نام کتاب:برترين بانوى جهان فاطمه زهرا (س)
نويسنده : آية الله العظمى ناصر مكارم شيرازى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
«كانت مريم سيدة نساء زمانها اما ابنتى فاطمة فهى سيدة نساء العالمين من الاولين و الاخرين»:
«مريم بانوى زنان عصر خود بود، اما دخترم فاطمه بانوى همه زنان جهان از اولين و آخرين است».
(پيامبر اكرم (ص))
* * *
زنان در طول تاريخ سر گذشت دردناكى داشتند، و از آنجا كه از نظر جسمانى نسبت به جنس خشن، - مردان - كمى ضعيفتر بودند، زورگويان و ظالمان در طول تاريخ سعى داشتند شخصيت انسانى آنها را به همين دليل لگد مال كنند، و چه جناياتى كه در اين راه نكردند، مخصوصاً در محيط عربستان و در عصر جاهليت (هر چند تمام دنيا در آن زمان در جاهليت فرو رفته بود) بيش از همه جا شخصيت زن پايمال شده بود.
تا آنجا كه زن را همچون كالائى مبادله مىكردند.
سهمى از ارث مردان براى آنها قائل نبودند.
تولد دختر را ننگ مىپنداشتند، و چنانكه مىدانيم دختران را زنده به گور مىكردند وعجب اينكه حتى قوانين طبيعى را در اين زمينه ناديده گرفته و مىگفتند «بچههاى دختران ما فرزندان ما نيستند فرزندان ما تنها بچههاى پسران ما مىباشند و اين شعر از آن زمان بر اساس همين تفكر به يادگار مانده است:
بنونا، بنوابنائنا و بناتنا
بنوهن اينا الرجال الاباعد! (١)
اما اسلام كه براى ارزشهاى انسانى والهى گام به ميدان گذارده بود سخت با اين تفكر جاهلى به مبارزه برخاست وبراى احياى شخصيت از دست رفته، زن قيام كرد:
از طريق موعظه و اندرز و آموزشهاى فرهنگى .
از طريق وضع قوانين به نفع زنان و شركت دادن آنها در مسائل مختلف، و سرانجام از طريق شدت عمل در مقابل كسانى كه حاضرنبودند در برابر اين حقايق تسليم شوند.
در حديث آمده است:
«اسما بنت عميس» همسر «جعفربن ابى طالب» با شوهرش از حبشه بازگشت و به ديدن همسران پيامبر آمد، يكى از سوالاتى كه مطرح كرد، اين بود: آيا چيزى از آيات قرآن درباره زنان نازل شده است؟ آنها اظهار بى اطلاعى كردند!
«اسما» به خدمت پيامبر آمد عرض كرد اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران وزيان است؟ (و شايد حق داشت اين سخن رابگويد چون سالها از مبدأ وحى دور مانده بود و گمان مىكرد اصولى كه بر جامعه جاهليت حاكم بود بقايايش هنوز باقى مانده است) .
پيامبر فرمود چرا؟
عرض كرد به خاطره اينكه در اسلامقرآن فضيلتى درباره آنها همانند مردان نيامده است!
با اينكه سال پنجم هجرت بود و هيجده سال از طلوع اسلام مىگذشت و درباره احياى شخصيت زن در قرآن و حديث مطالب فراوانى وارد شده بود، ولى باز براى تأكيد بيشتر آيه ٣٥ سوره احزاب نازل شد. آيهاى كه در حقيقت بيانگر همه ارزشها است، ارزشهائى كه در زنان و مردان يكسان است، و از برترين موقعيت برخوردار مىباشد.
ارزشهاى كه در ده بخش خلاصه شده است:
مىفرمايد:
«ان المسلمين و المسلمات».
«والمؤمنين و المؤمنات».
«و القانتين و القانتات».
«والصادقين والصادقات».
«والصابرين و الصابرات».
«والخاشعين و الخاشعات».
«والمتصدقين و المتصدقات».
«والصائمين و الصائمات».
«والحافظين فروجهم والحافظات».
«والذاكرين اللّه كثيراً والذاكرات».
«اعداللّه لهم مغفره و اجراً عظيماً»:
«مردان مسلمان و زنان مسلمان».
«مردان باايمان و زنان باايمان».
«مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان حق».
«مردان راستگو و زنان راستگو».
«مردان صابر و شيبا و زنان صابر و شكيبا».
«مردان با خشوع و زنان با خشوع».
«مردان انفاق گر و زنان انفاق گر».
«مردان روزه دار و زنان روزه دار».
«مردانى كه شرمگاه خود را نگاه مىدارند و زنان پاكدامن و با عفت».
«و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار خدا را ياد مىكنند».
«خدا براى همه آنها آمرزش و پاداش عظيمى فراهم ساخته است».
و به اين ترتيب اسلام آخرين سخن را در اين زمينه بيان كرد، و نشان داد كه زنان و مردان دوش به دوش يكديگر در مسير زندگى به سوى خدا، و به سوى ارزشهاى انسانى، گام برمى دارند در صورتى كه از شرائط يكسانى در اين مسير برخوردار باشند.
بعضى تعجب مىكنند چگونه اسلام به زنان حق داده است در برابر شير دادن فرزندان خود مطالبه اجرت كنند:
«فان ارضعن لكم فآتوهن اجورهن.(٢)
كدام زن است كه براى شير دادن به فرزند دلبندش مخصوصاً موقعى كه با مرد زندگى مشترك دارد، اجر و مزدى مطالبه كند؟!
ولى نبايد فراموش كرد كه اين دستورات به خاطر آن است كه اسلام بگويد نه تنها زن يك انسان است و داراى همه حقوق انسانى.
نه تنها او در مورد اموالش حق تصميمگيرى دارد، و مرد نمى تواند بى رضاى او، حق او را زير پا بگذارد، بلكه اگر بخواهد در برابر شيردادن هم حقش را مطالبه كند، مىتواند. و اين دستور در آن محيط چه تأثير عميقى داشت؟!
كوتاه سخن اينكه اسلام حق بزرگى بر زنان جهان دارد، زيرا آنها را از چنگال ظلم ظالمان تاريخ نجات داد، به شرط آنكه دستورات اسلام در اين زمينه مو به مو به كار گرفته شود.
فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية:
«فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است»
* * *
پيامبر اسلام (ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مىبرد.
اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.
محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى تودههاى مردم، تيره و تار بود.
پيامبر (ص) به آينده مىانديشيد، آيندهاى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آيندهاى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.
در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيتتر توأم با اميد بيشتر.
در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مىخوانيم: پيامبر (ص) در شب معراج از بهشت عبور مىكرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر (ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.
لذا در حديث مىخوانيم كه پيامبر (ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مىبوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مىبوسى؟!
پيامبر (ص) در جواب فرمود:
«من هر زمان فاطمه را مىبوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مىكنم».
و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوههاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر (ص) ، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مىپنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد.
اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنىتر بود: ١- فاطمه، ٢- صديقه، ٣- طاهره، ٤- مباركه، ٥- زكيه، ٦- راضيه، ٧- مرضيه، ٨- محدثه، ٩- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است.
همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام (ص) روايت شده به امير مؤمنان على (ع) فرمود:
«مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟
عرض كرد:
بفرمائيد.
فرمود:
براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شدهاند»!
از ميان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق (ع) پرسيدند:
چرا فاطمه را «زهراء» مىنامند؟
فرمود:
«زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مىايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مىشد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است]. لذا زهراء نام نهاده شد».
هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام (ص) ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!
اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.
به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آنها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:
«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!
خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.
لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشردهتر مىشد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مىداد.
ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:
نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.
من سارهام!
و اين يك آسيه همسر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.
آن ديگر مريم دختر عمران.
و اين چهارمى را كه مىبينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!
ما آمدهايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.
و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.
آرى به مصداق
ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا».
كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آنها نازل مىشوند و مىگويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»
در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.
تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر (ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مىخواندند، براى هميشه كوتاه شد.
خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:
انا اعطيناك الكوثر.
فصل لربك وانحر
ان شانئك هو الابتر»:
ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.
اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!
مسلماً دشمن تو، ابتر است!
اذا اشتقت الى الجنة قبلت نحر فاطمة:
هنگامى كه شوق بهشت در دلم پيدا مىشود گلوى فاطمه را مىبوسم!
* * *
همه مورخان و ارباب حديث نوشتهاند كه پيامبر (ص) نسبت به دخترش فاطمه (س) علاقه عجيبى داشت.
بديهى است علاقه پيامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند اين عاطفه در وجود پيامبر (ص) موج مىزد، اما تعبيرات و سخنانى كه پيامبر (ص) به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه (س) بيان مىكرد، نشان مىداد كه در اينجا معيارهاى ديگرى مطرح است. و:
اين محبت از محبتها جدا است
حب محبوب خدا، حب خدا است
از ميان روايات فراوانى كه در اين زمينه رسيده است كافى است به چند روايت زير كه در كتب معروف شيعه و اهل سنت آمده اشاره كنيم:
١- ما كان احد من الرجال احب الى رسول اللّه من على و لا من النساءٍ احب اليه من فاطمة:
«احدى از مردان نزد پيامبر (ص) محبوبتر از امير مؤمنان على (ع) نبود و نه از زنان، محبوبتر از فاطمه (س) .
جالب اين است كه اين حديث را گروه زيادى از عايشه نقل كردهاند.
٢- هنگامى كه آيه شريفه:
لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاءٍ بعضكم بعضاً:
پيامبر را آن گونه كه يكديگر را صدا مىزنيد، صدا نزنيد
نازل شد مسلمانان پيامبر (ص) را با خطاب «يا محمد» صدا نكردند، بلكه «يا رسول اللّه و يا ايها النبى» مىگفتند.
فاطمه (س) مىگويد:
بعد از نزول اين آيه من ديگر جرأت نكردم پدرم را به عنوان «يا ابتاه» (پدرجان!» صدا كنم، و هنگام كه خدمتش مىرسيدم «يا رسولاللّه» مىگفتم.
يكى دوبار اين خطاب را تكرار كردم، ديدم پيامبر (ص) ناراحت شد و از من روبرگردانيد. دفعه سوم رو به من كرد و گفت:
يا فاطمة انها لم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا نسلك، انت منى و انا منك، انما نزلت فى اهل الجفاء و الغلظة من قريش!:
اى فاطمه اين آيه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توأم، اين در مورد جفاكاران و تند خويان بى ادب از قريش نازل شده است!
سپس اين جمله عجيب و روح پرور را افزود:
قولى: يا ابه! فانها احيا للقلب و ارضى للرب!
«بگو پدرجان! كه اين سخن قلب مرا زنده مىكند و خدا را خشنود مىسازد».
آرى آهنگ دلنواز پدرجان فاطمه (ع) با روح پيامبر (ص) همان مىكرد كه امواج نسيم بهارى با شكوفههاى لطيف درختان.
٣- در حديث ديگرى آمده است پيامبر چنان مشتاق فاطمه (س) بود كه هر گاه به سفر مىرفت آخرين كسى را كه با او وداع مىكرد زهرا (س) بود، و به هنگامى كه از سفر باز مىگشت نخستين كسى را كه به ديدنش مىشتافت فاطمه (س) بود.
٤- اين حديث را نيز بسيارى از محدثان شيعه و اهل سنت نقل كردهاند كه پيامبر فرمود:
من آذاها فقد آذانى.
و من اغضبها فقد اغضبنى.
من سرها فقد سرنى.
و من سائه فقد سائنى.
هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است.
و هر كس او را خشمگين كند مرا خمشگين ساخته.
هر كس او را مسرور كند مرا مسرور ساخته نموده.
و هر كس او را اندوهگين سازد مرا اندوهگين ساخته است!
بدون شك شخصيت والاى فاطمه (س) عليها و آينده درخشان و مقام عرفان و ايمان و عبادتش اين همه احترام را ايجاب مىكرد. چرا كه امامان، همه، از نسل او بودند. و بعلاوه او همسر بزرگمرد اسلام امير مؤمنان على (ع) بود.
اما پيامبر (ص) با اين عمل مىخواست حقيقت ديگرى را نيز به مردم تفهيم كند و ديدگاه اسلام را در زمينه ديگرى روشن سازد و انقلاب فكرى و فرهنگى بيافريند و بگويد:
دختر موجودى نيست كه بايد زنده به گور شود.
ببينيد من دست دخترم را مىبوسم، او را بر جاى خود مىنشانم، و اين همه عظمت و احترام براى او قائلم.
دختر انسانى است همچون ساير انسانها، نعمتى است از نعمتهاى پرودرگار، موهبتى است الهى.
دختر نيز مىتواند مانند پسر مدارج كمال را طى كند و به حريم قرب خدا راه يابد.
و به اين ترتبيب شخصيت در هم شكسته زن را در آن محيط تاريك احياء فرمود.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ پسران پسران ما، پسران ما مىباشند - و پسران دختران ما، پسران مردان دور از ما هستند.
٢ سوره طلاق، آيه٦: پس اگر براى شما [به فرزندانتان] شير دهند و اجر آنان را به آنها بپردازند.
٣ رياحين الشريعه، جلد١، صفحه .٢١
٤ اين حديث را با مختصر تفاوتى «سيوطى» در درالمنثور و «طبرى» در ذخائر العقبى و «على بن ابراهيم» در تفسير خود نقل كردهاند. گرچه معروف است كه معراج در سالهاى آخر توقف پيامبر (ص) در مكه بوده، ولى به طورى كه از بعضى از روايات استفاده مىشود معراج مكرر اتفاق افتاده است، بنابراين منافاتى با تولد بانوى اسلام در سال پنجم بعثت ندارد.
٥ اين حديث در بسيارى از كتب اهل سنت از جمله «تاريخ بغداد» و «صواعق ابن حجر» و «كنز العمال» و كتب ديگر آمده است .
٦ مضمون اين حديث را گروهى از دانشمندان اهل سنت از جمله «طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل كرده است.
٧ سوره فصلت، آيه .٣٠
٨ فضائل الخمسة جلد ٤٣ صفحه .١٢٧
٩ مضمون اين حديث در دهها روايت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق) ، جلد ١٠، صفحه .١٦٧
١٠ سوره نور، آيه .٦٣
١١ مناقب اين شهر آشوب، جلد٣، صفحه .٣٢٠
١٢ فضائل الخمسة، جلد٣، صفحه .١٣٢
ان اول شخص يدخل على الجنة فاطمه بنت محمد:
«نخستين كسى كه در بهشت بر من وارد مىشود، فاطمه دختر محمد است».
* * *
در آن روزگار كه مسلمانان دوران آمادگى خود را در مكه مىگذراندند، محيط زندگى آنان سخت طوفانى و شرائط فوق العاده بحرانى بود.
آغاز اسلام بود و مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، و تمام قدرت و نيرو و حاكميت و ثروت دست دشمنان بى رحم و بى منطق اسلام بود و هر كارى مىخواستند، مىكردند.
آزارى نبود كه بر سر مسلمانان نياورند، و جسارت و توهينى نبود كه نسبت به مقام شامخ پيامبر (ص) روا ندارند.
در اين دوران دو نفر بيش از همه ايثار و فداكارى كردند: از ميان زنان «خديجه» بود كه بر زخمهاى قلب و جسم پيامبر (ص) مرهم مىنهاد، و غبار غم و اندوه را با فداكاريهايش، با محبت و صفايش با همدردى و دلسوزى اش، از قلب مباركه پيامبر مىزدود.
و ديگر «ابوطالب پدر بزرگوار اميرمؤمنان على (ع) بود كه نفوذ و اعتبارى بسيار در ميان مردم مكه داشت، و از تدبير و هوش و ذكاوت فوق العادهاى برخوردار بود، او خود را سپرى نيرومند در برابر پيامبر (ص) كرده بود و يار و ياور و حامى مهربان پيامبر اسلام (ص) بود.
ولى با نهايت تأسف اين هر دو يار وفادار، و دو شخصيت بزرگ و انسانهاى ايثارگر، در سال دهم هجرت به فاصله كمى چشم از جهان پوشيدند، و پيغمبر (ص) را در مرگ خود عزادار ساختند، و رسول خدا (ص) از اين نظر تنها ماند.
شدت اندوه پيامبر (ص) در سوگ اين دو شخصيت كه به حق هر كدام سهم قابل ملاحظهاى در پيشرفت اسلام داشتند، از اينجا روشن مىشود كه آن سال را «عام الحزن» نام نهادند يعنى «سال غم و اندوه»!.
اما از آنجا كه خداوند هر نعمتى را از بندگان برگزيدهاش مىگيرد نعمت ديگرى را جانشين آن مىكند هر كدام از اين دو بزرگوار فرزندى از خود به يادگار گذاشتند كه درست نقش آنها را ايفا مىكردند.
اميرمؤمنان على (ع) يادگار «ابوطالب» همانند پدر حامى و مدافع و يار و ياور پيامبر (ص) بود، قبلا نيز چنين بود اما بعد از ابوطالب جاى خالى او را نيز پر كرد.
و خديجه دخترش «فاطمه» را به يادگار گذاشت، دخترى مهربان، فداكار و شجاع و ايثارگر كه همواره در كنار «پدر» بود و گرد و غبار و رنج و محنت را از قلب پاك پدر مىزدود.
امير مؤمنان على (ع) در آن هنگام ١٩ سال داشت در حالى كه فاطمه سلام اللّه عليها طبق احاديث معروف بيش از پنجسال از سن مباركش نگذشته بود، قابل توجه اينكه هر دو در خانه پيامبر (ص) زندگى مىكردند و مونس ساعتهاى تنهائى او بودند.
هنوز سه سال به هجرت باقى مانده بود، سه سال مملو از حوادث سخت و طوفانهاى شديد زندگى، مملو از مرارتها و ملالتها، مملو از آزارها و اهانتها و تلاشهاى دشمنان براى محو اسلام و مسلمين.
گاه دشمنان سنگدل، خاك، يا خاكستر بر سر پيامبر (ص) مىپاشيدند، هنگامى كه پيامبر (ص) خانه مىآمد، فاطمه سلام اللّه عليها خاك و خاكستر از سر و صورت پدر پاك مىكرد، در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، پيامبر (ص) مىفرمود:
دخترم غمگين مباش و اشك مريز كه خداوند حافظ و نگهبان پدر تواست.
گاه دشمنان در حجر اسماعيل اجتماع داشتند و به بتها سوگند مىخوردند كه هر كجا «محمّد» را پيدا كنند، او را به قتل برسانند.
فاطمه سلام اللّه عليها اين خبر را مىشنيد و به اطلاع پدر مىرساند تا مراقب بيشترى از خود كند و اين نشان مىدهد كه نه تنها در درون خانه كه در بيرون نيز فاطمه سلام اللّه عليها در فكر دفاع و نجات پدر بود.
در يكى از همان سالها، ابوجهل مشتى اراذل مكّه را تحريك كرد كه به هنگامى كه پيامبر (ص) در مسجد الحرام به سجده رفته بود، شكمبه گوسفندى را بياورند و بر سر حضرت بيفكنند، هنگامى كه اين عمل انجام شد ابوجهل و اطرافيانش صدا به خنده بلند كردند و پيامبر (ص) را به باد مسخره گرفتند.
بعضى از ياران، منظره را ديدند اما دشمن بيرحم چنان آماده بود كه توانائى بر دفاع نداشتند، ولى هنگامى كه اين خبر به گوش دختر كوچكش فاطمه (س) رسيد به سرعت به مسجد الحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش، ابوجهل و يارانش ر با شمشير زبان مجازات كرد، و به آنها نفرين فرمود.
آرى در آنجا كه گاهى مردن دلاور جرأت دفاع از پيامبر (ص) را نداشتند، اين دختر شجاع و خردسال، حضور داشت و به دفاع از پيامبر (ص) مىپرداخت.
اين دوران هر چه بود، سپرى شد، پيامبر (ص) عازم هجرت به مدينه گشت. فاطمه سلام اللّه عليها بايد موقتاً از پدر جدا شود و در خانه تنها بماند، تا زمانى كه اجازه هجرت به او داده شود، در حالى كه ٨ سال بيشتر از سن مباركش نمى گذشت. ولى همانگونه كه اميرمؤمنان على (ع) در لحظات حساس و بحرانى هجرت با خوابيدن در بستر پيامبر (ص) امتحان ايثار و فداكارى خود را داد و بدن خويش را در معرض شمشيرهاى دشمن گذارد، فاطمه (ص) نيز بدون جزع و بيتابى آمادگى خود را براى پذيرش اين رسالت جديد اعلام داشت.
ولى دوران جدائى او نمى توانست زياد طولانى باشد، و بايد در كنار پدر همچنان بماند. و در محيط مدينه همچون مكه به دفاع خود ادامه دهد، و گردو غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانى پدر بشويد، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پيامبر (ص) به همراهى امير مؤمنان على (ع) به مدينه آمد.
فاطمه نه تنها در روزهاى عادى (هر چند پيامبر (ص) روز عادى نداشت) بكله در روزهاى جنگ و طوفانى نيز همچون يك مرد شجاع در شعاعى كه مأموريت داشت، از پيامبر (ص) دفاع مىكرد.
هنگامى كه جنگ «احد» پايان گرفت و تازه لشگر دشمن صحنه را ترك گفته بود و پيامبر (ص) با دندان شكسته و پيشانى مجروح هنوز در ميدان احد بود فاطمه سلام اللّه عليها با سرعت به «احد» آمد و با اينكه هنوز نوجوان كم سن و سالى بود فاصله ميان «مدينه» و «احد» را با پاى پياده و با شوق زياد طى كرد، صورت پدر
را با آب شستشو داد، خون را از چهرهاش زدود، اما زخم پيشانى همچنان خونريزى مىكرد.
قطعه حصيرى را سوزاند، و خاكستر آن را برجاى زخم ريخت و مانع خونريزى شد، و عجيبتر اينكه براى جنگى كه در روز بعد اتفاق مىافتاد. اسلحه براى پدر فراهم مىكرد.
در جنگ احزاب كه از پررنج ترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطهاى لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مىبينيم فاطمه سلام اللّه عليها در كنار پيامبر قرار گرفته، و به كنار خندق مىآيد و براى پيامبر (ص) كه چند روز گرسنه مانده، غذاى سادهاى كه از قرض نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مىكند، و به هنگام فتح مكه براى او خميه مىزند، آب براى شستشو و غسل آماده مىكند، تا گردو غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزهاى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.
لولم يخلق على لم يكن لفاطمة كفو
«هر گاه على آفريده نمى شد، كسى كه لايق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت».
* * *
ازدواجى كه عقدش در ملكوت آسمان بسته شد!
كمالات فوق العاده فاطمه (س) از يكسو.
و انتسابش به شخص پيامبر از سوى ديگر.
و شرافت خانوادگى او نيز از سوى ديگر.
سبب شد كه مردان زيادى از بزرگان ياران پيامبر (ص) به خواستگارى او بيايند اما همه جواب رد شنيدند.
و جالب اينكه غالباً پيامبر در پاسخ آنها مىفرمود:
امرها الى ربها!
«كار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است»!
از همه عجيب تر خواستگارى «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندى كه مطابق راه و رسم جاهليت، به همه چيز از دريچه مادى مىنگريست، و مهريه سنگين را دليل بر شخصيت زن و موقعيت ممتاز شوهر مىپنداشت.
او به خدمت پيامبر (ص) آمد و عرض كرد:
اگر فاطمه را به همسرى من درآورى يكصد شتر كه بار همه آنها پارچههاى گرانقيمت مصرى باشد به اضافه ده هزار دينار طلا مهريه او مىكنم!!
پيامبر (ص) از اين خواستگارى زشت و بى معنى چنان خشمگين شد كه مشتى سنگريزه برداشت و به طرف عبدالرحمن پاشيد و گفت:
«تو گمان كردى من بنده پولم و ثروتم كه با پول و ثروت مىخواهى بر من فخر بفروشى»؟
آرى بايد در خواستگارى فاطمه الگوهاى اسلامى مشخص شود، سنتهاى جاهليت پايمال گردد، و معيارهاى ارزش اسلامى معلوم شود.
مردم مدينه در اين گفتگوها بودند ناگهان اين صدا در همه جا پيچيد كه پيامبر (ص) مىخواهد تنها دخترش را به همسرى على بن ابيطالب (ع) در آورد.
على بن ابيطالب كه دستش از مال و ثروت دنيا كوتاه بود و از معيارهاى عصر جاهلى چيزى نداشت، اما وجودش از فرق تا قدم مملو از ايمان و ارزشهاى اصيل اسلامى بود.
هنگامى كه تحقيق كردند، معلوم شد رهنمون پيامبر (ص) در اين ازدواج مبارك تاريخى وحى آسمانى بوده است، زيرا خودش فرمود:
«اتانى ملك فقال يا محمد ان اللّه يقرأ عليك السلام و يقول لك: انى قد زوجت فاطمه ابنتك من على بن ابى طالب فى الملاءِ الاعلى، فزوجها منه فى الارض»:
«فرشتهاى از سوى خدا آمد و به من گفت: خداوند بر تو سلام مىفرستد و مىگويد من دخترت فاطمه را در آسمانها به همسرى على بن ابيطالب درآوردم تو نيز در زمين او را به ازدواج على درآور»!
هنگامى كه امير امؤمنان على (ع) به خواستگارى فاطمه سلام اللّه عليها آمد، چهره مباركش از شرم گلگون شده بود. پيامبر (ص) با مشاهده او شاد و خندان شد فرمود براى چه نزد من آمدهاى؟
ولى اميرمؤمنان على (ع) به خاطر ابهت پيامبر (ص) نتوانست خواسته خود را مطرح كند، و لذا سكوت كرد.
پيامبر (ص) كه از درون اميرمؤمنان على (ع) باخبر بود، چنين فرمود:
«لعلك جئت تخطب فاطمة».
«شايد به خواستگارى فاطمه آمدى»؟!...
عرض كرد:
آرى، براى همين منظور آمدم.
پيامبر فرمود:
اى على! قبل از تو مردان ديگرى نيز به خواستگارى فاطمه آمدند، هر گاه من با خود فاطمه اين مطلب را در ميان مىنهادم روى موافق نشان نمى داد، و اكنون بگذار تا اين سخن را با خود او در ميان نهم.
درست است كه اين ازدواج آسمانى است و بايد بشود، اما شخصيت فاطمه سلام اللّه عليها خصوصاً، و احترام و آزادى زنان در انتخاب همسر عموماً، ايجاب مىكند كه پيامبر (ص) بدون مشورت با فاطمه سلام اللّه عليها اقدام به اين كار نكند.
هنگامى كه پيامبر (ص) فضائل امير مؤمنان على (ع) را براى دخترش بازگو كرد و فرمود:
من مىخواهم تو را به همسرى بهترين خلق خدا در آورم، نظر تو چيست؟
فاطمه كه غرق در شرم و حيا بود سر به زير انداخت و چيزى نگفت و سكوت كرد.
پيامبر (ص) سربرداشت و اين جمله تاريخى را كه سندى است براى فقهاء در مورد ازدواج دختران باكره بيان فرمود:
«اللّه اكبر! سكوتها اقرارها»:
«خداوند بزرگ است، سكوت او دليل بر اقرار او است».
و در پى اين ماجرا عقد ازدواج به وسيله پيامبر (ص) بسته شد.
* * *
اكنون ببينيم مهريّه فاطمه چه بود؟
بدون شك ازدواج بهترين مردان جهان با سيده زنان عالم دختر پيامبر بزرگ اسلام بايد از هر نظر الگو باشد، الگوئى براى همه قرون و اعصار لذا پيامبر (ص) رو به اميرمؤمنان على (ع) كرد و فرمود:
چيزى دارى كه مهريه همسرت قرار دهى؟ عرض كرد:
پدر و مادرم بفدايت، تو از زندگى من به خوبى آگاهى كه جز «شمشير» و «زره» و «شتر» چيز ديگرى ندارم.
پيامبر (ص) فرمود:
درست است، شمشيرت به هنگام كارزار با دشمنان اسلام مورد نياز است.
و بايد با شتر نخلستان را آب دهى، و در مسافرتها از آن استفاده كنى.
بنابراين تنها زره را مىتوانى مهريه همسرت بنمائى و من دخترم فاطمه را در برابر همين زره به عقد تو درآوردم!
شايد بيشترين قيمتى كه در تواريخ درباره اين زره نوشته شده است، پانصد درهم است.
آرى اين گونه بايد ارزشهاى غلط درهم بشكند، و ارزشهاى اصيل جانشين آن گردد، و اينگونه است راه و رسم مردان و زنان با ايمان، و اين چنين است برنامه زندگى رهبران راستين بندگان خدا.
* * *
هميشه «مهريه» و «جهيزيه» و «تشريفات عروسى» سه مشكل بزرگ بر سر راه خانوادهها در مسئله ازدواج بوده است، مشكلاتى كه گاهى تمام دوران حيات ازدواج را مىپوشاند و آثار نكبت بارش تا پايان عمر دو همسر باقى مىماند.
گاه دعواها و مشاجرات لفظى، و گاه نزاعهاى خونين، بر سر اين امور رخ داده است، و چه سرمايه هائى كه بر اثر چشم هم چشميها و رقابتهاى زشت و كودكانه در اين راه از بين رفته است، هنوز هم كه هنوز است اين رسوبات افكار جاهلى در كسانى كه دم از اسلام مىزنند، كم نيست.
ولى بايد جهيزيه بانوى اسلام همچون مهريهاش الگوئى براى همگان باشد.
