آشنایی با زنان قرآنی
نویسنده: فواد حمدو الدقس
مترجم فاطمه حیدری.
تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است.
قرآن کریم آکنده از معارف مختلف است که نیازهای بشر را در زمینه معارف دینی، نیازهای معرفتی و الگوهای انسان برآورده میکند.
بخشی از آیات قرآن به زندگی انسانهایی اشاره دارد که سرگذشت آنها میتواند برای خوانندگان درسآموز باشد. مانند زندگی اقوام گذشته، پیامبران الهی و افرادی که در یاری پیامبران الهی از هیچ کوششی دریغ نکردهاند. در این میان، زنانی هستند که قرآن کریم با نزول آیات، رفتار پسندیده آنها را تمجید و رفتار ناپسند آنان را نکوهش کرده است.
اثری که در پیش رو دارید، ترجمه مجموعه کتابهایی با عنوان «نساء فی القرآن الکریم» است که آقای فؤاد حمدو الدقس آن را تدوین و سرکار خانم فاطمه حیدری ترجمه کرده است.
امیدواریم که مورد استفاده زنان مسلمان ایرانی به خصوص بانوان زائر قرار گیرد.
انه ولی التوفیق
گروه اخلاق و اسرار
مرکز تحقیقات حج
مقدمه
اشاره
در طول تاریخ، همواره بزرگان و دانشپژوهان درباره قرآن و شناخت مسایل گوناگون آن، به بحث و گفتوگو مینشستند و در این زمینه آثار گرانبهایی را از خود به یادگار نهادهاند. این بحث و بررسیها که از همان دوران نخست مطرح بوده، پیوسته ادامه دارد.
بر پایه مدارک موجود، اولین کسی که به بحث و گفتوگو درباره قرآن پرداخته، «یحیی بن یعمر»، شاگر برومند «ابوالاسود دؤلی» (متوفای ۸۹) بوده است.(۱)
اصطلاح «علوم قرآنی» در مورد مسایل و مباحث مقدماتی مرتبط با شناخت قرآن و شئون مختلف آن به کار میرود. علوم قرآنی شامل مباحثی چون وحی و نزول قرآن، مدت و ترتیب نزول، اسباب النزول، جمع و تالیف قرآن، کاتبان وحی، یکسان کردن مصحفها، پیدایش قرائات و منشأ اختلاف در قرائت قرآن، حجیت و عدم تحریف قرآن، مسئله نسخ در قرآن، پیدایش متشابهات در قرآن، اعجاز قرآن و است.
.____________________________________
۱ - علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص ۸.
.علوم را به صیغه جمع گفتهاند، زیرا هر یک از این مسایل در چارچوب خود دارای استقلال است و علمی جدا محسوب میشود، طوری که ارتباط تنگاتنگی میان این مسایل وجود ندارد. به همین دلیل، میان مسایل علوم قرآنی، یک نظم طبیعی برقرار نیست تا رعایت ترتیب میان آنها ضروری گردد. بنابراین، هر مسئله، جدا از مسایل دیگر قابل بحث و بررسی است.(۱)
تحقیق حاضر، بررسی شأن نزول آیههای قرآن کریم، با محوریت موضوع زنان قرآنی است. زنان قرآنی، زنانی هستند که آیههایی از کلام الله مجید، در شأن آنها نازل شده است، چه نام آنها به صراحت بیان شده و یا نشده باشد.
ضرورت تحقیق در این خصوص
تا زمانی که قرآن به طور کامل شناخته و ثابت نشود که کلام الهی است، پیگیری محتوای آن موردی ندارد. برای رسیدن به نص اصلی، که بر پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شده، باید روشن کرد که آیا تمامی قرائتها ما را به آن نص هدایت میکند یا تنها برخی از آنها؟ همچنین در مسئله نسخ، تشخیص آیه منسوخ از ناسخ یک ضرورت اولی است؛ البته نسخ به معنای اعم که شامل تخصیص و تقیید است، همانگونه
___________________________________
۱- علوم قرآنی، ص ۷.
که در کلام پیشینیان نیز، آمده است. همچنین مسئله متشابهات در قرآن که بدون تشخیص آن در آیهها، استنباط احکام و استفاده از مفاهیم عالیه قرآن به درستی ممکن نیست و هر یک از مسایل علوم قرآنی در جای خود، نقش مهمی در بهرهگیری از محتوای قرآن ایفا میکنند.(۱)
همچنین بررسی شأن نزول آیهها، که خود یکی از مباحث اصلی علوم قرآنی است؛ در این زمینه اگر کسی بخواهد به تفسیر و تأویل درست آیهها نایل شود، در ابتدا باید شأن نزول آیه و به عبارتی چرایی نزول آیه را با توجه به اسناد محکم و معتبر شیعی و سنی استخراج نماید و آنگاه به تفسیر و تأویل روی آورد.
ضرورت تحقیق اختصاصی در مورد زنان
اینکه چرا این تحقیق به شأن نزول آیهها در مورد زنان اختصاص یافته است، دلایلی موجه برای نگارنده دارد، از جمله آنکه زنان نیمی از آفرینش هستند و جایگاه زن در قرآن، همان جایگاه انسان در قرآن است. اگرچه حقوق زن و مرد مشابه نیست (به دلیل تفاوت روحی و جسمی زن و مرد)، اما در قرآن حقوق انسانی زن و مرد با هم برابر است؛ زیرا قرآن کریم نه برای هدایت مرد، بلکه برای هدایت «انسان»
__________________________________
۱- علوم قرآنی، ص ۷.
نازل شده است.
بنابراین، وقتی هدف رسالت را تشریح میکند و غرض از نزول وحی را بازگو مینماید، میفرماید:
( شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی انْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ ) (بقره: ۱۸۵)
ماه رمضان همان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است، که مردم را هدایتگر باشد.
کلمه «ناس» صنف مخصوص، یا گروه خاصی را در نظر ندارد، بلکه شامل زن و مرد به طور یکسان است. قرآن کریم، گاه تعبیر به «ناس» وگاه تعبیر به «انسان» میکند و میفرماید: «ما برای انسان، قرآن فرستادیم».( الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَیانَ ) «خدای رحمان، قرآن را یاد داد، انسان را آفرید، به او بیان آموخت» (الرحمن: ۱- ۴).
در آیه دوم، سخن از تعلیم قرآن، سپس سخن از خلقت انسان و پس از آن سخن از تعلیم بیان است و این در حالی است که طبق نظم طبیعی اول باید انسان خلق شود و پس از آن بیان یاد بگیرد و سپس قرآن را بفهمد. خداوند رحمان، معلم است و رحمتش نیز فراگیر است.( وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ ؛) «و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است» (اعراف: ۱۵۶).
بدین ترتیب، وقتی خداوند فرمود: «قرآن برای هدایت ناس است و رحمان درس قرآن میگوید و شاگردانش انسانها هستند»، دیگر سخن از زن و مرد نیست، چه اینکه در تعبیراتی نظیر:( فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی ) «هر که مرا پیروی کند، از من است» (ابراهیم: ۳۶)، سخن از زن و مرد نیست. این نمونهای بود مبنی بر این که قرآن( هُدیً لِلنَّاسِ ) و برنامهای برای تدریس انسانها است و مراد از «ناس»، صنف به خصوصی نیست.(۱)
به تعبیر علامه بزرگوار محمد حسین طباطبایی:
مشاهده و تجربه، این معنا را ثابت کرده که مرد و زن دو فرد، از یک نوع و از یک جوهراند، جوهری که نامش انسان است، چون تمامی آثاری که از انسانیت در صنف مرد مشاهده شده، در صنف زن نیز، مشاهده شده است (اگر در مرد فضائلی از قبیل سخاوت، شجاعت، علم، خویشتنداری و امثال آن دیده شده، در صنف زن نیز دیده شده است) آن هم بدون هیچگونه تفاوتی. به طور مسلم ظهور آثار نوع، دلیل بر تحقق خود نوع است، پس صنف زن نیز، انسان است. بله این دو صنف در بعضی از آثار مشترکه (نه آثار مختصه از قبیل حامله شدن و امثال آن)، از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند، ولی صرف شدت و ضعف در بعضی از صفات انسانیت، باعث آن نمیشود که بگوئیم نوعیت در صنف ضعیف باطل شده و او دیگر انسان نیست و با این بیان روشن میشود که رسیدن به هر درجه از کمال، که برای یک صنف مقدور است، برای صنف دیگر نیز، ممکن است و یکی از مصادیق آن
__________________________________
۱- زن در آینه جلال و جمال، آیت الله جوادی آملی، ص ۷۱
استکمالهای معنوی، کمالاتی است که از راه ایمان به خدا و اطاعت و تقرب به درگاه او حاصل میشود، با این بیان به طور کامل روشن میشود که در افاده این بحث، بهترین و جامعترین و در عین حال کوتاهترین کلام همین عبارت( انِّی لا اضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنکُم مِن ذَکَرٍ او انثی بَعضُکُم مِن بَعض ) (آل عمران: ۱۹۵) است و اگر خواننده محترم این کلام را با کلامی که در تورات در این باره وارد شده مقایسه کند، برایش روشن میگردد که قرآن کریم در چه سطحی است و تورات در چه افقی!
در سفر جامعه تورات آمده: «من و دلم بسیار گشتیم [من با کمال توجه بسیار گشتم] تا بدانم از نظر حکمت و عقل جرثومه شر، یعنی جهالت و حماقت و جنون چیست و کجاست؟».
دیدم از مرگ بدتر و تلختر زن است که خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهایش قید و زنجیر است تا آنجا که میگوید من در میان هزار نفر مرد، یک انسان پیدا میکنم، اما میان هزار نفر زن، یک انسان پیدا نمیکنم.
بیشتر امتهای قدیم نیز، معتقد بودند که عبادت و عمل صالح زن در درگاه خدای تعالی پذیرفته نیست، در یونان قدیم، زن را پلید و دستپرورده شیطان میدانستند، و رومیان و بعضی از یونانیان معتقد بودند که زن دارای نفس مجرد انسانی نیست و مرد دارای آن هست و حتی در سال ۵۸۶ میلادی در فرانسه، کنگرهای تشکیل شد تا در مورد زن و اینکه آیا زن انسان است یا خیر، بحث کنند! بعد
از بگو مگوها و جر و بحثهای بسیار، به این نتیجه رسیدند که بله زن نیز، انسان است، اما نه چون مرد انسانی مستقل، بلکه انسانی است مخصوص خدمت کردن بر مردان و نیز، در انگلستان تا حدود صد سال قبل، زن جزء مجتمع انسانی شمرده نمیشد و خواننده عزیز اگر در این باب به کتابهایی که درباره آراء و عقاید و آداب ملتها نوشته شده مراجعه کند، به عقایدی عجیب برمیخورد.(۱)
برخی مشابه نبودن حقوق زن و مرد را در اسلام دستاویزی قرار دادهاند تا بگویند که در اسلام، زن در اجتماع هیچکاره و فقط برای خانه و زاد و ولد خلق شده است. در صورتی که به هیچ وجه این طور نیست. وقتی که ما به متن اسلام مراجعه میکنیم، میبینیم نتیجه آنچه که اسلام در مورد زن میخواهد، شخصیت و گرانبها بودن است. در پرتو همین شخصیت و گرانبهایی، عفاف در جامعه مستقر میشود، روانها سالم باقی میمانند، کانونهای خانوادگی در جامعه سالم میمانند و «رشید» از کار درمیآید. گرانبها بودن زن، به این است که بین او و مرد، در حدودی که اسلام مشخص کرده است، حریمی وجود داشته باشد.
به عبارت دیگر، اسلام اجازه نمیدهد که جز کانون خانوادگی، یعنی صحنه اجتماع، صحنه بهرهبرداری و التذاذ جنسی مرد از زن
_______________________________
۱- ترجمه المیزان، ج ۴، ص ۱۴۰.
باشد، چه به صورت نگاه کردن به بدن و اندام او، چه به صورت لمس کردن بدنش، و چه به صورت استشمام عطر زنانهاش و یا حتی شنیدن صدای پایش که اگر به اصطلاح به صورت مهیج باشد. ولی اگر بگوییم در مورد علم، اختیار، اراده، ایمان و عبادت، هنر و خلاقیت چطور؟ میگوید بسیار خوب، همچون مرد. چیزهایی را شارع حرام کرده که به زن مربوط است و آنچه را که حرام نکرده، بر هیچ کدام آنها حرام نکرده است. اسلام برای زن شخصیت میخواهد نه ابتذال.(۱)
با مراجعه به متن تحقیق، زنانی را در جامعه اسلامی میبینیم که جهت ترویج دین، دوشادوش مردان فعالیت میکنند و در این راه حتی از حضور در جنگها نیز خودداری نمیکنند و در حد توان به مردان یاری میرسانند.
زنان خیر و زنان شر
در هر صنفی، خوب و بد وجود دارد. اگر قرآن کریم، از محمد، موسی، عیسی، نوح و ابراهیم: سخن میگوید، در کنار آنها از نمرود، فرعون و ابولهب نیز نام میبرد، همینطور در مورد زنان اگر از آسیه، هاجر و مریم: سخن میگوید، به همسر ابولهب و همسر
__________________________________
۱- مجموعه آثار، استاد مطهری، ج ۱۷، ص ۴۰۰.
لوط نیز اشارههایی میکنند. در اصل خیر و شر، تعریفکننده یکدیگراند و اضداد به هم شناخته میشوند.
گاهی اوقات، از متن و نص صریح قرآن میتوان دریافت که آیه مورد نظر، چرا و در مورد چه کسی نازل شده است؛ به عنوان نمونه، آیههایی که در مورد حضرت مریمعليهاالسلام نازل شده است، چون نام ایشان به صراحت در متن آیه قید شده، درمییابیم که آیه در شأن حضرت مریمعليهاالسلام است. اما گاهی، نامی از کسی که آیه در مورد او نازل شده، نیامده است، مثلًا در آیه اول سوره مجادله، صحبت از زنی است که از دست شوهر خود به خدا شکایت میبرد، که در این مواقع باید با مراجعه به کتب معتبر شیعه و سنی که در آن اسباب نزول قید شده است، به شأن نزول آیهها و اینکه در مورد چه کسی نازل شدهاند، پی برد.
برخی از زنانی که در این تحقیق از آنها نام بردهایم، شاید به اندازه حضرت فاطمه، مریم و آسیه: معروف نباشند. از این رو، سعی شده تا در این جستار به زندگی این زنان نیز توجه شود.
روش تحقیق
متن این تحقیق، بر اساس یک سری از کتب به زبان عربی و با عنوان «نساء فی القرآن الکریم» گردآوری «فؤاد حمدو الدقس»، ترجمه و نگاشته شده است. در موارد اختلاف منابع شیعه و سنی، سعی شده
بر منابع شیعه تکیه شود. در ضمن، از منابع دیگری نیز، جهت این تحقیق استفاده شده که در پایان به آنها اشاره شده است.
روش تحقیق بدین صورت است که در ابتدا، متن آیه و سپس ترجمه روان آیه بر اساس ترجمه «آیت الله مکارم شیرازی» ذکر شده است. در ادامه، درباره آیه مورد نظر و اینکه در مورد چه کسی است، مطالبی بیان گردیده. سپس تحت عنوان «این زن کیست؟» شجرهنامه وی تا چندین پشت از طرف پدر و مادر آمده، آنگاه وارد اصل داستان شده و آن را شرح دادهایم.
آسیه، همسر فرعون
اشاره
( وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ) (تحریم: ۱۱)
و خداوند برای مؤمنان به همسر فرعون مثل زده است، در آن هنگام که گفت: پروردگارا! خانهای برای من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش.
شأن نزول آیه
این آیه درباره آسیه، زن فرعون نازل گردید. فرعون این زن را به دلیل پرهیزگاری و ایمان به موسی و خدای موسی، شکنجه کرد و سرانجام او را به شهادت رسانید. مرتبه و شأن این زن نزد خداوند به حدی بالاست که او جزء چهار زن برتر عالم قرار دارد.
آسیه کیست؟
اشاره
آسیه دختر مزاحم بن عبید بن الریان بن الولید است. الریان بن الولید در زمان حضرت یوسفعليهالسلام پادشاه مصر بود. آسیه در زمان موسیعليهالسلام همسر فرعون بود.(۱)
تولد موسیعليهالسلام
فرعون در خواب دید که آتش، «بیت المقدس» و اطراف «مصر» و «قبط» را در برگرفت، ولی بنیاسراییل را نسوزاند. وقتی از خواب بیدار شد، معبران و ساحران و ستارهشناسان را جمع کرد و از آنها، تعبیر خوابش را پرسید. آنها گفتند: «کودکی متولد خواهد شد که اسباب هلاکت مصریان به دست اوست». از این رو، فرعون دستور داد که پس از این، هر کودک پسری که متولد میشود را بکشند و دختران را نگه دارند.
«ما می خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریانش آنچه را از آنها [بنیاسراییل] بیم داشتند، نشان دهیم».(۲)
زنان قابله و مردانی را هم مأمور کرد تا هر زنی که میخواهد
___________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم آسیه، فؤاد حمدوالدقس.
۲- قصص: ۵- ۶.
وضع حمل کند، آنها به خانهاش بروند و همینکه قابله خبر داد که زن، کودک پسری به دنیا آورده، مردان فرعون او را بکشند. فرعون آنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه مردم بنیاسراییل به فرعون شکایت بردند که با این وضع، جمعیت آنها کم میشود و در آیندهای نه چندان دور، قوم آنها نابود خواهد شد. پس فرعون دستور داد که یک سال پسران را بکشند و یک سال آنها را نگه دارند. حضرت موسیعليهالسلام در سالی که باید پسران کشته می شدند به دنیا آمد.
یوکابد مادر حضرت موسیعليهالسلام که زمان وضع حملش نزدیک گردیده بود، از شهر دور شد تا کسی متوجه وضعیت او نگردد، با ترس و اضطراب فراوان در کنار رود نیل، فرزندش را به دنیا آورد. پس به او الهام شد که فرزندش را در صندوقی چوبی بنهد و طنابی به صندوق وصل کند و یک سرش را در دستش نگه دارد و آنگاه او را به نیل بسپارد. مادر حضرت موسیعليهالسلام ، موسی را شیر داد و با ناراحتی و اندوه کودکش را به نیل سپرد و سر طناب را در دستش نگه داشت تا اگر خطری متوجه موسی شد، او را به سوی خود بازگرداند.
حضرت موسی عليهالسلام در قصر فرعون
مادر حضرت موسیعليهالسلام او را به نیل سپرد و بر اثر خواب آلودگی سر طناب از دستش بیرون رفت (طبق اعتقاد شیعه مادر موسی به الهام پروردگار، موسی را در جعبهای نهاد و از خواهر حضرت موسیعليهالسلام
خواست تا جعبه را تعقیب کند و از جایی که موسیعليهالسلام فرود میآید او را مطلع سازد) و نیل صندوق را به سوی کاخ فرعون برد و گماشتگان فرعون به سوی کاخ آمدند و خبر رسیدن صندوق را دادند. همسر فرعون با عجله خود را به صندوق رساند، آن را در بین دو دستش گرفت و در آن را گشود و صورت نورانی کودک را دید.
خداوند مهر این کودک را در دل همسر فرعون افکند. چون فرعون کودک را دید. دستور داد تا او را بکشند.
فرعون و همسرش صاحب فرزند نمیشدند و این از تقدیر الهی بود که موسیعليهالسلام را به دستان پر مهر آسیه برساند. آسیه با التماس از فرعون خواست این کار را نکند و به او گفت: «او را نگه داریم، او نور چشم من و تو خواهد بود و زندگی ما را پر از شادی خواهد نمود». فرعون گفت: «شاید تو موافق این کار باشی، ولی من موافق نیستم و هیچ احتیاجی به او ندارم». همسر فرعون گفت: «ما میتوانیم او را به فرزندی بپذیریم و از او منتفع شویم». و به درستی که موسیعليهالسلام به او نفع رساند، هم در دنیا که او را به راه راست هدایت نمود و هم در آخرت که او را در بهشت جای داد.
زمانی که مادر موسیعليهالسلام از خواب برخواست و دید که اثری از طناب نیست، سر و صورت خود را خراشید و ناله و زاری بسیار کرد، تا اینکه خداوند به او الهام فرمود که زیاده زاری و ناله نکند و صبر پیشه نماید، زیرا خداوند آنچه را از او برده، بهسویش بازمیگرداند.
یوکابد به دخترش گفت به دنبال کودک برو و خبری از او برایم بیاور.
به درخواست همسر فرعون، موسیعليهالسلام در کاخ فرعون ماند و آسیه نام کودک را «موسی» یعنی از آب گرفته شده، نهاد. آنها برای موسیعليهالسلام دایه آوردند تا او را شیر دهد، اما موسیعليهالسلام ، شیر هیچ کدام از دایهها را نخورد. آسیه تمامی قابله ها و زنان دربار را به بازار فرستاد، تا کسی را بیابند تا موسی را شیر دهد. خواهر موسی که در بازار بود، سخن آنها را شنید و خطاب به آنها گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای معرفی کنم که بتوانند دایگی کودک را بپذیرند»، (ولی نگفت که کودک و مادرش را میشناسد). آنها پذیرفتند و همراه خواهر موسیعليهالسلام رفتند. خواهر موسیعليهالسلام ، جریان را به مادرش گفت. یوکابد بسیار شادمان شد.
یکی از خدمهها به قصر، نزد آسیه رفت و گفت: «کسی را یافتیم که بتواند کودک را شیر دهد»، آسیه هم مادر موسیعليهالسلام را به قصر دعوت کرد. یوکابد، موسیعليهالسلام را در آغوش گرفت و او را به سینهاش چسباند، کودک پستان مادر را به دهان گرفت و فریاد شادی در قصر برخواست. یوکابد در دل، خدا را شکر کرد که باز هم کودکش را به او بازگرداند. آسیه از مادر موسیعليهالسلام خواست تا لطف کرده، دایگی کودک را بپذیرد و به موسی شیر دهد و بسیار به مادر موسیعليهالسلام احترام کرد.
یوکابد برای آنکه آنها شک نکنند، با بیمیلی گفت: «من، همسر و فرزندانی دارم و قادر نیستم تا اینجا بمانم یا اینکه هر روز به اینجا بیایم، او را بدهید تا با خود به خانهام ببرم. در ضمن باید هزینه نگهداری او را هم به من بپردازید».
آسیه پذیرفت و اینگونه وعده خداوند که گفت او را به تو بازمیگردانم محقق گردید: «ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده الهی حق است ولی بیشتر آنان نمیدانند».(۱)
موسیعليهالسلام تنها سه روز از مادرش دور بود و دوباره به سوی او بازگشت. فرعون نیز، به دلیل خواست همسرش موسی را به فرزندی پذیرفت. هنگامی که موسی بزرگتر شد، مادر موسیعليهالسلام به قصر آمده و موسی را به او داد و بدین ترتیب موسیعليهالسلام دوران پس از شیرخوارگی را نزد آسیه و فرعون سپری کرد.
روزی فرعون، موسیعليهالسلام را در آغوش گرفته بود که ناگهان موسی، ریش او را گرفت و کشید. فرعون عصبانی شده و گفت: «من باید این کودک را بکشم، او همان نابودکننده فرعونیان است».
آسیه با سرعت به طرف فرعون آمد، کودک را از آغوش او بیرون کشید- و البته عنایت و اراده خدا آن بود که کودک را تحت حمایت خود بگیرد- و گفت: «او را نکش، او کودک است، نمیداند چه
___________________________________
۱- قصص: ۱۳.
میکند. اگر باور نمیکنی قطعهای یاقوت و پارهای آتش بگذار، اگر یاقوت را برداشت، معلوم میشود، او از روی عقل این کار را با تو کرده است و اگر پاره آتش را برداشت، او را رها کن که هنوز کودک است و نمیداند چه میکند».
فرعون چنین کرد، یک ظرف یاقوت و یک ظرف آتش در برابر موسیعليهالسلام گذاشت. موسیعليهالسلام میخواست یاقوت را بردارد، اما خداوند جبرییل را فرستاد و جبرییل، موسیعليهالسلام را هدایت کرد تا دستش را به طرف آتش دراز کند. موسیعليهالسلام دست در آتش کرد و آن را به دهان گذاشت و زبانش سوخت. از همینجا بود که وقتی خداوند او را به نبوت مبعوث کرد، به خدا گفت که گره از زبانم بردار، زیرا از زمانی که زبان موسیعليهالسلام سوخت، کمی لکنت پیدا کرده بود:( قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی* وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی* وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی* یَفْقَهُوا قَوْلِی ) (طه: ۲۵- ۲۸).
بدین ترتیب، پاره آتش، موسیعليهالسلام را از مرگ نجات داد.
موسیعليهالسلام کمکم بزرگ و بزرگتر شد. او مرکبی چون مرکب فرعون سوار میشد و لباسی چون لباس او را میپوشید و همگان او را موسی پسر فرعون صدا میزدند. او از اینکه قبطیان به بنیاسراییل ظلم کنند، جلوگیری میکرد و قبطیان بسیار از او میترسیدند و بنیاسراییل بسیار به او پشت گرم بودند و او را از خود میدانستند، چرا که موسیعليهالسلام در بین آنها شیر خورده و رشد کرده بود.
سرپیچی موسی عليهالسلام از فرعون
یک روز فرعون سوار بر مرکبش از کاخ بیرون رفت، در حالی که موسیعليهالسلام همراه او نبود. وقتی موسیعليهالسلام به کاخ آمد و پرسید: فرعون کجاست؟ گفتند که سوار بر مرکب بیرون رفت. موسیعليهالسلام در پی او روان شد، تا اینکه به سرزمینی به نام «منف» رسید. روز، به نیمه رسیده بود و بازارها بسته شده بودند. موسیعليهالسلام دید که دو مرد یکی از بنیاسراییل و دیگری از قبطیان با هم نزاع میکنند. مرد بنیاسراییلی از موسیعليهالسلام کمک خواست، موسیعليهالسلام جلو رفت و ضربهای به آن مرد قبطی زد، مرد از شدت ضربه درجا درگذشت. موسیعليهالسلام سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! این نزاع بین این دو مرد از اعمال شیطان بود، همانا شیطان دشمنی آشکار است، خدایا من به خود ستم کردم، چرا که وارد این شهر شدم و نباید میشدم، پس مرا از دشمنانت پنهان کن تا به من دست نیابند. خدایا به پاس این نعمت و نیرو که با یک سیلی، یکی از دشمنانت را از پا درآوردم از تو تشکر میکنم و به شکرانه آن، تا زندهام پشتیبان مجرمان نخواهم بود».(۱)
موسیعليهالسلام با نگرانی شب را به صبح رسانید. فردای آن روز باز بر سرگذر دید که همان مرد دیروزی با یک نفر دیگر از قبطیان نزاع میکند و باز از موسیعليهالسلام کمک میخواهد. موسیعليهالسلام گفت: «تو
__________________________________
۱- قصص: ۱۵- ۱۷.
بهراستی که مردی گمراهی. دیروز با یک نفر دیگر دعوا میکردی و امروز با این مرد، سوگند که تو را ادب خواهم کرد».
مرد به تصور آنکه موسیعليهالسلام میخواهد او را بکشد گفت: «میخواهی مرا بکشی همچنان که دیروز آن مرد فرعونی را کشتی. من فکر میکنم تو میخواهی در زمین به ستمگری حکومت کنی و تو هیچگاه مصلح نخواهی بود».
مرد قبطی سخنان آن مرد بنیاسراییلی را شنید و دانست آنکه دیروز یکی از طرفداران فرعون را کشته، همین مرد است و او را شناخت. با سرعت به دربار فرعون رفت و موضوع را به اطلاع فرعون رساند. فرعون دستور داد تا موسیعليهالسلام را به نزد او بیاورند تا توضیح دهد. اما پیش از رسیدن مأموران فرعون، مردی به نام «حزقیل» یا «خربیل» که از دوستداران موسیعليهالسلام و از موحدان به دین ابراهیم بود و اولین کسی بود که به موسیعليهالسلام ایمان آورد، به موسیعليهالسلام خبر داد که فرعون میخواهد او را بکشد. موسیعليهالسلام نیز، به درگاه خداوند چنین دعا کرد:( رَبِّ نَجِّنِی مِنَ القَومِ الظّالِمِین ) (قصص: ۲۱) و اراده خداوند بر آن قرار گرفته بود که او را حفظ و یاریاش فرماید. فرشتهای بر او نازل شد و گفت: «ای موسی به دنبالم به مدین بیا». موسیعليهالسلام به دنبال او رفت و هیچ آذوقه ای همراه نداشت، ازاینرو، به برگهای گیاهان رو آورد.
موسیعليهالسلام در مدین ده سال ماند و با «صفورا» دختر
شعیبنبیعليهالسلام ازدواج کرد و با وحی خداوندی بهسوی فرعون بازگشت تا او را به پرستش خدا بخواند و خداوند هارون برادر موسیعليهالسلام را به یاری او فرستاد. موسی و هارون به محض رسیدن به مصر، به قصر فرعون رفتند و بر او داخل شدند. موسیعليهالسلام در برابر فرعون ایستاد و گفت: من رسول خدا هستم. فرعون او را شناخت و خطاب به او گفت: «آیا ما تو را در کودکی در میان خود پرورش ندادیم و سالهایی از زندگیات را در میان ما نبودی؟ و سرانجام آن کارت [که نمیبایست انجام دهی] انجام دادی [و یک نفر از ما را کشتی] و تو از ناسپاسانی. [موسی] گفت: من آن کار را انجام دادم در حالی که از بیخبران بودم، پس هنگامی که از شما ترسیدم فرار کردم و پروردگارم به من حکمت و دانش بخشید و مرا از پیامبران قرار داد».(۱)
فرعون گفت: «اگر نشانهای آوردهای، نشان بده، اگر از راستگویانی. [موسی] عصای خود را افکند، ناگهان اژدهای آشکاری شد».(۲)
همچنین گفته شده که آن اژدها، دهانش را باز کرد و هر موجود زندهای که در زمین قصر بود را بلعید، سپس به سوی فرعون رفت تا او را هم بخورد، فرعون از ترس به خود میلرزید، موسیعليهالسلام به اذن پروردگار اژدها را در دست گرفت و دوباره آن تبدیل به عصا شد.
__________________________________
۱- شعراء: ۱۸- ۲۱.
۲- اعراف: ۱۰۶- ۱۰۷.
سپس موسی خواست تا نشانهای دیگر به فرعون نشان دهد، پس دست خود را در گریبانش فرو برد و چون برآورد دست او آنچنان میدرخشید که گویا منبع تمامی نورها است. سپس آن نور را به آسمان انتقال داد و آن نور همه جای زمین را روشن کرد. این نور قادر بود تا از میان حجابها و سقفها نیز بتابد و آنچه در زیر آن است را روشن نماید، طوری که فرعون قادر بود تا زیر سقفهای مردمان را مشاهده کند. موسی بار دیگر دست را در گریبانش فرو برد و چون برآورد، دست به حالت اول بازگشته بود.
خداوند به موسی و هارون وحی کرد که: «اما به نرمی با او سخن بگویید، شاید متذکر شود، یا [از خدا] بترسد».(۱) موسی به او گفت: «آیا کسی را که این همه نعمت به تو داده شکر میکنی؟ به من ایمان بیاور و چون ایمان آوری در بهشت داخل خواهی شد». فرعون گفت: «نه ...». تا اینکه هامان وزیر بدکار فرعون حاضر شد و فرعون آنچه از موسی شنیده بود را به او گفت. هامان گفت: «ایمان بیاور پس از آنکه موسی به تو ایمان آورد». موسیعليهالسلام به او گفت: «میتوانم جوانیت را به تو برگردانم».
وقتی فرعون این سخن را شنید، رو به قومش گفت: «این مرد ساحر است و باید او را بکشیم». حزقیل همان مردی که موسی را ده
____________________________________
۱- طه: ۴۴.
سال قبل نجات داد، گفت: «آیا میخواهید مردی را بکشید بهخاطر اینکه میگوید پروردگار من الله است. در حالی که دلایل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آورده است».(۱)
عدهای از مردمان هم گفتند: «او و برادرش را مهلت ده و مأموران را برای بسیج به تمام شهرها اعزام کن، تا هر ساحر ماهر و دانایی را نزد تو آورند».(۲) فرعون چنان کرد و عدهای از ساحران را در روز عید از سراسر مصر جمع کرد. موسیعليهالسلام به ساحران هنگامی که در برابرش ایستادند گفت: «وای بر شما! دروغ بر خدا نبندید که شما را با عذابی نابود میسازد و هرکس که [بر خدا] دروغ ببندد، نومید [و شکست خورده] میشود».(۳)
یکی از ساحران به سایرین گفت: «مانند ساحران سخن نمیگوید». سپس به موسی گفتند: «تو را سحری بیاریم که پیش از این ندیدهای، اگر میخواهی تو شروع کن». موسی گفت: «نه شما آغازگر باشید». پس آنها طناب هایی را که در دست داشتند، روی زمین انداختند و آن طنابها تبدیل به مار شدند، مارهایی که زمین را انباشتند. موسیعليهالسلام ترسید، تا اینکه خدا وحی فرمود: «گفتیم: نترس! تو مسلماً [پیروز] برتری و آنچه را در دست داری بیفکن، تمام آنچه را ساختند میبلعد،
_______________________________
۱- غافر: ۲۸.
۲- شعراء: ۳۶- ۳۷.
۳- طه: ۶۱.
آنچه ساختهاند تنها مکر ساحر است و ساحر هر جا رود رستگار نخواهد شد».(۱)
موسی عصایش را انداخت و آن به اژدهایی تبدیل شد که پیش چشم مردمان، همه آن مارها را بلعید. بزرگ ساحران نابینا بود، پس ساحران به او گفتند: «عصای موسی اژدهایی شد و مارهای ما را بلعید». پرسید: «بعد چه شد؟» گفتند: «سپس اژدها را در دست گرفت و دوباره عصا شد». بزرگ ساحران در برابر موسی به سجده افتاده گفت: «این سحر نیست» و دیگر ساحران نیز، چنین کردند و در برابر موسیعليهالسلام تسلیم شدند و گفتند: «ما به پروردگار عالمیان ایمان آوردیم. پرودگار موسی و هارون. [فرعون] گفت: آیا پیش از اینکه به شما اجازه دهم به او ایمان آوردید؟ مسلماً او بزرگ و استاد شماست که به شما سحر آموخته [و این یک توطئه است]، اما بهزودی خواهید دانست! دستها و پاهای شما را بهعکس یکدیگر قطع میکنم و همه شما را به دار میآویزم».(۲)
پس دست و پای آنها را برید و آنها را به صلیب کشید و کشت و آنها فقط میگفتند: «بارالها! صبر و استقامت بر ما فرو ریز [و آخرین درجه شکیبایی را به ما مرحمت فرما] و ما را مسلمان بمیران».(۳)
_________________________________
۱- طه: ۶۸- ۶۹.
