نام کتاب:رساله لقاء الله
نویسنده:ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (رحمه الله عليه)
بسم الله الرحمن الرحيم
رساله لقاء الله يا سير و سلوك(١) اثر ارزنده و شورانگيز حضرت آيتالله سندالتجريد و العرفان حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى (وفات : ١٣٤٣ ه.ق = ١٣٠٤ ه.ش) است.
اين عارف بزرگ و حكيم فرزانه يكى از برجستگان و نخبگان عرصه عرفان نظرى و عملى قرن اخير است. ايشان در گسترش اخلاق و عرفان در ميان اهل علم و ايمان، سهم به سزايى داشتهاند و با نگارش سه كتاب مهم و سرنوشت ساز يعنى المراقبات، اسرارالصلاه و لقاءالله گام مهمى در راستاى تهذيب اخلاق مردمان برداشتهاند. مؤلف با طرح و سبك ساده و روشن مطالب سير و سلوك را بيان كردهاند چنانكه براى همگان قابل درك است و براى همين نيز از كتابهاى ايشان استقبال كم نظيرى به عمل آمده است. مؤلف از شاگردان معروف عارف نامى آخوند ملاحسينقلى همدانى و استاد امام خمينى است.(٢) امام راحل براى اين استاد بزرگوارش احترام و قدر و مقام خاص قائل بوده و در نوشتههايش از او با احترام ياد مىكند و خواندن كتابهايش را توصيه مىفرمايد : از علماى معاصر، كتب شيخ جليلالقدر عارف بالله حاج ميرزا جواد تبريزى (قدس سره) را مطالعه كن، شايد - ان شاء الله تعالى - از اين تأبى(٣) و تعسف(٤) خارج شوى(٥) و در بحث لقاءالله مىفرمايد : اگر كسى تفصيل بيشترى بخواهد به رساله لقاء الله مرحوم عارف بالله حاج ميرزا
جواد تبريزى (قدس سره) رجوع كند كه اخبار در اين باب را تا اندازهاى جمع كرده است.(٦)
علامه سيد محمد حسين طهرانى (رحمه الله) درباره كتاب لقاءالله مىنويسد : حقاً از نفيسترين كتب مدونه در عرفان و سلوك است،(٧) كتاب لقاءالله ايشان آتشى مخصوص دارد و براى فتح باب سالكين الى الله، كليد و رمز موفقيت است. (٨)
علامه حسن زاده آملى نيز مىفرمايد : تا شنيدم آن جناب را رسالهاى در لقاءالله است براى تحصيل آن بسيار اين در و آن در زدم تا به حكم اين كه عاقبت جوينده يابنده بود، آن را تحصيل كرده با شراشر جان و دلم آن را مطالعه كردم و در حد وسع خودم از او حظ و لذ بردهام.(٩)
آيت الله ميرزا خليل كمرهاى (رحمه الله) مىفرمايد : اين كتاب لقاءالله كه با حجم كوچك، بسيار بزرگ و سترگ و محتوى اعظم موضوعات و اهم مقاصد است كه راه به خدا باشد، در نظر زمرهاى از مخلصين خلص، براى ابرار به منزله جان است، مسحهاى از انوار الهى بر جبهه آن نمايان است....(١٠)
آيتالله فهرى مىفرمايد : اين كتاب لقاءالله، از آن رو كه حقايق آن التقاطى نيست بلكه نويسندهاش خود، سالك اين راه و اهل وجدان و در عين حال، فقيهى عاليقدر و متشرعى دور از تمايل به افراط و تفريط و ملتزم به صراط مستقيم اهل بيت (عليهم السلام) بوده و براى مبتديان در سلوك آنقدر سودمند است كه شايد تا مدتها آنان را از استاد بىنياز كند. اين كتاب در تجزيه و تحليل غامضترين مسايل اسلامى كه نوشتههاى بسيارى از مدعيان بىخبر بجز
سرگردانى و يا احياناً گمراهى و انحراف فكرى، نتيجهاى دستگير نمىشود، آنچنان ماهرانه و با بينش كامل و كافى از پيچ و خمهاى اين گردنه صعب العبور، گذشته كه براى سالك الى الله با كمال اطمينان خاطر، چراغ راه و نور تابان است.(١١)
علامه طباطبايى (قدس سره) درباره كتاب المراقبات ميرزا جوادآقا تبريزى، مىفرمايد : اين كتاب دريايى است پر از مرواريد كه در پيمانه نگنجد و نويسنده آن بدون شك الگوى بلند مرتبه والا مقامى است كه قدر و ارزشش با متر و مقياس، اندازه نمىشود... در اين كتاب، لطايف و تيزبينىهايى است كه هميشه اهل ولايت الهى از آن مراقبت مىكردند.(١٢)
چون درباره شرح حال و مقامات و كرامات مؤلف محترم و كتابهاى ارزنده ايشان، در كتاب طبيب دلها به تفصيل سخن گفتهام ديگر در اينجا آنها را تكرار نمىكنيم فقط علت تحقيق و ترجمه جديد رساله لقاءالله را ذكر مىنماييم.