اگر تعجب نكنيد پيامبر (ص) دستور داده زره اميرمؤمنان على (ع) را بفروشد و پولش را كه حدود پانصد درهم بود نزد او آوردند.
پيامبر آن را سه قسمت كرد، قسمتى را به بلال داد، تا از آن عطرى خوشبو تهيه كند، و دو قسمت ديگر را براى تهيه وسائل زندگى و لباس تعيين فرمود.
پيداست وسائلى كه با اين پول ناچيز مىتوان خريد چقدر ساده و ارزان قيمت بايد باشد؟!
در تواريخ آمده كه هيجده قلم جهيزيه، با آن پول تهيه شد كه قلمهاى مهم آن چنين بود:
يكعدد روسرى بزرگ به چهار درهم
يك قواره پيران به هفت درهم
يك تخت كه با چوب و برگ خرما تهيه شده بود.
چهار عدد بالش از پوست گوسفند كه از گياه خوشبوى «اذخر» پر شده بود.
يك پرده پشمى.
يك قطعه حصير.
يك عدد دستاس «آسياب كوچك دستى».
يك مشك چرمى.
يك طشت مسى.
يك ظرف بزرگ براى دوشيدن شير.
يك سبوى گلى سبزرنگ... و مانند اينها.
آرى چنين بود جهيزيه بانوى زنان جهان.
* * *
پيغمبر گرامى اسلام (ص) در اين مراسمى كه براى تشكيل خانوادهاى بود كه بخش مهمى از تاريخ اسلام را دگرگون ساخت و جانشينان معصوم پيامبر (ص) همگى از آن به وجود آمدند، آنچنان برنامهاى اجرا نمود كه دشمنان را خشمگين و دوستان را سربلند؟ و دور افتادگان را وادار به تفكر نمود.
«ام سلمه» و «ام ايمن» كه دو زن با شخصيت در اسلام بودند و علاقه بسيارى به بانوى بزرگ فاطمه زهرا سلام اللّه عليها داشتند خدمت پيامبر (ص) آمدند و چنين گفتند:
«اى پيامبر گرامى خدا، راستى اگر خديجه زنده بود با تشكيل مراسم جشن عروسى فاطمه چشمانش روشن مىشود، چنين نيست؟
رسول خدا (ص) از شنيدن نام آن بانوى فداكار، اشك در چشمانش حلقه زد، و به ياد آن همه مهربانيها و ايثارگريهاى خديجه افتاد و گفت:
كجا مانند خديجه زنى پيدا مىشود؟ آن روز كه همه مردم مرا تكذيب كردند، او مرا تصديق نمود. و تمام ثروت و زندگى خود را براى نشر آئين خداوند در اختيار من گذارد.
او همان بانوئى بود كه خداوند به من دستور داد به او مژده دهم كه قصرى از زمرد در بهشت برين به او عنايت خواهد فرمود.
ام سلمه هنگامى كه اين سخن را شنيد و انقلاب و سوز درونى پيامبر (ص) را مشاهده كرد، عرض نمود،
اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. شما هر قدر درباره خديجه بگوئى عين حقيقت است، ولى به هر حال او دعوت الهى را لبيك گفته و به جوار رحمت او شتافته است اميد است خداوند او را در بهترين جاى بهشت جاى دهد.
ولى مطلبى را كه به خاطر آن به محضر مباركت آمدم چيز ديگرى بود و آن اينكه برادر و پسر عمويت على دوست دارد اجازه دهيد همسرش فاطمه را به خانه خود ببرد، و از اين راه به زندگى خويش سر و سامانى بخشد.
پيامبر (ص) فرمود:
چرا على شخصاً اين پيشنهاد را با من در ميان نگذاشت؟
ام سلمه عرض كرد:
شرم و حيا مانع بود.
در اينجا پيامبر (ص) بهام ايمن فرمود:
على را خبر كن.
اميرمؤمنان على (ع) آمد و در مقابل پيامبر (ص) نشست. اما سر خود را از شرم به زير افكنده بود.
پيامبر (ص) فرمود:
آيا ميل دارى همسرت را به خانه برى؟
اميرمؤمنان على (ص) در حالى كه سرش را به زير انداخته بود، عرض كرد:
آرى، پدرم و مادرم به قربانت باد.
جالب اينكه بر خلاف آنچه در ميان مردم تجمل پرست معمول است كه از ماهها قبل دست به كار اين برنامهها مىشوند پيامبر (ص) با خوشحالى فرمود:
همين امشب يا فردا شب ترتيب كار را خواهم داد.
و همان جا دستور فراهم ساختن مقدمات جشن بسيار سادهاى كه مملو از روحانيت و معنويت بود صادر فرمود.
اين جشن ملكوتى و مراسم مربوط به آن، آنقدر بى تكلف و ساده برگزار شد كه شنيدنش امروز براى ما تعجب آور است.
اميرمؤمنان على (ع) مىگويد:
مقدارى از پول همان زرهى را كه قبلا فروخته بودم پيامبر (ص) نزد ام سلمه به امانت گزارده بود، و به هنگام مراسم زفاف ده درهم از آن را از وى گرفت، و به من داد و فرمود: مقدارى روغن و خرما و كشك با اين پول خريدارى كن، من اين كار را انجام دادم سپس پيامبر (ص) شخصاً آستين را بالا زد و سفره تميزى طلبيد و آنها را با دست خود مخلوط كرد و غذائى تهيه نمود و با همان غذا از مردم پذيرائى به عمل آورد.
امير مؤمنان (ع) شخصاً مأمور شد به مسجد بيايد و اصحاب را دعوت كند، هنگامى كه به مسجد آمد خواست فقط برخى را دعوت كند حيا مانع شد، از اين رو صداى خود را بلند كرد و فرمود:
«اجيبوا الى وليمة فاطمة»
شما را به ميهمانى عروسى فاطمه دعوت مىكنم!
حضرت مىگويد:
مردم دسته دسته به راه افتادند و من از كثرت جمعيت و كمى غذا شرمنده شدم، همينكه پيامبر (ص) از ماجرا آگاه شد، به من فرمود: غصه مخور، من دعا مىكنم تا خداوند غذا را بركت دهد و چنين شد همگى از آن غذاى كم خوردند و سير شدند.
جالب اينكه در پايان مراسم، به هنگامى كه مردم به خانههاى خود بازگشتند و خانه خلوت شد پيامبر (ص) فاطمه (ع) را در سمت چپ و امير مؤمنان على (ع) را در سمت راست خود نشانيد و از آبى كه با دهانش تبرك كرده بود كمى بر بدن زهرا سلام اللّه عليها و كمى بر بدن امير مؤمنان على (ع) پاشيد و درباره آنها دعا كرد و گفت:
«اللهم انهما منى و انا منهما، اللهم كما اذهبت عنى الرجس و طهرتنى تطهيراً فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً»:
«خداوند اينها از منند و من از آنها هستم، بارالها همانطور كه هر گونه رجس و پليدى را از من دور كردى از آنها نيز دور كن و آنها را پاكيزه فرما».
سپس فرمود:
برخيزيد و به خانه خود رويد خداوند بر شما هر دو مبارك گرداند.
دنيا پرستان مادى و مؤمنان ضعيف الايمانى كه تحت تأثير زرق و برق مادى اين جهانند و آبرو و شخصيت و عظمت يك خانواده و مباركى و شكوه مراسم عروسى را در آن تشريفات و تجملات كمرشكن و طاقت فرسا مىدانند ببينند وعبرت بگيرند، ببينيد و از اين برنامه انسان ساز كه مايه خوشبختى همه پسران و دختران جوان است الهام بگيرند، و نمونه تعليمات اسلام را به صورت زنده و عملى در ماجراى «خواستگارى»، «مهريه»، «جهيزيه» و «مراسم جشن عروسى» فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با چشم خود در صفحات تاريخ مشاهده كنند.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١. اين حديث را «كلينى» در «كافى» و جمعى از اهل سنت در كتب خود مانند «كنز العمال» و «ميزان اعتدال» و غير آن نقل كردهاند.
٢. سيره، ابن هشام، جلد ١، صفحه .٤١٦
٣. مناقب، جلد ١، صفحه .٧١
٤. صحيح، بخارى، جلد ٥، صفحه .٨
٥. اين غزوه «حمراء الاسد» بود كه مشركان از نيمه راه به سوى مدينه بازگشتند تا ضربهاى را كه در «احد» زده بودند تكميل كنند، اما خدا مىخواست مأيوس و نوميد بازگردند، لذا وقتى خود را با مسلمانان شجاع و حتى كسانى كه در «احد» مجروح شده بودند، مواجه ديدند، ترسيدند و بازگشتند.
١. كنوز الحقايق، صفحه .١٢٤
٢. تذكرة الخواص: صفحه .٣٠٦
٣. ذخائر العقبى، ص .٣١
٤. احقاق الحق، جلد ١٠، ص .٣٥٨
ما زالت بعد ابيها معصبة الرأس باكية العين، محترقة القلب.
«بعد از رحلت پيامبر پيوسته شال عزا به سر بسته بود، چشمانى گريان و قلبى سوزان داشت».
* * *
دوران شيرين زندگانى بانوى اسلام فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با رحلت پيامبر (ص) به سرعت سپرى شد (هر چند به يك معنى در سراسر زندگى او، دوران شيرينى وجود نداشت، چرا كه پيوسته فشارها و جنگها و توطئههاى دشمنان بر ضد اسلام و پيامبر آرامش روح فاطمه (س) را بر هم مىزد) .
با رحلت پيامبر (ص) طوفانهاى تازهاى از حوادث پيچيده و بحرانى وزيدن گرفت.
احقاد و كينههاى بدر، خيبر و حنين كه در عصر پيامبر (ص) در زير خاكستر پنهان بود آشكار گشت.
احزاب منافقين به جنب و جوش افتادند تا هم از اسلام انتقام بگيرند، و هم از خاندان پيامبر. (ص) و فاطمه زهرا (س) در مركز اين دايره بود كه تيرهاى زهرآگين دشمنان از هر سوى به سوى آن پرتاب مىشد.
فراق و جدائى دردناك از پدر از يكسو.
مظلوميت غمانگيز و جانكاه همسرش اميرمؤمنان على (ع) از سوى ديگر.
توطئههاى دشمنان بر ضد اسلام از ديگر سو.
و نگرانى فاطمه از آينده مسلمين و حفظ ميراث قرآن، دست به دست هم دادند و قلب و روح پاكش را سخت مىفشردند.
فاطمه سلام اللّه عليها نمى خواهد با بيان غمهاى خود روح پاك اميرمؤمنان على (ع) را كه سخت از آن اوضاع ناگوار و خلافكارىهاى امت ضربه ديده، آزردهتر سازد.
به هين دليل به كنار قبر پيامبر (ص) مىرفت و با او درد دل مىكرد، و سخنان جانسوزى همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مىسوزاند، بر زبان مىآورد.
«يا ابتاه بقيت و الهة و حيرانة فريدة، قد انخمد صوتى و انقطع ظهرى و تنغص عيشى»:
«پدرجان بعد از تو، يكه و تنها شدم، حيران و محروم ماندهام صدايم به خاموشى گرائيد، و پشتم شكست و آب گواراى زندگى در كامم تلخ شد».
و گاه مىگفت:
ماذا على من شر تربة احمدا
الايشم مدى الزمان غواليا
صبت على مصائب لوانها
صبت على الايام صرن لياليا
«كسى كه خاك پاك پيامبر (ص) را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطرى را نبويد.
بعد از تو اى پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاى روشن مىريخت به صورت شبهاى تيره و تار در مىآمد».
چرا فاطمه سلام اللّه عليها اينگونه اشك مىريزد؟
چرا اينهمه بى تابى مىكند؟
چرا همچون اسپند بر آتش، قرار ندارد؟
آخر چرا؟!...
جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم.
ام سلمه مىگويد:
هنگامى كه بعد از وفات پيامبر (ص) به ديدن بانوى اسلام فاطمه سلام اللّه عليها رفتم و جوياى حال او شدم در پاسخ جملههاى پرمعنى را بيان كرد:
اصبحت بين كمد و كرب.
فقد النبى (ص) و ظلم الوصى.
هتك و اللّه حجابه...
و لكنها احقاد بدرية.
و تراث احدية.
كانت عليها قلوب النفاق مكتمنة.
«از حالم چه مىپرسى اى ام سلمه كه:
من در ميان اندوه و رنج بسيار به سر مىبرم:
از يكسو پدرم پيامبر (ص) را از دست دادهام، و از سوى ديگر [با چشم خود مىبينم كه] به جانشينش [على بن ابيطالب] ستم شده است.
به خدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند... .
ولى من مىدانم اينها كينههاى بدر.
و انتقامهاى «احد» است.
كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود.
ولى با اين همه دفاع از او حريم قدس علوى و حمايتش از امير مؤمنان (ع) در اين دوران پر درد و رنج بر كسى پوشيده نيست.
گرچه حياتش بعد از پدر همانگونه كه خود از خدايش تقاضا كرد طولانى نشد و دو سه ماه بيشتر نگذشت كه به جوار قرب خدا، و ديدار پدر شتافت، ولى در همين مدت از بذل هرگونه فداكارى و ايثار در حق امير مؤمنان (ع) و دفاع از اسلام فرو گذارى نكرد.
صلى اللّه عليك يا بنت رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته.
مقدمه اى درباره فضايل دهگانه
در برابر فضائل عظيم اهل بيت (ع) و مقامات فوق العاده آنها در درگاه خداوند، هميشه اين دغدغه خاطر براى بعضى از افراد كه در متن مسائل نيستند وجود دارد كه نكند اين همه فضائل نتيجه خوشبينى فوق العاده دوستان، و برداشتهاى علاقمندان و عاشقان اين مكتب باشد.
آنها چون به اهل بيت (ع) عشق مىورزند، و همه چيز را از همين دريچه مىبينند، هر كسى هر فضيلتى را بگويد يا احتمال دهد به آن مؤمن مىشوند، خواه سند معتبرى داشته باشد يا نه، و از قديم گفتهاند:
اگر بر ديده مجنون نشينى
به غير از خوبى ليلى نبينى!
اينجاست كه براى رفع هر گونه سوء ظن از اين دور افتادگان، و اطمينان خاطر بيشتر دوستان و نزديكان، به منابع ديگران مراجعه مىكنيم، و اهل بيت پيامبر (ص) را در آئينه افكار و كتابها و نوشتههاى معروف و مشهور و دست اول آنها مشاهده مىكنيم.
و از آنجا كه قبلا فضائل بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) را در بخش «زندگى فاطمه» مورد بررسى قرار دادهايم، هدف ما در اين بخش «بررسى مقامات معنوى بزرگ بانوى اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) دختر گرامى پيغمبر اكرم (ص) در (كتب معروف اهل سنت) است» و قبل از ورود در اصل بحث ذكر «چند نكته» را لازم مىدانيم:
١- جالب اينكه تقريبا تمام فضائل و مناقب و مقاماتى كه در كتب شيعه درباره فاطمه زهرا (س) نقل شده در كتب معروف اهل سنت نيز آمده است، و اين راستى عجيب است، زيرا كمتر چيزى مىتوان يافت كه در منابع معتبر شيعه باشد و در كتب آنها نيامده باشد.
٢- در تمام اين بخش از كتاب كه به دست شما است حتى يك روايت از منابع شيعه نقل نشده، و در ميان اهل سنت نيز به سراغ كتابهائى رفتهايم كه از معروفترين و مهمترين كتب حديث و تاريخ و تفسير آنها است.
٣- از مسائلى كه انسان را سخت در تعجب فرو مىبرد، اينكه مىدانيم بعد از پيامبر (ص) طوفان عجيبى در جامعه اسلامى بر سر مسأله خلافت در گرفت، طوفانى كه نتيجه آن تغيير محور خلافت از خاندان پيامبر (ص) به سوى افراد ديگرى برد، آنها كه از سوى خدا به عنوان جانشينى پيامبر (ص) معرفى شده بودند كنار زده شدند، و ديگران جاى آنها را گرفتند.
منزوى شدن اهل بيت (ع) سبب شد كه مقامات حاكم آنچه از فضائل و مناقب در شأن آنها بود، و طبعا شايستگى و اولويت آنها را براى مسأله خلافت اثبات مىكرد، سانسور كنند.
زيرا ذكر اين مناقب و فضائل براى همه سؤال انگير بود كه اگر آنها داراى چنين مقاماتى بودهاند پس چرا ديگران پيشى گرفتهاند؟!
چرا ما كسانى را كه خدا و پيامبرش مقدم داشتهاند، مقدم نداريم.
آخر چرا مردم مسلمان از اين فيض بزرگ محروم بمانند؟!
چرا..... و چرا؟!
و لذا سانسور كردن اين فضائل جزئى از حركت سياسى آنها بود.
و اين مسأله در زمان حكومت «بنى اميه» و «بنى عباس» بسيار اوج گرفت ،تا آنجا كه تيغهاى سانسور، نه مخفيانه و مرموز، كه آشكارا، و برملا به كار افتاد، و نه فقط به محو فضائل اهل بيت: كوشيدند كه براى اثبات فضيلت ديگران به جعل و نشر أكاذيب نيز پرداختند، حتى بعضى از صحابه (يا شبه صحابه) را براى اين كار خريدند، و بهاى سنگينى براى آن پرداختند.
تا آنجا كه درباره بعضى از آنها مانند «سمرة بن جندب» چنين مىخوانيم كه معاويه يكصدهزار درهم به او داد كه اين دروغ بزرگ را جعل كند كه آيه.
و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا و يشهد اللّه على ما فى قلبه و هو الدّالخصام»:
«بعضى از مردم كسانى هستند كه گفتار آنها در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مىشود و خداوند بر آنچه آنها در دل دارند گوا است، در حالى كه آنها سختترين دشمنانند» (بقره/٢٠٤)
درباره «على بن ابيطالب (ع) » نازل شده!
و آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤوف بالعباد»:
«و بعضى از مردم خود را در برابر خشنودى خداوند فدا مىكنند، و خدا نسبت به بندگانش مهربان است» (بقره/٢٠٧)
درباره «ابن ملجم» نازل شده است! ولى او به اين مبلغ راضى نشد، و معاويه همچنان بر آن افزود تا «چهارصد هزار درهم» شد و قبول كرد!!
به اين ترتيب گفتن فضائل اهل بيت (ع) در منابر و مجالس ممنوع شناخته شد، و نظام حاكم ذكر آنها را يك جرم بزرگ سياسى محسوب مىكرد، و هر كس برخلاف نظر آنها در اين راه گام برمى داشت مغضوب مىگشت، يا به سياه چال زندانش مىافكندند، يا زبانش را از كامش بيرون مىكشيدند، و يا بر چوبه دار آويزانش مىساختند.
تا آنجا كه وقتى معاويه به مدين آمد صريحا «ابن عباس» صحابى و مفسر معروف را كه در ميان جامعه اسلامى موقعيت خاصى داشت از ذكر فضائل اميرمؤمنان على (ع) بر حذر داشت.
ابن عباس گفت: تو مانع قرائت قرآن مىشوى؟ (يعنى من آياتى را مىخوانم كه در شأن على (ع) وارد شده است) گفت: قرآن بخوان ولى آن را تفسير مكن!
در چنين شرائطى مخصوصا با توجه به اينكه «وسائل ارتباط جمعى» در آن زمان تقريبا منحصر به همين منابر و خطبههاى نماز جمعه بود مىبايست همه اين فضائل محو شده باشد.
ولى عجيب اين است كه فضائل و مناقب و مقامات اهل بيت (ع) در چنان جو خفقان بارى نه تنها از بين نرفت، بلكه كتابهاى دوست و دشمن را پر كرد، و از همه شگفت آور اينكه در ميان اسناد و مدارك اين فضائل به اعترافات صريحى در اين زمينه، از افرادى همچون «معاويه» و «عمروعاص» و يا بعضى از خلفاى پيشين، برخورد مىكنيم كه در صفحات تاريخى كه به دست مورخان خود آنها نگاشته شده، ثبت است! و اين نيست مگر مشيت و اراده الهى و يك اعجاز بزرگ از اهل بيت عصمت (عليهم السلام) .
٤- محو كنندگان فضائل اهل بيت (ع) بقدرى در اين راه تعصب به خرج دادهاند كه نه فقط شخص امير مؤمنان على (ع) و فرزندانش در ليست سياه آن سياه دلان قرار مىگرفت، و تا آنجا كه مىتوانستند در متزلزل ساختن موقعيت اجتماعى آنها كوشش كردند، بلكه هر كسى به نوعى با آنها ارتباط داشت نيز از اين حملات كينه توزان مصون و محفوظ نماند.
چرا گروهى اينهمه اصرار دارند كه على رغم آنهمه شواهد تاريخى و آثارى كه از ايمان ابوطالب عمو حامى پيغمبر اكرم (ص) در دست است بگويند او كافر و مشرك از دنيا رفته؟! و نزول آيه شريفه «و هم ينهون عنه و ينئون عنه» (آنها ديگران را از او باز ميدارند و خود از او دورى مىكنند) را درباره ابوطالب بدانند؟
جز اينكه او پدر بزرگوار اميرمؤمنان على (ع) بود.
چرا اصرار دارند «ابوذر غفارى» آن مرد بزرگ و شجاع را «اشتراكى مذهبى» معرفى كنند، و در كتابهاى خود او را به داشتن عقائد اشتراكى متهم سازند؟!
جز اينكه او از ياران خاص على (ع) و از معترضان به خليفه سوم در مورد حيف و ميل بيت المال بود.
و امثال اين چراها بسيار است!
آيا با اين حال، وجود آنهمه مناقب و فضائل در كتب مخالفان عجيب به نظر نمى رسد؟ و عبور احاديث فضائل اهل بيت (ع) از كانال زمان و محيطى كه نهادن نام على بر فرزند جرمى نابخشودنى محسوب مىشد معجزه نيست؟!
٥- شگفت انگيزتر اينكه حذف سانسور فضائل اهل بيت (ع) منحصر به قرون نخستين اسلام، و عصر خلفاى بنى اميه و بنى عباس نبود، در عصر حاضر كه به اصطلاح «عصر تحقيق و بررسى دقيق مسائل تاريخى» است، و معمولا كتابهاى اسلامى چاپ و در كشورها و بلاد مختلف منتشر مىگردد، و هر گونه تغيير و تحريف و سانسور مطالب موجب رسوائى بزرگى است، باز جمعى از «محققان متعصب»! (اگر تحقيق با تعصب قابل جمع باشد) دست از گرايشهاى اموى و عباسى برنداشته، و هنوز هم به سانسور و تغيير و تحريف مشغولند كه مرحوم «علامه امينى» آن مرد محقق و متتبع بزرگ اسلام نمونه هائى از آن را در «الغدير جلد ٢» آورده است كه مثلا چگونه «طبرى» مورخ معروف در تاريخ خود مطلبى را كه مربوط به داستان يوم الدار و آيه شريفه «و انذر عشيرتك الاقربين» و اعلام آمادگى از سوى على (ع) براى يارى پيامبر (ص) و اعلام وصى و وزير بودن او از سوى پيغمبر اكرم (ص) آمده است تحريف كرده، و از آن بدتر تحريف «محمد حسين هيكل» است كه در تاريخ خود در يك چاپ حديث را نقل كرده و در چاپ ديگر قسمت مهمى را به كلى ساقط ساقط كرده است!
اكنون با توجه به آنچه در بالا گفتيم سرى به منابع معروف و مشهور اهل سنت مىزنيم، و مقامات و مناقب بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) را از ديدگاه احاديث آنها مورد بررسى قرار مىدهيم، و همانگونه كه گفتيم بناى ما بر اين است كه در اين كتاب حتى يك حديث از منابع و طريق شيعه (هر چند بسيار معتبر و دست اول، باشد) نقل نكنيم، و ميدان سخن را تنها براى احاديث ديگران باز بگذاريم، تا روشن شود مقامات اين بانو چنان روشن است كه حتى پرده پوشان نتوانستهاند پرده بر آن بيفكنند.
در اين نوشتار عمدتاً به سراغ ده مبحث مىرويم كه محورهاى اصلى مطلب را تشكيل مىدهد:
١- او برترين بانوى جهان بود.
٢- او بانوى بهشتى بود.
٣- او محبوب پيغمبر اكرم (ص) و پاره تن او بود.
٤- او مقرب درگاه خدا بود، رضاى او رضاى خدا و خشم او خشم خدا بود.
٥- او ايثار و فداكارى عجيبى داشت.
٦- مقام علمى فاطمه (س) .
٧- كرامات بانوى اسلام (س) .
٨- نخستين كسى كه وارد بهشت مىشود او است.
٩- نامهاى پرمعنى فاطمه (س) .
١٠- هديه پيامبر (ص) به دخترش زهراءِ (س) .
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١. مناقب ج ٣، ص .٦٢
٢. مناقب. ابن شهر آشوب، ج ٢، ص .٢٢٥
٣. شرح نهج البلاغه
٤. درباره اين تهمت بزرگ و شواهد بطلان آن در «جلد پنجم تفسير نمونه» به بعد مشروحا بحث شده است.
٥. به الغدير ج ٢ ص ٢٨٧ تا ٢٩٠ مراجعه شود.
ارزش انسانها مسلماً يكسان نيست، بعضى از مقربترين فرشتگان الهى برترند، و بعضى از درندهترين حيوانات پائينتر، و آنچه به اين انسان ارزش مىدهد بر اساس معرفى قرآن و اسلام همان «علم و ايمان و تقوى و ملكات فاضله انسانى» است.
با توجه به اين معيارها بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) برترين زنان جهان - در لسان پيامبر (ص) - معرفى شده است.
در روايات فراوانى كه در منابع معروف اهل سنت آمده تصريح شده است كه فاطمه زهرا (س) افضل زنان جهان بود، آن سخنى است كه پيغمبر اكرم (ص) آنرا به تعبيرات مختلف بيان فرموده است:
١- در يك جا مىفرمايد:
«ان افضل نساء اهل الجنة خديجة بنت خويلد و فاطمة بن محمد (ص) و مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم»:
«برترين زنان بهشت خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد (ص) و مريم دختر عمران، و آسيه دختر مزاحم است» (همسر فرعون)
٢- در حديث ديگرى مىخوانيم پيغمبر اكرم (ص) در بيمارى وفاتش هنگامى كه بيتابى فاطمه را مشاهده كرد، فرمود:
«يا فاطمة الاترضين ان تكونى سيدة نساء العالمين، و سيدة نساء هذه الامة، و سيدة نساء المؤمنين»؟:
«اى فاطمه! آيا راضى نيستى كه تو برترين بانوى زنان جهان، و بانوى زنان اين امت، و بانوى زنان با ايمان باشى؟
در اينجا افضليت براى فاطمه (ع) به صورتى مطلق ذكر شده و نام هيچكس در كنار او مطرح نگرديده است.
٣- در حديث ديگرى نيز از همان حضرت (ص) اين معنى به صورت مطلق آمده است، در آن هنگام كه فاطمه بيمار شده بود و پيامبر (ص) اين سخن را به جمعى از اصحاب گفت، آنها پيشنهاد كردند كه از بانوى اسلام (ع) عيادت كنند.
پيامبر برخاست و با جمعى از ياران به سوى خانه فاطمه (ع) آمد، نخست از بيرون خانه صدا زد كه دخترم خودت را بپوشان، چون جمعى از ياران به عيادت تو مىآيند، و از آنجا لباس دخترش فاطمه (ع) كافى نبود عباى خود را از پشت در به او داد!
پيامبر (ص) و ياران وارد شدند، و بعد از عيادت از خانه بيرون آمدند و رو به يكديگر كرده و از بيمارى فاطمه (ع) اظهار تأسف مىكردند، پيغمبر اكرم (ص) رو به آنها كرد و فرمود: «اما انّها سيدة النساء يوم القيامة».
بدانيد او بانوى تمام زنان در قيامت است.
٤- در تعبير ديگرى كه در «صحيح بخارى» معروفترين منبع حديث اهل سنت - آمده از قول «عايشه» مىخوانيم:
روزى «فاطمه» (سلام اللّه عليها) نزد پيامبر (ص) آمد، راه رفتنش درست مانند راه رفتن او بود، پيغمبر اكرم (ص) فرمود: خوش آمدى دخترم! سپس او را طرف راست و يا چپ خود نشاند، بعد رازى در گوش او گفت، و به دنبال آن فاطمه گريان شد.
من (عايشه) گفتم چرا گريه مىكنى؟ بار ديگر پيامبر (ص) راز ديگرى به او گفت، فاطمه (س) خندان شد.
گفتم: من تا امروز شادى كه اينچنين با غم نزديك باشد نديده بودم، و از علت آن سؤال كردم.
فاطمه (س) گفت: من سرّ رسول خدا را فاش نمى كنم، و اين مطلب ادامه داشت تا پيامبر (ص) از دنيا رفت، آنگاه سؤال كردم، گفت:
مرتبه اول پيامبر (ص) به من فرمود جبرئيل هر سال يكبار قرآن را بر من عرضه مىداشت، امسال دوبار عرضه داشت، و من فكر مىكنم فقط به اين دليل است كه اجل من نزديك شده، و تو اولين كسى خواهى بود كه به من ملحق مىشوى من هنگامى كه اين سخن را شنيدم گريه كردم.
سپس فرمود:
ام ترضين ان تكونى سيدة نساء اهل الجنة و نساء المؤمنين؟!:
«آيا تو راضى نمى شوى كه بانوى زنان اهل بهشت يا زنان با ايمان باشى»؟ هنگامى اين سخن را شنيدم شاد و خندان شدم.