۲- شعراء: ۴۷- ۴۹.
۳- اعراف: ۱۲۶.
آنها در اول روز کافر بودند و در آخر روز شهید شدند و به بهشت داخل گردیدند. حزقیل نیز، به همراه ساحران مصلوب و کشته شد.
همسر حزقیل، که به موسیعليهالسلام ایمان آورد، آرایشگر دختر فرعون بود. هنگامی که این آرایشگر، شانه را در دست گرفت و خواست کار خود را آغاز کند گفت: «بسم الله»، دختر فرعون گفت: «پدرم را میگویی». آرایشگر گفت: «نه کسی را میگویم که خدای من و خدای تو و خدای پدرت است». دختر آنچه شنیده بود را به پدرش خبر داد. فرعون آرایشگر را خواست و گفت: «خدایت کیست؟» گفت: «خدای من و خدای تو الله است».
فرعون دستور داد تا تنوری بیفروزند تا او و فرزندانش را عذاب کند. طبق دستور او ابتدا کودکانش را یکییکی در تنور انداختند. نوبت به کوچکترین فرزند که شیرخواره بود رسید. آرایشگر خواست از ایمانش بازگردد. کودک در گهواره شروع به صحبت کرد و گفت: «صبر کن ای مادرم! چرا که تو بر حقی». زن از ایمانش برنگشت و فرعون او و کودکش را در تنور انداخت.
آسیه همسر فرعون نیز، پنهانی به موسیعليهالسلام ایمان آورده بود، ولی ایمانش را آشکار نمیکرد. هنگامی که زن آرایشگر مرد، ملایک را دید که روح او را به آسمانها میبرند، بدینوسیله بصیرت واقعی چشم دل آسیه را روشن کرد و ایمانش قویتر شد. وقتی فرعون به سوی آسیه آمد و گفت که چگونه آرایشگر را به قتل رسانیده است، آسیه به او گفت: «وای بر تو، خداوند جزایت را خواهد داد». فرعون گفت: «چه میگویی دیوانه شدهای؟» آسیه گفت: «دیوانه نیستم، بلکه به خدایی که خدای من و خدای تو و خدای جهانیان است، ایمان آوردهام». فرعون مادر آسیه را خواست و به او گفت: «همان بلایی که سر آرایشگر آوردم را سر دخترت هم میآورم، مگر اینکه خدای موسی را کافر شود».
مادر آسیه به دست و پای دخترش افتاد و از او خواست تا هر چه فرعون میخواهد انجام دهد و خدای موسی را کفر گوید، ولی آسیه گفت: «هرگز خدای یگانه را کفر نخواهم گفت». فرعون دستور داد دست و پای آسیه را از چهار طرف به چهار اسب ببندند و اسبها را هی کنند تا از چهار جهت حرکت کنند (در برخی منابع آمده که دستور داد تا او را از چهار جهت ببندند و سپس سنگ بزرگی را روی او بغلتانند تا زیر آن سنگ آنقدر عذاب بکشد تا بمیرد)؛ آسیه چون مرگ را نزدیک دید اینگونه مناجات کرد:
( رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ) (تحریم: ۱۱)
پروردگارا! خانهای برای من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش.
خداوند بار دیگر چشم بصیرت او را گشود و او ملایک را دید که او را تکریم میکنند، از شادی خندهای بر لب آورد. فرعون گفت: «او را نگاه کنید دیوانه شده است، عذاب میکشد و میخندد»، فرعون نمیدانست که او چرا میخندد. آسیه به شهادت رسید و روحش در بهشت آرام گرفت.
موسیعليهالسلام از مرگ آسیه بسیار غمگین شد، زیرا او کسی بود که موسیعليهالسلام را بزرگ کرده بود، او را به مادرش داده بود تا شیرش دهد. او بسیار انفاق میکرد و به احوال مستضعفان میرسید. آری! موسیعليهالسلام بسیار غمگین شد، زیرا آسیه کسی بود که به خدا و دعوت موسیعليهالسلام ایمان آورده بود.
فضیلتهای آسیه
همین عزت و سربلندی برای آسیه همسر فرعون بسی است که او یکی از بهترین زنان عالم و کسی است که خداوند از او در قرآن نامبرده است. آسیه با آنکه در قصر فرعون زندگی میکرد، فرمان خداوند را اطاعت نمود و هرگز از فرعون نترسید و از قوم خود نیز، خواست که به خدا ایمان آورند. او به خدا ایمان آورد و از خدا خواست تا برای او خانهای در بهشت بنا نهد و او را از دست فرعون و مردم را از دست ظالمان نجات دهد و خداوند نیز، دعای او را اجابت کرد.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میفرماید: «بهترین زنان اهل بهشت خدیجه، فاطمه، مریم و آسیه: هستند». پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در حدیث دیگری میفرماید:
«کمال به آسیه و مریم منحصر میشود، چرا که آنها در زمانه خود کفالت پیامبران خدا را بر عهده گرفتند. آسیه کفالت موسی کلیم و مریم کفالت پسرش عیسی مسیح».
در روایتها آمده است که آسیه و مریم، زنان بهشتی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم هستند و بعضی این آیه را دلیل گفته خود میآورند: ثَیِّباتٍ وَ ابْکاراً (تحریم: ۵). منظور از بیوهگان آسیه و منظور از ابکار مریم است.
امّ سلیم، دختر ملحان
اشاره
( یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) (حشر: ۹)
و آنها را بر خود مقدم میدارند، هر چند خودشان بسیار نیازمند باشند، کسانی که از بخل و حرص نفس خویش بازداشته شدهاند، رستگارانند.
شأن نزول آیه
گفته شده که این آیه درباره خانواده زنی به نام امّسلیم بنت ملحان نازل شده، که با وجود تنگدستی، مرد فقیری را اطعام کرده و خود سر گرسنه بر زمین نهادند.
امّ سلیم کیست؟
این زن، رمیصاء دختر ملحان بن خالد بن زید بن حرام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار انصاری خزرجی و مادرش ملیکه،
دختر مالک بن عدی بن زید مناه بن عدی بن عمرو بن مالک بن النجار بود. او در ابتدا با مالک بن نضر بن ضمضم بن زید بن حرام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار ازدواج کرد و از او صاحب فرزندی به نام انس بن مالک شد که از اصحاب رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود.(۱)
پس از مرگ پدر انس، با ابوطلحه زید بن سهل بن اسود بن حرام بن عمرو بن زید مناه بن عدی بن عمرو بن مالک بن النجار ازدواج کرد که از او صاحب دو فرزند به نامهای عبدالله و اباعمیر شد. پس از ظهور اسلام، امّسلیم مسلمان شد و با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بیعت کرد. هنگامی که امّسلیم به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ایمان آورد، همسرش مالک بن نضر، (پدر انس) در شهر نبود، و هنگامی که بازگشت به امّسلیم گفت: «ترک این دین کن». امّسلیم گفت: «چرا ترک این دین کنم. من به این مرد ایمان آوردهام». امّسلیم میگوید: «سپس به انس که آن موقع کودکی بیش نبود تلقین کردم تا بگوید: «اشْهَدُ انْ لا إلهَ إلَّا الله وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» و انس چنین کرد». مالک گفت: «تو فرزندم را علیه من تحریک میکنی؟» گفتم: «نه من این کار را نمیکنم». مالک با عصبانیت از خانه خارج شد، با کسی که از قبل دشمنی داشت، برخورد کرد و آن شخص او را کشت. امّسلیم میگوید: «من به قضا
_________________________________
۱ - نساء فی القرآن الکریم ام سلیم بنت ملحان.
رضا دادم و خود را سرگرم تربیت انس نمودم و ازدواج نکردم تا زمانی که انس به من اجازه داد».
امّسلیم صاحب زیبایی و هوش و دارای اخلاقی نیکو بود. امّسلیم تمام تلاشش را برای تربیت تنها فرزندش به کار گرفت و چون او به سن رشد رسید، با شرم به حضور رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفته و عرض کرد: «ای رسول خدا! میخواهم جگرگوشهام انس بن مالک را، به خدمت شما درآورم، تا در خدمت شما تعالیم اسلامی را بیاموزد». پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نیز پذیرفت.
پس از مدتی، ابوطلحه به خواستگاری امّ سلیم رفت و او هنوز مشرک بود. ابوطلحه میخواست مهریه سنگینی برای او قرار دهد و بدینوسیله زبان و چشم او را ببندد، اما آن زن مؤمنه گفت: «من هرگز با یک مشرک ازدواج نخواهم کرد. اما بدان ای ابوطلحه که خدایان شما نابود میشوند و شما نیز، در آتش جهنم خواهید سوخت، مگر آنکه به خدا و رسولش ایمان آوری، آنگاه با تو ازدواج خواهم نمود و از تو مهریه نمیخواهم». ابوطلحه مدتی به فکر فرو رفت. امّسلیم میگوید: «او رفت و دوباره آمد و شهادتین گفت. به انس گفتم برخیز و مرا به ازدواج ابا طلحه درآور». انس از مادرش پرسید: «ای امّسلیم چگونه مال آن مرد چشم تو را نگرفت و تنها اسلام او، تو را کفایت کرد؟» مادرش گفت: «برای آنکه یک زن مسلمان نمیتواند با یک مرد کافر ازدواج کند».
ابوطلحه از امّسلیم پرسید: «در زندگی به چه اعتماد داری؟» او گفت: «به هیچ چیزی». ابوطلحه، امّسلیم را در انواع نعمتهای دنیا از طلا و نقره غرق کرد، ولی او گفت: «من طلا و نقره نمیخواهم و فقط از تو اسلام میخواهم». ابوطلحه گفت: «چه کسی آن را به من میآموزد؟» امّسلیم با شادی گفت: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ».
ابوطلحه رفت و در بین اصحاب ایشان نشست. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به او نگاه کرد و سپس فرمود: «ابوطلحه اسلام آورده است» و بدین ترتیب، اسلام او در بین مردم علنی شد. سپس طبق سنت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آن دو به ازدواج هم درآمدند و مهریه آنها اسلام ابوطلحه بود.
ازدواج امّسلیم و ابوطلحه برای زندگی هر دوی آنها شادی و آرامش به همراه آورده بود، زیرا بر اساس معانی دقیق اسلامی بنا نهاده شده بود. امّسلیم همسر بسیار خوبی برای ابوطلحه بود و تمامی حقوق او را به جای میآورد و مانند مادری صالح، مراقب احوال او بود.
انس بن مالک میگوید: «ابوطلحه صاحب مکنت بسیاری در مدینه بود و اموالش را بسیار دوست میداشت. روزی به مسجد آمد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بر او وارد شد و مقداری از آب نوشید. در همان هنگام این آیه نازل شد:( لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ؛) «هرگز به نیکی نمیرسید، تا اینکه آنچه را دوست دارید انفاق کنید.» (آلعمران: ۹۲) ابوطلحه برخواست و به سوی رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و گفت: ای رسولخدا! من اموالم را دوست میدارم و میخواهم همه آنها را در راه خدا صدقه دهم. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: چه خوب، چه خوب مالی است اموال تو. ابوطلحه برخواست و از مسجد بیرون رفت و اموالش را در بین نزدیکان و پسر عموهایش تقسیم کرد».
ابوطلحه و امّسلیم صاحب فرزندی به نام اباعمیر شدند. چشم آنها به او روشن شد و به شیرینکاریهایش انس گرفتند. پس از مدتی خداوند اراده کرد تا آنها را از طریق این کودک امتحان کند. بدین ترتیب، کودک بیمار شد. عادت ابوطلحه این بود که وقتی از کار یا نماز به خانه بازمیگشت، پس از سلام، بیدرنگ احوال کودک را میپرسید و تا از خوبی حال کودک مطمئن نمیشد، نمینشست. روزی پس از اینکه اباطلحه برای کاری از خانه بیرون رفت، کودک مرد. مادر مؤمنه صابرهاش که مرگ کودک را با نفسی آرام و راضی پذیرفته بود، برخواست و کودک را غسل داده، کفن کرد و او را درگوشهای از خانه گذاشت. امّسلیم مرتب میگفت:( إنّا لله وَ إنّا إلَیْهِ راجِعُون ) و متوجه اطراف بود که مبادا کسی این خبر را برای اباطلحه ببرد، زیرا میخواست خود این خبر را به او بدهد. همسرش به خانه بازگشت، امّسلیم اشکهایش را پاک کرد و با شادی تصنعی از همسرش استقبال کرد و تا آخر شب با او مشغول گفت و شنود بود، تا اینکه اباطلحه پرسید: «امّسلیم، ابا عمیر چه میکند؟» او با آرامش پاسخ داد: «او به آرامش رسیده».
اباطلحه تصور کرد که خدا کودکش را شفا داده و شادمان از راحتی کودک به تصور اینکه کودک خواب است، شامش را خورد و با همسرش به گفتوگو نشست و خدا را از این بابت شکر کرد. امّسلیم خود را برای همسر معطر کرد و بهترین لباسهایش را پوشید و شب را در کنار او سرآورد. پس از آنکه ابوطلحه غذا خورد و متمتع شد و خواست که بخوابد، امّسلیم در کنار رختخواب او نشست و گفت: «ای اباطلحه تا به حال دیدهای که بعضی از آدمها چیزی را که به امانت میگیرند، دیگر دوست ندارند، آن را به صاحبش پس دهند، به نظر من وقتی انسان از یک شی عاریتی استفاده کرد، آن را باید به صاحبش پس دهد».
اباطلحه گفت: «درست است». امّ سلیم گفت: «پسر تو امانتی بود که خدایت به تو داده بود و امروز آن را پس گرفت». اباطلحه که بر خود مسلط نبود، بر سر او فریاد زد و گفت: «حالا باید این خبر را به من بدهی؟! به خدا قسم از دست تو به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شکایت میکنم». فردای آن روز، اباطلحه نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و ماجرا را برای ایشان بازگو کرد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «خداوند دیشبِ شما را، بر شما مبارک گردانید» و در همان شب بود که امّسلیم عبدالله را حامله شد.
هنگامی که زمان وضع حمل امّسلیم فرا رسید، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به انس بن مالک فرمود: «برو و کودک را به نزد من بیاور، تا او را نامگذاری کنم و سقش را بردارم». انس چنین کرد. انس بن مالک میگوید: «وقتی کودک را به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دادم، ایشان انگشت خود را به شیره خرما زدند و به دهان کودک بردند و سق او را برداشتند و سپس او را عبدالله نامیدند. وقتی عبدالله بن اباطلحه به سن جوانی رسید، با زنی صالحه ازدواج کرد و صاحب فرزندانی قاری قرآن، شد».
ابوهریره میگوید: مردی به نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمده گفت: من ناتوانم و فقیر، یاریم ده. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم او را به نزد برخی از زنانش فرستاد، آنها گفتند: ما در خانه غیر از آب چیزی نداریم و هر کدام او را به سوی دیگری فرستاد و دیگری هم همین جواب را داد. مرد دوباره به نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و گفت: آنها چیزی نداشتند که به من بدهند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: آیا کسی هست که او را مهمان کند تا خدا به او رحم کند. اباطلحه برخواسته و گفت: من یا رسول خدا! سپس با آن مرد به سوی خانه نزد همسرش، امّسلیم، رفت و گفت: آیا چیزی در خانه داریم؟ امّسلیم گفت: نه غیر از کمی غذا که سهم کودکانمان است. اباطلحه گفت: کودکان را سرگرم کن و بخوابان و هرچه داریم برای مهمان بیاور و چراغ را از خانه بیرون ببر، من دستم را به طرف سفره میبرم و خالی بیرون میآورم تا مهمان غذا بخورد. آن شب مهمان غذا را خورد و کودکان امّسلیم و اباطلحه گرسنه خوابیدند. صبح که شد آن مرد به سوی رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفته و گفت: من از مهمان داری شما تعجب میکنم. در همان لحظه این آیه نازل شد:
( وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) (حشر: ۹)
و آنها را بر خود مقدم میدارند، هر چند خودشان بسیار نیازمند باشند، کسانی که از بخل و حرص نفس خویش بازداشته شدهاند، رستگارانند.
امّسلیم در جنگهای علیه مشرکان شرکت میکرد و به مجاهدان مسلمان یاری میرساند. از جمله آن جنگها، جنگ حنین بود که از خود شجاعت بسیاری نشان داد. در طول جنگ به مداوای مجروحان میپرداخت، تشنگان را آب میداد و مریضان را مداوا مینمود. او توانایی دفاع ازخود را داشت و در آن زمان عبدالله بن اباطلحه را حامله بود. او را در گیر و دار جنگ دیده بودند که برای دفاع از خود، خود را به خنجر مسلح نموده بود.
همسرش اباطلحه به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: «ای رسول خدا! این امّسلیم خنجر برگرفته!». امّسلیم گفت: «ای رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ! خنجر برگرفتم تا هیچ یک از مشرکان جرأت نکند به من نزدیک شود». رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم تبسم کرده، فرمود: «ای امّسلیم! همانا خدا تو را کفایت کند و با تو نیکویی نماید».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میفرماید: «در معراج به بهشت داخل شدم، صدای راه رفتن کسی را شنیدم، پرسیدم این چه صدایی است؟ گفتند: این رمیصاء بنت ملحان مادر انس بن مالک است».
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم امّسلیم را بزرگ میداشت و به او احترام میکرد، به دیدار او میرفت و در خانهاش نماز میخواند.
انس بن مالک میگوید: «رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، گاهی به دیدن امّ سلیم میآمد و در خانهاش نماز میخواند. امّسلیم مقام والایی در نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم داشت، چرا که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه هیچ کس غیر از او نمیرفت.
نووی در «شرح صحیح مسلم» میگوید: «امّسلیم و خواهرش امّحرام، هر دو خالههای رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بودند و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به دیدار آنها میرفت». امّسلیم میگوید: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه من قیلوله میکرد و من برای ایشان فرشی میگستردم و ایشان بر آن میخوابید.
انس بن مالک میگوید: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه امّسلیم وارد شد و به او مقداری خرما و روغن داد و فرمود: این روغن را در کوزه بریز و این خرما را در ظرف بگذار، من روزهام. سپس در گوشهای از خانه به نماز ایستاد و برای امّسلیم و خانوادهاش دعا کرد. امّسلیم گفت: برای پیشخدمت مخصوصتان هم دعا کنید. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پرسید: چه کسی؟ امّسلیم گفت: خادم شما انس بن مالک».
انس میگوید: «خیر دنیا و آخرت به خاطر این دعا به سویم روانه شد، چرا که ایشان در آن نماز فرمود: خدایا! به مال و فرزندانش روزی ده و بر او مبارک گردان». انس میگوید: «پس از آن دعا، من از مال و فرزند چیزی کم ندارم».
امّ سلیم میگوید: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: ای امّسلیم! چرا با ما به حج نمیآیی؟ گفتم: ای رسول خدا! همسرم دو شتر بیشتر ندارد؛ با یکی به حج میآید و با دیگری آب به نخلستان میبرد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: در رمضان این کار را بکن، چرا که عمره رمضان مانند حج است».
و این چنین صحابیه بزرگقدر امّسلیم بنت ملحان، زندگی خود را در جوار رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گذراند و از سرچشمه نبوت سیراب شد و تعالیم دینی صحیحی را فرا گرفت.
بلقیس، ملکه سبا
اشاره
( إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ ) (نمل: ۲۳)
هدهد گفت: من زنی را دیدم که بر آنها حکومت میکند و همه چیز در اختیار دارد و به خصوص تخت عظیمی دارد.
شأن نزول آیه
آیههای ۲۰ تا ۴۴ سوره نمل به داستان «سلیمان و ملکه سبا» (بلقیس) میپردازد. هدهد خبر او را برای سلیمان آورد و سلیمان خواست که آن زن و قومش را به پرستش خدای یکتا و اطاعت از خود دعوت کند.(۱)
بلقیس کیست؟
اشاره
بلقیس دختر شراحیل بن ذی جدن بن السیرح بن الحرث بن قیس بن صیفی بن سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان بود.
___________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم ملکه سبا.
داستان بلقیس و سلیمان
سلیمان نبیعليهالسلام بر تخت نشسته بود و گرداگرد او سپاهیانش از جن و انس بر روی تختهایی نشسته بودند. باد درآمد و آنها را بالا برد و در سرزمین حجاز و یمن فرود آورد. همواره هدهد همراه سایر پرندگان، با قراردادن پرهایشان لابهلای هم، برای سلیمان سایبان میساختند. آن روز آفتاب بر سلیمان افتاد، سلیمان نگاه کرد و دید هدهد نیست. علت غیبت او را پرسید:
( وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا ارَی الْهُدْهُدَ امْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ* لُاعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً اوْ لأَذْبَحَنَّهُ اوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ ) (نمل: ۲۰ و ۲۱)
و [سلیمان] در جستوجوی آن پرنده [هدهد] برآمد و گفت: چرا هدهد را نمیبینم، یا اینکه او از غایبان است؟ قطعاً او را کیفر شدیدی خواهم داد، یا او را ذبح میکنم، مگر آنکه دلیل روشنی [برای غیبتش] برای من بیاورد.
چون هدهد بازگشت، یکی از مرغان به او گفت: «کجایی که سلیمان، خونت را حلال کرد». هدهد از مرغ پرسید: «آیا استثنایی قایل شد؟» مرغ گفت: «بله». هدهد پرسید: «سلیمان درباره غیبت من چه گفت؟» مرغ گفت: «سلیمان گفت: فقط در صورتی او را امان خواهم داد که برای غیبتش دلیلی موجه بیاورد».
چندان درنگ نکرد (که هدهد آمد و) گفت:
( فَمَکَثَ غَیرَ بَعیدٍ فَقالَ احَطتُ بِما لَم تُحِط بِه وَ جِئتُکَ مِن سَبَأٍ بِنَبَأٍ یَقینٍ ) من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی، من از سرزمین سبا یک خبر قطعی برای تو آوردهام.
سلیمانعليهالسلام گفت: «زود بگو بدانم». هدهد گفت: «ای پیامبر خدا! من میخواهم به تو خبری بدهم که پیش از این، از آن بیخبر بودی. باید مرا در مقام عزت بنشانی تا با تو بگویم آنچه دیدهام».
هدهد با گفتن این سخن، کنجکاوی سلیمانعليهالسلام را تحریک کرد. سلیمان او را بر مقام خویش و کنار خویش به عزت بنشاند. هدهد آنقدر سخن گفتن را به درازا کشاند که سلیمانعليهالسلام به خشم آمد، زیرا سلیمان میخواست زودتر بداند آن چیست که هدهد میداند و سلیمان از آن بیخبر است. هدهد گفت:
( انّی وَجَدتُ امرَاهً تَملِکُهُم وَ أوتِیَت مِن کُلِّ شَیءٍ وَ لَها عَرشٌ عَظیمٌ ) (نمل: ۲۳)
من زنی را دیدم که بر آنان حکومت می کند و همه چیز در اختیار دارد و [به ویژه] تخت عظیمی دارد!
بلقیس زنی پادشاهزاده بود. آن تخت را نیز از پدران خود به ارث برده بود و به هیچ چیز از متاع دنیا نیازی نداشت. تخت او مرصع به انواع و اقسام گوهر و یاقوتها بود. هفتصد کنیز داشت که در پیش تخت او، به خدمت ایستاده بودند. این تخت بر بالای قصری استوار شده بود که ۳۹۰ طاق کوچک داشت که مرصع به انوع گوهرها در شرق و همین مقدار در غرب بود. این بنا به شکلی ساخته شده بود که چون آفتاب برمیآمد، ابتدا شعاع آن به این گوهرها میخورد و سپس منعکس میشد و در این برخورد، نور بسیار شدیدی تولید میکرد و از آنجایی که اهل سبا آفتابپرست بودند، با دیدن این تصویر زیبا و جالب، بر آن سجده میکردند، اما سجده کردن آنها به گونهای بود که گویی بلقیس را سجده میکنند. آنها دوبار در روز، یکبار موقع طلوع و دیگر بار به هنگام غروب، بر آفتاب سجده میکردند.
سلیمان نبیعليهالسلام ، از گفتههای هدهد بسیار تعجب کرد و خطاب به هدهد گفت: «اگر راست گفته باشی ایمن هستی و اگر دروغ گفته باشی تو را عذاب خواهم کرد». سپس سلیمان با آب طلا نامهای نوشت و آن را به هدهد داد تا آن را به بلقیس و قوم او برساند و ببیند که آنها چه پاسخ میدهند.
هدهد نامه را برداشت و به سوی قصر بلقیس رفت. بلقیس خواب بود. هدهد نامه را به روی سینه او انداخت و خود در گوشهای نشست تا بیند آنها چه میکنند. بلقیس بیدار شد و از دیدن نامه تعجب کرد. قوم خود را صدا زد و گفت: ای گروه بزرگان! این نامه به سوی من افکنده شده است.
( إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* الَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ ) (نمل: ۳۰- ۳۱)
این نامه از سلیمان و چنین است: «به نام خداوند بخشنده مهربان، توصیه من این است که نسبت به من برتریجویی نکنید و به سوی من آیید، در حالی که تسلیم حق هستید».
بلقیس دانست که آن نامه از رسول خدا، سلیمان است. آن نامه در نهایت ایجاز، فصاحت و بلاغت نگاشته شده بود و سلیمانعليهالسلام در کوتاهترین جملهها منظور خود را رسانده بود. علما میگویند: «قبل از نبی اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم تنها سلیمان نبی بود که جمله «بسم الله الرحمن الرحیم» را نوشت و دیگران همیشه بر بالای نامهها مینوشتند: «باسمک اللّهم»، تا اینکه این آیه نازل شد که کارها و نامههای خود را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کنید».
پس از آنکه نامه سلیمانعليهالسلام خوانده شد، وزرا، امرا و بزرگان دولت، با هم شور کردند.
( قالَتْ یا ایُّهَا الْمَلأُ افْتُونِی فِی امْرِی ما کُنْتُ قاطِعَةً امْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ* قالُوا نَحْنُ اولُوا قُوَّةٍ وَ اولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَ الامْرُ إِلَیْکِ فَانْظُرِی ما ذا تَأْمُرِینَ ) (نمل: ۳۲ و ۳۳)
بلقیس گفت: ای اشراف [و ای بزرگان]! نظر خود را در این مهم به من بازگو کنید که من هیچ کار مهمی را بدون حضور [و مشورت] شما انجام ندادهام. آنها گفتند: ما دارای نیروی کافی و قدرت جنگی فراوانی هستیم، ولی تصمیم نهایی با توست، ببین چه دستور می دهی.
بلقیس از محتوای کلام آنها دریافت که آنها میل به جنگیدن دارند و میخواهند از کشورشان دفاع کنند. اما بلقیس با خود فکر کرد که آنها اشتباه میکنند، زیرا او، سلیمان نبیعليهالسلام را پیش از آن میشناخت و میدانست که او پادشاهی است که صاحب سپاه و ادوات است و از آن گذشته نیروهای بسیاری از جن و انس و پرنده و باد را در اختیار دارد و همانگونه که نامه را توسط هدهد برای او فرستاده، قادر به هر کار دیگری نیز هست.
بلقیس خطاب به قومش گفت:
( إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً افْسَدُوها وَ جَعَلُوا اعِزَّةَ اهْلِها اذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ* وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ ) (نمل: ۳۴ و ۳۵)
پادشاهان چون به شهری درآیند، آن را تباه و عزیزانش را خوار میگردانند و اینگونه عمل میکنند. و من [اکنون جنگ را صلاح نمیبینم] هدیه گرانبهایی برای آنان میفرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر میآورند [و از این طریق آنها را بیازمایم].
باید ببینم او این هدایا را از من خواهد پذیرفت و به همان اکتفا خواهد کرد و یا اینکه برای ما خراج معین خواهد نمود تا بهوسیله آن ترک جنگ نماییم.
بلقیس هدایای فراوانی از غلام و کنیز و حلههای رنگارنگ، خشتی زرّین و خشتی سیمین و برای سلیمانعليهالسلام فرستاد.
هدهد به سوی سلیمان بازگشت و از تصمیم بلقیس و قومش به او خبر داد. سلیمان ترتیبی داد تا دویست هزار سوار آدمی را باد برگرفت و در هوا با گروه جنیان مشغول جنگ شدند. هنگامی که فرستادگان بلقیس این نبرد را مشاهده کردند، چندین بار از شدت وحشت از هوش رفتند و دوباره به هوش آمدند. سلیمانعليهالسلام امر کرد جهت استقبال از فرستادگان بلقیس، زمین را با خشتهای زرین و سیمین فرش کنند. سلیمان فرستادگان بلقیس را به حضور پذیرفت. فرستادگان آمدند و تمامی هدایا را در برابر سلیمانعليهالسلام عرضه کردند، اما سلیمان به هیچ کدام از آنها اعتنایی نکرد و فرمود: «مرا به مال میفریبید، آنچه که خدا از نبوت و حکمت و ملکت و نعمت و سپاه به من داده بسیار بهتر از چیزهایی است که شما آوردهاید. من به مال دنیا شاد نخواهم شد، بلکه این شمایید که به مال دنیا شادمانید و من از شما غیر از تسلیم در برابر حق نمیخواهم، در غیر این صورت شمشیر میان ما حکم خواهد کرد».
سپس سلیمان به نیروهای تحت فرمانش دستور داد که هزار قصر از طلا و نقره برایش بنا نهند.
( فَلَمَّا جاءَ سُلَیْمانَ قالَ ا تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِیَ اللهُ خَیْرٌ مِمَّا آتاکُمْ بَلْ انْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ* ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاقِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها اذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ ) (نمل: ۳۶ و ۳۷)
هنگامی که (فرستاده ملکه سبا) نزد سلیمان آمد، گفت: میخواهید مرا با مال کمک کنید [و فریب دهید!] آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما داده است، بلکه شما هستید که به هدیههایتان خوشحال میشوید. به سوی آنها بازگرد [و اعلام کن] با لشکریانی به سراغ آنها میآییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند و آنها را از آن [سرزمین آباد] با خواری بیرون میرانیم.
هنگامی که فرستادگان بلقیس بازگشتند، آنچه سلیمانعليهالسلام فرموده بود را به او گفتند. بلقیس و قومش نیز آن را پذیرفتند و خواستند که متواضعانه به سوی او بروند و سر اطاعت فرو آورند. بلقیس قومش را پیش از آنکه بهسوی سلیمانعليهالسلام برود، جمع کرد و به آنها گفت: «خدا میداند که ما در برابر سلیمان و خدم و حشم او طاقت نخواهیم آورد، ما باید همگی به سوی او برویم و نسبت به او ابراز اطاعت و وفاداری نماییم تا خود و سرزمینمان را از هلاکت نجات دهیم».
بدین ترتیب بلقیس و قومش به سوی سلیمان به راه افتادند. سلیمانعليهالسلام گروهی از اجنه را در مسیر آنها گمارده بود تا اخبار آنها را به ایشان برسانند.
سلیمان نبیعليهالسلام ، داستان تخت بلقیس را شنیده و بسیار شگفتزده شده بود. سلیمان با خود اندیشید که اگر به نحوی پیش از آمدن بلقیس تخت او را نزد خود آورد، آنها با دیدن این معجزه به او ایمان خواهند آورد و تسلیم او خواهند شد. از این رو، خطاب به اطرافیانش گفت:
( یا ایُّهَا الْمَلَؤُا ایُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ انْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ ) (نمل: ۳۸)
ای گروه! کدامیک از شما تخت آن زن را برای من میآورد، پیش از آنکه آنها خود را به من تسلیم کنند.
دیوی که نام او کوزن بود، گفت:
( أنَا آتیکَ بِه قَبلَ أن تَقومَ مِن مَقامِکَ وَإنّی عَلَیهِ لَقَوِیٌّ أمینٌ ) (نمل: ۳۹)
من آن را نزد تو میآورم پیش از آنکه از جایت برخیزی و من نسبت به این امر، توانا و امینم.
ولی سلیمانعليهالسلام میخواست آن تخت در زمان کمتری به نزدش برسد، چرا که دیو گفته بود من تخت او را برایت میآورم، پیش از آنکه از جایت برخیزی، در حالی که همه میدانستند که سلیمان، اول روز بر تخت مینشست و هنگام غروب آفتاب برمیخواست و در این مدت به امور بنیاسراییل میپرداخت.
کوزن گفت: «من بر این کار توانایم»، زیرا تخت بسیار سنگین بود و گفت: «امینم»، زیرا جواهر بسیاری بر روی آن بود. به هر حال، سلیمانعليهالسلام گفت: «این وقت درازی است و من میخواهم این کار در کمترین زمان ممکن انجام شود». سلیمان میخواست تخت را در کمترین زمان ممکن بیاورد تا بتواند عظمتی که خداوند به عنوان پادشاه به او عطا کرده است را به بلقیس و اطرافیانش ابراز کند و نشان دهد که سپاهیان بسیاری مسخر اویند که هیچ کس چنین چه پیش و چه پس از او سپاهی نداشته است. همچنین میخواست تا بدینوسیله برای بلقیس و قومش برهانی بر نبوتش بیاورد و نشان دهد که او میتواند آن تخت سنگین را از مسافتی دور و در کمترین زمان به نزد خود منتقل کند، پیش از آنکه بلقیس و قومش سربرسند.
پس از آن دیو، آصف بن برخیاء- پسر دایی و وزیر سلیمانعليهالسلام - که اسم اعظم را میدانست( الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ ) «کسی که نزد او دانشی از کتاب بود» (نمل: ۴۰) رو به سلیمان گفت:( ا نَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ انْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ ) «من آن تخت را برایت میآورم، پیش از آنکه چشم بر هم زنی» (نمل: ۴۰).
سلیمانعليهالسلام پذیرفت و گفت: «بیاور». آصف برخواست، وضو گرفت و اینگونه دعا کرد:
( یا إلهَنا وَ إلهَ کُلّ شَیْء إلهاً واحِداً لا إله إلّا أنْتَ إیتِنِی بِعَرْشِها یا ذَا الْجَلالِ وَ الإکْرامِ .)
ای خدای ما و ای خدای همه چیزها، ای خدای یکتا که جز تو خدایی نیست، تخت را به سوی ما بیاور، ای صاحب جلال و کرامت.
بیدرنگ تخت نزد آنها جای گرفت. وقتی سلیمان آن را نگریست که در نزد او جای گرفته است، گفت:
( هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ا اشْکُرُ امْ اکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ) ( (نمل: ۴۰)
این از فضل پروردگارم است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم؟ و هر کس شکر کند به نفع خود شکر میکند و هر کس کفران نماید [به زیان خویش نموده است، که] پروردگار من غنی و کریم است.
