به ديدار امام مهدىعليه‌السلام مفتخر شده است.

او در داستانى از ديدار خويش مى گويد، به محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام وارد شدم و در اين انديشه بودم كه از جانشين آن حضرت بپرسم، آن گرامى پيش از اينكه من چيزى بگويم فرمود:

«يا احمد بن اسحاق! ان الله (تبارك و تعالى) لم يخل الارض منذ خلق آدم عليه‌السلام و لا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجة لله على خلقه، به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزل الغيث و به يخرج بركات الارض

يعنى: احمد بن اسحاق! خداوند از روزى كه آدم را آفريد تا دامنه قيامت، هيچگاه زمين را از حجت خود بر بندگانش خالى نمى گذارد. به بركت اوست كه خداوند بلاها را از ساكنان زمين دفع مى كند و به بركت اوست كه باران فرو مى فرستد و به بركت اوست كه بركات زمين را مى روياند.

گفتم: (سالار من! امام و جانشين شما كيست؟)

با سؤال من حضرت عسكرىعليه‌السلام به سرعت برخاست و بر اندرون خانه وارد گرديد، آنگاه در حالى بيرون آمد كه پسرى بسان ماه شب چهارده كه گويى سه ساله بود در آغوش داشت، رو به من كرد و فرمود: (احمد بن اسحاق! اگر در پيشگاه خدا و حجتهاى او داراى كرامت و احترام نبودى، اين پسرم را به تو نشان نمى دادم.

احمد! اين فرزندم، همنام پيامبر خدا و هم كنيه اوست و كسى است كه زمين را مالامال از عدل و داد مى كند، همانگونه كه به هنگام ظهورش از ظلم و بيداد لبريز است.

احمد!... مثل او در ميان اين امت، مثل (خضر) و (ذوالقرنين) است.

بخداى سوگند! او غيبتى طولانى خواهد داشت كه در عصر غيبتش جز آنكه خداوند قلب او را به امامتش استوار سازد و به او توفيق دعا براى شتاب در ظهورش ارزانى دارد، كسى از گمراهى و هلاكت نجات نخواهد يافت.)

گفتم: (سرورم! آيا علامت و نشانه اى كه قلبم اطمينان بيشترى يابد هست؟) كه بناگاه آن پسر سه ساله به عربى رسا آغاز به سخن كرد و فرمود:

انا بقية الله فى ارضه و المنتقم من اعدائه، فلا تطلب اثرا بعد عين يا احمد بن اسحاق!

من بقية الله در روى زمين هستم و انتقام گيرنده از دشمنان خدا هستم، از اين رو احمد بن اسحاق! پس از ديدن و يافتن امام خويش از نشانه ها و علامتهاى او مپرس

اينجا بود كه شادمان و مسرور از محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام و فرزندش، خارج شدم، فرداى آن روز بار ديگر بدانجا رفتم و به حضرت عسكرى گفتم: (پسر پيامبر! از نعمت گرانى كه بر من ارزانى داشتى و مرا به ديدار مهدىعليه‌السلام مفتخر ساختى، مرا غرق در شكوه و شادمانى نمودى. اينك! بفرماييد نشان و روش او از (خضر) و (ذوالقرنين) چيست؟)

فرمود: (غيبت طولانى است.)

گفتم: (يعنى غيبت او بسيار به طول مى انجامد؟)

فرمود: اى وربى! حتى يرجع عن هذا الامر اكثر القائلين به، فلا يبقى الا من اخذ الله (عزوجل) عهده بولايتنا و كتب فى قلبه الايمان و ايده بروح منه.

يا احمد بن اسحاق! هذا امر من امر الله و سر من سر الله و غيب من غيب الله، فخذ ما اتيتك و كن من الشاكرين، تكن غدا معنا فى عليين.( ۲۹۴ )

آرى به پروردگارم سوگند! آنقدر كه بيشتر معتقدان به امامت و غيبت و ظهور او، از عقيده خويش بر مى گردند و كسى جز آنان كه خداوند به ولايت و امامت ما از آنان پيمان گرفته و در قلبهاى آنان ايمان را نوشته و به عنايت خويش آنان را تاءييد فرموده است، كسى باقى نمى ماند.

احمد!... اين كارى از كارهاى خدا و رازى از رازهاى او و نهانى از نهانهاى خداست. آنچه به تو گفته شد فراگير و از سپاسگزاران باش تا فرداى رستاخيز در برترين درجات بهشت، با ما خاندان وحى و رسالت باشى.

۷. از ديگر كسانى كه آن گرامى را در زمان پدرشعليه‌السلام ديد، (يعقوب بن منقوش) است. او مى گويد: به محضر حضرت عسكرىعليه‌السلام شرفياب شدم و در حاليكه در حجره اى در بخش اندرون منزل، نشسته بود و سمت راست او اطاقى بود كه بر درگاه آن پرده اى زيبا و نظيف آويخته بود.

به آن حضرت گفتم: (سالار من! امام پس از شما و صاحب اين امر كيست؟)

فرمود: (يعقوب! آن پرده را كنار بزن!)

پرده را كنار زدم، كودك سيمين رويى را نگريستم كه پيشانى باز و بلند، چهره اى سپيد و نورافشان، ديدگانى جذاب و درخشنده، دستهايى قوى و پرگوشت، قامتى دوست داشتنى و جالب و خالى بر گونه راست داشت و انبوه موهاى زيبايش بر قسمت جلوى سرش تنظيم شده بود. به نظرم هشت تا ده ساله آمد، هنگامى كه پرده را كنار زدم اين كودك پرشكوه پيش آمد و روى پاى پدرش حضرت عسكرىعليه‌السلام نشست.

امام عسكرىعليه‌السلام فرمود: (اين صاحب شماست.)

آگاه برخاست تا برود كه پدرش فرمود: (پسرم! تا هنگام مشخص، وارد خانه شو!) و در حاليكه من قامت دلارايش را مى نگريستم او به همان اطاقى كه از آنجا آمد، وارد شد.

سپس حضرت عسكرىعليه‌السلام رو به من كرد و فرمود: (يعقوب! به همان اطاقى كه پسرم رفت بنگر! ببين كسى هست؟)

من وارد اطاق شدم اما هيچ كس را در آنجا نديدم.( ۲۹۵ )


گروه دوم

گروه دوم كسانى هستند كه پس از رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام و در دوران غيبت صغرى به ديدرا دوازدهمين امام نور، حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخر شده اند. شمار اين گروه بسيار است و بر شمردن نام همگى آنان مشكل كه در اينجا به نام برخى از آنان اشاره مى رود:

۱. ابوالاديان از نخستين كسانى است كه در نخستين ساعات رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام و آغاز ولايت و امامت امام مهدىعليه‌السلام به ديدار آن گرامى مفتخر گرديد و تجلى شكوهبار او را در نماز بر پيكر پاك پدر دريافت پاسخ نامه ها و حل مشكل كاروان قم را به چشم خود نگريست( ۲۹۶ ) كه داستان او را در بخش هشتم آورديم.

۲. از ديگر افرادى كه به ديدار آن خورشيد جهان افروز، مفتخر گرديد (حاجز بن يزيد و شاء) مى باشد. او شاهد تجلى قدرتمندانه حضرت مهدىعليه‌السلام به هنگام رحلت پدر و نماز بر پيكر پاك او بود و بعدها هم به وكالت آن حضرت برگزيده شد.( ۲۹۷ )

۳. از كسانى كه آن حضرت را پس از رحلت پدر گرانقدرش حضرت عسكرىعليه‌السلام ديد، عمويش (جعفر) بود. جعفر سه بار حضرت مهدىعليه‌السلام را ديد:

۱. يك بار، هنگامى بود كه مى خواست بر پيكر پاك امام عسكرىعليه‌السلام نماز آغاز كند كه بناگاه حضرت مهدىعليه‌السلام تجلى كرد و رداى او را گرفت و كشيد و فرمود:

تنح يا عم! انا اولى بالصلاء على ابى.( ۲۹۸ )

يعنى: عمو! برو عقب كه من بر نماز خواندن بر پيكر پاك پدرم از همگان سزاوارترم.

۲. دومين بار هنگامى بود كه جعفر، ادعا كرد كه وارث امام عسكرىعليه‌السلام است و اموال او را بايد به ارث ببرد كه حضرت مهدىعليه‌السلام از نقطه اى كه جعفر نمى دانست ظاهر شد و خطاب به او فرمود:

يا جعفر! مالك تتعرض فى حقوقى؟

يعنى: جعفر! تو را چه رسد كه به حقوق من متعرض گردى؟

و آنگاه در حاليكه بهت و هراس، سراپاى جعفر را گرفته بود، آن حضرت از برابر ديدگانش نهان شد.( ۲۹۹ )

۳. سومين ديدار جعفر، هنگامى بود كه بر اساس وصيت حضرت عسكرىعليه‌السلام تصميم گرفتند پيكر پاك او را در همان خانهاى كه امام هادىعليه‌السلام مدفون است، به خاك بسپارند كه جعفر پيش آمد و بخاطر كارشكنى گفت: (اين خانه، خانه من است و نبايد اينجا به خاك سپرده شود.)

در اين هنگام حضرت مهدىعليه‌السلام ظاهر شد و فرمود:

(يا جعفر!... ادراك هى؟!)

يعنى: جعفر! آيا براستى اين خانه خانه توست؟

و آنگاه از برابر ديدگان او غائب گرديد و جعفر ديگر او را نديد( ۳۰۰ )

۴. از كسانى كه پس از حيات پدر و در دوران غيبت كوتاه مدت امام عصرعليه‌السلام آن گرانمايه را ديده اند، انبوه مردمى بودند كه براى نماز بر پيكر حضرت عسكرىعليه‌السلام در بيت رفيع ولايت گرد آمده بودند. آنان همگى ديدند كه حضرت مهدىعليه‌السلام چگونه پرشكوه و پرصلابت تجلى كرد و پيش آمد و جعفر را كنار زد و خود بر پيكر پاك پدرش نماز گزارد.

۵. گروه ديگرى كه در غيبت صغرى به ديدار آن حضرت مفتخر گرديدند، كاروانيانى بودند كه در روزهاى نخستين هفته رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام به سامرا آمده بودند و در همانجا توفيق ديدار نصيب آنان گريد.

داستان آنان بطور مشروح در بخش از رحلت حضرت عسكرى آمده است.

۶. (سيما) از غلامان (جعفر) يا از ماءموران خليفه خودكامه (عباسى) است. او به دستور آنان، درب خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام را شكست و وارد خانه گرديد كه بناگاه حضرت مهدىعليه‌السلام در حاليكه سلاح سردى به دست داشت بر او ظاهر شد و خطاب به او فرمود:

(ما تصنع فى دارى؟)

يعنى: تو در خانه من چه مى كنى؟

(سيما) وحشت زده گفت: (سرورم! مرا گسيل داشته است او بر اين گمان است كه پدرت حضرت عسكرىعليه‌السلام كه از دنيا رفته است، پسرى ندارد و خانه او به جعفر مى رسد، اينكه كه خانه شماست و شما فرزند او هستيد من مى روم) و از خانه خارج شد.( ۳۰۱ )

۷. (ابراهيم بن ادريس) كه از ياران حضرت هادىعليه‌السلام بود، به ديدار امام عصرعليه‌السلام مفتخر گرديد و درباره ديدارش گفت:

(من پس از رحلت يازدهمين امام نور، فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام را كه گويا جوانى ۲۰ ساله بود، زيارت كردم پيشانى و دست مبارك او را بوسه باران ساختم.)( ۳۰۲ )

۸. از چهره هاى بنام كه در غيبت كوتاه مدت امام عصرعليه‌السلام و پس از رحلت امام عسكرىعليه‌السلام به افتخار ديدار نايل آمد، جناب (على بن مهزيار) است. او علاوه بر ديدار امام عصرعليه‌السلام در منطقه طايف، روزهايى نيز افتخار ميهمانى و ضيافت داشته كه داستان او بسيار گسترده است.( ۳۰۳ )

۹. از ديگر شخصيتهاى بلند آوازه اى كه در اين دوره به افتخار ديدار نايل گرديده، دومين سفير آن حضرت (محمد بن عثمان) است. از او پرسيدند: (آيا صاحب الاءمر را ديده اى؟)

پاسخ داد: (آرى!... آخرين ديدارم با او كنار خانه خدا بود كه آن گرامى دست به دعا و نيايش برداشته و مى گفت:

اللهم ءنجزلى ما وعدتنى.( ۳۰۴ )

۱۰. و نيز از (عبدالله بن جعفر حميرى) آورده اند كه مى گفت: از جناب (محمد بن عثمان) شنيدم كه مى گفت: خودم وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام را ديدم كه پرده كعبه را گرفته بود و نيايشگرانه مى گفت:

اللهم انتقم لى من أعدائى( ۳۰۵ )

يعنى: بار خدايا! انتقام مرا از دشمنانم بگير.

شمار كسانى كه در غيبت كوتاه مدت آن حضرت و پس از رحلت پدر گرانقدرش، آن حضرت را زيارت نموده اند، بسيار است اگر بخواهيم نام و داستان همه آنان را بياوريم، سخن بسيار گسترده مى شود به همين جهت به همين شمار بسنده مى كنيم.


تلاش شكست خورده دشمن

مدت سكونت حضرت مهدىعليه‌السلام پس از رحلت پدر، در شهر تاريخى سامرا، بطور دقيق مشخص نيست، اما روشن است كه بسيارى از دوستداران و شيعيان در همانجا به ديدارش مفتخر شده و حقوق اموال خويش را به او تقديم داشته اند.

طبيعى است كه استبداد حاكم، وجود گرانمايه آن حضرت را براى بقاى خود خطرى بزرگ، ارزيابى مى نمود و لحظه اى از اين خطر و نيز از خط پرافتخار تشيع و از پيروان خاندان وحى و رسالت كه مشروعيت رژيم عباسى و سردمداران آن را به رسميت نمى شناختند غفلت نمى ورزيد و همواره نگران و مراقب اوضاع بود؛ به همين جهت سفيران امام عصرعليه‌السلام نيز شيوه و اسلوب خاصى را براى انجام مسئوليتها و در همانحال پرهيز از خطر استبداد و به منظور دفاع از خويشتن در برابر هر رخدادى برگزيدند تا بدين وسيله حساسيت استبداد را تا سرحد امكان و خود را آماج هجوم دشمن بيدادگر و عنان گسيخته، قرار ندهند.

استبداد حاكم، بارها به تلاش مذبوحانه اى دست يازيد تا حضرت مهدىعليه‌السلام را دستگير و از ميان بردارد، اما همه توطئه ها و تلاشهاى آن، با شكست روبرو گرديد.

براى نمونه:

۱. در بحثهاى گذشته ترسيم گرديد كه استبداد حاكم، يكبار در جستجوى امام مهدىعليه‌السلام مادر گرامى او، حضرت (نرجس) را بازداشت كرد، اما موفق به دستيابى به خود آن گرامى نشد.

۲. پس از ۱۹ سال كه (سامرا) مركز حكومت استبدادى بنى عباس بود، بغداد، به عنوان پايتخت برگزيده شد و تشكيلات حكومت بدانجا انتقال يافت و (معتضد) كه در آن روزگار سياه، با انحصار قدرت و امكانات جامعه، مدعى خلافت اسلامى بود و در راءس اين رژيم سياهكار قرار داشت، بار ديگر كشتن و از ميان برداشتن حضرت مهدىعليه‌السلام را در دستور كار و برنامه استبداد حاكم قرار داد.

او در راه انجام اين جنايت سهمگين بود كه سه تن از اشرار خانه زاد خويش را فراخواند و به آنان دستور داد كه بطور پراكنده و سرى، چابك و سبكبال، به سوى شهر تاريخى سامرا حركت كنند، در نقطه اى از شهر كه برايشان وصف كرد، به خانه اى خواهند رسيد كه در كنار درب و راهرو آن، غلام رنگين پوستى، براى عادى جلوه دادن اوضاع و رد گم كردن، بافتنى در دست دارد و به كار بافندگى مشغول است. با يافتن آن خانه، بى درنگ به آنجا يورش برند و سر هر كسى را كه در خانه يافتند از بدنش جدا و به دربار خلافت به ارمغان بياورند.


مأموريت پرخطر

اينك جريان اين يورش وحشيانه و شكست خورده را از زبان (رشيق) كه يكى از آن سه تن مى باشد، مى خوانيم:

ما براى اجراى دستور، به سوى سامرا شتافتيم و پس از ورود بدان شهر، برنامه را همانگونه كه برايمان تشريح شده بود، پيگيرى كرديم. خانه مورد نظر را يافتيم و در راهرو خانه، غلام رنگين پوستى را ديديم كه مشغول بافتن چيزى است.

از او در مورد خانه و اينكه چه كسى در خانه است پرسيديم، اما او با بى تفاوتى بسيار، بى آنكه به ما توجهى كند يا بهايى بدهد، پاسخ داد كه: (خانه از آن صاحب آن است و همو در آن زندگى مى كند.)

ما طبق دستور، خانه را مورد يورش قرار داديم و هنگامى كه وارد شديم با سرايى پاك و پاكيزه و قضايى دل انگيز و آرام بخش روبرو شديم. در برابر خويش، پرده زيبا و بى نظيرى كه گويى هم اكنون نصب شده و هيچ دستى به آن نرسيده است، جلب نظر مى كرد و وجود كسى در خانه احساس نمى شد.

پرده را براى ورود به اطاق، كنار زديم كه بناگاه با سالن بزرگى روبرو شديم كه گويى دريايى عظيم و مواج در آن قرار گرفته است و در دورترين كرانه آن، حصيرى پاك و پاكيزه بر روى آب گسترده شده و بزرگ مردى كه زيباترين چهره و پرشكوه ترين قامت و هيبت را داشت، بر روى آن به نماز ايستاده است. او چنان غرق در نيايش و راز و نياز با خدا بود كه گويى نه متوجه آمدن ما شد و نه اعتنايى به سر و صداى سلاحهاى ما و بگير و ببند ما داشت.

احمد كه يكى از ما سه نفر بود، بى درنگ براى اجراى فرمان سردار خودكامه خويش، گام به سالن نهاد، اما در درون آب قرار گرفت و با غرق شدن فاصله چندانى نداشت كه من با تلاش بسيار، او را از آب بيرون كشيدم و بيهوش نقش بر زمين گرديد.

نفر دوم با خيره سرى بيشترى كوشيد وارد سالن گردد و دستور ظالمانه خليفه را به اجرا گذارد، اما او نيز به مجرد پا نهادن بر روى آب، به سرنوشت شوم نفر اول گرفتار آمد.

من با مشاهده وضعيت آن دو، در بهت و حيرت قرار گفتم، بناگزير به آن انسان پرشكوه و وارسته رو آوردم و ضمن پوزش خواهى از يورش به حريم خانه اش گفتم: (سرورم! از پيشگاه خدا و شما كه بنده شايسته او هستى، پوزش مى خواهم بخداى سوگند! من نمى دانم جريان چيست؟ و به سوى خانه چه كسى آمده ام، اينك به سوى خدا باز مى گردم و روى توبه به بارگاه او مى آورم....)

اما او همچنان بى اعتناى به گفتار من، به نماز روح بخش خويش مشغول بود و بدينسان عظمت او و شرايط وصف ناپذير خانه اش، ما را دچار وحشت و اضطراب ساخت، شتابان بازگشتيم و زبون و شكست خورده به سوى بغداد و دربار خلافت شتافتيم.

خليفه در انتظار ما بود و پيش از رسيدن ما به پاسداران كاخ دستور داده بود كه به مجرد رسيدن ما، اجازه ورود دهند. سياهى شب هنوز دامن خود را جمع نكرده بود كه رسيديم و طبق توصيه خليفه، ما را نزد او بردند. او از ماءموريت ما و چگونگى كار پرسيد و ما جريان بهت آورى را كه با دو چشم خود ديده بوديم به او گفتيم.

خليفه، سرگردان و وحشت زده گفت: (واى بر شما! آيا پيش از من با ديگرى ملاقات داشته ايد؟ و از جريان ماءموريت و شكست آن، چيزى فاش ساخته ايد؟)

پاسخ داديم: (نه!)

او در حاليكه جوهر صدايش تغيير كرده بود با شديدترين سوگندها تأکید كرد كه: از فرزندان نياى خود نيست و فرزند نامشروع است كه اگر كلمه اى از اين خبر محرمانه، فاش شود، گردن ما را نزند.

و ما تعهد بر رازدارى سپرديم و تا او زنده بود جراءت و جسارت بازگويى آن ماءموريت خطرناك را در خود نديديم.( ۳۰۶ )

نگرشى بر نقشه شكست خورده

از اين جريان چنين دريافت مى گردد كه خانه و محل سكونت حضرت مهدىعليه‌السلام در شهر سامرا، در آن روزگاران، سخت تحت نظر استبداد و دستگاه اطلاعاتى و جاسوسى بوده و همه اخبار آن، به شخص خليفه خودكامه عباسى گزارش مى شده است. به همين دليل هم او مى دانست كه در راهرو خانه، غلام رنگين پوستى همواره براى عادى جلوه دادن و مراقبت از بيت رفيع امامت گمارده شده است و به همين جهت هم، سه تن از اطرافيان و مزدوران شرارتبار خويش را برمى گزيند و به آنان دستور رفتن به سامرا با آن شرايط خاص را صادر مى كند. آدرس محله اى از شهر را به آنان مى دهد و خانه اى را مشخص مى سازد كه مورد هجوم قرار دهند و هر كس را در آنجا يافتند بكشند.

او، آن مجريان كوردل و نگونبخت را از خانه و صاحب آن خانه اى كه بايد كشته شود باخبر نمى سازد، بلكه ترجيح مى دهد كه آنان در همان نادانى و كوردلى خويش باقى باشند و ندانند شخصيت مورد نظرى كه بايد كشته شود كيست؟ چرا حكم كشتن او را صادر كرده و گناه او چيست؟

به هر حال، اين سه نفر به شهر سامرا مى رسند و به خانه، هجوم مى برند. غلام رنگين پوست را كه مشغول بافتن چيزى است در آنجا مى يابند، اما او نه به آنان بها مى دهد و نه اعتنايى مى كند، گويى كه حشراتى وارد خانه شده اند.

وقتى از او در مورد خانه و كسى كه در آن است مى پرسند، در اوج آرامش خاطر و بسيار كوتاه مى گويد: (صاحب خانه، در درون خانه است.) و از نام و نشان صاحب خانه، سخنى به ميان نمى آورد و بدين وسيله آنان را تحقير مى كند و آنان نيز اين تحقير و اهانت را درك مى كنند.

آنان، بر درب آن سالن بزرگ، پرده بسيار زيبا و پرشكوه و تازه اى را مى بينند كه گويى تازه نصب شده و دستى به آن نخورده است، سرانجام به آن سالن بزرگ يورش مى برند و با دريايى از آب روبرو مى گردند و در دورترين نقطه سالن و بر روى آب، حصيرى را گشوده مى نگرند كه بزرگ مردى در كمال شكوه و هيبت به نماز ايستاده است و از هجوم اين تجاوزكاران نه تنها ذره اى پريشان و مضطرب نمى شود، بلكه هيچ توجهى به آنان نمى كند، چنانكه گويى چيزى اتفاق نيافتاده است.

روشن است كه حضرت مهدىعليه‌السلام براى دفع اين عاملان كوردل استبداد و نقش بر آب ساختن نقشه تبهكارانه آنان، از قدرت اعجاز كمك مى گيرد، اما با اين وصف يكى از آن سه تن با آن منظره هولناك، به مبارزه برمى خيزد و گام در آب مى نهد تا از راه شنا به وجود گرانمايه امام عصرعليه‌السلام دست يابد كه در آب فرو مى رود و (رشيق) او را رهايى مى بخشد. دومين نفر نيز همچون مزدور نخست، دست به تلاش مذبوحانه مى زند، اما سرانجام تلاش ظالمانه او نيز، بسان رفيقش نقش بر آب مى شود.

مرگ و نفرين بر اين انسان نگونبخت!

اين انسان ناتوان و طغيانگر!

اين انسان تجاوزكارى كه مى خواهد بر قدرت خدا چيره گردد و با خواست و اراده خدا مخالفت مى ورزد.


در برابر نيروى شكوهبار اعجاز

در اينجا نيازى نمى بينيم كه معجزه و قدرت اعجاز را در پرتو علوم مادى و طبيعى، تفسير و تحليل نماييم، چرا كه معجزه فراتر از اين معيارها و مقياسهاست، خرد از تفسير و تحليل آن از ديدگاه مادى و علوم طبيعى ناتوان است. و كافى است بدانيم كه آنچه را (رشيق) ديد، معجزه بود و معجزه حد و مرزى ندارد و مخصوص به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم نيست بلكه همه جانشينان راستين آن حضرت از امیرمؤمنانعليه‌السلام تا حضرت مهدىعليه‌السلام از آن نيروى عظيم و خدادادى، بهره ورند.

به هر حال (رشيق) با ديدن آن جو خاص و اعجازآميز، در برابر قدرت اعجاز از خواب غفلت بيدار شد؛ گويى از جهان ماده و ماديات، اوج گرفته و در جهان ديگرى زندگى مى كند به همين دليل بود كه موضع او تغيير يافت و از يك مهاجم به عذرخواه و پوزش طلب، تبديل شد.

نخست از خداى جهان آفرين طلب مغفرت كرد و آنگاه از آن ابرمردى كه بر روى حصير دست نياز به بارگاه آن بى نياز برده بود و نماز مى خواند پوزش خواست و ادعا كرد كه نه از خانه چيزى مى داند و نه صاحب خانه را مى شناسد. هرگز نمى داند چرا خليفه خودكامه، فرمان قتل صاحب خانه را داده است و گناه او كه در خور كشته شدن باشد، چيست؟

اما آن گرامى، نه به پوزش خواهى او اعتنايى مى كند و نه به توبه اش و همچنان به نماز خويش ادامه مى دهد و اين ثبات قلب و عظمت روح آن حضرت، دل آنان را لبريز از ترس و هراس مى سازد و شكست خورده و رانده شده، به دربار خلافت باز مى گردند.

خليفه بيدادگر كه لحظه اى قرار و آرام ندارد و همواره در انتظار بازگشت مزدوران خويش و دريافت گزارش نتيجه عمليات جنايتكارانه اى است كه به آنان واگذاشته است، به پاسداران كاخ دستور مى دهد كه به مجرد رسيدن آنان، در هر ساعتى از شب يا روز كه باشد، بى درنگ به آنان اجازه ورود دهند و آنان را نزد او برند.

و هنگامى كه آن سه تن پس از ورود به بغداد نزد او مى روند و جريان را آنگونه كه ديده بودند گزارش مى كنند او برآشفته و وحشت زده مى شود و مى پرسد: (آيا پيش از آمدن نزد من كسى را ديده و چيزى از رخداد ماءموريت شكست خورده خود را به او گفته ايد؟)

آنان مى گويند: (هرگز!) و او به شديدترين سوگندها كه ميان اوباش و اراذل، متعارف است، سوگند ياد مى كند كه: (اگر يك كلمه از آنچه ديده ايد فاش كنيد، من حلال زاده نيستم اگر گردن شما را نزنم...) و بدينسان آنان را به سخت ترين شكل ممكن به حق پوشى تهديد مى كند.


شرارتى ديگر

خليفه خودكامه عباسى، پس از اينكه دومين تلاش مذبوحانه و ظالمانه خويش را شكست خورده ديد، بر اين فكر افتاد كه چاره انديشى جدى تر و گسترده ترى در اين مورد بنمايد و تدابيرى قوى اتخاذ كند.

راستى! اين عقل سخيف و انديشه تباه و ديدگاه احمقانه را تماشا كن! او در همان حال كه مى داند مقام پرفراز امامت راستين از جانب خداست و اين خداست كه حافظ و نگهدارنده دوازدهمين امام نورعليه‌السلام است.

و آن وجود گرانمايه به سلاح شكست ناپذير معجزه و قدرت الهى اعجاز، مسلح و مجهز است، با همه اينها، نه تنها سر عقل نمى آيد بلكه بر كينه توزى و شرارت و خيره سرى و خودكامگى خويش ادامه مى دهد. براى ستيز با خدا و چيره شدن بر اراده و خواست او دست به تلاش احمقانه ديگرى مى زند كه (رشيق) از سومين نقشه تجاوزكارانه و تلاش مذبوحانه و شكست خورده اش كه براى دستگيرى و به شهادت رساندن امام مهدىعليه‌السلام به اجرا درمى آيد، اينگونه گزارش مى دهد. او مى گويد:

سپس، سپاه بيشترى به سامرا و به رفيع امامت فرستاده شد. هنگامى كه سپاهيان خليفه، وارد صحن خانه شدند، از داخل سرداب، نواى دلنواز تلاوت قرآن به گوششان رسيد. همگى در كنار درب خروجى گرد آمدند و راهها را مسدود ساختند تا آن حضرت از آنجا خارج نگردد و از حلقه محاصره بيرون نرود، فرمانده سپاه خونخوار عباسى پيشتر از همه، كنار درب سرداب ايستاده بود و در انتظار بود تا همه نيروها بدان نقطه برسند كه در اين هنگام آن گرامى از سرداب بالا آمد و از برابر ديدگان سپاهيان تا دندان مسلح و فرمانده آنان كه كه پيشاپيش آنان بود گذشت...

هنگامى كه رفت و ناپديد شد، فرمانده سپاه گفت: (اينك! وارد سرداب شويد و او را دستگير نماييد.)

گفتند: (مگر او از برابر شما عبور نكرد؟)

گفت: (هرگز! من كسى را نديدم...شما كه ديديد چرا او را رها كرديد؟)

گفتند: (ما فكر كرديم شما او را مى بينى....)( ۳۰۷ )

آرى! همانگونه كه از گزارش دريافت مى گردد سردمدار خودكامه (عباسى) لشكر گرانى كه شمار آن بطور دقيق معلوم نيست، به سوى سامرا و به بيت رفيع امامت براى دستگيرى يا به شهادت رساندن حضرت مهدىعليه‌السلام گسيل مى دارد. آنان به خانه آن حضرت وارد مى شوند و نداى دلنواز تلاوت قرآن آن گرامى مرد عصرها و نسلها را از سرداب خانه مى شنوند و فرمانده سپاه، براى اجراى فرمان خليفه به انتظار رسيدن همه نيروهاى خويش مى ماند....

راستى! اين ترسوها را تماشا كن كه چگونه براى دستگيرى يك نفر، آرى! يك انسان والا! تدابير عريض و طويلى را تدارك مى بينند و خدا مى خواهد كه آن گرامى، تنهاى تنها، با آنان روبرو گردد، قهرمانانه از صف آنان عبور كند و اين بار بيشتر از گذشته، نشانه خفت و خوارى و شكست و رسوايى، بر پيشانى آنان بخورد.

آرى! به همين دليل است كه در اوج آمادگى آنان، در يك لحظه، حضرت مهدىعليه‌السلام از سرداب خارج مى گردد و از برابر ديدگان لشكر تا دندان مسلح رژيم عباسى، مى گذرد و مى رود و ناپديد مى گردد.

و نيز از گزارش، اين واقعيت آشكار مى گردد كه: فرمانده عمليات كه سخت دچار آشفتگى فكرى و اضطراب درونى بوده است، خداوند در برابر ديدگان او ديوار و پرده، قرار داده است تا نبيند. و به همين دليل هم هنگامى كه امامعليه‌السلام از صف مزدوران رژيم مى گذرد و آنان او را مى بينند، فرماندهشان نمى بيند و هنگامى كه سپاه مى بيند كه فرمانده عمليات، خروج آن حضرت را از سرداب و عبورش را از برابر لشكر نظاره مى كند اما دستورى نمى دهد چنين مى پندارد كه او به هوش است و عبور آن حضرت را مى نگرد و سخن نمى گويد.

و بدينسان خداوند، وجود گرانمايه آن حضرت را از اين تلاشهاى خائنانه و شكست خورده اى كه عناصر بيدادگر و فرومايه بر ضد او به اجرا مى گذارند، حفظ مى كند و به خواست خداوند تا هنگامه ظهور نيز، در پناه اوست و همو او را حفظ و حراست خواهد كرد.

داستان سرداب

اينك كه سخن به اينجا رسيد، يادآورى يك نكته در رابطه با سرداب مقدس سامرا مفيد به نظر مى رسد و آن اينكه:

بيشتر خانه ها در مناطق گرمسير عراق از ديرباز تاكنون بخاطر پرهيز از

حرارت خورشيد و گرماى سخت و طاقت فرساى تابستان، مجهز به سرداب يا زيرزمين بوده است.

خانه حضرت عسكرىعليه‌السلام نيز در شهر تاريخى سامرا، داراى، چنين زيرزمينى بود كه در تاريخ به (سرداب) مشهور شده است.

در گزارش (رشيق) در مورد تلاش مذبوحانه رژيم عباسى براى دستگيرى و يا به شهادت رساندن حضرت مهدىعليه‌السلام خوانديم كه آن حضرت در حاليكه خانه بطور كامل در حلقه محاصره سپاه خليفه بود و آنان براى دستگيرى آن وجود مبارك، آنجا را در ميان گرفته بودند، از سرداب بيرون آمد و از صف آنان عبور كرد و رفت....

سرداب مورد بحث، همچنان در جوار مرقد دو امام گرانقدر حضرت هادى و عسكرىعليه‌السلام در سامرا موجود است. طبيعى است كه در طول اين قرنهايى كه بر آن گذشته است ساختمان آن تجديد بنا شده، اما امكان آن، تغيير نيافته است.

زائران، به اين مكان مقدس، احترام مى كنند و بخاطر شرافت و قداست آن، بدان تبرك مى جويند، چرا كه محل سكونت و زندگى و عبادت و نيايش و تلاوت قرآن سه تن از امامان معصومعليهم‌السلام بوده است. با اين بيان، آنجا مكان مقدس و خانه پربركتى است كه خداوند اجازه داده است كه چنين مكانى، رفعت مقام يابد و در آنجا نام خدا به عظمت برده شود. به همين جهت هم مسلمانان پيرو مذهب خاندان وحى و رسالت در آنجا نماز مى خوانند و درود بر پيامبر و خاندانشعليهم‌السلام مى فرستند و آنجا را زيارت مى كنند و كسى بر اين عقيده نيست كه امام مهدىعليه‌السلام در آن سرداب سكونت دارد يا اينكه از آنجا ظهور خواهد كرد.

سرداب، در نظر شيعيان، جز مكانى كه به دليل زندگى پرافتخار سه امام معصومعليهم‌السلام در آنجا، شرافت و بركت كسب كرده است، چيز ديگرى نيست. دوستداران خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گويى در مورد اين سرداب، زبان حال و سخن دلشان اين است كه:

و ما حب الديار شغفن قلبى

ولكن حب من سكن الديارا

يعنى: اين نه عشق ديار و خانه يار است كه قلب مرا لبريز ساخته است، بلكه اين عشق محبوب و معشوقى است كه آنجا سكونت داشت.

آنچه آمد فشرده جريان سرداب مقدس در سامرا مى باشد و بس، اما اينك شما خواننده عزيز! با من بيا و ببين كه دروغ پردازان، فريبكاران، حيله گران و شعبده بازان چگونه همچنان به نام سرداب، ياوه سرايى مى كنند و شيعيان را به باد استهزا مى گيرند كه گويى معتقد هستند كه حضرت مهدىعليه‌السلام در اين سرداب نهان است با اينكه دروغ پردازان خود مى دانند كه يك نفر شيعه و پيرو خاندان وحى و رسالتعليهم‌السلام را نخواهند يافت كه بر اين عقيده باشد كه حضرت مهدىعليه‌السلام در سرداب نهان شده يا در آنجا ساكن است، اما چه بايد كرد كه اين منحرفان دلقك و فرومايه، بدون هيچ تقوا و پرواى دينى هر چه مى خواهند مى نويسند و آنچه هواى دلشان خواست مى گويند، نه از مردم شرم و حيايى مى كنند و نه از خداى عادل، ترس و واهمه دارند.

كينه توزى و نادانى يكى از آنان تا جايى رسيده كه شعرى در اين مورد سروده و مى گويد:

ما آن للسرداب أن يلد الذى

سميتموه بزعمكم انسانا

يعنى: هنوز در اين (سرداب) آن شخصيت والا و اصلاحگرى كه شما به پندار خويش در انتظار او بسر مى بريد، ديده به جهان نگشوده است.

به هر حال، اين دروغ، در طى اين قرنها همچنان باقى ماند و از نويسنده اى به نويسنده ديگر و از يك نادان به يك عقده دار و از يك دروغ پرداز به يك دجال پرفريب، منتقل گرديد و در ذهن عليل و انديشه بيمار آنان، مرتب دگرگون شد تا كار نادانى و تعصب اين قماش نگون بختان به جايى رسيد كه يكى از آنان در كتاب خود مى نويسد: (اين سرداب، در شهر حله عراق است!) با اينكه مى دانيم مسافت ميان حله و سامرا حدود ۳۰۰ كيلومتر است.

و ديگرى از بافته هاى بى اساس خويش، تهمت و افتراى ديگرى بر آن دروغ سلف خويش افزوده و مى گويد: (شيعيان در بامداد هر جمعه اى، سوار بر مركبها و مسلح و آماده پيكار، به درب اين سرداب اجتماع مى كنند و فرياد مى كشند كه: سالار ما! بيا! بيا!....)

اى كاش! اين منحرفان، در اين دروغ پردازى خويش با هم همسخن مى شدند تا بدسيرتى آنان برملا نشود و پرده دجالگرى و فريبشان از چهره كريه شان كنار نرود و ساختگى بودن ادعايشان براى اهل مطالعه و انصاف آشكار نگردد.

اما اين سنت خداست كه حق را سرانجام آشكار مى سازد و باطل را در هم مى كوبد و رسوا مى كند به همين جهت است كه در اين مورد، گفتار اين دروغ پردازان ضد و نقيض است.

يكى مى گويد: (سرداب مورد نظر آنان در (حله) است....) ديگرى مى نويسد: (در بغداد است.) سومى مى گويد: (در شهر تاريخى سامرا مى باشد.) و عنصر ديگرى، از راه مى رسد و اصلا نمى داند كه اين سرداب كجاست و تنها با بردن نام سرداب به ياوه سرايى مى پردازد و مى كوشد تا رسوايى خويش را پوشيده دارد.

اما ما بر اين دروغ پردازيها و تهمت تراشيها بهايى نمى دهيم و تنها مى گوييم:

«الا لعنة الله على الكاذبين! الا لعنة الله على كل مفتر افاك »

يعنى: همانا لعنت و غضب خداوندى بر دروغ پردازان فرومايه و ياوه سرايان بى پروا.


فعاليت هاى حضرت مهدى در دوران غيبت كوتاه

مقام شامخ امامت و ولايت، پس از رحلت حضرت عسكرىعليه‌السلام در شرايطى به حضرت مهدىعليه‌السلام انتقال يافت كه آن گرامى در هاله اى از غيبت بسر مى برد و جز نزديكان شيعيان و رهروان راه خاندان وحى و رسالت، كسى به ديدار جمال دلاراى او مفتخر نمى شد.

اما آن حضرت در همان شرايط خاص، بر روند جامعه و زندگى مردم، نظارت و به همه رخدادها، آگاهى و احاطه كامل داشت و در حالى كه زمام امور جامعه و اداره كارهاى كوچك و بزرگ شيعيان خويش را به كف با كفايت خود داشت، به تدبير و تنظيم برنامه ها و پاسخ به سؤالها و حل مشكلات آنان اقدام مى كرد.

آن حضرت، درست بسان حضور در جامعه، امر و نهى مى كرد، كسانى را به كارهاى خاص منصوب مى داشت و يا بركنار مى ساخت، برخى را تشويق مى نمود و به خود نزديك و برخى ديگر را از انجام امور، دور مى ساخت چنانكه گويى چيزى از امور از آن حضرت پنهان نمى ماند.

آن حضرت، همواره با سفيران خاص و نمايندگان خويش در ارتباط بود و با دستورات و آموزشهاى لازم، آنان را زير نظر داشت. به تناسب شرايط گوناگون، آنان را به وظايف خود ارشاد مى كرد و به هنگام ضرورت و نياز، به آنان دستورات لازم را براى اتخاذ تدابير مناسب و چاره انديشيهاى شايسته، صادر مى كرد كه برخى بصورت فشرده و براى نمونه ترسيم مى گردد.

در صفحات پيش گذشت كه حضرت مهدىعليه‌السلام به كاروانى كه از قم آمده بود دستور داد كه پس از اين در به بغداد و به سفير خاص او جناب (عثمان بن سعيد) مراجعه كنند و به همين دليل هم شيعيان و دوستدارانى كه براستى بر راه و رسم مترقى امام عصرعليه‌السلام بودند، پس از آن فرمان، ديگر به (عثمان بن سعيد) مراجعه مى كردند و مسايل فقهى و مالى و اجتماعى خويش را با او در ميان مى نهادند و در اوج آگاهى از سفارت خاص او، هيچ گونه ترديدى در درستكارى، ديندارى، امانت و تقواى او به خود، راه نمى دادند.

گاهى مسايل فقهى، امور شخصى يا مالى يا حقوقى خويش را مى نوشتند و آن را به سفير خاص حضرت مهدىعليه‌السلام تقديم مى داشتند و آنگاه جواب آن را با خط حضرت مهدىعليه‌السلام دريافت مى داشتند و گاه از خود سفير ويژه امامعليه‌السلام تقاضا مى كردند كه مسايل و خواسته هاى آنان را به امامعليه‌السلام مرقوم دارد و او مى نوشت و پس از اندك زمانى آنان را از جواب رسيده از سوى امام عصرعليه‌السلام آگاه مى ساخت، يا نامه مفصل حضرت را كه به انبوه سؤالات در آن پاسخ داده شده بود به آنان نشان مى داد و گاه هم امام عصرعليه‌السلام بخاطر حكمت و صلاحديدى، سؤالى را بى پاسخ مى گذاشت.

گاه پيش مى آمد كه برخى از شيعيان در برخى مسايل عقيدتى به كشمكش مى پرداختند اما اين اختلاف و معماى عقيدتى و فكرى با مراجعه به سفير ويژه امام عصرعليه‌السلام و بيان مساءله يا مشكل، برطرف مى گشت و حل مى شد؛ چرا كه او جوابها را از ناحيه آن حضرت مى آورد و روشن است كه سخن آن گرامى آخرين سخن بود و همه در برابر آن سر تسليم فرود مى آوردند.

نمونه هايى از سؤالات شيعيان و جواب حضرت مهدى

در اينجا به نمونه هايى از اينگونه تدابير اشاره مى شود:

۱. بحث آفرينش و روزى دادن:

گروهى از دوستداران خاندان وحى و رسالت اين بحث را مطرح ساختند كه: (آيا خداوند، امور آفرينش و روزى دادن به بندگان را، به امامان دوازده گانهعليهم‌السلام واگذاشته است يا خود تدبير مى كند؟)

برخى آن را محال و نادرست دانستند و گفتند: (آفرينش تنها از آن خداست و ديگرى را توان آن نيست.)

و گروهى ديگر گفتند: (درست است كه كسى توان آفرينش را ندارد، اما خداوند مى تواند اين قدرت را به امامان نورعليهم‌السلام بدهد و آنگاه آفرينش و روزى رسانى خلق را به آنان واگذارد، همانگونه كه به برخى از پيامبران پرتويى و جرقه اى از اين قدرت را به عنوان اعجاز و سند حقانيت در مواردى اعطا فرمود.)( ۳۰۸ ) و در اين مورد كار به اختلاف رسيد.

يكى از آگاهان و پرواپيشگان براى حل مشكل گفت: (چرا در اين مورد به جناب محمد بن عثمان، مراجعه نمى كنيد تا او پاسخ شايسته و بايسته را از سوى سالارتان براى شما بياورد و حق را روشن كند؟)

هر دو گروه راضى شدند و مساءله را نوشتند و به سوى سفير ويژه حضرت مهدىعليه‌السلام فرستادند كه پاسخ آن، بدين صورت از جانب آن حضرت صادر گرديد:

بسم الله الرحمن الرحيم

«ان الله تعالى هو الذى خلق الاءجسام و قسم الأرزاق، لانه ليس بجسم و لا حال فى جسم، ليس كمثله شى ء و هو السميع العليم

«و أما الأئمة عليهم‌السلام فانهم يسألون الله تعالى فيخلق و يساءلونه فيرزق، ايجابا لمساءلتهم و اعظاما لحقهم( ۳۰۹ )

يعنى: خداى بزرگ است كه اجسام و پديده ها را آفريده و روزيها را تقسيم فرموده است، چرا كه او نه جسم است و نه در جسمى حلول كرده، چيزى مانند او نيست و او شنوا و بيناست.

و اما امامان اهل بيتعليهم‌السلام از خدا درخواست مى كنند و خداوند مى آفريند و از او مى خواهند و او به خاطر پذيرش تقاضاى آنان و بزرگداشت حقشان، روزى مى دهد.

۲. جانشين حضرت عسكرىعليه‌السلام

در ميان شيعيان، در مورد جانشين حضرت عسكرىعليه‌السلام اختلاف پيش آمد. يكى گفت: (يازدهمين امام نور، در حالى از دنيا رفت كه جانشينى نداشت.) اما ديگران گفتند: (هرگز چنين نيست!... آن حضرت پيش از رحلت خويش، جانشين خود را معين و مشخص كرد و آن فرزند گرانمايه اش حضرت مهدىعليه‌السلام است كه او را به بسيارى هم نشان داد.)

پس از اين اختلاف ديدگاه، براى روشن شدن حقيقت و قطع ريشه اختلاف، نامه اى پيرامون همين موضوع نگاشتند و به سوى امام مهدىعليه‌السلام فرستادند. پاسخ آن با خط خود آن گرامى رسيد بدين شرح:

(بسم الله الرحمن الرحيم

«عافانا الله و اياكم من الضلالة والفتن و وهب لنا ولكم روح اليقين و اءجارنا و اياكم من سوء المنقلب

«انه أنهى الى ارتياب جماعة منكم فى الدين و ما دخلهم من الشك و الحيرة فى ولاة اءمورهم، فغمنا ذلك لكم ...لا لنا و سأنا فيكم ..لا فينا، لأن الله معنا و لا فاقة بنا الى غيره و الحق معنا، فلن يوحشنا من قعد عنا ....»

«يا هؤ لاء! ما لكم فى الريب تترددون؟! و فى الحيرة تنعكسون ؟!»

أوما سمعتم الله عزوجل يقول:( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ .) ( ۳۱۰ )

«أما علمتم ما جاءت به الآثار مما يكون و يحدث فى أئمتكم عن الماضين و الباقين منهم عليهم‌السلام ؟!»

«أما رأيتم كيف جعل الله معاقل تأوون اليها، و أعلاما تهتدون بها من لدن آدم عليه‌السلام الى إن ظهر الماضى عليه‌السلام ،كلما غاب علم بدا علم، و اذا افل نجم طلع نجم ؟!

«فلما قبضه الله اليه ظننتم اءن الله تعالى اءبطل دينه و قطع السبب بينه و بين خلقه » !؟

«كلا!...ما كان ذلك و لا يكون حتى تقوم الساعة و يظهر اءمرالله سبحانه و هم كارهون، و ان الماضى عليه‌السلام مضى سعيدا فقيدا على منهاج آبائه عليهم‌السلام و فينا وصيته و علمه و من هو خلفه و من هو يسد مسده، لاينازعنا موضعه الا ظالم آثم، و لا يدعيه دوننا الا جاحد كافر

«و لو لا إن أمر الله تعالى لايغلب و سره لايظهر و لايعلن، لظهر لكم من حقنا ما تبين منه عقولكم ويزيل شكوككم؛ لكنه ما شاء الله كان ولكل أجل كتاب

«فاتقوا الله و سلموا لنا وردوا الاءمر الينا، فعلينا الاصدار، كما كان منا الايراد و لاتحاولوا كشف ما غطى عنكم، و لا تميلوا عن اليمين و تعدلوا الى الشمال، واجعلوا قصدكم الينا بالمودة على السنة الواضحة، فقد نصحت لكم، والله شاهد على و عليكم

«و لولا ما عندنا من محبة صلاحكم و رحمتكم والاشفاق عليكم، لكنا عن مخاطبتكم فى شغل فيما قد امتحنا به من منازعة الظالم العتل الضال المتتابع فى غيه المضاد لربه، الداعى ما ليس له، الجاحد حق من افترض الله طاعته، الظالم الغاصب

«و فى ابنة رسول صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لى أسوة حسنة، و سيردى الجاهل راءة عمله وسيعلم الكافر لمن عقبى الدار

«عصمنا الله و اياكم من المهالك و الاءسواء و الآفات و العاهات كلها برحمته، فانه ولى ذلك و القادر على ما يشاء و كان لنا ولكم وليا و حافظا، والسلام على جميع الاءوصياء و الاءولياء و المؤ منين و رحمة الله و بركاته و صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تسليما( ۳۱۱ )

بنام خداوند بخشاينده بخشايشگر

خداوند، ما و شما را از گمراهيها و فتنه ها مصون محفوظ دارد! و به ما و شما روح يقين موهبت فرمايد! و ما و شما را از فرجام بد روزگاران پناه دهد!

حقيقت اين است كه: خبر شك و ترديد گروهى از شما در دين، به من رسيده و از ترديدى كه در مورد امامان و سررشته داران امورشان به دل آنان راه يافته، باخبر شديم و از اين جهت بخاطر شما، نه بخاطر خودمان، اندوهگين گرديديم و در مورد شما، نه در مورد خودمان ناراحت گشتيم، چرا كه خدا با ماست و با اتكال به او، نيازى به ديگرى نداريم و حق با ماست و از اين رو اگر كسى از ما برگردد، هرگز ما دلهره و هراس نخواهيم داشت.

هان اى بندگان خدا! چرا به آفت شك و ترديد گرفتار آمده و در وادى سرگردانى و حيرت مى چرخيد؟ آيا نشنيده ايد كه خداوند مى فرمايد:

(اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا فرمانبردارى كنيد و از پيامبر خدا و صاحبان امر، اطاعت نماييد؟)

و آيا آنچه را كه در روايات، در مورد رخدادهايى كه در زندگى امامان گذشته و آينده شما مى باشد، نمى دانيد؟

آيا نديديد كه چگونه از عصر آدم تا زمان حضرت عسكرىعليه‌السلام سنگرها و پناهگاههايى براى شما قرار داده تا بدانها پناه بريد. و نشانه ها و پرچمهايى قرار داده است كه بوسيله آنها راه حق را بيابيد تا آنجايى كه هرگاه نشانه و پرچمى ناپديد گشت، پرچم ديگرى پديدار مى گردد و هنگامى كه ستاره اى افول نمايد، ستاره ديگرى درخشيدن آغاز مى كند؟

پس، هنگامى كه خداوند، يازدهمين امام نور حضرت عسكرىعليه‌السلام را از اين جهان به جهان ديگر برد، شما پنداشتيد كه خدا دين خويش را باطل ساخت و وسيله ارتباط و پيوند ميان خود و مخلوق خود را برداشت و قطع كرد.

نه! هرگز چنين نبوده و نخواهد شد تا روز رستاخيز فرا رسد و فرمان خدا نمايان گردد در حالى كه دشمنان حق را خوش نيايد.

امام پيشين، حضرت عسكرىعليه‌السلام كه درگذشت، به نيكبختى و بر راه و رسم پدران گرانقدر خويش از دنيا رفت و وصيت و دانش او نزد ماست و جانشين او و آنكه بجاى او قرار مى گيرد از اوست.

جز بيدادگر و گناهكار كسى در جانشينى او با ما به كشمكش و مخالفت برنمى خيزد و جز انكارگر حق و كافر، هيچ كس جز ما كه پيشواى پس از او هستيم، كسى ادعاى جانشينى او نمى نمايد.

و اگر نه اين بود كه امر خدا، مغلوب و راز الهى، آشكار مى گرديد كه نبايد چنين شود، به گونه اى حق و حقيقت و موقعيت درست ما، بر شما روشن مى شد كه خردهايتان دچار بهت و حيرت گردد و ترديدتان از ميان برود، اما آنچه را كه خدا خواسته است، انجام مى شود و براى هر سرآمدى نوشته اى است.

بنابراين، پرواى خدا را پيشه سازيد و تسليم ما شويد و كار دين و معنويت و تدبير امور و تنظيم شئون جامعه را به ما واگذاريد، بر ماست كه شما را از سرچشمه وحى و معنويت، سيراب بيرون آوريم، همانگونه كه راهنمايى و وارد ساختن شما به سرچشمه نور و هدايت از سوى ما بود.

در پى كشف آنچه از شما پوشيده شده است نرويد و از راه راست به راه چپ انحراف نجوييد( ۳۱۲ ) و با دوستى ما، حركت درست و بى انحراف خويش را بر آيين روشنى، استوار سازيد! من شما را نصيحت و خيرخواهى كردم و خداوند بر من و شما گواه است.

و اگر محبت و عشق به اصلاح و نجات شما و مهر و دلسوزى نسبت به شما نبود، هيچ سخنى با شما نداشتم و به آزمايش خود كه درگيرى با يك عنصر ظالم و سركش و گمراهى است كه در وادى گمراهى خود فرو رفته و با پروردگارش به ضديت و دشمنى برخاسته و مقام والايى را ادعا نموده است كه از او نيست و انكارگر حق كسى گشته است كه خداوندى، پيروى و فرمانبردارى از او را بر وى واجب ساخته است( ۳۱۳ ) مى پرداختم.

و دخت گرانمايه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى من الگويى شايسته و نيكوست( ۳۱۴ ) و آن عنصر نادان، بزودى لباس نتيجه كارش را خواهد پوشيد و كافر بزودى خواهد دانست كه فرجام كار از آن كيست.

خداى بزرگ، ما و شما را، در پرتو مهرش، از مهلكه ها و زشتيها و آفتها و حوادث ناگوار و بلاها نگهدارد، چرا كه او سررشته دار همه اينهاست و بر آنچه مى خواهد تواناست و همو سرپرست و نگاهدارنده ما و شماست.

درود بر همه جانشينان پيامبران و اوليا و دوستان خاص خدا و مؤمنان و رحمت و بركات او بر آنان و درود خدا بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندانش باد!

۳. نويد دو فرزند

براى مردى، فرزندى متولد شد و روز هشتم بود كه از دنيا رفت. پدر آن كودك از دلتنگى و اندوه زدگى، طى نامه اى، خبر مرگ فرزند نورسيده اش را براى حضرت مهدىعليه‌السلام نوشت كه از سوى آن حضرت، جواب نامه اش همراه با بشارت و دلدارى اينگونه صادر شد. جواب اين بود:

«سيخلف الله عليك غيره و غيره، فسمه أحمد و من بعد أحمد، جعفرا

يعنى: بزودى خداوند بجاى آن كودك، دو فرزند، يكى پس از ديگرى به شما ارزانى خواهد داشت، اولى را (احمد) نام گذار و پس از او را (جعفر).

و پس از چندى، همانگونه كه آن حضرت خبر داده بود، خداوند دو پسر به او عنايت كرد و او نيز فرمان امام را بكار بست و فرزندان خويش را همانگونه كه او مقرر كرده بود، نام نهاد.( ۳۱۵ )

۴. نويد ولادت صدوق و برادرش:

دوران سفارت سومين سفير خاص، (جناب حسين بن روح) بود.

شيخ بزرگوار، على بن حسين بابويه، پدر شيخ صدوق، از نايب سوم خواست كه از حضرت مهدىعليه‌السلام تقاضا نمايد تا آن حضرت از خداى بزرگ بخواهد كه پسرى به او ارزانى دارد، پس از سه روز پاسخ آمد كه:

«انه عليه‌السلام قد دعا لعلى بن الحسين، وسيولد له ولد مبارك و سيولد له بعد هذا الولد، اءولاد أيضا

يعنى: (حضرت) براى (على بن حسين) دعا كرد و خواسته او را از خدا طلب نمود، بزودى براى او پسرى نيكوكار و مبارك ولادت خواهد يافت و پس از او نيز فرزندان ديگرى به او ارزانى خواهد شد.

كه نخستين كودك همان شيخ صدوق بود. او دانشمندى بزرگ، حافظ روايات و احاديث اهل بيتعليهم‌السلام و آگاه و بيناى به وضعيت راويان و رجال و اسناد روايات بود.

در ميان شخصيتهاى علمى برخاسته از شهر قم، همانند او در كثرت دانش و حفظ روايات ديده نشد. از آن بزرگوار حدود سيصد كتاب ارزشمند به يادگار مانده است.

در روايات ديگرى آمده است كه: (على بن حسين (پدر شيخ صدوق) طى نامه اى به سومين سفير خاص امام عصرعليه‌السلام از او خواست كه از آن حضرت تقاضا كند تا از خدا براى او فرزندان فقيه و دانشمندى طلب نمايد.

«انك لاترزق من هذه وستملك جارية ديلمية و ترزق منها ولدين فقيهين

يعنى: از اين همسرت، داراى فرزند نخواهى شد، اما بزودى صاحب كنيزى (آذرى) خواهى گشت و از آن، دو پسر فقيه و دانشمند برايت متولد خواهد شد.... و چنين شد.

آن دو پسر، شيخ صدوق و برادرش حسين بودند كه خدا به دعاى حضرت مهدىعليه‌السلام آنان را به على بن حسين، عنايت فرمود. هر دو، فقيه و دانشمند شدند و آنقدر از روايات حفظ كردند كه در ميان دانشمندان برخاسته از قم، نمونه نداشتند.( ۳۱۶ )

۵. به كربلا برويد:

مردى بود بنام (سرور) كه از كودكى گنگ بود و قدرت سخن گفتن نداشت. به مرز سيزده يا چهارده سالگى رسيده بود كه پدرش دست او را گرفت و نزد سومين سفير خاص، جناب حسين بن روح آورد و از او درخواست كرد كه از حضرت مهدىعليه‌السلام تقاضا كند كه خود آن گرامى، شفاى زبان او را از خدا بخواهد.

جناب حسين بن روح پس از اندكى به آنان گفت:

«انكم أمرتكم بالخروج الى الحائر »

يعنى: حضرت مهدىعليه‌السلام به شما دستور داده است كه به مرقد مطهر امام حسينعليه‌السلام برويد.( ۳۱۷ )

آن جوان گنگ را پدرش به همراه عمويش به كربلا آوردند و پس از زيارت مرقد منور پيشواى شهيدان، پدر و عمويش او را بنام صدا كردند و گفتند: (سرور!) كه بناگاه با زبانى فصيح و گشاده گفت: (لبيك!)

سرور گفت: (آرى! پدر جان!)( ۳۱۸ )

۶. اصلاحگران ميان دو همسر:

مردى با همسرش دچار اختلاف شد و كار به كشمكش تند و درگيرى سختى كشيد. آن مرد از حضرت مهدىعليه‌السلام تقاضا كه مشكل بزرگ خانوادگى او را حل كند و همسرش به خانه او بازگردد، ضمن پاسخ به پرسشهاى مردم در مورد معماى خانوادگى او اين پاسخ آمد:

«و الزوج و الزوجة، فأصلح الله ذات بينهما »

يعنى: خداوند ميان اين مرد و زن را اصلاح مى كند و صلح و صفا برقرار مى سازد.

پس از اندك زمانى، همسرش به سوى او بازگشت و از او پوزش خواست و تا آخر عمر به بهترين صورت با او زندگى كرد.( ۳۱۹ )

۷. بهت و حيرت:

مردى از شهر قم به بغداد آمد و اموال و هديه هاى بسيارى از مردم براى حضرت مهدىعليه‌السلام آورد تا بوسيله دومين نائب خاص آن بزرگوار، (جناب محمد بن عثمان) به او تقديم دارد.

هنگامى كه اموال را تقسيم كرد، محمد بن عثمان گفت: (گويى چيز ديگرى هم بوده است كه اينك در ميان اين اموال و اشيا، موجود نيست، پس آن كجاست؟)

آن مرد گفت: (سرورم! هر چه بود تقديم داشتم ديگر چيزى نمانده است.)

(محمد بن عثمان) گفت: (چرا، چيزى مانده است، برو و آنچه به همراهت بوده است مورد بازديد قرار ده، شايد در ميان آنها باشد.)

آن مرد رفت و در ميان بقيه اثاث و اشيا خويش جستجو كرد و بسيار انديشيد، اما چيزى نيافت و ناراحت بازگشت و گفت: (چيزى نزد من نمانده است).

جناب محمد بن عثمان گفت: (به شما مى گويم، دو لباس مخصوص سودانى كه فلان مرد به شما داد بياورى، كجا است؟)

آن مرد آن دو پيراهن را به ياد آورد و گفت: (آرى! درست است اما نمى دانم آنها را كجا گذاشته ام.)

رفت و جستجوى خويش را براى يافتن آن دو پيراهن از سرگرفت، اما پيدا نكرد. بازگشت و گفت: (سرورم نيافتم.)

محمد بن عثمان گفت: (بسوى فلان مردى كه دو كيسه جنس براى او بردى، برو، يكى از آن بسته ها را بگشا، پيراهنها را در درون آن خواهى يافت.)

آن مرد، دچار بهت و حيرت شد و رفت و يكى از كيسه ها را گشود و دو پيراهن را در ميان آنها يافت و آورد.( ۳۲۰ )


غيبت كبرى يا بلند مدت

غيبت كوتاه حضرت مهدىعليه‌السلام با رحلت چهارمين سفير ويژه اش، به پايان رسيد. دوران غمبار غيبت طولانى او آغاز گرديد، بدين سبب راههاى ارتباط و دسترسى و پيوند با آن حضرت قطع شد و آن حادثه بزرگ و مصيبت عظيم رخ داد. رهبرى مذهبى و دينى كه در كف با كفايت آن گرامى بود و مردم بوسيله سفيران خاص او، پرسشها و مشكلات خويش را از سوى او دريافت مى داشتند، دگرگون شد و به اسلام شناسان، مجتهدان و فقيهان برخوردار از شرايط فتوا و داراى ويژگيهاى برجسته اى كه در روايات آمده است، انتقال يافت.

حضرت مهدىعليه‌السلام در نامه مباركى به يكى از چهره هاى مورد اعتماد شيعه، بنام (اسحاق بن يعقوب) كه بوسيله دومين نائب خاص به او رسيد، مرقوم داشت:

«...و اما الحوادث الواقعة، فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا، فانهم حجتى عليكم و انا حجة الله عليكم ....»( ۳۲۱ )

يعنى: و اما در مورد رويدادها و جرياناتى كه در آينده رخ خواهد داد، به راويان حديث ما رجوع نماييد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.

در آن زمان، شمار بسيارى از محدثان شيعه كه از ياران دو امام گرانقدر، حضرت هادى و عسكرىعليه‌السلام بشمار مى رفتند، موجود بودند و برخى از آنان كتابهاى متعددى نوشته و در آنها روايات متنوع و مقررات دينى را گرد آورده بودند و خانه هاى شيعيان از اين كتابهاى ارزشمند پر بود كه به هنگام نياز، بدان روايات مراجعه مى كردند.

علاوه بر اين، انبوهى از ياران امام باقر و امام صادقعليه‌السلام نيز، پيش از اين محدثان و مؤ لفان، كتابهاى بسيارى را كه شمار آنها از ۴۰۰ عدد فراتر و اصول (چهارصدگانه) يا (أربعاة) ناميده مى شد، به رشته تحرير درآورده بودند كه اگر چه تمامى آنها موجود نبود، اما بسيارى از آنها در صورت لزوم در دسترس علاقمندان و مورد بهره بردارى قرار مى گرفت.

در مورد مسايل و رويدادهاى جديدى كه روايت خاصى در مورد آنان نبود تا آن را تبيين كنند، حضرت مهدىعليه‌السلام به مردم دستور داد به محدثان و فقيهانى رجوع نمايند كه داراى قدرت استخراج مقررات اسلامى و داراى توانايى استنباط احكام شرعى از قواعد و اصول عامه هستند، همان قواعد و اصول ادله اى كه از قرآن و روايات صحيح و استوار، دريافت مى گردد.

و بدين وسيله، آن حضرت، خط جديدى در پاسخگويى به مسايل فقهى و حقوقى را براى شيعيانش از راه رهبرى و مرجعيت دينى كه در چهره اسلام شناسان و فقيهان و راويان احاديث اهل بيت تجسم مى يافت، گشود.

مفهوم اين سخن، هرگز عقب نشينى و كناره گيرى حضرت مهدىعليه‌السلام از مركز رهبرى امت و تصرف در جهان با بريدن او از رخدادهاى مربوط به جامعه ها و كشورها و يا انقراض نظام امامت نيست؛ بلكه بدان مفهوم است كه نظام مترقى و عادلانه امامت معصوم تا فرجام تاريخ و پايان جهان، امتداد خواهد يافت، چرا كه نظام امامت يك نظام زوال ناپذير خدايى است، خواه در جامعه حاكم باشد و رهبرى و هدايت جامعه را به كف داشته باشد و در امور و شئون آن دخالت نمايد، خواه از رهبرى و اداره جامعه ممنوع گشته و از سوى حكومتهاى غاصب و ستمكار، مورد فشار و سركوب قرار گيرد.

در اينجا سؤالى در ذهن انسان پايدار مى گردد و آن اينكه: (با غيبت امام معصوم و سپردن رهبرى و مرجعيت دينى به فقهاى واجد شرايط مرجعيت، ديگر چه ثمره و نتيجه اى از وجود امام غايب به جامعه مى رسد؟ و مردم چگونه مى توانند از وجود گرانمايه او بهره ور گردند؟)

پاسخ اين سؤال، به خواست خدا، در ادامه بحث خواهد آمد.


چگونگى بهره ورى از امام غائب

روايات متعددى در مورد ترسيم ثمرات و فوايد وجود گرانمايه امام غائبعليه‌السلام رسيده است كه در اينها چگونگى بهره ورى از وجود مبارك آن حضرت نيز بيان شده است. برخى از آن روايات را به تناسب بحث، مى آوريم:

۱. از (جابر بن عبدالله انصارى) است كه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد:

«هل ينتفع الشيعة بالقائمعليه‌السلام فى غيبته؟»

يعنى: آيا شيعيان در زمان غيبت (قائم) از وجود مبارك او بهره ور مى گردند؟

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ داد:

«اى والذى بعثنى بالنبوة! انهم لينتفعون به ويستضيئون بنور ولايته فى غيبته، كانتفاع الناس بالشمس و ان جللها السحاب( ۳۲۲ )

يعنى: آرى! سوگند به خدايى كه مرا به رسالت برانگيخت، آنان در غيبت او، از وجودش بهره مند مى گردند و از نور ولايت و امامت او، نور و روشنايى براى زندگى خويش مى گيرند، درست همچون بهره ور شدن از خورشيد، اگر چه ابرها چهره آن را بپوشانند.

۲. (سليمان بن اعمش) از امام صادقعليه‌السلام آورده است كه فرمود:

«لم تخل الارض منذ خلق الله آدم من حجة الله آدم من حجة لله فيها، ظاهر مشهور، اءو غائب مستور، و لا تخلوا الى أن تقوم الساعة من حجة لله فيها، ولو لا ذلك، لم يعبدالله

يعنى: زمين را آفرينش آدم تاكنون و تا هميشه تاريخ، از حجت خدا تهى نخواهد بود، خواه حجت حق ظاهر و آشكار و شناخته شده باشد، بنا به مصالحى، نهان و پوشيده. و تا رستاخيز نيز چنين خواهد بود، كه اگر جز اين باشد خداى يگانه پرستيده نمى شود.

سليمان مى گويد، گفتم: (سرورم! مردم چگونه از امام غائب از نظر، بهره ور مى گردند؟)

حضرت فرمودند:

«كما ينتفعون بالشمس اذا سترها السحاب( ۳۲۳ )

يعنى: همانگونه كه جهان و جهانيان از خورشيد بهره ور مى گردند گر چه ابر، چهره آن را پوشانده باشد.

۳. و درست نظير همين روايت، از چهارمين امام نور، حضرت سجادعليه‌السلام نيز آمده است.( ۳۲۴ )

۴. و نيز در توقع مباركى كه از سوى حضرت مهدىعليه‌السلام صادر شده است، كه در اين مورد به (اسحاق بن يعقوب) كه يكى از خوبان است، مرقوم داشته است كه:

«...و اما وجه الانتفاع فى غيبتى فكالانتفاع بالشمس اذا غيبتها عن الابصار السحاب ...»( ۳۲۵ )

يعنى: اما چگونگى بهره ورى جامعه و مردم از من در عصر غيبت، درست همانند بهره ورى زمين و پديده هاى آن، از خورشيد است، به هنگامى كه ابر آن را از چشمها بپوشاند.


زيباترين تعبير

راستى كه اين تشبيه، چقدر عميق و اين تعبير، چقدر زيبا و كامل است.

اگر مردم در روزگاران گذشته از اين كره آتشين، تنها همين را مى شناختند كه يكى از اجرام بزرگ كيهانى است و فايده اش اين است كه بر زمين مى تابد و با تابش انوار طلائى خويش، روز را آغاز و با غروب خود، روز را به پايان مى برد و اجسام تر و مرطوب را خشك و آنها را تبديل به بخار و جو را لبريز از حرارت و گرما مى سازد، اينك تابش روز دريافته است كه اين گوى غلطان در فضا، علاوه بر آنچه آمد، فوايد عظيم و منافع سرنوشت ساز ديگرى دارد كه توضيح آن فرصت ديگرى مى طلبد.

در رواياتى كه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سه تن از پيشوايان نورعليهم‌السلام ترسيم گرديد روشن شد همه آنها به يك واقعيت پافشارى مى كنند، به گونه اى كه گويى هر چهار روايت از يك منبع سرچشمه گرفته است. و نيز روشن شد كه هم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و هم امامان گرانقدرعليهم‌السلام حضرت مهدىعليه‌السلام را در دوران غيبت، به (خورشيد رخ بركشيده در پس ابرها) تشبيه نمودند.

پرسش: اينك، جاى سؤال است كه: (چرا آنان، آن حضرت را به ماه رخ كشيده در پس ابرها تشبيه نكردند؛ با اينكه مى دانيم ماه نيز اثرات سازنده و بسيارى، همچون روشنگرى، و ايجاد جزر و مد درياها و... در كره زمين مى گذارد؟)

پاسخ: خورشيد، در مقايسه با ماه، داراى امتيازات متعددى است كه از آن جمله:

۱. نور و روشنايى خورشيد از خودش سرچشمه مى گيرد، در حالى كه ماه، نور خويش را از نور خورشيد مى گيرد.

۲. پرتو خورشيد، داراى فوايد بسيارى است در حالى كه پرتو ماه، فوايدش به اين پايه نمى رسد.

۳. نقش خورشيد در منظومه شمسى، نقش رهبرى برجسته است، اما ماه آن گونه نيست، چرا كه ماه، خود يكى از سياره هايى است كه در منظومه شمسى شناور است.

و امتيازات ديگرى دارد كه در اينجا مورد نظر نيست.

پرسشى ديگر: چرا پيشوايان نور، وجود گرانمايه امام غايب را، به خورشيد تشبيه كرده اند؟

پاسخ: پاسخ اين پرسش در گرو اين مطلب است كه مقدارى درباره خورشيد و نقش سازنده و اثرات حياتى آن بر كره زمين و پديده هاى موجود در آن تا آنجايى كه دانش بشر بدان رسيده است، بحث شود. اما از آنجايى كه بحث عميق و گسترده در اين مورد با موضوع كتاب سازگار نيست، بحث فشرده اى را ترسيم مى كنيم تا نخست موارد شباهت ميان آن حضرت در دوران غيبت و خورشيد جهان افروز، به هنگامى كه ابرها، چهره اش را بپوشانند.

خورشيد

در اين فضاى گسترده و بى كران، ميليونها منظومه شمسى شناورند كه هر كدام از آنها داراى مركز و سياره هايى هستند.

اين سياره ها هر كدام در مدار خويش و در فاصله اى مشخص با سرعتى كه نظام بخش تواناى هستى، تدبير و اندازه گيرى كرده است، بر گرد مركز خويش مى چرخند.

منظومه شمسى ما نيز يكى از آن ميليونها منظومه شمسى در اين فضاى بى كران است كه داراى مركزى است به نام خورشيد و سياره هايى كه بر گرد آن مى گردند.

در مراكز علمى، مشهور است كه سياره هايى كه بر گرد اين مركز آتشين و اين منبع نور و حرارت مى گردند، نه سياره اند: زمين، زهره، عطارد، مريخ، مشترى، زحل، اورانوس، نپتون، و پلوتون.

نيروى شگرف جاذبه و گريز از مركز

در اين منظومه هاى شمسى كه در اين فضاى بى كران شناورند، نظام شگرف و بديعى قرار داده شده است. و نيرويى كه بقا و حيات آنها را تضمين مى كند، همان نيروى شگفت انگيزى است كه خداى حكيم و مدبر كه بر هر كارى تواناست آن نيرو را در آن به وديعت نهاده است و ما از آن به (نيروى جاذبه) و (گريز از مركز) تعبير مى كنيم.

اين نيرو، در مركز اين مجموعه عظيم، قرار داده شده است كه آنچه بر گرد آن مى چرخد همه را به سوى خود جذب مى كند. از آن طرف سياره هايى كه در حال گردشند، بر آن هستند كه با تمام قدرت از مركز خويش بگريزند و دور شوند و اينجاست كه به بركت اين نيروى جاذبه و گريز، توازن و تعادل مورد نظر تدبيرگر تواناى اين نظام شگرف، تاءمين و حيات و بقاى ميليونها منظومه شناور، در فضا تضمين مى گردد.

با اين بيان، عامل بقاى اين مجموعه و منظومه، نظم شگرف حاكم بر آنها و گردش شگفت انگيزشان، تنها نيروى جاذبه است. نيروى بهت آورى كه آفريدگار تواناى هستى آن را در مركز اين منظومه هاى شناور در فضا قرار داده است. نيرويى كه اگر لحظه اى نباشد اين نظام شگرف از هم مى پاشد و اين منظومه ها به هم مى ريزند و تمامى سياره ها پراكنده گشته و با خروج از مدار خود به يكديگر برخورد مى نمايند و همه چيز در اين فضاى بى كرانه اى كه جز خدا هيچكس از مرزهاى آن آگاه نيست، منهدم مى گردد و هستى، جاى خويش را به نابودى و نيستى مى سپارد.

راستى كه منزه است آن آفريدگار توانايى كه آسمان و زمين را از زوال و نابودى نگاه داشته است.

اوست كه نيروى شگرف جاذبه را در خورشيد قرار داد و نيروى گريز از مركز را در سياره ها، به همين جهت است كه هر سياره اى بر آن است كه با قدرتى وصف ناپذير از مركز خويش كه خورشيد است دور گردد، اما نيروى جاذبه خورشيد از گريز آن، مانع مى گردد. اگر نيروى گريز از مركز نبود، سياره ها به خورشيد نزديك مى شدند و شعله ور مى گشتند، از آن سو، اگر نيروى جاذبه خورشيد از گريز آن، مانع مى گردد. اگر نيروى گريز از مركز نبود، سياره ها به خورشيد نزديك مى شدند و شعله ور مى گشتند، از آن سو، اگر نيروى جاذبه را نظام بخش هستى، در خورشيد قرار نداده بود، سياره ها پخش و پراكنده گشته و از مدار خويش خارج مى شدند، نظام به هم مى ريخت و زندگى براى هميشه نابود مى شد.

بنابراين، خورشيد در منظومه شمسى، پناهگاه و مايه حيات و عامل امنيت است. عامل امنيت و حيات نظام منظومه شمسى از انهدام و نابودى.

اين نگرشى گذرا و شرحى كوتاه در نقش حياتى و اثرگذارى خورشيد بر سياره هايى است كه بر گرد آن مى چرخند. سياره هايى كه زمين با پديده هاى موجود در درون و برون آن، يكى از آنهاست.

با اين بيان به نقش حياتى و اهميت بسيار اين توده شعله ور و تابنده اى كه با فرستادن پرتو مفيد و سازنده خويش به زمين، بصورت گوناگونى در زندگى انسان، حيوان، گياه، هوا، آب، خاك، و ديگر پديده ها... اثر گوناگونى مى گذارد، بنگر!

روشن است كه ابرها، چيزى از آن اثرگذارى را تغيير نمى دهد و تنها مانع رويت چهره آن مى گردند، آن هم نه همه جا و هميشه، بلكه در آن محدوده اى كه ابرهاى غليظ بطور موقت سايه افكنده اند.

و مى دانيم كه ابرها نيز تنها در پرتو تابش خورشيد مى توانند پديد آيند و باران هم از ابرها فرو مى ريزد. بنابراين، اگر خورشيد نباشد، نه ابرى خواهد بود، نه بارانى. نه گياهى و نه حيوانى، نه جاندارى و نه بى جانى و آنگاه ديگر سرنوشت حيات و زندگى روشن است.


آن خورشيد جهان افروز

امام مهدىعليه‌السلام كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و دو امام گرانقدر، حضرت سجاد و حضرت صادقعليه‌السلام در رواياتى كه گذشت او را به (خورشيد فروزان رخ بركشيده در پس ابرها) تشبيه نموده اند، همان پيشواى گرانقدرى است كه انسانيت به بركت وجود گرانمايه او متنغم است و زندگى اش سامان مى يابد.

اوست كه تمامى خوبيها و بركات و الطاف نهانى خدا و بهره هاى معنوى او به مردم، همه از وجود او سرچشمه مى گيرد.

اوست كه به اذن خدا، پس پرده غيبت بر جهان هستى حاكم و ناظر است. همواره در كران تا كران جهان و همه موجودات تصرف و دخالت مى كند و همه اختيارات و صلاحيتهايى را كه خداوند به او و آنها داده است، همه را در كف با كفايت خويش دارد.

زندگى آن گرامى، زندگى انسان ناتوانى نيست كه فاقد قدرت، امكانات، نيرو و توان باشد، تنها به نماز و روزه بسنده كند و وقت گرانمايه خويش را در دشتها و بيابانها و بريده و بيگانه از مردم و بى خبر از سرنوشت بندگان و شهرها بگذراند، هرگز!...

حضرت مهدىعليه‌السلام با وجود غيبت خدا و خواسته هايش از نظرها، به قدرت خدا از توان و نيرويى بهره ور است كه آن گرامى را به انجام هر كارى كه اراده فرمايد، قادر مى سازد و همه وسايل و امكانات لازم را براى او، فراهم مى آورد.

چيزى كه هيچ ترديدى در آن روا نيست، اين واقعيت است كه همه كارها و تصرفات آن حضرت و ره آورد عملكرد او بر اساس حكمت و مصلحت است، نه مطابق با هواى دل و تمايلات نفسانى.

بر اين اساس است كه به يكى مى بخشد و ديگرى را باز مى دارد.

يكى را يارى مى كند و ديگرى را وا مى گذارد.

كارى يكى را درست مى كند و كار ديگرى را رها مى كند.

يكى را دعا مى كند و خواسته او را از خدا مى خواهد و يكى را دعا نمى كند.

گمشده اى را راه مى نمايد و بيمارى را شفا مى بخشد و آن گنگ بيچاره را گويا مى سازد...

خود را به اين انسان وارسته نشان مى دهد و آن انسان شايسته را به ديدار خويش مفتخر مى سازد.

گاه در (عراق) يا (ايران) است و گاه در مراسم حج، گاه در (مكه) است و گاه در (منى) و (عرفات).

در برخى اوقات خود را در (بحرين) به برخى شايستگان مى نماياند و برخى اوقات در (قفقاز) يا ديگر نقاط گيتى.

و تمامى اين كارهاى بزرگ و برخاسته از اعجاز به قدرت خدا و به اذن او صورت مى گيرد.

آرى! خواننده گرامى! اينكه با تعمق در آنچه آمد، پرتوى از معنا و مفهوم رواياتى كه آن خورشيد جهان افروز رخ بركشيده در پس ابرها را، به خورشيد آسمان يا خورشيد پوشيده شده رخ بركشيده در پس ابرها تشبيه مى نمايد، برايت روشن مى گردد.

آرى! اين است آن امام گرانقدرى كه خداى بزرگ برگزيده است، نه آنكه مردم برمى گزينند!

اين است آن امام والا مقامى كه از سوى خدا نصب شده است نه هر آنكه به نام امام ناميده شده است!

و نه هر كسى كه حكومت و زعامت و رهبرى را به كف گيرد... نه! هرگز!....

بلكه او امام راستين و والايى است كه تمامى ويژگيهاى امامت و رهبرى به مفهوم واقعى كلمه براى او فراهم است. و هر آنچه بشريت بدانها نيازمند است، در وجود گرانمايه اش گرد آمده و فراتر از آن، تمامى آنچه زندگى شايسته و در خور شاءن انسان، بدان احتياج دارد و جهان هستى بدان نيازمند است، همه و همه، در وجود گرامى او جمع است.

آرى! امامعليه‌السلام با اين اوصاف و ويژگيها، براستى براى زمينيان مايه امنيت و آرامش و پناهگاه است و وجود گرانمايه اش سبب بقا و حيات و زمين و زمانيان.

به بركت وجود او، همه موجودات، روزى مى خورند و زمين و آسمان استوار مى گردد و به حيات و جريان طبيعى خويش ادامه مى دهد.

پرتوى از روايات

شايد برخى اين سخن را در مورد امامان راستينعليهم‌السلام نوعى مبالغه و غلو يا زياده روى پندارند، اما چنين پندارى در مورد سخن ما با نگرش بر دهها روايت صحيح و ترديد ناپذيرى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت موجود است، از ميان مى رود و صحت ديدگاه ما در مورد امام عصرعليه‌السلام روشنتر جلوه مى كند؛ چرا كه روايات بيانگر اين حقيقت است. براى نمونه:

۱. از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده اند كه فرمود:

«النجوم أمان لاهل السماء و أهل بيتى أمان لامتى( ۳۲۶ )

يعنى: ستارگان، پناهگاه و مايه امنيت اهل آسمانها هستند و خاندان من، مايه امنيت براى امت من.

۲. و نيز (جابر بن عبدالله انصارى) آورده است كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«النجوم أمان الاهل السماء فاذا ذهبت أتاهم مايدعون و أهل بيتى أمان لامتى فاذا ذهب أهل بيتى أتاهم ما يدعون »( ۳۲۷ )

يعنى: ستارگان، مايه امنيت براى آسمانيان هستند. هنگامى كه ستارگان نابود گردند رستاخيز به سوى او فرا مى رسد. و خاندان من نيز مايه امنيت براى امتم مى باشند هنگامى كه آنان از ميان امت برداشته شوند رستاخيز آنان نيز برپا مى گردد.

۳. و فرمود:

«أهل بيتى أمان الارض فاذا هلك أهل بيتى جاء أهل الارض من الايات ما كانوا يدعون ».( ۳۲۸ )

يعنى: خاندان من، مايه امن و امان براى مردم روى زمين هستند. به همين جهت با از ميان رفتن، آنان رستاخيز فرا مى رسد.

۴. امیرمؤمنانعليه‌السلام از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده است كه فرمود:

«النجوم أمان الاهل السماء فاذا ذهبت أهل السماء و أهل بيتى أمان لاهل الارض، فاذا ذهبت أهل بيتى ذهب اءهل الارض( ۳۲۹ )

يعنى: ستارگان، مايه امنيت براى آسمانيان هستند و خاندان من، مايه امن و امان براى زمينيان، با نابودى ستارگان آسمان، اهل آن نابود مى گردند و با رفتن خاندان من، زمينيان.

۵. و نيز فرمود:

«ان الله جعل النجوم أمانا لاهل السماء و جعل أهل بيتى أمانا لاهل الارض »( ۳۳۰ )

يعنى: خداوند، ستارگان را مايه امن و امان براى اهل آسمان قرار داد و خاندان مرا مايه امنيت براى اهل زمين.

علاوه بر رواياتى كه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين مورد رسيده است، انبوه روايات از امامان نورعليهم‌السلام در اين مورد آمده است كه همه آنها اين حقيقت را تفسير و روشن مى سازند كه براى نمونه برخى ترسيم مى گردد:

۱. در نامه مبارك امام مهدىعليه‌السلام به (اسحاق بن يعقوب) آمده است كه:

«...و انى أمان لاهل الارض كما، اءن النجوم اءمان لاهل السماء ».( ۳۳۱ )

يعنى: و من مايه آرامش و امنيت زمينيان هستم، همانگونه كه ستارگان آسمان باعث امنيت آسمانيان هستند.

۲. چهارمين امام نور حضرت سجادعليه‌السلام در اين مورد مى فرمايد:

«نحن أئمة المسلمين و حجج الله على العالمين و سادة المؤ منين... و نحن اءمان لاهل الارض كما اءن النجوم اءمان لاهل السماء و نحن الذين بنا يمسك الله السماء اءن تقع على الارض الا باذنه و بنا يمسك الارض ان تميد باءهلها و بنا ينزل الغيث و تنشر الرحمة و تخرج بركات الارض و لو لا ما فى الارض منا لساخت بأهلها »( ۳۳۲ )

يعنى: ما پيشوايان مسلمين و حجتهاى خدا براى جهان و جهانيان و سروران اهل ايمان هستيم. ما مايه امنيت براى زمينيان هستيم، همانگونه كه ستارگان، مايه امنيت براى آسمانيان هستند و ما كسانى هستيم كه خداوند به بركت و احترام ما، آسمان را، از فرو افتادن بر زمين، جز به اذن خويش حفظ مى كند و توازن و تعادل زمين را، تضمين مى نمايد. به بركت ما باران رحمت خدا، همه جا گسترش مى يابد و بركات زمين سر بر مى آورد و اگر از ما كسى در روى زمين نباشد، زمين اهل خويش را فرو مى برد.

۳. پنجمين امام نور حضرت باقرعليه‌السلام مى فرمايد:

«و نحن أئمة الهدى و نحن الذين بنا ينزل الله الرحمة و بنا تسقون الغيث و نحن الذين بنا يصرف عنكم العذاب، فمن عرفنا حقنا و أخذ بأمرنا، فهو منا والينا »( ۳۳۳ )

يعنى: مردم! ما پيشوايان هدايت هستيم و كسانى هستيم كه به بركت وجود ما، خداوند رحمت خويش را بر مردم فرو مى فرستد و به احترام ما آنان را از باران رحمت خويش سيراب مى سازد. ما كسانى هستيم كه خداوند به خاطر ما عذاب را از زمين و زمان برمى گرداند، از اين رو هركس ما را شناخت و حقوق ما را شناخت و به دستورات آسمانى ما عمل كرد، او از ماست و راهش به سوى ما.

۴. (محمد بن ابراهيم) نامه اى به حضرت صادقعليه‌السلام نوشت و از آن گرامى درخواست كرد كه فضايل و امتيازات اهل بيتعليهم‌السلام را ترسيم نمايد. آن حضرت در پاسخ نوشت:

«ان الكواكب جعلت فى السماء أمانا لأهل السماء فاذا ذهبت نجوم السماء جاء أهل السماء ما كانوا يدعون. و قال رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم :جعل أهل بيتى أمانا لامتى، فاذا ذهب أهل بيتى جاء اءمتى ما كانوا يدعون »( ۳۳۴ )

يعنى سياره ها در آسمان، مايه امنيت آسمان قرار داده شده اند و هنگامى كه آنان راه زوال در پيش گيرند و از بين بروند، پايان عمر و رستاخيز آسمانيان فرا مى رسد.)

و آنگاه مرقوم داشت كه: پيامبر گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (خداوند خاندان مرا، مايه امنيت و آرامش براى امتم قرار داد، از اين رو با رفتن آنان، رستاخيز فرا مى رسد.)

۵. هشتمين امام نور حضرت رضاعليه‌السلام در اين مورد مى فرمايد:

«نحن حجج الله فى خلقه... بنا يمسك الله السماوات و الارض أن تزولا و بنا ينزل الغيث و ينشر الرحمة و لا تخلوا الارض من قائم منا ظاهر اءو خاف و لو خلت يوما بغير حجة لماجت باءهلها كما يموج البحر بأهله ».( ۳۳۵ )

يعنى: ما حجتهاى خدا در ميان بندگانش هستيم... به بركت ما، خداوند، آسمانها و زمين را از نابودى حفظ مى كند و بخاطر ما باران رحمت خويش را نازل مى كند و بخشايش و مهر خويش را مى گستراند. زمين، هيچگاه از قائم و پيشوايى از اهل بيت، خالى نمى ماند، خواه آشكار و يا پنهان و ناشناخته باشد، چرا كه اگر روزى زمين از حجت خدا تهى باشد قرار و آرام خويش را از دست مى دهد و ساكنان خويش را بسان امواج توفنده دريا به اين سو و آن سو مى كوبد.

۶. (سليمان جعفرى) آورده است كه از حضرت رضاعليه‌السلام پرسيدم: (آيا زمين خالى از حجت مى ماند؟)

حضرت در جواب فرمودند:

«لو خلت طرفة عين، لساخت بأهلها »( ۳۳۶ )

يعنى: اگر يك لحظه و به اندازه يك چشم به هم زدن، زمين خالى از حجت باشد تمامى اهل خويش را فرو مى بلعد.

۷. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«لو بقيت الارض يوما بلا امام منا لساخت باءهلها و لعذبهم الله بأشد عذابه، ان الله (تبارك و تعالى) جعلنا حجة فى أرضه و أمانا فى الارض لاءهل الاءرض، لم يزالوا فى اءمان من اءن تسيخ بهم الارض ما دمنا بين أظهرهم، فاذا اراد الله أن يهلكم ثم لا يمهلهم و لا ينظرهم... ذهب بنا من بينهم و رفعنا اليه، ثم يفعل الله ما يشاء و يحب ».( ۳۳۷ )

يعنى: اگر زمين روزى بدون امام و پيشوايى از ما خاندان وحى و رسالت باشد، اهل خويش را فرو مى برد و خداوند آنان را به سخت ترين عذابها كيفر مى نمايد.

خدا ما را در روى زمين حجت خويش و مايه امن و امان ساكنان زمين قرار داد تا هنگامى كه ما در ميان آنها باشيم، زمين آنها را فرو نمى برد و آنگاه بخواهد همه را نابود كند و به آنها مهلت ندهد، ما را از ميان آنها به سوى خويش بالا مى برد، آنگاه هر آنچه را دوست بدارد انجام مى دهد.

۸. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«لو لا من الارض من حجج الله لنفضت الارض ما فيها و اءلقت ما عليها ان الاءرض لا تخلوا ساعة من الحجة( ۳۳۸ )

يعنى: اگر از حجتهاى خداى بر روى زمين نبود، بى ترديد زمين آنچه را در درون و برون خويش داشت بيرون مى افكند و پرتاب مى نمود. آرى! زمين لحظه اى از حجت حق تهى نمى گردد.

۹. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«لو أن الامام رفع من الارض ساعة... لماجت الارض باءهلها كما يموج البحر باءهله ».( ۳۳۹ )

يعنى: اگر امام معصوم، ساعتى از روى زمين برداشته شود، زمين قرار خويش را از كف داده و بسان امواج توفنده دريا، ساكنان خويش را به هر سو مى كوبد و پرتاب مى كند.

۱۰. از پنجمين امام نورعليه‌السلام پرسيدند كه: (ما به چه دليل نيازمند پيامبر و امام معصوم هستيم؟)

آن حضرت فرمود:

«لبقاء العالم على صلاحه و ذلك: إن الله (عزوجل) يرفع العذاب عن أهل الارض اذا كان فيهم نبى أو امام، قال الله عزوجل:و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم ...»( ۳۴۰ )

و قال النبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «النجوم أمان الاهل الارض، فاذا ذهبت النجوم أتى أهل السماء ما يكرهون. و اذا اذهب أهل بيتى أتى أهل الارض ما يكرهون

«يعنى بأهل بيته، الائم ء الذين قرن الله طاعتهم بطاعته فقال :( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ ) .( ۳۴۱ ) و هم المعصومون المطهرون، الذين لا يذنبون و لا يعصون و هم المؤ يدون الموفقون المسدودون، بهم يرزق الله عباده و بهم يعمر بلاده و بهم ينزل القطر من السماء و بهم تخرج بركات الارض و بهم يمهل اءهل المعاصى و لا يجعل عليهم بالعقوبة و العذاب، لا يفارقهم روح القدس و لا يفارقونه و لا يفارقهم القرآن و لا يفارقونه، صلوات الله عليهم ».( ۳۴۲ )

يعنى: بخاطر بقا و دوام هستى و آبادانى و اصلاح آن به وجود آن نيازمنديم. چرا كه اگر امام و پيامبر در روى زمين باشند، خداوند، عذاب را از اهل زمين بر مى دارد. خداوند در قرآن خويش، مى فرمايد:

(و خداوند تا هنگامى كه تو در ميان آنان هستى، آنان را عذاب نخواهد كرد.)

و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (ستارگان، مايه امن و امان اهل آسمان هستند و خاندان من، مايه امنيت اهل زمين. هنگامى كه ستارگان نابود گردند، آنچه را اهل آسمان، خويش ندارند به آنان روى مى آورد و هنگامى كه اهل بيت من از ميان مردم بروند، فرا مى رسد بر مردم، آنچه را كه بيم دارند.)

روشن است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اهل بيت خويش را همان كسانى مى داند كه خداوند اطاعت و فرمانبردارى از آنان را با فرمانبردارى از خويش، كنار هم قرار داده است و مى فرمايد:

(اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را فرمان بريد و پيامبر را اطاعت كنيد و صاحبان امر را، كه امامان نور هستند.)

و اينان همان خداوند عصمت و طهارت و همان پيشوايان پاك و پاكيزه اند، همان كسانى كه نه در زندگى خويش گناه مى كنند و نه معصيت، همانان، كه همواره تأييد شده از جانب خدا و موفق در كارهاى شايسته و در دنيا و آخرت رستگار و كاميابند.

به بركت آنان است كه خداوند بندگانش را روزى مى دهد و شهرها را آباد مى سازد و باران از آسمان فرو مى ريزد و بركات زمين را خارج مى سازد.

به احترام آنان است كه به گناهكاران براى توبه و جبران معاصى، مهلت مى دهد و در كيفر و عذاب آنان شتاب نمى ورزد.

آنان كسانى هستند كه نه از (روح القدس) جدايى دارند و نه (روح القدس) از آنان جدا مى گردد، نه قرآن از آنان جداپذير است و نه آنان از قرآن.

درود خداى رحمت و مهرش نثار آنان باد!


مرجعيت و رهبرى دينى

بنابر آن چه ما تحقيق نموده ايم، به كف گرفتن رهبرى و مرجعيت دينى در دوران غيبت طولانى امام مهدىعليه‌السلام ، به دست فقيه گرانقدر شيخ (حسن بن على بن عقيل عمانى) آغاز گرديده است.( ۳۴۳ )

مرحوم (سيد محمد مهدى بحر العلوم) قدس سره در مورد آن شخصيت بزرگ علمى و فقهى مى نويسد:

(او نخستين كسى است كه فقه را دسته بندى و تهذيب كرد و در راه استنباط احكام شرعى از ادله تفصيلى آن، دست به تلاش و اجتهاد زد و در آغاز غيبت كبرى، راه را براى تحقيق و تفحص از اصول و فروع و گسترش بخشيدن بدانها و بنياد پايه هاى آن، گشود.)

و نيز مى نويسد: (موقعيت اين عالم بزرگ، در درستكارى و عدالت، علم و فضل، تخصص در عقايد و فلسفه اسلامى و فقه و فقاهت روشنتر و آشكارتر از آن است كه نياز به بيان باشد. علما و بزرگان فقه و فقاهت، به ويژه دو شخصيت گرانقدر علم و فقه (علامه حلى) و (محقق حلى) و علماى پس از آن دو بزرگوار به فرمايشات مرحوم (عمانى) و فتواهاى او و ثبت و نقل آنها، سخت بها مى دادند).( ۳۴۴ )

فقيه بزرگوار مرحوم (عمانى) در نظر فقها و علماى بزرگ، مقام و منزلت بسيار والايى دارد و دانشمندان پيشين ما، همچون مرحوم مفيد و طوسى او را ستوده اند.

او در موضوع (امامت) كتابى بنام (الكر و الفر) نگاشت و در فقه، كتابى تحت عنوان (المتمسك بحبل آل الرسول) به رشته تحرير درآورد كه كتاب قطور و پرارزشى بوده و در آن روزگاران مشهور بوده است، اما متاءسفانه به دست حوادث روزگار از بين رفته و در دسترس ما نيست.

من در كتابهايى كه در اين رابطه در دسترس داشتم تاريخ ولادت و رحلت كرده است چرا كه او از نظر زمان پيشتر از (ابن جنيد) بوده است و مى دانيم كه (ابن جنيد) از استاتيد مرحوم مفيد بوده است.( ۳۴۵ )

شايد درست باشد كه بگوييم: در فاصله ميان رحلت چهارمين سفير خاص حضرت مهدىعليه‌السلام و ظهور نبوغ مرحوم (شيخ مفيد) حلقه هاى مفقوده اى است كه يك سوى آن، غيبت كبرى است و يك سوى ديگر آن، روشن نبودن مرجعيت و رهبرى فقها در اين مدت براى امت و جا نيفتادن آن است؛ چرا كه رحلت چهارمين سفير امام عصرعليه‌السلام به سال ۳۲۹ هجرى اتفاق افتاد و ولادت مرحوم مفيد در سال ۳۳۶ يا ۳۳۸ هجرى.

به هر حال، رهبرى فكرى و مرجعيت دينى، شكل خاص خويش را گرفت و حلقه هاى درس در بغداد تشكيل شد و سالها سپرى گرديد تا ستاره (مفيد) در بغداد درخشيدن آغاز كرد و او حوزه علميه را پى ريخت. در مجلس درس او، دهها نفر از فضلا حاضر شدند و پيشاپيش آنان، دو سيد گرانقدر (رضى و مرتضى) بودند كه هر كدامشان از بارزترين و درخشانترين چهره هاى علمى شناخته شدند.


بزرگ بزرگان

مرحوم (مفيد) براستى آيه اى از آيات خدا و نابغه اى از نوابغ روزگار و شخصيت كم نظيرى از شخصيتهاى كم نظير جهان هستى بود.

او بزرگ بزرگان و سرور فقيهان بود كه ويژگيهاى برترى در وجود او گرد آمده و رياست عامه به او منتهى شده و همگان در دانش، فقاهت، برترى، ورع، پرواپيشگى، پارسايى، عدالت و بزرگمنشى او، اتفاق نظر داشتند.

بر اين اساسى، هيچ جاى شگفتى ندارد كه چنين انسان برجسته و والايى را توفيق يار گردد كه امام عصرعليه‌السلام نامه هاى متعددى بر او بنگارد و او به اين افتخار عظيم مفتخر شود كه بويژه در سالهاى آخر زندگيش هر سال نامه اى از آن كعبه مقصود و قبله موعود دريافت دارد.

درست است كه در كتابهاى حديثى و رجالى تنها به دو نامه از آن گرامى به مرحوم (مفيد) مى رسيم، اما از محتواى نامه دوم چنين دريافت مى گردد كه حضرت مهدىعليه‌السلام بيش از دو نامه به سوى او فرستاده است كه بزودى شما خواننده گرامى، اين نكته را خواهى ديد.

و روشن است كه هر كدام از اين نامه ها، نشان افتخار و مباهات بر سينه آن فقيه و عالم گرانقدر و پراخلاص مى نهد و تاج عزت و كرامت و شرافت بر سرش مى گذارد، راستى كه خداوند رحمت خويش را به هر كس كه خواست، اختصاص مى دهد.

اينك، متن نخستين نامه مبارك را كه در ماه صفر ۴۱۰ هجرى به دست شيخ مفيد رسيده است، مى آوريم و آنگاه به شرح برخى فرازهاى آن مى پردازيم:

«للاخ السديد و الولى الرشيد، ابى عبدالله محمد بن محمد بن النعمان أدام الله اعزازه »!

«من مستودع العهد الماءخوذ على العباد »!

به برادر استوار و شايسته كردار و دوست رشيد، شيخ مفيد (ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان) كه خداى عزت او را پايدار سازد!

از سوى همو كه گنجينه عهد و پيمانى است كه خدا از بندگان گرفته!

بسم الله الرحمن الرحيم

«اما بعد! سلام عليك ايها المخلص فى الدين، المخصوص فينا باليقين، فانا نحمد اليك الله، الذى لا اله هو و نساله الصلاة على سيدنا و مولانا و نبينا محمد و اله الطاهرين

«و نعلمك ادام الله توفيقك لنصرة الحق و اجزل مثوبتك على نطقك عنا بالصدق: انه قد اءذن لنا فى تشريفك بالمكاتبه و تكليفك ما توديه عنا الى موالينا قبلك اءعزهم الله بطاعته و كفاهم المهم برعايته و حراسته فقف امدك الله بعونه على أعدائه المارقين من دينه على مانذكره و اعمل فى تاءديته الى من تسكن اليه، بما نرسمه ان شاءالله

«نحن و ان كنا ثاوين بمكاننا، النائى عن مساكن الظالمين، حسب الذى اءراناه الله تعالى لنا من الصلاح ولشعيتنا المؤ منين فى ذلك ما دامت دولة الدنيا للفاسقين

«فانا نحيط علما باءبنائكم و لا يعزب عناشى ء من اءخباركم و معرفتنا بالذل الذى أصابكم، مذ جنح كثير منكم الى ما كان السلف الصالح عنه شاسعا و نبذوا العهد الماءخوذ وراء ظهورهم كاءنهم لايعلمون

«انا غير مهملين لمراعاتكم ولا ناسين لذكركم ولو لاذلك لنزل بكم اللاواء واصطلمكم الاعداء، فاتقوا الله جل جلاله و ظاهرونا على انتياشكم من فتنة قد أنافت عليكم، يهلك فيها من حم اءجله و يحمى عنها من أدرك أمله و هى أمارة لازوف حركتنا و مباثتكم باءمرنا و نهينا، والله متم نوره ولو كره المشركون

«اعتصموا بالتقية من شب نار الجاهلية، تحششها عصب اءموية يهول بها فرهة مهدية ».

«أنا زعيم بنجاة من لم يرم فيها المواطن الخفية و سلك فى الظعن منها السبل المرضية ».

«اذا حل جمادى الاولى من سنتكم هذه، فاعتبروا بما يحدث فيه واستيقظوا من رقدتكم لما يكون فى الذى يليه

«ستظهر لكم من السماء آية جلية و من الارض مثلها بالسوية و يحدث فى اءرض المشرق ما يحزن و يقلق و يغلب من بعد على العراق طوائف عن الاسلام مراق، تضيق بسوء فعالهم على اءهله الارزاق، ثم تنفرج الغمة من بعد ببوار طاغوت من الاشرار، ثم يسر بهلاكه المتقون الاخيار ».

«و يتفق لمريدى الحج من الافاق ما ياءملونه منه، على توفير عليه منهم و اتفاق ولنا فى تيسير حجهم على الاختيار منهم والوفاق شاءن يظهر على نظام واتساق ».

«فليعمل كل امرى ء منكم بما يقربه من محبتنا و يتجنب ما يدنيه من كراهتنا و سخطنا، فاءن أمرنا بغتة فجاءة حين لاتنفعه توبة و لا ينجيه من عقابنا ندم على حوبة

«والله يلهمكم الرشد و يلطف لكم فى التوفيق برحمته

«نسخة التوقيع باليد العليا، على صاحبها السلام

«هذا كتابنا اليك ايها الاخ الولى و المخلص فى ودنا الصفى و الناصر لنا الوفى، حرسك الله بعينه التى لاتنام، فاحتفظ به، و لا تظهر على خطنا الذى سطرناه بماله ضمناه اءحدا، و اءد مافيه الى من تسكن اليه و اؤ ص جماعتهم بالعمل عليه ان شاءالله و صلى الله على محمد و آله الطاهرين »( ۳۴۶ )

ترجمه:

بنام خداوند بخشاينده بخشايشگر

اما بعد! درود بر تو اى دوست پراخلاص در دين خدا!

اى آنكه در عشق و ايمان به خاندان وحى و رسالت به اوج آگاهى و يقين پركشيده اى! ما، در نامه خويش به سوى تو، آفريدگار بى همتايى را كه جز او خدايى نيست، سپاس گفته و از بارگاه باعظمت او بر سرور و سالار و پيام آورمان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وسلم و خاندان گرانقدر و پاك او درود و رحمت جاودانه مى طلبيم.

و به تو كه خداوند براى يارى حق توفيقت ارزانى داشته، پاداشت را بخاطر سخنان جاودانه اى كه با صداقت از جانب ما مى گويى، كامل و افزون سازد! اعلام مى داريم كه به ما (از جانب آفريدگار هستى) اجازه داده شده است كه تو را به افتخار دريافت نامه و پيام كتبى مفتخر ساخته و تو را مسئول سازيم كه آنچه را به تو مى نگاريم، همه را به دوستان راستين ما كه در قلمرو پيام رسانيت هستند، برسانى. به آن دوستان و شيفتگانى كه خداوند به بركت فرمانبردارى از حق، گراميشان بدارد و در پرتو حراست و عنايت خود به آنان، كارهايشان را كفايت و مشكلاتشان را مرتفع سازد.

از اين رو به آنچه يادآورى كرديم، آگاه باش كه خداوند با ياريش تو را در برابر دشمنانش كه از مرزهاى دين او بيرون رفته اند، تاءييد فرمايد و نيز در كار بزرگ رسانيدن آنچه كه به خواست خداوند بر تو يادآورى و ترسيم خواهيم نمود به كسانى كه بدانها اطمينان و اعتماد دارى، عمل نما!

گر چه، ما اينك آنچه خداوند (بر اساس حكمت خويش) براى ما و پيروان با ایمانمان، صلاح انديشيده است، تا هنگامى كه حكومت دنيا در دست فاسقان و استبدادگران است، در مكانى دور از قلمرو بيدادگران سكونت گزيده ايم، اما بر اوضاع و اخبار شما و جامعه شما به خوبى آگاهيم. چيزى از رخدادهاى زندگى شما بر ما پوشيده نمى ماند و شرايط غمبار و دردناكى كه شما بدان گرفتار آمده ايد، آنگونه كه هست براى ما شناخته شده است؛ از آن زمانى كه بسيارى از شما به راه و رسم ناپسندى كه پيشينيان شايسته كردارتان از آن دورى مى گزيدند، روى آورده و پيمان فطرت را، به گونه اى پشت سر انداختيد كه گويى هرگز بدان آگاه نيستيد... و آنگاه (به كيفر گناهان) به اين شرايط غمبار و خفت انگيز گرفتار گشتيد.

ما از سرپرستى و رسيدگى به امور شما كوتاهى نورزيده و ياد شما را از صفحه خاطر خويش نزدوده ايم، كه اگر جز اين بود، موج سختيها بر شما فرود مى آمد و دشمنان بدخواه و كينه توز، شما را ريشه كن مى ساختند.

پس پرواى خدا را پيشه سازيد و از (اهداف بلند و آسمانى) ما پشتيبانى كنيد تا شما را از فتنه اى كه به سويتان روى آورده است و شما اينك در لبه پرتگاه آن قرار گرفته ايد نجات بخشيم. از نگون بختى و فتنه اى كه هر كس مرگش فرا رسيده باشد در آن نابود مى گردد و آن كس كه به آرزوى خويش رسيده باشد، از آن دور مى ماند.

و آن فتنه، نشانه (اى از نشانه هاى) نزديك شدن جنبش ماست و پخش نمودن خبر آن به دستور ما، بوسيله شماست. خداوند نور خود را، گر چه شرك گرايان را، خوش نيايد، كامل خواهد گردانيد.

از برافروختن و شعله ور ساختن آتش پرشراره جاهليت كه گروههاى اموى مسلك، آن را برافروخته و گروه هدايت يافتگان را بوسيله آن مى ترسانند، به سپر دفاعى (تقيه) پناه برده و بدان چنگ زنيد! من نجات آن كسى را تضمين مى كنم كه در آن فتنه براى خود، موقعيت و جايگاهى نجويد و در انتقاد و عيبجويى از آن به راهى خداپسندانه گام سپارد.

از رويدادى كه به هنگامه فرا رسيدن جمادى الاول امسال روى خواهد داد، عبرت آموزيد و از خواب گرانى كه شما را ربوده است، براى رخداد سهمگين از آن بيدار شويد. بزودى نشانه اى روشن از آسمان و نشانه اى روشن از زمين پديدار خواهد گشت.

در شرق عالم، رويدادهاى اندوهبار و دلهره آور رخ خواهد گشود و آنگاه گروههايى كه از اسلام بيرون رفته اند، بر عراق سلطه خواهند يافت. بر اثر سياست ناهنجار آنان، مردم دچار تنگى معيشت و روزى مى شوند و پس از مدتى بر اثر نابودى استبدادگرى بدكار، رنجها و دردها برطرف خواهد شد و آنگاه پرواپيشگان درست انديش و شايسته كردار، از نابودى او شادمان خواهند شد.

مردمى كه از نقاط مختلف كره زمين به زيارت خانه خدا مى روند هر چه بخواهند در دسترس آنان قرار خواهد گرفت و ما در آسان ساختن سفر حج آنان مطابق دلخواهشان نقش و موقعيت ويژه اى خواهيم داشت كه در پرتو نظم و تدبير و انسجام، آشكار مى گردد.

از اين رو هر يك از شما بايد با همه وجود و امكانات به كارهايى بپردازيد كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد و از كارهايى كه ناخوشايند و موجب خشم و ناراحتى ما مى گردد، به شدت دورى جوييد، چرا كه فرمان ما بطور ناگهانى فرا مى رسد، در شرايطى كه بازگشت و توبه سودى نبخشيده و پشيمانى از گناه و زشتكارى، او را از كيفر عادلانه ما، رهايى نخواهد داد.

خداوند، راه رشد و رستگارى را به شمايان الهام بخشد و وسايل پيروزى به مهر و لطف خويش، برايتان فراهم آورد.

هان اى برادر پرمهر و پراخلاص و باصفاى در محبت! و اى يار و ياور باوفاى ما! اين نامه ما بسوى توست، خداوند به چشم بيدارش كه هرگز آن را خواب نمى گيرد، تو را حفظ كند، اين نامه را نگهدار و آنچه را برايت نگاشته ايم به كسى نشان مده و هيچ كسى را از محتواى آن آگاه مساز و آنچه در اين نامه است تنها به افراد مورد اعتماد خويش بازگو و به خواست خداوند پيروان ما را به عملكرد بر طبق محتواى آن، سفارش كن و درود خدا بر محمد و خاندان پاك و پاكيزه اش باد!


شرحى كوتاه بر فرازهايى از نامه مبارك

۱. در نگارش نامه در آن روزگارن، رسم بر اين بود كه نام نگارنده را بر دريافت دارنده نامه، مقدم مى داشتند و مى نوشتند از: حسن بن حسين... اما هرگاه مى خواستند از دريافت دارنده نامه، تجليل و احترام شايانى به عمل آورند نام او را مقدم مى داشتند و در اين نامه مبارك، امام عصرعليه‌السلام نام شيخ (مفيد) را مقدم داشته و مى نويسد: (للاخ السديد...) و اين اگر نشانگر چيزى باشد، بى ترديد نشانگر شايسته كردارى و ديندارى واقعى و پرواپيشگى (شيخ مفيد) است.

همانگونه كه تعبير حضرت مهدىعليه‌السلام از او، نشانگر درجه والاى شخصيت وصف ناپذير اوست؛ و چه پرشكوه است كه انسان به منزلت و مرتبه اى از تقرب به خدا نايل آيد كه امام عصرعليه‌السلام او را با عنوان (برادر) مورد عنايت قرار دهد، و اين در حالى است كه مى دانيم آن حضرت جز مرحوم شيخ مفيد، هيچ يك از سفيران خاص، وكلا و نمايندگان خويش را به چنين عنوان بلندى، مفتخر نساخته است.

۲. آنگاه مرحوم (شيخ مفيد) را با واژه (سداد) وصف مى كند و اين واژه، شايسته كسى است كه در گفتار و عملكرد به راه صواب و استوارى گام سپرده و خطا نرفته است.

۳. او را به عنوان (ولاء) وصف مى كند و مى دانيم كه (ولى) داراى مفاهيم و معانى متعددى است، اما مناسبترين معنا و مفهوم در اينجا براى آن يارى و يارى رسانى و تعاون در راه حق است.

۴. آنگاه او را به واژه (رشاد) وصف مى كند و روشن است كه (رشيد) انسان بسيار كارآ و پرتجربه اى است كه همه امور و شئون خويش را بدون نياز به كمك و پشتيبانى ديگرى، بصورت مستقل و با حكمت و خردمندى كامل تدبير مى نمايد.

۵. آن گرامى از خود به (گنجينه عهد و پيمانى تعبير مى كند كه خداوند از بندگانش گرفته است.) (مستودع) مكان نگاهدارى و امانتدارى است و عهد و پيمانى كه خدا از بندگانش گرفته دو معنا دارد:

الف: پيمان عقلى و فكرى، و معناى آن اين است كه عقل و خرد سالم به انسان حكم مى كند كه پيامبران و فرستادگان خدا را تصديق نمايد و از لوازم اين تصديق و گواهى، ايمان و اعتراف به وجود گرانمايه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نويد او را داده است. بنابراين، امام عصر (عليه‌السلام ) گنجينه عهد و پيمانى است كه خداوند از بندگانش گرفته است.

ب: دومين معناى اين عهد و پيمان، همان اقرار و اعترافى است كه خداوند در (عالم ذر) از بندگان خويش گرفته است و قرآن در مورد آن مى فرمايد:

«و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اءشهدهم على أنفسهم ألست بربكم؟ قالوا بلى شهدنا ...»( ۳۴۷ )

در تفسير اين آيه كريمه، روايات بسيارى از امامان نور (عليهم‌السلام ) رسيده است كه اين آيه شريفه، مربوط به (عالم ذر) است و خداوند از بندگان خويش در آنجا پيمان گرفت كه ايمان به پروردگارى او بياورند و همينگونه به رسالت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامت امامان دوازده گانه اى كه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) آخرين آنان است، اقرار و اعتراف كنند و ايمان آورند.

در مورد (عالم ذر) در كتاب (فاطمه (عليه‌السلام ) از گاهواره تا شهادت) كمى بحث كرده ايم.

به هر حال، هركدام از اين دو معنايى كه براى مستودع العهد الماءخوذ على العباد آمده، مورد نظر باشد، حضرت مهدى (عليه‌السلام ) خود را آخرين امام معصوم و برحقى وصف كرده است كه خدا از بندگان بر امامت او عهد و پيمان گرفته است.

۶. آن گرامى، خواهان توفيق براى (شيخ مفيد) مى گردد، تا حق، او را يارى كند و مى فرمايد: (و به تو كه خداوند براى يارى حق، توفيقت را دوام بخشد و پاداشت را بخاطر سخنان جاودانه اى كه از جانب ما، با صداقت مى گويى افزون سازد اعلام مى داريم كه به ما اجازه داده شده است كه تو را به افتخار دريافت نامه و مكاتبه، مفتخر سازيم....)

آرى! امام عصر (عليه‌السلام ) براى (شيخ مفيد) موفقيت مى طلبد.

بسيارى از علما و دانشمندان با وجود داشتن ويژگيها و خصوصيات ضرورى براى تلاش و بهره دهى و ره آورد مفيد و شايسته براى جامعه، در پرتو كار و كوشش علمى و فكرى و فرهنگى و... خويش، راه خاموش و گمنامى و كسالت را ترجيح مى دهند و اين جز نداشتن توفيق از جانب خدا مفهوم ديگرى ندارد، توفيق است كه سبب اصلى براى انجام خدمات بزرگ عملى و دينى است.

۷. در اين نامه، آن وجود گرانمايه از اذن خدا براى مكاتبه با (شيخ مفيد) سخن دارد، اما اينكه اين اجازه الهى نگارش نامه به (شيخ مفيد) چگونه است، مطلبى است كه جز خدا و خود آن حضرت، كسى نمى داند چيست و چگونه است و همه احتمالات و تصورات در اين مساءله، يك سلسله نظريات شخصى است نه حقايق قطعى.

خداوند به برخى از دوستان خاص خويش اجازه مى دهد تا برخى كارها را انجام دهند، اجازه اى كه چگونگى آن براى ما ناشناخته است و ما نمى توانيم حقيقت رابطه ميان خدا و دوستان خاص او و چگونگى صدور دستورات، به سوى آنان را درك كنيم.

بنابراين، تنها به سخن آن گرانمايه بسنده مى نماييم كه (شيخ مفيد) كسى است كه به اذن خدا به افتخار مكاتبه و دريافت نامه از امام عصر (عليه‌السلام ) مفتخر شده است و اين بهره عظيم و افتخار پرشكوه، نصيب هر كسى نخواهد شد.

۸. و نيز امام عصر (عليه‌السلام ) به شيخ مفيد مرقوم مى دارد:

«...و تكليفك ماتؤ ديه عنا الى موالينا قبلك ...»

يعنى: و خداوند اجازه داده است كه ما تو را موظف سازيم كه آنچه به تو مى نويسيم آن را به دوستداران ما كه نزد تو مى باشند برسانى.

در اين فراز نيز خداوند به آن گرامى، اجازه داده است كه (شيخ مفيد) را موظف سازد كه رابط ميان امام عصرعليه‌السلام و شيعيان و دوستداران او، در بيان دستورات عمومى و آموزشهاى خصوصى باشند.

۹. امام عصرعليه‌السلام در اين فراز، شيعيان و دوستداران خويش را نيز مشمول دعاى خير خود مى سازد و مى فرمايد:

«...اعزهم الله بطاعته و كفاهم المهم برعايته لهم و حراسته ...»

يعنى: دوستانى كه خداوند آنان را در پرتو اطاعت خويش عزت و كرامت بخشد و با حراست و عنايت خويش كارشان را كفايت و مشكلاتشان را برطرف سازد.

از امام مجتبىعليه‌السلام روايتى آورده اند كه:

«...و اذا اردت عزا بلا عشيرة و هيبة بلا سلطان، فاخرج من ذل معصية الله الى عز طاعته( ۳۴۸ )

يعنى: هنگامى كه عزت، بدون داشتن عشيره و دار و دسته، هيبت و شكوه بدون حكومت و رياست خواستى، راهش‍ اين است كه از ذلت معصيت و نافرمانى خدا، بپرهيزى و به عزت و سرفرازى اطاعت دستورات او روى آورى.

معنا و مفهوم اين پيام انسانساز اين است كه: اطاعت خدا، عزت آفرين و سعادت ساز است، هم در دنيا و هم در آخرت. همانگونه كه نافرمانى و عصيان او، ذلت و خفت و خوارى در دنيا و عذاب را در آخرت براى فرد و جامعه در پى دارد.

و آن گرامى بدين دليل است كه از سر مهر و محبت به شيعيانش، رو به بارگاه خدا آورده و عزت و سرافرازى در پرتو اطاعت خدا مى طلبد و از خدا مى خواهد كه به آنان توفيق اطاعت دهد تا در پرتو بندگى خدا به شكوه و سرفرازى نايل آيند و خداوند در پرتو عنايت خود امور مهم و مشكلات آنان را كفايت و برطرف سازد و از شرارت دشمنان، آنان را حراست نمايد.

۱۰. در فرازى ديگر مى فرمايد: فقف، امدك الله بعونه على اعدائه المارقين من دينه على مانذكره

واژه (قف) در اينجا، به معناى (آگاه باش و آنچه را يادآورى مى شويم، درياب!) مى باشد.

امامعليه‌السلام در اين فراز، دعاى ديگرى در حق (شيخ مفيد) دارد كه آن را ميان واژه (قف) و كلمه (مانذكره) قرار داده است.

آن گرامى، از خداى مى خواهد كه به يارى خويش (شيخ مفيد) را بر ضد دشمنانش كه از دين خدا خارج گشته اند، مدد رساند.

من فكر نمى كنم كه آن گرامى مرد عصرها، از اين جملات، نظرش يهود و نصارى باشند و يا مشركان و كافران، بلكه به برخى از گروههاى مدعى اسلام نظر دارد كه در پيشاپيش دشمنان اسلام هستند، زيان آنان بر اسلام و جامعه اسلام، از مشركان، بدتر و نقش تخريبى آنان بخاطر ادعاهاى دروغين و رفتار و گفتار ظالمانه و فريبكارانه بنام خدا و دين، از مشركان بدتر است.

۱۱. در فراز ديگرى مى فرمايد: و اعمل فى تاءديته الى من تسكن اليه بما نرسمه ان شاء الله

در اين فراز مبارك، حضرت مهدىعليه‌السلام به مرحوم (شيخ مفيد) دستور مى دهد كه اخبار و دستورات و برنامه هايى را كه با اين مكاتبات از آن گرامى دريافت مى دارد، همه يا بخشى از آنها را كه صلاح مى داند به شيعيان مورد اعتماد و اطمينان گزارش كند.

۱۲. و مى فرمايد:

«نحن و ان كنا ثاوين بمكاننا النائى عن مساكن الظالمين، حسب الذى اراناه الله تعالى لنا من الصلاح

يعنى: گر چه ما طبق آنچه خداوند (بر اساس حكمت خويش) براى ما و پيروان ما صلاح انديشيده است تا هنگامى كه حاكميت دنيا در دست ستمكاران است، در مكانى دور از قلمرو بيدادگران، سكونت گزيده ايم.

در اينجا، آن گرانمايه جهان هستى، يادآورى مى كند كه طبق فرمان خدا در منطقه اى بدور از قلمرو و استبدادگران بيدادگر مسكن گزيده و اين كار هم از مصالحى است كه خدايش انديشيده است؛ چرا كه روشن است كه اگر آن گرامى، ميان مردم به صورت علنى و آشكار زندگى كند، قدرتهاى پوشالى و منحرف براى دستگيرى و به شهادت رسانيدن او از هيچ جنايتى فروگذار نمى كنند كه نمونه آن را از (بنى عباس) در بحث گذشته ديديم كه چگونه براى دستگيرى يا كشتن آن گرامى، مزدوران خون آشام و كوردل خويش را به سامرا و خانه آن حضرت، گسيل داشتند.

۱۳. و نيز آن گرامى يادآورى مى كند كه: «و لشيعتنا المؤ منين فى ذلك، ما دامت دولة الدنيا للفاسقين ».

اين مصلحت انديشى از جانب خدا به نفع شيعيان ما نيز هست كه امام آنان تا آنگاه كه خدا مى خواهد از نظرها غايب باشد، چرا كه ظهور اما پيش از روزى كه خدا معين فرموده است باعث مى شود كه شيعيان بر محور وجود او گرد آيند و آنگاه خطر قدرتهاى منحرف و ستمكار روزگار، آنان را نيز بگيرد و همه اهل حق و عدالت پيش از فراهم آمدن شرايط و امكان پيريزى طبيعى حق بر باطل در سطح جهانى، از ميان برداشته شوند. چرا كه نابود ساختن يك گروه گرد آمده در يك نقطه، براى ستمكاران آسان است.

البته اين سخن بدين مفهوم نيست كه حضرت مهدىعليه‌السلام از جامعه بريده است و يا اينكه او در شهرها و جامعه ها حضور نمى يابد و يا با كسى كه خود بخواهد ديدار نمى كند، نه! هرگز! بلكه مفهوم و معناى اين سخن اين است كه: مسكن و محل زندگى حضرت مهدىعليه‌السلام و اقامتگاه او، در مناطقى دور از دسترس طغيانگران و ستمكاران روزگار است و به هنگام ورود به شهرها و اجتماعات مردم، شناخته نمى شود و به لباس و هيئت خاصى آشكار نمى گردد به گونه اى كه هر كس او را بشناسد، بلكه به هر كس خودش اراده فرمود خود را مى شناساند و به كسى كه دوست نداشت، نمى شناساند.

آن حضرت به گروهى كه به ديدارش مفتخر شده اند، تصريح كرده است كه هر شب جمعه در كنار قبر مطهر پيشواى عاشقان و توحيد گرايان حضرت حسينعليه‌السلام حاضر مى گردد و به همين دليل است كه مى فرمايد: «فانا نحيط علما بأنبائكم ...»

اين جمله، مربوط به جملات پيش است و مفهوم آن اين است كه مى فرمايد: گرچه ما از نظر اقامتگاه و محل زندگى از شما دوريم، اما از آنچه در اطراف شما مى گذرد و ميان شما رخ مى دهد، آگاه هستيم و ذره اى از رخدادها و مسايل و فراز و نشيبهاى زندگى و خوشيها و ناخوشيها و فرمانبردارى و عصيانهاى شما بر ما پوشيده نمى ماند.

و اين نكته روشن است كه امام معصوم و گرانقدرى كه، خداوند، گنجينه عهد و پيمان گرفته شده از بندگان قرار مى دهد، بناگزير بايد همه وسايل آگاهى و شناخت و دريافت همه آنچه در جهان هستى رخ مى دهد همه را بايد براى او فراهم سازد و چنين هم هست، گر چه ما از چگونگى وسايل و ابزارهاى دريافت آگاهى و اخبار جهانى كه بوسيله آن حضرت بكار گرفته مى شود، بى اطلاعيم، اما در اصل آن ترديد نيست.

ممكن است فرشتگان و جنيان و آدميانى براى اين كار در خدمت او باشند و ممكن است ويژگيهاى امامت راستين و خصوصياتى كه خداوند به امام معصوم ارزانى مى دارد، همه آنها را به گونه اى براى آن گرامى، فراهم آورد كه بوسيله آنها، همه رخدادهاى مخفى و محرمانه و سرى و فوق سرى حتى نيتها براى آن گرامى، روشن و آشكار گردد و از همه رخدادها آگاه باشد.

ما در روزگار خويش مى بينيم كه حكومتها و دولتهاى كوچك همه وسايل دريافت اخبار و اطلاعات همچون: تلفن، بى سيم، تلتكس، رادار و دهها ابزار كشف خبر را در اختيار دارند و افراد بسيارى را در شهرها و مراكز مهم و جامعه ها و كشورهاى ديگر بصورت شبكه هاى عظيمى گسترده اند تا به هر شيوه ممكن، حتى استراق سمع و... اخبار سرى را بدست آورند و بگيرند و به مراكز تشكيلاتى خويش مخابره كنند با اينكه اينان ظالم و ستمكارند و در جهت هواهاى جاه طلبانه خويش، چنين شقاوتى را مرتكب مى شوند.

اينك چگونه مى توان تصور كرد كه امام گرانقدر و معصوم و پرشكوهى كه بنده برگزيده خدا، امام مردم و امين در روى زمين و حجت بر بندان اوست و خداوند اين مقام و موقعيت و مسئوليت خطير را براى او مقرر فرموده است با اين حال امكانات در اختيار او نباشد.

آيا چنين انسان والا، با چنين مسئوليت و رسالت خطير، زيبنده آن نيست كه خداوند همه وسايل و ابزارهاى مادى و معنوى، طبيعى و ماوراى طبيعى، همه و همه را در اختيارش قرار دهد؟ تا او از همه رخدادهاى جهان هستى آگاه و به آنچه مى دهد دانا باشد؟

روشن است كه پاسخ مثبت است.

۱۴. و مى فرمايد: «و معرفتنا بالذل الذى اصابكم مذ جنح كثير منكم الى ما كان السلف الصالح عنه شاسعا ».

اين فراز، اندكى ابهام دارد و براى ما روشن نيست كه، اين ذلتى كه جامعه بخاطر روى آوردن بسيارى از مردم به آن عمل، بدان ذلت گرفتار آمده و گذشتگان شايسته كردار شيعه از آن بركنار بودند، چيست؟

آن حضرت پرده را از ماجرا كنار نمى زند و به اجمال و اختصار سخن مى گويد، چرا كه دريافت دارنده نامه مرحوم (شيخ مفيد) مى داند منظور آن گرامى چيست.

اما از ظاهر اين فراز سخن امامعليه‌السلام اين نكته دريافت مى گردد كه در آن روزگار برخى از مردم از صراط مستقيم انحراف جسته بودند و همين انحراف در عقيده و انديشه يا عمل و... ثمره اش ذلت و از دست دادن عزت و استقلال و عظمت بود كه بدان گرافتار آمده بودند.

۱۵. و مى فرمايد: «و نبذوا العهد الماء خوذ و راء ظهورهم، كانهم لا يعلمون ».

در اين فراز نيز، منظور از (عهد ماءخوذ) يا پيمان گرفته شده، به دقت و روشنى براى ما معلوم نيست، شايد معنا و مفهوم آن اين باشد كه برخى از مردم، پس از پيش آمدن دوران غمبار غيبت كبرى و گسستن پيوندهاى عادى و مستقيم ميان شيعيان و حضرت مهدىعليه‌السلام متأسفانه در وجود گرانمايه خود امام عصرعليه‌السلام به ترديد گرفتار شدند و افشاندن بذر شك و ترديد به ديگر دلها را نيز آغاز كردند و اين ترديد بدان جهت بود كه موج رنج و فشار و مشكلات از سوى حكومتهاى خودكامه بر آنان وارد آمد و آنان پنداشتند كه اگر امام عصرعليه‌السلام موجود بود، اين گرفتاريها به شيعيان نمى رسيد.

به همين جهت حضرت مهدىعليه‌السلام دليل ذلتها و گرفتاريها را خاطرنشان مى سازد و بيان مى كند كه شيعيان از راه درست انحراف جستند و با پيمان خويش با خدا و امامان نورعليه‌السلام مخالفت ورزيدند و ره آورد گناهانشان، گريبانشان را گرفت وگرنه دعا و مهر و محبت و عطوفت آن گرامى، شامل حال آنان مى گرديد.