از بررسى مجموع اين احاديث به خوبى روشن مىشود كه اگر در يكجا فاطمه (س) يكى از چهار زن بزرگ جهان معرفى شده، هيچ منافاتى با اين معنى ندارد كه او از ميان آن چهار زن برترين آنها است.
شاهد اين سخن علاوه بر آنچه از لابلاى احاديث گذشته استفاده مىشد حديث زير است:
٥- در كتاب «ذخائر العقبى» از ابن عباس از پيغمبر اكرم (ص) چنين نقل شده است:
«اربع نسوة سيدات سادات عالمهن: مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم و خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمد (ص) و افضلهن عالما فاطمة (ع) ».
«چهار زن بانوى بانوان جهان خود بودند: مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم و خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد (ص) و از همه آنها برتر فاطمه (س) بود.
تعبير به «افضليت» مسايل زيادى را در بردارد، و بيانگر مقام علمى و تقوى و ايثار و فداكارى و ساير ملكات فاضله است.
قرآن صريحا مىگويد: مريم با فرشتگان سخن مىگفت و آنها نيز با او سخن مىگفتند (آل عمران / ٤٢و٤٣ و آيات آغاز سوره مريم)
و نيز مىگويد: براى مريم غذاى بهشتى در كنار محرابش حاضر مىشد (آل عمران آيه ٣٧) .
و نيز مىگويد: مريم «صديقه» بود (مائده/٧٥)
و مقامات ديگرى براى او، و زنان بزرگى مانند آسيه بيان مىكند، پيغمبر اكرم (ص) نيز مقامات بزرگى براى خديجه بيان فرموده.
روايات فوق يعنى روايات افضليت فاطمه (س) همه اين افتخارات و افزون بر آن را براى بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) اثبات مىكند.
نخستين سنگ بناى وجود انسان «نطفه» او است، چرا كه به هر حال نطفه است كه قسمت مهمى از ارزشهاى وجودى انسان را در بر مىدارد، و به همين دليل در روايات اسلامى دستورهاى زيادى وارد شده كه اين سنگ زير بنا درست نهاده شود.
هنگامى كه به تاريخ زندگى بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) مراجعه مىكنيم مىبينيم او در اين زمينه يك وضع استثنائى دارد كه در تاريخ شخصيتهاى بزرگ جهان اعم از مرد و زن بى نظير است.
بهتر است اين سخن را از زبان پيغمبر اكرم (ص) بشنويم:
٦- ابن عباس مىگويد: پيغمبر اكرم (ص) زياد فاطمه را مىبوسيد، روزى عايشه عرض كرد شما زياد فاطمه را مىبوسيد؟
رسول خدا (ص) فرمود: (اين دليلى دارد) در شب معراج هنگامى كه جبرئيل مرا وارد بهشت كرد، از تمام ميوههاى بهشتى به من داد، و از عصاره آنها نطفه فاطمه در رحم خديجه منعقد شد.
«فاذا اشتقت لتلك الثمار قبلت فاطمة، فاصبت من رائحتها جميع تلك الثمار التى اكلتها:
«هنگامى كه مشتاق آن ميوههاى بهشتى مىشوم، فاطمه را مىبوسم، و از بوى او بوى تمام ميوهها را كه در آن شب خوردم استشمام مىكنم»!!.
٧- اين درحالى است كه در بعضى از روايات تعبير به خصوص «سيب» بهشتى شده، چنانكه در همان كتاب «ذخائر العقبى» در حديثى از گروهى از اصحاب نقل شده كه پيغمبر (س) فرمود: «جبرئيل سيبى از بهشت براى من آورد و خوردم و نطفه فاطمه از آن منعقد شد»
٨- در حديث ديگرى اين ميوه «سفر جل» يعنى «به» معرفى شده است، چنانكه در «مستدرك الصحيحين» از «سعد بن مالك» از پيغمبر اكرم (ص) اين معنى آمده است.
٩- باز در حديث ديگرى اين ميوه بهشتى به عنوان يك ميوه ناشناخته براى ما مردم دنيا، اما ميوههاى بسيار زيبا و خشبو و جذاب، معرفى شده، چنانكه دانشمند معروف «سيوطى» در كتاب «در المنثور» از پيغمبر اكرم (ص) نقل مىكند:
لما اسرى بى الى السمأ ادخلت الجنة فوقفت على شجرة من اشجار الجنة لم ارفى الجنة احسن منها و لا ابيض و رقا و لا اطيب ثمرة، فتناولت ثمرة من ثمرتها، فاكلتها فصارت نطفة فى صلبى، فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة، فحملت بفاطمة، فاذا انا اشتقت الى ريح الجنة شممت ريح فاطمة»:
«در شب معراج مرا وارد بهشت كردند، و در برابر درختى از درختان بهشتى ايستادم كه در تمام بهشت از آن زيباتر و برگهائى از برگهاى آن سفيدتر، و ميوهاى از ميوه آن خوشبوتر نديدم، يكى از ميوههاى آن را برگرفتم، و تناول كردم، و نطفهاى در صلب من تشكيل شد و بعد از آنكه به زمين هبوط كردم و با خديجه همبستر شده نطفه فاطمه (س) منعقد شد، لذا هنگامى كه اشتياق بوى بهشت پيدا مىكنم بوى فاطمه را استشمام مىكنم
در واقع همان حديث اول، مجموع اين احاديث را تفسير مىكند، چرا كه بر طبق آن، پيغمبر اكرم (ص) از تمام ميوههاى بهشتى تناول كرده، و نطفه فاطمه از عصاره همه آنها تشكيل شده است، از اين گذشته عالم بهشت با جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم به قدرى تفاوت و فاصله دارد كه الفاظ ما قادر بر بيان حقايق آن نيست، و آنچه مىگوئيم اشارات مختصرى به آنها است.
به هرحال يك بانوى بهشتى كه داراى خلق و خوى بهشتى است، بايد نطفه او را عصاره ميوههاى بهشتى تشكيل دهد، و اين امتيازى است كه اين بانو بر همه زنان جهان دارد.
او يك زن بهشتى بود، خلق و خويش بهشتى، قلب و جانش بهشتى، رنگ و رويش بهشتى، گفتار و سخنانش بهشتى، خلاصه سر تا پا بهشت بود.
آيا در تمام تاريخ بشر كسى را مىتوان يافت كه چنين سند افتخارى كه در اين روايات آمده در تاريخچه زندگانيش ثبت شده باشد؟
محبت و عشق، قوىترين جاذبه در ميان دو موجود است.
در قانون معروف جاذبه كه بر عالم ماده حكومت مىكند مىخوانيم: «هر قد جرم اجسام زيادتر، و فاصله آنها كمتر باشد جاذبه آنها بيشتر است» اين قانون در جهان معنى و محبتهاى الهى نيز حاكم مىباشد، هر قدر شخصيتها والاتر و فاصلهها كمتر باشد اين محبت و عشق قويتر مىگردد!
با اين تفاوت كه در جهان ماده گاهى اختلاف و تضاد باعث جاذبه است (مانند جاذبه دو الكتريسيته مثبت و منفى) در حالى كه در جهان ارواح هر قدر سنخيت و شباهت بيشتر باشد اين جاذبه نيرومندتر است، و تضاد باعث دورى است.
با توجه به اين مقدمه كوتاه به سراغ احاديث مىرويم، ببينيم پيغمبر اكرم (ص) تا چه حد به دخترش فاطمه (س) اظهار علاقه مىكرد و او را دوست مىداشت؟:
١٠- در حديثى از زبان «عايشه» مىخوانيم كه مىگويد:
«ما رأيت احدا اشبه كلاما و حديثا من فاطمة برسول اللّه (ص) و كانت اذا خلت عليه رحب بها، و قام اليها، فاخذ بيدها فقبّلها، و اجلسها فى مجلسه»:
«من هيچكس را در سخن گفتن از فاطمه شبيهتر به رسول خدا (ص) نديدم، هنگامى كه وارد بر پدر مىشد به او خوشآمد مىگفت، و در برابر دخترش فاطمه بر مىخاست دست او را مىگرفت و مىبوسيد، و او را جاى خود مىنشاند»
١١- در حديث ديگرى آمده است كه گيسوان او را مىبوسيد.
(كان كثيراً ما يقبل عرف فاطمه)
١٢- در حديث ديگرى مىخوانيم: در بسيارى از اوقات دهانش را مىبوسيد.
(كان كثيرا ما يقبلها فى فمها)
١٣- خلاصه آنقدر اظهار محبت به دخترش فاطمه مىكرد كه گويا «عايشه» نارحت شد، و گفت: اى رسول خدا (ص) چرا وقتى فاطمه مىآيد اينقدر او را مىبوسى، و زبان خود را در دهان او مىگذارى، گوئى مىخواهى عسل به او بخورانى؟!
فرمود: بله، عايشه. هنگامى كه مرا به معراج بردند... سپس داستان ميوه بهشتى را نقل فرمود.
١٤- هر زمان پيغمبر اكرم (ص) به سفر مىرفت آخرين كسى را كه خداحافظى مىكرد دخترش فاطمه (س) بود و هنگامى كه از سفر باز مىگشت نخستين كسى را كه ديدار مىكرد زهراء (سلام اللّه عليها) بود چنانكه در «صحيح ابى داود» آمده است:
«كان رسول الله (ص) اذا سافر كان آخر عهده بانسان من اهله فاطمه (عليهاالسلام) و اول من يدخل عليه اذا قدم فاطمة (عليهاالسلام) »
اين حديث را «احمد بن حنبل» در مسند خود نيز آورده است.
ولى مىدانيم محبت و مهربانى واقعى هميشه طرفينى است كه يك سر مهربانى هم درد سر است، و هم كم عمق و كم ارزش، و همانگونه كه گفتيم محبت و عشق حقيقى نشانه سنخيت است، و هنگامى كه سنخيت برقرار شود جاذبه از دو طرف خواهد بود.
لذا همانگونه كه در روايات اسلامى شدت علاقه پيغمبر اكرم (ص) به فاطمه زهرا (س) منعكس است، شدت علاقه فاطمه زهرا (س) به آن حضرت (ص) نيز به وضوح ديده مىشود، گواه اين سخن احاديث زير است.
١٥- در صحيح «مسلم» مىخوانيم: هنگامى كه پيامبر (ص) در مكه بود، يك روز در كنار خانه كعبه مشغول نماز بود، ابوجهل و گروهى از يارانش در گوشهاى نشسته بودند در حالى كهدر روز قبل شترى در آنجا ذبح شده بود.
ابوجهل گفت: كداميك از شما حاضر است برود و بچه دان آلوده اين شتر را بردارد و هنگامى كه «محمد» در سجده است پشت شانه هايش بگذارد؟!
شقىترين آنها از جا برخاست، و آن را گرفت، و هنگامى كه پيغمبر (ص) سجده كرد پشت شانههاى او افكند، و آنها از مشاهده اين منظره بسيار خنديدند...!
كسى اين ماجرا را به فاطمه (س) خبر داد، و او در حالى كه دختر خردسالى بود آمد و آن را از شانه پدر برداشت و به كنارى افكند، رو به ابوجهل و يارانش كرد و به آنها بدگوئى كرد و ملامت و سرزنش نمود.
هنگامى كه پيغمبر (ص) نماز را پايان داد آنها را نفرين فرمود ولى آنها باز هم خنديدند، پيامبر مخصوصا «ابوجهل» و «عتبه» و «شيبه» و «وليد» و «اميه» و «عقبه» را به نام مورد نفرين قرار داد (و همه آنها در روز جنگ بدر به هلاكت رسيدند) .
آرى فاطمه زهرا (س) از همان كودكى مجموعهاى از «محبت» و «شجاعت» بود و در دفاع از پدر در همه حال آماده بود.
١٦- و نيز در همان كتاب ماجراى «غزوه احد» آمده است: «هنگامى كه پيشانى پيامبر (ص) و دندانهاى پيشين او شكست فاطمه (سلام اللّه عليها) به ميدان احد آمد خون را از صورت مبارك پدر شست، على (ع) با سپر آب مىآورد و فاطمه صورت پدر را شستشو مىداد، ولى خون پيوسته فزونتر مىشد، ناچار قطعه حصيرى را سوزاند و خاكستر آن را روى زخم قرار داد و خون ايستاد.
١٧- «ابو نعيم اصفهانى» در «حلية الاولياء» نقل مىكند كه پيغمبر اكرم (ص) از يكى از غزوات باز مىگشت، به مسجد آمد و دو ركعت نماز خواند، و هميشه دوست داشت چنين برنامهاى را عمل كند، سپس به خانه فاطمه (س) آمد، و قبل از ديدار با همسرانش با او ديدار كرد، فاطمه (س) به استقبال پدر شتافت، و پيوسته صورت و چشمهاى پدر را مىبوسيد، و گريه مىكرد.
پيغمبر (ص) فرمود: چرا گريه مىكنى؟
عرض كرد مىبينم رنگ و رويت دگرگون شده!
فرمود اى فاطمه (غم مخور) خداوند پدرت را به كارى مبعوث كرده كه هيچ خانهاى و خيمهاى در روى زمين باقى نخواهد ماند مگر اينكه عزت (اسلام) يا ذلت (شكست و خوارى) در آن وارد خواهد شد، و اين دعوت تا آنجا كه تاريكى شب پيش مىرود پيش خواهد رفت (و سياهيها را در هم خواهد شكست، و با وجود آن تحمل مشكلات آسان است) .
١٨- در ماجراى جنگ خندق نيز آمده است «هنگامى كه رسول خدا (ص) مشغول حفر حندق بود فاطمه (س) قطعه نانى براى پيامبر (ص) آورد، و مىخواست در دهان پيغمبر بگذارد.
پيامبر فرمود: فاطمه جانم اين چيست؟ عرض كرد قرص نانى براى فرزندان پختم اين قطعه را براى شما آوردم.
فرمود: دخترم! بدان اين اولين طعامى است كه بعد از سه روز به پدرت مىرسد»
چه جاذبه نيرومندى اين پدر و فرزند را به هم پيوند مىداد؟
جاذبهاى كه در اعماق جانشان ريشه دوانده، محبتى كه از تمام وجودشان سرچشمه گرفته، و عشق و علاقهاى كه روح پاك آن دو را در ملكوت اعلى با هم متحد ساخته است.
و چه افتخارى براى فاطمه زهرا (س) از اين برتر؟ افتخار و فضيلتى كه درباره هيچكس در تاريخ اسلام جز على بن ابيطالب (ع) ديده نمى شود.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ اين حديث رادر مستدرك الصحيحين ج ٢ ص ٤٩٧ آورده و سپس تصريح مىكند كه اسناد اين حديث صحيح است.
٢ اين حديث نيز در همان كتاب ج ٣ ص ١٥٦ نقل شده و باز تصريح مىكند كه سند آن صحيح است.
٣ «حلية الاوليا» جلد ٢ صفحه .١٤٢
٤ «صحيح بخارى» كتاب بدء الخلق.
٥ »ذخائر العقبى» - «سيوطى» نيز «در المنثور» اين حديث را ذيل آيه «و اذ قالت - الملائكه يا مريم...» (آل عمران /٤٢) آورده است.
٦. ذخائر العقبى ص .٣٦
٧ همان مدرك ص .٤٤
٨ مستدرك الصحيحين ج ٣ ص .١٥٦
٩ «سيوطى» در «در المنثور» در تفسير آيه «سبحان الذى اسرى بعبده» سوره اسراء- ١.
١٠ مستدرك الصحيحين ج ٣ ص .١٥٤
١١ كنز العمال ج ٧ ص .١١١
١٢ فيض الغدير ج ٥ ص .١٧٦
١٣ تاريخ بغداد ج ٥ ص .٨٧
١٤ صحيح ابى داود ج ٢٦ باب ما جاء فى الانتفاع بالعاج.
١٥ مسند احمد بن حنبل ج ٦ ص .٢٨٢
١٦ صحيح مسلم «كتاب الجهاد و السير» و صحيح بخارى «كتاب بدأ الخلق باب ما لقى النبى و اصحابه من المشركين».
١٧ صحيح مسلم «كتاب الجهاد و السير» و صحيح بخارى «كتاب بدأ الخلق» باب ما لقى النبى (ص) و اصحابه من المشركين.
١٨ حليه الاولياء ج ٢ ص .٣٠
١٩ ذخائر العقبى ص .٤٧
مىدانيم بالاترين قرب «فنا» است.
«فنا» به معنى فراموش كردن همه چيز، و همه كس، و حتى فراموش كردن خويشتن در برابر خداوند.
يعنى انسان به مرحلهاى برسد كه جهان هستى را جز سرابى نبيند، و عالم آفرينش را جز سايهاى كمرنگ مشاهده نكند.
همه جا خدا را ببيند، و همه جا در جستجوى او باشد.
خويشتن را پروانه وار در آتش شمع وجود او بسوزاند، و هستى خويش را در هستى او محو و نابود ببيند.
يكى از آثار رسيدن به اين مقام «تسليم مطلق» در برابر اراده او است، آنچه او مىخواهد، بخواهد، و آنچه او مىپسندد، بپسندد.
هم رضاى او رضاى خدا باشد، و هم رضاى خدا رضاى او.
و با در دست داشتن اين معيار به سراغ مقام عرفان بانوى اسلام، فاطمه زهرا (س) و قرب او در درگاه خدا مىرويم و اين حقيقت را از زبان پيامبر بزرگ اسلام (ص) مىشنويم:
١٩- در كتابهاى متعدد معروفى از اهل سنت و در روايات متعدد و فراوانى آمده است كه پيغمبر به فاطمه زهرا (عليهاالسلام) فرمود:
«ان اللّه يغضب لغضبك و يرضى لرضاك».
خداوند به خاطر تو خشمگين مىشود و به خاطر رضاى تو راضى.
٢١- و نيز در همان كتاب در جاى ديگر مىخوانيم:
پيغمبر فرمود:
«فانما هى فاطمة بضعة منى يريبنى ما ارابها و يؤذينى ما آذاها»:
«فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار دهد مرا آزار مىدهد و آنچه او را به زحمت افكند مرا به زحمت مىافكند»
بديهى است علاقه پدر و فرزندى هرگز نمى تواند چنين پديدهاى را توجيه كند، زيرا پيغمبر به عنوان «رسول اللّه» چيزى را اراده نمى كند جز آنچه خدا اراده كند و هماهنگى و رضاى فاطمه با خشنودى و رضاى خدا و پيامبر دليلى جز محو اراده او در اراده و خواست خدا ندارد.
اين نكته شايان دقت است كه معمولا جمله «فاطمه بضعة منى» به معنى فاطمه پاره تن من است تفسير و ترجمه مىكنند، در حالى كه در اين جمله سخنى از تن در ميان نيست، بلكه مفهوم حديث اين است كه فاطمه (س) پارهاى از وجود و هستى پيامبر (ص) است، هم از نظر جسمى و هم روحى، در خود روايات نيز شاهد بر اين معنى داريم كه به خواست خدا خواهد آمد.
با توجه به اينكه «حب دنيا سرچشمه همه گناهان» است، چنانكه در حديث معروف نبوى آمده «حب الدنيا رأس كل خطيئة» و همه تجربيات و مشاهدات ما نيز نشان مىدهد كه تمام تجاوزها، جنايتها، ظلمها، و ستمها، دروغها، خيانتها به خاطر همين دلبستگى شديد به «مال» و «مقام» و «شهوت» صورت مىگيرد، روشن مىشود كه زهد و وارستگى پايه اصلى تقوى و پاكى و صلاح است.
ولى زهد به معنى ترك دنيا و رهبانيت و بيگانگى از اجتماع نيست، بلكه حقيقت زهد همان آزادگى و عدم اسارت در چنگال دنيا است.
زاهد كسى است كه اگر تمام دنيا را در اختيار داشته باشد دلبسته و وابسته به آن نباشد، اگر يك روز ببيند رضاى خدا در اين است كه از همه آن چشم بپوشد به اين معامله حاضر باشد، و از جان و دل بگويد «هر دو عالم را به دشمن بده كه ما را دوست بس» و اگر يك روز حفظ آزادگى و شرف و ايمان در چشم پوشى از مال و جان زندگى بود فرياد «هيهات منا الذلة» بلند كند.
و به گفته قرآن مجيد زاهد كسى است كه نه بر گذشته و آنچه از دست داده تأسف بخورد، و نه از آنچه فعلا در اختيار دارد زياد خوشحال باشد.
«لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتاكم»
حديد ٢٣
با اين فراز كوتاه به سراغ شخصيت فاطمه (عليهاالسلام) در اين زمينه از ديدگاه احاديث پيغمبر اكرم (ص) در كتب ديگران مىرويم:
٢٣- «ابن حجر» و ديگران در روايتى از پيغمبر اكرم (ص) نقل كردهاند: «او هنگامى كه از سفر باز مىگشت نخست به سراغ دخترش فاطمه زهرا (س) مىآمد، و مدتى نزد او مىماند، ولى يكبار براى فاطمه زهرا (س) دو دست بند از نقره، و همچنين يك گردنبند و دو گوشواره ساخته بودند، و پردهاى در اطاق آويزان كرده بود.
هنگامى كه پيامبر (ص) وارد شد و اين منظره را ديد بيرون آمد، در حالى كه آثار غضب در چهرهاش نمايان بود، به مسجد و بر منبر نشست.
فاطمه (سلام اللّه عليها) دانست كه ناخشنودى پيغمبر (ص) به خاطر همان مختصر زينت است، همه را نزد پدر فرستاد تا در راه خدا صرف كند.
هنگامى كه چشم پيامبر (ص) به آن افتاد سه بار فرمود: «فعلت، فداها ابوها»: فاطمه آنچه را كه مىخواستم انجام داد، پدرش به فدايش باد.»
واضح است يك جفت دست بند نقره و گردن بند و گوشوارهاى از نقره چندان بهائى ندارد، و از آن بى بهاتر پرده سادهاى است كه انسان بر در اطاق بياويزد، ولى پيغمبر اكرم (ص) همين را دون شأن فاطمه مىشمرد، و افتخار و فضيليت او را در سجاياى انسانيش مىدانست.
فاطمه (س) اين درس را از محضر پدر به خوبى آموخت، هم زرق و برق دنيا را ترك گفت و خود را از اسارت آن رهائى بخشيد، و هم آنچه را داشت در راه خدا و بندگان محروم صرف كرد.
در حديثى كه سابقا از «حلية الاولياء» (تحت شماره ٣) نقل كرديم، خوانديم كه فاطمه زهرا (عليهاالسلام) حتى پوشش كافى در خانه براى آمدن ميهمانهاى نامحرم نداشت كه پيغمبر اكرم (ص) عباى خود را به او داد تا خود را بپوشاند و آماده براى آمدن ميهمانان جهت عيادت او در بيماريش گردد.
داستان جهيزيه فاطمه (س) و مراسم شب زفاف او كه در نهايت سادگى برگزار شد دليل روشن ديگرى بر زهد و وارستگى كامل او است.
خدمات او در خانه على (ع) تا آنجا كه با يك دست گندم را براى پختن نان آسياب مىكرد، و با دست ديگرش طفلش را در آغوش مىگرفت، همه شاهد گوياى مقام زهد او است، گواه اين معنى حديث زير است.
٢٤- ابو نعيم اصفهانى در «حلية الاولياء» چنين نقل مىكند:
«لقد طحنت فاطمة بنت رسول اللّه (ص) حتى مجلت يدها، و ربا، و اثر قطب الرحى فى يدها»:
«فاطمه دختر رسول خدا (ص) آنقدر با دست خود آسياب كرد كه دستش تاول زد، و ورم كرد، و آثار دستاس در دستش نمايان گشت».
٢٥- در «مسند احمد» كه از معروفترين منابع اهل سنت است از «انس بن مالك» چنين نقل شده كه روزى «بلال» براى نماز صبح دير به خدمت پيغمبر (ص) آمد، رسول اللّه (ص) فرمود: «چرا دير آمدى؟ عرض كرد: از كنار خانه فاطمه (عليهاالسلام) مىگذشتم در حالى كه با دست خود آسيا مىكرد، و كودكش گريان بود، گفتم اگر اجازه فرمائى من آسيا مىكنم و شما كودك را آرام كنيد، و اگر اجازه فرمائيد من كودك را آرام مىكنم و شما آسيا كنيد.
او گفت: من نسبت به فرزندم از تو مهربانترم (و من مشغول آسيا كردن شدم و او کودکش را آرام كرد) و اين امر باعث تأخيرم شد.
پيغمبر اكرم (ص) فرمود: «فرحمتها رحمك اللّه»:
«تو نسبت به فاطمه رحم و محبت كردى خداوند تو را مشمول رحمت كند»!
فضائل اخلاقى بانوى اسلام از جمله شجاعت و شهامتش در مقام دفاع از پدرش پيغمبر اكرم (ص) در مقابل مشركان مكه، و آمدنش به ميدان احد، براى بستن زخمهاى پيغمبر اكرم (ص) مطلبى است كه بر كسى پوشيده نيست، و در احاديث گذشته اسناد و مدارك آن آمد.
او از لحظه تولد در مسير عبوديت و بندگى خدا بود و اين امر تا لحظه پايان عمرش ادامه داشت، حديث زير شاهد گوياى اين معنى است.
٢٦- در «ذخائر العقبى» در داستان تولد بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) و انعقاد نطفه او از ميوه بهشتى و آمدن زنان با شخصيت جهان همچون مريم و حوا به هنگام تولد او آمده است:
«فولدت فاطمة (عليهاالسلام) فوقعت حين وقعت على الارض ساجدة»:
«به اين گونه فاطمه متولد شد و در حين تولد براى خدا سجده كرد».
من از كار مردم مدينه كه زنان خود را بعد از وفات به صورت ناخوشايندى براى دفن مىبرند، و تنها پارچهاى بر او مىافكنند كه حجم بدن از پشت آن نمايان است ناخرسندم.
اسماء گفت: من در سرزمين حبشه چيزى ديدهام كه با آن جنازه مردگان را حمل مىكردند، سپس شاخههائى از درخت نخل را برداشت و به صورت تابوت مخصوصى در آورد كه پارچهاى را روى چوبهاى آن مىافكندند، و بدن را درون آن مىگذاردند، به گونهاى كه بدن پيدا نبود.
هنگامى كه فاطمه بانوى بزرگ اسلام (س) آن رامشاهده كرد فرمود: «بسيار خوب و عالى است» (و هنگامى كه من از دنيا رفتم مرا با آن برداريد) ...
و در ذيل همين حديث آمده است: «هنگامى كه فاطمه (س) چشمش به آن افتاد تبسم فرمود، و اين تنها تبسم او بعد از وفات پيغمبر اكرم (ص) بود»!
محبت اولياى خداوند نسبت به افراد يك محبت ساده نيست، حتماً از عواملى سرچشمه مىگيرد كه مهمترين آنها علم و ايمان و تقوى است، علاقه فوق العاده پيامبر (ص) به دخترش فاطمه زهرا دليلى است بر وجود اين امتيازات بزرگ در اين بانوى نمونه جهان.
از اين گذشته وقتى او مىفرمايد: «فاطمه برترين زنان جهان» يا «برترين زنان بهشت» است، كه مدارك آن در بحثهاى گذشته بيان شد، اين خود دليل بر اين است كه او از نظر علمى نيز سر آمد همه زنان جهان بود.
وانگهى آيا فردى كه به مقامات والاى علم و دانش نرسيده است ممكن است رضاى او رضاى خدا، و غضب او غضب پرودرگار و پيغمبر باشد؟ كه در روايات پيشين به آن اشاره شده بود.
علاوه بر همه اينها روايات مهمى در منابع معروف اسلامى وارد شده است كه از مقام ارجمند علمى اين بانوى بزرگ پرده برمى دارد مانند احاديث زير:
٢٨- ابونعيم در حديثى از پيغمبر (ص) نقل مىكند كه روزى به يارانش كرد و فرمود:«ما خير للنساء؟»: «چه چيز براى زنان از همه بهتر است؟»
ياران ندانستند در جواب چه بگويند.
على (ع) به سوى فاطمه (س) آمد و اين مطلب را به اطلاع او رسانيد.
بانوى اسلام گفت: چرا نگفتى:
خير لهن ان لايرين الرجال و لايرونهن:
از همه بهتر اين است كه نه آنها مردان بيگانه را ببينند و نه مردان بيگانه آنها را» (با آنها جلسات خصوصى نداشته باشند) .
على (ع) بازگشت و اين پاسخ را به پيغمبر اكرم (ص) عرض كرد.
پيامبر فرمود:«من علمك هذا»: «چه كسى اين پاسخ را به تو آموخت»؟!
عرض كرد فاطمه (س) .
فرمود: «انّها بضعة منى» «او پاره وجود من است».
اين حديث نشان مىدهد كه اميرمؤمنان على (ع) با آن مقام عظيمى كه در علوم و دانش داشت كه دوست و دشمن همه به آن معترفند و باب مدينه علم پيغمبر اكرم (ص) بود گاهى از محضر همسرش فاطمه (س) استفاده علمى مىكرد.
اين سخن پيغمبر (ص) كه بعد از بيان احاطه علمى فاطمه (س) مىگويد: «او پارهاى از وجود من است» بيانگر اين واقعيت است كه منظور از «بضعة» تنها پاره تن و جسم نيست، كه بسيارى در تفسير حديث گفتهاند، بلكه فاطمه پارهاى از روح پيامبر (ص) و علم و دانش و اخلاق و ايمان و فضيلت او نيز بود، و پرتوى از آن خورشيد و شعلهاى از آن مشكات محسوب مىشود.