علامه طهرانى (رحمه الله) درباره رساله لقاءالله و نياز به تصحيح جديدى از آن مىفرمايد : اين رساله در اولين مرتبه توسط آقاى حاج ميرزا خليل كمرهاى طبع شد و در آن تحريفات و اضافاتى صورت گرفت. سپس از روى آن نسخه مطبوعه، عكس بردارى شده و با حذف بعضى از ضمائم، باز با تحريفات واقع در متن به طبع رسيد : و آقا سيد احمد فهرى آن را به ضميمه مقالهاى از آيتالله خمينى (رحمه الله) در جمله منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر كرد. و تحريفات و تصحيفات اين طبع از حيطه بيان بيرون است. در سنه ١٤٠٥ هجريه قمريه انتشارات هجرت اقدام به طبع آن نمود كه گرچه آن نسبتاً پاكيزهتر است وليكن مع ذلك خالى از تحريف نيست و اين به سبب نسخههاى مطبوعهاى بوده است كه در طبع آن دخالت داشتهاست. اميدوارم خداوند مرا يا شخص ديگر را توفيق دهد تا به طبع آن از روى نسخه اصليه بدون يك جمله كم و يا زياد اقدام نمايد والله المستعان.(١٣)
همين فرمايش علامه طهرانى باعث شد تا در جستجوى نسخه اصلى برآييم كه پس از پيگيرى و پرس و جوها سرانجام نسخه خوب و پاكيزهاى از آن را فهرست نسخههاى خطى كتابخانه آيتالله مرعشى نجفى شناسايى كرديم و كپى از آن تهيه نموديم. اين نسخه در تملك آيتالله سيد حسين فاطمى قمى - كه از شاگردان معروف و نامى ميرزا جواد آقا تبريزى به شمار مىآيند - بوده و در اوائل نسخه مهر تملك با سجع نام فاطمى آمده است. اين نسخه توسط برادرزاده مؤلف، جناب دكتر عبدالحميد ملكى ملقب به ملك الاطباء در سال ١٣٣٧ هجرى قمرى - يعنى شش سال قبل از رحلت مؤلف محترم - كتابت شده و به نظر ايشان نيز رسانده شده كه مؤلف حواشى بر آن اضافه كردهاند. بعد از مقابله دقيق با اين نسخه، با چاپهاى ديگر يعنى چاپ آيتالله ميرزا خليل كمرهاى، چاپ مصطفوى، چاپ هجرت و چاپ آيت الله فهرى نيز مقابله شده است و با توجه به اينكه حدود نصف رساله لقاءالله به عربى بود، اينجانب مطالب عربى و احاديث را ترجمه كرده و در متن كتاب داخل كروشه قرار دادم و اگر لازم بود كلمه يا جملهاى به متن افزوده شود آن را هم داخل كروشه گذارديم و آيات و احاديث را اعراب گذارى نموده و منابع و مآخذ آنها را ذكر كرديم و حواشى كه خود مؤلف محترم در نسخه مصحح با امضاى منه عفى عنه آورده بود در پاورقى با عبارت مرحوم ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى داخل پرانتز آوردهايم. توضيحاتى نيز از بزرگان عرفان و فلسفه به خصوص مرحوم علامه سيد محمد حسين طهرانى در پاورقى ذكر كردهايم.
شايان ذكر است كه يكى از امتيازات اين چاپ ضمائم آن مىباشد كه دو رساله ارزنده در مسأله لقاءالله و يك نامه عرفانى و يك قصيده است :
لقاءالله به قلم عارف و محدث نامى مرحوم فيض كاشانى؛
كيفيت لقاءالله به قلم احياگر علم و عرفان و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، حضرت امام خمينى - روحى له الفداء -
قصيده لقائيه از علامه استاد حسن آزاده آملى؛
نامه عرفانىآيت الله ميرزا جواد آقاملكى تبريزى به علامه شيخ محمد حسين اصفهانى (قدس سره) .
