1001 داستان از زندگانى امام على علیه السلام
دسته بندی امام علی علیه السلام
نویسنده م‍ح‍م‍د رض‍ا رم‍زی‌ اوح‍دی
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404

۱۰۰۱ داستان از زندگانى امام علىعليه‌السلام

نويسنده: محمد رضا رمزى اوحدى

این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنینعليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.


مقدمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم على منى به منزلة راسى من بدنى؛

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: نسبت على با من، مانند نسبت سر من با بدن من است.( ۱)

مردى كه وسعت او در تمام عوالم وجود نمى گنجد، ما را چه رسد به اينكه، در چند برگ به شرح شمايل پر شميم او بپردازيم.

مجلس تمام گشت وبه آخر رسيد عمر

ماهمچنان در اول وصف تومانده ايم.( ۲)

براستى مردى را كه در فضايلش رسول نجيب و ناجىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين را مى توان در اين چند برگ به وجودش دست يافت؟!!

اين نوشته و داستانهاى مختصر تحقيقا خواننده را در درياى غم مظلومى علىعليه‌السلام گرفتار امواج آتشى خواهد كرد كه قرنهاست كه روح شيعيانش را غرق احتراق كرده است.

زين آتشى كه در سينه من است

خورشيد شعله ايست كه درآسمان گرفت( ۳)

و اشك ما نيز در ميان، آتش آتشفشان دل پر حرارت ماست كه از چشمه چشمان جارى و جاويد است.

بحر در ساغر گرداب نگنجد هرگز( ۴)

اى كسى كه چشم روزگار و زندگى به چشمان مظلوم توست

اى كاش ما نيز در كوچه هاى كوفه با تو بوديم

اى كاش در ركاب تو با جماعت جاهل جمل مى بوديم و مى جنگيديم

اى كاش در صفين در صف با صفا تو مى بوديم

و اى كاش در تنهائيت، زمزمه هاى شبانه ات، همانند كميل و ميثم و مقداد هم قدمت مى بوديم.

شايد اگر آن روزها مى بوديم اين قدر نمى سوختيم.

و هزاران اى كاش هاى ديگر؛ كه جگر ما را پاره پاره كرده است.

اللهم يا شاهد كل نجوا و موضع كل شكوى

جماعت جاهل و غافل با تو چها كه نكردند كار را به آنجا رساندند كه فرمودى: خدايا اين جماعت مرا بيچاره كردند.

به خداوندى خداوند سوگند، دل آب از غصه هايت آب شد و قلب آتش كباب به قول پير، پيرو، پايدار، خمينى:

ما را رها كنيد در اين رنج بى حساب

با قلب پاره پاره و با سينه اى كباب

و درود خداوند بر آن مرد خدايى باد!

كه آه نامه آتشينش در خطبه شقيقه در سينه سخن پنهان گشت.

در نهج البلاغه اش عنان بيان به دست كيست؟

به دست غم و غصه هاى او

براستى او با توسن سخن به كجا مى تازد؟ به ديار غربت و تنهايى به نخلستانها و چاههاى پر درد كوفه

بسوخت حافظ وترسم كه شرح قصه او

به سمع پادشاه كامكار ما نرسد

آيا كسى بود يا هست كه سخن او را درياب، و خويشتن خويش را در فضاى معطر مطهر او گم كند.

به ادعانتوان شيعه بود شيعه كسى ست

كه پاى خود بگذارد به جاى پاى على( ۵)

آيا براستى در بيت الاحزان فاطمهعليها‌السلام زمزم جارى و جاويد اشكهاى زهراعليها‌السلام ، جزء براى غم مظلومى على جاريست؟

زهرا جان؛ اين نوشته ها را از اول براى خرسندى تو نوشتم( ۶) براى زنى كه غصه دار غريبى، مرد تنها مدينه است.

مدينه بعد از نبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

زهرا جان!

هر چه بر سر دلم مى كوبم، آرام نمى گيرد بر آن يتيم نواز عرب، على مرتضى بفرما بر اين يتيم بيچاره اى كه زمين خورده شيطان و نفس است دستى از سر لطف بر كشد.

زهرا جان!

به خداى تو سوگند! قلبم قبله اى جز تو ندارد

اى قبله من قبر تو كجاست؟ براى تو ناليم يا از براى همسرت؟

زهرا جان!

اين سر پرغوغا و ناآرام ما پرچم ارادت به توست كه بر نيزه ى تن ناله كنان چون شمع بقيع مى سوزد.

و اميد اينكه روزى به عشق آل فاطمى بر چوبه دار سرافراز و لاله گون، آرام گيرد.

زهرا جان!

وجود ما از خاك، پاك فرما

روى دشمنانش سياه و جانم به فدايش و لعنت خدا بر ظالمان آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم


فصل اول: تولد تا بعثت

۱- خبر تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: هنگامى كه پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مادر متولد شد، فاطمه بنت اسد نزد همسر خود ابوطالب (پدر على (عليه السلام) آمد و مژده تولد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به او داد، ابوطالب به او فرمود: يك سبت (روزگار دراز و طولانى) صبر كن من هم مژده تولد مانند آن را كه جز نبوت ندارد، به تو خواهم داد، آنگاه امام فرمود: سبت مدت سى سال است و فاصله زمانى بين تولد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا تولد اميرالمؤمنينعليه‌السلام سى سال بود.( ۷)

۲- دستهايم رو به خداست!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى حضرت اميرعليه‌السلام بدنيا آمد، فاطمه بنت اسد همانند ساير نوزادان علىعليه‌السلام را قنداق مى كرد و دستهاى آن حضرت را در قنداق مى بست. اما بعد از اينكه فاطمه به سراغ علىعليه‌السلام مى آمد، مشاهده مى كرد دستهاى آن حضرت بيرون از قنداق است و پارچه ها هم پاره شده است، فاطمه بنت اسد دو پارچه مصرى محكم آورد دستهاى آن حضرت را محكم تر از قبل بست و آنگاه حضرت را در گهواره خود گذاشت، حضرت اميرعليه‌السلام با تكانى، مجدد دستمال ها را پاره كرد و دست خود را از قنداق بيرون آورد، مجدد فاطمه بنت اسد با سه پارچه محكم دست هاى حضرت را مى بندد، اجمالا تا هفت بار و هفت پارچه بر روى هم، دست هاى حضرت را در قنداق مى بندد باز حضرت دستان خود را باز مى نمايد. آنگاه حضرت علىعليه‌السلام به مادر خود مى فرمايد.

مادر دست مرا رها كن، دست على بايد باز باشد كه به درگاه خدا دراز كند( ۸)

۳- تربيت علىعليه‌السلام در دامان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت اميرعليه‌السلام آن حضرت را به دنيا آورد، از عمر مبارك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سى سال مى گذشت. پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن كودك را سخت دوست مى داشت از اين رو به مادرش فاطمه بنت اسد گفت: گهواره علىعليه‌السلام را در كنار بستر من بگذار! از آن پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تربيت و پرورش بيشتر على را به عهده گرفت و به هنگام شستشو خودش علىعليه‌السلام را مى شست و شير به دهانش مى ريخت و در موقع خواب گهواره اش را تكان مى داد و در بيدارى با او سخن مى گفت، و او را بر سينه خود مى فشرد... و هميشه او را به دوش مى گرفت و در كوهها و دره ها و بيابانهاى مكه او را به گردش مى برد.( ۹)

۴- بار خدايا! جمعشان را پراكنده مكن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شب بعد از عروسى حضرت فاطمه الزهراءعليه‌السلام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى ديدار وى به منزل علىعليه‌السلام آمد، آن گاه از علىعليه‌السلام پرسيد يا على همسرت را چگونه يافتى؟ حضرت عرض كرد: يا رسول الله ياور خوبى است در طاعت خدا، بعد از فاطمه الزهراءعليه‌السلام پرسيد: فاطمه جان شوهرت چگونه است؟ عرض كرد: شوهر بسيار خوبى است در اين هنگام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى آنان دعا كرد: بار خداى جمعشان را پراكنده مكن و بين دلهايشان الفت بيفكن و...( ۱۰)

... لذا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى فاطمهعليه‌السلام همانا علىعليه‌السلام نزد خداوند بزرگوارتر از هارون است. زيرا، هارون موسى را خشمگين نمود و حال آنكه على هيچ گاه مرا خشمگين نساخت. سوگند به آنكه پدرت را به حق به پيامبرى مبعوث كرد هرگز يك روز هم بر او غصب نكردم و هيچ گاه نگاه ننمودم به چهره على، جز آنكه خشم از من رخت بربست.( ۱۱)

۵- جوانمرد نوجوانان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوطالب پدر حضرت علىعليه‌السلام نام علىعليه‌السلام را ظهير مى گفت: چرا كه بسيارى از مواقع او فرزندان، برادر زاده هاى خود را جمع مى كرد و به آنان دستور مى داد كه با هم كشتى بگيرند، البته اين يك نوع تفريح رايج در عرب بود، علىعليه‌السلام آن موقع كودك بود و داراى بازوانى درشت و كوتاه. علىعليه‌السلام آستين هاى خود را بالا مى زد و با بزرگ و كوچك از برادران و عمو زاده هاى خويش كشتى مى گرفت بطورى كه با يك چرخش و بكار بردن فن خاصى پشت همه آنها را به خاك مى برد، پدرش نيز او را تشويق مى كرد و مى فرمود: علىعليه‌السلام پيروز شد، بدين سبب او را ظهير ناميده اند.( ۱۲)

۶- براى ازدواج چه دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى علىعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راجع به فاطمهعليه‌السلام خواستگارى كرد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسرور و شادمان تبسم نموده و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى؟

علىعليه‌السلام عرض كرد پدر و مادرم فداى شما يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، من چيزى را از شما پنهان نمى كنم آنچه دارم يك شمشير و يك زره و يك شتر آبكش (يا اسب) است و جز اينها چيزى ندارم، نبى اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شمشير براى تو لازم است زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى و شتر نيز از لوازم زندگى تست كه بايد با آن آبكشى نموده و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرت ها بارت را بر آن حمل نمايى، فقط زره تو مى ماند كه من آنرا به مهر زهراعليه‌السلام مى پذيرم يا علىعليه‌السلام مى خواهى ترا بشارتى دهم.

عرض كرد: بلى پدرم و مادرم فداى شما باد. فرمود: ترا بشارت باد كه خداى تعالى فاطمهعليه‌السلام را به تو در آسمان تزويج نمود. پيش از اينكه من او را در زمين به تو تزويج كنم.( ۱۳)

۷- لقب قضم براى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ احد بود طلحة بن ابى طلحه قهرمان و پرچمدار غول پيكر دشمن به ميدان تاخت. امام علىعليه‌السلام به ميدان او رفت و درگيرى شديدى پديد آمد و سرانجام طلحه بدست علىعليه‌السلام كشته شد. هنگامى كه طلحه با علىعليه‌السلام روبرو شد فرياد زد يا قضم و به نقل ديگر گفت: يا قضيم. شخصى از امام صادقعليه‌السلام پرسيد: چرا دشمن، على را با اين لقب (قضم) خواند؟ امام صادقعليه‌السلام فرمود: اين لقب را براى اين به علىعليه‌السلام گفت.

در آغاز بعثت در مكه مشركان به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آزار مى رساندند ولى تا ابوطالب پدر علىعليه‌السلام همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود كسى جراءت جسارت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نداشت. تا اينكه مشركان عده اى از كودكان را واداشتند تا به سوى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگ بيندازند. هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خانه خود بيرون مى آمد، كودكان سنگ و خاك به طرف پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى انداختند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين جريان رنج آور (با توجه به اينكه موضوع به ميان كودكان كشيده شده بود) به علىعليه‌السلام (كه در آن زمان حدود سيزده سال داشت) شكايت كرد.

علىعليه‌السلام عرض كرد: پدرم و مادرم به فدايت اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر گاه از خانه بيرون رفتيد مرا نيز با خود بيرون ببريد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همراه علىعليه‌السلام از خانه بيرون آمدند كودكان مشركين، طبق معمول خود، به سوى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگ انداختند. علىعليه‌السلام به سوى آنها حمله مى كرد و هر گاه به آنها مى رسيد گوش و بينى و عضله صورت آنها را مى گرفت و فشار مى داد و در هم مى كوبيد كودكان بر اثر درد شديد گريه مى كردند و به خانه خود باز مى گشتند، پدرانشان مى پرسيدند چرا گريه مى كنى؟ در پاسخ مى گفتند: قضمنا على قضمنا على علىعليه‌السلام ما را گوشمال و... داد از اين رو علىعليه‌السلام را به عنوان قضم ياد كردند (يعنى گوشمال دهنده و درهم كوبنده).( ۱۴)

غالب در جمله غزوه ها به شجاعت

خاصه به، بدر و حنين و خيبر و خندق( ۱۵)

۸- مشاهدات قبلى و غيبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايند:

ارى نور الوحى و الرسالة و اشم و ريح النبوة... در آن هنگام نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را (از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) استشمام مى كردم.( ۱۶)

از اين سخن امامعليه‌السلام معلوم مى شود كه هر انسانى علاوه بر چشم و گوش باطنى حس شامه و بويايى قلبى نيز دارد، سپس امامعليه‌السلام در مورد مشاهدات قلبى خود در آغاز بعثت ادامه مى دهد: و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله و عليه و آله و سلم؛ هنگامى كه وحى بر پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد صداى ناله شيطان را شنيدم سپس ادامه مى دهند: فقلت يا رسول الله ما هذه الزلة فقال: هذا الشيطان قد آيس من عبادته امام مى فرمايد: كه پس از شنيدن صداى ناله با گوش جان از رسول خدا پرسيدم كه يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله، ناله شيطان است كه از پرستش خود نوميد شده است در اينجا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خطاب به اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى و لكنك وزير... تو مى شنوى آنچه را من مى شنوم و مى بينى آنچه را كه من مى بينم تنها تفاوت من با تو اين است كه تو پيامبر نيستى ولى وزير من هستى.

۹- پرورش دهنده علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه علىعليه‌السلام به سن حدود شش سالگى رسيد، قحطى و كمبود سراسر مكه و اطراف آن را فرا گرفت، ابوطالب پدر علىعليه‌السلام كه مرد آبرومند و عيالوار بود در مضيقه سختى قرار گرفت، خويشان ابوطالب تصميم گرفتند سرپرستى بعضى از فرزندان او را به عهده بگيرند رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد عمويش ابوطالب آمد و فرمود: علىعليه‌السلام را به من واگذار تا سرپرستى او را به عهده بگيرم و در پرورش او كوشا باشم ابوطالب پيشنهاد رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پذيرفت از آن پس علىعليه‌السلام به خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راه يافت و تحت نظارت و پرورش مستقيم و مخصوص آن حضرت قرار گرفت تا آن هنگام كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، به پيامبرى مبعوث گرديد. نخستين كسى كه به آن حضرت ايمان آورد امام علىعليه‌السلام بود كه در آن هنگام ده سال داشت به اين ترتيب آن حضرت پروريده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و تمام ذرات وجودش با رهنمودهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رشد و نمو نمود.( ۱۷)

نوشته بر در فردوس كاتبان قضا

نبى رسول و وليعهد حيدر كرار( ۱۸)

۱۰- مولود قرآن خوان!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عباس بن عبدالمطلب روايت كرده زمانى كه على بن ابيطالبعليه‌السلام بدنيا آمد قندانه او را به دست حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دادند. حضرت علىعليه‌السلام به تلاوت آيات اوليه سوره مؤمنون و آيات بعدى آن پرداخت و وقتى به آيه اولئك هم الوارثون رسيد رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به خدا قسم! كه اى علىعليه‌السلام تو امير ايشان مى باشى.( ۱۹)

۱۱- كودك خوش اقبال و فرخنده!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر گويد: امام باقرعليه‌السلام به من خبر داد: يكى از زنان طايفه بنى هلال، دايه حضرت علىعليه‌السلام بود كه در زمان شيرخوارگى حضرت در خيمه خود به او شير مى داد و نگهداريش مى كرد، آن زن پسرى هم داشت كه برادر همشير علىعليه‌السلام به حساب مى آمد ولى سنش يازده ماه و چند روز از على بزرگتر بود در كنار خيمه آنان چاهى قديمى قرار داشت روزى آن طفل بر لب چاه آمد و سر خود را داخل آن نمود علىعليه‌السلام نيز مصمم شد به دنبال او برود، پاى علىعليه‌السلام به ريسمانهاى خيمه پيچيده شد و آنگاه طنابها را كشيد تا خود را به برادر رضاعى خود برساند آنگاه به يك پا و دست او چسبيد به حالتى كه دست او را در دهان و پايش را به دست گرفت تا از فرو افتادن او در چاه آب جلوگيرى كند. در همين حال مادر رضاعى علىعليه‌السلام از راه رسيد و صحنه را مشاهده كرد و شيون كنان فرياد زد: اى اهل قبيله ام، اى طايفه ام بيائيد، چه بچه فرخنده و مباركى!! على فرزندم را نگه داشته تا در چاه نيفتد سپس دو كودك را از سر چاه دور كرد مردم نيز از نيروى طفلى با آن سن و سال در شگفتى فرو رفته بودند، كه با بند شدن پاى علىعليه‌السلام به طنابهاى خيمه چگونه خود را كشيده تا دستش را به برادرش برساند لذا بدين جهت مادر رضاعيش او را ميمون ناميد يعنى مبارك و فرخنده و آن كودك در ميان طايفه بنى هلال به معلق ميمون شهرت يافته بود.( ۲۰)

۱۲- قبله حاجات علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه حضرت علىعليه‌السلام در حمل مادر خود فاطمه بن اسد بود چون حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمه بنت اسد را مى ديدند، اگر فاطمه نشسته بود بى اختيار از جاى خود برمى خاست وقتى از جناب فاطمه بنت اسد سئوال مى كردند چرا تو با حمل بچه اى كه دارى باز بر مى خيزى، فرمود: حالت عجيبى در خود مى بينم هر وقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى بينم بچه در رحم من به حركت مى آيد و متوجه مى شوم كه فرزندم قيام نموده لهذا هنگام ديدن آن حضرت بى اختيار بر مى خيزم و چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، در پيش من از طرفى به طرف ديگر مى رود فى الفور جنين من نيز به همان سمت به حركت در مى آيد بنابراين من نيز ناچارم روى خود را بدان طرف نمايم، لذا حضرت علىعليه‌السلام از حالت و مرتبت حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منكشف بوده در هنگامى كه هنوز تولد نيافته بود و اين نيست مگر از خواص نفس قدسى( ۲۱) لذا اهل تسنن به همين دليل وقتى كه نام مبارك علىعليه‌السلام را به زبان مى آورند مى گويند كرم الله وجهه (خداوند بر مقامش بيفزايد) و فقط درباره علىعليه‌السلام اين جمله را مى گويند ولى درباره ساير صحابه جمله (رضى الله عنه) مى گويند.

۱۳- تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام اولين هاشمى است كه پدر و مادرش هاشمى بودند (فاطمه بنت اسد بن هاشم و ابوطالب ابن عبدالمطلب بن هاشم) حضرت امير در روز جمعه ۱۳ رجب ده سال قبل از بعثت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ۲۳ سال پيش از هجرت پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شهر مكه و در خانه خدا به دنيا آمد. ابن قعنب مى گويد: با عباس بن عبدالمطلب و گروهى ديگر روياروى خانه ى خدا نشسته بوديم فاطمه بنت اسد به سوى خانه ى خدا آمد و ايستاد و گفت: خداوندا به تو پيامبرانت و كتابهايشان ايمان دارم. گفتار ابراهيمعليه‌السلام جد خود را راستين مى دانم همانگونه اين خانه را به فرمان تو بنا نهاد... تو را به او، و به اين كودك كه با خود در شكم دارم، سوگند مى دهم كه زادنش را بر من آسان كن در همين هنگام به چشم خويش همه ما ديديم كه ديوار خانه ى خدا از هم شكافت و آن گرامى بانو پا به درون آن گذارد و ديوار دوباره به هم آمد ما هم شتابناك برخاستيم تا در خانه را باز كنيم اما هر چه كرديم باز نشد... و دانستيم كه اين حكمت خداوندى است. سپس فاطمه بنت اسد بعد از چهار روز با كودك خود از خانه كعبه بيرون آمد. طبق پاره اى از روايات ابوطالب در هنگام ولادت حضرت علىعليه‌السلام در مكه حضور نداشت، آنگاه كه ابوطالب آمد، فرزند را از مادر گرفت و به همراه فاطمه به سمت خانه كعبه رفت و از خداى كعبه خواست كه نام او را هم خود معين كند و شعرى در پى درخواستش خواند: اى پروردگار شبهاى تيره و تاريك، اى پروردگار ماه نورانى و درخشان، به امر خود براى ما بيان كن، كه چه سزاوار او مى بينى درباره اين فرزند و او فكر مى كرد نام فرزند خود را چه بگذارد ورقه سبزى از آسمان فرود آمد كه روى آن نوشته شده بود:

خصصتما من ولد الزكى

الطاهر المطهر المرضى

واسمه من شامخ على

على اشتق من العلى

يعنى: شما زن و شوهر را به وجود فرزندى پاك و مفتخر ساختيم. فرزندى كه پاكيزه و برگزيده و مورد پسند خداست. نام او را به سبب عظمتش على گذاشتيم. نام على از نام خداى على اعلى مشتق است.( ۲۲)

۱۴- كودك بت شكن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام دوران كودكى خود را مى گذرانيد. روزى پدرش ابوطالب نزد همسرش فاطمه بنت اسد آمد و گفت: علىعليه‌السلام را ديدم كه بتهاى بت پرستان را مى شكند. مى ترسم كه بزرگان قريش با خبر شوند و به او آسيب برسانند، فاطمه مادر على گفت: شگفتا من خبرى عجيب تر از اين به تو بدهم آن هنگامى كه علىعليه‌السلام بچه بود و در رحم من قرار داشت روزى كنار كعبه رفتم به طواف كعبه، قصد پرستش خدا را كردم. بت پرستان، بت هاى خود را در محلى در كنار كعبه گذاشته بودند. وقتى كه در طواف به روبروى آن محل رسيدم علىعليه‌السلام در رحمم آنچنان دو پاى خود را فشار مى داد كه من از نزديك شدن به جايگاه بتها ناتوان مى شدم.( ۲۳)

۱۵- خواسته هاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! پنج چيز درباره ى تو از خدا خواستم كه خداوند همه را به من عطا كرد:

۱- اينكه من اول كسى باشم كه از قبر بر مى خيزم و غبار از چهره مى افشانم، و تو هم با من باشى.

۲- خداوند اجازه دهد كه من و تو در محل سنجش اعمال بايستيم.

۳- ترا در قيامت پرچمدار من قرار دهد.

۴- امت مرا به دست تو از حوض كوثر سيراب كند.

۵- هنگام رفتن به بهشت ترا پيشرو امت قرار دهد.

آنگاه فرمود: شكر خداى را كه بر من منت نهاد و همه ى اين تقاضاها را پذيرفت.( ۲۴)

۱۶- پيشگويى ولادت حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان حضرت ابوطالبعليه‌السلام راهبى زندگى مى كرد بنام مثرم بن دعيت بن شيتقام.

اين مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت كرده بود و هرگز حاجتى از خداوند نخواسته بود.

تا اينكه از خدا خواست، خداوندا! يكى از اولياء خود را به من نشان ده؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را در مقابل خود نشانيد و گفت: خدا تو را رحمت كند، تو كيستى؟

حضرت فرمود: مردى از منطقه تهامه.

پرسيد از كدام طايفه عبد مناف؟ فرمود: از بنى هاشم.

راهب بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالبعليه‌السلام را بوسيد و گفت: خدا را شكر كه خواسته مرا اعطا كرد و مرا نميراند تا ولى خود را به من نشان داد.

سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده كه آن مژده اى به توست. حضرت ابوطالبعليه‌السلام پرسيد آن بشارت چيست؟ گفت: فرزندى از صلب تو بوجود مى آيد كه ولى الله است.

اوست ولى خدا و امام متقين و وصى رسول رب العالمين.

اگر آن فرزند را ملاقات كردى از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مى گويد: و شهادت مى دهد كه خدايى جز الله نيست، يگانه است و شريكى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشين بر حق او هستى نبوت با محمد و وصايت با تو كامل مى شود.

در اينجا حضرت ابوطالبعليه‌السلام گريه كرد و فرمود: نام اين فرزند چيست؟ او گفت: نامش على است.( ۲۵)

۱۷- قارى قرآن در آغوش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنوز لحظات اول تولد امام علىعليه‌السلام بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را به بغل گرفت حضرت ابوطالبعليه‌السلام مى گويد: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علىعليه‌السلام صحبتهاى خصوصى مى كرد و سوالات بسيارى از او نمود علىعليه‌السلام هم با اسرارى كه بين خود داشتند با آن حضرت سخن گفت: و آنگونه كه انبيا و جانشينانش با يكديگر سخن مى گويند با هم صحبت كردند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با زبان مبارك خود دهان علىعليه‌السلام را باز كرد و زبان خود را در دهان او قرار داد. در اين حال دوازده چشمه از زبان آن حضرت بر دهان علىعليه‌السلام باز شد و اين چنين كام او را برداشت.

بعد از آن پيامبر در گوش راست علىعليه‌السلام اذان و در گوش چپ او اقامه گفت: سپس نوزاد كعبه رو به پدر خود كرد و گفت: اكنون نزد مثرم راهب( ۲۶) برو و او را بشارت ده و آنچه را كه ديدى براى او بازگو كن، اكنون در فلان غار است

بعد از آن پيامبر صلى الله عليه و آله مولود كعبه را در آغوش خود گرفت و همگى به خانه ابوطالب وارد شدند.( ۲۷)

۱۸- خبر تولد علىعليه‌السلام براى راهب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مثرم راهب كه دستان آن قبلا اشاره شد خبر تولد علىعليه‌السلام را به ابوطالب داده بود و گفته بود كه سلام مرا به آن تازه مولود كعبه برسان بعد از تولد علىعليه‌السلام در همان ساعات اول تولد رو به پدر كرد و گفت: اكنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده...

حضرت ابوطالب از مكه راهى سرزمين شام شد تا در كوه لكام( ۲۸) در غارى كه قبلا محل آن معين شده بود مثرم را از ولادت علىعليه‌السلام مطلع كند.

لذا در روزهاى بعد از ولادت علىعليه‌السلام ناگهان ابوطالبعليه‌السلام چهل روز از چشم مردم غايب شد و راهى شام شد.

هنگامى كه به كوه لكام رسيد و وارد غار شد مشاهده كرد كه مثرم از دنيا رفته و جسد او در رو انداز روزانه اش پيچيده شده و بسوى قبله قرار داده شده است. و هم چنين او دو مار سياه و سفيد را ديد كه كنار بدن او از آن مواظبت مى كنند مارها همين كه حضرت را ديدند، در غار پنهان شدند. حضرت ابوطالبعليه‌السلام مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت: سلام بر تو اى ولى خدا.

ناگهان خداوند مثرم را زنده كرد او به پا خاست در حاليكه دست بر صورت خود مى كشيد و مى گفت:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و ان محمدا عبده و رسوله و ان عليا ولى الله و الامام بعد نبى الله

حضرت ابوطالب به مثرم گفت: بشارت ده كه على در زمين ظاهر گشته است!

مثرم پرسيد: علامت آن شبى كه بدنيا آمد چه بود؟ حضرت ابوطالبعليه‌السلام تمام ماجراهاى پيش آمده را براى مثرم بازگو كرد، تا آنجا كه گفت: علىعليه‌السلام به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بيايم و تو را بشارت دهم و آنچه ديده ام برايت بازگو كنم.

مثرم گريه كرد و سپس سجده شكر بجا آورد و بعد از آن دراز كشيد و خوابيد و گفت: رو انداز را روى من قرار بده؛ ابوطالب روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنيا رفته است ابوطالبعليه‌السلام سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت: پاسخى نشنيد.

اينجا بود كه بار ديگر دو مار بيرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو اى ابوطالبعليه‌السلام حضرت هم جواب آنها را داد. سپس به او گفتند: نزد ولى خدا باز گرد كه تو از ديگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى.

حضرت به آن دو مار گفت: شما كيستيد؟ آنها گفتند: ما عمل صالح او هستيم كه خداوند ما را از نيكيهاى اعمالش خلق كرده و تا روز قيامت در اينجا از او محافظت مى كنيم و روز قيامت يكى از ما پيش روى او و ديگرى از پشت سرش او را به بهشت هدايت مى كنيم.

پس از اين ماجرا حضرت ابوطالبعليه‌السلام از شام به مكه بازگشت و اين سفر چهل روز به طول انجاميد.( ۲۹)

۱۹- غذاى بهشتى براى ابوطالبعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آن هنگام كه حضرت ابوطالبعليه‌السلام خبر ولادت اميرالمؤمنينعليه‌السلام را از مثرم راهب شنيد به او گفت: من واقعيت سخن تو را بايد با برهانى روشن و دليلى واضح بدانم. مثرم گفت: چه مى خواهى كه از خداوند برايت بخواهم و هم اكنون به تو عطا كند تا برايت دليلى باشد؟

حضرت ابوطالبعليه‌السلام فرمود:

هم اكنون غذايى از بهشت مى خواهم

راهب اين دعا را كرد و هنوز دعايش تمام نشده بود كه طبقى ظاهر شد كه در آن از ميوه هاى بهشت بود: رطب، انگور و انار حضرت ابوطالبعليه‌السلام يك انار برداشت و از نزد مثرم بيرون آمد و خوشحال به خانه رسيد و آن را ميل كرد. از همان ميوه بهشتى در صلب مقدس اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به وجود آمد.( ۳۰)

۲۰- غذاى بهشتى براى فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى فاطمه بنت اسد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديد كه خرمايى ميل مى كند كه بوى خوش آن از تمام عطرهاى مشك و عنبر بالاتر است و آن خرما از نخلى بود كه شاخه اى نداشت!

فاطمه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خرما در خواست كرد و حضرت خرمائى به او داد تا او ميل كند فاطمه پس از اينكه آن خرما را خورد خرمايى نيز براى شوهرش ابوطالبعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طلب كرد حضرت براى او هم خرما داد.

شب كه شد ابوطالبعليه‌السلام بوى خوشى را استشمام كرد كه هرگز مانند آن را نبوييده بود. فاطمه كه متوجه ابوطالبعليه‌السلام بود خرما را به او نشان داد و او هم ميل كرد. و وجود جسمانى اميرالمؤمنينعليه‌السلام از نتيجه آن خرماى بهشتى بوجود آمد.( ۳۱)

۲۱- پيشگوئى كاهن درباره مادر علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت فاطمه بنت اسد مادر علىعليه‌السلام با عده اى از زنان قريش نشسته بود در اين حال پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با چهره نورانى خود ظاهر شدند در حالى كه يكى از كاهنان پشت سر آن حضرت مى آمد و آن حضرت را زير نظر داشت و به دقت او را نگاه مى كرد.

وقتى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نزد آن زنان رسيدند كاهن از آنان درباره حضرت پرسيد. آنان گفتند: اين محمد است، صاحب شرف عظيم و فضيلت شامخ، كاهن آنچه از منزلت حضرت مى دانست به آنان گفت، و درباره آينده آن حضرت و پيامبريش و مقام بلندى كه به آن دست خواهد يافت به آنان بشارت داد سپس اضافه كرد:

در بين شما آن بانويى كه پيامبر را در كودكى پرستارى كرده است بزودى همين پيامبر فرزند اين زن را پرستارى مى كند( ۳۲) كه هر دو از يك ريشه اند. او را به اسرار و صحبت خود مخصوص مى گرداند و يگانگى و برادرى خود را با او قرار مى دهد.

فاطمه بنت اسد به كاهن گفت: منم آنكه از او نگهدارى كرده ام. من همسر عموى او هستم كه به آينده او اميد دارد و منتظر است، كاهن گفت:

اگر راست مى گويى بزودى پسرى عالم، و مطيع پروردگار و عالى مقام به دنيا مى آورى كه نام او سه حرف است.

او در همه امورش پيرو اين پيامبر است و در همه امور كوچك و بزرگ او را يارى مى كند پريشانى ها را از او مى زدايد... او و پسر تو كه جانشين اوست پيامبر را بعد از رحلتش در حجره اش دفن مى كند.( ۳۳)

۲۲خواب فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد مى گويد: آن روز درباره سخن آن كاهن فكر كردم و شب همان طور در خواب چنين ديدم: كه كوههاى شام به حركت درآمده و پيش مى آمدند در حالى كه پوششى از آهن بر روى آنها بود، و از داخل آنها صداى وحشتناكى برمى خاست. كوههاى مكه نيز به حركت درآمده و به استقبال آنها رفتند و با همان صداى وحشتناك جوابشان را دادند. منظره وحشت آورى بود و آن كوهها مانند شتر رم كرده و در هيجان بودند. كوه ابوقبيس مانند اسب به حركت درآمده بود و قطعات آن از راست و چپش مى افتاد و مردم آنها را جمع مى كردند.

من نيز همراه مردم به جمع كردن پرداختم و چهار شمشير و يك كلاه خود آهنين طلاكوب شده برداشتم همينكه وارد مكه شدم يكى از آن شمشيرها در آب افتاد و به قعر آن رسيد و سپس به آسمان بالا رفت دومى آن هم مستقيم به آسمان رفت و سومى به زمين افتاد و شكست و چهارمى از غلاف بيرون كشيده و در دست من ماند.

من آن را بدست گرفته و مى چرخاندم كه ناگاه آن شمشير به بچه شيرى تبديل شد و سپس به شير مهيبى مبدل گرديد و از دست من خارج شد و به سوى كوهها به راه افتاد و همچنان پستى و بلندى هاى آن را در مى نورديد. در آن حال مردم از او مى ترسيدند و از او حذر مى كردند، كه ناگهان محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوى مهربان با او همراه شد.

آنگاه من از خواب بيدار شدم در حالى كه مرا لرزه گرفته بود و به وحشت افتاده بودم در پى تعبيركنندگان خواب خود رفتم تا آنكه يكى از آنها خواب مرا، به من خبر داد او در تعبير چنين گفت:

تو چهار فرزند پسر و بعد از آنها دخترى بدنيا مى آورى يكى از پسران تو غرق مى شود و ديگرى در جنگ كشته مى شود و آن ديگر مى ميرد و نسل او باقى مى ماند ولى چهارمى آنها امام مردم مى شود او صاحب شمشير و حقيقت است او صاحب فضيلت و مقام والا است او پيامبر مبعوث شده را به بهترين وجهى اطاعت مى كند( ۳۴)

۲۳- خواب بعدى فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد مى گويد: اين رويا همچنان در ذهن من بود تا خداوند سه پسر به من عطا كرد: عقيل و طالب و جعفر سپس به علىعليه‌السلام حامه شدم.

در آن ماهى كه علىعليه‌السلام را به دنيا آوردم در خواب ديدم عمودى از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حركت درآمد تا به آسمان رسيد و سپس به سوى من بازگشت در خواب پرسيدم: اين چيست؟ به من گفته شد:

اين قاتل اهل كفر و صاحب پيمان پيروزى است. حمله او شديد است و از ترس او به وحشت درمى آيند.

او كمك پروردگار براى پيامبرش و تأئید او بر عليه دشمنش مى باشد( ۳۵)

۲۴- قربانى براى درخواست فرزند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد تا مدتى صاحب هيچ فرزندى نمى شدند. به همين جهت سرپرستى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بر عهده گرفتند و از وجود او خرسند شدند و درخشش وجود او را در خانه خود سعادت مى دانستند و او را بعنوان فرزند خود پذيرفتند.

پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در خانه آنان بهترين و بالاترين دوران رشد را سپرى كرد محبت مادرانه فاطمه بنت اسد نسبت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حدى بود كه آن حضرت او را مادر خطاب مى كرد. پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در آن روزگار رغبت فاطمه را به مادر شدن متوجه شد لذا روزى به او فرمود:

مادر جان! يك قربانى خالصانه براى خداوند ذبح كن و در آن شريكى قرار مده، خداوند آن را از تو مى پذيرد و از تو قبول مى كند و حاجت تو را زود برمى آورد.

فاطمه بنت اسد امر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را اطاعت كرد و خالصانه قربانى كرد و از خداوند خواست فرزند پسرى به او عطا كند. دعاى او را مستجاب كرد و او به آرزويش رساند و پنج فرزند به او عطا فرمود: عقيل، طالب، جعفر، علىعليه‌السلام ، و بعد از آنها خواهرشان فاخته كه معروف به ام هانى است( ۳۶)

۲۵- لرزه در مكه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از آن شبى كه وجود مبارك اميرالمؤمنينعليه‌السلام در رحم مادر قرار گرفت تا چند روز زمين به لرزه درآمد بطورى كه قريش بشدت از آن زمين لرزه نگران شدند و به وحشت افتادند و به يكديگر گفتند:

خدايان بت هاى خود را بر فراز كوه ابوقبيس ببريد تا از آنها بخواهيم اين زلزله را برطرف كنند و اين مسئله را دفع نمايند.

وقتى آنها بهمراه بت ها برفراز كوه جمع شدند لرزش آن بيشتر شد بطورى كه صخره ها و تخته سنگها را به حركت درآورد و آنها را متلاشى ساخت و بتها به صورت روى زمين افتادند. آنها وقتى اين منظره را ديدند گفتند: ما در مقابل اين امر عظيم طاقت نداريم! اينجا بود كه حضرت ابوطالبعليه‌السلام بر فراز كوه آمد و در حالى كه به اضطراب مردم اهميتى نمى داد فرمود: اى مردم خداوند تبارك و تعالى امشب حادثه جديدى در جهان هستى ايجاد كرده و مخلوقى را خلق كرده كه اگر او را اطاعت نكنيد و به ولايت او اقرار ننماييد و به امامتش گواه نباشيد، اين لرزه و زلزله آرام نمى گيرد و آنقدر ادامه پيدا مى كند كه در سرزمين تهامه براى شما مسكنى باقى نماند.

مردم گفتند: اى ابوطالب، هر چه تو بگويى مى پذيرم حضرت ابوطالبعليه‌السلام گريه كرد و دستهاى خود را به سوى خداوند بلند كرد و عرضه داشت: الهى و سيدى اسالك بالمحمدية المحمودة و بالعلوية العاليه و بالفاطمية البيضاء و الا تفضلت على تهامه بالرافة و الرحمة( ۳۷) با دعاى حضرت ابوطالبعليه‌السلام زلزله آرام گرفت و مردم اين دعا را بخاطر خود سپردند و نوشتند و در همان زمان جاهليت آن دعا را در گرفتاريهاى خود مى خواندند در حالى كه معانى و حقيقت آن را نمى دانستند( ۳۸)

۲۶- تكلم علىعليه‌السلام در رحم مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از هنگامى كه فاطمه بنت اسد به اميرالمؤمنينعليه‌السلام حامله شد زيبايى چهره اش افزوده گشت فاطمه صداى فرزندش را از درون مى شنيد كه مى گفت:

لا اله الا الله، محمد رسول الله، به تختم النبوة و بى تختم الولاية، خدايى جز الله نيست، محمد پيامبر خداست، با او نبوت و با من ولايت ختم مى شود

گاهى حضرت در شكم مادر خود با مردم بيرون سخن مى گفت حتى روزى با برادر خود جعفر سخن گفت، كه جعفر با شنيدن صداى علىعليه‌السلام از درون شكم فاطمه بنت اسد بيهوش روى زمين افتاد( ۳۹)

۲۷- سقوط بتها در مقابل فاطمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى فاطمه بنت اسد براى زيارت وارد كعبه شد ناگهان بتها به صورت روى زمين افتادند فاطمه بنت اسد دست بر شكم خود كشيد و خطاب به پسرش گفت:

نور چشمانم، اكنون كه به دنيا نيامده اى بتها در برابرت سجده مى كنند، پس چگونه خواهى بود زمانى كه بدنيا بيايى؟!

فاطمه اين ماجرا را براى شوهرش ابوطالبعليه‌السلام نقل كرد حضرت گفت: اين فرزند؛ همان كسى است كه شيرى در راه طائف درباره او با من سخن گفت؛ و خبر تولد او را به من داد. (روزى در راه طائف شيرى با حضرت ابوطالب روبرو شد و در مقابل او تعظيم كرد. حضرت ابوطالب به او فرمود: بحق خالقت ماجراى خود را برايم بازگو كن شير گفت:

تو پدر اسد الله و پشتيبان محمد پيامبر خدا و مربى شير خدا هستى!)( ۴۰)

۲۸- گفتگوى و تبريك موجودات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد مى گويد: چندين ماه كه از حمل من مى گذشت، وقتى نزديك بدنيا آمدن علىعليه‌السلام شد از نار هر سنگ و كلوخ و درختى كه عبور مى كردم مى شنيدم كه به من مى گفتند:

هنيئالك يا فاطمه، بما خصك الله من الفضل و الكرامة بحملك بالامام الكريم اى فاطمه گوارايت باد، آنچه از فضل كرامت، كه خدايت بدان اختصاص داده، بخاطر آنكه تو حامل امام كريم هستى( ۴۱)

۲۹- ابوطالب صبر كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شب جمعه سيزدهم ماه رجب سال سى ام از عام الفيل بود( ۴۲) ثلثى از شب گذشته بود كه درد حمل بر فاطمه بنت اسد عارض شد حضرت ابوطالب به او گفت: ناراحت به نظر مى آيى؟ فاطمه گفت: احساس درد و ناراحتى دارم. حضرت آن اسمى را كه در ذكر آن از گرفتاريها نجات مى يافت را بر زبان آورد و فاطمه نيز بواسطه گفتن آن ذكر آرام گفت:

سپس به او گفت: من مى روم عده اى از زنان آشنايت را بياورم تا در اين موقع شب تو را در ولادت فرزندت يارى دهند.

فاطمه گفت: هر طور صلاح مى دانى عمل كن.

ناگهان صدايى از گوشه خانه شنيده شد كه گفت: اى ابوطالب، صبر كن! چرا كه ولى خدا را دست نجس نبايد لمس كند( ۴۳)

۳۰- فاطمه بنت اسد و ورود به كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صبح هنگام، بار ديگر فاطمه بنت اسد را درد عارض شد. حضرت ابوطالبعليه‌السلام ناراحت و پريشان از خانه بيرون آمد در راه عده اى از زنان قريش را ديد كه علت ناراحتى را از او پرسيدند حضرت پاسخ داد: فاطمه در شديدترين حال وضع حمل قرار گرفته است و سپس ابوطالب دست بر صورتش گذاشت در اين حال پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و پرسيد:

عمو جان، چرا ناراحتى؟!

عرض كرد: فاطمه بنت اسد در حال وضع حال است.

در همين حال، فاطمه ندايى را شنيد كه مى گويد: اى فاطمه، بر تو باد كه به خانه خدا بروى!

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست ابوطالبعليه‌السلام را گرفت و با هم نزد فاطمه آمدند و او را با خود كنار خانه خدا آوردند( ۴۴)

۳۱- جبرئيل و فاطمه بنت اسد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد در قسمت پشت كعبه (يعنى پشت آن سمتى كه درب در آن است) ايستاده بود و رو به كعبه دعا مى خواند كه ناگهان پيش چشمان همه حاضران ديوار خانه خدا از همان قسمت شكاف برداشت و آنقدر از هم فاصله گرفت كه فاطمه توانست از شكاف ديوار وارد شود و جبرئيل او را به داخل برد و دوباره ديوار به هم آمد و او داخل كعبه ماند( ۴۵)

۳۲- فاطمه در داخل كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قدم گذاشتن فاطمه بنت اسد به داخل كعبه چيزى جز دعوت خداوند نبود چرا كه از در خانه وارد نشد بلكه خالق جهان ديوار را براى او شكافت و فاطمه را فرا خواند و دوباره ديوار را بست و اينك بايد، پذيرايى الهى از اين مهمان صورت گيرد.

آرى اين چنين بود كه فاطمه بنت اسد به داخل كعبه چيزى جز دعوت خداوند نبود چرا كه از در خانه وارد نشد بلكه خالق جهان ديوار را براى او شكافت و فاطمه را فرا خواند و دوباره ديوار را بست و اينك بايد، پذيرايى الهى از اين مهمان صورت گيرد.

آرى اين چنين بود كه فاطمه در آن سه روزى كه در درون كعبه ماند از ميوه ها و غذاى بهشتى برايش آوردند( ۴۶) .

۳۳- پرستاران فاطمه در كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى فاطمه بنت اسد در درون كعبه قرار گرفت پنج بانو نزد او آمدند در حالى كه لباس همچون حرير سفيد بر تن داشتند و عطرى خوش تر از مشك ناب از آنان شنيده مى شد. اينان حوا و ساره و آسيه و مادر موسى بن عمران و مريم مادر عيسىعليه‌السلام بودند،

اينان از طرف خداوند براى كمك در ولادت علىعليه‌السلام فرستاده شدند چرا كه نبايد زنان ناپاك مكه در ولادت چنين مولودى حضور داشته باشند، آنان رو به فاطمه كردند و گفتند: السلام عليك ولية الله: سلام بر تو اى بانويى كه از اولياى خدا هستى

فاطمه جواب سلام آنان را داد. زنان بهشتى برابر او نشستند در حالى كه هر يك ظرف عطرى از نقره در دست داشتند( ۴۷)

۳۴- چگونگى تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام بر روى سنگ سرخى كه در گوشه راست كعبه است بدنيا آمد و همين كه قدم بر زمين گذاشت به سجده افتاد و در همان حال دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت:

اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا و رسول الله. و ان عليا و صى محمد رسول الله. بحمد يختم الله النبوة و بى يتم الوصية و انا اميرالمومنين يعنى: شهادت مى دهم كه خدايى جز الله نيست و محمد پيامبر خداست و على وصى محمد رسول الله است. با محمد نبوت ختم مى شود و با من وصايت كامل مى شود و من اميرالمؤمنين هستم

سپس فرمود:

جاء الحق و زهق الباطل حق آمد و باطل رفت.( ۴۸)

۳۵- ناله شيطان در تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آنگاه كه اميرالمومنين علىعليه‌السلام به دنيا آمد نور حضرت از كعبه تا سينه آسمان را شكافت و بتهايى كه بر روى كعبه نصب شده بود به صورت افتادند.

شيطان فرياد بر آورد و گفت: واى بر بتها و عبادت كنندگانشان از اين فرزند!( ۴۹)

۳۶- علىعليه‌السلام و بانوان بهشتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى علىعليه‌السلام به دنيا آمد رو به آن پنج بانوى بهشتى نمود و به آنها سلام و خير مقدم گفت: و سپس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له. و اشده ان محمدا رسول الله. به تختم النبوة و بى تختم الولاية؛ شهادت مى دهم كه خدايى جز الله نيست، يگانه است است و شريك ندارد. و شهادت مى دهم كه محمد پيامبر خداست، با او نبوت و با من ولايت ختم مى شود

آنگاه حضرت حوا؛ تازه مولد را از زمين برداشت و در آغوش خود گرفت. علىعليه‌السلام نگاهى به صورت او انداخت و با بيانى رسا و واضح گفت: سلام بر تو اى مادر! حوا پاسخ گفت: سلام بر تو پسرم!

حضرت پرسيد: پدرم (آدمعليه‌السلام چه مى كند؟ گفت: غرق در نعمتهاى خداوند است و در جوار پروردگار متنعم است. سپس حضرت مريم نزديك آمد در حالى كه ظرف عطرى همراهش بود و علىعليه‌السلام را از آغوش حوا گرفت. مولود كعبه نگاهى به روى مريم كرد و گفت: سلام بر تو خواهرم! گفت: سلام بر تو برادرم! پرسيد عمويم چه مى كند؟ او گفت: خوب است و به تو سلام رسانده است. آنگاه مريم با عطرى كه همراه داشت علىعليه‌السلام را معطر نمود.

آنگاه حضرت آسيه علىعليه‌السلام را در آغوش گرفت و او را در پارچه اى كه همراه داشت پيچيد و گفت: اين فرزند پاك و مطهر به دنيا آمده است حرارت آهن به او نمى رسد مگر بر دست مردى كه خدا و رسول و ملائكه و آسمان و زمين و درياها او را مبغوض مى دارند و جهنم مشتاق آن مرد است( ۵۰) .

۳۷- ملاقات انبياء الهى با علىعليه‌السلام در كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه علىعليه‌السلام در كعبه پا به عرصه وجود گذاشت پنج تن از انبيا الهى وارد كعبه شدند علىعليه‌السلام با ديدن آنها حركتى كرد و خنديد. آنان گفتند: سلام بر تو اى ولى خدا و خليفه پيامبر خدا؛ حضرت در جواب آنها فرمود: و عليكم السلام و رحمة الله بركاته و سپس به هر يك جداگانه سلام كرد.

آنها حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسى و حضرت عيسىعليه‌السلام بودند كه يكى پس از ديگرى نوزاد را گرفته و بوسيدند و زبان به مدح او گشودند و سپس رفتند( ۵۱)

۳۸- ملائكه الهى در محضر مولود كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد مى گويد: ناگهان پس از اينكه علىعليه‌السلام به دنيا آمد صداى بال ملائكه را شنيدم و ابرى سفيد رنگ را ديدم كه تا كنار فرزندم آمد و او را با خود برداشت و به آسمان برد. در اين حال شنيدم كه ندايى مى گفت:

بگردانيد على بن ابيطالب را در شرق و غرب زمين، و خشكى و درياهاى آن و كوهها و آسمانهاى آن، و احكام پيامبران و علوم وصيين و همه اخلاق انبيا و مرسلين و اوصيا و صديقين را به او بدهيد، و آنچه درباره برادرش سيد الاولين و الآخرين انجام شده براى او هم انجام دهيد. او را بر همه انبيا و مرسلين و ملائكه مقربين و اهل آسمانها و زمين نشان دهيد كه ولى خداى رب العالمين است.

فاطمه گويد: رفت و بازگشت علىعليه‌السلام كمتر از ساعتى طول كشيد و او را باز گرداندند. ناگهان ابرى ديگر را ديدم كه به سوى او پايين آمد و مانند دفعه اول او را با خود برد و شنيدم ندايى را كه مى گفت:

على بن ابيطالب را نزد همه مخلوقات خدا ببريد و احكام علم و حلم و ورع و زهد و تقوا و سخاوت و بلند مرتبگى و نورانيت و تواضع و خشوع و رقت و هيبت و مروت و كرم و مودت و شفاعت و شجاعت و حفظ و ديانت و قناعت و فصاحت و عفاف و انصاف و نيكى و همه اخلاق انبيا را به او دهيد.

فاطمه مى گويد: ناگاه فرزندم را در مقابلم ديدم كه او را در حرير سفيد بهشتى پيچيده بودند و به من گفتند:

او را از چشم بينندگان حفظ كن كه ولى رب العالمين است بدان كه وارد بهشت نمى شود كسى، مگر كه ولايت او را بپذيرد و امامت او را تصديق كند خوشا به حال آنكه تابع اوست و واى بر كسى كه از او روگردان شود مثل او چون كشتى نوح است كه هر كه بر آن سوار شد نجات مى يابد و هر كه از آن باز ماند غرق مى شود و سقوط مى كند. فاطمه مى گويد: سپس در گوش علىعليه‌السلام مطلبى گفتند كه من نفهميدم بعد او را بوسيدند و رفتند( ۵۲)

۳۹- نداى الهى در بدرقه مولود كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فاطمه بنت اسد سه روز در كعبه ماند در آغاز روز چهارم فاطمه آماده بيرون آمدن از كعبه شد. او فرزند خود را در آغوش گرفت و برخاست تا خارج شود كه نداى را شنيد كه چنين مى گويد:

اى فاطمه، نام اين مولود را على بگذار چرا كه من خداى على اعلى هستم. من نام او را از نام خود گرفته ام، و او را به ادب خود آموخته ام و امر خود را به او سپرده ام، و او را بر غوامض علم خود آگاهى داده ام. او در خانه من به دنيا آمده است. او اول كسى است كه بر فراز خانه من اذان مى گويد: و بتها را مى شكند و آنها را از بالاى كعبه به صورت پايين مى اندازد.

اوست كه مرا به عظمت ياد مى كند و مرا تقديس و تمجيد مى كند و به يگانگى ياد مى نمايد. اوست اما بعد از حبيب من....

خوشا به حال كسى كه او را دوست مى دارد و او را اطاعت مى كند( ۵۳)

۴۰- حوادث آسمانى در تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آن شبى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام به دنيا آمد، در آسمان نور افشانى شد، و نور ستارگان چند برابر گرديد. قريش با ديدن اين منظره غير منتظره، ديدگان را به تعجب گشودند و مردم هيجان زده از خانه هاى خود بيرون ريختند و با يكديگر گفتگو مى كردند و مى گفتند: لابد امشب در آسمان حادثه اى روى داده است كه اين چنين شده است( ۵۴)

۴۱- حجت خدا كامل شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى مادر علىعليه‌السلام وارد كعبه شد در بين مردم سخن فقط از ميهمان كعبه بود همه متوجه حضرت ابوطالبعليه‌السلام بودند در اين انتظار، ناگاه آن حضرت بيرون آمد و در گذرگاهها و بازارهاى مكه به راه افتاد و اين اعلام را براى مردم آورد كه: يا ايها الناس، تمت حجة الله اى مردم حجت خدا كامل شد!

مردم كه از اين مطلب چيزى نمى فهميدند، درباره علت نورانى شدن آسمان و ازدياد نور ستارگان از او سئوال مى كردند حضرت ابوطالب در جواب آنها مى فرمود:

بشارت باد شما را! در اين شب وليى از اولياى خدا ظاهر شده كه خدا صفات نيك را در او كامل نموده و با او جانشينان ختم مى شوند او امام متقين، و يارى دهنده دين، و ريشه كن كننده مشركين، و باعث غيظ منافقين، و زينت عبادت كنندگان، و جانشين رسول رب العالمين است، اوست امام هدايت، و ستاره بلند مرتبه، و چراغ تاريكيها، و نابودكننده شرك. او ريشه يقين و رئيس دين است

حضرت تا صبح در كوچه هاى مكه مى گرديد. مردمى كه در هر محله دور او جمع مى شوند اين اعلام را از او مى شنيدند( ۵۵) .

۴۲- سال خير و بركت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر تولد علىعليه‌السلام را شنيد در ولادت نوزاد با بركت كعبه فرمود:

امشب مولودى بر ايمان به دنيا آمده كه خداوند به وسيله او ابواب بسيارى از نعمت و رحمت را بر ما باز مى نمايد و نيز آن سال را سال خير و بكرت ناميد( ۵۶)

۴۳- سخنان مادر مولود كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صبح روز چهارم وقتى فاطمه از كعبه بيرون آمد در مقابل چشمان به انتظار نشسته مردم، ناگهان ديوار كعبه از همان جاى قبل شكاف برداشت و از هم فاصله گرفت تا حدى كه فاطمه توانست از آن خارج شود. مردم در كمال تعجب ناظر اين مطلب عجيب بودند آنها ديدند آن بانوى با عظمت مولود كعبه را در آغوش فشرده و نوزاد خندان است و با اين حال از شكاف ديوار كعبه خارج شد قبل از آنكه كسى سئوال كند، فاطمه رو به مردم كرد و چنين سخن آغاز كرد.

اى مردم من بر زنانى كه قبل از من بوده اند فضيلت داده شدم... من وارد خانه محترم خداوند شدم و در خانه عتيق الهى فرزند به دنيا آوردم و سه روز درون آن ماندم و از ميوه ها و غذاهاى بهشت خوردم آنگاه فرمود: هنگامى كه فرزندم را در آغوش گرفتم و خواستم از كعبه خارج شوم هاتفى ندايم داد:

اى فاطمه نام اين مولود را على بگذار...( ۵۷)

۴۴- تبريك تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد: هنگام ولادت علىعليه‌السلام جبرئيل بر من نازل شد و چنين پيام آورد:

اى حبيب خدا، خداوند على اعلى بر تو سلام مى رساند و براى ولادت برادرت على به تو تبريك مى گويد: و مى فرمايد: اكنون زمان ظهور نبوت تو و اعلام وحى تو و پرده بردارى از رسالت تو نزديك شده است، چرا كه تو را به برادرت و وزيرت و دامادت و جانشينت مويد داشته ام. كسى كه با او كمر تو را محكم نمودم و ذكر تو را علنى ساختم.

اكنون برخيز و استقبال او برو، و او را با دست راست در آغوش گير، چرا كه او اصحاب يمين است و شيعيان او پيشانى سفيدان نشانه دار هستند( ۵۸)

لذا به همين جهت است كه در روايتى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: على منى به منزلة راسى من بدنى؛ نسبت على با من مانند نسبت سر من است با بدن من( ۵۹)

۴۵- ديدار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علىعليه‌السلام در تولد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قبل از هر كسى، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ابوطالبعليه‌السلام طبق پيام الهى زمان خروج فاطمه را از كعبه مى دانستند لذا قبل از همه كنار كعبه حاضر بودند. پس از سخنان فاطمه براى مردم حضرت ابوطالبعليه‌السلام به همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش آمدند. فاطمه برايشان آنچه كه در كعبه اتفاق افتاده بود شرح داد و فضيلتى را كه خداوند به او و فرزندش ارزانى داشته را بيان كرد. و مردمى كه گوش مى كردند غرق در حيرت بودند.

ابوطالبعليه‌السلام بسيار خوشحال بود. و در نگاه اول علىعليه‌السلام به پدر خود گفت: السلام عليك يا ابه و رحمة الله و بركاته حضرت ابوطالبعليه‌السلام هم در جواب گفت: و عليك السلام يا بنى و رحمة الله و بركاته و سپس فرزند خود را در آغوش گرفت.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالى كه بشدت مسرور بود نزديك آمد، تا چشم علىعليه‌السلام به آن حضرت افتاد از خوشحالى، خود را حركتى داد و به روى او خنديد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته و گفت: مرا در آغوش بگير!

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ سلامش را داد و او را در آغوش گرفت او را بوسيد و دست در دست او گذاشت سپس نوزاد كعبه دست راست بر گوش راست خود گذاشت و اذان و اقامه گفت: و به يگانگى خداوند عز و جل و رسالت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شهادت داد( ۶۰)

۴۶- قرائت كتب انبياءعليه‌السلام توسط علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در حالى كه نوزاد كعبه در آغوش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، رو به آن حضرت كرد و پرسيد: يا رسول الله بخوانم؟! حضرت فرمود: بخوان آنگاه اميرالمؤمنينعليه‌السلام سينه خود را صاف كرد و شروع به خواندن كتب انبياى گذشته نمود ابتدا از صحف حضرت آدمعليه‌السلام كه به دست پسرش شيث نگهدارى شده بود آغاز كرد و آنها را چنان خواند كه اگر حضرت شيثعليه‌السلام حاضر بود اقرار مى كرد كه علىعليه‌السلام آنها را از او بهتر مى داند، سپس صحف حضرت نوحعليه‌السلام و بعد صحف حضرت ابراهيمعليه‌السلام را بخواند و بعد از آن تورات حضرت موسىعليه‌السلام را خواند سپس زبور حضرت داودعليه‌السلام را طورى خواند كه اگر آن حضرت حاضر بود اقرار مى كرد كه علىعليه‌السلام زبور را بهتر از او مى داند. و سپس انجيل را خواند( ۶۱)

۴۷- نامگذارى نوزاد كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چنانچه در داستان هاى قبلى اشاره شد نامگذارى حضرت علىعليه‌السلام توسط درخواست ابوطالبعليه‌السلام و مادرش در بيرون مكه انجام شد كه خداوند لوح سبزى را از آسمان فرستاد و به اين وسيله به نام على نامگذارى شد.

اين لوح سبزى كه از آسمان توسط ابرى براى حضرت ابوطالب آورده شده بود را در كعبه آويختند تا نسلهاى آينده علىعليه‌السلام را بهتر بشناسند و از ساعات اول حيات او مقام عظيمش را درك كنند.

اين لوح همچنان در خانه خدا بود و كسى جراءت دست زدن به آن را پيدا نكرد تا زمانى كه هشام بن عبدالملك آن را از جايش برداشت و ديگر كسى از سرنوشت آن لوح سبز اطلاعى پيدا نكرد( ۶۲)

۴۸- جلوه اى نورانى بر آسمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى علىعليه‌السلام بدنيا آمد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به فاطمه بنت اسد فرمود: اى فاطمه نزد حمزه برو و او را به اين تازه مولود بشارت ده، فاطمه رفت و به او خبر داد وقتى بازگشت مشاهده كرد كه نورى از وجود مقدس اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به سوى آسمان بالا مى رود.

فرداى ولادت نيز دوباره پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، به ديار تازه مولود آمد. تا چشم علىعليه‌السلام به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افتاد به حضرت سلام كرد و به روى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خنديد و اشاره كرد كه مرا در آغوش بگير، و مانند روز گذشته به من آب گوارا بنوشان.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را در آغوش گرفت آنگاه فاطمه بنت اسد گفت: به خدا سوگند؛ او را مى شناسد( ۶۳) .

۴۹- مومنين به وسيله تو رستگار شوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد وقتى علىعليه‌السلام را در بغل گرفتم على بن ابيطالب شروع به خواندن همان قرآنى نمود كه خداوند بعدها بر من نازل كرد... اميرالمؤمنينعليه‌السلام سينه را صاف نمود و از اول سوره مؤمنين شروع به خواندن كرد تا آيه ۱۱ آن سوره؛ بعد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خطاب به علىعليه‌السلام فرمود:

قد افلحوابك، انت والله اميرهم، تميرهم من علمك فيمتارون، و انت دليلهم و بك تهيدون...؛ مومنان به وسيله تو رستگار شوند. بخدا قسم تو امير آنها هستى. از علوم خود به مؤمنان توشه مى دهى و آنان استفاده مى برند.

به خدا قسم تو راهنماى مؤمنان هستى، و بوسيله تو هدايت مى شوند. بخدا قسم تو جانشين و وزير و داماد منى. تو ياور دين من و اداكننده قرضهاى من و همسرم دخترم و پدر دو نوه ام و خليفه من در امتم هستى. خوشا به حال كسى كه تابع تو باشد و تو را دوست بدارد، و واى بر كسى كه عصيان تو را نمايد و با تو دشمنى كند.

به خدا قسم دوست نمى دارد تو را مگر سعادتمند و دشمن نمى دارد. تو را مگر شقاوتمند( ۶۴)

۵۰- وليمه ابوطالب در تولد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روز سوم از ولادت علىعليه‌السلام حضرت ابوطالبعليه‌السلام اعلام عمومى كرد و گفت: همه در وليمه پسرم على بياييد.

براى اين سفره سيصد شتر و هزار راءس گاو و گوسفند قربانى شد و وليمه عظيمى به پا شد آنگاه كه سفره ها چيده مى شود حضرت ابوطالب اعلام كرد كه: اى مردم! هر كسى براى وليمه پسرم على مى آيد، هفت بار گرد كعبه طواف كند و وقتى وارد خانه من شد بر فرزندم على سلام كند، چرا كه خداوند اين فرزند را شرافت خاصى داده است

مردم نيز طبق دستور آن حضرت طواف مى كردند و سپس به خانه او مى آمدند و بر تازه مولود سلام مى كردند و بر سر سفره ها مى نشستند و از وليمه مولود كعبه تبرك مى جستند( ۶۵) .

۵۱- پيوسته مظلوم بوده ام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: من پيوسته مظلوم بوده ام (از كودكى) تا به امروز چنين بوده است.

 (فراموش نمى كنم) هنگامى را كه برادرم عقيل به چشم درد مبتلا شد او به حكم ضرورت مى بايست دارو مصرف مى كرد.

اما بهانه مى آورد و تسليم نمى شد و مى گفت: اگر بناست من دارو مصرف كنم نخست بايد على از آن دارو استفاده كند و كسان من (براى خوشايند او) مرا مجبور مى كردند و آن دارو را در چشمان من كه هيچ دردى نداشت مى ريختند( ۶۶) ... اما مظلوميتم بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين بود كه: هر كينه اى كه قريش از رسول خدا بر دل داشت (و جراءت اظهار و يا فرصت ابراز آن را نيافت) پس از رحلت آن حضرت همه را بر من آشكار ساخت و تا توانست بر من ستم كرد...


قريش چه از جان من مى خواهد اگر خونى را از آنها ريخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است آيا پاداش كسى كه در طاعت خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر بوده است بايد اين چنين داده شود؟!!

قريش دنيا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد!

شگفتا از اسمى بدان پايه و از حرمت و عظمت، و مسمايى بدين حد از خوارى و خفت( ۶۷) .

۵۲- خانواده اى با ايمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشغول نماز بود و علىعليه‌السلام نيز به آن حضرت اقتداء كرده بود ابوطالب در حالى از كنار آنها مى گذشت كه پسرش جعفر نيز همراهش بود.

ابوطالبعليه‌السلام به جعفر گفت: پسر جانم برو، و به عموزاده ات (پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اقتدا كن، جعفر نيز به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اقتدا كرد.

ابوطالب شاد شد و در حالى كه برمى گشت اين شعر را مى گفت.

ان عليا جعفرا ثقتى

عند مسلم الزمان و الكرب

والله لا اخذل النبى و لا

يخذله من نبى ذوحسب

لا تخذ لا وانصرا ابن عمكما

اخى لا مى من بينهم و ابى

على و جعفر من؛ پشت و پناهنده اند به وقت سختى؛ و شدت

من پيغمبر را خوار و بى كس نمى سازم كه فرزندم مرد با همتى است

شما دست از محمد برنداريد (على و جعفر)...( ۶۸)


فصل دوم: از بعثت تا رحلت پيامبر

۵۳- بهترين افراد كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سئوال كردند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهترين افراد كيست؟

حضرت فرمود: بهترين آنها، و پرهيزگارترين آنها، و با فضيلت ترين آنها و نزديكترين آنها به بهشت كسى است كه به من نزديكتر بوده و پرهيزگارتر و نزديكتر به من نيست مگر على بن ابيطالب.( ۶۹)

۵۴- نگين پادشاهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مطابق روايات متواتر كه از طريق شيعه و سنى، نقل شده اين آيه( ۷۰) در شاءن امير مؤمنانعليه‌السلام نازل شده و دليل ولايت و رهبرى علىعليه‌السلام بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و اين آيه هنگامى نازل شد كه علىعليه‌السلام در مسجد مشغول نماز بود آنگاه فقيرى به مسجد آمد و از حاضرين در مسجد تقاضاى كمك كرد، كسى چيزى به او نداد، حضرت علىعليه‌السلام در حال ركوع بود، با انگشت كوچك دست راستش اشاره كرد، سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست علىعليه‌السلام بيرون آورد، به اين ترتيب آن حضرت در ركوع نماز، انگشترش را به عنوان زكات (صدقه مستحبى) به فقير داد، و آيه انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون در ستايش امام علىعليه‌السلام نازل شد( ۷۱)

در تاريخ آمده، اين انگشتر يكى از مشركان بنام مروان بن طوق بوده، امام علىعليه‌السلام هنگامى كه در جنگ، بر او پيروز شد و او را به هلاكت رسانيد انگشتر او را به عنوان غنائم جنگى از دست او بيرون آورد، و به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد تا علىعليه‌السلام از ميان غنائم، آن انگشتر را براى خود بردارد( ۷۲) .

برو اى گداى مسكين در خانه على زن

كه نگين پادشاهى دهد كه از كرم، گدا را( ۷۳)

۵۵- امتيازات شيعيان علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمود: اى على! به شيعيان و يارانت ده امتياز را بشارت بده:

۱- حلال زادگى. ۲- ايمان صحيح. ۳- دوستى خدا با آنها. ۴- گشادى قبر. ۵روشنى پل صراط. ۶- نترسيدن از فقر و بى نيازى قلب. ۷- دشمنى خدا با دشمنانشان. ۸- ايمنى از خوره. ۹- آمرزش گناهان. ۱۰- همنشينى با من در بهشت( ۷۴) .

۵۶- حيوانات مسخ شده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى از پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حيوانات مسخ شده كدامند؟ حضرت فرمود: آنها سيزده حيوان هستند:

فيل، خرس، خوك، ميمون، مارماهى، سوسمار، شب پره (يا پرستو)، كرم سياه، آبى عقرب، عنكبوت، خرگوش، سهيل و زهره (نام دو حيوان دريايى است).

آنگاه پرسيدم: علت مسخ اينها چه بود؛ خرس: مرد ماءبونى بود كه مردها را به خود مى خواند؛ خوك: عده اى نصرانى بودند كه از خدا خواستند تا غذاى آسمانى بر آنها بفرستد و با اين كه خواسته شان عملى شد بر كفر خود افزودند؛ ميمون: كسانى بودند كه روز شنبه بر خلاف دستور دينشان ماهى گرفتند؛ مارماهى: مرد ديوثى بود كه همسرش را در اختيار مردم مى گذاشت؛ سوسمار: باديه نشينى بود كه سر راه حاجيان را مى گرفت و اموالشان را مى ربود؛ شب پره: دزدى بود كه خرماهاى مردم را از سر درختان سرقت مى كرد؛ كرم سياه: سخن چينى بود كه ميان دوستان جدايى مى انداخت؛ عقرب: مرد بد زبانى بود كه هيچ كس از نيش زبانش آسوده نبود؛ عنكبوت: زنى بود كه به شوهرش خيانت كرده بود؛ خرگوش: زنى بود كه غسل حيض و غيره نمى كرد؛ سهيل: گمرك چى بود در يمن؛ و زهره: زنى نصرانى بود و اين زن همان است كه هاروت و ماروت را فريفت.( ۷۵)

۵۷- علىعليه‌السلام در معراج پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: يا على همانا من در سه جا اسم ترا همراه اسم خود ديدم و با نظر بر آن انس يافتم. هنگامى كه در معراجم به آسمان، به بيت المقدس رسيدم، بر صخره آن يافتم كه نوشته بود خدايى جز الله نيست، محمد فرستاده خداست، او را بوسيله وزيرش تأئید كرده ام و بوسيله وزيرش يارى نموده ام.

به جبرئيل گفتم: وزير من كيست؟ گفت: على بن ابيطالب

و بار دوم هنگامى بود كه به سدرة المنتهى رسيدم ديدم بر آن نوشته است: منم خداوند يكتا كه معبودى جز من نيست، محمد حبيب من است، او را به بوسيله وزيرش تأئید كرده ام و بوسيله وزيرش يارى نموده ام( ۷۶)

۵۸- راه بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى علىعليه‌السلام آيا آگاهتان نسازم كه كداميك از شما در اخلاق و روش به من شبيه تريد؟

علىعليه‌السلام عرض كرد:، بفرمائيد يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

آنگاه حضرت فرمود: خوش اخلاق ترين شما، و بردبارترين شما و نيكوترين شما نسبت به بستگان خود، و انصاف دهنده ترين شما نسبت به خود... آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اضافه كرد: اى علىعليه‌السلام : هر كس صلوات بر من را فراموش كند راه بهشت را گم كرده است.( ۷۷)

۵۹- علىعليه‌السلام در دامان مهر نبوىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

موقعى كه علىعليه‌السلام را نزد پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مادر علىعليه‌السلام فاطمه فرمود: برو حمزه را از ولادت علىعليه‌السلام با خبر كن، فاطمه بنت اسد گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اگر من بروم، چه كسى على را شير مى دهد؟ رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: تو برو من على را سيراب خواهم كرد و پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زبان مبارك خود را در دهان علىعليه‌السلام گذاشت، وقتى كه فاطمه بنت اسد برگشت، علىعليه‌السلام را نظير كودكان ديگر در ميان جامه اى پيچيده و بست. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: گهواره علىعليه‌السلام را نزديك رختخواب من بگذاريد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخصا تربيت اميرالمؤمنينعليه‌السلام را بر عهده گرفت. علىعليه‌السلام را شستشو مى داد، شير در گلوى آن حضرت مى ريخت، در وقت خواب گهواره علىعليه‌السلام را تكان مى داد و در موقع بيدارى با علىعليه‌السلام سخن مى گفت: و علىعليه‌السلام را به سينه خود مى چسبانيد، آن حضرت را براى گردش به كوههاى مكه، شكاف كوهها، رودها و جاده ها مى برد و علوم و اسرار الهى را به گوش آن بزرگوار مى خواند.

۶۰- علىعليه‌السلام و ابليس ملعون

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد روزى در كنار خانه كعبه نشسته بدم پيرمردى قد خميده را ديدم با موهاى سفيد و بلند كه ابروان او بر چشمانش افتاده بود با عصايى بر دست و كلاهى قرمز و جامه اى پشمين، پيرمرد نزديك شد و در حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه بر ديوار كعبه تكيه زده بود نشست. سپس گفت: اى فرستاده خدا آيا مى شود در حق من دعا كنى و از درگاه خدا برايم طلب مغفرت كنى؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: پيرمرد كوشش تو فايده ندارد، اعمال تو تباه گشته و درخواست مغفرت در حق تو پذيرفته نخواهد شد. پيرمرد با سرافكندگى از محضر آن حضرت خارج شد و از راهى كه آمده بود بازگشت. در اين هنگام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: يا علىعليه‌السلام آيا او را شناختى؟ گفتم: نه. حضرت فرمود: او همان ابليس ملعون است. علىعليه‌السلام مى فرمايد با شنيدن اين جمله برخاستم و خود را به آن پيرمرد رساندم و با او درگير شدم و بر زمينش كوفتم و بعد بر سينه اش نشستم، با دستانم گلويش را به سختى مى فشردم تا او را هلاك كنم در همين حال او مرا به نام صدا زد و از من خواست كه دست از او بردارم و وى را به حال خود رها كم. آنگاه گفت: فانى من المنظرين الى يوم الوقت الملعوم يعنى؛ مرا تا روز قيامت (معلوم) مهلت زندگى داده اند و من تا آن روز زنده خواهم ماند سپس گفت: يا على به خدا سوگند من تو را بسيار دوست دارم (پس اين جمله را از من بگير و نگه دار) آن كس كه در مورد تو به دشمنى و خصومت برخيزد و از تو در دل خود كينه داشته باشد بايد در مشروعيت ولادت خود ترديد كند و مرا در كار پدر خود شريك به شمارد... علىعليه‌السلام مى فرمايد: من از حرف او خنده ام گرفت و رهايش ساختم.( ۷۸)

۶۱- صديق واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد روزى در كنار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در غار حرا ايستاده بودم كه ناگهان كوه به لرزه درآمد و تكان سختى خورد، حضرت به كوه اشاره فرمود و گفت: اى كوه آرام بگير، كه بر بالاى تو جز پيامبر و صديقى كه شاهد اوست كس ديگرى نيست. حضرت مى فرمايد: ديدم كه كوه فورا ساكت شد و در جاى خود قرار گرفت و اطاعت خود را از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشان داد.( ۷۹)

۶۲- ماءموريتى شبانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در تاريكى شبى از شبهاى ظلمانى، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى را به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد، آنگاه فرمود: هم اينك شمشير خود را برگير و برفراز كوه ابوقبيس( ۸۰) برو و هر كه را بر قله آن يافتى هلاك گردان. علىعليه‌السلام فرمود: من طبق فرمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به راه افتادم و از كوه ابوقبيس بالا رفتم ناگهان مردى سياه چهره و مخوف با چشمانى به سان كاسه آتش در برابر من ظاهر شد. اما همين كه مرا با نام صدا كرد جلو رفتم و با يك ضربه شمشير او را دو نيم كردم در اين هنگام صداى فرياد و ناله بلندى شنيدم كه از ميان خانه هاى مكه برمى خاست، در بازگشت هنگامى كه به محضر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شدم آن حضرت در منزل همسرش خديجه بود، من ماجراى مرد مقتول و فريادهاى همزمان را كه شنيده بودم براى آن حضرت باز گفتم. پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا علىعليه‌السلام مى دانى چه كسى را كشتى؟ گفتم: خدا و رسول او آگاه ترند. حضرت فرمود: تو بت بزرگ لات و عزى را درهم شكستى، به خدا سوگند از اين پس هرگز آن بتها پرستش و ستايش نگردند.( ۸۱)

۶۳- بت شكن آخر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: شبى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا نزد خويش فرا خواند. من در منزل همسرش خديجه نزد او حاضر شدم آنگاه فرمود على (آماده باش) و از پى من حركت كن. سپس خود در جلو حركت كرد و من هم به دنبال آن حضرت حركت كردم تا آنى كه در دل آن شب به خانه خدا كعبه رسيديم... رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آهسته فرمود: على از دوش من بالا برو، آنگاه خود خم شد و من از كتف مبارك او بالا رفتم و بر بام كعبه قرار گرفتم و هر چه بت در آنجا بود پايين انداختم، آنگاه از مسجدالحرام خارج شديم و راهى منزل خديجه شديم. در بازگشت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: نخستين كسى كه بتها را درهم شكست جد تو ابراهيمعليه‌السلام بود و آخرين كسى كه بتها را شكست تو بودى بامداد روز بعد هنگامى كه اهل مكه سراغ بتهاى خود رفتند ديدند كه بتهايشان برخى شكسته و برگشته و بر زمين افتاده است. آنها با خود اين اعمال از كسى جز محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پسر عمويش علىعليه‌السلام سر نمى زند...( ۸۲)

۶۴- قضاوت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اعراب به كثرت نسل خود خيلى علاقمند بودند و اصرار زيادى مى ورزيدند تا در خانواده شان جنس ذكورى باشد لذا روزى سه مرد در طهر واحد با زنى هم بستر شدند و اين زن پسرى زائيد هر سه اين مرد ادعا داشتند كه پدر اين پسر هستند هنوز سوره ى مباركه نور نازل نشده بود تا زناكاران به مجازات خود برسند، لذا آنها با هم اختلاف نزاع داشتند تا اينكه خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم اين قضاوت را به علىعليه‌السلام احاله فرمود. اميرالمؤمنينعليه‌السلام دستور داد: نام اين سه مرد را بر ۳ ورقه كوچك بنويسند و آن سه ورقه را مثل قرعه لوله كرد و جلوى بچه بيندازند آن قرعه را كه كودك از زمين برمى دارد بنام پدرش خواهد بود. رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين قضاوت علىعليه‌السلام را به قضاوت حضرت داودعليه‌السلام تشبيه فرمود: الحمد الله الذى جعل فينا اهل البيت من يقضى على سنن داوود.( ۸۳)

۶۵- عادل دادگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روى گاوى با شاخ تيز خود شكم خرى را دريد. صاحب خر شكايت خود را به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرضه داشت هنوز خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخن نگفته بود كه ابوبكر عقيده اش را اظهار كرد و گفت حيوان زبان بسته اى حيوان زبان بسته ى ديگرى را كشت به كسى مربوط نيست. ولى اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اگر آن گاو آزاد بود و به خر حمله آورد و شاخش زده صاحب گاو مسئول اين جنايت است زيرا گاو وحشى خود را آزاد گذاشته تا به مال مردم تعدى و تجاوز كند. ولى اگر آنجايى كه گاو بسته بوده و خر با پاى خود به پيش گاو رفته و سرانجام كشته شده صاحب گاو گناهى ندارد و از دادن تاوان معاف است.

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: قضاوت على كافيست.( ۸۴)

۶۶- سلام خضر نبى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در يكى از راههاى مدينه عبور مى كردند ناگاه مردى بلند قامت و چهارشانه... جلو آمد و بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلام كرد و احترام شايانى نمود سپس رو به علىعليه‌السلام كرد و گفت: سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو اى خليفه چهارم، آنگاه به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو كرد و گفت: آيا اين گونه نيست كه گفتم؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى چنين است. آن شخص ناشناس از آنجا رفت علىعليه‌السلام از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد: اين چه لقبى بود كه اين مرد ناشناس به من داد و تو هم آن را تصديق كردى، من خليفه ام چهارم هستم؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حمد و سپاس خدا را، همانگونه كه او گفت تو خليفه چهارم هستى زيرا اولين خليفه آدمعليه‌السلام است( ۸۵) . و دومين خليفه داودعليه‌السلام است.( ۸۶) و سومين خليفه هارون برادر موسىعليه‌السلام است كه خليفه موسى شد( ۸۷) و خداوند در (آيه ۳ سوره توبه) مى فرمايد:

و اين اعلامى است از طرف خدا و رسولش بر عموم مردم در روز حج اكبر (عيد قربان) كه خداوند و پيامبرش از مشركان بى زار است.

اى على ابلاغ كننده برائت از مشركان از جانب خدا و رسولش تو هستى و تو وصى و وزير من مى باشى و دين مرا ادا مى كنى... پس تو چهارمين خليفه مى باشى چنانكه آن شخص با اين عنوان بر تو سلام كرد آيا مى دانى او چه كسى بود؟

او برادرت خضرعليه‌السلام بود. ۰( ۸۸)

۶۷- علىعليه‌السلام هم نيكو شوهرى است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: چون آفتاب غروب كرد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ام سلمه فرمود كه فاطمهعليها‌السلام را نزد او بياورد. ام سلمه فاطمهعليها‌السلام را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد آورد، دانه هاى درشت عرق از چهره فاطمهعليها‌السلام بر زمين مى چكيد از حجب و حيا چون نزديك پدر رسيد پاى وى لغزيد و بر زمين آمد رسول خدا فرمود: دخترم خداوند تو را در دنيا و اختر از لغزش حفظ كند، همين كه در برابر پدر ايستاد حضرت پرده از رخسار منورش بر گرفت و دست او را در دست شويش گذارد و گفت: خداوند پيوند تو با دخت پيامبر را مبارك گرداند، على، فاطمه نيكو همسرى است، آنگاه فرمود: فاطمه! على هم نيكو شوهرى است. سپس فرمود: به اتاق خود رويد و منتظر من بمانيد...( ۸۹)

۶۸- رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جنگ جمل خبر مى دهد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن مسعود گفت: به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر گاه از دنيا رحلت كردى چه كسى شما را غسل مى دهد؟ فرمود: هر پيغمبر را وصى او غسل مى دهد. عرض كردم يا رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وصى شما كيست؟ فرمود: على بن ابيطالب. عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از شما چه مدت زندگى مى كند؟ فرمود: سى سال همانند يوشع بن نون كه وصى حضرت موسى بود او بعد از موسى نيز سى سال زندگى كرد و صفورا همسر حضرت موسى دختر شعيب پيامبر بر يوشع بن نون خروج كرد و گفت من از تو به امر پيشوايى و رهبرى سزاوارترم. پس يوشع با وى جنگيد و به خوبى با وى كارزار كرد و اسيرش نمود و در حال اسيرى به نيكى با وى رفتار كرد.

حضرت علىعليه‌السلام نيز با وى عايشه مى جنگد و به خوبى با او مى جنگد و اسيرش مى كند و با وى به نيكى رفتار مى كند، و خدا درباره او نازل فرموده كه: و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى( ۹۰) يعنى در خانه هايتان قرار بگيريد و همچون جاهليت پيشين، خودآرايى و جلوه گرى نكنيد و مقصود پروردگار از جاهليت قديم در اين آيه صفورا دختر شعيب است.( ۹۱)

۶۹- تيرهاى مرگ به خطا نمى رود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنان علىعليه‌السلام وصى و جانشين پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اشعار زير را در سوگ جانسوز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواند:

الموت لا والد يبقى و لا ولدا

هذا السبيل الى ان لاترى احدا

هذا النبى و لم يخلد لامته

لو خلد الله خلقا قبله خلدا

للموت فينا سهام غير خاطئة

من فاته اليوم سهم لم يفته غدا

مرگ نه پدر و نه فرزند را باقى نمى گذارد و برنامه مرگ همچنان ادامه دارد تا همه بميرند.

مرگ حتى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى امتش باقى نگذاشت اگر خداوند كسى را قبل از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باقى مى گذاشت او را نيز باقى مى گذاشت ناگزير ما آماج تيرهاى مرگ كه خطا نمى روند واقع مى شويم كه امروز مورد اصابت تير مرگ نشديم فردا او ما را از ياد نمى برد.( ۹۲)

۷۰- شمشير ذوالفقار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ذوالفقار نام شمشير معروف علىعليه‌السلام است در اينكه آن چرا ذوالفقار (صاحب دو سر، يا صاحب حفره و خالها) و از كجا بدست آمده مطالب مختلفى نقل شده است( ۹۳) يكى از اقوال آن است كه اين شمشير در جنگ بدر از ناحيه دشمن به دست علىعليه‌السلام رسيد.

ماجراى آن چنين است نبيه و منبه پسران حجاج سهمى از مشركان سبك سروبى تربيت قريش بودند و همواره پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى آزردند و با گفتار ناپسند خود آن حضرت را سرزنش مى كردند اين دو با پسر منبه كه عاص نام داشت در سال دوم هجرت در جنگ بدر شركت كرد و سرانجام نيز با تيغ بران آن حضرت كشته شدند. ذوالفقار كه شمشيرى داراى دو سر از فولاد، نابود در دست عاص بن منبه بود كه پس از كشته شدن او، آن شمشير به دست علىعليه‌السلام افتاد و علىعليه‌السلام آن را نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را به علىعليه‌السلام بخشيد( ۹۴)

۷۱- مؤمن واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام از كنار عده اى كه نشسته بودند عبور مى كرد، و ديد آنها لباسهاى سفيد و گران قيمت پوشيده و (نشانه تكبر در آنها مشهود است) رنگ صورتشان برافروخته است و خنده آنها بلند و زياد است و با انگشت خود هر كس را كه از كنارشان رد مى شود مسخره مى كنند. سپس به عده ديگر رسيد كه لاغر اندام و رنگ آنها زرد و در هنگام سخن گفتن متواضع بودند. آن حضرت در حالى كه تعجب كرده بود خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و عرض كرد يا رسول الله دو گروه متفاوت را ديدم و هر دو گروه خود را مؤمن مى دانستند؟ صفت مؤمن چيست؟ پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سكوتى كرد و در پاسخ حضرت علىعليه‌السلام فرمود يا على مؤمن بيست خصوصيت دارد كه اگر يكى از آنها در او نباشد ايمانش كامل نيست:

۱- به نماز (جماعت) حاضر مى شود ۲- زكات را در وقت خود مى پردازد. ۳- به مستمندان رسيدگى مى كند. ۴- يتيم را نوازش مى كند ۵- لباسهاى پاك و پاكيزه مى پوشند. ۶- كمر به عبادت حق بسته اند. ۷- راست مى گويد ۸- به وعده خود وفا مى كند. ۹- در امانت خيانت نمى كند. ۱۰- زاهد شب و شير روز هستند. ۱۱- در روز روزه دار و در شب بيدار و عابد هستند. ۱۲- همسايه را آزار نمى دهد. ۱۳- متواضعانه راه مى روند ۱۴- تشييع جنازه مى كند و...( ۹۵)

۷۲- منزلت علىعليه‌السلام در نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صبح آن شب كه فاطمه زهراعليها‌السلام به خانه شوهر رفت، پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظرفى شير به خانه آنها برده و فرمودند: فاطمه جان پدرت فداى تو باد از اين شير بياشام، سپس رو به علىعليه‌السلام كردند و فرمودند: پسر عمويت فدايت شود تو هم از اين شير بنوش.( ۹۶)

۷۳- وصيتى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ضمن وصيت خود به من فرمود: يا على هر كس كه همسر خود را اطاعت كند خداوند او را به رو در آتش افكند. علىعليه‌السلام عرض كرد: اين اطاعت در چه مواردى است؟ رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: كسى كه به همسر خود اجازه دهد به حمامهاى بيرون از خانه و يا مجالس عروسى و مجالس نوحه سرايى برود و جامه هاى بدن نما بپوشد.( ۹۷)

۷۴- دعاى مخصوص

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس گويد: على ابن ابيطالبعليه‌السلام نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و چيزى از آن حضرت در خواست كرد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: يا على به حق آنكه مرا به پيغمبرى فرستاد سوگند كه نزد من هيچ از كم و بيش نيست ولى تو را چيزى مى آموزم كه دوست من جبرئيل براى من آورد و گفت: يا محمد اين هديه اى است از نرد خداى عزوجل كه تو را با آن گرامى داشته و به هيچ كس از پيغمبران پيشين اين هديه را نداده است و آن نوزده جمله است كه هر دلسوخته و هر مصيبت زده و هر اندوهناك و هر غمناك و هر كسى كه در خطر دزد و آتش سوزى باشد آنها را بخواند و هر بنده اى كه از پادشاهى بترسد آن كلمات را بگويد خداوند براى او وسيله رهايى فراهم سازد و آن نوزده جمله است كه چهار جمله آن بر پيشانى اسرافيل نوشته شده و چهار جمله اش بر پيشانى ميكائيل و چهار جمله آن بر گرداگرد عرش و چهار جمله اش بر پيشانى جبرئيل و سه كلمه آن در جائى كه خدا خواسته است نوشته شده است. علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله چگونه آنها را بخوانيم؟ حضرت فرمود: بگو يا عماد من لا عماد له و يا كريم العفو و يا حسن البلاء و يا عظيم الرجاء و يا عون الضعفاء و يا منقذ الغرقى و يا منجى الهلكى يا محسن يا مجمل يا منعم يا مفضل انت الذى سجد لك سواد الليل و نورالنهار و ضوء القمر و شعاع الشمس و دوى الماء و خفيف الشجر يا الله يا الله يا الله انت وحدك لا شريك لك آنگاه مى گويى بارالها! با من چنين و چنان كن كه بطور مسلم از جاى خود بر نخيزى تا اينكه دعاى تو مستجاب شود.( ۹۸)

۷۵- حضور شخصى بزرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسنعليه‌السلام در دوران هفت سالگى، به مسجد مى رفت و پاى منبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى نشست، و آنچه در مورد وحى، از آن حضرت مى شنيد به منزل باز مى گشت و براى مادر فاطمه زهراعليها‌السلام نقل مى كرد (به اين ترتيب كه همچون يك خطيب روى متكائى مى نشست و سخنرانى مى نمود و در ضمن سخنرانى آنچه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرا گرفته بود بيان مى كرد) حضرت علىعليه‌السلام هر گاه وارد منزل مى شد و با فاطمه زهراعليها‌السلام سخن مى گفت در مى يافت كه فاطمهعليها‌السلام آنچه از آيات قرآن نازل شده اطلاع دارد از او پرسيد با اينكه شما در منزل هستيد چگونه به آنچه كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد بيان كرده آگاه هستى؟! فاطمه زهراعليها‌السلام جريان را به عرض رساند كه اين آگاهى از ناحيه فرزندت حسنعليه‌السلام به من انتقال مى يابد. روزى علىعليه‌السلام در منزل مخفى شده، حسنعليه‌السلام كه در مسجد، وحى الهى را شنيده بود، وارد منزل شد و طبق معمول، بر متكا نشست، تا به سخنرانى بپردازد، ولى لكنت زبان پيدا كرد، حضرت زهراعليها‌السلام تعجب نمود! حسنعليه‌السلام به مادر عرض كرد: تعجب مكن، چرا كه شخص بزرگى، سخن مرا مى شنود و استماع او مرا از بيان مطلب، باز داشته است.

در اين هنگام علىعليه‌السلام از مخفيگاه خارج شد و فرزندش، حسن ع را بوسيد( ۹۹)

۷۶- انوار رحمت خداونديم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست علىعليه‌السلام را گرفته و بيرون آمد و مى گفت: اى گروه انصار و اى گروه بنى هاشم اى كروه بنى عبدالمطلب من محمدم، من رسول خدايم، هان، من در جزء چهار نفر از افراد خانواده ام هستم كه از سرشتى كه انوار رحمت بر آن تابيده بود آفريده شديم من و على و حمزه و جعفر. كسى گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اينانند كه با تن در روز قيامت سوار هستند. حضرت فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، همانا آن روز بجز چهار كس هرگز كسى سواره نباشد جز من و على و فاطمه و صالح پيغمبر، اما من سوار بر براقم و اما دخترم فاطمه بر شترى از اشتران بهشتى كه لجامش از ياقوت است و دو جامه سبز بر روى آن انداخته شده ميان بهشت و دوزخ مى ايستد آن روز مردم شديدا عرق مى كنند پس بادى از جانب عرش وزيدن گيرد كه عرق مردم را خشك كند فرشتگان و پيغمبران و صديقين مى گويند اين بجز فرشته مقرب و يا پيغمبرى مرسل نبايد باشد پس آواز دهنده اى خبر دهد كه اين نه فرشته مقرب است و نه پيغمبر و مرسل بلكه على بن ابيطالبعليه‌السلام است كه برادر رسول خداست در دنيا و آخرت.( ۱۰۰)

۷۷- آن شب خطرناك

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

گروهى از قريش و اشراف مكه از قبايل مختلف در محل تشكيل جلسات مشورتى بزرگان مكه به نام دارالندة جمع شدند تا درباره خطرى كه از ناحيه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنها را تهديد مى كرد بينديشند. در اثناء راه پير مرد خوش ظاهرى به آنها برخورد كرد كه در واقع همان شيطان بود از او پرسيدند: كيستى؟ گفت: پيرمردى از اهل نجد. جلسه تشكيل يافت و درباره اينكه چگونه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به عنوان مانعى از سر راه بردارند گفتگو مى كردند يكى گفت او را از ميان خون بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد، پيرمرد گفت اين هم درست نيست زيرا اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ قبايل ديگر عرب مى رود و با گفتار شيرينش در آنها نفوذ مى كند، ابوجهل كه تا آن وقت ساكت بود به سخن آمد و گفت به نظر من از هر قبيله اى يك جوان شجاع و شمشير زن را انتخاب كنيد تا در فرصتى مناسب به طور دسته جمعى به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حمله كنند و او را بكشند اين طور خون او در بين همه قبايل پخش مى شود و بنى هاشم نمى تواند به خونخواهى او قيام كند، پيرمرد نجدى خوشحال شد و گفت: به خداى راءى صحيح همين است نتيجتا همه ى با اين تصميم موافقت كردند.

جبرئيل فرود آمد و به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: تا شب را در بستر خود نخوابد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شبانه به سوى غار ثور حركت كرد و سفارش نمود علىعليه‌السلام در بستر او بخوابد تا كسانى كه خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را تحت نظر داشتند متوجه عدم حضور پيامبر نگردند. علىعليه‌السلام كه در آن موقع جوانى ۲۳ ساله بود در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خوابيد هنگامى كه صبح شد و طبق نقشه، جوانان قبائل مختلف جهت قتل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خانه ريختند، علىعليه‌السلام را در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديدند، صدا زدند پس محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كجاست؟ حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: نمى دانم. لذا با اين جانفشانى حضرت علىعليه‌السلام ، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از گرداب مرگ نجات يافت.( ۱۰۱)

۷۸- صاحب سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از ابوذر غفارى روايت شده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا براى احضار علىعليه‌السلام به خانه آن حضرت فرستاد من به در خانه علىعليه‌السلام آمدم و او را صدا زدم ولى كسى جواب نگفت.

من تعجب كردم موقعى كه ديدم آسياى دستى در خانه آن حضرت خودبخود مى گردد بدون اينكه كسى او را به گردش آورد. من علىعليه‌السلام را صدا كردم و آن حضرت نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با او آهسته سخنى گفت كه من نفهميدم آنگاه به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم جاى تعجب است از آسيابى كه در خانه علىعليه‌السلام خودبخود مى گردد، بدون اينكه كسى آن را به حركت در آورد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمهعليها‌السلام را از ايمان و يقين پر ساخته و البته خدا از ضعف بدنى او آگاه است و او را در كارهايش كمك مى نمايد. آيا نمى دانى كه خداوند را فرشتگانى است كه آنها را براى كمك به آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گمارده است.( ۱۰۲)

۷۹- حبل الله كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد ميان اصحاب نشسته بود، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود اكنون كسى را در وارد مى شود كه اهل بهشت است پس از چند لحظه مرد بلند قامتى كه به اهالى مصر شبيه بود وارد شد و عرض كرد يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اينكه خداوند مى فرمايد: واعتصمو بحبل الله جمعيا و لا تفرقوا مقصود از حبل الله كيست؟ حضرت با دست مبارك خود به علىعليه‌السلام اشاره نمود و فرمود اين است حبل الله هر كه بدين شخص تمسك جويد در دنيا و آخرت گمرده نگردد آن مرد علىعليه‌السلام را بغل نمود و بوسيد و از مسجد خارج شد.( ۱۰۳)

۸۰- عظمت علىعليه‌السلام مانند سوره توحيد است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به برخى از كسانى كه در لشكر اسلام به همراهى علىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جنگ ذات السلاسل رفته بودند فرمود: امير و فرمانده خود يعنى علىعليه‌السلام را چگونه ديديد؟

عرض كردند: چيزى غير از خوبى از او نديديم، جز آنكه در تمام نمازها كه ما پشت سر او مى خوانديم سوره (قل هو الله احد) را مى خواند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من اين مطب را از او خواهم پرسيد. چون علىعليه‌السلام به نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد آن حضرت به او فرمود: يا على چرا در تمام نمازهايى كه با ايشان خواندى جز سوره اخلاص سوره ديگرى نخواندى؟ عرض كرد اى رسول خدا اين سوره را دوست دارم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: براستى كه خدا نيز تو را دوست دارد چنانچه تو سوره توحيد را دوست دارى سپس فرمود: اى على اگر من نمى ترسيدم از اينكه گروههايى از مسلمانان درباره تو بگويند آنچه را كه نصارى (مسيحيان) درباره عيسى بن مريم گفتند (اينكه او را خدا يا پسر خدا خواندند) امروز سخنى درباره تو مى گفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى جز آنكه خاك زير پايت را (براى تبرك و تيمن) بردارند.( ۱۰۴)

۸۱- ولايت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت امير مؤمنانعليه‌السلام وارد شد در حالى كه آثار سرور و خوشحالى در صورت نازنينش آشكار بود، حضرت علىعليه‌السلام سبب آنرا پرسيد. حضرت فرمودند: خداوند متعال به من بشارت داد كه شيعيان على چه عاصى و چه مطيع آخرالامر در بهشت جايگزين شوند، حضرت علىعليه‌السلام به مجرد شنيدن اين كلام سجده شكر به عمل آورده و گفت: خداوندا نصف حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم. در اين لحظه حضرت زهراعليها‌السلام و امام حسن و امام حسينعليه‌السلام هر يك به ترتيب عرض كردند: پروردگارا ما هم نصف ثوابهايمان را به شيعيان اميرمؤمنان علىعليه‌السلام بخشيديم. رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: خداوندا منهم نصف حسنات و ثوابهايم را به شيعيان حضرت على مرتضىعليه‌السلام دادم در اين وقت بود كه وحى از طرف خداوند رسيد كه شما از من كريم تر نيستيد، منهم گناهان همه شيعيان على را آمرزيدم.( ۱۰۵)

۸۲- عيب پوشى و ستار العيوبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در خبر آمده است كه روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با جمعى از اصحاب خود نشسته بودند ناگه شخصى خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و عرض كرد:

يا رسول الله در فلان خانه مردى و زنى به فساد مشغولند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اين خبر تو را بايد بررسى كنم و آنها را بخواهم ببينم مطلب چيست؟

چند تن از صحابه كه آنجا بودند اجازه احضار آنها را خواستند، ليكن پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ يك از آنان را اجازه نداند تا اينكه حضرت علىعليه‌السلام خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود:

يا على تو برو و ببين اين ماجرا كه مى گويند راست است يا نه

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام آمد تا رسيد به در خانه، آنگاه چشمان خود را بر هم گذاشت و وارد خانه شد و دست بر ديوار داشت تا وقتى كه گرد خانه گرديد و بيرون آمد چون خدمت پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من گرد آن خانه گشتم ولى هيچ كس را آنجا نديم.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نور نبوت مطلب را يافت كه علىعليه‌السلام نمى خواهد آن دو را رسوا نمايد لذا فرمود:

يا على انت فتى هذه الامه يعنى: يا على تو جوانمرد اين امتى.

اصبحت زيرا بك يا شحنه النجف

بهر نثار مرقد تو نقد جان بكف( ۱۰۶)

۸۳- پاسخ مهربانى هاى فاطمه بنت است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود، هنگامى كه مادرم از دنيا رفت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را در پيراهن خود كفن كرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد مرتبه تكبير گفت. آنگاه وارد قبر شد و بر در و ديوار و اطراف قبر دست مى كشيد گويى مى خواست قبر را فراختر و آماده كند. سپس از قبر خارج شد و در حالى كه به شدت مى گريست به قبر سفارش كرد تا بر مادرم سخت نگيرد وقتى از كار خاك سپارى فارغ شد و رفت عمر بن خطاب از آن حضرت پرسيد: اى رسول خدا ديدم شما درباره اين زن طورى رفتار كرديد كه پيش از اين سابقه نداشت. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى عمر اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد مادر ديگر من بود. جبرئيل از سوى خداوند برايم خبر آورده كه او اهل بهشت است و خداى تعالى هفتاد هزار فرشته را ماءمور كر تا بر جنازه اش نماز بگزارند، فاطمه بنت اسد روزى از قول پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيده بود كه فرموده: انسانها در روز قيامت عريان محشور مى شوند پس به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: واى از اى رسوايى

پيامبر بدو فرمود: من از خدا مى خواهم تا تو را پوشيده برانگيزد و باز زمانى كه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيد كه از عذاب قبر سخن مى فرمود. گفت: واى از ناتوانى. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: از خدا مى خواهم تا عذاب قبر را بر تو آسان كند. فاطمه بنت اسد پس از مرگ ابوطالبعليه‌السلام همچنان همگام با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در صحنه هاى گوناگون حضور داشت و او زنى بود كه در مدينه با پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تجديد بيعت كرد.

جان به فداى مژه بسته ات

من على ام حيدر دل خسته ات( ۱۰۷)

۸۴- قطب هستى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: در شب تولد نور پاك فاطمهعليها‌السلام ، زلزله عظيمى در مكه اتفاق افتاد و سنگهاى بزرگى از كوه ابوقبيس جدا شد و بر زمينهاى پست و بلند مى غلطيدند و آن قدر اين زلزله ادامه داشت كه ابوطالب بر بالاى بلندى رفت و به خداوند عرض كرد:

الهى و سيدى اسالك بالمحمديه المحمودية و بالعلوية العالية و باالفاطمية البيضاء الا تفضلت على اهل التهامة بالرحمة و الرافته.

بدين ترتيب ابوطالب در پيشگاه خداوند به ساحت مقدس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام توسل جست از بركت نام ايشان همان لحظه زمين مكه آرام شد.( ۱۰۸)

۸۵- زنى جاسوس و خبررسان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنى به نام ساره كه وابسته به يكى از قبائل مكه بود از مكه به مدينه خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: آيا مسلمان شده اى و به اينجا آمده اى؟ عرض كرد نه. حضرت فرمود: به عنوان مهاجرت آمده اى. گفت: نه فرمود: پس چرا آمده اى. گفت: شما اصل و عشيره ما بوديد و سرپرستان ما همه رفتند و من شديدا محتاج شدم آدم نزد شما تا عطايى به من بكنيد حضرت فرمود: پس جوانان مكه چه شدند؟ (چون قبلا اين زن براى جوانها خوانندگى مى كرد) عرض كرد: بعد از جنگ بدر هيچ كس از من تقاضاى خوانندگى نكرد. حضرت به فرزندان عبدالمطلب دستور داد لباس و مركب و خرج راه به او دادند و اين در حالى بود كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آماده فتح مكه مى شد در همين حال حاطب ابن ابى بلتعه كه از مسلمانان معروف و مجاهدان جنگ بدر بود. نزد ساره آمد و نامه اى به او بداد و گفت آن را به اهل مكه بده و ۱۰ دينار پول و يك قواره پارچه نيز به او داد در نامه او اسرار و اطلاعات مربوط به جبه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبنى بر فتح مكه بود. ساره نامه را بر داشته به قصد مكه حركت كرد. جبرئيل اين ماجرا را به اطلاع پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رساند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام و عمار و عمر و زبير و طلحه و مقداد و ابومرثد را فرمان داد تا نامه را سريعا از آن زن بگيرند آنها حركت كردند و در همان مكانى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود بود به ساره رسيدند آنها نامه را از او خواستند او سوگند ياد كرد نامه اى نزد من نيست اثاث سفر او را تفتيش كردند چيزى نيافتند.

لذا همگى تصميم گرفتند كه برگردند ولى علىعليه‌السلام مخالفت كرد و فرمود: نه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ما دروغ گفته و نه ما دروغ مى گوييم آنگاه شمشير خود را كشيد و فرمود: نامه را بيرون بياور و گرنه بخدا سوگند گردنت را مى زنم ساره وقتى مساءله را جدى يافت نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد و آنها نامه را خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورند. آنگاه حضرت حاطب را خواست و از او توضيح خواست او نيز علت اين عمل خود را گفت. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را بخشيد.( ۱۰۹)

۸۶- ابوتراب افتخار اميرالمؤمنينعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كنيه ابوتراب محبوبترين كنيه براى اميرالمؤمنينعليه‌السلام بود. هر گاه وى را بدين كنيه مى خواندند خشنود و شادمان مى گشت. كنيه ابوتراب زمانى به علىعليه‌السلام عطا شد كه هنوز ازدواج نكرده بود. اما جريانى كه باعث شد امام علىعليه‌السلام عنوان ابوتراب را از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دريافت كند اينگونه است كه عمار ياسر نقل كرده است:

من و على بن ابيطالب در جنگ عشيره (اين غزوه در ماه جمادى الاخر كه ۱۶ ماه از هجرت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود رخ داد و اين جنگ قبل از جنگ بدر بود. ) با هم بوديم هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آنجا فرود آمد و موضع رفت گروهى از طايفه بنى مدلج را ديديم كه در چشمه و نخلستان خود مشغول كارند. على بن ابيطالبعليه‌السلام به من گفت: اى ابواليقظان مى آيى نزد اين قوم برويم و ببينيم چگونه كار مى كنند؟ گفتم: اگر بخواهى مى رويم پس نزد آنان رفتيم و ساعتى كارهايشان را تماشا نموديم آنگاه خوابمان گرفت رفتيم در بين نخلهاى كوچك روى خاكهاى نرم آنجا خوابيديم. به خدا سوگند كسى ما را بيدار نكرد. جز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او با پاهايش ما را حركت مى داد (ما از خواب بيدار شديم) در حالى كه خاك آلود بوديم در آن روز رسل خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون على بن ابيطالبعليه‌السلام را خاك آلود ديد به او گفت: مالك يا ابا تراب؟ تو را چه شده، اى ابوتراب؟ (چرا تو چنين خاك آلوده شده اى؟) سپس فرمود: آيا شما را آگاه نكنم از دو نفر كه بدبخت ترين مردم اند؟ گفتيم، آرى اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يك مردك سرخ روى، قوم ثمود كه ناقه صالح را پى كرد و ديگر آن كه به اينجاى توضربت مى زند (و دستش را بر پيشانى علىعليه‌السلام گذاشت) آن گاه محاسن علىعليه‌السلام را گفت: و گفت:: تا اينكه اين از خون آن تر شود.( ۱۱۰)

... البته در كتاب مناقب ابن شهر آشوب ج ۳، ص ۱۱۳ قضيه فوق بگونه اى ديگر نقل گرديده است.

اين گونه مى گويند: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در نخلستانهاى مدينه دنبال علىعليه‌السلام مى گشت تا اينكه رسيد به باغى و ديد و علىعليه‌السلام مشغول كار است و گرد و غبار سر و روى او را گرفته است خطاب به او فرمود: مردم را سرزنش نمى كنم در اينكه به تو ابوتراب بگويند و در امتاع الاسماع ص ۶۱ سيد حيدر حلى گويد:

هنگامى كه علىعليه‌السلام به دنيا آمد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را ابوتراب ناميد، و شيخ صدوق به سند خود از عباة بن ربعى نقل كرده كه او گفت: از عبدالله بن عباس پرسيدم چرا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را ابوتراب ناميد؟ گفت: چون كه علىعليه‌السلام پس از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صاحب زمين و حجت خدا بر اهل آن است و بقا و آرامش زمين به واسطه اوست همانا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هنگامى كه روز قيامت فرا رسد و شخص كافران ببيند خداوند تبارك و عالى چه پاداشى براى شيعيان علىعليه‌السلام مهيا نموده است، مى گويد: اى كاش خاك بودم يعنى: اى كاش شعيه علىعليه‌السلام بودم و اين همان گفتار خداوند است در قرآن كريم كه مى فرمايد: و يقول الكافر ما ليتنى كنت ترابا.

۸۷- مگر خودت يا فردى مثل خودت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه سوره برائت (توبه) نازل شد ابتدا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را بوسيله ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد تا براى مردم سوره و را قرائت و ابلاغ كند وليكن جبرئيل نازل شد و عرض كرد: لايبلغها الا انت او رجل منك آن را هيچ كس نرساند مگر خودت يا مثل خودت پيامبر علىعليه‌السلام را خواست و فرمود: اين سوره را تو بايد ببرى. علىعليه‌السلام گفت: من ابلاغ مى كنم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: برو كه خدا زبان تو را ثابت مى دارد و قلب تو را هدايت مى كند.

علىعليه‌السلام در ميانه راه خود را به ابوبكر رسانيد و نامه را از او گرفت. ابوبكر محزون و ناراحت بازگشت و به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: آى درباره من آيه اى نازل شده كه از اين ماءموريت مرا عزل كرديد؟ فرمود: نه بلكه من ماءمور شدم كه يا خود آن را ابلاغ نمايم يا مردى از خاندانم آن را ابلاغ كند.( ۱۱۱)

۸۸- حامى بى بديل دين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در جنگ احد شصت و يك زخم برداشت، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد تا ام سلمه وام عطيه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند. چيزى نگذشت كه آنها با نگرانى به خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده و عرض كردند كه وضع بدن علىعليه‌السلام طورى است كه ما هر زخمى را مى بنديم ديگرى باز مى شود و زخمهاى تن او آنچنان زياد و خطرناك است كه ما از حيات او نگرانيم. پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با جمعى از مسلمانان بعنوان عيادت به منزل علىعليه‌السلام وارد شدند در حالى كه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با دست مبارك خود بدن او را مسح مى كرد و مى فرمود: كسى كه در راه خدا اين چنين ببيند آخرين درجه مسئوليت خود را انجام داده است و زخمهايى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست روى آنها مى كشيد بزودى التيام يم يافت. علىعليه‌السلام در اين هنگام گفت: الحمدالله كه با اين همه فرار نكردم و پشت به دشمن ننمودم.( ۱۱۲)

۸۹- نگين پادشاهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوذر غفارى مى گويد: روزى از روزهاى با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد نماز مى خواندم سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى چيزى به او نداد. سائل دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد در همين حال علىعليه‌السلام كه در حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود به او اشاره كرد، سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در حال نماز اين جريان را مشاهده كرد هنگامى كه از نماز فارغ شد سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين عرض كرد خداوندا برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينه او را وسيع گردانى و كارها را بر و آسان و گره از زبان او بگشائى تا مردم گفتارش را درك كنند و نيز درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش قرار دهى و به وسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى. خداوندا من محمد پيامبر و برگزيده توام سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز و از خاندانم علىعليه‌السلام را وزير من گردان تا بوسيله او پشتم محكم گردد. ابوذر گفت: هنوز دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: بخوان، پيامبر گفت چه بخوانم: گفت بخوان انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤ تون الزكاة و هم راكعون( ۱۱۳)

۹۰- امتياز و اخلاص برتر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شيبه و عباس هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند و در اين باره مشغول سخن بودند كه علىعليه‌السلام از كنار آنان گذشت و پرسيد: به چه چيزى افتخار مى كنيد؟ عباس گفت: امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن مسئله آب دادن به حجاج خدا است شيبه گفت: من تعمير كننده مسجدالحرام و كليد دار كعبه هستم. علىعليه‌السلام گفت: با اينكه از شما حيا مى كنم بايد بگويم كه من داراى افتخارى هستم كه شما نداريد. آنها پرسيدند كدام افتخار؟ حضرت فرمود: من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورديد عباس خشمگين شد و برخاست و به سراغ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: آيا نمى بينى على چگونه با من سخن مى گويد:؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود علىعليه‌السلام را صدا كنيد. علىعليه‌السلام هنگامى كه به خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد پيامبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چرا اينگونه با عمويت عباس سخن گفتى؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا اگر من او را ناراحت ساختم بيان حقيقتى بوده كه در برابر گفتار حق هر كس مى خواهد ناراحت شود و هر كس مى خواهد خشنود گردد.( ۱۱۴)

۹۱- شقى ترين انسانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: سنگدل ترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ علىعليه‌السلام در پاسخ عرض كرد: آن كسى كه ناقه قوم ثمود را به هلاكت رساند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: راست گفتى. اينك بگو شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است؟ علىعليه‌السلام گفت: نمى دانم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت فرمود: كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند (و اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد).( ۱۱۵)

۹۲- سد ابواب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از جانب خداوند به پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر شد كه تمام درهايى كه از خانه مسلمين به مسجد منتهى مى شود مسدود كند جز در خانه علىعليه‌السلام لذا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد تمام در خانه هايى كه به داخل مسجد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گشوده مى شد به جز خانه علىعليه‌السلام بسته شود اين امر براى بعضى از مسلمانان گران آمد تا آنجا كه حمزه عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عباس (عموى ديگر پيامبر) را بستى اما در خانه پسر عمويت را بازگذاردى؟ لذا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى ديد اين امر آنها گران آمده است همه مردم را به مسجد دعوت فرمود و خطبه بى نظيرى در تمجيد توحيد خداوند ايراد كرد. سپس فرمود: اى مردم من شخصا درها را نبستم و نگشودم و شما را مسجد بيرون نكردم و علىعليه‌السلام را ساكن ننمودم بلكه وحى الهى و فرمان خداوند را اجرا نمودم.( ۱۱۶)

۹۳- شفاعت در قيامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى فرمود: روز قيامت من در موقف شفاعت مى ايستم و آن قدر گنهكاران را شفاع كنم كه خداوند گويد: آيا راضى شدى اى محمد؟! من مى گويم راضى شدم، سپس علىعليه‌السلام فرمود: اميد بخش ترين آيات قرآن اين آيه است و لسوف يعطيك ربك فترضى( ۱۱۷)

۹۴- على كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابربن عبدالله انصارى گفت: ما در كنار خانه خدا در خدمت پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم كه علىعليه‌السلام به سوى ما آمد هنگامى كه چشم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او افتاد فرمود: برادرم به سراغ شما مى آيد. سپس رو به كعبه كرد و گفت به خداى اين كعبه قسم كه اين مرد و شيعيانش در قيامت رستگارند بعد رو به ما كرد و فرمود: او قبل از همه شما به خدا ايمان آورد و قيام او به فرمان خدا بيش از همه شما است وفايش به عهد الهى از همه بيشتر، قضاوتش به حكم الله افزون تر، مساواتش در تقسيم بيت المال از همه زيادتر، عدالتش درباره رعيت از همه فزون تر و مقامش نزد خدا از همه بالاتر است.

جابر گفت: در اينجا آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خيرابريه( ۱۱۸) نازل شد و پس از آن هنگامى كه علىعليه‌السلام مى آمد اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گفتند بهترين مخلوق خدا بعد از رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد.( ۱۱۹)

۹۵- علىعليه‌السلام موجودى ملكوتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در مسجد استراحت مى كرد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد مسجد شد و علىعليه‌السلام را بيدار كرد و فرمود: برخيز اى جنبده الهى (واى موجود خدايى) يكى از ياران حضرت عرض كرد: اى رسول خدا آيا ما حق داريم يكديگر را با چنين اسمى صدا بزنيم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:: نه، اين نام مخصوص اوست، او است كه دابة الارض و جنبده خدايى است و خدا در قرآن، او را با اين نام خوانده است، سپس فرمود: اى عى در آخرالزمان خداوند تو را در بهترين صورت زنده مى كند و وسيله اى در دست تو است كه دشمنان را با آن علامت مى زنى.( ۱۲۰)

۹۶- علىعليه‌السلام و قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام با جمعى از مسلمانان گفتگو مى كرد از جمله آنكه فرمود شما را به خدا قسم مى دهم آيا شما مى دانيد هنگامى كه خداوند آيه (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين) را نازل كرد سلمان فارسى سئوال كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا منظور از آن عام است يا خاص؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ماءمورين به اين دستور همه مؤمنان و اما عنوان صادقين مخصوص برادرم علىعليه‌السلام و اوصياء بعد او تا روز قيامت است، هنگامى كه علىعليه‌السلام اين سئوال را كرد حاضران همه گفتند آرى اين سخن را از پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيديم.( ۱۲۱)

۹۷- هدايت بدون جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنانعليه‌السلام فرمود: هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا به سوى يمن فرستاد فرمود: با هيچ كس پيكار مكن مگر آنكه قبلا او را دعوت به سوى حق كنى، به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدايت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند( ۱۲۲)

۹۸- وضو و نماز، كفاره

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: ما با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد به انتظار نماز بوديم كه مردى برخاست و عرض كرد: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! من گناهى كرده ام. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روى از او برگرداند، هنگامى كه نماز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول خود را تكرار كرد. پيامبر فرمود: آيا با ما اين نماز را انجام ندادى؟ و براى آن بخوبى وضو نگرفتى؟ عرض كرد: آرى. فرمود: اين كفاره گناه تو است.( ۱۲۳)

۹۹- جهنم را مى آورند!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى آيه ( وجى ء يومئذ بجهنم... ) نازل شد رنگ چهره مبارك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دگرگون گشت. اين حالت بر اصحاب گران آمد، بعضى به سراغ علىعليه‌السلام رفتند و ماجرا را بيان كردند. علىعليه‌السلام آمد و ميان دو شانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بوسيد و گفت: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، پدر و مادرم به فدايت باد، چه حادثه اى روى داده؟ فرمود: جبرئيل اين آيه را بر من تلاوت كرد.

علىعليه‌السلام گفت: چگونه جهنم را مى آورند؟

فرمود: هفتاد هزار فرشته آن را با هفتاد هزار مهار مى كشند و مى آورند! و آن در حال سركشى است كه اگر او را رها كنند همه را آتش مى زند، سپس من در برابر جهنم قرار مى گيرم و او مى گويد: اى محمد! مرا با تو كارى نيست، خداوند گوشت تو را بر من حرام كرده است.

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در آن روز (قيامت) هر كس در فكر خويش است، اما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گويد: رب امتى، رب امتى (پروردگارا! امتم، امتم)!

۱۰۰- قضاوت عادلانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اواخر عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را براى ارشاد مردم يمن و قضاوت و حكومت بين آنها به آنجا فرستاد در آن ايام حادثه عجيبى رخ داد گروهى براى شكار شيرى گودال عميقى را كنده و شيرى را در ميان آن انداخته و محاصره كردند ناگهان پاى يكى از آنها لغزيد، او براى حفظ جان خود دست ديگرى را گرفت و او نيز دست سومى را و سومى دست چهارمى و سرانجام همه آنها به داخل گودال افتاد و بر اثر حمله شير به آنها هر چهار نفر مردند.

در مورد ديه و خون بهاى آنها بين بستگانشان اختلاف و نزاع شد تا حدى كه ماجرا به جنگيدن رسد. امام علىعليه‌السلام وقتى از ماجرا مطلع شد نزد آنها رفت و فرمود: من در ميان شما داورى مى كنم و اگر به داورى من رضايت نداديد به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برود تا در ميان شما قضاوت كند. آنگاه فرمود: فرد اولى كه طعمه شير شد ديه اى ندارد، ولى بايد بستگان او يك سوم ديه يك انسان را (مثلا از صد شتر؛ ۳۳ شتر) به اولياء دومين مقتول بپردازند.

 (القضاء كما قضى على؛ قضاوت صحيح همان است كه على قضاوت كرد)

بايد توجه كرد كه امام خونبهاى مقتول چهارم را ميان اولياى سه نفر مقتول قبلى بطور مساوى تقسيم كرد. زيرا بستگان اولى يك سوم ديه را به اوليا دومى دادند و بستگان دومى دو سوم ديه را (كه يك سوم آن از خودشان بود) دادند و بستگان سومى همه ديه را كه دو سوم آن از ديگرى بود پرداختند.( ۱۲۴)

تو بوالحسنى تو مرتضايى

تو جلوه ى حق تو مصطفايى

مقصود نبى ز لافتايى

ممدوح خدا ز هل اتايى( ۱۲۵)

۱۰۱- منافق كينه توز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى نشسته بودند ناگاه علىعليه‌السلام وارد مسجد شد حاضران به احترام او برخاستند و از او به گرمى استقبال كردند تا اينكه علىعليه‌السلام در جايگاه خود كه در محضر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود نشست در اين ميان دو نفر از حاضران كه متهم به نفاق بودند با هم درگوشى صحبت مى كردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى كه آنها را ديد دريافت كه چرا آهسته با هم حرف مى زنند، آن حضرت خشمگين شد بطورى كه آثار خشم در چهره مباركش ظاهر شد سپس فرمود سوگند به آن كسى كه جانم در دست او است داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه مرا دوست بدارد آگاه باشيد دروغگو است كسى كه گمان كند مرا دوست دارد ولى اين شخص (اشاره به علىعليه‌السلام را دشمن دارد. در اين هنگام دست علىعليه‌السلام در دست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و اين آيه (مجادله /۹) نازل گرديد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه رازگويى مى كنيد به گناه و تعدى و معصيت رسول، رازگويى نكنيد...

۱۰۲- بهترين فرد امت من

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت زهراعليها‌السلام بيمار شده بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى ديدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است؟ چرا غمگين هستى؟ فاطمهعليها‌السلام عرض كرد: پدر كسالت دارم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا به چيزى ميل دارى؟ فاطمهعليها‌السلام عرض كرد به انگور ميل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنين كرد اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله خدايا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است نزد ما بفرست. چند لحظه اى نگذشت كه علىعليه‌السلام وارد خانه شد و ديدند زنبيلى و زير عبا به دست گرفته است. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدايا همانگونه كه دعاى مرا (در مورد بهترين فرد امت) به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده فاطمه زهراعليها‌السلام از آن انگور خورد و هنوز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خانه بيرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت.( ۱۲۶)

۱۰۳- ايثارگرى بيدار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام شبى را براى آبيارى نخلستان، فردى اجير شد تا در برابر، آن مقدارى جو از صاحب نخلستان مزد بگيرد. آن شب را تا صبح به كارگرى و آبيارى پرداخت و آن مقدار جو را گرفت آن جو را سه قسمت كرد يك قسمت آن را آرد نمود و با آن نان تهيه كرد ولى همان لحظه مسكينى آمد و تقاضاى غذا كرد. حضرت آن نان را به او داد تا سير گردد با قسمت دوم آن نيز نان تهيه كرد وقتى كه آماده يتيمى آمد و از آن حضرت تقاضاى كمك كرد حضرت نان را به او داد با قسمت سوم آن جو نيز حضرت نانى تهيه كرد وقتى كه آماده شد اسيرى آمد و تقاضاى غذا كرد حضرت آن نان را به او داد خود و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند...( ۱۲۷)

۱۰۴- ماءموريتى در يمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا نزد خويش فرا خواند و از من خواست كه به منظور برقرارى صلح و آشتى در ميان مردم يمن به آن ناحيه سفر كنم. به آن حضرت عرض كردم: اى رسول خدا آنان جمعيتى هستند كه عمرى از ايشان گذشته در حالى كه من جوانى (كم سن و سال) هستم حضرت فرمود: يا علىعليه‌السلام در بدو ورود به يمن كه به گردنه افيق رسيدن بايست و با صداى بلند بگو اى درخت، اى كلوخ، اى زمين، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ستاره خدا، بر شما درود فرستاده است. علىعليه‌السلام مى فرمايد: راهى يمن شدم همين كه بر فراز گردنه افيق قرار گرفتم و بر يمنى ها اشراف پيدا كردم ناگهان ديدم كه آنها با نيزه و كمانهاى خود در حالى كه شمشير به دست بودن به طرف من حمله كردند من بنا به توصيه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همان جا به صداى بلند فرياد زدم اى درخت، اى كلوخ، اى زمين، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاده خدا، بر شما درود فرستاده است. در اين هنگام شنيدم كه درخت و كلوخ و زمين همگى يك صدا به لرزه در آمدند و گفتند: بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاده خدا و بر تو درود. شنيدن اين صداها لرزه بر اندام يمنى ها انداخت و زانوهايشان سست شد (آماده و گوش به فرمان) من نيز در ميان آنها صلح و آشتى برقرار ساخته و به مدينه بازگشتم.( ۱۲۸)

۱۰۵- يا علىعليه‌السلام چگونه توبه كنم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى يك نفر مهدور الدم يعنى كسى كه به خاطر جرمى حكمش قتل مى باشد به امام علىعليه‌السلام متوسل شد و عرض كرد يا علىعليه‌السلام چه كنم تا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا ببخشد؟ اميرمؤمنانعليه‌السلام به او فرمود: به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برو و آيه ۹۱ سوره يوسف را تلاوت كن.

تا الله لقد اثرك الله علينا و ان كنا لخاطئين به خدا سوگند خداوند تو را بر ما تقدم داشته و ما خطا كار بوديم( ۱۲۹)

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بى درنگ آيه بعد (آيه ۹۲ سوره يوسف) را قرائت فرمود( ۱۳۰) لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين و توضيحى بر شما نيست خداوند شما را مى بخشد و او مهربانترين مهربان است.( ۱۳۱)

و قرائت اين آيه از طرف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به منزله حكم عفو آن حضرت از آن شخص قرار گرفت.( ۱۳۲)

۱۰۶- اعدام مفسدين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان فتح مكه توسط پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، كه در سال ۸ هجرى به وقوع پيوست پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه را، حتى ابوسفيان را با آن همه سوابق سوء مورد عفو قرار داد و فرمود: (اليوم يوم المرحمة لا الملحمة امروز روز عفو و گذشت است نه روز انتقام) ولى عجيب اين بود كه عده اى كه تعداد آنها ۶ نفر بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، فرمود: هر كجا آنها را يافتيد بكشيد اگر چه به پرده كعبه آويزان شده باشند اين عده عبارت بودند از مقيس بن صبابه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح، عبدالله بن خطل، حويرث بن نفيل و دو نفر آوازه خوان كه با ساز و آواز خود از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدگويى مى كردند. حضرت علىعليه‌السلام يكى از آن دو آوازه خوان بدگو و حويرث بن نفيل را كشت و جمعا ۳ نفر از شش نفر آنها بدست علىعليه‌السلام كشته شدند.( ۱۳۳)

۱۰۷- كوكب هدايت بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن مغازلى شافعى مذهب روايت كرده از ابن عباس كه وى مى گويد: شبى اصحاب پيامبر در خانه ايشان جمع بودند تا اينكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند امشب در نزديكى سحر كوكبى از آسمان فرود مى آيد پايين در خانه هر كه فرود آمد آن شخص ولى من است. همان شب همه اصحاب نخوابيدند از همه طماع تر عباس پدرم بود (چون عباس عموى رسول الله بود) ناگهان اصحاب ديدند كه كوكبى روشن از آسمان پايين آمد تا در خانه علىعليه‌السلام فرود آمد البته پس از اين واقعه اصحاب گفتند محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره ابن عمش علىعليه‌السلام در ضلالت است و مى خواهد پسر عم خود را ولى خود كند.

۱۰۸- پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از بى وفايى مردم مى گويد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! اين جماعت امر (خلافت و امامت) ترا نقض و غصب نموده و خلافت را بدون تو، خودشان به تنهايى گرفته و درباره تو نافرمانى مرا مى كنند!!! پس بر تو باد بردبارى، تا خداوند امر خود را نازل كند. اى على آگاه باش به همين زودى، آنها با تو بى وفايى خواهند كرد، پس آنها را مگذار كه به تو راه يافته و خوارت كنند و خونت را بريزند (يعنى صبر را پيشه خود كن) چون امت پس از من به تو خيانت خواهند كرد اين خبر را جبرئيل از پروردگار به من داد.( ۱۳۴)

۱۰۹- آبرودارترين فرد نزد خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد روزى خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيديم از آن حضرت خواستم تا از خداوند براى من طلب مغفرت نمايد. حضرت فرمود: چنين خواهم كرد آنگاه حضرت برخاست و نمازگزارد سپس دستهايش را به دعا برداشت آنگاه شنيدم كه به خداوند عرض كرد پروردگارا تو را به مقام و قرب و منزلت على سوگند مى دهم كه عى را مشمول عفو و غفران خود سازى. گفتم اى رسول خدا اين چه دعايى است؟ (چرا خداوند را به حق من سوگند دادى) حضرت فرمود: يا على مگر كسى در پيشگاه خداوند آبرودارتر و گرامى تر هست تا او را شفيع درگاهش كنم.( ۱۳۵)

۱۱۰- من ضامن بدهى او هستم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوسعيد خدرى مى گويد: در حيات رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر جنازه يكى از انصار حاضر شد. فرمود: آيا بر او دينى هست؟ گفتند: آرى، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برگشت، علىعليه‌السلام به حضرت گفت: من ضامن بدهى او هستم، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود (فك الله رقبتك كما فككت عن اخيك المسلم)( ۱۳۶) آرى امام علىعليه‌السلام آنگونه بود كه در بخشش مال خود چنين بود اما حاضر نبود از بيت المال كمترين مالى به شيعيان نزديكش بدهد مگر آنكه حق او باشد.

۱۱۱- دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى زن با حجاب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى به همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در قبرستان بقيع نشسته بوديم آن روزه هوا سخت بارانى بود در همين حال زنى كه سواره بود از جلوى ما عبور كرد ناگهان دست آن حيوان در گودى فرو رفت و در نتيجه آن زن نقش بر زمين شد. پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ديدن اين صحنه روى گرداند و ناراحت شد. اطرافيان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردند يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن زن پوشيده است و بر تن جامه اى دارد كه تمام بدن او را پوشانده است. حضرت در حق او دعا كرد و گفت: پروردگارا زنانى كه خود را پوشيده نگه مى دارند مشمول رحمت و غفران خود بگردان الله اغفر للمتسر ولات سپس فرمود:

اى مردم براى پوشش از جامه هايى استفاده كنيد كه اندامتان را پوشيده نگه دارد و همسرانتان را به هنگام خروج از منزل با پوشيدن آن در حفظ و امان نگه داريد.( ۱۳۷)

۱۱۲- نام گذارى امام حسنعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه حضرت فاطمهعليها‌السلام امام حسنعليه‌السلام را به دنيا آورد، به حضرت علىعليه‌السلام فرمود: نام او را انتخاب كن. اميرمؤمنانعليه‌السلام فرمود: من بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سبقت نمى گيرم. سپس او را نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بردند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را بوسيد و فرمود: چه نامى برايش انتخاب كرديد؟ حضرت علىعليه‌السلام جواب داد قبل از شما نامى انتخاب نكرديم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من هم بر خداى خويش سبقت نمى گيرم جبرئيل از طرف خدا نازل شد و پيام تبريك خداوند را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رساند و عرض كرد: خداوند عز و جل امر مى كند كه چون نسبت علىعليه‌السلام به شما مانند نسبت هارون به موسى است او را به نام فرزند هارون نام بگذار. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: نام او چه بود؟ جبرئيل جواب داد: شبر. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: زبان من عربى است، جبرئيل عرض كرد: معادل آن در زبان عربى حسن است.( ۱۳۸)


۱۱۳- حضرت علىعليه‌السلام و جعفر جامع و چگونگى آن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از جمله طرقى كه از جانب پروردگار اعظم جل و علا بوسيله خاتم الانبياصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افاضه فيض رحمانى بر علىعليه‌السلام شد جفر جامع بوده است و آن صحيفه و كتابى بود مشتمل بر علم ما كان و ما يكون الى يوم القيامة بطريق حروف رمز كه آن كتاب و علم آن از مخصوصات على و ائمه طاهرينعليه‌السلام بوده است.

سال دهم هجرت بعد از مراجعت از حجة الواداع جبرئيل آمد و به رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داد كه عمرت به آخر رسيده آن حضرت دستهاى مبارك خود را به درگاه حضرت واهب العطايا برداشت و عرض كرد: خدايا به من وعده دارى و هرگز خلف وعده نمى كنى.

خطاب الهى رسيد على را بردار و بالاى كوه احد پشت به قبله بنشين حيوانان صحرا را صدا كن تا تو را اجابت مى نمايند در ميان آنها بز سرخ رنگ بزرگى است كه اندكى شاخ او بالا آمده است به على امر كن او را ذبح نمايد و پوست او را از طرف گردن بكند و وارونه كند او را دباغى كرده آنگاه جبرئيل مى آيد و دوات و قلم و مركب مى آورد كه از جنس مركب زمين نمى باشد هر چه جبرئيل مى گويد: تو به على بگو بنويسد آن نوشته و پوست باقى مى ماند و هرگز مندرس نمى شود و محفوظ خواهد ماند هر گاه او را بگشايند تازه خواهد بود.

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همان دستور بالاى كوه احد عمل نمود جبرئيل آمد قلم و دوات خدمت آن حضرت گذارد حضرت امر فرمود به علىعليه‌السلام آماده كار شد آنگاه جبرئيل از جانب رب جليل وقايع مهمه عالم را كلا و جزء به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گفت، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم به على مى فرمود: بر آن پوست مى نوشت تا آنكه پوستهاى باريك پاچه و دستها و پاهاى او را هم نوشت و ثبت شد در آن كتاب كلما كان و ما هو كائن الى يوم القيمة هر چه بود و هر چه بعد خواهد شد تا روز قيامت.

تمام را نوشتند حتى اسامى اولادها و ذرارى و دوستان و دشمنان آنها و آنچه بر سر يكايك اولاد خواهد آمد تا روز قيامت در آن كتاب ثبت گرديد.

آنگاه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن جلده و جفره را به علىعليه‌السلام دادند و جزء اسباب وراثت و ولايت و امامت قرار گرفت كه هر امامى از دنيا برود به امام معلوم بعد از خود به وراثت مى سپارد.

پس اين كتاب مخصوص علىعليه‌السلام و يازده فرزند آن حضرت است و در آن همه چيز هست از علم منايا و باليا و احكام و تمام لغتها و مشتمل بر هزار و هفتصد صفحه از مفاتيح علوم مخصوص امام علىعليه‌السلام مى باشد.( ۱۳۹)

۱۱۴- محبوبترين خلق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

انس بن مالك مى گويد: چند پرنده را به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند و به آن حضرت هديه دادند پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنها را بين همسان خود تقسيم كرد كه به هر يك از آنها سه پرنده رسيد يكى از همسران آن حضرت دو پرنده قطاة از سهميه خود را پخته و آماده كرده و به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و خود به همان يك پرنده قناعت كرد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين دعا كرد: خدايا محبوبترين خلق در پيشگاه خود و در نزد مرا به اينجا بفرست تا از غذايى كه از اين پرنده آماده شده با هم بخوريم...

امام علىعليه‌السلام حاضر شد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با آن حضرت از آن غذا ميل كردند.( ۱۴۰)

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

اميرالمؤمنين حيدر تمام است( ۱۴۱)

۱۱۵- محرم اسرار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: يا على خدا به من دستور داده تا تو را به خود نزديك كرده و علوم خودم را به تو تعليم كنم تا از آنها تو نگهدارى نمايى آنگاه اين آيه نازل شد كه و تعيها اذن واعية و آنگاه به علىعليه‌السلام فرمود: تو آن گوش نگهدارنده هستى( ۱۴۲) و ابوسعيد خدرى گويد: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدم معنى الذى عنده علم من الكتاب چيست؟

فرمود: او وصى برادرم سليمان بن داود بود. گفتم: و من عنده علم الكتاب كيست؟ فرمود: ذاك اخى على بن البى طالب يعنى: او برادرم على بن ابيطالب است.( ۱۴۳)

۱۱۶- ازدواج حضرت زهراعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قبل از خواستگارى امام علىعليه‌السلام از حضرت زهراعليها‌السلام ، خواستگاران زيادى از جمله ابوبكر، عمر، عثمان و عبدالرحمن بن عوف جهت خواستگارى خدمت پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده بودند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست رد به سينه تمامى آنها زد و فرمود: امر ازدواج دخترم با خداست (امرها الى ربها) تا اينكه روزى ابوبكر و عمر در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودند و سعد بن معاذ انصارى و چند تن ديگر نيز در آنجا حضور داشتند در مورد حضرت زهراعليها‌السلام صحبت به ميان آمد. ابوبكر گفت: اشرف قريش از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را خواستگارى كردند ولى آن حضرت فرمود: تزويج فاطمه به فرمان خداست ولى علىعليه‌السلام هنوز به خواستگارى او نرفته گمان مى كنم تنگ دستى او مانع از چنين كارى شده است. آنگاه او به عمر، و سعدبن معاذ گفت: آيا مايليد باتفاق هم نزد علىعليه‌السلام برويم و در اين مورد با وى مذاكره كنيم و چنانچه تهى دستى او مانع از اين امر باشد به او كمك مالى بكنيم؟ سعد گفت: خدا توفيقت دهد. سلمان مى گويد: آنها از مسجد خارج شده و در جستجوى علىعليه‌السلام به خانه او رفتند ولى او را نيافتند و معلوم شد كه آن حضرت در نخلستان مردى از انصار براى دريافت مزدى با شتر آبكشى مى كند. آنگاه به نزد او رفتند و چون چشم علىعليه‌السلام به آنها افتاد. فرمود: چه خبر است، چه چيزى شما را وادار كرد كه به اينجا بياييد؟ ابوبكر گفت: يا علىعليه‌السلام خصلت نيكى نيست كه تو در آن فضيلت نداشته باشى. اشراف قريش از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دخترش را خواستگارى كرده اند و او به آنها جواب رد داده و فرموده است كار تزويج فاطمهعليها‌السلام با خداست علت اين كه شما در اين مورد با پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صحبت نمى كنيد چيست؟ من يقين دارم كه خدا و رسولش او را براى تو نگه داشته اند. علىعليه‌السلام از شنيدن سخن ابوبكر چشمانش اشك آلود شد فرمود: اى ابابكر مرا به هيجان آوردى و به چيزى كه از آن غافل بودم تذكر دادى به خدا سوگند كه من به اين امر راغب هستم و فقط فقر و تهيدستى مانع از انجام اين كار است. ابوبكر گفت: چنين مگو تمام دنيا و مافيها در نزد خدا و رسولش هيچ ارزشى ندارد. آنگاه علىعليه‌السلام براى خواستگارى فاطمهعليها‌السلام خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شد.( ۱۴۴)

خود حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: وقتى خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! عرض كردم: بلى يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . فرمود: آيا ترا رغبت ازدواج هست؟ عرض كردم: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داناتر است، پيش خود فكر كردم كه آن حضرت مى خواهد يكى از زنان قريش را به من تزويج كند تا اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعدا مرا نزد خود احضار فرمود: و من نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم وقتى مرا ديد با چهره گشاده تبسم فرمود: و من دندانهاى او را كه از سفيدى مى درخشيد ديدم آنگاه فرمود: يا على بشارت باد ترا كه خداى متعال امر مرا درباره ازدواج تو كفايت كرد. عرض كردم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چگونه؟ حضرت فرمود جبرئيل نازل شد سنبل و قرنفل به من داد و من آنها را گرفته و بوئيدم و از سبب آن پرسيدم گفت: خداوند به فرشتگان بهشت دستور داد كه بهشت را زينت دهند و منادى از عرش صدا زد كه روز وليمه على بن ابيطالب است و خداوند فرشتگان را فرمود: كه گواه باشيد من فاطمه را به على تزويج كردم و آنها را براى هم پسنديدم.

۱۱۷- ولى خدا، وصى پيمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بستر وفات قرار رفت سر مباركش بر دامن حضرت علىعليه‌السلام بود و خانه پر از انصار و مهاجران بود عباس عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پيش روى حضرت بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عباس فرمود: ايا وصيتم را عمل مى كنى و قرضم را ادا مى نمايى و به وعده هايم وفا مى نمايى. عباس گفت من پيرو عيال وارم و تهى دست، (توان اين كار را ندارم) لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن جمع ۳ مرتبه حرف خود را تكرار كرد ولى عباس نپذيرفت آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اين امور را به كسى مى سپارم كه حقش را ادا خواهد كرد و مانند تو سخن نخواهد گفت: سپس به حضرت علىعليه‌السلام فرمود: اى علىعليه‌السلام ، اى برادر محمد، آيا قبول مى كنى كه به وعده هاى محمد عمل كنى و به وعدهايم وفا كنى و قرضش را بپردازى و ميراثش را بگيرى؟! حضرت علىعليه‌السلام كه گريه گلويش را گرفته بود نتوانست جواب دهد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخن خود را تكرار كرد در اين هنگام عرض كرد: آرى فدايت گردم، سود و زيانش با من، علىعليه‌السلام فرمود: من به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نگاه مى كردم ديدم انگشتر خود را از انگشت خود بيرون كرد و فرمود: تا من زنده ام اين انگشتر را به دست خود كن، حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد چون آن را در انگشت خود كردم در حالى كه آرزو مى كردم كه از تمام ميراث پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همين انگشتر را داشته باشم. سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بلال چرا خواست و به او فرمود: اين وسائل را بياور كه عبارتند از: كلاه، خود، زره، پرچم، پيراهن، ذوالفقار، عمامه سحاب، جامه برد، كمربند و عصا (كه آن كمربند بهشتى بود) دو جفت نعلين، دو پيراهن معراج پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و پيراهن جنگ احد و سه كلاه: ۱- كلاه مسافرت، ۲- كلاه عيد قربان و عيد فطر و روزهاى جمعه حضرت. ۳- كلاهى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سر مى گذاشت و با اصحابش به گفتگو مى نشست و بعد فرمود: تا دو استر شهباء، و دلدال و دوشتر غضبا و تصواء و دو اسب جناح و اسب حزوم و حمار عفير را نيز بياورند

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه اينها را به امام علىعليه‌السلام سپرد و فرمود: اقبضها فى حياتى تا من زنده ام اينها را از من دريافت كن.( ۱۴۵)

و در كلامى ديگر حضرت فرمود: يا على قم فاقبض هذا بشهادة من فى البيت من المهاجرين و الانصار كى لا نيازعك احد من بعدى( ۱۴۶)

اى على برخيز و در برابر چشم حاضران از مهاجران و انصار اينها را دريافت كن تا بعد از من هيچ كس با تو (و رهبرى تو) نزاع و ستيز نكند.

سپس امام علىعليه‌السلام برخاست و آنها را تحويل گرفت و به خانه خود برد و در محل امنى گذاشت و برگشت.

لذا به شهادت ماءخذ روايى صحيح و شعراى زمان صدر اسلام و كتابهاى اصيل اسلامى ما حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام در صدر اسلام نيز به وصى شناخته شده بود ولى بنى اميه دست به دست هم دادند كه آثار اميرالمؤمنينعليه‌السلام را محو كنند و يكى از كارهاى آنها حذف اين لقب و اشتهار از حضرت وصى صلوات الله عليه بود.( ۱۴۷)

نوشته بر در فردوس كاتبان قضا

نبى رسول و وليعهد حيدر كرار( ۱۴۸)

۱۱۸- قثم بن عباس، آخرين كسى كه با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وداع كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كسانى كه مسئوليت غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به عهده داشتند عبارت بودند از: على بن ابى طالبعليه‌السلام ، عباس بن عبدالمطلب، فضل و قثم، فرزندان عباس، اسمة بن زيد و شقران، غلام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ( ۱۴۹) اما كسانى كه وارد قبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شدند، علىعليه‌السلام ، فضل و قثم فرزندان عباس بودند.( ۱۵۰) عبدالله بن حارث بن نوفل گويد: همراه با على بن ابيطالبعليه‌السلام در عمره بودم كه گروهى از مردم عراق بر او وارد شدند و گفتند: اى ابوالحسن! ما نزد تو آمده ايم از امرى سئوال كنيم كه دوست داريم ما را از آن مطلع سازى. حضرت كه متوجه سئوال آنها شد، فرمود: تصور مى كنم مغيره ادعا كرده و به شما گفته است كه او جديدترين عهد ديدار با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را دارد. يعنى، او آخرين نفرى است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديده است، گفتند آرى! ما آمده ايم اين را از شما سئوال كنيم. حضرت فرمود: مغيره دروغ گفته است، زيرا جديدترين عهد ديدار با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن قثم بن عباس است، چون او آخرين نفر از ما بود كه از قبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خارج گرديد.

شيخ طوسى او را از اصحاب علىعليه‌السلام معرفى كرده است زمانى كه كارگزار مكه بود حضرت طى نامه هايى، او را از دسيسه هاى معاويه مطلع ساخت و در نامه اى ديگر مسئوليت حج را به عهده او گذارد.

على زبعد محمد زهركه هست به است

اگر تومؤمن پاكى بكن براين اقرار( ۱۵۱)

۱۱۹- حيدر قاهر، غالب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

انس بن مالك گفت: در زمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، مردى بود كه از عبادت و كوشش او در نماز ما تعجب مى كرديم، نام و نحوه عبادت او را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرديم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را نشناخت، هيكل و قواره اش را شرح داديم باز نشناخت، در همين بين خود او از راه رسيد عرض كرديم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همين مرد است فرمود: شما توصيف مردى را مى كنيد كه در پيشانيش مهر شيطان است، آن شخص پيش آمد تا مقابل ما رسيد ولى سلام نكرد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به او فرمود: ترا به خدا سوگند راست بگو وقتى به اين جمع رسيدى با خود نگفتى در ميان اينها يك نفر از من بهتر و برتر نيست؟ او جواب داد: صحيح است. سپس براى اداى نماز رهسپار شد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چه كسى اين مرد را مى كشد؟ ابوبكر پيشنهاد را پذيرفت و براى كشتن او عازم شد وقتى وارد مسجد شد ديد او مشغول نماز است با خود گفت: سبحان الله مردى را در حال نماز بكشم با اينكه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كشتن نمازگزاران نهى فرمود: لذا منصرف گرديد و بيرون آمد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از او پرسيد: ابوبكر چه كردى؟ او عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خوشم نيامد او را در حال نماز بكشم چون شما از كشتن نمازگزاران ما را نهى نموده ايد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد: چه كس او را مى كشد؟ عمر از جاى خود حركت كرد و رفت تا او را بكشد وقتى رسيد او را در حال سجده ديد گفت: ابوبكر از من بهتر است و (او را نكشت) برگشت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد: چه ردى؟ گفت كه او را در حال سجده ديدم از كشتن او صرف نظر نمودم، براى سومين بار حضرت فرمود: چه كسى او را مى كشد؟

علىعليه‌السلام عرض كرد: من، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اگر او را پيدا كردى، وقتى علىعليه‌السلام وارد مسجد شد مشاهده كرد او خارج شده لذا خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد پيامبر سئوال كرد؟ چه شد عرض كرد از مسجد بيرون رفته بود. حضرت فرمود:

لو قتل هذا لكان اول فتنه و آخرها اما انه سيخرج من ضئضئى هذا قوم...

 (اگر كشته شده بود آغاز و پايان فتنه همين بود... ) نشانه اين گروه (خوارج) آن است كه در ميان آنان مرد سياه چهره ناقص دستى است كه منتهاى آن گوشتى است مثل پستان زن كه حالت ارتجاعى و كشش دارد.( ۱۵۲)

امام علىعليه‌السلام پس از فراغت از جنگ نهروان دستور داد كه بدن (ذوالثديه) را در ميان كشته ها پيدا كنند وقتى حضرت جسد او را ديد و بدن او را با همان وصفى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توصيف كرده بود يافت به كرانه اين موفقيت به سجده افتاد( ۱۵۳) .

علامه امينى مى نويسد: صاحب اين داستان ذوالثديه( ۱۵۴) رئيس خوارج از قبيله بنى تميم بود كه مؤ سس جنگ نهروان بود كه آخر سر هم كشته شد.

هرگز فريب دشمن رو به صفت نخورد

زين روى گفته اند كه شير خدا عليست( ۱۵۵)

۱۲۰- دفاع از حريم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى از طريق وحى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر رسيد كه ۳ نفر از كافران به بتهاى خود سوگند خورده اند تا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بكشند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز در مسجد بعد از نماز جماعت صبح اين مطلب را به مردم اعلام كرد. آنگاه فرمود: چه كسى داوطلب مى شود به سوى آنها برود آنها را قبل از رسيدن به مدينه بكشد؟

مردم سكوت كردند، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود گمان مى كنم پسر ابوطالب علىعليه‌السلام در ميان شما نيست يكى از اصحاب گفت، يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام دچار تب شده لذا در نماز شركت نكرده است. به من اجازه بدهيد تا بروم و پيغام شما را به او برسانم. عامر به حضور علىعليه‌السلام رفت و جريان را گفت. علىعليه‌السلام از خانه بيرون آمد در حالى كه دو طرف پيراهنش، گردنش را پوشانده بود وقتى خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد عرض كرد اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جريان چيست؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مطلب را گفت:. آنگاه تاءكيد فرمود: لازم است تا جلو آنها گرفته شود. على ع ضمن اعلام آمادگى اجازه خواست، برود لباس رزم خود را بپوشد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لباس و شمشير و زره خود را به علىعليه‌السلام داد و عمامه خود را بر سر علىعليه‌السلام نهاد و شمشير به دستش داد اسب خود را نيز آورد و علىعليه‌السلام را بر آن سوار كرد و به سوى آن ۳ نفر فرستاد. ۳ روز از رفتن علىعليه‌السلام گذشت و هيچ خبرى هم از ناحيه جبرئيل نرسيد. فاطمهعليها‌السلام نگران شد دست حسن و حسينعليه‌السلام را گرفت و نزد پدر رفت و عرض كرد: پدر تصور مى كنم اين دو كودك يتيم شده اند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با شنيدن اين سخن بى اختيار گريه كرد. سپس به مردم فرمود: هر كس خبر از علىعليه‌السلام بياورد او را به بهشت مژده مى دهم. مردم در جستجوى علىعليه‌السلام رفتند تا اينكه عامر خبر سلامتى علىعليه‌السلام را آورد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به استقبال علىعليه‌السلام رفت ديد آن حضرت در حالى كه دو اسير و يك سر بريده و سه شتر و سه اسب با خود دارد به سمت مدينه مى آيد. آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: دوست دارى من شرح سفر تو را بگويم يا خود مى گويى؟ آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خودت شرح بده تا گواه بر قوم گردى حضرت علىعليه‌السلام عرض كرد: آن ۳ نفر در بيابان مى آمدند وقتى مرا ديدند فرياد زدند تو كيستى گفتم: من على پسر ابوطالب پسر عموى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشم. آنها گفتند: ما كسى را به عنوان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نمى شناسيم و براى ما هم فرقى نمى كند كه ترا بكشيم يا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را صاحب اين سر بريده به شدت به من حمله كرد پس از رد و بدل شدن ضربه هايى باد سرخى وزيد و آنگاه صداى تو را يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ميان آن باد شنيدم كه فرمودى زره او را از ناحيه گردن كنار زدم رگ گردنش را بزن من هم زدم سپس باد زردى وزيد صداى تو را از ميان آن شنيدم كه فرمودى زره را از رانش كنار زدم بر ران او بزن و من نيز به ران او زدم آنگاه سر او را جدا كردم. وقتى كه او را كشتم رفقاى او تسليم شدند و گفتند: اين رفيق ما را كه تو كشتى با هزار سواره حريف بود اكنون ما تسليم تو هستيم ولى ما را نكش ما شنيده ايم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخصى مهربان و دلسوز است ما را زنده نزد او ببر تا او حكم كند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى علىعليه‌السلام ، صداى اولى كه در نبرد خود شنيدى صداى جبرئيل بود و صداى دوم صداى ميكائيل بود حالا يكى از آنها را بياور. علىعليه‌السلام يكى از آن دو اسير را آورد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بگو لا اله الا الله او در پاسخ گفت: گفتن كلمه كوه ابوقبيس براى من بهتر از آن است كه اين كلمه را بگويم، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: او را كنارى ببر و بعد گردنش را بزن. علىعليه‌السلام فرمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اجرا كرد سپس نوبت اسير دومى شد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: بگو لا اله الا الله او گفت:: مرا نيز به رفيقم ملحق كنيد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: او را نيز ببر و گردنش را بزن، در اين ميان جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پروردگارت سلام مى رساند و مى فرمايد: اين شخص را نكش زيرا داراى دو خصلت نيكوست: ۱- در ميان قوم خود سخاوت دارد. ۲- او داراى اخلاق نيكوست. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: دست نگهدار كه جبرئيل اينگونه مى گويد:. آن مشرك وقتى از علت تأخیر قتل خود مطلع شد، گفت: آرى سوگند به خدا هيچ گاه با داشتن برادرى مالك يك درهم نشده ام يعنى پولى پس انداز نكرده ام بلكه هر چه يافتم به بستگانم دادم و هيچ گاه در ميدان جنگ پشت به جنگ ننموده ام و من گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و محمد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

۱۲۱- جنگ حنين، شكست و پيروزى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حنين سرزمين است در نزديكى شهر طائف كه غزوه اى در آنجا وقوع شد كه به نام غزوه حنين و يا غزوه اوطاس و غزوه هوازن معروف شد.

اين جنگ از آنجا شروع شد كه طايفه اى بزرگ هوازن هنگامى كه از فتح مكه با خبر شدند رئيسشان مالك بن عوف آنها را جمع كرد و به آنها گفت: ممكن است محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از فتح مكه به جنگ با ما برخيزد. آنها گفتند: صلاح در اين است كه ما پيشدستى كنيم و به او حمله كنيم.

هنگامى كه اين خبر به گوش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد به مسلمانان دستور داد آماده حركت به سوى سرزمين هوازن شوند.

در آخر ماه رمضان يا ابتداى ماه شوال سال هشتم هجرى بود كه رؤ ساى طايفه هوازن نزد مالك بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگيرى با مسلمانان هيچ كس فكر فرار در سر نپروراند و به اين ترتيب وارد سرزمين اوطاس شدند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرچم بزرگ لشگر را بست و به دست علىعليه‌السلام داد و تمام كسانى كه براى فتح مكه پرچمدار بخشى از لشگر اسلام بودند به دستور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همان پرچم به سوى ميدان حنين حركت كردند. در اين وقت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدار زيادى زره در اختيار دارد شخصى را نزد او فرستاد و يكصد زره به عنوان عاريت از او خواست. صفوان سئوال كرد: براستى عاريه است يا غضب؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: عاريه اى است كه ما آن را تضمين مى كنيم و سالم بر مى گردانيم. صفوان يك صد زره به عنوان عاريت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و خود شخصا با حضرت حركت كرده دو هزار نفر از مسلمانانى كه در فتح مكه اسلام را پذيرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام كه همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برا فتح مكه آمده بودند كه مجموعا دوازده هزار نفر مى شدند براى ميدان جنگ حركت كردند. مالك بن عوف كه مرد پر جراءت و با شهامتى بود به قبيله خود دستور داد غلافهاى شمشير را بشكند و در شكافهاى كوه و دره هاى اطراف و لابلاى درختان بر سر راه سپاه اسلام كمين كنند، و هنگامى كه در تاريكى اول صبح مسلمانان به آنجا رسيدند كه يك باره به آنان حمله ور شوند و لشكر را در هم بكوبند او اضافه كرد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با مردان جنگى هنوز روبرو نشده تا طعم شكست را بچشد! هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز صبح را با ياران خواند فرمان داد به طرف سرزمين حنين سرازير شدند. در اين موقع بود كه ناگهان لشگر هوازن از هر سو مسلمانان را زير رگبار تيرهاى خود قرار دادند گروهى كه در مقدمه لشگر قرار داشتند و در ميان آنها تازه مسلمانان مكه هم بودن فرار كردند و اين امر سبب شد كه باقيمانده لشكر نيز فرار كند. مسلمانان چون به جمعيت انبوه خود مغرور شده بودند آثار شكست در آنان آشكار گشت. در اين ميان علىعليه‌السلام كه پرچمدار لشكر بود با عده كمى در برابر دشمن ايستاده بود و همچنان به پيكار ادامه داد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم در قلب لشكر قرار داشت و عباس عموى آن حضرت و عده اى از بنى هاشم كه از نه نفر تجاوز نمى كرد اطراف پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را گرفته بودند. مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقب نشينى از كنار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشت. حضرت به عباس كه صداى بلند و رسايى داشت دستور داد فورا از تپه اى كه در آن نزديكى بود بالا برود و به مسلمانان فرياد زند: اى گروه مهاجران و انصار! اى ياران سوره بقره! و اى اهل بيعت شجره! به كجا فرار مى كنيد؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اينجاست! هنگامى كه مسلمانان صداى عباس را شنيدند بازگشتند و گفتند: لبيك لبيك و انصار در اين بازگشت پيش قدم بودن.

حمله سختى از هر جانب به سپاه دشمن كردند و با يارى پروردگار به پيشروى ادامه دادند آنچنان كه طايفه هوازن به طرز وحشتناكى به هر سو پراكنده شدند و پيوسته مسلمانان آنها را تعقيب مى كردند.

حدود يك صد نفر از سپاه دشمن كشته شد و اموالشان به غنيمت مسلمانان در آمد و گروهى نيز اسير شدند. پس از پايان جنگ، نمايندگان قبيله هوازن خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و اسلام را پذيرفتند و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم محبت زياد به آنها كرد و حتى مالك بن عوف رئيس و بزرگ آنها اسلام را پذيرفت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اموال و اسيران را به او برگرداند و رياست مسلمانان قبيله اش را به او واگذار كرد.( ۱۵۶)

به رتبت ساقى كوثربه مردى فاتح خيبر

به نسبت صهرپيغمبر ولى والى والا( ۱۵۷)

۱۲۲- ورود به بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در قسمتى از يك روايت مفصل آمده است: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مردم فرمود:

اى گروه مردم هر كس با اقرار به توحيد و كلمه لا اله الا الله مخلصانه بدون آنكه چيزى به آن مخلوط كند خدا را ملاقات نمايد اهل بهشت است امام على بن ابيطالبعليه‌السلام بپا خاست و عرضه داشت پدر و مادرم فدايت چگونه اين كلمه را مخلصانه بگويد و چيزى به آن مخلوط نكند براى ما بيان كن تا حد آن را بشناسيم؟

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى براى دنيا خواهى و حرص بر جمع آورى مال و خوشنود بودن به امور مادى و گناه و معصيت و بردگى و بندگى پول اين كله را نگويد و متأسفانه مردمى چنين اند كه گفتارشان، گفتار نيكان ولى كردارشان كردار ستمگران و تبهكاران است با زبان شهادت به توحيد مى دهند اما هر فسق و فجورى را مرتكب مى شوند پس هر كس خداى عزوجل را ديدار كند و در او اين خصلت ها نباشد و قولش لا اله الا الله است بهشت براى اوست و هر گاه دنيا را بگيرد و آخرت را ترك كند اهل دوزخ است.( ۱۵۸)

۱۲۳- شرط قبولى توحيد و ايمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوسعيد خدرى مى گويد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و تنى چند از يارانش از جمله حضرت على بن ابيطالبعليه‌السلام گرد او بودند. حضرت فرمود: هر كس لا اله الا الله گويد وارد بهشت مى شود پس دو تن از ياران آن حضرت گفتند ما مى گوييم لا اله الا الله. پيامبر فرمود: همانا لا اله الا الله از اين شخص (اشاره به حضرت علىعليه‌السلام و شيعيانش قبول مى شود باز آن دو تن تكرار كردند و گفتند: ما نيز مى گوييم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست بر سر علىعليه‌السلام گذارد آنگاه به آن دو نفر گفت، علامت پيروى از او اين است كه بيعت او را نشكنيد و در مسند و مقام او ننشينيد و سخنش را تكذيب نكنيد.

۱۲۴- امير انفاق و كرم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در عصر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلمانان براى سركوبى كفار حركت كردند، كافران بدون جنگ تسليم شدند و در نتيجه اراضى و اموالى از آنها كه در اصطلاح فيى گفته مى شد به دست مسلمين افتاد امام صادقعليه‌السلام فرمود: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن فيى را بين مسلمانان تقسيم كرد يك قطعه از آن سهم تقسيم شده براى حضرت على ع شد، آن حضرت در آن زمين چاهى حفر كرد تا به آب رسيد به حدى كه آب آن چاه به اندازه گردن شتر فوران مى كرد. امام علىعليه‌السلام آن چشمه را به نام عين ينبع (چشمه جوشان) ناميد. شخصى به حضور علىعليه‌السلام آمد و در اين مورد به او بشارت داد و تبريك گفت امام على ع فرمود:

و بشر الوارث، بشر الوارث هى صدقه بتافى حجيج بيت الله و عابر سيبله لاتباع و لاتوهب و لاتورث فمن باعها او وهبها فعليه لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين

يعنى: به وراث مژده و خبر بده، اين چشمه فقط وقف گرديده تا در آمد آن در راه تاءمين معاش و مخارج زائران خانه كعبه و مسافران در راه خدا به مصرف برسد فروختن و بخشيدن و به ارث بردن آن جايز نيست. كسى كه آن را بفروشد يا ببخشد لعنت خدا و فرشتگان و همه انسانها بر او باد.( ۱۵۹)

اى آسمان رحمت و بحر سخا على

وى داده عدل تودو جهان را صلا على( ۱۶۰)

۱۲۵- سرمشق اهل وفا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از يك نفر عرب باديه نشين شترى را به چهارصد درهم خريد هنگامى كه پول را داد اعرابى فرياد زد كه هم شتر و هم پول براى اوست. ابوبكر از آنجا عبور كرد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: بين ما قضاوت كن من پول شتر را داده ام ولى اعرابى ادعا دارد كه شتر و پول مال خودش مى باشد. ابوبكر گفت: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مطلب روشن است شما بايد بينه (دو نفر شاهد عادل بياوريد كه پول ما شما است.

سپس عمر از آنجا عبور كرد او نيز چنين قضاوت نمود. سپس علىعليه‌السلام آمد. پيامبر به اعرابى فرمود: آيا به قضاوت اين جوان كه مى آيد راضى هستى؟

اعرابى گفت: آرى. هنگامى كه على به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد اعرابى گفت: اين شتر مال من است و درهمها (پولها) نيز مال من است اگر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادعاى چيزى دارد بايد بينه بياورد. امام علىعليه‌السلام به اعرابى سه مرتبه گفت: شتر را رها كن تا رسول خدا آن را خود ببرد چرا كه شتر را پيامبر از تو خريدهاست) ليكن اعرابى به دستور علىعليه‌السلام و حرفهاى او اعتنايى نكرد آن حضرت اعرابى را گرفت و ضربه محكمى به او زد.

مردم جمع شدند و هر كس سخنى مى گفت علىعليه‌السلام به رسول خدا عرض كرد: نصدقك على الوحى و لانصدقك على اربعماة درهم؛ ما سخن تو را در مورد صدق وحى تصديق مى كنيم ولى درباره چهارصد درهم تصديق نكنيم.( ۱۶۱)

سلطان هروسراست صهر رسول خداست

سرمشق اهل وفاست مهر و وفاى على(۱۶۲)

۱۲۶- كاركردن عيب نيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شرايط زندگى علىعليه‌السلام به اندازه اى تنگ شد كه گرسنگى شديدى امام علىعليه‌السلام را فرا گرفت. آن حضرت از خانه بيرون آمد و در جستجوى آن بود تا كارى پيدا شود تا كارگرى كند و با مزد آن غذايى تهيه و گرسنگى خود را رفع نمايد.

در مدينه كار پيدا نكرد، تصميم گرفت به حوالى مدينه كه مزرعه اى است در يك فرسخ و نيمى مدينه رفته تا در آن روستاى كوچك آنجا كارى پيدا كند.

وقتى به روستا رسيد ديد زنى مشغول الك كردن خاك مى باشد و منتظر كارگرى جهت كمك مى باشد نزد آن زن رفت و معلوم شد كه آن زن كارگرى نياز دارد.

پس از صحبت با او قرار بر اين شد كه علىعليه‌السلام آب از درون چاه آورد و آن خاك را گل كرده تا براى ديوار كشى آماده شود و در ازاى هر دلو آب يك خرما اجرت و مزد گيرد.

حضرت جمعا شانزده دلو از چاه آب آورد آنگاه مشغول تهيه گل شد پس از اتمام كار آن زن شانزده خرما به آن حضرت داد امام نيز به مدينه بازگشت.

علىعليه‌السلام بعد جريان را براى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تعريف كرد آنگاه هر دو نشسته و با هم آن خرماها را خوردند( ۱۶۳)

اينقدردانم كه برفرق كمال خويش زد

آفرينش از وجود حيدر كرار گل( ۱۶۴)

۱۲۷- پيروى از علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدم و بر گرد آن حضرت جمعيتى از قريش را ديدم. حضرت به من نگاهى كرد و فرمود: يا عى همانا مثل تو در اين امت مانند حضرت عيسى بن مريم است زيرا عده اى او را بسيار دوست داشتند و افراط در دوستى او نمودند و هلاك شدند و دسته اى او را دشمن داشتند و هلاك شدند و اما عده اى دنباله رو او بودند پس نجات يافتند اطرافيان آن حضرت فرمودند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بزرگ شمردند و خنديدند و گفتند: يا رسول الله على را شما با انبيا و رسولان خدا تشبيه مى نمايى؟!( ۱۶۵)

۱۲۸- علىعليه‌السلام خير البريه است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوبكر هذلى از شعبى روايت كرد: مردى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من مطلبى بياموز تا خداوند به سبب آن مرا نفعى بخشد. حضرت فرمود: بر تو باد به بخشش و كرم كه در دنيا و آخرت به تو نفع مى بخشد ناگاه علىعليه‌السلام وارد شد و عرض كرد يا رسول الله حضرت فاطمه زهراعليها‌السلام شما را مى خواند پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاست آنگاه آن مرد گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين مرد كه آمد چه كسى بود در پاسخ او حضرت فرمود: او كسى است كه خداى متعال در حق او در قرآن كريم فرموده ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه.( ۱۶۶)

۱۲۹- اولين پيشتاز عامل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن شهر آشوب به سند خود مى نويسد: وقتى كه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت علىعليه‌السلام خبر شهادت برادرش جعفر طيار را در جنگ موته داد. حضرت وقتى، خبر شهادت برادر خود را شنيد فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و در روايت ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت شده است كه انا لله و انا اليه راجعون را پيش از حضرت علىعليه‌السلام كسى نگفته بود.( ۱۶۷)

۱۳۰- همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب در محراب عبادت به راز و نياز با خداوند مشغول مى بود و اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام براى رسيدگى به حوائج مردم، پشت سر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به مردم مى نشست و مردم حوائج خويش را از آن حضرت سئوال مى كردند. علىعليه‌السلام دعاهاى زيرا را از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل كرده اند و مى فرمايند.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى وارد مسجد مى شد مى گفت اللهم افتح لى ابواب رحمتك؛ خدايا درهاى رحمتت را بر من بگشا.

و به هنگام خروج از مسجد مى گفت: اللهم افتح لى ابواب رزقك؛ خدايا درهاى روزيت را بر من بگشا( ۱۶۸)

۱۳۱- هم سفره پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اميرالمؤمنينعليه‌السلام خرما مى خوردند هر خرمايى را كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خورد به آرامى هسته اش را نزد علىعليه‌السلام مى نهاد تا اينكه خرماها تمام شد ولى پيش حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ هسته خرمايى نبود و مه نزد علىعليه‌السلام بود. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر كه هسته اش بيشتر بود او پرخور است. حضرت اميرعليه‌السلام گفت: هر كه خرما را با هسته خورده او پرخورتر است. وقتى حضرت علىعليه‌السلام اين لام را گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تبسم فرمود و فرمان داد تا هزار درهم به آن حضرت انعام بدهند.( ۱۶۹)

۱۳۲- صدقه قبل از سئوال كردن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: به درستى كه در قرآن مجيد آيه اى است كه عمل به آن ننموده هيچ كس نه قبل از من و نه بعد از من( ۱۷۰) زيرا من يك دينار را به ده درهم فروختم (انفاق كردم) و قبل از هر سئوالى كه از پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كردم يك درهم به فقير دادم سپس يك مطلب از آن حضرت سئوال مى كردم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت علىعليه‌السلام فرمود: يا على، به من وحى رسيده كه قبل از هر پرسشى از من، اول بايستى صدقه اى به فقير بدهند و من قصد دارم مقدار صدقه را يك دينار قرار دهم. علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اگر مقدار صدقه يك دينار باشد؟ مردم سئوالى نمى كنند. حضرت فرمود: پس چقدر باشد. حضرت علىعليه‌السلام عرض كرد: يك دانه گندم يا يك دانه جو، باز هم كسى حاضر به سئوال كردن از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشد مگر علىعليه‌السلام كه ده سئوال نمود و اين آيه در شاءن او نازل گرديد( ۱۷۱)

۱۳۳- رمز فتح

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در روز جنگ بدر آمدم تا ببينم رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آن صحنه جنگ و در مقابل دشمنان نيرومند خود چه مى كند. ديدم آن حضرت سر به سجده گذارده و پيوسته مى گويد: يا حى يا قيوم. حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: چند بار رفتم و برگشتم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همچنان سر به سجده داشت و جز (يا حى يا قيوم) چيز ديگرى نمى گفت آنقدر به اين ذكر مقدس ادامه داد تا داوند او را در جنگ فاتح و پيروز ساخت.( ۱۷۲)

۱۳۴- ايثار علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام وارد خانه خود شد و ديد حسن و حسينعليهم‌السلام نزد فاطمه زهراعليها‌السلام گريه مى كنند. حضرت سئوال كرد چرا روشنايى چشمان من مى گريند؟ فاطمه زهراعليها‌السلام گفت: اينها گرسنه اند و يك روز است كه چيزى نخورده اند! علىعليه‌السلام پرسيد: پس اين ديگ بر سر آتش چيست؟ گفت: در ديگ تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندانم بر سر آتش نهاده ام! علىعليه‌السلام دلتنگ شد، عبايى كه داشت به بازار برد و فروخت و با ۶ درهم آن خوراكى تهيه كرد. وقتى كه به سوى خانه باز مى گشت فقيرى به حضرت گفت: آيا كسى در راه خدا وام مى دهد كه چند برابر گردد؟ علىعليه‌السلام همه آن خوراكى را به او داد و چون به خانه رسيد فاطمهعليها‌السلام پرسيد: يا على! توفيق يافتى و چيزى آماده كردى؟ گفت: آرى. ليكن همه آن را به بينوايى دادم. فاطمهعليها‌السلام گفت: چه خوب كردى تو هميشه توفيق كار خير مى يابى! علىعليه‌السلام برگشت تا براى نماز به مسجد برود، در راه كسى را ديد كه گفت: يا علىعليه‌السلام اين شتر را من مى فروشم. علىعليه‌السلام گفت: من فعلا پولى ندارم، آن شخص گفت:

به تو فروختم هر وقتى كه پولى به تو ريد به من باز دهى! علىعليه‌السلام آن شتر را به ۶۰ درهم خريد و حركت كرد كه ناگهان شخصى ديگر رسيد و عرض كرد يا علىعليه‌السلام اين شتر را به من بفروش. علىعليه‌السلام گفت: فروختم به چه قيمت مى خرى؟ گفت ۱۲۰ درهم. علىعليه‌السلام شتر را داد و پول را گرفت و نيمى از آن را به برگشت وام و نيم ديگر را به كار خود برد در اين وقت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و ماجرا را از علىعليه‌السلام شنيد و فرمود: فروشنده جبرئيل و خريدار ميكائيل بود و اين آن وامى بود كه به آن فقير بخشيدى( ۱۷۳)

۱۳۵- برترين مخلوق خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام رضاعليه‌السلام از پدران بزرگوارش و آنان از حضرت على ع نقل مى فرمايند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداى تعالى آفريده اى از من برتر نيافريد و هيچ آفريده اى نزد خداى تعالى از من گرامى تر نيست. علىعليه‌السلام مى گويد: من عرض كردم يا رسول اللهعليه‌السلام آيا تو برترى يا جبرئيل فرمود: يا علىعليه‌السلام همانا كه خداى تبارك و تعالى پيامبران مرسلش را بر فرشتگان مقربش برترى داد و مرا بر همه پيامبران و مرسلين برترى بخشيد و پس از من برترى از آن تو و امامان پس از تو است، و همانا فرشتگان خدمتگزاران ما و خدمتگزاران دوستان ما هستند. اى علىعليه‌السلام آنانكه حاملان عرشند و آنان كه در گرد عرش اند به ثناى پروردگارشان تسبيح مى گويند و از براى كسانى كه به ولايت ما ايمان آورده اند آمرزش مى طلبند اى علىعليه‌السلام اگر ما نبوديم خداى تعالى نه آدمعليه‌السلام را مى آفريد و نه حوا را و نه بهشت و دوزخ را و نه آسمان و زمين، را پس چگونه ما برتر از فرشتگان نباشيم و حال آنكه ما پيش از آنان پروردگار خود را شناختيم و او را تسبيح گفتيم و تحليل و تقديس كرديم زيرا نخستين چيزى كه خداى تعالى آن را آفريد ارواح ما بود...

توضيح: (سئوالات حضرت علىعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در فرازهاى مختلف اين مجموعه اشاره شده،: در باب مصلحتى انجام مى گرفته مولاى ما اميرالمؤمنينعليه‌السلام و امام كشف و يقين از اين جهت سئوال مى كرده اند كه اين حقايق در نظر ديگران مكشوف افتد و گرنه خود او حقايق علوم و رازهاى پنهانى را در همان مقام عقلى و شاءن غيبى كه دارد از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم استفاده مى فرمود پيش از آنكه به عالم مثال و نشئه خيال قدم بگذارد تا چه رسد به آنكه استفاده آن حضرت منوط به اين باشد كه آن حقايق به شكل الفاظ و كلام تنزل نمايد تا مورد استفاده شان قرار گيرد. و مويد مطلب حديث نبوى است كه فرمود: من شهر علمم على ام در است. )( ۱۷۴)

۱۳۶- از من سئوال كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى فرمايد: يا على! اذا نامت فاستق لى ست قرب من بئر غرس فغلسنى و كفنى و حنطنى فاذا فرغت من غسلى فخذ بمجامع كفنى و اجلسنى ثم سلنى عما شئت فو الله لا تسا. لنى عن شى ء الا جبتك( ۱۷۵)

يا علىعليه‌السلام بعد از آن كه من رحلت كردم من را غسل بده و وقتى تجهيز تمام شد و كفن كردى اطراف كفنم را بگير و مرا بنشان وقتى اطراف كفنم را گرفتى و مرا نشاندى هر چه خواستى از من بپرس و من هر چه گفتم ياد داشت كن.

۱۳۷- به وصيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمل كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عمار گويد: شنيدم از حضرت صادقعليه‌السلام كه مى فرمود: در وصيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام اين بود كه فرمود:

اى على ع سفارش مى كنم تو را در جان خودت به خوى هائى كه، نگاهدار آنها را از من. پس از آن گفت: خداوندا اعانت فرما او را.

اما اولى آنها: راست گفتارى است، خارج نشود از دهان تو دروغى هيچگاه و دومى: پرهيزگارى است، جراءت مكن بر خيانت هرگز. سوم: ترسناكى از خداوند است چنانچه گويى او را مى بينى. چهارم: گريه بسيار از ترس خداوند است بر پا مى شود براى تو به هر قطره اشكى هزار خانه در بهشت. پنجم: بخشيدن تو است از مال و خونت در راه دينت. ششم: گرفتن طريقه من است در نماز و روزه و صدقه ام، اما نماز پنجاه ركعت اما روزه پس سه روز در ماه روز پنج شنبه در اول هر ماه و چهارشنبه در وسط ماه و پنج شنبه آخر آن، و اما صدقه به قدر طاقت خود تا آنكه گويى اسراف كردم و حال آنكه اسراف نكردى و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب.

و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد به خواندن قرآن در هر حال و بر تو باد به بلند نمودن دستهاى خود در نماز و برگرداندن آنها و بر تو باد به مسواك نمودن در نزد هر وضويى و بر تو باد نيكويى هاى اخلاق پس آن را انجام بده و بديهاى اخلاق، پس از آنها دورى كن...( ۱۷۶)

۱۳۸- كارهاى امام علىعليه‌السلام در خانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام براى منزل خود هيزم فراهم مى كرد و آب مى كشيد و خانه را جاروب مى كرد و فاطمهعليها‌السلام آرد مى كرد و سپس آنرا خمير نموده و نان مى پخت و با وجود چنين كارهايى به تربيت كودكان و شستن و نظافت آنها نيز همت مى گماشت لذا حضرت اميرعليه‌السلام در خانه هر وقت فراغتى مى يافت به حضرت زهراعليها‌السلام در امور خانه كمك مى نمود. روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد خانه شد وديد علىعليه‌السلام و فاطمه زهراعليها‌السلام هر دو مشغول آسيا كردن هستند از آنها پرسيد: كدامتان خسته تر هستيد؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: فاطمه يا رسول الله. پيغمبر به دختر خود فرمود: دختر جان بلند شو و خود جاى او نشست و با علىعليه‌السلام مشغول آسيا كردن شد.( ۱۷۷)

حضرت زهراعليها‌السلام نيز در كليه امور اعم از جنگ و امور بيرون از منزل همسر خود را يارى مى كرد چنانكه بعد از غزوه احد علىعليه‌السلام در دفاع از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قتل سران قريش زياده از حد تلاش كرد شمشير خون آلود خود را براى شستن به حضرت فاطمهعليها‌السلام داد و فرمود خذى هذا السيف فقد صدقنى اليوم اين شمشير را بگير كه امروز (ايمان و شجاع) مرا تصديق نمود. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز فرمود: اى فاطمهعليها‌السلام بگير شمشير على را، كه امروز شوهرت دين خود را ادا نمود و خداوند بوسيله شمشير او بزرگان قريش را به هلاكت رسانيد.( ۱۷۸)

۱۳۹- على جان فاطمهعليها‌السلام همسر خوبى است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عىعليه‌السلام مى گويد از پول زره من كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مقدارى را به جهت تهيه وسايل به ام سلمه داده بود، به هنگام تهيه وليمه ده درهم از آن پول را گرفت و به من داد و فرمود يا على با اين پول مقدارى روغن و خرما و كشك تهيه كن و من دستور آن حضرت را انجام داده و آنها را خريده و آوردم آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سفره چرمى خواست و خود آستين بالا زد و از آن خرما و كشك و روغن غذايى تهيه نمود خود نيز گوسفند چاقى تهيه نمود. آنگاه به من فرمود: هر كسى را كه مى خواهى دعوت كن. علىعليه‌السلام مى گويد: من به مسجد آمدم و ديدم جمع كثيرى از صحابه در مسجد حضور دارند و من از اينكه گروهى را دعوت كنم و عده اى را خير نكنم شرمگين شدم لذا روى لندى رفته و گفتم اى مردم همگى براى صرف وليمه فاطمهعليها‌السلام بياييد مردم برخاستند و به راه افتادند و من از كثرت جمعيت و كى غذا خجالت مى كشيدم چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين مطلب آگاهى يافت فرمود: على جان من از خداى مى خواهم كه اين غذا را بركت دهد. علىعليه‌السلام مى گويد: تمام آن جمعيت از آن غذا خوردند و سير شدند و چيزى هم از غذا كم نشد...

چون آفتاب غروب كرد زوجات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمهعليها‌السلام را زينت كرده و عطر آگين نمودند و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را در سمت راست و فاطمهعليها‌السلام را در سمت چپ خود نشانيد و پيشانى آنها را بوسيد و دست دخترش را در دست علىعليه‌السلام گذاشت و فرمود: علىعليه‌السلام جان فاطمه همسر خوبى است و آنگاه به دخترش فرمود: علىعليه‌السلام شوهر خوبى است و در حق آنها دعا كرد.( ۱۷۹)

۱۴۰- روزى رسانى جبرئيل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود روزى علىعليه‌السلام در مدينه نياز شديد به معاش زندگى پيدا كرد ولى پولى نداشت در همين حال از خانه بيرون آمد يك دينار پول يافت به همه جا اعلام كرد كه اين يك دينار مال كيست؟ هيچ كس نيامد با تقاضاى حضرت زهراعليها‌السلام بنابراين شد كه حضرت علىعليه‌السلام با آن يك دينار آرد خريدارى كند و بعد اگر صاحب آن پيدا شد آن را به او بدهند. حضرت علىعليه‌السلام به اين قصد از خانه بيرون آمد مريد را ديد كه مقدارى آرد مى فروشد و آن را به قيمت يك دينار مى فروشد. علىعليه‌السلام آرد را خريد و يك دين را را به او داد ولى آن مرد يك دينار را نگرفت و سوگند ياد كرد كه پولى نمى گيرد. علىعليه‌السلام آرد و دينار را به خانه آورد و جريان را به فاطمهعليها‌السلام گفت. گفت: فاطمهعليها‌السلام تعجب كرد، افراد خانه علىعليه‌السلام آن آرد را نان كرده و خوردند پس از تمام شدن آن باز علىعليه‌السلام اعلام كرد كه دينارى يافته ولى كسى بعنوان صاحب آن به حضرت مراجعه نكرد. علىعليه‌السلام به قصد خريدن آرد رفت باز همان مرد را ديد و قضيه مثل روز قبل شد و علىعليه‌السلام به همراه آرد و پول به منزل آمد. فاطمهعليها‌السلام تعجب كرد! و گفت يا علىعليه‌السلام هم آرد را آوردى و هم دينار را؟ علىعليه‌السلام فرمود: فروشنده آرد سوگند ياد كرد كه دين را را نمى گيرم. فاطمهعليها‌السلام فرمود: مى خواستى تو در سوگند از او پيشى بگيرى افراد خانواده علىعليه‌السلام آرد را نان كرده و خورند و در اين مدت علىعليه‌السلام اعلام مى كرد كه دينارى يافته ولى صاحبش پيدا نشد هنگامى كه نان تمام شد، علىعليه‌السلام براى بار سوم به قصد خريد آرد از خانه بيرون آمد مجددا همان مرد را ديد كه آرد مى فروشد حضرت فرمود: سوگند به خدا اين بار بايد پول را بگيرى سپس آن دينار را به طرف آن مرد انداخت و به سوى خانه بازگشت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على آيا آيا آن مرد را شناختى؟ او جبرئيل بود آن آرد رزقى بود كه خداوند به وسيله جبرئيل براى شما فرستاده بود سپس فرمود: سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست اگر سوگند ياد نمى كردى هر روز تا آن دينار در دست تو بود جبرئيل را همان گونه مى يافتى كه آرد به تو مى دهد و دينار را نمى گرفت.

۱۴۱- ارتحال حامى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه ابوطالب پدر بزرگوار حضرت علىعليه‌السلام در اواخر سال دهم بعثت از دنيا رفت على ع به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و به او خبر داد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين حرف فوق العاده ناراحت شد و اندوهى جانكاه سراسر وجود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را فرا گرفت، به علىعليه‌السلام فرمود: برو امور غسل و حنوط و كفن او را انجام بده، سپس وقتى كه او را در تابوت گذاشتى مرا خبر كن. علىعليه‌السلام اين دستورات را انجام داد وقتى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كنار جسد ابوطالبعليه‌السلام آمد و چشمش به تابوت افتاد سخت متاءثر گرديد و قطرات اشك از چشمانش سرازير شد و خطاب به ابوطالب گفت تو به خوبى صله رحم كردى و به جزاى خير نائل شدى سرپرستى از كودك يتيم كرى و او را بزرگ نمودى و از بزرگ حمايت و يارى كردى، پس به جمعيت حاضر رو كرد و فرمود: لا شفعن لعمى شفاعة بها الثقلين؛ قطعا از عمويم شفاعتى خواهم نمود كه همه جن و انس از آن تعجب كنند.( ۱۸۰)

۱۴۲- علىعليه‌السلام مبين حدود الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را به فرماندهى لشكرى به يمن فرستاد. هنگام بازگشت علىعليه‌السلام براى ملاقات پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عزم مكه كرد در نزديكى هاى مكه فردى را به جاى خويش به سرپرستى لشكر اسلام گذاشت و خود براى گزارش سفر زودتر به سوى رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شتافت آن شخص لباسهاى حله را كه علىعليه‌السلام همراه آورده بود در بين لشكريان تقسيم كرد تا با لباسهاى نو وارد مكه بشوند وقتى كه علىعليه‌السلام برگشت و اين منظره را ديد به اين عمل اعتراض كرد، فرمود: آنها نبايستى قبل از آنكه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسب تكليف كنند درباره اشياء و غنائم كه از آن بيت المال بود تصرفى كنند، از اين رو علىعليه‌السلام دستور داد تا حله ها را از تن خود بيرون كنند و آنها را تحويل دهند تا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خودشان درباره آنها تصميم بگيرد لشكريان علىعليه‌السلام از اين دستور امام ناراحت شدند لذا وقتى به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدند فورا از خشونت امام علىعليه‌السلام در مورد حله ها شكايت كردند.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مردم از علىعليه‌السلام شكوه كنيد بخدا سوگند او در راه خدا شديدتر از اين است كه كسى درباره وى شكايت كند( ۱۸۱)

۱۴۳- علىعليه‌السلام خنثى كننده توطئه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در آغاز بعثت، مشركان همواره در صدد آزار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند، حتى تصميم گرفتند كه آن حضرت را به قتل برسانند وى وجود بنى هاشم (قبيله پيامبر) مانع مى شد كه آنها آن حضرت را بكشند مثلا ابولهب عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اينكه مشرك بود، ولى حاضر نبود كه برادر زاده اش حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بكشند. همسر ابولهب بنام ام جميل به مشركان قول داد كه در فلان روز (مثلا روز يكشنبه) شوهرم را در خانه مى نشانم و سرگرم مى كنم تا از بيرون خانه كاملا غافل بماند، آنگاه شما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در غياب شوهرم بكشيد. روز يكشنبه فرا رسيد، ام جميل شوهرش را در خانه با نوشيدنيها و خوراكيها و قصه گوييها سرگرم كرد مشركان در بيرون رد صدد اجراى طرح قتل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر آمدند. ابوطالب كه در ظاهر در صف مشركان بود و در باطن ايمان، به خداوند داشت و بطور تاكتيكى رفتار مى كرد از جريان اطلاع يافت، فورى به پسرش علىعليه‌السلام (كه كودكى حدود ۱۳ ساله بود) فرمود: به خانه عمويت ابولهب برو اگر در خانه بسته بود در را بزن هر گاه باز كردند وارد خانه شو و اگر باز نكردند در را بشكن و وارد خانه شو و نزد ابولهب برو و بگو پدرم گفت: ان امرءا عينه فى القوم فليس بذليل؛ كسى كه عمويش (مثل تو) رئيس قوم باشد، خوار نخواهد شد. علىعليه‌السلام به سوى خانه ابولهب روانه شد، ديد در خانه بسته است در را زد كسى در را باز نكرد در را فشار داد تا شكست آنگاه وارد خانه شد و نزد ابولهب رفت، ابولهب تا علىعليه‌السلام را ديد گفت: برادرزاده چه خبر؟ علىعليه‌السلام فرمود: پدرم گفت: كسى كه عمويش (مثل تو) رئيس قوم است خوار نخواهد شد) ابولهب گفت: پدرت راست مى گويد: مگر چه شده، علىعليه‌السلام فرمود: مى خواهند برادرزاده ات محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بكشند و تو غذا مى خورى و نوشابه مى نوشى؟ احساسات ابولهب به جوش آمد و برخاست و شمشيرش را برداشت تا از خانه بيرون بيايد ام جميل سر راه او را گرفت ابولهب بسيار عصبانى بود سيلى محكمى به صورت ام جميل زد كه چشم او لوچ گرديد و تا آخر عمر لوچ بود، آنگاه ابولهب از خانه بيرون آمد، وقتى كه مشركان او را شمشير بدست ديدند و آثار خشم را در چهره اش مشاهده كردند نزد او آمده، گفتند چه شده كه ناراحتى؟ ابولهب گفت: شنيده ام شما تصميم گرفته ايد برادرزاده ام را بكشيد واللات و العزى لقد هممت ان اسلم ثم تنظرون ما اصنع؟ سوگند به دو بت لات و عزى تصميم گرفته ام قبول اسلام كنم سپس مشاهده خواهيد كرد كه با شما چگونه رفتار مى نمايم.

مشركان ديدند اسلام آوردن ابولهب خيل گران تمام مى شود به دست و پاى او افتاده و عذر خواهى كردند و سرانجام ابولهب آرام گرفت و از تصميم خود منصرف شد و به خانه اش بازگشت.

۱۴۴- خبر از فتنه ها مى دهد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خدا به من فرمود: يا علىعليه‌السلام نبرد با اهل فتنه بر تو واجب شده است، چنانكه جهاد با مشركان بر من واجب گشته بود. پرسيدم: اى فرستاده خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! اين چه فتنه اى است كه جهاد در آن بر من واجب گشته است؟ فرمود: گروهى هستند كه شهادت بر وحدانيت حق و رسالت من مى دهند در حالى كه با سنت و سيره من به مخالفت بر مى خيزند. عرض كردم، با اينكه آنها مثل من بر حقانيت اسلام شهادت مى دهند پس چرا با ايشان پيكار كنم؟ فرمود: بخاطر بدعتهايى كه در دين وارد مى كنند و سرپيچى از فرمان الهى مى كنند. عرض كردم شما پيشتر به من وعده شهادت در راه خدا داده ايد كاش از خدا مى خواستيد تا زمان آن فرا رسد و در ركاب شما تحقق پذيرد حضرت فرمود: پس چه كسى با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد؟ وفاى به آن وعده هم حتمى است و تو به فيض شهادت نايل خواهى شد... آنگاه فرمود... پس پذيراى خصومتها باش كه تو همواره مورد دشمنى و خصومت خواهى بود.( ۱۸۲)

۱۴۵- علىعليه‌السلام حجت بر مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: يا علىعليه‌السلام ! من براى تو حجت مى آورم و حجتم نبوت من است و تو براى مردم خويش حجت مى آورى و حجتت براى آنان هفت حجت خواهد بود، بر پا داشتن نماز، پرداخت زكات، نيكى كردن و از بدى بازداشتن و دادرسى در ميان رعايا و تقسيم بيت المال بطور مساوى و اطاعت خداى عزوجل و رها نكردن دستور خداوند.

اى علىعليه‌السلام ! مگر نمى دانى كه در روز قيامت ابراهيمعليه‌السلام به نزد ما مى آيد و طبق دعوتى كه مى شود بر جانب عرش مى ايستد سپس جامه اى بهشتى بر تنش مى كنند و با زيور بهشتى اش بيارايند، ناودانى زرين از بهشت براى او روان گردد، كه آبى شيرن تر از عسل و سفيدتر از شير و سردتر از يخ، از آن فرو مى ريزد و من نيز دعوت شوم و بر جانب چپ عرش مى ايستم و رفتارى كه با ابراهيم شد با من نيز همان شود، سپس تو اى على خوانده شوى و با تو نيز چنين كنند. يا علىعليه‌السلام آيا راضى نيستى كه همزمان با دعوت من تو نيز دعوت شوى و چون مرا بپوشانند تو را نيز بپوشانند و چون مرا بيارايند تو را نيز بيارايند كه خداى عزوجل به من دستور داده كه تو را بخود نزديك كنم و از خودم دورت نسازم و بى دريغ به تو دانش بياموزم و بر تو است كه نيكو فراگيرى و بر من لازم است كه فرمان پروردگارم را گردن نهم.( ۱۸۳)

۱۴۶- معيار قطعى دين خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به يكى از ياران خود فرمود: اى بنده خدا، دوستى و دشمنى و جنگ و صلح ود را براى رضاى خدا و در راه خدا كن، زيرا ولايت خدا شامل حالت نخواهد، گرديد، مگر از اين رهگذر و هيچ كس تا به اين صورت نگردد مزه ايمان را نخواهيد چشيد اگر چه نماز و روزه اش زياد باشد... آن صحابى عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چگونه مى توانم بدانم كه دوستى و كينه ورزيم در راه خداست يا نه؟ و ولى خدا كيست تا دوستدار او باشم؟ و دشمن وى كيست تا با او ستيز كنم؟ پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام اشاره كرد و فرمود: آيا او را مى بينى؟ گفت، بلى فرمود: دوستدار و مطيع او محب و فرمانبردار خداوند است. پس علىعليه‌السلام را دوست بدار و دشمن وى را دشمن دار و با هر كس كه دوست علىعليه‌السلام بود دوستى كن، حتى اگر چنين شخصى قاتل پدر و يا قاتل فرزندت باشد و با دشمن او دشمن باش اگر چه پدرت يا پسرت باشد.( ۱۸۴)

۱۴۷- خيبر كشاى علوى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ خيبر وضع حساسى در روزهاى اول آن بوجود آمده بود و يك حالت شكستى در ميان مسلمانان پيدا شده بود و روحيه ها به علت عقب نشستن عمرو ابوبكر در جنگ ضعيف شده بود، و بر عكس روحيه دشمن بسيار قوى گرديده بود و اسلام در مخاطره بود. شب بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: فردا علم را به دست كسى مى دهم كه خدا او را دوست دارد و من هم او را دوست دارم و او نزد من و خدا را دوست دارد. صبح فردا اميرالمؤمنينعليه‌السلام از چشم درد شديدى اظهار ناراحتى مى كرد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، علىعليه‌السلام را خواست و با آب دهانى كه به چشمهاى علىعليه‌السلام ماليد چشمان آن حضرت خوب شد. پيامبر علم را به دست علىعليه‌السلام داد، علىعليه‌السلام مهياى جنگ است لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خواهد نكته اى را به علىعليه‌السلام بگويد. علىعليه‌السلام سواره و پيامبر و علم در دست علىعليه‌السلام است و لشكر مهياى به ميدان رفتن!

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين موقع فرمودند: يا علىعليه‌السلام الان ان يهدى الله بك رجلا خير لك من الدنيا و ما فيها؛ يا على! اگر خداوند بوسيله تو شخصى را هدايت كند براى تو از دنيا و آنچه در دنياست بهتر است لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: مهمتر از جنگ اين است كه يا علىعليه‌السلام تو بتوانى كسى را هدايت كنى و به راه مستقيم بياورى (خير لك من الدنيا و فيها) از دنيا و آنچه در دنياست پاداشش بيشتر است.

علىعليه‌السلام پرچم سفيد را برافراشت و در دست گرفت پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود:

جبرئيل همراه توست و پيروزى با توست خدا در دل آنان ترس و بيم افكنده است و بدان كه آنان در كتاب خويش خوانده اند نام كسى را كه مغلوبشان مى سازد و آن نام در كتاب آنها ايليا (على) است چون به آنان رسيدى بگو! نام من على است به اراده خداوند خوار خواهند شد. علىعليه‌السلام به ميدان تاخت و نخست با بزرگ يهود كه مرحب نام داشت روبرو شد و بعد از گفت و شنودى كه شد سرانجام با تيغ شمشير علىعليه‌السلام مرحب به زمين افتاد، يهوديان به درون قلعه فرار كردند و پناه گرفتند و در قلعه را نيز بستند، علىعليه‌السلام پشت در قلعه امد و آن در را كه ۲۰ نفر مى بستند يك تنه از جا كند و بر روى خندقى كه يهوديان براى جلوگيرى از نفوذ مسلمانان كنده بودند افكند. آنگاه مسلمانان از روى آن گذشتند و به قلعه در آمدند... و پيروز شدند.( ۱۸۵)

۱۴۸- مهريه حضرت فاطمهعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى گويد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: يا على! برخيز و زره خود را بفروش من برخاستم و آن را فروخته و پولش را خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردم (بعضى از مورخين قيمت زره را چهارصد و برخى چهارصد و هشتاد و بعضى هم پانصد درهم نوشته اند) رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدون اينكه آنها را بشمارد مشتى را برداشت و به بلال داد و فرمود: براى فاطمهعليها‌السلام عطرى تهيه كن و سپس با دو دست خود باقيمانده درهم ها را برداشت و به ابى بكر داد و فرمود: براى فاطمهعليها‌السلام آنچه جامه و اثاث خانه مورد نياز است خريدارى كن و عمار ياسر و عده اى از اصحاب نيز همراه او رفتند تا اثاث را تهيه نمايند. اثاثيه حضرت تهيه شد ابوبكر و همراهانش آنها را خدمت پيامبرعليه‌السلام آوردند و به آن حضرت عرضه نمودند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالى كه آنها را با دست خود زير و رو مى كرد فرمود: بارك الله لاهل البيت خداوند براى خانواده مبارك گرداند.

علىعليه‌السلام نيز كف اتاق زندگى خود با حضرت فاطمهعليها‌السلام را شن نرم ريخت و چوبى را از ديوارى به ديوار ديگر نصب كرد تا كه لباسهاى خود را روى آن بياندازند و پوست گوسفندى را انداخته و متكايى از ليف خرما در كنار آن نهاد.

البته در بين خواستگاران حضرت زهراعليها‌السلام بعضى از آنها بسيار ثروتمند بودند: از جمله آنها عبدالرحمن بن عوف بود كه به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: يا رسول الله اگر فاطمهعليها‌السلام را به من تزويج كنى يكصد شتر كه براشان كتان مصرى باشد به اضافه ده هزار دينار، مهريه او خواهم كرد. ولى آن حضرت نپذيرفت و يك مشت از زمين سنگريزه برداشت و به عبدالرحمن داد او ديد سنگها مرواريد و گوهر است. سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من يقدر على هذا لا يهمه كثرة المهر كسى كه بتواند سنگريزه را مرواريد كند زيادى مهريه برايش اهميت ندارد.

۱۴۹- يا علىعليه‌السلام زبانش را قطع كن!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عرب بيابان نشينى خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كرد؛ آيا تو از جهت پدر و مادر بهترين ما و بزرگوارترين فرزندان پدران ما و در عصر جاهليت و اسلام رئيس ما نبودى؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خشمگين شد و فرمود: اى اعرابى جلو زبانت چند پرده دارد؟ عرض كرد: دو تا؛ لب ها و دندانهايم، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: پس در دو پرده تو خاصيتى نيست، كه تندى اين زبانت را از ما بگيرد؟ آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: توجه داشته باش كه به احدى در دنيا چيزى داده نشده كه براى آخرتش زيان ول و رها شده باشد. بعد آن حضرت رو به علىعليه‌السلام نموده و فرمود: يا على برخيز فاقطع لسانه؛ پس زبانش را قطع كن مردم گمان بردند كه علىعليه‌السلام زبان او را خواهد بريد ولى برخلاف انتظار آنان، حضرت علىعليه‌السلام چند درهم به او داد.( ۱۸۶)

۱۵۰- ولى خدا كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ابوذر به مسجد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: اى مرد شب گذشته در خواب صحنه اى ديدم كه تاكنون چنين چيزى را نديده بودم. گفتند: در خواب چه ديدى؟ گفت: پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نزديك خانه اش ديدم كه شبانه بيرون آمد و دست علىعليه‌السلام را گرفته بود با هم به قبرستان بقيع رفتند من هم آن دو بزرگوار را زير نظر گرفته و از فاصله دورترى به دنبالشان رفتم به سوى بقيع رفتند تا به محل قبرهاى مكه رسيدند سپس آن حضرت به آرامگاه پدر خود رسيد و نزديك آن دو ركعت نماز خواند ناگاه قبر شكافته شد و در همين حال عبدالله را ديدم كه نشسته و مى گويد: گواهى مى دهم كه معبود جز الله نيست و گواهى مى دهم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنده و پيامبر اوست. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او گفت، پدرم ولى تو كيست؟ عبدالله گفت: پسرم ولى چيست؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اين على ولى است. عبدالله فورا گفت: گواهى مى دهم كه علىعليه‌السلام ولى من است. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: پس به بوستان خودت بازگرد. سپس بر سر آرامگاه مادرش آمنه برگشت و همان عملى را كه نزد قبر پدرش انجام داده بود تكرار كرد ناگاه قبر شكافت بى درنگ آمنه گفت: شهادت مى دهم معبود جز الله نيست و تو پيامبر و فرستاده خدايى. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او گفت: مادرم ولى تو كيست؟ پاسخ داد پسرم ولايت چيست؟ فرمود: آن ولايت (اشاره به حضرت علىعليه‌السلام على بن ابيطالبعليه‌السلام است. آمنه فورا گفت و البته على ولى من است. سپس فرمود: به آرامگاه و گلزار خودت بازگرد، وقتى سخن ابوذر به اينجا رسيد به او گفتند، تو دروغ مى گويى و با او دست به گريبان شدند و كتكش زدند آنگاه مردم خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كردند يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امروز دروغى بر تو بسته شد فرمود، چه بود؟ گفتند: ابوذر درباره تو چنين و چنان نقل كرده. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آسمان نيلگون هنوز بر سر كسى سايه نيفكنده و به روى زمين غبار آلود كسى گام برنداشته كه راستگوتر از ابوذر باشد.( ۱۸۷)

۱۵۱- جنگ على در وادى يابس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در جنگ با كفار وادى يابس ابتدا جنگ را شروع ننمود تا آنكه خورشيد طلوع كرد وقتى روز شد، علىعليه‌السلام به پرچمداران پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، فرمود: پرچمها را بلند كنيد وقتى پرچمها بلند شد و مشركان آن پرچمها را ديدند؛ شناختند، به همديگر گفتند، اين دشمن شماست كه شما در طلب او بوديد اينها محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب او هستند، غلامى از مشركان كه بدترين و كافرترين آنان بود. بيرون آمد و به اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين ندا داد: اى اصحاب ساحر دروغگو كدام يك از شما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستيد او بايد خود را به من نشان دهد. علىعليه‌السلام به سوى او رفت و به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، تو ساحر دروغگو هستى، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حق را از جانب حق آورد. غلام گفت: تو كيستى فرمود: من على بن ابيطالب برادر زاده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پسر عمو و همسر دختر او هستم. غلام گفت: آيا تو داراى چنين منزلت و مقامى در نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستى؟ فرمود: آرى. غلام گفت: پس تو و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر يك دين واحد هستيد و برايم فرقى نمى كند كه ترا ببينم يا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را. آنگاه غلام به سوى علىعليه‌السلام دئويد در حالى كه رجزى به اين مضمون مى خواند:

اى على، تو شير درنده اى را ديدى كه در چنگال او احدى آرام نمى گيرد و شيرى از مردان خثعم را كه آئين محكمى را يارى مى كند. هر كه مرا ببيند، غلامى را ديده كه درندگان بر او رو آورند و او سالم نمى ماند. علىعليه‌السلام نيز در پاسخش چنين فرمود:

و تو آن شير هاشمى را مى بينى كه دلير و بى باك است من على هستم كه به خثعم نشان خواهم داد كه به هر حركت شمشيرم خون مى ريزد و هر زننده اى را مى كشم آنگاه هر يك بر اسب سوار شدند و شروع به جنگ با شمشير كردند. حضرت علىعليه‌السلام تنها يك ضربه به او زد و او را كشت. آنگاه علىعليه‌السلام فرمود: آيا كسى با من مبارزه مى كند؟ برادر آن غلام مقتول آمد در حالى كه مى گفت: قسم به بتهاى بزرگ لات و عزى كه من به هنگام جنگ بسيار با حوصله هستم هر كس با من بجنگد انواع دردها را به او مى چشانم.