٢٩- در «مسند احمد» از «ام سلمه» (يا طبق روايتى ام سلمى) چنين آمده: «وقتى فاطمه (سلام اللّه عليها) بيمار شد همان بيمارى كه به وفاتش منتهى مىگشت، من از او پرستارى مىكردم، روزى حالتش را از همه روز بهتر ديدم، على (ع) به دنبال كارى رفته بود فاطمه (س) به من فرمود: آبى بياور تا غسل كنم، آب آوردم و او غسل كرد، غسلى كه بهتر از آن نديده بودم، سپس فرمود: لباسهاى تازهاى براى من بياور، لباسها را آوردم، و به او دادم، و او پوشيد».
سپس فرمود: بسترم را در وسط اطاق بيفكن، من اين كار را كردم، او دراز كشيد و رو به قبله كرد، و دستش را زير صورتش گذاشت، سپس فرمود: اى ام سلمه «ام سلمى» من الان از دنيا مىروم (و به ملكوت اعلى مىشتابم) در حالى كه پاك شدهام، كسى روى مرا نگشايد.
«اين سخن گفت و چشم از جهان پوشيد»!
اين حديث بخوبى نشان مىدهد كه فاطمه از لحظه مرگش آگاه و باخبر بوده، و بى آنكه نشانههاى آن در او باشد، آماده رحلت از اين جهان گشت، و از آنجا كه هيچكس لحظه مرگ را جز به تعليم الهى نمى داند اين نشان مىدهد كه از سوى خدا به او الهام مىشد.
آرى، روح او با عالم غيب مربوط بود. و فرشتگان آسمان با او سخن مىگفتند.
بعلاوه مطابق روايات گذشته حتى او از مريم دختر عمران و مادر حضرت عيسى مسيح برتر بود، و همين امر كافى است، زيرا قرآن با صراحت مىگويد مريم با فرشتگان خدا سخن مىگفت (آيات متعددى در اين زمينه در سوره مريم و آل عمران وجود دارد) .
بنابراين فاطمه (س) دخت گرامى پيامبر اسلام (ص) به طريق اولى بايد بتواند با فرشتگان آسمان هم سخن شود.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ مستدرك الصحيحين ج ٣ ص ١٥٣- اين حديث را «ابى حجر در «الاصابة» و «ابن اثير» در «اسد الغابة» آوردهاند.
٢ صحيح بخارى «كتاب النكاح» باب ذب الرجل عن ابنته - مضمون اين دو حديث در بسيارى از كتب معروف مانند «خصائص نسائى» «فيض الغدير»، «كنز العمال»، «مسند احمد»، «صحيح ابى داود» و «حلية الاوليا» آمده است.
٣ الصواعق المحرقة ص .١٠٩
٤ حليه الاوليا ج ٢ ص .٤١
٥ مسند احمد ج ٣ ص .١٥٠
٦ دخائر العقبى ص .٤٤
٧ ذخائر العقبى ص .٥٤
٨ حلية الاولياء ج ٢ ج .٤٠
٩ «مسند احمد» بن حنبل ج ٦ ص ٤٦١ اين حديث را «ابن اثير» در (اسد الغابة) و جمعى ديگر از كتب خود آوردهاند.
١٠ البته دلائل علم و دانش گسترده و فوق العاده آن حضرت در روايات شيعه وضع ديگرى دارد كه در زندگينامه آن بزرگوار قبلا گفته شد.
هنگامى كه روح انسان قوى شود، و پرتوى از صفات الهى در جان او بيفتد، و به مقام قرب او نائل گردد، ارادهاش «به فرمان خدا» در جهان تكوين اثر مىگذارد و آنچه را او مىخواهد همان مىشود.
اين همان ولايت تكوينى است كه اولياء اللّه از آن برخوردار بودند، اين همان چيزى است كه سرچشمه كرامات مختلف است و معجزات انبياء عالى آن است، فاطمه زهرا (س) از عنايت الهى سهم وافرى داشت و روايت زير شاهد اين مدعاست:
٣٠- بسيارى از مفسران اهل سنت مانند «زمخشرى» در «كشاف» و «سيوطى» در «درالمنثور» در ذيل آيه شريفه:
«كلما دخل عليها زكريا المحراب و جدعندها رزقا قالت أنّى لك هذا قالت هو من عنداللّه يرزق من يشأ بغير حساب».
«هر زمان زكريا وارد محراب مريم مىشد غذاى مخصوصى در آنجا مىديد، از او مىپرسيد اين را از كجا آورده ى؟! و او مىگفت: اين از ناحيه خدا است، خداوند هر كس را بخواهد بى حساب روزى مىدهد». (آل عمران/٣٧) :
از «جابر بن عبداللّه» نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) چند روز بود غذائى نخورده بود، و كار بر او مشكل شد، و به منزل همسرانش سر زد هيچكدام غدايى نداشتند، سرانجام به سراغ دخترش فاطمه (سلام اللّه عليها) آمد و فرمود: دخترم غذايى دارى من تناول كنم زيرا گرسنهام؟
عرض كرد: نه بخدا سوگند، هنگامى كه رسول خدا (ص) از نزد او خارج شد، زنى از همسايگان دو قرص نان و مقدارى گوشت براى فاطمه (س) هديه آورد، و او آن را گرفت و در ظرفى گذاشت و روى آن را پوشيد و گفت: به خدا سوگند رسول اللّه (ص) را بر خودم و فرزندانم مقدم مىدارم!
و اين در حالى بود كه همه گرسنه بودند.
حسن و حسين را به سراغ پيامبر (ص) فرستاد و از او دعوت كرد به خانه بيايد، عرض كرد فدايت شوم چيزى خداوند براى ما فرستاده است و من آن را براى شما ذخيره كردهام.
پيامبر (ص) فرمود: بياور، و او ظرف غذا را نزد حضرت آورد، هنگامى كه پيغمبر سر ظرف را برداشت مملو از نان و گوشت بود، هنگامى كه فاطمه آن را ديد در تعجب فرو رفت، و فهميد اين نعمت و بركتى است از سوى خدا، شكر او را بجا آورد و بر پيامبر (ص) درود فرستاد.
پيغمبر (ص) فرمود: دخترم! اين را از كجا آوردهاى؟!
عرض كرد:
«هو من عنداللّه ان اللّه يرزق من يشاء بغير حساب»:
«اين از سوى خدا است، خداوند هر كس را بخواهد بى حساب روزى مىدهد»!
پيامبر (ص) شكر خدا را بجا آورد و اين جمله را فرمود:
«الحمد اللّه الذى جعلك شبيهة بسيدة نساء بنى اسرائيل»:
شكر مىكنم خدائى را كه تو را شبيه مريم بانوى زنان بنى اسرائيل قرار داد هنگامى كه روزى خوبى نصيب او مىشد از او سؤال مىكردند اين از كجاست؟ مىگفت: از نزد خدا است.
«ان اللّه يرزق من يشاء بغير حساب».
سپس پيغمبر (ص) به سراغ على (ع) فرستاد، او آمد، و همگى از آن غذا خوردند، و بقيه همسران پيامبر نيز خوردند و همه سير شدند، و هنوز ظرف غذا پر بود!
فاطمه (عليهاالسلام) مىگويد: من از آن براى تمام همسايگان فرستادم و خدا در آن بركت و خير زيادى قرار داد.
و اين نمونهاى از كرامات آن بانوى بزرگوار بود.
ورود در بهشت آن كانون عظيم رحمت الهى، دليل روشنى بر سعادت يك انسان است، و اگر كسى پيش از همه وارد شود برترين فضيلت براى او اثبات مىشود.
در روايات معروف اهل سنت اين افتخار از زبان پيغمبر اكرم (ص) براى فاطمه (عليهاالسلام) ثبت شده است:
٣٢- در حديث ديگرى از همان بزرگوار آمده است كه فرمود:
«اول شخص يدخل الجنة فاطمة بنت محمد (ص) و مثلها فى هذه الامة مثل مريم فى بنى اسرائيل»:
«نخستين كسى كه وارد بهشت مىشود فاطمه دختر محمد است، و او در ميان اين امت همچون مريم در ميان بنى اسرائيل است».
از اين گذشته از روايات معروف اسلامى استفاده مىشود كه ورود اين بانوى بزرگ در صحنه محشر، و روانه شدن از آنجا به بهشت، با تشريفات بسيار باشكوهى كه بيانگر عظمت فوق العاده مقام او است انجام مىگيرد، به احاديث زير با هم گوش فرا مىدهيم.
٣٣- على (ع) از پيغمبر اكرم (ص) چنين نقل مىكند:
«تحشر ابنتى فاطمة يوم القيامة و عليها حلة الكرامة قد عجنت بماء الحيوان، فتنظر اليها الخلائق فيتعجبون منها».
«دخترم فاطمه در قيامت محشور مىشود در حالى كه لباس كرامتى كه با آب حيات عجين شده در تن دارد، و خلائق به سوى او مىنگرد، و از مقام والاى او در شگفتى فرو مىروند»!
سپس در ذيل اين حديث مىافزايد:
«فتزف الى الجنة كالعروس لها سبعون الف جارية»:
«سرانجام او را با احترام تمام همانند عروس در حالى كه هفتاد هزار از حوريان بهشتى اطراف او را گرفتهاند به بهشت مىبرند»
٣٤- در حديث ديگرى از عايشه از پيغمبر اكرم (ص) در اين زمينه مىخوانيم:
«اذا كان يوم القيامة نادى مناد يا معشر الخلائق طأطئوا رؤسكم حتى تجوز فاطمة بنت محمد»:
«هنگامى كه روز قيامت برپا شود منادى صدا مىزند اى مردم سرهاى خود را به زير افكندى تا فاطمه دختر محمد (ص) بگذرد»!
ودر حديث ديگرى بعد از ذكر همين معنى آمده است:
«فتمرمع سبعين الف جارية من الحور العين كمر البراق»!:
«فاطمه (عليهاالسلام) با هفتاد هزار حور العين به سرعت برق از آنجا عبور مىكند» (و به سوى بهشت مىشتابد)
٣٦- و عجيبتر اينكه در كتاب تاريخ بغداد در حديثى از رسول اللّه (ص) مىخوانيم:
در آن شب كه مرا به معراج بردند ديدم اين جملهها بر در بهشت نوشته شده بود.
«لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، على حبيب اللّه، و الحسن و الحسين صفوة اللّه و فاطمة خيرة اللّه، على باغضهم لعنة اللّه».
«خداوندى جز خداى يگانه نيست، محمد رسول خدا، و على محبوب پروردگار است، حسن و حسين برگزيدگان خدايند، و فاطمه منتخب خداوند است، بر دشمنان آنها لعنت خدا باد».
بيش باد، و كم مباد!
نامها معمولا بيانگر چگونگى صاحبان نام است، البته اگر نامگذارى به وسيله شخصى حكيم انجام گيرد، از احاديث برمى آيد كه نامگذارى فاطمه زهرا (عليهاالسلام) وسيله حكيم على الاطلاق يعنى خداى عالم انجام گرفته است.
از سوى ديگر «فاطمه از ماده «فطم» (بر وزن حتم) به معنى باز گرفتن كودك از شير مادر است، سپس به هر گونه بريدن و جدائى اطلاق شده است.
اكنون ببينيم روايات اسلامى در اين زمينه چه مىگويد؟
٣٧- در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) آمده است كه فرمود:
«انما سماها فاطمة لان اللّه فطمها و محبيها عن النار».
«او را فاطمه نام نهاده، زيرا خداوند او و دوستانش را از آتش دوزخ بازداشته است»
از اين تعبير استفاده مىشود كه نامگذارى بانوى اسلام به اين نام، از سوى خداوند صورت گرفته، و مفهومش اين است كه خدا وعده داده است او و كسانى كه او را دوست دارند و در خط مكتب او باشند هرگز به دوزخ نروند.
٣٨- در حديث ديگرى در «ذخائر العقبى» از على (ع) مىخوانيم: كه رسول اللّه (ص) به فاطمه (عليهاالسلام) فرمود:
«يا فاطمه اتدرين لم سميت فاطمة»؟:
اى فاطمه آيا مىدانى چرا فاطمه ناميده شدهاى؟
على (ع) مىگويد: من گفتم اى رسول خدا شما بفرمائيد چرا نام او فاطمه است؟
فرمود:
«ن اللّه عزوجل قد فطمها و ذريتها عن النار يوم القيامة»:
«خداوند بزرگ او و فرزندانش را از آتش دوزخ در قيامت باز مىدارد».
بديهى است منظور از فرزندان در اينجا فرزندانى است كه در خط اين مادر بزرگ باشند، نه همچون پسر نوح كه خطاب شد«انه ليس من اهلك» «او از خاندان تو نيست».
و به همين دليل در بعضى از روايات از احاديث «ذريه» و «محبان» هر دو باهم ذكر شدهاند، و اينكه گمان كنيم مفهوم روايات فوق اين است كه اگر آنها مرتكب انواع گناهان شوند و حتى كافر و مشرك باشند از عذاب الهى در قيامت در امانند اشتباه بزرگى مرتكب شدهايم كه با هيچك از معيارهاى اسلامى نمى سازد، زيرا خود پيغمبر اكرم (ص) كه اصل اين شجره طيبه است صريحاً در قرآن مجيد به اين خطاب مخاطب شده است.
«لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين».
«اگر (به فرض محال) مشرك شوى اعمال صالح تو نابود مىشود و از زيانكاران خواهى بود» (زمر/٦٥)
و در جاى ديگر مىفرمايد: «اگر او بر ما دروغ ببندد ما او را به سختى مىگيريم و مجازات مىكنيم و رگ قلب او را قطع مىنمائيم»
آيا فرع زائد بر اصل ممكن است، آيا فرزندان رسول خدا از او برترند؟!
البته هرگز پيغمبر نه راه شرك پوئيد، و نه العياذ باللّه دروغى بر خدا بست، در حقيقت يك درس بزرگ براى همه امت است، تا بقيه حساب خود را برسند.
و اين منافات با مقام شامخ سادات و ارزش فوق العاده آنها در امت اسلامى ندارد.
از سوى ديگر در ميان عرب معمول است كه علاوه بر اسم كنيهاى نيز براى افراد انتخاب مىكنند اگر مرد باشد - با - «اب» شروع مىشود و اگر زن باشد با «ام».
در روايات اسلامى در ميان كنيههاى فاطمه زهرا كنيه عجيبى ديده مىشود كه چشم انداز ديگرى از عظمت فوق العاده زهرا را ترسيم مىكند، به حديث زير گوش فرا دهيد:
٣٩- در «اسد الغابة» آمده است:«كانت فاطمة تكنى ام ابيها» : (كنيه فاطمه «ام ابيها» (مادر پدرش!) بود) .
اين معنى در كتاب «استيعاب» از امام صادق (ع) نيز نقل شده است.
اين تعبير عجيب كه نظير آن درباره هيچيك از زنان اسلام ديده نشده، نشان مىدهد كه اين دختر باوفا آنچنان نسبت به پدرش محبت مىكرد كه گوئى «يك مادر» براى او بود.
مىدانيم پيغمبر اكرم (ص) در همان كودكى مادر خود را از دست داد، ولى اين دختر از همان خردسالى از هيچگونه محبت و دلسوزى درباره پدر بزرگوارش فرو گذار نكرد.
هم دخترى دلسوز و فداكار، و هم مادرى مهربان و ايثارگر و هم يارى وفادار محسوب مىشد كه شواهد آن را در روايات گذشته خوانديم.
غير از هداياى فوق العاده معنوى كه پيغمبر اكرم (ص) به دخترش فاطمه زهرا (س) داد كه هر كدام از ديگرى گرانبهاتر و پر ارزشتر بود كه بعضى از آنها در تاريخ ضبط شده مانند تسبيح حضرت فاطمه (س) و بعضى را ما نمىدانيم يك هديه ظاهرا مادى نيز به او داد و عجب اينكه اين هديه نيز به فرمان خدا صورت گرفت چنانكه در حديث زير آمده است:
٤٠- «سيوطى» در درالمنثور نقل مىكند: هنگامى كه آيهشريفه «و آت ذالقربى حقه»: «حق ذى القربى (نزديكان) را ادا كن» پيغمبر (ص) فاطمه (س) را صدا زد و سرزمين «فدك» را به او واگذار كرد.
البته چنانكه در فصل «ماجراى غمانگيز فدك» مىآيد، بخشيدن فدك به فاطمه (س) يك مسأله ساده نبود، پشتوانهاى بود براى مسأله ولايت على (ع) و سندى براى تحكيم و تثبيت مقام والاى اين خانواده، و از اين نظر يك هديه معنوى نيز محسوب مىشد.
ولى نظام حاكم كه اين مطلب را به خوبى درك كرده بود بعد از رحلت پيامبر (ص) تقريبا بدون هيچگونه فاصله زمانى، به استناد يك حديث مجعول، فدك را از فاطمه زهرا (س) گرفت و جزء بيت المال كرد كه خود داستانى بسيار طولانى و دردناك و عبرت انگيزى دارد و مىتواند به عنوان يك سند مهم اسلامى براى تجزيه و تحليل تاريخ صدر اسلام و طوفانهاى بعد از پيامبر (ص) مورد استناد قرار گيرد.
براى توضيح بيشتر به همان بحث مراجعه فرمائيد.
* * *
«خداوندا»! ما را با محبت اين بانوى بزرگ و پدر و همسر و فرزندانش (عليهم الصلوة و السلام) زنده بدار، و با محبت آنها محشور گردان.
«بارالها» به ما توفيق پيروى از مكتبشان، و اهتداء به نور هدايتشان، و اقتداء به سنت پربارشان مرحمت فرما.
«و اجعلنا ممن يأخذ بحجزتهم، و يمكث فى ظلهم، و يهتدى بهداهم».
آمين يا رب العالمين
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ زمخشرى در كشاف ذيل آيه ٣٧ آل عمران و همچنين سيوطى در در المنثور و ثعلبى در قصص الانبياء ص ٥١٣ آن را نقل كردهاند.
٢ كنز العمال ج ٦ ص .٢١٩
٣ ذخائر العقبى ص .٤٨
٤ تاريخ بغداد ج١ ص .١٤١
٥ كنز العمال ج ٦ ص .٢١٨
٦ تاريخ بغداد ج ١ ص .٢٥٩
٧ تاريخ بغداد ج ٢ ص .٣٣١
٨ ذخائر العقبى ص .٢٦
٩ حاقه - ٤٤ تا .٤٦
١٠ اسد الغابة ج ٥ ص .٥٢٠
١١ استيعاب ج ٢ ص .٧٥٢
١٢ سوره اسراء آيه .٢٦
١٣ ميزان الاعتدال ج٢ ص ٢٨٨ و كنز العمال ج ٢ ص ١٥٨ و در المنثور ذيل آيه ٢٦ سوره اسراء.
داستان فدك يكى از غم انگيزترين و پرغوغاترين داستانهاى زندگى فاطمه بانوى اسلام (س) خصوصاً، و اهل بيت عليم السلام عموماً، و تاريخ اسلام به طور گستردهاى و عام است، كه آميخته با توطئههاى سياسى، و فراز و نشيبهاى فراوانى مىباشد و دريچهاى است براى حل قسمتى از معماهاى مهم تاريخ صدر اسلام.
اما قبل از ورود در اين بحث لازم است بدانيم:
«فدك چه بود و كجا بود؟»
«فدك» به طورى كه بسيارى از مورخان و ارباب لغت نوشتهاند قريه آباد و حاصل خيزى بود در سرزمين «حجاز» نزديك «خيبر» كه ميان آن و مدينه دو يا سه روز راه بود، بعضى اين فاصله را صدو چهل كيلومتر نوشتهاند و در آن چشمهاى جوشان و نخلهاى فراوانى بود و بعد از خيبر نقطه اتكاء يهوديان در حجاز به شمار مىرفت.
در اينكه چگونه «فدك» اين آبادى خرم و سرسبز به پيامبر اسلام (ص) منتقل شد، معروف چنين است كه رسول خدا (ص) بعد از آنكه از فتح خيبر بازگشت خداوند رعب و وحشت را در قلوب اهل فدك كه از يهوديان سرسخت بودند، افكند، آنها كسى را خدمت رسول خدا (ص) فرستادند، و با او صلح كردند، در برابر اينكه نيمى از «فدك» را به آن حضرت (ص) واگذار كنند، پيامبر (ص) از آنها پذيرفت و اين صلح را امضاء فرمود.
به اين ترتيب «فدك» خالصه رسول اللّه (ص) شد، زيرا طبق قرآن مجيد چيزى كه به دست مسلمين بدون جنگ بيفتد منحصراً حق پيامبر (ص) است، و به صورت غنائم جنگى تقسيم نمىشود و به اين ترتيب پيامبر (ص) «فدك» را در اختيار گرفت و درآمد آن را در مورد واماندگان در راه «ابن السبيل» و مانند آنها مصرف مىكرد.
اين سخن را «ياقوت حموى» در «معجم البلدان» و «ابن منظور اندلسى» در «لسان العرب» و عدهاى ديگر در كتابهاى خود آوردهاند.
«طبرى» نيز در تاريخ خود و «ابن اثير» نيز در كتاب «كامل» به آن اشاره كردهاند.
اين را نيز بسيارى از مورخان نوشتهاند كه پيامبر (ص) در حيات خود «فدك» را به بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) بخشيد.
گواه روشن اين واگذارى اينكه بسيارى از مفسران از جمله مفسر معروف «جلال الدين سيوطى» از علماى معروف اهل سنت در تفسير «در المنثور» در ذيل آيه (١٦ سوره اسراء)«و آت ذالقربى حقه» (حق نزديكان را به آنها بده) از «ابوسعيد خدرى» نقل كرده كه چون اين آيه نازل شد رسول خدا (ص) فاطمه را طلبيد و فدك را به او بخشيد، عبارت حديث چنين است:
«لما نزل قوله تعالى: «و آت ذالقربى حقه اعطى رسول اللّه (ص) فاطمة فدكا»
هنگامى كه سخن خداى متعال نازل شد كه: «اى پيامبر) حق خويشاوندان نزديك خود را بده رسول خدا (ص) به فاطمه (س) فدك را بخشيد.
در ذيل همان آيه روايت ديگرى از «ابن عباس» به همين مضمون نقل شده است.
شاهد زنده ديگر بر اين مدعا گفتار اميرمؤمنان على (ع) در نهج البلاغه درباره فدك است كه مىفرمايد:
«بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء، فشحت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس قوم آخرين، و نعم الحكم اللّه»:
«آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، «فدك در دست ما بود، ولى گروهى بر آن بخل ورزيدند، در حالى كه گروه ديگرى سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند، و بهترين قاضى و داور خدا است».
اين به خوبى نشان مىدهد كه در عصر پيامبر (ص) «فدك» در اختيار امير مؤمنان على (ع) و فاطمه زهرا (س) بود، ولى بعداً گروهى از بخيلان حاكم، چشم به آن دوختند، و على (ع) و همسرش بانوى اسلام به ناچار از آن چشم پوشيدند، و مسلماً اين چشم پوشى با رضايت خاطر صورت نگرفت، چرا كه در اين صورت خدا به داورى طلبيدن و«نعم الحكم اللّه» گفتن معنى ندارد.
از علماى بزرگ شيعه نيز گروه عظيمى روايات مربوط به اين قسمت را در كتب معتبر خود آوردهاند كه از ميان آنها علماى زير را مىتوان نام برد:
مرحوم «كلينى» در «كافى»، و مرحوم «صدوق»، و مرحوم «محمد بن مسعود عياشى» در تفسير خود و «على بن عيسى اربلى» در «كشف الغمة» و گروه عظيمى ديگر در كتب تفسير و تاريخ و حديث، كه ذكر همه آنها بسيار به طول مىانجامد.
اكنون ببينيم چرا و به چه دليل «فدك» را از فاطمه سلام اللّه عليها گرفتند.
گرفتن «فدك» از بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) مسأله سادهاى نبود كه تنها مربوط به جنبه مالى باشد، بلكه جنبه اقتصادى آن تحت الشعاع مسائل سياسى حاكم بر جامعه اسلامى بعد از رحلت پيامبر (ص) بود، در حقيقت موضوع «فدك» را نمى توان از ساير حوادث آن عصر جدا نمود، بلكه حلقهاى از يك زنجير بزرگ، و پديدهاى است از يك جريان كلى و فراگير!
براى اين غصب بزرگ تاريخى عوامل زير را مىتوان بر شمرد:
١- وجود فدك در دست خاندان پيامبر (ص) يك امتياز بزرگ معنوى براى آنها محسوب مىشد، و اين خود دليل بر مقام و منزلت آنها در پيشگاه خدا و اختصاص نزديكى شديد به پيامبر (ص) به شمار مىآمد، به خصوص اينكه در روايات شيعه و اهل سنت چنانكه در بالا گفتيم آمده است كه به هنگام نزول آيه «و آت ذالقربى حقه» پيامبر (ص) فاطمه (س) را فراخواند و سرزمين «فدك» را به او بخشيد.
روشن است وجود «فدك» در دست خاندان پيامبر (ص) با اين سابقه تاريخى سبب مىشد كه مردم ساير آثار پيامبر (ص) مخصوصاً مسأله خلافت و جانشينى آن حضرت (ص) را نيز دز اين خاندان جستجو كنند، و اين مطلبى نبود كه طرفداران انتقال خلافت به كسان ديگر بتوانند آن را تحمل كنند.
٢- اين مسأله از نظر بعد اقتصادى نيز مهم بود، و روى بعد سياسى آن اثر مىگذاشت، چرا كه على (ع) و خاندان او اگر در مضيقه شديد اقتصادى قرار مىگرفتند توان سياسى آنها به همان نسبت تحليل مىرفت، و به تعبير ديگر وجود فدك در دست آنان امكاناتى در اختيارشان قرار مىداد كه مىتوانست پشتوانه مسأله ولايت باشد، همانگونه كه اموال خديجه٠س) پشتوانهاى براى پيشرفت اسلام در آغاز نبوت پيامبر اسلام (ص) بود.
در همه دنيا معمول است هرگاه بخواهند شخص بزرگ، يا كشورى را منزوى كنند او را درمحاصره اقتصادى قرار مىدهند كه در تاريخ اسلام در داستان «شعب ابوطالب» و محاصره شديد اقتصادى مسلمين از سوى مشركان قريش آمده است.
در تفسير سوره «منافقين» ذيل آيه:
«لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعزمنها الاذل».
به توطئهاى شبيه همين توطئه از سوى منافقين اشاره شده كه به لطف الهى در نطفه خفه شد، بنابراين تعجب نيست كه مخالفان بكوشند اين سرمايه را از خاندان پيغمبر اكرم (ص) بگيرند، و آنها رامنزوى كرده و دستان را تهى سازند.
٣- اگر آنها حاضر مىشدند فدك را به عنوان ميراث پيامبر (ص) و يا بخشش و هديه آن حضرت به فاطمه زهرا (س) در اختيار آن حضرت قرار دهند راهى باز مىشد كه مسأله خلافت را نيز از آنها مطالبه كند.
اين نكته را دانشمند معروف اهل سنت «ابن ابى الحديد معتزلى» در شرح «نهج البلاغه» به طرز ظريفى منعكس كرده است.
او مىگويد:
من از (استادم) «على بن فارقى» مدرس بغداد سؤال كردم: آيا فاطمه (س) در ادعاى مالكيت «فدك» صادق بود؟
گفت: آرى.
گفتم: پس چرا خليفه اول فدك را به او نداد، در حالى كه فاطمه نزد او راستگو بود؟
او تبسمى كرد و كلام لطيف و زيبا و طنز گونهاى گفت، در حالى كه هرگز عادت به شوخى نداشت، گفت:
«لو اعطاها اليوم فدكاً بمجرد دعواه لجائت اليه غداً و ادعت لزوجها الخلافة و زحزحته من مكانه، و لم يمكنه لاعتذار و المدافعة بشيئى لانه يكون قد اسجل على نفسه بانها صادقة فيما تدعيه، كائنا ما كان، من غير حاجة الى بينة»:
«اگر ابى بكر آنروز «فدك» را به مجرد ادعاى فاطمه (س) به او مىداد، فردا به سراغش مىآمد و ادعاى خلافت براى همسرش مىكرد! و وى را از مقامش كنار مىزد، و او هيچگونه عذرى و دفاعى از خود نداشت، زيرا با دادن «فدك» پذيرفته بود كه فاطمه (س) هر چه را ادعا كند راست مىگويد، و نيازى به بينّه و گواه ندارد».
سپس «ابن ابى الحديد» مىافزايد:
«اين يك واقعيت است، هر چند استادم آنرا به عنوان يك مزاح مطرح كرد».
اين اعتراف صريح از دو دانشمند اهل سنت، شاهد زندهاى جهت «بار سياسى» داستان فدك است.
و اگر به سرنوشت اين قريه در طول تاريخ چند قرآن آغاز اسلام بنگريم كه چگونه دست به دست مىگرديد هر يك از خلفاء موضع خاصى در برابر آن داشتند اين مسأله روشنتر مىشود كه در بحث آينده به خواست خدا به آن اشاره مىكنيم.