اميد است اين رساله شورانگيز عارف تبريز، در ايجاد سوز و گداز، و در لقاى آن خداى بنده نواز، كارساز گردد و روزنهاى براى اهل راز و نياز باشد و تلاش اين ناچيز نيز، در روز رستاخيز، مقبول درگاه خداوند عزيز قرار گيرد و روح مؤلف بزرگوار شاد و خشنود گردد.
حوزه علميه قم
١٣٨٠
صادق حسن زاده
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و الصلوه على رسول الله و على ءاله امناء الله
در قرآن مجيد زياده از بيست جا عبارت لقاءالله و نظر بر خداوند وارد شده، وهكذا در تعبيرات انبيا و ائمه (عليهم السلام) و از اين طرف هم در اخبار، در تنزيه حق - جل و علا - كلماتى وارد شده كه ظاهرش تنزيه صرف است از همه مراتب معرفت.
علماى شيعه - رضوان الله عليهم - را هم در اين باب مذاقهاى مختلفه است؛ عمده آن دو مذاق است : تنزيه صرف حتى اينكه منتهاى معرفت همان فهميدن اين است كه بايد خداوند را تنزيه صرف نمود و آيات و اخبارى كه در معرفت و لقاءالله وارد شده است، آنها را تأويل نمود.
مثلاً تمام آيات و اخبار لقاءالله را معنى مىكنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب.
و فرقه ديگر را مذاق اين است كه اخبارى كه در تنزيه صرف وارد شده است بايد جمع ميان آنها و اخبار تشبيه و اخبارى كه ظاهر در امكان معرفت و وصول است، به اين طور نمود كه : اخبار تنزيه صرف را حمل كرد به معرفت به طريق رؤيت به اين چشم ظاهر و به معرفت كنه ذات اقدس الهى؛ و اخبار تشبيه و لقاء و وصول و معرفت را حمل كرد به معرفت اجمالى و معرفت اسماء و صفات الهى و تجلى مراتب ذات و اسماء و صفات حق تعالى، به آن ميزان كه براى ممكن، ممكن است.
و به عبارت ديگر،(١٤) كشف حجب ظلمانيه و نورانيه كه براى عبد شد؛ آن وقت معرفت بر ذات حق تعالى و اسماء و صفات او پيدا مىكند كه آن معرفت از جنس معرفت قبل از آن كشف نيست.
و به عبارت ديگر، انوار جمال و جلال الهى در قلب و عقل و سر خواص اولياى او تجلى مىكند، به درجهاى كه او را از خود فانى مىنمايد و به خود باقى مىدارد؛ آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق معرفت خود كرده، و به جاى عقل او خود تدبير امور او را مىنمايد. اگرچه بعد از اين همه مراتب كشف سبحات جلال و تجلى انوار جمال و فناى فى الله و بقاى بالله، باز حاصل اين معرفت، اين خواهد شد كه از روى حقيقت از وصول به كنه معرفت ذات، عجز خود را بالعيان و الكشف خواهد ديد.
بلى اين هم عجز از معرفت است و عجز ساير ناس هم عجز از معرفت است؛ ليكن اين كجا و آن كجا؟ بلى جماد هم عاجز از معرفت است، انسان هم. ولى قطعاً تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمد بن عبدالله (صلىالله عليه و آله و سلم) با ساير ناس بلكه با علماى امت، زيادتر از عجز جماد يا انسان است.
اجمالاً مذاق طائفهاى از متكلمين علماى اعلام مذاق اول است؛ مستدلاً به ظواهر بعضى از اخبار و تأويلاً للآيات و الأخبار و الأدعيه الوارده فى ذلك.(١٥)
اين حقير بىبضاعت مىخواهم بعضى از آيات و اخبار وارده در اين معنى را با تأويلات حضرات ذكر نمايم تا معلوم شود حق از باطل.
از جمله آيات، آيات لقاءالله است.
جواب دادهاند طائفه اولى از اين آيات به آنكه : مراد، مرگ و لقاى ثواب الهى است.