سلیمانعليهالسلام چون تخت را بدید، متوجه شد که هر چه درباره آن شنیده، درست بوده است. سلیمانعليهالسلام گفت:
( نَکِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ ا تَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لا یَهْتَدُونَ ) (نمل: ۴۱)
تخت او را برایش ناشناس سازید، تا ببینیم آیا متوجه میشود یا از کسانی است که هدایت نمیشوند؟
هنگامی که بلقیس آمد، به او گفته شد:
( ا هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَ اوتِینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ کُنَّا مُسْلِمِینَ* وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللهِ إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ ) (نمل: ۴۲- ۴۳)
آیا تخت تو اینگونه است؟ گفت: گویا خود آن است! و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم و او را آنچه غیر از خدا میپرستید بازداشت، که او [ملکه سبا] از قوم کافران بود.
سپس سلیمان به بلقیس گفت: «به این قصر داخل شو». سلیمانعليهالسلام دستور داده بود تا آن قصر بزرگ را با آبگینه بسازند و در زیر آن، آب جاری کنند، طوریکه وقتی کسی میدید، گمان میکرد آب است و باید از داخل آب رد شود. بلقیس نیز، دچار این اشتباه شد. وقتی داخل قصر شد پنداشت که باید داخل آب شود، پایین لباسش را بالا زد تا خیس نشود. سلیمان به او گفت: «این کاخی است لغزنده و ساخته شده از بلور».
همچنین گفتهاند که سلیمان با این کار قصد داشت حشمت خود را به بلقیس نشان دهد، تا او در برابر امر خدا تسلیم شود و بداند که سلیمان پیامبر خداست و به او ایمان آورد، توبه کند و مانند اسلاف کافرش، خورشید را نپرستد و تنها عبادت خداوند را به جای آورد.
سلیمانعليهالسلام بر کسانی که خدا را میپرستیدند درود فرستاد و بلقیس را سرزنش کرد که چرا خورشید را میپرستد و چیزی جز خدا را بندگی میکند. سپس به او گفت: «به خدای ما ایمان بیاور تا رستگار شوی». بلقیس گفت:
( رَبِّ انِّی ظَلَمتُ نَفسِی وَ أسلَمتُ مَعَ سُلَیمانَ لِلّهِ رَبِ العالَمینَ )
(نمل: ۴۴)
پروردگارا! همانا من ستم کردم به خودم، و اینک با سلیمان تسلیم خداوند و پروردگار جهانیان میشوم.
پس از آنکه بلقیس به خداوند ایمان آورد، سلیمان نبی با او ازدواج کرد و او را دوباره بر سبا مستقر ساخت و ماهی یکبار به دیدار او میرفت و سه روز نیز پیش او میماند.
خوله، دختر ثعلبه
اشاره
( قَدْ سَمِعَ اللهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَی اللهِ وَ اللهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما إِنَّ اللهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ* الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ* وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ* فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ أَلِیمٌ ) (مجادله: ۱- ۴)
خداوند سخن زنی را که درباره شوهرش به تو مراجعه کرده بود و به خداوند شکایت میکرد را شنید [و تقاضای او را اجابت کرد]، خداوند گفتوگوی شما را با هم [و اصرار آن زن را درباره حل مشکلش] میشنید و خداوند
شنوا و بیناست. کسانی که از شما نسبت به همسرانشان ظهار میکنند [و میگویند: «انتِ علی کظهر امّی» تو نسبت به من بهمنزله مادرم هستی]، آنان هرگز مادرانشان نیستند، مادرانشان تنها کسانی هستند که آنها را به دنیا آوردهاند. آنها سخنی زشت و باطل میگویند و خداوند بخشنده و آمرزنده است. کسانی که همسران خود را ظهار میکنند، سپس از گفته خود بازمیگردند، باید پیش از آمیزش جنسی با هم، بردهای را آزاد کنند. این دستوری است که به آن اندرز داده میشوید و خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است. و کسی که توانایی [آزاد کردن بردهای] نداشته باشد، دو ماه پیاپی قبل از آمیزش روزه بگیرد و کسی که این را هم نتواند، شصت مسکین را اطعام کند، این برای آن است که به خدا و رسولش ایمان بیاورید، اینها مرزهای الهی است و کسانی که با آن مخالفت کنند، عذاب دردناکی دارند.
شأن نزول آیات
این آیهها، درباره خوله بنت ثعلبه، که همسرش به علت عصبانیت با لفظ ظهار او را طلاق گفته و سپس پشیمان شده بود، نازل گردید.«۱»
خوله کیست؟
اشاره
خوله دختر ثعلبه بن اصرم بن فهر بن ثعلبه بن غنم بن عوف است. این زن، زیبایی ظاهر و باطن را با هم داشت و در فصاحت و بلاغت کمنظیر و از خاندانی بزرگ و بلندمرتبه بود. پس از بعثت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم با ایمانی که به خداوند تبارک و تعالی داشت، به سوی ایشان شتافت و با گفتن شهادتین با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بیعت نمود.
همسر خوله، اوس بن صامت بن قیس، از صحابی بزرگ رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود که در جنگهای بدر، احد و همراه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با کفار جنگیده بود. خوله و اوس، فرزندانی داشتند که ربیع بن اوس بزرگترین فرزند آنها بود.
داستان خوله
خوله و همسرش، سر مسئلهای با هم اختلاف پیدا کردند که بگو مگوها بالا گرفت. اوس بن صامت در حالت عصبانیت، فریاد برآورد و گفت: «انْتَ مِنِّی کَظَهرِ امِّی»؛ «تو برای من مثل پشت مادرم هستی».
خوله با شنیدن این حرف، اشک از چشمانش جاری شد و خطاب به اوس گفت: «به خدا قسم که حرف بزرگی زدی و عواقبش را نمیدانی». اوس از شدت عصبانیت خانه را ترک کرد. پس از مدتی که عصبانیتش فروکش کرد به خانه بازگشت، اما نمیدانست چه کند و چه بگوید، چرا که طبق قوانینی که از گذشتهها سراغ داشت، همسرش
اکنون بر او حرام شده بود. نمیدانست حکمش چیست و چه باید بکند؟! و تکلیف خود را نمیدانست. با سردرگمی در حالی که تنش از خشم خدا میلرزید و حسرت از دست دادن همسر بر قلبش مستولی شده بود، ترسان و لرزان گفت: «ای خوله! فکر میکنم برای همیشه بر من حرام شدی؟!»
خوله گفت: «چنین مگو، خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برو و حکم این مسئله را از او بپرس، به یقین ایشان راهی پیش پایمان خواهند نهاد».
اوس گفت: «به خدا من خجالت میکشم، نمیدانم با چه رویی این مسئله را با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مطرح کنم».
خوله گفت: «پس اجازه بده من نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بروم».
خوله نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و در برابر ایشان نشست و به ایشان گفت: «ای رسول خدا! همسر من اوس را خوب میشناسی. او پدر فرزند من و پسر عموی من است، او را از همه بیشتر دوست میدارم. خصوصیات او را خوب میشناسم، امور مربوط به او را خوب درک میکنم و او نیز، مرا به خوبی درک میکند. اما امروز او به ناگهان به هنگام خشم، جمله طلاق را بر زبان آورد و به من گفت که تو برای من مثل پشت مادرم هستی. او اکنون از به زبان آوردن این کلام، پشیمان شده و نمیدانیم چه باید بکنیم. او برای حضور شرم داشت، من خود به دیدار شما آمدم تا مگر مشکل ما را حل کنید. ما زندگیمان را دوست داریم و نمیخواهیم از هم جدا شویم».
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم مکثی کرد و سپس خطاب به خوله فرمود: «ای خوله! تو را نمیبینم، مگر آنکه بر همسرت حرام شدهای».
خوله سر به زیر انداخت، این بار مصممتر جملههای خود را تکرار کرد و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم باز هم پاسخ فرمود: «تو را نمیبینم، مگر آنکه بر همسرت حرام شدهای و من دستور دیگری در این زمینه ندارم».
خوله ناامید از برابر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برخواست و رو به سوی خانه کعبه ایستاد و دستانش را به سوی آسمان بالا برد و گفت: «خداوندا! شوهرم از جوانی من استفاده کرد، من رحم خود را در اختیار او گذاشتم تا اینکه امروز که پیر شدم و دیگر فرزندی نمیآورم، مرا ظهار کرده، او اکنون پشیمان است و حکمی برای ما نیست، ما باید تن به جدایی دهیم، من از این امر به تو شکایت میکنم. خداوندا! فرمانی بر پیامبرت نازل فرما و این مشکل را حل کن».
عایشه میگوید: «خوله این جملهها را بر زبان میآورد و میگریست و همه کسانی که در خانه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بودند، بر حال او گریان شدند. ناگهان صورت حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم برافروخته گردید، دندانهایش از شدت سرما به هم میخورد. سرش را پوشانید و عرق از سر و رویش ریزان گشت».
عایشه رو به خوله گفت: «ای خوله! بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم وحی نازل میشود، گویا در مورد توست».
خوله گفت: «ان شاء الله که خیر است، چرا که ما از پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم غیر از خیر ندیدهایم».
ناگهان پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دستار از سرگرفت و با تبسم صدا زد: «خوله! خوله! ...»
خوله از جا جهید و با شادی گفت: «بله یا رسولالله!».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «مژدگانی ای خوله! خداوند درباره تو و همسرت آیه نازل فرمود ...»
سپس اینگونه تلاوت فرمود:
( قَدْ سَمِعَ اللهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی إِلَی اللهِ وَ اللهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما إِنَّ اللهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ* الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ امَّهاتِهِمْ إِنْ امَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اللهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ* وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ انْ یَتَمَاسَّا ذلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ* فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ انْ یَتَمَاسَّا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ذلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللهِ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ الِیمٌ ) (مجادله: ۱- ۴)
چهره خوله غرق در شادی شد و سر بر سجده شکر نهاد.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از بیان این آیهها، کسی را به دنبال اوس فرستاد. اوس آمد و شرمنده و غمگین در برابر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نشست. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به او فرمود: «چرا چنین کردی ای اوس! تو صحابی جلیلالقدر مایی؟».
اوس با شرمندگی پاسخ داد: «به خدا سوگند! نمیدانم چه شد، شیطان بر عقل و جان من مستولی شد و من در حالت خشم، اینچنین گفتم».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم تبسمی کرد و سپس آیهها را بر او نیز تلاوت فرمود. سپس فرمود: «آیهها را شنیدی؟ حال بگو بدانم آیا میتوانی یک برده را به عنوان کفاره ظهار آزاد کنی؟» گفت: «خیر، استطاعت آن را ندارم». فرمود: «آیا میتوانی دو ماه روزه بگیری؟».
اوس گفت: «ای پیامبر! من اگر در طول روز چندین بار آب ننوشم، چشمم بینایی خود را از دست میدهد و میترسم نابینا شوم و همانند زمین سخت گردم».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «آیا میتوانی شصت مسکین را اطعام کنی؟».
پرسید: «چگونه؟».
فرمود: «اینکه غذای یک وعده آنها را بدهی؟»
عرض کرد: «نه، مگر اینکه شما کمک کنید».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «من به تو کمک میکنم، میتوانی به سراغ امّمنذر (دختر سلیط بن قیس) بروی و از او درخواست نیمه میوه یک درخت خرما بنمایی».
اوس چنین کرد و به فرموده قرآن و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شصت مسکین را اطعام کرد. بدینترتیب، این زوج یک بار دیگر بر هم حلال گردیدند و این عادت جاهلی در میان مسلمانان از بین رفت. انوار نورانی اسلام، بار دیگر تیرگیهای جاهلی را کنار زد و این اخلاق ناپسند را از بین برد و طرحی نو در زندگی مسلمانان درانداخت و این خود مثلی واضح است که اسلام سختیها و مشکلها را به راحتی تبدیل میکند.
خداوند در پی مجادله خوله با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بر سر حفظ زندگی مشترکش با اوس، با نزول چند آیه هم برای اسلام و مسلمانان احکامی روشن نازل فرمود و هم نام خوله و همسرش اوس را در کنار این آیهها جاودانه و ماندگار کرد و هم حکم یک رسم جاهلی، با نام ظهار برای همیشه روشن شد.
ظِهار چیست؟
«ظِهار» مشتق از ظهر به معنای پشت است. در اصطلاح، در عرب جاهلی یکی از اقسام طلاق بوده است. به این صورت که وقتی فردی میخواسته زنش را بر خود حرام کند، این کلام را به زبان جاری میکرده: «انْتَ مِنِّی کَظَهر امّی»؛ «تو نسبت به من مثل پشت مادرم هستی».
با گفتن این کلام، زنش از او جدا شده و تا ابد بر او حرام میشده است. این حکم در اعراب باقی مانده بود، تا آنکه بین اوس و همسرش خوله بنت ثعلبه، به نحوی که اشاره شد، مسئلهای پیش آمد و خداوند با نزول آیههای نخستین سوره مجادله، به روشنی اشاره میفرمود که ظِهار، نمیتواند حکم طلاق باشد، زیرا هیچ زنی همچون مادر آدمی نمیشود. مادر کسی است که آدمی را زاییده است. سپس برای عمل ظِهار، کفارهای قرار می دهد که اگر کسی به ناخواست این کلام را بر زبان آورد، از سه طریق میتواند کفاره بپردازد: آزاد کردن برده، یا دو ماه پی در پی روزه گرفتن پیش از تماس با زن و یا اطعام شصت فقیر.
داستانی از خوله
روزی خوله در برابر «عمر بن خطاب» ایستاد، در حالی که میخواست او را به عمل صحیح به دستورهای اسلام، نصیحت کند. از این رو، خطاب به وی گفت: «ای عمر! تو را از کودکی میشناسم، هنگامی که در بازار عکاظ، سوار بر چوب میشدی و آن هنگام تو را عمیر صدا میزدند. پس از گذشت روزگاران، تو را عمر نامیدند و امروز تو را امیر مؤمنان میخوانند.
زمانی گشایش خداوند نصیب تو میشود که تو با مردم مدارا کنی. بدانکه کسی که از عذاب میترسد، به خداوند نزدیک میشود. کسی که از مرگ میترسد، از گذشت فرصتها نیز هراسان است و کسی که به حساب روز قیامت ایمان دارد، از عذاب میترسد».
عمر در برابر خوله ایستاده بود و با دقت به حرفهای او گوش میداد و گردنش را در برابر او کج کرده بود، تا اینکه «جارود عبیدی» که از اطرافیان عمر بود، صبرش سرآمد و با خشم رو به خوله گفت:
«زیاد حرف میزنی ای زن!»
عمر گفت: «خاموش! مگر او را نمیشناسی؟ او خوله است، کسی که خداوند از آسمان هفتم صدای او و سخن او را شنید. به خدا قسم که حاضرم تا هر وقتی که بخواهد در برابرش بایستم و جز برای ادای فریضه نماز از برابر او کنار نروم و سخن او را بشنوم».
زینب، دختر جحش
اشاره
( وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً* وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لایَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولًا* ما کانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللهُ لَهُ سُنَّةَ اللهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ کانَ أَمْرُ اللهِ قَدَراً مَقْدُوراً* الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللهَ وَ کَفی بِاللهِ حَسِیباً* ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللهُ بِکُلِ شَیْءٍ عَلِیماً )
(احزاب: ۳۶- ۴۰)
هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری [در برابر فرمان خدا] داشته باشد، و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است. [به خاطر بیاور] زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی [به فرزند خواندهات زید] میگفتی: همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز. [و پیوسته این امر را تکرار میکردی] و در دل چیزی را پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار میکند و از مردم میترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی. هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سرآورد [و از او جدا شد]، ما او را به همسری تو درآوردیم، تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههایشان [هنگامی که طلاق گیرند] نباشد و فرمان خدا انجام شدنی است [و سنت اشتباه تحریم این زنان، باید شکسته شود]. هیچگونه منعی بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده نیست، این سنت الهی در مورد کسانی که پیش از این بودهاند نیز جاری بوده و فرمان خدا روی حساب
و برنامه دقیقی است. [پیامبران پیشین] کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی میکردند و [تنها] از او میترسیدند و از هیچ کس جز خدا، بیم نداشتند و همین بس که خداوند حسابگر [و پاداشدهنده اعمال آنها] است. محمد، پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست، ولی رسول خدا و ختمکننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است.
شأن نزول آیهها
این آیهها، درباره زید (پسر خوانده پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ) و همسرش زینب بنت جحش است. قضا و قدر الهی بر آن قرار گرفته بود که زینب به ازدواج پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم درآید، در احادیث آمده که خداوند نام زنان پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در دنیا و آخرت را به ایشان الهام فرموده بود و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میدانست که زینب همسر زید به همسری او درخواهد آمد، اما از ترس تهمت و افترای مردمان و بدگمانی ایشان، این امر را فاش نمیفرمود.
زید پس از آنکه مدتی با زینب زندگی کرد، نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و به ایشان گفت که قصد دارد همسرش را طلاق گوید، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به زید فرمود: «همسرت را نگه دار» و خداوند طبق آیه ۳۷ سوره احزاب،
به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود که چرا گفتی همسرت را نگه دار؟ تو از سخن مردمان میترسی در صورتی که خداوند به ترس از همگان شایستهتر است. سپس در آیه بعدی، از پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رفع مسئولیت میکند که بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم حرجی نیست اگر ملزم به اراده پروردگار شده است.
خداوند در این آیهها، حکمی از احکام ازدواج را نیز بیان میکند و آن این است که همسر پسرخواندگان، جزء محارم نیستند و اگر فردی از مسلمانان با همسر پسرخواندهاش ازدواج کرد، خود را گناهکار نداند. سپس با تأکید میفرماید: «پیامبر پدر هیچ کدام از مردان شما نیست».
زینب بنت جحش کیست؟
زینب زنی است که به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: «من به حق از بزرگترین زنان توام و به این افتخار میکنم، زیرا از بهترین و مکرمترین آنها هستم. خداوند در عرش، مرا به عقد تو درآورد و جبرییل خواستگار من بود. من دختر عمه تو هستم و هیچ کدام از زنان، به اندازه من به تو نزدیک نیست».
زینب بنت جحش بن ریاب بن یعمر بن صبره بن مره بن کبیر بن غنم بن داودان بن اسد بن خزیمه بود. اسم او ابتدا «بره» بود که بعدها پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم او را زینب نامید.(۱)
__________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم زینب بنت جحش.
مادرش امیمه، بنت عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی، عمه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود. زینب و تمامی آل جحش، در صدر اسلام ایمان آوردند. زینب همراه خانوادهاش، هنگامی که در سنین بلوغ بود، به سوی مدینه مهاجرت کرد. بسیاری از جوانان عرب، از بزرگان و اشراف خواستار او بودند. او علاوه بر شأن والای خانوادگی، دارای جمال نیز بود، زیبایی او به اندازهای بود که در بین زن و مرد، مثال گشته بود.
زید کیست؟
اشاره
زید بن حارثه بن شراحیل بن کعب کعبی (بنده رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم )، از نزدیکترین افراد به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود. این جوان دانا، از سرچشمه وحی محمد مصطفیصلىاللهعليهوآلهوسلم سیراب میشد. او در خانه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پرورش یافته و از نخستین مسلمانان بود.
در زمان جاهلیت، هنگامی که کودک بود، او را از خانوادهاش ربودند و در بازار مکه فروختند. حکیم بن حزام او را برای خدیجه بنت خویلد همسر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم خرید و خدیجه نیز او را به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بخشید. زید در آن هنگام هشت ساله بود.
پدرش، مدت طولانی به دنبال او گشت، تا اینکه او را در مکه یافت. پدر و عمویش نزد پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رفته و خواستار بازگشت او شدند و حتی حاضر شدند او را بخرند و فدیه آزادی او را بپردازند.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از روی سخاوت به ایشان فرمود: «او مختار است که بماند یا با شما بیاید، چنانچه با شما بیاید، پولی از شما نخواهم گرفت».
پس به نزد زید آمد و از او پرسید: «آیا اینان را میشناسی؟» زید گفت: «بله، ایشان را شناختم، اما دوست دارم کنار شما بمانم، تا اینکه با آنها بروم». پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دست زید را گرفت و گرد خانه گردانید و به همه اعلان فرمود: «زید پسر من است، از من ارث میبرد و من نیز، از او ارث میبرم». پس از آن روز، همه او را «زید بن محمد» نامیدند و اقوام او نیز، به این افتخار راضی شدند که زید پسر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم باشد و بماند.
ازدواج زید و زینب
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از زمانی که در مدینه مستقر شد، دریافت که زید، قصد ازدواج دارد و چون رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم میخواست به زید کرامت ببخشد، دختری از بزرگان قریش، یعنی دختر عمهاش زینب بنت جحش را برای او خواستگاری کرد.
زینب، به این خواسته رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اعتراض کرده و گفت: «من به این ازدواج راضی نیستم». رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به او فرمود: «ولی من دوست دارم تو این کار را بکنی». زینب میخواست با مردی از خانوادهای بزرگ ازدواج کند، در حالی که زید بندهای بیش نبود، تا اینکه این آیه نازل شد:
( وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ امْراً انْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ امْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً ) (احزاب: ۳۶)
زینب پس از نزول این آیه، به این ازدواج راضی شد، زیرا او و خانوادهاش دریافتند که این امر، از طرف خدا و رسول اوست. بدین ترتیب، زینب به ازدواج این بنده درآمد.
طبق دستور خدا و رسولش زید نیز این ازدواج را پذیرفت. اسلام صفحهای جدید و نورانی در شناسنامه بشریت بود؛ اسلامی که بین مردم تفاوتی قائل نمیشد، مگر به خاطر تقوای ایشان.
در این ازدواج بیشترین تأکید اسلام بر این بود که مشخص کند مردم همچون دندانههای یک شانه با هم برابراند. عرب بر عجم، سفید بر سیاه و آزاد بر بنده برتری ندارد، مگر در تقوا.
جریان طلاق زینب و زید
زینب هیچ احساس محبتی نسبت به زید نداشت و در خانه جدید خود، احساس خوشبختی نمیکرد، تا اینکه زید نیز، کمکم از او دلزده شد، زیرا هر دوی آنها، این ازدواج را تنها برای امتثال امر خدا و رسولش انجام داده بودند. زید به این نتیجه رسید که کرامت او، ارتباطی به زینب ندارد و در اصل هیچ نیازی به این نوع کرامت ندارد. ازاینرو، نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و اجازه خواست تا زینب را طلاق دهد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پرسید: «چه شده زید؟ آیا به همسرت سوءظن داری؟» زید جواب داد: «به خدا قسم نه یا رسول الله، به او سوءظن ندارم، ولی از او خیری ندیدهام، او بر من فخر می فروشد و این بسیار بر من گران است».
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به او فرمود: «با همسرت بساز». از طرفی زینب هم دوست نداشت که دیگر با زید زندگی کند و خداوند هم میخواست که به زینب منت نهد. پس به رسولش فرمود: «اراده خداوند بر این قرار گرفته که تو زینب را به همسری برگزینی». حکمت و اراده خداوند بر آن بود که این کار انجام شود، پس این آیه را بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل فرمود:
( وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی انْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ امْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللهُ احَقُّ انْ تَخْشاهُ ) (احزاب: ۳۷)
پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم میخواست که این تقدیر الهی را مخفی کند، زیرا بیم داشت که دیگر شفاعتش سودمند نباشد و میترسید که مردم به سبب معترض بودن به این امر، گمراه شوند، زیرا آنها این موضوع را درک نمیکردند، اما خداوند هر کسی را بخواهد، هدایت میکند و هر که گمراه شود، برای او راهنمایی نخواهد بود و خداوند شایستهتر است به اینکه از او بترسند و او را بر غیر ترجیح دهند، زیرا عرف مردم و عادت ایشان در شریعت مهم نیست و مبنای قانون قرار نمیگیرد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم باید در اولین قدم، عادتهای فاسد آنها را براندازد و خرافات آنها را از بین ببرد.
طلاق در عرب، امری ناپسند محسوب میشود. فرزندان اعراب، اگر چنین کاری میکردند، از ارث محروم میشدند. این باور در ذهنهای آنها رسوخ کرده و برایشان بسیار سخت بود که ریسمان سنگین این اعتقاد را از گردن بازکنند.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اولین کسی بود که اقدام به این کار کرد. ایشان از طریق این آیه، که حجتی قاطع بود، آنقدر بر این اعتقاد ایستاد، تا آن را ملکه ذهن آنها کرد، همچون زمانی که حرام بودن ربا را اعلام کرد و در این مورد حتی بر نزدیکان خود نیز، سخت گرفت.
ازدواج پیامبر با زینب
خداوند در این باره این آیه روشن را نازل فرمود:
( فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی ازْواجِ ادْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ امْرُ اللهِ مَفْعُولًا ) (احزاب: ۳۷)
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اعلام فرمود که خداوند به ایشان دستور داده است که با زینب بنت جحش، پس از اتمام عدهاش ازدواج کند. مردم این سخن را دهان به دهان نقل کردند که محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم میخواهد با مطلقه پسرش ازدواج کند. او را زید بن محمد میخواندند، زیرا شاهد بودند که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در بین مردم زید را پسر خود خواند و گفت که او از محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ارث میبرد.
در عرب رسم بر این بود که وقتی کسی، یتیمی را تحت تکفل خود میگرفت، او را فرزند خود میخواند. از دیگر حکمتهای این ازدواج آن بود که خداوند برای پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و مؤمنان، آیههای روشنی را بفرستد مبنی بر اینکه در شرع خدا، مجاز نیست که کسی، مردی را که از روی بخشندگی او را بزرگ میکند، پدر بنامد. خداوند این رسم جاهلی را تحریم و آن را به صراحت اعلام فرمود:
( ما کانَ مُحَمَّدٌ ابا احَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ) (احزاب: ۴۰)
ثابت بنانی میگوید، «از انس بن مالک پرسیدم: چند سال در خدمت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بودی؟ گفت: ده سال. گفتم: عجیبترین چیزی که در این ده سال دیدی، چه بود؟ گفت: ماجرای ازدواج رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم با زینب بنت جحش. مادرم گفت: ای انس! رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شب عروسی را به صبح میآورد در حالی که طعامی ندارد، آن خیک خرمای آغشته به روغن و پنیر را بیار و به اندازه خوراک ایشان برای آنها ببر. چنین کردم و یک ظرف سفالین آوردم و به اندازه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و همسرش در آن ریختم. سپس گفت: آن را نزد ایشان ببر. پس بر ایشان وارد شدم و آن زمان هنوز آیه حجاب نازل نشده بود. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: آن ظرف را کنار دیوار بگذار و برو علیعليهالسلام ، عمر، ابوبکر و عثمان- و برخی از صحابه را که به نام فرمودند- دعوت کن. انس میگوید: من از تعداد زیاد مهمانان و کمی غذا تعجب کردم، اما نمیخواستم فرمان ایشان را اطاعت نکنم. پس رفتم و آنها را دعوت کردم. سپس رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: هر کسی که در مسجد هست را نیز دعوت کن، امروز روز عروسی است و این خانه باید پر شود. سپس به من فرمود: آیا کسی در مسجد مانده؟ گفتم: نه. فرمود: هر رهگذری که از اینجا میگذرد را نیز دعوت کن. انس گفت: همه را دعوت کردم تا اینکه خانه پر شد. پس فرمود: آیا کسی باقیمانده؟ گفتم: نه یا رسول الله. فرمود آن دبه را بیاور، پس آن را میان دستانش گرفت و انگشتش را در آن برد و به مردم گفت: بخورید به نام خدا و من به خرما نگاه میکردم که مدام زیاد میشد و به روغن که گویی میجوشید، تا جایی که هر کسی که در خانه بود، از آن تناول کرد و مقدار بسیاری هم در دبه ماند. پس آن را نزد همسرش نهادم، سپس خارج شدم و به سوی مادرم رفتم و آنچه را دیده بودم گفتم. مادرم گفت: تعجب نکن اگر خدا میخواست که همه اهل مدینه از آن طعام بخورند، میخوردند».
نزول آیه «حجاب»
انس بن مالک میگوید: «من داناترین مردم هستم به آیه حجاب، زیرا روزی که خدا، زینب را به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم هدیه کرد، این آیه نازل شد و علت آن این بود که وقتی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم همه را برای خوردن طعام
عروسی دعوت کرد، پس از اتمام مهمانی، تعدادی رفتند و برخی همچنان نشسته بودند و با هم صحبت میکردند و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم منتظر بود که ایشان خارج شوند، ولی چنین نشد. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از خانه بیرون آمد و دوباره پس از مدتی بازگشت و آنها همچنان نشسته و بحث میکردند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نیز به علت رعایت حجب، حیا و احترام چیزی نمیگفت، تا اینکه خداوند جهت رعایت آداب اجتماعی و نیز وجوب حجاب زنان پیامبر این آیه را نازل فرمود:
( یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا انْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ وَ لکِنْ إِذا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنْکُمْ وَ اللهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ) (احزاب: ۵۳)
ای کسانی که ایمان آوردهاید در خانههای پیامبر داخل نشوید، مگر به شما برای صرف غذا اجازه داده شود، در حالی که [قبل از موعد نیایید و] در انتظار وقت غذا ننشینید، اما هنگامی که دعوت شدید، داخل شوید و وقتی غذا خوردید، پراکنده شوید و [بعد از صرف غذا] به بحث و صحبت ننشینید، این عمل، پیامبر را ناراحت میکند، ولی از شما شرم میکند [و چیزی نمیگوید]، اما خداوند از [بیان] حق شرم ندارد. و هنگامی که چیزی از وسایل زندگی را [بهعنوان عاریت] از آنها [همسران پیامبر] میخواهید، از پشت پرده بخواهید.
انس میگوید: پس از نزول آیه، مردم برخواستند و حجابها آویختند».
مناقب
در مناقب او گفتهاند که پس از وفات حضرت رسولصلىاللهعليهوآلهوسلم هرگز به حج نرفت. او و سوده بنت زمعه هر دو میگفتند: «از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در حجهالوداع شنیدیم که فرمود: پس از این حج، ماندن در خانه الزامی است». [پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در حجهالوداع همه همسرانش را با خود برده بود].
فضیلتها
زینب بنت جحش میخواست دوازده هزار درهم را ببخشد، پس گفت: «خداوندا! این مال را از من بپذیر، چرا که آن برای من فتنهای بیش نیست، سپس آن را بین نیازمندان و اهل حاجت بذل کرد».
جزو نخستین گروندگان به پیامبر
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: «هر که دستش گشادهتر باشد، زودتر به من میپیوندد». زینب از زنان اشرافی قریش و دارای جواهرات و زینتآلات بسیاری بود که همه آنها را فروخت و بین فقرا تقسیم کرد. عایشه میگوید: «پس از فوت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گاهی از اوقات در منزل یکی از همسران پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم جمع میشدیم و زینتآلات خود را به رخ هم میکشیدیم، او این کار را نمیکرد. تا اینکه پس از مدتی او درگذشت، در حالی که بسیار جوان بود. آن روز بود که فهمیدیم منظور رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از گشادهدستی، انفاق و صدقه دادن بوده است».
وفات
زینب در سال ۲۰ هجری و در زمان خلافت عمر در مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
کلام آخر
زینب، به امر خدا و رسولش با زید ازدواج کرد. ازدواج او با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از طلاق از زید و پس از انقضای عدهاش نیز، به امر خدا و رسولش بود. حکم اجازهخواهی و تنظیم دیدارهای مسلمانان با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه او به مناسبت ازدواج او با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد. همچنین واجبشدن حجاب بر زنان و مسلمانان، هنگام ازدواج او با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد. همه اینها نشاندهنده شأن والای این زن صالحه است که به تمامی اوامر خدا و رسولش گردن نهاد.
زلیخا، همسر عزیز مصر
اشاره
( وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ ) (یوسف: ۲۳)
و آن زن که یوسف در خانه او بود از او تمنّای کامجویی کرد، درها را بست و گفت: بیا [به سوی آنچه برای تو مهیاست]. [یوسف] گفت: پناه میبرم به خدا! او [عزیز مصر]، صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامی داشته، [آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم]، مسلماً ظالمان رستگار نمیشوند.
شأن نزول آیه
از آیههای ۲۳ تا ۳۴ سوره یوسف، داستان عشق زلیخا بر حضرت یوسفعليهالسلام را بیان میکند که چگونه این زن برای دستیابی به نیت خود، به هر حیلهای متوسل شد، اما یوسف که نبی خدا و بندهای پرهیزگار بود، به این خواسته تن نداد و عاقبت، آن عاشق زخم خورده او را گرفتار زندان کرد.
زلیخا کیست؟
اشاره
این زن «راعیل» دختر «رعاییل» بود. گفته شده که لقب او زلیخا بوده است. در قرآن از زلیخا با نام همسر عزیز یاد شده است. او همسر عزیز مصر، «أطفیرو» یا «قطفیرو»، حاکم مصر و در زمان ریان بن ولید فرمانروای «عمالیق»، حاکم مطلق مصر بود.(۱)
یوسف عليهالسلام در چاه
هنگامی که برادران یوسف او را به چاه انداختند، تاریکی و سکوت او را فراگرفت. خداوند او را بهوسیله این مصیبت بزرگ، امتحان کرد. خداوند، بندگان مخلص خود را با انواع سختیها میآزماید تا تحمل آنها را در امور مهم و دشواریها بالا ببرد. خداوند در بن چاه به او وحی کرد که صبر داشته باش که من تو را از غم و غصه نجات خواهم داد و من در آینده در برابر برادرانت یاور و پشتیبان تو هستم. با شنیدن این کلام غمهای یوسف از بین رفت و او منتظر امر الهی بود، تا اینکه از دور صداهای درهم آدمیانی را شنید. صداها هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد. دیگر کمکم صدای راه
_____________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم امرات العزیز.
رفتن آنها و صدای سگهایشان به وضوح شنیده میشد. یوسف دانست که قافلهای به نزدیکی چاه رسیده و در همانجا منزل کرده است. یوسف دانسته بود که رهایی او نزدیک است. کاروانیان برای رفع تشنگی، دلوهای خود را در چاه انداختند و هنگامی که دلوها را بیرون کشیدند، دیدند که یوسف به دلو آویزان است. آنها با دیدن او فریاد زدند: «مژده، مژده، پسری در چاه بود».