(چگونه فدك به اهل بيت: بازگشت؟)
سير تاريخى «فدك» يكى از شگفتيهاى تاريخ اسلام است، هر يك از خلفاء در برابر آن موضعى داشتند، يكى مىگرفت و ديگرى پس مىداد، و اين وضع آن قدر ادامه يافت تا اين سرزمين به كلى ويران شد و برباد رفت، براى پى بردن به فراز و نشيبهائى كه در اين روستاى آباد پديد آمد كافى است مقطهاى زير را مورد توجه قرار دهيم:
١- فدك در آغاز، چنانكه دانستيم پس از سقوط خيبر از طريق مصالحه از يهوديان به پيامبر (ص) منتقل شد و به حكم آيه«و ما افاء اللّه على رسوله...» اختيار آن به طور كامل با شخص پيامبر (ص) بود و به حكم آيه، حق آن حضرت گرديد.
٢- طبق اسناد معتبر تاريخى پيامبر (ص) آن را در حيات خود طبق دستور قرآن و آيه«ذات القربى حقه» به بانوى اسلامى فاطمه زهرا (س) بخشيد، و به اين ترتيب در اختيار دخت گرامى پيغمبر اسلام (ص) قرار گرفت.
٣- در زمان خليفه اول اين آبادى غصب شد، و در اختيار حكومت وقت قرار گرفت، و آنها با سرسختى عجيبى در حفظ اين وضع كوشيدند.
٤- اين امر همچنان ادامه داشت تا زمان «عمر بن عبدالعزيز» خليفه اموى كه نسبت به اهل بيت پيغمبر (ص) روش ملايمترى داشت رسيد، او به فرماندارش در مدينه «عمرو بن حزم» نوشت كه «فدك» را به فرزندان فاطمه (س) باز گردان.
فرماندار مدينه در پاسخ او نوشت:
«فرزندان فاطمه بسيارند و با طوايف زيادى ازدواج كردهاند، به كدام گروه باز گردانم»؟!
«عمرو بن عبدالعزيز» خشمناك شد، نامه تندى به اين مضمون در پاسخ فرماندار مدينه نگاشت:
«اما بعد: فانى لو كتبت اليك امرك ان تذبح شاة لكتبت الىّ أَجماء ام قرناء»؟
«او كتبت اليك ان تذبح بقرة لسألتنى ما لونها؟ فاذا ورد كتابى هذا فاقسمها فى ولد فاطمة من علىّ والسّلام»:
«هر گاه من ضمن نامهاى به تو دستور دهم گوسفندى ذبح كن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آيا بى شاخ باشد يا شاخدار؟!، و اگر بنويسم گاوى را ذبح كن سؤال مىكنى رنگ آن چگونه باشد؟
هنگامى كه اين نامه من به تو مىرسد فوراً «فدك» را بر فرزندان فاطمه از على (ع) تقسيم كن».
و به اين ترتيب با يك چرخش بزرگ، «فدك» بعد از ساليان دراز به دست فرزندان فاطمه (س) افتاد.
٥- ديرى نپائيد كه «يزيد بن عبدالملك» خليفه اموى آن را مجدداً غصب كرد.
٦- سرانجام «بنى اميه» منقرض شدند و «بنى عباس» روى كار آمدند، «ابوالعباس سفاح» خليفه معروف عباسى آن را به «عبداللّه بن حسن بن على (ع) » به عنوان نماينده بنى فاطمه (س) باز گرداند.
٧- چيزى نگذشت كه «ابوجعفر عباسى» آن را از «بنى حسن» گرفت (زيرا آنها قيامى بر ضد بنى عباس كردند) .
٨- «مهدى عباسى» فرزند «ابو جعفر» آن را به فرزندان فاطمه (س) باز گرداند.
٩- «موسى الهادى» خليفه ديگر عباسى بار ديگر آن را غصب كرد و «هارون الرشيد» نيز همين معنى را ادامه داد.
١٠- «مأمون» به خاطر تظاهر به علاقه شديد نسبت به اهل بيت پيغمبر (ص) و فرزندان على (ع) و فاطمه زهر (س) آن را با تشريفاتى به فرزندان فاطمه (س) بازگرداند.
در تاريخ آمده است كه مأمون به «قثم بن جعفر» فرماندار مدينه چنين نوشت:
«انه كان رسول اللّه اعطى ابنته فاطمة فدكاً و تصدق عليها بها، و ان ذلك كان امراً ظاهراً معروفاً عند آله عليهم السلام ثم لم تزل فاطمة تدعى منه بما هى اولى من صدق عليه، و انه قد رأى ردها الى ورثتها و تسليمها الى «محمد بن يحيى بن الحسين بن زيد بن على»... و«محمد بن عبداللّه بن الحسين»... ليقوما بها لاهلهما».
«رسول خدا (ص) «فدك» را به دخترش «فاطمه» (س) بخشيد، واين امرى آشكار و معروف نزد اهل بيت پيامبر (ص) بود، سپس همواره فاطمه (س) مدعى آن بود و قول او از همه شايستهتر به تصديق و قبول است، و من صلاح مىبينم كه آن به ورثه آن حضرت (س) داده شود، و به «محمدبن يحيى» و «محمد بن عبداللّه» (نوههاى امام زين العابدين) بازگردانى تا آنها به اهلش برسانند».
«ابن ابى الحديد» مىگويد:
«مأمون براى رسيدگى به شكايات مردم نشسته بود، اولين شكايتى كه به دست او رسيد و به آن نگاه كرد مربوط به فدك بود، همينكه شكايت را مطالعه كرد گريه نمود، و به يكى از مأموران گفت صدا بزن وكيل فاطمه (س) كجاست؟ پيرمردى جلو آمد، و با مأمون سخن بسيار گفت، مأمون دستور داد حكمى را نوشتند و فدك را به عنوان نماينده اهل بيت: به دست او سپردند.
هنگامى كه مأمون اين حكم را امضاء كرد« دعبل» برخاست و اشعارى سرود كه نخستين بيت آن اين بود:
اصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد مأمون هاشماً فدكاً!
«چهره زمان خندان شد - چرا كه مأمون فدك را به بنى هاشم بازگرداند.
نويسنده كتاب «فدك» مىنويسد مأمون به اتكاء روايت «ابو سعيد خدرى» كه مىگويد: پيامبر فدك را به فاطمه (س) بخشيد، دستور فدك به فرزندان فاطمه (س) باز گردانده شود.
١١- اما «متوكل عباسى» به خاطر كينه شديدى كه از اهل بيت: در دل داشت، بار ديگر فدك را از فرزندان فاطمه (س) غصب كرد.
١٢- فرزند متوكل بنام «منتصر» دستور داد كه آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسين (ع) باز گردانند.
بديهى است روستائى كه اينچنين دست به دست بگردد، و هر روز بازيچه دست سياستمداران كينه توز باشد، به سرعت رو به ويرانى مىگذارد، و همين سرنوشت سرانجام دامان فدك را گرفت، و تمام آبادى آن ويران، و درختانش خشك شد!
ولى اين نقل و انتقالها به هر حال بيانگر اين واقعيت است كه خلفاء روى فدك حساسيت خاصى داشتند، و هر كدام طبق روش سياسى خود موضعگيرى مخصوص و عكس العمل خاصى روى آن نشان مىدادند.
و اينها همه تأكيدى است بر آنچه قبلا گفتيم كه غصب فدك از بانوى اسلام (س) يا فرزندان او، پيش از آنكه جنبه اقتصادى داشته باشد، جنبه سياسى داشت، و هدف منزوى كردن آنها درجامعه اسلامى، و تضعيف موقعيت، واظهار دشمنى با اهل بيت پيامبر (ص) بود، همانگونه كه بازگرداندن فدك را به اهل بيت: كه بارها در طول تاريخ اسلام تكرار شد «يك حركت سياسى» به عنوان اظهار همبستگى و ارادت به خاندان پيامبر (ص) صورت مىگرفت.
اهميت «فدك» در اذهان عمومى مسلمين تا آن اندازه بود كه در بعضى از تواريخ آمده است كه در عصر «متوكل عباسى» قبل از آنكه فدك از دست بنى فاطمه (س) گرفته شود خرماى محصول آن را در موسم «حج» به ميان حجاج مىآوردند و آنها به عنوان، تيمن و تبرك با قيمت گزافى آن را مىخريدند.
از مسائل بسيار قابل توجه اينكه هيچيك از امامان اهل بيت بعد از «غصب نخستين» هرگز در امر فدك دخالت نكردند، نه على (ع) در دوران حكومتش در اين امر دخالتى كرد و نه امامان ديگر، و افرادى مانند «عمر بن عبدالعزيز» و يا حتى «مأمون» خليفه عباسى، پيشنهاد كردند كه به يكى از اهل بيت: بازگردانده شود، و اين واقعاً سؤالانگيز است كه اين موضعگيرى در برابر مسأله فدك به چه علت بود؟
چرا على (ع) در زمانى كه تمام كشور اسلام زير نگين او بود اين حق را به صاحبان اصلى باز نگردانيد،؟ و يا چرا فى المثل مأمون كه اينهمه اظهار ارادت - ولو ظاهراً - به امام على بن موسى الرضا (ع) مىكرد «فدك» را به آن حضرت تقديم نكرد؟
بلكه به دست بعضى از نوههاى «زيد بن على بن الحسين (ع) » به عنوان نماينده «بنى هاشم» سپرد؟
در پاسخ اين سؤال مهم تاريخى مىگوئيم:
اما امير مؤمنان على (ع) در همان كلام كوتاهش همه گفتنىها را گفته است آنجا كه مىفرمايد:
«آرى از آنچه در زير آسمانها دنيا است تنها «فدك» در دست ما بود، عدهاى نسبت به آن بخل ورزيدند، ولى در مقابل گروه ديگرى سخاوتمندانه از آن صرفنظر كردند، و بهترين داور و حاكم خدا است، مرا با فدك و غير فدك چه كار در حالى كه فردا به خاك سپرده خواهيم شد.»
آن بزرگوار عملا نشان داد كه فدك را به عنوان يك وسيله درآمد و يك منبع اقتصادى نمى خواهد، و آن روز هم كه فدك از ناحيه او همسرش مطرح بود براى تثبيت مسأله ولايت، و جلوگيرى از خطوط انحرافى در زمينه خلافت پيامبر اسلام (ص) بود، اكنون كه كار از كار گذشته، و فدك بيشتر چهره مادى پيدا كرده، گرفتن آن چه فائدهاى دارد؟
سيد مرتضى عالم و محقق بزرگ شيعه در اين زمينه سخنى پرمعنى دارد، مىگويد.
«هنگامى كه امر خلافت به على (ع) رسيد درباره بازگرداندن فدك خدمتش سخن گفتند، فرمود:
«انى لاستحيى من اللّه ان ارد شيئاً منع منه ابوبكر و امضاه عمر»:
«من از خدا شرم دارم كه چيزى را كه ابوبكر منع كرد و عمر بر آن صحه نهاد، به صاحبان اصليش باز گردانم».
در حقيقت با اين سخن هم بزرگوارى و بى اعتنائى خود را نسبت به فدك به عنوان يك سرمايه مادى و منبع درآمد، نشان مىدهد، و هم مانعين اصلى اين حق را معرفى مىكند!.
اما اينكه چرا بعضى از خلفاء كه ظاهراً مىخواستند به خاندان پيامبر (ص) ابراز ارادت كنند، فدك را به ائمه اهل بيت: باز نگرداندند، و مثلا به نوههاى زيد بن على با افراد ناشناس ديگرى به عنوان نمايندگى بنى فاطمه (س) تحويل دادند؟ اين امر دو علت ممكن است داشته باشد:
١- ائمه هدى: هرگز حاضر به پذيرش فدك نبودند، چرا كه اين كار در آن زمان بيشتر جنبه مادى داشت تا معنوى، و شايد حمل بر علاقه به دنيا مىشد، نه امتيازات معنوى، و به تعبير ديگر قبول آن در آن شرائط براى ائمه هدى: كوچك بود، علاوه بر اين دست آنها را در مبارزه با خلفاى جور مىبست، چرا كه هر زمان مىخواستند مبارزه كنند فدك را مسترد مىداشتند (همانگونه كه در ماجراى پس گرفتن فدك از طرف «ابو جعفر خليفه عباسى» از «بنى الحسن» در تاريخ آمده است كه بعد از قيام بعضى از آنها بر ضد دستگاه خلافت، فدك را از همه گرفت) .
٢- خلفاى جور نيز ترجيح مىدادند كه امكانات مالى امامان اهل بيت: گسترده نشود، همانطور كه در داستان معروف «هارون» مشهور است كه وقتى به مدينه آمد احترام فوق العادهاى براى «امام موسى بن جعفر»٨ قائل شد به گونهاى كه براى فرزندش «مأمون» تازگى داشت.
اما هنگامى كه نوبت به هدايا رسيد هديهاى را كه خدمت امام (ع) فرستاد، بسيار ناچيز بود، «مأمون» از اين مسأله در شگفت شد، و هنگامى كه علت را از پدر سؤال كرد او در جواب مطلبى گفت كه حاصلش اين بود ما نبايد كارى كنيم كه آنها قدرت پيدا كنند، و فردا بر ضد ما قيام نمايند!
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ (فتوح البلدان بلاذرى) صفحه .٣٨
٢ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد جلد ١٦ ص .٢١٧
٣ فدك ص .٦٠
٤ «شرح نهج البلاغه» ابن الحديد جلد ١٦ ص .٢١٧
٥ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد ج ١٦ ص .٢٥٢
٦ و هم احتمال اختلاف اندازى و ماجراجوئى طرفداران غاصبين فدك داده مىشود. (ناشر)
٧ سوره احزاب، آيه .٣٣
٨ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد، جلد ١٦، ص .٢١٩
٩ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد.
١٠ «كافى» جلد١ ص .٣٤
١١ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد جلد ١٦ ص ٢٢٨ اين حديث را «حموى» در «معجم البلدان» نيز نقل كرده است.
١٢ «سيره حلبى» جلد ٣ ص .٣٩١
١٣ «صحيح بخارى» باب «فضل الخمس و كتاب «الصواعق المحرقة» ابن حجر صفحه .٩
١٤ «الامامة و السياسية» ابن قتيبه صفحه .١٤
١٥ «صحيح بخارى» باب فصل الخمس و كتاب «الصواعق المحرقة» ابن حجر صفحه .
١٦ «بحار الانوار» چاپ قديم جلد٨ (نقل از كتاب «اخبار الخلفاء») .
يك محاكمه تاريخى
«فدك» چنانكه گفتيم در زمان رسول اللّه (ص) طبق آيه«وآت ذالقربى حقه» از سوى پيغمبر (ص) به فاطمه زهرا (س) واگذار شد، اين مطلبى است كه نه تنها مفسران شيعه بلكه جمعى از علماء اهل سنت نيز از صحابى معروف «ابو سعيد خدرى» نقل كرده ند كه اسناد آن را قبلا بيان كرديم.
بعد از رحلت پيامبر (ص) حكومت وقت دست روى آن گذارد، و نمايندگان فاطمه (س) را از آن بيرون كرد، اين مطلبى است كه «ابن حجر» دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «صواعق» و «سمهودى» در «وفاء الوفاء» و «ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» آوردهاند.
بانوى اسلام براى گرفتن حق خود از دو راه وارد شد:
نخست از طريق هديه پيامبر (ص) به او، و ديگر از طريق ارث (هنگامى كه مسأله هديه پيامبر (ص) مورد قبول واقع نگشت) .
در مرحله اول بانوى اسلام «اميرمؤمنان على (ع) و «ام ايمن» را به عنوان گواه نزد خليفه اول دعوت نمود، ولى خليفه به اين بهانه كه شاهد براى اثبات دعاوى بايد دو مرد باشد اين شهود را نپذيرفت.
سپس به ادعاى حديثى از رسول خدا (ص) كه فرموده است:
«ما پيامبران ارثى از خود نمى گذاريم، و هر چه بعد از ما بماند صدقه خواهد بود».
«انا معاشر الانبياء لانورث، ما تركناه صدقة)
از قبول پيشنهاد «ارث» نيز سرباز زد.
در حالى كه در يك بررسى اجمالى روشن مىشود كه نظام حاكم غاصب در اين خود مرتكب ده خطاى بزرگ شد كه فهرست وار در اينجا مطرح مىكنيم، هر چند شرح آن نياز به بحث فراوان دارد:
- فاطمه (س) «ذواليد» بود، يعنى ملك فدك در تصرف او بود، و از نظر تمام قوانين اسلامى و قوانين موجود در ميان عقلاى جهان هيچگاه از «ذواليد» مطالبه شاهد وگواه نميشود مگر اينكه دلائلى بر باطل بودن «يد» و تصرف او اقامه گردد.
فى المثل اگر كسى در خانهاى ساكن و مدعى مالكيت آن باشد، مادام كه دليلى بر نفى مالكيت او اقامه نشده، نميتوان آن را از دست وى بيرون كرد، و هيچ جهتى ندارد كه شاهد و گواهى بر مالكيت خود اقامه كند، بلكه همين تصرف (خواه به وسيله خود او باشد يا نمايندگان او) بهترين دليل بر مالكيت است.
٢- شهادت بانوى اسلام (س) به تنهائى در اين مسأله كافى بود، چرا كه او به شهادت آيه شريفه:
«انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً».
(و همانا خداوند چنين خواسته كه از شما اهل بيت ناپاكى و پليدى را بزدايد و شما را پاك كند پاك كردنى) .
و حديث مشهور كساء كه در بسيارى از كتب معتبر اهل تسنن و كتب صحاح آنها نقل شده، آن حضرت معصومه است، و خداوند هر گونه رجس و پليدى را از پيامبر (ص) و على و فاطمه و حسن و حسين: دور نموده، و از هر گناه پاك ساخته است، چنين كسى چگونه ممكن است شهادت و ادعايش مورد ترديد و گفتگو واقع شود؟!
٣- شهادت و گواهى على (ع) نيز به تنهائى كافى بود، چرا كه او نيز داراى مقام عصمت است، و علاوه بر آيه تطهير، و آيات و روايات ديگر، بر اين معنى، حديث معروف:
«الحق مع على، و على مع الحق، يدور معه حيثما دار»،
«على با حق است و حق با على است و هر جا او باشد حق با اوست».
كفايت مىكند، چگونه حق بر محور وجود على (ع) دور مىزند، ولى شهادت او پذيرفته نيست؟!
چه كسى جرأت مىكند در برابر اين سخن پيامبر (ص) كه سنى و شيعه آن را نقل كردهاند گواهى او را رد كند؟
٤- شهادت «ام ايمن» نيز به تنهائى كفايت مىكرد، زيرا همانگونه كه «ابن ابى الحديد» نقل مىكند:
ام ايمن به آنها گفت آيا شما شهادت نمى دهيد كه پيغمبر (ص) فرمود:
«من از اهل بهشتم»
(اگر اين را قبول داريد پس چگونه شهادتم را رد مىكنيد؟)
٥-از همه اينها گذشته علم حاكم هنگامى كه از قرائن مختلف (قرائن حسى يا شبيه حس) حاصل گردد براى داورى كفايت مىكند، آيا مسأله تصرف و يد از يكسو، و شهادت اين شهود كه هر يك به تنهائى شهادتشان براى اثبات حق كافى بود، از سوى ديگر، ايجاد علم و يقين نمى كند؟
٦- حديث عدم ارث گذاردن پيامبران به شكل و به معنى ديگر است نه آن گونه كه غاصبان فدك نقل كرده يا تفسير نمودهاند، زيرا در منابع ديگر حديث چنين نقل شده:
«ان الانبياء لم يور ثوا ديناراً ولا درهما و لكن ورثوا العلم فمن اخذمنه اخذ بحظ وافر».
«پيامبران درهم و دينارى از خود بيادگار نگذاردند، بلكه ميراث پيامبران علم و دانش بود، هر كس از علم و دانش آنها سهم بيشترى بگيرد ارث بيشترى را برده است.
اين ناظر به ميراث معنوى پيامبران است و هيچگونه ارتباطى با ارث اموال آنها ندارد، اين همان است كه در روايات ديگر آمده:
«العلماء ورثة الانبياء»:
«دانشمندان وارثان پيامبرانند».
مخصوصاً جمله «ما تركناه كناه صدقة» چيزى است كه قطعاً در ذيل حديث نبوده، مگر ممكن است حديثى در خلاف صريح قرآن از پيغمبر (ص) صادر شود.
زيرا قرآن مجيد در آيات متعددى گواهى مىدهد كه انبياء ارث گذاشتند، و در اين آيات قرائتى روشن وجود دارد كه منظور تنها ميراث معنوى نبوده، بلكه ميراث مالى را نيز شامل مىشده است.
لذا بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) در آن خطبه معروفش كه در مسجد پيامبر (ص) در برابر مهاجرين و انصار ايراد فرمود به اين آيات تمسّك جست و از احدى از مهاجرين و انصار آن را انكار نكرد، اينها همه گواه بر نادرست بودن حديث فوق است.
٧- اگر اين حديث صحيح بود چگونه هيچيك از همسران پيامبر (ص) آن رانشنيده بودند، و سراغ خليفه آمدند و سهم خود را از ميراث پيامبر (ص) مطالبه كردند.
٨- اگر اين حديث صحيح بود چرا سرانجام خليفه طى نامهاى دستور داد فدك را به فاطمه (س) بازگردانند، نامهاى كه خليفه دوم آنرا گرفت و پاره كرد.
٩- وانگهى اگر اين حديث واقعيعتى داشت، و مىبايست فدك به عنوان صدقه بين مستحقين تقسيم گردد، پس چرا خليفه دوم در زمان خود (هنگامى كه كار از كار گذشته بود) به سراغ على (ع) و عباس فرستاد و حاضر شد فدك را در اختيار آنها بگذارد، كه در تواريخ اسلام مشهور است.
١٠- در كتابهاى معتبر و معروف «شيعه» و «اهل سنت» آمده است كه بانوى اسلام فاطمه زهرا (س) بعد از ماجراى منع فدك نسبت به آن دو غضب كرد، و فرمود: «من يك كلمه با شما سخن نخواهم گفت و اين امر ادامه يافت تا فاطمه زهرا (س) با اندوه فراوان چشم از جهان پوشيد.
در حالى كه اين حديث نيز از پيامبر (ص) در منابع اسلامى مشهور است كه فرمود:
«من احب ابنتى فاطمة فقد احبنى، و من ارضى فاطمة فقد ارضانى، و من اسخط فاطمة فقد اسخطنى»:
«هر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته، هر كس او را خشنود كند، مرا خشنود كرده، و هر كس او را به خشم آورد مرا خشم آورده است.
آيا با اين حال مىتوان حقى را كه فاطمه مطالبه مىنمود از او منع كرد، و به حديثى كه اثرى از آثار صدق در آن نيست در مقابل نصّ كتاب اللّه كه مىگويد وارثان انبياء از آنها ارث مىبرند استناد جست.
به هر حال هيچگونه توجيهى براى مسأله غصب فدك نمى توان يافت، و هيچ دليلى موجهى بر اين كار وجود ندارد.
از يكسويد مالكانه فاطمه زهرا (س) .
از سوى ديگر شهود مطمئن و معتبر.
از سوى سوم شهادت كتاب اللّه (قرآن مجيد) .
و از سوى چهارم روايات مختلف اسلامى، همگى گواه صدق دعوى بانوى اسلام بر حقّ مسلّم اودر فدك بودند.
از همه اينها گذشته عمومات آيات ارث كه به همه مردم حق مىدهد از پدران و مادران و بستگان خود ارث ببرند، و مادام كه دليل معتبرى بر تخصيص اين عمومات در كار نباشد نمى توان از اين حكم اسلامى چشم پوشيد، گواه ديگرى محسوب مىشود.
فدك - همان گونه كه گفتيم - ظاهراً روستايى بود در نزديكى خيبر خرم و سرسبز و حدود آن چيزى نبود كه بر كسى مخفى و پوشيده باشد اما عجب اينكه هنگامى كه «هارون الرشيد» به «امام موسى بن جعفر» (ع) عرض مىكند:
«حد فدكاً حتى اردها اليك»:
«حدود فدك را معلوم كن تا آن را به تو باز گردانم»!
امام (ع) از گفتن پاسخ ابا مىكند، هارون پيوسته اصرار مىورزد.
امام (ع) مىفرمايد:
من آن را جز با حدود واقعىاش نخواهم گرفت؟
هارون گفت:
حدود واقعى آن كدام است؟
امام (ع) فرمود:
اگر من حدود آن را بازگويم مسلماً تو موافقت نخواهى كرد!
هارون گفت:
به حق جدّت (ص) سوگند كه حدودش را بيان كن (خواهم داد) .
امام (ع) فرمود:
اما حد اوّل آن سرزمين عدن! است!
هنگامى كه هارون اين سخن را شنيد چهرهاش دگرگون شد و گفت:
عجب، عجب!...
امام (ع) فرمود:
و حد دوم آن «سمرقند» است!
آثار ناراحتى در صورت هارون بيشتر نمايان گشت.
امام (ع) فرمود:
و حد سوم آن آفريقا است!!
در اينجا صورت هارون از شدت ناراحتى سياه شد وگفت:
عجب... !
امام (ع) فرمود:
و حد چهارم آن سواحل درياى خزر و ارمنستان است!!...
هارون گفت:
پس چيزى براى ما باقى نمانده، برخيز جاى من بنشين و بر مردم حكومت كن! (اشاره به اينكه آنچه گفتى مرزهاى تمام كشور اسلامى است) .
امام (ع) فرمود:
من به تو گفتم اگر حدود آن را تعيين كنم هرگز آن را نخواهى داد.
اينجا بود كه هارون تصميم گرفت موسى بن جعفر (ع) را به قتل برساند».
اين حديث پرمعنى دليل روشنى بر پيوستگى مسأله «فدك» با مسأله «خلافت» است، و نشان مىدهد آنچه در اين زمينه مطرح بوده، غصب مقام خلاف رسول اللّه (ص) بوده، و اگر هارون مىخواست فدك را تحويل بدهد بايد دست از خلافت بكشد، و همين امر او را متوجه ساخت كه امام موسى بن جعفر (ع) ممكن است هر زمان قدرت پيدا كند، او را از تخت خلافت فرو كشد، و لذا تصميم به قتل آن حضرت گرفت.
داستان غم انگير فدك و طوفانهائى كه اين روستاى ظاهراً كوچك را در طول تاريخ اسلام در برگرفته، به خوبى نشان مىدهد كه توطئه بزرگى براى كنار زدن اهل بيت پيامبر (ص) از متن حكومت و خلافت اسلامى و ناديده گرفتن مقام ولايت و امامت در جريان بود، توطئهاى حساب شده و در تمام ابعاد.
بازيگران سياسى از آغاز و مخصوصاً در عصر «بنى اميه» و «بنى عباس» سعى داشتند «اهل بيت» عليهم السلام را از هر نظر منزوى كنند، و هر امتيازى را كه ممكن است به پيروزى آنها منتهى گردد از دستشان بگيرند، حتى آنجا كه شرائط ايجاب مىكرد از نام و عنوان آنها استفاده مىنمودند ولى از بازگرداندن حقشان به آنها مضايقه داشتند.!
مىدانيم در عصر «بنى عباس» و «بنى اميه» وسعت كشور اسلامى و حجم ثروت و ذخائر بيت المال به قدرى زياد بود كه در تاريخ جهان بى سابقه يا كم سابقه بود، و با اين حال روستاى فدك در برابر آن اصلا به حساب نمىآمد، اما باز ملاحظات شيطنتآميز به آنها اجازه نمى داد كه اين حق را به صاحبانش بازگردانند و به بازى گرى با فدك پايان دهند.
داستان فدك در حقيقت ورقى است از تاريخ اسلام كه مقام و منزلت خاندان پيامبر (ص) را از يكسو، و مظلوميت آنها از سوى ديگر، و توطئه هائى را كه از سوى دشمنان بر ضد آنها طرح شده بود از سوى مردم نشان مىدهد.
اللهم أجعل محيانا محيا محمد و آل محمد و مماتنا ممات محمد و آل محمد «عليه و عليهم الصلوة و السلام) و احشرنا فى زمرتهم و العن اعدائهم اجمعين.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ معجم البلدان ماده فدك.
٢ به كتاب «فدك» نوشته علامه سيد محمد حسن قزوينى حائرى مراجعه شود كه كتابى است در موضوعات خود جالب و جامع.
٣ سوره حشر ٥٩ آيه ٦ و .
٤ چون از آن پيغمبر (ص) بود.
٥ «در المنثور» جلد ٤ ص ١٧٧ اين حديث را عدهاى از روات اهل سنت مانند (بزار) و (ابويعلى) و (ابن مردويه) و (ابن ابى حاتم) از ابوسعيد خدرى نقل كرده، (به كتاب (ميزان الاعتدال «جلد ٢ ص ٢٨٨ و «كنز العمال» جلد ٢ ص ١٥٨ مراجعه شود)
٦ «نهج البلاغة» نامه ٤٥ (نامه معروف عثمان به حنيف) .
٧ (شرح ابن ابى الحديد) بر (نهج البلاغه) جلد ٤ ص .٧٨
خطبه تاريخى بانوى اسلام فاطمه زهراء (س)
بعد از رحلت پيامبر اسلام طوفان عجيبى سراسر جهان اسلام را فرا گرفت، و كانون اين طوفان مركز «خلافت» بود، سپس به هر چيز كه به نحوى با آن ارتباط پيدا مىكرد منتقل شد، از جمله حكم مصادره سرزمين «فدك» كه از سوى پيامبر اسلام (ص) به دخترش فاطمه (س) روى مصالح مهمى واگذار شده بود، از طرف نظام حاكم مصادره شد.