اين جواب را طائفه ثانيه رد كردهاند به اينكه : اين مجاز است. و مجاز بعيدى هم هست. و اگر بنابر حمل به معناى مجازى باشد، مجاز اقرب از او اين است كه به يك درجه از ملاقات را كه در حق ممكن شرعاً جائز است حمل نمائيم، اگرچه عرف عام آن را لقاى حقيقى نگويند و حال آنكه بنابر آنكه الفاظ براى ارواح معانى موضوع باشد و معنى روح ملاقات را تصور نمائيم، خواهيم ديد كه ملاقات اجسام هم حقيقت است و ملاقات ارواح هم حقيقت است و ملاقات معانى هم حقيقت است و ملاقات هر كدام به نحوى است كه روح معنى ملاقات در او هست وليكن در هر يك به نحوه لايق حال ملاقى و ملاقى است.
پس حالا كه اين طور شد، مىتوان گفت كه معنى ملاقات ممكن با خداوند جليل هم روح ملاقات در او حقيقتاً هست؛ وليكن نحوه آن هم لايق اين ملاقى و ملاقى است و آن عبارت از همان معنى است كه در ادعيه و اخبار از او به تعبيرات مختلفه، به لفظ وصول و زيارت و نظر بر وجه و تجلى و ديدن قلب و تعلق روح تعبير شده است و از ضد آن به فراق و حرمان تعبير مىشود.
و در تفسير قد قامت الصلوة امير (عليه السلام) روايت است : يعنى نزديك شد وقت زيارت.
و در دعاها مكرراً وارد است : و لا تحرمنى النظر الى وجهك. و مرا محروم مگردان از نظر به سوى وجه خودت!
و در كلمات آن حضرت است : و لكن تراه القلوب بحقائق الايمان.
وليكن او را مىبينند دلهاى آدميان به واسطه حقيقتهاى ايمان.
و در مناجات شعبانيه است: و ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً. و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجت انگيزترين است تا اينكه عارف تو گردم!
و هم در آن مناجات است :و أنر أبصار قلوبنا بضيآء نظرها اليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصير أرواحنا معلقه بعز قدسك!
و ديدگان بصيرت دلهاى ما را به درخشش نظرتان به سويت نورانى نما تا آنكه چشمان دلهايمان حجابهاى نور را پاره كند و به معدن عظمت واصل گردد و ارواح ما به مقام عز قدست بسته و پيوسته شود!
و در دعاى كميل (رحمه الله) عرض مىكند : و هبنى صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟! و مرا چنان پندار كه قدرت صبر و شكيبايى بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه مىتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
مرد با فهم صافى از شبهات خارجيه بعد از ملاحظه اين تعبيرات مختلفه قطع خواهد كرد بر اينكه مراد از لقاى خداوند، لقاى ثواب او كه مثلاً بهشت رفتن و سيب خوردن و حورالعين ديدن نيست. چه مناسبت دارد اين معنى با اين تعبيرات؟!
مثلاً اگر لقاى مطلق را كسى تواند به يك معنى دور از معانى لقاء حمل نمايد، آخر، الفاظ ديگر را چه مىكند؟ مثلاً نظر بر وجه را چه بايد كرد؟!ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً را چه بكنيم؟!أنر أبصار قلوبنا بضيآء نظرها اليك را هم مىشود كه بگويد : گلابى خوردن است؟!
و اگر كسى بگويد كه : قبول دارم مراد از لقاءالله اينها نيست؛ ليكن مراد از لقاى او، لقاى اولياى او از انبيا و ائمه (عليهم السلام) است. براى ماها مثلاً كسى به صدر اعظم عرض بكند، تجوزاً مىشود بگويد : به شاه عرض كردم. چنان چه در اخبار اطلاقوجه الله بر ائمه (عليهم السلام) و انبيا شذه است؛ مثلاً پيغمبر (صلىالله عليه و آله و سلم) وجه خداست نسبت به ائمه (عليهم السلام) و ائمه (عليهم السلام) وجه خدا هستند نسبت به ماها.
جواب مىگوييم :
اولاً اينكه اين دعاها را انبيا و اوليا حتى نفس مقدس حضرت نبوى (صلىالله عليه و آله و سلم) مىخواندند و خود وجود مبارك آن حضرت كه اسم اعظم و وجه خداست، پس او چه قصد مىكرد؟!
مثلاً در خبر معراج كه مىفرمايد : آن حضرت ذرهاى از نور عظمت را ديد از خود رفت، اين را چه بايد كرد؟!(١٦)
وانگهى اين معنى هم كه بر بعضى از مقامات انبيا و ائمه (عليهم السلام) اطلاق مىشود، بعد از اين است كه ايشان به درجه قرب رسيده باشند و فانى فى الله شدهاند و به صفات الله متصف شدهاند. آن وقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله براى آنها جايز مىشود. و قول به اين معنى فى الحقيقه قبول مطلب خصم است نه رد.