همه دور او جمع شدند و از آنچه میدیدند، تعجب کردند. آنها تصمیم گرفتند که او را با خود ببرند و در مصر بفروشند. بدین ترتیب، او را در میان کالاهایشان پنهان کردند، تا کسی ادعای مالکیت نکند. لطف و آگاهی خداوند با یوسف همراه بود:
( وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلی دَلْوَهُ قالَ یا بُشْری هذا غُلامٌ وَ اسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ ) (یوسف: ۱۹)
هنگامی که کاروانیان دریافتند برادران یوسف در حق او چه کردهاند، به او محبت نمودند. یوسف نیز، در طول مسیر با همه آنها الفت گرفت. هنگامی که به مصر رسیدند، او را در بازار بردهفروشان برای فروش عرضه کردند. کاروانیان او را به بهای اندکی فروختند تا کسی شک نکند که او را چگونه و از کجا به دست آوردهاند. به یقین، یوسف به اندازه تمام طلاهای زمین ارزش داشت، زیرا او دارای روحی بزرگ و متعالی بود:
( وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ ) (یوسف: ۲۰)
و او را به بهای ناچیزی، چند درهمی فروختند و نسبت به او بیرغبت بودند.
یوسف در نزد عزیز مصر
عزیز مصر، اطفیرو (بوتیفار) یوسف را خرید و به همسرش گفت: «به گمانم این پسر، طبع بلند و ذاتی بزرگوار دارد و دارای اخلاق نیکویی است. این را از چهره زیبا و نورانی او میخوانم».
( اکْرِمِی مَثْواهُ عَسی انْ یَنْفَعَنا اوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الأَحادِیثِ وَ اللهُ غالِبٌ عَلی امْرِهِ وَ لکِنَّ اکْثَرَ النَّاسِ لایَعْلَمُونَ ) (یوسف: ۲۱)
جایگاه او را گرامی بدار شاید او در آینده به ما سود رساند یا او را به فرزندی بپذیریم، و اینچنین ما در آن سرزمین به یوسفعليهالسلام مکنت دادیم و به او علم تعبیر خواب آموختیم، و خداوند بر کار خویش غالب است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
یوسف را همچون فرزندی در خانه عزیز، گرامی داشتند و یوسف، بسیار از این بابت خدا را شکر میکرد که پس از تنگنای چاه، او را به خانهای فرستاد که مانند فرزند خودشان با او رفتار میکردند.
همسر عزیز و یوسف
یوسف از سختیهای چاه رهایی یافت و زندگی خود را با خوشبختی در خانه عزیز آغاز کرد. اما این شادی او چندان طول نکشید، طوری که او در سختی بزرگتری افتاد، آن هم به علت زیبایی و اخلاق نیکویی که داشت و و همین زیبایی صورت و سیرت، یوسفعليهالسلام را در بلایی بزرگ انداخت.
به دلیل حسن خلق و رفتار عاقلانه یوسف، عزیز مصر بسیار به او اعتماد داشت و به راحتی در میان خانواده عزیز مصر، رفت و آمد میکرد، زیرا یوسفعليهالسلام به منزله فرزندی عزیز برای آنها بود و عزیز مصر و خانوادهاش او را از صمیم قلب دوست میداشتند.
زیبایی حضرت یوسفعليهالسلام در سن جوانی، به اوج خود رسید. به همین دلیل، همسر عزیز (زلیخا)، عاشق یوسف شد. زلیخا، تمامی کارهای یوسف را زیر نظر داشت و یک لحظه چشم از او برنمیداشت و حتی هنگامی که یوسفعليهالسلام میخوابید، چهره او را در خواب تماشا میکرد و در نظر او هر لحظه زیبایی یوسف، بیشتر و شعله عشق او فروزانتر میشد.
روزی زلیخا وسوسه شد تا یوسفعليهالسلام را به جای خلوتی دعوت کند و بدین ترتیب، آرزوی دلش را با او در میان گذارد، ولی نمیدانست چگونه این کار را انجام دهد. او همسر عزیز مصر بود و مقام والایی داشت. از یک سو عشق یوسف و از سویی دیگر همسر عزیز مصر بودن، جسم و جان او را میفشرد و فکرش را مشغول میکرد. سردرگم بود و نمیدانست چه کند؟ به انواع و اقسام حیلهها و نقشهها روی آورد، تا به یوسفعليهالسلام بفهماند که او را دوست میدارد، تا اینکه بتواند توجه یوسفعليهالسلام را به خود جلب کند، اما یوسف که به رشد و قوت رسیده و از جانب خداوند علم و حکمت دریافت کرده بود، بسیار کریمتر از آن بود که به این اشارهها توجهی نشان دهد و البته اینها همه جزای نیکوکاریاش بود.
( وَ لَمَّا بَلَغَ اشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ) (یوسف: ۲۲)
و چون به حدّ رشد رسید، او را حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم.
حضرت یوسفعليهالسلام انسان بزرگواری بود. فرزند یعقوب نبیعليهالسلام و انبیا، هرگز گِردِ حرام و معصیت نمیگشتند و هیچگاه در امانت خیانت نمیکردند. یوسفعليهالسلام نیز، نمیتوانست در برابر نعمت عزیز که او را در زیر بال و پر خود گرفته بود، ناسپاسی کند. او با خانواده عزیز، از سر صداقت و امانت رفتار میکرد. یوسفعليهالسلام اشارات زلیخا را میدید، اما از آنها چشم میپوشید و وانمود میکرد که نمیداند او چه میگوید و چه میخواهد، تا اینکه یک روز عزیز مصر، از شهر بیرون رفت و یوسفعليهالسلام به عادت همیشه مشغول خدمت بود. زلیخا نیز، روی تخت نشسته و به مخده تکیه داده بود و یوسف را تماشا میکرد. زلیخا همه خدمتکاران را مرخص کرد و تنها از یوسف خواست که بماند. سپس از جایش برخواست و درها را بست و به یوسف گفت: «اکنون من تسلیم توام، هر کاری که بخواهی میتوانی انجام دهی».
ولی یوسفعليهالسلام که جوانی برومند و نیکو خصال بود و خداوند به او علم و حکمت داده و او را برای رسالت برگزیده بود، قلب و اندیشه خود را متوجه خدا کرد و به او پناه برد و جواب داد: «پناه میبرم به خدا از آنچه تو میخواهی. حاشا که من به عزیز، که پرورنده من بوده، خیانت کنم و نسبت به خدایی که مرا گرامی داشته، نافرمانی روا دارم. من ناسپاس نیستم و این کار تو در اصل کار خوب و پسندیدهای نیست. بانو! اگر من و تو درها را ببندیم تا کسی ما را نبیند، یقین داشته باش که خداوند میبیند و این خیانت را درمییابد، هر چند که از چشمها پنهان باشد. خداوند کسانی را که معصیت میکنند، دوست ندارد و آنها را عذاب میدهد.
قالَ مَعاذَ اللهِ إنَّه رَبِّی أحسَنَ مَثوایَ إنَّهُ لا یُفلِحُ الظّالِمُونَ (یوسف: ۲۳)
[یوسف] گفت: پناه بر خدا! او پروردگار من است. جایگاه مرا نیکو داشته است، قطعاً ستمکاران رستگار نمیشوند.
همسر عزیز، که زن سختگیر و زیبایی بود، عاشق یکی از خدمتکارانش شده بود، حال آنکه این خدمتکار، دست رد به سینه او زده بود. زلیخا، هرگز انتظار چنین برخوردی را نداشت؛ زنی که همواره هر چه خواسته بود، برایش فراهم شده بود، مسلماً تحمل این رفتار برایش دشوار بود که خدمتکاری او را به خاطر عشقش، تحقیر کند. با این وجود، او خشمش را فرو خورد و خواست که یوسفعليهالسلام را به زور به طرف خود بکشاند و به یقین، اگر یوسف برهان پروردگارش را نمیدید، بر اساس غریزه به سوی او تمایل پیدا میکرد، اما خداوند به او با برهان کمک کرد، تا بدی و فحشا را از او دور کند، زیرا او بنده برگزیده خدا بود.
( وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا انْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ ) (یوسف: ۲۴)
بدین ترتیب، به یوسف که از طرف خداوند، براهینی مبنی بر انجامندادن این کار ابلاغ میشد، وحی آمد که فرار کند، زیرا فرار از قتل بهتر و رفتار مسالمتآمیز بهتر از رفتار خشن است. یوسفعليهالسلام که قصد زلیخا را دریافته بود، به سمت در فرار کرد و زلیخا نیز، در پی او دوید. لحظهای که نزدیک در رسیدند، زلیخا از پشت پیراهن یوسف را گرفت و کشید و پیراهن یوسف پاره شد.
یوسفعليهالسلام ، در را گشود، در حالی که پشت در و مقابل خود، عزیز مصر را دید که با تعجب به هر دوی آنها نگاه میکرد، زن که حرفی برای گفتن نداشت، برای انتقام از یوسفعليهالسلام و یا شاید برای بیگناه جلوه دادن خود، با چهرهای حق به جانب و از روی مکر و حیله گفت: «ای عزیز! یوسف، حریم خانواده تو را رعایت نکرده و از شرافت تو محافظت ننموده، او میخواست از من کام بگیرد».
( ما جَزاءُ مَنْ ارادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلَّا انْ یُسْجَنَ اوْ عَذابٌ الِیمٌ )(یوسف: ۲۵)
جزای کسی که قصد بدی به خانواده تو کرده جز اینکه زندانی با کیفر دردناکی شود، چه خواهد بود؟
یوسف هم که چارهای جز گفتن حقیقت نداشت، همه اتفاقهای پیشآمده را برای عزیز تعریف کرد. عزیز مصر، نمیدانست که کدامیک راست و کدامیک دروغ میگویند. اما یکی از بستگان همسر عزیز مصر گفت:
( إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ* وَ إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِینَ ) (یوسف: ۲۶ و ۲۷)
اگر پیراهن او [یوسف] از جلو پاره شده باشد، زلیخا راست میگوید و او [یوسف] دروغگوست و چنانچه از پشت پاره شده باشد یوسف راست میگوید و زن دروغگویی بیش نیست.
عزیز مصر، دریافت که وی، حکم درستی داده است. پیراهن را برای عزیز آوردند و او دید که پیراهن از پشت پاره شده است. بدینوسیله یوسفعليهالسلام بیگناه دانسته شد. عزیز مصر، به سمت زلیخا رفت و او را برای این خواسته از یوسف، ملامت کرد و به او گفت: «این از حیله شما زنان است، البته حیله شما شگرف است»، عزیز مصر از یوسف خواست که در مورد این موضوع، با هیچ کس سخن نگوید، زیرا رسوایی بزرگی بود و به همسرش نیز گفت:
( وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِینَ ) (یوسف: ۲۹)
و ای زن! تو نیز برای خلاف خود استغفار کن که تو از خطاکاران بودهای.
در شهر و قصر، شایع شد که زن عزیز مصر، عاشق غلامش یوسف شده است. زنان، زبان به ملامت او گشودند و او را سرزنش کردند. زلیخا، که همچنان در آتش عشق یوسفعليهالسلام میسوخت، نمیدانست چه کند، از طرفی هم، شماتت زنان او را آشفتهتر میکرد.
( وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ ) (یوسف: ۳۰)
[این جریان در شهر منعکس شد]؛ گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیز، غلامش را به سوی خود دعوت میکند. عشق [این جوان]، در اعماق قلبش نفوذ کرده؛ ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.
مهمانی زلیخا
زلیخا، بدگویی زنان را شنید. به همین دلیل، مهمانی ترتیب داد و همه زنان را دعوت کرد و برای آنها محفل و تکیهگاهی آماده نمود و برای آنکه به چیزی شک نکنند، انواع و اقسام میوهها و خوراکیها را برای آنها تدارک دید و به دست هر یک، چاقویی داد و به یوسف گفت: «بیا و از بین زنان عبور و از آنها پذیرایی کن». وقتی یوسفعليهالسلام آمد، آنها از جای خود نیمخیز شدند و با تعجب بدون آنکه مژه بر هم بزنند، محو جمال و زیبایی یوسف شدند. یوسف را جوانی دیدند که مانند جوانان دیگر نیست، چهرهاش سپید و نورانی و چشمهایش زیباست. آنها حیا و شرم را کنار گذاشته و با حسرت به یوسف مینگریستند. زنان آنقدر محو زیبایی یوسف شده بودند که بیاراده با چاقو دستان خود را بریدند. آنها فقط میگفتند:( حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَراً إن هذا إلَّا مَلَکٌ کَریمٌ؛؟ ) «خدایا تو منزهی! این بشر نیست، این نیست جز فرشتهای بزرگوار» (یوسف: ۳۱).
زلیخا، دستانش را به هم زد و خطاب به زنانی که دست خود را بریده بودند، گفت: «این همان یوسف است که شما برای لحظهای کوتاه او را دیدید، اما من هر روز او را در خانهام میبینم و او همواره در مقابل چشمان من است. من خود را بر او عرضه کردم، اما او به خاطر پاکیاش مرا نادیده گرفت. این همان کسی است که مرا درباره او ملامت میکردید، من از او کام خواستم، ولی او پاکی ورزید. از شما پنهان نمیکنم که من خواهان او هستم و دیگر مالک قلب خود نیستم، زیرا او قلب و روح مرا آکنده است».
( وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ ) (یوسف: ۳۲)
و اگر آنچه را دستور میدهم انجام ندهد، قطعاً زندانی خواهد شد و از حقیران خواهد بود. زنان مصر، چون شاهد زیبایی یوسف شدند و عشق با عزت و جلال زلیخا را نسبت به یوسف دیدند و تهدیدهای او را شنیدند، خود را به یوسف رسانده و از او خواستند که به خواسته زلیخا تن در دهد. اما یوسف که از سرچشمه حکمت الهی سیراب میشد و تنها پناهگاهش خدا بود و همواره از او راه درست را میطلبید، از این کار سر باز زد و برای دفع کید و مکر این زنان، با خواست خود زندان را انتخاب نمود، تا شاید از خواسته زلیخا رهایی یابد. یوسف گفت:
( رَبِّ السِّجنُ أحَبُّ إلَیَّ مِمّا یَدعُونَنِی إلَیهِ وَ إلا تَصرِف عَنّی کَیدَهُنَّ أصبُ إلَیهِنَّ وَ أکُن مِنَ الجاهِلینَ ) (یوسف: ۳۳)
پروردگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن میخوانند، محبوبتر است و اگر حیله آنها را از من بازنگردانی، به سوی آنها تمایل پیدا میکنم و از جاهلان میگردم.
یوسفعليهالسلام به زندان رفت و پس از مدتی به خواست خدا و پس از گواهی زلیخا به پاکدامنی یوسفعليهالسلام و گناه خود، با عزت و احترام از زندان آزاد شد. زلیخا، اعتراف کرد که من خود را بر او عرضه کردم، اما او به آن تن نداد و من او را به زندان فرستادم، در حالی که بیگناه بود. با شهادت زلیخا، بیگناهی یوسفعليهالسلام ثابت شد. عزیز مصر، یوسفعليهالسلام را به عنوان مشاور مخصوص خود انتخاب کرد تا همیشه در کنار او باشد و او را یاری دهد.
در تواریخ آمده است که پس از مرگ عزیز مصر، روزی یوسف که به عزیزی مصر رسیده بود زلیخا را دید که بسیار پیر و زشت شده بود. زلیخا از یوسف خواست تا او را دعا کند و از خدا بخواهد که او جوان شود و زیبایی خود را بازیابد. یوسف دعا کرد و زلیخا جوان شد و پس از آن یوسفعليهالسلام با او ازدواج کرد. در روز ازدواج، یوسف به زلیخا گفت: «آیا این بهتر از آنچه که تو میخواستی نیست؟» زلیخا گفت: «بله، اما مرا به خاطر عشقی که به تو داشتم، ملامت نکن، حال دیگر همسر تو هستم».
ساره
اشاره
( وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ* فَلَمَّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ* وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ* قالَتْ یا وَیْلَتی أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ* قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ ) (هود: ۶۹- ۷۳)
فرستادگان ما [فرشتگان] برای ابراهیم بشارت آوردند، گفتند: سلام! [او نیز] گفت: سلام! و طولی نکشید که گوساله بریانی [برای آنها] آورد. [اما] هنگامی که دید دست آنها به آن نمیرسد [و از آن نمیخورند، کار] آنها را زشت شمرد، و در دل احساس ترس نمود. به او گفتند: نترس! ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم و همسرش ایستاده بود [از خوشحالی] خندید، پس او را به اسحاق و پس از او به یعقوب بشارت دادیم. گفت: ای وای بر من! آیا من فرزند میآورم در حالی که پیرزنم و این شوهرم پیرمردی است؟ این راستی چیز عجیبی است. گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب میکنی؟ این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است زیرا او ستوده و والاست.
( هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْراهِیمَ الْمُکْرَمِینَ* إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ* فَراغَ إِلی أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ* فَقَرَّبَهُ إِلَیْهِمْ قالَ أَ لاتَأْکُلُونَ* فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِیمٍ* فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ* قالُوا کَذلِکِ قالَ رَبُّکِ إِنَّهُ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ ) (ذاریات: ۲۴- ۳۰)
آیا خبر مهمانهای بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است؟ در آن زمان که بر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو. او گفت: سلام بر شما که جمعیتی ناشناختهاید. سپس پنهانی به سوی خانواده خود رفت و گوساله فربه [و بریان شدهای را برای آنها] آورد و نزدیک آنها گذارد [ولی با تعجب دید دست بهسوی غذا نمیبرند] گفت: آیا شما غذا نمیخورید؟ و از آنها احساس وحشت کرد، گفتند: نترس [ما رسولان و فرشتگان پروردگار توایم] و او را بشارت به تولد پسری دانا دادند. در این هنگام همسرش جلو آمد، در حال که [از خوشحالی و تعجب] فریاد میکشید، به صورت خود زد و گفت: [آیا پسری خواهم آورد در حالی که] پیرزنی نازا هستم؟ گفتند: پروردگارت چنین گفته است و او حکیم و داناست.
شأن نزول آیهها
این آیهها درباره ابراهیمعليهالسلام و همسرش ساره نازل شده است. طبق سند معتبر در قرآن کریم و تمامی تواریخ، ابراهیمعليهالسلام و ساره، صاحب فرزند نمیشدند، تا اینکه در کهنسالی خداوند بشارت آمدن اسحاق را به آن دو داد. طبق این آیهها هنگامی که فرشتگان مژده اسحاق را به ابراهیم و ساره دادند، آنها دچار حیرت شدند. جهت آشنایی بیشتر درباره زندگی ساره، مختصری از زندگی او در کنار بزرگترین پیامآور توحید، حضرت ابراهیم خلیلعليهالسلام را در ادامه میآوریم.
ساره کیست؟
اشاره
ساره، بنت هاران بن ناحور بن ساروخ بن أرغو بن فالغ بن غابر بن شالخ بن قینان بن ارفخشد بن سام بن نوح، از نوادگان نوح نبیعليهالسلام و دختر عمو و همسر ابراهیمعليهالسلام است. ازدواج ساره و ابراهیم ترکیبی از حکمت و نیکویی بود. ساره، صاحب جمال نیکویی بود و ابراهیم بسیار حکیم و صاحب خرد و دارای روحی متعالی و عزمی استوار بود.(۱)
ابراهیمعليهالسلام خدای یکتا را پرستش میکرد و او را تهلیل میگفت و نماز میخواند و ساره مراقب بود که او چه میکند. ساره میدید که او با حالتی متواضعانه ایستاده و تکان نمیخورد. گویی در برابر فرد بزرگواری ایستاده است. چون نماز ابراهیم تمام شد، ساره به او گفت: «چه میکردی؟» ابراهیمعليهالسلام با چشمانی پر از اشک گفت: «نماز میخواندم». ساره گفت: «آیا خدای تو غیر از خدایان ماست». ابراهیمعليهالسلام گفت: «خداوند من کسی است که شریکی ندارد. هر چه در آسمان و زمین است، تحت قدرت اوست». ساره با حالت انکار پرسید: «و خدایان ما؟» ابراهیم گفت: «خورشید و ماه و ستارگان، همه مسخر اویند و آنگونه که او بخواهد میگردند، خدای آنها خدای ماست». ساره گفت: «اینها را چه کسی به تو گفته؟» ابراهیم گفت: «خدایم مرا به راه راست هدایت کرده است». ساره گفت: «و چه کسی تو را به خدایت و به این دین هدایت کرد؟» ابراهیمعليهالسلام که یکتاپرست بود، قاطعانه و از روی ایمان گفت: «من از آنچه خداوند به من وحی
___________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم ساره.
میکند، اطاعت میکنم. او مرا به پیامبری برانگیخته است تا مردمان را به اطاعت از او دعوت کنم و من تو را ای ساره، به پرستش خدایی که هیچ شریکی ندارد، دعوت میکنم».
ساره پرسید: «آیا نماز تو، به ما امر میکند که آنچه را پدرانمان میپرستیدند، ترک کنیم». ابراهیمعليهالسلام گفت: «من تو را از پرستش غیر خدا برحذر میدارم، زیرا آیههای روشنی از خداوند به من رسیده است». ساره گفت: «آیا خدای تو یگانه است، در حالی که خدای ما هم ماه است، هم خورشید و هم ستاره مشتری و آنها خدایان عطوفت، عشق و جنگ هستند و خدایان بسیار دیگری که هر کدام روزی برای ایشان است». ابراهیمعليهالسلام جواب داد: «آیا خدایان شما بهتر از خدای واحد قهاراند؟» ساره گفت: «چگونه ممکن است که برای کل زمین و آسمان، تنها یک خدا وجود داشته باشد». ابراهیمعليهالسلام گفت: «اگر چند خدا، غیر از خدای یگانه میبود، زمین پر از فساد و تباهی میشد. بدان که اسرار آسمان و زمین نزد خداست و همه امور، به خدا باز میگردد».
ساره گفت: «خدایی بالاتر از خورشید و قمر؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «او خالق همه چیز و همه کس و حاکم بر همه چیز و همه کس است. امر و نهی از جانب اوست و همه چیز به او باز میگردد. پروردگار آسمانها و زمین است و خدایی است که غیر از او، خدایی نیست». ساره گفت: «آیا امور همه چیزها را به تنهایی تدبیر میکند؟»
ابراهیمعليهالسلام گفت: «آری». ساره گفت: «خدایت را کی میبینی؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «پس از مرگ». ساره گفت: «پس از مرگ به هاویه میرویم در زمین که بازگشتی از آن نیست». ابراهیمعليهالسلام گفت: «خداوند پس از مرگ، دوباره هر چیزی را برمیانگیزد و همه چیز به سوی او باز میگردد».
ساره گفت: «چگونه وقتی که حتی استخوانهای ما به خاک تبدیل شد، دوباره زنده میشویم؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «خدای من، همه چیز را مبعوث میکند و به اسرار همه چیز آگاهی دارد. در آن روز به هیچکس ظلم نمیشود و ستمکاران از نیکوکاران جدا میشوند». ساره گفت: «جزای کسی که به خدای تو ایمان آورد، چیست؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «آیا جزای نیکی غیر از نیکی است. پاداش آنها بخشش خداوند و بهشت برین است که در زیر آن چشمهها رواناند». ساره گفت: «و جزای کسی که به خداوند تو کافر شود؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «جایگاه آنها جهنم است که در آن جاودانه خواهند ماند و هر روز عذابشان شدیدتر خواهد شد».
ساره با تعجب و وحشت به ابراهیمعليهالسلام نگاه میکرد، زیرا چیزی که او از پیران شنیده بود، غیر از این بود. سخنان ابراهیمعليهالسلام ، حرفهای تازهای بود. او درباره چیزی فراتر از هستی سخن میگفت. انسان را اشرف مخلوقات میدانست که همانا آن پیروزی آشکار و به همریزنده خوابهای آبا و اجدادشان بود. سپس به ابراهیمعليهالسلام گفت:
«اینها را از کجا آموختهای، ای ابراهیم؟!» ابراهیم گفت: «اینها را خدایم به من آموخته است».
ساره میخواست چشم و دلش از آن منبع فیض، نورانی شود، پس گفت: «آیا او حق است؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «بله، او حق است». ابراهیم میخواست که او به خدا و رسالتش ایمان بیاورد. پس به او گفت: «خدای من! استغفار میطلبم و به سوی تو توجه میکنم. بهدرستی که خدای من نزدیک و اجابتکننده است». ساره گفت: «آیا او دعای تو را میشنود؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «خدای من آنچه در آسمانها و زمین است را میداند و او شنوایی داناست. او میداند آنچه را پنهان و آنچه را آشکار میکنیم و میداند آنچه را بهدست میآوریم. و کلیدهای غیب نزد اوست و تنها او میداند آنچه در خشکی و دریا میگذرد. و فقط او میداند آنچه بر زمین فرو میرود و آنچه از زمین برمیآید و میداند خیانت چشمها را و آنچه در سینهها پنهان است. به او ایمان بیاور!» ساره گفت: «نمیدانم چگونه این کار را انجام دهم». ابراهیمعليهالسلام گفت: «به یگانگی خداوند شهادت بده ای ساره!» ساره گفت: «آیا میخواهی شهادت دهم که خدا یکتاست و شریکی ندارد؟» ابراهیم گفت: «و اینکه ابراهیم بنده و فرستاده اوست. میخواهم که خدا قلبت را پاک گرداند و تو را هدایت کند و سینهات را برای تسلیم در برابر حق گشاده گرداند».
ساره گفت: «آیا پیش از شهادتین خدا را میبینم؟ چگونه شهادت دهم به او، در حالی که او را ندیدهام؟» ابراهیمعليهالسلام گفت: «چشمها، خدای مرا نمیبینند، اما با چشم دل، میتوان او را درک کرد و او به همه چیز آگاه است». ساره گفت: «تا او را نبینم، شهادت نخواهم داد». ابراهیم گفت: «مشرق و مغرب از آن خداست و هر طرف رو کنیم، ما را درمییابد و خدایی جز او نیست و همه چیز غیر از او فانی شدنی است. من به یگانگی خداوند شهادت میدهم ای ساره! هر دینی غیر از دین خدا گمراهی است. من تسلیم امر خدایم و هر کسی تسلیم امر خدا باشد، جزء نیکوکاران است و اجر او نزد خداست».
ابراهیمعليهالسلام حقیقت خداوندی را بر روح ساره دمید و شعله ایمان در قلب او روشن شد. نور حق، تیرگی جان او را آکند و در خویش جلوهای از خداوند را دید و چون خدا بخواهد کسی را هدایت کند، به او شرح صدر میدهد و چشم دلش را میگشاید. ساره زن زیبایی بود که زیباییاش چشمها را خیره میکرد. بدین ترتیب، زیبایی باطنی هم به جمال ظاهری او اضافه شد. ساره گفت: «خدایا! من در حق خود ظلم کردم، به یگانگی تو شهادت میدهم و اینکه ابراهیم بنده و فرستاده توست. من به ابراهیم و خدای جهان ایمان میآورم».
هجرت ابراهیم عليهالسلام و ساره
ابراهیم، قوم خود را به یکتاپرستی دعوت کرد، اما تنها عدهای اندک به او ایمان آوردند. به همین دلیل، چارهای نداشت جز اینکه از «بابل» مهاجرت کند. او به همراه ساره به سوی «شام» هجرت کرد و در «حرّان» منزل گزید.
او فکر میکرد که شاید در منطقهای دور از وطنش، انسانهایی را بیابد که به او ایمان بیاورند، اما اهالی «شام» نیز ستارهپرست بودند. ابراهیمعليهالسلام میخواست آنها را به راه راست هدایت کند، ولی هیچ کس دعوت او را نپذیرفت، تا جایی که قحطی و بیماری، زندگی مردم شام را فراگرفت. ابراهیمعليهالسلام همراه ساره، از شام به سوی «مصر» رفت، اما سرزمین مصر برای رسالتی که ابراهیمعليهالسلام داشت، مناسب نبود، زیرا حاکم مصر بسیار سختگیر بود و بر امور اهالیاش سیطره داشت و بر مقدرات آنها حکم میراند. در آن زمان، یکی از ملوک عرب عمالیق، به نام سنان بن علوان بن عبید بن عویج بن عملاق بن لاود بن سام بن نوح بر مصر حکومت داشت.
پس از ورود ابراهیمعليهالسلام و ساره به مصر، بررسیهای ابراهیم، برای آنکه ببیند آیا میتواند در آنجا دینش را تبلیغ کند یا نه، آغاز شد. در این میان، کسی در مورد آنها نزد ملک، سخنچینی کرد. ملک، ابراهیم و ساره را به دربار خواند. زیبایی ساره ملک را برانگیخت. او میخواست از ساره بهرمند شود. از این رو، از ابراهیمعليهالسلام پرسید: «چه رابطهای بین تو و ساره است؟» ابراهیمعليهالسلام با زیرکی، به قصد او پی برد و ترسید که اگر بگوید ساره همسر اوست، او را اذیت کند و بخواهد او را به زور از ابراهیم بگیرد و ابراهیم را آزار رساند و ساره مجبور شود برای رهایی ابراهیم به کاری تن دهد که پس از آن، متأثر شود. پس ابراهیم گفت: «او خواهر من است». ملک مطمئن شد که ابراهیم همسر ساره نیست و ساره شوهر ندارد. ابراهیمعليهالسلام به طرف ساره برگشت و آنچه گذشته بود را به اطلاع او رساند و از او قول گرفت که چیزی غیر از آنچه ابراهیم گفته را بر زبان نیاورد. سپس او را به خداوند سپرد، زیرا میدانست که خداوند او را حفظ خواهد کرد.
ملک دستور داد که او را به قصر بیاورند و او را به طرف تخت هدایت کنند. ساره را به داخل قصر آوردند، در حالی که لباسهای فاخری به او پوشانده بودند، ولی ساره به این زینتآلات و نیز، نعمتهایی که در اطرافش بود، بیتوجه بود و مال و ثروت سلطان را نمیدید و به چیزی جز وفاداری به همسرش و دین او نمیاندیشید. بااندوه در گوشهای نشست. ملک به او نگاه میکرد، اما او عشق را در نگاه ملک نادیده میگرفت. ملک میخواست که اندوه را از او دور کند و وحشت را از او بزداید. پس به طرف ساره رفت، دستش را به طرف او دراز کرد و بازوی او را گرفت و گفت: «از خدای تو میخواهم که از من درگذرد. من چیزی غیر از نزدیکی به تو نمیخواهم».
ساره بازویش را از دست ملک درآورد و رویش را از او برگرداند. ملک بار دیگر بازوی او را گرفت و او را به طرف خود کشید، اما ساره به سرعت خود را عقب کشید، ملک دانست که او بسیار زن پرهیزگاری است و امکان ندارد که با این نیت به او دست یابد. زیرا او تحت کرامت و عنایت خدا بود و خدا هرگز اجازه نمیداد که دامن پاک ساره، آلوده به گناه شود. ملک، خدمههایش را صدا زد و گفت: «او را به کسی که اینجا بود، برسانید و کنیزی هم به او بدهید». برخی هم میگویند که ملک، در خواب دید که کسی به او گفت: «ابراهیم همسر این زن و نبی خداست، تو نباید به عصمت پیامبر خدا نزدیک شوی». پس از خواب برخواست و ساره را به ابراهیمعليهالسلام بازگرداند و هاجر را به او عطا کرد و به ابراهیم ایمان آورد.
در تمام مدتی که ساره در قصر ملک به سر میبرد، ابراهیمعليهالسلام به نماز ایستاده بود و از خدا میخواست تا بدی را از خانواده او دور کند. خداوند رحمان هم، دعای او را اجابت کرد و عصمت و پاکی ساره را حفظ نمود.
در برخی از آثار آمده که خداوند در قصر ملک، حجابها را از پیش چشم ساره و ابراهیمعليهالسلام برداشت و آنها آنچه در قصر ملک از زمان ورود ساره تا پایان رخ داد را مشاهده کردند و دیدند که چگونه خداوند عصمت ایشان را حفظ خواهد کرد. بر همین اساس قلبهایشان مطمئن شد و چشمهایشان روشن و دوستیشان بیشتر شد، زیرا او پیش از ازدواج، دختر عموی ابراهیم و اولین کسی بود که به او ایمان آورد.
ابراهیمعليهالسلام دچار مصیبتهای بسیاری شد. او برای به دست آوردن روزی، از شام به سوی مصر آمد، زنش را از او گرفتند و میان او و خانوادهاش جدایی انداختند، اما او آنقدر صبر کرد تا خداوند گره از کار او گشود و همسرش را به او بازگردانید. او را در آتش انداختند، اما خداوند او را از آتش نجات داد. ابراهیمعليهالسلام میخواست که اگر خدا بخواهد در مصر بماند. کمکم مردم را نرم کرد، مال او افزون و نامش شهره مردم شده بود، اما مردم به او حسادت بردند و شروع به آزار و اذیت او کردند. ابراهیمعليهالسلام به ناچار تصمیم گرفت از مصر کوچ کند و به سوی سرزمین مقدس فلسطین برود که پیش از آن، وطن او و مدتی در آنجا زندگی کرده بود. از این رو، همراه ساره و هاجر- کنیزی که ملک مصر به او داده بود- از مصر خارج شد.
ازدواج ابراهیم عليهالسلام و هاجر
ساره نازا بود و فرزندی نداشت و از اینکه میدید ابراهیم نسلی ندارد، بسیار ناراحت بود. ساره که دیگر پیر شده بود، از ابراهیمعليهالسلام خواست تا با کنیزش هاجر که زنی نیکو سرشت بود، ازدواج کند تا هاجر برای آنها کودکی بیاورد که زندگی آنها را رونق بخشد. بدین ترتیب، موضوع را با هاجر در میان گذاشت. هاجر پذیرفت که با ابراهیمعليهالسلام ازدواج کند. هاجر پس از مدتی برای ابراهیم پسری به دنیا آورد که نام او را اسماعیل نهاد و چشم ابراهیم به دیدن اسماعیل روشن شد. هاجر سعی میکرد که شادیاش را با ساره تقسیم کند، اما حسادت بر قلب ساره چیره شد و از ابراهیم خواست تا هاجر و فرزندش را از برابر چشمان او دور کند، تا جایی که نه آنها را ببیند و نه صدای آنها را بشنود. ابراهیمعليهالسلام نیز، چنین کرد و هاجر و طفلش را به سرزمین حجاز برد و آنها را همانجا گذاشت و خود به سوی ساره بازگشت و او را از آنچه انجام داده بود، آگاه ساخت. به این ترتیب آرامش، دوباره به زندگی ساره و ابراهیمعليهالسلام بازگشت.
بشارت آمدن اسحاق
پس از ۱۳ سال، خداوند به ابراهیم بشارت بهدنیا آمدن اسحاق را داد که او از ساره، صاحب فرزند پسری به نام اسحاق خواهد شد. ابراهیم به شکرانه این بشارت، سجده شکر به جای آورد.