«فاطمه (س) » كه مىديد اين تجاوز آشكار، توأم با ناديده گرفتن بسيارى از احكام اسلام در اين رابطه، جامعه اسلامى را گرفتار يك انحراف شديد از تعاليم اسلام و سنت پيامبر (ص) و گرايش به برنامههاى جاهلى مىكند، و از سوى ديگر مقدمهاى است براى خانه نشين كردن اميرمؤمنان على (ع) و محاصره اقتصادى ياران جانباز على (ع) به دفاع از حق خويش در مقابل غاصبان «فدك» پرداخت، و با تمام وجودش خواستار بازگشت اين حق مغضوب شد، ولى نظام حاكم به بهانه حديث مجعول «نحن معاش الانبياء لانورث» «ما پيامبران ارثى از خود نمى گذاريم»! از اداى اين حق سرباز مىزد.
بانوى اسلام (س)«سيدة نساء العالمين» برخاست و با جمعى از زنان بنى هاشم به مسجد آمد تا در برابر تودههاى مسلمان، و سران مهاجر و انصار گفتنيها را بگويد، و اتمام حجت كند، و بهانههاى ادامه اين غصب عجيب، و مصاده ظالمانه را، از دستگاه حكومت وقت بگيرد، و در ضمن، صفوف وفاداران به اسلام را از حاميان سياستهاى تجاوزكارانه آشكار سازد.
او بى اعتنا به «جوسازى» خاصى كه در اين زمينه شده بود، و پيامدهاى احتمالى اين افشاگرى بزرگ، به برنامه خود ادامه داد، و به بهانه غصب «فدك» خطبه بسيار غرّائى در مسجد پيامبر (ص) در برابر مهاجرين ايراد نمود كه بسيارى از حقائق در آن افشا شد.
اين خطبه، هشدار كوبندهاى بود براى آنها كه كوشش داشتند خلافت پيامبر (ص) و حكومت اسلامى را از مسير اصلى خود منحرف سازند، و زحمات بيست و سه ساله او را بر باد دهند.
«زنگ بيدار باشى بود» براى آنها كه قلبشان به عشق اسلام مىطپيد، و از آينده اين آئين پاك بيمناك بودند.
«اخطار شديدى بود» براى آنها كه از گسترش حزب منافقين و نفوذ آنها در دستگاه سياسى بعد از رسول خدا (ص) بيخبر بودند، و جنب و جوشهاى مرموز آنان را ناديده مىگرفتند.
«فرياد درد آلودى بود» در حمايت از اميرمؤمنان على (ع) وصى و جانشين پيامبر اكرم (ص) كه گروهى از بازيگران سياسى آيات قرآن و توصيهاى مؤكد «رسول اللّه» را درباره او ناديده گرفته بودند.
«احقاق حق مظلومانهاى بود» براى بيدار ساختن آنها كه حقشان غصب مىشود و سكوت مسالمتآميز را بر فريادهاى كوبنده و بيدارگر ترجيح مىدهند.
«تندر سهمگينى بود» كه پژواك آن همه جا پيچيد، و آثار آن در همه اعصار و قرون باقى ماند.
«طوفان عجيبى بود» كه امواج شكنندهاش ارواح خفته را - هر چند موقتاً - بيدار كرد، و راه حق را به آنها نشان داد، و بالاخره «صاعقه مرگبارى بود» كه بر سر دشمنان اسلام فرود آمد و آنها را سخت غافلگير ساخت.
تحليلهاى عميق بانوى اسلام (س) در اين خطبه بيانگر بينش دقيق او در پيچيدهترين مسائل مربوط به «توحيد» و «مبدأ» و «معاد» است.
تفسيرى كه دخت گرامى پيامبر (ص) براى مسائل مهم عقيدتى و سياسى و اجتماعى در اين خطبه نموده، دليل روشنى است بر اين كه فاطمه (س) تعلق به زمان خاصى نداشته است.
حماسههاى پرشورى كه در اين خطبه از زبان گوياى فاطمه (س) تراوش كرده، نشان اين است كه او بانوئى فداكار، مجاهد، مبارز، و رهبرى لايق براى مبارزين راه خدا و مجاهدان طريق حق است.
لحن گيراى بانوى اسلام (س) در اين خطبه كه تا اعماق جان و روح انسان نفوذ مىكند بيانگر اين واقعيت است كه او سخنورى بليغ، و خطيبى نستوه، همتاى همسرش امير مؤمنان على (ع) بود، به گونهاى كه اين خطبه غرّا، خطبههاى على (ع) را در نهج البلاغه تداعى مىكند، و دوش به دوش آن پيش مىرود، و نشان مىدهد كه دخترش زينب (س) اين ارث را از پدر و مادر هر دو در اختيار گرفته بود كه با خطابه آتشينش در بازار كوفه، و مجلس يزيد، لرزه بر اندام جنايتكاران بنى اميه افكند، و پايههاى كاخ حكومت غاصبانه آنها را متزلزل ساخت، و بذرهاى انقلاب را بر ضد اين حكومت جبار و جائر در قلوب مردم كوفه و شام پاشيد.
موشكافيهاى فاطمه (س) در اين خطبه در زمينه فلسفه و اسرار احكام، و تحليل تاريخ سياسى اسلام، و مقايسه دوران جاهليت عرب با زندگى آنهابعد از ظهور اسلام، درسهاى بزرگى به رهروان راه حق مىدهد، و آنها را در مبارزاتشان تعليم و آموزش مىبخشد.
و مهمتر از همه اينكه فاطمه (س) با اين خطبه موضع خاندان پيامبر (ص) را در برابر رژيم حاكم روشن ساخت، و مبرا بودن ساحت مقدس اسلام از مظالمى كه به نام اسلام انجام مىگرفت، آشكار نمود، و اگر تنها فايده اين خطابه بزرگ و پر محتوى همين بود، كافى بود!
در سال هفتم هجرت كه قلعههاى خيبر يكى پس از ديگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى يهود درهم شكست ساكنان فدك از در صلح و تسلم در برابر پيامبر (ص) وارد شدند، نيمى از سرزمين و باغات خود را به پيامبر (ص) واگذار كردند و نيم ديگر آن را براى خود نگهداشتند.
پيامبر گرامى (ص) - طبق نقل بسيارى از مورخان و مفسران شيعه و اهل سنت - سرزمين فدك را در حيات خودش به دخترش فاطمه (س) بخشيد ولى بعد از پيامبر (ص) غاصبان حكومت اسلامى كه وجود اين قدرت اقتصادى را در دست همسر على (ع) مزاحم قدرت سياسى خود مىديدند و تصميم گرفته بودد كه ياران على (ع) را از هر نظر منزوى كننند به بهانههاى واهى آنرا به نفع بيت المال - و در حقيقت بنفع خود - مصادره كردند.
داستا «فدك» و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهاى بعد واقع شد از دردناكترين و غم انگيرترين و عبرتانگيزترين فرازهاى تاريخ صدر اسلام است كه در فصل جداگانه در همين كتاب مورد بررسى قرار گرفته است.
اين خطبه از خطبههاى مشهور است كه علماى بزرگ شيعه و اهل سنت با سسلسه سندهاى بسيار آن را نقل كردهاند، و برخلاف آنچه بعضى خيال مىكنند، هرگز خبر واحد نيست، و از جمله منابعى كه اين خطبه در آن آمده است منابع زير است:
١- ابن ابى الحديد معتزلى دانشمند معروف اهل سنت در «شرح نهج البلاغه» در شرح نامه «عثمان بن حنيف» در فصل اول، اسانيد مختلف خطبه بانوى اسلام فاطمه (س) را نقل كرده است، او تصريح مىكند كه اسنادى را كه من براى اين خطبه در اينجا آوردهام از هيچيك از كتب شيعه نگرفتهام.
سپس اشاره به كتاب معروف «سقيفه» از «ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى» كه از محدثان بزرگ و معروف اهل سنت است كرده كه او در كتاب خود از طرق كثيرى اين خطبه را نقل نموده است - ابن ابى الحديد تمام اين طرق را در شرح نهج البلاغه آورده است كه ما براى رعايت اختصار از نقل آن صرفنظر مىكنيم-.
سپس اضافه مىكند كه حكومت وقت تصميم بر غصب «فدك» گرفت فاطمه (س) با جمعى از زنان قريش به سوى مسجد آمد در حالى كه راه رفتنش درست همانند راه رفتن پيامبر (ص) بود و خطبهاى طولانى ايراد كرد.
نامبرده سپس همان خطبه معروف و مشهور را نقل مىكند - هر چند عبارت اين خطبه در نقلها كمى متفاوت است- .
٢- على بن عيسى اربلى» نيز در كتاب «كشف الغمه» اين خطبه را از همان كتاب «سقيفه» ابوبكر محمد بن عبدالعزيز آورده است.
٣- مسعودى» در «مروج الذهب» اشاره اجمالى به خطبه مزبور دارد.
٤- سيد مرتضى» عالم بزرگ و مجاهد شيعه در كتاب «شافى» اين خطبه را از عايشه همسر پيامبر (ص) نقل كرده است.
٥- محدث معروف مرحوم «صدوق» بعضى از فرازهاى آن را در كتاب «علل الشرايع» ذكر نموده است.
٦- فقيه و محدث بنام مرحوم شيخ «مفيد» نيز بخشى از خطبه را روايت كرده است.
٧- سيد بن طاوس» در كتاب «طرائف» قسمتى از آن را از كتاب «المناقب» «احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى» كه از معاريف اهل سنت است از عايشه نقل مىكند.
٨- مرحوم «طبرسى» صاحب كتاب «احتجاج» آن را به طور «مرسل در كتاب خود آورده است.
به هر حال اين خطبه تاريخى از خطبههاى معروف اهل بيت: است، تا آنجا كه نقل مىكنند بسيار از متعهدان شيعه فرزندان خود را همواره توصيه به حفظ اين خطبه مىكردند، تا با گذشت زمان گرد و غبار نسيان بر آن ننشيند، و از سوى دشمنان مغرض زير سؤال قرار نگيرد.
هم اكنون نيز سزاوار است نسل جوان برومند اين حماسه بزرگ را به خاطر بسپارند و به آيندگان منتقل كنند.
اين خطبه غرّا و كم نظير در حقيقت از هفت بخش تشكيل مىشود و بر هفت محور دور مىزند كه هر كدام هدف روشنى را تعقيب مىكند و بايد جداگانه مورد توجه قرار گيرد.
بخش اول: تحليل فشرده و عميقى پيرامون مسأله توحيد و صفات پروردگار و اسماء حسنى و هدف آفرينش است.
در بخش دوم: مقام والاى پيامبر (ص) و مسؤليتها و ويژگيها و اهداف او مورد بحث قرار گرفته.
بخش سوم: از اهميت قرآن مجيد و عمق تعليمات اسلام، فلسفه و اسرار و احكام، و پند و اندرزهائى در اين رابطه سخن مىگويد.
در بخش چهارم: بانوى اسلام (س) ضمن معرف خويش خدمات پدرش رسول اللّه (ص) را به اين امت بازگو مىكند، و در اينجا بانوى اسلام (س) دست آنها را گرفته و به گذشته نزديك جاهلى خود، براى يك ديدار عبرتانگيز، و مقايسه با وضعشان بعد از اسلام، و گرفتن درس از اين دگرگونى، رهنمون مىشود.
در بخش پنجم: حوادث و رويدادهاى بعد از رحلت پيامبر (ص) و حركت و تلاش حزب منافقين براى محو اسلام بازگو كرده است.
بخشش ششم: از غصب «فدك» و بهانههاى واهى كه در اين زمينه داشتند، و پاسخ به اين بهانهها سخن مىگويد.
و سرانجام در بخش هفتم: به عنوان يك اتمام حجت از گروه انصار و اصحاب راستين پيامبر (ص) استمداد مىكند و گفتار خود را با تهديد به عذاب الهى پايان مىدهد.
بخش نخست : توحيد و صفات خداوند و هدف آفرينش
متن:
الحمدللّه على ما انعم و له الشكر على ماالهم و الثناء بما قدم، من عموم نعم ابتدأها، و سبوغ آلاء اسدادها، و تمام منن والاها!
جم عن الاحصاء عددها، و نأى عن الجزاء امدها، و تفاوت عن الادراك ابدها، و ندبهم لاستزدتها بالشكر لاتصالها و استحمد الى الخلائق باجزالها، و ثنى بالندب الى امثالها.
و اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لاشريك له، كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمن القلوب موصولها، و انار فى الفكر معقولها.
الممتنع من الابصار رؤيته، و من الالسن صفته، و من الاوهام كيفيته.
ابتدع الاشياء لا من شيئى كان قبلها، و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها.
كونها بقدرته و ذرئها بمشيته من غير حاجة من الى تكوينها، و لا فائدة له فى تصويرها الا تثبيتاً لحكمته، و تنبيهاً على طاعته، و اظهاراً لقدرته، و تعبداً لبريته و اعزازاً لدعوته ثم جعل الثواب على طاعته و وضع العقاب على معصيته، زيادة لعباده عن نقمته و حياشة لهم الى جنته.
ترجمه:
خدا را بر نعمتهايش سپاس مىگويم، و بر توفيقاتش شكر مىكنم، و بر مواهبى كه ارزانى داشته، ثنا مىخوانم.
بر نعمتهاى گستردهاى كه از آغاز به ما داده.
و بر مواهب بى حسابى كه به ما احسان فرموده.
و بر عطاياى پى در پى كه همواره ما را مشمول آن ساخته.
نعمتهائى كه از شماره و احصاء بيرون است.
و به خاطر گستردگى در بستر زمان هرگز قابل جبران نيست.
و انتهاى آن از ادارك انسانها خارج است.
بندگان را براى افزايش و استمرار اين مواهب به شكر خويش فراخوانده.
و خلائق را براى تكميل آن به ستايش خود دعوت نموده.
و آنان را براى به دست آوردن همانند آنها تشويق فرموده.
و من شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند يكتا نيست.
بى مثال است، و شريك و مانند ندارد.
اين سخنى است كه روح آن اخلاص است، و قلوب مشتاقان با آن گره خورده، و آثار آن را در افكار پرتو افكن شده.
خدائى كه رؤيتش با چشمها غير ممكن است، و بيان اوصافش با اين زبان، محال، و درك ذات مقدسش براى عقل و انديشهها ممتنع است.
موجودات جهان هستى را ابداع فرمود، بى آنكه چيزى پيش از آن وجود داشته باشد.
و همه آنها را ايجاد كرد، بى آنكه الگو و مثالى قبل از آن موجود باشد.
آنها را به قدرتش تكوين نمود، و به ارادهاش خلقت كرد، بى آنكه به آفرينش آنها نياز داشته باشد.
يا فائدهاى از صورت بندى آنها عائد ذات پاكش شود.
جز اينكه مىخواست حكمتش را از اين طريق آشكار سازد.
مردم را به اطاعتش دعوت كند.
قدرت بى پايان خود را از اين دريچه نشان دهد.
خلائق را به عبوديت خود رهمنون گردد.
و دعوت پيامبرانش را از طريق هماهنگى تكوين و تشريع قوّت بخشد.
سپس براى اطاعتش پاداشها مقرّر فرموده، و براى معصيتش كيفرها.
تابندگان را بدينوسيله از خشم و انتقام و عذاب خويش رهائى بخشد، و به سوى باغهاى بهشت و كانون رحمتش سوق دهد.
* * *
در اين بخش آغازين خطبه مسائلى به چشم مىخورد كه همه شايسته دقت است:
١- توجه به اين حقيقت كه نعمتهاى پرودرگار سراسر وجود ما را احاطه كرده و از فرق تا قدم در آن غرق شدهايم، همين امر حس شكرگذارى را در ما زنده كرده و به معرفت ذات پاكش دعوت مىكند.
اين همانست كه علماى علم كلام - عقائد - تحت عنوان «وجوب شكر منعم» در مسأله خداشناسى و وجوب معرفة اللّه روى آن تكيه مىكنند.
٢- اگر خداوند بندگان را به شكر نعمتهايش دعوت كرده، نه به خاطر نياز اوست، بلكه براى آن است كه بندگان از اين طريق شايستگى بيشتر كسب كنند و مشمول نعمتهاى افزونترى گردند (دقت كنيد) .
٣- بندگان از اداى حق شكر او عاجزند، چرا كه توفيق شكر گذارى او خود نعمت تازهاى است، و ابزار شكرش - فكر و دست و زبان - همه از نعمتهاى اويند، بنابراين جز اعتراف به عجز، كارى از آنها ساخته نيست.
بنده همان به كه ز تقصير خويش
عذر به درگاه خداى آورد
ور نه سزاوار خداونديش
كس نتواند كه به جاى آورد
٤- روح توحيد همان اخلاص است، پاك كردن كردن روح از غير خدا، و دل دادن در گرو محبت او، و سر نهادن بر فرمانش و خلاصه هر چه در مخالفت با او است به دست فراموشى سپردن و هر چه غير اوست به طاق نيسان زدن!
٥- در حقيقت توحيد در سرشت آدميان از آغاز نهفته است، و اين نور الهى در اعماق جان همه انسانها مىدرخشد، و هر كس در باطن خويش فرياد «اللّه اكبر» را مىشنود و به همين دليل به هنگام وزش طوفانهاى سخت زندگى و پاره شدن پردههاى غفلت و بى خبرى از هر زمان آشكارتر مىدرخشد، و هر كس را بى اختيار به سوى خود جذب مىكند و «لا اله الا هو» مىگويد.
٦- نه كنه ذاتش با انديشههاى ژرف درك مىشود كه:
«كلما ميز تموه باوهامكم فى ادق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم».
و نه بر كنه صفاتش كسى راه مىيابد.
بنابراين همه اعتراف كنيم كه:
«و ما عرفناك حق معرفتك»
تو را چنانكه حق معرفت تو است نشناختيم.
«ما عبدناك حق عبادتك»
و آن گونه كه شايسته عبوديت تو است پرستش نكرديم.
٧- يكى از مسائل مهم در امر خلقت اين است كه در آغاز، مادهاى وجود نداشت كه خداوند اين جهان را از مادههاى پيش ساختهاى بيافريند، بلكه آفرينش بعد از عدم محض صورت گرفت، و اين خلق مخصوص به ذات پاك خداوند است كه حتى تصور آن براى گروهى مشكل است.
٨- مسأله مهم ديگر در آفرينش اين است كه صورتگران هميشه در تصوير و نقش آفرينى خود از امور طبيعى الهام مىگيرند، و گاه اشكال مختلفى را به هم مىآميزند و شكل جديدى را ابداع مىكنند، اما خداوند ابداع گرى است كه بدون هيچ طرح و الگوى قبلى، جهان را صورت بندى كرده و ترسيم نموده است.
٩- بحث مهم ديگرى كه در اين بخش از خطبه تاريخى بانوى اسلام (س) آمده بى نيازى مطلق خداوند از همه چيز است.
بديهى است وجودى كه از هر نظر نامتناهى و بى پايان است نياز در ذات پاك او راه ندارد، چرا كه «نياز» دليل بر «كمبود» است و كمبود تنها در موجودات «ممكن» متصور است، نه ذات بى انتهاى حق.
١٠- و بالاخره مسأله مهم ديگرى كه در اين بخش مطرح شده مسأله «هدف آفرينش» است كه بانوى اسلام در عبارت كوتاهش آن را در چند جمله پر معنى خلاصه كرده است:
الف - آشكار ساختن حكمت بى پايان خداوند.
ب- دعوت بندگا به اطاعت او.
ج - نشان دادن قدرت نامحدود او.
د- فراخواندن بندگان به عبوديتش.
ه- قوت بخشيدن به پيامبرانش.
اينها اهداف مختلى است كه حضرت زهرا (س) براى آفرينش بيان فرموده، و قابل توجه اينكه اين اهداف لازم ملزوم يكديگرند، وقتى كه بندگان آثار قدرت و حكمت پروردگار را در پهنه عالم هستى ديدند مجذوب طاعت او مىشوند، و به عبوديتش روى مىآوردند و مدارج كمال را مىپيمايند.
از سوى ديگر هنگامى كه پيامبران در سخنان خود بر نظام آفرينش عالم هستى تكيه كنند نفوذ بيشترى در قلوب انسانها مىيابند، و مسئله هدايت براى آنها سهلتر و آسانتر مىشود (دقت كنيد) .
به اين ترتيب: خداوند جهان را نيافريده تا «سودى» كند، بلكه هدف اين بوده كه بر بندگان «جودى» كند، او اراده كرده آنها را در مسير هدايت پيش برد، و به جوار قربش فراخواند، و همواره در اين راه پيش روند و به موازات كسب شايستگيها از الطاف بى كرانش بهره بيشترى گيرند.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ «فدك» چنانكه گفتيم يكى از دهكدههاى آباد اطراف مدينه بود كه جمعى از يهود در آن ساكن بودند و پيوسته همچون ساير يهوديان «مدينه» و «خيبر» بر ضد اسلام توطئه مىكردند.
٢ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ٨ ص ١٠٨، چاپ قديم.
٣ اربعين شيخ بهائى و بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ٦٩، ص .٢٩٣
٤ اربعين شيخ بهائى و بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ٦٩، ص .٢٩٢
٥ مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج ١، ص .١٦
متن:
«و اشهد ان ابى محمداً عبده و رسوله، اختاره و انتجبه قبل ان ارسله، و سماه قبل ان اجتبله، و اصطفاه قبل ان ابتعثه، اذ الخلائق بالغيب مكنونة و بستر الاهاويل مصونة، و بنهاية العدم مقرونة.
علماً من اللّه تعالى بمائل [بمآل] الامور، و احاطة بحوادث الدهور، و معرفة بمواقع المقدور.
ابتعثه اللّه اتماماً لامره و عزيمة على امضاء حكمه و انفاذاً لمقادير حتمه.
فرأى الامم فرقاً اديانه، عكفاً على نيرآنها [و] عابدة لاوثانها، منكرة اللّه مع عرفانها.
فانار اللّه بمحمد [صلى اللّه عليه و آله] ظلمها، و كشف عن القلوب بهمها و جلى عن الابصار غممها.
و قام عن الناس بالهداية و انقذهم من الغواية و بصرهم من العماية.
و هداهم الى الدين القويم و دعاهم الى الطريق المستقيم، ثم قبضه اللّه اليه قبض رأفة و اختيار و رغبة و ايثار، فحمد [صلى اللّه عليه و آله] عن [من] تعب هذه الدار فى راحة، قد حف بالملائكة الابرار، و رضوان الرب الغفار، و مجاورة الملك الجبار.
صلى اللّه على ابى نبيه و امينه على الوحى و صفيه و خيرته من الخلق و رضيه و السلام عليه و رحمة اللّه و بركاته».
* * *
و گواهى مىدهم كه پدرم محمد (ص) بنده و فرستاده او است، پيش از آنكه او را بفرستد برگزيد، و پيش از آنكه او را بيافريند، براى اين مقام نامزد فرمود، و قبل ار بعثتش او را انتخاب نمود.
در آن روز كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند، و در پشت پردههاى هولانگيز نيستى پوشيده و به آخرين سرحد عدم مقرون بودند.
اين به خاطر آن صورت گرفت كه خداوند از آينده آگاه بود، و به حوادث جهان احاطه داشت، و مقدارت را به خوبى مىدانست.
او را مبعوث كرد تا فرمانش را تكميل كند، و حكمش را اجرا نمايد و مقدرات حتمى اش را نفوذ بخشد.
هنگامى كه مبعوث شد، امتها را مشاهده كرد كه مذاهب پراكندهاى را برگزيدهاند، گروهى بر گرد آتش طواف مىكنند، و گروهى در برابر بتها سر تعظيم فرود آوردهاند،
و با اينكه با قلب خود خدا را شناختهاند، او را انكار مىكنند.
خداوند به نور محمد (ص) ظلمتها را برچيد، و پردههاى ظلمت را از دلها كنار زد، و ابرهاى تيره و تار را از مقابل چشمها برطرف ساخت.
او براى هدايت مردم قيام كرد، و آنها را از گمراهى و غوايت رهائى بخشيد، و چشمهايشان را بينا ساخت، و به آئين محكم و پابرجاى اسلام رهنمون گشت، و آنها را به راه راست دعوت فرمود.
سپس خداوند او را با نهايت محبت و اختيار خود و از روى رغبت و ايثار قبض روح كرد، سرانجام او از رنج اين جهان آسوده شد و هم اكنون در ميان فرشتگان، و خشنودى پرودرگار غفار و در جوار قرب خداوند جبار قرار داد.
درود خدا بر پدرم پيامبر (ص) امين وحى، و برگزيده او از ميان خلائق باد، و سلام بر او و رحمت خدا و بركاتش.
در اين بخش از كلام بانوى اسلام (س) نيز اشارات پرمعنائى به يك رشته از مسائل مهم درباره شخص پيامبر (ص) شده است از جمله:
١- در نخستين تعبيراتش به گوهر ممتاز پيامبر (ص) اشاره مىفرمايد، چيزى كه در ساير احاديث اسلامى نيز به آن اشاره شده است و در اينجا بحث مهمى مطرح است و آن اينكه، آيا ساختمان وجودى پيامبر (ص) به كلى با ديگران متفاوت بوده است؟ و اگر چنين است پس معصوم بودنش لازمه اين گوهر پاك است، و طبعاً افتخارى محسوب نمىشود.
و اگر گوهرش متفاوت نيست پس اين تعبيرات در كلام بانوى اسلام چه هدفى را تعقيب مىكند؟
حقيقت اين است كه افتخارات و مواهب پيامبران و امامان بخشى ذاتى و بخشى اكتسابى است، و با توجه به اين تركيب بندى خاص بسيارى از سؤالات پاسخ گفته مىشود.
به تعبير ديگر، خداوند حكيمى كه آن مأموريت عظيم را بر عهد پيامبرش مىگذارد آمادگيهاى ذاتى به او مىبخشد: گوهرى ممتاز، هوشى سرشار، ارادهاى آهنين، عزمى راسخ، و علمى وافر و تشخيصى صائب به او مىدهد، و گرنه از يك فرد ضعيف اين رسالت بزرك ساخته نيست و نقض غرض خواهد شد.
و اين امر هرگز غير عادلانه نيست، همانگونه كه عضلات بازو نسبت به عضلات ظريف پلكهاى چشم، فوق العاده متفاوت است، چرا كه مسئوليت يكى تكان دادن يك پلك كوچك مىباشد، در حالى كه مسئوليت ديگرى بر داشتن بارهاى عظيم و كارهاى سنگين است، و اگر غير از اين بود برخلاف عدالت بود.
اما با اين حالت چنان نيست كه گوهر ذاتى پيامبر (ص) ارده و اختيار را از او سلب كند، او نيز قدرت بر گناه دارد، هر چند هرگز گناه نمى كند.
تعجب نكنيد بسيارى از مردم عادى نيز در برابر بعضى از گناهان همين حالت را دارند، فى المثل هر كس توانائى دارد كه به صورت برهنه مادرزداد در برابر جمعيت ظاهر شود، و يا قدرت دارد در يك شب سرد زمستانى بدون لباس در ميان برفها بخوابد، ولى در عين حال جز افراد ديوانه چنين كارى را انجام نمى دهند.
پيامبران و امامام معصوم نيز در برابر همه گناهان چنين حالى را دارند. اين نيز قابل توجه است كه معصومان به نسبت گوهر پاكشان مسئوليت سنگينترى دارند و كمترين ترك اولى از آنها پذيرفته نيست.
و اين تعبير حضرت فاطمه (س) كه مىفرمايد:
«علماً من اللّه تعالى بمائل الامور و احاطة بحوادث الدهور».
اشاره به همين نكته است كه خداوند چون رسالت سنگين آينده پيامبر را مىدانست گوهر او را چنين والا آفريد.
٢- او براى تكميل او امر الهى آمده بود، و براى اجراى فرمانهاى تكوينى او.
اين تعبير پر معنى مىتواند اشارهاى به مسأله خاتميت پيامبر (ص) و نيز اشارهاى به مسأله تكميل مواهب تكوينى از طريق تشريع و احكام الهى باشد (دقت كنيد) .
٣- دختر گرامى پيامبر (ص) در اين فراز از سخنانش به وضع رقت بار امتها قبل از بعثت اشاره مىكند كه چگونه در ظلمت خرافات گرفتار بودند، مجوس در برابر آتشكدهها تعظيم مىكردند، و عرب در مقابل بتكدهها، و هر كدام از ملتهاى ديگر نيز به نوعى از انحراف و پراكندگى گرفتار بودند.
و چه جالب مىفرمايد: «آنها در عين شناخت خدا منكر او بودند» كه اشارهاى است گويا به مسأله «توحيد فطرى» كه در سرشت همه انسانها است.
٤- در قسمت ديگرى از اين بيان به بركات وجود پيامبر (ص) و آثار قيام او اشاره مىكند كه چگونه او ابرهاى تيره و تار اوهام را از افق دور ساخت و زنگار جهل و خرافات را از آئينه دلها زدود، و پرده هائى كه بر چشمها افتاده بود و از مشاهده حق مانع مىشد دريد، و به آئينى كه «صراط مستقيم» است و حد واسطى است ميان افراطها و تفريطها، دعوت فرمود.
و براى درك عمق اين سخن بايد مقايسه دقيقى ميان وضع مردم در عصر جاهليت، و بعد از ظهور اسلام كرد، تا اين واقعيت روشنتر گردد و بانوى اسلام (س) اين كار را در خطبه خود فرموده است.
٥- مرگ پرافتخار پيامبر (ص) يكى ديگر از مسائل قابل ملاحظهاى كه در اين فراز از خطبه تاريخى بانوى اسلام (س) آمده است:
او كه مرغ بلند پرواز روحش ساليان دراز در قفس تن در اين دنياى فانى زندانى و گرفتار بود، بعد از اداى رسالت، و انجام مسئوليت خود، قفس را شكست و به سوى كوى دوست پر كشيد، و در هواى سر كويش پروبال زد، و در ميان فرشتگان والا مقام آسمان جاى گرفت!