تفصيل اين اجمال تا يك درجه اين است كه در اخبار معتبره وارد شده است كه فرمودهاند : نحن الأسماء الحسنى. و مراد از اين اسماء قطعاً اسم لفظى كه نيست؛ اسم عينى خواهد بود. چنانكه از اخبار معلوم مىشود خداوند اسماء عينيه غير لفظيه دارد كه با آنها در عالم كارها مىكند و خداوند جل جلاله با آن اسمها در عوالم تجلى مىكند و تأثيرات در عالم واقع مىشود، بلكه وجود همه عالم از تجليات اسماء الهيه است؛ چنانكه در ادعيه ائمه معصومين (عليهم السلام) خيلى وارد است :
و باسمك الذى تجليت به على فلان و على فلان!
و تو را سوگند مىدهم به اسم تو؛ آنچنان اسمى كه با آن بر فلان و بر فلان تجلى نمودى!
و باسمك الذى خلقت به السموات و الأرض!
و تو را سوگند مىدهم به اسم تو؛ آنچنان اسمى كه با آن آسمانها و زمين را آفريدى!
و در دعاى كميل است :
و بأسمائك التى ملأت أركان كل شىء!
و من از تو مىخواهم و مسألت دارم به اسمائت كه اركان و اساس هر چيزى را پر كرده است!
و در كتب اصول كافى و توحيدصدوق كه از جمله كتابهاى معتبره شيعه است، روايت كردهاند از حضرت صادق (عليه السلام) .قال :
ان الله خلق اسماً بالحروف غير مصوت، و باللفظ غير منطق، و بالشخص غير مجسد، و بالتشبيه غير موصوف، و باللون غير مصبوغ، منفى عنه الأقطار، مبعد، عنه الحدود، و محجوب عنه حس كل متوهم، مستتر غير مستور.
فجعله كلمه تامه على أربعه أجزاء معاً؛ ليس منها واحد قبل الأخر.
فأظهر منها ثلاثه أسماء لفاقه الخلق اليها، و حجب منها واحداً، و هو الاسم المكنون المخزون. بهذه الأسماء التى ظهرت، فالظاهر منها هو الله تعالى.
و سخر سبحانه لكل اسم من هذه الأسماء أربعه أركان؛ فذلك اثنا عشر ركناً. ثم خلق لكن ركن ثلاثين اسماً، فعلا منسوباً اليها. فهو الرحمن، الرحيم، الملك، القدوس، الخالق، البارىء، المصور، الحى، القيوم، لا تأخذه سنه و لا نوم، العليم، الخبير، السميع، البصير، الحكيم، العزيز، الجبار، المتكبر، العلى، العظيم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهيمن، المنشىء، البديع، الرفيع، الجليل، الكريم، الرازق، المحيى، المميت، الباعث، الوارث.
فهذه الأسماء و ما كان من الأسماء الحسنى حتى يتم ثلاث مأه و ستين اسماً؛ فهى نسبه لهذه الأسماء الثلاثه و هذه الأسماء الثلاثه أركان و حجب الاسم الواحد المكنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثه.
و ذلك قوله تعالى : قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أياماً تدعوا فله الأسماء الحسنى. (١٧)
خداوند اسمى را آفريد كه با حروف صدا نمىداد، و با لفظ گويا نبود، و با پيكر داراى جسد نبود، و با تشبيه در وصف نمىگنجيد، و با رنگ، رنگ آميزى نشده بود. اقطار و اكناف جهان هستى از او طرف و نفى گرديده بود، حدود و ثغور آن از او دور شده بود، حس هر شخص توهم كنندهاى از ادراك وى محجوب بود. پنهان بود بدون آنكه پنهان شده باشد.
پس خداوند آن را كلمه تامهاى بر چهار قسمت با هم قرار داد؛ بدون آنكه يكى از آنها پيش از ديگرى بوده باشد.
پس از آن اسماء، سه اسم را به جهت نيازمندى خلائق بدان ظاهر كرد؛ و يكى از آن اسماء را پنهان و مستور نمود و آن است اسم پوشيده شده و سر به مهر گرفته شده و به واسطه اين سه اسمى كه ظاهر گرديده شده است؛ بنابراين، ظاهر، عبارت مىباشد از الله تبارك و تعالى.