علىعليه‌السلام فرمود:

بالله ربى اننى لا قسم

قسم حق ليس فيه ما ثم

انكم من شرنا لن تسلموا

يعنى، من به پروردگارم قسم مى خورم قسم حقى كه در اداى آن معصيتى نيست كه شما از حمله ما سالم نمى ماليد آنگاه هر دو سوار بر اسب خود شده به پيكار رو آوردند علىعليه‌السلام ضربه اى زد و او را هم به آتش جهنم فرستاد. حضرت فرمود: آيا كسى هست كه با من مبارزه كند؟ آنگاه حارث بن مكيده كه رئيس، آن قوم بود و با ۵۰۰ سوار برابر مى كرد آمد و گفت: حتما لات مرا يارى مى دهد و به هر شمشيرى حلقى را پاره مى كنم و به هر ضربه اى گردنى مى زنم. علىعليه‌السلام فرمود: به خدا قسم شما را با شمشير برنده ام از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دور مى كنم...

آنگاه علىعليه‌السلام با ضربه اى او را هم به آتش جهنم فرستاده و باز فرمود: آيا كسى با من مبارزه مى كند. پسر عموى حارث بن مكيده كه عمروبن فتاك نام داشت، آمد و گفت: من عمرو، و پدرم فتاك است. شمشير به دستم، و سر هر كس كه حرمتمان را هتك كند مى برم. علىعليه‌السلام ضمن جواب او را هم به جهنم واصل كرد. علىعليه‌السلام تمامى جنگجويان آنان را كشت و آنان را به اسارت برد و اموالشان را گرفت و اسيران آنها را نزد رسول خدا آورد.( ۱۸۸)


۱۵۲- جبرئيل خدمتگذارى او را مى كند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوبكر فرمود: به حضور علىعليه‌السلام برويد تا به شما خبر بدهد جريان (عجيبى) را كه ديشب براى او اتفاق افتاده من نيز به دنبال شما مى آيم. ابوبكر و عمر به حضور علىعليه‌السلام آمدند، علىعليه‌السلام به ابوبكر فرمود: آيا خبر تازه اى داريد؟ ابوبكر گفت: نه. آنچه اتفاق افتاده خير باشد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من و عمر فرمود: نزد شما بياييم و از حادثه اى كه شب گذشته براى شما رخ داده به ما خبر دهى، در اين هنگام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز وارد شد وقتى كه علىعليه‌السلام را ديد فرمود: حادثه شب گذشته را كه براى تو اتفاق افتاد براى ابوبكر و عمر بيان كن! علىعليه‌السلام فرمود: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از بيان آن حيا دارم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، فرمود: ان الله لا يستحيى من الحق خداوند از حق گويى حيا نمى كند. آنگاه امام علىعليه‌السلام حادثه شب گذشته را چنين بيان كرد: احتياج به غسل پيدا كردم براى غسل در جستجوى آب شدم آب نيافتم و ترس آن داشتم كه نماز صبح من قضا شود، حسنعليه‌السلام را به راهى و حسينعليه‌السلام را به راهى ديگر باى يافتن آب روانه كردم آب بدست نيامد و سخت اندوهگين شدم، در اين هنگام ديدم سقف خانه باز شد و سطلى از آب به پايين آمد كه حوله اى روى آن بود. وقتى آن سطل در زمين قرار گرفت حوله را از روى آن رد كردم آب در آن يافتم با آن آب غسل كردم و نماز خواندم. سپس آن سطل همراه حوله بالا رفت و شكاف سقف به هم پيوست. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: سطل از بهشت آمده بود و آب آن از نهر كوثر بود. حوله نيز از استبرق ديباى بهشتى بود، سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حضور ابوبكر و عمر و انس بن مالك خطاب به علىعليه‌السلام فرمود: من مثلك يا على فى ليلة و جبرئيل يخدمه، اى على چه كسى همانند توست كه در شب جبرئيل خدمت گذارى او مى كند.( ۱۸۹)

۱۵۳- جنگ ذات السلاسل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردم وادى يابس عده اى حدود دوازده هزار نفر جنگجو و سوار كار را بسيج كردند و با هم پيمان بستند كه تا آخرين نفرشان با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام بجنگند تا با اين شكل رسم بت پرستى را مانند قبل از اسلام برقرار كنند. جبرئيل، پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از تصميم آنها با خبر كرد و به آن حضرت گفت:: ابوبكر را با چه را هزار سوار كار آزموده از مهاجر و انصار به سوى آنان بفرست. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به منبر رفت و قضيه اخبار جبرئيل را به مردم گفت سپس فرمود: براى روز دوشنبه آماده حركت شوند، در موقع حركت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود تا ابتداء اسلام را بر دشمنان عرضه نكرده اند جنگ را شروع نكنند. اگر آنها اسلام را پذيرفتند كه جنگ نكنند در غير اين صورت آنقدر بجنگند تا همه را كشته و مردان آنها را اسير و اموالشان را به تصرف خود در آورند.

ابوبكر پس از مواجهه با دشمن با كوچكترين تهديد آنها، از جنگ منصرف شد و به مدينه برگشت. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوبكر فرمود: با دستور من مخالفت كردى و آنچه را كه به تو امر كرده بودم انجام ندادى بخدا قسم تو در اين باره معصيت مرا مرتكب شدى خالقت امرى و لم تفعل ما امرتك و كنت لى و الله عاصيا فما امرتك پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مجددا به منبر رفت و به مردم فرمود: من به ابوبكر امر كردم كه با آن گروه در صورت نپذيرفتن اسلام بجنگند اما وقتى او با صد نفر از آنان برخورد كرد ترس در دلش راه يافت و فرمان مرا ناديده گرفت. اكنون جبرئيل از ناحيه خداوند به من فرمان مى دهد كه عمر را بجاى ابوبكر بفرستم، پس اى عمر تو نيز با چهار هزار سرباز برو، مانند برادرت ابوبكر رفتار نكن. چرا كه او خدا و مرا نافرمانى كرد، ماجراى عمر نيز مانند ابوبكر گذشت و از ديدن آن قوم گمراه نزديك بود قلبش از جا كنده شود و از مقابل دشمن فرار كرد. جبرئيل خبر بازگشت عمر را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد و پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به منبر رفت و مردم را در جريان عمل خلاف عمر گذاشت و فرمود: عمر با اين كار خدا را در عرش مخالفت كرد و با دستور من مخالفت كرد و به راءى خود عمل نمود خدا راءى و انديشه ات را زشت دارد يا عمر عصيت الله فى عرشه و عصيتنى و خالفت قولى و عملت برايك الا قبح الله رايك سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اكنون جبرئيل به من امر كرده كه علىعليه‌السلام را با اين گروه از مسلمين به سوى آنان بفرستم، علىعليه‌السلام حركت كرد، و از راهى كه غير از دو گروه قبلى برگزيدند رفت، تا به نزديكى وادى يابس رسيدند بطورى كه دو سپاه همديگر را مى ديدند. آن حضرت به يارانش فرمان توقف داد. صد نفر از سپاه دشمن همانند دفعات قبل (در زمان ابوبكر و عمر) جلو آمدند و از نام و نشان لشكر مسلمين پرسيدند آن حضرت فرمود: من على ابن ابيطالب پسر عموى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و برادر و فرستاده او به سوى شما هستم، شما را دعوت مى كنم كه شهادت به يگانگى خداوند و اينكه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بنده و رسول اوست بدهيد تا هر آنچه براى ماست براى شما هم باشد. آنها گفتند ما تو را مى خواستيم و در جستجوى تو بوديم.


سخن تو را شنيدم آماده جنگ سختى باش و بدان كه ما كشنده تو و يارانت هستيم... علىعليه‌السلام به آنها فرمود: واى بر شما مرا به واسطه جمعيت و تعداد خود تهديد كرده و مى ترسانيد... هر دو گروه به سپاه خود برگشتند چون تاريكى شب همه جا را فرا گرفت آن حضرت به لشكر خود دستور داد كه به چهارپايان خود رسيدگى نمايند و اسبها را براى سوارى آماده و زين بگذارند چون صبح طالع شد نماز صبح به سرعت خوانده شد سپس بر لشكر يابس حمله بردند و آنها هيچ نفهميدند تا اينكه صداى پاى اسبان را شنيدند و هنوز همه لشكريان على، با سپاه دشمن درگير نشده بودند كه جنگجويان كشته و فرزندانشان اسير شدند.

حضرت علىعليه‌السلام طبق دستور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمل نمود و با اسرا و اموال آنها بسوى مدينه برگشت. جبرئيل نازل شد و خبر پيروزى علىعليه‌السلام و مسلمين را به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد. حضرت علىعليه‌السلام به محض ديدن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مركب پايين آمد و رسول خدا نيز فرود آمد مسلمانان مدينه نيز همه با دين علىعليه‌السلام به تبعيت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پياده شدند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ميان دو چشمان علىعليه‌السلام را بوسيد.

امام صادقعليه‌السلام فرمود: غنايمى كه در اين جهاد به دست آمد در هيچ يك از جهادها نصيب مسلمين نشد مگر در جنگ خيبر آن هم به دست اميرالمؤمنينعليه‌السلام و كشتن مرحب يهودى.( ۱۹۰)

۱۵۴- خبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شهادت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

... اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمودند: آنگاه (پس از خطبه خواندن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در فضيلت ماه رمضان) من از جا برخاستم و پرسيدم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهترين كارها در اين ماه چيست؟ حضرت فرمودند: اى ابوالحسن بهترين كارها در اين ماه ورع و پرهيزكارى از محرمات خداوند عز و جل است و سپس حضرت گريستند من پرسيدم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه چيزى شما را به گريه واداشت؟

حضرت فرمودند: اى علىعليه‌السلام از حادثه اى كه در اين ماه بر سر تو خواهد آمد گويى من هستم و تو مشغول نمازگزاردن براى پروردگارت هستى و شقى ترين كس در بين گذشتگان و آيندگان، بدتر از پى كننده شتر قوم ثمود از جا برمى خيزد و ضربتى بر فرق سرت مى زند كه رويت از خون آن رنگين مى شود. اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمودند: آنگاه پرسيدم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا اين حادثه در هنگامى رخ مى دهد كه دين من سالم است؟

حضرت فرمود: آرى در زمان سلامت دينت خواهد بود. آنگاه حضرت فرمود: اى علىعليه‌السلام هر كس تو را بكشد مرا كشته است و هر كسى با تو كينه ورزد با من كينه ورزيده است و هر كسى به تو ناسزا گويد: به من ناسزا گفته است چرا كه تو به منزله خود من هستى...( ۱۹۱)

۱۵۵- پيشنهاد قريش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نقل شده هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى اولين برا حضرت علىعليه‌السلام را به عنوان رهبر بعد از خود انتخاب كرد جمعى از قريش به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و عرض كردند: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردم تازه مسلمان هستند از اين رو راضى نيستند كه تو داراى مقام نبوت باشى و مقام امامت به پسر عمويت على واگذار شود اگر در اين مورد مدتى صبر كنى بعد اعلام امامت علىعليه‌السلام را بنمايى بهتر است (و قضيه مورد قبول مردم واقع خواهد شد) پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من اين كار را به راءى خود انجام نداده ام بلكه فرمان خدا چنين بوده است، آنها گفتند: اگر پيشنهاد ما را به خاطر اينكه مخالفت با دستور خدا مى شود نمى پذيرى پيشنهاد ديگرى داريم و آن اينكه در امر خلافت مردى از قريش را با علىعليه‌السلام شريك گردان تا دلهاى مردم به سوى علىعليه‌السلام متوجه و آرام شود و در نتيجه امر خلافت و رهبرى آسيب پذير نگردد و مردم در اين مورد با تو مخالفت نكنند در اين هنگام جبرئيل از طرف خدا آمد و آيه (۶۵ سوره زمر) را نازل كرد اگر مشرك شوى تمام اعمالت نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود.( ۱۹۲)

۱۵۶- زنده و پاينده باشى اى پسر ابيطالبعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: روزى ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد و عبدالرحمن بن عوف و چند نفر ديگر از اصحاب به دنبال پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در خانه ام سلمه بود آمدند ليكن مرا ديدند كه بر در خانه نشسته ام سراغ پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از من گرفتند به آنها گفتم صبر كنيد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم الان از خانه بيرون خواهد آمد، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز بى درنگ بيرون آمد و دست بر پشت من زد و فرمود: زنده و پاينده باشى اى پسر ابيطالبعليه‌السلام كه تو پس از من با مردم محاكمه كنى و با شش دليل بر آنان پيروز شوى كه هيچ يك از آن دلايل را قريش ندارند و آن دلايل عبارتند: از اينكه تو نخستين كس از آنان هستى كه ايمان به خدا آورده اى و در اجراى دستورات از همه استوارتر و بر پيمان هاى خداوند از همه پايدارتر و به زيردستان از همه مهربانتر و در قضاوت از همه داناتر و در مراعات حق تساوى در تقسيم از همه كس دقيقتر و مقام و منزلت تو در پيشگاه الهى از همه والاتر مى باشد.( ۱۹۳)

۱۵۷- قبور ائمه معصومينعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل مى كند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى علىعليه‌السلام به خدا سوگند تو در زمين عراق كشته شده و همانجا دفن مى شود عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه مزيت و فضيلتى است براى كسى كه قبور ما را زيارت كرده و تعمير نموده و از آن مواظبت نمايد. حضرت فرمود: اى ابوالحسنعليه‌السلام خداوند قبر تو و فرزندانت را قطعه زمينهايى از زمينهاى بهشت و مساحت و فضايى از ميدانهاى آن قرار داده است، و خداوند دلهاى پاكان نژادان خلق و برگزيدگان بندگانش را قرار داده است كه اشتياق به شما پيدا كرده و خوارى و آزار در راه شما را متحمل مى شوند پس آنها براى تقرب جستن به خداوند و دوستى با پيغمبرش قبور شما را آباد نموده و بسيار زيارتش مى كنند...( ۱۹۴)

۱۵۸- عجيب ترين مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن ابيطالبعليه‌السلام از پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در وصيتى طولانى روايت مى كند كه فرمود: اى علىعليه‌السلام عجيب ترين مردم از جهت ايمان و بزرگترين مردم از جهت يقين گروهى هستند كه در آخرالزمان مى باشند. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را درك نكرده اند و امام از آنها پنهان است پس ايمان مى آورند به واسطه سياهى (نوشته ها) كه بر سفيد نگاشته (صفحات) شده است.( ۱۹۵)

۱۵۹- قضاوتى بين فرزندان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسن و مام حسينعليه‌السلام كه تولد آنها بيش از يك سلام فاصله نداشت روزى هر كدام در يك صفحه خطى نوشته بودند سپس خط خود را خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده و سئوال كردند يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خط كدام يك از ما بهتر است؟ حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه نمى خواست خط يكى را بر ديگرى ترجيح دهد فرمود: هر دو آنها خوب است. عرض كردند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كدام بهتر است؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: عزيزان من مى دانيد كه من امى هستم يعنى هرگز مكتب نرفته و الفبا ننوشته ام و من حتى وحى الهى را هم خودم نمى نويسم خطشناسى كار كسى است كه خود نويسنده باشد. خوب است اين را از پدرتان علىعليه‌السلام بپرسيد كه خط نويس و كاتب وحى الهى است. آنها خدمت پدر رسيدند و پس از نشان دادن خطها سئوال كردند، پدر كداميك از اين خطها بهتر است؟ علىعليه‌السلام فرمود: هر دو آنها خوب است، هم خوانا و هم زيباست. گفتند: نه، كدام بهتر است؟ حضرت فرمود: خوب اگر شما مكتب مى رفتيد حق اين بود كه اين را از استادتان بپرسيد اما شما خود آموخته ايد و هنوز هم خردساليد، به كارهاى كودكان هم مادران بيشتر مى رسند قضاوت مادرتان زهراعليها‌السلام هم درست مانند من است من در اين خطها هيچ عيبى نمى بينم ولى بهتر است كه از مادرتان بپرسيد، هر چه او بگويد من هم همان را مى پسندم، اگر در خانه مطلب روشن نشد آن وقت شورايى از اصحاب تشكيل مى دهيم و حكميت را به ايشان وا مى گذاريم. حسنينعليه‌السلام گفتند: فرمايش شما صحيح است. لذا خدمت مادر رسيدند و همان پرسش را كردند. حضرت زهراعليها‌السلام فرمود: هر دو را خوب مى بينم. تفاوت گذاشتن ميان آنها خيلى مشكل است... اصلا بهتر است يك كار ديگرى بكنيم؟ عرض كردند چه كنيم؟ حضرت فاطمهعليها‌السلام گردنبدى از استخوان عاج داشت كه داراى هفت دانه بود. فرمود: اين دانه ها را روى زمين مى ريزم هر كدام دانه هاى بيشترى جمع كرد خطش را بهتر حساب مى كنيم. گفتند: خوب است، اگر چه كار قرعه كشى است و خطشناسى نيست، ولى خوب است. آن وقت حضرت دانه ها را بر زمين ريخت و حسنينعليه‌السلام دويدند و هر كدام سه دانه برداشتند اما دانه آخرى نصف شده بود و به هر كدام يك نصفه رسيد و نتيجه مساوى بود و هر دو راضى شدند (در نقلى ديگر جبرئيل دانه هفتمى را به فرمان الهى به دو نيم كرد)( ۱۹۶)

۱۶۰- شاءن نزول سوره هل اتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

... و روز بيست و پنجم از ماه ذى الحجه خداوند بواسطه نزول سوره هل اتى از صدقه اهل بيتعليه‌السلام قدردانى فرمود، و هديه شان را در راه خدا پذيرفت و وصف و مدح و ثناى آنها را در كتابش فرو فرستاد. شرح اين ماجرا چنين است كه حسنينعليه‌السلام بيمار شدند و جد ايشان و عموم مردم به عيادتشان آمدند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از حضرت علىعليه‌السلام پرسيد: اى ابوالحسن چرا براى فرزندانت نذرى نمى كنى، علىعليه‌السلام جواب داد: نذر مى كنم كه اگر فرزندانم از اين بيمارى شفا يافتند به عنوان شكرگزارى از خداوند عز و جل سه روز را روزه بگيرم. فاطمهعليها‌السلام و فضه خدمتكار آنها نيز همين نذر را كردند امام حسن و امام حسينعليه‌السلام وقتى شفا يافتند كه هيچ چيز در خانه آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبود علىعليه‌السلام كسى را پيش شمعون خيبرى فرستاد تا از او سه پيمانه جو قرض كند و در بعضى روايتها چنين آمده است كه: علىعليه‌السلام كسى را پيش همسايه يهودى اش كه پشم ريس بود و او را شمعون صدا مى كردند فرستاد، تا از او بپرسد آيا پشمى دارد كه بدهند فاطمهعليها‌السلام دختر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنرا بريسد و در مقابل سه پيمانه جو مزد بگيرد يا نه؟ آن يهودى پذيرفت، و پشم و جو را پيش فاطمهعليها‌السلام آورد. گفته اند: فاطمهعليها‌السلام از جا برخاست و جو را آسيا كرد و پنج گرده نان باى هر يك از اهل خانه تهيه كرد. علىعليه‌السلام هم نماز مغرب را با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برگزار كرد و به منزل آمد، وقتى كه غذا را پيش روى آن حضرت گذاشتند درمانده اى بر آستانه در ظاهر شد و اظهار داشت: سلام بر شما اهلبيت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درماندهاى از درماندگان مسلمانم غذايى به من بدهيد تا خدا از غذاهاى بهشتى نصيبتان كند. علىعليه‌السلام اين صدا را شنيد فرمان داد گرده هاى نان را به او بدهند آنگاه شب و روز را صبر كردند و جز آب چيزى نخوردند وقتى روز دوم، شد فاطمهعليها‌السلام ، برخاست و جو را آسياب كرد و نان پخت، علىعليه‌السلام با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز مغرب را گزارد و به منزل بازگشت مجددا وقتى غذا را پيش روى حضرتش گذاشتند يتيمى بر آستانه در ظاهر شد، و گفت: سلام بر شما اهل بيت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يتيمى هستم از مهاجر زاده ها كه پدرم در روز عقبه به شهادت رسيده است غذايى به من بدهيد تا خدا از غذاهاى بهشتى نصيب شما بكند، همانند شب قبل همگى غذا را به آن يتيم دادند روز سوم نيز فاطمه زهراعليها‌السلام پيمانه سوم جو را آسياب كرد، و نان را آماده كرد شب هنگام موقعه افطار ناگهان اسيرى بر آستانه در ايستاد و گفت: سلام بر شما اهلبيت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا ما را اسير مى كنيد و آن وقت غذايى بما نمى دهيد؟ علىعليه‌السلام فرمان داد، غذاى آن شب را هم به او بدهند لذا آنها سه شبانه روز جز آب هيچ نخوردند، روز چهارم كه شد نذرشان پايان يافت، علىعليه‌السلام دست حسنعليه‌السلام را در دست راستش و دست حسينعليه‌السلام را در دست چپش گرفت و پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند وقتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنان را چنين ديد رو به حضرت علىعليه‌السلام كرد و پرسيد، اى ابوالحسن چرا شما را در اين وضعيت سخت مى بينم؟ بياييد به اطاق فاطمهعليها‌السلام برويم.

وارد اتاق او شدند ديدند، حضرت فاطمهعليها‌السلام در محراب نماز خود ايستاده و از شدت گرسنگى چشمهايش گود افتاده، وقتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمه زهراعليها‌السلام را اين گونه ديد فرمود: پناه بر خدا. اهل بيت محمد دارند از گرسنگى مى ميرند كه ناگه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و فرمود: اى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنچه را كه خداوند نسبت به اهلبيت تو گوارا داشته است بگير. حضرت فرمود: جبرئيل چه چيزى را بگيرم؟ جبرئيل او را به خواندن وا داشت هل اتى على الانسان حين من الدهر؛ تا آنجا كه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا تا آخر سوره، و ثعلبى روايت كرده است كه در اين روز غذايى از آسمان برايشان فرود آمد كه تا هفت روز از آن غذا مى خوردند.( ۱۹۷)

۱۶۱- مقام امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آب خواست در آن وقت علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام و حسن و حسينعليه‌السلام در محضرش بودند وقتى كه آب آوردند، پيامبر ظرف آب را نخست به حسنعليه‌السلام و بعد به حسينعليه‌السلام و سپس به فاطمهعليها‌السلام داد. هر كدام از آنها كه آب مى آشاميدند، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن ها مى فرمود: هنيئا مريئالك... يعنى گوارا باد و نوش جانت باد اى... ولى وقتى كه ظرف آب را به علىعليه‌السلام داد و او از آن آب نوشيد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: هنيئا مريئالك يا ولى و حجتى على خلقى گوارا و نوش جانت باد اى ولى و حجت من بر مخلوفات آنگاه سجده خدا را بجا آورد. فاطمهعليها‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد، يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راز سجده شما چه بود. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هنگامى كه هر كدام از شما آب نوشيديد و من گفتم گوارا باد و نوش جانت باد با گوشم شنيدم كه فرشتگان و جبرئيل نيز با من هم صدا شده و همين سخن را گفتند ولى هنگامى كه علىعليه‌السلام آب آشاميد و گفتم هنيئا مريئالك، صداى ذات پاك خدا را شنيدم كه همين سخن را فرمود: از اين رو خدا را به عنوان شكر در برابر نعمتهايش سجده كردم.( ۱۹۸)

۱۶۲- ورود به قبا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از طريق وحى از توطئه دارالندوه( ۱۹۹) مشركين مطلع شده بود پس از خروج از مكه در غار ثور ۳ روز توقف داشت در اين مدت ۳ روز علىعليه‌السلام علاوه بر تاءمين نيازهاى غذايى آن حضرت اخبار مكه را به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گزارش مى داد( ۲۰۰) پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شب چهارم توقف در غار پس از سفارشهاى لازم به علىعليه‌السلام از بيراهه رهسپار يثرب شد( ۲۰۱) رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از ۹ روز حركت روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول به قبل رسيد( ۲۰۲) . اميرالمؤمنينعليه‌السلام پس از هجرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به يثرب سه روز در مكه ماند و سفارشهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به انجام رسانيد، سپس به همراه مادرش فاطمه بنت اسد و حضرت فاطمهعليها‌السلام و فاطمه دختر زبير و گروهى ديگر، با پاى پياده فاصله حدود چهارصد و هفتاد كيلومترى مكه - مدينه را طى كرد و روز پنج شنبه نيمه ماه ربيع الاول در قبا به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ملحق شد.( ۲۰۳)

۱۶۳- لقب مرگ سرخ براى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ بدر كه در روز يكشنبه ۱۲ ماه رمضان از سال دوم هجرت و به همراه ۳۱۳ نفر از مسلمانان (۸۲ مهاجر و ۲۳۱ انصار) مرحله تداركاتى آن شروع شد، سرانجام در روز هفدهم ماه رمضان دو سپاه در كنار چاههاى بدر رو در روى هم قرار گرفتند. ابتدا جنگ از سوى دشمن شروع شد، در مرحله تن به تن سه نفر از قهرمانان شرك به نامهاى عتبه، شيبه، وليد به توسط حضرت علىعليه‌السلام و حمزه و عبيده به هلاكت رسيدند علىعليه‌السلام مى فرمايد: هنگامى كه (تنور) جنگ برافروخته مى شد ما به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پناه مى برديم و هيچ كس از ما به دشمن نزديكتر از او نبود بيشتر كشته شدگان اين چنگ به دست علىعليه‌السلام بود (بنا به نقل مورخان) لذا از جمع كشته هاى مشركين كه ۷۰ نفر بودند مرحوم مفيد، رقم كشته هاى دشمن را كه به دست علىعليه‌السلام كشته شده اند را ۳۶ نفر ذكر كرده است( ۲۰۴) از همين جهت بود كه كفار قريش حضرتش را مرگ سرخ ناميدند.( ۲۰۵)

۱۶۴- فرشته ايثار و كرم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام چيزى براى خوردن از فاطمه زهراعليها‌السلام خواست او گفت: سوگند به خدايى كه پدرم را به نبوت و ترا به وصيت، گرامى داشت امروز چيزى براى تغذيه تو ندارم و دو روز است كه غذايى نداريم. علىعليه‌السلام فرمود: اى فاطمهعليها‌السلام چرا اين مطلب را به من نگفتى تا چيزى براى شما تهيه كنم. فاطمه گفت: يا اباالحسن من از خدايم شرم دارم كه تو را وادار به چيزى كنم كه انجام آن را نتوانى. علىعليه‌السلام از خانه خارج شد و يك درهم قرض نمود بر حسب اتفاق به مقداد بن اسود آن يار باوفاى خود برخورد نمود كه در آن هواى گرم از شدت حرارت رنگش افروخته بود حضرت پرسيد اى مقداد چه شده كه در اين هواى گرم از خانه بيرون آمدى؟ عرض كرد: يا اباالحسن مرا بحال خود واگذار و چيزى مپرس. حضرت فرمود: اى برادر من نمى توانم ترا رها كنم تا اينكه از حال تو با خبر شوم. مقداد عرض كرد يا اباالحسن بخاطر خدا و خودت مرا رها كن و از وضع و حالم مپرس. علىعليه‌السلام فرمودى: اى برادر تو نمى توانى حال خود را از من پنهان كنى. مقداد عرض كرد: حالا كه اصرار مى كنى به خدايى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به نبوت و ترا به وصيت گرامى داشته سوگند چيزى جز تهيدستى مرا از خانه بيرون نياورده و من در حالى كه خانواده ام گرسنه بودند از خانه خارج شدم و چون صداى گريه اهل خانه را شنيدم نتوانستم تحمل كنم اين است وضع و حال من؛ از شنيدن اين سخنان چشمان علىعليه‌السلام اشك آلود شد و گريه كرد. آنگاه به مقداد فرمود: به همان كسى كه توبه آن قسم ياد كردى من نيز سوگند مى خوردم كه مرا نيز از خانه بيرون نياورده مگر همان چيزى كه ترا از خانه بيرون آورده است ولى حالا من يك دينار قرض كرده ام و آن را به تو مى دهم و من ترا بر خود مقدم مى دارم. علىعليه‌السلام دينارى را كه قرض كرده بود به مقداد داد و خود روانه مسجد شد آنگاه نماز ظهر و عصر و مغرب را پشت سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواند، چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست از مسجد خارج شود، علىعليه‌السلام را كه در صف اول نماز بود مشاهده كرد نوك پايى به او زد و راه افتاد آن حضرت برخاسته و خود را به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسانيد و سلام كرد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ سلام را داد و فرمود: يا اباالحسن آيا در خانه غذايى دارى كه امشب با هم شام بخوريم؟ علىعليه‌السلام كه از ظهر در مسجد مانده بود از شرم سر بزير افكند و متحير ماند كه در پاسخ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه بگويد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم از طريق وحى از تمام ماجرا آگاه شده بود و مى دانست كه وضع اين خانواده از چه قرار است با وجود اين از جانب خداوند ماءمور بود كه آن شب را براى شام به خانه علىعليه‌السلام برود و چون سكوت علىعليه‌السلام را ديد فرمود: يا اباالحسن يا بگو نه، تا من برگردم و يا بگو آرى، تا با هم به خانه برويم. عرض كرد تشريف بياوريد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست علىعليه‌السلام را گرفت و به سوى خانه براه افتاد و وارد خانه شدند فاطمهعليها‌السلام نمازش را خواند و در مصلاى خود نشسته بود و در پشت سرش قدحى پر از غذاى گرم بود كه بخار از آن بلند مى شد چون صداى پدر را شنيد از مصلى خود خارج شد و به آن حضرت سلام كرد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فاطمهعليها‌السلام را از همه بيشتر دوست داشت پاسخ سلامش را داد و دستش را بسر او كشيد و فرمود: دخترم غذايى براى شام ما آماده كن. زهراعليها‌السلام رفت و قدح را آورد. علىعليه‌السلام وقتى غذا را ديد با تعجب پرسيد يا فاطمهعليها‌السلام اين غذا از كجاست؟ ما در خانه غذايى نداشتيم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين موقع دست مباركش را روى شانه علىعليه‌السلام گذاشت و فرمود: يا علىعليه‌السلام اين مائده آسمانى است كه به فاطمهعليها‌السلام نازل شده و بجاى آن دينارى است كه تو در راه خدا دادى...( ۲۰۶)

۱۶۵- شب قدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته از علىعليه‌السلام روايت نمود كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: يا علىعليه‌السلام ايا مى دانى معنى شب قدر چيست؟ عرض كردم نه يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . پيامبر فرمود: خداوند تبارك و تعالى در آن شب، به تقدير و سرنوشتى كه روز قيامت خواهد بود قضا و حكم و اندازه گيرى نمود و در آنچه خداى عزوجل فرمان داد ولايت تو بود و نيز ولايت امامان، از نسل تو تا روز قيامت و در روايتى ديگر امام صادقعليه‌السلام در پرسش مفضل بن عمر فرمود:... در آن شب (قدر) ولايت اميرالمؤمنينعليه‌السلام نازل شد. مفضل مى گويد عرض كردم: در شب قدرى كه ما آن را در ماه رمضان اميد داريم؟ حضرت فرمود: آرى. شبى كه در آن شب آسمانها و زمين اندازه گيرى شده و ولايت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در آن تقدير و معين شده است.( ۲۰۷)

۱۶۶- رفتار با همسايه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كرد يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من خانه اى در فلان جا خريده ام و نزديكترن همسايه اين منزل كسى است كه خيرى از او توقع ندارم ولى از اذيت و آزار او در امان نيستم. پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام و ابوذر و... فرمودند: برويد به مسجد و با صداى بلند در مسجد اعلام كنيد، كسى كه همسايه اش را آزار دهد ايمان ندارد. علىعليه‌السلام و ابوذر و.. به مسجد رفته و ۳ بار اين سخن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با صداى بلند براى مردم تكرار كردند. آنگاه حضرت با دست خود به چهل خانه از هر طرف (جلو، عقب، چپ و راست) اشاره كرد (كه تا چهل خانه همسايه محسوب مى شوند)( ۲۰۸)

۱۶۷- سفارش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حماد مى گويد: امام صادقعليه‌السلام از پدرش بر ايمان نقل كرد: كه جابربن عبدالله گفت: سه سال قبل از اينكه روح پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ملكوت اعلى پرواز كند از آن حضرت شنيدم كه به على بن ابيطالبعليه‌السلام مى فرمود: سلام خدا بر تو باد! اى پدر دو ريحانه. سفارش مى كنم تو را به دو ريحانه من در دنيا، پيمانه عمر من نزديك است و بزودى از ميان شما خواهم رفت، به خداوند سوگند، كه بزودى دو تكيه گاه تو در هم فرو ريزند، به خدا سوگند خلافت و جانشينى من بر عهده تو است. چون پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جان به جان آفرين تسليم كرد. علىعليه‌السلام فرمود: اين يكى از آن دو ركنى است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرموده بود و چون فاطمه زهراعليها‌السلام شهيده گرديد علىعليه‌السلام فرمود: اين هم تكيه گاه دومى بود كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده بود.( ۲۰۹)

۱۶۸- احترام را رد نكنيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: دو نفر نزد علىعليه‌السلام رفتند اميرالمؤمنينعليه‌السلام براى هر كدام يك پشتى (متكا) آورد تا پشت خود بگذارند يكى از آنها بر آن نشست و به آن تكيه داد ولى ديگرى بر ننشست. حضرت به او فرمود: بر آن متكا بنشين و تكيه بده كه احترام و اكرام را رد نمى كند مگر الاغ، و در جايى ديگر علىعليه‌السلام فرمود: وقتى عدى پسر حاتم طايى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را به خانه خود برد و تنها تشك و متكايى كه آنجا بود براى او انداخت و او را بر آن نشاند.( ۲۱۰)

۱۶۹- هزار باب علم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در روزهاى آخر عمر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لحظه اى آن حضرت را تنه نمى گذاشت در يكى از روزها علىعليه‌السلام براى انجام كارى از نزد حضرت خارج شد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى به هوش آمد، ديد علىعليه‌السلام بر بالين او حاضر نيست به يكى از همسرانش كه حاضر بود فرمود: برادر و دوست مرا بگوييد نزد من آيد. عايشه به دنبال ابوبكر فرستاد و او بر بالين حضرت حاضر شد اما پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همين كه او را ديد از او روى برگردانيد. ابوبكر برخاست و گفت اگر با من كارى مى داشتند مى فرمودند، اين را گفت و رفت. حضرت باز تقاضاى خود را تكرار كرد اين بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روى خود را تكرار كرد اين بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روى خود را از او برگردانيد او هم عمل و حرف ابوبكر را تكرار كرد و رفت. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مجددا تقاضاى خود را بيان داشت، ام سلمه گفت بخدا قسم او علىعليه‌السلام را مى خواهد، پس او را حاضر نمودند چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را ديد او را به سينه خود چسبانيد و صحبت هاى مخفيانه اى با او كرد كه بسيار هم طول كشيد بعدا از علىعليه‌السلام سئوال كردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه چيزى به شما گفت؟ حضرت فرمود: هزار باب علم به من آموخت كه از هر باب ديگر برايم باز شد و وصايايى به من كرد كه ان شاء الله به آنها عمل خواهم كرد.( ۲۱۱)

۱۷۰- امين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خود امين قريش بود لذا همه امانتهاى آنها نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود. لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى مجبور به هجرت شد علىعليه‌السلام را جانشين مردم در مدينه كرد تا امانات خود را به صاحبانشنان برگرداند و قرضهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بدهد، سپس دختران و زنانش را به مدينه برساند. پس از اينكه كفار قريش نزديك سپيده دم به خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ريختند علىعليه‌السلام در رختخواب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديدند با حالت آشفته پرسيدند: كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كجاست؟ علىعليه‌السلام گفت: مگر من ماءمور و مسئول نگهدارى او بودم. آنها علىعليه‌السلام را با زد و خورد به مسجدالحرام بردند و اندكى بعد رها ساختند.( ۲۱۲)

علىعليه‌السلام پس از انجام سفارشات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراهى فاطمه (مادر خود) و فاطمه (دختر پيامبر) و فاطمه (دختر زبير) و ديگران به سوى مدينه به راه افتاد. پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ۵ روز در محله قبا توقف كرد و فرمود: تا برادرم علىعليه‌السلام به من ملحق نشود وارد مدينه نمى شوم... در بين راه هشت تن از كفار مكه راه را بر علىعليه‌السلام بستند آنگاه جناج غلام حرب بن اميه راه را بر حضرت علىعليه‌السلام بست. حضرت به ايمن (پسرام ايمن) و ابو واقد دستور داد شترهاى زنان را بخوابانند، آنگاه حضرت علىعليه‌السلام با جناح جنگيد و او را دو نيم كرد، لذا مابقى كفار از ترس راه را بر حضرت باز كردند( ۲۱۳) ... حضرت علىعليه‌السلام در آن، شب براى حفظ جان پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با خطر مواجه بود چنانچه خود آن حضرت مى فرمايد:

وقيت بنفسى خير من وطى الحصى

و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر( ۲۱۴)

يعنى: با جان خدم بهترين كسى را كه پا بر زمين نهاده و به كعبه و حجر اسماعيل طواف نموده نگهدارى نمودم.

و در منزلت و شاءن علىعليه‌السلام نيز خداى تعالى با فرستادن آيه شريفه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله( ۲۱۵)

از جانفشانى مخلصانه علىعليه‌السلام قدردانى كرد.

۱۷۱- نزول آيه ولايت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد مدينه، نماز ظهر را مى خواند، علىعليه‌السلام نيز در آنجا حاضر بود، فقيرى وارد مسجد شده و از مردم خواست كه به او كمك كنند، هيچ كس به او چيزى نداد. دل فقير شكست و عرض كرد: خدايا گواه باش كه من در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درخواست كمك كردم ولى هيچكس به من كمك نكرد در اين هنگام علىعليه‌السلام كه در ركوع نماز خود بود، با انگشت كوچكش اشاره كرد، فقير جلو آمد، و با اشاره علىعليه‌السلام انگشترى را از انگشت علىعليه‌السلام بيرون آورد و رفت. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض كرد: پروردگارا! برادرم موسى از تو تقاضا كرد رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى و احلل عقده من لسانى يفقهوا قولى و اجعل لى و زير من اهلى، هارون اخى، اشدد به ارزى، و اشركه فى امرى( ۲۱۶) ؛ يعنى: سينه مرا گشاده دار، كار مرا آسان كن و گره از زبانم بگشا، تا سخنان مرا بفهمند و وزيرى از خاندانم براى من قرار بده. برادرم هارون را به وسيله او پشتم را محكم گردان، و او را در كار من شريك كن پس از اين پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: اللهم اشرح لى صدرى و يسرلى امرى واجعل لى وزيرا من اهلى عليا، اشدد به ظهرى؛ پروردگارا سينه ام را گشاده دار، كار مرا بر من آسان گردان، و وزيرى از خاندان برايم قرار بده كه علىعليه‌السلام باشد، بوسيله او پشتم را محكم كن

هنوز سخن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پايان نرسيده بود كه جبرئيل نازل شد، و اين آيه (مائده / ۵۵) را نازل كرد: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنو الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكاة و هم راكعون؛ سرپرست و رهبر شما، تنها خداست و پيامبر او، و آنها كه ايمان آورده اند و نماز بپا مى دارند و در حال ركوععليه‌السلام زكات مى پردازند.

بدين ترتيب ولايت و رهبرىعليه‌السلام عليه‌السلام پس از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سوى خدا اعلام گرديد.( ۲۱۷)

۱۷۲- هم صحبت علىعليه‌السلام تا لقاى حق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: مردى در خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و اجازه ورود خواست من به او گفتم نمى توانى نزد آن حضرت (كه در حال كسالت بود و در روزهاى آخر عمر بسر مى برد) بروى هم خواسته اى دارى با من بگو گفت: چاره اى نيست جز اينكه نزد او بروم. علىعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اجازه گرفت و آن شخص وارد شد بالاى سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشست و سلام كرد: پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جواب سلام او را داد و فرمود: چه خواسته و حاجتى دارى؟ گفت: من از طرف خدا رسولى هستم به سوى تو. حضرت فرمودند: چه رسالتى بر عهده تو مى باشد. گفت من عزرائيل هستم، خدا مرا به سوى تو فرستاده و سلام به تو رسانده و تو را بين لقاء با خود و بين بازگشت به دنيا مخير كرده است. حضرت فرمود: صبر كن تا جبرئيل بيايد و با او مشورت كنم. عزرائيل خارج شد و به سوى آسمانها رفت در بين راه با جبرئيل برخورد نمود. جبرئيل پرسيد آيا روح محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را قبض كردى؟ نه اى جبرئيل او از من خواست تا رفتن تو به نزدش صبر كنم ايا نمى بينى كه درهاى آسمان براى روح محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باز شده و همه جا آزين بندى شده است، جبرئيل نزد حضرت آمد و سلام كرد حضرت جواب سلام او را داد. جبرئيل گفت اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پروردگارت مشتاق تو مى باشد و عزرائيل تا به حال از كسى اجازه نگرفته و بعد از تو هم از هيچ كس اجازه نخواهد گرفت. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: او مرا مخير بين لقاء پروردگار و بقا در دنيا كرد. جبرئيل گفت: لقاء پروردگار بر اين دنيا بهتر است. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود من هم آن را بهتر مى دانم. تو از نزد من خارج مشو تا ملك الموت بيايد مدتى بعد عزرائيل آمد و سلام كرد، حضرت سلام او را پاسخ داد و گفت عزرائيل چه اراده كرده اى گفت: گرفتن جان شما را حضرت فرمود: آنچه به تو امر شد اجرا كن. جبرئيل بنا به خواسته پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزديك او (در طرف راست) قرار گرفت و ميكائيل در سمت چپ نشست و عزرائيل شروع به قبض روح كرد. جبرئيل گفت: اى عزرائيل عجله نكن تا نزد خدا رفته و بازگردم عزرائيل گفت: روح او به جايى رسيده كه ديگر قدرت بر تأخیر و نگهدارى آن ندارم جبرئيل گفت: سفارش خدا را در مورد آسان گرفتن جان او فراموش نكن. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على عليه السلام فرمود: نزديك من بيا كه امر خدا فرا رسيده است پس دهان خود را كنار گوش علىعليه‌السلام گذاشت و با او سخن گفت تا اينكه روح مباركش از بدن خارج شد. علىعليه‌السلام دست خود را زير چانه مباركش گذاشت و چشمان شريف آن حضرت را بسته و برخاست و در حالى كه گريه مى كرد به حاضرين گفت: خدا اجر شما را زياد كند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفت در اين لحظه بود كه صداى گريه و ضجه مردم بلند شد.( ۲۱۸)

۱۷۳- جناب وصىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آخرين روزهاى عمر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود عباس بن عبدالمطلب و على بن ابيطالبعليه‌السلام و تعدادى از اهل بيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد آن حضرت نشسته بودند عباس عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا مساءله خلافت و رهبرى در خاندان ما مى ماند؟ اگر چنين است ما را با خبر آن بشارت بده، و اگر چنين نيست سفارشات لازم را به ما بفما. رسول اگرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: شما بعد از من به استضعاف كشيده مى شويد سپس ساكت شد. اهل بيت برخاستند و در حاليكه همه از حيات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماءيوس شده و گريه مى كردند مجلس را ترك كردند، چون خارج شدند حضرت فرمود: به عباس و علىعليه‌السلام بگوييد نزد من بازگردند آنها آمدند و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عباس فرمود: عمو جان آيا وصيت مرا قبول مى كنى؟ عباس گفت: اى پسر برادرم، عموى تو پير شده و داراى عيالات بسيار است. آنگاه حضرت رو به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: اى برادرم آيا وصيتم را عمل مى كنى و قرضم را ادا مى كنى. علىعليه‌السلام گفت: آرى اى رسول خدا پدر و مادرم فداى شما باد. پس حضرت فرمود: نزديك من بيا او را به سينه خود چسبانيد بين دو چشم او را بوسيد و با او معانقه كرد و هر دو تا مدتى مى گريستند. سپس انگشتر خود را از دستش بيرون آورد و به او داد. شمشير و زره و اسب و شتر و پارچه اى را كه در جنگها به شكم مباركش مى بست طلب كرد و همه را به علىعليه‌السلام داد و فرمود: اينها را به خانه خود ببر على برخاست و به منزل خود رفت.( ۲۱۹)

۱۷۴- غسل و كفن و نماز بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اواخر عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عده اى از اصحاب به خدمت حضرت رسيدند و سلام كردند. حضرت جواب سلام آنها را داد. از بين آنها عمار بن ياسر برخاست و عرض كرد، پدر و مادرم فداى شما باد اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بفرمائيد وقتى شما از دنيا رحلت فرموديد، چه كسى شما را غسل مى دهد؟ حضرت فرمود: برادر و پسر عمويم على بن ابيطالبعليه‌السلام و ملائكه او را در غسل دادن من كمك مى كنند، عمار عرض كرد، يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه كسى از ما بر شما نماز مى گذارد؟ حضرت فرمود: اى عمار خدا ترا بيامرزد، بگو علىعليه‌السلام نزد من آيد. علىعليه‌السلام آمد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمودند: مرا بنشان و پشتى برايم بگذار. حضرت را نشانيدند، آنگاه حضرت فرمود: اى پسر عمو وقتى مرگ من فرا رسيد سرم را در دامانت بگذار و مرا به سوى قبله قرار بده چون قبض روح شدم مرا غسل بده و كفن بنما. كفن مرا يا همين دو لباس خودم قرار بده يا پارچه سفيدى مصرى، سعى كن آن را ساده انتخاب كنى (گران قيمت نباشد) بعد اول تو بر من نماز بگذار. سپس جبرئيلعليه‌السلام و ميكائيلعليه‌السلام و اسرافيلعليه‌السلام و نگهبانان عرش خدا و نگهداران آسمانها و پس از تو اهلبيت من نماز بگذارند.... آنگاه فرمودند: مرا با گريه و زارى بلند خود آزار ندهيد.( ۲۲۰)

۱۷۵- سخن گفتن زمين با على

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اسماء بنت عميس گفت: فاطمه زهرا عليها السلام به من فرمود: شبى كه من به خانه علىعليه‌السلام رفتم (در نيمه هاى شب) از خواب بيدار شدم و ديدم زمين با علىعليه‌السلام سخن مى گويد: و علىعليه‌السلام نيز با آن حرف مى زند. صبح نزد پدرم جريان را گفتم پدرم سجده اى طولانى كرد و سرش را بلند كرد و فرمود: دخترم بشارت باد تو را به اولاد صالح و نسل پاكيزه زيرا خداوند شوهرت را بر ساير مردم برترى داده و به زمين دستور داده كه با او سخن بگويد و از اخبار شرق و غرب عالم او را مطلع كند.( ۲۲۱)

۱۷۶- كارهاى فاطمه عليها السلام زهرا در خانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به يكى از اصحاب خود فرمود: مى خواهى جريانى از زندگى خودم با فاطمه زهراعليها‌السلام را برايت تعريف كنم؟ فاطمهعليها‌السلام آنقدر در خانه من با مشك آب حمل كرد كه دستش تاول زد آن قدر خانه را جاروب كرد كه بر لباس او گرد و خاك نشست آن قدر آتش زير ديگ روشن كرد كه لباسش دوده اى و سياه شد و او زياد كار كرد و بسيار هم آسيب ديد...( ۲۲۲)

۱۷۷- فاطمه پاره تن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: من با عده اى از اصحاب نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم. آن حضرت فرمودند: آيا مى دانيد كه بهترين خصوصيت و صفت براى زنها چيست؟ هيچ يك از حاضرين نتوانستند جوابى بدهند بعد از پايان جلسه من به خانه رفته و جريان آن مجلس و سئوال پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نداشتن جواب آن را با فاطمه زهراعليها‌السلام بيان كردم او به من گفت: يا علىعليه‌السلام من جواب سئوال پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى دانم. بهترين چيز براى زن آن است كه نه نامحرمى او را ببيند و نه او نامحرمى را ببيند! من نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشتم و آن جواب را گفتم، حضرت فرمود: يا على تو وقتى نزد من بودى جواب سئوال را نمى دانستى اينك چه كسى جواب را به تو گفته است؟ عرض كردم: فاطمهعليها‌السلام جواب را به من ياد داد! پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تعجب كرده و فرمود: فاطمه پاره تن من است.( ۲۲۳)

۱۷۸- كليد دار كعبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كليد دارى كعبه از مناصب و مقام هاى بزرگ در ميان قريش و اهل مكه بود، قبل از فتح مكه شخصى از مشركان بنام عثمان بن ابى طلحه كليددار بود. پس از آنكه در سال هشتم هجرت، مكه بدست مسلمين به فرماندهى رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فتح گرديد، عثمان، در كعبه را بسته بود و به پشت بام كعبه رفته بود. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كليد در كعبه را از او طلبيد، او گفت: اگر مى دانستم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كليد را از من مى خواهد، از دادن كليد به آن حضرت، خوددارى نمى كردم. علىعليه‌السلام بر بام كعبه رفت و كليد را از او گرفت و در كعبه را باز كرد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد خانه كعبه شد و دو ركعت نماز خواند، وقتى كه از كعبه بيرون آمد، عباس عموى پيامبر از آن حضرت خواست كه كليد را به عثمان بن ابى طلحه بدهد، و در اين هنگام اين آيه نازل شد: ان الله يامركم ان تودوا الامانات الى هلها؛ بى گمان خداوند فرمان مى دهد شما را كه امانت ها را به صاحبش بازگردانيد( ۲۲۴) پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور داد، كليد را به عثمان بدهند و از او عذرخواهى كنند. عثمان به علىعليه‌السلام عرض كرد: نخست چهره ات نسبت به من درهم و خشن بود، ولى اينك مى بينم با چهره اى باز و نگاهى مهرآميز به من مى نگرى؟!

۱۷۹- اى كاش من چهارمين آنها بودم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عفيف كندى از يمن به مكه آمده بود و براى عباس بن عبدالمطلب چندى شيشه عطر آورده بود، سراغ را گرفت. گفتند: كه وى در فناى كعبه (به عادت رجال قريش كه عصرها در آنجا پاطوق داشتند) نشسته است. عفيف يك راست به آنجا رفت. عباس را ديد و عطرهاى يمنى را به او داد. عفيف با آنها نشست، آفتاب مكه آهسته در مغرب فرو مى رفت. عفيف در اين هنگام مردى زيبا روى و مشكين موى را ديد كه از راه رسيد و بى آنكه توجهى به بزرگان قريش كند در آستانه مسجدالحرام ايستاد و نگاهى به آسمان انداخت و آن وقت آستين هايش را بالا زد و بعد در كنار چاه زمزم با آب دلو، دست و رويش را شست و سر و پاى خود را مسح كرد و سپس پا به مسجدالحرام گذاشت. در همين هنگام زن جوانى با عجله پديدار شد و به دنبالش يك جوان درشت هيكل و استخوانى و برومند وارد مسجدالحرام شدند. آنها ايستادند اين سه نفر با ترتيب شگفت انگيزى به قيام و قعود و ركوع و سجود پرداختند. عفيف از عباس پرسيد: اينها كيستند؟ اينها در اينجا چكار مى كنند؟ عباس گفت: آن مرد برادرزاده ام محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اين زن خديجه است و آن جوان هم پسر برادرم ابوطالب است. اسمش علىعليه‌السلام است. محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دين جديدى آورده و اين دو نفر هم بدينش ايمان آورده اند. عفيف گفت: اى كاش من چهارمين نفرشان بودم( ۲۲۵) .

۱۸۰- حمله به خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از تصميم سران قريش مبنى بر حمله شبانه به خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قتل آن حضرت، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رداى خود را به سر كشيد و به عزم خانه ابوبكر و مهاجرت به مدينه از خانه خود خارج شد. علىعليه‌السلام در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دراز كشيد شيوخ قريش تا نيمه هاى شب عبابر سر و شمشير بدست، بر در آن خانه منتظر فرصت نشستند. آنها برنامه خود را اينگونه آغاز كردند كه ابتدا به خوابگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگ بيندازند، وقتى بيدارش كردند يكباره به وى حمله كنند و او را به قتل برسانند سنگ او را انداختند، و با سنگ دوم بود كه علىعليه‌السلام سر از بالين برداشت. رجال قريش تعجب كردند، اين كيست؟ گوينده اى گفت: اين على بن ابيطالبعليه‌السلام ، است علىعليه‌السلام از جا برخاست و فرمود: با چه كسى كار داريد و چه مى خواهيد همه يك صدا گفتند پس محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كجاست. علىعليه‌السلام خونسردانه جواب داد: مگر او را به من سپرده ايد كه از من مى خواهيدش. سراقه بن مالك گفت: حالا كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرار كرده خوبست علىعليه‌السلام را بجاى او بكشيم. ابوجهل با اين فكر مخالفت كرد و گفت: دست از جان اين طفل برداريد او كه گناهى ندارد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را فريفته و فدايى خود ساخته است. علىعليه‌السلام فرياد زد، اى ابوجهل، آن مايه خرد و بينشى كه خداوند به من عطا كرده اگر ميان سفها و مجانين دنيا تقسيم شود همه آنها خردمند و عاقل مى شوند و اگر ضعفاى جهان از توانايى من بهره ببرند، همه قوى و نيرومند خواهند شد ولى افسوس كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اجازه نفرموده، و گرنه در دل امشب شهامت و شجاعت مرا از نزديك مى شناختيد گم شويد، دور شويد كه هميشه از مسير سعادت بى نصيب بمانيد. ابوالبحترى به خشم آمد و با شمشير كشيده جلو رفت ولى نتوانست حمله كند سرش گيج خورد و به زمين افتاد.( ۲۲۶)

۱۸۱- شمشير زن مخلص

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام عمروبن عبدود را در كنار خندقى كه دور مدينه حفر شده بود بر روى زمين خوابانيد و سرش را از تنش جدا كرد آنگاه سر او را به پيشگاه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برد، پيكر بى سر او را در ميدان رها كرد تا اقوام و خويشان او جنازه بى سر او را از خاك برداشته و مكه برگردانند. خبر قتل عمرو در سپاه احزاب زلزله اى عظيم انداخت و بسيج آنها را از هم پريشان ساخت. خواهر عمرو تنها زنى بود از خويشاوندان او بود كه به مدينه آمده بود سر و پاى برهنه به سراغ جنازه ى برادرش رفت، مردم انتظار مى كشيدند اين زن خود را بر روى هيكل سر بريده و پا بريده عمرو بيندازد و شيون كند، اما او وقتى جنازه برادرش را ديد آرام گرفت تا اينكه گفت آن حريف كريم و شرافتمند كه برادرم را كشته كى بود؟ گفتند: على بن ابيطالبعليه‌السلام آهى كشيد و گفت من هم اينطور حدس مى زنم زيرا تا وقتى ديدم زره زراندود و گرانبهاى برادرم هنوز بر تنش مى درخشد دريافتم كه قاتلش مردى كريم و نجيب مى باشد و بعد شعرى گفت: كه معنى آن عبارت است اگر جز علىعليه‌السلام ، ديگرى برادرم را بخاك مى افكند تا پايان ابديت در عزاى برادرم مى گريستم، ولى چه بگويم كه قاتل او مردى بى نظير است، مردى كه پدرش بر تارك مكه همچون تاج مى درخشيد.

لو كان قاتل عمرو غير قاتله

لكنت ابكى عليه آخر الابد

لكن قاتله من لانظير له

و كان يدعى ابوه بيضة البلد( ۲۲۷)

۱۸۲- فاتح خندق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ خندق عمروبن عبدود و ضراربن حطاب توانستند اسب خود را به آن سوى خندق برسانند عمربن عبدود در قدرت و زورمندى بعضا بچه شترى را بلند مى كرد و به عنوان سپر خود از آن استفاده مى كرد و با هزار نفر جنگ مى كرد البته عمروبن عبدود در اوائل سنش از بعضى از كاهنها شنيده بود كه قاتل او شخصى است بنام حيدر، اما او بدون خبر از اينكه علىعليه‌السلام در اين ميدان به جنگ او خواهد آمد، طلب مبارز مى كرد. ابتدا عمر بن خطاب به اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت كسى نزديك او نرود كه كشته خواهد شد و آشكارا اظهار عجز مى كرد. علىعليه‌السلام در آن وقت جوانى بيست و پنج ساله بود و در مقابل مردى مى خواهد بجنگد كه با دست خود بچه شتر را سپر مى كند و با دست راست شمشير مى زند! بالاخره علىعليه‌السلام به ميدان عمرو بن عبدود رفت علىعليه‌السلام طى رجزى خود را معرفى كرد عمروبن عبدود تا نام حيدر را شنيد ناگهان به ياد پيش بينى كاهنان افتاد و ترس او را گرفت، خواست كارى بند كه علىعليه‌السلام برگردد. شروع كرد به ترساندن حضرت، و گفت تو جوانى چگونه مى توانى با من بجنگى، معلوم مى شود محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حسابش را نكرده و ترا فرستاده به جنگ من، چه اطمينانى دارى كه من اين نيزه را به شكمت فرو كنم و بين آسمان و زمين نگهت دارم. حضرت فرمود: اين حرفها را رها كن من هم خيلى دلم مى خواهد كه تو بدست من كشته شوى. علىعليه‌السلام سه پيشنهاد به او كرد، اول اينكه به او گفت، بيا و مسلمان شو، او گفت اين پيشنهاد تو غير قابل قبول است اگر كوه ابوقبيس را روى گردنم بگذارم سبكتر و آسانتر از اين است كه بگويم لا اله الا الله؛ علىعليه‌السلام فرمود: برگرد با من جنگ نكن، عمرو گفت: من نذر كردم كه با مسلمانان جنگ كنم و تلافى جنگ بدر را بكنم حضرت علىعليه‌السلام پيشنهاد سوم خود را مطرح كرد و فرمود: تو سواره اى و من پياده هستم پياده شو، تا با من مطابق شوى و جنگ كنيم.( ۲۲۸)

عمرو خشمگين شد، و گفت: من باور نمى كردم كسى از عرب چنين جراتى كند به من بگويد كه از اسب پياده شوم، از اسب پياده شد و ضربه اى بر سر علىعليه‌السلام زد، علىعليه‌السلام ضربه را با وسيله سپر خود دفع كرد ولى شمشير از سپر گذشت و سر علىعليه‌السلام لطمه اى خورد در اينجا علىعليه‌السلام از روش خاصى استفاده كرد و فرمود: تو قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم اينها كه پشت سر تو هستند براى چه آمده اند؟ تا عمرو نگاهى به پشت سر خود كرد، علىعليه‌السلام با ضربه اى پاى او را قطع كرد، و او بر زمين افتاد. حضرت وقتى بر سينه او نشست تا سر او را جدا كند، عمرو در صورت حضرت آب دهن انداخت، حضرت برخاست و دوى زد و مجدد اراده كرد تاسر او را جدا كند، سپس سر او را جلوى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انداخت اينجا بود كه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود اگر اين كار امروز تو را با اعمال جميع امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مقايسه كنند بر آنها برترى خواهد داشت.

۱۸۳- مرغ بريانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد بودم آن حضرت پس از نماز صبح فرمود: من به خانه عايشه مى روم، من نيز به منزل خود بازگشتم. لحظاتى در منزل بودم كه از جا برخاستم و راهى منزل عايشه شدم در زدم عايشه پرسيد، كيستى؟ گفتم: على. گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خفته است! برگشتم ولى با خود گفتم جايى كه عايشه در منزل باشد چگونه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرصت استراحت و خواب پيدا نموده است!! برگشتم و دوباره در زدم اين بار نيز گفت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كارى دارند. برگشتم ولى باز مجددا برگشتم و اما اين بار شديدتر از دفعات پيش در زدم. عايشه گفت: كيستى؟ گفتم: على، صداى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به گوشم رسيد، كه فرمود: عايشه در را باز كن... پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از آنكه مرا كنار خود نشاند فرمود: اباالحسن آيا نخست من قصه خود را بگويم يا ابتدا تو از تأخیر خود مى گويى؟ عرض كردم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما بگوييد: كه خوش گفتاريد. آنگاه فرمود: مدتى بود گرسنه بودم. از اين روبه خانه عايشه آمدم اينجا هم چيزى نبود لذا دست به دعا برداشتم از خداوند در خواست كردم ناگاه جبرئيل از آسمان فرود آمد و اين مرغ بريانى را به همراه خود آورد و گفت: هم اينك خداوند بر من وحى فرمود: اين مرغ بهشتى را براى شما بياورم، من نيز به پاس عنايت و اجابت پروردگار به شكر و ستايش او مشغول شدم و سپس عرض كردم خداوندا! از تو مى خواهم كسى را در خوردن اين غذا همرده من كنى كه من و و را دوست داشته باشد. لحظاتى منتظر ماندم ولى كسى بر من وارد نشد دوباره دست بر دعا برداشتم عرض كردم: خدايا آن بنده را توفيق ده كه در صرف اين غذا با من همراه شود... اينجا بود كه صداى در لند شد و فرياد تو با گوشم رسيد و به عايشه گفتم، علىعليه‌السلام را داخل كن، كه تو وارد شدى.... يا علىعليه‌السلام تو همان كسى هستى كه خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند آنگاه فرمود: علىعليه‌السلام مشغول شو، از غذا بخور...( ۲۲۹)

۱۸۴- آينده عايشه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در داستان گذشته بيان شد كه عايشه چگونه برخوردى از خود نشان داد، اما پس اينكه مرغ بهشتى( ۲۳۰) توسط جبرئيل آورده شده بود و با دعاى مستجاب شده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام هم سفره حضرتش شد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس از اتمام غذا از علىعليه‌السلام علت تأخیر خود را سئوال كرد. حضرت علىعليه‌السلام

ممانعت ها و بهانه تراشى هاى عايشه را به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در موقع ورودش را عرض كرد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به عايشه كرد و فرمود: عايشه چرا چنين كردى. عايشه گفت: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من مى خواستم اين افتخار خوردن غذاى بهشتى نصيب پدرم (ابوبكر) شود. حضرت فرمود: اين اولين بار نيست كه كينه توزى تو نسبت به علىعليه‌السلام آشكار مى شود من از آنچه نسبت به علىعليه‌السلام در دل دارى، باخبرم، عايشه كار تو به آنجا خواهد كشيد كه به جنگ با علىعليه‌السلام بر مى خيزى. عايشه گفت: مگر زنان هم به مردان نبرد مى كنند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: همان كه گفتم تو به جنگ و نبرد با علىعليه‌السلام كمر همت بندى، و در اين كار نزديكان و ياران من (طلحه و زبير) تو را همراهى كنند و بر وى بشوريد، در جنگ رسوايى به بار خواهيد آورد كه زبانزد همگان گرديد در اين مسير به جايى مى رسى كه سگهاى حواب بر تو پارس كنند.... تو آنجا پشيمان مى شوى و در خواست بازگشت مى كنى... كه كه آنوقت چهل مرد به دروغ شهادت دهند كه آن مكان حواب نيست.... چون پيش گويى حضرت به آنجا رسيد عايشه گفت: اى كاش مرده بودم و آن روزها را نمى ديدم. سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: علىعليه‌السلام برخيز كه وقت نماز ظهر است بايد بلال را براى اذان خبر كنى.

آنگاه بلال اذان گفت: و حضرت به نماز ايستاد و من هم با آن حضرت نماز خواندم.( ۲۳۱)

۱۸۵- بعد از من مظلوم و مغلوبى!!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد رسول خداعليه‌السلام در منزل يكى از همسران خويش به سر مى برد به قصد ديدار آن حضرت به آنجا رفتم. پيش از ورود اجازه خواستم وقتى داخل شدم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا علىعليه‌السلام آيا نمى دانى كه خانه من خانه توست تو براى ورود محتاج به اجازه نيستى. عرض كردم: اى رسول خداعليه‌السلام از اجازه را از روى علاقه گرفتم. فرمود: تو به چيزى علاقه دارى كه محبوب خداست... آيا نمى دانى كه آفريدگار من نمى خواهد كه هيچ سرى از اسرار من بر تو پوشيده بماند. اى علىعليه‌السلام تو وصى پس از من هستى، مظلوم و مغلوبى هستى كه پس از من به او ظلم مى كنند... آن كس كه از تو كناره بگيرد از من جدا شده. دروغ مى گويد: كسى كه دعوى محبت من را دارد ولى با تو با دشمنى مى كند. چرا كه خداى متعال آفرينش من و تو را از نور واحدى قرار داده است.( ۲۳۲)

۱۸۶- جاى جبرئيل مى نشيند!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خداعليه‌السلام در بستر بيمارى بود كه من به قصد عيادت حضرتش رفته بودم، در آنجا مردى را حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديدم كه از حيث حسن و جمال بى نظير بود، آن مرد سر مبارك پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در دامن خود داشت و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز خواب بود وقتى من داخل شدم آن مرد مرا به نزد خود فرا خواند، و گفت: نزديك عموزاده خود بنشين كه تو از، من بر او سزاوارترى! علىعليه‌السلام مى فرمايد: جلو رفتم و آن مرد برخاست و جاى خود را به من داد و رفت، من نشستم و سر مبارك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در دامن خود گرفتم. ساعتى گذشت. پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيدار شد و از من پرسيد مردى كه سر بر دامن او داشتم كجا رفت؟ عرض كردم، وقتى من داخل شدم جايش را به من داد و رفت. حضرت فرمود: او را شناختى؟ عرض كردم نه پدر و مادرم فداى شما. حضرت فرمود: او جبرئيل بود من سر بر دامن او نهاده بودم و به سخنانش گوش مى دادم تا اينكه در دم سبك شد و خواب بر چشمانم غلبه كرد.( ۲۳۳)

۱۸۷- براى خود هر چه خواستم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد روزى مريض شده بودم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ديدنم، آمد من در بستر بودم كه آن حضرت كنارم نشست و جامه اى از خود را بر رويم كشيد ولى چون شدت بيمارى مرا ديد برخاست و به مسجد رفت و در آنجا لحظاتى را به دعا و نماز پرداخت. سپس نزد من بازگشت و جامه ام را پس زد و فرمود: علىعليه‌السلام برخيز كه بهبودى خود را بازيافتى. من از بستر برخاستم در حالى كه هيچ دردى احساس نمى كردم. آنگاه فرمود:

من هيچ گاه از خداوند درخواستى نكردم مگر آنكه بر آورده كرده و هر گاه چيزى براى خود خواستم براى تو نيز طلب كردم.( ۲۳۴)

۱۸۸- هفت باغ بهشتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: با پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در يكى از كوچه هاى مدينه قدم مى زديم در طول مسير به باغ سرسبزى به آن حضرت عرض كردم عجب باغ زيبايى است؟ حضرت فرمود: آرى زيباست ولى باغ تو در بهشت زيباتر خواهد بود. به باغ ديگرى رسيديم باز گفتم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عجب باغ زيبايى است؟ حضرت فرمود: آرى زيباست اما باغ تو در بهشت زيباتر است. به همين ترتيب در طول راه با هفت باغ مواجه شديم و هر بار گفتگوى من با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تكرار مى شد تا اينكه به پايان راه رسيديم. پس ناگهان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست بر گردنم انداخت در حالى كه مرا به سينه خود مى فشرد به گريه انداخت و فرمود: پدرم به فداى آن شهيد تنها. عرض كردم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گريه شما براى چيست؟ حضرت فرمود: از كينه هاى مردمى كه در سينه هاى خود نسبت به تو پنهان كردند تا پس از من آن را آشكار كنند. كينه هايى كه ريشه در بدر واحد دارد... آنها خونهاى ريخته شده در احد را از تو طلب مى كنند. پرسيدم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا در آن روز دينم سلامت خواهد بود. حضرت فرمود: آرى.( ۲۳۵)

۱۸۹- اسباب خوشحالى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: پس از فتح مكه رسول اكرمعليه‌السلام عده اى را به اطراف مكه فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كنند ولى به آنها فرمان جنگ نداد. از جمله كسانى كه فرستاد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، خالدبن وليد بود كه وى را براى تبليغ اسلام به ميان قبيله بنى جذيمه فرستاد. خالد به منظور انتقام جويى و تسويه حساب شخصى خود از اين قبيله كه در جاهليت گذشته خونى از اقوام او ريخته بودند اقدام به كشتار عده اى از آنها زد و گروهى ديگر از آنها را اسير و اموالشان را به يغما برد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از رفتار او با خبر شد به مسجد رفت و به منبر نشست و سه بار گفت: پروردگارا! من از آنچه كه خالد مرتكب شده بيزارم، و از كار او متنفرم. آن گاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من خواست تا به منظور جبران زيانهايى كه به آن قبيله رسيده بود و پرداخت ديه كسانى كه به ناحق كشته شده بودند به آنجا رفته و جبران آن ضايعات را بنمايم. علىعليه‌السلام مى فرمايد: در آنجا من غرامت و ديه آسيب ديدگان را پرداخت كردم و به ايشان گفتم: شما را به خدا سوگند اگر در ميان شما كسى هست كه حقى از او ضايع شده بگويد، تا پرداخت كنم. عده اى برخاستند و گفتند: حال كه چنين است و تو ما را به خدا سوگند دادى، بايد بگوييم كه تعدادى زانوبند شتر و ظرف مخصوص سگ نيز از ما در اين حادثه مفقود شده است. علىعليه‌السلام مى فرمايد: من آنها را نيز حساب كردم و وجه آنها را داده ام حضرت مى گويد: سپس ديدم هنوز مبالغى از پولى كه با خود آورده بودم باقى است. به مردم گفتم: اين پولها را نيز به شما مى بخشم تا برائت ذمه كامل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حاصل شده باشد. علىعليه‌السلام مى فرمايد: پس از اتمام كار نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدم و نحوه عملكرد خود را به عرض ايشان رساندم. حضرت فرمود: يا علىعليه‌السلام به خدا سوگند اگر به جاى اين كار شتران سرخ مو برايم هديه مى آوردند اين قدر خوشحال نمى شدم.( ۲۳۶)

۱۹۰- ناله نااميدى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد در صبح همان شبى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به معراج رفت من در خدمت آن حضرت بودم كه حضرتش داخل حجره نماز مى گزارد و من نيز در كنار او به نماز ايستاده بودم. پس از اتمام نماز ناگهان صداى ضجه و ناله اى به گوشم رسيد از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين چه صدايى بود؟

حضرت فرمود: اين ضجه و افسوس شيطان است او از معراج من با خبر شده و از اينكه در روى زمين از او پيروى شود ماءيوس شده است.( ۲۳۷)

۱۹۱- كاتب وحى الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شدم. حضرت سرگرم تلاوت سوره مائده بود (گويا بخشى از اين سوره به تازگى نازل شده بود و وجود مبارك آن حضرت در حالى تلقى وحى و اخذ آيات قرآنى بود كه من وارد شدم) رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من خواست آيات آن سوره را بنويسم من نيز با املاى حضرتش كار نوشتن را شروع كردم و آيات را يك به يك نگاشتم تا رسيدم به اين آيه شريفه انما وليكم الله و رسوله، و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يوتون الزكوة و هم راكعون، ولى امر و ياور شما تنها خدا و رسول و مومنانى هستند كه نماز به پا مى دارند و به فقيران در حال ركوع زكات مى دهند.( ۲۳۸) ناگاه ديدم آن حضرت در يك حالت خلسه فرو رفته ولى در عين حال زبان او همچنان بر املاى آيات مشغول است من نيز آنچه را مى شنيدم همه را مى نوشتم تا اينكه كار كتابت سوره پايان گرفت. در اين هنگام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن حالت خلسه بيرون آمد و فرمود: بنويس آنگاه شروع كرد و از آغاز همان آيه اى كه در لحظاتى قبل در خلسه رفته بود، تلاوت كرد، به او گفتم: مگر شما هم اينك اين آيات را تا پايان سوره املا نكرديد و من تمام آنها را نوشتم ديدم صداى حضرت به تكبير بلند شد و فرمود: آن كسى كه اين آيات را بر تو املا مى نمود جبرئيل بوده است. لذا علىعليه‌السلام با املاى جبرئيل ايمن كار كتابت اين سوره را به اتمام مى رساند.( ۲۳۹)

۱۹۲ - صداى جبرئيل در جنگ احد

در جنگ احد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با سپاه خود وارد منطقه جنگ كه در حاشيه كوه احد بود شدند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى جلوگيرى از حمله دشمن از پشت عبد الله بن جبير را به همراه ۵۰ نفر از تيراندازان ماهر را ماءمور حفاظت از دهانه شكاف كوه كرد و تاءكيد فرمودند: به هيچ وجه تنگه را رها نكنند، بعد از اينكه جنگ شروع شد و لشكر دشمن رو به فرار گذاشت، مسلمين به جمع آورى غنائم پرداختند و محافظين كوه به جز ۱۰ نفر پستهاى خود را براى جمع آورى غنائم ترك كردند. ابوسفيان قبلا خالد بن وليد را ماءمور اينكار كرده بود تا در موقع مقتضى از پشت حمله نمايد لذا او با حمله به عبد الله آنها را كشت و از پشت به لشكر اسلام حمله كرد در همين موقع سردار رشيد اسلام حضرت حمزهعليه‌السلام و بعضى ديگر از ياران پيامبرعليه‌السلام شهيد شدند و عده اى نيز پروانه وار پيامبرعليه‌السلام را مراقبت مى كردند بيشتر از همه علىعليه‌السلام بود كه هر حمله اى را از جانب دشمن دفع مى كرد. علىعليه‌السلام آنقدر جنگيد كه شمشيرش شكست پيغمبر شمشير خود را كه به ذوالفقار معروف بود، به علىعليه‌السلام داد، و خود در جايى سنگر گرفت. علىعليه‌السلام از آن حضرت دفاع مى كرد، آنچنان كه بيش از شصت زخم بر سر و صورت و بدنش وارد شد. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمدعليه‌السلام ، معناى مواسات همين است. پيامبر عليه السلام فرمود: علىعليه‌السلام از من است و من از اويم. جبرئيل گفت: من هم از هر دوى شما، و نيز جبرئيل در همان وقت گفت: (لافتى الا على لا سيف الا ذوالفقار) بطورى كه همه اين صدا را شنيدند.

بدر در شام احد، تصوير كيست؟

در غلاف لافتى شمشير كيست؟( ۲۴۰)

۱۹۳- نماز، معراج علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ احد كه بنام كوهى است نزديك مدينه، در سال سوم هجرى روى داد و هفتاد تن از مسلمانان نيز در آن به شهادت رسيدند، اين جنگ بنابر ضبط مورخين روز شنبه هفتم شوال رخ داده در اين جنگ تيرى بر پاى حضرت امير علىعليه‌السلام خورد.( ۲۴۱) بعد از جنگ هر چه مى كردند به علت ناراحتى شديد امام نمى توانستند تير را از پاى حضرت خارج نمايند تا اينكه منتظر شدند حضرت وارد نماز شود، در حين اقامه نماز تير را از پاى حضرت خارج كردند بعد از نماز حضرت ديد درد زخم كمتر شده است و محل نماز خون آلوده شده است بعد متوجه شد كه تير از پاى او خارج شده است. سپس حضرت فرمود: بخالق الاكبر من متوجه خارج شدن تير نشدم.( ۲۴۲)

۱۹۴- شيفته خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پاسخ به كسانى كه نزد ايشان از تندى هاى علىعليه‌السلام اظهار ابودردا مى گويد: روزى در يكى از نخلستانهاى اطراف مدينه جسد علىعليه‌السلام را ديدم كه مانند چوب خشك بر زمين افتاده است. او به خيال اينكه حضرت علىعليه‌السلام از دنيا رفته است براى خبر دادن واقعه به خانه آن حضرت آمد و به حضرت فاطمه زهراعليه‌السلام درگذشت همسرش را تسليت گفت: فاطمه زهراعليه‌السلام فرمود: پسر عموى من نمرده است.

بلكه در حال عبادت از خوف خدا غش كرده است و اين حال براى او بسيار اتفاق مى افتد.( ۲۴۳)

۱۹۵- ما رجعت مى كنيم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر بن عبد الله مى گويد: حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سال حجة الوداع در منى خطبه اى خواندند و متذكر شدند كه خداوند متعال فرموده بعد از تو اى پيغمبرعليه‌السلام جمعيتى به كفر برمى گردند و عده اى را نيز گردن مى زنند، اى مردم آگاه باشيد بخدا سوگند اين كارهاى زشت كه از آنان سر مى زند ما هم در عالم رجعت بازگشت مى كنيم و گردن آنها را خواهيم زد، آنگاه آن حضرت با حالى محزون به حضرت علىعليه‌السلام توجه نموده و فرمودند: يا علىعليه‌السلام شما را نيز مى كشند.( ۲۴۴)

۱۹۶- جان دادن كافر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مرحوم كلينى در كتاب كافى روايتى از امام صادقعليه‌السلام نقل مى كند كه فرمودند: على بن ابيطالبعليه‌السلام يك روز دچار درد چشمش شد. پيغمبرعليه‌السلام وقتى آمدند تا از على عيادت كنند ديدند علىعليه‌السلام از شدت درد فرياد مى كشد، پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: يا علىعليه‌السلام جزع و فزع مى كنى؟ آيا واقعا درد تو بسيار شديد است؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا به حال چنين دردى نداشته ام. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: يا علىعليه‌السلام وقتى كه ملك الموت يم آيد تا جان انسان كافرى را بگيرد سفودى (مثل سيخ كباب) در دست دارد و بوسيله آن جان او را مى گيرد و اين قبض روح آن چنان دردناك است كه كافر فرياد مى زند. حضرت علىعليه‌السلام همين كه اين را شنيد از بستر خود برخاست و گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك بار ديگر هم اين مطلب را بگوييد، چون آنقدر از شنيدن آن وحشت كردم كه درد چشم خودم را فراموش كردم. بعد گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا اين اختصاص به كافران دارد يا بعضى ديگر از امت تو هم اينطور هستند؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: سه دسته از امت من هم اينطور قبض روح مى شوند.

۱- كسى كه مسئوليتى دارد و ظلم مى كند ۲- گروهى كه مال يتيم مى خورند۳- شاهدى كه به دروغ شهادت دهد.( ۲۴۵)

۱۹۷ - پدر و پسر در خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان بر اثر محاصره اقتصادى قريش به مدت ۳ سال در شعب ابى طالب ساكن شدند، ابوطالب فداكارى را به جايى رساند كه علاوه بر ساختن برجهاى مخصوصى، كه جلوگيرى از حمله قريش مى كرد هر شب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از خوابگاه خود بلند مى كرد و جايگاه ديگرى براى استراحت او تهيه مى نمود و فرزند دلبندش علىعليه‌السلام را بجاى او مى خوابانيد و هنگامى كه علىعليه‌السلام مى گفت: پدر جان من با اين وضع بالاخره كشته مى شوم پاسخ مى داد: عزيزم بردبارى را از دست مده هر زنده اى بسوى مرگ رهسپار است من تو را فداى محمد بن عبد اللهعليه‌السلام نمودم. على عليه السلام در جواب پدر گفت: پدر جان اين كلام من نه به خاطر اين بود كه از كشته شدن در راه محمدعليه‌السلام هراسى دارم بلكه بخاطر اين بود كه مى خواستم بدانى چگونه در برابر تو مطيع و آماده براى يارى احمدعليه‌السلام هستم. ابوطالب در شعرى چنين مى گويد:

و لقد علمت بان دين محمد

من خير اديان البرية دينا

يعنى: هر آينه دانسته ام كه دين محمد بهترين دينى است كه براى بشريت آمده است.( ۲۴۶)

۱۹۸- محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را بلند كرد جبرئيلعليه‌السلام زمين نهاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در جريان فتح مكه در سال هفت هجرى داخل كعبه پر از بتهاى مشركان بود. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه علىعليه‌السلام همه آن بت ها را شكسته و از درون كعبه بيرون ريختند در بام كعبه بت بزرگى قرار داشت كه دست كسى به آن نمى رسيد و لازم بود كه علىعليه‌السلام پاهاى خود را بر شانه پيامبرعليه‌السلام بگذارد. پيامبرعليه‌السلام به علىعليه‌السلام فرمود: آيا اين بت را نمى نگرى؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: چرا مى بينم. پيامبرعليه‌السلام دو دست خود را بر دو ساق پاى علىعليه‌السلام نهاد و او را آنچنان بلند كرد كه زير بغل پيامبرعليه‌السلام پيدا شد، آنگاه فرمود: اى علىعليه‌السلام چه مى بينى؟ علىعليه‌السلام گفت: خداوند به خاطر تو مرا اكنون در مقامى قرار داده كه احساس مى كنم اگر بخواهم مى توانم بر صحفه آسمان دست يابم و دستم را به ستاره هاى آسمان برسانم. آنگاه علىعليه‌السلام به فرمان پيامبرعليه‌السلام آن بت بزرگ را از جاى كند و به دست گرفت و به زمين انداخت در اين هنگام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جاى خود به كنار رفت و علىعليه‌السلام از بالا به زمين افتاد و خنديد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى علىعليه‌السلام چرا مى خندى علىعليه‌السلام عرض كرد: از بالاى كعبه افتادم و هيچ آسيبى نديدم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چگونه به تو آسيب برسد با اينكه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را از زمين بلند كرد و جبرئيل تو را از بالا بر زمين نهاد.( ۲۴۷)

۱۹۹- مشرك حنين زير شمشير علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت در سرزمين حنين بين مكه و طائف واقع شد قبيله هوازن اجتماع كردند و آنچنان سپاه اسلام را غافلگير نمودند كه همه گريختند و فقط هشت تا نه نفر همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند كه از جمله آنها علىعليه‌السلام بود يك حركت عجيب از ناحيه علىعليه‌السلام ورق اين جنگ را برگردانيد و آن اين بود، قهرمانى غول پيكر بى باك از سپاه دشمن به نام ابو جرول به ميدان آمده بود او پرچم سياهى بر سر نيزه خود بسته بود و سوار بر شترى سرخ در پيشاپيش سپاه كفر بر سپاه اسلام مى تاخت و مسلمانان را مى كشت و پرچم خود را لحظه به لحظه به علامت پيروزى بلند مى كرد و تمام چشم ها به او متوجه بود، او در ميدان چنين رجزى مى خواند:

انا ابو جرول لابراح

حتى نبيح اليوم او نباح

من ابوجرول هستم كه امروز از پاى نمى نشينم مگر اينكه از حريم خود دفاع كرده و دشمن را از پاى درآورم.

حضرت علىعليه‌السلام وقتى كه او را در آن حال ديد، در كمين او قرار گرفت و در يك حمله نخست آنچنان ضربه اى به شتر او زد كه ابو جرول از بالاى شتر به زمين افتاد، ضربت بعدى علىعليه‌السلام او را در خون خود غلطانيد در حالى كه امام، چنين رجز مى خواند:

قد علم القوم لدى الصباح

انى لدى الهيجاء ذو نصاح

مردم هميشه مى دانند كه من در هنگامه چكاچك شمشيرها آن چه را كه شايسته خلوص و حق آن است ادا مى كنم

با هلاكت او روحيه دشمنان تضعيف شد. عباس عموى پيامبر به دستور پيامبر از فرصت استفاده كرد و فرياد زد مسلمانان بازگرديد كه فرصت خوبى است. مسلمانان برگشته و دشمن را تار و مار كردند. آرى ضربت امام علىعليه‌السلام آنچنان كارساز بود كه فضل بن عباس مى گفت: ضربت علىعليه‌السلام هميشه بكر بود يعنى نياز به ضربت دوم ندارد يا همان ضربت اول او پيروز مى شد.( ۲۴۸)

۲۰۰ - هدايتگر راستى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خواست علىعليه‌السلام را براى داورى به سوى مردم يمن بفرستد. حضرت علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا مى خواهى مرا به سوى يمن براى داورى و قضاوت بفرستى با اينكه من جوانى هستم كه به همه داورى ها آگاهى ندارم؟ پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: نزديك بيا، او نزديك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست خود را بر سينه على گذارد و گفت: خدايا دل علىعليه‌السلام را راهنمايى كن و زبانش را استوار فرما.

علىعليه‌السلام مى فرمايد: پس از اين دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم (آنچنان در داورى ها قوى شدم كه) سوگند به خدا در هيچ داورى بين دو نفر شك نكردفوالذى نفسى بيده ما شككت فى قضاء اثنين.( ۲۴۹)

۲۰۱ - روح متحد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى بنام عمروبن شاس در يمن همراه علىعليه‌السلام بود. او پيش خود توهم كرده بود كه علىعليه‌السلام در موردى به او بى مهرى كرده. لذا هنگامى كه به مدينه آمد به هر كس مى رسيد مى گفت: علىعليه‌السلام به من جفا كرد، تا اينكه روزى به مسجد مدينه آمد و در حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در آنجا بود نشست. وقتى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را ديد به او فرمود: اى عمروبن شاس مرا آزار دادى. عمرو گفت: انا لله و انا اليه راجعون. پناه مى برم به خدا و پناه مى برم از اين كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را آزرده باشم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من آذى عليا فقد آذانى كسى كه على را بيازارد مرا آزرده است...( ۲۵۰)

۲۰۲- چهار اسب يمنى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه حضرت علىعليه‌السلام از ماءموريت يمن به مدينه بازگشت به حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد چهار اسبى را كه همراه خود آورده بود به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اهدا نمود. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: آنها را با ذكر نامشان براى من مشخص كن. علىعليه‌السلام فرمود: آن ها داراى رنگهاى مختلف هستند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا در ميان آنها اسبى هست كه پيشانى و زانوها و پاهايش سفيد باشد؟ علىعليه‌السلام عرض كرد آرى. يكى از آنها سرخ رنگ متمايل به زرد است و پيشانى و زانوها و پاهايش سفيد مى باشد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آن را براى من نگهدار. علىعليه‌السلام عرض كرد دو راءس آنها قرمز تيره رنگ هستند و همان سفيدى پيشانى و زانوها و پاها را نيز دارند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آنها را به دو پسرت بده. علىعليه‌السلام عرض كرد چهارمى آنها اسب يك رنگ و سياه است. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آن را بفروش و پول آن را در مخارج زندگى خود صرف كن...( ۲۵۱)

۲۰۳- مير ميدان جانبازى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در آغاز جنگ احد، طلحة بن ابى طلحه از قبيله بنى عبدالدار نخستين پرچمدار دشمن بود كه به ميدان آمد و مبارز طلبيد، او در شجاعت آنگونه بود كه به قوچ گردان دشمن ناميده مى شد. امام علىعليه‌السلام در برابر او رفت ولى او شمشيرى به سوى علىعليه‌السلام فرود آورد. علىعليه‌السلام آنرا با سپرش رد كرد و سپس با شمشير بر دوران پاى او زد كه هر دو آنها قطع گرديد و به هلاكت رسيد، بعد از او برادرش ابوسعيد بن ابى طلحة پرچم كفر را برداشت و به ميدان آمد. علىعليه‌السلام او را نيز كشت، بعد از او عثمان بن ابى طلحه پرچم كفر را بدست گرفت و به ميدان آمد. علىعليه‌السلام او را نيز كشت، بعد از او عثمان بن ابى طلحه پرچم كفر را بدست گرفت و به ميدان آمد. علىعليه‌السلام او را نيز كشت. بعد از او حرث بن ابى طلحه به ميدان آمد. علىعليه‌السلام او را نيز به هلاكت رساند، بعد از او ابوعزيز بن عثمان به ميدان تاخت، علىعليه‌السلام او را نيز به خاك سياه مرگ انداخت بعد از او عبدالله بن ابى جميله و سپس ارطاة بن شرجيل به ميدان آمدند كه جملگى بدست شير خدا حيدر كرارعليه‌السلام كشته شدند و در آخر غلام اين قبيله (بنى عبدالدار) بنام صواب به ميدان آمد. علىعليه‌السلام اول دست راست او را قطع كرد تا اينكه پرچمش به زمين افتاد او پرچم را به دست چپ خود گرفت، علىعليه‌السلام دست چپش را نيز جدا كرد. صواب با همان دستهاى بريده پرچم را به خود چسبانيد و گفت: اى قبيله بنى عبدالدار آيا حقى را كه بر من داشتيد ادا كردم؟ علىعليه‌السلام هم ضربتى بر فرق سرش زد، او نيز به پرچمداران ملحد قبلى ملحق شد. در اين هنگام دختر عبقر حارثيه پرچم را برداشت و به ميدان آمد كه از اين پس بود كه جنگ بصورت دست جمعى و گروهى شروع شد. لذا در ابتداى جنگ احد دلاوريهاى علىعليه‌السلام آن چنان بر دشمن ضربه وارد ساخت كه صداى گريه زنان دشمن از همه جا به گوش مى رسيد.( ۲۵۲)

۲۰۴- مسلمانى مردم يمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سال دهم هجرت بود. هنوز مردم يمن در بت پرستى باقى بودند و به اسلام نگرويده بودند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خالد بن وليد را با جمعى از مسلمانان از جمله براء بن عازب به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كنند، خالد با همراهان خود مدت شش ماه در يمن بود ولى از مردم آنها حتى يك نفر هم مسلمان نشده بود، اين خبر به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد. آن حضرت رنجيده خاطر شد هماندم علىعليه‌السلام را به حضور طلبيد و به او فرمود: به سوى يمن برو و خالد و همراهانش را به مدينه بفرست و اگر كسى از همراهان خالد خواست به دنبال تو باشد از او جلوگيرى نكن. علىعليه‌السلام به يمن رفت خالد و همراهانش را به مدينه فرستاد ولى چند نفر از جمله براء بن عازب با علىعليه‌السلام در يمن ماند. براء مى گويد: وقتى كه ما همراه علىعليه‌السلام به اوائل يمن رسيديم مردم يمن از ورود علىعليه‌السلام باخبر شدند. نزد آن حضرت اجتماع كردند. امام علىعليه‌السلام نماز صبح را به جماعت خواند، و بعد از نماز سخنرانى كرد. سپس نامه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مردم يمن را براى آنها خواند، آنها چنان شيفته كلام بلند علىعليه‌السلام شدند كه همان روز قبيله همدان كه جمعيتشان از همه قبايل يمن بيشتر بود مسلمان شدند عىعليه‌السلام اين خبر مسرت بخش را در ضمن نامه اى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گزارش داد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى خبر را شنيد بسيار شاد شده و سجده شكر بجاى آورد. سپس برخاست و فرمود: سلام و درود بر قبيله همدان بعد از آن قبيله ساير قبائل نيز پياپى آمدند و مسلمان شدند.( ۲۵۳)

۲۰۵- علىعليه‌السلام راهنماى ابوذر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به ابوذر خبر رسيد كه در مكه مردى برخاسته و ادعاى پيامبرىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى كند و مردم را از بت پرستى بر حذر مى دارد و به خداى واحد دعوت مى كند. ابوذر برادرش انيس را خواست و به او گفت: به مكه برو و در اين مورد براى من خبر بياور، انيس برادر ابوذر به مكه مسافرت كرد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از نزديك ملاقات نمود و سخنان آن، حضرت را شنيد، سپس او به نزد ابوذر برگشت و گفت: او شخصى است كه به نيكيها امر مى كند و از بديها نهى مى نمايد، و مردم را به صفات نيك اخلاقى دعوت مى نمايد. ابوذر با اين چند جمله قانع نشد و به برادرش گفت: سخنى كه دلم را آرام كند برايم نياوردى. سپس خود راهى مكه شد ابوذر وارد مكه شد تصميم داشت شبانه خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برسد، لذا شب كنار كعبه آمد تا همانجا استراحت كند اين مسافر غريب ناگهان ديد مرد ناشناسى (علىعليه‌السلام به آنجا آمد و گفت اين مرد (اشاره به ابوذر) كيست؟ ابوذر گفت: مردى از دودمان غفار است. علىعليه‌السلام فرمود: برخيز و به خانه خودت بيا. ابوذر برخاست و بى آنكه در راه با كسى تماس بگيرد و هدفش را بگويد آن شب مهمان علىعليه‌السلام شد. صبح برخاست و از خانه علىعليه‌السلام بيرون آمد و كنار كعبه رفت و همانجا بود تا شب شد، باز علىعليه‌السلام نزد او آمد و او را به خانه خود دعوت كرد و اين موضوع تا سه شب تكرار شد ولى ابوذر با كسى تماس نمى گرفت و مقصود خود را نيز پنهان مى كرد و روز سوم علىعليه‌السلام به ابوذر فرمود: اگر خود را معرفى كنى و علت مسافرت خود را بگويى قطعا به كسى نخواهم گفت، و اسرار تو را مى پوشانم. ابوذر هدف و ماجراى مسافرت خود را به على گفت: او گفت مى خواهم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ببينم. علىعليه‌السلام فرمود: من صبح به طرف منزل او (پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى روم تو نيز به دنبال من بيا هر جا كه احساس خطر كردم از راه رفتن خود مى كاهم و گويى براى حاجتى مى خواهم كنار راه بروم ولى اگر احساس خطر نكردم پشت سر من بيا و در هر خانه اى كه وارد شدم تو نيز وارد شو. همين برنامه و طرح علىعليه‌السلام اجرا شد و ابوذر بدون پيش آمد خطرى به دنبال علىعليه‌السلام به راه افتاد و وارد خانه اى شد كه در آنجا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ملاقات نمود، ابوذر بعد از ملاقات با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همان لحظه مسلمان شد، و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوذر فرمود: در مكه توقف نكن و به سوى قبيله خود برو و دعوت مرا به گوش آنان برسان و همانجا باش تا پيام من به تو برسد. ابوذر عرض كرد سوگند به خدايى كه جانم در دست او است در برابر مردم مكه با آواز بلند اظهار اسلام مى كنم. ابوذر برخاست و به كنار كعبه آمد و فرياد زد: (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبدوه و رسوله) مشركان به او حمله كردند و آنقدر او را زدند كه بيهوش به زمين افتاد عباس عبدى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و خود را به روى ابوذر انداخت و آنها را از اين كار نهى كرد...( ۲۵۴)

۲۰۶- همسرى وفادار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت زهراعليها‌السلام بيمار و بسترى شد. حضرت علىعليه‌السلام به بالين او آمد و گفت: چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم؟ فاطمهعليها‌السلام نمى خواست كه شوهرش را به زحمت اندازد در پاسخ گفت: من از شما چيزى نمى خواهم. حضرت علىعليه‌السلام اصرار كرد. فاطمهعليها‌السلام گفت: اى پسر عمو پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى از شوهرت درخواست نكن. مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود. علىعليه‌السلام فرمود: اى فاطمهعليها‌السلام به حق من، هر چه ميل دارى بگو. فاطمهعليها‌السلام اكنون كه مرا سوگند دادى اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است. حضرت علىعليه‌السلام برخاست و براى فراهم نمودن انار از خانه بيرون رفت و با بعضى از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد، انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها عرض كردند فصل انار گذشته ولى چند روز قبل شمعون يهودى چند انار از طائف آورده است. حضرت علىعليه‌السلام به در خانه شمعون رفت و در خانه او را زد. شمعون از خانه بيرون آمد وقتى كه چشمش به على افتاد از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسيد؟ علىعليه‌السلام ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام. شمعون گفت چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام. حضرت فرمود: شايد يك انار باقى مانده و تو اطلاع ندارى. شمعون گفت: من از خانه خود اطلاع دارم و مى دانم كه اكنون انارى در خانه نيست همسر شمعون در پشت در بود سخن آنها را شنيد و به شوهرش شمعون گفت: من يك انار را براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم و تو اطلاع از آن ندارى، آنگاه رفت و انار را آورد و به علىعليه‌السلام داد. آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. شمعون گفت: قيمتش گفت: قيمتش نيم درهم است. امام علىعليه‌السلام فرمود: زن اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم درهم مال تو و سه درهم و نيم هم مال همسرت. در برگشت علىعليه‌السلام صداى ناله درمانده اى را شنيد به دنبال صدا رفت. ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين خوابيده است. حضرت علىعليه‌السلام در بالين او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسيد تو كيستى؟ و از كدام قبيله اى! و چند روز است در اينجا بيمار مى باشى؟ او گفت اى جوان صالح من از اهالى مدائن (ايران) مى باشم در آنجا به بدهكارى بسيار مبتلا شدم ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به مولايم اميرمؤمنانعليه‌السلام مى رسانم شايد آن حضرت چاره كار مرا بنمايد و قرضهايم را ادا كند. جوان كه نمى دانست سرش بر زانوى علىعليه‌السلام است، علىعليه‌السلام فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم به دست آورده ام ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم آن حضرت آن انار را دو نصف كرد و نصف آن را كم كم در دهان آن جوان بيمار گذاشت تا تمام شد بيمار جوان گفت: اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخوران، چه بسا حال من خوب شود! حضرت علىعليه‌السلام نيم ديگر انار را نيز كم كم به دهان بيمار گذاشت تا تمام شد، آنگاه علىعليه‌السلام با دست خالى به خانه خود بازگشت در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود كه چگونه با دست خالى به خانه بازگردد آهسته آهسته تا نزديك خانه آمد ولى حيا كرد وارد خانه شود، از شكاف در به درون خانه خود نگاه كرد، تا ببيند فاطمهعليها‌السلام در خواب است يا بيدار، ديد فاطمهعليها‌السلام تكيه كرده و طبقى از انار در پيش روى او است و ميل مى فرمايد: حضرت علىعليه‌السلام بسيار خوشحال شد و وارد خانه شد و ديد كه اين انار مربوط به اين عالم نيست (بلكه از بهشت آمده) پرسيد، اين انار را چه كسى اينجا آورد؟ فاطمهعليها‌السلام گفت: اى پسر عمو وقتى كه تشريف بردى چندان طول نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم ناگاه صداى در به گوشم رسيد فضه خادمه رفت و در را گشود مردى را پشت در ديد، كه طبق انار را داد و گفت: اين طبق انار را اميرمؤمنان علىعليه‌السلام براى فاطمهعليها‌السلام فرستاده است.( ۲۵۵)

۲۰۷- غذايى آماده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: سه روز مى گذشت و ما در خانه خود غذايى براى خوردن نداشتيم. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خانه ما آمد و فرمود: اى علىعليه‌السلام خوراكى نرد خود داريد؟ عرض كردم به خدايى كه شما را گرامى داشته و به رسالت خويش برگزيده، اكنون سه روز است كه خود و همسر و فرزندانم با گرسنگى سر كرده ايم پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دخترش زهراعليها‌السلام فرمود: تا به ميان اتاق (ديگر) برود شايد چيزى را براى خوردن بيابد. فاطمهعليها‌السلام گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من الان از آن اتاق بيرون آمده ام (خوراكى در آنجا وجود ندارد) من به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: اگر اجازه دهيد من داخل اتاق شوم. حضرت فرمود: به اذن خداوند داخل شد. همين كه من وارد اتاق شدم طبقى ديدم كه در آن طبق، خرماى تازه و ظرفى از غذا در كنار آن قرار دارد، غذا را برداشته نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردم حضرت فرمود: آيا آورنده غذا را ديدى؟ گفتم: بله. فرمود او را برايم وصف كن. عرض كردم، رنگهاى سرخ و سبز و زرد در برابر ديدگانم ظاهر شد. حضرت فرمود اينها خطوط پر جبرئيل است كه با در و ياقوت و جواهر تزيين شده است...( ۲۵۶)

۲۰۸- ابراهيم فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: ابراهيم كودك شيرخوار رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالى كه بيش از هيجده ماه نداشت از دنيا رفت و پدر را در عزاى خود نشاند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من خواست تا به كار غسل و تجهيز او بپردازم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز او را در كفن پيچيد و حنوطش كرد. سپس فرمود: علىعليه‌السلام تو پيكر كودك را بگير و به قبرستان ببر. علىعليه‌السلام مى فرمايد: جنازه را به همراه عده اى به قبرستان بقيع آوردم، حضرت بر او نماز گزارد. سپس نزديك قبر آمد و به من فرمود: تا درون قبر روم، من در قبر رفتم و حضرت پيكر طفل خود را به دستم داد در همين حال كه جنازه كودكش را به قبر سرازير مى كرد سرشك اشك از ديدگان مباركش باريدن گرفت از گريه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلمانان هم به گريه افتادند زن و مرد همه گريستند ولى صداى مردها بر زنها غلبه داشت لحظاتى به همين منوال گذشت و مردم همچنان مى گريستند، تا اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مردم خواست تا ساكت شوند سپس خطاب به فرزندش فرمود: هر چند ديدگان اشك بار است و دل از فراغت مى سوزد اما هرگز سخنى كه موجب خشم و غضب خداوند شود نخواهيم گفت ما در سوگ تو نشسته ايم و از فقدان تو بسى اندوه در دل داريم...( ۲۵۷)

۲۰۹- آيه تطهير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: آن روزى كه آيه نازل شد: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل بيت و يطهركم تطهيرا)

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و من فاطمهعليها‌السلام و حسنعليه‌السلام و حسينعليه‌السلام را در ميان عبايى جمع كرده بود و آنها را گرد خود نشانده بود در آن جمع جزء اين پنج تن احدى حضور نداشت. رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همانجا دست به نيايش برداشت و گفت: خداوندا! اينان عزيزان من و خويشان و نزديكان منند پس آنان را از هر رجس و پليدى دور گردان و آنان را در نهايت پاكى و طهارت قرار ده ام سلمه همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه حاضر بود و مى شنيد، نزديك آمد و از حضرت پرسيد آيا من هم جزو اين جمع هستم؟ حضرت فرمود: تو بر خير و نيكى هستى، اما آهى شريفه مشمول تو نيست بلكه فقط من و برادرم علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام و حسنعليه‌السلام و حسينعليه‌السلام مصداق آيه هستيم و جز ما نه فرزند ديگر از نسل حسينعليه‌السلام در شمار اهل البيت خواهند است

۲۱۰- بهترين خوبى ها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: بين من و عباس و عمر بحث در اين موضوع بود كه بهترين خوبيها كدام است؟ من گفتم: بهترين خوبيها آن است كه در پرده و پنهان از همه انجام گيرد. عباس گفت: بهترين خوبيها آن است كه كار خوب در چشم صاحبش كوچك باشد و از آفت عجب محفوظ بماند، عمر عقيده داشت بهترين صفت در ميان خوبى ها آنست كه با سرعت صورت بگيرد، در اين بين رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر ما وارد شد و فرمود: در ميان خوبيها آنكه از همه بهتر است آن است كه هر سه صفت را دارا باشد، يعنى: هم پنهانى و دور از انظار و هم كوچك در ديد عامل و برهنه از عجب و هم با سرعت و شتاب تحقق پذيرد.( ۲۵۸)

۲۱۱- رحمت الهى آمد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد قبا نشسته بود و جمعى از اصحاب گرد او حلقه زده بودند در اين حال من وارد مسجد شدم، تا نگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من افتاد چهره اش شكفته شد و خنده بر لبهايش نشست به طورى كه برق سفيدى دندانهايش را ديدم. سپس فرمود: علىعليه‌السلام نزد من بيا. علىعليه‌السلام نزديكتر بيا و پيوسته از من مى خواست تا هر چه بيشتر به او نزديك تر شوم من هم آنقدر پيش رفتم تا اينكه زانوهايم به زانوى مبارك او چسيد. سپس رو به ياران خود كرد و فرمود: اى گروه اصحاب با آمدن برادرم على بن ابيطالبعليه‌السلام لطف و رحمت الهى شامل جان شما گشته است علىعليه‌السلام از من است و من از على ام. جان او جان من و سرشت او از سرشت من است.( ۲۵۹)

۲۱۲- محبوب خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: يك روز كه به آب نياز داشتم به قصد تطهير به منزل آمدم هر چه صدا كردم حسن، حسينعليه‌السلام و فضه را هيچ كس جوابم را نداد. دريافتم كه كسى در منزل نيست به ناگه صدايى از پشت سرم شنيدم كه مرا به نام خواند: يا اباالحسن، عموزاده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، من سر برگرداندم اما چيزى نديدم، يك مرتبه متوجه سطلى از طلا كه پر از آب زلال بود شدم كه حوله اى نيز بر آن آويخته بود، نخست حوله را برداشتم و بر دوش راستم گذاشتم آنگاه دستى بر آن رساندم كه ناگهان آب در دستانم جارى شد و از آن وضوى كاملى ساختم، همين كه نياز به آبم برطرف شد، سطل نيز ناپديد شد و من نفهميديم چه كسى آن را پس گرفت، شگفتا كه آب در نرمى مانند كرده و در طعم و شيرينى همچون عسل و در خوش بويى همانند مشك بود، در اينجا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تبسمى فرمود و آن حضرت را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد آنگاه فرمود: اباالحسنعليه‌السلام مژده باد بر تو آن سطل و آب و حوله كه ديدى همه از بهشت و فردوس برين بود. در شگفتم از مردمى كه مرا به خاطر محبت و علاقه اى كه به تو دارم سرزنش مى كنند در حالى كه خداى متعال و فرشتگان او بر فراز آسمان تو را دوست دارند.( ۲۶۰)

۲۱۳- دست من و تو يكى ست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من خواست كه دست خود را بر پستان گوسفندى كه شير آن خشك شده بود بكشم تا بدان وسيله شير در پستان حيوان آيد، به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما چنين كنيد كه اين كار از شما سزاوارتر است حضرت فرمود: اى علىعليه‌السلام كار تو كار من است. آنگاه من دست خود را بر پستان آن حيوان كشيدم فورا شير در رگهاى پستان گوسفند جريان يافت. قدرى از شير آن دوشيدم و حضرت ميل فرمود: در اين بين پير زنى سر رسيد كه اظهار تشنگى مى كرد از همان شير او را هم سيراب كردم. آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: من در مقام دعا از خداى متعال خواسته ام كه دست تو را مبارك گرداند و خدا نيز چنين كرده است.( ۲۶۱)

۲۱۴- فاتح فدك

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از جنگ خيبر كه به كشته شدن نود و سه نفر از يهوديان و پانزده نفر از مسلمانان خاتمه يافت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر بازگشتم جعفر بن ابيطالب از حبشه را دريافت كرد و فرمود: نمى دانم به خاطر كدام يك از اين دو خوشحال باشم، به بازگشت جعفر يا به فتح خيبر( ۲۶۲) بافتح خيبر ضربه بزرگى بر پيكر يهوديان آن منطقه وارد شد. لذا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به محض فراغت از يهوديان خيبر، حضرت علىعليه‌السلام را با گروهى از مسلمان نزد يهوديان فدك فرستاد (فدك محلى بود در حجاز در نزديكى خيبر كه فاصله آن تا مدينه دو يا سه روز بود) كه يا اسلام آورند يا جزيه بپردازند و يا آماده جنگ باشند، يهوديان فدك كه در جريان شكست يهوديان خيبر قرار گرفته بودند، صلح را بر اسارت و قتل ترجيح داده حاضر شدند كه جزيه پرداخت نمايند تا در سرزمين خود بمانند و چون فدك بدون درگير توسط علىعليه‌السلام تسليم شد، خلاصه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرديد، و آن حضرت طبق روايات فراوان و به امر خداوند آن را به دخترش فاطمهعليها‌السلام بخشيد، كه در عصر خليفه اول غاصبانه از حضرتش گرفته شد.( ۲۶۳)

۲۱۵- جنگ تبوك و جانشينى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على رغم كارشكنيها و تبليغات سوء منافقان، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را جانشين خود در مدينه ساخت و در ماه رجب سال نهم هجرى به همراه سپاهى عظيم، راه پرمشقت شمال را در پيش گرفت علت انتخاب علىعليه‌السلام بارى جانشينى در مدينه بر اساس آنچه در منابع تاريخى آمده است.( ۲۶۴)

اين بود كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سوء نيت اعراب و بسيارى از مدرم مكه كه با آنان جنگيده و خون بستگانشان را ريخته بود و منافقان مدينه كه به بهانه هايى از شركت در اين نبرد سرباز زده بودند مطلع بود، و بيم آن مى رفت كه اين عناصر از غيبت طولانى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ديگر مسلمانان استفاده كنند و به مدينه بتازند، لذا وجود اميرمؤمنانعليه‌السلام در مدينه همچون خود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عامل مهمى در ترساندن دشمنان و پاسدارى از مركز حكومت اسلامى بود، از اين رو پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هنگام معرفى حضرت علىعليه‌السلام به جانشينى خو فرمود:

ان المدينة لا تصلح الا بى اوبك مدينه جز با وجود من يا تو اصلاح نپذيرد.( ۲۶۵) يكى از توطئه هاى منافقان كه با نقش قبلى آنها ريخته شده بود قتل علىعليه‌السلام و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود. لذا صد نفر از آنان در مدينه براى قتل علىعليه‌السلام و چهارده نفر هم براى قتل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با سپاه حركت كردند. با حركت سپاه اسلام به سوى تبوك و ماندن علىعليه‌السلام در مدينه منافقان همه نقشه هاى خود را نقش بر آب ديدند و دست به توطئه جوسازى و شايعه پراكنى زدند. اميرمؤمنانعليه‌السلام با شنيدن سخنان واهى آنها مبنى بر اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از روى بى مهرى علىعليه‌السلام را با خود نبرده است خود را به پيامبر رسانيد و جريان را گزارش داد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: دروغ مى گويند بلكه تو را براى نگهدارى آنچه پشت سرم هست گذاردم. آيا راضى نيستى نسبت تو به من، همان مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد؟ جز آنكه پس از من پيامبرى نيست. سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن حضرت دستور داد به مدينه بازگردد و جانشين وى در دار الهجرة و خانواده اش باشد.( ۲۶۶)

۲۱۶- اتاقهاى بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوبصير مى گويد: امام صادقعليه‌السلام از پدران خود از حضرت علىعليه‌السلام چنين روايت نمود كه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در بهشت اطاقهايى است كه ظاهر آن با باطن آن بوده و درونش از بيرون آن ديده مى شود. آنجا اقامتگاه فردى از امت من است كه داراى اين خويها باشد. كلامش نيكو باشد و مردم (گرسنه) را اطعام كند و سلام كند و سلام كند و پيوسته روزه دار باشد و در شب وقتى چشمان مردم در خواب رفته است او چشم خود را به رحمت پروردگار دوخته و به خواندن نماز مشغول گردد. آنگاه فرمود: يا علىعليه‌السلام آيا مى دانى اطابه كلام (سخن نيكو) چيست؟ كسى كه هر صبح و هر شب ده مرتبه بگويد سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبر (نيكو كلام مى باشد). اطعام الطعام (دادن غذا)، خرجى دادن مرد است به خانواده خود و اما ادامه روزه آن است كه انسان در طول ماه رمضان و در هر ماه (اول و وسط و آخر ماهاى قمرى) سه روز روزه بگيرد كه ثواب روزه تمامى عمر بر او نوشته مى شود.

والصلاة بالليل يعنى اداى نماز در شب و هنگامى كه مردم در خوابند، پس شخصى كه نماز مغرب و عشا و نماز صبح را در مسجد به جماعت بخواند همانند كسى است كه تمامى شب را بيدار مانده باشد و افشاى سلام آن است كه از سلام دادن به هيچ يك از مسلمانان بخل نكند.( ۲۶۷)

۲۱۷- تجلى ايثار در مهمانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى خدمت نبى اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و اظهار گرسنگى نمود، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را به خانه همسران خود راهنمايى كرد تا از او پذيرايى شود آنها نيز گفتند: در خانه جز آب چيز ديگرى ندارند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به اصحاب كرد و فرمود: چه كى اين مهمان را به خانه خود مى پذيرد؟ علىعليه‌السلام فرمود: من او را به خانه مى برم، هر دو به اتفاق روانه منزل آن حضرت شدند. اميرالمؤمنينعليه‌السلام آمدن مهمان را به همسر خود فاطمه زهراعليها‌السلام اطلاع داد و از وضع غذاى خانه جويا شد. حضرت فاطمهعليها‌السلام جواب داد قدرى خوراك به اندازه بچه ها موجود است ولى مهمان را بر خود مقدم مى داريم حضرت علىعليه‌السلام فرمود: شما بچه ها را خواب كن من، نيز چراغ خانه را خاموش مى كنم (گويا علىعليه‌السلام مى خواهد مهمان به واسطه تاريكى شب آنهم به بهانه خوابيدن بچه ها، متوجه كمى غذا نشود و با خيالى آسوده غذا بخورد) اميرالؤ منانعليه‌السلام بر سفر سفره نشست اما از آن غذا نخورد و مهمان نيز بر اثر تاريكى متوجه غذا نخوردن آن حضرت نشد به هر صورت آن شب سپرى شد و مهمان از خوراك خانه علىعليه‌السلام بهره مند شد ليكن اهل خانه با گرسنگى شب را صبح كردند آن هنگام آيه شريفه و يوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة( ۲۶۸) نازل گرديد.( ۲۶۹)

۲۱۸- سرور و سالار عرب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالرحمن بن ابى ليلى از امام حسينعليه‌السلام روايت مى كند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به انس فرمود: انس، سيد و سرور عرب را بخوان كه نزد من بيايد، عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مگر شما سيد و سرور عرب نيستيد؟ فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم و علىعليه‌السلام سرور و سالار عرب است. انس علىعليه‌السلام را فرا خواند چون علىعليه‌السلام آمد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى انس، گروه انصار را نزد من بخوان، چون همه آنها خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدند. فرمود: اى گروه انصار اين علىعليه‌السلام سرور و سالار عرب است. پس بپاس دوستى من دوستش داريد و بخاطر گرامى بودن وى نزد من، گراميش بداريد كه آنچه به شما گفتم مطلبى است كه جبرئيل مرا از جانب خداوند به آن ماءمور ساخته است.( ۲۷۰)

۲۱۹- با كسى محشور مى شود كه دوستش مى دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اضبغ بن نباته مى گويد: روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام دست حارث همدانى را گرفت و فرمود: اى حارث، روزى من از آزار و حسد قريش و منافقين به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شكوه كردم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستم را در دست خود گرفت چنانچه من دست تو را گرفته ام آنگه فرمود: چون روز قيامت شود من دست به ريسمان و دستاويز عصمت پروردگار صاحب عرش زنم و تو اى علىعليه‌السلام دست به دامان شما مى زنند، اكنون بگو ببينم در آن حال فكر مى كنى كه خدا با پيغمبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه خواهد كرد؟ و پيامبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با وصى خودعليه‌السلام چه مى كند؟ حارث آنچه گفتم بپذير كه اندكى است از بسيار (و نمونه اى است از خروار) آرى تو با كسى محشور مى شود كه دوستش مى دارى و براى توست تمام اعمالى كه براى خود كسب كرده اى و اين مطلب را سه بار تكرار فرمود: در اين هنگام حارث از جاى خود برخاست و در حالى كه عباى او به زمين كشيده مى شد گفت: از اين پس ديگر باك ندارم كه مرگ بسوى من آيد يا من به سوى مرگ بودم( ۲۷۱)

۲۲۰- اميرالمؤمنينعليه‌السلام لقب الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوحمزه ثمالى مى گويد: امام باقرعليه‌السلام از پدرش روايت كرده كه جد بزرگوارش فرموده است: خداوند جل جلاله جبرئيل را به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاد، تا آن حضرت در حال حيات خود براى ولايت علىعليه‌السلام از مردم شاهد و گواه بگيرد، و پيش از وفات خود حضرتش را به نام اميرالمؤمنينعليه‌السلام نامگذارى نمايد. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نه نفر از ياران و مشهورين از اصحاب خود را فرا خواند و فرمود: من شما را فرا خوانده ام تاگواهان الهى در روى زمين باشيد، خواه بر گواهى خود پايدارى كنيد، ياكتمان نموده و از اداى شهادت خود دارى كنيد. آنگاه فرمود: اى ابابكر برخيز و بر علىعليه‌السلام بنام اميرالمؤمنينعليه‌السلام سلام ده. او گفت: ايا اين فرمان خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اوست؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى. وى برخاست و بر آن حضرت به عنوان اميرمؤمنان سلام داد. سپس فرمود: عمر. برخيز و بر على بنام اميرمؤمنانعليه‌السلام سلام كن. عمر گفت: ايا به فرمان خدا و رسولش او را اميرمؤمنانعليه‌السلام بناميم؟ حضرت فرمود: آرى. او نيز برخاست و سلام كرد سپس به مقدادبن اسود كندى فرمود: برخيز و به علىعليه‌السلام بنام اميرمؤمنانعليه‌السلام سلام ده، او برخاست و سلام داد و سخن آن دو نفر را تكرار نكرد. آنگاه به ابوذر غفارى فرمود: برخيز و به علىعليه‌السلام بنام اميرمؤمنانعليه‌السلام سلام ده، وى برخاست و سلام داد، بعد به حذيفه يمانى و عماربن ياسر و عبدالله بن مسعود و بريده كه از همه آنان جوان تر بود فرمود: برخيز و بر اميرمؤمنانعليه‌السلام سلام كن او نيز برخاست و سلام داد.( ۲۷۲) پس از آن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من شما را براى اين كار خواندم تا در اين زمينه گواهان الهى باشيد خواه بر آن پايدار بمانيد يا ترك اداى شهادت كنيد.( ۲۷۳)

۲۲۱- سد ابواب مسجد نبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از آنكه مسجد النبى را حصار كشيدند و پيغمبر در آن نماز مى خواند دور مسجد خانه بود و همه داخل مسجد از خانه خود درى باز كرده بودند تا كه براى نماز فورا برسند، ابوبكر و عباس و حمزه هر يك در خانه خود را به مسجد باز كردند و يك در ديگر هم خانه شان داشت و فقط تنها خانه اى كه يك در داشت و آنهم وارد مسجد مى شد خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام بود. وحى الهى نازل شد به پيغمبر كه بايستى تمام درها بسته گردد. مگر در خانه تو و علىعليه‌السلام (اين روايت را سنى ها نيز از عبدالله بن عمرو از عمربن خطاب هم ذكر كرده اند) گويند كه از پسر عمر پرسيدند: راجع به على ع گفت اسم على را نياوريد كه سه افتخار بزرگ براى اوست يكى سد ابواب دومى ازدواج با فاطمهعليها‌السلام سوم فتح خيبر. اجمالا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت بالاى منبر و فرمود كه خداوند فرمود: بايد درها بسته شود ولى استثناء راجع به علىعليه‌السلام را ذكر نفرمود، روايت دارد اولين كسى كه مشغول بستن درب خانه اش شد علىعليه‌السلام بود ولى رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و نگذاشت عباس و عمر نيز درها را نبستند، سايرين آمدند گفتند: در را مى بنديم اما بگذاريد روزنه اى باز بگذاريم رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: روزنه اى هم نبايد باز باشد. عباس آمد پيش رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عرض كرد من هم كه پيرمردى هستم و حكم پدر تو را دارم در را ببندم حمزه هم ببندد. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالاى منبر رفت و فرمود: من نگفته ام كه درها را ببنديد امر خداست. خدا فرموده فقط در خانه علىعليه‌السلام باز باشد. رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از پيش خود كارى نمى كند اگر مى كرد به عباس اجازه مى داد كه عمويش بود، حمزه نيز آمد تا روزنه اى را باز بگذارد ولى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همان جواب را به او داد (و ما ينطق عن الهوى) محمد از روى هواى حرف نمى زند علىعليه‌السلام فرمود: كه متهم كردند رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در مساءله سد ابواب و گفتند نعوذ بالله پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ضلالت افتاده است.

۲۲۲- ابلاغ رسالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بستگان نزديكش را به خانه ابوطالب دعوت كرد آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند و از عموهاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوطالب، حمزه و ابولهب حضور داشتند. پس از صرف غذا هنگامى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خواست وظيفه خود را ابلاغ كند ابولهب با گفته هاى خود زمينه را از ميان برد لذا فرداى آن روز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنها را دعوت مجدد به غذا كرد و بعد از صرف غذا فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! من به خدا سوگند هيچ جوانى را در عرب نمى شناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداوند به من دستور داده است كه شما را دعوت به اين آيين كنم كداميك از شما مرا در اينكار يارى خواهيد كرد تا برادر من و وصى و جانشين من باشيد؟

جمعيت همگى سر باز زدند جز علىعليه‌السلام كه از همه در سن كوچكتر بود، برخاست و عرض كرد: اى پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! من در اين راه ياور تو هستم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست بر گردن على نهاده و فرمود: اين برادر و وصى و جانشين من در بين شما است سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد. جمعيت از جا برخاستند در حالى كه خنده تمسخرآميزى بر لب داشتند به ابوطالب مى گفتند: به تو دستور مى دهد كه گوش به فرمان پسرت كنى و از او اطاعت نمايى( ۲۷۴)

۲۲۳- اولين بيعت كننده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان مى گويد: در حالى كه علىعليه‌السلام سرگرم غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود از آنچه مردم (در بيرون خانه) انجام دادند به او خبر دادم و گفتم: يا علىعليه‌السلام هم اكنون ابوبكر بر منبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته و مردم به بيعت با يكدستش هم اكتفا نمى كنند بلكه با هر دو دست راست و چپش بيعت مى كنند.

علىعليه‌السلام فرمود: اى سلمان، هيچ فهميدى اول كسى كه روى منبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با او بيعت كرد چه كسى بود؟ عرض كردم: نه همين قدر مى دانم كه او را در سقيفه بنى ساعده ديدم وقتى كه با انصار مخاصمه مى كردند. و اول كسى كه با ابوبكر بيعت كرد مغيره بود و بعد از او بشيربن سعيد، سپس ابوعبيده بعد عمربن خطاب و بعد سالم غلام ابى حذيفه و معاذبن جبل، علىعليه‌السلام فرمود: درباره اينان از تو سئوال نكردم، بگو آيا فهميدى اول كسى كه از منبر بالا رفت و با ابوبكر بيعت كرد چه كسى بود؟ گفتم: نفهميدم، ولى پيرمرد سالخورده اى را ديم كه بر عصاى خود تكيه كرده و ميان دو چشمش جاى سجده بود طورى كه بسيار جدى و كوشا در عبادت مى نمود. از منبر بالا رفت و در حال گريه گفت: شكر خدا را، كه قبل از مردن ترا در اينجا مى بينم، دستت را براى بيعت دراز كن. ابوبكر دستش را جلو برد، او هم بيعت كرد و گفت: روزى است مانند روز آدم! و از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد اميرالمؤمنينعليه‌السلام پرسيد: اى سلمان، آيا او را شناختى؟ عرض كردم: نه! ولى از گفتارش ناراحت شدم، مثل اينكه مرگ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به سرزنش گرفته بود. علىعليه‌السلام فرمود: او شيطان بود... پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من خبر داد كه مردم در سقيفه با ابوبكر بيعت خواهند كرد بعد از آنكه بر سر حق اختلاف پيدا مى كنند و با دليل ما استدلال مى كنند، بعد به مسجد مى آيند و اول كسى كه با او بيعت مى كند شيطان است، كه به صورت پير سالخورده اى جدى خواهد بود، كه اين حرفها را نيز خواهد گفت، بعد خارج شه و شياطين خود را جمع مى كند. آنها هم در مقابلش سجده كرده و مى گويند: اى رئيس بزرگ ما، تو همان كسى هستى كه آدم را از بهشت راندى. او هم مى گويد: كدام امت بعد از پيامبرش گمراه نشد؟ خيال كرده ايد من ديگر راهى بر آنان ندارم...( ۲۷۵)

۲۲۴- ماه منير پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به محضر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شد قيافه جذاب و صورت زيباى علىعليه‌السلام به قدرى جلوه داشت كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چنين پنداشتم كه ماه شب چهارده به من نزديك شده است.

ماظننت الا انه اشرف على على القمر اليلة البدر( ۲۷۶)

۲۲۵- شهيدى تنها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عايشه مى گويد: روزى على بن ابيطالبعليه‌السلام از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اجازه ورود خواست. حضرت اجازه نفرمود، بار ديگر اجازه خواست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا علىعليه‌السلام داخل شو، چون علىعليه‌السلام داخل شد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاست و او را در آغوش كشيد و پيشانيش را بوسيد و فرمود: پدرم فداى آن شهيد، پدرم فداى آن تنهاى شهيد.( ۲۷۷)

۲۲۶- نام علىعليه‌السلام در چهارجا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! من در چهار مقام و محل اسم تو را نزديك به اسم خود ديدم.

وقتى مرا به سوى آسمان به معراج مى بردند همينكه به بيت المقدس رسيدم در روى صخره آن اين جملات بود: نيست معبودى، مگر خدا، محمد است رسول خدا، او را تأئید كردم به على كه وزير اوست.

وقتى كه به سدرة المنتهى رسيدم بر آن ديدم اين كلمات را: نيست معبودى مگر من، به تنهايى، محمد است برگزيده از ميان آفريده هاى من، من او را تأئید كردم به على وزير او، او را به على يارى كردم.

چون به عرش خداوند رسيدم ديدم: بر پايه هاى آن نوشته بود، من خدايى هستم كه هيچ معبودى نيست جز من، محمد است حبيب من، از ميان بندگان، من او را تأئید كردم به على، وزير او و او را به على يارى نمودم.

و چون به بهشت رسيدم ديدم بر در بهشت نوشته بود: نيست معبودى مگر من، محمد است حبيب من از ميان مخلوقات من، او را تأئید كردم به على وزير او و او را به على نصرت دادم.( ۲۷۸)

۲۲۷- پرچم هدايت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مخدوج بن زبير گويد: چون آيه ان اصحاب الجنة هم الفائزون به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد به حضرت گفتيم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اصحاب بهشت چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود: كسى كه مرا اطاعت كند و علىعليه‌السلام را بعد از من سرپرست و صاحب اختيار خود قرار دهد.

در اين حال حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست علىعليه‌السلام را گرفته بود آنگاه فرمود: حقا على از من است و من از على پس كسى كه با او جنگ كند با من جنگيده و كسى كه با من جنگ كند خداوند عزوجل را به خشم در آورده است.

سپس فرمود: اى على جنگ كردن با تو جنگ كردن با من است و دوستى با تو، دوستى با من است تو پرچم هدايت و نشانه رهبرى هستى بين من و بين امت من.( ۲۷۹)

۲۲۸- تمام مردم دنيا يك طرف...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علقمه و اسود مى گويند ما به ابوايوب انصارى در منزلش وارد شديم و از او پرسيديم اى ابوايوب! خداوند پيغمبر خود را گرامى داشت و تو را بواسطه صحبت با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فضيلت داد؛ حال براى ما بگو چگونه به حمايت از علىعليه‌السلام برخاسته و با اهل توحيد (منظور اصحاب معاويه است كه به ظاهر مسلمان بودند) جنگ كردى؟

ابوايوب گفت: بخدا سوگند روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در همين اطاقى كه ما و شما فعلا در آن نشسته ايم، نشسته بود در اطاق كسى جز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و على بن ابيطالبعليه‌السلام كه در سمت راست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و من كه در سمت چپ حضرت بودم و انس بن مالك كه خادم آن حضرت بود كسى نبود، كه ناگهان در زدند حضرت فرمود در را باز كنيد براى عمار، مرد پاك و پاكيزه؛ در را باز كردند و عمار داخل شد و سالم كرد، حضرت به او خوش آمد گفت.

سپس فرمود: اى عمار! بزودى بعد از من در امت من فتنه برپا مى شود بطوريكه شمشير به روى هم مى كشند و بعضى از آنها همديگر را مى كشند، چون چنين ديدى بر تو باد به آن مردى كه در سمت راست من نشسته و اشاره به حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام كردند سپس فرمود:

اگر ديدى تمام مردم جهان در يك مسير حركت مى كنند و على بن ابيطالبعليه‌السلام به تنهايى در مسير ديگرى حركت مى كند تو در مسير علىعليه‌السلام حركت كن و مردم را رها كن، اى عمار! علىعليه‌السلام تو را در ضلالت و پستى وارد نمى كند، و از راه هدايت تو را در نمى كند اى عمار! متابعت از علىعليه‌السلام متابعت از من و متابعت از من متابعت از خداست.( ۲۸۰)

۲۲۹- پيشواى شرفاء

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

انس مى گويد: رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: آب وضوئى براى من مهيا كن! سپس برخاست و دو ركعت نماز خواند سپس به من فرمود: اى انس! اولين كسى كه از اين در بر تو وارد مى شود، امير و سالار مؤمنين و آقا و مولاى مسلمين و پيشواى شرفاء و تابنده چهره هاى بهشت كه در غرفه هاى امن پروردگار جاى دارند و خاتم اوصياء من خواهد بود.

انس مى گويد: من با خود گفتم: بار پروردگارا! او را مردى از انصار قرار بده و اين دعا را از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مخفى داشتم ناگهان علىعليه‌السلام وارد شد حضرت فرمود: اى انس كيست؟ عرض كردم علىعليه‌السلام است حضرت با شادمانى هر چه تمامتر برخاست و دست به گردن او انداخت و صورت به صورت او مى شود و عرق صورت خود را به صورت او مسح مى نمود.

علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله! امروز كارى را ديدم با من كردى كه تا به حال چنين ننموده بودى؟ حضرت فرمود: چه باز مى دارد مرا از اين گونه رفتار درباره تو؟ تو هستى كه دين مرا ادا مى كنى و صداى مرا به جهانيان مى رسانى و در اختلافاتى كه بعد از من بوجود مى آيد حق را براى آنان آشكار مى گردانى.( ۲۸۱)

۲۳۰- گريه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مى فرمايد: من با پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راه مى رفتيم تا اينكه در باغى داخل شديم، حضرت يكباره مرا در آغوش گرفت و شروع كرد به گريه كردن؛ من عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علت گريه شما چيست؟ حضرت فرمود: گريه بخاطر كينه ها و عقده هايى كه در سينه هاى جماعتى است از تو و ظاهر نمى كنند آنها را بر تو مگر بعد از رحلت من!

من عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا در آن وقت دين من سالم خواهد بود؟ حضرت فرمود: بلى در آن هنگام دين تو سالم خواهد بود.( ۲۸۲)

۲۳۱- علىعليه‌السلام از من است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از اميرالؤ منينعليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شاخه موزى هديه آوردند حضرت موز را با دست خود پوست مى كند و در دهان من مى گذارد، گوينده اى گفت: اى رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو علىعليه‌السلام را دوست مى دارى؟

حضرت فرمود: آيا نمى دانى كه على از من است و من از على هستم.( ۲۸۳)

۲۳۲- يحيى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ام اسلم، يكى از بانوان مسلمان و هشيار عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى خواست بداند كه وصى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كيست؟ تصميم گرفت شخصا از رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سئوال كند، او به سوى خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حركت كرد. به او گفته شد كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در منزل يكى از همسرانش به نام ام سلمه است، لذا او بسوى آن خانه رفت او از همسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيد: پيامبر كجاست؟ همسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: به دنبال كارى رفته هم اكنون مى آيد.

ام اسلم وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديد عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پدر و مادرم فدايت، من كتابها را خوانده ام و به پيامبران و اوصياء آنها آگاهى دارم حضرت موسىعليه‌السلام در زمان حيات خود خود داراى وصى (بنام هارون) بود و بعد از غيبتش نيز داراى وصى (بنام يوشع) بود حضرت عيسىعليه‌السلام نيز براى خود وصى داشت (در زمان حياتش كالب بن يوفنا و بعد از وفاتش شمعون بود) اكنون بفرمائيد: فمن وصيك يا رسول الله: اى رسول خدا! وصى شما كيست؟

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى ام اسلم! وصى من در حيات و بعد از وفات من يكى است؛ اى ام اسلم! هر كس اين كار را كه اكنون انجام مى دهم انجام دهد، او وصى من است، هماندم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشتى از سنگريزه هاى زمين را برداشت و با دستش ماليد تا مانند آرد شد، همان را خمير كرد و با انگشترش آن را مهر نمود و جاى مهر در آن نقش بست!!

ام اسلم از محضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون آمد و به حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام رسيد و گفت: پدر و مادرم به فدايت آيا وصى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما هستيد؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: آرى، اى ام اسلم! سپس آن حضرت با دستش سنگريزه اى برداشت و آن را ماليد و مانند آرد نمود سپس آن را خمير كرد و انگشتر خود را بر آن زد كه جاى انگشترش در آن نقش بست.

ام اسلم از محضر علىعليه‌السلام بيرون آمد، نزد امام حسنعليه‌السلام كه هنوز كودك بود رفت و گفت آيا تو وصى پدرت هستى؟

امام حسن فرمود: آرى اى اى اسلم سپس امام حسنعليه‌السلام همان كار، جد خود و پدرش را در مورد سنگريزه انجام داد.

ام اسلم سپس نزد حسينعليه‌السلام آمد و گفت: آيا تو وصى برادرت هستى؟ امام حسينعليه‌السلام فرمود: آرى اى ام اسلم! آنگاه آن حضرت نيز همان كار جد و پدر و برادر حسنعليه‌السلام را انجام داد.

ام اسلم زنده بود تا بعد از شهادت امام حسينعليه‌السلام آنگاه به حضور امام سجادعليه‌السلام آمد و پرسيد: آيا شما وصى پدرت هستى؟

امام سجادعليه‌السلام فرمود: آرى اى ام اسلم! سپس آن حضرت همانند آن كار را كه اجداد و عمو و پدرش انجام دادند را انجام داد.( ۲۸۴)

۲۳۳- عارف بى بديل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عروة بن زبير مى گويد: ما در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ساير اصحاب نشسته بوديم و در مورد اهل بدر و بيعت رضوان گفتگو مى كرديم كه ابودرداء گفت: اى مردم من شما را آگاه نكنم از كسى كه مالش از همه كمتر است و تقوا و ورع او از همه بيشتر و كوشش او در عبادت از همه افزونتر است؟

گفتند او كيست؟ گفت: على بن ابيطالبعليه‌السلام

تا او اين حرف را زد همه اعضاى جلسه از او روى گردانيدند، آنگاه مردى از انصار به او گفت: اى ابودرداء تو سخنى گفتى كه كسى با تو موافق نبود ابودرداء گفت: اى مردم! من آنچه را ديدم مى گويم و شما همه آنچه را كه ديديد بگوئيد من خود شبى علىعليه‌السلام را در منطقه شويحطات نجار؛ ديدم كه از جمع حاضر جدا شد و پشت نخلهاى خرما رفت من كه بدنبال او مى رفتم او را گم كرده بودم بحدى كه پنداشتم علىعليه‌السلام به خانه خود رفته است، اما به ناگه صداى حزين و آهنگ دلگدازى را شنيدم كه مى گفت: معبودا چه بسيار جرم بزرگى كه از من ديدى ولى به عوض آن به من نعمت دادى...؛ الهى كم من موبقة حملت عنى فقابلتها بنعمتك و كم من جريرة تكرمت...

اين آواز مرا بخود جلب كرد و به دنبال آن رفتم ديم او على بن ابيطالبعليه‌السلام است خود را از آن حضرت پنهان كردم و آرام حركت نمودم آن حضرت در آن نيمه شب چند ركعتى نماز بجا آورد سپس بدرگاه خدا مشغول گريه و زارى و دعا شد... ابودرداء گفت: اين حالت را بخدا قسم در هيچ يك از اصحاب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نديدم.( ۲۸۵)

۲۳۴- ولى خدا چه كسى است؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جمعى از يهوديانى كه تازه مسلمان شده بودند مانند: عبدالله بن سلام، و اسد، و ثعلبه، و ابن يامين و ابن صوريا، نزد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و عرض كردند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت موسى بن عمران وصى خود را يوشع بن نون قرار داد وصى بعد از شما چه كسى است؟

هنوز سئوال آنها تمام نشده بود كه آيه شريفه انما و ليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم راكعون نازل شد كه، ولى شما خدا و رسول او آن كسانيكه ايمان آوردند و نماز به پا كردند و در ركوع زكوة پرداختند.

سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به يهوديان فرمود برخيزيد تا به مسجد برويم آنگاه به مسجد رفتند جلوى مسجد فقيرى را ديدند كه از مسجد بيرون مى آيد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: اى سائل كسى به تو چيزى داده است؟

فقير گفت: آرى يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين انگشتر را به من دادند، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چه كسى اين را به تو داد، عرض كرد: اين مردى كه نماز مى خواند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در چه حالى به تو اين انگشتر را داد عرض كرد: در حال ركوع پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تكبير گفت و اهل مسجد هم تكبير گفتند.

آنگاه فرمود: اين على بن ابيطالب پس از من ولى شما است.

آنگاه آن جمع تازه مسلمان گفتند: به خداوند سوگند بدين اسلام و پيغمبرى محمد و به ولايت على بن ابيطالبعليه‌السلام خشنود و راضى شديم. از عمر بن خطاب روايت شده كه چهل انگشتر صدقه دادم در حال ركوع تا آيه اى نيز مثل آيه اى كه براى علىعليه‌السلام نازل شد، براى من نيز نازل شود ولى چيزى نازل نشد.( ۲۸۶)

۲۳۵- گره گشاى مؤمنان، انفاق مخلص

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

موسى بن عيسى مى گويد: روزى در خدمت علىعليه‌السلام در دوران زندگانى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم كه شخصى آمد و گفت: يا علىعليه‌السلام در همسايگى ما شخصى هست كه با وزش باد از درختهاى خرماى او مقدارى خرما در حياط ما مى ريزد و بچه هاى من آنها را مى خورند و اين شخص مى گويد: من راضى نيستم، بيا برويم تا او را راضى كنيم. با امام حركت كرديم تا به منزل آن شخص رسيديم، علىعليه‌السلام هر چقدر به آن شخص اصرار كرد كه او راضى شود اما او نپذيرفت.

علىعليه‌السلام فرمود: من از طرف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به تو ضمانت مى دهم كه باغى در بهشت به تو بخشيده شود، ولى صاحب خانه امتناع ورزيد تا اينكه آفتاب در حال غروب كردن و وقت نماز فرا رسيد.

امام به او فرمود: آيا خانه خود را با فلان باغ خرماى من عوض مى كنى؟

صاحب خانه در كمال ناباورى گفت: اگر واقعا بدهى مى پذيرم.

امام شاهدان حاضر را به گواهى گرفت كه خانه آن شخص را در برابر فلان باغ خود خريده است.

سپس رو به فرد نيازمند كرد و فرمود: وارد منزل شو و به عنوان مالك آن را تصرف نما، كه خدا به شما بركت دهد و نعمت هاى او بر شما حلال باشد.

آنگه همگى به نماز رفتند فردا صبح رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: على جان نسبت به كار پسنديده ديشب تو اين آيات نازل شد:

بسم الله الرحمن الرحيم والليل اذا يغشيى... فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى فسنيسره لليسرى( ۲۸۷)

آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اين ايثارگر مخلص فرمود:

على جان تو به بهشت يقين داشتى و خانه را به آن مرد بخشيدى و باغ خود را از دست دادى ولى خداوند با نزول اين آيات از تو تشكر فرمود.( ۲۸۸)

۲۳۶- كنيزى معتقد و باادب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فضه كنيزى حبشى بود، بعضى هم نوشته اند نجاشى پادشاه حبشه خودش اين كنيز را خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هديه فرستاد و پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم او را به دخترش بخشيد، روزى هنگام وضو گرفتن، حضرت علىعليه‌السلام فضه را صدا زد تا آب بياورد فضه نداد دو مرتبه امام او را صدا زد اما او جواب نداد، تا سه مرتبه.

در اينجا حضرت خود برخاست آب بردارد وقتى از حجره خود بيرون رفت هاتفى صدا زد كه آب در سمت راست است، علىعليه‌السلام آب را برداشت و وضو گرفت.

در اين هنگام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شد در حالى كه قطرات آب وضو از محاسن علىعليه‌السلام مى چكيد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمود: يا على! آى مى دانى هاتف كه بود و ندايش چه بود؟ علىعليه‌السلام عرض كرد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهتر مى داند.

حضرت فرمود: اين نداى برادرم جبرئيل بود، كه گفت: خداى عالم سلامت مى رساند و مى فرمايد: بر فضه غضبناك نباش علت اينكه برايت آب نياورد اين بود كه او در قائده زنانه است اينجا بود كه علىعليه‌السلام براى فضه بخاطر ادبش دعا كرد: اللهم بارك لنا فى فضتنا خدايا! مبارك گردان و بركت خير بده به فضه ما.( ۲۸۹)

۲۳۷- عاشق بى نظير پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در روز جنگ احد كه مردم از اطراف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پراكنده گشتند من آن روز به قدرى براى آن حضرت ناراحت و پريشان گشتم كه سابقه نداشت. حال من، مانند حال كسى بود كه بر جان خود تسلط و اختيارى ندارد.

پيش روى حضرت با دشمنان مهاجم مى جنگيدم و آنها را از اطراف وى پراكنده مى ساختم، تا اينكه پس از گذشت لحظاتى به عقب بازگشتم تا از حال رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبرى بگيرم. اما هر چه جويا شدم خبرى نيافتم (نگران شدم) با خود گفتم:

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به كجا ممكن است رفته باش؟! احتمال فرار كه در حق وى منتفى است، احتمال شهادت هم در بن نيست، چون حضرت اگر شهيد شده بود بايد در ميان كشته ها ديده مى شد.

سپس راهى جز ين باقى نمانده كه او را به سوى آسمانها برده باشند و ما را از نعمت وجود او محروم كرده باشند علىعليه‌السلام مى فرمايد: از شدت ناراحتى غلاف شمشيرم را شكستم و با خود گفتم: حال كه چنين است به تلافى فقدان وجود نازنين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چندان نبرد خواهم كرد تا كشته شوم.

آنگاه خود را به درياى دشمن زدم و آنان را از هر سو پراكنده ساختم. با فرار دشمن محوطه اى جلوى من باز شد ناگهان ديدم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حال ضعف و بيهوشى نقش بر زمين افتاده است.

 (معلوم شد كه آن حضرت در تمام اين مدت زير دست و پاى دشمن بوده است) به جانب او رفتم و سرش را در دامن گرفتم نگاهى به من كرد و فرمود: على! مردم چه كردند؟

گفتم: به دشمن پشت كردند و كافر شدند و شما را به آنان تسليم كردند و خود گريختند.

در اين بين پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متوجه حمله گروهى از سپاه دشمن شد كه قصد داشتند غافلگيرانه به او يورش ببرند، لذا فرمود: على! آنان را از من دور كن! من به جانب آنها حمله كردم و جمعشان را متفرق ساختم كه هر يك از آنها به سويى گريختند سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: على! آيا صداى رضوان را كه در آسمان در مدح و ستايش تو سخن مى گويد را نمى شنوى؟ او هم اينك بانك برداشته و مى گويد: شمشيرى جز شمشير على نيست و جوانمردى جز على نيست( ۲۹۰)

۲۳۸- شمشير شكسته، معجزه نبوى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در بحبوحه جنگ احد شمشيرم دو نيم شد از ميدان نبرد بازگشتم و نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده و عرض كردم:

اى فرستاده خدا! انسان چاره اى ندارد جز اينكه با شمشير بجنگد ولى شمشير من شكست.

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نگاهى به اطراف خود انداخت، آنگاه چشمانش به شاخه خشكيده نخلى افتاد كه در كنارى افتاده بود.

آن شاخه نخل را برگرفت و تكانى داد، كه ناگهان به شمشيرى مبدل شد و آن را به من داد. و اين همان شمشيرى است كه ذوالفقار نام گرفت. آن را بر كسى فرود نياوردم جز آنكه او را دو نيم ساختم.( ۲۹۱)

۲۳۹- جبرئيل قوت بازوى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد در جنگ احد وقتى شانزده زخم عميق برداشتم، از شدت جراحت در چهار مورد از آن زخم ها من نقش بر زمين شدم، هر بار مرد خوش صورتى كه گيسوانى زيبا برگوشهايش آويخته بود و بوى خوشى از او به مشام مى رسيد بالاى سرم حاضر مى شد و بازوان مرا مى گرفت، و از زمين بلند مى كرد و مى گفت:

برخيز و بر مشركان و دشمنان حمله كن، چه اينكه تو در طاعت خدا و رسول او هستى و آن دو پيوسته از تو خشنودند

هنگامى كه خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدم و ماجراى آن مرد را باز گفتم آن حضرت فرمود.

على! چشمانت روشن باد، او جبرئيل بوده است.( ۲۹۲)

البته نكته مهم تر اينكه علىعليه‌السلام مى فرمايد: من هر شمشيرى را كه مى زنم اول فكر مى كنم ببينم كجا وارد مى شود، گذشته و آينده آن فرد را در نظر مى گيرم و اگر بناست يك روزى از اين فرد انسان خوبى از كار درآيد من شمشيرم را وارد مى كنم و او را نمى كشم.

۲۴۰- فاتح بى بديل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: وقتى كه فتح يكى از قلعه هاى خيبر دشوار شد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ترتيب ابوبكر و عمر را براى فتح آنجا فرستاد، اما فتح قلعه صورت نگرفت( ۲۹۳) روز بعد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا در حالى كه مبتلا به چشم درد بودم، خواست سپس آن حضرت با آب دهان خود درد چشمم را معالجه كرد و برايم اين چنين دعا كرد:

پروردگارا (سوزش و سختى) گرما و سرما را از او برطرف كن

به بركت دعاى آن حضرت تا اين ساعت رنج گرما و سرما از من برطرف شده است، آنگاه پرچم را به دست گرفتم و به قلعه يهود يورش بردم و خداى متعال آنان را شكست داد و فتح و پيروزى را به دست من نصيب مسلمانان كرد.

در اين جنگ بود كه من ۲۵ جراحت برداشتم با همان وضع نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدم، حضرت وقتى مرا ديد گريست سپس مقدارى از اشك ديدگانش را برگرفت و به زخم هايم ماليد، كه در جا آرام گرفت و از سوزش و درد راحت شدم.( ۲۹۴)

۲۴۱- قتل مرحب خيبرى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: مرحب دلاور نامى عرب به ميدان مبارزه با من آمد و شعار مى داد و مى گفت:

من آن كى هستم كه مادرم، مرا مرحب ناميد، آماده كارزارم و تكاورى آزموده ام، كه گاهى با نيزه مى جنگم و زمانى با شمشير.

من به مصاف او رفتم. مرحب به منظور حفاظت هر چه بيشتر از خود قطعه سنگى را تراشيده بود و آنرا به سر خود نهاده بود و از آن به جاى كلاه خود استفاده مى كرد، چرا كه هيچ كلاه خودى نمى توانست براى سر بزرگ او پوشش ايجاد كند. من با ضربتى كه بر سر او فرود آوردم، آن سنگ شكافته شد و تيغه شمشير من بر فرق سرش اصابت كرد و او را به قتل رسانيد.( ۲۹۵)

۲۴۲- شير مرد ميدان بدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در روز جنگ بدر پس از آنكه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد و نبرد ميان ما و سپاه دشمن بالا گرفت من به منظور يافتن مردى از سپاه دشمن از معركه جنگ خارج شدم در اين بين چشمانم به سعد بن خيثمه افتاد كه با يكى از مشركان در حال جنگ بود، نبرد بن آن دو در حالى صورت مى گرفت كه هر دو بر فراز تپه اى از ريگ و شن قرار داشتند اما ديرى نپاييد كه سعد با زخم تيغ حريف خود از پاى در آمد و شهيد شد.

مشرك فاتح كه سر تا پا در حصارى از آهن و پوششى از زره، سوار بر اسب خود بود، همين كه مرا ديد از اسب خود پائين آمد و مرا به نام صدا زد و گفت: اى پسر ابوطالب! پيش آى تا باهم به نبرد پردازيم.

من به جانب او رفتم و او نيز به پيش آمد.

من چون قامتم كوتاهتر از او بود، از طرفى او در بلندى قرار داشت من خود را به عقب كشيدم تا از يك تساوى نسبى برخوردار شويم.

آن بيچاره اين حركت مرا بر ترس و فرار من حمل كرد از اين رو گفت:

اى پسر ابوطالب! آيا فرار مى كنى؟

به او گفتم: دور شده: به زودى باز مى گردد (مثلى است كه در روايت آمده است)

حضرت مى فرمايد: وقتى كه من جاى پاى خود را محكم مى كردم، او ضربتى به من حواله كرد كه با سپر خود آن را دفع كردم. شمشير او در سپر من گير كرد و در حالى كه براى رهايى آن تلاش مى كرد من ضربتى بر كتف او زدم كه از شدت و سنگينى آن به لرزه در آمد و زره اش از هم گسست.

من پنداشتم كه از سوزش زخم آن ضربه، كار او تمام شد. اما به ناگاه برق شمشير ديگرى را از پشت سر ديم من به سرعت سر خود را پائين كشيدم و آن شمشير فرود آمد و چنان به سر آن مشرك اصابت كرد كه جمجمه او را همراه كلاه خودش به هوا پرتاب كرد. آنگاه زننده آن گفت: بگير (اى مشرك) منم فرزند عبدالمطلب.

آنگاه ديدم ضارب عمويم حمزه و مقتول هم طعيمة بن عدى است.( ۲۹۶)

۲۴۳- آزار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسط دو زن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حالى كه در آغوش من تكيه داده بود و دهان در گوش من داشت، متوجه حركت زشت دو تن از همسرانش (عايشه و حفصه دختران ابوبكر و عمر) شد كه سعى داشتند با استراق سمع از سخنان آهسته و پنهانى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر در بياورند.

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همانجا بر آشفت و گفت: پروردگارا! شنوايى را از ايشان بازگير.

سپس فرمود: على! اين آيه را ديده اى:

كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام مى دهند بهترين خلق خدا هستند( ۲۹۷)

آيا مى دانى آنان چه كسانى هستند؟ گفتم: خدا و رسولش بهتر مى دانند، فرمود: آنان شيعيان و ياوران تو هستند وعده ديدار من و آنان كنار حوض كوثر...

آن روز (قيامت) از تو و شيعيانت نام مى برند و همه آنها با چهره هايى برافروخته و روشنايى كه از پيشانى و سجده گاه آنان مى درخشد، در حال نشاط و نزد من آيند...( ۲۹۸)

۲۴۴- صداى شيطان بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: لحظه اى كه براى غسل دادن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آماده مى شدم، همين كه بدن پاك و پاكيزه آن جناب را بر سكو نهادم، صدايى از گوشه اتاق به گوشم رسيد، كه گفت: اى على! محمد را غسل مده، بدن پاك و مطهر او احتياج به غسل و شستشو ندارد

از سخن او در دلم گمانى كوتاه پيدا شد (اما بزودى برطرف شد و به خود آمدم و) گفتم: واى بر تو، تو كه هستى؟!

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ما را به غسل و شستشوى خود فرمان داده و تو ما را از آن نهى مى كنى؟!

در همين حال آواز ديگرى با صدايى بلندتر شنيده شد كه گفت: يا على! او را بشوى و غسل ده، كه بانگ نخستين از شيطان بود. او به سبب حسدى كه بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دارد، خوش ندارد كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با غسل و طهارت پاى بر بساط پروردگار خويش بگذارد.

گفتم: اى صاحب صدا! از اين كه او را به من معرفى كردى خدا به تو پاداش نيك دهد، اما تو كيستى؟

گفت: من خضر نبى هستم، كه براى تشييع جنازه پيغمبر خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمده ام.( ۲۹۹)


۲۴۵- دور كن و دو بال علىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابربن عبدالله مى گويد: شنيدم از رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه روز قبل از وفاتش؛ كه به علىعليه‌السلام مى فرمود:

درود بر تو اى پدر دو گل من، تو را به دو ريحانه دنياى خود سفارش مى كنم، اى على! به همين زودى دو ستون و ركن تو ويران خواهد شد و خدا خليفه من است بر تو،

آنگاه وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وفات كرد، علىعليه‌السلام فرمود: اين يك ستون من بود كه رسول خدا به من خبرش را داده بود، و چون حضرت فاطمهعليها‌السلام وفات كرد، علىعليه‌السلام اين ستون دوم است كه رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبرش را فرموده بود.( ۳۰۰)

۲۴۶- او را دوست دارم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما عقيل را خيلى دوست داريد؟

حضرت فرمود: آرى بخدا، نسبت به او دو محبت دارم يكى براى خوبى خود اوست و ديگرى بخاطر آنكه ابوطالب او را دوست مى داشت و فرزندش (مسلم بن عقيل) بخاطر دوستى فرزند تو كشته خواهد شد و ديده مؤمنان براى او اشك مى ريزد و فرشتگان مقرب بر او صلوات مى فرستند، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گريست، تا اينكه تا اشكهايش به سينه اش روان شد. سپس فرمود: بخدا شكايت مى برم از آنچه بعد از من با خاندانم خواهند كرد.( ۳۰۱)

۲۴۷- عهد خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: روزى من و فاطمه و حسن و حسينعليه‌السلام نزد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوديم، آن حضرت به ما رو كرد و گريست، من عرض كردم: رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چرا گريه مى كنيد؟

حضرت فرمود: گريه مى كنم بخاطر آنچه با شما مى كنند، عرض كردم: آن چه چيزى است، يا رسول الله؟

حضرت فرمود: گريه مى كنم از ضربتى كه بر فرق تو زنند و از سيلى كه بر صورت فاطمهعليها‌السلام مى زنند، و از نيزه اى كه به ران حسنعليه‌السلام مى زنند و زهرى كه به او مى نوشانند، و از قتل حسينعليه‌السلام ؛ علىعليه‌السلام مى فرمايد: همه اهل بيت گريه كردند، سپس عرض كردم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ما را نيافريده اند جز براى بلا، حضرت فرمود: مژده باد بر تو اى على! كه خداوند با من عهد كرده كه تو را دوست ندارد جز مؤمن و دشمن ندارد تو را جز منافق.( ۳۰۲)

۲۴۸- فرشتگان همراه علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در همان جامه اى كه بر تن داشت به تنهايى، غسل و شستشو دادم. ابتدا خواستم پيراهن از برش بيرون كنم، اما جبرئيل مانع شد و گفت: على! برادرت را از جامه اش برهنه مكن، كه خدا او را برهنه نساخته است، در كار غسل پسر عمويت من خود به تو كمك خواهم كرد.

شستشوى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در فضايى عطرآگين آغاز كردم و فرشتگان نيك سرشت و مقرب الهى پيوسته بشارتم مى دادند، و در كار غسل ياريم مى كردند، و لحظه به لحظه با من سخن مى گفتند.

پدر و مادر فدايش باد، هر وقت مى خواستم پيكر پاك و مطهرش را جابه جا كنم، خود به خود حركت مى كرد و مطابق با نيازم چرخش داده مى شد، اين وضع تا پايان غسل و كفن او همچنان ادامه داشت.( ۳۰۳)

۲۴۹- ياوران علىعليه‌السلام در غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: هنگامى كه وصيت نامه رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مطالعه كردم ديدم كه بخشى از آن چنين نوشته شده است:

اى على! جز تو كسى در كار غسل و كفن من شركت نكند

به آن حضرت گفتم: پدر و مادرم به فدايت، آيا انجام دادن آن به تنهايى برايم ممكن است؟!

حضرت فرمود: دستور جبرئيل است كه (بى شك) از جانب پروردگار آورده است. پرسيدم: در صورت عجز آيا از كسى كمك بخواهم؟ فرمود: جبرئيل گفته است كه:

سنت ديرينه الهى چنان بوده است، كه پيامبران را به جز جانشينان آنان، غسل نمى داده اند اكنون نيز بايد تداوم اين سنت به دست على انجام يابد...

آنگاه فرمود: براى انجام دادن غسل من محتاج به يارى كسى نخواهى شد، چه اينكه تو را يارانى نيكو و برادرانى پاك سرشت همراهى مى نمايد.

پرسيدم: پدر و مادرم به فدايت! آنها چه كسانى هستند؟ فرمود: جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل ملك الموت و اسماعيل و فرشته اى كه امور آسمان دنيا به او واگذار شده است( ۳۰۴)

۲۵۰- دو روز مثل هم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در واقعه صلح حديبيه كه مشركان از ورود رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و همراهانش به شهر مكه جلوگيرى كردند و آنها را از زيارت خانه خدا و مسجد الحرام باز مى داشتند، پيمان نامه صلحى نوشته شد كه من كاتب آن معاهده بودم، نماينده قريش، سهيل بن عمرو در اعتراض به نوشته معاهده مبنى بر اينكه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاده خداست گفت:

اگر ما باور مى داشتيم كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاده خداست، با شما نزاعى نداشتيم و از او اطاعت مى كرديم، پس رسول الله را از كنار نام او محو كن و بنويس محمد بن عبدالله.

به سهيل گفتم. على رغم ميل تو، به خدا سوگند كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول و فرستاده خداست.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: على! همان طور كه او مى گويد بنويس براى تو نيز چنين روزى در پيش خواهد بود (رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اشاره به معاهده حضرت علىعليه‌السلام با معاويه است)

 (بنابر نقلى علىعليه‌السلام عرض كرد): اى فرستاده خدا! دستهاى من قدرت ندارد كه لفظ نبوت و رسالت را از نام شما محو نمايم. حضرت فرمود: پس دست مرا بر آن بگذار تا خود آن را محو نمايم آنگاه من دست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را روى جمله رسول الله گذاشتم و حضرت آن را محو كرد.

اما پس از گذشت چند سال تاريخ تكرار شد و آن روزى بود، كه قرار داد صلح را ميان خود و سپاه شام مى نوشتند، چنين نوشتند:

به نام خداوند بخشنده مهربان، اين قراردادى است ميان على ابن ابيطالب امير مؤمنان و معاوية بن ابى سفيان...

عمروعاص و معاويه به مخالفت برخاستند و گفتند:

اگر ما تو را اميرمؤمنان مى دانستيم با تو در ستيز نبوديم نام خود و پدرت كافى است، جمله اميرالمؤمنين را حذف كن

آن روز ياد سخن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افتادم و گفتار او را حق يافتم.( ۳۰۵)

۲۵۱- وعده خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جمعى از مردم گرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حلقه زده بودند آن گاه حضرت فرمود: خداوند امت مرا در جهان طينت و سرشت، به من نشان داد و نامهاى آنها را به من آموخت چنانكه به آدمعليه‌السلام آموخت آنگاه رهبران و زمامداران از كنار من گذشتند من براى علىعليه‌السلام و شيعيانش از درگاه خدا طلب آمرزش كردم

خداوند يك مطلب را درباره شيعيان علىعليه‌السلام به من وعده داد.

شخصى پرسيد: اى رسول خدا! آن مطلب چيست؟.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آن مطلب وعده داده شده چنين بود: آمرزش براى مؤمنان شيعه و عفو از گناهانشان و تبديل گناهان آنها به پاداش و نيكى ها.( ۳۰۶)

۲۵۲- اتمام حجت عجيب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آن، هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رحلت كرد و ابوبكر بر مسند خلافت غاصبانه نشست روزى علىعليه‌السلام ابوبكر را ديد و به او فرمود: اى ابوبكر قرآن مى فرمايد: و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون؛ هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند( ۳۰۷)

و من گواهى مى دهم كه محمد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شهيد از دنيا رفت سوگند به خدا آن حضرت نزد تو مى آيد، وقتى كه نزد تو آمد يقين كن؛ چرا كه شيطان نمى تواند خود را به صورت آن حضرت در آورد.

آنگاه امام علىعليه‌السلام دست ابوبكر را گرفت و شخص پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به او نشان داد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوبكر فرمود:

يا ابابكر آمن بعلى و باحد عشر من ولده، انهم مثلى الا النبوة و تب الى الله مما فى يدك، فانه لا حق لك فيه اى ابوبكر به (امامت) علىعليه‌السلام و يازده فرزندش ايمان بياور، آنها (در مقام رهبرى و در وجوب اطاعت از آنها) مانند من هستند فقط مقام نبوت ندارند از آنچه در دست گرفته اى در پيشگاه خدا توبه كن زيرا تو در آن مقام حقى ندارى سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از رفت و ديده نشد.( ۳۰۸)

۲۵۳- انفاق در ركوع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نجاشى از زمامداران مهربان و عادل حبشه بود كه اسلام را پذيرفت بعدها براى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هدايايى نيز فرستاد كه از جمله آنها يك دست رولباسى گران قيمت بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنرا گرفت و به علىعليه‌السلام بخشيد علىعليه‌السلام آن را پوشيد (ولى چون علىعليه‌السلام زاهد بود گوئى آن لباس را نيم پسنديد لذا در انتظار فقيرى بود تا آن را به او ببخشد) علىعليه‌السلام به مسجد رفت و در آنجا مشغول نماز شد هنگامى كه در ركعت دوم به ركوع ركعت دوم رفت فقيرى به پيش آمد و گفت: السلام عليك يا وى الله و اولى بالمؤمنين من انفسهم تصدق علىعليه‌السلام مسكين؛سلام بر تو اى ولى خدا و اى كسى كه نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترى، به فقير صدقه اى بده

حضرت على علىعليه‌السلام در همان حالت ركوع آن روپوش را به سوى فقير انداخت و اشاره كرد كه بردارد...( ۳۰۹)

۲۵۴- دوست خالص مرا حاضر كنيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بستر رحلت بود به حاضران فرمود: ادعولى خليلى؛ دوست خالص مرا حاضر كنيد آن دو زن (حفصه و عاشيه) به دنبال پدران خود فرستادند وقتى آن دو نفر حاضر شدند تا چشم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنها افتاد از آنها روى گردانيد سپس بار ديگر فرمود:

خليل و دوست خالص مرا حاضر كنيد۹

آنگاه به دنبال علىعليه‌السلام فرستادند هنگامى كه علىعليه‌السلام وارد شد و چشم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن حضرت افتاد به او متوجه شد و سخنانى به او فرمود وقتى كه علىعليه‌السلام از خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خارج شد عمر و ابوبكر به علىعليه‌السلام گفتند:

خليل تو، چه سخنى به تو گفت؟ علىعليه‌السلام فرمود: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هزار باب علم را به من خبر داد كه از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مى شود و هزار حرف به من آموخت كه هر حرف آن، كليد هزار حرف ديگر است.( ۳۱۰)

۲۵۵- تزويج دو نور

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرشته اى را كه ۲۴ چهره داشت ديد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: اى محبوبم جبرئيل! من هيچگاه تو را به اين صورت نديده بودم

فرشته عرض كرد: يا رسول الله من جبرئيل نيستم بلكه خداوند مرا فرستاده تا ازدواج بين دو نور را برقرار سازم.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: كدام نور را با كدام نور؟ فرشته گفت: فاطمهعليها‌السلام را با علىعليه‌السلام ؛ وقتى كه آن دو فرشته پشت گردانيد در ميان دو شانه او چنين نوشته شده بود: محمد رسول الله، علىعليه‌السلام وصيه؛ محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خدا است و علىعليه‌السلام وصى رسول خدا است

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن فرشته فرمود: اين نوشته بين دو شانه تو از چه وقت نوشته شده است؟ فرشته عرض كرد: از ۲۲ هزار قبل از خلقت آدمعليه‌السلام نوشته شده است( ۳۱۱)

۲۵۶- فراموش نخواهى كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مبارك خود را بر سينه علىعليه‌السلام نهاد و چنين دعا كرد: خدايا قلب علىعليه‌السلام را از علم و شناخت و حكم و نور پر كن.

علىعليه‌السلام مى فرمايد: من به حضرت عرض كردم: اى پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پدر و مادرم به قربانت، از زمانى كه آن دعا را درباره من كردى چيزى را فراموش نكردم و هر آنچه كه ننوشتم از يادم نرفت اكنون با اين حال ترس آن هست كه فراموش كنم؟

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: لا لست اتخوف عليك النسيان و الجهل؛ نه، در مورد تو ترس فراموشى و نادانى ندارم( ۳۱۲) .

۲۵۷- كتاب مصحف فاطمهعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: فاطمهعليها‌السلام ۷۵ روز بعد از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زنده بود و در اين مدت از فراق پدر بسيار غمگين بود جبرئيل نزد فاطمهعليها‌السلام مى آمد و او را دلدارى مى داد و احوال و مقام پدرش را براى او بيان مى كرد و حوادث آينده را كه دشمنان چه عملى نسبت به فرزندان او روا مى دارند را به او خبر مى داد حضرت فاطمهعليها‌السلام جريان را به علىعليه‌السلام گزارش داد حضرت علىعليه‌السلام به فاطمهعليها‌السلام فرمود: هر گاه حضور فرشته را احساس كردى و صدايش را شنيدى مرا خبر كن.

فاطمهعليها‌السلام هنگامى كه احساس حضور فرشته را مى كرد و صدايش را مى شنيد به علىعليه‌السلام اطلاع مى داد و علىعليه‌السلام نزد فاطمهعليها‌السلام مى آمد و هر چه مى شنيد مى نوشت تا آنكه از آن سخنان مصحف فاطمهعليها‌السلام را به وجود آورد.( ۳۱۳)

۲۵۸- پيوند ناگسستنى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام هر روز يك نوبت و هر شب يك نوبت به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رفت، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با او خلوت مى كرد و در هر موضوعى عىعليه‌السلام را به رموز و اسرار آن آگاه مى نمود، و هيچ چيز را از علىعليه‌السلام پنهان نيم كرد اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى دانستند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جز با علىعليه‌السلام اينگونه خصوصى نبود.

اگر علىعليه‌السلام در خانه خود بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد علىعليه‌السلام مى رفت و بيشتر همنشينى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علىعليه‌السلام در خانه او صورت مى گرفت، گاهى كه علىعليه‌السلام به خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رفت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زنان خود را از خانه بيرون مى كرد و تنها با علىعليه‌السلام هم سخن مى شد ولى تنها كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خانه علىعليه‌السلام مى آمد فاطمه و پسران فاطمه (يعنى حسن و حسينعليه‌السلام را از خانه بيرون نمى كرد علىعليه‌السلام هر سئوالى مى كرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسخ مى داد وقتى كه سوالش تمام مى شد و سكوت مى كرد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آغاز سخن مى كرد، هيچ آيه اى بر رسول خدا نازل نشد مگر اينكه آن را براى علىعليه‌السلام مى خواند و املا مى فرمود، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه احكام از حلال و حرام و امر و نهى گذشته و آينده و كتاب را كه بر پيامبران قبل نازل شد را به علىعليه‌السلام آموخت و علىعليه‌السلام همه آنها را به خاطر خود سپرد و حتى يك حرف از آن را فراموش نكرد.( ۳۱۴)

۲۵۹- مسئله رد الشمس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: يك روز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بيرون شهر مدينه( ۳۱۵) بعد از ظهر خسته بود سر خود را در دامن اميرالمؤمنينعليه‌السلام گذاشت و خوابيد مقدارى خواب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طول كشيد كه به حسب پاره اى از روايات وقت فضيلت نماز عصر گذشت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مبتلا شد بين دو كار؛ يكى خواندن نماز عصر و يا استراحت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم !؛ حضرت علىعليه‌السلام هيچ حركتى نكرد تا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواب راحتى كرده باشد وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خواب بيدار شد علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من نماز عصر را نخوانده ام.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! برخيز و رو به آفتاب بايست و اول سلام كن، بعد از او بخواه تا با تو سخن بگويد بعد از او درخواست كن كه برگردد در موضع خاص اقامه نماز عصر؛ تا تو بتوانى نمازت را به وقت فضيلت آن بخوانى.

آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلام كردن به آفتاب را گفت: يا اباالحسن بگو: السلام عليك يا خلق الله وقتى علىعليه‌السلام به آفتاب سلام كرد، از آفتاب صدا بلند شد فقالت، عليك السلام يا اول يا آخر يا ظاهر و يا باطن، من ينجى محبيه و يوبق مبغضيه؛ سلام بر تو اى اول و اى آخر و اى ظاهر و اى باطن؛ خداى عالم دوست تو را نجات مى دهد و دشمن ترا هلاك مى كند. آنگاه آفتاب برگشت و اين فضيلتى است بنام ردالشمس كه اختصاص به آن حضرت دارد البته مسئله برگشت آفتاب براى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نيز يكبار در راه جنگ صفين براى امام اتفاق افتاده است سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا علىعليه‌السلام بگويم آنچه را كه آفتاب به تو گفت: يا خودت مى گويى حضرت عرض كرد: اگر شما بفرمائيد شيرين تر است حضرت فرمود: خورشيد به تو گفت: يا اول يا آخر يا ظاهر و يا باطن آيا مى دانى يعنى چه؟ يعنى: يا اول من آمن بالله و رسوله يعنى، اى كسى كه تو اول مؤمن بخدا و رسولش هستى و انت الاخر آخرين كسى كه با من عهد مى بندد و من از دنيا مى روم تو هستى (در نفس آخر؛ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سرش در دامن علىعليه‌السلام بود و از دار دنيا رفت).

انت الظاهر على جان تو كسى هستى كه آيات خدا را ظاهر مى كنى (هر كه علىعليه‌السلام را شناخت خدا را شناخته است)

انت الباطن على جان تو كسى هستى كه آيات خدا را ظاهر مى كنى (هر كه علىعليه‌السلام را شناخت خدا را شناخته است)

انت الباطن يعنى توئى آن پنهانى كه كسى حقيقت ترا نفهميد؛ يا علىعليه‌السلام كسى تو را نشناخت غير از من و حق تعالى؛ چنانچه كسى نشناخت خداوند را جز من و تو.( ۳۱۶)

۲۶۰- حيله گر در دام خود افتاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه اسلام در مدينه به اوج خود رسيد عبدالله بن ابى كه از روساى يهود بود نسبت به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حسادت مى ورزيد عبدالله در صدد قتل حضرت بر آمد لذا به بهانه جشن عروسى دخترش، وليمه و طعامى تهيه نمود و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحابش، از جمله اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام را نيز دعوت كرد و در ميان صحن خانه خود چاله اى حفر كرد و داخل آن چاله را پر از شمشير و نيزه هاى زهرآلود نمود و روى آن را با فرش پوشانيد و جمعى از يهوديان را هم با شمشيرهاى برهنه و زهر آلود پنهان نمود كه وقتى آن حضرت و اصحابش پا روى آن حفره گذاشتند و در حفر افتادند آنها نيز با يك حمله همه را از بين ببرند هم چنين در طعام ميهمانى خود زهر ريختند تا بتوانند از طرق مختلفى به هدف پليد خودشان برسند قبل از آمدن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب آن حضرت؛ جبرئيل نازل شد و گفت: خداوند متعال مى فرمايد: به خانه عبدالله بن ابى برو و هر كجا را به اصحابت نشان داد بنشينيد و هر غذايى كه نزد شما گذاشت تناول نماييد كه من شما را از شر و كيدى حفظ خواهم كرد.

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحابش وارد منزل او شدند آن ملعون آنها را دعوت كرد تا در صحن خانه بنشينند نبى اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با همه يارانش روى فرشى كه زيرش گودال بود نشستند عبدالله از اينكه آنها در گودال نيفتادند بسيار تعجب كرد چون از اين راه نااميد شد طعام مسموم شده را آورد تا شايد به هدف خود برسد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: اين دعا را بخوان و خودش هم خواند، دعا اين بود:

بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شيى و لا داء فى الارض و لا فى السماء و هوالسميع العليم

سپس همه آنها غذا را خوردند و از آن مجلس بيرون آمدند عبدالله وقتى ديد آن طعام مسموم ضررى به آنها نرسانيد چنين گمان نمود كه اشتباه كرده و زهر را در آن طعام نريخته اند، براى همين به افرادى كه با شمشيرهاى زهرآلود آماده كشتن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند امر كرد كه تا از باقيمانده غذا بخورند از طرفى دختر عبدالله كه خود در توطئه قتل نقش داشت از آنجا كه از فرو نرفتن فرش تعجب كرده بود، رفت و روى فرش نشست كه ناگهان به گودال افتاد و كشته شد و از آن طرف تمام يهوديانى كه طعام باقيمانده را خوردند همه آنها نيز كشته شدند عبدالله بعد از اين واقعه به تمام اقوام خود دستور داد كه اين ماجرا را براى كسى نقل كنند بدينسان مراسم عروسى كه آن ملعون براى دخترش ترتيب داده بود تبديل به عزا شد زمانى كه خبر واقعه به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد از عبدالله علت فوت آنها را پرسيد، عبدالله گفت: دخترم از پشت بام افتاده و افراد ديگر به مرض اسهال مرده اند.( ۳۱۷)

۲۶۱- رمضان نشانه ضيافت الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سه نفر از خارج مدينه مى خواستند خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برسند شبانه وارد مدينه شدند و گفتند: اگر بخواهيم هر سه نفر ما ميهمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باشيم ممكن است سبب مزاحمت ايشان بشود بنابراين يكى از آنها گفت: من به منزل پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى روم، دومى گفت: من هم به منزل علىعليه‌السلام مى روم، سومى گفت: من هم به مسجد مى روم تا ميهمان خانه خدا باشم.

فردا هر سه نفر آنها در مسجد جمع شدند و يك به يك ماجراى شب گذشته خويش را تعريف كردند ميهمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا در خوراك شير خودش شريك كرد و سير شدم و خوابيدم. دومى گفت: من هم با علىعليه‌السلام هم خوراك شدم و سير شده و خوابيدم. سومى گفت: من هم گرسنگى كشيدم و درست خوابم نبرد: در اين هنگام وحى بر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد كه به ميهمان ما بگو: اگر پذيرايى بهتر از گرسنگى بود ما از تو پذيرايى مى كرديم( ۳۱۸)

۲۶۲- اشدء اعلى الكفار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان فتح مكه كه در سال هشتم هجرت واقع شد دو نفر از كافران كه هنوز تسليم نشده بودند با علىعليه‌السلام رخ به رخ شدند و از دست آن حضرت فرار كردند اين دو نفر يكى هبيرة بن وهب شوهر ام هانى خواهر امام علىعليه‌السلام بود( ۳۱۹) و ديگرى پسر عموى هبيره بود. علىعليه‌السلام اين دو نفر را تعقيب كرد اين دو نفر به خانه ام هانى آمده و خود را در آن خانه مخفى ساختند.

علىعليه‌السلام در حالى كه شمشير در دست داشت به دنبال آن دو نفر به در خانه ام هانى خواهر خود رسيد، ام هانى كه هشت سال بود برادرش علىعليه‌السلام را نديده بود در برابر او ايستاد و گفت: از اين دو نفر چه مى خواهى؟

علىعليه‌السلام دست رد به سينه ام هانى زد و او را رد كرد تا آن دو نفر را طبق دستور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گردن بزند، ام هانى به علىعليه‌السلام گفت: آيا مى خواهى وارد خانه ام شوى و حريم و احترام مرا بشكنى و شوهرم را بقتل برسانى تو پس از هشت سال، از من واهمه نمى كنى؟!

حضرت علىعليه‌السلام كه پيوند مكتبى را بر پيوند نسبى مقدم مى داشت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خون اين دو نفر را هدر دانسته بنابراين به ناچار بايد فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در مورد قتل اين دو نفر اجرا كنم پس از اين جريان ام هانى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و ديد آن حضرت غسل مى كند و دخترش حضرت زهراعليها‌السلام با گرفتن پارچه بلندى آن حضرت را پوشانده كه كسى آن حضرت را هنگام غسل نبيند.

آن حضرت پس از غسل هشت ركعت نماز خواند و پس از نماز ام هانى را ديد و فرمود: به به! خير مقدم ام هانى! چه موجب شده كه اينجا آمده اى؟

ام هانى جريان برخورد شديد علىعليه‌السلام را بازگو كرد در اين هنگام علىعليه‌السلام از راه رسيد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تا او را ديد لبخندى زد و فرمود: با ام هانى چه كردى؟ بعدها شوهر ام هانى به نجران گريخت و در همانجا در حال كفر مرد و پسر عموى او برگشت و ديگر كسى متعرض او نشد.( ۳۲۰)

۲۶۳- نزول فرشتگان در شب قدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، هر گاه عمر و ابوبكر به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آمدند مى ديدند كه آن حضرت سوره قدر را با خشوع و گريه قرائت مى كند و آنرا با حالى جانسوز مى خواند عمر و ابوبكر عرض كردند: اى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ! چقدر دلت هنگام قرائت اين سوره مى سوزد؟ چرا؟

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود براى آنكه در شب قدر چشمم فرشتان را ديده و دلم فهميده است و براى آنچه كه دل اين شخص (اشاره به علىعليه‌السلام پس از من در شب قدر آن را مى فهمد و در مى يابد، مى گريم.

عمر و ابوبكر عرض كردند: مگر شما در شب قدر چه ديده ايد و او (علىعليه‌السلام در آن شب چه مى بيند؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روى زمين براى آنها نوشت تنزل الملائكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر

آنگاه فرمود: پس از آنكه خداوند مى فرمايد: براى تقدير هر كار آيا ديگر چيزى باقى مى ماند؟ عمر و ابوبكر عرض كردند نه، چيزى باقى نمى ماند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا مى دانيد، كه شخصى كه هر امرى بر او نازل مى شود كيست؟ آنها عرض كردند: او تو هستى، اى رسول خدا. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى، ولى آيا بعد از رحلت من نيز شب قدر وجود دارد؟ آنها گفتند: آرى وجود دارد؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا بعد از من باز در شبهاى قدر آن امر (تقدير كارها) نازل مى شود؟ عمر و ابوبكر گفتند: آرى؛ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بنابراين بعد از من نزول هر چيزى در شب قدر بر چه شخصى است؟

عمر و ابوبكر گفتند: نمى دانيم آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مبارك خود را بر سر علىعليه‌السلام نهاد و فرمود:

ان لم تدر يا فا در يا هو هذا من بعدى، اگر نمى دانيد، اينك بدانيد، آن شخص بعد از من اين اشاره به علىعليه‌السلام است.!

۲۶۴- انار بهشتى براى وصى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روى جبرئيل دو انار براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يكى از آن انارها را خورد و انار ديگر را دو نصف كرد، نيمى از آن را خود خورد و نيم ديگر را به علىعليه‌السلام داد و آن حضرت آن را خورد سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود:

برادرم! آيا مى دانى اين دو انار چه بود؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: نه نمى دانم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: انار اولى نبوت بود كه مخصوص من است و تو از آن بهره اى ندارى ولى ديگرى علم و دانش بود كه تو در آن با من شريك هستى( ۳۲۱)

۲۶۵- كيفر زنان گناهكار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: روزى من و فاطمهعليها‌السلام به محضر رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيديم. حضرت را ناراحت و گريان ديديم. گفتيم اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه چيز سبب ناراحتى شما شده؟ حضرت فرمود: يا على! شبى كه من به آسمانها رفتم بعضى از زنهاى امتم را ديدم كه از موى سر، آنها را آويخته اند و با آتش عذاب مى كردند و مغز سر آنها مى جوشيد.

زنى را ديدم كه از زبانش آويزان كرده بودند و از حميم به گلوى او مى ريختند زنى را ديدم كه از پستانش آويخته آويخته بودند و گوشت بدن خود را مى خورد و در ميان آتش مى سوخت.

زنى را ديدم كه پاهاى او را به پستانش بسته و عقرب و مارها را به بدن او مسلط ساخته بودند...

حضرت فاطمهعليها‌السلام عرض كرد، پدر! گناه اين زنان چه بوده است؟

حضرت فرمود: آن زنى كه از موى سرش آويخته بودند زنى است كه موى سرش را در دنيا نامحرم نمى پوشانده و آن زنى كه از زبان آويزان بود زنى است كه شوهر خود را با زبان آزار مى داده.

و آن زنى كه از پستانش آويخته بود، زنى است كه شوهرش را در فراش و رختخواب اطاعت نمى كرده.

و اما زنى كه دست و پاى او را بسته بودند و مار و عقرب بر او مسلط شده بود زنى است كه وضو و نماز را سبك مى شمرده و لباس و خانه اش را از نجاست پاك نمى كرده و غسل جنابت و حيض و نفاس را انجام نمى داده...( ۳۲۲)

۲۶۶- نخل خرماى صيحانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از علماى شافعى و همچنين شيعى نقل شده كه: روزى حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام از نخلستان مدينه رد مى شدند. از دور درخت نخلى صيحه زد: هذا محمد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاده خداست و تا علىعليه‌السلام نزديك درخت شد آن درخت خرما صدايش بلند شد: و هذا على ولى الله سيد الوصيين و امام الائمه الهادين المهديين.

پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مقدارى از خرماى آن درخت را ميل فرمود و نام آن درخت خرما را صيحانى گذاشت و اكنون نيز بهترين خرماى مدينة النبى خرماى نخل صيحانى است.( ۳۲۳)

۲۶۷- انتقال اسرار الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ام سلمه مى گويد: روزى كه نوبت من بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حجره من آيد با علىعليه‌السلام وارد حجره من شد و در حالى كه دست به دست هم داده بودند، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست بر دوش علىعليه‌السلام گذاشت و به من فرمود: اى ام سلمه! لحظه اى از حجره بيرون برو و خانه را براى ما خلوت كن، ام سلمه مى گويد: من بيرون رفتم و آنها داخل حجره شدند و نزد هم نشستند و با هم آهسته صحبت آغاز كردند و من صداى آنها را مى شنيدم ولى سخن آنها را نمى فهميدم تا اينكه روز به نيمه رسيد پس من به در حجره رفتم و سلام كردم حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به مكان اول خود بازگرد، من بازگشتم و آنها را تنها گذاشتم بعد از مدتى بار ديگر همين كار را كردم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همان جواب را به من داد بار ديگر من رفتم بر در حجره كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همان فرمود: داخل شو، علىعليه‌السلام دست خود را به زانوى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود و با يكديگر صحبت مى كردند به محض ورود من كلام را قطع كردند حضرت اميرعليه‌السلام برخاست و رفت. رسول خدا به من فرمود: كه اى ام سلمه! جبرئيل از طرف خدا نازل شده بود و به من دستور داد كه چون بعد از تو على جانشين و وصى تو است بگو به او آنچه را كه بعد از تو تا روز قيامت واقع خواهد شد، آگاه باش خداى تعالى براى امتى پيغمبرى انتخاب نمود و براى هر پيغمبرى وصى معين فرمود پيغمبر اين امت من هستم و علىعليه‌السلام وصى من مى باشد( ۳۲۴)

۲۶۸- شفاء رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت است روز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مريض شده بود اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بر بالين فرمود: يا ام ملدم اخرجى عن رسول الله؛ اى تب از بدن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون برو كه در همان لحظه تب از بدن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون رفت و آن حضرت برخاست و نشست.( ۳۲۵)

۲۶۹- اهل بهشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن ابيطالبعليه‌السلام روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز فتح خيبر فرمود:

اگر انديشه نمى كردم از اينكه مردم امت من در حق تو آنچه را كه نصارى در حق عيسى بن مريم گفتند بگويند بگويند هر آينه امروز در فضل تو سخنى مى گفتم كه بر هيچ گروهى از مسلمانان نگذرى مگر اينكه به خاك كفش تو تبرك جويند و به آب وضوى تو استشفاء نمايند، لكن در فضل تو كافى است كه تو از من باشى و من از تو... و تو اول كسى هستى كه وارد حوض من مى شوى و اول كسى هستى كه داخل بهشت مى شوى از امت من، و شيعه تو بر منبرهائى از نور مى باشند همه سيراب و خوشحال با رويهاى سفيد بر دور من هستند و من از آنها شفاعت مى كنم...

خداوند مرا امر فرموده است كه ترا بشارت دهم به اينكه تو و عترت تو در بهشت خواهند بود و دشمن تو در جهنم است و دشمن تو وارد حوض من نشود...

علىعليه‌السلام فرمود: من به سجده افتادم و خداى را حمد كردم به آنچه به من احسان فرموده از اسلام و قرآن و از اينكه مرا دوست خاتم النبيينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گردانيد( ۳۲۶)

۲۷۰- از علىعليه‌السلام اطاعت كنيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از آنكه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر مكه و حجة الوداع به مدينه بازگشت به منزل ام سلمه وارد شد و در حدود يكماه در منزل بود و بيشتر ايام خود را با علىعليه‌السلام خلوت مى ساخت و منزل ساير زوجات خود نمى رفت.

عايشه و حفصه به پدران خود شكايت كردند و گفتند: كه علت اعراض رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نمى دانيم چيست، پدران آنها گفتند: شما بهتر مى توانيد اين راز را كشف كنيد.

عايشه به منزل ام سلمه آمد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديد كه با علىعليه‌السلام هر دو در يك اتاق هستند. پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از عايشه پرسيد براى چه كارى آمديد؟ عايشه علت اعراض و دورى كردن از ساير (زوجات در صورتى كه خلافى از آنان سرنزده است) را سئوال كرد؟ پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جواب او گفت: اگر راست مى گويى پس چرا امرى كه بتو گفته بودم و سفارش در كتمان و مخفى داشتن آن را به تو كردم بر خلاف دستور من رفتار كردى، بدان و باخبر باش كه هم تو از زمره هلاك شدگان و زيان كاران هستى و هم كسانى كه در اين كار تصميمى گرفته اند.

بعد از آمدن عايشه به منزل ام سلمه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ام سلمه گفت: كه ساير زنان را خبر كند تا در اين منزل جمع شوند وقتى همه زوجات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خانه حاضر شدند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنان گفت: كه گوش دهيد و حرفهاى مرا همگى بشنويد و اطاعت كنيد

اين شخص على بن ابيطالبعليه‌السلام برادر و وصى و قائم بر شما و امت من است بعد از من بايد از علىعليه‌السلام اطاعت كنيد و مخالفت او را نكنيد و هر كس با او مخالفت كند هلاك خواهد شد، سپس به علىعليه‌السلام فرمود: يا على! اين زنان را به تو مى سپارم و بايد از آنان محافظت و نگهدارى كنى و هر گاه يكى از آنان با تو مخالفت كرد فورا او را از خود دور كن.

بعد از صحبت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عايشه سخن گفت و عرض كرد: تاكنون در كدام يك از امور مخالفت با تو كرده ايم پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او گفت: كه اول مخالفت را تو نمودى و آن راز را كه سفارش كتمان كردن آن را به تو كرده بودم فاش كردى، بخدا قسم! كه بعد از من تو مخالفت از دستور من خواهى كرد و از خانه من بيرون خواهى رفت در صورتى كه يك عده از مخالفين را دور خود جمع نموده و در صدد مخالفت با من و گفته هاى خداوند بر خواهى آمد( ۳۲۷) .

۲۷۱- لقب اميرالمؤمنين براى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حذيفه مى گويد: در زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قبل از رسيدن آيه حجاب مردم پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت و آمد مى نمودند و هر وقت كه مى خواستند نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رفتند، لذا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنها را نهى كرد از اينكه وقتى دحيه نزد پيغمبر است نزد او حاضر شدند (مراد از دحيه نام شخصى از طايفه كلبى بود كه در نهايت خوش صورتى قرار داشت كه جبرئيل به قيافه او ظاهر مى گرديد) حذيفه مى گويد: روزى بواسطه مطلبى من نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم وقتى وارد شدم جلو در پرده اى بود وقتى پرده را بالا زدم دحيه را ديدم لذا فورا از نزد حضرت بواسطه حضور جبرئيل خارج شدم در بين راه علىعليه‌السلام را ديدم حضرت از من سئوال كرد من هم كيفيت مطلب را به او گفتم و از حضرت خواستم تا سئوال مرا از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كند علىعليه‌السلام مرا همراه خود برد سپس وارد خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شديم، من دم در نشستم و علىعليه‌السلام وارد خانه شد و سپس سلام كرد من شنيدم كه جبرئيل جواب سلام او را داد و جواب او را به اين جمله داد و عليك السلام يا اميرالمؤمنين جبرئيل از نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت علىعليه‌السلام مرا صدا زد و من وارد خانه شدم.

آنگاه ديدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام مى فرمايد: ملائكه و آسمان ها قبل از اينكه اهل زمين ترا به اين اسم بنامند ملائكه آسمان ها بر تو سالم مى رسانند و ترا به اين اسم كه اميرالمؤمنين است ناميدند؛ اى على، جبرئيل اين اسم را از طرف خداوند آورد و به من گفت كه به مسلمين امر كنم بعد از اين ترا به اين اسم بخوانند و من ان شاء الله اين امر را به تمام مردم ابلاغ خواهم كرد. كه روز بعد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين امر الهى را به مردم رساند و دستور داد همه به حضرت اين گونه سلام دهند.( ۳۲۸)

۲۷۲- بت فلس شكسته شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در سال نهم هجرى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گروهى از سربازان اسلام را به سردارى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به سوى قبيله طى( ۳۲۹) نزديك سرزمين اردن فعلى فرستاد تا آنها را به آئين اسلام دعوت كند و بت معروف آنها را به نام فلس نابود سازد.

اميرمؤمنانعليه‌السلام نيز آنها را دعوت فرمود و چون نپذيرفتند با آنها جنگ كرد و بت آنها را درهم شكست و دو شمشير قيمتى به اسامى مخذم و رسوب كه بت پرستان به بت خانه هديه كرده بودند و به پيكر آن بت آويخته بودند را با ساير غنائم و اسيران جنگى به مدينه آورد( ۳۳۰)

۲۷۳- علىعليه‌السلام شرش را كم كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عقبة ابن ابى معيط قبل از ظهور اسلام در مكه همسايه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود ولى بعد از اينكه كار پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالا گرفت و بر ضد بت پرستى قريش قيام كرد او نيز از افراد سرشناسى بود كه به مخالفت آن حضرت برخاست و چون همسايه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود بيش از همه حضرت را مى آزرد و حتى روزى با كمال بى شرمى آب دهان خود را به صورت مبارك پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افكند.

روزى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى عقبه! گويا مى بينم كه چون از مكه خارج شوى گردنت را بزنيم و بارها رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من در ميان دو همسايه شرور، ابولهب و عقبة بن ابى معيط قرار گرفته بودم. تا اينكه عقبة در جنگ بدر اسير شد و به فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، اميرمؤمنانعليه‌السلام شر او را از سر همه كم كرد و گردن او را با شمشير خود زد، وليد نيز پسر آن ملعون است كه در زمان عثمان بواسطه اينكه برادر مادرى عثمان بود به استاندارى كوفه منصوب شد و در حال مستى به نماز جماعت حاضر شد كه اين شخص خبيث نيز على رغم ميل عثمان توسط بازوان حيدرى علىعليه‌السلام حد شرابخور بر او جارى شد.

۲۷۴- شجاعت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابودائل نقل مى كند: روزى همراه عمر بن خطاب بودم كه گفت: نزديك بيا تا از شجاعت و دل آورى علىعليه‌السلام براى تو بگويم او مى گويد: من نزديك او رفتم و آنگاه گفت:

ما در جنگ احد با پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيمان بستيم كه از مقابل دشمنان فرار نكنيم و هر كس از ما فرار كند او گمراه است و هر كدام از ما كشته شد او شهيد است و پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سرپرست او خواهد بود در حين جنگ ناگهان صد فرمانده دل آور از دشمن كه هر كدام آنها داراى صد نفر جنگجو بودند دسته دسته به ما حمله نمودند به طورى كه ما توان جنگى خود را از دست داديم و با آشفتگى تمام از ميدان جنگ فرار كرديم.

علىعليه‌السلام را در اين ميان ديديم كه مانند شير پنجه افكن مقدارى ريگ از زمين برداشت و به صورت ما ريخت و گفت:

زشت و بريده و پوشيده باد روى شما! به كجا فرار مى كنيد؟ آيا به سوى جهنم مى گريزيد؟

ما به ميدان برگشتيم علىعليه‌السلام بر ما حمله كرد و در دستش شمشيرى بود كه از آن خون مى چكيد! فرياد زد: شما بيعت كرديد و بيعت شكنى نموديد سوگند به خدا شما سزاوارتر از كفاران به كشته شدن هستيد. به چشم هايش كه نگاه كردم، ديدم گويى مانند دو مشعل زيتون بودند كه آتش از آن شعله مى كشيد و يا مانند دو ظرف پر از خون، يقين كردم به طرف ما كه مى آيد همه ما را خواهد كشت من از همه اصحاب زودتر به سويش شتافتم و گفتم:

اى ابوالحسن خدا را! خدا را! عرب ها در جنگ گاهى فرار مى كنند و گاهى حمله مى آورند و حمله جديد خسارت فرار را جبران مى كند.

گويا خود را كنترل كرد و چهره اش را از من برگردانيد از آن وقت تاكنون همواره آن وحشتى كه آن روز هيبت علىعليه‌السلام بر دلم نشسته هرگز فراموش نكرده ام.( ۳۳۱)

۲۷۵- يا علىعليه‌السلام در چه حالى؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از حضرت پرسيد: اى ابوالحسن! در چه حالى؟ حضرت عرض كرد: در حالى كه هشت طلبكار دارم:

خدا واجبات دين را طلب مى كند، شما مستحبات، و نويسندگان عمل، راستگويى، فرشته مرگ روح، عايله غذا، شيطان گناه، نفس لذت، و دنيا تمايل و رغبت.( ۳۳۲)

۲۷۶- صاحب سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى على بن ابيطالبعليه‌السلام سوار بر مركب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از محلى عبور مى كرد كه گذرش بر گروهى افتاد كه سلمان فارسى در ميان آنان نشسته بود. سلمان به آنها گفت: آيا برنمى خيزيد تا دامان اين مرد را بگيريد و از او پرسش كنيد؟

به خدائى كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد هيچ كس را به راز پيامبرتان خبر ندهد جز او، و همانا كه عالم روى زمين و موجب قوام و استوارى آن است و زمين با اوست كه آرامش مى يابد و اگر او را از دست بدهيد هر آينه علم را از دست داده ايد...( ۳۳۳)

۲۷۷- برگشت خورشيد به خاطر علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عروة بن عبدالله بن قشير جعفى مى گويد: بر فاطمه دختر على بن ابيطالب وارد شدم در حالى كه او پير زنى كهنسال بود... سپس او گفت: اسماء بنت عميس به من خبر داد كه: خداوند به پيامبرش محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وحى فرستاد و آن وحى وجود حضرت را فرا پوشاند، و على بن ابيطالبعليه‌السلام با لباس خود آن حضرت را پوشاند و وحى به طول انجاميد تا حدى كه آفتاب غروب كرد، چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حالش بجا آمد و وحى الهى قطع شد به علىعليه‌السلام فرمود: يا على آيا نماز عصر خود را خوانده اى؟

علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله سر گرم كار شما بودم و نماز را با ايما و اشاره خواندم (در آخر وقت آن)، آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خداوند عرض كرد: پروردگارا! آفتاب را بر على بن ابيطالب بازگردان.

در آن وقت آفتاب غروب كرده بود، پس آفتاب مجدد بازگشت به حدى كه نور آفتاب به اطاق من و نصف مسجد رسيد. آنگاه علىعليه‌السلام نماز عصرش را خواند.( ۳۳۴)

۲۷۸- سلام علىعليه‌السلام به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوالهيثم بن تيهان انصارى مى گويد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند ارواح را دو هزار سال پيش از اجساد آنها آفريد، و آنها را به عرش آويخت و به آنان دستور داد تا بر من سلام و درود بفرستند و از من اطاعت كنند، بعد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اولين كسى كه از مردان بر من سلام كرد و از من طاعت كرد روح على بن ابيطالبعليه‌السلام بود.

۲۷۹- پيغام منافقان كافر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابان بن تغلب مى گويد: امام صادقعليه‌السلام فرمود: به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از طرف گروهى از طايفه قريش اين خبر رسيد كه گفته اند: محمد چنين پيداشته كه امر خلافت و حكومت (امامت و ولايت) را در ميان خاندان خود محكم و پا برجا ساخته است؟!

پس چون محمد بميرد آن را از چنگ خاندان او بيرون خواهيم آورد، و بدست غير آنان خواهيم سپرد. پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون آمد و در محلى كه آنها آنجا گرد آمده بودند ايستاد و فرمود: اى گروه قريش! چگونه خواهيد بود آنگاه كه پس از من كافر شويد، سپس مرا در ميان لشكرى از يارانم ببينيد كه شمشير به رويتان كشيد، گردنهاى شما را با شمشير مى زنم؟ جبرئيلعليه‌السلام فرود آمد و گفت: اى محمد پروردگارت سلامى مى رساند و مى فرمايد:

بگو: ان شاء الله (يا من اين كار را خواهم كرد) يا على بن ابيطالبعليه‌السلام آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ان شاء الله...( ۳۳۵)

۲۸۰- سعادتمند واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان فارسى مى گويد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز عرفه (نهم ذى حجه) بيرون شد و فرمود: اى مردم خداوند در اين روز به شما افتخار و مباهات كرد تا همگى شما را عموما و على بن ابيطالبعليه‌السلام را خصوصا مورد بخشايش خويش قرار دهد.

سپس فرمود: اى على نزديك من بيا، علىعليه‌السلام نزديك رفت، پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست او را گرفت و فرمود: همانا سعادتمند واقعى كسى است كه پس از من اطاعت تو را كند و تو را دوست بدارد، و همانا بدبخت، واقعى كسى است كه پس از من با تو مخالفت كند و به دشمنى با تو بپردازد.( ۳۳۶)

۲۸۱- وصى شما كيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: روزى خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشرف شدم و عرض كردم: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وصى شما كيست؟ آن حضرت ده روز از جواب گفتن خوددارى نمود و به من پاسخى نداد، آنگاه بعد از آن ده روز به من فرمود: اى جابر تو را از آنچه پرسيدى خبر ندهم؟ گفتم: پدر و مادرم فدايت، به خدا سوگند چنان از دادن پاسخ خوددارى فرمودى كه پنداشتم بر من خشم گرفته اى.

حضرت فرمود: اى جابر بر تو خشم نگرفتم وليكن منتظر بودم كه از آسمان برايم خبر رسد جبرئيل نزد من آمد و گفت: اى محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مى فرمايد: همانا على بن ابيطالب وصى و جانشين تو بر خاندان و امت تو است و او همان كسى است كه نااهلان را از كنار حوض كوثر عقب براند و او پرچمدار توست كه در راه بهشت پيشگام تو خواهد، جابر عرض كرد: اى پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نظرتان اين است كه با كسى كه به اين مطلب ايمان نياورد كار زار كنم؟

حضرت فرمود: آرى، اى جابر او در اين جايگاه قرار داده نشده مگر به اين خاطر كه از وى پيروى شود پس هر كس كه از او پيروى كند فرداى قيامت با من است، و هر كس با او مخالفت كند هرگز در كنار حوض كوثر بر من وارد نخواهد شد.( ۳۳۷)

۲۸۲- خدايا من علىعليه‌السلام را دوست دارم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شهر بن حوشب گويد: از ابا امامه باهلى شنيدم كه مى گفت: والله، شكوت و بزرگى مقام ظاهر معاويه مرا از گفتن حق درباره علىعليه‌السلام باز نمى دارد. از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: علىعليه‌السلام از همه شما برتر است، و داناترين شما در دين و بيناترين شما به سنت من است، و از همه شما بيشتر و بهتر آن گونه كه سزاوار است، كتاب خدا را قرائت مى كند، بار خدايا! من على را دوست دارم تو نيز دوستش بدار، بار خدايا! من على را دوست دارم تو نيز دوستش بدار( ۳۳۸)

۲۸۳- ظرف پر از آب شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در برخى از جنگها در حالى كه آب تمام شده بود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا ماءمور ساخت و فرمود: اى على ظرفى برايم بياور، وقتى آن ظرف را براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردم دست راست خود را به همراه دست من در ظرف گذاشت آنگاه فرمود: بجوش؛ آنگاه آب از ميان انگشتان ما جوشيد و بر آمد و ظرف پر از آب شد.( ۳۳۹)

۲۸۴- فرمان جنگ گرفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: به زودى با پيمان شكنان (ناكثين) و ستمگران (قاسطين) و از دين بيرون رفتگان (مارقين) خواهى جنگيد، هر كدامشان با تو بجنگند براى تو در برابر هر يك نفر از آنان شفاعت صد هزار نفر از شيعيانت خواهد بود علىعليه‌السلام مى فرمايد: به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيمان شكنان كيستند؟

حضرت فرمود: طلحه و زبير به زودى در حجاز با تو بيعت مى كنند و در عراق پيمان مى شكنند، وقتى چنين كردند با آنها نبرد كن كه در جنگ با آنان پاكى و طهارتى براى اهل زمين است.

آنگاه عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ستمگران كيستند؟

حضرت فرمود: معاويه و يارانش

سپس گفتم: از دين بيرون رفتگان كيستند؟

حضرت فرمود: ياران ذوالثديه و آنان از دين همچون تير از كمان بيرون مى روند، آنان را بكش كه در كشتن آنان فرج و گشايش براى اهل زمين است و عذابى شتابان بر آنان از براى دين بيرون رفتگان است؛ و اندوخته اى براى تو در نزد خداى عزيز و چليل در روز رستخيز است.( ۳۴۰)

۲۸۵- از سنگ آب جوشيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: در يكى از جنگها رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بى آب ماند و به من گفت: اى على، نزد آن صخره سنگ برو و بگو من فرستاده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستم براى من آب روان علىعليه‌السلام مى فرمايد: سوگند به خدائى كه او را به نبوت گرامى داشت وقتى پيغلم را به آن سنگ رساندم در سنگ زائده هاى مثل پستان گاو پيدا شد و از هر پستان آب جارى گرديد، وقتى اين را مشاهده كردم به خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شتافتم و به او خبر دادم.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى على برو و از آن آب بردار، و مردم نيز آمدند و مشكها و آفتابه هاى خود را پر كردند و چهارپايانشان را آب دادند و خود از آن نوشيدند و وضو ساختند.( ۳۴۱)

۲۸۶- وحى الهى بريده شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن عباس مى گويد: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وفات يافت كار غسل او را اميرالمؤمنين على بن ابيطالبعليه‌السلام بدست گرفت و عباس و پسرش، به همراه فضل با آن حضرت بودند، چون علىعليه‌السلام از غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فراغت يافت، كفن را از چهره مبارك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كنار زد و گفت: پدر و مادرم فدايت، پاكيزه زيستى و پاكيزه بدرود گفتى، با مرگ تو چيزى از ما بريده شد كه با مرگ هيچ يك از انبياء گذشته بريده نشد، و آن نبوت و اخبار آسمانى و وحى الهى است... پدر و مادرم فدايت ما را به نزد خدايت يادآور و ما را وجهه همت خود دار سپس خود را به روى بدن آن حضرت انداخت و صورتش را بوسيد و كفنش را به رويش كشيد( ۳۴۲)

۲۸۷- صديق اكبر نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كعب الحبر مى گويد: عبدالله بن سلام؛ قبل از آنكه مسلمان شود روزى به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرفياب شد و به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم على بن ابيطالبعليه‌السلام در ميان شما چه نام دارد؟

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: على بن ابيطالب در نزد ما صديق اكبر (بزرگ و راستگو) نام دارد.