ثم التفتت الى اهل المجلس و قالت:
«انتم عباداللّه نصب امره و نهيه، و حملة دينه و وحيه، و امناء اللّه على انفسكم، و بلغاؤه الى الامم.
و زعيم حق له فيكم، و عهد قدمه اليكم.
و بقية استخلفها عليكم كتاب اللّه الناطق، و القرآن الصادق، و النور الساطع، و الضياء اللامع، بينة بصائره، منكشفة سرائره، متجلية ظواهره، مغتبط به اشياعه، قائد الى الرضوان اتباعه، مؤد الى النجا استماعه، به تنال حجج اللّه المنورة، و عزائمه المفسرة، و محارمه المحذرة، و بيناته الجالية و براهينة الكافية، و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة و شرايعه [شرائعه] المكتوبة.
فجعل اللّه الايمان تطهيراً لكم من الشرك، و الصلاة تنزيهاً لكم عن الكبر، و الزكاة تزكية للنفس، و نماء فى الرزق، و الصيام تثبيتاً للاخلاص، و الحج تشييداً للدين، و العدل تنسيقاً للقلوب، و طاعتنا نظاماً للملة، و امامتنا اماناً من الفرقة [للفرقة]، و الجهاد عزاً للاسلام، و الصبر معونة على استيجاب الاجر، و الامر بالمعروف مصلحة للعامة، و بر الوالدين و قاية من السخط، و صلة الارحام منماة للعدد، و القصاص حقناً للدماء و الوفاء بالنذر تعرضاً للمغفرة و توفية المكاييل و الموازين تغييراً للبخس، و النهى عن شرب الخمر تنزيهاً عن الرجس، و اجتناب القذف حجاباً عن اللعن و ترك السرقة ايجاباً للعفة و حرم اللّه الشرك اخلاصاً له بالربوبية.
«فاتقواللّه حق تقاقه و لا تموتن الا و انتم مسلمون».
و اطيعوا اللّه فيما امركم به ونها كم عنه، فانه «انما يخشى اللّه من عباده العلماء».
* * *
سپس رو به اهل مجلس كرد و مسئوليت سنگين مهاجران و انصار را برشمرد و فرمود:
شما اى بندگان خدا! مسئولان امر و نهى پروردگار و حاملان دين و وحى او هستيد، و نمايندگان خدا بر خويشتن، و مبلغان و به سوى امتها مىباشيد.
پاسدار حق الهى در ميان شما، و حافظ پيمان خداوند كه در دسترس همه شماست و آنچه پيامبر (ص) بعد از خود در ميان امت به يادگار گذارده «كتاب اللّه ناطق» و قرآن صادق، و نور آشكار و روشنائى پرفروغ او است.
كتابى كه دلائلش روشن، باطنش آشكار، ظواهرش پر نور، و پيروانش پرافتخار.
كتابى كه عاملان خود را به بهشت فرا مىخوند، و مستمعينش را به ساحل نجات رهبرى مىكند.
از طريق آن به دلائل روشن الهى مىتوان نائل گشت، و تفسير واجبات او را دريافت، و شرح محرمات را در آن خواند، و براهين روشن و كافى را بررسى كرد، و دستورات اخلاقى و آنچه مجاز و مشروع است در آن مكتوب يافت.
سپس افزود:
خداوند «ايمان» را سبب تطهير شما از شرك قرار داده.
و «نماز» را وسيله پاكى از كبر و غرور.
«زكات» را موجب تزكيه نفس و نمّو روزى.
«روزه» را عامل تثبيت اخلاص .
«حج» راوسيله تقويت آئين اسلام .
«عدالت» رامايه هماهنگى دلها.
«اطاعت» را باعث نظام ملت اسلام.
«و امامت» ما را امان از تفرقه و پراكندگى.
«جهاد» را موجب عزت اسلام.
«صبر» و شكيبايى را وسيلهاى براى جلب پاداش حق.
«امر به معروف »را وسيلهاى براى اصلاح تودههاى مردم.
«نيكى به پدر ومادر» را موجب پيشگيرى از خشم خدا.
«صله رحم» را وسيله افزايش جمعيت و قدرت.
«قصاص» را وسيله حفظ نفوس.
«وفاء به نذر» را موجب آمرزش .
«جلوگيرى از كم فروشى» را وسيله مبارزه با كمبودها.
«نهى از شرابخوارى »را سبب پاكسازى از پليديها.
«پرهيز ازتهمت ونسبتهاى ناروا» را حجابى در برابر غضب پروردگار.
«ترك دزدى »را براى حفظ عفت نفس و،
«تحريم شرك »را براى اخلاص بندگى و ربوبيت حق.
اكنون كه چنين است تقواى الهى پيشه كنيد،و آنچنانكه شايسته مقام اواست از مخالفت فرمانش بپرهيزيد، و تلاش كنيد كه مسلمان از دنيا برويد.
خدا را در آنچه امر يا نهى فرموده، اطاعت كنيد-و راه علم و آگاهى راپيش گيريد - چرا كه:
از ميان بندگان خدا، تنها عالمان و آگاهان ازاو مىترسند و احساس مسوليت مىكنند.
* * *
تفسير :
در اين بخش از خطبه بانوى اسلام (س) ، نيز به نكات مهمى اشاره شده، از آن جمله:
١- مسؤليت سنگين مسلمانان در ابلاغ رسالت و گسترش اسلام در جهان، و پاسدارى از قوانين و تعليمات و ارزشهاى اسلامى مسئوليتهاى خطيرى كه اگر آن به دست فراموشى بسپارند بايد منتظر مجازات و كيفر الهى، و دورى از رحمت بى پايانش باشند.
٢- عظمت قرآن ناطق را به عنوان يك كتاب و ناطق و نور آشكار و چراغ پرفروغ كه با ظلمتهاى جهل و تعصب و خرافات به مبارزه برمى خيزد دقيقاً گوشزد فرموده است.
همان كتابى كه ظاهرش زيبا و پرنور، باطنش آشكار و پربار، دلائلش قانع كننده و نجاتبخش است.
همان رهبرى كه نجات پيروان خود را تضمين كرده، و دعوت آنها را به بهشت جاويدان برعهده گرفته است.
همان فرشته نجاتى كه با منطق فصيحش دلائل توحيد را آشكار ساخته، و مبانى عقيدتى را با براهين روشنش استحكام بخشيده و برنامههاى عملى را كه در مسير تكامل انسانيت مورد نياز او است تبيين كرده، و «مجاز» را از «ممنوع»، «نيك» را از «بد»، و «حق» را از «باطل» مشخص نموده است.
٣- در بيان فلسفه احكام ضمن عبارات كوتاهى، داد سخن داده، از ايمان گرفته تا وفاء به نذر، و از توحيد گرفته تا ترك كم فروشى هر يك را با جمله گويائى توصيف نموده است.
چه تعبير جالبى «خداوند ايمان را براى پاكساختن شما از آلودگى شرك قرار داده است».
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه حقيقت توحيد و معرفة اللّه در سرشت انسان وجود دارد، اسلام براى آن آمده است كه آلودگيهاى عارضى را كه از طريق شرك حاصل مىشود، شستشو كند، همانگونه كه يك لباس سفيد را بعد از آلودگى مىشويند تا رنگ اصليش آشكار گردد.
خداوند «نماز» را براى دميدن روح تواضع در انسانها، و پائين كشيدن سركشان از مركب غرور، از طريق سجده و ركوع، و نيايش به درگاه پروردگار تشريع فرموده.
«زكات» سبب مىشود كه روح انسان از اسارت وابستگى به اموال و زخارف دنيا رهائى يابد، و ثروت جامعه را از طريق تقويت بنيه مالى محرومان رشد كند.
«روزه» انسان را بر هواى نفس مسلط ساخته، و روح اخلاص را در او مىدمد و شكوفههاى تقوى را بر شاخسار وجودش آشكار مىسازد.
كنگره عظيم اسلامى «حج» پايههاى اسلام را مستحكم نموده، و قدرت و توان مسلمين را در زمينههاى مختلف فكرى و فرهنگى و نظامى و سياسى افزايش مىدهد.
عدالت اجتماعى، كينهها را از دلها مىشويد، و به نابسامانيها، سامان مىبخشد. خداوند از طريق قبول رهبرى پيشوايان معصوم، به مسلمانان نظام اجتماعى سالم مىدهد و در خط توحيد، و دور از هر گونه نفاق و پراكندگى، به حركت درمى آورد.
همچنين براى هر يك از جهاد و صبر و استقامت و امر به معروف و نهى از منكر و مسائل مربوط به قصاص و پايبند بودن به تعهدات، و مبارزه با كم فروشى و پاكى دامنها از بى عفتى و ترك شرب خمر، انگشت روى نقاط حساس گذارده و جان كلام را بيان فرموده است.
٥- بانوى اسلام (س) بار ديگر به مسأله مسئوليت مسلمانان در برابر اسلام و قرآن باز مىگردد، و آنها را به تقوا دعوت مىكند، مخصوصاً روى مسئله عاقبت و پايان كار تكيه كرده، و بر اين اصل اصرار مىورزد كه مراقب باشيد و كارى كنيد كه مسلمان از دنيا برويد!
قلب و جان خود را به نور علم و دانش روشن سازيد كه فقط آگاهان احساس مسئوليت مىكنند و از خدا مىترسند و در خط تقوا گام برمى دارند.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ در نسخه بدل «و حرم الشرك» روايت شده است.
٢ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه ١٠٢، در قرآن «اتقواللّه» آمده است.
٣ قرآن كريم، سوره فاطر، آيه .٢٨
متن
ثم قالت ايها الناس اعلموا انى فاطمة، و ابى محمد (ص) اقول عوداً و بدأ ولا اقول ما اقول غلطاً، و لا افعل ما افعل شططاً.
«لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم»
فان تعزوه و تعرفوه تجدوه ابى دون نساءكم، و اخا ابن عمى دون رجالكم، و لنعم المعزى اليه٩.
فبلغ بالرسالة صادعاً بالنذارة، مائلا عن مدرجة المشركين ضارباً ثبجهم، آخذاً باكظام داعياً الى سبيل ربه بالحكمة و الموعظة الحسنة، يكسر الاصنام و ينكت الهام، حتى انهزم الجمع و ولوا الدبر، حتى تفرى الليل عن صبحه، واسفر الحق عن محضه، و نطق زعيم الدين، و خرست شقاشق الشياطين، و طاح و شيظ النفاق، و انحلت عقد الكفر و الشقاق و فهتم بكلمة الاخلاص فى نفر من البيض الخماص.
و كنتم على شفاحفرة من النار، مذقة الشارب و نهزة الطامع، و قبسة العجلان، و موطىء الاقدام، تشربون الطرق، و تقتاتون الورق، اذلة خاسئين، تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم.
فانقذ كم اللّه تبارك و تعالى بمحمد (ص) بعد اللتيا والتى، بعد ان منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب و مردة اهل الكتاب كلما اوقدوا ناراً للحرب اطفأها اللّه، اونجم قرن للشيطن، او فغرت فاغرة من المشركين قذف اخاه فى لهواتها، فلا ينكفأ حتى يطأ صماخها باخمصه، و يخمد لهبها، بسيفه - مكدوداً فى ذات اللّه، مجتهداً فى امر اللّه قريباً من رسول اللّه، سيداً فى اولياء اللّه، مشمراً ناصحاً، مجداً كادحاً و انتم فى رفاهية من العيش، و ادعون فاكهون، آمنون تتربصون بنا الدوائر، و تتوكفون الاخبار و تنكصون عند النزال، و تفرون عند القتال».
سپس فرمود: اى مردم!
بدانيد من فاطمهام! و پدرم محمد است، كه صلوات و درود خدا بر او و خاندانش باد.
آنچه مىگويم آغاز و انجامش يكى است - و هرگز ضد و نقض در آن راه ندارد - و آنچه را مىگويم غلط نمى گويم، و در اعمالم راه خطا نمى پويم.
پيامبرى از ميان شما برخاست، و به سوى شما آمد كه از رنجهاى شما رنج مىبرد، و به هدايت شما علاقه وافر داشت و نسبت به مؤمنان مهربان و رحيم بود.
هر گاه نسب او را بجوئيد مىبينيد او پدر من بوده است، نه پدر زنان شما! و برادر پسر عموى من بوده است، نه برادر مردان شما! و چه افتخار است اين نسب، درود خدا بر او و خاندانش باد!
آرى او آمد و رسالت خويش را به خوبى انجام داد، و مردم را به روشنى انذار كردند، از طريقه مشركان روى بر تافت، و بر گردنهايشان كوبيد، و گلويشان را فشرد - تا از شرك دست بردارند و در راه توحيد گام بگذارند-.
او همواره با دليل و برهان و اندرز سودمند مردم را به راه خدا دعوت مىكرد.
بتها را درهم مىشكست، و مغزهاى متكبران را مىكوبيد، تا جمع آنها متلاشى شد، و تاريكىهاى برطرف گشت، صبح فردا رسيد، و حق آشكار شد، نماينده دين به سخن در آمد، و زمزمههاى شياطين خاموش گشت.
افسر نفاق بر زمين افتاد، گرههاى كفر و اختلاف گشوده شد، و شما زبان به كلمه اخلاص «لا اله الا اللّه» گشوديد، در حالى كه گروهى اندك و تهى دست بيش نبوديد!
آرى شما در آن روز بر لب پرتگاه آتش دوزخ قرار داشتيد، و از كمى نفرات همچون جرعهاى براى شخص تشنه، و يا لقمهاى براى گرسنه، و يا شعله آتشى براى كسى كه شتابان به دنبال آتش مىرود، بوديد، و زير دست و پاها له مىشدديد!
در آن ايام آب نوشيدنى شما متعفن و گنديده بود، و خوراكتان برگ درختان! ذليل و خوار بوديد، و پيوسته از اين مىترسيديد كه دشمنان زورمند شما را بربايند و ببلعند!
اما خداوند تبارك و تعالى شما را به بركت محمد (ص) بعد از آنهمه ذلت و خوارى و ناتوانى نجات بخشيد، او با شجاعان درگير شد، و با گرگهاى عرب و سركشان يهود و نصارى پنجه درافكند، ولى هر زمان آتش جنگ را برافروختند خدا آن را خاموش كرد.
و هر گاه شاخ شيطان نمايان مىگشت و فتنههاى مشركان دهان مىگشود، پدرم برادرش على (ع) را در كام آنها مىافكند، و آنها را به وسيله او سركوب مىنمود، و او هرگز از اين مأموريتهاى خطرناك باز نمى گشت مگر زمانيكه سرهاى دشمنان را پاى مال مىكرد و بينى آنها را بخاك مىماليد!
* * *
در اين بخش نيز حقايق بزرگى نهفته است:
-من كيستم؟
او قبل از هر چيز خودش را به جمعيت معرفى مىكند، و عذر و بهانهها را از آنها مىگيرد، تا كسى نگويد من بى خبر بودم و دختر پيامبر را نشناختم، و گرنه به ياريش برمى خاستم.
او مخصوصاً روى نسبتش به پيامبر (ص) تكيه مىكند، و ارتباطش با على (ع) را بازگو مىنمايد، سپس تأكيد مىكند كه آنچه را مىگويم عين حقيقت است، سخنى را نسنجيده نمى گويم، و كلمهاى را بى حساب بر زبان نمى آورم. درست بشنويد و ببينيد چه مىگويم و مسئوليت عظيم خود را در برابر حادثه دريابيد!
سپس علاقه رسول اللّه (ص) را به آنها يادآور مىشود كه چگونه از رنجهاى آنها رنج مىبرد، و چگونه در غمهاى آنها شريك بود، مخصوصاً روى پنج وصف از اوصاف پيامبر كه قرآن مجيد در يك آيه روى آن تكيه كرده است، تكيه فرمود:
«پيامبرى از دل جامعه و از ميان توده مردم به سوى شما آمد، پيامبرى دلسوز، و علاقمند به هدايت شما، و پيامبرى پرمحبت، و مهربان».
اوصافى كه همه اصحاب آن را در رسول اللّه (ص) ديده بودند و مىشناختند.
سپس زحمات سنگين پيامبر (ص) را يادآور مىشود كه چگونه يك تنه براى ابلاغ آن رسالت بزرگ برخاست، و كمترين انحرافى در او راه يافت، و بينى گردنكشان را بر خاك ماليد، و مغز متكبران را درهم كوبيد، و سلاح او در برابر حق جويان و حق طلبان منطق و دليل و موعظه و حكمت بود، و تا آنكه قدرت مشركان را در هم شكست، و بتكدهها فرو ريخت، و دشمنان خدا پراكنده شدند، ظلمتها برطرف شد و سپيده دميد، خفاشها فرار كردند، و گروهى توانستند آشكارا نغمه «لا اله الا اللّه» سر دهند و آواى توحيد را در ديار كفر زمزمه كنند.
فاطمه (س) به ياد آنها مىآورد كه آن روز شما گروه اندك با ايمان در ميان طوفان سخت و وحشتناك گرفتار بوديد، از يك سو وسوسههاى دوران شرك و بت پرستى، گاه و بيگاه به سراغتان مىآمد و شما را به لب پرتگاه آتش دوزخ مىكشيد، و از سوى ديگر دشمنان نيرومند و بيرحم از هر طرف شما را احاطه كرده بودند، به گونه اى كه با يك چشم برهم زدن ممكن بود شما را زير دست و پاى خود له كنند و آنچنان در فشار بوديد كه جز آب ناگوار و غذاى نامناسب و خشن چيزى نصيبتان نمى شد، و پيوسته از آينده خود بيمناك بوديد.
اما خدا اراده كرده بود دندان اين گرگان خونخوار را بشكند، و سرهاى اين افعيها را به سنگ بكوبد، و اين گروه مستضعف و اندك را بر آنها مسلط كند و چنين كرد.
چيزى نگذشت كه آتش فتنهها خاموش گشت، و طوفانها فرو نشست، اهريمنان فرار كردند، و راهزنان و دزدان كه از تاريكىهاى شب ظلمانى جاهليت استفاده مىكردند با طلوع آفتاب عالمتاب اسلام در بيغولهها پنهان شدند.
آرى فاطمه (س) اين لحظات حساس را كه هر روزش همچون يك قرن بر دوش مؤمنان سنگينى مىكرده به ياد آنها مىآورد، تا نعمتهاى عظيم خدا را به دست فراموشى نسپارند، و مواهب الهى را ناسپاسى نكنند، و در تداوم اين خط الهى و رسالت عظيم بكوشند و تسليم جوسازيها نشوند.
دختر پيامبر (ص) در اين ميان خدمات بزرگ حضرت على (ع) را ياد آور مىشود، كه چگونه پيامبر (ص) در حوادث خطرناك، او را به مقابله مىفرستاد، و او با ايثارگرى فوق العاده و جانبازى و فداكارى تمام، به مقابله بر مىخواست، در كام فتنهها فرو مىرفت و آن را خاموش مىكرد و پيروزمند باز مىگشت، سرهاى سركشان را با شمشير خود فرو مىافكند و دماغ طاغوتها را به خاك مىماليد، و همه جا يار و ياور پيامبر (ص) و حامى و پشتيبان او بود.
آرى چنين كسى مىتواند تداوم بخش خط اين انقلاب بزرگ و مانع انحراف آن باشد.
متن:
«فلما اختار اللّه لنبيه [صلى اللّه عليه و آله] دار انبيائه و ماؤى اصفيائه، ظهر فيكم حسيكة النفاق، و سمل جلباب الدين، و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الاقلين و هدر فنيق المبطلين، فخطر فى عرصاتكم، و اطلع الشيطان رأسه من مغرزه، هاتفا بكم، فالفاكم لدعوته مستجيبين ،و للغرة فيه ملاحظين، ثم استنهضكم فوجدكم خفافاً و احمشكم فالفاكم غضاباً، فوسمتم غير ابلكم، و اوردتم غير شربكم، هذا و العهد قريب، و الكلم رحيب، و الجرح لما يندمل، و الرسول لما يقبر، ابتداراً زعمتم خوف الفتنة،
«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين» فهيهات منكم؟ و كيف بكم؟ و انى تؤفكون؟ و كتاب اللّه بين اظهركم امروره زاهرة [ظاهرة] و اعلامه باهرة، و زواجره لايحة، و او امره واضحة، قد خلفتموه و راء ظهوركم ارغبة عنه تريدون؟ ام بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا.
«و من يتبع غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين»
اما هنگامى كه خداوند سراى پيامبران را براى پيامبرش برگزيد، و جايگاه برگزيدگانش را منزلگاه او ساخت، ناگهان كينههاى درونى و آثار نفاق در ميان شما ظاهر گشت، و پرده دين كنار رفت، و گمراهان به صدا درآمدند، و گمنامان فراموش شده سربلند كردند، نعرههاى باطل برخاست و در صحنه اجتماع شمابه حركت در آمدند.
شيطان سرش را از مخفيگاه خود بيرون كرد و شما را به سوى خود دعوت كرد، وشما را آماده پذيرش دعوتش يافت و منتظر فريبش!
سپس شما را دعوت به قيام كرد و سبكبار براى حرك يافت! شعلههاى خشم و انتقام را در دلهاى شما بر افروخت، و آثار غضب در شما نمايان گشت.
و همين امر سبب شد بر غير شتر خود علامت نهيد، و در غير آبشخور خود وارد شويد، - و به سراغ چيزى رفتيد كه از آن شما نبود و در آن حقى نداشتيد و سرانجام به غصب حكومت پرداختيد-.
در حالى كه هنوز چيزى از رحلت پيامبر نگذشته بود، زخمهاى مصيبت ما وسيع و جراحات قلبى ما التيام نيافته، و حتى هنوز پيامبر (ص) به خاك سپرده نشده بود.
بهانه شما اين بود كه «مى ترسيم فتنهاى برپا شود!»
و چه فتنهاى از اين بالاتر كه در آن افتاديد؟ و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.
چه دور است اين كارها از شما!
راستى چه مىكنيد؟ و به كجا مىرويد؟
با اينكه كتاب خدا قرآن در ميان شماست، همه چيزش پرنور نشانه هايش درخشنده، نواهيش آشكار، اوامرش واضح، اما شما آن را پشت سر افكندهايد!.
آيا از آن روى برتافتهايد؟ يا به غير آن حكم مىكنيد آه كه سمتكاران جانشين بدى را براى قرآن برگزيدند.
و هركسى آئينى غير از اسلام را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
تفسير :
حركتهاى مشكوك و خطوط انحرافى
بانوى اسلام (س) در اين بخش از سخنان به بازماندگان احزاب جاهلى و منافقين اشاره مىكند كه در زمان حيات پيامبر (ص) عرصه بر آنها تنگ شده بود و سر در لاكهاى خود فرو برده، و در لانههاى خود خزيده بودند.
اما ناگهان اين حشرات الارض با مرگ پيامبر خدا (ص) از لانهها سر برآوردند، و خفاشانى كه در برابر مهر فروزنده وجود پيامبر (ص) تاب خودنمائى نداشتند بازيگران ميدان شدند!، و حركتهاى مشكوك آغاز شد و خطوط انحرافى آشكار گشت و بازيگران سياسى وارد معركه شدند!
انده عميق دختر پيامبر (ص) از اينجا شروع مىشود كه چگونه جمعيت كثيرى به دعوت شيطان لبيك گفتند، و به آواى شوم جغدها به حركت در آمدند، آلت دست منافقان كور دل، و حزب شيطان شدند، و با اينكه هنوز آب كفن پيامبر (ص) نخشكيده بود و صداى اذان مؤذنش در گوش و بانگ تكبيرش در دلها طنين افكن بود، حركتهاى ارتجاعى آغاز شد.
غير از ساده لوحان و بيمار دلان، گروه ديگرى به عنوان اينكه مىترسيم اگر سخنى بگوئيم اختلاف و نفاقى روى دهد، مهر سكوت بر لب زدند، و تماشاگر صحنه شدند، و يا با آن هماهنگى كردند، تا اختلافى بروز نكند در حالى كه اين خود بزرگترين اختلاف و انحراف بود!
فاطمه (س) اين منادى الهى سپس بر آنها بانگ مىزند كه كجا هستيد؟ و به كجا مىرويد اى راه گم كردهها؟ گوئى سخن پدرش پيامبر (ص) را به خاطر مىآورد كه:
«اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن فمن جعله امامه قاده الى الجنة و من تركه خلفه ساقه الى النار!»
«هنگامى كه فتنههاى همچون پردههاى شب ظلمانى به شما روى آورد بايد به سايه قرآن پناه بريد آن كس كه قرآن را پيش روى خود دهد- و از آن پيروى كند- به بهشتش رهبرى كند، و آن كه آن را پشت سر افكنده به دوزخش مىراند»
بر آنها فرياد مىزند كه قرآن را رها نكنيد، اوامر و نواهى آن روشن است، و دستورهائى را كه براى مسأله خلافت بعد از پيامبر (ص) داده آشكار است، پيش بينى لازم را براى بعد از رحلتش كرده، و چيزى در پرده ابهام باقى نگذارده است.
بانوى اسلام (س) اين فريادگر زمان، به آنها هشدار مىدهد كه اگر يادگار بزرگ پيامبر (ص) «قرآن» را رها كنيد، و دست به دامان غير آن بزنيد، و افكار ناتوان خود را بر تعليمات اسلام مقدم بداريد، و به بهانه مصلحت انديشىها يا جلوگيرى از فتنهها خود را حاكم بر قرآن بدانيد، نه محكوم فرمان آن، زيان بزرگى دامان شما را خواهد گرفت.
آتش فتنه در جامعه شما هرگز خاموش نخواهد شد، و از آنچه مىترسيد در آن واقع مىشويد، روح اسلام از ميان شما رخت بر مىبندد و جز قشرى بى مغز، و ظاهرى بى محتوا چيزى باقى نخواهد ماند.
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١ قرآن كريم، سوره توبه، آيه .١٢٩
٢ قرآن كريم، سوره توبه، آيه .٤٩
٣ قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه .٨٥
متن خطبه:
ثم لم تلبثوا الاريث [الى ريث] ان تسكن نفرتها، و يسلس قيادها، ثم اخذتم تورون و قدتها و تهيجون جمرتها، و تستجيبون لهتاف الشيطان الغوى واطفاء انوار الدين الجلى و اخماد سنن النبى الصفى.
تسرون حسواً فى ارتغاء، و تمشون لاهله و ولده فى الخمر و الضراء، و نصبر منكم على مثل حزالمدى، و وخز السنان فى الحشا.
و انتم الان اتزعمون ان لا ارث لنا؟
افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من اللّه حكماً لقوم يوقنون؟
افلا تعلمون؟ بلى تجلى لكم كالشمس الضاحية الى ابنته.
ايها المسلمون أاغلب على ارثيه؟ يا بن ابى قحافة! افى كتاب اللّه ان ترث اباك و لا ارث ابى؟ قد جئت شيئاً فرياً.
افعلى عمد تركتم كتاب اللّه و نبذتموه وراء ظهوركم اذ يقول:
«و ورث سليمان داود»
«و قال فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا اذ قال:
«فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب».
وقال:
«و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه»
و قال:
«يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين»
و قال:
ان ترك خيراً الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا على المتقين:»
و زعمتم ان لاحظوة لى ولا ارث من ابى؟ و لا رحم بيننا؟
افخصّكُم اللّه بآية اخرج منها ابى؟ ام هل تقولون ان اهل ملتين لايتوارثان؟ اولست انا و ابى من اهل ملة واحدة ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى و ابن عمى؟
فدونكها مخطومة مرحولة، تلقاك يوم حشرتك، فنعم الحكم اللّه و الزعيم محمد (ص) ، و الموعد القيامة و عند الساعة يخسر المبطلون و لا ينفعكم اذ تندمون،
«و لكل نبأ مستقر و سوف تعلمون».
«من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم».
آرى، شما ناقه خلافت را در اختيار گرفتيد، حتى اين اندازه صبر نكرديد كه رام گردد، و تسلميتان شود، ناگهان آتش فتنهها را برافروختيد، و شعلهاى آن را به هيجان در آورديد و نداى شيطان اغواگر را اجابت نموديد، و به خاموش ساختن انوار تابان آئين حق و از ميان بردن سنتهاى پيامبر پاك الهى پرداختيد.
به بهانه گرفتن كف - از روى شير - آن را به كلى تا ته مخفيانه نوشيدند.
ظاهراً سنگ ديگران را به سينه مىزديد اما باطناً در تقويت كار خود بوديد -.
براى منزوى ساختن خاندان و فرزندان او به كمين نشستيد، ما نيز چارهاى جز شكيبايى نديديم، همچون كسى كه خنجر بر گلوى او و نوك نيزه بر دل او نشسته باشد!
عجب اينكه شما چنين مىپنداريد كه خداوند ارثى براى ما قرار نداده - و ما از پيامبر خدا (ص) ارث نمى بريم-.
آيا از حكم جاهليت پيروى مىكنيد؟ چه كسى حكمش از خدا بهتر است براى آنها كه اهل يقينند؟!
آيا شما اين مسائل را نمى دانيد؟
آرى مىدانيد، و همچون آفتاب براى شما روشن است كه من دختر اويم، شما اى مسلمانان! آيا بايد ارث من به زور گرفته شود اى فرزند ابى قحافه به من پاسخ ده!