پس خداوند سبحانه براى هر يك از اين اسماء ثلاثه، چهار عدد پايه را مسخر و رام آنها نمود؛ بناء على هذا به دوازده پايه بالغ آمد و پس از آن آفريد براى هر پايهاى از اين پايههاى دوازده گانه، سى عدد اسم و بنابراين، آن اسم به نحو تصاعدى بالا رفت (تا رسيد به سيصد و شصت اسم فرعى) كه منسوب هستند به آن سه اسم اصلى.
لهذا آن اسماء فرعى عبارتند از : رحمن، رحيم، ملك، قدوس، خالق، بارىء، مصور، حى، قيوم، لا تأخذه سنه ولا نوم، عليم، خبير، سميع، بصير، حكيم، عزيز، جبار، متكبر، على، عظيم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهيمن، منشىء، بديع، رفيع جليل، كريم، رازق، محيى، مميت، باعث، وارث.
بنابراين، اين اسماء و بقيه اسماء حسنى تا برسد و تمام شود سيصد و شصت اسم، منسوب مىباشند به آن اسماء سه گانه. و اين اسماء ثلاثه اركان و حجابهايى هستند براى آن اسم واحد كه به واسطه اين سه اسم، مخزون و مكنون گشته است و آن است گفتار خداوند عزوجل : بگو اى پيغمبر! بخوانيد الله را، يا بخوانيد رحمن را، هر كداميك را كه بخوانيد اسماء حسنى از مختصات اوست.
از اين روايت و روايات و ادعيه متواتره معلوم مىشود كه : اسماء مخلوقند، و اسماء عينيه هم هستند و هم روايات معتبره هست كه ائمه ما (عليهم السلام) مىفرمايند كه : ما اسماء حسنى هستيم، بلكه امام اسم اعظم است.
و به اعتقاد طائفه شيعه، اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه (صلىالله عليه و آله و سلم) است و به اين قرار بايد اسم اعظم هم باشد. علاوه بر اين در ادعيه ماه مبارك هست كه مىگويد : آن حضرت حجاب اقرب است. يعنى طرف ممكن و اقرب مخلوقات است و در روايت است كه على ممسوس است به ذات الله.(١٨)
و بايد انسان تدبر در اين اخبار نمايد؛ اولاً ملتفت باشد كه اين اخبار سنداً معتبر و در كتب معتبره و امضاهاى علماى مذهب بر آنها واقع است و علاوه بر استحكام اسناد، علماى اعلام اين اخبار را قبول كردهاند و در كتب معتمدهشان كه تصريح به صحت اسناد آنها كردهاند ضبط كردهاند و از اين اخبار عند التأمل واضح است كه مقام حضرت ختمى مرتبت مرتبه اسم اعظم و حجاب اقرب است و از اين سيصد اسم(١٩) كه سى و پنج تاى از آن در اين خبر ذكر شده بالاتر است؛ بلكه همه اسماء در حيطه مرتبت آن بزرگوار مىباشد؛ چرا كه صريح روايت گذشته است كه اين سيصد اسم مخلوق از اركان اسماء ثلاثه و همه اينها با اسماء ثلاثه از اركان و حجب اسم واحد مكنون مخزون است كه آن هم مخلوق است.
و بعد از اينكه اين مراتب مسموع سمع شريف باشد و مختصر تأمل نمايند، خواهند ديد كه اگر اين اسماء الله و صفات الله كه در اين اسماء است، مثلاً از مراتب حقيقت سيد بشر (صلىالله عليه و آله و سلم) باشد، لابد قرب آن بزرگوار قرب معنوى، و معرفت او معرفت حقيقيه خواهد بود؛ اگرچه بعد از اين همه تفاصيل باز به تنصيص خود آن بزرگوار و فرمايشات آلطيبين و خلفاى مقدسين ايشان كه علمشان با آن حضرت مساوى است، به اين معنى كه وارث همه علوم آن حضرت هستند، خود آن بزرگواران هم از معرفت كنه حقيقت ذات عاجز باشند؛ و اين معنى را منافاتى با دعواى حضرات نيست كه معرفت حق جل جلاله اجمالاً براى بزرگان دين و اولياى خداوند رحيم، ممكن و مرغوب فيه است. بلكه اهم مطالب دينيه همين است كه بلكه كسى از اين مطالب و مراتب چيزى تحصيل نمايد. بلكه اين مطلب غايت دين بلكه علت غائيه خلق سماوات و ارضين، بلكه تمام عالمهاست.