۱۶. به همين جهت است كه مى فرمايد:

«انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم ولو لا ذلك لنزل بكم اللاواء و اصطلمكم الاعداء ».

يعنى: ما از سرپرستى و رسيدگى به امور شما كوتاهى نورزيده و شما را از ياد نبرده ايم كه اگر جز اين بود امواج سختيها بر شما فرود مى آمد و دشمنان كينه توز، شما را ريشه كن مى ساختند.

اين فراز، خاطرنشان مى سازد كه اگر سرپرستى حضرت مهدىعليه‌السلام و دعاى آن گرامى در حق شيعيان نبود، كار بر آنان سخت مى شد و رنجها بر آن فشار مى آورد.

حقيقت اين است كه: در عصر سياه حكومتهاى منحرف و خودكامه اموى و عباسى و عثمانى و... قدرتهاى مسلط، همواره با شيعه پيكار مى كردند و آنان را مورد تعقيب و سركوب و آزار قرار مى دادند و اگر دعاى خير امامان نورعليه‌السلام و عنايت حضرت مهدىعليه‌السلام نبود مى بايد يكى از اينان هم باقى نمى ماند و همه پيروان خاندان وحى و رسالت ريشه كن مى شدند.

اين معناى (اصطلمكم الاعداء) مى باشد، يعنى دشمن كينه توز و ظالم شما را ريشه كن مى ساخت.

كوتاه سخن اينكه: امام عصرعليه‌السلام از راههاى گوناگون و با وسايل مختلفى كه براى او فراهم است از شيعيان خويش دفاع مى كند و با بهره ورى از قدرت طبيعى و ماوراى طبيعى كه بدان مجهز است، از حقوق آنان حمايت مى نمايد.

فيلسوف شيعه، مرحوم (خواجه نصرالدين طوسى) اين واقعيت را به بهترين و زيباترين وجه بيان مى كند كه مى گويد:

وجوده لطف و تصرفه لطف آخر وعدمه منا.

يعنى: وجود گرانماى حضرت مهدىعليه‌السلام لطف بيكران خدا بر مردم است. دخالت او در كارها، لطفى ديگر و سبب غيبت او خود ما هستيم.

در بخش آينده، به نمونه هايى از عنايت آن گرامى به شيعيان و سرپرستى امور آنان بوسيله آن حضرت را، ترسيم خواهيم كرد.

اما يادآورى اين واقعيت لازم است كه حضرت مهدىعليه‌السلام از خط راستين شيعه و شيعيان واقعى دفاع مى كند، اما اگر از نظر عقيدتى و يا عملكرد از راه و رسم خاندان وحى و رسالت و قرآن شريف انحراف جستند، اينجاست كه كار، شكل ديگرى پيدا مى كند و عنايت امام عصرعليه‌السلام نيز شامل حال آنان نمى گردد يا بسيار كم مى شود، همانگونه كه شاهد اين واقعيت بوده و هستيم، چرا كه آن گرامى، سرپرستى و عنايتش شامل حال مشروب خواران، قمار بازان، بى عفتها، فاسقان و فاجرانى، نظير اينان نمى شود و به كسانى كه انحراف در انديشه و عقيده داشته باشند و يا در احزاب و سازمانهاى مخالف اسلام و ضد دين وارد گردند، اعتنا نمى كند.

آرى! به اينها بها نمى دهند كه چرا اينان در خط واقعى و سعادت ساز امام عصرعليه‌السلام كه همان خط اسلام و پيامبر و امامان معصومعليه‌السلام است، قرار ندارند و روشن است كه شيعه آن گرامى نيستند.

۱۷. و نيز مى فرمايد: «فاتقو الله جل جلاله و ظاهرونا على انتياشكم من فتنة قداءنافت عليكم ».

امام عصرعليه‌السلام كه تجسم زنده اسلام و نماينده راستين پيامبر و صاحب شريعت و اجداد پاك خويش است، هرگز با پرده دران و گناهكاران و بى بندوبارانى كه به ارزشهاى والا و مقررات حيات بخش دينى بها نمى دهند، نرمش‍ نمى كند.

به آنانى كه ادعاى ديندارى و دين باورى و پيروى از پيامبر و امامان نورعليه‌السلام مى كنند، اما نه از استخرهاى مختلط روى مى گردانند و نه از مراكز فحشاء و قمار... نه از ربا خوارگى اجتناب مى كند و جهت هميارى و همكارى با ستم و بيداد دست بيعت به استبداد و استعمار مى سپارند و به هر صورتى كه امكان يابند و آنان بخواهند، دستورات آنان را بكار مى بندند، چنانكه گويى نه به حلال و نه به حرام خدا ايمان دارند و نه به پاكى و پليدى نه به واجبات و تكاليف دينى و نه به مسئوليتهاى انسانى. به نام و ادعا، شيعه هستند اما در عمل و در عقيده... هرگز!

چنين شيعه و چنين مسلمانى كه مقررات دينى را سبك شمارد و به ضد ارزشها آلوده گشته و محرمات را مرتكب شود، به گونه اى كه گويى نه از امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و نه پيرو آيين زندگى ساز و افتخار آفرين او، چنين كسى چه ارزش دارد؟ و چنين جامعه اى، داراى چه كرامتى است؟

در بخش گذشته، نام برخى از منحرفين را آورديم كه امام عصرعليه‌السلام از آنان ابزار انزجار كرد و آنان را نفرين نمود و به شيعيان دستور داد كه از آنها بيزارى جويند و مى دانيم كه دليل اينها، انحرافات آنان در عقيده و عمل بود. و اين كيفر همه گناهكاران و آلودگان و منحرفان است.

۱۸. در فراز ديگرى، امام عصرعليه‌السلام به دوستداران و پيروان خويش هشدار مى دهد و آنان را از فتنه اى كه سر راه جامعه اسلامى است و يا متوجه (بغداد) خواهد شد مى ترساند و به آنان دستور مى دهد كه با عمل خويش با آن حضرت، تعاون و همكارى نمايند تا آنان را از فتنه دهشتناك، رهايى بخشد.

منظور از تعاون و هميارى عملى نيز همان چيزى است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام در نامه خويش به (عثمان بن حنيف) يادآورى مى كند و مى فرمايد:

«...ولكن اعينونى بورع و اجتهاد و عفة و سداد ...»

يعنى: شما مرا بوسيله پرهيزكارى خويش و تلاش و كوشش و پاكدامنى و استوارى در كارها، يارى كنيد.

اينجا نيز امام عصرعليه‌السلام به شيعيان يادآورى مى كند كه دعا از جانب آن گرامى است و تقوا نيز از شيعيان كه اگر اين دو باشد، ثمره اش نجات از گرفتاريها و بلاها و فتنه هاست.

امام، آن فتنه را تشبيه به ابرى تيره مى كند كه بر شهرها سايه مى گسترد و از مشرق تا مغرب را تيره و تار مى سازد و مى فرمايد:

(در آن فتنه، هر آن كس كه عمرش به سر آمده، نابود مى گردد و آن كس كه به آرزوى خويش رسيده باشد، از آن دور مى ماند. آن فتنه، نشانه (اى از نشانه هاى) نزديك شدن جنبش ماست.)

(اماره) به فتح همزه، به معناى علامت است و (ازوف) به ضم همزه به معناى نزديكى است و جمله، بيانگر اين واقعيت است كه فتنه مورد اشاره، علامت و نشانه حركت و جنبش ماست.

روشن است كه منظور از جنبش و حركت، در اينجا ظهور نيست بلكه به معناى انتقال از مكانى به مكان ديگر است، چرا كه پيام رسانى كه اين نامه را به (شيخ مفيد) رسانيد يادآورى كرد كه اين نامه پرمهر و پرمحتوا را از حجاز آورده است، از اين رو شايد آن حضرت در نظر داشته است كه اوايل حدوث فتنه مورد اشاره، از آن منطقه به مكان ديگرى منتقل گردد.

و مى فرمايد: «و مباثتكم بامرنا و نهينا

در برخى از نسخه هاى نامه مبارك (مباينتكم) آمده كه بعيد بنظر مى رسد، صحيح باشد و آنچه درست تر بنظر مى رسد همان (مباثتكم) است و معناى آن پخش تعليمات آن حضرت بوسيله شيعيان است.

بعبارت ديگر: هر كدام از آنان از سوى آن حضرت موظفند كه اوامر و نواهى او را به ديگران برساند و اين شايد بدان معنا باشد كه در آينده نزديك و به هنگام فرا رسيدن فتنه مورد اشاره، تعاليم جديدى را ارسال مى دارد.

۱۹. و مى فرمايد:

«اعتصموا بالتقية من شب نار المجاهلية

يعنى: از برافروختن آتش پرشراره جاهليت به سپر دفاعى تقيه پناه برده و بدان چنگ زنيد.

(تقيه) به مفهوم كتمان عقيده اى است كه بر اساس منطق استوار است، اما اكثريت با آن موافق نيستند و رفتار و گفتارشان مخالف حق است و انسان براى پرهيز از شر آنان، بدان پناه مى برد. چنين تاكتيكى از ديدگان خرد، پسنديده است و از ديدگاه شريعت نيز در شرايط خاصى واجب مى گردد كه شرايط و چگونگى آن در كتابهاى فقهى آمده است.

امامعليه‌السلام در نامه خويش، رهروان راه خاندان وحى و رسالت را، به (تقيه) سفارش مى كند و اين چيز جديدى نيست. امامان نورعليه‌السلام نيز شيعيان را در شرايط ويژه اى بدان توصيه مى نمودند و گاه بدان تأکید هم مى كردند.

البته، ممكن است (تقيه) در اينجا دورى گزيدن از مراكز فتنه و اجتناب از آن مواضع و پيش گرفتن اسلوب خاصى در زندگى باشد كه توجه دشمن را جلب نكرده و او را بر ضد شيعه و راه و رسم اهل بيتعليه‌السلام تحريك و بسيج ننمايد.

متاءسفانه اين فراز براى ما در نهايت پيچيدگى و ابهام است و نمى توانيم بطور دقيق دريابيم كه منظور چيست؟ بعيد نيست كه استبداد حاكم عباسى در آن روزگاران در نقشه ابليسى درهم كوبيدن شيعيه بوده چرا كه راه و رسم تشيع، قلب تپنده خط حضرت مهدىعليه‌السلام شمرده شده و حافظ موجديت و كيان آن راه بوده و بر خويشتن اعتماد داشته و با حكومتهاى ظالمانه و غيرقانونى همواره مبارزه مى كرده است، از اين رو آن گرامى، پيروان خويش را از آن نيتهاى زشت و نقشه هاى جهنمى كه بر ضد آنان و در خفا چيده مى شد، هشدار داده و آنان را به اجتناب از خطر سهمگينى كه تهديدشان مى كرد، امر فرموده است و آن دستور چنگ زدن به تاكتيك تقيه و كتمان عقيده از ستمكاران بوده است.

۲۰. و مى فرمايد:

(...تخششها عصب اموية ...)

يعنى: از برافروختن آتش پرشراره جاهليت كه گروههاى اموى مسلك آن را بر مى افروزند به سپر دفاعى تقيه چنگ زنيد...

(حش النار) يعنى: (بر افروخت آتش را) و ممكن است بدين معنا باشد كه گروه اموى پرست كه با سوء استفاده از فرصت آتش فتنه جاهليت را بر مى افروزند و آن را شعله ور مى سازند تا بدين وسيله با برانگيختن جنگهاى فرقه اى در ميان مسلمانان شيعيان را نيز به آفت تعصب گرفتار ساخته و آنان را نيز تحريك نمايند تا در اين فتنه ها و درگيريها وارد سازند گويى هدف آن است كه با برافروختن جنگهاى خانمانسوز فرقه اى، شيعه را كه در آن زمان گروه تضعيف شده اى بود قربانى آن فتنه ساخته و هيزم جنگ كنند و بسوزانند و امامعليه‌السلام از اين نقشه پليد دشمن هشدار و خبر مى دهد و مى فرمايد: «انا زعيم بنجاة من لم يرم فيها المواطن الخفية

واژه (رام) به معناى حركت سرى است و آن گرامى در نامه اش نجات كسانى را تضمين مى كند كه به كارهاى مخفيانه و به تلاش بر ضد شيعه و مذهب اهل بيت همچون ايجاد رابطه سرى با دشمنان شيعه برنخيزند بلكه در رويارويى با آن حوادث پرخطرى كه دشمنان نقشه آن را كشيده اند به راه خدا پسندانه و استوراى گام نهند.

آنگاه آن حضرت از بحرانى كه در پيش است خبر مى دهد و مى فرمايد اذا حل جمادى الاولى من سنتكم هذه فاعتبروا بما يحدث فيها.

واژه (عبرت) و اعتبار به معناى پندپذيرى است و از (عبور) مشتق شده است كه انتقال از مكانى به مكان ديگر را نشان مى دهد و در اينجا مفهوم آن اين است كه ذهن انسان از كارى به كار ديگر انتقال يابد به عنوان مثال: اندرز گرفتن از مرگ يعنى انتقال ذهن انسان از مرگ ديگران به مرگ خويش است و با دين مرگ ديگران مى انديشد كه او نيز سرانجام خواهد مرد يا اينكه فلان ثروتمند دچار فقر گرديد يا قدرتمندى به ذلت گرفتار آمد و انسان با اين پندپذيريها از مسايل و رخدادها عبرت مى گيرد و تدابير لازم را برى رويارويى با رخدادها اتخاذ مى كند و به دنيا اعتماد نمى كند و بدينسان ذهن و انديشه انسان از رخدادها به فرجام و سرنوشت زندگى خويش انتقال مى يابد.

آرى! حضرت مهدىعليه‌السلام شيعيان خويش را به عبرت گرفتن از رويدادهايى كه از آنها خبر مى دهد فرا مى خواند و نيازى نيست كه سخن از علم امامعليه‌السلام و گزارش او از آينده به ميان آيد چرا كه در بحثهاى گذشته از آن سخن گفتيم.

۲۱. و مى فرمايد:

«واستيقظوا من رقدتكم لمايكون فى الذى يليها

يعنى: و از خواب گرانى كه شما را ربوده است براى رخداد پس از آن بيدار گرديد.

از اين فراز اين حقيقت دريافت مى گردد كه آن روز نوعى خمودى و ناآگاهى بر جامعه حاكم بوده چنانكه گويى جامعه در خواب غفلت است و فتنه هايى كه در اطراف آن مى گذرد آنها را درك نمى كند.

«استظهر لكم من السماء آية جليه و من الارض مثلها بالسوية

يعنى: بزودى نشانه اى روشن از آسمان و نشانه اى روشن از زمين براى شما پديدار خواهد گشت

متاءسفانه تاريخ از ثبت و نگارش حوادثى كه آن سال در جامعه پديدار گشته كوتاهى ورزيده و در تاريخ حوادثى را مى بينيم كه هنگامه وقوع آنها با آن سال تطبيق نمى كند چرا كه تاريخ اين نامه مبارك سال ۴۱۰ هجرى است اما تاريخ رخدادهايى را نشانگر است كه در سالهاى پس از آن رخ داده و تاريخ وقوع آنها با اخبارى كه آن گرامى در نامه اش داده است هماهنگى ندارد به عنوان مثال: تاريخ، سقوط ستاره عظيم دنباله دارى را نشان مى دهد كه زمين را با سقوط خود روشن ساخته و صداى غرش مهيب آن در منطقه شنيده شد و اين نشانى از نشانه هاى آسمان است اما اين رخداد در سال ۴۱۷ هجرى بود.

و نيز نشانگر آن است كه رخداد بزرگى كه مى توان آن را نشانى در زمين به حساب آورد رخ داد و آن اين بود كه: آب دجله در عراق بطور بى سابقه اى با سيلابى مهيب، ۲۱ متر بالا آمد و قسمت بزرگى از بغداد و بخش عظيمى از زمينهاى عراق را غرق كرد اما اين رخداد در تاريخ ۴۰۱ هجرى بود.

بسيار بعيد به نظر مى رسد كه امام عصرعليه‌السلام در نامه خويش، پيروان خود را از حوادث و رخدادهايى كه در آن سال رخ خواهد داد هشدار دهد و به آنان دستور دهد كه از حوادث جمادى الاولى و ظهور نشانه هايى از آسمان و زمين عبرت گيرند و آنگاه بگوييم اين حوادث هفت سال بعد پديدار گشت.

واقعيت اين است كه راهى جز اين نيست كه صادقانه بگوييم: در همان سال، حوادث آسمانى و زمينى رخ داده است، اما تاريخ از ثبت و نگارش آنها كوتاهى كرده يا اينكه نوشته اند اما فاصله طولانى زمان و فراز و نشيبها آنها را از بين برده و به دست ما نرسيده است.

۲۲. و مى فرمايد:

«...و يغلب من بعد على العراق طوائف عن الاسلام مراق »

يعنى:... و پس از آن گروههايى كه از اسلام بيرون رفته اند بر عراق مسلط خواهند گشت.

واژه (مراق) جمع مارق است. (مرق عن الدين) يعنى: از دين خارج گرديد. امام مهدىعليه‌السلام خبر داد كه گروهايى خارج از اسلام يا خارج از تعاليم آن بر عراق چيره خواهند گشت و تاريخ نشانگر آن است كه (طغرل بيگ) اولين پادشاه سلجوقى بر عراق مسلط گشت و شرارت خونبار و ويرانگر آن، دامن شهرها و بندگان خدا را گرفت.

سپاه او در سال ۴۴۷ پس از پيكارهايى خونين وارد بغداد شد و بر مردم سخت گرفت و آنان را در زندگى و مايحتاج آن تحت فشار قرار داد. قحطى و تورم قيمتها به گونه اى سرسام آور پديدار شد و قيمتها بطور جنون آميزى بالا رفت. مرگ و مير بسيار شد و بيمارى مرگبار (وباء) همه جا را گرفت و سختيها يكى پس‍ از ديگرى رخ گشود و كار به جايى رسيد كه مردم از دفن مردگان خويش ناتوان شدند.

از اين رو، شايد منظور از گروههاى خارج از اسلام كه بر بغداد مسلط مى گردند (طغرل بيگ) و سپاهيان تجاوزكار او باشند كه در عراق، تباهيها پديد آوردند و عزيزان آن را به ذلت كشيدند و آباديها را ويران و نسلها را نابود ساختند و پس از جارى ساختن سيلاب خون هتك حرمتها كردند و زشت ترين و بدترين جنايات و فجايع را مرتكب شده و زندگى اجتماعى اقتصادى و معيشتى را در آن سرزمين به بحرانى جبران ناپذير و فاجعه بار دچار ساختند.

۲۳. «ثم تنفرج الغمة من بعد ببوار طاغوت من الاشرار ثم يسر بهلاكه المتقون الاخيار ».

يعنى: بعد از مدتى بر اثر نابودى استبدادگرى از اشرار، رنجها و دردها برطرف مى شود و پرواپيشگان شايسته كردار از نابودى او شادمان خواهند شد.

سرانجام طغرل تجاوزكار، مرد و رنج و بحران پس از مرگ او برطرف گرديد و تقواپيشگان به مرگ و هلاكت او شادمان گشتند. مشكلات به تدريج حل گرديد و گرانى برطرف شد و اوضاع رو به بهبود گذاشت و زندگى سخت و طاقت فرسا، تبديل به زندگى خوب و قابل تحمل گشت.

۲۴. «ويتفق لمريدى الحج من الافاق ما يأملونه منه على توفير عليه منهم و اتفاق ».

يعنى: مردمى كه از نقاط مختلف كره زمين به زيارت خانه خدا مى روند به آرزوهاى خود مى رسند و هر چه بخواهند در دسترس آنان خواهد بود.

پيش از صدور اين نامه مبارك و پس از آن براى مدتى موجى از اضطراب و ناامنى منطقه خاورميانه را فراگرفته بود و از آن جمله: راه كعبه و زيارت خانه خدا و حتى خود (مكه) به آفت ناامنى دچار شده بود و زائران و حاجيان و ديگر مردم، امنيت مالى و جانى نداشتند اما پس از مدتى از اين نامه مبارك اوضاع به حال عادى بازگشت و امنيت و آرامش و ثبات در كشورها و شهرها سايه افكند و اطمينان خاطر و آرامش دل به مردم بازگشت و اينها همه از بركت وجود گرانمايه آن حضرت و نامه مبارك او بود كه بدان تصريح فرموده و مرقوم مى دارد:

«و لنا فى تيسير حجهم على الاختيار منهم و الوفاق شان يظهر على نظام واتساق

يعنى: و ما در آسان ساختن سفر حج آنان و آرامش اوضاع و امنيت مكه و راههاى آن بر وفق مرادشان، نقش خاصى خواهيم داشت كه در پرتو نظم و تدبير و انسجام، آشكار مى گردد.

روشن است كه حضرت مهدىعليه‌السلام داراى قدرت تصرف و تاءثيرگذارى خاصى در اين جهان هستى است كه در اسلوبهاى گوناگونى مى تواند صورت پذيرد.

(طبرى) در اين مورد آورده است كه: پس از اين نامه مبارك، (محمد بن سبكتكين) تلاش گسترده و ثمربخشى در تضمين سلامت سفر حج زائران نمود و انسان عادى از كجا مى تواند بفهمد كه چه كسى او را به اين كار بزرگ توانا ساخت و بدو دستور داد تا در ايجاد امن و امان و آسايش و آرامش نهايت سرمايه گذارى را انجام دهد؟

۲۵. و مرقوم مى فرمايد:

«فليعمل كل امرى منكم بما يقربه من محبتنا ويتجنب ما يدنيه من كراهتنا و سخطنا

يعنى: پس هر كدام از شما بايد با همه وجود و امكانات به كارهايى دست يازيد كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد و از كارهايى كه ناخوشايند و موجب ناراحتى ما مى گردد، دورى جوييد.

روشن است كه آن اعمالى كه انسان را به خدا نزديك مى سازد همان كارهايى است كه انسان را به امامان نورعليهم‌السلام نزديك مى كند و متقابلا كارهايى كه خشم خدا را در پى دارد، موجب ناخشنودى آنان مى گردد چرا كه آنان دستورات و ارزشهاى الهى را دوست مى دارند و از ضد ارزشها و آنچه را خدا ناپسند شمرده است، ناخشنود مى گردند و براى آنان ناخوشايند است.

و نيز لازم به يادآورى نيست كه اين پيام سازنده آن حضرت براى همه عصرها و نسلهاست نه براى همان زمان خاص مرحوم (شيخ مفيد) و دريافت نامه آن حضرت.

۲۶. و مرقوم مى دارد:

«فان امرنا بغتة بجأة

يعنى: چرا كه فرمان ما بطور ناگهانى فرا مى رسد.

دو واژه (بغتة) و (فجاة) هر دو با هم به يك معناست كه عبارت از ناگهانى رسيدن امر است و ظاهر سخن اين است كه منظور از (امر) در نامه مبارك همان ظهور مبارك اوست.

نشانه هاى قطعى كه پيش از ظهور رخ مى دهد روز ظهور را مشخص نمى سازد و ظهور آن حضرت براى مردم بويژه براى كسانى كه به خاطر بها ندادن به مساءله يا ضعف عقيده به حضرت مهدىعليه‌السلام پيرامون وجود گرانمايه او و ظهورش نمى انديشند ناگهانى تر و غافلگير كننده تر خواهد بود.

۲۷. «حين تنفعه توبة ولا ينجيه من عقابنا ندم على خوبة »

يعنى: در شرايطى كه توبه و بازگشت سودى نمى بخشد و ندامت از گناه گناهكار از كيفر عادلانه ما رهايى نخواهد بخشيد.

(حوبه) به معناى گناه است و مفهوم فراز فوق اين است كه: انسان هنگامى كه در عصر غيبت مرتكب گناهى گردد كه كيفر قانونى بر آن سزاوار شود آنگاه پيش از اينكه گواه يا دلايل ديگرى بر گناه او اقامه گردد خود توبه كند و به بارگاه خدا روى آورد در چنين شرايطى حد قانونى از او ساقط مى گردد، اما اگر همچنان در خواب غفلت بود و توبه نكرد تا حضرت مهدىعليه‌السلام ظهور نمود آنگاه ديگر توبه او باعث سقوط كيفرش نمى گردد و ندامت از گناه او را از كيفرى كه بر او مقرر گشته است رهايى نمى بخشد.

براى نمونه: يك سارق اگر پيش از ظهور امامعليه‌السلام به راستى توبه كند توبه او پذيرفته است، چرا كه توبه او خالص و از خوف خدا بوده است امام اگر توبه را تا ظهور حجت خدا به تاءخير افكند آنگاه ديگر توبه اش كيفر قانونى را ساقط نمى كند و آن حضرت حكم خدا را در مورد او اجرا مى كند، همانگونه كه كيفر قانونى ديگر گناهكاران و مجرمان را در صورتى كه براى آنان ثابت گردد همانگونه كه قرآن ترسيم مى كند و مى فرمايد:

( إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ (۳۳) إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا مِن قَبْلِ أَن تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) .( ۳۴۹ )

مرحوم طبرسى در مجمع البيان ذيل اين آيه شريفه مى گويد: خداوند كسانى را از اجراى حكم استثنا مى كند كه پس‍ از ارتكاب جرم و پيش از آنكه به دست قانون و عدالت بيفتند خود از عملكرد ظالمانه خويش، پشيمان گردند و توبه كنند اما توبه و ندامت پس از گرفتار آمدن به دست پيشواى عدالت و امام معصومعليه‌السلام و اقامه شدن بينه بر ضد آنان سودى نمى بخشد بلكه بايد كيفر قانونى در مورد آنان اجرا گردد.

و به زودى خواهد آمد كه حضرت مهدىعليه‌السلام با مردم بر اساس دانش و آگاهى خويش بر حوادث و رويدادها معامله خواهد كرد و چون همه امور براى او روشن است در انتظار گواهان يا اقامه بينه نخواهد ماند؛ بلكه براساس حكم خدا عمل مى كند و حقايق بر او آشكار مى گردد. و آنجاست كه توبه و پشيمانى از ترس عدالت و پيشواى عدالت است نه از خوف خدا و به همين دليل هم چنين توبه اى حد را ساقط نمى كند.

۲۸. «والله يلهمك الرشد ويلطف لكم فى التوفيق برحمته ».

يعنى: خداوند راه رشد و رستگارى را به شما الهام بخشد و وسائل نجات و پيروزى را برايتان فراهم آورد.

حضرت مهدىعليه‌السلام در حق شيعيان خويش دعا مى كند كه خداوند راه رشد و پايدارى و صواب را به آنان الهام فرمايد.

واژه (الهام) در جمله امامعليه‌السلام به مفهوم افكنده شدن مطلبى در انديشه و قلب انسان است درست بسان تلقين.

هنگامى كه گفته شد: اين مطلب در دلم افتاد يعنى: بخاطرم آمد در انديشه ام افكنده شد.

(توفيق از خدا) در نامه امامعليه‌السلام به معناى فراهم آوردن اسباب به سوى انجام كارهاى شايسته و مطلوب است بنابراين جمله مورد نظر اين مى شود كه خداوند اسباب موفقيت در كارهاى شايسته را براى شما به آسانى فراهم آورد چرا كه انسان به انجام كارهاى نيك و شايسته توفيق مى يابد اما با تحمل سختيها و مشكلات اما گاه همه وسايل و اسباب با همه سهولت و آسانى براى او فراهم مى شود و او براى انجام شايسته امور و كارهاى نيك به پا مى خيزد.

۲۹. تا اينجا نامه مبارك به املا امامعليه‌السلام بود و به خط كاتب آن حضرت. آنگاه خود آن، گرامى به خط شريف و پربركت خويش در ذيل نامه اين جملات را نوشت:

(هان اى برادر پر مهر و اخلاص و باصفاى در محبت ما و اى يار باوفاى ما! اين نامه ما به سوى توست خداوند به چشم بيدارش كه هرگز نمى خوابد تو را حفظ كند! اين نامه را نگهدار و آنچه را برايت نگاشته ايم به كسى نشان مده و هيچ كسى را از محتواى آن آگاه مساز و آنچه در اين نامه است تنها به افراد مورد اعتماد خويش بازگو و به خواست خدا پيروان اهل بيت را به عمل بر طبق محتواى آن سفارش كن! و درود خدا بر محمد و خاندان پاك و پاكيزه اش باد!)

و سرانجام آن وجود گرانمايه: (شيخ مفيد) را دعا فرمود كه خدايش او را از همه شرارتها و فتنه ها حفظ كند و بدو دستور داد كه هيچ كس را به خط آن حضرت و كاتب او آگاه نسازد و به كسى نشان ندهد بلكه تنها از آن استنساخ كرده و شيعيان و دوستداران پروا پيشه و با ايمان و مورد اعتماد را از آن آگاه سازد.

در اين توصيه امامعليه‌السلام اسرار و حكمتهايى است كه ما نمى توانيم سبب قطعى و دليل حقيقى آن را بدانيم كه چرا بايد خط شريف آن حضرت و كاتب ويژه اش از دسترس مردم بدور و جزو اسرار باشد؟

نامه اى ديگر از سوى محبوب دلها

نامه اى ديگر از حضرت مهدىعليه‌السلام در روز پنجشنبه ۲۳ ماه ذيحجه به سال ۴۱۲ هجرى به (شيخ مفيد) رسيد كه چنين است:

«من عبدالله المرابط فى سبيله الى ملهم الحق و دليله

يعنى: از سوى بنده (برگزيده خدا همو كه مرزبان دين و مقررات الهى است به سوى كسى كه حقيقت به او الهام شده و اينك خود راهنما و دليل حق و حقيقت است.

(بسم الله الرحمن الرحيم

«سلام الله عليك ايها الناصر للحق، الداعى اليه بكلمة الصدق فانا نحمدالله اليك الذى لا اله الا هو الهنا و اله آبائنا الاولين و نساءله الصلاة على سيدنا و مولانا محمد خاتم النبيين و على اهل بيته الطاهرين

«و بعد!... فقد كنا نظرنا مناجاتك عصمك الله بالسبب الذى وهبه الله لك من اءوليائه و حرسك به من كيد اءعدائه و شفعنا الان من مستقر لنا ينصب فى شمراخ من بهماء صرنا اليه آنفا من غماليل الجاءنا اليه السباريت من الايمان و يوشك اءن يكون هبوطنا الى صحصح من غير بعد من الدهر و لاتطاول من الزمان

«و يأتيك نباء منا بما يتجدد لنا من حال، فتعرف بذلك ما تعتمده من الزلفة الينا بالاعمال و الله موفقك لذلك برحمته

«فلتكن حرسك الله بعينه التى لا تنام اءن تقابل لذلك فتنة تبسل نفوس قوم حرثت باطلا لا سترهاب المبطلين يبتهج لدمارها المؤ منون و يحزن لذلك المجرمون

«و آية حركتنا من هذه اللوثة حادثة بالحرم المعظم من رجس منافق مذمم مستحل للدم المحرم يعمد بكيده اهل الايمان و لايبلغ بذلك غرضه من الظلم والعدوان لاننا من وراء حفظهم بالدعاء الذى لايحجب عن ملك الارض و السماء

«فلتطمئن بذلك من أوليائنا القلوب وليثقوا بالكفاية منه و ان راعتهم بهم الخطوب و العاقبة بجميل صنع الله سبحانه تكون حميدة لهم ما اجتنبوا المنهى عنه من الذنوب

«و نحن نعهد اليك اءيها الولى المخلص المجاهد فينا الظالمين (ايدك الله بنصره الذى ايد به السلف من أوليائنا الصالحين )انه من اتقى ربه من اخوانك فى الدين واخرج مما عليه الى مستحقيه كان آمنا من الفتنة المبطلة و محنها المظلمة المضلة

«و من بخل منهم بما أعاره الله من نعمه على من امره بصلته فانه يكون خاسرا بذلك لا و لاه و آخرته

«ولو ان اشياعنا وفقهم الله لطاعته على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا ولتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفة و صدقها منهم بنا

«فما يحبسنا عنهم الا ما يتصل بنا مما نكرهه و لا نؤ ثره منهم. والله المستعان و هو حسبنا و نعم الوكيل و صلاته على سيدنا البشير النذير محمد و آله الطاهرين و سلم

«و كتب فى غرد شوال سنة اثنتى عشرة و اربعمائة

رونويسى از دستخط شريف كه درود خدا بر نگارنده آن باد!

«هذا كتابنا اليك ايها الولى الملهم للحق العلى باملائنا و خط ثقئنا و خط ثقتنا فاءخفه عن كل احد واطوه واجعل له نسخة تطلع عليها من تسكن الى امانته من اوليائنا شملهم الله ببركتنا ان شاء الله

«الحمد لله و الصلاة على سيدنا محمد النبى و آله الطاهرين ».( ۳۵۰ )

بنام خداوند بخشاينده بخشايشگرا

درود خداى بر تو اى يارى رسان حق! و آنكه با گفتار راستين و شايسته مردم را بسوى حق فرا مى خوانى!

ما در نامه خويش به سوى تو خداى جهان آفرين را كه خدايى جز او نيست و خداى ما و خداى نياكان (گرانقدر) ما است سپاس مى گذاريم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آخرين پيام آور خدا و خاندان پاك و مطهرش درودى جاودانه مى طلبيم.

و بعد! دوست راه يافته به حقيقت! خداوند بدان وسيله اى كه به سبب دوستان ويژه خود به تو ارزانى داشته است وجودت را حفظ و تو را از نيرنگ دشمنانش حراست فرمايد.

ما ناظر نيايش (عارفانه و راز و نياز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بوديم و از خداى جهان آفرين برآورده شدن آن خواسته ات را خواستيم.

ما اينك در قرارگاه خويش در مكانى ناشناخته، بر فراز قله اى سر به آسمان كشيده اقامت گزيده ايم كه به تازگى بخاطر عناصرى بيدادپيشه و بى ايمان بناگزير از منطقه اى پر دار و درخت بدينجا آمده ايم و به زودى از اينجا نيز به دشتى گسترده كه چندان از آبادى بدور نيست فرود خواهيم آمد و از وضعيت و شرايط آينده خويش، تو را آگاه خواهيم ساخت تا بدان وسيله در جريان باشى كه بخاطر كارهاى سازنده و شايسته ات نزد ما مقرب هستى و خداوند به مهر و لطف خود تو را به انجام و تدبير اين كارهاى شايسته توفيق ارزانى داشته است.

از اين رو تو كه خداى جهان آفرين با چشم عنايتش كه هرگز آن را خواب نمى گيرد وجودت را حفظ كند بايد در برابر فتنه اى كه جان آنان را كه آن را در دلهايشان كشته اند به نابودى خواهد افكند بايد بايستى! و بايد باطل گرايان بدانديش را بترسانى! چرا كه از سركوبى آنان ايمان آوردگان شادمان و جنايتكاران اندوه زده خواهند شد.

و نشانه حركت و جنبش ما از اين خانه نشينى و كناره گيرى رخداد مهمى است كه در سرزمين وحى و رسالت مكه معظمه از سوى پليدان نفاق پيشه و نكوهيده رخ خواهد داد از جانب عنصرى سفاك كه ريختن خونهاى محترم را حلال شمرده و به نيرنگ خويش آهنگ جان ايمان آوردگان خواهد كرد اما به هدف ستمبار و تجاوزكارانه خويش دست نخواهد يافت چرا كه ما پشت سر توحيدگرايان شايسته كردار بوسيله نيايش و راز و نيازى كه از فرمانرواى آسمان و زمين پوشيده نمى ماند آنان را حفاظت و نگهدارى خواهيم كرد.

بنابراين قلبهاى دوستان ما به دعاى ما به بارگاه خدا آرامش و اطمينان يابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گر چه درگيريهاى هراس انگيزى آنان را به دلهره مى افكند اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام كار با دست توانا و ساخت تدبير نيكوى خدا تا هنگامى كه پيروان ما از گناهان دورى گزينند شايسته و نيكو خواهد بود.

هان اى دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بيدادگران در سنگر جهاد پيكارى! خداوند همانسان كه دوستان شايسته كردار پيشين ما را تاءييد فرمود، تو نيز تاءييد نمايد! ما به تو اطمينان مى دهيم كه هركس از برادران دينيت، پرواى پروردگارش را پيشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند در فتنه نابود كننده و گرفتاريهاى تيره و تار و گمراهگرانه در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمتهايى كه خداوند به او ارزانى داشته به كسانى كه دستور رسيدگى به آنان داده است بخل ورزد چنين كسى در اين جهان و سراى ديگر با زنده و زيانكار خواهد بود.

دوست واقعى! اگر پيروان ما كه خداى آنان را در فرمانبردارى خويش توفيق ارزانى بدارد براستى در راه وفاى به عهد و پيمانى كه بر دوش دارند همدل و يكصدا بودند هرگز خجستگى ديدار ما از آنان به تاءخير نمى افتاد و سعادت ديدار ما ديدارى بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما زودتر روزى آنان مى گشت.

از اين رو (بايد بدانند كه) جز برخى رفتار ناشايسته آنان كه ناخوشايند ما است و آن عملكرد را زيبنده اينان نمى دانيم عامل ديگرى ما را از آنان دور نمى دارد. خداوند ما را در يارى بسنده و نيك كار ساز است و درود او بر سالار و هشدار دهنده ما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندان پاكش باد!

(اين نامه در آغاز شوال به سال ۴۱۲ هجرى نگارش يافت.)

رونويسى از دستخط شريف كه درود خدا بر نگارنده آن باد!

(اين نامه ما بسوى توست اى دوستى كه حقيقت والايى به تو الهام شده كه به املاى ما و خط يكى از افراد مورد اعتمادمان نوشته شده است پس آن را از همگان پوشيده بدار و آن را پيچيده و به كسى نشان مده و نسخه اى از آن بردار و آن گروه از دوستانى را كه به درستى و امانتداريشان اعتماد دارى بر دريافت آن آگاه ساز كه خداوند به خواست خويش آنان را به بركت ما، مشمول (بركات) خويش سازد!

سپاس از آن خداى يكتاست و درود بر سالارمان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيام آور و خاندان پاك و پاكيزه اش باد!)


شرح فشرده اى برنامه دوم

اين نامه مبارك نيز همچون نامه پيشين آن حضرت بسوى شيخ مفيد در بردارنده راز و رمزها و كنايه هاى بسيارى است كه جز دريافت دارنده آن ديگرى از آنها آگاه نيست و نيز داراى خبرهايى از رخدادهاى آينده است و واژه هاى ناماءنوسى در آن بكار رفته است كه البته همه اين پيچيدگيها و روشنگريها و راز و رمزها تنها از بينش و حكمت و عنايت خاص آن گرامى، سرچشمه گرفته است كه اينك به توضيح فشرده اى از آن مى پردازيم:

۱. نخست مرقوم مى دارد كه: «من عبدالله المرابط فى سبيله» واژه (مرابط) يعنى مراقبت براى حفظ شهر يا كشور و سرزمين از شرارت و تجاوز دشمن و منظور از (مرز دار) در اينجا مواضعى است كه دشمن از آنجاها يورش مى برد. و حدودى كه ميان دو كشور و دو قلمرو حكومت را از هم جدا مى كند كه آن را (مرز) مى گويند.

امام مهدىعليه‌السلام خويشتن را (مرزبان راه خدا) نام مى نهد چرا كه او بار سنگين حفاظت از دين اسلام را به دوش مى كشد و اسلام واقعى را از تلف شدن و تباهى حراست مى كند.

راستى كه اين چه تعبير زيبا و چه بيان شايسته و نيكويى است! چرا كه مرزبان كسى است كه همواره در سنگر نشسته و بيدار و هوشيار است تا راه را بر كسى كه در نقشه تجاوز بر شهر يا كشورى است مسدود سازد و هنگامى كه مردم به كارهاى خويش مشغول و سرگرمند و خطرهاى سهمگين را كه متوجه شهر و ديار آنان است نمى شناسند و از آنها بى خبرند اين مرزبانهاى غيور و آگاه هستند كه خطرها را شناسايى و دفع مى كنند و آن وجود گرانمايه بزرگ مرزبان دين خداست.

۲. و مى فرمايد: «الى ملهم الحق ودليله »

واژه (الهام) را در نامه پيشين امامعليه‌السلام به (شيخ مفيد) توضيح داديم.

واژه (دليل) دو معنا دارد:

۱. موجودى كه بسوى او راهنمايى و دلالت مى گردد.

۲. راهنماى بسوى چيزى.

به عبارت ديگر: واژه (دليل) گاه اسم فاعل است و گاه اسم مفعول هر كدام از اين دو مورد نظر باشد امام مهدىعليه‌السلام شيخ مفيد را به عنوان (دليل حق) وصف مى كند، همان حقى كه خداوند آن را بر قلب او افكنده و به او الهام فرموده است.

«فقد كنا نظرنا مناجاتك

يعنى ما ناظر راز و نيز تو با خدا بوديم.

گويى (شيخ مفيد) با نيايش پرشور و خالصانه به بارگاه خدا به وجود گرامى حضرت مهدىعليه‌السلام توسل جسته و در فراز و نشيب زندگى و تدبير امور شيعيان امام خويش را مخاطب ساخته كه جواب رسيده است: (ما نداى تو را شنيديم و خواسته ات را دريافتيم.)

آنگاه آن حضرت (شيخ مفيد) را دعا مى كند و مى فرمايد:

(خداوند به سبب آنچه كه از اولياى خويش به تو ارزانى داشته است وجود تو را حفظ و از نيرنگ دشمنانش تو را حراست فرمايد.)

ممكن است منظور امامعليه‌السلام از (سبب) در اينجا منزلت والا و مقام رفيع و بلند مرتبه اى باشد كه (شيخ مفيد) به واسطه ايمان اخلاص جهاد و تلاش در راه حق، نزد حضرت مهدىعليه‌السلام دارد.

«وشفعنا ذلك »

ما برآورده شدن خواسته ات را از خداى جهان آفرين خواستيم و خداوند اين دعا را در حق ما نيز اجابت فرمود.

۳. «الان من مستقر لنا ينصب فى شمراخ من بهماء »

يعنى: اينك ما در قرارگاه خويش در مكانى ناشناخته بر فراز قله اى سر به آسمان كشيده اقامت گزيده ايم.

بنظر مى رسد در اين فراز از نامه امامعليه‌السلام كلمه يا جمله اى حذف شده است شايد تقدير آن چنين باشد كه: (الان اين نامه را بسوى تو از قرارگاه خويش مى نگاريم)

يا اين گونه باشد: (اينك ما از قرارگاه خويش..)

يا جمله اى نظير دو جمله فوق كه بدون آن فراز مورد نظر كامل بنظر نمى رسد و منظور از (مستقر لنا) خيمه نصب شده يا خانه بنياد گشته بر بلنداى كوهى غيرقابل عبور و نقطه اى است كه راهى براى انسانها بسوى آنجا نيست چرا كه (شمراخ) شانه و بلندترين نقطه كوه سر به آسمان ساييده است و (بهماء) در اينجا به معنى مكانى است بيراه كه راهى بسوى آن نيست.

۴. «صرنا اليه آنفا من غماليل، ألجانا اليه السبايت من الايمان

يعنى: ما به تازگى بخاطر عناصرى ظالم و بى ايمان ناگزير از منطقه اى پر دار و درخت بدين جا آمده ايم.

اين فراز، نشانگر آن است كه حضرت مهدىعليه‌السلام تازه به مكان جديد انتقال يافته و پيش از اين در دشتى پر دار و درخت بسان جنگل بوده و از اينجا نيز بخاطر خشكى و نبودن دار و كشت و زرع و سختى زندگى در چنين جايى به زودى به مكان ديگرى انتقال مى يابد و آن حضرت بطور موقت آن منطقه ناشناخته و دور از شهرها و مناطق مسكونى را بر اساس وصيت پدر گرانقدرش حضرت عسكرىعليه‌السلام برگزيده است همانگونه كه خود در اين مورد به (ابن مهزيار) فرمود:

(پدرم كه درود خداى بر او باد از من تعهد گرفت كه به منظور سرى بودن كار و مصون ماندن اقامتگاهم از نقشه هاى مكارانه و رنگارنگ گمراهان و گمراهگران و عناصر سركش امت در دورترين و ناشناخته ترين نقطه زمين وطن گزينم.)( ۳۵۱ )

۵. «و يكون هبوطنا الى صحصح من غير بعد من الدهر

يعنى: به زودى از اينجا نيز به دشتى گسترده كه از آب و آبادانى بدور نيست فرود خواهيم آمد.

اين فراز، نشانگر آن است كه درنگ امامعليه‌السلام در منطقه كوهستانى و ناشناخته اى كه تازه در آنجا مسكن گزيده كوتاه مدت است و به زودى از آنجا به دشتى هموار و گسترده فرود خواهد آمد.

«و يأتيك بنا منا بما يتجدد لنا من حال »

از اين جمله دريافت مى گردد كه حضرت مهدىعليه‌السلام به (شيخ مفيد) بيش از اين دو نامه مرقوم فرموده است همانگونه كه پيش از اين نيز اين نكته را يادآورى نموديم.

و منظور فراز فوق از نامه نيز اين است كه: (هر چه در مورد تغيير مسكن و زندگى براى ما پيش آمد تو را در جريان قرار خواهيم داد چرا كه تو بخاطر كارهاى شايسته ات نزد ما مقام و منزلت بلندى دارى.)

۶. «فلتكن حرسك الله بعينه التى لاتنام ان تقابل لذلك فتنة تبسل تفوس قوم حرثت باطلا لاسترهاب المبطلين

يعنى: از اين رو تو كه خدا با چشم عنايتش كه هرگز آن را خواب نمى گيرد وجودت را حفظ كند بايد در برابر فتنه اى كه جان آنان را كه بذر آن را در دل كشته اند به هلاكت خواهد افكند بايد مقاومت كنى و با شهامت و جرأت باطل گرايان را بترسانى.

در اين فراز از نامه مبارك حضرت مهدىعليه‌السلام (شيخ مفيد) را دعا مى كند و از خدا مى خواهد كه او را از گرفتاريها و حوادث بد روزگار حراست كند و اين دعا مقدمه اى براى تقويت اراده و ثبات قدم و استوارى بخشيدن به اوست تا در برابر موج فتنه اى كه قلبهاى تهى از عقيده صحيح گروهى را كه بذر باطل در آنها افشانده شده است آنها را از راه پخش امواج اباطيل و اشاعه دروغ در جامعه به نابودى مى كشد شهامت مندانه مقاومت كند.

ظاهر اين است كه: حضرت شيخ مفيد را به مقاومت و ايستادگى در برابر فتنه اى كه در راه است فرمان مى دهد و به او دستور مى دهد كه تدابير لازم را براى اين كار خطير بينديشد تا بدانديشان بدانند كه ميدان براى تحرك ارتجاعى آنان خالى نيست قهرمانانى هستند كه در برابر تلاشهاى ارتجاعى و جهنمى آنان، مقاومت نمايند.

ممكن است معناى جمله اين باشد كه: (آنانى كه بذر باطل را در دلها مى افشانند، اين كار را تنها براى به هراس افكندن باطل گريان نظير خود انجام مى دهند.)

و ممكن است بيانگر اين مطلب باشد كه: (جنگهاى خونبار داخلى و نژادى كه نقشه اش را گمراهان و گمراهگران كشيده اند در پيش است.)

به هر صورت ما نمى توانيم ماهيت و حقيقت آشوب و فتنه اى را كه امامعليه‌السلام از آن هشدار مى دهد بخاطر پيچيدگى مطلب و اهمال تاريخ از يادآورى آن بشناسيم. نكته مهم اين است كه: امام مهدىعليه‌السلام كفايت و كارآيى لازم را در (شيخ مفيد) يافت و او را فردى شناخت كه مى تواند در برابر موج فتنه اى كه براى اجراى نقشه هاى شيطانى بپا خاسته بود ايستادگى كند و با درايت و صلابت جلو آن را بگيرد.

«يبتهج لدمارها المؤ منون و يحزن لذلك المجرمون

يعنى:... چرا كه از سركوبى آنان ايمان آوردگان شادمان و جنايتكاران، اندوهگين مى گردند.

و سرانجام هم سرنوشت آن تلاشهاى گمراهگرانه شكست بوده به گونه اى كه گويى همان موج فتنه ياران خويش را در هم خواهد نورديد از اين رو بخاطر آن مؤمنان شادمان مى شوند و جنايتكاران بخاطر شكست تلاشهاى منحرفانه خويش اندوهگين خواهند گشت.

۷. «و آية حركتنا من هذه اللوثة حادثة بالحرم المعظم، من رجس منافق مذمم مستحل للدم المحرم يعمد بكيده اهل الايمان و لايبلغ بذلك غرضه من الظلم والعدوان

يعنى: و نشانه حركت ما از اين خانه نشينى و كناره گيرى، رخداد مهمى است كه در سرزمين وحى و رسالت مكه معظمه از سوى نفاق پيشه و نكوهيده اى، رخ خواهد داد، از سوى سفاكى كه ريختن خونهاى محترم را حلال شمرده و به نيرنگ خويش آهنگ جان ايمان آوردگان خواهد كرد اما به هدف ستم بار و تجاوزكارانه خويش نخواهد رسيد.

واژه (لوثة) به فتح لام و به معناى خانه نشينى است اما (لوثة) به ضم لام به معناى سستى و كندى است كه در اينجا سازگار نيست.

منظور اين فراز از نامه امامعليه‌السلام اين است كه: نشانه حركت ما از اقامتگاهى كه اينك در آن هستيم رخداد مهمى است كه در مكه يا مسجدالحرام از سوى پليدى نفاق پيشه و نكوهيده كه به ظاهر ادعاى ايمان مى كند و كفر خويش را نهان مى دارد، رخ خواهد داد. از سوى عنصر نكوهيده اى كه مردم او را جز به شرارت ياد نمى كنند خونهاى محترم را مى ريزد و از جارى شدن سيلاب خون بيگناهان پروا ندارد.

مردم با ايمان را هدف مى گيرد و بر ضد آنان توطئه مى چيند، اما نقشه هاى سوء او با شكست روبرو گشته و هدف زشت او تحقق نمى يابد و به آرزوى ظالمانه و تجاوزكارانه خويش نمى رسد.

اين نيز يك مشكل تاريخى است كه نمى توانيم به دقت آن را مشخص سازيم كه كدام رخداد در مكه مورد نظر است؟ را كه در مكه و مسجدالحرام رخدادهاى بسيارى رخ داده است و ما نمى دانيم كه امامعليه‌السلام بطور دقيق از وقوع كدام يك خبر مى دهد؟ اما بطور قطع مى دانيم كه حادثه مهمى در زمان (شيخ مفيد) رخ داده است و به همين دليل آن حضرت دستور مى دهد كه براى نابود ساختن توطئه عناصر پليد و از ميان برداشتن نقشه شيطانى دشمنان به چاره انديشى پردازد تدابير لازم را براى رويارويى با آنان بينديشد.

«لا ننا من وراء حفظهم بالدعاء الذى لايحجب عن ملك الارض و السماء »

يعنى: چرا كه ما پشت سر آنان بوسيله نيايش و راز و نيازى كه از فرمانرواى زمين و آسمان پوشيده نمى ماند آنان را حفاظت و نگهدارى مى كنيم.

واژه (الدعاء) به مفهوم يارى خواستن از سرچشمه قدرت كامل و مركز همه نيروها و تواناييها و قدرتهاى بى كرانه است.

(دعا) يارى طلبيدن از خداى توانايى است كه فرمانرواى آسمانها و زمين و مالك آنهاست. امور آنها را آن گونه كه مى خواهد تدبير مى كند و در آنها به گونه اى كه اراده كند، تصرف مى نمايد.

او بر هر كارى تواناست و به هر چيزى احاطه دارد و از كران تا كران هستى آگاه است و به همه امور بيناست و همه چيز را مى داند و دعاى حضرت مهدىعليه‌السلام از ذات لايزال او پوشيده نمى ماند چرا كه هيچ چيزى كه بتواند مانع آن شود و يا دعاى آن وجود گرانمايه را حبس نمايد و نگذارد به هدف اجابت برسد وجود ندارد از اين رو دعايش رد نمى شود به آنجا كه بايد برسد مى رسد و آنچه بايد بشود مى شود و هيچ حايل و مانعى براى اجابت دعاى حضرتش نيست و خدا نيز فتنه ها را به دعاى آن گرامى و طلب او از خدا برطرف مى سازد.

بنابراين حضرت مهدىعليه‌السلام حافظ و نگاهدارنده شيعيان خويش از راه دعاست و اگر دعاى او نباشد زندگى جز اين خواهد بود كه مى نگريم.

خواننده گرامى! درست به هنگامه نگارش اين كتاب انواع مصيبتها و رنجها در بيشتر كشورهاى خاورميانه بر شيعه باريدن نموده است برخى كشته شده و برخى به اسارت رفته اند گروهى به زندان افتاده و گروهى از خانه و وطن خويش تبعيد گشته اند خانواده ها از هم پاشيده قبيله ها عشيره ها و فاميلها متفرق شده اند خانه ها منهدم گرديده و اجساد سوخته است و بسيارى زير فشار پايمال شده و جان داده اند.

باغها و زمينها و اموال و ثروتها مصادره گرديده است و شيعه در جوى از فشار و سركوب و اختناق مرگبار روزگار مى گذراند شرايط بر ضد آنان دگرگون گشته، از اين رو ثروتمندان به فقر و فلاكت افتاده و عزتمندان به ذلت كشيده شده اند و هاله اى از ترس، هراس و ذلت و خوارى بر آنان سايه افكنده است.

مصائب و اشك و آه و درد و رنج به گونه اى است كه قلم از وصف آن ناتوان و زبان از شرح و بيان آن، عاجز است.

اينك با اين شرايط تأسف بار، بايد گفت: (پس اثر دعاى كعبه مقصود و قبله موعود امام عصرعليه‌السلام كجاست؟!)

من در مقام اين نيستم كه عواطف مذهبى فرزندان تشيع را خدشه دار كنم و انگشت روى نقاط ضعف نهم و برخى بپندارند، مى خواهم آنان را شماتت كنم، نه! هرگز!

اما همين نكته را يادآورى مى كنم كه: هر كس اين بخش از كتاب را مطالعه نمود بايد نگاهى به جامعه تشيع بيفكند و جامعه را از نظر رفتار و انديشه و عقيده با تعاليم افتخار آفرين اسلام مقايسه كند تا ببيند چه فاصله گسترده و دورى عميق و بى كرانه اى ميان اسلام و مسسلمانان است.

آخر تشيع كجا و پديده برهنگى و بى بندوبارى، شرابخوارگى و كارهاى زشت، رباخوارى و زنا و بى عفتى، حرام خوارگى از خط خاندان وحى و رسالت كه همان خط اصيل اسلام است، كجا؟ اين در ميدان عمل!.

ديگر از انحرافات عقيدتى كه بسيارى، به ويژه نسل جوان بدان گرفتار است مپرس و مگو...! كه فاجعه ديگرى است؟

آخر تشيع كجا و مرام كفر و كمونيستى و مادى گرايى ارتجاعى و ديگر احزاب و جرياناتى كه با راه و رسم توحيدگرايانه و انسانى و عادلانه و الهى تشيع در تناقضند، كجا؟

بسيارى از شيعيان، كسانى هستند كه شيعه به دنيا آمده و به نام، شيعه هستند، اما نه در راه رسم و عملكرد و عقيده و شيوه زندگى و با اين وصف چگونه دعاى امام مهدىعليه‌السلام شامل اين چنين شيعيانى خواهد شد؟ چگونه؟

البته، معناى سخن من اين نيست كه انحرافات عقيدتى، اخلاقى و عملى، آفتى است كه تنها برخى از افراد شيعه بدان گرفتار است، نه! هرگز! بلكه انحرافات، مفاسد و زشتيها در ابعاد گوناگون عقيدتى و اخلاقى و عملى در ميان پيروان ديگر مذاهب به طورى كه ديده ام، بسيار بيشتر و گسترده تر از چيزى است كه در ميان شيعيان است.

و نيز مفهوم گفتارم اين نيست كه پيروان ديگر مذاهب، نيكوكار و شايسته و بسان فرشتگان از گناه و انحراف پاك و پاكيزه اند، نه! هرگز! بلكه منظورم اين است كه دعاى حضرت مهدىعليه‌السلام هنگامى بدرقه راه شيعيان و شامل حال آنان خواهد شد كه از ضد ارزشها و گناهان، دورى جويند و به ارزشها آراسته گردند و به دستورات خدا، عمل نمايند، در غير اين صورت، مشمول دعاى آن حجت خدا نبوده و نخواهند بود، از اين رو بلا نازل مى گردد و شر و فتنه فرا مى رسد.

۸. «فلتطمئن بذلك من اوليائنا القلوب و ليثقوا بالكفاية منه و ان راعتهم بهم الخطوب ».

يعنى: بنابراين، قلبهاى دوستان ما به دعاى ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمينان يافته و آسوده خاطر باشند كه خدا آنان را بسنده است، گرچه درگيريهاى هراس انگيزى آنان را به ترس و دلهره افكند.

اين فراز از نامه مبارك، بيانگر اين واقعيت است كه دعاى امام مهدىعليه‌السلام آرامش و اطمينان بر قلبهاى شيعيان و دوستدارانش همواره فرو مى بارد تا جايى كه آسوده خاطر گردند كه خداوند، خود شر رخدادهاى شرربار و فتنه انگيز را، از آنان دور مى كند و امور آنان را كفايت مى كند، گرچه خطرات سهمگين آنان را بترساند.

«والعاقبة بجميل صنع الله سبحانه تكون حميدة لهم، ما اجتنبوا المنهى عنه من الذنوب

يعنى: و اين بشارت و نويد سرور آفرين كه سرانجام كار آنان به خاطر ساخت و تدبير نيكوى خدا براى آنان تا هنگامى كه از گناهان و ضد ارزشها دورى جويند شايسته و پسنديده خواهد بود.

۹. «و نحن نعهد اليك ايها الولى المخلص المجاهد فينا الظالمين ايدك الله بنصره الذى ايد به السلف من اوليائنا الصالحين انه من اتقى ربه ....»

يعنى: هان اى دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد ستمكاران در سنگر جهاد و پيكارى! خداوند، همانگونه كه دوستان شايسته كردار پيشين ما را تأييد فرمود تو را نيز تأييد نمايد و ما به تو اطمينان مى دهيم كه هر كس از برادران دينيت پرواى خدا، پيشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حقوق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاريهاى تيره و تار و گمراهگرانه آن، در امان خواهد بود.

آنگاه حضرت مهدىعليه‌السلام (شيخ مفيد) را به دوستى خالص وصف مى فرمايد و او را دوستى پراخلاص در دوستى و در كارها نام مى نهد.

و معناى اخلاص آن است كه از هر شائبه اى پاك و پاكيزه است و هر آنچه مصفا شد و خالص گشت و با چيزى آلوده نشد، آن خالص است و عملى خالص، عملى است كه براى خدا باشد و انجام دهنده آن ستايش از كسى براى عمل خويش، جز از خدا نخواهد.

از اين فراز نامه مبارك، استفاده مى شود كه (شيخ مفيد) در راه دفع به شبهات باطل گرايان و نابود ساختن فتنه ها و پندارهاى باطل آنان و تثبيت پايه هاى استوار تشيع و پيكار فكرى و عقيدتى با منحرفان، به جهاد و تلاش بسيارى دست يازيد و كار سترك و قهرمانانه اى كرد كه امامعليه‌السلام او را (جهادگر در راه تعاليم قرآن و اهل بيت و ولايت و امامت) عنوان مى دهد: «المجاهد فينا ....»

آنگاه او را دعايى مى كند كه كم نظير است و گران سنگ، مى فرمايد:

(خداوند، همانسان كه دوستان شايسته كردار پيشين ما را تاءييد فرمود تو را نيز تاءييد فرمايد.)

به نظر مى رسد كه آن گرامى، در اينجا به آيه شريفه اشاره دارد كه مى فرمايد:

( وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ) .( ۳۵۲ )

يعنى: ما او را به وسيله روح القدس، تأييد كرديم.

(ايدك الله!) يعنى: خداوند به يارى خويش، تو را تقويت كند.

ممكن است منظور آن حضرت از جمله: (بنصره الذى ايد به السلف تقويت روح و جان از راه روح القدس باشد كه خداوند آن را براى برخى از بندگان شايسته كردار گماشته است تا سخن شايسته را بر آنان الهام كند و معانى بلند بر آنان تلقين نمايد و حقايق را بر زبانشان جارى سازد، همانگونه كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به (حسنان بن ثابت) آن شاعر با ایمان و دلسوز فرمود: (تا زمانى كه يارى رسان پيام آسمانى ما باشى، همواره روح القدس تو را تاءييد خواهد كرد.)

و امام رضاعليه‌السلام به دعبل فرمود: (دعبل! روح القدس، به زبان تو سخن گفته است.)

۱۰. «نعهد اليك، انه من اتقى ربه من اخوانك فى الدين و اخرج مما عليه الى مستحقيه، كان آمنا من الفتنة المبطلة و محنها المظلمة المضلة

يعنى: ما به تو اطمينان مى دهيم كه هر كس از برادران دينيت پرواى پروردگارش را پيشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، از فتنه نابود كننده و گرفتاريهاى تيره و تار و گمراهگرانه آن در امان خواهد بود.

امام مهدىعليه‌السلام در اين فراز از نامه مبارك، تضمين مى نمايد كه: تقواپيشگان و شايسته كردارانى كه حقوق مالى خويش همچون: خمس، زكات و... را از مال خويش خارج و به اهل آن مى رسانند، از درد و رنج فتنه نابود كننده، در امان خواهند بود.

«و من بخل منهم بما أعاره الله من نعمته على من امره بصلته فانه يكون خاسرا لاولاه و اخراه

يعنى: هر آن كس كه در دادن نعمتهايى كه خدا به او ارزانى داشته به كسانى كه دستور صله رحم و رسيدگى به امور آنان را داده است، بخل ورزد، چنين كسى در اين جهان و سراى آخرت، زيانكار و بازنده خواهد بود.

در فراز گذشته، امام مهدىعليه‌السلام تضمين مى كند كه هر كس حقوق مالى خويش را بپردازد از انواع بلاها، رنجها و سختيها در امان بماند و متقابلا آن گرامى، كسانى را كه بخل مى ورزند و از پرداخت حقوق مالى خويش، سرباز مى زنند و از ياد مى برند كه خداوند اين ثروت و امكانات را به عنوان عاريه و امانت به آنان داده است، چنين كسانى را هشدار مى دهد.

واژه (عاريه) به معناى چيزى است كه فردى به ديگرى مى سپارد، به شرط اينكه آن را به او بازگرداند از اين رو ثروت و اموالى كه انسان پس از خويش مى گذارد، به منزله عاريه و امانت است، چرا كه پس از صاحبش به ديگرى انتقال مى يابد.

به هر حال، مال و ثروتى كه خداوند در اختيار انسان قرار مى دهد، به عنوان (عاريه) است و هميشه نمى ماند، بلكه زوال پذير است و از دست او خارج مى گردد، از اين رو كسى كه بخل ورزد و حقوق مالى خويش را به كسانى كه استحقاق آن را دارند، نپردازد با خسارت مالى روبرو مى گردد و ثروتش در دنيا به آفتهايى چون سرقت، تلف شدن، سوختن و يا غرق شدن، از دستش مى رود و در سراى آخرت نيز زيانكار خواهد بود. چرا كه از پاداش عظيم و ثواب بسيارى كه خدا براى انفاق كنندگان در راه خدا فراهم ساخته است، نه تنها بى بهره مى گردد، بلكه به خاطر ترك وظيفه و ندادن حقوق مالى خويش به عذاب، گرفتار خواهد شد.

۱۱. «و لو أن اشياعنا و فقهم الله لطاعته على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم، لما تاءخر عنهم اليمن بلقائنا ....»

يعنى: اگر پيروان و شيعيان ما كه خدا آنان را در فرمانبردارى خويش توفيق ارزانيشان دارد، براستى در راه وفاى به عهد و پيمانى كه بر دوش دارند، همدل و يكصدا بودند هرگز سعادت ديدار ما از آنان به تأخير نمى افتاد.

راستى كه سخن تأسف بار و خبر دردناكى است! به بزرگترين خسارتى اشاره دارد كه پيروان خاندان وحى و رسالتعليه‌السلام بويژه، بدان گرفتار آمده اند و آن خسارت جبران ناپذير و محروميت از افتخار ديدار امام عصرعليه‌السلام در دوران غم بار غيبت كبرى است و اين محروميت به دليل نداشتن ويژگيهاى لازم، از آن جمله همدلى و اتحاد و هماهنگى شيعيان در وفاى به عهد خود با خدا و پيامبر و امامان معصومعليه‌السلام است.

به طور دقيق نمى توانيم واژه (وفاى به عهد) را تفسير كنيم و دريابيم. در مورد آن ديدگاهها و تصورات بسيار است، اما نكته مسلم اين است كه منظور از (وفاى به عهد) تعهد و پايمردى و استقامت و سير در خط اسلام اصيل و راستين، بدون انحراف است.

اگر جامعه تشيع، چنين باشد بى هيچ ترديدى راه براى آن گشوده است تا امام زمان خويش را به صورت روشن و آشكار و بدون غفلت و نشناختن وجود گرانمايه حضرتش به هنگام ديدار، ملاقات كند نه اينكه همانند بسيارى از ديدارها و كسانى كه به اين افتخار بزرگ نايل آمده اند؛ ديدار به گونه اى صورت گيرد كه آن گرامى را به هنگام ملاقات نشناسند، ديدار همراه با نوعى غفلت و بى توجهى و عدم شناخت آن گرامى به پايان رسد و آنگاه پس از پايان ديدار، تازه روشن شود كه دريغا! جمال دلاراى يار را ديده اند، اما در جوى از غفلت و عدم توجه فكر انديشه و شناخت به موقع.

آرى! اگر جامعه تشيع بر راه و رسم و انديشه و عقيده و عملكردى بود كه امام عصرعليه‌السلام دوست دارد و آن را مى پسندد، بى ترديد همه آنان، غرق در سعادت و نيك بختى بودند و به افتخار ديدار آن حضرت در اوج معرفت و شناخت وجود گرانمايه اش، بى هيچ غفلت و بى توجهى نايل مى آمدند و ديدار يار بر اساس عرفان و شناخت، ميسر مى شد.

۱۲. «فما يحبسنا عنهم الا ما يتصل بنا مما نكرهه و لا نؤ ثره منهم

يعنى: از اين رو (بايد بدانند كه) برخى رفتار ناشايسته آنان كه ناخوشايند ما است و ما آن عملكرد را، زيبنده شيعيان نمى نگريم، عامل ديگرى، ما را از آنان دور نمى دارد.

حقيقت اين است كه: انبوهى از روايات به صراحت، بيانگر اين مطلب است كه تمامى اعمال و رفتار مردم، در عصر هر امام و پيشوايى از پيشوايان معصومعليه‌السلام در هر هفته دو بار، در روزهاى پنجشنبه و دوشنبه به امام راستين جامعه ارائه مى شود، از اين رو طبيعى است كه امامعليه‌السلام نمى پسندند كه شيعه او به هر انحراف و اشتباه و گناهى آلوده گردد و اين را در شاءن شيعيان نمى نگرد و براى آنان نمى پسندد و همين آلودگى به گناه است كه توفيق تشرف را از آنان سلب و آنان را از افتخار ديدار، محروم مى سازد.

«و كتب فى غرة شوال من سنة اثنتى عشرة و أربعمائة

«نسخة التوقيع باليد العليا، صلوات الله على صاحبها ....»

يعنى: اين نامه، در آغاز ماه شوال سال ۴۱۲ هجرى، نوشته شده است.

رونويسى است، از توقيع شريف و دستخط مبارك، كه درود خدا بر نگارنده آن باد!

اين نامه ما به سوى توست! هان اى دوستى كه حقيقت والايى به تو الهام گشته كه به املاى ما و خط يكى از افراد مورد اعتمادمان نوشته شده است. پس آن را از همگان پوشيده دار و آن را پيچيده و به كسى نشان مده و نسخه اى از آن بردار و آن گروه از دوستان ما را كه به درستى و امانتدارى آنان اعتماد دارى، آنها را از دريافت آن آگاه ساز كه خداوند به خواست خود، آنان را به بركت ما، مشمول بركات خويش سازد.

در اين فرازهاى آخرين، حضرت مهدىعليه‌السلام به (شيخ مفيد) دستور مى دهد كه نامه را از همه مردم نهان دارد و آن را جزو اسرار بداند، تا هيچ كس بر خط امامعليه‌السلام و كاتب او به خاطر اسرار و رموز و حكمتهايى آگاهى نيابد. و نيز دستور مى دهد كه از آن نامه مبارك، نسخه اى بردارد و تنها هر آنكه (شيخ مفيد) به امانتدارى او، در مورد اسرار شيعيان اعتماد و اطمينان دارد، بر آن آگاهى يابد.

از اين رو، شايد امامعليه‌السلام چنين مصلحت مى ديد كه اين امر از غير شيعيان و از استبداد حاكم، پوشيده بماند.


چه كساني آن حضرت را در دوران غيبت كبرى ديده اند؟

كسانى كه در دوران غيبت طولانى آن حضرت، به ديدارش مفتخر شده اند، بسيارند. بر شمردن نام و نشان همه آنان ممكن نيست، همانگونه كه برشمردن نام و نشان همه كسانى را كه كتابهاى حديثى و تاريخى به عنوان ديدار كنندگان آن حضرت آورده اند، در اين فرصت، براى ما مشكل است.

علامه مجلسى رحمة الله در كتاب خويش( ۳۵۳ ) نام گروهى را كه در غيبت كبرى به ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام نايل آمده اند، برشمرده است. همانگونه كه مرحوم (نورى) نيز در كتاب خويش( ۳۵۴ ) داستان يكصد تن از آنان را كه بدين افتخار، نايل شده اند آورده و آنگاه از اين يكصد داستان، ۵۸ سرگذشت ديدار را برگزيده و در كتاب ديگرش كه (جنة الماءوى) نام دارد، آورده است.

علاوه بر اينها، دانشمندان پيشين و معاصر ما نيز كتابهاى جداگانه اى پيرامون داستان كسانى كه به ديدار آن حضرت مفتخر شده اند، به رشته تحرير در آورده اند.( ۳۵۵ )

انبوه داستان و سرگذشت كسانى كه در زمان ما به ديدار آن حضرت، مفتخر شده و نام و داستانشان را محدثان و مؤ لفان در كتابهاى خود نياورده اند و از آنجايى كه داستانها، نقش بسيارى در گسترش فكر و فرهنگ و آگاهى بخش و آموزش دارند ما نيز در اين بخش، از همه نمونه هاى ديدار، ده سرگذشت را برگزيده و به طور فشرده مى آوريم.

لازم به يادآورى است كه بسيارى از كسانى كه توفيق، يارشان گشته و به اين افتخار بزرگ نائل آمده اند به دلايلى، از جمله:

پرهيز از شهرت، مورد اتهام قرار گرفتن، بخاطر ترس از حكومتها، يا مسايلى نظير اينها، كسى را از راز ديدار خود آگاه نساخته و سكوت را بر بيان داستان ملاقات خويش ترجيح داده اند و كسانى هم كه داستان ديدارشان به ما رسيده اينان نيز به يكى از دو دليل، آن را به ديگران نقل كرده يا نوشته اند: يا ضرورت آنان را به بيان داستان ديدارشان مجبور ساخته است و يا احساس تكليف شرعى، به منظور اثبات حق و استوار ساختن عقيده مردم.

كه ما برخى از نمونه ها را با رعايت اختصار، ترسيم مى نماييم:

۱. در بحرين

بحرين، سرزمينى است كه مردم آن از ديرباز، مذهب شيعه را برگزيده و پيرو خاندان وحى و رسالت بودند.

در قرن هفتم هجرى، اميرى بر آن حكومت مى كرد كه از دشمنان اهل بيت و از كينه توزترين مخالفان شيعه بشمار مى رفت و وزيرى داشت كه از خودش پليدتر و نسبت به پيروان اهل بيتعليه‌السلام كينه توزتر بود.

در يكى از روزها، وزير به كاخ امير وارد شد و انارى آورد كه بر روى آن اين عبارت نقش بسته بود:

لا اله الله، محمد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

ابوبكر و عمر و عثمان و على، خلفاء رسول الله

امير، انار را گرفت و به دقت نگريست و پنداشت كه اين خطوط و عبارتها به قلم و قدرت الهى روى آن نقش بسته و ساخته دست آن عنصر فريبكار نيست.

وزير با سوء استفاده از شگفت زدگى امير گفت: (اين نشانه محكم، روشنگر و دليل نيرومندى بر بى اساس بودن مذهب شيعه است.)

با نقشه كينه توزانه وزير، مقرر شد كه امير، علما و شخصيتهاى برجسته شيعه را فرا خواند و انار را به آنان نشان دهد، اگر آنان از راه و رسم خويش كه پيروى از اهل بيتعليه‌السلام است دست شستند و به اهل سنت پيوستند، آنان را به حال خود واگذارد اما در صورت پافشارى بر مذهب شيعه، آنان را ميان سه كار مخير سازد تا هر كدام را مى خواهند انجام دهند.

بر سر سه راهى سرنوشت

۱- نخست اينكه: همانگونه كه غير مسلمانان همچون: يهود، نصارى و مجوسيان جزيه مى پردازند، عمل كنند و به دولت، جزيه ساليانه بپردازند.

۲- دوم اينكه: براى آنچه بر روى انار نگاشته شده است توجيه قانع كننده و دليل درستى بر بطلانش اقامه كنند.

۳- و آخرين راه اينكه: حكومت، مردان آنان را به طور دسته جمعى اعدام نموده و آنان را به اسارت و اموال و ثروتهايشان را به غنيمت برد.

امير، پيام رسانى را به سوى شخصيتهاى علمى، اجتماعى و مذهبى شيعه، گسيل داشت و آنان را گرد آورد. پس از آمدن آنان، ضمن ارائه انار مورد نظر، همگى را بر سر سه راهى سرنوشت، مخير ساخت. و آنان را براى پاسخ و تصميم گيرى سه روز مهلت خواستند.


چاره انديشى

شخصيتهاى بزرگ شيعه گرد آمدند و براى چاره انديشى و يافتن راه نجات از دامى كه سر راه آنان گسترده شده بود به گفت و شنود نشستند و پس از گفتگوى طولانى، ده تن از شايستگان و پارسايان خويش را برگزيدند و آنگاه از ميان آن ده نفر، سه نفر را انتخاب كردند و مقرر شد كه هر كدام يكى از شبهاى سه گانه را كه مهلت گرفته اند به بيابان روى آورد و در تاريكى شب، نيايشگرانه، خداى خويش را فرا خوانده و حضرت مهدىعليه‌السلام را براى نجات از آن مشكل بزرگ، به فريادرسى بطلبند.

درخشش خورشيد در شب تار

شب نخست يكى از آنان با قلبى لبريز از ايمان و محبت، رو به صحرا آورد و عبادت خدا كرد و فريادرس طلبيد، اما نه به ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخر گرديد و نه براى حل مشكل راهى آورد.

شب دوم نيز بسان شب اول، ديگر رفت و با دست تهى برگشت....

شب سوم و آخرين شب از راه رسيد و سومين نفر كه پروا پيشه ترين و انديشمندترين آنان بود و (محمد بن عيسى) نام داشت با سر و پاى برهنه و چشمانى اشكبار، روى به بيابان نهاد... و سر به دعا و نيايش و توسل به امام عصرعليه‌السلام پرداخت.

آن انديشمند پروا پيشه، ساعتها در اوج نيايش و راز و نياز بود. با ديدگانى اشكبار سالار خويش را به فريادرسى مى خواند و از آن گرامى مى خواست تا شيعيانش را از آن خطر سهمگين و ورطه هولناك نجات بخشد.

آخرين ساعتها از راه مى رسيد و او در اوج سوز و گداز و شور و حال بود كه بناگاه كعبه مقصود آمد و با نواى دلنواز خودش، او را با نام و نشان ندا داد كه:

(اى محمد بن عيسى! چرا تو را به اين حال و اينگونه مى بينم؟

چرا سر به بيابان نهاده اى؟)

(محمد بن عيسى) كه حضرت مهدىعليه‌السلام را نشناخته بود حاضر نشد خواسته اش را جز به سالار خويش بگويد.

به همين جهت آن گرامى فرمود: (خواسته ات را بگو! من همانم كه در پى او هستى! صاحب الاءمر! آرى! همو هستم.)

او گفت: (اگر شما گرامى باشيد، نياز به بيان نيست از داستان ما باخبرى.) امام مهدىعليه‌السلام فرمود: (آرى! همينگونه است! براى پاسخ يافتن به آن انار و نوشته روى آن و خنثى ساختن نقشه شرربار كينه توزان بدينجا آمده اى؟)

(محمد بن عيسى) پس از شنيد

اين جملات روح بخش، روى به سوى آن گرامى كرد و گفت: (آرى! سرورم! شما خوب مى دانيد چه مشكلى براى ما پيش آمده است، شما امام راستين و پناه ما هستى و بر حل اين معما و برطرف ساختن اين نقشه شوم دشمن توانايى و مى توانى به آسانى و سرعت اين بلا را از ما برطرف سازى.)

حضرت فرمود: (محمد بن عيسى! اين وزير كينه توز كه لعنت خدا بر او باد! در خانه اش درخت انارى دارد. او پس از شكوفه زدن درخت، هنگامى كه انارهايش شروع به رشد نمود، قالب مخصوصى از گل، به صورت انار ساخت و آن را به دو نيم كرد و ميان آن را تهى ساخت و در درون هر يك از دو نيم قالب گلى، واژه هاى مورد نظر خويش را تراشيد و آنگاه آن قالب را به صورت محكم و حساب شده اى بر انار كوچك رو به رشد بست. هنگامى كه انار كوچك بزرگ شد به تدريج پوست ظريف آن در درون آن كلمات جاى گرفت و واژه هاى مورد نظر بر پوست انار نگاشته شد.

فردا هنگامى كه به سوى امير رفتى، بگو: (پاسخ آورده ام! اما تنها در سراى وزير به عرض خواهم رسانيد.)

به همراه امير به خانه وزير به مجرد ورود به خانه به سمت راست خود بنگر، اطاقى در آنجاست كه درهايش بسته است، بگو: (در درون اين اطاق پاسخ خويش را به عرض خواهم رسانيد.)

وزير از گشودن درب آن اطاق سرباز مى زند، اما تو بايد اصرار كنى كه آنجا گشوده شود و بكوشى همراه وزير وارد اطاق گردى.

هنگاميكه وارد اطاق شدى بر ديوار آن كمد كوچكى نصب شده است و در درون آن كيسه اى مخصوص قرار دارد. به سوى كيسه برو و آن را بگشا كه آن قالب مخصوص را در درون آن خواهى يافت، قالب را بياور و انار را در درون آن بگذار، حقيقت روشن خواهد شد.)

معجزه ديگر

حضرت مهدىعليه‌السلام ادامه داد كه: (محمد بن عيسى! پس از آن با قوت و اعتماد به نفس به امير بگو كه: (دليل ديگر درستى و حقانيت راه ما و معجزه ديگر امام عصرعليه‌السلام اين است كه ما از درون آن انار خبر مى دهيم و آن اين است كه اگر شكسته شود جز دود و خاكستر در درون آن نيست. اينك! اگر مى خواهيد درستى اين خبر را بدانيد، به وزير دستور دهيد آن را بشكند.) كه اگر چنين كند دود و خاكستر درون آن، بر چهره و ريش او خواهد نشست.)

ديدار آن گرامى به پايان رسيد و (محمد بن عيسى) غرق در شادمانى و سرور به سوى شيعيان بازگشت تا نويد حل معما و خنثى شدن نقشه شوم دشمن را، به لطف امام عصرعليه‌السلام به آنان بدهد.

بامداد موعود فرا رسيد و شخصيتهاى سرشناس شيعه به سوى امير رفتند و جناب (محمد بن عيسى) با جديت تمام آنگونه كه آن گرامى دستور فرموده بود، همه را مو به مو اجرا كرد و واقعيت براى همه روشن گرديد.

امير پرسيد: (محمد بن عيسى! چه كسى تو را از واقعيت پشت پرده آگاه ساخت؟)

او پاسخ داد: (امام زمان ما و او كه حجت خدا بر مردم است.)

امير پرسيد: (امام شما كيست؟)

(محمد بن عيسى) امامان دوازده گانه را يكى پس از ديگرى براى او برشمرد تا به دوازدهمين آنان، حضرت مهدىعليه‌السلام رسيد.

پادشاه كه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود گفت: (اينك! دستت را بده تا من نيز شهادت دهم كه خدايى جز يكتا نيست و محمد بنده برگزيده و پيام آور اوست. و گواهى دهم كه جانشين حقيقى و بلافصل او امیرمؤمنانعليه‌السلام است....)

و آنگاه به همه امامان پس از او اقرار و گواهى كرد و دستور داد وزير كينه توز و خيانتكار را اعدام كنند و از مردم بحرين، عذرخواهى كرد.

آرى! خواننده گرامى!... اين داستان شنيدنى در ميان مؤمنان بويژه مردم بحرين مشهور است و آرامگاه (محمد بن عيسى) در آنجا زيارتگاه مردم است.( ۳۵۶ )

۲. چرا مذهب شيعه را برگزيدم؟

از عالم گرانمايه، (شيخ على رشتى) كه از علماى بزرگ و پرواپيشه نجف اشرف در روزگار خويش بود، آورده اند كه: از شهر مقدس كربلا عازم نجف بودم كه از راه (طويرج)( ۳۵۷ ) سوار بر قايق، حركت كرديم.

در ميان قايق يا كشتى كوچك ما، گروهى به بازى و سرگرميهاى دور از ادب و نزاكت مشغول بودند، اما مردى به همراه آن گروه بود كه در بازيهاى سبك و بى ادبانه آنان شركت نمى جست و تنها در خوردن غذا با آنان رفاقت مى كرد و ادب و اخلاق انسانى را رعايت مى نمود. دوستانش او را به تمسخر مى گرفتند و به او زخم زبان مى زدند و گاه مذهب و راه و رسم دينى او را، مورد طعن و استهزاء قرار مى دادند.

از او پرسيدم كه: چرا از همراهان خويش دورى مى جويد و با آنان همراه و همگام نيست؟

پاسخ داد: (اينان همه از بستگان و نزديكان من هستند و در مذهب از اهل سنت مى باشند. پدرم نيز سنى مذهب است امام مادرم اهل ايمان و تقوا مى باشد و از پيروان خاندان وحى و رسالت و خودم نيز از نظر مذهب از گروه پدرم بودم، اما خداوند بر من نعمتى گران ارزانى داشت و به بركت سالارم حضرت صاحب الزمانعليه‌السلام شيعه شدم.)

يا اباصالح!

از او دليل شيعه شدن و سبب هدايتش را پرسيدم.

گفت: (نام من (ياقوت) است و (روغن فروش) مى باشم كه در (حله) تجارت مى كنم.

يك بار براى خريد روغن از شهر حله به مناطق اطراف رفتم و پس از خريد مقدار بسيارى روغن به همراه كاروانى ناآشنا به سوى شهر خويش حركت كردم. شب هنگام در ميانه راه در نقطه اى بار انداختم و براى استراحت توقف كرديم. بامداد آن شب، هنگامى كه از خواب بيدار شدم ديدم كاروان رفته و مرا وانهاده است.

در پى كاروان به راه افتادم و راه از بيابانهاى خشك و خالى مى گذشت، از بيابانهايى خطر خيز و ناهموار و ناامن، راه را گم كردم. سرگردان و هراسان از خطر و فشار تشنگى در آن بيابان، گرفتار آمدم.

هنگامى كه دستم از همه وسايل عادى قطع شد، در اوج گرفتارى و نااميدى دست توسل به دامن خلفا زدم و از آنان كمك خواستم، اما خبرى نشد.

گذشته ام بسان برقى از نظرم عبور كرد. به يادم آمد كه گاه از مادرم مى شنيدم كه مى گفت: (پسرم! دوازدهمين امام ما شيعيان، زنده است و كنيه اش (اباصالح) مى باشد و اوست كه گمشدگان را، ارشاد، بى پناهان را، پناه و ناتوانان را، يارى مى كند.)

با خداى خويش پيمان بستم كه اگر اين امام راستين و گرانمايه، پناهم دهد و مرا از ورطه هلاكت نجات بخشد به پيروى از مذهب شيعه مفتخر گردم و در همان حال به خداى روى آوردم و با قلبى لبريز از اخلاص و ايمان از پرده دل ندا دادم كه:

يا اباصالح!

شگفتا كه ديدم بزرگ مردى در كنار من ايستاده و با من همراه شد. خوب نگاه كردم، ديدم عمامه سبز بر سر دارد و باشكوه و عظمتى وصف ناپذير، راه را به من نشان داد به من دستور داد كه به پيروى از خاندان وحى و رسالت كمر همت ببندم و به مذهب شيعه ايمان آورم و فرمود: (اينك به روستايى خواهى رسيد كه همه مردم آن شيعه هستند، از همين جا برو!)

به او گفتم: (سرورم! آيا تا روستايى كه نشان داديد همراهى نمى فرماييد؟)

پاسخ داد:

لا!... لانه قد استغاث بى الان الف انسان فى اطراف البلاد و اريد ان اغيثهم.

يعنى: نه!... چرا كه الان انسانهاى بى شمارى با راز و نياز به بارگاه خدا از من كه بنده خدا و حجت او هستم، كمك مى خواهند و من مى روم تا آنان را مدد كنم.

و آنگاه رفت و از نظرم ناپديد شد.

اندكى راه آمدم و به روستايى رسيدم كه فاصله بسيارى از منزلگاه ديشب كاروان داشت و من راه را همانجا گم كرده بودم. وارد روستا شدم و در آنجا به استراحت پرداختم كه آن كاروانيان تازه پاس از يك شبانه روز، به آنجا رسيدند.

آرى! به شهر (حله) آمدم و به خانه عالم گرانمايه آيت الله آقاى قزوينى رفتم( ۳۵۸ ) و داستان شگفت انگيز خود را به او گفتم و از آن مرد علم و ايمان مسايل و مفاهيم مذهبى و برنامه هاى دينى خويش را طبق مذهب خاندان وحى و رسالت آموختم.( ۳۵۹ )

۳. اسماعيل! شفا يافتى و رستگار شدى!

از مرحوم (شمس الدين) فرزند (اسماعيل هرقلى)( ۳۶۰ ) آورده اند كه: پدرش در جوانى، دچار بيمارى و زخم شديد و عفونى در ران چپ خود شد كه او را سخت در فشار قرار داده و زندگيش را به خطر افكنده بود.

اين زخم چركين، در فصل بهار، بويژه، شكافته مى شد و خود و چرك از آن جريان مى يافت.

او از شدت ناراحتى از روستاى خويش حركت كرد و به سوى (حله) آمد و نزد سيد گرانقدر آقاى رضى الدين (على بن طاووس) رفت و از درد و رنج و بيمارى خويش به او شكايت برد.

سيد، پزشكان شهر را براى معاينه او دعوت كرد و آنان پس از تلاش بسيار گفتند: (جراحى پاى او بسيار خطرناك است و نتيجه مثبت آن را در برابر خطرش، اندك و ناچيز.)

او به همراه (سيد) به بغداد آمد و در آنجا نيز به پزشكان ماهر و حاذق مراجعه نمود و آنان نيز پس از معاينات دقيق، همان نظر پزشكان حله را باز گفتند.

بيمار، سرخورده و نوميد به شهر تاريخى و مقدس سامرا رفت تا در آنجا به كعبه مقصود و قبله موعود، توسل جويد و شفاى بيمارى سخت و علاج ناپذيرش را از او بخواهد.

پس از گذراندن چند روز در سامرا، به نهر (دجله) رفت و پاى خويش را كه به دليل جريان خون و چرك آن زخم و دمل چركين، آلوده بود شستشو داد و لباس تميز و جديدى به تن كرد و بازگشت. در ميانه راه به چهار سوار برخورد كرد كه يكى از آنان لباس ويژه بزرگان و علماى دينى را به تن و نيز نيزه اى به دست داشت. همه پياده شدند و سه نفر از آن گروه در دو سوى راه ايستادند و به بيمار سلام گفتند و آن شخصيت پرشكوهى كه گويى سالار آنان بود به طرف بيمار آمد و گفت:

(انت غدا تروح الى اءهلك؟)

يعنى: اسماعيل! تو فردا به سوى خاندان و روستاى خود باز مى گردى؟

اسماعيل پاسخ داد: (آرى! سرورم!)

فرمود: (پس بيا جلو تا زخم پايت را ببينم.)

(اسماعيل) پيش رفت و آن شخصيت پرشكوه دست مبارك و شفابخش را بر پاى او نهاد و همينطور كشيد تا به نقطه زخم و درد رسيد و آنجا را اندكى فشرد و آنگاه بر مركب خويش سوار شد.

يكى از آنان گفت: (اءفلحت يا اسماعيل!)

يعنى: اسماعيل! شفا يافتى و رستگار شدى.

تو را رها نمى كنم

اسماعيل از اينكه آنان، او را به نام و نشان مى شناختند، شگفت زده شد، اما از عنايت آنان و شفا يافتن زخم علاج ناپذير پايش به دست شفابخش آن حضرت، غفلت كرد و تنها در پاسخ آنان تشكر كرد كه:

(أفلحنا و أفلحتم ان شاء الله!)

يعنى: خداى، ما و شما را رستگار گرداند.

يكى از آن سواران گفت: (نشناختى؟ اين امام عصرعليه‌السلام است!) و اشاره به آن شخصيت پرشكوهى كرد از زخم پاى اسماعيل پرسيد.

ديگر اسماعيل بيدار شد، به سرعت خود را به آن شهسوار شفابخش رسانيد و پاى او را كه در ركاب بود در آغوش كشيد و بوسه باران ساخت.

امام عصرعليه‌السلام با يك دنيا مهر و محبت فرمود: (اسماعيل! بازگرد!)

پاسخ داد: (سالارم! تو را رها نمى كنم و از تو جدا نمى گردم.)

بار ديگر فرمود: (صلاح تو در اين است كه بازگردى!)

اسماعيل بار ديگر پاسخ داد: (بخدا از تو جدا نمى شوم.)

كه يكى از آن سواران پيش آمد و گفت: (اسماعيل! آيا زيبنده است كه حضرت مهدىعليه‌السلام دو بار به تو دستور دهد بازگرد و تو امام خويش را مخالفت كنى؟ درست است؟)

اسماعيل ديگر باز ايستاد و ركاب حضرت را رها كرد.

امام عصرعليه‌السلام به او گفت: (به بغداد كه بازگشتى حاكم عباسى( ۳۶۱ ) تو را احضار خواهد كرد. هنگامى كه نزد او رفتى و چيزى به تو داد نپذير و نزد فرزند ما (رضى) برو تا برايت حوله اى بر (على بن عوض) بنويسد، من به او سفارش مى كنم هر چه خواستى به تو بدهد.)

آنگاه امام عصرعليه‌السلام و يارانش او را تنها نهادند و به راه خويش ادامه دادند و اسماعيل به مرقد منور امام هادى و عسكرىعليه‌السلام رسيد و با برخى از مردم كه در آنجا بودند روبرو شد و از آنان در مورد آن چهار سوار پرسيد.

آنان پاسخ دادند: (شايد آنان از شخصيتهاى بزرگ منطقه و صاحب نعمت و ثروت و امكانات همين منطقه باشند.)

اسماعيل گفت: (نه! بلكه امام عصرعليه‌السلام و سه نفر از يارانش بودند.)

گفتند: (آيا زخم و بيمارى پاى خويش را هم به او نشان دادى؟)

پاسخ داد: (آن بزرگوار با دست شفابخش خود پايم را گرفت و فشرد.)

و آنگاه اسماعيل پاى خويش را گشود و اثرى از آن زخم چركين و بيمارى علاج ناپذير نيافت. شك و ترديد به او دست داد كه نكند پاى ديگرش بوده به همين جهت آن پاى را هم برهنه ساخت و معاينه كرد، اثرى از آن زخم و بيمارى نيست. مردم به سوى او هجوم بردند و پيراهنش را به عنوان تبرك پاره پاره كردند.

آيا تو شفا يافته اى؟

مأمورى از سوى استبداد حاكم به سوى (اسماعيل هرقلى) آمد و از نام و مشخصات و تاريخ حركت او از بغداد براى زيارت به سامرا، پرس و جو نمود و جوابهايى را كه او داد، همه را براى گزارش به بغداد، به دقت نوشت.

پس از يك روز، اسماعيل از شهر مقدس سامرا حركت كرد و راه بغداد را در پيش گرفت. به بغداد رسيد، ديد انبوه مردم در خارج از شهر و كنار پل اجتماع نموده و هر كس مى رسد از نام و نشان و مبداء حركتش مى پرسند.

هنگامى كه اسماعيل رسيد از او نيز همچون ديگر مسافران از نام و نشانش پرسيدند و هنگامى كه او را شناختند موج جمعيت، گردش را گرفتند و پيراهنش را به منظور تبرك ذره ذره كردند و بردند و كار به جايى رسيد كه از فشار و هجوم مردم جانش به خطر افتاد.

(سيد بن طاووس) و گروهى به همراه او، به استقبال (اسماعيل هرقلى) آمدند و مردم را پراكنده ساختند، هنگامى كه (سيد) او را ديد فرمود: (اسماعيل! آيا تو شفا يافته اى؟)

پاسخ داد: (آرى!)

سيد گرانقدر را از مركب پياده شد و ران پاى اسماعيل را برهنه ساخت، اما اثرى از آن زخم چركين و عميق نيافت، از شور و شوق بيهوش شد.

هنگامى كه به خود آمد به همراه اسماعيل و با ديدگانى از شور و شوق گريان نزد وزير آمدند و سيد گفت: (اين برادر من و محبوبترين مردم در نظر من است.)

وزير داستان او را پرسيد و خودش، از اول تا آخر بيان كرد. پزشكان بغداد را كه چندى پيش به دستور (سيد بن طاووس) پاى (اسماعيل) را معاينه نموده بودند و تنها راه معالجه را، بريدن پا اعلان كرده و آن را نيز بسيار خطرناك توصيف نموده، همه را احضار كردند.

وزير از آنان پرسيد: (شما اين مرد را ديده ايد؟)

گفتند: (آرى!) و جريان زخم عميق و چركين پاى او و ديدگاه خود را باز گفتند.

پرسيد: (اگر آن زخم عميق جراحى مى گشت، به نظر شما چند روز براى بازيافت سلامت لازم بود؟)

پاسخ دادند: (دو ماه و تازه، جاى آن زخم و جراحى هم به صورت حفره اى باقى مى ماند و در آن موضع مويى نمى روييد.)

وزير پرسيد: (شما پزشكان، چند روز پيش اين بيمار را معاينه كرديد؟)

گفتند: (ده روز پيش.)

وزير، لباس اسماعيل را از روى پايش كنار زد و گفت: (بياييد! معاينه كنيد!)

همگى نگريستند اما اثرى نيافتند.

يكى از پزشكان فريادى از پرده دل بركشيد كه: (اين، كار مسيحعليه‌السلام است! كار پزشك نيست.)

وزير گفت: (نه! اگر شما مى پذيريد كه كار پزشكان نيست ما خود خواهيم شناخت كار كيست.)

از شما هرگز!

آنگاه سردمدار رژيم عباسى، (مستنصر)، (اسماعيل هرقلى) را به حضور طلبيد و جريان را از خودش پرسيد و او نيز همانگونه كه اتفاق افتاده بود گزارش كرد كه خليفه دستور داد هزار دينار به او هديه كنند.

پول را آوردند و خليفه گفت: (اسماعيل! به شكرانه شفا گرفتن و بهبود، اين پول را بگير و در راه خدا انفاق نما.) پاسخ داد: (من جرأت گرفتن يك دينار آن را ندارم.)

خليفه با شگفتى پرسيد: (از چه كسى جرأت ندارى؟)

گفت: (از همان شفابخشى كه مرا نجات داد، چرا كه او فرمود از شما چيزى نپذيرم.)

خليفه خودكامه عباسى گريست و اندوهگين شد و اسماعيل بى آنكه چيزى از او بپذيرد از كاخ شومش بيرون آمد.

آرى! (شمس الدين) فرزند (اسماعيل هرقلى) مى گويد: (من هم خوب به پاى پدرم نگريستم، نه تنها اثرى از زخم در آن نديدم بلكه بسان پاى سالم موهاى آن نيز روييده بود.)( ۳۶۲ )

۴. داستان ابو راحج

در شهر تاريخى (حله) ستمكارى بنام (مرجان صغير) حكم مى راند كه بطور آشكار به خاندان وحى و رسالت و پيروان آنان، دشمنى مى ورزيدند و در همان زمان، مردى بنام (ابو راحج) مى زيست كه به خاندان وحى و رسالت مهر مى ورزيد و از دشمنان آنان بيزارى مى جست.

روزى جاسوسان و بدانديشان، به حاكم خودكامه خبر بردند كه (ابو راحج) به برخى از صحابه پيامبر ناروا مى گويد و به خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخت مهر مى ورزد.

او، (ابو راحج) را احضار كرد و دستور شكنجه و شلاق او را صادر كرد. ماءمورانش آنقدر بر سر و صورت و بدن او زدند كه دندانهايش ريخت، سپس جلادانش زبان آن بيچاره را از كام بيرون كشيدند و با سوزن بزرگى آن را سوراخ كردند و پس از سوراخ نمودن بينى او، ريسمانى موئين از آن عبور دادند و او را در كوچه هاى حله گردانيدند و اشرار، پيكر رنجيده او را از هر سو هدف قرار دادند و تا مرز مرگ او را كتك زدند.

به حاكم گزارش دادند كه: (ابو راحج، بخاطر ضربات وارده، از پا افتاده و ديگر امكان گردانيدن او در كوچه هاى شهر نيست.)

دستور اعدام او را صادر كرد، اما برخى با اشاره به پيرى و پيكر درهم شكسته او، يادآور شدند كه: (اين زخمهاى بى شمارى كه بر او وارد آمده است، او را خواهد كشت و ديگر نيازى به اعدام او نيست.) و حاكم خودكامه نيز از اعدام او گذشت.

او را در همان حال رها كردند، خاندان و نزديكانش آمدند و او را به خانه بردند. اما بر اثر ضربات وحشيانه و شكنجه هاى هولناك، در چنان شرايط وخيمى بود كه هيچ كس در مرگ او ترديد نمى كرد و همه بر اين عقيده بودند كه او آخرين دقايق زندگى را سپرى مى كند؛ اما فرداى آن روز، او را ديدند كه سالم و پرنشاط، در بهترين حال و هوا به نماز ايستاده است. دندانهايش كه همه فرو ريخته بود سالم و بر جايش قرار گرفته و زخمهاى بى شمار پيكرش بهبود يافته و در بدن او اثرى از شكنجه و آزار ديروز نيست.

مردم از اين رويداد شگفت انگيز بهت زده شدند و از او حقيقت جريان را خواستار شدند.

او گفت كه: در اوج درد و رنج و فشار به حضرت مهدىعليه‌السلام توسل جسته و از او طلب فرياد رسى نموده و بوسيله او به بارگاه خدا شتافته و آنگاه حضرت مهدىعليه‌السلام به خانه او وارد شده و خانه اش را نورباران ساخته است.

آرى! ابو راحج مى گويد: (امام عصرعليه‌السلام ، دست گره گشا و شفابخش خويش را بر چهره ام كشيد و فرمود:

أخرج! و كد على عيالك فقد عافاك الله تعالى!

يعنى: برخيز! و از خانه بيرون برو و براى اداره زندگى خود و خانواده تلاش كن. خداوند نعمت صحت و سلامت را دگر بار، به تو ارزانى داشت.

و اينك ملاحظه مى كنيد كه از سلامتى كامل برخوردارم.)

(شمس الدين محمد بن قارون) كه اين روايت را آورده است، او را در حالى ديد كه طراوت جوانى بسوى او بازگشته و چهره اش گندمگون و دلنشين شده و قامتش برافراشته و معتدل گرديده است.

خبر عنايت امام عصرعليه‌السلام در شهر (حله) پخش شد و حاكم بيدادگر او را احضار كرد. او كه ديروز ابو راحج را بر اثر ضربات وارده و شكنجه هاى هولناك ماءمورانش با چهره اى ورم كرده و... ديده بود، هنگامى كه او را صحيح و سالم و با نشاط و پرطراوت ديد و نگريست كه هيچ اثرى از زخمهاى عميق و بى شمار ديروز در پيكرش نيست، سخت به وحشت افتاد و راه روش ظالمانه خويش را با پيروان اهل بيتعليهم‌السلام تغيير داد و رفت كه ديگر با آنان به گونه اى عادلانه و انسانى رفتار نمايد.

ابو راحج پس از افتخار ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام گويى جوانى ۲۰ ساله بود و شگفت انگيز اين بود كه تا پايان عمر همان طراوت و نشاط جوانى را با خود داشت.( ۳۶۳ )

۵. قضيه مقدس اردبيلى

مرحوم علامه مجلسى از گروهى و آنان نيز از سيد بزرگوار، جناب (مير علام) آورده اند كه:

شبى در ساعتهاى آخر شب در صحن مطهر امیرمؤمنانعليه‌السلام بودم ديدم كه در خلوت شب، مردى بسوى مرقد منور در حركت است. به او نزديك شدم ديدم عالم پروا پيشه مقدس اردبيلى است. خود را به او نشان ندادم و بطور مخفيانه به مراقب او نشستم.

او به درب حرم مطهر كه بسته بود رسيد، اما با رسيدن او بطور شگفت انگيزى درب گشوده شد و او وارد حرم گرديد. گوش دادم ديدم گويى با كسى به گفتگو پرداخته است و آنگاه از حرم خارج گرديد و پس از خروج او، دربها بصورت نخست بسته شد.

(مقدس اردبيلى) به سوى مسجد كوفه حركت كرد و من نيز بطورى كه او مرا نبيند، از پى او روان شدم. او وارد مسجد و بسوى محرابى كه شهادتگاه امیرمؤمنانعليه‌السلام بود، راه افتاد. خود را به محراب رسانيد و مدتى در آنجا درنگ كرد، سپس به سوى نجف بازگشت و من نيز به دنبال او سايه به سايه آمدم.

در ميانه راه به من سرفه دست داد و آن جناب به حضور من توجه يافت و فرمود: (مير علام! تو هستى؟)

پاسخ دادم: (آرى!)

گفت: (اينجا چه مى كنى؟)

پاسخ دادم: (من از همان لحظات ورود شما به حرم مطهر امیرمؤمنانعليه‌السلام تا كنون به شما بوده ام و اينك شما را به مقام شامخ صاحب آن قبر سوگند مى دهم كه از آنچه از آغاز تا انجام برايتان پيش آمده است مرا با خبرسازى.)

گفت: (اگر تعهد كنى تا زنده هستم آن را نزد خويش نگاهدارى و به كسى نگويى حقيقت را به تو مى گويم.)

من تعهد اخلاقى سپردم.

گفت: (من در برخى مسايل پيچيده علمى و فقهى مى انديشيدم، تصميم گرفتم كنار مرقد امیرمؤمنانعليه‌السلام حاضر گردم و از آن روح بلند و ملكوتى بخواهم مشكل فقهى و علمى مرا پاسخ گويد.

هنگامى كه به درب حرم رسيدم، دربها گشوده شد. وارد شدم و با همه وجود، صميمانه از خدا خواستم كه سالارم، امیرمؤمنانعليه‌السلام مرا پاسخ دهد، درست در اين هنگام بود كه ندايى از جانب قبر مطهر شنيدم كه فرمود: امشب به مسجد كوفه برو، سؤال خود را از قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بپرس، چرا كه او امام زمان تو است.)

به سرعت بسوى مسجد كوفه شتافتم و نزديك محراب رفتم و از حضرت مهدىعليه‌السلام كه در آنجا به نيايش نشسته بود، مسايل خويش را پرسيدم و او پاسخ مرا با كرامت وصف ناپذيرى داد و اينكه به خانه خويش باز مى گردم.)( ۳۶۴ )

۶. داستان شيخ محمد حسن

مرحوم (محدث نورى) در كتاب خويش (جنة المأوى)( ۳۶۵ ) از برخى علماى بزرگ حوزه علميه نجف آورده است كه: در آنجا يك دانشجوى علوم اسلامى بود، بنام (شيخ محمد حسن سريره) كه از سه مشكل بزرگ رنج مى برد. اين سه مشكل عبارت بودند از:

۱- دچار درد سينه و بيمارى سختى بود كه خون از سينه اش مى آمد.

۲- به آفت فقر و تهيدستى گرفتار بود.

۳- دل در گرو مهر دخترى نهاده بود، اما خانواده دختر، به دليل فقر و بيماريش با ازدواج او موافقت نمى كردند.

هنگامى كه از همه جا ماءيوس و نوميد گرديد با خود عهد بست كه چهل شب چهارشنبه به مسجد كوفه( ۳۶۶ ) براى عبادت و نيايش برود چرا كه ميان مؤمنان مشهور بود كه اگر كسى چنين كند، به خواست خدا به ديدار امام عصرعليه‌السلام مفتخر خواهد شد.

بر اين اساس بود كه اين مرد، بدين برنامه همت گماشت بدان اميد كه به ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام نايل آيد و سه مشكل خويشتن را با آن مشكل گشا و چاره ساز در ميان بگذارد.

آخرين شب چهارشنبه بود، شبى بسيار تيره و تار و سرد و طوفانى. باد تندى مى وزيد و او بر سكوى مسجد كوفه نشسته و غرق در غم و اندوه بود، چرا كه بخاطر جريان خون از سينه اش به هنگام سرفه، نمى توانست در داخل مسجد توقف كند و احترام طهارت مسجد و آن مكان مقدس را مى نمود و نيز در اين انديشه بود كه آخرين چهارشنبه كه چهلمين هفته بود كه فرا رسيد و او نتوانسته به ديدار آن كعبه مقصود نايل آيد و اين محروميت نيز غمى بزرگ بر غمهايش مى افزود.

او به نوشيدن قهوه عادت داشت به همين دليل آتشى برافروخت تا قهوه را رديف كند كه بناگاه در آن شب تاريك و خلوت، مردى را ديد كه بسوى او مى آيد، از اين رخداد، آزرده خاطر شد و با خود گفت: (اندكى قهوه به همراه دارم آن را هم اين بنده خدا خواهد نوشيد و برايم چيزى نخواهد ماند.)

خودش مى گويد: در اين فكر بودم كه آن مرد رسيد و مرا با نام و نشان صدا زد و به من سلام گفت، از شناخت او كه مرا با نام صدا زد تعجب كردم و گفتم: (شما از كدام قبيله مى باشيد؟ از قبيله فلان هستيد؟)

گفت: (خير!)

و من نام بسيارى از قبايل را آوردم و او مرتب گفت: (خير!) و از هيچ يك از اين عشيره ها نبود.

آنگاه او پرسيد: (چه مشكل و خواسته اى تو را به اينجا آورده است؟)

گفتم: (شما چرا از من در اين مورد مى پرسى؟)

گفت: (اگر به من بگويى چه زيانى به تو خواهد رسيد؟)

فنجانى پر از قهوه كردم و به او تقديم داشتم و او كمى از آن نوشيد، سپس فنجان را بازگردانيد و گفت: (شما بنوشيد.)

فنجان را گرفتم و تا آخرين قطره آن را نوشيدم، آنگاه گفتم: (حقيقت اين است كه من دچار فقر و تنگدستى بسيار سختى هستم، از سوى ديگر به بيمارى علاج ناپذيرى گرفتارم كه به هنگام سرفه، خون از سينه ام مى آيد و ديگر اينكه به بانويى دل بسته ام و مى خواهم با او پيمان زندگى مشترك ببندم، اما بخاطر دو مشكلم خانواده اش موافقت نمى كنند.

برخى از روحانيون مرا سرگرم ساختند و گفتند اگر چهل هفته و هر هفته شب چهارشنبه به مسجد كوفه بيايم و خواسته هايم را به بارگاه خدا برم و دست توسل به دامان پربركت امام عصرعليه‌السلام بزنم، خواسته هايم برآورده شده و مشكلات سخت زندگيم، حل خواهد شد. من نيز رنج و خستگى اين چهل شب را به جان خريدم و اينك آخرين شب فرا رسيده است، اما نه آن گرامى را ديده ام و نه به خواسته هاى خود رسيده ام.)

من گله مى كردم و در اوج بى توجهى به آن بزرگوار بودم كه رو به من كرد و فرمود: اءما صدرك فقد براء، و أما المرأة فستتزوج بها قريبا، و أما الفقر فلا يفارقك حتى الموت.

يعنى: شيخ محمد! اينك سينه ات خوب شده و ديگر از بيماريت اثرى نخواهى يافت و آن بانوى مورد علاقه ات نيز، بزودى به وصالش خواهى رسيد، اما فقر و تهيدستى همراهت خواهد بود.

شگفتا! وقتى به خود آمدم ديدم سينه ام شفا يافته و پس از يك هفته با بانوى مورد علاقه ام ازدواج كردم، اما همانگونه كه فرمود، تهيدستى هنوز همراه من است، مصلحت آن را نمى دانم.( ۳۶۷ )

۷. آيت الله قزوينى

مرحوم محدث نورى در كتاب خويش سه داستان، از ديدار عالم گرانقدر (آيت الله سيد مهدى قزوينى) را با حضرت مهدىعليه‌السلام آورده است كه ما دو ديدار آن را، به نقل از فرزندش كه يكى از صلحا و شايستگان شهر (حله) بنام (على) آورده است، بطور فشرده ترسيم مى كنيم.

نامبرده آورده است كه: روزى از خانه ام، به سوى خانه آيت الله سيد مهدى قزوينى به راه افتادم، به هنگام عبور از كوچه ها به مرقد (سيد محمد) معروف به (ذى الدمعه) فرزند زيد بن على بن الحسينعليه‌السلام رسيدم. اين مرقد منور بطرف كوچه پنجره اى داشت كه به هنگام عبور، ديدم مرد پر شكوه و خوش چهره اى كنار پنجره مرقد، ايستاده و بر روح (سيد محمد) فاتحه تلاوت مى كند. من نيز ايستادم و فاتحه خواندم و پس از پايان فاتحه، بر آن مرد بزرگ سلام گفتم و او جوابم را داد و گفت: (على! تو به خانه سيد مهدى قزوينى و براى ديدار او مى روى؟)

گفتم: (آرى)!

گفت: (پس بيا با هم برويم!)

در ميان راه به من گفت (على! بر ضرر و زيان مالى كه امسال به تو رسيده است اندوهگين مباش، چرا كه تو مردى هستى كه خداوند تو را با ارزانى داشتن نعمت مالى آزموده و تو را سپاسگزار و حق شناس و ادا كننده حقوق اموال خود، يافته است. آنچه را خدا بر تو واجب ساخته بود انجام دادى و مال چيزى است كه مى آيد و مى رود.)

على مى گويد: (من آن سال در تجارت زيان بزرگى كرده بودم و آن را به هيچ كسى نگفته بودم، اما هنگامى كه ديدم يك مرد بيگانه و ناشناس از ورشكستگى و ضرر بزرگ من در تجارت آگاه است، غم و اندوه سراسر قلبم را گرفت و فكر كردم كه خبر اين ضرر بزرگ منتشر شده و مردم فهميده اند، بطوريكه اين مرد بيگانه نيز از آن اطلاع يافته است. اما به هر حال گفتم: خداى را سپاس!)

ديدم ادامه داد كه: (على! آنچه از اموال تو بخاطر زيان در تجارت، از دستت رفت بزودى به دستت باز مى گردد و بدهى هايت پرداخت مى شود.)

هنگامى كه به بيت آيت الله قزوينى رسيديم، ايستادم و به آن مرد بزرگ گفتم: (سرورم! بفرماييد داخل! من اهل اين خانه هستم و شما ميهمان.)

او فرمود: (انا صاحب الدار.)

يعنى: من خود صاحب خانه هستم.

اما من بر او پيشى نگرفتم، بلكه او دست مرا گرفت و وارد خانه ساخت. در كنار خانه (سيد مهدى قزوينى) مسجدى بود، ما وارد آن مسجد شديم و ديديم گروهى از دانشجويان علوم اسلامى در انتظار آمدن (سيد) براى تدريس هستند.

آن مرد بر جايگاه خاص (سيد) نشست و كتاب (شرايع) را كه در آنجا بود برگرفت و گشود و بر ورقهايى كه آيت الله قزوينى برخى نكات را نوشته بود نظاره كرد و برخى مسايل را خواند.

در اين هنگام (سيد) وارد شد و ديد كه آن مرد بزرگ بر جايگاه او نشسته است به او خوش آمد گفت و او پا با ورود (سيد) از جايگاه او كنار رفت، اما سيد با اصرار آن مرد پرشكوه را در جاى خودش نشانيد.

خود آيت الله (قزوينى) در اين مورد مى گويد: (من او را مردى بسيار پر شكوه و زيباروى ديدم، بسوى او رفتم و از حال او جويا شدم، اما گويى از او شرمنده شدم كه از نام و وطنش بپرسم.)

به هر حال، (سيد) درس خود را طبق برنامه روزانه آغاز كرد و آن ميهمان نيز كه خود را صاحب خانه خوانده بود، در مسايلى كه (سيد) طرح مى كرد پرس و جو و چون و چرا را آغاز كرد.

يكى از دانشجويان علوم دينى كه كم سن و سال و كم تجربه مى نمود، به او گفت: (اين بحث به شما ربطى ندارد، لطفا سكوت كنيد تا بحث ادامه يابد!) كه او تبسم كرد و ساكت شد.

پس از پايان بحث آيت الله قزوينى از او پرسيد: (از كجا به شهر (حله) آمده ايد؟)

پاسخ داد: (از شهر سليمانيه.)

آيت الله پرسيد: (چه زمانى از سليمانيه خارج شده ايد؟)

پاسخ داد: (ديروز!)

و افزود كه: (نجيب پاشا آنجا را فتح كرد و پيروزمندانه وارد شهر گرديد و احمد پاشا را كه بر دولت عثمانى شوريده بود، دستگير كرده است.)( ۳۶۸ )

آيت الله قزوينى در اين مورد مى گويد: (من در مورد سخن او و اينكه چگونه خبر فتح سليمانيه به حكومت (حله) گزارش نشده است فكر مى كردم و به ذهنم نرسيد كه از آن مرد بزرگ بپرسم كه چگونه با وجود اينكه ديروز از (سليمانيه) حركت كرده است و فاصله آنجا تا (حله) حدود ۴۰۰ كيلومتر است، امروز به (حله) رسيده است؟)

آنگاه آن مرد بزرگ آب خواست، يكى از خدمتگزاران بيت برخاست تا از ظرف ويژه اى كه گلين يا سفالين بود، براى او آب خوردنى بياورد كه فرمود: (از آنجا نه! چرا كه در آن حيوانى مرده است.) وقتى به درون ظرف نگريست، ديد سوسمارى زهرآگين در آن مرده است. از ظرف ديگرى برايش آب آوردند. آن را نوشيد، آنگاه برخاست و آماده حركت شد كه آيت الله قزوينى نيز بپا خاست و او را بدرقه نمود.

پس از رفتن او (سيد) گفت: (چرا خبر او در مورد فتح سليمانيه را به آسانى پذيرفتيد؟)

همه به فكر رفتند كه (حاج على) همو كه پيش از همه او را در كنار مرقد (سيد محمد) ديده بود، همه آنچه را كه از او شنيده بود براى حاضران گفت و همگى در حالى كه حيرت و بهت زدگى همه را فرا گرفته بود، حركت كردند و به جستجوى او پرداختند و همه شهر را زير پا نهادند، اما آن مرد بزرگ را نيافتند. گويى به آسمان پر كشيد يا در زمين نهان شد.

آيت الله قزوينى پس از انديشه عميقى گفت: (مردم! بخداى سوگند كه او صاحب الاءمر بود.)

و عجيب اينكه پس از ده روز خبر فتح (سليمانيه) و دستگيرى (احمد پاشا) و... تازه (حله) و حاكم آن رسيد.( ۳۶۹ )

۸. در راه زيارت پيشواى شهيدان

داستان ديگرى را مرحوم (محدث نورى) از فرزند (آيت الله سيد مهدى قزوينى) آورده است كه او به نقل از پدر گرانقدرش مى گويد:

روز چهاردهم ماه شعبان، از شهر (حله) براى زيارت امام حسينعليه‌السلام به سوى كربلا حركت كردم، بدان اميد كه شب نيمه شعبان را، در آنجا باشم و سالار شهيدان را زيارت نمايم.

اما هنگامى كه به نقطه اى بنام (نهر هندى) رسيدم ديدم راه بندان است و همه زائران در آنجا مانده اند، چرا كه به آنان گزارش شده است كه عشيره (عنيزه) كه قبيله اى صحرانشين بودند، راه كربلا را مسدود ساخته و اموال و امكانات زائران و مسافران را غارت مى كنند.

در همان شرايطى كه مردم سرگردان بودند و هوا نيز بارانى بود، من براى نجات زائران به بارگاه خدا و امامان معصومعليه‌السلام توسل جستم، بدان اميد كه مددى برسد كه ناگاه در همان حالت تضرع و نيايش با خدا و توسل به اهل بيتعليه‌السلام ديدم شهسوارى كه نيزه بلندى به دست داشت، در كنارم ايستاد و سلام كرد.

پاسخ او را دادم كه ديدم مرا با نام و نشان مخاطب ساخت و فرمود: (به زائران بگوييد بيايند، چرا كه عشيره (عنيزه) راه را ترك كرده اند و اينك راه كاملا آزاد و امنيت در آن برقرار است.)

ما همراه زائران كوى حسينعليه‌السلام حركت كرديم و او نيز ما را همراهى مى كرد و بسان شير، پيشاپيش كاروان مى رفت، اما بناگاه در ميان راه و پس از رفع خطر و نگرانى از ما، از برابر ديدگانمان نهان شد، من به همراهانم گفتم: (آيا ترديدى باقى است كه او صاحب الزمان بود؟)

همگى گفتند: (نه بخداى سوگند!)

آيت الله قزوينى ادامه مى دهد:

(به هنگامى كه آن مرد بزرگ ما را همراهى مى كرد، خوب به او نگريستم، گويى آشنا به نظرم مى آمد، چنين مى نمود كه او را ديده ام، هنگامى كه در يك چشم به هم زدن از نظرها ناپديد شد، بناگاه به يادم آمد كه اين شهسوار نجات بخش همان كسى است كه در حله به خانه ما آمد.)

به هر حال، عشيره مورد اشاره را كسى از ما نديد، تنها از گرد و غبارى كه از كوچ آنها آسمان را پوشانده بود، متوجه شديم كه آنان رفته اند. ما به همراه زائران، مسافت ميان (نهر هندى) تا (كربلا) را كه سه ساعت بود پيموديم و هنگامى كه به دروازه شهر رسيديم نگهبانان شهر پرسيدند: (از كجا مى آييد؟ و چگونه آمديد و به شهر رسيديد؟ عشيره مهاجم كجا رفتند؟)

يكى از كشاورزان منطقه گفت: (همان وقت كه عشيره غارتگر جاده را بسته و در آنجا مستقر شده بودند، سوارى كه نيزه بلندى در دست داشت رسيد و در ميان آنان با صداى رساى خويش به هشدار و اخطار پرداخت و بر اثر هشدار او و تهديد به مرگ و نابودى عشيره بوسيله او، خداوند خوف و هراس شديدى بر دلهاى آنان افكند، بدين جهت به سرعت منطقه را ترك كردند.)

آيت الله قزوينى مى افزايد: (از آن كشاورز در مورد نشانه هاى آن سوار شجاع و نجاتبخش پرسيدم و او نشانه هاى او را بر شمرد، ديدم: آرى! همان شهسوارى بوده است كه در ساحل (نهر هندى) نزد من آمد و فرمود: به زائران اطمينان بده كه جاده امن شده است، حركت كنند.)( ۳۷۰ )

۹. آن بامداد پر خاطره

علامه محقق (آيت الله صافى) صاحب تاءليفات ارزنده، داستانى را در اين مورد آورده است كه خود، آن را از آقاى (احمد عسكرى تهرانى) كه از خوبان مى باشد شنيده است و داستان در مورد بنياد مسجد امام حسنعليه‌السلام كه اينك در مدخل شهر (قم) قرار دارد، مى باشد.

آقاى عسكرى مى گويد:

حدود ۱۷ سال پيش بامداد پنجشنبه اى بود كه نماز صبح را خوانده و به تعقيب و دعا مشغول بودم كه سه جوان مكانيك آمدند و گفتند: (مى خواهيم به شهر قم و مسجد جمكران( ۳۷۱ ) مشرف شويم و براى بر آمدن خواسته هاى خويش، دست توسل به سوى خدا و حجت او، امام عصرعليه‌السلام بزنيم و دوست داريم تا شما ما را در اين سفر همراهى كنيد.)

من با پيشنهاد آنان موافقت نمودم و سوار بر ماشين شديم و به سوى قم حركت كرديم. نزديك قم رسيديم كه ماشين دچار نقص فنى گرديد و از حركت باز ايستاد.

جوانها به تعمير آن پرداختند و من با استفاده از فرصت، كمى آب برگرفتم و به قصد تطهير از آنان دور شدم.

پس از اينكه اندكى از آنان فاصله گرفتم در آنجا (سيد) زيبا چهره و سفيد رويى را با ابروهاى كشيده و دندانهاى سفيد و براق و خالى بر چهره، ديدم كه لباس سفيد و عباى نازك و نعلين زرد بر پا دارد. عمامه اى سبز رنگ بر سر نهاده و با نيزه اى كه در دست دارد زمين را خط كشى مى كند.

با خود گفتم: (اين سيد بزرگوار، اول صبح به اينجا آمده و در كنار جاده، با نيزه به خط كشى پرداخته است، اين كار درستى نيست چرا كه جاده عمومى است و آشنا و بيگانه در آن رفت و آمد مى كنند.)

آقاى عسكرى كه از سوء ظن و ادب خويش نسبت به آن (سيد) اظهار ندامت مى كند مى افزايد: به سوى او رفتم و گفتم: (سيد! زمان توپ و تانك و اتم است، شما نيزه بدست گرفته اى؟ برو درست را بخوان.)

و پس از اين سخن او را ترك كردم و به نقطه دور دستى رفتم، تا براى تطهير بنشينم كه او مرا با نام و نشان صدا زد و گفت: (آقاى عسكرى! آنجا منشين، من آنجا را براى مسجد خط كشيده ام.)

از اين نكته كه چگونه و از كجا مرا مى شناسد، غفلت كردم و بى آنكه بتوانم سخنى بگويم گفتم: (چشم!) و برخاستم.

او اشاره كرد كه: برو پشت آن بلندى... و من رفتم.

برخى سؤالات در اين مورد به ذهنم رسيد و تصميم گرفتم آنها را با سيد در ميان بگذارم و به او بگويم: (سيد جان! اين مسجد را براى چه كسى مى سازى؟ براى فرشتگان يا جنيان؟ كداميك) چرا كه آنجا آن روزها بيابان بود و از شهر (قم) دور.

و نيز تصميم گرفتم به او بگويم: (مسجدى كه هنوز ساخته نشده چرا مرا از تطهير در اين زمين باز مى دارى؟) چرا كه مسجد هنگامى حكم مسجد پيدا مى كند كه زمين آن براى مسجد وقف شده باشد و پيش از اين حكم مسجد را ندارد.

پس از اين فكرها و تطهير، به سوى سيد رفتم و بر او سلام گفتم.

او نيزه اش را به زمين فرو كرد و من خوش آمد گفت و فرمود: (سؤالهايى را كه آماده ساختى بپرسى، طرح كن!)

من شگفت زده شدم، اما به خود نيامدم كه او چگونه از آنچه در دل من مى گذرد با خبر است و هنوز من چيزى به زبان نياورده، از نيت من خبر مى دهد، اين نه تنها كارى طبيعى نيست كه خارق العاده است.

به هر حال من توجه به اين نكات نيافتم و به او گفتم: (سيد جان! درست را رها كرده و اينجا آمده اى، گويى نمى انديشى كه ما در عصر موشك و توپ زندگى مى كنيم و ديگر نيزه ارزشى ندارد. نيزه در روزگار ما چه كاره است؟)

و بدين صورت ميان من و او گفتگو شروع شد.

سپس نظرى به زمين افكند و فرمود: (من نقشه مسجد مى كشم.)

گفتم: (براى جنيان يا آدميان؟)

فرمود: (براى انسانها)

آنگاه فرمود: (بزودى اينجا آباد مى شود)

گفتم: (بفرماييد ببينم اينجا كه من مى خواستم تطهير كنم، فرموديد مسجد است و اجازه نداديد با اينكه هنوز مسجدى ساخته نشده است چرا؟)

فرمود: (آقاى عسكرى! در اين نقطه يكى از فرزندان فاطمهعليه‌السلام به شهادت رسيد است بزودى قتلگاه او محراب مسجد مى گردد، چرا كه خون اين شهيدى در اين نقطه به زمين ريخته شد است.)

آنگاه به نقطه اى از زمين اشاره كرد و فرمود: (در آن نقطه هم نقشه دستشويى و توالت كشيده ام زيرا آنجا نقطه اى است كه دشمنان خدا و پيامبر، به زمين افتاده و هلاك شده اند.)

سپس همانگونه كه ايستاده بود برگشت و مرا نيز برگردانيد و در حاليكه سيلاب اشك از ديدگانش فرو مى ريخت فرمود، (آنجا حسينيه ساخته مى شود) و با به زبان آوردن نام حسينعليه‌السلام باران اشك از ديدگانش فرو باريد و من نيز با گريه او گريستم.

و نيز فرمود: (پشت حسينيه كتابخانه مى شود و شما نيز بدان كتاب هديه مى كنى)

گفتم: (موافق هستم اما به سه شرط:

۱- نخست اينكه تا آن زمان زنده باشم.

فرمود: (انشاءالله)

۲- دوم اينكه اينجا مسجدى ساخته شود.

فرمود: (بارك الله!)

۳- سوم اينكه به اندازه امكان مالى خويش، گرچه يك كتاب باشد براى اجراى دستور شما پسر پيامبر، بدينجا كتاب بياورم.)

مرا به سينه چسبانيد، پرسيدم: (چه كسى اينجا مسجد خواهد ساخت؟)

فرمود: (يدالله فوق ايديهم.)

گفتم: (من هم مى دانم كه قدرت خدا بالاترين قدرتهاست اما...)

فرمود: (بزودى خواهى ديد كه در اينجا مسجدى پرشكوه برپا مى شود، هنگامى كه ساخته شد سلام مرا به بنياد كننده اش برسان)

و مرا دعا كرد.

من سيد را ترك كردم و به اطراف ماشين آمدم كه ديدم درست شده و آماده حركت است.

همراهان از من پرسيدند: (آقاى عسكرى! زير برق اين آفتاب با چه كسى گفتگو مى كردى؟)

گفتم: (مگر سيد به آن عظمت را با نيزه بلندش نديديد؟ با او صحبت مى كردم)

گفتند: (با كدام سيد؟)

پشت سرم را نگاه كردم، گفتم: (آنجاست!)

اما دريغا كه ديدم زمين صاف و هموار است و هيچ كس نيست، سخت تكان خوردم و سوار ماشين شدم، اما در حالتى وصف ناپذير بودم. دوستان با من صحبت مى كردند اما من قدرت پاسخگويى به آنان را نداشتم و نمى دانم كه نماز ظهر و عصر را چگونه خواندم.

سرانجام به مسجد جمكران رسيديم اما من فكرم پريشان بودم در مسجد نشستم. يك طرف من مرد سالخورده اى بود و طرف چپم يك جوان.

نماز مسجد جمكران را خواندم، پس از نماز خواستم سجده كنم كه ديدم سيد گرانقدرى كه با آمدنش آن محدوده را عطرآگين كرد، از راه رسيد و گفت: (آقاى عسكرى! سلام عليكم!)

و در كنار من نشست. تن صدايش درست تن صداى همان سيدى بود كه پيش از ظهر در آنجا نقشه مسجد مى كشيد. مرا به نكته اى نصيحت كرد.

پس از آن به سجده رفتم و ذكر صلوات را خواندم و سر از سجده برداشتم. دريغا كه ديگر او را نديدم.

از مرد سالخورده و آن جوان كه در دو سوى من نشسته بودند پرسيدم: (سيد كجا رفت؟)

گفتند: (ما نديديم)

ناگهان گويى زمين لرزه شد و حال من دگرگون شد، دوستانم آمدند و از ديدن وضعيت من شگفت زده شدند و آب بر صورتم پاشيدند و به تهران بازگشتيم.

با رسيدن به تهران جريان را به يكى از علماى شهر گفتم. او گفت: (بى تريد آن سيد گرانمايه، حضرت مهدىعليه‌السلام بوده است، اينكه شكيبايى پيشه ساز تا ببينم آنجا، مسجد درست مى شود؟)

سالها از آن جريان گذشته بود كه به مناسبتى به شهر قم آمدم، هنگامى كه به آغاز شهر رسيدم، ديدم ستونها برافراشته شده و در همان مكانى كه سيد نقشه مى كشيد كار مى كنند و مسجد مى سازند.