چهار فرشته خدا؛ جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و کروبیل، بشارت آمدن این کودک را برای ابراهیمعليهالسلام آوردند. این چهار فرشته در سر راه خود، به دیدن ابراهیم رفته و بر او سلام کردند، در حالی که در قالب انسانهایی معمّم بودند و ابراهیم ایشان را نشناخت، همینقدر دانست که قیافههایی جالب دارند. بنابراین، پیش خود گفت: «باید اینگونه اشخاص محترم را خودم پذیرایی کنم و به خدمتشان قیام نمایم و چون او مردی میهماننواز بود، گوسالهای چاق برای آنها کباب کرد و نزد آنها گذاشت، ولی دید که دست میهمانان به طرف غذا دراز نمیشود. از این رفتار آنها ناراحت شد و احساس ترس کرد. هنگامی که جبرئیل، ابراهیمعليهالسلام را چنین دید، عمامه را از سر خود برداشت. ابراهیمعليهالسلام او را که پیش از این بارها دیده بود، شناخت و پرسید: «تو همو هستی؟» گفت: «آری». در این میان ساره از آنجا رد شد و جبرییل او را به ولادت اسحاق و از اسحاق ولادت یعقوب را بشارت داد. ساره همسر آن جناب گفت: «خداوند چه فرموده است؟» ملائکه جواب دادند: «تو را به اسحاق بشارت داده است». ساره با خنده گفت: «چگونه چنین چیزی ممکن است».
در «معانی الاخبار» به سند صحیح از عبدالرحمان بن حجاج از امام صادقعليهالسلام روایت شده که حضرت در تفسیر آیه( فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ ) (هود: ۷۱) فرموده است: «یعنی حیض شد».
همچنین در «الدرالمنثور» آمده که اسحاق بن بشر و ابن عساکر از جویبر و او از ضحاک و او از ابن عباس روایت کرده که گفت: «وقتی ابراهیمعليهالسلام دید دست ملایکه به گوساله نمیرسد بدش آمد و از آنان ترسید و این ترس ابراهیمعليهالسلام از این باب بود که در آن روزگاران، رسم بر این بود که هر کس قصد آزار کسی را داشت، نزد او غذا نمیخورد، چون فکر میکرد اگر او مرا با طعام خود احترام کند، دیگر جایز نیست من او را بیازارم. ابراهیمعليهالسلام ذهنش به این مسئله متوجه شد و ترسید مبادا قصد سویی داشته باشند و به حدی ترسید که بندهای بدنش به لرزه افتاد. در همین میان، همسرش ایستاده، مشغول خدمتگزاری آنان بود. همچنین رسم ابراهیمعليهالسلام اینگونه بود که وقتی میخواست میهمانی را بسیار احترام کند، ساره را به خدمت وامیداشت. ساره در این هنگام بدین جهت خندید که میخواست گفتاری که میخواهد بگوید را با خندهاش گفته باشد، پس گفت: از چه میترسی؟ اینها سه نفراند و تو خانواده و غلامان داری. جبرییل در پاسخ ساره گفت: «ای خانم خندهرو! بدان که تو به زودی فرزندی خواهی آورد به نام اسحاق و از اسحاق فرزندی به دنیا میآید به نام یعقوب». ساره که با چند نفر در حال آمدن بود (و یا در حالی که ضجه میکرد)، از شدت حیا با کف دو دست و انگشتان باز بر صورت خود نهاد و حیرتزده گفت: «واویلتاه!» سپس گفت: «آیا من که پیرزنی عجوزهام، آن هم از شوهرم که مردی بسیار سالخورده است، فرزند میآورم؟» ابراهیمعليهالسلام از آنها پرسید: «بهخاطر چه کاری آمدهاید؟» گفتند: «برای هلاک کردن قوم لوط آمدهایم».
ابن عباس اضافه میکند: «کلام خدای تعالی که میفرماید:( فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْری ) (هود: ۷۴) مربوط به پس از دادن بشارت است و مجادله ابراهیمعليهالسلام این بود که پرسید: قصد کجا را دارید و به سوی چه قومی مبعوث شدهاید؟ جبرئیل گفت: بهسوی قوم لوط و ما مأمور شدهایم که آن قوم را عذاب کنیم. ابراهیمعليهالسلام گفت: آخر لوط در بین آن قوم است؟ گفتند: ما داناتر از هر کسی هستیم به اینکه چه کسی در آن قوم هست و مطمئن باش که ما او و اهلش را حتماً نجات میدهیم، مگر همسرش را که- بهطوریکه- بعضی معتقدند نامش والقه بوده است».
در «تفسیر عیاشی» از ابیحمزه ثمالی از امام باقرعليهالسلام روایت آورده که فرمود: «خدای تبارک و تعالی، وقتی عذاب قوم لوط را مقدر فرمود- میدانست که ابراهیمعليهالسلام بنده حلیمش به سختی اندوهناک میشود- دوست داشت برای تسلیت خاطرش، فرزندی دانا به او مرحمت کند تا جریحه دل آن حضرت از انقراض قوم لوط التیامی یابد».
امام باقرعليهالسلام در ادامه فرمود: «خدای تعالی به این منظور، رسولانی از فرشتگان نزد آن جناب گسیل داشت تا او را به ولادت اسماعیلعليهالسلام بشارت دهند. لذا فرستادگان شبانه بر ابراهیمعليهالسلام وارد شدند، آن حضرت ترسید که مبادا دزد باشند. فرستادگان وقتی حالت ترس و دلواپسی او را دیدند گفتند: سَلاماً یعنی «نُسَلِّم سَلاما»؛ «سلامت میدهیم سلامی خالص». ابراهیمعليهالسلام در پاسخ گفت:( إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ ) یعنی پاسخ ما به شما سلام است، ولی ما از شما ترس و دلواپسی داریم. آنها گفتند( لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ ) «مترس که ما تو را به پسری دانا بشارت میدهیم».
امام باقرعليهالسلام آنگاه فرمود: «منظور از این غُلامٍ عَلِیمٍ، اسماعیل است که قبل از اسحاق از هاجر متولد شد. ابراهیمعليهالسلام به رسولان آسمانی گفت:
( أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ ) «آیا با اینکه مرا پیری فرارسیده است بشارتم میدهید؟ به چه بشارت میدهید؟»
فرشتگان گفتند:( بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ ) «ما به تو بشارتی راستین دادیم، پس از نومیدان مباش».
ص: ۱۱۹
ابراهیمعليهالسلام گفت:( فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ) «ای فرستادگان! پس کار مهم شما چیست؟» گفتند:( إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ) «ما به سوی مردمی گناهکار فرستاده شدهایم».
سپس امام باقرعليهالسلام فرمود: ابراهیمعليهالسلام به آنها گفت: «آخر لوط پیغمبر در میان آن قوم است؟» فرشتگان گفتند: «ما بهتر میدانیم که در بین آنان چه کسی هست! اما بهطور حتم او و اهلش را نجات خواهیم داد، مگر همسرش را که مقدر کردهایم که از هلاکشدگان باشد. بعد از آنکه خدای تعالی قوم لوط را عذاب کرد، رسولانی نزد ابراهیمعليهالسلام فرستاد تا او را به ولادت اسحاق بشارت دهند».
میگویند هنگام آوردن این بشارت، ساره ۹۰ ساله بود و تعجب او، بیشتر از آن بود که هم پیر بود و هم نازا، اما اراده خداوند بر هر چیز که قرار گیرد، آن را ممکن میسازد. ابراهیمعليهالسلام نیز آن هنگام ۱۰۰ ساله بود که خداوند او را به اسحاق بشارت داد که از صالحین و از رسولان خداوند بود.
وفات ساره
ساره در سن ۱۱۰ سالگی در شام درگذشت و ابراهیمعليهالسلام بسیار برای او ناراحت بود. بعد از مرگ ساره، ابراهیم با قطورا دختر یقطن ازدواج کرد و پس از او هم، با زنی به نام حجون بنت امین، که از او صاحب پنج فرزند شد.
سبیعه، دختر حارث
اشاره
( یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لاتُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِکُمْ حُکْمُ اللهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ) (ممتحنه: ۱۰)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که زنان با ایمانی به عنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را آزمایش کنید- خداوند به ایمانشان آگاهتر است- هرگاه آنها را مؤمن یافتید، آنها را به سوی کفار بازنگردانید، نه آنها برای کفّار حلالاند و نه کفّار برای آنها حلال، و آنچه را همسران آنها [برای ازدواج با این زنان] پرداختهاند، به آنها بپردازید و گناهی بر شما نیست که با آنها ازدواج کنید، هرگاه..مهرشان را به آنها بدهید و هرگز زنان کافر را در همسری خود نگه ندارید [و اگر کسی از زنان شما کافر شد و به بلاد کفر فرار کرد]، حق دارید مهری را که پرداختهاید، مطالبه کنید، همانگونه که آنها حق دارند مهر [زنانشان را که از آنها جدا شدهاند] از شما مطالبه کنند. این حکم خداوند است که در میان شما حکم میکند و خداوند دانا و حکیم است.
شأن نزول آیه
این آیه در مکانی به نام «حدیبیه»، هنگام بستن معاهده حدیبیه، در شأن زنی به نام «سبیعه» بر پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد. در این آیه، خداوند ضمن مشخص کردن سرنوشت این زن، احکامی را درباره زنان و مردان کافر، بیان میفرماید. طبق احکام اسلام، ازدواج با کافر حرام است و زنان و مردان مهاجری که به مدینه آمدهاند و همسرانشان در مکه در بین مشرکان ماندهاند، از همسران خود جدا میشوند. زنان مسلمان باید مهریهای که گرفتهاند را، باز پس دهند و مردان مسلمان نیز، باید مهریهای که پرداختهاند را باز پس گیرند.
سبیعه کیست؟
اشاره
سبیعه، دختر حارث اسلمیه و همسرش بنا به قولی سعد بن خوله و به قولی مسافر، از قبیله بنیمخزوم و به قول «مقاتل»،
صیفی بن راهب بود. او هنگام مهاجرت سبیعه، کافر بود و در مکه ماند.(۱)
صلح حدیبیه
در ذیقعده سال ششم هجرت، رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم و عدهای از اصحاب، به قصد به جاآوردن عمره، از مدینه خارج شدند. خبر خروج ایشان به قریش رسید. قریشیان گمان میکردند که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به قصد جنگ، به مکه میآید. به همین دلیل، خود را برای جنگ با ایشان آماده کردند.
بدین ترتیب، پیامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم ، عمر را خواست و به او فرمود: «به نزد قریش برو و برای آنها هدف ما از این سفر تشریح کن و پیام ما را به گوش آنها برسان!». عمر که از قریش بر جان خود میترسید، با صراحت از انجام این کار عذر خواست و گفت: «یا رسول الله! از قبیله بنیعدی کسی در مکه نیست تا از من دفاع کند و من از قریش میترسم و بهتر است برای این کار عثمان را بفرستی، که خویشانی در مکه دارد و میتوانند از او حمایت کنند».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با شنیدن این سخن، عثمان را برای این کار مأمور کرد. عثمان به مکه آمد و ابتدا به خانه ابان بن سعید (پسر عموی خود) رفت و از او خواست تا به وی پناه دهد تا بتواند پیام رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم
______________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم سبیعه بنت الحارث.
را به قریش برساند. ابان، عثمان را در پناه خود قرار داد و او را نزد قریش برد. بدین ترتیب، عثمان پیام آن حضرت را رسانید.
قریش با اکراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند: «ما اجازه نمیدهیم محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم به این شهر بیاید و طواف کند، ولی خودت که به اینجا آمدهای، میتوانی طواف کنی!»
عثمان گفت: «من قبل از پیامبر این کار را نخواهم کرد و تا او طواف نکند، من نیز طواف نمیکنم». با شنیدن این سخن، قریشیان اجازه ندادند عثمان نزد پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برگردد و او را در مکه به زندان افکندند.
بیعت رضوان
به مسلمانان خبر رسید که عثمان را کشتهاند! با شنیدن این خبر، مسلمانان دچار هیجان شدند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نیز، که در زیر درختی نشسته بود، فرمود: «از اینجا برنخیزم تا تکلیف خود را با قریش معلوم سازم». سپس برای دفاع از اسلام از مسلمانان بیعت گرفت و چون این بیعت در زیر درخت انجام شد، آن را «بیعت شجره» نیز گفتهاند.
منادی آن حضرت فریاد زد: «کسانی که حاضراند تا پای جان در راه دین پایداری کنند و نگریزند، بیایند و با پیامبر خود بیعت کنند. مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بیعت کردند و تنها یک نفر از منافقان مدینه، به نام جد بن قیس- که خود را زیر شکم شترپنهان کرد- در این پیمان مقدس شرکت نکرد.
پیامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم با این عمل به قریشیان هشدار داد که اگر به راستی سر جنگ دارند و بهانهجویی میکنند، او نیز آماده جنگ میشود، اگرچه عواقب سیاسی و زیانهای مالی و جانی آن متوجه خود آنها خواهد شد، مگر اینکه در حقیقت- همانطور که گفته بود- سر جنگ نداشت و مأمور به قتال نبود و شاید جهت دیگر آن نیز، آرام کردن احساسات تند مسلمانان و افرادی بود که با شنیدن خبر قتل عثمان، خونشان به جوش آمده و در آن حال، نرمشها را از پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میدیدند.
آمدن سهیل بن عمرو نماینده قریش و تنظیم قرارداد صلح
با پایان یافتن کار بیعت، خبر دیگری رسید که عثمان زنده و در دست مشرکان زندانی شده است. از سوی دیگر، سهیل بن عمرو- یکی از سرشناسان و متفکران قریش- را دیدند که به نمایندگی از سوی قریش و برای مذاکره با رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم میآید.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم که از دور چشمش به سهیل افتاد، فرمود: «قریش به فکر صلح افتاده که این مرد را فرستادهاند». همینطور هم بود، زیرا قریش پس از شور و گفتوگوی بسیار، سهیل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمایندگی از طرف آنها، به هر نحو که میتواند پیامبر اسلامصلىاللهعليهوآلهوسلم را راضی کند تا در آن سال، از انجام عمره و ورود به مکه خودداری کرده و سال دیگر این کار را انجام دهد. در ضمن مذاکراتی هم درباره ترک دشمنی و روشن شدن تکلیف مهاجرینی که از مکه به مدینه میروند و نیز افراد مسلمانی که در مکه زندگی میکردند و انجام دهد تا طی آن، قراردادی مبنی بر صلح از سوی هر کدام امضا شود.
به یقین، این قرارداد صلح، از نظر سیاسی به نفع مسلمانان بود، زیرا مسلمانان از طرف قریش به رسمیت شناخته شده بودند، بدون آنکه خونی ریخته شود و جنگی برپا گردد، اما از نظر برخی از افراد، تحمل این شرایط، دشوار مینمود. از جمله آنها عمر بن خطاب بود که بهسختی به این کار پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اعتراض کرد.
طبق گفته مورخان، هنگامی که مذاکرههای مقدماتی برای نوشتن و تنظیم صلحنامه میان رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و سهیل بن عمرو انجام شد، عمر از جا برخواست و نزد ابوبکر (دوست صمیمی خود) آمد و با ناراحتی از او پرسید: «مگر این مرد پیامبر خدا نیست؟» ابوبکر گفت: «بله!» عمر گفت: «مگر ما مسلمان نیستیم؟» ابوبکر گفت: «بله!» عمر گفت: «مگر اینها مشرک نیستند؟» ابوبکر گفت: «آری!» عمر گفت: «پس با این وضع، چرا ما زیر بار ذلّت برویم و خواری را برای خود بخریم؟» ابوبکر گفت: «هر چه هست، مطیع و فرمانبردار وی باش که او رسول خداست!»
اما عمر قانع نشد و نزد آن حضرتصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد و همان سؤالها را تکرار کرد و پرسید: «پس چرا ما باید زیر بار ذلّت و خواری برویم؟» رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «این دیگر امر خداست و من نیز، بنده و فرمانبردار اویم و نمیتوانم مخالف امر او باشم».
عمر گفت: «مگر تو نبودی که به ما وعده دادی که به زودی خانه خدا را طواف خواهیم کرد؟» پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «آری! من چنین وعده دادم، ولی آیا وقت آن را هم تعیین کردم؟ و هیچ گفتم که همین امسال خواهد بود؟»
عمر گفت: «نه». حضرتصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «پس به تو وعده میدهم که این کار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زیارت خواهیم کرد».
عمر، دیگر سخنی نگفت و رفت. در بسیاری از تواریخ اهل سنت و دیگران آمده که عمر بارها میگفت: «من آن روز در نبوت پیغمبر شک و تردید کردم».
پس از این مذاکرهها رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، علیعليهالسلام را طلبید و به او فرمود: «بنویس بسم الله الرَّحمن الرَّحیم». سهیل بن عمرو گفت: «من این عنوان را به رسمیت نمیشناسم، باید همان عنوان رسمی ما را بنویسی باسمک اللّهم».
حضرت علیعليهالسلام نیز به دستور رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم همانگونه نوشت. آن گاه فرمود: «بنویس، این است آنچه محمد رسول الله با سهیل بن عمرو نسبت به آن موافقت کردند ...».
سهیل گفت: «اگر ما تو را به عنوان «رسول الله» میشناختیم که دیگر این همه با تو جنگ و کارزار نمیکردیم. باید این عنوان نیز پاک و به جای آن «محمد بن عبدالله» نوشته شود».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم قبول کرد و چون متوجه شد که برای علی بن ابیطالب دشوار بود که عنوان «رسول الله» را از ادامه نام پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پاک کند، خود آن حضرت انگشتش را پیش برد و فرمود: «ای علی! جای آن را به من نشان ده و بگذار من خود این عنوان را پاک کنم».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در ادامه فرمود: «اکْتُبْ فَإنَّ لَکَ مِثْلَها تُعْطِیها وَ انْتَ مُضْطَهِد»؛ «بنویس که برای تو نیز، چنین ماجرای دردناکی پیش خواهد آمد و به ناچار به چنین کاری راضی خواهی شد!»
و سپس مواد زیر را نوشت:
«۱ - از این تاریخ تا ده سال جنگ و مخاصمه میان طرفین ترک و به حالت جنگ پایان داده شود.
۲ - اگر کسی از قریشیان، که تحت قیمومیت و ولایت دیگری است، بدون اجازه ولی خود نزد محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم آمد، مسلمانان او را به ولیاش بازگردانند، ولی از آن سو چنین الزامی نباشد.
۳ - هر یک از قبایل عرب که بخواهند با یکی از دو طرف پیمان بندند در این کار آزاد باشند و از طرف قریش الزام و تهدیدی در این کار انجام نشود.
۴ - محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم و پیروانش ملزم میشوند که امسال، از رفتن به مکه صرف نظر کرده و به مدینه بازگردند و سال دیگر میتوانند برای زیارت خانه خدا و عمره به مکه بیایند، مشروط بر آنکه سه روز بیشتر در مکه نمانند و بهجز شمشیر که آن هم در غلاف باشد، اسلحه دیگری با خود نیاورند.
۵ - طرفین متعهد شدند، راههای تجارتی را برای رفت و آمد همدیگر آزاد بگذارند و مزاحمتی برای یکدیگر فراهم نکنند.
۶ - در مکه تبلیغ اسلام آزاد باشد و مسلمانان مکه بتوانند آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام دهند و کسی حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد».
پس از انعقاد قراداد، طرفین آن را امضا کردند. در این هنگام مردی به نام ابوجندل بن سهیل بن عمرو با دستانی بسته به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پناه آورد و گفت: «ای رسول خدا! وقتی دعوت تو را شنیدم، اسلام آوردم، اما قریش نمیدانست که من به دین تو درآمدهام، حال که فهمیدهاند مرا در غل و زنجیر کردهاند. من میخواهم به سوی شما هجرت کنم».
سهیل که شاهد ماجرا بود، خطاب به رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: «ای محمد! ما هماکنون این قرارداد را بستهایم و هنوز جوهر امضایمان خشک نشده است. نباید که عهدنامه را نادیده بگیری، چه بخواهی و چه نخواهی، باید او را به ما تحویل دهی».
رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم با ناراحتی گفت: «حق با شماست». در همین هنگام، زنی با عجله خود را به رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم رساند. او کسی نبود جز سبیعه بنت حارث که زنی مؤمنه و نیک بود. او خود را در پناه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم قرار داد و گفت: «ای رسول خدا! من زنی مسلمان هستم، ولی همسرم از مشرکان است، به شما پناه آوردهام تا به مدینه مهاجرت کنم و در بین مردم مسلمان زندگی کنم».
شوهر سبیعه نیز به حضور رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رسید و گفت: «ای محمد! همسرم را به من پس بده، طبق شرطمان تو باید چنین کاری را انجام دهی». در همین هنگام بود که سفیر وحی بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد و این آیه را برای وی قرائت کرد:
( یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللهُ اعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ انْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ اجُورَهُنَّ وَ لاتُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما انْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما انْفَقُوا ذلِکُمْ حُکْمُ اللهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ) (ممتحنه: ۱۰)
بدین ترتیب، خداوند به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اینگونه فرمود: «قرارداد شما درباره مردان است نه زنان، و تو ای پیامبر و مؤمنان! چنانچه پس از این صلح، زنانی از قریش به سوی شما آمدند، از ایمان آنها تحقیق کنید. چناچه از شوهر خود قهر کرده یا به خاطر تنگنای مالی این کار را کرده بودند، در حالی که فکر میکنند در مدینه زندگی آسانتری خواهند داشت، آنها را به قریش ارجاع دهید، ولی چنانکه دانستید که مهاجرت آنها تنها به خاطر ایمان به خدا و رسول او و نفرت از مشرکان است، آنها را به کفار ندهید، زیرا در این حال، بر شوهران
خود حرام میشوند. مهریهای که از شوهران خود گرفتهاند را به آنها پس دهید و اگر مردی، زن مشرکی در مکه دارد، عقد او فسخ و مهریهای که به او داده، باز پس گیرد».
داستان ابیالعاص بن ربیع، همسر زینب دختر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نیز از این دست است.
زینب مسلمان شده بود و خود را در مدینه به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رسانید و همسرش در مکه ماند، تا اینکه در روز جنگ بدر اسیر شد. زینب گردنبندی که از مادرش خدیجه به ارث برده بود را به عنوان فدیه آزادی او پرداخت و او را آزاد کرد. وقتی رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم این امر را دید و دلش به حال زینب سوخت، خطاب به مسلمانان گفت: «او بهای آزادی اسیرش را پرداخت، اسیر او را آزاد کنید و اگر مایلید فدیه او را نیز، به او پس دهید».
مسلمانان چنین کردند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به سمت ابیالعاص رفت و از او قول گرفت که نسبت به زینب، وفادار باشد. ابی العاص به مکه بازگشت و زینب در مدینه ماند.
در جمادیالاول سال ششم هجری، هنگامی که ابیالعاص برای تجارت به سوی شام میرفت، خبر این قافله به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رسید. زید بن حارثه، در رأس هفده مرد جنگی به این قافله حمله کرد و آنها را به اسارت گرفت. ابیالعاص پنهان شد و مخفیانه به خانه زینب رفت و به او پناهنده شد.
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم صبح زود، به درِ خانه زینب رفت و با صدای بلند خطاب به او گفت: «ای ابیالعاص! من میدانم که تو به این خانه پناه گرفتهای. آیا شنیدی چه گفتم؟»
اهل خانه گفتند: «بله! به جانمان سوگند، چیزی پیش ما نیست که تو از آن اطلاع نداشته باشی. ما پناه دادیم به کسی که پناه میخواست».
رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانهاش بازگشت و زینب به حضور ایشان رفت و گفت: «آیا نمیخواهی آنچه را که از ابیالعاص گرفتهای، به او پس دهی؟» پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «مادامی که او مشرک است، بر او حرامی».
ابیالعاص به مکه بازگشت و امانات مردم را پس داد و مسلمان شد و در محرم سال هفتم هجری به سوی رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دوباره زینب را به ازدواج او درآورد.
پس از نازل شدن آیه( وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ ) که خداوند در آن، ازدواج و عقد دایم با زنان مشرک مکه را حرام کرد، عمر بن خطاب از دو همسر مشرک خود در مکه جدا شد. یکی از آنها «قریبه» دختر «ابی امیه بن مغیره» بود که پس از جدایی از عمر، با «معاویه بن ابیسفیان» ازدواج کرد و دیگری «امکلثوم» دختر «عمرو بن جرول خزاعی» بود.
«طلحه بن عبیدالله» نیز، از زن مشرکش، «اروی» دختر «ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب» جدا شد.
کلام آخر
این آیه شریفه، در شأن زنی بزرگوار به نام سبیعه که با ایمان قلبی به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پناه آورد و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در مورد او منتظر حکم الهی بود، نازل گردید. خداوند در این آیه، به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گوشزد میکند که زنان، از حکم «صلح حدیبیه» مستثنا هستند، [شاید علت آن، چنین باشد] اگر مرد مسلمانی را به کفار پس دهند، او به دلیل قوت جسمانی میتواند سختیها و شکنجهها را تحمل کند، ولی زنان به دلیل قدرت جسمی پایین، ممکن است نتوانند شکنجههای مشرکان را تاب آورند.
صفورا، همسر موسی
اشاره
( وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُکُما قالَتا لا نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبِیرٌ* فَسَقی لَهُما ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ* فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیاءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ* قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الأَمِینُ* قالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ وَ ما أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصَّالِحِینَ* قالَ ذلِکَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ أَیَّمَا الأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ وَ اللهُ عَلی ما نَقُولُ وَکِیلٌ* فَلَمَّا قَضی مُوسَی الأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ) (قصص: ۲۳- ۲۹)
و هنگامی که به [چاه] آب مدین رسید، گروهی از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب میکنند و در کنار آنها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشاند [و به چاه نزدیک نمیشوند. موسی] به آن دو گفت: کار شما چیست؟ [چرا گوسفندان خود را آب نمیدهید؟] گفتند: ما آنها را آب نمیدهیم تا چوپانها همگی خارج شوند و پدر ما پیرمرد کهنسالی است [و قادر بر این کارها نیست]. موسی برای [گوسفندان] آن دو، آب کشید. سپس رو به سایه آورد و عرض کرد: پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم. ناگهان یکی از آن دو [زن] به سراغ او آمد، در حالی که با نهایت حیا گام برمیداشت، گفت: پدرم از تو دعوت میکند تا مزد آب دادن [به گوسفندان] را که برای ما انجام دادی، به تو بپردازد. هنگامی که موسی نزد او [شعیب] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: نترس از قوم ظالم نجات یافتی. یکی از آن دو [دختر] گفت: پدرم! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی، آن کس است که قوی و امین باشد [و او همین مرد است. شعیب] گفت: من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار کنی و اگر آن را تا ده سال افزایش دهی، محبتی از ناحیه توست، من نمیخواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم، و ان شاء الله مرا از صالحان خواهی یافت. [موسی] گفت: [مانعی ندارد] این قراردادی میان من و تو باشد. البته هر کدام از این دو مدت را انجام دهم، ستمی بر من نخواهد بود [و من در انتخاب آن آزادم] و خدا بر آنچه ما میگوییم گواه است. هنگامی که موسی مدت خود را به پایان رسانید و همراه خانوادهاش [از مدین به سوی مصر] حرکت کرد، از جانب طور آتشی دید، به خانوادهاش گفت: درنگ کنید که من آتشی دیدم، [میروم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم یا شعلهای از آتش، تا با آن گرم شوید.
شأن نزول آیهها
این آیهها درباره مرحلهای از زندگی حضرت موسیعليهالسلام است که از دست فرعونیان به مدین پناه برد و در آنجا به خدمت شعیب پیامبرعليهالسلام رسید و با دختر ایشان صفورا ازدواج کرد و پس از ده سال که قصد بازگشت به مصر را داشت، سفیر وحی برای او بشارت نبوت در طور سینا را آورد و او به پیامبری برگزیده شد. برای آشنایی با این مرحله از زندگی حضرت موسیعليهالسلام ، داستان حضور ایشان در مدین و در بین خاندان شعیب را مرور میکنیم.(۱)
داستان موسی و صفورا
هنگامی که موسیعليهالسلام به جوانی رسید و برومند شد، خداوند به او دانش و حکمت ارزانی داشت. تمام توجه مستضعفان، به موسیعليهالسلام بود، تا آنها را از ظلم و ستم نجات دهد. او نفسی کریم داشت که از عزت خداوندی سیراب میشد و به نور حق، منوّر بود. موسیعليهالسلام با خود عهد کرده بود که همواره یاور مظلومان باشد.
روزی فرعون، سوار بر مرکبش از کاخ بیرون رفت، در حالی که موسیعليهالسلام همراه او نبود. وقتی موسی به کاخ آمد و پرسید: فرعون کجاست؟ گفتند که سوار بر مرکب بیرون رفت. موسی در پی او روان شد، تا اینکه به سرزمینی به نام «منف» رسید. روز، دیگر به نیمه رسیده بود و بازارها بسته شده بودند. موسیعليهالسلام دید که دو مرد یکی از بنیاسرائیل و دیگری از قبطیان با هم جنگ میکنند، مرد بنیاسرائیلی از موسی کمک خواست، موسی جلو رفت و ضربهای به آن مرد قبطی زد، مرد در جا از شدت ضربه درگذشت. موسیعليهالسلام سر
___________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم زوجه موسی.
به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! این نزاع بین این دو مرد از اعمال شیطان بود. همانا شیطان دشمنی آشکار است. خدایا! من به خود ستم کردم، زیرا وارد این شهر شدم و نباید میشدم، پس مرا از دشمنانت پنهان کن تا به من دست نیابند. خدایا! به پاس این نعمت و نیرو که با یک سیلی یکی از دشمنانت را از پا درآوردم، از تو تشکر میکنم و به شکرانه آن، تا زندهام پشتیبان مجرمان نخواهم بود».
موسیعليهالسلام با نگرانی شب را به صبح رسانید که فردای آن روز باز بر سر گذر دید که همان مرد دیروزی، با یک نفر دیگر از قبطیان نزاع میکند و باز از موسیعليهالسلام کمک میخواهد. موسیعليهالسلام گفت: «تو بهراستی که مردی گمراهی. دیروز با یک نفر دیگر دعوا میکردی و امروز با این مرد، سوگند که تو را ادب خواهم کرد».
مرد به تصور آنکه موسی میخواهد او را بکشد، گفت: «میخواهی مرا بکشی، همچنان که دیروز آن مرد فرعونی را کشتی. من فکر میکنم تو میخواهی در زمین به ستمگری حکومت کنی و تو هیچگاه مصلح نخواهی بود».
مرد قبطی سخنان آن مرد بنیاسرائیلی را شنید و دانست آنکه دیروز یکی از طرفداران فرعون را کشته، همین مرد است و او را شناخت و با سرعت به دربار فرعون رفت و موضوع را به اطلاع فرعون رساند. فرعون دستور داد تا موسیعليهالسلام را نزد او بیاورند، تا توضیح دهد، اما پیش از رسیدن مأموران فرعون، مردی به نام حزقیل یا خربیل که از دوستداران موسیعليهالسلام و از موحدان به دین ابراهیمعليهالسلام و اولین کسی بود که به موسی ایمان آورد، به موسی خبر داد که فرعون میخواهد او را بکشد. موسیعليهالسلام به درگاه خداوند چنین دعا کرد:( رَبِّ نَجّنی مِنَ القَومِ الظّالِمینَ ) (قصص: ۲۱) اراده خداوند بر آن قرار گرفته بود که او را حفظ فرماید و یاریاش دهد. فرشتهای بر او نازل شد و گفت: «ای موسی! به دنبالم به مدین بیا و موسی به دنبال او رفت».
موسیعليهالسلام با نگرانی از شهر خارج شد، در حالی که تمامی توجه باطنی او به خدا بود، که چگونه مکر ظالمان را از او برخواهد گردانید. هشت شب راه سپرد تا اینکه به سرزمین مدین رسید. او هیچ یاور و راهنمایی غیر از خدا و نور هدایت او و هیچ توشهای غیر از تقوی نداشت، پیاده و گرسنه راه سپرد و همین قدر برای او کافی بود که از سرزمین فرعون و ستمگران نجات یافته است. وقتی که به مدین رسید، دید که عدهای از مردمان برای آب دادن به گوسفندان خود بر سر چاه جمع شدهاند. هر کدام از آنها، به اعتماد قدرت بدنی که داشت، سعی میکرد زودتر از بقیه از چاه آب بکشند. کمی دورتر، دو زن را دید که نمیگذارند گوسفندانشان با سایر گوسفندان آب بخورند و میخواهند پس از رفتن همه آنها، گوسفندان خود را آب دهند.
از آنجا که در سرشت موسیعليهالسلام ، انصاف و حمایت از مظلوم نقش بسته بود، به سوی آنها رفت و علت کارشان را پرسید که چرا نمیگذارند، گوسفندانشان بر سر چاه آب بروند. آنها گفتند: «ما گوسفندانمان را آب نمیدهیم، تا همه از دور چاه پراکنده شوند، زیرا میخواهیم از مزاحمت مردان در امان باشیم». موسیعليهالسلام از آنها پرسید: «آیا هیچ مردی در خانه شما نیست که این کار را انجام دهد». آنها گفتند: «پدر ما پیرمردی بیمار است».
موسیعليهالسلام به آن زنان کمک کرد تا گوسفندانشان را آب دهند، آنگاه به زیر سایه درختی پناه گرفت و گفت: «خدایا! من به خیر تو نیازمندم، بسیار گرسنهام و از تو میخواهم که گرسنگیام را بنشانی تا با قوت بیشتر بتوانم بندگان تو را یاری کنم». خداوند صدای موسیعليهالسلام را شنید و از روی مرحمت پاسخ او را داد. در همین حال، یکی از دخترانی که موسی به آنها کمک کرده بود، در حالی که با حیا و شرم راه میرفت، بازگشت و به او گفت:( إنَّ ابی یَدعوکَ لِیَجزِیکَ أجرَ ما سَقَیتَ لَنا؛ ) «پدرم تو را میخواند تا پاداشت دهد، مزد آنکه گوسفندان مرا آب دادی.» (قصص: ۲۵) و اینگونه خدا پاسخ موسی را داد. هنگامی که خواستند راه بیفتند، موسی به دختر گفت: «تو از پشت سر بیا، برای آنکه ما دودمان یعقوب، به پشت زنان نگاه نمیکنیم».
هنگامی که موسیعليهالسلام به سوی شعیب آمد، شعیب سبب خروج او را از مصر و ورودش به مدین را پرسید و موسیعليهالسلام داستان خود را به طور کامل تعریف کرد. شعیب گفت:( لا تَخَف نَجَوتَ مِنَ القَومِ الظّالِمینَ ) «نترس که از گروه ستمکاران رها شدی.» (قصص: ۲۵) موسی با شنیدن این سخن آرامش یافت.