و اگر كسى با همه اين مراتب در مقام تنزيه صرف ذات اقدس ايستادگى داشته باشد و بگويد : به هيچ وجه راه به معرفت خدا نيست؛ نه تفصيلاً و نه اجمالاً، و نه كنهاً و نه وجهاً، آن وقت اگر تأمل صادق نمايد خواهد ديد كه اين تنزيه موجب تعطيل و موجب ابطال و الحاق به عدم است من حيث لا يشعر، چنانكه ائمه (عليهم السلام) در اخبار معتبره نهى از تنزيه صرف فرمودهاند.
در روايت كافى است كه زنديق سؤال كرد كه :
فله انيه و ماثيه؟!
قال (عليه السلام) : نعم لا يثبت الشىء الا بانيه و مائيه!
قال السائل : فله كيفيه؟!
قال (عليه السلام) : لا لأن الكيفيه جهه الصفه و الاحاطه! و لكن لابد من الخروج من جهه التعطيل و التشبيه. لأن من نفاه فقد أنكره و رفع ربوبيته و أبطله، و من شبهه بغيره فقد انتسبه بصفه المخلوقين المصنوعين الذين لا يستحقون الربوبيه. و لكن لابد من اثبات أن له كيفيه لا يستحقها غيره و لا يشارك فيها و لا يحاط بها و لا يعلمها غيره.
آيا خداوند صاحب انيت و ماهيت است؟!
امام صادق (عليه السلام) گفت : آرى! چيزى ثبوت پيدا نمىنمايد مگر با انيت و ماهيت!
سائل گفت : آيا وى صاحب كيفيت است؟!
امام (عليه السلام) گفت : نه! به جهت آنكه كيفيت، جهت صفت و احاطه او مىباشد (و صفت و احاطه او سمت و جهت نمىپذيرد) وليكن چارهاى نيست مگر آنكه كيفيتى براى او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطيل و تشبيه بيرون برد. زيرا كسى كه وى را نفى كند (همه انواع كيفيتها را از او بزدايد) او را انكار كرده است، و ربوبيتش را رفع نموده است، و اصل وجودش را ابطال كرده است و كسى كه وى را به غير او تشبيه نمايد، او را به صفات مخلوقاتى كه مصنوعات او هستند و استحقاق و لياقت ربوبيت راندارند منتسب كرده است. وليكن ناچار لازم مىآيد كه براى وى اثبات كيفيتى نمود كه غير او مستحق آن نباشد و در آن كيفيت مشارك با او نباشد، و خداوند محاط بدان كيفيت نگردد، و غير خدا از حقيقت آن كيفيت نتواند علم و اطلاع حاصل نمايد!
و در اول همين روايت زنديق عرض مىكند : فما هو؟! پس او چيست؟
جواب مىفرمايد : هو الرب و هو المعبود و هو الله!
اوست پرورش دهنده و اوست پرستش گرديده شده و اوست الله!
و مىفرمايد : من كه مىگويم، مقصود اين نيست كه كتابت اين حروف را نمايم و مرجعم به سوى معانى و چيزى است كه خالق اشياء است؛ و مرجعم به صفت اين حروف است و آن معنى است.
الى أن قال : قال له السائل : فانا لم نجد موهوماً الا مخلوقاً!
قال أبوعبدالله (عليه السلام) : لو كان كذلك لكان التوحيد عنا مرتفعاً لأنا لم نكلف غير موهوم! و لكنا نقول : كل موهوم بالحواس مدرك به تحده الحواس و تمثله فهو مخلوق، اذ كان النفى هو الابطال و العدم - الخ.
تا اينكه هشام، راوى روايت گفت : سائل به حضرت گفت : ما چيزى را كه انديشه ما بدان برسد نمىيابيم مگر آنكه آن مخلوق مىباشد؟
امام أبو عبدالله جعفر صادق (عليه السلام) به وى گفتند : اگر اين طور باشد تحقيقاً دنبال كردن و طلب نمودن توحيد خداوند از ما برداشته شده است؛ زيرا كه ما مورد تكليف و جستجوى امرى كه خارج از انديشه ما باشد قرار نخواهيم گرفت!