پرسيدم: (چه كسى اين مسجد را مى سازد؟)

گفتند: (حاج يدالله رجبيان)

با آمدن نام (يدالله) قلبم به طپش افتاد و غرق عرق شدم و نتوانستم سرپا بايستم، بر صندلى تكيه زدم و آنگاه معناى سخن امامعليه‌السلام را فهميدم كه هنگامى كه پرسيدم: (چه كسى اينجا مسجد خواهد ساخت؟)

فرمود: (يدالله فوق ايديهم)

به تهران باز گشتم و ۴۰۰ جلد كتاب خريدم و همه را وقف كتابخانه آن مسجد نمودم و با حاج (يدالله رجبيان) ملاقات كردم و جريان را به او باز گفتم.( ۳۷۲ )

۱۰. در راه كاظمين

مرحوم نورى در كتاب (نجم الثاقب) آورده است كه:

حاج على بغدادى از شايسته كرداران و خوبان بود و از جمله نيكبختانى است كه به ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخر شده است.

فشرده داستان ديدار او اينگونه است:

اين مرد شايسته و باتقوا، مرتب از بغداد به كاظمين براى زيارت دو امام گرانقدر حضرت جواد و حضرت كاظمعليه‌السلام مى رفت و پيوسته به آنها ارادت و عشق مى ورزيد.

خودش مى گويد: مقدارى خمس و حقوق مالى بر عهده ام بود، به همين جهت به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن را به عالم فقيه پارسا (شيخ انصارى) بيست تومان آن را هم به علم فقيه پارسا (شيخ محمد حسين كاظمى) بيست تومان هم به (آيت الله شيخ محمد حسن شروقى) دادم و بيست تومان ديگر بدهكار بودم كه تصميم گرفتم پس از بازگشت به بغداد آن را هم به فقيه گرانقدر (آيت الله آل ياسين) بپردازم.

پنجشنبه بود كه به بغداد بازگشتم: نخست به سوى كاظمين و زيارت دو امام گرانمايهعليه‌السلام حركت كردم، پس از زيارت به منزل (آيت الله آل ياسين) رفتم و بخشى از باقى مانده بدهى شرعى خويش را به او تقديم داشتم تا در موارد مقرر مصرف نمايد و از او اجازه خواستم كه باقى مانده را به تدريج در مواردى كه شايسته ديدم، مصرف كنم.

آيت الله آل ياسين، با اصرار از من خواست كه در خدمتشان بمانم، اما با عذر خواهى از او بخاطر كارهاى ضرورى خداحافظى كردم و بسوى بغداد حركت كردم.

درست يك سوم راه را آمده بودم كه با سيد گرانقدر و پرشكوه و باوقار و هيبتى روبرو شدم. ديدم عمامه سبز بر سر دارد و بر گونه اش خالى است بسيار زيبا و دلنشين. او به سوى كاظمين براى زيارت مى رفت، به من رسيد، سلام كرد و بسيار گرم و پر مهر با من مصافحه و معانقه نمود. مرا به سينه چسبانيد و خوش آمد گفت و فرمود: (كجا؟)

گفتم: (زيارت كرده و اينك عازم بغداد هستم.)

گفت، (شب جمعه است، برگرد برويم كاظمين)

گفتم: (نمى توانم.)

فرمود: (چرا! برگرد تا گواهى كنم كه از دوستان جدم امیرمؤمنانعليه‌السلام و از دوستان شيعيان ما هستى و شيخ نيز گواهى مى دهد و خدا مى فرمايد:

(و استشهدوا شهيدين.)( ۳۷۳ )

من پيش از اين از آيت الله شيخ آل ياسين، خواسته بودم كه به من سندى بنويسد و در آن گواهى كند كه من از شيعيان و دوستداران اهل بيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستم تا آن نامه را در كفن خويش قرار دهم.

از سيد پرسيدم: (از كجا مرا شناختى و چگونه اين گواهى را مى دهى؟)

فرمود: (چگونه انسان كسى را كه حق او را بطور كامل مى دهد نمى شناسد؟)

گفتم: (كدام حق؟)

فرمود، (همان حقوقى كه به وكيل من دادى.)

گفتم: (وكيل شما كيست؟)

فرمود: (شيخ محمد حسن!)

گفتم: (آيا او وكيل شماست؟)

فرمود: آرى!)

از گفتار او شگفت زده شدم. فكر كردم ميان من و او، دوستى ديرينه اى است كه من فراموش كرده ام، چرا كه او در آغاز رويارويى با من، مرا به نام و نشان صدا زد. و نيز فكر كردم از من توقع درد كه مبلغى از آن خمس كه بر عهد دارم بدان جهت كه از نسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است به او تقديم دارم.

به همين جهت گفتم: (سيد! از حقوق شما فرزندان پيامبر مقدارى نزدم موجود است و از شيخ محمد حسن هم اجازه گرفته ام هر كجا دوست داشتم مصرف كنم.) او تبسم كرد و فرمود: (آرى! مقدارى از حقوق ما را به وكلاى ما در نجف پرداختى.)

پرسيدم: (آيا اين كار شايسته و پذيرفته بارگاه خداست؟)

فرمود (آرى!)

به خود آمدم كه چگونه اين سيد گرانقدر بزرگترين علماى عصر را، وكيل خود عنوان مى سازد، برايم گران آمد، شگفت زده شدم، اما بار ديگر دچار غفلت شدم و موضوع را فراموش كردم.

آيا اين روايت صحيح است؟

بار ديگر به گفتگوى با آن مرد بزرگ پرداختم و از موضوعات گوناگونى پرسيدم و او نيز همه را يكى پس از ديگرى با مهر و محبت پاسخ داد. از موضوعاتى كه طرح كردم يكى اين بود كه گفتم: (سرورم! گويندگان مذهبى مى گويند كه: مردى بنام (سليمان اعمش)( ۳۷۴ ) با فردى پيرامون زيارت پيشواى شهيدان امام حسينعليه‌السلام گفتگو كردند. آن مرد بر اين پندار بود كه زيارت امام حسينعليه‌السلام بدعت است و هر بدعتى هم گمراهى است و هر گمراهى هم در آتش خواهد بود، آنگاه همين مرد در عالم رؤ يا ديد كه هودجى ميان آسمان و زمين است، پرسيد كه: (آن هودج چيست؟)

و در درون آن كيست؟

پاسخ داده شد: (درون آن دخت گرامى پيامبر فاطمهعليه‌السلام و مادر او خديجهعليه‌السلام قرار دارند پرسيد كجا روان هستند؟)

پاسخ داده شد: (به زيارت امام حسينعليه‌السلام چرا كه شب جمعه است و شب مخصوص زيارت حسينعليه‌السلام است.)

و خود ديد كه ورقهايى از آن هودج به زمين مى ريزد و در آنها اين جمله نوشته شده است:

«أمان من النار لزوار الحسينعليه‌السلام فى ليلة الجمعة! أمان من النار الى يوم القيامة»( ۳۷۵ )

سرورم! آيا اين روايت صحيح است؟

فرمود: (آرى! كاملا صحيح است.)

گفتم: (سرورم! آيا درست است كه مى گويند: ان من زار الامام الحسينعليه‌السلام ليلة الجمعة كان آمنا؟( ۳۷۶ )

فرمود: (آرى!) و در همان حال ديدگانش لبريز از اشك شد و گريست.

چيزى نگذشت كه ديدم در حرم مطهر دو امام گرانقدر حضرت كاظم و جوادعليه‌السلام هستيم بى آنكه از خيابانها و راههايى كه به حرم مى رسد، عبور كرده باشيم.

كنار درب ورودى ايستاديم، او فرمود: (زيارت بخوان!)

گفتم: سرورم! من نمى توانم خوب بخوانم.)

فرمود: (آيا من بخوانم كه شما نيز با من زيارت كنى؟)

گفتم: (آرى!)

و او شروع به زيارت نمود بر پيامبر و امامان معصومعليه‌السلام يكى پس از ديگرى سلام و درود گفت تا به نام مبارك حضرت عسكرىعليه‌السلام رسيد، سپس رو به من كرد و گفت: (آيا امام زمانت را مى شناسى؟)

پاسخ دادم: (چگونه نمى شناسم؟ آرى!)

فرمود: (پس بر او سلام كن!)

گفتم السلام عليك يا حجة الله يا صاحب الزمان يا بن الحسن!

ديدم تبسم كرد و فرمود: عليك السلام و رحمة الله و بركاته.

آنگاه وارد حرم شديم و ضريح را بوسه باران ساختيم به من فرمود: (زيارت بخوان!)

گفتم (سرورم! من نمى توانم خوب بخوانم.)

فرمود: (آيا برايت بخوانم؟)

گفتم: (آرى!)

او شروع به خواندن زيارت مشهور به زيارت (امين الله) نمود و پس از پايان آن، فرمود: (آيا جدم حسين را زيارت مى كنى؟)

گفتم: (چرا! امشب شب جمعه و شب زيارتى حسينعليه‌السلام است.) و او زيارت مشهور امام حسينعليه‌السلام را خواند.

هنگامه نماز مغرب رسيد به من دستور داد نماز جماعت بخوانم.

من به نماز جماعت ايستادم و پس از نماز، آن بزرگوار از نظرم ناپديد شد و هرچه جستجو كردم و از پى او گشتم، او را نديدم.

تازه به خود آمدم و به ياد آوردم كه:

سيد مرا با نام و نشان صدا زد.

مرا دعوت كرد به كاظمين بازگردم با اينكه نمى خواستم بازگردم.

از فقهاى بزرگ به وكيل خود تعبير مى فرمود.

و سرانجام هم بناگاه از برابر ديدگانم نهان شد.

پس از اين انديشه، بناگاه دريافتم كه آن حضرت امام عصرعليه‌السلام بوده است و دريغا كه دير او را شناختم.( ۳۷۷ )

نگرشى بر اين ديدارها

داستان انسانهاى شايسته و خداجويى كه از آغاز غيبت كبرى تاكنون به ديدار حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخر شده اند بسيار است كه ما از مجموع آنها اين چند داستان را برگزيديم و روشن است كه هركدام از اين داستانها، موضوعات مهم و فوايد بيشمارى دارد و اين رخدادها، طى قرون و اعصار از غيبت كبرى تاكنون رخ داده است.

براى نمونه:

حضرت مهدىعليه‌السلام در شهر تاريخى سامرا با (اسماعيل هرقلى) ديدار مى كند و بيمارى او را شفا مى بخشد و به او خبر مى دهد كه بزودى خليفه ستمكار (عباسى) به او مبلغ بزرگى خواهد داد و به او هشدار مى دهد كه نپذيرد.

در نجف اشرف مردى مسلول و گرفتارى را، به ديدار خويش مفتخر مى سازد،

اندكى از قهوه او مى نوشد و بوسيله بقيه آن بيمارى سخت او را برطرف مى سازد و به او خبر مى دهد كه به آرزوى خويش در مورد آن دختر دلخواه خواهد رسيد و مى رسد.

در بحرين (محمد بن عيسى) را به ديدار خود مفتخر مى سازد و راز (انار) و نقشه شوم وزير بدانديش را برملا ساخته و همه را نجات مى دهد و جايگاه آن قالب را نيز به آن مرد شايسته خبر مى دهد.

در راه كربلا، كنار چادرهاى آن عشيره ياغى و غارتگر كه راه را بر روى زائران بسته بودند، مى رود و هراس بر دل آنان مى افكند، به گونه اى كه وحشت زده و ترسان منطقه را ترك مى كنند و راه را بدين وسيله براى زائران امام حسينعليه‌السلام باز مى كند.

در شهر (حله) به (حاج على) از ضررى كه در تجارت برده است و به كسى نگفته سخن مى گويد و به او نويد مى دهد كه اوضاع اقتصادى و تجارتش بهبود مى يابد.

باز هم در (حله) در خانه عالم بزرگوار آيت الله قزوينى حاضر مى شود و خبر مى دهد كه ديروز از سليمانيه خارج شده و از اوضاع و احوال آنجا و فتح سليمانيه خبر مى دهد و غايب مى گردد و آنگاه پس از ده روز اين خبر به حكام (حله) مى رسد.

در مجالس و محافل شيعيان و دوستداران اهل بيتعليه‌السلام كه براى زنده نگاه داشتن نام و راه و رسم امامان نورعليه‌السلام برپا مى شود، حاضر مى گردد.

راستى، شما خواننده عزيز! بنگر كه آن حضرت چگونه وجود گرانمايه خويش را به شيعيان اثبات مى كند، چگونه آنان را پناه مى دهد و در تنگناها به فرياد آنان مى رسد و شر دشمنان را از آنان برطرف مى سازد و به آنان از توطئه ها و حيله ها و نقشه هايى كه دشمن براى اذيت و آزارشان مى كشد، خبر مى دهد و آنگاه بصورت ناگهانى از برابر ديدگانشان نهان مى گردد تا غيبت او به صورت ناگهانى دليل اين باشد كه او همان امام مهدىعليه‌السلام است نه ديگرى.

و در همين فرصت براى شما خواننده گرامى روشن مى شود كه آنچه را آن گرانمايه و عزيز به (شيخ مفيد) نوشت كه:

«فانا نحيط علما بأنبائكم و لايعزب عنا شى ء من أخباركم ».( ۳۷۸ )

يعنى: ما بر اوضاع و اخبار شما و جامعه شما به خوبى آگاهيم و چيزى از اخبار شما بر ما پوشيده نمى ماند.

و مرقوم داشت كه:

«انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لولا ذلك لنزل بكم اللأواء ».( ۳۷۹ )

يعنى: ما از سرپرستى و رسيدگى به كارهاى شما كوتاهى نورزيده و ياد شما را از صفحه خاطر خويش نزدوده ايم كه اگر جز اين بود امواج سختيها بر شما فرود مى آمد و دشمنان كينه توز شما را ريشه كن مى ساختند.

و: «لانا من وراء حفظهم بالدعاء الذى لايحب عن ملك الاءرض و السماء»( ۳۸۰ )

يعنى: چرا كه ما پشت سر مؤمنان شايسته كردار، بوسيله نيايش و راز و نيازى كه از فرمانرواى آسمانها و زمين پوشيده نمى ماند، آنان را حفاظت و نگهدارى مى كنيم.

«و لو أن أشياعنا وفقهم الله لطاعته على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم... لما تاءخر عنهم اليمن بلقائنا ...»( ۳۸۱ )

يعنى: اگر شيعيان ما كه خداوند آنان را در فرمانبردارى خويش توفيقشان ارزانى دارد، براستى در راه وفاى به عهد كه بر دوش دارند، همدل و هماهنگ بودند، هرگز سعادت ديدار ما از آن به تأخير نمى افتاد و سعادت ديدار ما زودتر روزى آنان مى گشت.

چگونه تا كنون زيسته است؟

پيش از هر چيز، نگارنده بر اين عقيده است كه بحث و گفتگو در مورد طول عمر امام عصرعليه‌السلام بحث سازنده و هدفدارى نيست و كسانى كه براى خدشه دار ساختن اصل عقيده به وجود گرانمايه آن حضرت، به اين بهانه جوييها دست مى يازند، از نظر ما به نوعى حق ستيزى پرداخته و در مورد حقيقت ثابت و استوارى، خود را به ناآگاهى مى زنند.

اگر براستى مسأله طول عمر، براى چنين كسانى مطرح است چرا در مورد طول عمر حضرت خضرعليه‌السلام كه از آب حيات و بقا نوشيد و از زمان حضرت موسىعليه‌السلام تاكنون زنده است، چون و چرا نمى كنند؟( ۳۸۲ ) و تنها همه چون و چرا و اشكال تراشيها در مورد طول عمر حضرت مهدىعليه‌السلام است؟

اين بهانه جويى و تاخت و تاز و خود را به ناآگاهى زدن و يك اصل مسلم قرآنى و روايى را مورد استهزا قرار دادن، چرا؟

آيا اين عمل ناپسند به انگيزه كينه جويى و دشمنى با خاندان پيامبرعليه‌السلام است؟ يا ترديد در قدرت بى كران خداى جهان آفرين؟ كداميك؟

چنين ترديد افكنى كه از ناآگاهى و عناد برمى خيزد در برابر يك حقيقت قطعى چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟


يك واقعيت قطعى

به ياد مى آورم هنگامى كه فضانوردان در كره ماه پياده شدند و گزارش فرود انسان در ماه، به سراسر جهان مخابره شد و تمامى دستگاههاى فرستنده و روزنامه ها از آن سخن گفتند و عكس فضانوردان به هنگامه فرود در سطح كره ماه بر صفحه تلويزيونها پديدار شد و ماهواره هاى مصنوعى آن منظره را، به سراسر جهان انتقال دادند با همه اينها بسيارى كه آنان را مى شناسم، اين رخداد بزرگ را به باد مسخره گرفتند و آن را رسواترين دروغ و افسانه تاريخى به حساب آوردند.

فراموش نمى كنم كه يكى از آنان خطاب به من گفت: (از شما بسيار در شگفتم كه چگونه اين دروغ را باور مى كنى؟ آخر چگونه ممكن است مسيحيان و كافران در كره ماه فرود آيند؟)

اينك! آيا انكار آنان و دور از حقيقت پنداشتن يك حقيقت بوسيله آنان، از واقعيت رسيدن انسان به كره ماه، جلوگيرى مى كند؟

طبيعى است كه: هرگز!

طول عمر امام عصرعليه‌السلام نيز يك حقيقت قطعى و ثابتى است كه نه راهى براى انكار دارد و نه فرصتى براى ترديد افكنى و همه بهانه تراشيها پيرامون آن بى ارزش است، چرا كه ترديد در حرارت آتش و نور خورشيد در چاشتگاه و ترديد در حقايق مسلم و قطعى، از اينگونه است.

با اين مقدمه كوتاه، اينك موضوع طول عمر حضرت مهدىعليه‌السلام را از سه ديدگاه بصورت فشرده طرح مى نماييم:

۱. در پرتو قرآن

۲. از ديدگاه عقيدتى

۳. در پرتو دانش جديد


در پرتو قرآن

هنگامى كه مسأله طول عمر را به پيشگاه قرآن شريف مى بريم نمونه هايى از انسانها را مى يابيم كه خداى جهان آفرين در مورد آنان چنين مقرر فرموده است كه قرنهاى طولانى زندگى كنند و اينجاست كه نه تنها طول عمر حضرت مهدىعليه‌السلام يك پديده طبيعى جلوه مى كند، بلكه طول عمر انسانهاى معمولى و عادى نيز يك پديده طبيعى جلوه مى نمايد، اينك نمونه هايى از قرآن شريف:

۱.( وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ ) .( ۳۸۳ )

يعنى: ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، پس او در ميان جامعه خويش، ۹۵۰ سال درنگ كرد و آنان را به سوى حق و عدالت فرا خواند... و آنگاه آن جامعه را در حالى كه ستمكار و بيداد پيشه بودند، طوفان فرا گرفت.

اين آيه شريفه بيانگر اين حقيقت است كه تنها، دورانى را كه نوحعليه‌السلام در جامعه خويش درنگ كرد و مردم را به سوى خدا دعوت نمود، ۹۵۰ سال بود، حال، عمر او به هنگامه بعثت چقدر بوده؟ و پس از طوفان چقدر زيسته است؟ اينها دو دوره نامشخص ديگرى است كه بايد به ۹۵۰ سال افزوده شود تا عمر آن پيامبر بزرگ معلوم گردد.

در روايتى از امام صادقعليه‌السلام آمده است كه: نوح پيامبر ۲۳۰۰ سال زندگى كرده است. اين ۲۳۰۰ سال بدينگونه بود كه: ۸۵۰ سال پيش از بعثت خويش زيست و ۹۵۰ سال به پيام رسانى گذرانيد و ۵۰۰ سال هم پس از طوفان و نابودى ستمكاران بود كه از كشتى معروف خويش فرود آمد. آب فروكش كرد و بناى شهرها و زندگى نوين را نهاد و فرزندان خويش را در شهرها سكونت داد.( ۳۸۴ )

و در روايت ديگرى آمده است كه: (نوحعليه‌السلام ۲۵۰۰ سال زيست.)

به هر حال روشن است كه نوحعليه‌السلام اين قرنهاى طولانى را به خواست خدا و در پرتو اراده او و قدرت بى كرانش زندگى نموده است.

و از حضرت سجادعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«فى القائم سنة من نوح و هى طول العمر ».( ۳۸۵ )

يعنى: در قائم ما خاندان وحى و رسالت، نشان و شيوه اى از نوحعليه‌السلام است و آن طول عمر مى باشد.

۲. و نيز قدرت بى كران خدا در تحقق خواست حكيمانه اش و به فرمان در آوردن طبيعت، در داستان حضرت يونسعليه‌السلام تجلى مى كند كه مى فرمايد:

«التقمه الحوت و هو مليم، فلولا أنه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ».( ۳۸۶ )

يعنى: و ماهى دريا او را به كام خود فرو برد در حاليكه مردم ملامتش مى كردند و اگر نه اين بود كه از ستايشگران خدا بود، بى ترديد تا قيامت مى بايست در شكم ماهى بماند.

از ظاهر اين آيه شريفه دريافت مى گردد كه اگر حضرت يونسعليه‌السلام از ستايشگران خدا نبود و در شكم ماهى خدا را ستايش نمى كرد، در همانجا زنده و پاينده تا روز رستاخيز به اراده خدا مى ماند.

و اينكه برخى از مفسران گفته اند كه: شكم ماهى آرامگاه او بود و جسدش در آنجا تا قيامت مى ماند، سخنى است برخلاف ظاهر آيه.

در تفسير كشاف آورده است كه: ظاهر آيه شريفه كه مى فرمايد: (للبث فى بطنه) ماندن به صورت زنده است و زندگى در آنجا تا روز رستاخيز مى باشد.( ۳۸۷ )

و نظير اين مطلب را تفسير بيضاوى نيز دارد.( ۳۸۸ )

به هر حال شايد معناى آيه شريفه اين باشد كه آن پيامبر بزرگ تا روز رستاخيز در شكم ماهى و با زنده ماندن ماهى زندانى مى گشت.

و بدين سان از اين آيه شريفه، استفاده مى شود كه خداوند مى تواند در جايى كه نه هوايى جريان دارد و نه غذا و نه چيزى از ضروريات زندگى و ادامه حيات موجود است، انسانى را از مرگ حفظ كند و نه تنها او را زنده بدارد كه از هضم شدن در شكم ماهى و تجزيه شدن و جزو پيكر آن موجود بزرگ دريايى و آبزى شدن نيز، طى ميليونها سال، حراست و حفاظت كند.

اينك! اين خداى توانا، آيا قادر نيست كه (ولى) خويش را از مرگ محافظت و صدها سال عمر پرافتخار به منظور اهدافى والا به او ببخشايد؟


از ديدگاه عقيدتى

از ديدگاه عقيدتى، هنگامى كه به پديده عمر و طولانى عمر بنگريم، آن را يك امر عادى مى بينيم، چرا كه هر انسان با ایمانى بر اين عقيده است كه سر آمد عمر انسان به دست خداست. معناى اين سخن اين خواهد بود كه: اين آفريدگار تواناى هستى است كه عمر هر انسان و موجود زنده اى را، اندازه گيرى مى كند. و هم اوست كه هم بر طولانى ساختن عمرها تواناست و هم به كوتاه ساختن آنها و بر مرگ زودرس.

بنابراين، هنگامى كه خداوند براى يكى از بندگان خويش، عمرى طولانى مقرر فرمود، روشن است كه اسباب و امكانات عادى و طبيعى آنرا نيز براى طولانى شدن آن فراهم مى آورد. و ممكن است كه براى عمر طولانى بخشيدن به يك انسان هر دو بخش از امور و اسباب طبيعى و ماوراى طبيعى را، با هم فراهم آورد و اين نه شكستن قوانين طبيعت است و نه تضاد و ناسازگارى با روش عادى خلقت.

بنابراين، همانگونه كه در جهان طبيعت، وسايل و عوامل بسيارى براى مرگ زودرس و كوتاه شدن عمر وجود دارد، همين گونه وسايل و عواملى نيز وجود دارد كه موجب طولانى شدن عمر و به تاءخير افتادن اجل نامشخص و يا مرگ ديررس است و فراهم آوردن هر دو بخش از اين اسباب و عوامل طبيعى و ماوراى طبيعى طولانى شدن عمر يا كوتاه گشتن آن، براى خداى توانا، يكسان است.

توضيح اينكه: روشن است كه جسم انسان پس از مرگ بطور طبيعى دچار فساد و پوسيدگى مى گردد و از هم مى پاشد و به صورت اجزاى پراكنده در آمده و به خاك و حشرات تبديل مى گردد، اين يك واقعيت طبيعى است كه بسيار ديده شده است، اما در همين حال، ما در شهر قاهره با دهها جسد موميايى شده روبرو مى شويم كه از روزگار فرعونها تاكنون، هزاران سال بر آنها گذشته است با اين وصف همچنان اعضا و اندامهاى آنان به هم پيوسته و از هم نپاشيده اند، اين شكستن جريان طبيعى و روند عمومى آفرينش نيست، بلكه اثر گذارى طبيعت بر طبيعت است، يعنى موميايى كردن جسد با عفونت پذيرى و متلاشى شدن آن سازش نمى پذيرد و مانع فاسد پذيرى جسد و از هم گسيختن و پوسيدن آن مى گردد.

و اگر از اين مرحله بگذريم حقايقى را در برابر ديدگان خود مى بينيم كه ما را شگفت زده مى سازد. براى نمونه قبور برخى از بندگان صالح خدا ويران گشته و جسد آنان را بصورت تر و تازه اى يافته اند كه هيچ تغييرى در آن پديد نيامده است. براى نمونه: پيكر پاك مرحوم (صدوق) را در يكى از مناطق تهران يافتند، با اينكه حدود ۹۰۰ سال از مرگ او مى گذشت، بدن او همچنان تر و تازه بود.( ۳۸۹ )

در زمان خودمان خواستند مرقد صحابى گرانقدر (حذيفه بن يمان) را از ساحل نهر دجله به بغداد و به جوار صحابى بزرگوار (سلمان فارسى) در مدائن انتقال دهند، اما هنگامى كه قبر شكافته شد، پيكر او ظاهر گشت با اينكه در سال ۳۶ هجرى از دنيا رفته ولى جسدش، تر و تازه و سالم بود، به گونه اى كه گويى همين امروز از دنيا رفته است و اين در حالى است كه ما مى دانيم كه اين بدن به شكل معمول و متعارف موميايى نشده و تنها به خواست خدا و اراده آفريدگار هستى اينگونه تر و تازه مانده است.

در ميان مردم با ايمان معروف است كه هر كس بر انجام غسل جمعه مداومت داشته باشد، پس از مرگ جسدش متلاشى نمى گردد.

بنابراين طبيعت چيزى است و خواست خدا، واقعيتى است فراتر از طبيعت و قوانين حاكم بر آن. ماده چيزى است و مشيت خدا اصلى است كه حاكم بر ماده و ماديات است، چرا كه خدا، آفريدگار طبيعت و ماده است، در آن هرگونه كه بخواهد دگرگونى ايجاد مى كند و به هر صورتى كه اراده كند تصرف مى نمايد چرا كه او خواص و ويژگيها و طبيعت پديده ها را، بدانها ارزانى داشته است.

بنابراين، ممكن است گفته شود كه حضرت مهدىعليه‌السلام در زندگى خويش، مسايل بهداشتى و امور و نكات مربوط به سلامتى جسم و جان را، بصورت كاملى رعايت مى كند و براساس آن، از آنچه كه براى سلامت مفيد است بهره مى برد و از آنچه زيانبار است دورى مى جويد و در نتيجه، از همه بيماريها، صحيح و سالم زندگى مى كند و اعضا و دستگاههاى جسمى آن حضرت، پرطراوت، شاداب، پرتلاش و نشاط، وظايف خويش را به بهترين صورت ممكن انجام مى دهند.

به همين جهت است كه پيرى و كهنسالى و ضعف و ناتوانى به سازمان وجود او راه ندارد و همواره از طراوت، نشاط و شادابى برخوردار است، درست بسان جوانى كامل، توانمند و در اوج صحت و سلامت. و همه اينها بخاطر تواناييها و قابليتها و استعدادهايى است كه آفريدگار تواناى هستى در كران تا كران اعضا، اندامها، دستگاهها و سازمان وجود آن حضرت، به وديعت نهاده است.

كوتاه سخن اينكه: خداست كه حافظ و نگاهدارنده وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام است و اوست كه آن حضرت را از حوادث روزگار صيانت مى كند و آنچه بخواهد بر عمرش مى افزايد و سلامت سازمان وجود او را از هر آفت و بيمارى مصون و محفوظ مى دارد.


در پرتو دانش جديد

پيش از آغاز اين بحث، بجاست نكته اى را يادآورى كنم و آن اين است كه: از تاءسف بارترين آفتهاى عصر ما اين است كه برخى از جوانان در جوامع اسلامى، سخنان غربيها را به گونه اى شتابزده و با سرعت مى پذيرند و بدانها تكيه مى كنند كه اگر آنان سخنى فراتر از انديشه و فهم اينان نيز بگويند بى درنگ و بدون تجزيه و تحليل و دريافت، آن را نيز مى پذيرند. اما همين جوانان در پذيرش واقعيتهاى ماوراى طبيعت و حقايق غيبى كه از مرزهاى ماده و طبيعت مى گذرد، چون و چرا مى كنند و در مورد آن حقايق، ترديد روا مى دارند.

اين دوگانگى برخورد آنان، نشانگر خودباختگى و استعمار فكرى و فرهنگى شومى است كه كشورهاى اسلامى را فرا گرفته است. ايمان و يقين به خدا و تعاليم او را، از قلب بسيارى از جوانان غفلت زده زدوده و شكافى بزرگ و فاصله اى گسترده، اين قربانيان استعمار و استبداد و حقايق معنوى و الهى و آسمانى، پديد آورده است.

استعمار پليد، نسل جوان را به سوى ماده و ايمان به ماديات صرف و پشت پا زدن به معنويات و ارزشها و حقايق غيبى و ماوراى ماده، سوق داده است، از اين رو هنگامى كه به اين قماش از جوانان گفته شود كه: مستر فلان يا موسيو يا دكتر، پروفسور، فيلسوف يا مكتشف آلمانى يا فرانسوى يا آمريكايى چنين گفت يا استاد دانشگاه ناكجا آباد يا نويسنده يهودى يا دانشمند مسيحى يا فلان رهبر بت پرست...

چنين گفت يا نوشت، گفتار و نوشتار و ديدگاهها و آراى اينان، نزد چنين جوانى، وحى آسمانى است. آن را با همه توان و امكان و سينه گشاده و باز، مى پذيرد، اما اگر به همين بندگان خدا، بگوييم خدايا پيامبر يا اميرالمؤمنان چنين فرمود يا روايتى را بخوانيم يا معجزه قطعى از يكى از امامان راستين تشيع بياوريم، پذيرش و گواهى و تصديق اينها، براى اينان، گران است و قبول آن سخت و مشكل، چرا؟ براى چه؟ اين مسلمانان! منصفان! آزادگان! چرا؟

آيا پيامبر گرامى اسلام، دانشمند، حكيم، فيلسوف، آگاه مكتشف، مرتبط با وحى الهى و داراى پيوند با دستگاه آفرينش و آفريدگار هستى نبود؟!

چرا گفتار انسانساز و شخصيت پرداز و افتخارآفرين او، نبايد پذيرفته شود و روايات و اخبار او، نبايد مورد تصديق شما قرار گيرد؟ آخر چرا؟

آرى؟ هنگامى كه بگوييم: (عمر گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام اينك از ۱۲۰۰ سال فراتر است و او به خواست خدا زنده و بانشاط است.) بى درنگ مى گويند: (چگونه چنين چيزى ممكن است؟) و در آن ترديد مى كنند. اما اگر گفته شود فلان مستر فرمود كه: انسان مى تواند هزاران سال زندگى كند و چنين استعدادى را دارد، بى درنگ او را تصديق مى كنند و از او مى پذيرند، چرا؟ براى چه؟

كوتاه فكرى و ناآگاهى چقدر؟

ساده انديشى و غفلت زدگى تا كجا؟

بر ماست كه به اين شخصيتهاى پرشكوه اسلام افتخار كنيم، به پيام آور بزرگ، به اميرالمؤمنانعليه‌السلام به خاندان بزرگ وحى و رسالت. برماست كه اين عناصر نفوذى و چهره هاى بزك كرده را كه استعمار به جامعه و افكار و مغزها و اذهان ما رسوخ و نفوذ داده است، همه را پس بزنيم و رد كنيم.

بر ما لازم است كه فراموش نكنيم كه مسلمانان، مردان دانش جديد و قهرمانان فرهنگ و علم و نوين بودند و آنان بودند كه با انديشه دقيق و افكار بلند خويش، سرچشمه هاى دانش را گشودند و آنها را نوشته و منتشر ساختند و به جهانى كه ما در آن زندگى مى كنيم تقديم داشتند.

چرا ما بايد به آفت خود فراموشى و خودباختگى گرفتار آييم و اصالت و شكوه خويش را به بوته فراموشى سپاريم؟

گفتار و ديدگاهها غربيها چه نقشى و ارزش واقعى دارد كه ما بدون تفكر و انديشه، همه را بپذيريم؟ و چشم و گوش بسته مطيع آنان باشيم؟

آرى! متأسفانه هنگامى كه از عناصرى همچون: داروين، فرويد، اينشتاين يهودى و سارتر ماديگرا و حق ستيز و عناصر از اين قماش كه آفريدگار هستى را انكار و پديد آورنده جهان را نفى و همه اديان آسمانى را با ديدگاههاى شكست خورده و مخالف اسلام خود كنار مى گذارند گفتارى نقل شود، اين گروه از جوانان بافته هاى آنان را مى پذيرند و از حقايقى بشمار مى آورند كه هيچ ترديد و چون و چرا پذير نيست. به همين دليل است كه بسيارى از نويسندگان در بحثهاى خويش براى قانع ساختن اين گروه، به ناگزير از سخنان غربيها كمك مى گيرند و موضوعات و مطالب خويش را با مهر تاءييد آنان عرضه مى كنند.

راستى چرا بايد اينگونه باشد؟

هان اين فرزندان اسلام! چرا؟

اين جوانان و اى نسل سرفراز قرآن! براى چه؟ به اسلام افتخار آفرين خويش باز گرديد و بدان بر همه جهانيان افتخار كنيد.

انديشه هاى منحط و چهره هاى بى محتواى غرب را، رها كنيد كه اين بافته ها

و اين چهره ها كه به نمونه هايى اشاره رفت، ارمغانى جز نگونسارى ندارند و جز بر انحراف و انحطاط و گرفتاريها نمى افزايند.


مرزهاى ناشناخته عمر انسان

مساءله طول عمر از مسايلى است كه مرز مشخصى براى آن ثابت نشده است. هنگامى كه مى گويند فلان شخصيت صدها سال و يا هزاران سال زيست، معناى اين سخن نه اين است كه او تا آخرين درجه از عمر را كه براى انسانها ممكن است، زيسته است، هرگز! چرا كه عمر ممكن، براى انسان مرزهايش ناشناخته است، همانگونه كه آخرين كشفيات علمى نيز همين واقعيت را بيان مى كند.

اما عمرهاى كوتاه، در جهان معاصر و گذشته نيز ملاك و معيارى نيست كه بتوان با آن معيار، عمر انسانها را سنجيد، چرا كه زندگى انسانها بيشتر با حوادث و فجايع و دردهايى همراه و همزاد است كه باعث كوتاهى عمر مى گردد. عواملى چون: تغذيه نامناسب، هواى آلوده، عدم رعايت درست موازين بهداشتى، بيماريهاى مرگبار، فشار و انباشته شدن غم و اندوه و ديگر عواملى كه همه و همه اثر مرگبارى در انهدام زندگى دارند و عقده هاى روانى ويرانگرى را، پديد مى آورند كه آنها باعث بيمارى خطرناكى مى گردند و زندگى و سلامت انسان را به سوى نابودى سوق مى دهند در غير اينصورت دستگاهها و سازمان وجود انسان، كشش و استعداد زندگى بسيار فراتر از اين زندگيهاى كوتاه و ناقص را دارد.

در اين مورد، مجله مصرى (المقتطف) مى نويسد: (...دانشمندان بزرگى كه به دانش و آگاهى آنان مى توان اعتماد كرد، مى گويند: همه بافتهاى مهم و اصلى سازمان وجود انسان، قابليت يك زندگى بسيار طولانى و بى نهايت را دارند و انسان اگر بتواند خود را در تيررس عوارضى كه رشته حيات او را مى برد، قرار ندهند، كاملا برايش ممكن است كه هزاران سال زندگى كند و عمرى بسيار طولانى داشته باشد)( ۳۹۰ )

و نيز در صفحه ۲۴۰ مى نويسد: (نهايت چيزى كه اينك از تجربه هاى ياد شده بدست مى آيد اين است كه: انسان به دليل رسيدن به مرز هشتاد يا صد سالگى از عمر خويش نمى ميرد، بلكه بدان دليل در اين سن و سال زندگى را مى بازد كه برخى از عوارض و آفتها، دامنگير برخى اعضا و اندامها مى گردد و در نتيجه آنها را تلف مى سازد و آنگاه بخاطر ارتباط برخى از اعضا با برخى ديگر، حيات انسان با خطر جدى روبرو مى گردد و مى ميرد. از اين رو اگر دانش جديد موفق شود كه اين عوارض را از ميان بردارد يا مانع پيدايش آنها شود، ديگر مانعى در راه ادامه حيات انسان نمى ماند و مى تواند صدها سال، شاداب و پرطراوت زندگى كند.)

خود ما نيز در هيچ كتاب علمى و تحقيقى يا مجله تخصص نخوانده و از هيچ پزشك، فيلسوف، حكيم و دانشمندى، نشنيده ايم كه مرزهاى عمر بشر، مشخص شده است و او مى تواند فراتر از آن، زنده بماند يا آنكه محال و ناممكن است كه انسانى هزار سال زندگى نمايد. بلكه به عكس مى بينيم كه طب جديد، اميدوار است كه دارويى براى طول عمر بدست آورد و از پيرى و كهنسالى جلوگيرى كند. آرى! عمر طولانى و زمان ما، بدان دليل كه زندگى انسانها و عمر آنان كوتاه است، نا آشنا بنظر مى رسد، اما اگر چيزى نا آشنا بود نبايد آن را محال و ناممكن به حساب آورد.( ۳۹۱ )

مردم در گذشته، مسافت هزار كيلومترى را در مدت يك ماه طى مى كردند، اما اينكه همين مسافت را بوسيله هواپيما، به مدت كوتاهى چون يك ساعت طى مى كنند. اگر انسانى صد سال پيش به مردم خبر مى داد كه پيمودن هزار كيلومتر در يك ساعت ممكن است، حرف او را نمى پذيرفتند و آن را كارى ناممكن مى پنداشتند چرا كه براى آنان ناآشنا و ناشناخته بود در حاليكه اين خبرى صحيح و درست بوده است.

جامعه هاى بشرى امروز، پديده ها را براساس عادتهاى جارى مى شناسند نه براساس دانش و بينش صحيح. آنان هم كه از دانش و بينش بهره اى دارند، هرگز مدعى اين نيستند كه به همه اسباب و مسببات دست يافته اند و همه علل و عوامل را مى شناسند، بلكه خود اعتراف دارند كه در آغاز راهند و اقرار مى كنند كه رموز و اصول علمى ناشناخته و حقايقى كه براى دانش و دانشمندان پوشيده است، به مراتب از شناخته ها فراتر است.

بيشتر مقياسهاى علمى در جهان هستى ناشناخته است و انسان تاكنون نتوانسته است بدانها احاطه علمى پيدا كند، تنها توانسته است پديده هاى ظاهرى را بدون آنكه اسباب و علل آنها را بشناسد درك كند، دريابد كه هر پديده اى سببى دارد و اين سبب نيز خود سبب ديگرى.

و همينگونه اسباب و مسببات را بطور تسلسل در مى يابد، اما نمى تواند سبب اصلى و علت العلل را بشناسد جز اينكه گويد: (آن، سرچشمه و منشا و علت اصلى قدرت بى كران خدا و اراده اوست نه چيز ديگر)

كسانى كه عمر طولانى داشته اند(۳۹۲)

در تاريخ انسان، به نامهاى بسيارى برخورد مى كنيم كه در اين جهان، قرنهاى طولانى زيسته اند كه مورخين نام آنان را برشمرده و سرگذشت برخى را نيز نوشته اند، همانگونه كه برخى از علماء در كتابهاى خويش، بخش خاصى را تنها بدانها اختصاص داده و تحت عنوان (سرگذشت كسانى كه عمر طولانى داشته اند) به ترسيم سرگذشت زندگى آنان پرداخته و برخى از امور مربوط به آنها را آورده اند و اين واقعيت را يادآور شده اند كه عمر طولانى براى انسان يك پديده عجيب و غريبى نيست، بلكه در برخى روزگاران يك پديده طبيعى و عادى بوده است.

ما در اينجا نام برخى از آنان را بطور فشرده مى آوريم:

۱. حضرت آدم كه ۹۳۰ سال در اين جهان زيست.

۲. حضرت سليمان نيز ۹۳۰ سال زندگى كرد.

۳. لقمان حكيم، ۴۰۰۰ سال و برخى نيز ۴۰۰ سال نوشته اند.

۴. ربيع بن ضبع، ۳۸۰ سال.

۵. شداد بن عامر، ۹۰۰.

۶. عمر بن عامر، ۸۰۰ سال.

۷. قس بن ساعده، ۶۰۰ سال.

۸. عزيز مصر، ۷۰۰ سال

۹. ريان پدر عزيز مصر، ۱۷۰۰سال.

۱۰. لقمان عادى ۵۶۰ سال.( ۳۹۳ )

و بسيارى ديگرى كه تاريخ نام آنان را نگاشته و هر كدام صدها سال در اين جهان زيسته اند كه ما نيازى به ترسيم نام آنان نمى نگريم و به همان بيان قرآن شريف و داستان نوحعليه‌السلام بسنده مى كنيم كه براى هر حقيقت جوى با ايمانى، بسنده است.


هنگام ظهور كى خواهد بود؟

حكمت خدا، اقتضا نموده است كه هنگام ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام در ميان مردم، نا معلوم و از آنان پوشيده باشد، به همين جهت مردم نمى دانند كه آن حضرت بطور دقيق چه وقتى ظهور خواهد كرد.

با وجود روايات بسيارى كه از پيامبر گرانقدر و امامان نورعليهم‌السلام پيرامون ابعاد گوناگون حيات امام عصرعليه‌السلام رسيده است، با اين وصف به هنگامه ظهور آن حضرت بطور مشخص در هيچ روايتى تصريح نشده بلكه بعكس، رواياتى از پيامبر و امامان معصومعليه‌السلام وارد شده است كه در آنها بشدت از كسانى كه از هنگام ظهور خبر دهند انتقاد گشته و آنان را تكذيب نموده اند. و نيز روشن ساخته اند كه هيچ يك از پيشوايان معصومعليه‌السلام در اين مورد سخنى نگفته و براى ظهور، زمانى مشخص نفرموده است.

براى نمونه:

۱. از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده اند كه در مورد غيبت حضرت مهدىعليه‌السلام و مسايل مربوط به آن فرمود:

«و يكذب فيها الوقاتون( ۳۹۴ )

يعنى: كسانى كه براى ظهور وقت تعيين مى كنند، دروغ مى گويند.

۲. (فضيل) از امام باقرعليه‌السلام پرسيد:

(هل لهذا الامر وقت؟)

آيا هنگامه ظهور معلوم است؟

فقالعليه‌السلام : «كذب الوقاتون، كذب الوقاتون، كذب الوقاتون( ۳۹۵ )

آن حضرت، در پاسخ او سه بار فرمود: (كسانى كه براى ظهور، وقت تعيين مى كنند، دروغ مى گويند.)

آرى! وقت تعيين كنندگان براى ظهور، دروغ بافانند.

۳. از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«كذب الموقتون، ما وقتنا فيما مضى و لانوقت فيما يستقبل ».( ۳۹۶ )

كسانى كه براى ظهور وقت تعيين مى كنند دروغ مى بافند، ما خاندان رسالت، نه در گذشته براى آن وقت مشخصى اعلان كرديم و نه در آينده چنين خواهيم كرد.

۴. و نيز از آن گرامى آورده اند كه فرمود:

«...كذب الوقاتون و هلك المستعجلون و نجا المسلمون ».( ۳۹۷ )

يعنى: وقت تعيين كنندگان براى ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام دروغ مى گويند و شتاب كنندگان در آن به هلاك مى رسند و تنها تسليم شوندگان به امر خدا، نجات مى يابند.

روشن است كه منظور از عدم تعيين وقت در اينجا، همان مشخص و معلوم ساختن سال ظهور آن گرامى، بطور دقيق است، چرا كه انبوه روايات رسيده از اهل بيتعليهما‌السلام كه نشانه هاى قطعى ظهور را بيان مى كند، همگى بيانگر آن است كه با پيدايش اين نشانه ها ظهور امام عصرعليه‌السلام نزديك مى گردد و در حقيقت نشانه هاى قطعى ظهور يا هنگامه آن به هم نزديك هستند.


راز نهان بودن زمان ظهور

حقيقت اين است كه ما نمى توانيم راز و رمز و حكمت حقيقى پوشيده داشتن زمان ظهور آن حضرت، بوسيله پيامبر و امامان نورعليهما‌السلام را بشناسيم و آن را بطور قطعى دريابيم. شايد برخى از حكمتها و رازهاى ظاهرى آن، امور ذيل باشد:

ممكن است حكمت سرى بودن هنگام ظهور، اين باشد كه مومنان و توحيد گرايان، در همه قرون و اعصار غيبت آن خورشيد رخ بركشيده در پى ابرها، در انتظار سازنده ظهور او باشند و براى اين انتظار، سخت پاداش برند.

از اين روست كه از زمان غيبت صغراى آن حضرت، تاكنون، نسلهاى ايمان آوردگان و يكتاپرستان همواره بدان اميد زيسته اند كه ظهور آن گرامى را درك كنند. با اين بيان، اگر ظهور معلوم مى شد ديگر چنين انتظار سازنده و پردازنده اى در كار نبود، بلكه آرزوها و آرمانها به ياءس و نوميدى تبديل مى شد و ميليونها انسان از سازندگى اخلاقى و عملى و عقيدتى انتظار و پاداش پرشكوه آن محروم مى گشتند.

از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده اند كه فرمود:

«افضل اعمال امتى، انتظار الفرج( ۳۹۸ )

پر فضيلت ترين كارهاى امت من انتظار فرج بردن است. و اميرمومنانعليه‌السلام فرمود:

«المنتظر لامر نا كالمتشحط بدمه فى سبيل الله ».( ۳۹۹ )

يعنى: هر كس كه در انتظار حكومت عادلانه و جهانگستر ما باشد از نظر پاداش بسان كسى است كه با جهاد قهرمانانه در راه خدا به خون خويش در غلطيده است. و امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«من مات منتظرا لهذا الامر، كان كمن كان مع القائم عليه‌السلام فى فسطاطه، لا!... بل كان بمنزلة الضارب بين يدى رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالسيف ».( ۴۰۰ )

يعنى: هر توحيد گرايى كه در انتظار ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام از دنيا برود، همانند كسى است كه با قائمعليه‌السلام در ستاد فرماندهيش بوده است... بلكه مانند كسى است كه در برابر ديدگان پيامبر عدالت با شمشير در راه حق و به دستور آن حضرت، جهاد خالصانه كرده است.

۲. ثمره ديگر انتظار فرج اين است كه:

انتظار به مفهوم حقيقيش، تصديق آيات قرآن و سخنان پيامبر و امامان نورعليهما‌السلام در مورد امام مهدىعليه‌السلام است و چنين باور و تصديقى از درجات ايمان و مراتب تسليم و فرمانبردارى از حق و پيشوايان معصومعليهما‌السلام است.

۳. حكمت ديگر نامشخص بودن زمان ظهور، اصل امتحان و آزمايش است كه يكى از سنتهاى الهى است.

خداوند، بندگان خويش را به انواع و اقسام آزمايشها به بوته امتحان مى سپارد، از آن جمله بوسيله موضوعات و مسايل عقيدتى. از اين رو كسانى كه به خدا و پيام آورش و به آنچه آن حضرت در مورد حضرت مهدىعليه‌السلام آورده است، ايمان بياورند، ديگر طول غيبت آن گرانمايه به هر اندازه اى كه باشد و انتظار غمبار او هر چه طولانى گردد از ثبات قدم و ايمان عميق و تزلزل ناپذير آنان نمى كاهد، اما نفاق پيشگان، فرصت و ميدان مناسبى براى استهزا و ياوه گويى بر ضد اين انديشه والا و عقيده مقدس مى يابند و آيات قرآن و روايات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين مورد را، به ديوار مى كوبند و همه را كنار مى گذارند و اين شيوه باطل گرايان در همه عصرها و نسل هاست.

از امام كاظمعليه‌السلام آورده اند كه در مورد غيبت حضرت مهدىعليه‌السلام فرمود:

«انما هى محنة من الله عزوجل، امتحن بها خلقه ....»( ۴۰۱ )

يعنى: غيبت آن حضرت، رنج و آزمايشى از جانب خداست كه بندگان خويش را بدان مى آزمايد.

روشن است كه معنا و مفهوم امتحان اين نيست كه خداوند از واقعيت كار بندگانش آگاه نيست و آنچه در درون دارند تا آزمايش نكند نمى شناسد، نه! هرگز! بلكه خداوند به هر چيزى داناست و آنچه در سينه هاست مى داند و چيزى بر او مخفى نمى ماند كه قرآن در اين مورد مى فرمايد:

«احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون و لقد فتناالذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صد قوا وليعلمن الكاذبين ...».( ۴۰۲ )

يعنى: آيا مردم پنداشته اند همانقدر كه گفتند: ايمان آورديم، به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينان را نيز مى آزماييم) بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گويند و كسانى كه دروغ مى گويند، تحقق يابد.


راز آزمايش بندگان

با اين بيان، چرا آزمايش؟

و براى چه امتحان؟

پاسخ اين است كه:

خداوند بندگان خويش را به دلايلى چند مورد آزمايش قرار مى دهد كه اهم آنها عبارتند از:

۱. نخستين راز آزمايش بندگان، اتمام حجت است.

( ...لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ ....) ( ۴۰۳ )

۲. راز ديگر امتحان بندگان از جانب خدا، اين است كه: انسانهاى با ايمان و پرواپيشه به اوج نجات و پيروزى و كاميابى پر كشند و در خور پاداش پرشكوه الهى گردند.

۳. از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه: انسان با ايمان در زمان غيبت آن خورشيد جهان افروز، خداى را با اين دعا كه به (دعاى غريق) ناميده شده است، بخواند:

يا الله! يا رحيم! يا مقلب القلوب! ثبت قلبى على دينك.( ۴۰۴ )

يعنى: اى خداى يكتا! اى بخشاينده!

اى بخشايشگر!

اى دگرگون ساز قلبها! قلب مرا بر دين خويش ثابت و استوار ساز.

و نيز از آن حضرت آورده اند كه همه را به خواندن اين دعا امر مى فرمود:

اللهم عرفنى نفسك، فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيك.

اللهم عرفنى رسولك، فانك ان لم تعرفنى رسولك لم اعرف حجتك.

اللهم عرفنى حجتك، فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى.(۴۰۵)

بار خدايا! تو خود ذات پاك و مقدس خويش را به من بشناسان كه اگر خودت را به من نشناسانده بودى، پيام آورت را نشناخته بودم.

بارالها! تو خود پيام آور بزرگت را به من بشناسان كه اگر خودت پيام آورت را به من نشناسانده بودى، من حجت تو را نشناخته بودم.

خداوندا! حجت و دليل خويش را به من بشناسان كه اگر حجت خويش را بر من نشناسانده بودى، از دين و ديندارى راستين گمراه شده بودم.

اين نيز راز ديگرى از نامشخص بودن هنگام ظهور.

آرى! خواننده گرامى! در اين مورد، رواياتى است كه پيرامون برخى از امور مربوط به ظهور آن حضرت سخن مى گويد كه بدين مناسبت، برخى از آنها را مى آوريم:

۱. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«يخرج قائمنا اهل البيت يوم الجمعه »( ۴۰۶ )

يعنى: قائم ما خاندان پيامبر، روز جمعه ظهور مى كند.

۲. و نيز فرمود:

«لايخرج القائم عليه‌السلام الا فى وتر من السنين: سنة احدى اءو ثلاث اءو خمس او سبع أوتسع ».( ۴۰۷ )

يعنى: قائم ما در يكى از سالهاى تك ظهور مى كند، سالهايى چون: ۱، ۳، ۵، ۷ يا ۹.

۳. و نيز فرمود:

«ينادى باسم القائم عليه‌السلام فى ليلة ثلاث و عشرين و يقوم فى يوم عاشورا و هو اليوم الذى قتل فيه الحسين بن على عليهما‌السلام ...»( ۴۰۸ )

يعنى: نام مقدس قائمعليه‌السلام در شب ۲۳، همه جا طنين افكن مى گردد و آنگاه در روز عاشورا قيام مى كند؛ روزى كه حسينعليه‌السلام در آن روز به شهادت رسيد.

از مجموع رواياتى كه از ظهور آن حضرت سخن مى گويد چنين استفاده مى شود كه ظهور آن گرامى، اندكى پيش از قيام، براى تحقق عدل جهانى و وعده الهى خواهد بود. شايد بتوان گفت در مرحله نخست، آن وجود گرانمايه در ماه رجب يا رمضان ظاهر مى گردد و نام مباركش همه جا طنين افكن مى شود، آنگاه پس از گذشت ماه شوال و ذيقعده و ذيحجه و ۹ روز از عاشورا، دهمين روز محرم، بپا مى خيزد و نهضت مبارك و مقدس خويش را آغاز مى كند.

آن حضرت، در ظرف اين مدت، تدابير لازم را مى انديشد و به انتظار زمان و لحظات مناسبى كه خداوند اجازه دهد، مى ماند تا پس از آمدن اذن خدا، حركت نجات بخش و پاك كننده خويش را آغاز و تعفن ستم و بيداد را بشويد و از ميان بردارد و عدالت و دادگرى را در سراسر گيتى برقرار ساخته و گسترش بخشد.

در اين مورد در صفحات آينده به خواست خدا، بحث خواهيم داشت.


پيشگوييهاى بى اساس

اما حساب ستاره شناسان، اهل رمل و جفر و مكاشفه، مرتاضان و ديگر مدعيان پيشگويى در عصر ما، هيچكدام شايسته اعتنا يا اعتماد نيست، بويژه كه در روايات رسيده از پيامبر و امامان نورعليهما‌السلام كه برخى از نظرتان گذشت، كسانى كه براى ظهور وقت تعيين كنند هر كه باشند، تكذيب شده اند و ما نيز پيشگوييهاى بسيارى پيرامون آينده جهان يا برخى افراد، از همين مدعيان ديده و خوانده ايم كه بيشتر آنها دروغ و بى اساس از كار در آمده است.

آرى! تنها چيزى كه در اين مورد ممكن است، اين است كه با آشكار شدن نشانه هاى قطعى ظهور، نزديك شدن زمان ظهور را بشناسيم. و ما در مورد اين نشانه ها، بحثى خواهيم داشت كه به خواست خدا، در بخش آينده خواهد آمد.


نشانه هاى امام مهدىعليه‌السلام

روايات ارزشمندى كه از پيامبران و امامان نورعليه‌السلام در مورد وجود گرانمايه امام مهدىعليه‌السلام رسيده است، از اوصاف و نشانه هاى او نيز سخن دارد. و اين براستى يك نكته ضرورى و حياتى است تا حق از باطل شناخته شود و مانعى نيرومند و استوار در برابر مدعيان دروغينى باشد كه در طول تاريخ به انگيزه هواى نفس، مقام والايى را كه از آن آنها نبود، مدعى شده و مى شوند.

اين نشانه ها، برخى مربوط به ظاهر و جسم آن حضرت است و برخى بيانگر اخلاق كريمه او. برخى نشانگر چگونگى ظهورش و برخى نيز چهره و سيماى جامعه شايسته و بايسته اى را كه آن حضرت بنياد و اداره خواهد كرد، ترسيم مى كند.

شايسته ياد آورى است كه نشانه هاى بسيارى را كه روايات براى آن گرامى ترسيم نموده است، همه از نشانه هايى است كه جز در شخصيت او جمع نخواهد شد، از اين رو نشانه هايى كه از دوران پيش از ظهور، هنگانه قيام آن حضرت، دوران درخشان حكومت و فتوحات او و لبريز ساختن زمين از عدالت و دادگرى پس از لبريز شدن از ستم و بيداد و ديگر نشانه ها، همه اينها، امور و نشانه هايى هستند كه گواه صداقت حضرت مهدىعليه‌السلام مى باشند و مشخص كننده شخصيت والا و سيماى درخشان آن حضرت.

آرى! بيشتر رواياتى كه پيرامون حضرت مهدىعليه‌السلام وارد شده است نشانه هايى براى تعيين شخصيت او هستند، همانند رواياتى كه نسب شريف او را نشان مى دهد و اين واقعيت را بيانگر است كه او فرزند گرانمايه حضرت عسكرىعليه‌السلام است. زمين و زمان را لبريز از عدل و داد خواهد ساخت و بر كره زمين حكومت خواهد نمود و در روزگار طلايى او، جز آيين اسلام، آيينى بر روى زمين باقى نخواهد ماند و نشانه هاى ديگرى كه نه تا كنون تحقق يافته و نه در يكى از مدعيان دروغين مهدويت فراهم آمده است.

يك پرسش و چند پاسخ

سؤال اين است كه: (راز و رمز و جهت بيان او صاف و نشانه هاى امام مهدىعليه‌السلام در روايات چيست؟ و چرا پيامبر و امامان معصومعليه‌السلام تا اين درجه به اين نكته سازنده توجه كرده اند؟)

در پاسخ اين پرسش، مى توان به نكات ذيل توجه كرد:

۱. با تحقق يافتن اين نشانه ها با انطباق اين اوصاف در وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام به هنگامه ظهور،همه شك و ترديدها برداشته مى شود و مردم منتظر ظهور آن حضرت، در اوج يقين و ايمان و آگاهى، او را خواهند شناخت و با وجود انبوه نشانه ها و تحقق صفات در وجود گرامى او، ديگر فرصتى براى صاحبان دلهاى بيمار نمى ماند كه در مورد آن حضرت ترديد كنند يا بذر ترديد بيفشانند و حجت قطعى و ترديد ناپذيرى كه گريبان آنان را مى گيرد و دربهاى شك و چون و چرا را به روى آنان مسدود مى سازد، آنان را به پذيرش حقيقت ناگزير مى سازد.

۲. خداى جهان آفرين مى دانست كه شمار بسيارى از گمراهان و پيروان شيطان رانده شده، به دروغ و دجالگرى و نيرنگ و افترا، ادعاى مهدويت مى كنند، به همين جهت خداوند اين نشانه هاى مهم را كه هرگز در جهان پديدار نگشته است، از نشانه هاى قطعى ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام قرار داد تا مردم آگاه و بيدار دل با آگاهى بر اين نشانه ها، نه تنها فريب اباطيل گمراهان و و سوسه هاى شيطانها را نخورند، بلكه همين نشانه ها، ادعاى باطل و دروغين مدعيان مهدويت را با شكست و رسوايى از ميدان بدر كنند و ميدانى براى دجالگرى آنان نگذارند.

هنگامى كه به تاريخ اسلام و مسلمانان مراجعه مى كنيم، گروهى از گمراهان و باطل گرايان را مى يابيم كه به دروغ و دجالگرى ادعاى مهدويت نمودند، اما همه آنان فاقد اين نشانه ها و اوصاف بودند و علاماتى كه در انبوه روايات براى حضرت مهدىعليه‌السلام ترسيم گرديده در آنها فراهم نبود.

برخى از آنان قلمرو قيامشان محدود، از نظر زمان، كوتاه مدت و فاقد شرايط و عوامل لازم بودند و نتوانستند شهر و روستايى را هم از عدالت و دادگرى لبريز سازند تا چه رسد كه كران تا كران زمين و زمان را از عدالت و دادگرى، لبريز نمايند. بسيارى از اين مدعيان دروغين صلاح و اصلاحگرى و مهدويت، در ادعاى دروغين خويش با شكست روبرو شدند و جز برخى ساده لوحان، كسى از آنان پيروى نكرد، از اينرو ثمره كارشان شكست بود و به فرار روى آورند و پيروان ساده لوح خويش را به بدبختيها و رنجها كشاندند و نفرين تاريخ را براى خود خريدند و مايه تمسخر مجالس و محافل گشتند.

در بخش آينده، به خواست خدا، نامهاى برخى از آن مدعيان دروغين را با برخى انحرافات و بافته هاى رسوايشان مى آوريم.

اينك رواياتى در اوصاف و نشانه هاى امام مهدىعليه‌السلام .


نشانه هاى امام مهدى در روايات

۱. پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«المهدى من ولدى، ابن أربعين سنة كان و جهه كوكب درى فى خده الايمن خال اسود، عليه عباءتان قطوانيتان كانه من رجال بنى اسرائيل يملك عشرين سنة، يستخرج الكنوز ويفتح مدائن الشرك ».( ۵۳ )

مهدى از فرزندان من مى باشد. به هنگام ظهور، سيمايى چهل ساله و پرتوان و شاداب دارد، بسان ستاره درخشان. در گونه راست او خال مخصوصى است. دو جامه خاص (قطوانى)( ۵۴ ) بر تن دارد. او داراى قامتى برافراشته و پرتوان و متناسب است. بيست سال بر جهان حكومت مى كند. گنجها را براى ساختن زمين و زمان استخراج مى نمايد و دروازه هاى كشورها، شهرها و قلمرو مشركان را با درايت و قدرت مى گشايد.

۲. و نيز فرمود:

«يخرج المهدى و على رأسه غمامة، فيها مناد ينادى: هذا المهدى خليفة الله فاتبعوه ».( ۵۵ )

مهدى ظهور مى كند در حالى كه بر فراز سرش توده ابرى است كه از ميان آن ندا كننده اى ندا مى دهد كه: (هان اى بندگان خدا! اين مهدىعليه‌السلام همان خليفه خدا در روى زمين است، پس همگان از او پيروى نماييد.)

۳. و نيز فرمود:

«المهدى منى، أجلى الجبهة، أقنى الاءنف( ۵۶ )

يعنى: مهدى از من و از فرزندان من است. او داراى پيشانى بلند و باز و گشاده و داراى چهره و بينى زيبايى است.

۴. و فرمود:

«المهدى من ولدى، وجهه يتلألأ كالقمر الدرى، اللون لون عربى و الجسم جسم اسرائيلى ،...يملأ الأرض كماملئت جورا ».( ۵۷ )

يعنى: مهدى از فرزندان من است. چهره دلآرايش بسان ماه درخشان، نورافشانى مى كند. رنگ چهره اش عربى است و قامتش برافراشته و بسيار نيرومند، زمين را از عدل و داد لبريز خواهد ساخت، همانگونه كه از ستم و بيداد، لبريز مى گردد.

۵. امیرمؤمنانعليه‌السلام در خطبه اش فرمود:

«المهدى من ذريتى، يظعهر بين الركن و المقام، عليه قميص ابراهيم حلقه اسماعيل و فى رجله نعل شيث والدليل عليه قول النبى صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم :عيسى بن مريم ينزل من السماء و يكون مع المهدى من ذريتى ....»( ۵۸ )

حضرت مهدىعليه‌السلام از فرزندان و از نسل من است. از ميان ركن و مقام در خانه خدا ظهور مى كند. پيراهن ابراهيم خليل را بر تن و جامه خاص اسماعيل را بر اندام، كفش مخصوص شيث را بر پا دارد.

راهنما و دليل بر وجود گرانمايه او، سخن پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه فرمود: (عيسى بن مريم، از آسمان فرود مى آيد (و به امامت او نماز مى گذارد) و همواره با فرزندم مهدى كه از نسل من است، خواهد بود.)

۶. و نيز فرمود:

«...هو صاحب الوجه الأقمر و الجبين الاءزهر و صاحب العلامة و الشامة، العالم غير معلم، المخبر بالكائنات قبل أن يعلم ....»

«إلا! و ان المهدى يطلب القصاص ممن لا يعرف حقنا و هو الشاهد بالحق و خليفة الله على خلقه الله، اسمه كاسم جده رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابن الحسن بن على عليه‌السلام من ولد فاطمة، من ذرية الحسين ولدى ....»( ۵۹ )

او (مهدىعليه‌السلام ) داراى چهره اى درخشنده و سفيد، پيشانى نورانى و نشانه مخصوصى است. او به لطف خدا دانشمند و داناى علوم و اسرار الهى است، بى آنكه از آموزگارى آموخته باشد از آنچه در سراسر هستى مى گذرد، خبر مى دهد، پيش از آنكه كسى با خبر باشد.

آگاه باشيد كه مهدىعليه‌السلام از كسانى كه نسبت به ما حق ناشناس باشند انتقام خواهد گرفت. او گواه حق و حقيقت و خليفه خدا بر خلق اوست. نام با عظمتش همانند نام نياى گرانقدرش پيامبر خداست. فرزند (حضرت) حسن عسكرى و از فرزندان فاطمه و از نسل حسين، فرزند من است....

۷. امام حسينعليه‌السلام فرمود:

«لو قام المهدى لأنكره الناس لاءنه يرجع اليهم شابا و هم يحسبونه شيخا كبيرا ».( ۶۰ )

آنگاه كه مهدىعليه‌السلام بپا مى خيزد، مردم او را نمى شناسند، چرا كه آن گرانمايه در اوج جوانى و شادابى به سوى مردم باز مى گردد در حاليكه مردم مى پندارند كه او با عمرو غيبت طولانيش، پير و سالخورده است.

۸. هروى مى گويد، از حضرت رضاعليه‌السلام پرسيدم:

«ما هى علامات القائم منكم اذا خرج؟»

(سرورم! نشانه هاى (قائم) شما، به هنگام ظهور چيست؟)

قالعليه‌السلام : «علامته:أن يكون شيخ السن، شاب المنظر، حتى اءن الناظر اليه ليحسبه ابن أربعين سنة اءودونها و ان من علاماته اءن لا يهرم بمرور الاءيام و الليالى، حتى يأتى أجله ».( ۶۱ )

فرمود: (نشان او اين است كه از نظر سن و سال واقعى، كهنسال است اما در چهره و جمال، جوانى توانا و خوش منظر و پر طراوت است، به گونه اى كه هر كس بر جمال او نظاره مى كند، او را جوانى كامل و كمتر از چهل سال مى نگرد.و از نشانه هاى او اين است كه با گذشت شب و روز پير نمى شود و همچنان جوان و شاداب مى ماند تا سرآمد عمرش فرا رسد.


نشانه هاى ظهور

رواياتى كه در مورد نشانه هاى ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام رسيده و در كتابهاى حديثى موجود است، بر سه بخش قابل تقسيم است:

۱. بخش نخست:

علايم و نشانه هاى عمومى است كه از انحرافات گسترده فكرى، عقيدتى، عملى و... كه در سراسر جهان و كشورها و مراكز اسلامى پديد مى آيد و جامعه ها و تمدنهاى بشرى را آلوده مى كند، سخن مى گويد.

اين بخش از نشانهاها و علايم به ظهور آن گرامى، پديدار و جهان گستر گردد.

۲. بخش دوم:

علايم و نشانه هايى است كه نزديك به ظهور امام مهدىعليه‌السلام پديدار مى گردد، اما نشانگر اين نيست كه ظهور در همان سال خواهد بود، بلكه اينها انواع رخدادها و فتنه هايى هستند كه پس از صدور اين گونه روايات، به تدريج در طى قرون و اعصار تا هنگامه ظهور، پديدار خواهند شد.

۳. بخش سوم:

علايم و نشانه هايى است كه در همان سال ظهور آن اصلاحگر بزرگ يا سال پيش از ظهور آن بزرگوار، رخ خواهد داد كه اين بخش خود به دو بخش، تقسيم مى گردد:

الف: بخش نخست، علايم و نشانه هاى غير قطعى است و مفهوم آنها اين است كه رخ دادن آنها حتمى است، بلكه ممكن است رخ دهد يا ندهد.

ب: بخش دوم، علايم قطعى است كه ترديدناپذيرند و به طور حتم روى خواهند داد.

اين علايم و نشانه ها به طور كلى برخى از نظر مفهوم و معنا و پيام روشن و آشكارند و برخى در نهايت ابهام و اجمال و پيچيدگى.

بسيارى از نويسندگان، بويژه نويسندگان معاصر، اين را روايات پيش از ما آورده، آنها را تفسير نموده و طبق ديدگاه خاص خويش، به تأویل آنها پرداخته و بر اساس آراى شخصى خود، آنها را تحليل كرده اند.

من فكر مى كنم اينان توان ثابت اين آراء و ديدگاهها را در مورد روايات مورد اشاره، نه از نظر علمى دارند و نه از نظر تاريخى. به همين جهت من جراءت و جسارت دنباله روى و پى جويى اين توجيهات! يا اقتداى به آنان در ديدگاههاو تأویلات روايات مورد بحث را ندارم، چرا كه پيام حقيقى آنها مبهم است و خدا و پيامبر و خاندان وحى و رسالتعليهم‌السلام به حقايق امور داناترند.

بجاست در اين مورد نمونه اى بياوريم:

مرحوم (مفيد) در (ارشاد)، ضمن بحث در نشانه هاى ظهور مى نويسد:

«...و نزول الترك الجزيرة و نزول الروم الرملة...»

۱. شرايط كنونى، (تركها) در ايران، در شمال عراق، تركيه، قفقاز و آذربايجان شوروى سكونت دارند، پس منظور از اين سخن چيست؟ و اين تركها كيانند؟ روشن نيست.( ۴۰۹ )

۲. واژه (جزيره) نيز كه در اين جمله آمده، بسيار است، كدام جزيره از جزيره هاى دنيا كه نژاد ترك در آن فرود مى آيد؟ آن جزيره كجاست؟

۳. اما (روم) همه اروپاى كنونى را شامل مى گردد و روشن است كه تازه اروپاى امروز، داراى كشورها و دولتهاى متعددى است و همه آنها هم جزو (روم) قديم هستند، از اين روز، سؤال ديگر اين است كه: (آيا منظور از واژه روم، اسرائيل باشد؟) بدان اعتبار كه روميانى كه براى جنگ با مسلمانان در پيكار (موته) آمدند در اردن و فلسطين كنونى سكونت داشتند؟

ممكن است مقصود از واژه روم، (آمريكا) باشد چرا كه بيشتر آمريكاييها را مهاجرانى تشكيل داده اند كه از قاره اروپا رفته اند.

۴. و نيز واژه هاى (مشرق) يا (مغرب) در روايات مربوط به ظهور و بيانگر نشانه هاى ظهور، بارها بكار رفته است، سؤال اين است كه منظور از مشرق و مغرب چيست؟

خاور دور؟ يا خاور ميانه؟

غرب دور؟ يا مغرب عربى كه شامل كشورهاى (ليبى)، (تونس)، (الجزاير) و مغرب و مراكش مى شود؟ كداميك؟

۵. همچنين در روايات اين بخش واژه (بنوفلان) آمده است، با اين جمله: (الا اخبركم بآخر ملك بنى فلان؟) منظور از (بنى فلان) كيست؟ يا كيانند؟

برخى پنداشته اند مقصود (بنى عباس) است. با آگاهى بر اينكه اين سلسله، منقرض شده اند و حكومت بيدادگرانه آنان، در سال ۶۵۶ هجرى نابود گشته است، آيا ممكن است بعضى سردمداران در كشورهاى عربى از نژاد و نسب آنان باشند؟

به هر حال ما نمى توانيم اين نامهايى را كه در اين روايات آمده به راز و رمز شباهت دارند، بشناسيم. و در توان خود نمى بينيم كه منظور از آنها را به طور دقيق دريابيم؛ بنابراين بهتر است اينگونه نشانه ها و علايم ظهور را همانگونه كه آمده است ترسيم كنيم. آينده خود با رخدادهايش، اين واژه ها و كلمات را تفسير و مصاديق آنها را تبيين و در موارد شايسته آنها، تطبيق خواهد نمود.


نشانه هاى عمومى ظهور

اينك اين شما و اين هم نشانه هاى عمومى ظهور آن حضرت:

اين بخش از علايم و نشانه ها كه نخستين بخش را تشكيل مى دهد بسيار است، ما از همه روايات اين بخش، تنها يك روايت را برمى گزينيم و به همان يك حديث بسنده مى كنيم آنگاه به تفسير و توضيح برخى از واژه هاى آن مى پردازيم.

از (نزل بن سبره) آورده اند كه مى گويد: امیرمؤمنانعليه‌السلام براى ما سخن مى گفت كه: نخست سپاس خدا را بجا آورد و او را ستود و بر پيامبر و خاندانشعليهم‌السلام درود فرستاد، آنگاه سه بار فرمود:

«سلونى ايها الناس! قبل ان تفقدونى...»

مردم! تا مرا از دست نداده ايد، هر آنچه مى خواهيد بپرسيد.

(صعصعة بن صوحان) بپا خاست و گفت:

يا اميرالمؤ منين! متى يخرج الدجال؟

چه زمانى (دجال) خواهد آمد؟

فقالعليه‌السلام : « اقعد، فقد سمع الله كلامك و علم ما ارادت ...»

علىعليه‌السلام فرمود: (بنشين! خدا سخن تو را شنيد و منظورت را دانست... براى خروج (دجال) نشانه ها و علايمى است كه دسته دسته هر كدام پس از ديگرى روى خواهد داد اگر مى خواهى تو را از آنها آگاه سازم؟)

صعصعة پاسخ داد: (آرى! اى امیرمؤمنان!)

فرمود: پس به خاطر بسپار و حفظ كن كه اينها علايم و نشانه هاى آن است:

«...إذا أمات الناس الصلاة و أضاعوا الامانة و استحلوا الكذب و أكلوا الربا و أخذوا الرشا... و باعوا الدين بالدنيا واستعملوا السفهاء الارحام و اتبعوا الأهواء و استخفوا بالدماء ».

«و كان الحلم ضعفا و الظلم فخرا و كان الأمراء فجرة و الوزراء ظلمة و العرفاء خونة، و القراء فسقة و ظهرت الزور واستعلن الفجور و قول البهتان و الاثم و الطغيان

«و حليت المصاحف و زخرفت المساجد وطويت المنارات و اكرم الاشرار و ازدحمت الصفوف و اختلفت الاهواء ونقضت العهود و اقترب الموعود و شارك النساء ازواجهن فى التجارة حرصا على الدنيا و علت اصوات الفساق واستمع منهم و كان زعيم القوم ارذلهم. واتقى الفاجر مخافة شره و صدق الكذب و اؤ تمن الخائن و اتخذت القيان والمعازف و لعن آخر هذه الاءئمة اولها و ركبت ذوات الفروج السروج و تشبه النساء بالرجال و الرجال بالنساء. و شهدشاهد من غير ان يستشهد و شهد الآخر قضاء الذمام بغير حق عرفه و تفقة لغير الدين، و آثروا عمل الدنيا على الآخرة و لبسوا جلود الضاءن على قلوب الذئاب و قلوبهم اءنتن من الجيف و أمر من الصبر، فعند ذلك ...الوحا ...الوحا ...ثم العجل العجل ...»( ۴۱۰ )

هنگامى كه مردم راه و رسم و فرهنگ و معنويت نماز را نابود ساختند و به پوسته آن قناعت و ويژگى امانت و امانتدارى را ضايع ساختند و دروغ پردازى را روا شمردند و رباخوارگى و ربا را مباح دانستند و رشوه دادند و گرفتند و دين به دنيا فروختند و سفيهان و كم خردان را به اداره امور جامعه گماشتند و قطع رحم كردند و هواهاى دل را پيروى كردند و ريختن خونها را آسان ساختند.

هنگامى كه بردبارى، ناتوانى شمرده شد و بيدادگرى، باعث افتخار گرديد و زمامداران فاجر و بدكار! و وزيران، ستمكار شدند و مأموران و مجريان عدالت، خيانت پيشه ساختند و گويندگان و قاريان قرآن، به فسق و گناه روى آوردند و شهادتهاى دروغين در جامعه پديدار شد و كارهاى زشت ناپسند و تهمت تراشيها و گناهكارى و تجاوزگرى علنى گرديد، آنگاه كه قرآن به صورت زيبايى چاپ و جلد و تزيين گرديد و مسجدها آراسته شد و مناره ها سر به آسمان ساييد و اشرار مورد تجليل قرار گرفتند و صفهاى جماعت فشرده و دلها از هم دور شد و عهدها و پيمانها گسسته و آن وعده بزرگ نزديك گرديد و زنان به خاطر حرص به دنيا، در كسب و كار همسران خود شركت كردند و به بازارها و مغازه ها و كارخانه ها سرازير گشتند.

صداى آواز فاسقان، همه جا پخش و به گوشها رسيد و هر چه گفتند و خواندند از آنان پذيرفته شد. رهبرى جامعه ها به دست اراذل واگذاشته شد و با فاجر به خاطر ترس از شرارتش، مدارا گرديد و دروغ ساز و دروغ پرداز، تصديق و تأييد شد و خيانتكار، رامين شمرده شد.

هنگامى كه كنيزان آوازه خوان و رقاصه ها و آلات لهو و موسيقى، بكار گرفته شد و نسلهاى آخرين به نسلهاى پيشين نفرين كردند و زنان بر زينها سوار شدند و تلاش كردند خود را شبيه مردان سازند و مردان نيز خود را در ظاهر و اخلاق بسان زنان ساختند و شاهد بى آنكه از او شهادت بخواهند به دادگاه رفت و شهادت داد و ديگرى برخلاف حق و عدالت و بدون آگاهى، به خاطر رفاقت با كسى، به نفع او به دروغ گواهى كرد.

آنگاه كه تفقه در دين و آموزش علوم دينى، نه براى خدمت به دين بلكه براى دنيا و قدرت و رياست بكار گرفته شد و كار دنيا را بر كار آخرت برگزيدند و با ريا و تظاهر و عوام فريبى به گرگهاى خونخوار، لباس گوسفند آرام پوشاندند،ظاهرهاى مردم، آراسته، اما دلها، عفونت بارتر از مردار متعفن و تلختر از گياه تلخ و بدطعم گرديد.

آرى! در اين شرايط منحط و وخامت بار و گناه آلود جامعه ها و تمدنهاى اسلامى و جهانى است كه دجال ظاهر مى گردد و در آمدن شتاب مى كند....


شرحى كوتاه بر اين روايت

روايتى كه از نظرتان گذشت، به برخى از آفتها و عوامل انحطاط و مفاسد اجتماعى كه پيش از واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان در جوامع اسلامى گسترش مى يابد، اشاره دارد:

به وارونه شدن مفاهيم بلند، به ضعف ابعاد عقيدتى و فكر جامعه، به بى اعتنايى و بها ندادن به اصول و ارزشهاى اسلامى، به روى آوردن به ارزشهاى پوچ و بدلى و ميان تهى، به انحصار قدرت و امكانات توده ها به وسيله زمامداران و گروههاى منحرف، به سقوط ارزشهاى واقعى و رواج و گسترش نارواها و ضد ارزشها در كران تا كران جامعه بدون هراس از خدا و بدون حيا و شرم از ديگران...

آرى! روايت به اينها اشاره دارد.

روايت امیرمؤمنانعليه‌السلام نشانگر آن است كه: در اين جامعه ها، نماز كه ستون دين و ايمان است، روح و مغز و محتواى خويش را از دست مى دهد، امانتها ضايع مى گردد و دروغگويى روا مى شود و رباخوارگى و بهره كشى مباح مى گردد و عناصر و جرياناتى بدون داشتن صلاحيتها و ويژگيهاى لازم، قدرت و امكانات جامعه را به انحصار مى گيرند و پيوندهاى خويشاوندى گسسته مى شود.

ريختن خون شايستگان و خوبان و ظلم ستيزان آسان مى گردد و ستمكاران به ستم خود فخر مى فروشند و كارهاى زشت، ميان مقامات و سياستمداران، رواج و گسترش مى يابد و ظلم و بيداد ميان وزيران و خيانت ميان ماءموران و جاسوسان ويژه حكومتها و فسق ميان قاريان قرآن و خطبا و گويندگان گسترش مى يابد.

احترام قرآن در ميان اين جامعه ها، به چاپ و جلد رنگين و نفيس قرآن است نه به تلاوت شايسته و عمل به دستورات نجات بخش آن رد صحنه زندگى، صفهاى نماز جماعتها و جمعه ها فشرده است و نمازگزاران بسيار، اما در همان حال كه جسمها در كنار هم هستند، دلها و قلبها از هم دور و پراكنده اند.

زنان و دختران به بازارها و مغازه ها و كارگاهها براى بدست آوردن مال و ثروت سرازير مى گردند و نواى شوم فاسقان از رسانه هاى گروهى و... همه جا پخش مى گردد و مردم مسخ شده بافته هاى دروغين آنان را بسان وحى آسمانى، تصديق مى كنند.

رهبرى و تشكيلات سياسى جامعه به اراذل و عناصر پستى واگذار مى گردد كه به ارزشهاى والاى انسانى و شرافت و كرامت، ايمان ندارند و مردم دربند، از هراس و ترس فاجران و بدكاران، با آنان نرمش و مدارا مى كنند و به خاطر نرسيدن شرارت آنان به حريم زندگيشان، به آنها احترام مى نمايند.

صداى ساز و آواز خوانندگان و رقاصه ها و هنر پيشه ها و مطربها، آميخته به انواع موسيقى و تار و طنبور، همه جا به آسمان بلند است و از خانه ها، كوچه ها، خيابانها، بيابانها و دشتها، از وسايل نقليه و حتى در خشكى و دريا و هوا، به وسيله رسانه ها، نوارها و ماهواره ها... گوشها را پر مى كنند.

زنان بر مركبها و زينها سوار مى گردند و ترديدى نيست نشستن بر اينگونه زينها و اينگونه مركبها به خاطر تماس خاص بخشى از اندامهاى آنان با زينها، ايجاد هيجانات تند مى كند كه اينگونه تهييج و تحريك، در سوار شدن به ماشينى و امثال آن نيست.

و نيز ژست مردانه گرفتن زنان و پوشيدن لباس آنان كه اينك به نشانه پيشرفت و روشنفكرى و متمدن شدن آنان به خوردشان رفته است.

روايت نشانگر آن است كه دختران جوان، لباس مردان را به تن مى كنند، موهاى خويش را مردانه آرايش مى كنند... از سوى ديگر در ادارات و وزارتخانه ها و ديگر ميدانهاى جامعه استخدام مى گردند.

مردان، لباس رنگارنگ و خاص زنان به تن مى كنند و گردنبند و زنجير طلا به گردن خويش مى آويزند، انگشتر طلا به انگشت مى كنند و ريش و سبيل خويش را به دقت مى تراشند و ابروهاى خود را نازك مى كنند و براى طراوت و شادابى چهره و خودنمايى، انواع پودرها و كرمها را بكار مى گيرند، گويى مى خواهند نظرها را به خود جلب نمايند و گويى قرارداد فرهنگى براى مبادله ميان زنان و مردان منعقد گرديده است كه مردان زن نما شوند و زنان به عكس.

روايت نشانگر آن است كه در دادگاه، شاهد و گواه بى آنكه از او بخواهند به دلخواه خود گواهى مى دهد و ديگرى به نفع دوست خود، بى آنكه حق و باطل را بشناسد و يا در انديشه باطل باشد، شهادت مى دهد.

و ديگر از رشوه خوارگى، هديه ها به قاضيان، حاكمان، و واسطه ها، براى جلب نظر آنان و ناحق كردن حق و يا به عكس، سخن مگو!.. اينها ديگر بر كسى پوشيده نمى ماند.

روايت نشانگر آن است كه تفقه و آموختن علوم اسلامى براى دنيا دارى و دنياطلبى و جاه و مقام صورت مى گيرد، نه براى دين و در خدمت دين، بلكه براى دنيا. برخى دروس و علوم دينى را مى آموزند تا فارغ التحصيل گردند، بدان جهت كه پست قضاوت بدست آورند و به حقوق ماهانه و درآمد و رفاه دست يابند و ذره اى به دين ارزشهاى دينى و خدمت به دين، بها نمى دهند و برايشان اهميتى ندارد.

افرادى تظاهر به ورع و تقوا و شايستگى مى كنند در حالى كه درونهايى شرربار، نيتهايى بد و باطنهاى پليد دارند.هنگامى كه فرصتى برايشان پيش آيد، نه وجدانى دارند و نه عاطفه و انسانيت و نه دين و مذهب. بسان گرگ درنده اى هستند كه جز دريدن شكار خويش و خوردن خون آن و قطعه قطعه ساختن اعضاى آن، چيزى نمى شناسند.

آرى! خواننده گرامى اين بود شرح فشرده اى براى برخى از جملات هشدار دهنده اى كه از امیرمؤمنانعليه‌السلام در اين مورد رسيده است. رواياتى كه بيانگر اين نوع موضوعات و رخدادهاى منفى و ضد ارزش در ميان جامعه ها و تمدنها باشد بسيار است كه ما به خاطر رعايت اختصار، تنها به يك روايت بسنده نموديم.


نشانه هاى نزديك ظهور

بخش دوم، نشانه هايى است كه نزديك به ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام پديدار مى گردد و اينها نيز بسيارند. مرحوم شيخ مفيد، در كتاب خويش، ارشاد، انبوهى از اين نشانه ها و علايم را از روايات صحيح و معتبر از ديدگاه خويش، به طور فشرده ترسيم نموده است و دو دسته علايم ظهور را كه يك دسته پيش از ظهور و دسته ديگر مقارن و همزمان با ظهور آن حضرت پديدار مى گردد، همه را به صورت اجمال و فشرده آورده است كه ما براى بهره ورى بيشتر شما خواننده عزيز، نخست سخنان او را در اين مورد مى آوريم و آنگاه به شرح و توضيح برخى واژه ها و كلمات مى پردازيم.

بيان شيخ مفيد

مرحوم شيخ مفيد مى فرمايد: روايت رسيده از پيامبر و خاندان وحى و رسالتعليه‌السلام بيانگر علايم و نشانه ها و رخدادهايى است كه پيش از قيام حضرت مهدىعليه‌السلام پديدار مى گردند كه اهم آنها عبارتند از:

جنبش ارتجاعى (سفيانى)،

قتل (سيد حسنى)،

جنگ قدرت (بنى عباس)،

گرفتن خورشيد در نيم روز ماه رمضان،

گرفتن ماه در آخر ماه رمضان، بر خلاف عادت،

شكافته شدن زمين و فرو بردن تجاوزكاران،

فرو رفتن زمين در مشرق،

فرو رفتن زمين در مغرب،

توقف خورشيد به هنگام نيم روز در وسط آسمان،

طلوع خورشيد از مغرب،

قتل (نفس زكيه) پشت دروازه كوفه در زمره هفتاد نفر از شايستگان،

بريده شدن سر مردى از بنى هاشم ميان ركن و مقام،

ويران شدن ديوار مسجد كوفه،

آمدن پرچمهاى سياه از طرف خراسان،

قيام و جنبش يمنى،

آشكار شدن مرد مغربى و تصرف شام به وسيله سپاه او،

فرود آمدن تركها در جزيره،

فرود آمدن روميان در (رمله)،

طلوع ستاره اى درخشان و نورانى بسان ماه و آنگاه انعطاف خاص آن...،

پديدار شدن سرخى در آسمان و گسترش آن در آفاق آسمان،

پيدايش ستون آتشى در مشرق به مدت سه تا هفت روز،

قيام امت عرب و بركنار شدن زمامداران عرب به وسيله ملتهاى خويش و بدست گرفتن زمام امور كشورها به وسيله مردم،

خروج جهان عرب از سيطره عجم،

كشته شدن رهبر مصر بدست مردم،

انهدام شام و اختلاف سه جريان سياسى در آن،

ورود پرچمهاى (قيس) و (عرب) به مصر،

و پرچمهاى (كنده) به خراسان،

ورود سپاهى از سوى مغرب و رسيدن آنها به دروازه شهر (حيره)،

آمدن پرچمهاى سياه از سوى مشرق،

شكستن ديوار فرات و جريان يافتن آب در كوچه هاى كوفه،

خروج ۶۰ پيامبر دروغين،

خروج دوازده امام دروغين،

و به آتش كشيده شدن مرد گرانقدرى از بنى عباس بين (جلولاء) و (خانقين)،

ايجاد پل ارتباط ميان (كرخ) و بغداد،

وزش بادى سياه در آغاز روز،

زلزله اى كه انبوهى را به زمين فرو مى برد،

ترس و نا امنى فراگيرى كه همه عراق و بغداد را فرا مى گيرد،

مرگ سريع و دردناك و نقص و زيان در اموال و جان و ثمرات،

آفت ملخ نابهنگام و به هنگام كشاورزى،

برداشت كم محصولات زراعى،

جنگ قدرت ميان عجم و خونريزى بسيار در ميان آنان،

شورش بردگان بر ضد برده داران و كشتن آنان،

مسخ شدن گروهى از بدعت گذران و به صورت ميمون و خوك در آمدن آنان، تسلط كشورهاى عقب مانده به كشورهاى زورمند و ثروتمند،

طنين افكن شدن ندايى از آسمان و رسيدن آن به گوش جهانيان به زبانهاى گوناگون،

پديدار شدن چهره و سنيه اى در كره خورشيد،

زنده شدن گروهى از مردگان و بازگشت آنان به دنيا به گونه اى كه مردم آنان را شناخته و با آنان ديدار مى كنند.

و آنگاه به پايان اين سلسله رخدادهاى شگرف و شگفت و اعجاب انگيز بوسيله ۲۴ روز رگبار باران پياپى كه زمين را پس از مردنش زنده مى سازد و بركاتش را پديدار مى كند و پس از آن همه آفتها، رنجها و دردها از حق طلبان و حق پذيران و شيعيان حضرت مهدىعليه‌السلام زايل مى گردد و آنگاه است كه از ظهور آن گرامى در مكه مكرمه و بيت الله آگاه مى گردند و با شور و شوق و درايت و اخلاص براى يارى او مى شتابند.( ۴۱۱ )


نگرشى بر دريافتهاى شيخ مفيد

به باور او، برخى از نشانه هايى را كه مرحوم مفيد از روايت مورد بحث دريافت داشته و آنها را تلخيص نموده است،تاكنون پديدار گشته و برخى در آينده نزديك يا دور، پديدار خواهد گشت.

برخى از اين نشانه ها نياز به اندكى شرح و توضيح دارد و برخى نيز براى ما روشن نيست و توان تفسير آنها را نداريم.اينك به خواست خدا و يارى او، به شرح و تفسير آنچه به نظر مى رسد مى پردازيم با اين يادآورى كه هرگز مدعى آن نيستيم كه مفهوم و مقصود اين روايات، درست همينهايى است كه ما دريافت داشته ايم.

در مورد سفيانى و جنبش ارتجاعى او و نيز قتل حسنى، گرفتگى خورشيد و ماه، فرو رفتن زمين، قتل نفس زكيه و مرد هاشمى، بزودى بحث خواهد آمد، اما جنگ قدرت بنى عباس چگونه از نشانه هاى ظهور است؟ با اينكه مى دانيم آنان به ظاهر حدود ۸۰۰ سال پيش منقرض شده اند؟

اما توقف خورشيد در آسمان يا طلوع آن از مغرب: اين رخدادى خواهد بود كه دانش جديد در روزگار ما آن نمى تواند هضم و تحليل كند، اما به نظر ما مى توان گفت خداوند بر هر كارى تواناست و ما براى روايات نيازى به تاءييد و تصديق دانش جديد در اين موارد نداريم.

اما آمدن پرچمهاى سياه از خراسان، نمى دانيم كه اين عبارت اشاره به هجوم مغول و سقوط خفت بار خلافت عباسى است كه صدها سال قبل به وقوع پيوسته و يا اشاره به رخدادى در آينده است؟

و خراسان نيز نام منطقه وسيعى است كه شامل بخشى از افغانستان و بخشى از شوروى سابق و شهر مشهد و اطرف آن مى گردد.

اما خروج مرد يمنى و ظهور مرد مغربى در مصر: تاريخ بيانگر اين است كه مصريان بارها بر شام سلطه يافته اند و ممكن است بار ديگر اين تسلط تكرار گردد.

اما سرخى مورد اشاره، كه در آسمان ظاهر مى گردد: اين رخداد ممكن است انعكاس پرتو خورشيد در افق يا فضا باشد اين از آثار و نشانه هاى خشم خدا بر زمينيان است كه نظير آن در عاشورا و پس از شهادت امام حسينعليه‌السلام پديدار شده است.

(ابوالعلأ) در اين مورد مى گويد:

«و على الافق من دماء الشهيدين على و نجله، شاهدان.»

بر افق آسمان، دو شاهد از خون مقدس علىعليه‌السلام و فرزندش موجود است.

اما آتشى كه به صورت ستونى سر به آسمان كشيده: در مشرق پديدار مى گردد و سه يا هفت روز، نمايان است، شايد از آتشهاى سهمگينى باشد كه پيش از ظهور ظاهر مى گردد و شايد هم چاههاى نفتى باشد كه در برخى مناطق طعمه حريق مى گردد و فضا را مملو از آتش و دود مى سازد و سه يا هفت روز تلاش براى خاموش ساختن آن ادامه مى يابد. (و الله العالم)

اما قيام امت عرب و بركنار ساختن زمامداران و به كف گرفتن زمام امور خود در برخى كشورهاى عربى و نيز رهايى عرب از سيطره عجم: اينها امورى است كه شايد رخ داده است و مى دانيم كه (عجم) در اينجا منظور (فارس) نيست بلكه غير عرب مى باشد خواه فارس يا ترك يا ديگر ملل.

از اينرو پس از حكومت امپراطورى بزرگ عثمانى بر جهان عرب و بخش عمده اى از كشورهاى مهم آن، همچون:عراق، اردن، فلسطين، سوريه، لبنان، مصر، سودان، يمن، حجاز،... و آنگاه سقوط آن امپراطورى بزرگ و رهايى كشورهاى عربى از سيطره عثمانى، مى توان گفت شايد اين رخداد بزرگ از همان امور است.

اما ويرانى شام و جنگ قدرت ميان سه پرچم و سه جريان، در صفحات آينده خواهد آمد.

و ورود پرچمهاى (قيس) و (عرب) به مصر: از اخبارى است كه رويدادهاى آينده تاريخ و جامعه ها آن را روشن خواهد ساخت.

اما ورود سپاه از (مغرب) و رسيدن آن به دروازه (حيره) در عراق: بدان دليل كه نمى دانيم منظور از مغرب كجاست، نمى توانيم در مورد سپاه آن نيز كه به سوى عراق خواهد آمد، نظر قطعى بدهيم.

و در مورد آمدن پرچمهاى سياه از جانب مشرق به سوى حيره عراق، نيز نمى توانيم اظهار نظر كنيم.

اما شكستگى ديواره فرات، شايد اين شرايط از فرو ريختن آب بند فرات و بالا آمدن آب و طغيان و جارى شدن آب در كوچه هاى كوفه پديد آيد، در گذشته نيز بارها چنين حوادثى رخ داده است.

اما ظهور ۶۰ پيامبر دروغين، اين نشانه نيز تا حدودى رخ داده و شمارى از اين مدعيان دروغ پرداز، در دو قرن گذشته آمده اند فريبكارانى نظير (على محمد باب) رهبر مسلك بى اساس بهاييت، (احمد قاديانى) رهبر مدام منحرف قاديانى گرى و ديگر دروغ پردازانى كه نيازى به آوردن نام آنان نيست.

اما به آتش كشيدن شدن مرد بزرگى از بنى عباس، ميان دو نقطه (خانقين) و (جلولاء) در عراق: در اين مورد اينك چيزى به ذهن نمى رسد، شايد گذشت زمان آن را روشن سازد.

اما پلى كه كرخ و بغداد را به هم پيوند دهد: دهها سال قبل بنياد گشته و اينك شمار آن پلها به هفت عدد رسيده است.

اما وزش و ارتفاع باد سياه در آغاز روز در بغداد: ممكن است ره آورد انفجارهاى مهيب و آتش سوزيهاى بزرگ يا عذاب دردناكى از جانب خدا باشد، همانگونه كه در برخى جامعه ها و تمدنهاى پيشين پديد آمد.

اما زلزله اى كه انبوهى را در بغداد به قعر زمين فرو مى برد: شايد اشاره به بمبارانهاى وحشتناكى باشد كه شهر را به لرزه درمى آورد و ساختمانها را منهدم مى سازد، يا اينكه اشاره به زمين لرزه ها و زلزله هاى واقعى باشد كه هنوز رخ نداده است.

اما هراس و دلهره اى كه عراقيان را در كام خود فرو مى برد: ممكن است اشاره به ديكتاتور وحشتناكى باشد كه اينك حاكم است و كسى از شرارت آن احساس امنيت نمى كند.

اما مرگ دردناك: ممكن است اشاره به اعدامهاى بسيار، كشتارهاى دسته جمعى و... باشد كه هم اكنون بطور مرتب و روزانه، بلكه هر ساعت، ادامه دارد.

اما نقص در جانها: ممكن است اشاره به جنگ خونبارى باشد كه ميان ايران و عراق و غرب به وقوع پيوست.

اما كمبود و نقص در محصولات زراعى و ميوه جات: ممكن است اشاره به سياست مخرب اصلاحات ارضى باشد كه شهرهاى سرسبز و خرم و باطراوت و شاداب را به بيابانهاى خشك و خالى تبديل ساخت.

اما ملخ مورد اشاره كه به هنگام يا نابهنگام خواهد آمد و آفت جان زراعت، محصولات، دانه ها و غلات خواهد شد، به نظر مى رسد هنوز نيامده باشد.

اما عدم رشد در كشت و زرع و سلب بركات از محصولات كشاورزى: ممكن است اشاره به حشراتى باشد كه به صورت آفتى همه چيز را تباه مى كنند يا اشاره به بارانهاى پياپى و بسيارى كه همه چيز را نابود مى سازد.

اما جنگ و جدال دو دسته از عجم: براى ما روشن نيست، چرا عجم شامل همه ملتها و نژادهاى غير عرب مى شود و نه فارس تنها، بنابراين، نكته مورد نظر اين جمله براى ما مبهم است و خداست كه حقايق امور را مى داند.

اما شورش بردگان بر ضد سردمداران خويش و كشتن آنان: ممكن است اشاره به سركشى و تمرد ميان طبقات گوناگونى از مردم باشد كه رخ داده و رخ خواهد داد؛ از تمرد كشاورزان در برابر زمين داران، انقلاب كارگران بر ضد كارخانه داران، شورش نظاميان بر فرماندهان خود كه دستورات آنان را اجرا نمى كنند و سلاحهاى خويش را بسوى آنان نشانه مى روند و آنان را درو مى كنند و ممكن است اشاره به انقلاب صاحب (زنج) باشد كه در بصره روى داد.و الله العالم).

اما به نداى آسمانى كه همه جهانيان آن را مى شنوند اشاره خواهيم كرد.

اما چهره و سينه اى كه در آسمان و خورشيد ظاهر مى گردند: از امور مهم و پيچيده اى هستند كه در تفسير و تحليل آنان نمى توان به پندار و حدس بسنده كرد. اما مردمانى كه از قبرهاى خويش برمى خيزند، ممكن است اين اشاره به مساءله رجعت باشد كه در اين مورد، روايت مفصلى خواهيم آورد.

اما باران بسيار: در اين مورد نيز در صفحات آينده بحث خواهد شد.

در پايان اين بحث، بار ديگر يادآور مى شوم كه آنچه در تفسير و تحليل سخنان شيخ مفيد آورديم، همه و همه، چيزهايى است كه برخاسته از ظن است نه يقين و ممكن است اين مجموعه روايات، اشاره به مفاهيم و معانى ديگرى داشته باشد كه به انديشه ما نرسيده است. (و الله العالم).


نشانه هايى كه در سال ظهور پديدار مى گردد

الف: نشانه هاى غير قطعى

سومين و آخرين بخش، نشانه هايى است كه در سال ظهور امام مهدىعليه‌السلام يا سال پيش از آن پديدار مى گردد و خاطرنشان ساختيم كه اينها بر دو نوعند:

بخش نخست، نشانه هاى غير حتمى است، بدان معنا كه ممكن است پديدار گردند يا پديدار نگردند. اينها علايم غير قطعى است كه ما اينك به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

مردى در تبار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

پديدار شدن پرچم (هاشمى) از علايم غير قطعى براى ظهور امام مهدىعليه‌السلام است.

در روايات متعددى ياد و نام (هاشمى) به ميان آمده است و از مجموع آنها استفاده مى شود كه: او مردى از بنى هاشم و از نسل پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است. در اوج جوانى است و در دست راست او خالى است و از خراسان حركت و جنبش خويش را آغاز مى كند.

اين روايات، بيانگر آن است كه اين جوانمرد، پس از خروج سپاه سفيانى از كوفه و ارتكاب فجايع دهشتناك، خونريزى بسيار، به اسارت درآوردن بانوان و حركت دادن آنان به سوى شام، با سپاه خويش به كوفه مى رسد. در اين شرايط و اوضاع مصيبت بار و دردناك درمى يابد كه سپاه پليد سفيانى از كوفه به سوى شام حركت نموده و اسيران را نيز با خود مى برد.

از سوى ديگر، مرد ظلم ستيز (يمنى) نيز با سپاه خويش به كوفه مى رسد و هر دو سپاه با فرماندهان خويش بسوى سپاه سفيانى حركت مى كنند و اندكى خارج از كوفه به هم مى رسند. پيكار شديدى، ميان سپاه سفيانى از يك سو و دو سپاه هاشمى و يمنى از سوى ديگر، آغاز مى گردد و پس از تلفات و ضايعات بسيارى سرانجام جوانمرد هاشمى و هم پيمانش پيروز مى شوند و تمام سپاه سفيانى را درهم مى كوبند و با آزاد ساختن اسيران كوفه به آن شهر باز مى گردند.

روايات در مورد ريشه و نسب مرد هاشمى داراى دو پيام است. برخى او را (حسنى) و برخى (حسينى)معرفى مى كند و به نظر نگارنده نيز (حسنى) است و اين همان كسى است كه برخى روايات از او به (نفس زكيه) تعبير مى كند.

آرى! مشهور اين است كه مردى كه در مكه، ميان ركن و مقام سرش از پيكرش جدا مى گردد، (نفس زكيه) و از تبار بنى هاشم و حسنى نسب است.

و از مسايل قطعى اينكه: او شيعه و پيرو خاندان وحى و رسالت است. به عقيده خويش پايبند و استوار و داراى نفوذ گسترده و محبوبيت در دلها و يك شخصيت پرنفوذ مردمى است. بجاست رواياتى در اين مورد ترسيم گردد:

۱. عبدالله بن مسعود آورده است كه: روزى به ديدار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتيم كه آن حضرت به چهره اى شادمان ما را پذيرفت. در مورد هرچه پرسيديم و نپرسيديم، سخن گفت و ما را بهره ور ساخت تا اينكه در همان حال كه او سخن مى گفت، گروهى از جوانان بنى هاشم كه حسن و حسينعليه‌السلام در ميان آنان بودند از آنجا گذشتند. با آمدن آنان، دل و ديده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با آنان همراه شد و گويى چيزى به ياد آورد كه آثار اندوه و در چهره اش نمايان و سيلاب اشك از ديدگانش فرو ريخت.

پرسيديم: (اى پيامبر خدا! در چهره ات آثار ناراحتى مى نگريم، چرا؟)

فرمود:

«انا اهل بيت، اختار الله لنا الاخره على الدنيا، و انه سيلقى اهل بيتى من بعدى تطريدا وتشريدا، حتى ترفع رايات سود من المشرق، فيساءلون الحق فلايعطونه. فيقاتلون فينصرون، فمن اءدركهم منكم او من اعقابكم، فليات امام اهل بيتى، و لو حبوا على الثلج فانها رايات هدى، يدفعونها الى رجل من اهل بيتى ».( ۴۱۲ )

ما خاندانى هستيم كه خدا آخرت را براى ما برگزيد نه دنيا را و خاندانم پس از من با تبعيد، فشار و آوارگى روبرو مى شوند تا پرچمهاى سياه از سوى مشرق برافراشته شود. آنان در پى حق هستند، اما ستمكاران، حق آنان را رعايت نمى كنند و در راه حق پيكار مى كنند و پيروز مى گردند.

از اين رو، هر كس از شما و نسلهاى شما، آن پرچمهاى برافراشته را ديد، به سوى امام خاندان من بشتابد گرچه بانهايت سختى؛ چرا كه آنان پرچمهاى هدايت اند و قدرت را به بزرگ مردى از خاندان من، تسليم مى كنند.

شايد برخى چنين پندارند كه منظور از پرچمهاى سياه در اين روايت، پرچمهايى باشد كه به فرماندهى و همراهى (ابو مسلم خراسانى) و نهضت او بر ضد حكومت سپاه اموى برافراشته شد و با انهدام قدرت پوشالى و ستمكار اموى پايه هاى حكومت عباسيان را در سال ۶۵۶ هجرى بنياد كرد؛ اما چنين تصورى درست نيست و اين پرچمهايى كه از خراسان در آخرالزمان برافراشته خواهند آمد، هيچ ربطى به ابومسلم خراسانى ندارد.

مورخ شهير (ابن كثير) در اين مورد مى نويسد:

(اين پرچمها ارتباطى به نهضت ابومسلم ندارد كه از خراسان برافراشته شد و بدان وسيله حكومت امويان را برانداخت، بلكه اين پرچمها مربوط به آخرالزمان است كه به همراه حضرت مهدىعليه‌السلام برافراشته خواهند شد.)( ۴۱۳ )

۲. ابو طفيل از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده است كه فرمود:

«اذا سمعت الرايات السود مقبلة من خراسان. فكنت فى صندوق مقفل عليك، فاكسر ذلك القفل و ذلك الصندوق حتى تقتل تحتها فان لم تستطع، فتدحرج ».( ۴۱۴ )

هنگامى كه شنيدى پرچمهاى سياه از خراسان به سوى جهان عرب روى آورده و تو در صندوقى در بسته قرار داشتى،به هر صورت ممكن، آن را بگشا تا تحت آن پرچمها قرارگيرى و اگر نتوانستى در صندوق را بگشايى و روى پاى خود بروى، همانگونه خود را بغلطان تا به هدف برسى.

و بدينسان مى بينم، بدان جهت كه پرچمها و دعوتها در واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان گوناگون است و از ميان آنها،تنها پرچم آن جوانمرد هاشمى، پرچم حق و درست است و آلوده به باطل نيست.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در اين سخنان خويش، توجه مى كنند كه حق طلبان نهايت درجه تلاش و كوشش خويش را براى پيوستن به سپاه (هاشمى) بكار گيرند.

«تنزل الرايات السود التى تخرج من خراسان الكوفة، فاذا ظهر المهدى عليه‌السلام بمكة بعثت اليه بالبيعه ».( ۴۱۵ )

پرچمهايى از خراسان خارج و در كوفه فرود مى آيند و هنگامى كه حضرت مهدىعليه‌السلام در مكه ظهور فرمود،اينان دست بيعت و اطاعت بسوى او دراز مى كنند.

۵. امیرمؤمنانعليه‌السلام در خطبه بيان، از جمله فرمود:

(مردى از فرزندان حسنعليه‌السلام با ۱۲ هزار سوار مجهز به دانش و ايمان و سلاح به حضرت مهدى مى پيوندد و مى گويد: عموزاده گرانقدر! شايد من از تو براى برانداختن ستم و بيداد و برقرارى حق و عدالت برازنده تر باشم چرا كه من از فرزندان حسن هستم و شما از فرزندان حسينعليه‌السلام و حسن بزرگ تر است.)

امام مهدىعليه‌السلام پاسخ مى دهد: (من همان مهدى موعود هستم. مرا نمى شناسى؟)

او پاسخ مى دهد: (آيا بر صداقت گفتارت و اطمينان قلبى ما، نشانه يا معجزه و يا علامتى دارى؟)

حضرت مهدىعليه‌السلام به پرنده اى كه در هوا در حال پرواز است مى نگرد و پرنده به اشاره حضرت بر روى كف دست آن گرامى فرود مى آيد و به قدرت آفريدگارش به امامت مهدىعليه‌السلام گواهى مى دهد.

آنگاه چوب خشكى را در گوشه اى از زمين خشك غرس مى كند و در دم سبز و پرطراوت مى گردد و به برگ و بار مى نشيند.

پس تخته سنگى را از صخره اى برمى دارد و آن را به دست تواناى خويش مى فشارد و پودر مى كند و پس از آن خمير مى سازد و بسان شمع نرم مى كند.

و جوانمرد (هاشمى و حسنى) حق طلبانه بپا مى خيزد و مى گويد: (راستى كه پيشوايى و كاروانسالارى امت و نجات تمدن و جامعه بشرى در توان تو و زيبنده توست.)

و آنگاه همه امكانات را تسليم حضرت مهدىعليه‌السلام مى كند و سپاه خويش را تحت پرچم مهدى و فرماندهى او قرار مى دهد.)( ۴۱۶ )


گرفتن خورشيد و ماه

گرفتن خورشيد و ماه، پديده جديدى نيست، بلكه سابقه تاريخى آن به ميليونها سال باز مى گردد و شناختن سبب آن نيز اينك منظور ما نيست چرا كه از موضوع بحث كتاب خارج است. بلكه منظور اين است كه گرفتن خورشيد در اواخر ماه قمرى رخ مى دهد و گرفتن ماه نيز در اواسط ماه قمرى و اين مساءله از صدها سال پيش تاكنون مورد اتفاق دانشمندان كيهان شناس و ستاره شناس است.

اين مسأله تا آنجايى در ميان انسانها از قرون و اعصار گذشته تاكنون محسوس بوده است كه از فرود آدم به كره زمين تا كنون، انسانها در مورد آن اختلاف نداشته اند.

امام اين شيوه طبيعى و عادى در جريان خورشيد و ماه، كمى پيش از ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام به هم مى خورد و در نتيجه، خورشيد بطور بى سابقه اى در وسط ماه دچار گرفتگى مى شود و ماه برخلاف جريان عادى خويش، در آخر ماه.

روايات در مورد خورشيد گرفتگى و ماه گرفتگى

۱. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«آيتان بين يدى هذاالامر: خسوف القمر لخمس و كسوف الشمس لخمس عشرة و لم يكن ذلك منذ هبط آدم عليه‌السلام الى الارض و عند ذلك يسسقط حساب المنجمين( ۴۱۷ )

دو نشانه جوى اندكى پيش از ظهور مهدىعليه‌السلام در آسمان رخ مى دهد يكى گرفتن ماه در ۲۵ ماه و ديگرى گرفتن خورشيد در ۱۵ ماه و اين دو حادثه جوى از فرود آدمعليه‌السلام به زمين تاكنون و تا هنگام رخداد،بى سابقه و در آن هنگام كه حساب ستاره شناسان و كيهان شناسان به هم مى خورد.

۲. از (بدر بن خليل اسدى) آورده اند كه گفت: نزد حضرت باقرعليه‌السلام بودم كه از دو نشانه و علامت كه پيش از قيام قائم پديدار مى گردد ياد كرد و فرمود:

(دو نشانه است كه از زمان آدم تاكنون بى سابقه است و تنها پيش از ظهور قائمعليه‌السلام پديد مى آيد و آن دو عبارتند از: گرفتن خورشيد در نيمه ماه رمضان و گرفتن ماه، در آخر آن ماه.)

مردى كه در آنجا بود، گفت: (سرورم!... نه! خورشيد در آخر ماه مى گيرد و ماه در وسط آن.)

حضرت فرمود: آنچه تو مى گويى درست است جريان طبيعى اينگونه است، اما اين دو نشانه جوى ظهور مهدى همان است كه گفتم و از زمان آدم تا هنگامه ظهور بى سابقه است.)( ۴۱۸ )

روايت، بيانگر اين است كه آن مرد به حضرت اعتراض كرد كه: (خورشيد تنها در آخر ماه مى گيرد و ماه در وسط آن.)

كه امامعليه‌السلام در پاسخ او فرمود: (اين قاعده پيش از ظهور شكسته مى شود تا نشانگر نزديك شدن هنگامه ظهور امام مهدىعليه‌السلام باشد.)

۳. و نيز آن حضرت فرمود:

«ان بين يدى هذا الامر انكساف القمر لخمس تبقى و الشمس لخمس عشرة و ذلك فى شهر رمضان و عنده يسقط حساب المنجمين ».( ۴۱۹ )

پيش از ظهور مهدىعليه‌السلام دو نشانه جوى خواهد بود: يكى گرفتن خورشيد در ۱۵ ماه رمضان و ديگر گرفتن ماه در ۲۵ آن. و آنگاه است كه حساب ستاره شناسان در هم مى ريزد.

آرى! خواننده گرامى! پس از ترسيم اين روايات روشن مى شود كه در آستانه ظهور، در منظومه شمسى، تغييرى رخ مى دهد به گونه اى كه زمان گرفتن خورشيد و ماه تغيير مى يابد و جريان طبيعى مسير خورشيد و ماه و كره زمين دگرگون مى گردد.

و آنچه قطعى و ترديد ناپذير است اين است كه: اين تصرفات كار بشر نيست همانگونه كه نمى توان آن را به طبيعت و تصادف نيز، نسبت داد.

و شايسته يادآورى است كه خود وقوع خسوف و كسوف در يك ماه نيز طبيعى به نظر نمى رسد و نگارنده در هيچ كتاب مربوط به كيهان شناسى نديده ام كه گرفتن ماه و خورشيد هر دو در يك ماه اتفاق افتد.

و لازم به يادآورى است كه اين روايات، هر دو حادثه را با ظهور آن حضرت مرتبط مى داند و آنها را از نشانه هاى جوى ظهور اعلان مى كند. دو نشانه آشكار در جهان هستى، دو نشانه از نشانه هاى آسمانى كه كسى نمى تواند آنها را ناديده بگيرد و خود را به نادانى، يا غفلت يا تغافل زند:

( لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ ) .( ۴۲۰ )


بارش بسيار باران

هر انسان با ايمان، در اين واقعيت، ذره اى ترديد به خود راه نمى دهد كه قطرات باران به اراده و خواست و طبق قانون خدا بر زمين فرو مى بارد و قوانين طبيعى تنها، هيچ نقش و بهره اى در ريزش باران نخواهند داشت.

قرآن در آيات متعددى به اين واقعيت تصريح مى كند و مى فرمايد:

( وَهُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا ) .( ۴۲۱ )

و اوست كه پيشاپيش رحمت خود، بادها را به مژده دادن فرستاد. و از آسمان آبى پاك نازل ساختيم.

( وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا ) .( ۴۲۲ )

و خداست كه بادها را مى فرستد تا ابرها را برانگيزند.

( وَأَرْسَلْنَا السَّمَاءَ عَلَيْهِم مِّدْرَارًا ) .( ۴۲۳ )

و بر ايشان از آسمان بارانهاى پياپى فرستاديم.

( وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً ) .( ۴۲۴ )

و ما بادهاى آبستن كننده را فرستاديم پس از آسمان آبى نازل ساختيم.

( وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّن نَّزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ مِن بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَّ اللَّهُ ) .( ۴۲۵ )

و اگر از آنان بپرسى: (چه كسى از آسمان باران فرستاد و زمين مرده را بدان زنده ساخت؟) خواهند گفت: (خداى يكتا!)

( وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ ) .( ۴۲۶ )

و از آسمان آبى پربركت فرو فرستاديم و بدان باغها و دانه هاى درو شدنى رويانيديم.

( وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً لِّيُطَهِّرَكُم ) .( ۴۲۷ )

و از آسمان براى شما بارانى فرو مى فرستد تا شست و شويتان دهد.

( وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ ) .( ۴۲۸ )

و از آسمان به اندازه نياز آب فرستاديم.

اين آيات شريفه، به روشنى تصريح مى كند كه بادهايى كه ابرها را به حركت مى آورند و آنها را بسوى شرق و غرب و شمال و جنوب مى برند همه اينها تنها به فرمان خدا و خواست و قدرت او انجام مى گيرد.

و نيز تصريح مى كند كه: اندازه و نسبت باران نيز به خواست خدا و طبق برنامه اوست همانگونه كه اين مطلب از آخرين آيه به روشنى دريافت مى گردد.

از اين رو با توجه به اين آيات، به اين آيات، هيچ ترديدى نمى ماند كه اين رحمت آسمانى همواره به دستور خدا و اذن او بر زمين و زمينيان نازل مى گردد.

گاهى اين رحمت الهى از برخى شهرها و كشورها در برخى سالها به دلايل خاصى قطع مى گردد، به همين جهت است كه در فقه اسلامى در اين شرايط به خواندن نماز (استسقاء) يعنى طلب باران از خداى مهربان، فرمان داده شده و توصيه گرديده است كه به هنگام كم شدن نزول باران و خشك شدن نهرها، اين نمازها را با اخلاص برگزار كنند.

و مورخان و محدثان آورده اند كه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شرايط مشابهى از پروردگار خويش، طلب باران و سيراب شدن زمين را نمود و از پى آن، آسمان ابرى و بارانى گرديد و باران بسيارى باريد و دشتها و دره ها لبريز از آب گرديد.

و نيز در روايات آمده است كه: امیرمؤمنانعليه‌السلام و برخى از امامان اهل بيتعليهم‌السلام نماز استسقاء خوانده اند و با پايان يافتن نماز پراخلاص آنان، باران باريده است و همه اينها، نشانگر اين واقعيت است كه بارش باران يا عدم بارش آن، به خواست و اراده خداست.

از اين رو، جاى شگفتى ندارد اگر خدا بخواهد رحمت و بخشايش افزونتر خويش را بر زمينيان ارزانى دارد و آسمان به فرمان او باران بسيارى فرو ريزد كه در سراسر تاريخ انسان جز عصر نوح كه آب همه كره زمين را فراگرفت،نظير نداشته باشند.

و ريزش اين باران بى سابقه و بى نظير در همان سالى كه امامعليه‌السلام در آن ظهور مى كند انجام گيرد.

نگارنده بطور دقيق به ياد ندارد كه آيا اين عنايت خاص الهى، ويژه خاورميانه همچون: حجاز، عراق و... است يا همه جهان و تمامى بشريت را در برمى گيرد؟ بدينوسيله اعلاميه هاى جهانى براى نزديك شدن هنگامه ظهور نجات بخش انسانها حضرت مهدىعليه‌السلام است.

همو كه دوران حكومتش، دوران تمامى خوبيها، بركتها، شادمانيها و طراوتها، براى زمين و زمان، گياه و حيوان، روزگار رفاه، آسايش، آزادى و نيك بختى انسان است.

اينك يك روايت از رواياتى كه در بردارنده اين نويد براى مردم روى زمين است ترسيم مى گردد:

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اذا ان قيامه مطرالناس ...مطرا لم ير مثله ».( ۴۲۹ )

آنگاه كه هنگامه قيام او فرا رسد در ماه جمادى و ده روز از ماه رجب بارانى بى همانند بر مردم مى بارد، بارانى كه نظير آن ديده نشده است.

و در بيان مرحوم شيخ مفيد، در مورد نشانه هاى ظهور گذشت كه:

(آنگاه اين سلسله نشانه ها به ۲۴ روز باران پياپى و فراوان پايان مى پذيرد و خداوند بوسيله آن، زمين را پس از مردنش زنده مى سازد و بركات آن را آشكار مى كند.)


سومين جنگ جهانى

در منابع و كتابهايى كه در دست من بود، هيچ نام و يادى از سومين جنگ جهانى به صراحت به ميان نيامده است.

اما روايات متعددى رسيده است كه به صراحت از نابودى مردم بوسيله گرسنگى و قحطى و بيمارى و قتل و كشتار خبر مى دهد.

آيا معناى اينها، همان جنگ جهانى است كه ميليونها انسان را درهم مى نوردد يا اينها چيز ديگرى است؟

بهتر است، نخست برخى از آن روايات را بياوريم تا بنگريم كه از آنها چه پيامى دريافت مى گردد.

۱. از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«لا يخرج المهدى حتى يقتل ثلث ويموت ثلث ويبقى ثلث ».( ۴۳۰ )

مهدى ظهور نمى كند تا اينكه ۳/۱ مردم كشته شوند و ۳/۱ آنان بميرند و۳/۱ باقى بمانند.

۲. و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

«بين يدى المهدى موت أحمر و موت أبيض و جراد فى حينه و جراد فى غير حينه كالوان الدم، فاما الموت الاحمر: فالسيف و اما الموت الابيض: فالطاعون ».( ۴۳۱ )

پيش از ظهور مهدى مرگ سرخ و مرگ سفيد و آفت ملخهاى خون رنگى، نابهنگام يا بهنگام خواهد بود.

اما مرگ سرخ عبارت از: شمشير و پيكار است و مرگ سفيد: بلاى دهشتناك طاعون.

۳. و نيز از آن حضرت است كه فرمود:

«فيقتل يومئذ ما بين المشرق و المغرب ثلاثة آلاف اءلف، يقتل بعضهم بعضا، فيومئذ تأویل هذه الآية:فمازالت تلك دعواهم حتى جعلناهم حصيدا خامدين بالسيف ».( ۴۳۲ )

به هنگامه فرا رسيدن ظهور مهدى ميان مشرق و مغرب ۳۰۰ هزار نفر كشته مى شوند، برخى ديگرى را مى كشند و آن روز، تأویل اين آيه شريفه، به شمشير است:

«فما زالت تلك دعواهم حتى جعلنا هم حصيدا خامدين ».( ۴۳۳ )

و همواره سخنشان اين بود تا همه را چون كشته و آتش خاموش گشته، گردانيم.

۴. از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«قدام القائم موتان: موت أحمر و موت أبيض، حتى يذهب من كل سبعة خمسة، الموت الاحمر: السيف والموت الابيض، الطاعون ».( ۴۳۴ )

پيش از آمدن قائمعليه‌السلام دو مرگ گسترده خواهد بود: مرگ سرخ و مرگ سفيد، تا از هفت بخش از انسانها، پنج بخش آن از ميان برود.

۵. و نيز آورده اند كه فرمود:

«لا يكون هذا الامر حتى يذهب ثلثا الناس »

فقيل له:فاذا اذهب ثلثا الناس فما يبقى؟

فقالعليه‌السلام : «أما ترضون أن تكونوا الثلث الباقى ».( ۴۳۵ )

ظهور آن حضرت فرا نخواهد رسيد تا اينكه ۳/۲ انسانها از ميان بروند.

گفته شد: (بنابراين، ديگر چه مى ماند؟)

فرمود: (آيا راضى نمى شويد، كه شما ۲/۱ باقى مانده باشد؟)

اينها برخى از رواياتى است كه از نابودى صدها يا هزارها يا ميليونها نفر بوسيله كشتار يا بيمارى طاعون و... گزارش مى كند، صرف نظر از سند اين روايات و به فرض صحت سند آنها هيچ كدام به وقوع سومين جنگ جهانى تصريح نمى كند.

آرى! ممكن است انقلابات داخلى در بسيارى از كشورها پديد آيد و قربانى آنها به صدها ميليون برسد.

و طاعون نيز از بيماريهاى مرگبارى است كه شبيه بيمارى (وبا) در سرعت گسترش و تلفات است.

با اين بيان، قربانيان بسيارند اما به سومين جنگ در آستانه تصريح نشده است.


نشانه هاى پراكنده

در پايان بحث از علايم و نشانه هاى غير قطعى ظهور امام مهدىعليه‌السلام اينك بخشى از خطبه طولانى (بيان)را كه به امیرمؤمنانعليه‌السلام منسوب است مى آوريم. اين خطبه در بردارنده بحثهاى بسيار و نشانه هاى متعددى از نزديك شدن هنگامه ظهور است.

آورده اند: كه روزى امیرمؤمنانعليه‌السلام بر فراز منبر خطاب به انبوه مردم فرمود:

(هان اى مردم! من پدر مهدى، همان قائم نجات بخشى هستم كه واپسين حركت تاريخ، به فرمان خدا براى اصلاح زمين و زمان بپا مى خيزد.)

(مالك اشتر) بپا خاست و گفت: (سالار ما! چه زمانى آن قائم شما قيام مى كند؟)

در پاسخ ضمن بر شمردن نشانه هاى هنگامه قيام و ظهور فرزندش مهدىعليه‌السلام از جمله فرمود:

(...واى بر شهر (رى) و كشتار سهمگين و به اسارت رفتن زنان، سر بريده شدن كودكان و اعدام مردان و فجايعى كه در آن روى مى دهد.

واى بر جزيره (قيس) از شرارت عنصر هولناكى كه با سپاه خود در آنجا پياده مى شود، همه ساكنان آنجا را مى كشد يا ترور مى نمايد.

بهوش باشيد واى بر اهل بحرين از رخدادهايى كه از هر سو و هر مكانى يكى پس از ديگرى در آن پديد مى آيد و در نتيجه، بزرگان و مردان آن كشته مى شوند و كودكانش اسير مى گردند.

در اينجا هفت حادثه، يكى پس از ديگرى رخ مى دهد:

۱. حادثه اول، در جزيره اى از آن كه در شاخ شمالى آن قرار دارد و (سماهيچ)( ۴۳۶ ) نام دارد.

۲. حادثه دوم در نزديكى شاخ شمالى غربى آن.

۳. حادثه سوم ميان (ابله)( ۴۳۷ )

۴. حادثه چهارم ميان كوه بلند و دو بلندى معروف به كوه (حنوه).

۵. سپس به كرخ روى مى آورد....

۶. حادثه ششم ميان جنگلها و درختان سدر طرف شط (ماحى).

۷. و هفتمين و بزرگترين اين رخدادها در نقطه اى بنام (حورتين).

علامت اين رخدادها اين است كه يكى از سران عرب در خانه اش در ساحل جزيره كشته مى شود و سرش به دستور حاكم آن جزيره، بريده مى شود و آنگاه عرب به سوى او يورش مى برند و در نتيجه، مردان كشته مى شوند و ثروتها به غارت مى رود و از پى اين هرج و مرج و آشفتگيهاست كه عجم بر عرب مى شورد.

بهوش باشيد! واى بر اهل (خطه) از رخدادهاى گوناگون و پياپى كه در آن رخ مى دهد.

اولين آنها در (بطحاء) رخ مى دهد، حادثه دوم در (دبيره) حادثه سوم در (صفصف)( ۴۳۸ ) حادثه چهارم در ساحل آنجا، پنجم در بازار قصابها، ششم در شاهراه آن، هفتم در ميان (زرافه)( ۴۳۹ ) هشتم در (جرازه)( ۴۴۰ ) حادثه ديگر در (مدارس) و ديگرى در (تاروت)( ۴۴۱ ) .

بهوش باشيد! واى بر حال بغداد از مرگ و كشتار و هراسى كه از (رى) بسوى آن متوجه مى گردد و همه اهل آن را فرا مى گيرد، آنگاه كه شمشير در ميان آن فرود مى آيد و آنچه خدا بخواهد كشته مى شود.

و از نشانه هاى آن، از جمله اين است: آنگاه كه حكومت روم ضعيف گردد و عرب بر آنجا سيطره يابد و فتنه ها بسان راه يافتن مورچه در ميان مردم راه يابند عجم در آن شرايط بر ضد عرب شورش مى كند و بصره را مى گيرد.

بهوش باشيد! واى بر فلسطين، و آنچه از فتنه هاى طاقت فرسا و سهمگين كه در آن واقع مى گردد.

بهوش باشيد! واى بر جهانيان و فتنه ها و رنجهايى كه در آن زمان، همه كشورها از غرب گرفته تا مشرق و شمال تا جنوب، همه جا را مى گيرد، برخى بر برخى مسلط مى گردند و جنگ هاى پايان ناپذير بر جهانيان سايه مى افكند، همه اينها به خاطر عملكرد ظالمانه خود مردم است و پروردگارت به بندگانش ستم روا نمى دارد.)( ۴۴۲ )

اين نيز در سخن مرحوم شيخ مفيد بخش ديگرى از اين نشانه ها از نظرتان گذشت. و اينك به ترسيم علامتهاى قطعى ظهور مى پردازيم.


نشانه هاى قطعى

نشانه هاى تخلف ناپذير ظهور امام مهدىعليه‌السلام كه بى هيچ ترديدى مقارن ظهور آن حضرت رخ خواهند داد و ارتباط گسست ناپذيرى با آن دارند، پنج نشانه اند.

برخى از اين پنج نشانه، اندكى پيش از ظهور و برخى چند ماه پس از آمدن آن گرامى و برخى اندكى پيش از قيام نجات بخش و جهانى آن حضرت، پديدار خواهند شد.

در اين مورد، روايات بسيارى وارد شده است كه با اندك تفاوت در ترتيب پيدايش اين علايم و نشانه ها، آنها را نشان مى دهد.

ما نخست، برخى از روايات را كه اين علايم پنجگانه را به صورت كوتاه ترسيم مى كند مى آوريم، آنگاه هر كدام از آن نشانه ها را با توضيحى كه در روايات در مورد آن آمده و تفسير مناسبى كه به ذهن مى رسد، ترسيم مى نماييم.

روايات

۱. امام صادقعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«خمس قبل قيام القائم عليه‌السلام :اليمانى و السفانى و المنادى ينادى من السماء و خسف بالبيداء و قتل النفس‍ الزكية ».( ۴۴۳ )

پيش از قيام مهدىعليه‌السلام پنج رخداد بزرگ در پيش خواهد بود:

۱. جنبش ترقى خواهانه مرد يمنى، ۲. جنبش ارتجاعى سفيانى، ۳. نداى روح بخش آسمانى، ۴. فرو رفتن زمين، ۵. و قتل نفس زكيه.