عبدالله عرض كرد: گواهى مى دهم كه معبودى جز الله نيست و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خداست، و...

همانا من در تورات يافته ام كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيامبر رحمت است و علىعليه‌السلام بر پا دارنده حجت دليل خداست.( ۳۴۳)

۲۸۸- تو حزب خدائى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت رضاعليه‌السلام از پدران بزرگوارش و از اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود:

يا على! اين دين با تو شروع شده و بدست تو پايان مى پذيرد، صبر را پيشه سازيد كه سرانجام امور از آن پرهيزكاران است، شما حزب خدائيد و دشمنانتان حزب شيطان، خوشا به حال آنكس كه از شما فرمان برد، و واى بر آنكس كه شما را نافرمانى كند، شما حجت و دليل خدا بر آفريدگانش و دستاويز محكم خدائيد. پس هر كس به آن دستاويز چنگ زند هدايت يافته و آن كس كه آن ريسمان را رها سازد گمراه گردد من از خداوند بهشت را برايتان درخواست مى كنم...( ۳۴۴)

۲۸۹- قلب با ايمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ميمونه همسر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: اى رسول خدا! من از ميان اصحاب تو! تنها تعداد كمى را مى شناسم كه على بن ابيطالبعليه‌السلام را دوست بدارند، حضرت فرمود: همان جمع كم مؤمنين؛ (در حقيقت) زياد هستند. تو از اينها كدامشان را مى شناسى؟

ميمونه گفت: اباذر و مقداد و سلمان را مى شناسم و شما مى دانى كه من نيز علىعليه‌السلام را به خاطر محبت شما به او، و دلسوزى على بن ابيطالبعليه‌السلام نسبت به شما، دوست دارم.

حضرت فرمود: راست گفتى. تو قلبت را خداوند به ايمان آزموده است.( ۳۴۵)

۲۹۰- پاك و پاكيزه و معصوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن بابويه از اميرالمؤمنينعليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: روزى با حسنينعليهم‌السلام و فاطمهعليها‌السلام حضور پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حجره، ام سلمه همسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شديم جبرئيل آمد و آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا را نازل نمود آن حضرت فرمود: اى علىعليه‌السلام اين آيه در شاءن تو و فاطمهعليها‌السلام و حسنينعليهم‌السلام و ائمه از فرزندان حسينعليه‌السلام نازل شده علىعليه‌السلام مى فرمايد: به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: ائمه بعد از شما چند نفر هستند حضرت فرمود: دوازده نفر، كه اولى آنها تو هستى و بعد از تو حسن و حسينعليهم‌السلام و على فرزند حسين و يك بيك اسامى ايشان را بيان نمود تا حضرت حجةعليه‌السلام و فرمود: اسامى تمام شما بر ساق عرش نوشته شده در شب معراج پروردگار به من فرمود: اينها نام اوصياء و ائمه بعد از تو مى باشند همه ايشان پاك و پاكيزه و معصوم هستند و دشمنان آنها ملعونند.( ۳۴۶)

۲۹۱- شمشير از پى حق مى زنم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از جنگ على بن ابيطالبعليه‌السلام با عمرو بن عبدود در جنگ خندق، حضرت علىعليه‌السلام سر عمرو بن عبدود را جلو پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورند آنگاه مسلمانان در اطراف علىعليه‌السلام جمع شدند و دست و صورت آن حضرت را بوسيدند عمر بن خطاب جلو رفت و به علىعليه‌السلام عرض كرد: يا علىعليه‌السلام چرا زره عمرو بن عبدود را از تنش به عنوان غنيمت بيرون نياوردى؛ كسى در بين اعراب چنين زره ى مانند آن ندارد.

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: نخواستم هتك حرمت او بشود، در آنوقت بود كه پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بشارت باد بر تو اى على! اگر تمام اعمال مسلمانان تا روز قيامت با عمل تو مقايسه شود عمل تو بر تمام آن اعمال برترى و فضيلت دارد؛ آنگاه وقتى كه خبر قتل عمرو بن عبدود به خواهرش رسيد خواهرش سئوال كرد چه كسى جراءت كرد آن دلاور نامى عرب را به قتل برساند؟ گفتند: على بن ابيطالبعليه‌السلام .

جواب داد چون مرگش به دست انسان كريمى واقع شد. من بر او گريه و زارى نمى كنم.( ۳۴۷)

۲۹۲- صلوات بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اصول كافى در ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكته يصلون على النبى از ابن مريم انصار روايت كرده كه گفت: حضور حضرت باقرعليه‌السلام عرض كردم يابن رسول الله؛ صلوات بر پيغمبر اكرم صلى الله؛ صلوات بر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چگونه بود حضرت فرمود: وقتى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بدن مقدس پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را غسل داد و كفن نموده ده نفر از اصحاب وارد شده و پيرامون بدن مطهر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دوره زده و اميرالمؤمنينعليه‌السلام در وسط آنها ايستاده بود و گفت: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايهاالذين امنوا صلوا عليه و سلموا تسليما آنگاه تمام حاضرين اين آيه را تلاوت كردند.( ۳۴۸)

۲۹۳- شما مظلوميد!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن بابويه از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت: امام صادقعليه‌السلام فرمود: روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام و امام حسنعليه‌السلام و امام حسينعليه‌السلام به حضور پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدند آن حضرت با حال تاءثر؛ نظرى به آنها نموده و فرمود: به خدا سوگند شما بعد از من ستضعفون مى باشيد. حضورش عرض كردند اى مولاى من، مراد و مقصود از مستضعفون چيست؟

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: مقصود پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن بود كه آنها ائمه و پيشوا و امام همه خلايق هستند. سپس آيه و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض... را تلاوت كرده و فرمود: مفهوم و مضمون اين آيه تا روز قيامت در خاندان رسالت جارى است( ۳۴۹) .

۲۹۴- علىعليه‌السلام جان من است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لشكرى را به فرماندهى حضرت علىعليه‌السلام براى يكى از غزوات فرستاد، پس از پيروزى در جنگ و در موقع تقسيم غنائم اميرالمؤمنينعليه‌السلام قصد داشت كنيزى را با سهى از غنائمى كه نصيب حضرتش مى شد خريدارى نمايد.

حاطب بن ابى بلتعه و بريده اسلمى حيله كردند و قيمت كنيز را زياد كردند و در موقع برگشت به مدينه آن دو نفر به حضور پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و شروع به سعايت و بدگوئى علىعليه‌السلام كردند و به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردند: علىعليه‌السلام كنيزى را خريدارى كرد و قيمت او را از غنايم مسلمانان پرداخت كرده است.

پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخت خشمناك شد و رنگ چهره مباركش تغيير كرد و اعضاء بدنش بلرزه افتاد، آنگاه فرمود: اى بريده! چگونه رسول خدا را اذيت مى كنى و حال آنكه امروز شنيدى آيه ان الذين يوذون الله و رسوله آنگاه حضرت تا آخر آيه را قرائت فرمود:

بريده عرض كرد: من قصد آزار شما را نداشتم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت فرمودند: تو قصد آزار علىعليه‌السلام را داشتى و على نفس من است، مگر نمى دانى من از على، و على از من است و هر كه على را بيازارد مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد خدا را اذيت نموده و بر خدا حتم است كه آزار كننده را به عذاب دردناكى در آتش جهنم معذب بدارد.

اى بريده! تو بهتر ميدانى يا خداوند؛ تو بهتر مى دانى يا خوانندگان لوح محفوظ؛ تو بهتر مى دانى يا فرشتگان ارحام؛ تو بهتر مى دانى يا فرشتگان محافظ علىعليه‌السلام .

بريده عرض كرد: همه اينها از من بهتر مى دانند؛ آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چگونه علىعليه‌السلام را تخطئه و سعايت مى نمايى او را سرزنش مى كنى و در كارهايش ايراد مى گيرى اين جبرئيل است كه مزا خبر داده كه فرشتگان حافظ علىعليه‌السلام هرگز از مان كودكى تاكنون گناهى را بر او ننوشته اند و اين فرشتگان ارحام مى باشند كه گواهى مى دهند پيش از آنكه علىعليه‌السلام از شكم مادر متولد شود و بعد از آن هرگز مرتكب لغزش و گناهى نشده و اين قرائت كنندگان لوح محفوظ هستند كه در شب معراج به من خبر دادند كه در لوح محفوظ نوشته شده كه علىعليه‌السلام معصوم است.

اى بريده! بر خلاف آنچه خداوند درباره علىعليه‌السلام فرموده متعرض او نشود، همانا على؛ اميرالمؤمنين، و بزرگ نيكوكاران و يكتا سوار مسلمين و پيشرو سفيدرويان و تقسيم كننده. بهشت و دوزخ است هيچ يك از مسلمانان حق ندارند و نبايد درباره او مكر و حيله بكار برند، قدر و منزلت علىعليه‌السلام در پيشگاه خداوند بالاتر از قدر و منزلت تمامى مسلمانان است آيا مى خواهى كه ترا خبر دهم مطلبى را تا موجب روشنى ديده و قوت قلب تو و تمام مؤمنين شود!! عرض كرد: بلى حضرت فرمود: در روز قيامت در مقام سنجش اعمال، سيئات اعمال عده اى باعث سنگينى ميزان گناهان آنها مى شود از آنها مى پرسند پس حسنات اعمال شما كجاست آنها در كمال شرمندگى عرضه مى دارند كه ما حسناتى نداريم. خطاب مى رسد اگر شما براى خود حسناتى قائل نيستيد، ما حسنات اعمال شما را مى شناسيم آنگاه به باد امر مى شود رقعه كوچكى آورد و در كفه حسنات آنها بگذارد، آنگاه چنان برترى بر گناهان آنها حاصل مى شود كه فاصله ميزان آنها در بدى و خوبى به اندازه فاصله زمين و آسمان مى شود آنگه به آنها گفته مى شود دست پدر و مادر و برادر و خواهر و خاصان خود را گرفته و داخل بهشت شويد اهل محشر فرياد برآوردند پروردگارا ما سيئات و بديهاى اين جمع را مى دانستيم ولى حسنات و خوبى هاى آنها را نفهميديم، خطاب مى رسيد اينها دوستداران علىعليه‌السلام بودند چون آنها علىعليه‌السلام را دوست داشتند ما هم ايشان را بدوستى خود پذيرفتيم و بدوستى و محبت علىعليه‌السلام گناهان ايشان را بخشيديم و سيئات آنها را به حسنات تبديل كرديم و بهشت را به آنها واجب كرديم.( ۳۵۰)

۲۹۵- به علىعليه‌السلام رجوع كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابو اسحاق سبيعى مى گويد: بر مسروق بن اجدع وارد شدم او ميهمانى داشت كه آنرا نشناختم و هر دو آنها مشغول غذا خوردن بودند آن ميهمان گفت: من در جنگ حنين با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودم كه صفيه( ۳۵۱) دختر حيى بن اخطب حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كرد: اى رسول خدا من چون ديگر زنان شما نيستم پدر و برادر و عموى مرا كشته ايد (و من كسى را ندارم) بنابراين پس از وفات شما من به چه كسى رجوع كنم؟

حضرت فرمود: به اين شخص - و با دست خود به على بن ابيطالبعليه‌السلام اشاره نمود.( ۳۵۲)

۲۹۶- امام مبين علىعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن بابويه از حضرت باقرعليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: چون آيه و كل شيئى احصيناه فى امام مبين نازل شد، ابوبكر و عمر بن خطاب خدمت پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و عرض كردند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا منظور از امام مبين تورات است؟!! حضرت فرمود: خير. باز پرسيند: آيا منظور قرآن است حضرت فرمود: خير در همين موقع حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام وارد جلسه شد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: آن امام مبين كه خداوند همه چيز را در آن بيان فرمود: علىعليه‌السلام است كه پروردگار علم هر چيزى را در وجود برادر و وصى و خليفه بعد از من؛ علىعليه‌السلام به وديعه نهاده است.( ۳۵۳)

۲۹۷- پرسش قيامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسينعليه‌السلام مى فرمايد: روزى جد بزرگوارم رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ابوبكر به منزله گوش و عمر در حكم چشم و عثمان مانند قلب است، حضرت امام حسينعليه‌السلام مى فرمايد بر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرداى آن روز وارد شدم و اميرالمؤمنينعليه‌السلام نيز حضور داشت پس از عرض ادب از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سئوال كردم مقصود شما از فرمايش ديروزتان راجع به آن اشخاص چه بود؟

حضرت فرمود: اينها اشاره به ابوبكر و عمر و عثمان بود كه در حكم گوش و چشم و قلب مى باشند آنگاه روى مبارك خود را به پدرم كرد و فرمود: زود است كه از آن گوش و چشم و قلب از ولايت اين وصيم اميرالمؤمنينعليه‌السلام سئوال كنند، و آنگاه اين آيه را قرائت فرمود:

ان السمع و البصر و الفوايد كل اولئك عنه مسئولا

سپس فرمود: به عزت و جلال پروردگار قسم كه روز قيامت تمام امت مرا نگاه مى دارند و از آنها درباره ولايت اميرالمؤمنينعليه‌السلام سئوال مى نمايند( ۳۵۴)

۲۹۸- ملاقات علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد بن عباس از اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: روزى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمودند: يا على ميان كسانى كه تو را دوست دارند و ميان آنچه كه از ديدنش، ديدگانش روشن شود فاصله اى جز مرگ وجود ندارد و همين كه مرگ آنها فرا رسد به آن مقام (ديدن تو) خواهند رسيد... آنگاه فرمود: يا على دشمنانت از درون آتش دوزخ فرياد و ناله مى كنند و مى گويند: پروردگارا ما را از اين آتش دوزخ نجات بخش تا به جبران گذشته اعمال شايسته به جا آورده و على و فرزندانش را دوست بداريم.( ۳۵۵)

۲۹۹- وصيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دست علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اصول كافى از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام روايت كرده كه فرمود: به پدر بزرگوارم عرض كردم آيا نويسنده وصيت نامه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المؤمنينعليه‌السلام بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم املا مى فرمود و علىعليه‌السلام آن را مى نوشت و جبرئيل و فرشتگان مقرب نيز شاهد بر آن بودند؟ پدرم اندكى تأمل كرد و سر مبارك را بزير انداخت و پس از آن فرمود: آرى چنين است اى اباالحسن، فرشتگان شاهد بر وصيت بودند، ولى وصيت نامه پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كتاب مسجل و نامه نوشته شده اى بود كه جبرئيل با خيل فرشتگان مقرب براى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده بودند و عرض كردند: اى رسول خدا جز وصى و برادرت علىعليه‌السلام هر كسى كه در محضر شما هستند بيرون بفرست تا آنكه وصيت نامه را علىعليه‌السلام دريافت نمايد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه را غير از علىعليه‌السلام بيرون فرستاد آنگه جبرئيل گفت: اى رسول خدا! خداوند سلام تو را مى رساند و مى فرمايد: اين مكتوب و وصيت نامه، عهد من است و شرايطى است كه با شما نموده ام و خودم و فرشتگان مقرب گواه آن است، كه گواه خود من بر صحت اين عهدنامه كافى است.

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شنيدن پيام جبرئيل لرزيد و گفت: اى جبرئيل بر ذات اقدس پروردگار سلام باد، تصديق مى كنم كه اين وصيت نامه پروردگار به من رسيد آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آنرا از جبرئيل گرفته و به علىعليه‌السلام داده و فرمود: يا على! اين مكتوب را حرف به حرف و كلمه به كلمه قرائت كن اين عهدنامه پروردگار با من است و اينك امانت خدا را بدست تو مى سپارم علىعليه‌السلام عرض كرد: پدر و مادرم فدايت، من هم شهادت مى دهم كه تو اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين وصيت نام و پيمان خدا را به من رساندى و تمام اعضا و جوارح من مصدق و مويد اين امر هستند. جبرئيل گفت: من هم براى هر دو نفر شما گواهى مى دهم پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! وصيت نامه مرا گرفتى و از مضمونش آگاه شدى در پيشگاه خدا و در حضور من ضامن اجراى آن شدى بايد قول بدهى كه به آنچه در اين نامه است وفا كنى اميرالمؤمنينعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا من متعهد مى شوم كه بر اين عهدنامه وفادار باشم و از خداوند يارى مى طلبم كه مرا مؤ فق بدارد بر طبق آن عمل كرده و حق آن را ادا كنم...

بعد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمهعليها‌السلام و حسنينعليهم‌السلام را طلبيدند و مضمون وصيت نامه و سفارشى كه به اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرموده بود را به ايشان ابلاغ و امر بصبر و شكيبائى نمودند آنها نيز قبولى و اطاعت خود را اعلام كردند و عرض كردند، آنچه خداوند مقرر داشته و اراده مى فرمايد مورد قبول و رضاى ما است آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وصيت نامه را مهر كرده و تسليم علىعليه‌السلام نمود.

۳۰۰- اصحاب شيطان و نقضه شيطان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در كافى از زيد شحام روايت كرده وقتى پروردگار امر فرمود: به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام به خلافت و امامت آن حضرت در روز غدير منصوب كند و پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى علىعليه‌السلام را در روز غدير علىعليه‌السلام را بر روى دست بلند كرد و به مردم معرف كرد و فرمود: هر آن كس را كه من آقا و مولاى او هستم، على نيز مولا و آقاى اوست، شياطين به نزد شيطان بزرگ خود رفتند در حالى كه خاك بر سر و صورت خود مى ريختند و فرياد مى زدند؛ شيطان به آنها گفت: اين چه حالتى است كه شما را در آن مى بينم گفتند: مگر نمى بينى پيغمبر خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مردم عهد و پيمان گرفت كه بر امامت و خلافت علىعليه‌السلام پاى بند باشند ما گمان نمى كنيم هيچ انسانى بتواند نقض عهد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بكند و پيمان را بشكند، شيطان به آنها گفت، چنين نيست كه شما تصور كرده ايد در اطراف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسانى هستند كه نقض عهد مى كنند و بدانيد هرگز وعده من به شما در اين موضوع تخلف ندارد...( ۳۵۶)

۳۰۱- امتيازات علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا سه امتياز به من داده كه علىعليه‌السلام در آنها شريك است و سه امتياز به على داده كه من در آنها شركت ندارم.

پرسيدند: سه امتياز مشترك شما و علىعليه‌السلام در چيست؟

فرمود: يكى پرچم حمد است كه علىعليه‌السلام علمدار آن است، ديگرى حوض كوثر است كه علىعليه‌السلام ساقى آن است سوم اختيار بهشت و دوزخ است كه علىعليه‌السلام قسمت كننده آنها است.

اما سه امتياز مخصوص علىعليه‌السلام : پدر زنى چون من دارد، و زنى چون فاطمهعليها‌السلام و فرزندانى چون حسن و حسينعليهم‌السلام كه من هيچ يك از آنها را ندارم.( ۳۵۷)

۳۰۲- چه كسى ولى ماست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

انس بن مالك به سلمان فارسى گفت: از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كن كه چه كسى جانشين و وصى شماست؟ سلمان نيز از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين موضوع را سئوال كرد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى سلمان وصى موسىعليه‌السلام چه كسى بود؟ سلمان جواب داد: يوشع بن نون. آنگاه فرمود: همانا وصى من وارث من، ادا كننده دين من و انجام دهنده امور من على بن ابيطالبعليه‌السلام است.


۳۰۳- طرح پيش ساخته براى مخالفت با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عليرغم اينكه بيعت مردم با ابوبكر در سقيفه را بعضى ها امرى تصادفى مى پنداشتند مدارك و قرائنى در دست است كه نشان دهنده آن است كه طرح مقدماتى اين طرح در زمان رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ضمن سفر حجة الوداع در مكه معظمه توسط چند نفر در برگشت به مدينه برنامه ريزى شده بود آنها پس از بازگشت به مدينه به خانه ابوبكر رفته و صحيفه و عهدنامه اى را كه نوشته شده بود را امضاء مى كنند حذيفه از اسماء بنت عميس( ۳۵۸) چنين نقل مى كند كه عده اى از مخالفان در منزل ابوبكر گرد آمدند و قراردادى را جملگى امضاء كردند كه نويسنده آن قرارداد سعد بن عاص بود( ۳۵۹) كه پس از درگذشت حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حضرت علىعليه‌السلام به مخالفت برخيزند سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هنگام ملاقات با ابوبكر از آن به صحيفه ملعونه اشاره مى نمايند كه آن چند نفرى كه امضاء كردند عبارتند از ۱- ابوبكر ۲- عمر بن خطاب ۳- ابوعبيد ۴- مفاذ بن جبل؛ ۵- سالم، غلام ابى حذيفه؛ ۶- سعيد بن عاص ۷- ابى عبيدة بن جراح.

۳۰۴- برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت كرد، تقريبا پس از گذشت پنج ماه از طرف خداوند ماءمور شد كه مهاجر و انصار را با يكديگر برادر كند.

لذا روزى در جلسه اى عمومى به مسلمانان فرمود: دو تا دو تا با يكديگر برادر دينى شويد. آنگاه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بين سيصد نفر از مهاجرين و انصار پيمان برادرى بست و رو به مسلمانان كرد و فرمود: شما همه با هم برادريد. پس از اين پيمان به ناگاه علىعليه‌السلام با چشمهاى اشكبار گفت: يا رسول الله! اصحاب خود را با يكديگر برادر كرديد ولى عقد اخوت ميان من و ديگرى برقرار نكرديد؟

پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: انت اخى فى الدنيا و الاخرة؛ تو برادر منى در دنيا و آخرت.

۳۰۵- براى ازدواج چه چيزى دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى علىعليه‌السلام از رسول خدا راجع به فاطمهعليها‌السلام خواستگارى كرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسرور و شادمان تبسم نموده و فرمود: ايا براى اين امر چيزى دارى؟

علىعليه‌السلام عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من چيزى را از شما پنهان نمى كنم آنچه دارم يك شمشير و يك زره، يك شتر آبكش (يا اسب) است و جز اينها چيزى ندارم.( ۳۶۰) نبى اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شمشير براى تو لازم است زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى و شتر نيز از لوازم زندگى تست كه بايد با آن آبكشى نموده و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرت ها بارت را بر آن حمل نمائى فقط زره تو مى ماند كه من آنرا به مهر زهراء مى پذيرم يا على! مى خواهى ترا بشارتى بدهم؟

عرض كرد: بلى پدر و مادرم فداى شما باد، فرمود: ترا بشارت باد كه خداى تعالى فاطمهعليها‌السلام را در آسمان به تو تزويج نمود پيش از اينكه من او را در زمين به تو تزويج كنم( ۳۶۱)

۳۰۶- گمراهى آشكار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايت بعضى از بزرگان اهل سنت از قبيل حمونين نقل شده است، بعد از اينكه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را جانشينى خود انتخاب كرد( ۳۶۲) ابوبكر و عمر از جا برخاستند و از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدند كه آيا ولايت مخصوص علىعليه‌السلام است؟

حضرت فرمود: مخصوص على و اوصياء من تا روز قيامت است.

پرسيدند: از اوصيا شما چه كسانى هستند:

حضرت فرمودند: اخى و وزيرى و وارثى و وصيتى و خلقتى فى امتى...( ۳۶۳) و در اينجا بود كه آيه: اليوم اكملت لكم دينكم نازل شد و در اين هنگام بود كه حسان بن ثابت شاعر معروف از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست تا در مورد ولايت و امامت علىعليه‌السلام قصيده اى بسرايد... تمام مفسران شيعه و برخى از علما اهل سنت در كتب و تفاسير خود نوشته اند: منظور از اليوم روز عيد غدير خم است( ۳۶۴)

۳۰۷- آنچه مى شنوم تو نيز مى شنوى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: جبرئيل براى ابلاغ اذان بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد، در اين هنگام، سر مبارك پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر روى زانوى علىعليه‌السلام بود، آنگاه جبرئيل فصل هاى اذان و اقامه را به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آموخت، هنگامى كه آن حضرت از آن حالت بيرون آمد به علىعليه‌السلام فرمود: آيا كلمات اذان و اقامه را شنيدى؟ حضرت علىعليه‌السلام عرض كرد: آرى فرمود: فرا گرفتى؟ حضرت علىعليه‌السلام عرض كرد: آرى. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هماندم فرمود: ادع لى بلالا نعلمه يعنى، بلال حبشى را نزد من به طلب تا اذان را به او بياموزم.

حضرت علىعليه‌السلام بلال را طلبيد و كلمات اذان و اقامه را به او ياد داد.( ۳۶۵)

۳۰۸- خليفه خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمر بن حصين روايت كرده گفت: من و عمر بن خطاب حضور پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم و اميرالمؤمنينعليه‌السلام هم در كنار پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جلوس كرده بود كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين آيه را تلاوت نمود امن يجيب المضطر اذا دعاه ناگاه اميرالمؤمنينعليه‌السلام ضجه اى كرد و ناله اى نمود پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! چرا با شنيدن اين آيه جزع نموده مضطرب شدى؟

گفت: اى رسول خدا چگونه جزع نكنم در صورتى كه در اين آيه خداوند تصريح مى فرمايد كه شما را خليفه هاى روى زمين قرار داديم. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! جزع نكن، به خدا قسم ترا دوست نمى دارد مگر مؤمن و دشمن نمى دارد ترا مگر منافق.( ۳۶۶)

۳۰۹- دابة الله كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده فرمود: روزى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد مسجد شد ديد اميرالمؤمنينعليه‌السلام ريگهاى مسجد را جمع كرده و سر مباركش را روى ريگها گذارده و بخواب رفته است، او را با پاى مبارك خود حركت داد، فرمود: اى دابة الله برخيز. يكى از اصحاب حضور پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا جايز است ما فرزندان خود را به اين اسم بناميم؟ حضرت فرمود: خير، به خدا قسم اين كلمه دابة الله مختص پسر عمم علىعليه‌السلام است. اصبغ بن نباته مى گويد: روزى حضور مولاى اميرالمؤمنينعليه‌السلام بودم خدمتش عرض كردم: دابه اى كه خداوند در قرآن( ۳۶۷) بيان فرمود: كيست حضرت فرمود: همان شخصى است كه نان سركه و زيتون تناول مى كند؛ كه مقصود حضرت خود آن جناب بوده كه در حال خوردن آنها بوده.( ۳۶۸)

۳۱۰- علىعليه‌السلام در طوفان نوحعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود يك نفر از جن از آن حضرت مسائل خود را مى پرسيد كه به ناگاه علىعليه‌السلام به حضور پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شد پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشاهده كرد كه آن جن رعشه اى بر اندامش افتاد و چون گنجشك ضعيفى، كوچك شد و به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: اى رسول خدا مرا پناه دهيد.

پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: از كه مى ترسى و پناه مى خواهى؟ عرض كرد: از اين جوان (اميرالمؤمنين) پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند چرا از اين جوان مى ترسى؟ گفت: وقتى كه كشتى نوح در روز طوفان و سيل به حركت در آمد، من خود را به كنار كشتى حضرت نوحعليه‌السلام رساندم تا شايد بتوانم كشتى نوحعليه‌السلام را غرق كنم، وقتى نزديك كشتى شدم اين جوان، چنان ضربه اى به من زد، كه يك دست من قطع شد، آنگاه دست خود را بيرون آورد و نشان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد، آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حرف آن جن را تصديق كرد و فرمود: آرى اين جوان همانست كه نوح نبىعليه‌السلام را يارى كرده است.( ۳۶۹)

۳۱۱- دستور ساده پوشى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نمايندگان نجران عمدا با لباسهائى پر زرق و برق و زيور آلات وارد مدينه شدند پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى مبارزه منفى را در پيش گرفت به اين ترتيب كه وقتى نمايندگان با زرق و برق عجيبى به حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيدند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آنها اعتنا نكرد و با آنها سخن نگفت و به پيروى از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلمانان نيز با آنها سخن نگفتند، آنها سه روز در مدينه متحير و سرگردان بودند تا روزى نمايندگان نجران از عثمان و عبدالرحمن كه سابقه آشنائى با آنها داشتند علت اين بى اعتنائى را پرسيدند، آنها نمايندگان را نزد علىعليه‌السلام بردند و جريان را به آن حضرت عرض كردند: علىعليه‌السلام به نمايندگان فرمود: برويد و اين زرق و برقها را از خود دور سازيد و به شكل عادى و ساده خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برسيد كه حتما موفق خواهيد شد، آنها طبق فرموده علىعليه‌السلام رفتار كردند و موفق شدند( ۳۷۰)

۳۱۲- صفات بهشتيان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: در بهشت اتاقهاى زيادى است كه درونش از برون و برونش از درون پيداست در اين اتاقها كسانى از امت من ساكن هستند كه كلام نيكو مى گويند و اطعام مى كنند و سلام را آشكار مى سازند و شب هنگام در وقتى كه همه مردم خوابند به نماز مى ايستند، اميرالمؤمنينعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله! چه كسانى از امت شما اين گونه اند؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على نيكويى كلام به اين است كه ده مرتبه در صبح و شب بگويد: سبحان الله و الحمدلله و لاله الا الله والله اكبر؛ و اطعام طعام آن است كه انسان خرج خانواده خود را بدهد، و اما نماز در شب هنگام وقتى كه مردم همه خوابند به اين است كه نماز مغرب و عشا و نماز صبح را در مسجد به جماعت بخوانند، پس گويا تمام شب را به عبادت قيام كرده است و اما آشكار نمودن سلام به اين است كه وقتى به فرد مسلمان مى رسد بخل به سلام نكنند.( ۳۷۱)

۳۱۳- كوكب هدايت بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن مغازلى شافعى مذهب روايت كرده از ابن عباس كه وى مى گويد: شبى اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خانه ايشان جمع بودند تا اينكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: امشب در نزديكى سحر كوكبى از آسمان فرود مى آيد پائين در خانه هر كه فرود آمد آن شخص ولى و جانشين من است همان شب همه اصحاب نخوابيدند از همه طماع تر عباس پدرم بود (عباس عموى رسول الله بود) نزديك سحر ناگهان اصحاب ديدند كه ستاره اى روشن از آسمان پائين آمد تا در خانه علىعليه‌السلام فرود آمد، البته پس از اين واقعه اصحاب گفتند، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره ابن عمش علىعليه‌السلام در ضلالت است و مى خواهد پسر عم خود را ولى خود كند.( ۳۷۲)

۳۱۴- درخواست رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از پروردگار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان سرزمين قديد (بر وزن زبير نام جايى است در نزديكى مكه) فرود آمد، به على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمود: اى على، من از خدا خواسته ام كه بين من و تو دوستى برقرار كند و ساخت. و از او خواستم كه ميان من و تو برادرى افكند، پس افكند، و از او خواست كه تو را وصى و جانشين من قرار دهد، و داد.

مردى از آن قوم گفت: بخدا سوگند يك صاع (پيمانه اى است نزديك يك من) خرما در مشكى پوسيده، بهتر از آن چيزهايى است كه محمد از پروردگارش خواسته است!!

چرا محمد ملك و سلطنتى درخواست نكرده كه او را بر دشمنش ياى دهد، يا گنجى كه بدان سبب بر فقر و تهيدستى خود چيره گردد؟! پس خداى متعال اين آيه( ۳۷۳) را فرستاد:

گويا پارى از آنچه به تو وحى شده ناديده مى گيرى، يا سينه ات به تنگ مى آيد از اينكه مى گويند: چرا گنجى بر او فرود نيامده يا فرشته اى در كنار او نيامده است؟ جز اين نيست كه تو تنها بيم دهنده اى و خداوند به هر چيزى وكيل است.( ۳۷۴)

۳۱۵- خليفه خدا در زمين كجاست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: چون روز قيامت شود، آواز دهنده اى از اندرون عرش ندا دهد: خليفه خداوند در زمينش كجاست؟ پس حضرت داود پيامبرعليه‌السلام بر مى خيزد، از جانب خداوند ندا دهند: منظور ما تو نيستى هر چند كه خليفه خداوند بوده اى.

بار دوم ندا رسد: خليفه خداوند در زمينش كجاست؟ پس اميرالمؤمنين على بن ابيطالبعليه‌السلام بر مى خيزد، از جانب خداوند ندا مى رسد: اى آفريدگان، اين على بن ابيطالب خليفه خدا در زمين او، و حجتش بر بندگان او است، پس هر كه در دنيا به ريسمان (ولايت) او آويخته امروز نيز به ريسمان او بياويزد تا از نور او روشنى گيرد، و به دنبال او به درجات بلند بهشتى راه يابد پس مردمى كه در دنيا به ريسمان امام علىعليه‌السلام آويخته بودند برخاسته و بدنبال آن حضرت به بهشت مى روند.

سپس از جانب خداوند ندا مى رسد: هان! هر كس در دنيا دنبال پيشوائى راه افتاده (امروز نيز) بدنبال او بهر جا كه مى خواهد و او مى رود، راه بيفتد...( ۳۷۵)

۳۱۶- خبر شهادت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام مى فرمايد: وقتى آيه اذا جاء نصر الله و الفتح بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى على! به تحقيق نصرت خداوند و فتح او فرا رسيده، پس هر گاه كه ديدى مردم دسته دسته در دين خدا وارد مى شوند به حمد پروردگارت تسبيح كن و از او آمرزش بخواه كه خداوند پذيرنده توبه است.

اى على! خداوند جهاد را در فتنه اى كه پس از من رخ مى دهد بر مؤمنين واجب نموده چنانكه جهاد با مشركين را در ركاب من بر آنان واجب ساخته بود.

علىعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا! آن فتنه اى كه خداوند جهاد درباره آن را، بر ما واجب نموده كدام است؟ حضرت فرمود: فتنه گروهى كه شهادت به لا اله الا الله و اينكه من رسول خدا هستم مى دهند اما با اينحال مخالف سنت من و طعنه زننده در دين من هستند.

علىعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا! پس به چه جهت با آنان بجنگيم در حالى كه آنان شهادت به لا اله الا الله و رسالت الهى شما مى دهند؟ حضرت فرمود: به جهت پديد آوردن مسائل بى سابقه و بدعت گزارى در دين، و جدا شدنشان از فرمان من، و حلال شمردن آنها در ريختن خون عترت من،

علىعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا! شما مرا به شهادت مژده فرمودى، از خدا بخواه كه براى من در اين باره شتاب ورزد.

حضرت فرمود: آرى من به تو مژده شهادت داده بودم، پس چگونه خواهى بود آن زمان كه اين از اين رنگين شود؟- و با دست مبارك اشاره به سروريش من نمود- عرض كردم: اى رسول خدا! حال كه چنين مژده اى بمن داده اى، ديگر جاى صبر نيست بلكه جاى مژدگانى و سپاس است. حضرت فرمود: آرى

آنگاه فرمود: پس خود را براى خصومت و درگيرى آماده ساز، كه تو با امت من مخاصمه خواهى نمود. عرض كردم: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راه پيروزى (بر آنان) را به من بنما، حضرت فرمود: چون گروهى را ديدى كه از هدايت بسوى گمراهى رو گردانده اند پس با آنان به مخاصمه برخيز (كه پيروزى از آن توست)، زيرا كه هدايت از جانب خدا، و گمراهى از سوى شيطان است.

اى على! همانا هدايت پيروى فرمان خداست نه پيروى از هواى نفس و دلخواه خود، و گويا تو با گروهى روبرو هستى كه قرآن را تاءويل و توجيه نموده و به شبهات چنگ زده و شراب را بنام آب انگور و كم فروشى را با زكات و رشوه را بنام هديه و پيشكش حلال مى شمردند.

عرض كردم: اى رسول خدا! بنابراين وقتى چنين كنند چگونه اند؟ آيا مرتد و بر گشتگان از دين هستند؟ يا اهل فتنه و آزمايش؟ حضرت فرمود: آنان اهل فتنه اند متحير و سرگردان در آن گردش كنند تا عدل گريبان گيرشان شود، عرض كردم: اى رسول خدا! عدل از جانب ما يا از سوى غير ما؟ حضرت فرمود: بلكه از جانب ما، خداوند (دين را) بدست ما گشوده و بدست ما پايان بخشد و بواسطه ما خداوند ميان دلها پس از شرك آورى مهر و دوستى انداخت و بواسطه ما نيز ميان دلها پس از فتنه مهر و دوستى اندازد، علىعليه‌السلام عرض كرد: سپاس خداى را به آنچه كه از فضل خويش به ما ارزانى داشته است( ۳۷۶)

۳۱۷- خطبه بدون الف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بسيارى از مورخين نقل كرده اند جمعى از اصحاب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيرامون اين بحث مى كردند كه كداميك از حروف در كلمات بيشتر به كار مى رود همه متفق شدند بر اينكه حرف الف بيشتر در كلمات به كار مى رود. آنگاه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بپا خاست و با لبداهه خطبه بدون الف ايراد نمود كه مختصرى از آن از نظرتان مى گذرد اين خطبه با حدود ۷۹۵ كلمه، در آن پيرامون مسائلى چون توحيد - قرآن و حمد الهى - اخلاص - توكل - يقين - حكمت الهى - و عذاب الهى - صفات الهى -خالقيت الهى - پرده پوشى خداوند- قيامت و عذاب الهى - تقوا- مرگ حالات محتضر و احوالات قبر و رسوائى روز قيامت - ملائكه الهى و دعا، صحبت به ميان آمده است، البته به علت طولانى بودن خطبه از كل خطبه صرفا ۱۴۹ كلمه اول را مى آوريم:

حمدت و عظمت من عظمت منته، و سبغت نعمته و سبقت رحمته غضبه و تمت كلمته و نفذت مشيئته و بلغت قضيته، حمدته حمد مقر لربوبيته متخضع لعبوديته متنصل من خطيئته، معترف بتوحيده، مومل من ربه مغفرة تنجيه، يوم يشغل عن فصيلته و بنيه، و نستعينه و نستر شده و نستهديه و نومن به و نتوكل عليه، و شهدت له تشهد مخلص موقن و فردته تفريد مؤمن متيقن، و وحدته توحيد عبد مذعن، ليس له شريك فى ملكه و لم يكن له ولى فى صنعه جل عن مشير و وزير و عون و معين و نظير، علم فستر و نظر فخبر و ملك فقهر و عصى فغفر و حكم فعدل، لم يزل و لن يزول ليس كمثله شى ء و هو قبل كل شى ء و بعد كل شى ء ما رب متفرد بعزته متمكن بقوته متقدس بلعوه متكبر بسموه، ليس يدر كه بصر و ليس يدر كه بصر و ليس يحيط به نظر، قوى منيع بصير سميع حليم...

ترجمه: حمد و تعظيم مى كنم خدائى را كه منتش بس بزرگ و نعمتش بس فراوان و سرشار است (خدائى كه) رحمتش بر غضبش پيشى گرفته و كلماتش به سر حد كمال و تمام رسيده است، اراده اش در همه چيز نافذ و حكمش همگان را فراگير است او را حمد و ستايش مى كنم همانند حمد و ثناى كسى كه به خدائى اش اقرار نموده و در بندگى اش كمال خضوع و خشوع را دارا بوده و از خطاهايش بيزار گشته، به بيگانگى او معتقد بوده و آرزومند مغفرت نجات بخش او است در روزى كه انسان از فرزند خود غافل و در انديشه سرانجام خويش مى باشد از او كمك مى طلبيم و در خواست مى كنيم كه ما را ارشاد نمود و ره راه راست و رهنمون و به او ايمان مى آوريم و بر او توكل مى كنيم، شهادت به خداوندى او مى دهم شهادتى خالصانه و از روى يقين و با علم و ايمان او را يكتا مى دانم و چون بنده اى كه قلبا اقرار مى كند او را مى ستايم.

او در ملك خويش شريك و همتايى ندارد و در آفريدن مخلوقات او را يار و ياورى نيست، او برتر از اين است كه دارى مشاور و وزير و ياور و معين و يارى كننده و هم نظير باشد. او مى داند ولى پرده پوشى مى كند و مى بيند و از همه چيز آگاه است و مالك و غالب بر همه چيز مى باشد، او معصيت مى شود ولى در مى گذرد و هنگام حكم به عدالت حكم مى راند، در گذشته و آينده كسى به ماند او نبوده و قبل از همه موجودات و بعد از همه آنها باقى خواهد بود پروردگارى است كه در عزت خويش يكتا و باقوت خويش قوى و با برترى خويش در نهايت پاكى و با بلند مرتبگى خود در نهايت كبريائى بسر مى برد. هيچ چشمى او را نمى بيند و هيچ ديده اى او را نمى يابد، او قوى و بلند مرتبه، بينا و شنونده، مهربان و بخشنده مى باشد...( ۳۷۷)

۳۱۸- كوثر چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه سوره كوثر به پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد، على بن ابيطالبعليه‌السلام به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: اى رسول خدا كوثر چيست؟

حضرت فرمود: نهرى است كه خداوند به من كرامت نموده است، عىعليه‌السلام عرض كرد: اين نهر گرانقدر است، پس آنرا براى ما توصيف كن اى رسول خدا.

حضرت فرمود: آرى اى عى، كوثر نهى است كه از زير عرش خدا- عزوجل -جارى است، آبش از شير سفيدتر، و از عسل شيرين تر، و از كره نرم تر است، سنگريزه هايش زبر جد و ياقوت و مرجان، گياهش زعفران، خاكش مشك خوشبو، و پايه هايش به زير عرش خداوند استوار است.

پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست به پهلوى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام زد و فرمود: على! اين نهر از آن من و تو و دوستان تو پس از من خواهد بود.( ۳۷۸)

۳۱۹- مرز بين مؤمن و منافق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمران بن حصين مى گويد: روزى من و عمر و بن خطاب در حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم و علىعليه‌السلام نيز كنار آن حضرت نشسته بود، كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين آيه را خواند: امن يجيب المضطر... وقتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيه را تا آخر خواند ناگهان علىعليه‌السلام مانند گنجشك به خود لرزيد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او فرمود: چه شد، نگران شدى، علىعليه‌السلام عرض كرد: چرا نگران نباشم و حال آنكه خداوند در اين آيه مى فرمايد: كه ما را خليفه هاى زمين قرار خواهد داد! پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: ناراحت و نگران مباش كه بخدا سوگند تو را دوست ندارد جز مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق( ۳۷۹)

۳۲۰- حلال زادگى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمود: آيا به تو بشارت ندهم، آيا تو را مژده ندهم؟

علىعليه‌السلام عرض كرد: چرا يا رسول الله. حضرت فرمود: اى على! من و تو از يك سرشت آفريده شديم و مقدارى از آن سرشت زياد آمد و شيعيان ما از آن آفريده شدند، پس چون روز قيامت شود همه مردم به نام مادرانشان خوانده شوند جز شيعيان تو كه به نام پدرانشان خوانده مى شوند آنهم به جهت آن است كه ولادتشان پاك است (يعنى نسبت آنان به پدران خود حتمى و صحيح است)( ۳۸۰)

۳۲۱- همراهان علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على حال تو چگونه است، آنگاه كه صراط را بر روى دوزخ كشيده شود و تو بر لب پرتگاه دوزخ ايستاده باشى و به مردم گفته مى شود: عبور كنيد و تو به دوزخ گوئى: اين شخص از آن من و اين شخص از آن تو؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: اى رسول خدا، اينان (كه من براى خود بر مى گيرم) كيانند؟ حضرت فرمود: آنان شيعيان تواند و هر كجا كه باشى با تو خواهند بود.( ۳۸۱)

۳۲۲- شبهاى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايت وارد شده است كه حضرت علىعليه‌السلام هر شب هنگامى كه مردم به خوابگاه خود مى رفتند صداى نازنينش بلند مى شد به حدى كه مى شنيدند صداى آن حضرت را تمام اهل مسجد و كسانى كه همسايه مسجد بودند؛ مى فرمود: تجهزوا رحمكم الله فقد نودى فيكم بالرحيل.( ۳۸۲)

يعنى: آماده شويد و اسباب سفر خود را مهيا كنيد، خدا شما را رحمت كند، همانا مرگ نداى الرحيل در ميان شما داده و كم كنيد توقف خود را بر دنيا و بيرون رويد از دنيا در حالى كه با خود داشته باشيد زاد و توشه اى از اعمال صالحه، بدرستى كه در جلو شما عقبه هاى كئود( ۳۸۳) است كه بايد از آنجاها عبور كنيد و چاره اى نيست از آن.

۳۲۳- هدايت گرى مهربان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى بواسطه جرمى كه مرتكب شده بود طبق فرمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مهدور الدم شد و حكم قتل او را صادر كرده بودند آن فرد به حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام متوسل شد و عرض كرد: يا على! چه كنم تا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا مورد عفو خود قرار دهد؟ علىعليه‌السلام فرمود: بخدمت آن حضرت مى روى و اين آيه را تلاوت كن.

تالله لقد آثرك الله علينا و ان كنا لخاطئين( ۳۸۴) آن مرد به حضور رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و فورا اين آيه را قرائت كرد عادت آن حضرت چنين بود كه اگر كسى يك آيه از قرآن مجيد را در نزد حضرتش مى خواند، حضرت آيه بعد را بدنبال آن مى خواندند لذا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادامه آن را تلاوت كردند لاتثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين با توجه به معنى اين آيه به منزله حكم عفو درباره آن شخص قرار گرفت.

۳۲۴- ارادت قلبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حبه عرنى از اصحاب حضرت علىعليه‌السلام است مى گويد: علىعليه‌السلام بيت المال بصره را پانصد درهم، پانصد درهم بين يارانش قسمت كرد و پانصد درهم براى خود برداشت، كسى كه حاضر در جنگ نبود خدمت حضرت رسيد، و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين من قلبا با شما بودم گر چه شخصا حاضر در جبهه نبودم از غنيمت چيزى به من بده، حضرت آنچه را براى خود برداشته بود به او داد و براى خود حضرت نصيبى از غنيمت نماند( ۳۸۵)

۳۲۵- آداب مسافرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت صادقعليه‌السلام از پدر بزرگوارش روايت مى كند: كه علىعليه‌السلام با مردى مسيحى در جاده اى كه به كوفه منتهى مى شد هم سفر شد، مسيحى به حضرت گفت: اى بنده خدا قصد كجا دارى؟ حضرت فرمود: كوفه، چون مرد مسيحى براى رفتن به محل خودش از حضرت جدا شد، مشاهده كرد امام او را دنبال مى كند عرضه داشت مگر نمى خواهى به كوفه بروى؟ فرمود چرا، گفت: اگر قصد كوفه دارى چرا دنبال من مى آئى؟ حضرت فرمود: اين برنامه كه من اجرا مى كنم يعنى چند قدم هم سفر خود را بدرقه كردن، تمام كردن حسن معاشرت است و اين دستور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماست، مسيحى گفت: راستى دستور رسول شماست؟ فرمود: آرى، مرد مسيحى گفت:: تو را به شهادت مى طلبم كه من بر دين توام، آنگاه از راه خود همراه حضرت برگشت و چون امام را شناخت مسلمان شد.( ۳۸۶)

۳۲۶- سنگى از آسمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام از پدران بزرگوارشان نقل فرمودند: وقتى كه پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت علىعليه‌السلام را در روز عيد غدير خم به امامت و خلافت نصب فرمودند و گفتند: هر كه را من مولاى اويم على مولاى اوست اين مطلب در شهرها پيچيد. نعمان بن حارث فهرى محضر حضرت شرفياب شد و عرض كرد: از طرف خدا ما را امر كردى شهادت دهيم كه معبودى جز الله نيست و شما فرستاده خدائيد و سپس امر كرديد ما را به جهاد و حج و روزه و نماز و زكوة ما هم همه را قبول كرديم سپس به همين جا بسنده نكردى تا اين جوان را نصب كردى و گفتى: هر كه را كه من مولاى اويم عليش مولاست اين از خود شماست يا امر پروردگار است. حضرت فرمود: بخدايى كه معبودى جز او نيست اين پيام و امر از جانب اوست و الله الذى لا اله الا هو هذا من الله پس نعمان بن حارث در حاليكه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دور مى شد مى گفت: پروردگارا! اگر اين حقى است از نزد تو؛ پس سنگى از آسمان بر من بباران، در همين حال سنگى از بالا بر سر او خورد و جان سپرد.( ۳۸۷)

۳۲۷- معرفى امام مبين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوذر غفارى مى گويد يك روز در مسجد قبا نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوديم، حضرت در جمعى از اصحابش بود كه فرمود: اى اصحابم از اين در مردى بر شما وارد مى شود كه او اميرمؤمنان و امام مسلمانان است، همه اصحاب به آن در نگاه دوختند آنگاه ديدند على بن ابيطالبعليه‌السلام وارد شد سپس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاست و به استقبال او رفت و او را در آغوش كشيد و ميان دو چشمش را بوسيد و او را نزد خود نشاند سپس به او كرد و فرمود: اين على پس از من امام شما است اطاعتش اطاعت من است و نافرمانى او نافرمانى من...( ۳۸۸) .

۳۲۸- فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فدائى امام حسينعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و بر ران چپ حضرت فرزندش ابراهيم نشسته بود و بر پاى ديگر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت سيدالشهداء امام حسينعليه‌السلام نشسته بود، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك بار اين را مى بوسيد و يك مرتبه او را؛ ناگاه جبرئيل نازل شد و چون جبرئيل رفت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: كه جبرئيل از جانب پروردگار من آمد و گفت: اى محمد پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: كه اين دو تن كه بر روى پاى تو هستند يكى از آنها براى تو نمى ماند، پس يكى را فداى ديگرى كن و خود تو انتخاب كن كه كداميك از آنها فوت نمايد.

رسول خدا به سوى ابراهيم نظر كرد و گريست بعد بسوى سيدالشهداء علىعليه‌السلام نگاهى كرد و گريست سپس فرمود: اگر ابراهيم بميرد بغير از من كسى محزون و ناراحت نمى شود، ولى مادر حسينعليه‌السلام فاطمهعليها‌السلام است و پدرش علىعليه‌السلام است كه پسر عم من و به منزله خود من و گوشت و خون من است و چون او بميرد دخترم و پسر عمم هر دو اندوهناك و غصه دار مى شوند من نيز بر او محزون و ناراحت مى گردم، من انتخاب مى كنم غم خود بر ناراحتى ايشان، آنگاه فرمود: اى جبرئيل! ابراهيم را فداى حسين كردم و به مرگ فرزندم رضايت دادم!!! پس از سه روز ابراهيم از دنيا رفت.

بعد از فوت ابراهيم هر گاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امام حسينعليه‌السلام را مى ديد او را به سينه خود مى چسبانيد و لبهاى او را مى مكيد و مى گفت:

 (فداى تو شوم، اى كسى كه ابراهيم را فداى تو كردم)( ۳۸۹)

۳۲۹- هم رزمان علىعليه‌السلام غنيمت خود را به او بخشيدند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جنگى رفت و علىعليه‌السلام را بجاى خود بر خاندانش خليفه كرده بود، وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه برگشت نوبت تقسيم نوبت تقسيم غنائم جنگى شد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم غنايم را كه تقسيم كرد اما با اينكه علىعليه‌السلام در ميدان جنگ نبود به علىعليه‌السلام دو سهم از غنيمت داد. مردم گفتند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام كه در مدينه بود دو سهم دادى؟ حضرت فرمود: اى گروه مردم! شما نديديد كه در ميدان جنگ اسب سوارى از سمت راست بر مشركان حمله برد و آنها را شكست داد سپس آن اسب سوار نزد من آمد و گفت: اى محمد من نيز سهمى از غنايم جنگ دارم اما آن سهم را به على بخشيدم، او جبرئيل بود. اى گروه مردم! شما را به خدا و رسولش سوگند، ايا شما نديديد آن اسب سوارى كه از سمت چپ به مشركان حمله برد و نزد من برگشت و گفت: اى محمد سهم غنيمتم را به على دادم او ميكائيل بود به خدا سوگند به علىعليه‌السلام غنيمت ندادم الا جز سهم جبرئيل و ميكائيل، سپس همه مردم تكبير گفتند( ۳۹۰)

۳۳۰- وصى سيد الانبياء تويى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! تو امام مسلمانان و اميرالمؤمنين و قائم الغرالمحجلين هستى، و پس از من حجت خدائى بر همه خلق، تو سيد اوصياء و وصى سيد انبيائى، اى على! چون مرا به آسمان هفتم بالا مى بردند و از آنجا به سدرة المنتهى و از آنجا به حجب نور رسيدم، پروردگارم مرا با مناجات با خود گرامى داشت آنگاه فرمود: اى محمد! گفتم: لبيك ربى وسعد يك تبارك و تعاليت؛ خداوند فرمود: بدرستى كه على امام اولياء من است و نوريست براى هر كه مرا اطاعت كرده است... هر كه او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كه او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده، او را بدين مژده بده

علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله! مقام من به آنجا رسيده كه در آن مقام ذكر شوم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى اى على! پروردگارت را شكر كن، علىعليه‌السلام رو بر خاك نهاد و سجده كرد بواسطه اين نعمتى كه خدا به او اعطاء كرده است آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى على! سر بر دار كه خدا به تو بر ملائكه خود مباهات مى كند.

۳۳۱- هم رزم جبرئيل و ميكائيل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه امام علىعليه‌السلام به شهادت رسيد فرداى آن روز امام حسنعليه‌السلام بر منبر رفت و اين خطبه را خواند؛

سپس از حمد و ستايش خداوند فرمود: اى مردم در اين شب بود كه قرآن خداوند نازل شد و در اين شب بود كه عيسى بن مريم بالا رفت و در اين شب بود كه يوشع بن نون كشته شد و در اين شب اميرالمؤمنينعليه‌السلام از دنيا رفت.

به خداوند سوگند كه هيچ كدام از اوصياء و پيغمبران گذشته پيش از پدرم به بهشت وارد نشوند، وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پدرم را به جهاد مى فرستاد، جبرئيل از سمت راستش به همراه پدرم نبرد مى كرد و ميكائيل از سمت چپ او، هيچ پول زرد و سفيدى (طلا و نقره) از او بجا نمانده جز هفتصد درهم كه از حقوق خود پس انداز كرده بود تا خادمى براى خانواده خود بخرد( ۳۹۱)

۳۳۲- نهايت توصيف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمود: اى على! تو صاحب حوض منى، پرچمدار منى، و بر آورنده وعده هاى منى، محبوب دل مين، وارث علم منى، امانت دار مواريث پيغمبرانى، تويى امين الله در زمينش، توئى حجت بر خلق خدا، توئى ركن ايمان، توئى چراغ هدايت توئى... هر كه تو را پيروى كند نجات يافته و هر كه از تو تخلف كند هلاك مى شود.

توئى راه روشن، توئى راه راست، توئى قائد الغرالمحجلين، توئى سرور هر كه من سرور او هستم و من سرور هر مؤمن و مؤمنه هستم، تو را دوست دارد انسان پاكزاد و دشمن ندارد بد زاد،

پروردگارم هيچ گاه مرا به آسمان بالا نبرد و با من سخن نگفت، جز اينكه فرمود: اى محمد! سلام مرا به علىعليه‌السلام برسان و به او اعلان كن كه امام اولياء و نور اهل طاعت من است؛ گوارا باد بر تو اى على اين كرامت ها.( ۳۹۲)

۳۳۳- امتياز شيعيان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان فارسى مى گويد: روزى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودم كه على بن ابيطالبعليه‌السلام آمد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: يا على به تو مژده ندهم؟ علىعليه‌السلام عرض كرد: چرا يا رسول الله، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: جبرئيل از طرف خداوند به من خيبر مى دهد كه به دوستان و شيعيان تو هفت خصلت داده اند.

۱- راحتى در هنگام مرگ ۲- آرامش در هنگام ترس ۳- روشنى در تاريكى ۴آسودگى به هنگام هراس ۵- عدالت به وقت ميزان ۶- عبور از صراط ۷- ورود به بهشت قبل از ساير مردم و امتهاى گذشته...( ۳۹۳)

۳۳۴- راه اداء دين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن ابيطالبعليه‌السلام مى فرمايد: روزى از شدت بدهى ام نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم و از اين جهت با آن حضرت درد و دل كردم حضرت فرمود: اى على بگو: (اللهم اغتنى بحلالك عن حرامك و بفضلك عمن سواك) اى على! اگر به اندازه كوه صبير قرض داشته باشى خداوند آن را ادا كند (صبير نام بزرگ ترين كوه در يمن است)( ۳۹۴) .

۳۳۵- گل رحمت خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست على بن ابيطالبعليه‌السلام را گرفت و از منزل خارج شد و مى فرمود: اى گروه انصار و اى گروه بنى هاشم و اى فرزندان عبدالمطلب، من محمدم و فرستاده خدا، همانا من از گل رحمت به همراه چهار كس ديگر از خاندانم آفريده شديم؛ خودم، على و حمزه و جعفر، يكى از آنها گفت: يا رسول الله! اينها روز قيامت با تو سوار مى باشند؟ حضرت فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، در آن روز كسى سوار نباشد، جز چهار تن من و علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام و صالح پيغمبر، من بر براق سوارم و فاطمهعليها‌السلام بر ناقه غضباء و صالح پيغمبر بر آن شترى كه پى شد، و علىعليه‌السلام بر يكى از ناقه هاى بهشتى كه مهارش از ياقوت است و او ميان بهشت و دوزخ مى ايستد، در آن روز مردم خيس عرق هستند آنگاه بادى از طرف عرش خداوند مى وزد و عرق آنها را خشك مى كند، فرشتگان مقرب و صديقان مى گويند: اين ملكى است مقرب يا پيغمبرى است مرسل، اما منادى از طرف عرش ندا مى دهد. او على بن ابيطالب برادر رسول خداست در دنيا و آخرت( ۳۹۵)

۳۳۶- تنها برنده مسابقه علىعليه‌السلام بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دو شتر هديه دادند، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يكى از آن دو شتر را هديه و جايزه قرار داد براى كسى كه بتواند دو ركعت نماز به جاى آورد و چيزى از دنيا را به خاطر خود در نماز نگذارند و به فكر چيزى از دنيا نيفتد.

كسى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين مسابقه پاسخ مثبت نداد. بجز علىعليه‌السلام كه پاسخ مثبت داد و حاضر شد براى خواندن نماز؛ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر دو شتر را به علىعليه‌السلام مرحمت فرمود:( ۳۹۶)

هم طراز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سواره بر اسب خود از منزل بيرون شد و علىعليه‌السلام همراهش پياده حركت مى كرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى اباالحسن! يا سوار شو، يا برگرد؛ زيرا خداوند به من دستور داده كه چون من سوارم تو نيز سواره باشى (پياده نباشى) و اگر تو پياده باشى من پياده شوم و چون بنشينى من نيز نشسته ام... على جان به خداوندى كه مرا مبعوث كرده سوگند، ايمان ندارد كسى كه منكر تو باشد و به خداوند ايمان و اعتقادى ندارد كسى كه كافر به تو باشد... بخدا سوگند، يا على! تو آفريده نشدى مگر براى آنكه خدا پرستيده شود و بوسيله تو معالم دين شناخته شوى.( ۳۹۷)

خالدبن ربعى مى گويد: اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام براى كاى به مكه رفت، يك عرب بيابانى را ديد كه به پرده خانه كعبه چسبيده و دعا مى كند، شب دوم همان مرد را ديد كه به ركن چسبيده و مشغول دعاست... شب سوم ديد دوباره به ركن چسبيده و مى گويد: خدايا! به اين اعراب چهار هزار درهم بده؛ علىعليه‌السلام نزد او رفت و فرمود: اى اعرابى! از خدا هر چه خواستى بتو داد، اعرابى چهار هزار درهم را از علىعليه‌السلام خواست، علىعليه‌السلام فرمود: اى مرد! من مى روم مدينه وقتى رسيدى مدينه مرا بجو، يك هفته بعد اعرابى وارد مدينه شد و فرياد مى زد كيست كه مرا به خانه اميرالمؤمنينعليه‌السلام ببرد، امام حسينعليه‌السلام در اين ميان فرمود: من ترا به خانه او مى برم زيرا كه من پسر او هستم، اعرابى با امام حسينعليه‌السلام بر در خانه رسيدند، مرد اعرابى به امام حسينعليه‌السلام گفت: برو به پدرت بگو ضمانتى كه در مكه كردى، صاحبش آمد. امام حسينعليه‌السلام پيام را رسانيد علىعليه‌السلام به حضرت فاطمهعليها‌السلام فرمود: آيا چيزى دارى تا اين مرد بخورد حضرت فرمود: نه علىعليه‌السلام لباسش را بر تن كرد و بيرون آمد و فرمود: سلمان را نزد من آوريد، سلمان آمد، حضرت به او فرمود: باغى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برايم كاشته به تجار بفروش، سلمان آن را دوازده هزار درهم فروخت و آنگاه امام اعرابى را حاضر كرد و چهار هزار درهم به او داد سپس چهل درهم ديگر نيز براى خرج سفر وى به او داد، اين خبر به فقيران مدينه رسيد همگى گرد علىعليه‌السلام را گرفتند، علىعليه‌السلام هم پولها را در مقابل خود ريخت آنگاه يارانش آنها را بين فقيران تقسيم كردند تا اينكه حتى يك درهم نماند، چون به منزل آمد فاطمهعليها‌السلام به علىعليه‌السلام گفت: اى پسر عم! باغى را كه پدرم به تو داده بود فروختى؟ امام فرمود آرى به بهتر از آنچه در دنيا و آخرت است. حضرت فاطمهعليها‌السلام پرسيد: پولش كجا است؟

حضرت فرمود: به فقرا دادم حضرت فاطمهعليها‌السلام گفت: من و دو پسرت گرسنه ايم و بى شك تو هم مانند ما گرسنه اى.( ۳۹۸)

۳۳۷- توبه كنيد علىعليه‌السلام ستمكار نيست.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را به يمن فرستاد، در آنجا اسب شخصى از اهل يمن گريخت و با پاى خود به مردى لگد زد و او را كشت، اولياء مقتول صاحب اسب را گرفتند و نزد علىعليه‌السلام آوردند و بر او اقامه دعوى كردند صاحب اسب گواه آورد كه اسبش گريخته و آن مرد را كشته است، علىعليه‌السلام خون مرد كشته شده را هدر ساخت، اولياء مقتول از يمن نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و از حكم علىعليه‌السلام شكايت كردند و گفتند: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام به ما ستم كرد، و خون صاحب ما را هدر كرده است پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: (على ستمكار نيست و براى ستم آفريده نشده و ولايت و سرورى بعد از من با على است و حكم او حكم قطعى است و قول او قول صحيح است كسى رد حكم و قول و ولايت على را نكند مگر كافر و حكم و قول و ولايتش را نپسندد الا مؤمن) اهل يمن چون اين توصيف را از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره علىعليه‌السلام شنيدند گفتند: يا رسول الله ما به قول و حكم على راضى شديم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: همين توبه شما است از آنچه كه گفتيد.( ۳۹۹)

۳۳۸- كليد خانه حكمت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در منزل ام ابراهيم و جمعى از اصحابش در حضور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند كه به ناگه على بن ابيطالبعليه‌السلام وارد شد، وقتى چشم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام افتاد فرمود: اى گروه مردم! نزد شما آمد بهترين مردم بعد از من، او سرور شما است و اطاعت او واجب است همچون اطاعت شما از من، و نافرمانى او حرام است، مثل نافرمانى من، اى مردم! من خانه حكمتم و على كليد آن است و به خانه نتوان وارد شد الا به وسيله كليد آن خانه، اى مردم دروغ مى گويد، كسى كه گمان دارد مرا دوست دارد ولى علىعليه‌السلام را دشمن مى دارد( ۴۰۰)

۳۳۹- بهترين عبادت نگاه كردن به چهره علىعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر دارى كه فلانى (يعنى شخصى) از راه دريا كالاى اندكى به چين برده و زود برگشته و بهره و سود فراوانى از اين راه كسب كرده به حدى كه دوستانش به او حسد مى ورزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مال دنيا هر چه بيشتر شود صاحب مال به گرفتارى و بلا نزديك تر مى شود هرگز به پولداران رشك نبريد، مگر آن پول دارى كه در راه خدا مالش را بخشيده باشد.

آيا مى خواهيد به شما خبر دهم كه از آن رفيق سفر كرده شما چه كسى سرمايه كمترى دارد ولى بهره سودش را بيشتر آورده و هر چه هست براى او در نزد خدا اندوخته و محفوظ است؟

گفتند: چرا يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به اين مرد كه به سوى شما مى آيد بنگريد.

آن مرد مى گويد: نگاه كرديم ديدم مردى از انصار است آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: از همين مرد امروز آنقدر خير و بندگى خدا بالا رفته كه اگر بين همه اهل آسمانها و زمين پخش شود كمترين بهره مند از آن كسى است كه گناهان او آمرزيده و بهشت بر او واجب شود.

عرض كردند: مگر چه كرده است اين مرد؟

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: برويد از خود او بپرسيد تا بگويد امروز چه عملى را انجام داده است؟ همه اصحاب به سرعت نزد او رفتند و به او گفتند: بر تو گوارا باد اى مرد آنچه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به تو مژده داده؛ امروز چه كردى كه خدا اين همه ثواب براى تو نوشته است؟

آن مرد گفت: از خانه ام بيرون آمدم و دنبال كارى رفتم، اما تا خيرى پيش آمد ترسيدم كارم از دستم برود لذا با خودم گفتم آن كار را با نگاه كردن به صورت على بن ابيطالبعليه‌السلام عوض مى كنم و دنبال آن كار نرفتم، من از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه نگاه بر روى علىعليه‌السلام عبادتست.

آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى به خدا سوگند عبادت است، و چه عبادتى از آن بهتر، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى بنده خدا! تو دنبال كسب دينار و درهم براى خانواده ات رفتى تا آن را بدست آوردى اما آن كار از دست رفت ولى به عوض آن، نگاه به صورت علىعليه‌السلام را انتخاب كردى اما با محبت و اعتقاد به فضل او، همانا اين كار تو بهتر و برتر از آن كه همه دنيا پر از طلاى سرخ باشد و تو آنها را در راه خدا انفاق كنى،( ۴۰۱)

۳۴۰- پرچمدارى صحراى محشر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلمان را با هم برادر ساخت و بين آنها صيغه برادرى جارى كرد، به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! تو برادر منى، نسبت تو به من همچون هارون است نسبت به موسى؛ جز اينكه بعد از من پيغمبرى نمى آيد.

اى على! اول كسى كه در روز قيامت خوانده شود منم، كه در سمت راست عرش مى ايستم و حله سبزى از حله هاى بهشتى مى پوشم و پس از آن پيغمبران الهى را يك به يك دنبال هم فرا مى خوانند و آنها در دو صف سمت راست عرش خداوند در زير سايه آن بايستند و جامه هاى سبز بهشتى بر تن كنند.

آگاه باش! اى على! به تو خبر مى دهم كه امت من اولين امتى است كه در قيامت خداوند آنها را محاسبه مى كند و تو را بشارت مى دهم كه تو اول كسى هستى كه دعوت مى شوى، سپس پرچم حمد است به تو مى دهند و تو ميان آن دو صف آن را بدوش مى گيرى و آدم و همه مردم در روز قيامت همه در سايه پرچم من هستند، كه درازى و بلند اين پرچم برابر با هزار سال راه است، نوك پرچم از ياقوت سرخ است....

اين پرچم سه نور دارد يكى در مشرق و ديگرى در مغرب و سومى در وسط دنيا است و سه جمله بر آن پرچم نوشته شده است.

اول: بسم الله الرحمن الرحيم، دوم: الحمد الله رب العالمين، سوم: لا اله الله محمد رسول الله، طول هر يك از اين جملات هزار سال مسافت و پهناى اين جملات هزار سال مسافت مى باشد، يا على! تو پرچم را بر مى گيرى و حسن سمت راست توست و حسين سمت چپ... آنگاه جامه سبزى از جامه هاى بهشتى را بر تن مى كنى، على جان!، به تو مژده دهم كه تو با من دعوت مى شوى و با من جامه در تن كنى و با من زنده مى شوى( ۴۰۲)

۳۴۱- پيامبر تعهد گرفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى از ابو حمراء خادم رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كرد: چگونه خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علىعليه‌السلام رفتار مى كرد را براى من بازگو كن؟ ابوحمراء گفت اى مرد آنچه ديده ام را مى گويم.

روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى ابوحمراء! برو و صد تن از مردم عرب و پنجاه تن از مردم عجم سى تن از جماعت قبط و بيست تن از مردم حبشه را نزد من حاضر كن، من نيز طبق دستور، اين جماعت را آماده كردم سپس فرمود: عربها را در صفى رديف كن بعد از آن به دنبال آن عجم ها و بعد قطبى ها و بعد حبشى ها در يك صف بايستند.

آنگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاست و حمد و ستايش خداوند را آغاز كرد، سپس فرمود: اى گروه عرب و عجم و قبط و حبش آيا شما اعتراف كرديد نيست معبودى جز خداى يگانه و محمد بنده فرستاده اوست؟ آنها جملگى گفتند: آرى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه بار اين مطلب را تكرار كرد آنها هم تاءكيد كردند، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره سوم گفت: خدايا تو گواه باش.

بعد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شما اعتراف كرديد، لا اله الا الله و انى محمد عبده و رسول و ان على ابن ابيطالب اميرالمؤمنين و ولى امرهم من بعدى.

آنها گفتند: آرى (ما رسالت تو و ولايت علىعليه‌السلام را قبول داريم) پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه بار به خداوند عرض كرد: خدايا تو گواه شهادت اينها باش

آنگاه فرمود: اى على! برو كاغذ دواتى برايم بياور، سپس آنرا گرفت و بدست علىعليه‌السلام داد و فرمود: بنويس اى على!، عرض كرد چه بنويسم؟ فرمود: بنويس مردم عرب، عجم، قبط و حبشى اعتراف كردند كه نيست معبودى جز خدا و محمد بنده و رسول اوست و على بن ابيطالب امير مؤمنان است و امام بعد از من؛ سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن عهد نامه را مهر كرد و به علىعليه‌السلام سپرد.

آن مرد به ابوحمراء گفت: باز هم برايم بگو، ابو حمراء گفت: روز عرفه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون آمد و دست علىعليه‌السلام را به دست خود داشت سپس فرمود: اى گروه مردم! براستى خداى تبارك و تعالى امروز به شما مباهات مى كند، اگر همه شما را بيامرزد، سپس رو به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: تو را بالخصوص بيامرزد، بعد فرمود: اى على! نزديك من بيا علىعليه‌السلام نزديك رفت سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود... اى على! هر كس با تو بجنگد با من جنگيده و هر كه با من بجنگد با خدا جنگيده اى على! هر كه تو را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است و هر كه مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته، و خدا او را بخت برگشته كند و به دوزخ ببرد( ۴۰۳)

۳۴۲- جايگاه صلوات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك روز به على علىعليه‌السلام فرمود: اى على! جان به تو مژدهاى بدهم؟ عرض كرد: چرا، پدر و مادرم به فدايت، تو هميشه مژده دهنده اى به هر چيزى، حضرت فرمود: اخيرا به من خبر شگفت آورى داد، علىعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جبرئيل چه خبرى به شما داده است؟

حضرت فرمود: به من خبر داد كه هر كدام از امتم بر من صلوات بفرستند و دنبالش بر خاندانم نيز صلوات بفرستد درهاى آسمان برويش گشوده شود و فرشته ها هفتاد صلوات بر او فرستند اگر چه گنهكار و خطا كار باشد سپس گناهانش مثل برگهاى درخت در فصل پائيز بريزد، و خداى متعال به او مى فرمايد: لبيك عبدى و سعد يك و خداوند به فرشتگان مى فرمايد: اى فرشتگانم! شما بر او هفتاد صلوات فرستاديد من هفتصد صلوات بر او مى فرستم.( ۴۰۴)

۳۴۳- روز شمار عمر علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى فاطمه زهراعليه‌السلام خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و از ضعف حال خود سخن گفت: پيغمبر: به او فرمود: تو نمى دانى علىعليه‌السلام چه مقامى در نزد من دارد.

۱۲ سال داشت كه كارهاى مرا اداره مى كرد.

۱۶ سال داشت كه در برابرم شمشير مى زد.

۱۹ سال داشت كه پهلوانها را مى كشت

۲۰ سال داشت كه غمهاى مرا بر طرف كرد.

۲۲ سال داشت كه در قلعه خيبر را از جا كند در حالى كه ۵۰ مرد نمى توانستند آن را بردارند.

چهره حضرت فاطمهعليه‌السلام از شادى برافروخت و سرپايش قرا نداشت، تا اينكه نزد علىعليه‌السلام برگشت و به او فرمايش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را گزارش داد. علىعليه‌السلام فرمود: چه حالى مى داشتى اگر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه تفضلات خدا بر من را برايت بيان مى فرمود.( ۴۰۵)

 (يعنى اين همه الطاف الهى نيست مختصرى بود كه شنيدى).

۳۴۴- پرورانده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وقتى كه خبر وفات ابوطالب پدر بزرگوار على بن ابيطالبعليه‌السلام را شنيد بر سر جنازه عمويش حاضر شد و فرمود: اى عمو جان! در يتيمى پرستارم بودى و در خردسالى مرا پرورش دادى و در سالخوردگى مرا يارى كردى، خدا تو را از من پاداش نيك دهد.

آنگاه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام دستور داد تا پدرش ابوطالب را غسل دهد( ۴۰۶)

۳۴۵- لقب الهى امير مؤمنانعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر بالاى منبر شنيدم، اينكه برخى از مردم قريش نمى پذيرند علىعليه‌السلام را امير مؤمنان ناميده است فرمود: اى گروه مردم! به راستى خداوند مرا رسول قرار داد، و به من دستور داده كه علىعليه‌السلام را بر شما امير كنم، هر كس كه من پيغمبر او هستم، على نيز امير اوست... خداوند مرا كرده كه من به شما بگويم تا او را اطاعت كنيد و به دستوراتش عمل كنيد... احدى از شما بر على امير نيست نه در زمان حيات من و پس از وفات من، زيرا خداوند او را بر شما امير قرار داده و او را امير المؤمنين ناميده است و كسى پيش از او به اين نام ناميده نشده است من آنچه را كه دستور داشتم درباره علىعليه‌السلام به شما رساندم...( ۴۰۷)

۳۴۶- مرز بين كفر و ايمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يك روز رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اصحاب خود فرمود: اى اصحاب من! به درستى كه خداوند دستور مى دهد شما را به ولايت على بن ابيطالبعليه‌السلام و پيروى و اطاعت از او چرا كه او ولى شما است، پس از من با علىعليه‌السلام مخالفت نكنيد كه كافر مى شويد، و از او جدا نشويد كه گمراه مى شويد به راستى خداوند علىعليه‌السلام را نشانه ميان نفاق و ايمان قرار داده است هر كس او را دوست دارد مؤمن است و هر كه دشمن بدارد منافق است، براستى خداوند علىعليه‌السلام را وصى من و نور بخش شما قرار داده پس از من؛ او سر نگهدار و گنجينه علم من و خليفه بعد من است، به خداوند از ظالمان در حق على شكايت مى كنم...( ۴۰۸)

هر كس مى خواهد چون برق جهنده از صراط بگذرد و بى حساب وارد بهشت شود بايد ولايت او بپذيرد، پس به دوزخ رود هر كه ترك ولايت او را كند، به عزت و جلال پروردگار سوگند، على باب الله است كه جز از آن نيايند، و اوست صراط مستقيم، و اوست كه در روز قيامت از ولايتش پرسش مى شود....( ۴۰۹)

و در روايتى ديگر آمده است كه:

ابى مسلم مى گويد: من با حسن بصرى و انس بن مالك به در خانه ام سلمه آمديم، انس بر در خانه نشست و ما وارد خانه شديم، حسن به ام سلمه گفت: درود بر تو اى مادرم!ام سلمه پاسخ داد و پرسيد تو كيستى؟ گفت: من حسن بصريم، پرسيد براى چه در اينجا آمده اى گفت آمده ام حديثى از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره علىعليه‌السلام برايم بگوئى، ام سلمه گفت: به خدا برايت حديثى گويم كه با اين دو گوشم از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم و با اين دو چشمم ديدم و گرنه كر و كور شوند و دلم آن را حفظ كرده و گرنه بر آن نهاده شود و لال شوم.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام فرمود: اى على! هر بنده اى كه خدا را ملاقات كند و منكر ولايت تو باشد همچو يك بت پرست، خدا را ملاقات كرده است، آنگاه حسن بصرى گفت: الله اكبر گواهى مى دهم كه علىعليه‌السلام مولاى من و مولاى هر مؤمن است...( ۴۱۰)

۳۴۷- صحبت علىعليه‌السلام با خورشيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: بعد از فتح مكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هجرت مسلمانان را لغو كرد و فرمود: بعد از فتح مكه هجرتى نيست، سپس با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هوازن رسيديم در اين هنگام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رو به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: اى على! برخيز و كرامت خداى عز و جل را نسبت به خود ملاحظه كن، على جان! وقتى آفتاب بر آمد با آن سخن بگو، ابن عباس مى گويد: به خدا سوگند به احدى جز به علىعليه‌السلام رشك نبردم به واسطه فضلش الا در آن روز؛ ابن عباس مى گويد: با خودم گفتم برويم ببينيم علىعليه‌السلام با آفتاب چطور سخن مى گويد، چون آفتاب بر آمد علىعليه‌السلام برخاست و گفت: درود بر تو اى بنده خوب و فرمانبر و اطاعت كننده خداوند، آفتاب در پاسخ امام علىعليه‌السلام عرض كرد: درود بر تو اى برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و وصى او و حجت خدا بر خلقش!!

ابن عباس مى گويد: در اين لحظه علىعليه‌السلام به سجده افتاد و شكر خداوند مى كرد، آنگاه به خداوند سوگند ديدم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و سر علىعليه‌السلام را بر گرفت و او را بلند كرد و دست خود را بر صورت على كشيد و گفت: حبيبم برخيز! تو اهل آسمان را از گريه خود گرياندى و خدا به وجود تو به حاملان عرش مباهات كرد.( ۴۱۱)

۳۴۸- فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابر آسمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس: گفت: ما با جمعى در حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با گوشه چشم خود به آسمان اشاره كرد و ما نگاه كرديم ديديم ابرى آمد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را دو بار به سوى خود فرا خواند آن ابر آمد پايين، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايستاد و دست ميان ابر كرد و از ميان آن جام سپيدى پر از خرماى تازه بيرون آورد و آن ظرف در كف دست حضرت تسبيح مى گفت، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظرف را به على ابن ابيطالبعليه‌السلام داد، علىعليه‌السلام از آن خرما خورد، جام در كف دست علىعليه‌السلام نيز تسبيح مى گفت، مردى گفت: يا رسول الله از جام تناول كردى و آن را به علىعليه‌السلام دادى در اينجا آن ظرف به اذن خدا به سخن آمد و گفت: لا اله الا الله خالق الظلمات و النور، اى مردم بدانيد من هديه اى هستم به سوى پيغمبر از من كسى چيزى نخورد الا پيغمبر يا وصى آن( ۴۱۲)

۳۴۹- جايگاه معنوى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا براى برادرم على بن ابيطالبعليه‌السلام فضائل بى شمارى مقرر كرده هر كه يك فضيلت او را ذكر كند خدا گناهان گذشته و آينده اش را بيامرز گر چه با گناه جن و انس به محشر آيد و هر كه يك فضيلت از او بنويسد تا آن نوشته بماند فرشتگان برايش آمرزش جويد و هر كه به فضيلتى از او گوش دهد، خدا گناهانى كه به گوش كرده بيامرزد و هر كه به فضيلتش نگاه كند، خدا گناهانى كه با چشم كرده بيامرزد، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

نگاه به على بن ابيطالبعليه‌السلام عبادتست و يادآوريش عبادتست و ايمان بنده پذيرفته نيست جز به ولايت او و برائت از دشمنان او.( ۴۱۳)

۳۵۰- محل دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر سپيده دم بر در خانه علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام مى ايستاد و به خداوند عرض مى كرد: (الحمد الله المحسن المجمل المنعم المنفصل الذى بنعمه تتم الصالحات سميع سامع به حمد الله و نعمته و حسن بلاوه عند نانعوذ بالله من النار نعوذ بالله من صباح النار نعوذ بالله من مساء النار الصلوة... )

حمد مخصوص آن خداى محسن و نيكوئى است كه فضيلت بخش به نعمت خود اعمال صالحه را تمام كرده، سميع است و سامع، حمد خدا و نعمت او و حسن آزمايش او بر ما پناه مى برم به خدا از دوزخ، پناه مى برم به خدا از شام دوزخ، رحمت بر شما باد اى اهل بيت، همانا خدا خواسته پليدى را از شما ببرد اى اهل بيت و به خوبى شما را پاكيزه كند)( ۴۱۴)

۳۵۱- گل خوش بوى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام مى فرمايد: (حيانى رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بالورد بكتا يديه فلما ادنيته الى انفى قال اما انه سيد ريحان الجنة بعد الاش؛ يعنى: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با دو دستش گلى را به من هديه كرد هنگامى كه آن را به بينى خود نزديك بردم آن حضرت فرمود: اين گل، بعد از گل آس، سرور گلهاى بهشت است).( ۴۱۵)

گل آس درختى است شبيه درخت انار كه برگهايش سبز و خوش رنگ و گلهايش سفيد و خوشبو مى باشد.

۳۵۲- فرشته اى از سه جنس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شبى كه مرا به معراج بردند جبرئيل دست مرا گرفت و به بهشت برد و مرا به يكى از مسندهاى بهشت رسانيد. آنگاه يك دانه اى به من داد و چون آن دانه را دو نيم كردم حوريه اى از آن بيرون آمد كه مژگان چشمش چون پرهاى جلو كركس بود: به من گفت: درود بر تو يا احمد، اى رسول خدا، اى محمد، گفتم: خداوند تو را مورد لطف قرار دهد، تو كيستى؟ گفت: من راضيه و مرضيه ام خداوند مرا از سه جنس آفريده، پائين تنم از مشك است و بالاى آن از كافور و ميانه ام از عنبر و با آب زندگى خمير شدم و خداوند فرمود: باش و من بودم و آفريده شدم براى پسر عم و وصى و وزير تو على بن ابيطالب( ۴۱۶) .

۳۵۳- ممتازترين مرد اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام از قول پدرانش فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روز از منزل خود بيرون رفت و عبائى سياه با دو تيره در تن داشت، سپس فرمود: اين عبا را به من پوشاند دوستم، صفيم، عزيز من، آنكه از طرف من ادا مى كند قرض مرا و وصى و وارث و برادر من است پيش از همه مؤمنان، مسلمان شده و در ايمان از همه مخلص تر، و از همه با سخاوت تر است و پس از من سيد بشر است و سرور رو سفيدان است و امام اهل زمين است همانا او على بن ابيطالب است، آنگاه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شوق او پياپى گريست تا ريش مباركش از اشك چشمش تر شد( ۴۱۷) .

۳۵۴- از علىعليه‌السلام جدا مشو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حذيفه بن اسيد غفارى مى گويد: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: اى حذيفه! براستى حجت خدا بعد از من بر شما على بن ابيطالبعليه‌السلام است، كفر با او كفر با خداست، شرك به او شرك به خداست، شك در او شك در خداست، و الحاد در او الحاد در خداست، و انكار او انكار خداست، و او حبل الله المتين است كه بريدن او قطع شدنى ندارد، دو كس درباره او هلاك شدند، دوست غلو كننده و كسى كه در حق او كوتاهى كند.

اى حذيفه! از علىعليه‌السلام جدا مشو، كه از من جدا مى شوى و با او مخالفت مكن كه مخالفت با من است، علىعليه‌السلام از من است، و من از علىعليه‌السلام هر كس كه على را به خشم آورد، مرا به خشم آورده و هر كه او را خشنود سازد مرا نيز خشنود و واضى كرده است( ۴۱۸)

۳۵۵- جوانمرد مطلق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: روزى يك عرب بيابانى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد، آن حضرت در حالى كه عباى گلى رنگ در تن داشت او را پذيرفت، عرب بيابانى عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدى پيش من همانند جوانمردان؟ و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آرى منم جوانمرد و پسر جوانمرد و برادر جوانمرد.

عرب بيابانى عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خود جوانمردى اما چگونه است پسر و برادر جوانمرد تو؟

رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: نشنيدى قول خداى عز و جل را كه مى فرمايد: (گروهى گفتند: شنيديم نوجوانى از مخالفت با بتها سخن مى گفت: كه او را ابراهيم مى گويند) و من پسر ابراهيم هستم و اما برادر جوانمرد هستم زيرا در روز احد منادى از آسمان ندا كرد، نيست شمشيرى جز ذوالفقار و نيست جوانمردى جز على، و على بن ابيطالبعليه‌السلام برادر من است و من برادر او( ۴۱۹)

۳۵۶- حيله زن يهودى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: يهوديان عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد زنى يهودى بنام عبده آمدند و گفتند: تو ميدانى كه محمد پشت بنى اسرائيل را شكسته و يهوديت را ويران كرده همه اشراف يهود اين زهر را آماده كردند و در مقابل اينكه تو اين گوسفند را با اين زهر آلوده كنى و به محمد بخورانى مزد شايانى خواهند داد آن زن گوسفند را بريان كرد و همه رؤ ساى بنى اسرائيل را به خانه دعوت كرد و نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت يا محمد همه يهود را به خانه خود دعوت كردم و تو هم با يارانت مرا سرافراز كن، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به همراه من (على) و ابو دجاجه و ابو ايوب و سهل بن حنيف و جمعى از مهاجرين به منزل او آمدند و چون وارد شدند زن گوسفند بريان شده را خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد، يهوديان حاضر در جلسه بينى هاى خود را با چشم بسته بودند و به پا ايستاده بودند و به عصاهاى خود تكيه زده بودند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بنشينيد آنها گفتند: چون پيغمبرى به دين ما آيد ما به خود اجازه نشستن نمى دهيم و بد مى دانيم كه نفس هاى ما به او برسد و او را آزار دهد، علىعليه‌السلام مى فرمايد: آنها دروغ گفتند، بلكه بينى هاى خود را به واسطه ترس از نفوذ بخار زهر بسته بودند چون گوسفند را خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند دست مسموم آن گوسفند به سخن در آمد و گفت: يا رسول الله صبر كنيد مرا مخور من مسمومم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عبده را خواست و فرمود: براى چه مرتكب اين عمل شدى، او گفت: با خود گفتم اگر او پيغمبر خدا باشد اين كار من به او زيانى نخواهد رساند و اگر دروغگو و يا جادوگر باشد قوم خود را از او راحت كرده ام، جبرئيل در اين هنگام فرود آمد و گفت: اى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلامت مى رساند مى فرمايد بگو بنام خدا... پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از خواندن آن دعا و آيه قرآن و به ياران خود هم نيز سفارش كرد تا آن دعا را بخوانند، سپس فرمود: همه را بخوريد، سپس دستور داد تا حجامت كنند( ۴۲۰) .


فصل سوم: دوران خانه نشينى امام علىعليه‌السلام

۳۵۷- تفسير قرآن نمى دانم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از ابوبكر راجع به آيه و فاكهته و ابا كه در سوره عبس مى باشد سئوال كردند كه معنى ابا چيست؟

ابوبكر گفت: كدام آسان را سايه سرم كنم و كدام زمين مرا در خود گيرد، اگر بگويم در تفسير كلام خدا علمى ندارم، من فاكهة را مى دانم چيست ولى ابا را خدا مى داند.

اين خبر به علىعليه‌السلام رسيد فرمود: سبحان الله آيا نمى داند كه ابا گياه را گويند كه حيوانات از آن منتفع مى شوند خداوند مى فرمايد: كه انعام كردم به شما و حيوانات شما، آنچه تقويت كند به آن بدن ها و نفسهاى شما را و تقويت كند جسد حيوانات را( ۴۲۱)

۳۵۸- شرابخوار در دستان علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وليد بن عقبه كه برادر مادرى عثمان بود توسط عثمان او را حاكم و استاندار كوفه شد وليد بواسطه ميگسارى، صبح هنگام با حالت مستى در مسجد جامع كوفه آمد و طبق معمول با مردم نماز جماعت گزارد در اثناى نماز بناى بد مستى نهاد و اشعار عاشقانه خواند و چون به حال خود نبود به جاى دو ركعت چهار ركعت نماز صبح را خواند سپس رو به جماعت پشت سر خود كرد و گفت: امروز نشاط خوبى دارم اگر بخواهيد مى توانم زيادتر هم بخوانم؟!

وليد استفراغ كرد و سپس بيهوش به زمين افتاد جمعى از حاضران كه ناظر اوضاع بودند انگشتر استاندار مست را از دستش خارج كردند يكى از اين چند نفر جندب بن زهير بود كه وقتى به عثمان قضيه را گفت: عثمان او را با تازيانه زد آنها پيش عايشه رفتند و بى اعتنايى عثمان را به حركت زشت وليد عنوان كردند، آنگاه خدمت علىعليه‌السلام رفتند. علىعليه‌السلام نزد عثمان آمد و فرمود: اجراى حكم الهى را درباره تبهكاران را تعطيل نمودى و افرادى را كه شهادت به فسق برادرت وليد دادند كتك زدى و احكام خدا را دگرگون ساختى با اين كه عمر بن خطاب به تو دستور داد كه مردان بنى اميه و مخصوصا اولاد ابى معيط را بر گردن مردم مسلط مكن! چرا اين فاسق را بر سر مردم مسلط كردى؟!

عثمان پرسيد: اكنون نظر شما چيست و چه بايد كرد؟ حضرت فرمود: بايد فورى وليد را از حكومت كوفه معزول نمائى و ديگر هيچ كارى به وى محول نكنى، سپس شهود را احضار كن اگر گواهى آنها از روى گمان و دشمنى نبود بايد حد شرابخوار را درباره وليد جارى نمايى.

عثمان؛ سعيد بن عاص را استاندار كوفه كرد؛ وليد وقتى وارد مدينه شد و نزد عثمان رسيد عثمان وليد را خواست و لباس فاخرى (به جاى لباس محكومين) به وى پوشانيد و با كمال عزت او را در اتاقى نشانيد آنگاه اعلام كرد هر كس مى خواهد برود و او را حد بزند!

هر كس براى حد زدن او مى رفت وليد او را به ياد خويشاوندى خود با خليفه مى انداخت و مى گفت: دست از من بردار و خليفه را نسبت به خود خشمگين مساز، و او هم خوددارى مى نمود.

همين كه علىعليه‌السلام اين صحنه سازى خليفه مسلمين را ديد، سخت خشمگين شد و به تازيانه به دست گرفت و در حالى كه فرزند بزرگش امام حسنعليه‌السلام نيز در خدمتش بود وارد اتاق شد. وليد باز همان سخنانى كه به ديگران گفته بود و آنها را فريب و مرعوب كرده بود را به زبان آورد، علىعليه‌السلام فرمود: ساكت باش! بنى اسرائيل چون اجراى حدود الهى را تعطيل نمودند نابود شدند اگر من هم به خاطر خويشاوندى تو با خليفه از اجراى حدود الهى صرف نظر كنم مؤمن نيستم وليد كه ديد حضرت مصمم است كه او را حد بزند برخاست تا از چنگ حضرت فرار كند ولى علىعليه‌السلام او را گرفت به زمين كوبيد آنگاه با تازيانه اى كه دو شاخه داشت وليد را به زير ضربات محكم و پى در پى خود گرفت و ۸۰ تازيانه به او زد. عثمان كه هيچ انتظار به زمين زدن برادرش، آن هم در حضور خود او را نداشت گفت: يا على! تو حق ندارى كه با وليد اين طور رفتار كنى حضرت فرمود: وليد شراب خورده و مرتكب فسق گرديده و مانع شده كه حكم خدا جارى شود او شايسته كيفرى بيش از اين است كه ديدى( ۴۲۲) .

۳۵۹- ثروت امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: حضرت علىعليه‌السلام روزى از كنار جمعى از قريش عبور مى كرد، آنها وقتى پيراهن كهنه و پاره آن حضرت را ديدند اظهار كردند كه علىعليه‌السلام فقير و تهيدست است و بر اثر فقر پيراهن پاره پوشيده است، هنگامى كه امام علىعليه‌السلام سخن آنها را شنيد به متصدى نخلستانهاى احداثى خود فرمود: امسال خرماها را به فقرانده بلكه خرماها را به بازرگانان بفروش و پول آنها را در همان انبارى كه خرماها را در آنجا جمع مى كردى بگذار.

متصدى طبق دستور علىعليه‌السلام رفتار نمود آنگاه جوالى پر از پول تهيه شد و آن را در انبار گذاشت.

سپس علىعليه‌السلام براى همان هايى كه حضرتش را تهيدست مى پنداشتند، پيام فرستاد و آنها را دعوت كرد آنان به حضور علىعليه‌السلام آمدند، سپس امام براى پذيرائى خرما طلبيد متصدى براى آوردن خرما از انبار بالا هنگام پائين آمدن پايش به جوال خورد و جوال پاره شد و پولهاى زياد آن در زمين پخش گرديد.

آن افراد از روى تعجب گفتند: ما هذا يا ابالحسن؛ اى على! اين پولهاى زياد چيست؟

آن حضرت در پاسخ آنها فرمود: هذا مال من لا مال له؛ اين مال كسى است كه مال ندارد! سپس جلو چشم آنها، آن پولها را تقسيم كرده و براى مستمندانى كه هر سال برايشان خرما مى فرستاد، فرستاد و به آنها نشان داد كه ساده زيستى علىعليه‌السلام به خاطر فقر آن حضرت نيست( ۴۲۳)

۳۶۰- زودتر مى دانست خليفه خواهد شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه آن گروه شش نفره براى تعيين خليفه پس از عمر بن خطاب در خانه، شورا گرفتند. مقداد بن اسود كه از ياران ممتاز و مخلص علىعليه‌السلام بود آمد و به آنها گفت: مرا نيز با خود شركت دهيد كه من براى رضاى خدا نصيحتى داشته و خيرى برايتان در نظر دارم، آنها نپذيرفتند، مقداد گفت: پس لااقل بگذاريد سرم را در خانه داخل كنم و سخنى از من بنشويد، آنها اين را هم نپذيرفتند آنگاه گفت:

حال كه نمى پذيريد پس با آن مردى كه در جنگ بدر حضور نداشته، و در بيعت رضوان شركت نكرده و در جنگ احد فرار نموده بيعت نكنيد و او را خليفه نكنيد.

در اينجا عثمان كه جزو جلسه بود گفت: هان به خدا سوگند اگر زمام حكومت را بدست بگيرم تو را به صاحب اولت برمى گردانم. چون مرگ مقداد فرا رسيد گفت: به عثمان خبر دهيد كه من به صاحب اول و آخرم بازگشتم. چون خبر مرگ وى به عثمان رسيد (و خاطرش از مقداد آسوده شد رسم سياست و سياست بازان را بجا آورد) آمد تا بر سر قبرش رسيد و ايستاد و گفت: خدا تو را رحمت كند خوب بودى هر چند كه...( ۴۲۴)

۳۶۱- غصب خلافت از ديدگاه پدر ابوبكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سعيد بن مسيب مى گويد: چون پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رحلت نمود شهر مكه از اين خبر ناگوار به لرزه افتاد، ابوقحافه (پدر ابوبكر) گفت: چه خبر است؟

گفتند: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وفات يافته است. گفت: چه كسى زمام امور خلاف را بدست گرفته؟ گفتند: پسر تو ابوبكر!!!

گفت: آيا بنى شمس و بنى مغيره (دو قبله از عرب) به اين امر (خلافت) راضى شدند؟ گفتند: آرى، گفت: براى آنچه خدا بخشيد. جلوگيرى نيست، و نسبت به آنچه خدا بازداشته بخشنده اى نباشد، چه عجب است اين امر، شما (بنى عبد شمس و بنى مغيره) در امر نبوت نيز با پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزاع و جنگ برخاستيد و در امر خلافت (كه به ناحق غصب شده) با مسالمت عمل كرديد و آن را پذيرفتيد!!

البته كه اين از مشكلات روزگار است كه گريزى از آن نيست( ۴۲۵)

۳۶۲- نامه ابوبكر به پدر در مورد خلافت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه ابوبكر خليفه شد به پدر خود ابو قحافه نامه اى نوشت كه بسيار قابل توجه و تعمق است. و اما مضمون نامه:

اين نامه ايست از خليفه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سوى ابو قحافه

اما بعد؛

بدرستى كه مردم راضى به خلافت من شدند، پس امروز خليفه خداوند هستم و اگر تو به سوى من بيايى از براى تو خوب خواهد بود!!( ۴۲۶) وقتى پدر ابوبكر نامه پسرش را خواند به حامل همراه نامه گفت:

چه چيزى باعث شد كه مردم از خلافت علىعليه‌السلام سر باز زنند؟

نامه رسان ابوبكر به ابو قحافه گفت: علىعليه‌السلام كم سن بود و بسيارى از بزرگان قريش بدست او كشته شده بودند و ابوبكر از علىعليه‌السلام در سن و سال بزرگتر بود لذا به اين جهت پسر تو را خليفه خدا كردند.

ابو قحافه گفت:

اگر امر امامت و خلافت به سن و سال است، من در سن بزرگترم از ابوبكر، پس من بدرستى كه بر علىعليه‌السلام ظلم كرده اند و حق او را غصب كرده اند. بدرستى كه من شاهد بودم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حضور ما با علىعليه‌السلام بيعت كرد و امر كرد به ما كه با علىعليه‌السلام بيعت كنيم.

سپس ابوقحافه جواب نامه پسرش ابوبكر را چنين نوشت:

نامه تو به من رسيد و يافتم مضمون آن نامه را.

اى مرد احمق! بعضى از مطالب در نامه تو با بعضى ديگر آن تناقض دارد؛

تو يك بار مى گويى من خليفه خدا هستم و يك بار مى گويى خليفه رسول و يكبار مى گويى كه مردم مرا انتخاب كردند و به امر خلافتم راضى شدند

پس او را از اين امر شنيع بسيار منع كرد و تصريح كرد كه انتخاب خليفه با خداست نه با راءى مردم!!!( ۴۲۷)

۳۶۳- اجل نگهبان مرد است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در پاى ديوار كجى نشسته بود و ميان مردم داورى مى كرد. شخصى به آن حضرت گفت: اينجا منشين كه در شرف سقوط است. علىعليه‌السلام فرمود: اجل نگهبان من است. همين كه علىعليه‌السلام برخاست ديوار خراب شد. امام صادقعليه‌السلام فرمود: علىعليه‌السلام از اين گونه كارها مى كرد و اين يقين است.( ۴۲۸)

۳۶۴- قضا و قدر الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته گفت: علىعليه‌السلام از پاى ديوار كجى حركت كرد و پاى ديوار ديگر نشست، همين كه مورد اعتراض قرار گرفت كه يا علىعليه‌السلام مى خواهى از قضا و قدر الهى فرار كنى، حضرت پاسخ داد از قضا و قدرى به قضا و قدر ديگر فرار مى كنم.( ۴۲۹)

۳۶۵- چرا قصاص دو بار انجام شود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى توسط شخص ديگرى كشته شد، برادر مقتول شخص قاتل را نزد عمر بود، عمر بن خطاب حكم كرد كه برادر مقتول شخص قاتل را قصاص كند و بكشد؛ برادر مقتول، شخص قاتل را به قدرى زد كه يقين پيدا كرد او را كشته است و او از دنيا رفته است. لذا جسم او را رها كرد و رفت، اولياى قاتل، او را برداشته دريافتند كه زنده است لذات به درمان او پرداختند و او را مداوار كردند و بعد از مدتى حال قاتل خوب شد، برادر مقتول وقتى او را سالم ديد مجدد مدعى قصاص و كشتن او شد و عمر بن خطاب نيز دوباره حكم قتل وى را صادر كرد. نزاع آنها ادامه داشت تا اينكه مطلب را نزد حضرت علىعليه‌السلام رسيده شد و از آن حضرت درخواست قضاوت را كردند. امامعليه‌السلام نزد عمر رفت و حكم او را لغو كرد و فرمود:

ابتدا قاتل بايد شكنجه هايى را كه توسط برادر مقتول بر او وارد شده قصاص كند. سپس او را بكشد، برادر مقتول چون جان خود را در خطر ديد از قصاص صرف نظر كرد. آنگاه عمر در پايان ماجرا دست به دعا برداشت و گفت: سپاس خداى را، يا اباالحسن! شما خاندان رحمت ايد. آنگاه گفت: اگر علىعليه‌السلام نبود عمر هلاك مى شد.

۳۶۶- شهيدى بر نخل خرما

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رشيد از اصحاب و ياران خاص على بن ابيطالبعليه‌السلام و صاحب اسرار آن حضرت است و از ايشان علم بلايا منايا را آموخته بود. روايت كرده اند كه روزى حضرت اميرعليه‌السلام با اصحاب خود به نخلستانى آمد و در زير درخت خرمايى نشست و از ميوه آن درخت تناول كرد. رشيد عرض كرد: چه نيكو رطبى بود. حضرت فرمود: كه يا رشيد! تو را بر چوب اين درخت بر دار خواهند كشيد. از آن پس رشيد آن درخت را آبيارى مى كرد تا آنگاه كه درخت را قطع كردند و دانست كه مرگش نزديك است. چندى بعد ابن زياد او را احضار كرد و از او خواست كه از امام علىعليه‌السلام پيروى نكند. اما وى اعتنايى نكرد. ابن زياد از او پرسيد كه امام عاقبت تو را چگونه خبر داده است. رشيد گفت: كه امام فرمود: دستها و پاها و زبانم را خواهى بريد. ابن زياد به تصور باطل خود دانست دروغ امام را افشاء كند.

لذا دستور داد دستها و پاهاى او را ببرند و زبانش را سالم نگاه دارند. امام پس از مدتى متوجه شدند او از حال آينده مسلمانان سخن مى داند و نزديك است كه مردم را بر اين زياد بشوراند پس ابن زياد دستور داد زبان رشيد هجرى را نيز بريدند و او را شهيد كردند.

۳۶۷- او را رو سفيد مى بينم!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه خليفه دوم براى فتح بيت المقدس به مشورت با اصحابش نشست، نظر آنان را نپسنديد و چون با حضرت علىعليه‌السلام مشورت كرد و راهنمايى آن حضرت را دريافت، آن را پذيرفت. آنگاه رو به اصحابش كرد و گفت:

من جز به مشورت و سخن علىعليه‌السلام رفتار نمى كنم و او را در مشورت مى ستايم و او را رو سفيد مى بينم.( ۴۳۰)

و زمانى كه ابوبكر قصد لشكر كشى به شام را گرفت به مشاوره با اصحاب خويش پرداخت، لكن نظر آنان را نپسنديد و چون با علىعليه‌السلام مشورت كرد، پيشنهاد حضرت را پذيرفت و رو به مردم كرد و گفت: اين علىعليه‌السلام وارث علم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است هر كه در راستى او شكند منافق است.( ۴۳۱) و خليفه دوم مى گفت: خداوند مرا رها نكند در شهرى كه ابوالحسن در آن نباشد و مرا رها نكند در شرايطى كه او بر آن نباشد.( ۴۳۲)

۳۶۸- حق با علىعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى در نزد عمر، امام علىعليه‌السلام را به خود خواهى متهم كرد، خليفه دوم رو به آن مرد كرد و گفت: كسى مانند على حق دارد كه تكبر ورزد به خدا سوگند اگر شمشير او نبود، اساس اسلام استوار نمى شد، علاوه بر آن او داناترين فرد اين امت است در قضاوت، و با سابقه ترين و شريف ترين آنان است.( ۴۳۳) لذا خليفه دوم براى دريافت خراج از پيروان اديان ديگر نظر حضرت علىعليه‌السلام عمل مى كرد( ۴۳۴) و بارها عمر در نزد مردم مى گفت: زنان عاجزند تا كسى چون علىعليه‌السلام را به دنيا آورند.( ۴۳۵)

۳۶۹- شهيد ولايت على بن ابى طالبعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مالك بن نويره از صحابه رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و از ياران باوفاى امام علىعليه‌السلام است. او از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيده بود كه مقام جانشينى از آن على بن ابيطالبعليه‌السلام است. پس از ارتحال پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد مدينه شد تا جانشين راستين رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بيابد. چون ابوبكر را بر منبر ديد از او سئوال كرد كه تو آن برادر تميمى ما نيستى؟ و چون جواب آرى شنيد؛ گفت: بر آن وصى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم (علىعليه‌السلام چه پيش آمده كه مرا به ولايت او امر كرده اند؟ وقتى براى او ماجراى غصب خلافت را تعريف كردند و ديد حضرت علىعليه‌السلام خانه نشين شده است گريست و گفت: هيچ كارى حادث نشده بلكه شما در كار پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خيانت كرده ايد. سپس رو به ابوبكر مى كند و مى گويد: چه كسى تو را بر اين منبر بالا برده؟ آنگه ابوبكر فرمان داد او را بيرون كنند مى گويند قنفذ و خالد بن وليد برخاستند و او را از مسجد بيرون كردند و او در حالى كه بر اسب خويش سوار مى شود بر پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درود مى فرستاد. شيعه و سنى نقل كرده اند كه چند روز بعد مالك به دست خالد بن وليد و طبق فرمان ابوبكر كشته شد و سر او را زير ديگ در آتش گذاشتند و در همان شب كه او را كشتند خالد با همسر او همبستر شد و و طايفه مالك را كشت و زنان ايشان را اسير كرد و به مدينه آورد. آنهم به علت صرفا نپذيرفتن حكومت و خلافت ابوبكر؟!!!

۳۷۰- احتجاج امام علىعليه‌السلام با ابوبكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امام صادقعليه‌السلام از پدرانش روايت مى كند، چون ابوبكر پايه هاى خلافت خود را محكم يافت جهت عذر آوردن نزد امام عىعليه‌السلام مى رود و به حضرت مى گويد: يا اباالحسنعليه‌السلام به خدا سوگند ميل و رغبتى به خلافت نداشتم و خود را از ديگران به اين مقام سزاوارتر نمى دانم.

امام علىعليه‌السلام : اگر مساءله چنين است پس چه چيز تو را به اين كار وادار كرد؟

ابوبكر عرض كرد: از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: خداوند امت مرا به گمراهى جمع نمى كند، چون جماعت مردم را ديدم و مخالفانى مشاهده نكردم اين مقام را پذيرفتم.

امام علىعليه‌السلام : آيا من و گروهى چون سلمان، عمار، ابوذر و...( ۴۳۶) كه از بيعت با تو امتناع ورزيدند، افرادى از اين امت بودند يا نه؟

ابوبكر: آرى شما و همه ايشان از امت بوديد.

امام علىعليه‌السلام : در اين صورت حديث پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با مخالفت اين گروه را، براى خود دليل خلافت محسوب مى كنى؟

ابوبكر: من تا خاتمه كار خلافت، از مخالفت ايشان بى اطلاع بودم و چون مطلع شدم ترسيدم با كنار كشيدنم، مردم از دين برگردند.

امام علىعليه‌السلام : بگو چه خصوصياتى را خليفه بايد داشته باشد؟

ابوبكر: خيرخواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نيك سيرتى و عدالت خواهى و عالم بودن به كتاب و فصل الخطاب و داشتن زهد و دفاع از مظلومين.

امام علىعليه‌السلام : تو را به خدا: اين صفاتى را كه گفتى، آيا در وجود خود مى يابى يا در وجود من؟

ابوبكر: در وجود تو يا اباالحسنعليه‌السلام .

امام علىعليه‌السلام : تو را به خدا: آيا دعوت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را، نخست من اجابت كردم يا تو؟

ابوبكر: البته تو.

امام علىعليه‌السلام : آيا سوره برائت را در موسم حج به مشركان من ابلاغ كردم يا تو؟

ابوبكر: بلى؛ تو قرائت كردى.

امام علىعليه‌السلام : آيا در موقع هجرت حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم من جان خود را سپر آن حضرت قرار دادم يا تو؟

ابوبكر: الحق كه تو بودى.

امام علىعليه‌السلام : آيا در روز غدير من مولاى تو و همه مسلمانان شدم يا تو؟

ابوبكر: بلكه، تو.

امام علىعليه‌السلام : آيا در آيه زكات، ولايتى كه بر ولايت خدا و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هم رديف آمده مربوط به تو است يا من؟

ابوبكر: مربوط به تو است.

امام علىعليه‌السلام : آيا پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى مباهله مشركين نصارا با اهل و فرزندان من به سوى آنها خارج شد يا با تو و فرزندانت؟

ابوبكر: نه با شما و فرزندانت خارج شد.

امام علىعليه‌السلام : آيا آيه تطهير درباره من و اهل بيتم نازل شده يا درباره تو و اهل بيت تو؟

ابوبكر: يقينا براى تو و اهل بيت تو نازل شد.

امام علىعليه‌السلام : آيا در زير كساء من و همسرم و فرزندانم به دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشمول واقع شديم يا تو؟

ابوبكر: بلى تو و اهل و فرزندانت بودند.

امام علىعليه‌السلام : آيا منم صاحب آيه يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شرده مستطيرا يا تو هستى؟

ابوبكر: البته تويى.

امام علىعليه‌السلام آيا تو بودى آنكه آفتاب براى او برگشت تا او نماز خود را خواند سپس آفتاب غروب كرد يا من بودم؟

ابوبكر: تو بودى.

امام علىعليه‌السلام : آيا تو بودى آنكه در روز احد از جانب آسمان او را چنين خطاب كردند. لا سيف الا ذوالفقار لا فتى الا على يا من بودم؟

ابوبكر: البته تو بودى...

امام علىعليه‌السلام : آيا آنكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را به سوى طايفه جن ماءموريت داد و او ماءموريت را پذيرفت تو بودى يا من؟

ابوبكر: يا على تو بودى.

امام علىعليه‌السلام : آيا منم كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علم قضا و فصل الخطاب دلالت كرد و فرمود: على اقضاكم يا تويى؟

ابوبكر: تو بودى

امام علىعليه‌السلام : آيا تو بودى آن كسى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حق او به فاطمهعليها‌السلام فرمود: تو با كسى ازدواج كردى كه از حيث ايمان و اسلام بر همه مقدم است يا من بودم؟

ابوبكر: آن شخص تو بودى.

امام علىعليه‌السلام : آيا تو بودى در روز بدر كه ملك هاى هفت آسمان به او سلام دادند، يا من بودم؟

ابوبكر: البته تو بودى( ۴۳۷) ...

امام علىعليه‌السلام از مناقب خويش مى گفت و ابوبكر آن را تصديق مى كرد. آنگاه امام به او فرمود: پس چه چيز تو را از خدا و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و دين خدا باز داشته و مقامى را كه اهليت آن را ندارى تصاحب كردى؟

ابوبكر در اين حال به گريه افتاد و عرض كرد: راست فرمودى امروز را به من مهلت بده تا در اين مبارزه بينديشم. آنگاه به سوى خانه خود مراجعه كرد. سحرگاه ابوبكر به خدمت امام علىعليه‌السلام آمد و گفت: يا اباالحسن دستت را باز كن تا با تو بيعت كنم و ماجراى خواب شب گذشته خود را كه حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او بى اعتنايى كرده و به او فرموده، كه حق را به اهلش بازگرداند را براى حضرت تعريف كرد.

علىعليه‌السلام دست خود را گشود و ابوبكر با امام دست بيعت داد و آنگاه امام علىعليه‌السلام به او فرمود: اين واقعه را براى مردم در مسجد بازگو كنند. ابوبكر به سوى مسجد روان شد، لكن در راه عمر با او برخورد كرد و چون ماجرا را شنيد او را از اين عمل بازداشت.( ۴۳۸)

۳۷۱- خدايا! اين جماعت مرا بيچاره كردند!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام براى اتمام حجت خويش بر مردم و هم براى دفاع از حقوق الهى خويش سه شب متوالى بعد از ارتحال پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، در حالى كه حضرت فاطمه زهراعليها‌السلام را سوار مركب مى كرد و به همراه حسن و حسينعليه‌السلام شبانه در خانه مهاجران و انصار مى رفت و آنان را به بيعت با خود فرا مى خواند. حضرت زهراعليها‌السلام براى همسر خود از آنان استمداد مى كرد و آنان جز اظهار تأسف كارى نمى كردند و مى گفتند: اگر علىعليه‌السلام پيش از ابوبكر به ما روى مى آورد ما هرگز از او روى نمى گردانيديم. امام در پاسخ آنها مى فرمود: آيا شايسته بود كه من بدن مطهر پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بدو غسل و كفن و دفن در خانه رها سازم و براى بدست آوردن خلافت به ستيز برخيزم. در اين ۳ شب فقط جمعا ۴۴ نفر به حضرت پاسخ مثبت دادند. در پايان حضرت به آنها فرمود: كه صبح با سرهاى تراشيده و اسلحه به دست براى عقد پيمان با مرگ آماده شويد اما صبح فقط ۴ نفر يعنى: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير اجابت فرمان علىعليه‌السلام را كردند.

در آن هنگامه حضرت دست هاى خود را بالا برد و چنين گفت: خدايا! اين جماعت مرا بيچاره كردند، آنگونه كه بنى اسرائيل، هارون را، خداوندا تو پنهان و آشكار ما را مى دانى، سوگند به كعبه، سوگند به مسافران كعبه و... اگر نبود پيمانى كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من رسانيده بود همه مخالفان را به رود مرگ مى انداختم و صاعقه هاى هلاكت را فرو مى باريدم، تا بعد از اندك زمانى حقيقت را بفهمند...

و هنوز ۱۰ روز از رحلت پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نگذشته بود كه فدك با علىعليه‌السلام اهدايى پيامبر به حضرت زهراعليها‌السلام به دستور خليفه ابوبكر!! اشغال شد و آنچه را كه نبايد مى شد...

۳۷۲- جانشين واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى نزد ابى بكر آمد و گفت: اى جانشين رسول خدا، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من وعده فرموده كه سه مشت خرما به من بدهد. ابوبكر گفت: على را نزد من بخوانيد، علىعليه‌السلام آمد، ابوبكر گفت: يا اباالحسن! اين مرد مى گويد: كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او وعده فرموده كه سه مشت خرما به او بدهد، پس شما به او بدهيد!!

حضرت سه مشت خرما به او داد. ابوبكر گفت: تعداد آن خرماها را به شماريد، وقتى شمردند ديدند كه هر مشت خرما شصت خرما بوده است.

ابوبكر گفت: به راستى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شب هجرت كه از مكه به سوى مدينه بيرون مى شديم درست فرمودند: كه اى ابابكر، كف من و كف (دست) على در عدل (يا عدد) برابر است.( ۴۳۹)

۳۷۳- حق طرفداران اندكى دارد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عبدالرحمن بن ابى ليلى در حضور اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام برخاست و عرض كرد:اى اميرمؤمنانعليه‌السلام از شما پرسش مى كنم تا چيزى را از شما فرا گيرم، البته منتظر بوديم كه درباره كار خودت چيزى بفرمايى اما چيزى نفرمودى. آيا از كار خويش به ما خبر نمى دهى كه آيا (اين سكوت شما) به دليل سفارش پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است يا نظر خودتان چنين است؟ همانا ما درباره شما گفتار فراوانى گفته ايم، و مطمئن ترين آنها همان است كه از زبان خودتان بشنويم و از شما بپذيريم. ما مى گفتيم: اگر حكومت پس از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دست شما مى رسيد احدى با شما به نزاع نمى پرداخت، به خدا سوگند اگر از من در اين باره بپرسند نمى دانم چه بگويم؟

آيا چنين خيال كنيم كه اين جماعت به آنچه كه در آنند از شما شايسته ترند؟ اگر چنين بگويم پس به چه دليل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بازگشت از حجة الوداع شما را نصب نمود و فرمود: اى مردم هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست و اگر شما از آنان نسبت به آنچه كه آنها در آنند شايسته ترى پس براى چه ما ولايت آنها را بپذيريم؟

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: اى عبدالرحمان همانا خداى متعال پيامبر خودصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به نزد خود برد و من در آن روز نسبت به مردم از شايستگى خود به اين لباسم شايسته تر بودم و همانا از جانب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من سفارشى شده بود كه اگر مرا مسخر خود نموديد، بخاطر اطاعت از خدا اقرار كنم و بپذيريم و همانا نخستين چيزى كه پس از آن حضرت (يا پس از غصب خلافت) از حقمان كاسته و ضايع شد ابطال حق ما در خمس بود پس چون كار ما سست گشت، چوپانى چند از قريش در ما طمع ورزيدند و همانا مرا حقى بر مردم است كه اگر بدون درخواست و درگيرى به من بازگردانند مى پذيرم و به انجامش بر مى خيزم و آن تا مدت معلومى ادامه خواهد يافت و من بسان مردى هستم كه از مردم در مدت معينى طلبى دارد، اگر در پرداخت مال او تسريع كنند آنرا بگيرد و سپاسشان گويد: و اگر به تأخیر اندازند بالاخره آن را مى ستاند بدون اينكه ديگر مورد سپاس قرار گيرد، و من مانند مردى باشم كه راه سهولت و نرمى را پيش مى گيرد اما در نظر مدرم بسان حيوان چموشى جلوه مى كند.

جز اين نيست كه هميشه حق از اين راه شناخته مى شود كه طرفداران اندكى از مردم دارد، پس هرگاه سكوت كردم از من صرفنظر كنيد كه اگر مطلبى پيش آيد كه نيازمند پاسخ باشيد شما را هدايت خواهم كرد، پس تا آنگاه كه من دست مى دارم شما نيز دست از من بداريد. عبدالرحمن گفت: اى اميرمؤمنان بجان خودت سوگند كه شما همانطور كه پيشينيان گفته اند:

بجانب سوگند كه هر كس را خواب بود بيدار نمودى، و بگوش هر كسى كه گوش شنوا داشت رسانيدى( ۴۴۰)

۳۷۴- بيعت اجبارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عدى بن حاتم مى گويد: به خداوند سوگند! ددر طول عمرم هرگز دلم به حال كسى آنطور كه به حال علىعليه‌السلام در هنگام بردنش نزد ابوبكر براى بيعت نسوخته است؛ مهاجمان در حالى كه بازوان علىعليه‌السلام را بسته بودند حضرت را كشان كشان پيش خليفه بردند. در ميان اين مهاجمان خالد بن وليد، عبدالرحمان بن عوف، عمربن خطاب، زيدبن سالم، قنفذ، اسيدبن حضير و سلمة بن اسلم به چشم مى خوردند. سلمان مى گويد: چون حضرت را نزد ابوبكر بردند عمر از او خواست تا بيعت كند و گرنه او را خواهد كشت. حضرت فرمود: با كشتن من بنده خدا و برادر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كشته ايد و دلايل خود را بر ولايت خود بيان داشت.

سرانجام چون ابوبكر مقاومت امام را ديد گفت: اگر بيعت نكنى تو را به آن مجبور نمى كنم. آنگاه حضر به عنوان تظلم خود را به قبر پاك پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسانيد و با ناله سوزناك همان آيه اى را كه هارون در وقت شكايت از بنى اسرائيل به حضرت موسىعليه‌السلام خوانده بود را قرائت كرد:

اى برادر پس از تو اين گروه مرا ناتوان شمردند و نزديك بود كه مرا بكشند...

۳۷۵- خليفه در منزل عباس بن عبدالمطلب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در ميان بزرگان، عباس بن عبدالمطلب عموى حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جمع مسلمانان از موقعيت بالايى برخوردار بود و بايد به طريقى او را به امر بيعت با خليفه متقاعد مى ساختند.

بنابراين دو شب پس از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوبكر به همرده عمر و ابوعبيده و مغيرة بن شعبه راهى خانه عباس شدند و ابوبكر ماجراى خلافت خويش را بيان كرد و از او خواست كه از سايرين تبعيت كند... سپس به او نيز وعده ها داد.

عباس در جواب او چنين گفت:

... تو اى ابوبكر، اگر اين امر را به واسطه نزديكى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دست آوردى؟ كه در واقع حق ما را تصاحب كرده اى. اگر با راءى و اجماع مسلمانان به خلافت رسيدى كه ما نيز از مؤمنان هستيم و ما به خلافت تو رضايت نداريم. و اما آنچه را كه مى خواهى به من و فرزندانم بدهى، اگر حق خلافت به تو اختصاص دارد كه براى خود نگهدار، اما اگر حق مؤمنان است كه مسلما تو را در بخشش آن حقى نيست. آنان وقتى كه چنين ديدند از نزد عباس ناميدانه خارج شدند.( ۴۴۱)

۳۷۶- تو در رديف كافرانى!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از غصب فدك ماءموران خليفه بازور سرنيزه كارگران حضرت فاطمهعليها‌السلام را از باغ فدك بيرون كردند و خود امور آنجا را به دست گرفتند. حضرت فاطمهعليها‌السلام با گروهى از زنان بنى هاشم به قصد بازگيرى حق خود در مسجد پيش خليفه حاضر شد. ابتدا حضرت براى محاكمه او خطبه مفصلى را ايراد كرد، آنگاه به ابوبكر فرمود: چرا مرا از حق مسلم خويش بازداشتى؟ ابوبكر پاسخ داد: از پدرت شنيدم كه فرمود: پيامبران از خود چيزى به ارث نمى گذارند. حضرت فاطمهعليها‌السلام فرمود: فدك را پدرم در حال حيات خود به من بخشيده بود (يعنى ارث نبود بلكه بخششى بوده در زمان حيات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و من در زمان او مالك فدك بودم.

خليفه از حضرت فاطمهعليها‌السلام شاهد طلبيد!!!

حضرت در جواب فرمود: آيا از من كه از محصول آن برداشت مى كردم و فدك در اختيارم بوده شاهد مى خواهى، يا از آنان كه فقط ادعايى بيش ندارند؟

ابوبكر راضى نشد كه فدك را پس دهد؛ لذا حضرت فاطمهعليها‌السلام امام علىعليه‌السلام و حسنينعليهم‌السلام و ام ايمن و غلامى از غلامان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نام رياح و اسماء بنت عميس را بعنوان شاهد معرفى كردند.

همه گواهان معرفى شده، مالكيت حضرت فاطمهعليها‌السلام را در مورد فدك در زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تأئید كردند، در آن ميان باز علىعليه‌السلام پس از اقامه شهادت شهود، خليفه را به اشتباه خود متوجه ساخت، زيرا از كسى خليفه طلب شاهد كرده كه خود مالك قطعى آن با علىعليه‌السلام بوده است.

خليفه از علىعليه‌السلام گواه خواست.

حضرت فرمود: مدت هاست كه فدك در اختيار ماست و اضافه كرد: آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق چه كسانى نازل شده است؟ در حق ما، يا در حق غير از ما؟

ابوبكر گفت: اين آيه در حق شما نازل شده!!!

امام فرمود: با اين حساب اگر شهودى بالفرض شهادت به گناه دختر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دهد، چه حكمى خواهى داد؟

ابوبكر گفت: مانند ساير زنان مسلمان عمل كرده و به او حد جارى مى كنم!!!

حضرت فرمود: در اين صورت تو در رديف كافران قرار مى گيرى، زيرا شهادت خدا را به طهارت و پاكى فاطمهعليها‌السلام رد كردى و شهادت مردم را بر عليه او قبول مى كنى.

اكنون نيز در مورد فدك چنين مى كنى!!!

۳۳۷- شوراى ساختگى، نقشه اى شيطانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالفتاح عبدالمقصود در كتاب الامام علىعليه‌السلام مى نويسد: عمربن خطاب اگر چه در وصيت خود شخص معينى را در مقام خلافت انتخاب نكرد اما بر اساس نقشه اى ميان ۶ نفر، خلافت را محدود كرد. بعد اضافه مى كند نويسنده كه: آيا خليفه با ترسيم اين نقشه، علىعليه‌السلام را از خلافت محروم نكرد؟ و اگر شورا اين است است، پس عمر چه حق انتخابى براى مردم قايل مى شود؟ به هر حال وقتى عمر اعضاى شورا را به حضور خواست و پس از گفتگويى كوتاه رو به ابوطلحه انصارى كرد و گفت: پس از آنكه مرا به خاك سپردند، ۵۰ نفر از انصار را جمع كنيد و شمشيرها را از نيام بيرون كشيد. اين ۶ نفر( ۴۴۲) را در خانه اى محبوس كنيد و ۳ روز به آنها مهلت دهيد. در اين ۳ روز آنها بايد از ميان خودشان يك نفر را به خلافت انتخاب كنند؛ اگر پس از ۳ روز؛ ۵ نفر از آنها به انتخاب يكى از آن ۶ تن، موافق بودند و يكى مخالف بود، گردن آن يك نفر مخالف را با شمشير بزنيد، و اگر ۴ نفر از آنها موافق بودند و دو نفر ديگر مخالفت ورزيدند، سر آن دو نفر مخالف را با شمشير از تن جدا كنيد، اگر براى انتخاب هر دو طرف بربر شدند، يعنى ۳ راءى در يك طرف و ۳ راءى در طرف ديگر جمع شد، در آن حال عبدالله بن عمر را حكم قرار دهيد و اگر به حكم او نيز گردن ننهادند، آن سه نفرى راءى شان معتبر است كه عبدالرحمان بن عوف جزو آنهاست و شما بايد جانب آنها را بگيريد. سپس اگر آن سه نفر ديگر مخالفت كردند، گردن بزنيد و اگر پس از انقضاى مدت سه روز، راءى ايشان به چيزى تعلق نگرفت و با هم مخالفت كردند در اين صورت هر ۶ نفر را به ديار عدم بسپاريد و مسلمانان براى خود زمامدار ديگرى انتخاب كنند.

گفتنى است سعدابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف هر دو از قبيله زهره بودند ضمنا عبدالرحمن بن عوف علاوه بر پيمان اخوت با عثمان؛ با خواهر ناتنى عثمان نيز ازدواج كرده بود از طرفى طلحة بنى تميمى مخالف علىعليه‌السلام بود پس بدين صورت علىعليه‌السلام فقط يك راءى مى آورد، از سوى ديگر عبدالله بن عمر با امام علىعليه‌السلام نيز ميانه خوبى نداشت و حكميت او نيز به نفع علىعليه‌السلام يقينا تمام نمى شد...

همين كه وصيت عمر در ميان مردم خوانده شد عباس بن عبدالمطلب بزرگ خاندان بنى هاشم و عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بى درنگ نزد علىعليه‌السلام آمد و گفت: اى برادرزاده بهتر است در اين شورا شركت نكنى، زيرا عمر به اين ترتيب خواسته است كه امر خلافت را به عثمان وا گذارد.

امام فرمود: عمو! من همه اينها را خوب مى دانم، با اين همه در شورا شركت مى كنم تا ثابت شود كه با عضويت من در شورا، عمر مرا شايسته خلافت دانسته است و با اينكه پيش از اين هميشه او مى گفت، نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نمى شود و براى اثبات مدعاى خود آن را به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسبت مى داد لذا من امروز در شورا شركت مى كنم تا معلوم شود كه عمل خليفه با روايت خود او در تناقض است.

به هر تقدير، بعد از دفن خليفه، برگزيدگان عمر، در خانه اى در بسته جمع شدند و به گفتگو پرداختند و ابوطلحه جلو خانه ايستاد و در پى او ۵۰ نفر مرد مسلح آماده باش بودند در جلسه پس از سخنان عوف، طلحه كه مى دانست با وجود علىعليه‌السلام و عثمان كسى به او راءى نمى دهد و در ثانى رابطه اش نيز با علىعليه‌السلام تيره بود راءى خود را فورا به عثمان داد و به نفع او كنار رفت، زبير راءى خود را به علىعليه‌السلام داد و كنار رفت. سعدابى وقاص كه عداوت و كينه اى ديرينه با علىعليه‌السلام داشت راءى خود را به عبدالرحمن داد در اين لحظه عبدالرحمن رو به علىعليه‌السلام و عثمان كرد و گفت كداميك حاضر است حق خود را به ديگرى واگذار كند و به نفع او كنار رود؟ و چون سكوت آن دو را ديد گفت: من شما را گواه مى گيرم كه خود را از صحنه خلافت بيرون مى برم تا يكى از شماها را برگزينم. آنگاه مردم را در مسجد پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمع كرد تا در حضور مردم راءى خود را اعلام كند. سپس رو به امام علىعليه‌السلام كرد و گفت: يا اباالحسن آيا دست بيعت به تو بدهم تا بر طبق كتاب خدا و سنت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و روش و برنامه شيخين (ابوبكر و عمر) عمل كنى؟ حضرت با كمال مردانگى فرمود: من برنامه ديگران را قبول ندارم و فقط مطابق كتاب خدا و سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نظر خود عمل مى كنم.

آنگاه عوف رو به عثمان كرد و كف دست خود را به دست عثمان داد و همان جمله را تكرار كرد عثمان هم فى الفور گفت: سوگند مى خورم كه جز طريق شيخين به راهى نروم. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوف خلافت را به عثمان تبريك گفت و براى سومين بار طبقه نقشه اى شيطانى حكومت از مسير ولايت منحرف شد آنگاه امام علىعليه‌السلام رو به عبدالرحمن و مردم قريش كرد و با لحن تاءثرآميزى فرمود: امروز اولين روزى نيست كه شما به سبب دشمنى با ما، پشت در پشت هم داده ايد به خدا سوگند كه تو عثمان را به كرسى خلافت سوار نكردى، مگر به اميد اينكه روزى عثمان خلافت را به تو برگرداند. اما در نزد خدا هر روزى شاءنى دارد و هر وقتى اقتضايى.

۳۷۸- خوشحالى بنى اميه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

تاريخ سلطنت بنى اميه در روز زمامدارى عثمان شروع شد. آنان پس از انتخاب او در شورا در اين روز شادى كردند و به تشكيل جلسه اى پرداختند. عثمان در روز اول خلافت خود چون وارد خانه شد آنجا را مملو از اقوام خود ديد و ابوسفيان كه پيرى فرتوت و از دو چشم نابينا بود شخصا در آن جلسه شركت كرد و از ديگران سئوال كرد كه بيگانه اى در بين آنان نيست و چون مطمئن شد، انگار نيروى جوانى خويش را به دست آورده بود رو به حاضرين گفت: اى فرزندان اميه اين حكومت را مانند توپ دست به دست بگردانيد سپس اضافه كرد: نه عذابى هست و نه حسابى و نه بهشتى و نه دوزخى نه حشرى و نه قيامتى. آنگاه از خانه خارج شد و در كنار قبر شريف حمزه سيدالشهداءعليه‌السلام عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايستاد و در حالى كه بر آن لگد مى زد مى گفت: اى ابا عماره! آن چيز كه براى بدست آوردن آن با شمشير به هم مى تاختيم اينك به دست بچه هاى ما افتاده است و آنها باهم بازى مى كنند!!! عثمان بعد از حكومت؛ بنى اميه را از بيت المال مسلمين سيراب كرد و با علىعليه‌السلام فدك را با يك ميليون درهم پول نقد به مروان بن حكم بخشيد و معاويه و مروان بن حكم و وليدبن عقبه و عمرو عاص و... را بر مسلمانان مسلط كرد و آنها هم به فساد و چپاول مردم پرداختند و در كنار آنها طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعدابى وقاص و زيدبن ثابت و تمامى آنها كه در روى كار آمدن عثمان نقشى داشتند ثروتهاى كلانى اندوختند و عمارتهاى مجللى بنا كردند كه مفصل بخشش هاى عثمان به اطرافيان خود در جلد ۸ كتاب شريف الغدير مضبوط است.

۳۷۹- وقف كردن چاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

باغبان حضرت اميرعليه‌السلام مى گويد: باغى كه ما داشتيم كم آب بود در اين باغ حضرت كند و كاو كردند، حضرت مى خواست چاه يا چشمه اى را در اين باغ احداث كند، چندين بار مى آمد و كلنگ مى زد ولى آب نمى جوشيد و بالا نمى آمد تا اينكه روزى آمد و كلنگ را گرفت و شروع به كار كرد تا اينكه نفس هاى على بن ابيطالبعليه‌السلام در اثر خستگى كار به گوشم مى رسيد. آنقدر كند و كاوها كرد تا آب جوشيد. همين كه آب از چشمه يا چاه جوشيد من ديدم صيغه وقف را على بن ابيطالبعليه‌السلام جارى كرد و فرمود: هذه صدقة و ديگر مهلت نداد.( ۴۴۳)

۳۸۰- سلام جبرئيل و همراهان به علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام به اصحاب شوراى فرمايشى كه عمر دستور تشكيل آن را داده بود فرمود: آيا در بين شما كسى هست كه چون من باشد كه در يك ساعت سه هزار ملائكه كه جبرئيل و ميكائيل هم در ميانشان بودند بر او سلام كند. آن شبى كه در چاه بدر رفتم تا در اجراى امر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از چاه آب بياورم؟ همه اعضاى شوراى تعيين خليفه گفتند: نه، كسى به منزلت تو نيست. (اما شرح ماجرا) در شب جنگ بدر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اصحاب خود فرمود كيست امشب براى ما برود آب بياورد اصحاب همگى سكوت كردند، حضرت علىعليه‌السلام مشك آبى برداشت و به طرف چاه بدر آب رسيد و آن چاهى بود بسيار گود و تاريك، آن حضرت دلو آب را نيافت تا از چاه آب بكشد، لاجرم خود به درون چاه رفت و مشك را پر از آب كرد و بيرون آمد وقتى به سمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رفت ناگهان باد سختى در گرفت كه حضرت از شدت آن باد نشست تا آن برطرف شد. سپس برخاست و حركت كرد، مجدد باد سختى درگرفت كه حضرت از شدت آن نشست تا آن باد برطرف شد، سپس برخاست و حركت كرد، ولى مجدد باد سختى همانند آن باد قبلى آمد، آن حضرت نشست تا آن نى رد شود، سپس حضرت برخاست و خود را به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رساند. حضرت پرسيد: يا اباالحسن براى چه دير آمدى؟ عرض كرد: سه مرتبه باد شديدى وزيدن گرفت كه بسيار سخت بود و مكث من به جهت برطرف شدن آن بادها بود. حضرت فرمود: يا علىعليه‌السلام مى دانى آنها چه بود؟ عرض كرد شما بفرماييد حضرت فرمود: اولين بار جبرئيل بود با هزار فرشته كه بر تو سلام كردند و پس از آن اسرافيل با هزار فرشته بود كه بر تو سلام كردند اينها براى كمك به ما فرود آمده اند.( ۴۴۴)

۳۸۱- شخصيت مستقل و مستحكم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روز جمعه اى بود و خليفه دوم عمر بر روى منبر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود در اين هنگام امام حسينعليه‌السلام كه كودك خردسالى بود وارد مسجد شد و به خليفه گفت: از منبر پدرم به زير آى! عمر گريه كرد و گفت: راست گفتى اين منبر پدر توست، نه منبر پدر من. علىعليه‌السلام در آن مجلس حضور داشت و احتمال مى رفت كه عده اى خيال كنند كه امام حسينعليه‌السلام به تحريك و هدايت علىعليه‌السلام چنين سخنى را گفته باشد. لذا آن حضرت در وسط مجلس برخاست و با صداى بلند فرمود: به خدا سوگند گفته حسينعليه‌السلام از ناحيه من نيست. عمر نيز قسم ياد كرد و گفت: يا اباالحسنعليه‌السلام راست مى گويى من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمى كنم، يعنى حسينعليه‌السلام را مى شناسم او با اين كه كودك است شخصيت ممتاز و مستقلى دارد.( ۴۴۵)

۳۸۲- شفاعت علىعليه‌السلام از عمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابويحيى مولاى معاذبن عفراء انصارى مى گويد: روزى عثمان كسى را نزد ارقم بن عبدالله خزانه دار بيت المال فرستاد و گفت: صدهزار درهم به من وام ده، ارقم گفت: يك قبض رسيد براى اطمينان خاطر مسلمين بنويس. عثمان گفت: اى بى مادر بتو چه مربوط است؟ تو خزانه دار ما هستى. چون ارقم اين را شنيد نزد مردم آمد و گفت: اى مردم مواظب مال خودتان باشيد من تا به حال فكر مى كردم خزانه دار شما هستم و تا امروز نمى دانستم كه خزانه دار عثمان هستم، اين را گفت و به منزل خود رفت اين خبر به گوش عثمان رسيد آنگاه او به سوى مردم در مسجد رفت سپس بر منبر رفت و گفت...

مردم! همانا ابوبكر، بنى تيم را بر ديگران مقدم مى داشت و عمر نيز بنى عدى( ۴۴۶) را بر همه مردم مقدم و برتر مى داشت به خدا سوگند من بنى اميه را بر تمامى مردم مقدم و برتر خواهم داشت... اين بيت المال از آن ماست هر گاه به آن نيازمند شديم. از آن برگيريم، هر چند بر ديگران ناخوش آيد، عماربن ياسر گفت: اى مسلمانان گواه باشيد كه اين كار براى من ناخوشايند است. عثمان گفت: هان توهم اينجائى؟ سپس از منبر فرود آمد و عمار را زير دست و پاى خود انداخت و آنقدر لگد به وى زد تا او از هوش رفت آنگاه عمار را به منزل ام سلمه بردند، اين واقع بسيار بر مسلمانان گران آمد... راوى گويد به عثمان خبر دادند عمار نزد ام سلمه است عثمان كسى را نزد ام سلمه فرستاد و گفت: اين جماعت با اين مرد فاجر به چه جهت در منزل تو گرد آمده اند؟ همه آنها را از نزد خود بيرون كن. ام سلمه گفت: به خدا جز عمار و دو دختر او كسى ديگر نزد ما نيست، اى عثمان! از ما درو شو و قدرت خود را به جاى ديگرى ببر اين مرد يار و همدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه بخاطر اعمال تو در حال جان دادن است. عثمان از كار خود پشيمان شد و طلحه و زبير را فرستاد تا نزد عمار رفته از او دلجويى كنند، اما عمار آنها را نپذيرفت پس از آن عمار كمى بهبود يافت و بسوى مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت.

در همين حال كسى بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابى ذر را از زبده آورد عمار كه در آنجا بود گفت: خداوند اباذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وى گفت: پس از اين هم تو به آنجا خواهى رفت... (در اينجا عثمان دشنام و فحش زشتى به عمار داده) و ادامه داد: تو گمان مى كنى من از اينكه او را تبعيد كرده بودم پشيمانم؟ عمار گفت: نه بخدا سوگند من چنين پندارى ندارم، عثمان گفت: تو نيز به همانجايى كه ابوذر بود برو، و تا ما زنده هستيم باز نگرد، عمار گفت: مى روم به خدا سوگند مجاورت با درندگان بيابان براى من محبوب تر از مجاورت با توست. پس عمار براى خروج مهيا شد ولى بنى مخزوم نزد اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام رفتند و از آن حضرت درخواست كردند كه با آنها نزد عثمان آيد و او را از تبعيد عمار منصرف سازد. علىعليه‌السلام با آنان رفت و با نرمش از عثمان خواست كه از تبعيد عمار صرف نظر كند تا اينكه او درخواست حضرت را پذيرفت.( ۴۴۷)

۳۸۳- خانه نشين مظلوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از مراسم تدفين و نماز بر پيكر مقدس رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جماعتى از بزرگان بنى هاشم در خانه مولى علىعليه‌السلام جمع شدند زبير بن عوام از جمله آنها بود در اين جلسه زبير شمشير خود را از نيام بركشيد و گفت: شمشير به نيام نمى كنم مگر آن كه مردم با علىعليه‌السلام بيعت كنند اين خبر به ابوبكر و كارگزاران خلافت گزارش شد. عمر با جمعى از مهاجرين و انصار به خانه علىعليه‌السلام آمد، عمربن خطاب فرياد كشيد! بايد جملگى از خانه خارج شويد و با ابوبكر بيعت كنيد و گرنه به خدا سوگند كه خانه را آتش مى زنم زبير با شمشير برهنه خارج شد، ولى پايش به زمين گرفت و افتاد و مهاجمان شمشير زبير را گرفته و به ديوار كوبيدند، ديگر افراد نيز از خانه علىعليه‌السلام خارج شدند و مهاجمان گرداگرد آنها را محاصره كرده و اجبارا به حضور ابوبكر آوردند و گفتند: اگر بيعت نكنيد خون شما به هدر خواهد رفت. بنى هاشم بيعت كردند و عمر به علىعليه‌السلام گفت: بيعت كن، علىعليه‌السلام فرمود: اگر بيعت نكنم چه خواهى كرد؟ عمر گفت: در آن صورت تو را خواهيم كشت. علىعليه‌السلام فرمود: آيا برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى كشيد. عمر گفت: تو را رها نخواهيم كرد جز اين كه خواه ناخواه بيعت كنى. علىعليه‌السلام فرمود: پستان خلافت را بدوش كه نيم دوشاب، از آن توست اساس حكومت او را استوار كن تا فردا زمام خلافت را در دست تو بگذارد، بخدا سوگند كه من سخنت را نمى پذيرم و از تهديد تو باكى ندارم. امامعليه‌السلام در آن مجلس فرمود: كارها را به فساد كشاندى و مشورت نكردى و حقوق ما را ناديده گرفتى، حضرت در ادامه اقدامات خود جهت بيدارى مردم به همراه حضرت فاطمهعليها‌السلام در اوائل كار بيعت با ابوبكر شبانه به در خانه هاى مردم مدينه مى رفتند و ياد آور بيعت كهن و ميثاق آنها با خط ولايت مى شدند ليكن حمايتى و اقدامى از طرف مردم نشد و شروع دردناك ۲۵ سال خانه نشينى حضرت آغاز گرديد.( ۴۴۸) لذا علىعليه‌السلام فرمود: دست خويش را از بيعت كردن بازداشتم، تا آن كه ارتداد مردمان را ديدم كه به محو نابودى دين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى انجاميد لذا هراسان شدم كه مبادا اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، در آن رخنه و يا نابودى را ببينم و آن مصيبتى دردناكتر از تغيير مسير ولايت بود.( ۴۴۹)

۳۸۴- سردارى لايق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از رحلت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوبكر و عمر و عثمان هر كدام در گرفتاريهاى سياسى؛ اجتماعى؛ دينى؛ فقهى؛ جنگى؛ خود از حضرت علىعليه‌السلام استفاده مى كردند؛ ولى هيچ كدام از آنها با اطلاع به شايستگى هاى حضرت، به واگذارى مسئوليتهاى حساس حكومت خود به علىعليه‌السلام پرهيز مى كردند. ابوبكر در زمينه جنگ با روم با اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشورت كرد، راءى قانع كننده اى از آنها نگرفت لذا از علىعليه‌السلام سئوال كرد حضرت فرمود: ان فعلت ظفرت اگر انجام دهى پيروز خواهى شد و در جريان جنگ با مرتدين (جنگ ذوالقصه) ابوبكر قصد كرد كه از مدينه خارج شود و در جنگ حضورى مستقيم داشته باشد، ليكن امام مانع اين تصميم او شد ابن اثير در نام كارگزاران حكومتى خليفه اول نوشته است ابوعبيده امور مالى را بر عهده گرفت و عمر قضاوت را داشت و على بن ابيطالبعليه‌السلام و زيدبن ثابت و عثمان نامه ها را مى نوشتند.( ۴۵۰) در همين زمينه امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد موقعى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند اميرالمؤمنينعليه‌السلام از ادعاى خلافت دست كشيد چرا كه مى ترسيد مسلمانان يك باره بسوى بت پرستى بازگردند و نداى لااله الاالله محمد رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فراموش شود. علىعليه‌السلام چنان صلاح انديشيد كه حق را مسكوت بگذارد تا همه معارف و احكام ريشه كن نشود( ۴۵۱) البته حضرت با خلقى امام گونه خود را از كسى دريغ نمى كرد و به كليه مراجعات خلفا پاسخ مى داد از جمله اينكه: روزى عمر با صحابه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره زمينه اراضى كوفه مشورت كرد برخى گفتند: آنان را بين ما تقسيم كن اما او با علىعليه‌السلام مشورت كر. حضرت فرمود: اگر آن را تقسيم كنى براى نسل آينده چيزى نمى ماند آنان را در دست اهالى آن باقى بگذار تا كشت زرع كنند بعد از آنها خراج بگير تا منبع درآمدى بارى مسلمانان باشد. البته در اين دوره (خانه نشينى حضرت) عده اى از ياران آن حضرت در مشاغل حكومتى راه يافتند بى ترديد نمى توان اين حركت را از آنان بدون رضايت امام دانست، چند نمونه از اين موارد عبارتند از ۱- استاندارى سلمان فارسى بر مدائن. ۲نصب عمار ياسر بر فرماندهى جنگ و امامت جماعت كوفه. ۳- انتصاب عثمان بن حنيف و حذيفة بن يمانى براى مساحى و خراج گذارى اراضى كوفه و نصب عمار ياسر در امارت كوفه را مى توان نام برد.

۳۸۵- كوتاه و گويا!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به عمر فرمود: اى عمر در مقام مديريت جامعه سه موضوع را در كارهاى خود انجام بده كه در بر دارنده كليه مسائل مى باشد و تو را از انجام بسيارى از كارها كفايت مى كند و هر گاه اين سه مطلب را مد نظر نگيرى: ديگر اعمال تو نيز سودى نخواهد داشت. عمر پرسيد: آن سه عمل كه جنبه ريشه اى براى يك مدير دارند كدامند؟

علىعليه‌السلام فرمود: اقامه الحدود على القريب و البعيد، و الحكم بكتاب الله فى الرضا و السخط، و القسم بالعدال بين الاحمر والاسود.

۱- اجرا كردن قانون خدا در مورد نزديكان و بيگانگان، ۲- قضاوت كردن به كتاب خدا در حال خشنودى و خشم، ۳- توزيع اموال عمومى به عدالت يعنى بين همه بدون در نظر گرفتن هيچ رابطه و تبعيض بين سياه پوست و سرخ پوست.( ۴۵۲)

عمر پس از شنيدن اين سخنان گفت: به جان خودم چه كوتاه و رسا سخن گفتى.

۳۸۶- تجارت و بازرگانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در عصر خلافت عمر بن خطاب روزى جمعى از موالى (مانند اسيران ايرانى و افراد غير عرب) به حضور امام علىعليه‌السلام آمدند و از سران قوم خود شكايت كردند و گفتند: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در تقسيم بيت المال، يا در مساءله ازدواج، ميان عرب و غير عرب، هيچ گونه تبعيضى قائل نبود. سلمان و صهيب در عصر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با زنان عرب ازدواج كردند ولى اكنون اعراب (سران قوم) ميان ما و خودشان تفاوت قائلند. امام علىعليه‌السلام در اين باره با سران قوم گفتگو كرد تا براى رفع تبعيض اقدام جدى كنند ولى سفارش آن حضرت اثرى نبخشيد و آنها فرياد مى زدند: چنين چيزى ممكن نيست، چنين چيزى ممكن نيست. امام علىعليه‌السلام در حالى كه از اين جريان خشمناك شده بود نزد شكايت كنندگان آمد و به آنها فرمود: متأسفانه سران قوم حاضر نيستند با شما روش مساوات را پيش گيرند و مانند يك مسلمان داراى حقوق، بطور مساوى با شما رفتار نمايند اكنون كه چنين است.

فاتجرو بارك الله لكم فانى قد سمعت رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يقول: الرزق عشرة اجزاء تسعة اجزاء فى التجاره و واحدة فى غيرها.

يعنى: برويد تجارت كنيد خداوند به شما بركت خواهد داد همانا من از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: طريق بدست آوردن معاش روزانه داراى ده شاخه است نه شاخه آن از طريق تجارت است و يك شاخه آن از راههاى ديگر است.( ۴۵۳)

۳۸۷- تعيين مبداء سال هجرى قمرى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عمر بزرگان اهل مدينه را دعوت كرد و گفت: بهتر است ما همچو ساير اديان، مبداء سال، براى خود تعيين كنيم. مسيحيان مبداء سال را از تولد حضرت عيسىعليه‌السلام مى دانند، لذا ما مسلمانان نيز مبداء سال براى خود تعيين كنيم. هر يك از مشاورين وى نظريه اى دادند، آنگاه عمر رو به حضرت اميرعليه‌السلام و عرض كرد: شما هم نظرتان را بفرمائيد، زيرا نظريه شما بر همه نظرات برترى دارد. حضرت فرمود: مبداء سال را از زمان هجرت پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مكه به طرف مدينه طيبه معين كنيد و آنگاه دلايلى هم بيان فرمود، لذا با راهنمايى دلايل علىعليه‌السلام هجرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را، اول سال تاريخ اسلامى قرار داده شد.( ۴۵۴)

۳۸۸- عالمترين مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن ابى الحديد در چند جا به مناسباتى نقل مى كند كه عمر بن خطاب بارها به علىعليه‌السلام گفته است كه يا علىعليه‌السلام من نسبت به شما در شگفتم، زيرا در مورد هر مشكلى كه از شما سئوال مى شود، كلمه نمى دانم به زبان خود جارى نمى كنى و بدون تأمل، پاسخ سئوال كننده را مى گويى. حضرت علىعليه‌السلام پنج انگشت دست خود را به عمر نشان داد و فرمود: عمر اينها چند انگشت است عمر فورا در جواب عرض كرد: پنج انگشت. آنگاه حضرت علىعليه‌السلام فرمود: آگاه باش تمامى علوم و پاسخ هر مشكلى و سئوالى در نزد من به همين آسانى است.

۳۸۹- شعر وداع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امير در حين دفن همسر خود فاطمه الزهراعليها‌السلام فرمود:

لكل اجتماع من خليليل فرقة

و كل الذى دون الفراق قليل

و ان افتقادى واحدا بعد واحد

دليل على ان لا يدوم خليل

يعنى: براى هر جمع دوستانه اى بالاخره جدايى است و آنچه جداى ناپذير باشد بس كم و اندك است.

و فقدان يكى (يعنى فاطمهعليها‌السلام ) بعد از ديگرى (يعنى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى من دليل آنست كه هيچ رفاقت و انسى را دوام نيست.( ۴۵۵)

۳۹۰- گردآورنده قرآن كريم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از وفات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نخستين كسى كه به گردآورى و ضبط آيات قرآن پرداخت اميرالمؤمنين على بن ابى طالبعليه‌السلام بود، لذا حضرت علىعليه‌السلام سوگند ياد كرد ردا بر دوشش نيفكند مگر آنكه قرآن را جمع آورى نمايد و فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من وصيت كرد كه پس از دفن او از خانه خارج نشوم مگر زمانى كه قرآن را گرد آورده باشم...

و حضرت اميرعليه‌السلام نيز چنين كرد و چون از گردآورى قرآن فارعلىعليه‌السلام شد گفت: هذا كتاب الله و و قد جمعته من اللوحين البته قرآن كريم قبلا بطور پراكنده موجود بود. لذا حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت علىعليه‌السلام فرمود: قرآن در قطعه هاى حرير و كاغذ و پوست پراكنده است و تو آن را جمع آورى كن لذا على بن ابيطالبعليه‌السلام بدين منظور تلاش كرد و قرآن را در پارچه زرد رنگى گردآورى نمود و بر آن مهر زد.( ۴۵۶)

۳۹۱- شروع خانه نشينى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سايبانى در مدينه بود كه مشرف بر بازار مدينه بود، به رسم و آداب ملى اعراب در بروز مسائل و مشكلات مهم مردم زير آن سايبان جمع مى شدند كه به آن سايبان، سقيفه بنى ساعده مى گفتند و امور خود را به مشورت مى گذاشتند.( ۴۵۷)

على ابن ابيطالبعليه‌السلام و زبير بن عوام و طلحه بن عبيدالله در خانه فاطمهعليها‌السلام بودند موقعى كه علىعليه‌السلام مشغول غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و ابوبكر در مسجد راجع به مرگ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخن مى گفت به عمر خبر دادند كه انصار در سقيفه بنى ساعده مشغول تعيين خليفه هستند عمر ابوبكر را خبر كرد. آنگاه هر دو با هم به طرف سقيفه رفتند در راه ابوعبيدة بن جراح را كه از هم پيمانان آنها بود را ديدند انصار، اوس و خزرج همه در آنجا جمع بودند. رئيس خزرج سعد بن عباده با حال بيمارى نشسته بود و همه مشغول گفتگو بودند و هر كسى از خود و قوم خود در برترى چيزى گفت و تاءكيد كرد خلافت حق مهاجرين است چرا كه خويشاوندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستند!!!

بالاخره يكى از آنها پيشنهاد كرد يك نفر خليفه از انصار و ديگرى از مهاجرين باشد كه هيچ يك نپذيرفتند، دامنه اين گفتگو به مسجد كشيد و برخى از صحابه مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و غيره به مخالفت برخواستند و نصب خلافت علىعليه‌السلام را در ۸۱ روز قبل از آن در واقعه غدير خم كه همه شاهد آن بودند را مطرح و يادآورى كردند. ليكن بيعت در روز دوشنبه ۱۲ ربيع انجام شد و روز سه شنبه ابوبكر در مسجد نشست تا مردم براى بيعت دسته دسته بيايند. عمر نيز با صحبت هاى مهيجى فضائل ابوبكر را بر شمرد. علىعليه‌السلام كه در آن وقت سى و سه سال داشت از جمله كسانى بود كه براى احقاق حق خود تلاش كرد ليكن پس از تجهيز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را به مسجد بردند. علىعليه‌السلام در مسجد با ابوبكر و ابوعبيده احتجاج كرد و حاضر به بيعت نگرديد و فاطمه زهراعليها‌السلام نيز در مسجد آمد و از ولايت حضرت دفاع كرد. سلمان، اباذر و بسيارى از اصحاب براى خلافت آن حضرت تلاش كردند ولى در پايان حضرت براى حفظ دين خدا سكوت را در قبال خلافت ابوبكر اتخاذ كرد.( ۴۵۸)

۳۹۲- حجر الاسود گواهى مى دهد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابو سعيد خدرى مى گويد: ما با عمر بن خطاب در اولين حجى كه در زمان خلافتش كرد، رفتيم وقتى عمر داخل مسجد الحرام شد به حجر الاسود نزديك شد و آن را بوسيد و به آن دست ماليد، آنگاه گفت: من حقا مى دانم كه تو سنگى بيش نيستى نه نفعى از تو ساخته و نه ضررى و اگر من نمى ديدم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را مى بوسد و دست به تو مى مالد هر آينه من هيچ گاه تو را نمى بوسيدم و دستهاى خود را به تو نمى سودم در اين حال علىعليه‌السلام فرمود: اى عمر! اين سنگ هر آينه نفع مى دهد و ضرر مى رساند. خداوند تعالى مى فرمايد: و به ياد آور اى پيامبر، آن زمانى كه خداوند ذريه بنى آدم را از پشت هايشان بيرون كشيد و انان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم. همه آنها گفتند: آرى. و چون آنان را بر امر توحيد گواه گرفت و آنها اقرار و اعتراف كردند به آنكه خداوند پروردگار آنها است اين عهد و پيمان را بر روى پوست نازكى نوشت و به اين سنگ (حجرالاسود) خورانيد، آگاه باش، اى عمر اين سنگ سياه دو چشم دارد و يك زبان و دو لب و در روز قيامت گواهى به برخوردها و آمدن هاى مردم به اينجا را مى دهد و اين سنگ امين خداوند عز و جل در اين مكان است. عمر گفت: اى اباالحسنعليه‌السلام خداوند مرا در جايى كه تو نباشى زنده نگذارد.( ۴۵۹)

۳۹۳- تدابير علىعليه‌السلام در توسعه كشاورزى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان فتح ايران به دست مسلمانان كه در زمان خليفه دوم انجام شد يكى از غنائمى كه به دست مسلمانان افتاد قالى بزرگ زربافت كاخ سفيد مدائن بود، اين قالى بيش از ۳۵۰ متر طول داشت كه مورخان از آن به عنوان بهارستان كسرى ياد كرده اند وقتى كه اين قالى را به چندين قطعه قابل استفاده در آوردند و قطعات آن را بين مسلمانان تقسيم كردند. امام علىعليه‌السلام سهميه خود از آن قالى را بهمراه ساير غنائم براى توسعه كشاورزى و توليد به كار برد. آنگاه قنات ويران شده اى را خريد و بازسازى كرد و سيصد هزار هسته خرما كاشت و آنها را با آب همان قناعت آبيارى كرد و به اين ترتيب نخلستان عظيمى را به وجود آورد و غذاى هر روز مردم را تاءمين نمود. آنگاه يك قسمت از آن نخلستان و قنات را براى مجاهدان در راه و قسمت ديگرش را براى مستمندان وقف كرد تا محصول هر ساله آن دو راه مصرف گردد.( ۴۶۰)

۳۹۴- علىعليه‌السلام در كنار سلمان فارسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان در مدائن بيمار شد او ساعات آخر عمر خود را مى گذراند به همسرش بقيره گفت: منتظر باش كه به زودى مرا در بسترم بى روح مى يابى. سپس به اطرافيان خود حذيفه، سعد و قاص و اصبغ بن نباته فرمود: خانه را خلوت كنيد، ناگاه امام علىعليه‌السلام وارد خانه شد و پرسيد حال سلمان چطور است؟ سپس به بالين سلمان آمد و روپوش را به كنارى زد سلمان لبخندى زد. امامعليه‌السلام به سلمان فرمود: آفرين بر تو اى بنده صالح خدا هنگامى كه با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ملاقات نمودى چگونگى رفتار اين قوم، با برادرش را برايش تعريف كن. سلمان از دنيا رفت. امام علىعليه‌السلام جنازه او را غسل داد و كفن كرد و بر كفن او اين دو بيعت شعر را نوشت:

و فدت على الكريم بغير زاد

من الحسنات و القلب السليم

و حمل الزاد اقبح كل شيى

اذا كان الوفود على الكريم

يعنى: بر شخص كريم و بزرگوارى وارد شدم بى آنكه توشه نيك و قلب پاك داشته باشم ولى هنگام ورود به محضر شخص بزرگوار بردن توشه نزد او قبيح ترين چيز است.( ۴۶۱)

۳۹۵- اتمام حجت علىعليه‌السلام با ابوبكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و نشستن ابوبكر بر مسند خلافت، روزى علىعليه‌السلام با ابوبكر ملاقات كرد و به عنوان اعتراض به او فرمود: ظلمت و فعلت يعنى: ظلم كردى و بر مسند خلافت نشستى ابوبكر گفت: از كجا معلوم مى شود كه امروز من ظلم كرده باشم و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما را شايسته خلافت دانسته نه مرا!!

علىعليه‌السلام : رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر اين كار آگاهى دارد و مرا حق و تو را باطل مى داند.

ابوبكر: چگونه من با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اينكه از دنيا رفته ملاقات كنم و از او سئوال كنم و حق و باطل قضيه را بفهمم مگر اينكه در عالم خواب به حضورش برسم و جريان را به من بفرمايد.

علىعليه‌السلام : من حاضرم كه هم اكنون تو را نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ببرم و آن حضرت حقيقت را به تو بگويد.

ابوبكر اعلام آمادگى كرد و همراه علىعليه‌السلام با هم به مسجد قبا رفتند. علىعليه‌السلام در آن مسجد به اعجاز الهى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به ابوبكر نشان داد. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و به ابوبكر رو كرد و فرمود: (اعتزل عن ظلم اميرالمؤمنين از ظلم كردن به امير مؤمنان علىعليه‌السلام دورى كن. ) ابوبكر از مسجد بيرون آمد و تصميم گرفت زمام امور خلافت را به دست علىعليه‌السلام بسپارد در مسير راه با عمر ملاقات كرد و جريان ديدار خود را با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد قبا و گفتار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى عمر شرح داد، عمر به او تندى گفت: (اسكت اما عرفت قديما سحر بنى هاشم بن عبدالمطلب خاموش باش اى ابوبكر آيا از قديم الايام سحر و جادوگرى فرزندان هاشم پسر عبدالمطلب را نشناخته اى)؟!( ۴۶۲)


۳۹۶- پاك طينتى ارادتمند علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه حلى (ره) مى گويد: پدرم براى من نقل كرد، روزى به طرف يكى از دروازه هاى بغداد رفتم وقتى كه از آن وارد شدم احساس كردم خيلى تشنه ام به بعضى از همراهان گفتم براى من آب بياوريد آنها براى تهيه آب رفتند و من و ساير دوستانم در انتظار آب در آنجا توقف كرديم در اين ميان دو كودك بازى مى كردند و يكى از آنها به ديگرى مى گفت: اما بر حق على بن ابيطالب امير مؤمنانعليه‌السلام است ولى ديگرى مى گفت: بلكه رهبر مردم بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخص ديگرى است به ناگه من اين حديث را به زبان آوردم و گفتم: راست گفت: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام كه با تو دوستى نمى كند مگر مؤمن و با تو دشمنى نمى كند مگر ولد حيض. ناگاه ديدم زنى كه سخن مرا شنيده بود نزديك آمد و گفت: اى آقاى من تو را به خدا آنچه را گفتى، بار ديگر براى من بگو گفتم حديثى بود كه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت شده نيازى به ذكر مجدد آن نيست او اصرار كرد كه بايد حديث را بخوانى من هم حديث را براى او خواندم آن زن كه مادر آن دو كودك بود گفت: اى آقاى من سوگند به خدا اين خبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم راست است. اين دو گودك هر دو فرزند من هستند. آنكه علىعليه‌السلام را دوست دارد پاك زاده است ولى آنكه با علىعليه‌السلام دشمنى مى كند جهتش اين است كه من در حال حيض بودم كه نطفه او بسته شد.( ۴۶۳)

۳۹۷- غصب خلافت و مظلوميت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام براى يك يهودى از امتحانات الهى كه آن حضرت از آنها سر بلند بيرون آمده است توضيح مى داد و در بن اين بيان ناله هاى مظلوميت آن حضرت بيشترين بخش تكان دهنده آن را تشكيل مى دهد هم اكنون اصل داستان:

علىعليه‌السلام در بين اصحاب خود بعد از جنگ نهروان در مسجد كوفه نشسته بود كه در پاسخ به سئوال يك يهودى مطالب زير را بيان فرمودند:

اى برادر يهودى كسى كه پس از پيغمبر براى امر خلافت مسلمين به پا خواست همه روزه وقتى كه مرا مى ديد از من عذر خواهى مى كرد و بر خلاف آنچه كه حق مرا غصب كرده و بيعت مرا شكسته بود با من رفتار مى كرد و از من حلاليت مى خواست... من با خود مى گفتم خلافت چند روزه او مى گذرد و سپس حقى كه خداوند براى من ايجاد نموده به آسانى به من باز مى گردد... در مطالبه حق خويش نزاعى به راه نيانداختم تا يك وقت يكى به صلاى من جواب مثبت دهد و ديگرى پاسخ منفى و در نتيجه كار به منازع و گفتگو و مشاجره بيانجامد جمعى از خواص اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه بخوبى مى شناختم و خير خواه خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و قرآن و اسلام بودند پنهان و آشكار بنزد من در رفت و آمد بودند و مرا دعوت مى كردند كه حق خود را باز پس گيرم و آمادگى خودشان را براى فداكارى در راه اداى بيعتى كه از من بگردن آنها بود اعلام مى كردند ولى من مى گفتم آرام باشيد و اندكى صبر كنيد. شايد خداوند بدون جنگ و خون ريزى و به آسانى حق از دست رفته مرا به من بازگرداند... چون عمر زمامدار اولى (ابوبكر) به سر رسيد و مرگش فرا رسيد زمام امور را پس از خود بدست رفيقش (عمر بن خطاب) سپرد اين هم مانند گذشته، گرفتارى ديگرى براى من شد و دوباره حقى كه خداوند براى من قرار داده بود از من گرفته شد، باز اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه بعضى از آنان هم اكنون زنده اند و بعضى مرده اند گرداگرد من جمع شدند و همان را گفتند كه در جريان قبلى گفته بودند، من نيز از گفتار پيشين خود تعدى نكردم و آنان را به صبر و آرامش و يقين دعوت كردم چرا كه مى ترسيدم مبادا اجتماع مردم تباه شود آن اجتماعى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با سياستى عميق آن را تشكيل داده بود... مسلم يك چنين اجتماعى را كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با خون دل فراهم آورد من از همه سزاوارتر بودم كه نگذارم از هم بپاشد و به راهى نكشانم كه روى نجات نبيند و تا پايان عمر گرفتار باشند و من اگر آنروز خود را كانديد خلافت مى كردم و مردم را به يارى خويش مى خواندم مردم درباره من يكى از دو كار را مى كردند يا پيروى از من مى كردند، و با مخالفين من مى جنگيدند كه اگر عده شان كم بود طبعا كشته مى شدند، و يا مردم از يارى من سرباز مى زدند كه آن وقت به واسطه اين سرباز زدن و تقصير در يارى از ولايت من و خوددارى از اطاعت من كافر مى شدند.

اى يهودى: ديدم چاره اى نيست جز اينكه جام هاى غم و اندوه را سركشم و آه هاى سرد را در قفس سينه نگهدارم و دامن صبر و شكيب از دست ندهم تا موقعى كه خداوند گشايشى عطا فرمايد يا هر طور كه صالح مى داند دادرسى فرمايد: سپس علىعليه‌السلام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: آيا چنين نبود، همه آنها گفتند: چرا يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام .( ۴۶۴)

۳۹۸- علىعليه‌السلام از امتحانات الهى مى گويد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام بعد از جنگ نهروان در مسجد كوفه در پاسخ به سئوال يك يهودى از امتحانات الهى كه سربلند از آنها بيرون آمده است توضيح مى دهد و زندگى مظلومانه خود مى فرمايد:

... اى برادر يهودى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هنگامى كه زنده بود رياست همه امت خود را به من واگذار نمود و از همه آنانكه حضور داشتند بيعت گرفت كه بدستورات من گوش فرا دهند. (با نزديك شدن مرگ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستور فرمود: لشكرى در ركاب اسامة بن زيد تشكيل شود، با اينكه بيمارى و مرگ گريبان آن حضرت را گرفته بود از عرب زادگان و طائفه اوس و خزرج و ديگران كه بيم آن مى رفت بيعت مرا بشكنند و با من به ستيز برخيزند و يا به خاطر اينكه من پدر و يا فرزند و يا فاميل و يا دوستانشان را كشته بودم به ديده دشمنى به من نگاه مى كردند خواست تا در لشكر اسامة باشد لذا كسى نماند مگر اينكه (طبق فرمان پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) همه به همراه اين لشكر رفتند حتى از مهاجرين و انصار و مسلمانانى كه سست عقيده بودند و منافقين همه را بزير پرچم اسامة كرد تا يك دسته از مردم پاكدل در حضور آن حضرت بمانند... و در خلافت و زمامدارى پس از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسى نباشد كه با من مخالفت كند. سپس آخرين كلامى كه درباره كار امت فرمود: اين بود كه: دستور داد لشكر اسامة حركت كند و احدى از افراد لشكر حق بازگشت ندارد و دستور اكيد در اين باره صادر فرمود، و تا آنجا كه ممكن بود نسبت به اجراى اين دستور تاءكيد فرمود ولى همين كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وفات كرد، من ناگهان ديدم كه عده اى از افراد زير پرچم اسامة پادگان نظامى خود را ترك گفته و از محل خدمت سرباز زده و دستور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه فرموده بود در ركاب فرمانده خود باشند... زير پا گذاشتند... و سواره و شتابان به مدينه بازگشتند تا رشته بيعتى را كه خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بگردن آنان بسته بود باز كنند و بازگردند و تا پيمانى را كه با خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بگردن آنان بسته بود باز كنند و بازگردند و تا پيمانى را كه با خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داشتند بشكنند و شكستند و با هو و جنجال... بطور خصوصى پيمانى براى خود بستند بدون اينكه با يك نفر از ما بنى عبدالمطلب مشورتى كنند... من كه سرگرم تجهيز جنازه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودم... اينان از اين فرصت استفاده نمودند و نقشه خود را عملى نمودند. اى برادر يهودى! در چنين موقعى كه من بزير با مصيبتى به آن سنگينى و فاجعه اى به آن عظمت قرار داشتم... اين گونه رفتار با من، نمكى بود بر زخم دل من، پاشيده شد ولى من دامن صبر از دست ندادم... سپس علىعليه‌السلام رو به اصحاب خود كه گرداگرد حضرتش را در مسجد كوفه فرا گرفته بودند كرد و فرمود: مگر چنين نبود. عرض كردند چرا يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام .( ۴۶۵)

۳۳۹- فريادرس يتيمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

دو يا سه روز بود كه عثمان خليفه شده بود كه زن و مردى دست دختر ۱۴ ساله اى را گرفته و به پيش او در مسجد آوردند و گفتند: اين دختر يتيم بود و در ۷ سالگى پدر و مادرش را از دست داد هيچ چيزى نداشت ما به حكم اسلام و انسانيت او را تحت تكفل خود آورديم تا امروز در تربيت و نگهدارى او نيز همت گماشتم و همچون فرزندمان او را بزرگ كرديم اما او با يك جوان بر خلاف شرع خلاف كرده و دوشيزگى خود را از دست داده است. عثمان دستور داد تا قابله اى بيايد و دختر يتيم را ببيند تا اگر قضيه درست است به حد شرعى مجازاتش كند قابله هم پس از تحقيق تصديق كرد كه دختر با كره نيست. دختر سر بزير افكنده و مدام گريه مى كرد عثمان به او گفت: بگو ببينم مگر از حدود الهى باكى نداشتى كه عفاف خود را به هدر دادى و اين رسوايى را به بار آوردى. دختر گريه مى كرد و جواب داد، خدا مى داند من گناهى ندارم. زن آن مرد به عثمان گفت: من شاهد دارم كه اين دختر بى عفتى كرده و به جاى دو شاهد، شش شاهد دارم كه اين دختر، را با مردى بدكار نيمه عريان ديده اند و شاهدان را به عثمان معرفى كرد. آنها همه گواهى دادند كه آن دختر را با مردى ناشناس در خرابه اى ديده اند دختر هم گريه مى كرد و اظهار مى داشت كه خدا را گواه مى گيرم دست مردى به من نخورده عثمان درمانده شده بود نمى توانست با اطمينان خاطر فتوى دهد. لذا سخت بيچاره شده بود احساس مى كرد كه به علىعليه‌السلام سخت محتاج است اما رويش هم نمى شد كه دست به دامن علىعليه‌السلام بشود و از احاطه اش در فن قضاوت كمك بگيرد، بالاخره پيامى با اين لحن به علىعليه‌السلام داد. يا اباالحسنعليه‌السلام ادرك امة محمد يا على امت محمد را درياب علىعليه‌السلام به مسجد آمد و فرمود: هرگز از التفات و عنايت به مصالح مردم غفلت نمى ورزم. بگوييد چه پيش آمده است. عثمان جريان را گفت علىعليه‌السلام شاهدان قضيه را يك به يك جداگانه خواست، شاهد اول آمد و علىعليه‌السلام دستش را گرفت و به زاويه اى از مسجد برد و از او پرسيد خوب توضيح بدهيد اين دختر را در كجا، و چگونه ديده ايد؟ او گفت: در خرابه اى در سمت شرقى قبيله ى بنى نضير. حضرت از قيافه و سن مرد بدكاره نيز سئوال كرد. شاهد دوم را حضرت خواست حضرت به او فرمود اين دختر با آن مرد بدكاره كجا ديدى عرض كرد: يا علىعليه‌السلام در نخلستان آل وائل ديدم... و سئوالات بعد حضرت. حضرت فرمود: شهادت دادن كافى است قضيه روشن است، قنبر برو شمشيرم را بياور، علىعليه‌السلام با قيافه اى ملتهب و عصبانى پيش آمد و به آن زن انصارى گفت: اى زن مرا مى شناسى، عرض كرد بلى يا علىعليه‌السلام . در اين هنگام قنبر شمشير برهنه اى جلوى علىعليه‌السلام گذاشت. علىعليه‌السلام با آهنگى خشن فرمود: بحق قبر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اگر راست نگويى تو و گواهان ترا به همين شمشير در همين مسجد به سزايتان خواهم رسانيد بگوييد ببينم چه بلايى به سر اين دختر آورده ايد. قبل از آن زن، چهار شاهد جلو آمده عرض كردند: يا اباالحسنعليه‌السلام ما را ببخش از جان ما بگذر. ما در زندگى اين دختر انحرافى نديديم. اين زن همسايه ماست از ما خواست تا به نفعش شهادت دهيم زن نيز اقرار كرد و عرض كرد: يا علىعليه‌السلام اين دختر در خانه ى ما به سر مى برد بزرگ شد و قشنگ شد و من مى ترسيدم شوهرم از من دست بردارد و با او عروسى كند دستور دادم دست و پايش را با طناب بستند آن وقت خودم با انگشت مهر بكارت او را برداشت و بعد تهمتش زدم كه... قضيه تمام شد شوهر آن زن در آن مجلس آن زن نابكار را كه مايه ى چنين سر و صدايى شده بود، طلاق داد و بعد در همان مجلس دختر يتيم را به عقد خود در آورد. بعد علىعليه‌السلام دستور داد آن زن جنايت كار به پرداخت كابين بكارت آن دختر محكوم شود و گواهان هم هر يك جريمه اى بپردازند. عثمان جلو آمد و به علىعليه‌السلام گفت: يا علىعليه‌السلام اين فن را در قضاوت از كجا آموخته اى. اميرالمؤمنينعليه‌السلام تبسم كرد و گفت: از دانيالعليه‌السلام ، پيغمبر بنى اسرائيل...( ۴۶۶)

۴۰۰- قاتل ظاهرى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ماءموران حكومتى مدينه در خرابه اى در بيرون شهر سركشى كرده و در آنجا مردى را كشته شده يافتند و چند متر آن طرف تر او مردى را كه كارد خون آلودى در دست داشت يافتند، ماءموران جنازه بى سر را به همراه قاتل كارد بدست به حضور عمر بردند تا حكم قصاص را در حق او صادر كند قاتل نيز به قضيه قتل اعتراف كرد، عمر نيز حكم قصاص او را در ملاءعام صادر كرد. علىعليه‌السلام فرمود: اى عمر! قضيه را ساده نگير كسى كه آدم مى كشد به اين آسانى به جنايت خود اعتراف نمى كند. لذا علىعليه‌السلام قاتل را خواست و از او سئوال كرد، آنگاه به او فرمود: اين مرد را تو كشتى؟ بله يا اباالحسنعليه‌السلام . مقتول را مى شناسيد؟ نه يا اباالحسن. عىعليه‌السلام فرمود: حتما نسبت به وى كينه و عداوتى هم نداشتيد؟ عرض كرد: نه يا عم رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . علىعليه‌السلام فرمود: پس چرا بيجهت سرش را از تنش جدا كردى آن مرد خاموش شد. علىعليه‌السلام فرمود: حرف بزن بگوئيد ببينم كسب و كار تو چيست؟ عرض كرد: قصابم. علىعليه‌السلام فرمود: قصابى، اينهم كارد قصابى توست. متهم عرض كرد: اجازه بدهيد آنچه حقيقت دارد تعريف كنم. من در كنار خرابه اى كه آن مرد كشته شده بود گوسفندى را كشته بودم و هنوز دست خود را نشسته بودم كه به قضاى حاجت احتياج پيدا كردم لذا وارد خرابه شدم تا به خرابه رسيدم مقتول را ديدم و همانجا هم دستگيرم كردند. لذا ديدم انكار با اين چنين وضعى (دست خونى، كارد بدست، و بر سر مقتول بودن) فايده و نتيجه اى ندارد. لذا اقرار كردم كه من كشتم. يا علىعليه‌السلام ولى در پرده اى قلبم اميدوار بودم كه پروردگار دانا و توانا بر بى گناهى من ترحم مى آورد و از مجازات ايمنم مى فرمايد. ناگهان در اين لحظه مردى وارد مجلس شد و گفت: يا علىعليه‌السلام قاتل من هستم و قصاب بى گناه است. قصاب آزاد شد و عمر قاتل حقيقى را بازجويى كرد. قاتل داستانى از مظالم و مفاسد مقتول گفت. ولى چون قاتل بود بايد قصاص مى شد. عمر دوباره رو به عىعليه‌السلام كرد و عرض كرد: يا اباالحسنعليه‌السلام فتواى شما درباره ى اين مرد چيست؟ حضرت فرمود: آزادش كنيد. عرض كرد: يا عى قاتل است خودش اقرار مى كند كه آدم كشته!! علىعليه‌السلام با استناد به آيه اى از قرآن آنكس كه بى جهت انسانى را از ميان بردارد چنانست كه همه ى مردم را كشته باشد و آنكس كه انسانى را زنده كند چنانست كه بهمه ى مردم نعمت حيات بخشد لذا فرمود: اين مرد قاتل حقيقى با اينكه قاتل است و به جرم خود اعتراف كرده ولى چون قصاب بى گناه را از اعدام نجات داد يعنى انسانى را زنده كرده. چنان است كه همه ى مردم را زنده كرده اين مرد بپاداش اين جوان مردى و فداكارى در راه يك انسان بى گناه از قصاص معاف خواهد بود و خونبهاى قاتل را نيز از بيت المال مسلمانان به ورثه اش پرداخت شود.( ۴۶۷)

۴۰۱- قضاوت خليفه!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى كه متاءهل بود در زمان خلافت عمر با زنى بر خلاف شرع هم خواب شد و بعد دستگير شد او را نزد عمر آوردند عمر به منبر خلافت نشسته بود و گفت: اين مرد چون زن داشته پس زانى محصن است. پس بايد سنگسارش كرد. سپس مرد را گرفته جهت اجراى حكم خليفه به سمت صحرا مى بردند. علىعليه‌السلام از راه رسيد و پس از بررسى فرمود: از آنجايى كه زن اين مرد در مدينه حضور نداشته او را نمى توان محصن ناميد (زن دار ناميد)بنابراين حد شرعى او سنگسار نيست. بلكه مجازات او صرفا يك صد تازيانه شلاق مى باشد آن مرد در سايه ى علم و فكر علىعليه‌السلام از مرگ حتمى نجات يافت.( ۴۶۸)

۴۰۲- شش زناكار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شش نفر مرد زنا كردند، آنان را جهت صدور حكم شرعى و الهى بحضور عمر آورده بودند، تا دستور مجازات آنها را دريافت كنند عمر با عصبانيت گفت: هر شش نفر آنها را سنگسار كنيد. ولى علىعليه‌السلام فرمود: اى عمر، حكم بر خون و مال مردم نبايد اين قدر ساده باشد!! خوبست دستور دهى پيرامون زندگى اين شش مرد گناهكار بررسى به عمل آورند، عمر فرمايش علىعليه‌السلام را اطاعت كرد: معلوم شد كه نفر اول مردى مسيحى بود كه با زنى مسلمان هم بستر شده بود. علىعليه‌السلام فرمود گردنش را بزنيد زيرا اين مرد ذمى بود و در پناه حكومت اسلامى زندگى مى كرد و با اين تعدى قرار ذمه را درهم شكست. نفر دوم، مردى زن دار بود و زنش هم در كنارش به سر مى برد لذا علىعليه‌السلام فرمود: بنا به فرمان قرآن سنگسارش كنند.

نفر سوم، مردى عرب و مجرد بود و مجازاتش هم صد ضربه تازيانه بود كه حضرت حكم را فرمود.

نفر چهارم، برده اى بود كه مرتكب زنا شده بود لذا مجازات بردگان نيمى از مجازات احرار است. حضرت فرمود: بيش از پنجاه ضربه شلاق كيفر ندارد.

نفر پنجم، پسرى بود كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود علىعليه‌السلام دستور داد كه تعزيرش كنيد يعنى تنبيهش كنند تا ديگران از اين غلطها نكنند

نفر ششم، را حضرت دستور داد آزادش كنند چرا كه آن مرد ديوانه بود اينجا بود كه عمر به علىعليه‌السلام عرض كرد: لا ابقانى الله بعدك يا على، پس از تو خدا زنده ام نگذارد زيرا اگر تو نباشى به لغزش هاى بزرگى دچار خواهم شد.( ۴۶۹)

۴۰۳- يا علىعليه‌السلام چاره كار چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنى حامله زنا كرده بود به فتواى عمر كه خليفه ى وقت بود از مسجد او را بيرون بردند تا سنگسارش كنند. علىعليه‌السلام وقتى قضيه را بررسى كرد فرمود: اى عمر درست است كه اين زن زنا كرده و حد شرعى او رجم است ولى آيا مى دانى آن طفل كه در رحم اين زن پنهان است گناهى نكرده شما اين زن را مى توانيد بكشيد ولى جنين معصومش به چه جرمى بايد رجم و سنگسار شود عمر با دست پاچگى گفت: يا اباالحسن چاره ى كار چيست؟ حضرت فرمود: صبر كنيد تا دوران حمل و باردارى او به پايان رسد و بچه بدنيا بيايد و پرستارش مشخص شود آنوقت مادرش را به سزاى كردارش برسانيد. آنگاه عمر گفت: تا آن زن را تا پايان حمل از مجازات معاف بدارند دست بر قضا آن زن هنگام وضع حمل مرد وقتى عمر مطلع شد بى اختيار گفت: لولا على لهلك عمر!( ۴۷۰)

۴۰۴- مير ميدان قضاوت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پيرمرد سالخورده با دوشيزه اى عروسى كرد. در شب زفاف در همان حال كه عروس را به آغوش داشت مرگش فرا رسيد به هنگام سحر جنازه اش را از حجله به گورستان بردند ولى پس از چندى آثار حاملگى در عروس يك شبه آشكار شد اين پير مرد از زنان ديگرش پسران و دختران بزرگ داشت فرزندان او يكباره جنجال براه انداختند كه عروس جوان باكس ديگرى هم بستر شده و مى خواهد فرزند حرام زاده ى خود را در ميراث ما شريك كند ولى عروس ادعا مى كرد كه اين از همان شوهر پيرمرد مى باشد و محصول شب زفاف آنهاست دوره ى حمل به سر آمد و نوزاد پسر بچه بود از اين ماجرا سه چهار سال گذشت اما فرزندان آن پيرمرد اين بچه را حرام زاده مى شمردند و ميراثش را تسليم نمى كردند اين داورى را به خليفه عمر واگذار كردند وقتى عمر جريان را مطلع شد برايش روشن شد اين عروس يك شبه زنى بدكاره است و فقط بخاطر ثروت آن مرد اين وارث حرام زاده را درست كرده باز هم طبق هميشه با خشم و خشونت دستور داد، زن را سنگسار كنند ولىعليه‌السلام فرمود: شتاب نكنيد، آيا پدر شما با اين زن هم بستر شده يا نه. عرض كردند: بله يا اباالحسن. ولى فقط يك شب آنهم يكبار و در همان حال از دنيا رفت. علىعليه‌السلام كودك را خواست و بعد وادارش كرد با چهار پنج كودك ديگر به همان سن و سال كه در گوشه اى بازى مى كردند بازى كند. بچه ها مشغول بازى شدند. علىعليه‌السلام مشتى خرما بدست گرفت و چند قدم دور از بازيگاه، بچه ها را صدا كرد فرمود: هر كدام از شما كه زودتر بطرف من بدود از اين خرما هم بيشترى خواهد داشت بچه ها به اشتياق خرما هر كدام به سرعت خود را به علىعليه‌السلام رساند ولى اين بچه ى مشكوك وقتى خواست برخيزد دو دستش را بر زمين گذاشت و باسستى از جايش برخاست و ديرتر از همه به دنبال ساير بچه هاى ديگر خود را به علىعليه‌السلام رساند. علىعليه‌السلام به عمر و حاضرين فرمود: به علت همين سستى و بدليل همين ضعف كه اين كودك دارد از نطفه ى آن پيرمرد بوجود آمده است. زيرا بى آنكه بيمار باشد از همسالان خود عقب مانده است. فرزندان پيرمرد از تهمت خود معذرت خواستند و پسر را به برادرى خود گرفتند.( ۴۷۱)

۴۰۵- همراز و همراه فاطمهعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمار ياسر نقل مى كند: روزى حضرت فاطمهعليها‌السلام خطاب به حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام گفت: على جان نزديك بيا تا اطلاع دهم شما را از آنچه در گذشته اتفاق افتاده و آنچه در حال وقوع پيوستن است و آنچه در آينده رخ خواهد داد تا روز قيامت، هنگام بر پايى رستاخيز عمومى.( ۴۷۲)

۴۰۶- علىعليه‌السلام روح صبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه حضرت علىعليه‌السلام را كشان كشان براى بيعت به مسجد مى بردند مردى يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب به تهليل گشود (تهليل در لغت عرب يعنى لااله الاالله گفتن) و مسلمان شد. وقتى سبب مسلمان شدنش را پرسيدند گفت: من اين شخص (علىعليه‌السلام را مى شناسم او همان كسى كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر مى شد دل رزمجويان را ذوب مى كرد و لرزه بر اندامشان مى افكند او همان كسى است كه قلعه هاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آن را كه بوسيله چهل مرد باز و بسته مى شد با يك تكان از جا كند و به زمين انداخت اما حالا در برابر جنجال يك مشت آشوبگر هرزه سكوت كرده است و اين سكوت خالى از حكمت نيست. سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت و باطن نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نمى كرد. براى اين حق بودن اسلام بر من ثابت شد و من مسلمان شدم ابن ابى الحديد مى نويسد: علىعليه‌السلام شجاعى بود كه نام گذشتگان را محو كرد و محلى براى آيندگان باقى نگذاشت در قوت ساعد و نيروى بازو نظيرى نداشت و يك ضربت او براى قوى ترين شجاعان مرگ و هلاكت را پيش مى آورد، چنانكه هيچ مبارزى از دست او جان سالم بدر نبرد و هيچ ضربه اى با شمشير خود نزد، كه احتياج به ضربه دوم داشته باشد و در ليلة الهرير (يكى از شبهاى جنگ صفين) شماره تكبيراتش به ۵۲۳ رسيد و معلوم شد كه ۵۲۳ نفر از ابطال نامى را در آن شب به ديار عدم فرستاده است.( ۴۷۳)

۴۰۷- پناه مردم و مؤمنان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن بابويه از حضرت فاطمه زهراعليها‌السلام روايت كرده كه فرمود: در زمان ابوبكر و عمر زلزله شديدى در مدينه رخ داد به طورى كه عموم مردم ترسيدند و نزد ابوبكر و عمر رفتند. مردم مشاهده كردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب به حضور اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى روند مردم هم به تبعيت آنها حضور آن حضرت رسيدند.

اميرالمؤمنينعليه‌السلام از منزل خارج شدند ابوبكر و عمر و عموم مردم در عقب آن حضرت رفتند. آن حضرت بر روى زمين نشست. مردم هم اطراف او نشستند ديوارهاى مدينه مانند گهواره حركت مى كرد: اهل مدينه از شدت ترس صداهاى خود را بلند كرده و فرياد مى زدند يا علىعليه‌السلام به فرياد ما برس. هرگز چنين لرزه اى نديده ايم لبهاى آن حضرت به حركت آمد و با دست به زمين زد و فرمود: اى زمين آرام و قرار بگير. زمين به اذن خدا ساكت شد و قرار گرفت. مردم از اطاعت زمين از اميرالمؤمنينعليه‌السلام تعجب كردند آنگاه حضرت فرمود: شما تعجب كرديد كه زمين اطاعت امر من نمود وقتى به او گفتم قرار بگير. عرض كردند: بلى يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: من همان كسى هستم كه خداوند در قرآن مى فرمايد و قال الانسان مالها من به زمين مى گويم بيان كن براى من حوادث و اخبارى را كه بر روى تو انجام شده و به من بگو عملهايى را كه مردم در روى تو بجا آورده اند، پس از آن حضرت فرمود: اگر اين همان زمين لرزه هايى بود كه خداوند در سوره زلزله مى فرمايد: زمين به من اخبار خود را مى داد ولى اين زلزله آن زلزله نيست.( ۴۷۴)

۴۰۸- آسمان علم، آفتاب فكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يك روز صبح، عمر خليفه ى وقت به مسجد رفت تا نماز صبح خود را ادا كند. وقتى خواست داخل محراب رود، ديد زنى در محراب خوابيده است به غلام خود يرفى گفت: اين زن را بيدار كن: غلام عمر، ديد كه جنازه زنى است، يرفى جلوتر رفت ناگهان وحشت زده برگشت و گفت: در محراب جنازه زنى است بى سر، عمر گفت: برو به دنبال ابو طلحه، بگو: بيايد اينجا، ابوطلحه امور انتظامى مدينه را اداره مى كرد ابوطلحه جنازه را از محراب خارج كرد سپس متوجه شد جسد زن بى سر، زن نيست بلكه مردى است كه لباس زنانه بر تن دارد، سر آن مرد را در كنج محراب پيدا كردند. عمر نماز صبح را به جماعت خواند، بعد دستور داد جنازه آن مرد را دفن كنند. ابوطلحه نيز در بررسى اين قتل بسيار تلاش كرد ولى به جايى نرسيد. ۹ ماه از اين پيش آمد گذشت اما باز هم يك روز در سپيده دم كه عمر به مسجد آمد بجاى همان جنازه قنداقه كودكى را يافت. عمر به غلامش يرفى دستور داد براى كوك دايه اى بگيرد و حقوقش را از بيت المال بپردازد ولى در فكر رفته بود كه اين كارها چيست؟ كه در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى شود. عمر با اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد اين قضيه مشورت كرد، ولى بجايى نرسيد عمر با ناراحتى گفت: اگر ابوالحسنعليه‌السلام به من كمك كند من از راهنمايى همه بى نياز خواهم شد، در اين هنگام علىعليه‌السلام از راه رسيد، عمر خوشحال شد و به پاى حضرت برخاست و علىعليه‌السلام را به آغوش كشيد و گفت: بنشين اى شهر علم، اى آسمان علم، اى آفتاب فكر، عمر ماجرا را براى حضرت تعريف كرد و راه چاره را سئوال كرد. علىعليه‌السلام دايه كودك را خواست و دستور داد هفته ديگر روز دوشنبه كه عيد قربان است كودك را مى آرايى و او را به صحراى پشت مدينه كه گردشگاه عمومى است مى برى سعى كن همه ترا ببيند در آن هنگام زنى خواهد رسيد و اين بچه را نوازش خواهد كرد همان زن را بگيريد و نزد من بياوريد بعد حضرت به عمر فرمود: ميان اين جنازه و نوزاد حكايتى است دايه كودك اين كار را اجرا كرد. زن دستگير شد و او را وارد مسجد كردند. عمر در كنار علىعليه‌السلام ايستاده بود و مات و مبهوت، علىعليه‌السلام لبخندى زد و فرمود: نترس دخترم حرف بزن. اما احتياط كن كه دروغ نگويى. زن جوانى اندكى نشست آن وقت به شرح ماجرا پرداخت عرض كرد: يا علىعليه‌السلام اسم من جميله است از طايفه انصارم و تنها دختر عامر بن سعد خزرجى هستم كه در جنگ احد در ركاب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شهادت رسيد، مادرم در زمان ابوبكر فوت كرد اما چون ثروتمند بوديم در خانه با عفاف و تقوى بسر مى بردم روز با دختران همسن خود مشغول صحبت بودم كه پير زنى آمد و با يك يك ما صحبت كرد و از من سراغ مادرم را گرفت. گفتم: مادرم مرده است او گفت: اى كاش من مى توانستم مادر تو باشم. من از فرط تنهايى استقبال كردم پير زن را به خانه ى خود بردم و برايش غذا بردم، ولى او اظهار داشت روزه است و مشغول عبادت خداوند شد، تا صبح كه پيش من بود نماز خواند بعد صبح رفت و گفت: من دخترى دارم كه بايد به او هم سر بزنم من از او خواهش كردم دخترش را نيز به منزل ما بياورد آن پير زن با حيله گرى مرا فريب داد روز ديگر پير زن به ظاهر صالح و مؤمن با دخترش به منزل ما آمد و دخترش را در منزل ما گذاشت و گفت: من به مسجد اعظم مى روم پير زن رفت ناگهان در زير لباس زنانه مردى مست ظاهر شد او به من تجاوز كرد و چون مست بود، جلوى اتاق خوابش برد من نيز با خنجر خودش او را كشتم و جنازه او را در لاى چادرى پيچيدم و به مسجدش رسانيدم پس از چندى نطفه حرام در رحم من رشد كرد، شبى كه دردم شد در گوشه ى ناشناسى از شهر مدينه اين بچه را بدنيا آوردم و او را همانجا كه نعش پدرش را گذاشته بودم، گذاشتم، اما چشمم به دنبالش بود عمر مات و مبهوت مانده بود، علىعليه‌السلام فرمود: نترس جميله تو دختر شجاع و شريفى بوده اى، چون تو از شرافت و عصمت خود دفاع كردى، تو را قاتل نمى شود شمرد. عمر گفت: يا علىعليه‌السلام پس خونبهاى مقتول. علىعليه‌السلام فرمود: اين مقتول خونبها ندارد. زيرا خونش را به شهوتش فروخته است. عمر خاموش شد و علىعليه‌السلام به جميله فرمود: آن پير زن كجاست. جميله گفت: يابن عم رسول الله به من سه روز مهلت بدهيد او را خدمت شما مى آورم هنوز روز دوم به پايان نرسيده بود كه در بيرون شهر مدينه پير زنى را مردم سنگ سار مى كردند اين محكوم به رجم همان پير زن حيله گر نانجيب بود.( ۴۷۵)

۴۰۹- منطق ابوبكر در قضيه فدك

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: چون ابوبكر كار خلافت را محكم نمود و از اكثر مهاجرين و انصار بيعت گرفت، كسى را فرستاد تا وكيل و كارگران حضرت فاطمهعليها‌السلام را از باغ فدك بيرون كند، آن حضرت به نزد ابوبكر آمد و فرمود: به چه سبب وكيل مرا از فدك بيرون كردى و حال آنكه پدرم به فرمان خدا آن را به من داده است؟ ابوبكر گفت: بر آنچه مى گويى گواه بياور!! فاطمهعليها‌السلام ام ايمن را آورد وام ايمن به ابوبگر گفت: من تا حجت بر تو تمام نكنم گواهى نمى دهم ترا به خدا سوگند آيا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حق من گفته است كه ام ايمن اهل بهشت است؟ ابوبكر گفت: بلى. ام ايمن گفت: من گواهى مى دهم كه حق تعالى به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وحى فرستاد كه حق ذى القربى را به او بده و رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فدك را به امر خدا به فاطمهعليها‌السلام داد حضرت علىعليه‌السلام نيز آمد و به همين نحو گواهى داد و به روايتى حسنينعليه‌السلام نيز شهادت دادند. ابوبكر نامه اى درباره فدك نوشته و به فاطمه داد. آنگاه عمر پيدا شد و گفت: اين چه نامه اى است؟ ابوبكر گفت: فاطمهعليها‌السلام دعوى فدك را نمود وام ايمن و علىعليه‌السلام بر او گواهى دادند، لذا من نيز اين نامه را نوشتم. عمر نامه را گرفت و پاره كرد و گفت فدك فى ء همه مسلمين است و گذشته از اين علىعليه‌السلام شوهر فاطمهعليها‌السلام است و به نفع او گواهى دهد، روز ديگر خود حضرت اميرعليه‌السلام در حالى كه مهاجرين و انصار در نزد ابوبكر جمع بودند در آنجا حضور يافت و فرمود: اى ابابكر چرا وكيل فاطمهعليها‌السلام را از فدك بيرون كردى؟ در صورتى كه در حيات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمه مالك و متصرف فدك بود. ابوبكر گفت: فدك فى ء همه مسلمين است اگر فاطمهعليها‌السلام اقامه شهود كند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فدك را به او داده است من هم فدك را به او مى دهم و الا او را در آن حقى نباشد!

علىعليه‌السلام فرمود: اى ابابكر آيا درباره ما بر خلاف حكم خداوند كه در مورد مسلمين است حكم مى كنى؟ گفت: نه. حضرت فرمود: بگو ببينم اگر در دست مسلمانى چيزى باشد، مالك و متصرف آن است و من بيايم و آن را براى خود ادعا كنم تو از چه كسى طلب بينه (دليل و مدرك) مى كنى؟ گفت: از تو. حضرت فرمود: پس چرا در مورد فدك از فاطمهعليها‌السلام بينه و شاهد طلب مى كنى در حالى كه فاطمهعليها‌السلام مالك فدك بوده است. ابوبكر سكوت كرد. عمر گفت: اين سخنان را واگذار ما را توانايى احتجاج با تو نيست، اگر گواهان عادلى بياوريد فدك را مى دهيم و الا تو و فاطمهعليها‌السلام را در آن حقى نيست. علىعليه‌السلام به ابوبكر فرمود: آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: بلى. فرمود: مرا خبر ده از گفتار خداى تعالى:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شده يا ديگران؟ ابوبكر گفت: در حق شما. حضرت فرمود: پس اگر دو نفر نزد تو شهادت دهند كه فاطمهعليها‌السلام كار زشتى مرتكب شده چه مى كنى؟ گفت: مانند ساير مردم اقامه حد مى كنم. فرمود: اگر چنين كنى در نزد خدا از كافران محسوب شوى. ابوبكر گفت: چرا؟ علىعليه‌السلام فرمود: براى آنكه شهادت خدا را به طهارت فاطمهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رد كرده و شهادت مردم را پذيرفته اى همچنانكه حكم خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه فدك را به فاطمهعليها‌السلام داده اند و او در حال حيات پدرش آن را تصرف كرده است را رد كردى و شهادت يك نفر اعرابى را كه بر پاشنه خود بول مى كند مى پذيرى و فدك را از فاطمهعليها‌السلام گرفتى... در اين موقع صدا و همهمه از ميان مردم برخاست و همگى سخنان علىعليه‌السلام را تأئید كردند در اينجا بود كه عمر و ابوبكر توطئه قتل علىعليه‌السلام در سر نماز را توسط خالد بن وليد طراحى كردند.( ۴۷۶)

۴۱۰- خليفه تراشى اسباب امتحان الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه علىعليه‌السلام با تنى چند از بنى هاشم مشغول شستن و تكفين پيكر مطهر رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند خبر رسيد كه جمعى از مهاجرين و انصار در سقيفه بنى ساعده براى تعيين خليفه محاجه و گفتگو مى كنند و طولى نكشيد كه خبر ديگرى رسيد كه ابوبكر به سمت خليفه مسلمين انتخاب گرديد در اين موقع به نقل شيخ مفيد قدس رحمة حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم - الم -احسب الناس ان يتركو ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون؟ آيا مردم گمان كردند كه فقط با گفتن ايمان اينكه آورديم رها شده و ديگر مورد آزمايش قرار نخواهد گرفت؟ و مقصود حضرت اين بود كه عمرم مردم جز چند نفر از اين آزمايش نتوانستند موفق بيرون آيند.( ۴۷۷)

۴۱۱- توطئه قتل علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از غصب فدك علىعليه‌السلام در جلسه اى ابوبكر و عمر را با دلايل متعدد محكوم نمود بعد از اتمام جلسه بود كه ابوبكر، عمر را خواست و گفت: ديدى على امروز با ما چه كرد؟ اگر در يك مجلس ديگر با ما چنين معارضه كند كار ما را بر هم مى زند اكنون نظر تو در اين باره چيست؟ عمر گفت: به نظر من دستور دهيم او را به قتل برسانند! ابوبكر گفت: چه كسى جراءت اينكار را دارد؟ عمر گفت: خالد بن وليد! آنگاه خالد را طلبيدند و گفتند مى خواهيم يك امر خطيرى را به تو واگذار كنيم خالد گفت: هر چه باشد حاضرم ولو كشتن علىعليه‌السلام باشد. آنها گفتند: مقصود ما نيز همين است خالد گفت: چه موقع اينكار را انجام دهم؟ ابوبكر گفت: هنگام نماز در مسجد، پهلوى او بايست و چون من سلام نماز را گفتم فورا برخيز و گردنش را بزن. خالد پذيرفت و خود را آماده نمود. اسماء بنت عميس كه در آن موقع زن ابوبكر بود سخن آنها را شنيد و فورا كنيز خود را به خانه علىعليه‌السلام فرستاد و گفت: سلام مرا به علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام برسان و اين آيه را تلاوت كن ان الملاء ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين( ۴۷۸) . كنيز اسما به خانه علىعليه‌السلام آمد و آيه را تلاوت كرد و آن حضرت فرمود: به اسماء بگو خداوند نخواهد گذاشت كه اراده آنها انجام بگيرد. آنگاه آن حضرت موقع نماز به مسجد آمد و پشت سر ابوبكر ايستاد، خالد نيز كه شمشيرش را زير جامه خود بسته بود آمد و در كنار حضرت قرار گرفت! ابوبكر نماز را شروع كرد و چون به تشهد نشست از هيبت علىعليه‌السلام مرعوب بود و با خود انديشيد كه خالد چگونه مى تواند چنين كارى را انجام دهد لذا از شجاعت آن حضرت به ترس و لرزه افتاد و جراءت گفتن سلام نماز را نمى كرد لذا تشهد را تكرا مى كرد و سلام نماز را نمى گفت و مردم گمان مى كردند كه نماز منصرف شد. لذا پيش از آنكه سلام نماز خود را بگويد گفت: يا خالد لا تفعلن ما امرتك به (اى خالد مبادا آنچه را كه به تو دستور داده ام انجام دهى) و سپس سلام نماز خود را گفت و نماز را پايان داد. علىعليه‌السلام از خالد پرسيد چه دستورى به تو داده بود؟ خالد گفت: دستور اين بود كه پس از سلام نماز، گردن ترا بزنم! حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: آيا تو هم چنين كارى را مى كردى؟ خالد گفت: آرى به خدا سوگند اگر پيش از سلام آن جمله را نمى گفت: من هم ترا مى كشتم!! علىعليه‌السلام خالد را از جايش بلند كرد و بر زمين كوبيد. عمر گفت: به خداى كعبه، الان خالد را مى كشد و به روايتى ديگر گردن خالد را با دو انگشت سبابه و وسطى خود چنان فشار داد كه خالد نعره زد و رنگش سياه شد و جامه اش را خراب كرد و دست و پا مى زد ابوبكر فورا از عباس بن عبدالمطلب خواست كه شفاعت خالد را بكند. عباس نزد علىعليه‌السلام رفت و او را به قبر و صاحب قبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حسنينعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام قسم داد و پيشانى آن حضرت را بوسيد تا حضرت از خالد دست برداشت.( ۴۷۹)

۴۱۲- غم عميق علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شب دفن زهراى بتول سپرى شد. صبح شيخين و ديگران براى تشييع جنازه حضرت زهراعليها‌السلام بسوى منزل علىعليه‌السلام آمدند ولى مقداد به آنها گفت: جنازه زهراعليها‌السلام ديشب به خاك سپرده شده اس. عمر رو به ابوبكر نمود و گفت: لم اقل لك انهم سيفعلون؟ من به تو نگفتم كه آنها چنين خواهند نمود؟ عباس بن عبدالمطلب گفت: خود فاطمهعليها‌السلام چنين وصيت كرده بود كه شما دو نفر در نماز او حاضر نشود! عمر گفت: شما بنى هاشم اين حسد قديمى تان را كه به ما داريد هيچ گاه رها نمى كنيد... من تصميم گرفته ام كه قبر او را بشكافم و برايش نماز بخوانم اين خبر توسط سلمان به اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيد، آن حضرت در حالى كه خشمگين و چشمانش سرخ گشته و رگهاى گردنش پر شده بود از خانه خود خارج شد و لباس زردى كه در مواقع جنگ مى پوشيد در بر كرده و ذوالفقار در دست گرفت، وارد بقيع شد در اين حال به مردمى كه در آنجا اجتماع كرده بودند خبر دادند كه علىعليه‌السلام قسم ياد كرده كه اگر يك سنگ از اين قبرها كنده شود همه را از دم شمشير خواهد گذراند عمر با ياران خود نزد آن حضرت آمد و گفت: چه شده، يا اباالحسنعليه‌السلام به خدا سوگند ما قبر فاطمهعليها‌السلام را نبش مى كنيم و برايش نماز مى خوانيم. علىعليه‌السلام با دست خود گريبان عمر را گرفت و او را از جا بلند نمود و بر زمين كوبيد و فرمود: اى پسر زن سياه براى اينكه مردم از دين بر نگردند از حق خود (خلافت) صرف نظر كردم و اما درباره قبر فاطمهعليها‌السلام صبر نمى كنم سوگند بدان كسى كه جانم در دست قدرت اوست اگر تو و يارانت بخواهند بدان دست بزنيد زمين را از خوش شما آبيارى مى كنم. ابوبكر كه وضع را خيلى وخيم ديد جلو رفته و عرض كرد: يا اباالحسنعليه‌السلام به حق رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و به حق من فوق العرش( ۴۸۰) به حق رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و به حق كسى كه در بالاى عرش است او را رها كن و ما كارى كه ترا خوشايند نباشد انجام نمى دهيم. علىعليه‌السلام دست از او برداشت و مردم نيز متفرق شده و از انجام اين كار منصرف شدند.( ۴۸۱)

۴۱۳- خطبه اى توحيدى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام هفت روز پس از وفات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فراغت از جمع كردن قرآن خطبه عجيبى را انشا فرمود كه در قسمت اول آن اين چنين فرموده است:

الحمد لله الذى اعجزالاوهام ان تنال الا وجوده و حجب العقول عن ان تتخيل ذاته فى امتناعها من الشبه و الشكل...