موسیعليهالسلام آنقدر بزرگوار بود که شعیب و دخترانش از بزرگواری و طبع بلند و اخلاق نیک او تعجب میکردند. دل صفورا به عشق موسی میتپید، از این رو، به پدرش پیشنهاد داد:
( یا ابَتِ استَأجِرُه انَّ خَیرَ مَنِ استَأجَرتَ القَوِیُّ الامینُ ) (قصص: ۲۶)
ای پدر، اجیرش کن که او بهترین اجیرشدگان است، زیرا هم نیرومند است و هم امین.
شعیب از او پرسید: «از کجا فهمیدی که او نیرومند و امین است»، صفورا گفت: «ای پدر! او پاره سنگی را به تنهایی جا به جا کرد که ده مرد نیرومند نیز نمیتوانستند، این کار را بکنند، اما در مورد امانتش، آن روز که مرا برای آوردن او به دنبالش فرستادی، به من گفت: تو از پشت سر من بیا، وقتی علت را پرسیدم، موسی جواب داد: ما خاندان یعقوب به پشت سر زنان نگاه نمیکنیم».
شعیب گفت: «درست است، دخترم مردی با این خصوصیات بسیار خوب است که با ما زندگی کند». پیشنهاد صفورا، شعیب را نیز به تفکر واداشت. او نیز، در دلش میخواست که موسیعليهالسلام را نزد خود نگاه دارد. از این رو، به موسی اینگونه پیشنهاد داد: «ای موسی! میخواهم یکی از دخترانم را به ازدواج با تو درآورم، به شرط آنکه در ازایش هشت سال در نگهداری از گوسفندان و سایر کارها، یاریام دهی و اگر خواستی، میتوانی بیشتر بمانی، مثلًا تا ده سال، ولی موظف به دوسال پس از آن نیستی، میتوانی بپذیری یا نپذیری، من امیدوارم پیشنهاد مرا قبول کنی، ولی اجباری در کار نیست. در مقابل میتوانی اگر خدا بخواهد، از مخلصان وفادار باشی».
موسیعليهالسلام در مدین مردی بود تنها، طرد شده، جدا از خانواده و دوستان، دور از یاران و وطن و وحشتزده از فرعون، آن پیرمرد او را به خانهاش دعوت نموده و پناه داده بود. او نمیدانست با چه زبانی از شعیبعليهالسلام به خاطر این همه لطف تشکر کند. از این رو، پیشنهاد ایشان را با کمال میل پذیرفت.
موسیعليهالسلام با صفورا ازدواج کرد. صفورا دختر شعیب بن میکیل بن یشجر بود. موسی ده سال را به خدمتگزاری شعیب سپری کرد. پس از پایان یافتن مدت معلوم، به خاطر وفای به عهد و امانتداریاش و به عنوان ارث صفورا از پدر، شعیب چندین گوسفند به موسیعليهالسلام و همسرش هدیه کرد. موسی برای وطن، احساس دلتنگی میکرد و دوست داشت که دوباره به وطنش بازگردد. موسیعليهالسلام تمامی داراییاش را جمع کرد، با شعیب وداع نمود و با خانوادهاش عازم مصر شد. شعیب نیز برای موسیعليهالسلام دعا کرد و از خدا توفیق او را خواستار شد.
موسیعليهالسلام به همراه خانوادهاش به سوی جنوب و طور سینا حرکت کردند. صفورا باردار بود. مدتی راه سپردند، تا اینکه شب شد و خواستند در جایی استراحت کنند. آنها در طور سینا توقف کردند. پس از مدتی صفورا به شدت احساس سرما کرد. در همین هنگام نوری از دور پدیدار شد، موسی گفت:
( امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ) (قصص: ۲۹)
درنگ کنید که من [از دور] آتشی دیدم، [میروم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم، یا شعلهای از آتش تا با آن گرم شوید.
موسیعليهالسلام به راه افتاد و چون به آن محل نورانی رسید، از کناره راست آن وادی، در آن بقعه مبارک وارد شد. آن شب مبارک، آغاز نبوت موسیعليهالسلام بود و همان شب بود که خداوند او را به پیامبری برگزید. آتشی که او میدید یک نور حقیقی بود که مانند آن را هرگز ندیده بود و نمیدانست که آن نور از جانب خداست. به همین دلیل، به خانوادهاش گفت: «من آتشی دیدم، شاید از آن خبری یا شعلهای برایتان بیاورم تا گرم شوید».
موسیعليهالسلام میپنداشت که کاروانی در آن راه است و او میتواند از آنها پارهای آتش بستاند، از قضا آن شب هم بسیار سرد و هم بسیار تاریک بود. هنگامی که به آتش رسید، صدای خداوند را شنید که گفت:( یا مُوسی إِنِّی أَنَا اللهُ رَبُّ الْعالَمِینَ ) «ای موسی! همانا من خداوند جهانیان هستم.» (قصص: ۳۰)
خداوند، از موسی پرسید:( ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی ) «ای موسی! آن چیست به دست راست تو؟» (طه: ۱۷)
موسیعليهالسلام که میدید هیچ توانی ندارد و آنچه میبیند ما فوق قدرت بشری است، پاسخ سؤال را اینگونه داد:
( هِیَ عَصایَ اتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ اهُشُّ بِها عَلی غَنَمِی وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ اخْری ) (طه: ۱۸)
این عصای من است که بدان تکیه میکنم و با آن برای گوسفندانم برگ فرو میریزم؛ و من در آن منافع دیگری نیز دارم.
او گمان میکرد منظور خداوند از آن سؤال، ذکر خصوصیات عصا و منافع آن است، اما در واقع این سؤال، مقدمهای برای نشان دادن معجزه بود. خداوند از حقیقت عصا سؤال کرد. تا جایی که چون موسیعليهالسلام پس از آن معجزههای آن را دید، دانست که آن از آیههای روشن و حجتهای صادق خداوندی است که مخصوص خداوند آسمانهاست، تا بتواند نشانهای برای اثبات حقانیت و تقویت رسالت خداوندی او باشد. خداوند به موسی امر کرد که عصایش را بیندازد. زمانی که موسی، عصا را انداخت، عصا به ماری تبدیل شد. موسیعليهالسلام لحظهای ترسید و فرار کرد، خداوند ندا داد:( لا تَخَفْ إِنِّی لا یَخافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ ) «نترس، زیرا رسولان نزد من نمیترسند» (نمل: ۱۰).
هنگامی که موسیعليهالسلام به حقانیت نبوتش پی برد و اطمینان یافت که آن ندا، از جانب خداست، خداوند معجزه دیگری به او نشان داد که چون دستش را در گریبانش فرو ببرد و درآورد، درخشان خواهد بود. سپس خداوند فرمود: «تو با این دو حجت، از جانب پروردگارت بهسوی فرعون و اطرافیانش برو که خداوند تو را یاری خواهد کرد. به سوی آنها برو و آنها را از تاریکیها به نور رهبری کن و پرچم حق را بر فراز سرزمین نیل برافراشته کن».
موسیعليهالسلام ، دعوت خدا را شنید و آن را لبیک گفت، اما موسیعليهالسلام میترسید که به محض آنکه به مصر برسد، او را بگیرند و زندانی کنند یا بکشند، لذا گفت:( رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَاخافُ انْ یَقْتُلُونِ ) «پروردگارا! من کسی از ایشان را کشتهام، پس میترسم که مرا بکشند» (قصص: ۳۳).
خداوند قلب او را مطمئن ساخت و بزرگواریاش را افزون نمود و در وجودش چراغهای امیدواری را برافروخت و راه درست را به او نشان داد و نفسش را ایمن گردانید.
به موسیعليهالسلام امر شد که به سوی فرعون برود. موسیعليهالسلام نیز، جهت انجام این امر از خدا یاری خواست و اینگونه گفت:
( رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی* وَ یَسِّرْ لِی امْرِی* وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی ) (طه: ۲۵- ۲۷)
پروردگارا! سینهام را وسعت بخش و کارم را برای من آسان ساز و گره از زبانم بگشای.
تا جایی که بتواند این امر مهم را به انجام برساند و کار بر او آسان گردد، تا بتواند این عقبه دشوار را بگذراند و زبان او را گویا و بیانش را شیوا گرداند، تا جایی که گفتهاش در نفوس ظالمان اثر کند. موسیعليهالسلام همچنین گفت: «برایم شریک و یاوری از خانوادهام قرار ده که وزیرم باشد [یعنی هارون برادرم]، تا به اتکای او از عهده این کار برآیم».
خدا نیز، دعای او را اجابت کرد. به موسی وحی شد با برادرت به سوی فرعون برو و با او به نرمی سخن بگو، تا شاید نرمی و آرامش تو، قساوت و سنگدلی او را کمی تسکین دهد. تو نباید حماقت او را بر قدرت او حمل کنی. موسیعليهالسلام به سوی خانوادهاش بازگشت و به آنها اطلاع داد که خداوند او را به نبوت برگزیده است. صفورا به موسیعليهالسلام تبریک گفت و از او جریان این امر را پرسید. موسیعليهالسلام نیز آنچه بر او گذشته بود را با همسرش در میان گذاشت و به او گفت که به یاریاش نیاز دارد، صفورا نیز به او ایمان آورد.
هنگامی که موسی به مصر رسید، بیدرنگ به خانه هارون برادرش رفت و جریان را برای او شرح داد و به او گفت که موظف شده همراه موسی به دربار فرعون برود و او را به پرستش خدای یکتا دعوت کند. موسی و هارون به دربار فرعون رفتند، اما فرعون به آنها اهانت کرد و دعوت آنها را نپذیرفت. فرعون گفت: «آیا تو نبودی که در قصر ما زندگی میکردی و تحت تربیت ما بودی و بیشترین زمان عمرت را با ما گذراندی؟» موسی گفت: «آیا به خاطر تربیت من که چون فرزندت بودم و برایت نعمتی به حساب میآمدم، بر من منت میگذاری؟ آیا تو نیستی که ظلم میکنی و بنیاسراییل را برده خود کردهای؟ آیا تو نبودی که امر کردی همه نوزادان را بکشند تا اینکه مرا در صندوقی نهاده به آب انداختند و حکمت خدا مرا به قصر تو رساند».
فرعون برآشفت و گفت: «تو را خواهم کشت که تو از کسانی هستی که به نعمت ما ناسپاس گشتی». موسیعليهالسلام گفت: «من از ستم شما گریختم و خدا نعمت و رحمتش را بر من نازل فرمود و به من علم عطا کرد و مرا از رسولان خود قرار داد». فرعون گفت: «این خدایی که میگویی کیست؟ من او را نمیشناسم، من خدایی جز خودم نمیشناسم. ای هامان با آجر کوشکی برایم بنا کن، شاید خدای موسی را بر بام آن بیابم، در حالی که میدانم او دروغ میگوید». موسیعليهالسلام گفت: «چنانچه ذات همه چیز را میفهمیدی و وجودشان را درک میکردی، میدانستی که همه از آثار خداست، خدایی که پروردگار آسمانها و زمین و هر چه در آن است، هست». فرعون با عصبانیت گفت: «چنانچه خدایی غیر از من گیرید، شما را زندانی میکنم».
موسیعليهالسلام بدون آنکه ترسی به خود راه دهد، گفت: «حاضرم برای تو حجتی بیاورم که شک و تردید تو را از بین ببرد». موسیعليهالسلام ، عصایش را روی زمین انداخت و عصا به مار تبدیل شد. فرعون قدری ترسید، اما پرسید: «آیا نشانه دیگری داری؟» موسیعليهالسلام دست در گریبانش فرو برد و چون بیرون آورد، دستش چنان میدرخشید که درخشش آن چشمها را خیره میکرد تا جایی که نور آن افق را روشن کرده بود، اما فرعون نپذیرفت و ایمان نیاورد، بلکه گمراهیاش افزون شد و دستور داد تا تمامی ساحران جمع شوند و سحر موسیعليهالسلام را باطل کنند!
آنها آمدند، طنابهایی را که در دست داشتند، انداختند و تبدیل به مار شدند، آنگاه موسی عصایش را انداخت و عصایش تبدیل به اژدها شد و همه مارها را بلعید. ساحران چون چنین دیدند، در برابر موسیعليهالسلام به سجده افتادند و گفتند: «به خدای موسی ایمان آوردیم». فرعون بر آنها خشم گرفت و دستور داد که همه را دستگیر کنند. فرعون گفت: «دستور خواهم داد تا دستها و پاهایتان را برخلاف هم قطع کنند، مگر آنکه از ایمان خود بازگردید». اما آنها گفتند: «هر چه میخواهی بکن که ما از ایمان خود دست برنخواهیم داشت».
فرعون با ساحران چنین کرد و هر چه موسیعليهالسلام برهان آورد، نتوانست او را به راه راست هدایت کند. سرانجام خداوند او و سپاهیانش را در دریا افکند و اینگونه فرجام ستمگران را به مردمان نشان داد.
صفورا در راه دین موسیعليهالسلام ، سختیهای بسیاری را تحمل کرد و او یاور بسیار نیکویی برای پیامبر و دین خدا بود.
فاطمه زهراعليهاالسلام
اشاره
( إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ) (احزاب: ۳۳)
خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد.
شأن نزول آیه
به سند معتبر شیعه و سنی، این آیه درباره فاطمه زهرا، حضرت علی و حسنین: بر پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد. خداوند، با این آیه به همه مسلمانان نشان داد که پیامبری که جاهلان او را ابتر میخواندند، خانوادهای به بزرگی و باشکوهی خانواده فاطمه زهراعليهاالسلام دارد و او فرزند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم است و اولاد پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از نسل حسینعليهالسلام ادامه مییابد و به قائم آل محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم میرسد که اگر حتی یک روز از عمر جهان باقی مانده باشد، ظهور و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد، همانگونه که از ظلم وجور پر شده است و اینچنین خداوند زمین را به مستضعفان خواهد داد و آنها را امامان و وارثان زمین خواهد کرد.(۱)
فاطمه، فاطمه است
اشاره
فاطمهعليهاالسلام دختر محمد رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم ، پسر عبدالله بن عبدالمطلب و دختر خدیجه بنت خویلد بن اسد بن عبدالعزی بن قصی بود.
به روایت علمای شیعه، ایشان در سال پنجم بعثت و به روایت اهل تسنن، پنج سال پیش از بعثت در مکه، مهبط وحی، منزل رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم متولد شدند و سنین رشد خود را در زمانهای گذراندند که پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم به نبوت مبعوث شده و سرگرم دعوت همگان به این دین الهی بودند. فاطمهعليهاالسلام همپای اسلام، گام به گام بزرگ و بزرگتر میشدند. فاطمهعليهاالسلام در این راه به اندازه سن خود سهیم بودند. هنگامی که پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم در نزدیکی کعبه به نماز و دعا و نیایش میایستاد و بر سجده میرفت، دیوانه مکه، عقبه بن ابی معیط میآمد و بر سر ایشان فضولات شتر میریخت و صدای قهقهه قریش و تمسخر ایشان به هوا برمیخواست.
رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم سر از سجده برنمیداشتند تا اینکه فاطمهعليهاالسلام که در آن هنگام کمتر از ده سال سن داشتند، میآمدند و آن فضولات و خاکسترها که نشانه جهل و بغض و کینه جاهلیت بود را از روی سر
_____________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم فاطمه الزهرا.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برمیداشتند. آنگاه پیامبر سر از سجده برداشته با نگاهی نافذ و پر خشم به سوی اهل قریش مینگریست و به آنها میفرمود: «لعنت خدا بر شما قریش! لعنت بر تو ای اباجهل، ای عتبه، ای شیبه و ای عقبه و ای ابی بن خلف!» و خواست خدا اینگونه بود که همگی آنها غیر از ابی بن خلف- که بعدها در غزوه احد به دست پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به هلاکت رسید- در غزوه بدر به درک واصل شوند و فاطمهعليهاالسلام دید که چگونه نفرین پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آنها را به سزای اعمال زشت و جهلآمیزشان رسانید.
پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم ، فاطمهعليهاالسلام را بسیار دوست میداشت، زیرا تنها ایشان تا هنگام وفات پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در قید حیات بودند و البته ایشان اولین کسی بود که به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از وفات پیوستند. زینب، رقیه، امّکلثوم، قاسم، عبدالله و فاطمه، فرزندان پیامبر از خدیجه بودند. قاسم در دو سالگی و پیش از بعثت و عبدالله در مکه پیش از هجرت وفات یافتند. اما دختران به مدینه هجرت کردند و همگی پیش از فاطمهعليهاالسلام زندگی را بدرود گفتند. فاطمهعليهاالسلام تنها یاور پدر، پس از مرگ مادر و خواهران بود و امور ایشان را به تنهایی انجام میداد. هرگاه که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میخواستند دوستداشتنیترین فرد را مثال بزنند، فاطمه را نام میبردند و کمکم در بین مسلمانان همین مسئله به ضربالمثل تبدیل شده بود. از این رو، هرگاه میخواستند بگویند که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فلان چیز یا کس را چقدر دوست دارد، میگفتند: «دوست دارد به اندازه فاطمه».
در عصری که قریش دختران خود را زنده به گور میکردند، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نه تنها این کار را نکرد، بلکه بارها و بارها در برابر دیدگان قریش، بر دست فاطمه بوسه زد تا همگان بدانند که فاطمهعليهاالسلام چه ارزشی نزد پدر دارد و در اصل، زن چه پایگاهی در خلقت دارد. فاطمه با ارزشترین انسان در زندگی رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بود و قریش این را به خوبی میدانستند. هرگاه درباره امری از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم شفاعت میخواستند، از این بانوی گرامی میخواستند، تا این کار را انجام دهد.
تربیت فاطمهعليهاالسلام تربیتی قرآنی است و از شخصیتهای برجسته اسلامی به شمار میآید، زیرا ایشان با وجود کمی سنش، همه چیز را میدید و میشنید و در حوادث بزرگ شرکت میکرد. در زمان حیات پدر نیز، از جایگاه ویژهای برخوردار بود تا جایی که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در مورد ایشان فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر کس او را بیازارد، مرا آزرده و هرکه به او نیکویی کند، به من نیکویی کرده است».
همچنین درباره ایشان فرمودهاند: «بهترین زنان عالم چهار تناند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه:». فاطمه یکی از چهار زن نمونه جهان است که امتیاز ویژه دیگری که دارد این است که تنها دختر بهترین خلق جهان و اشرف مخلوقات است، زیرا هیچ کس در این امتیاز به پای او نمیرسد و او از همه والاتر و برتر است.
هجرت به مدینه
آزار و اذیت مسلمانان در مکه بالا گرفته و قریش تلاش خود را برای خاموش کردن نور دین، شدت بخشیده بود، اما خداوند توجه خود را شامل حال پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و مسلمانان کرد. هرچه مسلمانان بیشتر میترسیدند، آنها مسلمانان را بیشتر میآزردند. تا جایی که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم تصمیم گرفت از سرزمینی که بسیار دوستش میداشت، به سمت مدینه منوره هجرت کند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به مدینه هجرت کرد و فاطمهعليهاالسلام در مکه منتظر ماند تا علیعليهالسلام کارهای پیامبر را در مکه سامان دهد، آنگاه به همراه ایشان به سمت مدینه هجرت کرد و در محله قبا به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پیوست.
ازدواج فاطمهعليهاالسلام
حضرت فاطمهعليهاالسلام در سایه حمایت پدر بزرگوارش رسول اللهصلىاللهعليهوآلهوسلم زندگی میکرد. او بانوی خانه نبوت و دارای شأن و شوکت بسیار والایی بود. فاطمهعليهاالسلام خواستگاران بسیاری از جمله ابوبکر و عمر داشت. هنگامی که آنها جهت خواستگاری فاطمه به منزل پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آمدند، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با لحنی آرام و لطیف آنها را رد کرد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به هر دوی آنها فرمود: «باید دید که خواست خدا و قضا و قدر الهی چه خواهد بود». پس از این دو نفر، حضرت علیعليهالسلام به خواستگاری فاطمهعليهاالسلام آمد. پیامبر نزد فاطمه رفت و گفت: «علی به خواستگاری تو آمده، چه میگویی؟» فاطمهعليهاالسلام سکوت کرد و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم این سکوت را علامت رضایت دانست و با ازدواج آن دو موافقت کرد و حضرت فاطمهعليهاالسلام را به عقد علیعليهالسلام درآورد.
هنگامی که علیعليهالسلام به خواستگاری فاطمهعليهاالسلام آمد، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از ایشان پرسید: «چه چیز مهر دخترم میکنی؟» علیعليهالسلام فرمود: «چیزی جهت مهر دختر شما ندارم». پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «زره جنگیات کجاست؟» علیعليهالسلام فرمود: «همین جاست». پیامبر فرمود: «همین را مهر دخترم کن». علیعليهالسلام نیز همان زره را مهر دختر پیامبر کرد و با ایشان ازدواج نمود.
علیعليهالسلام زره را به ۴۸۰ درهم فروخت. پیامبر به علیعليهالسلام فرمود: «این پول را به دو قسم کن، قسمی را بوی خوش و عطر و قسمی را کالاهای ضروری برای عروس بخر». پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عطر و بوی خوش را بسیار دوست میداشتند و مردم را به استفاده از بوی خوش، تشویق میکردند. به علیعليهالسلام نیز توصیه کردند که در روز عروسی بسیار از بوی خوش استفاده کند.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به علیعليهالسلام فرمودند: «ای علی جان! باید برای این عروسی ولیمهای ترتیب دهیم». تعدادی از اصحاب، برخی از تکالیف انجام این عروسی را به عهده گرفتند. سعد بن عباده رفت و گوسفند نری آورد و آن را سر برید. تعدادی از انصار هم، چندین صاع ذرت آوردند و از آن، غذایی جهت ولیمه عروسی آماده کردند.
پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم جهیزیه فاطمهعليهاالسلام را به این صورت آماده کردند: یک فرش، یک مخده یا پشتی از پوست که کنارههای آن از لیف خرما بافته شده بود، یک ظرف آبخوری و کوزهای برای نگهداری آب. پس تعدادی آمدند و آن وسایل را در خانه فاطمهعليهاالسلام چیدند. فاطمه زهراعليهاالسلام هنگام ازدواج به روایتی نه ساله و به روایتی هجده ساله بودند.
چون شب عروسی فاطمهعليهاالسلام رسید، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به علیعليهالسلام گفت: «بایستید تا من بیایم». رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به سوی عروس و داماد رفت، سپس در ظرف پاکیزهای دعا کرد. سپس آن را به روی علیعليهالسلام پاشید و فرمود: «خدا این عروسی را مبارک گرداند و فرزندان پاک به شما عطا کند». سپس به طرف دخترش رفت و او را نیز دعا کرد. فاطمهعليهاالسلام در لباس عروسی نزد پدر از شدت حیا میلرزید. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم قدری از آن آب را هم به روی فاطمهعليهاالسلام پاشید و برای ایشان هم دعا کرد و او را به مبارکی این ازدواج خبر داد: «وَ اکّد لَها انَّهُ اجتَهَدَ فِی الإختِیارِ وَ انَّهُ اختارَ لَها خَیْرَ اهْلِهِ».
ازدواج فاطمهعليهاالسلام و علیعليهالسلام یک حادثه بزرگ تاریخی بود، طوری که در تاریخ، ازدواجی همچون ازدواج این دو بزرگوار صورت نگرفته است و صفحههای تاریخ اسلام، پر از آثاری است که در سراسر زمین، از این ازدواج پر شده و از ثمرههای این ازدواج، استمرار نسل خاندان نبویصلىاللهعليهوآلهوسلم است.
امّ سلمه میگوید: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در خانه او و فاطمهعليهاالسلام مشغول پخت غذا بود. پیامبر به فاطمهعليهاالسلام فرمود: همراه همسر و فرزندانت به نزد من بیا. علیعليهالسلام و حسنینعليهماالسلام داخل شدند و نشستند و از آن غذا خوردند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم خوابید در حالی که یک کساء (عباء) روی ایشان بود».
امّ سلمه میگوید که من در اتاق اصلی بودم که خداوند بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم این آیه را نازل کرد:
( إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا )ً (احزاب: ۳۳)
خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد.
امّ سلمه گوید: «پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گوشه کساء را گرفت و روی خود کشید. سپس دستش را بیرون آورد و به طرف علیعليهالسلام و فاطمهعليهاالسلام و حسنینعليهماالسلام اشاره کرده و فرمود: خداوند شما را که اهل بیت من و نزدیکان من هستید، از هرگونه آلودگی پاک گرداند، پاکِ پاک».
امّ سلمه در ادامه گوید: «سرم را داخل اتاق کردم و گفتم: من هم یا رسول الله؟ پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فقط فرمود: تو خوبی».
راویان شیعه و سنی روایت میکنند که پس از نزول این آیه، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اغلب اوقات در برابر خانه فاطمه زهراعليهاالسلام میایستاد و پس از آنکه به اهل خانه سلام میداد، این آیه را با صدایی بلند میخواند و به همگان میفرمود: «فاطمه و همسر و فرزندانش، اهل بیت مناند».
خانه حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام
خانه فاطمهعليهاالسلام خانه نمونه اسلام بوده و هست. فاطمهعليهاالسلام و علیعليهالسلام در خانهای زندگی میکردند که دارای کمترین امکانات زندگی بود. ایشان تمامی کارهای خانه را خود انجام میدادند، بدون آنکه کنیز یا خدمتگزاری داشته باشند. فاطمهعليهاالسلام آنقدر با دستهایش آسیاب دستی را چرخانده بود که زخم شده بود. روزی علیعليهالسلام به او فرمود: «نزد پدرت برو و از او بخواه تا خادمی به تو بدهد تا در کارهای خانه کمکت کند».
فاطمهعليهاالسلام به خانه پدرش رفت و نزد او نشست و حرفی نزد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «چیزی شده، دخترم؟» فاطمهعليهاالسلام شرمش آمد از پدر چیزی بخواهد. پس فرمود: «خیر، برای عرض سلام آمدم». فاطمه به خانه بازگشت. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم دانست دخترش برای کاری نزد او آمده است. فردای آنروز به خانه فاطمهعليهاالسلام رفت. به سنت همیشه، سه بار سلام گفت. (سنت پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آن بود که جهت ورود، سه بار سلام می گفت و اگر جوابی نمیشنید، میرفت). فاطمهعليهاالسلام و علیعليهالسلام در خانه بودند. در سومین بار، پاسخ سلام پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را دادند و از ایشان دعوت کردند تا به داخل خانه بروند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم داخل خانه شدند و نزد دختر و داماد گرامیشان نشستند و خطاب به فاطمهعليهاالسلام فرمودند: «فاطمه جان! دیروز از پدرت چه میخواستی؟»
فاطمهعليهاالسلام ساکت بود و علیعليهالسلام چون شرم حضور فاطمهعليهاالسلام را دید، دانست که روز گذشته فاطمه از مشکلهای خود با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم حرف نزده است. بنابراین، در پاسخ پرسش پیامبر فرمود: «ای رسول خدا! سختی کار خانه، فاطمه را رنجور نموده است. از او خواستم نزد شما بیاید و خدمتکاری بخواهد».
پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «آیا چیزی به شما نیاموزم که از خدمتگزار بهتر است؟ هرگاه به بستر خواب رفتید، سی و چهار بار تکبیر (الله اکبر)، سی و سه بار خدا را تسبیح (سبحان الله) و سی و سه بار حمد (الحمدلله) بگویید».
فاطمه زهراعليهاالسلام فرمودند: «از خدا و پیامبرش راضیام».
رسول خداصلىاللهعليهوآله به جای خدم و حشم و مال، این هدیه را به دختر و دامادش داد و به آنها ریسمان پیوسته الهی را هدیه کرد تا چون به نماز میایستند و چون به رختخواب میروند، به آن تمسک جویند و راه رستگاری را بیابند. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم هنگامی که نشانههای شادی و سرور را در چهره دختر و دامادش دید، خشنود شد و از خانه آنها بازگشت، در حالی که به خوشبختی خانهای که بدان عشق میورزید، اطمینان داشت. آری! خوشبختی بر این خانه مقدس خیمه زده بود، زیرا رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برای برکت این خانه و نسلش دعا کرده بود.
فرزندان حضرت فاطمهعليهاالسلام
فاطمهعليهاالسلام صاحب چهار فرزند نیک گهر به ترتیب به نامهای حسن، حسین، زینب و امّکلثوم:. شد. علی و فاطمهعليهماالسلام به داشتن این دختران و پسران شاد بودند، همانطور که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به وجود آنها شاد بود. روزها میگذشتند و اسلام در سراسر جهان منتشر میشد و مسلمانان پشت سر هم به پیروزیهایی دست مییافتند. با فتح مکه نیز، اسلام در سراسر شبه جزیره عربستان گسترده شد. فاطمهعليهاالسلام به جهت این پیروزیها شاد بود. هرگاه یکی از کودکان زهراعليهاالسلام متولد میشد، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه آنها میآمد و تهنیت میگفت. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به قدوم فرزندان فاطمهعليهاالسلام شاد و به دیدار آنها خشنود میشد. ایشانصلىاللهعليهوآلهوسلم با آنها بازی و به آنها محبت بسیار میکرد.
رازی که پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم برای فرزندش فاش ساخت
عایشه میگوید: «نزد پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نشسته بودم، هنگامی که ایشان به شدت بیمار بود. فاطمهعليهاالسلام آمد. راه رفتن او بسیار به پیامبر شبیه بود. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت: خوش آمدی دخترم، بیا و کنار من بنشین. فاطمه نشست. پیامبر در گوش او نجوایی کرد و فاطمه گریست. سپس بار دیگر در گوش او نجوا کرد و فاطمه خندید».
عایشه میگوید: «پرسیدم ای فاطمه! پدرت به تو چه گفت که اول گریستی و سپس خندیدی؟ فاطمه گفت: هرگز آنچه پدر گفته است را نخواهم گفت».
عایشه میگوید: «رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم وفات یافت. بار دیگر از فاطمه پرسیدم. فاطمه گفت: پدرم فرمود: جبرییل هر سال یکبار قرآن را بر من میخواند و امسال آنرا دوبار بر من خواند و من فکر میکنم مرگ من نزدیک است. فاطمه فرمود: بر آنچه گفت، گریستم. سپس پیامبر فرمود: بهترین بازمانده من تو هستی و تو اولین فرد از خاندان من هستی که به من میپیوندی، نمیخواهی سیده زنان بهشت و امت من باشی؟ گفتم: آری! و بر آنچه شنیدم، خندیدم».
وفات حضرت فاطمهعليهاالسلام
گفته شده که فاطمهعليهاالسلام پس از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم سه ماه یا کمتر زندگی کرد و در سال ۱۱ ه. ق هنگامی که به روایتی ۱۸ ساله و به روایتی ۲۹ ساله بود، وفات یافت و به طبق وصیتشان امیر مؤمنان علیعليهالسلام او را شبانه غسل داده و کفن کرد و در مکان نامعلومی به خاک سپرد.
خاتمه
هیچ زنی در تاریخ، در حسن اخلاق و سیرت، به پای فاطمهعليهاالسلام نمیرسد و تمامی محدثان، مورخان و اصحاب شعر و ادب، شیفته چنان سیرتاند. او یکی از چهار زن برتر عالم است، چرا که فضیلت و شرفی والاتر از فضیلت و شرف او وجود ندارد. مادرش خدیجهعليهاالسلام یکی از چهار زن برتر جهان و پدرش محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ، بهترین خلق عالم و نبی خاتم است.
ماریه قبطیه
اشاره
( یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ* قَدْ فَرَضَ اللهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمانِکُمْ وَ اللهُ مَوْلاکُمْ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ) (تحریم: ۱- ۲)
ای پیامبر! چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده، به خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام میکنی؟ و خداوند آمرزنده و رحیم است. خداوند راه گشودن سوگندهایتان را [در اینگونه موارد] روشن ساخته و خداوند مولای شماست و او دانا و حکیم است.
شأن نزول آیات
این آیهها درباره یکی از همسران پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به نام ماریه است که بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل شد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با سوگند خوردن، او را بر خود حرام کرده بود. خداوند در این آیه، به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عتاب فرمود که چرا حلال خدا را برای بهدست آوردن رضایت همسرانت (حفصه و عایشه) حرام کردی، کفاره سوگندت را بده و به سوی همسرت بازگرد.(۱)
ماریه کیست؟
اشاره
ماریه قبطیه، دختر شمعون در یکی از روستاهای مصر، از پدری قبطی و مادری مسیحی رومی متولد شد.
سفیر پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در دربار مقوقس
پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم ، حاطب بن ابی بلتعه را همراه نامهای به سوی مقوقس، بزرگ مصر فرستاد؛ نامهای به این مضمون: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد بن عبدالله به مقوقس، بزرگ مصر، سلام بر پیروان راستی، اما بعد من تو را به تسلیم در برابر دین اسلام میخوانم. چنانچه بپذیری، خداوند اجر شما را دو چندان گرداند، در غیر این صورت گناه قبط به گردن تو خواهد بود».
مقوقس نامه را خواند و مهر و امضای آن را دید. سپس آن را در ظرفی از عاج قرار داد و از حاطب بن ابی بلتعه خواست که درباره پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و سیره و صفات ایشان سخن بگوید. حاطب چنین کرد. مقوقس کمی فکر کرد و سپس گفت: «من فکر میکردم پیامبر آخرین، از شام برخیزد که آنجا محل ظهور پیامبران بوده، حال میبینم که او از
_______________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم ماریه القبطیه.
جزیرهالعرب برخواسته، قبط از او اطاعت نخواهد کرد».
سپس به کاتبش گفت چنین بنویس: «اما بعد، نامهات را خواندم و آنچه را که در آن نوشته بودی، دریافتم و دعوتت را نیز شنیدم، ولی من فکر میکردم پیامبر آخرین از شام برخیزد. من فرستاده تو را گرامی میدارم و همراه او دو کنیز از سرزمین قبط بزرگ میفرستم با لباس و مرکب، والسّلام».
مقوقس، نامه را به حاطب داد و عذرخواهی کرد از اینکه قبط نمیتواند دعوت آنها را به دینشان بپذیرد و به او توصیه کرد که پنهان دارد آنچه را در قبط دیده و شنیده است. حاطب به سوی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بازگشت، در حالی که دو کنیز به نامهای ماریه و سیرین و خواجهای به همراه هزار مثقال طلا و بیست دست لباس از بافتههای مصری و قاطری خاکستری و مقداری عسل و عود و مشک و عطر همراه او بود.
ماریه و سیرین، از دوری وطنشان بسیار اندوهگین بودند و اشک حسرت و وداع با سرزمینشان در چشمان آنها حلقه زده بود. آنها فکر میکردند که دیگر دنیا به آخر رسیده و هرگز روی خوشبختی را نخواهند دید. حاطب احساس اندوه دختران جوان را دریافت. به همین دلیل، قصههایی از اساطیر و داستانهای مکه و حجاز را برای آنها بازگو کرد. سپس از اسلام و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم گفت. آنها با شنیدن صفات پیامبر و خوبیهای اسلام، احساس شادی کردند و از اسلام و پیامبر خوششان آمد. پس به اسلام ایمان آوردند و در فکر یک زندگی جدید، غرق شدند. آنها در سال هفتم هجرت به مدینه رسیدند و آنزمان تازه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از حدیبیه بازگشته بود.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، نامه مقوقس و هدایای او را دید، ماریه را به عقد خود درآورد و سیرین را به حسان بن ثابت- شاعر اهل بیت- داد و باقی هدایا را بین صحابه تقسیم کرد.