۲. و فرمود:

«قبل قيام القائم خمس علامات محتومات: اليمانى و السفيانى و الصيحة و قتل النفس الزكية و الخسف بالبيدأ ».( ۴۴۴ )

پيش از قيام قائم، پنج علامت و نشانه مهم در پيش خواهد بود:

جنبش مردم ترقى خواه يمنى، جنبش ارتجاعى سفيانى، نداى آسمانى، قتل نفس زكيه و فرو رفتن زمين.

۳. و نيز فرمود:

«النداء المحتوم و السفيانى من المحتوم و خسف البيداء من المحتوم و اليمانى من المحتوم و قتل الفنس الزكيه من المحتوم ».( ۴۴۵ )

نداى آسمانى به هنگامه قيام قائم، جنبش ارتجاعى سفيانى، جنبش مترقى مرد يمنى، فرو رفتن زمين و ديگر، كشته شدن نفس زكيه، اين پنج نشانه، از علايم قطعى ظهورند.


۱. نداى آسمانى

ندا، يا خروش آسمانى، از بارزترين نشانه ها و روشنترين علامتها و نيرومندترين دلايل و براهين، بر ظهور دگرگون ساز و نجات بخش حضرت مهدىعليه‌السلام است.

اين خروش و نداى آسمانى، بسان اعتراف آسمان و آسمانيان به حقانيت قيام قائمعليه‌السلام و اثبات واقعيت عظيم و پر شكوهى است كه قرآن شريف و پيامبر گرانقدر اسلام و خاندان پاك و پاكيزه اش از آن نويد داده اند.

روايات رسيده به صراحت بيانگر آن است كه خروش آسمانى از جانب فرشته وحى است و اوست كه نداى قيام قائمعليه‌السلام را، سر مى دهد.

روشن است كه منظور از خروش آسمانى نه صداى مهيب رعد يا غرش توپخانه و موشكها يا سلاحهايى از اينگونه است كه ساخته دست انسان و ره آورد انديشه او باشد بلكه اين خروش آسمانى سخنى است پر معنا و روشن كه همگان پيام آن را در مى يابند.

از روايات خواهيم آورد كه طنين آن ندا و اثرگذارى آن در جهانيان به گونه اى است كه هر آن كس كه در خواب است، وحشت زده بيدار مى گردد و آن كه نشسته است از ترس بپا مى خيزد و ايستاده بى اختيار به زمين مى افتد و بانوان باعفت از سراپرده خويش از خوف و هراس بيرون مى دوند.

به عبارت ديگر: به هنگام طنين آن نداى آسمانى، موج عظيمى از ترس و دلهره جامعه بشرى را مى گيرد و از جهان، قرار و آرامش سلب مى گردد به گونه اى كه هيچ كس نمى تواند آن خروش آسمانى را ناديده گرفته يا آن را كوچك شمارد و يا به طبيعت و جريانها و رخدادهاى طبيعى و سازمان با عظمت هستى، نسبت دهد، چرا كه انسانها آن ندا و پيامش را بى هيچ ترديدى، به شايستگى دريافت مى دارند و هر چه هم منحرفان و بيدادگران بخواهند آن را طبق هواهاى خويش توجيه و تفسير نمايند، سودى نمى برند.


اعلاميه جهانى

واقعيت اين است كه رخداد پرشكوهى، چون ظهور امام مهدىعليه‌السلام پيش از رخ دادن خويش، يك اعلاميه جهانى، آن هم در گسترده ترين سطح و روشنترين معنا و مفهوم مى طلبد. و از آنجايى كه اين نهضت آسمانى و عدالت خواهانه و انسانساز يك نهضت جهانى است و به همه بشريت تعلق دارد به همين جهت زيبنده است كه همه جهانيان بر رخ دادنش آگاهى يابند و بدانند كه بزودى آن حضرت با ظهور خويش، روند جامعه و تاريخ را بكلى دگرگون مى كند و زندگى را به ريل ديگرى مى اندازد.

از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه در مورد نداى آسمانى فرمود:

«يسمعه كل قوم بألسنتهم ».( ۴۴۶ )

هر جامعه و مردمى به زبان و فرهنگ خويش آن خورش آسمانى را مى شنود.

اما چگونه؟:

در اينكه جهانيان، اين نداى آسمانى را چگونه دريافت مى دارند، مسأله اى است كه بطور دقيق براى نگارنده روشن نيست اما ممكن است به يكى از دو صورت ذيل باشد:

۱. ممكن است خروش آسمانى تنها به واژه و زبان عربى فصيح و رسا، طنين افكند و آنگاه طنين آن در چند ثانيه سراسر گيتى را فراگيرد و كسانى كه زبان عربى را بخوبى مى دانند، آن پيام را به همان صورت دريابند و آنان كه به واژه و فرهنگ عربى آگاهى كامل ندارند آن را بدون دريافت مفهوم بشنوند و پس از تحقيق و پى جويى، مفهوم ومعناى آن را دريابند.

ممكن است آن نداى آسمانى را، خبرگزاريها به سراسر جهان مخابره و در هر كشورى به زبان و فرهنگ آن منتشر نمايند و بدينسان نداى آسمانى ظرف چند دقيقه به همان زبانها ترجمه شود و هر جامعه و تمدنى آن را به زبان خويش از رسانه هاى گروهى دريافت دارد.

اين نكته، شايسته يادآورى است كه: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان نورعليهم‌السلام به هنگام نويد از آينده و سخن گفتن با مردم، با توجه به سطح خرد و انديشه مردم سخن مى گفتند و مى دانيم كه انديشه ها در آن روزگاران نمى توانستند رسانه هاى گروهى و وسايل سريع خبر رسانى جهان امروز و نقش آن ها را، در رساندن اخبار و رويدادها به دورترين نقاط گيتى در كوتاهترين فرصت ممكن درك كنند، از اين رو امام صادقعليه‌السلام به اين بيان بسنده كرد كه: «يسمعه كل قوم بألسنتهم ».

هر جامعه اى نداى آسمانى را به زبان و لغت خويش مى شنود و ديگر به چگونگى آن و فراتر از اين نپرداخته است. (والله العالم.)

۲. احتمال ديگر اين است كه هر جامعه و تمدنى اين نداى آسمانى را بصورت اعجازآميزى، طبق فرهنگ و زبان خويش دريافت مى دارد به گونه اى كه همگان در همان لحظات نخست، نداى آسمانى را بدون ترجمه و گزارش‍ خبرگزاريها به زبان و لغت خويش درك مى كنند، چنين چيزى بعيد نيست، زيرا خداوند بر هر كارى تواناست و ظهور امام مهدىعليه‌السلام نيز به معجزات و كارهاى اعجاز آميز و ماوراى طبيعى پيچيده شده است.

علاوه بر اين، دريافت همگانى نداى آسمانى از نظر مادى نيز كار ناممكن نيست، چرا كه ما هم اكنون شاهد اين حقيقت هستيم كه انسان، اين مخلوق خدا، توانسته است تجهيزاتى بسازد كه ظرف چند لحظه يك نطق سياسى يا اجتماعى را به لغات و زبانهاى گوناگونى ترجمه كند كه هم اينك اين دستگاه را در مراكز سياست جهانى بكار مى گيرند بطوريكه نماينده هر كشورى سخنرانيهاى متعدد را به زبان ويژه خويش دريافت مى دارد.

اينك، هنگامى كه بشر بر چنين كارى توانايى يافت، آيا آفريدگار هستى نمى تواند اين نداى آسمانى پيش از ظهور را، دريك لحظه به گونه اى ظنين افكن سازد كه آن را به گوش همه جهانيان برساند و هر جامعه و مردمى آن را به لغت و زبان خويش بشنوند؟

چرا كه خداوند بر هر كارى تواناست و به انسانها جز اندكى از علم و دانش ارزانى نشده است.( وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ) ( ۴۴۷ )


نداهاى متعدد

از مجموع رواياتى كه خواهد آمد اين نكته دريافت مى گردد كه نداهاى آسمانى در آستانه ظهور، متعددند و از نظر قالب و روح باهم متفاوت و زمان طنين افكندن آنها نيز باهم فاصله دارد.

نخستين ندا در ماه رجب طنين مى افكند و نداى دوم و سوم به ترتيب در ماه رمضان و ماه محرم.

و باز از روايات چنين دريافت مى گردد كه آن ندا و خروش آسمانى كه داراى اهميت بسيارى است و از نشانه هاى قطعى ظهور شمرده شده است دومين نداست، يعنى ندايى است كه ماه رمضان همه جا شنيده مى شود و اين خروش آسمانى پرشكوه ترين و پرشورترين نويد و بشارتى است كه آسمان به اهل زمين مى فرستد، همانگونه كه بزرگترين هشدار و اخطار به طغيانگران و جبارانى است كه در برابر حق، سر فرود نمى آورند.

ما نمى توانيم طنين و عكس العمل اين نداى آسمانى در جامعه و تمدنهاى بشرى در آستانه ظهور را در صفحه انديشه خويش ترسيم نماييم، از سويى شادمانى و سرور بر چهره ايمان آورندگان جلوه گر مى گردد و از ديگر سو دلهره و اضطراب و ترس و هراس بر دلهاى جنايتكاران سايه مى افكند، بويژه آنگاه كه در مى يابند ديگر توان گريز از قلمرو قدرت و حكومت آن پيشواى پراقتدار و عدالت گستر را ندارند و پيشواى پرشكوهى كه همه آسمانيان پيش از زمينيان به ياريش برخاسته و تمامى مراكز و شاهرگهاى طبيعت در برابر فرمان او سر تعظيم و تواضع فرود آورده اند و آن گرانمايه عصرها و نسل ها در ماوراى ماده و طبيعت نيز تصرف مى نمايد.

درود خدا بر پيامبر و خاندان پاك و پاكيزه او باد كه در همه ميدانها، انگشت روى نقاط حساس و مورد نظر نهاده و هر آنچه مربوط به اين خروش آسمانى مى گردد همه را به اندازه اى كه خردها و انديشه ها توان دريافت آن را در آن روزگاران داشته اند، همه را بيان فرموده اند.

نمونه هايى از روايات

۱ امام صادقعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«الصيحة التى فى شهر رمضان تكون ليلة الجمعة، لثلاث و عشرين مضين من شهر رمضان ».( ۴۴۸ )

آن خروش آسمانى كه در ماه رمضان پيش از ظهور طنين مى افكند، در شب جمعه، شب ۲۳ ماه رمضان خواهد بود.

۲. و نيز (ابوحمزه ثمالى) از امام صادقعليه‌السلام پرسيد كه:

(فكيف يكون النداء؟)

آن نداى آسمانى چگونه خواهد بود؟

كه آن حضرت فرمود:

«ينادى مناد من السماء اول النهار يسمعه كل قوم باءلسنتهم: (اءلا! ان الحق فى على و شيعته

«ثم ينادى ابليس فى آخر النهار إلا! ان الحق فى السفيانى و شيعته.) فيرتاب عند ذلك المبطلون( ۴۴۹ )

ندا كننده اى، در آغاز روز از آسمان ندايى سر مى دهد كه هر جامعه و ملتى به زبان و فرهنگ خويش آن را مى شنود.

ندا اين است: (جهانيان! بهوش باشيد كه حق با على و در راه و رسم علىعليه‌السلام و شيعيان حقيقى آن گرامى است.)

آنگاه ابليس عصر همان روز ندا مى دهد كه: (مردم! بهوش باشيد كه حق در راه و رسم سفيانى و پيروان اوست.)

و اينجاست كه باطل گرايان به آفت شك و ترديد گرفتار مى گردند.

۳. امام باقر (عليه‌السلام ) در اين مورد مى فرمايد:

«ينادى مناد من السماء باسم القائم (عليه‌السلام )فيسمع من بالمشرق و من بالمغرب، لايبقى راقد الا لستيقظ، ولا قائم الا قعد و لا قاعد الاقام على رجليه، فزعا من ذلك الصوت، فرحم الله من اعتبر بذلك الصوت فاءجاب فان الصوت الاءول هو صوت جبرئيل

ثم قال (عليه‌السلام ): «يكون الصوت فى شهر رمضان، فى ليلة جمعة، فى ليلة ثلات و عشرين، فلاتشكوا فى ذلك واسمعوا و أطيعوا

«و فى آخر النهار، صوت الملعون ابليس، ينادى:إلا! ان فلانا قتل مظلوما. ليشكك اناس ويفتنهم، فكم فى ذلك اليوم من شاك متحير قد هوى فى النار

«فاذا سمعتم الصوت فى شهر رمضان، فلا تشكوا فيه، انه صوت جبرئيل و علامة ذلك انه ينادى باسم القائم و اسم اءبيه حتى تسمعه العذراء فى خدرها، فتحرض اءباها و اءخاها على الخروج

ثم قال (عليه‌السلام ): «لابد من هذين الصوتين قبل خروج القائم (عليه‌السلام )».( ۴۵۰ )

ندا كننده اى از آسمان بنام قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ندا مى دهد و همه كسانى كه در شرق و غرب عالم هستند مى شنوند، خفته اى نمى ماند جز اينكه بيدار مى گردد و ايستاده اى جز اينكه مى نشيند و نشسته اى جز اينكه وحشت زده بپا مى خيزد.

پس درود خدا بر كسانى كه از آن نداى آسمانى پند و اندرز گيرند چرا كه نداگر اول جبرئيل است و ندا، نداى اوست.

آنگاه فرمود: اين ندا، در ماه مبارك رمضان، شب جمعه و در شب ۲۳ ماه خواهد بود از اينرو در آن ترديد نكنيد. و در پايان روز نداى ابليس طنين مى افكند كه مى گويد: (بهوش باشيد كه فلانى مظلوم كشته شده.) تا بدين وسيله بذر ترديد بيافشاند و مردم را به فتنه افكند و آن روز، ترديد كنندگان حيرت زده اى كه به آتش دوزخ سقوط كنند، بسيارند.

بنابراين، هنگامى كه نداى آسانى را در ماه رمضان شنيديد، در آن ترديد نكنيد چرا كه نداى فرشته امين است و علامت آن اين است كه بنام قائم (عليه‌السلام ) و پدر گرانقدرش ندا مى دهد، ندايى كه دوشيزگان در سراپرده خويش آنرا مى شنوند و پدران و برادران خويش را براى حركت از خانه و پيوستن به امام مهدى (عليه‌السلام ) تشويق مى نمايند.

آنگاه فرمود: (اين دو ندا به ناگزير پيش از ظهور قائم (عليه‌السلام ) خواهد بود.)

۴. و نيز آن حضرت فرمود:

«الصوت فى شهر رمضان فى ليلة ثلاث و عشرين، فلايبقى شى ء خلق الله فيه الروح الاسمع الصيحة فتوقظالنائم و يخرج الى صحن داره و تخرج العذراء من خدرها ».( ۴۵۱ )

نداى آسمانى در ماه مبارك رمضان و شب ۲۳ آن خواهد بود، هيچ موجودى كه خداوند به او روح ارزانى داشته باشد نخواهد بود، جز اينكه آن خروش آسمانى را مى شنود. بر اثر آن، همه خفتگان بيدار و سراسيمه از خانه ها خارج خواهند شد و زنان و دختران جوان، سر برهنه از سراپرده خويش بيرون خواهند ريخت.

۵. امام صادق (عليه‌السلام ) فرمود:

«ان اول من يبايع القائم (عليه‌السلام )جبرئيل، ينزل فى صورة طير اءبيض، فيبايعه ثم يضع رجلا على بيت الله الحرام و رجلا على بيت المقدسوره، ثم ينادى بصوت طلق ذلق، تسمعه الخلائق، اءتى اءمر الله فلاتستعجلوه ».( ۴۵۲ )

نخستين كسى كه با قائم بيعت خواهد نمود، فرشته وحى است. او در چهره پرنده سفيدى از آسمان فرود مى آيد و با آن حضرت، دست بيعت مى دهد. آنگاه يك پا، بر بيت الله و پاى ديگر به بيت المقدس مى گذارد و با نداى زيبا ورسايى كه همگان آن را مى شنوند مى گويد:

( أَتَىٰ أَمْرُ اللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ ) .( ۴۵۳ )

فرمان خدا رسيد، پس آن را به شتاب نخواهيد.

۶. امام رضا (عليه‌السلام ) فرمود:

«ينادون فى رجب ثلاثة اصوات من السماء :

صوتا منها:ألا لعنة الله على الظالمين .

والصوت الثانى:أزفت الازفة يا معشرالمؤ منين !

والصوت الثالث:ان الله بعث فلانا فاسمعوا له و أطيعوا( ۴۵۴ )

در ماه رجب سه ندا از آسمان طنين مى افكند:

يكى مى گويد: (بهوش باشيد كه لعنت خدا بر ستمكاران است.)

دومى مى گويد: (هان اى مؤمنان! آن حادثه نزديك شونده، نزديك شد.)

و سومى مى گويد: (خداوند آن گرامى را فرمان ظهور داده است، پس سخنان او را بشنويد و فرمان او را گردن نهيد.)

۷. زراره از امام صادق (عليه‌السلام ) آورده است كه مى فرمود:

«...و ينادى مناد:ان عليا و شيعته هم الفائزون

قلت: فمن يقاتل المهدى بعد هذا؟

فقال: «ان الشيطان ينادى: ان فلانا و شيعته هم الفائزون».( ۴۵۵ )

... و نداگرى ندا مى دهد كه: (بى ترديد على و شيعيان او رستگار كاميابند.)

زراره مى گويد: (سرورم! پس از آن، چه كسانى با مهدى (عليه‌السلام ) مى جنگند؟)

فرمود: (شيطان ندا مى دهد كه: فلانى و پيروان او كامياب و رستگارند.) و نام يكى از امويان را مى برد.

گفتم: (با اين بيان، چه كسى راستگو را از دروغپرداز باز مى شناسد؟)

فرمود: (آنان كه روايات ما را مى شناسند و روايت مى كنند، راستگو را مى شناسند.)

۸. امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) فرمود:

«...فيقول جبرئيل فى صيحته: يا عبادالله! اسمعوا ما أقول: ان هذا مهدى آل محمد، خارج من أرض مكة فاجيبوه ».( ۴۵۶ )

جبرئيل در نداى خويش مى گويد: (هان اى بندگان خدا! آنچه مى گويم بشنويد، اين مهدى آل محمد است كه از مكه ظهور كرده است، او را پاسخ گوييد و فرمانش را اطاعت كنيد.


۲. جنبش ارتجاعى سفيانى

داستان سفيانى در روايات بسيارى آمده است و در دسته اى از آنها تصريح شده است كه نام او، (عثمان بن عنبسه) مى باشد.

او فردى از افراد بشر است و آن گونه كه برخى او را (شوروى) و پايگاه از هم پاشيده كمونيسم پنداشته اند نيست و خروج اين عنصر پليد و تجاوزكار از نشانه هاى قطعى ظهور امام مهدى (عليه‌السلام ) است.

رواياتى كه از كارهاى سفيانى و جنايات هولناك او سخن مى گويد به گونه اى است كه از جنايتهايش موى بر بدن انسان راست مى شود و دلها مى لرزد. او از سنگدلترين انسانهايى است كه نه عاطفه در قاموس زندگيش وجود دارد و نه مهر و رحم، جنايتكارترين و مجرمترين انسانهاست و از نظر شكستن مقررات خدا و جراءت بر او، كم نظير است و در قساوت و سنگدلى، بى مانند است.

او نژاد از امويان دارد. عنصر خونريزى است كه انسانها را به آسانى، بسان حشرات مى كشد و به بانوان مسلمان و شايسته كردار با سنگدلى، هتك حرمت روا مى دارد و هر حرامى را حلال نموده و هر جنايتى را مرتكب مى گردد.

او و ياران ستمكارش دلهايى از كينه و بدخواهى، نسبت به مقام والاى خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انباشته دارند، چرا كه او، وارث گذشتگان پليد خود، امويان كفر پيشه است كه دستها تا مرفق به خون خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پيروان آن آلوده دارند.

و او نيز مى كوشد تا آن جنايات پياپى و خط خيانت اجداد پليد خويش را امتداد بخشد. جناياتى را مرتكب مى شود كه عرش خدا از آنها به لرزه در آمده و از آن فجايع و قساوتها، آسمانيان و زمينيان به ضجه درآيند.

از اينرو، در مورد عنصر قانون شكن و كينه توزى كه انبوهى از قماش خودش او را همراهى و پيروى مى كنند و او با وقاحت خود را به كشور و جامعه، تحميل و قدرت و امكانات آن را بدون ذره اى ترس و حيا و كمترين شرم و وجدان، همه را در راه خواسته هاى درون آلوده و شرربارش بكار مى گيرد، چه مى توان پنداشت؟

راستى كه دوران كوتاهى را كه (سفيانى) در آن حكومت مى كند، از بدترين و شرربارترين دوره هاى تاريخ اسلام است و روزگار حكمرانى اين تجاوزكار سركش و خودكامه، از بدترين و سياهترين روزگاران و ادوار تاريخ انسان.

او تجاوزكارى است كه حركت مى كند و بذر بيداد مى افشاند و ظلم را مى گستراند. مصيبتها، رنجها و فاجعه ها كشت مى كند و كشتارگاهها براى مردان و زنان و كودكان برپا مى دارد به گونه اى كه زندگى بشر در زمان حكمرانى او فاقد هر نوع كرامت و تهى از هر نوع ارزش انسانى و حقوق بشرى مى گردد.

او بلاى سهمگين، مصيبت آشكار و رنج بزرگى براى خاورميانه و كشورهاى آن نظير، سوريه، عراق، حجاز و مناطق مجاور اينها خواهد بود. به همين جهت از پيامبر و امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) و ديگر امامان نور (عليه‌السلام ) در مورد اين بلاى بزرگ و اين آفت و عذابى كه همه را در بر مى گيرد، روايات و گزارشات بسيارى مى توان در منابع اسلامى يافت.

۱. از حذيفه آورده اند كه: پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از فتنه اى كه ميان مشرق و مغرب رخ خواهد داد، ياد كرد و فرمود:

«فبينما هم كذلك يخرج عليهم السفيانى من الوادى اليابس فى فور ذلك حتى ينزل دمشق، فيبعث جيشين: جبيشا الى المشرق و آخر الى المدينة، حتى ينزلوا بأرض بابل من المدينة الملعونة يعنى بغداد فيقتلون أكثر من ثلاثه آلاف و يفضحون أكثر من مائة امرأة و يقتلون بها ثلاثمائة كبش من بنى العباس

«ثم ينحدرون الى الكوفة فيخربون ما حولها، ثم يخرجون متوجهين الى الشام، فتخرج راية هدى من الكوفة فتلحق ذلك الحيش فيقتلونهم، لايفلت منهم مخبر و يستنقذون ما فى اءيديهم من السبى و الغنائم

«و يحل الجيش الثانى بالمدينة، فينتهبونها ثلاثه أيام بلياليها، ثم يخرجون متوجهين الى مكة، حتى اذا كانوا بالبيدأ بعث الله جبرئيل فيقول: يا جبرئيل! اذهب فأبدهم، فيضربها أى يضرب الارض برجله، ضربة يخسف الله بهم عندها ولايفلت منها الا رجلان من جهينة »

... در همان اوج( ۴۵۷ ) فتنه، عنصر پليدى بنام سفيانى، از دره خشك وادى يابس، بر ضد آنان خروج مى كند و در دمشق فرود مى آيد. آنگاه دو سپاه، يكى بسوى مشرق و ديگرى را بسوى مدينه منوره گسيل مى دارد. سپاه او در سرزمين بابل و شهر بغداد كه نفرين شده است فرود مى آيد و بيش از سه هزار نفر را مى كشد و فراتر از يك صد زن را به زور تصاحب و هتك حرمت مى كنند و سيصد نفر از چهره ها و شخصيتهاى بنى عباس را نابود مى سازد.

سپس به كوفه سرازير مى گردد و خانه هاى اطراف آن را تخريب مى كند و پس از آن به شام روى مى آورد. از پى آن، پرچم هدايت و نجاتى در كوفه به اهتزاز در آمده و از آنجا بسوى آنان حركت و در راه به آنها مى رسد و ضمن پيكار شديدى، همه را نابود مى سازد به گونه اى كه يك نفر از سپاه سفيانى باقى نمى ماند تا خبر رسان شكست مفتضحانه آنان برساند و همه اسيران و غنائم جنگى را نيز آزاد مى سازد.

سپاه ديگر او به مدينه وارد مى گردد و سه شبانه روز آن را غارت مى كند. پس از آن از شهر بسوى مكه روى مى آورند تا به بيابانى مى رسند كه خداوند جبرئيل را بسوى آنان بر مى انگيزد و دستور مى دهد كه برود و آنان را نابود سازد و جبرئيل با پاى خود ضربتى بر آن زمين فرود مى آورد كه زمين به فرمان خدا همه آنان را فرو مى برد و جز دو نفر باقى نمى ماند....

۲. امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) در خطبه مشهورش بنام (بيان) كه برخى از رخدادها و فتنه هاى آينده را ترسيم مى كند، از جمله از خروج (سفيانى)، خبر مى دهد كه فرازهايى از آن را مى آوريم:

«...إلا! ياويل لكوفانكم هذه ...و ما يحل بها من السفيانى فى ذلك الزمان »

«يأتى اليها من ناحية هجر، بخيل سباق تقودها أسود ضراغمة و ليوث قشاعمة أول اسمه شين ....»

«فياويل لكوفانكم من نزوله بداركم، يملك حريمكم و يذبح أطفالكم و يهتك نسأ كم، عمره طويل و شره غزير و رجاله ضراغمة ....»

«إلا! و ان السفيانى، يدخل البصرة ثلاث دخلات، يذل فيها العزيز و يسبى فيها الحريم ....»

و علامة خروج السفيانى: اختلاف ثلاث رايات:

«راية من المغرب، فياويل لمصر و مايحل بها منهم

«وراية من البحرين من جزيرة أوال من أرض فارس

وراية من الشام.

فتدوم الفتنة سنة، ثم يخرج رجل من ولد العباسوره، فيقول اءهل العراق: قد جاءكم قوم حفات أصحاب أهواء مختلفة، فيضطرب أهل الشام و فلسطين و يرجعون الى رؤ ساء الشام و مصر فيقولون:

«أطلبوا ولد الملك. (يعنى السفيانى) فيطلبونه، ثم يوافقونه بغوطة دمشق، بموضع يقال لها: حرستا فاذا حل بهم، اءخرج اءخواله: بنى كلب و بنى دهانة و يكون له بالوادى اليابس عدة (اءى: جماعة) عديدة

«ثم انه يجيبهم و يخرج مهم فى يوم الجمعة، فيصعد منبر دمشق و هو أول منبر يصعده، ثم يخطب و ياءمر هم بالجهاد و يبايعهم على أن لايخالفوا اءمره، رضوه أم كرهوه، ثم يخرج الى الغوطة و لايلج بها حتى يجتمع الناس عليه

فعند ذلك يخرج السفيانى فى عصائب اءهل الشام، فتختلف ثلاث رايات:

«فراية الترك و العجم وهى سوداء

«وراية للبريين لابن العباسوره، صفراء

وراية للسفيانى.

«فيقتتلون ببطن الازرق قتالا شديدا، فيقتل منهم ستون اءلفا، ثم يغلبهم السفيانى، فيقتل منهم خلقا كثيرا و يملك بطونهم و يعدل فيهم حتى يقال فيه: والله! ما كان يقال عليه الاكذبا

«والله! انهم لكاذبون، ولا يعلمون ما تلقى امة محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ولو علموا لما قالوا لما قالوا ذلك و لايزال يعدل فيهم حتى يسير، فاءول سيره الى حمص و ان أهلها باءسوء حال، ثم يعبر الفرات من باب مصر، يسير الى موضع يقال له: قرية سبا فيكون له بها وقعة عظيمة، فلايبقى بلد الا وبلغهم خبره، فيدخلهم من ذلك خوف و جزع فلايزال يدخل بلدا بعد بلد ...»

«ثم يرجع الى دمشق و قد دانت له الخلق، فيجيش جيشا الى المدينة وجيش الى المشرق، فيقتل بالزوراء سبعين اءلفا ويبقر بطون ثلاقماءئة امراءة حامل !.»

و يخرج الجيش الى كوفانكم هذه، فكم من باك و باكية...

«و أما جيش المدينة، فانه اذا توسط البيداء صاح به جبرئيل صيحة عظيمة، فلايبقى اءحد الا وخسف الله به الارض الا رجلان... فيهوب قوم من اءولاد رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وهم اءشراف الى بلد الروم فيقول السفيانى لملك الروم: ترد على عبيدى

«فيردهم اليه، فيضرب اءعناقهم على الدرج الشرقى لجامع دمشق، فلاينكر ذلك عليه أحد

«إلا! و ان علامة ذلك تجديد الأسوار بالمدائن ...»

فقيل: (يا اءميرالمؤ منين! أذكر لنا الأسوار؟

فقال:«تجدد سور بالشام والعجوز والحران يبنى عليهما سوران و على واسط سور، والبيضاء يبنى عليها سور والكوفة يبنى عليها سوران و على شوشتر سور و على ديار يونس سور و على حمص سور و على مطر دين سور و على الرقطاء سور و على الرحبة سور و على دير هند سور و على القلعة سور

«معاشر الناس! ألا! وانه اذا ظهر السفيانى تكون له وقايع عظام، فاءول وقعة بحمص، ثمپت بحلب ثم بالرقة، ثم بقرية سباء، ثم براءس العين، ثم بنصيبين، ثم بالموصل وهى وقعة عظيمة، يقتل منهم السفيانى ستين ألفا

«...ولا يزال السفيانى يقتل كل من اسمه: محمد وعلى و حسن و حسين وفاطمة و جعفر و موسى و زينب و خديجه و رقيه، بغضا و حنقا لآل محمد !!.»

«و يرجع منهزما الى الشام... فاذا دخل الى بلده اعتكف على شرب الخمر والمعاصى، وياءمر اءصحابه بذلك، فيخرج السفيانى وبيده حربة و ياءمر بالامراءة فيدفعها الى بعض اءصحابه فيقول له: اءفجر بها فى وسط الطريق، فيفعل بها، ثم يبقربطنها ويسقط الجنين من بطن امه، فلا يقدر اءحد اءن ينكر عليه ذلك

«فعند ذلك تضطرب الملائكة فى السماوات وياءذن الله بخروج القائم من ذريتى و هو صاحب الزمان، ثم يشيع خبره فى كل مكان، فينزل حينئذ جبرئيل على صخرة بيت المقدس، فيصيح فى اءهل الدنيا: (جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا

فيقول جبرئيل فى صيحته: «يا عبادالله! اسمعوا ما اءقول: ان هذا مهدى آل محمد، خارج من اءرض مكة فاءجيبوه ...»( ۴۵۸ )

بهوش باشيد! واى بر كوفه! اين شهر و ديار شما و آنچه در واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان در آستانه ظهور مهدى، از سفيانى بر آن وارد مى گردد.

او از ناحيه (هجر)( ۴۵۹ ) با سپاهى گران كه سركرده اى قوى هيكل و درشتخو و سياه پوست كه حرف نخست نامش (شين) است و آن سپاه سفاك را فرماندهى مى كند، وارد شهر شما مى گردد.

واى بر كوفه! و از فرود او به خانه هاى شما! او حريم شما را غاصبانه مالك مى شود و كودكانتان را بى رحمانه سر مى برد و به زنانتان بيشرمانه اهانت روا مى دارد. عمر او طولانى و شرارت او بسيار و جنگجويان او بسان شيردرنده و بى باكند.

آگاه باشيد كه سفيانى سه بار به بصره يورش مى برد و وارد آنجا مى گردد. عزيزان آن سرزمين را به ذلت مى كشد و زنانش را به اسارت.

نشانه خروج سفيانى، اختلاف سه پرچم و برخورد آنهاست:

پرچمى از مغرب كه وارد مصر مى گردد و در آنجا جنايات بسيارى مرتكب مى شود.

و پرچمى از (بحرين) از جزيره (أوال)( ۴۶۰ ) از سرزمين (فارس) به اهتزاز در مى آيد. و پرچمى از شام.

اين فتنه، يك سال ادامه خواهد يافت و پس از آن مردى از فرزندان (عباس) خروج مى كند و اهل عراق مى گويند: (گروه پابرهنگان يا بيدادگران و اصحاب آراء مختلفه آمدند.)

اهل شام و فلسطين دچار دلهره مى گردند و بسوى سردمداران شام و مصر روى مى آورند و به آنان گفته مى شود: (شما برويد و پسر فرمانروا، يعنى سفيانى، را بخواهيد و او را به يارى بطلبيد.)

آنان سفيانى را دعوت مى كنند و او با خواست آنان موافقت مى نمايد و در نقطه اى از دمشق بنام (حرستا)( ۴۶۱ ) فرود مى آيد و همه دايى ها و بستگان فكرى خويش را در آنجا گرد مى آورد و در بيابان خشك كه منطقه اى از دمشق است، گروههاى متعددى طرفدار دارد كه به او مى پيوندند.

سفيانى دعوت آنان را اجابت مى كند و روز جمعه به همراه همه آنان در دمشق به مسجد مى رود و براى نخستين بار بر فراز منبر قرار مى گيرد و در نخستين منبر خويش آنان را دعوت به جهاد مى كند و آنان نيز با شنيدن سخنانش، با او دست بيعت مى دهند كه دستورات او را، خواه مطابق ميل باشد يا نباشد، نافرمانى نكنند.

سپس به نقطه اى بنام (غوطه)( ۴۶۲ ) مى رود و همه مردم بر گرد او اجتماع مى كنند و اينجاست كه سفيانى در رأس گروههايى از مردم شام، خروج مى كند و سه پرچم به اختلاف مى پردازد:

۱. پرچمى از ترك و عجم كه سياهرنگ است.

۲. پرچمى زرد رنگ كه پرچم فرزند عباس است.

۳. و پرچمى از سفيانى و سپاه او.

در نقطه اى بنام (بطن ارزق) پيكار سختى در ميان آنان رخ مى دهد و ۶۰ هزار كشته بر زمين مى ماند و سفيانى پيروز مى گردد و مردم بسيارى را قتل عام مى كند و سرزمين و مراكز قبايل را به تصرف در مى آورد و در ميان آنان نخست عادلانه رفتار مى كند به گونه اى كه مى گويند: (هر آنچه از بيدادگرى سفيانى به ما گزارش شده، بى اساس است.)

اما بخداى سوگند! آنان دروغ مى گويند و نمى دانند كه امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شرارت و شقاوت سفيانى، به چه فاجعه و بيدادى گرفتار مى گردد. چرا كه اگر مى دانستند چنين پندار ساده لوحانه اى در مورد او نداشتند و او را عدالت خواه نمى گفتند.

به هرحال او كوتاه مدتى با آنان خوشرفتارى مى كند و عدالت را پيشه مى سازد، آنگاه نخستين حركت او آغاز مى گردد كه بسوى (حمص)( ۴۶۳ ) كه مردم آن در سخت ترين شرايط، روزگار مى گذارنند، مى رود، از فرات عبور مى كند و به دروازه مصر مى رسد و به نقطه اى كه (قريه سبا) قرار دارد. در آنجا رخداد عظيم و پيكار سهمگينى خواهد داشت كه خبر آن همه جا منتشر مى گردد و دلها از خشونت و شقاوت او لبريز از ترس و دلهره مى گردد و شهرها يكى پس از ديگرى، در برابر او سقوط مى كند.

سپس مستانه و مغرورانه به دمشق باز مى گردد و مردم به او نزديك مى شوند و او سپاهى گران بسوى مدينه گسيل مى دارد و سپاهى ديگر بسوى مشرق، در بغداد ۷۰ هزار نفر را قتل عام مى كند و شكم ۳۰۰ زن باردار را مى شكافد. و آنگاه سپاه او به كوفه مى رسد، چه اشكها از چشمان مرد و زن، جارى مى شود.

اما سپاهى را كه بسوى مدينه گسيل داشته است، هنگامى كه به بيابان خشك و سوزانى مى رسد، با خروش سهمگين جبرئيل روبرو مى گردد و همه آنان جز دو تن را، زمين به فرمان خدا فرو مى برد.

گروهى از شريفترين فرزندان پيامبر از شرارت او به (روم) مى روند و سفيانى از رهبر روم مى خواهد كه بردگان او را، به كشورش بازگشت دهد و او نيز آنان را دستگير و بازگشت مى دهد و سفيانى دستور مى دهد گردن آنان را در گذرگاه شرقى مسجد جامع دمشق بزنند... و كسى هم بر اين دستور بيدادگرانه، چون و چرا نمى كند.

آگاه باشيد كه از نشانه آن، تجديد حلقه ها و ديوارهاى حفاظتى بر دور شهرهاست.

پرسيدند: (چگونه؟)

فرمود: (ديوار دفاعى شام تجديد ساختمان مى گردد، بر دور شهر (عجوز) و (حران)( ۴۶۴ ) و بر شهر (واسط)( ۴۶۵ ) و (بيضاء) ديوار دفاعى ساخته مى شود. بر اطراف كوفه زنجيره اى از دو ديوار دفاعى بنياد مى گردد. همين گونه بر (شوشتر)، (اروميه)، (موصل)، (همدان)، (رقه)( ۴۶۶ ) ، سرزمين (تونس)، (حمص) و... هر كدام ديوار دفاعى يا پايگاههاى نظامى و امنيتى ايجاد مى گردد.

هان اى مردم! بهوش باشيد، آنگاه كه سفيانى ظاهر گردد رخدادهاى سهمگينى روى خواهد داد. نخستين رخداد در (حمص) خواهد بود، به دنبال آن در (حلب)، سپس در (رقه) آنگاه به ترتيب در (سپاه)، (رأس العين)( ۴۶۷ ) ، (نصيبين)( ۴۶۸ ) و (موصل)( ۴۶۹ ) ، رويدادهاى عظيمى روى مى دهد.

سفيانى ۶۰ هزار نفر از مردم را به خاك و خون مى كشد. او همواره به كشتار خويش ادامه مى دهد، بويژه هر آنكس كه نامش محمد، على، حسن، حسين، فاطمه، جعفر، موسى، زينب، خديجه و رقيه، باشد و نشانى از دوستى خاندان وحى و رسالت در او ديده شود، بى رحمانه و به خاطر كينه و عداوتى كه اين عنصر تجاوزكار از خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دل پركينه اش دارد، كشته مى شود، سپس به شام برمى گردد.

در نقطه اى براى نوشيدن شراب و ارتكاب گناه و معصيت مى نشيند و ياران و پيروان خويش را نيز به انجام گناه و جنايت فرمان مى دهد. از مجلس گناه برمى خيزد در حالى كه در دست سلاحى دارد دستور زنا مى دهد و به يارانش مى گويد با زنان مرتكب فحشا گردند آنگاه شكم زنان را پاره كنند و كودكان را از رحمها بيرون مى كشند. و آنها مرتكب چنين شقاوتها مى گردند و هيچ كس توان باز داشتن آنان از اين پليديها و شقاوتها را در خود نمى بيند.

اين جاست كه فرشته گان، پريشان حال مى شوند و خدا فرمان ظهور قائم آل محمد و صاحب الزمان را كه از نسل من مى باشد، صادر مى كند. بى درنگ خبر ظهور او در سراسر گيتى پخش مى گردد و جبرئيل در آن هنگام بر فراز صخره اى در بيت المقدس فرود مى آيد و خطاب به جهانيان ندا مى دهد كه:

( جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) .( ۴۷۰ )

حق آمد و باطل و بيداد نابود گرديد، راستى كه باطل، نابود شدنى بود. و مى گويد: (بندگان خدا! آنچه مى گويم به گوش جان بسپاريد.

مردم! اين اصلاحگر بزرگ جهانى كه ظهور كرده است، مهدى آل محمد است و اينك از مكه حركت كرده است و نداى جهانى و آسمانى او را بشنويد و دعوتش را پاسخ گوييد.)

۳. از امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) آورده اند كه فرمود:

«يخرج ابن آكلة الأكباد من الوادى اليابس وهو رجل ربعة، وحش الوجه، ضخم الهامة، بوجهه اءثر الجدرى، اذا رأيته حسبته أعور، اسمه، عثمان بن عنبسة و هو من ولد أبى سفيان، حتى ياءتى اءرض ذات قرار و معين ».( ۴۷۱ )

فرزند آن زن جگرخواره، از آن سرزمين خشك و سوزان يا (وادى يابس) خروج مى كند. او داراى قامتى متوسط و چهارشانه، چهره اى هراس انگيز، كله اى درشت و صورتى پرآبله است. به قيافه اش كه بنگرى، او را يك چشم مى بينى. نام پليدش (عثمان بن عنبسه) است و از تبار ابوسفيان و پس از خروج تا مسجد جامع كوفه و كنار دجله فرات، پيش مى رود.

۴. از امام باقر (عليه‌السلام ) آورده اند كه فرمود:

«یا جابر! الزم الأرض و لا تحرك يدا و لا رجلا حتى ترى علامات اذكرها لك... ان أدركتها :

أولها:اختلاف بنى العباس و ما أراك تدرك ذلك ولكن حدث به من بعدى عنى .

«و مناد ينادى من المساء ويجيئكم الصوت من ناحية دمشق بالفتح و تخسف قرية من قرى الشام تسمى الجابية و تسقط طائفه من مسجد دمشق الاءيمن ومارقة تمرق من ناحية الترك. و يعقبها هرج (أى: قتل) الروم و سيقبل اخوان الترك حتى ينزلوا الجزيرة وستقبل مارقة الروم حتى ينزلوا الرملة ...».( ۴۷۲ )

اى جابر! در خانه ات بنشين و هرگز مدعيان دروغين مهدويت را تصديق مكن و بسوى آنان مشتاب. البته اگر آخرالزمان را درك كردى:

نخستين نشانه: درگيرى و اختلاف بنى عباس است. فكر نمى كنم شما آن زمان و آن حوادث را درك كنى، اما از من به ديگران، اين علائم و نشانه هاى ظهور را بازگو!

نشانه ديگر: ندا كننده اى است كه از آسمان ندا مى دهد و نيز طنين نداى پيروزى است كه از سوى دمشق به گوش جهانيان مى رسد و روستايى از روستاهاى شام بنام (جابيه) فرو مى رود، قسمت راست مسجد جامع دمشق فرو مى ريزد و تجاوزكارى سرشناس از دين حق خارج مى گردد. از پى آن فرو پاشى و هرج و مرج در (روم) خواهد بود، آنگاه (تركان) در جزيره و روميها در (رمله) فرود مى آيند.

اى جابر! در آن سال در سراسر مغرب زمين اختلافات بزرگ و بسيارى روى خواهد داد. نخستين سرزمينى كه ويران مى گردد، سرزمين شام است و آن بخاطر سه پرچمى است كه در آنجا به اهتزاز در مى آيد:

پرچم (اصهب) يا زرد چهره، پرچم (ابقع) و مردى كه نقطه هاى سياه و سفيد بر صورت دارد و پرچم سفيانى.

گروه سفيانى با (ابقع) درگير مى شود و پيكار سختى روى مى دهد و گروه سفيانى، آنان را از پاى در مى آورد و گروه (اصهب) را نيز نابود مى سازد، آنگاه رو بسوى عراق مى آورد. سپاه او به منطقه اى بنام (قرقيسا) مى رسد و آنجا درگير مى شود و ۱۰۰ هزار نفر از ستمكاران كشته مى شوند.

سپاهى نيز به كوفه گسيل مى دارد كه شمار آن به ۷۰ هزار مى رسد آنان مردم كوفه را قتل عام مى كنند و به اسارت در مى آورند. و درست در اين شرايط دردناك است كه پرچمهايى از طرف خراسان مى رسد. نيرويى كه به سرعت خود را به كوفه مى رساند و در ميان همين نيرو، گروهى از ياران راستين مهدى (عليه‌السلام ) است. مردى از عجم و از اهل كوفه قيام مى كند و با گروهى اندك بر ضد جنبش سفيانى وارد عمل مى گردد، اما فرمانده لشكر سفيانى او را ميان كوفه و حيره به قتل مى رساند.

سفيانى سپاهى نيز به سوى مدينه گسيل مى دارد، اما امام مهدى (عليه‌السلام ) از مدينه به سوى مكه حركت مى كند. گزارش به فرمانده سپاه سفيانى مى رسد كه حضرت مهدى (عليه‌السلام ) به سوى مكه در حركت است و او سپاهى از پى حضرت مى فرستد، اما آنان به آن حضرت نمى رسند و آن گرامى بسان (موسى كليم) و بر سيره و روش او، وارد مكه مى گردد.

فرمانده سپاه سفيانى در بيابانى فرود مى آيد و نداى گرى از آسمان ندا مى دهد كه: (اى كوير خشك و سوزان! اين سپاه تجاوزكار را نابود ساز!) و اينجاست كه زمين، آنان را فرو مى برد و جز سه نفر از آنان باقى نمى ماند و خدا آنان را نيز به گونه اى مسخ و به شدت كيفر مى كند و چهرهايشان را به عقب بر مى گرداند.

اين آيه شريفه اشاره بدانهاست كه مى فرمايد:

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَكُم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰ أَدْبَارِهَا ...) ( ۴۷۳ )

۵. از امام صادق (عليه‌السلام ) آورده اند كه فرمود:

«كانى بالسفيانى أوبصاحب السفيانى قد طرح رحله فى رحبتكم بالكوفة فنادى مناديه:من جاء برأس شيعة على، فله ألف درهم .

فيثب الجار على جاره و يقول:هذا منهم. فيضرب عنقه و يأخذ ألف درهم ».( ۴۷۴ )

گويى مى نگرم كه سفيانى در كوفه و در ميدان شهر شما، بساط خويش را گسترده است و جارچيهاى او جار مى زنند كه: (هركس سر شيعه اى را بياورد يك هزار درهم جايزه دارد.)

آنگاه است كه همسايه بر همسايه مى شورد و او را به جرم شيعه بودن سر مى برد تا هزار درهم جايزه را بگيرد.

۶. و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

«السفيانى من المحتوم و خروجه فى رجب و من اءول خروجه الى آخره خمسة عشرشهرا، ستة أشهر يقاتل فيها، فاذا ملك الكور الخمس ملك تسعة اءشهر ولم يزد عليها يوما واحدا ».( ۴۷۵ )

سفيانى و خروج او از نشانه هاى قطعى ظهور امام مهدى (عليه‌السلام ) است. او در ماه رجب خروج مى كند و شورش و فتنه او پانزده ماه به طول مى انجامد. شش ماه مى جنگد و آنگاه بر منطقه وسيعى از خاور ميانه كه شامل اردن، فلسطين، دمشق و... مى گردد، مسلط مى شود و نه ماه بدون كم و كاست حكمرانى مى كند.

۷. و نيز آورده اند كه امام صادق (عليه‌السلام ) فرمود:

«من الأمر محتوم و منه ما ليس بمحتوم و من المحتوم:خروج السفيانى فى رجب »( ۴۷۶ )

برخى از نشانه ها و علائم ظهور، قطعى است و تخلف ناپذير و برخى غير قطعى، از جمله نشانه هاى حتمى، خروج سفيانى است.

۸. امام باقر (عليه‌السلام ) از امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) آورده است كه:

اذا اختلف الرمحان بالشام لم تنجل الا عن آية من آيات الله.

قيل:و ماهى يا أميرالمؤ منين!؟

قال: «رجفة تكون بالشام يهلك فيها اءكثر من مائة ألف، بجعلهاالله رحمة للمؤ منين و عذابا على الكافرين، فاذا كان ذلك فانظروا الى أصحاب البراذين الشهب المحذوقة و الرايات الصفر، تقبل من المغرب حتى تحل بالشام و ذلك عند الجزع الأكبر و الموت الأحمر .

فاذا كان ذلك فانظر فانظروا خسف قرية من دمشق يقال لها: حرستا، فاذا كان ذلك فانتظروا خروج المهدى (عليه‌السلام )».( ۴۷۷ )

(هنگامى كه نيزه ها در شام درگير شدند، از نشانه اى از نشانه هاى ظهور، پرده برمى دارد.)

پرسيدند: (چگونه؟)

فرمود: (زمين لرزه اى در شام رخ خواهد داد كه يكصد هزار تلفات بجاى مى گذارد، خداوند آن را رحمتى براى مؤمنان و كيفرى براى كافران قرار مى دهد، هنگامى كه چنين رخدادى بوقوع پيوست، چشم به راه مركبهاى سياه و سفيد و سوارانى باش كه با پرچمهاى زرد از مغرب، وارد شام مى گردند، آنگاه است كه هنگامه آن حادثه بزرگ و مرگ سرخ است.

آنگاه كه چنين رخدادى بوقوع پيوست در انتظار فرو رفتن روستايى در منطقه دمشق بنام (حرستا)( ۴۷۸ ) باش و هنگامى كه چنين رويدادى بوقوع پيوست، فرزند آن زن جگر خواره، سفيانى، از وادى يا بس، آن بيابان خشك و سوزان، خروج مى كند و وارد دمشق مى گردد و بر منبر مسجد جامع قرار مى گيرد. و آنگاه كه چنين شد ديگر در انتظار ظهور حضرت مهدى (عليه‌السلام ) باشيد.

۹. اصبغ بن نباته از امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) آورده است كه فرمود:

«... ولذلك علامات:...و خروج السفيانى براية حمراء، اءميرها رجل من كلب واثنى عشر ألف عنان من خيل السفيانى يتوجه الى مكة والمدينة، أميرها رجل من بن امية يقال له: خزيمة، أطمس العين الشمال على عينه ظفرة غليظة يمثل بالرجال. لاترد له راية حتى ينزل المدينة فى دار يقال لها:دار أبى الحسن

«ويبعث خيلا فى طلب رجل من آل محمد وقد اجتمع اليه ناس من الشيعة يعود الى مكة، اميرها رجل من غطفان، اذا توسط القاع الاءبيض، خسف بهم، فلا ينجو الا رجل يحول الله وجهه الى قفاه، لينذرهم ويكون آية لمن خلفهم و يومئذ تأویل هذه الآية:و لوترى اذ فزعوا فلافوت و اءخذوا من مكان قريب ».( ۴۷۹ )

براى ظهور مهدى (عليه‌السلام ) نشانه هايى است... از جمله آنها: خروج سفيانى با پرچم سرخ است كه پرچمدار آن مردى از قبيله (كلب) است.

۱۲ هزار نفر از سپاه او، بسوى مكه و مدينه حركت مى كنند كه پرچمدار آن سپاه، عنصر پليدى از امويان است. نام او (خزيمه) مى باشد كه چشم چپ او كور است و پرده سفيدى روى چشمش را گرفته است او قساوت پيشه اى است كه مردم را، مثله مى كند و همه جا را مى كوبد تا وارد مدينه مى گردد خود در آنجا مستقر مى شود و در جستجوى بزرگ مردى از خاندان پيامبر، سپاهى گران بسوى مكه گسيل مى دارد( ۴۸۰ ) كه پرچمدار آن مردى از طايفه غطفان است.

اين سپاه تجاوزكار هنگامى كه به نقطه اى در ميان مكه و مدينه مى رسد، زمين آنان را فرو مى برد و جز يكى از آنان نجات نمى يابد، خداوند چهره او را نيز وارونه مى سازد و به عقب بر مى گرداند تا هشدارى براى آن تجاوزكاران باشد و درس عبرتى براى آيندگان.

و آنگاه تأویل اين آيه ظاهر مى گردد كه مى فرمايد:

( وَلَوْ تَرَىٰ إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّكَانٍ قَرِيبٍ ) .( ۴۸۱ )

اگر ببينى آنگاه كه سخت بترسند و رهاييشان نباشد و از مكانى نزديك گرفتارشان سازند.

سفيانى ۱۳۰ هزار تن از نيروهاى خويش را نيز به كوفه گسيل مى دارد. آنان در نقطه اى فرود مى آيند و ۶۰ هزار نفر از آنان وارد كوفه مى شود تا اينكه در كنار قبر حضرت هود (عليه‌السلام ) در منطقه (نخيله) در روز عيد به آنها هجوم مى برند، فرمانرواى مردم، خودكامه كينه توزى است بنام كاهن و ساحر.

و از شهر بغداد نيز فرمانده ديگرى با ۵ هزار نفر كاهن خروج و بسوى آنان مى شتابند و كشتار وسيعى صورت مى گيرد به گونه اى كه از خون اجساد دهها هزار كشته، (فرات) رنگين و بدبو مى گردد و از كوفه هزاران دوشيزه اى كه دست و چهره آنان ديده نشده است به اسارت گرفته و به شهر نجف مى برند.

۱۰. در روايت ديگرى از امیرمؤمنان (عليه‌السلام ) آورده اند كه فرمود:

(سفيانى با ۷۰ هزار نفر بسوى كوفه و بصره حركت مى كند، همه شهرها و مناطق را دور مى زند، دانشمندان را مى كشد، قرآنها را مى سوزاند، مسجدها را ويران مى سازد، حرام را حلال و حلال را حرام اعلان مى كند. او به نواختن موسيقى و تار و طنبور در كوچه ها و بازارها فرمان مى دهد و به شراب خوارگى در پاركها و مراكز شهر دستور مى دهد، فحشاء و زشتى را روا اعلان مى كند و همه واجبات را تحريم مى سازد و از هيچ جور و ظلمى نه تنها باز نمى دارد و روى نمى گرداند؛ بلكه به عناوين گوناگون و وسايل مختلفى بر سركشى و تجاوزكارى و طغيانگريها مى افزايد.

كودكان را به دستورش گردآورى مى كنند و در روغن جوشان مى افكنند. آنان فرياد مى زنند كه: (اگر پدران ما فرمان تو را نبرده اند پس گناه ما چيست؟) و دو كودك به نامهاى حسن و حسين را به دار مى كشد.

در كوفه نيز همين جنايتها را مرتكب مى گردد و دو كودك ديگر به نامهاى حسن و حسين را بر درب مسجد جامع كوفه به دار مى كشد كه خون آنان بسان خون (يحيى) مى جوشد. با دين اين منظره وحشتناك به نزول بلا و نابودى خويش يقين مى كند به همين جهت وحشت زده از كوفه به شام مى گريزد بى آنكه كسى راه را بر او ببندد. وقتى وارد شهر دمشق مى شود، بساط شرابخوارى و گناه مى گسترد و تمام ياران خود را نيز به ارتكاب گناه، وادار مى سازد.( ۴۸۲ )

۱۱. محمد بن مسلم از امام باقرعليه‌السلام آورده است كه:

«السفيانى، أحمر أشفر، أزرق، لم يعبد الله قط و لم ير مكة و المدينة قط. يقول: يارب!... ثارى و النار! يارب!... ثارى و النار( ۴۸۳ )

سفيانى، عنصرى، سرخ رو چشم زاغ و داراى موهايى بور است هرگز لحظه اى خدا را نپرستيده و مكه و مدينه را نمى بيند. و مى گويد: پروردگارا! انتقام من به آتش است.)

يعنى، من انتقام خويش را خواهم گرفت اگر چه با ورود به آتش باشد. و مراد از آتش، همان جنگ فراگيرى است كه سيد هاشمى بر عليه دودمان بنى اميه آغاز مى كند، همانگونه كه نعيم بن حماد استاد بخارى نقل مى كند:

عن أبى قبيل قال: «يملك رجل من بنى هاشم فيقتل بنى امية فلايبقى من الا اليسير لايقتل غير هم ثم يخرج من بنى امية فيقتل بكل رجل رجلين حتى لا يبقى الا النساء ثم يخرج المهدى عليه‌السلام

مردى از تبار بنى هشام حكومت را به دست مى گيرد و شعله هاى آتش جنگ او، سراسر دودمان بنى اميه را فرا مى گيرد و جز اندكى از آنان همه را از دم شمشير مى گذراند و غير بنى اميه را متعرض نمى شود. و آنگاه مردى از بنى اميه قيام مى كند و در برابر هر يك كشته از بنى اميه، دو نفر را به قتل مى رساند و جز زنان كسى را باقى نمى گذارد و آنگاه است كه مهدىعليه‌السلام ظهور مى نمايد.

روى أيضا عن أبى قبيل: قال: «يبعث السفيانى جيشا الى المدينة فياءمر بقتل كل من كان فيها من بنى هاشم حتى الحبالى و ذلك لما صنع الهاشمى الذى يخرج من الشرق يقول: ما هذا البلاء كله و قتل اءصحابى الا من قبلهم فياءمر بقتلهم فيقتلون حتى لا يعرف بالمدينة منهم اءحد و يفترقوا منها هاربين الى البوادى والجبال والى مكة حتى نساؤ هم يضع فيهم السيف اياما. ثم يكف عنهم فلا يظهر منهم الا خائف حتى يظهر أمر المهدى عليه‌السلام بمكة( ۴۸۴ )

و همچنين ابوقبيل نقل كرده: مرد سفيانى لشگرى را به طرف مدينه گسيل مى دارد و به آنان دستور مى دهد: (تمام نسل بنى هاشم را از لب شمشير بگذرانيد حتى به زنان حامله رحم نكنيد.)

و اين بخاطر كشتار وسيعى است كه مرد هاشمى از دودمان بنى اميه انجام داده است.

آرى! كسى از بنى هاشم را در مدينه باقى نمى ماند چون عده اى از آن كشته مى شوند و عده اى هم به بيابانها كوهها و يا به مكه معظمه پناه مى برند و كار به جايى مى رسد كه زنان بنى هاشم شمشير به دست گرفته و با لشگر سفيانى به جنگ مى پردازند. و آنگاه است كه ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام فرا مى رسد

آرى! خواننده گرامى! اينها بخشى از رواياتى است كه از پيامبر گرامى و امامان نورعليه‌السلام در مورد جنبش ارتجاعى سفيانى و جرائم سهمگين و جنايات او وارد شده است.

لازم بياد آورى است كه داستان سفيانى را تنها شيعيان نياورده اند بلكه علماى اهل سنت نيز در كتابهاى خويش آن را آورده اند و روايات در كتابهاى هر دو گروه در اين مورد متواتر است براى نمونه اين منابع كه همه از اهل سنت مى باشد داستان سفيانى را آورده اند:

۱. (العرف الوردى) سيوطى شافعى، ج ۲.

۲. (مجمع الزاوائد) جلد ۷،.

۳. (صحيح مسلم) جلد ۲،.

۴. (عقدالدرر). باب ۴.

۵. (كنزالعمال)، جلد ۶.

۶. (كتاب الفتن ابن حماد استاد بخارى در باب ((علامات المهدى).

۷. (متدرك الصحيحين) جلد ۴،.

۸. (تفسير ثعلبى شافعى) جلد ۲۲،.

۹. (تفسير طبرى) و دهها كتاب ديگر اهل سنت...( ۴۸۵ )


گزارش فشرده از جنبش ارتجاعى سفيانى

رواياتى كه در مورد سفيانى و جنبش ارتجاعى او و فرجام كارش از نظر شما خواننده گرامى گذشت در حقيقت پرونده سياه و ننگينى است كه زندگى لبريز از جرائم و جنايات او را نشان مى دهد و مى توان اين پرونده سياه و قطور را بدين صورت خلاصه كرد:

۱. انقلاب سفيانى

سفيانى، عنصر بى بند و بار، آلوده و پرده در اموى نسبت و اموى نژاد است كه در سوريه انقلاب مى كند و انقلابش نيز، پس از غلبه بر دو گروه مخالف خويش به ظاهر پيروز مى گردد و آن دو خط مخالف را كه رهبرى يكى را مردى سرخ رو و ديگرى را مردى (ابرص) به عهده دارد در هم مى كوبد.

فضاى سياسى و اجتماعى براى او آماده مى شود و او بر منطقه وسيعى كه شامل: دمشق، حمص حلب، اردن، فلسطين، و اسرائيل كنونى است، مسلط مى گردد و يهوديان و عناصر تبهكار و حق ستيز، كودكان پرورشگاهى و كنار خيابانى، از او پيروى مى كنند و همه اين تحولات ظرف شش ماه صورت مى پذيرد.

۲. در راه اشغال عراق و حجاز

پس از استقرار قدرت و سيطره سفيانى در سوريه و منطقه وسيعى كه نام برده شد، سپاه گرانى مركب از ۱۴۲ هزار نفر سازماندهى مى كند و بخشى از آن را به منظور فتح عراق و بخشى ديگر را بسوى مدينه مى رود تا حضرت مهدى المهدىعليه‌السلام آن اصلاحگر بزرگ جهانى را كه خبر ظهورش پخش گرديده دستگير نمايد آنان سه روز در مدينه توقف مى كنند و در آنجا دست به چپاول و جنايت مى زنند و پس از آن بخش مهم آن ۱۲ هزار نفر، مدينه را بمنظور دستيارى به امام مهدىعليه‌السلام به قصد مكه ترك مى كنند، چرا كه اطلاع مى يابند كه آن اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها از مدينه به مكه رفته است.

اين سپاه تجاوز كار در راه مكه به بيابانى مى رسند و در آنجا زمين به امر خدا همه آنان را مى بلعد و جز دو نفر باقى نمى ماند يكى از آن دو بسوى حضرت مهدىعليه‌السلام مى رود تا بشارت نابودى دشمنان حق و عدالت را بدهد و ديگرى بسوى سفيانى مى رود تا سرنوشت شوم ستونى از سپاه تجاوز كار او را گزارش كند.

۳. اشغال عراق و آزادى آن

اما سپاه تجاوزكارى كه از سوى سفيانى به عراق گسيل مى گردد، در منطقه اى از اطراف نجف كه (روحاء) نام دارد پياده مى شود و دهها هزار نفر از آنان براى اشغال نجف و كوفه حركت مى كنند.

روز عيدى از اعياد اسلامى تجاوز خويش را به اين دو شهر آغاز مى كنند و سر راه خود با ستونى از مدافعان كه از بغداد مى رسد درگير مى شوند و ميان اين دهها هزار مدافع عراقى و سپاه سفيانى جنگ وحشتناكى جريان مى يابد كه البته سپاه سفيانى، پيروز مى شود و كوفه را به اشغال خود در مى آورد و در آنجا سخت به كشتار وسيع غير نظامين، جارى ساختن سيلاب خون از بيگناهان برپا ساختن چوبه هاى بى شمار دار و به اسارت بردن زنان و دختران دست مى زند.

مردى براى دفاع از كوفه و حقوق مردم آن به پا مى خيزد و انقلابى به راه مى اندازد اما كشته مى شود.

سرانجام اين بخش از سپاه سفيانى بسوى شام بر مى گردد اما گروهى از كوفه و گروهى به فرماندهى (سيد هاشمى) و گروهى به فرماندهى قهرمان پرواپيشه (يمنى)، سپاه ۱۰۰ هزار نفرى سفيانى را تعقيب مى كنند و طى جنگ خونين ميان راه عراق و شام همه را درهم مى كوبند و انبوهى اسير و غنايم جنگى، بدست مى آورد.

۴. رويارويى كامل حق و باطل

اما سرانجام شوم سفيانى و جنبش ارتجاعى او، بدين گونه پايان مى پذيرد كه: حضرت مهدىعليه‌السلام آن اصلاحگر زمين و زمان پس از ظهور خويش از مكه به تدريج به كوفه مى رسد و پس از استقرار عدالت در حجاز و عراق و دمشق، قلمرو سيطره ظالمانه سفيانى را هدف قرار مى دهد در حركت اصلاحى امام بسوى شام، انبوهى از حق طلبان به او مى پيوندند و سفيانى نيز در (رمله) شمال شرقى فلسطين و قدس براى شرارت آماده مى شود. لحظات رويارويى دو سپاه حق و باطل و عدل و بيداد، فرا مى رسد گروههايى از سپاه سفيانى قرار گاه خويش را رها كرده و به لشكر حق مى پيوندند و گروهى نيز به سپاه سفيانى ملحق مى شوند.

و شرايط براى يك پيكار بزرگ و سرنوشت ساز آماده مى شود.

۵. مذاكرات و تلاشهاى ديپلماتيك

سفيانى با دريافت گزارش رسيدن نيروى حق و آمدن اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها، امام مهدىعليه‌السلام از عراق به شام و فلسطين خود را با همه قدرت و امكانات آماده رويارويى و ديدار مى كند به روايتى از امام باقرعليه‌السلام مى گويد:

«اخرجوا الى ابن عمى

عموزاده ام را نزد بياوريد.( ۴۸۶ )

پس از آنكه روياروى هم قرار مى گيرند و امام مهدىعليه‌السلام سفيانى را براى گفتگو به حضور مى پذيرد و آن گفتگو به بيعت سفيانى با حضرت مهدى و با ايمان به او و حركت عظيم و عميق و آسمانى او مى انجامد سفيانى از قرارگاه حضرت مهدىعليه‌السلام بسوى سپاه خويش باز مى گردد كه سران سپاهش مى پرسند:

(ماصنعت؟) چه كردى؟

پاسخ مى دهد: (من در برابر منطق پولادين و موضع بحق حضرت مهدىعليه‌السلام اسلام او را پذيرفتم و به راه و رسم او گردن نهادم و با او دست بيعت دادم و از گذشته سياه خويش ندامت كردم)

سران سپاه او مى گويند: (زشت باد رأى تو! در شرايطى كه خليفه اى بلامانع و پراقتدار بسوى امام مهدىعليه‌السلام رفتى، اينك بر خط اطاعت او گردن نهاده بازگشته اى؟)

۶. ناجوانمردى و بيعت شكنى

سفيانى از پيمان خويش دست كشيده و بيعت خويش با حجت خدا و خليفه راستين او را مى شكند و به تشويق سران سپاه تجاوزكار خود براى پيكار با حق و عدالت آماده مى شود.

سحرگاه يكى از روزها پيكار نهايى حق و باطل آغاز مى گردد و خداوند پس از نبردى خونبار ميان دو سپاه عدل و ظلم حجت خدا و ياران حق گراى او را پيروزى كامل مى بخشد و آنان سپاه حق ستيز سفيانى را بطور كامل نابود مى سازد.( ۴۸۷ )

طبق روايت ديگرى سفيانى از سرنوشت شوم و تكان دهنده سپاه خويش كه در راه مكه به زمين فرو مى رود و زمين به فرمان خدا آنها را مى بلعد درس عبرت گرفته و مى كوشد تا فرمان امام مهدىعليه‌السلام را گردن نهد. به همين جهت بيعت مى كند اما پس از اندك زمانى بيعت خويش را مى شكند و سركشى مى كند و پس از نبردى خونين به اسارت در مى آيد و نابود مى گردد( ۴۸۸ )

به روايت ديگرى پس از دستگيرى به دستور حضرت مهدىعليه‌السلام در دروازه بيت المقدس كشته مى شود.( ۴۸۹ )

و بدينسان شهرها و بندگان خدا، از شرارت اين عناصر پليد و ميكروبهاى مرگبارى كه آن اصلاحگر بزرگ جهانى آنها را ريشه كن مى سازد همگى راحت مى شوند.

يك پرسش:

در اينجا پرسش اين است كه: (اين همه مصائب و فجايع چرا؟)

رنجها و غمهايى كودكان را پير مى سازد و زندگى زن و مرد پير و جوان، كوچك و بزرگ را تيره و تار مى سازد و همه را فرا مى گيرد چرا اين تباهيها و مصائب رخ مى دهد؟

چرا انسانها در خور اين رنجها و دردها و بلاها مى گردند؟

چرا استحقاق اين را مى يابند كه شرارت پيشگانى اين گونه بر سرنوشت آنان تسلط يابند و جامع ها و تمدنها و هستى مردم را بسان توپ به بازى بگيرند و با سرنوشت و هستى آنان بازى كنند، براى چه؟

پاسخ:

پيش از هر چيز، يادآورى اين نكته ضرورى است كه يك انسان يكبار قانون شكنى مى كند و به كيفر اين قانون شكنى به زندان جريمه مالى، كيفر بدنى يا تبعيد محكوم مى گردد گاه براى جنايتى به زندان ابد با اعمال شاقه محكوم مى شود و ممكن است براى يك گناه يك قانون شكنى و يك جنايت به كيفرى اين گونه بر اساس حق و عدالت محكوم گردد اينك بايد پرسيد: (اين انسان اگر قوانين الهى را شكست آن هم نه يكبار و نه يك نفر بلكه بارها و بارها و آن هم در بعد جامعه ها و تمدنها... چگونه؟)

آيا چنين جامعه و تمدن و مردمى سزاوار كيفرى اين گونه نيستند؟

آيا مخالفت با سنن الهى، قوانين خدا و مقررات او بدون كيفر مى ماند؟

هنگامى كه بيشتر واجبات شرعى ترك گرديد و محرمات مباح شمرده شد و انحرافات عقيدتى بويژه ميان نسل جوان گسترش يافت و كار به جايى رسيد كه برخى از مسلمانان راه انكار حق و آفريدگار هستى را در پيش گرفتند و ارزشهاى برخى از مسلمانان راه انكار حق و آفريدگار هستى را در پيش گرفتند و ارزشهاى عقيدتى و عملى بدون كيفر طبيعى مى ماند؟

ما اينك در مقام بر شمردن گناهان و انحرافات جارى در ميان جامعه ها نيستيم، چرا كه اگر بخواهيم اين آفتها و انحرافات را برشماريم بحث و شكل و محتواى كتاب تغيير مى كند تنها بطور فشرده نگرشى به اوضاع جامعه هاى اسلامى مى اندازيم و مى گذريم تا مطلب روشن شود.

اينك خود مى نگريم كه بسيارى از مسلمانان نماز نمى خوانند؛ بسيارى روزه نمى گيرند و حقوق مالى خويش را نمى پردازند.

در بسيارى از كشورهاى اسلامى، ضد ارزشها فراوان و حرام خدا حلال و مباح شمرده مى شود و جرائم و جنايات مجاز اعلام مى گردد.

آيا شما خواننده عزيز! كشورى از دنياى اسلام يا ديگر كشورها را مى شناسى كه در آن سرقت و تجاوز به اموال ديگران يافت نشود؟

ما خود در مراسم حج در كنار حرم امن الهى بسيار شاهد بوده ايم كه پول زائران به سرقت رفته است برخى حتى قرآنها را از مساجد و مراكز عبادى مى برند و به بهاى اندكى مى فروشند.

در جهان اسلام مشروبات حرام توليد مى شود و با كمال جرأت و آزادى كامل از كشورهاى غير اسلامى نيز وارد مى گردد و بطور علنى فروخته و مصرف مى شود... بى عفتى و فحشا، سوگمندانه از به پديده هاى شوم اين روزگار است، آفت برهنگى و بلاى بى بند و بارى با عنوان دروغين رهايى از قيد و بند و افكار كهنه و نشان تمدن، دامنگير جامعه ها شده است.

رباخوارگى و مكيدن خون توده هاى دربند جزء گسست ناپذير امور اقتصادى گشته و از واردات گرفته تا صادرات و تجارت تا بازار ريشه دوانيده و بانكها با پوشش قانونى، سالانه صدها ميليون... بهره بانكى مى گيرند و در كنار اين شبكه هاى رسمى رباخوارگى ديگر از كسانى كه حرفه و كارشان رباخوارگى و گوشت و پوستشان از رباست مگو و مپرس.

كشورهاى مسلمان انواع گوشتهاى يخ زده و كنسرو و بسته بندى شده را از كشورهاى بيگانه وارد مى كنند و مسلمانان با آگاهى به حرمت آنها همه را مصرف مى كنند.

رسواتر و فاجعه بارتر اينكه: در كشورهاى اسلامى بسيارى به نارواگويى و اهانت به مقدسات دينى و مذهبى عادت كرده و به گونه اى با ارزشهاى والاى مذهبى گاه برخورد مى شود كه انسان از بيان آن شرمنده شده و پيشانى از تصور آن سرخ مى گردد.

احزاب و سازمانهاى منحرف آشكار و نهان، جهان اسلام را به اشغال در آورده و نسل جوان را به پرتگاه سقوط سوق داده و مقدسات و ارزشهاى ما را به باد استهزا گرفته اند.

و علاوه بر آنچه اشاره رفت، ميليونها گناه، معصيت، جنايت و جرمى كه بتدريج بصورت پديده هاى ناچيز و بى اهميت در آمده، در ميان مسلمانان رواج يافته است به گونه اى كه هيچ گناه و معصيتى را نمى توان يافت جز اينكه برخى از مسلمانان بدان آلوده اند

در ميان ملل غير مسلمان وضعيت غمبارتر است. آنان گويى همه گناهان و معاصى را بر اساس فلسفه زندگى و مذهب خويش روا شناخته اند و كار به جايى رسيده است كه از مرزهاى انسانى تجاوز نموده و به مخالفت با فطرت و طبيعت انسانى برخاسته اند.

در بيشتر كشورهاى عربى و شرق آسيا، باشگاههاى برهنگان دائر است و مردان، زنان و كودكان لخت مادرزاد، درست بسان حيوانات كه ذره اى مفهوم حيا و عفت را در نمى يابند وارد مى گردند.

در مراكز رقص، كاباره ها و... دختران جوان، برهنه و عريان در برابر هزاران چشم حريص و تماشاگر، مى رقصند و ميليونها نفر بدين مراكز تباهى و رسوايى رفت و آمد مى كنند و با آن پيكرهاى برهنه تفريح مى كنند.

آرى! خواننده گرامى! اينها تنها عناوين كلى گناهان و جناياتى است كه سوگمندانه موج آن جامعه هاى اسلامى و غير اسلامى را در برگرفته است آفتهايى كه موازين اخلاقى، معيارهاى عقيدتى و ارزشهاى والاى آسمانى و انسانى، آنها را دور ريخته و از آنها بيزارى جسته است.

آرى! اينها تازه نمونه هايى از جنايات و آفتها و پليديهاست شما خواننده گرامى! مى توانيد با مراجعه به معلومات خويش و با مطالعه مجلات و روزنامه ها، با هزاران قتل و غارت آدم ربايى و غصب حقوق ديگران تجاوزكارى و زورگويى و انواع ظلم و ستم و خودكامگى كه بشريت با آن دست به گريبان است روبرو گردى.

اينك آيا اين انسان تجاوز كار و آلوده به پليديها در واپسين حركت تاريخ سزاوار نيست كه سفيانى و سپاه خونريز و تبهكار و بى بند و بار او بر آن سلطه يابد و همه را بسان خوشه هاى گندم درو كند و از كشته ها پشته بسازد و انسانها را بسان حشرات قتل عام كند؟

چرا! چنين جامعه و مردمى سزاوار بيداد سفيانى هستند و در خور كيفرى خواركننده تر از آن.

با اين بيان مى توان سبب اصلى جنگهاى ويرانگر و نيز جنگ سوم جهانى را كه دور از انتظار نيست و در صورت وقوع ساكنان زمين را به كام شعله هاى هستى سوزش خواهد كشيد و همه جا را به ويرانه اى تبديل خواهد ساخت دريافت.

آرى! عامل حقيقى و اصلى اين نگونساريها و سقوطها، امواج گناه و جنايت و انحراف اخلاقى و عقيدتى است كه همه شهرها و خانه ها را در برمى گيرد و همه جا را آلوده مى سازد.

اينك بايد پرسيد كه: (جامعه و تمدن و دنيايى اينگونه چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟)

بشريت با اين فجايع و جنايات، داراى چه كرامت و بهايى است؟

و براى چه خداوند آفتها و بلاها را از اين موجود آلوده و تجاوز كار و پرده در كه در برابر آفريدگار خويش به سركشى برخاسته است برطرف سازد؟

خداوند زمين را به حكمت خويش از اين موجودات پليد، پاك و پاكيزه مى سازد همانگونه كه فضا و مزرعه ها و كشتزارها را از ميكروبهاى زيانبار كه آفت جان گلها و گياهان و دانه ها و انسان و حيوان است، ضد عفونى مى كند.


فرو رفتن سپاه سفيانى در زمين

از نشانه هاى قطعى ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام فرو رفتن بخشى از سپاه تجاوز كار سفيانى بر زمين، ميان دو شهر مقدس، (مكه) و (مدينه) است.

در روايتى كه از سفيانى و جنبش ارتجاعى او سخن رفته است بارها از اين رويداد پرده برداشته شده و ما ديگر به آن روايات باز نمى گرديم و تنها بصورت فشرده اى به اين نشان كه از نشانه هاى قطعى ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام است اشاره مى كنيم.

از روايتى كه ترسيم گرديد دريافتيم كه سفيانى، سپاهى گران بسوى مدينه منوره به منظور پيكار با حضرت مهدى و دستيابى به آن وجود گرانمايه، گسيل مى دارد. اين سپاه تجاوز كار پس از رسيدن به مدينه در مى يابد كه حضرت مهدىعليه‌السلام به مكه شتافته است. به همين جهت بى درنگ راه (مكه) را در پيش مى گيرد. در ميانه راه هنگامى كه به پهن دشتى كه در ميان (مدينه) و (مكه) است مى رسد، خداوند به زمين فرمان مى دهد تا آن لشكر تجاوز كار را ببلعد. و زمين نيز به امر خدا همه آنان را با تمامى وسايل و تجهيزات و امكانات مى بلعد و تنها دو نفر باقى مى ماند... تا يكى خبر اين رخداد عظيم و شگرف را به سفيانى برد و ديگرى به امام مهدىعليه‌السلام .

روشن است كه اين فرو رفتن زمين و بلعيده شدن سپاه تجاوزكار كفر، به سبب زمين لرزه يا حوادث طبيعى كه گاه در مناطق مختلف جهان روى مى دهد نمى باشد، بلكه تنها عذاب شديد و كيفر عبرت انگيز و سختى است كه بخاطر آن همه شقاوتها و پليديها دامنگير آنان مى شود و به فرمان خدا رخ مى دهد همانگونه كه قرآن مى فرمايد:

( إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ ) .( ۴۹۰ )

هنگامى كه خدا بخواهد كارى انجام دهد فرمانش تنها اين است كه مى گويد: (موجود باش!) پس موجود مى شود.

آرى! اين فرو رفتن زمين بدان معناست كه شكاف عميقى در زمين پديدار مى گردد و بر اثر آن شكاف عظيم حفره و گودال وسيع و گسترده اى كه ابعاد آن براى ما نامعلوم است دهان مى گشايد و با دهان گشودن ناگهانى زمين سپاه سفيانى در اعماق آن فرو مى رود و آنگاه ميليونها تن خاك و گل و لاى بر سر آنان فرو مى ريزد و همگى نابود مى گردند.

در اين مورد از امام صادقعليه‌السلام روايت شده است كه ضمن بيانى طولانى در مورد رخدادهاى پس از ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام فرمود:

«رسيدنا القائم مسند ظهره الى الكعبة... ثم يقبل على القائم رجل وجهه الى قفاه وقفاه الى صدره ويقف بين يديه فيقول:يا سيدى! أنا بشير! أمرنى ملك من الملائكة اءن الحق بك و ابشرك بهلاك جيش السفيانى بالبيداء

فيقول له القائم: (بين قصتك و قصة اءخيك؟

فيقول الرجل: «كنت و اءخى فى جيش السفيانى و خربنا الدنيا من دمشق الى الزوراء و تركناها جماء و خرجنا الكوفة و خربنا المدينة و كسرنا المنبر وراثت بغالنا فى مسجد رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خرجنا منها... نريد اخراب البيت وقتل اءهله فلما صرنا فى البيداء عرسنا فيها فصاح بنا صائح: اءبيدى القوم الظالمين! فانفجرت الارض و بلعت كل الجيش فو الله ما بقى على وجه الارض عقال ناقة فما سواه غيرى و غير اءخى فاذا نحن بملك قد ضرب و جوهنا فصارت الى ورائنا كماترى فقال لاخى: ويلك امض الى الملعون السفيانى بدمشق فانذره بظهور المهدى من آل محمد و عرفه اءن الله قد اءهلك جيشه بالبيدأ

و قال لى: «يا بشير! الحق بالمهدى بمكة و بشره بهلاك الظالمين و تب على يده فانه يقبل توبتك، فيمر القائم يده فيرده سويا كما كان ويبايعه و يكون معه ».( ۴۹۱ )

سالار ما، قائمعليه‌السلام بر ديوار خانه كعبه تكيه مى زند... آنگاه مردى از راه مى رسد كه چهره اش به عقب برگشته و پشت گردنش بطرف سينه اش.

او در برابر امامعليه‌السلام مى ايستد و مى گويد: (سالار من! من مژده رسانم! يكى از فرشتگان به من دستور داده است كه خويشتن را به شما برسانم و بشارت دهم كه سپاه شقاوت پيشه سفيانى در پهن دشت ميان مكه و مدينه نابود گرديد.)

حضرت مهدىعليه‌السلام از او مى خواهد كه داستان خود و برادرش را باز گويد كه او در پاسخ مى گويد: (من و برادرم در سپاه سفيانى بوديم همه جا را از دمشق تا بغداد ويران ساختيم و پشت سر خويش تلى از خاك بر جاى نهاديم كوفه و مدينه را ويران ساختيم و نيز منبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در آنجا شكستيم و مركبهاى خويش را در مسجد پيامبر بستيم.

از آنجا به قصد انهدام خانه خدا و كشتن مردم (مكه) حركت كرديم اما هنگامى كه در ميان مكه و مدينه در صحرا، براى استراحت پياده شديم، بناگاه ندا كننده اى خروش آورد كه: (اى بيابان! گروه ستمكاران را نابود ساز!)

با اين خروش آسمانى زمين شكافته شد و سپاه را بلعيد.

بخداى سوگند! بر روى زمين در آن پهن دشت جز من و برادرم هيچ كس و هيچ چيز باقى نماند.

ما دو نفر مانده بوديم كه فرشته اى از فرشتگان آمد و با ضربه اى كه بر چهره ما نواخت بدين صورت كه مى نگريد در آمديم او به برادرم دستور داد كه به دمشق برود و به سفيانى هشدار دهد كه سپاه تجاوز كارش نابود گشته و امام مهدىعليه‌السلام نيز ظهور نموده است و به من گفت: تو نيز به مكه برو و نابودى ستمكاران را به امام مهدىعليه‌السلام مژده ده و به دست نجات بخش او توبه كن كه او توبه ات را مى پذيرد.) امامعليه‌السلام با دست خويش چهره او را به حالت سلامت باز مى گرداند و او نيز دست بيعت به اصلاحگر بزرگ جهانى مى دهد و با ياران او همراه مى شود.


جنبش اصلاح طلبانه شخصيت يمنى

از ديگر نشانه هاى قطعى ظهور امام مهدىعليه‌السلام جنبش اصلاح طلبانه شخصيت (يمنى) است. نام و داستان شخصيت (يمنى) در روايات بسيارى و در شمار نشانه هاى قطعى ظهور آمده است اما چيزى كه باعث تأسف بسيار است اين است كه روايات مورد نظر به دليل اختصار از معرفى كامل او ناتوان است و ما نيز در اين مورد تنها به ترسيم يك روايت بسنده مى كنيم:

از امام باقرعليه‌السلام آورده اند كه ضمن روايتى طولانى در اين مورد از جمله فرمود:

«و خروج السفيانى و اليمانى و الخراسانى (أى:الهاشمى) فى سنة واحدة فى شهر واحد، فى يوم واحد نظام كنظام الخزر يتبع بعضه بعضا... وليس فى الرايات اءهدى من راية اليمانى

«هى راية هدى لانه يدعوكم الى صاحبكم فاذا خرج اليمانى حرم بيع السلاح على الناس وكل مسلم و اذا خرج اليمانى فانهض اليه فان رايته راية هدى و لايحل لمسلم ان يلتوى عليه فمن فعل ذلك فهو من اءهل النار لانه يدعوا الى الحق و الى طريق مستقيم »( ۴۹۲ )

خروج سفيانى و شخصيت (يمنى) و (سيد خراسانى) در يك سال يك ماه و يك روز خواهد بود و درست بسان دانه ها تسبيح يكى پس از ديگرى خواهد آمد... در آستانه ظهور امام مهدىعليه‌السلام هيچ پرچمى هدايت يافته تر از پرچم شخصيت (يمنى) نخواهد بود.

پرچم او، پرچم هدايت و درستى است چرا كه او مردم را به امام مهدىعليه‌السلام دعوت مى كند، هنگامى كه اين شخصيت اصلاحگر خروج مى كند فروختن سلاح را تحريم مى نمايد.

هنگامى كه او بپا خاست با او بپاخيزيد چرا كه اگر پرچم هدايت و عدالتى را ديديد روى گردانى از آن براى مسلمان شايسته و مشروع نيست. از اين رو هر كس از پيوستن به جنبش مرد (يمنى) سرباز زند، اهل آتش خواهد بود چرا كه او به حق فرا مى خواند و به راه مستقيم و بى انحراف دعوت مى كند.


سفير پاكباخته يا نفس زكيه

شهادت (نفس زكيه) با شخصيت وارسته اى كه در مسجدالحرام و در ميان حجرالاسود و مقام ابراهيم كشته مى شود، از نشانه هاى قطعى ظهور امام مهدىعليه‌السلام است.

در مورد نسب اين بزرگمرد اتفاق نظر وجود ندارد. برخى او را (حسنى) معرفى كرده اند و برخى (حسينى) كه البته اين به اصل شخصيت او كه از نسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشد ضررى نمى رساند.

در روايات از او به (غلام) تعبير شده است و اين ممكن است بدان جهت باشد كه او به هنگامه شهادت نوجوان و يا جوان خواهد بود.

امام مهدىعليه‌السلام او را بسوى مردم مكه مى فرستد تا پيام رسان او باشد و آنان را به يارى آن حضرت فرا خواند كه آنان بر ضد او مى شورند و او را ميان ركن و مقام سر مى برند و آنگاه است كه خشم خدا بر آنان فرو مى بارد.

جريان شهادت اين شخصيت پاكباخته ۱۵ روز پيش از قيام حضرت مهدىعليه‌السلام روى خواهد داد و بدان جهت (نفس زكيه) ناميده شده است كه بدون هيچ جرم و گناه، تنها بخاطر رسانيدن پيام شفاهى حضرت مهدىعليه‌السلام به مردم مكه به دست اشرار كشته مى شود.

پيام شفاهى آن حضرت به مردم مكه كه بوسيله اين شخصيت شجاع و وارسته اعلان مى گردد پيام مهر عدالت و كرامت است و مردم مكه را به يارى حق و عدالت فرا مى خواند و بس و در آن هيچ گونه ناسزا يا اهانت و يا تهديدى نيست و با اين وصف پيام رسان او به شهادت مى رسد و چون بى هيچ جرم و گناهى كشته مى شود او را نفس زكيه مى گويند.( ۴۹۳ )

روايات:

اينك برخى از رواياتى كه در اين مورد رسيده است ترسيم مى گردد:

۱. از حضرت باقرعليه‌السلام آورده اند كه در اين مورد فرمود:

«يقول القائم لاصحابه: (يا قوم! ان اهل مكة لايريدوننى ولكنى مرسل اليهم لاحتج عليهم بما ينبغى لمثلى أن يحتج عليهم »

«فيدعوا رجلا من اءصحابه فيقول له:امض الى اءهل مكة فقل: يا اءهل مكة!... انا رسول فلان اليكم وهو يقول لكم انا اهل بيت الرحمة و معدن الرسالة و الخلافة و نحن ذرية محمد و سلالة النبيين

«و انا قد ظلمنا و اضطهدنا و قهرنا و ابتز منا حقنا منذ قبض نبينا الى يومنا هذا فنحن نستنصركم فانصرونا

«فاذا تكلم هذا الفتى بهذا الكلام اءتوا اليه فذبحوه بين الركن والمقام وهى النفس الزكية ...»( ۴۹۴ )

قائمعليه‌السلام به ياران خويش مى گويد: (ياران! مردم مكه خواهان ما نيستند. امام ما براى اتمام حجت و روشنگرى شايسته و بايسته حقايق بر آنان سفيرى را بسويشان گسيل مى داريم.)

از اين رو آن حضرت مردى از ياران خويش را فرا مى خواند و به او دستور مى دهد كه: (بسوى مردم مكه بشتار، بگو: هان اى مكيان! من فرستاده (امام) مهدى هستم (آن گرامى) مى گويد:

مردم! ما خاندان مهر و رحمت و مركز و محور رسالت و خلافت هستيم. ما نسل پاك و پاكيزه محمد و نسل همه پيام آوران خداييم. در طول تاريخ به ما ستم شده است و ما مورد فشار و بيداد قرار گرفته ايم حق مسلم ما از هنگام رحلت پيامبر گرامى تاكنون به غارت رفته و مقام و موقعيت ما ناديده گرفته شده است، از اين رو اينك از شما مى خواهيم كه به يارى حق و عدالت بشتابيد و ما را مدد كنيد.)

هنگامى كه اين جوان دلير و دانشمند اين پيام گرم و پرمحتوا را به مردم مى رساند شرارت پيشگان بر سرش مى ريزند و او را ميان ركن و مقام سر مى برند و اين جوان است كه (نفس زكيه) نام دارد.

۲. و نيز آن حضرت فرمود:

«...وقتل غلام من آل محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بين الركن و المقام اسمه محمد بن الحسن، النفس الزكية... فعند ذلك خروج قائمنا ».( ۴۹۵ )

نوجوانى گرانقدر از خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ميان ركن و مقام كشته مى شود كه نامش (محمد) است و نام پدرش (حسن). او (نفس زكيه) مى باشد... و پس از شهادت او قيام حضرت مهدىعليه‌السلام در پيش خواهد بود.

۳. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«وليس بين قيام قائم آل محمد و بين قتل النفس الزكية الا خمس عشرة ليلة ».( ۴۹۶ )

ميان قيام قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شهادت (نفس زكيه) تنها ۱۵ روز فاصله است.

لازم بياد آورى است كه در برخى روايات اين عنوان به بزرگمردى كه به همراه ۷۰ نفر از شايسته كرداران در اطراف كوفه به هنگام تجاوز سپاه سفيانى به شادت مى رسد نيز گفته شده است.

همچنانكه بر (سيد حسنى) نيز (نفس زكيه) گفته شده است اما ترديدى نيست كه (نفس زكيه) اى كه از نشانه هاى قطعى ظهور است، همان جوان متفكر و انديشمندى است كه ۱۵ روز پيش از قيام حضرت مهدىعليه‌السلام در مسجدالحرام و ميان ركن و مقام به شهادت مى رسد.


مدعيان دروغين

سخن از امام مهدىعليه‌السلام و اعتقاد به وجود گرانمايه او مسأله جديد يا پديده نوظهورى نيست بلكه ريشه قرآن دارد و سابقه تاريخى آن به عصر رسالت باز مى گردد.

اين انديشه پويا و عقيده راسخ از زمان پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام تاكنون همواره در جامعه اسلامى ثابت و استوار بوده است.

در آغاز كتاب برخى از آيات قرآن را كه به وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام تأویل و تفسير گرديده است به همراه نويدهايى از پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام آورديم و روشن شد كه اين آيات و روايات از ظهور مهدى نجاتبخش در واپسين حركت تاريخ و آينده جهان سخن مى گويد و با صراحت از شكوه و اقتدار و جايگاه والا و بى نظير او پيام مى دهد به گونه اى كه در تاريخ اسلام هيچ شخصيتى از نظر اقتدار و شكوه و برخوردارى از امكانات و حاكميت بر كرده زمين پس از ظهور همانند او يافت نمى شود.

اين واقعيت بخاطر انبوه رواياتى كه در مورد آن حضرت و ابعاد شخصيت والا و ظهور و نقش بى نظير اصلاحى او آمده است به گونه اى در جامعه اسلامى مشهور و معروف شده بود كه هيچ كس جرأت و جسارت انكار آن را نداشت و مساءله مهدويت براى جامعه اسلامى، يك مسأله قرآنى و روايى و شناخته شده و قطعى بخاطر استوارى اين واقعيت عقيدتى و دينى در جامعه اسلامى بود كه در تاريخ اسلام، از يك سو با شخصيتهايى روبرو مى شويم كه طرفداران افراطى آنان براى پيشرفت دنيوى و سياست خويش آنان را به عنوان مهدى نجاتبخش مطرح ساختند و از دگر سو با عناصرى آشنا مى شويم كه بر اثر انگيزه هاى جاه طلبانه، وسوسه قدرت و شهرت و دنياطلبى، به دروغ ادعاى مهدويت نموده و خود را همان مهدى نجات بخشى كه قرآن و روايات نويد آمدن او را داده است معرفى كردند.

شمار اينها طبق برخى آمارها به ۵۰ نفر رسيده است و نكته در خور يادآورى در رابطه با اين مدعيان دروغين اين است كه اينها به اعتبار بر چهار دسته قابل تقسيم اند:

۱. گروهى از اينان از نظر نسب هويت، هدف و مذهب ناشناخته اند.

۲. گروهى با كارهاى جنون آميز خوى خود را از نظرها ساقط كردند.

۳. برخى نام و نشان و دعوت و پيروانشان از صفحه روزگار به گونه اى محو شده است كه نشانى از آنها نيست.

۴. و برخى نيز مرده اند اما نام و يادى از آنان هست كه ما، در اين بخش نظرى گذرا به زندگى و عملكرد دجالگرانه شمارى از آنان كه در تاريخ بدين عنوان شهرت يافته اند خواهيم افكند.


سه گروه مدعى مهدويت

الف: گروه اول

كسانى كه در تاريخ بدين عنوان شهرت يافته اند به اعتبارى بر سه گروه قابل تقسيم اند:

۱. كسانى كه ديگران روى انگيزه هاى خاصى، آنان را (مهدى) نجات بخش خواندند.

۲. كسانى كه به انگيزه جاه طلبى و قدرت خواهى چنين ادعاى دروغينى نمودند.

۳. كسانى كه طبق نقشه استعمار و به اشاره بيدادگران، به چنين دجالگرى و فريب دست يازيدند و بيشرمانه خود را مهدى نجات بخش، معرفى كردند.

از تاريخ اين واقعيت دريافت مى گردد كه برخى از كسانى كه مهدويت بدانان نسبت داده شده است، نه از سوى خود آنان سرچشمه گرفته و نه خود بدان ادعا راضى بودند، بلكه ياران و پيروان آنان چنين عنوانى را به آنها داده و اين انديشه را در آن روزگاران در ميان گروههايى و در مراكزى گسترش دادند.

البته بجا بود كه خود آنان چنين ادعاهاى دروغين و نسبتهاى نادرست را بشدت نفى كنند. اما روشن نيست كه چرا خود آنان در برابر اين عنوان ساختگى، فرياد اعتراض بلند نكردند و پيروان آنان كوشيدند تا برخى علائم و نشانه هاى حضرت مهدىعليه‌السلام را كه در انبوه روايات آمده است به چهره ها تطبيق و تفسير نمايند.

براى نمونه از اين گروه مى توان بدين چهره ها اشاره كرد:

۱. محمد حنفيه

در رواياتى كه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد امام عصرعليه‌السلام رسيده است از جمله اين روايت است كه مى فرمايد:

«ان المهدى اسمه اسمى ....»

مهدى نجات بخش، همنام من است.

ياران و پيروان (مختار) با چنگ انداختن به اين روايت پيامبر، (محمد حنفيه) را مهدى نجات بخش عنوان دادند و روايت را بدو منطبق ساختند.

با اينكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دهها روايت، نشانه هاى ديگرى را براى آن حضرت برشمرده است كه جز خود آن گرامى، همه فاقد آن نشانه ها و علائمند.

به قول شاعر عرب بايد به آنان گفت:

قل للذى يدعى فى العلم فلسفة

حفظت شيئا و غابت عنك اشياء

به آن عنصر گزافه گو كه در قلمرو دانش، ادعاى ژرف نگرى مى كند و مى پندارد همه چيز را مى فهمد، بگو! تو چيزى را حفظ كرده اى اما چيزهايى از نظرت غايب شده است و آنها را نمى دانى.

۲. زيد، فرزند امام سجاد

در روايت ديگرى از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده است كه:

«ان المهدى من ولد الحسين و انه يخرج بالسيف و انه ابن سبية ».( ۴۹۷ )

مهدىعليه‌السلام از فرزندان حسينعليه‌السلام است و او با شمشير بپا مى خيزد و مادرش بهترين كنيزان خواهد بود.

هنگامى كه (زيد) فرزند امام سجاد بر ضد دستگاه پليد امويان قيام كرد، پيروان او ادعا كردند كه او همان مهدى نجات بخش است، چرا كه اولا از نسل حسينعليه‌السلام است و ثانيا شهامت مندانه قيام كرده و ثالثا از سوى مادر، فرزند اسير است.

اما آنان از ياد بردند كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در انبوه روايات در نويد از مهدىعليه‌السلام و ترسيم نشانه هاى او از جمله فرمود:

«الائمة بعدى اثنا عشر، تسعة من صلب الحسين، تاسعهم قائمهم( ۴۹۸ )

امامان پس از من دوازده نفرند، نه نفر آنان از نسل فرزندم حسين خواهند بود و نهمين آنان قائم آل محمد است.

و جناب زيد، نهمين امام از نسل پاك حسينعليه‌السلام نبود تا مهدى نجات بخش باشد.

اما پيروان انقلابى زيد، بخاطر جلب توجه توده ها و تسخير عواطف و احساسات مذهبى و به انگيزه هاى نفسانى خويش، به اين ادعاى دروغين دست يازيدند.

و هنگامى كه زيد به شهادت رسيد و به دار آويخته شد يكى از شعراى اموى تبار ضمن اشعارى، آنان و ادعايشان را به باد تمسخر گرفت كه:

صلبنا لكم زيدا على جذع نخلة

ولم نر مهديا على الجذع يصلب

قهرمان شما زيد را بر شاخه نخل به دار آويختيم و هرگز نديده بوديم كه مهدى نجات بخش خود به چوبه دار آويخته شود.

و بدين وسيله اين عنصر كينه توز و بد زبان ناسزاگويى و شماتت، به زيد شهيد، به اصل انديشه و عقيده به مهدىعليه‌السلام كه ريشه قرآن و روايى دارد، اهانت روا داشت و اصل مهدويت را به باد تمسخر گرفت.

و سرانجام مذهب (زيديه) بوجود آمد و از آن روزگار تاكنون به حيات خويش ادامه داد كه پيروان آن بيشتر در (يمن) هستند و متأسفانه از مذهب شيعه و راه و رسم اهل بيتعليهم‌السلام جدا شده و در فقه و اصول و فروع و از مذاهب ديگرى پيروى مى كنند.

زيديها، متأسفانه در برابر امامان معصومعليهم‌السلام مواضع ناستوده و ناپسندى دارند كه بسيار شايسته است به اصل و نسب و اصالت خويش باز گردند و در مذهبشان به راه و رسم و مذهب پاك پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تمسك جويند، به راه و رسم آسمانى و افتخار آفرين كسانى كه خدا و پيامبرش به همگان، فرمان پيروى از آنان را داده اند؛ به همان مذهبى كه در آغاز راه بر آن بودند، به مذهب شيعه و امامان معصومعليهم‌السلام .

۳. محمد بن عبدالله محض

پس از گذشت سالها زيد، فرزند امام سجادعليه‌السلام ، محمد، فرزند عبدالله كه به (محمد بن عبدالله محض) معروف گرديد، ديده به جهان گشود. او را نواده هاى حضرت مجتبىعليه‌السلام بود به همين جهت فرصت طلبان و عناصر زورپرست با استفاده از فرصت، او را مهدى نجات بخش لقب دادند و يك روايت ساختگى را كه مى گويد:

«المهدى.... و اسم ابيه اسم ابى ....»

مهدى از فرزندان من است، نام او نام من و نام پدرش نام پدر من است...

آرى! آنان اين روايت ساختگى را بر او تطبيق كردند، با اينكه مى ديدند اين روايت با صدها روايت مسلم و قطعى مخالفت است كه حضرت مهدىعليه‌السلام را، فرزند حضرت عسكرى و دوازدهمين جانشين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نهمين امام از نسل حسينعليه‌السلام معرفى مى كند.( ۴۹۹ )

اما فرصت طلبان با وانهادن همه روايات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اين روايت ساختگى چنگ انداختند و آن را به (محمد بن عبدالله محض) تطبيق دادند و آنگاه او را (نفس زكيه) ناميدند و برخى از مردم نيز با او دست بيعت فشردند.

خنده دار اينكه پدر او نيز با پسرش به عنوان بيعت با مهدى نجات بخش دست بيعت داد. و نيز كسانى كه با او دست بيعت فشرد (منصور دوانيقى) بود كه پس از تشكيل حكومت عباسى، بيعت خويش را نقض كرد و پايه هاى مهدويت محمد بن عبدالله نيز فرو ريخت.

ب: گروه دوم

اينان كسانى بودند كه به انگيزه هاى فريبكارانه و جاه طلبانه ادعاى مهدويت نمودند و براى جلب عواطف و احساسات، تسخير دلها و قلبها و بدست آوردن قدرت و عظمت به دروغ و دجالگرى، خود را مهدى نجاب بخش معرفى كردند.

اين گروه بسيارند، از جمله آنان (مهدى عباسى) است، پدرش منصور دوانيقى ادعا كرد كه پسرش مهدى عباسى، همان مهدى موعود است، با اينكه اين عنصر فريبكار پيش از اين ادعا، به محمد بن عبدالله محض، به عنوان مهدى نجات بخش دست بيعت فشرده بود و او را مهدى نجات بخش مى دانست.

راستى كه رسواييهاى فرصت طلبان و دنياپرستان و فريبكاران را تماشا كن و بنگر كه آنان چگونه با عقايد و انديشه ها و مفاهيم مقدس، بر اساس هواى دل خويش و طبق شرايط و اوضاع، بازى مى كردند! و هر چند گاهى يكى از آنان طبق هواها، كششها و تمايلات خويش با دستاويز ساختن اين اصل عقيدتى و دينى، ظهور مى كرد و به دروغ خود را مهدى نجات بخش عنوان مى ساخت.

شگفتا! از بى حيايى اين گروه و گزافه گويى اينان كه چگونه آشكارا در برابر خدا و خلق به اين دروغ رسوا و فصاحت بار، دست مى يازيدند با اينكه خود به خوبى مى دانستند كه ادعايشان دروغى رسوا بيش نيست، چرا كه امام مهدىعليه‌السلام را كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامان اهل بيتعليهم‌السلام نويد آمدنش را دادند، داراى صفات ويژه و نشانه ها و علائم خاص و ويژگيهاى مشخص و معين و معلومى است كه هيچ دجال و دروغ پردازى نمى تواند آن روايات و آن ويژگيها را بر خود منطبق سازد و خود را بجاى آن امام راستين جا بزند.

مشهورترين ويژگيهاى آن حضرت اين است كه: او در نقش اصلاحگرى بى نظير است كه زمين را سرشار از عدل و داد مى كند آن هم پس از آنكه از ظلم و بيداد لبريز گردد.

اينك بايد پرسيد كه: (آيا اين دروغ پردازان توانستند چيزى از ستم و بيداد جهانى را كه جامعه ها و تمدنها و كران تا كران گيتى را فرا گرفته است، از ميان بردارند؟)

و عجيب تر از اين فريبكاران، آن ابلهانى بودند كه ادعاهاى پوچ و دروغين اينان را باور نمودند و به آنان و بافته هاى خرافيشان دل بستند با اينكه مى ديدند كه روايات رسيده از پيامبر و امامان نورعليهم‌السلام در اين مورد، بر اين فريبكاران هرگز تطبيق نمى كند.

اين بلاهت و آفت پذيرى برخى، هر دليلى داشته باشد، يك دليل آن فقدان انديشه و عقيده صحيح و فقر فرهنگى و دينى است كه اين آفت پذيران بدان گرفتار بوده، و از آن رنج مى برند. و به همين دليل هم با هر صدايى هم آوا مى شوند و با هر بادى به راه مى افتند.

ج:گروه سوم

اينان، عناصرى بودند كه بر اساس نقشه استعمار و به اشاره استعمارگران، ادعاى مهدويت نمودند.

استعمار پليد براى درهم كوبيدن اسلام و فروپاشى جامعه بزرگ اسلامى و افشاندن بذر اختلاف و كينه توزى و جدايى، نقشه هاى خائنانه بسيارى كشيد تا به هدف خويش كه: (اختلاف بيانداز و حكومت كن) بود، برسد و جهان اسلام را ببلعد و از جمله نقشه هاى جهنمى آن در اين ميدان، ساختن مرامها و مسلكهاى رنگارنگ در ميان مسلمانان و بازى به مفاهيم و ارزشهاى مقدس و اعتقادات دينى آنان بود تا بدينوسيله بذر بى ايمانى و سستى عقيده و تزلزل دلها و قلبها را در جامعه اسلامى، پديد آورد و از چيزهايى كه از آن در اين ميدان، سوء استفاده كرد، انديشه و عقيده به مهدى موعود بود كه در اين راه برخى عناصر را به دلخواه خويش تربيت كرد و پس از ساختن و آراستن ايشان به آنان دستور داد تا ادعاى مهدويت كنند و آنان را با همه امكانات نيز در اين راه يارى كرد كه براى نمونه، تنها به يكى از اين قماش مدعيان، دروغين، نظرى مى افكنيم.


بينا نگذار بهائيت، على محمد باب

در سال ۱۸۳۴ ميلادى، جاسوسى از روس به ايران آمد و به منظور مبارزه با اسلام و مسلمانان، نقشه پليد و شيطانى استعمارگران را نيز به همراه داشت و متأسفانه اين عنصر خيانتكار توانست در سياست آن روز ايران، نقش كينه توزانه و ويرانگرى را، بازى كند.

پس از مدتى به عراق آمد و با اينكه نامش (كنياز دالگوركى) بود، خود را (شيخ عيسى لنكرانى) معرفى كرد و به لباس روحانيت در آمد و در درس (سيد كاظم رشتى) كه از علماى كربلا بود شركت كرد و در همانجا با مردى نامش (على محمد) و شاگرد سيد رشتى بود و به مصرف حشيش عادت داشت ملاقات كرد و با شگردهاى خاصى توانست با او طرح دوستى و رفاقت بريزد و اعتماد متقابل پديد آورد.

در يكى از شبها كه (على محمد) طبق برنامه و عادت خويش مشغول حشيش كشيدن بود، جاسوس روسى با استفاده از فرصت او را مخاطب ساخت و با همه خضوع و احترام و تواضع به او گفت:

يا صاحب الزمان! ترحم على! انت صاحب الزمان قطعا!

اى صاحب الزمان! به من محبت كن... تو بى هيچ ترديدى صاحب الزمانى.

(على محمد) با اينكه در اوج كيف و نشئه تخدير حشيش بود و بخاطر آن تا حدودى مشاعر خويش را از دست داده بود باز هم خطاب جاسوس را رد كرد و كوشيد تا اين نسبت دروغين را نپذيرد و از خود دفاع كند، اما جاسوس روسى سخت اصرار كرد كه: (نه! همين است كه من مى گويم.) و شيوه تكرار و تلقين را بكار گرفت و مرتب به او اصرار كرد كه او حضرت مهدىعليه‌السلام است.

هرگاه (على محمد) به مصرف حشيش مى پرداخت جاسوس روسى نيز فرصت را براى تلقين و تكرار آن دروغ رسوا، غنيمت مى شمرد و سؤالهاى ساده اى از او مى كرد و او نيز جوابهاى سست و آبكى سر هم مى كرد و جاسوس بازيگر، شروع به تحسين و تشويق او مى كرد و خود را در برابر پاسخهاى آبكى و سست او شگفت زده و مسحور نشان مى داد.

روزى جاسوس نابكار، يك بطرى عرق از بغداد براى (على محمد) خريد و با شگردى خاص به او تقديم كرد و هنگامى كه آن را به او خورانيد و مست شد، تلقين و اصرار خويش را به اوج رسانيد كه (على محمد) همان امام مهدى است و از او تقاضا كرد گفتار صادقانه و خالصانه جاسوسان روسى را بپذيرد او نيز تصديق كرد و پذيرفت كه چنين است، اما از ترس، جراءت اظهار آن را نداشت و بدان تصريح نمى كرد.

در گام دوم، جاسوس او را به اظهار آن دروغ رسوا تشجيع كرد و وعده ثروت هنگفتى به او داد....

سرانجام (على محمد) از كربلا به (بصره) و از آنجا به (بوشهر) آمد و در آنجا بود كه ادعا كرد كه: نايب خاص امام مهدىعليه‌السلام است، اما جاسوس روسى به اين اندازه رضايت نداد و به او اصرار ورزيد كه: (تو، خود امام عصر هستى، نه نايب خاص او.)

جاسوس پس از ورود (على محمد) به ايران، در كربلا بصورت گسترده اى پخش كرد كه: (على محمد، صاحب الزمان است و در بوشهر ظهور كرده است.)

او مردم را بر اثر پخش اين دروغ رسوا، دو دسته ساخت، بيشتر مردم بوشهر كسانى كه (على محمد) را عنصرى حشيشى و شرابخوار، مى شناختند به اين شايعات كه بوسيله جاسوسان استعمار مرتب دامن زده مى شد مى خنديدند اما برخى ساده لوحان و ابلهان ناآگاه نيز مى گفتند: (نكند درست است....) و تصديق مى كردند.


ادامه عمليات در تهران

جاسوس روسى، پس از افشاندن بذر اختلاف و جنايت و انجام اين شگردهاى شيطانى، بعنوان سفير روس به تهران رفت و با قدرت و امكانات و ميدان عمل آماده اى با بهره ورى از فرصت، جدى تر از گذشته به ادامه عمليات ابليسى خويش همت گماشت.

در تهران از دوستان خويش، جاسوسان جديدى تربيت كرد و با امكانات گسترده خويش، وجدان و عقيده آنان را خريد و آنان خود را در اختيار او و در گرو اشاره و دستور او قرار دادند كه از جمله آنان (حسين على)، معروف به (بهاء) و (ميرزا يحيى) معروف به (صبح ازل) بودند كه اين دو برادر، نقش ويرانگرى بر ضد اسلام و جامعه اسلامى و در اجراى نقشه اين جاسوس پليد استعمار، داشتند.

(على محمد) دو ماه در بوشهر ماند و از آنجا راهى شيراز گرديد و از روستايى كه عبور كرد، خود را نايب خاص امام عصرعليه‌السلام جا زد اما هنگامى كه به شيراز رسيد، ادعا كرد كه: صاحب الزمان است و برخى فرومايه هايى كه به مبداء و معادى پايبند نيستند به دورش حلقه زدند.

هنگامى كه علماى شيراز از ورود آن شيطان رانده شده آگاه شدند برخى از افراد آگاه و مورد اعتماد خويش را براى تحقيق از واقعيت جريان، به محفل (على محمد) فرستادند و آنان توانستند با اظهار مهر و تعظيم به او، اعتمادش را جلب كنند و پس از آن مراحل بود كه (على محمد) عقايد سخيف و خرافات و بافته هاى رسواى خويش را براى آنان آشكار ساخت و به صراحت خود را امام مهدىعليه‌السلام جا زد و آنان نيز بافته هاى آن عنصر منحرف و گمراه را به علماى شيراز انتقال دادند.

اينجا بود كه علماى شيراز بر ضد او بپاخاستند و بستگان و خاندانش نيز بر او شوريدند و او را از منزل بيرون راندند و او را دستگير و به محكمه سپردند.

پس از محاكمه اى سريع، او را به زندان و شلاق محكوم ساختند و پس از مدتى آزاد گرديد و از شيراز به اصفهان رفت.

جاسوس روس با ورود (على محمد) به اصفهان نامه اى به استاندار آنجا نوشت و از او خواست كه آن عنصر پليد را احترام نمايد و امنيت او را تضمين كند، اما در همان روزها استاندار از دنيا رفت و امام ساختگى و دروغين، دستگير و تحت نظر به تهران فرستاده شد.

جاسوس روسى، به دوستان و همكارانش دستور داد كه در ميان مردم سروصدا و بلوا برانگيزند كه: (هان اى مردم! چه نشسته ايد كه امام مهدى دستگير شد....)

حكومت وقت (على محمد) را بوسيله ماءموران خويش به قزوين گسيل داشت و از آنجا به (تبريز) و (ماكو)، فرستاد اما جاسوس روس و دوستانش به هياهو و تاخت و تاز خويش ادامه دادند و خبر دستگيرى (على محمد) را در شهرها پخش كردند و برخى فرومايگانى را كه جاسوس استعمار با ثروت و امكانات، آماده ساخته بودند با فرياد و هياهو بر ضد حكومت وقت به شورش وادار كردند.

سرانجام شاه (على محمد) را احضار كرد و دستور محاكمه او را با حضور علما و فقها صادر كرد. دادگاه تشكيل شد و بحث و گفتگو در نهايت به توبه (على محمد) بدست علما منجر شد و او از گناه خويش طلب مغفرت كرد.

جاسوس روس، از روند كار هراسان شد و ترسيد كه نقشه شيطانى اش فاش گردد به همين جهت براى مخفى ساختن توطئه پليد روس، راه را براى نابودى امام دروغين هموار ساخت و براى كشته شدن او از هيچ كارى فروگذار نكرد. درست در همين روزها بود كه شاه كشته شد و ناصرالدين شاه كه به قدرت رسيد دستور به دارآويخته شدن (على محمد) را صادر كرد و او اعدام گرديد.


ادامه خيانت

پس از اعدام شدن (على محمد)، (حسين على بهاء) و همكارانش چيزى نمانده بود كه به كيفر جنايات خويش برسند، اما تلاش سفارت روس و كارمندان آن براى نجات آنها، كار خويش را كرد و آنان بدستور جاسوس روس و مساعدت همه جانبه سفارت روس به بغداد شتافتند و در آنجا بر اساس آموزشهاى آن جاسوس، (حسين على) ماءموريت يافت كه به نفع برادر خويش (يحيى) وارد عمل شود و ادعا كند كه او همان كسى است كه در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و امكانات گسترده و ثروت هنگفتى نيز در اختيار او براى تعقيب اين دروغ رسوا قرار داد و او نيز دعوت خويش را آغاز كرد و به نشر اين مرام ساختگى پرداخت.

در همان شرايط بود كه حكومت (عثمانى) اين گروه فاسد را از (بغداد) به (تزكيه) و از آنجا به (ادرنه)( ۵۰۰ ) تبعيد ساخت، اما آموزشهاى اين مسلك منحط همچنان در سفارت روس در تهران تنظيم و به (حسين على بهاء) ارسال مى گرديد و او نيز آنها را در ميان پيروان خويش، نشر و تبليغ مى كرد.

سرانجام كار به اختلاف ميان (حسين على بهاء) و برادرش (يحيى) كشيد. (يحيى) به (قبرس) رفت و در آنجا ازدواج كرد و خود را (صبح ازل) ناميد. اما (حسين على) و پيروانش از تركيه به (عكا) در فلسطين تبعيد شدند و تلاش ارتجاعى خويش را براى نشر اين مرام استعمارى و خرافى در ايران و فلسطين از طريق بذل و بخششهاى هنگفت ادامه دادند.

(حسين على) براى خويش، لقب (بهاء) را برگزيد و به همين جهت است كه پيروان او را (بهايى) مى نامند، روشن است كه مرام بهايى هيچ ربطى به اسلام و اصول و فروع آن ندارد و بهائيان نيز مسلمان نيستند و خود را پيرو دين ديگر بنام (بهائيت) مى شمارند.

به هر حال اين حزب سياسى كه لباس دين را بر تن كرد در برخى از كشورهاى اسلامى و غربى نفوذ كرد و آمريكا و روسيه هر دو در ترويج آن بر ضد اسلام و مسلمانان، هماهنگ شدند.

به همين جهت است كه در هر كشورى كه آمريكا حضور و نفوذ بيشترى داشته باشد بهائيان بدانجا روى مى آورند و هنگامى كه نفوذ آمريكا در يكى از كشورهاى اسلامى فروكش كرد و متزلزل گرديد، مرام بهائيت نيز نفوذ خود را در آنجا از دست مى دهد.

اين بود فشرده اى از تاريخ باب و مرام استعمارى بهائيت كه به مناسبت بحث از مدعيان دروغين ترسيم گرديد، تاريخ آنان بسيار طولانى و لبريز از رسواييها و زشتيهايى است كه عرق شرم و خجالت، چهره و پيشانى انسانيت را سرخ مى كند.


شمارى ديگر از اين دروغ پردازان

شمار ديگرى از اين مدعيان رسوا و دروغ پرداز هستند كه نمى دانم از كدام يك از سه دسته بايد به حساب آورد. برخى از آنان عبارتند از:

۱. (عبيدالله، مهدى بن محمد ) از نوادگان امام صادقعليه‌السلام كه بنيانگذار سلسله فاطمى در مصر و مغرب عربى بود.

۲. (محمد بن عبدالله بن تومرت علوى حسنى ) كه به (مهدى هرعى) معروف شد.

او از مغرب عربى برخاست و دولت مهمى را در اوايل قرن ششم هجرى پى ريخت و به هنگامه مرگ خود، طبق وصيت او، (عبدالمؤ من) جانشين او گرديد.

۳. (عباس فاطمى ) كه در صده هفتم هجرى در مغرب عربى پديدار شد و به دروغ ادعاى مهدويت كرد.

۴. (سيد احمد ) كه در هند ظهور كرد و در سال ۱۲۴۳ هجرى ادعاى مهدويت نمود.

۵. (محمد بن على بن محمد سنوسى ) كه در الجزائر و حدود سالهاى ۱۲۱۱ هجرى بدنيا آمد و مذهبى دروغين تاءسيس كرد و در (ليبى) سكونت گزيد و پسرش نيز پس از او جانشين پدر شد.

۶. (غلام احمد قاديانى ) در سال ۱۲۴۹ هجرى در قاديان از شهرهاى پنجاب پاكستان بدنيا آمد و با همين ادعاى دروغين، انبوهى را در پنجاب، كشمير، بمبئى، شهرهاى هند، برخى كشورهايى عربى و... به دنبال خود كشيد.

۷. (محمد احمد مهدى سودانى ) كه به دروغ و دجالگرى خود را دوازدهمين امام نور معرفى كرد. او پيش از اين ادعاى دروغين و رسوا، مرتب به مردم ستمديده سودان، بشارت آمدن حضرت مهدىعليه‌السلام را براى نجات آنان از فشار فقر و بيداد و ماليات سنگين دولت وقت مى داد.

بدينگونه نام حضرت مهدىعليه‌السلام را در نقاط حساس سر زبانها افكند و پس از آن هنگامى كه از او پرسيدند: (پس امام مهدىعليه‌السلام كى خواهد آمد، نكند خودت باشى؟)

پاسخ داد: (آرى! من همان مهدى نجات بخش هستم!!)

و آنگاه انديشه هاى پوچ خويش را در ميان مردم پراكند و خبر او به (خرطوم) و اطراف آن رسيد و قبيله هاى صحرا گرد و گاوداران به امامت او ايمان آوردند. با انگليسيها پيكار كرد و پيروز شد و پس از پيروزى بر اثر تب شديدى به سال ۱۳۰۸ هجرى مرد.

اين نظرى گذرا بر شرح حال اين مدعيان دروغين بود كه ما به همين اندازه، بسنده كرديم. كسانى كه مايلند مى توانند براى آگاهى بيشتر به دو كتاب (مفتاح باب الابواب) و (طبقات المضلين) مراجعه نمايند.

كوتاه سخن اينكه: ادعاى مهدويت در روند تاريخ، دستاويز قدرت و وسيله شهرت و مقام براى فرصت طلبان گرديد تا هرگاه خواستند در راه رسيدن به هدفهاى جاه طلبانه شخصى و استعمارى خويش، از آن بهره گيرند.

اينان در پرتو اين انديشه و عقيده اصيل و ريشه دار و با سوء استفاده از آن، جنايات غير قابل بخششى را مرتكب شدند چرا كه با عقايد مردم بازى كردند و براى زنده ساختن باطل و نابودى حق و زشت جلوه دادن مذهب زيبا و افتخار آفرين تشيع و پراكنده ساختن پيروان خاندان وحى و رسالت، كمر بستند و راه را براى هر عنصر حق ستيز و دلقك و بدخواهى هموار كردند تا هر آنچه خواست بر ضد اسلام و تشيع بگويد و بنويسد. و علاوه بر اين جنايات هولناك، انبوهى را گمراه و از راه راست منحرف ساختند و بسوى مسلكها و مرامهاى ساختگى و خرافى سوق دادند.( ۵۰۱ )


ظهور او چگونه و از كجا خواهد بود؟

بنظر نگارنده اين بحث بسيار حساس و در اوج اهميت است چرا كه در اينجا سخن از چگونگى ظهور آن خورشيد جهان افروز، از پس ابرهاى تيره غيبت است كه اينك فراتر از هزار سال از آغاز آن مى گذرد.

همانگونه كه سخن از چگونگى سرآغاز نهضت بزرگ اصلاحى براى نجات بشريت است كه پرشكوه ترين آرمانها و اهداف را تحقق بخشيده و والاترين ره آورد و گرانبارترين ميوه ها و ثمرات را به انسانيت ارزانى خواهد داشت. و نيز سخن از بزرگترين و اساسى ترين حركت اصلاحى و بهسازى بر روى اين سياره خاكى و سرآغاز شكوهبارترين دگرگونى در حيات انسان و گسترده ترين و ژرفترين تغيير در جلوه هاى زندگى است.

اين حركت بزرگ اصلاحى چگونه آغاز مى شود؟

و آن گرامى مرد عصرها و نسلها، امام مهدىعليه‌السلام حركت رهايى بخش جهانى خود را از كجا شروع مى كند؟

روشن است كه عقلها و انديشه هاى محدود و نارساى ما، نمى تواند در مورد اين موضوع والا و بلند مرتبه كه از آينده شكوهمند جامعه و تاريخ، پيام دارد، پيشگويى كند و از آن روزگار رهايى و نجات و نيكبختى خبر دهد، چرا كه اين پيشگوييها و اخبار از آينده كه بجاى كشف درست از نادرست، واقعيت از پندار باطل و راست از دروغ، بيشتر با خطا و اشتباه و دروغ و نادرستى آميخته است، چه ارزشى مى تواند در روشن ساختن موضوع، داشته باشد؟

به علاوه، رواياتى كه از پيامبر گرامى و امامان راستينعليهم‌السلام در اين موضوع حساس و سرنوشت ساز رسيده است، ما را از هرگونه پيشگويى و پيش داورى بى نياز مى سازد، زيرا اين روايات، ظهور امام مهدىعليه‌السلام و قيام پرشكوه او را آنگونه كه هست به وصف مى كشد و هيچ ترديدى نيست كه آن گرامى، راه خويش را، از آغاز تا پايان همه مراحل را بر اساس همان برنامه آسمانى و الهى كه تضمينگر پيروزى همه جانبه و كامل حركت بزرگ اصلاحى و عادلانه و نجاتبخش او است و آن قيام شكوهبار را از هر آفت و انحراف و شكست و ارتجاعى، براستى حفظ مى كند پى خواهد گرفت.

اين نكته نيز نبايد فراموش شود كه ظهور و طلوع آن خورشيد جهان افروز، يك واقعيت است و قيام و نهضت و حركت دگرگونساز اصلاحيش واقعيتى ديگر و اين دو باهم فرق دارند و از نظر زمانى و مكانى دو واقعيتند.

هنگامى كه در مورد دو بحث فوق به مجموعه هاى حديثى مراجعه مى كنيم با ناهماهنگى در برخى واژه ها، اختلاف در نامها، حذف در آغاز يا وسط يا آخر برخى روايات و از همه بدتر با اغلاط و اشتباهات چاپى بسيارى روبرو مى گرديم كه متاءسفانه برخى روايات را از نظر لفظ و معنا متزلزل مى كند و محقق را در دريافت درست بحث، با مشكل روبرو مى سازد، به همين جهت ما در اين بحث، ناگزير، فشرده برخى روايات و مفهوم برخى ديگر را به گونه اى كه خود دريافت كرده ايم مى آوريم تا بحث از هماهنگى و نظم بايسته اى برخوردار باشد.

از مدينه

در رواياتى كه سهن از نشانه هاى ظهور داشتيم، به يك نشانه تصريح گرديد كه پيش از ظهور تحقق خواهد يافت و آن عبارت از: نداى آسمانى بود كه در ماه مبارك رمضان، طنين افكن خواهد گشت، از اين دسته روايات اين نكته دريافت مى گردد كه ظهور امام مهدىعليه‌السلام مقارن اين خروش و نداى آسمانى خواهد بود.

از روايات دريافت مى گردد كه آن حضرت در مدينه منوره ظهور مى كند گر چه از ارزيابى فاصله ظهور تا قيام و نهضت آن حضرت از نظر زمانى ناتوانيم، اما مى توانيم بگوييم كه ظهور آن حضرت در سطح محدودى نخواهد بود. و اينكه رژيم حاكم و نيروهايش در مدينه، در برابر ظهور امامعليه‌السلام چه موضعى خواهند گرفت، براى ما روشن نيست. اما اين مطلب آمده است كه: خبر ظهور آن گرامى به سرعت در منطقه پخش مى گردد و به سفيانى كه هنگامه ظهور بر منطقه وسيعى چون (سوريه)، (اردن) و (فلسطين) سلطه دارد مى رسد.

او سپاه گرانى را براى دستيابى به امام مهدىعليه‌السلام به مدينه گسيل مى دارد اما آن گرامى براى پرهيز از قيام زودرس، طبق فرمان خدا به مكه مى رود. سپاه سفيانى براى دستگيرى آن حضرت وارد مدينه مى شود اما آن گرامى را نمى يابد به همين دليل به مكه روى مى آورد كه بين راه، زمين آنان را مى بلعد.

امامعليه‌السلام به مكه وارد مى گردد و در نقطه اى نزديك به كوه صفا يا نقطه اى در اطراف مكه فرود مى آيد.( ۵۰۲ )

روزها سپرى مى گردد و هنگامه قيام نزديك مى شود. ياران خاص او كه ۳۱۳ ابر مرد هستند از شرق و غرب گيتى به خواست خدا، خود را به مكه مى رسانند و پروانه وار بر گرد وجود او حلقه مى زنند و به تدريج مقدمات قيام فراهم مى گردد.

اينك، نخست از ياران خاص او سخن خواهيم داشت و آنگاه به بحث باز مى گرديم.


شمار امتيازات ياران امام مهدىعليه‌السلام

براستى نمى دانم كه در عدد ۳۱۳ چه راز و رمزى است؟

ياران پيامبر گرامى در روز (بدر) ۳۱۳ نفر بودند، ياران پيشواى شهيدان امام حسينعليه‌السلام نيز كه افتخار همراهى و شهادت او را در روز عاشورا، داشتند، طبق برخى روايات ۳۱۳ نفر بودند و شگفتا كه شمار ياران اين اصلاحگر بزرگ جهانى نيز، ۳۱۳ نفر خواهند بود.

روشن است كه اين وارستگان و شايستگان از بهترين انسانهاى روى زمين، در هنگامه ظهور و قيام آن گرامى هستند. و تمامى شايستگيها، ويژگيها، لياقتها، كفايتها، كارآييها و تواناييهاى لازم براى اداره گيتى و تدبير امور جامعه بزرگ جهانى تحت رهبرى آسمانى و رهنمودها و تعاليم نجات بخش امام مهدىعليه‌السلام در وجود آنان متبلور است. خداوند، اين برگزيدگان متفكر و شايسته كردار را، از سرزمينها و نژادها و قاره هاى مختلف جهان برگزيده است.

در خطبه (بيان) كه منسوب به امیرمؤمنانعليه‌السلام است نام آنان و شهر و ديارشان آمده است، در اين ليست نام برخى شهرها و سرزمنيهايى كه آن شايستگان از آنجا بر مى خيزند براى ما ناشناخته و گاه نامهاى آنها مشترك است كه ممكن است به يكى از جهات ذيل باشد:

۱. برخى از شهرهاى نامبرده، در گذر روزگار تغيير نام يافته است.

۲. برخى در آينده ساخته مى شود.

۳. يا اينكه در ثبت و ضبط اين نامها، اشتباه و اغلاط چاپى رخ داده است به هر صورت ما در اينجا به اندازه توان و امكان خويش، نام جاودانه ياران امام عصرعليه‌السلام و نام شهر و ديار و قبيله آنان را طبق حروف الفبا در جدولى مى آوريم:


نام جاودانه ياران امام عصرعليه‌السلام

۱. ابان( ۵۰۳ ) از شهر (سنجار) در شمال عراق.

۲. ابراهيم اتيوپى از شمال شرقى قاره آفريقا.

۳. ابراهيم از جده در عربستان سعودى

۴. ابراهيم از سيراف در ايران و نزديك خليج فارس.

۵. ابراهيم از شيراز.

۶. ابراهيم از (كوره) در لبنان.

۷. ابراهيم از مدينه.

۸. ابراهيم از مكه.

۹. احمد از آبادان.

۱۰. احمد از (ارمنستان)

۱۱. احمد از بغداد.

۱۲. احمد از جعاره كه گويا نام روستايى است در اطراف نجف اشرف.

۱۳. احمد از شوشتر.

۱۴. احمد از (عقر)( ۵۰۴ ) در عراق.

۱۵. احمد از فرانسه يا قاره اروپا.

۱۶. احمد از (فساطاط) در مصر.

۱۷. احمد از (معاذه)( ۵۰۵ ) .

۱۸. احمد از منطقه (سعداوه).

۱۹. احمد از (نصيبين) كه نام شهرى در تركيه و روستايى در (حلب).

۲۰. احمد از (يمن).

۲۱. ايوب از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۲. بشر از بيت المقدس.