يعنى: سپاس و حمد و ثناى وجود مقدس الله را سزاست كه اوهام را از اينكه جز وجود او را نائل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از اينكه ذات و حقيقت او را تصور كنند از اين جهت كه از هر گونه شبه و شكلى اباء و امتناع دارد بلكه اوست كه هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پيدا نكرده و بواسطه عروض تجزيه عددى در كمالش پاره پاره نشده است. از اشباء جدايى گرفته نه بطور اختلاف مكانى و از اشياء متمكن شده و بر آنها تسلط يافته نه بطور آميزش و آنها را دانسته نه ابزارى كه بدون آن علم ميسر نشود ميان او و معلوم او علمى جز خودش نيست اگر گفته شود: بود، مرجعش اينست كه وجودش ازلى و غير مسبوق است و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد منظور نفى عدم و نيستى از ذات او بوده پس ساحت او منزه و بسى بلند است از سخن آنان كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرى گرفته اند.( ۴۸۲)

۴۱۴- ريا كارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جنازه اى را به سوى قبرستان مى بردند. حضرت علىعليه‌السلام پشت آن جنازه حركت مى كرد اما ابوبكر و عمر جلوى تابوت آن جنازه راه مى رفتند از آن حضرت پرسيده شد، كه يا على آن دو نفر (ابوبكر و عمر) چرا جلوى جنازه حركت مى كنند حضرت فرمود: آنها هم خود مى دانند كه عقب جنازه راه رفتن ثواب بيشترى دارد اما مى خواهند بدينوسيله در نظر مردم ممتازتر از ديگران جلوه گرى كنند.( ۴۸۳)

۴۱۵- والكاظمين الغيظ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قنبر غلام اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى گويد: در خدمت على بن ابيطالبعليه‌السلام نزد عثمان رفتم. عثمان مايل بود كه با علىعليه‌السلام تنها باشد پس آن حضرت به من اشاره فرمود: كه دور شوم. قنبر مى گويد: من مقدارى نه چندان دور از آنان كنارى ايستادم. شنيدم كه عثمان به درشتى و تندى با علىعليه‌السلام سخن مى گفت: در حالى كه علىعليه‌السلام سر بزير انداخته و چشم بر زمين دوخته بود. تا اينكه عثمان رو به علىعليه‌السلام نمود و گفت: چرا سخن نمى گويى؟ حضرت فرمود: اگر بگويم، سخنى خواهم گفت، مگر آنچه برخلاف خواسته توست و به سود تو چيزى سراغ ندارم...

مبرد مى گويد: تفسير فرمايش حضرت اين است كه اى عثمان اگر همانگونه كه تو به من پر خاش نمودى سخن بگويم مقابله به مثل خواهم كرد و نتيجتا پر خاش من تو را آزرده خواهد ساخت پس ترجيح مى دهم كارى نكنم اگر چه مورد پر خاش تو قرار گرفته ام و اين است معنى مظلوم عالمين فافهم!!( ۴۸۴)

۴۱۶- مظلوميت امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از دختران علىعليه‌السلام بنام ام كلثوم بود كه توسط عمر از على عليه السلام خواستگارى شد. حضرت علىعليه‌السلام عذر آورد كه او هنوز كوچك است و موقع ازدواجش نرسيده است.( ۴۸۵) به نقل مرحوم كلينى كه از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است عمر پيش عباس بن عبدالمطلب رفت و گفت: من از برادر زاده ات دخترش را خواستگارى كردم و او مرا رد نمود به خدا سوگند من هم افتخارات بنى هاشم را از بين مى برم و دو شاهد مى آورم كه او (علىعليه‌السلام دزدى كرده است و آنگاه به اتهام دزدى دستش را قطع مى كنم!! عباس نزد علىعليه‌السلام رفت و پس از گفتگو آن حضرت را راضى نمود كه كار ام كلثوم را به او واگذار كند.( ۴۸۶)

ام كلثوم ابتدا زوجه عمر شد و پس از كشته شدن او زوجه پسر عموى خود عون بن جعفر و بعد از او نيز زوجه محمد بن جعفر شد.

۴۱۷- خمس حق ماست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان عمر خمس غنائم شوش و جندى شاپور (ايران) به مدينه رسيد و تحويل عمر شد. علىعليه‌السلام مى فرمايد: من و مسلمانان به همراهى عباس نزد او بوديم عمر به ما گفت: چون خمس به شما زياد رسيده امروز نيازى به خمس نداريد و لازم است مسلمانان ديگر را كه نيازمند هستند غنى كنيم شما حق خود را در اين مال (خمس) به ما بدهيد تا بعدا آنرا پرداخت كنيم. علىعليه‌السلام مى فرمايد: من از پاسخ به او خوددارى كردم زيرا خمس را به عنوان وام تقاضا كرد و ترسيدم اگر درباره خمس با او صحبت كنم آنرا انكار كند و همان چيزى را بگويد كه درباره حق بزرگتر ما گفت، و آن ميراث خلافت پيغمبر بود كه درباره آن اصرار كرديم و آنرا اصلا انكار كرد، عباس به او گفت: اى عمر! درباره آنچه از آن ما است كوتاهى و چشم پوشى مكن زيرا خداوند اين حق را براى ما ثبت كرده... عمر در پاسخ او گفت: شما بايد به مسلمانها ارفاق و همراهى و كمك كنيد.( ۴۸۷)

۴۱۸- بدرقه ابوذر توسط امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

افشا گرى و آگاهى بخش ابوذر موجب شد كه عثمان تصميم بگيرد او را به صحراى سوزان ربذه تبعيد كند. هنگام تبعيد، عثمان دستور داد اعلام كنند كه بدرقه ابوذر ممنوع است و به مروان فرمان داد تا مراقب باشد و با خشونت جلو بدرقه كنندگان او را بگيرد. ولى امام علىعليه‌السلام به حكومت نظامى عثمان توجه نكرد و همراه حسن و حسينعليه‌السلام و برادرش عقيل و عمار ياسر به بدرقه ابوذر رفتند. امام حسنعليه‌السلام با ابوذر سخن مى گفت: مروان فرياد زد: اى حسن! خاموش باش مگر فرمان خليفه را نشنيده اى كه بدرقه كردن ابوذر ممنوع است. امام علىعليه‌السلام به مروان حمله كرد و بين گوش مركب مروان تازيانه زد و فرمود: دور شو خدا تو را به آتش هلاكت بيفكند( ۴۸۸) . مروان نزد عثمان رفت و برخورد خشن امام علىعليه‌السلام را به او گزارش داد سپس هر يك از بدرقه كنندگان سخنى به ابوذر گفتند. امام علىعليه‌السلام به او فرمود يا اباذر انك غضبت لله فارج من غضبت له ان القوم خاقوك على ديناهم و خفتهم على دينك...

يعنى: اى ابوذر! تو براى خدا خشم كردى پس به او اميدوار باش حاميلان عثمان به خاطر دنياى خود از تو ترسيدند و تو به خاطر دينت از آنها ترسيدى پس آنچه را كه آنها برايش در وحشتند (يعنى دنيا) به خودشان واگذار( ۴۸۹) .

امام حسنعليه‌السلام و امام حسينعليه‌السلام و... نيز با سخنانى ابوذر را به سوى تبعيدگاه ربذه بدرقه نمودند.

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان

چو على كه میتواند كه به سر برد وفا را(۴۹۰)

۴۱۹- برترى از آن ماست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر خلافت عثمان بود، جمعيتى از مهاجران و انصار كه تعدادشان بيشتر از دويست نفر بود در مسجد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمع شده بودند و گروه گروه با يكديگر مناظره مى كردند. گروهى در شاءن علم و تقوا سخن مى گفتند و از برترى قريش و سوابق درخشان آنها و گفتارى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در فضائل آنها فرموده بود سخن مى گفتند، و هر گروهى افتخارات دودمان خود را بر مى شمرد. در ميان افرادى از مهاجران مانند علىعليه‌السلام سعد وقاص و عبدالرحمن عوف، طلحه و زبير، مقداد، هاشم بن عتبه، عبدالله بن عمر، امام حسن و امام حسينعليه‌السلام ، ابن عباس، محمد بن ابوبكر، عبدالله بن جعفر بودند و از انصار نيز تعدادى حضور داشتند. اين بحث در بين آنها از بامداد تا ظهر ادامه يافت در حالى كه عثمان در خانه خود به سر مى برد اين در حالى بود كه علىعليه‌السلام و بستگانش سكوت كرده بودند. در اين هنگام جمعيت متوجه امام علىعليه‌السلام شدند و عرض كردند، يا علىعليه‌السلام شما چرا سخن نمى گوييد؟ در اين هنگام امام علىعليه‌السلام فرمود: هر دو گروه شما، از مهاجران و انصار هر كدام از مقام و شاءن خود (براى شايستگى به مقام رهبرى) سخن گفتيد ولى من از هر دو گروه شما مى پرسم: خداوند به خاطر چه اين افتخار و برترى را به شما عطا كرد؟ مهاجران و انصار گفتند: به خاطر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خاندان او به ما امتياز بخشيد. امام علىعليه‌السلام فرمود: راست گفتيد آيا نمى دانيد علت وصول شما به اين سعادت دنيا و آخرت تنها به خاطر ما خاندان نبوت بوده است؟... سپس علىعليه‌السلام پاره اى از فضائل خود را بر شمرد و حاضران را قسم داد كه آيا چنين است و حاضران اعتراف نمودند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شاءن علىعليه‌السلام آن فضائل را فرموده است از جمله فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم كه هر كس از شما سخن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را درباره خلافت من شنيده است برخيزد و گواهى دهد در اين هنگام افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، زيدبن ارقم و براء بن عازب برخاستند و گفتند: ما گواهى مى دهيم كه سخن پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خاطر سپرده ايم كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند به من فرمان داده تا امام شما و جانشين خودم و وصى و عهده دار كارهاى من بعد از خودم را كه خداوند اطاعت از او را بر مؤمنان واجب نموده را نصب كنم... اى مردم امام و مولا و راهنماى شما بعد از من برادرم علىعليه‌السلام است.( ۴۹۱)

۴۲۰- سزاى كتمان حق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: امام علىعليه‌السلام براى ما (كه جمعيت بسيارى بوديم) سخنرانى كرد و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: در پيشاپيش شما چهار نفر از اصحاب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اينجا هستند كه عبارتند از: انس بن مالك، ۲- براء بن غازب انصارى، ۳اشعث بن قيس، ۴- خالدبن يزيد بجلى. سپس حضرت روبه يك يك اين چهار نفر كرد، نخست از انس بن مالك پرسيد، اى انس مگر تو نشنيده اى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حق من فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (كسى كه من مولا و رهبر او هستم بداند كه علىعليه‌السلام مولا و رهبر او است) چرا امروز گواهى به رهبرى من نمى دهى. آنگاه حضرت او را نفرين كرد و گفت: خداوند تو را به بيمارى برص (پيسى) مبتلا كند. سپس به اشعث رو كرد، و فرمود: اى اشعث مگر نشنيده اى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حق من چنين گفت؟ اما تو اى خالد بن يزيد مگر تو نيز چنين نشنيده اى و تو اى براء بن عازب تو نيز چنين فرمايشى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مگر نشنيده اى. آنها از اداى شهادت حق استنكاف كرده و حضرت هر يك از آنها را نفرين كرد.

جابربن عبدالله انصارى مى گويد: سوگند به خدا بعد از مدتى من انس بن مالك را ديدم كه بيمارى برص گرفته بطور كه عمامه اش نمى تواند لكه هاى سفيد اين بيمارى را از سر و رويش بپوشاند و اشعث نيز طبق نفرين حضرت از هر دو چشم كور شد و مى گفت: سپاس خداوندى را كه نفرين علىعليه‌السلام در مورد كورى دو چشم من در دنيا بود و مرا به عذاب آخرت نفرين نكرد كه در اين صورت براى هميشه در آخرت عذاب مى شدم. خالدبن يزيد را نيز ديدم كه در منزلش مرد خانواده اش خواستند او را در منزل دفن كنند قبيله كنده با خبر شد و هجوم آوردند و او را به رسم جاهليت كنار در خانه دفن كردند و به مرگ جاهليت دفن شد و اما براء بن عازب معاويه او را حاكم يمن كرد و او در يمن از دنيا رفت همانجايى كه از آنجا هجرت كرده بود آن هم در حالى كه حاكم و نماينده فرد ظالمى چون معاويه بود.( ۴۹۲)

۴۲۱- نفوذ كلام امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوبكر به همراهى عمر براى عيادت دختر پيغمبر به خانه فاطمهعليها‌السلام رفتند ولى آن حضرت به آنها اجازه ورود نداد. ابوبكر سوگند ياد كرد كه تا رضايت حضرت زهراعليها‌السلام را جلب نكند زير سايه و سقفى نرود از اين رو شب را در بقيع بيتوته نمود. عمر نزد علىعليه‌السلام آمد و عرض كرد: يا علىعليه‌السلام ابوبكر پير مردى رقيق القلب است و يار غار رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، ما چند بار براى عيادت فاطمهعليها‌السلام آمده ايم اما به ما اجازه ورود نداده است شما در اين امر وساطت كنيد و براى ما از او اجازه عيادت بگيرد. علىعليه‌السلام نزد فاطمهعليها‌السلام آمد و مقصود آنها را بيان كرد ولى زهراعليها‌السلام نپذيرفت و سوگند ياد كرد كه من با آنها طرف صحبت نخواهم شد تا پدرم را ملاقات كنم و از ظلم و تعدى آنها به پدرم شكايت نمايم. حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: آنها مرا واسطه قرار داده اند و من هم به عهده گرفته ام كه از تو براى آنها اجازه عيادت بگيرم. زهراعليها‌السلام گفت: حال كه چنين است چون خانه، خانه تست و زن هم بايد از شوهر اطاعت كند البته من در هيچ امرى با تو مخالفت نمى كنم. علىعليه‌السلام بيرون آمد و به آنها اجازه ورود داد پس از ملاقات آن دو نفر حضرت فاطمه از آنها اقرار گرفت كه شنيده اند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: فاطمهعليها‌السلام بضعة منى و انا منها من اذاها فقد اذانى...

يعنى: فاطمهعليها‌السلام پاره تن من است و من هم از او هستم هر كس او را بيازارد مرا آزارده است...

آنها به اين مطلب اقرار كردند آنگاه حضرت فرمود: پروردگارا تو شاهد باش كه اين دو نفر مرا بيازردند... ابوبكر صداى خود را به واويلا بلند كرد و گفت: اى كاش مادرم مرا نزائيده بود... آنگاه حضرت فاطمهعليها‌السلام فرمود: به خدا من در هر نمازى كه مى خوانم به تو نفرين مى كنم... آنگاه هر دو بدون كسب رضايت حضرت از خانه امامعليه‌السلام خارج شدند.( ۴۹۳)

۴۲۲- چشم خدا ديده و دست خدا زده!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امام علىعليه‌السلام در اطراف كعبه مشغول طواف بود در اين هنگام مردى در حال طواف به زن نامحرمى نگاه كرد. امام علىعليه‌السلام چشم چرانى اين مرد را ديد. لذا بعد از طواف آن مرد را به حضور خود طلبيد و به عنوان تأدیب چند سيلى به صورت او زد. آن مرد در حالى كه صورتش را با دستش گرفته بود با آه و ناله به عنوان شكايت نزد عمر بن خطاب رفت و چنين شكايت كرد: اى امير مسلمانان! علىعليه‌السلام به صورتم زده بايد قصاص شود چرا مرا زده است... عمر، علىعليه‌السلام را خواست و سئوال كرد، يا اباالحسنعليه‌السلام به اين مرد سيلى زده اى؟ حضرت فرمود: در طواف ديدم اين شخص چشم چرانى مى كند و به زن نامحرم نگاه مى كند. عمر به آن مرد گفت: (قد راءى عين الله و ضرب يدالله يعنى: چشم خدا ديده و دست خدا زده است) و با اين تعبير چشم چران را محكوم كرد.( ۴۹۴)

۴۲۳- امير مؤمنان واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سليم بن قيس مى گويد: ابوذر در عصر خلافت عمر بيمار شد به عيادتش رفتم و امام علىعليه‌السلام را در آنجا ديدم همه كنار بستر ابوذر بوديم كه ناآگاه ديديم عمر بن خطاب براى عيادت ابوذر آمد. ابوذر وصيت خود را به علىعليه‌السلام كرد و آن حضرت را وصى خود قرار داد پس از آنكه عمر رفت يكى از بستگان ابوذر به او گفت: چرا به رئيس مؤمنان عمر وصيت نكردى؟ ابوذر گفت: من به آن كسى كه در حقيقت امير مؤمنان است و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ما كه هشتاد نفر عرب و چهل نفر عجم بوديم امر كرد كه به علىعليه‌السلام به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم و ما بر آن حضرت به اين عنوان سلام كرديم...، وصيت كردم، سليم مى گويد: به امام علىعليه‌السلام و سلمان و مقداد كه در آنجا بودند عرض كردم آيا اين موضوع را كه ابوذر گفت: (دستور پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبنى بر سلام كردن به علىعليه‌السلام با عنوان امير مؤمنان) را تصديق مى كنيد؟ هر سه نفر گفتند: خدا را شاهده مى گيريم كه ابوذر راست مى گويد: سپس از اين چهار نفر خواستم كه نام آن هشتاد نفر را ذكر كنند: سلمان نام فرد فرد آن هشتاد نفر را گفت و امام علىعليه‌السلام و ابوذر و مقداد قول سلمان را تصديق كردند (از جمله اين ۸۰ نفر: ابوبكر، عمر ابوعبده، معاذ، طلحه، عثمان، سعد بن ابى وقاص، زبير، عمار ياسر... بودند)( ۴۹۵)

۴۲۴- سازش كران بى غيرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به نقل ابوبصير امام باقرعليه‌السلام فرمود: بعد از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمعى از مهاجران و انصار و غير آنها به حضور علىعليه‌السلام آمده و گفتند: يا علىعليه‌السلام سوگند به خدا تو امير مؤمنان هستى، سوگند به خدا تو از همه مقدمتر و شايسته تر نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشى (ابوبكر غصب خلافت كرده است) دستت را بده تا با تو بيعت كنيم بيعت جان نثارى، كه تا حد مرگ بپاى اين بيعت ايستادگى كنيم. علىعليه‌السلام به آنها فرمود: اگر در ادعاى خود صادق هستيد فردا با سرهاى تراشيده نزد من بيائيد. فردا كه شد خود علىعليه‌السلام سرش را تراشيد و بعد تنها سلمان و ابوذر و مقداد با سر تراشيده آمدند و به قول بعضى عمار و ابوسنان و ابو عمرو با سر تراشيده آمدند (جمعا ۷ نفر) سپس آنها متفرق شدند. علىعليه‌السلام بار ديگر اعلام كرد باز جز همين افراد ياد شده كسى سرش را نتراشيد لذا علىعليه‌السلام تكليف خود را در سكوت كردن ديد.( ۴۹۶)

۴۲۵- حيله گر درمانده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان خلافت عمر دو نفر حيله گر نقشه كشيدند تا با نيرنگ مال زنى را از چنگش در آورند آنها با هم مالى را نزد آن زن بردند و گفتند: اين مال نزد شما به عنوان امانت باشد هر گاه هر دو نفر ما با هم آمديم اين امانت را به ما مى دهى و اگر تنها آمديم اين مال را به هيچكدام از ما نمى دهى. زن قبول كرد پس از چندى يكى از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت: مال امانتى ما را بده. زن گفت: نمى دهم مگر اينكه رفيق تو نيز حاضر شود. مرد به زن گفت: شرط ما حضور هر دوى ما بوده ليكن رفيق من مرده است. سرانجام زن گول خوردو امانت را به يكى از آنها تحويل داد بعد از چند روز مرد دوم نزد زن براى مطالبه امانت آمد زن جريان را برايش توضيح داد كه رفيقش مال او را گرفته است. مرد دوم گفت: تو شرط ما را نقض كردى و ضامن هستى بايد جبران كنى.

جهت حل قضيه نزد عمر آمدند. عمر به زن گفت: تو ضامن هستى و بايد به هر نحو كه شده مال اين مرد را جبران كنى زن گفت: اى عمر، علىعليه‌السلام را در ميان ما حاكم قرار بده تا او داورى كند. عمر پيشنهاد زن را پذيرفت. علىعليه‌السلام آمد و به مرد دوم فرمود: امانت تو نزد من است ولى تو با رفيقت شرط كردى با هم بياييد امانت را بگيريد برو رفيقت را پيدا كن و با هم بياييد تا من امانت را به شما دو نفر بدهم مرد دوم رفت و به ناچار ديگر نيامد. سپس علىعليه‌السلام فرمود: اين دو مرد با هم اين نقشه را طرح كرده بودند كه اموال اين زن را ببرند.( ۴۹۷)

۴۲۶- حد شراب خوار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى به نام قدامة بن مظعون شراب خورد. عمر خواست او را حد شرعى (در اين مورد هشتاد تازيانه) بزند، قدامه گفت: زدن حد بر من واجب نيست زيرا خداوند مى فرمايد: بر آنكه ايمان آورده و كردار نيكو كرده اند، در چيزهايى كه مى خوردند تا آنگاه كه تقوى و عمل صالح داشته باشند باكى نيست( ۴۹۸) عمر او را حد نزد. خبر به حضرت علىعليه‌السلام رسيد، لذا آن حضرت نزد عمر آمد و بازخواست فرمود: كه چرا قانون خداوند را اجرا نكردى عمر همان آيه را خواند، قدامه مشمول اين آيه نيست زيرا آنها كه ايمان به خدا آورده اند و كار نيكو انجام مى دهند، حرام خدا را حلال نمى كنند، قدامه را بازگردان و از او توبه بخواه، اگر توبه كرد بر او حد خدا را جارى كن و گرنه بايد به قتل برسد زيرا با انكار حرمت شرابخوارى از اسلام خارج شده است. قدامه شنيد و آمد توبه كرد و از گناه دست كشيد. اما عمر نمى دانست حد او چقدر است، سپس از امامعليه‌السلام پرسيد. آن حضرت فرمود: هشتاد تازيانه.( ۴۹۹)

۴۲۷- پناه و امان امت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفت على بن ابيطالبعليه‌السلام زياد نام ابن عمش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى برد و مى فرمود: مسلمانان شما دو امان و پناه داشتيد يكى از آنان رفت و ديگرى برخاست، امان اول محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و امان دوم شما استغفار است كه تا توبه كنيد خدا نيز قبول مى كند.

اگر رسول خدا از دنيا رفته است استغفار را رها نكنيد.

و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون( ۵۰۰)

۴۲۸- برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تصميم گرفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان عمر سپاه اسلام ايران را فتح كرده و با فرار، و سپس كشته شدن يزدجر سوم حكومت ساسانيان منقرض شد. سپاهيان اسلام وقتى به مدينه رسيدند گروهى ايرانى از زن و مرد را كه اسير كرده بودند همراه خود به مدينه آورند. عمر تصميم گرفت كه زنان اسير را به عنوان برده بفروشد و مردان آنها را برده و غلام مردم عرب قرار دهد. علىعليه‌السلام در آنجا حاضر بود فرمود: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بزرگان قوم را هر چند با شما مخالفت كنند احترام كنيد و گرامى بداريد و اين مردم فارس (ايرانى) افراد آگاه و بزرگوارى هستند كه اسلام را با ميل پذيرفتند و تسليم شدند من به مقدار حق خود و بنى هاشم آنها را آزاد كردم. مهاجران و انصار به آن حضرت گفتند: ما نيز حق خود را به شما اى برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بخشيديم. امام علىعليه‌السلام عرض كرد: خداوندا گواه باش اينها حق خود را بر من بخشيدند و من هم به اندازه حق آنها پذيرفتم و اسيران را آزاد نمودم.

عمر گفت: على بن ابيطالبعليه‌السلام از ما سبقت گرفت و عزم مرا در مورد عجم ها نقض كرد آخرالامر حكم علىعليه‌السلام اجرا شد در اين ميان جمعى از دختران و بستگان شاهان ايرانى كه آزاد بودند اظهار تمايل كردند كه ازدواج كنند. علىعليه‌السلام فرمود: آنها را در انتخاب همسر آزاد بگذاريد در مورد شهربانو دختر يزيجرد سوم آخرين آخرين شاه ساسانى خواستگاران متعددى وجود داشت. ليكن او با شرمسارى پاسخ منفى داد به او گفته شد اى خانمى كه در ميان خاندانت بزرگ بودى در ميان اين خواستگاران كدام را بر مى گزينى؟ آيا مى خواهى شوهر كنى؟ او سكوت كرد. علىعليه‌السلام فرمود: راضى شد. (و شكوتش حاكى از رضايت در اصل ازدواج است) اينك، بايد انتخاب، يكى از خواستگاران را به عنوان شوهر؛ با زبان اقرار كند. شهربانو گفت: من در ميان خواستگاران هرگز نور پر فروغ و شهاب درخشنده يعنى حسينعليه‌السلام را با ديگران هم سطح قرار نمى دهم اگر در واقع در انتخاب آزاد هستم. علىعليه‌السلام فرمود: چه كسى را ولى (وكيل) خود قرار مى دهى؟ شهربانو گفت: شما را. امام علىعليه‌السلام خذيفه بن يمان را ماءمور كرد كه عقد ازدواج او را با حسينعليه‌السلام منقعد نمايد حذيفه اين ماءموريت را انجام داد. امام سجادعليه‌السلام از اين بانو متولد شد و گويند آن هنگام كه بيش از چند روز از تولد امام سجادعليه‌السلام نمى گذشت شهربانو از دنيا رفت و طبق نقل ديگر امام علىعليه‌السلام خواهر شهربانو را به همسرى محمد بن ابى بكر در آورد و قاسم بن محمد از آن بانو متولد شد. بنابراين قاسم و امام سجادعليه‌السلام پسر خاله هم هستند و دختر قاسم كه ام فروه نام داشت همسر امام باقرعليه‌السلام شد و امام صادق از او متولد شد.( ۵۰۱)

۴۲۹- راهنمائى هاى جنگى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عمربن خطاب با حضرت علىعليه‌السلام مشورت كرد كه ارتشى به قادسيه و ايران فرستاده ام ولى سران لشگرم به توسط خبرگزارى خود به من اطلاع داده اند كه پيروزى ما در اين جنگ منوط به آمدن خليفه در ميدان جنگ است. مشاورين من نيز پس از صحبت هاى مكرر نتيجه را چنين اعلام كرده اند كه خود در جبهه حاضر شوم تا به شكوه و ابهت لشكر اضافه شود و فتح و پيروزى زودتر انجام گيرد. آنگاه عمر رو به حضرت اميرعليه‌السلام كرد و گفت: شما نظرتان را بفرمائيد. حضرت فرمود: صلاح نيست خودت به جبهه جنگ بروى بلكه ارتشى ديگرى با تاكتيك هاى جنگى گسيل دار آنگاه حضرت دليل و راهنمايى هاى لازم را فرمودند. چون لشكر اسلام پيروز شد همگى اقرار و اعتراف كردند به برترى نظريه آن حضرت بر همه مشاورين خليفه.

ابن ابى الحديد در ذيل اين روايت مى نويسد: حضرت علىعليه‌السلام در آن جلسه مشورتى عمر خيانت نكرد و الا اگر عمر به جبهه مى رفت كشته و يا مجروح مى شد زيرا در آن مقطع چندين مرتبه لشكر اسلام شكست خورده بود. يا در جلسه اى ديگر عمر شورايى تشكيل داده بود آنگاه به اعضاى جلسه گفت ارتش اسلام به نزديكى شهر مدائن كه پايتخت ايران است رسيده است و فرمانده هانم به من نوشته اند كه خليفه خودت هم به جبهه بيا آنگاه گفت: حالا من بروم يا آنكه فرمان دهم ارتش عقب نشينى كند يا دستور دهم حمله نمايند در آن جلسه حضار نظرات مختلفى دادند تا اينكه حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: هيچ كدام از اين راءى ها به صلاح تو و آنان نيست، بلكه من دستوراتى مى دهم با آن فرامين عمل كن تا پيروزى حاصل شود آنگه حضرت فرامينى را دادند آنها هم اجرا و اطاعت كردند و سپس پيروز شدند در فتح بيت المقدس وقتى كه ارتش مسلمانان شهر شام را فتح كرد قصد فتح بيت المقدس را داشتند لذا نامه اى به عمربن خطاب نوشته و مشورت نمودند كه آنجا را فتح نمايند؟ عمر مشاورين خود را جمع كرد و با آنان راجع به آن مشورت كرد. تمامى مشاورين عمر گفتند صلاح نيست وارد بيت المقدس شويم. حضرت اميرعليه‌السلام مخالفت كرده و عمر نظر حضرت را به آنان نوشت و آنها پس از جنگ فراوان و اجراى فرامين امام علىعليه‌السلام بيت المقدس را فتح كردند.( ۵۰۲)

۴۳۰- امانت دارى حجرالاسود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حلبى از امام باقر و امام صادقعليه‌السلام روايت مى كند: اولين سالى كه عمربن خطاب در عهد خلافتش حج مى كرد مهاجرين و انصار و علىعليه‌السلام به همراه حسنين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر حج مى نمودند. موقع احرام عبدالله لباس احرامى را كه با قرمز رنگ شده بود پوشيد و در حالى كه لبيك مى گفت در كنار حضرت علىعليه‌السلام حركت مى كرد عمر از پشت سر گفت اين چه بدعتى است كه در حرم روا داشته اى؟

حضرت علىعليه‌السلام رو به او كرده فرمود: كسى نمى تواند سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به ما بياموزد. عمر گفت: راست گفتى يا اباالحسنعليه‌السلام به خدا نمى دانستم شماييد.

راوى مى گويد اين يك واقعه كوچكى بود كه در آن سفر رخ داد سپس داخل مكه شدند و طواف خانه نمودند عمر حجرالاسود را دست مى زد و مى گفت: به خدا قسم مى دانم تو سنگى بيش نيستى كه نه سودى مى رسانى و نه زيانى اگر اين نبود كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را دست زد به تو دست نمى زدم. علىعليه‌السلام فرمود: خاموش باش. رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بى جهت به اين سنگ دست نزد اگر قرآن خوانده بودى و آنچه از تاءويلش را كه همه جز تو؛ آن را مى دانند مى دانستى و هر آينه مى فهميدى كه هم زيان مى زند و هم سود مى رساند و او چشم و لب و زبان گويا و رسا دارد و گواهى مى دهد وفادارى كسى را كه وفا كرده. عمر گفت: آيه مربوطه را به من نشان بده؟ امام علىعليه‌السلام فرمود: خداوند فرموده واذا اخذ ربك من بنى آدم من ظهور هم ذريتهم واشهد هم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى... يعنى: هنگامى كه خداى تو از پشت آدم فرزندان و ذريه آنها را برگرفت: و آنها را برخود گواه ساخت، فرمود كه من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آرى ما به خداوندى تو گواهى مى دهيم سپس موقعى كه اقرار كردند بنى آدم به اطاعت و به اين كه او پروردگار و آنها بندگان او هستند از آنها براى حج بيت الله الحرام پيمان گرفت پس صفحه نازكى لطيف تر از آب آفريد و به قلم فرمان داد كه بنويس وفادارى خلقم را به خانه ام قلم هم وفادارى بنى آدم را در آن صفحه نوشت پس به حجرالاسود گفته شد دهانت را باز كن آن صفحه را در دهانش فرو كرد و به حجر فرمود نگهدار و گواهى بده براى بندگانم وفادارى را، حجر هم مطيعانه فرود آمد. اى عمر مگر نه موقعى كه حجر را دست مى زنى مى گويى امانتم را ادا و به پيمانم وفا كردم تا گواهى به وفادارى من بدهى. عمر گفت به خدا آرى. پس علىعليه‌السلام فرمود ايمان بياور به آنچه گفتم.

۴۳۱- سياست بازى نامشروع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از ماجراى سقيفه و حوادث سياسى بعد از رحلت پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خانه نشينى حضرت اميرعليه‌السلام ابوسفيان پدر معاويه از حكومت ابوبكر و عمر دل خوشى نداشت با جمعى به حضور امام علىعليه‌السلام رسيد تا با آن حضرت بيعت نمايد و در ضمن گفتارى عرض كرد اگر اجازه دهى با سپاهى فراوان پياده و سواره از تو حمايت مى كنم امام علىعليه‌السلام كه به سابقه سوء طينت ناپاك ابوسفيان فرصت طلب آگاهى داشت گول سخنان او را نخورد و در پاسخ او سخنانى فرمود: اى مردم امواج فتنه ها را با كشتى هاى نجات (علم و ايمان و وحدت) درهم بشكنيد از راه اختلاف و پراكندگى كنار آييد و تاج بلند پروازى و برترى جويى را از سر بنهيد( ۵۰۳)

۴۳۲- فعاليتهاى كشاورزى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه پس از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت علىعليه‌السلام را از حكومت بر كنار نمودند و فدك را كه يك منبع مهم اقتصادى از براى خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود از دست آنها گرفتند، امام علىعليه‌السلام براى تاءمين معاش شيعيان و خاندان رسالت و مستمندان به فعاليت كشاورزى پرداخت و به احداث قناتها و چشمه سارها و باغها و نخلستانها پرداخت براى نمونه امام صادقعليه‌السلام فرمود: كان اميرالمؤمنين صلوات الله عليه يضرب بالمر و يستخرج الارضين... و ان اميرالمؤمنين اعتق الف مملوك من ماله وكد يده، اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در زمين بيل مى زد و مواهب زمين را (بر اثر كشاورزى) خارج مى نمود و همانا اميرالمؤمنينعليه‌السلام هزار برده را از مال شخصى خود و از محصول دسترنج خود خريد و آزاد كرد.( ۵۰۴)

۴۳۳- كاتب مصحف فاطمه الزهراعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: حضرت زهراعليها‌السلام پس از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسيار محزون و غمگين شد خداوند در آن ايام (۷۵ يا ۹۵ روز بعد از رحلت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرشته اى

را نزد فاطمهعليها‌السلام فرستاد تا او را دلدارى دهد. فاطمهعليها‌السلام ماجراى سخن گفتن خود را با فرشته الهى به شوهر خود حضرت علىعليه‌السلام گفت: علىعليه‌السلام فرمود: وقتى كه آمدن فرشته را احساس كردى به من بگو. فاطمهعليها‌السلام آمدن فرشته را به حضرت عىعليه‌السلام خبر داد و فاطمهعليها‌السلام آنچه را از فرشته مى شنيد، به علىعليه‌السلام خبر مى داد و عىعليه‌السلام آن را مى نوشت تا اينكه آن گفتار به صورت مجموعه اى به نام مصحف در آمده سپس امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد:

اما نه ليس فيه شيى من الحلال و الحرام و لكن فيه علم ما يكون

بدانيد كه در آن مصحف چيزى از حلال و حرام نيست بلكه در آن علم به حوادث آينده است.( ۵۰۵)

۴۳۴- حاميان خلافت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زيدبن وهب مى گويد: آنانكه با ابى بكر بعنوان خليفه مخالفت كردند از مهاجرين و انصار فقط ۱۲ مرد بودند، از مهاجرين مقداد و عمار ياسر و ابوذر غفارى و سلمان فارسى و عبدالله بن مسعود و... و از انصار خزيمة بن ثابت، ذوالشهادتين و سهل بن حنيف و ابوايوب انصارى و ديگران بودند همين كه ابوبكر در مسجد به منبر رفت آنها با يكديگر مشورت كردند بعضى از آن ۱۲ نفر پيشنهاد كردند كه ابوبكر را از منبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پايين بياوريم. ديگران گفتند: چنين كارى جز به زحمت انداختن خويشتن نيست و خداى متعال مى فرمايد خود را با دست خود به هلاكت نيندازيد بهتر اين است كه همگى نزد علىعليه‌السلام برويم و در اين باره با او مشورت كنيم همه آنها خدمت علىعليه‌السلام آمدند و عرض كردند يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام ... حقى را كه سزاوارتر به آن بودى رها كردى ما تصميم داشتيم كه نزد اين مرد (ابوبكر) برويم و او را از منبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پايين كشيم... ولى خواستيم بدون مشورت با شما او را از منبر پايين نكشيم.


علىعليه‌السلام فرمود: اگر اين كار را كرده بوديد چاره اى جز جنگ با آنان را نداشتيد... اين مردمى كه گفتار پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را رها كرده و بر پروردگار خود دروغ بسته اند همگى در اطراف او هستند و من در اين باره با افراد خاندان خود مشورت كردم چاره به جز سكوت نديدم زيرا مى دانيد كه سينه هاى اين مردم از كينه و بغض خداى عزوجل و خاندان پيغمبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آكنده است... بخدا اگر اينكار را كرده بوديد شمشيرهاى خود را از نيام مى كشيدند و آماده جنگ و كشتار بودند همچنانكه با من همين كار را كردند و به زور بر من چيره شدند و گريبان مرا گرفته و كشيدند و به من گفتند بيعت كن و گرنه تو را خواهيم كشت... ولى شماها به نزد اين مرد (ابوبكر) برويد و آنچه را كه خود از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيده ايد به او بگوييد تا شبهه اى در كار او نماند و در اين كار حجت را بر او تمامتر كنيد...

راوى مى گويد: آنها از خدمت اميرالمؤمنينعليه‌السلام مرخص شدند و روز جمعه همگى در اطراف منبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشستند... آنگاه نخستين كسى كه برخاست و سخن گفت خالدبن سعيد بن عاص بود او از علىعليه‌السلام دفاع كرد و حديثى از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ياد آور وى كرد عمر بن خطاب به خالد گفت: ساكت باش اى خالد كه تو نه صلاحيت صالح انديشى دارى و نه سخنت را كسى خوش دارد. سپس ابوذر بپا خواست و بعد سلمان فارسى و بعد مقداد و سپس بريده اسلمى و بعد از آن عبدالله بن مسعود و بعد از آن عمار ياسر و بعد خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين و بعد سهل بن حنيف و ابوايوب انصارى... به پا خاستند و يك به يك دلايل و احاديثى را از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان كردند... ابى بكر بعد از اين صحبت سه روز در خانه خود نشست و روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان و سعدبن ابى وقاص و... هر يك با ده نفر از فاميل خود با شمشيرهاى برهنه نزد ابوبكر آمدند و او را از خانه اش بيرون كشيدند و بر فراز منبرش كردند.( ۵۰۶)

۴۳۵- خانه ام را آتش زده اند؟!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مروان بن عثمان مى گويد: چون مردم با ابى بكر بيعت كردند. علىعليه‌السلام و زبير و مقداد داخل منزل حضرت فاطمهعليها‌السلام شدند و از بيرون آمدن خوددارى نمودند عمربن خطاب فرياد زد، كه خانه را به روى آنان آتش بزنيد در اين هنگام زبير شمشير بدست بيرون آمد. ابوبكر گفت: اين سگ را بگيريد مهاجمان به او حمله كردند، پاى زبير لغزيد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد. ابوبكر گفت: شمشير او را به سنگ بزنيد و آنرا به سنگ زدند تا شكست. على بن ابيطالبعليه‌السلام از منزل به سوى دهانت نجد بيرون شد و در راه با ثابت بن قيس بن شماس برخورد كرد. ثابت عرض كرد: اى اباالحسنعليه‌السلام چه شده؟ حضرت فرمود: مى خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابوبكر بر فراز منبر نشسته و مشغول بيعت گرفتن از مردم است و نه از اين حمله ها جلوگيرى مى كند و نه آنها را محكوم مى نمايد. ثابت گفت: هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو كشته شوم. پس با هم به مدينه بازگشتند چون به منزل رسيدند ديدند فاطمهعليها‌السلام كنار درب ايستاده و خانه از مهاجمين خالى شده است و حضرت زهراعليها‌السلام صدا مى زند: هرگز قومى را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم. شما پيكر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمم شديد كه حكومت را تنها از آن خود بداريد و ما را به امارت نگماريد و هيچ از ما در اين باره نظر خواهى نكرديد و به سر ما آورديد آنچه آورديد و هيچ حقى براى ما در نظر نگرفتيد!( ۵۰۷)

۴۳۶- او على بن ابيطالبعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند و از طلاق كنيزى سئوال كردند، كه چند مرتبه مى توان او را طلاق داد تا حرام نشود و ديگر لازم نباشد او را بعقد جديدى در حباله نكاح درآورد.

عمر با آنها برخاست، تا آنكه به مسجد رسيد در ميان حلقه اى از جمعيت مرد اصلعى( ۵۰۸) نشسته بود.

عمر گفت: اى اصلع! در طلاق اءمة (يعنى كنيز) چه مى گوئى؟ آن مرد سر خود را بسوى او كرد، و با انگشت سبابه و وسط خود اشاره كرد، عمر دانست كه طلاق امه دو طلاق است، و فورا به آن دو مرد گفت: تطليقتان يعنى دو بار طلاق

يكى از آن دو نفر گفت: سبحان الله! ما نزد تو آمديم و تو اميرالمؤمنين و بزرگ آنها هستى! پس چگونه با ما آمدى تا در مقابل اين مرد ايستاده! و از او سئوال كردى! و به اشاره او با دو انگشت اكتفا نمودى؟

عمر به آن دو نفر گفت: آيا مى دانيد اين مرد كيست؟

گفتند: نه. عمر گفت: اين على بن ابيطالب است، آنگاه گفت: من از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره او شنيدم كه فرمود:

اگر آسمان هاى هفتگانه و زمين هاى هفت طبقه را در كفه ترازوئى بگذارند سپس ايمان علىعليه‌السلام را در كفه ديگر آن بگذارند هر آينه، ايمان على بى ابيطالب سنگين تر خواهد بود.

سپس علامه امينى مى گويد: در حديثى كه زمخشرى روايت كرده مى گويد:

آن دو نفر به عمر گفتند: تو خليفه مسلمين هستى و ما آمده ايم از تو سئوال كنيم تو ما را پيش مرد ديگرى بردى و از او سئوال نمودى پس يكى از آن دو نفر گفت: سوگند بخدا كه اى عمر! من ديگر با تو سخن نخواهم گفت.

عمر گفت: واى بر تو! مى دانى اين مرد كه بود؟ او على بن ابيطالب است.( ۵۰۹)

۴۳۷- از بيكارى بيزار بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرمؤمنان علىعليه‌السلام به خانه خود آمد و از فاطمهعليه‌السلام پرسيد: آيا غذايى داريم؟ فاطمهعليها‌السلام گفت: در منزل چند روزى است كه غذاى كافى وجود ندارد، امامعليه‌السلام فورا سطل آبى را برداشت و از منزل بيرون رفت، آنگاه خود را به روستاى قبا رسانيد و آبيارى يكى از نخلستانهاى اطراف قبا را بعهده گرفت و شب تا صبح مشغول آبيارى شد.( ۵۱۰) و آن حضرت چنان كار مى كرد كه بر دستان مباركش پينه مى بست.( ۵۱۱) حتى حضرت براى يهودى ها نيز كار مى كرد تا با اجرت آن بتواند هم به خانواده خود و هم به فقرا و مستمندان چيزى ببخشد.

۴۳۸- كار كردن شيوه او بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يكى از مشكلات قضائى كه خليفه دوم سخت درمانده شده بود به او گفتند: نزد علىعليه‌السلام برويم تا مشكل را حل نمايد. خليفه دوم به همراه ابن عباس و جمعى ديگرى به راه افتادند سراغ امام را گرفتند به آنان گفته شد اميرمؤمنانعليه‌السلام در فلان باغ مشغول كار است، خود را به باغ رساندند ديدند، امامعليه‌السلام سخت مشغول كار است و اين آيه را مى خواند:

ايحسب الانسان ان يترك سدى؛ آيا انسان مى پندارد او را به حال خود رها مى كنند همه به امام سلام كردند حل مشكل آن دو زنى كه هر دو آنها ادعا مى كردند، فرزند پسر از آنهاست را از اماعليه‌السلام خواستند اما فرمود: شير دو زن را در ظرف خاصى وزن كنيد آن زن كه شير او سنگين تر است پسر بچه از آن اوست.( ۵۱۲)

۴۳۹- چه مصيبتها كه از اين جماعت نكشيدم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در وصف دوران خانه نشينى خود تعابير و جملاتى دارد كه به حق دل هر آزاد مرد شيعى را پاره پاره مى كند ايشان در بيانى مى فرمايد:

قبل از من، متصديان امور مردم به كارهايى دست مى زدند كه با دستورات صريح رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مخالف بود آنها از روى عمد و توجه، مرتكب تحريف و شكستن سنتهاى نبوى و تغيير احكام الهى گشتند...

يكبار به مردم گفتم: اى مردم! در ماه رمضان جز براى اداى نماز واجب در مسجد اجتماع نكنيد، به آن ها گفتم: نماز جماعت فقط در نمازهاى يوميه مشروع است خواندن نمازهاى مستحبى با جماعت بدت است( ۵۱۳) در اين بنى بعضى از سربازانم برآشفتند و گفتند: اى اهل اسلام، سنت عمربن خطاب تغيير يافته، على ما را از نماز جماعت در ماه رمضان باز مى دارد؟! (حماقت را تا جايى رساندند) كه من ترسيدم در ميان بخشى از سربازانم شورش بر پا شود.

 (من) از اختلاف و پيروى كوركورانه و جاهلانه آنها و از پيشوايان گمراهشان، چه مصيبتهايى كه نكشيدم.( ۵۱۴)

۴۴۰- درهم كوبنده جباران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در شوراى انتخاب خليفه بعد از عمر بن خطاب، به جمع حاضر فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا در ميان خود فردى را جز من مى شناسيد كه آن ۹ مبارز تنومند، از تيره عبدالدار را كه همگى از سران و پرچمداران قوم خود بودند به خاك و خون كشيده باشد؟!

آيا به ياد داريد صواب حبشى برده آن مقتولان كه چگونه ديوانه وار و خشمگين به ميدان جنگ آمد و دائم فرياد مى زد و مى گفت: من به انتقام سروران و دلاورانى كه از دست داده ايم به قتل شخصى جز محمد خرسند نخواهم شد.

چشمانش كاسه خون شده بود، دهانش كف آلود شده بود و شما مردم وحشت زده از برابر او فرار مى كرديد، ولى در اين حال اين من بودم كه به مقابله با او بر خاستم.

هنگامى كه صواب آن غلام وحشى به من نزديك مى شد گويى هيولايى جلو مى آمد! نبرد بين ما آغاز شد اما بيش از دو ضربه بين ما رد و بدل نشد. سرعت شمشير من چنان برق آسا بود كه در كى لحظه او را به دو نيم ساخت تيغه شمشيرم به پهلوى او اصابت كرد و قسمت پائين بدن او روى پاها بر روى زمين باقى ماند و بالا تنه او به جانبى ديگر افتاد و مسلمانان مى نگريستند و به او مى خنديدند.( ۵۱۵)

۴۴۱- عفو زن زناكار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنى در زمان عمر بن خطاب اعتراف به زنا كرد و اصرار داشت تا حد زنا بر او جارى گردد تا از عذاب الهى در آخرت در امان باشد عمر نيز به عقوبت زن فرمان داد ولى امام علىعليه‌السلام به عمر فرمود:

از او بپرسيد چرا زنا كرده و در چه شرايطى تن به اين گناه داده و آن را مرتكب شده؟ زن گفت: در بيابان تشنه و در راه ماندم. از ور خيمه اى ديدم، وارد خيمه شدم و از مردى كه آنجا بود تقاضاى آب كردم آن مرد آب به من نداد و قصد گناه داشت از اين رو من از خيمه بيرون آمدم.

اما بار ديگر تشنگى مرا بى تاب كرد به گونه اى كه چشمانم سياهى مى رفت در اين حالت مجبور شدم تا به گناه تن دهم امام علىعليه‌السلام فرمود: اين همان مورد اضطرار است كه در قرآن كريم حد از آن برداشته شد. او را رها كنيد.( ۵۱۶)

۴۴۲- آزار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عروة بن زبير از جدش نقل مى كند، كه مردى در حضور عمر بن خطاب به على بن ابيطالبعليه‌السلام جسارت كرد، عمر به او گفت: صاحب اين قبر را مى شناسى (اشاره به قبر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب و علىعليه‌السلام نيز پسر ابيطالب بن عبدالمطلب است، جز به نيكى نام علىعليه‌السلام را مبر اگر از او عيب جويى كنى و جسارت و بدگوئى او را كنى اين را (اشاره به قبر شريف پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در قبرش آزار كردى( ۵۱۷)

۴۴۳- كيفر مردى گستاخ و بى ادب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى خالد با يارانش در اراضى خود امام علىعليه‌السلام را ديد و به آن حضرت جسارتى كرد، حضرت خالد را از اسبش پائين آورد و او را به سمت آسياى حارث بن كلده كشاند و ميله آهنى آن سنگ آسياب را بيرون آورد و مثل طوق بر گردن خالد حلقه كرد، خالد حضرت را سوگند داد تا او را رها كند، در حالى كه آن ميله همانند حلقه اى برگردن او بود نزد ابوبكر وارد شد، ابوبكر آهنگران شهر را دستور داد تا آن حلقه سنگين را از گردن خالد بيرون كنند، ليكن آنها نتوانستند، پيوسته اين آهن همانند قلاده اى برگردن او بود، آهنگران گفتند اين راهن را كه بصورت حلقه اى بر گردن توست فقط با حرارت آتش مى توان باز كرد از طرفى هم خالد تحمل حرارت شديد آتش را نداشت، چرا كه يقينا با آن حرارت به هلاكت مى رسيد. مردم نيز با دين قلاده برگردن خالد بن او مى خنديدند، خالد صبر كرد تا علىعليه‌السلام از سفر خود مراجعت كرد، پس جماعتى نزد امام رفتند و شفاعت خالد را كردند، آن حضرت نيز قبول كرد، لذا امام آن طوق آهنى را مثل خمير پاره پاره كرد و بر زمين ريخت( ۵۱۸)


فصل چهارم: حكومتدارى امام علىعليه‌السلام

۴۴۴- همكارى اقوام و فاميل با يكديگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر خلافت حضرت علىعليه‌السلام بود، ماجراى شورش اصحاب جمل پيش آمد. علىعليه‌السلام با همراهان خود از مدينه به سوى بصره براى سركوبى شورشيان حركت نمود. هنگامى كه به سرزمين ربذه رسيدند مردى از قبيله محارب به حضور علىعليه‌السلام آمد و عرض كرد: اى اميرمؤمنان! من در رابطه با فاميل خود، تاوانى را به عهده گرفتم وقتى كه نزد بعضى از آنها رفتم و تقاضاى همكارى و كمك نمودم كمك من كردند و گفتند: ما خودمان سخت در مضيقه زندگى هستيم، اى اميرمؤمنان! به آنها امر كن كه با من همكارى كنند و مرا كمك نمايند

امام علىعليه‌السلام از او پرسيد: آنها كجا هستند؟! آن مرد گروهى از آنها را كه از دور پيدا بودند نشان امامعليه‌السلام داد و گفت: عده اى از آنها، اينها هستند.

امام علىعليه‌السلام كه بر مركب سوار بود، به سرعت نزد آنها رفت به گونه اى كه اصحاب و اطرافيان امام علىعليه‌السلام به سختى به آن حضرت رسيدند.

امام علىعليه‌السلام وقتى به آنها رسيد، سلام كرد و از آنها پرسيد: چرا با رفيق خود همكارى نمى كنيد؟ آنها از آن مرد و او نيز از قوام خود در حضور حضرت علىعليه‌السلام شكايت كردند. امام علىعليه‌السلام درباره پيوند خويشاوندى و وظايف خويشان نسبت به همديگر چنين فرمود: هر كس بايد به خويشانش پيوند گرم داشته باشد و خويشان از ديگران سزاوارتر به همكارى و كمك هستند به خصوص در آن هنگام كه خويشان در فشار زندگى قرار گرفتند زيرا خويشانى كه با يكديگر پيوند دارند و به همديگر همكارى و كمك و گذشت مى كنند به پاداش آن مى رسند ولى اگر رشته خويشى را قطع نمايند گرفتار بار سنگين مجازات خواهند شد.

آنگاه آن حضرت مركب خود را حركت داد و به جاى اول خود بازگشت.( ۵۱۹)

۴۴۵- عامل هلاكت زودرس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرمؤمنان علىعليه‌السلام خطبه مى خواند و در ضمن آن فرمود:

اعوذ بالله من الذنوب التى تعجل الفناء پناه مى برم به خداوند، از گناهانى كه موجب زودرسى هلاكت خواهند شد.

عبدالله بن كواء (منافق سرشناس عهد اميرالمؤمنينعليه‌السلام كه بعدها رئيس گروه گمراه خوارج شد) بلند شد و گفت: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام آيا گناهانى كه موجب مكافات زودرس است وجود دارد؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: آرى، واى بر تو، و آن گناه قطع رحم (بريدن پيوند از خويشاوندان) است، چه بسا خاندانى هستند با اينكه از حق دورند ولى بر اثر همكارى و خدمت به يكديگر به گرد هم آيند و همين كار موجب مى شود كه خداوند به آنها روزى مى رساند و چه با افراد پرهيزكارى كه تفرقه و درگيرى افراد خاندانشان و قطع رحم بينشان موجب مى شود كه خداوند آن ها را از روزى و رحمتش محروم سازد.( ۵۲۰)

۴۴۶- وقت بيكارى برو مسجد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

دو يا سه روز قبل از ضربت خوردن علىعليه‌السلام بدست ابن ملجم لعنة الله عليه - حضرت اميرعليه‌السلام در بازار كوفه مى رفت كه به ناگه ابن ملجم را دى. حضرت به او فرمود: ابن ملجم كجا مى روى؟ (البته حضرت مى دانست تمام هم او آن زن ملعونه است) ابن ملجم پاسخى داد كه نشانه بيكارى او را داشت. لذا حضرت به او فرمود: وقت بيكارى به مسجد برو( ۵۲۱) .

۴۴۷- كريم بامروت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از كتب اهل تسنن روايت شده كه عرب فقيرى به خدمت حضرت علىعليه‌السلام شرفياب شد و از آن حضرت درخواست كمك نمود. حضرت به او فرمود: به خدا قسم در خانه چيزى نداريم. فقير گفت: به خدا قسم اگر نااميدم كنى خداوند روز قيامت از شما نمى گذرد.

حضرت علىعليه‌السلام به شدت گريست، آنگه به قنبر دستور داد: زره مرا بياور و به اين عرب ده. سپس به فقير فرمود قدر آن را بدان كه من با اين زره در مقابل دشمنان ايستاده ام و پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خوشحال كرده ام. قنبر عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام قيمت اين زره بيست درهم است و اين مقدار براى يك فقير زياد است.

حضرت فرمود: اى قنبر اگر به اندازه دنيا طلا و نقره داشته باشم در صورتى خوشحال مى شوم كه آنها را در راه خدا صدقه دهم و خدا قبول كند. چون كه خداوند از نعمتهاى خود سئوال خواهد نمود.( ۵۲۲)

۴۴۸- اسم اعظم خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

براءبن عازب مى گويد: بر اميرمؤمنان علىعليه‌السلام وارد شدم و آن حضرت را به خدا سوگند دادم كه مرا به اعظم اسمايى كه خداوند رحمان، جبرئيل را به ارسال آن مخصوص داشت و او رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت شما را مخصوص گرداند مرا مطلع فرماييد.

حضرت فرمود: اگر سئوال تو نمى بود من اراده داشتم تا وقتى كه آنرا در لحدم نهاده شوم پوشيده بدارم. سپس حضرت فرمود: هر گاه خواست خداوند را به اسم اعظمش بخوانى، شش آسه اول سوره حديد (بعد از بسم الله الرحمن الرحيم؛ تا؛ و هو عليم بذات الصدور) و آخر سوره حشر از (هو الله الذى لااله الا هو تا آخر سوره را بخوان) بعد از آن مى گويى: يا من هو كذلك افعل بى كذا و كذا (حاجت خود را بخواه) كه سوگند به خداوند اگر بر شقى بخوانى سعيد مى گردد. براء گفت: يا على! قسم به خدا من آنرا براى امور دنيا نمى خوانم. امام علىعليه‌السلام فرمود: همين صواب است. رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا هم اين چنين وصيت فرمود جز اينكه مرا امر كرد كه خدا را بدان در كارهاى بزرگ و دشوار روزگار بخوانم.( ۵۲۳)

۴۴۹- كمترين ها!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سليم بن قيس مى گويد: از امام علىعليه‌السلام شنيدم كه مردى به حضورش آمد و اين سه سئوال را كرد:

۱- كمترين چيزى كه انسان به آن مؤمن مى شود؟

۲- كمترين چيزى كه انسان به خاطر آن كافر مى گردد؟

۳- كمترين چيزى كه انسان به خاطر آن گمراه مى شود؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: كمترين چيزى كه انسان به وسيله آن مؤمن مى شود آن است كخ خداوند خود را به او بشناساند، و انسان به اطاعت از خدا اقرار كند و سپس خداوند، پيامبرش را به او شناساند و او به اطاعت تاز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اقرار نمايد و هم چنين خداوند امام و حجتش را در زمين و گواهش را بر مردم (يعنى امام را) به او معرفى كند و او به اطاعت از امام اقرار نمايد.

سپس حضرت ادامه داد: كمترين چيزى كه انسان به خاطر آن كافر مى شود آن است كه چيزى را كه خداوند نهى كرده گمان كند كه انجام آن رواست و اين پندار را رد دين خود قرار دهد (بدعتگزار گردد) و به اين عقيده باقى بماند و خيال كند كه آنچه را (به پند او) خدا دستور داده، بايد خدا را بر آن اساس پرستش كرد در صورتى كه چنين كسى شيطان را مى پرستد.

و كمترين چيزى كه انسان به خاطر آن گمراه مى شود: آن است كه حجت و گواه خدا بر بندگانش را نشناسد. يعنى آن امامى را كه خداوند به اطاعت از او دستور داده و رهبريش را واجب كرده نشناسد.

سليم مى گويد: عرض كردم: اى اميرمؤمنان! آن حجت و گواهان الهى را براى من تعريف كن!

امام علىعليه‌السلام در پاسخ فرمود: آنها كسانى هستند كه خداوند (اطاعت) آنان را (در قرآن) قرين اطاعت خود و پيامبرش قرار داده و فرموده است:

يا ايها الذين آمنوا اطيعو الرسول و اولى الامر منكم اى كسانى كه ايما آورده ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا را و اطاعت كنيد صاحبان امر را( ۵۲۴) .

عرض كردم: اى اميرمؤمنان، خدا مرا فدايت كند اين مطلب را روشن تر بيان كن. حضرت فرمود: آنها (صاحبان امر) كسانى هستند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آخرين خطبه اش، در روز رحلتش فرمود:

همانا من دو چيز را در ميان شما مى گذارم كه پس از من تا وقتى كه به آن دو چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد. كتاب خدا و عترت من كه خاندان من هستند. زيرا خداوند لطيف و آگاه به من سفارش كرده كه آن دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد گردند؛ مانند اين دو انگشت؛ سپس امام دو انگشت اشاره خود را بهم چسبانيد و...

آنگاه فرمود: فتمسكوا بهما لاتزلوا و لا تضلوا و لا تقدموهم فتضلوا؛ پس به هر دوى اينها چنگ زنيد تا لغزش نكنيد و گمراه نگرديد و از آنها جلو نيفتيد كه گمراه خواهيد شد( ۵۲۵) .

و در روايت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل شده است كه فرمود: سوگند به خداوندى كه جان من در دست اوست اگر كسى عمل هفتاد پيامبر را انجام دهد هرگز وارد بهشت نخواهد شد مگر اين كه برادرم علىعليه‌السلام را دوست داشته باشد.( ۵۲۶)

۴۵۰- واضع علم قواعد عربى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ابوالاسود دئلى خدمت علىعليه‌السلام رسيد، ديد آن حضرت به فكر فرو رفته است. ابوالاسود مى گويد: به آن حضرت عرض كردم: يا اميرالمؤمنين درباره چه چيزى فكر مى كنيد؟ فرمود: در شهر شما شنيدم كسى قرآن را غلط مى خواند مى خواهم كتابى درباره ريشه هاى ادبيات عربى پديد آورم.

عرض كردم: اگر اين لطف را بفرماييد ما را زنده كرده ايد و زبان عربى براى ما باقى خواهد ماند ابوالاسود مى گويد: پس از چند روز وقتى به حضور امام رسيدم صحيفه اى را به من داد كه در آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم كلام عرب سه قسم است: اسم و فعل و حرف.

اسم چيزى است كه از مسمى خبر مى دهد، فعل از حركات...

سپس به من فرمود: دنبال آن را بگير و چيزهايى كه به نظرت مى رسد بر آن اضافه كن.

سپس ادامه داد: اى ابوالاسود: اسم ها نيز سه نوع هستند: ظاهر و مضمر و چيزى كه نه ظاهر است و نه مضمر.

ابولاسود گفت: از سخنان حضرت چيزهايى گرد آوردم و به نظر حضرت رساندم از جمله حروف ناصبه بود (انّ، انّ، ليت، لعل و كان) وقتى حضرت اين حروف را ديد فرمود: چرا لكن را ترك كردى؟ عرض كردم: در رديف اينها به شمار نمى آورم. حضرت فرمود: چرا در رديف آنهاست. بايد آن را نيز در رديف آنها ذكر كنى.( ۵۲۷)

۴۵۱- فردى كه مورد لعن واقع شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوموسى اشعرى، از عوامل مؤ ثر در انتقال خلافت به بنى اميه بود. ابوموسى با اينكه از نظر شخصيت فردى فوق العاده متزلزل و سست راءى، بى كفايت، كوته فكر، و بى تميز و غير قابل اعتماد بود و او در جنگ صفين توسط گروهى جاهل، حضرت علىعليه‌السلام را مجبور به انتخاب وى براى حكميت نمودند. ابوموسى از همان ابتداى خلافت علىعليه‌السلام با امام رفتار مناسبى نداشت و مردم را به پراكنده شدن از پيرامون علىعليه‌السلام دعوت مى كرد. ابوموسى در جريان حكميت پيشنهاد كرد هم امام علىعليه‌السلام و هم معاويه از خلافت خلع شوند ولى بعدها او به دربار معاويه رفت و آمد كرد و با معاويه بيعت كرد. خيانت كارى او به حدى بود كه امام علىعليه‌السلام بعد از ماجراى حكميت او را قنوت نماز خود لعن مى كرد.

۴۵۲- پيروان واقعى معاويه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كلمه ناقه در عربى به معنى شتر ماده است و كلمه جمل به معنى شتر نر مى باشد. بعد از جنگ فين كه ميان اميرالمؤمنينعليه‌السلام و معاويه در سرزمين صفين به وقوع پيوست. بعد از جنگ شتر سوارى از مردم كوفه كه مركز خلافت حضرت علىعليه‌السلام بود وارد شام پايتخت معاويه شد. يكى از شاميان چون آن مرد كوفى را با شتر ديد با وى گلاويز شد و گفت: اين ناقه كه تو بر آن سوارى مال من است و تو آن را در صفين هنگامى كه در ركاب علىعليه‌السلام بودى از من گرفتى!

مرد كوفى منكر شد گروهى از شاميان نيز به طرفدارى از مرد شامى برخاستند و براى حل اين دعوا جملگى نزد معاويه رسيدند.

مرد شامى پنجاه نفر شاهد را آورد كه ناقه حاضر متعلق به اوست. شاهدان نيز موضوع را گواهى كردند. معاويه هم دستور داد تا شتر را بگيرند و به مرد شامى بدهند!!

مرد كوفى وقتى موضوع را چنين ديد گفت: اى معاويه شاهدان همگى گفتند: اين ناقه متعلق به اين مرد شامى است در صورتى كه اين شتر ناقه نيست بلكه جمل است و آن ماده نيست بلكه نر است و اين هم علامت آن.

معاويه گفت: با اين وصف چون شهود گواهى داده اند حكم صادر شده است و بايد اجرا شود! سپس معاويه مرد كوفى را به خلوت برد و قيمت شتر را از او پرسيد و دو برابر قيمت آنرا به وى بخشيد.

آنگاه به او گفت: از جانب من به على بگو در جنگ آينده با صد هزار نفر از مردمى كه ميان شتر نر و ماده فرق نمى گذارند با تو روبرو خواهم شد.( ۵۲۸)

۴۵۳- نامه رسان رشيد و شجاع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از واقع جنگ جمل كه در نزديك شهر بصره ميان سپاه امام علىعليه‌السلام و آشوبگران داخلى به وقوع پيوست معاويه كه حكمران شامات بود. دم از استقلال و برابرى با اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى زد لذا نامه اى به كوفه نزد آن حضرت نوشت اى پسر ابوطالب! راهى را پيش گرفته اى كه به زبان تو است آنچه را برايت سودمند بود ترك گفتى و بر خلاف كتاب خدا و سنت پيغمبر رفتار نمودى! تا آنجا كه صحابه پيغمبر طلحه و زبير چنان كردى. به خدا قسم تير آتشينى به سويت رها كنم كه نه آب آنرا فرو نشاند و نه باد بر طرف سازد!...

وقتى نامه او به حضرت امير رسيد، حضرت پاسخ آن را بدين گونه نوشت: اين نامه ايست از بنده خدا على بن ابيطالب برادر خوانده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پسر عم و جانشين و غسل و كفن كننده او، و ادا كننده قرض او...

اى معاويه من همانم كه در جنگ بدر خويشان بت پرست تو را از دم شمشير گذراندم و به ديار عدم فرستادم... هنوز شمشيرى كه آنها را به وسيله آن نابود ساختم در دست من است...

سپس حضرت نامه خود را مهر كرد و به يكى از ياران خود بنام طرماح بن عدى تسليم نمود و فرمود: شخصا آنرا به دست معاويه بدهد. طرماح مردى قوى هيكل و بلند بالا و سخنور بود و از ياران فداكار علىعليه‌السلام بود.

او وقتى به شام رسيد از او پرسيدند از كجا مى آيى؟ گفت: از نزد آزاد مردى پاك و پاكيزه و نيكو خصال.

گفتند: باكى كار دارى؟ گفت: مى خواهى اين بدگوهرى كه شما او را پيشواى خود مى دانيد ملاقات كنم. آنها جواب دادند: امير ما معاويه در اين ساعت با اطرافيان خود سر گرم مشورت در امور مملكت است و امروز نمى توانى به حضور او برسى. طرماح گفت: خاك بر سر او كنند او را رسيدگى به امور مسلمين چكار؟...

سرانجام ناگزير او را به مجلس معاويه آورند. طرماح با كفش وارد مجلس شد و دم در نشست! گفتند: كفشت را از پا در آور. گفت: مگر اينجا وادى ايمن و سرزمين مقدس طور سينا است كه بايد مانند موسى كفش از پاى در آورم؟!

آنگاه چون معاويه را ديد، گفت: اى پادشاه گناهكار سلام! عمر و عاص مشاور معاويه گفت: اى اعرابى چرا معاويه را پادشاه گناهكار خواندى و او را اميرالمؤمنين نگفتى؟ طرماح گفت: مادرت به عزايت بنشيند! مؤمنين ما هستيم چه كسى او را امير ما نموده است... سپس نامه علىعليه‌السلام را معاويه از دست طرماح گرفت... سپس معاويه كاتب خود را طلبيد و جواب حضرت اميرعليه‌السلام را بدين گونه نوشت: اى على! لشكرى از شام به جنگ تو خواهم فرستاد كه ابتداى آن كوفه و انتهايش ساحل دريا باشد و هزار شتر با اين لشكر مى فرستم كه بار آنها ارزن باشد و به عدد هر ارزنى هزار مرد جنگجو باشد!

طرماح گفت: اى معاويه! على را به جنگ تهديد مى كنى و مرغابى را از آب مى ترسانى؟ به خدا قسم اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام خروس بزرگى دارد كه تمام اين ارزنهاى تو را به آسانى از روى زمين مى چيند و در چينه دان خود انباشته مى كند. معاويه گفت: راست مى گويد: همانا او مالك اشتر است.

سرانجام طرماح جواب نامه را گرفت... و به جانب كوفه شتافت. بعد از رفتن او معاويه به اطرافيان خود گفت: به خدا اگر من آنچه دارم به شما بدهم، يك دهم خدمتى را كه اين مرد به علىعليه‌السلام نمود. نسبت به من انجام نمى دهيد.( ۵۲۹)

۳۵۴- شهيد آگاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: در جنگ جمل در حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام بودم كه مردى آمد و در حضور آن حضرت ايستاد و عرض كرد: اى اميرمؤمنان من مى بينم هم سپاه دشمن تكبير (الله اكبر مى گويد) و هم ما، هم آنها تهليل (لا اله الا الله) مى گويند و هم ما، هم آنها نماز مى خوانند و هم ما، بنابراين بر چه اساس ما با سپاه دشمن (عايشه، طلحه و زبير) جنگ كنيم؟!

اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در پاسخ او فرمود: ما بر اساس فرمان خدا در قرآن مى جنگيم. او پرسيد: ما آنچه در قرآن آمده به آن آگاهى نداريم به ما بياموز. امامعليه‌السلام فرمود: بر آنچه كه خدا در سوره بقره نازل فرموده است. او پرسيد: كدام آيه به ما بياموز؟

امامعليه‌السلام فرمود: بر اساس آيه ۲۵۳ سوره بقره تلك الرسل فصلنا بعضهم على بعض...؛ بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم. برخى از آنها؛ خدا با او سخن گفت: (يعنى موسى) و بعضى را درجاتى بالاتر داد، و به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم و او را با روح القدس تاييد نموديم و اگر خدا مى خواست كسانى بعد از اين پيامبران بودن پس از آنكه آن همه نشانه هاى روشن براى آنها آمد، با هم جنگ و ستيز نمى كردند ولى اين امتها بودند كه با هم اختلاف كردند. بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند (و به جنگ و اختلاف بروز كرد) و باز اگر خدا مى خواست با هم پيكار نمى كردند ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد.

سپس امام فرمود: ما از آن گروهى هستيم كه ايمان آورديم ولى آنها از كاسنى هستند كه راه كفر را پيمودند.

آن مرد از اين بيان اميرمؤمنانعليه‌السلام آگاه شد و گفت: سوگند به خداى كعبه كه آنها كافر شدند؛ سپس به جنگ با آنها شتافت و به شهادت رسيد.( ۵۳۰)

۴۵۵- ملاقات علىعليه‌السلام با منشى انوشيروان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

انوشيروان از شاهان مشهور ساسانى است كه حدود ۵۰ سال قبل از هجرت بر سراسر ايران حكومت مى كرد. بوذر جمهر فيلسوف معروف مدتى وزير او برود و شخصى بنام جميل مدتى كاتب او بود.

پس از مرگ انوشيروان، جميل عمر طولانى كرد تا آن هنگم كه علىعليه‌السلام به خلافت رسيد در سال ۳۶ هجرى هنگامى كه علىعليه‌السلام همراه سپاه خود به جنگ خوارج به سوى سرزمين نهروان در حركت بود از نزديكى مدائن گذشت و با پيرمود سالخورده اى كه همان جميل منشى انوشيروان بود ملاقات كرد در اين ملاقات علىعليه‌السلام از جميل پرسيد: يك انسان چگونه بايد باشد؟ و چگونه زندگى كند؟ جميل گفت: لازم است كه دوست كم و دشمن زياد داشته باشد!

علىعليه‌السلام فرمود: اى جميل سخن تازه اى مى گويى؟ با اينكه همه مردم مى گويند دوست بسيار بهتر است.

جميل گفت: آن گونه كه مردم مى گويند صحيح نيست زيرا دوست بسيار موجب تكليف سخت در راه اداى نيازهاى آنها مى شود و انسان نمى تواند آن گونه كه سزاوار است از اداى حق دوستان بر آيد، و در مثالهاى آمده: بسيارى ناخدايان كشتى موجب غرق كشتى خواهند شد.

علىعليه‌السلام پرسيد: بسيارى دشمن چه سودى دارد؟ جميل گفت: دشمن كه بسيار شد انسان لحظه مراقب خود هست تا خطا و لغزش نكند لذا خود را از گزند دشمن حفظ كند و اگر انسان در چنين حالت مراقبت و كنترل باشد برايش بهتر است.

امام علىعليه‌السلام اين سخن او را پسنديد و آن را زيبا خواند.( ۵۳۱)

۴۵۶- شمشسير بجاى فحش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حجر بن عدى و عمرو بن حمق دو يار از ياران با وفاى امام علىعليه‌السلام بودند. امام شنيد كه آنها از پيروان معاويه بيزارى مى جويند و به آنها ناسزا مى گويند. امام براى آنها پيغام فرستاد كه ناسزا گويى نكنيد.

حجر و عمرو بن حمق به حضور امام آمدند و عرض كردند: آيا ما بر حق نيستيم؟

امام فرمود: آرى ما بر حقيم. آنها عرض كردند: آيا پيروان معاويه بر طريق باطل نيستند. امام فرمود: آرى آنها بر باطل هستند.

آنها عرض كردند: پس چرا ما را از بيزارى جستن و ناسزا گفتن به آنها نهى مى فرمايى؟!

امام فرمود: من دوست ندارم شما ناسزاگو و لعن كننده باشيد و فحش و بيزارى بجوييد، ولى اگر بديها و كارهاى زشت، دشمن را افشاء كنيد و بر شمريد، استوارتر در گفتار، و رساتر در عذر است.

بجاى فحش و ناسزاگويى بگوييد: خداوندا، خونهاى ما و آنها را حفظ كن و بين ما و آنها صلح (صحيح) برقرار فرما و آنها را از گمراهى، هدايت كن، تا حق براى جاهلان شناخته شود، و چنين روشى نزد من بهتر است و براى شما نيز خير و سعادت است.

حجر و عمرو هر دو عرض كردند: بسيار خوب به نصيحت تو گوش مى كنيم و آن را بكار مى بنديم( ۵۳۲)

۴۵۷- عادل دلسوز و آگاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از شهادت علىعليه‌السلام يكى از دوستان علىعليه‌السلام بنام ضراربن ضمره به شام رفت و در جلسه اى با معاويه ملاقات كرد. معاويه كه او را مى شناخت به او گفت: مقدارى از علىعليه‌السلام بر ايمان تعريف كن.

ضمره تا اسم علىعليه‌السلام را شنيد منقلب شد و بى اختيار قطرات اشك از چشمانش سرازير گرديد و گفت: اى معاويه از اين تقاضا بگذر و مرا معاف بدار.

معاويه اصرار كرد و گفت: از تو دست برنمى دارم تا مقدارى از فضائل علىعليه‌السلام را بر ايمان بگويى. او به مطالبى از شاءن اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام اشاره كرد و در ميان اين مطالب در جمله اى گفت: كه بسيار بلند معنى است. او گفت:

لا يخاف الضعيف من جوره، و لا يطمع القوى فى ميله؛ مستضعفان و ضعيفان ترس آن نداشتند كه از ناحيه او به آنها ظلم بشود و زورمندان در رسيدن به اهداف باطل خود در او راه نداشتند( ۵۳۳)

پسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

در جنگ جمل حضرت علىعليه‌السلام فرزندش محمد حنفيه را طلبيد و نيزه ى خود را به او داد و فرمود: با اين نيزه به سپاه دشمن حمله كن!

محمد حنفيه نيزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، گروهى از سپاه دشمن جلوى او را گرفتند، لذا او نتوانست پيش روى كند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسيد. در اين هنگام امام حسنعليه‌السلام نيزه را گرفت و به سوى دشمن شتافت پس از مدتى با نيزه اى خون آلود نزد پدر آمد. هنگامى كه محمد حنفيه آن شجاعت را از امام حسنعليه‌السلام مشاهده كرد براثر احساس شكست خود؛ سرخ رو و سرافكنده شد.

حضرت علىعليه‌السلام به او فرمود:

ناراحت نباش! او پسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و تو پسر علىعليه‌السلام هستى.( ۵۳۴)

۴۵۸- قنبر آهسته تر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام شنيد كه مردى به قنبر دشنام مى دهد و قنبر نيز مى خواست به او جواب دهد. حرت قنبر را صدا زد: آى قنبر! آهسته، ناسزاگوى خود را؛ رها كن تا خداى رحمان را خشنود سازى، و شيطان را به خشم آورى و دشمن را كيفر و شكنجه دهى. سوگند به آن كس كه دانه را شكافت و جانداران را بيافريد شخص با ايمان، خداى خويش را به چيزى مانند حلم و بردبارى خرسند نسازد و شيطان را به چيزى مثل سكوت و خموشى به خشم نياورد، و هيچ احمقى و نادانى به عكس العملى مانند سكوت در مقابل او كيفر و شكنجه نگردد.( ۵۳۵)

۴۵۹- حكم خدا را اجرا كردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه دوازده شب از ماه سپرى شده بود حضرت اميرعليه‌السلام از بصره وارد كوفه شدند. سپس به ايراد خطبه پرداختند. بعد از خطبه ابو بردة بن عوف ازدى، كه از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شركت نكرده بود و در جنگ صفين با نيتى سست وارد جنگ شده بود از ميان جمعيت برخاست و به حضرت علىعليه‌السلام گفت: آيا اين كشته هايى كه در اطراف عايشه و طلحه و زبير ديده مى شود به نظر شما به چه دليل كشته شده اند؟

حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: به اين دليل كه شيعيان و كارگزاران مرا كشتند و نيز به سبب كشتن آن مرد- عبدى رحمة الله - من از آنها خواستم كه قاتلين برادرانم را از ميان آن گروه به من تحويل دهند تا آنها را به قصاص آن كشته ها بكشم. سپس كتاب خدا ميان من و آنها حاكم باشد، اما آنان نپذيرفتند و با اينكه هنوز بيعت من و خون نزديك به هزار نفر از شيعيانم به گردن آنها بود به جنگ با من برخاستند و من بدين خاطر آنها را كشتم، آيا تو در اين زمينه ترديدى به دل دارى؟ گفت: قبلا ترديد داشتم ولى الان حق را شناختم و اشتباه آن گروه برايم روشن شد، راستى كه تو هدايت يافته و درست كارى.

سپس علىعليه‌السلام آماده شد كه از منبر فرود آيد، مردانى برخاستند تا سخن گويند ولى چون ديدند كه حضرت پايين آمد نشستند و ديگر حرفى نزدند.

ابوالكنود مى گويد: ابو برده با اينكه در جنگ صفين حضور داشت با اين حال با علىعليه‌السلام منافقانه عمل مى كرد و با معاويه مكاتبات سرى داشت و چون معاويه قدرت را به دست گرفت محصول سرزمينى در منطقه فلوجه را به وى وا گذاشت و او در نزد معاويه مورد احترام بود.( ۵۳۶)

۴۶۰- فرزند آخرت باش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جبه عربى مى گويد: روزى از اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام شنيدم كه مى فرمود: من از دو چيز بر شما نگرانم. آرزوى دراز و پيروى از خواهش دل. سپس حضرت ادامه داد. اما آرزوى دراز آخرت را از ياد انسان مى برد، و پيروى از نفس خود، جلوگير حق است. راستى كه دنيا پشت كرده و مى رود، و آخرت است كه رو كرده و مى آيد؛ و هر كدام از اينها را فرزندانى است، پس از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا، كه امروز روز عمل است نه پاداش، و فردا روز پاداش است نه عمل.( ۵۳۷)

۴۶۱- آثار بيعت با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مالك بن ضمره مى گويد: روز از اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام شنيدم كه مى فرمود:

آگاه باشيد كه شما در معرض لعن گفتن من، و در معرض دروغگو شمردن من قرار خواهيد گرفت.( ۵۳۸) پس هر كس مرا از روى كراهت و عدم رضايت قلبى لعن كند و خداوند ناراضى بودن او را به اين كار از دلش بداند من و او با هم بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد مى شويم، و هر كس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نكند به اندازه زمان پر تاب يك تير يا يك چشم بهم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود و هر كس با رضايت و خوشحالى مرا لعن كند حجابى ميان او و (عذاب) خداوند نخواهد بود و حجت و دليلى به پيشگاه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ندارد.

هان بدانيد كه روزى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مرا گرفت و فرمود:

هر كس با اين پنج (انگشت) بيعت كند، و در حالى كه تو را دوست مى داشته است بميرد حقا به عهد و تكليف خود عمل نموده و هر كس در حالى كه تو را دشمن بدارد و بميرد همانا به مرگ دوران جاهليت مرده است... و اگر در حالى كه تو را دوست مى دارد پس از تو زنده بماند، تا آن وقت كه خورشيد طلوع و غروب كند خداوند كارهاى او را به امن و ايمان پايان خواهد داد.( ۵۳۹)

۴۶۲- جهالت هاى يك زن چهاكه نكرد!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: عايشه در زمان خلافت عثمان پيش عثمان آمد و به او گفت: آن سهميه اى (پولى) را كه پدرم ابوبكر و عمر بن خطاب به من داد به من رد كن. عثمان گفت: من در كتاب و سنت جايى براى چنين چيزى كه برا تو مقرر باشد نيافتم، و همانا پدرت و عمر از روى رضايت خاطر خود به تو بخشش مى كردند و من اين كار را نمى كنم. عايشه گفت: پس سهم ارث مرا از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بده؟!!

عثمان گفت: مگر تو و مالك بن اوس نزد من نيامديد و گواهى داديد كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ارث نمى گذارد، تا جايى كه فاطمه دختر پيامبر را توانستيد از ارث خود (باغ فدك) منع كنيد و حق او را پايمال نموديد؟( ۵۴۰) حال چگونه امروز ارث پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى طلبى؟!!

عايشه بازگشت و از آن روز به بعد هر گاه عثمان را براى نماز مى ديد پيراهن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى گرفت و بر سر نى بلند مى كرد و مى گفت: همانا عثمان با صاحب اين پيراهن مخالفت ورزيده و سنت او را رها ساخته است و در تضعيف عثمان هر كارى كه مى شد انجام مى داد.

و عجب اينكه عايشه بعد از كشته شدن عثمان، خون او را از امام علىعليه‌السلام طلبيد و به بهانه خو خواهى عثمان بر عليه حضرت قيام كرد و جنگ جمل را به راه انداخت.( ۵۴۱)

۴۶۳- از حمله شير در امانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جوبرية بن مسهر راهى سفر مى شد كه علىعليه‌السلام را ديد، حضرت به او فرمود: تو از گزند شير در امانى؛ جويرية بن مسهر وقتى در مسير راه خود مى رفت با شيرى مواجه شد. آنگاه سلام علىعليه‌السلام را به شير رساند و به او گفت: كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مرا از آسيب تو امان داده. شير وقتى صحبت او را از او روى بر تافت و پنج مرتبه صدا بلند كرد و رفت.( ۵۴۲)

۴۶۴- يتيم نواز مهربان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در تقسيم بيت المال هيچ فرقى براى كسى قائل نمى شد. چنانچه در تقسيم بيت المال بين خواهر خود ام هانى و آن كنيز عجمى (فارس) هيچ فرقى نگذاشت و به هر كدام بيست درهم داد. در روايتى ديگر روزى عبدالله پسر جعفر طيار به علىعليه‌السلام عرض كرد: اى اميرمؤمنان چه مى شد اگر دستور مى فرموديد براى گذران زندگى به من چيزى داده مى شد، به خدا سوگند هيچ مالى براى گذران زندگى خود ندارم مگر آنكه مركب سوارى خود را بفروشم. حضرت فرمود: نه، به خدا سوگند هيچ چيز براى تو ندارم جز آنكه از عمويت بخواهى دزدى كند و به تو بدهد و در پاسخ عقيل برادر خود كه به حضرت گفت: مرا با يكى از سياهان مدينه برابر قرار مى دهى؟ حضرت فرمود: تو چه برترى بر او دارى؟ مگر آنكه در اسلام بر او سبقت جسته يا در تقوا بر او برترى داشته باشى و ماجراى سكه سرخ كردن حضرت و دادن به برادرش عقيل نمونه ديگرى از عدالت محض اين فرشته خصال است.( ۵۴۳)

۴۶۵- يتيم نواز مهربان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوالطفيل مى گويد: روزى ديدم علىعليه‌السلام يتيمان را به حضور خود خاست سپس چنان به يتيمان تفقد و مهربانى مى كرد و به آنها عسل مى خوراند كه بعضى از اصحابش تمنا مى كردند كه اى كاش ما نيز يتيم مى بوديم. (تا مورد توجه و لطف حضرت واقع مى شديم)( ۵۴۴)

۴۶۶- يارى دهنده ضعيفان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به بازار رفت و در مجموعه خرمافروشان عبور كرد كه ناگهان ديد كنيزى مى گريد. حضرت جلو رفته و علت گريه كنيز را از او پرسيد. او گفت: صاحبم پول به من داد كه خرم بخرم وقتى خرما را تهيه كردم و به منزل بردم صاحبم فرماها را نپسنديد و گفت: خرماها را پس بده حالا هر چه به اين مغازه دار مى گويم خرماهايت را پس بگير و پولم را پس بده قبول نمى كند.

حضرت به خرما فروش گفت: اى بنده خدا اين كنيز از خود اختيار ندارد. درهم او را رد كن و خرماى او را بگيرد.

آن مرد برخاست و با دست خود بر سينه علىعليه‌السلام زد و امام را از جلوى مغازه اش دور كرد. مردم به او گفتند: اى مرد اين اميرالمؤمنين على عليه السلام است، آن مرد ترسيد و پول خرما را به كنيز داد و خرماى خود را پس گرفت. سپس به امام عرض كرد كه يا علىعليه‌السلام مرا عفو بفرماييد و از اشتباه من در گذريد.

حضرت فرمود: اگر امر خود را اصلاح كنى زودتر از تو راضى خواهم شد يا در روايتى ديگر فرمود: اگر حقوق مردم را رعايت كنى از تو راضى مى شوم.( ۵۴۵)

۴۶۷- قناعت نفس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عدى بن حاتم طايى بر علىعليه‌السلام وارد شد، ديد در سفره حضرت ريزه هاى نان جوين و نمك و مشكى كهنه كه در آن قدرى آب بود. وجود دارد عدى مى گويد: به حضرت عرض كردم: يا علىعليه‌السلام من مى بينم شما را در روزهاى دراز با شكمى گرسنه در امور مسلمانان كوشش مى كنى و شب را به بيدارى و خون جگر خوردن و مشقت كشيدن در بندگى خدا به روز مى آورى، حالا افطار تو همين مقدار است؟!

حضرت به او فرمود:

علل النفس بالقنوع و الا

طلبت منك فوق ما يكفيها

فرمود: نفس خود را به قناعت مشغول كن و بازدار آن را؛ و اگر نه سركشى خواهد كرد و بيشتر از نيازش از تو طلب خواهد كرد.( ۵۴۶)

۴۶۸- امير ملك بندگى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از احنف بن قيس روايت شده كه وقتى او نزد معاويه رفت از شيرينى و ترشى چنان نزد او در سر سفره چيدند كه گفت من نام بعضى از آنها را نمى دانستم. لذا يك يك آنها را از معاويه پرسيدم و او جواب مى گفت. چون معاويه طعام خود را تعريف مى كرد من گريه ام گرفت. چرا مى گريى؟

گفتم: به ياد آمد شبى را كه در خدمت حضرت على ع بودم وقت افطار شد. آن حضرت دستور داد تا من نيز نزد او بمانم. پس كيسه اى را خواست كه سر مهر كرده بود. چون آن را حاضر كردند به او گفتم: يا على! اين چيست؟

حضرت فرمود: نان جو است. عرض كردم: ترسيدى كه از آن نان بردارند، يا بخل كردى كه اين چنين سر آن را مهر كرده اى؟

حضرت فرمود: نه اينكه گفتى درست نيست؛ بلكه مى ترسيدم كه حسن و حسينعليهم‌السلام آن نان را به روغن بيالايند.

عرض كردم: مگر حرام است؟ فرمود: نه ولكن واجب است بر امامان عادل كه زندگى خود را در سطح فقيرترين مردم قرار دهد تا فقير بواسطه فقرش از جاده بندگى بيرون نرود. معاويه گفت: ذكر كسى را كردى كه احدى فضل او را نمى تواند انكار كند.( ۵۴۷)

۴۶۹- عبادت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از كنيز حضرت علىعليه‌السلام پرسيدند كه نماز علىعليه‌السلام در ماه رمضان چگونه بود؟ او گفت: نماز در رمضان و شوال نزد علىعليه‌السلام يكسان بود او تمام شب ها را به عبادت خداوند احياى مى داشت، حضرت على بن الحسينعليه‌السلام را با آن كثرت عبادت و نماز كه او را ذوالثفنات( ۵۴۸) مى گفتند، مى فرمود: من يقدر على عبادة على بن ابيطالبعليه‌السلام ؛ يعنى چه كسى توانايى دارد بر عبادت على بن ابيطالبعليه‌السلام و چه كسى قدرت دارد كه مثل علىعليه‌السلام خدا را عبادت كند.( ۵۴۹)

۴۷۰- توصيف عبادت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ضرار وقتى در مجلس معاويه حاضر شد براى معاويه از عبادت علىعليه‌السلام گفت: اگر او را مى ديد وقتى كه در محراب عبادتش ايستاده بود در حالى كه شب، پرده سياه خود را فرو افكنده بود و ستارگان پايين آمده بودند (يعنى ديروقت و در تاريكترين موقع شب) و او محاسن خود را به دست گرفته و همچون مار گزيده به خود مى پيچيد و مانند مصيبت زده، اندوهمند مى گريست، و مى گفت: اى دنيا آيا در پى من افتاده و آرزومند من شده اى! هيهات، مرا به تو نيازى نيست، ترا سه طلاقه كرده ام كه هرگز به تو رجوع نخواهم كرد.

سپس مى فرمود: آه، آه، از دورى سفر آخرت و كمى توشه و سخنى راه.

ضرار مى گويد: معاويه از حرفهاى من گريه كرد و گفت: اى ضرار كافى است به خدا سوگند علىعليه‌السلام چنين بود، خدا ابوالحسنعليه‌السلام را رحمت كند.( ۵۵۰)

۴۷۱- مفسر آيات حق تعالى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى خدمت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام رسيد و به آن حضرت عرض كرد: يا علىعليه‌السلام مرا از معنى آيه آيا آن كس كه بر بينه و دليل روشن از جانب خداى خود است و گواهى در كنار دارد...( ۵۵۱) مطلع فرما.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن كسى است كه به عنوان دليلى روشن از جانب خداست و من گواه او و از او هستم. سوگند به آن كس كه جانم در دست اوست احدى از قريش نيست كه تيغ سر تراش بر سرش كشيده شده باشد جز اينكه خداوند درباره او مطالبى در كتاب خود فرو فرستاده است، و سوگند به آن كس كه جانم بدست اوست اگر آنان بدانند آنچه را كه خداوند درباره ما خاندان بر زبان پيامبر امى خود جارى ساخته، (اين داشتن آنان) نزد من محبوبتر است از اينكه به اندازه ظرفيت اين صحن (صحن مسجد كوفه) برايم طلا باشد. به خدا سوگند مثل ما در ميان اين امت مانند كشتى نوح و باب حطه (در توبه) در ميان بنى اسرائيل، چيز ديگر نيست.( ۵۵۲)

۴۷۲- ناله هاى تنهايى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از آنكه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مكرر مردم و اصحاب خود را به جهاد در راه خدا فرا مى خواند و آنان از او تبعيت نكردند آن حضرت روزى در خطبه اى فرمود: اى مردم من شما را فرمان بسيج دادم و بسيج نشديد، و براى شما خير خواهى نمودم و نپذيرفتيد، شما حاضرانى هستيد همچون غايبان...

اشعث بن قيس كندى از ميان جمعيت برخاست و به آن حضرت گفت: اى اميرمؤمنان! چرا تو آن گونه كه عثمان با ما رفتار مى كرد عمل نمى كنى( ۵۵۳)

حضرت فرمود: اى كاكل آتش (رئيس دوزخيان)، واى بر تو همانا كار پسر عفان موجب خوارى آن كسى است كه دين ندارد و دليلى با او نيست، من چگونه آن طور باشم و حال آنكه بر دليل روشنى از جانب خداى خود هستم و حق بدست من است.

به خدا سوگند آن مردى كه دشمن را بر خود چيره كند تا گوشتش ببرد، و استخوانش بشكند، و پوستش بكند، و خونش را بريزد، مردى است بزدل و ترسو، تو اگر مايلى همين گونه باش، اما من آنگونه (مثل عثمان) نيستم كه خود را بدست چنين سرنوشتى بسپارم...

ابو ايوب انصارى، خالدبن زياد كه صاحب منزل رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود برخاست و گفت: مردم! حقا كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام سخن خود را به آن كس كه گوش شنوا و دلى فراگير دارد رساند، همانا خداوند شما را كرامتى بخشيده؛ و شما آنطور كه شايسته است نپذيرفتيد، خداوند پسر عموى پيامبرتان و سرور بزرگ مسلمانان را پس از آن حضرت در ميان شما نهاد كه دين را به شما مى فهماند و شما را به پيكار با پيمان شكنان فرا مى خواند ولى گويا كريد و نمى شنويد يا بر دلهايتان مهر خورده كه انديشه نمى كنيد، آيا شرم نمى داريد؟( ۵۵۴)

۴۷۳- اولين سرى كه بر نيزه رفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمرو بن حمق مدت زيادى در خدمت پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، تا اينكه روزى حضرت به او فرمود: به همان جايى كه از آنجا هجرت كردى بازگرد تا اينكه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به ولايت رسد، آنگاه به سوى علىعليه‌السلام بشتاب.

عمر بن حمق از مدينه برگشت و در محل خود به تبليغ اسلام مشغول شد تا اينكه حضرت اميرعليه‌السلام ، كوفه را مقر حكومت خود قرار داد، پس به سوى اميرالمؤمنينعليه‌السلام - به كوفه - روانه شد و در آنجا مدتها درخدمت آن حضرت بود تا اينكه روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به او فرمود:

آيا منزلى دارى؟ عرض كرد: آرى! حضرت فرمود: آنرا بفروش و پولش را به قبيله ازد بسپار زيرا پس از چندى كه من از ميان شما رفتم حكومت وقت در پى تو مى فرستد كه دستگيرت نمايد، پس قبيله ازد تو را پناه مى دهند تا اينكه از كوفه خارج شوى و به قلعه موصل برسى. به موصل كه رسيدى به شخص فلجى برمى خورى، پس نزد او بنشين. آنگاه از او آب مى خواهى تو را سيراب خواهد كرد و از تو مى پرسد كه چه كاره اى؟ تو به او خبر ده و اسلام را بر او عرضه كن كه او مسلمان مى شود. سپس دستت را روى پايش بمال كه خداوند ان شاء الله او را شفا مى بخشد و همراه تو قيام مى كند. از آن پس بر شخص نابينايى مى گذرى كه او هم از تو سئوال مى كند چه كاره اى؟ او را خبر ده و به اسلام دعوتش كن، دعوتت را اجابت مى كند و آنگاه دستت را بر چشمش بمال كه به خواست خداوند بينائيش باز مى گردد و همين دو نفر هستند كه ترا پس از مرگ، در قبر خواهند گذاشت. سپس نظاميان سواره به دنبال تو مى آيند، پس هر گاه نزديك قلعه در فلان موضع رسيدى خسته خواهى شد؛ از اسبت فرود آى و غارى كه آنجا هست وارد شو و همانا در ريختن خون تو فاسقين از جن و انس شركت خواهند داشت، پس از مدتى در سال ۵۰ هجرى قمرى عمروبن حمق به آنچه اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرموده بود عمل كرد تا اينكه به قلعه فوق رسيد، به آن دو نفر گفت: چه مى بينيد؟ گفتند: اسب سوارانى مى بينيم كه به سوى ما مى آيند. سپس از اسبش فرود آمد و داخل غار شد و اسب را رها كرد وقتى وارد غار شد مارى او را زد سپاه دشمن رسيد اسبش را ديدند كه بى سرپرست رها شده فهميدند كه او در همين نزديكى است. دنبالش رفتند تا او را در غار يافتند سر مباركش را از تن جدا كرده نزد معاويه آوردند. معاويه دستور داد سر او را بر نيزه اى قرار داده در شهر بگرداند و اين اولين سرى در اسلام بود كه توسط معاويه بر نيزه رفت.( ۵۵۵)

۴۷۴- همسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پشتيبان علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جرى بن كليب از كسانى بود كه با اميرالمؤمنى علىعليه‌السلام بيعت كرد و اهل كوفه بود او براى فرار از جنگ در سپاه آن حضرت راهى مى جست. خود او جريان را اين گونه آورده است: هنگامى كه علىعليه‌السلام به طرف صفين حركت كرد، من از جنگ روى گردان شدم و آمدم به مدينه. تا اينكه بر ميمونه همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارد شدم. ميمونه به من گفت: تو از مردمى؟

گفتم: از اهل كوفه، گفت: از كدامشان؟ گفتم: از بنى عامر.

او گفت: بنى عامر پشت در پشت آزاده و رادمرد بودند چه باعث آمدند شد؟

گفتم: علىعليه‌السلام به سوى صفين حركت كرد و من به جنگ خشنود نبودم. لذا آمدم اينجا؛ او گفت: آيا با او بيعت كرده بودى؟ گفتم: آرى، گفت: پس بسوى او برگرد و با او باش كه به خدا سوگن! او نه گمراه شد و نه به واسطه اش كسى به گمراهى مى افتاد.( ۵۵۶)

۴۷۵- يار نزديك دو امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمر و بن حمق خزاعى از شرطة الخميس و از خواص اصحاب اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بود. اين شهر آشوب او را نزديكترين ياران امام علىعليه‌السلام و امام حسنعليه‌السلام مى داند.

برخى نقل كرده اند كه عمر بن حمق روزى رو به علىعليه‌السلام كرد و عرض كرد:

يا اميرالمؤمنين! به خدا سوگند، من ترا دوست نداشتم و با تو بيعت نكردم براى اين كه خويشاوندى بين من و تو وجود دارد و به براى گرفتن پولى و يا درخواست مقامى از تو بود، ولى به اين خاطر ولايت تو را پذيرفتم چون كه در تو پنج خصلت است:

تو پسر عموى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اولين كسى هستى كه به او ايمان آوردى و تو همسر سرور زنان امت؛ فاطمه زهراعليها‌السلام دختر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستى و تو پدر ذريه پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى باشى و تو عظيم ترين مرد از مهاجرين هستى كه در جهاد خدا والاترين سهم را دارا هستى، پس اگر به من دستور داده شود كه كوههاى سنگين را از زمين بر كنم و به جايى ديگر منتقل نمايم و يا درياهاى مواج را از آب خالى سازم تا اينكه بتوانم به نحوى در هر امرى دوستان و اوليايت را تقويت نمايم و دشمنانت را منكوب سازم، گمان نمى كنم توانسته باشم، حقى را كه بر گردنم دارى ادا نمايم.

حضرت اميرعليه‌السلام در پاسخ او فرمود: بارالها! قلبش را به نور تقوى منور ساز و او را به صراط مستقيم هدايت كن. اى كاش در سپاه من صد نفر مانند تو وجود داشت.

حجر عرض كرد: در آن صورت، به خدا قسم سپاه تو تكميل شده و كمتر كسى پيدا مى شد كه به تو خيانت كند.

۴۷۶- از خداوند يارى جوييد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در جنگ صفين به سپاهيان خود فرمود: دشمن را براى پايدارى دينتان از دم شمشير بگذرانيد گامى فراتر، سلاحتان را به آنها رسانيد و از خداوند يارى جوييد تا پيروزى و نصرت حق شامل حالتان شود...( ۵۵۷) در دعاى وارده از حضرت علىعليه‌السلام براى رزمندگان اسلام است كه به پيشگاه خداوند عرضه مى داشت: اللهم الهمهم الصبر و انزل عليهم و اعظم لهم الاءجر؛ خداوندا! صبر و شكيبايى بر سختيها و مشكلات و جنگ را به آنها الهام فرما و پيروزى و نصرت را بر آنان فرو فرست و اجرشان را افزون ساز( ۵۵۸)

۴۷۷- رستگارى يافتن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسنعليه‌السلام مى فرمايد: هنگامى كه ابن ملجم (لعنة الله) حضرت اميرعليه‌السلام را با شمشير زد، در حالى كه امام لحظات آخر عمرش را مى گذراند، بر آن حضرت وارد شدم، بسيار نگران و متاءثر گشتم.

حضرت فرمود: پسرم! چرا اين قدر نگرانى؟

عرض كردم: چگونه نگران نباشم در حالى كه شما را با اين وضعيت مى بينم.

حضرت فرمود: مى خواهى تو را چهار خصلت ياد دهم كه اگر به ياد خود بسپارى، رستگارى را دريابى و اگر فراموش كنى، هر دو جهان از دست تو برود؟... يا بنى لاغنى اكبر من العقل و و لافقر مثل الجهل و لاوحشة اشد من العجب و لا عيش الذمن حسن الخلق؛ اى فرزندم! ۱- هيچ ثروتى بالاتر از عقل نيست. ۲- هيچ تنگدستى مانند جهل نيست. ۳- هيچ وحشتى بزرگتر از خودبينى نيست. ۴- هيچ كاميابى لذيذتر از حسن خلق نيست.( ۵۵۹)

۴۷۸- حافظ بيت المال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام بيت المال را تقسيم مى كرد كه به ناگاه طفلى از نوه هاى امام آمد و از بيت المال چيزى برداشت و رفت. امام سراسيمه به دنبال آن كودك دويد و آنچه را كه در دستش بود گرفت و به بيت المال مسلمين برگردانيد.

مردم به حضرت عرض كردند: يا على! اين طفل هم، خود سهمى از بيت المال دارد.

امام فرمود: هرگز، بلكه تنها پدرش سهمى دارد. آنهم به قدر سهم هر مسلمان عادى، پس هر گاه آن سهم را گرفت به هر قدر كه خود لازم بداند به آن طفل خواهد داد.( ۵۶۰)

البته اين نوع سخت گيرى هاى امام مربوط به بيت المال بوده اما در بخشيدن اموال شخصى خود، حضرت سخاوت داشته، چنان كه معاويه مى گويد: اگر علىعليه‌السلام دو اطاق داشته باشد يكى پر از كاه و ديگرى پر از طلا براى او بخشيدن هر دو يكسان است.

۴۷۹- سوء استفاده از مقام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در كوفه، مركز حكومت خود، مردم را مخاطب قرار داد و فرمود:

يا اهل الكوفه اذا انا خرجت من عندكم بغير راحلتى و رحلى و علامى فلان فانا خائن...؛ اى مردم كوفه! اگر ديديد كه من از شهر شما بيرون رفتم بغير از آن وضعى كه قبلا داشتم و لباس و خوراك من يا مركب و غلام من عوض شده و در مدت حكومت من يك زندگى مرفه، براى خود درست كرده ام بدانيد كه من در حكومت، به شما خيانت كرده ام( ۵۶۱)

۴۸۰- بازماندگان غافل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صعصة بن صوحان مى گويد: براى انجام نماز صبح در مسجد كوفه حاضر شدم. حضرت علىعليه‌السلام با ما نماز گذارد و پس از سلام نماز رو به قبله نشست و به ذكر خدا پرداخت و به راست و يا چپ خود نگاه نمى كرد تا اينكه آفتاب زد.

سپس رو به ما كرد و فرمود: در زمان خليل و دوستم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسانى بودند كه در اين مسجد شب تا صبح در سجده و ركوع به سر مى برند و چون سپيده مى دميد ژوليده مو و غبار آلود بودند و پيشانى آنان بر اثر سجده ى زياد پينه بسته بوده آنگه كه آنها به ياد مرگ مى افتادند، همچون درخت كه به تازيانه ى باد مى لرزد، به اضطراب مى افتادند و مى گريستند چندان كه لباسشان از اشك چشم تر مى شد. آنگاه حضرت اميرعليه‌السلام برخاست اما مى فرمود:

گويا آنان كه باز مانده اند غفلت به سر مى برند.( ۵۶۲)

۴۸۱- نماز، يا كار كداميك؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرمؤمنان علىعليه‌السلام به محمد بن ابى بكر دستور داد: ارتقب وقت الصلاة، فصلها لوقتها، و لا تعجل بها قبله لفراغ، و لاتوخرها عنه لشغل... منتظر نماز؛ در اول وقت آن باش، پس نماز را در وقتش بجاى آر و هيچ گاه قبل از وقت به بهانه فراغت، نماز را نخوان و به بهانه كار، نماز را تأخیر نينداز( ۵۶۳)

و به كميل بن زياد فرمود: اى كميل! مهم نيست كه نماز بخوانى و روزه بگير و صدقه بدهى. مهم اين است كه نماز با قلبى پاك انجام پذيرد و مورد قبول خداوند باشد و با خشوع ادا شود.( ۵۶۴)

در توصيف نماز اميرمؤمنانعليه‌السلام ، حضرت امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: هر گاه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام براى نماز مى ايستاد عرض مى كرد: در برابر خدايى ايستاده ام كه آسمان ها و زمين را آفريده است؛ و رنگ چهره اش به نحوى تغيير مى كرد كه از سيماى مباركش پديدار بود.

قال الصادقعليه‌السلام : كان على اذاقام الى الصلاة فقال: (وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض) تغير لونه حتى يعرف ذلك فى وجهه.( ۵۶۵)

۴۸۲- درست وضو بگير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بن ابى الحسن بصرى مى گويد: چون اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به شهر ما بصره وارد شد گذرش به من افتاد در حالى كه من وضو مى ساختم. حضرت فرمود: اى جوان نيكو وضو بگير تا خدا به تو نيكويى كند. سپس از نزد من گذشت.


من به دنبال آن حضرت رفتم. پس حضرت رو به جانب من نگاه كرد و فرمود: اى جوان حاجتى دارى؟ عرض كردم: آرى به من سخنى بياموز كه خداوند مرا به آن جهت سود و خير ببخشد.

حضرت فرمود: اى جوان! هر كس با خدا به صداقت و راستى رفتار كند نجات مى بايد ۷ و هر كس از دين خود بترسد از هلاكت سالم بماند، و هر كس در دنيا به زهد روى آورد، ديده اش به آنچه از پاداشهاى خدا- عزوجل -مى بيند روشن گردد.

سپس حضرت فرمود: اى جوان آيا بيشتر برايت نگويم؟ عرض كردم: چرا اى اميرمؤمنان. سپس فرمود: سه خصلت است كه در هر كس باشد دنيا و آخرت برايش سالم بماند. آنكس كه به كار نيك فرمان دهد و خودش نيز به آن عمل كند و از كار زشت بازدارد و خودش نيز از آن دست كشد، و بر حدود و دستورات خداوند محافظت و مواظبت نمايد.

اى جوان! آيا دلشاد مى شوى از اينكه روز قيامت در حالى به ديدار خدا مى روى از تو خرسند و راضى باشد؟ عرض كردم: آرى اى اميرمؤمنان. فرمود: نسبت به دنيا زاهد و بى ميل باش، و نسبت به آخرت راغب و مايل و در تمام كارهاى خود از راستى جدا مشو چرا كه خداوند، تو و تمام بندگان را از راه راستى به عبادت فرا خوانده است. سپس حضرت به راه افتاد تا به بازار بصره وارد شد، نگاهى به مردم كرد و ديد مردم سرگرم خريد و فروش هستند پس به سختى گريست و آنگاه فرمود: اى بندگان خدا... حال كه شما در روز پيوسته سوگند مى خوريد، و در شب به بسترهاى خود مى آرميد و در خلال اين حالات از آخرت غافليد پس چه وقت به جمع آورى نزاد و توشه آخرت برخاسته و در امر معاد انديشه مى كنيد؟!

آنگاه مردى به آن حضرت گفت: اى اميرمؤمنان! ما ناگزيريم از بدست آوردن روزى، پس چه كنيم؟ حضرت فرمود: همانا تحصيل روزى از راه حلال آدمى را از كار آخرت باز نمى دارد، و اگر مى گويى: ما ناچاريم كه احتكار كنيم، عذرت پذيرفته نيست، آن مرد از سخنان حضرت متاءثر شد و گريه كنان به راه افتاد. علىعليه‌السلام به او فرمود: اى مرد پيش من بيا تا شرح بيشترى دهم سپس آن مرد نزد حضرت برگشت، آنگاه امام به او فرمود: بنده خدا! بدان كه هر كس در دنيا براى آخرت كار كند ناگزير پاداش عملش به تمام و كمال به او داده شود و هر كسى به امور دينى به جهت دستيابى به دنيا عمل كند اجر و پاداش وى در آخرت آتش دوزخ خواهد بود.

سپس اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام اين آيات را تلاوت كرد: اما آن كس كه سركشى كند، و زندگى دنيا را ترجيح دهد، پس همانا دوزخ جايگاه اوست( ۵۶۶)

۴۸۳- نماز اول وقت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه علىعليه‌السلام در جنگ صفين سرگرم نبرد با لشگريان معاويه بود در ميان دو صف كارزار، حضرت به نگاه به آسمان مراقب حركت وضعيت خورشيد بود (تا در يابد چه وقت خورشيد به وسط آسمان مى رسد تا نماز ظهر خود را بخواند)

ابن عباس به حضرت عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام اين چه كارى است كه مى كنيد؟

حضرت فرمود: منتظر زوال هستم تا نماز بخوانيم.

ابن عباس عرض كرد: آيا حالا وقت نماز است با وجود اينكه سرگرم پيكار هستيم؟

علىعليه‌السلام فرمود: جنگ ما با ايشان بر سر چيست؟ تنها به خاطر نماز است كه با آنها نبرد مى كنيم...( ۵۶۷) .

۴۸۴- نماز چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در مسجد كوفه جوانى را مشغول نماز خواندن ديد. جوان با حضور قلب و توجه تام نسبت به آداب نماز، نماز مى خواند. حضرت به او فرمود: اى جوان تاءويل و معنى نماز چيست؟

جوان عرض كرد: ايا نماز را جز عبوديت، تاءويلى است؟!

كه بدون آن، ناقص و ناپسند است. آنگه امامعليه‌السلام فرمود: تاءويل حقيقت نماز، عبادت است از: قربت، خلوص، حضور قلب و توجه، معرفت خدا و محبت اهل بيتعليهم‌السلام كه بدون آن هيچ عملى صحيح نخواهد بود، اگر چه در همه دهر صائم و روزه دار باشد و در بنى صفا و مروه به عبادت قيام كند.( ۵۶۸)

۴۸۵- مثل تو مثل كلاغ است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايات بر رعايت آداب نماز و انجام درست و صحيح آن سفارشات متعددى شده است، از جمله اينكه روزى حضرت على بن ابيطالبعليه‌السلام شخصى را در حال نماز خواندن ديدن، كه با سرعت و تند نماز خود را مى خواند. پس از نماز حضرت به او فرمود: چه مدت است كه چنين نماز مى خوانى؟

آن مرد عرض كرد: از فلان وقت.

حضرت فرمود: مثل تو نزد خداوند مثل كلاغ است كه دانه را نوك مى زند، بدان اگر تو در اين حال بميرى، بر غير دين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرده اى. فقال: مثلك عند الله كمثل الغراب اذا ما نقره لومت؛ مت على غير ملة ابى القاسمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ( ۵۶۹)

۴۸۶- ترك نماز جماعت و محروميت ها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام خبر رسيد: كه گروهى براى نماز در مسجد حاضر نمى شود. حضرت خطبه اى خواند و در آن خطبه چنين فرمود: به درستى كه گروهى براى نماز در مساجد ما حاضر نمى شوند، پس با ما نه غذا بخورند، نه آب بياشامند، نه مشورت كنند، نه از ما (زن) بگيرند و از غنايم ما چيزى اخذ نكنند، تا اينكه در نماز جماعت با ما حاضر شوند.( ۵۷۰)

لذا در روايت است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسانى كه صداى اذان مسجد را بشنوند و در مسجد جهت نماز حاضر نشوند، آنها را به عنوان يهودى امت خود ناميده اند و دستور داده اند بر اى افراد سلام نكنند.

۴۸۷- اهميت نماز جماعت و حرمت مسجد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: به علىعليه‌السلام خبر رسيد كه گروهى از مردم براى نماز در مسجد حاضر نمى شوند. اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام براى مردم سخنرانى كرده و در ضمن آن فرمود: گروهى كه براى نماز خواندن با ما در مساجد حاضر نمى شوند. آنان حق ندارند با ما غذا بخورند و بياشامند و مشورت كنند و با ما ازدواج نمايند و حق ندارند از بيت المال مسلمين استفاده كنند مگر اينكه در نماز جماعت ما حاضر شوند.

نزديك است اگر آنها از كار خود خود دست برندارند فرمان دهم تا خانه هاى آنان را به آتش بسوزانند.

آنگاه امام صادقعليه‌السلام فرمود: مسلمانان از خوردن و آشاميدن و ازدواج با آنها خوددارى كردند تا اينكه آنان در نماز جماعت مسلمين حاضر شدند.( ۵۷۱)

لذا مساءله نماز جماعت از چنين جايگاهى برخوردار است كه امام علىعليه‌السلام با شدت با اين عده كه اهل نماز جماعت نيستند برخورد مى نمايد. در زمان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز برخى از مردم نسبت به رفتن به مسجد و شركت در نماز كوتاهى مى كردند. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: زود است دستور دهيم خانه هاى كسانى كه نماز در مسجد را ترك مى كنند بر سرشان بسوزانند( ۵۷۲) و در روايت است كه علىعليه‌السلام مردى را در مسجد ديد كه مشغول دستان سرايى بود او را با تازيانه زدند و از مسجد بيرون كردند.( ۵۷۳)

۴۸۸- ساختن مصلى در خانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد، (روش امام علىعليه‌السلام اين گونه بود كه) امام علىعليه‌السلام در خانه خود اتاقى را، كه نه بزرگ بود و نه كوچك، به عنوان محل نماز قرار داده بود و شبها براى خواندن نماز به آن محل مى رفت و اگر طفل كوچكى نمى خوابيد، آن حضرت كودك را با خود به آن اتاق مى برد و نماز مى خواند.( ۵۷۴)

۴۸۹- ترك همسايگى مسجد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: به امام علىعليه‌السلام در زمان حكومتدارى حضرتش خبر دادند: در كوفه مردمى در همسايگى مسجد هستند كه به نماز جماعت مسلمين در مسجد حاضر نمى شوند.

امام فرمود: آنها بايد به جماعت ما و نماز با ما در مسجد حاضر شوند، و گرنه بايد كوچ كرده و از همسايگى مسجد دور شوند و با ما همسايه نباشند و ما نيز با آنان مجاور نباشيم.( ۵۷۵)

۴۹۰- يك پيراهن بيشتر ندارد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صاحب كتاب الغارات( ۵۷۶) از يكى از اساتيد استادش نقل مى كند، مى گويد: من بچه بودم پدرم مرا به مسجد جامع كوفه برد و على بن ابيطالبعليه‌السلام در حال ايستاده، روز جمعه مشغول خواندن خطبه نماز بود و من ديدم على بن ابيطالب: يروح بكمه؛ با آستينش خود را باد مى زند مسجد پر از جمعيت بود و من هم بچه بودم. پدرم مرا روى گردنش نشاند كه من آن صحنه ها را ببينم.

من اين صحنه را ديدم كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام با آستينش خود را خنك مى كند به پدرم گفتم: پدر؛ چون هوا گرم است اميرالمؤمنينعليه‌السلام با آستين لباسش خود را خنك مى كند؟

پدرم به من فرمود: نه چنين نيست. على بن ابيطالبعليه‌السلام احساس گرما و سرما نمى كند. نه گرما علىعليه‌السلام را آزار مى دهد و نه سرما و علتش هم آن است كه در جريانى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسبت به اميرالمؤمنينعليه‌السلام دعا كرد. و عرض كرد: خدايا اثر برودت و حرارت را به على نچشان و بعد از آن دعا ديگر علىعليه‌السلام نه در تابستانها از گرما رنج مى برد و نه در زمستانها از سرما رنج مى برد.

پسرجان! على بن ابيطالب براى اين آستين لباسش را حركت مى دهد چون كه او يك پيراهن دارد و چون اين لباس را شسته و خشك نشده است، آستين آن را حركت مى دهد تا خشك بشود.

پسرم! علىعليه‌السلام از اين كار لذت مى برد چون به غير حق دل نمى بندد و اين را هم هنر نمى داند و به حساب كمال نمى آورد.( ۵۷۷)

۴۹۱- پيش بينى درست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

منهال بن عمرو مى گويد: مردى از بنى تميم برايم باز گفت: كه ما در ذى قار (كه جنگ جمل در آنجا آغاز شد) در ركاب اميرالمؤمنينعليه‌السلام بوديم و گمان كرديم كه امروز ما از روى زمين برچيده و ربوده خواهيم شد (يعنى دشمنان بر ما پيروز مى شوند) از آن حضرت در آن لحظه شنيدم كه مى فرمود: بخدا سوگند بر اين فرقه پيروز مى شويم، و اين دو مرد - طلحه وزبير - را مى كشيم و سپاه آن دو را ريشه كن مى سازيم.

او مى گويد: من وقتى صحبت حضرت علىعليه‌السلام را شنيدم نزد عبدالله بن عباس رفتم و گفتم: به پسر عمويت (عىعليه‌السلام و اين گفتارش نمى نگرى؟

او گفت: شتاب مكن ببينيم چه مى شود؟ پس چون كار اهل بصره به آنجا رسيد و همگى شكست خوردند نزد ابن عباس رفته و گفتم: نمى بينم پسر عمويت را جز آنكه در سخنش راست گفت...( ۵۷۸)

۴۹۲- انواع گناهان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابى رفعه مى گويد: روزى علىعليه‌السلام به منبر رفت، سپس خداى را حمد و ثنا گفت.

آنگاه فرمود: مردم، گناه سه قسم است. سپس ساكت شد.

مردى در بين جمعيت بنام حبه عرنى عرض كرد: گناهان را توضيح دهيد يا ابالحسن.

حضرت فرمود: از گناهان جز به منظور تفسير و توضيح، نام نبردم. لكن تنفس تند و غير عادى كه عارضم شد مرا از سخن گفتن بازداشت.

آنگاه ادامه داد؛ بلى گناهان سه قسم است؛ اول گناهى است كه خدا مى بخشد. دوم گناهى است كه او نمى بخشد. سوم گناهى است كه ما براى صاحب گناه به عفو الهى اميدواريم، ولى با داشتن اميد از عذاب او نيز مى ترسيم. عرض شد: اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام مطلبى را كه فرموديد براى ما توضيح دهيد.

حضرت خواسته آنها را اجابت نمود و هر يك را شرح داد.

درباره قسم اول گناهان فرمود: آن گناهى است كه خداوند صاحب گناه را در دنيا عقاب نموده است و خداوند حكيم تر و بزرگوارتر از آن است كه دوباره او را در قيامت براى همان گناه عذاب نمايد.

امام درباره قسم دوم گناهان، گناهانى كه بخشيده نمى شود ظلم و ستم بندگان به يكديگر است خداوند در روز جزا در مقام قضا و موقع احقاق حق مظلومان و كيفر ستمكاران به عزت و جلال خود سوگند ياد مى كند كه ظلم هيچ ظالمى را بدون بررسى سنجش از دادگاه عدلش نگذرد و آنرا ناديده نگيرد هر چند آن ظلم كوچك و ناچيز باشد...( ۵۷۹)

۴۹۳- جنگجوها را از اسارت آزاد كنيد اما...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يكى از جنگها تعدادى از سپاهيان علىعليه‌السلام را به اسارت گرفتند به حضرت عرض كردند: يا علىعليه‌السلام اجازه بدهيد ما از بيت المال بودجه اى در اختيار بگيريم تا اين اسراء را آزاد كنيم.

حضرت فرمود: آزاد كردن اسير كار خوب است و خود ادامه مبارزه است. اما اگر مى خواهيد اسير آزاد كنيد بررسى كنيد ببينيد اينها زخمى شده اند يا نه، كسى كه با حادثه اى كوچك فورا دست هاى خود را بلند كرده و تسليم مى شود و زخمى نشده او شهامتى ندارد.

اما آنهايى كه زخمى هستند و اسير شده اند اگر زخم در جلوى بدن آنها است آنها را آزاد كنيد. معلوم مى شود تا آخرين لحظه مقاومت كرده اند و بعد اسير شده اند.

اما آنهايى كه زخمى هستند و اسير شده اند اگر زخم در جلوى بدن آنها است آنها را آزد كنيد. معلوم مى شود تا آخرين لحظه مقاومت كرده اند و بعد اسير شده اند.

اما آنهايى كه زخمى شده اند و زخمشان در پشت بدنشان است معلوم مى شود صحنه جنگ را ترك كرده و فرار كرده اند و به همين جهت از پشت سر به آنها تير رسيده است آنها را دستگير كرده اند نه اسير.( ۵۸۰)

۴۹۴- طلا يا نقره؟ كداميك!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ماءمور مستغلات ملكى حضرت اميرعليه‌السلام به حضرت عرض كرد: كسى از شما بواسطه نيازمنديش چيزى و كمكى خواسته است. شما فرموديد: به او هزار واحد بدهيد، اما نفرموديد هزار واحد از طلا يا نقره.

حضرت فرمود: براى من فرقى نمى كند كدامشان باشد هر چه به حال او نافع تر است و مشكلش را حل مى كند به او بده.( ۵۸۱)

۴۹۵- نافرمانى از پدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبيدالله يكى از فرزندان امام علىعليه‌السلام است كه نام مادرش ليلى بنت مسعود است گويا وى نزد امام منزلتى نداشته است و به هنگامى كه حضرت همه پسرانش را به اطاعت از امام حسنعليه‌السلام و امام حسينعليه‌السلام سفارش مى كرد. عبيدالله برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام ! به محمد حنفيه وصيت نمى كنى؟

حضرت فرمود: در زمان حياتم بر من جسارت مى ورزى؟ گويا مى بينم در خيمه ات ذبح شده اى و معلوم نباشد كه چه كسى تو را كشته است.

پس از قيام مختار عبيدالله از مختار مى خواهد تا او مردم را به سوى وى دعوت كند. اما مختار اينكار را نپذيرفت. سرانجام در خدمت مصعب بن زبير به جنگ با مختار مى شتابد و درگير و دار جنگ به شكل مجهولى كشته مى شود.

۴۹۶- ترويج سب حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از قتل عثمان در ۱۸ ذى سال ۳۵ هجرى، معاوية بن ابى سفيان كه خود از عاملين تحريك مردم به كشتن عثمان بود حكومت شام را در اختيار داشت او مى دانست كه امام عىعليه‌السلام همچون عثمان ميدان را براى حيف و مال بيت المال مسلمانان به وى نخواهد داد و از سويى تابعيت از علىعليه‌السلام را نيز نمى پذيرفت. به ناچار بناى مخالف با حضرت را در پيش گرفت و از خون عثمان به نفع خويش بهر بردارى كرد. او با پيراهن خون آلود عثمان و انگشتان قطع شده نائله همسر عثمان احساسات عوام مردم را بر ضد علىعليه‌السلام مى شورانيد و بى محابا آن حضرت را به قتل عثمان متهم مى كرد و خون به خون خواهى او برخاست او براى نخستين بار بر بالاى منبر، قاتلان عثمان را دشنام داد. معاويه در سب و ناسزا گويى به وجود مقدس حضرت عىعليه‌السلام اصرار مى ورزيد و تا زنده بود از آن دست برنداشت، حتى وقتى امام حسنعليه‌السلام روى مصالحى با معاويه صلح كرد به هيچ يك از مفاد قطعنامه كه يكى از آن عدم سب به حضرت علىعليه‌السلام بود عمل نكرد. او بعد از گرفتن بيعت از مردم كوفه به منبر رفت و با وجود پيمان نامه صلح و نهى صريح اسلام از ناسزاگويى نسبت به ساحت مقدس حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام و امام حسنعليه‌السلام در حضور حسنينعليهم‌السلام به ناسزاگويى پرداخت كه با اعتراض اما حسنعليه‌السلام روبرو شد. معاويه سپس با تطميع پاره اى از روايان و صحابه هاى معلوم الحال احاديثى به نام حضرت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر ضد حضرت عىعليه‌السلام جعل كرد. معاويه در مقابل مخالفت پاره اى صحابه نسبت به لعن و شتم علىعليه‌السلام صريحا اعلام كرد كه به خدا سوگند دست از اين كار بر نمى دارم تا كودكان با اين عادت بزرگ شوند و بزرگان با آن پير، تا آنجا كه هيچ كس او را به نيكى ياد نكند و اين عمل آن چنان رايج شد كه بعد از نمازهاى واجب بر وجود مقدس امام علىعليه‌السلام لعن مى شد و در كليه ممالك اسلامى و هر كجا كه جزو قلمرو اسلام بود در خطبه هاى نماز و منبرهاى خطابه حتى در تعقيب نمازهاى جماعت و اوقات ديگر حضرت علىعليه‌السلام را سب و لعن مى كردند. حموى در كتاب خود مى نويسد: جز در شهر سجستان كه بيش از يكبار در آن دشنام داده شد در تمامى منابر شرق و غرب عالم اسلام مدام بر حضرت لعن و دشنام داده مى شد چنانچه مردم مى پنداشتند اين كار جزو دستورات دينى است و اگر روزى اين كار را فراموش مى كردند قضايش را بجا مى آوردند و عده اى از مردم اصفهان و حران عقيده داشتند كه نماز بدون لعن حضرت فايده ندارد و اين عمل تا زمان خلافت عمربن عبدالعزيز ادامه داشت.( ۵۸۲)

۴۹۷- فقط پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بين آنها نبود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

گويند روزى عقيل( ۵۸۳) بر معاويه وارد شد از وى سئوال شد كه لشكر امام علىعليه‌السلام و معاويه را چگونه ديدى؟ عقيل جواب داد: از لشكر برادرم گذشتم ديدم شب و روز آنها چون زمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود در حالى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان آنان نبود و از لشكر تو (معاويه) گذشتم منافقانى را ديدم كه مى خواستند شتر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در شب عقبه رم دهند و چون از خود او سئوال كرد؟ عقيل به وى گفت: حمامه را مى شناسى (جده معاويه كه زنى بدكار بود).

۴۹۸- قنبر غلام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوالشعثا غلام ابن معمر بود كه علىعليه‌السلام او را قنبر ناميد و غلا حضرت شد، وقتى قنبر را نزد حجاج يوسف ثقفى آوردند از او پرسيدند: تو در خدمت علىعليه‌السلام چه مى كردى؟ گفت: آب وضويش را حاضر مى كردم. پرسيد: علىعليه‌السلام چه مى گفت؟

قنبر گفت: چون از وضو فارغ مى شد اين آيه مباركه را تلاوت مى كرد:

چون اندرزها را فراموش كردند درهاى همه چيز را به روى آنها گشوديم تا چون به آنچه يافته بودند شاد شوند. ناگهان آنها را فرو گرفتيم و در اين هنگام بود كه همه ماءيوس شدند، ريشه ستمكاران قطع شد و سپاس خدايى را كه پروردگار جهانيان است.

حجاج گفت: گمان مى كنم كه اين آيه را بر ما تاءويل مى كرد.

قنبر گفت: بلى.

حجاج گفت: چه خواهى كرد اگر تو را گردن بزنم؟ قنبر گفت: در اين هنگام من رستگار و تو از اشقياء خواهى شد.

آنگاه حجاج دستور داد تا قنبر را گردن بزنند.

۴۹۹- آب حيات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن عثمان مى گويد: وقتى كه نوبت خلافت به على بن ابيطالبعليه‌السلام رسيد با پدرش از وطن خود مهاجرت كردند تا به حضور علىعليه‌السلام رسند. روايت مى كنند كه در نزديكى كوفه از تشنگى ياراى حركت نداشتند. علىعليه‌السلام در پى آب رفت و سرابى را از دور ديد تا به سراب رسيد، آنگاه آب به اندازه نوشيد و سيراب شد و برگشت و پدرش را هم به آنجا برد. اما اثرى از آب نديد و پدرش جان سپرد.

وى زمانى كه به حضور امام علىعليه‌السلام رسيد حضرت عازم صفين بود. على بن عثمان مى گويد: كه ركاب مبارك امام را گرفتم تا سوار شوند وقتى حضرت سوار شد خواستم پاى حضرت را ببوسم حضرت مانع شد... بعد حضرت به او بشارت عمرى دراز را داد و فرمودند: كه هر كس از آن سراب خورد عمرى طولانى يابد.

۵۰۰- بزرگترين سود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ صفين در يك مرحله امام علىعليه‌السلام گرفتار شاميان شد لذا ارتباط علىعليه‌السلام با سپاه خود قطع شد، امام فرياد زد: ايا كسى هست كه جانش را به خدا بفروشد و دنيا را با آخرت معامله و معاوضه كند؟ تنها عبدالعزيزبن حارث معروف به ابوحارث پيش امام آمد و از ايشان اجازه خواست. سپس به قلب دشمن حمله كرد و محاصره آنان را شكافت و به سوى ديگر لشكريان امام رسيد. سپاهيان امام به محض ديدن او خوشحال شدند و از و حال امام را سئوال كردند، حارث پاسخ داد: حال امام خوب است و به شما سالم رسانيد. آنگاه گفت: امام فرمودند: كه شما از آن سو تهليل و تكبير بگوييد و به دشمن حمله كنيد و ما نيز از سوى ديگر حمله مى كنيم در اين حمله ۷۰۰ نفر از نام آوران شامى كشته شدند، اما به هيچ يك از ياران آن حضرت آسيبى نرسيد.

در اين موقع حضرت فرمود: چه كسى از مردم بزرگترين سود را در اين كارزار كرده است؟ همگان گفتند: شما اى اميرمؤمنان.

حضرت فرمود: بيشترين سود را ابوحارث برده است.

۵۰۱- تغيير دادن اذان و اقامه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت عىعليه‌السلام در ضمن شمارش بدعتها فرمود: يكى از بدعتهاى او (عمر) اين بود كه جمله حى على خير العمل را در اذان ترك كرد و همين بدعت را سنت قرار داد و مردم از او متابعت كردند.( ۵۸۴)

لذا مطابق بعضى از روايات، عمر در عصر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همواره با آن حضرت بگو

مگو مى كرد، كه چرا نماز بهتر از جهاد است؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به او مى فرمود: در جهاد، انسان يك بار كشته مى شود، ولى در نماز خالص با حضور قلب، چندين بار بايد جهاد كرد (و كشته شد) تا بتوان يك نماز مقبول بجا آورد.

عمر سخن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نپذيرفت و همواره مترصد فرصت بود تا جمله حى على خيرالعمل را كه بيانگر برترى نماز بر ساير اعمال است را حذف كند، در عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نتوانست اين كار را بكند و سرانجام بعد از رحلت آن حضرت موفق شد، حتى در اين باره اختلاف شديد شد، بنا گذاشتند كه بلال حبشى اذان بگويد، بلال در ظاهر پذيرفت و اذان گفت ولى پس از اشهد ان محمدا رسول الله بر اثر فشار زياد روحى، غش كر و همان را عذر آورد، با توجه به اين كه جوسازان بلال را آنچنان در محاصره گرفته بودند كه اگر حى على خيرالعمل مى گفت كشته مى شد( ۵۸۵) لذا جمله الصلوة خير من النوم جايگزين جمله فوق گرديد البته اين امر در ابتداى امر چنان عجيب بود كه عبدالله بن عمر نيز هنگامى كه اين جمله الصلوة خير من النوم را به جاى حى على خيرالعمل در مسجد شنيد به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد.( ۵۸۶)

۵۰۲- حاكم اسلامى در بازار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد: اميرالمؤمنينعليه‌السلام در آن ايام كه در كوفه بود چنين عادت داشت كه هر روز صبح از دارالاماره خود بيرون مى آمد و در يكايك بازارهاى كوفه مى گشت و تازيانه اى دو شاخه به نام سبيبه به همراه داشت، در هر بازارى مى ايستاد و در ميان اهل آن صدا مى زد: تاجران پيش از داد و ستد از خداوند خير و نيكى طلبيد و با آسان گيرى در معامله از خداوند بركت جوييد و به خريداران نزديك شويد (گران نفروشيد تا از شما بگريزند) و خود را به زينت حلم و بردبارى آرايش دهيد و از سوگند خوردن خوددارى كنيد و از دروغ بپرهيزيد و از ستم كناره گيريد، و با مظلومان به انصاف رفتار نماييد و به رباخوارى نزديك مشويد و پيمانه را كامل بدهيد (كم فروشى نكنيد) و چيزى از حق مردم كم نگذاريد و روى زمين در غرقاب فساد فرو نرويد.

و همين طور در تمام بازارهاى كوفه دور مى زد، سپس باز مى گشت در محلى براى رسيدگى به كارهاى مردم مى نشست و چون مردم مى ديدند كه آن حضرت بسوى آنها مى آيد و فرياد اى مردم امام بلند مى شد، همه دست از كار خود مى كشيدند و خوب به فرمايشات امام گوش مى دادند و به روى آن حضرت چشم مى دوختند تا از سخن خود فارغ مى گشت، و چون سخن امام تمام مى شد مى گفتند: اى اميرمؤمنان شنيديم و اطاعت خواهيم كرد.( ۵۸۷)

۵۰۳- مردم مجهز شويد!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: عادت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در كوفه اين بود كه چون نماز عشاء را با مردم مى گزارد سه بار با صداى بلند كه تمام اهل مسجد مى شنيدند مى فرمود: مردم مجهز شويد - خدا شما رارحمت كند - كه همانا آواى كوچيدن در ميان شما برخاسته پس اين اقامت و دلبستگى بر دنيا چه معنى دارد پس از آنكه آواى كوچيدن برخاسته است؟!

خدا شما را رحمت كند مجهز شويد و بهترين زاد و توشه اى را كه آماده و در دسترس داريد و آن تقواست - به همراه خود برداريد و بدانيد كه راه شما بسوى معاد، و عبور شما بر صراط و وحشت بزرگ در پيش رويتان است، و همانا كريوه ها و گردنه هاى صعب العبور و منازل وحشت زا و هراسناكى در پيش داريد كه ناگزير بايد از آنها عبور نموده و در آنجاها توقف كنيد.( ۵۸۸)

بنابراين با رحمت خداست كه نجات از وحشت و خطر بزرگ و درهم بودن چهره قيامت و سختى خبرگاه آن است و يا مهلكه اى است كه قابل جبران نخواهد بود.( ۵۸۹)

۵۰۴- چگونه صبح كردى؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حنش بن معتمر مى گويد: بر اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در حالى كه در رحبه (محلى در كوفه) تكيه زده بود داخل شدم و گفتم: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاتة، چگونه صبح كردى؟ حضرت سربلند كرد و جواب سلام مرا داد و فرمود:

صبح كردم در حالى كه دوستدار دوستان و صبر كننده دشمنى دشمنانمان هستم، همانا دوست ما در هر شبانه روز منتظر راحتى و گشايش است و دشمن ما بناى كار خود را بر پايه اى نهاده كه سخت نااستوار و لغزان است، اين بناى او بر لب پرتگاهى است كه وى را در آتش مى افكند.

اى اباالمعتمر! به راستى كه دوست ما نمى تواند ما را دشمن بدارد و دشمن ما نمى تواند ما را دوست بدارد، همانا خداى متعال دلهاى بندگان را بر دوسيت ما سرشته و دست از يارى دشمن ما شسته، پس دوست ما توان دشمنى ما، و دشمن ما توان دوستى ما را ندارد، و هرگز دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك دل نگنجد زيرا كه خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است تا با يكى گروهى را و با ديگرى دشمنان همان گروه را دوست بدارد.( ۵۹۰)

۵۰۵- ده مقام نبوى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام برفراز منبر كوفه ايراد خطبه مى فرمود: سپس خطاب به مردم فرمود: اى مردم! ده خصلت از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به يادگار دارم كه نزد من از آنچه كه خورشيد بر آن مى تابد محبوبتر است.

سپس ادامه داد؛ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى على! تو در دنيا و آخرت برادر منى، و در روز قيامت در پيشگاه خداوند جبار تو نزديكترين آفريدگان به من هستى، و جايگاه تو در بهشت مقابل جايگاه من است همچنانكه منازل دوستان در راه خدا - عزوجل - در مقابل هم قراردارد، تو وارث منى، و تو پس از من در مورد وعده ها و كارهايم وصى من خواهى بود، و تو حافظ و سرپرست خانواده من در هنگام غيبت من هستى، تو پيشواى امت منى، و تو به پا دارنده عدالت در ميان امت منى، و تو دوست منى و دوست من دوست خداست، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست.( ۵۹۱)

۵۰۶- اشرف خصايل دنيا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ربيعه و عماره و گروهى ديگر از اصحاب علىعليه‌السلام مى گويند: در آن زمانى كه گروه كثيرى از ياران علىعليه‌السلام از دور آن حضرت پراكنده شدند و نزد معاويه رفتند تا كه نصيبى از دنيا ببرند، گروهى از ياران امام خدمت او رسيدند و عرض كردند: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام اين همه اموال را كه در نزد خوددارى بين ياران خود بخشش كن و اين اشراف عرب و قريش و كسانى را كه مى ترسى زير بار تو نروند و تبعيت از تو نكنند به سوى معاويه مى گريزند، را بر ساير آزاد شدگان و عجميان ترجيح و تفضيل مده (تا وفادار بمانند)

علىعليه‌السلام فرمود: مرا مى فرماييد كه يارى كردن آنها را از راه ستم بجويم؟! نه بخدا سوگند تا خورشيد مى تابد و ستاره اى در آسمان مى درخشد دست به چنين كارى نمى زنم، بخدا سوگند اگر اين اموال از خود من بود هر آينه مساوات را در ميان آنها مراعات مى كردم حال چه برسد به اينكه مال خود آنها است (بيت المال مسلمين است) سپس لحظه اى سكوت كرد و سر به جيب تفكر فرو برد و پس از آن فرمود:

هر كس ثروتى دارد جدا بايد از فساد بپرهيزد كه بخشش مال در غير حقش تبذير و اسراف است... هر كس بخواهد از آنچه كه خداوند به او ارزانى داشته؛ نيكى نمايد به خويشان و نزديكان خود رسيدگى كند و مهمان نوازى كند و اسيرى را آزاد كند و به ورشكستگان و در راه ماندگان و تهيدستان و جهادگران در راه خدا يارى رساند و بايد بر مشكلات و سختى ها شكيبا باشد، كه همانا دستيابى به اين خصال اشراف كرامتهاى دنيا و رسيدن به فضائل آخرت است.( ۵۹۲)

۵۰۷- خروش آتش دوزخ در گوش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوارا كه مى گويد: در همين مسجد كوفه پشت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نماز گزاردم، آن حضرت به جانب راست خويش بگرديد - و قدرى كسالت داشت - و مدتى همانطور ماند تا خورشيد بر ديوار همين مسجد به قدر يك نيزه برآمد، و آن ديوار به اندازه فعلى نبود، سپس رو به مردم كرد و فرمود: هان به خدا سوگند ياران رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه شب رنج و مشقت بيدارى آن را تحمل مى كردند و در ميان پيشانى و زانوهاى خود نوبت مى گذاشتند (كنايه از سجده و قيام در عبادت است) گويا كه خروش آتش دوزخ در گوششان طنين انداز بود، چون وارد صبح مى شدند رنگ پريده و زرد چهره بودند، پيشانى آنان بسان زانوى بز، پينه بسته بود و چون ياد خداوند مى شد مانند حركت درخت در يك تند باد به حركت در مى آمدند و از چشمانشان چنان اشك مى باريد كه لباسهايشان تر مى گشت سپس حضرت برخاست و در آن حال مى فرمود: به خدا سوگند گويا اين قوم به حال غفلت شب را به صبح آورده اند و از آن پس ديگر خندان و شادان ديده نشد تا آنكه كار ابن ملجم - لعنة الله - صورت گرفت.( ۵۹۳)

۵۰۸- گفتار حضرت علىعليه‌السلام پيرامون مفهوم اذان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسينعليه‌السلام مى فرمايد: در مسجد نشسته بودم مؤذن براى اذان بالاى ماءذنه رفت، وقتى كه گفت: الله اكبر، الله اكبر پدرم حضرت علىعليه‌السلام منقلب شد و آنچنان گريه كرد كه همه ما گريه كرديم، هنگامى كه اذان او تمام شد، فرمود: آيا مى دانيد كه مؤذن چه مى گويد؟ عرض كرديم: خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و وصى رسولش داناترند فرمود: لو تعلمون ما يقول لصحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا؛ اگر مى دانستيد كه چه مى گويد، كم مى خنديديد و بسيار مى گريستيد آنگاه حضرت به تفسير اذان پرداختند.( ۵۹۴)

۵۰۹- اصحاب رس كيانند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام رضاعليه‌السلام فرمود: مردى از اشراف قبيله بنى تميم بنام عمرو سه روز پيش از شهادت اميرالمؤمنينعليه‌السلام به حضور آن حضرت رسيد و عرض كرد: اى مولاى من تقاضا دارم داستان اصحاب رس را براى من بيان فرماييد تا بدانم آنها در چه عصر و زمانى زندگى مى كرده اند و سرزمين آنها در كجا بوده است و پادشاه آنها چه كسى بوده است؟ آيا خداوند پيغمبرى براى آن قوم مبعوث فرموده و به چه علت آنها به هلاكت رسيدند؟ زيرا كه در قرآن كريم آز آنها نام برده شده ولى شرح حال آنها بيان نشده است.

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمودند: پرسشى نمودى كه پيش از تو كسى از من سئوال ننموده و بعد از من نيز كسى خبر آنها را به تو نخواهد گفت مگر آنكه از من حديث كند.

بدان اى مرد در كتاب خدا هيچ آيه اى نيست مگر آنكه تفسير آنرا من مى دانم و حتى موقع نزول و شاءن نزول آن را مطلع هستم سپس به سينه مبارك خود اشاره نموده و فرمودند: در اينجا علم و دانش بى پايانى است اما جويندگان آن بسيار كم هستند و بزودى وقتى كه ديگر مرا در بين خود نبينند پشيمان خواهند شد.

اى تميمى! اصحاب رس مردمى بودند كه درخت صنوبر را پرستش مى كردند و آن را در فارسى شاه درخت مى ناميدند و آن درختى بود كه پس از طوفان نوح در كنار چشمه آبى بنام روشناب كاشته شد. قوم مزبور بعد از عصر حضرت سليمان در روى زمين مى زيستند و دوازده شهر در كنار رود ارس در بلاد مشرق زمين بنا كرده بودند و به همين مناسبت آنها را اصحاب رس ناميده اند در آن زمان در روى زمين نهرى پر آب تر و بهتر و گواراتر از رود ارس وجود نداشت و هيچ شهر و ديارى آبادتر از شهرهاى ايشان نبود. نام دوازده شهر آنها عبارت بود از: آبان، آذر، دى، به من، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور و مهر. مركز كشور و سلطنت آنها شهر بزرگ اسفندار و نام پادشاه ايشان تركوذبن غابوربن يارش بن ساذبن نمرود بن كنعان بود... چشمه روشناب و اولين صنوبر در شهر اسفندار بود. اصحاب رس در هر ماه عيدى داشتند كه در پيرامون درخت صنوبر اجتماع نموده و درخت را با انواع زيورهاى مى آراستند و گاو و گوسفند بسيار قربانى مى كردند و آتش افروخته و قربانى هاى خود را در آتش مى انداختند و چون دود قربانيها بلند مى شد همگى به سجده افتاده و به نيايش مى پرداختند و مى گفتند: خداى ما از ما راضى شو، در اين وقت شيطان درخت صنوبر را مى جنبانيد و از ساق درخت صدايى به مانند آواى كودك بر مى خاست كه اى بندگان من از شما خشنود شدم. مردم از شنيدن صداى مزبور خوشحال شده و به لهو و لعب و شرب خمر مشغول و يك شب و يك روز در آن مكان توقف كرده و روز ديگر به جايگاه خود باز مى گشتند و عيد هر شهرى منسوب به آن شهر بوده و ايرانيان نام دوازده ماه سال خود را از نام دوازده شهر مذكور اقتباس كرده بودند. در هر سال يك مرتبه اهالى دوازده شهر بسوى شهر اسفندار كه مركز كشور و جايگاه چشمه روشناب و صنوبر اصلى بوده مى رفتند و عيد بزرگ خود را در آنجا برگزار مى نمودند. بدين ترتيب كه در كنار صنوبر سراپرده مجلل و رفيعى از ديبا كه به انواع صورتهاى مختلف مزين شده بود ميزدند و به آن سراپرده دوازده در تعبيه كرده بودند كه اهالى هر شهرى از در مخصوص خود وارد مى شدند. خارج سراپرده به نيايش صنوبر پرداخته و قربانى ها براى آن درخت خيلى بيش تر از ساير درختها مى آوردند. آنگاه شيطان درخت را به شدت تكان مى داد و از ميان درختها به آواز بلند صدايى بلند مى شد و مردم را وعده ها و اميدوارى ها مى داد مردم سر از سجده برداشته و به لهو و لعب و شرب خمر مشغول و مدت دوازده شبانه روز بعدد تمام عيدهاى سال به عياشى و باده گسارى مى پرداختند و روز سيزدهم جشن پايان يافته و به شهرها و خانه هاى خود باز مى گشتند چون كفر و طغيان آن قوم از حد گذشت. پروردگار يكى از بنى اسرائيل از نسل يهودا فرزند يعقوب را به رسالت مبعوث و براى هدايت آن قوم فرستاد و مدت مديدى آن پيغمبر در ميان آنها بود و ايشان را به خدا پرستى دعوت نمود ولى آنها پيروى نكرده و تبعيت پيامبر خدا را نكردند. هنگام فرا رسيدن عيد بزرگشان آن پيغمبر در مقام مناجات با پروردگار بر آمد و گفت: خداوندا مى بينى كه اين مردم چگونه رسالت مرا تكذيب و از پرستيدن تو سرباز زده و درختى را كه هيچ سود و زيانى براى آنها ندارد ستايش و پرستش مى كنند. الهى قدرت و سلطنت خود را بر اين قوم بنما و معبودشان را از بين ببر و درخت صنوبر را خشك كن همين كه مردم صبح از خواب برخاستند ديدند تمام درختهاى مورد ستايش آنها خشك شده، متحير گشته جمعى از آنها به يك ديگر گفتند اين مرد كه مدعى است از طرف خداى آسمان و زمين پيغمبر است براى آنكه عبادت معبود خود منصرف و به خداى او توجه كنيم خدايان ما را به جادو و سحر خود به اين صورت در آورده... سپس پس از اظهار نظرهاى متعدد تصميم گرفتند پيغمبر خدا را به قتل برسانند. آنها بعد از اين كار دچار عذاب خداوند شدند در همان موقعى كه مشغول برگزارى تشريفات عيد بودند ناگاه باد سرخى به ايشان وزيد. حيران و سرگردان شده به يكديگر پناه مى بردند. خداوند زمين زير پاى آنها را به گوگرد افروخته اى مبدل ساخت و ابرى بالاى سر ايشان آمد كه آتش فشانى نمود و بدنهاى آن قوم را مانند سرب مذاب گداخته و از هم پاشيد و به اين صورت با بدترين حالى نابود و از صفحه گيتى رخت بربستند.( ۵۹۵)

۵۱۰- مظهر عفو و رحمت خداوندى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ابوهريره سخنان زشت و توهين آميزى به اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نسبت داد، فرداى آن روز براى حاجت مهم خود نزد حضرت آمد. امامعليه‌السلام نياز او را بر طرف ساخت، ياران امام با تعجب عرض كردند: يا علىعليه‌السلام چرا چنين كرديد؟ حضرت فرمود: شرم داشتم از اينكه جهالت و نادانى او، بر حلم من و خطايش بر عفوم و سئوالش بر كرم من غلبه و پيشى گيرد از اين رو حاجتش را روا ساختم و باز در روايت است كه موسى بن طلحه بن عبدالله را وقتى دستگير كردند او را به حضور امامعليه‌السلام آوردند. امامعليه‌السلام فرمود: سه بار بگو: استغفر الله و اتوب اليه. او چنين گفت، آنگاه حضرت او را آزاد كرد و فرمود: از اسب و شمشير هر چه نياز دارى در اردوگاه از لشكر ما بگير ليكن از خدا بترس و ملتزم خانه خود باش.

۵۱۱- شناسايى علىعليه‌السلام در ميدان جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى در جنگ صفين معاويه ديد كه يك نفر در مقابل لشكر او به تنهايى مى جنگد، رو به عمر و عاص كرد و گفت: اين شجاع قوى دلى كيست كه اينگونه مبارزه مى كند؟

عمر و عاص گفت: اين با عبدالله بن عباس يا على بن ابيطالب، حيدر كرار.

معاويه گفت: چگونه مى توان تشخيص داد كه كداميك از آنها هستند؟

عمر و عاص گفت: اگر چه ابن عباس مرد شجاعى است، ولى نمى تواند در برابر سپاهى مقاومت كند، لذا اگر روى گردانيد او ابن عباس است ولى اگر ثابت و پابرجا ماند و جنگيد و عقب نرفت بدان كه او، همان على بن ابيطالبعليه‌السلام است. كه اگر تمام اعراب به مقابله با او برخيزند او روى خود را بر نمى گرداند، چه برسد به سپاه تو.

آنگاه معاويه براى آزمايش فرمان حمله عمومى سپاه خود را صادر كرد، اما ديد آن جنگجو با شجاعت بى همتاى خود همچون كوهى آهنين در جاى خود ثابت و استوار مانده است و يك يك سپاهيان او را به هلاكت مى رساند.

آنگاه به اين طريق علىعليه‌السلام را شناسايى كرد و فورا دستور عقب نشينى سپاه را صادر كرد.

۵۱۲- جان جاودانه هر دو جهان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از رجال ثروتمند حلوايى پخته و مقدارى از آن را به عنوان تحفه به نزد علىعليه‌السلام فرستاده بود. آن حضرت روپوش ظرف را برداشت و ديد رنگ و بوى خوبى دارد.

آنگاه فرمود: از رنگ و بويت معلوم است كه طعم خوب هم دارى ولى هيهات كه من ذائقه ى خود را به طعم تو آشنا كنم. شايد در قلمرو خلافت من كسى پيدا شود كه شب را گرسنه خوابيده باشد.

لذا در اعمال حضرت بنابه نقل مورخين ديده شده است: كه آن حضرت روى خاك مى نشست، فرش خانه اش حصير بود، كفش خود را وصله مى زد ولى او در حالى كه فرمانرواى تمام ممالك اسلامى بود معيشتى چنين سختگيرانه و زاهدانه دارد.( ۵۹۶)

ها، على بشر، كيف بشر، كيف بشر

عقل عاجرشد دركارتو اى پاك گهر( ۵۹۷)

۵۱۳- زياده طلبى ظالمان و جواب علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

طلحه و زبير در زمان خلافت علىعليه‌السلام با اينكه داراى ثروت فوق العاده اى بودند و آن ثروت ها نيز در زمان خلافت خلفاى قبل تهيه كرده بودند( ۵۹۸) چشم داشتى نيز به آن حضرت داشتند. علىعليه‌السلام فرمود: دليل اينكه شما خودتان را برتر از ديگران مى دانيد چيست؟ عرض كردند: در زمان خلافت عمر و عثمان مقررى ما بيشتر از ديگران بود حضرت فرمود: در زمان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مقررى شما چگونه بود؟ عرض كردند: مانند ساير مردم، علىعليه‌السلام فرمود: اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است. آيا من از روش پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيروى كنم يا از روش عمر؟ آنها چون جوابى نداشتند عرض كردند: ما خدماتى كرده ايم و سوابقى در اسلام داريم. علىعليه‌السلام فرمود: خدمات و سوابق من بنا به تصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اينكه فعلا خليفه ام هيچ گونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم بالاخره آنها ظاهرا مجاب شدند و نااميدانه برگشتند.

۵۱۴- مظلوميت مضاعف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رافع بن سلمه مى گويد: در جنگ نهروان با علىعليه‌السلام بودم و هنگامى كه آن حضرت نشسته بود، سوارى آمد و عرض كرد السلام عليك يا على! حضرت فرمود: و عليك السلام، چرا مرا به اسم اميرالمؤمنين سلام نكردى؟ گفت: آرى اينك تو را از آن خبر مى دهم. در جنگ سفين تا قبل از تعيين حكم بر حق بود، و هنگامى كه آن دو حكم (ابوموسى اشعرى و عمر و بن عاص) را تعيين كردى، از تو بيزار شدم و مشرك ناميدم، و آنگاه متحير شدم كه ولايت و فرمانروايى چه كسى را اختيار كنم؟! به خدا سوگند! معرفت و علم من به هدايت و گمراهى تو (كه بفهم تو بر حقى يا بر باطل) براى من از دنيا و مافيها محبوب تر است! حضرت فرمود: مادرت به عزايت نشيند، نزديك من بايست تا علامات هدايت و گمراهى را به تو بنمايانم. آن مرد نزديك حضرت ايستاد، و در اين اثناء ناگاه سوارى اسب تازان نزد علىعليه‌السلام آمد و گفت:

يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام بشارت باد تو را به فتح و پيروزى، چشمت روشن باشد، به خدا قسم! همه خوارج كشته شدند، حضرت در پاسخ او فرمود: جلو نهر يا پشت نهر؟ عرض كرد: جلوى نهر. حضرت فرمود: دروغ گفتى، به آن خدايى كه دانه را شكافت و بشر را آفريد از نهر عبور نكنند تا كشته شوند، آن مرد گفت: پس بصيرتم در حق او زياد شده سپس سوار ديگرى آمد و مثل اولى خبر داد، حضرت هم مثل جواب اولى را به او داد. آن مرد شكاك گفت: همت گماشتم تا بر على حمله كنم و سرش را با شمشير بشكافم. سپس دو سوار ديگر آمدند به طورى كه اسبانشان را به عرق آورده بودند و گفتند: يا اميرالمؤمنين! خدا چشمت را روشن كند، بشارت بادت به فتح و پيروزى. به خدا سوگند! همه خوارج كشته شدند، حضرت فرمود: پشت نهر يا جلوى آن؟ گفتند: بلكه پشت نهر، و هنگامى كه اسبانشان را در نهروان فرو بردند و آب بر سينه اسبها مى زد، برگشتند و كشته شدند، فرمود: شما راست گفتيد. آن مرد از اسبش پياده شد و دست و پاى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام را گرفت و بوسيد. اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: اين نشانه اى است براى تو (كه با آن حق را بشناسى)( ۵۹۹) .

۵۱۵- گناهان به حسنه و ثواب تبديل مى شود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته روايت كرده، گفت: روزى داخل منزل اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام شدم و منتظر ورود و تشريف آوردن آن حضرت بودم كه ناگاه وارد منزل شدند به پا ايستاده و سلام كردم. جواب سلام مرا داد و با دست مبارك به كتف من زده و فرمودند: اى اصبغ! عرض كردم: بلى. فدايت شوم. فرمود: دوستان ما دوستان خدا هستند و چون بميرند از افق اعلى شربتى به آنها بنوشانند كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر و از برف سردتر است. اصبغ گفت: حضورش عرض كردم: اگر چه آن دوستان شما معصيتكار باشند؟ فرمود: بلى. آيا در قرآن نخوانده اى كه مى فرمايد: اولئك يبدل الله سيئاتهم حسنا اى اصبغ! اگر دوستان ما با محبتى كه به ما خاندان رسالت دارند خدا را ملاقات نمايند خداوند گناهان ايشان را مى آمرزد.( ۶۰۰)

۵۱۶ - ۷۲ حرفى از اسم اعظم خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام در مسجد نشسته بود كه دو نفر بر آن حضرت وارد شدند و با يكديگر بر موضوعى نزاع داشتند. در حضور آن حضرت مساءله را طرح نموده، يكى از دو نفر از خوارج نهروان بود و ادعاى او باطل و بى اساس و سخن ناروا مى گفت:، اميرالمومنينعليه‌السلام بر عليه او حكم داد و آن مرد خارجى گفت: به خدا قسم حكم به عدل نفرمودى و قضاوت شما در پيشگاه خداوند باطل و مرضى حضرت حق نيست. اميرالمومنينعليه‌السلام با دست اشاره اى به او نمود و فرمود: اى سگ ساكت شو و از مسجد بيرون رو، آن مرد همان دم بصورت سگ سياهى شد و اصحاب ديدند لباسهاى آن مرد به هوا پرواز كرد و خودش صدا مى نمود و اشك از چشمانش جارى گرديد. اميرالمؤمنينعليه‌السلام چون حالت او را مشاهده فرمود: دقت كرد و سر به آسمان بلند كرد و كلماتى فرمود كه ما نفهميديم. به خدا قسم ديديم آن شخص بصورت انسان برگشت و لباسهايش از هوا روى شانه اش افتاد و از مسجد بيرون رفت در حالى كه قدم هاى او مى لرزيد و ما بسيار تعجب كرديم و نظرمان را به اميرالمؤمنينعليه‌السلام دوخته شده بود حضرت توجهى به ما فرمود و اظهار داشتند، چرا چنين تعجب كرده ايد. گفتيم فدايت شويم چگونه تعجب نكنيم از اين حادثه اى كه هم اكنون به چشم ديديم فرمود: آيا نمى دانيد آصف بن برخيا نظير اين حادثه را بصورت فعل در آورده و تخت بلقيس را در لحظه اى به حضور سليمان كشانيد و آورد كه داستانش در قرآن بيان شده. آنگاه آيات مربوطه را تلاوت فرمود. سپس پرسيد كه آيا پيغمبر شما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد خدا گرامى تر است يا سليمان. عرض كرديم: پيغمبر ما. فرمود: پس وصى پيغمبر شما گرامى تر از وصى سليمان است، در نزد آصف وصى سليمان يك حرف از حروف اسم اعظم بود ولى در نزد ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم خداوند است.( ۶۰۱)

۵۱۷- صلايى آسمانى و... ناله هاى تنهايى!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنان علىعليه‌السلام پس از بازگشت از جنگ نهروان نامه اى را نوشت و دستور داد به مردم آن را ابلاغ كنند، اما سبب نوشتن نامه اين بود كه عده اى در مورد ابوبكر و عمر و عثمان از آن مولاى بزرگوار پرسش كردند كه علىعليه‌السلام از اين سئوال خشمگين شدند و فرمودند: اين پرسشهاى بى حاصل را چه سود؟ بنگريد كه شهر مصر را تصرف كرده اند و معاويه ابن خديج و محمد بن ابى بكر را به قتل رسانيده چه مصيبت بزرگى! كشته شدن محمد را مصيبتى است بزرگ. به خدا سوگند كه او مانند يكى از فرزندان من بود.

سبحان الله ما اميدوار بوديم كه بر اين قوم و متصرفاتشان چيره و پيروز شويم اما ناگهان آنان بر ما تاختند و متصرفات ما را تصاحب كردند. اينك من براى شما نامه اى مى نويسم كه انشاء الله تعالى به پرسش هاى شما پاسخى روشن باشد. پس، دبير خود عبيدالله بن ابى رافع را فرمود: چند تن از مردمى را كه به آنان اعتماد دارم را نزد من حاضر كن، گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام نام آنان چيست؟ چه كسانى را به خدمت آورم؟ حضرت فرمود: اصبغ ابن نباته و ابوطفيل عامر بن وائله كنانى و رزين بن جبيش اسدى و جويريه بن مسهر عبدى و خندف بن زهير اسدى و حارثه بن مضرب الهمدانى و حارث بن عبدالله اعور همدانى و مصباح نخعى و علقمة بن قيس و كميل بن زياد و عمير بن زراره، را بياور نزد من.

آنان حاضر شدن. علىعليه‌السلام به آنها فرمود: اين نوشته را بگيريد و عبيدالله بن ابى رافع آن را بر مردم بخواند و شما هم جمعه حاضر باشيد و اگر كسى بر ضد شما برخيزد. با او به كتاب خدا در اختلاف خود انصاف دهيد و به عدالت رفتار كنيد. اينك نامه:

بسم الله ارحمن الرحيم

از بنده خدا على اميرمؤمنان، به مومنان و مسلمانان از شيعيان خود... به خدا سوگند نمى دانم به چه كسى شكايت برم. آيا در حق انصار ستم رفت يا در حق من ستم كردند؟ بلكه حق مرا به ستم گرفتند و من مظلوم واقع شدم... (امام پس از تحليل وقايع غصب خلافت و ولايت او، به بيعت مردم با عثمان مى پردازند كه البته به علت طولانى بودن نامه اين موارد حذف گرديد)... مردم مى ترسيدند اگر من بر آنان ولايت يابم گلويشان را بفشارم و نتوانند دم بر آوردند و از ولايت بهره اى در دست آنان نماند. پس همه بر ضد من بر پاى خاستند و متفق شدند تا ولايت را از من به عثمان برگردانند به اين اميد كه بوسيله او از آن نصيب برند و آن امر را در ميان خود دست به دست بگردانند. شبى كه با عثمان بيعت كردند، بانگى برخاست و در مدينه پيچيد و به گوشها رسيد و معلوم نشد بانگ از كيست و به گمان من بانك از كسى بود كه پنهان از چشم ها مى زيست!! بارى چنين گفت: آن ندا دهنده: اى كه بر اسلام سوگوارى مى كنى، خيز و سوگوارى كن، اى جارچى مرگ، اسلام را مرگ فرا گرفت، برخيز و خبر مرگ اسلام را اعلام كن همانا كه معروف مرد و منكر آشكار شد. همانا كه على بر عمر ولايت از او برتر است پس ولايت را در دست او گذاريد و مقام والى او انكار مكنيد اين ندا مايه عبرت بود و اگر همه مردم از اين واقعه آگاهى نداشتند آنرا نقل نمى كردم. و بردبارى پيشه ساختم تا خداى تعالى چه خواهد... عبدالرحمن بن عوف به من گفت: اى پسر ابوطالب تو آيا به اين امر (حكومت) بسيار دلبسته اى؟ گفتم: دلبسته به آن نيستم اما ميراث محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حق او را مطالبه مى كنم. ولايت اين امت بعد از او از آن من است و شما به اين امر (حكومت) حريص تريد تا من، زيرا كه شما با زور شمشير ميان من و حق من حائل شده ايد و مرا از حقم باز داشته ايد. بار خدايا! من شكايت قريش را به درگاه تو مى آورم...

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با من عهد كرد و فرمود: اى پسر ابوطالب ولايت امر من با تو است پس اگر با عافيت و سلامتى ولايت را به تو واگذاشتند و به اتفاق بر آن تسليم شدند به آن كار و پذيرش آن قيام كن، اما اگر اختلاف كردند، آنرا و آنچه را كه به آن سرگرمند رها كن...

و اما اگر بعد از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حمزه عمويم و جعفر برادرم براى من مانده بودند به اجبار و اكراه با ابوبكر بيعت نمى كردم. من دچار دو مرد (عباس و عقيل) بودم كه كارى از آنان ساخته نبود. پس در نظر گرفتم كه خاندان خود را حفظ كنم و با خار و خاشاك در ديده، چشم برهم نهادم و جرعه هاى خشم و اندوه را با گلوى گرفته فرو بردم و با شكيبايى تلخ ‌تر از حنظل و شكافنده تر از تيغ ساختم...

شرح كار او (عثمان) به طور كامل و جامع اين است كه امرى را برگزيد و آن اختيارى بد بود. و شما مردم نيز جزع كرديد كه آن نيز بد بود. خداوند ميان ما و او حكم فرمايد. به خدا سوگند در خون عثمان اتهامى ندارم (شراكت نداشتم) من مسلمانى بودم از مهاجران كه در خانه خود بود وقتى او را كشتيد نزد من آمديد تا با من بيعت كنيد. من از قبول آن خوددارى كردم شما عذر مرا نپذيرفتيد دستم را كه براى بيعت گرفتيد و كشيديد واپس كشيدم. آنگاه به من هجوم آورديد مانند هجوم شتران تشنه كه به آبشخور خود هجوم برند. ازدحام شما چنان بالا گرفت كه بيم آن كردم كه كشته شوم و يا بعضى از شما بعضى ديگر را به قتل برسانند، از شدت هجوم بند نعلينم پاره شد و ردا از دوشم افتاد و ناتوان پايمال شد...

 (حضرت از اينجا به بعد در نامه خود به شورش ها، بيعت شكنى ها و ظلم هاى بعد از بيعت را كه بر او روا داشتند را تحليل مى نمايد و شديدا اعمال ناجوانمردانه بعضى را سرزنش مى نمايد و در انتها مى فرمايد... ) بار خدايا! ما را، و اينان را، راهروان راه هدايت فرماى و ما و آنان را، به دنيا بى رغبت گردان و آخرت را براى ما بهتر از دنيا قرار ده.( ۶۰۲)

۵۱۸- حق به اهلش رسيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چون اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام از مدينه به سوى پيكار با بيعت شكنان در بصره رو كرد، در ربذه فرود آمد و چون از آن جا كوچ كرد و در منزلى در قديد (بر وزن زبير نام محلى است در نزديكى مكه) فرود آمد. عبدالله بن خليفه طائى با آن حضرت ملاقات نمود، اميرالمؤمنينعليه‌السلام به او خوش آمد گفت. عبدالله عرض كرد: سپاس خدايى را كه حق را به اهلش بازگرداند و آنرا در جاى خودش نهاد خواه قومى را ناخوش آيد يا به آن شاد شوند، به خدا سوگند آنان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نيز خوش نداشتند و با اعلام جنگ نموده و به كارزار پرداختند... به خدا سوگند در هر جا و هر شرايطى و به جهت وفادارى با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در كنار تو پيكار مى كنيم.

اميرالمؤمنينعليه‌السلام بر او آفرين گفت و او را در كنار خود نشاند - و اودوست و ياور آن حضرت بود - و شروع كرد از وى اوضاع و احوال مردم را پرسش كردن تا اينكه درباره ابوموسى اشعرى از وى پرسش نمود، او به حضرت گفت: به خدا سوگند من به او اطمينان ندارم و از مخالفت او با شما اگر ياورى بيابد بيمناكم.

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: به خدا سوگند او نزد من نيز مورد اطمينان و خيرخواه دلسوز نيست و همانا كسانى كه پيش از من زمامدار بودند دلباخته او بودند و او را به فرمانروايى بر مردم گماشته و مسلط ساختند و من مى خواستم او را بركنار كنم. ولى مالك اشتر از من خواست كه او را سر جاى خودش بگذارم و من نيز با كراهت او را باقى داشتم ولى پس از آن باز تصميم به عزلش گرفتم.

همينطور كه امام با عبدالله مشغول گفتگو بود جمعيت كثيرى از جانب كوههاى طى بسوى آن حضرت رو آورد. اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: ببينيد اين جمعيت چه كسانى هستند؟ سوارانى چند به سرعت رفتند و چيزى نگذشت كه بازگشتند و عرض كردند: اينها قبيله طى هستند كه گوسفندان و شتران و اسبان خود را پيش انداخته و بسوى شما مى آيند، عده اى هدايا و پيشكش هاى خود را آورده و گروهى قصد دارند با تو براى پيكار با دشمن بسيج شوند.

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: خداوند به قبيله طى پاداش خير دهد...

آنان چون خدمت حضرت رسيدند عرض سلام نمودند، عبدالله بن خليفه گويد: به خدا سوگند آن جماعت و حسن هياءت آنان مرا به شادى واداشت و هر كدام از آنها سخنى گفته و عرض ارادت نمودند.

على بن حاتم طايى برخاست و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد، سپس ارادت و اطاعت خود را نسبت به آن حضرت ابراز كرد. اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: خداوند از جانب اسلام و اهل آن به شما قبيله جزاى خير دهد. شما بدلخواه خود مسلمان شديد و با مرتدان جنگيديد و آهنگ يارى رساندن به مسلمين را در خاطر داشتيد... سپس بعضى ديگر مثل سعيد بن عبيد بحترى از بنى بحتر و ديگران به نوبه خود شديدا اظهار ارادت نمودند كه امام پاسخ آنها را داد.

سپس اميرالمومنين علىعليه‌السلام كوچ كرد و شش صد مرد از آنان به دنبال آن حضرت روان شدند تا به منطقه ذى قار رسيد و در ميان هزار و سيصد مرد به آنجا فرود آمد.( ۶۰۳)

۵۱۹- فال بد زدن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمومنين علىعليه‌السلام از كوفه خارج شد كه به حروريه عزيمت نمايد، مردى به آن حضرت عرض كرد، يا علىعليه‌السلام حركت شما در اين ساعت به صلاح نيست، صبر كنيد تا آنكه سه ساعت از روز بگذرد، من خوف آن دارم كه آسيبى به شما برسد، حضرت به آن مرد فال بين، فرمود: اينكه من بر آن سوارم در رحم خود چه دارد؟ جنين اسب من نر است يا ماده؟ عرض كرد: اگر حساب كنم خواهم دانست.

اميرالمؤمنين فرمود: هر كه گفتار ترا تصديق كند قرآن را تكذيب نموده و در تأئید فرمايش خود اين آيه را تلاوت كرد: ان الله عنده علم الساعة( ۶۰۴) آنگاه به آن مرد فال بين فرمود: پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با مقام عالى و دانش و جامعيت و خاتميت خود هرگز ادعايى را كه تو مى كنى نمى فرمود!!

تو تصور مى كنى كه مرا از دانش خود نفعى مى رسانى و يا زيانى را از من دور مى كنى، هر كس ترا تصديق كند و به گفته هاى تو اعتماد كند بايد از استعانت و يارى خداوند بى نياز باشد. سپس آن حضرت رو به آسمان كرد و عرض كرد: خداوند!! هيچ فال بدى نيست مگر مشيت تو، و هرگز ضرر و زيانى نمى رسد به جز فرمان و اجازه تو، و نيست خدايى غير از تو اى خداى يگانه.( ۶۰۵)

۵۲۰- بسوى خدا بيا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مالك بن ابى عامر مى گويد: هنگامى كه على بن ابيطالبعليه‌السلام از مدينه بسوى بصره براى جنگ جمل روانه شد. من در كنار مغيرة بن شعبه ايستاده بودم كه عمار ياسر پيش ما آمد و به مغيره گفت: اى مغيره ميل و گرايش به خداوند دارى؟ مغيره گفت: كجا چنين چيزى برايم خواهد بود اى عمار؟! عمار به او گفت: در اين دعوت (فرا خواندن بسوى جهاد در جنگ جمل) داخل شو تا به گذشتگان برسى و بر آيندگان سرورى پيدا كنى. مغيره گفت: اى اباليقظان يك چيز بهتر از اين كه تو مى گويى هست!

عمار گفت: آن چيست؟ او گفت: اينكه در خانه برويم و درها را به روى خود ببنديم تا حقيقت بر ما روشن شود. سپس با روشنى و آگاهى بيرون مى شويم و مثل زور آزمايان نباشيم كه مى خواهد با پاره كردن زنجيرى، خنده اى را برانگيزد و ليكن خود به غم و اندوه گرفتار آيد.

عمار گفت: هرگز هرگز، آيا نادانى پس از دانايى و كورى پس از بينايى را برگزينيم؟ گوش به حرف من بده به خدا سوگند مرا نبينى جز در صف اول، امام علىعليه‌السلام از جريان آن دو با خبر شد و فرمود: اى اباليقظان، اين عور (چپول و يك چشم) به تو چه مى گويد:؟ به خدا سوگند او پيوسته كوشش مى كند كه حق را به باطل بپوشاند و آنرا وارونه و غير واقع جلوه دهد و به چيزى از دين نياويزد مگر آن كه موافق دنيا باشد.

اى واى مغيره! اين دعوتى است كه هر كس را كه با آن همراهى كند بسوى بهشت مى راند. مغيره گفت: راست مى گويى اى اميرالمومنينعليه‌السلام من اگر با تو نباشم هرگز عليه تو نيز نخواهم بود.( ۶۰۶)

۵۲۱- ما خاندان رحمتيم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام سخنرانى كرد و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى مردم سخنم را بشنويد و كلامم را خوب فرا گيريد، همانان تكبر و خودفروشى از نشانه گردنكشى است و نخوت و بزرگ منشى از تكبر است شيطان دشمنى حاضر و آماده است او شما را به باطل دلخوشى مى دهد... القاب زشت بر هم نزنيد... ما خاندان رحمتيم، گفتار ما حق و كردار ما عدل است.

هان! كه از همه شگفت تر اينكه معاويه و عمر و عاص عده اى از مردم را به خون خواهى پسر عمويشان (عثمان) بر مى انگيزند( ۶۰۷) به خدا سوگند كه من هرگز با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مخالفت نورزيدم و هرگز در كارى از وى سرپيچى نكردم، جان خود را در مواردى سپر او ساختم كه زورمندان و شجاعان از آن عقب مى نشستند و بندهاى بدنها از آن مى لرزيد...

در اين موقع عمار ياسر برخاست و عرض كرد: اى مردم! اميرالمؤمنينعليه‌السلام شما را آگاه ساخت كه امت، با او وفادار نخواهد ماند. پس مردم پراكنده شدند در حالى كه امام آنها را آگاه ساخته بود.( ۶۰۸)

۵۲۲- امام مبين منم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمار ياسر مى گويد: در يكى از جنگها كه در خدمت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بودم از بيابانى عبور مى كرديم كه مملو از مورچه بود به حضرت عرض كردم: اى مولاى من آيا كسى هست كه شماره اين مورچگان را بداند. حضرت فرمود: بلى اى عمار من مى دانم و مى توانم تعداد آنها را تعيين كنم.

عرض كردم: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام تعداد اينها را از كجا مى دانيد؟ حضرت فرمود: اى عمار مگر سوره يس را نخوانده اى، آنجا كه مى فرمايد: و كل شيئى احصيناه فى امام مبين عرض كردم: بلى فدايت شوم اين سوره را مكرر خوانده ام. حضرت فرمود: اى عمار منظور از امام مبين كه خداوند فرموده است منم.( ۶۰۹)

۵۲۳- حضرت علىعليه‌السلام و برزخيان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام هنگام مراجعت از جنگ صفين وقتى كه نزديك كوفه، به كنار قبرستانى كه بيرون دروازه قرار داشت رسيد رو به سوى قبرها كرد و چنين فرمود: اى ساكنان خانه هاى وحشتناك و مكانهاى خاكى و قبرهاى تاريك! اى خاك نشينان، اى غريبان اى تنهايان اى وحشت زدگان، شما در اين راه بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز به شما ملحق خواهيم شد. اگر از اخبار دنيا بپرسيد به شما مى گويم خانه هايتان را ديگران ساكن شدند، همسرانتان به نكاح ديگران در آمدند و اموالتان تقسيم شده اينها چيزهاى است كه نزد ما است نزد شما چه خبر.

پس رو به يارانش كرد و فرمود: اگر به آنها اجازه گفتن داده شود حتما به شما خبر مى دهند كه بهترين زاد و توشه براى سفر پرهيزگارى است.( ۶۱۰)

۵۲۴- منافق حديث گو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوهريره( ۶۱۱) از كسانى است كه ۳ سال آخر عمر شريف پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را درك كرد وى در دور خلافت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام سكوت ظاهرى كرد و از خير خواهى به دستگاه معاويه دريغ نمى نمود. در هنگام جنگ صفين از جنگ كناره گرفت و روزى را در خيمه گاه حضرت اميرعليه‌السلام و روز ديگر را در ميان لشكريان معاويه مى گذراند و گويند در نماز به حضرت اقتدا مى كرد ولى سفره معاويه را ترجيح مى داد و بر سفره او حاضر مى گشت و مى گفت: غذاى معاويه چرب تر و نماز با علىعليه‌السلام افضل است...( ۶۱۲)

۵۲۵- حكومت و آزادى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام در كوفه سخنرانى مى كرد و ضمن سخنرانى فرمودند قبل از دست دادن من از من سئوال كنيد كه من از مادون عرش، از هر آنچه سئوال شود پاسخ خواهم داد و چنين ادعايى را پس از من جز دروغگويان نخواهند كرد. مردى از يهوديان عرب از گوشه مجلس با صداى بلند با لحنى زننده فرياد زد كه: من چيزهايى سئوال خواهم كرد كه در آن درخواهى ماند. اصحاب و دوستان علىعليه‌السلام از برخورد بى ادبانه او در خشم شدند و به وى هجوم آوردند. علىعليه‌السلام آنان را منع و فرمودند: رهايش كنيد و وى را به شتاب و دستپاچگى مكشانيد. حجج الهى با شتابزدگى و كم خردى استوار نمى گردد و با فرصت گرفتن از سائل براهين الهى نمود. پيدا نمى كند...( ۶۱۳)

۵۲۶- حكومت و احقاق حق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمومنين علىعليه‌السلام در راه سفر خود به سوى بصره براى جنگ با آشوبگران جاهل جمل در منطقه ذى قار( ۶۱۴) توقف كرد. گروهى از حجاج نيز كه از مكه باز مى گشتند در آنجا فرود آمدند، و چون از حضور امام علىعليه‌السلام در آن محل مطلع شدند نزديك خيمه آن حضرت جمع شدند تا از نصايح آن حضرت استفاده نمايند. ابن عباس با مشاهده جمعيت مشتاق، به خيمه اميرالمومنين داخل شد و ايشان را در حال وصله نمودن لنگه كفش كهنه خود يافت. عرض كرد: اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام احتياج ما به اينكه امور ما را اصلاح نمايى از وصله كردن اين كفشهاى كهنه بيشتر است. حضرت پاسخى به وى نداد و همچنان خاموش ماند تا از تعمير كفش خود فارغ شد. آنگاه آن را كنار لنگه ديگرش گذاشت و به ابن عباس فرمود: ابن عباس اين كفشهاى من چقدر مى ارزند؟ ابن عباس عرض كرد: اين كفشهاى از بس وصله خورده مندرس شده اند از قيمت افتاده و ارزشى ندارند. حضرت فرمود: با اين حال قيمتى براى آن بگو. ابن عباس عرض كرد: يك درهم يا شايد كمتر از اين. حضرت فرمود: ابن عباس به خدا قسم اين كفشهاى كهنه و بى ارزش نزد من محبوب تر از امارت و حكومت بر مردم است. مگر آنكه به واسطه آن احقاق حقى كنم و يا باطلى را دفع نمايم.( ۶۱۵)

۵۲۷ - والى مصر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هشام بن محمد (مورخ مشهور) مى گويد: چون خبر شهادت محمد بن ابى بكر به اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيد( ۶۱۶) نامه اى به مالك بن حارث اشتر نخعى كه آن روزها در منطقه نصيبين اقامت داشت نگاشت كه: اما بعد، همانا تو از كسانى هستى كه من براى برپايى دين از وى كمك مى جويم... محمد بن ابى بكر را بر مصر گماردم و بر وى عده اى خروج كردند... و او به شهادت رسيد - خدايش رحمت كناد - بنابراين بزودى نزد من آى، تا در امر مصر تدبيرى بينديشيم و يكى از يارانت را كه مورد اعتماد و خير خواهى هستند براى جايگزينى بر كارهاى خودت بگمار. مالك اشتر فردى را به شبيب بن عامر ازدى را بجاى خود گذاشت و به سوى علىعليه‌السلام رفت، تا بر آن حضرت وارد شد. امام خبر مصر را به وى باز گفت و از احوال اهالى مصر او را باخبر ساخت و به او فرمود: كسى جز تو براى آنجا شايسته نيست پس برو به آنجا. پس هرگاه من به تو سفارشى نمى كنم به اين دليل است كه به راءى و نظر تو بسنده مى كنم از خدا در كارهاى مهم يارى جو و درشتى را با نرمى بهم بياميز و تا آنجا كه نرمش كارساز است با نرمى رفتار كن... مالك اشتر از نرد علىعليه‌السلام خارج شد و اثاث خود را جمع كرد تا آماده حركت بسوى مصر شود. علىعليه‌السلام نيز پيشاپيش او نامه اى به مردم مصر نوشت. بسم الله الرحمن الرحيم، سلام بر شما... همانا من بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى ترسناك نمى خوابد و در اوقات هراس انگيز از دشمن روى بر نمى تابد او از رزمنده ترين بندگان خدا... و او همان مالك بن حارث اشتر است او به سان شمشيرى است كه دندانه تيزش، و تيزى لبه اش، به كندى نگرايد زود از ميدان نگريزد و به هنگام رزم با متانت و سنگين است. انديشه اى عميق و ريشه دار و صبر و تحملى نكو دارد پس سخنش را بشنويد و امرش را فرمان بريد...

چون مالك آماده حركت شد جاسوسان معاويه در عراق خبر حركت مالك را به وى نوشتند. معاويه مى دانست اگر مالك به مصر پا نهد مصر از چنگ وى بيرون خواهد رفت لذا به دهقانى كه ماليات پرداز در منطقه قلزم ساكن بود پيغام فرستاد كه علىعليه‌السلام مالك اشتر را به طرف مصر فرستاده اگر شر او را از سر ما بردارى تا زنده هستى ماليات همان ناحيه را به تو خواهم بخشيد بنابراين هر چه مى توانى در قتل او چاره كن. آنگاه معاويه اهل شام را جمع كرد و به آنان گفت: همانا علىعليه‌السلام ، مالك اشتر را به سوى مصر فرستاده همگى گردآييد تا از خدا بخواهيم و دعا كنيم كه خداوند شر او را از سر ما كوتاه كند. آنگاه دعا كرد و همگى نيز با او دعا كردند.


مالك اشتر به سوى مصر بيرون شد تا به قلزم رسيد آن دهقان به استقبال او آمد بر وى سلام كرد و گفت: من مردى از اهل شام هستم و براى تو و يارانت خدمت كارم و خواست تا مالك زكات او را حساب نمايد. مالك اشتر به خانه وى رفت. او خوراكى را كه با عسل مسموم آغشته كرده بود نزد مالك برد و چون مالك از آن بخورد، او را در جاكشت، خبر شهادت مالك به معاويه رسيد او مردم را جمع كرد و گفت: مژده باد بر شما كه خدا تعالى دعايتان را اجابت كرد و شر مالك را از سر شما باز كرد و همگى با شنيدن اين مسرور شده و به هم مژده مى دادند اما چون خبر شهادت مالك به امام علىعليه‌السلام رسيد آهى بركشيد و بسيار افسوس خورد و فرمود: آفرين خدا، بر مالك كه هر چه داشت از او بود، او اگر از كوه بود البته بزرگترين ستون و صخره آن بود و اگر سنگ بود همانا سنگ سختى بود. مالكا راستى كه بخدا سوگند، مرگ تو جهانى را ويران ساخت و مويه كنان بر چون تويى بايد مويه سر دهند، سپس فرمود: انالله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين... خداوندا من اين مصيبت بزرگ را به حساب تو مى گذارم كه مرگ او از مصائب روزگار است...( ۶۱۷)

۵۲۸- راوى حديث مى گويد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

راوى حديث مى گويد: علىعليه‌السلام را ديدم كه يك درهم خرما خريدارى كرد و خود شخصا آن را حمل كرده و به منزل مى برد بعضى از اصحاب از روى ارادت به رئيس مملكت عرض كردند: يا علىعليه‌السلام ! اجازه فرماييد آنرا براى شما بياوريم. حضرت در جواب فرمود: كسى كه عائله دارد به حمل متاع خود شايسته تر است( ۶۱۸)

۵۲۹- ستايش خلافت تأسف از شهادت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صعصعة بن صوحان يكى از همراهان و پيروان دائمى علىعليه‌السلام بود. لذا هنگامى كه علىعليه‌السلام به خلافت رسيد خطاب به آن حضرت گفت: زينت الخلافة و مازانتك و رفعتها و مارفعتك و هى اليك احوج منك اليها يعنى: تو با قبول خلافت به آن زينت بخشيدى و جلا دادى اما خلافت تو را زينت نبخشيد و جلال نداد تو به خلافت رفعت دادى و مقامش را بالا بردى ولى خلافت به تو رفعت و مقام نداد و تو را بالا نبرد. خلافت به تو نيازمندتر است از تو به خلافت.

همين صعصعة بن صوحان وقتى كه حضرت ضربت خورده بود و در بستر آرميده بود به عيادات امام آمد خطاب به آن حضرت عرض كرد يرحك الله يا اميرالمؤمنين حيا و ميتا، فوالله لقد كان الله فى صدرك عظيما و لقد كنت بذات الله عليما اى اميرمؤمنان، خدايت در زندگى و پس از مرگ رحمت كند، زيرا به خدا سوگند كه خدا در نزد تو بزرگ بود و تو بشناسائيش كاملا دانا بودى.

علىعليه‌السلام خطاب به صعصعة بن صوحان فرمود: و انت يرحمك الله فلقد كنت خفيف الموونة كثير المعونة تو را نيز خداوند رحمت كند كه مردى كم خرج و سبكبار و بسيار ياى كننده و كمك كار بودى.( ۶۱۹) صعصعه جزء افراد معدودى بود كه در شب شهادت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در تشييع جنازه آن حضرت و مراسم تدفين او در دل تاريك شب شركت كرد. صعصعة پس از پايان تدفين؛ كنار قبر مطهر علىعليه‌السلام ايستاد و يك سدت روى قلب پر تپش خود گذاشت و يا دستى ديگر مشتى از خاك قبر برداشت و بر سر خود ريخت و خطابه اى پر شور در جمع خاندان و ياران خاص علىعليه‌السلام ايراد كرد كه دو جمله زيباى آن را در اينجا ذكر مى نمائيم.

فاسال الله ان ممن علينا باقتفائنا اثرك و العمل بسيرتك؛

از خداوند تقاضا مى كنم كه بر ما منت نهد و توفيق دهد كه پيرو تو پاشيم و به سيره تو عمل كنيم.

فو الله لقد كانت حياتك مفاتح الخير و مفالق للشر؛ بخدا سوگند زندگى تو درهاى خير را گشود و راههاى شر و بدى را بست.( ۶۲۰)

۵۳۰- شروع خلافت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوبكر در سال دهم هجرت خليفه شد و در سال ۱۳ هجرى در ۶۳ سالگى از دنيا رفت. در حالى كه ۲ سال و ۳ ماه و ده روز خلافت كرد( ۶۲۱)

پس از او عمر روى كار آمد و در اواخر ذى الحجه ى سال ۲۳ به دست ابولؤ لؤ (فيروز ايرانى) كشته شد و مدت خلافت وى ده سال و شش ماه و ۴ روز بود.( ۶۲۲) عمر به هنگام تعيين خلفيه ى پس از خود دستور تشكيل شورايى را داد كه نتيجه آن به سود عثمان؛ منوط به عمل كردن وى به سيره پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سيره شيخين، تمام شد و عثمان در اوائل محرم سال ۲۴ هجرى تا ذى الحجه سال ۳۵ هجرى خلافت كرد كه مجموعا خلافت وى ۱۲ سال چند روز كم به درازا كشيد.( ۶۲۳)

در سال ۳۵ هجرى مردم اجماع بر خلافت علىعليه‌السلام نمودند اول كارى كه حضرت پس از خلافت خود كرد عمال فاسق و فاجر عثمان و بنى اميه را عزل نمود از كسانى كه زير بار اين عزلها نرفت معاويه بود كه در زمان ابوبكر والى شام شده بود.

در پنج سال خلافت مولاى متقيان اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام جنگهايى رخ داد كه به ترتيب عبارتند از:

۱- جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى در بصره.

۲- جنگ صفين در سال ۳۶ و ۳۷ هجرى

۳- جنگ نهروان در سال ۳۹ هجرى.

و بالاخره علىعليه‌السلام در سال ۴۰ هجرى توسط خواج و اشق الشقياء ابن ملجم به شهادت رسيد.

۵۳۱- اى غمديده، به سوى ما شتاب كن!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بانوى در خانه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به خدمتگذارى همت مى گماشت به نام ام موسى او مسئوليت رسيدگى و نگهدارى فاطمه دختر آن حضرتعليه‌السلام را بر عهده داشت. اين زن چند روز پيش از شهادت علىعليه‌السلام شاهد گفتگويى ميان آن حضرتعليه‌السلام و دخترش ام كلثوم بوده است او اين گفتگو را چنين گزارش مى كند:

شنيدم علىعليه‌السلام به دخترش ام كلثوم مى گويد: اى دختر عزيزم! من چنين مى بينم كه ديگر چندان همراه و همنشين با شما نخواهم بود. ام كلثوم پرسيد: چطور مگر، اى پدر عزيز؟ حضرت فرمود: من رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در خواب ديدم كه با دست خويش غبار از چهره ام پاك مى كند و مى فرمايد: اى على! ديگر چيزى بر تو نيست، وظيفه ات را به پايان بردى.

بيش از سه روز نگذشته بود كه حضرت علىعليه‌السلام آن ضربت را خورد ام كلثوم با مشاهده اين صحنه فريادى جانخراش سرداد كه آن حضرتعليه‌السلام به او فرمود: اى دختر عزيزم! اين كار را نكن من رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى بينم كه با دستش به من اشاره مى كند و مى فرمايد: اى على به سوى ما بشتاب كه آنچه پيش ما است براى تو بهتر است.( ۶۲۴)

۵۳۲- پناه آبروداران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى دخترى را در مسجد خدمت حضرت علىعليه‌السلام آوردند. پدر و برادران دختر ناراحت بودند. پدر دختر به حضرت عرض كرد يا علىعليه‌السلام اين دختر من است و خواستگاران زيادى از اعيان و اشرف برايش پيداشده. لكن اخيرا پيش آمدى شده كه اسباب سربزيرى ما گرديده او حامله شده در حالى كه باكره هم هست به قابله مراجعه كرديم مى گويد باكره است ولى ولى حمل هم دارد از ناچارى اين مسافت زياد را پيموده ايم تا شما مشكلمان را حل نماييد.

در مسجد حضرت فرمود پرده اى زدند. آنگاه حضرت به قابله فرمود: دختر را معاينه كن قابله خبر داد كه همانطورى كه مى گويند هست، حضرت از خود دختر پرسيد كه خودت چه سابقه دارى؟دختر قسم خورد و گريه كرد كه يا علىعليه‌السلام من مرتكب معصيتى نشده ام. حضرت فرمود: الان مشكل را حل مى كنم (اين داستان دو روايت دارد) يك روايت اين است كه حضرت فرمود: مقدارى از اين سبزى هايى كه روى آب راكد و مانده سبز مى شوند را بياوريد، مقدارى از آن سبزى ها را در ظرفى ريخته و حضرت فرمود: به قابله كه آن دختر برهنه روى آن بنشيند آن وقت آنچه بايد از او دفع شود خارج مى شود. اما به روايت دوم (البته ممكن است يا قضيه دو مورد مستقل ديگرى بوده باشد) حضرت به پدر دختر فرمود: در سرزمين شما برف پيدا مى شود؟ عرض كرد: بلى كوههاى ما خيلى برف دارد. فرمود: مى توانى قدرى از آن برفها را بياورى؟ عرض كرد: يا علىعليه‌السلام از كوفه تا محلى كه ما هستيم ۲۵۰ فرسخ است. هيچ قدرتى نمى تواند اين كار را بكند. حضرت فرمود: بدون برف هم نمى شود بلكه اين مشكل بوسيله برف حل خواهد شد. آنگاه حضرت فرمود: آرام باش كه خداوند قدرت خودش را ظاهر كرد و سپس دست ولايت را دراز كرد و از كوههاى شام برف آورد و در مسجد گذاشت. سپس فرمود: آن را پشت پرده در طشتى بريزند و به دختر بگوييد روى اين برف بنشيند و از او دفع مى گردد حيوانى كه ۷۵۰ مثقال وزن دارد، يك وقت خبر دادند يا علىعليه‌السلام بيرون آمده حيوانى كرم مانند... آنگاه خود علىعليه‌السلام مشكل را حل كرد. حضرت از دختر سئوال كرد ايا گاهى در آبهايى كه مانده و راكد بوده براى شنا و استحمام رفته بودى؟ دختر عرض كرد: بلى يا علىعليه‌السلام مكرر نزديك محلمان جايى بوده كه من هم در آن رفته ام. حضرت فرمود: بلى در آب رفته اى و آن جانور (زالو) در بدنت وارد شده و همانجا بواسطه خوردن خون رشد كرده بود در اينجا بود كه تكبير مردم بلند شد.( ۶۲۵)

۵۳۳- آغاز خلافت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كسانى كه امام علىعليه‌السلام را به عنان خليفه مطرح كردند همگى ضد عثمان بودند. جناح طرفدار امام كه از انصار و قراء كوفه تشكيل شده بود و از حمايت صحابه برخوردار بود آن چنان قوى بود كه به طلحه و زبير مجال سربلند كردن نمى داد و نيز فرصت، داعيه خلافت را از سعدبن وقاص نيز گرفت. سعدبن وقاص درگير و دار حكميت مى گفت: كه او از همه كس به خلافت سزاوارتر است. چون دستى در قتل عثمان و فتنه هاى اخير نداشته است. ليكن در برابر اصرار صحابه، امام علىعليه‌السلام در ابتدا از پذيرفتن خوددارى كرد. طبرى از محمد حنفيه نقل كرده كه پس از كشته شدن عثمان اصحاب نزد پدرم آمدند و گفتند كه ما سزاوارتر از تو به خلافت كسى را نمى شناسيم. علىعليه‌السلام گفت: من وزير شما باشم بهتر از آن است تا امير شما باشم. آنان گفتند: جز بيعت با تو چيزى را نيم پذيريم. آن حضرت گفت: كه بيعت او در خفا نمى تواند باشد و بايد در مسجد باشد ابن عباس مى گويد: ترس آن داشتم مبادا در مسجد بعضى برخاسته و سخنى بگويند و يا كسانى كه پدر يا عموى خويش را در جنگهاى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دست داده اند اعتراض كنند. بالاخره علىعليه‌السلام به مسجد رفت و مهاجرين و انصار به مسجد آمدند و با او بيعت كردند به غير از بعضى كه مخالفان غير انصارى كه عبارتند بودند از عبدالله بن عمر و زيد بن ثابت و محمدبن مسلمه و اسامة بن زيد كه همه از بهره مندان از نعمات خلافت عثمان بودند و مخالف ديگر حسان بن ثابت و كعب بن مالك مسلمة بن مخلدو سعدبن ابى وقاص بودند. محمد حنفيه مى گويد: همگى انصار جز چند نفر با علىعليه‌السلام بيعت كردند. به روايت ابن اعثم امام در آغاز، از پذيرش بيعت خوددارى كرده و فرمود: من كار را آن چنان متشتت مى بينم كه قلبها بر آن آرام نگرفته و عقلها بر آن ثبات ندارند آنگاه با مردم نزد طلحه رفت و از او خواست خلافت را بپذيرد اما طلحه گفت: سزاوارتر از تو به خلافت كسى نيست. نظير همين سخن با زبير نيز مطرح شد. ليكن آنها كه هيچ زمينهاى را در خود نمى شناختند به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق جايى براى خود دست و پا كنند. البته اين دو هواى خلافت را در سر داشتند و كسى چون طلحه از حمايت عايشه نيز برخوردار بود بعضى از بستگان عثمان خواستند در بيعت با امام شرط كنند تا امام از آنچه از بيت المال در دست آنهاست صرف نظر كند امام امام ضمن مخالفت، فرمود: تنها حقى كه آنان بر عهده او دارند عمل به كتاب خدا و سنت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و بس و اين آغاز خلافت چهار سال و نه ماه امام علىعليه‌السلام بود.

۵۳۴- بيعت و بيعت شكنان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

احساس امام در موقع هجوم بيعت كندگان اين بود كه در ميان اين فتنه هاى نوظهور و پيچيده به علت عدم همكارى مردم نمى توان جامعه را به سلامت رهبرى كرد. لذا در روز بيعت فرمود: مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه ما پيشاپيش كارى مى رويم كه آن را رويه هاست و گونه گون رنگهاست. دلها در برابر آن برجاى نمى ماند و خردها بر پاى...( ۶۲۶) اما حوادث و رخدادهاى بعدى اين تصور امام را كه كار كردن در فتنه بسيار دشوار است را روشن كرد. لذا امام زمانى فرمود: اگر مى دانستم كه كار به اين حد بالا مى گيرد از اول داخل در آن نمى شدم.( ۶۲۷)

لذا بعدها آن حضرت درباره روز بيعت چنين فرمود:

تا آن گاه كه به خلافت عثمان برخاستيد آمديد و او را كشتيد، روى به من نهاديد كه با من بيعت كنيد و من سرباز مى زدم و دستم را واپس داشته بودم با من به كشاكش پرداختيد تا دستم را بگشاييد و من مانع مى شدم و شما دستم را مى كشيديد و من نمى گذاشتم پس بر سر من چنان ازدحام كرديد كه پنداشتم يا يكديگر را خواهيد كشت يا مرا و گفتيد كه بيعت مى كنيم چون جز تو كسى را نيابيم و جز تو به كسى رضا ندهيم... به ناچار با شما بيعت كردم...( ۶۲۸)

۵۳۵- قبرم را مخفى كنيد...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام را به خانه آوردند همه مردم گرداگرد خانه امام جمع شده بودند. تمامى فرزندان آن حضرت اشك مى ريختند و امامعليه‌السلام آنها را آرام مى نمود و آنها را مى بوسيد.

كاسه شيرى به دست حضرت دادند. مقدارى از آن را نوشيد و بقيه را براى ابن ملجم فرستاد و مجددا سفارش او را كرد. امام دستمال زردى بر سرش بسته بود و بر بالشتها تكيه داده بود. اصبغ بن نباته مى گويد: آنقدر صورت امام در اثر كم خونى زرد شده بود كه نفهميدم دستمال سر امام زردتر است يا صورت آن حضرت، آنگاه عده اى از اطباء را حاضر كردند و ماهرترين آنها كه اثيربن عمرو بود دستور داد گوسفندى را ذبح كردند و شش (جگر سفيد) آن را حاضر كردند آنگاه از ميان آن رگى را بيرون آورد و به ميان فرق شكافته حضرت گذاشت و بعد از لحظاتى آن را برداشت و چون ذرات مغز حضرت را ديد گفت: يا علىعليه‌السلام وصيت خود را بكنيد كه مداوا اثر ندارد. حضرت وصيتهاى خود را به امام حسن كرد و دستور داد قبر او را مخفى نمايد تا دشمنان آسيبى به قبر نرسانند. عرق بر پيشانى حضرت نشست آنگاه پايش را رو به قبله كرد و چشمانش را بست و گفت:

اشهد ان لا اله الاالله اشهد ان محمدا عبده و رسوله

۵۳۶- پايه هاى هدايت خراب شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از ياران امام علىعليه‌السلام بنام حجربن عدى در نيمه شب ۱۹ ماه رمضان در مسجد كوفه مشغول عبادت بود كه صداى صحبت آهسته اشعث و ابن ملجم را شنيد و فهميد كه قصد ترور امام را دارند. حجر با عجله به طرف خانه ام كلثوم كه حضرت آنجا مهمان بود رفت تا امام را از قصد شوم آنها مطلع كند ولى در آن شب حضرت از راه ديگرى به مسجد آمد و وقتى حجر به مسجد بازگشت كار تمام شده بود. روايت شده كه حضرت در آن شب اين جملات را زياد تكرار مى كرد:

انا لله و انا اليه راجعون - لاحول ولاقو الا بالله العلى العظيم - اللهم بارك لى فى الموت - استغفرالله - و...