این خبر به همسران پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسید که زنی از سرزمین نیل به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم اهدا شده و پیامبر او را در منزل حارثه بن نعمان، نزدیک مسجد جا داده است.
عایشه، بسیار سعی میکرد که به آن زن حسادت نکند، ولی نمیتوانست جلوی خود را بگیرد. عایشه بسیار عصبانی میشد، وقتی میدید که پیامبر به خانه ماریه میرود.
یک سال گذشت و ماریه از اینکه جایگاهی نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم یافته بود، بسیار شاد بود. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نیز از این زن بسیار راضی بود، زیرا او تمام سعی خود را برای جلب رضایت پیامبر به کار میبرد و در برابر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، زنی مخلص، فداکار و پرهیزگار بود و اوامر پیامبر را به طور کامل اطاعت میکرد، زیرا پیامبر برای او هم همسر و هم صاحب و مولا بود.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میدانست که عایشه و سایر هووهای ماریه، به او حسادت میکنند. در نتیجه، تصمیم گرفت منزل او را به سه کیلومتری
مدینه، در محلی به نام مشربه، انتقال دهد. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بیشتر اوقات به دیدار ماریه در مشربه میرفت.
ماریه و هاجر
ماریه به قصه هاجر، ابراهیم و اسماعیل: بسیار علاقه داشت و آن را بارها و بارها شنیده بود، زیرا هاجر هم مثل او، از سرزمین نیل به «حجاز» و «وادی غیر ذیزرع» آمده بود. ماریه بارها شنیده بود که خداوند چگونه به هاجر هنگامی که در حجاز تنها بود و یاوری نداشت، کمک کرد. خداوند با دادن چاه زمزم به او، زندگی جدیدی را به سرزمین حجاز بخشیده بود، او میدانست که زندگی هاجر در تاریخ ماندگار و هروله او در بین صفا و مروه به یکی از مناسک حج تبدیل شده است.
ماریه به شباهتهای خود و هاجر بسیار میاندیشید؛ اینکه هر دو مصری بودند، هر دو کنیز بودند، هاجر به دست ساره به ابراهیم بخشیده شد و ماریه از طریق مقوقس به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم اهدا شد. هاجر به تیر حسادت ساره گرفتار آمد و ماریه نیز، گرفتار حسادت هووهایش شد. ولی تنها تفاوت ماریه و هاجر آن بود که هاجر، مادر اسماعیل بود و ماریه، فرزندی از رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نداشت.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پس از وفات خدیجه، با ده زن ازدواج کرد و از هیچکدام صاحب فرزندی نشد، تنها از خدیجه صاحب شش فرزند به نامهای: قاسم، زینب، رقیه، امّکلثوم، فاطمه و عبدالله: شد که فرزندان پسر حضرت، در همان خردسالی درگذشتند.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بسیار دوست داشت که صاحب فرزندی شود و خداوند او را از هیچ کدام از همسرانش به فرزند نرساند، زیرا اراده و قدرت خداوند بر آن قرار گرفته بود که پیامبر را چونان اسلافش ابراهیم و زکریا، از کنیز مصری (ماریه) صاحب فرزند کند.
تولد ابراهیم
در شبی از شبهای سال هشتم هجرت، ماریه دریافت که باردار است. این خبر به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم رسید و ایشان بسیار شاد شد و شکر خداوند را بسیار به جای آورد. خبر در مدینه پیچید. این خبر به هووهای ماریه چون حفصه و عایشه رسید و آنها بسیار اندوهگین شدند، زیرا دوست داشتند خودشان میتوانستند به این کرامت دست یابند که برای پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرزندی به دنیا آورند.
ابراهیم، در ماه ذیحجه به دنیا آمد. قابله او «سلمی» این مژده را به شوهرش «ابو رافع» داد و او نیز، نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم رفت و مژده مولود جدید را به آن حضرت داد. پیامبر خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به خاطر این مژده بندهای به او بخشید و نام مولود را ابراهیم گذارد که نام جدش ابراهیم خلیلعليهالسلام بود. چون روز هفتم ولادتش شد، گوسفندی برای ابراهیم عقیقه کرد و موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق کرد.
زنان انصار، برای شیر دادن به ابراهیم با هم رقابت میکردند، زیرا میخواستند با این کار به ماریه نزدیکتر شوند، زیرا از میزان علاقه پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به او اطلاع داشتند. دایگی ابراهیم، به «ام برده خوله بنت منذر بن زید» رسید. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با شادمانی، شاهد بزرگ شدن ابراهیم بود. ولادت ابراهیم سبب شد تا ماریه از عنوان کنیزی به مقام همسری پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ارتقا یابد و مقام بالاتری نزد آن حضرت پیدا کند. همین امر سبب حسادت برخی از زنان پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم همچون عایشه و حفصه شد و برای اینکه ماریه و فرزندش را از چشم پیامبر بیندازند، به کارهای ناشایست و سخنان ناروایی دست زدند. این دو، به دنبال این داستان مسائل و توطئههایی را به وجود آوردند و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را بسیار آزار دادند تا جایی که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم مدتی از آنها دوری کرد که سرانجام ابوبکر و عمر دخالت کردند و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را با آنها آشتی دادند.
وفات ابراهیم
اما خوشبختی ماریه طولی نکشید، زیرا ابراهیم در سن هجده ماهگی سخت بیمار شد. ماریه بسیار بر او میگریست. سیرین خواهر ماریه، کودک را در آغوش گرفت و به سوی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آورد، ولی چراغ عمر کودک لحظه به لحظه رو به خاموشی میرفت. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم کودک را از سیرین گرفت و از شدت اندوه او را به عبدالرحمان بن عوف سپرد، تا او را از خانه ماریه بیرون ببرد. کودک را بیرون بردند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم میدانست که کودک لحظههای آخر عمر را میگذراند. سرانجام کودک درگذشت و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بسیار اندوهگین شد و بسیار در فراق او گریست و این جملهها را بر زبان آورد:
یا إبراهِیم! لَو لا انَّهُ امْرٌ حَقٌّ وَ وَعْدٌ صِدقٌ، وَ أنَّ آخِرَنا سَیَلْحَقُ بِأوَّلِنا، لَحَزِنّا عَلَیْکَ حُزْناً هُوَ اشَدُّ مِنْ هذا، تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ إلّا ما یَرضی رَبَّنا وَ اللهُ یا إبْراهِیم، إنّا بِکَ لَمَحْزُونُون.
ای ابراهیم! اگر مرگ امری حق و وعده صادق خداوند نبود و ما در آخر به همان چیزی که در اول بودیم، نمیپیوستیم، بیش از این بر تو اندوهگین میشدیم، چشم گریان و دل محزون و اندوهناک است، ولی سخنی که جز رضایت و خشنودی پروردگار را فراهم کند، بر زبان جاری نخواهیم ساخت، اما بدان ای ابراهیم که ما در فقدان و مرگ تو، اندوهناک و محزون هستیم.
برخی به آن حضرت اعتراض کردند که «ای رسول خدا! مگر شما ما را از گریه نهی نکردی؟» فرمود: «نه، من نگفتم در مرگ عزیزانتان گریه نکنید، زیرا گریه نشانه ترحم و مهربانی است و کسی که دلش به حال دیگران نسوزد و مهر و محبت نداشته باشد، مورد رحمت الهی قرار نخواهد گرفت».
به هر ترتیب، رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم دستور داد تا ابراهیم را غسل داده، حنوط و کفن کنند. سپس جنازه او را برداشته به قبرستان بقیع آوردند و در جایی که اکنون به نام «قبر ابراهیم» معروف است، دفن کردند.
در آن روز که ابراهیم از دنیا رفت، خورشید گرفت و مردم مدینه گفتند: «خورشید به خاطر مرگ ابراهیم گرفته است!» رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برای رفع این اشتباه و مبارزه با این خرافهها، به منبر رفت و خطاب به مردم فرمود:
ایُّهَا النّاس إنَّ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ آیَتانِ مِنْ آیات اللهِ لاتَخْسِفانِ لِمَوْتِ احَدٍ وَ لالِحَیاتِهِ.
ای مردم! همانا خورشید و ماه دو نشانه از نشانههای قدرت حق تعالی هستند که تحت اراده و فرمان اویند و برای مرگ و حیات کسی نمیگیرند.
و در روایت دیگر آمده است که فرمود:
إنَّ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لایَنْکَسِفانِ لِمَوْتِ احَدٍ وَ لا لِحَیاتِهِ فَإذا رَأیْتُمْ فَصَلُّوا وَ ادْعُوا الله.
به راستی که خورشید و ماه برای مرگ و حیات کسی نمیگیرند، پس هر زمان دیدید [آن دو یا یکی از آنها گرفت]، نماز بگزارید.
ماریه نیز در این مصیبت بسیار اندوهگین بود و اینگونه برای ابراهیم مرثیه میخواند: «ای ابراهیم! تو پسر من بودی که هنوز تو را از شیر نگرفته بودیم و فرشتگان در بهشت به تو شیر خواهند داد».
ماریه پس از این مصیبت، خانهنشین شده بود و پیامبر خدا هرگاه بهدیدار او میرفت، میدید که او مدام میگوید:( انّا لِلّه وَ انّا الَیهِ راجِعُون .)
حدیث افک
مورخان و راویان اهل سنت، عموماً در بازگشت از جنگ بنیالمصطلق، داستان افک و نزول آیه افک را از عایشه با مختصر اختلافی از عروه بن زبیر، سعید بن مسیب، علقمه بن وقاص و عبیدالله بن عتبه و برخی دیگر نقل کردهاند. البته همه سندها به عایشه منتهی میشود که او خود داستان را نقل کرده است. ما در ابتدا، قسمتهایی از آن را از روی نقل ابن هشام که از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عایشه روایت کرده را نقل میکنیم و سپس درباره آن نظر میدهیم.
عایشه گوید: «هرگاه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم میخواست سفر کند، میان زنان خود قرعه میزد و هر کدام قرعه به نامش اصابت میکرد او را همراه میبرد. در غزوه «بنیمصطلق» نیز میان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت کرد و مرا با خود همراه برد. در سفرهای رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم قرار بر این بود که هر گاه شتر برای سواری زنی که همراه بود، آماده میشد، زن در میان کجاوه مینشست، آن گاه مردانی میآمدند و پایین کجاوه را میگرفتند و آن را بلند میکردند و بر پشت شتر مینهادند و ریسمانهای آن را محکم میکردند، سپس مهار شتر را میگرفتند و به راه میافتادند.
در مراجعت از غزوه «بنیمصطلق» هنگامی که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نزدیک مدینه رسید، در منزلی فرود آمد، و پاسی از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحیل داده شد و مردم به راه افتادند».
عایشه گوید: «برای حاجتی بیرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندی از دانههای قیمتی ظفار بود و بیآنکه توجه کنم، گردنبندم گسیخته بود و چون به اردوگاه رسیدم، به فکر آن افتادم و آن را نیافتم و مردم هم آغاز به رفتن کرده بودند. پس در پی گردنبند به همانجا که رفته بودم، بازگشتم و پس از جستوجو آن را یافتم. در این میان مردانی که شترم را نگهداری میکردند، آمده بودند و به گمان اینکه در کجاوه نشستهام، آن را بالای شتر بسته و به راه افتاده بودند و من هنگامی به اردوگاه بازگشتم که مردم همه رفته بودند و احدی باقی نمانده بود، پس خود را به چادر خود پیچیدم و در همانجا دراز کشیدم و یقین داشتم که وقتی مرا ندیدند در جستوجوی من برخواهند گشت».
عایشه میگوید: «به خدا قسم! در همان حالی که دراز کشیده بودم، صفوان بن معطل سلمی که برای کاری از همراهی با لشکر بازمانده بود، بر من گذر کرد. چون مرا دید، بالای سر من ایستاد و (چون پیش از نزول آیه حجاب مرا دیده بود) مرا شناخت و گفت:( إنّا لله وَ إنّا إلَیْهِ راجِعُون ) همسر رسول خداست که تنها مانده است. سپس گفت: خدای تو را رحمت کند، چرا عقب ماندهای؟ اما من به وی پاسخ ندادم. سپس شتری را نزدیک آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر ایستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزدیک آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستوجوی اردو به راه افتاد. اما سوگند به خدا که نه ما به مردم رسیدیم و نه آنها از نبودنم در کجاوه باخبر شدند، تا بامداد فردا که اردو در منزل دیگر پیاده شدند و ما هم به همان وضعی که داشتیم رسیدیم. دروغگویان زبان به بهتان گشودند و گفتند آنچه گفتند و اردوی اسلام متشنج شد. اما من به خدا قسم بیخبر بودم.
سپس به مدینه رسیدم و چیزی نگذشت که سخت بیمار شدم و با آنکه رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، پدر و مادرم از بهتانی که نسبت به من گفته بودند به من چیزی نمیگفتند، اما میفهمیدم که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و مانند گذشته که هرگاه بیمار میشدم، بسیار تفقد و دلجویی میکرد، در این بیماری لطف و عنایتی نشان نداد و هرگاه نزد من میآید، از مادرم که مشغول پرستاری من بود، میپرسید که بیمار شما چطور است؟ و بیش از این احوالپرسی نمیکرد. تا آنجا که روزی گفتم: ای رسول خدا! کاش مرا اذن میدادی که به خانه مادرم میرفتم و مرا همانجا پرستاری میکرد. فرمود: مانعی ندارد. پس به خانه مادر رفتم و از آنچه مردم گفته بودند، بهکلی بیخبر بودم، تا اینکه پس از متجاوز از بیست روز، بهبود یافتم و شبی با ام مسطح دختر ابیرهم بن مطلب بن عبد مناف (که مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابیبکر بود)، برای حاجتی بیرون رفتم و در بین راه پای او به چادرش گیر کرد و به زمین خورد و گفت: خدا «مسطح» را بدبخت کند. گفتم:
به خدا قسم به مردی از مهاجرین که در بدر حضور داشته است، بد گفتی. گفت: ای دختر ابیبکر مگر خبر نداری؟ گفتم: چه خبر؟ پس قصه بهتانی که درباره من گفته بودند را به من گفت. گفتم: راستی چنین حرفی بوده است؟ گفت: آری! به خدا قسم که چنین گفتهاند».
عایشه میگوید: «به خدا قسم! دیگر نتوانستم به دنبال کاری که داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان میگریستم که میپنداشتم گریه جگرم را خواهد شکافت. پس به مادرم گفتم: خدا تو را بیامرزد، مردم چنین سخنانی میگویند و تو به من هیچ نمیگویی؟ گفت: دختر جان! اهمیت مده، به خدا قسم که اتفاق میافتد زنی زیبا در خانه مردی باشد که آن مرد او را دوست میدارد و اگر هووهایی هم داشته باشد، آنها و دیگران درباره وی چیزهایی میگویند».
بعد از نزول آیات سوره نور، پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «ای عایشه! تو را بشارت باد که خدا بیگناهی تو را نازل کرد»، گفتم: «خدا را شکر».
پس رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بیرون رفت و برای مردم خطبه خواند و آیات نازل شده (آیههای ۱۱- ۲۷ سوره نور) را برای آنها تلاوت فرمود و سپس دستور داد تا مسطح بن اثاثه، حسان بن ثابت، حمنه دخترجحش (خواهر زینب) که به صراحت بهتان زده بودند را حد زدند».
به روایت ابن اسحاق: «بعدها معلوم شد که صفوان بن معطل سلمی مردی ندارد و نمیتواند با زنان آمیزش کند. او در یکی از غزوات اسلامی به شهادت رسید. نوشتهاند که صفوان بن معطل هنگامی که از گفتار بهتان آمیز حسان بن ثابت و دیگران باخبر شد، روزی سر راه بر حسان گرفت و شمشیری بر وی فرود آورد و او را مجروح ساخت و رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر کند و در مقابل، نخلستانی به او داد و نیز، کنیزی مصری به نام سیرین که عبد الرحمان بن حسان از وی تولد یافت».
در پشیمانی و معذرتخواهی از آنچه حسان بن ثابت در این پیشامد گفته بود، اشعاری وجود دارد که ابن اسحاق آنها را نقل میکند. درباره حدی که بر حسان، مسطح و حمنه جاری شده نیز، اشعاری گفتهاند.
این خلاصه داستانی بود که طبق روایتهای اهل سنت که در بیش از پانزده حدیث نقل شده و سند همه آنها نیز به خود عایشه میرسد.
ولی طبق روایتهای دیگری که در کتابهای حدیثی شیعه وارد شده، آیه افک درباره کسانی نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زده و با کمال بیشرمی گفته بودند که ابراهیم، فرزند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم نیست و فرزند «جریح قبطی» است. جریح، نام غلامی بود که مقوقس حاکم مصر، او را همراه ماریه، برای رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرستاد و چون آن غلام با ماریه همزبان بود و همچنین طبق پارهای از روایتها، بستگی نزدیکی با ماریه داشت، نزد وی رفت و آمد میکرد.
در بسیاری از روایتها نام کسی که این تهمت را زده بود نیز ذکر کردهاند که برای اطلاع بیشتر، میتوانید به پاورقی «بحارالانوار» مراجعه نمایید.
در ادامه به روایتهای محدثان شیعه که معتبرتر و از جهاتی صحیحتر است، اشاره میکنیم:
۱ - سوره نور که شامل آیه افک است، در سال نهم هجرت نازل شد، چنانکه آیههای صدر این سوره نیز، بدان گواهی دهد و در همان سال نیز، ابراهیم فرزند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم از دنیا رفته و تهمت زننده نیز، در همان سال این گفتار ناهنجار را به خیال خود برای تسلیت رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم بر زبان جاری کرده است، ولی جنگ «بنیمصطلق» همانگونه که شنیدید، در سال ششم اتفاق افتاده است!
۲ - در این روایتها آمده که صفوان بن معطل، مردی نداشته است، در صورتی که ابن حجر در شرح حال او نوشته که او زن داشت و همسرش را کتک زد و آن زن شکایت صفوان را به نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برد
۳ - و نیز در این روایتها آمده بود که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم برای راضی کردن حسان بن ثابت، کنیزی به نام سیرین بدو داد. در صورتی که سیرین نام کنیزی است که همان مقوقس، در سال هفتم یا هشتم او را برای رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرستاد، چنانکه ارباب تراجم نوشتهاند.
۴ - گذشته از اینها، خود این مطلب که نگهبانان هودج عایشه، هنگام بستن آن بر شتر، نفهمند که عایشه در آن نیست، بسیار بعید به نظر میرسد و پذیرفتن آن مشکل است و بعیدتر از آن، بردن عایشه در این سفر است.
۵ - این مطلب نیز که رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم در هر سفری که میرفت، یکی از زنان خود را با قید قرعه به همراه خود میبرد مورد بحث و تحلیل و قابل خدشه است. در ظاهر این مطلب به جز از عایشه و در حدیث دیگری نقل نشده و به گفته مؤلف کتاب «سیره النبیصلىاللهعليهوآلهوسلم » بعید نیست که این گفتار نیز، ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پیامبر گرامیصلىاللهعليهوآلهوسلم بوده که پیوسته سعی میکردند رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم را مردی شهوتران و زندوست معرفی کنند!! تا آنجا که ثابت کنند: در جنگها نیز، که مردان مسلمان در فکر جانبازی و شهادت در راه اسلام و مکتب بودند، آن حضرت، از زنان و لذت بردن از آنها بینیاز نبوده و خودداری نمیکرده است علاوه بر این، سند «افک»، طبق نقل مورخان و راویان اهل سنت، همهجا به خود عایشه میرسد، که این هم مسئلهبرانگیز و خدشهساز است.
وفات ماریه
ماریه، پس از وفات پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم پنج سال زندگی کرد و غیر از خواهرش سیرین، با کس دیگری مراوده نداشت و جز برای زیارت قبر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و فرزندش ابراهیم در بقیع، از خانه خارج نمیشد. وفات او در سال ۱۶ هجری در زمان خلافت عمر بن خطاب اتفاق افتاد و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
مریم العذراء
اشاره
( وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ ) (آلعمران: ۴۲)
و [به یاد آورید] هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان، برتری داده است.
مریم کیست؟
اشاره
مریم دختر عمران، از اولاد سلیمان بن داود است(۱). عمران و حنّا، صاحب اولاد نمیشدند، زیرا حنّا نازا بود. حنّا بسیار بچه دوست میداشت و بسیار دعا میکرد که خدا به او کودکی عطا نماید، زیرا میخواست چشمش به حضور و جمال کودک روشن شود. هنگامی که حنّا زنی را میدید که کودکش را در آغوش دارد، یا پرندهای را میدید که به جوجههایش غذا میدهد، رغبتش به داشتن فرزند بیشتر
__________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم مریم العذراء.
میشد. با اینکه میل بسیاری به داشتن بچه داشت، دیگر از بچهدار شدن ناامید شده بود. حنّا حاضر بود تمامی داراییاش را بدهد، ولی صاحب فرزندی شود که او را یکبار ببیند و صورتش را ببوسد.
روز به روز با بالا رفتن سنش، امید به بچهدار شدن در او کمرنگتر میشد. با ناله و زاری فراوان، به درگاه پروردگار زمین و آسمان پناه برد و به او توسل جست و با حالت خضوع و خشوع کامل نذر کرد که چنانچه خداوند به او فرزندی بدهد، او را وقف بیتالمقدس خواهد نمود، تا در آنجا به خدمت بپردازد:
( إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ) (آل عمران: ۳۵)
آنگاه که همسر عمران گفت: پروردگارا! آنچه در شکم دارم نذر تو کردم، آزاد برای [خدمت خانه] تو، پس از من بپذیر که تویی شنوای دانا.
خداوند دعای او را اجابت کرد و آنچه را خواسته بود به او داد. حنّا شبی ناگهان در وجودش تکان خوردن کودکی را احساس کرد. دنیا پیش چشمش روشن شد و ناراحتیهایش از بین رفت و خنده بر لبانش نقش بست. صبح زود با گشادهرویی در برابر همسرش عمران نشست و آنچه در وجودش میگذشت را بر او شرح داد. عمران در حالی که بسیار خوشحال و متعجب بود، به سخنان همسرش گوش میداد. از شدت شادیای که پس از مدتها رنج و ناراحتی به آنها رو آورده بود، چشمانش پر از اشک شد. ولی افسوس که عمرش کفاف نداد که کودکش را ببیند. شادمانی وجود کودک در خانه عمران، به خاطر مرگ عمران به ناراحتی و اندوه تبدیل شد. وقتی عمران وفات یافت، اشک ماتم و حسرت بر چهره حنّا باریدن گرفت. هنگام بیماری عمران، حنا از خدا میخواست که فقط آنقدر به او عمر دهد که بتواند کودکش را ببیند، ولی قضای خدا رسیده بود و هیچکس نمیتوانست آن را بازگرداند. با مرگ عمران، حنّا بسیار افسرده و غمگین شد. او آرزوهایش را بر باد رفته میدید، ولی به رحمت خداوند امیدوار بود و اطمینان داشت که خداوند توان تحمل همه سختیها را به او خواهد داد.
سرانجام لحظه موعود فرا رسید و کودک حنّا که دختر بود، به دنیا آمد. حنّا امید خود را از دست رفته میدید. در صورتی که خواست خداوند چیز دیگری بود. چنانکه خداوند در قرآن فرموده است:
( فَلَمّا وَضَعَتها قالَت رَبِّ انّی وَضَعتُها انثی وَ اللهُ أعلَمُ بِما وَضَعَت وَ لَیسَ الذَّکَرُ کَالانثی وَ انّی سَمَّیتُها مَریَمَ وَ انّی اعیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ ) (آل عمران: ۳۶)
هنگامی که وضع حمل نمود، گفت: خدایا من دختر به دنیا آوردم و خدا داناتر است به آنچه به دنیا آورده و دختر مثل پسر نیست و من مریم نامیدمش و او و فرزندانش را از شرّ شیطان رانده شده به تو میسپارم.
حنّا بسیار ناامید شده بود، چون نذر کرده بود که کودکش را برای خدمت به معبد بفرستد، ولی کودک او دختر بود و پیش از او هیچ دختری در معبد خدمت نکرده بود و در اصل، دختران اجازه آن را نداشتند که به معبد جهت خدمت بروند. حنّا درمانده بود که چه کند، از طرفی نذری داشت که باید ادا میکرد و از طرفی در عمل چنین چیزی ممکن نبود. ابرهای اندوه و یأس زندگی حنّا را آکندند، اما خداوند بر ضعف او رحمت آورد و دعای او را مستجاب و هدیهاش را قبول و نعمتش را بر او تمام کرد، زیرا دخترش را به عنوان نذر از او پذیرفت.
( فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبولٍ حَسَنٍ وَ انبَتَها نَباتًا حَسَناً ) (آل عمران: ۳۷)
خداوند مریم را به نیکویی پذیرفت و او را به بهترین نحو پرورش داد.
هنگامی که مریم فهمید خداوند به او نظر کرده و او را برای تکریم و نعمت دادن برگزیده، خود خرقه مقدس خدمت را پوشید و به سمت بیتالمقدس رفت. کسانی که در بیتالمقدس بودند و میدانستند که مریم نذر خداوند است و به نوعی نظر کرده خداوند است، برای اینکه کفالت و تربیت او را بپذیرند، با هم به رقابت پرداختند و از همه بیشتر، زکریای نبی مایل بود که مریم را تحت تکفل و تربیت خود بگیرد. از طرفی زکریا، شوهر خاله مریم بود و مورد اطمینان همدیگر بودند. بحث و جدل بر سر بر عهده گرفتن کفالت مریم، بالا گرفت و هر کدام برای خود دلایلی میآوردند که محقتر و شایستهتراند به اینکه مریم را کفالت کنند، زیرا میخواستند به این وسیله، به خدا نزدیکتر شوند، چون میدانستند که مریم کودکی مبارک و شایسته است که اینک نذر خداوند شده است.
سرانجام قرار شد تا قرعهکشی کنند تا به نام هر کسی افتاد، او کفالت مریم را به عهده بگیرد. قرعهکشی انجام شد و قرعه به نام زکریا افتاد و اینگونه خداوند زکریا را کفیل مریم قرار داد. هرگاه زکریا بر مریم وارد میشد، او را در محراب مییافت. زکریا برای فراهم نمودن اسباب راحتی مریم، او را از نظر مردمان دور کرد و خود به تنهایی کارهای مریم را انجام میداد و ممنوع کرده بود که غیر از خودش کسی به اتاق مریم برود. زکریا بسیار شادمان بود از اینکه کفالت مریم را به عهده گرفته و خیلی دوست داشت، هر طور که میتواند اسباب خوشبختی مریم را فراهم سازد. مدتی به همین منوال گذشت، تا اینکه روزی که به دیدار مریم رفته بود، چیز عجیبی دید که حیرت او را برانگیخت. زکریا ممنوع کرده بود که کسی به اتاق مریمعليهاالسلام رفت و آمد کند، ولی وقتی خود وارد اتاق مریم شد، او را دید که نماز میخواند و ظرفی پر از غذا در نزد اوست، غذاهایی که هیچ شباهتی به غذاهای دنیایی نداشت، با تعجب پرسید: «مریم چه کسی اینها را برای تو آورده؟» مریم گفت:
( هُوَ مِن عِندِ اللهِ إنَّ اللهَ یَرزُقُ مَن یَشآءُ بِغَیرِ حِسابٍ ) (آلعمران: ۳۷)
این از طرف خداوند است و خداوند هر که را بخواهد بیحساب روزی خواهد داد.
زکریا دانست که خدا تقدیر بزرگی برای مریمعليهاالسلام رقمزده و او را به منزلتی ورای آنچه که مردمان میپندارند، اختصاص داده است و دریافت که او برگزیده زنان عالم است، چون آثار بزرگی و منزلت را در وجود او میدید.
زکریا با دیدن مریم، داغ دلش تازه شد و در دل آرزو کرد که ای کاش خداوند، کودکی چون مریم به او میداد. زکریا رو به سوی خداوند آسمانها و زمین آورد و با او به راز و نیاز پرداخت و از خدا خواست که بر او منت نهاده نعمتش را بر او تمام کند و کودکی به او عطا نماید. او گفت:
( رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقِیًّا* وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی وَ کانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا* یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّ ) (مریم: ۴- ۶)
پروردگارا! همانا سست شد استخوانم و سرم از پیری سپید شد و از خواندن نام تو بیبهره نبودهام و من پس از خود از خویشاوندانم [نسبت به حفظ آیین تو] میترسم و همسرم زنی نازاست، مرا از نزد خود فرزندی ببخش که هم از من ارث برد و هم از خاندان یعقوب ارث برد و ای پروردگار من! او را پسندیده گردان.
آرزوی او برآورده شد. خداوند دعای او را مستجاب و آنچه خواسته بود را به او عطا کرد.
( فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ ) (آل عمران: ۳۹)
پس فرشتگان بانگ زدند بر او در حالی که وی به نماز در محراب ایستاده بود که خدا تو را مژده میدهد به یحیی، که کلمه خدا را تصدیق میکند و بزرگوار و خویشتندار و پیامبری از شایستگان است.
مریم بزرگ و بزرگتر میشد و ایمان و تقوایش هر روز محکمتر میگشت. او در بیتالمقدس مانده بود و عبادت خدا را میکرد و خداوند نیز، برای او روزی میفرستاد.
ولادت عیسی
روزی مریمعليهاالسلام همچون گذشته مشغول عبادت بود که ناگهان راهبی بر او وارد شد که پیش از آن سابقهای نداشت. مریم بسیار ترسید. فرشتهای که از آسمان نازل شده بود و چهرهاش چون بشر بود، در برابر او ایستاد. مرد دارای چهرهای آرام و متین بود. مریم که بسیار ترسیده بود، به خدا پناه برد چرا که فکر کرد نکند، او مردی فاسق است و نیت بدی نسبت به او که زنی عفیفه و پاکدامن است، دارد، اما فرشته، آرامش را به او برگرداند و آنقدر با آرامش با او صحبت کرد که اندوه او را برطرف و ترسش را از بین برد و قدرت تکلم که بر اثر ترس از بین رفته بود را به او بازگرداند. فرشته گفت: «نترس! من فرشته خدا هستم، تا ببخشم تو را پسری پاک».
مریمعليهاالسلام سکوت را شکست و گفت:
( أَنَّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا ) (مریم: ۲۰)
چگونه مرا پسری باشد با اینکه دست بشری به من نرسیده و بدکاره هم نبودهام؟
فرشته جواب داد:
( رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ کانَ أَمْراً مَقْضِیًّا ) (مریم: ۲۱)
پروردگارت گفته که این کار بر من آسان است و او را برای مردم نشانهای قرار دهیم و رحمتی باشد از سوی ما و این امری است پایان یافته.
پس از رفتن فرشته، مریم باحالتی نگران نشست و به آنچه شنیده بود، فکر کرد. ترس تمام وجود او را فراگرفت. فکر میکرد مردمی که او را دختری پاکیزه میدانند، چه خواهند گفت و چگونه او تحمل کند که فرزندی بدون آنکه ازدواج کرده باشد، به دنیا آورد. این افکار، اضطراب و ترس را بر جان مریمعليهاالسلام چیره ساخت.
پس از آن روز، مریم میخواست تنها باشد و کمتر با مردم مراوده کند. اندوه و ترس، بر او غلبه یافته بود و همواره در حال فکر کردن به این راز بزرگی بود که تمامی جانش را آکنده بود. ماهها از پی هم میگذشت و اندوه و درد مریم بیشتر میشد. لب به هیچ غذا و نوشیدنی نمیزد. سرانجام بیتالمقدس را ترک گفت و به ناصره محل تولدش بازگشت و در خانه پدریاش و دور از چشم مردم، خود را مخفی کرد، تا مبادا با دیدن او رازش برملا شود و مردم درباره او زبان به گفتن سخنان ناشایست بگشایند.
سرانجام، زمان وضع حمل نزدیک شد و او احساس کرد که باید کودکش را به دنیا آورد. ناچار از شهر دور شد و در سرزمینی خشک، به تنه خشک نخل خرمایی پناه برد، بدون آنکه کسی در کنار او باشد و او را یاری دهد و یا دردهایش را تسکین بخشد. طولی نکشید که کودک به دنیا آمد و دردهای او تسکین یافت. مریمعليهاالسلام با حسرت به کودکش نگاه کرد و گریست و آرزو کرد که ای کاش میمرد و این روز را نمیدید که بدون همسر، صاحب فرزندی شود. قرآن میفرماید: مریم در آن حالت وضع حمل گفت:( یا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا ) «ای کاش پیش از این مرده و یکسره فراموش شده بودم» (مریم: ۲۳).
ترس مریمعليهاالسلام بیشتر شده بود، او نمیدانست چه کند، حیران در کار خویش مانده بود و تنها اشک میریخت، تا اینکه کودکش با او سخن گفت:( أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا ) «اندوهگین نباش که پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است» (مریم: ۲۴) و آب از زیر پای مریم جاری شد.
دستور آمد:( فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً ؛) «پس بخور و بنوش و چشم روشن دار» (مریم: ۲۶).مریمعليهاالسلام میگوید: پس، از آن آب خوردم تا نیروی رفتهام بازگشت و نوشیدم و چشمم روشن شد و قلبم مطمئن گردید، وقتی که دیدم قدرت خداوند چگونه آن تنه نخل خشک شده را سبز کرد و جانم شاداب شد، به آنچه خداوند به من عطا کرد، از آن آبی که در آن سرزمین خشک جاری کرد».
همین معجزه، دلیلی محکم بر دوری مریم از هرگونه گناه و برهانی آشکار بر پاکی او و نشانهای روشن بود که ادعای عیبجویان را باطل میکرد. اما مریمعليهاالسلام برای دفع تهمت از خود و بازگشت به زادگاهش، احتیاج به دلیل محکمی داشت تا آن را در برابر مردمان عیبجو، ارائه دهد. او نمیدانست چگونه به شهر بازگردد که یکباره سفیر وحی بر او نازل شد و گفت:
( فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ احَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ اکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا ) (مریم: ۲۶)
پس اگر کسی از آدمیان را دیدی، بگو: من برای خداوند مهربان روزه نذر کردهام و امروز با هیچ بشری سخن نخواهم گفت.