۲۳. بشر از (مرقيه) در سوريه.

۲۴. بكير از بحرين.

۲۵. تغلب از (معاذه)( ۵۰۶ ) .

۲۶. تكيه از خرشان( ۵۰۷ ) .

۲۷. جابر از تبار صحرانشينان (قسين).

۲۸. جابر از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۹. جابر از (يمن).

۳۰. جبرئيل از (صنعا) در يمن.

۳۱. جبير از (يمن).

۳۲. جعفر از آبادان.

۳۳. جعفر از بحرين.

۳۴. جعفر از خلاط شهرى در منطقه ارمنستان.

۳۵. جعفر از (سهم).

۳۶. جعفر از سيلان در هندوستان.

۳۷. جعفر از شيراز.

۳۸. جعفر از (قزوين) در ايران.

۳۹. جعفر از مدينه.

۴۰. جعفر از نجف.

۴۱. جميل از (طالقان) در منطقه قزوين.

۴۲. جميل از منطقه (يمامه) در حجاز.

۴۳. حجر از (يمن).

۴۴. حذيفة از (مرو) خراسان يا شوروى سابق.

۴۵. حسن از اسكندريه مصر.

۴۶. حسن از بلخ كه از شهرهاى افغانستان است.

۴۷. حسن از زيد از منطقه (بالس) در سوريه.

۴۸. حسن از سيلان در هندوستان.

۴۹. حسن از كربلا.

۵۰. حسن از مدينه.

۵۱. حسن از (معاذه)( ۵۰۸ ) .

۵۲. حسين از (ارمنستان) كه در آن روزگار به بخش گسترده اى از ايران، تركيه و آذربايجان شوروى گفته مى شد.

۵۳. حسين از ذهاب از منطقه كرمانشاه.

۵۴. حسين از كربلا.

۵۵. حسين از كربلا.

۵۶. حسين از مدينه.

۵۷. حسين از معاذه( ۵۰۹ ) .

۵۸. حصين از (قادسيه) در عراق.

۵۹. حعفر از (حمص) از شهرهاى سوريه.

۶۰. حعفر از رهاط از اطراف مكة.

۶۱. حعفر از (طالقان) در منطقه قزوين.

۶۲. حفص از سرخس در اطراف مشهد.

۶۳. اتيوپى از شمال شرقى قاره آفريقا.

۶۴. حمزه از آبادان.

۶۵. حمزه از (صنعا) در يمن.

۶۶. حمزه از مدينه.

۶۷. حوقل از سيراف در ايران و نزديك خليج فارس.

۶۸. حويش از (يمن).

۶۹. خالد از سيراف در ايران و نزديك خليج فارس.

۷۰. خالد از (طالقان) در منطقه قزوين.

۷۱. داود از بيت المقدس.

۷۲. داود از (طالقان) در منطقه قزوين.

۷۳. داود از عمان.

۷۴. داود از منطقه طائف.

۷۵. داوود از دمشق.

۷۶. دراج از تبار صحرانشينان (مصر).

۷۷. ريان از تبار و نژاد تميم كه يكى از تيره هاى عرب بشمار مى رود.

۷۸. زكريا از طائف.

۷۹. زيد از منطقه (ضيعة).

۸۰. سبا از طائف.

۸۱. سعد از (بيضا)( ۵۱۰ )

۸۲. سعد از (طالقان) در منطقه قزوين.

۸۳. سعدان از ساده در منطقه يمامه.

۸۴. سعيد از (بيضا).

۸۵. سعيد از (عكا) يا (عكه) از فلسطين.

۸۶. سميع از (صنعا) در يمن.

۸۷. سويد از (معاذه)( ۵۱۱ ) .

۸۸. سهيل از منطقه (ضيف)( ۵۱۲ ) .

۸۹. شبيب از ساده در منطقه يمامه.

۹۰. شبيل از اسكندريه مصر.

۹۱. شعيب از (مرقيه) در سوريه.

۹۲. شعيبب از منطقه ديار.

۹۳. شيبان از آبادان.

۹۴. شيبان از اسكندريه مصر.

۹۵. شيبان از سوس (شوشتر) در خوزستان ايران.

۹۶. شيبان از (يمن).

۹۷. صادق از (بلقا) از شهرها اردن.

۹۸ صالح از شيراز.

۹۹ صالح از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۰۰. صالح از عمان.

۱۰۱ صالح از (قزوين) در ايران.

۱۰۲ صبيج از حلب، از شهرهاى سوريه.

۱۰۳. صدقه از مراغه.

۱۰۴. صليب از ساده در منطقه يمامه.

۱۰۵. ضابط از تبار صحرانشينان (اعقيل).

۱۰۶. طالوت از جدة در عربستان سعودى

۱۰۷. طاهر از (فسطاط) در مصر.

۱۰۸. طاهر از مدينه.

۱۰۹. طاهر از (معاذه)( ۵۱۳ ) .

۱۱۰. طليق از رمله از شهرهاى فلسطين.

۱۱۱. طيب از (عسكر مكرم) در خوزستان ايران.

۱۱۲. ظافر از منطقه (يمامه) در حجاز.

۱۱۳. عاصم از (يمن).

۱۱۴. عالم از منطقه (ضيف)( ۵۱۴ ) .

۱۱۵. عامر از آبادان.

۱۱۶. عامر از بحرين.

۱۱۷. عامر از سامراء در عراق.

۱۱۸. عامر از (يمن).

۱۱۹. عباس از مدينه.

۱۲۰. عبدالرحمن از (سند) پاكستان.

۱۲۱. عبدالرحمن از (منصوريه) نام روستايى است در اهواز و بهبهان و تربت جام.

۱۲۲. عبدالرحمان از انطاكيه، از شهرهاى سوريه است.

۱۲۳. عبدالرحمن از دمشق.

۱۲۴. عبدالرحمن از (طالقان در منطقه قزوين.

۱۲۵. عبدالسلام از (هونين) در منطقه مصر.

۱۲۶. عبدالعزيز از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۲۷. عبدالغفور از دورق، نزديك اهواز.

۱۲۸. عبدالقدوس از (هجر) كه نام روستايى است در بحرين و يمن و حجاز.

۱۲۹. عبدالقديم از (معاذه).( ۵۱۵ )

۱۳۰. عبدالله از بغداد.

۱۳۱. عبدالله از شيراز.

۱۳۲. عبدالله از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۳۳. عبدالله از (فسطاط) در ايران.

۱۳۴. عبدالله (قزوين) در ايران.

۱۳۵ عبدالله از كاشان.

۱۳۶. عبدالله از كرمان.

۱۳۷ عبدالله از (معاذه)( ۵۱۶ )

۱۳۸. عبدالله از مكه.

۱۳۹. عبدالله از منطقه انطاكيه در سوريه.

۱۴۰. عبدالله از منطقه طائف.

۱۴۱. عبدالمطلب از بغداد.

۱۴۲. عبدالمهين از آبادان.

۱۴۳. عبدالوارث از آبادان.

۱۴۴. عبدالوارث از روستاهاى اسكندريه مصر بنام (بلست).

۱۴۵. عبدالوهاب از (شيزر) در سوريه.

۱۴۶. عبداوهاب از سوس (شوشتر) در خوزستان ايران.

۱۴۷. عبدون از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۴۸. عبيدالله از كاشان.

۱۴۹. عبيدالله از منطقه انطاكيه در سوريه.

۱۵۰. عتاب از كوفه.

۱۵۱. عجلان از تبار صحرانشينان (مصر).

۱۵۲. عزيز از منطقه قطيف در عربستان سعودى

۱۵۳. عقيل از شهر (واسطه) در عراق.

۱۵۴. علوان از انبار كه از شهرهاى مرزى عراق است.

۱۵۵. علوان از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۵۶. على از بصره از شهرهاى مهم عراق است.

۱۵۷. على از حله، از شهرهاى عراق.

۱۵۸. على از (سمرقند) از شهرهاى (ازبكستان).

۱۵۹. على از شهر (سنجار) در شمال عراق.

۱۶۰. على از طائف.

۱۶۱. على از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۶۲. علی از فرانسه يا قاره اروپا.

۱۶۳. على از (قزوين) در ايران.

۱۶۴. على از مدينه.

۱۶۵. على از (معاذه).( ۵۱۷ )

۱۶۶. على از منطقه (ضيعة).

۱۶۷. على از (نصيبين) كه نام شهرى در تركيه و روستايى در (حلب)

۱۶۸. على از نيشابور.

۱۶۹. على از (همدان) نام شهرى در ايران و (همدان) نام شهرى در يمن.

۱۷۰. عمار از (يمن).

۱۷۱. عمر از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۷۲. عمر از عسقلان از شهرهاى فلسطين.

۱۷۳. عمر از (قزوين) در ايران.

۱۷۴. عمر از كازرون.

۱۷۵. عمر از (منصوريه)نام روستايى در اهواز و بهبهان و تربت جام.

۱۷۶. عمر از (مهجم) در يمن.

۱۷۷. عمران از بيت المقدس.

۱۷۸. عمر از آبادان.

۱۷۹. عمرو( ۵۱۸ ) از تبار صحرانشينان (اغير).

۱۸۰. عمرو از مكه.

۱۸۱. عمير از (شوبك).

۱۸۲. عمير از (نجد) در حجاز و يا از (عنتره) قبيله بزرگى از عرب.

۱۸۳. عون از شهر كرد.

۱۸۴. عون از عدن در (يمن).

۱۸۵. عيسى اتيوپى از شمال شرقى قاره آفريقا.

۱۸۶. عيسى از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۸۷. غربان( ۵۱۹ ) از تبار صحرانشينان (اعقيل).

۱۸۸. غياث از كوفه.

۱۸۹. فارس از (هونين) در منطقه مصر.

۱۹۰. فاضل از (نوبه)، منطقه مرزى مصر و سودان.

۱۹۱. فالح از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۹۲. فرج از (عرفه) نزديك عرفات در اطراف مكه.

۱۹۳. فضيل از (طالقان) در منطقه قزوين.

۱۹۴. فلاح از منطقه (سعداوه).

۱۹۵. فليح از (طبريه) در فلسطين.

۱۹۶. فهد از عسقلان از شهرهاى فلسطين.

۱۹۷. فهد از موصل.

۱۹۸. فهد (از يمن).

۱۹۹. قادم از منطقه انطاكيه در سوريه.

۲۰۰. قاسم از آبادان

۲۰۱. قاسم از (كرخ) بغداد.

۲۰۲. قاسم از مدينه.

۲۰۳. قبضه از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۰۴. كثير از حبش.

۲۰۵. كثير از (معاذه).( ۵۲۰ )

۲۰۶. كعب از (يمن).

۲۰۷. كلثوم از (يمن).

۲۰۸. كليب از (هونين) در منطقه مصر.

۲۰۹. كوثر از (لنجويه) جزيره اى در آفريقاى شرقى.

۲۱۰. كوش از عمان.

۲۱۱ لقمان از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۱۲. ليث از بحرين.

۲۱۳. ليث از (قزوين) در ايران.

۲۱۴. مالك از تبار و نژاد قلبيه اى در (يمن).

۲۱۵. مالك از سيراف در ايران و نزديك خليج فارس.

۲۱۶. مالك از (عماره) در جنوب عراق.

۲۱۷. مالك از (منصوريه) نام روستايى در اهواز و بهبهان و تربت جام.

۲۱۸. مالك از (مهجم) در يمن.

۲۱۹. مالك از (يمن).

۲۲۰. مبارك از منطقه قطيف در عربستان سعودى

۲۲۱. مجاهد از سمرقند از شهرهاى (ازبكستان).

۲۲۲. مجمع از شهر رى.

۲۲۳. محارب از بصره از شهرهاى مهمم عراق است.

۲۲۴. محروز از خونج در آذربايجان ايران.

۲۲۵. محسن از اسكندريه مصر.

۲۲۶. محمد از اتيوپى در شمال شرقى قاره آفريقا.

۲۲۷. محمد از آبادان.

۲۲۸. محمد از تفليس از شهرهاى مهم ارمنستان.

۲۲۹. محمد از تيره و تبار اوسيان مدينه كه در صف انصار قرار گرفتند.

۲۳۰. محمد از حلب، از شهرهاى سوريه.

۲۳۱. محمد از حلب، از شهرهاى عراق.

۲۳۱. محمد از خلاط شهرى در منطقه ارمنستان.

۲۳۳. محمد از زيد از منطقه (بالس) در سوريه.

۲۳۴. محمد از سجار در اطراف شهر (بخارا) در منطقه قفقاز.

۲۳۵. محمد از عسقلان از شهرهاى فلسطين.

۲۳۶. محمد از عمان.

۲۳۷. محمد از (قزوين) در ايران.

۲۳۸. محمد از (كبش) در بغداد.

۲۳۹. محمد از كوفه.

۲۴۰. محمد از مدينه.

۲۴۱. محمد از (معاذه).( ۵۲۱ )

۲۴۲. محمد از مكه.

۲۴۳. محمد از (منصوريه) نام روستايى در اهواز و بهبهان و تربت جام.

۲۴۴. محمد از منطقه (بالس) در سوريه.

۲۴۵. محمد از (مهجم) در يمن.

۲۴۶. محمد از نجف.

۲۴۷. محمد از (يمن).

۲۴۸. مرايى از سامراء در عراق.

۲۴۹. مروان از (عكا) يا (عكه) از فلسطين.

۲۵۰. مسنون از خرشان.( ۵۲۲ )

۲۵۱. مطر از تبار صحرانشينان (كلاب).

۲۵۲. معشر از منطقه (اءلومه) كه شهرى در ديار (هذيل) است.

۲۵۳. معمر از كازرون.

۲۵۴. مقداد از (سن) نزديك (تكريت) در عراق.

۲۵۵. ملاعب از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۵۶. ملاعب از (منصوريه)نام روستايى در اهواز و بهبهان و تربت جام.

۲۵۷. منبه از تبار صحرانشينان (اعقيل).

۲۵۸. موسى از عدن در (يمن).

۲۵۹. موسى از (هجر) كه نام روستايى است در بحرين و يمن و حجاز.

۲۶۰. مومى از رمله از شهرهاى فلسطين.

۲۶۱. مهاجر از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۶۲. مهاجر از نيشابور.

۲۶۳. ميمون از (عسكر مكرم) در خوزستان ايران.

۲۶۴. ناجيه از سرخس در اطراف مشهد.

۲۶۵. ناصر از تبار و نژاد قبيله اى در (يمن).

۲۶۶. نصير از (بالس) در سوريه.

۲۶۷. نصير از بحرين.

۲۶۸. نعيم از (معاذه).( ۵۲۳ )

۲۶۹. نوح از خونج در آذربايجان ايران

۲۷۰. نوح از سيلان در هندوستان.

۲۷۱. نهراش از تبار صحرانشينان (شيبان).

۲۷۲. نهروش از هرات.

۲۷۳. واصل از (نوبه) منطقه مرزى مصر و سودان.

۲۷۴. هارون از عسقلان از شهرهاى فلسطين.

۲۷۵. هارون از (قزوين) در ايران.

۲۷۶. هارون از منطقه سلماس يكى از شهرهاى آذربايجان.

۲۷۷. هارون از منطقه نجد عربستان.

۲۷۸. از موصل.

۲۷۹. هلال از شوشتر.

۲۸۰. هلال از (طائف يمن).

۲۸۱ هواشب از عمان.

۲۸۲. هود از (سن) نزديك (تكريت در عراق.

۲۸۳ هود از (طالقان در منطقه قزوين.

۲۸۴. هود از كوفه.

۲۸۵. يحيى از جعاره كه گويا نام روستايى است در اطراف نجف اشرف.

۲۸۶. يحيى از (صنعا) در يمن.

۲۸۷. يحيى از (طالقان) در منطقه قزوين.

۲۸۸. يحيى از منطقه انطاكيه در سوريه.

۲۸۹. يحيى از منطقه (سعداوه).

۲۹۰. يعقوب از قم.

۲۹۱. يعقوب از (معاذه)( ۵۲۴ )

۲۹۲. يوسف از عسقلان از شهرهاى فلسطين.

۲۹۳. يوسف از منطقه طائف.

۲۹۴. يونس از اصفهان.

۲۹۵. يونس از عمان.

۲۹۶. يونس از (فسطاط) در مصر.

۲۹۶. يونس از كازرون.

افزون بر اينان شش تن از ياران آن حضرت نيز از (ابدال) خواهند بود كه نام همه آنان عبدالله است.

و سه دوستدار ديگر خاندان وحى و رسالت بنامهاى عبدالله، مخنف، و براك، و نيز چهار تن از دوستداران پيامبران خدا بنامهاى، صالح، ميمون و هود، و دو آزاده ديگر بنامهاى عبدالله و ناصح كه بظاهر جامه بردگان بر تن دارند، همگى به هنگام ظهور آن اصلاحگر بزرگ زمين و زمان در كنار ياران شايسته كردار او خواهند بود.( ۵۲۵ )


فرق ميان اصحاب و انصار آن حضرت

ميان اصحاب و انصار آن حضرت، فرق است چرا كه اصحاب آن گرامى همان ۳۱۳ نفر هستند كه امیرمؤمنان و امام صادقعليه‌السلام آنان را: (پرچمدار ياوران آن گرامى) تعبير كرده اند و اين بيانگر اين واقعيت است كه آنان داراى تواناييها، كارآييها، آگاهيها، كفايتها، مديريتها و صلاحيتهاى لازم و بالايى براى فرماندهى و سازمان بخشيدن به نيروى طرفدار حق اند، كه امام صادقعليه‌السلام از آنان تعبير به: «حكام الله فى ارضه »( ۵۲۶ ) مى كند.

بزودى بحث خواهيم كرد كه هر كدام از اينان نقش مهمى در سازماندهى و فرماندهى لشكر امام عصرعليه‌السلام و فتح كشورها و اداره امور جامعه و ديگر حل مشكلات دارند.

اما انصار امام مهدىعليه‌السلام را، مردم پاكباخته و با ايمان و شايسته كردارى تشكيل مى دهند كه با قيام امامعليه‌السلام از مكه، به تدريج به لشكر او مى پيوندند و با همه وجود در خدمت اجراى برنامه و گامهاى بلند اصلاحى آن حضرت قرار مى گيرند و با دشمنان حق و عدالت، تا محو بيداد و سرشار ساختن زمين و زمان از عدل و داد، پيكار همه جانبه مى نمايند.

در بحثهاى آينده خواهد آمد كه حضرت مهدىعليه‌السلام به هنگام حركت از مكه با ده هزار قهرمان، كه انصار او هستند حركت اصلاحى را آغاز مى كند و تازه اينان بخشى از ياران او هستند و در عراق، (سيد هاشمى) با ۱۲ هزار نفر به او مى پيوندند.

علاوه بر انبوه انبوه از انسانهاى شايسته و كارآ كه به يارى اهداف و آرمانهاى والاى آن حضرت مى شتابند، انبوه فرشتگان نيز ياران او خواهند بود كه براى تحقق اهداف بزرگ و اجراى دستوراتش حاضر مى گردند.

در زيارتنامه ها و دعاهايى كه از امامان معصومعليهم‌السلام رسيده است به همه انسانها رهنمود داده شده است كه: از پروردگار خويش بخواهند تا آنان را از ياران و مددكاران و جهادگران راستين، به فرمان او قرار دهد كه در اينجا برخى از آنها را مى آوريم:

۱. در زيارت عاشورا از جمله مى خوانيم:

«...و أسأل الله البر الرحيم ان يرزقنى مودتكم و ان يوفقنى للطلب بثاركم مع الامام المنتظر الهادى من آل محمد ...»( ۵۲۷ )

و از خداى نيكوكار و پر مهر مى خواهم كه دوستى شما را روزيم سازد و مرا براى خونخواهى شما، به همراه (امام منتظر) و هدايت كننده به راه حق و عدالت از خاندان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توفيقم ارزانى دارد.

۲. و نيز در زيارتى كه از حضرت باقرعليه‌السلام رسيده است مى خوانيم كه:

«و ان يرزقنى طلب ثارى مع امام هدى ظاهر ناطق بالحق منكم ...»( ۵۲۸ )

و از خدا مى خواهم كه خونخواهى شما به همراه امام هدايت و گوياى به حق از شما خاندان وحى و رسالت كه آشكار خواهد شد، روزيم سازد.

۳. و در زيارتى كه از خود امام مهدىعليه‌السلام روايت شده است از جمله مى خوانيم كه:

«...واجعلنى اللهم من انصاره و اعوانه و اتباعه و شيعته ...»( ۵۲۹ )

بار خدايا! مرا از ياران و مددكاران و شيعيان او قرار ده.

۴. و مى خوانيم كه:

«اللهم كما جعلت قلبى بذكره معمورا فاجعل سلاحى بنصرته مشهورا ...»( ۵۳۰ )

بار خدايا! همانگونه كه قلبم را به ياد او آباد و آزاد ساختى، اينك سلاح ستم ستيز مرا نيز براى يارى او و اهداف بلندش برهنه و آخته دار و اگر ميان من و او مرگ كه آن را بر بندگانت بصورت يك قانون مقرر و آن را بر مخلوقت بر خلاف تمايل آن مسلط ساختى حائل شد مرا به هنگام ظهور آن حصرت از آرامگاهم در حاليكه كفن بر شانه انداخته و به كمر بسته ام بر انگيخته ساز تا پيشاروى آن اصلاحگر بزرگ جهانى، جهاد كنم و در صف كسانى قرار گيرم كه آنان را در كتاب آسمانى ات ستوده و فرموده اى: (كانهم بنيان مرصوص.)( ۵۳۱ )


دعاى عهد

۵. از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

(هر كس خداى را، چهل بامداد با اين واژه ها و جملات نيايش كند و با اين دعاى عهد، خالصانه و صادقانه با خداى خويش عهد بندد، از ياران قائم ما خواهد بود. پس اگر پيش از ظهور آن گرامى از دنيا برود خداوند او را از آرامشگاهش برانگيخته و به هر واژه اى از دعايش، هزار پاداش به او ارزانى داشته و هزار لغزش را از پرونده عمل او پاك خواهد ساخت.):

« اللهم رب النور العظيم و رب الكرسى الرفيع و رب البحر المسجور و منزل التورية و الانجيل و الزبور و رب الظل و الحرور و منزل القرآن العظيم و رب الملائكة المقربين و الانبياء و المرسلين .اللهم انى اسئلك بوجهك الكريم و بنور و جهك المنير و ملكك القديم يا حى يا قيوم اسئلك باسمك الذى اشرقت به السموات و الارضون و با سمك الذى يصلح به الاولون و الاخرون يا حيا قبل كل حى و يا حيا بعد كل حى و يا حيا حين لا حى يا محيى الموتى و مميت الاخياء يا حى لا اله الا انت. اللهم بلغ مولانا الامام الهادى المهدى القائم بامرك صلوات الله عليه و على ابائه الطاهرين عن جميع المؤ منين و المؤ منات فى مشارق الارض و مغاربها سهلها و جبلها و برها و بحرها و عنى و عن و الدى من الصلوات زنة عرش الله و مداد كلماته و ما احصاه علمه و احاط به كتابه. اللهم انى اجدد له فى صبيحة يومى هذا و ما عشت من ايامى عهدا و عقدا و بيعة له فى عنقى لا احول عنها و لا ازول ابدا. اللهم اجعلنى من انصاره و اعوانه و الذابين عنه و المسارعين اليه فى قضاء حوارئجه و الممتثلين لا و امراه و المحامين عنه و السابقين الى ارادته و المستشهدين بين يديه. اللهم ان حال بينى و بينه الموت الذى الموت الذى جعلته على عبادك حتما متقيا فاخرجنى من قبرى مؤ تزرا كفنى شاهرا سيفى مجرد قناتى ملبيا دعوة الداعى فى الحاضر و البادى. اللهم ارنى الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة و اكحل ناظرى بنظرة منى اليه و عجل فرجه و سهل مخرجه و اوسع منهجه و اسلك بى محجته و انفذ امره و اشدد ازره و اعمر. اللهم به بلادك واحى به عبادك فانك قلت و قولك الحق ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس فاظهر. اللهم لنا وليك و ابن بنت نبيك المسمى باسم رسولك حتى لا يطفر بشى ء من الباطل الا مزقة و يحق الحق و يحقفه و اجعله. اللهم مفزعا لمظلوم عبادك و ناصرا لمن لا يجد له ناصرا غيرك و مجددا لما عطل من احكام كتابك و مشيدا لما ورد من اعلام دينك و سنن نبيك صلى الله عليه و اله و اجعله. اللهم ممن حصنته من بأس المعتدين. اللهم و سر نبيك محمداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برويته و من تبعه على دعوته وارحم استكانتنا بعده اللهم اكشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره انهم يرونه بعيدا و نريه قربيا برحمتك يا ارحم الراحمين.

پس سه مرتبه دست بر ران راست خود مى زنى و در هر مرتبه مى گويى: العجل العجل يا مولاى يا صاحب الزمان.( ۵۳۲ )


ترجمه دعاى عهد:

بار خدايا! اى پروردگار نور پر شكوه!

و اى پروردگار كرسى بلند دانش و فرمانروايى بلند مرتبه و پرفراز!

و اى پروردگار درياى جوشان و فرو فرستنده تورات و انجيل و زبور!

و اى پروردگار سايه آرا مبخش و باد گرم!

و اى فرو فرستنده قرآن شكوهمند!

و اى پروردگار فرشتگان مقرب و پيام آوران فرستاده شده!

بار خدايا! من از تو مى خواهم به جمال معنوى و به نور وجود روشنى بخشى ات؛ و به اقتدار و مالكيت ديرنه ات!

اى زنده! و اى پاينده! از تو مى خواهم بدان نام گرانمايه ات كه به بركت آن، آسمانها و زمينها را نور باران ساختى و بدان نامت كه تمامى انسانها، از آغاز تا فرجام آفرينش به بركت آن (مى توانند) بهروز و صالح گردند.

هان اى زنده پيش از هر زنده! واى زنده پس از هر زنده! و اى زنده آنگاه كه زنده اى جز تو نيست!

هان اى زندگى بخش مردگان و ميراننده زندگان!

اى زنده اى كه معبود راستينى جز تو نيست!

بار خدايا! به سرور و سالار ما، امام هدايتگر و رهبرى كننده بسوى حق و عدالت و بپاخاسته به انجام فرمانت كه درود خدا بر او و پدران پاكش باد از جانب همه مردان و زنان با ايمان در خاورها و باخترهاى زمين، در دشتها، كوهها، بيابانها و درياهاى آن و از جانب من و پدر و مادرم بر آن وجود گرانمايه درود فرست، درودهايى هم وزن عرش خدا و كشش كلمات او و بقدر شمارش دانش حق و فراگيرى نوشتار او.

بار خدايا! من در بامداد امروز و تا روزگارانى كه زنده ام پيمانم را با آن اصلاحگر بزرگ جهانى، تجديد مى كنم و رشته بيعت او را بر گردن مى افكنم كه تا زنده هستم هرگز از آن بيعت، برنگردم و دست برندارم.

بار خدايا! مرا از ياران و كمك كاران و دفاع كنندگان از او و شتابندگان بسوى او، در برآوردن خواسته هاى آن حضرت و از فرمانبرداران دستورات او و حمايت كنندگان از آرمانهاى او و پيشروان در انجام خواسته هاى او و از شهيدان پاكباخته در ركابش قرار ده!

بار خدايا! اگر ميان من و او، قانون مرگ كه آن را بر بندگانت مقرر داشتى حايل شد، مرا از قبرم بيرون آور، در حالى كه كفن خويش بر كمر بسته و با شمشير كشيده و نيزه برافراشته و لبيك گوى دعوت حق در شهر و بيابان باشم.( ۵۳۳ )

بار خدايا! آن چهره ارجمند و آن پيشانى نيكو و درخشنده را به من بنماى و ديده ام را به ديدارش ميهمان ساز!

در فرج او شتاب ورز! و ظهورش را آسان ساز! و راهش را گسترده نما! و مرا در راه او قرار ده! و فرمانش را نافذ گردان و پشتوانه اش را استوار نما!

بار خدايا! بوسيله او كشورت را آباد ساز و بندگانت را زندگى بخش، چرا كه خود فرمودى و گفتارت درست و راست است كه: (تباهى در بيابان و دريا بدانچه دستهاى مردم كسب كردند، پديدار گشت.)

بار خدايا! آن دوستت و زاده دخت گرانمايه پيامبرت را بر ما آشكار ساز! همو كه همنام پيام آورت مى باشد و به باطل و بيدادى دست نمى يابد، جز اينكه آن را نابود ساخته و حق را استوار و پابرجا و در سراسر گيتى محقق مى سازد. و او را بار خدايا پناهگاه براى بندگان ستمديده ات و ياور كسانى كه جز او يارى نيابند و تازه كننده مقررات تعطيل شده قرآنت و برپا دارنده نشانه هاى دينت و شيوه و روش پيامبرت كه درود خداى بر او و خاندانش باد قرار ده.

بار خدايا! او را از كسانى كه از يورش ظالمانه نگاهداريش نمودى، مقرر دار. بار خدايا! پيامبرت محمد كه درود خداى بر او و خاندانش باد - و همه پيروان دعوت و رهروان راه او را، به ديدار آن گرامى شادمان ساز! و بر بيچارگى ما پس از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رحم كن!

بار خدايا! اين گرفتارى پيچيده را از اين امت، به حضور آن گرامى برطرف ساز! و در ظهورش براى ما شتاب ورز! چرا كه ناباوران، آن را دور مى نگرند و ما آن را نزديك مى بينيم. به مهرت اى مهربانترين مهربان!

آنگاه سه بار دست بر ران راست خود مى زنى و هر بار مى گويى:

(شتاب كن!... اى سالار من! اى صاحب الزمان!


۶. (مفضل) آورده است كه: ما در مورد قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و كسانى كه براستى در انتظار او باشند و پيش او ظهور آن گرامى بميرند، سخن مى گفتيم كه امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام... اتى المؤ من فى قبره، فيقال له: يا هذا!... انه قد ظهر صاحبك، فان تشاء اءن تلحق به فالحق و ان تشاء اءن تقيم فى كرامة ربك فأقم

هنگامی( ۵۳۴ ) كه حضرت مهدىعليه‌السلام ظهور نمايد، به انسان با ايمان در قبرش ندا مى رسد كه: (جناب! صاحب و سالارت ظهور كرده است، اگر مى خواهى به آن گرامى ملحق شوى، بپا خيز و اگر مى خواهى در جوار رحمت پروردگارت باشى و به دنيا باز نگردى، همين جا بمان.)


رواياتى پيرامون ياران امام مهدىعليه‌السلام

در ستايش از اين گروه وارسته و شايسته اى كه خداوند اينان را برگزيده و به همراهى و يارى حضرت مهدىعليه‌السلام مفتخرشان ساخته، روايات بسيارى وارد شده است. در اين روايات ضمن ترسيم شخصيت ارزشمند و نقش سازنده و اوصاف برجسته آنان، از چگونگى پيوستن آنان به امام عصرعليه‌السلام در مكه، سخن رفته و فراتر اينكه، آياتى از قرآن شريف در مورد آنان تأویل شده است.

ما نخست برخى از روايات را در اين مورد مى آوريم و آنگاه به شرح و توضيح آنها مى پردازيم:

۱. از دو امام گرانمايه حضرت باقر و حضرت صادقعليه‌السلام در تأویل اين آيه شريفه:

( وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَىٰ أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ ) .( ۵۳۵ ) آمده است كه:

«ان الامة المعدودة، هم أصحاب المهدى فى آخر الزمان، ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، كعدة أهل بدر، يجتمعون فى ساعة واحدة، كما يجتمع قزع الخريف ».( ۵۳۶ )

امت( ۵۳۷ ) مورد اشاره در آيه شريفه، ياران حضرت مهدى در واپسين حركت تاريخ و آخرالزمان هستند. آنان به شمار ياران پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جنگ بدر، ۳۱۳ نفرند و بسان ابرهاى پراكنده پاييزى كه بناگاه براى نزول باران رحمت، به خواست خدا متراكم و منسجم مى گردند ظرف يك ساعت از سراسر جهان در مكه، برگرد وجود آن خورشيد جهان افروز، گرد مى آيند.

۲. از امام صادقعليه‌السلام در مورد آيه شريفه:

( فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعًا ) .( ۵۳۸ ) آورده اند كه فرمود:

«يعنى اصحاب القائم، الثلاثمائة و بضع عشرة و هم الله الامة المعدودة، يجتمعون فى ساعة واحدة كقزع الخريف ».( ۵۳۹ )

اين آيه شريفه اشاره به ۳۱۳ نفر ياران اصلى حضرت مهدىعليه‌السلام دارد. بخداى سوگند! كه آنان در شمار، اندك هستند. اما در كارآيى و ايمان و شكوه معنوى، بسيار. و بسان ابر پراكنده پاييزى كه بناگاه به فرمان خدا به هم مى پيوندد و متراكم مى گردد آنان نيز ظرف يك ساعت از سراسر گيتى در مكه حاضر مى گردند.

۳. از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند:

«يجتمعون قزعا كقزع الخريف من القبائل، ما بين الواحد والاثنين والثلاثة والاربعة والخمسة والستة والسبعة والثمانية والثمانية والتسعة والعشرة ».( ۵۴۰ )

ياران او، بسان ابرهاى پراكنده پاييزى كه بناگاه براى نزول باران رحمت، به خواست خدا متراكم مى گردند از نقاط و قبايل و نژادهاى گوناگون، بصورت يك نفر، دو نفر، سه نفر، چهار نفر، پنج نفر، شش نفر، هفت نفر، هشت نفر، نه نفر و ده نفر، در مكه به گرد آن خورشيد جهان افروز گرد مى آيند.

۴. از امام باقرعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«اصحاب القائم ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، أولاد العجم، بعضهم يحمل فى السحاب نهارا، يعرف باسمه و اسم ابيه و نسبه و حليته، و بعضهم نائم على فراشه، فيوافيه فى مكة على غير ميعاد ».( ۵۴۱ )

هسته مركزى ياران قائم، ۳۱۳ نفر هستند برخى از آنان در روز روشن با نام و نشان و حسب و نسب شناخته شده و بطور آشكار، بوسيله ابرها بسوى آن حضرت مى شتابند و برخى همانگونه كه شبانگاه بر بستر خويش خفته اند، بدون وعده و آگاهى پيشين در مكه به خدمت سالار خويش مفتخر مى گردند.

۵. از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«ان اصحاب القائم شباب، لا كهول فيهم الا كالكحل فى العين، او كالملح فى الزاد و اءقل الزاد، الملح ».( ۵۴۲ )

ياران اصلى قائمعليه‌السلام همگى جوان هستند و سالخورده در ميان آنان اندك است، بسان سرمه در چشم يا نمك در طعام، باز هم كمتر...

۶. و نيز ضمن پاسخ به فردى كه از وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام مى پرسد، فرمود:

«...فيجمع الله تعالى له قوما، قزع كقزع السحاب، يؤ لف الله بين قلوبهم، لا يستوحشون من أحد و لا يفرحون باءحد يدخل فيهم، على عدة اءصحاب بدر، لم يسبقهم الأولون و لا يدركهم الآخرون ....»( ۵۴۳ )

...آنگاه خداوند گروهى را بر گرد او مى آورد كه بسان ابرهاى پراكنده و پاييزى به هم پيوسته و متراكم مى گردند ميان دلهاى آنان پيوندى از مهر و ايمان بوجود مى آورد كه نه از قدرتى مى هراسند و نه بخاطر پيوستن فرد يا قدرتى به گروهشان دچار شادمانى و غرور مى گردند، شمارشان شمار ياران پيامبر در (بدر) است واز نظر مقام و منزلت، نه گذشتگان از آنان سبقت جسته اند و نه آيندگان به آنان مى رسند.

۷. و نيز از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«فيصير اليه أنصاره من أطراف الأرض، تطوى لهم طيا، حتى يبايعوه ».( ۵۴۴ )

يعنى: ياران حضرت مهدىعليه‌السلام از كران تا كران گيتى بسوى او مى شتابند و زمين زير پاى آنان بسان طومارى، در هم پيچيده مى شود تا هر چه سريعتر به مكه برسند و با آن گرامى بيعت نمايند.

۸. و نيز فرمود:

«اذا اذن الامام دعا الله باسمه العبرانى، فاتيحت له صحابته الثملاثمائة و ثلاثة عشر قزع كقزع الخريف، فهم اصحاب الألوية، منهم من يفقد من فراشه ليلا، فيصبح بمكة و منهم من يرى يسير فى السحاب نهارا، يعرف باسمه و اسم اءبيه و حليته و نسبه ...»( ۵۴۵ )

يعنى: هنگامى كه خداوند به حضرت مهدىعليه‌السلام فرمان قيام براى اصلاح زمين و زمان مى دهد او خداى را به نام خاصى مى خواند و روى نياز به بارگاه آن بى نياز مى برد، آنگاه است كه ياران اصلى او كه ۳۱۳ نفر هستند بسان ابرهاى پراكنده پاييزى از سراسر جهان به لطف خدا بر گرد او حاضر مى گردند، اينان پرچمداران لشكر عظيم و پرشكوه او هستند، برخى از آنان شامگاه همانگونه كه در خانه و در بسترش خفته است ناپديد و در مكه حاضر مى گردد و برخى ديگر از نظر نام و نشان و ديگر ويژگيها شناخته شده و در روز روشن بوسيله ابرها، بسوى هدف مى شتابند.

راوى پرسيد: (فدايت گردم! كداميك از اين دو گروه از نظر ايمان و ديگر ويژگيها برجسته ترند؟)

فرمود: (آن كسانى كه به وسيله ابر در روز روشن بسوى هدف، سير داده مى شوند... آنان ناپديد شدگانند و اين آيه در مورد آنان آمده است:

( تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعًا ) ( ۵۴۶ )

يعنى: هر كجا باشيد خداوند شما را گرد مى آورد.

۹. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«...و رجال كأن قلوبهم زبر الحديد، لا يشوبها شك فى ذات الله، أشد من الحجر، لو حملوا على الجبال لا زالوه ا...كأن على خيولهم العقبان يتمسحون بسرج الامام يطلبون بذلك البركة و يحفون به، يقونه باءنفسهم فى الحروب و يكفونه ما يريد

«رجال لا ينامون الليل، لهم دوى فى صلاتهم كدوى النحل، يبيتون قياما على اطرافهم، ويصبحون على خيولهم، رهبان بالليل، ليوث بالنهار. هم اءطوع له من الاءمة لسيدها كالمصابيح... كاءن قلوبهم القناديل و هم من خشية الله مشفقون، يدعون بالشهادة و يتمنون اءن يقتلوا فى سبيل الله، شعارهم: يا لثارات الحسين

«اذا ساروا يسير الرعب امامهم مسيرة شهر، يمشون الى المولى ارسالا، بهم ينصرالله امام الحق ...»( ۵۴۷ )

ياران مهدى و هسته مركزى آنان بزرگ مردانى هستند كه دلهايشان بسان پاره آهن است.

در ايمانشان به خدا و وعده او، ذره اى ترديد ندارند و ايمانشان از كوه سخت تر است. اگر بر كوهها يورش برند، آنها را نابود مى سازند. چابك و چالاك بسان عقاب، بر مركبهاى خويش سوارند و در عشق به حضرت مهدىعليه‌السلام چنانند كه زين مركب او را براى تبرك جستن مسح مى كنند و بر گرد يار حلقه مى زنند و در فراز و نشيبها و پيكارها او را بسان جان شيرين با همه وجود محافظت مى كنند و هر دستورى دهد او را بسنده اند و به انجام رساننده.

بزرگ مردانى هستند كه شبها را نمى خوابند و بسان انبوه زنبوران كندوى عسل تا صبحگاهان زمزمه نيايش و مناجاتشان گوشها را مى نوازد. شبها را شب زنده دارى مى كنند و گاه آن را سوار بر مركبهاى خويش به بامداد مى رسانند. راهبان شب هستند و شيران روز و در فرمانبردارى و اطاعت از سالار خويش هيچ ترديد و چون و چرايى ندارند، آنان بسان چراغهاى روشنگرند... دلهايشان بسان مشعلهاى پرنور است و از ترس و خشوع در برابر خدا هراسانند. از خداى خويش طلب شهادت مى كنند و آرزوى مرگ در راه خدا را مى كشند و شعارشان: (يا لثارات الحسين است.

هنگامى كه به حركت در مى آيند، امواج رعب و وحشت از برابر آنها مى گريزد، بسوى سالارشان بسرعت مى شتابند و خداوند بوسيله اينان، آن پيشوايان راستين بشريت و آن اصلاحگر بزرگ جهانى را، يارى مى نمايد.

۱۰. و از امام باقرعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«...فمن كان ابتلى بالمسير، وافى فى تلك الساعة و من لم يبتل بالمسير فقد من فراشه و هو قول اميرالمؤ منين على عليه‌السلام المفقودون من فراشهم »( ۵۴۸ )

يعنى: هر كس از ياران مهدىعليه‌السلام حركت كرد، همان ساعت به مكه و به حضور او مفتخر مى گردد و هر كس در خواب مانده و به راه نيافتاده باشد در بسترش ناپديد مى گردد و همانگونه در قرارگاه يار، حاضر مى شود و او از همانهايى است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام آنان را (ناپديد شدگان در بستر خود) خواند.

۱۱. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«بينا شباب الشيعة على ظهور سطوحهم نيام، اذ وافوا الى صاحبهم فى ليلة واحدة على غير ميعاد، فيصبحون بمكة( ۵۴۹ )

يعنى: به هنگام ظهور مهدىعليه‌السلام ، جوانان و جوانمردان شيعه همانگونه كه بر پشت بام خانه هاى خويش در خوابند، همگى يك شب بدون وعده قبلى، بامداد را در مكه حاضر و به ديدار امام عصرعليه‌السلام مفتخر مى گردند.

۱۲. و از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«...إلا و ان المهدى اءحسن الناس خلقا و خلقا، ثم اذا قام، يجتمع اليه اءصحابه، على عدة اءهل بدر و هم ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، كاءنهم ليوث قد خرجوا من غاباتهم، مثل زبر الحديد، لو أنهم هموا بازالة الجبال الرواسى لا زالوها عن مواضعها فهم الذين وحدوا الله حق توحيده، لهم بالليل اءصوات كاءصوات الثواكل، خوفا و خشية من الله تعالى قوام الليل، صوام النهار، كاءنما رباهم اءب واحد وام واحدة، قلوبهم مجتمعة بالمحبة والنصيحة... إلا و انى أعرف أسمأهم و امصارهم ...»( ۵۵۰ )

يعنى: بهوش باشيد كه مهدىعليه‌السلام زيباترين انسانها در سيما و كاملترينها در اخلاق و ارزشهاى معنوى و انسانى است. هنگامى كه قيام كند ياران اصلى او كه شمارشان ۳۱۳ نفر و به شمار ياران پيامبر در جنگ بدر است، همگى بسان شيرانى از قرارگاه خويش خارج گشته و برگرد آن گرامى حلقه مى زنند. آنان براستى بسان پاره آهنى هستند كه بر متلاشى نمودن كوهها تصميم بگيرند آنها را نابود مى سازند.

آنان خداى را آنگونه كه شايسته است به يكتايى و يگانگى مى پرستند، شبانگاهان نداى دلنواز نيايش و گريه هاى آنان از خوف خدا، بسان مادران جوان مرده، طنين افكن است. شب زنده دارانند و روزه گيران و از نظر معنوى و اخلاقى همه بسان هم هستند، گويى يك پدر و مادر آنان را پرورانده اند و دلهايشان لبريز از مهر و خيرخواهى... است، بهوش باشيد كه نام بلند آنان را مى دانم و از شهرهايشان نيز آگاهم....

۱۳. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«يبايع القائم بين الركن و المقام ثلاثمائة و نيف، عدة.أهل بدر، فيهم النجباء من أهل مصر و الأبدال ( ۵۵۱ ) من أهل الشام و الأخيار من اهل العراق ».( ۵۵۲ )

يعنى: با قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ميان ركن و مقام، ۳۱۳ شخصيت بزرگ به شمار ياران پيامبر در بدر، بيعت مى نمايند در ميان اينان چهره هاى برجسته اى از مصر و شايستگانى از شام و خوبانى از عراق هستند.

۱۴. و نيز حذيفه از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده است كه:

«اذا كان عند خروج القائم، ينادى مناد من السماء: اءيها الناس، ان الله قطع عنكم مدة الجبارين و ولى الأمر خير امة محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فالحقوا بمكة، فيخرج النجباء من مصر و الاءبدال من الشام و عصائب العراق، رهبان بالليل، ليوث بالنهار، كاءن قلوبهم زبر الحديد فيبايعونه بين الركن و المقام ».( ۵۵۳ )

يعنى: هنگامى كه زمان ظهور قائم فرا رسد ندا كننده اى از آسمان ندا مى دهد كه: (هان اى مردم! خداوند سلطه خودكامگان را از سر شما برداشت و سررشته كارها و تدابير امور گيتى را، شايسته ترين و والاترين امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به كف با كفايت خويش گرفت، اينك خود را به مكه برسانيد و آنگاه است كه چهره هاى پرفضيلتى از مصر، شايستگانى از شام و گروههايى از عراق، بسوى مكه مى شتابند.

انسانهاى شايسته و وارسته اى كه عبادت كنندگان شبهايند و شيران بيشه شجاعت و شهامت روزها و قلبهايشان بسان قطعه آهن است. اينان ميان ركن و مقام با سالار شايستگان گيتى و اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها دست بيعت مى دهند.

تفسيرى بر روايات گذشته:

از رواياتى كه در صفحات گذشته ترسيم گرديد نكات متعددى دريافت مى گردد كه بجاست به مهمترين آنها اشاره شود:


۱. ياران بلند آوازه امام مهدىعليه‌السلام

شما خواننده گرامى! در روايات گذشته ملاحظه كرديد كه هر كدام از ياران خاص آن حضرت از نظر نام، نشان، حسب، نسب، پدر، مادر، ريشه خانوادگى و كنيه كاملا شناخته شده اند.

برخى از نويسندگان در تأویل و تفسير واژه (حليه)( ۵۵۴ ) بر اين عقيده اند كه اشاره به گذرنامه آنهاست كه همواره به همراه آنهاست، اما ما بر اين تفسير و تأویل پافشارى نداريم چرا كه اگر منظور اين بود كه عبارت مى بايستى اينگونه باشد:

(و معه كتاب فيه اسمه و اسم ابي ه...)

بنظر ما عبارت بيانگر اين نكته است كه: هر كدام از ياران خاص امام عصرعليه‌السلام شناخته شده و بلند آوازه خواهند بود و نه گمنام و ناشناخته.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در اشاره بدين نكته است كه مى فرمايد:

«أسماؤ هم فى السماء معروفة و فى الأرض مجهولة ...»( ۵۵۵ )

يعنى: نام ياران مهدىعليه‌السلام در آسمان شناخته شد است و در زمين (تا آمدن آن گرامى) ناشناخته.

۲. امتيازات آنان

خداوند اين شمار از شخصيتها را، تنها بدان جهت به افتخار بزرگ يارى و ياورى آن حضرت مفتخر مى سازد كه همگى داراى امتيازات و شايستگيها و صلاحيتهاى بى شمارند، به گونه اى كه نه در روزگاران و نسلهاى گذشته نظيرى داشته اند و نه در ميان نسلهاى آينده نظيرى خواهند داشت.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در اشاره به شخصيت و امتيازات آنان مى فرمايد:

«لم يسبقهم الأولون و لا يدركهم الآخرون ».( ۵۵۶ )

يعنى: آنان در شايستگيها و امتيازات بر اوج رفيعى هستند، نه از نسلهاى گذشته كسى از آنان پيشى گرفته است و نه از آيندگان كسى به مقام والاى آنان مى رسد.

برخى از آنان به كرامت و مقامى مى رسند كه زمين زير پاى آنان بسان طومارى درهم پيچيده و نزديك مى شود و مسافت طولانى را بصورت اعجازآميزى در مدتى كوتاه مى پيمايند كه امام صادقعليه‌السلام در مورد آنان مى فرمايد:

«فيصير اليه أنصاره من أطراف الأرض، تطوى لهم الأرض طيا

يعنى( ۵۵۷ ) : ياران مهدىعليه‌السلام از نقاط مختلف زمين بسوى او حركت مى كنند و زمين زير پاى آنان در هم پيچيده و دور، نزديك مى گردد.


يك واقعيت ناشناخته

گرچه ما بطور دقيق، چگونگى (طى الارض) را نمى دانيم اما اين را مى دانيم كه اين كار شگفت براى برخى از بندگان خدا ميسر است.

قرآن شريف در داستان حضرت سليمانعليه‌السلام و تخت ملكه (سبا) بدان تصريح مى كند و مى فرمايد:

( قَالَ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (۳۸) قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (۳۹) قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي (۴۰) ...) .( ۵۵۸ )

يعنى: سليمان گفت: (هان اى بزرگان! كداميك از شما تخت او را پيش از آنكه فرمانبردارانه نزد من بيايند، برايم مى آورد؟)

عفريتى از جنها گفت: (من پيش از آنكه از جايت برخيزى آن را نزد تو حاضر مى كنم، چرا كه من بر اين كار هم توانا هستم و هم امين.)

و آن كس كه از دانش كتاب، بهره اى داشت گفت: (من پيش از آنكه چشم بر هم نهى آن را نزد تو مى آورم.)

و آنگاه هنگامى كه آن تخت را نزد خويش ديد گفت: (اين از فزون بخشى پروردگار من است...)

اين آيه شريفه به صراحت بيانگر امكان (طى الارض) و تحقق آن است، نشانگر آن است كه تخت ملكه سبا در ظرف كمتر از يك لحظه در برابر سليمانعليه‌السلام حاضر گرديد، آن هم از فاصله اى بسيار دور، همچون فاصله (يمن) در (جزيرة العرب) تا (اردن).

راستى چگونه مى توان سريعتر از سرعت صوت تخت ملكه سبا را از يمن به اردن انتقال داد؟

روشن است كه معيارهاى مادى و طبيعى در پاسخگويى به اين حقايق ماوراى طبيعى، ناتوان و نارسايند.

۳. ايمان استوار و كامل

ياران خاص حضرت مهدىعليه‌السلام از نظر معنويت و ايمان كامل و استوار نداشتن ذره اى ترديد در دلها و جانها نيز، بى نظيرند. آنان در اوج يقين و اخلاصند و بخاطر قوت و استوارى و كمال ايمان به خدا، ذره اى ترس و دلهره در كران تا كران وجودشان نيست چرا كه انسان به هر اندازه كه ايمانش به خدا افزون گردد، به همان اندازه توان و تلاش و شهامت و شجاعتش افزون مى گردد. به همين دليل است كه ياران آن حضرت به هنگامى كه به ميدان كارزار گام مى سپارند نه كسى توان ايستادن در برابر آنان را دارد و نه پديده اى مى تواند مانع اجراى برنامه هاى نجات بخش و دستورات صادر شده از سوى فرماندهى بلند مرتبه آنان گردد. آنها بر هر نيرويى كه ميان خود و هدفهاى بلندشان بخواهد مانع ايجاد كند پيروز مى گردند و آن را با قدرت و صلابت عادلانه، از سر راه عدالت جهانى او، بر مى دارند.

۴. ويژگى تواضع و فروتنى

آنان قهرمانانى فروتن، متواضع و برخوردار از ارزش اخلاقى و انسانى اند و هرگز مغرور و مست قدرت نمى شوند.

آنها به مقام والاى حضرت مهدىعليه‌السلام آنگونه كه شايسته و بايسته است آگاهى و اعتقاد دارند. به همين جهت است كه نه تنها از وجود گرانمايه آن حضرت كه از زين مركب او نيز مفتخرانه تبرك مى جويند و آن را مسح مى كنند. چرا كه حضرت مهدىعليه‌السلام سرچشمه تمامى خوبيها و شايستگى هاست و همه خيرات و بركات از چشمه سار وجود گرانمايه او جارى مى گردد.

آنان بسان فداكارانى هوشيار، بر گرد آن سرچشمه بركات و والاييها و ارزشها، حلقه مى زنند و جان خويش را در همه فراز و نشيبها و ميدانهاى جهاد و پيكار عادلانه او، سپر بلاى جان گرامى او مى سازند و دستورات و خواسته هايش را به سرعت برق، لبيك مى گويند.

۵. شب زنده داران و نيايشگران

ياران آن گرامى عبادت كنندگان خاضع و خاشعند، شبانگاهان را با نماز و نيايش و سوز و گداز عارفانه و عاشقانه به بارگاه خدا، به سحر مى آورند، در نمازهاى خويش زمزمه هايى بسان زمزمه زنبوران عسل دارند، در ركوع و سجود و قيام و قعودند و روزها در اوج آمادگى و شهامت بر مركبهاى خويش، براى انجام دستورات حضرت مهدىعليه‌السلام ايستاده اند و بى هيچ درنگ و تاءمل و توقف در سريعترين فرصت ممكن دستورات آن حضرت را، اجرا مى كنند.

۶. در اوج عرفان و آگاهى

از ويژگيهاى آنان، اوج آگاهى و عمق دانايى و درايت آنهاست، دلهايشان به نور معرفت درخشنده و نورباران است و از نادانى و بى فرهنگى و قشريگرى و سطحى نگرى بدورند، چرا كه واقعيتها را به شايستگى مى فهمند و در اوج شناخت، درايت عرفان و انديشه اند.

۷. اتحاد و برادرى

در رواياتى كه گذشت به اين نكته تصريح شده است كه بيشتر ياران خاص آن حضرت، در اوج جوانى و نشاط و اقتدار و طراوتند و در ميان آنان چهره هاى سالخورده اندك است، از ديگر ويژگيهاى آنان، اين است كه انديشه هايشان متحد و يگانه، ديدگاهشان همانند، دلهايشان به هم پيوسته و به هم گره خورده است، نه اختلافى در انديشه و راءى و گفتار آنان خواهى ديد و نه در رفتارشان و همگى بسان يك دل، يك قلب، يك مغز و يك زبان هستند.

۸. نه غرور و مستى و نه احساس ضعف

آنان نه به آفت غرور و مستى گرفتار مى شوند و نه از شمار اندك همراهان و پيشتازان در نخستين مراحل قيام و ظهور آن حضرت، احساس وحشت و تنهايى مى كنند. زيرا انسانى كه داراى ارتباط عميق و خالصانه با آفريدگار تواناى هستى است، با داشتن آن ارتباط و پيوند احساس وحشت نمى كند و نيز از پيوستن ديگران به راه و رسم نجات بخش و افتخارآفرين خويش و بسيارى همراهان، شادمان و مغرور نمى گردد.

۹. در آرزوى انجام وظيفه و شهادت

آرزوى بزرگ ياران خاص امام مهدىعليه‌السلام به دوش كشيدن بار مسئوليت و به انجام رساندن وظايف و جهاد و شهادت در راه خداست. چرا كه معنا و مفهوم حقيقى شهادت را به شايستگى دريافته و ارزش آن در بارگاه خدا را، آنگونه كه بايد، شناخته اند.

۱۰. نام مقدس حسينعليه‌السلام بر لب

آنان نام بلند آوازه حسينعليه‌السلام را بر لب دارند و شعار ويژه آنان، (يالثارات الحسين!)( ۵۵۹ ) است.

آرى! فاجعه خونبار كربلا و شهادت حسينعليه‌السلام بازگشت قرنها و نسلها، نه تنها به بوته فراموشى سپرده نمى شود، بلكه همواره زنده و پرحرارت مى ماند و هر چه روزگاران بر آن بگذرد حرارت و شور و سوزش خويش را حفظ مى كند چنانكه گويى همين ديروز آرى! ديروز! رخ داده است.

آرى! كسانى كه در روز عاشورا، آن جنايات دهشتناك را ببار آوردند همگى در خور سخت ترين كيفرها هستند، همانگونه كه از نسلهاى پس از آنان نيز كسانى كه بدان جنايات دمنشانه راضى باشند در خور شديدترين كيفرهايند. چرا كه رضايت دهندگان به آن جنايات، خود شريك جنايت و در خور كيفر و نابودى اند.

آخر، انسان نمايى كه وجدانش راضى شود كه حرمتهاى خدا هتك گردد و خون بزرگترين دوستان خدا، بدست پليدترين مخلوق او به زمين ريخته شود، چنين انسانى زيبنده زندگى و ادامه حيات نيست، او موجود پليد و پست و متعفنى است كه از پليدى او جامعه انسانى آلوده مى گردد و وانهادن چنين موجودى، جنايتى نابخشودنى در حق بشريت است و ناگزير بايد چنين جرثومه هاى كثيفى كه از روز شهادت پيشواى شهيدان حضرت حسينعليه‌السلام تا امروز و تا روز قيامت آن اصلاحگر بزرگ جهانى توليد مثل و افزون گشته اند نابود گردند.

در سالهاى اخير، متأسفانه از سوى همين عناصر نگون بخت، هر ساله بيش از يك كتاب در تقدير (يزيد) همان عنصر پست و بى مقدار و پليدى كه سالار جوانان بهشت را به خاك و خون كشيد و فاجعه بارترين جنايت تاريخ را در مورد خاندان وحى و رسالت مرتكب شد، نوشته شده است، رسواتر اينكه، يكى از همين قماش تيره بختان، ورق پاره هاى خويش را، (حقايق عن اميرالمؤ منين يزيد بن معاويه) نام نهاده است.!!!

شما را بخدا! اين نويسنده سياهكار كه با اين كار زشت خويش، ارزشهاى انسانى را مسخ نموده و از شرافت و ديانت، بكلى بيگانه گشته و تا پست ترين مراحل بى وجدانى و پستى و شقاوت نزول مى كند، در پى چيست؟ و چه مى گويد؟!

راستى چنين موجود پليدى چه ارزش و كرامتى دارد؟!

بجاست در اين مورد روايتى را از هشتمين امام نور حضرت رضاعليه‌السلام بياوريم:

سئل الامام الرضاعليه‌السلام : يابن رسول الله!... ما تقول فى حديث روى عن الصادقعليه‌السلام اءنه قال: اذا قام القائم قتل ذرارى قتلة الحسين بفعال آبائها؟

فقالعليه‌السلام : (هو كذلك.)

فقال السائل:قول الله عزوجل:و لا تزر وازرة وزر اخرى ما معناه؟

قالعليه‌السلام : «صدق الله فى جميع اقواله، لكن ذرارى قتلة الحسين يرضون اءفعال آبائهم و يفتخرون بها و من رضى شيئا كان كمن اءتاه و لو اءن رجلا قتل فى المشرق فرضى بقتله رجل بالمغرب، لكان الراضى عندالله شريك القاتل و انما يقتلهم القائم اذا خرج لرضاهم بفعال آبائهم ....»( ۵۶۰ )

يعنى: از امام رضاعليه‌السلام سؤال شده كه: (اى پسر پيامبر! در مورد اين روايت چه مى فرماييد كه از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه: به هنگامى كه قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قيام كند، نسل كشندگان حسينعليه‌السلام را به كيفر جنايت پدرانشان به قتل مى رساند.؟)

آن حضرت فرمود: (آرى! روايت درست است و امام مهدىعليه‌السلام چنين مى كند.)

پرسيده شد: (بنابراين، آيه شريفه چه مى شود كه مى فرمايد:

( وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ) .( ۵۶۱ )

يعنى: هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد؟)

فرمود: (سخن خدا و آيه شريفه كاملا صحيح است، اما بحث اين است كه نسل كشندگان حسين به جنايات وحشتناك پدران خويش دل خوش مى دارند و بدان مى بالند و كسى كه به كارى رضايت دهد همانند عامل آن كار است. از اين رو اگر مردى در مشرق بناحق كشته شود و ديگرى در مغرب بر آن رضايت دهد، در پيشگاه خدا شريك قتل است و قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامى كه قيام مى كند آنان را بخاطر رضايتشان به جنايات پدرانشان و افتخار بر آن جنايات به كيفر مى رساند.)

آرى! ياران حضرت مهدىعليه‌السلام بخاطر اعلام عظمت فاجعه عاشورا كه با گذشت زمان، تجديد مى شود و نشانه ها و آثار و ابعاد آن، با رشد فكرى و آگاهى و افزون گشتن شناخت و بينش بشريت در مورد رخدادها آشكار مى گردد، بنام حسينعليه‌السلام و عاشوراى او شعار مى دهند و نداى (يالثارت الحسين!) را همه جا طنين افكن مى سازند.

چرا كه اين شعار، هشدارى است به همه پليدان و جنايتكارانى كه بدان فاجعه دلخراش رضايت داده و خاندان وحى و رسالت را بخاطر آن فداكارى بى نظير و دفاع از حق و عدالت و ستم ستيزى، به باد نكوهش گرفتند و در طول تاريخ از پليدان حق ستيز و ستمكار، جانبدارى نموده و جنايات آنان را توجيه كردند.

آرى! خواننده گرامى! از رواياتى كه در مورد ياران مهدىعليه‌السلام ترسيم گرديد اين نكته استفاده مى شود كه برخى از آنان بوسيله ابرها در روز روشن جابجا شده و به مكه و قرارگاه آن گرامى مرد عصرها و نسلها مى رسند.

در اين مورد برخى از نويسندگان معاصر اظهار نظر نموده و گفته اند كه منظور از (ابر) در اينجا هواپيما مى باشد، اما ما نمى توانيم بدين تأویل بسنده كنيم. چرا كه ممكن است منظور از (ابرها) همان معناى حقيقى واژه (سحاب) باشد، زيرا ابرى كه ميليونها تن آب را با خود جابجا مى كند، جابجا ساختن انسانها براى آن چه مشكلى ايجاد مى كند؟ بويژه هنگامى كه بصورت فشرده و توده هاى متراكم و باران زا، از زمين اوج مى گيرد و با فاصله بسيار از زمين، اثر جاذبه زمين نيز ضعيف مى شود.

به هر حال زيبنده است كه ما در روايت از واژه (يحمل) كه دلالت بر جابجا شدن بوسيله ابر است غفلت نورزيم و اين جلمه، نشانگر آن است كه برخى از ياران امام مهدىعليه‌السلام كسانى هستند كه ابر، آنان را جابجا مى كند.

و نيز از روايات، اين واقعيت دريافت مى گردد كه برخى از ياران آن حضرت نيز به هنگامه ظهور و قيام حضرت مهدىعليه‌السلام در مكه هستند و برخى در شهرها و كشورهاى ديگر پراكنده اند كه به هنگام ظهور امام و تصميم بر قيام براى اصلاح جهان، آنان نيز از شرق و غرب زمين به (مكه) روى مى آورند.

برخى از آنان بوسيله (ابرها) به قرارگاه آن پيشواى بزرگ و نجات بخش مى رسند، برخى با (طى الارض) و پيچيده شدن زمين بر زير پاى آنان و نزديك شدن راه دور بصورت اعجازآميز كه از آن سخن رفت.


چگونگى ظهور

پس از ترسيم نكاتى در مورد ياران خاص امام مهدىعليه‌السلام و برخى صفات و امتيازات آنان، اينك به بحث از چگونگى ظهور آن گرامى باز مى گرديم....

واقعيت اين است كه برخى از ياران امام عصرعليه‌السلام در فرا رسيدن هنگامه ظهور و قيام آن گرامى، خود وارد مكه مى گردند و به جستجوى ياران مى پردازند. در اوج جستجوى آنان از آن گرامى است كه مردى از طرف امام عصرعليه‌السلام نزد آنان مى آيد و از شمار آنان جويا مى شود كه آنان مى گويند: (ما حدود ۴۰ نفر هستيم.)

فرستاده ويژه امام مهدىعليه‌السلام از آنان مى پرسد: (اگر شما آن حضرت را ببينيد چگونه خواهيد بود؟)

پاسخ مى دهند: (بخداى سوگند! اگر به ما فرمان دهد بر ضد كوهها پيكار نماييم، به همراه او چنين خواهيم نمود.)

و با اين سخن عميق، اعتقادشان به امام مهدىعليه‌السلام و آمادگى كامل خويش براى فداكارى در راه اجراى دستورات او را به نمايش مى نهند.

آنگاه فرستاده ويژه امام، شب آينده بسوى همان گروه مى شتابد و مى گويد: (ده نفر از شايستگان خويش را برگزينيد.)

آنان بر مى گزينند و او آنان را براى ديدار آن گرامى مى برد و در شب ديگر به بقيه فرصت مى دهد تا بصورت آشكار با آن حضرت ديدار كنند.( ۵۶۲ )

و سرانجام آن ۳۱۳ نفر برگرد وجود مبارك آن خورشيد جهان افروز، در مكه يا اطراف آن، گرد مى آيند و آنگاه كه روز ۲۵ ماه ذيحجه از راه مى رسد امام مهدىعليه‌السلام بزرگمردى بنام (نفس زكيه) را كه در بخش علائم ظهور از او سخن رفت بسوى مردم مكه مى فرستد و آنان او را ميان ركن و مقام، سر مى برند و سرش را بسوى (سفيانى) در شام، گسيل مى دارند.

پس از اين رخداد است كه حضرت مهدىعليه‌السلام در روز عاشورا در مسجدالحرام حاضر مى شود و در مقام ابراهيم نماز مى گذارد و در حاليكه يارانش پروانه وار برگرد او مى چرخند، نخستين خطابه جهانى و جاودانه خويش را آغاز مى كند.


نخستين سخنرانى امام مهدىعليه‌السلام

روايت شده است كه: آن گرامى در آغاز قيام عادلانه جهانيش، بر ديوار خانه خدا تكيه مى كند و آنگاه سخنرانى تاريخى و جاودانه و دگرگونساز خويش را آغاز مى نمايد.

به نظر شما خواننده گرامى، آن حضرت در آن سخنرانيش چه خواهد فرمود؟

بى ترديد در آغاز سخن پيش از هر چيز لب به ستايش خداى جهان آفرين خواهد گشود و بر پيام آور بزرگ او، حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندانش درود خواهد فرستاد.

آنگاه چه خواهد گفت؟

به بيان اما باقرعليه‌السلام گوش جان مى سپاريم تا ما را، از نخستين نطق امام مهدىعليه‌السلام پس از قيام و آغاز آن آگاه سازد.

۱... «و القائم يومئذ بمكة قد اسند ظهره الى البيت الحرام مستجيرا به فينادى

ايهاالناس! انا نستنصرالله و من اجابنا من الناس فانا اهل بيت نبيكم محمد و نحن اولى الناس بالله و محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

«فمن حاجنى فى آدم فانا اولى الناس بآدم و من حاجنى فى نوح فانا اولى بنوح و من حاجنى فى ابراهيم فانا اولى الناس بابراهيم و من جاجنى فى محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فانا اولى الناس بمحمد و من حاجنى فى النبيين فانا اولى الناس بالنبيين

«اليس الله يقول فى محكم كتابه:ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض والله سميع عليم

«فانا بقية من آدم و ذخيرة من نوح و مصطفى من ابراهيم و صفوة من محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

«إلا فمن حاجنى فى كتاب الله فانا اولى الناس بكتاب الله .

الا و من حاجنى فى سنة رسول الله فانا اولى الناس بسنة رسول الله .

فانشد الله من سمع كلامى اليوم. لما ابلغ الشاهد منكم الغائب

«و اسالكم بحق الله و حق رسول و بحقى فان لى عليكم حق القربى من رسول الله الا اعنتمونا و منعتمونا ممن يظلمنا، فقد اخفنا و ظلمنا و طردنا من ديارنا و ابنائنا و بغى علينا و دفعنا عن حقنا و افترى اهل الباطل علينا

«فالله الله فينا، لا تخذلونا وانصرونا ينصركم الله تعالى( ۵۶۳ )

يعنى: آن اصلاحگر بزرگ جهانى در آغاز قيام عادلانه و سراسرى خويش به فرمان خدا و يارى او، در مسجد الحرام حاضر مى گردد و بر ديوار خانه خدا، تكيه مى كند و پس از ستايش خدا و نثار خالصانه ترين و پاكترين درودها بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندان پاك و پاكيزه اشعليهم‌السلام جهانيان را مخاطب ساخته و مى فرمايد:

(هان اى بشريت! جهانيان! مردم روى زمين!

اينك ما از خداى توانا يارى مى طلبيم و تمام ايمان آوردگان به خدا و كسانى را كه نداى جهانى ما را پاسخ مثبت دهند، همه را، براى تحقق اهداف الهى و انسانى خويش به يارى مى خوانيم و همه را به حق و عدالت دعوت مى كنيم.

مردم! ما خاندان پيام آور شما (محمد) هستيم و شايسته ترين و نزديكترين و سزاوارترين مردم به خدا و پيام آورش.

هان اى مردم! هر كس با من در مورد آدمعليه‌السلام گفتگو كند من نزديكترين مردم به آدم، نياى بزرگ بشريت هستم.

و هركس در مورد نوح پيامبر، ابراهيم بت شكن و محمد پيامبر عدالت و حريت بحث و گفتگو كند، من نزديكترين انسانها به اين پيامبران بزرگ خدا و پرچمداران قهرمان هدايت و رسالت هستم.

آيات خدا در كتاب آسمانيش نمى فرمايد:

( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ (۳۳) ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) .( ۵۶۴ )

يعنى: خداوند آدم، نوح، خاندان ابراهيم و خاندان عمران را، بر جهانيان برترى داد، فرزندانى بودند كه برخى از نسل برخى ديگر پديدار گشتند و خدا شنوا و داناست.

و من شايسته ترين باقى مانده از فرزندان آدم و بهترين ذخيره از نوح پيامبر و برترين برگزيده از ابرهيم و آخرين امامان راستين از نسل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيام آور عدالت و حريت هستم.

بهوش باشيد! هر كس در مورد كتاب خدا گفتگو نمايد و شيفته آن باشد من نزديكترين آنها به كتاب آسمانى هستم و هر كس در مورد سنت و روش پيام آور خدا سخن دارد، من نزديكترين و سزاوارترين فرد به سنت و روش پيامبر و عامل بدان و تحقق بخشنده آرمانهاى والاى قرآن و سنت هستم.

از اين رو، تمامى كسانى كه در سراسر گيتى، سخنان مرا مى شنوند، اينك همه را سوگند مى دهم كه شما حاضران و شنوندگان، پيام مرا به آنانى كه غايب هستند و نمى شنوند برسانيد.

و شما را، اى جهانيان! به شكوه و حرمت خدا و پيام آورش و به حرمت حق خويش كه حق قرابت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باشد فراخوانده و سوگند مى دهم كه ما را در راه تحقق بخشيدن به آرمانهاى والاى آسمانى يارى كنيد و از ما و اهداف بلند ما حمايت نموده و از آن دفاع كنيد.

در روزگار گذشته، ستمكاران ما را به جرم دفاع از حق و عدالت مورد تهاجم و تهديد قرار دادند. ما را از شهر و ديار و خانه و خاندان خويش راندند. حقوق ما را پايمال ساختند و ميان ما و حق سررشته دارى امور و تدبير شئون دنيا و آخرت جامعه كه خدا آن را به ما سپرده بود جدايى افكندند و بر ما دروغها و بهتانها بستند.

اينك خداى را! خدا را! در مورد رعايت حقوق و پذيرش آرمانها و اهداف بلند ما فراموش نكنيد.

ما را در ميدان عدالت گسترى و ستم ستيزى تنها وامگذاريد و دست از يارى ما برنداريد تا خدا شما را يارى كند.

۲ از امام باقرعليه‌السلام خطبه و پيام جهانى ديگرى از حضرت مهدىعليه‌السلام روايت شده است كه اندك اختلافى در برخى از واژه هاى آن، با خطبه نخست به چشم مى خورد كه اينگونه آغاز مى گردد.

«ايها الناس... من يحاجنى فى موسى فانا اولى الناس بموسى

«ايها الناس... من يحاجنى فى عيسى فانا اولى الناس بعيسى ...»( ۵۶۵ )

يعنى: هان اى مردم! هر كس در مورد موسى آن پيامبر خدا، با من بحث و گفتگو كند، من نسبت به او از همگان سزاوارتر و نزديكترم.

هان اى مردم! هر كس درباره عيسى با من بحث و گفتگو نمايد من از همگان به او نزديكترم...


شرحى بر برخى واژه هاى اين پيام جهانى

پيش از بحث در مورد برخى از واژه هاى سخنرانى حضرت مهدىعليه‌السلام نظر شما خواننده گرامى را به يك نكته ظريف جلب مى كنم و آن اينكه:

پيام مبارك آن حضرت در سرآغاز قيام جهانيش خطاب به جامعه جهانى، سراسر، فرازها و مفاهيمى است كه ششمين نياى گرانقدرش حضرت باقرعليه‌السلام ۱۴۰ سال پيش از ولادت آن گرامى از آن گزارش كرده است و اين گزارش داراى هر مفهوم و معنايى باشد در درجه نخست در بردارنده اين پيام است كه: حركت و توقف، رفتار و گفتار، روش و اسلوب، برنامه و عملكرد آن عدالت گستر جهانى، يك رشته گفتار و عملكرد بدون برنامه و مقدمه نيست كه شرايط و موقعيتهاى گوناگون جهانى بر او تحميل نمايد، بلكه همه آنها امورى است كه طبق برنامه حكيمانه اى از پيش مشخص و برنامه ريزى شده است.

در اين خطبه سازنده، همه رموز و جوانب بلاغت در زيباترين شكل و محتوا، جلوه گر است و در بردارنده نقاط حساس و موضوعات بى نظير پرارجى است كه جز امام راستين كسى نمى تواند آنها را ادعا نمايد.

براى نمونه:

۱. پيش از هر چيز امام مهدىعليه‌السلام وارد مسجدالحرام مى گردد همان مكان مقدسى كه هر آن كس وارد گردد در امن و امان خواهد بود. و بدينسان مركز حركت عادلان و جهانى قيام مباركش، خانه خدا خواهد گشت.

۲. آن حضرت تكيه به ديوار كعبه مى كند و براى ايمنى از شر اشرار و دشمنان حق و عدالت، به خانه خدا پناه مى برد. و انبوه انبوه مردم شيفته را كه بر گردش گرد آمده اند و ياران خاص آن گرامى، به شمار ۳۱۳ نفر در ميان آنهاست، همه را به حضور مى پذيرد.

۳. در آغاز سخن، پيام جهانى و جاودانى خويش را به ستايش خدا و ثنا بر ذات اقدس الهى آغاز مى كند و بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندانش درود مى فرستد و آنگاه با صراحت و روشنى پرده ابهام را كنار مى زند و شخصيت والاى خويش را به همگان معرفى مى كند.

۴. در برخى روايات آمده است كه اولين جمله اى كه بر زبان جارى مى كند اين آيه قرآن است:

( بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ) .( ۵۶۶ )

و بعد مى فرمايد:

«أنا بقية الله و خليفته و حجته عليكم ».( ۵۶۷ )

يعين، هان اى مردم! من (بقية الله) و (خليفه خدا) و (حجت) او بر شما هستم.

آن گرامى، تأویل آيه شريفه را يادآورى مى كند و آن را بر شخصيت والاى خويش تطبيق مى دهد، چرا كه (بقية) به مفهوم (باقى مانده از چيزى) است و امام مهدىعليه‌السلام آخرين ذخيره و باقى مانده از اولياى خداست كه با فضليت ترين و برترين انسانهاى روى زمين است.

نبوت و رسالت به آخرين پيامبر خدا، حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پايان يافت و امامت بوسيله آن گرامى و امامت او پايان مى يابد و امام و پيشواى ديگرى پس از او نيست.

آن حضرت، باقى مانده بندگان خالص و برگزيده اى است كه خداوند او را بر اصلاح بشريت انتخاب فرموده است و او، تنها باقى مانده بر خطه پيامبران و تداوم بخش راستين و حقيقى راه و روش اوصياى الهى است.

در برخى روايات آمده است كه سلام و درود گفتن بر امام مهدىعليه‌السلام به هنگامه زيارت او و يا ديدارش، بدين صورت است:

«السلام عليك يا بقية الله فى ارضه( ۵۶۸ )

امام مهدىعليه‌السلام همان خليفه باقى مانده اى است كه قرآن شريف به او اشاره دارد. كه:( إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ) .( ۵۶۹ )

واژه خليفه بر معانى متعددى آمده است از جمله:

۱. به معناى كسى است كه در كارى به جاى ديگرى قرار گيرد و وظيفه او را انجام دهد.

۲. به معناى امام راستين و پيشواى والايى است كه برتر از او نيست.

۳. به معناى بزرگترين فرمانروا، پرشكوه ترين و زمامدار است.( ۵۷۰ )

بنابراين معانى، سخن امام عصرعليه‌السلام در آغاز سخنرانى جاودان و پيام تاريخيش به هنگام ظهور اين مى شود كه:

(هان اى مردم! من برترين پيشوا و پراقتدارترين زمامدار جهان هستم و صاحب قدرت و شوكت و نيرويى هستم كه هيچ قدرتى جز خدا به پاى آن نمى رسد.)

در قرآن كريم واژه خليفه بسيار بكار رفته است، از جمله قرآن مى فرمايد:

( يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ ) .( ۵۷۱ )

يعنى: اى داود! ما تو را در روى زمين جانشينى ساختيم و تو را به عنوان خليفه خويش برگزيديم تا امور بندگان ما را از جانب ما تدبير نمايى و شئون گوناگون زندگى فردى و اجتماعى آنان را اداره كنى.

و نيز گفته شده است معناى آيه شريفه اين است كه:

(ما تو را جانشين پيام آوران پيشين قرار داديم تا بشريت را به توحيدگرايى و تقواپيشگى فراخوانى و مقررات زندگى ساز دين خدا را به بندگانش بيان كنى.)

و امام مهدىعليه‌السلام نيز خليفه خدا به مفهوم حقيقى و جامع كلمه است و همه معانى واژه خليفه را داراست. خداوند او را جانشين پيامبر قرار داده و او برگزيده خداست نه برگزيده مردم.

خدا او را به خلافت انتخاب نموده و از او خواسته است كه براى هدايت انسانها به دين صحيح و سالم آسمانى و اداره امور بلاد و عباد و اصلاح بشريت و فراهم آوردن تمامى وسايل و امكانات نيكى و نيكبختى بشر، قيام كند و جهان را سرشار از امكانات و وسايل مادى و معنوى براى سعادت بشريت سازد.

۵. (و حجته عليكم!)

واژه (حجة) كه امام عصرعليه‌السلام خود را (حجت خدا) معرفى مى كند، به مفهوم فرد يا چيزى است كه بدان استدلال و اتمام حجت مى گردد، از اين رو امام براستى حجت خداست چرا كه خداوند بوسيله امام راستين، بر بندگانش اتمام حجت مى كند.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در اين مورد مى فرمايد:

«اللهم بلى! لاتخلوا الارض من قائم لله بحجة، اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج الله و بيناته ...».( ۵۷۲ )

يعنى: آرى! هرگز زمين، از وجود گرانمايه اى كه براى خدا به حجت الهى قيام كند خالى نمى ماند خواه ظاهر و آشكار و يا ترسان و نهان تا دلايل الهى و نشانه هاى روشن او باطل نگردد....

۶. و نيز امام عصرعليه‌السلام در خطبه اش مى فرمايد:

«انا نستنصر الله و من أجابنا من الناس ....»

آن گرامى با اين جمله، نخست از سرچشمه قدرتها، آفريدگار جهان، يارى مى طلبد، از همو كه همه چيز بدست با كفايت اوست و اوست كه بر هر چيزى تواناست و آنگاه از مردم مى خواهد كه او را در رسيدن به اهداف و آرمانهاى بلند و انسانيش يارى كنند.

۷. آنگاه به امورى كه اطاعت او را براى همه بشريت واجب مى سازد، مى پردازد و مى فرمايد:

انا اهل بيت نبيكم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نحن اولى الناس بالله و به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

بدينوسيله، شدت پيوند خويش به پيام آور خدا، خاطرنشان مى سازد و اين نكته را كه او از خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، همان خاندانى كه خداوند آنها را از همه پليديهاى ظاهر و باطن و مادى و معنوى پاك و پاكيزه ساخته و آنگونه كه مى بايد آنان را تطهير فرموده است، همان خاندانى كه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنان را برابر و هم وزن قرآن شريف قرار داده و فرمود:

«انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى وانكم لن تضلوا ما ان تمسكتم بهما و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض ».( ۵۷۳ )

يعنى: هان اى مردم! من از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه در ميان جامعه شما مى گذارم: يكى قرآن و ديگرى عترت و خاندانم.

شما مردم تا هنگامى كه بدين دو مشعل هدايت و وسيله نجات تمسك جوييد گمراه نخواهيد گشت و بدانيد كه اين دو، هرگز از هم جدايى پذير نيستند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

۸. امام مهدىعليه‌السلام نزديكترين جهانيان به آفريدگار هستى است، چرا كه تمامى وسايل قرب و نزديك شدن به خدا بطور كامل براى او فراهم است، او از سويى حجت خدا در زمين است و از دگر سو برترين عبادت كنندگان و پرواپيشگان در پيشگاه خدا و عزيزترين و پرشرافت ترين و گرانمايه ترين انسانهاى عصر خويش در بارگاه خداست.

۹. آن حضرت نزديكترين انسانها به پيامبر گرانقدر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و محبوب ترينها نزد اوست؛ چرا كه او، جانشين، وصى و وارث او و برترين، بهترين و بيشترين پيروى از او را در رفتار و عمل دارد، قرآن شريف مى فرمايد:

( إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ ) .( ۵۷۴ )

يعنى: بى ترديد نزديكترين مردم به ابراهيم، كسانى هستند كه او را پيروى نمايند و اين پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند و خداوند سررشته دار و دوست ايمان آوردگان است.

بدينسان، قرآن شريف روشن مى كند كه اينان كسانى هستند كه حق دارند بگويند: (ما بر دين و راه و رسم توحيدى ابراهيم هستيم.)

و امیرمؤمنانعليه‌السلام مى فرمايد:

«ان اولى الناس بالأنبياء اعلمهم بما جاؤ ابه ».( ۵۷۵ )

يعنى: بى ترديد نزديكترين مردم به پيام آوران خدا، داناترينشان به مقررات و برنامه ها و تعاليم آسمانى آنهاست.

با اين آيه شريفه و روايت امیرمؤمنانعليه‌السلام معنا و مفهوم سخن امام مهدىعليه‌السلام در مورد اولويتش به پيامبران خدا از آدم گرفته تا نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، محمدعليهم‌السلام و ديگر پيام آوران خدا، روشن مى شود.

سپس آن گرامى به اين آيه شريفه بر حقانيت خود استدلال مى كند و مى فرمايد:( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ (۳۳) ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) .( ۵۷۶ )

يعنى: خداوند، آدم، نوح، خاندان ابراهيم و عمران را بر جهانيان برترى داد، فرزندانى بودند برخى از نسل برخى ديگر و خدا شنونده و داناست.

منظور از استدلال به اين آيه شريفه، استشهاد به كلمه (و آل ابراهيم) است، چرا كه منظور از آل ابراهيم كسانى هستند كه خداوند آنان را از نسل ابراهيم به مقام والاى پيامبرى برگزيد، آنان پيامبران بزرگى هستند كه از نسل ابراهيم اند و خاندان پيامبر گرامى اسلام از نسل ابراهيم مى باشند.

واژه (اصطفاء) از (صفوه) مشتق شده است و اين نيكوترين و بهترين گفتار است، چرا كه (صافى) به مفهوم پاك و پاكيزه از شائبه تيرگى، در پديده ها و ديدنيهاست و خداوند خلوص و پاكى اين بندگان برگزيده و اين اهل بيت پاك و پاكيزه را از هر تباهى و آلودگى به پاكى و خلوص از هر نوع آلودگى و پليدى و تيرگى مثال زده است.

اين واقعيت نيز روشن است كه پيامبران، همگى از آدم گرفته تا آخرين پيام آوران خدا حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر راه و رسم واحدى هستند كه آن خط و راه و رسم، همان خط اسلام و ايمان و توحيد گرايى و طاعت از خداست.

در قرآن كريم همه پيامبران به اين واقعيت پاى فشرده اند كه همگى در يك خط گام سپرده اند كه همان اسلام است، براى نمونه:

۱.( وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (۱۳۰) إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ (۱۳۱) وَوَصَّىٰ بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ لَكُمُ الدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ (۱۳۲) أَمْ كُنتُمْ شُهَدَاءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُوا نَعْبُدُ إِلَٰهَكَ وَإِلَٰهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِلَٰهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ) .( ۵۷۷ )

يعنى: و كيست كه از آيين ابراهيم روى گرداند جز آن كس كه خويشتن را تباه كند؟ و براستى كه او را در دنيا برگزيديم و او در سراى آخرت از شايستگان است. هنگامى كه پروردگارش به او گفت: (اسلام بياور!)

او گفت: (براى پروردگار جهانيان اسلام آوردم.)

۲.( قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَىٰ وَعِيسَىٰ وَالنَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ) .( ۵۷۸ )

يعنى: بگو به خدا و آنچه بر ما و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او و نيز آنچه بر موسى و عيسى و ديگر پيام آوران خدا از جانب پروردگارشان فرو فرستاده شده است ايمان آورديم، ميان هيچ يك از آنان فرقى نمى نهيم و همه فرمانبردار او هستيم.

۳. و از زبان نوح پيامبرعليه‌السلام ترسيم مى كند كه:

فان توليتم فما من أجر، ان اجرى الا على الله و امرت ان اكون من المسلمين.

يعنى: و اگر روى برتافتيد، من از شما هيچ پاداشى نخواسته ام، چرا كه پاداش من بر خداست و من فرمان يافته ام كه از تسليم شدگان در برابر حق باشم.

۴. و از زبان يوسفعليه‌السلام مى فرمايد:

( تَوَفَّنِي مُسْلِمًا ....) ( ۵۷۹ )

يعنى: مرا مسلمان بميران...

۵. و از زبان ابراهيم و اسماعيل آورده است كه:

( رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ ...) .( ۵۸۰ )

يعنى: پروردگارا! ما را فرمانبردار خويش ساز و نيز فرزندان ما را...

روشن است كه اسلام مورد نظر در اين آيات، همان ايمان به خدا و توحيد گرايى و يكتا پرستى و پيروى كامل از مقررات و احكام خدا و خط پيامبران و پيروى از آنان است و بى ترديد امام مهدىعليه‌السلام نزديكترين بندگان خدا به اين خط نجات بخش است.

۱۰. آن گرانمايه عصرها و نسلها در خطبه اش مى فرمايد: (فانا بقية من آدم.)

توضيح اين جمله در فراز (انا بقية الله) در آغاز خطبه گذشت.

۱۱. اما بيان آن حضرت كه فرمود: «و ذخيرة من نوح ».

شايد منظور از (ذخيره) در اينجا اين باشد كه: نوح پيامبر، همان قهرمان بزرگى است كه كره زمين را از وجود كافران و شرك گرايان و جنايات آنان پاك كرد، آنگاه كه نيايشگرانه به بارگاه خدا گفت:

( رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا ) .( ۵۸۱ )

يعنى: پروردگارا! ديارى از كافران را بر روى زمين وامگذار....

و خداوند دعاى خالصانه او را به هدف اجابت رساند و همه گناهكاران را به امواج خروشان آبها سپرد و تنها ايمان آوردگان به خدا را كه در كشتى نوح و همراه او بودند، نجات داد.

پس از نوحعليه‌السلام براى ديگر پيامبران و جانشينان آنان زمينه و فرصتى فراهم نيامد تا زمين را از وجود ظالمان و كافران تطهير كنند، امام امام مهدىعليه‌السلام قهرمان بى نظيرى است كه به كار بزرگ اصلاح زمين و زمان، بطور كامل و همه جانبه، قيام مى كند و اين زمانى است كه اسلام، سراسر گيتى را مى گيرد و در سراسر زمين، جز اسلام و مسلمانان، زندگى نمى كنند، چرا كه ديگر جامعه ها و ملتها سرانجام با رشد عقلى و فكرى و فرهنگى كه با قيام آن حضرت نصيب بشريت مى گردد راه خدا پسندانه را بر مى گزينند و بيدادگرانى كه سد راه هدايت مردم باشند، نابود و از سر راه برداشته مى شوند و در نتيجه، بر روى زمين، جز آيين پاك توحيدى حكومت نمى كند و آنگاه است كه اسلام، دلهاى بشريت را نورباران و انديشه ها و عملكرد آنان را اصلاح مى كند.

۱۲. امام مهدىعليه‌السلام خطابه خويش را ادامه مى دهد و با معرفى بيشتر خود مى فرمايد:

«الا فمن حاجنى فى كتاب الله فانا اولى الناس بكتاب الله ».( ۵۸۲ )

يعنى: هان اى مردم! كسى كه در مورد قرآن كريم با من بحث و گفتگو نمايد، من بهترين مردم و نزديكترينشان به قرآن شريف هستم، چرا كه من داناترين مردم به مفاهيم و معرف قرآن شريف، عارفترين انسانها به تفسير و تأویل، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، عام و خاص، حلال و حرام، واجب و مستحب، رموز و اسرار، شگفتيها و نكات، پندها و مثلهاى و...كتاب آسمانى هستم.

به يك كلام: آن گرامى، قرآن را همانگونه كه از جانب خدا بر قلب مصفاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرود آمده است، بدون ذره اى كم و كاست، دانا و آگاه است و هيچ نيازى به ديدگاههاى مفسران و قرائتهاى گوناگون يا مسايل ديگر ندارد، چرا كه آن حضرت آنچه را خدا اراده فرموده و در آيات آسمانيش گنجانيده، همه را مى داند.

آيا نه اين است كه تفاسير و قرائتها با همه ناسازگار و منظور و مقصود فرو فرستنده قرآن، در بسيارى از آيات نامشخص است؟

چه كسى مى تواند بطور قطع، تفسير صحيح و مطابق با واقع آيات قرآن را بداند و يا قرائت صحيح و درستى را كه از جانب خدا نازل شده است، درك كند؟

تنها اوست كه اينها را مى داند، چرا كه او امام معصوم است و بايد هم اينگونه باشد... وگرنه امام معصوم و راستين نيست.

به همين جهت است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام مى فرمود:

«سلونى قبل ان تفقدونى، فو الذى فلق الحبة و براء النسمة لو ساءلتمونى عن آية آية، لاءخبر تكم بوقت نزولها وفيم نزلت وانباتكم بناسخها من منسوخها و خاصها من عامها و محكمها من متشابها ومكيها من مدنيها ...».( ۵۸۳ )

يعنى: هان اى مردم! پيش از اينكه مرا از دست بدهيد هر چه مى خواهيد بپرسيد، بخدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر از آيه آيه قرآن شريف بپرسيد من شما را از هنگامه نزول، مورد فرود، ناسخ و منسوخ، عام و خاص و محكم و متشابه آن، باخبر مى سازم و به شما خواهم گفت كه كدامين آيه در مكه و كدامين آيه در مدينه، فرود آمده است....

(اصبغ بن نباته) آورده است كه: هنگامى كه امیرمؤمنانعليه‌السلام وارد كوفه شد، چهل بامداد در نماز جماعت سوره مباركه (اعلى) را قرائت كرد، برخى از منافقان گفتند: (امیرمؤمنان گويى سوره ديگرى از قرآن را بخوبى اين سوره نمى تواند بخواند.)

اين بهانه جويى به گوش امیرمؤمنانعليه‌السلام رسيد و فرمود:

«ويلهم!! انى لاعرف ناسخه و منسوخه و محكمه و متشابهه و فصله من وصله و حروفه من معانيه. والله ما حرف نزل على محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم الا وانا أعرف فيمن انزل وفى اى يوم نزل وفى اى موضع ...»( ۵۸۴ )

يعنى: واى بر آنان! من ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، فصل و وصل، واژه ها و مفاهيم و معارف آن را آن گونه كه فرود آمده است، مى دانم.

بخداى سوگند! هيچ حرفى بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرود نيامد جز اينكه من آن را بخوبى شناختم كه در مورد چه كسى فرو فرستاده شده، كدامين روز فرود آمده و در چه موقعيت و موضعى نازل گرديده است...

۱۳. امام مهدىعليه‌السلام پيام خويش را ادامه داده و مى فرمايد: «الا ومن حاجنى فى سنة رسول الله فانا اولى الناس بسنة رسول الله

يعنى: بهوش باشيد كه اگر كسى بخواهد در مورد سيره و سنت پيامبر با من مجادله نمايد، واقعيت اين است كه من به روش و شيوه صحيح پيامبر و احياى راه و رسم زندگى ساز او از همگان آگاهتر و داناتر و در ميدان عمل بدان عاملتر و پايبندتر هستم.

راستى، بخداى سوگند كه بيشتر سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تغيير نموده و بخش مهمى از آن، دگرگون شده و در ميان برخى مسلمانان كم و زياد گشته است.

شما محققانه و منصفانه از وضو آغاز كنيد و تا اذان، نماز، روزه، زكات، حج، و ديگر امور عبادى را بنگريد.

به قوانين و امور شخصى و فردى، از نكاح و طلاق گرفته تا ساير معاملات و عقود و حدود و ديات، همه را به دقت مورد نگرش قرار دهيد تا اين سخن روشن شود.

اين بازى با سنت و روش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عامل اين دگرگونيها و تغييرات، سه گروهند:

زمامداران خودكامه،

عالمان جاه طلب و بد رفتار،

و ديگر، قانونگذارانى كه قوانين ضد دينى را در جامعه هاى اسلامى وضع و برجاى سنت و روش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گذارند.

اگر بخواهيم بر اين فاجعه غمبار، شرح و تفسيرى بنگاريم هم اسلوب كتاب تغيير مى يابد و هم حجم آن به چندين جلد خواهد رسيد.

آرى! امام مهدىعليه‌السلام نزديكترين و داناترين مردم به روش و سنت صحيح و مطابق با واقع و دست نخورده پيامبرعليه‌السلام است، سيره و اسلوبى كه دست سياست بازان و دغلكاران و عوام فريبان و تزويرگران، آن را به آفت تحريف معنوى گرفتار نساخته است.

آن حضرت در دانش و آگاهى عميق و همه جانبه خويش به سنت و روش و اسلوب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز به كتابهاى انباشته از روايات و بافته هاى دروغسازان و دروغپردازانى كه به بهتان، كارخانه توليدى و صنعتى، طبق شرايط سياسى و اجتماعى و بر اساس تمايل جاه طلبان و صاحبان قدرت و امكانات و نياز روز، فرصت طلبانه، روايات را مى ساختند و بدون ذره اى پروا از خدا و شرم از پيامبرش، همه را به ساحت مقدس پيام آورش نسبت مى دادند، اعتماد نمى كند، بلكه به دانش ژرف و گسترده خويش كه پرتوى از علم خداست و از دانش عميق و آگاهى وسيع پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سرچشمه گرفته است، تكيه دارد.

۱۴. آنگاه آن اصلاحگر بزرگ جهانى، همه بشريت، بويژه توده هاى انسانى را كه بر گرد خورشيد وجودش گرد آمده اند، سوگند مى دهد و مى فرمايد:

(شما را بخداى سوگند و به حق او، كه هر كس پيام مرا مى شنود آن را به كسانى كه حاضر نيستند و نمى شوند همانگونه كه هست، برساند.)

در حقيقت اين توده هاى حق طلب مردم در عصر ظهور، بهترين وسيله پيام رسانى هستند كه امام عصرعليه‌السلام همه حاضران و شنوندگان پيام و خطابه خويش را سوگند مى دهد كه پيام زندگى ساز و بنيادى او را در آغاز قيام جهانيش به كسانى كه غايبند و نمى شنوند ابلاغ كنند.

سپس با تأکید بدان مى فرمايد:

(شما را به حق خدا و پيام آورش كه حق عظيم و بى نظير و بى همانندى بر جامعه انسانى دارد و نيز به حق خويشتن بر شما كه حق (ذوى القربى) است، سوگند مى دهم كه ما را در راه حق و عدالت و تحقق آرمانهاى والاى الهى و انسانى خويش يارى كنيد و از مددكاران ما باشيد و در برابر كسانى كه به ما و اهداف بلند ما ستم روا داشته اند، از اهداف بلند ما دفاع كنيد.)

در اين فراز از پيام، آن گرامى، از بشريت حقجو و عدالت خواه مى خواهد كه از ياران و مددكاران او در تحقق بخشيدن به صلح و آزادى جهانى باشند و از آن گرانمايه و اهداف والايش در برابر تجاوزكاران ستم پيشه، قهرمانانه دفاع كنند.

آنگاه بر بيدارى كه در روزگاران گذشته بر خاندان وحى و رسالت، به دليل ستم ستيزى و عدالت خواهى رفته است، انگشت مى نهد و مى فرمايد:

(در قرون و اعصار گذشته، تبهكاران جاه طلب و تشنه قدرت، ما را تهديد كردند و بر ما ستم روا داشتند و ما را از شهر و ديار و خاندان و فرزندان خويش دور ساختند و بر حقوق ما تجاوز كردند و حقوق ما را سلب و پايمال ساختند و باطل گرايان و فريبكاران به ما دروغها بستند.)

آرى! اينها زنجيره اى به هم پيوسته از دردها و رنجها و فشارهاى بى رحمانه اى است كه از رحلت پيشواى گرانقدر توحيد، پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تاكنون، بر خاندان عدالت خواه و حق گرايش رفته است.

اينك ۱۴ قرن است كه اين زنجير تهديد و ارعاب، ستم و بيداد، تبعيد و تجاوز، سيطره بر حقوق و امكانات خاندان وحى و رسالت و دروغ بستن بر آنان و سوء استفاده از نام مقدس، شهرت بلند آوازه، قداست و شكوه و آبرو و عظمت آنان، همچنان استمرار داشته و اين خط تباهى و فريب بر ضد اهداف و آرمانهاى والاى آنان، ادامه دارد.

خاندان وحى و رسالت در طول زندگى خويش در جوى لبريز از ارعاب و تهديد و فشار و تبعيد زيستند. آيا نه اين است كه مدينه منوره، زادگاه و وطن آنان و دوست داشتنى ترين شهرها براى آنان بود؟

چرا و براى چه آنان مجبور به ترك مدينه شده و در روى زمين پراكنده گشته و در ديار غربت به شهادت رسيدند؟

برخى از علويها، بناگزير نام خويش را تغيير دادند و نسب پرافتخار خود را نهان كردند تا دشمنان آنان را نشناسند و خونشان را بر زمين نريزند و جريان تاكنون به همين روال ادامه يافته است....

خود وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام به همين دلايل از روز شهادت پدر گرانقدرش حضرت عسكرىعليه‌السلام تاكنون به امر خدا و خواست او، از نظرها نهان گشته است.

گذشت كه: به هنگام ظهور و آغاز قيام جهانى خويش، براى نجات بشريت نيز، تجاوزكاران بر ضد اهداف عادلانه و الهى او اقدام مى كنند و سركرده جنبش ارتجاعى سفيانى، سپاه خويش را براى پيكار با آن نجات بخش جهان و انسان، بسوى او گسيل مى دارد.

اما حقوق معنوى و مادى خاندان پيامبر و اموال و امكانات آنان، از روزهاى پس از رحلت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم تاكنون، همچنان بدست حكومتهاى حق ستيز و كفر پيشه و زمامداران طغيانگر و در انحصار آنهاست. بوسيله آن، به بدمستى و شراب خوارگى مى پردازند و به فسق و فجور دست مى يازند و آن ثروت و امكانات را در مراكز فساد، گناه و تباهى مصرف مى كنند و سلاحهاى مرگبار، براى به خاك و خون كشيدن بيگناهان مى خزند و آن را وسيله گرم كردن كوره شهوات و جاه طلبيهاى خويش مى سازند.

اما حقوق سياسى و معنوى آنان در سررشته دارى امور و تدبير شئون و حكومت و مديريت عادلانه و شايسته جامعه ها و تمدنها نيز به گواهى تاريخ، همچنان بوسيله دشمنان بدانديش و سياهكار آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم مورد انكار قرار گرفته است.

جاه طلبان ستمكار، اهل بيتعليهم‌السلام را از اداره امور جامعه ها و تمدنها بازداشته و از پرتوافكنى اين مشعلهاى هدايت و نشر دانش و فرهنگ آنان مانع گشته و از پديد آمدن شرايط و جوى كه امامان نورعليهم‌السلام وظايف خويش را انجام دهند و بشريت از بركات آنان بهره ورى گردد، همچنان جلوگيرى نمودند.

خطبه ديگرى از امام مهدىعليه‌السلام

از امام باقرعليه‌السلام خطبه و پيام ديگرى نيز براى امام مهدىعليه‌السلام آورده اند كه اندك تفاوتى با خطبه پيشين دارد.

آن حضرت مى فرمايد: امام هادى، به هنگامه شامگاهى، در حالى كه پرچم پيامبر اسلام در دست، پيراهن آن گرامى بر تن، سلاح ويژه او، نور افشانى و بيان گرم و ديگر ويژگيها و نشانه هاى آن حضرت را به همراه دارد، در مكه ظهور مى كند.

نماز عشاء را به جماعت مى خواند و آنگاه با رساترين صداى نوازش جهانيان را مخاطب ساخته و مى فرمايد:

«اذكركم الله ايها الناس و مقامكم بين يدى ربكم و قد اكد المحجه و بعث الانبياء و انزل الكتاب

«يامركم ان لاتشركوا به شيئا و ان تحافظوا على طاعته و طاعه رسوله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ان تحيوا ما احيا القرآن و تميتوا ما امات و تكونوا اعوانا على الهدى و وزراء على التقوى

«قال الدنيا قد دنا فناؤ ها و زوالها و آذنت بالوراع و انى ادعوكم الى الله و الى رسوله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و العمل بكتابه و امانه الباطل و احياء السنه ...».( ۵۸۵ )

يعنى: هان اى مردم! بشريت!

اينك در پيشگاه پروردگارتان خداى را به ياد شما مى آورم، خدايى را كه حجتهاى خويش را بر شما تمام و پيام آورانش را ارسال كرد و قرآن را براى هدايت بشر فرو فرستاد.

او شما را فرمان مى دهد كه چيزى را شريك او نسازيد و بر اطاعت او و فرمانبردارى از پيامبرش كوشا باشيد. آنچه را قرآن در انديشه زنده ساختن آن است، زنده سازيد و بدعتها و ضد ارزشهايى را كه قرآن در پى محو و نابودى آنهاست، از ميان برداريد، در راه حق و هدايت، مددكار من باشيد و در راه تقوا و عدالت وزير و كمك كار من.

مردم! پايان جهان و فرجام آن نزديك شده و دنيا، جدايى خويش را اعلان كرده است. من شما را بسوى خداى يكتا و پيام آورش محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عمل به كتاب زندگيساز او و احيا و رواج ارزشهاى و الاى الهى و انسانى و نابودى بدعتهاى جاهلى و باطل و ضد ارزشها فرا مى خوانم.


سومين خطبه از آن گرامى

در يك روايت طولانى، خطبه پرمحتواى ديگرى براى آن حضرت، از امام صادقعليه‌السلام روايت شده است كه براى آگاهى و بهره ورى بيشتر، فرازهايى از آن را مى آوريم:

ششمين امام نور در روايتى طولانى مى فرمايد:

«....و سيدنا القائم مسند ظهره الى الكعبه و يقول: يا معشر الخلائق !

الا... و من اراد ان ينظر الى آدم و شيت، فها انا ذا آدم و شيت .

الا... و من اراد ان ينظر الى نوح و ولده سام، فها انا ذا نوح و سام .

الا... و من اراد ان ينظر الى ابراهيم و اسماعيل، فها انا ذا ابراهيم و اسماعيل .

الا... و من اراد ان ينظر الى عيسى و شمعون، فها انا ذا عيسى و شمعون .

الا... و من اراد ان ينظر محمد و اميرالمؤ منين عليه‌السلام، فها انا ذا محمد و امير المؤ منين .

الا... و من اراد ان ينظر الى الحسن و الحسين، فها انا ذا الحسن و الحسين .

الا... و من اراد ان ينظر الى الائمه من ولد الحسين، فها انا ذا الائمه ...»( ۵۸۶ )

يعنى: سالار ما، قائمعليه‌السلام با تكيه بر خانه خدا خطاب به جهانيان مى فرمايد:

(هان اى توده هاى انسانى! هر كس مى خواهد به (آدم) و (شيث) نظاره كند، من آدم و شيث هستم، از آنان نشان دارم.

مردم! هر كس مى خواهد به (نوح) و فرزندش (سام) بنگرد، من نوح و سام هستم.

بهوش باشيد!... هر كس مى خواهد به ابراهيم و (اسماعيل) نظاره كند، من از ابراهيم و اسماعيل نسب دارم.

هر كس مى خواهد به عيسى و شمعون نگاه كند، من عيسى و شمعون هستم و از آنان نشان دارم.

بهوش باشيد!... هر كه مى خواهد به (محمد) و اميرالمؤمنانعليه‌السلام بنگرد، بداند كه من محمد و اميرالمؤمنان هستم.

مردم! هر كس مى خواهد به (حسن) و (حسين) بنگرد، من حسن و حسين هستم به من نظاره كند.

مردم! هر كس مى خواهد به امامان معصوم پس از حسين و از فرزندان او بنگرد من از آنان هستم و از آنان نشان دارم...

مرحوم علامه مجلسى در تفسيرى بر اين روايت طولانى مى گويد: (در فرازهايى كه امام هادىعليه‌السلام مى فرمايد: (من آدم، شيث، عيسى، محمد و امامان معصوم هستم.) يعنى در دانش و ارزشهاى اخلاقى و انسانى آنان كه شما آنان را پيروى مى كنيد، من همانگونه ام و عصاره و چكيده آن ارزشها.)

امام باقرعليه‌السلام مى افزايد: پس از پايان يافتن خطبه امام هادىعليه‌السلام ۳۱۳ نفر ياران خاص او برگرد خورشيد وجودش اجتماع نموده و با او بيعت مى كنند.

و پيش از آنان، فرشته وحى با آن اصلاحگر بزرگ جهانى، بيعت مى نمايد.

و بيش از ۴۰ هزار فرشته كه داراى درجات، مقامات و منزلتهاى متفاوتى هستند، براى انجام فرمان او فرود مى آيند و همواره چشم انتظار اشاره او هستند تا كارهايى كه انسانها نتوانستند به انجام رسانند آنها به فرمان حضرت مهدىعليه‌السلام به سرعت بر آن كارها جامه عمل بپوشانند.


بيعت با امام مهدىعليه‌السلام

پيش از اينكه از بيعت آن اصلاحگر بزرگ جهانى سخن بگوييم، برخى روايتى را كه در اين مورد آمده است، مى آوريم:

۱. امام صادقعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«ان اول من يبايع القائم، جبرئيل »( ۵۸۷ )

يعنى: نخستين كسى كه با قائم بيعت خواهد كرد، فرشته امين وحى است.

۲. امام جوادعليه‌السلام فرمود:

«كانى بالقائم يوم عاشورا، يوم السبت قائما بين الركن و المقام، بين يديه جبرئيل ينادى: البيعه لله »( ۵۸۸ )

يعنى: گويى مى نگرم كه قائمعليه‌السلام روز شنبه و روز عاشورا، ميان ركن و مقام ابراهيم در مسجدالحرام ايستاده است و در آغاز قيام جهانبخش جبرئيل فرشته امين وحى در برابر او قرار گرفته و ندا مى دهد كه: (هر كس مى خواهد براى خدا بيعت كند بشتابد و با حجت خدا بيعت نمايد).

۳. ششمين امام نورعليه‌السلام فرمود:

«اذا أذن الله تعالى للقائم فى الخروج صعد المنبر فدعا الناس الى نفسه وناشدهم الله و دعاهم الى حقه و أن يسير فيهم بسنة رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و يعمل فيهم بعلمه

«فيبعث الله جل جلاله، جبرئيل، حتى ياءتيه فينزل على الحطيم يقول: الى أى شى ء تدعو !؟!»

فيخبره القائمعليه‌السلام .

فيقول جبرئيل: إنا اول من يبايعك. ابسط يدك!

«فيمسح على يده وقد وافاه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا فيبايعونه و يقيم بمكة حتى يتم أصحابه عشرة الآف نفس، ثم يسير منها الى المدينة ».( ۵۸۹ )

يعنى: هنگامى كه خداوند به قائمعليه‌السلام فرمان ظهور مى دهد، آن حضرت در مكه ظاهر مى گردد و بر فراز منبر مى رود و مردم را بسوى خود و اهداف بلند و انسانى و آسمانى خويش فرا مى خواند، آنان را سوگند مى دهد و به حقوق خويش فرا مى خواند و از آنان مى خواهد كه حقوق او را رعايت كنند تا آن گرامى هم بر اساس سنت و روش عادلانه و آسمانى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امور و شئون جامعه را تدبير نمايد و بر اساس دانش و آگاهى خويش، كارها را به سامان آورد.

پس خداوند جبرئيل را فرو مى فرستد تا به حضور آن حضرت شرفياب گردد و فرشته وحى ميان ركن، نزديك حجرالاسواد يا (حطيم)( ۵۹۰ ) و باب كعبه قرار مى گيرد و از امامعليه‌السلام مى پرسد كه: (مردم را به چه نامه اى دعوت مى كنيد؟)

آن گرامى برنامه خويش را توضيح مى دهد، جبرئيل مى گويد: (من اولين كسى هستم كه با شما بيعت مى كنم، پس، دست مبارك را بگشا تا با تو بيعت نمايم.)

آنگاه جبرئيل دست گرامى او را مى فشارد و از پى آن، ياران خاص آن حضرت كه ۳۱۳ نفر هستند، گرد آمده و با پيشواى بزرگ نجات، بيعت مى نمايند.

آن حضرت در مكه توقف مى كند و ۱۰ هزار نفر با او بيعت مى كنند سپس بسوى مدينه حركت مى كند.


بيعت

پس از ترسيم اين روايت، لازم به يادآورى است كه واژه (بيعت) در فرهنگ واژه شناسان به مفهوم (پيمان بستن براى فرمانبردارى و اطاعت)، (سركشى و گردنفرازى نكردن) و (در انديشه نقشه و توطئه بر ضد حق و عدالت نبودن) است.

اما آنچه بيعت با امام مهدىعليه‌السلام را از ديگر بيعتها مشخص مى سازد اين است كه بيعت با آن گرامى بيعتى است كه آسمانيان و زمينيان در آن شركت مى جويند. نخست فرشته امين وحى فرود مى آيد و به نمايندگى از آسمانيان پيش از مردم با امام مهدىعليه‌السلام دست بيعت مى فشارد و اين نشانگر اقرار و اعتراف عالم بالا به مشروعيت و قداست اين بيعت و حاكميت مبارك و پرارجى است كه بركات آن، تمامى آفرينش و همه موجودات را در بر مى گيرد و از پى آن، ياران خاص آن حضرت، دست بيعت با او مى فشارند و آنگاه توده هاى انسانى.

از روايات دريافت مى شود كه امام مهدىعليه‌السلام از ياران خويش مى خواهد با شرايط ويژه اى كه در روايات و كتابها آمده است با آن حضرت دست بيعت دهند.

اين شرايط متنوع است: برخى از اين شرايط انسان را متعهد مى سازد كه در هر مورد حال از ارتكاب گناهانى نظير: فحشاء، سرقت، حرام خوارگى، بردن مال يتيم و ديگر گناهانى كه در آيات و روايات تحريم شده است، سخت اجتناب ورزد.

و برخى ديگر انسان را به انجام وظايف فردى و اجتماعى، نظير دعوت به ارزشها و هشدار از ضد ارزشها...كه پيش از آن، همگان موظف به انجام آنها هستند متعهد مى سازد.

و برخى از شرايط اين بيعت، انسان را به آراستگى و پارسايى و ارزشهاى اخلاقى، ملتزم مى سازد.

از اينرو هنگامى كه ياران آن پيشواى بزرگ نجات و عدالت، با اين شرايط دست مبارك او را به عنوان بيعت فشردند، وظايف و تعهدات آنان، جديتر و احساس مسئوليتشان سخت تر و سنگينتر مى گردد، درست بسان انسانى كه سوگند ياد مى كند كه هرگز دست به سرقت نزند، از اينرو اگر سرقت نمود در خور دو كيفر است: يكى براى سرقت و ديگرى براى شكستن سوگند خويش.

پيمان با آن حضرت نيز اينگونه است، چرا كه هم با او پيمان مى بندند و هم پيش از او با خدا پيمان بسته اند كه خود را به آراستگيها و ارزشها بيارايند و از ضد ارزشها بپيرايند، واجبات را انجام دهند و محرمات را وانهند.

قرآن در اشاره به اين بيعت است كه مى فرمايد:

( إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ) .

يعنى: بى ترديد كسانى كه با تو بيعت مى كنند، تنها با خدا بيعت مى نمايند... به هر حال با اينكه ياران امام مهدىعليه‌السلام از امتيازات و ويژگيهاى بسيارى برخوردارند باز هم طرح اين شرايط و بيعت آگاهانه و آزادانه و عاشقانه با آن حضرت، بر اساس اين شرايط، ضرورى است چرا كه آن گرامى در اين انديشه است كه ياران و مددكارانش در راه اصلاح زمين و زمان نمونه هاى بارزى در ارزشهاى انسانى و فضايل و كمالات باشند تا بدينوسيله با كفايت و لياقت، اداره و رهبرى كره زمين و جامعه بزرگ جهانى را در برابر ديدگان همه حقجويان به نمايش نهند.

با همه وجود از ضد ارزشها و كارهاى حرام دورى گزينند و به همه ارزشها و والاييها آراسته باشند، از زرق و برق دنيا و فريبندگى آن اجتناب ورزند و از هر بدمستى و خوشگذرانى و عياشى خوددارى كنند و راه پارسايى و ساده زيستى، مردانگى و جوانمردى را، پيشى گيرند تا بتوانند بار سنگين مسئوليت خويش را آنگونه كه شايسته است به دوش كشند و وظايف خود را بهتر از آنچه مى بايد، به انجام رسانند.


سپاه امام مهدىعليه‌السلام

۱. از امام باقرعليه‌السلام آورده اند كه ضمن يك روايت طولانى در مورد امام مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...ثم لا يخرج من مكة حتى يكون فى مثل الحلقة

قال الراوى: (فما الحلقة؟)

قال: «عشرة الآف ».( ۵۹۱ )

يعنى:... سپس از مكه خارج نمى شود جز اينكه در حلقه و دايره اى بسيار پرشكوه.

پرسيدند: (حلقه چيست؟)

فرمود: (دايره اى از يك جمعيت ده هزار نفرى كه از ايمان تزلزل ناپذير و آگاهى و شهامت بسيارى برخوردارند.)

۲. از امام صادقعليه‌السلام پرسيدند:

«كم يخرج مع القائم؟ فانهم يقولون: انه يخرج معه مثل عدة اءهل بدر، ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا ».

فقالعليه‌السلام : «ما يخرج الا فى اولى قوة و ما يكون أولو قوة أقل من عشرة الآف ».( ۵۹۲ )

يعنى: (به هنگام ظهور امام مهدىعليه‌السلام چند نفر با او همراه خواهند بود؟ برخى مى گويند: با ۳۱۳ نفر به شمار ياران پيامبر در بدر ظهور مى كند.)

حضرت فرمود: (او از مكه با نيروى بسيارى خارج مى شود و نيروى بسيار، كمتر از ده هزار نفر نخواهد بود.)

در مورد واژه (حلقه)، در منابعى كه نزد ما موجود است تنها اين موضوع آمده است كه عبارت است از: ده هزار نفر. اما به نظر مى رسد كه منظور از (حلقه) و (عقد) كه به مفهوم آن است و در برخى ديگر از روايات آمده است لشكر گران و جمعيت بسيارى است كه از ايمان كامل و تزلزل ناپذير و آگاهى بسيارى بهره ورند.

آنان از ارتش امام عصرعليه‌السلام محسوب مى شوند، اما امتيازات و ويژگيهاى ۳۱۳ نفر ياران اصلى امامعليه‌السلام را ندارند جز اينكه در مكه به آن پيشواى نجاتبخش مى پيوندند و زير پرچم او قرار مى گيرند.

آرى! امام مهدىعليه‌السلام از مكه با اين شمار از فداكاران آگاه و با ايمان خارج مى گردد اما روشن است كه در مسير كوفه و در مدت اقامت آن حضرت در كوفه، ميليونها انسان شيفته حق و عدالت به او مى پيوندند و دست بيعت به آن گرامى مى دهند.

بنابراين ما نمى توانيم آمار عظيم ارتش گران و ياران بى شمار و آگاه و با ایمان آن حضرت را در نظر بگيريم، اما همين مقدار مى توانيم بگوييم كه هر انسانى كه بدان پيشواى بزرگ هدايت و نجات، ايمان آورد و توان به دوش كشيدن سلاح را داشته باشد، او از افراد ارتش مهدىعليه‌السلام است و هنگامى كه فرماندهى كل، فرمان قيام و بسيج عمومى دهد، تمامى قشرها و توده هاى مردم در هر سن و سال و هر سطح و شرايطى، در پاسخگويى به نداى ملكوتى آن حضرت و انجام دستورات او بر يكديگر سبقت مى گيرند و آن را مسابقه در نيكيها مى شمارند كه ما در اين مورد در آينده نيز بحث خواهيم داشت.


سلام بر مهدى

چگونه بايد به امام مهدىعليه‌السلام سلام گفت و درود فرستادن بر آن گرامى چگونه است؟

در روايتى آمده است كه:

«سأل رجل من الامام الصادقعليه‌السلام :هل يسلم على القائم بامرة المؤ منين ؟»

قالعليه‌السلام : «لا... ذاك اسم سمى الله به اءمير المؤ منين، لم يسم به اءحد قبله و لا يسمى به بعده الا كافر

«فقال رجل كان حاضرا عند الامام الصادق عليه‌السلام :جعلت فداك... و كيف يسلم عليه؟ قال عليه‌السلام :تقول: اسلام عليك يا بقية الله

«ثم قراء قوله تعالى:بقية الله خير لكم ان كنتم مؤ منين( ۵۹۳ )

يعنى: مردى از امام صادقعليه‌السلام پرسيد كه: (مى شود به قائمعليه‌السلام گفت: السلام عليك يا اميرالمومنين؟)

امام صادقعليه‌السلام پاسخ فرمود: (نه! چرا كه اين عنوان، ويژه علىعليه‌السلام است و قبل و بعد از او، كسى جز كافر، به اين عنوان، خوانده نمى شود.)

ديگرى پرسيد: (فدايت شوم! پس چگونه بر امام مهدى مى توان سلام گفت؟)

فرمود: (هرگاه خواستى بر او درود فرستى مى توانى بگويى: السلام عليك يا بقية الله!) و آنگاه اين آيه شريفه را خواند كه:

( بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ) ( ۵۹۴ )

از اين روايت و ديگر روايات استفاده مى شود كه به مردم اجازه داده نشده است كه حضرت مهدىعليه‌السلام را به هنگام زيارت و سلام، بنام مبارك يا كنيه اش ندا دهند و بگويند: (السلام عليك أيها المهدى!) و اين نشانگر تعظيم و تجليل بر مقام والاى اوست همانگونه كه خداوند در قرآن شريف مسلمانان را نهى فرمود كه پيامبر را بنام صدا بزنند:

( ...لَّا تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاءِ بَعْضِكُم بَعْضًا ) .( ۵۹۵ )

امام باقرعليه‌السلام فرمود:

هركس از شما قائمعليه‌السلام را درك نمود هنگامى كه او را ديد بايد بگويد:

«السلام عليكم يا اهل بيت الرحمة و النبوة و معدن العلم و موضع الرسالة ».( ۵۹۶ )

يعنى: سلام بر شما اى خاندان رحمت و نبوت، سلام بر شما اى سرچشمه دانش و كانون رسالت.


قيام با شمشير

حقيقت اين است كه انسان، گاهى در برابر حقايق، خويشتن را به نادانى مى زند و گاه نسبت به باطل و بيداد تعصب مى ورزد و گاه حق را انكار مى كند.

اما نه هميشه و همه جا، بلكه تا حدودى، اما....

اما، در مورد انسانى كه به خورشيد جهان افروز بنگرد و در همان حال وجود آن را انكار كند و آتش سوزان را لمس كند و حرارت آن را درك نمايد، اما بدان اقرار و اعتراف نكند، آن هم نه بخاطر جهالت به موضوع، بلكه تنها بخاطر حق ستيزى و كينه توزى و تعصب به باطل، شما را بخدا به چنين انسان و به چنين جامعه و تمدن و دنيايى، چه مى توان گفت؟

در اوايل كتاب، برخى از آياتى را كه به وجود گرانمايه امام مهدىعليه‌السلام تأویل شده و نيز برخى از روايات رسيده از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيرامون آن حضرت و حسب و نسب و ظهور و قيام او كه همه آنها، نمونه هايى از صدها روايت موجود در كتابهاى اصيل شيعه و سنى است، از نظر شما خواننده گرامى گذشت.

و بر اينها بايد انبوه رواياتى را افزود كه از امامان معصومعليهم‌السلام در اين مورد رسيده است. اما با اين وصف، گروههايى از برخى مذاهب اسلامى، در برابر اين حقيقت بزرگى كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سخن، اخبار و روايات خود بدان پاى فشرده است، سر تسليم فرود نياورده و در برابر آن خضوع نمى كنند.

به همين دليل برخى از آنان نه تنها همچنان وجود گرانمايه امام مهدىعليه‌السلام و امامت و مسايل مربوط به او را انكار مى كنند، بلكه اين عقيده اسلامى را كه از آيات قرآن و روايات رسيده از آورنده قرآن و ديگر پيشوايان راستين دين، برخاسته است به باد تمسخر مى گيرند.

در اين مورد، نثر و شعرهاى زشت و اهانت بارى دارند و با زبان شعر و نثر، پيرامون اين انديشه و عقيده به تاخت و تاز و بدگويى و هوچيگرى مى پردازند و بذر انواع شك و ترديد را پيرامون آن حضرت به دلها و جانها مى افشانند. اين انحراف از حق و اين موضع دشمنانه و بدخواهانه همچنان دست به دست و نسل به نسل و از گروهى به گروهى ديگر، تاكنون ادامه يافته و تا ظهور امام مهدىعليه‌السلام نيز ادامه مى يابد.

ممكن است گفته شود كه اين گروهها، وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام را به خاطر طول عمر شريفش كه نسبت به عمر ديگر انسانها در روزگار ما، غير متعارف است تصديق نمى كنند و بدان ايمان نمى آورند. اما واقعيت غير از اين است، آنان حتى هنگامى كه حضرت مهدىعليه‌السلام ظهور نمايد و نشانه هايى چون: صيحه آسمانى و... كه انكار و دروغ شمردن آنها ممكن نيست و بالاتر از همه، آن گرامى را در برابر ديدگان خود بنگرند با همه اينها باز هم به گناهكارى دستخوش خودخواهى گردند، با او و اهداف آسمانى اش سر ستيز خواهند داشت.

بنابراين، شما اى مسلمانان! و اى آزادگان گيتى! خود بگوييد كه كيفر چنين عناصر و گروههاى منحرف و تجاوزكار و حق ستيزى، چه مى تواند باشد؟

و امام مهدىعليه‌السلام با گروه طغيانگرى كه تجاوز و تعدى را از حد گذرانده و بر عناد و عصيان خويش پافشارى مى كند، شايسته است چگونه رفتار كند؟

آيا بيمارى آنان را جز شمشير عدالت، مى تواند چاره ساز باشد؟ و آيا راهى براى چاره انديشى، جز رفع تجاوز و تعدى وجود دارد؟

آرى! روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تصريح مى كند كه آن پيشواى نجات، براى ريشه كن ساختن اين گروه بدانديش و حق ستيز و به منظور برافكندن شاخ و برگ اين شجره خبيثه و نابوديشان تا هنگامى كه به حق ناپذيرى و كينه توزى خويش ادامه دهند و در برابر عدالت سر تعظيم فرود نياورند، از قدرت شمشير عدالت بهره خواهد گرفت.

اينك نمونه هايى از روايات در اين مورد:

۱. امام باقرعليه‌السلام ضمن بيانى در مورد امام مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...و اما من جده المصطفى صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فخر وجه بالسيف و قتله اعداء الله و اعداء رسوله و الجبارين و الطواغيت و انه ينصر بالسيف و الرعب و انه لاترد له راية ...»( ۵۹۷ )

يعنى:... اما شيوه و نشانش از نياى گرانقدرش محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين است كه با شمشير عدالت ظهور مى كند و دشمنان خدا و پيامبر و خودكامگان و طاغوتها را نابود مى سازد، و بوسيله شمشير عدالت گسترش و ترسى كه در دل تجاوزكاران از او و شمشير ستم سوزش مى افتد پيروز مى گردد. و هر پرچمى را او به سوى تجاوزكاران بفرستد جز با پيروزى باز نمى گردد.

۲. امام سجادعليه‌السلام فرمود:

«فى القائم منا سنن من سنن الانبياء :...و اما من محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فالخروج بالسيف ».( ۵۹۸ )

يعنى: در قائمعليه‌السلام هفت شيوه و نشانه از هفت پيام آور بزرگ خداست:...و اما شيوه و نشانش از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين است كه با شمشير عدالت بپا مى خيزد.

۳. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«فى صاحب هذا الاءمر سنن من اربعه انبياء ...و اما من محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فالسيف ».( ۵۹۹ )

يعنى: در دوازدهمين امام نور، شيوه ها و نشانه هايى از چهار پيامبر بزرگ است:...و اما شيوه او از محمدعليه‌السلام شمشير عدالت است.

۴. امام صادقعليه‌السلام در تفسير و توضيح آيه شريفه كه مى فرمايد:

( وَلَنُذِيقَنَّهُم مِّنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَىٰ دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ ...) .( ۶۰۰ )

يعنى: و عذاب دنيا را پيش از عذاب بزرگتر به آنان مى چشانيم....

فرمود:

«ان الادنى بالقحط و الجدب و الاكبر، خروج القائم المهدى بالسيف فى آخر الزمان ».( ۶۰۱ )

يعنى: عذاب دنيا عبارت از قحطى و خشكسالى و... است و عذاب بزرگتر براى حق ستيزان و دشمنان عدالت و آزادگى، ظهور قائمعليه‌السلام با شمشير ستم سوز و عدالت گستر، در فرجام شكوهمند تاريخ است.

۵ امیرمؤمنانعليه‌السلام در روايتى پيرامون وجود گرانمايه آن حضرت فرمود:

«يسومهم خشفا بكأس مصبرة و لايعطيهم الا السيف هرجا ».( ۶۰۲ )

يعنى: او، حق ستيزان بدانديش را با شمشير عدالت به خاك و خون مى كشد جام ذلت را بر آنان مى نوشاند و جز با شمشير ستم سوزش با آنها رفتار نمى كند.

در بحثهاى آينده، پيرامون واژه (سيف) و (شمشير عدالت او) بحث خواهيم كرد.

امام مهدىعليه‌السلام و ميراث پيامبران

آن گرامى به فرمان خدا براى اصلاح جهان بپا مى خيزد در حالى كه ميراث پيامبران خدا، بويژه پيامبر گرامى اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد اوست. ميراثهايى كه از نظر ارزش و بها وصف ناپذير و بى همانندند و نمى توان براى آنها بهايى مادى در نظر گرفت و يا در برابر آنها قيمتى مشخص ساخت.

يك پرسش و پاسخ آن:

سؤال: (ميراث پيامبران چيست؟)

جواب: منظور از ميراث پيامبران در اينجا، مال و املاك و چيزى كه انسان پس از مرگ براى بازماندگان برجاى مى گذارد نيست، بلكه منظور چيزهاى نفيس و پرارزشى است كه پيام آوران خدا از خود بجاى نهاده اند و از وصى راستين هر كدام به ديگرى انتقال يافته است.

اين ميراثهاى خاص، از همه پيام آوران خدا به برترين و آخرين پيامبر اسلام رسيد و پس از رحلت آن بزرگوار نيز به جانشين راستين او امیرمؤمنان علىعليه‌السلام و پس از او به امام مجتبىعليه‌السلام و پس از او به امام حسينعليه‌السلام رسيد و همين طور از امامان راستين يكى پس از ديگرى دست به دست گرديد تا به آخرين جانشين پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت مهدىعليه‌السلام انتقال يافت و اينك، همه آنها نزد آن گرامى موجود است و حضرت مهدىعليه‌السلام آن ميراثهاى ارزشمند را تا روز ظهور خويش براى تحقق بخشيدن به فرمان خدا حفظ مى كند.


نقش ميراث پيامبران

سؤال: (اين ميراثهاى پيامبران به هنگام ظهور امام مهدىعليه‌السلام و دوران حكومت عادلانه او چه نقشى خواهند داشت؟)

جواب: اين ميراثها، نشانگر اين واقعيت است كه امام مهدىعليه‌السلام از همه مردم و پيامبران و جانشينان راستين آنان، نزديكتر است و آن گرامى ادامه دهنده همان خط آسمانى و خدايى است كه تمامى پيامبران، از آدم تا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پى تحقق آن بودند. و نيز نشانگر نكات ديگرى است كه خواهد آمد.

اينك برخى نكات از روايات در اين مورد:

۱. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«اذا ظهر القائم عليه‌السلام ظهر براية رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاتم سليمان و حجر موسى و عصاه ».( ۶۰۳ )

يعنى: هنگامى كه قائمعليه‌السلام ظهور نمايد با پرچم ويژه پيامبر، خاتم سليمان، سنگ و عصاى ويژه عصاى موسى، ظهور مى كند.