و مرتب از اتاق بيرون مى رفت و به آسمان نگاه مى كرد و مى فرمود: به خدا قسم اين آن شبى است كه وعده شهادت در آن داده اند.

حضرت براى نماز صبح به سوى مسجد رفت. ام كلثوم از امام خواست تا شخص ديگرى را براى اقامه نماز به مسجد بفرستد ولى حضرت فرمود: از قضاى الهى نمى توان فرار كرد. هنگام خروج امام از خانه چند مرغابى كه در منزل بودند جلوى حضرت آمده و به سر و صدا پرداختند. حضرت سفارش رسيدگى به آنها را به دخترشان نمود و چون خواست از خانه خارج شود قلاب در به كمربند حضرت گير كرد حضرت كمر خود را محكم بست و گفت: اى على كمرت را ببند و براى مرگ آماده شو، امام به مسجد آمد چند ركعتى نماز خواند. سپس بر بام مسجد آمد و اذان گفت: آن گاه به صحن مسجد آمد و خفتگان را براى نماز بيدار كرد. ابن ملجم بيدار بود ولى به رو خوابيده و خود را به خواب زده بود و شمشير خود را در زير جامه خود پنهان كرده بود. حضرت به او فرمود: برخيز براى نماز و اين گونه نخواب كه اين خواب شيطان است. بعد فرمود: قصدى در خاطر دارى كه نزديك است آسمانها از قصد تو فر ريزد. حضرت به محراب رفت ابن ملجم كنار ستونى در كنار محراب ايستاد و چون حضرت در ركعت اول سر از سجده برداشت ابتدا شبيب شمشيرش را بالا برد تا فرود آورد ولى به سقف محراب گير كرد ولى فورا ابن ملجم با بيان شعار خوارج لله الحكم يا على لا لك و لا لاصحابك يعنى: حكم براى خداست نه براى تو و اصحابت، شمشير را بر فرق حضرت زد. صداى امام علىعليه‌السلام بلند شد و فرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبه و بعد فرياد زد بگيريد ابن ملجم را كه مرا كشت در همين حال صدايى بين زمين و آسمان از جبرئيل به گوش رسيد كه تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل الوصى المجتبى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء يعنى: بخدا پايه هاى هدايت خراب شد نشانه هاى تقوا فرو ريخت ريسمان نجات پاره شد پسر عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و جانشين او كشته شد. آرى على مرتضىعليه‌السلام كشته شد بدفرجام ترين انسانها او را كشت، اهل كوفه شيون كنان به سوى مسجد دويدند علىعليه‌السلام ديگر توان نماز خواندن با مردم را نداشت. امام حسنعليه‌السلام بجاى پدر به نماز ايستاد و خود حضرت نشسته و نماز خواند. ابن مجلم را در حالى كه مردم آب دهان بر او مى انداختند به حضور امام آوردند. امام با صداى ضعيفى به او فرمود: امر بزرگى مرتكب شدى اى من امام بدى براى تو بودم... آيا به تو احسان نكردم... ابن ملجم گريه كرد و گفت: تنفذ من النار آيا تو نجات مى دهى كسى را كه اهل آتش است.( ۶۲۹)

۵۳۷- به بهانه دين، شير دنيا را مى دوشند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن ميثم و ابن ابى الحديد( ۶۳۰) نوشته اند: معاويه هنگام مراسم حج جمعى را به مكه فرستاد تا مردم را به اطاعت او دعوت نموده و از يارى علىعليه‌السلام بازدارند و اينگونه در ميان مرم شايع كنند كه امامعليه‌السلام قاتل و كشنده عثمان است يا اينكه به جهت كوتاهى كردن، در كمك به او، باعث خذلان و خارى عثمان گرديده است و به هر جهت كسى كه قاتل و يا خوار كننده خليفه شده است براى خلافت شايستگى ندارد. آنها وظيفه داشتند محاسن و نيكيهايى از معاويه را به دروغ بين مردم نقل كنند. امام علىعليه‌السلام نامه اى براى قثم فرستاد و او را از دسيسه معاويه مطلع كرد و از او خواست با تدبير عمل كند. مسلمانانى كه در ايام حج در مكه جمع مى شدند عده اى از آنها از مسائل سياسى كه در مركز حكومت اسلامى اتفاق مى افتاد بى اطلاع بودند لذا معاويه مى خواست زمينه را براى حكومت و رياست خود فراهم نمايد و مردم را با اين طريق تبليغ از يارى علىعليه‌السلام باز دارد.

امام در نامه اى به قثم بن عباس براى خنثى كردن اين توطئه مى فرمايد: بالمغرب كتب الى يعلمنى انه وجه...

يعنى: ماءمور مخفى من در مغرب (شام) به من گزارش داده كه مردمى از اهل شام به سوى حج گسيل گشته اند كور دل، كر و نابينا كسانى كه حق را از راه باطل مى جويند و در معصيت آفريننده خالق نافرمانى خدا، از آفريده شده و مخلوق پيروى مى كنند و به بهانه دين شير دنيا را مى دوشند... پس بر آنچه در دست توست (حكومت مكه) پايدارى و ايستادگى كن، ايستادگى شخصى دور انديش، استوار و پند دهنده خردمند، كه پيرو سلطان، فرمانبردار امام و پيشوايش مى باشد مبادا كارى كنى كه به عذر خواهى بكشد و در هنگام خوشى هاى فراوان، زياد شادمان، و در هنگام سختيها، هراسان و دل باخته مباش والسلام.( ۶۳۱)

۵۳۸- شب نوزدهم ماه رمضان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مشهور بين علماء شيعه آن است كه علىعليه‌السلام در شب ۱۹ ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى هنگام طلوع صبح از دست ابن ملجم مرادى لعنة الله عليه ضربت خورد و چون ثلثى از شب ۲۱ همان ماه گذشت به شهادت رسيد.

نحوه شهادت امام اينگونه بود كه گروهى از خوارج در مكه جلسات متعددى برگزار مى كردند يكى از آن افراد عبدالرحمن بن ملجم مرادى لعنه الله عليه بود. در يكى از جلسات گفته شد، كه علىعليه‌السلام و معاويه باعث اختلاف بن امت شده اند و اگر هر دو كشته شوند مردم از هر دوى آنها آسوده مى شوند مردى گفت: به خدا قسم عمروعاص هم كمتر از آن دو نيست بلكه اصل و ريشه فتنه او مى باشد لذا قرار شد هر سه نفر در يك شب و يك ساعت كار خود را به انجام رسانند. آنگاه شب نوزدهم ماه رمضان را براى اين كار تعيين نمودند. شمشيرهاى خود را مسموم نموده و به سوى كوفه محل خلافت علىعليه‌السلام ، شام مركز خلافت معاويه، مصر محل اقامت عمروعاص حركت كردند. ترور معاويه منجر به جراحت شديدى در ران او، ناموفق ماند و عمر و عاص در آن شب قاضى مصر خارجة بن ابى حبيبه را بجاى خود به نماز فرستاد و او بجاى عمروعاص به قتل رسيد اما ترور علىعليه‌السلام توسط ابن ملجم لعنة الله عليه در مسجد كوفه انجام شد.( ۶۳۲)

۵۳۹- تهديد و اندرز فرماندار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن عباس از طرف علىعليه‌السلام استاندار اهواز، فارس و كران بود (كه امروز سه استان بزرگ ايران به شمار مى روند) و زياد بن ابيه از طرف ابن عباس فرماندار بصره بود. علىعليه‌السلام كه سرپرست هر دو نفر بود كاملا مواظب احوال آنها بود و پيوسته نامه هايى در راهنمايى و اندرز آنها مى نگاشت كه مبادا به كسى ستم كنند يا از مرز اخلاق و قوانين اسلام خارج شوند. كه در اينجا ترجمه دو نامه از نامه هاى آن حضرت را كه به زياد نوشته شده را ذكر مى كنيم.

علىعليه‌السلام چون از وضع روحى زياد و ضعف ايمانى او خبر داشت و شايد كم و بيش گزارشهايى هم از او به حضرتش رسيده بود در يك نامه سخت او را تهديد مى كند و در نامه ديگر نصيحتش مى نمايد. اما در نامه نخست نوشت:

اى زياد بن ابيه براستى به خدا سوگند ياد مى كنم كه اگر به من اطلاع برسد كه نسبت به اموال عمومى مسلمانان تجاوز و خيانت كرده اى، كم باشد، يا زياد به جرم خيانت، مانند دزدان فرومايه تو را كيفر مى كنم بطورى كه پس از آن در اجتماع نتوانى قد علم كنى و باقيمانده عمر خويش را با ذلت و منفوريت بگذرانى.( ۶۳۳)

و در نامه ديگر امام براى اينكه او را بسازد و شايد بتواند روح و فكر زياد بن ابيه را عوض كند و از درون او را اصلاح نمايد براى او نوشت:

هميشه در زندگى خويش اعتدال و ميانه روى را رعايت كن و از زياده روى دورى نما و پيوسته فرداى خود را در نظر داشته باش و بيش از مقدار ضرورى مصرف نكن و آنچه زياد مى آورى بفرست براى روز نيازمنديت (روز قيامت)... توجه داشته باش كه هر كس آنچه كشت كرده، مى برد و پاداش آنچه براى روز بازپسين فرستاده مى يابد.( ۶۳۴)

۵۴۰- عادل دادگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان خلافت علىعليه‌السلام غلام سياهى مرتكب شد. او را نزد علىعليه‌السلام آوردند. غلام به گناه خويش اقرار كرد. آن حضرت نيز دست او را قطع نمود. غلام هم بر خلاف انتظار شروع به مدح و ثنا و تمجيد امام كرد. امام وقتى غلام را اينگونه ديد دست غلام را برداشت و به جاى خود گذاشت و آنگاه با دعايى به اذن خداوند دست غلام خوب شد.( ۶۳۵) در اين موقع علىعليه‌السلام فرمود:

ان لنا محبين لو قطعنا الواحد منهم اربا اربا...؛ يعنى: ما دوستانى داريم كه اگر يكى از آنها را پاره پاره كنيم علاقه شان به ما زيادتر مى گردد. و دشمنانى داريم كه اگر عسل به كامشان بريزيم نتيجه اى ندارد جز اينكه دشمنى آنها درباره ما زيادتر مى گردد.

۵۴۱- جايگاه سهل بن حنيف در پيش علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در تاريخ طبرى و سيره ابن هشام آمده است وقتى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام در هنگام هجرت در قبا فرود آمد، نزد زنى به نام ام كلثوم، دختر هدم به مدت دو يا سه شب منزل گزيد. حضرت مى ديد كه نيمه هاى شب، كسى در مى زند و ام كلثوم چيزى از او مى گيرد. حضرت از او سئوال كرد؟ زن گفت: اين مرد، سهل بن حنيف است و مى داند كه من كسى را ندارم. او شبانه به بتهاى قومش حمله مى كند و آن را مى شكند و چوبهايش را براى من مى آورد و مى گويد: از چوب اينها براى آتش غذاى خود استفاده كن. از آن زمان حضرت اميرعليه‌السلام به سهل بن حنيف احترام مى گذاشت( ۶۳۶) و بعدها زمانى كه حضرت علىعليه‌السلام عازم بصره شد. سهل بن حنيف را در بيست و ششم ربيع الاول به عنوان فرماندار مدينه منصوب نمود. وقتى كه حضرت اميرعليه‌السلام براى جنگ جمل به جانب بصره مى رفت به ذى قار كه رسيد عايشه طى نامه اى از بصره براى حفصه دختر عمربن خطاب - كه در مدينه بود - نوشت: اما بعد، به من خبر رسيده كه علىعليه‌السلام به ذى قار آمده است، در حالى كه مرعوب و خائف است، چرا كه عده ما زياد است. او مثل شتر زخم خورده است كه اگر جلو بيايد، كشته مى شود و اگر عقب نشينى كند، قربانى مى شود. حفصه دختر عمر از اين خبر، خيلى خوشحال شد و كنيزان خود را خواست كه آواز بخوانند و به دايره بكوبند و در هنگام آواز خواندن بگويند: چه خبر؟ چه خبر؟ على رفته سفر - مانند - فرد زخم خورده (در ذى قار)، اگر جلو رود، كشته مى شود و گر عقب نشينى كند، قربانى گردد.

مالخبر ماالخبر على كالا شقربذى قار

ان تقدم نحروان تاخر عقر

زنان طلقاء (آزاد شدگان) بر حفصه وارد مى شدند و اين آواز را مى شنيدند و اظهار خوشحالى مى كردند. اين خبر به گوش ام كلثوم، دختر علىعليه‌السلام رسيد. بلادرنگ جلباب خود را پوشيد و به صورت ناشناس، بر آنها وارد شد و در جمع آنها جامه را از صورت خود برداشت. همين كه حفصه او را ديد، با شرمندگى صورت خود را برگرداند. امام ام كلثوم به او گفت: اگر امروز تو و عايشه، بر ضد پدرم، علىعليه‌السلام توطئه مى كنيد، قبلا همه عليه برادرش، پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توطئه مى كرديد و اين كار از شما دو نفر، تازگى ندارد تا اين كه خداوند درباره شما نازل كرد،( ۶۳۷) آنچه نازل كرد. حفصه گفت: كافى است. رحمت خدا بر تو باد آنگاه دستور داد نامه عايشه را از بين بردند و استغفار كرد. سهل بن حنيف كه در آن زمان والى مدينه بود، در اين باره اشعارى سرود و گفت: مردها در جنگ با مردها عذر دارند اما چه كارى به زنها و دشنام دارد. آيا كافى است ما را آنچه به ما خبر رسيده؟ آيا براى تو (حفصه) خير است در هتك حجاب زنان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟! كسى كه او را از خانه اش بيرون كرده به گناه خود متوجه مى شود، زمانى كه سگها بر او پارس زنند، حالا نامه اى از او به ما رسيده: نامه اى شوم، زشت باد اين نامه!

اسلام يادگار تو و رنجهاى توست

كو راز خاك بر سر اختر گذاشتى( ۶۳۸)

۵۴۲- شب زنده دار خائف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نوف بن فضاله بكالى منسوب به قريه بكال يمن و از قبيله حمير بود و سعادت هم نشينى و مصاحبت با علىعليه‌السلام نصيبش شده بود او در زهد و وارستگى و خصوصيات اخلاقى به علىعليه‌السلام بسيار نزديك بود. او مى گويد: نيمه شبى علىعليه‌السلام را ديم كه از بستر خواب برخاسته و به ستارگان آسمان مى نگرد به من فرمود: اى نوف خوابى يا بيدار. گفتم: بيدارم و به ستارگان مى نگرم آنگاه امام به او فرمود: اى نوف، خوشابه سعادت زاهدان و وارستگان در دنيا و مشتاقان به سراى آخرت، آنانكه زمين را آسايشگاه خود نموده و خاك زمين را بستر خود ساختند و آب آنرا بجاى عطر پذيرفته اند و قران را شعار خود و دعا را همچون لباس رويين قرار داده اند و دنيا را همچون شيوه مسيحعليه‌السلام برگزيده اند. اى نوف داود (پيامبر) در چنين ساعتى از شب دست به دعا به پيشگاه خدا برداشت و گفت: به راستى كه اين همان ساعتى است كه هيچ بنده اى در آن دعا نمى كند مگر اينكه دعايش به استجابت مى رسد...( ۶۳۹)

۵۴۳- اختلاف بزرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته روايت كرده كه گفت: در روز جنگ جمل در بصره سوارى از لشكر بصره بيرون آمد و آيات اول سوره نباء (عم يتسائلون عن النباء العظيم) را مى خواند اميرالمؤمنينعليه‌السلام جلو رفت و به او گفت: اى مرد آن خبر بزرگ را مى شناسى؟ عرض كرد: خير.

فرمود: والله انى انا البنا العظيم الذى هم فيه مختلفون كلا سيعلمون حين اقف بين الجنة و النار...؛ بخدا قسم منم آن خبر مهم كه در من خلاف كرديد بزودى خواهيد شناخت مرا آن وقتى كه ميان بهشت و دوزخ بايستم و خلايق را قسمت كنم و به دوزخ گويم اين براى تو، آن ديگر براى من، بگير او را كه او از دشمنان من است، و دست بدار از اين كه از دوستان من است و به زودى خواهيد دانست كه من نباء عظيم هستم در آن زمان كنار حوض كوثر بايستم و طايفه اى را از حوض كوثر برانم چنانكه در دنيا شتران غريب را از كنار حوض آب برانند آنگاه امام به جنگ با او رفت و پس از آنكه آن مرد بصرى را به قتل رسانيد به جاى خود بازگشت.( ۶۴۰)

۵۴۴- علىعليه‌السلام و ميل به جگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام اشتها كردند كه جگر كباب شده اى را با نان نرم بخورند. همين طور اين امر طول كشيد تا يك سال بر آمد و پيوسته حضرت اين اشتها را داشتند ولى ابراز نمى كردند پس از يك سال در حالى كه روزى از روزها روزه بودند به حضرت امام حسنعليه‌السلام اين مطلب را گفتند. امام حسنعليه‌السلام براى آن حضرت غذاى مورد نظر را آماده كرد وقتى هنگام افطار رسيد ناگهان سائلى به در خانه آمد و درخواست غذا كرد.

علىعليه‌السلام فرمود: اى نور ديده من اين طعام را بردار و به اين سائل بسپار، براى آنكه ما فرداى قيامت در صحيفه اعمال خود نخوانيم كه: شما طيبات خود را در زندگانى دنيا استفاده كرديد و در اين حيات دنى، شما با طيبات خود استمتاع نموده و بهره مند شديد.( ۶۴۱)

۵۴۵- خداى مهربانتر از خودت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ نباته (يكى از ياران مخلص علىعليه‌السلام گويد: در خانه على ع مشغول دعا بودم، پس از مدتى، علىعليه‌السلام از منزل بيرون آمد، مرا كه ديد فرمود: چه مى كنى؟ عرض كردم: دعا مى كنم. فرمود: هر گاه مى خواهى دعا كنى بگو: الحمد الله على كان ما و الحمد الله على كل حال؛ سپاس خداوند را بر آنچه كه گذشت و سپاس او را بر هر حال سپس دست راستش را بر شانه چپ من گذاشت و فرمود: اى اصبغ! لئن ثبتت قدمك و تمت و لايتك و انبسطت يدك فالله ارحم من نفسك؛ اگر در راه دين ثابت قدم بودى و ولايت تو كامل شد (يعنى امامت رهبران حق را قبول كردى و آنها را دوست داشتى و دستت را گشودى و كمك به تهديدستان نمودى) آنگاه خداوند از خودت، به تو مهربانتر است.( ۶۴۲)

۵۴۶- عدالت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن ابى رافع گفت: من عامل و كارگزار بيت المال حضرت علىعليه‌السلام و نويسنده او بودم. در بيت المال گردنبندى از مرواريد وجود داشت كه از بصره بدست آمده بود. روزى دختر آن حضرت كسى را نزد من فرستاد و پيغام داد كه شنيده ام گردنبند مرواريد نزد تو است، آن را به صورت عاريه (امانت) در اختيارم بگذار تا روز عيد قربان از آن استفاده كنم.

من پيغام دادم كه اگر آن را به صورت عاريه مضمونه قبول مى كنى، تا در صورتى كه خسارتى، به آن وارد شود تاوان آن را بدهى، مى توانى از آن بهره گيرى. او پذيرفت و من نيز گردنبند را براى او فرستادم. اتفاقا اميرالمؤمنينعليه‌السلام آن گردنبد را نزد دخترشان ديدند و آن را شناختند و از او پرسيدند كه اين را از كجا آوردى؟ دختر جريان را گفت. حضرت مرا احضار كرد و چون نزدشان رفتم فرمودند: بدون اذن و رضاى مسلمانها در بيت المال آنها خيانت مى كنى! عرض كردم: پناه بر خدا كه خيانتكار باشم. فرمودند: پس چگونه گردنبد را به دخترم داده اى؟ عرض كردم: به صورت عاريه مضمونه داده ام. فرمودند: همين امروز آن را باز پس گير و در جاى خود بگذار، واى بر تو، اگر من بعد چنين كارى از تو سر بزند هرگز تو را نخواهم بخشيد. اگر دخترم آن گردنبند را به صورت عاريه مضمونه (با ضمانت در مورد جبران خسارتهاى احتمالى) نگرفته بود اولين زن هاشمى بود كه دستش بريده مى شد!

على بن ابى رافع گفت: چون عتاب و ناراحتى آن حضرت با من، به گوش دخترشان رسيد نزد حضرت رفتند و گفتند: من دختر شما هستم... حضرت به او فرمود: دخترم به جهت هواى نفس خود از دايره حق بيرون مرو! مگر همه زنان مهاجر در عيد قربان چنين زينتى دارند كه تو مى خواهى داشته باشى؟!

ابى رافع گفت: پس از اين گفت و شنود، من گردنبند را گرفتم و در جاى خود گذاشتم.( ۶۴۳)

۵۴۷ - خانه اى در محله فانى و كوچه هلاك شدگان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شريح بن حارث، قاضى كوفه در زمان خلافت علىعليه‌السلام خانه اى براى خود به هشتاد دينار خريد اين موضوع به علىعليه‌السلام گزارش شد. امام او را خواست و فرمود: به من گزارش شده كه تو خانه اى به قيمت هشتاد دينار خريده اى و آن را قباله خود كرده اى.

شريح در پاسخ گفت: درست گزارش داده اند. امام نگاه خشم آلودى به او كرد و فرمود: اى شريح بزودى كسى (عزرائيل) به سوى تو مى آيد كه نه به قباله ات مى نگرد و نه به امضاى آن؛ و نه به شهود و گواهان آن توجه مى نمايد، تو را از آن خارج مى كند و تنها تو را در گودال قبر مى گذارد... بعد حضرت ادامه داد: اى شريح، اگر هنگام خريدارى خانه نزد من آمده بودى قباله اى برايت مى نوشتم... كه به خريدن خانه اى به يك درهم يا بيشتر نيز رغبتى نداشتى اما نسخه قباله اى كه من مى نوشتم اين بود.

اين چيزى است كه بنده اى ذليل از مرده اى كه آماده كوچ است خريدارى كرده است، اين خانه اى است در سراى غرور و در محله فانى شدگان و در كوچه هلاك شوندگان قرار دارد اين ملك از يك سو به آفات و بلاها اتصال دارد و سوى ديگرش به مصائب روى دارد و حد سومش به هوشهاى نفسانى و حد چهارمى آن به اغواى شيطان منتهى مى گردد... و شاهد اين قباله عقل است آنگاه كه از سلطه هوسها بيرون آيد و از بند دنيا پرستى آزاد گردد.( ۶۴۴)

۵۴۸- سيماى شيعيان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يك شب مهتابى امام علىعليه‌السلام از مسجد كوفه بيرون آمد و به سمت صحرا حركت كرد، گروهى از مسلمانان به دنبال امام حركت كردند. امام ايستاد و به آنها رو كرد و فرمود: من انتم؛ شما كيستيد؟ آنها عرض كردند:

نحن شيعتك يا اميرالمؤمنين؛ ما از شيعان تو هستيم اى اميرالمؤمنين

حضرت با دقت به چهره آنها نگاه كرد و آنگاه فرمود: چگونه است كه سيما و نشانه شيعه را در چهره شما نمى بينم؟

آنها پرسيدند: سيما و نشانه شيعه شما چگونه است؟ حضرت فرمود:

صفر الوجوه من السهر، عمش العيون من البكاء، حدب الظهور من القيام، خمص البطون من الصيام، ذبل الشفاه من الدعاء، عليهم غبرة الخاشعين.

آنها ۱- زرد چهره گانند بر اثر بيدارى شب. ۲- خراب چشمانند بر اثر گريه. ۳- خميده پشت بر اثر قيام. ۴- تهى دل بر اثر روزه. ۵- خشكيده لب بر اثر دعا هستند و گرد تواضع و فروتنى بر آنها نشسته است.( ۶۴۵)

روز حشرم از عصيان كى هراس و پروائيست

تا كه بسته ام پيمان با على عمرانى( ۶۴۶)

۵۴۹- مرد صلاة و صيام و قيام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

خوارج به عنوان اعتراض به حكومت امام علىعليه‌السلام در مسجد كوفه جمع مى شدند و در نماز جماعت آن حضرت شركت نمى كردند و گاهى هم با شعارهاى تند و زننده مخالفت خود را علنى مى ساختند. روزى حضرت علىعليه‌السلام در نماز صبح بود و ابن كوا (يكى از منافقان مشهور عصر امامت امام علىعليه‌السلام اين آيه را تلاوت كرد، و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين؛( ۶۴۷) به تو و همه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى تمام اعمالت تباه مى شود و از زيانكاران خواهى بود.

هدف او از خواندن اين آيه اين بود كه به كنايه به آن حضرت در مورد قبول حكميت در جنگ صفين اعتراض كند.

امامعليه‌السلام براى احترام به قرآن، سكوت كرد تا وى آيه را به پايان رسانيد، سپس امامعليه‌السلام به ادامه قرائت نماز خود بازگشت ولى ابن كوا، كار خود را دو مرتبه تكرار كرد، باز امام سكوت كرد، و ابن كوا، براى سومين بار آيه را به گونه اى تلاوت كرد تا به نماز او لطمه اى وارد نشود.

فاصبر ان وعدالله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون؛ اكنون كه چنين است صبر پيشه كن كه وعده خدا حق است و هرگز كسانى كه ايمان ندارند تو را خشمگين نسازند( ۶۴۸) .

و اين اشاره به مجازات دردناك الهى است كه در انتظار مخالفان و منافقان و افراد بى ايمان مى باشد. سرانجام امام سوره نماز خود را تمام كرد و به ركوع رفت.( ۶۴۹)

مظهر كل، فاتح خيبر، اميرالمؤمنين

بندگى قنبرش فخرمن و آباى من( ۶۵۰)

۵۵۰- لذات دنيا چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به عمار ياسر فرمود: اى عمار بر دنيا غم مخور كه تمام لذات دنيا شش چيز است.

مطعوم و مشروب و ملبوس و منكوح و مشموم و مركب

امام شريفترين طعامها عسل است كه فرآورده زنبور مى باشد و بهترين مشمومات مشك است كه از خون آهو است و نفيس ترين مركوبها اسب است كه تمام حيوانات از آن مى آشامند و نيكوترين ملبوسات ابريشم است و آن بافته گرمى است. و منكوحات زنانند و آنها وسيله دفع شهوت هستند پس دنيا چه زيبايى دارد و چگونه مى شود به آن دلبستگى و تفاخر نمود فرمود: مصيبات دنيا بسيار است و مشاربش تيره و هيچ دوستى را با دوستى خود برخوردار نكند.( ۶۵۱)

۵۵۱- شمارش مورچگان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوذر غفارى مى گويد: من با حضرت علىعليه‌السلام براى انجام كار حضرت، به مقصدى حركت كرديم تا اينكه به بيابان وسعى كه در آن مورچگان زياد مانند سيل روان بودند رسيديم از عظمت اين منظره و اين سيل مورچه تعجب كردم و گفتم الله اكبر چقدر بزرگ است آن خدايى كه شمارش اين مورچگان را دارد و از عدد آنها مطلع است.

حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اين سخن را مگو. بلكه بگو (جل باريه) چقدر بزرگ است آن خدايى كه آن مورچگان را آفريده است. بعد امام ادامه داد: سوگند به آن خدايى كه تو را آفريده و صورت بندى كرده است من شمارش آنها را مى دانم و نر آنها را از ماده آنها به اذن خداى عز و جل مى شناسم.

۵۵۲- سردار لشكر ضلالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى در دوران خلافت، حضرت علىعليه‌السلام در مسجد كوفه با اصحاب خود نشسته بودند. شخصى گفت: خالد ابن عويطه در وادى القرى از دنيا رفته است، حضرت فرمود: او نمرده و نخواهد مرد تا اينكه سردار لشكر ضلالت و گمراهى گردد و علمدار او حبيب بن عمار خواهد شد.

جوانى از ميان جمعيت عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام من حبيب بن عمار هستم از دوستان صميمى و حقيقى شما.

حضرت فرمود: دروغ نگفته ام و نخواهم گفت براستى مى بينم خالد سردار لشكر ضلالت و گمراهى گرديده و تو علمدار او هستى و از اين در مسجد (شاره به باب الفيل) وارد مى شويد و پرده چشم شما بدر مسجد گرفته و پاره خواهد شد.

سالها از اين خبر حضرت علىعليه‌السلام گذشت. در دوره خلافت يزيد، عبيدالله بن زياد والى كوفه شد. او لشكر فراوانى به جنگ حضرت سيدالشهداءعليه‌السلام مى فرستاد (همان افرادى كه از حضرت علىعليه‌السلام خبر ضلالت خالد و علمدارى حبيب بن عمار را شنيده بودند در مسجد كوفه حاضر بودند) كه به ناگه صداى هلهله و هياهوى لشكريان برخاست (چون در آن زمان محل اجتماعات مساجد بود لذا لشكريان براى نمايش قدرت به مسجد مى آمدند) ديدند خالد بن عويطه سردار لشكر گمراهى است كه قصد كربلا و جنگ با امام حسينعليه‌السلام را دارد و از همان باب الفيل وارد مسجد شد در حاليكه حبيب بن عمار علمدار او بود، موقع ورود به مسجد پرده پرچم به در مسجد گرفت و پاره شد.( ۶۵۲)

فردا كه هركسى به شفيعى زنند دست

مائيم ودست ودامن معصوم مرتضى( ۶۵۳)

۵۵۳- علىعليه‌السلام در شهر بصره

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام خطبه اى در بصره ايراد فرمود و پس از حمد و ستايش بر خداى عز و جل و صلوات بر پيامبرعليه‌السلام و آلش فرمود: مدت هر چه دراز باشد باز كوتاه است. گذشته؛ عبرت زندگان است و مرده؛ پند براى شخص زنده است ديروزى كه گذشته است برگشت ندارد و فردا هم مورد اعتماد كسى نيست... سپس فرمود: اى پيروان من شكيبا باشيد...

ما صبر بر طاعت خدا را آسانتر از صبر بر عذاب خداوند مى يابيم، بدانيد كه شما عمرى محدود آرزويى بلند و نفسى چند داريد سرانجام عمر تمام شود و دفتر آرزو بر هم نهاده شود و نفسها به پايان مى رسد.

آنگاه اشك از ديدگان مبارك آن حضرت جارى شد و اين آيه (۱۱ سوره انفطار) را تلاوت نمود. براستى نگهبانانى بر شما گمارده شده، نويسندگانى گرامى، مى دانند كه چه مى كنيد.( ۶۵۴)

۵۵۴- اسم اعظم خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: در شب قبل از جنگ بدر حضرت خضر را در خواب ديدم از او خواستم به من چيزى ياد دهد كه به كمك آن بر دشمنان پيروز شوم. خضر گفت: يا هو يا من لا هو الا هو

پس هنگامى كه صبح شد جريان خوابم را خدمت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم، حضرت فرمود: اى على اسم اعظم به تو تعليم شده است و اين جمله در جنگ بدر، ورود زبان من بود... و در جنگ صفين نيز عمار ياسر به حضرت اميرعليه‌السلام عرض كرد: يا علىعليه‌السلام اين جملاتى كه به طور كنايه زير زبان مى گويد چيست؟ پس حضرت فرمود: اسم اعظم خداوند و ستون توحيد است، سپس خواند آيه شهدالله انه لا اله الا هو... و آخر سوره الحشر سپس آن حضرت از مركب خود پايين آمد و چهار ركعت نماز خواند قبل از زوال ظهر.( ۶۵۵)

۵۵۵- ورود على به كوفهعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چون علىعليه‌السلام بر اصحاب جمل پيروز شد در روز دوشنبه دوازدهم ماه رجب سال ۳۶ از بصره وارد كوفه شد اشراف مردم و اهل بصره همراهش بودند مردم كوفه همراه قراء و اشراف و بزرگان خود امام را استقبال كردند و وى را به شهر دعوت كردند و عرض نمودند: اى اميرمؤمنان كجا فرود مى آيى؟ آيا به كاخ وارد مى شوى؟ حضرت فرمود: به كاروانسراى (رحبه)( ۶۵۶) در مى آيم. آنگاه به آنجا رفت، سپس از آنجا پياده به مسجد رفت، بعد دو ركعت نماز خواند و آنگاه به منبر رفت و خداى را سپاس و ستايش كرد و بر پيامبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صلوات فرستاد و گفت:

اما بعد! اى مردم كوفه شما را تا بدانگاه كه تبديل و تغييرى نيافته بوديد در اسلام فضل و مزيتى بود. من شما را به حق خواندم و پذيرفتيد (ولى) به ناروا آغاز كرديد و دگرگونه شديد. هلا! به راستى مزيت شما در آنچه ميان شما و خداوند مى گذرد در (اجراى) احكام و اعطاء است. پس شما براى آن كس كه دعوتتان را پذيرفت و به دينتان درآمد نمونه ايد. هلا! ترسناكترين چيزى كه من بر شما از آن بيم دارم پيروى از هوى كه (آدمى را) از حق باز مى دارد و درازى آرزو كه آخرت را از ياد مى برد... پس شما فرزندان آخرت باشيد. امروز كردار است و حسابى نه، و فردا حساب است و كردارى( ۶۵۷) نيست...

۵۵۶- اسراف در قتل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مالك بن حبيب فرمانده شرطه و رئيس نيروى نظامى حضرت بود. حضرت در پاسخ حرف او كه اجازه قتل مردان كوفى كه در حمايت حضرت اميرعليه‌السلام برنخاستند فرمود:

منزه است خدا، آى مالك، از اندازه در گذشتى و از حد تجاوز كردى و در تندروى غرقه شدى، گفت: يا اميرمؤمنانعليه‌السلام مقدارى سخت گيرى در برخى از كارها آدمى را از سازش با دشمنان بى نياز مى سازد.

علىعليه‌السلام گفت: اى مالك چنين نيست، خداوند حكم خود را داده كه قتل نفسى در برابر نفسى است پس چه جاى ظلم و ستمكارى! او فرموده است من قتل مظلوما فقد جعلنا...؛ كسى كه مظلوم كشته شود ما بر ولى او حكومت تسلط بر قاتل را داديم در (مقام انتقام) قتل اسراف نكنند كه او از جانب ما مؤ يد و منصور خواهد بود( ۶۵۸)

و اسراف در قتل آن است كه كسى را كه هيچ يك از كسان تو را نكشته است بكشى و خداوند (ما را) از آن بازداشته و آن ظلم است.( ۶۵۹)

۵۵۷- آداب مسافرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: روزى حضرت علىعليه‌السلام با يكى از كفار اهل ذمه( ۶۶۰) در راه همراه شده بود آن كافر ذمى از حضرت پرسيد به كجا مى روى؟ حضرت فرمود: به كوفه مى روم. مقدارى از راه كه سپرى كردند بر سر دو راهى رسيدند اما اميرالمؤمنينعليه‌السلام راه كوفه را رها كرد و به دنبال آن كافر رفته و راهى كه او مى رفت ادامه داد. شخص كافر پرسيد: مگر به كوفه نمى رفتى؟ حضرت فرمود: چرا. گفت: راه كوفه از آن طرف بود. حضرت فرمود: مى دانم. او گفت: اگر مى دانى كه راه كوفه از آن طرف است پس چرا همراه من مى آيى؟ حضرت فرمود: پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ما دستور داده كه حق دوستى و همراهى را بجاى آوريم و همسفر خود را تا مقدارى از راه، دوست همراه خود را بدرقه كنيم، آن كافر گفت: آيا واقعا پيغمبر بر شما چنين دستورى داده است؟ حضرت فرمود: آرى. كافر گفت: پس به جهت همين اخلاق نيكو و بزرگوارانه است كه اين همه مردم پيرو او شده اند. كافر اين را گفت: و با حضرت به كوفه آمد و چون دريافت كه او حضرت علىعليه‌السلام است مسلمان شد.( ۶۶۱)

۵۵۸- مادرش كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اعراب در زمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بعد از، آن حضرت، با نهايت حرص مى كوشيدند كه بر پسران خانواده ى خود بيفزايند پسرى بدنيا آمده بود و دو زن كه هر دو آنها در يك خانه بسر مى بردند سر نوزاد بدعوا افتادند و هر يك ادعا داشتند كه اين طفل را او زاييده است و اين ديگرى است كه مى خواهد فرزند او را بر بايد. علىعليه‌السلام بر مسند شرع قرار داشت، آن دو زن قنداق بچه را بدست گرفتند و كودك را جلوى اميرالمؤمنينعليه‌السلام و اصحاب بر فرش مسجد خوابانيدند و هر دو به جيغ و داد افتادند و هر دو مى گفتند يا على ع اين كوك مال من است و بى آنكه به علىعليه‌السلام مجال سخن دهند، پشت سر هم براى اثبات دعوى خود منطق و برهان مى آوردند. امامعليه‌السلام همچنان خاموش بود بعد از مدتى كه زنها ساكت شدند امام به قنبر فرمود: برخيز شمشير مرا بياور. يكى از آن دو زن با هراس و حيرت گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام شمشير براى چه.

حضرت فرمود: براى اينكه به يك ضربه اين كودك را دو نيم كنم نيمى را به تو و نيم ديگر را به طرف دعوى تو بدهم. آيا براى حل و فصل اختلاف شما اين كار بهتر نيست. زن كمى فكر كرد و گفت: من رضا دارم يا علىعليه‌السلام ولى زدن ديگر فرياد كشيد، نه يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام من از حق خود گذشتم و بر اين طفل، شمشير نگذارد كه من مادرش نيستم. مادرش همين زن است بچه را به او بدهيد. علىعليه‌السلام تبسمى فرمود و گفت: نه همين تو، مادر اين بچه هستى كه از حق مادرى خود چشم پوشيدى. برخيز فرزندت را به سينه ات بفشار. برخيز كه اين كودك جگر گوشه تست.( ۶۶۲)

۵۵۹- جايگاه قيامتى ابوطالبعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسينعليه‌السلام نقل مى كند، پدرم علىعليه‌السلام در رحبه - ميدان معروف كوفه - نشسته بود و مردم به گردش حلقه زده بودند مردى برخاست و به علىعليه‌السلام گفت: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام تو در چنين مقام ارجمندى از ناحيه خداوند هستى، ولى پدرت در آتش دوزخ است؟

اميرمؤمنان فرمود: فض الله فاك، و الذى بعث محمدا بالحق نبيالو شفع ابى فك كل مذنب على وجه الارض لشفعه الله...؛ خدا دهانت را بشكند؛ سوگند به خداوندى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به به حق به پيامبرى برانگيخت اگر پدرم از همه گنهكاران زمين شفاعت كند خداوند شفاعت او را مى پذيرد.

سپس فرمود: آيا پدرم در آتش است و پسر او تقسيم كننده بهشتيان و دوزخيان است؟ سوگند به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نور ابوطالب در روز قيامت نورهاى همه خلائق را تحت الشعاع قرار مى دهد جز نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فاطمهعليها‌السلام و حسن و حسينعليهم‌السلام و امامان معصوم از فرزندانش. آگاه باشيد كه نور ابوطالب از نور ما است كه خداوند دو هزار سال قبل از آفرينش آدمعليه‌السلام آن را آفريده است.( ۶۶۳)

۵۶۰- امير، امين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر خلافت امام علىعليه‌السلام بود، شبى مقدارى اموال از بيت المال را به محضر امام علىعليه‌السلام آوردند. علىعليه‌السلام به ماءموران حاضر فرمود: اين مال را تقسيم كنيد و به مستحق برسانيد، عرض كردند: شب شده و تاريكى است، تقسيم آن را تقسيم كنيد و به مستحق برسانيد، عرض كردند: شب شده و تاريكى است، تقسيم آن را تا فردا تأخیر بيندازيد. امام علىعليه‌السلام فرمود: آيا شما قبول مى كنيد كه من تا فردا زنده باشم؟ آنها گفتند: اين كار در دست ما نيست. آنگاه فرمود: بنابراين تأخیر نيندازيد. آنگاه شمعى آورده و روشن كردند و همان شب در پرتو روشنى آن شمع به تقسيم اموال پرداختند.( ۶۶۴)

۵۶۱- بيعت قلبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در حديثى چنين آمده است كه در اثناء جنگ صفين مردم دسته دسته از اطراف مى آمدند و با اميرالمؤمنينعليه‌السلام بيعت كرده و به سپاه آن حضرت مى پيوستند. روزى حضرت فرمود: كه امروز صد نفر مى آيند و با من بيعت مى كنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسيد كه حضرت براى استراحت بروند اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار مى كشيدند. ابن عباس مى گويد: شبهه اى براى من پديد آمد زيرا تاكنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نپذيرفته بود، حضرت همچنان منتظر بودند كه اويس قرنى از راه رسيد ظاهرا ابتدا حضرت را نشناخت سئوال كرد و حضرت را به او نشان دادند وقتى به خدمت آن حضرت رسيد فرمودند براى چه آماده اى؟ عرض كرد: براى اينكه با شما بيعت كنم. فرمود به چه بيعت كنى؟ عرض كرد، بمهجتى يعنى با سويداى قلب خود، آنگاه با دوست خود با آن حضرت بيعت كرد و اين امر منحصر و مختص به خود او بود زيرا باقى مردم با يك دست بيعت مى كردند و سپس آن بزرگوار با دو شمشير يكى در دست راست و ديگرى در دست چپ جهاد كرد تا شهيد شد ديگران سپر را به دست چپ مى گرفتند تا خود را حفظ كنند اما اين بزرگوار تمام همش علىعليه‌السلام بود و از خود در جنگ خبرى نداشت.

۵۶۲- فرمانده دانا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عدى بن حاتم مى گويد: در جنگ صفين از حضرت علىعليه‌السلام شنيدم كه با صداى بلند فرمود: سوگند به خدا حتما معاويه و اصحابش را به قتل مى رسانم. ولى در آخر گفتارش آهسته فرمود: انشاءالله، من نزديك آن حضرت بودم به آن حضرت عرض كردم اى اميرمؤمنانعليه‌السلام تو سوگند ياد كردى كه معاويه و يارانش را مى كشى، ولى آهسته گفتى ان شاء الله. علىعليه‌السلام فرمود: (ان الحرب خدعه) البته جنگ يك نوع خدعه است؛ من در نزد مؤمنان دروغ نمى گويم خواستم يارانم را بر دشمنان بشورانم و روحيه بدهم.

بدان كه وقتى خداوند موسىعليه‌السلام را همراه با برادرش به سوى فرعون فرستاد؛ فرمود: اى موسى و هارون نزد فرعون طاغى برويد با نرمش با او سخن بگوييد شايد متذكر شود و يا از خدا بترسد( ۶۶۵)

با اينكه خداوند مى دانست كه فرعون نه متذكر مى شود و نه از خدا مى ترسد ولى اين فرمان خدا از اين رو بود كه موسى را براى رفتن نزد فرعون آماده؛ و تشجيع بيشترى كرده باشد.( ۶۶۶)

۵۶۳- نفرين علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شب جمعه و شب نوزدهم ماه رمضان سال ۴۰ هجرت، آخرين شب عمر امام علىعليه‌السلام بود، امام حسنعليه‌السلام مى گويد: همراه پدرم علىعليه‌السلام به سوى مسجد رهسپار شديم پدرم به من فرمود: پسرم امشب لحظه اى چرت مرا فرا گرفت در هماندم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر من آشكار شد. عرض كردم: اى رسول خدا چيست اين مصائبى كه از ناحيه امت تو، به من رسيده است؟ آنها به راه عداوت و انحراف افتاده اند.

رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: ادع عليهم؛ آنها را نفرين كن. من آن شب در مورد اين امت (منحرف) چنين نفرين كردم:

الله ابدلنى بهم خيرا منهم و ايدلهم بى من هو شر منى؛ خدايا به عوض آنها، ديدار و همنشين با خوبان را، نصيب من گردان و به عوض من، بدان را بر آنها مسلط كن.( ۶۶۷)

سحرگاه همان شب نفرين امام علىعليه‌السلام به استجابت رسيد.

۵۶۴- نهى از گريه كردن بر شهيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ صفين بزرگترين جنگ دوره خلافت امام على ع بود در اين جنگ بسيارى از سپاه علىعليه‌السلام به شهادت رسيدند بعد از اتمام جنگ كه علىعليه‌السلام از جبهه به سوى كوفه مى آمد از كنار خانه هاى قبيله شبا، مى گذشت حضرت شنيد كه گريه زنهاى آن قبيله براى شهيدانشان بلند است، در اين هنگام يكى از سران اين قبيله بنام حرب بن شرحبيل به حضور علىعليه‌السلام آمد آن حضرت به او فرمود: چنانكه دريافته ام زنان شما بر شما چيره شده اند آيا آنها را از اين شيون و گريه نهى نمى كنيد و باز نمى داريد.( ۶۶۸)

۵۶۵- روباهى در چنگ شير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معروف است كه در جنگ صفين عمر و عاص (دومين نفر از حكمت معاويه كه حيله گرى ناپاك بود) به ميدان جنگ آمد، امام علىعليه‌السلام به او حمله كرد او خود را سخت در تنگنا ديد لذا پا به فرار گذاشت ولى مشاهده كرد كه علىعليه‌السلام مثل برق توفنده به سوى او مى آيد، خود را به زمين انداخت و يك پاى خود را بلند كرد و عورتش كشف شد، علىعليه‌السلام از او رو برگرداند و او با اين حيله فرار كرد. مدتها از جنگ صفين گذشت، روزى عمر و عاص نزد معاويه آمد معاويه تا او را ديد خنديد، عمر و عاص گفت: چرا مى خندى؟

معاويه گفت: به ياد شمشير پسر ابوطالبعليه‌السلام افتادم كه در بالاى سر تو قرار گرفته بود، تو با حيله آنچنانى از دست او گريختى.

عمر و عاص گفت: اى معاويه آيا مرا سرزنش و مسخره مى كنى؟ بلكه عجيب تر از اين روزى بود كه علىعليه‌السلام تو را به مبارزه طلبيد تو رنگ باختى و تعادل خود را از دست دادى و حنجره ات باد كرد، سوگند به خدا اگر به ميدان علىعليه‌السلام مى رفتى گوشهايت از شدت درد مى سوخت و فرزندانت يتيم مى شدند و سلطنتت فرو مى پاشيد آنگاه اشعارى خواند. معاويه گفت: آرام باش و ادامه نده. عمر و عاص گفت: خودت باعث شدى كه من اين مطالب را بگويم.( ۶۶۹)

۵۶۶- غذاى حاكم ممالك اسلامى!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عقبه بن علقمه روايت كرده كه بر علىعليه‌السلام وارد شدم، پيش رويش دوغ ترشى نهاده بود كه ترشى و پر آبى آن آزارم مى داد. عرض كردم: آيا از اين دوغ ميل ميل مى كنيد. امام فرمود: اى ابالخبوب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديدم كه كه از اين بدتر مى خورد و از لباس من خشن تر مى پوشيد من بيم آن دارم اگر كارى كه او انجام مى داده انجام ندهم به او ملحق نشوم.( ۶۷۰)

۵۶۷- چقدر فاصله اينها كم است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرمؤمنان علىعليه‌السلام از ميدان جنگ صفين به سوى كوفه مى آمد نزديكى كوفه كنار جاده قبرستان كوفه قرار داشت. آن حضرت در آنجا توقف كرد و ضمن سخنانى اشاره اى نيز به قبرستان نمود و فرمود هذه كفات الاموات؛ اينجا منازل و محل سكونت مردگان است سپس به خاكهاى كوفه نگريست و اشاره كرد و فرمود: هذه كفات الحياه؛ اينجا خانه ها و محل سكونت زندگان است.

شايد منظور حضرت اين بوده كه فاصله بين زندگى و مردم و محل سكونت مرده ها با زنده ها چندان فاصله اى ندارد بلكه شايد مردم عبرت گيرند.( ۶۷۱)

۵۶۸- تروريست نادم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: صبح زودى به همراه علىعليه‌السلام نماز خواندم، سپس ناگهان ديدم مردى وارد شد كه معلوم بود مسافر است، به حضور علىعليه‌السلام رسيد. علىعليه‌السلام به او فرمود: از كجا مى آيى؟ عرض كرد: از شام. علىعليه‌السلام فرمود: براى كارى به اينجا آمده اى آن را خودت مى گويى يا من بگويم. او عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام خودت بفرما. علىعليه‌السلام فرمود: در شام معاويه اعلام كرد هر كسى برود و على را بكشد ده هزار دينار به او جايزه مى دهم. شخصى حاضر شد تا اين كار را به انجام رساند ليكن وقتى به خانه اش رفت پشيمان شد و با خود گفت من پسر عموى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پدر فرزندان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نخواهم كشت. روز ديگر معاويه ده هزار دينار بر رقم قبلى افزود و اعلام كرد هر كس علىعليه‌السلام را بكشد ۲۰ هزار دينار جايزه دارد مرد ديگرى اين كار را قبول كرد ولى او نيز در عاقبت كار خود فكر كرد و پشيمان شد. روز بعد معاويه سى هزار دينار جايزه قرار داد و تو بخاطر اين جايزه اين كار را قبول كردى و اينك خود را به قصد كشتن من به اينجا آمده اى و تو از فاميل حمير هستى. شخص تروريست به اين مطلب اقرار كرد. علىعليه‌السلام به او فرمود: اكنون چه تصميم دارى؟ او گفت: پشيمان شدم و اكنون مى خواهم به شام برگردم. حضرت به غلامش قنبر فرمود: وسايل سفر او را تكميل كند و آب و غذا به او بدهد و او را روانه شام كند آن مرد با كمال شرمندگى به سوى شام برگشت.( ۶۷۲)

۵۶۹- محمد حنفيه يا حيدر ثانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ صفين بود درگيرى شديد بين سپاه علىعليه‌السلام با سپاه معاويه جريان داشت يكى از قهرمانان سپاه معاويه به نام كريب( ۶۷۳) به ميدان تاخت و چند نفر از سپاه علىعليه‌السلام را به شهادت رسانيد. حضرت علىعليه‌السلام وقتى كه آن منظره را ديد طاقت نياورد و مانند برق به سوى ميدان رفت و با يك ضربه كريب را از اسب بر زمين انداخت و او را به هلاكت رساند، آنگاه امام علىعليه‌السلام به پايگاه خود بازگشت و چون مى دانست شجاعان ديگرى از سپاه دشمن براى انتقام خون كريب به ميدان مى آيند به پسرش محمد حنفيه فرمود: برو در ميدان مراقب دشمن باش و بجاى من بايست، محمد حنفيه كه در شجاعت حيدر ثانى بود به ميدان تاخت هفت نفر از شجاعان دشمن يكى پس از ديگرى براى خون خواهى خون كريب به ميدان تاختند، همه آنها را به خاك هلاكت افكند.( ۶۷۴)

۵۷۰ - توانمردى شيرزرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معاويه در دوران خلافت علىعليه‌السلام در شام حكومت مى كرد و خود را براى جنگ صفين آماده مى كرد. در سال ۳۶ قمرى قبل از جنگ نامه هاى متعددى بين علىعليه‌السلام و معاويه رد و بدل شد. روزى يكى از آزاد مردان بنام اسود بن عرفجه در مجلس معاويه فرياد زد: اى معاويه اى چيت كه هر روز نقشه ريزى مى كنى؟ گاهى نامه مى نويسى گاهى مردم را با نامه هايت مى فريبى، گاه شرحبيل (يكى از سران) را براى تحريك مردم ماءمور مى كنى. بدانكه اين كارها سودى به حال تو ندارد آنگاه شعرى خواند.

فاحذر اليوم صولة الاسد الودر

اذا جاء فى رجال الهيجاء

امروز بر حذر باش از توانمردى شير زرد، آن هنگام كه با دلاور مردان ميدان كارزار فرا رسد. با شنيدن اين شعر آتش خشم معاويه زبانه كشيد و فرياد زد اى پسر عرفجه! اين شير زرد كه ما را از آن مى ترسانى كيست؟ اسود گفت: مگر او را نمى شناسى او على بن ابيطالبعليه‌السلام است كه برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پسر عمو و شوهر دختر او، و پدر هر دو فرزند او، وصى و وارث علم او است، همان كس كه در جنگ بدر عموى تو، عتبه و دايى تو وليد و عموى مادر تو شيبه و برادر تو حنظله را با شمشيرش به دوزخ فرستاد (مادر معاويه هند جگرخوار بود كه عتبه پدرش بود وليد برادر هند و شيبه عموى هند بودند) معاويه عصبانى شود و دستور داد او را دستگير كنند ولى شرحبيل به معاويه گفت: دستور بده عرفجه را آزاد كنند چرا كه او مرد فاضل و بزرگى است اگر او را آزاد نكنى من بيعتم را با تو قطع مى كنم، معاويه ديد دستگيرى عرفجه گران تمام مى شود او را آزاد كرد.( ۶۷۵)

۵۷۱- همسفره فقيران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در كتاب تبصرة العوام، از دو تن بنام اسود و علقمه روايت شده است، كه روزى به خدمت اميرالمؤمننعليه‌السلام شرفياب شدم در پيش روى آن حضرت ظرفى از ليف خرما بود كه يكى دو گرده نان جو سبوس دار در آن ديده مى شد و امام آن را با زانوى خود مى شكست و با نمك ريزى، تناول مى فرمود: به خدمتكار سياهى كه فضه نام داشت گفتيم مگر سبوس اين آرد را نگرفته اى؟ گفت: توقع داريد براى آنكه نان بر اميرالمؤمنينعليه‌السلام گوارا گردد من خويش را به ورز و وبال گرفتار سازم؟! امام تبسم كرد و گفت: من خود دستور داده ام كه سبوس اين نان گرفته نشود، عرضه داشتيم به چه منظور چنين فرموده ايد؟ گفت: اين كار را سزاوارتر ديدم براى آنكه نفس خويش را خفت و خوارى دهم و نيز براى آنكه اهل ايمان به من تأسی كنند و من هم در خوراك همانند ديگر ياران باشم.( ۶۷۶)

۵۷۲- بزرگترين مربى بشر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

گويند: روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام با لباسى وصله دار در جمع مردم حاضر شد، كسى آن حضرت را در اين مورد سرزنش كرد. امام فرمود: ( يخشى القلب بلبسه و يقتدى المومن بى؛ يعنى: قلب با پوشيدن اين جامه به فروتنى و خشوع مى افتد و در عين حال مؤمنان نيز به من تأسی خواهند كرد.( ۶۷۷)

تا هست على امام عاليست

در مملكت دوكون واليست( ۶۷۸)

۵۷۳- پيراهن وصله اى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دنيا را بدرود گفت، و كسى بود كه طى شصت و سه سال زندگى خشتى بر خشت ديگر نگذاشته بود و ما هم به دنبال وى راه مى پوييم ما هم هدف او را همى مى جوييم:

والله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحيت من راقعها

آنقدر بر اين جبه (لباس) كه به تن دارم وصله دوخته ام، كه از وصله كاريش شرم دارم، به من مى گويند جبه اى از نو بدست آور، زيرا اين جبه سراسرش وصله اى است ديگر پوشيدنى نيست ولى من بدو چنين پاسخ داده ام.

بگذار اين شب تيره به پايان رسد تا در روشنايى روز، قلب هاى روشن از دلهاى تيره آشكار شود.( ۶۷۹)

۵۷۴- رشوه براى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اشع بن قيس براى پيروزى بر طرف دعواى خود در محكمه عدل علىعليه‌السلام متوسل به رشوه شد و شبانه ظرفى پر از حلواى لذيذ به در خانه علىعليه‌السلام آورد و نام آن را هديه گذاشت. علىعليه‌السلام بر آشفت و فرمود: سوگواران بر عزايت اشك بريزند آيا با اين عنوان آمده اى كه مرا فريب دهى و از آئين حق بازدارى؟ به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانها است به من بدهند كه پوست جوى از دهان مورچه اى به ظلم بگيرم هرگز اين كار را نخواهم كرد، دنياى شما از برگ جويده اى در دهان ملخ براى من كم ارزش تر است على را با نعمتهاى فانى و لذتهاى زودگذر چه كار...( ۶۸۰)

۵۷۵- اخلاق حكومتدارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در زمان تصدى خلافت خود روزى بهمراه اصحاب خود از كوچه اى مى گذشتند، پير مرد مسيحى را ديدند كه مشغول گدايى است. حضرت پرسيدند: اين واقعه ناگوار و ناپسند چيست؟ در پاسخ عرض كردند: يا علىعليه‌السلام اين مرد نصرانى است. قالوا: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام نصرانى. امام فرمود: هنگام جوانى؛ او را به كار گرفتيد ولى در هنگام ناتوانى او را رها نموديد. سپس دستور دادند كه او را از بيت المال مسلمين اداره كنند.( ۶۸۱) فقالعليه‌السلام استعملتوه حتى اذا كبر و عجز منعتموه انفقوا عليه من بيت المال

لذا اين روش علىعليه‌السلام بود كه مسيحيان اردن در وقت ورود لشكريان اسلام به آن سرزمين به فرمانده لشكر اسلام مى نويسند: شما مسلمانان در نزد ما از رومى ها محبوب تريد گر چه ما با آنان هم مذهبيم ولى شما نسبت به ما با وفاتر و رئوف تر و عادل تريد، روميان بر ما حكومت كردند ولى اموال و خانه هاى ما را از ما غاصبانه گرفتند.( ۶۸۲)

ديباچه ى مروت و ديوان معرفت

لشكر كش فتوت و سردار اتقيا( ۶۸۳)

۵۷۶- عبور امام علىعليه‌السلام از كنار كاخ مدائن( ۶۸۴)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرمؤمنانعليه‌السلام به قصد سرزمين صفين براى مبارزه با فرماندهان ظلم و جنايت كار معاويه از كنار اين ايوان گذشت و بقاياى عظيم حكومت ساسانيان را مشاهده كرد يكى از همراهان امام از روى عبرت اين شعر را خواند:

جرت الرياح على رسوم ديارهم

فكانهم كانوا على ميعاد

يعنى: باد بر ويرانه هاى خانه هايشان مى وزد گويا آنها فقط چند روزى نوبت داشتند كه در اين تالار بنشينند و گذاشتند و گذشتند.

علىعليه‌السلام فرمود: چرا اين آيات را نخواندى كم تركوا من جنات...( ۶۸۵) .

چه بسيار باغها و چشمه سارها و كشتزارها و جايگاهى ارجمند و نعمتى كه در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند اين چنين است رسم روزگار كه ما آنها را به قومى ديگر ميراث داديم، آنگاه آسمان و زمين بر آنها نگريست و از مهلت دادگان نبودند


سپس امام فرمود: براستى اينها وارث ملك پيشينيان بودند ولى طولى نكشيد كه ديگران وارث آنها شدند، نعمت هاى الهى را سپاسگزار نكردند، در حال معصيت، دنيا از آنان ربوده شد، اى مردم كفران نعمت نكنيد تا مبادا بر شما نقمت (و بلا) فرود آيد.( ۶۸۶)

۵۷۷- اعتكاف امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در ايام اعتكاف علىعليه‌السلام در مسجد كوفه معتكف بود. هنگام افطار عربى نزد آن حضرت آمد. امامعليه‌السلام از انبان نان جو كوبيده شده خود را در آورد و مقدارى به عرب داد. آن مرد عرب آن را نخورده و به گوشه عمامه اش بست و به طرف خانه امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام حركت كرد و بعد از آنكه وارد شد با آنها هم غذا شد و عرض كرد: مردى را در مسجد غريب ديدم كه جز اين كوبيده نان جو چيزى نداشت. دلم براى او سوخت مى خواهم كمى از اين غذاى شما را براى او ببرم تا او هم ميل كند.

حسنينعليهم‌السلام به گريه افتادند و گفتند: او پدر ما اميرالمؤمنينعليه‌السلام است كه به اين رياضت با نفس خود مجاهدت مى كند.( ۶۸۷)

لذا امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد: به خدا سوگند جدم چنان بود كه مانند بندگان غذا مى خورد و بر زمين مى نشست... و در مدت خلافتش آجرى روى آجر نگذاشت و طلا و نقره اى نيندوخت، به مردم نان گندم و گوشت مى خورانيد و خود نان جو با سرگه مى خورد و هرگاه با دو كار خدا پسندانه رودررو مى شد، سخت ترين آنها را انتخاب مى كرد و هزار بنده را با دسترنج و دستمزد كار خود آزاد كرد در حاليكه دستش خاك آلود و صورتش غرق بود و خود حضرت مى فرمايد:

من در خوراك و پوشاك بدانگونه ام كه اگر فقيرترين مردم مرا ببيند مى تواند در برابر فقر و فاقه خود صبور و شكيبا باشد زيرا وقتى امام خود را چنين ببيند از وضع حال خود راضى مى شود.

آن شير دلاور كه براى طمع نفس

برخوان جهان پنجه نيالود على بود( ۶۸۸)

۵۷۸- امير عدالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام فرياد مردى را شنيد كه مردم را به كمك خود مى خواند. آن حضرت خود را به او رساند و مشاهده كرد دو نفر در حال نزاع هستند. حضرت آنها را از هم جدا كرد، بعد يكى از آنان گفت: من لباسى به اين مرد فروخته ام و شرط كرده ام كه از فلان قسم پول مرا بدهد ولى او پول ديگرى داده است، اكنون به او مى گويم پول را عوض كن او اطاعت نمى كند. علاوه بر اين چند سيلى هم به من زده است. علىعليه‌السلام به آن مرد فرمود: پول را عوض كن و آنچه شرط كرده ايد بده. آنگاه حضرت به آن مردى كه سيلى خورده بود فرمود: آيا شاهدى دارى كه گواهى دهند تو سيلى خورده اى.

او عرض كرد: بلى، آنگاه گواهان نيز گواهى دادند.

آن حضرت به سيلى زننده فرمود: بنشين او هم نشست بعد به آن مرد فرمود: سيلى هائى كه به تو زده قصاص كن و به او بزن. او گفت من او را بخشيدم علىعليه‌السلام بخشش او را پذيرفت ولى خود حضرت نه سيلى به آن مرد زد و فرمود: اين هم حق حاكم( ۶۸۹)

دست حق از پرده گرديد آشكارا

تاعلى دستش برون از آستين شد( ۶۹۰)

۵۷۹- غفلت تاكى؟!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امام علىعليه‌السلام به بازار بصره آمد و مردم را ديد آنچنان سرگرم خريد و فروشند كه گويى خود را از ياد برده و از هدف انسانى به كلى غافل شده اند با مشاهده اين منظره حضرت آنچنان متاءثر شد كه بشدت گريست. سپس فرمود: اى بندگان دنيا و اى كارگزاران اهل دنيا. شما كه روزها سرگرم معامله و سوگند خورديد و شبها با بيخبرى در خواب آرميده ايد و بين روز و شب، از آخرت و حساب و كتاب آن غافليد، پس چه وقت خود را براى سفرى كه در پيش داريد مجهز مى كنيد و براى آن توشه بر مى داريد و در چه زمان به روز قيامت مى انديشيد و به فكر معاد مى افتيد.( ۶۹۱)

 (در زمان آن حضرت بود كه در بصره نه دستور آن حضرت سكه هاى اسلامى براى اولين بار زده شد و در بازار مورد استفاده مردم قرار مى گرفت).( ۶۹۲)

۵۸۰- امامعليه‌السلام پدر يتيمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از حبيب بن ثابت نقل شده كه مقدارى عسل و انجير از منطقه اى بنام همدان و حلوان، كه اكثر درختان آنجا انجير است براى حضرت علىعليه‌السلام آوردند. اميرالمؤمنينعليه‌السلام به ماءموران دستور داد كه فرزندانم يتيم را حاضر كنند. آنها آمدند و حضرت اجازه داد كه خود آنها به سر ظرف هاى عسل بروند و بخورند و با انگشتان خود آنرا بليسند. اما به ديگران با ظرف عسل بطور مساوى بين آنها تقسيم مى نمود. به حضرت اعتراض كردند كه چرا اجازه مى دهيد يتيمان با انگشتان خود از سر ظرف ها بخورند؟ حضرت فرمود: امام پدر يتيمان است و بايد به عنوان پدر به فرزندان خود اجازه چنين كارى را بدهد تا آنان احساس يتيمى نكنند( ۶۹۳)

۵۸۱- علىعليه‌السلام و ابن ملجم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام در عين حالى كه از نقشه خائنانه ابن ملجم خبر داشت، اما هيچ گونه اقدامى عليه وى انجام نداد. اصحاب علىعليه‌السلام كه از توطئه ابن ملجم بيم داشتند به حضرت عرض كردند: شما كه ابن ملجم را مى شناسيد و به ما خبر داده ايد كه او قاتل شما خواهد بود چرا او را نمى كشيد؟ حضرت فرمود: او هنوز دست به كارى نزده است كه من او را بكشم؟! روزى علىعليه‌السلام در ماه رمضانى، بر فراز منبر از شهادت خود در اين ماه خبر داد. ابن ملجم كه در مجلس حاضر بود پس از سخنان اما نزد حضرت آمد و گفت: دست چپ و راست من با من است: دستور بده تا دستهاى مرا قطع كنند و يا فرمان بده تا مرا گردن بزنند. حضرت فرمود: چگونه تو را بكشم در حاليكه هنوز جرمى مرتكب نشده اى، لذا بعد از ضربت خوردن امام در مسجد كوفه، ابن ملجم را خدمت حضرت آوردند. حضرت فرمود: من آن همه به تو نيكى كردم در حال كه مى دانستم تو قاتل من هستى ولى خواستم حجت خدا را بر تو تمام كنم و در آن لحظه هم حضرت دستور داد با او رفتارى نيكو داشته باشند.( ۶۹۴)

۵۸۲- اطاعت امام يا دعوت دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روز صفين يكى از بنى هاشم و از ياران علىعليه‌السلام از فاميلهاى علىعليه‌السلام بنام عباس بن ابى ربيعه ايستاده بود در ميدان و در زاويه اى از لشكر، ناقل ماجرا عبدالعرز است، ناگهان يك مرد شامى از لشكر شام از طرف دشمن آمد، بنام قراربن ادهم و درخواست جنگ كرد، عباس گفت: مى آيم بشرط اينكه از اسب خود پايين بيايى، هر دو پايين آمدند هر دو اشتهار به شجاعت داشتند و همه حواس هاى دو لشكر متوجه اين دو نفر شد شروع به پيكار كردند ليكن هيچ كدام نتوانستند ضربه اى به يكديگر بزنند عبدالعرز مى گويد: پشت عباس بودم عباس يك وقت متوجه سوراخ زير زره قرار بن ادهم شد و دست انداخت و زره او را پاره كرد و با نيزه ضربه اى به او زد و يك مرتبه تكبير از مردم عراق بلند شد و يك اضطراب خاصى به لشكر كفر وارد شد و عباس سر او را جدا كرد عبدالعرز مى گويد: ديدم پشت سرم يكى دارد آيه قرآن مى خواند ديدم علىعليه‌السلام است از من سئوال كرد چه كسى بود كه جنگيديد؟ گفتم عباس بود. فرمودند: بگو بايد رفتم گفتم آمد خدمت آقا: ديدم علىعليه‌السلام غضب كرد، كه چرا تو بدون اجازه من به جنگ رفتى مگر نگفتم به ميدان نرويد. عباس گفت: آقا مرا خواند به جنگ نمى شد نروم به ميدان.

امام فرمودند: اطاعت امام تو واجب تر است تا اطاعت از آن مرد شامى، بعد غضب آقا فروكش كرد آنگاه امام به آسمان سربلند كرد و گفت: خدايا من از عباس گذشتم تو نى از او بگذر، معاويه وقتى فهميد كه اين قتل انجام شده خيلى ناراحت شد و گفت هر كس برود عباس بن ابى ربيعه را بكشد صد ظرف طلا و صد حوله مى دهم و... و... دو مرد از قبيله بنى لوخت از قابلان لشكر شام و شجاعان لشكر، گفتند: ما او را خواهيم كشت، آمدند ميدان و عباس را صدا زدند براى جنگ. عباس گفت: من از طرف آقا اميرالمؤمنين اجازه جنگ ندارم اگر امام اجازه بدهد مى آيم، او رفت خدمت امام و گفت: مرا به جنگ طلب كردند حضرت فرمودند: معاويه نمى خواهد از بنى هاشم كسى روى زمين باشد، مى گويند قد و حجم بدن عباس مثل علىعليه‌السلام بود و علىعليه‌السلام لباس عباس را گرفت و خود شمشير و اسب او را گرفت و رفت به ميدان آنها، از علىعليه‌السلام سئوال كردند به تمسخر كه اميرت اجازه جنگيدن داد، علىعليه‌السلام فورا يك آيه خواند: (خداوند به كسانى كه مورد ظلم قرار گرفتند اذان جنگ داد. )

علىعليه‌السلام جنگ كرد و آنها را كشت و برگشت و لباسها را با عباس عوض كرد، خبر به معاويه رسيد: معاويه گفت: لج بازى من باعث شد اين دو نفر نيز كشته شوند واى بر من، عمرو عاص گفت: واى بر آنها كه كشته شدند، معاويه گفت: زمان شوخى نيست عمرو عاص گفت: شوخى نمى كنم راست مى گويم.( ۶۹۵)

۵۸۳- ايرانيان حاكم مى شوند و...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بر فراز منبر مشغول موعظه مردم بود در آن حال مردى نزد حضرت رسيد و آهسته در گوش امام مطلبى را گفت كه آثار خشم در صورت آن حضرت پديدار شد، آنگاه حضرت سكوت كرد.

ناگاه اشعث بن قيس از سر و كله مردم بالا رفت و با سرعت خود را نزديك منبر امام رساند و عرض كرد: يا علىعليه‌السلام اين سرخرها (ايرانيان) در مقابل روى شما بر ما چيره و غالب شدند ولى شما از آنها جلوگيرى نمى كنيد.

صعصعة بن صوحان كه يكى از ياران باوفاى امام بود با شنيدن اين اهانت دست به پشت اشعث زد و گفت: (انا لله و انا اليه راجعون).

... امامعليه‌السلام در حاليكه از گفتار اشعث سخت عصبانى شده بود به موعظه مردم ادامه داد و فرمود:

اين شكم كنده ها خودشان روزها در بستر نرم استراحت مى كنند و آنان (ايرانيان) روزى هاى گرم بخاطر خدا فعاليت مى نمايند و عربها از من مى خواهند كه آنها (ايرانيان) را از خود طرد و دور كنم، تا از ستمكاران باشم. سوگند به ايزد متعال كه دانه را شكافته و آدمى را آفريده از پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: والله لضربنكم على الدين عودا كما ضربتمو هم عليه بد؛ بخدا سوگند همچنانكه در آغاز، شما پيروز و حاكم بر ايرانيان مى شويد. در آينده ايرانيان نيز حاكم و بر شما و غالب گردند و شما را سركوب خواهند نمود.( ۶۹۶)

۵۸۴- رعايت حقوق غلامان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: كه حضرت علىعليه‌السلام در ايام خلافت با غلام خود قنبر براى معامله به بازار بزازها، آمد به مرد كاسبى فرمود دو لباس دارى به من بفروشى؟ مرد كاسب عرض كرد: بلى! اى پيشواى مسلمين جنسى را كه احتياج دارى نزد من موجود است. حضرت وقتى متوجه شد كه مرد كاسب او را شناخته و به عنوان اميرالمؤمنينعليه‌السلام خطابش كرده است با او معامله نكرد و از در دكان او گذشت و در مقابل بزاز ديگرى كه جوانتر بود توقف كرد و دو لباس از او خرد يكى را به سه درهم و ديگرى را به دو درهم. پس به قنبر فرمود: پيراهن سه درهمى را تو بردار. قنبر عرض كرد: مولاى من، شايسته تر آن است كه شما لباس سه درهمى را بپوشيد زيرا منبر مى روى و با مردم سخن مى گويى و بايد لباس شما بهتر باشد. حضرت فرمود: تو جوانى و مانند ساير جوانان به تجمل و زيبائى رغبت بسيارى دارى به علاوه من از خداى خود حيا مى كنم كه لباسم از تو بهتر باشد زيرا از پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: به آنان همان لباسى را بپوشانيد كه خود مى پوشيد و همان غذا را بخورانيد كه خود مى خوريد.( ۶۹۷) لذا وقتى آن حضرت دو پيراهن مى خريد يكى را كه بهتر بود به قنبر مستخدم خود مى داد و پيراهن ديگر را كه آستينش بلند بود براى خود بر مى داشت و زيادى آستين آن را پاره مى كرد و پيراهن آستين پاره را بر تن خود مى كرد.( ۶۹۸)

۵۸۵- تبعيت از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از اصحاب حضرت علىعليه‌السلام بنام سويد ابن غفلة نقل مى كند، روزى بعد از ظهر موقع صرف غذا حضور علىعليه‌السلام شرفياب شدم ديدم حضرت كنار سفره نشسته و نان خشكى در دست آن حضرت است كه سبوسهاى جو در آن آشكار بود نزد خدمتگذار آن حضرت رفته و گفتم: يا فضه الاتتقين الله فى هذا الشيخ؟

اى فضه! چرا مراعات حال اين پيرمرد را نمى كنيد؟ چرا نان از آرد الك نكرده به او مى دهيد كه اين اندازه سبوس دارد؟ فضه گفت: خود آن حضرت دستور داده كه نانش از آرد الك نكرده باشد، او نقل مى كند مجدد حضور حضرت آمدم و سخن فضه را به عرض امام رساندم. معلوم شد علىعليه‌السلام اين روش را نبى اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرا گرفته و فرمود: (بابى و امى من لم ينخل طعام) پدر و مادرم فداى او (رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) باد كه نانش از آرد الك نكرده بود.( ۶۹۹)

۵۸۶- مردم مكه و بيعت با امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مكه شهرى بود كه مردم آن در پى فتح و غلبه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اسلام گرويدند و سابقه اسلام آنها در زمان حيات پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كم بود بدين جهت نيروى انقلابى در آن اندك بود، ولى به لحاظ اينكه حرم امن الهى بود، عده اى مكه را به عنوان سكونت خود برگزيدند، بعد از اينكه مردم مدينه و مهاجر و انصار و انقلابيونى كه از مصر و كوفه آمده بودند با علىعليه‌السلام بيعت كردند. حضرت طى نامه هايى از برخى استاندارانى كه از طرف عثمان در مناطق مختلف منصوب شده بودند خواست كه از مردم بيعت بگيرند البته عده اى از اين استانداران منصب خود را رها كرده و فرار نمودند. حضرت اميرعليه‌السلام طى نامه اى به استاندار مكه كه از طرف عثمان منصوب شده بود و خالد بن عاص نام داشت او را به امارت مكه ابقا كرد و از او خواست كه از مردم بيعت بگيرد. مردم مكه از بيعت سرباز زندند مخصوصا اينكه عده اى مخالفان حضرت در مكه بودند و از طرفى چون در ماه ذى الحجه با حضرت بيعت شده بود عده اى از مخالفان حضرت به حج رفته و هنوز در مكه بودند و به شهرهاى خود بازنگشته بودند عده اى از كارگزاران عثمان نيز كه يقين داشتند حضرت اميرعليه‌السلام به جهت خلافكارى هايشان آنها را بر كنار خواهد كرد به مكه گريخته بودند بعد از اين كه اهل مكه از بيعت با امام امتناع ورزيدند جوانى از قريش به نام عبدالله( ۷۰۰) بن وليدبن زيد نامه اى را كه حضرت به فرماندار مكه نوشته بود گرفت آن را جويد و در كنار چاه زمزم انداخت تا مردم نامه امام را لگد كنند البته از اين نامه در تاريخ اثرى نيست به هر حال همه مردم با حضرت بيعت كردند الا معاويه و مردم شام و اندكى از خواص مردم، بعدها حضرت، خالدبن عاص را كه از سوى عثمان والى مكه شده بود را عزل كرد و ابوقتاده انصارى را به جاى او منصوب كرد.( ۷۰۱)

۵۸۷- غريبى با غريبه اى نشسته؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت شده هنگامى كه امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام و همراهان؛ از دفن بدن مطهر پدرشان به سوى كوفه باز مى گشتند كنار ويرانه اى پيرمرد بينوا و نابينايى را ديدند كه پريشان بود و خشتى زير سر نهاده و گريه مى كرد از او پرسيدند، تو كيستى؟ و چرا نالان و پريشان هستى؟ او گفت: من غريبى بينوا هست در اينجا مونس و غمخوارى نداريم يكسال است كه من در اين شهر هستم هر روز مرد مهربان و غمخوارى دلسوز نزد من مى آمد و احوال مرا مى پرسيد و غذا به من مى رسانيد و مونس مهربانى من بود ولى اكنون سه روز است او نزد من نيامده است و از حال من جويا نشده است. گفتند: آيا نام او را مى دانى؟ گفت: نه. گفتند: آيا از او نپرسيدى كه نامش چيست؟ گفت: پرسيدم ولى فرمود: تو را با نام من چكار، من براى خدا از تو سرپرستى مى كنم. گفتند: اى بينوا! رنگ و شكل او چگونه بود؟ گفت: من نابينايم نمى دانم رنگ و شكل او چگونه بود. گفتند: آيا هيچ نشانى از گفتار و كردار او دارى؟ گفت: پيوسته زبان و به ذكر خدا مشغول بود وقتى كه او تسبيح و تهليل مى گفت: زمين و زمان و در دو ديوار با او همصدا و همنوا مى شدند وقتى كه كنار من مى نشست مى فرمود: مسكين جالس مسكينا: غريب جالس غريبا؛ درمانده اى با درمانده اى نشسته و غريبى همنشين غريبى شده است! حسن و حسينعليهم‌السلام و محمد حنفيه و عبدالله بن جعفر؛ آن مهربان ناشناخته را شناختند؛ به روى هم نگريستند و گفتند: اى بينوا! اين نشانه ها كه بر شمردى نشانه هاى باباى ما اميرمؤمنان علىعليه‌السلام است. بينوا گفت: پس او چه شده كه در اين سه روز نزد ما نيامده؟ گفتند: اى غريب بى نوا شخص بدبختى ضربت بر آن حضرت زد و او به دار باقى شتافت و ما هم اكنون از كنار قبر او مى آئيم بينوا وقتى كه از جريان آگاه شد خروش و ناله جانسوزش بلند گرديد، خود را بر زمين مى زد و خاك زمين را به روى خود مى پاشيد و مى گفت: مرا چه لياقت كه اميرمؤمنانعليه‌السلام از من سرپرستى كند؟ چرا او را كشتند؟حسن و حسينعليهم‌السلام هر چه او را دلدارى مى دادند آرام نمى گرفت. آن پير بى نوا به دامن حسن و حسينعليهم‌السلام را چسبيد و گفت: شما را به جدتان سوگند شما را به روح پدر عاليقدرتان، مرا كنار قبر او ببريد. امام حسنعليه‌السلام دست راست او و امام حسينعليه‌السلام دست چپ او را گرفتند و او را كنار مرقد مطهر علىعليه‌السلام آوردند، او خود را به روى قبر افكند و در حالى كه اشك مى ريخت مى گفت: خدايا من طاقت فراق اين پدر مهربان را ندارم تو را به حق صاحب اين قبر جانم را بستان دعاى او به استجابت رسيد و هماندم جان سپرد امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام از اين حادثه جانسوز گريستند و خو شخصا جنازه آن پيرمرد را غسل داده و كفن كردند. نماز بر جنازه او خواندند و او را در حوالى همان روضه پاك به خاك سپرده اند.( ۷۰۲)

۵۸۸- سهل؛ يارى صادق و همراهى دائمى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سهل بن حنيف كارگزار حضرت علىعليه‌السلام در شهر مدينه بود. وقتى حضرت براى پيكار صفين آماده مى شد حضرت به كارگزاران خود در تمام سرزمين اسلامى خود نامه نوشت و آنان را جملگى به كوفه فرا خواند از جمله آنها سهل بن حنيف بود او همراه قيس بن سعد كه از مصر برگشته بود به جانب كوفه رهسپار شد. وقتى آنها به كوفه رسيدند حضرت ياران خود را فرا خوانده بود تا درباره جنگ با معاويه از آنها نظر خواهى كند و از آنان مى خواست كه نظر خود را علام نمايند. هاشم بن عتبه و عمار بن ياسر و قيس بن سعد نظر موافق خود را به حضرت اعلام نمودند، سپس گروهى از انصار گفتند: فردى از ميان شما جواب اميرالمؤمنينعليه‌السلام را بدهد در اينجا بود كه سهل بن حنيف پاسخ مثبت خود را به نمايندگى از انصار به حضرت اعلام كرد در جنگ صفين، سهل فرمانده سواران نيروهاى بصره بود. سهل در جنگ صفين شركت فعال داشت وى همراه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بعد از جنگ به كوفه برگشت و بعد از بازگشت به كوفه اين يار ديرينه و فداكار علىعليه‌السلام از دنيا رفت. سيدرضى گويد: حضرت، حضرت، سهل را از ديگران بيشتر دوست مى داشت، لذا حضرت فرمود است: (لو احبنى جبل لتهافت) اگر كوهى مرا دوست داشته باشد (تكه تكه شده) فرو ريزد امام جعفر صادقعليه‌السلام مى فرمايد: وقتى كه سهل از دنيا رفت حضرت علىعليه‌السلام او را با برداحمر يمنى كه منسوب به حبره بود كفن كرد، از امام باقرعليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: رسول خدا بر جنازه حمزه ۷۰ تكبير گفت و حضرت علىعليه‌السلام بر جنازه سهل ۲۵ تكبير گفت و اينها را به صورت پنج تا پنج تا بر جنازه او خواند، زيرا بعد از هر نماز گروهى مى آمدند و مى گفتند اى اميرمؤمنان ما به نماز نرسيديم و حضرت دستور مى داد جنازه را به زمين گذاشته بر او نماز مى خواند تا اينكه پنج مرتبه جنازه را بر زمين گذاشتند.

رحمت خدا بر سهل باد كه با افتخار زندگى كرد و در حالى از دنيا رفت كه علىعليه‌السلام از او راضى بود.( ۷۰۳)

۵۸۹- صداى شيطان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حسن بصرى خدمت اميرالمؤمنينعليه‌السلام كه كنار شط فرات بود ظرفى را پر از آب نموده و قدرى از آن را آشاميد و بقيه آن را روى زمين ريخت. عىعليه‌السلام فرمود: در اين كار اسراف نمودى زيرا آب را، بر زمين ريختى و بر روى آب نريختى، حسن بصرى از روى اعتراض گفت: شما خون مسلمين را بر زمين مى ريزى اسراف نمى كنى، من به اين مقدار آب اسراف نموديم؟حضرت فرمود: اگر من در ريختن خون مسلمين اسراف مى كردم چرا به آنها كمك نكردى و جزء شورشيان با من جنگ نمودى؟ حسن گفت: من آماده جنگ شده بودم لباس و سلاح هم پوشيديم تا با شاميان همراه شوم همين كه از منزل بيرون آمدم هاتفى از آسمان صدا زد! قالت و مقتول در جهنم هستند لذا از تصميم خود منصرف شدم. حضرت فرمود: راست گفتى او برادرت شيطان بود.

۵۹۰- نظارت در حكومت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سعيد بن قيس همدانى مى گويد: يكى از روزها به هنگام شدت گرما كه معمولا كوچه هاى شهر خلوت مى شد و هر كس در زير سايه بان و يا در خانه خود استراحت مى كرد، اميرمؤمنان علىعليه‌السلام را ديدم كه در كنار ديوارى ايستاده است بخدمت آن حضرت رسيدم و پس از سلام علت ايستاد ايشان را در اين هواى گرم جويا شدم فرمود:

ما خرجت الا لا مظلوما و اغيث ملهوفا( ۷۰۴)

در اين ساعت از محل استراحت بيرون نيامدم مگر براى اينكه مظلومى را ياور و گرفتارى را پناهگاه باشم لذا ابن ابى الحديد در كتاب شرح نهج البلاغه خود مى گويد: اميرمؤمنان علىعليه‌السلام خود اين كار را انجام مى داده و خانه اى نيز به نام بيت المقصص داشت كه مردم شكايت و تقاضاهاى خود را به آنجا مى بردند.

ديباچه مروت و ديوان معرفت

لشكر كش فتوت و سردار اتقياء

فردا كه هركسى به شفيعى زند دست

مائيم ودست ودامن معصوم مرتضى( ۷۰۵)

۵۹۱- نظارت در حكومت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام به هنگام در دست گرفتن حكومت اسلامى بر منبر رفت و پس از ستايش خداوند فرمود:

سوگند به خدا، تا هنگامى كه يك نخل در مدينه داشته باشم از بيت المال چيزى بر نمى دارم درست بينديشيد كه آيا وقتى من خود از بيت المال مسلمانان به خود سهمى نمى دهم مى توانم آن را به شما بدهم؟

در اين موقع عقيل برادر حضرت اميرعليه‌السلام از جا برخاست و گفت: يا علىعليه‌السلام مرا با سياه پوستى كه در مدينه است برابر مى نهى؟

حضرت فرمود: بنشين برادر، مگر جز تو كسى در اينجا نبود كه حرف بزند تو بر آن سياه پوست هيچ برترى ندارى مگر به مزيت در ايمان و يا پرهيزكارى.( ۷۰۶)

۵۹۲- شباهتى ميان علىعليه‌السلام و عيسىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بيشتر ما داستان زن زناكارى كه مردم او را نزد حضرت مسيحعليه‌السلام آوردند و از او خواستند كه به خاطر خطايش سنگسارش كند را شنيده ايم ولى حضرت عيسىعليه‌السلام به آنها فرمود: هر كس تاكنون هيچ لغزشى از او سر نزده او را سنگسار كند و پس از اين خطاب همه سرافكنده رفتند و جز حضرت عيسىعليه‌السلام و يارانش كسى نماند. اما زنى نيز نزد حضرت علىعليه‌السلام آمد و اقرار به زنا كرد. حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: كه مردم جمع شوند و منادى ندا در داد و مردم جمع شدند، حضرت پس از ستايش و ثناى خداوند سبحان فرمود: من فردا اين زن را خواهم آورد و حد شرعى را بر او جارى خواهم ساخت شما نيز به همراه مشتى سنگ حاضر شويد. فرداى آن روز حضرت زن زنا كار را به ميدان آورد و مردم نيز با سنگهاى خود گرد هم آمدند. حضرت نيز بر قاطرى سوار شد و انگشت بر گوش مباركش نهد و با صدايى بلند فرمود: اى مردم خداى بزرگ با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خود عهدى كرد و او نيز همان عهد را با من نمود و آن اين است كه كسى كه خود در خور حدى است در اجراى حدى شركت نكند... پس هر آن كس كه بر او حدى مانند حد اين زن است حق ندارد بر اين زن حد جارى سازد و سنگى بر او افكند تمام مردم جز امام و دو فرزند عزيزش امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام برگشتند چنانكه جز حضرت عيسى و حواريونش مردم همه خجلت زده خود را به كنارى كشيدند!( ۷۰۷)

۵۹۳- انساب حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بصرى مى گويد: روزى علىعليه‌السلام بر بالاى منبر رفت و فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه نسب مرا بگويد؟ و الا من خود را به شما معرفى كنم، پس از سكوت جمعيت حضرت فرمود:

نام من زيد است و نام پدرم عبدمناف، پسر عامر، فرزند عمرو، فرزند مغيره، پسر زيد، فرزند كلاب مى باشد. ابن كوا( ۷۰۸) برخاست و گفت: اى عىعليه‌السلام نسبى براى تو نمى شناسيم جز اينكه تو على فرزند ابوطالب پسر عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصى بن كلاب هستى، اميرالمؤمنينعليه‌السلام به او فرمود: اى فرو مايه ساكت باش! پدرم مرا زيد ناميده، همنام جد خود قصى و نام پدرم عبدمناف است كه ابوطالب كنيه اوست و بر اسمش غلبه پيدا كرده و نام عبدالمطلب عامر است كه لقب او بر نامش غلبه يافته و اسم هاشم عمرو بوده و لقب بر اسم او مقدم شده و نام عبد مناف، مغيره است كه لقب بر نام او مستولى شده و اسم قصى، زيد بوده و عرب او را مجمع ناميده است زيرا آنان را از بلد الاقصى در مكه گرد آورده است پس لقبشان بر نامشان غلبه يافت. آنگاه فرمود: عبدالمطلب ده نام داشت از جمله آن عبدالمطلب و شيبه و عامر است( ۷۰۹)

۵۹۴- شاه مردان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى در جنگ صفين معاويه آب را بر روى سپاه علىعليه‌السلام بست و مانع از رسيدن لشگريان آن حضرت به شريعه شد فرياد اصحاب امام بلند شد كه يا علىعليه‌السلام حيوانات ما تشنه اند، خودمان نيز تشنه ايم. حضرت فرمود: چرا آب نمى دهيد به اينها. عرض كردند يا علىعليه‌السلام شريعه را بر روى ما بسته اند. حضرت فرمود: برويد و شريعه را بگشائيد لشگريان رفتند و با نبردى دشمن را از شريعه عقب راندند. حضرت بعد از فتح شريعه متوجه شد كه تعدادى از سربازان نيامده اند از آنها خبژژر گرفت عرض كردند: يا علىعليه‌السلام آنها را در شريعه موكل و نگهبان قرار داديم تا همانطورى كه معاويه و سربازانش آب را بر روى ما بستند ما هم به تلافى، شريعه را بر روى آنها ببنديم. حضرت فرمود: برگرديد و به آنها بگوييد هر چه زودتر شريعه را به حال خود بگذارند كه الناس فيها شرع واحد معاويه بد عمل كرد ليكن ما بد نخواهيم كرد. صحنه اى ديگر وقتى حضرت داشت لشكر خود را صف آرايى مى كرد متوجه شد كه يكى از لشگريان آن حضرت به لشكر معاويه دشنام و بدگويى مى نمايد به او فرمود: به چه كسى فحش مى دهى عرض كرد: يا علىعليه‌السلام به معاويه و سربازانش. حضرت فرمود: چرا فحش مى دهى به آنها. عرض كرد: مگر اينها باطل نيستند. حضرت فرمود: مگر فحش دادن حق است؟! بلى اگر اينها باطلند فحش دادن هم باطل است.( ۷۱۰)

۵۹۵- صاحب عدالت مطلق رفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس شهادت حضرت علىعليه‌السلام يكروز سوده دختر عمار كه از قبيله همدان بود بر معاويه وارد شد معاويه خاطره فعاليتهاى سوده را كه در جنگ صفين در سپاه امام علىعليه‌السلام از او به ياد داشت، لذا او را سرزنش كرد... آنگاه از او پرسيد براى چه اينجا آمده اى؟ سوده گفت: اى معاويه خداوند تو را به واسطه سلب حقوق واجب ما (مردم) بازخواست خواهد كرد، تو پيوسته فرماندارانى براى ما مى فرستى كه ما را همچون محصول رسيده درو مى كنند اينك اين بسربن ارطاة را فرستاده اى كه مردان ما را مى كشد و اموال ما را مى برد... اگر او را عزل كنى چه بهتر و گرنه ما خود قيام خواهيم كرد... معاويه عصبانى شد و گفت: مرا به قبيله ى خود مى ترسانى تو را با بدترين حالت نزد همان بسر مى فرستم تا با تو هر چه مى خواهد و مى داند انجام دهد. سوده اندكى ساكت شد، آنگاه گفت:

درود خدا بر آن روان، كه در گور خفت و با مگر او عدالت و دادگرى به خاك سپرده شد او هم پيمان حق و راستى بود و حق را با هيچ چيز عوض نمى كرد حق و ايمان در او يكجا فراهم آمده بود

معاويه سئوال كرد اين چه كسى است كه مى گويى؟ سوده پاسخ داد حضرت على بن ابيطالب اميرالمؤمنينعليه‌السلام ، اى معاويه روزى نزد او رفتم و مى خواستم از ماءمور جمع آورى زكات شكايت كنم وقتى رسيدم او به نماز بر مى خاست اما تا كه مرا ديد به نماز نايستاد و با رويى گشاده و مهربانى فرمود: آيا حاجتى دارى؟ گفتم: آرى و شكايت خود را عرض كردم، آن بزرگوار همچنانكه بر آستانه ى نماز ايستاده بود گريست و آنگاه به عرض كردم، آن بزرگوار همچنانكه بر آستانه ى نماز ايستاده بود گريست و آنگاه به خداوند عرض كرد: خدايا! تو آگاه و شاهد باش كه من هرگز فرمان ندادم كه او (آن ماءمور) به بندگانت ستم كند و بى درنگ قطعه پوستى در آورد و بعد از نام خدا و آيه اى از قرآن نوشت:

... آنگاه كه نامه ام را خواندى، دست و بالت را جمع كن، تا كسى را بفرستم آنها را از تو تحويل بگيرد... آنگاه نامه را به من داد، اى معاويه سوگند به خداوند كه نه آن نامه را بست و نه مهر كرد نامه را به آن ماءمور ستمكار دادم و او معزول گرديد و از نزد ما رفت... معاويه پس از شنيدن اين ماجرا ناگزير فرمان داد سوده هر چه مى خواهد براى او بنويسد و نظر او را تاءمين كند.( ۷۱۱)

۵۹۶- تحمل عدالت!!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نجاشى، شاعر نامى عراق و از اهل يمن و از مردان سرشناس كوفه است كه در جنگ صفين از ياران علىعليه‌السلام بود وى در روز اول ماه مبارك رمضان به تحريك دوستش ابوسمال اسدى به خوردن كباب و نوشيدن شراب سرگرم شدند. به طورى كه در حال مستى عربده كشيدند و سر و صداى آنها همسايگان را سخت ناراحت كرد تا اينكه يكى از شيعيان به اميرالمؤمنينعليه‌السلام شكايت كرد و به امر آن حضرت آنها را حضار كردند. ابوسمال گريخت و در ميان خانه هاى قبيله اسدى پنهان گشت ولى نجاشى دستگير شد و شبانگاه به دستور آن حضرت زندانى گرديد و فردا صبح در برابر مسلمانان و پس از اثبات جرم برهنه اش كردند و هشتاد تازيانه بر بدنش نواختند. سپس بيست تازيانه ديگر به خاطر اينكه حرمت ماه رمضان را شكسته بود بر آن افزودند. نجاشى گفت: هشتاد تازيانه براى ميگسارى بود بيست ضربه ديگر براى چه؟ علىعليه‌السلام فرمود: به خاطر اينكه اين عمل زشت را در ماه مبارك رمضان رمضان مرتكب شدى و احترام ماه خدا را نگاه نداشتى. فاميل و قبيله نجاشى كه همه يمنى و از دوستان علىعليه‌السلام بودند از اين پيش آمد سخت ناراحت گشته و در پيروى و تبعيت از آن حضرت دچار سستى و ترديد شدند. يكى از آنها به نام طارق بن عبدالله به آن حضرت عرض كرد ما مردم يمن از دوستان و مخلصان با سابقه شما هستيم و انتظار نداشتيم ما را با آنها كه با شما دشمنى مى كنند به يك چشم نگاه كنى و امروز سابقه دوستى ما را ناديده بگيرى و در ملاء عام بين دوست و دشمن نجاشى، اين مرد نامى ما را شلاق بزنى تا نزد دوست و دشمن خوار شويم؟

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اجراى عدالت و دستور الهى براى گناهكاران سنگين است. مگر من چه كردم؟ آيا جز اين است كه نجاشى بر معصيت خدا جراءت كرده و من به دستور خداوند درباره او حد جارى كردم؟ طارق بن عبدالله از نزد علىعليه‌السلام بيرون رفت و در راه مالك اشتر را ديد مالك كه بر خورد طارق را با علىعليه‌السلام شنيده بود با ناراحتى گفت: اى طارق تو با علىعليه‌السلام چنين سخن گفتى؟ (او عزت صدورنا و شتت امورنا) طارق گفت: آرى. مالك در جواب او گفت: اما به خدا قسم آنچنان نيست كه تو گفتى (دلهاى ما اندوهناك و امور ما پراكنده گشت) بلكه سينه هاى ما گشاده و گوشهاى ما به فرمان علىعليه‌السلام است و امور ما هم جامع و هيچ تفرقه وجود ندارد. طارق ناراحت شد و رفت.

ابن ابى الحديد مى گويد: نجاشى به اتفاق طارق به خاطر اجراى حق و عدالت علىعليه‌السلام از كوفه شبانه فرار نمودند و در شام به معاويه پيوستند و چون به شام رسيدند، معاويه نگاهى به طارق كرد و با كلمات توهين آميزى به علىعليه‌السلام ناسزا گفت، و در ميان جمعى از يارانش و مردم شام به علىعليه‌السلام دشنام داد. طارق تحمل نكرد و بپاخاست و در حالى كه به شمشير خود تكيه داده بود گفت: ما در خدمت رهبر و امام پرهيزكار و عادلى بوديم... اى معاويه فخر مكن و شاد مباش كه ما به سوى تو آمديم و علىعليه‌السلام را رها كرديم (بلكه ما تحمل عدالت) او را نتوانستيم بكنيم).( ۷۱۲)

۵۹۷- شريح قاضى غاصب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام خطاب به شريح( ۷۱۳) قاضى كوفه مى فرمايد: تو بر مقام و منصبى قرار گرفته اى كه جز نبى يا وصى نبى و يا شقى، كسى بر آن قرار نمى گيرد.( ۷۱۴)

شريح بر مسند قضاوت نشسته بود او كسى بود كه حدود ۵۰ - ۶۰ سال منصب قضاوت را در عهد عمر، عثمان و حضرت اميرعليه‌السلام و معاويه عهده دار بود. در واقعه عاشورا از طرفدار ابن زياد شد و مردم را به قايم عليه امام حسينعليه‌السلام فرا خواند البته او بواسطه تقرب به دستگاه معاويه در زمان علىعليه‌السلام بر خلاف حكومت اسلامى امام علىعليه‌السلام فعاليت مى كرد. حضرت اميرعليه‌السلام در دوران حكومت خود هم نتوانست او را عزل كند رجاله ها و جاهلان نگذاشتند و تحت عنوان اينكه شيخين او را نصب كرده اند و شما بر خلاف آنان عمل نكنيد او را بر حكومت عدل آن حضرت تحميل كردند منتها حضرت نمى گذاشتند بر خلاف قانون الهى دادرسى كند.

۵۹۸- كلامى از قانون وراثت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ جمل كه در سال ۳۶ هجرى در بصره بين سپاه امام علىعليه‌السلام و عايشه و طلحه و زبير واقع شد، علىعليه‌السلام در يك نقطه از جبهه به فرزندش محمد حنفيه كه علمدار لشگر بود فرمود: اى پسر حمله كن؛ از آنجا كه لشكر بصره در برابر محمد حنفيه تيراندازى مى كردند محمد حنفيه منتظر ماند تا تيراندازى دشمن تمام شود بعد حمله كند بار ديگر حضرت علىعليه‌السلام خود را به او رساند و فرمود: احمل بين الاسنة از ضربات دشمن مترس و حمله كن، او حمله كرد ولى بر بين تيرهاى دشمن توقف نمود، علىعليه‌السلام از ضعف فرزندش سخت آزرده شد و نزديك او آمد و با قبضه شمشير به دوش وى كوبيد و فرمود: فضربه بقائم سيفه و قال ادر كك عرق من امك.

با راستاى شمشيرى به او زد و فرمود: رگى (ارثى) از مادرت بسراغ تو آمده است.( ۷۱۵)

۵۹۹- پيوستن سرباز دشمن به سپاه علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالرحمان بن ابى ليلى مى گويد: وقتى آتش جنگ صفين شعله ور شد و بين سپاه علىعليه‌السلام با سپاه معاويه جنگ درگرفت روزى يك نفر از سپاه دشمن سوار بر اسب به ميدان تاخت وقتى كه نزديك سپاه علىعليه‌السلام شد فرياد زد آيا اويس قرنى در ميان شما است؟ گفتيم آرى از او چه مى خواهى؟ گفت: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: اويس قرنى بهترين تابعين است آنگاه اسبش را به سوى سپاه علىعليه‌السلام روانه كرد و به سپاه علىعليه‌السلام پيوست( ۷۱۶)

۶۰۰- قبرش چون قدرش مخفى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسنعليه‌السلام وقتى از دفن بدن مطهر پدر بزرگوارشان برگشتند به منظور جلوگيرى از تخريب يا نبش قبر مطهر حضرت علىعليه‌السلام توسط بنى اميه و مروانيها، سه تابوت تهيه كرد و بر يكى از آن تابوتها نماز خواند تا به عنوان اينكه مى خواهند آنرا در خانه دفن كنند ببرند و يك تابوت را فرستاد در خانه جعدة بن هبيره به عنوان اينكه مى خواهند آنجا دفن كنند و يك تابوتى را در دالان مسجد گذاشتند به عنوان اينكه مى خواهند بدن مطهر امام را در مسجد دفن كنند و در روايتى ديگر دارد كه سه تابوت ديگر هم تدارك كرد و يك تابوت را فرستاد بيت المقدس كه مردم بگويند جنازه امام را برده اند بيت المقدس و يك تابوت ديگر را فرستاد مدينه و يك تابوت ديگر را فرستاد مكه و به اين شكل محل اصلى قبر مطهر پدر خود را مخفى نمود. حضرت سجادعليه‌السلام پس از واقعه كربلا چند مرتبه پنهان به زيارت آمد و به بعضى از خواص مثل ابوحمزة ثمالى قبر امام را نشان داد (صاحب دعاى مشهور ابوحمزه) بعد امام باقرعليه‌السلام از مدينه چند مرتبه به نجف آمد و به اصحاب خاص خود نيز قبر حضرت را نشان داد تا زمان امام صادقعليه‌السلام كه امام به صفوان چند درهم پول داد تا با اين پول چند سنگ روى قبر حضرت بگذارد صفوان هم سنگهايى تدارك كرد و دور قبر را كمى مثل تل بالا آورد تا اينكه روزى هارون الرشيد وقتى از بغداد رفته بود براى شكار به اين صحرا رسيد سگهاى شكارى خود را به دنبال عده اى آهو رها كرد، هارون ديد آهوان به تل خاكى رسيدند و آنجا سر به خاك سائيدند و سگهاى او برگشتند آهوان دوباره پس از اينكه از قبر دور شدند هارون دوباره سگها را به سمت آنها رها كرد ولى دوباره همان اتفاق افتاد و حتى براى سومين بار نيز اين كار تكرار شد شعيه و سنى اين موضوع را نقل مى كند، مورخ مشهور ابن خلكان سنى نيز آنرا نقل كرده است. هارون تعجب كرد كه اينجا چه خبر است، هارون پرسيد در اين محدود اگر آبادى هست پيدا كنيد و پيرمردى از آن را حاضر كنيد. لشكريان هارون گشتند و پيرمردى را پيدا كردند و پيرمرد گفت: من با پدرم اينجا مى آمديم، پدرم مى گفت: كه من همراه امام صادقعليه‌السلام اينجا مى آمدم اينجا قبر اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام است. هارون وضو گرفت و نماز خواند بعد هم صندوقى تهيه كرد و اتاقى بر روى آن قبر شريف بنا كرد تا سال ۳۰۰ هجرى كه مرحوم عضدالدوله ديلمى خودش را به نجف رساند و ساختمان مجللى را در آنجا بنا كرد.( ۷۱۷)

۶۰۱- على و شكر كتيبه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ صفين معاويه لشكرى بيست و پنج هزار نفرى را تدارك ديد و در نوع خود در تمام جوانب اين مجموعه بيست و پنج هزار نفرى را مجهز نمود، با تدارك وسائل و اسلحه و از حيث زره و كلاه خود و كاملترين تمرينات، آنها را جهت نبرد با سپاه امام علىعليه‌السلام آماده نمود تمامى اين لشكر از فرق سر تا پا غير از دو چشم آنها غرق آهن بود، به شكلى كه هيچ جائى جهت نفوذ تير يا شمشير در آن نباشد و تمامى آنها را سوار بر اسب كرد تا روحيه لشكر علىعليه‌السلام را با هيبت اين لشگر در ابتداى نبرد تضعيف نمايد اين لشگر را كتيبه ناميد و راهى ميدان كرد. لشكريان حضرت اميرعليه‌السلام وقتى اين وضعيت را ديدند جراءت مقابله با آنرا در خود نديدند چون وضع جبهه مقابل را مى ديدند چگونه است نه جاى شمشير زدن بود نه راه نفوذ، علىعليه‌السلام از صف لشكريان خود بيرون آمد و لشكر خود را به تذكراتى هشدار داد و آنها را براى نبرد تشجيع نمود آنگاه به آنها فرمود: به شما بگويم اين لشكر كتيبه معاويه را در هم خواهم كوبيد كسى حق ندارد از جاى خود تكان خورد. آنگاه حضرت ذوالفقار را در دست گرفت و حمله كرد حضرت آنچنان جنگيد كه تمامى لشگر پا به فرار گذاشتند. علىعليه‌السلام به تعقيب آنها پرداخت فراريان آنها خود را به خيمه معاويه رساندند معاويه كه منتظر بود اين لشگر برود و همه لشكر علىعليه‌السلام را درهم بكوبد و بيايد؛ ديد همه شكست خورده با كشته هاى فراوان برگشته اند. معاويه گفت: اى واى بر شما كى شما را اينطور كرده؟ مگر لشكر علىعليه‌السلام چند برابر شما بود؟ همه گفتند: معاويه ما كه لشكر علىعليه‌السلام را نديديم ولى ما هر وقت نگاه مى كرديم مى ديدم علىعليه‌السلام پشت سرماست و با ذوالفقار حمله مى كند. همين قدر بدان كه هر كه كشته شده به شمشير علىعليه‌السلام كشته شده و هر كه نيزه خورده به نيزه علىعليه‌السلام است، هر كه تير خورده، به تير علىعليه‌السلام است او گفت: علىعليه‌السلام كه تير ندارد گفتند و الله ما نمى دانيم چه شده ولى مى ديديم كه علىعليه‌السلام گاهى با تير حمله مى كرد گاهى با نيزه و گاهى با شمشير و گاهى هم از پشت سر.( ۷۱۸)

۶۰۲- توجيه در جنگ جمل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان جنگ جمل بعضى به بهانه اينكه اين جنگ يك نوع برادر كشى و مسلمان كشى است از دفاع مى كشيدند و بعضى از مقدس نماهاى چند آتشه صريحا امام بر حق، حضرت علىعليه‌السلام را از اينكه با آشوبگران جمل مى جنگد مورد انتقاد قرار مى دادند. امام علىعليه‌السلام آشكارا سپاه جمل را لعنت كرد، يكى از مقدس مآبها به علىعليه‌السلام گفت: مؤمنين آنها را از لعن خود استثناء كن!

حضرت علىعليه‌السلام قاطعانه به او فرمود: ويلك ما كان فيهم مؤمن( ۷۱۹) ؛ واى بر تو كسى در ميان آنها مؤمن نيست.

و در جنگ صفين نيز بعضى با توجيه و حربه مسلمان كشى جايز نيست از يارى علىعليه‌السلام دست كشيدند.

۶۰۳- توجيه گر؛ مكار و پاسخ امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جريان جنگ صفين كه بين سپاه امام علىعليه‌السلام و سپاه معاويه در گرفت و هجده ماه طول كشيد عمار ياسر صحابى بزرگ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جزء سپاه اميرمؤمنان علىعليه‌السلام بود. مسلمانان همه مى دانستند كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عمار فرمود: تقتلك الفئة الباغية؛ گروه ستمگر و متجاوز تو را مى كشند.

عمار در جنگ صفين به شهادت رسيد و براى آنان كه در شك و ترديد بودند ثابت شد كه معاويه و پيروانش جمعيت ستمگر و ياغى را تشكيل مى دهند زيرا آنها عمار ياسر را كشتند، معاويه به غلط اندازى و توجيه گرى پرداخت و اعلام كرد كه علىعليه‌السلام عمار ياسر را كشته است زيرا علىعليه‌السلام او را به ميدان جنگ فرستاده و سبب كشتن او شده است و با اين توجيه گرى گروهى را فريب داد و اغفال كرد وقتى كه علىعليه‌السلام از اين توطئه با خبر شد در پاسخ به اين غلط اندازى فرمود: اگر سخن معاويه درست باشد پس حضرت حمزه را رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كشته است زيرا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را به ميدان فرستاد. عبدالله پسر عمر و عاص همين پاسخ علىعليه‌السلام را به معاويه گفت: معاويه به قدرى خشمگين گرديد كه به عمر و عاص گفت: فرزند احمق خود را از اين مجلس بيرون كن.( ۷۲۰)

۶۰۴- نامه معاويه به علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معاوية بن ابوسفيان در عصر خلافت حضرت علىعليه‌السلام پس از بروز جنگ صفين براى آن حضرت نامه اى نوشت كه در ضمن آن نامه چهار مطلب زيرا را مطرح كرده بود:

۱- اينكه سرزمين شام را به من واگذار كن تا رهبرى آن را خودم به عهده بگيرم.

۲- ادامه جنگ (صفين) موجب خونريزى زياد و موجب نابودى عرب خواهد شد، آن را متوقف كن.

۳- ما هر دو طرف در مورد جنگ برابر هستيم و هر دو طرف مسلمانند و شخصيتهاى اسلامى در هر دو سو وجود دارند.

۴- ما هر دو از فرزندان عبد مناف (جد سوم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هستيم و بر يكديگر برترى نداريم. بنابراين هنوز جاى آن هست كه از گذشته پشيمان شويم و آينده خود را اصلاح نماييم. امام علىعليه‌السلام در پاسخ به معاويه، تك تك موارد سخن او را جواب داد و آن اين بود كه فرمود:

۱- اينكه خواسته اى سرزمين شام را به تو واگذارم، آگاه باش من چيزى را كه ديروز از تو منع كردم امروز به تو نخواهم بخشيد (حكومت الهى امروز و ديروز ندارد).

۲- اينكه نوشته اى جنگ موجب نابودى عرب مى شود، بدان كه اگر آن كس كه در جنگ كشته شده طرفدار حق است جايگاهش بهشت مى باشد و اگر طرفدار باطل است در آتش خواهد بود.

۳- اينكه ادعا كردى در جنگ و جنگاوران من و تو جايگاهى مساوى داريم، چنين نيست زيرا تو در شك به درجه من در يقين نرسيده اى و اهل شام حريصتر از اهل عراق به آخرت نيستند.

۴- اما اينكه گفته اى ما همه از فرزندان عبد مناف هستيم، آرى چنين است ولى اميه جد تو مانند برادرش هاشم جد من نيست و حرب جد تو مانند عبدالمطلب جد من نيست و ابوسفيان پدر تو مانند ابوطالب پدر من نيست و هرگز مهاجران مانند اسيران (كفار در فتح مكه) كه آزاد شده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستند، و فرزندان صحيح النسب همانند منسوب به پدر نيستند و حق پرست همانند باطل پرست و مؤمن همانند مفسد نخواهد بود... وانگهى افتخار و برترى مقام نبوت در اختيار ماست كه با آن عزيزان را ذليل و ذليلان را ارجمند ساختيم...( ۷۲۱)

۶۰۵- علىعليه‌السلام و يتيمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حبيب بن ابى ثابت مى گويد: روزى مقدارى عسل به بيت المال آوردند حضرت علىعليه‌السلام دستور داد يتيمان را حاضر كردند موقعى كه عسل را بين نيازمندان تقسيم مى فرمود: خود شخصا به دهان يتيمان عسل مى گذارد. بعضى گفتند: اى اميرمؤمنان اين عمل براى چيست؟ حضرت فرمود: امام پدر يتيمان است. عسل به دهان يتيم مى گذارم و به جاى پدران از دست رفته آنها، عطوفت پدرى مى كنم.( ۷۲۲)

 (نقل شده پير مردان عصر علىعليه‌السلام وقتى اين گونه عواطف امام گونه، را از آن حضرت مشاهده مى كردند به حسرت مى گفتند: اى كاش ما نيز بچه يتيمى بوديم تا حضرت با دستان مبارك خود عسل در دهان ما نيز مى گذاشت).

۶۰۶- پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ناكثين و قاسطين و مارقين مى گويد:

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى فرمايد: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى علىعليه‌السلام به زودى با عهد شكنان، گمراهان و خارج شدگان از دين جنگ خواهى كرد. عرض كردم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ناكثين (پيمان شكنان) كيانند؟ فرمود: طلحه و زبير و (عايشه) كه در حجاز با تو بيعت مى كنند و در عراق پيمان مى شكنند و هر گاه اين كار را كردند با آن ها جنگ كن. زيرا در قتال و جهاد با آنها پاكيزگى براى اهل زمين است. عرض كردم يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قاسطين (گمراهان) كيانند؟ فرمود: معاويه و يارانش، عرض كردم: آنها كه از دين بيرون مى روند (مارقين) كيايند؟ فرمود: ياران ذى الثديه( ۷۲۳) (پستاندار) و آنها هستند كه از دين بيرون مى روند همانطور كه تير از كمان خارج مى شود پس آنها را بكش چون در كشتار آنان گشايش و فرج براى اهل زمين و عذابى فورى بر آنها و ذخيره اى (ثوابى) براى تو در قيامت در نزد خداست... يا علىعليه‌السلام تو پيمان مرا رعايت كرده و بر طريقه من كارزار مى كنى و امت من با تو مخالفت خواهند كرد.( ۷۲۴)

۶۰۷- خبر از شهادت ميثم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ميثم تمار پيش از شهادت خود به توسط علىعليه‌السلام از آن باخبر بوده و آن را از مولايش علىعليه‌السلام شنيده بود. امامعليه‌السلام به ميثم تمار گفت: چه خواهى كرد آن روزى كه فرزند ناپاك بنى اميه - عبيدالله زياد - از تو بخواهد كه از من تبرى و بيزارى بجويى؟ ميثم گفت: نه به خدا سوگند هرگز چنين نخواهم كرد، امام فرمود: در غير اينصورت به دارت آويخته و تو را مى كشند. ميثم گفت: صبر و بردبارى خواهم كرد اين در راه خدا چيزى نيست. علىعليه‌السلام به او فرمود: اى ميثم تو بعدها با اين درخت ماجراها خواهى داشت... اى ميثم اين درخت خرما را به چهار قسمت تقسيم مى كنند و تو را از قسمت چهارم آن به دار مى آويزند، از اين رو ميثم خيلى وقتها پيش آن درخت مى آمد و در كنارش نماز مى خواند و مى گفت: مباركت باد اى نخل؛ مرا براى تو آفريده اند و تو براى من روييده اى و همواره به آن نخل نگاه مى كرد روزى كه ابن زياد حاكم كوفه شد هنگام ورود به كوفه پرچمش به شاخه اى از آن درخت نخل گير كرد و پاره شد ابن زياد از اين پيش آمد فال بد زد و دستور داد آن را بريدند آنگاه نجارى آن را خريد و به چهار قسمت در آورد، ميثم به فرزندش صالح گفت: نام من و پدرم را بر چوب آن نخل حك كن صالح مى گويد: نام پدرم را آن روز بر آن چوب نوشتم وقتى ابن زياد پدرم را به دار آويخت پس از چند روز چوبه دار را ديدم همان قسمتى از آن نخل بود كه نام پدرم را بر آن نوشته بودم.( ۷۲۵)

۶۰۸- علىعليه‌السلام و راهب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام با لشكرش به سوى صفين حركت كرد در بين راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند و هر چه جستجو كردند آبى نيافتند! به دستور حضرت مقدارى از جاده خارج شدند و در وسط بيابان دير (عبادتگاهى) ديدند از راهب طلب آب كردند راهب گفت: از اينجا تا نزديكترين چاه آب دو فرسخ فاصله است و گاهى براى من آب مى آوردند و من آبم را براى خودم جيره بندى مى كنم و گرنه از شدت تشنگى مى ميرم. حضرت فرمود: شنيديد كه راهب چه مى گويد: عرض كردند: آيا مى فرمائى كه به آنجا كه راهب مى گويد برويم؟ حضرت فرمود: نيازى به پيمودن اين مسير طولانى نيست. پس حضرت سر شتر خود را به سوى قبله گردانيد و محلى را كه در نزديكى دير بود نشان داد و فرمود آنجا را حفر كنند زمين را كندند و خاكها را كنارى ريختند تا به سنگ بسيار بزرگى رسيدند، عرض كردند: يا علىعليه‌السلام اينجا سنگى است كه وسائل ما (مثل كلنگ) در آن اثر نمى كند حضرت فرمود: زيرا اين سنگ آب است جديت كنيد تا آن را برداريد اصحاب جمع شدند و تلاش كردند امام نتوانستند آن سنگ را حركت بدهند حضرت علىعليه‌السلام كه ناتوانى اصحاب خود را ديد، نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه سنگ به زير آن برد و با يك حركت آن را تكان داد و از جاى بر كند و به محلى بسيار دور پرتاب كرد. آنگاه آب بسيارى پديدار شد، لشكريان آمدند و از آن آب كه بسيار گوارا و سرد بود نوشيدند و به دستور حضرت مقدار زيادى آب براى خود برداشتند آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جاى خود گذاشت و دستور داد خاك ها را بر آن ريخته و اثر آن را محو كنند، راهب در بالاى دير اين منظره را ديد، آنگاه نزد علىعليه‌السلام رسيد و عرض كرد آيا تو پيامبر خدا هستى؟ حضرت فرمود: نه. پرسيد آيا ملائكه هستى؟ فرمود: نه پرسيد تو كيستى؟ فرمود: من جانشين پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستم. راهب گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم و مسلمان شوم حضرت دستش را داد و او نيز با شهادت به توحيد و نبوت و امامت علىعليه‌السلام مسلمان شد. حضرت از او پرسيد چه چيزى باعث شد كه تو اسلام بياورى؟ عرض كرد: يا علىعليه‌السلام اين دير اينجا بنا شد تا كسى كه اين سنگ را از جاى خود بر مى دارد شناخته شود قبل از من علما و راهبهاى زيادى در اينجا ساكن شدند تا تو را بشناسند ولى موفق نشدند و خدا اين نعمت را به من مرحمت نمود زيرا ما در كتاب خود خوانده ايم و از علماء خود نيز شنيده ايم كه از محل اين سنگ هيچ كس جز پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و يا جانشين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر ندارد و تا او نيايد محل او آشكار نمى شود و كسى قدرت كندن آن را ندارد جز همان نبى يا وصى او و چون من اين را در شما ديدم مسلمان شدم. حضرت وقتى اين سخن را شنيد آنقدر گريه كرد كه صورت و ريش او از اشك چشمش تر شد و فرمود: بشنويد اين برادر مسلمان شما چه مى گويد، راهب يكبار ديگر جريان را گفت و همه اصحاب شكر خدا را بجاى آوردند كه از ياران علىعليه‌السلام هستند، سپس لشكر حركت كرد و راهب هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام آن راهب كشته شد و حضرت بر او نماز خواند و او را به خاك سپرد و بسيار براى او استغفار كرد.( ۷۲۶)

۶۰۹- دنيا براى اهل تقوا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابربن عبدالله انصارى مى گويد: ما در بصره به همراه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بوديم چون آن حضرت از جنگ با مخالفان خود آسوده شد در پايان شبى به ما سركشى كرد و فرمود: در چه چيزى گفتگو مى كنيد؟ عرض كردم: يا علىعليه‌السلام در نگوهش از دنيا حضرت فرمود: اى جابر دنيا را براى چه نكوهش مى كنيد؟ آنگاه حمد الهى و ستايش خداوند را كرد و فرمود: اما بعد؛ چه چيزى در نهاد مردم است كه دنيا را نكوهش مى كنند؟.. دنيا براى كسى كه آنرا دست بفهمد خانه راستى است و مسكن تندرستى و محل ثروت.

مسجد پيغمران خداست و فرودگاه وحى حضرت حق است و نمازگاه فرشته هايش.

... اى جابر كيست كه دنيا را نكوهش كند؟ با اينكه به فرزندان خود اعلام كرده و فرياد كشيده كه رفتنى است و خود را به نابودى وصف كرده است... مردمى بد كار، هنگام پشيمانى آنرا به باد مذمت مى گيرند... بس است اى جابر! با من بيا با او رفتن، تا بر گورستان رسيديم و فرمود: (اشاره به قبور) اى خاك نشينان، اى آوارگان، امام خانه ها شما را مسكن ساختند و ميراثها را قسمت كردند و همسرهايتان به شوهر رفتند! اينست خبرى كه ما داريم، شما چه خبر داريد؟ سپس لختى دم بست و باز سر برداشت و فرمود: سوگند به آنكه آسمان را برداشت تا بلندى گرفت و زمين را بگسترد تا پهناور شد اگر به اين مردگان اجازه سخن مى دادند مى گفتند: ما بهترين توشه بعد از مرگ را تقوا يافتيم. سپس فرمود: اى جابر برگرد.( ۷۲۷)

۶۱۰- فاصله حق و باطل چقدر است...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معاويه مرد ناشناسى را خدمت حضرت علىعليه‌السلام فرستاد تا سوالاتى كه پادشاه روم از او پرسيده بود و از آن حضرت سئوال كند، آن مرد چون به كوفه آمد با حضرت صحبت كرد و حضرت فهميد كه او فرستاده معاويه است. آنگاه فرمود: خدازاده هند جگرخوار را بكشد كه چه اندازه خود و همراهانش گمراهند خدا او را بكشد... بعد فرمود: حسن و حسينعليهم‌السلام و محمد را نزد من بياوريد آنها آمدند آنگاه حضرت به مرد شامى گفت: اى برادر شامى اين دو فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستند و اين فرزند من است از هر كدام مى خواهى مسائل خود را بپرس. آن شامى گفت: از اين (يعنى حسنعليه‌السلام سئوال مى كنم و سئوال كرد:

۱- ميان حق و باطل چقدر فاصله است؟

۲- ميان آسمان و زمين چقدر فاصله است؟

۳- ميان مشرق و مغرب چقدر فاصله است؟ اين لكه بى نورى كه در ماه است چيست؟

۴- قوس و قزح چيست؟

۵- كهكشان چيست؟

۶- نخستين آبى كه بر روى زمين جارى شد كدام است؟

۷- نخستين چيزى كه روى زمين به جنبش در آمد چيست؟

۸- آن چشمه كه ارواح مؤمنان و مشركان بدان ماءوى دارند كدام است؟

۹- مؤ نث چيست؟

۱۰- آن ده چيزى كه هر كدام از ديگرى سخت تر است چيست؟

امام حسنعليه‌السلام در پاسخ وى فرمود: اى برادر شامى، ميان حق و باطل چهار انگشت فاصله است آنچه به چشم خود ديدى حق است و با گوش خود بيهوده و باطل بسيار مى شنوى و اما ميان آسمان و زمين به اندازه دعا و آه ستمديده و مد بصر فاصله است...

ميان مشرق و مغرب يك روز حركت خورشيد است، خورشيد را هنگام طلوع و غروب ببين در مى يابى، و اما اين كهكشان همان شكافهاى آسمان است كه محل نزول آب سيل آساى طوفان نوح بوده اند و اما قوس و قزح آنكه نبايد قزح بگويى زيرا قزح شيطانست ولى آن قوس الله است و امان از غرق شدن است و اما لكه سياه روى ماه بدرستى كه نور ماه مانند نور آفتاب بوده ولى خداوند آنرا محو و تاريك كرده چنانچه در قرآنش( ۷۲۸) فرمود: آيت شب را محو كرديم و آيت روز را روشن ساختيم و اما نخستين چيزى كه روى زمين روان شد وادى دلس بود (يعنى وادى ظلمت) و اول چيزى كه روى زمين جنبيد درخت خرما بود.

و اما چشمه اى كه ارواح مؤمنان در آن جمع هستند چشمه اى است بنام سلمى و اما آن چشمه ايكه ارواح كفار در آن جمع اند چشمه ايست بنام برهوت و اما مونث آن آدمى است كه معلوم نيست زن است، يا مرد، لذا بايد تا هنگام بلوغ او، در انتظار ماند اگر زن است پستان برآورد و اگر مرد باشد ريش در آورد.... اما آن ده چيزيكه از يكديگر سخت ترند، آن است كه خداوند سنگ را سخت تر آفريد و سخت تر از سنگ آهن است، و سخت تر از آهن آتش است، و سخت تر از آتش آب است، و سخت تر از آب ابر است، و سخت تر از ابر باد است و سخت تر از باد ملك است و سخت تر از ملك، ملك الموت است، و سخت تر از او مرگ است و سخت تر از او فرمان خداوند است( ۷۲۹)

۶۱۱- بايد بسيج عمومى نمود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر حكومت و خلافت حضرت علىعليه‌السلام بود سپاه متجاوز معاويه به شهر انبار حمله كرد و به غارت و چپاول گرى پرداختند، خبر اين حادثه به علىعليه‌السلام رسيد، شخصا پياده و نخليه (منزلگاهى نزديك كوفه كه ميدان رزم بود) آمد (تا براى سركوبى متجاوزان، اقدام كند) مسلمان خود را به حضور علىعليه‌السلام رساندند و عرض كردند: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام ، ما عهده دار سركوبى متجاوزان خواهيم شد، شما بجاى خود برويد. امام علىعليه‌السلام به آنها فرمود: ما تكفونن انفسكم فكيفت تكفوننى غيركم... شما قادر نيستيد كه از عهده مشكلات خودتان برآييد، بنابراين چگونه مشكل ديگران را از من دفع مى نماييد؟ اگر ملت هاى قبل، از ستم فرمانروايان خود، شكايت داشتند، من امروز از ستم ملت خودم شكايت دارم، گويى من پيرو و فرمانبر هستم و آنها رهبر و فرمانروا مى باشند...

در اين ميان كه علىعليه‌السلام ناراحتى خود را نسبت به سستى و سهل انگارى ملت، اعلام داشت، دو نفر از اصحابش به حضور علىعليه‌السلام آمدند و يكى از آنها عرض كرد: من جز اختيار خود و برادرم را ندار،

فرمان بده تا آن را اجرا كنيم.

امام علىعليه‌السلام در پاسخ فرمود: اين تقعان مما اريد: (شما در برابر آنچه من مى خواهم چه كارى مى توانيد انجام دهيد؟)( ۷۳۰)

يعنى: با يك نفر و دو نفر، كارى ساخته نيست، بايد بسيج عمومى نمود و با سپاه مجهز و بسيار براى سركوبى متجاوزان حركت كرد.

۶۱۲- تحمل؛ حمل سخن اهل بيتعليهم‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صالح يكى از فرزندان ميثم تمار نقل كرده است كه پدرم گفت: روزى در بازار بودم، اصبغ بن نباته يكى از ياران علىعليه‌السلام نزد من آمد و با حالتى شگفت زده گفت اى واى ميثم از اميرالمؤمنينعليه‌السلام سخنى دشوار و عجيب شنيدم. گفتم چه شنيدى؟ گفت: شنيدم كه مى فرمود: حديث و سخن اهل بيت بسيار سنگين و دشوار است و آن را جز فرشته اى مقرب يا پيامبر صاحب رسالت يا بنده مؤمنى كه خداوند دلش را براى ايمان آزموده است، توان تحملش را ندارد و به درك عمق آن نمى رسد.

ميثم مى گويد: فورى برخاسته خدمت علىعليه‌السلام رفتم و از او نسبت به كلامى كه از اصبغ شنيده بودم توضيح خواستم حضرت تبسمى كرد و فرمود: بنشين اى ميثم! آيا هر صاحب دانشى مى تواند هر علمى را حمل كن و بار آن را بكشد؟!

خداوند وقتى به فرشتگان گفت: كه مى خواهم در زمين جانشينى قرار دهم فرشتگان گفتند: خدايا آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد كند و خون بريزد؟ سپس حضرت به داستان حضرت موسى و خضر و سوراخ كردن كشتى و گشتن آن غلام اشاره كرد، آنگاه فرمود: پيامبر ماصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: خدايا هر كه را من مولايش بودم علىعليه‌السلام مولاى اوست، ولى جز اندكى كه خداوند نگاهشان داشت آيا ديگران اين كلام پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به دوش كشيدند و فهميده و عمل كردند؟ پس بشارت باد بر شما كه آنچه از گفته پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حمل كرديد و به آن متعهد مانديد، خداوند به شما امتيازى بخشيد (اى ميثم) كه به فرشتگان و رسولان نداد. پس بدون ترس و گناه فضيلت ما و كار بزرگ و شاءن والاى ما را براى مردم بازگو كنيد.( ۷۳۱)

اما ميثم؛ پس از شهادت حضرت مسلم در كوفه توسط شخصى بنام عريف و به همراه ۱۰۰ نفر از ماءموران مختار توسط ابن زياد به زندان افتادند و بعدها مختار از زندان آزاد شد ولى ميثم به دار آويخته شد( ۷۳۲) و در محلى ميان نجف اشرف و كوفه مدفن اين يار با وفاى حضرت علىعليه‌السلام است.

۶۱۳- سازمان شرطة الخميس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شرطة الخميس افرادى بودند كه با علىعليه‌السلام شرط و پيوند ناگسستنى برقرار نمودند و با نظام خاصى تا سر حد شهادت در آمادگى كامل براى دفاع از حريم مقدس علىعليه‌السلام به سر مى بردند و از اين رو آنها را خميس مى گفتند كه به پنج گروه تقسيم شده بودند:

۱- گروه پيش از جنگ.

۲- گروه مراقب قلب لشگر.

۳- گروه مراقب طرف راست لشگر.

۴- گروه مراقب طرف چپ لشگر.

۵- گروه ذخيره.

اين سازمان قبل از خلافت علىعليه‌السلام تحت نظر آن حضرت پى ريزى شد و اعضاى مركزى آن افرادى مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و جابربن عبدالله انصارى و... بودند و در زمان خلافت علىعليه‌السلام به پنج هزار تا شش هزار نفر رسيدند، اينك در اين رابطه به داستان زير توجه كنيد:

اصبغ بن نباته از پارسايان وارسته بود سابقه بسيار نيكى در اسلام داشت و در عصر خلافت علىعليه‌السلام سن پيرى را مى گذراند و از افراد جدى و سرشناس سازمان شرطة الخميس به شمار مى آمد. از او پرسيدند چرا شما را شرطة الخميس گويد؟! او در پاسخ گفت: ما در حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام متعهد شديم تا خود را در راه او فدا كنيم و آن حضرت فتح و پيروزى را براى ما ضمانت كرد.

ابوالجاورد گويد: به اصبغ گفتم: مقام علىعليه‌السلام در نزد شما چگونه است؟ پاسخ داد: نمى دانم منظور چيست؟ ولى همين قدر بدان كه شمشيرهاى ما همواره همراه ماست، هر كسى را كه علىعليه‌السلام اشاره كند كه به قتل برسانيد، آنكس را خواهيم كشت و آن حضرت به ما فرمود: من با شما (در مقابل جانبازى شما) طلا و نقره را شرط نمى كنم و شرط و عهد شما جز كشته شدن در راه حق نيست، در ميان بنى اسرائيل، افرادى اينگونه به عهد و پيمان خود وفا كردند، خداوند مقام پيامبرى قوم با قريه خودشان را به آنها داد، شما نيز در اين پايه از ارزش هستيد جز اينكه پيامبر نمى باشيد.( ۷۳۳)

۶۱۴- ميثم تمار صاحب سر امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ميثم فرزند يحيى بود و از صاحبان سر علىعليه‌السلام بود كه علم تفسير قرآن را نزد علىعليه‌السلام فرا گرفته بود و از معارفى كه آن حضرت به او ياد داده بود كتابى هم تدوين كرده بود، يك بار امام علىعليه‌السلام به جاى ميثم در مغازه خرمافروشى وى ايستاد و او را به دنبال كارى فرستاد و تا بازگشت او خود در مغاره ماند، يك مشترى بارى خريد خرما به علىعليه‌السلام مراجعه كرد حضرت فرمود: پول را بگذار و خرما را بردار...

وقتى ميثم برگشت و از اين معامله با خبر شد ديد كه پولهاى آن شخص تقلبى است و به حضرت قضيه را گفت. علىعليه‌السلام فرمود: او هم خرما را تلخ خواهد يافت، ميثم در همين گفتگو با علىعليه‌السلام بود كه مشترى خرما را آورد و گفت: اين خرماها تلخ است...( ۷۳۴)

۶۱۵- ميثم همراز شبانه علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ميثم تمار نقل مى كند شبى از شبها مولايم علىعليه‌السلام مرا با خود به صحراى بيرون كوفه برد تا اين كه به مسجد جعفى رسيد آنگه رو به قبله كرد و چهار ركعت نماز خواند و پس از سلام، نماز و تسبيح، دستهايش را به دعا باز كرد و گفت:

خدايا چگونه بخوانمت؟ در حالى كه نافرمانى كرده ام و چگونه نخوانمت؟ كه تو را شناخته ام و دلم خانه محبت توست دستى پر گناه و چشمى پر اميد به سويت آوردم...

و سپس به سجده رفت و صورت بر خاك نهاده و صد بار گفت: العفو! العفو!

برخاست و از آن سجده بيرون رفت من نيز در پى آن حضرت بودم تا به صحرا رسيديم آنگاه پيش پاى من خطى كشيد و فرمود مبادا كه از اين خط بگذرى...! آنگاه مرا همان جا گذاشت و خود رفت، شبى تاريك بود پيش خود گفتم: مولايم را چرا تنها گذاشتم؟ او دشمنان بسيارى دارد اگر مساءله اى پيش آيد پيش خدا و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه عذرى خواهم داشت؟ هر چند كه بر خلاف دستور اوست ولى در پى او خواهم رفت تا ببينم چه مى شود رفتم و رفتم تا او را بر سر چاهى يافتم كه سر در داخل چاه كرده و ديدم با چاه سخن مى گويد حضور مرا حس كرد و پرسيد كيستى؟ عرض كردم ميثم. فرمود: مگر به تو دستور ندادم كه از آن خط فراتر نيايى؟ عرض كردم: چرا مولاى من، ليكن از دشمنان نسبت به شما و جانتان ترسيدم و دلم طاقت نياورد، آن گاه پرسيد از آنچه گفتم چيزى هم شنيدى؟ گفتم نه مولاى من و حضرت اشعارى را خطاب به من به اين مضمون خواند:

در سينه ام اسرارى است كه هر گاه فراخناى سينه ام احساس تنگى مى كند زمين را با دست كنده و راز خويش را با زمين مى گويم...( ۷۳۵)

و فى الصدر لبانات

اذا ضاق لها صدرى

نكت الارض بالكف

و ابديت لها سرى

۶۱۶- قدرت معنوى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حسن بن ذكوان فارس گفت: من نزد حضرت علىعليه‌السلام بودم كه عده اى نزد آن حضرت آمده و از زيادى بيش از اندازه اب فرات به سبب طغيان به او شكايت كردند و گفتند كه مزارع آنها از اين زيادى آب آسيب ديده است و از حضرت خواستند تا دعا كند آب كمتر شود حضرت برخاست و به داخل خانه اش رفت و همه مردم منتظر بودند تا اينكه بعد از لحظاتى حضرت، در حالى كه لباس و عمامه و عباى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر تن و عصاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در دست داشت خارج شد سوار بر اسب شده و حركت كرد فرزندان او و مردم هم او را همراهى مى كردند و من هم با آنها به راه افتادم آن حضرت كنار فرات ايستاد و از اسب پياده شد سپس دو ركعت نماز مختصرى خواند آنكاه چوبى به دست گرفت و با حسن و حسينعليهم‌السلام روى پل رفت و من هم به همراه آنها رفتم وبقيه مردم ايستاده و نظاره گر بودند، حضرت آن چوب را به آب زد و بلافاصله آب به مقدار يك ذراع پايين رفت. حضرت رو به مردم كرد و فرمود: ايا كافى است؟ گفتند: نه يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام . حضرت با ديگر با چوپ اشاره به آب كرد و به اندازه يك ذراع ديگر آب كم شد تا اينكه يكبار ديگر بر اثر خواهش مردم همين كار را تكرار كرد و وقتى آب به مقدار سه ذرع كم شد مردم، گفتند بس است (و اين اندازه آب بى ضرر است) حضرت سوار مركب شد و به منزل خود بازگشت.( ۷۳۶)

۶۱۷- ايثار و جان بازى كميل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حجاج بن يوسف دستور دستگيرى كميل بن زياد را صادر كرد. كميل از آن دستور مطلع شد و فرار كرد و پنهان شد. حجاج دستور داد حقوق طايفه و قبيله كميل را قطع كردند. وقتى كميل از آن دستور مطلع شد گفت: من پير شده و عمرم رو به پايان است و شايسته نيست بخاطر من حقوق ديگران قطع شود پس از مخفى گاه خود خارج شد و به نزد حجاج رفت. حجاج به او گفت دوست داشتم: تو را پيدا كرده و دستگير مى كردم. كميل گفت: از عمر من چيزى باقى نمانده و هر گونه كه مى خواهى درباره من حكم كن، كه حسابرسى در نزد خداوند است و اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نيز قبلا به من خبر داده كه تو قاتل من هستى. سپس حجاج دستور داد سر كميل اين يار با وفا و صاحب سر علىعليه‌السلام را از بدنش جدا كردند.( ۷۳۷)

۶۱۸- برخورد با خاطى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى، دست سخن چينى را گرفت و او را نزد حضرت علىعليه‌السلام آورد حضرت پس از ملاقات فرمود: اى مرد ما درباره آنچه كه تو گفته اى تحقيق مى كنيم اگر راست باشد (و آنچه گفته اى راست باشد) نسبت به تو بدبين خواهيم بود و ترا دشمن مى داريم (چرا كه ستر عيب مردم كردى) اگر آنچه گفته بودى دروغ بود و حقيقت نداشت تو را تنبيه مى كنيم (حد خواهيم زد)... و اگر ميخواهى تو را عفو كنم و از گناهان بگذريم. شخص گناهكار عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام راه سوم را انتخاب مى كنم. مرا ببخشيد.( ۷۳۸)

۶۱۹- ميهماندارى كريم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى پدر و پسرى كه از دوستان و شيعيان اميرالمؤمنينعليه‌السلام بودند نزد آن حضرت آمدند، حضرت برخاست آنها را احترام كرد آنگاه آنها را بالاى اتاق خود نشانيد و خود جلوى آنها نشست بعد از مدتى دستور داد غذا را آوردند، آنگاه با آنها غذا را ميل فرمود. سپس به قنبر فرمود: طشت و آفتابه و دستمال به اتاق بياور تا ميهمانان دستشان را بشويند وقتى وسايل آماده شد حضرت برخاست و آفتابه را گرفت تا بر دست آن مرد بريزد. آن شخص به خاك افتاد و اجازه آن كار را به حضرت نداد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام چگونه خداوند مرا ببيند در حالى كه تو بر دستم آب مى ريزى؟ حضرت فرمود: بنشين و دستت را بشوى كه خداوند مى بيند كه برادر (يعنى علىعليه‌السلام فضيلت و برترى بر تو ندارد و مى خواهد تو را خدمتگذارى كند تا در بهشت پاداش ده برابرى بگيرد. آن مرد نشست و حضرت فرمود: تو را (به حق بزرگ من كه آن را شناخته اى) قسم مى خورم كه كاملا دستت را بشويى و گمان كن كه قنبر آب بر دستت مى ريزد. آن شخص اطاعت كرد و اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام آب را ريخت تا او دستهايش را بشويد، آنگاه علىعليه‌السلام آفتابه را به فرزندش محمد حنفيه داد و فرمود: پسرم اگر فرزند اين مرد به تنهايى نزد من آمده بود خودم آب بر دستش مى ريختم اما خداوند اجازه نداده كه بين پدر و پسرى كه در يك مجلس هستند به تساوى برخورد شود لذا من بر دست پدر او آب ريختم و تو بر دست پسر او؛ محمد برخاست و آب بر دست آن جوان ريخت تا او نيز دستهايش را بشويد... امام حسنعليه‌السلام فرمود: كسى كه از رفتار علىعليه‌السلام پيروى كند شيعه واقعى اوست.( ۷۳۹)

۶۲۰- دادرسى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى علىعليه‌السلام وارد كوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جوانى بود از شيعيان آن حضرت كه در جنگهاى آن حضرت نيز شركت كرده و در ركاب او مى جنگيد، روزى آن جوان با زنى ازدواج كرد. صبح روز بعد حضرت علىعليه‌السلام در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يكى از اصحاب فرمود: به فلان محله مى روى در آنجا مسجدى مى بينى در كنار آن مسجد خانه اى است كه صداى مشاجره زن و مردى را مى شنوى آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. علىعليه‌السلام فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفرى در خود نسبت به او احساس كردم و نزديك او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مى كردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينكه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضى از حرفها را نبايد همه كس بشنوند (يعنى، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترك كردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقى ماندند. حضرت علىعليه‌السلام به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مى شناسى؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسى انكار حقيقت نمى كنى؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلانى دختر فلان شخص نيستى؟ زن گفت: آرى. حضرت فرمود: آيا پسر عمويى نداشتى كه هر دو عاشق يكديگر بوديد. گفت: آرى. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نكرد و او را از همسايگى خود دور نكرد تا شما با يكديگر تماسى نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به ياددارى كه يك شب براى قضاء حاجت خارج شدى و پسر عمويت تو را غافلگير كرد و با تو نزديكى كرد و تو حامله شدى و جريان را از پدرت پنهان كردى و تنها به مادرت خبر دادى؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردى و او را در پارچه اى پيچيدى و پشت ديوار گذاشتى و لحظاتى بعد سگى به آنجا آمد و تو ترسيدى كه بچه ات را بخورد، سنگى برداشتى و به سوى سگ انداختى اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شكست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اى بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساكت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه حق را بگويى زن فرمايش امام را تاءكييد كرد و گفت: يا علىعليه‌السلام غير از من و مادرم هيچ كس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر كرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اى آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ كردند و او را با خود به كوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالى كه او پسر تو بود.

سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه كرد اثر شكستگى در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مى باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگى كن كه ازدواج بين شما وجود ندارد.( ۷۴۰)


۶۲۱ - نقش مهر امامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنى بنام حبابه والبيه مى گويد: در لشكرگاه حضرت علىعليه‌السلام رفتم و نزد آن حضرت رسيديم و عرض كردم: يا علىعليه‌السلام چه دليلى بر امامت شما وجود دارد.

حضرت (پاسخى در حد فهم او داد) به سنگ كوچكى اشاره كرد و فرمود: آن ريگ را به من بده، من نيز سنگ ريزه را برداشته و به آن حضرت دادم و او مهر خود را بر آن سنگ گذاشت و آنچه در مهر بود روى سنگ نقش بست! آنگاه فرمود: هر كس ادعاى امامت كرد و توانست چنين كارى بكند راست مى گويد و امام واقعى است و بايد از او اطاعت كنى او مى گويد: بعد از شهادت حضرت علىعليه‌السلام به محضر امام حسنعليه‌السلام رسيدم و ديدم مردم از او سئوالاتى مى كنند تا آن حضرت مرا ديد فرمود: اى حبابه، آنچه همراه دارى به من بده! من آن سنگ ريزه را به او دادم و همان كار را كه پدرش كرده بود انجام داد و مهر خود را بر آن سنگ زد و من اثر آن را در سنگ ديدم. پس از شهيد شدن امام حسنعليه‌السلام در مسجد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم به محضر امام حسينعليه‌السلام رسيدم او قبل از آنكه من صحبتى بكنم فرمود: آيا دليل بر امامت من نيز مى خواهى؟ عرض كردم: آرى. حضرت فرمود: آن ريگ و سنگ را بده به من؛ آنرا به آن حضرت دادم و نقش مهر خود را بر آن سنگ زد و من ديدم بعد از شهادت امام حسينعليه‌السلام در حالى كه يكصد و سيزده سال از عمرم مى گذشت و فرسوده و لرزان بودم نزد امام زين العابدينعليه‌السلام رفتم و از پيرى و رنجورى و عدم قدرت بر عبادت و ركوع و سجود خود شكايت كردم. آن حضرت با دست خود اشاره كرد و من جوان شدم!... سپس فرمود: آنچه را همراه دارى به من بده؛ من نيز سنگ خود را به او دادم آنگاه او مهر خود را بر آن زد و اثر آن در سنگ نقش بست و بعد از آن حضرت به محضر امام باقرعليه‌السلام و امام صادقعليه‌السلام ، و امام موسى بن جعفرعليه‌السلام و امام رضاعليه‌السلام رسيدم و اثر مهر همه را بر آن سنگ ديدم.

محمد بن هشام مى گويد: بعد از آنگه حبابه به محضر امام رضاعليه‌السلام رسيدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ماه زندگى كرد و از دنيا رفت.( ۷۴۱)

۶۲۲- شجاعت عبيدالله بن عباس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بسر بن ارطاة يكى از دژخيمان خون آشام معاويه بود، كه به دستور او، به شهرها و روستاها رفت و به قتل و غارت مردم پرداخت، تا مردم را از پيروى حكومت علىعليه‌السلام باز دارد و بسوى معاويه متوجه سازد (و سرانجام علىعليه‌السلام او را نفرين كرد و او در اواخر عمر، ديوانه شد و با حال بسيار بد، از دنيا رفت) بسر، با سپاه خود به يمن رفت، در آن هنگام يمن در قلمرو حكومت علىعليه‌السلام بود عبيدالله بن عباس، فرماندار علىعليه‌السلام در آنجا بود، عبيدالله خود را پنهان ساخت و از يمن بيرون آمد. بسر وارد منزل عبيدالله شد و دو كودك او را سربريد كه سخنان جانسوز مادر او در اشعارى در تاريخ ثبت شده است. پس از جريان صلح امام حسنعليه‌السلام روزى تصادفا عبيدالله و بسر بن ارطاة نزد معاويه بودند، عبيدالله بن عباس فرصت را غنيمت شمرد و به معاويه گفت: آيا تو اين مرد لعين و پست (اشاره به بسر) را دستور دادى فرزندان مرا بكشد؟ معاويه گفت: نه. بسر خشمگين شده و شمشيرش را بزمين كوبيد و گفت: اى معاويه! شمشيرت را بگير، تو آن را به من دادى و دستور دادى مردم را بكشم، من آنچه را تو مى خواستى انجام دادم. معاويه گفت: تو مرد ضعيفى هستى. شمشيرت را جلو كسى انداختى كه ديروز فرزندانش را كشته اى.

عبيدالله گفت: اى معاويه تو خيال مى كنى كه من بسر را به جاى يكى از فرزندان خواهم كشت، او پست تر و حقيرتر از اين است، من اگر بخواهم خونبهاى فرزندانم را بگيرم مى بايست، يزيد و عبيدالله فرزندان تو را به قتل رسانم.( ۷۴۲)

۶۲۳- علىعليه‌السلام در كربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام با لشكريان خود از بيابان كربلا عبور مى كرد لحظه اى ايستاد و نگاهى به راست و چپ انداخت و در حاليكه گريه مى كرد، گفت: به خدا سوگند اينجا محل جنگ كردن و كشته شدن آنها مى باشد. عده اى پرسيدند: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام اينجا چه جايى است؟ حضرت فرمود: اينجا كربلا مى باشد و افرادى در اينجا كشته مى شوند كه بدون حساب وارد بهشت خواهند شد اين را بگفت و حركت كرد و آن روز مردم معناى فرمايش آن حضرت را نفهميدند.( ۷۴۳)

۶۲۴- علىعليه‌السلام و جاسوس معاويه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى را كه متهم به جاسوسى براى معاويه بود نزد حضرت علىعليه‌السلام آوردند نام او عيزار بود اما او پيوسته جاسوسى خود را انكار مى كرد و خود را تبرئه مى نمود. حضرت به او فرمود: آيا قسم مى خورى كه جاسوسى نكرده اى؟ گفت: آرى و سوگند خورد. حضرت فرمود: اگر دروغ گفته باشى خدا چشمان تو را كور ميكند و چون روز جمعه فرا رسيد چشمان آن جاسوس نابينا شده بود.( ۷۴۴)

۶۲۵- معاويه و پيشگويى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه معاويه به حكومت رسيد روزى به اهل مجلس خود گفت: چگونه مى توانيم آينده خود را پيش بينى كنيم؟ آن ها گفتند ما راهى براى آن نمى شناسيم معاويه گفت: من آن را از علم علىعليه‌السلام به دست مى آورم زيرا او هر چه مى گويد راست است و باطل نيست. پس سه نفر را احضار كرد و به آنها گفت: هر سه به كوفه برويد و يكى پس از ديگرى وارد شهر شهر شويد و خبر مرگ مرا به مردم برسانيد ولى توجه داشته باشيد كه هر سه يك سخن بگوييد و در علت و روز مرگ و محل قبر من اختلاف نداشته باشيد و توجه كنيد كه علىعليه‌السلام چه مى گويد. آنها رفتند اولى وارد كوفه شد مردم پرسيدند از كجا مى آيى؟ گفت: از شام. گفتند: چه خبر دارى؟ گفت: معاويه مرد! مردم اين خبر را به علىعليه‌السلام رساندند ولى آن حضرت اعتنايى به اين خبر نكرد. دومى و سومى هم وارد شده و همان خبر را دادند و مردم نيز حضرت علىعليه‌السلام را از آن خبرها مطلع كردند و در مرتبه سوم كه نزد آن حضرت آمدند گفتند: خبر صحيح است زيرا هر سه نفر كه در سه روز وارد كوفه شده اند اين خبر را بدون هيچ گونه اختلافى بيان كرده اند. حضرت علىعليه‌السلام وقتى اصرار مردم بر صحت خبر را شنيد فرمود: او نمرده و نمى ميرد مگر محاسن من با خون سرم سرخ شود و معاويه با حكومت، بازى خواهد كرد سپس آن سه نفر اين خبر را براى معاويه بردند.( ۷۴۵)

۶۲۶- گروههاى مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كميل بن زياد مى گويد: علىعليه‌السلام نزد من آمد و دست مرا گرفت و مرا با خود به صحرا برد چون به صحرا رسيديم بر زمين نشست و من هم نشستم سر بلند كرده و متوجه من شد و فرمود: اى كميل! آنچه به تو مى گويم بخاطر بسپار، مردم سه دسته اند: ۱- دانشمند الهى. ۲- دانشجويى كه در راه رستگارى قدم بر مى دارد. ۳- افراد ناكس و پست كه بدنبال هر آوازى مى روند و مانند پشه هاى ريز از هر طرف كه باد بوزد به آن سو مى روند...

اى كميل! دانش از ثروت بهتر است چرا كه دانش نگهبان تو است ولى ثروت را بايد تو نگهبان باشى. ثروت را هر چه خرج كنى كمتر گردد ولى دنش هر چه بيشتر خرج شود افزوده تر شود. اى كميل! آنان كه ثروتمندند و زنده، مردگانى هستند بصورت زنده، ولى دانشمندان تا پايان روزگار پاينده اند... آه كه اينجا (اشاره به سينه) آكنده از دانش است. كاش شاگردانى كه بتوانند اين بار را بكشند بدست مى آوردم...( ۷۴۶)

۶۲۷- وصيتى از امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در وصيتى به فرزند خود محمد حنفيه فرمود: اى پسر، از خودبينى و بد خلقى و كم صبرى دورى كن، كه اگر اين سه خصلت را داشته باشى هيچ رفيقى با تو مدارا و دوستى نخواهد كرد و همواره مردم از تو كناره خواهند گرفت خود را به اظهار دوستى وادار كن و بر زحمات خود، خويشتن را شكيبا ساز... و از دست دادن دين و آبروى خود درباره هر كس كه باشد بخل بورز كه دين و دنيايت سالم تر خواهد بود.( ۷۴۷)

۶۲۸- دستگيرى قاتل علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالرحمن بن ملجم لعنة الله، از باقيمانده هاى خوارج نهروان بود، او كه از كوفه فرار كرده بود، طبق توطئه اى كه با همدستان خود، در مكه، طرح آن را به عهده گرفته بود مخفيانه به كوفه آمد، و سرانجام صبج شب نوزدهم ماه رمضان چهلم هجرت ضربت خود را بر فرق مقدس علىعليه‌السلام وارد ساخت (كه علىعليه‌السلام بسترى شد و شب ۲۱ همان سال به شهادت رسيد) ابن ملجم لعنة الله پس از ضربت زدن پا به فرار گذاشت، يكى از مسلمانان كه از قبيله همدان بود و ابوذر نام داشت، او را دنبال كرد، به او رسيد سپس لباس ابن ملجم را كه در دست داشت، بر سر او انداخت، و آنگاه او را به زمين زد و شمشيرش را از دستش گرفت، و او را نزد اميرمؤمنان علىعليه‌السلام آورد. وقتى كه چشم علىعليه‌السلام به ابن ملجم لعنة الله افتاد، فرمود: النفس بالنفس (اين جمله در آيه ۴۵ سوره مائده آمده و منظور قصاص قتل است كه قاتل بايد به قتل برسد). سپس فرمودند: اگر من از دنيا رفتم، همانگونه كه او مرا كشت، او را به قتل برسانيد، و اگر از اين ضربت، سالم ماندم، راءى خود را خواهم داد. ابن ملجم لعنة الله (اين خبيث ناپاك) گفت: سوگند به خدا، من اين شمشير را به هزار دينار خريده ام و با هزار درهم زهر، آنرا مسموم نموده ام، در اين صورت اگر اين شمشير به من خيانت كند (يعنى باعث قتل نشود) نفرين بر آن باد.

مردم او را از كنار بستر علىعليه‌السلام دور كردند و از شدت ناراحتى نسبت به او با دندانهاى خود، گوشت بدن او را بريده بريده مى كردند و مى گفتند: اى دشمن خدا، اين چه كارى بود كه كردى؟ تو امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و سلم را به عزا نشاندى تو بهترين انسان ها را كشتى.

او خاموش بود، سخنى نمى گفت: او را بزندان افكندند. سپس مردم به حضور اميرمؤمنانعليه‌السلام آمده و با احساسات پر شور عرض كردند: ما گوش بفرمان شما هستيم، هر گونه فرمان دهى، همان را در مورد اين دشمن خدا (ابن ملجم) اجرا مى كنيم، چرا كه او باعث هلاكت امت و تباهى دين شده است.

علىعليه‌السلام فرمود: اگر زنده ماندم، راءى خود را خواهم گفت، و اگر از دنيا رفتم با او همانگونه رفتار كنيد كه با قاتل پيامبر، رفتار مى شود. نخست او را بكشيد، سپس بدنش را با آتش بسوزانيد. پس از شهادت علىعليه‌السلام به امر امام حسنعليه‌السلام او را كشتند و سپس ام هيثم كه از زنان قهرمان طايفه نخع بود پيكر ناپاك او را به آتش كشيد.( ۷۴۸)

۶۲۹- اولين فتح به دست امام حسينعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جنگ صفين از جنگ هاى بزرگى است كه در زمان خلافت علىعليه‌السلام در سال ۳۶ تا ۳۸ هجرى بين سپاه علىعليه‌السلام با سپاه معاويه، در سرزمين صفين (نواحى شام) واقع شد. نخستين كارى كه معاويه انجام داد اين بود كه گفت: چون عثمان را تشنه كشتند، آب را به روى سپاه علىعليه‌السلام ببنديد، همان دستور انجام شد و سپاه معاويه مركز آب را گرفتند اين موضوع باعث شد كه آب به سپاه علىعليه‌السلام نرسيد و تمام شد و تشنگى بر سپاهيان چيره گشت. مى نويسند: چندين گردان سواره نظام، از سوى علىعليه‌السلام به سوى آن مركز رفتند تا آب را بگشايند ولى موفق نشدند و بازگشتند. در اين وقت امام حسينعليه‌السلام كه ۳۳ سال داشت پدر را اندوهگين يافت و نزد پدر رفت و اجازه خواست كه خود همراه جمعى به ميدان برود. امام علىعليه‌السلام اجازه داد آن بزرگوار همراه جمعى از سواران به سوى قرارگاه ابو ايوب كه محافظين آن بودند روانه شدند، آنگاه آنچنان عرصه را بر او تنگ كردند، كه ابو ايوب و همراهانش، ناگزير گريختند و شريعه آب بدست امام حسينعليه‌السلام و همراهانش افتاد و بعد آن حضرت نزد پدر آمد و جريان را به عرض رساند و اين نخستين فتحى بود كه در جنگ صفين انجام گرفت.( ۷۴۹)

۶۳۰- از پسرم انتظار نداشتم...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در سال ۳۷ يعنى سال دوم خلافت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام امام حسينعليه‌السلام جوانى سى و سه ساله بود. روزى امام حسينعليه‌السلام جوانان و دوستان خود را، كه نوبت ايشان بود به پذيرائى دعوت كرد ولى در سفره حضرت جز چند قطعه نان چيزى قرار نداشت. امام حسينعليه‌السلام به قنبر فرمود: از اين چند مشك عسل كه به بيت المال رسيده ظرفى براى ما بياور تا اين مهمانى را برگزار كنم. قنبر اطاعت كرد و يك ظرف عسل براى امام حسينعليه‌السلام آورد علىعليه‌السلام در سركشى خود از بيت المال دريافت كه مشك عسل ها دست خورده است. لذا از قنبر سئوال كرد. قنبر عرض كرد: به فرمان امام حسينعليه‌السلام او را به حق عموى خود جعفر طيار قسم داد، تا خشمش اندكى آرام گرفت و بعد به همان ترتيبى كه قنبر را مورد بازجويى قرار داده بود امام حسينعليه‌السلام را بازجويى كرد و فرمود: آيا تو دستور داده اى كه به مشك هاى عسل قنبر دست بزند. امام حسينعليه‌السلام عرض كرد: بله يا اميرالمومنين، امام: مگر نمى دانستى كه اين عسلها براى عموم مسلمين است، عرض كرد: بلى مى دانستم يا اميرالمومنين؛ ولى من خود يك فرد از افراد مسلمانانم و بقدر سهم خود آن هم براى پذيرايى از مهمانانم از عسل برداشتم. علىعليه‌السلام نگاهى به امام حسينعليه‌السلام انداخت و فرمود: از پسرم انتظار نداشتم پيش از آنكه مسلمانان به سهم خود برسند او سهم خويش را بردارد و بعد با لحنى خشم آلود اضافه كرد، اگر نديده بودم بر اين لبها كه دارى رسول خدا بوسه مى زد دستور مى داد لبهاى تو را به چوپ ببندند سپس امام علىعليه‌السلام دستور داد عسل ديگرى بخرند و به بيت المال برگردانند.

۶۳۱- ساده زيستى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن اعرابى گفت: حضرت علىعليه‌السلام در زمانى كه حاكم مسلمين بود وارد بازار شد و پيراهنى را به سه درهم خريدارى كرد و همانجا پوشيد. ليكن دين آستين آن مقدارى بلند است به خياط فرمود: بلندى اين آستين را قطع كن، خياط مقدارى كه بلند بود را جدا كرد و به حضرت عرض كرد: اجازه دهيد آن را بدوزم و محل قطع شده را دوخت بگيرم؟ حضرت فرمود: نه؛ اين را فرمود؛ و در حالى كه محل بريدگى پيراهن ريشه ريشه بود حركت كرد و رفت و با خود گفت: همين ترا كافى است. نقل كرده اند روزى ديگر علىعليه‌السلام دو لباس ضخيم و زبر خريدارى كرد و به غلام خود قنبر فرمود: اى قنبر! يكى از اين دو لباس را انتخاب كن قنبر يكى از آنها را انتخاب كرد و خود آن حضرت ديگرى را پوشيد ولى چون آستين آن لباس بيش از اندازه بلند بود اضافه آن را قطع كرد.( ۷۵۰)

۶۳۲- علىعليه‌السلام و فروش شمشير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام به بازار رفت و شمشير خود را در معرض فروش قرار داد و فرمود: به خدا قسم اگر پول يك لباس را داشتم اين شمشير را كه بارها غم و اندوه را از چهره رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زدوده است نمى فروختم.( ۷۵۱)

۶۳۳- علىعليه‌السلام و بيت المال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هارون بن عنتره گفت: پدرم برايم گفت: كه من در يكى از روستاهاى نزديك نجف بنام خورنق خدمت اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيدم و ديدم كه لباس كهنه اى در بر دارد و از سرما مى لرزد به او گفتم: اى اميرمؤمنان! خداوند بيت المال را در اختيار تو قرار داده و معامله اى مى كنى؟ آن حضرت فرمود: به خدا قسم من از اموال شما هيچ استفاده اى (شخصى) نكرده ام و اين لباسى را كه بر تن مى بينى با خودم از مدينه آورده ام و غير از اين هم چيزى ندارم.( ۷۵۲)

هارون مى گويد: من با صداى بلند گفتم: يا علىعليه‌السلام هوا سرد است، خيل هم سرد است اين سرما انكارپذير نيست. حضرت تبسمى كرد و گفت: راست مى گويى هوا سرد است من سرما هوا را احساس مى كنم، من سرما را انكار نمى كنم... ولى هوا هر چه سرد باشد از صبر و شكيبايى من زيادتر نيست من مى توانم بر سرماى بيشترى هم بردبار و شكيبا باشم.

۶۳۴- دستور حكومتى به فرمانداران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام متقين حضرت علىعليه‌السلام در دستور كارى خود كه به مالك اشتر داده است او را در واگذارى مديريتها به افراد چنين دستور مى دهند: واجعل لراس كل امر من امورك راسا منهم لا يقهره كبيرها و لا يتشتت عليه كثيرها( ۷۵۳) اى مالك، براى هر كارى از كارهاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى خود مدير و رئيسى را تعيين كن مديرى كه داراى اين دو ويژگى باشد:

۱- بزرگى و عظمت كار، او را ناتوان و مغلوب نسازد. ۲- زيادى و تراكم كار، او را پريشان و رنجورش ننمايد.

و در نامه اى ديگر كه علىعليه‌السلام به قثم بن عباس فرماندار مكه مى فرمايد: طبق يك سلسله گزارشات مطمئن جمعى از مزدوران و فريب خوردگان حكومت معاويه براى تبليغات سوء و ايجاد شكاف و درگيرى ما بين مسلمانان در ايام حج به مكه اعزام شده اند تو بايد به اين تذكرات عمل كنى:

فاقم على ما فى يديك قيام الحازم الصليب... و لا تكن عند النعماء بطرا و لا عند الباساء فشلا؛ در برابر اين توطئه ى خائنانه بايد: ۱- در مسند مديريت و حكومت مكه كه به تو واگذار شده است، سخت مقام و پايدار باشى، مقاومتى مداوم همراه با درايت و لطافت.

۲- در چنين شرايطى اسير دست خوشيهاى فراوان نشوى كه نتيجه اى جز غفلت و فراموشى و سركشى و خود بزرگ بينى نخواهد داشت.

۳- به هنگام هجوم سختيها و ناگواريها دلباخته و هراسان مباش كه در مديريت خود با شكست و ناكامى روبرو خواهى شد.

۶۳۵- انواع رفيق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: مردى در بصره در حضور اميرالمؤمنينعليه‌السلام به پا خواست و گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام درباره رفيقانى كه به منزله برادر هستند؛ جملاتى (راهنمايى) بفرماييد. آنگاه حضرت فرمود: برادران دو گونه اند يكى برادران مورد اعتماد و ديگر برادران ظاهر ساز.

امام برادران مورد اعتماد به منزله دست و بال و خانواده و ثروت تو هستند اگر به برادرت اعتماد دارى به نفع او از كمك مالى و بدنى دريغ مدار... و اما برادران ظاهر ساز از لذت معاشرت با آنان بهره مند خواهى شد و حتما اين رشته را از آنان مبر و بيش از اين هم از دور نشان توقع مدار و بهر مقدار كه آنان با تو خوشرو و شيرين زبان باشند تو نيز چنان باش.( ۷۵۴)

۶۳۶- كسى كه فرمانش را نمى برند آخر چه كند؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى به حضرت علىعليه‌السلام خبر رسيد كه ارتش معاويه بر شهر مرزى انبار حمله كرده اند و فرماندار آنجا را بنام حسان بن حسان به شهادت رسانده اند و آنچه در شهر بوده به يغما برده اند وى خشمگين از كوفه بيرون آمد و آنچنان آشفته و ناراحت بود كه به خود توجه نداشت به گونه اى كه لباسش به زمين كشيده مى شد و مروان نيز در پى آن بزرگوار روان شدند. حضرت شتابان مى رفت تا به محل نخيله كه ميدان بسيح و محل سان لشكر كوفه بود رسيد در آنجا بر مكان مرتفعى از زمين ايستاد و اين سخنرانى پرسوز و گداز را ايراد نمود.

ابتدا با ستايش پروردگار و درود بر پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لب گشود و آنگاه فرمود... من در شب و روز در آشكار و نهان بارها نغمه فداكارى را در گوشهاى سنگين شما نواختم و شما را به نبرد بى امام با آنان فرا خواندم... هم اكنون بار ديگر آن را تكرار مى كنم شايد با اين دم گرم من خون نيم مرده و سرد و لخته شده در شريانهايتان به جريان افتد... وه كه چه سست عنصر بوديد و در پاسخ دعوت من به بهانه هاى شرم آور، بار وظيفه خود را بر دوش يكديگر نهاديد و به اميد هم نشستيد و هر كدام انتظار پيشگام شدن ديگرى را كشيديد... اين مرد غامد (سفيان بن عوف از قبيله بنى عامر در يمن فرمانده لشگر معاويه) است كه با سپاهيان خود به شهر انبار (شهرى در كنار شرقى فرات مقابل هيت كه در جانب غربى فرات است) حمله كرده است... قسم به آفريدگارى كه جانم به اراده و اختيار اوست گزارش تكان دهنده اى به من رسيده كه يكى از سپاهيان ايشان بر دو تن از زنان كه يكى مسلمان و ديگرى زن غير مسلمانى كه پناهنده به مسلمين بوده حمله ور شده و زيورهاى زنانه آنان را با كمال قساوت به تاراج برده و آن دو زن براى نجات خود هر چه سوز دل را با قطرات اشك آميختند كسى به فريادشان نرسيده، آنگاه آنها با غنائم فراوان برگشتند در حالى كه كوچكترين زخمى بر نداشته اند. آه كه اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين ماجراى دلسوز از فرط خجلت در دم بميرد و سر به خاك تيره فرو برد به نظر من نه تنها بر او سرزنش نيست بلكه چنين مرگى را سزاوار است... وقتى كه در زمستان با آنها بجنگيد با لحنى كه نماينده سستى شما بود گفتيد: اينك بوران سرما است، هنگامى كه در تابستان گفتم؛ به نبرد با ايشان برخيزيد؛ پاسخ داديد: گرماى تابستان بيداد مى كند به ما مهلت بده تا فشار گرما كمتر شود... سپس با لحنى پرخاشگرانه فرمود: اى مرد نمايانى كه اثرى از مردانگى در شما (فكر و روحتان) نيست با شما هستم شمائى كه همچون پرده نشينان و عروسان تازه به حجله رفته كه براى هر چيزى منتظر كمك هستند، به خدا قسم با سرپيچى و نافرمانيهايتان فكر و نقشه ام را تباه ساختيد.

كسى كه فرمانش را نمى برند چه مى تواند بكند، سه بار اين جمله را تكرار كرد، در اين هنگام مردى به همراه برادرش برخاست و عرض كرد: يا على عليه السلام من و اين برادرم چنانچه كه خداوند از قول موسى بازگو نموده رب انى لا املك الا نفسى و اخى؛ پروردگارا هر آينه من مالك نيستم مگر نفس خود و برادرم را( ۷۵۵)

به خدا قسم هر چه فرمان دهى اجرا خواهيم كرد اگر چه مجبور باشيم از ميان شعله هاى سوزان آتش چوب درخت غضا و بر روى خارهاى جانگزاى قتاد (درخت پر تيغى است) بگذريم؛ حضرت براى آنها دعاى خير كرد و آنگاه فرمود: به كجا خواهيد رسيد از آنچه من خواسته ام و آنگاه از جايگاه خود پايين آمد.( ۷۵۶)

۶۳۷- دستور حكومتى به فرماندار بصره

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام در نامه اى به زياد بن ابيه كه سمت جانشينى عبدالله بن عباس را به عنوان حاكم بصره بر عهده داشت ديدگاه يك مدير را در مسائل اقتصادى كشور گوشزد مى كند و مى فرمايد: فدع الاسراف مقتصد او اذكر فى اليوم غدا و امسك من المال بقدر ضرورتك و قدم الفضل ليوم حاجتك( ۷۵۷) ؛ زياده روى را واگذار و تعادل و ميانه روى در مسائل اقتصادى را پيشه خود ساز، از همين امروز به فكر فردا باش و از امكانات خود به مقدار ضرورت استفاده كن و پس انداز افزوده را با برنامه اى منظم به خاطر روز نيازمندى دنيا و آخرتت به آينده اختصاص بده.

۶۳۸- علىعليه‌السلام در كربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام در سفرى چون به زمين كربلا رسيد نگاهى به زمين كربلا نمود و فرمود:

مناخ ركاب مصارع عشاق شهداء لا يسبقهم من كان من قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم؛ (در اين سرزمين، محل خواب گاهى مى شود از سوارانى؛ و محل كشتارى از عاشقين؛ و در اين زمين شهيدانى مى باشند كه گذشتگان از آنان پيشى ندارند و آيندگان هم به مقام اين شهداى كربلا نمى رسند.( ۷۵۸)

۶۳۹- توصيف مرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسينعليه‌السلام فرمود: روزى شخصى به اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام عرض كرد: يا علىعليه‌السلام مرگ را برايم وصف كن. حضرت فرمود: با مرد آگاهى روبرو شده ايد، مرگ يكى از سه امرى است كه بر آدمى وارد مى شود؛ يا نويد و بشارت به نعمتهاى جاودان است و يا خبرى است به عذاب هميشگى و يا اندوهگين نمودن و ترسانيدن است، كار شخص محتضر مبهم يم باشد زيرا نمى داند جزو كداميك از اين سه گروه خواهد بود؛ اما انسانى كه دوستدار و مطيع ما باشد به نعمتهاى جاودان نويد داده شده و دشمنانى كه با ما سر ستيز دارند عذاب ابدى در پيش خواهند داشت و اما آن كس كه وضعش معلوم نيست و نمى داند سرانجامش چه خواهد شد؛ مؤمنى است كه به زيان خود زياده روى نموده و مشخص نيست سرانجامش به كجا خواهيد كشيد خبر مبهم و ترسناكى به او مى رسد ولى خداوند هرگز او را با دشمنان ما برابر نخواهد كرد و به شفاعت ما؛ او را از جهنم بيرون مى آورد پس كار نيك انجام دهيد و خدا را اطاعت كنيد مطمئن نباشيد و سزاى گناه را از طرف خدا ناچيز نشماريد زيرا شفاعت شامل حال مسرفين نخواهد شد مگر بعد از سيصد هزار سال.( ۷۵۹)

۶۴۰- مرد، مردان عالم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عوانه مى گويد: وقتى لشگريان حضرت علىعليه‌السلام در جنگ جمل سياه گمراه عايشه را شكست داده و جنگ به پايان رسيد. حضرت علىعليه‌السلام به عايشه فرمود: اى حميرا، كار خدا را با خود چگونه ديدى؟ عايشه جواب داد: يا علىعليه‌السلام اكنون كه بر ما تسلط يافتى (در اسارت تو هستم) يعنى: جوانمردى و نما و مرا ببخش!( ۷۶۰)

۶۴۱- هلاكت ظالم، حتمى است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يكى از جنگ هاى، يكى از شجاعان دشمن، يكى از افراد بنى هاشم را به جنگ با خود دعوت كرد، ولى او پاسخ مثبت نداد. حضرت علىعليه‌السلام به او فرمود: چرا از پيكار با او خوددارى مى كنى؟! او جواب داد: اين شخص (اشاره به قهرمان دشمن) از يكه سواران دلير عرب است، ترس از آن دارم كه بر من پيروز گردد. امام علىعليه‌السلام فرمود: او به حساب اينكه در سپاه دشمن است بر تو ظلم كرده است، اگر با او نبرد كنى، بر او پيروز خواهش شد، بدانكه اگر كوهى به كوه ديگر ظلم كند، ظلم كننده مغلوب شده و به هلاكت مى رسد.( ۷۶۱)

۶۴۲- فرياد رس خليفه!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى كه عثمان به علت كردار وى (كه بر خلاف سيره پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود) توسط مردم در محاصره قرار گرفت، او براى على بن ابيطالبعليه‌السلام چنين نوشت: اما بعد؛

به يقين، آب از قله كوهى، كه نبايد آب آن را فرا گيرد، گذشته (يعنى آب از سرگذشت و كارد به استخوان رسيده) و تنگ شتر به نزديك پستانش رسيده (تنگ شتر از زير شكم به نزديك پستان رسيد يعنى، كار از كار گذشته و قابل تغيير و اصلاح نيست) و كار من از حد بيرون شده است و در من كسى طمع كرده كه چيزى مانع آن نيست پس اگر تو خورنده اى، بهترين خورنده باش، و گرنه مرا درياب كه پاره پاره مى گردم.( ۷۶۲)

۶۴۳- گوش شنوا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از جنگ جمل علىعليه‌السلام سوار بر اسب خود شد و در ميان صفوف كشته ها حركت مى كرد تا اينكه به جنازه كعب بن سورة رسيد او قاضى بصره بود و اين مقام را به او عمر داده بود، كعب در ميان اهل بصره در زمان عمر و عثمان به قضاوت مى پرداخت. چون فتنه اهل جمل در بصره بر عليه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بر پا شد قرآنى بر گردن خود حمايل نمود و با تمام فرزندان و اهل خانواده خود براى جنگ با آن حضرت خارج شد كه همگى آنها نيز كشته شدند. چون حضرت علىعليه‌السلام جنازه كعب را ديد كه در بين كشتگان افتاده بود در آنجا درنگ كرد و فرمود: كعب را بنشانيد، كعب را بين دو مرد نشاندند. حضرت فرمود: اى كعب بن سورة (قد و جدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعد ربك حقا؟) آنچه را كه پروردگارت را به حق يافتى؟ و سپس فرمود: كعب را بخوابانيد و كمى حضرت حركت كرد تا رسيد به طلحة بن عبدالله كه آن هم در ميان كشتگان افتاده بود حضرت فرمود: او را بنشانيد؛ نشاندند آنگاه همان خطاب را عينا به طلحه و سپس فرمود: طلحه را بخوابانيد. يكى از اصحاب به آن حضرت گفت: اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام در گفتار شما با اين دو مرد كشته شده آنها كلامى نمى شنوند چه فائده اى بوده؟ حضرت فرمود: اى مرد سوگند به خدا آنها كلام مرا شنيدند و همانطورى كه اهل قليب (چاه بدر) كلام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را شنيدند.( ۷۶۳)

۶۴۴- صورت برزخى وصى موسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از عباية بن ربعى اسدى روايت شده كه گفت: بر اميرالمؤمنينعليه‌السلام وارد شدم و ديدم كه در نزد آن حضرت مردى با صورتى شكسته و لباس ژنده نشسته و حضرت با او مشغول گفتگو بودند چون آن مرد برخاست و رفت؛ عرض كردم: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام اين مرد كه بود فرمود: يوشع بن نون وصى حضرت موسىعليه‌السلام ( ۷۶۴) .

۶۴۵- علم داشتى ولى...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از شكست اصحاب جمل؛ در ميان كشتگان عبور مى كرد تا اينكه به كشته كعب بن سورة قاضى شهر بصره رسيد آنگاه دستور داد او را بنشانند، حضرت به او فرمود: اى واى بر تو؛ اى كعب علم و دانش داشتى ولى براى تو سودى نداشت و شيطان تو را گمراه كرد و به آتش دوزخ فرستاد.( ۷۶۵)

۶۴۶- بيعت شكنان جمل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مروان كه پس از قتل عثمان با علىعليه‌السلام بيعت كرده بود در جنگ جمله به اسارت لشكريان حضرت اميرعليه‌السلام در آمد. حسنينعليهم‌السلام به علىعليه‌السلام گفتند: كه او با شما مى خواهد بيعت كند حضرت فرمود: مگر بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست كه پيمان شكن است و غدار - با دستى چون دست جهود -( ۷۶۶) بلاذرى از مروان نقل كرده كه بعد از جمل به امام علىعليه‌السلام گفت: من جز آنكه مجبورم كنى با تو بيعت نمى كنم.( ۷۶۷)

با اين وضع امام به عكس خلفاى قبل و بعد از خود كسى را بر بيعت با خود مجبور نكرد لذا عدى بن حاتم نيز نزد معاويه گفت: كه علىعليه‌السلام هيچ كسى را بر بيعت با خود مجبور نكرد.( ۷۶۸)

۶۴۷- دوست با وفا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از پيروان علىعليه‌السلام در اثر غفلتى دزدى كرد و آن حضرت هم فورا حد الهى را در حق وى جارى كرد و دست او را قطع نمود وى بدون احساس نگرانى؛ دست قطع شده خود را بدست چپ خود گرفت و حركت كرد در بين راه ابن الكواء (يكى از خوارج) با اينكه مى دانست دست او را علىعليه‌السلام قطع كرده؛ خواست از اين جريان بر ضد آن حضرت بهره بردارى كند، از اين رو جلو آمده با يك لحن دلسوزانه اى گفت: بيچاره كى دست تو را اينطور قطع كرده؟ او هم بر خلاف انتظار ابن كواء با قيافه اى گشاده و بيان جدى گفت: دست مرا قطع كرد بهترين اوصياء پيغمبرعليه‌السلام پيشواى سفيد رويان؛ اختيار دار مؤمنين؛ على بن ابيطالبعليه‌السلام پيشواى هدايت... پيشى گيرنده به بهشت پر نعمت رزم كننده با شجاعان كفر و ستم؛ انتقام گيرنده از خودسران؛ زكات دهنده... راهنماى به سعادت؛ راستگو؛ شجاع مكى؛ بزرگوار وفادار...

ابن كوا از گفتار او سخت در شگفت شده گفت: واى بر تو، او دست تو را قطع كرده تو در عوض اين طور از او تعريف و تمجيد مى نمايى؟ وى در جواب او گفت: چطور از او تمجيد نكنم در صورتى كه دوستى آن حضرت با خون و گوشت من آميخته شده و اضافه كرد علىعليه‌السلام نبريد دستم را مگر براى حقى كه خداوند قرار داده بود.( ۷۶۹)

۶۴۸- همراه فقيران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

احمد بن حنبل در مسند از طبايع ابن رفيع نقل مى كند كه مى گفت: روزى نزد حضرت اميرعليه‌السلام بودم ديدم كيسه اى براى حضرت آوردند، در آن كيسه بسته و مهر شده بود. وقتى حضرت كيسه را باز كرد، ديدم داخل آن قطعات خشك نان است كه حضرت با آب آنها را نرم مى نمود از حضرت سئوال كردم: كه يا علىعليه‌السلام دليل مهر كردن كيسه اى كه چنين خوراكى مختصرى دارد چيست؟ حضرت با لبخندى فرمود: مهرش مى كنم چون بچه هايم سعى مى كنند جاى اين نوع نان؛ نرم و چرپ بگذارند، ابن ابى رفيع مى گويد: پرسيدم: يا علىعليه‌السلام خداوند شما را مانع شده است كه غذاى بهترى ميل نمائيد؟ حضرت جواب داد: نه؛ ولى مى خواهيم غذايى داشته باشيم كه فقيرترين مردم حكومت در قلمرو من بتوانند لااقل روزى يكبار در زندگى فراهم كنند؛ من زمانى وضع غذاى خود را بهبود مى بخشم كه معيار زندگى آنها را بهتر كرده باشم من مى خواهم مثل آنها زندگى كنم.

۶۴۹- جاهلان احمق و مظلوميت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى از پاى منبر علىعليه‌السلام برخاست و به اميرالمؤمنينعليه‌السلام در مورد حكميت در جنگ صفين اعتراض كرد. حضرت جواب او را اين چنين داد: سوگند به خداى كه من در آن وقتى كه شما را به ادامه كارزار، كه بر شما ناگوار و ناپسند بود امر كردم... وليكن با كمك چه گروهى اين كار (ادامه جنگ) را مى كردم؟ و در اين كارزار به چه كسانى التجا مى بردم؟ جز با قوم خودم و اصحاب خودم كه شما بوديد؟ (كه شما هم فرمان مرا نمى برديد و تنهايم گذارديد) من مى خواهم با شما و به كمك شما درمان و معالجه نمايم در حالى كه خود شما درد من هستيد، عينا مانند كسى كه مى خواهد خارى را از بدن خود با خار ديگرى در آورد... پس من چگونه مى توانم با شما كه درد من هستيد دردم را معالجه كنم.... بار پروردگارا! طبيبان و حاذقان، معالجه امراض از مداواى اين درد جانكاه عاجز شدند.( ۷۷۰)

۶۵۰- خليفه و حاكم مظلوم!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوعون مى گويد: زنى از طايفه بنى عبس در حالى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام بر منبر بودند در نزد آن حضرت آمد و گفت: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام سه چيزند كه دلها را در اضطراب انداخته و آنها را در غم فرو برده است؛ حضرت فرمودند: آنها چيستند؟

زن گفت: رضايت دادن و تسليم شدن تو در امر حكميت، و اختيار كردن تو؛ پستى و زبونى را، و فرياد و جزع بر آوردن؛ تو در مواقع ابتلائات و حوادث.

حضرت فرمود: اى واى بر تو، تو زن هستى و برو در خانه خود بنشين و به كار خود مشغول باش (تو را با اين مسائل چه كار) زن گفت: سوگند به خدا هيچ نشستى نيست مگر در سايه شمشيرها.( ۷۷۱)

۶۵۱- خبر شهادت در خارج از كوفه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمودند: هشام بن عبدالملك از پدرم (امام باقرعليه‌السلام پرسيد: يابن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من خبر دهيد كه در آن شبى كه علىعليه‌السلام كشته شد؛ مردم دور دست از شهر كوفه كه علىعليه‌السلام در آن بود چگونه كشته شدن او را فهميدند؟ و علامت كشته شدن علىعليه‌السلام براى مردم چه بود؟ آيا علامتى در كشته شدن او بود؟ پدرم به هشام فرمود: در آن شبى كه علىعليه‌السلام به شهادت رسيد هيچ سنگى را از روى زمينى بر نمى داشتند مگر آنكه در زير آن خون تازه يافت مى شد تا هنگامى كه فجر طلوع كرد و صبح صادق ظاهر شد و نيز همين طور بود شبى كه هارون برادر موسى مفقود الاثر شد و همچنين شبى كه يوشع بن نون كشته شد و نيز شبى كه در آن عيسى بن مريم به آسمان برده شد و هم چنين شبى كه در آن حسينعليه‌السلام كشته شد.( ۷۷۲)

۶۵۲- اشعار جانسوز علىعليه‌السلام در سوگ عمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عمار ياسر يكى از سران و اعضاى مركزى سازمان شرطة الخميس بود، او از ياران مخصوص پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام بود و هرگز در كورانهاى عصر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بعد از آن، نلغزند و به سوى چپ و راست نرفت و چون كوهى استوار در خط پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام ماند. پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره عمار فرمود: ايمان سراپاى عمار را گرفته و با گشوت بدنش آميخته شده است. و روزى به او فرمود: (ستقتلك الفئة الباغية و آخر زادك ضياح من لبن. پس از چند سالى گروه متجاوز (سپاه معاويه) ترا مى كشند و آخرين غذاى تو در دنيا، شير مخلوط با آب است. )

عمار ياسر در زمان خلاف علىعليه‌السلام از سرداران سپاه آخ حضرت در جنگ جمل و صفين به حساب مى آمد بود، او جنگ صفين ۹۴ سال داشت، اما او با اين سن و سال چون قهرمان جوان با دشمن مى جنگيد. حبه عرنى گويد: عمار در همان روز شهادتش (چند لحظه قبل از شهادت) به جمعى از ياران گفت: آخرين روزى دنيوى مرا بدهيد آنگاه براى او مقدارى شير مخلوط به آب آوردند، از آن نوشيد و سپس گفت: امروز با دوستم محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حزبش ملاقات خواهم كرد ( و الله لو ضربانو حتى بلغونا سعفات هجر لعلمت اننا على الحق؛ سوگند به خدا اگر دشمنان ما را آنچنان ضربه بزنند كه همچون شاخه هاى خشك نخل خرماى سرزمين هجر بريده بريده شويم در عين حال يقين دارم كه ما بر حق هستيم. )

اين مرد بزرگ در يكى از روزهاى جنگ به ميدان شتافت و با دشمن جنگيد، سرانجام براثر ضربه نيزه يكى از دشمنان از پشت اسب به زمين افتاد و به شهادت رسيد. شب فرا رسيد، علىعليه‌السلام در كنار كشته ها مى گشت، چشمش به پيگر به خون طپيده عمار افتاد منقلب شد و قطرات اشك از ديدگانش جارى گشت در كنار پيكرش نشست، سر عمار را به بالين گرفت و با قلبى آكنده از اندوه و چشمى پر از اشك، اين اشك را در سوك عمار خواند:

ابا موت كم هذا التفرق و عنوة

فلست تبقى لى خليل خليل

الا ايها الموت الذى لست تاركى

ارحنى فقد افنيت كل خليل

اراك بصيرا بالذين احبهم

كانك تمضى نحوهم بدليل

يعنى: اى مرگ كه قطعا سراغ من نيز مى آيى مرا راحت كن كه همه دوستانم را از دستم گرفتى، تو را نسبت به اين دوستانم تيز بين مى بينم، كه گويى چراغ بدست، دنبال آنها مى گردى، و به روايتى فرمود: كسى كه خبر شهادت عمار را بشنود و متاءثر نگردد بهره هاى از اسلام ندارد.

به اين ترتيب مى بينم حضرت علىعليه‌السلام نسبت به دوستان مخلص و با وفايش اظهار محبت مى كرد و صميمانه به آنها درود مى فرستاد.

۶۵۳- جمجمه اى حرف زد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام براى سركوبى سپاه معاويه سپاه مجهزى آماده ساخت اين سپاه در نخيله كه لشكرگاه سپاه علىعليه‌السلام بود در آماده باش بسر مى برد امام علىعليه‌السلام از كوفه بيرون آمد و رهسپار قرارگاه نخيله شد و براى آنان سخنرانى نمود، آنگاه سپاه مجهز علىعليه‌السلام به فرماندهى خود آن حضرت به سوى صفين حركت كردند در مسير راه به مداين( ۷۷۳) رسيدند در اين هنگام، آنان ويرانه هاى كاخها و تالارها را مشاهده كردند علىعليه‌السلام جمجمه پوسيده اى را در خرابه اى ديد به يكى از اصحاب خود فرمود: آن را بر دارد و به همراه من بيا، علىعليه‌السلام به ايوان معروف كاخ مداين آمد و در آن نشست و طشت آبى طلبيد و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در ميان طشت بگذارد. او اين كار را كرد، علىعليه‌السلام خطاب به جمجمه فرمود: اى جمجمه تو را سوگند مى دهم بگو من كيستم و تو كيستى؟ جمجمه با زبان رسا گفت: تو اميرمؤمنانعليه‌السلام و سيد اوصيا و پيشواى پرهيزكاران هستى ولى من بنده خدا و فرزند كنيز خدا كسرى انوشيروان هستم. علىعليه‌السلام به او فرمود: حالت چطور است؟ او گفتارى گفت كه خلاصه آن اين است:

من نسبت به زيردستان مهربان بودم ولى در آيين مجوس بسر مى بردم.. اينك از بهشت محروم هستم و گرفتار دوزخ مى باشم اما به خاطر اينكه با رعيت مدارا مى كردم از آتش دوزخ در امان هستم، و احسر تا اگر من ايمان مى آوردم، با تو بودم اى سرور خاندان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اى اميرمؤمنانعليه‌السلام .

سخنان او بقدرى جانسوز بود كه همه حاضران صدا را به گريه بلند كردند.( ۷۷۴)

۶۵۴- علىعليه‌السلام در آخرين لحظات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: پس از ضربت خوردن اميرالمؤمنينعليه‌السلام به خدمتش مشرف شدم و خود را روى پاهاى مبارك آن حضرت انداختم و گريه مى كردم حضرت فرمود: اى اصبغ برخيز براى چه گريه مى كنى؟ من راه بهشت در پيش دارم عرض كردم مى دانم تو عاشق لقاى خدا هستى و راه بهشت در پيش دارى من بر فقدان و مهاجرت تو گريه مى كنم من بر خود مى نالم.( ۷۷۵)

۶۵۵- مرگ مى آيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

خبر مرگ يكى از اصحاب اميرالمؤمنينعليه‌السلام به آن حضرت رسيد و پس از آن خبر ديگرى رسيد كه آن مرد نمرده است. حضرت نامه اى براى او نوشت:... خبرى از ناحيه تو براى ما آمد كه موجب تشويش و فزع و جزع برادران تو شد پس از آن، خبر ديگرى آمد و خبر اول را تكذيب نمود و اين خبر موجب سرور و روشنى چشم ما شد، ليكن اين سرور و فرح سريع الانقطاع است و بزودى تصديق خبر اول به تو خواهد رسيد، پس تو مانند كسى هستى كه مرگ را چشيده باشد و سپس زنده شده باشد؟ بدان كه شب و روز با نهايت سعى و جد مى كوشند كه عمرها را كوتاه كنند، و اموال را فانى و خراب بنمايند و اجلها را در نوريده و آخرين نقطه آنرا برسانند.( ۷۷۶)

۶۵۶- اندكى بود از بسيار!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام به حارث فرمود: اى حارث بشارت مى دهم ترا كه مرا در هنگام مرگ و در هنگام عبور از پل جهنم و در كنار حوض كوثر در وقت مقاسمه بشناسى... سپس علىعليه‌السلام دست حارث را در دست خود گرفت و گفت: اى حارث، روزى من از آزار و حسادت قريش و منافقان اين امت بر من، خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شكايت كردم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مرا گرفت و در دست خود قرار داد همين طورى كه من دست تو را در دست خود گذارده ام آنگاه فرمود: چون قيامت بر پا گردد من دست به دامان عصمت پروردگار خواهم زد و تو اى علىعليه‌السلام دست به دامان من مى زنى و ذريه و اولاد تو دست به دامان تو مى زنند و شيعيان شما دست به دامان شما مى زنند بگو ببينم در آن حال؛ خدا با پيغمبر چه معامله اى خواهد كرد؟ و پيغمبرش با وصى خود چه معامله خواهد كرد؟ اى حارث اين را كه گفتم بگير؛ و به دل خود بسپار، اندكى بود از بسيار؛ آن وقت حضرت سه مرتبه فرمود: تو يگانه و متحد هستى با هر كسى كه او را دوست دارى (هر كه را دوست داشته باشى با آن محشور مى گردى) و براى توست تمامى اعمالى كه اكتساب كردى، چون حارث اين سخنان را شنيد از جاى خود برخاست و حركت كرد و چنان مست و مدهوش كلام حضرت بود كه ردايش به روى زمين كشيده مى شد و مى رفت و با خود مى گفت: پس از استماع اين كلمات من ديگر باك ندارم كه مرگ به سوى من آيد يا من به سوى مرگ بروم.( ۷۷۷)

۶۵۷- نفرين امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از جنگ هايى كه بين مسلمانان در زمان حكومت علىعليه‌السلام رخ داد جنگ تحميلى و افزون طلبى، طلحه و زبير (دو نفر از سران اسلام) و عايشه بود كه بهانه آنها به ظاهر مطالبه خون عثمان بود با اينكه طبق شواهد تاريخى آنها خود از عوامل مؤ ثر تحريك كننده در قتل عثمان بوده اند، اين جنگ در سال ۳۶ هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت ۵۰۰۰ نفر از سپاه علىعليه‌السلام و سيزده هزار نفر از سپاه عايشه گرديد.( ۷۷۸)

طلحه و زبير با شكستن بيعت خود با علىعليه‌السلام جلودار جبهه ناكثين بودند علىعليه‌السلام از اين دو نفر دلى پر رنج و غم داشت چرا كه عامل فتنه شديد بين مسلمين شدند. علىعليه‌السلام در مورد آن دو دست به دعا برداشت و آنها را نفرين كرد و عرض كرد: خدايا! طلحه را مهلت نده و به عذابت بگير و شر زبير را آنگونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن، در جنگ جمل هنگامى كه سپاه جمل متلاشى شد مروان كه از سرشناسان سپاه جمل بود گفت: بعد از امروز ديگر ممكن نيست خون عثمان را از طلحه مطالبه كنيم هماندم او را مورد تير قرار داد تير به رگ ساق پاى طلحه خورد و خون مثل فواره جارى شد طلحه از غلام خود كمك خواست غلامش او را سوار قاطرى كرد و به غلام خود گفت: اين خونريزى مرا مى كشد جاى مناسبى يافتى مرا پياده كن. سرانجام غلام او را به خانه اى خانه هاى بصره برود و او همانجا جان سپرد، به اين ترتيب خود او به عنوان خونخواهى عثمان با سپاه علىعليه‌السلام مى جنگيد توسط مروان كه از سران لشكرش بود به خاطر همين عنوان ترور شد و به هلاكت رسيد، اما زبير در قبل از شروع جنگ، نصايح علىعليه‌السلام باعث شد كه زبير با يادآوردن حديثى كه علىعليه‌السلام از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى او نقل كرد از صف دشمنان علىعليه‌السلام خارج شد با اينكه وظيفه او اين بود كه از امام وقت خود يعنى علىعليه‌السلام حمايت كند ولى كلا از ميدان جنگ كنار كشيد و به سوى بيابانى كه معروف به وادى السباع بود رفت و در آنجا مشغول نماز بود كه شخصى بنام عمروبن جرموز بطور ناگهانى بر او حمله كرد و او را كشت و او نيز كه آتش افروز جنگ جمل بود در ۷۵ سالگى اين گونه به هلاكت رسيد ابن جرموز شمشير و انگشتر زبير را به حضور علىعليه‌السلام آورد وقتى چشم علىعليه‌السلام به شمشير زبير افتاد فرمود: ( سيف طال ما جلى الكرب عن وجه رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ( ۷۷۹) اين شمشير چه بسيار اندوهى را كه چهره رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر طرف ساخت. )

۶۵۸- علىعليه‌السلام و تكلم با ارواح

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حبه عرنى مى گويد: من با اميرالمؤمنينعليه‌السلام به سوى پشت كوفه از آن خارج شديم حضرت در وادى السلام توقف كرد و مثل اينكه با اقوامى گفتگو داشت من به متابعت از قيام او ايستادم تا خسته شدم. سپس نشستم به قدرى كه ملول شدم و پس از آن ايستادم به قدرى كه همانند مرتبه اول خسته شدم و باز نشستم به قدرى كه ملول شدم. سپس ايستادم و رداى خود را جمع كردم و عرض كردم: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام من از طول اين قيام بر شما شفقت آوردم آخر يك قدرى استراحت نمائيد، سپس ردا را به روى زمين انداختم تا آن حضرت به روى آن بنشيند، حضرت فرمود: اى حبه اين قيام و وقوف نبود مگر تكلم با مؤمنى و يا مؤ انست با او، عرض كردم: اى اميرمؤمنان آيا مردگان هم تكلم و مؤ انست دارند؟ فرمود: بلى اگر پرده از جلوى ديدگان تو برداشته شود آنها را مى بينى كه حلقه حلقه نشسته و گفتگو مى كنند، عرض كردم: آيا آنها اجسامى هستند يا ارواحى؟ حضرت فرمود: بلكه ارواح هستند و هيچ مؤمنى در زمين از زمين هاى دنيا نمى ميرد مگر آنكه به روح او گفته مى شود كه به وادى السلام ملحق شود و وادى السلام بقعه اى از بهشت عدن است.( ۷۸۰)

۶۵۹- رسول خدا گفته...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از فضاله بن ابى فضاله روايت است (ابوفضاله پدر فضاله از اهل بدر بود و در ركاب اميرالمؤمنينعليه‌السلام در جنگ صفين شهيد شد) كه روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام در كوفه مريض شد و من با پدرم به عيادت آن حضرت رفتيم پدرم به آن حضرت گفت: يا علىعليه‌السلام علت توقف شما در كوفه در بين اعراب جهينه چيست؟ به سوى مدينه برويد كه اگر اجل شما فرا رسد اصحاب شما متصدى و مباشر تكفين و تغسيل تو گردند و بر تو نماز بخوانند حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با من عهد و ميثاق بسته كه از دنيا نروم مگر اينكه اينجا از خون خضاب گردد (يعنى محاسنش از خون سرش)( ۷۸۱)

۶۶۰- زندگى خليفه مسلمين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى سفير روم به كوفه آمده بود (برنامه پذيرايى كسانى كه از خارج مى آمدند به عهده حضرت امام حسن مجتبىعليه‌السلام بود يعنى تا مدتى كه براى كارشان مى ماندند مهمان امام حسن مجتبىعليه‌السلام بودند) وقتى كه امام حسنعليه‌السلام براى سفير روم سفره پهن كرد سفير روم با تأسف و ناراحتى و غصه گفت: من چيزى نمى خورم امام حسنعليه‌السلام فرمود: براى چه نمى خورى؟ گفت: آقا، فقيرى را ديدم الان ياد او افتادم دلم برايش سوخت نمى توانم چيزى بخورم. مگر اينكه شما از اين خوراك براى او نيز ببريد. اما حسنعليه‌السلام سوال كرد آن فقير كجاست و كيست؟ گفت: من شب به مسجد رفتم بعد از نمازم (از اينجا مى فهميم كه علىعليه‌السلام وضعش با بقيه مردم يكى بوده به حدى كه براى ديگران قابل تشخيص نبوده كه اين علىعليه‌السلام است) ديدم عربى مى خواست افطار كند سفره اى داشت باز كرد نان آرد جو را در دهان گذاشت، كوزه آب جلويش بود به من نيز تعارف كرد گفت تو هم بخور من ديدم نمى توانم اين خوراك را بخورم دلم برايش سوخت حالا اگر بشود از اين خوراك براى او نيز بفرستيد. صداى گريه امام حسنعليه‌السلام بلند شد و فرمود: او پدرم علىعليه‌السلام است كه خليفه مسلمين است و اين است خوراك و غذايش.( ۷۸۲)

۶۶۱- مرا موقع مرگ مى بينى!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث همدانى از اصحاب حضرت اميرعليه‌السلام است او در اواخر عمر خود پير و خميده و مريض شده بود با زحمت زياد خود را خدمت علىعليه‌السلام رساند و اظهار غصه و حسرت كرد كه از ديدار جمال حضرت بواسطه پيرى و دورى راه محروم است، حضرت فرمود: اى حارث (من يمت يرنى) در وقت مرگ، هر كس مى ميرد مرا مى بيند و مرا در صراط مى بينى، من بهشت و دوزخ را تقسيم مى كنم و بهشتيان را در بهشت دوزخيان را در جهنم جاى مى دهم و اگر دوستى از دوستانم در آتش باشد بيرونش مى آورم.( ۷۸۳)

۶۶۲- عداوت اشعث و خانواده اش با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اشعث بن قيس يكى از دشمنان علىعليه‌السلام بود او مردى است شرور و شر آفرين و يكى از سرداران كوفه، و رئيس قبيله بنى كنده او خواهر ابوبكر، ام فروه را كه نابينا بود را به ازدواج خود در آورد و به مناسبت دامادى با ابوبكر توانست سوء استفاده هاى زيادى كند در مورج الذهب است كه يكى از آن سه چيز كه ابوبكر در هنگام مرگ بر عدم انجام آنها اظهار تأسف مى نمود؛ گردن نزدن اشعث بن قيس بود. حضرت علىعليه‌السلام به ناچار بر اساس نفوذ وى در كوفه او را در جنگ صفين رئيس بنى كنده نمود و با ده هزار لشكر كندى از جمله روساى لشكر صفين قرار داد در ابتداى جنگ با مالك اشتر آبى را كه معاويه بر روى سپاه علىعليه‌السلام بسته بود پس گرفت اما وقتى قرآنها در پايان جنگ بر نيزه رفت از جمله افرادى بود كه نزد علىعليه‌السلام آمد و گفت: بايد دست از جنگ بردارى او به همراه ده هزار نفر از لشكريان خود با شمشيرهاى كشيده به علىعليه‌السلام گفت: يا علىعليه‌السلام همين الان بايد دست از جنگ بردارى و گرنه با اين شمشيرها تو را قطعه قطعه مى كنيم.