آيا در قرآن است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارثى نبرم؟ چه سخن ناروائى؟!
آيا عمداً كتاب خدا را ترك گفتيد و پشت سر افكنديد؟ در حالى كه مىفرمايد:
«سليمان از پدرش داود ارث برد».
و در داستان يحيى بن زكريا مىگويد:
«خداوندا فرزندى نصيب من كن كه از من و از آل يعقوب ارث ببرد».
و نيز مىفرمايد:
«خويشاوندان در ارث بردن از يكديگر از بيگانگان اولى هستند».
و نيز مىگويد:
«خداوند به شما درباره فرزندانتان توصيه مىكند كه سهم پسران دو برابر دختران است».
و نيز فرموده:
«اگر كسى مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت كند، اين بر همه پرهيزكاران حق است».
شما چنين پنداشتيد كه من هيچ بهره و ارثى از پدرم ندارم؟، و هيچ نسبت و خويشاوندى در ميان ما نيست؟!
آيا خداوندى آيهاى مخصوص شما نازل كرده است كه پدرم از آن خارج ساخته؟
يا مىگوئيد: پيروان دو مذهب از يكديگر ارث نمى برند، و من با پدرم يك مذهب نداريم؟!!
يا اينكه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاهتريد؟!
حال كه چنين است پس بگير آن - ارث مرا - كه همچون مركب آماده و مهار شده آماده بهره بردارى است و بر آن سوار شو،
ولى بدان در قيامت تو را ديدار مىكند و بازخواست مىنمائيم، و در آن روز چه جالب است كه داور خدا است، و مدعى تو محمد (ص) و موعد داورى، رستاخيز، و در آن روز باطلان زيان خواهند ديد، اما پشيمانى به حال شما سودى نخواهد داشت!
بدانيد:
«هر چيزى جايگاهى دارد و قرارگاهى، و به زودى مىدانيد» چه كسى عذاب خوار كننده به سراغش مىآيد و كيفر جاويدان دامانش را مىگيرد!
سخنان فاطمه (س) در اين بخش اوج بيشترى مىگيرد و از هيجان و سوز شديدترى برخوردار است، دلش از اين مىسوزد كه بار ديگر احكام جاهليت دارد زنده مىشود چرا كه در جاهليت به دختران مطلقاً ارث نمى دادند، اسلام آمد و خط بطلان بر اين معنى كشيد، و همه بستگان مسلمان در ارث شريك و سهيم دانست، بنابراين تنها مسأله «فدك» مطرح نيست، آنچه مطرح است در درجه اول خطر احياى سنن جاهليت و محو سنن اسلامى است و لذا در اين بخش آنها را شديداً ملامت مىكند و آنها را زير رگبار حملات خود قرار مىدهد.
از همه عجيبتر اينكه كار را چنان عجولانه انجام دادند كه هر كس مىفهميد مسأله «غصب فدك» مسأله سادهاى نيست، حتى نگذاردند كه جاى پايشان در امر خلافت محكم شود، و به اصطلاح آبها از آسياب بيفتد و بعد به فكر اين تجاوز ظالمانه بيفتند و اين نكته مهمى براى پى بردن به عمق اين توطئه بزرگ است.
دختر پيامبر اين خطيب بزرگ و داور پر مايه سپس به طور ضمنى به دلائل آنها مىپردازد كه مدعى بودند رسول خدا (ص) فرموده، «ما پيامبران مطلقاً ارثى از خود به يادگار نمى گذاريم».
سپس به پاسخ منطقى دندان شكن پرداخته و از عمومات قرآن و خصوص آن شاهد و گواه مىآورد، و با ذكر چندين آيه از كتاب ثابت مىكند كه بايد اين حديث مجعول را به ديوار كوبيد!
اين عالمه بزرگوار چنان با حربه استقلال بر حريف هجوم مىآورد كه راه گريزى براى او باقى نمى گذارد.
مىفرمايد: اگر عذر شما آن حديث مجعول است كه مىگويد:
«ما پيامبران ارثى نمى گذاريم»!
پاسخ آن را از آيات قرآنى براى شما گفتم، و اگر عذر شما ممنوع بودن ما از ارث است بدانيد در اسلام همه فرزندان از پدران و مادران خود ارث مىبرند، تنها كسانى مستثناء هستند كه هم كيش و هم آئين پدر نباشند، يعنى فرزندان غير مسلمان از پدر و مادر مسلمان هرگز ارث نمى برند، آيا به عقيده شما آئين من و پدرم از هم جدإ؛ررّّ است؟!
و اگر رسوبات احكام جاهلى در مغز شماست كه مىگويد:
«دختر سهمى از ارث ندارد» با طلوع آفتاب اسلام اين موهومات و خرافات برچيده شده و راهى به سوى بازگشت به شب ظلمانى بعد از طلوع صبح وجود ندارد.
فاطمه (س) اين بانوى شجاع اين راه را هم بر آنها مىبندد كه بگويند ما از قرآن چنين و چنان مىفهميم، مىگويد كجاى قرآن؟ و با كدام تفسير؟ چه كسى بهتر از پسرعمويم على (ع) كه در آغوش وحى پرورش يافته، و از كاتبان وحى بوده، و قرآن و تفسير قرآن را از دو لب پيامبر (ص) شنيده به اين كار سزاوارتر است؟
اصلا قرآن در خانه ما نازل شده و «اهل البيت ادرى ما فى البيت»
خلاصه در يكجا به مسأله ارث بردن سليمان از پدرش داود، و ارث بردن يحيى از پدرش زكريا كه همه از انبياى بزرگ بودند اشاره مىفرمايد و مىگويند- بر خلاف اين روايت مجعول - قرآن تصريح مىكند كه از يكديگر ارث بردند و مىدانيم هر روايتى مخالف قرآن باشد از درجه اعتبار ساقط است.
و گاه از عمومات قرآن كه مىگويد: «فرزندان، اعم از پسر و دختر، از پدران ارث مىبرند» و «عموم خويشاوندان در سهم ارث طبق قانون اسلام و طبقات تعيين شده در ارث سهميه دارند» بهره مىگيرد و مىگويد:
آيا اين خبر واحد كه هم مخالف عموم قرآن است و هم مخالف خصوص آن مىتواند ارزش و بهائى در دادگاه عدل اسلامى داشته باشد و سر سوزنى براى آن قيمت قائل شد؟ سپس تمام راههاى ديگر از جمله موانع مهم ارث را شمرده و نفى مىكند.
٥- اكنون كه چنين است همه از آن شما!
سپس دختر گرامى (ص) ، اين بانوى فداكار براى اينكه آنها تصور نكنند كه دلبستگى خاصى به فدك به عنوان مال دنيا دارد، نه به عنوان يك هدف الهى، در بخش ديگرى از سخنانش مىافزايد:« اكنون كه چنين است همهاش را در اختيار بگيريد، و هر كار از شما ساخته است بكنيد، اما بدانيد دادگاه عظيمى در پيش داريد كه با دادگاههاى عالم دنيا فرق بسيار دارد، در آنجا حاكمش خدا است، و مدعى شما در آن دادگاه شخص پيامبر (ص) است، و موعد دادگاه روز قيامت «يوم البروز» روز آشكار شدن همه پنهانيهاست!»
اگر پاسخى براى آن روز آماده كردهايد بسم اللّه، و گرنه خود را براى كيفر الهى آماده كنيد.
آن روز قطعاً از كار خود پشيمان خواهيد شد ولى اين پشيمانى قطعاً براى شما سودى نخواهد داشت چرا كه پرونده اعمال بسته شده، و راهى براى بازگشت به گذشته وجود ندارد.
متن خطبه:
ثم رمت بطرفها نحو الانصار فقالت:
يا معشر الفتيه (النقيبه) و اعضاد الملة و حضنه الاسلام، ما هذه الغميزة فى حقى و السنة عن ظلامتى.
اما كان رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله ابى يقول: «المرء يحفظ فى ولده»
سرعان ما احدثتم و عجلان ذا اهالة، و لكم طاقة بما احاول و قوة على ما اطلب و ازاول.
اتقولون مات محمد صلى اللّه عليه و آله فخطب جليل استوسع و هنه و استنهر فتقه، و انفتق رتقه.
و اظلمت الارض لغيبته، و كسفت النجوم لمصيبته، و اكدت الامال، و خشعت الجبال، و اضيع الحريم، و ازيلت الحرمة عند مماته.
فتلك واللّه النازلة الكبرى، والمصيبة العظمى، لا مثلها نازلة، و لا بائقة عاجلة، اعلن بها كتاب اللّه جل ثناؤه فى افنيتكم و فى ممساكم و مصبحكم هتافاً و صراخاً و تلاوة والحاناً، و لقبله ما حل بانبياء اللّه حكم فصل، و قضاء حتم.
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل النقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقيبه فلن يضراللّه شيئاً و سيجزى اللّه الشاكرين»
ايها بنى قيلة! أاهضم تراث ابيه و انتم بمرأى منى و مسمع و منتدى و مجمع؟ تلبسكم الدعوه و تشملكم الخبره و انتم ذو العدد و العدة و الاداة و القوة، و عندكم السلاح و الجنة، تو افيكم الدعوة فلا تجيبون، و تأتيكم الصرخه فلا تغيثون (تغينون) ، و انتم موصوفون بالكفاح، معروفون بالخير و الصلاح، و النخبة التى انتخبت و الخيرة التى اختيرت.
قاتلتم العرب، و تحملتم الكد و التعب، و ناطحتم الامم و كافحتم البهم، لا نبرح او تبرحون، نامركم فتأمرون، حتى اذا دارت بنارحى الاسلام و در حلب الايام، و خضعت نعرة الشرك و سكنت فوره الافك، و خمدت نيران الكفر، و هدأت دعوة الهرج، و استوثق (استو سق) نظام الدين!
فانى حرتم بعد البيان؟ و اسررتم بعد الاعلان؟ و نكصتم بعد الاقدام؟ و اشركتم بعدالايمان؟
«الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدؤكم اول مرة اتخشوه نه و اللّه احق أن تخشوه ان كنتم مومنين».
الا قدارى ان قد اخلدتم الى الخفض، و ابعدتم من هو احق بالبسط و القبض، قد خلوتم بالدعة و نجوتم من الضيق بالسعة، فمججتم ما وعيتم، و دسعتم الذى تسوغتم.
«فان تكفروا انتم و من فى الارض جميعاً فان اللّه لغنى حميد».
الا و قد قلت ما قلت على معرفة منى بالخذلة التى خامرتكم و الغدرة التى استشعرتها قلوبكم، و لكنها فيضة النفس، و نفثة الغيض (الغيظ) و خور القناة و بثة الصدر و تقدمة الحجة.
فدو نكموها فاحتقبوها دبرة الظهر نقيبة (نقبة) الخف، باقية العار، موسومة بغضب اللّه و شنار الابد، موصولة بناراللّه الموقدة التى تطلع على الافئدة.
فبعين اللّه ما تفعلون.
«و سيعلم الذين ظلموا منقلب ينقلبون»
و انا ابنة نذيرلكم بين يدى عذاب شديد، فاعملوا
«انا عاملون و انتظروا انا منتظرون»!
سپس بانوى اسلام گروه انصار را مخاطب ساخته و با آهنگى رسا و محكم و كوبنده ادامه سخن داد و چنين فرمود:
اى جوانمردان، و اى بازوان توانمند ملت و ياران اسلام!
اين ناديده گرفتن حق مسلم من از سوى شما چيست؟ اين چه تغافلى است كه در برابر ستمى كه بر من وارد شده نشان مىدهيد؟!
آيا رسول خدا (ص) پدرم نمى فرمود:
«احترام هر كس را در مورد فرزندان او بايد نگاهداشت؟»
چه زود اوضاع را دگرگون ساختيد، و چه با سرعت به بيراهه گام نهاديد، با اينكه توانائى بر احقاق حق من داريد؟ و نيروى كافى بر آنچه مىگويم در اختيار شماست.
آيا مىگوئيد: محمد (ص) از دنيا رفت - و با مردن او همه چيز تمام شد، و خاندان او بايد به دست فراموشى سپرده شوند و سنتش پايمال گردد-
آرى مرگ او مصيبت و ضربه دردناكى بر جهان اسلام بود، فاجعه سنگينى كه بر همه غبار غم فرو ريخت، و شكافش هر روز آشكارتر، و گسستگى آن دامنه دارتر، و وسعتش فزونتر مىگردد، زمين از غيبت او تاريك، و ستارگان براى مصيبتش بى فروغ ، و اميدها به يأس مبدل گشت، كوهها متزلزل گرديد، احترام افراد پايمال شد و با مرگ او حرمتى باقى نماند!
به خدا سوگند اين حادثهاى است عظيم، و مصيبتى است بزرگ، و ضايعهاى است جبرانناپذير، ولى فراموش نكنيد اگر پيامبر (ص) رفت قرآن مجيد قبلا از آن خبر داده بود، همان قرآنى كه پيوسته در خانههاى شماست، و صبح و شام با صداى بلند و فرياد و - يا - آهسته و با الحان مختلف در گوش ما خوانده مىشود، پيامبران پيشين نيز قبل از او با اين واقعيت روبرو شده بودند چرا كه مرگ فرمان تخلفناپذير الهى است.
آرى قرآن صريحاً گفته بود:
«محمد (ص) تنها، فرستاده خدا بود، و قبل از او رسولان ديگرى آمدند و رفتند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما بر پاشنه پا مىچرخيد و به عقب برمىگرديد - و با آئين اسلام وداع گفته رو به خرافات و مظالم جاهليت مىآوريد -؟ هر كس به عقب باز گردد به خداوند زيانى نمى رساند و خداوند به زودى پاداش سپاسگذاران را مىدهد.»
عجبا! اى فرزندان «قيله» آيا ارث من بايد پايمال گردد و شما آشكارا مىبينيد و مىشنويد، و در جلسات و مجمع شما اين معنى گفته مىشود و اخبارش به خوبى به شما مىرسد و باز هم خاموش نشستهايد؟ با اينكه داراى نفرات كافى و تجهيزات و نيروى وسيع و سلاح و سپر هستيد، دعوت مرا مىشنويد و لبيك نمى گوئيد؟ و فرياد من در ميان شما طنين افكن است و به فرياد نمى رسيد؟ با اينكه شما در شجاعت زبان زد مىباشيد و در خير و صلاح معروفيد، و شما برگزيدگان اقوام و قبائل هستيد.
با مشركان عرب پيكار كرديد و رنجها و محنتها را تحمل نموديد، شاخهاى گردنكشان را درهم شكستيد، و بإ؛ژژّى جنگجويان بزرگ دست و پنجه نرم كرديد، و شما بوديد كه پيوسته با ما حركت مىكرديد، ودر خط ما قرار داشتيد، دستورات ما را گردن مىنهاديد و سر بر فرمان ما داشتيد، تا آسياى اسلام بر محور وجود خاندان ما به گردش درآمد، و شير در پستان مادر روزگار فزونى گرفت، نعرههاى شرك در گلوها خفه شد و شعلههاى دروغ فرو نشست، آتش كفر خاموش گشت، و دعوت به پراكندگى متوقف شد و نظام دين محكم گشت.
پس چرا بعد از آنهمه بيانات قرآن و پيامبر (ص) امروز حيران ماندهايد؟ چرا حقايق را بعد از آشكار شدن مكتوم مىداريد و پيمانهاى خود را شكستهايد، و بعد از ايمان راه شرك پيش گرفتهايد؟
«چرا با قومى كه پيمانهاى خود را شكستهاند و تصميم به اخراج پيامبر (ص) گرفتهاند پيكار نمى كنيد؟ در حالى كه آنها آغازگر بودند؟ آيا از ايشان مىترسيد، بهتر است از خدا بترسيد اگر ايمان داريد»؟
آگاه باشيد من چنين مىبينم كه شما رو به راحتى گذاردهايد؟ و عافيت طلب شدهايد، كسى را از همه براى زعامت و اداره امور مسلمين شايستهتر بود دور ساختيد، و به تن پرورى و آسايش در گوشه خلوت تن داديد، و از فشار و تنگناى مسئوليتها به وسعت بى تفاوتى روى آورديد.
آرى آنچه را از ايمان و آگاهى در درون داشتيد بيرون افكنديد، و آب گوارائى را كه نوشيده بوديد به سختى از گلو برآورديد!
اما فراموش نكنيد خداوند مىفرمايد:
«اگر شما و تمام مردم روى زمين كافر شوند به خدا زيانى نمى رسانند، چرا كه خداوند از همه بى نياز و غنى حميد است.»
بدانيد و آگاه باشيد من آنچه را بايد بگويم گفتم، با اينكه بخوبى مىدانم ترك يارى حق با گوش و پوست شما آميخته، و عهدشكنى قلب شما را فراگرفته است ولى قلبم از اندوه پر بود - و احساس مسئوليت شديدى مىكردم - كمى از غمهاى درونيم بيرون ريخت، و اندوهى كه در سينهام موج مىزد خارج شد، «تا با شما اتمام حجت كنم و عذرى براى احدى باقى نماند».
اكنون كه چنين است اين مركب خلافت و آن فدك، همه از آن شما، محكم بچسبيد و رها نكنيد، ولى بدانيد اين مركبى نيست كه بتوانيد راه خود را بر آن ادامه دهيد. پشتش زخم، و كف پايش شكافته است!
داغ ننگ بر آن خورده، و غضب خداوند علامت آن است، و رسوائى ابدى همراه آن، و سرانجام به آتش برافروخته خشم الهى كه از دلها سر بر مىكشد خواهد پيوست!
فراموش نكنيد آنچه را انجام مىدهيد در برابر خدا است.
«و ستمگران به زودى مىفهمند به چه سرنوشتى گرفتار مىشوند».
«و من دختر پيامبرى هستم كه شما را در برابر عذاب شديد انذار كرد، آنچه از دست شما برمى آيد انجام دهيد.
ما نيز به وظيفه الهى خود عمل خواهيم كرد، شما منتظر باشيد ما نيز منتظريم!
بانوى اسلام در اين بخش از سخنانش، طائفه انصار را به عنوان يك قشر برگزيده و بازوى توانمند اسلام و حامى مخلص پيامبر (ص) توصيف مىكند، و از زحماتى كه آنها از بدو ورود پيامبر در مدينه، و حتى قبل از آن در راه اسلام كشيدند، در تعبيرات كوتاهش اظهار تشكر و سپاسگزارى مىنمايد.
آرى به راستى انصار نقش بسيار مؤثرى در پيشرفت اسلام در جنگ و صلح در آغاز و انجام و در همه مراحل داشتند، و با آنهمه، توقعى كمتر از مهاجران داشتند، و اگر كار به دست آنها مىافتد شايد تاريخ اسلام مسير روشنترى را مىپيمود، البته در ميان مهاجران افراد مخلصى بودند كه از هيچ فداكارى فروگذار نكردند ولى با اينهمه نفوذ بازيگران سياسى در ميان آنها وضع را به كلى دگرگون ساخت.
ولى تعجب بانوى اسلام از اين است كه چرا اين بازوان توانمند و ياران ديرينه پيامبر در برابر اين ستمى كه بر خاندانش روا داشتند مهر خاموشى بر لب زدند، و با سكوت خود صحه بر پاى اين مظالم گذارند، و احترام پيامبر را در بازماندگان او رعايت نكردند، و از همه مهمتر در برابر تغيير محور خلافت پس از يك درگيرى كوتاه آنهم به نفع خودشان در برابر حق السكوتى كه گرفتند همكارى و همفكرى و همدردى كردند و اين خطائى بود نابخشودنى!
گرچه قرآن مجيد از يكسو و خود پيامبر (ص) از سوى ديگر اين حقيقت را گوشزد كرده بود كه آئين اسلام قائم به شخص نيست، آئينى است جاويدان تا قيام قيامت و هرگز با وفات پيامبر (ص) پايان نخواهد گرفت، چرا كه انقلابى بود بر اساس يك مكتب، مكتبى آسمان و الهى، مكتبى هماهنگ با نيازهاى انسانها در تمام طول تاريخ و چنين مكتبى بايد بماند.
ولى با اينهمه، گروهى كوته فكر و ظاهربين باز تصور مىكردند، با ضربه دردناك و مصيبت جانسوزى كه از وفات پيامبر (ص) بر جهان اسلام وارد شد و با خلائى كه از فقدان اين رهبر بزرگ در محيط اسلام پديد آمده فاتحه اسلام خوانده شده، و طومار آن در هم پيچيده است! و به همين دليل در برابر نعرههاى جاهليت سكوت مىكردند.
فاطمه٣ فرياد مىزد، و آيات قرآن را كه از بقاء و جاودانگى اسلام سخن مىگويد، به ياد آنها مىآورد، غافلان را از خواب بيدار مىكند، و مسلمانان را به مسئوليتهاى سنگين شان در آن مقطع فوق العاده حساس آشنا مىسازد.
او در فراز ديگرى از سخنانش با شدت تمام انصار را سرزنش مىكند كه سكوت شما در ماجراى «فدك»، ماجرائى كه حلقهاى از يك سلسله انحرافات زنجيرهاى، و جرقهاى است از يك شعله گسترده، و قطرهاى است از يك جريان وسيع، به قيمت زنده شدن طيف ضد اسلامى تمام خواهد شد!
مردم مىگويند: اگر به راستى قانون اسلام حق است، چرا در مورد نزديكترين نزديكان پيامبر (ص) اجرا نمى شود؟ جائى كه چنين حكم مسلمى را پايمال كنند، و شما با سكوتتان صحّه بر آن بگذاريد، پايمال كردن ساير احكام اسلامى كار مشكلى نخواهد بود!
شما بايد به اين مسئله به عنوان يك «جريان» بنگريد نه به عنوان يك «رويداد موضعى و مقطعى»، و حساب كنيد در پشت اين ماجرا چه ماجراهاى ديگرى نهفته است؟ جوش و خروش من نيز از همين جهت است!
تصور نكنيد قيام شما براى «حمايت مظلومى چون من» شكافى در جامعه اسلامى ايجاد مىكند، بلكه به عكس سكوت شما همه چيز را زير سؤال مىبرد، اگر بگوئيد قدرت نداريد دروغ است، امكانات فراوان از آغاز در اختيار شما بوده، و الان نيز بيشتر است، با اينحال چرا آيات صريح قرآن را كه مىگويد: «با پيمان شكنان به پيكار برخيزيد»، پشت سرافكندهايد؟ و به جاى ترس از خدا از آنها مىترسيد؟
٥- غلبه روح عافيت طلبى
سپس اين معلم بزرگى در فراز ديگرى دست به اعماق روح آنها كرده، و علت اصلى اين سكوت را بيرون مىكشد، و مىفرمايد: مسأله اين است كه روح عافيتطلبى بر شما چيره شده، به آسايش خواهى تن در دادهايد، و با اينكه با چشم خود مىبينيد آن كس راكه شايستهتر از همه براى خلافت است كنار زدهاند باز سكوت مىكنيد؟
آرى يك انقلاب راستين تا زمانى پيشرو است كه افراد روح انقلابى خود را حفظ كنند، و تمايلات عافيت طلبانه بر آنها چيره نشود، و گرنه در برابر مشكلات زانو مىزنند، و از كنار حوادث تلخ و مسؤليت آفرين بى تفاوت مىگذرند و انقلاب خاموش مىشود.
اين بانوى شجاع با بنيش عميق خود حوادث آينده را باز مىگويد، و در فراز ديگرى از سخنانش در اين بخش، به طائفه انصار خطاب كرده مىگويد: هدف من اتمام حجت است، و گرنه اميدى به شما ندارم، جائى كه در مسأله «خلافت» سكوت كنيد در مسأله «فدك» به طريق اولى سكوت خواهيد كرد، اما سخنان امروز من در تاريخ اسلام ثبت مىشود، و آيندگان قضاوت خواهند كرد، و من مىخواستم علاوه بر اين عقدههاى دلم را نيز بگشايم و خونهاى درون سينهام را بيرون بريزم تا همگان از درد جانكاه من باخبر شوند!
اين شيرزن اسلام در فراز ديگرى به آنها خاطر نشان مىكند كه گمام مبريد كه اين سكوت، و آن عافيتطلبى، اين تماشاچى شدنها، و اين بى تفاوتيها، براى شما ارزان تمام مىشود، شما ميوه تلخ آن را در همين دنيا به صورت حكومتهاى جبارى - همچون بنى اميه و بنى عباس - كه نه بر نسلهاى آينده شما رحم مىكنند و نه بر اسلام و قرآن، خواهيد چشيد.
بعلاوه در دادگاه بزرگ الهى در قيامت نيز كفاره آن را خواهيد پرداخت.
فاطمه٣ بانوى دلخسته و دختر والامقام پيامبر (ص) در آخرين بخش از سخنانش همان سخنى را مىگويد كه پيامبران الهى در برابر قوم سركش مىگفتند، آنها را انذار مىكند و مىفرمايد:
«شما در انتظار باشيد و ما نيز منتظريم».
شما در انتظار فشار هر چه بيشتر بر خاندان پيامبر (ص) ، ما هم در انتظار مجازات دردناك الهى براى شما!
ناصر مكارم شيرازى
جمادى الثانى ١٤٠٨
--------------------------------------------
پى نوشت ها :
١. قرآن كريم، سوره مائده، آيه .٥٠
٢. قرآن كريم،سوره نمل، آيه .١٦
٣. قرآن كريم، سوره مريم، آيه ٥ و .٦
٤. قرآن كريم، سوره انفال، آيه .٧٥
٥. قرآن كريم، سوره نساء، آيه .١١
٦. قرآن كريم، سوره بقره، آيه .١٨٠
٧. قرآن كريم، سوره انعام، آيه .٦٧
٨. قرآن كريم، سوره هود، آيه .٣٩
٩. قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه .١٤٤
١٠. (١) قرآن كريم، سوره توبه، آيه .١٣
١١. (٢) قرآن كريم، سوره ابراهيم، آيه ٨:در قرآن «ان تكفروا» آمده است.
١٢. قرآن كريم، سوره شعراء، آيه .٢٢٧
١٣. قرآن كريم، سوره هود، آيه ١٢١ و .١٢٢
١٤. «قيله» زن با شخصيت و شرافتمندى بود كه نسب قبائل انصار به او منتهى مىگردد.
فهرست مطالب
سرنوشت دردناك زنان در طول تاريخ 2
ولادت پرشكوه فاطمه (س) 5
محبت فراوان پيامبر (ص) نسبت به فاطمه (س) 10
فاطمه (س) در كنار پدر 14
فاطمه (س) همسر وفادار امير مؤمنان (ع) 19
مهر فاطمه 22
جهيزيه فاطمه 23
مراسم جشن عروسى 24
فاطمه (س) بعد از رحلت پيامبر (ص) 29
فضائل و مقامات فاطمه (س) از زبان ديگران 32
برترين بانوى جهان 39
بانوى بهشتى 42
فاطمه محبوبترين افراد نزد پيامبر (ص) 45
مقام قرب فاطمه (عليهاالسلام) در پيشگاه خدا 50
زهد و ايثار فاطمه (س) 51
مقام علمى فاطمه (س) 56
كرامات فاطمه زهراء (س) 60
نخستين كسى كه وارد بهشت مىشود 62
نامهاى پرمعناى فاطمه (س) 64
هديه پيامبر (ص ) به فاطمه (عليهاالسلام) 66
ماجراى غمانگيز فدك 68
عوامل سياسى غصب فدك 71
فدك در طول تاريخ 74
فدك و امامان اهلبيت 78
حدود و مرزهاى فدك! 87
نتيجهگيرى 89
حماسه بزرگ 91
اسناد و مدارك خطبه 95
محورهاى هفتگانه خطبه فاطمه زهراء (س) 97
تفسير فشرده 100
بخشدوم : مقام والاى پيامبر (ص) ، ويژگيها و اهداف او 103
ترجمه: 104
تفسير: 105
بخش سوم : اهميت كتاب اللّه و اسرار و فلسفه احكام 108
ترجمه: 109
تفسير 111
بخش چهارم : بيان موضع خود در برابر نظام حاكم 114
ترجمه: 114
تفسير: 116
- دلسوزى فوق العاده 117
زحمات طاقت فرساى پيامبر 118
شما اينگونه بوديد! 118
خدمات على (ع) : 120
بخش پنجم : طوفانى كه بعد از پيامبر (ص) برخاست 120
ترجمه: 121
تفسير 122
حركتهاى مشكوك و خطوط انحرافى 122
گروهى به دعوت شيطان لبيك گفتند! 123
پناه به قرآن بريد 123
هشدار به اصحاب و ياران پيامبر (ص) 124
بخش ششم داستان غصب فدك و بهانههاى غاصبان و پاسخهاى كوبنده آنها 125
ترجمه: 126
تفسير: 128
زنده كردن آئين جاهلى 128
اشاره به دلائل خصم 129
فاطمه (س) تمام راههاى فرار را به روى آنها مىبندد 129
آيا شما به قرآن آشناتريد يا اهل بيت وحى (ع) ؟ 130
بخش هفتم : استمداد از طايفه «انصار» 131
ترجمه: 133
تفسير 137
نقش مؤثر انصار در پيشرفت اهداف اسلامى 137
فاطمه٣ انصار را زير رگبار حملات قرار مىدهد 137
با رحلت (ص) اسلام نمى ميرد! 138
چرا در برابر پايمال شدن احكام اسلام خاموش نشستهايد؟ 139
با اين روحيه مىدانم از شما كارى ساخته نيست ! 140
در انتظار حوادث دردناك باشيد 141
او انذار كرد، و من هم انذار مىكنم! 141
فهرست مطالب 143