از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه در روايتى پيرامون پرچم خاص پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«نزل بها جبرئيل يوم بدر...نشرها رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يوم بدر، ثم لفها و دفعها الى على عليه‌السلام فلم تزل عند على عليه‌السلام حتى اذا كان يوم البصرة، نشرها اميرالمؤ منين ففتح الله عليه، ثم لفها و هى عندنا... لاينشرها احد حتى يقوم القائم، فاذا هو قام نشرها ...»( ۶۰۴ )

يعنى: جبرئيل در روز بدر، آن پرچم را براى پيامبر آورده و آن حضرت آن را گسترد و به اهتزاز درآورد آنگاه پس از پيروزى آن را پيچيد و به امیرمؤمنانعليه‌السلام داد و روز جنگ بصره نزد آن حضرت بود، در آنجا آن پرچم را گسترد و پس از رسيدن پيروزى از جانب خدا، بار ديگر آن را بست و به امام راستين پس از خويش سپرد... و هم اكنون آن پرچم پيروزى بخش نزد ما خاندان پيامبر است و كسى آن را نخواهد گشود تا قائم ما قيام كند و آنگاه است كه او پس از قيام آن پرچم ويژه پيامبر را خواهد گشود.

اما (خاتم سليمان)، روايت است كه:

«...اذا لبسه سخر الله له الطير و الريح و الملك ».( ۶۰۵ )

يعنى: آن حضرت هنگامى كه آن خاتم را با خود برمى داشت، خداوند پرنده و باد و فرشتگان را مسخر او مى ساخت.

اما سنگ و عصاى موسىعليه‌السلام ، قرآن شريف مى فرمايد:

«و اذا استسقى موسى لقومه، فقلنا اضرب بعصاك الحجر، فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا، قد علم كل اناس مشربهم ...».( ۶۰۶ )

يعنى: و بيادآور آنگاه را كه موسى براى قوم خويش آب خواست و ما گفتيم: (عصايت را بر آن تخته سنگ بزن!)

پس دوازده چشمه از آن جوشيدن گرفت (به گونه اى كه) و هر گروهى آبشخور خود را مى دانست.

و در مورد عصاى او مى فرمايد:

«و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فاذا قى تلقف ما يأفكون ».( ۶۰۷ )

يعنى: به موسى وحى كرديم كه عصاى خويش را بيفكن و به ناگاه ديدند كه همه جادوهايشان را مى بلعد.

امام صادق مى فرمايد:

«عصى موسى قضيب آس، من غرس الجنة، أتاه بها جبرئيل لما توجه تلقاء مدين ».( ۶۰۸ )

يعنى: عصاى موسى از چوب (آس) بوده است كه از درختهاى بهشت است و هنگامى كه او به سوى مدين حركت كرد، جبرئيل آن را براى او آورد.

و امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«اذا خرج القائم... و يحمل معه حجر موسى بن عمران و هو وقر بعير فلاينزل منزلا الا نبعت منه عيون ...».( ۶۰۹ )

يعنى: هنگامى كه قائمعليه‌السلام ظهور كند... سنگ عظيم و ويژه موسى بن عمران به هماره اوست و در هر منزلگاهى فرود مى آيد از آن سنگ، چشمه ها مى جوشد....

۲. امام صادقعليه‌السلام به يعقوب بن شعيب فرمود:

الا اريك قميص القائم الذى يقوم عليه؟

قال: (بلى!)

فدعى بقمطر ففتحه و اخرج منه قميص كرابيس فنشره، فاذا فى كمه الايسر دم.

فقالعليه‌السلام : «هذا قميص رسول الله صلى الله و آله و سلم الذى كان عليه يوم ضربت رباعيته و فيه يقوم القائم. »

«قال يعقوب بن شعيب: فقبلت الدم و وضعته على وجهى، ثم طواه ابو عبدالله و رفعه ».( ۶۱۰ )

يعنى: آيا پيراهن خاصى را كه قائمعليه‌السلام به هنگام ظهور بر اندام مبارك خويش دارد به تو نشان دهم؟

پاسخ داد: آرى فدايت گردم.

امام صادقعليه‌السلام بسته خاصى را طلبيد و آن را گشود و پيراهن ويژه اى را بيرون آورد كه در آستين چپ آن، قطرات خون بود.

آنگاه فرمود: (اين پيراهن پيامبر گرامى است. در جنگ احد آنگاه كه دندان مباركش را شكستند، اين پيراهن بر تن پيامبر بود. و قائمعليه‌السلام نيز به هنگامى كه ظهور كند اين پيراهن را بر تن دارد.)

يعقوب مى گويد: (من آستين خون آلود پيراهن را بوسه زدم و بر چهره ام نهادم. آنگاه امام صادقعليه‌السلام آن را بست و در جاى خود قرار داد.)

۳. امام صادقعليه‌السلام به مفضل فرمود:

(أتدرى ما كان قميص يوسف؟)

قلت: (لا!)

قال: «ان ابراهيم عليه‌السلام لما أوقدت النار. نزل اليه جبرئيل بالقميص و اءلبسه اياه، فلم يضره معه حر و لا برد، فلما حضرته الوفاة جعله فى تميمة و علقه على اسحاق عليه‌السلام و علقه اسحاق على يعقوب عليه‌السلام فلما ولد يوسق علقه عليه و كان فى عضده، حتى كان من امره ما كان .

فلما أخرجه يوسف عليه‌السلام من التميمة وجد يعقوب ريحه و هو قوله عزوجل: انى لاجد ريح يوسف لو لا اءن تفندون. فهو ذلك القميص من الجنة

قلت: جعلت فداك!... فالى من صار هذا القميص؟

قالعليه‌السلام : الى اءهله و هو مع قائمنا اذا خرج.

ثم قال: «كل نبى ورث علما اءو غيره فقد انتهى الى آل محمد عليه‌السلام »( ۶۱۱ )

يعنى: (آيا مى دانى پيراهن يوسف چه بود؟)

مفضل گفت: (نه! فدايت گردم!)

فرمود: (هنگامى كه ابراهيم را به آتش افكندند جبرئيل فرود آمد و آن پيراهن را بر اندام او پوشانيد، آنگاه ديگر با آن پيراهن، نه حرارت آتش به او آسيب رسانيد و نه سوز سرما. هنگامى كه رحلت او فرا رسيد، آن را در بسته خاصى قرار داد و به اسحاق سپرد و اسحاق نيز به يعقوب سپرد و يعقوب نيز آن را به يوسف سپرد و همچنان به همراه يوسف بود تا آن لحظه اى كه خود را به برادرانش شناساند و آن پيراهن را از جايگاه ويژه اش خارج ساخت تا به سوى پدر بفرستد و آنگاه بود كه يعقوب بوى عطرآگين آن را استشمام كرد كه قرآن مى فرمايد:

«...انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تفندون ».( ۶۱۲ )

(و اين پيراهن از بهشت بود.)

مفضل مى گويد: گفتم: (فدايت گردم! اين پيراهن به كجا و چه كسى انتقال يافت؟)

فرمود: (به اهلش! هنگامى كه قائم ما قيام كند به همراه او خواهد بود.)

سپس فرمود: (هر پيامبرى دانشى از خود بجاى گذارد يا ارث ديگرى از او بماند، سرانجام به آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رسد.)

۴. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«...يكون عليه قميص رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم الذى كان عليه يوم احد و عمامته السحاب و درع رسول الله السابغة و سيف رسول الله ذوالفقار ».( ۶۱۳ )

يعنى: پيراهن پيامبر كه در جنگ احد بر تن مباركش بود، عمامه آن حضرت و زره و شمشيرش كه (ذوالفقار)( ۶۱۴ ) نام داشت، همه به هنگام قيام قائم همراه آن حضرت خواهد بود.

۵. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«كانت عصى موسى لآدم عليه‌السلام فصارت الى شعيب، ثم صارت الى موسى بن عمران و انها لعندنا و ان مهدى بها آنفا و هى خضراء كهيئتها حين انتزعت من شجرتها و انها لتنطق اذا استنطقت، اعدت لقائمنا عليه‌السلام يصنع بها ما كان يصنع بها موسى بن عمران عليه‌السلام و انها تصنع ما تؤ مر و انها حيث القيت تلقف ما يأفكون بلسانها ».( ۶۱۵ )

يعنى: عصاى موسى نخست مال آدم بود. از او به شعيب پيامبر و آنگاه به موسى رسيد و اينك آن عصا نزد ما خاندان پيامبر است. من تازه آن را ديده ام كه سبز رنگ است، درست بسان هنگامى كه از درخت بريده شده است.

آن عصا، هنگامى كه خواسته شود، به قدرت خدا سخن مى گويد و براى قائم ما، آماده شده است و آن گرامى از آن، همانگونه بهره مى برد كه موسىعليه‌السلام بهره برد. و آن عصا هر آنچه دستور يابد انجام مى دهد و هنگامى كه افكنده شود هر آنچه را كه فريبكاران و ساحران و دروغپردازان و شيادان روزگار بافته باشند، همه را مى بلعد و باطل مى سازد.


امام مهدىعليه‌السلام در مكه مكرمه

پس از بيعت مردم با حضرت مهدىعليه‌السلام در مكه و فروپاشى نظام حاكم بر آن، آن حضرت قدرت را به كف مى گيرد و بر تشكيلات و مراكز اداره جامعه مسلط مى شود.

از روايات چنين دريافت مى گردد كه نه تنها استبداد حاكم در آن روزگار نمى تواند با حركت اصلاحى و نجات بخش آن حضرت، رويارويى كند، بلكه نشانگر آن است كه مكه و مناطق گوناگون آن، به سرعت در قلمرو حركت امامعليه‌السلام قرار مى گيرد و نيروى عدالت بر همه جا حاكم مى شود.

پس از به كف گرفتن تدبير امور و شئون سرزمين وحى و رسالت، آن اصلاحگر بزرگ، علاوه بر تاءمين زندگى مادى و معنوى جامعه بر برنامه ريزى وصف ناپذيرش، به اقدامات و كارهاى بى سابقه اى نيز درست مى زند.

برخى از آن كارهاى حضرت عبارتند از:

۱. باز گرداندن مسجدالحرام به حدود اصلى خود

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام القائم هدم المسجد الحرام حتى يرده الى أساسه ....»( ۶۱۶ )

يعنى: هنگامى كه قائمعليه‌السلام بپا مى خيزد مسجدالحرام را به حدود اصلى آن باز مى گرداند و مقام ابراهيم را به جايگاه نخستين آن انتقال مى دهد.

مى دانيم كه مسجدالحرام پس از رحلت پيامبرعليه‌السلام تاكنون بارها گسترش داده شده و از هر سو، بر آن افزوده شده است، اما با همه اينها باز هم به وضعيت اصلى خويش و نقطه اى كه ابراهيمعليه‌السلام براى آن خطكشى كرد، نرسيده است، چرا كه پايه ها و حدود اصلى آن از (حزوره)( ۶۱۷ ) يا نقطه اى مى باشد كه ميان (صفا) و (مروه) است.

اين مطلب را از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه: در پاسخ فردى كه از حدود مسجدالحرام مى پرسيد و مى گفت: (آيا آنچه را به مسجدالحرام افزوده اند، جزو آن است يا نه؟)

فرمود: (آرى! همه جزو مسجدالحرام است و با همه اين افزودنها به مساحت آن، هنوز به آن نقشه خطى كه ابراهيم و اسماعيل براى مسجد ترسيم كردند، نرسيده است.)( ۶۱۸ )

و فرمود:

«خط ابراهيم بمكة ما بين الحزورة الى المسعى، فذلك الذى خط ابراهيم ».( ۶۱۹ )

يعنى: ابراهيمعليه‌السلام در مكه ميان (حزوره) تا نقطه اى كه محل وسيعى است خطكشى كرد و اين خطكشى و نقشه، حدود مسجد است.

و نيز (حسين بن نعيم) از امام صادقعليه‌السلام در مورد نماز خواندن در قسمتهاى جديدى از مسجدالحرام را ميان صفا و مروه، تعيين كردند و مردم پيش از اين تا صفا طواف مى كردند....( ۶۲۰ )

مرحوم فيض كاشانى در مورد جمله امام صادقعليه‌السلام كه مى فرمود:

«فكان الناس يحجون الى الصفاء ». يا بنابر نسخه ديگرى (يحجون من مسجد الصفاء.) دو احتمال مى دهد:

نخست اينكه: ممكن است منظور اين باشد كه مردم تا صفا طواف كردند.

دوم اينكه: از مسجد احرام مى بستند.( ۶۲۱ )

به هر حال خلاصه اين روايات، بيانگر اين نكته است كه مسجدالحرام در اصل، بسيار بزرگتر از مسجدالحرامى است كه اكنون مى نگريم و هنگامى كه امام مهدىعليه‌السلام ظهور نمايد، ديوار احاطه كننده مسجد را عقب مى كشد و ديوارى بر جايگاه اصلى آن، همان نقطه اى كه ابراهيم و اسماعيل آن را براى مسجدالحرام خطكشى كردند بنياد مى كند و اين كار، طواف برگرد خانه دوست را براى عاشقان آسان مى سازد بويژه كه شمار زائران بيت الله نيز در عصر درخشان آن گرامى، به دهها ميليون نفر مى رسد.

۲. بازگرداندن مقام ابراهيم به جايگاه اصلى آن

در روايت گذشته آمد كه امام صادقعليه‌السلام فرمود:

(هنگامى كه قائم بپاخيزد... مقام ابراهيم را به جايگاه اصلى آن باز مى گرداند.)

مى دانيم كه مقام ابراهيم، صخره اى است كه آن پيامبر بزرگ به هنگام ساختن كعبه روى آن ايستاده است و آن صخره، در زمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جوار كعبه بوده است و هنگامى كه (عمر) خلافت را به كف گرفت، مقام را از جايگاه آن به نقطه ديگرى انتقال داد.

هنگامى كه امیرمؤمنانعليه‌السلام پس از عثمان، زمام امور جامعه را به كف گرفت مقرر فرمود كه هر بدعتى را كه در دين پديد آمده است نابود سازد و همه امور و شيوه ها را به سيره و سنت پيامبر گرامى بازگرداند و از جمله تصميم گرفت كه (مقام ابراهيم) را به جاى نخست آن كه جوار كعبه است بازگشت دهد، اما نفاق پيشگان و بدانديشانى كه با هر گام سازنده و اصلاحى آن گرامى، دشمنى مى كردند سر به شورش برداشتند و تاخت و تاز به راه انداختند.

آن گرامى، در آن شرايط، بهتر ديد كه مساءله را به خاطر مسايل مهمترى به وقت ديگر واگذارد و در نتيجه مقام ابراهيم تاكنون در نقطه اى كه جايگاه اصلى آن نيست، مانده است.

از اينرو از جمله كارهاى امام مهدىعليه‌السلام پس از ظهور در مكه مكرمه، بازگردانيدن (مقام ابراهيم) به جوار كعبه و جايگاه اصلى آن است و اين از كارهايى است كه طواف بر گرد خانه خدا را آسان مى سازد چرا كه در آن صورت ديگر لازم نيست كه طواف تنها ميان ركن و مقام باشد، بلكه تنها طواف برگرد كعبه كافى است، گرچه اكنون به فتواى برخى فقها، طواف ميان ركن و مقام واجب است كه اين، با بازگشت دادن مقام بجاى اصلى خود برداشته مى شود و طواف بر گرد كعبه، كفايت مى كند.

۳ جلوگيرى از طواف مستحبى مانع از طواف واجب

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«أول ما يظهر القائم من العدل ان ينادى مناديه: ان يسلم صاحب النافلة لصاحب الفريضة، الحجر الأسود و الطواف ».( ۶۲۲ )

يعنى: اولين نشانه هاى عدالت مهدىعليه‌السلام در مكه از جمله اين است كه از طرف او اعلان مى گردد كه: (هان اى مردم! هر كس طواف واجب خويش را انجام داده است جاى خود را در طواف و كنار حجرالاسود به كسانى كه مى خواهند طواف واجب انجام دهند، واگذار كند.)

كسانى كه در موسم حج در مكه باشند با هجوم سيل آساى جمعيت به هنگامه طواف روبرو مى گردند، به گونه اى كه گاه برخى تلف مى شوند و برخى بر اثر فشار شديد سيل جمعيت در اطراف كعبه، زير پا مى افتند.

تازه همه اين هجوم و فشار جمعيت با وجود مشكلات و موانع و قوانين دست و پاگير و مالياتهاى سنگين است كه به بهانه ها و عناوين مختلف در بسيارى از كشورها، سر راه زائران بيت الله الحرام است.

و روشن است كه در عصر ظهور امام مهدىعليه‌السلام كه تمامى اين مقررات دست و پاگير مربوط به مقدمات حج، از قبيل: جواز سفر، ويزا و ديگر قيود و شروط وارداتى از بلاد كفر، همه و همه، الغا مى گردد و سفر بيت الله براى همگان، بدون هيچ قيد و شرطى ميسر مى شود، طبيعى است كه شمار زائران به طور گسترده اى رو به افزايش مى گذارد و آنگاه است كه طواف بر گرد كعبه و اسلام حجرالاسود سخت مى شود، به ويژه كه برخى از زائران به اعمال واجب خويش نيز بسنده نمى كنند، بلكه براى ثواب و پاداش بيشتر مى خواهند طواف و نماز مستحبى انجام دهند.

به همين جهت است كه امام مهدىعليه‌السلام به زائران خانه خدا دستور مى دهد كه به طواف واجب خويش بسنده نموده و ميدان را براى ديگران به منظور انجام واجبات و آداب حج باز كنند.

۴. كيفر دزدان خانه خدا

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اما ان قائمنا لو قدقام، لاءخذ بنى شيبة و قطع ايديهم و طاف بهم و قال: هؤ لاء سراق الله( ۶۲۳ )

يعنى: بهوش باشيد هنگامى كه قائم ما قيام نمايد (بنى شيبه) را كه كليددار خانه كعبه اند، دستگير و دست آنان را به كفر گناهانشان مى برد و آنان را مى گرداند، چرا كه آنان، دزدان خانه خدا و اموال و امكانات آن مكان مقدسند.

در روايت ديگر فرمود:

«...و قطع اءيدى بنى شيبة ...و كتب عليها: هؤ لاء سراق الكعبة( ۶۲۴ )

يعنى: دست (بنى شيبه) را مى برد و بر سينه آنان نوشته اى نصب مى گردد كه: (اينها دزدان كعبه اند.)

بنى شيبه، خدمتگزاران كعبه و كليدداران آناند كه نسل به نسل اين مقام را قبضه كرده و بجاى خدمت و تلاش صادقانه، اموال، امكانات و ذخائرى را كه مردم به بيت الله هديه كرده اند مى برند و به ناروا مى خورند و هرگونه كه هواى دلشان خواست در آن تصرف مى كنند. به همين جهت است كه امام مهدىعليه‌السلام آنان را (دزدان كعبه) مى نامد... و تنها به بريدن دست آنان بسنده نمى كند، بلكه دستور مى دهد آنان را بگردانند تا براى ديگر غارتگران، خودكامگان و همه كسانى كه در ثروتها و امكانات خود و ديگران به ناروا تصرف مى كنند، عبرت انگيز و عبرت آموز باشند و بدانند كه كيفر تجاوز به حقوق و حدود مردم، قطع دست تجاوزكار با شمشير عدالت در دنيا و عذاب خفت بار و سهمگين نيز، در آخرت است.

اينها برخى از عملكرد ويژه امام مهدىعليه‌السلام در مكه مكرمه است كه علاوه بر برنامه هاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، رفاهى، قضايى، مدنى فرهنگى... براى مكه، بسان ديگر شهرها دارد كه در بخشهاى آينده خواهد آمد.


در مدينه منوره

امام مهدىعليه‌السلام پس از تدبير امور و تنظيم شئون مردم و گزينش فرد كارا و پرواپيشه اى براى اداره آن منطقه، مكه را به سوى مدينه، ترك مى كند، اما پس از خروج آن حضرت از مكه، برخى جنايتكاران مى شورند و برگزيده او براى اداره امور را، به قتل مى رسانند.

خبر اين جنايت هولناك در ميان راه به آن گرامى مى رسد و به مكه باز مى گردد و اين گروه شورشى و تجاوزكار را سركوب نموده و ريشه و شاخ و برگ آشوب و فتنه را از بن برمى كند و با نصب شخصيت ديگر براى اداره امور، به سوى مدينه حركت مى نمايد.

در مدينه به كارهايى دست مى زند كه نياز به تفسير و توضيح دارد اما ما در اينجا تنها با اشاره مى گذريم. از جمله آن كارها اين است كه: برخى قبرها را مى شكافد و جسدها را خارج مى كند و به آتش مى كشد....

يك سؤال و جواب

پس از مدينه منوره و تنظيم شئون آن، حضرت مهدىعليه‌السلام به كجا حركت مى كند؟

از رواياتى اين نكته دريافت مى گردد كه آن حضرت از مدينه منوره به سوى عراق حركت مى كند و از كنار رشته كوههاى (شمر) و (حائل) و (رفحاء) مى گذرد و آنگاه به نجف مى رسد.

اما اينكه در داخل عراق در كجا مستقر مى گردد؟ و پايتخت و مركز حكومت جهانى و عادلانه او كجا خواهد بود؟ پاسخ اين دو سؤال را در بخش آينده خواهيم خواند.


مركز حكومت امام مهدىعليه‌السلام يا پايتخت جهانى او

مسافت ميان كوفه و نجف، كمتر از ده كيلومتر است و به خاطر مناطق مسكونى كه در اين سالها ايجاد شده، شهر (نجف) به (كوفه) متصل شده است.

كوفه، پس از ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام موقعيت شكوهبارى مى يابد چرا كه طبق روايت رسيده از امامان معصومعليه‌السلام آنجا مركز حكومت عادلانه و جهانى اسلام و قرآن و پايتخت دولت او خواهد شد.

اينك برخى از روايات در اين مورد:

۱. امیرمؤمنانعليه‌السلام ضمن بيانى پيرامون ظهور مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...ثم يقبل الى الكوفة فيكون منزله بها، فلايترك عبدا مسلما الا اشتراه و اءعتقه و لاغارما الا قضى دينه و لا مظلمة لاحد من الناس الا ردها و لايقتل عبد الا ادى ثمنه فدية مسلمة الى اءهلها و لا يقتل قتيل الا قضى عنه دينه و الحق عياله فى العطاء، حتى يملاء الارض قسطا وعدلا، كما ملئت ظلما و جورا و عدوانا .

و يسكن هو و اءهل بيته الرحبة و الرحبة انما كانت مسكن نوح و هى اءرض طيبة، لا يسكن رجل من آل محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و لا يقتل الا باءرض طيبة زاكية، فهم الاءوصياء الطيبون ».( ۶۲۵ )

يعنى: سپس به كوفه روى مى آورد كه قرارگاه و منزل اوست. برده مسلمانى در بندى نمى ماند، جز اينكه او را مى خرد و آزاد مى سازد و بدهكارى نمى ماند، مگر اينكه دين او را مى دهد و مظلمه اى نمى ماند جز اينكه آن را مى پردازد و كشته اى نمى ماند مگر اينكه ديه او را مى دهد و... كشته اى نمى ماند جز اينكه دين او را پرداخته و خانواده او را تأمين مى كند و همه امور را تدبير و كارها را تنظيم مى نمايد تا آنجايى كه زمين را سرشار از عدل و داد مى نمايد، همانگونه كه به هنگامه ظهور او، از ظلم و جور لبريز است.

آن حضرت و خاندانش در (رحبه) سكونت مى كنند، همان نقطه اى كه قرارگاه و مسكن حضرت نوحعليه‌السلام و سرزمين پاك و پاكيزه بود. و مى دانيم كه هيچ مردى از خاندان وحى و رسالت، جز در سرزمين پاك و پاكيزه، مسكن برنگزيد و جز در سرزمين پاك به شهادت نرسيد. و امام مهدى و خاندانشعليه‌السلام جانشين پاكان و برگزيدگان هستند....

۲. مفضل به امام صادقعليه‌السلام گفت:

«يا مولاى... كل المؤ منين يكونون بالكوفة ؟

قالعليه‌السلام :اى والله... لايبقى مؤ من الا كان بها اءو حواليها و ليبلغن مجالة فرس منها اءلفى درهم و ليودن أكثر الناس انه اذا قام القائم و دخل الكوفة، لم يبق مؤ من الا و هو بها( ۶۲۶ )

يعنى: (سرورم!... آيا همه مؤمنان راستين در عصر ظهور قائمعليه‌السلام در كوفه خواهند زيست؟)

فرمود: (آرى!... همه در كوفه يا پيرامون آن خواهند بود و كوفه بها و ارزشى خواهد يافت كه هر متر از زمين آن، از مرز دو هزار درهم خواهد گذشت. و مردم با ایمان به هنگامى كه قائمعليه‌السلام وارد شهر كوفه شد و آنجا مركز حكومت عادلانه جهانى او گرديد، دوست مى دارند در آنجا باشند و همواره دلهاى ايمان آوردگان در آنجاست.)

۳. امام مجتبىعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«لموضع الرجل فى الكوفة أحب الى من دار بالمدينة( ۶۲۷ )

يعنى: جاى يك قدم زمين در كوفه، براى من دوست داشتنى تر از خانه اى در مدينه است.

۴. امام باقرعليه‌السلام در روايتى پيرامون حضرت مهدىعليه‌السلام فرمود:

«ثم يرجع الى الكوفة: فيبعث الثلاثمائة و البضغة عشر رجلا الى الآفاق كلها: فيمسح بين اكتافهم و على صدورهم، فلا يتعايون فى قضاء ....»

يعنى: سپس( ۶۲۸ ) آن حضرت به كوفه باز مى گردد و از آن پايگاه عادلانه جهانى، فراتر از سيصد شخصيت شايسته و وارسته و ساخته شده كه هر كدام قهرمانى در ميدان علم و تقوا و شجاعت و كارآيى و تدبير و كياست هستند به سراسر جهان گسيل مى دارد.

دست دگرگونساز و مبارك خويش را بر سينه آنان مى سايد و آنان چنين مى شوند كه در هيچ برنامه و مشكل علمى و حقوقى و سياسى وا نمى مانند و شئون فرهنگى، اخلاقى فقهى و اجتماعى جامعه را با درايت تنظيم مى نمايند.

۵. از امام صادقعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«اذا قام قائم آل محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ...اتصلت بيوت الكوفة بنهر كربلاء ».( ۶۲۹ )

يعنى: هنگامى كه قائمعليه‌السلام قيام كند كوفه را پايگاه عدالت و تقواى جهانى مى سازد و آنجا، چنان گسترش مى يابد كه خانه اى كوفه به شهر كربلا مى رسد.

۶. مفضل در اين مورد پرسيد:

يا سيدى!... فاءين تكون دار المهدى و مجتمع المؤ منين؟

قالعليه‌السلام : «دار ملكه: الكوفة و مجلس حكمه: جامعها و بيت ماله و مقسم غنائم المسلمين: مسجد السهلة و موضع اشترى شبرا من اءرض السبع بشبر من ذهب... و لتصيرن الكوفة اءربعة و خمسين ميلا و ليجارون قصورها كربلاء ...».( ۶۳۰ )

يعنى: (سرورم! قرارگاه حضرت مهدىعليه‌السلام و ايمان آوردگان خاص به حق، در كجا خواهد بود؟)

فرمود: (پايتخت آن حضرت، كوفه خواهد بود و مركز قضاوت عادلانه او، مسجد جامع آن و مركز اصلى بيت المال، مسجد سهله در نزديكى كوفه.

و آن شهر و سرزمين آن، ارزش و بهايى مى يابد كه با طلا برابرى مى كند و چنان گسترش مى يابد كه مساحت آن به ۵۴ ميل مى رسد و قصرهاى آن تا كربلا امتداد مى يابد.


بزرگترين مسجد در سراسر جهان

مسجدها در سراسر گيتى بسيارند و از نظر مساحت و ساختمان با هم متفاوتند و در بيشتر آنها، روزهاى جمعه و ايام هفته، نماز جمعه و جماعت برپا مى گردد.

مذاهب چهارگانه اهل سنت، نماز جماعت و اقتداى به هر فردى، خواه نيكوكار و عدالت پيشه باشد يا بدكار و فاجر، جايز مى دانند اما مذهب شيعه كه مذهب اهل بيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است در امام جماعت، عدالت را كه به مفهوم (پرواپيشگى و انجام واجبات و ترك محرمات دينى) است، شرط مى داند و بر اين اساس است كه سيره شيعيان بر اين بوده است كه نمازهاى خويش را به دانشوران، مجتهدين، فضلا و مراجع تقليد، اقتدا مى كنند و با هر كس نماز جماعت نمى خوانند.

روشن است كه امام جماعت به هر ميزان از نظر دانش، عدالت و تقوا برجسته تر باشد، درجه مقبوليت نماز او در پيشگاه خدا بيشتر و به بارگاه حق نزديكتر مى باشد و نماز با چنين انسانى، پاداش و ثواب بيشتر و پرشكوهترى دارد.

به همين جهت، نماز به امامت پيشواى معصوم كه براستى مجمع تمامى فضايل و كمالات و مظهر همه ارزشها و والاييهاست از نظر پاداش، وصف ناپذير است و هيچ ترديدى نيست كه نماز با اقتداى به او نماز ديگرى است. اما متاءسفانه امت اسلامى از هنگام رحلت پيشواى بزرگ توحيد، پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تاكنون از اين پاداش بزرگ عبادى و ثواب وصف ناپذير و اثرات شكوهمند آن محروم گشته است.

آرى! زمان امیرمؤمنانعليه‌السلام گروهى از مسلمانان آگاه از اين نعمت بزرگ بهره ور شده و به پاداش نماز با پيشواى معصوم به مدت چندين سال كامياب گشتند و حضرت مجتبىعليه‌السلام نيز امكان يافت مدتى اين فريضه بزرگ اسلامى را به جماعت و امامت خويش بپا دارد و مردم به بركت امامت او و نمازش مفتخر گردند.

اما! دريغ كه دوران كوتاهى بود و آنگاه اين باب رحمت و بركت بسته شد و امامت نمازهاى جمعه و جماعت بدست مدعيان خلافت و امراى دست نشانده استبداد و ارتجاع افتاد، مسجدها در انحصار آنان قرار گرفت و زشت كارانى بسان فرزند آن زن جگرخواره، پسرش آن عنصر بدمست و تبهكار و آلوده دامن، (وليد بن عقبه) امير پليدى كه در حال مستى، نماز صبح را به جماعت، چهار ركعت خواند و از شدت مستى و زياده روى در ميخوارگى به محراب خويش استفراغ كرد و در حال نماز ياوه سرايى نمود... و بسيارى ديگر از همين قماش عناصر پليد و فريبكارى كه هم پستها و امكانات و قدرت ملى را به انحصار خويش درآوردند و هم دين، آيين، مسجد، محراب و معبدها را در خدمت جنايات خويش خواستند.

آرى! هيچيك از امامان معصوم از حضرت سجادعليه‌السلام گرفته تا حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام نتوانستند نماز جماعت بخوانند، حتى حضرت رضاعليه‌السلام از سوى استبداد حاكم، اجازه و امكان آن را نيافت كه نماز را براى يك مرتبه هم كه شده است، اقامه نمايد با اينكه به اصطلاح و لايتعهد بود و به نام گراميش، سكه زده بودند.

اما پس از ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام و استقرار در كوفه، همه دلهاى تشنه حق و عدالت و ايمان و تقوا بدانجا توجه مى يابد، بيشتر شيعيان در سراسر كره زمين چشم بدانجا مى دوزند و مى كوشند كه بدانجا هجرت كنند.

و در بحثهاى گذشته در روايت خوانديم كه كوفه از هر سو گسترش خواهد يافت و با اينكه فاصله آن با كربلا بيش از ۶۰ كيلومتر است، بدان شهر متصل خواهد گشت.

امام مهدىعليه‌السلام در مسجد جامعه كوفه، نماز جمعه را برپا خواهد ساخت و طبيعى است كه مسجد مملو از نمازگزاران خواهد گشت چرا كه با وجود گستردگى مسجد در آن روزگار، باز هم گنجايش انبوه، انبوه توده هاى نمازگزارانى را كه براى اقتداى به آن حضرت مى شتابند، نخواهد داشت.

و سبب اين ازدحام جمعيت آن است كه تمامى مردم از هر قشر و طبقه اى بدون استثناء، براى اقتداى به امامعليه‌السلام از خود اشتياق وصف ناپذيرى نشان مى دهند و جز كسانى كه زمينگيرند و توان حركت ندارند، كسى از نماز به امامت حضرت بقية الله تخلف نمى ورزد.

اينك نمونه اى از روايات را در اين مورد مى آوريم:

۱. امام باقرعليه‌السلام در روايتى طولانى در اين مورد مى فرمايد:

(... حضرت مهدىعليه‌السلام وارد كوفه مى گردد، سه پرچم براى او در اهتزاز است كه براى او آرام مى گردند، در آنجا وارد مسجد مى گردد و براى توده هاى گرد آمده و مشتاق، خطبه مى خواند و مردم در چنان شور و حالى هستند كه سخنان آن حضرت در ميان گريه هاى آنان شنيده نمى شود.

در جمعه دوم، مردم مى گويند كه: (هان: اى فرزند گرامى پيامبر! نماز به امامت شما با نماز به امامت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برابرى مى كند و مسجد پاسخگوى سيل شيفتگان به نماز و نيايش و سخنرانى شما نيست.)

امامعليه‌السلام پاسخ مى دهد كه: (مسجدى براى شما خواهم ساخت كه گنجايش جمعيت شما را داشته باشد.)

آنگاه به سوى نجف خارج مى گردد و نقشه مسجد شكوهبار و بى نظيرى را مى كشد كه ۱۰۰۰ درب دارد و پاسخگوى همه مازگزاران....)( ۶۳۱ )

نظير همين روايت از امام صادقعليه‌السلام نيز آمده است.( ۶۳۲ )

البته روشن است كه نسبت دادن كشيدن نقشه مسجد به آن حضرت، بدين معناست كه به دستور او اين برنامه انجام مى شود نه اينكه خود مباشر كار باشد.

به هر حال آنچه از اين روايت دريافت مى گردد اين است كه آن حضرت خود به دشت و صحرا، گام مى گذارد و دستور نقشه و بنياد و تكميل مسجدى را مى دهد كه در تاريخ بشر بى نظير است و ۱۰۰۰ درب دارد.

اگر ساختمان مسجد را بدين صورت تصور كنيم كه از هر سو ۲۵۰ درب دارد، طبيعى است كه دربها هر كدام براى ورود و خروج انبوه انسانها گسترده است و در اين صورت كمتر از سه متر نمى تواند باشد، با اين حساب تنها عرض دربها، از هر سو، به ۷۵۰ متر مى رسد، طبيعى است كه فاصله ميان هر دربى با درب ديگر نيز بايد ديوار شود و آن هم كمتر از ده متر نمى تواند باشد.

در اينصورت است كه طول ديوارها در ميان دربها از هر سو به ۲۵۰۰ متر مى رسد و اگر ۷۵۰ متر، طول دربهاى را از هر سو بدان بيافزاييم طول هر سمت مسجد ۳۲۵۰ متر مى گردد و اگر براى بدست آوردن مساحت مسجد اين عدد را در خود آن، ضرب كنيم، رقمى چون ۱۰۵۶۱۵۰۰ متر مربع حاصل ضرب و مساحت مسجد است.

طبيعى است كه نزديك چنين شكوهمند و براى سيل نمازگزاران آن، بايد وضوخانه و مراكز نظافت و بهداشت نيز ساخت. اينجاست كه بزرگترين مسجد در جهان ساخته مى شود و در كنارش همه امكانات و تاءسيسات لازم براى پاسخگويى به اين سيل جمعيت نمازگزار، آماده مى گردد.

و اين يكى از دستاوردهاى بزرگ و يكى از طرحهاى عمرانى و فرهنگى و مذهبى آن گرامى است كه در عصر درخشان حكومتش در كنار ديگر طرحها و برنامه پياده مى شود.

امام مهدىعليه‌السلام در سرزمين قدس

در بحث از جنبش (سفيانى) گذشت كه امام مهدىعليه‌السلام براى درهم كوبيدن بساط فريب و دجالگرى و بيداد سفيانى پس از استقرار حكومت عادلانه اش در جزيرة العرب و عراق، از كوفه بسوى شام حركت مى كند و در آن روزگاران (سفيانى) در (رمله) در سرزمين فلسطين و شمال شرقى قدس خواهد بود.

امام مهدىعليه‌السلام با لشكر شكوهمند خويش به فلسطين مى رسد و پيكارى سخت ميان دو نيروى حق و باطل رخ مى دهد كه سرانجام با پيروزى نيروهاى امام عصرعليه‌السلام و شكست و نابودى جنبش، سفيانى، جنگ به پايان مى رسد.

روايات در اين مورد، بيانگر اين مطلب است كه حضرت مهدىعليه‌السلام به دروازه شهر (لد)( ۶۳۳ ) در فلسطين مى رسد و موضع رژيمهاى حاكم بر فلسطين و اردن در آن روزگار روشن نيست جز اينكه بى ترديد آن گرامى تمامى حكومتهاى سياهكار و ستم پيشه را در هم مى كوبد و همه استبدادگران منحرف را نابود مى سازد و مردم را از بند فريب و دجالگرى و اسارت آنها رهايى مى بخشد.

در دروازه همان شهر لد در فلسطين است كه عيسى بن مريمعليه‌السلام براى بيعت با آن حضرت از آسمان به زمين فرود مى آيد كه بحثهاى آينده توضيح بيشتر آن را مى خوانيم.


فرود آمدن عيسىعليه‌السلام از آسمان

فرود آمدن عيسى بن مريم از آسمان به هنگام قيام امام مهدىعليه‌السلام ، از ديدگاه همه مسلمانان با وجود اختلاف در مذهب، يك واقعيت ثابت و از امورى است كه ترديد در آن راه ندارد.

و شايد تنها حكمت فرود آمدن آن حضرت در قيام امام مهدىعليه‌السلام تقويت حركت جهانى آن حضرت و اعتراف و تصديق به حقانيت آن وجود گرانمايه و امامت اوست، بويژه كه حضرت عيسى به امام مهدىعليه‌السلام اقتدا مى كند و به امامت او نماز مى گذارد و امامت جهانى و آسمانى او را تصديق و تاءييد مى كند.

فرود آمدن عيسىعليه‌السلام از آسمان به زمين، از شگفت انگيزترين شگفتيهاى تاريخ و از مهمترين رخدادها و بزرگترين نشانه ها و پرشكوه ترين دلايل بر حقانيت امام آيا شگفت انگيز نيست كه انسانى، مدتى در روى زمين زندگى كند، آنگاه به آسمانها عروج نمايد و در آنجا هزارها سال زندگى كند، آنگاه همگام با قيام جهانى حضرت مهدىعليه‌السلام به خواست خدا و دستور او فرود آيد و ضمن تصديق و اقرار به امامت آن حضرت با او نماز بگذارد و حركت نجات بخش و آسمانى آن حضرت را يارى كند؟

با آگاهى از اينكه اين انسان والا و بزرگ از ديگر انسانها، به جهاتى ممتاز است:

۱. نخست اينكه او پيامبرى از پيامبران بزرگ الهى است.

۲. او صاحب شريعت و كتاب آسمانى است، گرچه دست تحريف و خيانت پس از او به شريعت و مكتب او دراز شده و آن را با بافته هاى جاه طلبانه و... آميخته است.

۳. او را خداى جهان آفرين بدون پدر و تنها از مادرى پاك و پاكيزه و به عنوان نشانه، به دنيا آورده است.

۴. امت او اينك در سراسر جهان از هزار ميليون نفر مى گذرد كه در ميان آنان از همه قشرها و طبقات، از انسانهاى عادى گرفته تا شاهان، رؤ ساى جمهور و ديگر چهره هاى مشهور هستند و قدرت بزرگ و وزنه سنگينى را مى سازند.

۵. ميليونها تمثال از آن حضرت و بنام او در معابد و كليساها، مدارس، خانه ها و... نصب شده و بر سينه پيروانش آويخته است.

۶. علاوه بر آنچه رفت، عقايد انحرافى و شرك آلودى را نيز كه برخى مسيحيان بدان دچار گشته و بر اساس آن او را (پسر خدا) يا (خدا) مى پندارند، نيز بايد در نظر گرفت كه ذات اقدس ربوبى از گفتار باطل و بى اساس كافران و مشركان، منزه است.

با دقت به همه اين روش، روشن است كه عيسى بن مريمعليه‌السلام نزد مسيحيان مقدسترين موجود است و طبيعى است كه ديگر مكتبها و اديان نيز در برابر شخصيت آن حضرت، سر تعظيم فرود مى آورند و مسلمانان نيز به پيروى از قرآن كريم او را آن گونه كه هست، بنده وارسته و شايسته خدا و پيامبر بزرگ او مى شمارند و همانگونه كه قرآن بارها او را به پاكى و طهارت و قداست و احترام ياد مى كند، او را تجليل مى كند، و به نظر مى رسد به خاطر اهميت اين موضوع و شكوه و شخصيت والاى آن حضرت است كه او به اراده خدا و براى تقويت حركت جهانى و نجات بخش امام مهدىعليه‌السلام در عصر ظهور و قيام آن حضرت از آسمان فرود مى آيد.

و نيز بخاطر اهميت بسيار موضوع است كه روايات بسيارى در اين مورد از پيامبر و خاندان وحى و رسالتعليهم‌السلام رسيده و در آن به فرود آمدن عيسىعليه‌السلام و اقتدارى او به امام مهدىعليه‌السلام و تصديق و تاءييد آن اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها تصريح شده است.

براى نمونه: هنگامى كه به مجموعه هاى روايى بنگريم در مى يابيم كه انبوهى از علماى اهل سنت، حافظان و امامان حديث، آنان همگى بطور متواتر، جريان فرود آمدن حضرت عيسىعليه‌السلام از آسمان به هنگامه قيام امام مهدىعليه‌السلام را، با صراحت كامل آورده اند گرچه برخى از آنان نخواسته اند به اين حقيقت حديثى و اسلامى تصريح كنند و آنگونه كه هست آن را ترسيم نمايند. به همين جهت است كه برخى از آنان روايات را مخلوط مى كنند و آغاز و پايان آنها را حذف مى نمايند يا با واژه ها و الفاظ روايات، براى اهدافى كه خدا مى داند، بازى مى كنند.

۱. (بخارى) كه از ائمه حديث اهل سنت شناخته مى شود و كتاب او در صدر كتب صحاح قرار دارد، حقيقت اقتداى عيسىعليه‌السلام به امام مهدىعليه‌السلام را مى آورد اما با رعايت اجمال و ابهام.

او رويت را اينگونه نقل مى كند:

قال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : «كيف انتم اذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم ».( ۶۳۴ )

يعنى: چگونه خواهيد بود هنگامى كه فرزند مريم، عيسى، در ميان شما فرود آيد، در حالى كه امام شما نيز در جامعه شما حضور دارد.

۲. (مسلم) در صحيح خود( ۶۳۵ ) و (ديلمى) در كتاب (فردوس الاخبار) و (احمد بن حنبل) در مسند خويش داستان فرود آمدن عيسىعليه‌السلام و اقرار و اعتراف او به وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام و... را آورده اند، اما همانگونه كوشيده اند كه نام آن حضرت را نياورند.( ۶۳۶ )

۳. (نعيم بن حماد) استاد (بخارى) داستان نزول حضرت عيسىعليه‌السلام را مى آورد اما او نيز نمى خواهد نام مبارك حضرت مهدىعليه‌السلام را به صراحت ترسيم كند و به همين جهت اينگونه روايت مى كند:

«يهبط المسيح عيسى بن مريم عند القنطرة البيضاء على باب دمشق الشرقى، طرف السحر (اءى: يكون نزوله فى وقت السحر) تحمله غمامة، واضعا يديه على منكب ملكين، عليه ريطتان مؤ تزا باحدهما، مرتديا بالاخرى، اذا اءكب راءسه يقطر منه كالجمان، فياءتيه اليهود فيقولون: نحن أصحابك ».

فيقول: (كذبتم!)

ثم تاءتيه النصارى، فيقولون: نحن اءصحابك.

فيقول:كذبتم! بل اصحابى المهاجرين، بقية اءصحاب الملحمة.

فيأتى مجمع المسلمين حيث هم، فيجد خليفتهم يصلى بهم، فيتأخر المسيح حين يراه، فيقول:يا مسيح الله! صل بنا.

فيقول:«بل أنت فصل بأصحابك، فقد رضى الله عنك، فانما بعثت وزيرا و لم أبعث أميرا .

فيصلى بهم خليفة المهاجرين ركعتين مرة واحدة و ابن مريم فيهم ».( ۶۳۷ )

يعنى: حضرت عيسىعليه‌السلام بر دروازه شرقى دمشق و كنار پل (بيضاء) به هنگامه سپيده سحر در حالى كه برابر، سوار است و دستهايش بر شانه دو فرشته است و دو قطعه پارچه نفيس بر اندام اوست از آسمان به زمين فرود مى آيد. و هنگامى كه سر خم مى كند نور و درخشندگى خاصى از چهره اش پرتوافكن است، نخست يهوديان بسوى او مى شتابند و مى گويند: (اى پيامبر خدا! ما ياران تو هستيم.)

آن حضرت بدانان پاسخ مى دهد: (دروغ مى گوييد.)

آنگاه مسيحيان به حضورش شتافته و مى گويند: (ما ياران تو هستيم.)

به آنان نيز مى گويد: (شما نيز دروغ مى گوييد. ياران راستين من، مهاجران هستند، باقى مانده اصحاب حماسه.)

آنگاه مسلمانان به حضورش شرفياب مى گردند در حالى كه يهوديان و مسيحيان نيز آنجا هستند و عيسىعليه‌السلام ، امام و خليفه راستين مسلمين (حضرت مهدىعليه‌السلام ) را در ميان آنان مى نگرد كه مسلمانان به امامت او نماز مى گذارند.

مسيح نيز با ديدن آن منظره براى اقتداى به امام مسلمين پشت سر آن حضرت قرار مى گيرد كه امام مهدىعليه‌السلام مى گويد: (اى پيامبر خدا! شما براى ما نماز جماعت بخوانيد.)

مسيح پاسخ مى دهد: (نه! هرگز! شما بايد نماز را براى مردم بخوانيد و همگى به شما اقتدا نمايند، چرا كه شما بنده شايسته خدا و حجت او هستيد و خدا از شما خشنود است و من به عنوان وزير شما مبعوث شده ام و نه امير.)

آنگاه خليفه مهاجرين، امام مهدىعليه‌السلام ، نماز مى خواند و همگى از جمله حضرت مسيح بدان حضرت اقتدا مى كنند.

۴. و نيز (نعيم بن حماد) روايت ديگرى را مى آورد و آن را از (حذيفه) و او نيز از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل مى كند، اما متأسفانه باز هم الفاظ و واژه هاى روايت بازى مى كند، اينگونه:

فيهبط عيسى فيرحب به الناس و يفرحون بنزوله لتصديق حديث رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ثم يقول للمؤ ذن:اقم الصلاة!.

ثم يقول الناس: (صل بنا.)

فيقول:«انطلقوا الى امامكم فليصل بكم فانه نعم الامام .

فيصلى بهم امامهم فيصلى معهم عيسى ».( ۶۳۸ )

يعنى: سپس عيسىعليه‌السلام فرود مى آيد و مردم به او خوش آمد مى گويند و از آمدنش كه تصديق حديث پيامبر و پيشگويى اوست، شادمان مى گردند سپس به مؤ ذن دستور مى دهد كه: (اذان بگو تا نماز برپا گردد.)

آنگاه مردم از او مى خواهند به عنوان امام براى مردم نماز بخواند كه مى گويد: (هان! اى مردم! شما بسوى امام خويش برويد تا او براى شما به عنوان امام نماز بخواند چرا كه خوب امام و شايسته پيشوايى است.)

آنجاست كه امام مردم، نماز مى خواند و همگى از جمله حضرت عيسىعليه‌السلام به او اقتدا مى كنند و به امامت او (حضرت مهدىعليه‌السلام ) نماز مى گزارند.

آرى! خواننده عزيز! به اين روايت بنگر تا روشن شود كه اين گروه، چگونه با روايات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازى مى كنند و بجاى تصريح به نام مبارك حضرت مهدىعليه‌السلام گاهى از او به (امامكم) تعبير ميكنند و گاه به (خليفتهم) و در برخى كتابهايشان نيز به (اميرهم).

اما در همين حال، برخى از علماى اهل سنت و از انسانهايى كه تعصبات و جهت گيريها و هواهاى دلشان بر قلمشان چيره نشده است، همين روايت و نظير آن را بدون خرابكارى و درستكارى و قلب حقايق، روايت مى كنند كه براى نمونه برخى از روايات در اين موارد را مى آوريم:

۱. از ابوسعيد خدرى آورده اند كه: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«منا الذى يصلى ابن مريم، خلفه ».( ۶۳۹ )

يعنى: از خاندان ماست آن كسى كه عيسى بن مريم به امامت او نماز مى گذارد.

۲. از حذيفه آورده اند كه: پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«...يلتفت المهدى و قد نزل عيسى بن مريم... فيقول المهدى:تقدم و صل بالناس

فيقول عيسى بن مريم: (انما اءقيمت الصلاة لك.)

«فيصلى عيسى خلف رجل من ولدى، فاذا صليت قام عيسى حتى جلس فى المقام فيبايعه ».( ۶۴۰ )

يعنى: حضرت مهدىعليه‌السلام متوجه مى شود كه عيسىعليه‌السلام از آسمان فرود آمده است به همين جهت به او مى گويد: (شما پيش بايستيد و براى مردم نماز بخوانيد.)

عيسىعليه‌السلام پاسخ مى دهد: (نماز، تنها، بوسيله و به امامت شما، برپا مى گردد.)

و خود آن پيامبر بزرگ به امام مهدىعليه‌السلام اقتدا مى كند و نماز مى خواند و آنگاه با آن حضرت بيعت مى نمايد.

۳. از ابن عباس آورده اند كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

«والذى بعثنى بالحق بشيرا لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدى المهدى فينزل عيسى بن مريم فيصلى خلفه ».( ۶۴۱ )

يعنى: بخدايى كه مرا به حق و مژده رسان برانگيخت اگر از دنيا تنها يك روز باقى بماند، خداوند آن روز را طولانى مى سازد تا در آن روز فرزندم مهدى ظهور نمايد و عيسى بن مريم از آسمان فرود مى آيد و به امامت او نماز مى گذارد.

۴. امیرمؤمنانعليه‌السلام در داستان (دجال) فرمود:

«و يدخل المهدى عليه‌السلام بيت المقدس و يصلى بالناس اماما فاذا كان يوم الجمعة و قد اءقيمت الصلاة، نزل عيسى بن مريم عليه‌السلام بثوبين مشرقين، أحمر، كانما يقطر من رأسه الدهن، رجل الشعر، صبيح الوجه، أشبه خلق الله باءبيكم ابراهيم خليل الرحمن، فيرى المهدى عيسى، فيقول لعيسى: (يابن البتول! صل بالناس

فيقول: (لك أقيمت الصلاة).

«فيتقدم المهدى عليه‌السلام فيصلى بالناس و يصلى عيسى خلفه و يبايعه ...».( ۶۴۲ )

يعنى: مهدى وارد بيت المقدس مى گردد و به عنوان امام با مردم نماز مى گذارد. آنگاه روز جمعه فرا مى رسد و نماز برپا مى شود و عيسىعليه‌السلام در حالى كه دو پيراهن درخشنده بر تن دارد با چهره اى گندمگون و آراسته، با موهاى شانه كرده، و منظم و قيافه اى درخشان كه شبيه ترين انسانها به پدرتان خليل است، از آسمانها فرود مى آيد.

حضرت مهدىعليه‌السلام او را مى نگرد و به او مى گويد: (هان اى فرزند بتول! بيا و به امامت، بر ما نماز بگذار.)

عيسى پاسخ مى دهد: (نماز به امامت تو بر پا مى گردد.)

و آنگاه مهدىعليه‌السلام پيش مى آيد و با مردم نماز مى گذارد و حضرت عيسى به امامت او نماز مى خواند و با او بيعت مى نمايد.

نزول عيسى از ديدگاه علماى اهل سنت

۱. (آلوسى ) در مورد نزول عيسىعليه‌السلام مى گويد:

(مشهور اين است كه حضرت عيسىعليه‌السلام به هنگام قيام امام مهدىعليه‌السلام به هنگامه سپيده صبح در دروازه دمشق از آسمان فرود مى آيد، امام مهدىعليه‌السلام از او دعوت مى كند كه براى مردم نماز را به جماعت بخواند، اما او حضرت مهدى را پيش مى اندازد و خود به آن گرامى اقتدا مى كند و مى فرمايد: نماز تنها به امامت شما برپا مى گردد.)( ۶۴۳ )

۲. (سيوطى ) در پاسخ بر كسانى كه اقتداى حضرت عيسىعليه‌السلام در نماز، به امام مهدىعليه‌السلام را انكار نموده اند مى گويد: (اين از شگفتيهاست، چرا كه نماز خواندن عيسى به امام حضرت مهدىعليه‌السلام در انبوه روايات صحيح از روايات رسيده از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ثابت و ترديدناپذير است. او راستگوى تصديق شده اى است كه اخبار و پيشگوييها و آينده نگريهايش تخلف پذير نيست. از اين رو، مساءله قطعى است و روايات رسيده، آن را ترديدناپذير مى سازد.)

آنگاه برخى روايات رسيده در اين مورد را مى آورد.( ۶۴۴ )

آرى! خواننده عزيز! اينها برخى روايات و منابع آنها از كتابهاى مهم و دست اول اهل سنت و ديدگاه علماى بزرگ آنان، پيرامون فرود آمدن عيسىعليه‌السلام به هنگام قيام جهانى حضرت مهدىعليه‌السلام بود كه از نظرتان گذشت.

اما روايات رسيده كه در كتابهاى شيعه از پيامبر گرامى و امامان معصومعليهم‌السلام موجود است، همه به صراحت، بيانگر اقتداى حضرت عيسىعليه‌السلام به امام مهدىعليه‌السلام است و اگر بگوييم كه فرود آمدن عيسى و اقتداى او به امام مهدىعليه‌السلام در نظر شيعيان از امور مسلم و ترديدناپذير، بلكه از مشهورترين مسائل مى باشد، مبالغه نكرده و چيزى به گزاف نگفته ايم.

مساءله به صورتى است كه در كتاب (عيون المعجزات) آمده است كه:

(پيامبر گرامى اسلام به امامان راستين، از قيام آخرين امام، حضرت مهدىعليه‌السلام براى اصلاح جهان خبر داد. از قيام كسى كه زمين و زمان را سرشار از عدل و قسط مى كند همانگونه كه به هنگامه ظهورش لبريز از ستم و بيداد مى گردد و عيسىعليه‌السلام به هنگام قيام او از آسمان فرود مى آيد و به امامت آن حضرت نماز مى خواند.)( ۶۴۵ )

نگارنده در پايان روايت مى نويسد:

(اين روايت واقعيتى است كه به دليل شهرت بسيار آن، همه شيعيان از علماى بزرگ گرفته تا افراد عادى، خواص و عوام و پير و جوان... در مورد آن، اتفاق نظر دارند.)

و ما نيز در اين مورد، بحثى داريم كه در بخش آينده خواهد آمد.


واژه دجال

اين نام از واژه (دجل) مشتق شده و به مفهوم (حق پوشى)، (نيرنگ بازى)، (دروغپردازى)، (دجالگرى) و (قلب حقايق) است.

(دجال) صفت مردى است كه پيش از ظهور امام مهدىعليه‌السلام در صحنه جامعه پديدار مى گردد و با جنبش ارتجاعى خويش جنايت و تباهى بسيارى را مرتكب مى گردد و آنگونه كه برخى از نويسندگان معاصر پنداشته اند، دجال، تمدن جديد غرب نيست كه دلها و قلبها را بسوى خود جلب كرده است.

دجال، در شرايط قحط و تورم اقتصادى و خشكسالى قيام مى كند و پيروان او را، انبوهى از عناصر پست و فرومايه و آلوده به گناه و رذايل اخلاقى، همچون زنان ولگرد و نسل تبهكار آنها و نژاد پرستان يهود و... تشكيل مى دهند.

از روايات اين نكته دريافت مى گردد كه: او مردى يك چشم است و از جادوگرى، شعبده بازى و چشم بندى آگاه است، به همين جهت به كارهاى سحرانگيزى دست مى يازد و به گونه اى عمل مى كند كه مردم كارهاى او را واقعيت مى پندارند و از اين رو شگفت انگيز نيست كه نخست ادعاى نبوت كند و آنگاه ادعاى خدايى و بگويد:

( أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ ) .

يعنى: هان اى مردم! من پروردگار بزرگ شما هستم.

ما در بخش نهم، در بحث از (مدعيان دروغين نيابت خاص) از جمله (شلمغانى) و امثال او، خاطر نشان ساختيم كه برخى از آنها، دجالگرى را به جايى رساندند كه ادعاى حلول و پروردگارى كردند.

روايات رسيده در مورد دجال و عملكرد تبهكارانه و دجالگرانه اش به گونه اى است كه براى ما مفهوم نيست، شايد رموز و اشاراتى باشند كه در روزگار ما نامفهوم اند و در آينده پرده اسرار از روى آنها برداشته شود.

به هر حال آنچه مى توان دريافت اين است كه: زندگى نكبت بار اين عنصر پليد در فلسطين به پايان خويش مى رسد و امام عصرعليه‌السلام پس از قيام خويش و فرود آمدن عيسىعليه‌السلام به آن پيامبر بزرگ دستور مى دهد كه دجال را از صحنه بردارد و او نيز دستور اجرا مى كند، و بشريت را از شرارت و دجالگرى او رهايى مى بخشد.

در اين مورد، ما به همين اشاره بسنده مى كنيم، توضيح بحث در مجموعه هاى روايى موجود است، علاقمندان مى توانند مراجعه كنند.

چگونه قدرتها در برابر او سر فرود مى آورند؟

اين سؤال در صدر سلسله پرسشهايى است كه پيرامون ظهور امام عصرعليه‌السلام مطرح مى گردد.

بسيارى مى پرسند كه: (چگونه حكومتها در برابر امام مهدىعليه‌السلام خاضع مى گردند؟)

(چگونه آن اصلاحگران بزرگ جهانى بر حكومت و دولتها پيروز مى شود؟)

(و موضع حكومتها و قدرتهاى بزرگ جهانى در برابر آن حضرت چگونه خواهد بود؟)

اين موضوع، براستى موضوع حساسى است و پاسخ آن نياز به اندكى شرح و تحليل دارد بدين صورت:

۱. حقيقت اين است كه حكومتها و دولتها، همواره از افراد تشكيل مى گردند و همان افراد هستند كه در كنار هم، دست در دست هم، هياءتهاى حاكمه را مى سازند و روشن است كه هر انسانى از اين هياءتهاى حاكمه، به گونه اى امور و رخدادها را ارزيابى نموده و حوادث را مى فهمد.

۲. حكومتها در حيات خويش به سلاح و مهمات تكيه دارند و سلاح نيز در دست ارتشهاست، در دست بزرگترين فرمانده تا كوچكترين فرد ارتش و يا نيروهاى مسلح.

۳. و نيز حكومتها بر نيروهاى مسلحى چون: پليس، نيروهاى انتظامى، دستگاههاى اطلاعاتى، ارتش خلقى و پاسداران رنگارنگ تكيه دارند و اينها همه، دستگاههايى هستند كه حكومتها و دولتها بدانها تكيه مى كنند و بوسيله آنها قدرت و نيرو مى يابند و با دست آنها با مخالفان خويش مى جنگند و آنان را سركوب مى كنند.

اينك جاى سؤال است كه اگر نيروهاى مسلح و دستگاههاى عريض و طويل كه حكومتها بدانها تكيه مى كنند با حكومت موافق نبودند يا فرمانبردارى نكردند، ديگر از دولتها چه كارى ساخته است؟

بعبارت ديگر: (هيأت حاكمه يا سران نظامى كه نيروهاى نظامى آن را از نظر فكرى و عقيدتى با آنان موافق نباشند، چه مى كنند؟)

حكومتها همواره از ارتش و نيروى نظامى خويش بيشتر از نيروى بيگانه مى هراسند چرا كه بر نيروى خارجى ممكن است بوسيله نيروى موجود در داخل پيروز شد و آن را نابود ساخت، اما بر ارتش خودى، هنگامى كه همه ستون و بدنه و راءس يا بيشتر آن، سر به طغيان و شورش برداشت، چه مى توان كرد؟

دولتها در برابر نيروهاى مسلح خويش هنگامى كه از آنان جدا شوند يا از نظر فكرى و عقيدتى با دولت خويش مخالف باشند، قدرتى ندارند.

آرى! تنها وسيله رويارويى با چنين ارتش نظامى، كمك گرفتن از ملت و يارى جستن از توده هاى مردم است و اين تلاش نيز هنگامى كه مردم به ارتش بپيوندند و يك صدا، بر ضد هياءت حاكمه بشورند با شكست روبرو مى گردد و حكومت سقوط مى كند.

در بحثهاى گذشته، خاطر نشان ساختيم كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هنگامه خبر دادن از ظهور امام مهدىعليه‌السلام فرمود: (انه يخرج بالسيف.)

يعنى او با شمشير عدالت قيام خواهد كرد.

و اين سخن را برخى به تمسخر گرفته و وسيله تاخت و تاز قرار داده و مى گويند: (از شمشير، در برابر سلاحهاى مرگبار كه اگر بكار افتد، همه چيز را به خاك و خاكستر تبديل مى كند، چه كارى ساخته است؟

از سلاحهاى ويرانگر و مخربى چون: انواع بمبها، اقسام مسلسلها، انواع و اقسام تفنگها، تانكها، زره پوشها، نفربرها، هواپيماها و ديگر وسايل جنگى زمينى، هوايى، دريايى كه اگر به كار افتد، نسل بشر را از صفحه روزگار بر مى دارند، آخر در برابر اينها شمشير چه ارزشى دارد؟ و اثر آن در برابر اين سلاحهاى ويرانگر و نابود كننده و سريع چيست؟)

براى پاسخ به اين سؤال مقدمه اى ترسيم مى گردد، اميد كه مفيد افتد.

مقدمه:

از انبوه رواياتى كه گذشت به اين واقعيت تصريح دارد كه حضرت عيسىعليه‌السلام به هنگام قيام امام مهدىعليه‌السلام ، از آسمان فرود مى آيد و ضمن اقرار و تصديق وجود گرانمايه آن اصلاحگر بزرگ جهانى به او اقتدا مى كند. و اين مطلب ثابت شده است كه خداوند، عيسىعليه‌السلام را به آسمانها برده است، چرا كه كشته شدن او را به دست دشمنان رد مى كند و مى فرمايد:

«و قولهم انا قتلنا المسيح عيسى بن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم و ان الذين اختلفوا فيه لفى شك منه، مالهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه يقينا بل رفعه الله اليه ...».( ۶۴۶ )

يعنى: و نيز بدان سبب كه گفتند: ما مسيح، پسر مريم، پيامبر خدا را كشتيم در حالى كه آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكشيدند بلكه كار بر آنان مشتبه شد و بى ترديد آنانكه در مورد او اختلاف مى كردند خود در ترديد بودند و به آن يقين نداشتند و تنها پيرو پندار خود بودند و عيسى را به يقين نكشته بودند.

علاوه بر قرآن شريف و نيز روايات پيرامون صعود حضرت عيسى به آسمان، بسيار است و بيانگر اين واقعيت كه او در آسمانها زنده و روزى مى خورد و اينك از صعود او بيشتر از ۱۹۰۰ سال مى گذرد.

و نيز اين روايات به صراحت بيانگر اين واقعيت است كه عيسىعليه‌السلام به هنگامه قيام امام مهدىعليه‌السلام از آسمان فرود مى آيد و به آن گرامى اقتدا مى كند و به امامت او نماز مى گذارد.

راستى كه حكمت بالغه خدا و تدبير عظيم او را نظاره كنيد كه چگونه حضرت عيسىعليه‌السلام را به آسمانها صعود مى دهد تا او را براى روزى بسيار شكوهبار و هدفى شكوهمند و مقصدى والا، ذخيره سازد!!

راستى چه ثمره، چه فايده و چه حكمتى در فرود آمدن عيسىعليه‌السلام به زمين در قيام جهانى امام مهدىعليه‌السلام است؟ و چه رابطه اى ميان اين فرود و آن ظهور هست؟

كه از يك سو امام گرانقدر و پرشكوهى كه براى اصلاح زمين و زمان ذخيره شده است بپا مى خيزد و خورشيد جهان افروزش از پس ابرهاى غمبار غيبت طلوع مى كند و از دگر سو پيامبر بزرگى كه در آسمانها ذخيره شده است فرود مى آيد و ضمن تصديق قيام جهانى مهدىعليه‌السلام به او اقتدا مى كند؟ راستى چه رابطه اى ميان اين دو رخداد شكوهمند است؟

و چه مناسبتى ميان اين دو حادثه بى نظير مى باشد؟

پيش از هر چيز شايسته است فراموش نكنيم كه شمار مسيحيان جهان اكنون از هزار ميليون نفر مى گذرد، به عنوان مثال:

زمامداران و دولتها و ملتهاى اروپا همه يا بيشترشان مسيحى اند، بيشتر زمامداران و حكومتها و مردم قاره سياه، مسيحى هستند، همينطور دولتهاى آمريكاى شمالى و جنوبى و عقيده مسيحيان نيز در مورد عيسىعليه‌السلام مشهور است كه قرآن ضمن انتقاد، آن را ترسيم و تصحيح مى كند. بدين صورت:

۱.( وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ) .( ۶۴۷ ) و نصارى گفتند كه عيسى پسر خداست.

۲. و اذ قال الله:( وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ ) .( ۶۴۸ ) يعنى: و يادآور آنگاه را كه خدا به عيسى بن مريم گفت: (آيا تو به مردم گفتى كه مرا و مادرم را جز خدا به خدايى گيرند؟)

گفت: (تو را به پاكى ياد مى كنم، مرا نسزد چيزى بگويم كه شايسته آن نباشم اگر من چنين گفته بودم تو خود مى دانستى تو به آنچه در ضمير من مى گذرد دانايى و من از آنچه در ذات تو است بى خبرم، چرا كه تو خود، داناى رازهاى نهانى.)

۳.( لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ) .( ۶۴۹ ) يعنى: آنان كه گفتند: (خدا، همان مسيح پسر مريم است.) كافر شدند.

شاعر در مورد عقيده آنان به مسيحعليه‌السلام مى گويد:

عجبا للمسيح بين النصارى

حيث قالوا: ان الا له أبوه

ثم قالوا: ابن الاله اله

ثم قاموا بجهلهم عبدوه

يعنى: در مورد مسيح، ميان پيروانش در شگفتم هنگامى كه مى گويند: (خدا، مسيح است.)

آنگاه مى گويند: (فرزند خدا، همان خداست.) و سپس ناآگاهانه و متعصبانه به پرستش او قيام مى كنند.

ما در روزگار خويش به نشريات گمراه كننده اى كه مبشران و مبلغان مسيحى آنها را چاپ و توزيع مى كنند، بر مى خوريم كه در عصر فرهنگ و دانش نيز همين خرافه و دروغ به صراحت آمده است. و آنان تصريح مى كنند كه: (عيسى، خداست.) و (خدا، همان عيسى است و او خداى نجات دهنده است.) و سخنانى از اين قماش بافته هاى كفر آلود كه براستى خدا برتر و بالاتر از بافته هاى آنانست. و او بلند مرتبه و بزرگ از هر آنچه شرك گرايان مى پندارند، پاك و منزه است.

به هر حال بحث در اين است كه: مسيحيان با اين عقيده و انديشه در مورد عيسىعليه‌السلام هنگامى كه در سراسر جهان بشنوند كه حضرت مهدىعليه‌السلام آن اصلاحگر بزرگ عصرها و نسلها ظهور نمود و عيسىعليه‌السلام نيز از آسمان فرود آمده و ضمن تصديق آن حضرت و اقرار به امامت او و كمك به قيام جهانيش، به او اقتدا نموده و به امامت او نماز مى خواند، در اين صورت آيا در سراسر گيتى حكومت و دولت و ملتى پيدا مى شود كه مسيحى باشند و باز هم با قيام جهانى امام مهدىعليه‌السلام مخالفت ورزند؟ و با او سر ستيز درآيند؟

روشن است كه هرگز! بلكه همه مسيحيان به پيروى از عيسىعليه‌السلام و به دستور او زير پرچم امام عصرعليه‌السلام وارد مى گردند و اسلام واقعى را خواهند پذيرفت و از طرفداران امام عصرعليه‌السلام خواهند شد.

اينك رواياتى را در اين مورد مى آوريم:

۱. از امام باقرعليه‌السلام آورده اند كه ضمن حديث مفصلى فرمود:

«...فاذا اجتمع عنده عشرة آلاف رجل، فلا يبقى يهودى و لا نصرانى الا آمن به و صدقه ....»( ۶۵۰ ) يعنى: هنگامى كه ده هزار نفر پيكارگر و آگاه بر گرد آن حضرت گرد آمدند ديگر يهودى و مسيحى يافت نمى شود جز اينكه به او و قيام جهانى اش ايمان مى آورند و او را تصديق مى كنند.

۲. اين روايت بصورت ديگرى نيز آمده است كه مى فرمايد:

«...فاذا اجتمع عنده العقد عشرة آلاف رجل فلا يبقى يهودى و لا نصرانى و لا اءحد ممن يعبد غير الله تعالى الا آمن به و صدقه و تكون الملة واحدة. ملة الاسلام و كل ما كان فى الاءرض من معبود سوى الله تعالى تنزل عليه نار من السماء فتحرقه( ۶۵۱ ) يعنى: هنگامى كه برگرد امام مهدىعليه‌السلام پس از ظهورش ده هزار نفر انسان ساخته شده و فداكار، گرد آمدند، همه يهوديان و مسيحيان و كسانى كه جز خداى يگانه را مى پرستند، به امامت و راه و رسم او ايمان مى آورند و قيام جهانى و دگرگونسازش را تصديق و تاءييد مى كنند. آنگاه است كه همه ملتها يك ملت مى شوند، ملت اسلام و پيروان همه اديان به دين آسمانى اسلام مى گروند و همه معبودهاى دروغين مورد غضب خدا قرار مى گيرند و آتشى از آسمان فرود آمده و آنها را طعمه خويش مى سازد و همه را به خاكستر تبديل مى كند.

۳. از امیرمؤمنانعليه‌السلام آورده اند كه فرمود:

«اذا بعث السفيانى الى المهدى جيشا فخسف به بالبيداء و بلغ ذلك اءهل الشام قالوا لخليفتهم:قد خرج المهدى فبايعه و ادخل فى طاعته، و الا قتلناك

«فيرسل اليه بالبيعة و يسير المهدى عليه‌السلام حتى ينزل بيت المقدس و تنقل اليه الخزائن و تدخل العرب و العجم و اءهل الحرب و الروم و غيرهم فى طاعته، من غير قتال، حتى تبنى المساجد بالقسطنطنية و مادونها( ۶۵۲ ) يعنى هنگامى كه سفيانى سپاهى را بسوى مهدىعليه‌السلام گسيل مى دارد و آن سپاه در بيابانى در ميان مكه و مدينه به زمين فرو مى رود و خبر اين حادثه دهشتناك به شام و مردم آن رسد، آنان به زمامدار خويش مى گويند: (مهدى نجات بخش، ظهور كرده است، با او بيعت كن و اطاعت او را گردن گذار! در غير اين صورت تو را نابود خواهيم ساخت.)

و او نيز به ناچار براى بيعت با امام مهدىعليه‌السلام گروهى را مى فرستد و آن حضرت همه جا را در مسير خودش فتح مى كند تا در بيت المقدس فرود مى آيد. همه گنجينه ها بسوى او انتقال مى يابد و عرب و عجم، اهل حرب و روم و ديگران، حكومت عادلانه و راه و رسم انسانساز و رهايى بخش او را بى آنكه با او پيكار كنند مى پذيرند. آنگاه حركت جهانى او تا جايى پيش مى رود كه همه جا، نداى توحيد و عدالت، طنين افكن مى شود و در قسطنطنيه و فراتر از آن و... مساجد را بنياد مى كند.)

و با اين بيان، استفاده از سلاح، ضرورت پيدا نمى كند و انواع اسلحه ها بى آنكه به وجود آنها احساس نياز شود، كنار گذاشته مى شود.

اما يهود هم، بر گرد آن خورشيد جهان افروز حلقه مى زنند و او (الواح تورات) را كه در نقاط خاصى مدفون است، براى آنان خارج مى سازد و آنان در ميان آن نوشته هاى آسمانى، ويژگيها و نشانه هاى امام مهدىعليه‌السلام را مى يابند و همگى اسلام را پذيرفته و در خط امامت او گام مى سپارند.

از امام باقرعليه‌السلام در اين مورد آورده اند كه فرمود:

«و انما سمى المهدى، لانه يهدى الى اءمر خفى و يستخرج التوارة و الانجيل من اءرض يقال لها انطاكية ».( ۶۵۳ ) يعنى: تنها بر اين جهت نام مبارك حضرت قائمعليه‌السلام ، مهدى ناميده شد كه از جانب خدا، به هر كار نهان و سرى هدايت مى شود و تورات و انجيل را از نقطه اى از زمين كه انطاكيه نام دارد، خارج مى سازد.

و در برخى از روايات آمده است، كه: (مهدىعليه‌السلام ، مهدى ناميده شد، چرا كه به اسفار تورات راهنمايى مى گردد و آن را از كوههاى شام خارج مى سازد و يهود را بدان فرا مى خواند و آنان بر آن كتابها بصورت دسته جمعى و سى هزار نفرى تسليم مى گردند.)( ۶۵۴ )

در كتاب (اسعاف الراغبين) است كه:

(حضرت مهدىعليه‌السلام (تابوت سكينه) بنى اسرائيل را از غار انطاكيه و (اسفار تورات) را از كوهى در شام خارج مى سازد و با آن با يهود بحث و گفتگو مى كند و بسيارى از آنان تسليم مى گردند.)( ۶۵۵ )

به هر حال، ظاهر مطلب اين است كه در مرحله نخست، سى هزار نفر از يهود، حق و عدالت را پذيرفته و به اسلام ايمان مى آورند. آنگاه اين گرايش به حق و پذيرش اسلام بى وقفه ادامه مى يابد تا همه يهوديان مسلمان شده و به امامت مهدىعليه‌السلام و راه و رسم زندگى ساز و قيام نجات بخش او ايمان مى آورند.

آنچه آمد مربوط به يهود و نصارى و ايمان آنان به اسلام و قيام جهانى حضرت مهدىعليه‌السلام و امامت آن اصلاحگر بزرگ جهانى بود. اما اينك جاى آن است كه بنگريم و بدانيم كه پيروان ديگر اديان و مرامها چه خواهند كرد؟

روشن است كه اين دگرگونى عظيم و ناگهانى كه با قيام حضرت مهدىعليه‌السلام و فرود آمدنعليه‌السلام از آسمان و اقتداى به آن حضرت و تصديق او در دولتها و ملتها در سراسر جهان پديدار مى گردد، بزودى اثر عميق خويش را در نظامهاى لائيك همانند چين و شوروى و بيشتر كشورهاى خاور دور مى گذارد؛ چرا كه آنان مى توانند خويشتن را در برابر حقيقت بزرگ و دگرگونسازى كه مسير تاريخ و زندگى جهانيان را تغيير مى دهد به نادانى و ناآگاهى زنند. بويژه كه امام مهدىعليه‌السلام متفكران و انديشمندانى را به عنوان پيام رسان و مبلغ اسلام، بسوى ملتها و دولتها گسيل مى دارد تا اسلام را آن گونه كه هست، بى هيچ كم و كاست و افراط و تفريط و افزودن چيزى بر آن، به بشريت بشناسانند. اينجاست كه دولتهاى لائيك نيز جز پذيرش حق و سر فرود آوردن در برابر نظم عادلانه و پيشواى عدالت پيشه و پر اقتدار آن، راهى براى خود نخواهند يافت.

در روايتى كه از نظرتان گذشت خوانديد كه:

(پس از گرايش مسيحيان و يهوديان به اسلام و ايمان به حضرت مهدىعليه‌السلام تمامى كسانى كه جز خدا را مى پرستند نيز، به راه و رسم عادلانه و آسمانى او ايمان مى آورند و او را تصديق مى نمايند.)


پيشگامان امتها

اما شيعيان كه شمارشان در سراسر جهان نيمى از مسلمانان را تشكيل مى دهد، روشن است كه اينان از پيشتازان و پيشگامان ملتها و امتهايى هستند كه بر گرد آن خورشيد جهان افروز حلقه مى زنند، و زير پرچم او كه براستى پرچم عزت، استقلال، آزادگى، عدالت، پاكى، سعادت، نيكبختى، قدرت، قوت و رفاه، و معنويت است قرار مى گيرند.

و اينگونه اسلام و صلح و آزادى بر سراسر جهان سايه آرامش بخش و سعادت آفرين خويش را مى افكند و تدبير امور جامعه بشرى را به كف مى گيرد و ملتها و دولتها، همه و همه، فوج فوج به دين خدا وارد مى گردند.

آنچه آمد در صورتى خواهد بود كه ظهور و قيام امام عصرعليه‌السلام پيش از سومين جنگ جهانى كه چون كابوسى سايه افكنده است رخ دهد، اما اگر جنگ سوم جهانى اتفاق افتد و ظهور آن اصلاحگر بزرگ جهانى پس از آن باشد، ديگر مى توان پيش بينى كرد كه چه شمار از انسانها با بكار گرفته شدن بمبهاى هسته اى و هيدروژنى و ديگر سلاحهاى مرگ آور و ويران كننده، نابود مى گردند و چه شمار باقى مى مانند.

مفهوم اين سخن اين است كه: امام مهدىعليه‌السلام پس از نابود شدن ۶۰ درصد از انسانها در روى زمين، ظهور مى كند آن هم در شرايطى كه باقيمانده از خانواده بشرى را نيز ترور، ارعاب و هيولاى مرگ و نابودى به سختى در هم نورديده و زندگى به دوزخ طاقت فرسايى تبديل شده است.

در آن شرايط است كه بشريت از همه تمدنهاى پوشالى و تمامى ديدگاهها و بافته ها و تئوريهاى شكست خورده اقتصادى، اجتماعى، سياسى و... سرخورده و ماءيوس و خسته شده و از آن زندگى سياه نكبت بارى كه مرگ به مراتب بهتر و شريفتر از آن است متنفر مى گردد و درست در همان حال و هواى نوميدى و واماندگى و فشار است كه بشريت انتظار فرشته نجات و اصلاحگرى بزرگ و راستين را مى كشد كه سر رسد، و او را از آن فجايع غمبار و مصائب هستى سوز و از آن نظامها و قوانين ساخته ذهن و بافته انديشه نارسا و مغز عليل و ناتوان جاه طلبان كه جز بر زيان و رنج او نيافزوده است نجات بخشد.

آنگاه انتظار فرج اصلاحگر بزرگى را مى كشند كه تباهى زندگى جامعه انسانى را از بين ببرد، بافته ها و نظامها و مقرراتى را كه تراوش يافته از مغزهاى جباران و طغيانگران است، نابود سازد. و بيدادگران سنگدلى را كه شب و روز همواره بر اين مى انديشند كه چگونه راه تنفس توده هاى دربند را تنگتر ساخته و چگونه بندهاى عبوديت و بردگى را، بر دست و پاى آنان سخت تر كشند و چگونه آزادى، اين نعمت گرانبها و پرارجى را كه خدا به انسانها ارزانى داشته است پايمال سازند؛ آرى! اين ديوانگان قدرت و انحصارگران امكانات توده ها را، از سر راه بردارد.

آرى! بشريت هنگامى كه دريافت، بخاطر فشار و سركوبى و استبدادى كه در همه ميدانهاى زندگى بر او حاكم است، ديگر نه كرامتى برايش مانده است و نه شرافت و عزت و آزادگى، ديگر در آن وضعيت است كه با همه وجود انتظار مى كشد تا نجات بخشى براى رهايى اش بپاخيزد و بشريت را از آن شرايط نكبت بار نجات بخشد.

در اين موارد روايتى از امام باقرعليه‌السلام آمده است كه:

«دولتنا آخر الدول و لم يبق أهل بيت لهم و دولة الا ملكوا قبلنا، لئلا يقولوا اذا رأوا سيرتنا: و هو قول الله عزوجل :( وَ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ )

يعنى:( ۶۵۶ ) دولت و حكومت ما خاندان وحى و رسالت، آخرين دولت خواهد بود. هيچ خاندان و گروهى نخواهند بود جز اينكه پيش از ما، زمام امور جامعه بدست آنان مى افتد تا هنگامى كه راه و رسم عادلانه و بشر دوستانه و حيات بخش ما را ديدند، ادعا نكنند كه اگر آنان نيز مديريت و زمام امور جامعه را به كف مى گرفتند همچون حكومت عادلانه و انسانساز و افتخارآفرين خاندان وحى و رسالت عمل مى كردند.

آرى! اين همان سخن خداست كه مى فرمايد:

( وَ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ ) ( ۶۵۷ )

و فرجام شكوهمند تاريخ و آينده بشريت در پرتو حكومت ماست.

بنابراين، از روايات، اين واقعيت دريافت مى گردد كه: با ظهور امام مهدىعليه‌السلام شرايط جهانى به گونه اى است كه همگان از اوضاع غمبار و پريشان بشريت و شكست تئوريها و مكاتب و مرامها و سيستمهاى بشرى خسته و نوميد گشته و همگان در انتظار اصلاحگرى نجاتبخش، هستند.

به همين جهت، در برابر امام مهدىعليه‌السلام سر خضوع فرود مى آورند و زمام امور خويش را به دست توانمند و كارگشاى او مى سپارند، بدان اميد كه نجات و نيكبختى بشريت را، او تضمين نمايد.

ممكن است مهدى نجات بخش از راه ديگرى زمام امور جامعه ها و تمدنها و رهبرى كره زمين را بدست گيرد و در برابر بيدادگران جهانى كه حاضر نشوند حق و عدالت را گردن نهند، از سلاح بسيار پيشرفته تر و مخربتر از سلاحهاى تجاوزكاران، بهره جويد.

چه مانعى دارد كه آن اصلاحگر بزرگ آسمانى، در پرتو قدرت و دانش و آموزش الهى، سلاحى وصف ناپذير در برابر سلاحهاى تجاوزكاران بسازد، به گونه اى كه از همه سلاحهاى موجود در دست زورمندان حق ستيز، پرتوانتر و عملكرد آن سريعتر و با شدت بيشترى زرادخانه هاى آنان را در هم بكوبد و نابود سازد؟

ما در امكان وقوع اين ديدگاهها، مى توانيم بحثهاى گسترده اى را طرح كنيم امام به منظور پرهيز از گستردگى بحث و رعايت اختصار به همين مقدار بسنده مى كنيم.


از ديدگاه عقيدتى و اسلامى

آنچه از نظرتان گذشت چگونگى سرفرود آوردن قدرتها و ملتها در برابر امام مهدىعليه‌السلام و چگونگى درهم كوبيده شدن قدرتهاى بيدادگر و حق ستيز روزگار از نظر مادى و طبيعى بود، اما هنگامى كه بخواهيم از ديدگاه دينى و عقيدتى و ماوراى طبيعى موضوع را طرح كنيم در اين صورت پيشاروى ما افقهاى باز و گسترده ترى براى احتمالات و تصورات به منظور به كف گرفتن زمام امور جامعه هاست كه براى نمونه به برخى اشاره مى رود:

۱. سلاح ترس و دلهره

ممكن است علاوه بر تدابير اساس فرهنگى و عقيدتى و اجتماعى، امام مهدىعليه‌السلام براى نجات بشريت و برانداختن استبداد و استعمار و تباهى، خداى جهان آفرين در قيام جهانى آن حضرت، ترس و دلهره را بر قلب كافران و شرك گرايان و تجاوزكاران حق ستيز بيافكند و آنان قدرت تصميم گيرى و مخالفت را بكلى از دست بدهند و خود را ببازند.

قرآن شريف به اين واقعيت تصريح مى كند و آن را از عوامل پيروزى پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر دولتها و ملتهاى معاصرش، عنوان مى سازد.

۱. در اين مورد مى فرمايد:

( سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ) .( ۶۵۸ )

يعنى: ما در دلهاى كسانى كه كفر ورزيدند بيم و (هراس) خواهيم افكند.

۲. و مى فرمايد:

( سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ) .( ۶۵۹ )

يعنى: من در دلهاى كافران هراس خواهم افكند.

۳. و مى فرمايد:

( وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا ) .( ۶۶۰ )

يعنى: و در دلهايشان بيم افكند، گروهى را كشتيد و گروهى را به اسارت گرفتيد.

۴. و مى فرمايد:

( فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ) .( ۶۶۱ )

خدا از سويى كه آنان گمانش را نمى كردند بدانان تاخت آورد و در دلهايشان وحشت افكند.

پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين مورد فرمود:

«نصرت بالرعب، مسيرة شهر. »( ۶۶۲ )

يعنى: با ايجاد رعب در دل دشمن به اندازه يك ماه پيش رفتم.

و نيز فرمود:

«اعطيت خمسا....و نصرت بالرعب( ۶۶۳ )

به من پنج چيز اعطاء گرديد.... از آن جمله اين است كه: بوسيله سلاح ترس و رعب كه خدا در دل دشمنان مى افكند، يارى و پيروزى مى شوم.

براى باور هيچ مانعى ندارد كه امام مهدىعليه‌السلام در قيام اصلاحى خويش با سلاح (رعب) از جانب خدا يارى گردد و خداوند رعب و ترس را در دل صاحبان قدرت و امكانات و زورمندان بيافكند. همانگونه كه روايات بسيارى بدين واقعيت تصريح مى كند:

امام صادقعليه‌السلام در اين مورد مى فرمايد:

ان القائم منا منصور بالرعب مؤ يد بالنصر، تطوى له الارض و تظهر له الكنوز كلها و يظهر الله به دينه على الدين كله ول كره المشركون.

يعنى: قائم( ۶۶۴ ) ما، با سلاح ترس و هراسى كه خدا بر دل دشمنان مى افكند، يارى مى گردد و بوسيله يارى خدا پيروز مى شود، زمين براى او درهم پيچيده شده و گنجهاى زمين براى او آشكار مى گردد و خداوند بدست او دين خود را بر تمامى اديان، اقتدار و غلبه مى بخشد، گرچه شرك گرايان را خوش نيايد.


بوسيله فرشتگان

امام صادقعليه‌السلام در تفسير آيه شريفه:( أَتَىٰ أَمْرُ اللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ ...) ( ۶۶۵ ) فرمود: «هو أمرنا، أمر الله عزوجل أن لانستعجل به حتى يؤ يده الله بثلاثة أجناد: الملائكة و المؤ منين و الرعب ».( ۶۶۶ )

يعنى: آن امر، اشاره به امر ما مى باشد. خداوند دستور مى دهد كه در مورد آن شتاب نورزيم، خداوند به هنگامه قيام امام مهدى بوسيله سه لشكر: فرشتگان، مؤمنان و سلاح ترس و رعب، او را در برابر موانع و دشمنان يارى مى كند وبر همگان پيروزيش مى بخشد.

امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«لو خرج قائم آل محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لنصره الله بالملائكة المسومين و المردفين و المنزلين و الكروبيين يكون جبرائيل أمامه و ميكائيل عن يمينه و اسرافيل عن يساره و الرعب يسير مسيرة شهر اءمامه و خلفه وعن يمينه و عن شماله و الملائكة المقربون حذاه ...»( ۶۶۷ )

يعنى: هنگامى كه قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظهور نمايد، خداوند او را بوسيله گروههاى فرشتگان نشاندار،پياپى، فرود آورده شده و مقرب يارى خواهد كرد.( ۶۶۸ )

جبرئيل، فرشته امين وحى پيشاپيش آن حضرت و ميكائيل سمت راست و اسرافيل سمت چپ او، خواهد بود و ترس و رعب به مسافت يك ماه پيشاپيش و سمت راست و طرف چپش حركت خواهد كرد و فرشتگان مقرب در كنار او.

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام القائم عليه‌السلام نزلت ملائكة بدر و هم خمسة آلاف

يعنى( ۶۶۹ ) : هنگامى كه قائمعليه‌السلام قيام كند، فرشتگانى كه بصورت گروه پنچ هزار نفرى در بدر به يارى پيامبر آمدند، فرود خواهند آمد.( ۶۷۰ )


با نيروهاى طبيعت

ممكن است خداى جهان آفرين امام مهدىعليه‌السلام را بوسيله همان نيروها و امكاناتى مجهز ساخته و پيروزى بخشد كه پيام آورانش را مجهز و برخوردار مى ساخت؛ بوسيله نيروهايى چون باد و ديگر نيروهاى طبيعت كه آنها را، مسخر سليمان نموده بود. به همين جهت باد هر كارى را به امر خدا انجام مى داد و تندبادهايى كه در زمين و هوا و دريا سخت اثر مى گذارند كه نمى توان از آنها غفلت كرد و نيز صاعقه ها كه اثرگذارى شگرف و مهم آنها فراتر از پندار و تصور است، همه و همه به دستور خدا، مسخر سليمان بودند و به خواست او عمل مى كردند.

آرى! با اين بيان ممكن است امام مهدىعليه‌السلام به اذن خدا و خواست او، پس از قيام، بر تمام نيروهاى طبيعت مسلط گردد و در آنها به اذن خدا و اراده او تصرف نمايد.

پس از احتمالات و تصورات چندگانه عقيدتى كه هم دور از حقيقت به نظر نمى رسد و همه از روايات دريافت مى گردد، ديگر هيچ مشكلى پيرامون استقرار حكومت عادلانه امام مهدىعليه‌السلام در سراسر گيتى و رويارويى پيروزمندانه او با قدرتهاى تبهكار و بى اثر ساختن تلاشهاى ارتجاعى و مذبوحانه دشمنان به نظر نمى رسد.

يك پرسش و دو پاسخ

در اينجا يك پرسش ديگرى است و آن اينكه: (اگر براستى امام مهدىعليه‌السلام از اين نيروها و امكانات و وسايل كمك مى گيرد، پس فايده شمشير چيست؟ و منظور از رواياتى كه مى گويد: آن حضرت با (شمشير عدالت) قيام مى كند، چه مى باشد؟)

پاسخ

در اين مورد، دو ديدگاه قابل طرح است:

۱. برخى از دانشمندان بر اين انديشه اند كه: (منظور از شمشير در اين روايات، قدرت و نيروست، چرا كه شمشير، رمز قوت و اقتدار است.)

به عبارت ديگر: اين جمله، بيانگر اين واقعيت است كه امام مهدىعليه‌السلام در برخورد با دشمنان حق ستيز، مأمور به مدارا و نرمش و ملايمت و شكيبائى در برابر شرارت و اذيت و آزار آنان نيست، آن گرامى در اين مورد، برنامه و مأموريت اصلاحى اش بعكس پيامبر گرانقدر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه در برابر اذيت و آزار دشمنان، ماءمور به شكيبايى بود و در پرتو وحى پياپى بدان حضرت، فرمان شكيبايى و بردبارى مى يافت، دستوراتى اينگونه:

«فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل »( ۶۷۱ )

يعنى: پس، همچون پيامبران اولوالعزم شكيبايى پيشه ساز.

و:

( اصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ ...) ( ۶۷۲ )

يعنى: بر آنچه مى گويند، شكيبايى پيشه ساز.

اما امام مهدىعليه‌السلام هنگامى كه ظهور نمايد، ماءمور به صبر و شكيبايى نيست و نيازى هم بدان ندارد، او تنها اسلام درست و راستين را مى آورد و آنگونه كه شايسته و بايسته است در سراسر جهان پياده مى كند و جهان را سرشار از عدل و داد و سعادت و نيك بختى مى سازد، در اين صورت فرجام كار كسانى كه با عدل و قوانين عادلانه خدا دشمنى ورزند و يا مانعى سر راه تطبيق و تحقق آن بوجود آورند، روشن است.

۲. ممكن است بگوييم منظور از (شمشير) در روايات مورد بحث، همان معناى حقيقى و عبارت از: آلات و ادوات جنگى و دفاعى باشد و مفهوم روايات اين باشد كه امام مهدىعليه‌السلام در تطبيق قانون و تحقق بخشيدن به آرمان پيامبران و سرشار ساختن زمين و زمان از عدل و داد و شكوفا ساختن ارزشها و والاييها، از شمشير حق و عدالت و كيفر عادلانه نيز كمك مى گيرد.

بدين ترتيب، كسى كه درخور كشته شدن است به شمشير كشته مى شود نه با مسلسل و آويخته شدن به دار و يا سم و وسايل برقى و يا زير شكنجه هاى گوناگونى كه شيوه استبدادگران ديروز و امروز دنياست.

آن گرامى، در كنار انواع تدابير: فرهنگى، عقيدتى، اخلاقى، اجتماعى، تربيتى، سياسى، اقتصادى، روانى، قضايى و.... از قوانين عادلانه كيفرى نيز براى تحقق صلح و رفاه و آزادى و عدالت بهره مى جويد و جنايتكارانى را كه در خور قتل باشند با شمشير گردن مى زند... همانگونه كه پيامبر گرانقدر اسلام نيز چنين بود.

با اين بيان، ديگر در مورد اين جمله از روايات هيچ بحث و گفتگويى نمى ماند.

او چگونه حكومت خواهد كرد؟

امام مهدىعليهم‌السلام هنگامى كه ظهور نمايد، چگونه حكومت مى كند؟

اين پرسش از جمله مهمترين پرسشها، در اين مورد است و پاسخ آن نياز به مقدمه اى روشنگرانه پيرامون قانون و حكومت دارد بدين صورت:


نقش سرنوشت ساز قانون

از جمله عواملى كه در نيكبختى يا نگونبختى و صلاح و سازندگى يا تباهى و انحطاط جامعه ها و تمدنها نقش سرنوشت سازى دارد، عوامل قوانين و مقررات حاكم بر جامعه و تمدن، در ابعاد گوناگون حيات، بويژه حكومت و سياست و قضاوت است.

قوانين با همه انواع و اقسام آن، ابزارهاى جهت دهنده و دستگاههاى تربيت كننده اى هستند كه جامعه را بسوى ارزشها يا ضد ارزشها جهت مى دهند و بسوى نيكى و نيكبختى يا شرارت و نگونسارى، سوق مى دهند.

بعبارت ديگر: سرنوشت تعالى يا انحطاط هر فرد و جامعه اى در گرو قوانين حاكم بر آن جامعه است. اين قوانين و مقررات است كه وسايل و امكانات پيشرفت فرهنگى را فراهم مى سازد و يا وسايل مطالعه و تحقيق و شكوفايى را درهم مى نوردد.

قانون است كه مى تواند آزاديهاى بى قيد و بند و ويگرانگر را به ستمكاران و هرزگان، براى ستم و تباهى اعطا كند و نيز در توان آن است كه از ارزشهاى انسانى و اخلاقى پاس دارد و ضمن به رسميت شناختن آزادى مسئولانه در همه ابعاد معنوى و مادى، با ضد ارزشها و عوامل مخرب آرامش و امنيت جامعه، پيكار نمايد.

قانون است كه يك جامعه را به اوج غنى و ثروت و آسايش و رفاه و شكوه مى رساند يا آنان را به فقر و تورم و گرسنگى مى كشاند و بذر انحطاط و عقب ماندگى را مى افشاند.

همينگونه صدها هزار مثال مى توان آورد كه قانون در آنها حكم مى راند و نقش تعيين كننده و سرنوشت سازى دارد.

كوتاه سخن اينكه: قانون در سرنوشت جامعه، نقشى اساسى دارد بويژه در ابعاد سياسى، قضايى، تدبير امور و تنظيم شئون جامعه و همينگونه حاكم و يا قاضى مى تواند ستمديده را پناه دهد و ناتوان را يارى كند و حق آنان را از ستمكاران بستاند و مى تواند حق را باطل و باطل را حق جلوه دهد و با درهم نورديدن حقوق و ريختن خونها، با اموال، نواميس و اعراض مردم بازى كند.

اين سخنى كوتاه از قانون و حكومت و نقش اوج دهنده يا انحطاط آفرين آنها در جامعه.

در همين روزگار ما.... و در جهان معاصر، ميليونها اصل و ماده قانونى كه بر جامعه ها و تمدنهاى بشرى، در كشورهاى اسلامى و غير اسلامى حاكم است، تنها بخش ناچيزى از آن قوانين، هماهنگ با عقل و عدالت است. امام بيشتر آنها با تمامى مفاهيم و ارزشها، اخلاق و عدالت، فضيلت و اديان توحيدى، ناسازگارند. اين قوانين بشرى است كه آزادى در هرزگى و هوسبازى، آلودگى و انحراف جنسى، ميخوارى و رباخوارگى را مى دهد و مقررات بازدارنده از سفر و اقامت، تجارت و واردات و صادرات، خانه سازى و زراعت، مرغدارى و دامپرورى را به اجرا مى گذارد و جز در شرايط بسيار سخت و با مالياتهاى ظالمانه اجازه بهره ورى نمى دهد.

اينها تازه گوشه اى از نارساييها و ناسازگاريها و اثرات شوم قوانين تراويده از ذهن و فكر و هواهاى بشرى است. اگر بخواهيم آثار ويرانگر و فاجعه بار اين قوانين را كه در كشورهاى و جامعه ها به همراه مصائبى كه بر سر بشريت باريده است، خاطرنشان سازيم از موضوع كتاب دور مى افتيم.

به همين جهت به همان مقدار از فشار قوانين ظالمانه و سلب آزاديهاى سازنده و حياتى بوسيله آن كه هر انسانى با همه وجود آنها را درك مى كند بسنده نموده و خاطرنشان مى سازيم كه در عصر شكوهبار امام مهدىعليه‌السلام تمامى مقررات بيدادگرانه و غيراسلامى در همه ابعاد، الغا و به زباله دان تاريخ ريخته مى شود و ديگر براى آنها ارزش و بهايى نيست و تنها منبع قوانين و مقررات حاكم بر انسانها، قرآن شريف، سنت و روش عادلانه و مترقى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواهد بود. سنت و شيوه اى كه از بازيگرى و تزوير و تحريف و دستكارى مصون باشد.

تنها در آن شرايط است كه بشريت از فجايع و ره آورد زيانبار قوانين كفرآلود و ظالمانه، نجات مى يابد و در سايه قوانين عادلانه و انسانى اسلام كه حقوق انسان را صيانت و رفاه و نيكبختى او را براستى تضمين مى كند، زندگى مى نمايد. در سايه قوانين و مقرراتى كه هر بيدادگرى را در مرز خود متوقف و تمامى راههاى انحراف و نگونسارى را مسدود مى سازد.

لازم است از ياد نبريم كه تنها قوانين و مقررات اسلام واقعى است كه نيكبختى جامعه انسانى را در دنيا و آخرت تضمين مى كند و ديگر سيستمها و نظامهاى قانونى و هويت و حقيقت آنها را، اوضاع غمبار حاكم بر جهان امروز معرفى مى كند. اين تباهيها و بيدادگريها، رنجها و مشكلات، انواع محرومتيها و سركوب و فشارى كه بر توده ها در سراسر گيتى سايه افكنده است همه اينها از نتايج و ره آورد و آثار همين مقررات ساخته ذهن و انديشه بشر است.

اين سخن را كسانى خوب مى فهمند كه در دنياى به اصطلاح متمدن امروز چه شرق و چه غرب، به وزارتخانه ها و ادارات دولتى و دادگستريها...گرفتار شده باشند آنگاه است كه به خوبى و روشنى در خواهند يافت كه چگونه حق، پايمال و باطل، يارى مى گردد، كرامتها به هدر مى رود و عدالت مى ميرد.

چگونه رشوه حكم مى راند و پارتيها و سفارشهاى چهره هاى متنفذ، كارساز است.

برخى وكلا، نقش تاءسفبارى در پايمال ساختن حق و نابودى حقوق انسانها دارند بويژه هنگامى كه صاحبان حق، ضعيف و فاقد توان و كارآيى لازم براى دفاع از حقوق خويش باشند و نتوانند از ابراز و وسايل لازم براى پيروزى و غلبه بر دشمن خويش بهره گيرند.

من براى عقيده ام كه قوانين حقيقى اسلام و احكام و مقررات راستين خدا، جز در زمان پيامبر و اميرالمؤمنانعليه‌السلام بطور كامل پياده نشده و پس از آن همه به بوته فراموشى سپرده شد و يا از صحنه بركنار و تنها در كتابها باقى ماند.

من در يك فرصت مناسب مى توانم اين مطلب را اثبات كنم امام اينك اين بحث را در يك جمله خلاصه مى كنم و آن اينكه: هر كسى به تاريخ خودكامگان اموى، عباسى، عثمانى و ديگر حكومتگران سياهكار پس از آنها، مراجعه كند اين موضوع را به روشنى در خواهد يافت.

واقعيت اين است كه: هدف حكيمانه الهى از آفرينش تحقق نيافت چرا كه خداى جهان آفرين هر آنچه را انسان براى يك زندگى شايسته بدانها نيازمند است از آب گرفته تا هوا، زمين و معادن و منابع همه را براى او پديد آورد. به خاك زمين، با همكارى متقابل خورشيد، هوا، آب و ذرات نهفته در خاك، استعداد و شايستگى رويش زراعت و گل و گياه و نهال و درخت قرار داد. و طبيعت را براى انسان رام ساخت تا بهره ورى شايسته از امكانات آن، لوازم حيات و ضروريات زندگى همچون: خوراك، پوشاك، مسكن و ديگر نيازهايش را بصورت فراوان توليد نمايد تا در زندگى خويش همواره احساس بى نيازى و نيكبختى كند. اما خودكامگان قرون و اعصار، پيش از اسلام و پس از فرود آمدن قرآن شريف، انسان را به عبوديت و بندگى خويش كشيدند و ميان او و زندگى سعادتمندانه و آباد و آزاد مانع شدند و بخاطر نقش ارتجاعى و ويرانگر آنها ميليونها انسان در اسارت و شقاوت زيستند و همانگونه جهان را بدرود گفتند.

اين از نظر بعد دنيوى و مادى حيات انسان.

امام بعد معنوى و عقيدتى: خداى جهان آفرينش پس از آفرينش انسان و تدبير امور مادى و شئون جسمى او، پيام آوران خويش را يكى پس از ديگرى بسوى انسان برانگيخت تا آنان در پرتو وحى، انديشه و عقيده انسان و بينش او را در مورد جهان و انسان و آفريدگار هستى اصلاح كنند، نهال پرثمر ايمان و اخلاص را در دلهاى آنان كشت نمايند. فطرت آنان را بيدار و گنجهاى نهفته خرد و عقل آنان را برانگيزد، موهبتهاى وجود آنان را استخراج و نيروها و تواناييهاى آنان را شكوفا سازند.

كوتاه سخن اينكه: خداوند، پيامبران را براى اصلاح زندگى جامعه و فرد در ابعاد عقيدتى، فرهنگى، اقتصادى، معيشتى، اجتماعى، خانوادگى، سياسى، قضايى، و ديگر ابعاد برانگيخت، اما متاءسفانه بسيارى با اين اصلاحگران راستين پيكار كردند و نصايح، اندرزها، خيرخواهيها و برنامه هاى آنان را نپذيرفتند. به آنان اهانت روا داشتند. به باد تمسخر شان گرفتند و خون پاك آنان را به زمين ريختند كه قرآن شريف موضعگيرى ناهنجار امتها در برابر بعثتها و پيام آوران خدا را به شايستگى ترسيم مى كند.

اين فشرده اى از تاريخ پيامبران و امتها.

در مورد پيامبر گرامى اسلامعليه‌السلام نيز قرآن شريف بيانگر اين واقعيت است كه: شرك گرايان و كافران بجاى حق پذيرى، برضد او و برنامه اى نجات بخش و افتخار آفرينش بپا خواستند. و جنگهاى آنان پس از هجرت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مكه به مدينه تا رحلت آن فرزانه عصرها و نسلها، همه و همه، نشانگر اين موضعگيريهاى رسوا و ننگبار برخى انسانها در برابر اين پيامبر پرشكوه و اين مصلح فرزانه و پدر پر مهر است.

پس از آن همه فداكاريها از سوى حق طلبان و توحيدگرايان و آن شرارتهاى شرم آور از سوى شرك گرايان و بيدادگران، سرانجام اسلام استقرار يافت و پايه هاى آن نيرومند گشت و توده هاى مردم، فوج فوج به دين خدا ايمان آوردند، آنگاه خدا به پيام آورش دستور داد كه امیرمؤمنانعليه‌السلام را به عنوان امام و جانشين پس از خويش و پيشواى امت معرفى نمايد و تدبير امور و تنظيم شئون انسانها را به كف با كفايت او بسپارد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمان خدا را به انجام رسانيد و در حجة الوداع و سرزمين (ختم) فراتر از ۲۵ هزار نفر را گرد آورى و ضمن سخنان شكوهمند و تاريخى دست امیرمؤمنانعليه‌السلام را گرفت و فرمود:

«من كنت مولاه فهذا على مولاه ».( ۶۷۳ )

و مردم را به پيروى از آن پيشواى بزرگ و فرمانبردارى از او، فرمان داد و از مخالفت با او و دشمنى با راه و رسم توحيدى و عادلانه اش برحذر داشت، اما متاءسفانه بيشتر مسلمانان با فرمان پيامبرعليه‌السلام مخالفت ورزيدند و جز گروهى بر اطاعت او ثبات قدم نشان ندادند.

در نتيجه، عناصر و جرياناتى قدرت و حكومت را به كف گرفتند كه هواى دل خويش را بيشتر از مقررات پاك و قوانين انسانساز اسلام پيروى نمودند و بر اثر حاكميت فريب و ستم در قرون و اعصار، آنچه نمى بايست، بر سر نسلها و عصرها آمد و انواع دردها و رنجها و فجايع و مصائب بر بشريت باريدن كرد و جلوه و جمال دلارا و زيباى سيستم زندگيساز و انسان پرداز اسلام، ميدان تحقق و تجلى نيافت. و بدتر از آن كار بجايى رسيده كه توده هاى مردم پنداشتند قوانين و مقررات اسلام همان رفتار و گفتار و عملكرى است كه زمامداران و حكومتهاى مدعى اسلام و حاكم بر جامعه اى مسلمانان انجام مى دهند و اين از هر جهت براى جهان اسلام و خود مكتب نجاتبخش و آسمانى آن، غمبار بود.


حكومت امام مهدىعليه‌السلام

هنگامى كه ما از حكومت جان بخش امام مهدىعليهم‌السلام سخن مى گوييم، سخن ما بر دو نقطه و دو محور دور مى زند: نخست، محور و نقطه محور صدور حكم و وضع قوانين و آموزشهاى گوناگون در ميدانهاى مختلف زندگى است و نقطه و محور دوم، محور داورى و قضاوت ميان امت است كه خواه مسايل و مشكلات خود را بسوى حكومت عادلانه آن حضرت ببرد يا نبرد.

صدور حكم و وضع قوانين

در مورد محور نخست، روشن شد كه تمامى قوانين و مقررات بيگانه از اسلام و قرآن، در حكومت امام مهدىعليه‌السلام الغا و دور ريخته مى شود و هرگز بدانها عمل نمى گردد و بجاى آنها مقررات درخشان و زندگى ساز برخاسته از قرآن و شيوه راستين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امور مردم را تدبير و شئون كشور را تنظيم و در كران تا كران جامعه ها همانگونه كه شايسته و بايسته است، پياده مى شود.

خلاصه اينكه: امام مهدىعليه‌السلام تمامى برنامه ها و طرحها و عملكردها و مقرراتى را كه پيامبر و امیرمؤمنانعليه‌السلام در حكومت كوتاه مدت و عادلانه و پرمهر خويش در ميدانهاى گوناگون زندگى پياده كردند، به گونه اى كامل و درخشان پياده مى كند و افزون بر آنها به منظور تاءمين نيكبختى و رفاه و آسايش و آرامش جامعه طرحها و برنامه ها و عملكرد ديگرى همچون. ساختن پلها، ايجاد سدها، گسترش خيابانها و شاهراهها، حفر كنالها و پاكسازى نهرها و نصب دستگاههاى گوناگون و مورد نياز صدور اجازه رسمى به مردم جهت احياى زمينهاى موات و بهره ورى عادلانه و شايسته از معادن و منابع گوناگون و ديگر نعمتهايى كه خدا به انسانها ارزانى داشته است كه همه اينها از روح و محتواى اسلام و مقررات آن بر مى خيزد.

اين پرتوى از طرح و برنامه حاكميت عادلانه و بشر دوستانه و زندگى ساز امام مهدىعليه‌السلام در محور نخست، اينك محور دوم حكومت شكوهبار آن حضرت.


قضاوت و داورى او

داورى و قضاوت آن گرامى در جامعه، بسان داورى نياكان پاك و پاكيزه اش عادلانهو انسانى و براساس حق و عدالت است و با يك ويژگى از داورى آن عدالت پيشگان ممتاز مى شود و آن ويژگى اين است كه آن حضرت در سيستم قضايى خويش براساس آگاهى و اطلاعات خويش بر رخداد و حوادث داورى مى كند، از اينرو نه به انتظار گواهى گواهان مى ماند و نه دلايل و مدارك و شواهدى كه ادعا را اثبات كند.

سخن در اينجا بر دو محور دور مى زند:

۱. نخست اينكه اين روايت صحيح و جان بخش كه در مورد امام مهدىعليه‌السلام و ره آورد حاكميت او بطور متواتر از پيامبر از پيامبر گرامى و امامان معصومعليه‌السلام رسيده است، بارها تكرار شد كه مى فرمايند:

«انه يملأ الارض قسطا وعدلا بعد ما ملئت ظلما وجورا ».( ۶۷۴ )

يعنى: امام مهدىعليه‌السلام پس از ظهور خويش، جهان را سرشار از عدل و داد مى كند پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز گردد.

شايسته يادآورى است كه اين حديث در مجموعه هاى روايى، صدها بار از راههاى گوناگون و چهره هاى مختلف روايت شده است به گونه اى كه هيچ جايى براى شك و ترديد در صحت و درستى آن نمى ماند.

آرى! آن اصلاحگر بزرگى كه مى خواهد ستم وبيداد را در همه ميدانها و ابعاد چهره هايش نابود سازد و ريشه و اساس آن را در هر نقطه اى كه باشد و يا از هر انسانى سرزند از بيخ و بن بركند، طبيعى است كه از چنين عدالت گسترى نبايد انتظار داشت كه خود منتظر اين باشد كه مظلوم به او شكايت برد يا آن پيشواى عدالت از مدعى ستمديده براى اثبات ادعاى به حقش كه براى آن داور عدلت پيشه، روشن است دلايل، شواهد، اسناد و مدارك ارائه كند، هرگز! چرا كه گاه ممكن است مظلوم براى اثبات بيدادى كه بر او رفته يا حقى كه از او پايمال شده است ناتوان باشد يا بتواند ساختگى بودن بافته هاى ظالم را روشن كند.

ممكن است ستم و بيداد در بسيارى از نقاط روى زمين واقع شود و مظلوم نتواند از بيدادى كه بر او رفته است به امام عدالت و نجات شكايت برد. و نيز امكان داد انسانى مخفيانه و به ستم كشته شود و كسى از كشته شدن او آگاه نگردد و قاتل او را نشناسد و در نتيجه خون او پايمال گردد، در اين صورت چگونه مى توان گفت:

(امام مهدىعليه‌السلام زمين و زمان را لبريز از عدل و داد مى سازد؟!)

۲. از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت آورده اند كه مى فرمايد:

«انما أقضى بينكم بالايمان و البينات »( ۶۷۵ )

يعنى: مردم! من در ميان جامعه، بر اساس دلايل و شواهد و سوگندها، قضاوت و داورى مى كنم نه براساس وحى و رسالت

شايد مفهوم ظاهرى روايت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين باشد كه: آن حضرت در ميان مردم، براساس آگاهى و علم شخصى خويش داورى نمى كند.

بعنوان مثال: اگر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علم نبوت و رسالت بداند كه فلان شخص، دست به سرقت زده است، خود، بر او، كيفر سرقت را جارى نيم سازد بلكه به انتظار گواهى گواهان مى نشيند و هنگامى كه پرونده، طبق موازين قضايى تكميل گرديد حكم مى كند و او را كيفر مى دهد.

شايد اين شيوه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در داورى و قضاوت و عمل نكردن براساس آگاهى و اطلاع شخصى خويش، بدان جهت بود كه اگر آن گرامى در داوريهاى خويش براساس آگاهى و اطلاع شخص قضاوت مى كرد رفتار و عملكرد قضايى او در ميان امت سيره و سنت مى شد و آنگاه بود كه براى هر قاضى و حاكمى دستاويز و بهانه مى گشت و كه در جامعه، بدون دلايل و مدارك قانع كننده و درستى به هركس دلش خواست حد جارى سازد و طبق تمايلات خويش حكم راند و آنگاه ادعا نمايد كه به علم و اطلاع شخصى خويش داورى نموده و حكم رانده است. و با اين كار نظام دين و جامعه از هم گسيخته و هرج و مرج و خودكامگى در سيستم قضايى رواج يافته و معيارها و مقياسهاى فقهى و حقوقى و عرفى دچار اختلال مى گشت، بر اين اساس بود كه پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين راهها را براى قضاوت بدرفتار و حكومتهاى بيدادگرى مسدود ساخت تا آنان نتوانند در ميان مردم، طبق تمايلات جاه طلبانه و هواهاى خويش حكم رانند و آنگاه مدعى گردند كه براساس علم و آگاهى شخصى خويش حكم مى كنند.

اما امام معصوم و پيشواى عدالت گسترى كه هرگز چنين احتمالى در مورد او نمى رود و هيچ نوع اشتباه و انحرافى به ساحت مقدس او راه ندارد، بر چنين انسان والايى زيبنده است كه براساس آگاهى و اطلاعات شخصى خويش به امور و رخدادها، داورى نمايد و هرگز منتظر گواهى گواهان و اقامه دلايل و مدارك از سوى مدعى نباشد و بر سوگندهاى دروغين از سوى طرفين، بهايى ندهد و آنچه حق و عدالت است آن را ملاك قرار دهد و بر اساس آن داورى نمايد.

با توجه به اين نكته اساسى كه:

اولا: امام مهدىعليه‌السلام اصلاحگر بزرگى است كه زمين و زمان را سرشار از عدل و داد مى كند.

و ثانيا: علاوه بر تمامى آگاهيها و اطلاعات و معيارها، براساس آگاهى و اطلاعات شخصى خويش، داورى و حكومت مى نمايد؛

اين واقعيت دريافت مى گردد كه آن حضرت، تبهكاران و آدمكشان و مجرمان را براساس عدالت و به منظور اصلاح جامعه به كيفر شايسته و عادلانه گناهانشان مى رساند، خواه آثار و دلايل و مدارك جرم موجود باشد و يا آن را از بين برده باشند و طبق موازين عادى ثابت نشود و گواه و بينه اقامه نگردد.

براى روشن شدن بحث دو مثال مى آوريم:

۱. اگر فردى در خانه خويش ميخوارگى كند و كسى او را در آن شرايط نبيند تا گواهس دهد، امام مهدىعليه‌السلام در پرتو علم امامت از گناه او آگاه مى گردد و او را عادلانه كيفر مى كند.

۲. و نيز اگر انسانى جنايتى را كه در خور كيفر است مرتكب شود بر آن دادگستر جهانى است كه او را بخاطر جنايتش كيفر نمايد. و آنگاه است كه هر جنايتكارى به هنگام وسوسه نفس و تصميم به گناه، خوب مى داند كه زمامدار دادگستر جامعه از جنايت او آگاه مى شود و او را به كيفر عادلانه اش مى رساند. درست در اين شرايط است كه همين احساس و وضعيت خاص، همه جنايتكاران را از ارتكاب جرائم مانع مى شود. بدين جهت مردم از هر انحرافى در ابعاد گوناگون زندگى مى پرهيزند.

چيزهايى كه از مطلب را تاءييد مى كند روايت روايت رسيده از امام صادقعليه‌السلام است كه مى فرمايد:

«بينا الرجل على رأس القائم عليه‌السلام يأمر و ينهى اذا أمر (الامام) بضرب عنقه فلا يبقى بين الخافقين شى ء الاخافه ».( ۶۷۶ )

يعنى: گناه اتفاق مى افتد كه فردى در كنار مهدىعليه‌السلام ايستاده و سخن مى گويد كه آن حضرت دستور مى دهد گردنش را (بخاطر جنايت مخفيانه اش) بزنند و آنگاه است كه در شرق و غرب جنايتكارى نمى ماند، مگر از آن پيشواى عدالت گستر و آگاه حساب مى برد.

اين روايت به اين مطلب تصريح مى كند كه امام مهدىعليه‌السلام هر گناهكارى كه در خور كيفر باشد براساس علم امامت كيفر مى كند و منتظر اين نمى ماند كه از او شكايت شود يا گواهان گواهى دهند.

و بدينسان شرايطى پديد مى آيد كه هيچ كس جراءت ستم و قانون شكنى و گناه در خود نمى بيند و زمين از عدالت و آزادى و دادگرى و امنتى و رفاه و سعادت لبريز مى گردد.

روايات بيانگر اين واقعيت، بسيار است كه ما تنها نمونه هايى را مى آوريم:

۱. امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام قائم آل محمد عليه‌السلام حكم بحكم داود و لا يسأل البينة ».( ۶۷۷ )

يعنى: هنگامى كه قائم ما قيام كند به سبك داودعليه‌السلام حكومت و داورى خواهد كرد و گواه و دليل نخواهد ساخت.

۲. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«لا تذهب الدنيا يخرج رجل منى، يحكم بحكومة آل داود و لا يساءل البينة، يعطى كل نفس حقها ...».( ۶۷۸ )

يعنى: دنيا به پايان نخواهد رسيد تا بزرگمردى از خاندان ما قيام نمايد. او به سبك خاندان داود حكومت و داورى خواهد كرد و از دلايل و گواهان نخواهد پرسيد، حق هر كس را به او اعطا خواهد كرد....

۳. و در روايت ديگر فرمود:

«ثم يأمر مناديا ينادى: هذا المهدى! يقضى بقضاء داود و سليمان و لايسأل على ذلك بينة ».( ۶۷۹ )

يعنى: پس ندا كننده اى به دستور او ندا مى دهد كه: (هان اى مردم! اين پيشواى عدالت گستر، مهدىعليه‌السلام است. او به سبك داود و سليمانعليه‌السلام داورى مى كند و گواه و دليل نمى خواهد چرا كه خود از همه چيز آگاه است .)

۴. و نيز فرمود:

«اذا قام قائم آل محمد صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حكم بين الناس بحكم داود، لا يحتاج الى بينة يلهمه الله تعالى فيحكم بعلمه و يخبر كل قوم بما استبطنوه( ۶۸۰ )

يعنى: هنگامى كه قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قيام نمايد ميان مردم به سبك داود

حكومت و داورى خواهد كرد و نيازى به دليل و برهان ندارد خداوند به او الهام مى كند و او با علم و آگاهى خويش، داورى و حكومت و هر گروهى را از آنچه نهان مى دارند، با خبر مى سازد.

يك پرسش و پاسخ آن:

سؤال: (منظور از حكومت و داورى حضرت داود چيست؟

جواب: منظور از (حكم داود) شريعت و راه و رسم او نيست، چرا كه تمامى شرايع و قوانينى كه پيش از اسلام بودند همه با آمدن اسلام نسخ و پايان يافته اعلان شدند، بلكه منظور از اين عنوان اين است كه امام مهدىعليه‌السلام در مسايل و مشكلات، براساس آگاهى و دانش خويش به حقايق و واقعيتها، داورى مى كند و به ظاهر امور يا قضايا يا اسناد و مدارك ساختگى، تكيه نمى كند.

داود، آن پيامبر بزرگ خدا نيز، مدتى طولانى اينگونه حكومت و داورى مى كرد، حقايق و واقعيات رخدادها و اختلافات، به اذن خدا براى او آشكار مى گشت و به همين جهت براساس آگاهى و دانش شخصى خويش به امور، قضاوت مى كرد و به گفتار طرفين اختلاف، اعتنا نمى نمود.

يك پرسش ديگر:

امام مهدىعليه‌السلام چگونه مى تواند عدالت و دادگرى كامل را در كران گيتى تحقق بخشد با اينكه مى دانيم كه آن گرامى در پرتو دانش و آگاهى و اطلاع خويش، از مسايل و رخدادهاى منطقه و شهرى كه اقامت دارد با خبر است، نه از رخدادها و امور جارى در سراسر گيتى؟

پ اسخ:

ممكن است اين سؤال را با روايتى از امام صادقعليه‌السلام پاسخ داد كه مى فرمايد:

«اذا قام بعث فى أقائم بعث فى أقاليم الأرض، فى كل اقليم ( ۶۸۱ ) رجلا... يقول له الامام عليه‌السلام :عهدك فى كفك، فاذا ورد عليك اءمر لا تفهمه و لا تعرف القضاء فيه، فانظر الى كفك واعمل بما فيها ».( ۶۸۲ )

يعنى: هنگامى كه قائمعليه‌السلام قيام كند به هر منطقه و شهرى فرستاده اى آگاه و كارا و پرواپيشه گسيل مى دارد و به او مى گويد: (برنامه كار تو در كف دست توست. از اين رو هر گاه كارى برايت پيش آمد كه راه حل آن را نفهميدى و داورى در آن را نشناختى به كف دستت نظاره كن و آنچه در آن يافتى، عمل نما.)

در مورد اين روايت سه احتمال به نظر مى رسد:

۱. ممكن است روايت را معجزه بشناسيم و بگوييم فرستادگان آن اصلاحگر بزرگ آسمانى هنگامى كه در مسايل و رخدادها بمانند بناگاه بر كف دست خويش احكام عادلانه و مورد نظر را نوشته و آماده خواهند يافت.

۲. ممكن است منظور آن حضرت از جمله (عهدك فى كفك) نوعى دستگاه شبيه بى سيم بسيار پيشرفته اى باشد كه برخى چهره ها و شخصيتها يا كارگزاران ويژه... بدست دارند و دستورات صادره از مقام فرماندهى كل را همواره دريافت مى دارند و بدانها عمل مى كنند و هميشه اين دستگاه همراه آنهاست.

۳. و يا اينكه روايت، پيام و معناى ديگرى دارد كه پس از ظهور آن حضرت به خواست خدا آشكار خواهد شد و اكنون براى ما ناشناخته است.

كوتاه سخن اينكه: امام مهدىعليه‌السلام با نمايندگان و حاكمان و قضاتى كه به كشورها، در سراسر جهان نصب فرموده و آنان را براى تدبير امور و تنظيم شئون و حل مشكلات و رفع كشمكشها و تاءمين امنيت و نيكبختى جامعه بزرگ عصر ظهور، گسيل داشته است، بطور دايم در ارتباط است و آنان با فرماندهى و امامت آن اصلاحگر بزرگ جهانى و در پرتو دانش و عدالت او انجام وظيفه مى نمايند.


زندگى در عصر ظهور امام مهدىعليه‌السلام

عصر امامعليه‌السلام پس از ظهور و قيام جهانى اش، براستى از درخشانترين و دوست داشتنى ترين و زيباترين عصرها براى كره زمين، از آغاز آفرينش جهان و انسان است.

و كاملا بجا و درست كه نام عصر ظهور را (عصر حاكميت نور و دانش و بينش) به مفهوم واقعى آن نام گذاريم، نه روزگارى را كه ما در آن زندگى مى كنيم كه براستى عصر تاريكيهاى جهل، انحراف، فجايع، بيداد و گمراهى و عصر نگونسازى و اسارت انسان است.

جهان معاصر

با الهام از فراز حكيمانه و مشهور (تعرف الاشياء با ضدادها) ممكن است براى درك و دريافت پرتويى از درخشندگى و شكوفايى عصر ظهور و زيبايى و شيرينى زندگى در حاكميت آن اصلاحگر بزرگ جهانى، نظرى گذرا به اوضاع غمبارى بيافكنيم كه اينك در آن زندگى مى كنيم.

به جامعه اى كه اينك در آن زندگى و ناملايمات و رنجهايى كه زندگى را تيره و تار ساخته است، بنگريد! فشارهايى كه لذت و شيرينى و طراوت زندگى را از فرد و جامعه گرفته و آنان را به انواع محروميتها نشانده است. يكى دچار آفت فقر است و ديگرى به نداشتن مسكن و سرپناه گرفتار است. يكى از بيكارى و نداشتن مكانى براى كسب و كار و تجارت رنج مى برد و ديگرى از فقدان درآمد كافى كه خود و خانواده اش را اداره كند و پولى كه با آن نيازهاى پزشكى و درمانى خويش و افراد تحت تكفل خود را فراهم آورد.

مشكلات زندگى، همه جا را فرا گرفته و بحرانهاى ويرانگر و پياپى، راه نجات و اميد به آينده را براى مردم مسدود ساخته است.

از سويى، آزادى مسكن و محل زندگى، آزادى سفر و تجارت، آزادى كار و اقامت، آزادى بيان و قلم و اظهار نظر مردم، سلب شده و از ديگر سو، امنيت و آرامش از ابعاد گوناگون زندگى انسان معاصر رخت بر بسته است. انسان نسبت به جان و مال و خاندانش احساس امنيت خاطر نمى كند. و مردم ناتوان، از زورمندان و زورگويى آنان مى هراسند. ثروتمندان و صاحبان امكانات با زيردستان و محرومان و شيوه ديكتاتورى رفتار مى كنند و كينه ها و عقده هاى روانى بصورت وحشتناكى گسترش يافته است.

فقر و محروميت و گرسنگى در جهان با معاصر بيداد مى كند و بيشتر انسانها بويژه كودكان جهان با اين بلاى بزرگ اجتماعى و انواع بيماريهاى ناشى از سوء تغذيه دست به گريبانند. و سرانجام به مردم و محروميتها و كاهش شديد امكانات زندگيشان بنگر و به از دست رفتن كرامت و ارزش انسان در جهان معاصر.

به رنجها، مصيبتها، مشكلات، زندانها لبريز از ميليونها انسان آفت زده و دربند و به جنگهاى ويرانگر و هست سوزى كه بشريت را به كام خود مى كشد و او را در هم مى نوردد و پاره پاره مى كند و مى سوزاند و نابود مى سازد و خاكسترش را به باد مى دهد.

پس از اين نظر گذرا به جهان معاصر و رنج و پريشانى انسان، اينك براى شناخت عصر ظهور، بايد همه جلوه هاى زندگى و مظاهر حيات انسان را صد در صد دگرگون ساخت و آنگاه به تماشاى آن نشست، چرا كه پس از قيام جهانى امام عصرعليه‌السلام در روزگار حاكميت آن عدالت گستر راستين، فقر و نياز از جامعه بشرى رخت برمى بندد و آفت محروميت از ميان مى رود، عقده هاى روانى مردم حل و زدوده مى شود و حزن و اندوه به سرور و شادمانى تبديل مى گردد.

جهنم زندگى، جاى خود را به بهشت نيكبختى و سعادت مى دهد و پژمردگيها و افسردگيها جاى خود را به طراوت و نشاط مى سپارد و امن و امان در همه ابعاد زندگى جهان گستر مى شود. فرشته عدالت بر سر بشريت سايه مى افكند و ظلم و ستم يكسره نابود مى گردد.

ديگر نه ظالمى خواهى ديد و نه مظلوم و ستمديده اى، آرمانها و آرزوهاى مسلمانان آگاه و پرواپيشه تحقق مى يابد و كره زمين، مهد صلح و آزادى مى گردد و اسلام در سراسر گيتى، دلها و جانها را نور باران مى نمايد و همه ساكنان زمين، آگاهانه و مخلصانه بر يكتايى خدا و رسالت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امامت امیرمؤمنانعليه‌السلام گواهى مى دهند.

آرى! اينها پرتويى از بركات نهضت آسمانى امام عصرعليه‌السلام و قيام اصلاحگرانه آن حضرت و دستاوردها و گامهاى اصلاحى و طرحهاى عمرانى و فرهنگ پر ارج و پياده شدن مقررات عدالت آفرين و انسان ساز خدا، به دست با كفايت اوست.

احاطه كامل به دستاورد درخشان حكومت امام مهدىعليه‌السلام و آگاهى از بركات آن بصورت شايسته و بايسته آسان نيست؛ چرا كه مفاسد و مصائب، رنجها و ضد ارزشها و انحرافاتى كه پيش از ظهور آن حضرت در جامعه ها گسترش مى يابد همچون ستارگان آسمان بى شمار است.

لازم به يادآورى است كه بيشتر اين انحرافات و آفتها و تباهيها، ثمره شوم قوانين ظالمانه اى است كه از مغز زمامداران و هياءتهاى حاكمه بيدادگر تراوش يافته و چكيده افكار و تمايلات آنهاست. و اين قوانين است كه آزادى و كرامت را از بشريت سلب نموده و امواج جهل و فقر، محروميت و مصائب، گناهان و جرائم، فجايع و مشكلات و ديگر صحنه هاى شرارت و شقاوت را در جامعه بزرگ جهانى پديد آورده و آنها را گسترش داده است.