حضرت فرمود: يك ساعت به من مهلت بدهيد، اينك لشكر ما نزديك خيمه معاويه رسيده. گفتند ابدا ممكن نيست بايد فورا مالك اشتر و قيس بن سعد را به نزد خود بخوانى... حضرت كسى را فرستاد نزد مالك و قيس و دستور داد كه فورا برگرديد آنها پيام دادند يا علىعليه‌السلام يك ساعت به ما مهلت ده كه ما به خيمه معاويه رسيده ايم حضرت پيام داد كه ايا مى خواهيد على زنده بماند يا نه؟ پسر ملعون اشعث، بنام محمد كه از همان ام فروه نابينا بود با ۴۰۰۰ هزار تن سوار ماءمور شد تا در كربلا امام حسينعليه‌السلام را به شهادت برساند و دخترش جعده نيز امام حسنعليه‌السلام را با زهر مسموم نمود.( ۷۸۴)

۶۶۳- قدر علىعليه‌السلام را ندانستند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اشعث بن قيس اذن خواست تا وارد منزل علىعليه‌السلام شود قنبر او را اذن نداد، او مشتى بر بينى قنبر كوفت و از بينى قنبر خون جارى شد، حضرت از منزل بيرون آمد و فرمود: مالى و لك يا اشعث؟ اى اشعث من با تو چه كرده ام كه چنين مى كنى؟ چرا اين طور مى كنى اى اشعث، سوگند به خدا كه اگر از پهلوى غلام ثقيف عبور كنى موهاى اسافل اعضاى بدن تو به لرزه در مى آيد، اشعث عرض كرد: يا علىعليه‌السلام غلام ثقيف كيست؟ حضرت فرمود: غلامى است كه حكومت آنها را به دست مى گيرد و هيچ خانه اى در عرب باقى نمى ماند مگر آنكه ذلت و خوارى را در آن وارد مى سازد (منظور حضرت از غلام ثقيف همان حجاج بن يوسف ثقفى است كه در سال ۷۵ به ولايت كوفه رسيد و بيست سال جنايت كرد و در سال ۹۵ از دنيا رفت. )( ۷۸۵)

۶۶۴- صورت برزخى وصى عيسىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قيس غلام علىعليه‌السلام مى گويد: اميرالمؤمنينعليه‌السلام نزديك كوه بود در صفين چون هنگام نماز مغرب فرا رسيد به مكانى دور دست رفته و در آنجا نداى اذان در داد و چون از اذان فارغ شد مردى به نزد او آمد و به كوه نزديك مى شد چون پيش آمد ديديم مردى است كه موهاى سر و صورتش سپيد و صورتى روشن دارد گفت: سلام خدا بر تو باد! اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام و رحمت خدا و بركات خدا بر تو باد، آفرين بر وصى خاتم النبيينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و پيشواى پيشتازان سفيد رو، و نشانه دار بهشت.. اميرالمؤمنين ع گفت: و عليك السلام حال شما چطور است؟ آن مرد گفت: حالم خوب است و من در انتظار روح القدس هستم و به خاطر ندارم كسى در راه رضاى خداوند امتحانش از تو بزرگ تر و ثوابش از تو نيكوتر باشد... اى برادر من بر اين مشكلات و رنج هايى كه دست به گريبان هستى؛ پايدارى و استقامت داشته باشد تا آنكه حبيب را ملاقات نمايى...

سپس با دست خود اشاره به اهل شام كرد و گفت: اگر اين صورت هاى مسكين مى دانستند چه عذاب سخت و پاداش بدى براى آنها به جهت نبرد با تو معين گرديده است، البته دست از جنگ بر مى داشتند، سپس با دست خود اشاره به عراق نموده و گفت: اگر اين چهرهاى روشن مى دانستند كه چه پاداشى و اجر بزرگى به جهت اطاعت از فرمان تو براى آنها مهيا گرديده است، دوست مى داشتند كه بدن آنها را با قيچى هاى آهنى پاره پاره كنند... سپس گفت: والسلام عليك و رحمة الله و بركاته سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد، سلام خود را نمود آنگاه از نظرها نهان شد در اين حال عمار ياسر و ابوالهيثم و ابوايوب انصارى و عبادة بن صامت و خزيمه بن ثابت و هاشم مرقال و جماعتى ديگر از پيروان خاص اميرالمؤمنينعليه‌السلام كه گفتار آن مرد را شنيده بودند برخاستند و عرض كردند: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام اين مرد كه بود؟ حضرت فرمود: اين مرد شمعون بن صفا، وصى حضرت عيسىعليه‌السلام بود كه خداوند او را فرستاده بود تا مرا در جنگ و نبرد با دشمنان خودش تأئید و تقويت نمايد آنگاه تمامى ياران عرض كردند: پدران ما و مادران ما فداى تو باد؛ سوگند به خدا چنان جنگى در ركاب تو خواهيم نمود كه در ركاب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى نموديم... آنگاه علىعليه‌السلام درباره آنها دعاى خير نمود...( ۷۸۶)

۶۶۵- دستورات حكومتى به فرماندار آذربايجان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مولاى متقيان علىعليه‌السلام در نامه اى كه به نماينده و فرماندار خود در آذربايجان بنام اشعث بن قيس چنين مى نويسد:

و ان عملك ليس لك بطعه و لكنه فى عنقك امانة و انت مسترعى لمن فوقك. ليس لك ان تفتات فى رعية، و لا تخاطر الا بوثيقة و فى يدلك مال من مال الله عزوجل و انت من خزانه حتى تسلمه الى و لعلى ان لا اكون شر و لا تك لك و السلام( ۷۸۷)

مديريت و حكمروايى براى تو طعمه نيست بلكه آن مسئوليت در گردن تو امانت است و كسى كه از تو بالاتر است از تو خواسته كه نگهبان آن باشى. و وظيفه ندارى كه در كار مردم به ميل و خواسته شخصى خود عمل كنى و يا بدون ملاك معتبر و فرمان قانونى، بكار بزرگى دست بزنى. و اموالى كه در دست تو است از آن خداوند مى باشد و تو خزانه دار هستى تا آنرا به من بسپارى و اميدوارم كه براى تو بدترين فرمانرواها نباشم والسلام.

۶۶۶- نمونه اى از وصيت سياسى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت فاطمه به حضرت علىعليه‌السلام وصيت نمود كه بعد از من با خواهرزاده ام امامه ازداوج كن زيرا او نسبت به فرزندانم مثل من با محبت است و از طرفى مردان نياز به زن دارند، لذا حضرت بعد از فاطمه زهراعليها‌السلام با خواهر زاده حضرت زهراعليها‌السلام امامه ازدواج كرد، امامه تا آخر عمر امام (حدود سى سال) همسر آن حضرت بود هنگامى كه اميرمؤمنانعليه‌السلام در بستر شهادت قرار گرفت امامه را به حضور طلبيد و به او چنين وصيت كرد: ترس آن دارم كه بعد از من اين طاغوت (اشاره به معاويه) از تو خواستگار كند اگر (بعد از من) نياز به ازدواج دارى پيشنهاد مى كنم كه با مغيرة بن نوفل (نوه عبدالمطلب) ازدواج كن مبادا با معاويه ازدواج كنى.

پس از شهادت امام، معاويه نامه اى براى مروان نوشت و به او دستور داد كه امامه را براى من خواستگارى كن و صد هزار دينار به او ببخش. مروان مطابق دستور از امامه براى معاويه خواستگارى كرد امام براى مغيرة بن نوفل پيام داد كه معاويه از من خواستگارى كرد. اگر تو به من مشتاق هستى اقدام كن مغيره پس از دريافت پيام، بى درنگ اقدام نمود و به حضور امام حسن مجتبىعليه‌السلام رفت و امامه را توسط آن حضرت خواستگارى كرد امام حسنعليه‌السلام خواستگارى او را پذيرفت و امامه را همسر او نمود.

۶۶۷- ماجراى درخواست عقيل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عقيل سومين پسر ابوطالب بود كه در كودكى كور شد همين عامل باعث تهى دستى وى شده بود و به علاوه مردى عيال وار و در عين حال مرد گشاده دست و مهمان نوازى هم بود وقتى نوبت حكومت به اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيد او خوشنود شد زيرا چنين انديشيد كه در حكومت برادر خود از مال دنيا توانگر خواهد شد اين انديشه عقيل بواسطه درك دوران حكومت عثمان و حتى عمر و ابوبكر و اعطا بخشش بسيار زياد آنها به دوستان و اقوام خود بود.

لذا به طمع دريافت سهمى بيشتر از ديگران با كودكان خود به حضور علىعليه‌السلام شرفياب شد و از حضرت درخواست يك صاع گندم افزونتر از ديگران به او بدهد. علىعليه‌السلام در آنجا آهن پاره اى را به آتش سرخ كرده و بر خلاف انتظار عقيل در مقابل تمنا و درخواست عقيل آهن گداخته را جلو برد و فرمود: اى عقيل اينست عطاى تو، عقيل دستش را دراز كرد تا عطاى علىعليه‌السلام را بگيرد از سوزش آهن تفتيده چنان فرياد كشيد كه بيم آن مى رفت قالب تهى كند. اميرالمؤمنينعليه‌السلام درباره اين ماجرا خطابه اى ايراد فرموده كه ترجمه مختصرى از آن؛ از نهج البلاغه برگرفته و مى آوريم:

بخدا اگر بستر آسايش من بر خارهاى جانگزاى بيابان گذاشته شود اگر دست و پايم را در پيچ و خم زنجير بپيچند و مرا به خار و خس صحرا بسته بكشانند بيشتر دوست مى دارم تا روز رستاخيز در پيشگاه عدالت الهى در صف ستمكاران قرار گيرم...

سرانجام به گودال گور فرو خواهيم غلطيد... با چنين عاقبت كجا سزاوار است كه پيشه ى ستم به پيش گيريم...

او چنين پنداشته بود كه دين مرا خواهد ربود و زمام مرا به مشت خواهد گرفت و در اين هنگام آهن پاره اى را در دل آتش به رنگ آتش در آوردم و آن فلز تفتيده را به مشتش گذاشتم چنان فرياد كشيد كه پنداشتم هم اكنون سراپا شعله ور خواهد شد، اما من در پاسخ اين فرياد دردناك گفتم: در عزاى تو بنالند عقيل، تو از اين پاره ى آهن كه با دست آدميزاده اى ببازيچه داغ شده مى خروشى و من بر آتشى كه غصب الهى به لهيبش در آورده بردبار بمانم...( ۷۸۸)

۶۶۸- ابوالفضل عباس در جنگ صفين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت عباسعليه‌السلام در زمان جنگ صفين كه بين سپاه علىعليه‌السلام با سپاه معاويه رخ داده حدود چهارده سال سن داشت، ولى قد رشيد او را هر كس مى ديد چنين تصور مى كرد كه هيجده يا بيست سال دارد. در يكى از روزهاى جنگ از پدر اجازه گرفت تا به ميدان جنگ دشمن برود، امام علىعليه‌السلام نقابى بر روى او افكند و او به عنوان يك رزمنده ناشناس به ميدان تاخت سپاه شام از حركتهاى پر صلابت او دريافت كه جوانى شجاع، پرجراءت و قوى دل به ميدان آمده است، مشاورين نظامى معاويه به مشورت پرداختند تا همآورد رشيدى را به ميدان بفرستند، ولى رعب و وحشت عجيبى كه بر آنها چيره شده بود، نتوانستند تصميم بگيرند، سرانجام معاويه يكى از شجاعان لشگرش بنام ابن شعثاء را كه مى گرفتند جراءت آن را دارد كه با ده هزار جنگجوى سواره بجنگند، به حضور طلبيد و به او گفت: به ميدان اين جوان ناشناس برو و با او جنگ كن. ابن شعثاء گفت: اى امير، مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگنجو مى شناسند، چگونه شايسته است كه مرا به جنگ با اين كودك روانه سازى؟ معاويه گفت: پس چه كنم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكى از آنها را به جنگ او مى فرستم تا او را بكشد، معاويه گفت: چنين كن. ابن اشعثاء يكى از فرزندانش را به ميدان او فرستاد، طولى نكشيد كه بدست آن جوان ناشناس كشته شد او فرزند دومش را فرستاد، باز بدست او كشته شد او فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد همه آنها بدست آن جوان ناشناس به هلاكت رسيدند. در اين هنگام خود ابن شعثاء به ميدان تاخت و فرياد زد: ايها الشاب قتلت جميع اولادى ولله لا تكلن اباك و امك اى جوان تو همه پسرانم را كشتى، سوگند به خدا قطعا پدر و مادرت را به عزايت مى نشانم.

او به جوان ناشناس حمله كرد، و بين آن دو چند ضربه رد و بدل شد، در اين هنگام آن جوان چنان ضربه بر بان شعثاء زد كه او را دو نصف كرد و به پسرانش ملحق ساخت، حاضران از شجاعت او تعجب كردند، در اين هنگام اميرمؤمنان فرياد زد اى فرزندم برگرد كه ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند. او بازگشت، اميرالمؤمنينعليه‌السلام به استقبال او رفت و نقاب را از چهره اش رد كرد و بين دو چشمش را بوسيد، حاضران نگاه كردند ديدند قمر بنى هاشم حضرت عباسعليه‌السلام است.

فنظروا اليه هو قمر بنى هاشم العباس بن اميرالمؤمنين( ۷۸۹)

۶۶۹- شيوه درست درست زندگى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از دوستان علىعليه‌السلام بنام علاءبن زياد در بصره سكونت داشت روزى علاء بيمار گرديد اميرمؤمنانعليه‌السلام به عيادت او رفت حضرت وقتى خانه بزرگ و وسيع علاء را ديد فرمود: اين خانه با اين همه وسعت را در اين دنيا براى چه مى خواهى؟ با اينكه در آخرت به آن نيازمندتر هستى؟ آنگاه ادامه داد: آرى مگر اينكه با داشتن اين خانه بخواهى به وسيله آن به آخرت برسى مانند آنكه در اين خانه از مهمان پذيرايى كنى يا صله رحم نمايى يا اينكه حقوق واجب خود (مانند زكات) را از اين خانه خارج كرده و به اهلش برسانى.

فاذا انت قد لغت بها الاخره؛ كه در اين صورت با داشتن همين خانه هم به آخرت نائل شده اى.


علاء عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام از برادرم عاصم بن زياد پيش تو شكايت مى كنم. امام فرمود: براى چه مگر او چه كرده. علاء عرض كرد: عبائى ناچيز پوشيده و از دنيا كناره گرفته است. علىعليه‌السلام فرمود: او را نزد من بياور. عاصم به حضور علىعليه‌السلام آمد حضرت به او فرمود: تو دشمن جان خود شدى شيطان بر تو راه يافته و تو را صيد كرده است آيا به خانواده ات رحم نمى كنى تو خيال مى كنى خداوند كه زندگى طيب و خوب را بر تو حلال كرده دوست ندارد از آن بهره مند شوى؟ تو بى ارزشتر از آنى كه خداوند با تو چنين كند.

عاصم عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام ولى تو با اين لباس خشن و غذاى سخت و ناگوار به سر مى برى و من از تو پيروى مى كنم. امام فرمود: من مثل تو نيستم بلكه خداوند متعال بر پيشوايان عدل و حق واجب كرده است كه بر خود سخت گيرند و شيوه زندگيشان را هماهنگ با وضع زندگى طبقه ضعيف مردم قرار دهند تا فقر، فقير را از جا بدر نبرد و از صراط مستقيم خارج نگردد تا نادارى فقير موجب نافرمانى او از خدا نشود تنگدستى و فشار زندگى موجب آن نشود كه به فقيران سخت بگذرد. در اصول كافى آمده عاصم پس از شنيدن سخن امامعليه‌السلام بى درنگ آن را پذيرفت و عباى خشن و عزلت نشينى خود را كنار گذاشت.( ۷۹۰)

۶۷۰- مطيع فرمان پدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

درگيرى جنگ صفين بين سپاه معاويه و سپاه علىعليه‌السلام همچنان روز بروز شديدتر ادامه داشت روزى امام علىعليه‌السلام فرزند علىعليه‌السلام فرزندش محمد حنفيه را طلبيد و فرمود: فرزندم امروز بر سپاه معاويه حمله كن، محمد چون شير به سمت راست سپاه معاويه حمله كرد و صف هاى فشرده دشمن را درهم شكست بسيارى از آنها را كشت و مجروح ساخت. سپس به حضور پدر بازگشت در حالى كه مجروح شده بود به پدر عرض كرد: (يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام العطش اى اميرالمؤمنين سخت تشنه ام. ) امام علىعليه‌السلام ظرف آبى به او داد او آب را آشاميد و علىعليه‌السلام بقيه آب را كه در ته ظرف باقى مانده بود به روى زره محمد ريخت و فرمود: پسرم اين بار به جانب چپ حمله كن. محمد به جانب چپ سپاه دشمن حمله كرد و ضربات سختى بر پيكر آنها وارد ساخت و برگشت محمد كه سخت تشنه شده بود نزد پدر فرياد زد: (الماء الماء آب آب) اميرمؤمنانعليه‌السلام ظرف آبى به او داد محمد آن را آشاميد. علىعليه‌السلام بار ديگر ته مانده آب را بر روى زره محمد ريخت.

ابن عباس مى گويد: سوگند به خدا ديدم بر اثر جراحات بسيارى كه بر پيكر محمد وارد شده بود خون از ميان حلقه هاى زره او مى جوشيد اميرمؤمنانعليه‌السلام ساعتى به او مهلت داد. سپس فرمود فرزندم اين بار بر قلب لشكر دشمن حمله كن. محمد همچون آتشى كه در نيزار بيفتد بر قلب دشمن زد و از هر سو سپاه دشمن را مى كوبيد دست ها و سرهاى فراوانى از دشمن جدا شد. آنگاه عنان اسبش را به سوى پدر همسو كرد و نزد پدر آمد. آنقدر زخم بر بدنش رسيده بود كه بر اثر سوزش زخمها اشك از چشمانش سرازير بود. علىعليه‌السلام از جاى برخاست و بين دو شم محمد را بوسيد و فرمود: پدرت فدايت شود امروز مرا شاد كردى و آنچه حق جهاد بود بجا آوردى اكنون بگو بدانم چرا گريه مى كنى؟ محمد از سوزش و درد بسيار شديد و طاقت فرساى زخم ها سخن به ميان آورد و در آن حال گفت: من چند بار به كام مگر رفتم دو برادرم حسن و حسينعليهم‌السلام به ميدان نيامدند؟ اميرمؤمنانعليه‌السلام دوباره بين چشمان محمد را بوسيد و فرمود: پسرم تو پسر من هستى ولى آنها پسر پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آيا آنها را از كشته شدن حفظ نكنم؟ در اين هنگام محمد به راز موضوع پى برد و با كمال تواضع به پدر عرض كرد: اى پدر بزرگوارم خداوند مرا فداى شما و فداى دو برادرم گرداند و آنها را از هر گونه گزندى حفظ كند.( ۷۹۱)

۶۷۱- مسجد ضرار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: اميرالمؤمنينعليه‌السلام از نماز خواندن در پنج مسجد كه در كوفه است اصحاب خود را نهى فرمود. مسجد اشعث بن قيس كندى و مسجد جريربن عبدالله بجلى و مسجد سماك بن مخرمة و مسجد شبث بن ربعى( ۷۹۲) و مسجد تيم. امام صادقعليه‌السلام فرمود: هر وقت امرالمؤمنين نگاهش به آن مسجد مى افتاد مى فرمود اين چهار ديوار تيم است و غرض حضرت اين بود كه قبيله تيم از يارى آن حضرت دست كشيده بودند و از كينه اى كه داشتند با آن حضرت نماز نمى خواندند (لذا اين چهار ديوارى را بعنوان مسجد ساخته بودند كه) خداى لعنت شان كند.( ۷۹۳)

۶۷۲- كلماتى از من فراگيريد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به ياران خود فرمود: كلماتى از من فراگيريد كه اگر بر چهارپايان سوار شويد و در راه پيمايى و دستيابى به آن ها، چهارپايان خود را از پاى در آوريد مانند آن كلمات را نخواهيد يافت.

هان! كه هيچ كس جز به پروردگارش اميد نبندد و بجز از گناه خويش نهراسد و چون چيزى نداند از يادگيرى آن خجالت نكشد و چون چيزى از او سئوال شد كه نمى داند خجالت نكشد و بگويد خدا بهتر مى داند و بدانيد كه شكيبايى و صبر براى پيكره ايمان همچون سر است براى بدن و بدنى كه سر ندارد خيرى در او نيست.( ۷۹۴)

۶۷۳- غرور و رياست طلبى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

طلحه و زبير پس از عثمان از نزديكترين افراد به علىعليه‌السلام بودند آنها توقع داشتند كه امام علىعليه‌السلام بيش از ديگران به آنها امتياز بدهد و با آنها در امور مشورت كند و در رياست بيت المال، آنها را بر ديگران مقدم بدارد. روزى آن ها نزد علىعليه‌السلام آمدند و رسما از آن حضرت تقاضا كردند تا آنها را به فرماندارى بعضى از شهرها منصوب كند وقتى با جواب منفى علىعليه‌السلام روبرو شدند توسط محمد بن طلحه اين پيام خشن را به آن حضرت رساندند، ما براى خلاف تو فداكاريهاى بسيار كرديم اكنون كه زمام امور به دست تو آمده راه استبداد را به پيش گرفته اى و افرادى مانند مالك اشتر را روى كار آورده اى و ما را عقب زده اى. امام علىعليه‌السلام توسط همان محمد بن طلحه به آنها پاسخ داد كه: چه كنم تا شما خشنود شويد؟ آنها پس از دريافت پيام امام جواب دادند يكى از ما را فرماندار بصره كن و ديگرى را فرماندار كوفه. امام علىعليه‌السلام فرمود: به خدا سوگند من در اينجا (مدينه) آنها را امين نمى دانم چگونه آنها را امين بر مردم در كوفه و بصره نمايم آن گاه امام به محمد بن طلحه فرمود: نزد طلحه و زبير برو و از قول من به آن ها بگو اى دو شيخ از خدا و پيامبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسبت به امتش بترسد و بر مسلمانان ظلم نكنيد... ليكن آنها بخاطر همان غرور ذاتى و انحراف دينى خود بر عليه حضرت به همراهى عايشه قيام كردند.( ۷۹۵)

۶۷۴- دزدان طماع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عايشه در مكه بود طلحه و زبير با حكومت علىعليه‌السلام مخالفت كردند و مى دانستند عايشه نيز مخالف علىعليه‌السلام است لذا تصميم گرفتند به مكه دز نرد او رفته و مقدمات توطئه خود را فراهم سازند در لذا ظاهر نزد علىعليه‌السلام آمدند و اجازه خواستند تا به قصد انجام عمره (حج مستحبى) به مكه بروند. امام به آنها فرمود: شما قصد عمره نداريد، آنها مكرر سوگند خوردند كه قصد خلافى ندارند و بر بيعت خود با امام استوار هستند. حضرت فرمود: پس بيعت خود را با من تجديد كنيد آنها بيعت خود را تجديد كردند، آنها در مكه بر ضد حكومت علىعليه‌السلام افرادى را جمع كردند و به همراه عايشه به سوى بصره حركت كردند تا در آنجا شورش را شروع كنند در بين راه به يعلى بن منبه كه حدود چهار صد هزار دينار از يمن براى علىعليه‌السلام مى برد برخورد كردند آنها پلوها را از او به زور گرفتند و آن پولها را صرف مخارج سپاه خود نمودند... آنان با جنگى كه به راه انداختند باعث كشته شدن ۱۳ هزار نفر از سپاه خود و پنج هزار نفر از سپاه امام علىعليه‌السلام شدند.( ۷۹۶)

۶۷۵- نباء عظيم كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از علقمه روايت شده كه گفت: روز جنگ صفين مردى از لشكر شام با سلاح بيرون آمد و قرآن را حمايل خود كرده بود و به جاى رجز خواندن چنانكه مرسوم اعراب در جنگها مى باشد سوره نباء را خواند: عم يتسائلون عن النبا العظيم الذى هم فيه مختلفون

من خواستم پيش روم و با او به جنگ بپردازم. اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: به جاى خود باش خود آن حضرت پيش رفت و به او گفت: اتعرف النباء العظيم هم فيه مختلفون؟ آيا آن خبر بزرگ را كه در او اختلاف كردند مى شناسى؟ گفت: نه حضرت فرمود: والله انى انا النباء العظيم فى اختلفتم و على ولايتى تنازعتم...؛ منم ان نباء عظيم و خبر بزرگ كه در من اختلاف كرديد و در ولايت من نزاع نموديد و از ولايت من برگشته و منحرف شديد پس از آنكه آن را پذيرفته بوديد و به ظلم و ستم از آن برگشتيد و هلاك شديد... پس از آن حضرت با شمشير سر و يك دستش را انداخت آنگاه برگشت و اين شعر را مى خواند:

ايى الله الا ان صفين دارنا

و داركم ما لاح فى الافق كوكب

و حتى تموتوا او نموت و مالنا

ولاكم عن حومة الحرب مهرب

خداوند نخواست كه صفين منزل ما و شما نباشد مادامى كه ستاره بر افق مى درخشد تا وقتى كه شما بميريد يا ما و ما را از جايگاه جنگ اميد فرار نيست.( ۷۹۷)

۶۷۶- اتصال معنوى شيعيان با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رميله يكى از شيعيان علىعليه‌السلام است مى گويد: در كوفه چند روزى دچار تب و لرز شدم و نتوانستم در نماز اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام حاضر شوم. روز جمعه اى بود در خودم سبكى درد را ديدم گفتم چه بهتر غسل جمعه اى بكنم و بروم امروز نماز جمعه اى با علىعليه‌السلام بخوانم. در مسجد كوفه آمدم نشسته بودم كه عىعليه‌السلام به منبر خطبه مى خواند ناگاه تب و لرز من مجدد شروع شد ولى خودم را گرفتم و كنترل كردم. حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه را خواند و بعد از نماز كسى را فرستاد دنبالم وقتى وارد منزل حضرت اميرعليه‌السلام شدم. حضرت فرمود: رميله چه بود وقتى من روى منبر بودم چه چيزى عارضت شد ديدم كه به خود مى پيچيدى؟ عرض كردم يا علىعليه‌السلام من مدتى تب و لرز داشتم امروز تبم كم شد؛ آمدم مسجد وقتى كه شما خطبه مى خوانديد تب و لرز آمد سراغم (حاصل فرموده حضرت)... حضرت فرمود: اين تب و لرز از تو بمن هم سرايت كرد. رميله مى گويد: عرض كردم: يا علىعليه‌السلام آنهايى كه در مسجدند اينطور است يا شامل افراد خارج هم مى شود در مورد آنها هم همينطور است؟ حضرت فرمود: در شرق و غرب و عالم هر يك از شيعيان ما مبتلا به بشوند به ما هم اثر مى كند( ۷۹۸)

۶۷۷- خبر از آينده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سليم بن قيس از ابن عباس در حديثى نقل مى كند: كه در ذى قار (محلى در نزديكى بصره) بر علىعليه‌السلام وارد شد و آن حضرت برايش نامه اى بيرون آورد و فرمود: اى پسر عباس اين نامه ايست كه پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من ديكته كرد و من به دست خود نوشته ام، عرض كردم يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام آن را بخوان حضرت آن نامه را خواند و در آن نامه همه چيز از وقتى كه پيغمبر از دنيا رفته تا شهادت حسين بن علىعليه‌السلام و كسى كه او را مى كشد و آنكه ياريش مى كند و اشخاصى كه همراه او شهيد مى شوند بود از جمله آنچه كه برايم خواند اين بود كه با خودش چه خواهند كرد فاطمهعليها‌السلام چگونه شهيد مى شود و حسنعليه‌السلام چطور در راه خدا كشته مى شود و چگونه مردم با وى خيانت و پيمان شكنى مى كنند سپس نامه را پيچيد و آن مطالبى كه از زمان شهادت حسين بن علىعليه‌السلام تا روز قيامت واقع مى شود را نخواند و باقى ماند در آن مقدارى كه از نامه خواند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و اينكه هر يك از آنها كشته مى شوند و امر حكميت و خلافت معاويه و شيعيانى كه كشته مى شوند و حكومت يزيد، تا به شهادت حسينعليه‌السلام بود.( ۷۹۹)

۶۷۸تصنيف هاى هرزه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روى علىعليه‌السلام در كوفه جوانى را ديد كه به خواندن تصنيف هاى هرزه و آلوده سرگرم و دل خوش است امامعليه‌السلام به او گفت: با چه چيزهايى دفتر وجودت را پر مى كنى؟

لذا يكى از عهدهاى بوعلى سينا در رساله عهدش با خود اين بود كه رمان و قصه هاى باطل نخواند، حرفها و افسانه هاى باطل ذهن را كج و معوج مى كند و نفس را از درست انديشى و درست يابى عدول مى دهد و منحرف مى گرداند.( ۸۰۰)

لذا يكى از بزرگان گفت: فوت وقت نزد اصحاب حقيقت دشوارتر از سپردن جان است چرا كه سپردن جان به بريدن از مردمان است و فوت وقت به بريدن از حق( ۸۰۱) چنانچه حضر اميرعليه‌السلام مى فرمايد: عمر كوتاهتر از آن است كه هر آنچه دانستنش نيكوست فراگيرى پس بياموز هر آنچه را كه ارزش و اهميتش بيشتر است.

۶۷۹- على كشته شد و من زنده ام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عدى بن حاتم يكى از صحابه علىعليه‌السلام است اين مرد در اواخر عمر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اسلام آورد در زمان خلافت علىعليه‌السلام در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش بنام طريف طرفه و طارف در جنگ صفين كشته شدند. او بعد از شهادت عىعليه‌السلام و استقرار خلافت معاويه بر معاويه وارد شد. معاويه براى اينكه بتواند با يادآورى داغ فرزندان عدى او را وادار كند كه درباره علىعليه‌السلام مطابق ميل معاويه حرفى بزند به او گفت: اين الطرفات؟ پسرانت چه شدند؟ عدى با كمال خونسردى گفت: قتلو بصفين بين يدى على بن ابى طالبعليه‌السلام ؛ در صفين پيشاپيش علىعليه‌السلام شهيد شدند. معاويه گفت: ما انصفك ابن ابيطالب اذقدم بنيك و اخربنيه؛ على درباره تو انصاف را رعايت نكرده كه پسران ترا پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه داشت تا زنده ماندند عدى گفت: بل انا ما انصفت عليا اذ قتل و بقيت بلكه من درباره علىعليه‌السلام انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم معاويه گفت: صف لى عليا اوصاف على را براى من بگو. عدى گفت: معذورم بدار، معاويه گفت: ممكن نيست. عدى چنان توصيفى از امام علىعليه‌السلام كرد كه معاويه اشك چشمش سرازير شد و شروع كرد با آستين خود اشك خود را پاك كند آنگاه معاويه گفت: خداوند رحمت كند علىعليه‌السلام را همين طور بود كه گفتى اكنون بگو حال تو در فراق على چگونه است؟ عدى گفت: مانند زنى كه فرزندش را در دامنش سربريده باشند. معاويه گفت: آيا هيچ فراموش مى كنى؟ عدى گفت: مگر روزگار مى گذارد فراموشش كنم.( ۸۰۲)

۶۸۰- زندگى خليفه مسلمين!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اسودبن قيس مى گويد: كه علىعليه‌السلام در رحبه كوفه مردم را اطعام مى كرد وقتى از آن فارغ مى شد به منزل باز مى گشت و در خانه خود غذا مى خورد يكى از اصحابش گفت: من پيش خود گفتم: علىعليه‌السلام در منزل خود غذاى لذيذترى از طعامى كه به مردم داده مى خورد. غذا خوردن خود را رها كردم و به دنبال علىعليه‌السلام به راه افتادم حضرت به من فرمود: ايا غذا خوردى؟ گفتم: نه. گفت: پس با من بيا، من نيز با او به خانه اش رفتم او در منزل صدا زد: يا فضه، ديدم كنيزى وارد شد. على عليه السلام به او گفت: براى ما غذا بياور او نيز گرده نانى همراه با ظرف دوغى آورد و نان را در آن تريد كرد در حالى كه در آن نان سبوس وجود داشت. به امير المؤمنين عليه السلام عرض كردم: اگر مى فرموديد آرد بى سبوس بياورند بهتر بود امام شروع به گريه كرد و فرمود: به خدا هرگز نديم كه در خانه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدون سبوس باشد.( ۸۰۳)

۶۸۱- چهار غم بزرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امير مؤمنان علىعليه‌السلام از خانه بيرون مى آمد سلمان او را ديد و به استقبالش شتافت امام علىعليه‌السلام به سلمان فرمود: سلمان چگونه صبح كردى؟ سلمان گفت: صبح كردم در حالى كه چهار غم دارم. امام علىعليه‌السلام فرمود: آن چهار غم چيست؟ سلمان گفت: غم اهل خانه كه از من نان و خواسته هاى نفسانى مى خواهند و غم خالق كه اطاعت از من مى خواهد و غم شيطان كه گناه از من مى خواهد و غم عزرائيل كه روح را از من مى خواهد.

امام علىعليه‌السلام به سلمان فرمود: بر تو بشارت باد كه براى هر يك از اين غم ها پاداشى مى برى روزى به حضور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم و به من فرمود: چگونه صبح كردى؟ عرض كردم: صبح كردم در حالى كه تهى دست هستم و جز آب چيزى ندارم و در مورد گرسنگى حسن و حسينعليه‌السلام غمگينم. آن حضرت به من فرمود: اى علىعليه‌السلام غم عيال پوششى است از آتش؛ و اطاعت خالق مايه امان از عذاب است و استقامت در راه اطاعت خدا جهاد است و بهتر از عبادت شصت سال مى باشد، و غم مرگ كفاره گناهان است و بدان اى علىعليه‌السلام رزقهاى بندگان برخداست و غم تو براى عيال به تو سود و زيان نمى رساند جز اينكه به خاطر اين غم پاداش مى يابى و همانا شديدترين غمها غم عيال است.( ۸۰۴)

۶۸۲- رجال الحق، دروغين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امام علىعليه‌السلام به مسجد كوفه وارد شد ديد عده اى زانو به بغل گرفته اند و در گوشه اى نشسته اند. حضرت پرسيد اينها كيستند؟ گفته شد: اينها رجال الحق (مردان حق) هستند. حضرت فرمود: به چه دليل آنها مردان حق هستند؟ گفته شد از اين رو كه داراى نجابت و عزت نفس هستند اگر كسى به آنها غذا داد شكر مى كنند و گرنه صبر مى كنند و هيچ گاه براى غذا تقاضا نمى كنند و دست گدايى به سوى كسى دراز نمى نمايند. امام علىعليه‌السلام فرمود: سگهاى كوفه هرم چنين رفتارى دارند آنگاه امامعليه‌السلام با شلاق آنها را از مسجد بيرون كرد و به آنها فرمود برويد كار كنيد.( ۸۰۵)

۶۸۳- خبر از آينده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس گويد: كه در ذى قار خدمت حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيدم، صحيفه اى بيرون آورد بخط خود و املاء رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خواند براى من از آن، و در آن صحيفه بود مقتل امام حسينعليه‌السلام و آنكه چگونه كشته مى شود و كه مى كشد او را و كه يارى مى كند او را و كه با او شهيد مى شود. پس گريه سختى و مرا به گريه در آورد.

۶۸۴- همجوارى خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

چون علىعليه‌السلام بعد از جنگ جمل به كوفه آمد و در مسجد نماز خواند، سپس پشت به ديوار كرد و مرد پيرامونش نشستند آنگاه از حال يكى از ياران خود كه ساكن كوفه بود جويا شد يكى گفت: يا علىعليه‌السلام ! خدايش به همجوارى گزيد: حضرت فرمود خداوند هيچ يك از آفريدگانش را به جوارى نگيرد آنگاه اين آيه را خواند (و كمنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم؛ و شما مرده بوديد، شما را زنده كرد و دگر بار بميراند و باز راوى گفت: چون خستگى آن حضرت برطرف شد، عرض كردند: يا علىعليه‌السلام در كدام كاخ منزل مى كنى؟ فرمود: مرا در كاخ خبال منزل ندهيد (كاخ فساد) پس به سراى جعدة بن هبيره مخزومى وارد شد. (ام هانى خواهر حضرت اميرعليه‌السلام بود كه همسر او هبيرة بن ابى وهب مخزومى بود).( ۸۰۶)

۶۸۵- توبه كننده، آزاد شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در عصر خلافت امام علىعليه‌السلام مردى با پسرى لواط كرده بود ولى بعد از اين عمل زشت و كبيره سخت پشيمان شده بود او به حضور امام علىعليه‌السلام آمد و در حالى كه گريه مى كرد و سخت پريشان بود با كمال شرمندگى عرض كرد: يا علىعليه‌السلام من لواط كرده ام مرا با اجراى حد الهى پاك كن. زيرا من طاقت آتش دوزخ را ندارم. امام علىعليه‌السلام فرمود: اى مرد! برو به خانه خود، شايد تلخى زرد آب تو، به حركت در آمده؟ (و اشتباه مى كنى) او رفت و فرداى آن روز بازگشت و باز گفت: با پسرى لواط كرده ام مرا پاك كن. علىعليه‌السلام به او فرمود برو به خانه ات شايد تلخى زرد آب تو، به حركت در آمده است؟ او رفت و روز سوم نزد امام آمد و همان صحبت را تكرار كرد، حضرت نيز همان پاسخ بار اول و دوم را به او داد. اما روز چهارم آمد و اقرار به لواط كرد. امام علىعليه‌السلام به او فرمود: پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مورد لواط كننده به يكى از سه امر حكم فرموده هر كدام را مى خواهى خودت انتخاب كن او عرض كرد آن سه حكم چيست؟ علىعليه‌السلام فرمود: زدن گردنت با شمشير، پرتاب كردن تو با دست و پاهاى بسته از بالاى كوه به زمين و يا سوزاندن در آتش او به علىعليه‌السلام عرض كرد: كداميك از اين سه حكم سخت تر را براى خود برگزيدم، وسايل آتش را فراهم كردند گناهكار دو ركعت نماز خواند سپس چنين دعا كرد: خدايا! مى دانى كه مرتكب گناه لواط شدم سپس از مجازاتش در آخرت ترسيدم نزد وصى و پسر عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو آمدم و از او تقاضا كردم مرا پاك سازد، او مرا بين يكى از سه مجازات مخير نمود و من در ميان آنها سخت ترين آن را برگزيدم، خدايا! از درگاهت مى خواهم كه همين مجازات را كفاره گناهم قرار دهى و در آخرت مرا در آتش دوزخ نسوزانى سپس برخاست در حالى كه به خاطر گناهش گريه مى كرد در ميان گودال آتش نشست و شعله هاى آتش بدن او را فرا گرفت اين منظره به قدرى رقت بار بود كه امام علىعليه‌السلام با دين آن منقلب شد و گريه كرد... آنگاه اميرمؤمنان علىعليه‌السلام به او فرمود: اى شخص از ميان آتش برخيز كه فرشتگان آسمان و زمين را به گريه انداختى خداوند توبه تو را پذيرفت و مراقب خود باش كه ديگر آن گناه را انجام ندهى.( ۸۰۷)

۶۸۶- به حساب خدا بگذار...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالرحمن بن جندب مى گويد: زمانى كه همراه با اميرالمؤمنينعليه‌السلام از صفين برگشتم و خانه هاى كوفه را ديدم چشم ما به پير مردى افتاد كه در سايه خانه اش نشسته بود، و آثار مرض رد قيافه اش ديده مى شد، علىعليه‌السلام به او فرمود: صورتت را رنگ پريده مى بينم، ايا بخاطر بيمارى است؟ عرض كرد: آرى يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام . آنگاه حضرت فرمود: آيا از اين بيمارى كراهت دارى؟ عرض كرد: يا على هرگز دوست ندارم به چنين مريضى كسى دچار شود، امام فرمود: آنچه را كه به تو رسيده به حساب خدا نمى گذارى عرض كرد: چرا! حضرت فرمود: ترا به رحمت پروردگارت بشارت باد و بدان كه بخاطر اين بيمارى گناهت آمرزيده شده...( ۸۰۸)

۶۸۷- علىعليه‌السلام و رنج ها و مصائبش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يك نفر يهودى از امتحانات و آزمايشات الهى كه علىعليه‌السلام از آنها سرافراز بيرون آمده بود سئوال كرد. حضرت تمامى امتحانات الهى خود را بر شمرد و دقيقا به بيان مسائل اجتماعى آن زمان مى پردازد و دقيقا در لابلاى گفتار امام؛ مظلوميت آن حضرت نمودار است كه در اينجا به يكى از آنها اشاره مى شود:

علىعليه‌السلام فرمود: اى برادر يهودى كسى كه پس از ابوبكر زمامدار حكومت شد در ورود و خروج همه كارها با من مشورت مى كرد و طبق دستور من كارها را انجام مى داد و در كارها سخت از من نظر مى خواست و طبق نظر من رفتار مى كرد؛ نه من كسى را سراغ دارم و نه اصحابم؛ كه به جز من در كارها با او مشورت كرده باشد... چون مرگ ناگهانى او فرا رسيد و بدون بيمارى قلبى كه بتواند تصميمى در حال صحت بگيرد؛ از دنيا رفت...

نتيجه كار دومى اين شد، پرونده زندگانيش موقعى بسته شد كه عده اى را كانديد و نامزد خلافت كرد كه من ششمين آنها بودم و مرا با هيچ كدام آنها برابر ندانست و همه حالات مرا از وارثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خويشاوندى و نسب و دامادى بدست فراموشى سپرد...

خلافت را در ميان ما به شورى واگذار نمود و فرزند خود را بر همه ما حاكم كرد و دستور داد كه اگر طبق دستور او عمل نكرديم و مجلس شورى تشكيل نداديم گردن هر شش نفر ما را بزند. اى برادر يهودى! مى دانى كه براى همين پيش آمد ناگوار چه اندازه صبر و تحمل لازم است؟ آنان در آن چند روزى كه بودند هر كدام به نفع خويش شروع به فعاليت و سخنرانى نمودند ولى من دست روى دست گذاشتم و ساكت بودم... (در آن شورا) يكى از خود راءى ها و سرسخت هاى آن هياءت شش نفرى، تند كردى و كار را از دست من گرفت و به طمع شركت در بهره بردارى از خلافت، حكومت را بدست عثمان سپرد، و عثمان كسى بود كه نه با او و نه با هيچ يك از حاضرين در شورا از نظر اخلاقى مساوى نبود چه رسد به كمتر از آنان... سپس طولى نكشيد كه همان سرسختى ها كه در انتخاب عثمان مؤ ثر بودند، او را كافر شمردند و از او بيزارى جستند. عثمان به نزد دوستان صميمى خود رفت و به ديگر اصحاب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مراجعه كرد و در خواست استعفا از بيعت خود را نمود و از آشوبى كه به پا كرده بود اظهار پشيمانى مى نمود اى برادر يهودى! اين پيش آمد از پيش آمد قبلى سخت تر و دلخراش تر بود... از اين جريان آنچنان ناراحت شدم كه قابل توصيف نيست و اندازه اى ندارد ولى چاره اى جز صبر نداشتم كه بگذارم و بگذارم... به خدا قسم اى برادر يهودى مرا از شورش عليه عثمان همان چيزى جلوگيرى كرد كه از قيام عليه حكومت قبلى جلوگيرى كرده بود... اى برادر يهودى! هيچ تغييرى در تصميم خود راه نداده ام و به اين جهت در برابر عثمان ساكت ماندم و آنچه مرا وا داشت كه از اقدام عليه او دست نگهدارم اين بود كه من در نتيجه آزمايشى كه از او كرده بودم مى دانستم اخلاقى كه او دارد او را رها نخواهد كرد تا مردم را به كشتن و خلعش بكشاند...( ۸۰۹)

۶۸۸- علىعليه‌السلام و رنجهاى حكومت دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى يهودى از علىعليه‌السلام راجع به امتحانات الهى آن حضرت سئوال كرد: حضرت فرازهايى از امتحانات الهى خود را براى وى توضيح داد، البته در بيان اين وقايع حضرت دقيقا مسائل اجتماعى و رفتار اصحاب و ياران خود را بيان مى نمايد كه از جمله آنها اين بود كه:

... اى برادر يهودى كسانى كه با من بيعت كرده بودند چون ديدند مقاصد شخصى آنان به دست من انجام نمى شود بوسيله آن زن (عايشه) بر من شوريدند، با اينكه از طرف پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كار آن زن بدست من سپرده شده بود و من وصى بر او بودم او را بر شترى سوار كردند... اين زن (مردم آن شهر) آنان را از شهر بيرون كشيد، ندانسته و ديوانه وار شمشير آختند و نفهميده تيرها پرتاب كردند. من در كار آنان ميان دو مشكل قرار داشتم كه هيچ يك را دوست نداشتم؛ اگر دست نگه مى داشتم آنان از شورش باز نمى گشتند... و اگر ايستادگى مى كردم كار بجايى مى كشيد كه نمى خواستم. لذا پيش از هر چيز حجت را بر آنان تمام كردم... به آن زن پيشنهاد كردم به خانه اش باز گردد و مردمى كه در اطرافش بودند را دعوت نمودم تا بيعت را كه با من دارند به پايان برسانند و پيمانى را كه از خداوند در گردن آنان است را نشكنند و تمام قدرت خود را به نفع آنان در اختيارشان گذاشتم... ولى جز بر نادانى و سركشى و گمراهى آنها نيافزود چون ديدم جز جنگ هيچ پيشنهادى را نمى پذيرند بر مركب جنگ سوار شدم... و به جنگى كه در ابتدا مايل نبودم عاقبت الامر دچار آن مى شدم... واسطه ها فرستادم و به سوى آنان سفر نمودم و عذرشان را پذيرفتم، تهديدشان نمودم، هر چه را كه از من مى خواستند متعهد شدم، و هر چه راهم كه نمى خواستند خودم پيشنهاد نمودم ولى چون به جز جنگ هواى ديگرى در سر نداشتند بناچار جنگ كردم...( ۸۱۰)

علىعليه‌السلام در اين پرسش و پاسخ يهودى به روند زندگى خود كه در مسير اطاعت محض الهى بوده اشاره مى فرمايد، كه از لحاظ كيفيت نقل تاريخى؛ مى توان آن را در نوع خود بدون شائبه تحريف تلقى نمود و در لابلاى گفتار آن حضرت نقطه پر نور آن، همانا مظلوميت اميرمؤمنانعليه‌السلام است كه جان شيعيانش را مى گدازد.

۶۸۹- تواضع حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از امام صادقعليه‌السلام منقول است: يك روز حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام در حالى كه سوار بر مركبى بود به طرف اصحاب خود حركت كرد تا به آنها پيوست. آنان نيز گرد علىعليه‌السلام جمع شدند و وقتى حضرت مى خواست بجايى برود آنان از عقب سر او حركت كردند، ناگاه حضرت متوجه عقب سر خود شد و ديد اصحاب از عقب سر او حركت مى كنند. حضرت آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: آيا كارى داريد؟ پاسخ دادند: حاجتى ندارند اما دوست دارند در ركاب آن حضرت باشند حضرت اين نوع تشريفات و احترام را نپسنديد و به آنان دستور بازگشت داد و چنين تشريفاتى را موجب فساد راكب و ذلت و زبونى افراد پياده رو دانست و پس از آن دستور حركت داد چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه متوجه عقب سر خود شد و فرمود: باز گرديد زيرا صداى كفش هاى عقب سر افراد، دلهاى طمعكار آنها را آلوده مى كند.( ۸۱۱)

۶۹۰- امام فقير نبود انفاق گر كاملى بود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به امام علىعليه‌السلام خبر رسيد كه: طلحه و زبير گفته اند: علىعليه‌السلام مال و ثروت ندارد و فقير است. اين خبر به علىعليه‌السلام گران آمد به نمايندگان خود فرمود: همه محصول باغهاى خودم را در جا جمع كنيد. نمايندگان هنگام محصول، همه محصولات را جمع كردند و به دستور امام آنها را فروختند و پول آنها صد هزار درهم گرديد. اميرمؤمنانعليه‌السلام آن پولها را در روبروى خود بر زمين ريخت و پيام بر طلحه و زبير فرستاد و آنها را در آنجا حاضر كرد آنگاه فرمود: ( هذا المال و الله لى ليس لا حد فيه شيى؛ اين پولها سوگند به خدا مال شخصى من است كه از دسترنج خود بدست آوردم نه از بيت المال مسلمين و هيچ كس در آن حق ندارند. )

آنها مى دانستند كه حضرت علىعليه‌السلام دروغ نمى گويد: دريافتند كه علىعليه‌السلام صاحب اموال بسيار است كه از حضور علىعليه‌السلام بيرون آمدند و به يكديگر گفتند: علىعليه‌السلام فقير نيست بلكه صاحب ثروت مى باشد.( ۸۱۲)

۶۹۱- غيب گويى ستاره شناس در محضر حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در حالى كه علىعليه‌السلام به همراه سپاه خويش روانه جنگ معروف نهروان بود. ستاره شناسى به نام مسافر بن عفيف با عجله خود را به آن حضرت رسانيد و عرض كرد: اوضاع كواكب بر اين دلالت دارد كه اگر كسى در اين ساعت حركت كند از دشمن شكست مى خورد. علىعليه‌السلام فرمود: اين ادعا، با قرآن كه مى فرمايد: (غير از خدا كسى بر غيب و نهان آسمانها زمين آگاه نيست)( ۸۱۳) سازگار نيست و تو با چنين عقيده اى خود را از خداوند بى نياز كرده اى!

سپس رو به ياران خود كرد و فرمود: از ستاره شناسى جز آن مقدارى كه براى شناختن راههاى بيابان و دريا، لازم است خوددارى كنيد زيرا چنين ادعاهايى انسان را به غيب گويى مى كشاند. غيب گويى هم در رديف جادوگرى است و جادوگر نيز در رديف كافر قرار دارد و جايگاه كافر هم، آتش دوزخ خواهد بود.

آنگاه حضرت ياران خود را مخاطب قرار داد و ضمن توكل بر خدا دستور داد آنان بنام خدا به راه خود ادامه دادند و در جنگ پيروز و سرافراز هم گرديدند.( ۸۱۴)

۶۹۲- ازدواج جوانان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: مردى را با دست خود استمناء كرده بود گرفته و او را به حضرت امام علىعليه‌السلام آوردند. آن حضرت آن قدر بر دست او زد كه دست او سرخ شد. سپس از بيت المال وسائل ازدواج او را فراهم ساخت، بر اساس اين روايت امام علىعليه‌السلام براى جلوگيرى از فساد هم از شيوه روبنايى استفاده كرد (زدن و تأدیب آن مرد) و هم از شيوه زيربنايى كه وسائل ازدواج او را فراهم نمود.

۶۹۳- تقسيم بيت المال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرمؤمنانعليه‌السلام همه بيت المال مسلمين را به طور مساوى بدون تبعيض تقسيم مى كرد، و در هر روز جمعه محل بيت المال خود را جارو مى نمود و دو ركعت نماز در آن محل مى خواند و مى گفت: تا اين زمين در روز قيامت گواهى دهد كه من بيت المال را براى خود ذخيره نكردم و به طور مساوى آن را تقسيم نمودم.( ۸۱۵)

۶۹۴- تقسيم جام طلا و نقره از بيت المال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى قنبر، غلام امام علىعليه‌السلام نزد آن حضرت آمد و از ظرفهاى طلا و نقره كه به عنوان بيت المال آورده بودند خبر داد در مسير راه قنبر به علىعليه‌السلام عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام تو هر چه به بيت المال آمده چيزى را براى خود ذخيره نمى كنى و همه آن را تقسيم مى نمايى پيشنهاد مى كنم از اين جامها مقدارى را براى خود ذخيره كنى.

امال علىعليه‌السلام به او فرمود: ويحك يا قنبر! لقد احببت بيتى نارا عظيمة؛ واى بر تو اى قنبر! همان دوست دارى كه آتش عظيمى را وارد خانه ام كنى.

آنگاه شمشير خود را از غلاف بيرون كشيد و با چندين ضربه آن ظروف طلايى و نقره اى را قطعه قطعه كرد، سپس مردم را به حضور طلبيد و به آنها فرمود: اين ريزه هاى طلا و نقره بر اساس سهميه بندى تقسيم كنيد، حتى خورده ريزه هاى ناچيز باقى مانده را دستور داد تا تقسيم نمايند.( ۸۱۶)

۶۹۵- امام العارفين و مطالعه آسمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از اصحاب امام علىعليه‌السلام به نام حبة عرنى مى گويد: شبى من و نوف در صحن حياط دارالاماره كوفه خوابيده بوديم در اواخر شب بود كه ناگاه ديديم علىعليه‌السلام در صحن دارالاماره مانند افراد واله و حيران دستها را به ديوار نهاده و اين آيات را تلاوت مى كند.

ان فى خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب

به طور مسلم در آفرينش آسمان و زمين و در آمد و رفت منظم شب و روز نشانه هايى (بر توانايى و حكمت حق) براى خردمندان وجود دارد.

الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السماوات و الارض، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار

خرمندان آنان اند كه در همه حال و تمام اوقات به ياد خدا هستند و ايستاده و نشسته و به پهلو خوابيده خدا را ياد مى كنند و در آفرينش آسمانها و زمين انديشه مى نمايند و مى گويند: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريدى ساحت مقدست (از انجام كار لغو و بيهوده) پاك منزه است پس ما را از آتش كيفر خود نگه دار.

ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته و ما للظالمين من انصار

پروردگارا هر كسى را كه به دوزخ برى سرافكنده و بى آبرويش كرده اى و ستمگران يارانى ندارند.

ربنا سمعنا مناديا ينادى للليمان ان آمنو بربكم فامنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار

پروردگارا ما، نادى منادى ايمان را شنيديم كه به پروردگار خود ايمان آوريد و ما ايمان آورديم پروردگارا گناهان ما را ببخش و ما را در شمار نيكان از اين جهان ببر.

ربنا و اتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم القيامه انك لا تخلف الميعاد( ۸۱۷)

پروردگارا آنچه به وسيله پيامبران به ما وعده كردى به ما عنايت فرما و در روز قيامت ما را سرافكنده و شرمسار مكن كه به طور قطع تو خلاف وعده نمى كنى.

حبه مى گويد: علىعليه‌السلام در آن شب اين آيات را مكرر تلاوت مى كرد و آن چنان مجذوب مطالعه آسمان و دلباخته خالق اين زيباييها و پديد آوردنده اين همه عظمت و شگفتى شده و چنان از خود بى خود بود كه گويى هوش از سرش پريده بود من و نوف هر دو در بستر آرميده ناظر اين منظره حيرتزده بوديم، كه علىعليه‌السلام كم كم به خوابگاه من رسيد. آن گاه خطاب به من فرمود: حبه خواب هستى يا بيدار؟ گفتم: بيدارم آقا، شما با اين جهاد و كوشش با آن همه سوابق درخشان و خدمتهاى فراوان به اسلام و يا اينكه در زهد و تقوا و عبادت بى نظيرى چنين اشك مى ريزى و از هيبت و خشيت خدا چنين حالى دارى پس ما بيچارگان چه كنيم؟ على چشمها را به پايين انداخت و شروع به گريه كرد و آن گاه به من فرمود:

اى حبه: همگى ما در برابر خدا ايستگاهى داريم و هيچ يك از اعمال ما بر او پوشيده نيست. اى حبه: به طور قطع خداوند از رگ گردن به من و تو نزديكتر است. اى حبه هيچ چيز نمى تواند من و تو را از خداوند پنهان دارد. آن گاه حضرت رفيقم نوف را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى نوف! خوابى؟

- نه يا اميرالمؤمنين خواب نيستم حالت حيرت انگيز و شگفت آور شما موجب شد كه امشب فراوان گريستم.

فرمود: اى نوف: اگر امشب از خوف خدا فراوان گريه كردى فردا در برابر خدا چشمانت روشن خواهد شد. اى نوف هيچ قطره از اشكى از ديدگان كسى از خشيت خدا جارى نمى شود مگر آنكه درياهايى از آتش را خاموش مى كند و آخرين جمله اى كه از خدا در ترك انجام مسئوليتها بترسد! آنگاه از برابر ما گذشت در حالى كه با خود زمزمه مى كرد و مى گفت:

خدايا! اى كاش مى دانستم هنگامى كه غافلم، آيا تو از من اعراض كرده اى يا به من توجه دارى. و اى كاش مى دانستم كه با اين خواب طولانى؛ و كوتاهى در سپاسگزارى نعمتهايت حالم در نزد تو چگونه است.

نوف گويد: به خدا قسم علىعليه‌السلام تا صبح در همين حال بود.( ۸۱۸)

۶۹۶- قرآن صامت، قرآن ناطق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام شبى از مسجد كوفه به سوى خانه خويش حركت كرد، در حالى كه كميل بن زياد كه از دوستان خاص ان حضرت بود او را همراهى مى كرد، در اثناء راه از كنار خانه مردى گذشتند كه صداى تلاوت قرآنش بلند بود و آيه امن هو قانت اناء الليل...( ۸۱۹) را با صداى دلنشين و حزين مى خواند، كميل در دل خود از حال اين مرد بسيار لذت برد و از روحانيت او خوشحال شد، بدون آنكه چيزى بر زبان براند. امامعليه‌السلام رو به سوى او كرد و فرمود: سر و صداى اين مرد مايه حجاب تو نشود زيرا او اهل دوزخ است و به زودى خبر آن را به تو خواهم داد! كميل از اين مساءله در تعجب فرو رفت. نخست اينكه امامعليه‌السلام بزودى از فكر و نيت او آگاه گشت و ديگر اينكه شهادت به دوزخى بودن اين مرد ظاهر الصلاح داد.... مدتى گذشت تا سرانجام كار خوارج به آنجا رسيد كه در مقابل اميرمؤمنانعليه‌السلام ايستادند و حضرت با آنها پيكار كرد، در حالى كه قرآن را آن گونه كه نازل شده بود حفظ كرده داشتند، اميرمؤمنانعليه‌السلام رو به كميل كرد و در حالى كه شمشير در دست حضرت بود و سرهاى آن كافران طغيانگر بر زمين افتاده بود با نوك شمشير به يكى از آن سرها اشاره كرد و فرمود: اى كميل! اين همان شخصى است كه در آن شب تلاوت قرآن نمود در حالى كه او تعجب تو را برانگيخته بود. كميل دست حضرت را بوسيد و استغفار كرد.( ۸۲۰)

۶۹۷- فرار افراد امام در جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در ماجراى جنگ صفين امام علىعليه‌السلام از فرار افراد سپاه خود به سوى معاويه و پيوندشان به سپاه معاويه با مالك اشتر (سردار پر صلابت سپاه امام علىعليه‌السلام شكايت و درد دل كرد. مالك اشتر عرض كرد: ما در جنگ جمل به همراهى اهل بصره و كوفه با سپاه جمل مى جنگيديم و در آن جنگ وحدت نظر داشتيم ولى بعد از آن اختلاف نظر پديد آمد آنگاه اراده ها سست شد و آثار عدالت گم گرديد. و تو اى اميرمؤمنانعليه‌السلام با مردم بر اساس عدالت رفتار مى كنى و مى خواهى عدالت و حق بين آنها حاكم گردد طبقه بالا و پايين جامعه از نظر تو مساوى هستند، اين روش (گر چه حق است ولى) موجب فرار افرادى شده كه حق و عدل به مزاجشان سازگار نيست ولى معاويه با شيوه هاى فريبكارانه خود طبقه اشرافى و ثروتمند را به ديگران مقدم مى دارد و اكثر مردم فريفته اهل دنيا هستند از اين اگر دنيا را به طور وفور در اختيار آنها قرار دهى به سوى تو مى آيند و گردنها سوى تو خواهد آمد. جمعى از اصحاب امام علىعليه‌السلام نيز همين تحليل را به آن حضرت عرض كردند. امام علىعليه‌السلام در پاسخ مالك فرمود: آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى خود از جور و ستم در حق كسانى كه بر آنها حكومت مى كنم استمداد جويم. سوگند به خدا تا خورشيد طلوع مى كند و ستاره اى در آسمان چشمك مى زند چنين كارى نمى كنم.( ۸۲۱)

۶۹۸- اين دستور خدا بود يا سفارش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد حنفيه مى گويد: من در جنگ جمل پرچمدار بودم و قبيله بنى ضبه بيشترين كشته را داده بود چون جنگجويان از ميدان جنگ گريختند. علىعليه‌السلام و عمار ياسر و محمد بن ابى بكر كه با آن حضرت همراه بودند پيش آمدند تا به هودجى (كه عايشه در آن بود) رسيدند و از بسيارى تير كه به آن خورده بود چون خار پشتى مى نمود، حضرت با عصايى كه بدست داشت بر آن هودج زد و فرمودى اى حميرا (عايشه) بگو ببينم همان طور كه عثمان ابن عفان را به كشتن دادى مى خواستى مرا هم بكشتن دهى؟ اين دستور خدا بود يا سفارش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟ عايشه پاسخ داد: حال كه پيروز شدى گذشت كن. حضرت به برادر او محمد بن ابى بكر فرمود: بنگر ببين زخمى برداشته؟ او نگاه كرد و گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام از ضربه سلاح سالم مانده فقط تيرى مقدارى از پيراهنش را دريده است. حضرت فرمود: او را بردار و به خانه فرزندان خلف خزاعى (عبدالله و عثمان) انتقال بده. سپس به جارچى فرمود: صدا زند زخمى ها را رها كنند و آنان را نكشند و فراريان را دنبال نكنند و هر كس به خانه خود پناه برد و دربروى خود بست در امان خواهد بود.( ۸۲۲)

۶۹۹- روشى صحيح

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته گويد: حارث همدانى با گروهى از شيعيان كه من هم در ميان آنها بودم بر حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام وارد شديم حارث كه بيمار بود افتان و خيزان حركت مى كرد و با عصائى كه در دست داشت بر زمين مى كوفت. حضرت كه او را بدين حال ديد رو به او كرد و فرمود: حارث حالت چطور است؟ عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام ، روزگار بر من چيره گشته و سلامتى را از من ربوده است و علاوه بر اين نزاعى كه اصحاب تو در خانه ات با يكديگر دارند مرا بيشتر ناراحت ساخته و آتشى در درونم افروخته و مرا بيش از حد بى تاب و تحمل كرده است. حضرت فرمود: نزاع آنها در چيست؟ عرض كرد: درباره تو و درباره آن سه نفرى كه قبل از تو بوده اند (ابوبكر و عمر و عثمان) بعضى از آنان درباره تو بسيار غلو و زياده روى مى كنند و برخى ميانه رو بوده و همراه شما هستند و پاره اى در حال حيرت و ترديد باقى مانده و به شك و دو دلى در افتاده اند... حضرت فرمود: بس است اى برادر همدانى؛ بدان كه بهترين شيعيان من آن دسته و فرقه اى هستند كه راه اعتدال و ميانه روى را اختيار كرده اند... حارث گفت: پدرم و مادرم فدايت چه خوب است اين كدورتى را كه بر دلهاى ما نشسته بزدايى و ما را در اين مورد از بينش لازم برخوردار و راهنمايى كنى. حضرت فرمود: بس كن، تو مردى هستى كه حق بر تو مشتبه شد. (و كارهاى چشمگير افرادى كه قبل از من آمدند گرمى بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان ساخته) دين خدا به شخصيت و موقعيت افراد شناخته نمى شود. بلكه به علامت و نشانه حق شناخته مى گردد و حق را بشناسى اهلش را خواهى شناخت...( ۸۲۳)

۷۰۰- هيجان جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حبه عرنى گويد: يك سال پيش از آنكه عثمان كشته شود از حذيفة بن اليمان شنيدم كه مى گفت: گويا مى بينم كه گروهى، حميرا (عايشه) مادر شما را بر شترى سوار نموده و پيش مى رانند و شما هم اطراف و جوانب آن شتر را گرفته ايد و قبيله ازد - كه خدا بدوزخشان برد - با او هستند و نبوضبه كه خدا قدمهايشان را بشكند ياران اويند. چون روز جنگ جمل فرا رسيد و مردم به كارزار پرداختند جارچى اميرالمؤمنينعليه‌السلام صدا زد (امامعليه‌السلام مى فرمايد:) هيچ يك از شما شروع به جنگ نكند تا من به شما فرمان دهم؛ گويد: دشمن به طرف ما تيراندازى كرد گفتيم: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام ما را هدف تير ساخته اند فرمود: دست نگه داريد دوباره به ما تيراندازى كردند وقتى چند نفر از ما را كشتند عرض كرديم: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام ما را كشتند حضرت فرمود: احملوا على بركة الله با پشتيبانى و بركت خدا حمله بريد ما دست به حمله زديم نيزه هايى بود كه در بدن يكديگر فرو مى بريم تا جايى كه اگر كسى راه مى رفت بر روى نيزه پا مى گذاشت. سپس جارچى امام صدا زد عليكم بالسيوف با شمشير حمله ببريد.

ما چنان با شمشير بر كلاه آنها مى كوفتيم كه تيزى شمشيرمان كند مى گشت سپس جارچى امام صدا زد: عليكم بالاقدام پاهايشان را بزنيد و قدم هايشان را بشكنيد.

گويد: هيچ روزى بيشتر از آن روز نديدم كه ساقهاى پا قطع شده باشد و من ياد سخن حذيفه افتادم كه گفت: ياران او بنى ضبه اند و گفت: خدا قدم هايشان را بشكند. و دانستم كه دعايش مستجاب شده است. سپس چارچى امام صدا زد عليكم بالبعير فانه شيطان كار شتر را تمام كنيد كه آن شيطانى است آنگاه مردى با نيزه به آن شتر زد و ديگرى يكى از دستهايش را انداخت و شتر به زمين نشست و نعره اى كشيد.

آنگاه عايشه فرياد بلندى بر آورد و همه مردم از اطرافش گريختند، چارچى امام صدا زد: زخمى ها را نكشيد و فراريان را دنبال نكنند و هر كس به خانه خود رفت و در بر روى خود بست در امان است و هر كس اسلحه خود را زمين گذارد در امان است.( ۸۲۴)

۷۰۱- تعيين امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از ضربت خوردن علىعليه‌السلام ، آن حضرت مقام رهبرى و امامت را براى فرزندش امام حسنعليه‌السلام وصيت كرد و به حسينعليه‌السلام و محمد بن حنيفه و همه فرزندان و روساى شيعيان و خانواده اش فرمود: بر اين وصيت گواه باشيد.

آنگاه كتاب و اسلحه خود را به امام حسنعليه‌السلام تحويل داد و فرمود: پسر جانم رسول خدا به من امر فرمود، كه به تو وصيت كنم و كتابها و سلاحم را به تو بسپارم، چنانچه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من وصيت كرد و كتاب و سلاحش را به من سپرد، و به من امر فرمود: كه به تو امر كنم هنگامى كه وفاتت فرا رسيد مقام امامت را به برادرت حسينعليه‌السلام بسپارى.

سپس امام علىعليه‌السلام به پسرش حسينعليه‌السلام توجه كرد، در حالى كه امام سجادعليه‌السلام در آن هنگام حدود سه سال داشت و در كنار پدر خود بود، فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را امر كرد كه مقام امامت را به اين پسرت (اشاره به على بن الحسين) بسپارى.

سپس امام علىعليه‌السلام دست امام سجادعليه‌السلام را گرفت و فرمود: پسر عزيزم! پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به تو نيز امر كرد، كه مقام امامت را به پسرت محمد بن على (امام باقرعليه‌السلام بسپارى و به او از جانب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و من سلام برسانى.

آنگاه امام علىعليه‌السلام بار ديگر به پسرش امام حسنعليه‌السلام متوجه شد و فرمود: پسر جانم! تو صاحب امر (امامت) و اختياردار خون من هستى (كه در مورد ابن ملجم تصميم بگيرى) تو حق دارى ابن ملجم را ببخشى يا بكشى اگر او را كشتى همانگونه كه او يك ضربت بر فرق سرم زد، تو نيز يك ضربت بر سر او بزن و كار ناروا نكن.( ۸۲۵)

۷۰۲- پيام رسانى كه عاقبت به خير شد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قبل از جنگ جمل طلحه و زبير يكى از ياران خود را بنام خداش براى ابلاغ پيامشان به علىعليه‌السلام نزد آن حضرت فرستادند، آنها گفتند: اى خداش، ما تو را نزد مردى مى فرستيم كه خود و خاندانش را از سالها قبل، به جادوگرى و غيب گويى مى شناسيم...

مواظب باش سخن علىعليه‌السلام تو را نفريبد بلكه با او ستيز مى كنى تا حق را بر او آشكار سازى... مبادا ادعاى علىعليه‌السلام و گفته هاى او، تو را تحت تاءثير خود قرار دهد و مغلوب سازد، بدان كه يكى از راههاى فريب دادن علىعليه‌السلام اين است كه با آوردن خوردنى و نوشيدنى و عسل و روغن و خلوت كردن با مردم، آنها را فريب مى دهد مبادا از غذاى او بخورى و تو بايد از همه اين امور دورى كن و به يارى خدا به سوى او برو، هنگامى كه او را ديدى آيه سخره( ۸۲۶) را بخوان و از نيرنگ او و نيرنگ شيطان به خدا پناه ببر! وقتى به حضور او رسيدى با تمام توجه به او نگاه كن... آنگاه اين طالب را از جانب ما به او بگو:

دو برادر دينى، تو و دو پسر عموى نسبى، تو را سوگند مى دهند كه قطع رحم نكنى؛ آيا نمى دانى كه ما از روزى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد خدا رفت به خاطر تو و رهبرى تو با مردم و اقوام خود مخالفت كرديم و از آنها بريديم، اكنون كه تو زمام امور رهبرى را به دست گرفته اى احترام ما را ضايع كردى و اميدمان را قطع كردى... اين را بدان آن كسى كه (مانند عمار ياسر و... ) تو را از ما و همسوئى با ما منصرف مى كند، سودش براى تو از ما كمتر است و دفاعش از تو، نسبت به دفاع ما، سست تر مى باشد.

به ما خبر رسيد كه به ما بى احترامى كرده اى و ما را نفرين نموده اى، چه چيز تو را بر اين كار روا داشت با اينكه ما تو را از شجاعترين قهرمانان عرب مى دانستيم (نفرين كار آدم شجاع نيست) تو نفرين بر ما را كار معمولى خود قرار داده اى و مى پندارى نفرين تو، ما را شكست مى دهد.

خداش، وقتى به ما رسيد طبق دستور آنها آيه سخره را خواند، امام علىعليه‌السلام تا او را ديد خنديد و فرمود: اى برادر عبد قيس بيا نزديك، خداش گفت: جا وسيع است ولى من آمدم پيامى را به شما برسانم. امام علىعليه‌السلام فرمود: بفرمائيد چيزى بخوريد... خداش گفت: نيازى به آنچه گفتى ندارم. امام علىعليه‌السلام فرمود: مى خواهى با تو در جاى خلوت بنشينم تا اگر راز دارى به من بگويى. خداش گفت: رازى ندارم هر رازى براى من آشكار است.

آنگاه امامعليه‌السلام او را قسم داد: كه آيا زبير به تو سفارش نكرد كه از اين امورى كه من به تو پيشنهاد كردم دورى كنى؟ خداش گفت: همين طور است كه مى فرمايى؛ آنگاه امام علىعليه‌السلام اشاره به خواندن آيه سخره توسط او كرد و فرمود: آيا زبير به تو نگفت چنين كنى، خداش گفت: آرى، امام علىعليه‌السلام فرمود: آن آيه را دوباره بخوان. خداش آن آيه را خواند. امام علىعليه‌السلام مكرر به خداش فرمود: آن آيه را بخوان، او آيه را مى خواند، علىعليه‌السلام غلطهاى او را تصحيح مى كرد، او تا هفتاد بار آن آيه را خواند.

خداش پيش خود گفت: عجبا! چرا اميرمؤمنان دستور تكرار آيه را مى دهد؛ آنگاه امام علىعليه‌السلام به خداش فرمود: آيا احساس نمى كنى كه دلت آرامش يافته است؟

خداش گفت: آرى بخدا سوگند دلم آرامش يافت.

امام علىعليه‌السلام فرمود: اكنون بگو آن دو نفر، چه پيامى را توسط تو،

براى من فرستاده اند؟ خداش پيام آنها را به امام علىعليه‌السلام رساند.

آنگاه امام پاسخ تمام مطالب آنها را داد و به خداش فرمود: پيام مرا به آنها برسان. (خلاصه پاسخ امام چنين است). به آنها بگو: گفتار خود شما، براى استدلال بر محكوميت شما كفايت مى كند، خداوند گروه ستمگران را هدايت نمى كند. شما مى پنداريد برادر دينى و پسر عموى نسبى من هستيد، البته در مورد خويشاوندى نسبى آن را انكار نمى كنم ولى با آمدن اسلام پيوند جاهليت قطع شد، اما در مورد برادر دينى بودن شما؛ راست نمى گوييد؛ شما با كارهاى خود با قرآن خدا مخالفت نموديد و شيوه برادر دينى را از بين برديد و از تحت فرمان من خارج شديد... در مورد مخالفت شما با مردم به خاطر من، از هنگام رحلت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما از روى حق با آنها مخالفت نموديد (و با من بيعت كرديد) ولى بعدا با مخالفت با من، آن حق را دگرگون كرده و باطل نموديد و اگر از روى باطل با مردم مخالفت كرديد پس گناه آن باطل و گناه جديد مخالفت با من برگردن خود شما است، به علاوه، انگيزه مخالفت شما با مردم (براى من نبود، بلكه) به خاطر طمع به دنيا بود.

در مورد اينكه مى گوئيد: اميد شما را قطع كردم و چنين معتقديد؛ خدا را شكر كه عيب دينى بر من نگرفتند (زيرا قطع كردن اميد آلودگان و معصيت كاران، جرم دينى نيست) و اما انگيزه دورى من از شما، آن چيزى است كه موجب سرپيچى شما از حق و بيعت شكنى شما شد و افسار بيعت را مانند چارپايى كه افسارش را پاره مى كند پاره كرديد و از گردنتان بيرون آورديد...

اما اينكه مرا از شجاعترين قهرمانان عرب خوانديد و از اين رو نفرين مرا مناسب شجاعت من ندانستيد، بدانيد كه در هر مقامى و مرحله اى كارى مناسب است، شجاعت من در آنجاست كه سخت در تنگناى دشمن قرار گيرم و خداوند دل توانمند به من بدهيد و به دفاع برخيزم اما شما در مورد نفرين من نبايد بى تابى كنيد، چرا كه نفرين كسى كه به پندار شما، جادوگر و از خاندان جادوگر است ترسى ندارد.

آنگاه علىعليه‌السلام آنها را چنين نفرين كرد:

خدايا! اگر طلحه و زبير بر من ستم كرده اند و نسبت ناروا (جادوگرى و دست داشتن در قتل عثمان و... ) را به من دادند و آنچه را كه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شاءن من ديدند و شنيدند، ولى كتمان نمودند و با تو و پيامبرت مخالفت كردند؛ پس زبير را با بدترين وضعى بكش و خونش را در گمراهيش بريز و طلحه را خوار گردان و در آخرت آنها را با سخت ترين مجازات كيفر فرما.

خداش گفت: آمين، خدايا! مستجاب كن؛ خداش تصميم گرفت كه از آن دو نفر (طلحه و زبير) بيزارى جويد.

اما امام علىعليه‌السلام فرمود: اى خداش نزد آن دو نفر برو و گفتار مرا به آنها ابلاغ كن. خداش گفت: نه به خدا نمى روم مگر اينكه از خدا بخواهى و دعا كنى كه مرا بى درنگ به سوى تو بازگرداند و مرا در مسير خشنودى خودش در مورد تو موفق كند.

امام علىعليه‌السلام براى خداش همين دعا را كرد، خداش نزد طلحه و زبير رفت و پيام امام علىعليه‌السلام را به آنها ابلاغ كرد سپس با شتاب به حضور علىعليه‌السلام بازگشت و در جنگ جمل جزء ياران امام شد و در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد.( ۸۲۷)

۷۰۳- يتيم نوازى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عصر خلافت امام علىعليه‌السلام بود آن حضرت در كوفه بود، مردى ايرانى از همدان و حلوان (شهرى نزديك بغداد) مقدارى عسل و انجير براى حضرت علىعليه‌السلام آورد.

امام علىعليه‌السلام هماندم روساى اصحابش را طلبيد و به آنها فرمود: كودكان يتيم را حاضر نمايند.

آنها كودكان يتيم را حاضر نمودند، آن حضرت سر مشكهاى عسل را در اختيار آنها قرار داد تا از آن عسل ها بخورند، سپس آن عسل را در ميان ظرفها ريخت و بين مردم تقسيم نمود. شخصى پرسيد: اى اميرمؤمنان! چرا بايد يتيمان سر مشكها را بليسند نه ديگران؟

امام علىعليه‌السلام در پاسخ فرمود: ان الامام ابواليتامى و انما العقتهم هذا برعاية الاباء.

همانا امام، پدر يتيمان است و من به حساب پدرها (و به خاطر آنكه نسبت به آنها پدرى كرده باشم) ليسيدن آنها را به كودكان يتيم واگذار كردم( ۸۲۸)

۷۰۴- راستگويى و امانت دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوكهمس مى گويد: به امام صادقعليه‌السلام عرض كردم: عبدالله بن ابى يعفور به شما سلام رسانيد؛ امام فرمود: بر تو و بر او سلام باد، وقتى كه نزد عبدالله رفتى به او سلام برسان و به او بگو جعفر بن محمدعليه‌السلام مى گويد:

درست بينديش كه به خاطر چه عاملى علىعليه‌السلام در پيشگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن مقام اعلى رسيد، همان عامل را پيشه خود ساز، همانا علىعليه‌السلام به خاطر دو خصلت راستگويى و امانت دارى در پيشگاه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن مقام عالى نائل آمد.( ۸۲۹)

۷۰۵- اطمينان به امدادهاى غيبى خداوند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سعيد بن قيس مى گويد: روزى در ميدان جنگ مردى را ديدم كه تنها دو جامه پوشيده بود (بى آنكه زره و لباس جنگى پوشيده باشد) سوار بر اسب به سويش رفتم، ديدم اميرمؤمنان علىعليه‌السلام است پرسيدم: اى اميرمؤمنان! در چنين منطقه اى با اين لباس؟!

حضرت فرمود: آرى اى سعيد! هيچ بنده اى نيست مگر اينك از جانب خدا دو فرشته از او نگهبانى مى كنند تا از كوهى سقوط نكند و يا به چاهى نيفتد، ولى وقتى كه قضاى الهى (اجل) فرا رسد او را نسبت به همه چيز وا گذارند.( ۸۳۰)

۷۰۶- غلامى با وفا و غيرتمند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايت آمده: قنبر غلام علىعليه‌السلام آن حضرت را بسيار دوست مى داشت، هر گاه علىعليه‌السلام بيرون مى رفت، قنبر نيز با شمشير، به دنبال علىعليه‌السلام حركت مى كرد، شبى علىعليه‌السلام بيرون رفت، قنبر نيز در پشت سر حضرت حركت مى كرد، وقتى حضرت ديد قنبر مى آيد فرمود: اى قنبر! تو را چه شده كه در اين وقت شب به دنبال من مى آئى؟

قنبر عرض كرد: آمده ام تا پشت سرت باشم (و هواى تو را داشته باشم)

علىعليه‌السلام فرمود: واى بر تو آيا تو مرا از اهل آسمان حفظ مى كنى يا از اهل زمين؟

قنبر عرض كرد: نه بلكه از اهل زمين تو را حفظ مى كنم؛ علىعليه‌السلام فرمود: اهل زمين جز به اذن خدا از آسمان نمى توانند به من كارى كنند، برگرد، آنگاه قنبر بازگشت( ۸۳۱)

۷۰۷- بهترين انسانها در قيامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: امام علىعليه‌السلام را در بصره (در جريان جنگ جمل) ديدم سوار بر استر بود، آنگاه رو به مردم كرد و فرمود: آيا به شما خبر ندهم كه بهترين انسانها در قيامت كيستند؟

ابو ايوب انصارى برخاست و گفت: چرا اى اميرمؤمنان؟ به ما خبر بده زيرا تو (در محضر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و هنگام دريافت وحى) حاضر بودى و ما غايب بوديم.

امام علىعليه‌السلام فرمود: بهترين مخلوقات در قيامت هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب هستند، كه هيچ كس فضيلت و برترى آنها را انكار نمى كند مگر كافر.

عمار ياسر عرض كرد: اى اميرمؤمنان نام آنها را ذكر كن تا آنها را بشناسيم.

امام علىعليه‌السلام فرمود: بهترين مخلوقات در قيامت پيامبرانند و بهترين آنها محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و بهترين شخص در هر امتى، بعد از پيامبرشان، وصى آن پيامبر خواهد بود تا آنكه پيامبرى بعد از او آيد و همانا بهترين اوصياء؛ وصى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم (يعنى علىعليه‌السلام است. و بهترين مخلوقات بعد از اوصياء، شهيدان هستند و بهترين شهيدان حمزه و جعفر مى باشند.

جعفر دو بال تر و تازه دارد كه با آن در بهشت پرواز مى كند و به هيچ كس از اين امت جز او اين دو بال عطا نشده است...

و ديگر دو نوه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حسن و حسينعليهم‌السلام و ديگر مهدى (عج) است...( ۸۳۲) .

۷۰۸- خبر از آينده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

** للّه

للّه بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد:

روزى علىعليه‌السلام براى مردم مشغول سخنرانى بود و مى گفت: سلونى قبل ان تفقدونى فوالله تسئلونى عن شيى مضى و لان عن يكون الا نبئتكم به؛ بپرسيد از من، پيش از آن كه نيابيد مرا، پس به خدا سوگند! نخواهيد پرسيد مرا از مطالب گذشته و از مطالبى كه پيش خواهد آمد، مگر آن كه آگاه كنم شما را به آن، سعد بن ابى وقاص برخاست و گفت:

يا اميرالمؤمنين! به من بگو چه اندازه موى در سر و ريش من است؟ پس فرمود: بدان، به خدا سوگند هر آينه پرسيدى از من پرسشى كه دوست من پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده بود كه تو خواهى پرسيد از من آن را؛ و نيست در سر و ريش تو موئى، مگر آن كه در بن و بيخ او شيطان نشسته و به درستى كه در خانه تو بزغاله اى است كه خواهد كشت حسين پسر مرا، عمر سعد پس سعد ابى وقاص در آن روز خردسالى كوچك بوده).( ۸۳۳)

۷۰۹- مؤمن و كافر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: در بصره مردى خدمت اميرالمؤمنين على بن ابيطالبعليه‌السلام آمد و عرض كرد: اى اميرمؤمنان! با اين مردمى كه ما مى جنگيم دعوتمان يكى است و پيامبرمان نيز يكى، و نمازمان هم يكى، و حج مان هم يكى است، پس نام اينها را چه بگذاريم؟ حضرت فرمود: به همان نامى كه خداوند در كتاب خود آنها را ناميده است، مگر نشنيده اى كه مى فرمايد: بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم، بعضى از آنان با خدا سخن گفتند، و درجات پاره اى را بالا برده، و به عيسى بن مريم دلايل روشن داديم و او را به روح القدس تأئید نموديم، و اگر خدا مى خواست پس از آنكه دلائل روشن برايشان آمد مقابله نمى كردند و لكن اختلاف كردند، پس پاره اى از آنان ايمان آوردند و پاره اى كفر ورزيدند( ۸۳۴) سپس امام ادامه داد: پس چون اختلاف ميان ما افتاد ما به خدا و دين او و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و كتاب و حق سزاوارتريم، پس ما جزء مؤمنانم و آنان كافران، خدا جنگ با آنان را از ما خواسته است، و ما هم به خواست و فرمان و اراده خدا با ايشان به جنگ برخاستيم.( ۸۳۵)

۷۱۰- انواع دوست و رفيق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: مردى در بصره در حضور عىعليه‌السلام به پا خاست و راجع به حقوق رفقا و برادران مسلمان خود، سئوال كرد، حضرت فرمود: رفيق دو نوع است:

خالص واقعى، صورى ظاهرى

اما رفيق با اخلاص (در برابر حوادث) پنجه ى محكم است، براى توبه حكم پر و بال و اهل و عيال و مال است، اگر به رفيقى اطمينان كردى از مال و جان در راهش دريغ مكن، با هر كه با صفا بود با صفا باش، با دشمنش عداوت ورز، راز و عيبش را بپوشان، حسن و كمالش را اظهار كن، ولى بدان كه اين طبقه از دوستان مثل ياقوت سرخ كمياب هستند.

اما رفيق ظاهرى: چون از دوستيش بهره ور شوى از او جدا نشو ولى خلوص باطن خود را از او چشم مدار، تو هم چون او خوش زبان و گشاده رو باش.( ۸۳۶)

۷۱۱- نفرين ابدى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته از ياران علىعليه‌السلام است او در لحظات پايانى عمر علىعليه‌السلام بر بالين امام حاضر شد و با اصرار از آن حضرت تقاضاى حديث كرد حضرت خواهش او را پذيرفت و فرمود:

اصبغ! همان طورى كه تو به عيادتم آمدى يك روز هم من به عيادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از من خواست تا به ميان مردم روم و آنان را براى شنيدن پيامى از جانب او به مسجد فرا بخوانم؛ امام فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من گفت: به مسجد كه رفتى بر فراز منبر برو و يك پله پائين تر از جايى كه من مى نشينم بايست و به مردم چنين بگو:

... لعنت خدا بر كسى كه مورد خشم و عاق والدين قرار گيرد.

لعنت خدا بر آنكه از مولاى خويش بگريزد.

لعنت خدا بر كسى كه در مزد اجير خيانت ورزد و او را از حقش محروم سازد.

اينها جملاتى بود كه به امر آن حضرت گفتم و از منبر به زير آمدم در اين بين مردى از انتهاى مسجد در حالى كه جمعيت را مى شكافت و سعى داشت خود را به من برساند پيش آمد و گفت:

اى اباالحسن سه جمله به اختصار گفتى، آنها را براى ما تشريح كن، من در پاسخ او چيزى نگفتم و نزد پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بازگشتم و سخن آن مرد را نقل كردم (اصبغ مى گويد: در اين لحظه حضرت يكى از انگشتان مرا در ميان دست خود گرفت) و فرمود:

اصبغ! رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز انگشتان مرا اين چنين در دست خود گرفته بود و با همين حال در شرح آن كلمات فرمود:

على! من و تو پدران اين امت هستيم هر كس ما را به خشم آورد، لعنت خدا بر او باد. من تو مولاى اين مردم هستيم هر كه از ما بگريزد به نفرين ابدى مبتلا گردد. من و تو اجير اين امت هستيم هر كس در اجرت ما (كه دوستى اهل بيت و عترت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است) خيانت ورزد به لعنت خدا و دورى از لطف او گرفتار گردد. پس حضرت آمين گفت و من نيز آمين گفتم...( ۸۳۷)

۷۱۲- مسجد سازى هاى حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام در تمام دوران زندگى خود به مساءله مسجد سازى توجه كاملى داشت در منطقه احد و در جنوب مسجد النبى و در شهر مدينه و در محله مساجد سبعه و هر جا كه اقامت مى كرد به امر مسجد سازى مى پرداخت.

حتى هنگامى كه لشكر خود را بسوى ميدان صفين حركت مى داد در طول راه نيز اين امر مقدس را از ياد نبرد.

لذا امام علىعليه‌السلام وقتى به شهر مرزى هيت رسيد وارد شهر نشد، آن شهر را دور زد و در يك ميدان فراخ در اطراف هيت، مدتى را توقف نمود و در منطقه اى به نام اقطار توقف كوتاهى داشت و مسجدى در آنجا ساخت كه تا ساليان طولانى مردم در آنجا نماز مى خواندند.( ۸۳۸)

علىعليه‌السلام در ساختن مسجد مدينه و بصره و كوفه و همچنين مسجدى به ياد پيروزى بر عمروبن عبدود در جنگ خندق در محله احزاب، بنام مسجد فتح بنا كرد و شب ها در آنجا نماز مى خواند.( ۸۳۹)

۷۱۳- توجه به وضع اقتصادى مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام به يكى از فرماندهان خود بنام قرظة بن كعب انصارى بخاطر اينكه مردم منطقه حكومتى او دچار مشكل اقتصادى شده بودند مى نويسد:

مردانى از اهل ذمه از حوزه فرمانداران تو گفته اند كه در زمينهايشان نهرى داشته اند كه پر و خشك شده است، پس در مشكلات اقتصادى آنها مطالعه كن. و آن نهر را اصلاح كن!

بجان خودم سوگند! اگر آبادانى شود و مردم تاءمين گردند بهتر از آن است كه از آنجا كوچ كنند و ناتوان گردند، و از انجام كارهايى كه به صلاح مملكت است باز مانند( ۸۴۰)

لذا امام صادقعليه‌السلام فرمود: كان اميرالمؤمنين يكتب يوصى بفلاحين خيرا؛ اميرالمؤمنينعليه‌السلام هميشه در نامه به كارگزاران حكومتى خود سفارش كشاورزان را مى كرد.

و در حديثى ديگر، امام صادقعليه‌السلام فرمود: علىعليه‌السلام همواره بيل مى زد و نعمتهاى نهفته در دل زمين را استخراج مى كرد.( ۸۴۱)

۷۱۴- كار كردن افتخار اوست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام از راههاى گوناگونى به كار و توليد توجه مى نمود.

- در جوانى شترى داشت كه با آن باغستانهاى مردم را آب مى داد و از بابت آن اجرت مى گرفت.

- و با شتر از راههاى دور آب آشاميدنى به شهر مى آورد و اجرت يم گرفت.

- كشاورزى و درختكارى و باغدارى را دوست مى داشت و باغات زيادى را در اطراف مدينه به وجود آورد.

- چاه مى كند، وقتى از چاه ها آب فواره مى زد آن را وقف مسافران و حجاج بيت الحرام مى كرد.

- گاهى دوستان حضرت اصرار مى كردند كه بيل را از دست امامعليه‌السلام بگيرند و او را در كارش كمك كنند ليكن آن حضرت مانع مى شد و به كار خود ادامه مى داد( ۸۴۲)

- فرزندان و همسران خود را نيز به كار و توليد تشويق مى نمود، آنان نيز لباس هاى مورد احتياج خود را از پشم ريسى فراهم مى نمودند و خود آنرا مى بافتند( ۸۴۳)

- برخى از نخلستانها را وقف همسران و فرزندان خود مى كرد تا محتاج ديگران نباشند.( ۸۴۴)


۷۱۵- بى تكلف زيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابومخنف لوط بن يحيى نقل مى كند:

پس از جنگ جمل امام علىعليه‌السلام براى مردم سخنرانى هائى مى كرد كه در يكى از آنها فرمود:

ما نقمون على يا اهل البصرة اى مردم بصره چرا به من ايراد مى گيريد؟.

آنگاه در حالى كه اشاره به پيراهن خود مى كرد ادامه داد:

والله انهما لمن غزل اهلى؛ سوگند به خدا! اين دو لباس مرا كه مى بينيد از بافته هاى اهل خانه ام مى باشد

سپس اشاره كرد، به كيسه اى كه همراه خود داشت و در آن مختصرى نان خشك بود فرمود:

والله ما هلى الا من غلتى بالمدينه؛ سوگند به خدا اين خوراك مختصرى كه به همراه دارم از غله خود من در مدينه است.

آنگاه خطاب به مردم فرمود: اگر من از نزد شما مردم بصره خارج شوم و زياده از آنچه ديديد برداشته باشم در نزد خدا از خيانتكاران مى باشم( ۸۴۵) و در روايات است كه حضرت مشابه همين سخنرانى را نيز براى مردم كوفه ايراد كرد.( ۸۴۶)

۷۱۶- مردى ناشناس كنار خانه علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روز شهادت حضرت علىعليه‌السلام سراسر كوفه يكپارچه عزا شد، به طورى كه يادآور رحلت رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه بود، دهشت و اضطراب مردم را فرا گرفت، ناگهان مردم ديدند مردى گريان و شتابان در حالى كه مى گفت: انا لله و انا اليه راجعون به پيش مى آمد، مردم او را نمى شناختند (گويا حضرت خضر بود) او فرياد مى زد: امروز رشته خلافت نبوت بريده شد، تا اينكه به در خانه امام علىعليه‌السلام آمد، آنگاه با سوز و گدارى خطاب به علىعليه‌السلام چنين گفت:

خدايت رحمت كند اى ابوالحسن! تو در گرايش به اسلام از همه پيشگامتر بودى و در گرايش به ايمان از همه پيشروتر، و در يقين استوارتر و ترسناكتر از همه به خدا، بيش از همه رنج كشيدى و از همه بيشتر از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پاسدارى نمودى...

آن هنگام كه اصحاب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ناتوان بودند تو توانا بودى، آن هنگام كه آنها در جبهه جنگ، خوارى و زبونى از خود نشان مى دادند، تو مرد ميان جنگ بودى و آن وقت كه آن ها سستى كردند تو بر پا خاستى...

تو همچون كوه بودى اما كوهى ستبر و استوار كه در برابر طوفان نلغزند...

اى كسى كه در پرتو وجودت راه راست روشن شود و مسائل مشكل آسان گرديد و شعله هاى آتش (فتنه ها) خاموش شد اسلام با تو نيرو گرفت، و فرمان خدا آشكار گرديد، با رفتنت جانشينانت را در رنج و غمى جانكاه فرو بردى، تو بزرگتر از آن هستى كه سوگ فراقت با گريه جبران گردد، مصيبت فراق تو در آسمان بسيار بزرگ جلوه كرد، و در زمين انسانها را خورد نمود انا الله و انا اليه راجعون ما تسليم قضاى الهى هستيم...

تو براى مؤمنان، پناه و سنگر و كوهى سربلند و خلل ناپذير، و براى كافران شراره خشم بودى.

آن مردم ناشناس همچنان با سوز دل سخن مى گفت و در طول گفتار او، همه مردم حاضر، سراپا گوش بودند و سخن او را مى شنيدند، تا اينكه سخن او تمام شد و سخت گريست، حاضران همه گريستند، سپس او را نديدند، به جستجويش پرداختند ولى پيدايش نكردند.( ۸۴۷)

۷۱۷- تو را چه كسى اميرالمؤمنين كرده؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى خدمت علىعليه‌السلام آمد و عرض كرد: يا على به شما اميرالمؤمنين مى گويند، چه كس تو را بر مؤمنين امير كرده؟ حضرت فرمود: خداوند متعال مرا امير مؤمنين كرده، آن مرد نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت و عرض كرد: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، ايا علىعليه‌السلام راست مى گويد كه خدا او را امير بر خلقش كرده؟ پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سخن آن مرد خشمگين شد و فرمود: به راستى علىعليه‌السلام به ولايت از خداى عزوجل، امير بر خلق شده است، خداوند در بالاى عرش خود آن را منعقد نموده و ملائكه را گواه بر آن گرفته است كه علىعليه‌السلام خليفه الله و حجت الله و امام مسلمانان است، طاعتش اطاعت خداست و نافرمانى او و نافرمانى از خداست، هر كه او را نشناسد، مرا نشناخته و هر كه او را بشناسد مرا شناخته هر كه منكر امامت او شد منكر نبوت من شده است و هر كه اميرى او را انكار كند رسالت مرا انكار كرده... هر كه با او نبرد كند با من جنگيده و هر كه او را دشنام دهد مرا دشنام داده، زيرا او از من است و از گل من خلق شده، و او شوهر فاطمهعليها‌السلام دختر من است و پدر دو فرزندم حسن و حسينعليهم‌السلام است، سپس فرمود:

من و علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام و حسن و حسينعليهم‌السلام و نه فرزند حسينعليه‌السلام حجت هاى خدا هستيم بر خلق او، دشمنان ما دشمن خداست و دوستان ما دوستان خدا هستند( ۸۴۸)

۷۱۸- قاتل زبير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زبير پسر عمه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه در جنگ جمل از ميدان فاصله گرفت و برگشت، او در راه بازگشت خود توسط فردى بنام ابن جرموز به غذا خوردن دعوت شد سپس او را به قتل رساند. قاتل پس از كشتن او شمشيرش را نزد علىعليه‌السلام آورد، حضرت همان طور كه شمشير زبير را مى نگريست فرمود:

اين شمشير همواره غبار غم و اندوه را از چره رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زدوده است.

آنگاه ابن جرموز از حضرت تقاضاى جايزه كرد.

حضرت فرمود: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: قالت فرزند صفيه زبير را به دوزخ بشارت دهيد، ابن جرموز با سرافكندگى از نزد علىعليه‌السلام دور شد و بعدها در جنگ نهروان به گروه گمراه مارقين پيوست و به همراه آنان، تيغ بر عىعليه‌السلام كشيد و با گروه جهنمى خوارج رخت به دوزخ كشيد.( ۸۴۹)

۷۱۹- نصيحت به پيشوايان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يكى از روهاى جنگ صفين هنگامى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام نيروهاى خود را به منظور يك حمله عمومى به صف كرده و با دقت واحدهاى آن را سان ديده بود در مقابل لشكر خود خطبه اى ايراد فرمود كه: حق كلمه اى گرانبها و سنگين است و هر قدر تلخ و زننده باشد به نتيجه شيرين و دلپذير آن مى ارزد حق در نظر رادمردان از فضاى آسمان و زمين وسيعتر است ولى چشمان ناپاك و كوتاه بين، آنرا همچون سوراخ سوزن تنگ و باريك مى بيند، حق در عالم انديشه و خيال مانند آب زلال و صاف و سهل است ولى واى بر آن روز كه به مرحله عمل قدم گذارد چقدر سخت و دشوار ايفا مى شود... حقوقى را كه حاكم و رهبر بايد درباره ملت ايفا كند دادگسترى و جستجو از احوال مظلوم و انتقام از ظالم است و نيز او مديون است كه در تمام شئون زندگى به تمام طبقات رعيت مساوى و معادل باشد... بندگان هر چه در اداى شكر خداوند مبالغه و جديت كنند از عهده يك از هزار آن نيز نتواند بر آمد... اما در صورتى كه حاكم بر رعيت دست ستم دراز كند و رعيت هم از نادرستى و پستى پيشوايش استفاده كند، طبقات قوى و نيرومند از نادرستى و پستى پيشوايش استفاده كند آنگاه طبقات قوى و نيرومند، بيچارگان را در هم مى شكنند و چيزى نمى گذرد كه كشور ويران مى شود و دشمنان زبردست كه تا آن روز در پشت حصار عدل سرگردان بوده ياراى تعدى نداشتند در اين وقت بر آن توده هجوم آورده و يكباره به حيات استقلال و مليت كشورى خاتمه مى دهند... وقتى سخنان حضرت به اينجا رسيد يكى از سرداران ارشد كه در قلب سپاه فرماندهى داشت با فريادى حاكى از شور و حرارت و صميميت او بود زبان به مدح علىعليه‌السلام گشود و از آن حضرت سپاسگزارى كرد، سپس حضرت علىعليه‌السلام در حالى كه تبسمى تعجب آميز بر لبان حقگويش نقش بسته بود بيانات خود را چنين تكميل كرد: كسى كه به بزرگى و عظمت خداوند معترف است جهان را با همه جلال و شكوه آن بسيار كوچك و ناچيز مى بيند به عقيده من پست ترين صفات در حاكم آن است كه از شيرين زبانى و عبارت آرايى پيروان خود مشعوف و خرسند گردد و گفتار مشتى متملق در خاطر او اثر نموده و بر روح غرور و كبريايش پر و بال بخشد من با اينكه سپاسگزارى شما را پذيرفتم مى خواستم بگويم تربيت روزگار پيشين، شما را بر آن داشت كه در مقابل پيشواى خود دفتر مدح و ثنا را باز كنيد اما من بحمدالله دوست نمى دارم كه كردار مرا هر قدر هم خوب باشد بر زبان آورند و در تمجيدش مبالغه كنند زيرا انجام وظيفه، تكليف طبيعى انسان است و بر اين عمل عادى، پيرايه ستايش پسنديده نيست... بلكه اگر اشتباهى در كارهايم باز جستيد بى درنگ آن را به من باز گوئيد من از شنيدن نصيحت راجع به عدالت بيزار باشم حتما از عمل و ايفاى آن بيزارتر خواهم بود و اين بهترين آزمايشى است كه روحيه افكار حكام و امرا را بخوبى آشكار مى سازد.( ۸۵۰)

۷۲۰- علىعليه‌السلام و قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به جماعتى فرمود: من آيه اى از قرآن را نازل نشده الا اينكه مى دانم آن آيه در كجا و درباره چه سى نازل شده، در دشت نازل شده يا در كوه.

سئوال كردند: درباره خود شما چه آيه اى در قرآن نازل شده است؟ حضرت فرمود: اگر از من نمى پرسيديد به شما نمى گفتم، همانا درباره من اين آيه نازل شده( ۸۵۱) (همانا تو منذرى و براى هر قومى رهبرى) و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منذر است و من رهبر شما هستم به آنچه كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده است.( ۸۵۲) لذا وقتى در روز وحى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى رسد تا شب نشده بود پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وحى الهى را به علىعليه‌السلام مى رساند، اگر شب هنگام به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وحى مى شد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صبح نمى كرد تا آنكه وحى الهى را به علىعليه‌السلام خبر مى داد( ۸۵۳) .

۷۲۱- ارادتمندى، سعادتمندى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حجاج بن يوسف دو تن از دوستان علىعليه‌السلام را دستگير كرد به يكى از آنها گفت: از على بيزارى بجو! او گفت:! اگر اين كار را نكنم تو چه خواهى كرد؟ حجاج گفت: به خداوند تو را مى كشم يا با بريدن دو دست يا دو پايت هر كدام را مى خواهى خود انتخاب كن.

او گفت: اى حجاج روز قصاص (قيامت) مى رسد تو خود هر كدام را مى خواهى اختيار كن.

حجاج گفت: بخدا زبان تيزى دارى، پروردگارت كجاست؟ او گفت: در كمين هر ستمكار، حجاج دستور داد هر دو دست و پاى او را بريدند و بدارش زدند: حجاج سراغ رفيق او رفت آنگاه از او پرسيد: تو چه مى گويى؟ او نيت گفت: من نيز هم عقيده رفيق خود هستم، حجاج دستور داد تا گردن او زدند و سپس به دار آويختند.( ۸۵۴)

۷۲۲- نماز جمعه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام فرمود: حاضران در نماز جمعه سه دسته اند، دسته اول آنهائى هستند كه با تواضع و آرامش، پيش از امام حاضر مى شوند و نماز جمعه اينها كفاره گناهانشان است تا جمعه ديگر و به اضافه سه روز هم بيشتر، چون خداوند مى فرمايد هر كه حسنه اى انجام دهد ده برابر آن را دارد.( ۸۵۵)

دوم مردمى كه با جنجال و تملق و دلتنگى حاضر شوند، اين مردم هم گناهانشان ريخته مى شود.

سوم، مردمى كه در حال خطبه امام مى آيند كه اين خلاف سنت است و او از آن دسته است كه چون از خداوند درخواستى كند خداوند اگر بخواهد به او عطا مى كند و اگر نخواهد محرومش خواهد كرد( ۸۵۶)

۷۲۳- مست جام ولايت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام يكى از شيعيانش را كه مدتهاى مديدى او را نديده بود ديدار كرد، با اينكه نشانه هاى پيرى در صورت او معلوم شده بود و ليكن هنوز چابك و قوى راه مى رفت.

حضرت به او فرمود: پير شدى اى مرد. او عرض كرد: در اطاعت از تو عمر سپرى شده و پير شدم، اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام .

حضرت فرمود: چابك هم راه مى روى، عرض كرد، بقصد دشمنانت (نابودى دشمنان) اينگونه مى روم اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام حضرت فرمود: هنوز در تو توان و نيروئى باقى مانده است؟

عرض كردم: تقدمى آستانت يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام .( ۸۵۷)

۷۲۴- چهار دستور براى صحت بدن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرمؤمنانعليه‌السلام به فرزندش امام حسنعليه‌السلام فرمود: اگر چهار دستور را رعايت كنى از طبيب و درمانهاى طيب بى نياز خواهى شد، و آن چهار دستور اين است: (لا تجلس على الطعام الا و انت جائع، و لا تقم عن الطعام الا و انت تشتهيه، وجود المضغ، و اذا انمت فاعرض نفسك على الخلاء؛ يعنى: ۱- جز هنگامى گرسنگى در كنار غذا براى خوردن آن ننشين ۲- در حالى كه ميل و اشتها به غذا داراى از غذا دارى از غذا دست بكش ۳- در جويدن غذا مراقب باش تا خوب خرد گردد ۹- قبل از خواب به دستشويى برو و قضاء حاجت كن)( ۸۵۸)

و در دستور ديگرى فرمود: از سرما در آغازش (پائيز) بپرهيز و در آخرش (نزديك بهار) به استقبالش برويد زيرا در بدنها همان مى كند كه با درختان مى كند، در آغاز خشك و در آخر برگ مى آورد.( ۸۵۹)

۷۲۵- درهم كوبنده دشمنان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام حسنعليه‌السلام مى فرمايد: هيچ پرچمى از دشمن جلوى اميرالمؤمنينعليه‌السلام نيامد، الا اينكه آن حضرت با آن نبرد كرد و سرنگونش كرد و يارانش مغلوب مى شدند و يا خوارى بر مى گشتند.

و علىعليه‌السلام با شمشير ذوالفقار خود به هر كسى كه مى زد زنده نمى ماند و نجاتى برايش باقى نمى ماند و چون نبرد مى كرد جبرئيل سمت راست او بود و ميكائيل سمت چپش و ملك الموت در برابر آن حضرت در ميدان مى بودند.( ۸۶۰)

۷۲۶- آراستگى ظاهر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام با همه سادگى كه داشت از وضع ظاهرى خود غافل نبود و در عين سادگى بهداشت و نظافت را رعايت مى كرد و به زيبائيها ظاهرى نيز اهميت مى داد، يكى از اين زيبائيها استفاده از انگشتر عقيق و فيروزه و ياقوت سرخ و انگشترى از آهن چينى( ۸۶۱) بود كه استفاده مى كردند.

امام صادق مى فرمايد: نقش انگشتر حضرت علىعليه‌السلام (الله الملك) بود و انگشتر ياقوت را براى شرافت و بزرگى و عقيق سرخ را براى محفوظ ماندن و انگشتر فيروزه را براى پيروزى و شادابى برانگشت مى كردند.

على بن مهزيار مى گويد: بر امام هفتمعليه‌السلام وارد شدم انگشترى در دست داشت كه جمله (الله الملك) بر آن نوشته بود و من زياد به آن نگاه مى كردم، امام هفتمعليه‌السلام فرمود: چرا اينقدر نگاه مى كنى، اين سنگى است كه جبرئيل براى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هديه آورده و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را به علىعليه‌السلام بخشيد، حالا كه آنهم به ما رسيد، سپس امام فرمود: آيا مى دانى نام اين سنگ چيست؟ عرض كردم: به فارسى فيروزه مى گويند، حضرت فرمود: نام عربى آن ظفر است.( ۸۶۲)

۷۲۷- معناى ركوع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

راوى از حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام پرسيد اى پسر عم بهترين خلق خدا معناى كشيدن گردن و سر در ركوع چه مى باشد؟ امام مى فرمايد: تاويلش اين است كه مى گويى:

 (آمنت بالله ولو ضربت عنقى. فاذا ركعت فقل: اللهم لك ركعت و لك خشعت و لك اسلمت و يك آمنت و عليك توكلت و انت ربى خشع لك وجهى و سمعى و بصرى و شعرى و بشرى و لحمى و دمى و مخى و عصبى و عظامى و ما اقلت الارض منى لله رب العالمين؛

يعنى: ايمان آوردم به خداوند اگر چه كردنم زده شود هنگام ركوع بگو!

باز پروردگارا! براى تو ركوع مى كنم، و براى تو است خشوع من، و براى تو است اسلام من به تو ايمان دارم و بر تو توكل مى نمايم، و تو پروردگار منى، خاشع است براى تو صورتم و گوش و چشمم، و مو، و پوستم، گوشت و خون و مغز و اعصابم و استخوانم و آنچه از من است در روى زمين كلا از خداوند است، كه پروردگار عالميان است)( ۸۶۳)

۷۲۸- حقيقت وجود انسان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شعرى منسوب به امام علىعليه‌السلام است كه در آن امام مى فرمايد:

دوائك فيك و ما تشعر

ودائك منك و ما تنظر

و تحسب انك جرم صغير

و فيك انطوى العالم الاكبر

وانت الكتاب المبين الذى

با حرفه يظهر المضمر

فلا حاجه لك فى خارج

يخبر عنك بما سطر

يعنى: داروى تو در وجود خود تو نهفته است ولى درك نمى كنى، درد تو نيز هم از خود تو سرچشمه مى گيرد دقت نمى كنى، تو فكر مى كنى موجود ضعيفى هستى در صورتيكه جهان بزرگ در وجود تو پيچيده است، تو آن كتاب درخشانى هستى كه با حرف آن پنهان ها آشكار مى شود بنابراين نيازى ندارى كه به تو بگويند وجودت با چه حروفى نوشته شده است.

۷۲۹- اوصاف مردى بى نظير

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: به خدا سوگند، شيوه اميرالمؤمنين على ابن ابيطالبعليه‌السلام اينگونه بود كه چون بندگان خوراك مى خورد و بر زمين مى نشست و دو پيراهن سنبلانى مى خريد و خدمتكار او با اختيار خود جامه بهتر را بر مى داشت و خود ديگرى را مى پوشيد، اگر آستين لباسش از انگشتانش بلندتر بود آن را قطع مى كرد، و اگر دامنش از روى پايش مى گذشت آن را مى چيد، پنج سال خليفه مسلمين بود نه آجرى بر آجرى گذاشت و نه خشتى بر خشتى، و نه دهى را مالك شد و نه پول نقره يا طلائى بجا گذاشت به مردم نان گندم و گوشت مى خورانند، ولى وقتى خود به منزل بر مى گشت نان جو با سركه مى خورد، هر گاه با دو كار خدا پسند مواجه مى شد آن كه سخت تر بود را انتخاب مى كرد، هزار بنده را با دسترنج خود آزاد كرد كه بر اثر زحمت آن كارها دستش خاك آلود و از چهره اش عرق ريخته مى شد او در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند و نزديك ترين مردم در عبادت به او همانا على بن الحسين سيدالساجدينعليه‌السلام بود و كسى بعد از او كسى توان كار او را نداشت( ۸۶۴)

۷۳۰- مظهر العجايب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى از انس بن مالك شنيد: كه اين آيه درباره على بن ابيطالبعليه‌السلام نازل شده( ۸۶۵) (كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است) آن مرد مى گويد: نزد علىعليه‌السلام رفتم تا عبادت او را بنگرم خدا گواه است هنگام مغرب نزد او بودم ديدم با يارانش نماز مغرب مى خواند و چون فارغ شد به تعقيب نماز مشغول بود تا برخواست نماز عشاء را خواند و به منزلش رفت من با او وارد منزل شدم و در تمام شب نماز مى خواند و قرآن تا سپيده دميد آنگاه تجديد وضوء كرد و به مسجد آمد و با مردم نماز خواند و مشغول تعقيب نماز شد، تا آفتاب بر آمد و مردم به او مراجعه كردند آنگاه دو مرد نزد او جهت قضاوت و محاكمه نشستند چون فارغ شد مرد ديگر جاى آنها را گرفتند، تا براى نماز ظهر بپاخاست سپس وضوء تازه كرد و با اصحابش نماز ظهر را خواند و مشغول تعقيب بود، تا نماز عصر را با آنها خواند و موقع مراجعه مردم به آن حضرت رسيد دو مرد نزد حضرت نشستند وقتى برخاستند دو مرد ديگر جاى آنها را گرفتند و او ميان آنها قضاوت مى كرد، تا آفتاب غروب كرد و من گفتم: خدا را گواه مى گيرم كه اين آيه درباره او نازل شده.( ۸۶۶)

۷۳۱- احترام به ياران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

صعصعة بن صوحان يكى از ياران امام علىعليه‌السلام بود روزى او مريض شد، حضرت به عيادت او رفت و از او دلجويى كرد و براى آنكه او دچار غرور نشود به او هشدار داد كه:

اى صعصعة! مبادا از اينكه من به ديدار تو آمده ام نسبت به برادران دينى خود فخر بفروشى، به حال خود بنگر كه سخت بيمارى، مبادا غفلت كنى و آرزوها تو را بفريبد( ۸۶۷) در يكى از شب ها نيز حارث همدانى خدمت امام رسيد و از حضرت درخواست كمك كرد امام علىعليه‌السلام چراغ را خاموش كرد تا چهره او را ننگرد آنگاه به او فرمود: چراغ را براى اين خاموش كردم كه چهره ات دچار شرم و شكستگى نشود( ۸۶۸)

۷۳۲- ياد خدا در همه حال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى عبدالله بن يحيى به حضور امام علىعليه‌السلام وارد شد و با اجازه بر روى صندلى نشست ولى او از روى صندلى سقوط كرد و سرش شكافت و خون جارى شد، امام دستور داد آب آوردند و خونهاى اطراف زخم او را شستند سپس آب دهان مباركش را بر آن زد تا التيام يافت، آن چنانكه گويا زخم و شكستگى وجود نداشته است سپس به عبدالله فرمود:

 (سپاس خداوندى را كه گرفتارى ها را كفاره گناهان پيروان ما در دنيا قرار داد)

عبدالله پرسيد: مجاز است گناهان ما فقط در دنياست؟ امام فرمود: آرى! مگر نشنيده اى كه (الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر) دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است.

خداوند پيروان ما را در دنيا از گناهان پاك مى كند كه فرمود: (ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم( ۸۶۹) يعنى: آنچه از مصيبت ها به شما مى رسد از كردار خود شماست). ولى دشمنان ما را در دنيا پاداش مى دهد لذا وقتى وارد محشر مى شوند سنگينى گناه بر دوش آنان است وارد آتش مى شوند.

عبدالله مى گويد: پرسيدم يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام امروز گناه من چه بود كه مبتلا شدم؟ حضرت فرمود: به هنگام نشستن بسم الله نگفتى آنگاه اين مصيبت كفاره گناه تو شد، مگر نى دانى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر كارى كه در آن بسم الله گفته نشود آن كار ناتمام خواهد ماند. عبدالله گفت: پدر و مادرم فداى شما، ديگر بسم الله را ترك نمى كنم( ۸۷۰) .

۷۳۳- نظر شيطان درباره ولايت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلمان فارسى مى گويد: روزى شيطان به چند نفر رسيد كه به على بن ابيطالبعليه‌السلام جسارت مى كردند او در مقابل آن جماعت ايستاد، آنها گفتند تو كيستى اى مرد؟ شيطان گفت: من ابومره ام( ۸۷۱) گفتند: آيا سخن ما را شنيدى؟ شيطان گفت: خوشى نبيند.

آيا به سرور و مولاى خود على بن ابيطالبعليه‌السلام جسارت مى كنيد؟

آنها گفتند تو از كجا فهميدى كه على سرور و مولاى ماست؟

شيطان گفت: از گفتار پيغمبرتان كه فرمود: (من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله؛ هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست، خدايا! دوست بدار كسى را كه او را دوستش دارد و دشمن بدارد هر كه را كه على را دشمن مى دارد، خدايا! يارى كن هر كه او را يارى مى كند و يارى كن هر كه ياريش مى كند... )

آنها گفتند: اى ابومره تو از شيعيان علىعليه‌السلام هستى؟

شيطان گفت: نه ولى او را دوست دارم و هر كه با او دشمن باشد من در مال و فرزند او شريكم.

گفتند: اى ابومره: درباره علىعليه‌السلام چيزى برايمان بگو؟

شيطان گفت: اى جماعت ناكسان و قاسطان و مارقان... من در ميان فرشتگان بودم و با آنها مشغول عبادت بوديم و خداى عزوجل را تقديس و تسبيح مى كرديم، يك نور پر پرتو از مقابل ما گذشت كه بواسطه آن نور همه فرشتگان در برابر آن نور صورت را بر زمين نهادند و گفتند: سبوح قدوس؛ اين نور، يا نور فرشته مقرب است يا نور پيغمبر مرسل، در اينحال نداء از طرف خداى عزوجل رسيد كه اين نور، نه از فرشته مقرب است و نه از پيغمبر مرسل، بلكه اين نور طينت على بن ابيطالب است( ۸۷۲)

۷۳۴- زاهد و عابد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از شهادت حضرت علىعليه‌السلام روزى پيش ابن عباس ياد علىعليه‌السلام را كردند. ابن عباس گفت

افسوس! بر ابى الحسن، بخدا قسم! از دنيا گذشت، نه تغيير داد و نه عوض كرد و نه تغيير حال داد، نه جمع مال كرد و نه حق كسى را منع كرد، و جز خدا منظورى نداشت، بخدا سوگند دنيا در برابرش از بند كمتر بود.

در نبرد و ميدان جنگ همچو شيرى بود و در مجلس علم همچو حكيمى بود از حكيمان، هيهات! كه او بدرجات بلندى رسيد.( ۸۷۳)

۷۳۵- مراقب رفتار قاضى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امام علىعليه‌السلام زره خود را كه در جنگ جمل گمشده بود را در دست يك نفر يهودى ديد، شكايت به محكمه برد يهودى گفت: زره در دست من است شما بايد اقامه دليل بكنيد.

در آن مجلس چون شريح قاضى( ۸۷۴) به امام احترام كرد و با يهودى برخورد مناسبى نداشت، امام ناراحت شد و رعايت عدالت را به قاضى به او تذكر داد.

اشتباه ديگر شريح اين بود كه وقتى امام حسنعليه‌السلام و قنبر در دادگاه شهادت دادند كه زره مال امامعليه‌السلام است شريح گفت: شهادت حسن پذيرفته نيست زيرا پسر شماست و بايد شاهد ديگر بياورد.

امام پس از آن ماجرا شريح را به مدت ۲۰ روز از قضاوت عزل كرد و به روستاى خودش فرستاد و پس از آن دوباره بعد از مدتى حضرت به او اجازه قضاوت داد( ۸۷۵)

۷۳۶- حضرت علىعليه‌السلام و شيوه حكومتدارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در زمان حكومت خود برخوردى انسانى با بقيه ملل حتى كفار داشت و دستورات اكيد براى آبادانى مناطق مختلف حتى جويبارهاى تخريب شده را صادر كرده است. توجه به ضعفا و مستمندان و يتيمان چه مسلمان و غير مسلمان و انجام كارهاى مردم بدون هيچ گونه توقع و چشمداشتى جز شيوه هاى اصلى حضرت بوده است.

نوشته اند، وقتى كه حضرت مشكل برخى از دهقانان و بزرگان ايرانى را بر طرف كرد، آنان به عنوان قدردانى چهل درهم نزد امام بردند، امام آن مبلغ را از آنها نپذيرفت و فرمود:

انا قوم لا تاخذ معروف ثمنا

ما خاندان به خاطر كار نيكى كه انجام مى دهيم بها و پولى دريافت نمى كنيم( ۸۷۶) .

۷۳۷- علاقه مالك اشتر به امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى در يكى از جنگها علىعليه‌السلام به واسطه نفوذ در عمق دشمن مدتى از ديد مالك اشتر خارج شد، مالك اشتر دلواپس و ناراحت بدنبال حضرت مى گشت و گفت كسى خبرى از امام علىعليه‌السلام برايم بياورد لذا به غلام خود گفت: اگر خبرى از امام بياورى تو را آزاد مى كنم.

غلام مالك اشتر رفت و ديد علىعليه‌السلام در نقطه اى از ميدان جنگ مشغول جنگ است او آمد و خبر حضور حضرت در آن نقطه از ميدان را به مالك اشتر داد، مالك او را آزاد كرد و فورا خود را به امام علىعليه‌السلام رساند.

امام علىعليه‌السلام وقتى مالك را ديد، مشاهده كرد مالك اشتر رنگ از رخش پريده و ناراحت و محزون است، امام علىعليه‌السلام پرسيد: اى مالك! آيا ابراهيم شهيد شده كه اينگونه ناراحتى؟

مالك عرض كرد نه: من ناراحت فرزندم ابراهيم نبودم بلكه چون تو را گم كرده بودم ناراحت و پريشان بودم.

۷۳۸- محبت وسيع و وثيق مقداد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مقداد بن اسود از خالص ترين و كامل ترين و محكم ترين ياران امام علىعليه‌السلام است تا آنجا كه در روايت آمده كه قلب شريف او همانند پاره آهن محكمى بود.

او در ارادت به اهل بيت طبق فرمايش امام باقرعليه‌السلام به هيچ وجه حتى لحظه اى شك و ترديد نكرد. لذا پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: خداوند مرا به محبت چهار نفر امر كرد، على بن ابيطالب، مقداد، سلمان و ابوذر.

امام فرزند مقداد بنام عبد بهمراه لشكر عايشه در جنگ جمل وارد جنگ شد و بر روى امام علىعليه‌السلام شمشير كشيد و آخر الامر نيز كشته شد. وقتى علىعليه‌السلام از بين كشتگان جنگ عبور مى كرد به جنازه معبد كه رسيد فرمود

خدا رحمت كند پدر اين پسر را كه اگر او زنده بود راءيش بهتر و كاملتر از راءى اين (معبد) بود.

عمار ياسر پيش امام بود عرض كرد، كه الحمدلله خدا معبد را كيفر داد و او را به خاك هلاكت انداخت، به خدا قسم يا اميرالمؤمنين! من در كشتن كسى كه از حق عدول كند ترسى ندارد چه پدر باشد، چه پسر.

حضرت فرمود: خدا رحمت كند ترا و جزاى خير به تو دهد.( ۸۷۷)

۷۳۹- سرزنش متخلفين از جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سعيد بن قيس جز كسانى بود كه در جنگ علىعليه‌السلام در ميدان جنگ حضور نداشت لذا روزى وارد مجلس امام شد و آن حضرت خطاب به او فرمود:

جواب سلام تو را مى دهم گر چه از آن گروهى هستى كه در جنگ شركت نداشتى تا عاقبت كار مرا بدانى.

سعيد با عذر خواهى هاى فراوانى اظهار داشت، يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام من از دوستان شما و طرفداران شما هستم.

در روز ديگرى جمعى از سران كوفه، عبدالله بن معتم عيسى و حنظلة بن ربيع تميمى و محمد بن مخنف به همراه پدرش مخنف خدمت امام رسيدند اما وقتى آنها را ديد همه آنها را سرزنش نمودند و فرمودند:

ما بطائكم عنى و انتم اشراف قومكم؟

يعنى: چه چيزى شما را از شركت در جنگ و يارى كردن من باز داشت؟ در حاليكه شما از بزرگان قوم خود مى باشيد.

آنها نيز هر يك به گونه اى تلاش كردند تا امام را خشنود سازند.( ۸۷۸)

۷۴۰- عروج مرد ملكوتى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حبيى بن عمرو مى گويد: من بعد از ضربت خوردن علىعليه‌السلام خدمت امام رسيدم، حضرت در بستر افتاده بود زخم سر مباركش را باز كردند، به حضرت گفتم: يا على! اين زخم شما چيزى نيست و باكى بر شما نيست (خداوند شفا دهد شما را) حضرت فرمود: اى حبيب! من هم اكنون از شما مفارقت مى كنم، من گريستم و ام كلثوم هم كه نزد امام بود گريست حضرت به او فرمود: دخترم چرا گريه مى كنى؟

ام كلثوم گفت: جدايى از شما باعث گريه من شده است، امام فرمود: دخترم گريه مكن به خدا اگر آنچه را كه پدرت مى ديد گريه نمى كردى.

حبيب مى گويد: به امام عرض كردم: يا على! چه مى بينيد؟

حضرت فرمودند: اى حبيبت، همه فرشتگان آسمان و پيغمبران صف كشيده اند براى ملاقات من و اين هم برادرم محمد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه نزد من نشسته است و مى فرمايد: بيا كه آنچه در پيش دارى بهتر است از آنچه كه برايت هست.

حبيب مى گويد: هنوز از نزد اما بيرون نرفته بودم كه حضرت به شهادت رسيد.( ۸۷۹)

۷۴۱- زندگى بدون تو كفر است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام در زمان حكومتدارى خود، نيروهاى انتظامى خود را به دنبال لبيد عطارى فرستاد تا او را به خاطر جرمش نزد امام آوردند، نيروهاى امام لبيد را در مسجد سماك يافتند و او را گرفته و به نزد علىعليه‌السلام مى بردند كه در اين حين نعيم بن دجاجه اسدى به حمايت از او برخاست و مانع شد تا او را ببرند و لبيد، را از دست نيروهاى، انتظامى امام خارج كرد.

علىعليه‌السلام وقت از مطلب مطلع شد، دستور داد تا خود نعيم را به جاى مجرم دستگير كنند و بياورند. وقتى نعيم را نزد حضرت حاضر كردند، علىعليه‌السلام خواست او را شلاق بزند، نعيم گفت: يا على! به خدا سوگند با تو بودن و زندگى با تو كردن عين خوارى است و مخالفت با تو و يا بدون تو، بودن عين كفر (يعنى اينكه با تو زندگى كردن اين گونه است كه فرقى براى كسى قائل نمى شوى و عدالت را بر همه جارى مى سازى، و اما بدون تو هم زندگى كردن و با ترك كردن تو، مسلمان كافر مى شود)

علىعليه‌السلام در پاسخ او فرمود: تو به اين حقيقت اعتقاد دارى؟ عرض كرد آرى، فرمود: او را رها كنيد (به خاطر اين عقيده اش آزادش كنيد).( ۸۸۰)

۷۴۲- استهزاء دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ساده پوشى امام علىعليه‌السلام در خوراك و لباس به حدى بود كه مخالفان و دشمنان آن حضرت را متعجب مى ساخت و بعضا مورد اعتراض آنان قرار مى گرفت.

زيدبن وهب مى گويد: پس از جنگ جمل گروهى از مردم بصره كه در ميان آنها مردمى از سر كردگان گروه گمراه خوارج به نام جعدة بن نعجة بود خدمت امام رسيدند.

لذا وقتى كه آنها لباس ساده امام را ديدند (جعده) با پوزخند و تعجب گفت: چه چيزى باعث شده كه از پوشيدن لباس خوب خوددارى كنى؟

امام در پاسخ به او فرمود: اين لباس ساده مرا از غرورزدگى دور مى كند و بهترين روشى است در ساده پوشى.

جعده به امام گفت: از خدا بترس تو روزى خواهى مرد.

امام فرمود: به خدا سوگند با ضربتى كه بر سرم فرود مى آيد به شهادت خواهم رسيد، و اين عهدى الهى است كه واقع مى شود اما سياه روى كسى است كه به مردم تهمت و افترا مى زند.( ۸۸۱)

۷۴۳- فضيلت مسجد كوفه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: روزى در مسجد كوفه با اصحاب دور على بن ابيطالبعليه‌السلام بوديم كه فرمود: اى اهل كوفه! خداوند به شما بخششى داده كه به كسى نداده است و آن اينكه مسجد شما را فضيلت داد. آن خانه نوح و خانه ادريس و نماز خانه من است.

اين مسجد شما، يكى از چهار مسجدى است كه خداوند آنرا برگزيده و برا اهل آن مى بينم كه در روز قيامت جامه اى در بر دارد شبيه محرم، و براى اهل خود، (هر كس كه در آن نماز خوانده باشد) شفاعت مى كند و شفاعتش نزد خدا رد نمى شود، روزگارى نگذارد كه حجرالاسود را در آن نصب كنند و زمانى مى آيد كه مهدىعليه‌السلام از فرزندانم در آن نماز بخواند و اينجا نمازخانه هر فرد مؤمنى است، مؤمنى در روى زمين نباشد، يا آنكه در آن آيد و يا آرزوى آمدن در آن در دلش باشد.

با نماز در اين مسجد به خدا تقرب جوييد و اگر مردم مى دانستند چه بركتى در آن است از اطراف زمين به آن مى آمدند، اگر چه بر روى برف باشد.( ۸۸۲)

۷۴۴- بر منبر سلونى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى علىعليه‌السلام به خلافت رسيد و مردم با او بيعت كردند، حضرت به مسجد آمد، در حالى كه عمامه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر سر داشت و برد او را در تن كرد و نعلين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در پا و شمشير او را بر كمر بست و بر بالاى منبر رفت و با تحت الحنك بر آن نشست و انگشتان خود را درهم نمود و زير شكم نهاد سپس فرمود:

اى گروه مردم! از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد... از من بپرسيد كه علم اولين و آخرين نزد من است، اگر بنشينم با اهل تورات از كتابشان فتوى دهم، تا جايى كه تورات به سخن آيد و گويد (درست گفت على و او دروغ نگفت براستى كه على شما را به همان خبر داد كه در من نازل شده) و با اهل انجيل خودشان فتوا دهم تا جايى كه انجيل نيز به سخن آيد و گويد: (على درست گفت و دروغ نگفت، براستى على شما ره به همان فتوا داد كه در من نازل شده) و اهل قرآن را با قرآن فتوى دهم تا قرآن به سخن آيد و گويد: (على راست گفت: و دروغ نگفته هر آينه على شما را فتوايى داد. كه در من نازل شده است) اى مردم! شما كه شب و روز قرآن مى خوانيد در ميان شما كسى است كه بداند چه در آن نازل شده؟ اگر اين آيه در قرآن نبود (رعد - ۳۹) شما را خبر مى دادم به آنچه در گذشته بوده و هست و خواهد بود تا روز قيامت.

آنگاه امام مجدد فرمود: از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد...

ابتدا مردى بنام ذعلب كه مردى تيز زبان و سخنور و پر دل بود بلند شد و گفت: پسر ابوطالب به جاى بسيار بلندى قدم نهادى من امروز او را بواسطه سوالم شرمسار مى كنم آنگاه گفت: يا على! آيا پروردگار خود را ديده اى؟ (جواب اين سئوال قبلا طى داستانى نقل شده است) علىعليه‌السلام جواب او را كامل و جامع داد، سپس مجدد حضرت فرمود: بپرسيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد.

بعد از او اشعث بن قيس كندى سوالى نمود كه حضرت جواب او را نيز داد باز حضرت فرمود: از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، آن گاه مردى از دورترين نقطه مسجد كه بر عصاى خود تكيه كرده بود و گام بر مى داشت، تا اينكه نزديك آن حضرت رسيد، آنگاه عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! مرا به كارى رهنمايى كن تا با انجام آن از دوزخ رهايى يابم حضرت جواب او را مفصلا دادند سپس آن مرد از نظرها غائب شد و ما او را نديديم مردم به دنبالش گرديدند اما او را نيافتند علىعليه‌السلام از بالاى منبر لبخندى زد و فرمود: چه مى خواهيد او برادرم خضر بود، سپس فرمود: بپرسيد قبل از آنكه مرا نيابيد، آنگاه برخاست و خدا را حمد كرد و صلوات بر پيغمبر فرستاد و فرمود: اى حسن!! بر منبر آى و سخنى بگو، مبادا قريش پس از من ترا نشناسند و گويند حسن خطبه نمى تواند بخواند، امام حسنعليه‌السلام عرض كرد: پدرم چگونه با حضور شما بالاى منبر رفته و سخن بگويم و تو در ميان مردم مرا ببينى و سخنم را بشنوى، امام علىعليه‌السلام فرمود: پدر و مادرم به قربانت من خود را از تو پنهان مى كنم و سخن تو را مى شنوم و تو را مى بينم ولى تو مرا نمى بينى، امام حسنعليه‌السلام بر منبر رفت و خدا را ستايش كرد و صلوات بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاد سپس فرمود: اى مردم! من از جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: من شهر علمم و على در آن است آيا مى توان وارد شهر شد جز از در آن؟ سپس از منبر پايين آمد آنگاه امام علىعليه‌السلام او را به سينه خود چسبانيد، سپس امام به حسينعليه‌السلام فرمود: پسر جانم! برخيز و به منبر برو تا قريش به حال تو نادان نماند تو دنبال سخن برادرت حسن را بگو، امام حسينعليه‌السلام به منبر رفت و حمد خدا كرد و ستايش الهى را نمود و صلوات مختصرى بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاد سپس فرمود: اى مردم! از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: على پس از من شهر علم است و هر كه در آن در آيد نجات يابد و هر كه از او تخلف كند هلاك شود، آنگاه از منبر پايين آمد و امام علىعليه‌السلام او را نيز در آغوش كشيد و بوسيد و فرمود: اى گروه مردم! گواه باشيد كه اين دو، فرزندان رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هستند و دو امانتى كه به من سپرده شده و من آنها را به شما مى سپارم و رسول خدا از شما و رفتار شما نسبت به آنها بازپرسى و سئوال خواهد كرد( ۸۸۳) .

۷۴۵- خير دنيا و آخرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نوف بكالى كه يكى از اصحاب خاص اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام است مى گويد: در نزديكى مسجد كوفه خدمت اميرالمؤمنينعليه‌السلام رسيدم و گفتم السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته، حضرت فرمود: و عليك السلام يا نوف و رحمة الله و بركاته.

عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! پندى به من دهيد، حضرت فرمود: اى نوف! خوبى كن تا با تو خوبى كنند، گفتم: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام بيفزا، فرمود: رحم كن تا به تو رحم كنند، گفتم: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام بيفزا، فرمود: خوب بگو تا به بخوبى يادت كنند، عرض كردم: بيفزا فرمود: از غيبت اجتناب كن كه غذاى سگان دوزخ است، سپس فرمود: اى نوف! دروغ گفته آنكه گمان دارد حلال زاده است و به غيبت كردن، گوشت مردم را مى خورد، دروغ گفته كسى كه گمان دارد حلال زاده است و دشمن من و امامان و اولاد من است، دروغ گفته كسى كه گمان دارد حلال زاده است و زنا را دوست مى دارد يا نافرمانى خدا شب و روز مشغول است.

اى نوف! سفارش مرا بپذير... اى نوف! صله رحم كن تا خدا عمرت را بيفزايد و خوش خلق باش تا حساب روز جزايت را سبگ گيرد، اى نوف! اگر خواهى در روز قيامت با من باشى كمك به ستمكاران مكن، اى نوف! هر كه ما را دوست دارد روز قيامت با ما است و اگر مردى سنگى را دوست بدارد با همان سنگ محشور مى شود.

اى نوف! مبادا خود را براى مردم جلوه دهى و به نافرمانى خدا بپردازى تا روز جزا خداوند رسوايت كند. اى نوف! آنچه به تو گفتم نگهدار تا به خير دنيا و آخرت برسى( ۸۸۴) .

۷۴۶- مواظبت و دقت در اوقات نماز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در نامه اى حضرت علىعليه‌السلام براى محمد بن ابى بكر زمانى كه او را به ولايت مصر گمارده بود نوشت: ارتقب وقت الصلا لوقتها. و لا تعجل بما قبله لفراغ و لا تو خرها عنه لشغل فان رجلا سال رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ...

مراقب اوقات نمازت باش و آن را در وقت مقرر خود به جا آور، به خاطر فراغت، قبل از وقت نماز اقدام به اقامه آن نكن و هم چنين به خاطر كارى كه دارى آن را به تاخير نينداز (براى نمازت اهميت خاصى قايل باش و حساب جدايى براى آن باز كن و هرگز نمازت را تابع چيزهاى ديگر قرار نده بلكه سعى كن همه چيز را تابع و پيرو نماز خود كنى) زيرا مردى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اوقات نماز پرسيد؟ حضرت چنين فرمود: جبرئيل در هنگام زوال شمس كه آفتاب مقابل حاجب و ابروى راست او بود نازل شد. سپس جبرئيل وقت نماز عصر آمد، كه در آن هنگام سايه هر چيزى به قدر و اندازه خود آن چيز گرديده بود. سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز مغرب را وقتى كه خورشيد غروب كرد به جا آورد. آنگاه نماز عشاء را هنگامى كه حمره مغربيه زايل شده بود خواند و به جا آورد و سپس نماز صبح را هنگامى كه تاريكى آخر شب بود و ستارگان مشبك بودند به جا آورد.

آنگاه اميرالمؤمنينعليه‌السلام اضافه فرمود: اى محمد بن ابى بكر! نمازت را در اين اوقات به جا آور و ملزم باش به اينكه كار نيكو انجام دهى و سنت حسنه به جا آورى و راه روش و راست را انتخاب كنى.

۷۴۷- حماقت منافقى بى آبرو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در دوران زندگى امام علىعليه‌السلام اشعث بن قيس( ۸۸۵) با مردى دعوا داشت و فرداى آن روز قرار بود او در محكمه علىعليه‌السلام حاضر شده و محاكمه گردد. اشعث شب حلوايى آماده كرده آن را براى امام برد تا از اين راه امتيازى براى محاكمه فردا به دست آورد.

امامعليه‌السلام در را گشود و نگاهى به حلوا كرد و فرمود: اصله ام زكاه ام صدقة فذلك محرم علينا اهل البيت؛ آيا بخششى، يا زكاتى و يا صدقه اى است؟ اينها همه بر ما خاندان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حرام است.

عرض كرد: هديه است.

امام فرمود: گريه كنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اى كه مرا بفريبى؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند كه پوست جوى را از دهان مورچه اى به ستم در آورم نافرمانى خدا را نمى كنم( ۸۸۶) .

۷۴۸- پيام نامردى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در ابتداى حكومت نامه اى توسط مسوربن مخرمه براى معاويه فرستاد، معاويه صبر كرد تا اين كه سه ماه بعد از مرگ عثمان در ماه صفر مردى از قبيله بنى عبس و مرد ديگرى را از قبيله بنى رواحه خواست و آنگاه سر طومار مهر شده ها را كه روى آن نوشته شده بود از معاويه به على به آنها داد و گفت: اين طومار را گرفته و در كوچه هاى مدينه مى گردانيد.

آنها از شام خارج شدند و در ماه ربيع الاول وارد مدينه گرديدند. پس از ورود مرد عبسى طومار را گرفته طبق دستور معاويه در كوچه ها گردش مى داد مردم از منازل خود خارج شده و به او نگاه مى كردند البته مردم مى دانستند كه معاويه به علىعليه‌السلام معترض است اين مرد گذشت تا اين كه خود را نزد علىعليه‌السلام رساند و طومار را به حضرت داد.

حضرت مهر طومار را شكست اما در آن نوشته اى نيافت پس به رسول فرمود: چه خبر؟

او گفت: من گروهى را ترك كردم كه جز به قصاص به چيز ديگرى راضى نمى شوند.

حضرت فرمود: از چه كسى؟

گفت: از خودت، سپس افزود: من شام را در حالى ترك كردم كه ۶۰ هزار نفر زير پيراهن كه بر منبر دمشق آويزان شده، گريه مى كردند.( ۸۸۷)

۴۷۹- اصلح را بر كار گماشتم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نوشته اند: پس از اينكه علىعليه‌السلام فرزندان عباس را بر حجاز يمن و عراق گمارد مالك اشتر گفت: پس براى چه ديروز آن پيرمرد را كشتيم؟ (يعنى كشتن عثمان به خاطر اين بود كه او بدون جهت اقوام خود را سر كار مى آورد)

هنگامى كه حضرت علىعليه‌السلام از سخن مالك مطلع شد او را احضار كرد و مورد ملاطفت قرارش داد و فرمود:

اى مالك! آيا من حسن و حسينعليهم‌السلام را امارت دادم يا يكى از فرزندان برادرم، جعفر يا عقيل و يا حتى فرزندان او را؟

مالك؛ فرزندان عباس را به امارت گماردم به خاطر اينكه عباس مكرر از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طلب امارت مى كرد و ايشان نيز به او فرمود:

يا عم ان الاماره ان طلبتها و كلت اليها و ان طلبتك اعنت عليها؛ اى عموى من! حكومت به گونه اى است كه اگر تو آن را بخواهى، موكل آن خواهى شد (و بايد خودت آن مقام را حفظ كنى) و اگر آن تو را طلب كند بر حفظش يارى خواهى شد. (يعنى كسى كه طالب مقام است، تمام هم و غم او اين است كه مقام از دست او گرفته نشود اما اگر مقام به سراغ كسى بيايد وسايل و ابزار حفظ آن نيز فراهم مى شود).

آنگاه امام علىعليه‌السلام ادامه داد كه: من در دوران عمر و عثمان مى ديدم كه فرزندان عباس شاهد ولايت كسانى از فرزندان (رها شدگان) بودند، ولى حالا اگر فردى را كه از آنها بهتر باشد مى شناسى او را نزد من بياور تا براى مناصب حكومتى از او استفاده كنم.

مالك اشتر بعد از شنيدن سخنان حضرت از نزد ايشان در حالى كه شك و شبهه او زايل شده بود خارج شد( ۸۸۸)

۷۵۰- عزل كارگزاران و عثمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از كارهاى مهم كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام در ابتداى تصدى حكومت خود انجام داد عزل كارگزاران عثمان بود مغيرة بن شعبه روزى نزد امام علىعليه‌السلام رفت و با چرب زبانى به تملق پرداخته و گفت:

نصيحتها ارزان مى باشد و تو از همه برترى، نظر امروز، امور فردا را به دست مى دهد آنچه هم امروز از دست برود باعث از دست رفتن چيزهايى در فرداست.

بعد از گفتن اين جملات مغيره لحظه اى سكوت كرد تا ببيند به چه ميزانى گفتارش در حضرت اثر كرده است.

علىعليه‌السلام چيزى نگفت او ادامه داد: من به تو نصيحت مى كنم كه كارگزاران عثمان را در جاى خود ابقا كنى معاويه و... را در كار خود بگمار و ديگر كارگزاران را هم در جاى خودشان باقى گذار آنان با تو بيعت مى كنند، كشور را آرام مى سازند و مردم را ساكت مى گردانند.

پس از اتمام صحبت شيطان ثانى، مغيره، امام فرمود: به خدا قسم اگر ساعتى از روز باشد در اجراى نظرم تلاش به خرج مى دهم و نه آنان را كه گفتى والى مى كنم و نه امثال آنان را به ولايت مى گمارم.

مغيره گفت: پس بر آنها نامه بنويس و آنان را در مقام خودشان تثبيت كن همين كه بيعت آنان و اطاعت سپاهيان به تو رسيد يا آنان را عوض كن و يا باقى بگذار.

حضرت فرمود: در دينم نيرنگ وارد مكن و در كارم پستى روا مدار( ۸۸۹) .

۷۵۱- شيوه هاى رزمى و اطلاعاتى در جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شورشيان سلاسل( ۸۹۰) قله ها را گرفته و راه ها را ناامن كرده بودند و به كاروانها يورش مى بردند پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابتداء ابابكر را با ۷۰۰ نيرو به سوى دشمن اعزام كرد اما او موفق نشد و قبل از برخورد نظامى با كمين دشمن رو به رو شد و با دادن تعدادى كشته و مجروح از ميدان فرار كرد، بار ديگر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمر را به ميدان آنها فرستاد كه او نيز بازگشت، عمر و عاص گفت: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جنگ با حيله و نيرنگ تواءم است مرا بفرست پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او را اعزام كرد و او نيز مانند آن دو نفر شكست خورد و فرار كرد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: تنها على است كه از برابر دشمن فرار نمى كند.

لذا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را به ميدان با آنها فرستاد علىعليه‌السلام با شيوه و تاكتيكهاى نظامى حساب شده اى به جنگ با شورشيان سلاسل حركت كرد ابتداء حضرت از جاده اصلى كه زير نظر ديده بانان دشمن قرار داشت راه نپيمود و نيروهاى خود را از بيراهه حركت داد، سپس شبها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد و كمين مى گرفت.

عمر بن خطاب و خالدبن وليد، بارها و بارها به حضرت اعتراض كردند كه اين چه شيوه اى است؟

آنها بارها گفتند: اين جوان! ما را در ميان مار و عقرب و درندگان بيابان به كشتن مى دهد و در طول راه عمر و عاص و ابابكر نيز اعتراض كردند.

اما امام به اعتراض آنان توجهى نكرد تا آنكه شب هنگام نزديك منطقه دشمن رسيد، آنگاه امام دستور دادند زنگوله ها را از گردن شتران باز كنند و دهان اسبان را نيز ببندند تا صداى زنگوله ها و شيهه اسبان دشمن را متوجه حضور لشكر اسلام نكند.

آنگاه به نيروهاى خود فرمان داد كه با استفاده از تاريكى شب اطراف قلعه شورشيان را تصرف كنند و دشمن را در محاصره بگيرند.

صبح هنگام بعد از نماز صبح پوزبند اسبها را باز كردند و صداى تكبير و شيهه اسبان دشمن را وحشت زده بيدار كرد آنها فهميدند كه سپاه اسلام تهاجم را آغاز كرد و تعداد كثيرى از شجاعان دشمن به دست علىعليه‌السلام كشته شدند و سپس تسليم شدند و تعداد بسيارى از آنها نيز مسلمان شدند و سپاه اسلام پيروزمندانه به مدينه بازگشت، ام سلمه مى گويد: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در منزل من خوابيده بود كه ناگهان بيدار شدم، گفتم: يا رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شما را چه مى شود؟ فرمود: جبرئيل نازل شد و خبر پيروزى علىعليه‌السلام را آورد و شروع عاديان نازل شد( ۸۹۱) .

۷۵۲- مردانگى در ميدان جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

لشكريان معاويه خود را زودتر از لشكر امام به سرزمين صفين رساندند و تواستند رودخانه فرات را در اختيار خود گيرند، معاويه لشكرى را به فرماندهى ابوالاعور اعزام كرد تا از فرات حفاظت كنند و مانع استفاده لشكريان علىعليه‌السلام از آب شوند.

اما امام علىعليه‌السلام صعصعه بن صوحان را نزد معاويه فرستاد تا او مانع آب نشود، دو تن از ياران معاويه به نامهاى وليد بن عقبه( ۸۹۲) . و عبدالله بن سعيد نظر دادند كه آب را بر روى لشكر على مى بنديم تا آنان از تشنگى بميرند.

عمر و عاص گفت: اين كار اشتباه است علىعليه‌السلام كسى نيست كه تشنه بماند علىعليه‌السلام همان كسى بود كه گفت اگر چهل تن داشتم در روز نخست (روز سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر) حق خود را مى گرفتم.

امام معاويه نظر عمر و عاص را نپذيرفت سپاه امام به دشمن حمله كرد و آب را به تصرف آورد.

معاويه به عمر و عاص گفت: به نظر تو علىعليه‌السلام با ما چه مى كند.

عمر و عاص گفت: علىعليه‌السلام مثل تو نيست او هدفى غير از آب دارد در نهايت امام علىعليه‌السلام آب را آزاد گذاشت تا هر دو لشكر آب را بردارند و بسيارى از دشمنان با اين مردانگى و مروت امام هدايت شدند و به لشكر امام پيوستند( ۸۹۳)

۷۵۳- براران واقعى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قيس يكى از ياران امام علىعليه‌السلام است كه امام رضاعليه‌السلام درباره چگونگى نماز او و حضور قلب او در نماز مى فرمايد:

مردى از اصحاب علىعليه‌السلام كه به او قيس مى گفتند به نماز ايستاد وقتى ركعتى از نماز را خواند ناگهان مار سياهى آمد و در موضع سجده قيس قرار گرفت، قيس بدون توجه به ركوع و سجود رفت وقتى پيشانى از موضع سجده برداشت مار به گردن قيس پيچيد. سپس از يقه او وارد پيراهن او شد. ولى اين بنده صالح خدا كه حقيقت نماز را دريافته بود به نمازش ادامه داد و آسيبى هم از مار نديد.

سپس امام رضاعليه‌السلام وقتى داستان قيس را نقل فرمود: اضافه كرد كه شبيه اين قضيه براى خود حضرت هم رخ داده است( ۸۹۴)

۷۵۴- برگشت آفتاب در سرزمين بابل براى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جويريه بن مسهر كه از ياران علىعليه‌السلام است مى گويد: با حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام از قتال با خوارج نهروان مى آمديم تا رسيديم به سرزمين بابل( ۸۹۵) هنگام نماز عصر رسيد. علىعليه‌السلام و تمام مردم كه با حضرت بودند از اسب پياده شدند، علىعليه‌السلام فرمود:

اى مردم اين سرزمين ملعون و از رحمت خدا به دور است و در روزگار گذشته سه بار و يا به روايتى دو مرتبه اهل آن معذب شدند و خداوند بر آنان عذاب نازل كرده و اين سرزمين يكى از شهرهاى قوم لوط است.

و اولين سرزمينى است كه در او بت پرستيده شد. براى هيچ پيامبر و يا وصى پيامبرى حلال و جايز نيست كه در روى اين زمين نماز بخواند.

اى ياران من، هر كدام از شما خواستيد در اين سرزمين نماز بگذاريد مانعى نيست پس مردم در حاشيه جاده به نماز ايستادند و نماز خويش را به جا آوردند و اميرمؤمنينعليه‌السلام به استر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوار شد و از آن سامان تشريف برد، جويريه گفت: والله اميرالمؤمنينعليه‌السلام را تبعيت خواهم كرد و از حضرتش نمازم را تقليد خواهم نمود لذا پشت سر آن حضرت به راه افتادم، پس سوگند به خدا از جسر سورا در ارض بابل نگذشته بوديم كه آفتاب غروب كرد. پس من شك كردم كه آيا نماز ما بايد فوت شود؟ و آيا نبايد حضرت علىعليه‌السلام نماز بخواند؟ پس ناگهان امامعليه‌السلام متوجه من شد و فرمود: يا جويريه آيا شك نمودى عرض كردم. بلى يا اميرالمؤمنين! حضرت در ناحيه اى پياده شد آنگاه وضو ساخت و برخاست و به كلاه و دعائى كه من نفهميدم چه مى گويد، گويا عبرانى بود سخن گفت. سپس ندا در داد الصلاه( ۸۹۶) نظر كردم به سوى آفتاب، سوگند به خدا ديدم كه از بين دو كوه خارج شد و از براى او صوت و صداى شديدى بود، آنگاه حضرت به نماز عصر ايستاد و من نيز نماز را با آن حضرت گزاردم.

وقتى كه از نماز فارغ شديم يك دفعه شب شد همچنان كه بود.

پس آن هنگام حضرت رو به من كرد و فرمود:

اى جويريه بن مسهر! همانا خداوند عز و جل به حبيبش مى فرمايد: اى پيامبر! به نام عظيم پروردگار خود تسبيح گوى، اى جويريه من خداوند را به اسم اعظمش خواندم، آفتاب را براى من برگرداند. جويريه وقتى كه اين معجزه را از آن حضرت ديد گفت: به پروردگار كعبه سوگند كه تو وصى نبى هستى( ۸۹۷) .

۷۵۵- توصيه علىعليه‌السلام به كميل درباره نماز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام به كميل بن زياد نخعى درباره خصوصيات و كيفيت اقامه نماز مى فرمايد:

يا كميل! ليس الشان ان تصلى و تصوم و تتصدق،

اى كميل! شان و قدر و منزلت در عبادت و اطاعت خدا به اين نيست كه نماز بگزارى و روزه بدرى و صدقه بدهى بلكه شان و منزلت اين است كه نماز را با قلب پاك بگزارى و سليم النفس باشى و عملى خدا پسندانه و با خشوع كه سراپاى وجودت را فراگيرد، انجام دهى. (يعنى صرف نماز و روزه و تصدق اموال كافى نيست، بلكه عمل، نيت پاك مى خواهد) بنگر در آن چيزى كه در آن و بر آن به نماز ايستاده اى كه اگر غصبى و حرام باشد نماز او قبول نيست و فايده اى ندارد( ۸۹۸) .

۷۵۶- اميدوار كننده ترين آيه قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد: كه روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام خطاب به اصحاب خود فرمود: كدام يك از آيات كلام الله مجيد نزد شما اميدوار كننده ترين آيات مى باشد؟

بعضى گفتند: اين آيه است ان الله لا يغفر ان يشرك و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء( ۸۹۹) .

حضرت فرمود: نيكو آيه اى است اما اميدوار كننده ترين آيات براى غفران و آمرزش نمى باشد.

عده اى ديگر گفتند: اين آيه است و من يعمل سوء او يظلم نفسه...( ۹۰۰) . حضرت فرمود: نيكو آيه اى است اما آيه منظور نظر نمى باشد.

بعضى ديگر گفتند اين آيه است قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطو من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا( ۹۰۱) . حضرت فرمود: نيكو آيه اى است اما آيه مورد نظر نيست.

گفتند اين آيه است: والذين اذا فعلو فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا ذنوبهم( ۹۰۲) . حضرت فرمود: نيك آيه اى است اما آن آيه نيست، آيا آيه ديگرى نمى دانيد؟ كه به نظر شما اميدوار كننده ترين آيات قرآن باشد؟ اصحاب عرض كردند: نه يا اميرالمؤمنين به خدا سوگند چيزى در نزد ما نيست كه بخوانيم.

امام فرمود: سمعت حبيبى رسول الله يقول ارجى آية فى كتاب الله.

و اقم الصلاه طرفى النهار و زلفا من الليل...( ۹۰۳) .

از حبيبم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: اميدوار كننده ترين آيه در قرآن اين آيه شريفه است: و به پا داريد نماز را در دو طرف از روز و نمازى كه پاره اى از شب گذشته به جا آورده شود سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: يا على! به خدايى كه مرا بشير و نذير قرار داد و مبعوث به رسالت گردانيد اگر يكى از شما به وضو قيام نمايد گناهان و معاصى او از اعضاى او فرو مى ريزد تا وقتى با صورت و قلب خود متوجه قبله گردد، از قبله و نمازش بر نگردد مگر آنكه جميع گناهان او بريزد و هيچ گناه بر صحيفه عمل او باقى نماند همچون روزى كه از مادر متولد شده باشد، و هر گاه ما بين دو نماز گناهى از او صادر شده باشد با خواندن نماز آمرزيده شود. و از گناه پاك گردد تا اينكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نمازهاى پنج گانه را كه موجب آمرزش هستند شمارش نمود.

سپس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! بدان كه منزلت نماز پنج گانه براى امت من مانند نهرى است كه بر در خانه يكى از شما باشد اگر شخصى در بدن او چرك باشد و هر روز پنج بار در آن نهر شستشو كند، آيا چرك در بدن او باقى خواهد ماند. سوگند به خدا نمازهاى پنج گانه براى امتم چنين است كه تمام گناهان او را پاك مى كند و تيرگى قلب آنها را مى برد( ۹۰۴) .

۷۵۷- تدابير صنعتى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام براى رفع نيازهاى مسلمانان در سفرهايى دريايى به مهندسين ايرانى دستور داد تا از درآمد ملى كشور، اسكله اى در شهر جده كه جزء شهرهاى بندرى عربستان است بسازند تا با اين وسيله رفت و آمدهاى دريايى به سهولت انجام گيرد و براى رونق سفرهاى دريايى دستور ساختن كارخانه كشتى سازى را صادر فرمود به اين صورت كه از درآمد عمومى، مخارج ساخت آن را تاءمين كرد و اين كار در خط توليد قرار گرفت علىعليه‌السلام پس از اتمام كارخانه كشتى سازى خود شخصا آن را افتتاح كرد( ۹۰۵) .

۷۵۸- غضه دار يتيمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قنبر مى گويد: روزى امام از حال زار يتيمانى آگاه شد، به خانه رفتيم و برنج و خرما و روغن فراهم كرد و خود به دوش كشيد و به من اجازه حمله آنها را نداد.

وقتى كه به خانه يتيمان رفتيم غذاهاى خوش طعمى درست كرد و به آنان خورانيد و آنها را سير كرد، سپس بر روى زانوها و دو دست خود راه مى رفت و با صداهاى مخصوصى بچه ها را مى خنداند بچه ها نيز صداى امام را تقليد مى كردند و مى خنديدند.

سپس از منزل خارج شديم به امام گفتم: مولاى من امروز دو چيز براى من شگفت انگيز بود؛

اول آنكه با صداى مخصوصى بچه ها را مى خندانيد و دوم آنكه غذاى آنها را خود بر دوش حمل كرديد.

حضرت فرمود: اولى براى رسيدن به پاداش بود و دومى براى آن بود كه وقتى خانه يتيمان شدم آنها گريه مى كردند خواستم وقتى خارج مى شويم آنها هم سير باشند و هم خندان( ۹۰۶) .

۷۵۹- تاديب مردى سبك

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مرد قد بلند شوخى در مدينه وارد مسجد شد و علىعليه‌السلام را ديد كه مشغول نماز است، چون اندام امام متوسط و معتدل بود او نعلين امام را برداشت و بر بالاى طاق ستون مسجد گذاشت تا امام نتواند نعلى خود را بردارد در نتيجه از او خواهش نمايد تا نعلين را پس دهد.

امام علىعليه‌السلام صبر كرد وقتى آن مرد در نماز براى تشهد به زمين نشست دامن پيراهن او را جمع كرد و ستون مسجد را با قدرت شگفت انگيز خود مقدارى بلند كرد و پيراهن او را زير آن گذاشت.

وقتى نماز آن مرد تمام شد ديد كه هيچ كارى از او ساخته نيست لذا به التماس افتاد تا لباسهاى قيمتى او نابود نشود امام هم او نگاه مى كرد و مى خنديد.

وقتى زياد التماس كرد، امام علىعليه‌السلام فرمود: به شرطى پيراهن تو را آزاد مى كنم كه قول بدهى ديگر نسبت به مردم اين فضولى ها را نكنى.

آن مرد سوگند ياد كرد كه ديگر اينگونه رفتارهاى زشت را تكرار نكند آنگاه امامعليه‌السلام او را آزاد كرد( ۹۰۷)

۷۶۰- روش تربيت كودك

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

براى امام علىعليه‌السلام چند مشك عسل به عنوان بيت المال آوردند پس از چند روز وقتى امام خواست آن را تقسيم كند متوجه شد كه عسل يكى از مشك ها دست خورده است.

قنبر را فرا خواند پرسيد: عسل را چه كسى برداشته است؟

قنبر گفت: يكى از بچه ها مقدارى از سهميه عسل شما را برداشت.

امام در اينجا دو كار مهم انجام داد كه از نظر تربيتى بسيار قابل توجه است اول اينكه كودك را سرزنش كرد دوم آنكه مقدارى پول به قنبر داد و فرمود: برو در بازار عسل خريدارى كن و بياور تا بچه ها بخورند.( ۹۰۸)

۷۶۱- شيرى در ميدان جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام پس از اتمام حجت با شورشيان بصره و بردبارى در آغاز نبرد وقتى دشمن جنگ را آغاز كرد زره خود را پوشيده و پيشاپيش سپاه خود به قلب دشمن زد و حملات شديدى كرد به گونه اى كه دشمن چون روباه از مقابلش مى گريخت.

چند بار شمشير امامعليه‌السلام خم شد كه به ناچار به خيمه برگشت تا آن را اصلاح كند اصحاب و فرزندان و مالك اشتر به امام عرض كردند: يا على! حملات به دشمن را به ما واگذار، ولى امامعليه‌السلام پاسخ نمى داد و دوباره حمله مى كرد، و صف هاى ناكثين را درهم مى شكست.

اصحاب اصرار كردند كه: اگر به شما آسيبى برسد اين دين در خطر مى افتد.

حضرت در پاسخ به آنها فرمود: والله ما اريد بما ترون الاوجه الله و الدار الاخرة؛ به خدا سوگند آنچه را مى بيند به خاطر خدا و آخرت است( ۹۰۹)


۷۶۲- تاكتيك نظامى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه سپاه امام علىعليه‌السلام به اطراف شهر بصره رسيد در آنجا اردو زد تا وفاداران علىعليه‌السلام از قبايل گوناگون به لشكر امام بپيوندند بسيارى از سران قبايل و بزرگان كوفه و بصره با اميرمؤمنانعليه‌السلام ملاقات كردند.

روزى اخنف بن قيس با خويشاوندان خود خدمت امام رسيد و پس از گفتگوهاى فراوان به امام گفت:

قوم و قبيله من بدرستى حقيقت را نمى شناسد، اگر بخواهم آنها را براى كمك در اين جنگ بياورم دويست سوار بسوى تو خواهند آمد. اما اگر من و طرفداران شما به خانه هايمان بازگرديم و در جنگ با شما نباشيم مى توانيم شش هزار زن را از تو دور نگه داريم حال چه كنم؟ دويست مرد به كمك بياورم؟ يا شش هزار شمشير را از تو دور سازم؟ امام فرمود: شمشير را از من بازدارى نيكوتر است به خانه ات بازگردد.( ۹۱۰)

۷۶۳- غذا و لباس ساده امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از ياران امام علىعليه‌السلام نقل مى كند، يك شب هنگام افطار خدمت حضرت علىعليه‌السلام رفتم، حضرت به من فرمود: بر خيز و با حسن و حسينعليهم‌السلام همسفر باش، آنگاه امام به نماز ايستاد، وقتى نماز امام به پايان رسيد. ظرف در بسته اى را جلوى امام گذاشتند، بگونه اى درب غذا بسته شده بود كه ديگرى نتواند آن را باز كند، امام در ظرف غذا باز كرد و نان جو را در آورد و تناول فرمود: او مى گويد: به امام عرض كردم: يا على! شما سابقه بخل نداشتيد چرا غذاى خود را اينگونه پنهان و مخفى مى كنيد؟

امام فرمود: اينكار از روى بخل نيست بلكه نمى خواهم فرزندانم از روى دلسوزى چيزى (مانند روغن يا دوغ) به اين غذا اضافه كنند، عرض كردم مگر حرام است؟ فرمود: نه اما رهبرى شايسته بايد در خوراك و لباس، مانند فقيرترين افراد جامعه خود زندگى كند تا الگوى بينوايان باشد و آنان مشكلات و ندارى خود را بتوانند تحمل كنند.( ۹۱۱)

و در جايى ديگر هارون بن عنتره مى گويد: در شهر حورنق( ۹۱۲) هوا بسيار سرد بود علىعليه‌السلام را ديدم كه تنها لباسى بر خود پيچيده به او گفتم: يا على! از بيت المال سهمى بردار و براى خود لباسى مناسب تهيه كن حضرت فرمود: چيزى از مال شما بر نمى دارم و اين لباس را نيز از مدينه همراه خود آورده ام.( ۹۱۳)

همچنين شخصى در كوفه مركز خلافت حضرت وقتى لباسهاى امام علىعليه‌السلام را كم قيمت و ساده و وصله دار ديد با تعجب به امام نگريست و گفت:

چرا لباس شما وصله دار است؟

امام به او فرمود: يخشع له القلب و تذل به النفس و يقتدى به المؤمنون

لباس وصله دار دل را خاشع و نفس اماره را خوار مى كند و الگوى مؤمنان مى شود.( ۹۱۴)

۷۶۴- سادگى منزل و زندگى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سويد مى گويد: روزى خدمت امام علىعليه‌السلام رسيدم ايامى كه همه مردم با امام بيعت كرده بودند و او امام و خليفه مسلمين بود آن حضرت را ديدم كه بر روى حصير كوچكى نشسته و چيز ديگرى در آن خانه وجود نداشت.

سويد مى گويد: عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! بيت المال مسلمين در اختيار شماست فرشى براى اتاقهاى خود تهيه نماييد مى بينم كه در خانه شما فرشى جز حصير وجود ندارد.

امام فرمود: اى سويد! كسى كه در راه است و در مسافر خانه اى كه زود از آنجا منتقل مى شود (دنيا)، ابزار و وسايل فراوانى براى آنجا تهيه نمى كند ما به زودى از اين دنيا مى رويم و به خانه آخرت رهسپار مى گرديم چرا فرشهاى قيمتى تهيه كنيم( ۹۱۵)

البته اين سادگى در تمامى ابعاد زندگى حضرت بارز بود بهترين غذاى امام شير شتر بود كه ميل مى كردند و گوشت بسيار كم مى خوردند، غذاى امام را فرزندان و يا همسران و دوستان حضرت نمى توانستند بخورند، پس از جنگ جمل وقتى حضرت در كوفه مستقر شد و كوفيان قصر سفيدى را براى امام بنا كردند حضرت در پاسخ به اين كار آنها فرمود: من حاضر نيستم ديوار خانه ام از ديوار منازل بيچارگان بالاتر و خانه ام از خانه مستمندان بهتر باشد( ۹۱۶)

اين وضع زندگى امام متقين علىعليه‌السلام است و در آنجايى كه دخترش ام كلثوم نان جويى خشك را در سفره پدرش ديد اشكش جارى شد در اوايل زندگى خود، امام شبها بر روى پوستى مى خوابيد كه در روز از همان پوست براى علوفه دادن به شتر خود استفاده مى كرد به راستى كسى كه تمامى سرمايه بيت المال مسلمين كشور اسلامى در اختيار او بود اما خود با مقدارى آرد و آب افطار مى كرد، بنا به روايتى از امام صادقعليه‌السلام علىعليه‌السلام هميشه از دسترنج خود ارتزاق مى كرد نه از بيت المال( ۹۱۷) .

۷۶۵- در انتظار فرشتگان الهى هستم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله عنوى مى گويد: در جنگ جمل علىعليه‌السلام را ديدم كه جنگ را شروع نمى كند و گويا انتظار چيزى را مى كشد فرماندهان خدمت امام آمدند و گفتند: يا اميرالمؤمنين! دشمن تعدادى از سربازان ما را با تير زده و به شهادت رسانده چرا دستور حمله را صادر نمى كنيد؟

امام فرمود: اى مردم! من در انتظار نزول فرشتگان آسمان مى باشم، زيرا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا به اين مطلب بشارت داده است لذا تا فرشتگان الهى نازل نشوند، دستور جنگ را نخواهم داد.

مدتى گذشت و ما در انتظار بوديم كه ناگاه، نسيمى خوشبو از عطر عنبر وزيد، با اينكه زره بر تن و كلاه خود بر سر داشتم خنكى آن را احساس مى كرديم.

اينجا بود كه امام برخاست و زره خود را پوشيد و آماده جنگ شد من جنگى را آنچنان بر فتح و پيروزى نزديك نديده بودم.( ۹۱۸)

۷۶۶- سرزنش كسانى كه به جنگ نيامدند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنانعليه‌السلام پس از پايان جنگ جمل وارد كوفه شد و در منزل جعده بن هبيرة (پسر ام هانى خواهر امام علىعليه‌السلام استقرار يافت بزرگان كوفه يك به يك به ديدار امام مى آمدند.

سليمان بن صرد خزاعى در جنگ شركت نداشت وقتى وارد محضر امام شد آن بزرگوار او را سرزنش كرد و فرمود:

اى سليمان! دچار شك و شبهه شدى و از يارى ما سرباز زدى؟ چرا از يارى كردن اهل بيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خوددارى نمودى؟ سليمان عذرهاى فراوان آورد آنگاه با نگرانى به مسجد جامع خدمت امام مجتبىعليه‌السلام رفت تا به واسطه آن بزرگوار علىعليه‌السلام را از خود خشنود گرداند( ۹۱۹)

۷۶۷- رابطه قاضى با مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوالاسود دوئلى مردى شاعر سياستمدار و اديب بود كه علم نحو را با راهنمايى امام علىعليه‌السلام تدوين كرد و قرآن را اعراب گذارى و نقطه چنين نمود و در دوران حكومت عمر بن خطاب به بصره هجرت كرد و در عصر حكومت عمر بن عبدالعزيز در سن ۸۵ سالگى در گذشت.

او با اينكه از ارادتمندان قطعى حضرت علىعليه‌السلام بود، تنها قاضى حكومت علىعليه‌السلام بود كه در همان روزهاى اول قضاوت خود توسط امام عزل شد، چون فرمان عزل خود را از طرف علىعليه‌السلام دريافت كرد، خدمت امام آمد و گفت: به خدا قسم نه خيانت كرده ام و نه به خيانت متهم شدم چرا مرا عزل كردى؟

امام در پاسخ فرمود: درست مى گويى و تو مردى امين و با ايمانى هستى، اما بازرسان من اطلاع داده اند كه چون طرفين دعوى به محكمه پيش تو مى آيند تو بلندتر از ايشان سخن مى گويى و درشتى در گفتار دارى( ۹۲۰)

۷۶۸- مظهر عدل الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيخ طوسى نقل مى كند كه: مردى به عنوان مهمان بر امام علىعليه‌السلام وارد شد چند روزى از طرف امامعليه‌السلام پذيرايى شد. اما او نگفت كه با شخصى دعوا كرده و در فلان روز بايد محاكمه شوند. وقتى امام از اين ماجرا آگاه شد، چون بايد قضاوت مى كرد و عدالت را نسبت به طرفين دعوا رعايت مى نمود به مهمان خود فرمود: اخصم انت؟ آيا براى محاكمه و خصومت آمدى؟

او پاسخ داد آرى، امام فرمود: تحول عنا، ان رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نهى ان يضاف خصم الا و معه خصمه، اكنون از مهمانى ما خارج شو، زيرا پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از پذيرايى كردن از طرفين دعوى نهى فرموده است( ۹۲۱)

۷۶۹- دعواى عبد و مولا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى برده اى بر ارباب و مولاى خود شوريد و او را گرفت و مدعى شد كه او ارباب است و آنكه اسير شده، همانا برده اوست. هر چه اطرافيان سعى كردند با نصيحت و سوگند، حتى تهديد غلام را از اين رفتارش باز دارند نتوانستند، او همچنان در ادعاى خود محكم و راسخ بود و هر دو آنها ادعا داشتند كه مولا هستند و برده نمى باشند.

اين ماجرا را براى حل اختلاف به علىعليه‌السلام رساندند علىعليه‌السلام با استفاده از علم روانشناسى اين مشكل را حل كرد.

حضرت به هر دو آنها را فرمود: تا رو به ديوار بايستند و سر به ديوار بگذارند و در آن حالت آنها را نگه داشت، آنگاه به قنبر فرمود: (با يك صحنه سازى) شمشير خود را از غلاف بركش. قنبر گفت: آماده ام يا على! آنگاه حضرت فرمود: گردن غلام را بزن.

در اين هنگام آن كس كه غلام بود بى اختيار خود را از ترس كنار كشيد و دعوا مولاى و عبد خاتمه يافت.( ۹۲۲)

۷۷۰- عفو و بخشش بخاطر قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى از روزهاى حكومت امام علىعليه‌السلام شخصى خدمت امام آمد و اعتراف به دزدى كرد، امام به او فرمود: حد دزد قطع دست است. آيا باز هم اعتراف مى كنى؟

او بار ديگر به جرم خود اعتراف كرد. امام پرسيد: آيا چيزى از آيا قرآن را در حفظ دارى تا قرائت كنى؟

گفت: آرى، سوره بقره را حفظ و مدام آن قرائت مى كنم.

امام فرمود: برو دست تو را به بركت سوره بقره بخشيدم. اشعث بن قيس كه مردى منافق و از پليدان روزگار امام علىعليه‌السلام است به آن حضرت اعتراض كرد و گفت: آيا حدود الهى را تعطيل مى كنى؟

امام فرمود: تو چه مى دانى حكم اين مساءله را؟ هر گاه براى جرمى شاهد و دليل اقامه شد، امام بايد حد الهى را اجرا كند، اما اگر مجرمى خود اعتراف كرد اين كار او با امام است؛ مى تواند عفو كند و مى تواند حد الهى را جارى سازد.( ۹۲۳)

۷۷۱- حفظ روحيه لشگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در جنگ صفين از لشكر معاويه دلاور جسورى به نام ابن صباح حميرى به ميدان آمد، يكى از دلاوران سپاه امام نيز به جنگ او رفت و كشته شد. نفر دوم و سوم نيز بدست او كشته شدند، در اين هنگام جنگاور شامى زياد مغرور شد و با حركات خود روحيه سربازان امام را تضعيف مى كرد. سربازان امام نيز با ديدن اين صحنه ها تزلزل در روحيه شان به وجود آمده بود.

امام علىعليه‌السلام براى پيشگيرى از تضعيف رويه سربازانش لباس يكى از سربازان خود را به تن كرد و شخصا به ميدان رفت و ابن صبح را كشت، سرباز ديگرى از سپاه شام به ميدان آمد، آنهم كشته شد، نفر سوم نيز به جنگ آمد او هم توسط تيغ كافر كش علىعليه‌السلام به خاك افتاد، آنگاه امام در ميان دو لشكر با صداى بلند فرمود:

اگر شما در قتل و خونريزى پيشدستى نمى كرديد ما به روى شما شمشير نمى كشيديم.( ۹۲۴)

۷۷۲- شعارها در ميدان جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در صدر اسلام توسط پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرهنگ شعار دادن در جنگ در جامعه اسلامى جارى شد، در جنگ حضرت علىعليه‌السلام با سپاه منحرف و جهنمى جمل؛ عايشه در ميان سپاه خود فرياد مى زد: فانما يصير الاحرار.

علىعليه‌السلام با صداى بلند به سپاهيانش فرمود: در پاسخ او بگوييد: يا منصور امت و سپاهيان امامعليه‌السلام فرياد مى زدند: يا محمد؛ يا حم لا يبصرون.

لشكر عايشه فرياد مى زد: يا لثارات عثمان!!!

لشكريان امام با صداى بلند پاسخ مى دادند. اللهم انصرنا على القوم الناكثين( ۹۲۵)

۷۷۳- زندانى بدكاران در حكومت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زندانى شدن مجرمان در عصر حكومت علىعليه‌السلام يكى از كيفرهايى بود كه مى توانست در مواردى كارگشا باشد در اين نوشته به گوشه هايى از اين روش اشاره مى شود:

بعضى موارد حبس در مورد خيانتهاى ادارى بوده است كه از آن جمله مسئول بازار اهواز به نام ابن هرقه مرتكب خيانتى شده بود. امام در نامه اى به رفاعة بن شداد بجلى (قاضى و والى اهواز) نوشتند كه ابن هرقه را از كار بركنار كند و او را به حبس اندازد و هر روز جمعه او را زا زندان بيرون آورده و تازيانه به او فرود آرد و در بازارها او را بگرداند و در زندان خوار و ذليل زندگى كند، و پاهاى او بسته باشد و فقط به هنگام اداى نماز او را باز كند و هيچ كس با او در زندان تماس نگيرد و اگر كسى چنين كرد و به او تلقين نمود و اميد داد تماس گيرنده با تازيانه تعزير شود و شبانگاه، زندانيان از داخل زندان بيرون برده شوند و به محوطه آزاد آورده شوند اما او از چنين امكانى بهره نبرد مگر ترس تلف شدن او باشد...( ۹۲۶) و امام در مواردى ديگرى مثل خيانتهاى مالى واليان خود منذربن جارود؛ يزيد بن حجيه التيمى نيز دستور دادند كه آنان را به زندان اندازند.( ۹۲۷)

۷۷۴- توبيخ فرمانده اى ضعيف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مسيب بن نجية الفزارى از سوى امام مسئول شد، تا با دو هزار نفر از قبيله همدان براى سركوبى عبدالله بن سعدة حركت كند دو لشكر با يكديگر برخورد كردند و عبدالله بن سعدة عقب نشينى كرد و در منطقه تيماء تحصن نمود و لشكريان مسيب گرد محل استقرار عبدالله بن سعدة را محاصره كردند، شبانگاه متحصنان توانستند از قلعه بيرون روند و به شام بگريزند، پس از بازگشت، امام فرمانده خود را مورد عتاب قرار داد و چند روزى او را در زندان جاى داد. سپس او را آزاد كرد و مسئوليت اخذ صدقات در كوفه را به او واگذار كرد.( ۹۲۸)

۷۷۵- برخورد امام با جاسوسان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در حكومت ۵ ساله خود، امام از مساءله جاسوسان دشمن غفلت نمى كرد، به عنوان نمونه معقلة بن هبيره پس از فرار به سوى معاويه براى برادر خود (نعيم بن هبيره) نامه اى نوشت و به او اطلاع داد كه با معاويه، سخن گفته است و زمينه امارت و... را براى او فراهم ساخته است. معقله، اين نامه را توسط يكى از نصرانيان بنى تغلب براى برادرش فرستاد، اين نصرانى دستگير شد و او را به حضور امام آوردند، حضرت دستور دادند كه دست نصرانى را قطع كنند و او هم در اثر آن در گذشت.( ۹۲۹)

۷۷۶- تبعيد متخلفان توسط امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

تغيير اجبارى محل سكونت از مواردى بود كه امام بارها از آن استفاده كردند از جمله:

تبعيد قبيله غثى و قبيله باهله است، اين دو قبيله در كوفه زندگى مى كردند و با امام و حكومت حضرت ناسازگارى نشان مى دادند امام در مكالمه اى به آن فرمودند يا معشر باهله اشهد الله انكم تبغضونى؛ اى طائفه باهله! خدا گواه است كه شما مرا دشمن خود مى داريد

اين دو طايفه از شركت در جنگ صفين نيز خوددارى كردند و در كوفه به فتنه انگيزى مشغول شدند از اين رو امام سهميه بيت المال آنان را پرداخت كرد، سپس به آنان سه روز مهلت داد تا از كوفه خارج شوند و در منطقه ديلم سكونت گزينند.( ۹۳۰)

امام يكى از كسانى را كه از حكومت فاصله گرفتند و حاضر به همكارى و جهاد نشده بود به مدائن تبعيد كرد. همچنين در ارتباط با شخصيت بحث انگيز عبدالله بن سبا نقل شده است كه بعد از آن كه از حبس رها شد امام از او تعهد گرفتند كه در كوفه نماند او گفت: كجا بروم؟ امام مدائن را براى او تعيين كردند.( ۹۳۱)

۷۷۷- برخورد با مرتدان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در دوره خلافت امام علىعليه‌السلام ارتدادهايى رخ داد حضرت در كيفر آنان به شيوه هايى برخورد كردند. گفته شده است كه جمعى در كوفه مرتد شدند. امام آنان را كشت و سپس دستور داد آنها را بسوزاند.( ۹۳۲) و در نقل ديگرى مى خوانيم كه مردى از مسلمانان نصرانى شد و امام از او خواست كه توبه كند و او نپذيرفت حضرت موى او را گرفت. سپس به مردم گفتند كه او را لگدمال كنند، و مردم نيز چنان كردند تا او هلاك شد، همچنين زن نصرانى كه مسلمان شده بود مجدد در ازدواج با مرد نصرانى به كيش سابق خود بازگشته بود. امام فرمودند:

انا احبسها حتى تضع ولدها الذى فى بطنها فاذا ولدت قتلتها؛ زن را محبوس مى كنم تا وضع حمل كند سپس او را خواهم كشت.( ۹۳۳)

۷۷۸- نحوه برخورد با مجرمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جريربن عبدالله بجلى اولين سفير امام علىعليه‌السلام به سوى معاويه بود كه پس از بازگشت از امام فاصله گرفت و در قرقيسا سكونت گزيد، حضرت به محل سكونت او رفت و خانه او را خراب كرد و آن را آتش زد. سپس به خانه ثويربن عامر رفت، او از اشراف كوفه بود كه به جريربن عبدالله بجلى ملحق شده بود، امام خانه او را نيز سوزاند و خراب نمود( ۹۳۴) تخريب خانه مجرمان در دوره حكومت امام علىعليه‌السلام به اين موارد محدود نبود يكى از كارگزاران امام به نام معقلة بن هبيره تخلف مالى نمود و براى گريز از مجازات آن به معاويه پناه برد، امام دستور دادند كه خانه او را خراب نمايند.( ۹۳۵) و همچنين حنظله بن ربيع معروف به حنظله كاتب وقتى از امام فاصله گرفت و در جنگ صفين به يارى امام نيامد، امام فرمان داد تا خانه او را خراب كنند.( ۹۳۶)

۷۷۹- دستور العمل علىعليه‌السلام به محمد بن ابى بكر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در مورد كيفيت برگزارى نماز جماعت با مردم و امام امت شدن و چگونگى رعايت احوال مردم حضرت اميرعليه‌السلام به يار وفادار خود محمد بن ابى بكر، زمانى كه او را به فرماندارى مصر گسيل مى داشت چنين فرمود:

انظر صلاتك كيف هى؟ فانك امام و ليس من امام يصلى بقوم فيكون فى صلاتهم تقصير الا كان عليه او زارهم...

اى محمد بن ابى بكر! به نمازت بنگر كه چگونه است (و با چه كيفيتى آن را به پا مى دارى) پس، براستى تو امام جماعت مسلمين هستى. كسى كه با قومى نماز بگزارد و امام آنان باشد و آن قوم در نمازشان تقصير و يا كوتاهى باشد وزر و وبال آنان برگردن امامشان مى باشد و چيزى از نماز آن مردم كاسته نخواهد شد و هرگاه نمازشان كامل باشد، امام جماعت مانند پادش همان جمعيت را دارا خواهد بود و چيزى از اجر و پاداش آن نمازگزاران كاسته نخواهد شد.( ۹۳۷)

۷۸۰- قدر جوانى دانستن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اشعارى منسوب به علىعليه‌السلام مى خوانيم كه فرمود:

شيئان لو بكت الدماء عليهما

عيناى حتى توذنا بذهاب

لم يبلغ المعشار من حقيهما

فقد الشباب و فرقة الاحباب

اگر چشم هاى من براى دو چيز تا آنجا اشك بريزند كه تا نزديك به نابودى برسند يك دهم حق آن دو را اداء نكرده ام آن دو عبارتند از: از دست دادن جوانى و فراق و جدايى از احباب و دوستان( ۹۳۸)

سعدى در اشعارش مى گويد:

جوانا ره طاعت امروز گير

كه فردا جوانى نيايد زپير

به غفلت بدادم ز دست آب پاك

چه چاره كنون جز تيمم به خاك

مكن عمر ضايع به افسوس و حيف

كه فرصت عزيز است و الوقت ضيف

و در شعرى ديگر علىعليه‌السلام مى فرمايد:

بر جوانى ام كه از دست رفته گريانم، اى كاش، جوانيم باز مى گشت، و اگر جوانى به فروش مى رسيد به فروشنده آن هر چه مى خواست مى پرداختم، جوانى وقتى در مسير رفتن قرار گرفت، جستن و يا برگرداندن آن ميسر نيست.( ۹۳۹)

۷۸۱- حالت علىعليه‌السلام در نماز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

نقل شده است هنگامى كه اميرمؤمنانعليه‌السلام داخل نماز مى شد، انه كان اذا دخل الصلاة كان كانه بناء ثابت او عمود قائم لا يتحرك... همچون بنايى ثابت و استوار و بدون تحرك بود. و يا چون عمود ايستاده بود كه هيچ گونه تحركى نداشت. و بسا ركوع و سجودش طولانى مى شد و بدن مباركش از بس بى حركت بود كه گاهى مرغى بر پشت مبارك حضرتش مى نشست و هيچ كس به جز على ابن ابيطالبعليه‌السلام و امام چهارم حضرت على بن حسينعليه‌السلام طاقت نداشت مانند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز بخواند.( ۹۴۰)

۷۸۲- فريب ركوع و سجده كسى را نخوريد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در وصاياى حكيمانه حضرت اميرعليه‌السلام به كميل بن زياد آمد:

يا كميل! لا تغتر باقوام يصلون فيطيلون، و يصرمون فيدا و مون ما و يتصدقون قيحسبون انهم موفقون...

اى كميل! به اقوامى كه نماز طولانى مى گذارند و مدام روزه مى گيرند و اهل صدقه هستند و گمان مى برند كه آدمهاى موفقى هستند، فريب نخور و شيفته آنان مباش.

 (زيرا ممكن است كه به اين اوصاف عادت كرده باشند يا بخواهند عمدا مردم را فريب دهند. )

يا كميل! اقسم بالله لسمعت رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يقول: ان الشيطان اذا حمل قوما على الفواحش مثل الزنا و شرب الخمر و الريا...

اى كميل! سوگند به خدا از پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: شيطان وقتى قومى را دعوت به فواحش و فجايع مثل زنا و شراب خوارى و ريا و سمعه و آنچه شبيه اين گناهان است مى نمايد، عبادات شديد و زيادى را با طول ركوع و سجود و خضوع و خشوع پيش آنان محبوب مى گرداند. وقتى خوب آنها را به دام انداخت آنگاه آنان را دعوت به ولايت و دوستى پيشوايان جور و ستم مى نمايد پيشوايانى كه انسانها را به آتش دعوت مى كنند و در قيامت يارى نخواهد شد و كسى به دادشان نخواهد رسيد.( ۹۴۱)

۷۸۳- آتش فتنه را خاموش كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

معاويه در عصر حكومت علىعليه‌السلام براى ايجاب آشوب عبدالله بن عامر حضرمى را با گروهى به بصره كه يكى از شهرهاى تحت حكومت علىعليه‌السلام بود فرستاد، عبدالله توانست آشوبى در منطقه درست كند ولى توسط اصحاب و ياران امام در خانه اى محاصره شد، نيروهاى امام گرد مقر عبدالله را گرفتند و خانه را به آتش كشيدند و خانه و ساكنان آن در آتش سوختند زياد بن ابيه (جانشين عبدالله بن عباس در بصره) پس از سركوبى آشوب عبدالله توسط جارية بن قدامة، فرمانده لشكر اعزامى از طرف امام، در نامه اى به امام، گزارش وقايع را چنين نگاشت.

جاريه بن قدامه بنده صالح خدا از پيشگاه تو آمد و با گروه ابن حضرمى درگير شد و ياران او را ناچار ساخت كه در خانه اى از خانه هاى بصره محصور گردند... سپس ابن حضرمى و يارانشان كشته شدند و برخى با آتش مردند و گروهى ديوار بر آنان فرود آمد و جمعى خانه بر سرشان خراب شد و طائفه اى با شمشير از بين رفتند و بعضى از آنان توبه كردند و بخشوده شدند.( ۹۴۲)

امام پس از استماع حادثه و خواندن نامه فوق از وضعيت جنگ مطلع شد.

۷۸۴- منزلت قارى نزد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جوانى خدمت امام علىعليه‌السلام حضور يافت و اقرار به سرقت كرد امام به او فرمود: انى اراك شابا لاباس بهيئتك فهل تقرا شيئا من القرآن، من تو را جوانى مى بينم كه ظاهرى بى عيب و آراسته دارى، ايا از قرائت قرآن آگاهى؟

مجرم اظهار كرد: سوره بقره را مى خوانم آنگاه امام فرمود: فقد وهبتك يدك لسورة البقره؛ دستت را در مقابل سوره بقره بخشودم( ۹۴۳)

۷۸۵- امام در برخورد با غلات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

غلات عده گمراهى بودند كه در زمان علىعليه‌السلام ، حضرتش را تا به مرحله الوهيت حق تعالى بالا بردند، آنها وقتى از آن اعتقاد بازنگشتند امام آنها را در آتش سوزاند.( ۹۴۴) و همچنين، روزى مردى خدمت امام آمد كه دو مرد از مسلمانان كوفه را در حالى كه بت مى پرستيده اند را ديده بود. امام به گواهى او اكتفا نكرد لذا كسى را فرستاد تا مطلب بت پرستى آن دو نفر را بررسى كند نماينده اما بت پرستى آن دو مرد را تأئید كرد، آنگاه امام آنان را طلبيد و از آنان خواست تا از بت پرستى بازگردند، اما آنان از اين عمل خوددارى نكرد. سپس امام دستور دادند كه آتشى برافرزند و آنان را در آن آتش بيفكنند( ۹۴۵) همچنين امام در دوران حكومت خود دو زن را نيز كه روابط غير مشروع با يكديگر داشتند را در آتش سوزاند.( ۹۴۶)

۷۸۶- تنبيه هوس باز شكم پرست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى نصرانى كه تازه مسلمان شده بود، او را با گوشت خوك بريان شده دستگير كردند آنگاه او را نزد امام علىعليه‌السلام آوردند. امام پرسيد كه: چرا چنان كرده است؟

او در پاسخ گفت: من مريض بودم و براى مداوا از آن مى خواستم استفاده كنم.

امام در نهايت اظهار داشت كه اگر خوك استفاده مى كردى بر تو حد مى زدم، امام اكنون چنان ضرباتى بر تو فرود آيد كه ديگر ياد اين عمل را ننمايى.( ۹۴۷)

۷۸۷- عدالت براى همه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى فردى به نام لبيدبن عطارد تميمى توسط ماءموران حكومتى حضرت به خدمت امام علىعليه‌السلام احضار گشت او به همراه ماءمورين امام در بين راه به جمعى برخورد كه بعضى از طائفه بنى اسد در آن جمع گرد هم آمده بودند، در ميان آن جمع نعيم بن دجاجه نشسته بود، او برخاست و لبيد بن عطارد را فرارى داد.

مسئولان دستگيرى، خدمت امام آمدند و اظهار داشتند كه نعيم بن دجاجه باعث فرار كردن لبيد شد، او چنين حادثه اى را بوجود آورده است. امام فرمان احضار نعيم را داد و به شدت او را بخاطر عمل ناپسندش مورد تعزير قرار داد( ۹۴۸)

۷۸۸- تأخیر در اجراى الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در دور حكومت امام علىعليه‌السلام حضرت در شرائطى اجراى حدالهى را براى متخلفان به تأخیر مى انداخت، از امام نقل شده است: لا اقيم على رجل حدا با رض العدو و حتى يخرج منها مخافة تحميه الحميه فيلحق بالعدو؛ در سرزمين دشمن به كسى از، سپاهيانم حد را اجرا نخواهم كرد (تا زمان خروج از منطقه دشمن) تا مبادا (اينكار) او را به آن وا دارد كه به دشمن پناه ببرد.( ۹۴۹) و در مورد ديگرى مردى را خدمت امام آوردند كه مستحق حد بود، اما آن مرد مريض بود و بدنى پر جراحت داشت لذا امام فرمود: اخروه حتى يبرا لا تنكاقر وحه عليه فيموت و لكن اذا براء حددناه؛ اجراى حد را به تأخیر اندازيد تا مبادا از سرباز شدن جراحات (در اثر حد) مرگش فرا برسد، لكن پس از بهبودى او را حد خواهيم زد.( ۹۵۰)

۷۸۹- اميرالمؤمنين واقعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام وقتى بر شورشيان گمراه جمل پيروز شد، روزى امام ابن عباس را نزد عايشه فرستاد تا او را از بصره به مدينه حركت دهد تا او در بصره اقامت نگزيند.

عايشه در آن هنگام در خانه بنى خلف بود، ابن عباس هنگام ورود اجازه خواست اما عايشه اجازه نداد، ولى ابن عباس بدون اجازه وارد منزل او شد و براى خود زيراندازى انداخت و نشست.

عايشه به او گفت: ابن عباس خلاف سنت عمل كردى و بدون اذن و اجازه داخل خانه من شدى و روى فرش من نشستى.

ابن عباس گفت: ما سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بهتر از تو مى دانيم و اولى هستم به آن، اين ما بوديم كه آداب و سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به تو ياد داديم.

اينجا منزل تو نيست، منزل تو همان است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ترا در آن ساكن كرده بود و تو از آنجا بيرون آمدى از روى ظلم و عصيان خدا و رسول، پس هر گاه تو به منزلت رفتى ما بدون اذان در آنجا داخل نمى شويم و بر روى فرش تو نمى نشينم، آنگاه گفت: اميرالمؤمنينعليه‌السلام امر فرمود: كه تو به مدينه روى و در خانه خود قرارگيرى، عايشه گفت: خدا رحمت كند عمربن خطاب را كه او اميرالمؤمنين بود، ابن عباس گفت: بخدا سوگند كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام است.( ۹۵۱)

۷۹۰- همدم انبياء و اولياء عليست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روى حارث حضرت اميرعليه‌السلام را ديد كه با حضرت خضر در نخيله( ۹۵۲) نشسته كه ناگه طبقى خرما از آسمان براى آنها نازل شد و آنها از آن خوردند.

حضرت خضر وقتى خرماها را مى خورد هسته هاى آن را دور مى انداخت ول حضرت اميرعليه‌السلام هسته خرماها را در دست خود جمع مى كرد.

حارث مى گويد: به امام گفتم: كه اين دانه هاى خرما را به من ببخش، آن حضرت آنها را به من داد و من نيز آن هسته ها را در زمين كاشتم و آنها نخل خرما شد و خرمايشان آنچنان پاكيزه بود كه مثل آن را من نديده بودم.( ۹۵۳)

۷۹۱- دختربچه عاشق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوالاسود دئلى از ياران امام علىعليه‌السلام است كه در ركاب آن حضرت در صفين نيز جنگيده بود، او از شعراى اسلام است و قرآن را در زمان زياد بن ابيه اعراب و نقطه گذارى كرده است.

يكى از شيوه هاى معاويه در جذب ياران امام علىعليه‌السلام نسبت به خود، دادن هديه به آنها بود، لذا روزى ابوالاسود وقتى در منزل خود نبود ياران معاويه به در خانه مردم حلوا و عسل مى دادند، از جمله به در خانه اسود نيز حلوائى دادند كه دختر اسود آن را گرفت.

اسود وقتى به منزل برگشت ديد دخترش مشغول خوردن حلو است، گفت: دخترم! معاويه اين حلوا را براى ما و امثال ما مى فرستد تا با اين طريق ما را از دوستى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام برگرداند دختر ۵ ساله ابوالاسود فورا ضمن اينكه معاويه را لعن كرد، رفت و دست در حلق خود كرد تا هر چه حلوا خورده است را برگرداند.( ۹۵۴)

۷۹۲- قضاوتى جامع و كامل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى در دوران خلافت حضرت سه نفر را به محضر امام آوردند، كه هر سه نفر به نحوى در قتل فردى شركت داشته اند يكى از آنان مقتول را نگه داشته بود و ديگرى او را كشته بود و شخص سوم در رؤ يت و شناسايى مقتول، آنان را يارى كرده بود. امام دستور دادند كه فرد اخير را نابينا كنند و آن كسى كه مقتول را گرفته بود را به زندان بيندازند (تا زمان فوت در آن مكان محبوس باشد) و قاتل را در دستور قصاص نفس دادند.( ۹۵۵)

۷۹۳- عدالت مجسم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در عهد حكومت امام علىعليه‌السلام دزدان حرفه اى پديد آمده بودند كه پس از دو مرتبه گرفتارى و قطع دست راست و پاى چپ، براى سومين بار به سرقت روى آورده و گرفتار گرديده بودند، امام اين گروه را به زندان افكند و اظهار داشت:

انى لا ستحى من ربى ان ادعه بلايد يستنظف بهاو لارجل يمشى بهاالى حاجته؛ من شرم دارم كه كسى را بدون دست و پا قرار دهم تا از نظافت خود عاجز و امكان رفتن و بر آوردن حاجات خود را نداشته باشد.( ۹۵۶)

نمونه ديگرى: نوجوانى بود كه به حد بلوغ نرسيده بود؛ اين جوان مرتكب سرقت گرديده بود. امام دستور دادند كه بخشى از گوشت اطراف انگشتان او را قطع كنند، سپس تهديد نمودند كه اگر مجددا به سرقت رو آورد دست او را قطع خواهند كرد.( ۹۵۷)

۷۹۴- اولين صحنه ملاقات ابن ملجم با امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از اينكه امام علىعليه‌السلام به حكومت رسيد، حبيب بن منتخب را كه فرماندار و والى اطراف يمن از جانب عثمان بود را بر رياستش ابقا كرد، و طى نامه اى به او سفارش تقوا كرد و از او خواست تا از مسلمانان آنجا بيعت بگيرد، حضرت نامه خود را مهر زد و با يك مرد عرب نزد او فرستاد، حبيب وقتى نامه امام را گرفت مردم را به بيعت امام فرا خواند، مردم آن ديار نيز اطاعت كردند. آنگاه گفت: من مى خواهم ده تن از سران و شجاعان شما را به جانب آن حضرت روانه كنم، آنها پذيرفتند. او در ابتدا صد نفر را انتخاب كرد و از جمع آنها هفتاد تن و از هفتاد تن سى نفر و از سى ده نفر را انتخاب كرد و به جانب امام فرستاد، بعد از آنكه كه آن ده نفر به حضور امام رسيدند و به امام تبريك گفتند، امام به آنها خوش آمد گفت، در آن جمع ده نفر ابن ملجم - لعنة الله عليه - حركت كرد و در مقابل امام ايستاد و گفت: سلام بر تو اى امام عادل و بدر كامل، شير بزرگوار، قهرمان دلاور، سوار بخشنده، و كسى كه خداوند او را بر بقيه مردم فضيلت داد صلوات و درود خدا بر تو و خاندانت، شهادت مى دهم كه تو به حق و حقيقت اميرالمؤمنين هستى، و تو وصى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و خليفه او وارث علم او مى باشى، خداوند لعنت كند كسى را كه حق و مقام تو را منكر شود!...

حضرت اميرعليه‌السلام به جانب ابن ملجم خيره شد و پس از آن به گروه اعزامى نظر كرده آنگاه آنها را مقرب داشت... حضرت دستور داد كه به هر نفر از آنها حله اى يمنى عبايى عدنى بخشيدند. امام فرمان داد كه آنها مورد احترام قرار بگيرند.

آن جماعت هنگامى كه حركت كردند ابن ملجم مجدد در مقابل حضرت ايستاد و اشعارى را انشاء كرد: تو گواه پاك، صاحب خير و نيكى و فرزند شيران طراز اول مى باشى اى وصى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ...( ۹۵۸)

۷۹۵- گفتگوى امام علىعليه‌السلام با ابن ملجم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از اينكه ابن ملجم عرض ارادت به امام كرد (در داستان قبلى ذكر شد) امام گفتار او را تحسين كرد و فرمود: اسمت؟ گفت: عبدالرحمن. حضرت فرمود: فرزند چه كسى هستى؟ گفت. فرزند ملجم مرادى.

حضرت فرمود: آيا تو مرادى هستى؟ گفت: آرى اى اميرالمؤمنين! حضرت فرمود: انا لله انا اليه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العضيم

حضرت مكرر به او نگاه مى كرد و يك دست خود را به ديگرى مى زد و كلمه استرجاع را بر زبان جارى مى نمود. بعد فرمود: واى بر تو! آيا تو از قبيله بنى مرادى؟ گفت: آرى در اينجا حضرت اين اشعار را خواند:

انا انصحك منى بالوداد

مكاشفه و انت من الاعادى

اريد حياته و يريد قتلى

عذيرك من خليلك من مراد

من تو را به دوستى نصيحت مى كنم آشكارا و حال آنكه مى دانم تو از دشمنان من مى باشى من قصد زنده ماندن او را دارم و او قصد قتل؛ مرا عذر خواه تو دوستت از قبيله مراد است.( ۹۵۹)

۷۹۶- سه بار بيعت گرفت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: وقتى جماعتى از يمن نزد امام وارد شدند و با آن حضرت بيعت كردند. ابن ملجم هم كه جز آن گروه بود بيعت كرد و بعد از بيعت حركت كرد كه برود حضرت او را صدا زد و از او عهد و پنهان گرفت كه بيعت خود را نگسلد، او پذيرفت، سپس تا حركت كرد اما مجددا حضرت براى سومين بار درخواست بيعت و استحكام آن را نمود، ابن ملجم كه از اين واقعه متعجب شده بود گفت: نديدم با ديگران اين گونه عمل كنى، امام به او فرمود: برود اما من نمى بينم كه تو بر آنچه بيعت كردى وفا كنى. ابن ملجم از زمانى كه اسم مرا شنيدى از حضورم ناراحت شدى در حالى كه به خدا قسم من ماندن با تو و جهاد براى تو را دوست دارم و قلب من دوستدار توست و محققا من دوستداران تو را نيز دوست دارم و با دشمنان تو دشمن مى باشم.

امام تبسمى كرد و فرمود: اى برادر مرادى اگر از چيزى سئوال كنم صادقانه جواب مى دهى؟

گفت: بلى اى اميرالمؤمنين!

حضرت فرمود: آيا تو دايه اى يهودى داشته اى كه هر گاه گريه مى كردى تو را كتك مى زد و به صوتت سيلى مى نواخت و مى گفت: ساكت شو! زيرا تو از كسى كه ناقه صالح را پى كرد شقى ترى و بزودى جنايت عظيمى را مرتكب خواهى شد كه خداوند به خاطر آن بر تو غضب كند و سرنوشت تو آتش جهنم باشد؟

ابن ملجم گفت: اين بوده و ليكن به خدا قسم تو در نزد من از هر كسى محبوبترى.( ۹۶۰)

۷۹۷- ماندن ابن ملجم نزد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن ملجم مدتى در بنى تميم ماند امام به هنگام مراجعت دوستانش به يمن او مريض شد و دوستانش او را ترك گفته و به يمن رفتند. ابن ملجم چون خوب شد نزد اميرالمؤمنين آمد و شبانه روز از حضرت جدا نمى شد. حضرت خواسته هايش را بر آورده مى ساخت و او را گرامى مى داشت و به منزل خود دعوت مى كرد و در همان حال مى فرمود: تو قاتل و كشنده من هستى و اين شعر را مكرر مى خواند:

اريد حياته و يريد قتلى

عذيرك من حليلك من مراد

ابن ملجم مى گفت: اى اميرالمؤمنين اگر مى دانى من قاتل شما هستم مرا بكش. حضرت مى فرمود: براى من جايز و حلال نيست مردى را قبل از اين كه نسبت به من كارى انجام دهد، بكشم و يا طبق نقل ديگر مى فرمود: هر گاه من تو را بكشم چه كسى مرا خواهد كشت؟

۷۹۸- عكس العمل ياران امام در قبال ابن ملجم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيعيان و پيروان امام علىعليه‌السلام وقتى از واقعه مطلع شدند، مالك اشتر و حارث بن اعور همدانى و ديگران حركت كردند و شمشيرهاى خود را برهنه نموده گفتند: اى اميرالمؤمنين! اين سگى كه بارها او را اين گونه مخاطب ساختى كيست؟ در حالى كه تو امام ما، ولى ما و پسر عموى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ما هستى. دستور كشتن او را به ما بده. حضرت به آنها فرمود: شمشيرهاى خود را غلاف كنيد! خداوند شما را مبارك گرداند، عصاى وحدت امت را نشكنيد آيا مرا اينگونه مى شناسيد كه كسى را بكشم كه نسبت به من كارى انجام نداده است؟

بعد از اين صحبت حضرت به منزل خود بازگشت. اما شيعيان جمع شدند و آنچه شنيده بودند به هم مى گفتند: آنها مى گفتند: حضرت علىعليه‌السلام در آخر شب به مسجد مى رود، شما خطاب امام را به ابن ملجم شنيديد و او جز حق چيزى نمى گويد و شما عدل و شفقت او را ديده ايد! ما مى ترسيم كه اين مرد مرادى امام را ترور كند. لذا به فكر چاره افتادند؛ از اين رو تصميم گرفتند قرعه بزنند و طبق آن، هر شب قبيله اى را براى حفاظت امام تعيين كنند قرعه در شب اول و دوم و سوم به اهل كناس افتاد، آنها شمشيرهاى خود را شب با خود حمل كردند و به شبستان مسجد جامع رفتند، همين كه علىعليه‌السلام از مسجد خارج شد و با اين حالت آنها را ديد فرمود: چه مى كنيد؟ آنها ماجرا را به اطلاع حضرت رساندند حضرت در حق آن ها دعا كرد و خنديد سپس آنها را از اين كار نهى كرد.( ۹۶۱)

۷۹۹- ابن ملجم در كوفه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى حضرت علىعليه‌السلام در اواخر عمر شريفش و بعد از جنگ نهروان در كوفه مستقر شده بود دستور داده بود اسامى كسانى را كه وارد كوفه مى شوند را بنويسند و به آن حضرت بدهند. روزى حضرت صورت اسامى را مى خواند. ابن ملجم را ديد و با انگشت خود روى اسم او گذاشت و بعد فرمود: قاتلك الله قاتلك الله! خداوند تو را بكشد! خداوند تو را بكشد! ياران حضرت فرمودند: پس چرا او را نمى كشى تو كه مى دانى او قاتل توست؟ حضرت فرمود: خداوند بنده اى را عذاب نمى كند تا اينكه او مرتكب گناه شود.( ۹۶۲)

اصبغ بن نباته در آخرين لحظات عمر شريف امام علىعليه‌السلام در نزد امام حاضر شد، او مى گويد: امام بيهوش شد. وقتى آن حضرت به هوش آمد. فرمود: اى اصبغ! هنوز نشسته اى. گفتم: بلى، اى مولاى من. آنگاه امام فرمود: اى اصبغ! مى خواهى بارى تو حديث ديگرى بگويم عرض كردم: بلى يا علىعليه‌السلام .