مریم مطمئن شد و با تمام توان و توکل به خداوند به سوی شهرش بازگشت. خبر بازگشت مریمعليهاالسلام آن هم با کودکی در آغوش، در شهر پیچید. کسانی که روزی، مریمعليهاالسلام را پاک میدانستند، زبان به شماتت او گشودند و شروع به طعنه و تخطئه او کردند و عزت و آبرومندی و اصالت خانوادهاش را به او متذکر شدند:
( فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا* یا اخْتَ هارُونَ ما کانَ ابُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ امُّکِ بَغِیًّا ) (مریم: ۲۷- ۲۸)
پس در حالی که او را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد. گفتند: ای مریم! به راستی چیز ناپسندی آوردهای. ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زنی بدکاره.
مریمعليهاالسلام سخنی نگفت و گره از زبانش برنداشت و سکوت اختیار کرد. سپس اشاره کرد به کودک که از او سؤال کنید. آنها از این حرکت مریمعليهاالسلام متعجب شدند و او را مسخره کردند. خداوند زبان کودک را گشود و به حنجره او صدا بخشید و بدینوسیله کرامت خود را بر مریمعليهاالسلام و کودکش کامل کرد. لبهای کودک تکان خورد و آشکارا خطاب به آن قوم انکارکننده گفت:
( إِنِّی عَبْدُ اللهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا* وَ بَرًّا بِوالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّاراً شَقِیًّا* وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا؟ ) (مریم: ۳۰- ۳۳)
من بنده خدا هستم، او به من کتاب داد و مرا پیامبر قرار داده است و مرا مبارک ساخت هر جا که باشم و تا زندهام مرا به نماز و زکات سفارش کرده است. و مرا نسبت به مادرم نیکوکار کرده و زورگو و نافرمانم نگردانیده است و درود بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم.
عیسیعليهالسلام با این سخنان، زبان بدگویان را بست و از مادرش رفع اتهام نمود و دیگر حاجتی نبود که مریم خود برهان آنها را باطل کند. خداوند دروغگویان را بدینوسیله رسوا کرد و او را به پیامبری برانگیخت. این خود نشانهای آشکار بر بیگناهی مریمعليهاالسلام و معجزهای دال بر پاکی او بود، زیرا در این سن، به عیسیعليهالسلام قدرت تکلّم داد که دیگران از آن درماندند.
این خبر که کودک مریم در گهواره سخن میگوید، در شهر پیچید و همه دانستند که این مادر و فرزند، مقام والایی دارند و این کودک مانند سایر کودکان نیست. عیسیعليهالسلام مانند سایر کودکان، روز به روز بزرگتر میشد و از همان ابتدا، آثار نبوت بر چهره او نمایان بود. عیسیعليهالسلام به همراه مادرش مریم، در بیتالمقدس ساکن شد. دوازده ساله بود که به دیگران درس میداد و با برهان و دلایل محکم مسائل علمی مردم را حل میکرد و آنها را از گمراهی نجات میداد. عیسیعليهالسلام بیشتر عمرش را در «ناصره» و «بیتالمقدس» در درس و بحث گذراند. سیساله بود که همراه مادرش به ناصره بازگشت و در این سال، روحالامین بر او نازل شد و بشارت نبوت او را آورد و بدین ترتیب، رسالت خود را آغاز کرد.
در عظمت و بزرگی مریمعليهاالسلام همین بس که رسول اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم میفرماید: «بهترین زنان عالم چهار تناند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه:».
میمونه، دختر حارث
اشاره
( وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها خالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ ) (احزاب: ۵۰)
زن با ایمانی که خود را به پیامبر ببخشد [و مهری برای خود نخواهد] چنانچه پیامبر بخواهد او را به همسری برگزیند، اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان.
شأن نزول آیه
این آیه درباره زنی نازل شد که تقاضای خود مبنی بر علاقه به زندگی کردن با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را بر ایشان عرضه کرد. خداوند طبق این آیه، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را مخیر کرد که اگر دوست داشته باشد، میتواند آن زن را به همسری خویش درآورد.(۱)
__________________________________-
۱- نساء فی القرآن الکریم میمونه بنت الحارث.
میمونه کیست؟
اشاره
این زن، میمونه دختر حارث بن حزن بن بجیر بن هزم بن رویبه بن عبدالله بن هلال بن عامر بن صعصعه هلالیه بود. نامش در ابتدا «بره» بود که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ، او را میمونه نامید.
او خواهر زینب، دختر خزیمه هلالیه عامریه (همسر رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امّفضل (همسر عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اسماء دختر عمیس خثعمیه (همسر جعفر بن ابیطالب که از او صاحب فرزندی به نام عبدالله شد. او پس از جعفر، با ابابکر ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام محمد شد و پس از او، با علی بن ابیطالبعليهالسلام ازدواج کرد و از ایشان صاحب فرزندی به نام یحیی شد) و سلمی دختر عمیس (همسر حمزه بن عبدالمطلب که از ایشان صاحب دختری به نام امامه شد) بود. مادرشان هند دختر عوف بن زهیر بن حرث بود که در بین مردم، پیرزن محترم نامیده میشد، زیرا دامادان او مردان بزرگی چون: رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، حمزه، علی بن ابیطالب، جعفر بن ابیطالب و عباس بن عبدالمطلب بودند. میمونه اولین زنی بود که پس از خدیجهعليهاالسلام ایمان آورد.
او در زمان جاهلیت، با مسعود بن عمرو بن عمیر ثقفی ازدواج کرد که پس از مدتی از او جدا شد. پس از او با ابَی رهم بن عبدالعزی عامری ازدواج کرد که او پس از مدتی درگذشت. در آن زمان او ۲۶ ساله بود.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در پی انعقاد صلح حدیبیه در سال ششم هجری، تصمیم گرفت که به سفر عمره برود و به اصحاب فرمود که برای رفتن آماده شوند. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بر شتر سوار شد و هزار نفر از مهاجر و انصار نیز به شوق زیارت خانه خدا در پی ایشان روان شدند. در میقات، همگان شروع به گفتن تلبیه کردند، طوری که صدای تکبیر مسلمانان دشت را پر کرد. این اولین باری بود که مهاجران و انصار، دوشادوش هم به سوی مکه میرفتند. پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم و مسلمانان، شادمان و تکبیرگویان وارد مکه شدند. خداوند میفرماید:
( لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیباً ) (فتح: ۲۷)
خداوند آنچه را به پیامبرش در رؤیا نشان داد، به حق راست گفت؛ به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام میشوید در نهایت امنیت و در حالی که سرهای خود را تراشیده یا کوتاه کردهاید و از هیچ کس ترس و وحشتی ندارید؛ ولی خداوند چیزهایی را میدانست که شما نمیدانستید [و در این تأخیر حکمتی بود]؛ و قبل از آن، فتح نزدیکی [در خیبر بر شما] قرار داده است.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و اصحابش سال ششم هجری به مکه آمده بودند که موفق به زیارت خانه کعبه نشدند. طبق معاهده حدیبیه که بین پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم و قریش منعقد شد، پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بایستی در آن سال برمیگشت و سال بعد همراه مسلمانان به مکه میآمد، آن هم با سلاح در غلاف. پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در سال هفتم هجری همراه مسلمانان وارد مکه شدند و سه روز در مکه ماندند.
در مدت اقامت پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم در مکه زنی بود که آرزوی ازدواج با حضرت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم را داشت و هیچ چیز مانع از آن نبود که او بردباری خود را کنار گذارد و عشقش را به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ابراز دارد. وی نزد خواهرش امّفضل رفت و آرزوی خود مبنی بر عشق به پیامبر و ازدواج با ایشان را به خواهر گفت.
امّ فضل نزد همسرش عباس، عموی پیامبر رفت و آنچه را از خواهرش بره شنیده بود را به او گفت. عباس هم به سوی برادرزادهاش آمد و درخواست ازدواج بره را با ایشان مطرح کرد. خداوند این آیه را همان لحظه- درباره این زن و خواستهاش- بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نازل کرد:
( وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ إِنْ ارادَ النَّبِیُّ انْ یَسْتَنْکِحَها خالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ ) (احزاب: ۵۰)
زن با ایمانی که خود را به پیامبر ببخشد [و مهری برای خود نخواهد] چنانچه پیامبر بخواهد او را به همسری برگزیند، اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان.
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم آنچه خداوند به او گفته بود را با عباس در میان گذاشت و موافقت خود را ابراز فرمود. عباس خوشحال و خندان به سوی همسرش بازگشت و این خبر را به همسرش داد: «همانا رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم درخواست بره را پاسخ فرموده و حاضر است با او ازدواج کند و چه عزتی بالاتر از این برای بره، که به عقد پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم درآید و به همسری ایشان مفتخر گردد».
سه روز ماندن در مکه، طبق صلح حدیبیه به پایان رسیده بود. قریش مأمورانی نزد رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم فرستادند و به ایشان یادآوری کردند که باید طبق عهدنامه، از مکه خارج شود. رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم به ایشان فرمود: «چه ضرر دارد که من در شهر شما عروسی کنم و ولیمه و غذایی به شما بدهم». آنها گفتند: «ما نیازی به غذا و میهمانی تو نداریم. هر چه زودتر از شهر ما خارج شو».
پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم طبق قرارداد حدیبیه و برای وفای به عهد و پایبندی به صلحنامه، از مکه خارج شد و به مسلمانان دستور داد که همراه ایشان از مکه خارج شوند و ابورافع (غلام خویش) را در مکه گذاشت تا بره را در منطقه «سرف»، منطقهای نزدیک «تنعیم»، به پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم برساند.
مراسم ازدواج و زفاف رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و بره در سرزمین سرف و در شوّال سال هفتم هجری اتفاق افتاد. پس از آن رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم و اصحاب، به سوی مدینه بازگشتند و در همانجا بود که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم نام او را از بره به میمونه تغییر داد، زیرا ازدواج با او در بهترین و مناسبترین زمان، یعنی وقتی که پیامبر پس از هفت سال برای اولین بار وارد مکه شد، اتفاق افتاد و به این وسیله قلب مسلمانان شاد شد.
میمونه مانند دیگر همسران پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به خانه ایشان وارد شد و به خاطر تقرّب به رسول خداصلىاللهعليهوآلهوسلم ، به عزت و جلال رسید. او برخلاف برخی از زنان پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم همچون عایشه و حفصه، زن حسودی نبود و به هووهایش آزار نمیرساند.
در برخی از تواریخ آمده: «هنگامی که زمان وفات پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم فرا رسید و بیماری ایشان شدت یافت، ایشان در خانه میمونه بودند و در روز وفات به خواست ایشان، او را به خانه دیگری منتقل کردند و میمونه برای رضایت پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم به این امر رضا داد، زیرا میمونه اخلاق بسیار نیکویی داشت و به پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم عشق میورزید.
میمونه پس از وفات نبی اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم ، پنجاه سال زنده بود و در تمام این مدت، عمرش را در پرهیزگاری و تقوا گذراند.
میمونه از پیامبر اکرمصلىاللهعليهوآلهوسلم ، چهل و شش حدیث روایت کرده است و راویان حدیث او عبدالله بن عباس و یزید بن اصم و تعدادی از تابعین بودهاند.
زنان بسیاری بودند که آرزوی ازدواج با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم را داشتند، از جمله لیلی دختر خطیم که خواهر قیس بن خطیم بن عدی بن عمرو بن سواد بن ظفر بن حارث بن خزرج بن عمرو بود که خود را بر پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم عرضه داشت، ولی پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم با او ازدواج نکرد و او را به ازدواج مسعود بن اوس بن سواد بن ظفر درآورد. دیگری امّشریک، که نامش غزیه دختر جابر بن حکیم بود که پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم راضی نشد با او ازدواج کند و او هم تا پایان عمر ازدواج نکرد. زن دیگر، خوله دختر حکیم بود که آرزو داشت با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج کند و خداوند به پیامبرش فرمان داد:
( تُرْجِی مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشاءُ ) (احزاب: ۵۱)
[نوبت] هر یک از همسرانت را بخواهی میتوانی به تأخیر اندازی و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی.
پیامبر نیز، شراف دختر خلیفه که خواهر دحیه کلبی بود را خواستگاری کرد و در این میان، خوله دختر حکیم درگذشت و پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم از این درخواست صرفنظر کرد. از بین این زنان، تنها میمونه دختر حارث بود که خداوند درباره او چنین فرمود:
( وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ إِنْ ارادَ النَّبِیُّ انْ یَسْتَنْکِحَها خالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ ) (احزاب: ۵۰)
زن با ایمانی که خود را به پیامبر ببخشد [و مهری برای خود نخواهد] چنانچه پیامبر بخواهد او را به همسری برگزیند، اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان.
وفات میمونه
میمونه در سال ۶۱ هجری زمانی که هشتاد ساله بود، درگذشت. میمونه به هنگام مرگ، وصیت کرد که در سرزمین سرف، جایی که با پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج کرد، او را به خاک بسپارند و طبق وصیتش او را در سرف به خاک سپردند.
هاجر
اشاره
( رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ ) (ابراهیم: ۳۷)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند، تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده، شاید آنها شکر تو را به جای آورند.
شأن نزول آیه
این آیه، درباره حضرت ابراهیمعليهالسلام و خانوادهاش هاجر و اسماعیل نازل شده است. هنگامی که ابراهیمعليهالسلام مجبور شد تا هاجر و اسماعیل را در سرزمینی خشک و بیآب و علف، به امان خدا رها کند، سر به آسمان برداشت و اینگونه در حق خانوادهاش دعا کرد و خداوند دعای او را در قرآن کریم یادآوری میکند.(۱)
هاجر که بود؟
نام او هاجر و از سرزمین قبط واقع در مصر بود. از نسب او جز اینکه در سرزمین بزرگ قبط متولد شده، آگاهی بیشتری نداریم.
در داستان ساره اشاره شد که هاجر، به دست فرعون مصر، سنان بن علوان بن عبید بن عویج بن عملاق بن لاود بن سام بن نوح، به ساره اهدا شد و گفتیم که ابراهیمعليهالسلام پس از آنکه در مصر متحمل آزار و اذیت شد، همراه ساره و خدمتکارش هاجر، به فلسطین مهاجرت کرد.
پس از مهاجرت به فلسطین، هاجر و ساره را در آنجا اسکان داد و خود به میان خاندانش رفت، تا شاید بتواند آنها را به دین خود دعوت کند و شاید عده کمی به او ایمان آورند.
ساره، صاحب فرزند نمیشد و از اینکه همسر وفادارش، بدون نسل میماند بسیار ناراحت بود، از خود ساره هم، امید فرزندی نمیرفت. از این رو، به ابراهیمعليهالسلام پیشنهاد داد تا با کنیزشان هاجر
_________________________________
۱- نساء فی القرآن الکریم هاجر.
ازدواج کند، زیرا او زنی بزرگوار و پاکدامن بود. ساره میخواست با این ازدواج، ابراهیم و هاجر صاحب فرزند شوند و از این راه، چشم آنها به دیدن کودکی روشن و زندگی این خانواده پر از شادی و خوشبختی شود. ابراهیم درخواست ساره را پذیرفت، هاجر نیز به این ازدواج رضا داد و آن دو با یکدیگر ازدواج کردند.
نه ماه از ازدواج ابراهیمعليهالسلام و هاجر گذشته بود که هاجر، پسری پاکیزه به نام اسماعیل به دنیا آورد. ابراهیم بسیار شاد و چشمانش به وجود اسماعیل روشن شد و ساره از شادی ابراهیم شاد بود. اما پس از مدتی حسادت بر وجود ساره غلبه کرد و شادی او به ناراحتی و اندوه تبدیل شد، به طوری که این ناراحتی به طور کامل از چهره و رفتار او قابل تشخیص بود. ساره خواب و خوراک را بر خود حرام کرد و ابرهای دلتنگی بر وجودش چیره شد. دیگر تحمل دیدن آن کودک را نداشت و بسیار خود را سرزنش میکرد، زیرا به دست خود، هاجر را به ازدواج ابراهیم درآورده بود، اما دیگر از کرده خود پشیمان بود. هیچ چیز نمیتوانست او را تسکین دهد، غیر از آنکه آن کودک و مادرش از فلسطین بروند، به همین دلیل از ابراهیم خواست تا هاجر و کودکش را به نقطهای دور ببرد؛ آنقدر دور که دیگر ساره، نه آنها را ببیند و نه صدایشان را بشنود. ابراهیم، اطاعت کرد و به خواسته او گردن نهاد، زیرا خداوند به او وحی کرده بود که امید او را برآورد و امر او را اطاعت کند.
ابراهیم چارپایی سوار شد و همراه هاجر و اسماعیل، راهی شد و اراده خداوند راهنمای آنها گردید. آنها در محدوده عنایت الهی حرکت میکردند، سفر آنها به درازا کشید، آنقدر رفتند تا نزدیک محل کنونی کعبه رسیدند و به خواست خداوند در آن سرزمین فرود آمدند و در زیر سایبانی که خود برافراشتند، منزل گزیدند. آن روزها در مکه کسی زندگی نمیکرد. ابراهیم، هاجر و کودکش را همانجا در زمینی خشک و بیآب و علف ساکن کرد. هاجر و اسماعیل، بسیار ضعیف بودند و هیچ زاد و توشهای جز مقدار کمی طعام و مقدار کمی آب همراه نداشتند. اما ایمان به خداوند، قلب آنها را استوار و جانشان را ایمن میکرد. ابراهیمعليهالسلام ، هاجر و جگرگوشهاش اسماعیل را به امان خدا سپرد و خود به سوی ساره بازگشت. هاجر به دنبال او راه افتاد و افسار استر را گرفت و گفت: «ای ابراهیم! کجا میروی، نکند میخواهی ما را در این وادی وحشت و بیآب و علف تنها بگذاری؟» اما ابراهیم هیچ پاسخی نداد. هاجر خواست احساسات ابراهیم را تحریک کند، کودکش را نزد او آورد و اسماعیل را در آغوش ابراهیم گذاشت و به او اشاره کرد و از ابراهیم خواست تا آنها را در میان گرسنگی و تشنگی کشنده تنها نگذارد.
از ابراهیم پرسید: «چه کنم اگر گرگها و حیوانات وحشی به ما حملهور شوند؟ و چگونه تحمل کنم که ببینم فرزندم در زیر آفتاب سوزان و این گرمای دهشتزا کباب شود؟» چشمان هاجر چون ابر میبارید، به این امید که ابراهیم با شنیدن حرفهای او، بر سر لطف آید و آنها را تنها نگذارد و یا با خود ببرد، اما ابراهیم مأمور بود که آنها را در آن سرزمین رها کند، زیرا این امر خدا بود و آیا جز تسلیم و رضا در برابر حکم خدا، چاره دیگری هست؟ گرچه شاید این کار سبب از بین رفتن همسر و فرزندش میشد که در آن صورت، خواست خدا این بود که ابراهیم را اینگونه سخت بیازماید.
ابراهیمعليهالسلام تنها امر خدا را اطاعت کرده بود و عاقبت او خیر و سزاوار دریافت پاداش بود. ابراهیمعليهالسلام ، کودک را به آغوش هاجر بازگرداند و گریان گفت: «هاجر صبر کن، خدایم چنین خواسته». هاجر کودک را به سینهاش چسباند و گفت: «اگر خدا چنین خواسته، پس ما را رها نخواهد کرد».
آری! بنده مؤمن هر طور که باشد، امر خدا را اطاعت میکند، حتی اگر حکمتی در آن امر نبینند. ابراهیم از وداع با فرزندش بسیار غمگین بود و آنقدر اشک ریخت که چشمانش کمسو شد، اما او پیامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم بود و باید بر سختی و دشوارییها صبر میکرد و تسلیم قضا و قدر الهی میشد. بدین ترتیب، ابراهیم رهسپار فلسطین شد و خانوادهاش را در سرزمینی خشک و بیآب و علف تنها گذاشت. او در حق خانوادهاش چنین دعا کرد:
( رَبَّنا إِنِّی اسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ افْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ ) (ابراهیم: ۳۷)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند، تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده، شاید آنها شکر تو را به جای آورند.
هاجر قضای الهی را پذیرفت و سعی کرد با صبر و تحمل روزگار بگذارند. آنها اندک زاد و توشه و آبی که به همراه داشتند را ظرف چند روز خوردند، اما پس از مدتی آذوقه آنها تمام شد و هاجر دچار گرسنگی و تشنگی شد، اگر او تنها بود، این سختیها را به نحوی تحمل میکرد، اما کودک شیرخوارهاش تحمل آن را نداشت. آنها مدت زیادی بود که چیزی نخورده بودند. هاجر نیز شیری نداشت که به کودک بدهد و یا حتی آبی که با آن تشنگیاش را فرو نشاند. گرسنگی و تشنگی و از طرفی گریههای اسماعیل، جگر او را میسوزاند. او از اینکه میدید نمیتواند برای کودک گرسنه و تشنهاش کاری بکند، شروع به گریستن کرد، تا شاید بتواند با اشک چشمانش تشنگی فرزندش را فرو نشاند، ولی حتی اشکی نداشت که بر چشمش جاری شود. او دید که فرزندش چون ماهی بیرون از آب افتاده، از گرسنگی و تشنگی دست و پا میزند، هاجر نمیتوانست با دست روی دست گذاشتن، شاهد جان دادن کودکش باشد. بنابراین، کودک را در کناری گذاشت و خود برخواست تا قدری به دنبال آب و غذا بگردد. بر بالای کوه صفا رفت. پنداشت که بر کوه مروه آب است، هروله کنان خود را به مروه رساند، اما سرابی بیش نبود، از بالای مروه نگاه کرد پنداشت که بر سر صفا آب است، باز هم به سوی صفا دوید، اما آنجا هم، جز سراب چیزی نیافت. هفتبار این کار را تکرار کرد و در تمام این مدت، طفل گریه میکرد و پایش را به زمین میکوبید، تا اینکه ناگهان از زیر پایش چشمهای شروع به جوشیدن کرد. هاجر به سمت فرزندش دوید، از خستگی و تشنگی چیزی نمانده بود که از حال برود.
عرق از پیشانیاش میچکید، کودک را در آغوش گرفت و به لبهای تشنه او نگاه کرد، آنگاه مقداری از آب برداشت و به لبهای اسماعیل رساند. هیچ کلمهای نمیتواند لحظهای را که هاجر شاهد دوباره جان گرفتن کودکش بود را توصیف کند. یکباره تمامی غمهایش به شادی مبدّل شد، او میدانست که همه اینها از فضل و عنایت خداوند است. آیا این همان خدایی نبود که به ابراهیم خلیل امر کرد که هاجر و فرزند شیرخوارش را در این سرزمین بیآب و علف رها کند. هنگامی که ابراهیم میخواست هاجر و اسماعیل را ترک گوید، ابراهیم گفت: «خدا مرا به این امر کرده است» و هاجر گفت: «پس اگر اینطور است، خدا ما را تنها نخواهد گذاشت».
به یقین، این از رحمت خدا بود که به آنها چاه زمزم را عطا کرد، و به وسیله آن، به آنها حیات دوباره بخشید و سبب شد تا پرندگان به سوی آن آب پرواز کنند و اطراف آنها شلوغ شود، زیرا عدهای از قبیله جرهم که از آنجا میگذشتند، چون پرندگان را بر گِردِ مکانی در حال پرواز دیدند، دریافتند که در آن مکان، آب وجود دارد. هنگامی که از این موضوع مطمئن شدند، بهسوی هاجر آمدند و از او برای ماندن در آن منطقه اجازه گرفتند، هاجر به آنها اجازه داد، البته نه اینکه صاحب آن سرزمین و چاه زمزم شوند، بلکه اجازه داد تا همچون مهمانی گرامی، در آن سرزمین بمانند، آنها هم پذیرفتند. قبیله جرهم، بسیار به این پسر و مادر انس گرفتند و هاجر بسیار خدا را شکر کرد از اینکه مهر آنها را در دل این مردمان قرار داده است.
سالها گذشت، اسماعیل به سن نوجوانی رسیده بود و با مادرش در کنار قبیله جرهم، زندگی آرامی داشت تا اینکه ابراهیم خواست پس از سال ها دوری، خبری از هاجر و اسماعیل بگیرد. از این رو، به مکه آمد و با دیدن اوضاع مکه و اینکه در تمام این مدت هاجر و اسماعیل در کنار قبیله جرهم زندگی آرامی داشتهاند و خداوند دعای او را مستجاب کرده و آن مادر و پسر را تحت عنایت و حمایت خود درآورده است، بسیار شاد شد. مدتی در کنار آنها ماند، تا اینکه در خواب دید که اسماعیل را سر میبرد:
( فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ ) (صافات: ۱۰۲)
هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید، گفت: پسرم! من درخواب دیدم که تو را ذبح می کنم، نظر تو چیست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور داری اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت.
امتحان پشت امتحان، ابراهیم در تمام مدت عمرش، آرزوی داشتن فرزند داشت، اما پس از آنکه صاحب فرزندی شد، به امر خدا مجبور شد که همسر و فرزندش را در سرزمین حجاز رها کند و اکنون به ابراهیمعليهالسلام امر شده که فرزند عزیزتر از جانش را در راه خدا قربانی کند، مصیبتی که اگر بر کوه فرود آید، آن را متلاشی میکند. همه اینها برای آن بود که مقام ابراهیم در پیشگاه خداوند بالاتر رود و میزان یقین و ایمان او به وسیله این امتحانات سنجیده شود. ابراهیم بار دیگر امر خدا را اطاعت کرد بهسرعت نزد فرزندش آمد و از آنچه در خواب دیده بود، او را آگاه کرد:( یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری. )
اسماعیل هم با اطمینان گفت:( یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ .)
اسماعیل ایمان و یقینی راسخ داشت، او برای اینکه کار را بر پدرش آسان کند، گفت: «ای پدر! دستها و پاهایم را محکم ببند، تا زیاد دست و پا نزنم، لباسهایم را دربیاور تا خونم به روی آنها نپاشد، تا اجرم زایل نگردد و چون مادرم لباسم را ببیند، بیتاب نگردد، کاردت را تیز کن و به سرعت بر گلویم بکش تا مرگ را راحتتر تحمل کنم، زیرا خود میدانی که جان کندن سخت است، به مادرم سلام برسان و اگر خواستی پیراهنم را به مادرم برگردان، تا از فرزندش چیزی در دست داشته باشد و تحمل مصیبت سهل گردد و از آن بوی مرا بشنود و دیگر به دنبال من نگردد، زیرا مرا نخواهد دید. ابراهیمعليهالسلام گفت: «ای پسرم! تو بهترین یاور من در امر خدا هستی»، سپس او را به سینهاش چسباند و او را بوسید و هر دو گریستند.
ابرهیم و اسماعیلعليهماالسلام به سوی قربانگاه رهسپار شدند. هاجر در داخل خانه مانده بود و از جریان بیخبر بود. در همین حال، شیطان بر او وارد شد و گفت: «ابراهیم فرزندت را کجا میبرد؟» هاجر گفت: «برای انجام کاری به صحرا میروند». شیطان گفت: «ابراهیم میخواهد اسماعیل را ذبح کند». هاجر گفت: «برای چه؟» شیطان گفت: «به زعم ابراهیم، خدا به او دستور داده است». هاجر گفت: «اگر چنین است بسیار کار نیکویی خواهند کرد».
ابراهیم، اسماعیل را به قربانگاه برد. او برای آخرین بار به چشمان اسماعیل نگریست و کارد را بر حلق او نهاد و کشید، ولی کارد حلق او را نبرید. اسماعیل گفت: «مرا به پشت بخوابان، شاید نگاهم تو را از وظیفهات بازدارد». ابراهیمعليهالسلام چنین کرد. سپس بار دیگر کارد را بر پشت گردن اسماعیل نهاد و کشید، اما باز هم کارد نبرید. ابراهیم کارد را بر سنگ زد، کارد سنگ را به دو نیم کرد. ابراهیم بار دیگر کارد را بر حلق اسماعیل کشید و باز هم نبرید. رو به سوی آسمان کرده و از خدا خواست تا بر ضعف او رحمت آورده، دعای او را مستجاب کند و غم او را از بین ببرد و اگر قرار است ابراهیم فرزندش را قربانی کند، کمک کند تا این کار زودتر انجام گیرد.
( فَلَمَّا اسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ* وَ نادَیْناهُ انْ یا إِبْراهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ* وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ ) (صافات: ۱۰۳- ۱۰۷)
هنگامی که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد. او را ندا دادیم که: ای ابراهیم! آن رؤیا را تحقق بخشیدی [و به مأموریت خود عمل کردی] ما اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم. این مسلماً همان امتحان آشکار است. ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم.
و اینگونه او را به نجات فرزندش بشارت و به او جزای خیر داد. جزای ابراهیمعليهالسلام ، گوسفندی بود که برای قربانی به او داده شد. بر همین مبنا، مسلمانان همه ساله در ایام حج و روز عید قربان، به یاد اسماعیل و ابراهیم گوسفند قربانی میکنند.
ابراهیم با خوشحالی به سوی هاجر بازگشت و او را بشارت داد که خداوند دوباره اسماعیل را به آنها داده است و خود نیز، فدیه زنده بودن او را پرداخت. هاجر که به رحمت خداوند بسیار امیدوار بود، خدا را شکر کرد و فرزندش اسماعیل را در آغوش گرفت.
پس از این جریان، طولی نکشید که هاجر وفات یافت و در محل کنونی حجر اسماعیل، کنار خانه خدا به خاک سپرده شد.
هاجر، از زنان نیکی است که خداوند از او در قرآن یاد فرموده است؛ زنی که به عنوان کنیز وارد خانه ابراهیم نبی شد و به همسری او افتخار یافت، خداوند سختترین امتحانات را از او به عمل آورد، از جمله؛ رهایی در سرزمینی خشک و خالی از سکنه و بدون هیچ پشتیبانی، بزرگ کردن اسماعیل به تنهایی و تن دادن به قضای الهی در زمان قربانی اسماعیل که همه اینها باعث شد تا این زن سیه چرده که به عنوان کنیز به ساره، همسر ابراهیمعليهالسلام اهدا شد، به چنان مقام بزرگی برسد که خداوند از او در کلام وحی، به نیکی یاد کند و جایگاهش را در بهشت برین و در کنار زنان نیکسرشت قرار دهد.
منابع
۱ - زن در آینه جلال و جمال، عبدالله جوادی آملی.
۲ - نساء فی القرآن الکریم، فؤاد حمدو الدقس، مجلدات گوناگون، حلب، دارالقلم العربی.
۳ - زندگانی حضرت محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ، هاشم رسولی محلاتی.
۴ - فروغ ابدیت، جعفر سبحانی.
۵ - زندگانی فاطمه زهراعليهاالسلام سیدجعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
۶ - تفسیر المیزان، محمدحسین طباطبایی، مجلدات گوناگون.
۷ - مجموعه آثار، مرتضی مطهری.
فهرست مطالب
مقدمه ۳
ضرورت تحقیق در این خصوص ۴
ضرورت تحقیق اختصاصی در مورد زنان ۵
زنان خیر و زنان شر ۱۰
روش تحقیق ۱۱
آسیه، همسر فرعون ۱۳
شأن نزول آیه ۱۳
آسیه کیست؟ ۱۴
تولد موسی عليهالسلام ۱۴
حضرت موسی عليهالسلام در قصر فرعون ۱۵
سرپیچی موسی عليهالسلام از فرعون ۲۰
فضیلتهای آسیه ۲۸
امّ سلیم، دختر ملحان ۲۹
شأن نزول آیه ۲۹
امّ سلیم کیست؟ ۲۹
بلقیس، ملکه سبا ۳۸
شأن نزول آیه ۳۸
بلقیس کیست؟ ۳۹
داستان بلقیس و سلیمان ۴۰
خوله، دختر ثعلبه ۴۹
شأن نزول آیات ۵۰
خوله کیست؟ ۵۱
داستان خوله ۵۱
داستانی از خوله ۵۶
زینب، دختر جحش ۵۸
شأن نزول آیهها ۵۹
زینب بنت جحش کیست؟ ۶۰
زید کیست؟ ۶۱
ازدواج زید و زینب ۶۲
جریان طلاق زینب و زید ۶۳
ازدواج پیامبر با زینب ۶۵
نزول آیه «حجاب» ۶۶
مناقب ۶۸
فضیلتها ۶۸
وفات ۶۹
کلام آخر ۶۹
زلیخا، همسر عزیز مصر ۷۰
شأن نزول آیه ۷۰
زلیخا کیست؟ ۷۱
یوسف عليهالسلام در چاه ۷۱
یوسف در نزد عزیز مصر ۷۳
همسر عزیز و یوسف ۷۴
مهمانی زلیخا ۷۸
ساره ۸۱
شأن نزول آیهها ۸۲
ساره کیست؟ ۸۳
هجرت ابراهیم عليهالسلام و ساره ۸۷
ازدواج ابراهیم عليهالسلام و هاجر ۹۰
بشارت آمدن اسحاق ۹۱
وفات ساره ۹۵
سبیعه، دختر حارث ۹۶
شأن نزول آیه ۹۷
سبیعه کیست؟ ۹۷
صلح حدیبیه ۹۷
بیعت رضوان ۹۹
آمدن سهیل بن عمرو نماینده قریش و تنظیم قرارداد صلح ۱۰۰
کلام آخر ۱۰۶
صفورا، همسر موسی ۱۰۷
شأن نزول آیهها ۱۰۹
داستان موسی و صفورا ۱۰۹
فاطمه زهرا عليهاالسلام ۱۱۹
شأن نزول آیه ۱۱۹
فاطمه، فاطمه است ۱۲۰
هجرت به مدینه ۱۲۳
ازدواج فاطمه عليهاالسلام ۱۲۴
خانه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام ۱۲۷
فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام ۱۲۹
رازی که پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم برای فرزندش فاش ساخت ۱۳۰
وفات حضرت فاطمه عليهاالسلام ۱۳۱
خاتمه ۱۳۱
ماریه قبطیه ۱۳۲
شأن نزول آیات ۱۳۲
ماریه کیست؟ ۱۳۳
سفیر پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در دربار مقوقس ۱۳۳
ماریه و هاجر ۱۳۶
تولد ابراهیم ۱۳۷
وفات ابراهیم ۱۳۸
حدیث افک ۱۴۰
وفات ماریه ۱۴۵
مریم العذراء ۱۴۶
مریم کیست؟ ۱۴۶
ولادت عیسی ۱۵۱
میمونه، دختر حارث ۱۵۶
شأن نزول آیه ۱۵۶
میمونه کیست؟ ۱۵۷
وفات میمونه ۱۶۲
هاجر ۱۶۳
شأن نزول آیه ۱۶۳
هاجر که بود؟ ۱۶۴
منابع ۱۷۳
فهرست مطالب ۱۷۴