زيبنده است در اين مورد، اين نكته اساسى را از ياد نبريم كه صدها روايت رسيده از پيامبر و امامان اهل بيتعليهم‌السلام كه بصورت متواتر در كتابهاى شيعه و سنى موجود است همه بر اين واقعيت تصريح مى كند كه امام مهدىعليه‌السلام با قيام جهانى و جاودانه اش زمين و زمان را پس از آنكه پيش از ظهورش از ستم و بيداد لبريز گرديد از عدالت و دادگرى سرشار مى سازد. اين شمار بسيار از روايات، بر دو اصل پاى مى فشارد:

۱. نخست بر اين اصل، پاى مى فشارد كه امام مهدىعليه‌السلام زمين را لبريز از عدالت و قسط مى سازد.

۲. ديگر اينكه اين تحول مطلوب، پس از لبريز شدن جهان از ستم و بيداد صورت مى گيرد.

ممكن است بگوييم اصل دوم، علت اصل اول است، بعبارت روشنتر: امام مهدىعليه‌السلام هنگامى ظهور خواهد كرد كه زمين از انواع ستم و بيداد لبريز گردد. زمامداران به ملتها ستم كنند و توانمندان به مردم ناتوان. مردان جامعه به زنان و فرزندان خويش ظلم روا دارند و زنان و فرزندان به همسران و پدران خويشتن. همسايه با همسايه براساس بيدادگرى عمل كند و آشنا با آشنا و بيگانه با بيگانه....

كار به جايى برسد كه امواج ستم و بيداد، بيوه زنان، يتيمان، ضعيفان و پايمال شدگان تا حيوانات را نيز در بر گيرند و در روى زمين جز دو طيف و دو طبقه (ستمكار) و (ستم پذير) نماند.

فراتر و سياهتر از آن، ظلم و ستم چنان بيداد كند كه به جور خالص تبديل گردد، به گونه اى كه بيگناه به ستم كشته شود و آنگاه گريه بر كشته شدن مظلوم و تشييع پيكرش نيز براى خاندانش از سوى ستمكاران ممنوع اعلام گردد.

در روزگار ما از اينگونه ستمها در برخى كشورها بر انسانها رفته و مى رود. برخى رژيمهاى استبدادى، بيگناهان را مى كشند و آنگاه هنگامى كه خانواده قربانى براى تحويل گرفتن پيكر مقتول مراجعه مى نمايد پس از بررسى جنازه و شمارش جاى گلوله ها، پول فشنگهايى را كه ظالمانه خرج آن بينوا كرده اند همه را بصورت چندين و چند برابر از بازماندگانش دريافت مى دارند و بعد پيكر قربانى را تحويل مى دهند يا ثروت و دارايى مخالفان را تجاوزكارانه و ظالمانه مصادره مى نمايند بى آنكه به صاحبش امكان دهند يك كلمه حرف بزند يا جايى لب به شكوه و ناله گشوده و به احدى درد خود را باز گويد.

اين رنجها و فشارها و فجايع و ميليونها نمونه از آن گونه بيدادگريها، همان چيزهايى است كه جامعه ها و تمدنها را براى يك انفجار عظيم و غيرقابل مهار بر ضد استبداد و استعمار آماده مى سازد. و هنگامى كه اصلاحگر بزرگ و با كفايت و پرواپيشه اى براى هدايت و رهبرى شايسته اين امواج اعتراضات و نارضايتيها و با همه وجود او و راه و رسم رهايى بخش و ستم سوز او را تاءييد مى نمايند و همه توان خويش را در يارى او بكار مى گيرند و تا مرز مرگ پرافتخار در كنار او و آرمانهاى والايش مقاومت مى كنند چرا كه از شرايط ظالمانه و غمبارى كه بر آنان حاكم است و جانشان را به لبشان رسانيده، بيزارند و از بانيان و پديد آورندگان و متوليان آن كه استبداد و استعمار باشند، سخت متنفرند و مرگ را بر آن زندگى ترجيح مى دهند.

اين روند فاجعه بار است كه مقدمه و زمينه اى براى نهضت نجات بخش امام مهدىعليه‌السلام و قيام او براى گسترش عدل و داد در كران تا كران گيتى و زدودن آثار نكبت بار ستم و بيداد مى گردد.

اين بدان مفهوم نخواهد بود كه مسلمانان در انجام رسالت اجتماعى خويش سستى و كوتاهى ورزند و دست از اصلاح امور و تدبير شئون و تلاش و تحرك بردارند و براى هدايت مردم و مبارزه با ظلم و انحراف، نه سخنى بگويند و نه مطلبى بنويسند و نه كارى مفيد انجام دهند. و بدان پندار باشند كه اصلاح امور و مبارزه با ظلم و جور، ظهور آن اصلاحگر بزرگ جهانى را به تاءخير مى افكند... هرگز! چرا كه اين پندار نابجاست و هدايت مردم و پيكار و مبارزه با ستم و انحراف كارى لازم است و براى هر توحيدگرايى به عنوان امر به معروف و نهى از منكر واجب است... و باعث تاءخير ظهور نيز نخواهد بود. از اينرو ما مسئول به انجام رسالت و عمل به وظايف سرنوشت ساز خويش هستيم و نمى توانيم با اين پندارها و بهانه ها، مسئوليتهاى فردى و خانوادگى و اجتماعى خويش را وانهيم و مسئول تاءخير و يا عدم تاءخير امور نيستيم.

بازگشت به بحث:

پس از اين مقدمه كوتاه، اينك به بحث خويش در مورد طرحها و برنامه هاى اصلاحى و ره آوردهاى شكوه بار و وصف ناپذير حكومت امام مهدىعليه‌السلام در عصر ظهور برمى گرديم.

زندگى انسانها داراى ابعاد گوناگون مظاهر مختلف و جلوه هاى متنوعى است. و ممكن است پيش از ظهور آن اصلاحگر بزرگ آسمانى، تباهى و فساد و انحراف و ارتجاع در تمامى اين ابعاد و جلوه ها و مظاهر زندگى گسترش يابد؛ به همين جهت است كه آن اصلاحگر بزرگ جهانى به منظور سازندگى و برازندگى و اصلاح همه ابعاد زندگى جامعه ها و تمدنها، در گسترده ترين شكل و محتوا، دست به طرح و برنامه ريزى و تدبير امور و تنظيم شئون همه جانبه مى زند كه ره آورد شكوه بار و وصف ناپذيرى خواهد داشت.

از انبوه روايات رسيده، اين واقعيت دريافت مى گردد كه در پرتو قيام و حكومت عادلانه او دگرگونى عظيم و تغيير ژرف و گسترده اى در سراسر گيتى و در كران تا كران جامعه ها رخ مى دهد و چهره و محتواى زندگى در همه ميدانها و جلوه ها بصورت شكوهمندى تغيير مى يابد و چهره و جلوه و محتواى ديگرى به خود مى گيرد.

در بحث آينده، برخى از ابعاد زندگى و شكوفايى و درخشندگى آن در عصر حاكميت آن اصلاحگر آسمانى را بصورت فشرده از نظر مى گذرانيم.


حيات فرهنگى در عصر امام مهدىعليه‌السلام

در عصر درخشان امام مهدىعليه‌السلام حيات فرهنگى به گونه اى شكوفا و بارور مى گردد كه در سراسر تاريخ، نمونه اى نخواهد داشت و دانش و فرهنگ و معنويت، بويژه علوم دينى و احكام و مقررات و معارف انسان ساز اسلام در سراسر گيتى بسط و گسترش مى يابد و چرخهاى فرهنگ و آگاهى و شناخت با سرعت وصف ناپذيرى به حركت مى افتد. و روشن است كه تغيير و دگرگونى ژرف و شكوهمندى در اين بعد از زندگى بشريت، حاصل مى شود.

خدا مى داند كه اين تحول مطلوب و مترقى چگونه خواهد بود اما به نظر مى رسد بسيارى از كتابهاى فقه و حديث، نوسازى گردد و نقش بسيارى از موضوعات كتابهاى اصولى به پايان برسد، چرا كه امام مهدىعليه‌السلام قواعد عمومى براى دريافت مسايل شرعى و مقررات دينى را بيان مى كند و در پرتو همانها دانشمندان از بسيارى از بحثهاى اصولى و قواعد آن بى نياز مى گردند.

كتابهاى مربوط به شرح حال راويان احاديث كه به كتابهاى رجالى مشهورند و نيز شرح حال و بيوگرافى آنان و تقسيم بندى روايات به صحيح و ضعيف و اصطلاحاتى از اينگونه، همه و همه نقش شان به پايان مى رسد؛ چرا كه اين بحثها بيشتر به حدس و ظن تكيه دارد و در عصر غيبت و بخاطر نرسيدن دست مردم به امام معصومعليه‌السلام مورد استفاده قرار مى گيرد. امام در عصر ظهور، مردم به مقررات و احكام قطعى دست مى يابند و از اينها بى نياز مى گردند.

و نيز در عصر ظهور، بيشتر كتابهاى تفسيرى از اعتبار ساقط مى شود چرا كه مردم با رشد فكرى و ژرف نگرى برخاسته از فرهنگ عصر ظهور، به تفسيرهاى برخاسته از نظرات افراطى افراد، بهايى نمى دهند. از اين رو تنها تفاسير برخاسته از روايات رسيده از پيامبر و اهل بيتعليهم‌السلام باقى مى ماند.

همين گونه قرائتهاى مختلف از شريف كه دليلى براى آنها نازل نشده است، برداشته مى شود، چرا كه قرآن و قرائت صحيح آن را به گونه اى كه بر قلب مصفاى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرود آمده است از امام مهدىعليه‌السلام مى آموزند و تفسير و پيام و مفهوم آن را، آنگونه كه خدا اراده فرموده است مى شناسند و بر معارف بلند و راز و رمز و شگفتيهاى آن كه همچنان ناشناخته و پوشيده است، آگاهى مى يابند. و نيز جامعه از بسيارى از دانشهاى جديد، همچون فلسفه كه ثمره خيال پردازى است، بى نياز مى گردد.

و خلاصه اينكه: دانش و بينش و آگاهى و شناخت صحيح و مفيد و سازنده و كارگشا در هر خانه گسترش مى يابد و حلقه هاى درس و بحث براى زن و مرد در كران تا كران جامعه بزرگ بشرى برقرار مى شود.

امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«تؤ تون الحكمة فى زمانه حتى أن المرأة لتقضى فى بيتها، بكتاب الله و سنة رسوله ».( ۶۸۳ )

يعنى: به مردم عصر حكومت درخشان او، دانش و بينشى ارزانى مى گردد كه زن در كانون خانه خويش براساس كتاب خدا و سنت پيامبرش عادلانه و آگاهانه داورى مى كند و نيازى به ديگرى ندارد.

اين روايت ارجدار نشانگر اين واقعيت است كه مردم در روزگار حاكميت آن حضرت، براساس آداب و مقررات دينى تربيت شده و احكام شريعت را آموخته و بر پايه اى از فرهنگ و تمدن اوج مى گيرند كه هر بانويى مى تواند در درون خانه خويش ميان دو انسان براساس مقررات كتاب خدا و سيره و روش عادلانه پيام آور بزرگ او، قضاوت كند.

لازم است بدانيم كه خود امام مهدىعليه‌السلام براساس كتاب خدا و سيره و شيوه انسان ساز و افتخار آفرين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تدبير امور مى كند و به اندازه بند مو و ذره اى از آن دو، انحراف نمى جويد.

او شريعت جديد يا دين ديگرى نمى آورد كه با اسلام راستين ناسازگار باشد يا آنچه را خدا تحريم كرده است حلال نمايد و يا آنچه را خدا حلال كرده است تحريم كند؛ هرگز!!!

اما واقعيتى كه رخ مى دهد اين است كه همه مذاهب پديد آمده پس از رحلت پيشواى بزرگ توحيد پيامبر گرامى، ملغى مى شود و از ميان مى رود؛ چرا كه اينها راه و رسمى است كه در كتاب خدا و سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جايى ندارند.

اين سخن تنها ديدگاه نگارنده نيست بلكه يكى از علماى بزرگ اهل سنت در كتاب خويش بدين واقعيت تصريح نموده و ضمن بحث از امام مهدىعليه‌السلام مى نويسد:

(امام مهدى پس از ظهور، دين را همانگونه كه بود و نازل گرديد آشكار مى سازد بطورى كه اگر پيامبر گرامى حاضر باشد به همان حكم كند.

او مذاهب مختلف را از روى زمين با ارشاد و هدايت خويش برمى دارد و جز دين خالص و پاك و آسمانى نمى ماند....)( ۶۸۴ )

آرى! در آن شرايط پرافتخار است كه اتحاد بزرگ اسلامى تحقق مى پذيرد؛ چرا كه هم مسلمانان در اصول دين و فروع آن و همه مسايل فقهى و احكام و مقررات شرعى، متحد و يكپارچه مى گردند. نه ديگر قياسى خواهد بود و نه استحسان و نه فتواهاى جديدى كه با توجه به شرايط سياسى و... صادر مى گردد.

بلكه دين راستين، همان اسلام واقعى خواهد بود و مذهب، همان مذهب تشيع كه مذهب خاندان وحى و رسالت است و پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردم را بدان دعوت فرموده است. و همه بشريت بدينسان زير پرچم لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله در اوج سعادت و رفاه و نيكبختى و عرفان خواهند زيست.

امیرمؤمنانعليه‌السلام در روايتى در مورد عصر امام مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...ويهلك الأشرار و يبقى الأخيار و لا يبقى من يبغض أهل البيت

يعنى:.( ۶۸۵ ) .. و آن اصلاحگر بزرگ، شرارت پيشه ها را از ميان برمى دارد و شايستگان و نيكان را باقى مى گذارد و كينه توزان نسبت به خاندان وحى و رسالت باقى نخواهند ماند.

و نيز در بيان ديگرى از امام مهدىعليه‌السلام فرمود:

«...و لا نترك بدعة الا اءزالها و لا سنة الا أقامها ...».( ۶۸۶ )

يعنى: آن پيشواى الهى تمامى بدعتها را نابود مى سازد و همه سنتها و شيوه هاى پسنديده را زنده و بر پا مى دارد.


تربيت در عصر امام مهدىعليه‌السلام

از واقعيتهاى ترديدناپذير اين است كه انسان در همه ابعاد، قابل تربيت و سازندگى و برازندگى است و هنگامى كه برنامه هاى تربيتى براساس ارزشهاى والاى اخلاقى و انسانى تنظيم گردد، بشريت راه اعتدال و درستى را بر خواهد گزيد و درون و برونش پسنديده خواهد شد و در راه و روش شايسته و ستوده اى گام خواهد سپرد. اما هنگامى كه برنامه ها و عوامل تربيتى، فاسد و ناصالح بود و براساس ضدارزشها استوار گردد، بى ترديد نتيجه معكوس خواهد داد و انسان به راه تباهى خواهد رفت.

تربيت، حتى در فطرت و غريزه و تمايلات و خواسته هاى روانى نيز اثر مى گذارد همانگونه كه بر تقليدها و عادتها اثر مى گذارد.

هنگامى كه حيوانات اهلى تا وحشى و درنده، قابل تربيت باشند، انسان كه از بسيارى از پديده ها برتر و شايسته تر است و بخاطر ارزانى شدن موهبت عقل و درك و بيان... بر آنها برترى دارد، چگونه قابل تربيت نباشد؟

بنابراين، براساس تربيت است كه جامعه، راه صلاح و فلاح را در پيش مى گيرد يا راه تباهى و فساد را به سعادت و نيكبختى پر مى گشايد يا به شقاوت و نگون بختى سقوط مى كند. به حق و عدالت راه مى جويد يا به انحراف و بى راهيها.

وسايل و عوامل تربيت

دستگاهها و وسايل تربيت بسيار است:

۱. كانون خانه و خانواده كه كودك در آن ديده به جهان مى گشايد يك كانون و عامل تربيتى است و در جهت دهى و رهبرى كودكان اثر عميقى دارد.

۲. پس از خانه، نقش مدرسه است كه كودك با ورود بدانجا مراحل نخستين دانش و فرهنگ را از آموزگاران خويش دريافت مى دارد و هر چه مراحل مختلف علمى را طى مى كند سطح مطالعه و فرهنگ و آگاهيهاى او بالا مى رود تا سرانجام به عاليترين مراحل و مدارج علمى و فكرى مى رسد.

در تمام اين مراحل با علوم و دانشها آميخته مى گردد و منسجم مى شود و تاءثير مى پذيرد.

۳. عامل و دستگاه تربيتى ديگرى كه با آن دو دستگاه تربيتى همگام است، عامل محيط و جامعه است.

آن كودكى كه در جامعه دروغ پرداز و كلك باز، بى پروا و بى بند و بار، دزد و خيانتكار و يا در جامعه دين باور و امانتدار و برخوردار از حيا و درستكارى زندگى كند، طبيعى است كه با توجه با جو جامعه صالح و ناصالح خود هماهنگ مى گردد و هر كدام بسان جامعه خويش مى شود.

۴. از مهمترين عوامل و وسايلى كه در سازندگى و اصلاح جامعه و يا تباهى آن اثر مى گذارد، رسانه هاى گروهى و دستگاههاى تبليغاتى جامعه، همچون: روزنامه ها، مجلات، راديو، تلويزيون و فيلمهاى گوناگون است.

پس از اين نگرش گذرا به عوامل تربيت و سازندگى، خاطرنشان مى گردد كه امام مهدىعليه‌السلام كه در انديشه اصلاح جامعه جهانى است و مى خواهد جامعه اى براستى اسلامى پى ريزى نموده و آن را به ارزشهاى والاى انسانى و قرآنى آراسته سازد، در اين راه ناگزير است كه از وسايل و عوامل تربيتى بهره گيرد و آموزش هاى تربيتى صحيح و سازنده خويش را بوسيله اين وسايل و تجهيزات، به گوشها برساند. از اين رو، مدارس و آموزشگاهها را، فرهنگ و تعاليم انسان ساز اسلام اداره و رهبرى مى كند و راههاى تعليم و تربيت در همه مراحل از شيوه ها و برنامه هاى اسلامى بهره ور مى گردد و وسايل ارتباط جمعى بطور كامل، شايسته و مفيد و ثمربخش مى شوند و از چارچوب مقررات و ارزشهاى اسلامى، تجاوز نمى كنند.

اشاره شد كه امام باقرعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«...تؤ تون الحكمة فى زمانه حتى اءن المراءة تقضى فى بيتها بكتاب الله و سنة رسوله ....»( ۶۸۷ )


زندگى اقتصادى در عصر امام مهدىعليه‌السلام

شايد بتوان گفت از مهمترين مشكلات حيات انسان، مشكل اقتصادى و معيشتى و مسايل مربوط به آن، همچون فقر، گرانى، محدوديت تجارت و داد و ستد، تورم، ناتوانى اقتصادى،توليد كم و تقاضاى بسيار و مسايلى از اينگونه كه ستد، تورم، ناتوانى اقتصادى، توليد كم و تقاضاى بسيار و مسايلى از اينگونه كه بيشتر آنها از ثمرات شوم اقتصاد ضد اسلامى حاكم بر جهان و بويژه كشورهاى اسلامى است.

آرى! اين اقتصاد ضد اسلامى و ظالمانه است كه به بحرانهاى اقتصادى در جوامع انسانى منجر مى شود و اين بخاطر سركوبى مردم و پايمال ساختن آزاديها، مسدود ساختن راههاى معيشت براى مردم، تحميل ماليات سنگين و تصاعدى بر توده ها و محروم ساختن بندگان خدا از مواهب زندگى و بركات و نعمتهايى است كه خداوند آنها را به بندگانش ارزانى داشته و براى آنان مباح ساخته است.

شايسته است فراموش نكنيم كه بيشتر جناياتى كه در جهان رخ مى دهد، از فقر و نياز و فلاكت سرچشمه مى گيرد و بيشتر درگيريها در جوامع انسانى از مسايل مادى و منافع مالى ناشى مى شود. و همينگونه بيشتر درگيريهاى خانوادگى و بيشتر بيماريها از بلاى اجتماعى فقر و سوءتغذيه است كه آن نيز از نتايج شوم فقر و بينوايى است.

بيشتر جوانان بخاطر فشار فقر و نياز، از تشكيل خانواده سرباز مى زنند و بسيارى از خانواده ها از فشار فقر و عدم امكانات به تجديد نسل رضايت مى دهند. و اگر بگوييم كه بيشتر مردمى كه مى ميرند قربانى فقر و فلاكتند، سخنى به گزاف نگفته ايم.

آرى! اگر بخواهيم ضايعات و زيانهاى برخاسته از فقرا را در جامعه انسانى بشمارى سخن به درازا مى كشد و شكل كتاب تغيير مى يابد همينگونه اگر بخواهيم از مسايل اقتصادى و ابعاد گوناگون آن بحث كنيم، كتاب از موضوع اصلى خويش خارج مى شود، به همين جهت سخن را بدين گونه خلاصه مى كنيم.

از جمله اصلاحات گسترده و طرحهاى بزرگى كه امام مهدىعليه‌السلام بدان قيام مى كند مساءله حل مشكلات اقتصادى در خانواده بزرگ بشرى است و اين كار بزرگ و برنامه عظيم از راه پياده كردن مقررات عادلانه و رهايى بخش و زندگى ساز اقتصاد اسلامى خواهد بود و از مهمترين و كارسازترين بندهاى آن عبارتند از:

۱. مباح اعلان كردن بهره ورى شايسته و عادلانه و سازنده از مواهب و نعمتهايى كه خداوند براى انسان پديد آورده است.

۲. اعطاى آزاديهاى گوناگون در امور اقتصادى و اجتماعى و فكرى و صنعتى و براساس حق و عدالت اسلامى.

۳. بهره ورى از مواهب و امكانات و نيروهاى طبيعت و فرصت و ميدان دادن به دستها، مغزها و انديشه هاى توانا و سازنده و مبتكر براساس عقل و انديشه.

براى روشن شدن مطلب مثالهايى ترسيم مى گردد:

۱. در درياها و نهرهاى بزرگ دنيا، ميلياردها ماهى از انواع گوناگون آن كه بهره ورى از آنان حلال است، زندگى مى كنند. ما در دو نهر (دجله) و (فرات) در عراق ديده ايم كه انواع ماهيان همانند سيل آب در حركتند.

ماهى علاوه بر اينكه غذاى لذيذ و مفيدى است، براى بسيارى از بيماريهاى كشنده نيز، داروى شفابخش و مناسبى است و اتفاقا بصورت سرسام آورى قابل تكثير و پرورش است كه اگر درست عمل شود از انقراض و تمام شدن آن نبايد وحشت داشت چرا كه نهرها به درياها مى پيوندند و برخى درياها به يكديگر.

اما با وجود فراوانى اين ماده غذايى و دارويى و اين متاع تجارتى، دولتها براى صيد آن، مقررات دست و پاگير و سختى وضع مى كنند كه همين مقررات باعث كاهش بهره ورى مردم از اين نعمت خدا و منابع غذايى است و به بالا رفتن قيمت آن منجر مى گردد.

حكومتها به افراد خاصى اجازه صيد ماهى و بهره ورى از اين نعمت الهى را مى دهند و در برابر اين اجازه انحصارى و رسمى، ماليات سنگين و شرايط بسيارى مى نهند. به همين جهت قيمت ماهى حتى در شهرها و كشورهاى ساحلى و كرانه هاى نهرها و شطها نيز، بالاست و بيشتر فقرا و محرومان از اين نعمت الهى ساخته است.

خدا در قرآن مى فرمايد:

( اللَّهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ ) .

يعنى:( ۶۸۸ ) خدا، همان كسى است كه دريا را براى شما مسخر ساخت تا به امر او كشتى در پهنه امواج آن جريان يابد و شما از فضل و بخشايش او بجوييد.

و مى فرمايد:

( ...وَسَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ ) .( ۶۸۹ )

يعنى: و خداست كه نهرها را مسخر شما ساخت.

و مى فرمايد:

( وَهُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْمًا طَرِيًّا ...) .( ۶۹۰ )

يعنى: و او خدايى است كه دريا را براى شما مسخر ساخت تا از آن گوشت تازه (همچون گوشت ماهيان) تغذيه نماييد....

و مى فرمايد:

( وَمَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَٰذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَٰذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا ...) .( ۶۹۱ )

يعنى: اين دو دريا مساوى نيستند، اين دريا، آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش گوارا است و اين يكى شور و تلخ و گلوگير است، اما از هر دو، گوشت تازه مى خوريد....

و مى فرمايد:

( أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ مَتَاعًا لَّكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ ...) .( ۶۹۲ )

يعنى: صيد دريا و طعام آن براى شما حلال گرديد تا شما و مسافران از آنان بهره ور گريد....

اگر براستى حكومتها به مردم اجازه بهره ورى از اين منابع حياتى را مى دادند و خود در كنار اين بهره ورى مردم، به وظايف خويش عمل مى نمودند، بى ترديد قيمت گوشت، قوس نزولى مى پيمود و بسيارى از مردم از اين راه بهره ور مى شدند و دولتها، نيازى به وارد ساختن گوشت يخ ‌زده از كشورهاى ديگر را نداشتند.( ۶۹۳ )

از بركات عصر ظهور در بعد اقتصادى اين است كه خيرات و بركات و نعمتها از هر سو فرو مى بارد و به همه قشرها و طبقات جامعه مى رسد از جمله كارها اين است كه امام مهدىعليه‌السلام اين ممنوعيتهاى تحميلى و ظالمانه را بر مى دارد و به همگان اجازه مى دهد از اين ذخاير و نعمتهايى كه خداوند براى بندگانش آفريده است در پرتو عدالت و آزادى بهره گيرند. او اجازه مى دهد تا مردم از زمين و گنجينه ها و منابع و معادن آن و از زمينهاى حاصلخيز و مزارع استفاده كنند.

و بدين جهت است كه ثروتها فراوان و بركات چندين و چند برابر توليد مى گردد. و ديگر نه فقر گرسنگى مى ماند و نه سوء تغذيه، محروميت و جرائم و جناياتى كه در سراسر جهان به سبب فقر و محروميت و گرسنگى و بيكارى در شبانه روز رخ مى دهد، در اين صورت فروكش مى كند.

اينك ترسيم برخى از روايات كه نشانگر زندگى اقتصادى امام مهدىعليه‌السلام است:

۱. از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه فرمود:

«أبشروا بالمهدى... و يقسم المال صحاحا بالسوية ويملاء قلوب امة محمد غنى و يسعهم عدله، حتى إنه يأمر مناديا ينادى: (من له جاجة الى ؟»

«فما يأتيه أحد الا رجل واحد يأتيمه فيساءله، فيقول له المهدى: (ائت السادن حتى يعطيك

فيأتيه، فيقول:إنا رسول المهدى اليك لتعطينى مالا.

فيقول:أحث!

«فيحثى ما لا يستطيع إن يحمله فيلقى منه حتى يكون قدر مايستطيع اءن يحمله، فيخرج به فيندم و يقول:إنا كنت أجشع امة محمد نفسا كلهم دعى الى هذا المال فتركه، غيرى

«فيرد عليه فيقول (السادن): انا لا نقبل شيئا أعطيناه ...».( ۶۹۴ )

يعنى: به مهدىعليه‌السلام بشارتتان مى دهم... او ثروتها را درست و بطور مساوى تقسيم مى كند و به بركت او غنا و بى نيازى دلهاى امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را لبريز مى سازد و عدالت او همه را در برمى گيرد، تا آنجايى كه دستور مى دهد ندا كننده اى ندا كند كه: (هان، اى مردم! هر كس نياز مالى دارد بيايد و هر چه مى خواهد بگيرد.) و جز يك نيازمند، كسى نمى آيد.

آن يك نفر مى آيد و امام مهدىعليه‌السلام به او مى فرمايد: (نزد خزانه دار برو تا آنچه مى خواهى به تو بدهد.)

نزد خزانه دار مى رود و مى گويد: (من از سوى امام مهدىعليه‌السلام آمدم ام، تا به من كمك كنى و ثروتى به من بدهى.)

خزانه دار مى گويد: (آنچه مى خواهى برگير!)

و او آنقدر زر و سيم برمى دارد كه نمى تواند ببرد، مقدارى از آن را برمى گرداند تا بتواند حمل كند و بقيه را مى برد. اما وقتى از خزانه دار دور مى شد پشيمان شده و مى گويد: (گويى من حريصترين فرد از امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستم. همه براى دريافت مال دعوت شدند اما جز من كسى نيامد.)

از اين رو نزد خزانه دار برمى گردد و زر و سيم را پس مى دهد اما خزانه دار نمى پذيرد و مى گويد: (ما چيزى را كه بخشيديم، ديگر نمى پذيريم.)

۲. و نيز آورده اند كه فرمود:

«...فيجى اليه الرجل فيقول: يا مهدى! أعطنى... فيحثى له فى ثوبه ما استطاع اءن يحمله ».( ۶۹۵ )

يعنى: مردى بسوى آن گرامى مى آيد و مى گويد: (سالار من! به من كمك كن و ثروتى به من عطا كن.)

و آن حضرت آنقدر پول بر دامان او مى ريزد كه نمى تواند ببرد.


كشاورزى در عصر ظهور

همه مى دانيم كه زراعت و كشاورزى از منابع مهم ثروت ملى و از موارد اساسى پاسخگويى به نيازهاى مادى جامعه و از وسايل تاءمين مواد غذايى در جهان انسان و حيوان است و خداوند آب و خاك را در اختيار بشر نهاده است تا از امكانانت و بركات زمين بهره گيرد.

از اين رو در سراسر كره زمين بويژه در رگه هاى خاصى از آن، آب بر سطح يا درون آن جريان دارد. و اين انسان است كه بايد آب را استخراج نموده و زمين را زير كشت بگيرد و نهال غرس كند و يا دانه هاى گوناگون در آن بيافشاند و آن را سيراب سازد. اين مسئوليت انسان است و اثرگذارى و اثرپذيرى متقابلى كه ميان خورشيد و هوا و آب و خاك رخ مى دهد از قلمرو قدرت انسان خارج است و آنها در قلمرو قدرت آفريدگار هستى است كه اين خواص را در اين عناصر چهارگانه قرار داده است.

قرآن در اين مورد مى فرمايد:

( أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ (۳۳) أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ) .( ۶۹۶ )

اما با وجود بركات و نعمتهاى بسيار و فوايد سرشار كه مى توان از كشت و زراعت براى جامعه كسب كرد، باز هم ميليونها انسان از سوءتغذيه و كمبود مواد غذايى شكايت دارند و كودكان در بسيارى از كشورها بويژه آسيا و آفريقا، از گرسنگى جان مى سپارند.

بايد پرسيد كه: (آيا زمين خدا گسترده نيست و وسعت زراعت و كشت و كار ندارد؟)

پاسخ اين است كه: چرا، زمين خدا وسيع و پهناور است.

آيا آب اين ماده حياتى، در زمين كم است و توان پاسخگويى به نيازهاى بشر و ديگر موجودات زنده را ندارد؟

پاسخ اين است كه: چرا، نه تنها چنين نيست بلكه ميليونها تن از اين ماده حياتى هر روز به هدر مى رود و انسان از آن استفاده نمى كند.

پس: عامل گرسنگى و كمبود مواد غذايى و گرانى قيمتها و ميوه ها چيست؟

پاسخ اين است كه: تنها عامل كمبود گرسنگى تورم، فقر، محروميت و بينوايى توده ها، دولتها و حكومتهاى بيدادگرى هستند كه ميان انسان و منابع طبيعى و نعمتها و روزيهايى كه آفريدگار هستى براى بهره ورى بندگان آفريده است فاصله افكنده اند. و ثمره اين بيدادگرى، مصيبت و فقر، محروميت و گرسنگى، گرانى و كاهش در ثروتها و نيروهاى انسانى و ميوه هاست كه بشر همواره از آنها رنج مى برد.

اما هنگامى كه امام مهدىعليه‌السلام ظهور مى نمايد، سيستم زراعى و كشاورزى بطور كامل دگرگون مى گردد و به بهترين و زيباترين شكل و محتوا و برنامه شكوفا مى گردد.

اينك نمونه هايى از روايات در نشانگرى آن شرايط شكوهبار را از نظر مى گذرانيم:

۱. امام باقرعليه‌السلام در روايتى طولانى در اين مورد مى فرمايد: (آن اصلاحگر بزرگ جهانى سپس دستور مى دهد از كربلا و از پشت زيارتگاه امام حسينعليه‌السلام نهر عظيمى را حفر مى كنند و بوسيله آن آب را به كوفه و اطراف آن مى رساند و اين نهر تا نجف ادامه مى يابد و با استفاده از قدرت و نيروى برخاسته از اين آب خروشان انواع دستگاهها را بكار مى اندازند...)( ۶۹۷ )

از اين روايت استفاده مى شود كه امام مهدىعليه‌السلام به حفر بناى پلها و سدها بر شطها و رودخانه ها بويژه ميان كربلا و نجف فرمان مى دهد و دستور مى دهد كه انواع دستگاهها از جمله آسيابها براى آسياب نمودن حبوبات نصب گردد تا هر كس بتواند بطور رايگان از آنها بهره گيرد.

تا آنجايى كه يك زن در كمال امنيت و آرامش هر گاه دلش خواست حبوبات و مواد غذايى مورد نياز خويش و خانواده اش را بطور رايگان با بهره ورى از آسيابها و دستگاههايى كه در مسير آب نصب شده است برطرف مى سازد.

به نظر مى رسد كه امام مهدىعليه‌السلام دستور مى دهد ميان كربلا و نجف نهرى عظيم براى احياى كشاورزى و تعديل آب و هواى منطقه حفر نمايند. چرا كه اين منطقه به صحراها و بيابانها پيوسته است و هزاران كيلومتر از زمينهاى شرق و غرب و جنوب آن منطقه همچون بيابانهاى و مرزهاى آن با عراق و اردن و صحراى (نفود) كه حدود آن به كويت و حجاز مى رسد و (ربع خالى) و حدود آن كه (مسقط) و (يمن) است بصورت مطلوبى احيا و دگرگون مى گردد.

اين صحراها و بيابانهاى پهناورى كه جز اندكى از آنها بقيه خشك و خالى و بدون آب و علف است و از سكونت و كشت و زرع و آب و گياه تهى است به زودى پس از ظهور امام عصرعليه‌السلام از آن نهر سيراب مى گردد و شرايط آن بطور كامل دگرگون مى شود.

روشن است كه اين نهر، از شط عريض و طويل و عميق فرات منشعب مى شود كه ميليونها تن آب در هر دقيقه در آن جريان دارد و سرانجام به خليج مى ريزد و به هدر مى رود.

با آن بيان و پس از اجراى اين طرح عظيم آبرسانى و احياى زمينها و افشاندن انواع بذرها و دانه ها و غرس نهالها و درختان گوناگون و ساختن شهرها و مناطق مسكونى و زنده كردن و نشاط بخشيدن به منطقه آيا مى توان گسترده خيرات و بركات و نعمت رفاه و آسايشى را كه نصيب صدها ميليون انسان ساكن اين منطقه پهناور مى شود در ذهن ترسيم كرد؟

و آيا مى توان تصور كرد كه چقدر جو لطيف مى گردد و آب و هوا دگرگون مى شود و بيماريها كاهش مى يابد و بيشتر مشكلات زندگى رخت بر مى بندد و آمار جرايم و جنايات، قوس نزولى مى پيمايد؟ چگونه بيكارى به صفر مى رسد و انواع مواهب و نعمتها و امكانات زندگى شايسته و در خور شاءن انسان به صورت وصف ناپذيرى كه اينك انديشه ها توان تصور آنها را ندارد گسترده و فراوان در دسترس مردم قرار مى گيرد؟

اينها پرتويى از ثمرات و ره آوردهاى اين زندگى شكوفا و شكوهبار است. و تازه اين يك نقطه از نقاط بى شمار گيتى است كه روح حيات در آن جريان مى يابد و از اين گونه طرحها و برنامه هاى عمرانى در ديگر زمينهاى موات و ديگر دشتها و بيابانها و كويرهاى افتاده و خشك و سوزان در سراسر جهان اجرا مى گردد.

روشن است كه برنامه ريز و طراح اين طرحها و برنامه هاى زندگى ساز امام مهدىعليه‌السلام است. و اوست كه دستور اجراى طرحها را با تدبير بى نظير و بدست خويش مى دهد اين بدان معنا نيست كه خود آن حضرت اين طرحها را بدست تواناى خويش پياده مى كند چرا كه نيازى هم به اين كار نيست بلكه كافى است كه او دستورات لازم و آموزشهاى ضرورى را صادر و طرحها را بدون تشريفات و مانع تراشيهاى موجود در وزارتخانه و دستگاههاى ادارى و اجرايى كنونى و نامه هاى متقابل تشريفاتى براى اجرا امضا مى كند و كارها هرگز بخاطر امضاى فلان كميسيون و يا پشت گردنه ها و موانع در بند كندها و زنجيرها و سيستم كاغذ بازى حاكم بر سازمانهاى ادارى كه هزاران مشكل در مسير زندگى و رشد و ترقى مردم ايجاد مى كند متوقف نمى شود.

و نيز لازم به ياد آورى است كه احياى زمينها و رونق كشاورزى منحصر به آبيارى و سيراب شدن آنها از نهرها نيست بلكه خداى جهان آفرين درهاى آسمان را بر روى زمينيان مى گشايد و خيرات و بركات آسمان را بسوى زمين فرو مى باراند.

با رواياتى كه ترسيم خواهد شد اين نكته روشنتر مى شود:

۱. ابوسعيد خدرى از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده است كه فرمود:

«تتنعم امتى فى زمن المهدى - نعمة لم يتنعموا مثلها قط، ترسل السماء عليهم مدرارا و لاتدع الارض شيئا من نباتها الا أخرجته ».( ۶۹۸ )

يعنى: امتم در روزگار ظهور مهدىعليه‌السلام از نعمتهايى بهره ور مى گردد كه همانندش سابقه ندارد آسمان بركات خويش را پياپى بر آنان مى فرستد. و زمين تمامى گياهان و گلها و درختان خويش را براى آنان مى روياند.

۲. و نيز فرمود:

«يخرج فى آخر امتى المهدى يسقيه الله الغيث و تخرج الارض نباتها و يعطى المال صحاحا و تكثر الماشية و تعظم الامة ».( ۶۹۹ )

يعنى: در آخرالزمان در ميان امتم مهدى، آن نجات بخش ملتها قيام مى كند خدا كران تا كران قلمرو حكومت جهانى او را بوسيله باران سيراب مى سازد و زمين، گياه و نبات خويش را مى روياند آن گرامى اموال عمومى را بطور عادلانه به مردم اعطا مى كند و به دامدارى و دامپرورى و رونق اقتصادى اهميت مى دهد و امت را تكريم نموده و عظمت مى بخشد.

۳. و نيز فرمود:

«و تزيد المياه فى دولته و تمد الانهار و تضاعف الارض اكلها ».( ۷۰۰ )

يعنى... آبها در دولت او فراوان مى گردد و زمين بركات خويش را چندين برابر مى سازد.

۴. امیرمؤمنانعليه‌السلام ضمن روايت طولانى در اين مورد مى فرمايد:

«و لو قد قام قائمنا لانزلت السماء قطرها و لاخرجت الارض نباتها... حتى تمشى المراءة بين العراق و الشام لاتضع قدميها الا على النبات ...»( ۷۰۱ )

يعنى: هنگامى كه قائم ما قيام نمايد، آسمان باران رحمت خويش را فرو مى ريزد و زمين، روييدنيهاى خود را مى روياند تا آنجايى كه زنى ميان عراق تا شام مى رود و پاى خويش را جز بر گل و گياه نمى گذارد.. چرا كه جاى پايى براى خود نمى يابد.

۵. و نيز در روايتى از عصر حاكميت امام مهدىعليه‌السلام مى فرمايد:

«و يزرع الانسان مدا ( ۷۰۲ ) يخرج له سبعمأئة مد كما قال الله تعالى :( كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ ) ».( ۷۰۳ )

يعنى: انسان در عصر حاكميت جهانى آن حضرت هر آنچه از انواع دانه هاى زراعى بر زمين بيافشاند، هفتصد برابر، برداشت مى نمايد همانگونه كه خدا در قرآن مى فرمايد:

( كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ ) .( ۷۰۴ )

يعنى: مثل آنان كه مالشان را در راه خدا انفاق كنند به مانند دانه هاى است كه از يك دانه هفت خوشه برويد و در هر خوشه اى صد دانه باشد. و خداوند براى هر كس كه بخواهد مى افزايد.

از رواياتى كه از نظرتان گذشت روشن شد كه تمامى صحراها و دشتها و زمينهاى خشك و سوزان و تهى از كشت زرع و نهال و درخت، پس از ظهور امام مهدىعليه‌السلام در اندك مدتى به مزارع سبز و خرم تبديل مى گردد. و بخاطر بارانهاى مفيد و پياپى و حفر و جارى ساختن نهرهاى پر آب كران تا كران زمين نشاط و طراوت بهاران به خود مى گيرد.

ريزش بارانها بصورت مفيد و ثمربخشى انجام مى گيرد، نه چون بارانهاى سيلاب خيزى كه در برخى كشورها گاه به گونه اى فرو مى ريزد كه با سيلاب مهيب خود شهرها و روستاها را ويران مى كند و مزارع را غرق و انسان و حيوان را نابود مى سازد.

و روشن است كه مردم در عصر ظهور در زراعت و غرس انواع درختان آزادند و در راه تلاش و سازندگى آنان موانع و خوانها و گردنهاى بازدارنده اى همچون مالياتهاى ظالمانه و مقررات ضد انسانى و اسلامى قرار نمى دهند؛ چرا كه اسلام به فرد و گروه تلاشگرى كه بخواهند زمينهاى موات را احيا كنند و آنها را به مزارع سرسبز و باغات پرميوه و شهر و روستاهاى آباد و آزاد تبديل سازند آزادى اعطا مى كند و كار آنان را جهان عنوان مى دهد، براى نمونه:

۱. از پيامبر گرامىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده اند كه فرمود:

«من احيا ارضا مواتا فهى له.»( ۷۰۵ )

يعنى: هر كس زمين مرده اى را زنده كند از آن خود اوست

۲. و نيز فرمود:

«من غرس شجرا او حفر واديا لم يسبقه اليه أحد او أحيا أرضا ميتة فهى له قضاء من الله ورسوله

يعنى: هر كس درختى را غرس كند يا نهرى پيش از ديگران حفر نمايد يا زمين مرده اى را زنده سازد، از آن اوست. اين حكم و داورى خدا و پيامبر است.

۳. و امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«ايما قوم احيوا شيئا من الارض و عمروها، فهم أحق بها و هى لهم ».( ۷۰۶ )

يعنى: هر گروهى قطعه اى از زمين را احيا و آن را آباد سازد، بدانها شايسته تر و زيبنده تر است و آن زمين از احياگر آن است.

و روايات ديگرى كه تصريح مى كند كه هر انسانى، قطعه اى از زمين را احيا كند، ملك اوست، مشروط بر اينكه پيش از آن ملك كسى نباشد. و زراعت و نهالهايى را نيز كه در آن كشت مى كند از آن اوست نه فئودالها و يا دولتها، همانگونه كه در كشورهاى ماركسيستى و... اينگونه بود. و امروز نيز در نقاط مختلف جهان، ميليارها هكتار از زمينها همچنان در طى قرون و اعصار وا افتاده و بدون كشت و زرع و بهره بردارى مانده است و يا اگر كشت گردد، محصول آن به جيب زمين داران، سرازير مى گردد.

همه اين بيدادگريها و حق كشيها، محصول قوانين ضد اسلامى و وارداتى از كشورهاى استعمارى است.

اما هنگامى كه امام مهدىعليه‌السلام قيام كند اين مقررات ظالمانه و ساختگى و باطل را از بين مى برد و انسان به آزادى، آن موهبت الهى خويش، دست مى يابد. و در نتيجه، در زمين خدا براى خويشتن كشت مى كند. و از بركات خاك انواع دانه ها و ميوه ها و محصولات زارعى را، براى حيات سعادتمندانه و رونق و رفاه زندگى خويش برمى دارد و نهايت فراوانى و رونق و آسايشى را كه انسانها بدان دست مى يابند، تنها خدا آگاه.

بدين سان به سبب كشت و زرع بسيار و سرشار شدن پستانها از شير، خيرات و بركات فراوان چند برابر مى گردد. و نعمتها بصورت وصف ناپذيرى افزايش مى يابد و عمران و آبادانى چهره مى گشايد. و دامدارى و پرورش طيور و مرغدارى، گسترش و رونق جديد و وصف ناپذيرى مى يابد.


حل مشكل مسكن در عصر ظهور

مشكل مسكن همواره از مشكلاتى است كه جامعه انسانى در روزگاران گذشته از آن رنج برده و امروز نيز رنج مى برد. چرا كه اگر نگوييم بيشتر انسانها، مى توان گفت بيشى از آنان به بحران مسكن گرفتارند. و عمر خويش را بناچار در خانه هاى محقر و يا اجاره اى سپرى مى كنند و پول و امكاناتى كه بتوانند براى سكونت خود و خانواده خويش، خانه اى مناسب فراهم ساخته و با آسايش و آرامش و رفاه در آن زندگى كنند، ندارند.

اين مشكل اساسى نيز بدبختانه از مشكلاتى است كه ثمره شوم قوانين ظالمانه و ضد اسلامى حاكم بر جامعه ها و تمدنهاست. چرا كه دولتها، آزادى اين موهبت الهى را در مورد مسكن و محل زندگى، از انسانها سلب نموده و سركوب مى كنند. و به اين انبوه عظيم از مردم اجازه نمى دهند جز با شرايط بى رحمانه و ماليات و عوارض سنگين و ظالمانه و غير اسلامى حتى در خارج از شهرها نيز خانه اى براى خود و خانواده خويش بسازند.

بنظر مى رسد ثمرات و شوم و تاءسفبار و درد و رنجهايى كه از اين راه، دامنگير خانواده ها و جامعه ها مى شود، نيازى به پرسش و پاسخ ندارد.

بسيارى از جوانان به خاطر بحران مسكن، دوران طراوت و شادابى عمر خويش را بدون تشكيل نهاد مقدس و مسؤ ليت آفرين خانواده مى گذرانند كه اين شيوه زندگى، خود ره آورد شومى همچون: ضعف مبانى عقيدتى و اخلاقى، انحرافات جنسى و تزلزل روانى و ديگر آفتها و كارها ناپسند را براى جامعه به بار مى آورد. و آنگاه پس از سپرى شدن دوران طلايى جوانى تازه ازدواج مى كنند و ناگزير مى گردند عمر خويش را در يك خانه اجاره اى و يا يك طبقه محقر و كوچك با شرايط وخامت بارى بگذارنند كه اين نيز عوارض ويرانگرى در پى دارد.

از ميوه هاى تلخ بحران مسكن و نداشتن محيط زندگى مناسب، انواع بيماريها است كه بخاطر تنفس در يك فضاى تنگ و نامناسب دامنگير انسانها مى گردد و نيز انواع درگيريهاى خانوادگى و عقده هاى روانى از ديگر ره آوردهاى نداشتن مسكن مناسب و زيستن انبوهى، در يك محيط كوچك و نامناسب است.

در اين شرايط است كه كودكان از بازى و سرگرمى و فوتبال در محيط زندگى محروم مى گردند و به ناگزير براى بازى به خيابانها و كوچه ها و پاكها و گردشگاهها روى مى آورند. و چه بسا كه همين اوقات فراغت و بازى در محيطى دور از چشم پدر و مادر، به انحرافات فكرى و رفتارى آنان منجر مى گردد. زيرا عوامل فساد و تباهى و عناصر وابسته به جريانهاى گمراه كننده و احزاب و دستجاتى كه در انديشه شكار جوانان بيگناه و كم تجربه اند، بيشتر در همين محيطهاى عمومى براى صيد آنان انواع دامها را مى گشايند تا بدينوسيله آنان را به راه دلخواه خويش سوق دهند. و نيز دهها مشكل اجتماعى و فردى و رنج و درد و جنايت ديگر كه همه، ره آورد شوم بحران مسكن و نداشتن خانه مناسب است.

اما در عصر ظهور و حاكميت امام عصرعليه‌السلام ، اين مشكل بزرگ اجتماعى و اقتصادى نيز بصورت كامل حل مى گردد همانگونه كه در روزگار درخشان حكومت عادلانه و انسان ساز علىعليه‌السلام با تدابير ژرف و سازنده آن حضرت، در مدتى كوتاه خود به خود حل شد.

تاريخ، بيانگر اين واقعيت كه به بركت حكومت امیرمؤمنانعليه‌السلام و تدابير و طرحهاى او، هر انسانى براى خويش صاحب خانه اى مستقل گرديد و مشكل مسكن بطور كامل حل شد.

يك پرسش: (چگونه امام عصرعليه‌السلام در دوران حاكميت خويش اين معضل اجتماعى را حل مى كند؟)

پاسخ: از راه تطبيق و پياده كردن دقيق مقررات و قوانين زندگى ساز و سعادت آفرين اسلام.

اسلام بر اين انديشه رهنمون است كه:

«الأرض لله و لمن عمرها

يعنى: زمين از آن خداست و پس از آن، از آن كسى است كه آن را آباد سازد.

از اين رو هر زمين كه ملك ديگرى نباشد، هر انسانى مى تواند آن را احيا و آباد سازد. و پس از آن مرحله به مالكيت او در مى آيد و هيچ قدرتى همچون دولت يا شهرداريها يا ديگران، حق جلوگيرى و مزاحمت و يا دريافت ماليات و عوارض و پولهايى از اين قبيل از او را ندارند، چرا كه اسلام مالياتى جز آنچه در آيات قرآن و روايات بدان تصريح شده است، ندارد.

اينك با يكى از روايات بيانگر حل بحران مسكن در حكومت امام مهدىعليه‌السلام است، بحث را به پايان مى بريم:

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اذا قام ال محمد... اتصلت بيوت الكوفة بنهر كربلا( ۷۰۷ ) يعنى: هنگامى كه قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قيام نمايد، خانه هاى شهر (كوفه) به نهر (كربلا) متصل مى شود و شهر بقدرى گسترش مى يابد كه همه صاحب خانه مى شود.

بدينسان، اين روايت، بيانگر اين مطلب است كه مردم زمينهاى خشك و سوزان و بيابانهاى بى آب و علف را احيا و آباد مى سازند و بصورت خانه هاى زيبا و پرشكوه و باغهاى پرطراوات در مى آورند كه يك نمونه آن، گسترش شايسته خانه هاى كوفه تا نهر كربلا مى باشد، آن هم با آن مسافت بسيارى كه اينك ميان آن دو شهر موجود است.


حل بحران بيكارى در عصر امام مهدىعليه‌السلام

مشكل بيكارى از بلاهاى اجتماعى است و بطور آشكار و تأسف بارى در سراسر جهان بصورت گوناگونى گسترش يافته است و از مشكلات پيچيده است كه بسيارى از مردم از رنج مى برند و آمار آن بصورت دهشتبارى در حال افزايش است.

اين مشكل اجتماعى آثار و ره آورد وخامت بارى در جامعه بر جاى مى گذرد و در دامان خود هزاران ضد ارزش و رذايت اخلاقى و انحراف عقيدتى و عقده هاى روانى مى پرورد و جناياتى چون سرقت، غارت و تجاوز را به ارمغان مى آورد.

بيكارى باعث مى شود كه بسيارى براى وقت گذرانى به كوچه و بازار و رستورانها روى آورند به ناموس مردم نگاه كنند و به ياوه گويى و متلك پرانى و... به دختران و زنان بپردازند و عمر خويش را در كارهاى بى ثمره و زيانبار همچون: غيبت، تهمت تراشى، پرده درى و... تلف نمايند.

با اينكه اسلام، سستى و تن پرورى و بيكارگى را سخت نكوهيده مى داند و همگان را به كار و تلاش و نشاط و تحرك فرا مى خواند، بدبختانه اين آفت در كشورهاى اسلامى نيز آشكار است. و عامل آن نيز چيزى جز مقررات ضد اسلامى حاكم بر اين كشورها نيست. مقرراتى كه آزادى مردم را در جلوه ها و ابعاد گوناگون سركوب مى كند و جز با شرايط سخت و مالياتهاى سنگين و قيد و بندهاى اسارتبار، اجازه كار و تجارت و... به مردم نمى دهد.

در برخى از كشورها و در قلمرو برخى دولتها به فرد تنها هنگامى اجازه كار داده مى شود كه از نظر نژاد و مليت با آنان هماهنگ باشد چنانكه گويى فردى كه از نظر نژاد و مليت از آنان نيست، نه انسان است و نه از حق حيات و كار و معيشت برخوردار است.

در برخى كشورها، به فرد، تنها پس از پايان خدمت نظام و يا رسيدن به مرحله خاصى از عمر، اجازه كار مى دهند... به هر حال عوامل بيكارى و اسباب آن بسيار است و ما در اينجا نمى خواهيم اين بحث را بصورت گسترده بياوريم.

...اما در عصر حاكميت امام مهدىعليه‌السلام بحران بيكارى در همه چهره ها و ميدانها حل مى گردد. و اين آفت ويرانگر، براى هميشه از جامعه رخت برمى بندد، چرا كه آن اصلاحگر بزرگ و با كفايت، اين آفت اجتماعى را از بيخ و بن ريشه كن مى سازد و اسباب و عوامل آن را نابود مى كند.

از اين رو در عصر ظهور، آزادى در كار، مسافرت، تجارت، نوآورى، ابداع و امكانات، به همه مردم ارزانى مى گردد. و ميدان كار و تلاش و ابتكار براى همه استعدادها فراهم مى شود، مالياتها الغاء مى گردد و ملاكها، معيارها و مقررات تبعيض نژادى بكلى باطل اعلان مى شود، چرا كه اسلام، گرايشهاى نژادى و طبقاتى را به شدت همانگونه كه امیرمؤمنانعليه‌السلام در حكومت عادلانه خويش در دستورالعمل جاودانه اى به مالك اشتر مرقوم داشت كه:

«الناس صنفان: اما أخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق ».( ۷۰۸ )

يعنى: هان اى مالك! مردم دو گروهند: يا در دين با تو برادرند و يا در آفرينش با تو برابر.

و بر اين اساس است كه تمامى طبقات مردم در عصر ظهور در اوج نشاط و تلاش و رفاه و غنا زندگى مى كنند. و به بركت حكومت امام مهدىعليه‌السلام بحران بيكارى و فقر محو مى گردد و ره آورد شوم و ويرانگر آن نيز از جامعه زدوده مى شود.


امنيت و آرامش در عصر ظهور

در جهان معاصر جامعه هاى انسانى، در شرايط سخت و طاقت فرسايى از نظر فقدان امنيت و آرامش در ابعاد گوناگون حيات، زندگى مى كنند. براى نمونه: سرقت اموال و دارايى مردم از خانه ها و محلات، سرقت ماشينها و سرقت بانكها بوسيله سارقان حرفه اى و باندهاى خطرناك....

جناياتى كه راهزنها به آن دست مى يازند و هر روز در جايى اموال و هستى مردم را به غارت مى برند، آدم رباييهاى رنگارنگ، از ربودن كودكان گرفته تا زنان، باجگيريها و... همه و همه بارز فقدان امنيت مالى و جانى در جامعه هاى انسانى است.

در برخى كشورها، دلهره و وحشت بطور كامل بر جامعه سايه افكنده و اين ترس و رعب در شامگاهان به اوج خود مى رسد، بطورى كه اگر درب خانه اى بصدا در آيد اضطراب و دلهره، صاحب خانه و خانواده اش را پيش از شناختن كسى كه درب را بصدا در آورده است، سخت فرا مى گيرد.

اما در عصر ظهور امام مهدىعليه‌السلام ترس و دلهره در همه چهره هايش نابود مى گردد و امنيت و آرامش بر كران تا كران كره زمين سايه گستر و حاكم مى شود و بشريت در جوى از صلح و اطمينان خاطر و آسايش و آرامش فكرى زندگى مى كند.

يك پرسش: سؤال اين است كه: (چگونه نعمت گرانبهاى امنيت و آرامش بر سراسر گيتى و بر جانها و دلها حاكم مى گردد؟)

پاسخ: براى دريافت پاسخ، ما بايد نخست، عوامل و اسبابى را كه باعث زوال و آرامش و امنيت مى گردد بشناسيم تا پس از اين مرحله، دريابيم كه امنيت و آرامش چگونه در روزگار درخشان آن حضرت تحقق مى يابد.

واقعيت اين است كه فقدان امنيت به يكى از سه عامل ويرانگرى كه خواهد آمد برمى گردد و اينها آفتهاى امن و امان هستند:

۱.فقر و محروميت : اين آفت است كه در بسيارى از مواقع، باعث مى شود كه فرد، مرتكب سرقت شود ويا به كارهاى زشتى همانند آن دست زند، چرا كه او در فشار فقر و نياز است و براى نجات زندگى خود و خانواده اش به اين راه ناپسند و زشت كشيده مى شود.

۲.ضعف ايمان : عامل ديگر جنايات كه آفت ناامنى را در جامعه پديد مى آورد، ضعف مبانى عقيدتى و ايمان به خداست.

ضعف ايمان: باعث مى شود كه فرد و جامع نه به دليل فقر و نياز تنها، بلكه گاه بخاطر آفت هستى سوز طمع و حرص و آز، در مال اندوزى و دنياطلبى و دنياپرستى و يا آلودگيهاى روحى و ديگر انحرافات، در ميدان عمل دست تجاوز به حق و اموال مردم دراز كند.

۳.ضعف مديريتها و حكومتها : ممكن است ضعف مديريت و حكومت و ناتوانى آن از تنظيم امور و تدبير شئون و نگهبانى شايسته از مال و جان و كرامت و آزادى فرد و جامعه و دستگيرى و كيفر جنايتكاران و گروهاى تبهكار آفت جان امنيت شود و نعمت امن و امان را از جامعه ها سلب نمايد.

اما در عصر ظهور و حكومت امام مهدىعليه‌السلام همه اين عوامل ناامنى محو و نابود مى گردد و تمامى آفتهاى آرامش زندگى از فرد خانواده و جامعه زدوده مى شود و همگان در اوج رفاه و آسايش و بهروزى و فراوانى نعمتها روزگار مى گذرانند تا آنجايى كه طبق روايات رسيده هر از چندى از سوى حكومت عادلانه و پر مهر امام مهدىعليه‌السلام اعلان مى گردد كه: (هر كس نياز به پول و مال دارد بيايد و هر چه مى خواهد بگيرد.) اما جز يك نفر كسى نمى رود و آن يك تن نيز نه بخاطر فقر بلكه به انگيزه حرص و آز و فزون خواهى مى رود و با چنان عطاى بزرگى روبرو مى گردد كه پشيمان از كار خويش پولها را بر مى گرداند....

و نيز در جامعه عصر ظهور بر اثر شيوه هاى تربيتى و سازندگى ويژه اى كه آن پيشواى راستين توحيد و عدالت در ابعاد گوناگون بكار مى گيرد ايمان و اخلاص در كران تا كران دلها نفوذ مى كند و قلبها مركز ايمان مى گردد و به بركت چنين ايمان سرشار و تزلزل ناپذيرى جرم و گناه كه ره آورد ضعف ايمان است از جامع بشرى رخت بر مى بندد.

حكومت عادلانه مهدىعليه‌السلام پر اقتدارترين حكومتهايى خواهد بود كه زمين بر روى خود ديده است آسمان و زمين و تمامى نيروهاى طبيعى و ماوراى طبيعى در پشتيبانى و استوارى و برقرار ساختن پايه هاى شكوهمند آن دست به همكارى مشترك مى زنند و آن حكومت عدل و مهر تنها حكومت در سراسر جهان خواهد بود به جهت عناصر فاسد و گروههاى راهزن و متجاوز آفتهاى امنيت اصولا امكان تشكل نمى يابند. چرا كه دست قدرتمند و دقيق عدالت آنان را در همان نخستين مرحله به كيفر شايسته و بايسته مى رساند.

علاوه بر آنچه آمد مردم بر اثر طرحها، برنامه ها تربيتها رفتار و گفتار آن حضرت و به دست يارانش به مراحل والايى از رشد فكرى و عقيدتى، علو نفس و شرافت انسانى اوج مى گيرند كه خويشتن را فراتر از ارتكاب گناه و تجاوز به مال و جاه و هستى مردمان مى نگرند.

با اين بيان روشن است كه پايه هاى استوار آرامش و امنيت جهانى در كران تا كران جامعه بزرگ انسانى پى ريزى مى گردد.

و بدينسان چگونگى تحقق بخشيدن به امنيت در همه ابعاد به دست توانا و انديشه والاى آن حضرت پى مى بريم.

شايسته است به اين نكته نيز اشاره گردد كه نعمت امنيت در حكومت آن گرامى، تنها ويژه جامعه انسانى نيست بلكه شامل حيوانات نيز مى گردد حيوانات با يكديگر بر اساس عدالت روبرو مى گردند و هم با انسانها از اين رو نه انسانها از سوى حيوانات احساس خوف مى كنند و نه حيوانات ناتوان از حيوانات قوى مى هراسند و روح مهر و الفت در ميان آنان حاكم مى گردد.

در اين مورد به برخى روايات اشاره مى رود:

۱. امام باقرعليه‌السلام در روايتى پيرامون اصل امنيت در دوران آن حضرت فرمود:

«...و تخرج العجوز الضعيفة من المشرق تريد المغرب، لاينهاها احد ...»( ۷۰۹ )

يعنى: و زن سالخورده و ناتوان از شرق تا غرب عالم مى رود بى آنكه از هيچ كس و هيچ چيزى احساس ناامنى و اذيت و آزار نمايد.

۲. امیرمؤمنانعليه‌السلام ضمن بيانى فرمود:

«...حتى تمشى المرأة بين العراق و الشام، لاتضع قدميها الا على النبات و على راءسها زينتها لايهيحها سبع و لاتخافه ».( ۷۱۰ )

يعنى: در عصر حكومت آن اصلاحگر بزرگ امنيت كامل همه جا برقرار مى گردد تا آنجايى كه يك زن در كمال امنيت و آزادى راه ميان عراق تا شام را مى پيمايد و پاى خويش را جز بر سبزه زارها و بوستانهاى خرم و آباد نمى نهد و در حالى كه جواهرات خويش را بطور آشكار بر سر و سينه دارد نه درنده اى او را خواهد ترساند و نه ناامنى و خطرى او را تهديد خواهد كرد.

۳. و نيز فرمود:

«لو. قدقام قائمنا... ولذهبت الشحناء من قلوب العباد واصطلحت السباع والبهائم ».( ۷۱۱ )

يعنى: هنگامى كه قائم ما قيام كند... كينه و عداوت از دلهاى بندگان ريشه كن مى شود و درندگان و حيوانات نيز اصلاح خواهند شد.

و فرمود:

«وترعى الشاة و الذئب فى مكان واحد ويلعب الصبيان بالحيات والعقارب، لايضرهم شى ء ويذهب الشر ويبقى الخير ».( ۷۱۲ )

يعنى: در روزگار او گرگ و گوسفند در يك مكان مى چرند و كودكان با عقربها و مارها بازى مى كنند و چيزى به آنان زيان نمى رساند همه بديها و شرارتها از جهان رخت بر مى بندد و شايستگيها مى ماند.

يك پرسش: ممكن است اين سؤال در ذهن شما پديد آيد كه: (چگونه ممكن است درندگان اصلاح گردند با اينكه مى دانيم سرشت و غريزه آنها شكار و دريدن است؟)

پاسخ اين است كه: اين كار شگرفت و تحول اعجازآميز ممكن است از طريق اعجاز صورت گيرد. زيرا خدايى كه درندگان را آفريد و اين غريزه و طبيعت را در وجد آنان قرار داد به آسانى مى تواند خوى درندگى را از آنها سلب كند و آنها را همانند حيوانات اهلى رام سازد كه خطرى از آنها متوجه آدمى زاد و همنوعانشان نگردد.

سؤال ديگر: ممكن است سؤال شود كه: (چگونه اين كار ممكن است با اينكه مى دانيم كه غذاى مورد نياز برخى درندگان و حيوانات وحشى تنها در گوشت خلاصه مى شود؟)

جواب: حيوان شناسان تصريح مى كنند كه غذاى درندگان و حيوانات وحشى منحصر به گوشت نيست بلكه گوشت از لذيذترين غذاهاى آنهاست و در صورتى كه بدان دسترسى نداشته باشند با برگ درختان و گياهان و گلها نيز مى توانند نياز غذايى خود را برطرف سازند.( ۷۱۳ )

و ما در بخشى كه تحت عنوان (بشارتها از آمدن امام مهدىعليه‌السلام داشتيم اين مطلب را بطور فشرده توضيح داديم.)

آرى! و بدينسان عصر ظهور و روزگار حكومت امام مهدىعليه‌السلام روزگار صلح و صفا و آرامش و امنيت و عدالت و آزادى به تمام معنا و به مفهوم حقيقى آن خواهد بود.


اصلاحات عمومى در عصر ظهور

مرحوم شيخ طوسى در كتاب خويش برخى از اصلاحات عمومى را كه در عصر ظهور و به دستور امام مهدىعليه‌السلام رخ مى دهد بر مى شمارد و خاطر نشان مى سازد كه همه اينها بر اساس مصالح و دلايل حكيمانه اى صورت مى گيرد.

برخى از آنها عبارتند از:

۱. حل مشكل عبور و مرور و گشودن گره كور ترافيك:

در اين رابطه است كه روايات بيانگر توسعه راهها و گسترش بخشيدن به خيابانها تا عرض شصت متر است.

۲. مسدود ساختن پنجره هايى كه به كوچه ها، خيابانها و راه عبور و مرور مردم گشوده شده و نيز جلوگيرى از نصب چنين پنجره هايى:

روشن است كه پنجره هاى مشرف به كوچه و خيابان و راه عبور و مرور مردم نقش ويرانگرى در بنيانهاى اخلاقى و مفاسد و جنايات خانوادگى دارد زيرا اين پنجره ها بويژه در فصل تابستان كه معمولا گشوده اند اندرون خانه ها و هر آنچه در آن مى گذرد همه را نشان مى دهند.

۳. تخريب و جلوگيرى از احداث بالكنها:

چرا كه نوعى تجاوز به حريم كوچه و خيابان است و شايد دليل آن هم همين باشد چرا كه كوچه و خيابان و فضاى آن از آن مردم و بالكنها نوعى تصرف در اين حق ملى و عمومى است.

۴. جلوگيرى از نصب ناودانها بسوى كوچه و خيابان:

كه اين كار نيز بويژه براى جلوگيرى از آلودگى محيط و حفظ سلامت و بهداشت عمومى و جلوگيرى از ريخته شدن آب بر سر رهگذران و سلامت عبور و مرور و پرهيز از خطر لغزش و غلطيدن و سقوط افراد بويژه كودكان و سالخوردگان ضرورى است.

۵. جلوگيرى از كندن چاههاى فاضلاب در كوچه و خيابان... و ديگر اصلاحات در سطح شهر و محل زندگى جامعه...( ۷۱۴ )

آرى! خواننده عزيز! آنچه پيرامون زندگى جامعه در عصر درخشان امام مهدىعليه‌السلام از نظرتان گذشت قطره اى ناچيز از درياى بى كرانه مواهب نعمتها و بركات و شكوهى است كه جامعه انسانى در حكومت آن حضرت از آنها بهره ور مى گردد زيرا رواياتى كه از زندگى سعادتمندانه در عصر ظهور سخن مى گويد پرتو ناچيزى از شكوه و عظمت، رفاه و آسايش، امنيت و آزادى، عدالت و افتخارى را باز مى گويد كه در حكومت او نصيب جامعه انسانى مى گردد خدا مى داند رواياتى كه پيرامون اين روزگار درخشان و طلايى از پيامبر گرامى و امامان اهل بيتعليهم‌السلام آن هم با رعايت سطح بينش و دانش و انديشه مردم صادر شده است در چه حجم بزرگى بوده كه متاءسفانه به دليل آفتهايى چون: سوازانيدن كتابخانه ها و از بين بردن كتابها و روايات به دست ما نرسيده است.

و تازه اينها، غير از آن حقايقى است كه در عصر ظهور و به دست مبارك آن گرامى در راه سعادت و آسايش انسانها انجام مى شود و امامان اهل بيتعليهم‌السلام با توجه به سطح دانش و انديشه محدود مردم از بيان آنها صرف نظر نموده اند.

كوتاه سخن اينكه: بشريت در عصر درخشان امام عصرعليه‌السلام از سعادتمندانه ترين و شكوهبارترين زندگى بهره ور خواهد گشت. و انواع نعمتهاى مادى و معنوى براى و فراهم خواهد بود.


شيعه در عصر امام مهدىعليه‌السلام

شيعه، اين پيروان مذهب خاندان وحى و رسالت، از همان روزهاى رحلت پيامبر گرامى تاكنون، همواره مورد فشار و ستم قرار گرفته و حقوق و آزادى آنان پايمال شده است.

به همين جهت است كه: تاريخ اينان، لبريز از قربانيان و شهيدان گرانقدر و راستينى است كه در طول تاريخ به دست بيدادگران كشته شده و مورد تبعيد و طرد و سركوب قرار گرفته اند و جرمشان تنها اين بوده است كه پيرو امیرمؤمنانعليه‌السلام بوده اند

شيعه، پس از رحلت پيامبر در هر عصر و زمان در همه جهان اسلام، همواره هدف قلمهاى مسموم بوده است و در اين مدت حكومتها و سلسله هايى كه در نقاط مختلف جهان اسلام، قدرت را به كف گرفته اند با قدرت و امكانات بسيار با اين مذهب و پيروانش به جنگى بى رحمانه و نابرابر برخاسته اند.

با مراجعه به كتابهاى تاريخى مى توان انواع مصائب و سختيهايى را كه بر اينان رفته است، مطالعه كرد. و دريافت كه از همان آغاز كار شيعه و تشيع از (سلمان) گرفته تا (عمار)، (عبدالله بن مسعود)، (ابى ذر غفارى)، (مالك بن نويره) و... تا ديگران، همواره زير سهمگين ترين فشارهاى ظالمانه بوده اند. با نگرشى به جنگ جمل، صفين، نهروان و يورشهايى كه در زمان عنصر پليد و خودكامه اموى (معاويه) بر شهرهاى شيعه و خانه ها و شخصيتهاى وارسته و شايسته آن نمودند و تا شهادت امیرمؤمنانعليه‌السلام و مسموم ساختن فرزندش حضرت مجتبىعليه‌السلام .. تا فاجعه جانسوز كربلا و پيامهاى آن... و تا شهادت هشت امام خاندان وحى و رسالت پس از امام حسينعليه‌السلام يكى پس از ديگرى و تا هزاران نمونه ديگر از نمونه هايى كه بر صحت و درستى ديدگاه ما دلالت مى كند همه و همه اين واقعيت را نشان مى دهد كه پس از رحلت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تاكنون شيعه همواره هدف تيرهاى ستم قلمهاى مسموم و حكومتهاى خودكامه بوده است.

رژيم اموى و عثمانى و ديگر رژيمهاى خودكامه و زمامداران ستم و تباهى همه تلاش ارتجاعى خويش را براى از ميان برداشتن شيعه و تشيع بكار گرفتند.

فقيهان بدانديش و وابسته به حكومتها، به ريختن خون شيعيان و مباح شمردن مال و عرض آنان فتوا دادند و فراتر از آن با صدور حكم ارتجاعى و ظالمانه بر خاسته از تعصب كور، نسبت كفر و شرك به آنان دادند و انواع تهمتها و دروغها را نثار آنان نمودند.

آرى!... شيعه، اين گونه زير فشار بود و تنها در زمان (آل بويه) (حمدانيان)، (فاطميان)، (صفويان) و... قدرت و نفوذ بدست آورد و اندكى به حق حيات و آزادى دست يافت.

اما اين دورانها نيز كوتاه مدت بود و رنجها پس از انقراض هر يك از اين رژيمهاى چندگانه بار ديگر بر شيعه فرود مى آمد. كتابخانه ها به آتش كشيده مى شد و مسجدها ويران مى گشت. خونها بر روى زمين مى ريخت و داراييها غارت و مباح مى شد. ميليونها انسان رانده مى شدند و يا از وطن خويش به كشورهاى بيگانه بناگزير هجرت مى كردند و آثار و اخبار آنان بريده مى شد و از بين مى رفت.

در سايه حكومتهاى غير شيعه، شيعيان همواره مورد ستم و بدرفتارى ماءموران و حاكمان و اميران قرار مى گرفتند. فشار و مراقبت شديد، سانسور بر مطبوعات، محافل و مجالس حسينى، مدارس و مساجد، كتابخانه ها و شخصيتهاى بزرگ و متفكران شيعه، همه و همه از چهره هاى بدرفتارى و رابطه ظالمانه با اين جمعيت است.

درست به هنگام نوشتن اين سطور اخبار ناراحت كننده اى از رنجها مصيبتها و فجايعى كه بر شيعيان در جنوب لبنان، پاكستان، هند، عراق و ديگر كشورهاى خاورميانه فرو باريده است مى شنويم. زندانها از مردان و زنان و جوانان و سالخوردگان آنان لبريز است. كودكان در زندان، ديده به جهان مى گشايند و بيماران سالخوردگان در زندان از دنيا مى روند. داراييهاى آنان مصادره و به غارت مى رود و خانه ها با اثاثيه و امكانات موجود با بى رحمى، ظلم و جور وحشيگرى و خشونت از دست آنان گرفته مى شود.

هر لحظه، گروهى را بسان گوسفند قربانى كه به كشتارگاه مى برند به دارها و چوبه هاى مرگ مى سپارند و دولتها و رژيمها بر اين همه فجايع و مصائب دهشتناك بى تفاوت نظاره مى كنند. تو گويى بر همه اين بيدادگريها و شقاوتها راضى اند و روى موافق نشان مى دهند.

به هر حال بهتر اين است كه اين سخن تلخ و غمبار و دردآور را كه زندگى را براى هر غيرتمند و با وجدانى تلخ و تيره و تار مى سازد، همين جا رها كنم و به بحث بازگردم كه سخن از موقعيت شيعه در عصر امام مهدىعليه‌السلام بود.


موقعيت شيعه

لازم به يادآورى است كه: شيعيان و پيروان خاندان وحى و رسالت كه عقيده به امام مهدىعليه‌السلام دارند و او را دوازدهمين امام معصوم مى شناسند هم اكنون شمارشان به صدها ميليون نفر مى رسد و اينان به هنگامه ظهور امام مهدىعليه‌السلام در طليعه ياران او هستند روشن است كه شيعيان در عصر ظهور به اوج اقتدار و شكوه خواهند رسيد. در آن روزگار نه حكومت منحرف و بيدادگرى وجود خواهد داشت كه اينان از او بهراسند و نه قدرتى كه از آن در حذر باشند.

از اين رو اگر در روح و روان و معنويات آنان دگرگونى ژرف و مهمى روى دهد، يك پديده طبيعى است و تريدى نيست كه روح در بدن اثر كاملى مى گذارد. از اين رو اگر روح توانمند و پراقتدار گشت، جسم نيز نيرومند مى شود. و اگر روح ضعيف و ناتوان بود جسم نيز ناتوان خواهد شد و بى ترديد شيعيان از نظر روحى و معنوى به بالاترين درجه كارآيى و اقتدار و توانايى در تدبير امور و تنظيم شئون جامعه بزرگ انسانى در سراسر گيتى اوج مى گيرند و اين رشد همه جانبه بويژه هنگامى نصيب آنان خواهد گشت كه دست توانمند عنايت امام مهدىعليه‌السلام بر سر آنان و لطف و مهر او شامل حالشان باشد. آنگاه است كه اين توانمندى جسمى و روحى و اخلاقى و انسانى در همه ابعاد به بهترين و زيباترين شكل ممكن، چهره خواهد گشود.

اينك نمونه هايى از روايات كه بدين واقعيت اشاره دارد:

۱ - امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«يكون شيعتنا فى دولة القائم عليه‌السلام سنام الارض و حكامها، يعطى كل رجل منهم قوة أربعين رجلا ».( ۷۱۵ )

يعنى: شيعيان ما، در حكومت قائمعليه‌السلام سروران و زمامداران زمين و فرمانروايان آن هستند و به هر كدام قدرت و نيروى چهل قهرمان داده مى شود.

۲ - و نيز فرمود:

«ان الله نزع الخوف من قلوب شيعتنا و أسكنه قلوب أعدائنا، فواحدهم اءمضى من سنان و أجراء من ليث، يطعن عدوة بر محه و يضربه بسيفه و يدوسه بقدميه ».( ۷۱۶ )

يعنى: خداوند خوف و ترس را از قلب شيعيان ما بركنده و آن را در قلب دشمنان ما جاى مى دهد. از اين رو هر كدام از آنان برنده تر از نيزه و پرشهامت تر از شيرند. دشمنان را با سرنيزه خويش زخم كارى مى زنند و بوسيله شمشير از پاى در مى آورند و پايمال مى سازند.

۳ - امام باقرعليه‌السلام در روايتى پيرامون عصر ظهور فرمود:

«اذا وقع أدمرنا و خرج مهدينا كان أ احدهم أجراء من الليث و امضى من السنان، يطاء عدوة بقدميه و يقتله بكفيه ».( ۷۱۷ )

يعنى: هنگامى كه دوران حكومت ما فرا رسد و مهدى ما قيام كند، پيروان او هر كدام از شير پر شهامت تر و جسورتر، از سرنيزه برنده تر و كاراتر است. دشمنان خويش را پايمال مى سازد و از پا در مى آورد.

۴ - امیرمؤمنانعليه‌السلام فرمود:

«كانى انظر الى شيعتنا بمسجد الكوفة، قد ضربوا الفساطيط يعلمون الناس القرآن ...».( ۷۱۸ )

يعنى: گويى من به مسجد كوفه مى نگرم كه در آن خيمه ها برافراشته شده و قرآن را به مردم آموزش مى دهند.

۵ - امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«من أدرك قائم أهل بيتى، من ذى عاهة براء و من ذى ضعف قوى

يعنى( ۷۱۹ ) : هركسى قائم خاندان ما را درك كند، اگر داراى نقص و معلوليت باشد، به بركت او سالم مى شود و هر ضعف و ناتوانى داشته باشد برطرف و توانمند مى گردد.

۶ - و فرمود:

«...اذا قام قائمنا، وضع يده على رؤ وس العباد فجمع بها عقولهم ».( ۷۲۰ )

يعنى: هنگامى كه قائم ما قيام كند دست تكامل دهنده خويش را بر سر بندگان خدا مى گذارد و به بركت آن، انديشه ها و عقلهاى آنان را رشد و كمال مى بخشد.

۷ - و نيز فرمود:

«...انه لو كان ذلك اى: ظهور الامام المهدى اءعطى الرجل منكم قوة أربعين رجلا، و جعل قلوبكم كزبر الحديد، لو قذفتم بها الجبال فلقتها و اءنتم قوام الارض و خزانها ».( ۷۲۱ )

يعنى: هنگامى كه او قيام كند به هر كدام از شما پيروان خاندان پيامبر، توانايى و بينش و اقتدار چهل قهرمان ميدان جهاد اعطا مى گردد و دلهايتان بسان قطعات آهنى مى شود كه اگر بوسيله آنها به كوهها كوبيده شود، متلاشى مى گردند. شمايان در عصر او، تدبيرگر امور و بر پا دارنده زمين و زمان و خزانه دار آن، خواهيد بود.


شرحى بر اين روايات

واقعيت اين است كه مذهب شيعه در همه اصول، پايه ها، تعاليم و مفاهيم خود، مذهب استقلال، جديت، تلاش، فداكارى، نشاط و كوشش در ميدان عمل، در گسترده ترين شكل و حدود است. و غناى فرهنگى و علمى و فكرى آن به گونه اى وصف ناپذير است كه آن را از ديگر مذاهب امتياز مى بخشد.

اين مذهب، اگر براستى آنگونه كه مى بايد شناخته شود و مورد عمل قرار گيرد، بى ترديد ثمرات مثبت آن در بالاترين مرحله و شگفت انگيزترين چهره ها در كران تا كران جامعه، جلوه گر مى گردد. ولى با دريغ و تاءسف بسيار بايد اعلان كرد كه اين مواهب و تواناييها و كارآييها و استعدادهايى كه شيعه در همه قرون و اعصار از آن بهره ور بوده، همواره با وحشيانه ترين سركوب نه تنها كنار گذاشته شده و پايمال گشته، بلكه زير فشار استبداد و اختناق، منجمد گرديده و هرگز ميدان مساعدى براى شكوفايى و شرايط درستى براى ظهور و بروز نيافته است.

اما در هنگامه ظهور و پس از آن، اين مواهب آشكار و اين استعدادها و كارآييها رشد مى كند و تلاش و كوششها زنده مى گردد و ابتكارها و ابداعها يكى پس از ديگرى ولادت مى يابد.

از اين رو، شگفتى ندارد كه شيعيان در عصر حاكميت امام مهدىعليه‌السلام پرشهامت ترينهاى روزگار گردند. چرا كه شجاعت آنان تحت رهبرى پيشواى تحول آفرين و پيشتازى كه مى خواهد ريشه هاى ستم و تباهى را، يكسره از بيخ و بن بركنده و عدالت، فضيلت، نيك بختى و امنيت را در سراسر گيتى گسترش بخشد، بدانان باز مى گردد.

و اينجاست كه شيعه در شهامت، شجاعت، جسارت و قوت قلب، از شير، پرشهامت تر مى گردد. و توان و اقتدار روحى و روانى اش در عضلات و سازمان جسم او اثر مى گذارد. و آنگاه است كه دشمن حق ستيز و ستمكار خويش را با مشت و لگد نابود مى سازد. همانگونه كه ديگر قهرمانان توحيد، گاه ناگريز مى شدند كه با يك مشت، كار بيدادگر و شرارت پيشه اى را يكسره كنند: (... فوكزه موسى فقضى عليه.)( ۷۲۲ )

آرى! عناصر ناتوان از شيعيان نيز، چه ناتوان از نظر جسم و چه روح، در آن شرايط رشد دهنده و تعالى بخش، همه ضعفها و ناتوانيهايشان به سرعت و قدرت به توانايى، دلاورى، قهرمانى و اقتدار، تبديل مى گردد و همه بيماريهايشان از بين مى رود و از سلامت و صحت جسم و روان برخوردار مى شوند.

در مورد روايتى كه مى فرمايد: (امام مهدىعليه‌السلام دست توانمندش را بر سر بندگان قرار مى دهد و به بركت آن، انديشه ها و عقلها به كمال مى رسد....) دو احتمال است:

۱ - نخست اينكه: سخن حقيقى باشد و بدين معنا كه آن حضرت پس از ظهور، دست شفابخش امامت را بر سر هر كس كه اراده فرمود بگذارد و آنگاه هم به بركت او، خرد آن فرد، كامل و انديشه او از راه اعجاز، رشد كند و به عاليترين مدارج كمال و جمال معنوى و روحى اوج گيرد.

۲ - دوم اينكه: اين جمله، رمز و رازى باشد كه بيانگر تصرف آن حجت خدا را در انديشه هاى مردم است. چنانكه گويى به شستشوى مغزى پرداخته و همه بافته هاى ذلت بار و اثرات سوء فشارها، اختناقها، سادگيها و ناتوانيها را بكلى پاك و پاكيزه بشويد و دور بريزد و آنگاه با افشاندن بذر دانش و بينش، نصايح حكيمانه و پند و اندرزهاى رسا و دانشهاى مفيد و ارزشهاى والاى عقيدتى و اخلاقى و... خواسته خويش را كه كمال عقلها و انديشه ها در شيعيان است، تحقق بخشد.

به هر حال، جامه تشيع در عصر ظهور در ابعاد فكرى و عقيدتى و فرهنگى... به تبلور بى نظيرى مفتخر خواهد شد.

امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«ان قائمنا اذا قام مدالله لشيعتنا فى اءسماعهم و اءبصارهم، حتى لايكون بينهم و بين القائم بريد يكلمهم فيسمعون و ينظرون اليه و هو فى مكانه ».( ۷۲۳ )

يعنى: هنگامى كه قائم ما قيام كند، خداوند در دستگاه شنوايى و بينايى شيعيان ما، گستردگى و كشش ويژه اى مى بخشد تا ميان آنان و مهدى ما واسطه و نامه رسان يا فاصله اى نباشد.

از اين رو آن حضرت با آنان سخن مى گويد و سخنانش را همگى مى شنوند و در حاليكه او در اقامتگاه خويش است، جمال دل آراى او را مى نگرند و مى بينند و سخنان روحبخشش را مى شنوند.

و نيز فرمود:

«ان المؤمن فى زمان القائم و هو بالمشرق ليرى اخاه الذى فى المغرب و كذا الذى فى المغرب يرى أخاه الذى بالمشرق ».( ۷۲۴ )

يعنى: مؤ من در عصر قائم در حاليكه در مشرق است، برادر خويش را كه در مغرب است مى بيند و همانگونه آنكه در مغرب است برادر مؤ من خويش را در مشرق مى بيند.

اين دو روايت را در روزگار ما به ظاهر مى توان به دستگاه تلويزيون انطباق داد. از اين رو مى توان اظهار نظر كرد كه امام عصرعليه‌السلام بر صفحه تلويزيون ظاهر مى گردد تا بدان وسيله، پيام و ديدگاههاى تربيتى و آموزشهاى اسلامى خويش را به جهانيان بيان كند و در نتيجه، مردم جهان در شرق و غرب زمين، آن گرامى را در حاليكه در اقامتگاه خويش است، خواهد ديد و پيام جانبخش او را خواهند شنيد، همانگونه كه اينك كاربرد تلويزيون، انتقال صدا و تصوير از نقطه اى به ديگر نقاط گيتى است.

و نيز مى توان گفت: شيعيان كه در آن روزگار، جامعه بزرگ جهانى را تشكيل مى دهند هر كدام مى توانند ديگرى را بر صفحه تلويزيون بنگرد و سخن او را بشنود.

امام باقرعليه‌السلام فرمود:

«...و يخرج الناس خراجهم على رقابهم الى المهدى و يوسع الله على شيعتنا ولو لا ما يدركهم من السعادة لبغوا ».( ۷۲۵ )

يعنى: مردم، ماليات اموال و امكانات خويش را خود به دلخواه و افتخار بسوى دولت مهدى مى برند و خداوند بر شيعيان ما چنان وسعت و بركت و رفاه و امكاناتى ارزانى مى دارد كه اگر حقيقت سعادت و نيكبختى را نمى فهميدند و به ارزشهاى اخلاقى آراسته نبودند، مست امكانات مى شدند و به طغيان و تجاوز سر برمى داشتند. اما آنان به دليل رشد فكرى و تكامل عقلى، خداى را سپاس مى گذارند و به وظايف خويش در نهايت جديت عمل مى كنند.

اين روايت ارزنده، نشانگر اوج رشد فكرى و تكامل عقلى شيعيان در عصر ظهور و ارزيابى درست رخدادها و دريافت و تحليل صحيح و آگاهانه امور است. و نيز بيانگر اين نكته دقيق كه آنان با وجود برخوردارى از نعمت رفاه و امكانات گسترده و احساس قدرت و شوكت، نه راه سركشى و طغيانگرى در پيش مى گيرند و نه به آفت سستى و كسالت و عياشى رو مى آورند، با اينكه طبيعت انسانهاى ساخته نشده به گونه اى است كه به هنگام احساس قدرت و بى نيازى، طغيان مى كنند.

براى نمونه: كارگر و كشاورز، معمولا هنگامى كه وسايل و امكانات زندگى بطور گسترده برايشان فراهم باشد چه بسا كه كار و كشاورزى را بخاطر احساس بى نيازى رها كنند و با اين عمل ناهنجار، نظام جامعه را دچار اختلال سازند. چرا كه اگر صاحبان مشاغل و حرفه ها بخاطر احساس بى نيازى به منافع و درآمد كار خويش آن را تعطيل كنند، نظام اجتماعى از هم مى پاشد.... اما در عصر ظهور، بخاطر تكامل عقلها و رشد افكار و انديشه ها، مردم در شرايطى هستند كه كار را نه بخاطر درآمد و منافع آن، بلكه بخاطر احساس مسئوليت، آن هم در اوج بى نيازى و برخوردارى و رفاه، به شايستگى انجام مى دهند و اين مفهوم سخن حضرت باقرعليه‌السلام است كه مى فرمايد:

(آنان بخاطر آراستگى به ارزشهاى اخلاقى و بخاطر احساس مسئوليت در برابر جامعه مترقى خويش، با وجود امكانات گسترده زندگى و رفاه و غنا، كار خويش را در نهايت جديت و پشتكار به انجام مى رسانند و هرگز مست قدرت و شوكت و امكانات نمى گردند.


دوران حكومت درخشان امام مهدى

روشن است كه ما دوران حكومت و سالهاى زمامدارى امام مهدىعليه‌السلام را تنها مى توانيم از طريق رواياتى كه حدود آن را بيان مى كند بشناسيم. و روايات رسيده در اين مورد مختلف است:

۱ - دسته اى از روايات، مدت حكومت او را، پس از قيام جهانى اش ۷ سال عنوان مى سازد.

۲ - برخى از روايات، اين دوران درخشان را به حدود ۲۰ سال تعبير مى كند.

۳ - دسته سوم از ۷۰ سال سخن مى گويد.

۴ - و رواياتى هم هست كه عدد ديگرى را نشان مى دهد.

اما به نظر نگارنده، روايات دسته دوم كه سالهاى حكومت آن حضرت، پس از قيام براى اصلاح جهان را، حدود ۲۰ سال عنوان مى كند بيشتر است و بدان دسته بهتر مى توان اعتماد كرد. چرا كه اين گروه از روايات از امامان اهل بيتعليهم‌السلام كه خداوند آنان را از هر لغزش و اشتباه و پليدى، پاك و پاكيزه ساخته، رسيده است.

اينك برخى از آن روايات:

۱ - امام صادقعليه‌السلام در اين مورد فرمود:

«ملك القائم منا تسع عشرة سنة و أشهرا ».( ۷۲۶ )

يعنى: حكومت درخشان و شكوهبار قائم ما، نوزده سال و چند ماه خواهد بود.

۲ - و در بيان ديگرى مى فرمايد:

«يملك القائم عليه‌السلام تسع عشرة سنة و أشهرا ».( ۷۲۷ )

يعنى: قائمعليه‌السلام حدود نوزده سال و چند ماهى پس از قيام جهانى اش حكومت خواهد كرد.

۳ - جابر بن يزيد جعفى از حضرت باقرعليه‌السلام پرسيد كه: (سرورم! قائمعليه‌السلام در روزگار خويش چه مدت به تدبير امور و تنظيم شئون امت و حكومت عادلانه جهانى مى پردازد؟)

حضرت فرمودند: (از روز قيام او تا رحلتش، حدود نوزده سال، فاصله است.)( ۷۲۸ )

روشن است كه اين روايت با دو روايت رسيده از امام صادقعليه‌السلام تناقض و تضادى ندارد. چرا كه طبق رواياتى كه در بخش ظهور آمد، قيام جهانى آن حضرت اندكى پس از ظهورش خواهد بود و قيام و ظهورش برخلاف پندار بسيارى در دو مرحله خواهد بود، نه يك مرحله.

زندگى آن حضرت چگونه به پايان خواهد رسيد؟

در ميان عالمان و محدثان شيعه، اين سخن پيامبر شهرت دارد كه فرمود:

«ان أمر الخلافة يملكه اءحد عشر اماما من صلب على و فاطمة، ما منا الا مسموم اءو مقتول ».( ۷۲۹ )

يعنى: خلافت و جانشينى مرا، يازده امام از نسل على و فاطمه به عهده خواهند گرفت. و از ما نيست جز اينكه بوسيله سم (خيانت) يا شمشير بيداد، در راه حق و عدالت به شهادت خواهد رسيد.

اين روايت را يكى از ياران و شاگردان امام حسنعليه‌السلام بدين صورت آورده است كه آن حضرت فرمود:

«والله لقد عهد الينا رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ان هذا الامر يملكه احد عشر اماما من ولد على و فاطمة عليه‌السلام ما منا الا مسموم او مقتول ».( ۷۳۰ )

يعنى: بخداى سوگند! ما را با پيامبر گرامى عهد و پيمانى است كه خلافت و جانشينى او را يازده امام از فرزندان على و فاطمهعليه‌السلام يكى پس از ديگرى به عهده خواهند گرفت. و يادآورى كرد كه: همه ما، مسموم و يا شهيد راه حق و عدالت خواهيم بود.

و از امام صادقعليه‌السلام نيز روايتى در تصديق و تاءييد اين بيان رسيده.

اين از نظر روايات، اما از ديدگاه تاريخ:

هنگامى كه به تاريخ بنگريم مى بينيم، كتابهاى تاريخى اين روايت را تاءييد مى كند. چرا كه تاريخ، بيانگر آن است كه امیرمؤمنانعليه‌السلام با شمشير به شهادت رسيد و امام حسنعليه‌السلام بوسيله سم خيانت. امام حسينعليه‌السلام با شمشير استبداد و امام سجاد با سم آن.

همينگونه كتابهاى تاريخى، گواه اين مطلب است و نيازى به برشمردن امامان نورعليهم‌السلام يكى پس از ديگرى نمى نگريم كه تا حضرت عسكرىعليه‌السلام همگى در فشار استبداد حاكم بر عصر و زمانشان بودند و از سوى حكومتهاى بيدادگر (اموى) و (عباسى) نقشه خيانتكارانه اى براى شهادت آنان طرح و به اجرا درآمد.

نگارنده بر اين باور است كه ترديد در اين امور، ترديد در حقايق مسلم و مسايل قطعى است و هركس در اينها ترديد كند به آفت كوته فكرى كه آفتى علاج ناپذير است، گرفتار است.

بازگشت به بحث:

امام مهدىعليه‌السلام يكى از امامان راستين و آخرين آنهاست. از اين رو روايت مورد بحث شامل حال آن گرانمايه عصرها و نسلها نيز مى گردد.

آن حضرت، طبق اين روايت، بطور طبيعى جهان را بدورد نمى گويد، بلكه با شمشير ستم و يا بوسيله سم خيانت به شهادت مى رسد.

نگارنده در منابع موجود، چيزى كه دلالت بر شهادت آن گرانمايه جهان هستى داشته باشد، جز عبارت (الزام الناصب) نيافته است.

نويسنده كتاب فوق، تحت عنوان: (چكيده اعتقاد برخى از علما در مورد (غيبت)، (ظهور) و (رجعت امامان خاندان وحى و رسالت) آورده است كه:

(به عقيده برخى از علما، از جمله مسايلى كه شايسته است بدان اعتقاد داشته باشيم، رجعت آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در عصر ظهور است...)

تا مى گويد: (... پس از ظهور امام مهدىعليه‌السلام و گذشتن هفتاد سال از حكومت عادلانه و پربركت او و سرشار ساختن زمين و زمان از عدل و داد، پايان زندگى سراسر افتخار او بسر مى رسد. و زنى تبهكار از (بنى تميم) كه بسان مردان مو بر چهره دارد، روزى به هنگام عبور آن حضرت از كوچه با افكندن تخته سنگى از پشت بام، او را به شهادت مى رساند. و حضرت حسينعليه‌السلام پس از رجعت به دنيا به همراه ديگر امامان نورعليهم‌السلام پيكر مطهر او را تجهيز و به خاك مى سپارد....)

آنگاه نويسنده كتاب مورد اشاره، خاطر نشان مى سازد كه اين جملات از روايات برگرفته شده است.

اما كاش اين عالم بزرگوار رواياتى را كه اين مطلب از آنها برداشت شده است مى آورد تا چگونگى شهادت آن پيشواى جهانى براى ما روشن مى گشت. و كاش نگارنده اين كتاب، نام اين دانشمندى را كه فشرده سخن او را آورده است ذكر مى كرد.

به هر حال، به نظر ما، اين مطلب سربسته و نارسا و بدون دليل است، از اين رو پذيرفتن شهادت آن حضرت بدينصورت مشكل است.

شهادت او بوسيله (سم) نيز در روايات تصريح نشده است، بنابراين چگونگى رحلت آن گرامى را تنها خدا مى داند و بس.


نماز بر امام معصومعليه‌السلام

از جمله عقايد شيعه از روزگاران گذشته تاكنون اين بوده است كه پيكر امام معصوم را جز امام معصوم غسل نمى دهد و جز او بر پيكرش نماز نمى گذارد.

اين انديشه تا آنجايى جا افتاده و مشهور بود كه (گروه واقفيه) از اين راه بر درستى شيوه خويش در عصر حضرت رضاعليه‌السلام استدلال مى كردند. رهبر اين گروه به هشتمين امام معصومعليه‌السلام گفت: (از پدران شما روايت است كه كار غسل و كفن و نماز امام معصوم را جز امام معصوم انجام نمى دهد، اگر شما امام پس از پدرت حضرت كاظم هستى، چرا بر پيكر او نماز نخواندى؟)

حضرت در پاسخ اين مرد فرمود: (آيا حضرت حسينعليه‌السلام از نظر شما امام راستين نيست؟)

على بن ابى حمزه بطائنى گفت: (چرا!)

فرمود: (پس چه كسى بر او نماز خواند؟)

پاسخ داد: (حضرت سجادعليه‌السلام !)

حضرت رضا فرمود: (امام سجاد كجا بود؟ او كه در زندان دژخيم اموى عبيدالله زندانى بود.)

پاسخ داد: (آن حضرت در پرتو اعجاز و قدرت ويژه امامت از زندان خارج شد و به كربلا آمد و پس از انجام امور بى آنكه زندانبانان بدانند، بازگشت.)

حضرت رضاعليه‌السلام فرمود: (اگر اين كار بر امام سجادعليه‌السلام كه آن روزها در زندان و اسارت بود ممكن باشد، پس چرا به امام راستين ديگرى كه در زندان و اسارت هم نبود ممكن نباشد كه از مدينه به بغداد بشتابد و بر پيكر مطهر پدر نماز بخواند و آنگاه به مدينه بازگردد؟)( ۷۳۱ )

اينجا بود كه رهبر گروه واقفيه بى پاسخ ماند.


نگرشى بر اين روايت

اين روايت نياز به اندكى شرح و توضيح دارد:

پس از شهادت حضرت كاظمعليه‌السلام گروهى در امامت رضاعليه‌السلام ترديد و توقف كردند. از اين رو بدانان (واقفيه) گفته شد. اين فرقه، پس از شهادت امام كاظمعليه‌السلام پديد آمد و پس از اندكى نيز منقرض گرديد.

به هر حال منظور اين است كه رهبر گروه (على بن ابى حمزه) به حضرت رضاعليه‌السلام مى گويد: (از امامان اهل بيتعليهم‌السلام روايت است كه: پيكر امام معصوم را جز امام معصوم غسل نمى دهد و جز او بر آن پيكر مقدس نماز نمى گذارد.)

امام كاظمعليه‌السلام در بغداد و در زندان هارون به شهادت رسيد و فرزندش حضرت رضاعليه‌السلام در مدينه بود به همين جهت، رهبر گروه مورد اشاره، از حضور حضرت رضاعليه‌السلام در مراسم غسل و نماز بر پيكر پدرش مى پرسد.

و آن گرامى پاسخ مى دهد: (امام سجادعليه‌السلام از طريق اعجاز و قدرت والاى امامت بهره گرفت و از زندان به كربلا رفت....)

حضرت مى فرمايد: (شما از كجا مى دانيد كه امام پس از حضرت كاظمعليه‌السلام نيز در پرتو اعجاز از مدينه به بغداد نيامده و مراسم مذهبى غسل و نماز بر پيكر پدرش را به عهده نگرفته است؟)

و بدينسان رهبر گروه، بى پاسخ مى ماند.

روشن است كه منظور از اين روايت، اين است كه اين عقيده و انديشه كه امام معصومعليه‌السلام را جز همانند خويش غسل نمى دهد و بر پيكرش نماز نمى گذارد، يك عقيده ديرينه و مشهور در ميان شيعيان است. و حضرت رضاعليه‌السلام اين عقيده را ساختگى و بى اساس اعلان نكرد بلكه آن را تقرير فرمود و تقرير آن حضرت دليل بر صحت اين انديشه است.

بنابراين، ناگزيرم بپذيريم كه پيكر مطهر امام مهدىعليه‌السلام را پس از پايان زندگى پرافتخارش امام معصوم و مطهرى غسل خواهد داد و بر آن نماز خواهد گذارد.

در بخش پايانى، نمونه هايى از روايات را خواهيم آورد كه تصريح مى كند كه امام حسينعليه‌السلام نخستين كسى است كه به دنيا رجعت مى كند و همان گرامى است كه غسل بر پيكر امام مهدىعليه‌السلام را بر عهده مى گيرد و بر پيكر او نماز مى گذارد.

در بخش يازدهم نيز، تحت عنوان: چگونگى بهره ورى از امام غائبعليه‌السلام روايتى از امام صادقعليه‌السلام آورديم كه مى فرمايد:

«لم تخل الارض منذ خلق الله آدم من حجة لله فيها، ظاهر مشهور اءو غائب مستور، و لاتخلوا - الى إن تقوم الساعة من حجة لله فيها و لو لا ذلك لم يعبدالله

يعنى: زمين از روزى كه خداوند آدم را آفريد از حجت خدا خالى نمانده است گاه حجت خدا آشكار و شناخته شده بوده است و گاه نهان و پوشيده از نظرها و همانگونه زمين تا روز رستاخيز، خالى از حجت نخواهد ماند اگر جز اين باشد خداى يكتا پرستش نمى شود.

اين روايت خود از روايات صحيح و متواتر است از اين رو جاى اين سؤال است كه: (پس از پايان عمر امام مهدىعليه‌السلام امام و حجت كيست؟) و راهى جز پذيرش (رجعت) نمى ماند كه در بخش آينده در اين مورد بحث خواهيم كرد.


رجعت چيست

پيش از هر چيز، بايد اصل (رجعت) را شناخت. به همين جهت، جاى اين سؤال است كه: (رجعت چيست؟)

رجعت بدين مفهوم است كه: امامان خاندان وحى و رسالتعليهم‌السلام و انبوهى از كسانى كه جهان را بدورد گفته اند، بار ديگر پس از حضرت مهدىعليه‌السلام و پيش از شهادت او به خواست خدا و اراده حكيمانه او، بدين جهان باز مى گردند و نخستين رجعت كننده حضرت امام حسينعليه‌السلام است و پس از آن وجود گرانمايه، همه امامان اهل بيتعليهم‌السلام يكى پس از ديگرى. اين فشرده و عصاره بحث (رجعت).

در اين مورد، روايات بسيارى رسيده است كه شمار آنها از دهها روايت مى گذرد كه اين روايات اصل (رجعت) و ابعاد و چگونگى آن را شرح مى دهد.

روزگارى سپرى شده است كه عقيده به (رجعت) گناهى نابخشودنى و جنايتى غيرقابل گذشت قلمداد گشته و مخالفان منحرف و تندروى اين عقيده، به موافقان آن يورشهاى بى رحمانه برده و بر ضد اين عقيده تاخت و تازها نموده اند، به گونه اى كه گويى با كفر و ماديگرى مبارزه مى كنند.

اينك ما بر آنيم تا اين انديشه را بر روى ميز تشريح قرار دهيم و از ابعاد و حقيقت آن آگاه شويم و آنگاه آن را به كتاب خدا و سنت پيامبر و عقل عرضه داريم و بنگريم كه ديدگاه قرآن و سنت و خرد سالم نسبت به اين عقيده چيست؟ آيا اين انديشه و عقيده چيزى است كه در خور استهزاء و تاخت و تاز است يا نه؟

نكاتى كه لازم است در اين بخش مورد بحث قرار گيرد عبارتند از:

۱ - زنده شدن مردگان در روز رستاخيز

۲ آيا پيش از روز رستاخيز خداوند كسى را زنده نموده است؟

۳ قرآن و مساءله رجعت

۴ رجعت در آئينه روايات

۵ چه كسانى به دنيا باز مى گردند؟

زنده شدن مردگان در روز رستاخيز

عقيده به رستاخيز و زنده شدن مردگان، اصل خدشه ناپذيرى است كه از اصول دين شمرده شده است و تصور نمى كنم هيچ فردى، مسلمان و مؤ من به قرآن و اسلام باشد و آنگاه با وجود صدها آيه قرآن و صدها روايت و دلايل مسلم عقلى، باز هم به رستاخيز و مساءله معاد ايمان نياورد.

ما اينك در انديشه طرح بحث (معاد) نيستيم بلكه تنها به نكات مهم و خدشه ناپذيرى از آن براى ورود به بحث (رجعت) اشاره مى كنيم:

۱. واقعيت اين است كه تمامى مسلمانان از هر مذهب و گروهى كه باشند، در اين اصل، اتفاق نظر دارند كه خداوند، تمامى بندگان خويش را از آغاز تا فرجام گيتى، همه و همه، حتى جنينهاى سقط شده را، در روز رستاخيز زنده مى سازد.

قرآن شريف در اين مورد مى فرمايد:

( وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا ) ( ۷۳۲ )

يعنى: و همه را براى حسابرسى گرد مى آوريم و يك تن از ايشان را رها نخواهيم ساخت.

شايد بسيارى از دين باوران و پيروان مذاهب نيز در اين اصل با مسلمانان هم عقيده و همگام باشند؛ چرا كه زنده شدن مردگان به فرمان خدا و اراده او در روز رستاخيز از ديدگاه مسلمانان از مسايل قطعى و ترديدناپذير است و اگر ديگران آن را بعيد بشمارند هيچ مسلمانى آن را نمى تواند دور از انتظار شمرده و بدان ترديد ورزد.

آرى! مشركان و ماديگرايان، برانگيخته شدن در روز رستاخيز و حساب و كتاب را انكار نموده و مى گويند:

( أَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ) .( ۷۳۳ )

يعنى: آيا هنگامى كه ما مرديم و تبديل به خاك و استخوان شديم ما را زنده خواهند ساخت؟

ما در اينجا، در فكر پاسخ گفتن به اين پندار ماديگرايان نيستم بلكه تنها اين سؤال را طرح مى كنيم كه زنده شدگان مردگان در روز رستاخيز، يك اصل قطعى اسلامى است. اينك، آيا خداوند قبل از رستاخيز نيز كسى را زنده ساخته است؟

واقعيت اين است كه: هر كس ايمان به معاد دارد و باور مى كند كه خداوند در روز رستاخيز تمامى انسانها را زنده مى سازد، بر چنين انسان با ايمانى، مشكل نيست كه ايمان بدين واقعيت نيز بياورد كه خداوند بر هركارى تواناست و مى تواند برخى از بندگانش را بيافريند همانگونه كه بر آفرينش دگرباره همگى آنان در روز رستاخيز تواناست.

نه خرد و انديشه اين واقعيت را ناممكن مى شمارد و نه كتاب و سنت.

قرآن و....

قرآن بيانگر اين واقعيت است كه نه تنها احياى مردگان پيش از معاد ممكن است، بلكه بارها انجام شده است. اينك از آياتى كه براى منصفان بسنده است، نمونه هايى را مى آوريم و حق ستيزان هم كه به بيان قرآن: هر آيه و معجزه اى كه بنگرند، بدان ايمان نمى آورند:

«....و ان يرو اكل آيه لايؤ منوا بها ...»( ۷۳۴ )

نمونه آيات

۱. قرآن در اين مورد مى فرمايد:

( ...وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ (۷۲) فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَٰلِكَ يُحْيِي اللَّهُ الْمَوْتَىٰ وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ..) ( ۷۳۵ )

يعنى: و به ياد آوريد هنگامى را كه كسى را كشتيد و درباره او با يكديگر به ستيزه برخاستيد در حالى كه خدا آنچه را پنهان مى كرديد آشكار ساخت. پس گفتيم پاره اى از آن مقتول بزنيد، خدا مردگان را اينگونه زنده مى سازد و نشانه هاى قدرت خويش را اينگونه به شما مى نماياند.

در آيه شريفه، روى سخن با بنى اسرائيل است، چرا كه يكى از آنان در زندگى خويش فردى از نزديكانش را كشت آنگاه پيكر او را بر سر راه گروهى از گروههاى بنى اسرائيل افكند و سپس همان قاتل فريبكار خودش آمد و خونخواهى نمود.

مردم از موسى پرسيدند كه: (قاتل اين بنده خدا كيست كه در مورد قاتل آن اختلاف مى كنند؟)

موسى فرمود گاوى را بكشند و با جزئى از اجزاى آن، مقتول را بزنند و آنگاه كه به دستور آن حضرت عمل كردند مرده زنده شد و قاتل خويش را معرفى كرد و بار ديگر از دنيا رفت.

قرآن پس از ترسيم اين داستان شنيدنى مى فرمايد: (خداوند اينگونه مردگان را زنده مى سازد.)

از آيه شريفه، اين واقعيت دريافت مى گردد كه خداوند، مقتول بنى اسرائيل را در همين جهان و پيش از روز رستاخيز زنده ساخت. اين نمونه اى از رجعت يا بازگشت به دنيا.

۲.( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَاهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ ) .

يعنى:( ۷۳۶ ) آيا آن هزاران تن را نديده اى كه از بيم مرگ از خانه هاى خويش بيرون رفتند؟ سپس خدا به آنان گفت: بميريد! آنگاه همه را زنده ساخت. خداوند به مردم نعمت مى دهد اما بيشتر مردم، سپاس نعمتهاى خدا را بجا نمى آورند.

تفسير آيه:

اين آيه شريفه در مورد گروهى از بنى اسرائيل سخن مى گويد. آنان دسته اى بودند كه از بيمارى كشنده طاعون كه در سرزمينشان پديدار شد، از آنجا گريختند. مفسران در شمار آنان بحث دارند برخى آنان را سه هزار نفر آمار مى دهند و برخى چهل هزار نفر و برخى ديگر هفتاد هزار....

اينان از وحشت بيمارى طاعون، از شهر و ديار خويش گريختند اما خداوند همه آنان و چارپايانشان را كشت، پيكرهاى آنان از هم گسيخت و اعضا و اندامهايشان متلاشى گشت.

روزى پيامبرى از پيامبران خدا از كنار شهر و ديار و پيكرهاى متلاشى شده آنان مى گذشت كه از خداى توانا درخواست كرد آنان را زنده سازد و خداوند همه را زنده ساخت، همانگونه كه آيه شريفه اين مطلب را به صراحت بيان مى كند.

۳. «أو كالذى مر على قرية و هى خاوية على عروشها قال: إنى يحيى هذه الله بعد موتها؟ فاءماته الله مأئة عام، ثم بعثه، قال: كم لبثت؟ قال: لبثت يوما اءو بعض يوم. قال: بل لبثت مائة عام، فانظر الى طعامك و شرابك لم بتسنه، و انظر الى حمارك و لنجعلك آية للناس و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما، فلما تبين له قال: أعلم إن الله على كل شى ء قدير ..»( ۷۳۷ )

يعنى: يا به مانند آنكه برخى از مفسرين گفتند مراد عزير بوده به دهكده اى گذر كرد كه خراب و ويران شده بود، گفت: (به حيرتم كه خدا چگونه باز اين مردگان را زنده خواهد كرد.)

پس خداوند او را مى راند و پس از صد سال او را برانگيخت و زنده ساخت و بدو فرمود كه: (چند مدت درنگ نمودى؟)

جواب داد: (يك روز يا پاره اى از يك روز.)

خداوند فرمود: (نه چنين است! بلكه صد سال است كه به خواب مرگ افتادى نظر در طعام و شراب خود بنما مفسرين گفتند طعامش انگور و انجير و شراب آب انگور بود كه هنوز تغيير ننموده و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود و ما تو را حجت براى خلق قرار دهيم كه امر بعثت را انكار نكنند و بنگر در استخوانهاى آن كه چگونه درهمش پيوسته و گوشت بر آن پوشانيم.)

چون اين كار بر او روشن و آشكار گرديد گفت: (همانا اكنون به حقيقت و يقين مى دانم كه خداوند بر هر چيز تواناست.)

تفسير آيه

منظور ما در اينجا تفسير كامل آيه شريفه نيست بكله ترسيم نمونه هايى است كه طبق تصريح قرآن خداوند برخى از بندگانش را پيش از فرا رسيدن روز رستاخيز زنده ساخته و به اين دنيا باز گردانيده است.

طبق آيه شريفه، اين پيامبرى از پيامبران خداست كه بر شهر و ديارى كه خانه ها بر سر مردم فرو ريخته و از ساكنانش تهى بوده گذر نموده است.

آنگاه پس از تماشاى استخوانهاى متلاشى شده از خود پرسيده است كه: (براستى خداوند چگونه اين مردگان را زنده خواهد ساخت؟)

خداوند خود او را به كام مرگ فرستاده و پس از صد سال او را زنده ساخته و ندايى از آسمان شنيده است كه: (هان! بگو چند وقت است كه خفته اى؟)

پاسخ داده است كه: (يك روز يا پاره اى از روز.)

چرا كه بامدادى از دنيا رفته بود و شامگاهى پس از يك صد سال بار ديگر لباس زندگى پوشيده بود به همين جهت پنداشته بود كه يك روز خفته است يا نصف روز.

۴. «و اذ قلتم يا موسى! لن نؤ من لك حتى نرى الله جهرة ».( ۷۳۸ )

يعنى: و آنگاه را كه گفتيد: (اى موسى! ما تا هنگامى كه خدا را به آشكار نبينيم به تو ايمان نمى آوريم.) و همچنانكه مى نگريستيد صاعقه شما را فرا گرفت. پس شما را پس از مردن، زنده ساختيم شايد سپاسگزار گرديد.

اين داستان در دو جاى از قرآن شريف آمده است، نخست در سوره (بقره) كه ترجمه شده و ديگر در سوره (نساء) كه مى فريايد:

( فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ) .( ۷۳۹ )

يعنى: پس گفتند: (اى موسى!) خدا را به آشكار به ما بنماى و بخاطر اين سخن كفرآميزشان صاعقه آنان را فرا گرفت.

فشرده داستان اين است كه: يهوديان به حضرت موسىعليه‌السلام گفتند: (ما به تو و رسالت تو ايمان نمى آوريم تا آنگاه كه خدا را بطور آشكار و به چشم خود ببينيم. از اين رو صاعقه آنان را گرفت و در حالى مى نگريستند.

آنگاه آنان را پس از مرگشان بار ديگر خداى جهان آفرين برانگيخت و هر هفتاد نفر زنده شدند و بار ديگر مدتى طولانى در اين جهان زندگى كردند.)

بدينسان اين آيه شريفه نشانگر گروهى است كه مردند و بار دگر خدا آنان را پيش از روز قيامت زندگى بخشيد.

۵.( وَرَسُولًا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ ...) ( ۷۴۰ )

يعنى: و او را به رسالت بسوى بنى اسرائيل مى فرستد كه او به آنان مى گويد: (من از جانب پروردگارتان آمده ام. من برايتان از گل چيزى چون پرنده مى سازم و در آن مى دمم، پس به اذن خدا پرنده اى مى شود؛ و كور مادر زاد و برص گرفته را شفا مى بخشم و به فرمان خدا مرده را زنده مى كنم...)

جريان حضرت عيسىعليه‌السلام و احياى مردگان بدست او در دو سوره از قرآن آمده است: نخست در سوره آل عمران كه ذكر شد و ديگر در سوره مائده كه مى فرمايد:

( ...وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِي ...) ( ۷۴۱ )

يعنى: و آنگاه كه به فرمان من، از گل چون پرنده مى ساختى و در آن مى دميدى و به اذن من پرنده اى مى شد و كور مادر زاد و پيسى گرفته را به اذن من شفا مى دادى و آنگاه كه مردگان را به اذن من زنده مى ساختى...

در اين دو آيه شريفه، اين واقعيت آمده است كه: حضرت عيسعليه‌السلام مردگان را به اذن خدا و در پرتو قدرت او زنده مى ساخت تا آنجا كه در تاريخ آمده است كه: (فرزند حضرت نوحعليه‌السلام سام را، با وجود گذشت قرنها از مردنش، زنده ساخت.)( ۷۴۲ )

به هر حال منظور از ترسيم اين آيات پنجگانه بيان اين واقعيت است كه خداى جهان آفرين شمارى از مردگان را به دعاى حضرت عيسىعليه‌السلام پيش از فرا رسيدن رستاخيز زنده ساخت.

آرى! خواننده گرامى! اين واقعيت روشن و روشنگر را تنها به عنوان نمونه براى زنده شدن مردگان پيش از قيامت و وقوع اين حقيقت ترسيم كرديم و فكر نمى كنيم هيچكس در صراحت آيات پيرامون موضوع مورد بحث بتواند ترديد كند.

اينك نگرشى بر روايات

رواياتى كه بيانگر زنده شدن مردگان پيش از فرا رسيد رستاخيز باشد، بسيار است و بر سه بخش قابل تقسيم مى باشند:

۱. انبوه روايتى كه از زنده شدن مردگان بدست پيامبران گذشته سخن مى گويد و اين دسته بسيار است.

۲. دسته ديگر رواياتى است كه تصريح مى كند كه به دعاى خالصانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و به دست او مردگانى زنده شدند.

۳. و رواياتى كه نشانگر آن است كه بر اثر دعاى برخى از امامان معصومعليهم‌السلام برخى مردگان زنده شدند، كه ما براى رعايت اختصار، از آوردن نمونه هاى مى گذريم.

آرى! خوانند عزيز! اين سه دسته روايات هر كدام دليل بر امكان رجعت و زنده شدن برخى از مردگان پيش از روز رستاخيز است.


قرآن و مسأله رجعت

هدف اصلى ما از آوردن آيات شريفه قرآن كه از زنده شدن برخى از مردگان گزارش مى كند و نيز ترسيم دسته هاى روايات در اين مورد، اين است كه زمينه طرح اين سؤال فراهم آيد كه: (آيا در قرآن شريف بر مساءله رجعت دليل داريم؟)

پاسخ:

آرى! در قرآن كريم آيات متعددى است كه امامان اهل بيتعليهم‌السلام آنها را به مساءله رجعت تفسير كرده اند. و روشن است كه امامان معصومعليهم‌السلام مترجمان و مفسران حقيقى وحى الهى هستند. قرآن در خانه آنان فرود آمده و صاحبان خانه از آنچه در خانه است از همگان آگاهتر و داناترند.

پيش از آوردن نمونه هايى از آيات قرآن در اين مورد، توجه شما خوانند گرامى را به اين نكته معطوف مى دارم كه برخى از دانشمندان معاصر، ۷۶ آيه از آيات را كه تأویل به رجعت شده است گرد آورده اند و اينها غير از انبوه روايات در اين مورد است كه از آنها سخن خواهد آمد.

و اين مطلب شگفتى هم ندارد چرا كه اصل رجعت از موضوعات عقيدتى است. طبيعى است كه بر آن تأکید شده باشد.

نمونه هايى از آيات

۱.( وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا ) ( ۷۴۳ )

يعنى: و آن روز كه از هر امتى، گروهى از كسانى را كه آيات ما را دروغ انگاشتند محشور گردانيم.

از امام صادقعليه‌السلام روايات متعددى در تأویل اين آيه شريفه در مورد رجعت رسيده است؛ از جمله اين روايت است كه:

مردى به اما صادقعليه‌السلام گفت: (اهل سنت مى پندارند كه اين آيه شريفه كه مى فرمايد: (و يوم نحشر من كل امة فوجا) در مورد روز قيامت است.)

امام صادقعليه‌السلام فرمود: (آيا خداوند در روز رستاخيز از هر امتى گروهى را محشور مى سازد و بقيه آنان را وا مى گذارد؟ هرگز! اين در مورد رجعت است كه برخى را زنده مى سازد. اين آيه شريفه در مورد قيامت است كه مى فرمايد:

( وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا ) .( ۷۴۴ )

يعنى: و همه آنان را گرد خواهيم آورد و هيچ يك را فروگذار نخواهيم كرد.

و نيز در مورد آيه شريفه( وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا ) فرمود:

(همه انسانهاى با ايمانى كه بناحق كشته شده باشند رجعت مى كنند و پس از آن از دنيا مى روند. رجعت براى مؤمنان خالص و نيز كافران محض است.)( ۷۴۵ )

ميان سيد اسماعيل حميرى شاعر حقگوى شيعه و (سوارالقاضى) در مجلس (منصور) خليفه عباسى، مناظره ظريفى درگرفت كه خلاصه اى از آن ترسيم مى گردد:

قاضى دستگاه خلافت با اشاره به سيد حميرى به خليفه گفت: (اين مرد به رجعت معتقد است.)

سيد پاسخ داد: (اما در مورد گفتار قاضى، من به آنچه قرآن شريف بر آن رهنمون است ايمان دارم. و اين است كه مى فرمايد:

( وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا ) .

و در آيه ديگرى مى فرمايد:

( وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا ) .

از اين دو آيه شريفه دريافت مى شود كه دو حشر و نشر و زنده شدن هست، يكى از آن دو، عمومى و همگانى است و در روز رستاخيز است و ديگرى خصوصى كه همان رجعت گروههايى باشد... كه ما بر آن معتقديم.)

۲.( إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ ) .( ۷۴۶ )

يعنى: ما پيام آوران خويش و ايمان آورندگان را در زندگى دنيا و در روز قيامت كه شاهدان براى شهادت به پاى مى خيزند يارى مى كنيم.

از امام صادقعليه‌السلام در مورد اين آيه شريفه سؤال شده است كه فرمود:

(بخداى سوگند كه اين يارى رسانى، در رجعت خواهد بود. آيا نمى دانى كه بيشتر پيامبران خدا در دنيا به پيروزى ظاهرى نرسيده و به شهادت نائل آمدند، همينگونه امامان راستين؟ با اين بيان اين وعده پيروزى در هنگام رجعت خواهد بود.)( ۷۴۷ )

۳. «ربنا امتنا اثنين و احييتنا اثنين ».( ۷۴۸ )

يعنى: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده ساختى...

امام باقرعليه‌السلام فرمود: اين آيه شريفه مخصوص گروههايى است كه پس از مرگ بار ديگر به همين دنيا رجعت مى كنند.)( ۷۴۹ )

اين پرتويى كه از آيات شريفه كه امامان اهل بيتعليهم‌السلام بوسيله آنها بر مساءله رجعت استدلال نموده اند. اين اصل رجعت بصورت سربسته و كلى است كه در اين رابطه توضيحات لازم خواهد آمد.


رجعت در روايات

سؤال: (آيا در رواياتى دليلى براى رجعت هست؟)

جواب: (آرى! رواياتى كه از رجعت سخن مى گويد بسيار است و بر دو بخش قابل تقسيم مى باشند:

۱. رواياتى كه به صراحت از رجعت سخن دارند.

۲. زيارتهايى كه بوسيله آنها، امامان راستين را زيارت مى كنيم. و نيز دعاهايى كه در مناسبتهاى گوناگون خوانده مى شود كه از هر دو دسته مى توان بر مساءله رجعت استدلال كرد.

روايات، كه دلالتشان روشن است. اما زيارتها و دعاها نيز بدان دليل كه از ائمه معصومينعليهم‌السلام رسيده است، درست همانند روايات است و داراى پيام.

براى نمونه:

۱. مأمون خليفه عباسى از حضرت رضاعليه‌السلام پرسيد:

يا اباالحسن! ما تقول فى الرجعة؟

يعنى: در مورد رجعت چه مى فرماييد؟

امامعليه‌السلام فرمود:

«انها الحق، قد كانت فى الامم السالفة و نطق بها القرآن و قد قال رسول الله صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم :يكون فى هذه الامة كل ما كان فى الامم السالفة، حذو النعل بالنعل ...»( ۷۵۰ )

يعنى: رجعت درست است و در ميان امتهاى پيشين بوده است و قرآن از آن سخن گفته است. و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (در اين امت، درست همه آنچه در در امتهاى پيشين رخ داده است بى كم و كاست همانگونه رخ خواهد داد.)

۲. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«ايام الله ثلاثة: يوم يقول القائم و يوم الكرة (اى الرجعة) و يوم القيامة ».( ۷۵۱ )

يعنى: روزهاى خدا سه روز است:

روز قيام قائم، روز رجعت، روز رستاخيز.

چه كسانى رجعت خواهند نمود؟

پس از اينكه در پرتو قرآن و روايات و عقل ثابت گرديد كه: (رجعت يك واقعيت ترديدناپذير قرآنى و اسلامى و عقلى است.) اينكه جاى اين سؤال است كه: (چه كسانى رجعت خواهند كرد؟)

پاسخ اين است كه: منظور از رجعت عبارت است از:

۱. بازگشت امامان معصومعليهم‌السلام به دنيا، به اراده حكيمانه خدا.

۲. زنده شدن برخى از مردگان به اراده خدا و خروج آنان از قبر به هنگامه ظهور امام مهدىعليه‌السلام .

در مورد بازگشت برخى از مردگان به زندگى دنيا در بحث گذشته اندكى گفتگو شد.

۱. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«...ان الرجعة ليست بعامة و هى خاصة، لا يرجع الى الدنيا الا من محض الايمان محضا، او محض الكفر محضا ».( ۷۵۲ )

يعنى: رجعت براى همه مردم نيست، بكله براى گروههايى خاص است: مؤمنان خاص و كافران محض.

۲. مفضل آورده است كه در حضور امام صادقعليه‌السلام از قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب او كه در انتظارش از دنيا مى روند سخن به ميان آمد، آن حضرت فرمود:

«اذا قام اتى المؤ من فى قبره، فيقال له: يا هذا! انه قد ظهر صاحبك، فان تشاء ان تلحق به فالحق و ان تشاء ان تقيم فى كرامة ربك فاقم ».( ۷۵۳ )

يعنى: هنگامى كه قائم قيام كند فرستاده اى كنار قبر مؤ من مى آيد و به او مى گويد: (هان اى بنده خدا! امام تو قيام كرده است. اگر مى خواهى به او بپيوندى بپاخيز و اگر نمى خواهى و بر آن هستى كه همچنان در جوار رحمت پروردگارت اقامت گزينى، همينجا اقامت كن.)

۳. و نيز امامان اهل بيتعليهم‌السلام شيعيان خويش را دستور به دعا و نيايش به بارگاه خدا مى داند تا از خدا بخواهند كه آنان را پس از ظهور حضرت مهدىعليه‌السلام به دنيا بازگشت دهد تا آنان روزگار مبارك و پرشكوه حكومت او را درك نمايند.

آنان به پيروان خويش دعاهاى ارزنده و پرمحتوايى را براى اين خواسته مخصوص مى آموختند كه براى نمونه به فرازهايى از آنها كه اشاره به رجعت و بازگشت برخى از مردگان به دنيا در عصر ظهور دارد، مى نگريم.

۱. امام صادقعليه‌السلام در دعاى عهد كه از آن گرامى روايت شده است مى فرمايد:

«...اللهم ان حال بينى و بينه (اى الامام المهدى) الموت الذى جعلته على عبادك حتما مقضيا فاخرجنى من قبرى مؤ تزرا كفنى، شاهرا سيفى مجردا قناتى! ملبيا دعوة الداعى ...»( ۷۵۴ )

يعنى: بار خدايا! اگر ميان من و او، قانون مرگ كه آن را بر بندگانت مقرر داشتى حائل شد، مرا از قبرم بيرون آور در حالى كه كفن خود را بر كمر بسته و با شمشير از نيام كشيده و نيز، برافراشته در شهر و بيابان لبيك گوى او باشم.

۲. و نيز در زيارت حضرت هادى و حضرت عسكرىعليه‌السلام است كه:

«...و ان حال بينى و بين لقائه الموت الذى جعلته على عبادك حتما و اقدرت به على خليقتك رغما بابعثنى عند خروجه ظاهرا من حفرتى، مؤ تزرا كفنى حتى اجاهد بين يديه، فى الصف الذى اثنيت على اهل فى كتابك، فقلت:كانهم بنيان مرصوص ».( ۷۵۵ )

«اللهم! انى ادين بالرجعة، بين يدى صاحب هذه البقعة ...»( ۷۵۶ )

يعنى: و اگر ميان من و امام مهدىعليه‌السلام و ظهور و ديدارش، قانون مرگ كه آن را بصورت يك اصل تخلف ناپذير طبيعى بر بندگان مقرر و بر خلاف ميلشان بر آنها مسلط ساختى، حائل شد از بارگاهت مى خواهم كه مرا به هنگام ظهور او از آرامگاهم در حالى كه كفن خويش را بر شانه و كمر، بسته ام، برانگيزى، تا پيشاروى ياران آن حضرت جهاد كنم و از طلايه داران سپاهى باشم كه آنان را در كتاب آسمانى ات ستودى و همانند ديوارى خواندى كه اجزايش را با سرب به هم پيوند داده باشند، مى جنگند.

بار خدايا! من در برابر صاحب اين قبر مقدس و مكان پرشكوه، به عقيده به رجعت ملتزم مى شوم.

۳. و نيز در زيارت امام مهدىعليه‌السلام مى خوانيم كه:

«...و ان ادركنى الموت قبل ظهورك، فاتوسل بك الى الله سبحانه ان يصلى على محمد و آل محمد و ان يجعل لى كرة فى ظهورك و رجعة فى ايامك ...»

يعنى: سالار من! اگر مرگ، پيش از ظهور شما، مرا دريابد به شما توسل جسته و شما را به بارگاه خدا مى برم كه بر محمد و خاندانش درود فرستد. و بار ديگر ما را در عصر ظهور و حكومت عادلانه و شكوهبار شما به دنيا بازگشت دهد...