حضرت فرمود: اى اصبغ! روزى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در يكى از راههاى مدينه مرا ديد در حالى كه بسيار غمگين بودم. حضرت به من فرمود: اى ابوالحسن ترا غمگين مى بينم آيا مى خواهى حديثى برايت بگويم تا ديگر هرگز ناراحت نشوى. عرض كرد: بلى يا رسول الله.

حضرت فرمود: هر گاه قيامت شود خداوندى منبرى را كه از منبر پيغمبران و شهيدان بلندتر است را نصب مى نمايد. سپس خداوند ترا امر مى كند تا بر منبر بروى و يك پله پايين تر از من بايستى، سپس امر مى فرمايد: به دو ملك كه آنها بنشينند پايين تر از تو، پس وقتى ما بر منبر مى رويم خلق اولين و آخرين حاضر شوند.

آنگاه ملكى كه پايين تر از تو نشسته، ندا سر مى دهد. اى مردم! هر كه مرا مى شناسد كه مى شناسد، اما هر كه مرا نمى شناسد، بداند كه من نگهبان بهشتم، همانا خداوند به من امر كرده كه بدهم كليدهاى بهشت را به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا امر فرموده كه آنها را بدهم به على بن ابيطالبعليه‌السلام ، پس اى مردم شما را شاهد مى گيرم در اين مورد، سپس نگهبان جهنم كه پايين تر از ملك بهشت است، همانند ملك بهشت، همان گويد و عمل كند. علىعليه‌السلام فرمود: پس من مى گيريم كليدهاى بهشت و دوزخ را، سپس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! تو متوسل من مى شوى و اهلبيت تو متوسل تو خواهند شد و شيعيان تو توسل اهلبيت تو مى شوند.

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اصبغ! من دستهاى خود را بر هم زدم و گفتم يا رسول الله پس ما به سوى بهشت مى رويم. حضرت فرمود: به خداى كعبه سوگند بله به بهشت مى رويم.

اصبغ گفت: اين آخرين حديثى بود كه از مولاى خود علىعليه‌السلام شنيدم آنگاه او به شهادت رسيد.( ۹۶۳)

۸۰۰- آتش غم بر سينه ياران علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد بن حنفيه مى گويد: چون شب بيستم ماه مبارك رمضان شد اثر زهر شمشير ابن ملجم - لعنه الله عليه - به قدمهاى مبارك پدرم رسيد لذا در آن شب پدرم نماز خود را نشسته خواند و به ما وصيتها كرد تا اينكه صبح شد پس به مردم اجازه داد تا به خدمتش برسند مردم آمدند و سلام كردند آنگاه حضرت جواب آنها را داد.

سپس پدرم فرمود: ايها الناس سلونى قبل ان تفقدونى؛ اى مردم بپرسيد قبل از اينكه مرا از دست بدهيد و من در ميان شما نباشم. ولى سئوالات خود را كوتاه و سبك كنيد كه حال امام شما خوب نيست.

مردم با شنيدن اين جمله امام به سختى ناليدند.

آنگاه حجربن عدى برخاست و شعرى چند در مصيبت اميرالمؤمنينعليه‌السلام انشاء كرد چون ساكت شد. امام به او فرمود: اى حجر! چگونه خواهد بود حال تو، كه از تو بخواهند و به تو دستور دهند كه از من بيزارى جويى.

حجر عرض كرد: به خدا قسم اگر مرا با شمشير پاره پاره كنند و به آتش عذاب نمايند من از تو بيزارى نمى جويم. حضرت فرمود: تو به خير باشى و مؤ فق، خداوند تو را جزاى خير دهد از آل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

آنگاه پدرم: مقدارى شير طلبيد و اندكى از آن ميل كرد. سپس فرمود: اين آخر رزق و روزى من از دنياست.

حاضرين به شدت اشك ريختند و مردم جملگى به خروش آمدند و هاى هاى گريستند...( ۹۶۴) .

۸۰۱- دهانش پر از آتش باد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى پس از واقعه هولناك ضربت خوردن مولاى مظلومان علىعليه‌السلام ، به ابن ملجم - لعنه الله عليه - گفت:

اى دشمن خدا خوشدل مباش كه علىعليه‌السلام بزودى حالش خوب خواهد شد.

آن ملعون در پاسخ گفت: پس ام كلثون بر چه كس اين گونه ناله مى كند و مى گريد، بر من مى گريد يا بر پدرش على سوگوارى مى كند. به خدا سوگند! اين شمشير را هزار درهم خريدم و با هزار درهم آنرا به زهر سيرابش ساختم.

و چنين ضربتى بر على زده ام كه اگر آن ضربه را بين مردم مشرق و مغرب تقسيم كنند همگى آنها بميرند.( ۹۶۵)

۸۰۲- سفارشهاى آخر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در آخرين لحظات عمر شريف خود به فرزندان خود فرمود: زود باشد كه فتنه ها از هر طرف رو به شما آورد و منافقان اين امت كينه هاى ديرينه خود را از شما طلب نمايند و انتقال بگيرند پس بر شما باد صبر، كه عاقبت صبر نيكو است. سپس رو به جانب حسينعليه‌السلام نمود و فرمود: كه بعد از من به خصوص فتنه هاى شما بسيار خواهد بود، پس صبر كنيد تا خدا حكم كند. سپس فرمود: اى ابا عبدالله! ترا اين امت شهيد مى كنند پس بر تو باد صبر و تقوا در بلا.

آنگاه امام لختى بيهوش شد، چون به هوش آمد فرمود: اينك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عمويم حمزه و برادرم جعفر نزديك من آمدند و گفتند: زود بيا كه ما مشتاق و منتظر توايم پس ديده هاى مبارك خود را گردانيد و به اهلبيت خود نظرى كرد و فرمود: همه شما را به خدا مى سپارم... آنگاه فرمود: بر شما سلام اى فرشتگان خدا...

آنگاه جبين مباركش در عرق نشست و چشمهاى مبارك را بر هم گذاشت و دست و پاى خود را به جانب قبله كشيد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و با قدم شهادت به سوى جنت خداوند پرواز كرد و اين قلعه كه آتشش هنوز در جانهاى شيعيان جارى و جاويد و دائمى است در شب جمعه ۲۱ رمضان سال ۴۰ بود.( ۹۶۶)

۸۰۳- قصاص قاتل امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن ملجم در روز ۲۱ رمضان توسط ضربه اى كه امام حسنعليه‌السلام بر حسب وصيت پدر بزرگوارشان كرده بودند آن شقى را به جهنم فرستاد سپس ام الهيثم دختر اسوده نخعى، جسد ابن ملجم را خواست تا به او بدهند. آنگاه آتشى بر افروخت و جسد كثيف و جهنمى او را در آتش انداخت، ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه استخوانهاى پليد ابن ملجم - لعنه الله عليه - را در گودالى انداخته بودند و پيوسته مردم كوفه از آن چاله صداى ناله و فرياد مى شنيدند.

ليكن مسعودى مورخ مشهور مى نويسد: وقتى خواستند ابن ملجم - لعنه الله عليه - را بكشند، عبدالله بن جعفر گفت: او را به من دهيد تا سينه ام راحت شود، آنگاه دست و پاى او را بريد و ميخى را در آتش سرخ كرد و در چشمان آن ملعون كرد... سپس مردم ابن ملجم را گرفته و در بوريا پيچيدند و به آتش كشيدند.( ۹۶۷)

۸۰۴- عشق تو جارى و جاويد در جانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث كه از اصحاب حضرت علىعليه‌السلام است سراسيمه به خدمت علىعليه‌السلام رفت، آن حضرت از حارث چه چيزى ترا بر آن داشته كه در اين موقع شب نزد من آيى؟

حارث گفت: والله دوستى و عشقى كه در جان من است مرا پيش تو آورد.

آنگاه حضرت به او فرمود: بدان اى حارث! كه نمى ميرد آن كسى كه مرا دوست مى دارد الا اينكه در وقت جان دادن مرا مى بيند و با ديدن من اميدوار رحمت الهى مى شود و همين طور كسى كه مرا دشمن مى دارد مرا مى بيند در وقت مردن، اما عرق خجالت و نااميدى در صورت مى نشيند.( ۹۶۸)

۸۰۵- چگونگى غسل امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد حنفيه مى گويد: چون برادرانم مشغول غسل پدر شدند. امام حسينعليه‌السلام آب مى ريخت و امام حسنعليه‌السلام غسل مى داد و احتياجى به اين نبود كه كسى بدن مطهر و معطر پدرم را جا به جا كند، بلكه بدن پدرم هنگام غسل، خود از اين سو به آن سو مى شد و بويى خوشتر از مشك و عنبر از بدن مطهرش به مشام مى رسيد، چون كار غسل تمام شد. امام حسنعليه‌السلام فرمود: اى خواهرم! حنوط جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بياور. آنگاه زينبعليها‌السلام حنوط باقى مانده اى كه سهم امام بود را آورد و آن همان كافورى بود كه جبرئيل آن را از بهشت براى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فاطمهعليها‌السلام و امام علىعليه‌السلام آورده بود.

وقتى حنوط پدرم را باز كردند، شهر كوفه از بوى خوش آن معطر شد، آنگاه پدرم را در پنج جامه كفن كردند و در تابوت نهادند و بر اساس وصيت پدرم حسنين: عقب تابوت را برداشتند و جلوى تابوت را (جبرئيل و ميكائيل همرزمان امام در ميادين جنگ) برداشتند و به جانب نجف شتافتند. بعضى از مردم مى خواستند به دنبال تابوت آيند كه امام حسنعليه‌السلام آنها را به مراجعت فرمان داد، و برادرم امام حسينعليه‌السلام مى گريست و مى گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم؛ اى پدر بزرگوار، پشت ما را شكستى؛ من گريه را از جهت تو آموخته ام.( ۹۶۹)

۸۰۶- همه در بحر غم مولا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد حنفيه مى گويد شبى كه تابوت پدرم را از كوفه به نجف حركت مى داديم، به خدا سوگند من مى ديدم كه جنازه آن حضرت بر هر ديوار و يا خانه اى و يا هر درختى كه مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى كردند وقتى تابوت به موضع قبر رسيد، فرود آمد و امام حسنعليه‌السلام با جماعت همراه بر آن حضرت نماز خواندند و هفت تكبير گفت، و بعد از نماز جنازه را برداشتند و آن موضع را حفر كردند كه ناگاه قبر از پيش ساخته اى نمايان شد و چون خواستند پدرم را داخل قبر نمايند( ۹۷۰) صداى هاتفى را شنيدم كه مى گفت: داخل كنيد او را به سوى تربت طاهر كه حبيب به سوى حبيب خود مشتاق گرديده است، و نيز منادى صدا زد كه: حق تعالى شما را صبر نيكو كرامت فرمايد در مصيبت سيد شما و حجت خدا بر خلق خويش.( ۹۷۱)

۸۰۷- دختر يتيمى از علىعليه‌السلام مى گويد:

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن شهر آشوب روايت كرده است كه عبدالواحد بن زيد كه مى گويد: كه من در خانه كعبه مشغول طواف بودم دخترى را ديدم كه براى خواهر خود سوگند ياد كرد به نام اميرالمؤمنينعليه‌السلام به اين شكل؛ لا و حق المنتجب با لوصيه الحاكم بالسويه العادل فى القضيه العال البينه زوج فاطمه المرضيه...

عبدالواحد مى گويد: من در تعجب شدم كه اين دختر با همه كودكى اش چگونه اين طور زيبا علىعليه‌السلام را مدح و ثنا و ستايش مى كند، از او پرسيدم: اى دختر! آيا تو علىعليه‌السلام را مى شناسى كه اين گونه او را ستايش مى كنى؟!!

دختر گفت: چگونه او را نشناسم كسى را كه وقتى پدرم در جنگ صفين در يارى او شهيد شده بود و ما يتيم بوديم ما را يارى مى كرد و متوجه احوال ما بود.

سپس ادامه داد: روزى امام به خانه ما آمد! به مادرم فرمود: حال تو چطور است اى مادر يتيمان؟

مادرم به حضرت عرض كرد: بخير است، آنگاه مادرم من و خواهرم را نزد آن حضرت حاضر كرد؛ من بر اثر مرض آبله نابينا شده بودم وقتى نگاه امام به من افتاد، آهى كشيد و اين دو شعر را قرائت كرد.

ما ان تاوهت من شى ء رزئت به

كما تاوهب للاطفال فى الصغر

قدمات والدهم من كان يكفلهم

فى النائباب و فى الاسفار و الحضر

آنگاه آن حضرت دست مباركش را بر صورت من كشيد و چشم من بينا شد، آن چنانكه در شب تار شتر رميده را از مسافت بسيار دور مى بينم.( ۹۷۲)

۸۰۸- مرد آذربايجانى نزد علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى آذربايجانى خدمت علىعليه‌السلام آمد و عرض كرد: كه يا على! مرا شترى سركش و چموش است كه به هيچ شكلى نمى توان آن را رام كرد. حضرت فرمود: چون به شهر خود رسيدى بر شتر خود اين دعا را بخوان اللهم انى اتوجه اليك... شتر تو رام خواهد شد. آن مرد به شهر خود مراجعت كرد و با آن دعا شتر خود را رام كرد، و سال ديگر بر آن شتر نشست و خدمت امام رسيد. او وقتى امام را ديد قبل از آنكه صحبتى كند امام چگونگى رام شدن شتر او را به همان نحوى كه واقع شده بود، را براى آن مرد تعريف كرد، آن مرد عرض كرد: يا على! چنان است كه تو نزد من حاضر بودى و همه چيز را مشاهده كردى.( ۹۷۳)

۸۰۹- گريه مردى يهودى از غم هجران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث اعور مى گويد: پير مردى را در كوفه ديدم كه شديدا مى گريست و مى گفت: صد سال زندگى كردم و فقط در طول اين صد سال يك ساعت عدالت ديدم.

حارث مى گويد به او گفتم چطور و چگونه؟

او گفت: من حجر حميريم و يهودى بودم از بهر تهيه غذا به كوفه آمدم چون به قبه( ۹۷۴) رسيدم اموالم مفقود شد. من نزد مالك اشتر نخعى رفتم و ماجراى خود را به او گفتم. مالك مرا به نزد اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام برد. آن حضرت تا مرا ديد فرمود: (يا اخا اليهود! علم بلايا و منايا و ما كان و ما يكون) نزد ما است، من بگويم براى چه نزد من آمدى يا تو خود مى گويى؟ گفتم: شما بگوييد. حضرت فرمود: جماعت جن مال تو را در قبه ربوده اند.

الان از ما چه مى خواهى اى برادر يهودى، به او عرض كردم: يا على! اگر تفضل فرمايى و مالم را به من برگردانى مسلمان مى شوم. پس حضرت مرا با خود به همان محل قبه برد و دو ركعت نماز گذارد و دعايى نمود. پس قرائت نمود يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران آنگاه فرمود: اى جماعت جن! شما با من بيعت كرديد اين چه كار زشتى است كه مرتكب شديد، من ناگاه ديدم تمامى اموالم حاضر شد و من هم شهادت خود را گفتم و مسلمان شدم و به آن مرد پاك سرشت، پاك خوى، پاك رو، ايمان آوردم، ولى افسوس وقتى وارد كوفه شدم شنيد آن خوش خوى خوش روى خوش طينت شهيد شده است و گريه ام به خاطر از دست دادن آن مرد الهى است.( ۹۷۵)

۸۱۰- عهدنامه صفين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى در صفين قرآنها بالا شد مالك اشتر در صف مقدم جبهه مى جنگيد، اشعث بن قيس كندى مردى و ياران امام را بر ضد جنگ تحريك كرد تا آنجا كه هوادارانش شمشيرها را در غلاف كردند و فرياد مى زدند، ما خواستار صلح هستيم!

اما مالك اشتر با بى اعتنايى به حوادث، خود را به نزديك سراپرده معاويه رساند، اشعث چون مالك را در چنين وضعى ديد با لحن تهديدآميزى از علىعليه‌السلام خواست تا مالك را از ادامه جنگ باز دارد. حضرت به ناچار يزيدبن هانى را نزد مالك اشتر فرستاد، اما مالك از امام اجازه و فرصت خواست تا كار را يكسره كند.

اشعث وقتى خبر را شنيد بانگ زد: يا على! مالك را احضار كن تا بر گردد و الا تو را زنده نمى بيند.

آنگاه امام مجددا يزيد را پيش مالك فرستاد. مالك در حالى كه خشم و غضب اندامش را فراگرفته بود، دست از جنگ كشيد و به موسى امام آمد و بانك بر منافقان زد كه چرا يك مرتبه بر امام خود عصيان كرديد.

اشعث گفت: ما با كسانى كه قرآن در دست دارند نمى توانيم بجنگيم. مالك گفت: اى احمق! يك سال است ما آنها را به قرآن دعوت مى كنيم عمل امروز آنان جز فريب چيز ديگرى نيست.

هر چه مالك نصيحت كرد منافقان نپذيرفتند.

اشعث به مالك ناسزا گفت، مالك او را تازيانه زد. ياران اشعث دست به شمشير بردند و مالك نيز چنين كرد. امام علىعليه‌السلام وقتى اين حادثه را ديد از شدت تأسف فرمود: اى مالك! چاره كر از دست ما بيرون رفت.

آنگاه امام رو به لشكر خود كرد فرمود: شما كارى كرديد كه نيروى اسلام متزلزل شد و توانايى از دست رفت... اشعث گفت: يا على! اكنون كه هر دو طرف به حكميت قرآن راضى هستيد. اجازه دهيد نزد معاويه بروم و نظر او را جويا شوم. امام فرمود: كار از دست من خارج شد و شما كه به ميل خود عمل مى كنيد. در اين صورت من دخالتى ندارم. اشعث نزد معاويه رفت و معاويه او را به انتخاب حكمين از دو طرف وادار كرد. معاويه، عمر و عاص را حكم كرد و اشعث و يارانش ابوموسى اشعرى را انتخاب كردند چون اين خبر به امام رسيد فرمود: سبحان الله، اين قوم منافق لااقل اختيار تعيين حكم را نيز به من نمى دهند... اصرار امام مبنى بر انتخاب ابن عباس و مالك اشتر به علت مقاومت اشعث سودى نبخشيد.

بدين ترتيب در تاريخ ۱۷ صفر ۳۸ هجرى قمرى صلح نامه اى در ۱۹ ماده به امضاى علىعليه‌السلام و معاويه و شهود طرفين تنظيم شده و قرار شد تا ۶ ماه ديگر موضوع اختلاف طرفين را با آيات قرآن مطابقت داده و راءى خود را بر اساس قرآن اعلام كنند و اين جنگ با ۹۵ هزار كشته و ظلم هاى متعدد در حق ولايت به پايان رسيد.

۸۱۱- متن قرارداد حكميت در جنگ صفين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

قرارداد حكميت بين اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام و معاويه نوشته شد، ولى معاويه نپذيرفت كه از علىعليه‌السلام به عنوان اميرالمؤمنين ياد شود متن قرارداد اين گونه است:

اين نوشته اى است كه بر اساس درخواست على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان و هوادارانشان تهيه شده است تا كتاب خدا و سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره اختلاف دو طرف داورى كند. بر مردم عراق و شيعيان غايب و حاضر على است كه به اين حكم متعهد باشند. همچنين بر مردم شام و هواداران غايب و حاضر معاويه است كه به اجراى اين حكم تن در دهند، ما به حكم قرآن خرسند و به اجراى او امر آن ملزم هستيم، تنها قرآن است كه قادر به حل اختلافات ماست و ما تمام قرآن را از آغاز تا انجام، داور اختلافات خود قرار داده ايم. هر آنچه را كه زنده نگاه داشته است، زنده نگاه مى داريم و هر چيز را كه مى رانده مى ميرانيم، بر مبناى اين حكم هر دو طرف متخاصم درخواست حكميت كرده اند و على و شيعيانش، عبدالله بن قيس را به عنوان ناظر و داور قرار داده اند و معاويه و يارانش نيز عمر و عاص را ناظر و داور خود ساخته اند از هر دو حكم پيمانى محكم گرفتند كه قرآن را در اين مهم فرا روى خود قرار دهند و از آن به چيز ديگر رو نياورند.

اگر قضيه حكميت رهنمودى از قرآن نيافتند بايد از سنت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم استعانت جويند و نبايد به خلاف و هواهاى نفسانى و شبهات تكيه كنند.

عبدالله بن قيس و عمر و عاص از على و معاويه پيمان گرفته اند كه به داورى دو حكم كه بر مبناى قرآن و سنت پيامبر است خرسند و مطيع باشند و آن را نقض نكنند، دو حكم تا وقتى كه از حق تجاوز نكرده باشند جان و مال و خانواده شان از هر گونه گزندى در امان است.

اين عهدنامه را عميره در روز چهارشنبه هفدهم صفر سال سى و هفتم هجرى نوشت.( ۹۷۶)

۸۱۲- احمقى در چنگال روباه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوموسى اشعرى بعد از اعلام راءى حكميت تازه متوجه شد كه ملعبه دست هوس عمر و عاص بوده است. بعد از اين واقعه حضرت اميرعليه‌السلام در قنوت نماز خود ابوموسى اشعرى را لعن مى كرد. علىعليه‌السلام در نماز اين گونه آنها را لعن مى كرد: بارالها! اولا معاويه ثانيا عمر و ثالثا ابو اعور سلمى اشعرى را لعن نما.( ۹۷۷)

وقتى كه ابوموسى اشعرى در مكه متوجه لعن علىعليه‌السلام گرديد، طى نامه اى به امام نوشت: به من خبر رسيده كه تو در نماز مرا لعن مى كنى و مردم جاهل پشت سر تو نيز آمين مى گويند و من همان سخن موسى پيغمبر خدا را مى گويم: پروردگارا! به خاطر آنچه به من دادى شكر مى كنم پس هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود( ۹۷۸)

۸۱۳- بيعت مردم كوفه با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى كه خبر بيعت مردم با علىعليه‌السلام به كوفه رسيد، هاشم بن عتبه با علىعليه‌السلام بيعت كرد و گفت: دست راستم و چپم براى علىعليه‌السلام است و افزود:

ابايع غير مكتتم عليا

و لا اخشى اميرى الا شعريا

بدون واهمه و پنهانكارى با على بيعت مى كنم و از امير اشعرى، ابوموسى مى ترسم.

خبر بيعت مردم با علىعليه‌السلام را يزيد بن عاصم به كوفه آورد و ابوموسى اشعرى هم با علىعليه‌السلام بيعت كرد وقتى خبر بيعت كردن ابوموسى به عمار ياسر رسيد گفت: به خدا قسم او عهد و بيعتش را خواهد شكست و كوششهاى علىعليه‌السلام را بى فايده خواهد نمود و لشكر او را تسليم خواهد كرد.( ۹۷۹)

۸۱۴- مارق اول

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعد از پايان يافتن ماجراى صفين عروه بن اديه نخستين كسى بود كه به حكميت اعتراض كرد و شعار خوارج يعنى لا حكم الا الله را سر داد و اساس دين خوارج را اعلام كرد.

آنگاه دو نفر به نامهاى زرعه بن برج طايى و حرقوص بن زهر سعدى به نمايندگى خوارج نزد امام علىعليه‌السلام رسيدند و او را به لا حكم الا الله فرا خواندند، حضرت نيز در پاسخ آنان فرمود: لا حكم الا الله

حرقوص با كمال بى شرمى گفت: يا على! از گناه خود توبه كن و از اين كار بر رد و با ما به جنگ معاويه بشتاب، امام آنها را به خطاهايى كه انجام دادند و حضرت را وادار به حكميت و تحميل نماينده احمق خود ابوموسى اشعرى اشاره كرد و فرمود: ما تعهدى را امضاء كرديم و پاى بند به آن هستيم.

حرورا منطقه اى بود در بيرون كوفه كه محل تجمع خوارج شد، خوارج با مكاتباتى كه با بصره و كوفه و جاهاى ديگر مى كردند هم فكران خود را در آن محل جمع كردند و با عبدالله بن وهب راسبى بيعت كردند كه وى مردى بسيار متعصب و ظاهرا زاهد بود تا اينكه جمع خوارج به ۱۲ هزار نفر رسيد.

اين جماعت به نامه ها و نصايح امام كه براى آنها فرستاده مى شد توجه نكردند و از حروراء به قصد نهروان حركت كردند و در طى راه خود هر مسلمانى را كه مى ديدند به قتل مى رساندند كه از جمله آنها عبدالله بن خباب و همسر باردارش را مى توان نام برد اما بعد از قتل عبدالله شخصى را به عنوان نماينده خود بنام حارث بن مرره نزد خوارج فرستاد تا با آنها صحبت كند اما خوارج بر سر او ريخته و او را نيز بى رحمانه به شهادت رساندند.

۸۱۵- گفتگوهاى قبل از جنگ نهروان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فتنه خوارج كم كم به حدى رشد كرد كه امام صلاح ديد قبل از شتافتن به سوى معاويه به سراغ اين گروه گمراه رود وقتى لشكر امام به نهروان رسيد. امام از خوارج خواست تا قاتلان جنايات اخير را تحويل دهند، اما خوارج پاسخ دادند كه ما خون امام و يارانش را مباح مى دانيم

از آنجا كه امام همواره از خونريزى خوددارى مى كرد، لذا در مرحله اول يك بار قيس بن سعد را و بار ديگر ابو ايوب انصارى و دفعه ديگر صعصعه بن صوحان را ماءمور كرد تا با خوارج گفتگو كنند.

سرانجام امام ابن عباس را نيز به سوى آنها فرستاد تا آنان را نصيحت كند ولى هيچ پندى در آنها اثر نكرد و آنها از ابن عباس خواستند تا خود امام به مباحثه با آنان بيايد.

بدين ترتيب امام علىعليه‌السلام خود در برابر خوارج قرار گرفت. خوارج عبدالله بن الكواء را براى بحث با امام انتخاب كردند.

امام به عبدالله فرمود: چه ايرادى بر من وارد دانستيد در حالى كه در جمل ايراد نگرفتيد؟

عبدالله گفت: در واقعه جمل موضوع حكميت مطرح نبود.

امام فرمود: ما در حكميت اشخاص را حاكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حاكم دانستيم و اين قرآن خطوطى بيش نيست و بيانگرى مى خواهد.

خوارج ديدند كه ابن الكواء مردى نيست كه بتواند در برابر بيان امام بايستد. بنابراين فرياد زدند با آنها مباحثه نكنيد بلكه بايد با آنان جنگيد.

ابن اثير در كتاب كامل خود مى نويسد: در آن هنگام خوارج به سوى پل حركت كردند و امام فرمود: هرگز آنها از پل نخواهند گذشت قتلگاه آنها در اين طرف رود خواهد بود باز امام به سمت آنها رفت و آنها را نصيحت كرد.

اكثر خوارج وقتى استدلال قوى امام را شنيدند توبه كردند و فروة بن نوفل اشجعى با ۵۰۰ تن از گروه خوارج از آنها جدا شد. حضرت دستور داد پرچم امان را ابو ايوب انصارى در جاى مخصوص نصب كند و ۱۰ هزار نفر آن منطقه را محافظت كنند از جماعت ۱۲۰۰۰ نفرى گمراه فقط ۴۰۰۰ نفر در جهل و عناد خود باقى ماندند.

۸۱۶- حمله كنندگان نهروان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

وقتى گروه گمراه خوارج از راه مذاكره به راه نيامدند. امام ديد عبدالله بن راهب و حرقوص بن زهر فرياد كشيدند آيا كسى از شما مشتاق رفتن به بهشت نيست؟

و به سوى سپاه امام حمله كردند و يكى از ياران امام را شهيد كردند امام با مشاهده آن فرمود:

الله اكبر! ديگر قتال با آنها حلال است لذا فرمان جنگ داد.


در كمتر از يك ساعت تمامى خوارج جز نفر از آنها كه فرار كردند كشته شدند از ياران امام فقط ۲ نفر شهيد شدند از عايشه روايت مى كنند كه وقتى خبر كشته شدن خوارج را شنيد و متوجه شد امام علىعليه‌السلام آنان را كشته است گفت: از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: اينها بدترين مردم و از دين خارج شدگان اند. سپس گفت: رحمت خدا بر على باد! كه حق هميشه با اوست!

امام پس از خاتمه جنگ دستور داد مجروحان خوارج را از ميان كشته ها جدا كرده و مداوا كنند و همه توابين آنها را بخشيد.

۸۱۷- ظهور خوارج دوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

بعضى پايان جنگ نهروان، عده اى از آن جماعت كه توبه كرده بودند و از آنها جدا شده بودند در كوفه مستقر شدند آنها گفتند: ما در ركاب علىعليه‌السلام نمى جنگيم و بر ضد او نيز هم نمى جنگيم و قيام نمى كنيم اين جماعت گمراه با جمع ديگرى از خوارج كه اين انديشه را داشتند در كوفه اقامت كردند، اما پس از واقعه نهروان و كشته شدن همه دوستان و ياران خود؛ خود را مقصر شمرده و مى گفتند: ما ياران خويش را ذليل كرديم.

رئيس اين گروه مستورد از قبيله بنى سعد بن زيد مناة بود كه آنها را به جنگ بر عليه علىعليه‌السلام مجددا تحريك كرد و از نخيله خروج كرد.

امام علىعليه‌السلام ابن عباس را براى اتمام حجت نزد آنها فرستاد آنها گفتند: اگر حضرت بر حق بود چرا در جنگ جمل از آنها اسيرى نگرفت؟ ابن عباس پاسخ داد: كداميك حاضر بوديد به عنوان اسير عايشه سهم او شود؟

سپاه امام آنان را در هم كوبيد، اما مستورد زنده ماند تا آنكه بار ديگر در زمان حكومت مغيرة بن شعبه قيام كرد و كشته شد.

۸۱۸- قسم نخوريد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمومنين علىعليه‌السلام وارد بازار شد و فرمود: اى جماعت گوشت فروشها! هر كس از شما در گوسفند باد كند از ما نيست.

مردى كه به آن حضرت پشت كرده بود، گفت: قسم به كسى كه در پس هفت حجاب پوشيده است، هرگز.

امام بر پشت او زد و فرمود: اى گوشت فروش! چه كسى در پس هفت پرده پوشيده شده است؟!

او گفت: پروردگار عالم.

امام فرمود: خطا رفتى، مادرت به عزايت بنشيند بين خدا و خلق او حجابى نيست.

آن مرد درباره كفار قسمى كه ياد كرده بود از امام سئوال كرد، امام فرمود: تو به پروردگار خود قسم نخورده اى.( ۹۸۰)

۸۱۹- علىعليه‌السلام و عدالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام بعد از ايراد خطبه اى در خصوص تقسيم عادلانه بيت المال فرمود: نزد ما مقدارى از بيت المال هست مى خواهيم آن را در ميان شما تقسيم كنيم فردا همگى بدون استثناء بياييد و سهم خود را بگيريد و هيچ كس اعم از عرب و عجم و اعم از اينكه تاكنون حقوق مى گرفته يا نه، غايب نشود.

فرداى آن روز همه مسلمانها براى گرفتن سهم خود از بيت المال حاضر شدند البته طلحه و زبير، عبدالله بن عمر، سعيد بن عاص، مروان وعده ديگرى از بزرگان و رجال قريش و غير قريش در اين تقسيم به جهت اعتراض به شيوه حضرت شركت نكردند.

آنگاه امام به منشى و خزانه دار خود عبيدالله بن ابى رافع فرمود: ابتداء اسامى مهاجرين را بخوان و به هر يك از آنها كه حاضر شده اند سه دينار بده، سپس سهم انصار را به همين نحو بپرداز و به هر يك از افرادى كه حضور دارند اعم از سياه و سفيد بدون استثناء سه دينار بده....

سهل بن حنيف با اشاره به شخصى عرض كرد: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام اين شخص غلام و برده من بوده كه ديروز او را آزاد كردم. حضرت فرمود: به او هم به اندازه تو مى دهيم و به هر يك از آن دو نفر سه دينار داد.( ۹۸۱)

۸۲۰- اما معاويه و عدالت او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پس از شهادت حضرت علىعليه‌السلام معاويه به فرمانداران خود در سراسر كشور نوشت كه شهادت هيچ يك از شيعيان و خاندان علىعليه‌السلام را در محاكم قضايى نپذيرند و اضافه كرد كه اگر دو نفر شهادت دادند كه كسى از دوستداران علىعليه‌السلام و خاندان او است اسمش را از دفتر دولت حذف كنيد و حقوق و مقررى او را قطع نماييد و هر كس متهم به دوستى اين قوم بود او را شكنجه بدهيد و خانه اش را ويران سازيد!

امام باقرعليه‌السلام اين فاجعه را در روايتى اينگونه بيان مى فرمايد: شيعيان ما در هر كجا كه بودند به قتل مى رسيدند، بنى اميه دستها و پاهاى اشخاصى را كه به گمان از شيعيان ما هستند بريدند....( ۹۸۲) بنى اميه در بخشنامه هاى متعددى به مردم هشدار داده بودند كه اسم كودكان خود را على نگذارند.( ۹۸۳)

۸۲۱- علىعليه‌السلام و مرد سارق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مرحوم كلينى در كافى از حارث بن حضيره نقل مى كند كه گفت: روزى در مدينه عبور مى كرد به مرد حبشى كه در حال كشيدن آب از چاه بود برخورد كردم كه دستش قطع شده بود از او پرسيدم چه كسى انگشتان دستت را قطع كرده است؟

مرد حبشى گفت: دستم را بهترين مردم (على بن ابيطالبعليه‌السلام قطع كرده است. ما با جمعى مشغول سرقت بوديم كه دستگير شديم، آنگاه ما را نزد علىعليه‌السلام بردند، پس اقرار به سرقت كرديم امام به ما فرمود: مى دانيد كه سرقت حرام است؟ گفتيم: بلى، مى دانيم. آن وقت حضرت دستور داد حد خدا را بر ما جارى كنند و انگشتانمان را قطع كردند و كف دست را باقى گذاشتند. بعد دستور داد ما را در خانه اى بازداشت نمودند و با روغن و عسل ما را پذيرايى كردند تا جراحت هاى دستمان بهبودى يافت. بعد دستور داد ما را از حبس بيرون آوردند و بهترين لباس را به ما پوشاندند بعد به ما فرمود: اگر توبه كنيد و اصلاح شويد براى شما بهتر است و خداوند دستهاى شما را در بهشت به شما ملحق مى كند و اگر توبه نكرديد و اصلاح نشويد در آتش جهنم به شما ملحق خواهد كرد.( ۹۸۴)

۸۲۲- قدر عدالت گستر حق را ندانستند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

آخرين سخنان علىعليه‌السلام در بستر شهادت بسيار عجيب و در عين حال عبرت آميز است آنجا كه فرمود: من ديروز رهبر شما بودم امروز مايه عبرت شمايم و فردا از شما جدا خواهم شد.

سپس فرمود: غدا ترون ايامى... فردا ارزش ايام زندگى با من را به خوبى خواهيد دانست و مكتونات خاطر و ناراحتى درونيم برايتان آشكار خواهد شد و پس از آنكه جاى خالى مرا ديديد و ديگرى به جاى من نشست كاملا مرا خواهيد شناخت!!( ۹۸۵)


فصل پنجم: داستانهاى متفرقه از زندگى امام على( ۹۸۶)

۸۲۳- احترام را متوجه باش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى دو نفر مرد به حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام آمدند آن حضرت براى هر كدام از آنها تشكى انداخت يكى از آنها روى آن نشست ولى ديگرى از نشستن بر روى تشك خوددارى كرد امام علىعليه‌السلام به آن مرد فرمود: بر آن بنشين؛ فانه لا يابى الكرامة الاحمار: خوددارى از احترام نمى كند مگر جز الاغ

سپس گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر گاه شخصيت مورد احترام نزد شما آمد او را احترام كنيد( ۹۸۷)

۸۲۴- انواع انسانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى به حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام رسيد و عرض كرد: اى اميرمؤمنان راهى از راههاى نيكى را به من سفارش كن كه با عمل به آن نجات يابم؟

اميرمؤمنانعليه‌السلام فرمود: اى سئوال كننده! گوش كن، سپس بفهم، سپس يقين و باور كن و سپس آن را عمل كن، بدان كه انسانها بر سه دسته اند:

۱- زاهد پارسا ۲- صابر و مقاوم ۳- راغب و فريفته دنيا.

اما زاهد، كسى است كه اندوهها و شادى ها از دلش خارج شده نه به چيزى از امور دنيا كه به داده شده شاد است و نه از آنچه از دنيا از دستش رفته افسوس مى خورد پس چنين كسى آسوده خاطر است.

اما صابر، كسى است كه قلبا آرزوى امور دنيا مى كند ولى وقتى كه به آن رسيد هوسهاى نفسانى خود را كنترل مى نمايد تا سرانجام ناخوش و آثار بد آن دامنگيرش نگردد او به گونه اى است كه اگر بر دلش آگاه شوى از خويشتن دارى و تواضع و دور انديشى او تعجب كنى.

و اما راغب دنيا؛ كسى است كه: هيچ باكى ندارد كه از كجا امور دنيا به او مى رسد آيا از راه حلال يا حرام، و باكى ندارد كه امور دنيا موجب چركين شدن آبروش گردد خود را هلاك كند و جوانمردى خود را از بين ببرد فردى در گنداب دنيا پريشان و سرگردان است( ۹۸۸)

۸۲۵- امام علىعليه‌السلام و حضرت قائم (عج)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: به حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام آمدم ديدم آن حضرت غرق در فكر و انديشه است و در روى زمين خط مى كشد، پرسيدم:

اى اميرمؤمنان! چرا تو را اين گونه در فكر و انديشه مى نگرم كه به زمين مى نگرى و آن را خط مى كشى؟ آيا به رهبرى در زمين اشتياق يافته اى؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: نه به خدا سوگند هرگز حتى يك روز نبوده كه من شيفته خلافت يا شيفته دنيا گردم بلكه درباره مولودى كه يازدهمين فرزند من است (يعنى درباره حضرت مهدىعليه‌السلام فكر مى كردم، درباره همان مهدىعليه‌السلام كه سراسر زمين را همانگونه كه پر از ظلم و جور شده پر از عدل و داد مى كند براى او غيبت و سرگردانى وجود دارد بعضى در اين راستا، گمراه گردند و بعضى راه هدايت را شناخته و مى پيمايند.

اصبغ بن نباته عرض كرد: اى اميرمؤمنان غايب بودن آن حضرت، و سرگردانى او تا چه اندازه است؟

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: طول غيبت شش روز يا شش ماه يا شش سال است (واحد هر دوره، شش مرحله است، و خداوند پس از آن شش مرحله، آن حضرت را آشكار مى كند)

اصبغ بن نباته عرض كرد: آيا اين (غيبت و سرگردانى) واقع شدنى است؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: آرى اين موضوع مسلم است و انجام شدنى است ولى اى اصبغ! تو كجا و اين امر كجا؟ آنها (كه غيبت را درك كرده و در اين راه استوارند)

نيكان اين امت همراه نيكان اين عترت هستند!

اصبغ بن نباته پرسيد: بعد از آن هر چه خدا بخواهد انجام مى شود زيرا براى خدا مقدرات وارده ها و نتيجه ها و پايانها است( ۹۸۹) .

۸۲۶- اعلم از انبياء الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى امام باقرعليه‌السلام براى شاگردان خود سخن مى گفت و فرمود: مردم رطوبت را مى مكند ولى نهر بزرگ را رها مى كنند شخصى پرسيد: نهر بزرگ چيست؟

امام باقرعليه‌السلام فرمود: آن نهر بزرگ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علمى است كه خدا به او عنايت فرموده است، همانا خداوند سنتهاى همه پيامبران از حضرت آدم تا حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را براى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمع كرده است.

شاگردى پرسيد: آن سنتها چه بوده؟ امامعليه‌السلام فرمود: همه علم پيامبران و علم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؛ كه همه آن علم را رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام تحويل داد.

يكى از شاگردان پرسيد: اى پسر پيامبر! اميرمؤمنان علىعليه‌السلام اعلم و آگاهتر است يا بعضى از پيامبران؟!

امام باقرعليه‌السلام (خطاب به حاضران) فرمود: بنگريد به اين شخص كه چه سئوالى مى كند خداوند گوشهاى هر كه را مى خواهد مى گشايد، من به او مى گويم خداوند علم تمام پيامبران را در وجود محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گرد آورد و آن حضرت همه آن علم ها را به علىعليه‌السلام تحويل داد، در عين حال از من مى پرسد، على اعلم است يا پيامبران؟( ۹۹۰)

۸۲۷- تماس فرشته با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حمران بن اعين يكى از شاگردان امام باقر و امام صادقعليهم‌السلام است مى گويد: روزى از امام باقرعليه‌السلام شنيدم كه فرمود:

ان عليا محدثا؛ همانا علىعليه‌السلام محدث بود( ۹۹۱)

او مى گويد: من نزد دوستانم آمدم و به آنها گفتم خبر عجيبى براى شما آورده ام، آنها گفتند آن خبر چيست؟ حمران گفت: از اما باقرعليه‌السلام اين مطلب را شنيدم دوستان او گفتند تا از آن حضرت نپرسى كه چه كسى اخبار آسمانى را به علىعليه‌السلام گزارش مى دهد كارى نكرده اى.

حمران مى گويد: به حضور امام باقرعليه‌السلام باز گشتم و عرض كردم: سخن شما را براى دوستان خود نقل كردم آنها گفتند: اگر نپرسى كه چه كسى اخبار آسمانى را به علىعليه‌السلام مى گويد كارى نكرده اى، اكنون آمده ام از شما اين را بپرسم.

امام فرمود: يحدثه ملك؛ فرشته اى با او حديث مى گويد حمران عرض كرد: ايا منظورتان اين است كه علىعليه‌السلام پيغمبر بود؟ امام دست خود را بالا نمود (يعنى نه او پيامبر نبود) سپس فرمود: علىعليه‌السلام در اين مورد مانند همدم سليمان (آصف بن برخيا) و همدم موسى (خضر) يا مانند ذوالقرنين( ۹۹۲) بود (كه فرشته به آنها نيز حديث مى گفت) ايا اين خبر به شما نرسيده كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: وفيكم مثله؛ او (على) در ميان شما مانند ذوالقرنين هست( ۹۹۳)

۸۲۸- على بنده اى از بندگان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از دانشمندان يهودى به حضور اميرمؤمنان علىعليه‌السلام آمد و پرسيد: اى اميرمؤمنان! پروردگارت از چه وقت بوده است؟

امام فرمود: واى بر تو، سئوالى مانند از وقت بوده؟ را در مورد چيزى مى گويند، كه زمانى نبوده باشد ولى وجودى كه هميشه بوده، چنين سئوالى درباره او غلط است پس خدا بدون آنكه قبلى داشته باشد پيش از هر چيزى است او بى آنكه نهايتى داشته باشد پايان پايانها است.

دانشمند يهودى گفت: آيا تو پيامبر هستى؟

امام علىعليه‌السلام : مادرت به عزايت بنشيند انما اناعبد من عبيد رسول الله: همانا من بنده اى از بندگان رسول خدا هستم( ۹۹۴)

۸۲۹- تغافل در مقابل جاهل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى به علىعليه‌السلام دشنام داد حضرت خود را به تغافل زد و از او گذشت و لقد امر على اليئم يسبنى فمضيت ثمة لا ينينى مى فرمايد: به گوش خودم شنيدم كسى را كه به من دشنام مى داد من به روى خود نياوردم و با خود گفتم: لابد به على ديگرى بد مى گفته است و اين نحوه برخورد به روش اخلاقى قرآنى است كه در آيه و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما آمده است( ۹۹۵)

۸۳۰- بيان علت مريضى ها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى سلمان فارسى زكام كرده بود و سرخود را بسته بود و در آن حال خدمت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام رسيد حضرت به سلمان فرمود: سلمان حالت چطور است؟ سلمان عرض كرد: يا ابالحسن سرم درد مى كند اميرالمؤمنين حاصل روايت منقوله) فرمود: شش رگ در بدن است كه هر گاه تحركى پيدا كنند خداوند با شش چيز جلو تحرك آنها را مى گيرد، اگر در كسى جنون پيدا شود خدا هم سرما خوردگى را به او مى دهد، اگر براى كسى زمينه كورى پيدا شود به چشم درد مبتلا مى شود (تا چرك و آلودگى ها بدينوسيله از چشم خارج شود) هر گاه زمينه برص پيدا شود مبتلا به دمل (كورك) مى شود هر گاه كسى به مرض سل مى خواهد مبتلا شود سرفه عارض او مى شود تا خلطهاى سينه اش پاك شود...( ۹۹۶)

۸۳۱- اسم اميرمؤمنان اختصاصى است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى از امام صادقعليه‌السلام پرسيد آيا رواست كه به امام قائم (عج) به عنوان سلام بر تو اى اميرمؤمنان سال كرد؟

امام صادق فرمود: نه روا نيست خداوند تنها علىعليه‌السلام را به اين اسم ناميد.

قبل از علىعليه‌السلام كسى بر اين نام ناميده نشده و بعد از او هم جز كافر كسى آن نام را بر خود نبندد.( ۹۹۷)

۸۳۲- كلاه شفا بخش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سلطان روم نامه اى خدمت حضرت علىعليه‌السلام نوشت و از آن حضرت راه درمانى براى سر دردهاى عجيبى كه به آن مبتلا بود را خواست چرا كه تا آن موقع كوشش اطبا مختلف به جايى نرسيده بود.

حضرت اميرعليه‌السلام در جواب نامه او، كلاهى را به قاصد نامه داد و فرمود: بگو به سلطان روم هر وقت سردرد گرفت آن را بر سر خود بگذارد.

سلطان هر بار كه سردرد عارضش مى شد كلاه را بر سر خود مى گذاشت و درد آرام مى گرفت روزى به فكر افتاد ببيند علىعليه‌السلام چه كرده است كه اين كلاه چنين اثر مى كند.

دستور داد آن كلاه را شكافتند ديد در ميان آن كلاه نوشته شده است: بسم الله الرحمن الرحيم( ۹۹۸)

۸۳۳- معنى صلوات تجديد بيعت با ولايت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن بابويه از يزيد بن حسن روايت كرده كه گفت: حضرت موسى بن جعفر ع به من فرمود: كسى كه صلوات بر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرستد معنايش آن است كه وفاى به عهد و ميثاقى كه در عالم در پروردگار فرمود: الست بربكم و محمد نبيكم و على امامكم بزبان آورده و قبولى آن را اعلام مى نمايد و تجديد عهد و ميثاق بعمل مى آورد( ۹۹۹) .

۸۳۴- مرده بودى زنده شدى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شبى حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام حضرت خضرعليه‌السلام را در خواب خود ديد آن حضرت از خضر در خواست نصيحتى كرد حضرت خضر كف دست خود را به آن حضرت نشان داد حضرت علىعليه‌السلام ديد به خط سبزى در كف دست خضر نوشته شده:

قد كنت ميتا عضرت حيا

و عن قليل عود ميتا

فابن لدار البقاء بيتا

و ودع لدار الفناء بيتا

يعنى؛ مرده بودى زنده شدى و طولى نخواهد كشيد كه باز مرده خواهى شد؛ براى خانه بقاء خود، خانه اى بناكن و براى خانه فنا و نيستى خانه اى واگذار.( ۱۰۰۰)

۸۳۵- قرين شيطان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شيخ صدوق روايت كرده از ابن عباس از حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه آن حضرت فرمود: شك كننده در فضل على بن ابيطالبعليه‌السلام در روز قيامت در حالى از قبر خود برانگيخته مى شود كه در گردن او حلقهاى از آتش باشد و در آن حلقه سيصد شعبه وجود دارد كه بر هر شعبه اى از آن شيطانى وجود دارد كه در روى او آب دهن مى افكند( ۱۰۰۱)

لذا در روايات متعدد بر اعتقاد افضليت علىعليه‌السلام تصريح شده است و در روايتى پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد: على خير البشر و من ابا فقد كفر

۸۳۶- زور بازوى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زور بازوى علىعليه‌السلام كه در داستانهاى متعدد بيان شده برگرفته از بنيه معنوى آن حضرت است كه ما در اينجا به چند داستان اشاره مى كنيم ابن شهر آشوب مولف كتاب مناقب آل ابى طالب مى نويسد: دست هر كسى را كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به قدرت مى گرفت نفس او بند مى آمد و اگر بيش از حد فشار وارد مى نمود او را مى كشت و قضيه آن حضرت با خالد بن وليد در باب قطب رحى كه حضرت ميله سنگ آسيا را طوق گردن خالد كرد و بر گردن او آويخت و هيچ كس نتوانست او را خلاص كند جز خود آن حضرت بر صخره جبل ثور در مكه و اثرات نيزه آن حضرت در كوهى از جبال باديه و در سنگى در قلعه خيبر معروف مى باشد و ديگر نرم شدن آهن زره، به دست آن حضرت است كه خالد مى گويد: ديدم آن حضرت حلقه هاى زره خود را با دست خود اصلاح مى كند و به من فرمود: اى خالد، خداوند به سبب ما و به بركت وجود ما آهن را در دست داود نبىعليه‌السلام نرم ساخت( ۱۰۰۲) .

۸۳۷- خدايش نگه داشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سيد حميرى شاعر بزرگ اهل بيت روزى سوار بر اسب در كنار كوفه ايستاد و خطاب به مردم گفت: هر كسى كه يك فضيلتى از علىعليه‌السلام نقل كند كه من درباره آن فضيلت شعرى نگفته باشم اين اسب را به آنچه با من است به او پاداش مى دهم.

سپس هر يك از حاضرين شروع كردند به نقل فضايل اميرالمؤمنينعليه‌السلام و سيد حميرى نيز اشعار خود را كه متضمن آن فضيلت بود انشاء مى كرد.

تا اينكه به ناگه مردى از ابوالوعل مرادى نقل كرد و گفت: من در خدمت علىعليه‌السلام بودم كه او مشغول تطهير و وضو شد براى نماز، لذا كفش خود را از پاى بيرون آورد ناگاه مارى داخل كفش آن حضرت شد پس زمانى كه حضرت مى خواست كفش خود را بپوشد كلاغى به سرعت از هوا فرود آمد و كفش آن حضرت را ربود و بالا برد؛ آنگاه آن را از بالا انداخت تا آن مار از كفش خارج شد.

سيد حميرى تا اين فضيلت را شنيد آنچه را كه وعده كرده بود به وى عطا كرد، آنگاه درباره آن فضيلت شعرى را به نظم آورد و گفت:

الا يا قوم للعجب العجاب

لخف ابى الحسين و للحجاب

عدو من عداة الجن عبد

بعيد فى المرارة من صواب

كريه اللون اسود ذوبصيص

حديد الناب ازرق ذولعاب( ۱۰۰۳)

۸۳۸- معنى حسنه و سيئه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى ابو عبدالله جدلى به حضور اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام رسيد؛ بحث آن جمع پيرامون آيه شريفه من جاء بالحسنه فله خير منها و هم من فزع يومئذ آمنون( ۱۰۰۴)

۸۳۹- منشاء گريه هر مؤمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: روزى على بن ابيطالبعليه‌السلام به امام حسينعليه‌السلام نگاه كرد و فرمود: فقال: يا عبرة كل مؤمن اى مايه اشك هر مؤمن؛ حضرت سيدالشهداء به پدر عرض كرد: فقال: انا يا ابتاه؟ مرا مى فرمائى اى پدر! حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: آرى اى فرزندم فقال نعم، يا بنى لذا در رواياتى ديگر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دختر گرامى خود حضرت فاطمه زهراعليها‌السلام مى فرمايد: اى فاطمه! هر ديده اى روز قيامت گريان است جز ديده اى كه بر مصيبت حسينعليه‌السلام گريه كند كه آن ديده خندان و مسرور است و به نعمتهاى بهشتى او را بشارت باد.( ۱۰۰۵)

۸۴۰- عامل استجابت دعا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام در حال نيايش خداوند متعال را سوگند به حضرت علىعليه‌السلام و افعال و اوصاف او مى داد باين شكل كه ۵۵ بار اسم حضرت اميرعليه‌السلام را در فرازهاى دعاى خود جاى مى دهند.

الهى بصدق على و صداقته، و رفق على و رفاقته، و سلم على و سلامته، و علم على و امامته، و قوة على و خلافته و حلم على و صلابته و كرم على و كرامته، و عز على و شجاعته و صبر على و طاعته و حكم على و عدالته و زهد على و عبادته و عصمة على و طهارته و قرب على و سيادته و هدى على و هدايتة و حب على و ولايته...

و ذات على و صفاته، ان تجعلنى فى الدين و الدنيا و لاخرد عزيزا

مهيبا فى اعين الخلائق و ان تقضى حوائجى و حوائج جميع المؤمنين و المؤمنات و اعصمنى و كل هلكة و نجنى من كل بلية و آفة و عاهة و اهانة و كربة و ضيق و ذلة و علة و قلة (الى آخر)( ۱۰۰۶) .

۸۴۱- نحوه تربيت فرزندان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى يكى از اصحاب علىعليه‌السلام كه داراى پسرى بود نزد آن حضرت آمد و از فرزندش نزد آن حضرت شكايت نمود تا با اين كار، راهنمائى جهت تربيت پسرش از حضرت بگيرد.

حضرت به او فرمود: لا تضربه و اهجره و لا تطل؛ او را نزن و تنبيه بدنى نكن؛ (بلكه براى تأدیب او شايسته است) با او قهر كنى؛ اما مواظب باش اين قهر به درازا نكشد( ۱۰۰۷)

۸۴۲- راه مبارزه با شيطان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به كميل بن زياد چنين سفارش و وصيت كرد؛ فرمود: اى كميل! شيطان باكيد و مكر لطيفش بسوى تو مى آيد و تو را به طاعتى امر مى كند كه مى داند با آن الفت و انس دارى و آن را فرو نمى گذارى پس تو گمان مى برى كه او فرشته اى بخشنده است، در حاليكه بدون ترديد او شيطان رانده شده است.

سپس وقتى به او انس گرفتى و اطمينان يافتى، تو را به اتخاذ تصميماتى هلاك كننده كه نجات در آن نيست وا مى دارد.

اى كميل! وقتى كه شيطان در سينه ات وسوسه كرد بگو: اعوذ بالله القوى من الشيطان الغوى و اعوذ بمحد الرضى من شرما قدر و قضى و اعوذ بالله الناس من شر الجنة و الناس اجمعين و صلى الله على محمد و آله و سلم و سلم

اين پناه جستن به حق تو را از زحمت و اذيت ابليس و شياطين همراه او، اگر چه تماما مثل او ابليس باشند، كفايت كرد.( ۱۰۰۸)

۸۴۳- شيعه واقعى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابر بن يزيد جعفى مى گويد: از امام صادقعليه‌السلام درباره معنى و تفسير آيه شريفه و ان من شيعته لابراهيم( ۱۰۰۹) سوال كردم آن حضرت فرمود چون خداوند ابراهيمعليه‌السلام را خلق كرد پرده از برابر چشمان او برداشت و ابراهيم پيرامون عرش را نظر كرد و نورهاى را ديد عرض كرد: پروردگارا! اين چه نورى است؟ خطاب رسيد: اين نور حبيب من، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است آنگاه ابراهيمعليه‌السلام سئوال كرد خدايا نور ديگرى در كنار آن نور بود؟ خداوند فرمود: اين نور علىعليه‌السلام يارى كننده دين من است و اين سه نور ديگر نور فاطمهعليها‌السلام و فرزندانش حسن و حسينعليهم‌السلام و آن نه نور ديگر انوار فرزندان على و فاطمهعليهم‌السلام از صلب حسينعليه‌السلام هستند. و اسامى تمام چهارده نور پاك را خداوند يك به يك براى حضرت ابراهيمعليه‌السلام بيان فرمود.

حضرت ابراهيمعليه‌السلام عرض كرد: نورهاى بى شمارى در اطراف اين انوار مشاهده مى كنم كه تعداد آنها معلوم نيست، خطاب رسيد، اى ابراهيم! اين نورها، انوار شيعيان علىعليه‌السلام است؛ ابراهيم سئوال كرد خداوندا! شيعيان علىعليه‌السلام چگونه شناخته مى شوند؟

خداوند فرمود: شيعيان علىعليه‌السلام در شبانه روز پنجاه و يك ركعت نماز واجب و مستحب مى خوانند بسم الله الرحمن الرحيم را بلند مى گويند و انگشتر خود را در دست راست مى كنند و در نمازهاى خود پيش از ركوع قنوت مى خوانند.

آنگاه حضرت ابراهيمعليه‌السلام از خداوند تقاضا كرد كه او را نيز از شيعيان علىعليه‌السلام قرار دهد كه خداوند در اين آيه مى فرمايد و ان من شيعته لابراهيم( ۱۰۱۰)

۸۴۴- پناه بر خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اسحاق بن فضل مى گويد: يكى از دعاهاى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام اين است:

خداوندا! پناه مى برم به تو از اينكه دوستت را دشمن بدارم، يا با دشمنت دوستى كنم، يا كسى را كه از تو خشم به دل دارد خشنود سازم، خداوندا! بر هر كس كه تو درود فرستى درود ما نيز بر او باد، و بر هر كس لعنت كنى لعنت ما نيز بر او باد. خداوندا! هر كس كه مرگ او موجب شادى ما و شادى تمام مسلمانان است ما را از شر او آسوده ساز، و بجاى او كسى را به ما ارزانى دار كه براى ما بهتر از او باشد، تا آنجا كه نشانه اجابت را طورى بر ما نمايان سازى كه ما در دين و دنياى خود بدان آشنا باشيم اى مهربان تر از هر مهربانى( ۱۰۱۱)

۸۴۵- حضرت خضرعليه‌السلام با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد بن حنفيه مى گويد: روزى در حالى كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به دور خانه كعبه طواف مى كرد به مردى برخورد كه چنگ به پرده كعبه زده بود و مى گفت: اى آنكه هيچ صوتى تو را از صوت ديگر باز ندارد، و اى آنكه حاجتمندان تو، تو را به اشتباه نيندازند، و اى آنكه اصرار نيازمندان در سئوال از تو ملولت نسازد، خدايا عفو و شيرينى رحمت خود را به من بچشان (يا من لا يشغله سمع عن سمع، يا من لا يغلطه السائلون، يا من لايبرمه الحاح الملحين، اذقنى برد عفوك، و حلاوة رحمتك) علىعليه‌السلام به او فرمود: اين دعاى توست؟

او عرض كرد: مگر شنيدى؟ حضرت فرمود: آرى، سپس فرمود: در پايان هر نمازى اين دعا را بخوان، بخدا سوگند هيچ مؤمنى اين دعا را در پايان نمازش نخواند جز اينكه خداوند گناهان او را بيامرزد. هر چند به شمار ستارگان آسمان و قطرات باران و به تعداد ريگ و ريگزارها و ذره هاى خاك زمين باشد.

آنگاه امام علىعليه‌السلام به او فرمود: علم آن نزد من است، و خداوند وسعت دهنده و كريم است. آن مرد كه حضرت خضرعليه‌السلام بود به علىعليه‌السلام گفت: به خدا سوگند راست گفتى اى اميرمؤمنان و بر فراز مرتبه هر صاحب دانشى داناى ديگرى هست( ۱۰۱۲)

۸۴۶- امير نفس؛ كريم دهر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن ميمون مكى از امام صادقعليه‌السلام و از پدرش امام باقرعليه‌السلام روايت مى كند كه فرمود: روزى حلوائى را بر اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام آوردند حضرت از خوردن آن امتناع كرد و آن را ميل نفرمود، خدمت حضرت عرض شد: ايا آن را حرام مى دانيد؟

حضرت فرمود: نه، اما مى ترسم دلم خواستار آن شود و به دنبالش بروم. آنگاه حضرت اين آيه( ۱۰۱۳) شريفه را تلاوت نمود: شما بهره هاى پاكيزه خود را در زندگانى دنياى خود برديد و از تمامى آنها بهره ور گشتيد( ۱۰۱۴)

۸۴۷- چرا دعاى ما مستجاب نمى شود؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در روز جمعه اى خطبه بليغى ايراد فرمود و در پايان آن خطبه فرمود:

ايها الناس سبع مصائب نعوذ بالله؛ عالم زل و عابد مل، و مؤمن خل، و موتمن غل و غنى اقل و عزيز ذل و تحقر اعتل؛ اى مردم! هفت مصيبت است كه ما از آنها به خدا پناه مى بريم: عالمى كه بلغزد، عابدى كه (از عبادت) ملول و خسته گردد، مؤمنى كه فقير شود، امينى كه خيانت كند، توانگرى كه به فقر در افتد، عزيزى كه خوار گردد، بينوايى كه بيمار شود.

در اين وقت مردى برخاست و پس از تمجيد آن حضرت گفت: سئوالى درباره گفتار خداى تعالى دارم كه مى فرمايد: ادعونى استجب لكم؛ مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم( ۱۰۱۵) . پس چگونه است كه ما دعا مى كنيم ولى اجابت نمى شود؟

امام علىعليه‌السلام فرمود: دلهاى شما در هشت مورد خيانت (بى وفايى) كرد:

۱- اينكه خدا را شناختيد ولى حقش را آن گونه كه بر شما واجب بود ادا نكرديد و از اين رو آن معرفت به كار شما نيامد.

۲- به پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايمان آورديد؛ آنگاه با سنت و روش او مخالفت كرديد و شريعت او را از بين برديد. پس ثمره ايمان شما چه شد؟.

۳- كتاب خدا را كه بر مشا فرود آمده خوانديد ولى به آن عمل نكرديد. گفتيد: به گوش و دل مى پذيريم، ولى با آن به مخالفت برخاستيد.

۴- گفتيد: ما راغب بهشتيم ولى در تمام حالات كارهايى انجام مى دهيد كه شما را از بهشت دور مى سازد. پس رغبت و شوق شما نسبت به بهشت كجاست؟

۵- گفتيد: ما از آتش دوزخ مى ترسيم، ولى در همه حالات به واسطه گناهان و معاصى خود به سوى دوزخ مى رويد. پس ترس شما كجا رفت؟

۶- نعمت خداى خود را خورديد، ولى سپاسگزارى نكرديد.

۷- خداوند شما را به دشمنى با شيطان دستور داد و فرمود: ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا؛ شيطان دشمن شما است شما نيز او را دشمن گيريد( ۱۰۱۶) ولى به زبان با او دشمنى كرديد و در عمل به دوستى با او برخاستيد.

۸- عيبهاى مردم را برابر ديدگانتان قرار داديد و عيبهاى خود را پس پشت انداختيد (و آن را ناديده گرفتيد) و در نتيجه كسى را ملامت مى كنيد كه خود به ملامت سزاوارتر از اوييد.

پس با اين وضع چه ادعايى از شما مستجاب گردد در صورتى كه شما درهاى دعا و راههاى آن را بسته ايد؟ پس از خدا بترسيد و كارهايتان را اصلاح كنيد و امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا خدا دعايتان را مستجاب كند.( ۱۰۱۷)

۸۴۸- جواز عبور از صراط

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در امالى از پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده كه فرمود: روز قيامت كه پل صراط را روى جهنم نصب مى كنند، هيچ كسى از صراط عبور نمى كند مگر اينكه جواز ولايت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام را با خود داشته باشد و از ابى سعيد خدرى روايت كرده كه گفت: رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: روز قيامت پروردگار امر مى كند به دو فرشته كه بر صراط بايستند و نگذارند كسى از آن عبور داشته باشند، و هر كسى كه جواز نداشته باشد او را به صورت در آتش افكنيد، ابى سعيد مى گويد: به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم: فدايت شوم معناى برات اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام چيست؟ حضرت فرمود: نامه اى است كه در آن نوشته شده است:

لا اله الاالله محمد رسول الله و اميرالمؤمنين على بن ابيطالب وصى رسول الله و حجة الله على خلقه واقبل بعضهم على بعض يتسائلون( ۱۰۱۸)

۸۴۹- دوست با شيعه فرق دارد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جمعى به حضور امام حسنعليه‌السلام رسيدند و عرض كردند: يا بن رسول الله ما از شيعيان پدرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام هستيم؛ حضرت به آنها فرمود: شما از دوستان پدرم هستيد نه از شيعيان او. زيرا شيعيان پدرم كسانى هستند كه خداوند درباره آنها مى فرمايد: والذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون

شيعيان پدرم كسانى هستند كه به خدا ايمان آورده و به صفات پدرم متصف هستند و تمام آنچه را كه بر پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شده تصديق مى كنند و از هر گوه معصيت دور مى باشند و معتقدند كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بعد از پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خليفه بلافصل بوده و كسى با او برابر نيست و بر تمام مردم ترجيح دارد همانطورى كه آسمان بر زمين برترى دارد و هرگز از كشتن و كشته شدن در راه خدا نمى ترسند و براى آنها فرقى نمى كند كه مرگ به استقبال آنها برود يا اينكه آنها به استقبال مرگ بروند. شيعيان علىعليه‌السلام همواره برادران دينى خود را مقدم بر خود مى دارند. اگر چه خود در سختى باشند و هرگز گرد منهيات نمى گردند و ترك واجبات نكرده اند و علىعليه‌السلام را مقتداى خود مى دانند و اين صفات شيعيان علىعليه‌السلام را پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيان فرموده اند.( ۱۰۱۹)

۸۵۰- دعا به هنگام وضو گرفتن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام با محمد بن حنفيه نشسته بود حضرت به فرزندش فرمود تا براى ظرف آبى آماده كند تا براى نماز وضو بسازد محمد آب آورد و علىعليه‌السلام شروع به ساختن وضو كردند.

علىعليه‌السلام در موقع وضو گرفتن و انجام دادن وظيفه دينى، هر عضوى را كه مى شست به پيشگاه خدا دعايى مى كند و سعادت آن عضو را در عرصه قيامت از خداوند متعال درخواست مى نمايد.

... ثم غسل و وجهه فقال؛ وقتى صورت را مى شست، عرض كرد اللهم بيض وجهى يوم تسود فيه الوجود و لا تسود وجهى يوم تبيض فيه الوجوه بارالها رويم را سفيد گردان در روزى كه صورتهايى در آن سياه مى شود و رويم را سياه مگردان در روزى كه صورتهايى در آن سفيد مى گردد؛ سپس دست راست خود را مى شست و عرض مى كرد: اللهم اعطنى كتابى بيمينى و الخلد فى الجنان بيسارى و حاسبنى حسابا يسيرا؛ بارالها نامه اعمالم را به دست راستم بده و...( ۱۰۲۰)

در پايان امام فرمود: اى محمد هر كس وضو بسازد همانند وضويى كه من ساختم و بگويد آنچه راه من گفتم خداوند تبارك و تعالى از هر قطره آب وضويش ملكى براى او مى آفريند كه مشغول تقديس و تسبيح و تكبير براى خداوند هستند و خداوند ثواب اين اذكار را تا روز قيامت براى او ثبت و ضبط خواهد كرد.

۸۵۱- يعسوب الايمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت باقرالعلوم با پدر بزرگوارش امام سجادعليه‌السلام در نجف اشرف كنار قبر اميرالمؤمنينعليه‌السلام آمدند، حضرت امام باقرعليه‌السلام فرمود: پدرم كنار قبر ايستاد و گريست و ضمن سلام هاى متعدد اين سلام را به حضور جد بزرگوارش تقديم داشت.

السلام على يعسوب الايمان، و ميزان الاعمال، و سيف ذى الجال

امام سجادعليه‌السلام در اين عبارت علىعليه‌السلام را به سه صفت توصيف نموده است: اول، يعسوب الايمان دوم: ميزان اعمال. سوم: شمشير خداوند ذوالجلال.( ۱۰۲۱)

۸۵۲- مرا موعظه كنيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يك نيم روز گرم شخصى دامن على بن ابيطالبعليه‌السلام را گرفت و عرض كرد يا علىعليه‌السلام مرا موعظه كنيد. حضرت فرمود: تو با ما مجالس فراوانى را گذرانده اى و سخنرانى هاى زيادى از ما شنيدى الان در اين ظهر گرم چه حاجت كه موعظه اى از من بشنوى.

عرض كرد: دامن شما را رها نمى كنم، مگر اينكه سخنى بفرماييد.

حضرت اين جمله را فرمودند: انت مع من احببت تو با محبوبت محشور مى شوى آنگاه او دامن حضرت را رها كرد...( ۱۰۲۲)

۸۵۳- خود را سبك نكن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در نامه اى به پسرش امام حسنعليه‌السلام مرقوم فرمود: پسرم داستانهايى كه خنده دار است و گفتنش عده اى

را مى خنداند نقل نكن، و اياك ان تذكر من الكلام قذرا او تكون مضحكا...

پسرم؛ خود را سبك نكن، انسان مقامى بس عظيم دارد؛ (نه تنها كارى نكن كه كسى بخندد، بلكه در يك جمعى كه نشسته اى سنگين باش تا تو را وسيله خنده ديگران قرار ندهند)( ۱۰۲۳)

۸۵۴- قسيم الجنة و النار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى خدمت امام صادقعليه‌السلام آمد و عرض كرد: چرا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اباالقاسم مى گويند؟ حضرت فرمود: براى اينكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك فرزندى داشتند بنام قاسم و چون پدر قاسم بود از اين جهت به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اباالقاسم مى گفتند، عرض كرد: اين معنا را من مى دانم كمى روشن تر بيان كنيد كه چرا پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اباالقاسم مى گويند؟ حضرت فرمود: چون على بن ابيطالبعليه‌السلام قسيم الجنة و النار است، قاسم است، يعنى قسمت كننده بهشت و جهنم است. در قيامت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به اذن خدا جهنمى ها را به جهنم و بهشتى ها را به بهشت فرا مى خواند. پس علىعليه‌السلام قاسم است، و چون خداوند متعال على بن ابيطالب را در همان دوران كودكى به دامان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقل كرد و از همان طفوليت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم معلم على بن ابيطالبعليه‌السلام بود و شاگرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علوم فراوانى را آموخت و هر شاگردى فرزند استاد است و استاد حق پدرى بر او دارد پس على بن ابيطالب، كه قاسم جنة و نار است و چون شاگرد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است به منزله فرزند او است و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به منزله پدر او است پس پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اباالقاسم نامند اين معنا و تفسير براى اباالقاسم جزء اسرار اين كنيه است.( ۱۰۲۴)

۸۵۵- جواب كامل تر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از ابن عباس پرسيدند: بهترين روزها، و بهترى ماه ها، و بهترين عمل ها كدام است؟ گفت: بهترين روزها جمعه است، بهترين ماه ها، ماه رمضان است، و بهترين اعمال نمازهاى پنجگانه در اول وقت است. اين سخن را براى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام نقل كردند، فرمود: اگر از تمام علماى مشرق تا مغرب عالم اين سئوال را بپرسند، غير از اين جواب ندهند. اما من مى گويم: بهترين عملها آن است كه قبول درگاه خداوند شود و بهترين ماه ها ماهى است كه در آن از گناه توبه كنى، و بهترين روزها روزى است كه با ايمان به سوى خدا روى.( ۱۰۲۵)

۸۵۶- امام كامل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به شافعى (رئيس يكى از چهار مذهب اهل سنت) گفتند: درباره علىعليه‌السلام چه مى گويى؟( ۱۰۲۶)

جواب داد: چه گويم در حق كسى كه سه صفت در وجودش با سه صفت ديگر جمع شده بود كه در هيچ آدمى زاد جمع نشود.

فقر و سخاوت؛ شجاعت و عقل، علم و عمل.( ۱۰۲۷)

۸۵۷- نشانه هاى قوم جاهل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در جمعى فرمود: قوام دين به چهار كس است: عالم زبان دارى كه به علم خود عمل كند، ثروتمندى كه مازاد ثروت خود را به هم خويشان خود پخش كند، فقيرى كه آخرت را به دنيا نفروشد، و جاهلى كه از تحصيل علم تكبر نورزد، پس هر گاه عالم، علم خود را نشر ندهد و توانگر بخل بورزد و فقير آخرت را به دنيا بفروشد، و جاهل از آموختن علم تكبر كند، دنيا به عقب بر مى گردد (و جاهليت را از سر گيرد)

در آن روز به تعداد مسجدهاى زياد و اجتماعات مردمى كه دلهايشان از هم جداست فريب نخوريد.

عرض كردند: يا علىعليه‌السلام در آن زمان چگونه بايد زندگى كرد؟

حضرت فرمود: در ظاهر با مردم آميزش كنيد، و در باطن مخالفت نماييد كه قرين انسان عمل اوست، و هر كس را كه دوست داشته باشد با او محشور مى شود، و در عين حال منتظر فرج هم باشيد.( ۱۰۲۸)

۸۵۸- جملات پايانى تورات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: در خاتمه ى تورات پنج جمله است كه من دوست دارم هر بامداد آن را مطالعه كنم:

عالم بى عمل با شيطان برابر است، سلطان بى عدالت با فرعون يكسان است، فقير طمعكارى كه در برابر توانگران خضوع كند با سگ همانند است، ثروتى كه از آن سودى نبرند با آجر مساوى است، وزنى كه بدون ضرورت و احتياج از خانه بيرون رود باكنيز هم رديف است.( ۱۰۲۹)

۸۵۹- نه كلمه كامل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شعبى مى گويد: علىعليه‌السلام نه كلمه را بالبداهه فرمود، كه اين كلمات در بلاغت آنچنان است، كه همه ى مردمان از رسيدن به يك كلمه آنها عاجز و ناتوانند:

اين سخنان سه تا در مناجات خداوندى است، سه تاى آن در حكمت، و سه تاى ديگر در آداب است.

اما مناجات: عرض مى نمايد؛ خداوند! اين سربلندى مرا بس كه بنده ى درگاه تو باشم، و اين افتخار مرا بس كه چون تو خدايى دارم. خداوندا! تو آنچنانى، كه من دوستت دارم، مرا هم چنان كن كه تو دوستم دارى.

اما در حكمت: ارزش هر كس به مقدار معرفت و دانش او است، هر كه قدر خود را شناخت هلاك نشد و آدمى زير زبان خود نهفته است.

اما در آداب: هر كه را با احسان بنوازى امير وى خواهى بود، به هر كس دست حاجت دراز كردى اسيرش خواهى شد، و از هر كه بى نيازى گزيدى با وى برابر و هم تراز خواهى بود.( ۱۰۳۰)

۸۶۰- افتخارات علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام فرمود: ده افتخار از پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نصيب من شده است كه هركدام را از آنچه خورشيد بر آن مى تابد بيشتر دوست دارم.

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من فرمود: اى على! تو در دنيا و آخرت برادر منى، و در محشر از همه به من نزديك ترى، و تو وزير وصى من هستى، و تو در مال و عيال، جانشين من هستى، و در دنيا و آخرت پرچم من به دست تو است دوست تو دوست من است و دشمنت دشمن من و دشمن خدا است.( ۱۰۳۱)

۸۶۱- فضيلت هاى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابربن عبدالله انصارى مى گويد: روزى از پيغمبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: در وجود علىعليه‌السلام فضايلى است كه اگر يكى از آنها در ساير مردم باشد كفايتشان كند، آنگاه پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درباره ى علىعليه‌السلام فرمود: هر كه من فرمانرواى اويم على فرمانرواى او است؛ على نسبت به من مثل ها هارون است نسبت به موسى؛ على از من است و من از على؛ به جاى خود من است؛ اطاعتش اطاعت من و نافرمانيش نافرمانى من است؛ جنگ با على جنگ با خداست و صلح با او صلح با خدا؛ دوست على دوست خداست و دشمن او دشمن خداست... هركه از على جدا شود از من جدا شده و هر كه از من جدا شود از خدا جدا شده است؛ دوست على ايمان است و دشمنى او كفر؛ حزب على حزب خداست و حزب دشمنانش حزب شيطان...( ۱۰۳۲)

۸۶۲- عذاب بر آنها وارد مى شود زمانى كه...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن ابى طالبعليه‌السلام از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نقل كرده است كه فرمود: هر گاه امت من به پانزده گناه آلوده شوند عذاب بر آنها نازل شود. پرسيدند: چه گناهانى فرمود:

به پدر و مادر جفا كنند و رفيق خوش رفتارى نمايند؛ در مساجد سر و صدا كنند؛ لباس ابريشم بپوشند، كنيزان خواننده تهيه كنند؛ ساز بزنند.( ۱۰۳۳) ...

۸۶۳- وسايل زيادى رزق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى على به ياران خود فرمود: آيا مى خواهيد اسباب زيادى رزق را بيان كنم؟ اصحاب عرض كردند: آرى يا اميرالمؤمنين! آنگاه امام فرمود: جمع بين دو نماز (مغرب و عشاء، ظهر و عصر) روزى را زياد مى كند؛ همچنين تعيقيب خواندن بعد از نماز صبح و عصر، صله رحم، جارو كردن جلوى خانه، طلب آمرزش، امانت دارى، حقگويى، جواب دادن اذان گو (هر چه را كه مؤذن مى گويد: بگوييد و ممكن است مراد نماز اول وقت باشد)

حرص نزدن، شكر صاحب نعمت، سكوت در بيت الخلاء پرهيز از قسم دروغ، دست شستن قبل از غذا، خوردن ريزه هاى غذا كه از سفره مى ريزد (خورده نانها)...( ۱۰۳۴)

۸۶۴- فضيلت هايى كه اختصاص به علىعليه‌السلام دارد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مكحول روايت كرده است كه اميرالمؤمنان على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمودند: بزرگان از ياران پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جملگى مى دانند كه در ميانشان مردى نيست كه فضيلتى داشته باشد، جز آنكه من در آن با او شريكم و بر او برترى دارم، و براى من هفتاد نيك نامى است كه هيچ يك از آنان در آن شريك من نيستند.

عرض كردم: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام مرا از آنها آگاه فرماييد.

فرمود: اولين فضيلت من است كه به يك چشم به هم زدن به خدا شرك نورزيده و پرستش لات و عزى را نكرده ام.

دوم: آنكه من هرگز شراب نياشاميدم.

سوم: آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا در كودكى از پدرم گرفت و من همسفره و هم كاسه و هم دم و هم زبان او بودم.

چهارم: آنكه من آخرين نفر از مردم هستم كه از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جدا شدم و من او را در آرامگاهش نهادم.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من هزار باب از علم آموخت كه از هر باب، هزار باب گشوده مى شود و آن را به هيچ كس جز من نياموخت برادرم جعفر در بهشت با فرشتگان پرواز مى كند و به دو بال تزيين شده كه از در و ياقوت و زبر جداست.

عمويم حمزه سرور شهيدان در بهشت است.

آنكه من هرگز از جنگ با دشمن نگريختم و هيچ كس به مبارزه من نيامد جز آنكه زمين را از خونش آبيارى كردم و آنكه، من با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در همه صحنه ها و جنگها همراه بودم و پرچم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دست من بود من عمروبن عبدود را كه با هزار نفر برابرى مى كرد كشتم...

شصت و ششم: آنكه خداى متعال دوبار آفتاب را براى من برگرداند و جز من براى هيچ كس از امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را برنگردانده است.

شصت و هفتم: آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمان داد، كه در حيات و مرگ او، مرا به عنوان اميرالمؤمنين خوانده شوم و اين عنوان را به هيچ كس جز من اطلاق نفرمود...( ۱۰۳۵)

۸۶۵- كلامى سودبخش و كوتاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام به فرزندش امام حسنعليه‌السلام فرمود:

چهار چيز و چهار چيز را از من به خاطر خود بسپار و نگه دار:

عرض كرد: آنها چيست؟

حضرت فرمود: بالاترين ثروت، عقل است. بزرگترين فقر حماقت، شديدترين وحشت خود پسندى و بهترين حسب ها و نسب ها، خوش اخلاقى است.

امام حسنعليه‌السلام عرض كرد: پدر جان! چهارتاى ديگر چيست؟

حضرت فرمود: از رفاقت با آدم احمق پرهيز كن كه چون سود رساند، زيان وارد كند، از دوستى دروغگو هم بر حذر باش كه دور را نزديك و نزديك را دور نمايد، از رفاقت با بخيل نى دورى كن كه در سخت ترين مواقع، حاجت تو را رها كند، و از دوستى با بى دين اجتناب كن كه ترا در اثر نفاق بفروشد( ۱۰۳۶) .

۸۶۶- رستگارى و درستكارى در چند سئوال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حافظ ابونعيم در كتاب حليه مى گويد: اميرالمؤمنينعليه‌السلام پرسشهايى درباره دوستى و رفاقت از فرزندش امام حسنعليه‌السلام كرد كه حضرت بدينگونه جواب داد:

علىعليه‌السلام فرمود: استقامت و راستى چيست؟ امام حسنعليه‌السلام بدى را با خوبى از بين بردن.

شرف چيست؟ خوشرفتارى با قوم و قبيله، و تحمل خونبهايى كه به گردن كسى افتاده

جوانمردى چيست؟ پاكدامنى و اصلاح مال

باريك بينى بيجا چيست؟ خرده گيرى در چيزهاى بى ارزش، و بخل از مالهاى بى مقدار.

پستى و لئيمى چيست؟ خود را دريافتن همسر را فراموش كردن.

بخل چيست تصور اين كه آنچه دارد شرف است و آنچه انفاق كرده تلف

كرم چيست؟ بخشش در تنگدستى و در حال رفاه

برادرى چيست؟ برابرى در سختى و گشاده دستى.

حلم چيست؟ فرد بردن خشم و خويشتن دارى.

فقر چيست؟ حرص و آزمندى در هر چيز.

نيرومندى چيست؟ دلاورى در جنگ و عزت مردم را به چنگ آوردن.

ذلت چيست؟ بى تابى در موقع بلا.

تكلف چيست؟ بيهوده گويى.

غفلت چيست؟ ترك مسجد و اطاعت مردم مفسد...( ۱۰۳۷) .

۸۶۷- علامت شيطان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرموده علامت شيعه من دو چيز است كه به آنها آزمايش شود: مراقبت از وقت نماز و در ميان نهادن مال با برادران ايمانى خود. اگر اين دو صفت در كسى نبود از او بگريز! باز هم از او بگريز!( ۱۰۳۸)

۸۶۸- همچون زنبور عسل باشيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به جمعى از شيعيان خود فرمود: در ميان مردم همانند زنبور عسل در ميان ساير پرندگان باشيد، كه هيچ پرنده اى نيست جز اينكه زنبور عسل را ناتوان مى شمرد و اگر بدانند كه چه بركتى در اندرون او نهفته است هرگز چنين رفتارى درباره اش نمى كردند.

با زبان و پيكرتان با مردم آميزش كنيد (صرفا رفتارى صورى و ظاهرى) و با دل و عمل خود از آنان كناره گيريد، براى هر فردى همانى است كه به دست آورده و روز قيامت با كسى محشور شود كه دوستش مى داشته است.( ۱۰۳۹)

لذا در روايت است كه علىعليه‌السلام فرمود: شيعيان من مانند زنبور عسل اند كه جز پاك نمى خورند و بجز خوبى پس نمى دهند،

ساير حشرات آن حيوان (زنبور عسل) را ناچيز مى شمارند اما از باطن او خبر ندارند( ۱۰۴۰) لذا به همين جهت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اميرالمؤمنينعليه‌السلام را يعسوب مؤمنين ناميد و يعسوب به معناى ملكه كندوى عسل است.

۸۶۹- افضل مردم علىعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حجاج بن يوسف ثقفى از حره پرسيد: حره تو دختر حليمه هستى؟

حره پاسخ داد: فراست و زيركى را از غير مؤمن مى يابم حجاج گفت: حره از قول تو نقل مى كنند كه علىعليه‌السلام را افضل و برتر از ابوبكر و عمر و عثمان مى دانى آيا از خدا چنين مطلبى به تو رسيده است؟

حره گفت: آن كس كه گفته است من علىعليه‌السلام را تنها بر اينها افضل مى دانم دروغ گفته است.

حجاج: غير از اينها علىعليه‌السلام از چه كسانى افضل است؟

حره: از آدم صفى لله و نوح نبى الله و لوط و ابراهيم خليل الله و داود و سليمان، موسى و عيسىعليهم‌السلام .

حجاج گفت: اى واى بر تو. او را بر اصحاب پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و بر ۷ نفر از انبياء و پيامبران اولوالعزم برتر مى دانى، اگر دليل و برهانى بر صدق گفتارت نياوردى گردنت را مى زنم.

حره گفت: من او را برتر از اين انبياء نمى دانم بلكه خداوند متعال در قرآن كريم او را بر آنان فضيلت و برترى داده است.

اما درباره آدم ابوالبشرعليه‌السلام خداوند در قرآن مى فرمايد: فعصى آدم ربه فغوى؛ يعنى: آدم پروردگارش را نافرمانى كرد پس بى بهره شد ليكن علىعليه‌السلام فرمود: و كان سعيه مشكورا؛ يعنى: سعى و كوشش او در دين و آخرت مورد قبول و تحسين پروردگار قرار گرفت و اما بر نوحعليه‌السلام و لوطعليه‌السلام افضل است زيرا خداوند مى فرمايد: خداوند براى كسانى كه كافر شدند زنان نوح و لوط را مثال مى آورد كه آنها با آنكه همسران دو بنده شايسته و نيكوكار ما بودند چون خيانت كردند قرابت و همسرى پيامبران بر آنان سودى نرسانيد و به آنان گفته شد كه با كفار وارد آتش شويد اما جايگاه علىعليه‌السلام زير درخت سدرة المنتهى است و همسرش فاطمه زهراعليها‌السلام دختر پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه خدا به خشنودى او خشنود است و به غضب او غضبناك.

اما از حضرت ابراهيمعليه‌السلام برتر است: زيرا كه قرآن مى فرمايد: (ابراهيم به خداوند عرض كرد، پروردگارا! به من نشان بده چگونه مرده را زنده مى كنى)

خدا فرمود: كه آيا ايمان ندارى؟ ابراهيم عرض كرد چرا ولى براى اطمينان قلبم مى خواهم ببينم. امام علىعليه‌السلام فرمود: كه اگر حجابها برداشته شود و حقايق مكشوف شود چيزى بر يقين من افزوده نخواهد شد و جز علىعليه‌السلام تاكنون كسى چنين مطلب را نگفته است. اما بر موسىعليه‌السلام برتر است. زيرا بر طبق گفته قران (موسى با خوف و ترس از مملكت فرعون خارج شد در حاليكه پشت سرش مى نگريست و مراقب بود تا دستگير نشود) اما علىعليه‌السلام برتر است امام علىعليه‌السلام در بستر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خوابيد و ترس و خوفى به دل راه نداد تا اينكه خداوند اين آيه شريفه را نازل كرد؛ از مردم كسى است كه جان خود را براى خشنودى خدا نثار مى كند از حضرت داوودعليه‌السلام برتر است، بنا به گفته قرآن كريم، داوود ما تو را جانشين خود در زمين قرار داديم، بين مردم به حق حكم و قضاوت كن و از هواى نفس پيروى منما كه از راه خدا دور شدى امام علىعليه‌السلام فرمود: كه از آسمانها و كهكشانها و از بالا و پايين هر چه مى خواهيد از من بپرسيد قبل از آنكه مرا در جمع خود نيابيد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز فتح خيبر فرمود: كه علىعليه‌السلام بر همه شما افضل و داناتر و در امر قضاوت برتر است.

بر حضرت سليمان نيز افضل است چون قرآن مى فرمايد: كه سليمان نبى عرض مى كند خدايا چنان پادشاهى به من عطا فرما كه به كسى بعد از من چنين سلطنتى داده نشود ليكن علىعليه‌السلام فرمود: اى دنيا تو را سه طلاقه كردم كه ديگر رجوعى براى من نباشد... و بر حضرت عيسىعليه‌السلام نيز برترى دارد. خداوند مى فرمايد: كه يا عيسى بن مريم. آيا تو به مردم گفته اى كه مرا و مادرم را به خدايى نپذيرند، مگر خداى جهان را؟ عيسىعليه‌السلام عرض كرد: كه سبحان الله؛ مرا نشايد مطلبى را كه شايسته و سزاوار من نيست بگويم، اگر چنين گفته باشم به تحقيق دانسته اى، زيرا تو از ضميرم آگاهى و من از آنچه كه در ضمير تو است آگاه نيستم كه تويى داناى بر اسرار، من نگفته ام چيزى را مگر آنچه را كه تو امر فرمودى؟ عيسىعليه‌السلام با اين بيان، مردمى را كه به الوهيت وى و مادرش معتقد بودند را به قيامت محول كرد و از محاكمه و مجازات غالين چشم پوشيد. لكن علىعليه‌السلام وقتى از ادعاى نصيريه (سبائيه) درباره خود مطلع شد محاكمه و مجازات آنان را به تأخیر نيانداخت بلكه آنان را به آتش سوزانيد. حجاج گفت: احسنت. بسيار خوب از عهده بر آمدى اگر اين چنين جواب قانع كننده اى نمى دادى دستورم را اجرا مى كردم.

۸۷۰- زاذان فارسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زاذان كه كنيه او ابوعمره است از اصحاب اميرالمؤمنينعليه‌السلام و از خواص ايشان است. چنانكه حضرت در گوش او اسم اعظم خواند و به بركت آن حافظ قرآن شد. قطب راوندى نقل مى كند، كه از زاذان پرسيدند قرائت قرآن را از كه آموختى؟ كه بدين خوبى مى خوانى. ابوعمره تبسمى كرد دو گفت: استاد من حضرت علىعليه‌السلام است، چون من صداى دلنشينى داشتم روزى شعر مى خواندم حضرت فرمودند: كه چرا قرائت قرآن نمى كنى. گفتم: كه قرآن نخوانده ام آنگاه حضرت فرمود: نزديك بيا آن گاه در گوش من چيزى خواند كه هيچ نفهميدم و بعد آب دهان مبارك خود را به دهانم ريخت. نقل مى كند كه حضرت باقرعليه‌السلام پس از شنيدن اين موضوع تصديق گفته زاذان فرمود: كه حضرت علىعليه‌السلام در گوش ابوعمره اسم اعظم خوانده بود.

۸۷۱- علىعليه‌السلام در منظر ديگران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

دوست و دشمن درباره شجاعت عبادت و زهد و علم و... علىعليه‌السلام زبان به ستايش گشوده اند كه در اينجا به چند نمونه آن اشاره مى شود.

عثمان بن عفان مى گويد: از عمرو او از ابوبكر و او از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيد كه فرمود: همانا كه خدا از نور صورت على ابن ابيطالبعليه‌السلام فرشتگانى آفريد كه خداوند را تسبيح و تقديس گويند و ثواب آن را براى دوستان علىعليه‌السلام و دوستان فرزندانش ثبت و ضبط كنند( ۱۰۴۱) و معاويه بن ابى سفيان وقتى خبر شهادت علىعليه‌السلام را شنيد گفت: ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابى طالب؛ يعنى: فقه و علم از ميان رفت و عمر بن خطاب مى گويد: به خدا سوگند اگر شمشير علىعليه‌السلام نبود هرگز اسلام پابرجا نمى شد و او بعد از چنين موقعيتى بالاترين و برترين قاضى و پيشگام در اسلام و صاحب شرف است.

و ابوبكر مى گويد: اى مردم بر شما باد دوستى و پيروى از على بن ابيطالب پس همانا از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: على بعد از من بهترين كسى باشد كه خورشيد بر او تابيده و غروب كرده است.

ضرار بن ضمره ضيايى مى گويد: به خدا قسم علىعليه‌السلام نيرومند و بلند همت بود، از دنيا و زرق و برق آن در وحشت بود اما با شب و تاريكى هاى آن مانوس، گريه اش زياد و انديشه اش طولانى بود...

ابوبكر روزى بر روى منبر گفت: مرا رها كنيد در حاليكه علىعليه‌السلام در بين شماست و عمربن خطاب مى گويد: از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: حب على براة من النار؛ دوستى على مايه رهايى از آتش دوزخ است و در جايى ديگر مى گويد: على اعلم الناس بما انزل الله على محمد؛ علىعليه‌السلام آگاه ترين مردم است به آنچه خدا بر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل كرده است( ۱۰۴۲)

۸۷۲- علىعليه‌السلام در محراب عبادت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ضرار بن ضمره ضيايى مى گويد: به خدا قسم در يكى از شبها علىعليه‌السلام را در محراب عبادتش ديدم كه محاسنش را در دست گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مى پيچيد و مانند افراد مصيبت زده گريه مى كرد و مى گفت: اى دنيا از من دور شو، آيا متعرض من مى شوى و به من دل بسته اى؟ هيهات من صيد دام تو نيستم، برو ديگران را فريب ده كه من ترا سه طلاقه كردم كه حق رجوع براى من نيست. گول ترا نمى خورم كه عمرت كوتاه وفايده ات اندك است.

۸۷۳- نور واحد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اگر آسمان و زمين در كفه اى (ترازو) و ايمان در كفه اى ديگر آن باشد كفه ايمان علىعليه‌السلام از آسمان و زمين سنگين تر خواهد بود( ۱۰۴۳)

پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من و على از نورى واحد آفريده شديم و ۱۴ هزار سال پيش از خلقت آدم، سپس آدم آفريده شد آنگاه پروردگار نور ما را در صلب او قرار داد و اين صلب به صلب مى گشت تا اينكه در صلب عبدالمطلب از هم جدا شد نبوت در من مستقر شد و خلافت در علىعليه‌السلام ( ۱۰۴۴)

۸۷۴- بر دو قبله نماز خواند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى از ابن عباس درباره على بن ابيطالبعليه‌السلام پرسش كرد، ابن عباس در پاسخ او گفت: على بن ابيطالبعليه‌السلام بر دو قبله (منظور قبله اول مسلمين بيت المقدس و كعبه مى باشد) نماز خواند و در هر دو بيعت (بيعت قبل از هجرت و بيعت رضوان) شركت جست و هرگز بت نپرستيد و قمارى نباخت، او بر آئين پاك توحيد به دنيا آمد به اندازه چشم بهم زدنى هم شركت نياورد.

آن مرد گفت: سوال من از اينها نبود، سوال من از اين است كه او شمشير بر دوش نهاده و با حالت تبختر و تكبر به بصره وارد شد و چهل هزار نفر را در آنجا كشت( ۱۰۴۵) آنگاه بسوى شام رفت، و در برخورد با سران و بزرگان عرب چنان آنان را درهم كوفت تا همه را كشت، سپس به سوى نهروان رفت و با اينكه آنان مسلمان بودند همه آنها را تا آخرين نفر به قتل رساند.

ابن عباس گفت: على نزد تو داناتر است يا من؟ او گفت: اگر على را از تو داناتر مى دانستم از تو پرسش نمى كردم!

ابن عباس به خشم آمد تا حدى كه خشمش شدت و گفت: مادرت به عزايت بنشيند، علىعليه‌السلام به من علم آموخته است، علم او از جانب رسول خداست و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خداوند از بالاى عرش خود آموزش داده است، بنابراين علم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جانب خدا و علم علىعليه‌السلام از جانب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علم من از جانب علىعليه‌السلام است، و علم تمام ياران محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در برابر علىعليه‌السلام همچون قطره اى است در برابر هفت دريا.( ۱۰۴۶)

۸۷۵- كلام ناب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمود: مقدمات شك را فراهم نكنيد كه به شك افتيد و شك نكنيد كه به كفر مى گراييد و به خودتان رخصت ندهيد كه سست مى شويد... و از نشانه هاى دانايى آن است كه مغرور نشويد. خير خواه ترين شما از براى خودش كسى است كه از همه بيشتر مطيع خدا باشد.

امور دور را بر خود نزديك، و امور مشكل را بر خود آسان گيريد، و بدانيد كه بنده هر قدر راه يابى و چاره جوئيش ضعيف و سست باشد از آنچه كه خدا برايش مقدر فرمود. كمتر نستاند و اگر زرنگى و راه يابى و چاره جوئيش قوى و افزون باشد بيش از آنچه خدا مقدرش فرموده بدست نياورد.( ۱۰۴۷)

۸۷۶- خود را مشهور كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى از ياران اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مى گويد: روزى از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود: ترك حشمت و بزرگى و خودنمايى نكن و خود را مشهور نساز و خود را پنهان كن تا ياد تو نكنند و شناخته نشوى، و راز خود را پنهان دار، و سكوت اختيار كن تا سالم بمانى. آنگاه با دست خود به سينه اش اشاره كرد و فرمود: نيكان را دوست دارد، و بعد با دست خود به عموم اشاره كرد و فرمود: و فاجران را دشمن مى دارد.( ۱۰۴۸)

۸۷۷- راه سعادت، پايه هاى دين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوعقيل مى گويد: روزى خدمت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام بوديم حضرت فرمود: هر آينه اين امت بر هفتاد و سه فرقه پراكنده خواهند شد، سوگند به آن كس كه جانم به دست اوست، تمام فرقه ها گمراهند جز آن كس كه از من پيروى كند و از شيعيان من باشد لذا در روايت است كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به على بن ابيطالبعليه‌السلام فرمود: اى على من تو، و دو فرزندت حسن و حسين، و نه نفر از اولاد حسين پايه ها دين و استوانه هاى اسلام هستيم، هر كس از ما پيروى كند نجات يابد و هر كس از فرمان ما سرپيچد راهش را به سوى آتش خواهد برد( ۱۰۴۹)


۸۷۸- ۳۰۰ آيه در قرآن از علىعليه‌السلام است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به طورى كه از اخبار و احاديث به دست آمده ۳۰۰ آيه از آيات شريفه قرآن مجيد بر حسب ماءخذ و مدارك مستند درباره حضرت علىعليه‌السلام نازل شده است صرف نظر از علماى شيعه، بزرگان اهل سنت از قبيل شبلنجى، شيخ سليمان حنفى، علامه گنجى، ترمذى، ابن عساكر و شيخ محمد بن على الصبان؛ از ابن عباس نقل كرده اند كه ۳۰۰ آيه از قرآن كريم در شاءن والى حضرت علىعليه‌السلام نازل شده است كه ما نمونه اى از آن را مى آوريم:

امام فخر رازى در تفسير كبير خود درباره آيه انا انت منذر و لك قوم هاد؛ تو هشدار دهنده اى و هر قومى را رهبرى است( ۱۰۵۰) از ابن عباس چنين نقل مى كند: چون آيه مزبور نازل شد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مبارك خود را ابتدا به سينه شريف خود گذاشت و فرمود: منم نبى منذر، سپس بر دوش علىعليه‌السلام دست گذاشت و فرمود: انت الهادى.

۸۷۹- در پيشگاه خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام به پيشگاه خداوند عرض كرد:

بار خدايا! اين نماز من است، كه در پيشگاه تو به جاى آوردم. نه به خاطر نيازى است كه تو به آن دارى، و نه به خاطر ميل و رغبتى است كه تو در آن دارى، بلكه براى بزرگداشت و پذيرش فرمان تو است كه تو مرا به انجام آن فرمان داده اى.

اى خداى من! اگر در نماز من عيبى است و يا نقصى در ركوع و سجود آن موجود است، پس مرا باز خواست مكن.( ۱۰۵۱)

۸۸۰- مردكار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام در جوانى شترى داشت كه با آن آب كشى مى كرد، از بيرون شهر مشكها را پر از آب مى نمود و با خود به شهر مى آورد و در اختيار مردم قرار مى داد. نقل است روزى حضرت بار شترى از هسته خرما به خارج از شهر مى برد از او سئوال كردند يا علىعليه‌السلام چه بر بار شتر خود دارى؟ فرمود: صد هزار درخت خرما، لذا از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت شده كه فرمود: اميرالمؤمنينعليه‌السلام ۵۰۰ درخت داشت كه در كنار هر كدام از آنها دو ركعت نماز مى خواند، حضرت در مدينه نخلستانهاى قوم يهود را آبيارى مى كرد و در اثر كشيدن آب از چاه دستهاى مباركش پينه زده بود. حضرت چاههاى فراوان در راه مكه و كوفه و ديگر محلهاى حفر كرد تا حجاج از آن استفاده نمايند. خدمات آن حضرت منحصر به حفر قنوات و ايجاد مزارع و كندن چاهها نبود بلكه در ساختن مساجد در كوفه، بصره و نيز مسجد فتح و مسجدى در مقابل قبر حضرت حمزهعليه‌السلام نيز تلاش مى نمود و از جمله اين آثار اينكه، بنيانگذار فرهنگ غنى وقف در اسلام آن حضرت بوده اند كه تمامى قنوات و چاهها را وقف مى نمودند.

۸۸۱- خداوندا شيعه علىعليه‌السلام !

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: چون روز قيامت شود خداوند تمام مردم از گذشتگان و آيندگان را عريان و پا برهنه در سرزمين واحدى گرد آورد پس همه آنها در محشر بازداشت مى شوند تا جايى كه عرق فراوانى بريزند و به نفس نفس افتند...

سپس آواز دهنده اى از سوى عرش ندا دهد: پيامبر امى كجاست؟... رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاسته و جلو مردم مى ايستد تا به حوضى كه طول آن به فاصله ميان ايله و صنعا است مى رسد( ۱۰۵۲) ... چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كسانى از دوستان ما اهل بيت را مشاهده مى كند كه باز داشته مى گردند، مى گريد و مى گويد:

خداوندا! شيعه على، خداوندا! شيعه على.

خداوند فرشته اى را بسوى آن حضرت مى فرستد و مى گويد: اى محمد چرا مى گريى؟ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گويد: چگونه نگريم براى مردمى كه از شيعيان برادرم على بن ابيطالب هستند و مى بينم به سوى دوزخيان برده شده و از درآمدن به كنار حوض من ممنوع مى گردند؟!

پس خداوند مى فرمايد: اى محمد، من آنان را به تو بخشيدم، و به خاطر تو از گناهانشان در گذشتم، و آنان را به تو و به آن عده از فرزندانت كه دوست مى داشتند ملحق نمودم و در دسته و گروه تو قرارشان دادم، و در حوض تو واردشان ساختم و شفاعت تو را درباره آنان پذيرفتم، و تو را بدين كرامت گرامى داشتم.

آنگاه امام باقرعليه‌السلام فرمود: پس در آن روز چه بسيارند مردان و زنان، گريانى كه چون اين صحنه را مى بينند، فرياد مى كنند: وا محمدا، اى محمد بفرياد رس پس در آن روز هيچ كس نيست كه ما را دوست داشته و به ما مهر مى ورزيده جز اينكه در حزب ما و با ماست و در حوض ما وارد مى شود؛ به اين جهت است كه در روايتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى مردم علىعليه‌السلام را دوست بداريد زيرا كه گوشت او، گوشت من و خون او خون من است.

خداوند لعنت كند دسته اى از امت مرا كه پيمان مرا درباره او تباه ساختند و سفارش مرا درباره اش به فراموشى سپردند كه آنان هيچ گونه بهره اى نزد خداوند ندارند.( ۱۰۵۳)

۸۸۲- نشانه هاى دوستى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث اعور مى گويد: روزى خدمت على بن ابيطالبعليه‌السلام رسيدم، حضرت فرمود: اعور! براى چه اينجا آمدى، عرض كردم: يا اميرالمؤمنين دوستى شما مرا به اينجا كشانده است. حضرت فرمود: تو را به خدا راست مى گويى؟ عرض كردم: به خدا سوگند آرى. حضرت سه بار مرا سوگند داد سپس فرمود: آگاه باش كه بنده اى از بندگان خدا نيست كه خداوند بر او خشم گرفته باشد جز اينكه بغض و دشمنى ما را در دل خود احساس مى كند و ما را دشمن مى دارد. بنابراين دوست ما هر روزى را كه آغاز مى كند در انتظار رحمت بسر مى برد، و درهاى رحمت نيز به روى او گشوده است، و دشمن ما روز را آغاز مى كند در حالى كه بناى كار خود را بر لب پرتگاهى قرار داده كه او را به آتش دوزخ در اندازد. پس رحمت، اهل رحمت را گوارايشان باد و جايگاه اهل دوزخ نيز همان هلاكتشان باد.( ۱۰۵۴)

۸۸۳- ايمان و پايه هاى آن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى رد حضور اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام برخاست و راجع به ايمان از آن حضرت پرسش نمود، حضرت نيز به ايراد خطبه برخاست و فرمود: سپاس خدايى را كه قانون اسلام را بنيان نهاد و راه ورود به آبشخورهاى آن را براى واردين آن آسان ساخت و پايه هايش را در برابر متجاوز به آن، استحكام بخشيد...

پس ايمان بر چهار پايه استوار است: صبر، يقين، عدل و جهاد و صبر چهار شعبه دارد: شوق و هراس و زهد و انتظار.

هلا! هر كه به بهشت مشتاق باشد دل به شهوات ندهد و هر كه از آتش بهراسد از كارهاى ناروا روى گرداند و هر كس در دنيا زهد پيشه كند مصيبتها بر او آسان نمايد و هر كس مراقب و منتظر مرگ باشد به كارهاى خير بشتابد.

و يقين چهار شعبه دارد: باريك بين، درك حقايق، اندرز گرفتن از عبرتها و روش پيشينيان. پس هر كه در امور دقيق بينا شود حقيقت شناس گردد، و هر كه به حقايق رسد عبرت شناس شود و هر كه عبرت شناس باشد با سنت آشنا شود و هر كه سنت را بشناسد گويا با پيشينيان بوده است.

و عدل چهار شعبه دارد: تيز فهمى و دانش بسيار و شكوفه حكم (داورى) و بوستان حلم و بردبارى

پس هر كه بفهمد جملات علوم را تفسير كند، و هر كه عالم شود راهها و قوانين حكم را بشناسد، و هر كه راهها و قوانين حكم را بشناسد گمراه نگردد، و هر كه بردبارى كند در كارهايش زياده روى نورزد و در ميان مردم خوشنام و ستوده زندگى كند.

و جهاد چهار شعبه دارد: امر به معروف و نهى از منكر، پايدارى در جبهه ها و كينه توزى با فاسقان.

پس هر كه امر به معروف كند پشت مؤمن را محكم ساخته، و هر كه نهى از منكر كند بينى كافر را به خاك ماليده، و هر كه در جبهه ها پايدارى كند به عهد و وظيفه خود عمل نموده و هر كه با فاسقان كينه ورزد براى خود خشم گرفته و هر كه براى خدا خشم بگيرد حقيقتا مؤمن است پس اين است ايمان و پايه هاى آن.

سئوال كننده عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام راست كه هدايت و ارشاد نمودى، خداوند از جانب دين و به خاطر آن به شما جزاى خير دهد.( ۱۰۵۵)

در روايتى ديگر علىعليه‌السلام به كميل بن زياد مى فرمايد: اى كميل! برادر (واقعى) تو دين توست پس هر طور كه مى خواهى از دين خود احتياط و محافظت به عمل آور.

۸۸۴- پاى برهنه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

از خصوصيات حضرت علىعليه‌السلام اين بود كه آن حضرت در پنج وقت پاى پياده راه مى رفت و كفشهايش را به دست مى گرفت. ۱- در روز عيد فطر؛ ۲- در روز عيد اضحى؛ ۳- در وقت رفتن به نماز جمعه؛ ۴- در وقت رفتن به عيادت مريض؛ ۵- در روز تشييع جنازه و مى فرمود: اين محلها مورد توجه خداست و يا مواضع خداست. دوست دارم در آنجا پا برهنه باشم.

۸۸۵- درمان دردها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام اميرالمؤمنينعليه‌السلام به يكى از دانشمندان يهود گفت: هر كس طباع او معتدل باشد مزاج او صافى گردد، و هر كس مزاجش صافى باشد اثر نفس در وى قوى گردد، و هر كس اثر نفس در او قوى گردد به سوى آنچه كه ارتقايش دهد بالا رود، و هر كه به سوى آنچه ارتقايش دهد بالا رود به اخلاق نفسانى متخلق گردد، و هر كس به اخلاق نفسانى متخلق گردد موجودى انسانى شود نه حيوانى، و به باب ملكى در آيد و چيزى او را از اين حالت برنگرداند.

پس يهودى گفت: الله اكبر! اى پسر ابوطالب، همه فلسفه را گفته اى، چيزى از فلسفه را فرو گذار نكرده اى.( ۱۰۵۶)

۸۸۶- سئوال پدر و پاسخ پسران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام از امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام سئوالاتى پرسيد كه هر يك از آن بزرگواران به پاسخ پدر خود بر آمدند. ابتداء علىعليه‌السلام از پسرش امام حسنعليه‌السلام پرسيد اى پسرم خرد چيست؟ گفت: آنكه دل تو نگهدارنده چيزى باشد كه در آن وديعه نهاده اى. پرسيد حزم (هوشيارى و دور انديشى) چيست؟ پاسخ داد: آنكه منتظر فرصت باشى و در امور خيرى كه برايت ممكن است شتاب ورزى. حضرت پرسيد بزرگوارى چيست؟ گفت: عفو و تحمل لغزش ديگران، استوار نمودن زندگى بر شالوده خويهاى ارزنده. پرسيد: بخشندگى و بلند نظرى در چيست؟ پاسخ داد: بر آوردن نياز درخواست كننده و بخشش دسترنج خود. فرمود: خساست چيست؟ پاسخ داد: اينكه اندك را زياد بدانى و آنچه را در راه خدا داده اى تلف شده پندارى. فرمود: رقه (پستى و بردگى) چيست؟ گفت: كوته بينى و درخواست نمودن چيز كم و دريغ داشتن از چيز اندك. پرسيد: خود را به رنج و مصيبت انداختن چيست؟ پاسخ داد: تمسك به كسى كه تو را ايمن نمى سازد و كنجكاوى در چيزى كه برايت سودى ندارد. فرمود: جهل چيست؟ گفت: پريدن بر روى مركب پيش از مهارت يافتن در آن و سرباز زدن از پاسخ گويى و چه خوب كمك كارى است خاموشى در جايگاههاى بسيار اگر چه زبان گويايى داشته باشى.

آنگاه اميرالمؤمنينعليه‌السلام رو به فرزندش امام حسينعليه‌السلام نمود و به او فرمود: پسرم آقايى چيست؟ گفت: نيكويى نمودن به قبيله و بر گردن گرفتن و پرداخت ديه جرائم و جنايات آنان فرمود: غنا (بى نيازى) در چيست؟ پاسخ داد: اندك بودن آروزهايت و خوشنودى به آنچه تو را كفايت مى نمايد. پرسيد بينوايى در چيست؟ گفت: طمع داشتن به هر چيز و سخت نااميد شدن. پرسيد لوم (نكوهش و سرزنش) چيست؟ پاسخ داد: كه مرد خود را از خطر محفوظ دارد و عيال خود را تسليم آن كند. پرسيد خرق (درشتى، دريده بودن) چيست؟ گفت: در افتادن و دشمنى كردن با فرمانده خود و شخصى كه مى تواند به تو سود و زيانى برساند. آنگاه علىعليه‌السلام به حارث اعور توجه نمود و به وى فرمود: اى حارث اين حكمت ها را به فرزندانتان بياموزيد زيرا آنها بر خرد و حزم و راءى مى افزايد( ۱۰۵۷)

۸۸۷- موحدى راستگو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى زينبعليها‌السلام و حضرت عباسعليه‌السلام در كنار پدر نشسته بودند. علىعليه‌السلام به ابوالفضل العباسعليه‌السلام فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك. پدر گفت: بگو دو قل اثنان، و اين خود اشاره به يك لطيفه توحيدى است يعنى موحدين هرگز به شرك و دو پرستى نمى گرايند.

علىعليه‌السلام چشمان پسر خود را بوسيد سپس زينب را نيز نوازش كرد. زينبعليها‌السلام پرسيد: بابا جان ما را دوست دارى؟ پدر گفت: آرى دخترم، فرزندان من، شما جگر گوشه هاى من هستيد. زينب گفت: پدر دو نوع محبت، يكى محبت خداوند و ديگر دوستى فرزند در قلب مؤمن يك جا جمع نمى شود. احساس شما نسبت به ما شفقت و مهربانى است. و نسبت به خداوند محبت خالص است يا ابتاه، حبان لا يجتمعان فى قلب المؤمن، حب الله و حب الاولاد و ان كان لابد فالشفقة لنا و الحب لله خالصا.( ۱۰۵۸)

۸۸۸- جواب سلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: اميرالمؤمنينعليه‌السلام از كنار عده اى عبور مى كرد به آنها سلام كرد و آنها در پاسخ او گفتند: عليك السلام و رحمة الله و بركاته و مغفرته و رضوانه حضرت به آنها فرمود: شما در جواب سلام ما بيش از آنچه كه ملائكه در جواب پدرمان ابراهيمعليه‌السلام گفتند، نگوئيد. ملائكه گفتند: رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت( ۱۰۵۹)

۸۸۹- دنيا و على بن ابيطالبعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: در باغ فدك كه به فاطمهعليها‌السلام رسيده بود در بعضى مزارع آن به كار مشغول بودم. ناگاه زنى را ديدم در نهايت جمال و غايت دلربائى و او را تشبيه به بثينه نمود (او زنى بود كه در جمال ضرب المثل عرب بوده است) آن زن به من گفت: اى پسر ابوطالب مرا همسر خود كن تا خزينه ها زمين را به تو بنمايم تا داراى ملك شوى و پس از خودت فرزندانت نيز بهره مند و ملك دار شوند به او گفتم تو كيستى تا از خانواده ات خواستگارى كنم. گفت: منم دنيا. علىعليه‌السلام فرمود باز گرد و شوهر ديگر بجوى.

آنگاه حضرت مشغول كار خود گشت، اشعارى به اين مضمون فرمود:

به حقيقت بى بهره شده هر كه دنياى فرومايه او را فريفت، و دنيا اگر فريبد قرنها سود دهنده نيست، دنيا آمد ما را برزى عزيز بثينه و آرايش او در مثل آن شيوه ها بود، گفتم او را غير مرا بفريب زيرا من از دنيا سيرم و نادان نيستم، و نيستم من در دنيا پيوسته زيرا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افتاد در خاك ميان آن سنگها (يعنى پس از مردن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دلبستگى من به دنيا بى جاست) گيرم دنيا بياورد براى من گنجها و زرها و مالهاى قارون و پادشاهى قبيله ها را، آيا اين طور نيست كه بازگشت همه آنها به نيستى است و مطالبه خواهد شد از نگاه دارندگان آنها به دشمنيها، اى دنيا غير مرا بفريب زيرا من راغب نيستم به آنچه در تست از عزت و ارجمندى و ملك و عطا، و به حقيقت نفس من راضى است به آنچه روزى ام شده، كار تو اى دنيا با اهل بديها و سختيها همراه است، من از روز قيامت ترسانم و از عذاب هميشگى.( ۱۰۶۰)

لقد خاب من عزته دنيا دنيه

و ماهى ان غرت قرو. نا بطائل

اتتنا على زى العزيز بثينه

و زينتها فى مثل تلك الشمائل

فقلت لها عزى سواى فاننى

عزوف عن الدنيا و لست بجاهل

و ما انا والد نيافان محمدا

احل صريعا بين تلك الحنادل

وهبها اتتنى بالكنوز و درها

و اموال قارون و ملك القبائل

اليس جميعا للفناء مصيرها

و يطلب من خزآنها بالطوائل

فعزى سواى اننى غير راغب

بما فيك من ملك و عز و نائل

فقد فنعت نفسى بما قدر زقته

فشانك يا دنيا و اهل الغوائل

فانى اخاف الله يوم لقائه

و اخشى غدابا دائما غير زائل

۸۹۰- نحوه مردم دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در خصال صدوق روايت شده كه على بن ابيطالبعليه‌السلام به پسران خود فرمودند يا بنى اياكم و معاداة الرجل...

اى پسران من مبادا با مردم از سر خصومت و دشمنى برخيزيد زيرا كه ايشان خالى از دو گروه نمى باشند يا عاقلند، كه در صدد مكر و خدعه با شما بر آيند و يا جاهلند، كه بزودى بر عليه شما به دفاع از خود قيام مى كنند؛ گفتار، حكم مرد نرى را دارد و پاسخ دادن در حكم زن ماده اى است و چون مرد و زن با هم جمع آيند گريزى از تولد بچه نيست و سپس حضرت شروع كردند از خود اين شعر را انشاء نمودند.

سليم العرض من حذر الجوابا

و من دارى الرجال فقد اصابا

و من هاب الرجال تهيبوه

و من حقر الرجال فلن يهابا

كسى كه مى خواهد آبرويش محفوظ باشد از جواب دادن خوددارى مى نمايد، و كسى كه با مردمان به مدارا و ملايمت رفتار نمايد وى به مقصد و مقصود خود مى رسد و راه صواب و درست را طى كرده است و كسى كه مردمان را بترساند مردمان نيز او را مى ترسانند و كسى كه مردمان را پست و حقير پندارد براى او ارزشى قائل نمى شوند.

۸۹۱- بهترين آيه قرآن كريم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

خداوند در آيه ۳۰ سوره مباركه شورى مى فرمايد:

و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير

يعنى: و هر گرفتارى كه به شما رسد به خاطر اعمالى است كه انجام داده ايد و بسيارى را نيز عفو مى كند.

علىعليه‌السلام مى فرمايد: رسول خدا فرموده است بهترين آيه در قرآن همين آيه است.

خير آية فى كتاب الله هذه الايه

آنگاه علىعليه‌السلام فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ادامه فرمود: يا على ما من خدش عمود و لا نكبة قدم الابذنب؛ اى على هر خراشى كه از چوبى به انسان مى رسد و هر لغزش قدمى، بر اثر گناهى است كه از او سر زده است.( ۱۰۶۱)

۸۹۲- آزادى بيت المقدس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت اميرالمومنينعليه‌السلام فرمود: يهوديان از اطراف جهان جملگى به كشور فلسطين خواهند آمد و از براى خود دولت تشكيل مى دهند و عده اى از زمامداران كشورها با آنان جنگ مى كنند ولى شكست نصيب يهود نمى گردد. آخرالامر مسلمين با اعراب متحد شوند و وحدت لازم در همه آنان ايجاد گردد و با نبردى كه مى كنند سرانجام پيروزى نصيب آنان مى گردد و كشور فلسطين در اختيار آنها مى آيد و يك يهودى در آنجا جايگزين نمى شود.( ۱۰۶۲)

۸۹۳- درس خداشناسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام روزى با جمعى از اصحاب خود از اصحاب خود از كوچه اى عبور مى كرد. حضرت پير زنى را ديد كه با چرخ نخ ريسى خود مشغول رستن پنبه است. حضرت سئوال كردند: اى پير زن خداى خود را به چه چيزى شناختى؟ پير زن به جاى جواب، دست از دسته چرخ برداشت طولى نكشيد پس از چند مرتبه دو زدن، چرخ از حركت ايستاد، پير زن گفت: يا على چرخى به اين كوچكى براى گردش احتياج به شخصى چون من دارد آيا ممكن است افلاك با اين عظمت و كرات با اين بزرگى بدون مدبرى دانا و حكيم و صانعى توانا و با نظم معينى به گردش افتند و از گردش خود باز نايستند. علىعليه‌السلام روى به اصحاب خود كردند و فرمودند: مانند اين پير زن خدا را بشناسيد.( ۱۰۶۳)

۸۹۴- منشاء اندوه و غم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: علىعليه‌السلام روزى اندوهناك شد آنگاه فرمود: اين اندوه از كجا بر دل من نشست؟ كه بياد ندارم من كه نه بر آستانه در خانه نشسته ام، نه از ميان گله گوسفندان راه عبور باز كرده ام و نه پيراهنم را ايستاده پوشيده ام و نه با دامن (شلوار) خود دست و رويم را خشك كرده ام.( ۱۰۶۴)

۸۹۵- فرق بين ايمان و يقين

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام از دو فرزند ارجمندش امام حسن و امام حسينعليهم‌السلام پرسيد: فرق ميان ايمان و يقين چيست؟ هر دو براى رعايت ادب سكوت كردند تا هر يك كه پدر مورد خطاب قرار داد پاسخ دهد. امام خطاب به فرزند بزرگتر فرمود: يا ابا محمد (كنيه امام حسنعليه‌السلام است) پاسخ ده. امام حسنعليه‌السلام پاسخ داد بينهما شبر يعنى فاصله ايمان و يقين يك وجب است. پدر از او توضيح خواست و امام مجتبىعليه‌السلام در توضيح فرمودند:

لان الايمان ما سمعناه باذاننا و صدقناه بطوبنا و اليقين ما ابصرناه با عيننا و استدللنا به على ما غابب عنا؛ يعنى: ايمان چيزى است كه به گوش مى شنويم و با دل آن را تصديق مى كنيم و يقين چيزى است كه با چشم آن را مى بينيم و به آن بر چيزى كه از ما پنهان است استدلال مى كنيم.( ۱۰۶۵)

۸۹۶- سفارش رعايت آداب اجتماعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در سفارشى حضرت علىعليه‌السلام به فرزند خود حضرت امام حسينعليه‌السلام فرموده است:

حسين اذا كنت فى بلدة

غريبا فعاشر بآدابها

و لا تفخرن فيهم بالنهى

فكل قبيل بالبابها

حسين جان هر گاه در شهرى غريب بودى، با آداب و رسوم آن محل زندگى كن، عقل خود را بكار گير، و در ميان آنان فخر و مباهان به خود راه مده.

زيرا هر جمعيتى عقلاء و خردمندانى دارد و رسوم خود را محترم مى شمارد.( ۱۰۶۶) و در برخورد با جاهلان حضرتش مى فرمايد:

و لقد امر على اللئيم يسبنى

فمضيت عنه و قلت لا يغنينى

به تحقيق گاه مى گذرم بر شخص پستى كه به من ناسزا مى گويد: پس از او مى گذرم و به خود مى گويم كه مقصود او من نيستم.

۸۹۷- صبر براى روزى حلال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام وارد مسجد شد و به مردى گفت: استر مرا نگاهدار. آن مرد بدبخت دهنه بند استر آن حضرت را باز كرد و با خود برد، علىعليه‌السلام پس از نماز در حالى كه دو درهم در دست مباركش بود و قصد داشت آن را به عنوان مزد به آن مرد بدهد از مسجد خارج شد، ديد آن مرد دهن بند را دزديده و استر را به حال خود رها كرده، دو درهم را به يكى از خدمتكاران داد تا دهن بندى براى استر بخرد. خدمتكار دهن بند دزديده شده را در بازار در مغازه اى مشاهده كرد، كه صاحب مغازه به دو درهم خريده بود، خدمتكار نيز دهنه را به دو درهم از آن صاحب خريد و به علىعليه‌السلام برگرداند. آنگاه علىعليه‌السلام فرمود: ( ان العبد ليحرم نفسه الرزق الحلال بترك الصبر و لا يزداد على ما قدر له؛ به حقيقت كه بنده اى با افتادن در عجله و ترك صبر و استقامت روزى حلال الهى را بر خود حرام مى كند و چيزى هم از مقدار مقدر شده بوسيله حضرت حق به خود اضافه نمى كند)!!( ۱۰۶۷)

۸۹۸- فضيلت ماه شعبان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت امير علىعليه‌السلام بر گروهى از مسلمانان كه در مسجد نشسته و مشغول مشاجره كلامى بودند وارد شدند و بر آنها سلام نمودند، آنها پاسخ گفته و آن حضرت را به جمع خود دعوت كردند حضرت پس از سرزنش آنان فرمود: اى گروه بدعت گزار امروز اول ماه شعبان است خداوند آن را به آن جهت شعبان ناميد كه نيك ها در آن شاخه شاخه مى شود و درهاى بهشت را در آن گشود و نعمت هاى بهشتى را با ارزانترين قيمت و آسانترين راه بر شما عرضه كرده، اما شما از آن ابا داريد، آنگاه فرمود: شاخه هاى نيكى در اين ماه، نماز و روزه و زكات و امر به معروف و نهى از منكر، نيكى به پدر و مادر و خويشان و همسايگان و ايجاد صلح و صفا بين مردم و احسان به فقرا و مساكين است اما شما به كارى پرداخته ايد كه از آن نهى شده ايد.( ۱۰۶۸)

۸۹۹- آمرزش از گناهان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: علىعليه‌السلام فرمود: هر كسى دوست دارد كه وقت مردن از گناهان پاك باشد و همچون طلاى نابى كه هيچ ناخالصى در آن وجود ندارد گردد و احدى حقى از او درخواست نكند، در پس نمازهاى پنجگانه شب و روز نسبة الله (سوره توحيد) يعنى قل هو الله را ۱۲ بار بخواند بعد دستها را بگشايد و اين دعاى را بخواند:

اللهم انى اسالك باسمك المكنون المخزون الطاهر الطهر المبارك و اسالك باسمك العظيم و سلطانك القديم يا واهب العطايا يا مطلق الاسارى يا فكاك الرقاب من النار صل على محمد و آل محمد و فك رقبتى من النار من الدنيا و ادخلنى سالما واجعل دعائى او له فلاحا و اوسطه نجاحا و آخره صلاحا انك انت علام الغيوب

آنگاه فرمود: اين از اسرار دعاهايى است كه به طور پنهانى و رمزى خوانده مى شود و از دعاهايى است كه پيامبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من آموخت و دستور داد كه من آن را به حسن و حسينعليهم‌السلام نيز بياموزم.( ۱۰۶۹)

۹۰۰- مرگ از ديدگاه على ع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سويدة بن غفلة مى گويد: از اميرمؤمنان علىعليه‌السلام روزى شنيدم كه فرمود: هنگامى كه آخرين روز زندگى انسان مى رسد مال و فرزند و عمل شخص در برابر او مجسم مى شود و با زبان حال به ثروت خود مى گويد: من در جمع آوريت حريص بودم و در مصرف تو بخل ورزيدم در اين لحظه چه كمكى به من خواهى كرد؟ مال با همان زبان به او مى گويد من كفن تو را تاءمين مى كنم و كارى ديگر با تو ندارم. سپس روى به فرزند نموده و مى گويد: من سخت تو را دوست داشتم از تو حمايت مى كردم در اين لحظه با من چه مى كنى؟ پاسخ مى دهد من تو را در قبر مى گذارم و پنهانت مى كنم، پس از آن به عمل خود مى گويد: من به تو بى ميل بودم و بر من سنگينى داشتى امروز با من چه خواهى كرد؟ عملش پاسخ مى دهد: من هميشه با تو هستم در قبر در حشر تا حضور در پاى ميزان عدل الهى.( ۱۰۷۰)

۹۰۱- مسافر دنياى ناپايدار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سويد بن غفله( ۱۰۷۱) مى گويد: وارد شدم به خانه على بن ابيطالبعليه‌السلام ولى در منزل آن حضرت چيزى نديدم، عرض كردم: يا علىعليه‌السلام اثاث منزل شما كجاست؟ فرمود: يا سويد ما اهل بيتى نيستيم كه در دنيا اثاث البيت بخواهيم، ما آنچه داريم براى آخرت خود مى فرستيم ما در دنيا مانند سوارى هستيم كه از راه برسد و در سايه درختى كمى استراحت كند و باز براه افتد و برود و توجهى به سايه درخت نداشته باشد.( ۱۰۷۲)

۹۰۲- بنيانگذار عمل نيكوكارانه وقف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

راوى مى گويد: خدمت علىعليه‌السلام بودم در نخلستانى كه قنات مى كند ظهر از قنات بيرون آمد، نماز ظهر و عصرش را خواند بعد فرمودند غذايى براى خوردن هست؟ گفتم، كدوى پخته داريم. فرمود: بياور. مى گويد يك مقدارى كدوى پخته براى علىعليه‌السلام آوردم دست مباركش را با آبى كه از شن بيرون مى آمد شستند و داشتند غذا مى خوردند اما زمزمه داشتند و گاهى مى گفتند لعنت خدا بر آن كسى كه بواسطه شكم به جهنم مى رود، راوى مى گويد: ناهار را خورد و بعد به قنات رفتند و كلنگى زدند اتفاقا بسترى خورد كه آب فوران كرد به حدى كه آب گل آلود تا ريش اميرالمؤمنينعليه‌السلام آمده بود اصلا نتوانست كار كند از قنات بالا آمد، فرزندان و خويشاوندان براى ديدن علىعليه‌السلام آمده بودند آن آب مفصل را ديدند خيلى خوشحال شدند علىعليه‌السلام در حالى كه از قنات بالا نيامده بود و يك پايش اين طرف قنات و پاى ديگر آن طرف بود، فرمودند: قلم و دوات برايم بياورد چنانكه كار علىعليه‌السلام در آن ۲۵ سال اين بود كه بيست و چهار چشمه و قنات و باغستان وقف فقرا و ضعفا و بيچاره ها كرد همانجا مى فرمايند در قنات وقف نامه اش را نوشتند و گفتند بچه ها و خويشان من، چشم داشت به اين قنات نداشته باشيد اينها مال فقرا و بيچاره هاست.

لذا علىعليه‌السلام در حديثى مى فرمايد: من كان همه بطنه فقيمته ما يخرج عن بطنه؛ يعنى: ارزش كسى كه تنها به جهت شكمش كوشش مى كند مساوى آن چيزى است كه از شكم او خارج مى شود.( ۱۰۷۳)

۹۰۳- لباس محبت، عباى فقر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى به امام صادقعليه‌السلام عرض كرد: حديثى نقل مى شود كه شخصى به علىعليه‌السلام گفت: يا علىعليه‌السلام من تو را دوست دارم و حضرت به او فرمود: جامه گشاد براى تهيدستى آماده نما. امام صادقعليه‌السلام در پاسخ وى فرمود: اينطور نيست كه مى گويى همانا اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به او فرمود براى تنگدستى خود جامه اى تهيه نموده اى و منظور علىعليه‌السلام روز قيامت بوده است.( ۱۰۷۴)

۹۰۴- مبارزه با غيب گوها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام به طالع بين و فرد پيشگويى برخورد كرد و با اشاره به حيوان آبستنى از آن مرد پرسيد: آيا مى دانى در شكم اين حويان، ماده است يا نر؟ آنگاه خود حضرت فرمود: هر كس چنين ادعايى كرد آيات قرآن را تكذيب كرده است چرا كه خداوند فرموده است (تنها خداوند از روز رستاخيز آگاه است او باران را فرو مى فرستد و از آنچه در رحمهاست خبر دارد و هيچ كس نمى داند فردا چه بدست خواهد آورد و هيچ كس نمى داند در كدام سرزمين مى ميرد همانا خداوند دانا و آگاه است) لذا امام مى فرمايد: الكاهن كالساحر و الساحر و الكافر فى النار؛ پيشگو همچون جادوگر و جادوگر همچون كافر و كافر در دوزخ است.( ۱۰۷۵)

۹۰۵- انفاق حضرت علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از دهقانان پيراهنى زربفت را براى امام علىعليه‌السلام فرستاد اين پيراهن را فردى بنام عمروبن حريث به چهار هزار درهم از امام خريد و حضرت آن پول را بين مردم تقسيم كرد. عبدالرحمن بن الشعبى مى گويد: وارد ميدان بزرگ كوفه شدم در آن هنگام جوانى همچون ديگران بودم. علىعليه‌السلام را ديدم كه بر بالاى دو ظرف طلا و نقره ايستاده بود و بين مردم تقسيم مى كرد تا اينكه هيچ چيز براى خود او باقى نماند، تعجب كردم رفتم و به پدرم گفتم: امروز مردى را ديدم كه نمى دانم بهترين مردم است يا جاهل ترين مردم. پدرم پرسيد: آن چه كسى بود؟ گفتم: اميرالمؤمنين على ع را ديدم و جريان را تعريف كردم او گريست و گفت: نه فرزندم تو امروز بهترين مردم را ديده اى.

۹۰۶- توجه به آموزش سخنرانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امير مؤمنان علىعليه‌السلام بخشى از ساعات روز خود را در صفه اى كه در شهر مدينه جاى داشت كه مسيحيان آن مركز را بنام اولين دانشگاه اسلامى نام گذارى كرده اند شخصا حضور پيدا مى كردند و در باب سخنرانى و سخن شناسى و غير مذاكره مى فرمودند.( ۱۰۷۶)

لذا از اين جهت حضرت توجه خاصى به نحوه كلام اصحاب خود مبذول مى داشتند، منجمله حضرت به شاگردان خود رو نمود و به صعصعة بن صوحان فرمود (هذا الخطيب الشحيح) و با اين جمله كوتاه صعصعه را مدح فرموده، كه ابن ابى الحديد با تمام مقام علمى كه دارد در شرح نهج البلاغه خود مى نويسد را همين فخر و سرافرازى بس كه استاد سخن شناسى مانند حضرت علىعليه‌السلام او را خطيب و سخن شناس معرفى كرده است.

۹۰۷- عملى بى جا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت علىعليه‌السلام در تشيع جنازه اى شركت داشتند و در مسير در حالى كه ديگران محزون بعضى گريان بودند يكى از همراهان در حال خنديدن بود حضرت از آن غفلت و حركت نابجا ناراحت شده و فرمودند:

كان الموت فيها على غيرنا كتب و كان الحق فيها على غيرنا وجب...

يعنى: گويا مرگ در اين جهان براى ديگران معين شده و حق نيز براى ديگران واجب گرديده است و گويا مردگان را كه مشاهده مى كنيم مسافرانى هستند كه آنان را در قبر مى گذاريم و بزودى نزد ما بازگشت مى كنند.( ۱۰۷۷)

۹۰۸- نيكى و بدى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى حضرت اميرعليه‌السلام در ميان اصحاب خود فرمود: من در همه عمر خود در حق كسى نه نيكى كرده ام نه بدى.

اصحاب عرض كردند: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام ما معنى اين سخن را نمى دانم شما اين معنى را توضيح دهيد. آنگاه حضرت فرمود: هر كسى كه در حق كسى نيكى كند جزاى آن نيكى به خود او باز مى گردد. پس در حقيقت در حق خود نيكى كرده است و هر كسى در حق كسى بدى، نمايد سزاى آن بدى نيز به او برمى گردد، پس در حقيقت در حق خود بدى كرده است.

۹۰۹- نگاه لطف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يكى از شيفتگان حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام در راهى همراه ايشان ملازم حضرتش بود كه ناگاه اشكش جارى شد آن حضرت علت را از او پرسش نمودند، عرض كرد: چنان محبت و علاقه شما در من جايگزين است كه از توصيف خارج است ولكن اين پسر جوان من از شما كناره مى گيرد و از دشمنان سر سخت شما مى باشد كه به اين جهت مايه حزن و تأسف من مى باشد. حضرت فرمود: مايلى قلب او را چنان تغيير و حالش را دگرگون كنم كه از جمله دوستان ما گردد، عرض كرد منتهى آرزوى من است، آن حضرت عطف توجه به او نمود. آن مرد گفت: مشاهده كردم چنان شيفته و جان نثار آن حضرت گرديد كه حاضر نبود آنى از حضرتش جداگردد.

توان برد برون از دل ما حب على

نور از مهر جهانتاب نگردد منفك( ۱۰۷۸)

۹۱۰- جلسه شعراء

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت على مرتضىعليه‌السلام روزى از شعراء پرسش فرمودند كه كامل ترين آنان كيست ابى الاسود دوئلى در پاسخ گفت سراينده اين اشعار و و لقد اغتدى يدافع ركنى (الى آخر)

آن حضرت پس از مطالبى فرمود: امرء القيس اشعارش ارزنده تر است و سپس دلائلى آوردند كه همه شعراء تصديق گفتار آن حضرت را نمودند.( ۱۰۷۹)

و در جايى ديگر امام فرمود:

و اياك فضلات الامور فانها

حرام على النفس التقى ارتكابها

از زوايد زندگى و امور بيهوده حذر كن كه چنين اعمالى بر شخص پارسا روا نيست.

۹۱۱- استكبار ورزى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام در يكى از روزها خطبه اى بر مردم خواند و ضمن دعوت مردم به توحيد الهى آنها را به اطاعت از كسانى كه خداوند امر به اطاعت آنها كرده است توجه داد و آيه اى (۴۸ سوره مؤمن) را ياد آور شد و گفت: آيا مى دانيد استكبار چيست؟ ترك اطاعت از كسانى كه ماءمور به اطاعت آنها هستيد و خود برتر بينى نسبت به آنها...

۹۱۲- شما را سفارش مى كنم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام فرمود:

شما را به پنج خصلت سفارش مى كنم كه براى دست يابى به آنها سزاوار است بر شترهاى راهوار سوار گشته و با تمام توان در پى آنها بر آييد.

۱- جز به خدا اميد نبنديد.

۲- از هيچ چيز جز گناههاى خود، واهمه به دل راه ندهيد.

۳- هنگامى كه با پرسش از مطلبى كه نمى دانيد روبرو شديد از گفتن نمى دانم حيا نكنيد... از فراگيرى آنچه نمى دانيد، شرم به خود راه ندهيد بر شما باد به صبر و مقاومت...( ۱۰۸۰)

۹۱۳- جنس آسمانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عن حبة العرنى قال: سمعت عليا عليه السلام ذات يوم يحلف: و الذى خلق السماء من دخان و ماء.( ۱۰۸۱)

حبه عرنى مى گويد: شنيدم روزى علىعليه‌السلام بدينگونه قسم مى خورد: به خدايى كه آسمان را از گاز و آب آفريد! و در خطبه ۹۰ نهج البلاغه حضرت مى فرمايد: به آسمانهايى كه ماده اش دود و بخار بود فرمان داد تا قطعات آن، كه با هم فاصله داشتند بهم پيوسته و گرد آمدند.

۹۱۴- علىعليه‌السلام در قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى به عمار ياسر گفت: آيه اى در قرآن است كه فكر مرا پريشان ساخته و مرا در شك انداخته است؟ عمار گفت: كدام آيه. او گفت: واذا وقع القول عليهم اخرجنالهم دابة من الارض...( ۱۰۸۲) عمار گفت: به خدا سوگند من روى زمين نمى نشينم غذايى نمى خورم و آبى نمى نوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم، سپس همراه آن مرد خدمت علىعليه‌السلام آمد و در حالى كه آن حضرت مشغول خوردن غذا بود به محضرش رسيدند هنگامى كه چشم امامعليه‌السلام به عمار افتاد فرمود: بيا، عمار آمد نشست و با امام غذا خورد آن مرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباورى به اين صحنه مى نگريست زيرا عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود كه تا به وعده اش وفا نكند غذا نخورد. گويى قسم و قول خود را فراموش كرده بود، هنگامى كه عمار برخاست و با علىعليه‌السلام خداحافظى كرد آن مرد رو به او كرد و گفت عجيب است تو سوگند يادكردى كه غذا نخوردى و... تا اينكه دابة الارض را به من نشان دهى؟ عمار گفت: من او را به تو نشان دادم اگر مى فهميدى. (يعنى منظور علىعليه‌السلام است).( ۱۰۸۳)

۹۱۵- اسباب تأخیر عذاب الهى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ نباته مى گويد: روزى اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اهل زمين چون به تبهكارى و نافرمانى پروردگار آلوده شوند خداوند بر آن شود كه آنها را روى استحقاقشان عقوبت فرمايد ولى چون نظر كند به سالخوردگان كه در عين ضعف پيرى به سوى نماز گام بر مى دارند و كودكان كه مشغول يادگيرى قرآنند آنان را مورد عفو قرار داده عذابشان را به تأخیر اندازد.

لذا اميرالمؤمنينعليه‌السلام در وصيت لحظات آخر عمرش فرمود: خدا را در امر زكات رعايت كنيد كه موجب خاموشى غضب پروردگار است. الله الله فى الزكاة فانها تطفى غضب ربكم

۹۱۶- توصيف امام علىعليه‌السلام توسط امام ششمعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سعيد بن كلثوم مى گويد: خدمت حضرت صادقعليه‌السلام بودم سخن از وجود مقدس اميرالمؤمنينعليه‌السلام به ميان آمد. امام ششمعليه‌السلام آنچنان كه حق علىعليه‌السلام بود از آن جناب تمجيد كرد و حضرتش را به بهترين صورتى كه لياقت داشت ستود. سپس فرمود:

به خدا قسم هرگز حرامى نخورد تا عمرش پايان گرفت و از دو برنامه اى كه رضاى خداوند در آن بود سخت ترينش را براى عمل انتخاب مى كرد حادثه اى براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش نيامد مگر اينكه آن حضرت را به عنوان تكيه گاه براى رفع حادثه خواست جز او كسى همانند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طاقت عبادت نداشت... ثواب حق را اميد داشت و از عذابش خائف بود در راه رضاى خداوند و دورى از عذاب فردا از كار كرد و دستمزد كار روزانه اش هزار بنده در راه خدا خريد و آزاد كرد غذاى اهلش روغن و سره و خرماى بهم انباشته بود لباسى جز لباس كرباس نداشت( ۱۰۸۴)

۹۱۷- فقيه كيست

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوحمزه ثمالى از حضرت باقرعليه‌السلام روايت نموده كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: آيا آگاه نسازم شما را از كسى كه حقيقتا فقيه (آگاه به مسائل دين) است؟ عرض كردند: چرا اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام . فرمود: شخصى است كه مردم را از رحمت خدا نوميد نگرداند و آنان را از عذاب او ايمن نسازد و در نافرمانى از خدا برايشان تسهيل قال نشود و به آنان اجازه نافرمانى ندهد و قرآن را به دليل علاقه به چيزهاى ديگر ترك نگويد. آگاه باشيد در دانشى كه به ديگران انتقال پيدا نكند، خيرى نيست، و بدانيد در قرائتى كه تدبر و چاره انديشى در آن نباشد و در عبادتى كه آگاهى و فهم و دانستن مسائل دين در آن نباشد خيرى نيست.( ۱۰۸۵)

۹۱۸- معنى قدقامت الصلوة

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايتى از اميرالمؤمنينعليه‌السلام در تفسير جمله قدقامت الصلوة آمده است قد قامت الصلوة اى حان وقت الزيارة و المناجاة و قضاء الحوائج درك المنى و الوصول الى الله عزوجل. معناى بپا شد. نماز اين است كه نزديك شد وقت زيارت خدا و مناجات با او و برآورده شدن حاجات و رسيدن به آرزوها و واصل شدن به خداوند عزوجل.( ۱۰۸۶)

۹۱۹- بعد از ايمان به خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن عباس گويد: سلمان فارسى را در عالم خواب ديدم به او گفتم: آيا تو غلام آزاد كرده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبودى؟ گفت: آرى بودم ديدم تاج ياقوتى بر سر دارد و لباسهاى عالى بهشتى بر تن پوشيده گفتم: اى سلمان اين منظره حكايت از مقام عالى تو مى كند كه خداوند به تو عطا كرده گفت: آرى گفتم: تو در بهشت بعد از ايمان به خدا و ايمان به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چه چيز را بهتر از همه چيز ديدى. در پاسخ گفت: در بهشت بعد از ايمان به خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چيزى بهتر از دوستى علىعليه‌السلام نيست.( ۱۰۸۷)

۹۲۰- درجه علىعليه‌السلام از اين بالاتر است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

يوسف بن ابى سعيد گفت: من روزى خدمت امام صادقعليه‌السلام رسيدم حضرت به من گفت: چون روز قيامت شود خداوند تبارك و تعالى خلائق را در آن روز گرد آورد، اولين كسى كه او را فرا بخوانند حضرت نوحعليه‌السلام است، پس از او سئوال شود آيا تبليغ نمودى؟ نوح مى گويد: آرى. به او گفته مى شود شاهد بر گفتارت كيست؟ نوحعليه‌السلام مى گويد: محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پس نوحعليه‌السلام از مكان خود بر مى خيزد و به نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آيد و او بر روى تلى از مشك به همراه علىعليه‌السلام قرار دارد، نوحعليه‌السلام به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گويد: اى محمد خداوند از من سئوال نموده كه آيا نمودى؟ گفتم: آرى. گفت: گواه تو كيست؟ گفتم: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم . پس حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گويد: اى جعفر و اى حمزه برويد و شهادت دهيد كه او تبليغ خود را كرده است. پس حضرت صادق ع فرمود: جعفر و اى حمزه برويد و شهادت دهيد كه او تبليغ خود را كرده است. پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: جعفر و حمزه دو نفر گواهى هستند كه از براى تبليغ پيامبران گواهى مى دهند، يوسف مى گويد: من عرض كردم فدايت شوم. پس علىعليه‌السلام در آن موقع كجاست؟ حضرت فرمود: درجه و منزلت على از اين بالاتر است.( ۱۰۸۸)

۹۲۱- فخر فروشى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: دو نفر مرد در نزد اميرمؤمنان علىعليه‌السلام به همديگر افتخار و فخر فروشى (در مورد نياكان خود) مى كردند امام علىعليه‌السلام به آنها فرمود: آيا شما به پيكرهاى پوسيده و روهاى در ميان آتش، افتخار مى كنيد؟!

سپس (به افتخار كننده) فرمود: اگر داراى عقل باشى، داراى خوى و خلق انسانى خواهى بود و اگر داراى تقوا و پرهيزكارى باشى صاحب كرامت و بزرگوارى هستى و اگر نه عقل و نه تقوا داشته باشى، بدانكه الاغ بهتر از تو است و تو بر هيچ كس امتيازى ندارى.( ۱۰۸۹)

۹۲۲- رد احسان و مروت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث اعور مى گويد: اميرالمؤمنين از فرزندش امام حسنعليه‌السلام پرسيد: پسرم مروت چيست؟ امام حسنعليه‌السلام پاسخ داد: پارسايى و اصلاح مال و در روايتى ديگر حسن بن جهم مى گويد: امام رضاعليه‌السلام روايت نمود كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام روايت نمود كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: جز دراز گوش موجود ديگرى رد احسان و نيكى نمى كند.

عرض كردم مقصود چيست؟ حضرت فرمود: يعنى: براى نشستن او جا باز كنند و به خوشى به او عرضه شود (و او امتناع كند).( ۱۰۹۰)

۹۲۳- فاتح بيت المقدس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبايه اسد مى گويد: در حالى كه علىعليه‌السلام دراز كشيده بود و من در بالاى سر حضرت ايستاده بودم شنيدم كه مى فرمايد: به تحقيق در مصر هلاك كننده اى خواهد آمد و محققا شهر دمشق را يك سنگ، يك سنگ، درهم خواهد كوبيد و حتما يهوديان و مسيحيان از هر شهر و ناحيه عربها سر بر خواهند آورد و يقينا عرب را با اين عصايم خواهم راند، گويد: به آن حضرت عرض كردم: اى اميرالمؤمنينعليه‌السلام گويا به ما خبر مى دهى پس از آنكه از دنيا رفتى مجدد زنده خواهى شد؟ فرمود: چه دور است اين؛ اى عبايه، معتقد شدى به غير عقيده اى كه مردى آن را از من باور كند.( ۱۰۹۱)

۹۲۴- از قرآن يادگيريد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جمعى از ياران اميرالمؤمنينعليه‌السلام در موضوع مروت (مردانگى و جوانمردى) با هم در گفتگو بودند كه حضرت علىعليه‌السلام وارد جمع آن ها شد، حضرت وقتى از گفتگوى آنها مطلع شد فرمود: چرا آن را از قرآن فرا نگرفته ايد؟ عرض كردند: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام اين مطلب در كجاى قرآن است؟ حضرت فرمود: در آيه ان الله يامر بالعدل و الاحسان؛ خداوند به شما دستور مى دهد عدل و احسان را شيوه خدا سازيد.( ۱۰۹۲)

پس عدل همان انصاف و رعايت حق و احسان بخشش و تفضل از حق خويش مى باشد.( ۱۰۹۳)

۹۲۵- بردبارى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام يكى از غلامان خود را صدا زد، ولى او جوابى نداد بار دوم و سوم هم او را صدا كرد، اما او جواب نداد. حضرت برخاست و نزد او رفت و ديد كه استراحت كرده، به او فرمود: آيا صدايم را نشنيدى؟ عرض كرد: شنيدم. حضرت فرمود: پس چرا جواب مرا ندادى؟ عرض كرد: يا علىعليه‌السلام چون از عقوبت و توبيخ و تنبيه تو، خود را در امان مى ديدم و مطمئن بودم كه مرا توبيخ نمى كنى، لذا سهل انگارى كردم حضرت فرمود: تو را به خاطر خدا آزاد كردم.( ۱۰۹۴)

۹۲۶- معناى فقر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث اعور همدانى مى گويد: از جمله پرسشهايى كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام از فرزند خود امام حسنعليه‌السلام نمود اين بود كه فقر چيست؟ و او پاسخ داد: آز و شدت تمايل به چيزى، و ديگر پرسش آن حضرت اين بود كه سفاهت (نادانى) چيست؟ امام حسنعليه‌السلام پاسخ داد پيروى از مردم فرومايه و همنشينى با گمراهان و اينكه سماحة (بزرگوارى و بخشش و جوانمردى) چيست؟ پاسخ داد اينكه شخص چه در حال رفاه و چه در حال سختى بخشنده باشد.( ۱۰۹۵)

۹۲۷- انگشتران علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدخير مى گويد: علىعليه‌السلام چهار انگشتر داشت كه آنها را بدست مى كرد يكى از آنها ياقوت بود كه بخاطر بزرگوارى و نجابت در دست مى كرد. ديگرى فيروزه بود كه به منظور پيروزى در دست مى كرد و ديگرى آن جديد چينى بود كه براى قوت خود به دست مى كرد و آخرى آن عقيق بود كه به جهت محفوظ ماندن در دست مى كرد و نقش هر يك از آنها عبارت بود از، ياقوت لااله الاالله الملك الحق المبين و نقش فيروزه، الله الملك الحق و نقش حديد چينى العزة الله جميعا و نقش عقيق در سه سطر ماشاء الله، لاقوة الا بالله، استغفر الله بود.( ۱۰۹۶)

۹۲۸- معنى ارادت و دوست داشتن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام فرمود: روزى حارث اعور به اميرالمؤمنينعليه‌السلام عرض كرد:يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام بخدا سوگند كه من شما را دوست مى دارم. حضرت به او فرمود: اى حارث حال كه مرا دوست مى دارى پس با من دشمنى مكن و با من بازى مكن و مرا آزمايش مكن و با من شوخى و مرا پست و كوچك نكن و مرا از مقام خودم بالاتر مبر.( ۱۰۹۷)

۹۲۹- راهنمايى شفابخش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

فردى در زمان اميرمؤمنان علىعليه‌السلام زندگى مى كرد مرد عرب و مسلمان و ارادتمند به علىعليه‌السلام بود ولى مبتلا به بيمارى شده بود. بيمارى او طول كشيد، بسيار رنجيده خاطر و رنجور بود براى درمان بيمارى خود بسيار تلاش كرد و نزد اطباء گوناگون رفت ولى نتيجه نگرفت و همچنان بيماريش ادامه داشت و او همچنان با سختى و رنج مى ساخت و مى سوخت، سرانجام به محضر علىعليه‌السلام شتافت و از بيمارى طولانى خود شكايت كرد و از آن حضرت خواست كه راه درمانى به او ارائه دهد.

آرى وجود علىعليه‌السلام براى مستضعفين و درماندگان، مايه بركت و رحمت است لذا هيچ كسى از در خانه او نا اميد بر نمى گشت. علىعليه‌السلام به او فرمود: آيا همسر دارى؟ بيمار گفت: آرى. علىعليه‌السلام فرمود: به همسرت بگو مقدارى از مهريه خود را به تو ببخشد. سپس از آن بخشيده همسرت مقدارى عسل خريدارى كن و آن عسل را با قدرت آب باران مخلوط كن و سپس آن عسل را بخور كه بخواست خدا شفا مى يابى.

بيمار رفت و همين غذاى معجون را تهيه نمود و خورد و شفا يافت و در حالى كه بسيار خوشحال بود به محضر علىعليه‌السلام آمد و پس از اعلام شفاى خود عرض كرد: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام من براى درمان خود اموال بسيار خرج كردم و به طبيب هاى بسيار مراجعه نمودم ولى نتيجه نگرفتم اما شما با يك دستور ساده بيمارى مرا درمان كرديد به گونه اى كه گويى اصلا بيمار نبودم اينكه آمده ام بپرسم كه درمان با اين دستور بر چه اساسى بوده اس؟ اميرمؤمنانعليه‌السلام فرمود: در مورد مهريه خداوند در قرآن مى فرمايد: مهريه زنان را بطور كامل بپردازيد.

فان طبن لكم عن شيى ء منه نفسا فكلوه هنيا مرئبا؛ و اگر زنها با رضايت خاطر چيزى از مهريه خود را به شما ببخشند آن را حلال و گوارا مصرف كنيد.( ۱۰۹۸)

و در مورد آب باران مى فرمايد: و نزلنا من السّماء ماء مباركا؛ و از آسمان آب پر بركت فرستاديم.( ۱۰۹۹)

و در مورد عسل مى فرمايد: فيه شفاء للناس؛ و در عسل شفاى مردم است.( ۱۱۰۰)

هر گاه آب باران و قدرى از مهريه زن و عسل با هم جمع شوند، در آن معجون حلال و گوارا، بركت و شفا جمع شده است البته چنين معجونى شفابخش است و بيمارى را برطرف مى سازد.( ۱۱۰۱)

۹۳۰- بازيچه جريانات روز نگردد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سليم بن قيس هلالى شنيدم، اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام مى فرمود: از سه كس بر دين خودتان بترسيد مردى كه قرآن را فرا گرفته (و بعلوم قرآن آشنا شده است) همين كه نشاط و خرمى به چهره اش نشست (كنايه از اينكه موقعيت اجتماعى بدست آورد)

شمشيرش را به روى همسايه خود كشيده و او را هدف تير تهمت و شركت قرار دهد. عرض كردم: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام كداميك به شرك سزاوار ترند؟ فرمود: آنكه تير تهمت زده است و مردى كه بازيچه جريانات روز گردد و هر افسانه دروغين كه ساخته شود او دنباله اش را درازتر بكشد و مردى كه خدايش عزوجل قدرتى بدست او داده باشد و او گمان كند كه فرمان بردارى او فرمان برى از خدا است و سرپيچى از فرمانش سرپيچى از فرمان خدا در صورتى كه چنين نيست زيرا رد راه معصيت خدا از هيچ مخلوقى نبايد اطاعت كرد و مخلوق را نزيبد كه دلبند گناه گردد، پس نه در راه معصيت الهى بايد از كسى فرمان برد و نه به فرمان شخص گناهكار بايستى در آمد، و فقط مى بايست از خداوند و پيغمبرش و جانشينان او فرمان برد و اينكه خداوند دستور فرموده است فقط از دستورات پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اطاعت شود براى اين است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم معصوم است و پاك و به نافرمانى خداوند دستور نمى دهد و اينكه فقط به اطاعت جانشينان پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر فرموده است براى اين است كه آنان نيز معصومند و پاك، و امر به گناه نمى كنند.( ۱۱۰۲)

۹۳۱- مردم دو گونه اند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: فرزندان من مبادا با مردم ستيزه كنيد كه بيش از دو قسم نيستند، يا خردمندى است، كه با شما مكر و حيله بكار مى برد و يا نادان كه هر چه زودتر آسيب بر شما مى رساند...، گفت: و شنود مانند نر و ماده اند كه چون با هم جفت شوند ناچار نتيجه اى خواهند داشت، سپس دو بيت شعر انشاء فرمود:

سليم العرض من حذر الجوابا

و من دارى الرجال فقد اصابا

و من هاب الرجال تهيبوه

و من حقر الرجال فلن يهابا

هر كس از جواب گفتار خويش بهراسد، آبروى خود را حفظ كرده و هر كس با مردان مدارا كند به راه صواب رفته است و آنكه براى مردان احترام نگه دارد، آنان نيز احترامش را نگه مى دارند و آنكه آنان را كوچك شمرد بزرگى خويش را از دلهاى آنان برده است.( ۱۱۰۳)

۹۳۲- صبر در مرگ عزيزان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام به عنوان تسليت دادن به اشعث در مرگ برادرش عبدالرحمان به او فرمود: اى اشعث: اگر بى تابى كنى در مرگ برادرت حق عبدالرحمن است كه اينگونه ادا مى نمايى و اگر صبر كنى حق خدا است كه ادا كردى، و اگر صبر كنى قضا الهى بر تو روا شده است و تو هم آن را با صبر خود ستوده اى و اگر بى تابى كنى قضا حق و بر تو روا شده ولى تو آن را نكوهيده اى. اشعث گفت: انا لله و انا ليه راجعون اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: آيا مى دانى معنى و تاءويل آن را كه گفتى چيست؟ اشعث گفت: تو پايان هر دانشى و نهايت آن. آنگاه حضرت فرمود: اما گفته است در انا لله به معنى اعتراف به ملك خداست و اما گفته ات در انااليه راجعون اعتراف به هلاكت و زوال خود است.( ۱۱۰۴)

۹۳۳- چگونه صبح كردى؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى جابر به علىعليه‌السلام گفت: يا علىعليه‌السلام چگونه صبح كردى؟ حضرت در پاسخ او فرمود: صبح كرديم در حالى كه در نعمت هاى بى حد و شمار خداوند قرار داديم و با گناهان فراوان خود همراه، نتوانيم از شكر خوبيهايى، كه به ما داده است، بجا آوريم يا زشتى هايى كه از ما پرده پوشى كرد!( ۱۱۰۵)

۹۳۴- اندرزى بنما

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى خدمت علىعليه‌السلام رسيد و عرض كرد: يا علىعليه‌السلام مرا پندى ده. حضرتش فرمود: بتو سفارش مى كنم كه كار خير و خوب خود را هرگز زياد مپندار و گناهان خود را هر چند كه كم باشند كم حساب نكن. شخص ديگرى به آن حضرت او عرض كرد: مرا اندرزى فرما. حضرت فرمود: خويشتن خود را تلقين به فقر و تنگدستى و طول عمر مكن.( ۱۱۰۶)

۹۳۵- از بسيارى از آنها مى گذرد!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: روزى از علىعليه‌السلام شنيدم كه فرمود: من به شما حديثى مى گويم كه سزاوار است هر مسلمانى آن را حفظ كند سپس رو به ما كرد و فرمود:

خداوند بنده مؤمنى را در اين دنيا كيفر نكند الا اينكه بهتر و آبرومندتر از آن در قيامت به كيفر او بازگردد و خدا هيچ بنده مؤمنى در اين دنيا پرده پوشى او را نكند و از او نگذرد جز اينكه بهتر و آبرومندتر است از اينكه روز قيامت از او در گذرد سپس فرمود: گاهى خداوند بنده مؤمنى را دچار بلائى در بدن يا مال يا فرزند يا خانواده اش مى كند. سپس اين آيه را خواند (شورى /۳۰) هر مصيبت كه به شما رسد به سبب آنچه است كه بدست خود كرديد و از بسيارى هم مى گذرد و تا سه بار حضرتش دست خود را بهم زد و مى فرمود: و از بسيارى هم مى گذرد.( ۱۱۰۷)

۹۳۶- معاد و خداشناسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شعرى است منسوب به امام علىعليه‌السلام كه آن حضرت قانون عقلى وجوب دفع خطر احتمالى را كه به اعتقاد بعضى زندگى پس از مرگ را باطل و هيچ مپندارند را به صورت زيبايى به نظم كشيده است.

زعم المنجم و الطبيب كلاهما

ان لا معاد فقلت ذاك اليكما

ان صح قولكما فلست بخاسر

ان صح قولى فالو بال عليكما( ۱۱۰۸)

منجم و طبيب هر دو چنين پنداشتند كه معادى نيست. گفتم: شما در انتخاب عقيده آزاديد ولى اگر عقيده شما (عدم وجود معاد) درست باشد من ضرر نكردم، اما اگر عقيده من (معاد روز قيامت و محاسبه ميزان الهى) درست باشد شما زيانكاريد.

۹۳۷- اسلام چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام فرمود: من كه علىعليه‌السلام هستم اسلام را به شكلى تعريف مى كنم كه قبل از من كسى اين چنين بيان نكرده است و نه شخصى حتى بعد از من، مگر به همان طرزى كه من بيان نموده ام.

لانسبن الاسلام نسبة لاينسبه احد قبلى و لا ينبه احد بعدى الا بمثل ذلك، ان الاسلام هو التسليم، اسلام تسليم بودن است، والتسليم هو اليقين، و تسليم عبارت است از يقين، واليقين هو التصديق، و يقين يعنى همان تصديق والتصديق هو الاقرار، و تصديق آن اقرار است والاقرار هو العمل و اقرار همان عمل و بجا آوردن است، و العمل هو الاداء، و عمل همان انجام دادن است، ان المؤمن من لم ياخذ دينه عن رايه ولكن اتاه من ربه فاخذ و مؤمن دين خود را از راءى و عقيده خود نمى گيرد بلكه دين خود را از پروردگار متعال فرا مى گيرد.( ۱۱۰۹)

۹۳۸- ميثم تمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ميثم تمار غلام زنى بود از قبيله بنى اسد، اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام او را از آن زن خريد و آزادش كرد و به وى فرمود: نامت چيست؟ عرض كرد: سالم. حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من خبر داده كه نامى كه پدرت در عجم ترا به آن ناميده اند ميثم است. ميثم عرض كرد: خدا و پيغمبرشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درست گفته اند، حضرت فرمود: رجوع كن به همان نامت كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ترا به آن ناميده و سالم را رها كن. پس به همان اسم ميثم رجوع كرد و كنيه اش را ابى سالم گذاشت تا اينكه نقل شده؛ در آن سالى كه كشته شد حج بجا آورد بر ام سلمه وارد شد و ام سلمه به او فرمود: به خدا قسم بسيار از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه در دل شب درباره تو به علىعليه‌السلام سفارش مى كرد.( ۱۱۱۰)

۹۳۹- خبر از قيام مختار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصحاب امام سجادعليه‌السلام به آن حضرت عرض كردند: يا بن رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امام علىعليه‌السلام ماجراى قيام مختار را خبر داده ولى نفرموده است چه وقت كشته مى شود و چه كسى او را مى كشد؟ حضرت فرمود: اميرالمؤمنينعليه‌السلام راست گفته، آيا به شما خبر ندهم كه چه وقت اين امر واقع مى شود؟ گفتند: چرا. فرمود: از اين تاريخ تا سه سال ديگر در فلان روز واقع مى شود و به زودى در فلان روز سر ابن زياد و شمر را مى آورند و ما آنها را در جلو خود مى گذاريم و غذا مى خوريم و به آنها نگاه مى كنيم، چون مختار قيام كرد حضرت با اصحاب خود بر سر سفره بود به آنها فرمود: برادران دل خوش كنيد و بخوريد كه شما غذا مى خوريد و در حالى كه ستمكاران بنى اميه را درو مى كنند. گفتند: كجا؟ فرمود: فلان جا. مختار آنها را مى كشد و به زودى فلان روز دو سر را براى ما مى آورند.

در آن روز معهود آن حضرت از نماز فارغ شده بود و مى خاست بر سر سفره بنشيند كه سرا را آوردند، چون چشمش به آنها افتاد سجده كرد و گفت: شكر خدايى را كه مرا زنده داشت تا اين سرها را به من نماياند.( ۱۱۱۱)

۹۴۰- تقسيم پول نان به عدالت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى دو نفر بر سر پول نان هاى خود اختلاف داشتند لذا جهت حل اختلاف خدمت حضرت علىعليه‌السلام رسيدند و عرض كردند: يا علىعليه‌السلام يكى از ما پنج نان و ديگرى سه نان داشت، يك نفر ميهمان بر ما وارد شد و هم غذاى ما شد او وقتى كه خواست برود هشت درهم به ازاء آنچه خورده بود به ما داد، من كه پنج قرص نان دارم پنج درهم آن را مى خواهم و آنكه سه قرص نان دارد را سه دهم حاضرم بدهم ليكن او مى گويد: بايد چهار به چهار پول را نصف كنى. حضرت ابتدا به صاحب سه نان فرمود: سر اين مسائل دعوا نكن. بيا سه درهم را بردار و برو؛ اهميتى ندارد، براى اينها سزاوار نيست دعوا كنيد اما آن شخص گفت: يا علىعليه‌السلام قبول ندارم، حق من چهار درهم است چرا كه اين هشت درهم را آن شخص باى ما دو تا داده است. حضرت فرمود: اگر حق را مى خواهى يك درهم بيشتر حق تو نيست، او داد و فرياد كرد كه چرا حق من اينقدر كم است من سه نان داشتم، يك درهم و او كه پنج نان داشته هفت درهم. حضرت فرمود: تو سه نان داشتى، خودت هم از آن خورده اى آن هم كه پنج تا نان داشته از آن پنج تاى خود خورده است مهمانى كه بر شما وارد شده آنهم خورده است. مى شود جمعا سه نفر در قبال هشت قرص نا. پس هشت قرص نان سه قسمت مى گردد هر كدامتان هشت قسمت از ۲۴ قسمت خورده ايد يا اگر خواستيد به تعبير ديگر، هر كدام از شما سه نفر، دو قرص نان و دو ثلث نانها را خورده ايد. پس بنابراى آن كسى كه سه نان دارد خودش دو قرص نان و دو ثلث از نانهاى خود را خورده است. پس يك ثلث آن باقى مانده است كه آن ميهمان خورده است. اما آنكه پنج قرص نان داشت دو قرص نان و دو ثلث آنها را خود خورده و دو قرص بعلاوه يك ثلث هم ديگر آن براى مهمان گذاشته است. بنابراين اگر بخواهيد تقسيم كنيد آن كسى كه سه قرص نان داشته تنها يك ثلث از نان خود را به ميهمان داد و كسى كه پنج قرص نان دارد دو نان و دو ثلث نان خود را داده پس هفت درهم مال اوست و يك درهم هم مال توست.( ۱۱۱۲)

۹۴۱- صدرنشينى مجلس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام كاظمعليه‌السلام فرمود: بارها اميرالمؤمنينعليه‌السلام مى فرمود: بالى مجلس ننشيند مگر كسى كه داراى اين خصائل باشد:

يجيب اذا سئل و ينطق اذا عجز القوام عن الكلام و يشير بالراى الذى فيه صلاح اهله فمن لم يكن فيه شيئى منهن فجلس فهو احمق

آنگاه كه سئوال شود پاسخگو باشد؛ آنگاه كه ديگران از سخن گفتن عاجز شوند سخنگو باشد؛ آنگاه كه به انديشه هاى خير خواهانه نياز گردد راه پويان را ره گو باشد.

پس هر گاه اين سه خصلت در او نباشد و در صدر مجلس بنشيند احمق است و در كلامى ديگر مى فرمايد: انسان عاقل بايد داراى سه نشانه باشد:

و لابد للعاقل من ثلاث؛ ان ينظر فى شانه و يحفظ لسانه و يعرف زمانه و اينكه شاءن و موقعيت خود را درك كند و زبانش را از لغزشهاى گفتارى حفظ نمايد و زمانش را بشناسد.( ۱۱۱۳)

۹۴۲- منع از چاپلوسى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در يكى از روزها شخصى به خدمت علىعليه‌السلام رسيد و زبان به ستايش و ستودن و مدح و ثناى آن حضرت گشود اين مرد با اينكه خود نسبت به علىعليه‌السلام بى اعتقاد بود در ستايش بيش از حد افراط كرد. لذا علىعليه‌السلام در برابر آن همه افزون گوييها كه رنگ چاپلوسى داشت به او فرمود: انا دون ما تقول ما فى نفسك

من از آنچه كه تو به زبان مى گويى پايين ترم ولى از آنچه كه در انديشه ات دارى بالاترم.( ۱۱۱۴)

۹۴۳- گفتگو با دنياى فانى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام المتقين علىعليه‌السلام درباره دنيا بيانى مختصر، اما با دنيايى از مفاهيم دارند كه در اينجا به آن اشاره مى نماييم.

اى دنيا از من دور شو كه مهار تو را به گردنت انداختم و خود را از چنگت بيرون كشيدم و از دام هايت گريختم... به خدا سوگند اگر تو انسانى بودى كه ديده مى شدى، همانا حدود خدا را بر تو جارى مى ساختم و تو را به سزاى بندگانى كه آنان را با آرزوهاى واهى فريفتى و در پرتگاهها افكندى مى رساندم.( ۱۱۱۵)

من دنيا را بدور افكندم و چهره اش را به خاك ماليدم.( ۱۱۱۶) (پس) على را با نعمتى كه از دست رفتنى است و از لذتى كه فانى شدنى است چه كار؟( ۱۱۱۷)

۹۴۴- مرد مردان عالم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

رحمت و بخشش حضرت علىعليه‌السلام در زمان خود آن حضرت، زبان زد عام و خاص بوده است در يكى از كارزارها جنگجويى از مشركين ملقب به قوچ لشكر با حضرت درگير شد و به جنگ امام آمد امام او را بزير انداخت و تيغ از نيام بركشيد تا سر او را از تن جدا كند اما آن مرد با التماس، عرض كرد: اى علىعليه‌السلام آيا آيا مرا، كه كودكانى خردسال دارم مى كشى؟ حضرت برخاست و فرمود: تو را به خاطر كودكانت بخشيدم، يا در پيكارى ديگر بر سواركارى تيغ از نيام كشيد اما پيش از آنكه بر فرق او ضربه را وارد سازد حريف حضرت بانگ سرداد كه اى علىعليه‌السلام شمشيرت را به من ببخش، امام شمشيرش را به وى داد و خود بدون سلاح در برابر دشمن ايستاد و چه بسيار است مانند اين داستان مثل ماجراى عمروبن عاص و بسربن ارطاة كه براى حفظ جان خود پرده از عورت خود بركشيدند و مهلكه جنگ با آن حضرت گريختند.( ۱۱۱۸)


۹۴۵- صبر چيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد: اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام به مسجد در آمد، ناگاه مردى را غمناك و ناراحت و سر به گريبان ديد از او سئوال كرد در چه حالى؟ چه خبر است؟ تو را چه مى شود؟ آن شخص عرض كرد: يا علىعليه‌السلام پدر و مادر و برادرم مرده اند. مى ترسم از اين غصه زهره ترك شوم!

حضرت فرمود: بر تو باد تقوا و صبر تا فرداى قيامت با اين دو سرمايه به محضر حق شرفياب شوى صبر رد امور چون سر است از تن، چون سر از تن جدا گردد تن فاسد شود و چون در كارها صبر نباشد همه كارها فاسد گردد.( ۱۱۱۹)

لذا حضرت علىعليه‌السلام مى فرمايد: نشانه صابر در سه چيز است:

۱- كسل و سست و بى حال نمى شود.

۲- دلتنگ و بى قرار نمى گردد.

۳- از خداى خود شكايت نمى كند.

زيرا اگر كسل شود حق را ضايع مى كند و اگر دلتنگ گردد به شكر بر نيم خيزد و اگر از خداوند شكايت كند به راه عصيان رفته است.( ۱۱۲۰)

۹۴۶- شبى با علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس گفت: شبى از شب ها علىعليه‌السلام به من فرمود: وقتى نماز عشاءى خود را خواندى پيش من بيا تا به تو فايده اى دهم. ابن عباس مى گويد: خدمت علىعليه‌السلام رسيدم، شبى مهتابى و بسيار روشن بود. علىعليه‌السلام از من سئوال كرد ابن عباس: تو تفسير الف الحمد را مى دانى؟ عرض كردم: يا علىعليه‌السلام اين تو هستى كه مى دانى، ابن عباس مى گويد: علىعليه‌السلام شروع كرد به تفسير الف؛ و يك ساعت از آن را به تفسير الف پرداخت، آنگاه مجدد از من سئوال فرمود: فما تفسير اللام من الحمد آيا تفسير لام الحمد را مى دانى؟ جواب همان دادم و علىعليه‌السلام يك ساعت ديگر در تفسير حرف لام سخن گفت پس حا الحمد نيز به همين منوال و در ميم نيز همانطور و در دال نيز به همان شكل، چون از تفسير اين حروف فارغ گشت فجر صبح صادق از مشرق سر بر آورد در اين جا بود كه علىعليه‌السلام فرمود:

لو شئت لا و قرت بصيرا من تفسير سورة الفاتحه؛ اگر مى خواستم هفتاد شتر از تفسير سوره حمد بار مى كردم.( ۱۱۲۱)

۹۴۷- تفسر الله اكبر اذان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام از پدران بزرگوارش از امام حسينعليه‌السلام نقل كرد كه امام حسينعليه‌السلام فرمود: روزى در محضر پدر بزرگوارم ميان مسجد نشسته بوديم كه مؤذنى بالاى بلندى رفت و شروع به گفتن اذان كرد. همين كه دو بار گفت: الله اكبر پدرم اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام چنان زار زار گريست، كه بر اثر آن ما هم به گريه افتاديم و چون اذان را به پايان رسانيد پدرم فرمود: آيا مى دانيد مؤذن چه مى گويد: عرض كرديم: خدا و پيغمبرشعليه‌السلام و جانشين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم او داناترند. فرمود: اگر معناى آنچه را او مى گويد بفهميد قطعا لبان خود را كمتر به خنده خواهيد گشود و بيشتر گريان خواهيد بود....( ۱۱۲۲)

۹۴۸- ميزان عمل صحيح است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى نزد اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد كه بلال حبشى را ديدم با شخصى گفتگو مى كند ليكن بلال، الفاظ و گفتارش ملحون و لهجه دار است ولى آن شخص عباراتش صحيح و معرب و كامل مى باشد و به بلال مى خنديد.

امامعليه‌السلام فرمود: اى بنده خدا، اعراب و درستى كلام براى درستى و تهذيب اعمال است، آن شخص اگر افعالش نادرست باشد، مسلم اعراب كلامش او را سودى ندهد ولى بلال را كه افعالش بدرستى آراسته است، لحن عبارات و الفاظش به او زيانى نرساند.( ۱۱۲۳)

۹۴۹- اى مضطرب دار فنا باش آرام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حارث اعور مى گويد: به همراه حضرت علىعليه‌السلام حركت مى كردم تا در حيره در كنار فرات به دير نصارى برخورديم و از آن دير صداى ناقوس بلند بود. حضرت فرمود: اى حارث آيا مى دانى كه ناقوس چه مى گويد؟ عرض كردم خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ابن عم رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داناترند. فرمود: ناقوس مثل دنيا و خرابى آن را مى سرايد. سپس از زبان ناقوس حضرت اين اشعار را خواند:( ۱۱۲۴)

لا اله الا الله

حقا حقا صدقا صدقا

ان الدنيا قد غرتنا

واشتغلتنا و استهوتنا

يابن الدنيا مهلا مهلا

يابن الدنيا دقا دقا

يابن الدنيا جمعا جمعا

تفنى الدنيا قرنا قرنا...

يعنى: معبودى به حق و شايستگى پرستش، جز خدا نيست اين را به حق و راستى مى گويم.

براستى كه دنيا ما را فريفت و ما را به خود سرگرم نمود و ما را سرگشته و مدهوش گرداند.

اى فرزند، دنيا آرام باش آرام، اى فرزند دنيا (در كار خود) دقيق شو دقيق.

اى فرزند دنيا (كردار نيك) گردآوردنى كن، گردآوردنى دنيا سپرى مى شود پيوسته پيوسته...

حارث گويد: عرض كردم: اى اميرمؤمنانعليه‌السلام آيا نصارى تفسير صداى ناقوس را اينگونه كه فرموديد مى دانند؟ حضرت فرمود: اگر مى دانستند مسيحعليه‌السلام را به عنوان اله بر نمى گزيدند. حارث گويد: فرداى آن روز من به دير نصارى رفتم و به راهب گفتم: به حق حضرت مسيحعليه‌السلام همانگونه كه ناقوس را مى نواختى به صدا در آور و او چنين كرد و من تفسير آن را آنگونه كه آموخته بودم گفتم: تا به پايان اشعار رسيدم او مرا سوگند داد كه به پيامبرتان سوگندت مى دهم كه چه كسى اين تفسير را برايت گفته، گفتم همان مردى كه ديروز همراه من بود. گفت: آيا بين او و پيامبرتان خويشاوندى است؟ گفتم: آرى او پسر عموى اوست. گفت: سوگند مى خورم كه اين را از پيامبرتان شنيده و آنگاه اسلام آورد و سپس گفت: من در تورات خوانده ام كه پيامبر آخر زمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صداى ناقوس را تفسير مى كند.( ۱۱۲۵)

۹۵۰- نماز، قرب، لقاى حق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام وقتى كه وقت نماز مى شد به خود مى پيچيد و متزلزل مى شد، از آن حضرت سئوال شد يا علىعليه‌السلام چه مى شود چرا شما در وقت نماز اينگونه ايد؟ مى فرمود: آمد وقت امانتى كه حق تعالى عرضه داشت بر آسمانها و زمين و آنها ابا كردند از حمله آن و بر حذر شدند از آن.( ۱۱۲۶) و حضرت سجادعليه‌السلام نيز وقتى مهياى وضو مى شد رنگ مباركش زرد مى شد سبب آنرا سئوال كردند فرمود: آيا نمى دانيد در حضور كى ايستادم.( ۱۱۲۷)

۹۵۱- زايمان عجيب و قضاوتى عجيب تر!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

زنى از شوهر قانونى خود فرزندى به دنيا آورد كه او دو سر و دو بدن روى يك كمر داشت. خانواده نوزاد دچار اشكال شدند و نمى دانستند كه آيا اين نوزاد يك نفر است يا دو نفر، به محضر مبارك حضرت علىعليه‌السلام شرفياب شدند تا در اين باره سئوال كنند حضرت بعد از ديدن كودك فرمود: بچه را در موقع خواب آزمايش كنيد باين ترتيب كه وقتى هر دو در خوابند يكى از آن دو سر يا دو بدن را حركت دهيد و بيدار كنيد اگر هر دو با هم در يك لحظه بيدار شدند اين دو يك انسانند ولى اگر يكى بيدار شد و ديگرى در خواب بود آنها دو انسانند و ارث دو نفر را مى برند.( ۱۱۲۸)

۹۵۲- ترك ريا كارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام مردى را ديد كه سر در پيش افكنده، به نحوى كه نشان مى دهد كه من پارسا و عابد و پرهيزكارم! حضرت به او فرمود: اى جوان، اين پيچى كه در گردن انداختى در دل خود اندازى، كه خداى متعال در دل آدمى مى نگرد، پس بدان كه در روز قيامت رياكاران را خطاب مى كنند: نه شما آنيد كه متاع دنيا به شما ارزان تر فروختند؟ و نه آنيد كه مردمان بر در سراى شما ايستادند؟ و نه آنيد كه ابتدا به شما سلام كردند؟ پس اينها به مثابه جزاى اعمال شما بود كه به شما رسانيديم ولى امروز ديگر به شما چيزى نخواهد رسيد.( ۱۱۲۹)

۹۵۳- نحوه برخورد با جاهل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابراهيم پسر مهدى عباسى (لعنة الله عليه) خوابى ديد كه براى ماءمون چنين نقل كرد:

در عالم رويا ديدم كه در راهى با علىعليه‌السلام مى رفتيم وقتى به پلى رسيديم خواستم بر او سبقت گيرم روى به او كردم و گفتم تو خواستى به شرافت همسرت خلافت را تصاحب كنى.( ۱۱۳۰)

اما او به من جوابى نداد. ماءمون پرسيد پس چه گفت؟

ابراهيم گفت: او فقط به من سلام كرد.

ماءمون گفت: چون علىعليه‌السلام تو را جاهل دانسته جوابت نيز همين بوده است.( ۱۱۳۱)

لذا امام علىعليه‌السلام در شعرى كه به ايشان منسوب است مى فرمايد:

من لم يكن عنصره طيبا

لم يخرج الطيب من فيه

كل امر يشبهه فعله

و ينضح الكوز بما فيه

آنكس را كه طينت و سرشت پاك نيست سخن پاك از دهانش نخواهى شنيد همانا كار هر كس مثالى از اوست و از كوزه همان برون تراود كه در اوست

۹۵۴- نحوه مهماندارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى از حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام دعوت كرد كه به خانه او تشريف فرما شود. امام فرمود: قد اجيتك على ان تضمن لى ثلاث... ان لا تدخل على شيئا من خارج و لا تدخر عنى شيئا فى البيت و لا تجحف بالعيال.

يعنى: دعوت ترا مى پذيرم در صورتى كه سه موضوع زيرا را تعهد و رعايت كنى: يكى آنكه چيزى از خارج خانه براى پذيرايى من فراهم نياورى. ديگر آنكه به ما حضر اكتفا كنى و و خود را به تكليف نيفكنى و سوم آنكه از اين رهگذر به عيال خود سختى و ستم روا ندارى عرضه داشت يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام رعايت هر سه موضوع را تعهد مى كنم و حضرت آنگاه دعوتش را قبول فرمود.

۹۵۵- عوامل تنگدستى و فقر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت شده است كه شخصى به حضور اميرالمؤمنينعليه‌السلام از تنگى معيش خود حكايت كرد. امام فرمود: لعك تكتب بقلم معهود فقال: لا. فقال لعلك تمشط بمشط مكسور فقال: لا...

فقر و تنگذستى تو شايد به اين سبب است كه با قلم گره دار مى نويسى. عرضه داشت: خبر يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام .

فرمود: شايد با شانه شكسته موى خويش را مى آرايى؟ گفت: نه.

فرمود: شايد از كسى كه عمرش از تو بيشتر است جلوتر مى روى (رعايت ادب بزرگتر نمى كنى و جلوتر از آنها راه مى روى) گفت: نه.

فرمود: شايد بعد از طلوع فجر مى خوابى؟ گفت: نه.

فرمود: شايد كه در مورد پدر و مادر خود از دعاى خير دريغ مى ورزى؟ عرضه داشت آرى يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام .

پس آنگاه امام دستور فرمود، كه براى رفع بلاى تنگدستى، پدر و مادر خود را از دعا فراموش نكند و آنگاه فرمود: از رسول اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: ترك دعاى خير براى پدر و مادر روزى آدمى را مى برد و او را به تنگدستى مبتلا مى سازد( ۱۱۳۲)

۹۵۶- استغفار و طلب آمرزش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در محضر اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام كسى جمله استغفرالله را بر زبان آورد آن حضرت فرمود:

تكلتك امك اتدرى ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجة العليين هو اسم وقع على ستة على معان؛ اولها: الندم على ما مضى...

مادر به سوگت نشيند آيا مى دانى كه معنى استغفار چيست؟ استغفار مرتبه بلند پايگان است اين كلمه شش معنى دارد:

اول: آنكه آدمى از كار و كرده خود پشيمان شده باشد، دوم: آنكه مصمم شود كه ديگر به كردار بد گذشته خود باز نگردد، سوم: آنكه حقوقى كه از مردم بر ذمه دارد ادا كند و پاك و صافى به ملاقات حق تعالى رود و عهده اش، از بار حقوق ديگران فارغ و آسوده باشد چهارم: آنكه واجباتى كه عمل نكرده و تباه و ضايع ساخته است به نحو شايسته به انجام رساند، پنجم: آنكه فربهى تن خود را كه به نامشروع حاصل گرديده به آتش اندوه آب كند تا آنگاه كه پوستى و استخوانى بيش، از او به جاى نماند و تا آن كه گوشت تازه از راه حلال و مشروع بر آن برويد، ششم: آنكه به جبران حلاوت و لذتى كه از ارتكاب معاصى احساس كرده تلخى و مرارت طاعت را در ذائقه جان خود بچكاند، در چنين وضعى آدمى شايسته آمرزش مى گردد و به جاست كه كلمه استغفار به زبان آورد.( ۱۱۳۳)

۹۵۷- خبر غيبى امام علىعليه‌السلام از مسجد جمكران قم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در عصر خود قبل از آن كه سخنى از قم در حجاز و كوفه به ميان آيد حدود ۳۳۰ سال قبل از آغاز تاءسيس مسجد جمكران از آن خبر داده است آنگونه كه نقل شده حضرت روزى به حذيفة بن يمان، يكى از اصحاب نيك پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود:

اى پسر يمانى! در اول ظهور؛ قائم آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شهرى كه آن را قم گويند؛ خروج مى كند( ۱۱۳۴) و مردم را به سوى حق دعوت مى نمايد همه مردم از شرق و غرب به آن روى مى آورند و اسلام تازه مى شود...

اى پسر يمانى، اين سرزمين، مقدس است و از همه آلودگيها پاك مى باشد... آنگاه حضرت در ادامه حديث مى فرمايد:

روايت وى( ۱۱۳۵) را بر فراز كوه سفيد، نزديك مسجد... كه آن را جمكران نامند نصب كنند او از زير مناره آن مسجد برون آيد...

اين پيش گويى غيبى نيز در جاى خود بسيار عجيب است چرا كه حضرت تاءكيد دارند كه قم يكى از پايگاههاى مركزى حضرت مهدىعليه‌السلام هنگام قيام جهانى آن حضرت خواهد بود.( ۱۱۳۶)

۹۵۸- شقوق علوم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت امير علىعليه‌السلام فرمود: العلوم اربعه، علم ينفع و علم يشفع و علم يرفع و علم يضع. يعنى علوم بر چهار بخش است:

۱- علمى است كه براى داننده او نفع و سود دارد.

۲- دانشى كه داناى به او سبب شفاعت و محل توجه الهى گردد.

۳- علمى كه آموزش آن سبب شود كه به مقام شامخ و منزلت رفيع و رتبه بلند برسد و آن عبارتست از دانا شدن بدين مقدس اسلام و اعتقادات و احكام آن.

۴- علم يضع و آن شناسايى به علم نجوم است.( ۱۱۳۷)

۹۵۹- گزينش كلامى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام فرمود: تورات و انجيل و زبور و قرآن را تلاوت كردم و از هر يك كلمه اى برگزيدم:

۱- از تورات ( من صمت نجا) يعنى: هر كس سكوت اختيار كند نجات يابد.

۲- از انجيل (من قنع شبع) يعنى: هر كه قناعت كند سير شود.

۳- از زبور (من ترك الشهوات فقد سلم عن الافات) هر كس تمايلات را رها كند از آفتها سالم ماند.

۴- از قرآن كريم (و من يتوكل على الله فهو حسبه) هر كه به خداوند توكل نمايد خداى براى او كافى است.( ۱۱۳۸)

۹۶۰- مناعت طبع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اشعار زير منسوب به امام العارفين حضرت علىعليه‌السلام مى باشد كه موضوع آن در مورد مناعت طبع است. مى فرمايد:

لنقل الصخر من قلل الجبال

احب الى من منن الرجال

يقول الناس لى فى الكسب عار

فقلت العار فى ذل السوال

يعنى: همانا حمل سنگهاى سخت و سنگين از بالاى قله هاى كوه، براى من محبوبتر و آسانتر از آن است كه زير بار منت كسى بروم.

مردم به من مى گويند كسب و كارمايه سر شكستگى است ولى من مى گويم ننگ و عار، دلت در درخواست (بر اثر كار نكردن) مى باشد.( ۱۱۳۹)

از نورى روى اوست كه عالم منورست

حسنى چنين لطيف چه حاجت به زيور است( ۱۱۴۰)

۹۶۱- كيفيت قلب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمايد: ما من احد الا و قلبه عينان، يدرك بهما الغيب فاذا اراد الله بعبد خيرا فتح له عينى قلبه؛ دل هر انسان را دو ديده است كه با آن از امور غيب و پنهان آگاه مى شود. حال، اگر خدا براى بنده خود خير خواهد دو چشم دل او را مى گشايد و نيز فرمود:

زين القلب بالتقى تنل الفوز البقاء

ثم بالصبر و الحجى ثم بالخوف و الرجاء

يعنى: قلب خويش را به زينت تقوى بياراى، تا رستگارى و پايدارى يابى و از آن پس به زيور صبر و فرزانگى و سپس به خوف و رجا مزين ساز.

و همچنين امام فرمود: القلوب اربعة؛ صدر و قلب و فواد و لب فالصدر للاسلام، و القلب اللايمان و الفواد المعرفة و اللب للذكر

قلوب آدميان بر چهار گونه اند: صدر، قلب، فواد و لب، صدر جايگاه اسلام است و قلب محل ايمان و فواد مركز معرفت و لب جاى ذكر و حق متعال.

لذا امام صادقعليه‌السلام مى فرمايد قلب آدمى دچار رنگ و كدورت مى شود و چون آنرا با ذكر لا اله الا الله متذكر سازى از كدورت خارج مى شود و صفا و جلوه خود را باز مى يابد.( ۱۱۴۱)

۹۶۲- راه شناخت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اشعارى از امام علىعليه‌السلام كه ضمن يك روايت نقل شده است درباره راه شناخت مشكلات نظرى است كه چند بيت آن عبارت است از:

اذا المشكلات تصدين لى

كشفت حقائقها بالنظر

و لست بامعة فى الرجال

اسائل هذا و ذاما الخبر

و لكننى مدرب الاصغرين

ابين مع ما مضى ما غبر( ۱۱۴۲)

هنگامى كه مشكلات نظرى براى من پيش مى آيد، نظريه صحيح و مطابق با واقع را با انديشه و تأمل كشف مى كنم.

من از مردانى نيستم كه صاحب نظر نيستند تا براى تقليد از ديگران از اين و ان بپرسيم چه خبر.

بلكه من از نظر انديشه و بيان، فرد با تجربه اى هستم كه با مقياس آنچه گذشته است آينده را پيش بينى مى كنم.

برتبت ساقى كوثر بمردى فاع خيبر

به نسبت صهر پيغمبر ولى والى والا

از آتش عقل در گوهر شمار و جفت پيغمبر

كه بى مثل است و بى انباز آن يكتاى بى همتا( ۱۱۴۳)

۹۶۳- دعاى مستحب شده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اواخر شب بود علىعليه‌السلام همراه فرزندش امام حسنعليه‌السلام كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمدند. ناگاه علىعليه‌السلام صداى جانگدازى شنيد دريافت كه شخص دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا مى كند و با گريه و زارى خواسته اش را از خدا مى طلبد. علىعليه‌السلام به حسنعليه‌السلام فرمود: نزد اين مناجات كننده برو و ببين كيست او را نزد من بياور. امام حسنعليه‌السلام نزد او رفت ديد جوانى بسيار غمگين با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است فرمود: اى جوان اميرمؤمنان پسر عموى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را مى خواهد ببيند. دعوتش را اجابت كن. جوان لنگان لنگان با اشتياق وافر به حضور علىعليه‌السلام آمد. علىعليه‌السلام فرمود: چه حاجت دارى؟ جوان گفت: حقيقت اين است كه من به پدرم آزار مى رساندم او مرا نفرين كرده نصف بدنم فلج شده است. امام علىعليه‌السلام فرمود: چه آزارى به پدرت رسانده اى؟ جوان عرض كرد، من جوانى عياش و گنهكار بودم پدرم مرا از گناه نهى مى كرد من به حرف او گوش نمى دادم بلكه بيشتر گناه مى كردم تا اينكه روزى مرا در حال گناه ديد باز مرا نهى كرد سرانجام من ناراحت شدم چوبى برداشتم طورى به او زدم كه به زمين افتاد و با دلى شكسته برخاست و گفت: اكنون كنار كعبه مى روم و براى تو نفرين مى كنم كنار كعبه رفت و نفرين كرد نفرين او باعث شد نصف بدنم فلج گردد. در اين هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. بسيار پشيمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زارى از او معذرت خواهى كردم و گفتم مرا ببخش و برايم دعا كن. پدرم مرا بخشيد و حتى حاضر شد كه با هم به كنار كعبه بياييم و در همان نقطه اى كه نفرين كرده بود دعا كند تا سلامتى خود را باز يابم با هم به طرف مكه رهسپار شديم پدرم سوار بر شتر بود در بيابان ناگاه مرغى از پشت سر سنگى پراند شتر، رم كرد و پدرم از بالى شتر به زمين افتاد و تا به بالينش رفتم ديدم از دنيا رفته است همانجا او را دفن كردم و اكنون خودم با حالى جگر سوز به اينجا براى دعا آمده ام. امام علىعليه‌السلام فرمود: از اين كه پدرت با تو به طرف كعبه براى دعا در حق تو مى آمد معلوم مى شود كه پدرت از تو راضى است اكنون من در حق تو دعا مى كنم. امام بزرگوار در حق او دعا كرد سپس دستهاى مباركش را به بدن آن جوان ماليد هماندم جوان سلامتى خود را باز يافت.

سپس امام علىعليه‌السلام نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: (عليكم ببر الوالدين: بر شما باد نيكى به پدر و مادر. )( ۱۱۴۴)

۹۶۴- اخلاق مردم دارى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هنگامى كه اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در بستر شهادت قرار گرفت، فرزندان خود را به دور خود جمع نمود و براى آنها وصيت كرد در پايان وصيت فرمودند: يا بنى عاشر و الناس عشرة ان غبتم حنو اليكم، و ان فقدتم بكوا عليكم( ۱۱۴۵)

يعنى: اى فرزندانم! به گونه اى با مردم زندگى كنيد كه اگر از نظر آنها غايب شديد مشتاق ديدار شما شوند، و اگر از دنيا رفتيد از فقدان شما، گريه كنند.( ۱۱۴۶)

۹۶۵- زمين شناسى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در خصوص حركت زمين و انواع حركت آن حضرت اميرعليه‌السلام مى فرمايد:

و عدل حركاتها بالراسيات من جلاميدها؛ تعديل و كنترل و موزون نمودن ميان حركات گوناگون زمين، بوسيله كوههاى محكم است.

و از اين گفتار حضرت چنين استفاده مى شود كه زمين داراى حركات متعددى مى باشد لذا در تأئید فرمايش حضرت علم امروز تابه حال هشت نوع حركت براى زمين اثبات كرده است و دانشمندى بنام فلكس ورنه؛ يازده حركت براى زمين كشف كرده و فرمايش حضرت را از كلمات اعجازآميز دانسته و در صدد حركات ديگرى براى زمين بر آمده است.( ۱۱۴۷)

۹۶۶- كاشت درخت خرما

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام باقرعليه‌السلام فرمود: روزى مردى، اميرمؤمنان علىعليه‌السلام را سوار بر شترى كه بارى از هسته خرما بر آن بود، ديد كه عبور مى كرد، پرسيد: اى ابوالحسنعليه‌السلام اين بار چيست؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: ماة الف عذق ان شاء الله؛ اگر خدا بخواهد صد هزار درخت خرما.

او آنها را در زمينى كاشت همه آنها بصورت درخت در آمد و حتى يك دانه از هسته آنها تباه نشد و به اين ترتيب حضرت يك نخلستان خرماى صد هزار درختى را پديدار نمودند.( ۱۱۴۸)

۹۶۷- احداث باغ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام علىعليه‌السلام با دسترنج خود دو باغ احداث كرد كه نام آن دو باغ يكى ابونيزر ديگرى باغ بغيبغه (بغبغه) بود و شخصى بنام ابونيزر سرپرستى آن دو باغ را به عهده داشت ابونيزر مى گويد: در باغ بودم روزى امام علىعليه‌السلام وارد باغش شد و به من فرمود: آيا غذا در باغ هست؟ عرض كردم: با كدوئى كه از اين باغ بدست آمده و روغنى كه موجود بوده غذايى آماده ساخته ام. فرمود: آن غذا را بياور بخوريم. غذا را حاضر كردم و پس از ميل غذا و شستن دستها كلنگ را به دست گرفت و به سوى چاه قنات آن باغ روانه شد و به لاى روبى و پاك كردن آن قناعت پرداخت و در حالى كه عرق از پيشانيش مى ريخت از چاه بيرون آمد و بار ديگر به داخل چاه رفت و همچنان به لاى روبى پرداخت و به هنگام كلنگ زدن به زمين صداى همهمه آن حضرت به بيرون چاه مى رسيد، آن قنات را به گونه اى پاكسازى نمود كه به اندازه گردن شتر آب آن زياد شد سپس با شتاب از چاه بيرون آمد و فرمود: خدا را گواه مى گيرم كه اين چشمه و باغ را وقف كردم آنگاه از من قلم و كاغذ طلبيد حاضر نمودم. آن حضرت نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم، اين را وقف كرده بنده خدا على، تا اليقى الله وجهه حرالنار يوم القيامة؛ تا خداوند به وسيله اين دو چشمه وقف شده چهره علىعليه‌السلام را در قيامت از حرارت آتش دوزخ حفظ كند.

پس از علىعليه‌السلام امام حسنعليه‌السلام و بعد از امام حسينعليه‌السلام و... طبق وقف نامه عمل كردند و از درآمد محصول آن دو باغ بذل و بخشش مى كردند و به فقراء و درماندگان راه مى دادند در يكى از سالها امام حسينعليه‌السلام مقروض شد معاويه از فرصت استفاده كرد و پيشنهاد كرد آن دو باغ را به دويست هزار دينار خريدار هستم امام حسينعليه‌السلام فرمود: اين دو مزرعه فروشى نيست. پدرم آن را بر عموم فقراء وقف نمود تا چهره اش از آتش دوزخ محفوظ بماند بنابراين من آنها را به هيچ قيمتى نمى فروشم.( ۱۱۴۹)

اميرمؤمنان اين دو باغ معروف به چشمه ابى نيزر بغبغه را وقف كرد از در آمد محصولات آنها در تاءمين معاش زندگى فقراء مردم مدينه و درماندگان صرف گردد.

۹۶۸- موقوفات حضرت زهراعليها‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابوبصير مى گويد: امام باقرعليه‌السلام به من فرمود: آيا نمى خواهى وصيت فاطمهعليها‌السلام را براى تو بازگو كنم؟ عرض كردم: آرى مى خواهم امام باقرعليه‌السلام جامه دانى را بيرون آورد و در ميان آن نامه اى را خارج كرد و آن نامه را كه وصيت نامه حضرت زهراعليها‌السلام را كه در مورد وقف مزارع هفتگانه بود چنين خواند: بسم الله الرحمن الرحيم اين وصيتى است كه فاطمه دختر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن وصيت نموده است وصيت كرد به حوائط سبعه (باغهاى يا مزارع هفتگان) كه عبارتنداز:

عواف، دلال، برقه، ميثب (بروزن منبر) حسنى، صافيه، مال (مشربه) ام ابراهيم، تا وقف باشد و توليت آن را به على بن ابيطالبعليه‌السلام واگذار كردم و پس از او به بزرگترين فرزندانم باشد خداوند بر اين وصيت گواه است و همچنين مقداد و زبير گواهى مى دهد و اين وصيت را على بن ابيطالبعليه‌السلام نوشت( ۱۱۵۰)

۹۶۹- دعاى ختم قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام وقتى قرآن را ختم مى فرمود اين دعا را مى خواند:

اللهم اشرح بالقرآن صدرى خدايا به قرآن، شرح صدر مرا عطا كن.

واستعمل بالقرآن بدنى و به قرآن بدنم را به كار بندگى خود وادار كن.

و ثوره بالقران بصرى و به قرآن، ديده ام را روشنايى بخش.

و اءطلق بالقرآن لسانى و به قرآن، زبانم را رها كن.

۹۷۰- به خانواده ات سفارش كن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت على بن ابيطالبعليه‌السلام به كميل فرمود: به خانواده است فرمان ده...

يا كميل مراهلك ان ترو حوا فى المكارم و يدلجوا فى حاجة من هو نائم فو الذى وسع سمعه الاصوات...

اى كميل! خانواده خود را فرمان ده كه خويشتن را به محامد اخلاق و مكارم صفات آراسته سازند و در تاريكى شب ها براى رفع نيازمندى خفتگان بكوشند، سوگند به آن خدا، كه شنواييش، اصوات را احاطه كرده است، هر كس در دل ديگران، سرور و شادمانى ايجاد كند، خداوند متعال از آن سرور، لطفى بيافريند كه چون اندوه و غصه به آن كس هجوم آورد، آن لطف همچنان سيلى كه در بستر سراشيب، فضول اشتران را با خود مى برد اثر اندوه را از دل آن كس بزدايد( ۱۱۵۱)

۹۷۱- اهل زمانه خود را بشناس...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام به فرزند خود امام حسنعليه‌السلام چنين نصيحت و سفارش فرمود:

يا بنى انه لابد اللعاقل ان ينظر فى شانه فليحفظ لسانه و ليعرف اهل زمانه يا بنى ان من البلاء الفاقه...

پسر عزيزم خرد در آدمى دوست و يار اوست، و حلم و بردبارى همچون وزير و رفيق، و مدارا همانند پدر مهربان، و صبر و شكيبايى به منزله بهترين لشكر وى است. پسرم خردمند، بايد كه در كار خويش به دقت بنگرد و زبان در اختيار خود دارد و در حق اهل زمان و مردم عصر خود عارف باشد. پسرم، تهى دستى خود بلايى است و از آن بدتر بيمارى جسم آدمى و از آن بدتر بيمارى دل او است. ثروت و مكنت خود نعمت است ليكن برتر از آن نعمت سلامت بدن انسان و بالاتر از آن نعمت تقواى قلب وى است. پسرم، اوقات مؤمن سه بخش است: قسمتى كه در آن با خداى خويشتن راز و نياز كند و قسمت ديگر را صرف محاسبه نفس و نظر در كار و رفتار خود كند و در بخش سوم از نعمتى كه خداوند بر او حلال و سزاوار فرموده است بهره برد. نيز هر مؤمن مسلمان ناگزير است كه به سه مورد توجه و عنايت كافى مبذول دارد ترميمى در وضع معيشت و زندگى و گامى براى روز واپسين و بهره اى از آنچه حلال و مباح گرديده است.( ۱۱۵۲)

۹۷۲- گفتگوى شيرين امام علىعليه‌السلام با امام حسنعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

محمد بن طلحه (علامه شافعى مذهب) از ابونعيم حديث مى كند كه اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام روزى با پسرش امام حسنعليه‌السلام گفتگوى شيرينى به ميل كشيده بود. علىعليه‌السلام سئوال مى كرد و حسنعليه‌السلام جواب مى داد:

اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اى پسر معنى رشد و صلاح چيست؟ حسنعليه‌السلام عرض كرد: بديها را با نيكى از ميان برداشتن.

پرسيد شرف چيست؟ جواب داد خويشاوندان را در سايه خود نگاه داشتن و از خطايشان گذشتن.

گفت مروت چيست؟ جواب داد عفاف نفس و اعطاى سائل

سوال كرد دقت چيست؟ فرمود در اندك و بسيار و كوچك و بزرگ با احتياط نگريستن.