اينها برخى از رواياتى است كه پيرامون رجعت و بازگشت برخى از مردگان در عصر ظهور وارد شده است.


رجعت امامان نور

رجعت امامان اهل بيتعليهم‌السلام هم در قرآن شريف آمده است و هم در روايات و هم در زيارتها:

الف: در قرآن:

براى نمونه در قرآن كريم از جمله اين آيه شريفه است كه مى فرمايد:

( إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ ...) ( ۷۵۷ )

يعنى: آن كسى كه قرآن را بر تو فرود فرستاد به يقين تو را به وعده گاهت باز مى گرداند...

امام سجادعليه‌السلام در تأویل اين آيه شريفه مى فرمايد:

«يرجع اليكم نبيكم و اميرالمؤ منين و الائمة ».( ۷۵۸ )

يعنى: پيامبر شما و امیرمؤمنان و امامان اهل بيت در عصر ظهور به دنيا باز مى گردند.

ب: نمونه هايى از روايات:

۱. امام صادقعليه‌السلام فرمود:

«اول من تنشق الارض عنه و يرجع الى الدنيا: الحسين بن على »عليه‌السلام .( ۷۵۹ )

يعنى: نخستين كسى كه با شكافته شدن زمين پس از قيامت حضرت مهدىعليه‌السلام به دنيا باز مى گردد حضرت حسينعليه‌السلام است.

۲. و فرمود (نخستين كسى كه در جريان رجعت به دنيا باز مى گردد حضرت حسينعليه‌السلام است، او در دنيا روزگارى طولانى زندگى مى كند...)( ۷۶۰ )

۳. از آن حضرت سؤال شد كه:

(احق هى؟

فقال: نعم!

فسئل: من اول من يجرج؟

قالعليه‌السلام :... الحسينعليه‌السلام ... يخرج على اثر القائم.

يعنى: ((آيا رجعت واقعيت دارد؟( ۷۶۱ ) )

فرمود: (آرى!)

پرسيدند: (چه كسى نخستين رجعت كننده به خواست خدا خواهد بود؟)

فرمود: حسينعليه‌السلام پس از ظهور قائم رجعت مى كند.

۴. و فرمود:

«...و يقبل الحسين عليه‌السلام ...فيدفع اليه القائم عليه‌السلام الخاتم، فيكون الحسين هو الذى يلى غسله و كفنه و حنوطه و يواريه فى حفرته ».( ۷۶۲ )

يعنى: حسينعليه‌السلام به اراده حكيمانه خدا به دنيا باز مى گردد و حضرت مهدىعليه‌السلام خاتم سليمان را به همراه زمام امور جامعه به او مى سپارد و او كسى است كه قائم را پس از يك زندگى طولانى و شكوهبار و پربركت كه از دنيا مى رود، غسل مى دهد و به خاك مى سپارد.

۵. و نيز تأویل آيه شريفه قرآن( ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ) ( ۷۶۳ ) مى فرمايد:

«...خروج الحسين فى سبعين من اصحابه، عليهم البيض لمذهبة... يؤ دون الى الناس: ان هذا الحسين قد خرج فى اصحابه، حتى لا يشك المؤ منون فيه... و الحجة القائم بين اظهرهم، فاذا استقرت المعرفة فى قلوب المؤ منين انه الحسين، جاء الحجة الموت، فيكون الذى يغسله و يكفنه و يحنطه و يلحده فى حفرته: الحسين بن على و لايلى امر الوصى الا الوصى( ۷۶۴ )

يعنى: حسينعليه‌السلام با حدو هفتاد نفر از ياران خويش به خواست خدا به دنيا باز مى گردند. بر اندامشان لباسهاى درخشنده و آراسته و پرارزشى است و به مردم ندا داده مى شود كه: (هان اى مردم! اين حسينعليه‌السلام است كه به دنيا باز گشته است تا مؤمنان در مورد وجود گرانمايه اش در دنيا ترديد به خود راه ندهند...

و در همانحال حضرت مهدىعليه‌السلام نيز در ميان ياران حسين و مردم است. آگاه هنگامى كه عرفا و ايمان مردم نسبت به رجعت حضرت حسينعليه‌السلام استوار گرديد، پايان زندگى امام مهدىعليه‌السلام فرا مى رسد. و حسنعليه‌السلام امور مربوط به غسل و نماز و به خاكسپارى پيكر پاكش را به عهد مى گيرد. چرا كه پيكر مطهر امام معصومعليه‌السلام را، تنها همانند او بايد غسل و كفن كند و بر پيكر او نماز بگذارد و او را به خاك سپارد.

اين بود پرتويى از روايات رسيده در اين مورد.

ج: فرازهايى از زيارت نامه ها:

زيارت نامه هاى رسيده از جنب امامان راستين، نيز مساءله رجعت را بطور صريح بيان مى كنند، براى نمونه:

۱. در زيارت جامعه كبيره كه از امام هادىعليه‌السلام رسيده است و بوسيله آن مى توان هر كدام از امامان معصومعليه‌السلام را زيارت كرد، آمده است كه:

«مؤمن بايابكم، مصدق برجعتكم، منتظر لامركم، مرتقب لدولتكم ...»( ۷۶۵ )

يعنى: من با بازگشت شما به زندگى اين جهان (پس از ظهور قائم) ايمان دارم. رجعت شما را تصديق مى كنم و در انتظار فرمان و حكومت و دولت شما هستم...

۲. در زيارت امام مهدىعليه‌السلام آمده است كه:

«...و ان رجعتكم حق لاريب فيها ...»( ۷۶۶ )

يعنى:... رجعت شما واقعيتى است كه در آن ترديد راه ندارد.

۳. و پس از زيارت هر امام معصوم به اين جملات مى رسيم كه:

«...و حشرنى الله فى زمرتكم ...و مكننى فى دولتكم و احيانى فى رجعتكم و ملكنى فى ايامكم ...»( ۷۶۷ )

يعنى: خداوند مرا در گروه شما محشور سازد و در دولت شما به من تمكن و اقتدار بخشد و در رجعت شما زندگى مجدد ارزانى دارد و در روزگار پرافتخار حاكميت عادلانه شما مرا بر سرنوشت خويش حاكم سازد.

اين بحث فشرده اى مساءله (رجعت) روشن شد كه امام مهدىعليه‌السلام تدبير امور جامعه را پس از قيام و اصلاح زمين و زمان و سرشار ساختن جهان از عدل و داد همچنان به كف خواهد داشت تا حضرت حسينعليه‌السلام رجعت نمايد و زمام امور را به كف باكفايت او بسپارد.

به هر حال بحث از رجعت، يك بحث طولانى است و برخى از علماى ما در مورد آن كتابهاى مستقلى نوشته اند كه ما براى رعايت اسلوب كتاب، فشرده اى از آن را گزارش كرديم.


سخن علامه مجلسى در مورد رجعت

مرحوم علامه مجلسى در اين مورد سخنى دارد كه به منظور تكميل بحث ترسيم مى گردد.

ايشان پس از بيان نكات ظريفى به عنوان مقدمه بحث مى نويسد:

(برادر خواننده! پس از اينكه نكاتى را به عنوان مقدمه بحث آوردم و ديدگاه انديشمندان و علماى شيعه را در مورد مساءله رجعت كه در همه قرون و اعصار بر آن اتفاق نظر دارند توضيح دادم ديگر فكر نمى كنم شما در مورد ديدگاه شيعه در مساءله رجعت ترديد نمايى.

ديدگاهى كه از شدت وضوح، بسان روشنى خورشيد در چاشتگاه است. ديدگاهى كه شيعه در شعر و نثر خويش در روزگاران گذشته آن را آورده و در همه قرون گذشته در جهت روشن شدن آن در برابر مخالفان استدلال نموده و مخالفان متعصب و افراطى نيز شيعه را بخاطر اين عقيده اسلامى مورد اهانت و بدگويى قرار داده اند...)

تا آنجايى كه مى نويسد: (... چگونه يك انسان با ايمان مى تواند به درستى ديدگاه امامان اهل بيتعليه‌السلام در مورد واقعيتى كه در حدود ۲۰۰ روايت صحيح بصورت متواتر، آن هم بوسيله چهل نفر از شخصيتهاى بزرگ و علماى نامدار و مورد اعتماد كه در فراتر از پنجاه كتاب ارزشمند خويش آن را آورده اند، ترديد روا دارد؟

چهره هاى شايسته اى چون: كلينى، صدوق، طوسى، سيد مرتضى، نجاشى، كشى، عياشى، على بن ابراهيم، سليم هلالى، مفيد، كراجكى، نعمانى، سعد بن عبدالله، صفار، ابن قولويه، على بن عبدالحميد، ابن طاووس، مؤ لف كتاب التنزيل و التحريف، طبرسى، ابراهيم بن محمد ثقفى، محمد بن عباس، برقى، ابن شهر آشوب، حسن بن سليمان، قطب راوندى، علامه حلى، سيد بهاءالدين على بن عبدالكريم، احمد بن داوود، حسن بن على، على بن حمزه، فضل بن شاذان، شهيد محمد بن مكى، حسين بن حمدان، حسن بن محمد، حسن بن محبوب، جعفربن محمد، طهر بن عبدالله، شاذان ابن جبرئيل، صاحب كتاب الفضائل، مؤ لف كتاب (العتيق)، مؤ لف كتاب (الخطب) و ديگر نويسندگان و راويان بزرگ و مورد اعتمادى كه كتابهاى آنان نزد ما موجود است و آنان را بطور مشخص نمى شناسيم...)

راستى اگر مساءله اى همانند مسأله رجعت كه همه شيعيان، نسل به نسل آن را روايت كرده اند متواتر نباشد، ديگر در چه چيزى مى توان ادعهاى تواتر نمود؟

بنظر مى رسد كه كسى كه در اينگونه مسايل، ترديد كند در حقانيت خود امامان اهل بيتعليهم‌السلام ترديد دارد و آنان را نشناخته است. و چون آن ترديد را در ميان شيعه و پيروان راستين و آگاه آنان نمى تواند آشكار و بى پرده بگويد از اين رو در تخريب عقايد استوار و منطقى پيروان خاندان وحى و رسالت به شگردها روى مى آورد. و سخنانى را به هم مى بافد كه ساده لوحان و انديشه هاى سطحى آنها را باور مى كنند و ترديد افكنى ماديگرايان دست مى يازد.

به منظور تأکید و استوارى بيشتر بحث باز هم به نام برخى از كتابها و نويسندگان آنها كه مساءله رجعت را طرح نموده و براى اثبات آن استدلال كرده و يا به مخالفان آن از راههاى مختلف پاسخ گفته اند اشاره مى رود:

۱. (احمد بن داود بن سعيد جرجانى.)

مرحوم شيخ طوسى در كتاب خويش (الفهرست) مى نويسد:

(او در اين مورد كتابى دارد كه نامش (المتعه و الرجعه) مى باشد.)

۲. (حسن بن ابى حمزه بطائنى)

(نجاشى) به هنگام برشمارى آثارى از او، از جمله، كتابى را مى شمارد كه نامش (الرجعة) مى باشد.

۳. (فضل بن شاذان نيشابورى.)

شيخ طوسى در كتاب مورد اشاره اش و نيز (نجاشى) مى گويد: (او كتابى دارد كه در اثبات (رجعت) نوشته است.)

۴. مرحوم (صدوق)

(نجاشى) ضمن برشمردن كتابها و آثار علمى او، از جمله به كتاب (الرجعة) او تصريح مى كند.

۵. (محمد بن مسعود عياشى)

شيخ طوسى و نجاشى در فهرست، به كتاب او اشاره مى كنند كه در مورد رجعت نوشته است.


۱- كافى، ج ۱، ص ۴۱۱، وسايل الشيعه، ج ۱۰، ص ۴۷۰ و بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۲۱۱.

۲- سوره هود، آيه ۸۶.

۳- سوره نور، آيه ۶۳.

۴- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۱ و غيبت طوسى، ص ۲۸۲.

۵- فاضل معاصر، صديق ارجمند، جناب سيد ثامر عميدى در كتاب گرانسنگ خويش (دفاع عن الكافى) صفحه ۳۴۵، نام بيش از پنجاه نفر از علماى مشهور اهل سنت را ذكر نموده كه تصريح به صحت و يا متواتر بودن احاديث حضرت مهدىعليه‌السلام نموده اند. و همچنين مراجعه شود به كتاب پرارج منتخب الاثر، ص ۳.

۶- البرهان فى علامات مهدى آخر الزمان، ص ۱۷۷، باب ۱۳.

۷- مقدمه ابن خلدون، چاپ بيروت، طبع سال ۱۴۰۸، ص ۳۱۱.

۸- تاج العروس، ماده هدى.

۹- غاية الماءمول، ج ۵، ص ۳۱۲، باب ۷.

۱۰- كتاب منتخب الاثر، ص ۳.

۱۱- منتخب الاثر، ص ۳۲۰.

۱۲- مهدى منتظر در نهج البلاغه، ص ۲۳.

۱۳- دفاع عن الكافى، ج ۱، ص ۵۹۲ ۵۶۹.

۱۴- مصدر ياد شده، ص ۵۴۸.

۱۵- اديان و مهدويت، ص ۳۸، خورشيد مغرب، ص ۶۹، و او خواهد آمد، ص ۷۹.

۱۶- سنن ترمذى، ج ۵، ص ۵۶۵، ح ۳۵۷۱، اكمال الدين، ج ۲، ص ۲۸۷ و معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۲۶۸، به نقل از منابع متعدد شيعه و سنى.

۱۷- محاسن، ص ۱۷۳، ح ۱۴۸ و اكمال الدين، ص ۳۳۸، باب ۳۳، ح ۱۱.

۱۸- اكمال الدين، ۶۴۵، باب ۵۵، ح ۶ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۳.

۱۹- محاسن، ص ۱۵۰، باب ۳۸، ح ۱۵۱.

۲۰- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۹۱، منتخب الاثر، ص ۴۷۰ و نيابيع المودة،ص ۴۹۳.

۲۱- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۴.

۲۲- الزام الناصب، ص ۱۷۹، الملاحم و الفتن، ص ۱۰۸، و بشارة الاسلام ص ۲۹۷.

۲۳- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۰.

۲۴- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۸۷ و منتخب الاثر، ص ۱۵۲.

۲۵- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۴.

۲۶- منتخب الاثر، ص ۴۷۸ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۸.

۲۷- روزگار رهايى، ص ۹۰۰، به نقل از بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۸، الملاحم والفتن، ص ۱۲۳ و بشارة الاسلام، ص ۱۹.

۲۸- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶.

۲۹- الزام الناصب، ص ۲۵ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۴۷.

۳۰- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۱.

۳۱- روزگار رهايى، ص ۵۹۸، به نقل از الملاحم و الفتن، ص ۱۳۷.

۳۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۷ و الزام الناصب، ص ۲۳۰.

۳۳- معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۱۷۲ و ۱۷۸، به نقل از بيان شافعى، ص ۴۸۲.

۳۴- جهت اطلاع بيشتر مراجعه شود به: معجم احاديث الامام مهدىعليه‌السلام ، ج ۱ ص ۱۶۸، و ۱۷۸، و منتخب الاثر، ص ۱۴۱.

۳۵- البيان فى اخبار صاحب الزمان، ص ۹۴ و ۹۳، چاپ بيروت سال ۱۳۹۹، ه و رجوع شود به: مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۳۷۶.

۳۶- اين (نفس زكيه) غير آن است كه در آخرالزمان خواهد آمد.

۳۷- منتخب الاثر، ص ۲۳۱. ۳۸- البرهان فى علامات المهدى آخرالازمان، متقى هندى، باب ۳، روايت ۸ و ۹.

۳۹- عقدالدرر، باب ۳، ص ۴۰.

۴۰- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۸.

۴۱- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۰.

۴۲- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۰.

۴۳- سوره نساء، آيه ۵۹.

۴۴- مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۱۰۶، چاپ مصر، سال ۱۳۱۳ ه. و صحيح مسلم، ج ۲، ص ۱۱۹ كتاب الاماره، باب الناس تبع لقريش.

۴۵- صحيح بخارى، كتاب الاحكام، چاپ مصر، ۱۳۲۰، ه و مسند احمد، ج ۵ ص ۹۰.

۴۶- و همچنين مراجعه شود به: تاريخ كبير بخارى، ج ۱، ص ۴۴۶. سنن ابو داود، ج ۴، ص ۱۰۶. معجم طبرانى، ج ۱، ص ۴۷۴. اخبار اصفهان، ج ۲، ص ۱۶۷. سنن بيهقى، ج ۸، ص ۱۴۳. مصابيح بغوى، ج ۴، ص ۱۳۷، تهذيب تاريخ ابن عساكر، ج ۱، ص ۴۴۵، جامع الاصول جزرى، ج ۴، ص ۴۳۹، فتن ابن كثير، ج ۱، ص ۱۱۷، فرائد السمطين، ج ۲، ص ۱۴۷. مقدمه ابن خلدون، ص ۲۵۸. مجمع الزوائد هيثمى، ج ۵، ص ۱۹۰. مطالب السؤ ول، ج ۱، ص ۱۳. خصائص كبرى، ج ۲، ص ۱۱۴. جامع صغير سيوطى، ج ۲، ص ۷۵۶. صواعق محرقه ابن حجر، ۲۰.

منتخب الاثر، ص ۱ تا ۹۷، و معجم احاديث المهدى، ج ۲، ص ۲۵۵ هر يك به نقل از ده ها و صدها كتب سنى و شيعه.

۴۷- فرائد السمطين، ج ۲، ص ۲۱۳.

۴۸- ينابيع الموده، ص ۴۴۷.

۴۹- ينابيع الموده، ص ۴۴۱ و منتخت الاثر، ص ۹۷.

۵۰- سوره بقره، آيه ۲۰۶.

۵۱- منتخب الاثر، ص ۱۱۵، به نقل از كفاية الاثر.

۵۲- فرائذ السمطين، ج ۲، ص ۲۱۷، شواهد التنزيل، ج ۱، ص ۵۹، و ج ۲، ص ۲۱۱، معانى الاخبار صدوق، ص ۱۱۴ و امالى طوسى، ج ۲، ص ۱۳۱ و منتخب الاثر ص ۱۰۰ به نقل از كفاية الاثر.

۵۳- البيان كنجى شافعى، ص ۱۳۷، فرائد السمطين، ج ۲، ص ۳۱۴، عقد الدرر، ص ۳۶ و بحارا لانوار،

۵۴- عباى قطوانى: عباى سفيد رنگى است كه داراى كركهاى كوتاه است. لسان الميزان، ماده (قطو).

۵۵- فرائد اسمطين، ج ۲، ص ۳۱۶، البيان كنجى شافعى، ص ۱۳۲ و الاربعين حافظ ابونعيم.

۵۶- البرهان المتقى هندى، ص ۹۹، البيان كنجى شافعى، ص ۱۱۷ و بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۶۸ و ج ۵۱، ص ۹۰.

۵۷- البيان كنجى شافعى، ص ۱۱۸، عقد الدرر، ص ۳۴ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۸۰ ۹۱.

۵۸- اثبات الهداة، ج ۷، ص ۴۵ و منتخب الاثر، ص ۴۷۹.

مى دانيم كه (شيث) فرزند حضرت آدم و از پيامبران خداست و آنچه در روايت آمده همچون پيراهن ابراهيم و... همه از مواريث پيامبران و امانتهاى نبوت و رسالت ويژگيهاى پيامبران است كه از همه آنان از آدم تا خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت مهدىعليه‌السلام انتقال مى يابد.

۵۹- الزام الناصب، ج ۲، ص ۲۰۰.

۶۰- عقد الدرر، ص ۴۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۷.

۶۱- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۵.

۶۲- سوره فصلت، آيه ۴۲.

۶۳- سوره نحل، آيه ۸۹.

۶۴- سوره انعام، آيه ۵۹.

۶۵- سوره انعام، آيه ۳۸.

۶۶- ضربت عليهم الذلة اين ما ثقفوا الا بحبل من الله... سوره آل عمران، آيه ۱۱۲.

۶۷- سوره الرحمن، آيه ۳۴.

۶۸- سوره قصص، آيه ۵ و ۶.

۶۹- نهج البلاغه، قصار ۲۰۹.

۷۰- شرح ابن ابى الحديد، ج ۱۹، ص ۲۹.

۷۱- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۳.

۷۲- مجمع البحرين، ماده (اول).

۷۳- سوره يوسف، آيه ۱۰۰.

۷۴- بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۳۰.

۷۵- واژه (مستضعف) در مفهوم قرآنى: كسى است كه نيروهاى بالقوه و بالفعل را بر برازندگى، تكامل و اقتدار و شكوه داراست اما از سوى استبداد، ارتجاع و استعمار حاكم، سخت زير فشار است و در همانحال در انديشه گسستن بندهاى اسارت و در انديشه عدالت و آزادى و تقواپيشگى نه اينكه به معناى عنصر فاقد قدرت و توان و تحرك و برنامه و هدف باشد.

۷۶- عن الحسينعليه‌السلام : و من هوان الدنيا على الله عزوجل ان راءس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى اسرائيل. بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۱۷۵.

۷۷- سوره آل عمران، آيه ۱۶۴.

۷۸- سوره نساء، آيه ۹۴.

۷۹- سوره طه، آيه ۳۷.

۸۰- سوره صافات، آيه ۱۱۴.

۸۱- واژه هاى ششگانه مورد اشاره در آيه مورد بحث، در آيات ۵ و ۶سوره قصص بكار رفته اند.

۸۲- تفسير برهان، ذيل آيه ۵ از سوره قصص.

۸۳- سوره نور، آيه ۵۵.

۸۴- لازم به يادآوى است كه اين كتاب پيش از فروپاشى اردوگاه شرق نگارش يافته است.

۸۵- مجمع البيان، ج ۷، ص ۱۵۲، و تفسير عياشى ذيل آيه ۱۵۴ از سوره نور.

۸۶- مجمع البيان، ج ۷، ص ۱۵۲.

۸۷- سوره انبياء آيه ۱۰۵.

۸۸- مجمع البيان، ذيل آيه شريفه.

۸۹- تفسير تبيان، ج ۷، ص ۲۵۲.

۹۰- سوره توبه، آيه ۳۳.

۹۱- سوره توبه، آيه ۸.

۹۲- مجمع البيان، ج ۹ ص ۲۸۰.

۹۳- تفسير برهان، ج ۴، ص ۳۲۹.

۹۴- تفسير برهان، ج ۴، ص ۳۲۹.

۹۵- تفسير برهان، ج ۴، ص ۳۳۰.

۹۶- المهدى فى القرآن، ص ۶۲.

۹۷- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۰.

۹۸- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۷۱.

۹۹- كنزالعمال، ج ۱۴، ص ۲۶۴. (الكوكب الدرى) يعنى: ستاره بسيار درخشان كه در قرآن كريم نيز آمده است كه: (...كانها كوكب درى) سوره نور، آيه ۳۵.

۱۰۰- عقدالدرر، ص ۱۳ و معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۱۳۰ به نقل از ده ها مصدر خاصه و عامه.

۱۰۱- فرائد السمطين، ج ۲، ص ۳۳۵.

۱۰۲- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۸۶،. فرائد السمطين، ج ۲، ص ۳۳۴. به معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ج ۱، ص ۲۵۸، رجوع شود.

۱۰۳- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۷.

۱۰۴- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۶۸.

۱۰۵- سوره طه، آيه ۱۷.

۱۰۶- سوره شعراء، آيه ۲۲۷.

۱۰۷- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۷۳، اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۱۱ و اعلام الورى، ص ۳۹۹.

۱۰۸- بحارالانوار، ج ۵۱، ينابيع المودة ص ۴۹۴، و فرائد السمطين، ص ۴۴۸.

۱۰۹- سوره آل عمران، آيه ۱۴۱.

۱۱۰- بحارالانوار، ج ۵۱، ينابيع المودة ص ۴۹۴ و فرائد السمطين، ص ۴۴۸.

۱۱۱- البيان، كنجى شافعى، ص ۵۰۱. به معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۱۴۷، مراجعه شود.

۱۱۲- منتخب الاثر ص ۴۷۹ و صحيح مسلم ج ۱ ص ۶۳

۱۱۳- الكمال الدين، ص ۲۶۰.

۱۱۴- تذكره ابن جوزى، ص ۳۰ و سيره حلبى، ج ۳، ص ۲۵۷.

۱۱۵- احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۷۷.

۱۱۶- بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۹ و ج ۴۰، ص ۱۲۸، ۱۳۱، ۱۵۱.

۱۱۷- نهج البلاغه، خطبه ۵۶، ص ۱۰۵ و بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۱۷.

۱۱۸- به كتاب بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۸۶، ۳۱۳، ۳۱۵ و ۳۳۷ مراجعه شود.

۱۱۹- سفينة البحار، ج ۱، ص ۵۶۸.

۱۲۰- مرحوم مجلسى در بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۸۳ ۳۶۰، بابى در اين مورد باز كرده و ۶۴ روايت از حضرت درباره خبر دادن از آينده آورده است.

۱۲۱- اكمال الدين صدوق، ص ۳۰۳.

۱۲۲- سوره احزاب، آيه ۶۰ و ۶۱.

۱۲۳- نهج البلاغه، خطبه ۱۰۰.

۱۲۴- ينابيع المودة، ص ۵۱۲.

۱۲۵- ينابيع المودة، ص ۴۶۷ و معجم احاديث المهدى، ج ۵، ص ۹۱.

۱۲۶- منتخب الاثار، ص ۱۴۷، بحارالانوار، ج ۵۷، ص ۲۱۲ و معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۵۴.

۱۲۷- منتخب الاثر و ينابيع المودة به نقل از مروج الذهب، ج ۱، ص ۳۲ و تذكرة الخواص، ص ۱۲۸.

۱۲۸- عقدالدرر، ص ۵۲ و معجم احاديث المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۵ از منابع متعدد خاصه و عامه.

۱۲۹- اكمال الدين، ص ۶۵۳.

۱۳۰- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۶۷، منتخب الاثر، ص ۱۵۷ به نقل از ينابيع المودة، ص ۴۳۸.

۱۳۱- نماز ميت پنج تكبير دارد و اضافه بر آن براى كسى جز افراد مخصوصى جايز نيست كه حضرت در اين روايات، بدان اشاره فرموده است. (مولف رحمة الله).

۱۳۲- اثبات الهداة، ج ۳، ۵۶۰ و بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۱۵.

۱۳۳- در كتاب گرانقدر معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام با اينكه كوشش در جمع آورى تمام احاديث پيرامون حضرت ولى عصر ارواحنا فداه شده، اما مجموع رواياتى كه از امام مجتبىعليه‌السلام وارد شده از مرز ده عدد تجاوز نمى كند. رجوع شود به معجم احاديث الامام المهدى، ج ۳، ص ۱۶۳.

۱۳۴- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۲.

۱۳۵- مجموع احاديثى كه از امام حسينعليه‌السلام پيرامون حضرت مهدىعليه‌السلام در معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام وارد شده كمتر از ده عدد است. به ج ۳، ص ۱۷۸، مراجعه شود.

۱۳۶- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۳.

۱۳۷- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۳.

۱۳۸- همدان نام قبيله اى در يمن بود و منظور از به ارث بردن اموال او در ايام حياتش اشاره به توطئه ساخته و پرداخته حكومت عباسى و جعفر كذاب است كه به دروغ گفتند كه: (حضرت عسكرى فرزند ندارد و جعفر وارث اوست و خانه حضرت را مورد هجوم و غارت قرار دادند.)

۱۳۹- عقدالدرر.

۱۴۰- اكمال الدين، ج ۱، ص ۳۱۷.

۱۴۱- سوره يونس و يس، آيه ۴۸ و....

۱۴۲- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۲۰.

۱۴۳- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۱.

۱۴۴- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۷.

۱۴۵- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۶۸ و ۲۰۰.

۱۴۶- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۳۸.

۱۴۷- بحارالانوار، ج ۱، ص ۳۲۳.

۱۴۸- بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۷.

۱۴۹- سوره مريم، آيه ۴۹ و ۴۸. (و اعتزلكم و ماتدعون من دون الله و ادعو ربى عسى الا اكون بدعاء ربى شقيقا# فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله و هبنا له اسحاق و يعقوب...)

۱۵۰- سوره قصص، آيه ۲۱ و ۱۸. (فاصبح فى المدينه خائفا يترقب... فخرج منها منها خائفا يترقب.)

۱۵۱- سوره مائده، آيه ۱۷. (لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم)

۱۵۲- سوره مائده، آيه ۱۷. (لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم.)

سوره مائده، آيه ۷۳ (لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة)

سوره توبه، آيه ۳۰. (قالت النصارى: المسيح ابن الله.)

۱۵۳- بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۲۴۱.

۱۵۴- سوره تكوير، آيه، ۱۶ و ۱۷.

۱۵۵- اكمال الدين، ج ۱، ص ۳۳۰ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۷.

۱۵۶- اين آيه شريفه از نظر تأویل كه روشن است، اما از نظر تفسير: همانگونه كه ستارگان پس از نهان وناپديد شدن آشكار مى گردند امام عصر نيز پس از غيبت طولانى خويش طلوع خواهد كرد.

قندوزى حنفى در، ينابيع الموده، مى گويد: (اين آيه شريفه در مورد وجود گرانمايه حضرت مهدىعليه‌السلام نازل شده است.)

۱۵۷- اكمال الدين، ج ۱، ص ۳۲۶.

۱۵۸- سوره اسراء، آيه ۶۰. در مورد نزول اين آيه شريفه به الدارالمنثور و تفسير طبرى، ذيل آيه شريفه دجوع شود.

۱۵۹- التحفة الاثناعشريه، ص ۸.

۱۶۰- المجالس السنيه، ج ۵، ص ۳۰۹ و ۹۰.

۱۶۱- امالى شيخ صدوق، ص ۳۹۶، مجلس ۶۴، ح ۳، روضة الواعظين، ج ۲، ص ۲۶۷ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۴۳.

۱۶۲- اكمال الدين، ج ۱، ص ۳۳۳.

۱۶۳- اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۳۵.

۱۶۴- سوره لقمان، آيه ۲۰.

۱۶۵- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۰.

۱۶۶- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۱.

۱۶۷- اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۷۲ و فرائد السمطين، ج ۳، ص ۳۳۷.

۱۶۸- اكمال الدين ج، ۲، ص ۶۵۲ و بحارالانوار ج ۵۲، ص ۲۸۵.

۱۶۹- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۶ و اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۷۷.

۱۷۰- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۷ و اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۷۷.

۱۷۱- امام هادىعليه‌السلام در ماه رجب سال ۲۵۴ هجرى بوسيله سم خيانت به شهادت رسيد و حضرت مهدىعليه‌السلام در شعبات ۲۵۵ هجرى جهان را به نور وجودش نورباران ساخت.

۱۷۲- اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۸۳.

۱۷۳- كافى، ج ۱، ص ۳۷۷، بحارالانوار، ج ۸، ص ۳۶۲، شرح تفتازانى، ج ۲، ص ۲۷۵، صحيح مسلم، ج ۶، ص ۲۲، مسند احمد بن حنبل، ج ۳،ص ۴۴۶ و سنن بيهقى، ج ۱۵۶.

۱۷۴- عيسى بن صبيح عرزمى از اصحاب امام صادقعليه‌السلام است و نجاشى در رجال خود تصريح به وثاقت وى نموده است. رجال نجاشى، ص ۲۹۶.

۱۷۵- بحارالانوار، ج ۵۰ ص ۲۷۵.

۱۷۶- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۰۸.

۱۷۷- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۶۲، يوم الخلاص، ص ۲۵۴ و ۲۸۶ و انيس الاعلام، ج ۷، ص ۳۸۶.

۱۷۸- المهدى الموعود المنتظر عند اهل السنة، ج ۱، ص ۲۲۰.

۱۷۹- مطالب السؤ ول فى مناقب آل الرسول، ص ۸۸، چاپ ايران در سال ۱۲۸۷.

۱۸۰- البيان فى اخبار صاحب الزمان، ص ۳۳۶.

۱۸۱- الفصول المهمه، ص ۲۷۳.

۱۸۲- تذكره الخواص، چاپ جديد، ص ۳۶۳ و چاپ قديم، ص ۸۸.

۱۸۳- الصواعق المحرقه، ص ۱۲۷، چاپ مصر ۱۳۰۸ هجرى.

۱۸۴- خالص، از القاب ناشناخته حضرت عسكرىعليه‌السلام است.

۱۸۵- الاتحاف بحب الاشراف، ص ۱۷۸.

۱۸۶- اليواقيت و الجواهر، ج ۲، ص ۱۴۳ چاپ مصر.

۱۸۷- صحاح الاخبار.

۱۸۸- منتخب الاثر، ص ۳۳۶ به نقل از صحاح الاخبار.

۱۸۹- محاكمه، در تاريخ آل محمد كه از تركى به فارسى ترجمه شده است.

۱۹۰- منتخب الاثر، ص ۳۳۷ و دفاع عن الكافى، ج ۱ ص ۵۸۷. ۱۹۱- فصل الخطاب.

۱۹۲- منتخب الاثر، ص ۳۳۲، به نقل از فصل الخطاب.

۱۹۳- ينابيع الموده، ص ۴۵۲ ۴۴۹ چاپ ايران.

۱۹۴- نورالابصار، ص ۱۸۵.

۱۹۵- وفيات الاعيان، ج ۴، ص ۱۷۶.

۱۹۶- مهدى منتظر در نهج البلاغه، ص ۲۳ و دفاع عن الكافى، ج ۱، ص ۵۷۱ به نقل از تاريخ مواليد الائمه.

۱۹۷- سبائك الذهب ص ۷۸.

۱۹۸- نورالابصار ص ۱۵۳ به نقل از تاريخ ابن الوردى.

۱۹۹- فقيه عاليقدر حضرت آيت الله صافى در كتاب خويش، منتخب الاثر، ص ۳۲۰، نام ۶۵ نفر و محقق گرامى، فقيه ايمانى در كتاب خود مهدى منتظر در نهج البلاغه، ص ۲۳، نام ۱۰۲، نفر از بزرگان اهل سنت را متذكر ولادت حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف شده اند، ذكر نموده اند. و از كسانى كه در اين زمينه بررسى مفصل كرده، محقق توانا و كاوشگر فرزانه و برادر صديق ما، جناب ثامر عميدى هست كه نام ۱۲۸ نفر از علما و بزرگان اهل سنت را آورده كه در كتابهاى خود به ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام تصريح كرده اند، رجوع شود به: دفاع عن الكافى، ج ۱، ص ۵۹۲ ۵۶۹.

و همچنين در مصدر ياد شده، ص ۵۴۸، نام ۷۹ نفر را آورده كه دوران طفوليت و يا قبل از آغاز غيبت كبرى، وجود مقدس حضرت را مشاهده نموده اند.

۲۰۰- سوره سباء، آيه ۱۶. (... ذواتى اكل خمط...)

۲۰۱- اكمال الدين شيخ صدوق، ص ۴۲۳ و كتاب الغيبة شيخ طوسى، ص ۲۱۴.

۲۰۲- سوره صافات، آيه ۱۰۲.

۲۰۳- به سوره يوسف، آيه ۴، ۳۶، ۳۷، ۴۰، ۴۲ مراجعه شود. ۲۰۴- سوره اسراء، آيه ۶۰.

۲۰۵- الدارالمنثور، ج ۵، ص ۳۰۶، روح البيان، ج ۱۵، ص ۱۰۰ و تفسير ابن كثير، ج ۳، ص ۴۹.

۲۰۶- به سيره ابن هشام و ساير كتب تاريخى مراجعه شود.

۲۰۷- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۷۹.

۲۰۸- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۶.

۲۰۹- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۴.

۲۱۰- بحارالانوار، ج ۶۱، ص ۲۱۱، در مصدر، به جاى (لا يتمثل بى) (لا يشتبه بى) آمده است.

۲۱۱- اين جمله اشاره به امامت دروغين جعفر كذاب بود كه به تحريك رژيم عباسى و به انگيزه جاه طلبى به دروغ، مدعى بود كه امامت پس از برادرش، حضرت عسكرى به او رسيده است.

۲۱۲- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۲.

۲۱۳- اكمال الدين، ص ۴۲۴.

۲۱۴- سوره اسراء، آيه ۸۱.

۲۱۵- سوره آل عمران، آيه ۱۸ و ۱۹.

۲۱۶- سوره قصص، آيه ۵ و ۶.

۲۱۷- داستان ولادت حضرت از منابع متعدد نقل كرديم كه از آنهاست: اكمال الدين شيخ صدوق، ج ۲، ص ۴۲۴ ۴۳۳ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳ ۲۸.

۲۱۸- سوره مريم، آيه ۲۴ ۲۶.

۲۱۹- سوره مريم: آيه ۳۱ ۲۹.

۲۲۰- فاطمهعليه‌السلام از ولادت تا شهادت ترجمه دكتر فريدونى، ص ۵۶، به نقل از تجهيزالجيش، دهلوى حنفى و نزهة المجالس، ج ۲، ص ۲۲۷.

۲۲۱- ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، در، روايتى آورده است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

ان السيدة فاطمة عليها السلام، كانت تكلم امها و هى فى بطنها... فاطمه عليها السلام از ولادت تا شهادت، ص ۵۷ به نقل از روض الفائق، ص ۲۱۴ و احقاق الحق، ج ۱۰ ص ۱۲ به نقل از علماى اهل سنت.

يعنى: فاطمه، در حالى كه در شكم مادرش بود با او سخن مى گفت.

۲۲۲- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۸.

۲۲۳- بحارالانوار، ج ۱۰۴، ص ۱۲۶.

۲۲۴- بحارالانوار، ج ۱۰۴، ص ۱۲۱.

۲۲۵- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۱.

۲۲۶- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۲.

۲۲۷- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۲.

۲۲۸- (توقيع) نامه اى بود كه دوستداران، سؤالهاى خويش را بر آن مى نوشتند و براى هر سؤالى، سطرهايى را خالى مى نهادند تا اما، جواب هر سؤال را آنجا مرقوم دارد. بنابراين، واژه توقيع در اصطلاح به اين گونه نامه ها كه سؤال را شيعيان و جواب را امامعليه‌السلام مرقوم داشته بود، مى گفتند. و در لغت نيز به معناى افزودن چيزى به نامه پس از پايان آن است و چون در اينگونه نامه ها سؤال را يك نفر نوشته بود و جواب در سطرهايى بر آن نگاشته مى شد، (توقيع) گفته شده است.

۲۲۹- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۴.

۲۳۰- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۵.

۲۳۱- سوره يس، آيه ۹.

۲۳۲- سوره اسراء، آيه ۴۵.

۲۳۳- سوره طه، آيه ۹۶.

۲۳۴- (ابن ابى كبشه) مردى از (خزاعه) بود كه در مورد بت پرستى با قريش مخالفت كرد و نپرستيد و به همين جهت هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردم را به توحيد فراخواند و بتها را مردود اعلان كرد، آن حضرت را به مرد يا شده كه از اجداد مادرى پيامبر نيز بود تشبيه كردند.

۲۳۵- مجمع البيان، ج ۸، ص ۴۱۶، ذيل آيه.

۲۳۶- سوره يس، آيه ۸ و ۹. جامع البيان فى تفسير القرآن، ج ۲۲، ص ۹۹.

۲۳۷- مجمع البيان، ج ۶، ص ۴۱۸.

۲۳۸- سوره طه، آيه ۸۸.

۲۳۹- سوره طه، آيه ۹۵ و ۹۶.

۲۴۰- سوره قصص، آيه ۱۸.

۲۴۱- سوره قصص، آيه ۲۱.

۲۴۲- سوره شعراء، آيه ۲۱.

۲۴۳- سوره حجر، آيه ۹۴.

۲۴۴- سوره بقره، آيه ۹۱.

۲۴۵- سوره بقره، آيه ۶۱.

۲۴۶- سوره آل عمران، آيه ۱۸۱.

۲۴۷- سوره آل عمران، آيه ۱۱۲.

۲۴۸- سوره مائده، آيه ۷۰.

۲۴۹- سوره نساء، آيه ۱۵۵.

۲۵۰- سوره آل عمران، آيه ۱۸۳.

۲۵۱- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۵.

۲۵۲- بعضى از بزرگان، آغاز غيبت صغرى را از زمان ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام مى دانند مانند، شيخ مفيد در ارشاد، ج ۲، ص ۳۴۰. و بعضى ديگر آن را از زمان امامت حضرت مهدىعليه‌السلام و پس از شهادت امام حسن عسكرىعليه‌السلام مى دانند مانند: طبرسى در اعلام الورى، ص ۴۱۶، على بن عيسى اربلى در كشف الغمه، ج ۳، ص ۳۲۰ و علامه مجلسى در مرآت العقول، ج ۴، ص ۵۲ و...

۲۵۳- سوره هود، آيه ۴۶.

۲۵۴- اكمال الدين، ص ۴۷۵.

۲۵۵- از آنجايى كه در يكى از مجلاتى كه در حوزه علميه قم منتشر مى شود مطالبى نادرستى مبتى بر اينكه لازم نيست نماز بر پيكر پاك امام معصوم (عليه‌السلام ) توسط معصوم انجام پذيرد و آنگاه شواهدى از تاريخ و كتب روايى، از روات ضعيف كه در كتب رجالى تصريح به زنديق و ناصبى بودن آنان شده، بعنوان مخالف و منافى موضوع ياد شده، بدون تحليل سند، نقل نموده و از احاديث متعدد و يا صحيح كه مخالف نظريه خود مى باشد، صرف نظر كرده كه به ظاهر از ضعف علمى نگارنده آن سرچشمه مى گيرد، اگر از بيمارى قلبى وى نشاءت نگرفته باشد.(رجوع شود به مجله حوزه، شماره ۷۱ ۷۰، مهر و آبان و دى ۱۳۷۴.)

كه البته توسط نگارنده اين پاورقيها، پاسخ مفصلى در شماره بعدى آن مجله به چاپ رسيد كه با توجه به اهميت موضوع، خلاصه قسمتى از آن را جهت استفاده خوانندگان گرامى اينجا مى آوريم:

در رابطه با اختصاص غسل معصوم (عليه‌السلام ) به معصوم، روايات متعددى در جوامع روايى آمده كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

امام صادق (عليه‌السلام ) پس از نقل قضيه غسل صديقه طاهرهعليهما‌السلام توسط حضرت امير (عليه‌السلام ) مى فرمايد:(فانها صديقة ولم يكن يغسلها الا صديق، اءما علمت اءن مريم لم يغسلها الا عيسى.) كافى، ج ۱، ص ۴۵۹ و ج ۳، ص ۱۵۹، تهذيب، ج ۱، ص ۴۴۰، استبصار، ج ۱، ص ۱۹۹، من لا يحضره الفقيه، ج ۱، ص ۱۴۲.

فقها در بحث غسل ميت، در جواز غسل مرد به همسر خود، اين روايت را نقل نموده و تمسك جسته اند. حدائق، ج ۳، ص ۳۸۶ و جواهر، ج ۴، ص ۴۹.

در قضيه آمدن حضرت سجاد (عليه‌السلام ) از زندان عبيدالله بن زياد به كربلا و آمدن حضرت رضا (عليه‌السلام ) از مدينه به بغداد جهت انجام مراسم پدران بزرگوار خويش، كشى در رجال خود طى روايتى نقل مى كند كه: على بن ابى حمزة (بعنوان اعتراض) به امام رضا (عليه‌السلام ) عرضه داشت: در رواياتى كه از پدران شما به ما رسيده، آمده است كه:(ان الامام لايلى امره الاامام مثله.) مراسم (غسل و كفن نماز) امام بايد توسط امام مانند آن، انجام گيرد.

حضرت پرسيد:(آيا امام حسن (عليه‌السلام ) امام بود يا نه؟) پاسخ داد:(آرى! امام بود.)

حضرت پرسيد:(بعد از شهادت حضرت، فرزند او امام سجاد(عليه‌السلام ) در زندان عبيدالله بن زياد گرفتار بود، پس چه كسى مراسم نماز و دفن او را انجام داد؟).

پاسخ داد:(خرج و هم كانوا لا يعلمون حتى ولى اءمر اءبيه ثم انصرف.)

يعنى: امام سجاد(عليه‌السلام ) بدون آنكه ماءمورين حكومتى متوجه شوند، از زندان به كربلا آمد و پس از انجام مراسم نماز و دفن پيكر پاك پدر بزرگوار خود، به زندان بازگشت.

حضرت فرمود:ان هذا الذى اءمكن على بن الحسين (عليه‌السلام ) اءن ياءتى كربلا فيلى اءمر ابيه، فهو يمكن صاحب هذا الامر اءن ياءتى بغداد و يلى اءمر اءبيه. رجال كشى، ص ۴۶۳.

يعنى: آن خداوندى كه به امام سجاد (عليه‌السلام ) اين قدرت را عنايت نمود كه براى انجام مراسم پدر بزرگوار خويش از زندان به كربلا بيايد، به من هم اين قدرت را عطا فرمود كه براى انجام مراسم بر پيكر پاك پدرم از مدينه به بغداد بيايم.

در قضيه غسل بر بدن مطهر حضرت سجاد (عليه‌السلام )، امام باقر (عليه‌السلام ) مى فرمايد: از وصاياى پدرم اين بود كه فرمود:

(يا بنى! اذا اءنا مت فلايلى غسلى فان الامام لا يغسله الا امام بعده.)

الخرائج، و الجرايح، ج ۱، ص ۲۶۴، كشف الغمة ج ۲، ص ۳۴۶ و بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۶۶.

يعنى: فرزندم! پس از درگذشت من، كسى جز تو مراسم غسل مرا بعهده نگيرد؛ چون غسل امام معصوم بايد توسط امام بعد از آن انجام گيرد.

عين همين قضيه را امام كاظم (عليه‌السلام ) در رابطه با مراسم پدر گرامى خويش نقل مى كند. مناقب اين شهر آشوب ج ۳، ص ۳۵۱.

در رابطه با نماز بر پيكر پاك و مقدس امام صادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد:(مراسم غسل و كفن و حنوط و دفن حضرت ولى عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء توسط حضرت سيد الشهداء انجام مى گيرد. آنگاه مى فرمايد:(ولايلى الوصى الاالوصى.) كافى، ج ۸، ص ۲۰۶ و بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۵۶ و ج ۵۳، ص ۹۳.

يعنى: مراسم وصى معصوم بايد بوسيله وصى معصوم انجام گيرد.

نظريه پرچمداران فقه و حديث

علامه مجلسى تحت عنوان (الامام لا يغسله و لا يدفنه الاامام) اين موضوع را قطعى و مسلم گرفته و در ابتداى باب مى نويسد:(سياءتى فى اءخبار موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) اءن الرضا (عليه‌السلام ) حضر بغداد و غسله و كفنه و دفنه، صلى الله عليهما.)

و فى خبر ابى الصلت الهروى فى باب شهادة الرضا (عليه‌السلام ) اءنه حضر الجواد (عليه‌السلام ) لغسله و كفنه و الصلاة عليه.

يعنى: در تاريخ حضرت كاظم (عليه‌السلام ) خواهد آمد كه حضرت رضا (عليه‌السلام ) براى غسل و كفن و دفن پيكر پاك حضرت كاظم (عليه‌السلام ) در بغداد حضور يافت.

و همچنين حضرت جواد (عليه‌السلام ) براى انجام مراسم بر بدن مطهر پدر بزرگوار به طوس آمد.

تا آنجا كه مى نويسد:(وسياءتى فى باب تاريخ موسى اءخبار كثيرة دالة على حضور الرضا(عليه‌السلام ) عند الغسل.)

و آنگاه دو روايت از اختصاص و كتاب كافى كه دلالت بر غسل ملائكه بر پيكر مقدس حضرت كاظم (عليه‌السلام ) دارد كه نقل و آنها را حمل بر تقيه نموده و مى نويسد:(لعل الخبرين محمولان على التقية، اما من اهل السنة او من نواقص العقول من الشيعة.) آنگاه مى گويد: وانگهى حضور ملائكه با حضور امام، هيچگونه منافاتى ندارد. بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۲۸۸.

صاحب وسائل بعد از نقل حديث:ان على بن الحسين (عليه‌السلام ) اءوصى اءن تغسله ام ولد له اذا مات فغسلة. مى نويسد:(المروى فى اءحاديث كثيرة اءن الامام لا يغسله الا امام، فمعنى الوصية هنا المساعدة على الغسل و المشاركة فيه.) وسائل الشيعه، ج ۲، ص ۳۵۳. چاپ آل البيت.

يعنى: در احاديث زيادى آمده كه غسل امام را جز امام انجام نمى دهد. و اينكه امام سجاد(عليه‌السلام ) وصيت نموده او را كنيز فرزند دارش، غسل دهد به معناى كمك و مساعدت در امر غسل است.

صاحب حدائق مى نويسد:(تحقق عندنا من اءن الامام لايغسله الا امام مثله فلابد من تأویل الخبر المذكور اما بحمله على التقية... او بحملها (الوسية) على المعاونة.) حدائق، ج ۳، ص ۳۹۱.

يعنى: در نزد ما شيعه مسلم است كه غسل امام را جز امام عهده دار نخواهد بود و اين حديث يا بر تقيه و يا بر مساعدت، بايد حمل شود.

صاحب جواهر بعد از نقل حديث مذكور مى نويسد:(و لعله لاينافى ما دل على اءن الصديق لا يغسله الا صديق.) جواهر الكلام، ج ۴، ص ۵۸.

يعنى: اين حديث منافات و ناسازگارى ندارد با آنچه كه دلالت مى كند صديق را جز صديق، نبايد غسل دهد.

شيخ انصارى مى گويد:(لما ثبت اءن الامام لا يغسله الا امام...) طهارت شيخ انصارى، ص ۲۸۲، المقصد الرابع، فى غسل الاموات.

يعنى: اين ثابت است كه امام را نبايد جز امام، غسل دهد.

حاج آقا رضا همدانى مى گويد:(لما روى فى الخبار المستفيضة، من اءن الصديق لا يغسله الا صديق.) كتاب الطهارة، از مصباح الفقيه، ص ۳۵۸.

يعنى: در اخبار مستفيض و متعدد آمده، كه: غسل صديق را جز صديق نبايد عهده دار شود.

حضرت آيت الله العظمى خوئى مى گويد:(لما ورد فى غير واحد من الروايات من اءن المعصوم لا يغسله الا معصوم مثله.)

در روايات متعدد وارد شده كه: معصوم را نبايد جز معصوم غسل دهد.

و پس از نقل توجيه صاحب وسائل و صاحب حدائق بر حديث ياد شده مى نويسد:(و هذه المناقشة جيدة جدا و قد تقدم فى اءخبار تغسيل على، فاطمةعليهم‌السلام من اءنها صديقة والصديق لا يغسلها الا صديق.) تنقيح، ج ۸، ص ۱۴۲.

فقيه و فاضل دربندى نيز پس از نقل اقوال، در قضيه غسل و دفن پيكر مطهر حضرت سيد الشهداء(عليه‌السلام ) مى نويسد:(فان الامام لايلى امره الا الامام و يدل عليه ما رواه ابو عمر والكشى.) آنگاه عبارت حضرت رضا (عليه‌السلام ) را از رجال كشى كه قبلا گذشت نقل مى كند. اسرار الشهادة، ص ۴۵۲.

علامه توانا، سيد شبر پس از نقل سخنانى از سيد مرتضى مى نويسد:(پيمودن امام (عليه‌السلام ) مسير ميان مدينه و طوس و يا مدينه و بغداد و حضور يافتن براى انجام مراسم غسل و كفن و دفن پيكر پاك پدر بزرگوار خويش يك امر ممكن بوده و انكار آن بى پايه و كوته نظرى است و با توجه به معجزات و كرامات قطعى كه از آنان صورت گرفته، نپذيرفتن اين امر، دور از حقيقت است. رد نمودن احاديث نشانگر حضور ائمه (عليه‌السلام ) براى مراسم غسل كفن و نماز پدران گرامى خويش، با استناد به امور بى اساس و ضعيف، جرئت بزرگى مى خواهد.)

تا آنجا كه مى نويسد:(اينكه يك جسم، مسير طولانى را در اندك زمان بپيمايد، دور از واقعيت نيست؛ چون قضيه انتقال جسم مقدس نبى مكرم (عليه‌السلام ) از مكه به بيت المقدس و از آنجا به مكه و همچنين معراج جسمانى حضرت به آسمانها و سدرة المنتهى تا(قاب قوسين او ادنى) چيزى است كه قرآن به آن گواهى مى دهد. مصابيح الانوار، ج ۲، ص ۲۵۱.

۲۵۶- سوره لقمان، آيه ۳۴.

۲۵۷- نهج البلاغه عبده، ص ۲۳۹ و بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۳۵.

۲۴۳- سوره حجر، آيه ۹۴.

۲۴۴- سوره بقره، آيه ۹۱.

۲۴۵- سوره بقره، آيه ۶۱.

۲۴۶- سوره آل عمران، آيه ۱۸۱.

۲۴۷- سوره آل عمران، آيه ۱۱۲.

۲۴۸- سوره مائده، آيه ۷۰.

۲۴۹- سوره نساء، آيه ۱۵۵.

۲۵۰- سوره آل عمران، آيه ۱۸۳.

۲۵۱- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۵.

۲۵۲- بعضى از بزرگان، آغاز غيبت صغرى را از زمان ولادت حضرت مهدىعليه‌السلام مى دانند مانند، شيخ مفيد در ارشاد، ج ۲، ص ۳۴۰. و بعضى ديگر آن را از زمان امامت حضرت مهدىعليه‌السلام و پس از شهادت امام حسن عسكرىعليه‌السلام مى دانند مانند: طبرسى در اعلام الورى، ص ۴۱۶، على بن عيسى اربلى در كشف الغمه، ج ۳، ص ۳۲۰ و علامه مجلسى در مرآت العقول، ج ۴، ص ۵۲ و...

۲۵۳- سوره هود، آيه ۴۶.

۲۵۴- اكمال الدين، ص ۴۷۵.

۲۵۵- از آنجايى كه در يكى از مجلاتى كه در حوزه علميه قم منتشر مى شود مطالبى نادرستى مبتى بر اينكه لازم نيست نماز بر پيكر پاك امام معصوم (عليه‌السلام ) توسط معصوم انجام پذيرد و آنگاه شواهدى از تاريخ و كتب روايى، از روات ضعيف كه در كتب رجالى تصريح به زنديق و ناصبى بودن آنان شده، بعنوان مخالف و منافى موضوع ياد شده، بدون تحليل سند، نقل نموده و از احاديث متعدد و يا صحيح كه مخالف نظريه خود مى باشد، صرف نظر كرده كه به ظاهر از ضعف علمى نگارنده آن سرچشمه مى گيرد، اگر از بيمارى قلبى وى نشاءت نگرفته باشد. (رجوع شود به مجله حوزه، شماره ۷۱ ۷۰، مهر و آبان و دى ۱۳۷۴.)

كه البته توسط نگارنده اين پاورقيها، پاسخ مفصلى در شماره بعدى آن مجله به چاپ رسيد كه با توجه به اهميت موضوع، خلاصه قسمتى از آن را جهت استفاده خوانندگان گرامى اينجا مى آوريم:

در رابطه با اختصاص غسل معصوم (عليه‌السلام ) به معصوم، روايات متعددى در جوامع روايى آمده كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

امام صادق (عليه‌السلام ) پس از نقل قضيه غسل صديقه طاهرهعليهما‌السلام توسط حضرت امير (عليه‌السلام ) مى فرمايد: (فانها صديقة ولم يكن يغسلها الا صديق، اءما علمت اءن مريم لم يغسلها الا عيسى.) كافى، ج ۱، ص ۴۵۹ و ج ۳، ص ۱۵۹، تهذيب، ج ۱، ص ۴۴۰، استبصار، ج ۱، ص ۱۹۹، من لا يحضره الفقيه، ج ۱، ص ۱۴۲.

فقها در بحث غسل ميت، در جواز غسل مرد به همسر خود، اين روايت را نقل نموده و تمسك جسته اند. حدائق، ج ۳، ص ۳۸۶ و جواهر، ج ۴، ص ۴۹.

در قضيه آمدن حضرت سجاد (عليه‌السلام ) از زندان عبيدالله بن زياد به كربلا و آمدن حضرت رضا (عليه‌السلام ) از مدينه به بغداد جهت انجام مراسم پدران بزرگوار خويش، كشى در رجال خود طى روايتى نقل مى كند كه: على بن ابى حمزة (بعنوان اعتراض) به امام رضا (عليه‌السلام ) عرضه داشت: در رواياتى كه از پدران شما به ما رسيده، آمده است كه: (ان الامام لايلى امره الاامام مثله.) مراسم (غسل و كفن نماز) امام بايد توسط امام مانند آن، انجام گيرد.

حضرت پرسيد: (آيا امام حسن (عليه‌السلام ) امام بود يا نه؟) پاسخ داد: (آرى! امام بود.)

حضرت پرسيد: (بعد از شهادت حضرت، فرزند او امام سجاد(عليه‌السلام ) در زندان عبيدالله بن زياد گرفتار بود، پس چه كسى مراسم نماز و دفن او را انجام داد؟).

پاسخ داد: (خرج و هم كانوا لا يعلمون حتى ولى اءمر اءبيه ثم انصرف.)

يعنى: امام سجاد(عليه‌السلام ) بدون آنكه ماءمورين حكومتى متوجه شوند، از زندان به كربلا آمد و پس از انجام مراسم نماز و دفن پيكر پاك پدر بزرگوار خود، به زندان بازگشت.

حضرت فرمود: ان هذا الذى اءمكن على بن الحسين (عليه‌السلام ) اءن ياءتى كربلا فيلى اءمر ابيه، فهو يمكن صاحب هذا الامر اءن ياءتى بغداد و يلى اءمر اءبيه. رجال كشى، ص ۴۶۳.

يعنى: آن خداوندى كه به امام سجاد (عليه‌السلام ) اين قدرت را عنايت نمود كه براى انجام مراسم پدر بزرگوار خويش از زندان به كربلا بيايد، به من هم اين قدرت را عطا فرمود كه براى انجام مراسم بر پيكر پاك پدرم از مدينه به بغداد بيايم.

در قضيه غسل بر بدن مطهر حضرت سجاد (عليه‌السلام )، امام باقر (عليه‌السلام ) مى فرمايد: از وصاياى پدرم اين بود كه فرمود:

(يا بنى! اذا اءنا مت فلايلى غسلى فان الامام لا يغسله الا امام بعده.)

الخرائج، و الجرايح، ج ۱، ص ۲۶۴، كشف الغمة ج ۲، ص ۳۴۶ و بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۶۶.

يعنى: فرزندم! پس از درگذشت من، كسى جز تو مراسم غسل مرا بعهده نگيرد؛ چون غسل امام معصوم بايد توسط امام بعد از آن انجام گيرد.

عين همين قضيه را امام كاظم (عليه‌السلام ) در رابطه با مراسم پدر گرامى خويش نقل مى كند. مناقب اين شهر آشوب ج ۳، ص ۳۵۱.

در رابطه با نماز بر پيكر پاك و مقدس امام صادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد: (مراسم غسل و كفن و حنوط و دفن حضرت ولى عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء توسط حضرت سيد الشهداء انجام مى گيرد. آنگاه مى فرمايد: (ولايلى الوصى الاالوصى.) كافى، ج ۸، ص ۲۰۶ و بحار الانوار، ج ۵۱ ص ۵۶ و ج ۵۳، ص ۹۳.

يعنى: مراسم وصى معصوم بايد بوسيله وصى معصوم انجام گيرد.

نظريه پرچمداران فقه و حديث

علامه مجلسى تحت عنوان (الامام لا يغسله و لا يدفنه الاامام) اين موضوع را قطعى و مسلم گرفته و در ابتداى باب مى نويسد: (سياءتى فى اءخبار موسى بن جعفر (عليه‌السلام ) اءن الرضا (عليه‌السلام ) حضر بغداد و غسله و كفنه و دفنه، صلى الله عليهما.)

و فى خبر ابى الصلت الهروى فى باب شهادة الرضا (عليه‌السلام ) اءنه حضر الجواد (عليه‌السلام ) لغسله و كفنه و الصلاة عليه.

يعنى: در تاريخ حضرت كاظم (عليه‌السلام ) خواهد آمد كه حضرت رضا (عليه‌السلام ) براى غسل و كفن و دفن پيكر پاك حضرت كاظم (عليه‌السلام ) در بغداد حضور يافت.

و همچنين حضرت جواد (عليه‌السلام ) براى انجام مراسم بر بدن مطهر پدر بزرگوار به طوس آمد.

تا آنجا كه مى نويسد: (وسياءتى فى باب تاريخ موسى اءخبار كثيرة دالة على حضور الرضا(عليه‌السلام ) عند الغسل.)

و آنگاه دو روايت از اختصاص و كتاب كافى كه دلالت بر غسل ملائكه بر پيكر مقدس حضرت كاظم (عليه‌السلام ) دارد كه نقل و آنها را حمل بر تقيه نموده و مى نويسد: (لعل الخبرين محمولان على التقية، اما من اهل السنة او من نواقص العقول من الشيعة.) آنگاه مى گويد: وانگهى حضور ملائكه با حضور امام، هيچگونه منافاتى ندارد. بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۲۸۸.

صاحب وسائل بعد از نقل حديث: ان على بن الحسين (عليه‌السلام ) اءوصى اءن تغسله ام ولد له اذا مات فغسلة. مى نويسد: (المروى فى اءحاديث كثيرة اءن الامام لا يغسله الا امام، فمعنى الوصية هنا المساعدة على الغسل و المشاركة فيه.) وسائل الشيعه، ج ۲، ص ۳۵۳. چاپ آل البيت.

يعنى: در احاديث زيادى آمده كه غسل امام را جز امام انجام نمى دهد. و اينكه امام سجاد(عليه‌السلام ) وصيت نموده او را كنيز فرزند دارش، غسل دهد به معناى كمك و مساعدت در امر غسل است.

صاحب حدائق مى نويسد: (تحقق عندنا من اءن الامام لايغسله الا امام مثله فلابد من تأویل الخبر المذكور اما بحمله على التقية... او بحملها (الوسية) على المعاونة.) حدائق، ج ۳، ص ۳۹۱.

يعنى: در نزد ما شيعه مسلم است كه غسل امام را جز امام عهده دار نخواهد بود و اين حديث يا بر تقيه و يا بر مساعدت، بايد حمل شود.

صاحب جواهر بعد از نقل حديث مذكور مى نويسد: (و لعله لاينافى ما دل على اءن الصديق لا يغسله الا صديق.) جواهر الكلام، ج ۴، ص ۵۸.

يعنى: اين حديث منافات و ناسازگارى ندارد با آنچه كه دلالت مى كند صديق را جز صديق، نبايد غسل دهد.

شيخ انصارى مى گويد: (لما ثبت اءن الامام لا يغسله الا امام...) طهارت شيخ انصارى، ص ۲۸۲، المقصد الرابع، فى غسل الاموات.

يعنى: اين ثابت است كه امام را نبايد جز امام، غسل دهد.

حاج آقا رضا همدانى مى گويد: (لما روى فى الخبار المستفيضة، من اءن الصديق لا يغسله الا صديق.) كتاب الطهارة، از مصباح الفقيه، ص ۳۵۸.

يعنى: در اخبار مستفيض و متعدد آمده، كه: غسل صديق را جز صديق نبايد عهده دار شود.

حضرت آيت الله العظمى خوئى مى گويد: (لما ورد فى غير واحد من الروايات من اءن المعصوم لا يغسله الا معصوم مثله.)

در روايات متعدد وارد شده كه: معصوم را نبايد جز معصوم غسل دهد.

و پس از نقل توجيه صاحب وسائل و صاحب حدائق بر حديث ياد شده مى نويسد: (و هذه المناقشة جيدة جدا و قد تقدم فى اءخبار تغسيل على، فاطمةعليهم‌السلام من اءنها صديقة والصديق لا يغسلها الا صديق.) تنقيح، ج ۸، ص ۱۴۲.

فقيه و فاضل دربندى نيز پس از نقل اقوال، در قضيه غسل و دفن پيكر مطهر حضرت سيد الشهداء(عليه‌السلام ) مى نويسد: (فان الامام لايلى امره الا الامام و يدل عليه ما رواه ابو عمر والكشى.) آنگاه عبارت حضرت رضا (عليه‌السلام ) را از رجال كشى كه قبلا گذشت نقل مى كند. اسرار الشهادة، ص ۴۵۲.

علامه توانا، سيد شبر پس از نقل سخنانى از سيد مرتضى مى نويسد: (پيمودن امام (عليه‌السلام ) مسير ميان مدينه و طوس و يا مدينه و بغداد و حضور يافتن براى انجام مراسم غسل و كفن و دفن پيكر پاك پدر بزرگوار خويش يك امر ممكن بوده و انكار آن بى پايه و كوته نظرى است و با توجه به معجزات و كرامات قطعى كه از آنان صورت گرفته، نپذيرفتن اين امر، دور از حقيقت است. رد نمودن احاديث نشانگر حضور ائمه (عليه‌السلام ) براى مراسم غسل كفن و نماز پدران گرامى خويش، با استناد به امور بى اساس و ضعيف، جرئت بزرگى مى خواهد.)

تا آنجا كه مى نويسد: (اينكه يك جسم، مسير طولانى را در اندك زمان بپيمايد، دور از واقعيت نيست؛ چون قضيه انتقال جسم مقدس نبى مكرم (عليه‌السلام ) از مكه به بيت المقدس و از آنجا به مكه و همچنين معراج جسمانى حضرت به آسمانها و سدرة المنتهى تا (قاب قوسين او ادنى) چيزى است كه قرآن به آن گواهى مى دهد. مصابيح الانوار، ج ۲، ص ۲۵۱.

۲۵۶- سوره لقمان، آيه ۳۴.

۲۵۷- نهج البلاغه عبده، ص ۲۳۹ و بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۳۵.

۲۵۸- اكمال الدين، ص ۴۷۵ و ۴۷۶، باب ۴۳.

۲۵۹- اكمال الدين، ص ۴۷۶.

۲۶۰- اكمال الدين، ص ۴۷۹.

۲۶۱- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۳۳.

۲۶۲- غيبت شسخ طوسى، ص ۱۶۷، احتجاج طبرسى، ص ۴۷۰.

۲۶۳- سوره يوسف، آيه ۹۸ و ۹۷.

۲۶۴- اصول كافى، ج ۱، ص ۳۳۰ و غيبت طوسى، ص ۲۱۹.

۲۶۵- اصول كافى، ج ۱، ص ۳۳۰ و غيبت طوسى، ص ۲۱۹.

۲۶۶- رجال كشى، ج ۶، ص ۵۸۰.

۲۶۷- غيبت طوسى، ص ۲۱۶ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۵.

۲۶۸- غيبت طوسى، ص ۲۱۷.

۲۶۹- غيبت طوسى، ص ۲۱۵.

۲۷۰- غيبت طوسى، ص ۲۲۰.

۲۷۱- اكمال الدين، ج، ص ۵۱۰ و غيبت طوسى، ص ۲۲۰.

۲۷۲- غيبت طوسى، ص ۲۲۷.

۲۷۳- مدرك ياد شده.

۲۷۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۵۱۶ و غيبت طوسى، ص ۲۴۲ و ۲۴۳.

۲۷۵- منتخب الاثر، ص ۳۹۹.

۲۷۶- غيبت طوسى، ص ۲۴۴.

۲۷۷- در كتاب (معجم وسيط) آورده اند كه: (تناسخ روح، عقيده اى است كه ميان هندوها و ملتهاى باستانى شايع بود و بر اين باور بودند كه روح مرده به حيوان برتر يا پست ترى انتقال مى يابد تا بخاطر عملكرد صاحب آن كه مرده است، پاداش يا كيفر و عذاب شود و ديگر معاد و رستاخيزى نيست.)

۲۷۸- رجال كشى، ص ۴۳۸ و غيبت طوسى، ص ۲۴۴.

۲۷۹- رجال كشى، ص ۴۳۸ و غيبت طوسى، ص ۲۴۴.

۲۸۰- بطوريكه امام حسن عسكرىعليه‌السلام درباره او مى فرمايد: فانه الثقة الماءمون، العارف مما يجب عليه رجال كشى، ص ۵۷۹.

يعنى: او فرد مورد اعتماد و امين است و به تكاليف خود آشناست.

۲۸۱- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۴۶.

۲۸۲- رجوع شود به: احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۲۸۹. چاپ نجف.

۲۸۳- احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۲۸۹، چاپ نجف، غيبت طوسى، ص ۲۵۳ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۷۷.

۲۸۴- بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۷۲.

۲۸۵- (مفوضه) گروهى بودند كه مى گفتند: (خدا، پيامبر را آفريد و تدبير امور جهان را به او وانهاد.) برخى نيز مى گفتند: (به امیرمؤمنانعليه‌السلام واگذاشت.)

در روايت است كه: (من قال بالتفويض، فقد اخرج الله عن سلطانه.) مجمع البحرين، ماده تفويض.

۲۸۶- برخى نيز گفته اند كه: (اين گروه گمراه، فرقه اى از (غلاة) بودند كه به الوهيت اصحاب كساء عقيده داشته و آنان را نور واحدى مى شناختند كه روح رد رهمه آنها بطور برابر حلول نموده است و همه نور واحدى هستند كه هيچ حكدام بر ديگرى برترى ندارند.) ملل و نحل شهرستانى، ج ۲، ص ۱۳.

۲۸۷- جامع الرواة، ج ۲، ص ۴۶۹ به نقل از ابن قولويه.

۲۸۸- در شرح حال اين هشت دروغپرداز، از كتابهاى: رجال كشى، تنقيح المقال، غيبت شيخ طوسى و بحارالانوار استفاده شده است.

۲۸۹- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۳ ۴۲۴ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۸ ۱۳.

۲۹۰- اكمال الدين شيخ صدوق، ج ۲، ص ۴۳۰. كتاب غيبت شيخ طوسى، ص ۱۳۹ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۵ و ۵۲ ص ۳۰.

۲۹۱- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۳۱ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۵.

۲۹۲- اكمال الدين، ص ۴۳۵.

۲۹۳- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۵۷ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۴۶.

۲۹۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۸۳ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۴.

۲۹۵- اكمال الدين، ج ۳، ص ۴۳۷ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۵.

۲۹۶- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۷۵ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۶۷.

۲۹۷- به بخش ۸ كتاب رجوع شود.

۲۹۸- اكمال الدين، ص ۴۷۵ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۶۷. در مصادر ياد شده (تاءخر يا عم! فانا احق بالصلاة على ابى.) ذكر شده است.

۲۹۹- اكمال الدين، ج ۳، ص ۴۲۴ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۴۲.

۳۰۰- اكمال الدين، ج ۳، ص ۴۴۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۳.

۳۰۱- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۶۳ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۳.

۳۰۲- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۶۳ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۴.

۳۰۳- اكمال الدين، ج ۳، ص ۴۶۵، غيبت شيخ طوسى، ص ۱۵۹ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۴۲.

۳۰۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۴۰، غيبت شيخ طوسى، ص ۲۲۱ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۵۱.

۳۰۵- اكمال الدين، ج ۳، ص ۴۴۰، غيبت شيخ طوسى، ص ۲۲۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰.

۳۰۶- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۴۹ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.

۳۰۷- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۵۲.

۳۰۸- قرآن در مورد حضرت عيسىعليه‌السلام مى فرمايد:...انى اخلق لكم من الطين كهيئة الطير فاءنفخ فيه فيكون طيرا باذن الله و ابرى ء الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن الله و اءنبئكم بما تاءكلون و ما تدخرون فى بيوتكم.... سوره آل عمران، آيه ۴۹.

۳۰۹- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۳۹۸ و بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۲۹.

۳۱۰- سوره نساء، آيه ۵۹.

۳۱۱- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۷۲ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۹.

۳۱۲- قرآن كريم از مردم با ایمان به (اصحاب يمين) تعبير مى كند و از كافران به (اصحاب شمال)، بنظر مى رسد حضرت مهدىعليه‌السلام به اين واقعيت اشاره دارد.

۳۱۳- اين فراز، ممكن است اشاره به (جعفر كذاب) و يا (خليفه جنايتكار عباسى) باشد.

۳۱۴- در اينجا آن حضرت، اشاره به غصب حق فاطمهعليه‌السلام و ستم در حق او و نشاختن مقام و عظمت او مى نمايد.

۳۱۵- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۷۱ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۷.

۳۱۶- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۸۸ و بحارالانوار، ج ۵۱، ۳۲۴.

۳۱۷- با اينكه حضرت مهدىعليه‌السلام مى توانست خودش دعا كند و بى درنگ شفا بخشد، اما دلها را متوجه كربلا ساخت. در روايت صحيح آمده است كه: (خداوند، سرزمينها و مكانهاى مقدسى دارد كه دوست مى دارد در آنجا خوانده شود... و از جمله آنها كنار قبر منور حسينعليه‌السلام است.)

۳۱۸- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۸۸ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۳.

۳۱۹- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۸۴ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۲۱.

۳۲۰- غيبت شيخ طوسى، ص ۱۷۹، و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۱۶.

۳۲۱- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۹۱ كه اينطور آمده: (عليكم). اما در اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۸۴ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۸۱، اينطور آمده است: (و انا حجة الله عليهم). و در احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۴۷۰ و وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۰۱، نه اولى آمده و نه دومى، همينطور است: (و انا حجة الله).

۳۲۲- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۵۳، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۲.

۳۲۳- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۷، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۲.

۳۲۴- الامامه، احمد محمود صبحى، ص ۴۱۳، رجوع شود به: معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۷.۳۶

۳۲۵- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۸۵، غيبت شيخ طوسى، ص ۱۷۷، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۲.

۳۲۶- جامع صغير، ج ۲، ص ۱۸۹، ذخاير العقبى، ص ۱۷، منتخب كنز العمال، ج ۵، ص ۹۲، فرائد السمطين، ج ۲، ص ۲۴۱، بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۳۰۹، الصواعق المحرقة، ص ۱۸۵و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۷۴، و دهها منبع ديگر....

۳۲۷- مستدرك الصحيحين، ج ۲، ص ۴۴۸، رجوع شود به معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۷۴.

۳۲۸- الصواعق المحرقه، ص ۱۵۰ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۷۴.

۳۲۹- الصواعق المحرقه، ص ۱۵۰، بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۳۱۰، ذخائر العقبى، ص ۱۷، اسعاف الراغبين، ص ۱۴۴، فرائد السمطين، ج ۲، ص ۲۵۳، و بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۳۰۹.

۳۳۰- مجمع البيان ذيل آيه ۱۶ از سوره نحل و بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۶۷ و ۳۰۸.

۳۳۱- اكمال الدين، ج ۲، ص ۴۸۵، غيبت شيخ طوسى، ص ۱۷۷، احتجاج طبرسى، ج ۲، ص ۴۷۱، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۲، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۲۹۴.

۳۳۲- فرائد السمطين، ج ۱، ص ۴۵، ينابيع المودة، ص ۲۱، اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۷، احتجاج، ج ۲، ص ۳۱۷، و بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۵، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۲۷۰.

۳۳۳- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۶، فرائد السمطين، ج ۲، ص ۲۵۳، بصائر الدرجات، ص ۶۳ و بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۲۴۸.

۳۳۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۲۰۵، و بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۳۰۹.

۳۳۵- اكمال الدين، ج ۲، ص ۲۰۲، و بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۵.

۳۳۶- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۴، بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۲۹، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۴۸۹.

۳۳۷- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۴، و بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۳۷.

۳۳۸- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۲ و بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۲۴.

۳۳۹- اكمال الدين، ج ۱، ص ۲۰۲، اصول كافى، ج ۱، ص ۱۷۰، غيبت نعمانى، ص ۱۳۹، و بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۳۴.

۳۴۰- سوره انفال، آيه ۳۳.

۳۴۱- سوره نساء، آيه ۵۹.

۳۴۲- علل الشرايع، ص ۵۲ و بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۱۹.

۳۴۳- (عمان) همان كشورى است كه اينك به سلطنت عمان شهرت دارد.

۳۴۴- الفوائد الرجاليه، معروف به رجال بحرالعلوم، ج ۱، ص ۲۲۰.

۳۴۵- رجال بحر العلوم، ج ۲، ص ۲۲۰.

۳۴۶- احتجاج طبرسى، ۲، ص ۴۹۷، بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۵و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۴۶۰.

۳۴۷- سوره اعراف، آيه ۱۷۲.

۳۴۸- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۹.

۳۴۹- سوره مائده آيه ۳۳ و ۳۴.

۳۵۰- بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۶ و معجم احاديث امام مهدىعليه‌السلام ، ج ۴ ص ۴۶۲

۳۵۱- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۴.

۳۵۲- سوره بقره، آيه ۸۷ و ۲۵۳.

۳۵۳- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۷۷ ۱.

۳۵۴- نجم الثاقب، ص ۳۷۵، چاپ مسجد مقدس جمكران.

۳۵۵- براى نمونه: ۱ تبصرة الولى فيمن راءى القائم المهدى، سيدهاشم بحرانى ۲ تذكرة الطالب فيمن راءى الامام المهدى الغائب، ميثمى عراقى ۳ دارالسلام فيمن فاز بسلام الامام، مرحوم نورى ۴ بدائع الكلام فيمن اجتمع بالامام، سيد جمال الدين محمد طباطبايى ۵ البهجة فيمن فاز بلقاء الحجة، ميرزا محمد نقى الماسى اصفهانى ۶ العبقرى الحسان، على اكبر نهاوندى.

۳۵۶- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۸.

۳۵۷- شهرى است در پانزده كيلومترى كربلا كه اينكه به منطقه هنديه معروف است و در آن روزگار، زائران بوسيله قايق از كربلا به سوى نجف از (طويرج) مى گذشتند.

۳۵۸- آيت الله سيدمهدى قزوينى، از علماى بزرگ و پرواپيشه آن عصر بوده است.

۳۵۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۹.

۳۶۰- (هرقل) نام روستايى در منطقه حله بود و (حله) شهرى است در عراق كه در ۴۰ كيلومترى كربلا است.

۳۶۱- خليفه خودكامه عباسى آن روز (مستنصر) بوده است.

۳۶۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۶۱.

۳۶۳- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۷۰.

۳۶۴- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۷۵.

۳۶۵- (جنة الماءوى) در آخر جلد ۵۳ بحارالانوار چاپ شده است.

۳۶۶- مسجد بزرگ و پربركتى است در شهر كوفه كه تا نجف فاصله چندانى ندارد. امیرمؤمنانعليه‌السلام در اين مسجد نماز مى خواند و همانجا هم به شهادت رسيد.

۳۶۷- جنة الماءوى (بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۴۰).

۳۶۸- آن روزها عراق جزو دولت عثمانى بود و (احمد پاشا) بر ضد حكومت مركزى سركشى مى كرد.

۳۶۹- جنة الماءوى (بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۸۳) حكايت ۴۴.

۳۷۰- جنة الماءوى، داستان ۲۴، چاپ شده در بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۸۸.

۳۷۱- مسجدى است نزديك قم كه به دستور امام عصرعليه‌السلام ساخته شده است و مردم دسته دسته بدانجا مى روند و نماز بجاى آورده و براى برآورده شدن حاجات خويش به حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) توسل مى جويند.

۳۷۲- كتاب (پاسخ به ده پرسش)، آيت الله صافى دامت بركاته.

۳۷۳- سوره بقره، آيه ۲۸۲.

۳۷۴- به نقل ابن شهر آشوب، (سليمان بن مهران اعمش) از اصحاب خاص حضرت صادقعليه‌السلام بود.

فقيه فرزانه و رجالى توانا، حضرت آيت الله العظمى خوئى مى گويد: (يكفى فى الاعتماد على روايتة، جلالته و عظمته عند الصادقعليه‌السلام ) معجم رجال الحديث، ج ۸، ص ۲۸۱.

يعنى: در اعتماد به روايات او همين بس كه نزد امام صادقعليه‌السلام داراى شخصيت و عظمت گرانقدرى بوده است.

علامه مامقانى مى نويسد: (وى در آخرين روزهاى زندگى خويش به سختى مريض بود. ابن شبرمة ابوليلى و ابوحنيفه سه تن از شخصيتهاى علمى اهل سنت، به عيادت او رفتند. ابوحنيفه به وى گفت: (حال كه آخرين لحظات زندگى خويش را طى مى كنى،اى كاش از احاديثى را كه درباره علىعليه‌السلام نقل مى كردى، مانند (انا قسيم الجنة و النار) و...، توبه مى كردى)

سليمان اعمش به شدت عصبانى شد و گفت: (اى يهودى! با چه جراءتى با من اين چنين سخن مى گويى؟ قسم بخداوندى كه اينك به سوى او مى شتابم او موثق ترين اساتيد شنيدم كه علىعليه‌السلام فرمود: فرداى قيامت كار تقسيم بهشت و جهنم به دست من است. و من به آتش فرمان مى دهم كه دوستان مرا آزار مده و آنان را رها ساز و دشمنان مرا به كام خويش فرو بر....) تنقيح المقال، ج ۲، ص ۶۶.

جهت آگاهى بيشتر مراجعه شود به: اتقان المقال، ص ۱۹۴، اعيان الشيعه، ج ۷، ص ۳۱۵، جامع الرواة، ج ۲، ص ۴۳۹، منتهى المقال، ص ۱۵۶، تهذيب التهذيب، ج ۴ ص ۱۹۵، تهذيب الكمال، ج ۱۲، ص ۷۶، الجرح و التعديل، ج ۴، ص ۱۴۶، سير اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۲۲۶ و الوافى بالوفيات، ج ۱۵، ص ۴۲۹.

۳۷۵- بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۴۰۲، يعنى: زائران امام حسينعليه‌السلام در شب جمعه از آتش سوزان جهنم در امان هستند. آنان تا روز واپسين قيامت از آتش در امان مى باشند.

۳۷۶- يعنى هر كس در شب جمعه امام حسينعليه‌السلام را زيارت كند، همواره از هراسها در امان است.

۳۷۷- نجم الثاقب، داستان ۳۱ و بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۳۱۵.

۳۷۸- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۵.

۳۷۹- مصدر ياد شده.

۳۸۰- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۷.

۳۸۱- مصدر ياد شده.

۳۸۲- در روايتى از امام رضاعليه‌السلام آورده اند كه: (خضرعليه‌السلام از آب حيات نوشيده و اينك زنده است و تا روز رستاخيز و دميده شدن صور، زنده خواهد بود. او هر سال در مراسم حج حاضر مى گردد و در عرفه مى ايستد و به دعاى مردم با ايمان آمين مى گويد و خداوند بوسيله او و همراهى او تنهايى قائم ما را در دروان غيبتش، برطرف مى كند و او به قائم ما مى پيوندد.) اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۹۰.

و از حضرت صادقعليه‌السلام آورده اند كه (...اما آن بنده صالح خدا (خضر) خداوند، عمر او را نه بخاطر رسالتش طولانى گردانيد و نه بخاطر كتابى كه بدو نازل كند و نه بخاطر اينكه بوسيله او و شريعت او، شريعت پيامبران پيش از او را نسخ كند و نه بخاطر امامتى كه بندگانش بدو اقتدا نمايند و نه بخاطر طاعتى كه خدا بر او واجب ساخته بود، بلكه، خداى جهان آفرين، بدان دليل كه اراده فرموده بود عمر گرامى قائمعليه‌السلام در دوران غيبت او بسيار طولانى سازد و مى دانست كه بندگانش بر طول عمر او، ايراد و اشكال خواهند نمود، به همين جهت عمر اين بنده صالح خويش (خضر) را طولانى ساخت كه بدان استدلال شود و عمر قائمعليه‌السلام بدان تشبيه گردد و بدينوسيله اشكال و ايراد دشمنان و بدانديشان باطل گردد...) اكمال الدين، ج، ۳، ص ۳۵۷ و بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۲۲۳.

۳۸۳- سوره عنكبوت، آيه ۱۴.

۳۸۴- تفسير برهان، ذيل آيه شريفه و اكمال الدين، ج ۲، ص ۵۲۳.

۳۸۵- اكمال الدين، ج ۱، ص ۳۲۲ و ۵۲۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۹۲.

۳۸۶- سوره صافات، آيه ۱۴۴ ۱۴۲.

۳۸۷- تفسير كشاف، ج ۳، ص ۳۱۱. چاپ دارالمعرفة بيروت

۳۸۸- تفسير بيضاوى ج ۳، ص ۴۷۱. چاپ مؤ سسه اعلمى بيروت.

۳۸۹- مرحوم صدوق، در سال ۳۸۱ از دنيا رفت و ساختمان موجود بر آرامگاه او در سال ۱۲۳۸ تجديد و تعمير گشت و در همين تاريخ جسد او را تر و تازه يافتند. براى توضيح بيشتر به (روضات الجنات) خوانسارى، (قصص العلماء) تنكابنى و (تنقيح المقال) مامقانى مراجعه شود.

۳۹۰- مجله مصرى المقتطف، در شماره سوم سال ۱۳۷۹ هجرى قمرى در مقاله اى تحت عنوان: (آيا انسان مى تواند در دنيا جاودانه شود؟)

۳۹۱- امام صادق (ع ۹ فرمود: (در زمان نوح، مردم ۳۰۰ سال عرم مى كردند) اكمال الدين، ج ۲، ص ۵۲۳.

۳۹۲- جهت اطلاع بيشت و دقيقتر رجوع شود به: كتاب گرانسنگ (خورشيد مغرب)، ص ۲۴۰، تاءليف دانشمندان و نويسنده فرزانه و معاصر، محمد رضا حكيمى و كتاب (او خواهد آمد)، ص ۸۹، هم چنين كتاب امام مهدىعليه‌السلام حماسه از نور) از شهيد صدر، (نويد امن و امان) و (امامت و مهدويت)۹ از آيت اله صافى، (دير زيستى حضرت مهدىعليه‌السلام از مهدى كامران، (منتظر جهان و راز طول عمر) از سيد احمد علم الهدى، (چند مقاله) از علامه طباطبائى، (مهدىعليه‌السلام رهبر بزرگترين انقلاب جهان) از حسن شجاعان و (طول عمر امام زمانعليه‌السلام از على اكبر مهدى پور.

۳۹۳- براى توضيح بيشتر به: اكمال الدين، ج ۲، ص ۵۲۳ به بعد و كتاب بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۲۵ به بعد مراجعه شود.

۳۹۴- فاية الاثر، ص ۴۶۳، اكمال الدين، ج ۲، ص ۳۷۸، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۱ و معجم احايث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۱۸۶.

۳۹۵- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۶۲ و كافى، ج ۱، ص ۳۶۸، بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۰۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۶۰.

۳۹۶- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۶۲ و كافى، ج ۱، ص ۳۶۸، بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۱۰۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۷۷.

۳۹۷- غيبت طوسى، ص ۲۶۲ و كافى، ج ۳۶۸، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۰۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۷۹.

۳۹۸- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۴۴، فرائد السمطين و منتخب الاثر، ص ۴۹۶، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۲۴۹.

۳۹۹- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۴۵، بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۷۵.

۴۰۰- اكمال الدين، ج ۲ ص ۳۳۸، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۴۶ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۴۰۳.

۴۰۱- كافى، ج ۱، ص ۳۳۶، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۰ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴،ص ۱۳۸.

۴۰۲- سوره عنكبوت، آيه ۳ ۵.

۴۰۳- سوره نساء، آيه ۱۶۵.

۴۰۴- اكمال الدين، ج ۲ ص ۳۵۲، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۴۸.

۴۰۵- كافى، ج ۱، ص ۳۳۷، اثبات الهداة، ج ۷، ص ۳۱ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۸۷.

۴۰۶- بحارالانوار، ج ۷، ص ۵۹ و ج ۵۲، ص ۲۷۹.

۴۰۷- كشف الغمه، ج ۳، ص ۵۳۴، باب ۴ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۵.

۴۰۸- غيبت نعمانى، ص ۲۸۲، اثبات الهداة، ج ۷، ص ۳۱ و عقد الدرر، ص ۶۵ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۹۰.

۴۰۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۲۰.

۴۱۰- اكمال الدين، ج ۲، ۵۲۵ و ۵۲۶.

۴۱۱- ارشاد مفيد، ص ۳۵۶ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۲۰.

۴۱۲- مستدرك الصحيحين، ج ۴، ص ۴۶۴، سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۳۶۶ باب خروج المهدىعليه‌السلام و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۳۸۲.

۴۱۳- كلام ابن كثير ار سيوطى در كتابش: العرف الوردى فى احوال المهدى، ص ۶۰، آورده است.

۴۱۴- كنزالعمال، ج ۶، ص ۶۸ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۷۹.

۴۱۵- ملاحم ابن طاووس، ص ۱۰۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۷۰.

۴۱۶- الزام الناصب، ج ۲، ص ۲۰۵، عقد الدرر، ص ۹۷ و معجم احاديث الامام المهدى، ج ۳، ص ۹۷.

۴۱۷- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۵۱.

۴۱۸- غيبت نعمانى، ص ۲۷۱، غيبت شيخ طوسى، ص ۲۷۰، عقدالدرر، ص ۶۵ و ۶۶، سنن دارقطنى، ج ۲، ص ۶۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۵۲.

۴۱۹- غيبت نعمانى، ص ۲۷۲، اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۵۱.

۴۲۰- سوره نساء، آيه ۶۵.

۴۲۱- سوره فرقان، آيه ۴۸.

۴۲۲- سوره فاطر، آيه ۹.

۴۲۳- سوره انعام، آيه ۶.

۴۲۴- سوره حجر، آيه ۲۲.

۴۲۵- سوره عنكبوت، آيه ۶۳.

۴۲۶- سوره ق، آيه ۹.

۴۲۷- سوره انفال، آيه ۱۱.

۴۲۸- سوره مومنون، آيه ۱۸.

۴۲۹- الزام الناصب، ج ۲، ص ۱۵۹ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۷۹.

۴۳۰- عقدالدرر،ص ۶۳، باب ۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۱ از منابع متعدد.

۴۳۱- عقدالدرر، ص ۶۵، غيبت شيخ طوسى، ص ۲۶۷، غيبت نعمانى، ص ۲۷۸، اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۵، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۷، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۴۴۰.

۴۳۲- بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۲۷۴. در مختصر بصائر الدرجات ص ۱۹۹ و بحارالانوار، ج ۳، ص ۸۴ از حضرت اميرعليه‌السلام آورده كه:

فيقتل يومئذ فيما من المشرق و المغرب ثلاثة آلاف من اليهود و النصارى.)

به هنگام ظهور، سه هزار يهودى و نصارى در شرق و غرب عالم به كام مرگ مى روند.

ظاهرا عدد (سه هزار) كنايه از كثرت آمار كشته شدگان است به تعيين مقدار آنان.

۴۳۳- سوره انبيا، آيه ۱۵.

۴۳۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۵، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۷.

۴۳۵- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۶ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۱۳ و ۲۰۷.

۴۳۶- نام يكى از بلاد بحرين است.

۴۳۷- (ابله) نام محله اى است در چهار فرسخى بصره كه اكنون جز شهر گرديده است.

۴۳۸- نام يكى از دره هاى شهر افكان است كه منسوب به يعلى بن محمد است. مراصد اطلاع، ج ۱، ص ۱۰۰، و ج ۲، ص ۸۴۴.

۴۳۹- نام محله اى است در شهر لبيد. مراصد اطلاع، ج ۲، ص ۶۶۱.

۴۴۰- نام يكى از بخشهاى بطيحه است كه ميان واسط و بصره قرار گرفته است. مراصد اطلاع، ج ۱، ص ۲۰۴، و ۳۲۰.

۴۴۱- ظاهرا صحيح آن تاران است كه اسم يكى از جزائر درياى سرخ است. مراصد اطلاع، ج ۱، ص ۲۴۹.

۴۴۲- الزام الناصب، ج ۲، ص ۱۸۹ ۱۹۱.

۴۴۳- اكمال الدين، صدوق، ج ۲، ص ۶۴۹، غيبت طوسى، ص ۲۶۷، با اندك تفاوت در ترتيب علائم پنجگانه و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۳.

۴۴۴- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۰ و بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۴.

۴۴۵- غيبت نعمانى، ص ۲۵۲ و ۲۵۷، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۳.

۴۴۶- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۶۶ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۸. در روايت ديگرى بدين صورت آمده است كه: (يسمع كل قوم بلسانهم.) بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۵ و ص ۲۴۴.

۴۴۷- سوره اسراء، آيه ۸۵.

۴۴۸- اكمال الدين، ج ۲ ص ۶۵۰ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۰۴.

۴۴۹- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۶۶، اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۸.

در يك نسخه آمده است كه: (حق در راه و رسم عثمان و پيروان اوست....) كه بنظر مى رسد منظور از عثمان، همان سفيانى باشد چرا كه نام پليد او (عثمان بن عنبسه) است.

۴۵۰- غيبت نعمانى، ص ۲۵۴، باب ۱۴، روايت ۱۳، عقداالدرر، ص ۱۰۵ و بحاراالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۰.

۴۵۱- غيبت نعمانى، ص ۲۵۵ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۰.

۴۵۲- بحاراالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۵.

۴۵۳- سوره نحل، آيه ۱.

۴۵۴- غيبت طوسى، ص ۲۶۸ و بحاراالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۹.

۴۵۵- غيبت نعمانى، ص ۲۴۴، باب ۱۴، روايت ۲۸ و بحاراالانوار، ج ۵۲ ص ۲۹۴.

۴۵۶- الزام الناصب، ج ۲، ص ۲۰۰.

۴۵۷- بحاراالانوار، ج ۵۲، ص ۱۸۶، عقدالدرر، ص ۷۴، باب ۴ و معجم احاديث الامام المهدى (عليه‌السلام )، ج ۱، ص ۴۸۱.

۴۵۸- الزام الناصب، ج ۲، ص ۱۸۰.

۴۵۹- شهرى است در يمن.

۴۶۰- جزيره اى بزرگ در بحرين.

۴۶۱- قريه اى است در شرق غوطه.

۴۶۲- باغهايى كه دمشق را احاطه كرده اند.

۴۶۳- شهرى كه ميان دمشق و حلب، واقع شده است.

۴۶۴- شهرى است بزرگ از نواحى سودان.

۴۶۵- شهرى است بين بصره و كوفه.

۴۶۶- شهرى در كنار رود فرات.

۴۶۷- شهرى در سوريه.

۴۶۸- شهرى است بر سر جاده موصل به شام.

۴۶۹- شهرى است در منطقه شمال عراق.

۴۷۰- سوره اسراء، آيه ۸۱.

۴۷۱- بحارالاءنوار، ج ۵۲، ص ۲۰۵. (ذات قرار) در روايت، مسجد كوفه است، (معين) نهر فرات.

۴۷۲- غيبت نعمانى، ص ۲۷۹ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۷.

۴۷۳- سوره نساء، آيه ۴۷. تأویل آيه، مورد نظر است.

۴۷۴- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۷۳ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۱۵.

۴۷۵- غيبت نعمانى، ص ۳۰۰ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۴۸.

۴۷۶- غيبت نعمانى، ص ۳۰۰، و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۴۹.

۴۷۷- غيبت نعمانى، ص ۳۰۵، عقدالدرر، ص ۵۳ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۱۶.

۴۷۸- (حرستا) نام منطقه بزرگ و آبادى در اطراف دمشق است كه بر سر راه (حمص) مى باشد. معجم البلدان. ۴۷۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۷۳.

۴۸۰- ظاهر اين است كه (خزيمه) فرمانده سپاه سفيانى خود در قرارگاه مدينه مى ماند و گروهى را براى دستگيرى امام عصر (عليه‌السلام ) به مكه مى فرستد.

۴۸۱- سوره سباء، آيه ۵۱. على بن ابراهيم در تفسير خود از امام باقر (عليه‌السلام ) ذيل اين آيه شريفه روايتى آورده است كه مى فرمايد: (ولوترى اذ فزعوا فلافوت.) من الصوت و ذلك الصوت من السماء: (واخذوا من مكان قريب.) من تحت اقدامهم، خسف بهم.)

۴۸۲- عقد الدرر، ص ۹۳ و بحار الانوار ج ۵۲ ص ۲۵۳

۴۸۳- غيبت نعمانى ص ۳۰۶ و بحار الانوار ج ۵۲ ص ۲۵۴.

۴۸۴- فتن ابن حماد ص ۸۹ عقدالدرر ص ۵۴ باب ۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ح ۱ ص ۴۲۲.

۴۸۵- جهت اطلاع كامل رجوع شود به: معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۱، ص ۴۰۰ ۴۲۴

۴۸۶- به اعتبار اينكه از نسل بنواميه است و آنان خود را پسر عموهاى بنى هشام مى پندارند.

۴۸۷- بحارالانوار ج ۵۲، ص ۳۸۸ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۱۶.

۴۸۸- عقدالدررص ۱۳۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۱، ص ۵۰۵.

۴۸۹- عقد الدررص ۸۵و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۳۱۳.

۴۹۰- سوره يس آيه ۸۲

۴۹۱- الزام الناصب، ج ۲، ص ۲۵۹ و بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۰.

۴۹۲- بحار الانوار ج ۵۲ ص ۲۳۲ و غيبت نعمانى، ص ۲۵۵ باب ۱۴ ح ۱۳.

۴۹۳- در قرآن از زبان موسى خطاب به خضر مى خوانيم كه: (اقتلت نفسا زكية...؟) آيا بيگناهى را كشتى؟ سوره كهف آيه ۷۴.

۴۹۴- بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳۰۷ به نقل از اكمال الدين ج ۲ ص ۳۳۰

۴۹۵- بحارالانوار ج ۵۲ ص ۱۹۲ به نقل از اكمال الدين ج ۲ ص ۶۴۹

۴۹۶- بحارالانوار ج ۵۲ ص ۲۰۳ به نقل از اكمال الدين ج ۲ ص ۶۴۹ غيبت طوسى ص ۲۷۱.

۴۹۷- رجوع شود به: غيبت نعمانى، ص ۲۲۸، باب (كونهعليه‌السلام ابن سبية، اى خيرة الاماء).

در غيبت نعمانى از ابوالصباح نقل نموده كه خدمت امام صادق (عليه‌السلام ) رسيدم و حضرت فرمود: (ماوراءك؟)

چه خبر؟

فقلت: (عمك زيد خرج، يزعم انه ابن سبية و هو قائم هذه الامة و انه ابن خيرة الاماء.)

عرض كردم: (خبر خوشحالى قيام عمويت زيد است كه مى پندارد فرزند كنيز اسير و قائم امت و از نسل بهترين كنيزان است.)

فقال: (كذب ليس هو كما قال، ان خرج، قتل.)

فرمود: (اين دروغ است! آنگونه كه آن تصور مى كند، نيست. اگر قيام كند، كشته خواهد شد.)

غيبت نعمانى، ص ۲۲۹، باب ۱۳ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۴۲.

۴۹۸- بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۲۹۲.

۴۹۹- جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به: معجم احاديث الامام المهدى (عليه‌السلام )، ج ۱، ص ۱۶۸.

۵۰۰- ولايتى از ولايات عثمانيه (تزكيه جديد).

۵۰۱- به يادداشتهاى (داگوركى) جاسوس روس در كشورهاى اسلامى، صفحه ۶۱، مراجعه گردد.

۵۰۲- غيبت نعمانى، ص ۱۸۲، باب ۱۰، روايت ۳۰ و عقد الدارر، ص ۱۳۳.

۵۰۳- لازم به ذكر است كه مؤ لف بر طبق الفباى شهرها آورده ولى ما طبق الفباى نام ياران حضرت آورديم.

۵۰۴- نام قريه اى است نزديكى كربلاء و همچنين نام روستايى است ميان تكريت و موصل.

۵۰۵- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۰۶- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۰۷- نام شهرى است بر ساحل بحرين. رجوع شود به: لغت نامه دهخدا، ج ۶، ص ۸۵۰۵.

۵۰۸- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۰۹- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۱۰- كه در ايران، مغرب عربى، ليبى و جنوب يمن هم روستاهى به اين نام آمده است. خدا مى داند كه منظور كدام است.

۵۱۱- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۱۲- شايد صحيح (ضيق) باشد كه نام منطقه اى در نجد در شبه جزيره عربى است.

۵۱۳- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۱۴- شايد صحيح (ضيق) باشد كه نام منطقه اى در نجد در شبه جزيزه عربى است.

۵۱۵- ظاهرا (معاد) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۱۶- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانسان آمده.

۵۱۷- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۱۸- (عمر) هم ثبت شده است.

۵۱۹- (عزبان) يا (عريان) هم ثبت شده است.

۵۲۰- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۲۱- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۲۲- نام شهرى است بر ساحل بحرين. رجوع شود به: لغت نامه دهخدا، ج ۶، ص ۸۵۰۵.

۵۲۳- ظاهرا (معاذ) باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى است در مرو، كه لباب الانساب آمده.

۵۲۴- ظاهرا (معاذ)باشد كه نام منطقه اى است در نيشابور كه در مراصد الاطلاع آمده و يا (معاذى) است كه نام خاندان بزرگى در مرو كه لباب الانساب آمده.

۵۲۵- الزام الناصب ج ۲ ص ۱۱۶ و نوائب الدهور ج ۲، ص ۲۹۲ ملاحم و فتن سيد بن طاووس ۱۴۵.

۵۲۶- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۶.

۵۲۷- زيارت عاشورا غير معروفه.

۵۲۸- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۲۹۲.

۵۲۹- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۸۳، زيارت آل يس.

۵۳۰- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۰۳.

۵۳۱- سوره صف، آيه ۴.

۵۳۲- مصباح كفعى، ص ۵۵۱ و ۵۵۲ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۶، ۸۶، ۶۱.

۵۳۳- در اين مورد، در بخش ۲۴، بحث خواهيم كرد.

۵۳۴- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۱.

۵۳۵- سوره هود، آيه ۸.

۵۳۶- ينابيع المودة، ج ۳، ص ۷۹ و تفسير برهان ذيل آيه شريفه.

۵۳۷- واژه (امة) از ماده (ام) است و در اصل به مفهوم انضمام چيزهايى به يكديگر است. به همين جهت به هر گروهى كه در هدف يا زمان و مكان واحدى گرد آيند نيز، امت گفته مى شود. اما اين واژه گاه به معناى (وقت) هم آمده است از جمله در سوره يوسف، آيه ۴۵ و نيز ظاهر همين آيه شريفه كه به معناى وقت است، اما تفسير حقيقى و تأویل آن، طبق روايات رسيده از خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم (ياران حضرت مهدى هستند.) بنابراين (امة معدوده) مى شود: گروهى كه، شمارشان محدود است.

۵۳۸- سوره بقره، آيه ۱۴۸. يعنى:

پس در نيكى كردن به يكديگر سبقت گيريد، هر كجا كه باشيد خداوند شما را گرد مى آورد.

۵۳۹- ينابيع المودة، ج ۳، ص ۷۶ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۵۵.

۵۴۰- غيبت نعمانى، ص ۳۱۵، باب ۲۰، ح ۲، ينابيع المودة، ج ۳، ص ۷۶ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۱.

۵۴۱- غيبت نعمانى، ص ۳۱۲، باب ۲۰، ح ۸ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶۹.

۵۴۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۳ و غيبت نعمانى، ص ۳۱۵، باب ۲۰، ح ۱۰.

۵۴۳- معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۰۰ و مستدرك الصحيحين، ج ۴، ص ۵۵۴.

۵۴۴- الفصول المهمة، بخش ۱۲، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۲۹۰ از منابع متعدد.

۵۴۵- غيبت نعمانى، ص ۳ باب ۲۰ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶۸.

۵۴۶- سوره بقره، آيه ۱۴۸.

۵۴۷- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۸.

۵۴۸- غيبت نعمانى، ص ۳۱۴ باب ۲۰، ج ۶.

۵۴۹- غيبت نعمانى، ص ۳۱۶، باب ۲۱، ح ۱۱.

۵۵۰- الزام الناصب، ج ۲، ص ۲۰۰، نوائب الدهور ميرجهانى، ج ۲، ص ۱۱۴.

۵۵۱- مجمع البحرين مى گويد: (ابدال) گروهى از شايستگان هستند كه زمين هيچگاه از آنان تهى نيست و هرگاه يكى از آنان از جهان رخت بربست، خداوند ديگرى را جايگزين او خواهد ساخت.

فيروزآبادى در قاموس آورده: (ابدال، گروهى هستند كه خداوند به بركت آنان زمين را برپا داشته است، شمار آنان ۷۰ نفر است، و ۴۰ نفر آنان از سوريه و لبنان و فلسطين و اردن خواهند بود و ۳۰ نفرشان از ديگر نقاط گيتى. هرگاه يكى از آنها از دنيا برود، خداوند ديگرى را جايگزين او سازد.)

برخى نيز گفته اند: (ابدال، يعنى برترين ها و با فضيلت ترينها).

۵۵۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۴ و اختصاص، ص ۲۰۸. ۵۵۳- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۴.

۵۵۴- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶۸.

۵۵۵- ينابيع المودة، ص ۴۳۷.

۵۵۶- معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۰۰ به نقل از مستدرك حاكم، ج ۴ ص ۵۵۴ و...

۵۵۷- مصدر ياد شده، ج ۳، ص ۲۹۰.

۵۵۸- سوره نمل، آيه ۳۸ ۴۰.

۵۵۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۰۷.

۵۶۰- تفسير برهان، ج ۲، ص ۴۱۸، ذيل آيه شريفه و بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۵.

۵۶۱- سوره اسراء، آيه ۳۳.

۵۶۲- غيبت نعمانى، باب ۳۰، ص ۱۸۲ و عقدالدرر، ص ۱۳۴، باب ۵. روايت از امام باقرعليه‌السلام است كه ما پاره اى از توضيحات بر آن افزوديم. (مؤ لف قدس سره)

۵۶۳- غيبت نعمانى، ص ۲۷۹، باب ۱۴، روايت ۶۷، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۳۹ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۴۳ از منابع متعدد.

۵۶۴- سوره آل عمران، آيه ۳۳ و ۳۴.

۵۶۵- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۱۵.

۵۶۶- سوره هود، آيه ۸۶.

۵۶۷- الفصول المهمه، ابن صباغ مالكى، فصل ۱۲، ص ۳۰۳، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۹۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۴۹۳.

۵۶۸- اكمال الدين، ج ۱، ص ۶۵۳، باب ۵۷ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۴۹۳ و ج ۵، ص ۱۷۵.

۵۶۹- سوره بقره، آيه ۳۰.

۵۷۰- مجمع البحرين، واژه خليفه.

۵۷۱- سوره ص، آيه ۲۶.

۵۷۲- نهج البلاغه، قصار ۱۴۷.

۵۷۳- رجوع شود به: صحيح ترمذى، ج ۵، ص ۳۲۹، ح ۳۸۷۶، چاپ دارالفكر و ج ۲، ص ۳۰۸، چاپ بولاق مصر، نظم درر السمطين، ص ۲۳۱، الدر المنثور، ج ۶، ص ۷ و ۳۰۶، ذخائر العقبى، ص ۱۶، الصواعق المحرقه، ص ۱۴۷ و ۲۲۶ چاپ المحمدية و ص ۸۹، چاپ ميمنة مصر، المعجم الصغير، طبرانى، ج ۱، ص ۱۳۵، اسد الغابة، ج ۲، ص ۱۲، تفسير ابن كثير، ج ۴، ص ۱۱۳، كنز العمال، ج ۱، ص ۱۵، الفتح الكبير نبهانى، ج ۱، ص ۴۵۱، تفسير الخازن، ج ۱، ص ۴، مصابيح السنة بغوى، ص ۲۰۶، چاپ الخيرية مصر و ج ۲، ص ۲۷۹، چاپ محمد على صبيح مصر و جامع الاصول ابن الاثير، ج ۱، ص ۱۸۷، ح ۶۶.

۵۷۴- سوره آل عمران، آيه ۶۸.

۵۷۵- مجمع البيان، ج ۲، ص ۴۵۸، ذيل آيه ۶۸ سوره آل عمران.

۵۷۶- سوره آل عمران، آيه ۳۳.

۵۷۷- سوره بقره، آيه ۱۳۰۱۳۳.

۵۷۸- سوره آل عمران، آيه ۸۴.

۵۷۹- سوره يوسف، آيه ۱۰۱.

۵۸۰- سوره بقره، آيه ۱۲۸.

۵۸۱- سوره نوح، آيه ۲۶.

۵۸۲- معجم احاديث الامام المهدى (عليه‌السلام )، ج ۵، ص ۲۴.

۵۸۳- بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۵۳، باب ۹۳ و معجم احاديث الامام المهدى (عليه‌السلام )، ج ۳، ص ۱۳۳.

۵۸۴- بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۳۸، باب ۹۳ و بصائر الدرجات، ج ۳، ص ۱۵۵.

۵۸۵- عقدر الدرر، ص ۱۴۵، باب ۷ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ح ۳، ص ۲۹۵.

۵۸۶- بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۹.

۵۸۷- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۲۰۷.

۵۸۸- غيبت شيخ طوسى، ص ۲۷۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۹۳.

۵۸۹- ارشاد مفيد، ص ۳۶۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳ ص ۴۹۲.

۵۹۰- حطيم، نقطه ميان ركن و باب كعبه را كه حجرالاسواد در آن ركن قرار دارد، مى گويند.

۵۹۱- بحار، ج ۵۲، ص ۳۰۷ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۹۵.

۵۹۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۳ و اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۵۴ و معجم احاديث الامام المهدى ۷، ج ۳، ص ۲۹۵.

۵۹۳- كافى، ج ۱ ص ۴۱۱ وسايل الشيعه، ج ۱۰، ص ۴۷۰ و بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۲۱۱.

۵۹۴- كافى، ج ۱، وسايل الشيعه، ج ۱۰، ص ۴۷ و بحارالانوار، ج ۲۴، ص ۲۱۱.

۵۹۵- سوره نو، آيه ۶۳.

۵۹۶- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۱ و غيبت طوسى، ص ۲۸۲.

۵۹۷- اكمال الدين، ص ۳۲۷، و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۱۷، ح ۶.

۵۹۸- اكمال الدين، ص ۳۲۷، و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۱۷، ح ۴.

۵۹۹- غيبت طوسى، ص ۴۰ و ۲۶۱ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۱۶.

۶۰۰- سوره سجده، آيه ۲۱.

۶۰۱- غيبت نعمانى، ص ۲۲۹ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۳۴۲.

۶۰۲- غيبت نعمانى، ص ۲۲۹، باب ۱۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۱۷.

۶۰۳- غيبت نعمانى، ص ۲۳۸، باب ۱۳، ح ۲۸ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۴۸.

۶۰۴- غيبت نعمانى، ص ۳۰۷، باب ۱۹، ح ۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۸۷.

۶۰۵- بحارالانوار، ج ۶۳، ص ۱۹۴.

۶۰۶- سوره بقره ۷ آيه ۶۰.

۶۰۷- سوره اعراف، آيه ۱۱۷.

۶۰۸- غيبت نعمانى، ص ۲۳۸، باب ۱۳، ح ۲۷ و بحارالانوار، ج ۲۲ و ج ۵۲، ص ۳۵۱.

۶۰۹- كافى، ج ۱، ص ۲۳۱، غيبت نعمانى، ص ۲۳۸، باب ۱۳، ح ۲۹ و بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۱۸۵، و ج ۵۲، ص ۳۲۴.

۶۱۰- غيبت نعمانى، ص ۲۴۳، باب ۱۳، ح ۴۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۵.

۶۱۱- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۷۴، ح ۲۸ و بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۲۴۸ و ج ۵۲، ص ۳۲۷.

۶۱۲- سوره يوسف، آيه ۴۲. يعنى:... چون كاروان به راه افتاد، پدرشان گفت مرا ديوانه نخوانيد بوى يوسف به مشامم مى رسد.

۶۱۳- غيبت نعمانى، ص ۳۰۷ و ۳۰۸، باب ۱۹، ح ۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ح ۳، ص ۳۸۷.

۶۱۴- اشياء و وسايل خاص پيامبر، هر كدام نام مخصوص داشتند، براى نمونه: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمامه مخصوصى داشت كه نامش (سحاب) بود. زره ويژه اى داشت كه نامش (سابعه) بود و شمشير ويژه اى داشت كه نامش (ذوالفقار) بود. وى عصاى خاصى داشت كه نامش (ممشوق) بود و ناقه اى داشت كه نامش (غضباء) بود. و اين از نكات ظريف بود كه به هر چيزى نام مناسبى نهاده بود.

۶۱۵- اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۷۳، باب ۵۸، ح ۲۷ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ح ۳، ص ۲۴۵.

۶۱۶- ارشاد مفيد، ص ۳۶۴ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۸.

۶۱۷- واژه (حزوره) بر وزن (قسوره) نام مكانى است ميان صفا و مروه. كافى، ج ۴، ص ۵۳۹.

۶۱۸- كافى، ج ۴، ص ۲۱۰، باب فضل الصلاة فى المسجدالحرام.

۶۱۹- كافى، ج ۴، ص ۲۱۰، ح ۱۲.

۶۲۰- تهذيب، ج ۵، ص ۴۵۳، ح ۱۵۸۴.

۶۲۱- وافى، چاپ قديم، ج ۲، جزء ۸، ص ۲۸، باب حج ابراهيم.

۶۲۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۴ و كافى، ج ۴، ص ۴۲۷.

۶۲۳- كافى، ج ۴، ص ۲۴۳.

۶۲۴- ارشاد مفيد، ص ۳۶۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۹۳ و ۳۸۷.

۶۲۵- تفسير عياشى، ج ۱، ص ۶۶ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۲۲.

۶۲۶- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۵.

۶۲۷- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۵ و ج ۱۰۰، ص ۳۸۵.

۶۲۸- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۴۵.

۶۲۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶ و ارشاد مفيد، ص ۳۶۲.

۶۳۰- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۱.

۶۳۱- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۰ و غيبت طوسى، ص ۲۸۰.

۶۳۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۷. فى رواية المفضل قال سمعت اباعبداللهعليه‌السلام يقول: (اذا قام قائم

۶۳۳- (لد) روستايى است در نزديكى بيت المقدس در سرزمين فلسطين. مراصد الاطلاع على اسماء الامكنة و البقاعليه‌السلام ج ۳، ص ۱۲۰۲.

۶۳۴- صحيح بخارى، ج ۲ ص ۱۵۸، باب (نزول عيسى بن مريم) و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۵۱۹، از منابع متعدد.

۶۳۵- صحيح مسلم، كتاب الايمان، ج ۲، ص ۵۰۰، باب (نزول عيسى بن مريم).

۶۳۶- مسند احمد، ج ۲، ص ۳۳۶، چاپ مصر، نور الابصار شبلنجى، ص ۱۷۰ و عقد الدرر ص ۲۲۹.

۶۳۷- الملاحم و الفتن، ابن طاووس، باب ۱۸۷، ص ۸۳، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۵۲۷.

۶۳۸- الملاحم و الفتن، ابن طاووس، باب ۱۸۷، ص ۸۴، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۳۲۱.

۶۳۹- عقدالدرر، باب ۱۰، و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۵۳۵ از منابع متعدد اهل سنت.

۶۴۰- غيبت نعمانى، ص ۲۲۹، باب ۱۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۱۷.

۶۴۱- فرائد السمطين، ج ۲، ص ۳۱۲، و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۷۱.

۶۴۲- عقدالدرر، ص ۲۷۴، باب ۱۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۲۲.

۶۴۳- روح المعانى، ج ۲۵، ص ۹۵، در تفسير آيه ۵۹ از سوره زخرف.

۶۴۴- الحاوى على الفتاوى، ج ۲، ص ۱۶۷.

۶۴۵- عيون المعجزات، نوشته حسين بن عبدالوهاب، از علماى قرن پنجم و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۵۳۴ به نقل از منابع متعدد.

۶۴۶- سوره نساء، ص آيه ۱۵۷ و ۱۵۸.

۶۴۷- سوره توبه، آيه ۳۰.

۶۴۸- سوره مائده، آيه ۱۱۶.

۶۴۹- سوره مائده، آيه ۱۷.

۶۵۰- العرائس الواضحه، عبدالهادى ابيارى، ص ۲۰۹.

۶۵۱- نور الابصار، باب ۲، ص ۱۵۵، معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۱۷۶، از منابع

متعدد خاصه عامه.

۶۵۲- كنز العمال، ج ۲۶۱، عقد الدر، ص ۱۲۹، باب ۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۱۹.

۶۵۳- عقدالدرر، ص ۴۰، معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۳۴۴، از منابع متعدد اهل سنت و ملاحم ابن طاووس، ص ۶۷، باب ۱۳۸.

۶۵۴- فتن، ابن حماد، ص ۹۸.

۶۵۵- معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۳۴۴، به نقل از عقدالدر، ص ۴۰، سننن دانى ص ۱۰۱ و ملاحم ابن طاووس، ص ۶۷، باب ۱۳۸.

۶۵۶- غيبت شيخ طوسى، ص ۳۸۲، ارشاد مفيد، ص ۳۶۴، كشف الغمة، ج ۳، ص ۲۵۵ و منتخب الاثر، ص ۳۰۸، فصل ۲، باب ۴۳، ح ۱.

۶۵۷- سوره اعراف، آيه ۱۲۸. يعنى: و عاقبت شايسته، از آن پرواپيشگان است.

۶۵۸- سوره آل عمران، آيه ۱۵۱.

۶۵۹- سوره انفال، آيه ۱۲.

۶۶۰- سوره احزاب، آيه ۲۶.

۶۶۱- سوره حشر، آيه ۲.

۶۶۲- بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۱۷۹.

۶۶۳- بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۳۱۳.

۶۶۴- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۹۱، منتخب الاثر، ص ۴۶۸ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۴۹۳.

۶۶۵- سوره نحل، آيه.۱. يعنى: امر خدا آمد، پس بشتاب آن را نجوييد....

۶۶۶- غيبت نعمانى، ص ۲۴۳، ج ۴۳ و بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۶.

۶۶۷- غيبت نعمانى، ص ۲۳۴، ج ۲۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۴۸.

۶۶۸- اين چهار گروه فرشته عبارتند از: ۱ (مسومين) يا فرشتگان نشاندار. ۲ (مردفين) يا فرشتگان پياپى وصف زده. ۳ (منزلين)، فرود آورده شده. ۴ و (كروبيين) كه سالار فرشتگان هستند.

۶۶۹- غيبت نعمانى، ص ۲۴۴، ج ۴۴ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۱۹.

۶۷۰- لازم به ذكر است كه مراد از يارى فرشتگان در جنگ بدر، جنگيدن آنان با كفار و مشركان نبود، بكله به مفهوم تشويق مسلمانان و ايجاد رعب و ترس در قلوب مخالفان بود، همانگونه كه در قرآن اين موضوع به صراحت بيان شده: (انى ممدكم باءلف من الملائكة مردفين و ما جعله الله الا بشرى و لتطمئن به قلوبكم) (سوره انفال، آيه ۹ و ۱۰) جهت اطلاع بيشتر به تفسير الميزان، ج ۹ ص ۱۷ مراجعه شود.

و ظاهرا جريان يارى فرشتگان در نهضت جهانى حضرت ولى عصرعليه‌السلام نيز به همين منوال خواهد بود.

۶۷۱- سوره احقاف، آيه ۳۵.

۶۷۲- سوره ص، آيه ۱۷.

۶۷۳- الغدير ج ۱، ص ۱۸، فرائد المسطين، ج ۱ ص ۶۴، كنيز العمال، ج ۱۵، ص ۱۱۷، ملحقات المراجعات، ص ۱۷۵. بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۳۸۷، ج ۲۸، ص ۱۸۷، ج ۳۵، ص ۲۸۲ و....

۶۷۴- بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۵۸.

۶۷۵- كافى، ج ۷، ص ۴۱۴ و تهذيب، ج ۶، ص ۲۲۹.

۶۷۶- غيبت نعمانى، ص ۲۳۹، باب ۱۳، ج ۳۳ و بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۶۴ و ج ۵۲، ص ۳۲۰،

۶۷۷- وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۶۸ و كافى، ج ۱، ص ۳۹۷.

۶۷۸- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۰، كافى، ج ۱، ص ۳۹۷ و بصائر الدرجات، ص ۲۷۸.

۶۷۹- غيبت نعمانى، ص ۳۱۳، باب ۲۰، ح ۵ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۶.

۶۸۰- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۹ و ارشاد مفيد، ص ۳۶۵.

۶۸۱- مجمع البحرين: واژه (اقليم) در عرف به منطقه وسيعى گفته مى شود كه از مناطق مشخص و جداست و امروز به هر كشورى اطلاق مى گردد، مثلا: اقليم مصر، يمن و....

۶۸۲- غيبت نعمانى، ص ۳۱۹، باب ۲۱، ح ۸ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۶۵.

۶۸۳- غيبت نعمانى، باب ۱۳، ص ۲۳۸، ح ۳۰، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۲، اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۷۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۲۴.

۶۸۴- اين عالم بزرگ اهل سنت معروف به (ابن العربى) است كه متوفى ۶۳۸ هجرى قمرى است و اين مطلب را در كتاب معروف خويش (الفتوحات المكيه)، ج ۳، ص ۳۲۷، باب ۳۶۶، نوشته است.

۶۸۵- عقدالدرر، باب ۷، ص ۱۵۹ و چاپ جديد انتشارات مسجد جمكران، ص ۲۱۱.

۶۸۶- عقدالدرر،باب ۹، ص ۲۲۴، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۹ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۲۴.

۶۸۷- غيبت نعمانى، باب ۱۳، ص ۲۳۸، ح ۳۰، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۲، اكمال الدين، ج ۲، ص ۶۷۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۳۲۴.

۶۸۸- سوره جاثيه، آيه ۱۲.

۶۸۹- سوره ابراهيم، آيه ۳۲.

۶۹۰- سوره نحل، آيه ۱۴.

۶۹۱- سوره فاطر، آيه ۱۲.

۶۹۲- سوره مائه، ايه ۹۶.

۶۹۳- لازم به ذكر است كه اين نظريه مؤ لف قدس سره بخاطر دور بودن او او عرصه سياست اقتصادى روز است. و البته اين به معناى توجيه سياستهاى غلط حكومتهاى فاسد، نيست.

۶۹۴- الصواعق المحرقه، ص ۱۰۲ و معجم احادث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۲۴۰.

۶۹۵- ينابيع الموده، ص ۴۳۱، باب ۷۲ و معجم احاديث الام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۸۵ و ۲۳۶ از منابع متعدد خاصه و عامه.

۶۹۶- سوره واقعه، آيه ۶۴.

۶۹۷- غيبت شيخ طوسى، بخش اخر ص ۲۸۱ ارشاد مفيد ص ۳۶۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳ ص ۳۰۰

۶۹۸- عقدرالدرر، ص ۱۴۴، باب ۷، ملاحم ابن طاوس، ص ۶۹، باب ۱۶۴، كشف الغمة، ج ۳، ص ۲۶۳ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۲۲۷.

۶۹۹- عقدالدررباب ۷ ص ۱۴۴ و چاپ جديد انتشارات مسجد جمكران ص ۱۹۴

۷۰۰- عقدالدرر باب ۷، ص ۱۴۹ چاپ جديد ياد شده ص ۲۰۰

۷۰۱- بحار الانوار ج ۵۲ ص ۳۱۹ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳ ص ۵۹

۷۰۲- مد سه چهارم كيلو مى باشد

۷۰۳- عقدالدررع باب ص ۲۰۰ و چاپ جديد ياد شده، ص ۲۱۱ باب ۷.

۷۰۴- سوره بقره، آيه ۲۶۱.

۷۰۵- وسائل الشيعه ج ۱۷ ص ۳۲۷

۷۰۶- وسائل الشعيه، ج ۱۷، ص ۳۲۷.

۷۰۷- بحرالانوار، ج ۵۲،صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۳۳۷ و ارشاد مفيد،صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۳۶۲.

۷۰۸- نهج البلاغه، نامه ۵۳.

۷۰۹- يناييع المودة ص ۴۲۳ غيبت نعمانى ص ۱۸۱ باب ۱۰ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۵ ص ۲۹ از منابع متعدد

۷۱۰- بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳۱۹ معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳ ص ۵۹.

۷۱۱- مدرك ياد شده.

۷۱۲- عقدالدرر باب ۷ ص ۱۵۹ رجوع شد به معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۱، ص ۵۳۲.

۷۱۳- شايد مراد اين است كه انسانهاى گردنكش و درنده خوى در سايه حكومت عدل گستر حضرت آنچنان رام مى شوند كه جرئت تجاوز به حريم افراد ضعيف را نندارند و نيز كودكان بى پناه از گزند ظلم ستم پيشگان در امان خواهند بود.

۷۱۴- غيبت شيخ طوسى ص ۲۸۲ و بحار الانوار ج ۵۲، ص ۳۳۹ (اذا قائم القائمعليه‌السلام ... يوسع الطريق الاعظم فيصير ستين ذراعا... و يسد كل كوة الى الطريق وكل جناح وكنيف و ميزاب الى الطريق.)

۷۱۵- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۶.

۷۱۶- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۲، الاختصاص، ص ۸ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۸۴.

۷۱۷- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۲ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۲۸۴.

۷۱۸- غيبت نعمانى، باب ۲۱، حديث ۳، ص ۳۱۷ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۳، ص ۱۲۶.

۷۱۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۵.

۷۲۰- بحارالانوار، ج ۵۲ و اكمال الدين، ص ۶۷۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ج ۳، ص ۳۲۵.

۷۲۱- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۰.

۷۲۲- سوره قصص، آيه ۱۵. يعنى: موسى مشت محكمى بر سينه او زد و كار او را ساخت. (بر زمين افتاد و مرد.)

۷۲۳- كافى، ج ۸، ص ۲۴۰، خرائج، ج ۲، ص ۸۴۰ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۵۷.

۷۲۴- حق اليقين، ج ۱، ص ۲۲۹، بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۳۹۱ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۴، ص ۵۶.

۷۲۵- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۴۵ و معجم احاديث الامام المهدىعليه‌السلام ، ج ۵، ص ۲۹ از منابع متعدد.

۷۲۶- غيبت نعمانى، باب ۲۶، ص ۳۳۱، روايت ۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۹۸.

۷۲۷- غيبت نعمانى، باب ۲۶، ص ۳۳۱، روايت ۱ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۹۹.

۷۲۸- غيبت نعمانى، باب ۲۶، ص ۳۳۲ و بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۹۸.

۷۲۹- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳.

۷۳۰- بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۲۱۷ و كفاية الاثر، ص ۲۲۶.

۷۳۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۶۹.

۷۳۲- سوره كهف، آيه ۴۷.

۷۳۳- سوره صافات، آيه ۱۶.

۷۳۴- سوره انعام، آيه ۲۵ و سوره اعراف، آيه ۱۴۶.

۷۳۵- سوره بقره، آيه ۷۳ و ۷۲.

۷۳۶- سوره بقره، آيه ۲۴۳.

۷۳۷- سوره بقره، آيه ۲۵۹.

۷۳۸- سوره بقره، آيه ۵۵.

۷۳۹- سوره نساء، آيه ۱۵۳.

۷۴۰- سوره آل عمران، آيه ۴۹.

۷۴۱- سوره مائده، آيه ۱۱۰.

۷۴۲- بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۲۳۳.

۷۴۳- سوره نمل، آيه ۸۳.

۷۴۴- سوره كهف، آيه ۴۷.

۷۴۵- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۶ و تفسير برهان، ج ۳، ص ۳۱۰.

۷۴۶- سوره مؤ من، آيه ۵۱.

۷۴۷- بحارالانوار، ج ۵۳.

۷۴۸- سوره مؤ من، آيه ۱۱.

۷۴۹- تفسير برهان، ج ۴، ص ۹۳، ح ۲.

۷۵۰- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۵۹ و ج ۲۵، ص ۱۳۵ و عيون اخبار الرضاعليه‌السلام ، ج ۲، ص ۲۰۱ باب ۴۶.

۷۵۱- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۶۳ و منتخب البصائر، ج ۱۸.

۷۵۲- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۹ و منتخب البصائر، ص ۲۴.

۷۵۳- حق اليقين شبر، ج ۲، ص ۱۴ و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۱.

۷۵۴- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۶.

۷۵۵- سوره صف، آيه ۴.

۷۵۶- بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۱۰۳.

۷۵۷- سوره قصص، آيه ۵۸.

۷۵۸- تفسير برهان، ج ۳، ص ۲۳۹، ح ۲، ذيل آيه شريفه و بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۲.

۷۵۹- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۹ و مختصر بصائر الدرجات، ۲۴.

۷۶۰- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۶۳، ح ۵۴ و مختصر بصائر الدرجات، ص ۱۸.

۷۶۱- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۹.

۷۶۲- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۰۳ و مختصر بصائر الدرجات، ص ۴۸.

۷۶۳- سوره اسراء، آيه ۶.

۷۶۴- تفسير برهان، ج ۲ ص ۴۰۶، ح ۱ و كافى، ج ۸ ص ۲۰۶، ح ۲۵۰ و بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۵۶.

۷۶۵- بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۱۳۱.

۷۶۶- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۴۷۲ و ج ۹۴، ص ۳.

۷۶۷- بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۲.

امام مهدی علیه السلام از ولادت تا ظهور

امام مهدی علیه السلام از ولادت تا ظهور

نویسنده: سيد محمد كاظم قزوينى
گروه: امام مهدی عج الله تعالی فرجه
صفحات: 199