پرسيد: فرومايگى چيست؟ گفت: راحت خود و رنج كسان خود خواستن

پرسيد: كرم چيست؟ در همه حال خواه در توانگرى خواه در درويشى، بخشيدن.

پرسيد: بخل چيست؟ جواب داد: شرف خويش در سرمايه جستن.

پرسيد: برادرى چيست؟ جواب داد: برابرى در همه حال چه در تنگدستى و چه در آسايش.

پرسيد: ترس چيست؟ گفت: بر دوست حمله كردن و از دشمن گريختن.

پرسيد: غنيمت چيست؟ جواب داد: غنيمت رغبت به تقوا و پرهيزگارى است.

پرسيد: بردبارى چيست؟ گفت: خويشتن را نگاه داشتن و خشم خود را فرو خوردن.

پرسيد: بى نيازى چيست؟ گفت بر قسمت خويش قناعت كردن.

پرسيد: گدايى چيست؟ گفت: هوس پرستى.

سئوال كرد: مناعت چيست؟ فرمود حرمت خويش نگهداشتن.

سئوال كرد: ذلت چيست؟ جواب داد: در برابر حوادث جزع كردن.

سئوال كرد: حماقت چيست؟ فرمود: در محافل با ريش خود بازى كردن.

گفت: جراءت چيست؟ جواب داد: بى ترس و هراس به پيكار حريف رفتن.

پرسيد: رنج بيهوده چيست؟ گفت: بيهوده سخن گفتن.

پرسيد: عظمت چيست؟ فرمود: در عين تنگدستى بخشيدن و در عين قدرت بخشودن.

سئوال كرد: عقل چيست؟ جواب داد: شنيده ها را به خاطر سپردن.

سئوال كرد: جهل چيست؟ جواب داد: پيشواى خود را كوچك شمردن و سر از فرمانش برتافتن.

پرسيد: روشنايى چيست؟ نيكى را بكار بستن و از بدى دورى جستن.

پرسيد: احتياط چيست؟ گفت: با زير دستان مدارا كردن.

سئوال كرد: غفلت چيست؟ جواب داد: مسجد را ترك گفتن و در پى فرومايگان دنيا به دست دويدن.

پرسيد: سفاهت چيست؟ گفت: فرومايگى.

سئوال كرد: حرمان چيست؟ جواب داد: بخت سفيد را با دست خود سياه كردن.

سئوال كرد: سيد كيست؟ گفت: آن كس كه عشيره و قبيله خود را زخم زبان و نيششان ايمن بدارد.

۹۷۳- پيشگويى تاريخى امام علىعليه‌السلام در حمله هلاكوخانمغول به بغداد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علامه حلى از پدرش سديدالدين يوسف بن المطهر نقل مى نمايد: علت محفوظ بودن شهرهاى كوفه و حله و كربلا و نجف اشراف از قتل عام و خرابى لشكر هلاكوخان مغول اين بود كه وقتى هلاكوخان با لشكر خود به خارج شهر بغداد رسيد اكثر مردم حله از ترس خانه هاى خود را ترك و به اطراف فرار كردند. ليكن پدر من و سيدبن طاووس و ابى العزا هر سه از نوابغ علمى شيعه هستند، تصميم گرفتند به هلاكوخان نامه اى بنويسند و صريحا تسليم بودن خود را اظهار كنند. نامه را نوشته و فرستادند چون نامه در بيرون شهر بغداد در وقتى كه محاصره بود رسيد، فورا فرمان داد در جواب نامه بنويسيد: شما سه نفر كه بزرگ شهر حله هستيد و مردم در اختيار شما مى باشند به نزد من آييد. آنگاه پاسخ را به وسيله دو نفر از سپاهيان خود فرستاد، چون نامه رسيد سيد بن طاووس و ابن ابى العز اطلاع بر مضامين آن يافتند حاضر نشدند پيش وى بروند. لذا پدرم گفت: من حاضرم و تنها با آن دو ماءمور در حال كه كتابى همراه داشت نزد هلاكو رهسپار شد. پادشاه مغول با حال شگفت گفت شما چطور جراءت نموديد به اينجا بياييد و بنوشتن چنين نامه اى در حالى كه شهر بغداد فتح نشده و چگونگى وضع مملكت و وظيفه شما معلوم نگرديده؟

وى در پاسخ فرمود: هشيار باش نوشتن نامه و آمدن من بدون هيچ ترس بر اساس روايتى مى باشد از حضرت على بن ابيطالبعليه‌السلام كه بما رسيده است، كه در كتاب نهج البلاغه در خطبه زوراء فرموده اند:

الزوراء( ۱۱۵۳) و ما ادريك مالزوراء ارمن ذات اثل و (الى آخر)؛ بغداد و چه مى دانيد كه بغداد چيست؟ شهرى است وسيع و در آن ساختمانهاى مدرن محكم پايه گذارى شود و جمعيت بسيارى در آن مسكن گزينند و برخى از خلفاء بن العباس در آنجا خلافت كنند

و آنان جور و ستم نمايند آخر الامر بايد دچار هجوم لشكرى شوند كه جوان و نيرومند باشند و حدقه چشمهايشان كوچك و صورتشان مانند سپر، طوق شده و لباس آنان از زره آهنين مى باشد و صداهايشان بسيار بلند و داراى سطوت و ابهتند و آنان به هيچ شهرى نگذرند مگر آنكه فتح مى نمايند و هيچ سلطانى و پرچمى در برابرشان به جنگ افراشته نشود و مگر آنكه سرنگون شود و بلاء بزرگ است براى كسى كه به مخالفتشان برخيزد.

هلاكوخان مغول چون اين پيش گويى ها را از كلمات گهربار حضرت على مرتضىعليه‌السلام شنيده بويژه بشارت پيروزى نسبت به پادشاهانى كه به جنگ او بيايند و همه علاماتى كه حضرت بيان فرموده بود در خود و لشكرش مطابق ديد، فورا نامه اى نوشت كه هر گاه بواسطه اين پيش گويى حضرت علىعليه‌السلام بغداد را فتح كردم شهر حله و شهر كوفه و شهر نجف و شهر كربلا را با ساكنين آنها بلكى مورد عفو و همه آن جمعيت را از كشتن و اسير شدن در امان خواهم گذاشت. سپس با اعتماد باين پيشگويى حضرت علىعليه‌السلام فرمان داد به بغداد حمله شود و مستعصم كه خليفه آخرين سلسله بن العباس بود به بدترين وجه به قتل رسانيد و پيروزى شگفتى نمود و صدق اين پيشگويى حضرت را رد جهان انتشار و بر شيفتگان حضرت افزود( ۱۱۵۴)

۹۷۴- بيان راز نسب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسط امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام جعفر صادقعليه‌السلام از حضرت علىعليه‌السلام نقل مى كند كه: ان حضرت در توصيف از آفرينش و نسب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند تعالى نور مقدس حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خلق فرمود، پيش از آنكه آسمانها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و قبل از اينكه احدى از انبيا را اراده آفرينش كند به چهار صد و بيست چهار هزار سال، به آن نور دوازده حجاب خلق نمود:

۱- حجاب قدرت. ۲- حجاب عظمت. ۳- حجاب منت. ۴- حجاب رحمت. ۵- حجاب سعادت. ۶- حجاب كرامت. ۷- حجاب منزلت. ۸- حجاب هدايت. ۹- حجاب نبوت. ۱۰- حجاب رفعت. ۱۱- حجاب شفاعت.

پس آن نور مقدس را در حجاب قدرت ۱۲ هزار سال جارى داد و او مى گفت: سبحان ربى الاعلى.

و در حجاب عظمت يازده هزار سال و او مى گفت: سبحان عالم السر

و در حجاب منت ده هزار سال و مى گفت: سبحان من هو قائم لايلهو

و در حجاب رحمت نه هزار سال و مى گفت: سبحان الرفيع الاعلى

و در حجاب سعادت هشت هزار سال و مى گفت: سبحان من هو دائم لايسهو

و در حجاب كرامت هفت هزار سال و مى گفت: سبحان من هو غنى لايفتقر

و در حجاب منزلت شش هزار سال و مى گفت: سبحان العليم الكريم

و در حجاب هدايت پنج هزار سال و مى گفت: سبحان ذى العرش العظيم

و در حجاب نبوت چهار هزار سال و مى گفت: سبحان رب العزه عما يصفون

و در حجاب رفعت سه هزار سال و مى گفت: سبحان ذى الملك و الملكوت

و در حجاب هيبت دو هزار سال و مى گفت: سبحان الله وبحمده

و در حجاب شفاعت دو هزار سال و مى گفت: سبحان ربى العظيم و بحمده

پس نام مقدس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد و ان نام مبارك چهار هزار سال بر لوح مى درخشيد پس اسم اطهر آن حضرت را بر عرش ظاهر گردانيد و هفت هزار سال در آنجا نور مى بخشيد همچنين در احوال رفعت و جلال مى گرديد تا آنكه حق تعالى آن نور را در صلب آدم جاى داد و از آدم در شيث و از شيث در انوش و از انوش در قينان و از قينان در مهلائيل... تا در ابراهيم خليل الله و ابراهيم در اسماعيل... در عبدمناف و از عبدمناف در هاشم و از هاشم سيد قريش در عبدالمطلب و از عبدالمطلب در عبدالله جاى داد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دنيا آمد.( ۱۱۵۵) فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين خندان و شادان وقتى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بدنيا آمد نزد ابوطالب پدر حضرت علىعليه‌السلام آمد و او را به آنچه واقع شده بود خبر داد. پس ابوطالب به وى گفت: مگر از اين امر در شگفتى؟ تو هم باردار مى شوى و وصى و وزير او را مى زايى.( ۱۱۵۶)

۹۷۵- همام كيست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايتى است از اميرالمؤمنينعليه‌السلام در اصول كافى و نهج البلاغه نقل شده كه روايت بلندى است و به خطبه همام معروف است. اين خطبه عجيبى است و ما قسمت اول اين خطبه را از جلد ۲ اصول كافى ص ۲۲۶ نقل مى كنيم از امام صادقعليه‌السلام :

مردى كه او را همام صدا مى كردند و عابد و زاهد كوشايى بود وقتى كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام مشغول خطبه بود از جايش بلند شد و گفت: اى اميرمؤمنان! مؤمن را آنطور براى ما تعريف كن كه انگار او را در برابر خودمان مى بينيم.

امامعليه‌السلام در پاسخ به او تأمل و درنگ فرمود: زيرا مصلحت را در تأخیر جواب مى ديد، پس از آن امام بطور اجمال فرمود: اى همام، تو خود از خدا بترس و نيكوكار باش كه ان الله مع الذين اتقوا والذين هم محسنون( ۱۱۵۷) يعنى: خدا با پرهيزكاران و نيكوكرداران است. همام به اين پاسخ اكتفا نكرد تا اينكه حضرت را سوگند داد: امام خطبه اى مفصل از اوصاف مؤمن فرمود: چون امام اوصاف مؤمن را مى شمارد همام بى هوش شد و در آن بى هوشى از دنيا رفت. علىعليه‌السلام فرمود باشيد سوگند به خدا كه از چنين پيش آمدى بر او مى ترسيدم و پس از آن فرمود: اندرزهاى درست به اهلش چنين تاءثير مى كند يكى از حاضرين (ابن كواكه از خوارج بود) گفت: يا اميرالمؤمنينعليه‌السلام تو چه حال دارى؟ و چرا اين اندرزها در تو تاءثير ندارد، يا چون چنين گمان مى داشتى چرا باعث مرگ او شدى؟) امامعليه‌السلام فرمود: واى بر تو هر اجلى را وقتى است كه از آن نمى گذرد دير يا زود نمى شود و سببى است كه از آن تجاوز نمى كند پس از اينگونه گفتار كه شيطان بر زبانت راند بازيست.( ۱۱۵۸)

متن خطبه همام المؤمن من هو الكيس الفطن...

مؤمن زيرك و تيز هوش است كه بشاش است و اگر غصه اى هم داشته باشد آنرا آشكار نمى كند دلش از هر چيز ديگر و خودش از همه چيز در نظرش خوارتر، از هر كس كه از بين رفتنى باشد دورى مى كند و نسبت به حسنات و نيك ها طمعكار و آزمند است كينه توز نيست چشم تنگ نمى باشد، جر و بحث بيهوده نمى كند، كارش سبب و نفرين كردن نيست، پيوسته عيب نمى گيرد، غيبت نمى كند، از اينكه بالاتر از ديگران باشد خوشش نمى آيد، ريا و سمعه را دوست نمى دارد، در مسائل بى تفاوت نيست، همتش عالى است، سكوتش فراوان با وقار است، با مروت است (نيك ديگران در حق او) يادش مى ماند، پايمرد و قدر دان است، اگر غمى هم داشته باشد از روى تفكر و تعقل است و بى مورد نيست، از فقرش خشنود است خوش بر خورد و قابل انعطاف است، استبداد در كارش نيست، پايبند به عهد و پيمان است، و اذيتش كم، دروغ نمى گويد و پرده درى نمى كند...

۹۷۶- ايراد خطبه اى بدون نقطه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

خطبه اى است بدون نقطه كه حضرت اميرعليه‌السلام پيرامون مسائلى چون حمد الهى و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بت پرستى - اطاعت حق - ازدواج پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، اخلاقيات و... صحبت فرموده اند: (البته اين خطبه طولانى است كه مختصرى از آن آمده است).

الحمد لله اهل الحمد و ماواه، و له اوكد الحمد و احلاه و اسرع الحمد و اسراه و اطهر الحمد و اسماه و اكرم الحمد و اولاه، الحمد لله الملك الملك المحمود و المالك الود مصور كل مولود و مال كل مطرود، ساطح المهاد و موطد الاطواد و مرسل الامطار و مسهل الاوطار، عالم الاسرار و مدركها و مدمر الا ملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها، عم سماحه و كمل ركامه و همل، و طاوع السوال و الامل، و اوسع الرمل و ارمل، احمده حمدا ممدودا و اوحده كما وحد الاواه، و هو الله لا اله للامم سواه و لاصادع لما عدله و سواه...

حمد و ثناء خداوندى را كه اهل حمد بوده و جايگه آن مختص او مى باشد و برترين و شيرين ترين و سريع ترين و گسترده ترين و پاكترين و بالاترين و گرامى ترين و سزاوارترين حمدها بر ذات او باد. سپاس خداوندى را كه پادشاهى است مورد ستايش و مالكى است بسيار مهربان و با محبت، هر مولودى را صورت مى بخشد و هر طرد شده اى را ملجا و پناهگاه است، گستراننده دشت ها و صحراها و برپا كننده كوهها و بلندى ها است، فرو فرستنده بارانها و آسان كننده مشكلات و نيازها است، عالم و دانا به همه اسرار و درهم كوبنده و نابود كننده همه پادشاهان است، روزگاران را به سرانجام رسانده و آنان را مجددا به عرصه وجود مى آورد و مرجع و مصدر همه امور اوست، جود و عطايش همه چيز را رد برگرفته و ابر بخشش او، با كمال ريزش، همگان را فرا گرفته است، خواسته ها و اميدهاى بندگان را برآورده نمود و به ريگزاران افزونى و توسعه بخشيده است.

حمد و ستايش مى كنم او را، حمد و ستايشى بى انتها، و يگانه اش مى شمارم همانگونه كه بنده دعا كننده گريان، او را يگانه مى شمارد و اوست خداوندى كه امتها را خدايى جز او نيست، و كسى نيست كه آنچه را كه او بر پا و تنظيم كرده درهم فرو ريزد...( ۱۱۵۹)

۹۷۷- حمد حق تعالى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مولاى عارفان اميرمؤمنان علىعليه‌السلام در باب حمد مطالبى بسيار عالى دارد كه از باب نمونه جملاتى از آن را از كتاب مستدرك سفينة البحار ج ۳، ص ۷۳ نقل مى كنيم:

الحمد لله الذى جعل الحمد على عباده من غير حاجة منه الى حامديه، و طريقا من طرق الاعتراف بلا هوتيته صمدانيته...

يعنى: خداوند را سپاس، كه بندگانش را مشرف به تشريف حمد فرمود، بدون اينكه به سپاسگزارى آنان نيازمند باشد، و اين كلمه جامعه را كه بايد از عمق قلب و حقيقت وجود برخيزد، راهى از راههاى اعتراف به لاهوتيت و صمديت و ربوبيت و فرديت خود قرار داد و آن را علت ازدياد رحمتش بر عباد اعلام كرد و راهى روشن براى طالب فضلش فرمود، و در كنون و سر اين لفظ، حقيقت اين معنى را كه سپاس و حمد اعتراف به منعم بودن او نسبت بر هر حمدى است جلوه داد.

۹۷۸- اگر در راه خدا ثابت قدم باشى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: كنار خانه علىعليه‌السلام ركوع مى كردم و به پيشگاه حضرت حق به دعا و مناجات برخاسته بودم در اين وقت حضرت امير علىعليه‌السلام از در خانه خود بيرون آمد و فرمود: اصبغ عرضه داشتم، بله، فرمود: در چه كارى بودى؟ گفتم: در ركوع و دعا. فرمود: علاقه دارى دعايى كه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيد به تو بياموزم؟ پاسخ دادم: آرى. فرمود: بگو.

الحمد لله على ماكان و الحمد لله على كان حال؛ سپاس خدا را بر آنچه بوده و سپاس خدا را بر هر حال

سپس با دست راستش بر شانه چپم زد و فرمود: اگر در راه خدا ثابت قدم باشى و با تمام وجود رهبرى پيشواى بر حق را قبول داشته باشى و در مساءله مال در راه خدا دست و دل باز باشى خداوند مهربان از تو به وجود خودت مهربان تر است.( ۱۱۶۰)

۹۷۹- بى اعتنايى به دنيا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام بارها در فرازهاى مختلف مى فرمود: اى دنيا ديگرى را فريب ده كه من تو را سه طلاقه كرده ام. سئوال كردند: يا علىعليه‌السلام در تعجب هستيم همه مردان دلاور و رزم آوران ميادين جنگ از شمشير تو مى ترسند ولى چطور است كه تو اين چنين از دنيا مى ترسى؟

حضرت فرمود: شما خبر نداريد اين دنيا درخت خارآور است كه دست هوى و هوس و آز، آن را بر كنار جوى عمر تو كاشته، اگر از آن دورى نكنى خار آن در دامن عصمت پاكى تو مى افتد و... آيا نشنيديد كه در آغاز كار كه هنوز خار آن نيرومند و قى نشده بود دامن عصمت حضرت آدمعليه‌السلام را دريد؟

اكنون كه خار آن قوت گرفته با على پسر ابوطالب چه مى كند!( ۱۱۶۱)

۹۸۰- اميرالمؤمنين يعنى چه؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

جابربن يزيد گويد: به امام باقرعليه‌السلام عرض كردم فدايت گردم چرا علىعليه‌السلام را اميرالمؤمنين ناميدند؟ فرمود: از علم خود آنان را تغذيه مى كرد و به آنها مى آموخت مگر قول خداوند را نشنيده اى و نمير اهلنا و مى آوريم غذايى براى خاندانمان سوره مباركه يوسف آيه ۶۵.

و از امام صادقعليه‌السلام روايت شده كه فرمودند: شمشير علىعليه‌السلام را بدين جهت ذوالفقار ناميدند كه در ميانه قبضه آن خطى به درازا بود شبيه به مهره هاى تيره كمر، همان شمشيرى كه جبرئيل از آسمان آورد و دسته اش از نقره بود، آن شمشيرى كه ندا كننده اى از آسمان فرياد بر آورد لا سيف الا ذوالفقار و لافتى الا على( ۱۱۶۲)

۹۸۱- عدم توفيق نماز شب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردى خدمت حضرت اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام رسيد و سئوال كرد: يا على! من از خواندن نماز شب محرومم؟ يا اميرالمؤمنين! انى حرمت الصلوة بالليل؛ حضرت فرمود: انت رحل قد قيد تك ذنوبك، تو مردى هستى كه گناهانت تو را گرفتار و مقيد ساخته است (از اين رو موفق به خواندن نماز شب نمى شوى).( ۱۱۶۳)

۹۸۲- علم و دانش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى شخصى از علىعليه‌السلام در مورد علم و دانش پرسش كرد حضرت فرمود:

علم چهار كله است الف) به قدر احتياج خود به خداوند، او را عبادت كنى. ب)به قدر طاقت و صبر خود در سوختن آتش جهنم گناه كنى. ج) به اندازه عمرت در دنيا براى دنيا كار كنى. د) و به مقدار بقايت در آخرت توشه تهيه نمايى.( ۱۱۶۴)

۹۸۳- سخن بيهوده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى علىعليه‌السلام مردى را ديد كه دهان به سخنان بيهوده گشوده و از پرگوئى و بيهوده گوئى، زبان خود را در كام نمى گيرد، حضرت به او فرمود: اى شخص به راستى كه تو با اعمالت؛ نامه اى را بوسيله دو فرشته حافظ خود ديكته مى كنى (و هر آنچه مى كنى آنها را مى نويسند) بسوى پروردگارت، پس سخنى بگو كه براى تو فايده اى داشته باشد و دم فرو بند از سخن بيهوده و بى فايده.( ۱۱۶۵)

۹۸۴- فرق بهشت و مسجد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرمؤمنان علىعليه‌السلام مى فرمايد: نشستن در مسجد براى من از نشستن در بهشت محبوب تر و بهتر است، زيرا با نشستن در بهشت به خواسته خودم نائل شده ام ولى با نشستن در مسجد به خواست خداوند نائل مى شوم.( ۱۱۶۶)

و در روايتى از امام صادقعليه‌السلام است كه، هر موقع براى حضرت اميرمؤمنانعليه‌السلام كار مهمى پيش مى آمد به نماز خواندن پناه مى برد، سپس اين آيه را تلاوت كردند: واستعينو بالصبر و الصلاء( ۱۱۶۷) و نيز فرمودند: هر يك از شما كه با اندوهى از اندوههاى دنيا مواجه شد وضو بگيريد و به مسجد برود و دو ركعت نماز بخوانيد و ربع اندوه و شدائد خود را از خدا بخواهيد آيا نشنيده ايد كه خداوند فرمود: واستعينو بالصبر والصلاة.( ۱۱۶۸)

۹۸۵- معجزه اى از امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرمؤمنان علىعليه‌السلام چند دائى در بنى مخزوم داشت، جوانى از آن قبيله نزد امام علىعليه‌السلام آمد و عرض كرد: دائى جان برادرم از دنيا رفت و من در مرگ او بسيار ناراحتم.

امام علىعليه‌السلام فرمود: آيا مى خواهى او را ببينى؟ او گفت: آرى؛ امام علىعليه‌السلام فرمود: قبرش را به من نشان بده.

آنگاه امام علىعليه‌السلام با آن شخص بيرون آمد در حالى كه آن حضرت پارچه برد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به كمر بسته بود، وقتى كه به كنار قبر رسيد لبهايش به هم مى خورد آنگاه با پاى خود به قبر او زد، او از قبر بيرون آمد در حالى كه به زبان عجمى سخن مى گفت:

حضرت علىعليه‌السلام به او فرمود: مگر وقتى كه تو از دنيا رفتى عرب نبودى؟ او عرض كرد: چرا ولى ما به روش فلان و فلان مرديم از اين رو زبانمان تغيير كرد.( ۱۱۶۹)

۹۸۶- دوستان خدا كيانند؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

ابن عباس مى گويد: روزى از على بن ابيطالبعليه‌السلام درباره دوستان خدا كه در آيه الا ان اولياء لا خوف عليهم و لا هم يحزنون؛ بدانيد كه به راستى دوستان خدا نه بيمى دارند و نه اندوهگين مى شوند( ۱۱۷۰) به آن اشاره شده، سئوال شد؟ حضرت در پاسخ فرمودند:

قام اخلصو الله فى عبادته، و نظروا الى باطن الدنيا حين نظر الناس الى ظاهرها...؛ آنان مردمى هستند كه خدا را از روى اخلاص پرستش مى كنند و هنگامى كه مردم به ظاهر دنيا مى نگرند آنان به باطن و درون آن مى نگرند و در همان حال كه مردم فريب خوش هاى زودگذر دنيا را خورده اند، آنها آينده آن را به خوبى مى دانند. از اين رو آنها از آنچه كه مى دانند و خبر دارند، دست از آن مى كشند، و آن (اميالى) را كه مى دانند بزودى آنان را (دل و قلب) مى ميراند، مى كشند.( ۱۱۷۱)

۹۸۷- چگونگى مرگ هارون

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

طبرسى از ابن عباس روايت كرده كه گفت: از اميرالمؤمنينعليه‌السلام پرسيدند يا علىعليه‌السلام چگونه بنى اسرائيل موسى را اذيت و آزار كردند ولى خداوند او را تبرئه كرد، حضرت فرمود: روزى موسىعليه‌السلام به همراه برادرش هارون به مكانى مى رفتند، وقتى به كوهى رسيدند، خداى تعالى هارون را قبض روح كرد، موسى وقتى بازگشت و به بنى اسرائيل خبر داد كه هارون وفات كرده، بنى اسرائيل به موسىعليه‌السلام گفتند: هارون را بردى و به قتل رساندى اكنون آمده اى و به ما مى گويى او وفات كرده، تو حسادت مى كردى بر هارون، چرا كه ما او را بيشتر دوست مى داشتيم زيرا او از تو به ما ملايم تر و سازگارتر بود.

خداوند موسىعليه‌السلام را از آن تهمت و افترا منزه ساخت و تبرئه كرد آن گونه كه امر كرد تا جسد هارون را بيرون آورده و بر محافل بنى اسرائيل گردانيدند، هارون مى گفت: اى بنى اسرائيل! برادرم مرا نكشت من به مرگ خود وفات كردم، پس از آن فرشتگان او را بردند و به مكانى دفن كردند كه كسى بر آن اطلاع پيدا نكرد.( ۱۱۷۲)

۹۸۸- در كاخ آرزو چه مى كنى؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در ديوان اشعار علىعليه‌السلام است كه اين اشعار را حضرت به معاويه نوشت:

تروم الخلد فى دار المنايا

فكم قدر ام مثلك ما تروم

تنام ولم تنم عنك المنايا

تنبه للمنيه يا نئوم

لهوت عن الفناء و انت تفنى

فما شيئى من الدنيا يدوم

يعنى: در كاخ آرزوها بهشت را جستجو مى كنى و چه بسا پيشينيان قبل تو نيز چنين مى خواستند تو خود مى خوابى و لكن آرزوهاى تو آرام نمى گيرد، اى به خواب رفته غافل بيدار شو، تو از فانى شدن غافل گشته اى و حال آنكه هيچ چيز در دنيا جاودان نخواهد ماند.

۹۸۹- قربانى پسر!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى نزد امام علىعليه‌السلام آمد و گفت: يا علىعليه‌السلام نذر كرده ام كه اگر مرتكب فلان عمل بشوم پسرم را نزد مقام ابراهيم (در مسجد الحرام) قربانى كنم و حالا آن عمل را كه نبايستى انجام مى دادم، مرتكب شده ام حالا چه كنم، تكليف من چيست؟

حضرت فرمود: به جاى پسرت قوچ فربهى بكش و گوشتش را بر مستمندان تقسيم كن.

گر بگذرى زمرتبه ى كبرياى حق

برصدر دور گذر، كبرياعلى ست( ۱۱۷۳)

۹۹۰- استطاعت و قدرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

شخصى از حضرت علىعليه‌السلام از قدرت و استطاعت سئوال كرد؛ كه آيا انسان قدرت و استطاعت دارد و كارها را با قدرت و استطاعت خود مى كند يا فاقد قدرت و استطاعت است؟ و اگر قدرت و استطاعت دارد و كارها را با حول و قوة خود انجام مى دهد پس دخالت خداوند در كارى كه انسان به قدرت و استطاعت خود مى كند چگونه است؟

امام به او فرمود: سالت عن الاستطاعة تملكها من دون الله او مع الله؟ يعنى: تو از استطاعت سوال كردى. آيا تو كه مالك اين استطاعت هستى، خود به خود و بدون دخالت خداوند صاحب اين استطاعتى؟ يا با شركت خداوند صاحب آن شدى؟

سئوال كننده در جواب حضرت متحير ماند كه چه بگويد. امام فرمود:

اگر تو مدعى شوى كه، تو و خدا با هم صاحب اين استطاعت و قدرت هستيد، تو را مى كشم (زيرا تو خود را شريك خدا و همدوش خدا فرض كرده اى و اين كفر است) و اگر باز هم بگويى، بدون خدا، صاحب اين استطاعت و قدرت هستى، باز تو را مى كشم (زيرا خود را از دايره نياز به خداوند خارج كرده اى).

سئوال كننده پرسيد: پس چه بگويم يا على؟ حضرت فرمود: تو به مشيت و اراده حق، صاحب استطاعت و قدرت مى باشى، در حالى كه در همين حال خداوند، صاحب مستقل اين استطاعت است (يعنى: تو صاحب اين استطاعتى، امام صاحب قائم بالذات و غير متكى به غير)

اگر به تو استطاعت مى دهد، اين استطاعت تو عطيه اوست و اگر از تو سلب مى كند، تو را در بوته آزمايش قرار مى دهد. در عين حال بايد بدانى آنچه به تو تمليك مى كند در عين اينكه به تو تمليك مى كند، خودش مالك اوست. تو را به هر چه قادر مى سازد باز تحت قدرت خود اوست و از تحت قدرت او خارج نمى شود.( ۱۱۷۴)

۹۹۱- انواع اسمهاى علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد نام من در انجيل به اليا و در تورات به برى و در زبور به ارى آمده است.( ۱۱۷۵) مادرم مرا حيدر (شير) ناميد و پدرم به ظهير نام نهاد و عرب به على صدايم مى زد.

تا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زنده بود حسن، مرا ابوالحسين صدا مى زد و حسين نيز مرا ابوالحسن مى خواند، و هر دوى آنها جدشان را پدر صدا مى زدند ولى پس از رحلت آن بزرگوار مرا پدر خواندند.( ۱۱۷۶)

۹۹۲- پيشگويى وقايع آخرالزمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت علىعليه‌السلام در بعضى اوقات از مصائب و گرفتاريهاى آيندگان خبر مى داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد مى كرد.

علىعليه‌السلام فرمود: زمانى بر مردم خواهد مد كه چند گناه بزرگ و عمل زشت در بن آنها پديد مى آيد.

۱- كارهاى زشت آشكار مى گردد و معمولى مى شود.

۲- پرده هاى عفت و شرم پاره مى گردد.

۳- زنا كارى و تجاوزهاى ناموسى علنى مى شود

۴- مالهاى يتيمان را حلال مى شمارند و مى خورند.

۵- ربا خوارى شيوع پيدا مى كند.

۶- در كيلو و وزنها، كم و كاست مى كنند.

۷- شراب را به اسم نبيد حلال شمرده و مى خورند.

۸- رشوه را به عنوان هديه و شيرينى مى گيرند.

۹- به نام امانت دارى خيانت مى نمايند.

۱۰- مردها خود را به شكل زنان و زنان خويش را به صورت مردها در مى آورند.

۱۱- به احكام و دستورات نماز بى اعتنائى مى كنند.

۱۲- حج خانه خدا را براى غير خدا (براى ريا و يا تجارت) بجا مى آورند.

سپس ادامه داد: كيفر اين زشتى ها اين است كه خداوند آنها را از فيوضات خود محروم مى كند، تا جائى كه ماه (شوال) براى آنها مخفى مى شود بطورى كه گاهى دو شبه ديده مى شود (كه معلوم مى شود روز عيد فطر را به عنوان ماه رمضان روزه گرفتهاند با اينكه روزه آن حرام بوده است) و زمانى شب اول رمضان مخفى مى شود، كه دو روز آن را روزه نگرفته و به عنوان آخر ماه شعبان مى خورند و روز عيد فطر را به خيال آخر ماه رمضان روزه مى گيرند. در اين وقت بايد ترسيد از اينكه خداوند بطور ناگهانى آنها را كيفر كند (مانند زلزله و طوفان و سيل).

چرا كه به دنبال آن كارها، بلاها مردم را فرا مى گيرد، تا جائى كه كسانى صبح سالم هستند ولى شب در دل خاك و قبر آرميده اند و گاهى شب سالمند و بامدادان جزء مردگان هستند.

وقتى چنين روزگارى پيش آمد، لازم است انسان هميشه وصيت كرده باشد كه مبادا بلائى بر او فرود آمده و بدون وصيت بميرد و واجب است نماز را در اول وقت آن بخواند چون ممكن است تا آخر وقت زنده نباشد.

هر يك از شما آن زمان را درك كرد بدون وضو نخوابد و اگر برايش امكان دارد هميشه با وضو باشد چه ترس آن است كه مرگ ناگهانى برسد، لذا خوب است با وضو باشد كه روح وى با طهارت خدا را ملاقات نمايد.

من شما را ترساندم اگر بترسيد و آگاه نمودم، اگر آگاه گرديد و شما را پند دادم چنانچه پند گيريد پس در پنهانى و آشكار، از خدا بترسيد و نبايد كسى از شما بميرد، مگر اينكه مسلمان باشد، زيرا هر كس به جز اسلام آئينى داشته باشد از او پذيرفته نيست و در آخرت زيان كار است( ۱۱۷۷)

فارغ از هر دو جهانم به گل روى على

از خم دوست جوانم به خم موى على( ۱۱۷۸)

۹۹۳- رفتارهاى اجتماعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام فرمود: هر كس خود را در معرض تهمت قرار دهد، كسى را كه به او بد گمان شود سرزن نكند. و هر كه را از خود را پنهان دارد، اختيار آنرا خود او دارد (نه كس ديگر) و هر صحبتى كه از دو نفر تجاوز كرد شايع مى گردد، به برادر خود تا زمانى كه بدى از او نديدى خوشبين باش...

سخن برادر خود را بد تفسير مكن تا جايى كه حمل بر خوبى آن ممكن است، بر تو باد به دوستى با برادران راستگو و درست كار... با كسانى مشورت كن كه از خدا مى ترسند و آنها را تا آنجا كه تقوا دارند دوست بدار...( ۱۱۷۹)

۹۹۴- مناجات علىعليه‌السلام در سجده نمازها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اصبغ بن نباته مى گويد: اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در سجودش به خداوند بارى تعالى عرض مى كرد:

 ( انا جيك يا سيدى كما يناجى العبد الذليل مولاه و اطلب اليك طلب من يعلم انك تعطى و لا ينقص مما عندك شى و استغفرك استغفار من يعلم انه لا يغفر الذنوب الا انت و اتوكل عليك، توكل من يعلم انك على كل شى قدير؛ يعنى: اى آقايم با تو راز و نياز مى كنم، بنده اى ذليل با مولاى خود راز خود خود مى گويد، و از تو مى خواهد مثل كسى كه مى داند تو عطا مى كنى و از آنچه نزد تو است كم نيايد، و از تو آمرزش مى جويم، مانند كسى جز تو گناه را نيامرزد و به تو توكل دارم مانند كسى كه مى داند تو بر همه چيز توانايى)( ۱۱۸۰)

۹۹۵- القاء عزت نفس به فقير و قدر دانى از مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى مردم نزد اميرالمؤمنينعليه‌السلام آمد عرض كرد: يا اباالحسن! من نيازمندى حضرت فرمود: نيازت را بر روى زمين بنويس، او نوشت من فقيرم؛ علىعليه‌السلام به قنبر فرمود: اى قنبر دو جامه به او بده و آن مرد به سرودن اشعارى در وصف علىعليه‌السلام پرداخت علىعليه‌السلام به قنبر فرمود: صد دينار طلا به او بدهند، عرض كردند يا على! او را توانگر ساختى، حضرت فرمود: من از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى فرمود: از مردم قدردانى كنيد: سپس علىعليه‌السلام فرمود: (من از مردمى در تعجب و شگفتم كه با پول خود بنده ها و كنيزانى مى خرند امام مردم را (فقيران) با احسان خود نمى خرند)( ۱۱۸۱) .

۹۹۶- مفسر قرآن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

غزالى نقل مى كند كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام فرمود: اگر خداوند و پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا اذن و اجازه دهند به اندازه بار چهل شتر الف سوره فاتح الكتاب را شرح مى نمايم. سپس مى گويد: و هذه الكثرة ص السعة و الافتتاح فى العلم لا يكون الا يكون الا لدنيا سماويا الهيا.( ۱۱۸۲) يعنى: اين وسعت مطالب و گشودن باب علم نيست مگر علمى الهى و آسمانى و باطنى و خدادادى (اين علم اكتسابى نيست خدادادى است)... لذا در جايى ديگر حضرتش مى فرمايد:

سلونى عن القرآن اخبركم عن آياته فمن نزلت و اين نزلت يعنى؛ راجع به قرآن از من بپرسيد هر آينه شما را آگاه مى كنم كه آيات آن درباره چه كسى و در كجا نازل شده است.

اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام در جواب سئوال رهبانى از وجه الله فرموده است: فهذا الوجود كله وجه الله، ثم قراء:

فاينما تو لو فثم وجه الله.( ۱۱۸۳) پس اين وجود همه وجه الله است سپس آيه شريف را قرائت كرد: پس به هر طرف كه رو كنى همان سمت خداست.

۹۹۷- سفارش به امام حسنعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روزى دو كودك خطى را نوشته سپس خدمت امام حسنعليه‌السلام آوردند و او را حكم خود قرار دادند تا آن حضرت قضاوت كند كه كدام خط نيكوتر است در آن هنگام علىعليه‌السلام چشم به وى دوخت و فرمود:

يا بنى انظر كيف تحكم فان هذا حكم و الله سالم عنه يوم القيامة؛ يعنى: اى پسرم! دقت كن چگونه قضاوت مى كنى؟ بى گمان اين يك قضاوت است خداوند روز قيامت از آن، تو را مورد سئوال قرار خواهد داد.( ۱۱۸۴)

۹۹۸- توبه نصوح

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

علىعليه‌السلام مى فرمايد ترك الذنب اهون من طلب التوبة؛ يعنى گناه نكردن آسان تر از توبه است؛ عرض شد يا اباالحسن توبه نصوح كدام است و چگونه؟

حضرت فرمود: پشيمانى با دل و طلب آمرزش با زبان و تصميم نداشتن بر انجام گناه.( ۱۱۸۵)


۹۹۹- همه زهد در دو كلمه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

روايت است كه علىعليه‌السلام فرمود: خداوند متعال زهد را در دو كلمه جمع فرموده است: كه اگر كسى به اين آيه عمل كند زاهد روزگار است و آن آيه اين است: لكيلا تاءسوعا على ما فاتكم؛ براى آنچه از دست داده ايد تأسف نخوريد.( ۱۱۸۶)

۱۰۰۰- معرفى امام علىعليه‌السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مفضل بن عمر از امام صادقعليه‌السلام سئوال كرد يابن رسول الله به چه دليل على بن ابيطالبعليه‌السلام قسيم الجنة و النار تقسيم كننده بهشت و جهنم شده است؟

حضرت فرمودند: به سبب اينكه محبت به آن حضرت عين ايمان است و عداوت با او كفر است و تحقيقا بهشت فقط براى اهل ايمان آفريده شده است و جهنم صرفا براى اهل كفر؛ بدين علت قسمت كننده بهشت و جهنم است و كسى داخل بهشت نمى شود الا با محبت او و كسى داخل در جهنم نشود الا كسانى كه دشمنى با آن حضرت را داشته باشند.

مفضل عرض كرد: اى پسر رسول خدا: بنابراين انبياء و اوصياى آنان هم علىعليه‌السلام را دوست داشته اند و دشمنانش را مبغوض مى داشته اند؟!

فقال نعم. قلت: فكيف ذلك؟!

امام فرمود: آرى، مفضل عرض كرد: چگونه است آن مطلب؟!

حضرت فرمود: آيا ندانسته اى كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز خيبر فرمود: هر آينه حتما من پرچم و لواى جنگ را فردا به مردى مى سپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. و او از ميدان كار زار بر نمى گردد مگر اينكه خداوند بدست او فتح و ظفر را نصيب خواهد نمود.( ۱۱۸۷)

عرض كرد: بلى، امام فرمود: آيا ندانسته اى كه چون يك پرنده بريان براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند آن حضرت به خداوند عرض كرد: بار پروردگارا! محبوب ترين مخلوقات خود را بياور تا او با من از اين پرنده بخورد و مقصود از احب خلق اله علىعليه‌السلام بود.

عرض كرد: بلى، امام فرمود: ايا ممكن است كه انبياى خداوند و اوصياى آنها دوست نداشته باشند مردى را كه خدا و رسولش او را دوست داشته باشند و وى نيز خدا و رسولش را دوست داشته باشد؟ گفتم: نه.

حضرت فرمود: آيا ممكن است كه مؤمنين از امت هايى باشند كه حبيب خدا و حبيب رسولش و حبيب پيمبرانش را دوست نداشته باشند؟

گفتم: نه.

حضرت فرمود: بنابراين ثابت شد كه تمامى پيامبران خدا و مرسلين از آنها تمامى مومنان، محبت و دوستدار على بن ابيطالبعليه‌السلام هستند.

و همچنين ثابت شد كه تمامى مخالفين آنها دشمن او و دشمن تمامى دوستداران و اهل محبت او مى باشند. گفتم: آرى.

حضرت فرمود: بنابراين داخل در بهشت نمى شود مگر كسى كه علىعليه‌السلام را دوست بدارد خواه از پيشينيان باشد و خواه از پسينيان؛ پس روى اين استدلال علىعليه‌السلام قسمت كننده بهشت و جهنم است.

مفضل در اينجا عرض كرد: اندوه و غصه را از من گرفتى خداوند غصه و اندوهت را بزدايت.

امام سپس فرمود: اى مفضل اين مطلب را بگير، زيرا آن از علوم مخزون و مكنون و پنهان است كه كسى را بدان دسترسى نيست.( ۱۱۸۸)

۱۰۰۱- چشم چرانى ممنوع

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در روايت است كه اميرالمؤمنينعليه‌السلام در ميان اصحاب خود نشسته بود كه زنى زيبا و جميل از آنجا عبور كرد و اين گروه چشمهاى خود را با نگاهى طولانى به او دوختند.

فقالعليه‌السلام : ان ابصار هذه الفحول طوامح و ان ذلك سبب هبابها، فاذا نظر احدكم الى امراة تعجبه، فليلا مس اهله فانما هى امراة كامراة؛ يعنى: در اين حال حضرت فرمود: چشم هاى اين مردان. گشاده و تيز بين و دنبال كننده مطلوب از راه دو است و همين چشم چرانى سبب هيجان نفوس آنها براى آميزش و لمس نمودن زنان است. بنابراين اگر احيانا چشم شما به زن زيبايى افتاد، كه براى شما شگفت آور دلپسند بود فورا برويد، و با عيال خودتان در منزل آميزش نموده و هم بستر شويد: زيرا زوجه شما هم زنى است مانند ساير زنان.

فقال رجل من الخوارج قاتله الله كافرا ما افقهه!

مردى از خوارج كه سخن امام علىعليه‌السلام را شنيد به امام گفت: خدا اين مرد كافر را بكشد، چقدر دانا و بينا و فقيه و عاقبت انديش و به اسرار احكام آشنا و بصير است؟!

اصحاب امام علىعليه‌السلام از جابر جستند تا آن مرد بى ادب را بكشند.

حضرت فرمود: آرام باشيد جزاى او نيست مگر دشنامى در مقابل دشنام او كه به من داده است و يا به عوض آن، عفو و گذشت از گناهى كه مرتكب شده است.( ۱۱۸۹)


پی نوشت ها:

۱- الرياض لنضره، ص ۱۶۲

۲- سعدى.

۳- حافظ.

۴- صائب.

۵- مهدى سهيلى.

۶- نويسنده پيشنهادات و انتقادات شما را در مورد مطالب اين كتاب پذيرا مى باشد در صورت لزوم با صندوق پستى ناشر مكاتبه فرماييد.

۷- معانى الاخبار، ج ۲ ص ۴۳۱.

۸- غاية المرام.

۹- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۹.

۱۰- بحارالانوار، ج ۳، ص ۱۱۷.

۱۱- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۵۱.

۱۲- معانى الاخبار، ج ۱، ص ۱۴۲.

۱۳- كشف الغمه، ص ۱۰۶.

۱۴- بحار،، ج ۲۰.

۱۵- عبدالصمد حقيقت.

۱۶- نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.

۱۷- فصل المهمه ابن صباغ.

۱۸- حافظ شيرازى.

۱۹- دايرة المعارف علوى، ص ۴۳۱، ج ۱۰.

۲۰- معانى الاخبار، ج ۱، ص ۱۴۰.

۲۱- محقق جلال دوانى، رساله نورالهدية، ص ۲۲ و ۷۵؛ محقق دوانى از علماى بزرگ اهل تسنن متوفى ۹۰۸ ه‍ بوده كه در اواخر عمر شيعه شده و مطالب فوق را در كتاب خود ذكر كرده است.

۲۲- قصص الانبياء.

۲۳- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۸.

۲۴- نصايح، ص ۲۱۴.

۲۵- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۰؛ روضة الواعظين، ص ۶۸.

۲۶- به داستان ملاقات ابوطالبعليه‌السلام با راهب مثرم مراجعه شود.

۲۷- العمدة ص ۱۴، روضة الواعظين ص ۷۲ و امالى شيخ طوسى.

۲۸- كوه لكام در سوريه نزديك شهر حماه و در جنوب شهر حلب مى باشد.

۲۹- بحارالانوار، ج ۳۵.

۳۰- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۱.

۳۱- مناقب شهر آشوب ج ۱، ص ۳۵۸.

۳۲- يعنى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آينده نگهدارى علىعليه‌السلام را بر عهده مى گيرد.

۳۳- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۰، و كنز الفوائد ص ۱۱۵

۳۴- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۱.

۳۵- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۴۲.

۳۶- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۳۸.

۳۷- در اين دعا به وجود مقدس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فاطمه الزهرا و علىعليه‌السلام توسل شده است.

۳۸- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۱.

۳۹- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۷.

۴۰- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۷.

۴۱- علىعليه‌السلام وليد الكعبه ص ۳۰

۴۲- اين تاريخ مطابق است با ۲۱ مارس سال ۵۹۹ ميلادى

۴۳- ورضة الواعظين، ص ۶۸.

۴۴- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۳۰

۴۵- امالى شيخ طوسى، ص ۸۰

۴۶- اعلام الورى، ص ۳ و ارشاد مفيد، ص ۳

۴۷- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۳

۴۸- امالى شيخ طوسى، ص ۸۰ و جنات الخلود، ص ۳

۴۹- علىعليه‌السلام وليد الكعبه، ص ۴۱

۵۰- بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۳

۵۱- علىعليه‌السلام وليد الكعبة، ص ۳۱

۵۲- علىعليه‌السلام وليد الكعبه، ص ۳۲

۵۳- علل الشرايع، ص ۵۶ و امالى شيخ صدوق، ص ۸۰ و معانى الاخبار، ص ۶۲

۵۴- بحارالانوار، ج ۳۵

۵۵- بحارالانوار، ج ۳۵

۵۶- علىعليه‌السلام وليد الكعبة، ص ۶۳

۵۷- كشف اليقين، ص ۶ و بشارة المصطفى، ص ***

۵۸- بحارالانوار، ج ۳۵

۵۹- الرياض لنضره، ص ۱۶۲.

۶۰- امالى شيخ طوسى و بحارالانوار، ج ۳۵

۶۱- امالى شيخ طوسى

۶۲- بحارالانوار، ج ۳۵.

۶۳- مناقب اين شهر آشوب، ج ۲.

۶۴- امالى شيخ طوسى و بحارالنوار، ج ۳۵

۶۵- بحارالانوار، ج ۳۵

۶۶- وسايل الشيعه ج ۱۲ ص ۱۲۹

۶۷- شرح نهج البلاغه، ج ۲۰ ص ۳۲۸.

۶۸- امالى صدوق

۶۹- ينابيع المودة ص ۲۴۷.

۷۰- سوره مائده، آيه ۵۵.

۷۱- غاية المرام، تعداد ۴۲ حديث از طريق اهل تسنن و ۱۹ حديث از طريق شيعه وارد شده است، در مورد اينكه آيه فوق در شاء، علىعليه‌السلام نازل شده است.

۷۲- وقايع الايام، ص ۶۲۷

۷۳- نصايح، ص ۳۱۰.

۷۴- نصايح، ص ۳۱۰.

۷۵- نصايح، ص ۳۹۹.

۷۶- نصايح، ص ۴۷۱.

۷۷- نصايح، صد ۴۷۰.

۷۸- بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۱۴۸.

۷۹- بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۰.

۸۰- كوه ابوقبيس در مكه مكرمه مى باشد.

۸۱- بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۱۸۶.

۸۲- كشف الغمه، ج ۱، ص ۷۹. اين شكستن بتها بوسيله علىعليه‌السلام قبل از هجرت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فتخ مكه بوده است و همين عمل نيز در روز فتح مكه مجددا توسط آن حضرت انام شده است.

۸۳- كتاب معصوم دوم، جواد فاضل، ص ۱۵۵.

۸۴- كتاب معصوم دوم.

۸۵- بقره / ۳۰.

۸۶- ص / ۲۶.

۸۷- اعراف / ۱۴۲.

۸۸- عيون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۹.

۸۹- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۹۶.

۹۰- احزاب /۳۲.

۹۱- كمال الدين، ج ۱، ص ۲۷.

۹۲- انوار البهيه، ص ۴۲.

۹۳- در اين باره به مجمع البحرين واژه فقر مراجعه شود.

۹۴- كامل ابن اثير، ج ۲، ص ۵۰.

۹۵- محجة البيضاء، ج ۴ ص ۳۶۲.

۹۶- محجة البيضاء، ج ۴.

۹۷- خصال صدوق، ص ۲۱۵.

۹۸- خصال صدوق، ص ۶۰۶.

۹۹- سفينة البحار، ج ۱، ص ۲۵۴

۱۰۰- خصال صدوق ص ۲۲۴.

۱۰۱- تفسير نمونه.

۱۰۲- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۹.

۱۰۳- تفسير جامع.

۱۰۴- ارشاد مفيد، ص ۱۰۱، فصل ۲۷؛ بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۸۰

۱۰۵- و فيات العلماء، ص ۳۷.

۱۰۶- عبدالرحممان جامى.

۱۰۷- احمد عزيزى.

۱۰۸- رياحين الشريعه، ج ۱، ص ۵۸.

۱۰۹- تفسير نمونه.

۱۱۰- سيره ابن هشام، ج ۲، مسند احمد نيل، ج ۴، ص ۱۶۳.

۱۱۱- تفسير نمونه.

۱۱۲- تفسير نمونه

۱۱۳- شرح و تفسير آيه ۵۵ سوره مائده.

۱۱۴- تفسير نمونه.

۱۱۵- تفسير نمونه.

۱۱۶- همان مدرك.

۱۱۷- ضحى /۵.

۱۱۸- بينه /۷.

۱۱۹- همان مدرك.

۱۲۰- همان مدرك.

۱۲۱- همان مدرك.

۱۲۲- همان مدرك، ج ۱۸، ص ۳۳۵.

۱۲۳- همان مدرك، ج ۹، ص ۲۶۸.

۱۲۴- كنزالعمال.

۱۲۵- مهرداد اوستا.

۱۲۶- احقاق الحق، ج ۴، ص ۲۹۵.

۱۲۷- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۱۹۱.

۱۲۸- امالى صدوق، علىعليه‌السلام در سالهاى هشتم و نهم هجرى در يمن ماءموريتهايى داشته كه صرفا جنبه تبليغى و قضايى داشته ولى در سال دهم هجرى ماءموريتى به يمن داشته كه اين ماءموريت جنگى بوده است.

۱۲۹- اين آيه بيان كننده و اظهار پشيمانى برادران يوسف در حضور او مى باشد.

۱۳۰- اگر كسى نزد پيامبر قرآن مى خواند پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به واسطه علاقه اى كه به قرآن داشتند آيه بعدى آنرا مى خواندند

۱۳۱- اين آيه در مورد عفو يوسف پس از عذرخواهى برادرانش مى باشد.

۱۳۲- مهر تابان، ص ۸۴.

۱۳۳- اعلام الورى، ص ۱۱۷.

۱۳۴- خصال صدوق، ص ۴۶۱.

۱۳۵- جنة الماوى، ص ۲۹۹.

۱۳۶- زمخشرى، ربيع الابرار، ج ۳، ص ۶۱۹.

۱۳۷- مجموعه ورام، ص ۷۸.

۱۳۸- بحارالانوارك ج ۴۳، ص ۳۴۱.

۱۳۹- ينابيع المودة، ص ۴۵.

۱۴۰- مناقب اين مغازلى شافعى، ص ۱۶۲.

۱۴۱- شيخ فريدالدين عطار نيشابورى.

۱۴۲- الميزان، ج ۱۹، ص ۳۹۶.

۱۴۳- الميزان، ج ۱۱، ص ۳۸۷.

۱۴۴- كشف الغمه، ص ۱۰۶- ۱۵۰.

۱۴۵- اصول كافى، ج ۱، ص ۲۳۶.

۱۴۶- علل الشرايع، ص ۶۷؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۵۹.

۱۴۷- آية الله حسن زاده، مجله حوزه، مهر ماه ۶۶.

۱۴۸- حافظ شيرازى.

۱۴۹- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۱۳، ص ۳۷.

۱۵۰- همان مدرك، ص ۶۰.

۱۵۱- حافظ شيرازى.

۱۵۲- شرح ابن ابى الحديد، ج ۲، ص ۲۶.

۱۵۳- مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۱۷.

۱۵۴- بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۳۲۶؛ در حديثى ديگر پيامبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد رئيس (خوارج) آنها مردى ناقص الخلقه است كه يكى از دستهايش مانند پستان زن است. -

۱۵۵- ابوالحسن ورزى

۱۵۶- تفسير نمونه، ج ۷، ص ۳۳۹.

۱۵۷- هاتف اصفهانى.

۱۵۸- ديار عاشقان، ج ۱.

۱۵۹- وسائل الشيعه، ج ۱۳.

۱۶۰- وجدى.

۱۶۱- بحارالانوار، ج ۴۰.

۱۶۲- ابوالقاسم حالت.

۱۶۳- كشف

۱۶۴- جوياى تبريزى.

۱۶۵- بحارالانوار، ج ۳۶.

۱۶۶- كشف الغمه، ج ۱، ص ۳۰۲.

۱۶۷- مناقب ابن شهر آشوب.

۱۶۸- سنن النبى، ص ۳۲۱ و ۳۳۶.

۱۶۹- كتاب الخزاين، مرحوم نراقى، ص ۳۲۵.

۱۷۰- مجادله / ۱۳.

۱۷۱- دايرة المعارف علوى ۷ ج ۱۰ ص ۳۹۰

۱۷۲- تفسير روح البيان، ج ۱، ص ۲۷۱

۱۷۳- كشف الاسرار، ج ۱.

۱۷۴- مصباح الهدية امام خمينى (ره)

۱۷۵- كحل البصر، محدث قمى، ص ۱۸۰

۱۷۶- روضه كافى، ص ۷۹، حديث ۳۳.

۱۷۷- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۵ و ۱۵۱.

۱۷۸- كشف الغمه، ص ۵۶.

۱۷۹- بحارالانوار، ج ۴۳.

۱۸۰- الغدير، ج ۷، ص ۳۸۶.

۱۸۱- جاذبه و دافعه على، ص ۱۰۸.

۱۸۲- بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۰۸.

۱۸۳- خصال صدوق، ص ۴۰۹.

۱۸۴- معانى الاخبار، ج ۱.

۱۸۵- ارشاد مفيد، ص ۵۸.

۱۸۶- معانى الاخبار، ج ۱.

۱۸۷- همان مدرك.

۱۸۸- تفسير فرات، ص ۵۹۳؛ بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۸۴.

۱۸۹- مناقب ابن مغازلى شافعى، ص ***۴.

۱۹۰- كتاب و العاديات.

۱۹۱- جه بايد كرد ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى

۱۹۲- تنزيه الانبياء، سيد مرتضى.

۱۹۳- خصال صدوق، ص ۳۷۶.

۱۹۴- اثبات الهداة، ج ۱، ص ۴۸۷.

۱۹۵- من لا يحضره الفقيه، ج، ص ۲۶۹.

۱۹۶- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۹.

۱۹۷- المراقبات.

۱۹۸- بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۵۷.

۱۹۹- دارالندوه به مجلس شوراى قريش گفته مى شد. اين محل را قصى بن كلاب جلد چهارم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تاءسيس كرد در دوران اسلام معاويه آن را از حكيم بن حزام خريد و دارالامارة قرار داد سپس با وسعت مسجدالحرام جز آن قرار گرفت. **معجم البلدان، ج ۲، ص ‍*** ۴۲۳.

۲۰۰- احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۴۱.

۲۰۱- السيرة النبويه، ج ۲، ص ۱۲۴.

۲۰۲- قبا دهكده اى بود كه در دو فرسخى مدينه قرار داشت و مركز قبيله بنى عمرو بن عوف بود ولى اكنون بر اثر توسعه شهر جزو شهر قرار گرفته است.

۲۰۳- السيرة النبويه، ج ۲، ص ۱۳۸.

۲۰۴- ارشاد مفيد، ص ۴۰.

۲۰۵- مناقب ابن شهر آشوب، ج ۲، ص ۶۸.

۲۰۶- كشف الغمه، ص ۱۴۱.

۲۰۷- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۲۵۰.

۲۰۸- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۴۲۵.

۲۰۹- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۴۳۱.

۲۱۰- محجة البيضاء، ج ۳، ص ۳۷۲.

۲۱۱- محجة البيضاء، ج ۸، ج ص ۲۷۶.

۲۱۲- تاريخ طبرى، ج ۳.

۲۱۳- ارشاد مفيد، ص ۲۲.

۲۱۴- شواهد التنزيل.

۲۱۵- و از مردم كسى هست كه جان خود را در راه خشنودى خدا مى فروشد (بقره / ۲۰۷)

۲۱۶- طه / ۲۵- ۳۲.

۲۱۷- ناسخ التواريخ حضرت علىعليه‌السلام ، ج ۱، ص ۲۷۸، اين روايت با مختصر تفاوتى از كتب معتبر شيعه و سنى نقل شده است، براى اطلاع بيشتر به كتاب احقاق الحق، ج ۲، ص ۳۹ تا ۴۱ و كتاب الغدير، ج ۲، مراجعه گردد.

۲۱۸- محجة البيضاء، ج ۸، ص ۲۷۹.

۲۱۹- محجة البيضاء، ج ۸، ص ۲۷۳.

۲۲۰- محجة البيضا، ج ۸.

۲۲۱- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۲۰۱.

۲۲۲- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۲۰۸.

۲۲۳- محجة البيضا، ج ۴، ص ۲۱۰.

۲۲۴- نساء / ۵۸.

۲۲۵- معصوم دوم.

۲۲۶- معصوم دوم.

۲۲۷- معصوم دوم.

۲۲۸- بحارالانوار، ج ۹

۲۲۹- احتجاج، ص ۱۹۷.

۲۳۰- داستان مرغ بهشتى از مسلمات تاريخ و حديث است اين داستان با كيفيت هاى مختلف متجاوز از ۱۸ نقل تنها در كتب معتبر اهل سنت آمده است.

۲۳۱- احتجاج، ص ۱۹۷.

۲۳۲- بحار الانوار، ج ۳۸، ص ۳۲۹

۲۳۳- مناقب ابن شهر آشوب، ج ۲، ۲۷۰

۲۳۴- مناقب خوارزمى، ص ۱۴۳

۲۳۵- كشف الغمه، ج ۱، ص ۹۶

۲۳۶- بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۱۴۱

۲۳۷- بحار الانوار، ج ۱۸، ص ۲۲۳

۲۳۸- مائده /۵۵

۲۳۹- بحار الانوار، ج ۳۹، ص ۱۱۳

۲۴۰- تفسير نمونه، ج ۳.

۲۴۱- اين داستان طبق نقلى در صفين رخ داده كه تير را به دستور امام حسنعليه‌السلام در حين نماز از پاى حضرت خارج مى نمايند ولى مرحوم فيض در جلد اول محجة البيضاء پيشنهاد قضييه خارج كردن تير را به حضرت زهراعليه‌السلام نسبت داده است.

۲۴۲- حديقة الحقيقة، ص ۱۴۰، ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۲۱۷.

۲۴۳- لطايف الابرار، ص ۱۷

۲۴۴- اكسير اعظم، ج ۲، ص ۹۳۳

۲۴۵- گناهان كبيره

۲۴۶- تفسير نمونه

۲۴۷- مناقب ابن مغازلى شافعى، ص ۲۰۲

۲۴۸- كشف الغمه، ج ۱، ص ۲۹۷

۲۴۹- اعلام الورى، ص ۱۳۷

۲۵۰- اعلام الورى، ص ۱۳۷

۲۵۱- فروع كافى

۲۵۲- كحل البصر، ص ۸۸

۲۵۳- بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۶۳.

۲۵۴- الغدير، ج ۶، ص ۳۰۹

۲۵۵- رياحين الشريعه، ج ۱، ص ۱۴۲.

۲۵۶- خصال، ص ۶۹۸

۲۵۷- مستدرك، ج ۲، ص ۴۶۰

۲۵۸- نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۲۰، ص ۲۷۰.

۲۵۹- غاية المرام، ص ۲۹۳.

۲۶۰- بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۱۶.

۲۶۱- خصال، ص ۶۸۸.

۲۶۲- بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۲.

۲۶۳- بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۳ و تفسيرهاى برهان، ج ۲، ص ۴۱۴.

۲۶۴- ارشاد، مرحوم مفيد، ص ۸۲.

۲۶۵- همان مدرك.

۲۶۶- تاريخ طبرى، ج ۳ ص ۱۳.

۲۶۷- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۱۱۴.

۲۶۸- حشر/۸

۲۶۹- تفسير نمونه، ج ۲۳، ص ۵۱۹

۲۷۰- امالى شيخ مفيد، ص ۵۷

۲۷۱- امالى شيخ مفيد.

۲۷۲- در خبر نام نهمين نفر و سلام وى كه ظاهرا سلمان فارسى بوده از قلم افتاده است.

۲۷۳- امالى شيخ مفيد، صد ۳۰

۲۷۴- تفسير نمونه ج ۱۵.

۲۷۵- اسرار آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

۲۷۶- بحار الانوار: ج ***، ص ۴۵۰.

۲۷۷- امالى شيخ مفيد، ص ۸۵

۲۷۸- يناييع المودة ص ۲۵۶ و مودة القربى ج ۲ ص ۵۱.

۲۷۹- ينابيع المودة ص ۵۴.

۲۸۰- امام شناسى، ج ۱.

۲۸۱- غاية المرام ص ۱۶.

۲۸۲- ينابيع المودة ص ۱۳۴.

۲۸۳- ينابيع المودة ص ۵۴.

۲۸۴- سفينة البحار ج ۱ ص ۶۴۲.

۲۸۵- امالى صدوق

۲۸۶- امالى شيخ صدوق

۲۸۷- سوره ليل آيه ۵ و ۶ و ۷

۲۸۸- بحارالانوار ج *** ص ۵۱۶

۲۸۹- بحارالانوار ج ۱۰

۲۹۰- ارشاد ج ۱ و اعلام الورى ج ۱ و بحارالانوار ج ۲۰۱پ

۲۹۱- بحارالانوار ج ۲۰

۲۹۲- مناقب ابن شهر آشوب ج ۲.

۲۹۳- تاريخ پيامبر اسلام / ۵۰۴ به نقل از اين اسحاق و ابن اثير و ابن حزم

۲۹۴- بحار ج ۲۱- حصال ص ۶۵۹- اثبات الهداة ج ۱- احقاق الحق ج ۸

۲۹۵- حضال /۶۷۰

۲۹۶- بحارالانوار ج ۱۹ / ۳۳۸

۲۹۷- سوره بينه / ۷

۲۹۸- اسرار آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم /۲۱۲

۲۹۹- فضائل الخمسه من الصحاح السته ج ۳

۳۰۰- امالى شيخ صدوق

۳۰۱- امالى شيخ صدوق.

۳۰۲- امالى صدوق

۳۰۳- مستدرك الوسائل ج ۲ / ۱۹۸.

۳۰۴- بحارالانوار ج ۲۲ / ۵۴۶.

۳۰۵- بحارالانوار ج ۲۰

۳۰۶- اصول كافى

۳۰۷- آل عمران، ۱۶۹

۳۰۸- اختصاص شيخ مفيد، اصول كافى ج ۱.

۳۰۹- اصول كافى - احقاق الحق جلد ۲- الغدير ج ۲

۳۱۰- اصول كافى ج ۱، ص ۲۹۶ حديث ۴

۳۱۱- اصول كافى.

۳۱۲- اصول كافى ج ۱

۳۱۳- اصول كافى ج ۱

۳۱۴- داستانهاى اصول كافى

۳۱۵- در اين مكان مسجدى هست بنام مسجد ردالشمس

۳۱۶- تفسير برهان و بحارالانوار جلد ۹

۳۱۷- بحارالانوار ج ۶.

۳۱۸- داستانهاى پراكنده ص ۷۸

۳۱۹- ام هانى همان كسى است كه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شب معراج، شب مهمان او بود و در خانه او بود كه معراج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مكه شروع شد.

۳۲۰- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج ۱۰ ص ۷۸

۳۲۱- اصول كافى ج ۱.

۳۲۲- عيون اخبار الرضا ج ۲ ص ۱۰

۳۲۳- داستانهاى پراكنده ص ۸۶.

۳۲۴- گوهر مراد

۳۲۵- بحار الانوار جلد ۴۱.

۳۲۶- مناقب خوارزمى ص ۷۵.

۳۲۷- على مع الحق جلد ۲

۳۲۸- على مع الحق جلد ۲ ص ۶.

۳۲۹- قبيله طى؛ قبيله حاتم طائى است، حاتم طائى قبل از اينكه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ببيند فوت كرد و پسرش عدى جانشين او شد او در حمله علىعليه‌السلام فرار كرد و خواهر عدى به اسارت در آمد كه داستان چگونگى آزادى آن را در داستانهاى قبلى گذشته است بعدها عدى از ياران باوفاى علىعليه‌السلام شد و در جنگ ها قبيله طى از علىعليه‌السلام حمايت كردند و سه پسر عدى بنامهاى طريف و طراف و طرفه همه در جنگهاى علىعليه‌السلام شهيد شدند.

۳۳۰- كامل ابن ايثر ج ۲ ص ۱۹۴

۳۳۱- بحارالانوار جلد ۲۰ ص ۵۳

۳۳۲- نصايح ص ۲۸۱

۳۳۳- امالى شيخ مفيد

۳۳۴- امالى شيخ مفيد.

۳۳۵- امالى شيخ مفيد

۳۳۶- امالى شيخ مفيد

۳۳۷- امالى شيخ مفيد

۳۳۸- امالى شيخ مفيد

۳۳۹- نصايح

۳۴۰- نصايح ص ۴۲۶

۳۴۱- نصايح ص ۴۳۶

۳۴۲- امالى شيخ مفيد

۳۴۳- امالى شيخ مفيد

۳۴۴- امالى شيخ مفيد

۳۴۵- تنقيح المقال ج ۳ ص ۸۳

۳۴۶- تفسير جامع جلد ۵

۳۴۷- تفسير جامع جلد ۵

۳۴۸- تفسير جامع جلد ۵

۳۴۹- تفسير جامع جلد ۵

۳۵۰- تفسير جامع جلد ۵

۳۵۱- صفيه همسر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است در جنگ خيبر اسير شد و پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعنوان سهم خود او را گرفت و آزاد نمود سپس به همسرى خود در آورد. ابن حجر گويد او در سال ۳۶ هجرى وفات يافت و بعضى گويند او در زمان معاويه از دنيا رفته است.

۳۵۲- امالى شيخ مفيد

۳۵۳- تفسير جامع جلد ۵

۳۵۴- تفسير جامع جلد ۵

۳۵۵- تفسير جامع جلد ۵

۳۵۶- تفسير جامع، جلد ۵

۳۵۷- نصايح من ۱۱۳

۳۵۸- اسماء در آن زمان همسر ابوبكر بوده است.

۳۵۹- انوار علويه (اصل قرارداد و متن آن در انوار علويه است)

۳۶۰- نهج البلاغه حكمت ۸۲

۳۶۱- كشف الغمه ص ۱۰۶

۳۶۲- بعد از غدير خم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمامه خود را به على پوشانيد و به اصحاب دستور داد جملگى به حضرت علىعليه‌السلام به منزله و لقب امير مؤمنان تبريك گويند.

۳۶۳- غاية المرام: باب ۵۸، حديث ۵۴

۳۶۴- داستان غدير خم و انتخاب رسمى علىعليه‌السلام به امامت و ولايت را ۱۱۰ نفر از بزرگان صحابه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ۸۴ نفر از تابعين پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ۳۶۰ نفر از علماء استادان و حفاظ نقل كرده اند كه بعضى از اين راويان عبارتند از ۱- عمر بن خطاب ۲- زبير بن عوام قرشى ۳- ابوبكر بن ابى قحافه ۴- طلحه بن عبيدالله

۳۶۵- فروع كافى ج ۳ ص ۳۰۲

۳۶۶- تفسير جامع جلد ۵ ص ۱۳۰

۳۶۷- سورهنمال آيه ۸۲

۳۶۸- تفسير جامع جامع جلد ۵ ص ۱۳۵

۳۶۹- تفسير جامع تجلد ۵ ص ۱۷۲

۳۷۰- بحارالانوار جلد ۲۱ صفحه ۲۷۶

۳۷۱- امالى صدوق مجلس ۵۳

۳۷۲- خصال صدوق.

۳۷۳- سوره هود آيه ۱۲

۳۷۴- امالى شيخ مفيد

۳۷۵- امالى شيخ مفيد

۳۷۶- امالى شيخ مفيد

۳۷۷- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۳۰۴

۳۷۸- امالى شيخ مفيد.

۳۷۹- امالى شيخ مفيد

۳۸۰- امالى شيخ مفيد

۳۸۱- امالى شيخ مفيد

۳۸۲- نهج البلاغه فيض الاسلام ص ۶۵۴

۳۸۳- كئود يعنى: ناهموار.

۳۸۴- سوره يوسف آيات ۱ و ۲آيه اول همان جمله اى است كه چون برادران گناهكار يوسف به يوسف رسيدند و برادر خود را شناختند از روى خجلت و شرمندگى با اين جمله تقاضاى عفو كردند يعنى: (سوگند بخدا كه حقا خداوند ترا بر ما برگزيد و اختيار و انتخاب كرد و بدرستيكه ما از گناهكار هستم) و آيه دوم همان پاسخى است كه يوسف به آنها ميدهد و با آن پاسخ حكم عفو آنان را صادر كرد يعنى: (هيچ ملامت و سرزنش بر شما امروز نيست خداوند شما را مورد مغفرت خود قرار مى دهد و او ارحم الراحمين است)

۳۸۵- ديار عاشقان جلد ۶

۳۸۶- بحار ج ۷۴ ص ۱۵۷

۳۸۷- تفسير نورالثقلين ج ۲ / ۱۵۱.

۳۸۸- امالى شيخ صدوق.

۳۸۹- منتهى الامال

۳۹۰- امالى صدوق

۳۹۱- امالى شيخ صدوق

۳۹۲- امالى شيخ صدوق.

۳۹۳- امالى شيخ صدوق

۳۹۴- امالى شيخ صدوق

۳۹۵- امالى شيخ صدوق

۳۹۶- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۸.

۳۹۷- امالى شيخ صدوق

۳۹۸- امالى شيخ صدوق

۳۹۹- امالى شيخ صدوق

۴۰۰- همان مدرك

۴۰۱- همان مدرك

۴۰۲- امالى شيخ صدوق

۴۰۳- امالى شيخ صدوق

۴۰۴- امالى شيخ صدوق.

۴۰۵- امالى شيخ صدوق.

۴۰۶- امالى شيخ صدوق

۴۰۷- امالى شيخ صدوق.

۴۰۸- امالى شيخ صدوق

۴۰۹- امالى شيخ صدوق

۴۱۰- امالى شيخ صدوق

۴۱۱- همان مدرك

۴۱۲- امالى شيخ صدوق

۴۱۳- امالى شيخ صدوق

۴۱۴- امالى شيخ صدوق

۴۱۵- امالى شيخ صدوق

۴۱۶- امالى شيخ صدوق

۴۱۷- امالى صدوق

۴۱۸- امالى شيخ صدوق

۴۱۹- امالى شيخ صدوق

۴۲۰- امالى شيخ صدوق

۴۲۱- تفسير كشاف، ارشاد شيخ مفيد

۴۲۲- صحيح مسلم، مسند احمد حنبل، اسد الغابه.

۴۲۳- سفينة البحار، ج ۲، ص ۵۵۸

۴۲۴- امالى شيخ مفيد

۴۲۵- امالى شيخ مفيد

۴۲۶- چنانچه خيلى ها نزد او رفتند و براى دنياى آنها اين كار خوب بود!!

۴۲۷- احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۱۵.

۴۲۸- كافى، ج ۲، بص ۵۸.

۴۲۹- توحيد صدوق، ص ۷۳.

۴۳۰- فتوح الشام از دى بصرى، ص ۳ و ص ۱۴۸.

۴۳۱- همان همان مدرك.

۴۳۲- كنز العمال، ج ۳، ص ۱۷۹.

۴۳۳- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۳، ص ۱۱۵.

۴۳۴- الخراج، ابويوسف، ص ۲۹.

۴۳۵- خوارزمى، زمخشرى، المناقب، ص ۱۰.

۴۳۶- البته در تاريخ و منابع اهل سنت و شيعه در خصوص اعتراض به غضب خلافت توسط ابوبكر عده ديگرى را نيز نام برده اند كه تعداد آنان ۱۲ نفر از صحابه و ۶ نفر از مهاجرين و البته غير از اين تعداد افراد ديگر نيز اعتراض كردند كه در تاريخ ثبت است.

۴۳۷- احتجاج و دلايل حضرت اميرعليه‌السلام با ابوبكر حدود ۱۴ مورد ديگر است كه به علت طولانى بودن روايت مابقى آن حذف گرديد.

۴۳۸- احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۵۷.

۴۳۹- امالى شيخ مفيد.

۴۴۰- امالى شيخ مفيد.

۴۴۱- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج ۱، ص ۲۲۰.

۴۴۲- منظور از اين شش نفر: علىعليه‌السلام ، طلحهة بن عبدالله و زبيربن عوام و عبدالرحمن بن عوف و عثمان و سعدابى و قاص.

۴۴۳- اسرار عبادات، ص ۱۹۵.

۴۴۴- اعمال شب هفدهم ماه رمضان، مفاتيح الجنان.

۴۴۵- بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۱۴۴.

۴۴۶- ابوبكر از قبيله بنى تيم است و عمربن خطاب از قبيله بنى عدى.

۴۴۷- امالى شيخ مفيد، ص ۸۴

۴۴۸- مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۰۷ و ج ۳، ص ۷۷.

۴۴۹- نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه ۶۲.

۴۵۰- كامل ابن اثير، ج ۲، ص ۴۲۲ و تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۰۲.

۴۵۱- اصول كافى.

۴۵۲- وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۱۵۶.

۴۵۳- فروع كافى، ج ۵.

۴۵۴- تاريخ يعقوبى، ج ۱ ص ۱۲۳..

۴۵۵- منتهى الامال.

۴۵۶- تاريخ القرآن، ص ۴۴.

۴۵۷- خلفاء راشدين

۴۵۸- تاريخ طبرى.

۴۵۹- بحارالانوار، ج ۸، ص ۲۹۸.

۴۶۰- فتاوى صحابى كبير، ص ۱۷۳.

۴۶۱- تاريخ تشيع در ايران، ص ۲۳۸.

۴۶۲- الاختصاص شيخ مفيد، ص ۲۷۴، نظير اين مطلب با اندكى تفاوت در اصول كافى، ج ۱، ص ۵۳۳ نيز آمده است.

۴۶۳- كشف اليقين علامه حلى، ص ۱۶۷.

۴۶۴- خصال صدوق، ص ۴۲۶، متن فوق با تصرف مختصر عين فرمايشات حضرت علىعليه‌السلام مى باشد كه در پاسخ سئوال يهودى حضرتش به نقل مصائب و مظلوميت خود مى پردازند و ابعاد پنهان قضيه خانه نشينى خود اشاره مى نمايد.

۴۶۵- خصال صدوق، ص ۴۲۵، متن فوق با تصرف بسيار ابتدايى عين كلمات حضرت علىعليه‌السلام مى باشد كه در پاسخ يهودى اشاره شد حضرتش به نقل مصائب و امتحانات خداوند مى پردازند. فى الواقع حضرتش دقيقا به فضاى اجتماعى آن زمان اشاره دقيق مى نمايند و به ابعاد پنهان خانه نشينى خود اشاره مى نمايند.

۴۶۶- معصوم دوم، ص ۱۹۴. **البته اين داستان ادامه دارد و حضرت اميرعليه‌السلام به يادگيرى قضاوت خود از دانيالعليه‌السلام را با بيان داستان قضاوت دانيال اشاره مى نمايد. ***

۴۶۷- معصوم دوم، ص ۱۹۰.

۴۶۸- معصوم دوم، ص ۱۵۶.

۴۶۹- كتاب معصوم دوم، ص ۱۵۸.

۴۷۰- كتاب معصوم دوم، ص ۱۶۰.

۴۷۱- كتاب معصوم دوم.

۴۷۲- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۸.

۴۷۳- مرزداران.

۴۷۴- تفسير برهان، ج ۴، ص ۴۹۳.

۴۷۵- معصوم دوم، ص ۱۸۴.

۴۷۶- علل الشرايع، ج ۱.

۴۷۷- حضرت زهرا، ص ۱۳۲.

۴۷۸- قصص / ۲۰. وقتى فرعونيان مى خواستند حضرت موسىعليه‌السلام را به قتل رسانند مؤمن آل فرعون تصميم آنها را به همين نحو به اطلاع موسى رسانيد يعنى اشراف قوم فرعون براى كشتن تو نقشه مى كشند بنابراين تو از مصر خارج شو.

۴۷۹- الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۲۱ تا ۱۲۷.

۴۸۰- اينهم ميزان خداشناسى جناب خليفه كه در مسند پيغمبر نشسته و نمى دانسته كه خدا را جاى مخصوصى مانند عرش و غيره نيست بلكه او خود خالق همه مكانهاست!!!

۴۸۱- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۱۲.

۴۸۲- توحيد، شيخ صدوق، ص ۷۳.

۴۸۳- محجة البيضاء، ج ۳.

۴۸۴- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۲۳۵.

۴۸۵- بحار الانوار، ج ۴۲، ص ***.

۴۸۶- منتخب التواريخ، ص ۱۱۴.

۴۸۷- تحف العقول.

۴۸۸- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۸، ص ۲۵۳.

۴۸۹- نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰.

۴۹۰- محمد حسين شهريار.

۴۹۱- الغدير، ج ۱، ص ۱۶۳ تا ۱۶۶. ۰

۴۹۲- منهاج البراعه، ج ۱۲، ص ۲۱۶.

۴۹۳- علل الشرايع صدوق، ج ۱؛ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۱۹۸.

۴۹۴- حكايتهاى شنيدنى، ص ۵۹.

۴۹۵- اسرار آل محمد، ص ۱۶۴.

۴۹۶- مناقب اين شهر آشوب، ج ۳، ص ۱۹۴.

۴۹۷- ناسخ التواريخ، ج ۵، ص ۱۵.

۴۹۸- مائده / ***۳

۴۹۹- ارشاد مفيد، ص ۹۷.

۵۰۰- تفسير سوره نجم، شهيد دستغيب.

۵۰۱- مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۴۸.

۵۰۲- ناسخ التواريخ.

۵۰۳- نهج البلاغه، خطبه ۵.

۵۰۴- فروع كافى، ج ۵، ص ۷۴.

۵۰۵- اصول كافى، ج ۱، ص ۲۴۰.

۵۰۶- خصال صدوق، ص ۵۴۷.

۵۰۷- امالى شيخ مفيد، ص ۶۲.

۵۰۸- اصلع؛ به كسى گفته مى شود كه جلوى سر او مو ندارد.

۵۰۹- الغدير ج ۲ ص ۲۹۹

۵۱۰- على و حقوق بشر، جورج جرداق ج ۱ ص ۴۸

۵۱۱- سفينة الحار ج ۱ ص ۴۱۳

۵۱۲- علم بيكران ص ۳۷

۵۱۳- حضرت حدود ۲۵ سال موارد تغيير و تحريف احكام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى يد كه نمونه اى از آن در اينجا به اشاره ذكر شد، اهل سنت نمازى دارند به نام **تراويج*** و آن خواندان نمازهاى مستحبى با جماعت است لذا حضرت در اين بخش از فرمايش خود به اين قسمتاز بدعت خلفا نظر دارند.

۵۱۴- اصول كافى جلد ۸ ص ۵۹

۵۱۵- حضال ص ۶۶۸

۵۱۶- ارشاد شيخ مفيد ص ۹۹ و مناقب ابن شهر آشوب ج ۲ ص ۳۶۹

۵۱۷- امالى شيخ مفيد

۵۱۸- منتهى الامال

۵۱۹- اصول كافى، ج ۲.

۵۲۰- اصول كافى، ج ۲.

۵۲۱- تفسير سوره حديد، شهيد دستغيب.

۵۲۲- كيفر كردار، ج ۲، ص ۱۹۴ به نقل از مستطرف، ص ۶۱.

۵۲۳- رساله نور على نور، علامه حسن زاده آملى.

۵۲۴- نساء/۵۹.

۵۲۵- اصول كافى، ج ۲.

۵۲۶- بحارالانوار.

۵۲۷- زهرالربيع، ص ۱۷۳.

۵۲۸- مروج الذهب مسعودى،

۵۲۹- بحارالانوار، ج ۸، ص ۵۸۸.

۵۳۰- بحارالانوار، ج ۳۲، ۲۰۲.

۵۳۱- سفينة البحار، ج ۱.

۵۳۲- شرح نهج البلاغه خويى، ج ۱۳، ص ۹۴.

۵۳۳- سفينة البحار، ج ۲، ص ۷۲.

۵۳۴- بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵.

۵۳۵- امالى شيخ مفيد.

۵۳۶- امالى شيخ مفيد.

۵۳۷- امالى شيخ مفيد.

۵۳۸- در اينجا حضرت به حوادث بعد از شهادت خود مبنى بر ترويج سب و لعن حضرت، توسط معاويه اشاره نموده كه اين گمراهى تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز در جامعه مسلمين ادامه داشت و لعن بر حضرت توسط عمر بن عبدالعزيز بعد از حدود نيم قرن در جامعه اسلامى بر چيده شد.

۵۳۹- امالى شيخ مفيد.

۵۴۰- خليفه سوم به تضييع حق فاطمه زهرا (س) مرتبا اشاره كرده و عمل عايشه و ابوبكر را قبيح و اشتباه مى داند

۵۴۱- امالى شيخ مفيد.

۵۴۲- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۴۵.

۵۴۳- مناقب.

۵۴۴- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۲۹.

۵۴۵- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۴۸.

۵۴۶- بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۳۲۵.

۵۴۷- الفصول العليه، ص ۵۱.

۵۴۸- چون از كثرت سجده مواضع سجده و پيشانى آن حضرت پينه بسته بود آن حضرت را ذوالثفنات مى گفتند.

۵۴۹- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۷۱.

۵۵۰- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۴.

۵۵۱- هود/ ۱۷.

۵۵۲- اعمالى كه از عثمان سر زد بسيار است از قبيل: تبعيض در بيت المال و بمكار گماردن خويشان خود در پست هاى مهم و...

۵۵۳- اعمالى كه از عثمان سر زد بسيار است از قبيل: تبعيض در بيت المال و بكار گماردن خويشان خود در پست هاى مهم و...

۵۵۴- امالى شيخ مفيد.

۵۵۵- اسد الغابه.

۵۵۶- مسندرك الحاكم، ج ۴، ص ۳۰.

۵۵۷- غررالحكم، صد ۴۶۳.

۵۵۸- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۴، ص ۲۶.

۵۵۹- بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۱۱.

۵۶۰- حياة الامام حسين، ج ۱، ص ۳۸۸.

۵۶۱- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۳۷.

۵۶۲- ارشاد، ص ۱۱۴.

۵۶۳- بحارالانوار، ج ۸۰، ص ۱۴.

۵۶۴- بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۲۳۰.

۵۶۵- بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۳۳۹.

۵۶۶- امالى شيخ مفيد و سوره نازعات، آيه ۳۷، ص ۳۹.

۵۶۷- سفينة البحار، ج ۲، ص ۴۳.

۵۶۸- نماز ديدگاه قرآن و حديث، ص ۱۳۸.

۵۶۹- بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۲۴۱.

۵۷۰- بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۱۴.

۵۷۱- وسايل الشيعه، ج ۳ ص ۴۷۹.

۵۷۲- وسايل الشيعه، ج ۳، ص ۴۷۸؛ صحيح بخارى، ج ۱ ص ۳۲۴.

۵۷۳- وسايل الشيعه، ج ۳ ص ۵۱۵.

۵۷۴- وسايل الشيعه، ج ۳، ص ۵۵؛ صحيح بخارى، ج ۱، ص ۳۲۴.

۵۷۵- بحارالانوار، ج ۸۸، ص ۱۳.

۵۷۶- الغارت تقريبا يك قرن قبل از نهج البلاغه نوشته شده است. اين كتاب به اين مناسبت الغارت نام گذارى شده است كه در آن به غارت هايى كه بنى اميه در زمان حكومت امامعليه‌السلام در قلمرو حكومت حضرت روا داشتند در اين كتاب اشاره شده است.

۵۷۷- الغارات، ج ۱، ص ***۸؛ بحارالانوار، ج ۸، ص ۷۳۹.

۵۷۸- امالى شيخ مفيد.

۵۷۹- بحارالانوار، ج ۳، ص ۱۰۰؛ اصول كافى، ج ۲، ص ۴۴۳.

۵۸۰- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۵۸.

۵۸۱- تفسير نورالثقلين، ج ۱، ص ۲۶۷.

۵۸۲- ربيع الابرار، زمخشرى.

۵۸۳- عقيل (ابويزيد) برادر بزرگ علىعليه‌السلام است كه ۲۰ سال از حضرت بزرگتر بود وى در علم انساب بسيار توانا بود او در اواخر عمر نابينا شد او در انتخاب فاطمه مادر حضرت ابوالفضلعليه‌السلام (ام البنين) به همسرى علىعليه‌السلام نقش مؤ ثرى، ه خاطر شناخت علم انساب خود داشت.

۵۸۴- كتاب سليم بن قيس، ص ۱۳۹.

۵۸۵- اقتباس از الاوائل، ص ۲۳۹.

۵۸۶- الفقه على المذاهب الخمسه، ص ۱۱۹.

۵۸۷- امالى شيخ مفيد.

۵۸۸- همچون سكرات مرگ، قبر، سئوال و جواب قبر، زلزله قيامت و عقبات محشر.

۵۸۹- امالى شيخ مفيد.

۵۹۰- امالى شيخ مفيد.

۵۹۱- امالى شيخ مفيد.

۵۹۲- امالى شيخ مفيد.

۵۹۳- امالى شيخ مفيد

۵۹۴- اين روايت را مرحوم صدوق در كتاب معانى الاخبار، ص ۳۸ تا ۴۱ ذكر نموده كه به علت طولانى بودن مطلب، از تفسير آن صرف نظر شد.

۵۹۵- تفسير جامع، ج ۵، ص ۳۰.

۵۹۶- مرزداران.

۵۹۷- ممتحنى.

۵۹۸- در مورد بخشش هاى زياد از حد خلفا (ابوبكر و عمر و عثمان) به طلحه و زبير و سعدبن ابى وقاص و... به جلد ۸ كتاب وزين و ارزشمند الغدير مراجعه نماييد.

۵۹۹- اثبات الهداة، ج ۴، ص ۴۳۳.

۶۰۰- اختصاص شيخ مفيد.

۶۰۱- خصائص سيد رضى.

۶۰۲- رسائل، محمد بن يعقوب.

۶۰۳- امالى شيخ مفيد.

۶۰۴- لقمان / ۳۴.

۶۰۵- نهج البلاغه، ابن ابى الحديد.

۶۰۶- امالى شيخ مفيد

۶۰۷- در امالى طوسى آمده: **مردم را به گمان خود بر دين بر مى انگيزند. ***

۶۰۸- امالى شيخ مفيد

۶۰۹- تفسير جامع، ج ۵.

۶۱۰- نهج البلاغه، كلمات قصار.

۶۱۱- ابوهريره در سال هفتم هجرى اسلام آورد بيش از هر صحابى ديگر از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حديث نقل كرده تا آن جا كه در عصر خلفا بارها بزرگان صحابه به او اعتراض كردند، در روزگار عمر ولايت بحرين را بر عهده داشت سپس معزول گشت و به كيفر بردن اموال بيت المال به پرداخت ده هزار درهم غرامت محكوم گرديد. در زمان خلافت عثمان براى تقرب به وى احاديثى در فضيلت وى جعل كرد كه بسيارى از احاديث وى را دانشمندان اسلامى چه شيعه و چه سنى مردود شناخته اند.

۶۱۲- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۴، ص ۶۳ - ۶۹، ۷۸.

۶۱۳- بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۲۶.

۶۱۴- در بعضى از نسخ ريذه نيز نقل شده است.

۶۱۵- نهج البلاغه، خطبه ۳۳.

۶۱۶- در اينكه آيا محمد بن ابى بكر پيش از رفتن مالك اشتر به مصر به شهادت رسيده يا اينكه بعد بوده اختلاف است و قول مشهور آن است كه بعد بوده و روايت كتاب غارات، ج ۱، ص ۴۵۸ و نهج البلاغه، نامه ۳۴ مويد اين قول مشهور است.

۶۱۷- امالى شيخ مفيد، ص ۹۶.

۶۱۸- مجموعه ورام، ج ۱، ص ۲۳

۶۱۹- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۴ و ۲۵۹.

۶۲۰- همان مدرك.

۶۲۱- مروج الذهب، ج ۲، ص ۲۹۸.

۶۲۲- همان، ص ۳۰۴

۶۲۳- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۴ و ۲۵۹.

۶۲۴- ارشاد شيخ مفيد.

۶۲۵- بحارالانوار، ج ۹

۶۲۶- نهج البلاغه، خطبه ۹۲

۶۲۷- انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۱۳.

۶۲۸- الغارات.

۶۲۹- منتهى الامال.

۶۳۰- نهج البلاغه ابن اب الحديد، ج ۱۶، ص ۱۳۸.

۶۳۱- شرح نهج البلاغه، ابن ميثم ج ۵، ص ۷۲.

۶۳۲- منتهى الامال.

۶۳۳- نهج البلاغه صبحى صالح، ص ۳۷۷.

۶۳۴- نهج البلاغه، نامه ۲۱.

۶۳۵- سفينة البحار، ج ۱، ص ۶۶۸.

۶۳۶- سفينة البحار، ج ۱، ص ۶۷۶ و درجات الرفيعه، ص ۳۸۹.

۶۳۷- ام كلثوم به آيات سوره تحريم كه درباره حفصه نازل گرديده است اشاره كرد آن گاه كه حفصه راز پيامبر را فاش ساخت و اذا اسرا النبى الى بعض ازواجه حديثا... تحريم /۲.

۶۳۸- بهجتى.

۶۳۹- نهج البلاغه، حكمت ۱۰۴.

۶۴۰- تفسر جامع، ج ۷، ص ۳۲۱.

۶۴۱- احقاف / ۲۰، داستان از سفينة البحار، ج ۲، ص ۴۵۸.

۶۴۲- امالى شيخ مفيد، ص ۱۰۸.

۶۴۳- فوائد الرضويه، شيخ عباس قمى، ص ۷۰۱.

۶۴۴- نهج البلاغه، نامه ۳.

۶۴۵- ارشاد مفيد، ص ۱۱۴.

۶۴۶- شيخ بهايى.

۶۴۷- زمر/ ۶۵.

۶۴۸- روم / ۶۰.

۶۴۹- تفسير نمونه، ج ۷.

۶۵۰- جويا تبريزى.

۶۵۱- نشان از بى نشانها.

۶۵۲- شبهاى پيشاور، ص ۹۴۰.

۶۵۳- سعيدى شيرازى.

۶۵۴- امالى صدوق، مجلس ۲۳.

۶۵۵- توحيد صدوق، ص ۸۹.

۶۵۶- نام محله اى در كوفه.

۶۵۷- پيكار صفين.

۶۵۸- بنى اسرائيل / ۳۳.

۶۵۹- پيكار صفين.

۶۶۰- كافرى كه با پرداخت جزيه (نوعى ماليات) تحت حمايت حكومت اسلامى قرار مى گيرد.

۶۶۱- محجة البيضاء، ج ۳.

۶۶۲- معصوم دوم، ص ۱۷۱.

۶۶۳- الغدير، ج ۷ ص ۳۸۶.

۶۶۴- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۰۷.

۶۶۵- طه / ۴۳ و ۴۴.

۶۶۶- وسائل الشيعه، ج ۱۱، ص ۱۰۲.

۶۶۷- اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۶، ص ۱۳۱.

۶۶۸- نهج البلاغه، حكمت ۳۲۲.

۶۶۹- الغدير، ج ۲، ص ۱۶۲.

۶۷۰- الغارات، ج ۱، ص ۸۵.

۶۷۱- تفسير برهان، ج ۴، ص ۴۱۷.

۶۷۲- ناسخ التواريخ، ج ۵، ص ۴۰.

۶۷۳- كريب بن صباح از لشگريان معاويه بود كه مورخين نوشته اند بازو و انگشتان اين مرد به قدرى قوى بود كه سكه را با دستش مى ماليد و آثار روى آنرا از بين مى برد.

۶۷۴- مناقب خوارزمى، ج ۱، ص ۱۴۷.

۶۷۵- ناسخ التورايخ، ج ۱، ص ۳۲۹.

۶۷۶- نشان از بى نشانها.

۶۷۷- همان مدرك.

۶۷۸- شاه نعمت الله ولى.

۶۷۹- معصوم دوم، ص ۱۱۴.

۶۸۰- تفسير نمونه.

۶۸۱- وسايل الشيعه، ج ۱۱، ص ۴۹.

۶۸۲- معالم الحكومه، ص ۵۲۲.

۶۸۳- سعدى.

۶۸۴- يكى از بناهاى پر شكوه ايران قديم در نزديكى شهر بغداد مى باشد بنا به نقل مورخين اين بنا توسط شاپور دوم نهمين پادشاه ساسانى در حدود قرن ۴ ميلادى ساخته شد و مدت ۲۰ سال ساختن آن طول كشيد نماى خارجى آن با آجر بود ولى ستونها

۶۸۵- دخال / ۲۵ - ۲۹.

۶۸۶- سفينة البحار.

۶۸۷- ذخاير الملوك.

۶۸۸- جلال الدين مولوى.

۶۸۹- الامام على، ج ۲، ص ۴۷۸.

۶۹۰- فروغى بسطامى.

۶۹۱- غاية التعديل، ص ۱۶.

۶۹۲- سفينة البحار، ج ۱، ص ۶۷۴.

۶۹۳- بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۲۳.

۶۹۴- ناسخ التواريخ، ج ۴، ص ۲۷۱.

۶۹۵- تتمة المنتهى.

۶۹۶- نهج السعاده، ج ۲، ص ۷۰۳.

۶۹۷- مستدرك، ج ۱، ص ۲۱۰.

۶۹۸- بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۳۲۴.

۶۹۹- بحارالانوار، ج ص ۵۰۱.

۷۰۰- اين جوان در جنگ جمل به همراه عايشه و در همين نبرد نيز كشته شد.

۷۰۱- انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۱۱.

۷۰۲- روضة الشهداء.

۷۰۳- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۵۹.

۷۰۴- مستدرك، ج ۲۰.

۷۰۵- سعدى.

۷۰۶- وسائل، ج ۱۱، ص ۷۹.

۷۰۷- جواهر الكلام؛ وسائل الشيعه.

۷۰۸- ابن كوا سردسته گروه گمراه خوارج بود كه بر عليه حضرت قيام كرد و بدست آن حضرت در جنگ نهروان كشته شد.

۷۰۹- معانى الاخبار، ج ۱، ص ۲۸۰

۷۱۰- پيكار صفين، نصر بن مزاحم.

۷۱۱- سفينة البحار، ج ۱، ص ۶۷۱.

۷۱۲- گناهان كبيره، ج ۱ ص ۲۴۳ و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۴ ص ۸۸.

۷۱۳- ابو اميه، شريح بن حارث كندى اصل او از يمن بوده است.

۷۱۴- وسائل الشيعه، ج ۱۸، ص ۶ و ۷.

۷۱۵- تتمة المنتهى، ص ۲.

۷۱۶- اويس قرنى مردى از اهالى قرن (يمن) بود و آخرين فردى بود كه در منطقه ذى قار نزديك بصره به سپاه حضرت پيوست و با امام بيعت كرد اويس از زهاد ثمانيه **پارسايان هشتگانه*** بود كه در جنگ صفين در ركاب علىعليه‌السلام به شهادت رسيد.

۷۱۷- فرحة الغرى و ارشاد القلوب.

۷۱۸- تفسير سوره حجرات، شهيد دستغيب، ص ۳۰۲.

۷۱۹- بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۲۶.

۷۲۰- اعيان الشيعه، ج ۴۲، ص ۲۱۵.

۷۲۱- پيكار صفين، نهج البلاغه، نامه ۱۷.

۷۲۲- بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۲۴۷، حديث ۷.

۷۲۳- منظور سر دسته گروه گمراه خوارج ابن كواء مى باشد.

۷۲۴- خصال صدوق، ج ۲، ص ۵۷۲.

۷۲۵- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۲، ص ۲۹۲؛ رجال كشى، ص ۸۵.

۷۲۶- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۱۹۹.

۷۲۷- تحف العقول.

۷۲۸- الاسراء/ ۱۲.

۷۲۹- تحف العقول.

۷۳۰- اقتباس از نهج البلاغه، حكمت ۲۶۱.

۷۳۱- بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۳۸۳.

۷۳۲- همان، ج ۴۲، ص ۱۲۵.

۷۳۳- اعيان الشيعه، ج ۱ (واژه شيعه)؛ تنقيح المقال، ج ۱، ص ۱۹۵؛ بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۵۱ - ۱۵۲، ط جديد

۷۳۴- سفينة البحار، ج ۲، ص ۵۲۵.

۷۳۵- نفس المهموم، ص ۶۰.

۷۳۶- محجة البيضاء، ج ۴.

۷۳۷- المحجة البيضاء، ج ۴.

۷۳۸- محجة البيضاء، ج ۵، ص ۲۷۸.

۷۳۹- محجة البيضاء، ج ۶، ص ۲۲۶.

۷۴۰- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۱۹۵.

۷۴۱- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۲۱۹.

۷۴۲- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۲، ص ۱۸.

۷۴۳- محجة البيضاء، ج ۴.

۷۴۴- محجة البيضاء، ج ۴.

۷۴۵- محجة البيضاء، ج ۴، ص ۲۰۲.

۷۴۶- خصال صدوق، ص ۲۰۴، اين روايت را به سندهاى متعددى در كتابهاى ديگر نقل كرده اند

۷۴۷- خصال صدوق، ص ۱۶۶.

۷۴۸- اعلام الورى، ص ۲۰۱ و ۲۰۲.

۷۴۹- اقتباس از نفائس الاخبار، ص ۴۱۸.

۷۵۰- محجة البيضا، ج ۴، ص ۱۹۱.

۷۵۱- محجة البيضاء، ج ۴.

۷۵۲- محجة البيضاء، ج ۴.

۷۵۳- نهج البلاغه، نامه ۵۳.

۷۵۴- خصال صدوق، ص ۵۷.

۷۵۵- مائده / ۲۵.

۷۵۶- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۲۳۷.

۷۵۷- نهج البلاغه، نامه ۲۱.

۷۵۸- خرايج.

۷۵۹- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۱۱۴.

۷۶۰- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۲۲۷.

۷۶۱- وسائل الشيعه، ج ۱۱، ص ۳۳۴.

۷۶۲- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۳۳۸.

۷۶۳- بحارالانوار، ج ۶، ص ۲۵۵.

۷۶۴- بصائر الدرجات، ص ۸۰.

۷۶۵- تفسير نمونه، ج ۱۵.

۷۶۶- نهج البلاغه، خطبه ۷۳.

۷۶۷- انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۶۲.

۷۶۸- وقعه صفين.

۷۶۹- بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۸۱.

۷۷۰- نهج البلاغه، عبده، ص ۲۳۳.

۷۷۱- الغارات، ج ۱، ص ۳۸.

۷۷۲- بحارالانوار، ج ۹، ص ۶۷۷.

۷۷۳- مداين به مجموعه هفت شر آبادان و نزديك به هم، كه مركز حكومت ساسانيان بود يعنى، شهر تيسفون گويند كه در اين مجموعه قرار داشت. -

۷۷۴- منهاج البراعه، ج ۴، ص ۲۷۲.

۷۷۵- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۴.

۷۷۶- معادشناسى، ج ۱، ص ۱۹۰.

۷۷۷- معادشناسى، ج ۲.

۷۷۸- تتمة المنتهى، ص ***.

۷۷۹- الكنى و الالقاب، ج ۱، ص ۲۳۹.

۷۸۰- فروغ كافى، ج ۱، ص ۶۶.

۷۸۱- تذكرة الخواص، ص ۱۰۰.

۷۸۲- احقاق الحق، چاپ جديد، ج ۸، ص ۲۸۲.

۷۸۳- سفينة البحار، ج ۱، ص ۲۴۰.

۷۸۴- معادشناسى، ج ۳، ص ۲۸۰.

۷۸۵- تنقيح المقال، ج ۱، ص ۱۴۹.

۷۸۶- مجالس مفيد، ص ۴۰.

۷۸۷- نهج البلاغه، نامه ۵.

۷۸۸- نهج البلاغه، فيض الاسلام.

۷۸۹- معالى السبطين، ج ۱، ص ۴۳۸.

۷۹۰- اصول كافى، ج ۱، ص ۴۱۱.

۷۹۱- پيكار صفين، نصربن مزاحم.

۷۹۲- شبث بن ربعى كنيه اش ابو عبدالقدوس (يا چند منافق) بود او اذان گوى سحاح بود سپس اسلام آورد و از آنانى بود كه عليه عثمان قيام كرد، بعد از اصحاب علىعليه‌السلام شد سپس از خوارج شد و بر عليه حضرت قيام كرد، مجدد توبه كرد و بعد از مدتى در صحراى كربلا در صف قاتلان امام حسينعليه‌السلام قرار گرفت بعد از مدتى از آنانى شد كه به طلب خون خواهى حسينعليه‌السلام برخواستند و به همراه مختار بود، بعد رئيس شهربانى كوفه شد و بعد از آن در كشتن مختار شركت كرد. آنگاه در سال ۸۰ هجرى وفات كرد!!!

۷۹۳- خصال صدوق.

۷۹۴- خصال صدوق، ص ۳۵۲.

۷۹۵- بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۶.

۷۹۶- تتمه المنتهى، ص ۱۲؛ اين واقعه را جمادى الثانى سال ۳۶ ه‍ ق واقع شد.

۷۹۷- تفسير برهان، ج ۴، ص ۴۲۰.

۷۹۸- تفسير سوره حجرات، شهيد دستغيب، ص ۲۱۶.

۷۹۹- اثبات الهداة، ج ۱، ص ۵۲۱.

۸۰۰- يادنامه علامه طباطبايى، ص ۹۳

۸۰۱- كشكول شيخ بهائى، ۱۹۲.

۸۰۲- بيست گفتار، ص ۶۸.

۸۰۳- انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۸۷.

۸۰۴- بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۱۶.

۸۰۵- پيكار اسلام با اسراف، ص ۱۳۳.

۸۰۶- پيكار صفين.

۸۰۷- فروع كافى، ج ۷، ص ۲۰۳.

۸۰۸- وقعه صفين، ص ۵۲۸.

۸۰۹- خصال صدوق، ص ۴۳۵.

۸۱۰- خصال صدوق، ص ۴۳۱.

۸۱۱- بحارالانوار، ج ۴۱.

۸۱۲- فروغ كافى.

۸۱۳- نمل / ۵.

۸۱۴- كامل ابن اثير، ج ۲، ص ۴۰۲.

۸۱۵- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۲.

۸۱۶- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۲.

۸۱۷- آل عمران / ۱۹۱ - ۱۹۴.

۸۱۸- بحارالانوار، ج ۱.

۸۱۹- سوره زمر، ۹.

۸۲۰- تفسير نمونه، ج ۱۹.

۸۲۱- الغارت، ج ۱ و نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶.

۸۲۲- امالى شيخ مفيد، ص ۳۶.

۸۲۳- امالى شيخ مفيد، ص ۱۵. امالى شيخ مفيد، ص

۸۲۴- امالى شيخ مفيد، ص ۷۲.

۸۲۵- اصول كافى ج ۱

۸۲۶- آيه ۵۴ سوره اعراف

۸۲۷- اصول كافى ج ۱

۸۲۸- اصول كافى ج ۱

۸۲۹- اصول كافى ج ۲

۸۳۰- اصول كافى ج ۱

۸۳۱- اصول كافى.

۸۳۲- اصول كافى.

۸۳۳- امالى شيخ صدوق

۸۳۴- سوره بقره / ۲۵۳.

۸۳۵- امالى شيخ صدوق

۸۳۶- نصايح ص ۸۷

۸۳۷- بحارالانوار ج ۴۰ ص ۴۵

۸۳۸- ناسخ التواريخ ج ۲ ص ۴۳

۸۳۹- تاريخ يعقوبى ج ۲ ص ۲۰۳

۸۴۰- تاريخ يعقوبى ج ۲ ص ۲۰۳

۸۴۱- فروع كافى ج ۷ ص ۵۴۳

۸۴۲- ذخائر العقبى ص ۴۹

۸۴۳- منهاج البرعه ج ۱۷ ص ۸۵

۸۴۴- فروع كافى ج ۷ و وسايل الشيعه ج ۱۳ ص ۳۰۳

۸۴۵- منهاج البرعه ج ۱۷

۸۴۶- وسائل الشيعه ج ۱۱ ص ۸۳

۸۴۷- اصول كافى جلد ۱.

۸۴۸- امالى شيخ صدوق

۸۴۹- شرح نهج البلاغه، ج ۱/۲۳۵.

۸۵۰- رمضائيه / ۲۰

۸۵۱- (رعد - ۷)

۸۵۲- امالى صدوق

۸۵۳- امالى شيخ صدوق

۸۵۴- امالى شيخ صدوق

۸۵۵- (انعام - ۱۶۰)

۸۵۶- امالى شيخ صدوق

۸۵۷- امالى صدوق

۸۵۸- خصال صدوق

۸۵۹- بحارالانوار ج ۶۱.

۸۶۰- امالى شيخ صدوق.

۸۶۱- امام استفاده از اين انگشتر را براى ديگران نهى فرموده است.

۸۶۲- مكارم اخلاق ص ۹۱ - ۸۹

۸۶۳- من لا يحضره الفقيه ج ۱، ص ۳۱

۸۶۴- امالى شيخ صدوق

۸۶۵- (زمر - آيه ۹)

۸۶۶- امالى صدوق

۸۶۷- مكارم اخلاق ص ۳۶۰

۸۶۸- الغارت

۸۶۹- سوره شورى / ۳۰

۸۷۰- تفسير برهان ج ۱.

۸۷۱- ابومره كنيه شيطان است.

۸۷۲- امالى شيخ صدوق

۸۷۳- امالى شيخ صدوق

۸۷۴- در داستان هاى قبلى نيز درباره شخصيت گمراه شريح داستانهائى نقل شده است.

۸۷۵- كشف الغمه ج ۱ ص ۱۸۱ و ۱۸۲. (حضرت به جهت جلوگيرى از اختلاف سياسى در بين مردم شريح را نصب نمود. )

۸۷۶- انساب الاشراف ج ۲ ص ۵۳

۸۷۷- منتهى الامال

۸۷۸- ناسخ التواريخ زندگانى علىعليه‌السلام ج ۱ ص ۳۱۵

۸۷۹- امالى شيخ صدوق

۸۸۰- امالى شيخ صدوق

۸۸۱- بحارالانوار ج ۸ ص ۶۲۲

۸۸۲- امالى شيخ صدوق

۸۸۳- امالى شيخ صدوق، صد ۳۴۴.

۸۸۴- امالى شيخ صدوق

۸۸۵- اشعث دخترى بنام جعده داشت كه همسر امام حسنعليه‌السلام و به امام زهر داد و پسرى بنام محمد داشت كه در قتل مسلم بن عقيل و سپس در كربلا دخالت داشت او و فرزندانشان از شرورترين افراد عصر خود بوده اند به حدى كه معاويه نيز از شرارت اشعث مى ترسيد.

۸۸۶- نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴.

۸۸۷- تاريخ طبرى، ج ۶، ص ۳۰۹۰.

۸۸۸- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۱۷۶.

۸۸۹- عبدالفتاح عبدالمقصود.

۸۹۰- داستان جنگ سلاسل در داستانهاى قبلى نير بيان شده است.

۸۹۱- بحارالانوار، ج ۴۱.

۸۹۲- وليد بن عقبه فرزند كسى است به نام عقبه، او كسى است كه آب دهانش را به صورت پيامبر عزيز اسلام انداخت و آخرالامر با شمشير علىعليه‌السلام سر از تنش جدا شد.

۸۹۳- نهج البلاغه، خطبه ۵۱.

۸۹۴- بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۲۴۶.

۸۹۵- محلى است در عراق فعلى نزديك منطقه حله كه مسجد الشمس در آنجا است.

۸۹۶- مسئله برگشت خورشيد براى اقامه نماز در قرآن بارى حضرت سليمان آمده به آن اشاره شده است (سوره ص آيه ۳۰ تا ۳۳) و در روايت ديگرى است كه خداوند براى حضرت يوشع بن نون وصى حضرت موسى نيز آفتاب را برگردانيد البته در روايات ديگرى مسئله برگشت خورشيد به شكل هاى ديگر براى آن حضرت بيان شده است.

۸۹۷- من لا يحضره الفقيه.

۸۹۸- تحف العقول، ص ۱۷۴.

۸۹۹- سوره نساء آيه ۴۸.

۹۰۰- سوره نساء آيه ۱۱۰

۹۰۱- سوره زمره آيه ۵۳.

۹۰۲- سوره آل عمران آيه ۱۳۵.

۹۰۳- سوره هود آيه ۱۱۴.

۹۰۴- بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۲۲.

۹۰۵- خداوند علم و شمشير، ص ۸۵.

۹۰۶- شجره طوبى، ص ۴۰۷.

۹۰۷- لطائف الطوائف، ص ۲۷.

۹۰۸- كشف الغمه، ج ۱، ص ۲۳۴.

۹۰۹- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۱، خطبه ۱۳.

۹۱۰- ناسخ التواريخ زندگى علىعليه‌السلام ج ۱، ص ۱۲۴.

۹۱۱- ينابيع المودة، ص ۱۷۴

۹۱۲- بارگاه پادشاهان حيره است.

۹۱۳- كامل ابن اثير، ج ۲، ص ۴۴۲، كشف الغمه ج ۱.

۹۱۴- شرح نهج البلاغه، خوئى، ج ۲۱، ص ۱۵۲.

۹۱۵- انوار نعمانيه، ص ۱۹.

۹۱۶- امام علىعليه‌السلام ، جورج جورداق مسيحى، ج ۱،

۹۱۷- الغارات، ج ۱، ص ۸۲.

۹۱۸- تحفة المجالس، ص ۱۴۸.

۹۱۹- ناسخ التواريخ، ج ۱، ص ۲۱۵.

۹۲۰- معالم القربه، ص ۲۰۳.

۹۲۱- تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج ۶، ص ۲۲۶.

۹۲۲- خصايص الائمة، شريف رضى، ص ۸۶.

۹۲۳- استبصار شيخ طوسى، ج ۴؛ اصول كافى، ج ۷، ص ۲۶۰.

۹۲۴- فرد نامتناهى، ص ۲۴.

۹۲۵- ناسخ التواريخ، ج ۱، ص ۱۶۲.

۹۲۶- دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۵۳۲.

۹۲۷- الغارات، ج ۲، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۴.

۹۲۸- تاريخ، يعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۷.

۹۲۹- كامل ابن اثير، ج ۳ ص ۳۷۱.

۹۳۰- الغارات، ابواسحاق ثقفى، ج ۱، ص ۱۱۹.

۹۳۱- تهذيب، ج ۱۰، اصول كافى، ج ۲، الاستبصار، ج ۴، ص ۲۰۰.

۹۳۲- تهذيب شيخ طوسى، ج ۱۰.

۹۳۳- تهذيب، شيخ طوسى، ج ۱۰.

۹۳۴- بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۳۸۲.

۹۳۵- انساب الاشراف، بالاذرى، ص ۴۱۷.

۹۳۶- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۳، ص ۱۷۷.

۹۳۷- تحف العقول، ص ۱۲۵.

۹۳۸- ديوان منسوب به علىعليه‌السلام ، ص ۸۶.

۹۳۹- ديوان منسوب به علىعليه‌السلام .

۹۴۰- ميزان الحكمه، ج ۵، ص ۳۸۱.

۹۴۱- بحارالانوار، ج ۸۴، ص ۲۳۰.

۹۴۲- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۴.

۹۴۳- الاستبصار، ج ۴، ص ۲۵۲.

۹۴۴- تهذيب، ج ۱۰، ص ۱۳۸.

۹۴۵- من لايحضره الفقيه، ج ۳، ص ۹۱

۹۴۶- استصبار، ج ۴، ص ۲۳۰.

۹۴۷- دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۴۸۳.

۹۴۸- الغارت، ج ۱، ص ۱۱۹.

۹۴۹- تهذيب، ج ۱۰.

۹۵۰- الاستبصار، ج ۴.

۹۵۱- منتهى الامال.

۹۵۲- محله اى است در كوفه.

۹۵۳- منتهى الامال.

۹۵۴- منتهى الامال.

۹۵۵- دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۴۰۹.

۹۵۶- دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۴۶۹.

۹۵۷- الاستبصار، ج ۴، ص ۲۴۸.

۹۵۸- بحارالانوار، ج ۴۲.

۹۵۹- بحارالانوار، ج ۴۲.

۹۶۰- بحارالانوار، ج ۴۲ ص ۲۵۹ - ۲۶۳.

۹۶۱- معادن الحكمة، ج ۱، ص ۳۵۵.

۹۶۲- مناقب شهر آشوب، ج ۲، ص ۳۷۴.

۹۶۳- منتهى الامال.

۹۶۴- منتهى الامال.

۹۶۵- منتهلى الامال.

۹۶۶- منتهى الامال.

۹۶۷- منتهى الامال.

۹۶۸- منتهى الامال.

۹۶۹- منتهى الامال.

۹۷۰- امام باقرعليه‌السلام مى فرمايد: حضرت اميرالمؤمنينعليه‌السلام را پيش از طلوع دفن كردند.

۹۷۱- منتهى الامال.

۹۷۲- منتهى الامال.

۹۷۳- منتهى الامال.

۹۷۴- محلى است در كوفه.

۹۷۵- منتهى الامال.

۹۷۶- واقعه صفين، ص ۲۳۶.

۹۷۷- واقعه صفين.

۹۷۸- سفينة البحار، ج ۲، ص ۶۵۴.

۹۷۹- انساب الاشراف، ج ۲، ص ۲۱۳.

۹۸۰- الغارات، ج ۱، ص ۱۱۲.

۹۸۱- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۷، ص ۳۸.

۹۸۲- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۱ و ۱۱.

۹۸۳- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ۱ و ۱۱.

۹۸۴- كافى، ج ۷، ص ۲۶۰.

۹۸۵- نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹.

۹۸۶- (داستانهاى اين فصل به جهت معلوم نبودن آن از حيث زمانى به يك فصل مجزا اختصاص يافت. )

۹۸۷- اصول كافى، ج ۲

۹۸۸- اصول كافى، ج ۲، ص ۴۵۵

۹۸۹- اصول كافى، ج ۱.

۹۹۰- اصول كافى، ج ۱.

۹۹۱- محدث يعنى خداوند اخبار آسمانى را به وسيله فرشته يا صدا به او مى رساند.

۹۹۲- در بعضى روايات آمده: كه علىعليه‌السلام روزى مقام و اوصاف ذوالقرنين را براى اصحاب خود ذكر كرد و سپس فرمود: **در ميان شما نيز مانند او هست ***

۹۹۳- اصول كافى و تفسير على بن ابراهيم

۹۹۴- اصول كافى، ج ۱.

۹۹۵- تفسير سوره حديد و دستغيب

۹۹۶- تفسير سوره حديد

۹۹۷- اصول كافى، ج ۱، ص ۴۱۱

۹۹۸- داستانهاى پراكنده، ج ۴

۹۹۹- تفسير جامع، ج ۵

۱۰۰۰- امالى مفيد نيشابورى؛ سفينة البحار، ج ۱، ص ۳۹۱

۱۰۰۱- بحارالانوار، ج ۷، ص ۲۱۱

۱۰۰۲- مدينة المعاجز

۱۰۰۳- بحارالانوار، ج ۴۱، ۲۴۳، اغانى، ج ۷، ص ۱۵.

۱۰۰۴- سوره نمل آيه ۸۹ **كسانى كه كار نيكى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از وحشت آن روز در امانند***.

۱۰۰۵- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۹۳

۱۰۰۶- گوهر شب چراغ، نائينى.

۱۰۰۷- غرر، ص ۶۹۷

۱۰۰۸- نشان از بى نشانها

۱۰۰۹- سوره صافات آيه ۸۳

۱۰۱۰- تفسير جامع، ج ۵.

۱۰۱۱- امالى شيخ مفيد، ص ۱۸۳.

۱۰۱۲- امالى شيخ مفيد

۱۰۱۳- امالى شيخ مفيد

۱۰۱۴- احقاف /۲۰.

۱۰۱۵- مؤمن / ۶۰

۱۰۱۶- فاطر/۶.

۱۰۱۷- بحارالانوار، ج ۹ ص ۳۷۶ - ۳۷۷.

۱۰۱۸- تفسير جامع، ج ۵.

۱۰۱۹- تفسر جامع، ج ۵.

۱۰۲۰- اماى صدوق، مجلس ۸۲، ص ۳۳۱، و ثواب الاعمال و كتاب من لا يحضره الفقيه ج ۱، ص ۴۲. (دعاى وضو در رساله عمليه نيز موجود است.

۱۰۲۱- مستدرك الوسائل، ج ۲، ص ۱۹۷

۱۰۲۲- امالى شيخ مفيد، ص ۶.

۱۰۲۳- تحف العقول، ص ۵۷.

۱۰۲۴- معانى الاخبار.

۱۰۲۵- شافعى در وصف حضرت علىعليه‌السلام اشعار بسيار بلند و سطح بالايى دارد.

۱۰۲۶- شافعى در وصف حضرت علىعليه‌السلام اشعار بسيار بلند و سطح بالايى دارد.

۱۰۲۷- نصايح، ص ۱۶۹.

۱۰۲۸- نصايح، ص ۱۹۵.

۱۰۲۹- نصايح، ص ۲۳۳.

۱۰۳۰- نصايح، ص ۲۹۴

۱۰۳۱- نصايح، ص ۳۱۰.

۱۰۳۲- نصايح، ص ۳۴۰.

۱۰۳۳- نصايح.

۱۰۳۴- نصايح، ص ۳۵۵.

۱۰۳۵- نصايح، ص ۴۳۸

۱۰۳۶- نصايح، ص ۱۸۶.

۱۰۳۷- نصايح، ص ۱۰۰

۱۰۳۸- نصايح، ص ۱۰۵

۱۰۳۹- امالى شيخ مفيد.

۱۰۴۰- سفينه البحار.

۱۰۴۱- خوارزمى، مقتل الحسين، ص ۹۷

۱۰۴۲- سرالعالمين - فردوس الاخبار، ج ۲، شواهد التنزيل، ج ۱.

۱۰۴۳- غاية المرام، ص ۷

۱۰۴۴- فضايل الخمسه ج ۲، ص ۱۶۱.

۱۰۴۵- تعداد كشته شدگان اين جنگ به اين اندازه نبود بلكه هميشه طرف مقابل مطلب را بزرگ جلوه مى دهد.

۱۰۴۶- امالى شيخ مفيد.

۱۰۴۷- امالى شيخ مفيد ص ۲۲۷ و ۲۲۸

۱۰۴۸- امالى شيخ مفيد

۱۰۴۹- امالى شيخ مفيد

۱۰۵۰- رعد/ ۷.

۱۰۵۱- بحارالانوار، ج ۸۳، ص ۳۸.

۱۰۵۲- امالى شيخ مفيد

۱۰۵۳- امالى شيخ مفيد

۱۰۵۴- امالى شيخ مفيد

۱۰۵۵- امالى شيخ مفيد.

۱۰۵۶- كشكول شيخ بهايى، ص ۵۹۴.

۱۰۵۷- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۴۲۶.

۱۰۵۸- پيام آور عاشورا، ص ۳۶.

۱۰۵۹- محجة البيضاء، ج ۳، ص ۳۸۵.

۱۰۶۰- كشف الربيه، شهيد ثانى.

۱۰۶۱- مجمع البيان ذيل آيه فوق.

۱۰۶۲- عقايد الاماميه اثنا عشر.

۱۰۶۳- روش تبليغ.

۱۰۶۴- خصال صدوف، ص ۲۵۰.

۱۰۶۵- بحارالانوار، ج ۷۰.

۱۰۶۶- ديوان امام علىعليه‌السلام .

۱۰۶۷- نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ۳، ص ۱۶۰.

۱۰۶۸- بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۵۵.

۱۰۶۹- معانى الاخبار، ص ۳۲۴.

۱۰۷۰- مقام شهيد.

۱۰۷۱- سويد از صحابه حضرت اميرعليه‌السلام است كه ۱۲۷ سال عمر كرد و در كوفه در زمان حجاج يوسف ثقفى فوت كرد.

۱۰۷۲- ارشاد القلوب.

۱۰۷۳- جهاد با نفس.

۱۰۷۴- معانى الاخبار، ج ۱، ص ۴۰۲.

۱۰۷۵- امامت على در آينه عقل و قرآن، ص ۱۲۷.

۱۰۷۶- خداوند علم و شمشير، ژايكر مسيحى، ص ۸۰.

۱۰۷۷- نهج البلاغه، حكمت ۲۲.

۱۰۷۸- جويا تبريزى

۱۰۷۹- عدد السنه، ص ۱۶۵.

۱۰۸۰- نهج البلاغه، حكمت ۸۲.

۱۰۸۱- بحارالانوار، ج ۵۸، ص ۱۰۴.

۱۰۸۲- نمل /۸۲.

۱۰۸۳- تفسير نمونه

۱۰۸۴- بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۷۵.

۱۰۸۵- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۶۶

۱۰۸۶- اين روايت مشروحى است در تفسير اذان و اقامه كه صدوق در معانى الاخبار توحيد آن را نقل كرده است.

۱۰۸۷- مجالس شيخ مفيد، مطابق نقل از بحارالانوار، ج ۶، ص ۷۵۳.

۱۰۸۸- روضه كافى، ص ۲۶۷.

۱۰۸۹- وسائل الشيعه، ج ۱۱، ص ۳۳۵.

۱۰۹۰- معانى الاخبار، ج ۲.

۱۰۹۱- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۴۳۸.

۱۰۹۲- نحل /۹۰

۱۰۹۳- معانى الاخبار، ج ۲، ص ۱۲۶.

۱۰۹۴- محجة البيضاء، ج ۵، ص ۱۲۳.

۱۰۹۵- معانى الاخبار، ج ۲.

۱۰۹۶- خصال صدوق، ص ۲۱۸.

۱۰۹۷- خصال صدوق، ص ۳۷۳.

۱۰۹۸- نساء/۲.

۱۰۹۹- قاف /۹

۱۱۰۰- نحل /۶۹.

۱۱۰۱- جامع النورين ص ۴۷۹.

۱۱۰۲- خصال صدوق، ص ۱۵۷.

۱۱۰۳- خصال صدوق، ص ۸۳.

۱۱۰۴- تحف العقول.

۱۱۰۵- تحف العقول.

۱۱۰۶- تحف العقول.

۱۱۰۷- تحف العقول.

۱۱۰۸- بحارالانوار، ج ۷۸.

۱۱۰۹- اسلام و فلسفه، ص ۲۵.

۱۱۱۰- اثباة الهداة، ج ۲، ص ۱۰۹.

۱۱۱۱- اثباة الهداة، ج ۵، ص ۲۴۷.

۱۱۱۲- بحارالانوار، ج ۹ ص ۴۸۶.

۱۱۱۳- تحف العقول.

۱۱۱۴- نهج البلاغه، حكمت ۸۰.

۱۱۱۵- نهج البلاغه، خطبه ۴۵.

۱۱۱۶- نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴.

۱۱۱۷- نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹.

۱۱۱۸- امامت على در آينه عقل و قرآن.

۱۱۱۹- كافى، ج ۳، ص ۱۴۶.

۱۱۲۰- بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۸۶.

۱۱۲۱- تفسير كشف الاسرار، ج ۱۰، ص ۶۸۶.

۱۱۲۲- معانى الاخبرا، ج ۱، ص ۱۸۲ اين حديث به جهت طولانى بودن از آوردن آن خوددارى شد.

۱۱۲۳- عدة الداعى ابن فهد.

۱۱۲۴- اين اشعار به اشعار ناقوسيه نامگذارى شده است.

۱۱۲۵- ارشاد القلوب، ص ۳۷۳.

۱۱۲۶- مستدرك الوسائل؛ كتاب الصلوة.

۱۱۲۷- محجة البيضاء، ج ۱، ص ۳۵۱.

۱۱۲۸- ارشاد مفيد، ص ۱۰۲.

۱۱۲۹- كشف الاسرار، خواجه عبدالله انصارى، ج ۱.

۱۱۳۰- به گمان اين نادان حضرت علىعليه‌السلام صرفا به علت دامادى پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در صدد كسب خلافت بوده است.

۱۱۳۱- نشان بى نشانها.

۱۱۳۲- نشان از بى نشانها

۱۱۳۳- نهج البلاغه فيض الاسلام.

۱۱۳۴- منظور؛ پايگاه امام عصر (عج) در مراحل بعدى است، و گرنه بدون ترديد نخستين پايگاه قيام آن حضرت در مكه كنار خانه خدا خواهد بود.

۱۱۳۵- حضرت مهدى (عج) منظور مى باشد.

۱۱۳۶- مونس الحزين شيخ صدوق، خلاصة البلدان و انوار المشعشين، ج ۲، ص ۱۹۰ و ۱۹۴.

۱۱۳۷- حدائق الانس.

۱۱۳۸- جامع الاخبار.

۱۱۳۹- شناخت، رى شهرى.

۱۱۴۰- شاه نعمت الله ولى

۱۱۴۱- نشان از بى نشانها.

۱۱۴۲- ميزان الحكمه، حديث ۱۶۷۸۳.

۱۱۴۳- هاتف اصفهانى.

۱۱۴۴- جامع النورين،

۱۱۴۵- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۴۷.

۱۱۴۶- بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۴۷.

۱۱۴۷- دايرة المعارف علوى.

۱۱۴۸- فروع كافى، ج ۵، ص ۷۵.

۱۱۴۹- مستدرك الوسائل، ج ۲ ص ۵۱۴.

۱۱۵۰- مستدرك الوسائل، ج ۲، ص ۵۱۴

۱۱۵۱- نشان از بى نشانها

۱۱۵۲- نشان از بى نشانها.

۱۱۵۳- زوراء به معنى شهر بغداد است.

۱۱۵۴- شبهاى پيشاور.

۱۱۵۵- حيات القلوب، ج ۲، ص ۳.

۱۱۵۶- بحارالانوار، ج ۱۵، ص ۲۹۷.

۱۱۵۷- سوره ۱۶، آيه ۱۲۸.

۱۱۵۸- نهج البلاغه فيض الاسلام. ص ۶۱۳.

۱۱۵۹- سفينة البحار، ج ۱، ص ۳۹۷.

۱۱۶۰- بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۲۱۱.

۱۱۶۱- تفسير كشف الاسرار، خواجه عبدالله انصارى، ج ۱.

۱۱۶۲- معانى الاخبار، ج ۱، ص ۱۴۶.

۱۱۶۳- علل الشرايع ج ۲ ص ۵۱

۱۱۶۴- مجموعه ورام

۱۱۶۵- امالى شيخ صدوق

۱۱۶۶- وسايل الشيعه ج ۳ ص ۴۷۷

۱۱۶۷- وسايل الشيعه ج ۵ ص ۲۶۳

۱۱۶۸- همان مدرك

۱۱۶۹- اصول كافى ج ۱

۱۱۷۰- يونس آيه ۶۲

۱۱۷۱- تفسير الميزان ج ۱۰ ص ۹۸

۱۱۷۲- تفسير جامع جلد ۵

۱۱۷۳- نيما يوشيج

۱۱۷۴- تحف العقول صفحه ۴۶۸

۱۱۷۵- بحار ج ۳۵ / ۴۶

۱۱۷۶- خصال / ۴۲۱.

۱۱۷۷- بحارالانوار ج ۱۹ ص ۷۸

۱۱۷۸- امام خمينى (ره).

۱۱۷۹- امالى شيخ صدوق

۱۱۸۰- امالى شيخ صدوق ۲۵۵

۱۱۸۱- امالى شيخ صدوق

۱۱۸۲- بحارالانوار، جلد ۸۹، ص ۱۰۴.

۱۱۸۳- جامع الاسرار.

۱۱۸۴- تفسير مجمع البيان، ج ۲، ص ۶۴.

۱۱۸۵- تحف العقول، ص ۲۱۴.

۱۱۸۶- سوره حديد آيه ۲۳.

۱۱۸۷- تفسير صافى، ج ۱، ص ۱۶.

۱۱۸۸- ينابيع المودة، ص ۳۳۱.

۱۱۸۹- جامع نهج البلاغه.


فهرست مطالب

مقدمه. ۲

فصل اول: تولد تا بعثت... ۵

۱- خبر تولد علىعليه‌السلام ..... ۵

۲- دستهايم رو به خداست!! ۵

۳- تربيت علىعليه‌السلام در دامان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۶

۴- بار خدايا! جمعشان را پراكنده مكن.. ۶

۵- جوانمرد نوجوانان. ۷

۶- براى ازدواج چه دارى.. ۷

۷- لقب قضم براى علىعليه‌السلام ..... ۸

۸- مشاهدات قبلى و غيبى.. ۹

۹- پرورش دهنده علىعليه‌السلام ..... ۱۰

۱۰- مولود قرآن خوان! ۱۱

۱۱- كودك خوش اقبال و فرخنده! ۱۱

۱۲- قبله حاجات علىعليه‌السلام ..... ۱۲

۱۳- تولد علىعليه‌السلام ..... ۱۲

۱۴- كودك بت شكن.. ۱۴

۱۵- خواسته هاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خداوند. ۱۴

۱۶- پيشگويى ولادت حضرت علىعليه‌السلام ..... ۱۵

۱۷- قارى قرآن در آغوش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۶

۱۸- خبر تولد علىعليه‌السلام براى راهب... ۱۷

۱۹- غذاى بهشتى براى ابوطالبعليه‌السلام ..... ۱۸

۲۰- غذاى بهشتى براى فاطمه بنت اسد. ۱۹

۲۱- پيشگوئى كاهن درباره مادر علىعليه‌السلام ..... ۲۰

۲۲خواب فاطمه بنت اسد. ۲۱

۲۳- خواب بعدى فاطمه بنت اسد. ۲۲

۲۴- قربانى براى درخواست فرزند. ۲۲

۲۵- لرزه در مكه. ۲۳

۲۶- تكلم علىعليه‌السلام در رحم مادر. ۲۴

۲۷- سقوط بتها در مقابل فاطمه. ۲۵

۲۸- گفتگوى و تبريك موجودات.. ۲۵

۲۹- ابوطالب صبر كن.. ۲۶

۳۰- فاطمه بنت اسد و ورود به كعبه. ۲۶

۳۱- جبرئيل و فاطمه بنت اسد. ۲۷

۳۲- فاطمه در داخل كعبه. ۲۷

۳۳- پرستاران فاطمه در كعبه. ۲۸

۳۴- چگونگى تولد علىعليه‌السلام ..... ۲۸

۳۵- ناله شيطان در تولد علىعليه‌السلام ..... ۲۹

۳۶- علىعليه‌السلام و بانوان بهشتى.. ۲۹

۳۷- ملاقات انبياء الهى با علىعليه‌السلام در كعبه. ۳۰

۳۸- ملائكه الهى در محضر مولود كعبه. ۳۱

۳۹- نداى الهى در بدرقه مولود كعبه. ۳۲

۴۰- حوادث آسمانى در تولد علىعليه‌السلام ..... ۳۲

۴۱- حجت خدا كامل شد. ۳۳

۴۲- سال خير و بركت... ۳۳

۴۳- سخنان مادر مولود كعبه. ۳۴

۴۴- تبريك تولد علىعليه‌السلام ..... ۳۴

۴۵- ديدار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با علىعليه‌السلام در تولد. ۳۵

۴۶- قرائت كتب انبياءعليه‌السلام توسط علىعليه‌السلام ..... ۳۶

۴۷- نامگذارى نوزاد كعبه. ۳۷

۴۸- جلوه اى نورانى بر آسمان. ۳۷

۴۹- مومنين به وسيله تو رستگار شوند. ۳۸

۵۰- وليمه ابوطالب در تولد علىعليه‌السلام ..... ۳۸

۵۱- پيوسته مظلوم بوده ام. ۳۹

۵۲- خانواده اى با ايمان. ۴۰

فصل دوم: از بعثت تا رحلت پيامبر. ۴۱

۵۳- بهترين افراد كيست؟. ۴۱

۵۴- نگين پادشاهى.. ۴۱

۵۵- امتيازات شيعيان علىعليه‌السلام ..... ۴۲

۵۶- حيوانات مسخ شده ۴۲

۵۷- علىعليه‌السلام در معراج پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۴۳

۵۸- راه بهشت... ۴۳

۵۹- علىعليه‌السلام در دامان مهر نبوىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۴۴

۶۰- علىعليه‌السلام و ابليس ملعون. ۴۵

۶۱- صديق واقعى.. ۴۶

۶۲- ماءموريتى شبانه. ۴۶

۶۳- بت شكن آخر. ۴۷

۶۴- قضاوت علىعليه‌السلام ..... ۴۷

۶۵- عادل دادگر. ۴۸

۶۶- سلام خضر نبى به پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام ..... ۴۸

۶۷- علىعليه‌السلام هم نيكو شوهرى است... ۴۹

۶۸- رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جنگ جمل خبر مى دهد. ۵۰

۶۹- تيرهاى مرگ به خطا نمى رود. ۵۱

۷۰- شمشير ذوالفقار. ۵۱

۷۱- مؤمن واقعى.. ۵۲

۷۲- منزلت علىعليه‌السلام در نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۵۳

۷۳- وصيتى از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۵۳

۷۴- دعاى مخصوص.... ۵۳

۷۵- حضور شخصى بزرگ... ۵۴

۷۶- انوار رحمت خداونديم. ۵۵

۷۷- آن شب خطرناك.. ۵۶

۷۸- صاحب سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۵۷

۷۹- حبل الله كيست؟. ۵۸

۸۰- عظمت علىعليه‌السلام مانند سوره توحيد است... ۵۸

۸۱- ولايت علىعليه‌السلام ..... ۵۹

۸۲- عيب پوشى و ستار العيوبى.. ۵۹

۸۳- پاسخ مهربانى هاى فاطمه بنت است... ۶۰

۸۴- قطب هستى.. ۶۱

۸۵- زنى جاسوس و خبررسان. ۶۲

۸۶- ابوتراب افتخار اميرالمؤمنينعليه‌السلام ..... ۶۳

۸۷- مگر خودت يا فردى مثل خودت.. ۶۵

۸۸- حامى بى بديل دين.. ۶۵

۸۹- نگين پادشاهى.. ۶۶

۹۰- امتياز و اخلاص برتر. ۶۷

۹۱- شقى ترين انسانها ۶۸

۹۲- سد ابواب.. ۶۸

۹۳- شفاعت در قيامت... ۶۹

۹۴- على كيست؟. ۶۹

۹۵- علىعليه‌السلام موجودى ملكوتى.. ۷۰

۹۶- علىعليه‌السلام و قرآن. ۷۰

۹۷- هدايت بدون جنگ... ۷۰

۹۸- وضو و نماز، كفاره ۷۱

۹۹- جهنم را مى آورند! ۷۱

۱۰۰- قضاوت عادلانه. ۷۲

۱۰۱- منافق كينه توز. ۷۳

۱۰۲- بهترين فرد امت من.. ۷۳

۱۰۳- ايثارگرى بيدار. ۷۴

۱۰۴- ماءموريتى در يمن.. ۷۵

۱۰۵- يا علىعليه‌السلام چگونه توبه كنم. ۷۵

۱۰۶- اعدام مفسدين.. ۷۶

۱۰۷- كوكب هدايت بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۷۷

۱۰۸- پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از بى وفايى مردم مى گويد. ۷۷

۱۰۹- آبرودارترين فرد نزد خداوند. ۷۸

۱۱۰- من ضامن بدهى او هستم. ۷۸

۱۱۱- دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى زن با حجاب.. ۷۸

۱۱۲- نام گذارى امام حسنعليه‌السلام ..... ۷۹

۱۱۳- حضرت علىعليه‌السلام و جعفر جامع و چگونگى آن. ۸۰

۱۱۴- محبوبترين خلق.. ۸۱

۱۱۵- محرم اسرار. ۸۲

۱۱۶- ازدواج حضرت زهرا عليها‌السلام..... ۸۲

۱۱۷- ولى خدا، وصى پيمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۸۴

۱۱۸- قثم بن عباس، آخرين كسى كه با پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وداع كرد. ۸۶

۱۱۹- حيدر قاهر، غالب... ۸۷

۱۲۰- دفاع از حريم پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۸۸

۱۲۱- جنگ حنين، شكست و پيروزى.. ۹۱

۱۲۲- ورود به بهشت... ۹۳

۱۲۳- شرط قبولى توحيد و ايمان. ۹۴

۱۲۴- امير انفاق و كرم. ۹۵

۱۲۵- سرمشق اهل وفا ۹۶

۱۲۶- كاركردن عيب نيست... ۹۶

۱۲۷- پيروى از علىعليه‌السلام ..... ۹۷

۱۲۸- علىعليه‌السلام خير البريه است... ۹۸

۱۲۹- اولين پيشتاز عامل.. ۹۸

۱۳۰- همراه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۹۹

۱۳۱- هم سفره پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۹۹

۱۳۲- صدقه قبل از سئوال كردن. ۹۹

۱۳۳- رمز فتح.. ۱۰۰

۱۳۴- ايثار علىعليه‌السلام ..... ۱۰۰

۱۳۵- برترين مخلوق خداوند. ۱۰۱

۱۳۶- از من سئوال كن.. ۱۰۳

۱۳۷- به وصيت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عمل كرد. ۱۰۳

۱۳۸- كارهاى امام علىعليه‌السلام در خانه. ۱۰۴

۱۳۹- على جان فاطمه عليها‌السلام همسر خوبى است... ۱۰۵

۱۴۰- روزى رسانى جبرئيل.. ۱۰۶

۱۴۱- ارتحال حامى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۰۷

۱۴۲- علىعليه‌السلام مبين حدود الهى.. ۱۰۸

۱۴۳- علىعليه‌السلام خنثى كننده توطئه. ۱۰۹

۱۴۴- خبر از فتنه ها مى دهد. ۱۱۰

۱۴۵- علىعليه‌السلام حجت بر مردم. ۱۱۱

۱۴۶- معيار قطعى دين خدا ۱۱۲

۱۴۷- خيبر كشاى علوى.. ۱۱۲

۱۴۸- مهريه حضرت فاطمه عليها‌السلام..... ۱۱۴

۱۴۹- يا علىعليه‌السلام زبانش را قطع كن! ۱۱۵

۱۵۰- ولى خدا كيست؟. ۱۱۵

۱۵۱- جنگ على در وادى يابس.... ۱۱۶

۱۵۲- جبرئيل خدمتگذارى او را مى كند. ۱۱۹

۱۵۳- جنگ ذات السلاسل.. ۱۲۰

۱۵۴- خبر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شهادت علىعليه‌السلام ..... ۱۲۲

۱۵۵- پيشنهاد قريش.... ۱۲۳

۱۵۶- زنده و پاينده باشى اى پسر ابيطالبعليه‌السلام ..... ۱۲۴

۱۵۷- قبور ائمه معصومينعليه‌السلام ..... ۱۲۵

۱۵۸- عجيب ترين مردم. ۱۲۵

۱۵۹- قضاوتى بين فرزندان. ۱۲۵

۱۶۰- شاءن نزول سوره هل اتى.. ۱۲۷

۱۶۱- مقام امام علىعليه‌السلام ..... ۱۲۹

۱۶۲- ورود به قبا ۱۳۰

۱۶۳- لقب مرگ سرخ براى علىعليه‌السلام ..... ۱۳۰

۱۶۴- فرشته ايثار و كرم. ۱۳۱

۱۶۵- شب قدر. ۱۳۳

۱۶۶- رفتار با همسايه. ۱۳۴

۱۶۷- سفارش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به علىعليه‌السلام ..... ۱۳۴

۱۶۸- احترام را رد نكنيد. ۱۳۵

۱۶۹- هزار باب علم. ۱۳۵

۱۷۰- امين پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۳۶

۱۷۱- نزول آيه ولايت علىعليه‌السلام ..... ۱۳۷

۱۷۲- هم صحبت علىعليه‌السلام تا لقاى حق.. ۱۳۸

۱۷۳- جناب وصىعليه‌السلام ..... ۱۴۰

۱۷۴- غسل و كفن و نماز بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۴۱

۱۷۵- سخن گفتن زمين با على.. ۱۴۲

۱۷۶- كارهاى فاطمه عليها السلام زهرا در خانه. ۱۴۲

۱۷۷- فاطمه پاره تن رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۴۲

۱۷۸- كليد دار كعبه. ۱۴۳

۱۷۹- اى كاش من چهارمين آنها بودم. ۱۴۴

۱۸۰- حمله به خانه پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۴۵

۱۸۱- شمشير زن مخلص.... ۱۴۶

۱۸۲- فاتح خندق.. ۱۴۷

۱۸۳- مرغ بريانى.. ۱۴۸

۱۸۴- آينده عايشه. ۱۴۹

۱۸۵- بعد از من مظلوم و مغلوبى!!! ۱۵۱

۱۸۶- جاى جبرئيل مى نشيند! ۱۵۱

۱۸۷- براى خود هر چه خواستم. ۱۵۲

۱۸۸- هفت باغ بهشتى.. ۱۵۲

۱۸۹- اسباب خوشحالى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۵۳

۱۹۰- ناله نااميدى.. ۱۵۴

۱۹۱- كاتب وحى الهى.. ۱۵۵

۱۹۳- نماز، معراج علىعليه‌السلام ..... ۱۵۶

۱۹۴- شيفته خدا ۱۵۷

۱۹۵- ما رجعت مى كنيم. ۱۵۷

۱۹۶- جان دادن كافر. ۱۵۸

۱۹۷ - پدر و پسر در خدمت پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۵۹

۱۹۸- محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تو را بلند كرد جبرئيلعليه‌السلام زمين نهاد. ۱۵۹

۱۹۹- مشرك حنين زير شمشير علىعليه‌السلام ..... ۱۶۰

۲۰۰ - هدايتگر راستى.. ۱۶۱

۲۰۱ - روح متحد. ۱۶۲

۲۰۲- چهار اسب يمنى.. ۱۶۲

۲۰۳- مير ميدان جانبازى.. ۱۶۳

۲۰۴- مسلمانى مردم يمن.. ۱۶۴

۲۰۵- علىعليه‌السلام راهنماى ابوذر. ۱۶۵

۲۰۶- همسرى وفادار. ۱۶۷

۲۰۷- غذايى آماده ۱۶۹

۲۰۸- ابراهيم فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۷۰

۲۰۹- آيه تطهير. ۱۷۰

۲۱۰- بهترين خوبى ها ۱۷۱

۲۱۱- رحمت الهى آمد. ۱۷۲

۲۱۲- محبوب خدا ۱۷۲

۲۱۳- دست من و تو يكى ست... ۱۷۳

۲۱۴- فاتح فدك.. ۱۷۳

۲۱۵- جنگ تبوك و جانشينى علىعليه‌السلام ..... ۱۷۴

۲۱۶- اتاقهاى بهشت... ۱۷۵

۲۱۷- تجلى ايثار در مهمانى.. ۱۷۶

۲۱۸- سرور و سالار عرب.. ۱۷۷

۲۱۹- با كسى محشور مى شود كه دوستش مى دارى.. ۱۷۸

۲۲۰- اميرالمؤمنينعليه‌السلام لقب الهى.. ۱۷۸

۲۲۱- سد ابواب مسجد نبىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۷۹

۲۲۲- ابلاغ رسالت... ۱۸۰

۲۲۳- اولين بيعت كننده ۱۸۱

۲۲۴- ماه منير پيامبر اسلامصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۸۲

۲۲۵- شهيدى تنها ۱۸۳

۲۲۶- نام علىعليه‌السلام در چهارجا ۱۸۳

۲۲۷- پرچم هدايت... ۱۸۴

۲۲۸- تمام مردم دنيا يك طرف... ۱۸۴

۲۲۹- پيشواى شرفاء. ۱۸۵

۲۳۰- گريه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۸۶

۲۳۱- علىعليه‌السلام از من است... ۱۸۷

۲۳۲- يحيى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كيست؟. ۱۸۷

۲۳۳- عارف بى بديل.. ۱۸۹

۲۳۴- ولى خدا چه كسى است؟. ۱۹۰

۲۳۵- گره گشاى مؤمنان، انفاق مخلص.... ۱۹۱

۲۳۶- كنيزى معتقد و باادب.. ۱۹۲

۲۳۷- عاشق بى نظير پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۱۹۳

۲۳۸- شمشير شكسته، معجزه نبوى.. ۱۹۴

۲۳۹- جبرئيل قوت بازوى علىعليه‌السلام ..... ۱۹۵

۲۴۰- فاتح بى بديل.. ۱۹۵

۲۴۱- قتل مرحب خيبرى.. ۱۹۶

۲۴۲- شير مرد ميدان بدر. ۱۹۷

۲۴۳- آزار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسط دو زن. ۱۹۸

۲۴۴- صداى شيطان بود. ۱۹۹

۲۴۵- دور كن و دو بال علىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۰۰

۲۴۶- او را دوست دارم. ۲۰۰

۲۴۷- عهد خداوند. ۲۰۱

۲۴۸- فرشتگان همراه علىعليه‌السلام ..... ۲۰۱

۲۴۹- ياوران علىعليه‌السلام در غسل پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۰۲

۲۵۰- دو روز مثل هم. ۲۰۲

۲۵۱- وعده خداوند. ۲۰۴

۲۵۲- اتمام حجت عجيب... ۲۰۴

۲۵۳- انفاق در ركوع. ۲۰۵

۲۵۴- دوست خالص مرا حاضر كنيد. ۲۰۶

۲۵۵- تزويج دو نور. ۲۰۶

۲۵۶- فراموش نخواهى كرد. ۲۰۷

۲۵۷- كتاب مصحف فاطمه عليها‌السلام..... ۲۰۷

۲۵۸- پيوند ناگسستنى.. ۲۰۸

۲۵۹- مسئله رد الشمس.... ۲۰۹

۲۶۰- حيله گر در دام خود افتاد. ۲۱۰

۲۶۱- رمضان نشانه ضيافت الله.. ۲۱۲

۲۶۲- اشدء اعلى الكفار. ۲۱۳

۲۶۳- نزول فرشتگان در شب قدر. ۲۱۴

۲۶۴- انار بهشتى براى وصى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۱۵

۲۶۵- كيفر زنان گناهكار. ۲۱۵

۲۶۶- نخل خرماى صيحانى.. ۲۱۶

۲۶۷- انتقال اسرار الهى.. ۲۱۷

۲۶۸- شفاء رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۱۸

۲۶۹- اهل بهشت... ۲۱۸

۲۷۰- از علىعليه‌السلام اطاعت كنيد. ۲۱۹

۲۷۱- لقب اميرالمؤمنين براى علىعليه‌السلام ..... ۲۲۰

۲۷۲- بت فلس شكسته شد. ۲۲۱

۲۷۳- علىعليه‌السلام شرش را كم كن.. ۲۲۲

۲۷۴- شجاعت علىعليه‌السلام ..... ۲۲۲

۲۷۵- يا علىعليه‌السلام در چه حالى؟! ۲۲۴

۲۷۶- صاحب سر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۲۴

۲۷۷- برگشت خورشيد به خاطر علىعليه‌السلام ..... ۲۲۵

۲۷۸- سلام علىعليه‌السلام به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۲۵

۲۷۹- پيغام منافقان كافر. ۲۲۶

۲۸۰- سعادتمند واقعى.. ۲۲۶

۲۸۱- وصى شما كيست... ۲۲۷

۲۸۲- خدايا من علىعليه‌السلام را دوست دارم. ۲۲۸

۲۸۳- ظرف پر از آب شد. ۲۲۸

۲۸۴- فرمان جنگ گرفت... ۲۲۸

۲۸۵- از سنگ آب جوشيد. ۲۲۹

۲۸۶- وحى الهى بريده شد. ۲۳۰

۲۸۷- صديق اكبر نزد پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۳۰

۲۸۸- تو حزب خدائى.. ۲۳۱

۲۸۹- قلب با ايمان. ۲۳۱

۲۹۰- پاك و پاكيزه و معصوم. ۲۳۲

۲۹۱- شمشير از پى حق مى زنم. ۲۳۲

۲۹۲- صلوات بر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۳۳

۲۹۳- شما مظلوميد!! ۲۳۴

۲۹۴- علىعليه‌السلام جان من است... ۲۳۴

۲۹۵- به علىعليه‌السلام رجوع كن.. ۲۳۶

۲۹۶- امام مبين علىعليه‌السلام است... ۲۳۷

۲۹۷- پرسش قيامت... ۲۳۷

۲۹۸- ملاقات علىعليه‌السلام ..... ۲۳۸

۲۹۹- وصيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دست علىعليه‌السلام ..... ۲۳۸

۳۰۰- اصحاب شيطان و نقضه شيطان. ۲۴۰

۳۰۱- امتيازات علىعليه‌السلام ..... ۲۴۱

۳۰۲- چه كسى ولى ماست؟. ۲۴۱

۳۰۳- طرح پيش ساخته براى مخالفت با علىعليه‌السلام ..... ۲۴۲

۳۰۴- برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۴۲

۳۰۵- براى ازدواج چه چيزى دارى.. ۲۴۳

۳۰۶- گمراهى آشكار. ۲۴۳

۳۰۷- آنچه مى شنوم تو نيز مى شنوى.. ۲۴۴

۳۰۸- خليفه خدا ۲۴۵

۳۰۹- دابة الله كيست؟. ۲۴۵

۳۱۰- علىعليه‌السلام در طوفان نوحعليه‌السلام ..... ۲۴۶

۳۱۱- دستور ساده پوشى.. ۲۴۶

۳۱۲- صفات بهشتيان. ۲۴۷

۳۱۳- كوكب هدايت بعد از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۴۸

۳۱۴- درخواست رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از پروردگار. ۲۴۸

۳۱۵- خليفه خدا در زمين كجاست؟. ۲۴۹

۳۱۶- خبر شهادت.. ۲۵۰

۳۱۷- خطبه بدون الف... ۲۵۱

۳۱۸- كوثر چيست؟. ۲۵۴

۳۱۹- مرز بين مؤمن و منافق.. ۲۵۴

۳۲۰- حلال زادگى.. ۲۵۵

۳۲۱- همراهان علىعليه‌السلام ..... ۲۵۵

۳۲۲- شبهاى علىعليه‌السلام ..... ۲۵۵

۳۲۳- هدايت گرى مهربان. ۲۵۶

۳۲۴- ارادت قلبى.. ۲۵۶

۳۲۵- آداب مسافرت.. ۲۵۷

۳۲۶- سنگى از آسمان. ۲۵۷

۳۲۷- معرفى امام مبين.. ۲۵۸

۳۲۸- فرزند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فدائى امام حسينعليه‌السلام ..... ۲۵۹

۳۲۹- هم رزمان علىعليه‌السلام غنيمت خود را به او بخشيدند. ۲۶۰

۳۳۰- وصى سيد الانبياء تويى.. ۲۶۰

۳۳۱- هم رزم جبرئيل و ميكائيل.. ۲۶۱

۳۳۲- نهايت توصيف... ۲۶۲

۳۳۳- امتياز شيعيان. ۲۶۲

۳۳۴- راه اداء دين.. ۲۶۳

۳۳۵- گل رحمت خداوند. ۲۶۳

۳۳۶- تنها برنده مسابقه علىعليه‌السلام بود. ۲۶۴

۳۳۷- توبه كنيد علىعليه‌السلام ستمكار نيست. ۲۶۶

۳۳۸- كليد خانه حكمت... ۲۶۶

۳۳۹- بهترين عبادت نگاه كردن به چهره علىعليه‌السلام است... ۲۶۷

۳۴۰- پرچمدارى صحراى محشر. ۲۶۸

۳۴۱- پيامبر تعهد گرفت... ۲۶۹

۳۴۲- جايگاه صلوات.. ۲۷۱

۳۴۳- روز شمار عمر علىعليه‌السلام ..... ۲۷۱

۳۴۴- پرورانده پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۷۲

۳۴۵- لقب الهى امير مؤمنانعليه‌السلام ..... ۲۷۳

۳۴۶- مرز بين كفر و ايمان. ۲۷۳

۳۴۷- صحبت علىعليه‌السلام با خورشيد. ۲۷۴

۳۴۸- فرمان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابر آسمان. ۲۷۵

۳۴۹- جايگاه معنوى علىعليه‌السلام ..... ۲۷۶

۳۵۰- محل دعاى پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۷۶

۳۵۱- گل خوش بوى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۲۷۷

۳۵۲- فرشته اى از سه جنس.... ۲۷۷

۳۵۳- ممتازترين مرد اسلام. ۲۷۸

۳۵۴- از علىعليه‌السلام جدا مشو. ۲۷۸

۳۵۵- جوانمرد مطلق.. ۲۷۹

۳۵۶- حيله زن يهودى.. ۲۷۹

فصل سوم: دوران خانه نشينى امام علىعليه‌السلام ...... ۲۸۱

۳۵۷- تفسير قرآن نمى دانم. ۲۸۱

۳۵۸- شرابخوار در دستان علىعليه‌السلام ..... ۲۸۱

۳۵۹- ثروت امام علىعليه‌السلام ..... ۲۸۳

۳۶۰- زودتر مى دانست خليفه خواهد شد. ۲۸۴

۳۶۱- غصب خلافت از ديدگاه پدر ابوبكر. ۲۸۵

۳۶۲- نامه ابوبكر به پدر در مورد خلافت... ۲۸۵

۳۶۳- اجل نگهبان مرد است... ۲۸۶

۳۶۴- قضا و قدر الهى.. ۲۸۷

۳۶۵- چرا قصاص دو بار انجام شود. ۲۸۷

۳۶۶- شهيدى بر نخل خرما ۲۸۸

۳۶۷- او را رو سفيد مى بينم!! ۲۸۹

۳۶۸- حق با علىعليه‌السلام است... ۲۸۹

۳۶۹- شهيد ولايت على بن ابى طالبعليه‌السلام ..... ۲۹۰

۳۷۰- احتجاج امام علىعليه‌السلام با ابوبكر. ۲۹۱

۳۷۱- خدايا! اين جماعت مرا بيچاره كردند!! ۲۹۴

۳۷۲- جانشين واقعى.. ۲۹۵

۳۷۳- حق طرفداران اندكى دارد. ۲۹۶

۳۷۴- بيعت اجبارى.. ۲۹۸

۳۷۵- خليفه در منزل عباس بن عبدالمطلب... ۲۹۹

۳۷۶- تو در رديف كافرانى!! ۲۹۹

۳۳۷- شوراى ساختگى، نقشه اى شيطانى.. ۳۰۱

۳۷۸- خوشحالى بنى اميه. ۳۰۴

۳۷۹- وقف كردن چاه ۳۰۵

۳۸۰- سلام جبرئيل و همراهان به علىعليه‌السلام ..... ۳۰۵

۳۸۱- شخصيت مستقل و مستحكم. ۳۰۶

۳۸۲- شفاعت علىعليه‌السلام از عمار. ۳۰۷

۳۸۳- خانه نشين مظلوم. ۳۰۹

۳۸۴- سردارى لايق.. ۳۱۰

۳۸۵- كوتاه و گويا!! ۳۱۱

۳۸۶- تجارت و بازرگانى.. ۳۱۲

۳۸۷- تعيين مبداء سال هجرى قمرى.. ۳۱۳

۳۸۸- عالمترين مردم. ۳۱۳

۳۸۹- شعر وداع. ۳۱۴

۳۹۰- گردآورنده قرآن كريم. ۳۱۴

۳۹۱- شروع خانه نشينى.. ۳۱۵

۳۹۲- حجر الاسود گواهى مى دهد. ۳۱۶

۳۹۳- تدابير علىعليه‌السلام در توسعه كشاورزى.. ۳۱۷

۳۹۴- علىعليه‌السلام در كنار سلمان فارسى.. ۳۱۸

۳۹۵- اتمام حجت علىعليه‌السلام با ابوبكر. ۳۱۸

۳۹۶- پاك طينتى ارادتمند علىعليه‌السلام ..... ۳۲۰

۳۹۷- غصب خلافت و مظلوميت علىعليه‌السلام ..... ۳۲۰

۳۹۸- علىعليه‌السلام از امتحانات الهى مى گويد. ۳۲۲

۳۳۹- فريادرس يتيمان. ۳۲۴

۴۰۰- قاتل ظاهرى.. ۳۲۶

۴۰۱- قضاوت خليفه! ۳۲۸

۴۰۲- شش زناكار. ۳۲۸

۴۰۳- يا علىعليه‌السلام چاره كار چيست؟. ۳۲۹

۴۰۴- مير ميدان قضاوت علىعليه‌السلام ..... ۳۳۰

۴۰۵- همراز و همراه فاطمه عليها‌السلام..... ۳۳۱

۴۰۶- علىعليه‌السلام روح صبر. ۳۳۱

۴۰۷- پناه مردم و مؤمنان. ۳۳۲

۴۰۸- آسمان علم، آفتاب فكر. ۳۳۳

۴۰۹- منطق ابوبكر در قضيه فدك.. ۳۳۶

۴۱۰- خليفه تراشى اسباب امتحان الهى.. ۳۳۸

۴۱۱- توطئه قتل علىعليه‌السلام ..... ۳۳۸

۴۱۲- غم عميق علىعليه‌السلام ..... ۳۴۰

۴۱۳- خطبه اى توحيدى.. ۳۴۱

۴۱۴- ريا كارى.. ۳۴۲

۴۱۵- والكاظمين الغيظ.. ۳۴۲

۴۱۶- مظلوميت امام علىعليه‌السلام ..... ۳۴۳

۴۱۷- خمس حق ماست... ۳۴۳

۴۱۸- بدرقه ابوذر توسط امام علىعليه‌السلام ..... ۳۴۴

۴۱۹- برترى از آن ماست... ۳۴۵

۴۲۰- سزاى كتمان حق.. ۳۴۶

۴۲۱- نفوذ كلام امام علىعليه‌السلام ..... ۳۴۸

۴۲۲- چشم خدا ديده و دست خدا زده! ۳۴۹

۴۲۳- امير مؤمنان واقعى.. ۳۴۹

۴۲۴- سازش كران بى غيرت.. ۳۵۰

۴۲۵- حيله گر درمانده ۳۵۱

۴۲۶- حد شراب خوار. ۳۵۲

۴۲۷- پناه و امان امت... ۳۵۲

۴۲۸- برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تصميم گرفت... ۳۵۳

۴۲۹- راهنمائى هاى جنگى امام علىعليه‌السلام ..... ۳۵۴

۴۳۰- امانت دارى حجرالاسود. ۳۵۶

۴۳۱- سياست بازى نامشروع. ۳۵۷

۴۳۲- فعاليتهاى كشاورزى.. ۳۵۸

۴۳۳- كاتب مصحف فاطمه الزهرا عليها‌السلام..... ۳۵۸

۴۳۴- حاميان خلافت علىعليه‌السلام ..... ۳۵۹

۴۳۵- خانه ام را آتش زده اند؟!! ۳۶۱

۴۳۶- او على بن ابيطالبعليه‌السلام است... ۳۶۲

۴۳۷- از بيكارى بيزار بود. ۳۶۳

۴۳۸- كار كردن شيوه او بود. ۳۶۳

۴۳۹- چه مصيبتها كه از اين جماعت نكشيدم. ۳۶۴

۴۴۰- درهم كوبنده جباران. ۳۶۴

۴۴۱- عفو زن زناكار. ۳۶۵

۴۴۲- آزار پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۳۶۶

۴۴۳- كيفر مردى گستاخ و بى ادب.. ۳۶۶

فصل چهارم: حكومتدارى امام علىعليه‌السلام ...... ۳۶۸

۴۴۴- همكارى اقوام و فاميل با يكديگر. ۳۶۸

۴۴۵- عامل هلاكت زودرس... ۳۶۹

۴۴۶- وقت بيكارى برو مسجد. ۳۶۹

۴۴۷- كريم بامروت.. ۳۷۰

۴۴۸- اسم اعظم خداوند. ۳۷۰

۴۴۹- كمترين ها!! ۳۷۱

۴۵۰- واضع علم قواعد عربى.. ۳۷۳

۴۵۱- فردى كه مورد لعن واقع شد. ۳۷۴

۴۵۲- پيروان واقعى معاويه. ۳۷۵

۴۵۳- نامه رسان رشيد و شجاع. ۳۷۶

۳۵۴- شهيد آگاه ۳۷۸

۴۵۵- ملاقات علىعليه‌السلام با منشى انوشيروان. ۳۷۹

۴۵۶- شمشسير بجاى فحش.... ۳۸۰

۴۵۷- عادل دلسوز و آگاه ۳۸۱

۴۵۸- قنبر آهسته تر. ۳۸۲

۴۵۹- حكم خدا را اجرا كردم. ۳۸۲

۴۶۰- فرزند آخرت باش... ۳۸۳

۴۶۱- آثار بيعت با علىعليه‌السلام ..... ۳۸۴

۴۶۲- جهالت هاى يك زن چهاكه نكرد!! ۳۸۵

۴۶۳- از حمله شير در امانى.. ۳۸۶

۴۶۴- يتيم نواز مهربان. ۳۸۶

۴۶۵- يتيم نواز مهربان. ۳۸۷

۴۶۶- يارى دهنده ضعيفان. ۳۸۷

۴۶۷- قناعت نفس.... ۳۸۸

۴۶۸- امير ملك بندگى.. ۳۸۸

۴۶۹- عبادت علىعليه‌السلام ..... ۳۸۹

۴۷۰- توصيف عبادت علىعليه‌السلام ..... ۳۸۹

۴۷۱- مفسر آيات حق تعالى.. ۳۹۰

۴۷۲- ناله هاى تنهايى.. ۳۹۱

۴۷۳- اولين سرى كه بر نيزه رفت... ۳۹۲

۴۷۴- همسر پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پشتيبان علىعليه‌السلام ..... ۳۹۳

۴۷۵- يار نزديك دو امام. ۳۹۴

۴۷۶- از خداوند يارى جوييد. ۳۹۵

۴۷۷- رستگارى يافتن.. ۳۹۵

۴۷۸- حافظ بيت المال. ۳۹۶

۴۷۹- سوء استفاده از مقام. ۳۹۷

۴۸۰- بازماندگان غافل.. ۳۹۷

۴۸۱- نماز، يا كار كداميك؟! ۳۹۸

۴۸۲- درست وضو بگير. ۳۹۸

۴۸۳- نماز اول وقت... ۴۰۰

۴۸۴- نماز چيست؟. ۴۰۱

۴۸۵- مثل تو مثل كلاغ است... ۴۰۱

۴۸۶- ترك نماز جماعت و محروميت ها ۴۰۲

۴۸۷- اهميت نماز جماعت و حرمت مسجد. ۴۰۲

۴۸۸- ساختن مصلى در خانه. ۴۰۳

۴۸۹- ترك همسايگى مسجد. ۴۰۳

۴۹۰- يك پيراهن بيشتر ندارد. ۴۰۴

۴۹۱- پيش بينى درست... ۴۰۵

۴۹۲- انواع گناهان. ۴۰۵

۴۹۳- جنگجوها را از اسارت آزاد كنيد اما... ۴۰۶

۴۹۴- طلا يا نقره؟ كداميك!! ۴۰۷

۴۹۵- نافرمانى از پدر. ۴۰۷

۴۹۶- ترويج سب حضرت علىعليه‌السلام ..... ۴۰۸

۴۹۷- فقط پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بين آنها نبود. ۴۰۹

۴۹۸- قنبر غلام علىعليه‌السلام ..... ۴۱۰

۴۹۹- آب حيات.. ۴۱۰

۵۰۰- بزرگترين سود. ۴۱۱

۵۰۱- تغيير دادن اذان و اقامه. ۴۱۲

۵۰۲- حاكم اسلامى در بازار. ۴۱۳

۵۰۳- مردم مجهز شويد!! ۴۱۴

۵۰۴- چگونه صبح كردى؟! ۴۱۴

۵۰۵- ده مقام نبوى.. ۴۱۵

۵۰۶- اشرف خصايل دنيا ۴۱۶

۵۰۷- خروش آتش دوزخ در گوش... ۴۱۷

۵۰۸- گفتار حضرت علىعليه‌السلام پيرامون مفهوم اذان. ۴۱۷

۵۰۹- اصحاب رس كيانند. ۴۱۸

۵۱۰- مظهر عفو و رحمت خداوندى.. ۴۲۱

۵۱۱- شناسايى علىعليه‌السلام در ميدان جنگ... ۴۲۱

۵۱۲- جان جاودانه هر دو جهان. ۴۲۲

۵۱۳- زياده طلبى ظالمان و جواب علىعليه‌السلام ..... ۴۲۳

۵۱۴- مظلوميت مضاعف... ۴۲۴

۵۱۵- گناهان به حسنه و ثواب تبديل مى شود. ۴۲۵

۵۱۶ - ۷۲ حرفى از اسم اعظم خداوند. ۴۲۵

۵۱۷- صلايى آسمانى و... ناله هاى تنهايى!! ۴۲۶

۵۱۸- حق به اهلش رسيد. ۴۳۰

۵۱۹- فال بد زدن. ۴۳۲

۵۲۰- بسوى خدا بيا ۴۳۳

۵۲۱- ما خاندان رحمتيم. ۴۳۴

۵۲۲- امام مبين منم. ۴۳۴

۵۲۳- حضرت علىعليه‌السلام و برزخيان. ۴۳۵

۵۲۴- منافق حديث گو. ۴۳۵

۵۲۵- حكومت و آزادى.. ۴۳۶

۵۲۶- حكومت و احقاق حق.. ۴۳۶

۵۲۷ - والى مصر. ۴۳۷

۵۲۸- راوى حديث مى گويد. ۴۳۹

۵۲۹- ستايش خلافت تأسف از شهادت.. ۴۴۰

۵۳۰- شروع خلافت... ۴۴۱

۵۳۱- اى غمديده، به سوى ما شتاب كن!! ۴۴۲

۵۳۲- پناه آبروداران. ۴۴۳

۵۳۳- آغاز خلافت علىعليه‌السلام ..... ۴۴۴

۵۳۴- بيعت و بيعت شكنان. ۴۴۶

۵۳۵- قبرم را مخفى كنيد... ۴۴۶

۵۳۶- پايه هاى هدايت خراب شد. ۴۴۷

۵۳۷- به بهانه دين، شير دنيا را مى دوشند. ۴۴۹

۵۳۸- شب نوزدهم ماه رمضان. ۴۵۰

۵۳۹- تهديد و اندرز فرماندار. ۴۵۱

۵۴۰- عادل دادگر. ۴۵۲

۵۴۱- جايگاه سهل بن حنيف در پيش علىعليه‌السلام ..... ۴۵۳

۵۴۲- شب زنده دار خائف... ۴۵۵

۵۴۳- اختلاف بزرگ... ۴۵۵

۵۴۴- علىعليه‌السلام و ميل به جگر. ۴۵۶

۵۴۵- خداى مهربانتر از خودت.. ۴۵۶

۵۴۶- عدالت علىعليه‌السلام ..... ۴۵۷

۵۴۷ - خانه اى در محله فانى و كوچه هلاك شدگان. ۴۵۸

۵۴۸- سيماى شيعيان. ۴۵۹

۵۴۹- مرد صلاة و صيام و قيام. ۴۶۰

۵۵۰- لذات دنيا چيست؟. ۴۶۱

۵۵۱- شمارش مورچگان. ۴۶۱

۵۵۲- سردار لشكر ضلالت... ۴۶۲

۵۵۳- علىعليه‌السلام در شهر بصره ۴۶۳

۵۵۴- اسم اعظم خداوند. ۴۶۴

۵۵۵- ورود على به كوفهعليه‌السلام ..... ۴۶۴

۵۵۶- اسراف در قتل.. ۴۶۵

۵۵۷- آداب مسافرت.. ۴۶۶

۵۵۸- مادرش كيست؟. ۴۶۶

۵۵۹- جايگاه قيامتى ابوطالبعليه‌السلام ..... ۴۶۷

۵۶۰- امير، امين.. ۴۶۸

۵۶۱- بيعت قلبى.. ۴۶۹

۵۶۲- فرمانده دانا ۴۶۹

۵۶۳- نفرين علىعليه‌السلام ..... ۴۷۰

۵۶۴- نهى از گريه كردن بر شهيد. ۴۷۱

۵۶۵- روباهى در چنگ شير. ۴۷۱

۵۶۶- غذاى حاكم ممالك اسلامى! ۴۷۲

۵۶۷- چقدر فاصله اينها كم است... ۴۷۲

۵۶۸- تروريست نادم. ۴۷۳

۵۶۹- محمد حنفيه يا حيدر ثانى.. ۴۷۴

۵۷۰ - توانمردى شيرزرد. ۴۷۴

۵۷۱- همسفره فقيران. ۴۷۵

۵۷۲- بزرگترين مربى بشر. ۴۷۶

۵۷۳- پيراهن وصله اى.. ۴۷۶

۵۷۴- رشوه براى علىعليه‌السلام ..... ۴۷۷

۵۷۵- اخلاق حكومتدارى.. ۴۷۷

۵۷۶- عبور امام علىعليه‌السلام از كنار كاخ مدائن( ۶۸۴) ۴۷۸

۵۷۷- اعتكاف امام علىعليه‌السلام ..... ۴۷۹

۵۷۸- امير عدالت... ۴۸۰

۵۷۹- غفلت تاكى؟!! ۴۸۰

۵۸۰- امامعليه‌السلام پدر يتيمان. ۴۸۱

۵۸۱- علىعليه‌السلام و ابن ملجم. ۴۸۲

۵۸۲- اطاعت امام يا دعوت دشمن.. ۴۸۲

۵۸۳- ايرانيان حاكم مى شوند و... ۴۸۴

۵۸۴- رعايت حقوق غلامان. ۴۸۵

۵۸۵- تبعيت از پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۴۸۶

۵۸۶- مردم مكه و بيعت با امام علىعليه‌السلام ..... ۴۸۶

۵۸۷- غريبى با غريبه اى نشسته؟! ۴۸۷

۵۸۸- سهل؛ يارى صادق و همراهى دائمى امام علىعليه‌السلام ..... ۴۸۹

۵۸۹- صداى شيطان. ۴۹۰

۵۹۰- نظارت در حكومت... ۴۹۱

۵۹۱- نظارت در حكومت... ۴۹۱

۵۹۲- شباهتى ميان علىعليه‌السلام و عيسىعليه‌السلام ..... ۴۹۲

۵۹۳- انساب حضرت علىعليه‌السلام ..... ۴۹۳

۵۹۴- شاه مردان. ۴۹۳

۵۹۵- صاحب عدالت مطلق رفت... ۴۹۴

۵۹۶- تحمل عدالت!!! ۴۹۶

۵۹۷- شريح قاضى غاصب... ۴۹۷

۵۹۸- كلامى از قانون وراثت... ۴۹۸

۵۹۹- پيوستن سرباز دشمن به سپاه علىعليه‌السلام ..... ۴۹۹

۶۰۰- قبرش چون قدرش مخفى.. ۴۹۹

۶۰۱- على و شكر كتيبه. ۵۰۱

۶۰۲- توجيه در جنگ جمل.. ۵۰۲

۶۰۳- توجيه گر؛ مكار و پاسخ امام علىعليه‌السلام ..... ۵۰۲

۶۰۴- نامه معاويه به علىعليه‌السلام ..... ۵۰۳

۶۰۵- علىعليه‌السلام و يتيمان. ۵۰۵

۶۰۶- پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ناكثين و قاسطين و مارقين مى گويد: ۵۰۵

۶۰۷- خبر از شهادت ميثم. ۵۰۶

۶۰۸- علىعليه‌السلام و راهب... ۵۰۷

۶۰۹- دنيا براى اهل تقوا ۵۰۸

۶۱۰- فاصله حق و باطل چقدر است... ۵۰۹

۶۱۱- بايد بسيج عمومى نمود. ۵۱۱

۶۱۲- تحمل؛ حمل سخن اهل بيت عليهم‌السلام...... ۵۱۲

۶۱۳- سازمان شرطة الخميس.... ۵۱۴

۶۱۴- ميثم تمار صاحب سر امام. ۵۱۵

۶۱۵- ميثم همراز شبانه علىعليه‌السلام ..... ۵۱۶

۶۱۶- قدرت معنوى علىعليه‌السلام ..... ۵۱۷

۶۱۷- ايثار و جان بازى كميل.. ۵۱۸

۶۱۸- برخورد با خاطى.. ۵۱۸

۶۱۹- ميهماندارى كريم. ۵۱۹

۶۲۰- دادرسى علىعليه‌السلام ..... ۵۲۰

۶۲۱ - نقش مهر امامت... ۵۲۲

۶۲۲- شجاعت عبيدالله بن عباس... ۵۲۳

۶۲۳- علىعليه‌السلام در كربلا.. ۵۲۴

۶۲۴- علىعليه‌السلام و جاسوس معاويه. ۵۲۴

۶۲۵- معاويه و پيشگويى علىعليه‌السلام ..... ۵۲۵

۶۲۶- گروههاى مردم. ۵۲۶

۶۲۷- وصيتى از امام علىعليه‌السلام ..... ۵۲۶

۶۲۸- دستگيرى قاتل علىعليه‌السلام ..... ۵۲۷

۶۲۹- اولين فتح به دست امام حسينعليه‌السلام ..... ۵۲۸

۶۳۰- از پسرم انتظار نداشتم... ۵۲۹

۶۳۱- ساده زيستى.. ۵۳۰

۶۳۲- علىعليه‌السلام و فروش شمشير. ۵۳۰

۶۳۳- علىعليه‌السلام و بيت المال. ۵۳۱

۶۳۴- دستور حكومتى به فرمانداران. ۵۳۱

۶۳۵- انواع رفيق.. ۵۳۲

۶۳۶- كسى كه فرمانش را نمى برند آخر چه كند؟! ۵۳۳

۶۳۷- دستور حكومتى به فرماندار بصره ۵۳۵

۶۳۸- علىعليه‌السلام در كربلا.. ۵۳۵

۶۳۹- توصيف مرگ... ۵۳۵

۶۴۰- مرد، مردان عالم. ۵۳۶

۶۴۱- هلاكت ظالم، حتمى است... ۵۳۷

۶۴۲- فرياد رس خليفه! ۵۳۷

۶۴۳- گوش شنوا ۵۳۷

۶۴۴- صورت برزخى وصى موسى.. ۵۳۸

۶۴۵- علم داشتى ولى... ۵۳۹

۶۴۶- بيعت شكنان جمل.. ۵۳۹

۶۴۷- دوست با وفا ۵۳۹

۶۴۸- همراه فقيران. ۵۴۰

۶۴۹- جاهلان احمق و مظلوميت علىعليه‌السلام ..... ۵۴۱

۶۵۰- خليفه و حاكم مظلوم! ۵۴۲

۶۵۱- خبر شهادت در خارج از كوفه. ۵۴۲

۶۵۲- اشعار جانسوز علىعليه‌السلام در سوگ عمار. ۵۴۳

۶۵۳- جمجمه اى حرف زد. ۵۴۴

۶۵۴- علىعليه‌السلام در آخرين لحظات.. ۵۴۵

۶۵۵- مرگ مى آيد. ۵۴۶

۶۵۶- اندكى بود از بسيار! ۵۴۶

۶۵۷- نفرين امام علىعليه‌السلام ..... ۵۴۷

۶۵۸- علىعليه‌السلام و تكلم با ارواح.. ۵۴۸

۶۵۹- رسول خدا گفته... ۵۴۹

۶۶۰- زندگى خليفه مسلمين.. ۵۵۰

۶۶۱- مرا موقع مرگ مى بينى! ۵۵۰

۶۶۲- عداوت اشعث و خانواده اش با علىعليه‌السلام ..... ۵۵۱

۶۶۳- قدر علىعليه‌السلام را ندانستند. ۵۵۲

۶۶۴- صورت برزخى وصى عيسىعليه‌السلام ..... ۵۵۲

۶۶۵- دستورات حكومتى به فرماندار آذربايجان. ۵۵۴

۶۶۶- نمونه اى از وصيت سياسى علىعليه‌السلام ..... ۵۵۴

۶۶۷- ماجراى درخواست عقيل.. ۵۵۵

۶۶۸- ابوالفضل عباس در جنگ صفين.. ۵۵۷

۶۶۹- شيوه درست درست زندگى.. ۵۵۸

۶۷۰- مطيع فرمان پدر. ۵۵۹

۶۷۱- مسجد ضرار. ۵۶۱

۶۷۲- كلماتى از من فراگيريد. ۵۶۱

۶۷۳- غرور و رياست طلبى.. ۵۶۲

۶۷۴- دزدان طماع. ۵۶۲

۶۷۵- نباء عظيم كيست؟. ۵۶۳

۶۷۶- اتصال معنوى شيعيان با علىعليه‌السلام ..... ۵۶۴

۶۷۷- خبر از آينده ۵۶۵

۶۷۸تصنيف هاى هرزه ۵۶۶

۶۷۹- على كشته شد و من زنده ام. ۵۶۶

۶۸۰- زندگى خليفه مسلمين! ۵۶۷

۶۸۱- چهار غم بزرگ... ۵۶۸

۶۸۲- رجال الحق، دروغين.. ۵۶۹

۶۸۳- خبر از آينده ۵۶۹

۶۸۴- همجوارى خداوند. ۵۶۹

۶۸۵- توبه كننده، آزاد شد. ۵۷۰

۶۸۶- به حساب خدا بگذار... ۵۷۱

۶۸۷- علىعليه‌السلام و رنج ها و مصائبش.... ۵۷۲

۶۸۸- علىعليه‌السلام و رنجهاى حكومت دارى.. ۵۷۳

۶۸۹- تواضع حضرت علىعليه‌السلام ..... ۵۷۵

۶۹۰- امام فقير نبود انفاق گر كاملى بود. ۵۷۵

۶۹۱- غيب گويى ستاره شناس در محضر حضرت.. ۵۷۶

۶۹۲- ازدواج جوانان. ۵۷۷

۶۹۳- تقسيم بيت المال. ۵۷۷

۶۹۴- تقسيم جام طلا و نقره از بيت المال. ۵۷۷

۶۹۵- امام العارفين و مطالعه آسمان. ۵۷۸

۶۹۶- قرآن صامت، قرآن ناطق.. ۵۸۱

۶۹۷- فرار افراد امام در جنگ... ۵۸۱

۶۹۸- اين دستور خدا بود يا سفارش پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۵۸۲

۶۹۹- روشى صحيح.. ۵۸۳

۷۰۰- هيجان جنگ... ۵۸۴

۷۰۱- تعيين امام. ۵۸۵

۷۰۲- پيام رسانى كه عاقبت به خير شد. ۵۸۶

۷۰۳- يتيم نوازى امام علىعليه‌السلام ..... ۵۹۰

۷۰۴- راستگويى و امانت دارى.. ۵۹۱

۷۰۵- اطمينان به امدادهاى غيبى خداوند. ۵۹۲

۷۰۶- غلامى با وفا و غيرتمند. ۵۹۲

۷۰۷- بهترين انسانها در قيامت... ۵۹۳

۷۰۸- خبر از آينده ۵۹۴

۷۰۹- مؤمن و كافر. ۵۹۴

۷۱۰- انواع دوست و رفيق.. ۵۹۵

۷۱۱- نفرين ابدى.. ۵۹۶

۷۱۲- مسجد سازى هاى حضرت علىعليه‌السلام ..... ۵۹۷

۷۱۳- توجه به وضع اقتصادى مردم. ۵۹۸

۷۱۴- كار كردن افتخار اوست... ۵۹۸

۷۱۵- بى تكلف زيست... ۶۰۰

۷۱۶- مردى ناشناس كنار خانه علىعليه‌السلام ..... ۶۰۰

۷۱۷- تو را چه كسى اميرالمؤمنين كرده؟. ۶۰۲

۷۱۸- قاتل زبير. ۶۰۳

۷۱۹- نصيحت به پيشوايان. ۶۰۳

۷۲۰- علىعليه‌السلام و قرآن. ۶۰۵

۷۲۱- ارادتمندى، سعادتمندى.. ۶۰۵

۷۲۲- نماز جمعه. ۶۰۶

۷۲۳- مست جام ولايت علىعليه‌السلام ..... ۶۰۷

۷۲۴- چهار دستور براى صحت بدن. ۶۰۷

۷۲۵- درهم كوبنده دشمنان. ۶۰۸

۷۲۶- آراستگى ظاهر. ۶۰۸

۷۲۷- معناى ركوع. ۶۰۹

۷۲۸- حقيقت وجود انسان. ۶۱۰

۷۲۹- اوصاف مردى بى نظير. ۶۱۰

۷۳۰- مظهر العجايب... ۶۱۱

۷۳۱- احترام به ياران. ۶۱۲

۷۳۲- ياد خدا در همه حال. ۶۱۲

۷۳۳- نظر شيطان درباره ولايت علىعليه‌السلام ..... ۶۱۳

۷۳۴- زاهد و عابد. ۶۱۴

۷۳۵- مراقب رفتار قاضى.. ۶۱۵

۷۳۶- حضرت علىعليه‌السلام و شيوه حكومتدارى.. ۶۱۵

۷۳۷- علاقه مالك اشتر به امام علىعليه‌السلام ..... ۶۱۶

۷۳۸- محبت وسيع و وثيق مقداد. ۶۱۶

۷۳۹- سرزنش متخلفين از جنگ... ۶۱۷

۷۴۰- عروج مرد ملكوتى.. ۶۱۸

۷۴۱- زندگى بدون تو كفر است... ۶۱۹

۷۴۲- استهزاء دشمن.. ۶۱۹

۷۴۳- فضيلت مسجد كوفه. ۶۲۰

۷۴۴- بر منبر سلونى.. ۶۲۱

۷۴۵- خير دنيا و آخرت.. ۶۲۳

۷۴۶- مواظبت و دقت در اوقات نماز. ۶۲۴

۷۴۷- حماقت منافقى بى آبرو. ۶۲۵

۷۴۸- پيام نامردى.. ۶۲۶

۴۷۹- اصلح را بر كار گماشتم. ۶۲۷

۷۵۰- عزل كارگزاران و عثمان. ۶۲۸

۷۵۱- شيوه هاى رزمى و اطلاعاتى در جنگ... ۶۲۹

۷۵۲- مردانگى در ميدان جنگ... ۶۳۰

۷۵۳- براران واقعى علىعليه‌السلام ..... ۶۳۱

۷۵۴- برگشت آفتاب در سرزمين بابل براى علىعليه‌السلام ..... ۶۳۲

۷۵۵- توصيه علىعليه‌السلام به كميل درباره نماز. ۶۳۳

۷۵۶- اميدوار كننده ترين آيه قرآن. ۶۳۴

۷۵۷- تدابير صنعتى امام علىعليه‌السلام ..... ۶۳۵

۷۵۸- غضه دار يتيمان. ۶۳۶

۷۵۹- تاديب مردى سبك... ۶۳۷

۷۶۰- روش تربيت كودك.. ۶۳۷

۷۶۱- شيرى در ميدان جنگ... ۶۳۸

۷۶۲- تاكتيك نظامى.. ۶۳۹

۷۶۳- غذا و لباس ساده امام. ۶۳۹

۷۶۴- سادگى منزل و زندگى.. ۶۴۰

۷۶۵- در انتظار فرشتگان الهى هستم. ۶۴۱

۷۶۶- سرزنش كسانى كه به جنگ نيامدند. ۶۴۲

۷۶۷- رابطه قاضى با مردم. ۶۴۳

۷۶۸- مظهر عدل الهى.. ۶۴۳

۷۶۹- دعواى عبد و مولا.. ۶۴۴

۷۷۰- عفو و بخشش بخاطر قرآن. ۶۴۴

۷۷۱- حفظ روحيه لشگر. ۶۴۵

۷۷۲- شعارها در ميدان جنگ... ۶۴۶

۷۷۳- زندانى بدكاران در حكومت علىعليه‌السلام ..... ۶۴۶

۷۷۴- توبيخ فرمانده اى ضعيف... ۶۴۷

۷۷۵- برخورد امام با جاسوسان. ۶۴۷

۷۷۶- تبعيد متخلفان توسط امام. ۶۴۸

۷۷۷- برخورد با مرتدان. ۶۴۹

۷۷۸- نحوه برخورد با مجرمان. ۶۴۹

۷۷۹- دستور العمل علىعليه‌السلام به محمد بن ابى بكر. ۶۵۰

۷۸۰- قدر جوانى دانستن.. ۶۵۰

۷۸۱- حالت علىعليه‌السلام در نماز. ۶۵۱

۷۸۲- فريب ركوع و سجده كسى را نخوريد. ۶۵۲

۷۸۳- آتش فتنه را خاموش كرد. ۶۵۲

۷۸۴- منزلت قارى نزد علىعليه‌السلام ..... ۶۵۳

۷۸۵- امام در برخورد با غلات.. ۶۵۴

۷۸۶- تنبيه هوس باز شكم پرست... ۶۵۴

۷۸۷- عدالت براى همه. ۶۵۵

۷۸۸- تأخیر در اجراى الهى.. ۶۵۵

۷۸۹- اميرالمؤمنين واقعى.. ۶۵۶

۷۹۰- همدم انبياء و اولياء عليست... ۶۵۶

۷۹۱- دختربچه عاشق.. ۶۵۷

۷۹۲- قضاوتى جامع و كامل.. ۶۵۷

۷۹۳- عدالت مجسم. ۶۵۸

۷۹۴- اولين صحنه ملاقات ابن ملجم با امام علىعليه‌السلام ..... ۶۵۸

۷۹۵- گفتگوى امام علىعليه‌السلام با ابن ملجم. ۶۶۰

۷۹۶- سه بار بيعت گرفت... ۶۶۰

۷۹۷- ماندن ابن ملجم نزد علىعليه‌السلام ..... ۶۶۱

۷۹۸- عكس العمل ياران امام در قبال ابن ملجم. ۶۶۲

۷۹۹- ابن ملجم در كوفه. ۶۶۳

۸۰۰- آتش غم بر سينه ياران علىعليه‌السلام ..... ۶۶۵

۸۰۱- دهانش پر از آتش باد. ۶۶۶

۸۰۲- سفارشهاى آخر. ۶۶۶

۸۰۳- قصاص قاتل امام. ۶۶۷

۸۰۴- عشق تو جارى و جاويد در جانها ۶۶۸

۸۰۵- چگونگى غسل امام علىعليه‌السلام ..... ۶۶۸

۸۰۶- همه در بحر غم مولا.. ۶۶۹

۸۰۷- دختر يتيمى از علىعليه‌السلام مى گويد: ۶۶۹

۸۰۸- مرد آذربايجانى نزد علىعليه‌السلام ..... ۶۷۰

۸۰۹- گريه مردى يهودى از غم هجران. ۶۷۱

۸۱۰- عهدنامه صفين.. ۶۷۲

۸۱۱- متن قرارداد حكميت در جنگ صفين.. ۶۷۴

۸۱۲- احمقى در چنگال روباه ۶۷۵

۸۱۳- بيعت مردم كوفه با علىعليه‌السلام ..... ۶۷۵

۸۱۴- مارق اول. ۶۷۶

۸۱۵- گفتگوهاى قبل از جنگ نهروان. ۶۷۷

۸۱۶- حمله كنندگان نهروان. ۶۷۸

۸۱۷- ظهور خوارج دوم. ۶۷۹

۸۱۸- قسم نخوريد. ۶۸۰

۸۱۹- علىعليه‌السلام و عدالت... ۶۸۰

۸۲۰- اما معاويه و عدالت او. ۶۸۱

۸۲۱- علىعليه‌السلام و مرد سارق.. ۶۸۲

۸۲۲- قدر عدالت گستر حق را ندانستند. ۶۸۲

فصل پنجم: داستانهاى متفرقه از زندگى امام على( ۹۸۶) ۶۸۴

۸۲۳- احترام را متوجه باش... ۶۸۴

۸۲۴- انواع انسانها ۶۸۴

۸۲۵- امام علىعليه‌السلام و حضرت قائم (عج) ۶۸۵

۸۲۶- اعلم از انبياء الهى.. ۶۸۶

۸۲۷- تماس فرشته با علىعليه‌السلام ..... ۶۸۷

۸۲۸- على بنده اى از بندگان پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۶۸۸

۸۲۹- تغافل در مقابل جاهل.. ۶۸۸

۸۳۰- بيان علت مريضى ها ۶۸۹

۸۳۱- اسم اميرمؤمنان اختصاصى است... ۶۸۹

۸۳۲- كلاه شفا بخش.... ۶۹۰

۸۳۳- معنى صلوات تجديد بيعت با ولايت... ۶۹۰

۸۳۴- مرده بودى زنده شدى.. ۶۹۰

۸۳۵- قرين شيطان. ۶۹۱

۸۳۶- زور بازوى علىعليه‌السلام ..... ۶۹۱

۸۳۷- خدايش نگه داشت... ۶۹۲

۸۳۸- معنى حسنه و سيئه. ۶۹۳

۸۳۹- منشاء گريه هر مؤمن.. ۶۹۳

۸۴۰- عامل استجابت دعا ۶۹۴

۸۴۱- نحوه تربيت فرزندان. ۶۹۴

۸۴۲- راه مبارزه با شيطان. ۶۹۵

۸۴۳- شيعه واقعى علىعليه‌السلام ..... ۶۹۵

۸۴۴- پناه بر خدا ۶۹۶

۸۴۵- حضرت خضرعليه‌السلام با علىعليه‌السلام ..... ۶۹۷

۸۴۶- امير نفس؛ كريم دهر. ۶۹۷

۸۴۷- چرا دعاى ما مستجاب نمى شود؟! ۶۹۸

۸۴۸- جواز عبور از صراط.. ۷۰۰

۸۴۹- دوست با شيعه فرق دارد. ۷۰۰

۸۵۰- دعا به هنگام وضو گرفتن.. ۷۰۱

۸۵۱- يعسوب الايمان. ۷۰۲

۸۵۲- مرا موعظه كنيد. ۷۰۲

۸۵۳- خود را سبك نكن.. ۷۰۳

۸۵۴- قسيم الجنة و النار. ۷۰۳

۸۵۵- جواب كامل تر. ۷۰۴

۸۵۶- امام كامل.. ۷۰۴

۸۵۷- نشانه هاى قوم جاهل.. ۷۰۵

۸۵۸- جملات پايانى تورات.. ۷۰۵

۸۵۹- نه كلمه كامل.. ۷۰۶

۸۶۰- افتخارات علىعليه‌السلام ..... ۷۰۶

۸۶۱- فضيلت هاى اميرالمؤمنين علىعليه‌السلام ..... ۷۰۷

۸۶۲- عذاب بر آنها وارد مى شود زمانى كه... ۷۰۷

۸۶۳- وسايل زيادى رزق.. ۷۰۸

۸۶۴- فضيلت هايى كه اختصاص به علىعليه‌السلام دارد. ۷۰۸

۸۶۵- كلامى سودبخش و كوتاه ۷۱۰

۸۶۶- رستگارى و درستكارى در چند سئوال. ۷۱۰

۸۶۷- علامت شيطان. ۷۱۱

۸۶۸- همچون زنبور عسل باشيد. ۷۱۱

۸۶۹- افضل مردم علىعليه‌السلام است... ۷۱۲

۸۷۰- زاذان فارسى.. ۷۱۵

۸۷۱- علىعليه‌السلام در منظر ديگران. ۷۱۵

۸۷۲- علىعليه‌السلام در محراب عبادت.. ۷۱۶

۸۷۳- نور واحد. ۷۱۷

۸۷۴- بر دو قبله نماز خواند. ۷۱۷

۸۷۵- كلام ناب.. ۷۱۸

۸۷۶- خود را مشهور كن.. ۷۱۹

۸۷۷- راه سعادت، پايه هاى دين.. ۷۱۹

۸۷۸- ۳۰۰ آيه در قرآن از علىعليه‌السلام است... ۷۲۰

۸۷۹- در پيشگاه خدا ۷۲۰

۸۸۰- مردكار. ۷۲۱

۸۸۱- خداوندا شيعه علىعليه‌السلام ! ۷۲۱

۸۸۲- نشانه هاى دوستى.. ۷۲۳

۸۸۳- ايمان و پايه هاى آن. ۷۲۳

۸۸۴- پاى برهنه. ۷۲۵

۸۸۵- درمان دردها ۷۲۵

۸۸۶- سئوال پدر و پاسخ پسران. ۷۲۶

۸۸۷- موحدى راستگو. ۷۲۷

۸۸۸- جواب سلام. ۷۲۸

۸۸۹- دنيا و على بن ابيطالبعليه‌السلام ..... ۷۲۸

۸۹۰- نحوه مردم دارى.. ۷۲۹

۸۹۱- بهترين آيه قرآن كريم. ۷۳۰

۸۹۲- آزادى بيت المقدس... ۷۳۱

۸۹۳- درس خداشناسى.. ۷۳۱

۸۹۴- منشاء اندوه و غم. ۷۳۱

۸۹۵- فرق بين ايمان و يقين.. ۷۳۲

۸۹۶- سفارش رعايت آداب اجتماعى.. ۷۳۲

۸۹۷- صبر براى روزى حلال. ۷۳۳

۸۹۸- فضيلت ماه شعبان. ۷۳۴

۸۹۹- آمرزش از گناهان. ۷۳۴

۹۰۰- مرگ از ديدگاه على ع. ۷۳۵

۹۰۱- مسافر دنياى ناپايدار. ۷۳۶

۹۰۲- بنيانگذار عمل نيكوكارانه وقف... ۷۳۶

۹۰۳- لباس محبت، عباى فقر. ۷۳۷

۹۰۴- مبارزه با غيب گوها ۷۳۷

۹۰۵- انفاق حضرت علىعليه‌السلام ..... ۷۳۸

۹۰۶- توجه به آموزش سخنرانى.. ۷۳۸

۹۰۷- عملى بى جا ۷۳۹

۹۰۸- نيكى و بدى.. ۷۳۹

۹۰۹- نگاه لطف... ۷۴۰

۹۱۰- جلسه شعراء. ۷۴۰

۹۱۱- استكبار ورزى.. ۷۴۱

۹۱۲- شما را سفارش مى كنم. ۷۴۱

۹۱۳- جنس آسمانها ۷۴۱

۹۱۴- علىعليه‌السلام در قرآن. ۷۴۲

۹۱۵- اسباب تأخیر عذاب الهى.. ۷۴۳

۹۱۶- توصيف امام علىعليه‌السلام توسط امام ششمعليه‌السلام ..... ۷۴۳

۹۱۷- فقيه كيست... ۷۴۴

۹۱۸- معنى قدقامت الصلوة ۷۴۴

۹۱۹- بعد از ايمان به خدا و رسولشصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ........ ۷۴۴

۹۲۰- درجه علىعليه‌السلام از اين بالاتر است... ۷۴۵

۹۲۱- فخر فروشى.. ۷۴۶

۹۲۲- رد احسان و مروت.. ۷۴۶

۹۲۳- فاتح بيت المقدس... ۷۴۶

۹۲۴- از قرآن يادگيريد. ۷۴۷

۹۲۵- بردبارى علىعليه‌السلام ..... ۷۴۷

۹۲۶- معناى فقر. ۷۴۸

۹۲۷- انگشتران علىعليه‌السلام ..... ۷۴۸

۹۲۸- معنى ارادت و دوست داشتن.. ۷۴۹

۹۲۹- راهنمايى شفابخش.... ۷۴۹

۹۳۰- بازيچه جريانات روز نگردد. ۷۵۰

۹۳۱- مردم دو گونه اند. ۷۵۱

۹۳۲- صبر در مرگ عزيزان. ۷۵۲

۹۳۳- چگونه صبح كردى؟. ۷۵۲

۹۳۴- اندرزى بنما ۷۵۳

۹۳۵- از بسيارى از آنها مى گذرد!! ۷۵۳

۹۳۶- معاد و خداشناسى.. ۷۵۴

۹۳۷- اسلام چيست؟. ۷۵۴

۹۳۸- ميثم تمار. ۷۵۵

۹۳۹- خبر از قيام مختار. ۷۵۵

۹۴۰- تقسيم پول نان به عدالت... ۷۵۶

۹۴۱- صدرنشينى مجلس.... ۷۵۷

۹۴۲- منع از چاپلوسى.. ۷۵۸

۹۴۳- گفتگو با دنياى فانى.. ۷۵۸

۹۴۴- مرد مردان عالم. ۷۵۹

۹۴۵- صبر چيست؟. ۷۶۰

۹۴۶- شبى با علىعليه‌السلام ..... ۷۶۰

۹۴۷- تفسر الله اكبر اذان. ۷۶۱

۹۴۸- ميزان عمل صحيح است... ۷۶۱

۹۴۹- اى مضطرب دار فنا باش آرام. ۷۶۲

۹۵۰- نماز، قرب، لقاى حق.. ۷۶۳

۹۵۱- زايمان عجيب و قضاوتى عجيب تر!! ۷۶۴

۹۵۲- ترك ريا كارى.. ۷۶۴

۹۵۳- نحوه برخورد با جاهل.. ۷۶۵

۹۵۴- نحوه مهماندارى.. ۷۶۵

۹۵۵- عوامل تنگدستى و فقر. ۷۶۶

۹۵۶- استغفار و طلب آمرزش... ۷۶۷

۹۵۷- خبر غيبى امام علىعليه‌السلام از مسجد جمكران قم. ۷۶۸

۹۵۸- شقوق علوم. ۷۶۸

۹۵۹- گزينش كلامى.. ۷۶۹

۹۶۰- مناعت طبع. ۷۶۹

۹۶۱- كيفيت قلب... ۷۷۰

۹۶۲- راه شناخت... ۷۷۱

۹۶۳- دعاى مستحب شده ۷۷۱

۹۶۴- اخلاق مردم دارى.. ۷۷۳

۹۶۵- زمين شناسى امام علىعليه‌السلام ..... ۷۷۳

۹۶۶- كاشت درخت خرما ۷۷۴

۹۶۷- احداث باغ. ۷۷۴

۹۶۸- موقوفات حضرت زهرا عليها‌السلام..... ۷۷۵

۹۶۹- دعاى ختم قرآن. ۷۷۶

۹۷۰- به خانواده ات سفارش كن.. ۷۷۶

۹۷۱- اهل زمانه خود را بشناس... ۷۷۷

۹۷۲- گفتگوى شيرين امام علىعليه‌السلام با امام حسنعليه‌السلام ..... ۷۷۸

۹۷۳- پيشگويى تاريخى امام علىعليه‌السلام در حمله هلاكوخانمغول به بغداد. ۷۸۰

۹۷۴- بيان راز نسب پيامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسط امام علىعليه‌السلام ..... ۷۸۲

۹۷۵- همام كيست؟. ۷۸۳

۹۷۶- ايراد خطبه اى بدون نقطه. ۷۸۵

۹۷۷- حمد حق تعالى.. ۷۸۶

۹۷۸- اگر در راه خدا ثابت قدم باشى.. ۷۸۷

۹۷۹- بى اعتنايى به دنيا ۷۸۸

۹۸۰- اميرالمؤمنين يعنى چه؟. ۷۸۸

۹۸۱- عدم توفيق نماز شب... ۷۸۹

۹۸۲- علم و دانش.... ۷۸۹

۹۸۳- سخن بيهوده ۷۸۹

۹۸۴- فرق بهشت و مسجد. ۷۹۰

۹۸۵- معجزه اى از امام علىعليه‌السلام ..... ۷۹۰

۹۸۶- دوستان خدا كيانند؟. ۷۹۱

۹۸۷- چگونگى مرگ هارون. ۷۹۲

۹۸۸- در كاخ آرزو چه مى كنى؟. ۷۹۲

۹۸۹- قربانى پسر! ۷۹۳

۹۹۰- استطاعت و قدرت.. ۷۹۳

۹۹۱- انواع اسمهاى علىعليه‌السلام ..... ۷۹۴

۹۹۲- پيشگويى وقايع آخرالزمان. ۷۹۵

۹۹۳- رفتارهاى اجتماعى.. ۷۹۷

۹۹۴- مناجات علىعليه‌السلام در سجده نمازها ۷۹۷

۹۹۵- القاء عزت نفس به فقير و قدر دانى از مردم. ۷۹۸

۹۹۶- مفسر قرآن. ۷۹۸

۹۹۷- سفارش به امام حسنعليه‌السلام ..... ۷۹۹

۹۹۸- توبه نصوح.. ۷۹۹

۹۹۹- همه زهد در دو كلمه. ۸۰۰

۱۰۰۰- معرفى امام علىعليه‌السلام ..... ۸۰۰

۱۰۰۱- چشم چرانى ممنوع. ۸۰۲

پی نوشت ها: ۸۰۳

فهرست مطالب... ۸۵۰