وليكن گفتار ما اين است كه مىگوييم : تمام آنچه را كه به وسيله حواس ما به انديشه ما وارد شوند، و با آنها ادراك گردند، و حواس ما آنها را حد مىزند و به صورت مثال و شكل در مىآورد؛ آنها مخلوق مىباشند. به علت آنكه نفى كردن مطلق آنچه به انديشه درآيد (نه با خصوص حواس) آن باطل كردن مبدأ و معدوم داشتن و دانستن اوست - تا آخر روايت.
پس انسان نبايد نفى هر معنى را تنزيه حق دانسته، نفى بكند؛ و حقيقت اين نخواهد شد الا ابطال.
بايد از معانى غير لايقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالى است تنزيه نمايد، و معرفتى كه مثلاً به حواس است همه قسم آن را نفى نمايد؛ وليكن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت بالكنه بلكه بالوجه، اگر نفى نمايد ديگر براى انبياء و اولياء و عرفاى حقه نمىماند الا همينها كه اغلب عوام دارند.
بارى اگر انسان يك ذره بصيرت داشته باشد، خواهد ديد همين اشخاص هم كه نفى معرفت بالوجه را مىكنند، ناچار و اضطراراً خودشان هم تا يك درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبى اعتقادى هستند و همين معرفت جزئى عقد قلبىشان منافى با آن تنزيه صرف است كه در مقام دعوى مىگويند؛ چرا كه همينها در مقام دعا، مثلاً خداوند را عرض مىكنند كه : تو رحمانى! تو رحيمى! تو غفورى! به من چنين و چنان بكن!
قطعاً مجرد حروف كه به هيچوجه معنى آن را چيزى تصور ننمايند قصد نمىكنند. لابد ذاتى را قصد مىكنند كه واجد اين صفت است ولو بر وجهى كه مطابق توصيف ذوات امكانيه نباشد و تصور نمايند كه مرحمت خداوند منزه از معنى، مرحمتى است كه مستلزم تأثر و رقت قلب است؛ وليكن همين معنى را هم اجمالاً باز تصور مىكنند كه ايشان را ايمان و اطمينان به اين معنى باعث مىشود به تضرع و دعا.
و اين مطلب و اين معرفت جزئى عقد قلبى هم منافات با آن تنزيه صرف دارد كه ادعا مىكنند؟ و كسانى كه دعواى معرفت و امكان معرفت مىنمايند غير اين نمىگويند كه : اين معانى اجماليه از اسماء و صفات الهيه جل جلاله كه شما در عقد قلبى به او اعتقاد داريد، ما به طريق كشف و شهود ديدهايم و حقايق آنها را به همين قيود تنزيهيه رسيدهايم، و همان حقايق كه به ما منكشف شده مطابق همان است كه محققين متكلمين اماميه رضوانالله عليهم در عالم تصور و عقد قلبى دارند؛ فرقش همان فرقتصور - وجدان است.
نظير فرق آنكه انسان معنى شيرينى را علماً مطابق واقعش بداند كه عبارت از كيفيت ملائمهاى است كه از وصول كيفيت بعضى از اجسام به اغشيه منتشره به سطح دهان حاصل مىشود؛ و اينكه شيرينى را بخورد. اين دو مطلب را به يك لحاظ مىشود گفت كه عين همند و به يك لحاظ مىشود گفت : ابداً ربط به همديگر ندارند.
مثلاً نور عظمت حق جل جلاله را هم متكلمين مىگويند كه به معنى ظاهر و مظهر است، وليكن از قبيل اين انوار شمس و قمر، و فلان و بهمان نيست. مثلاً حضرت رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) معنى و حقيقت آن ظاهر و مظهر را به تجلى اين اسم مبارك، به حقيقت سر و روحش مشاهده مىفرمايند، ليكن مطابق همان تنزيه كه :
لا يشبهه نور من الأنوار بل أجل من هذا التنزيه؛
هيچ نورى از انوار مشابهت با او ندارد. بلكه او از اين تنزيه هم برتر است.
و اين را معرفت مىگوييم.
و اين امثال و تقريب هم از باب تمثيل است، و لابد از يك جهت مقرب مىشود ولو از جهاتى مبعد باشد. پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارك تعالى براى وليى از اولياء اگر به تجلى اسم ظاهر حاصل بشود و بگويد كه :
ألغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك؟!
آيا براى غير تو ظهورى وجود دارد كه براى تو وجود نداشته است؛ تا آنكه آن غير، ظاهر كننده تو بوده باشد؟!
و امام صادق (عليه السلام) مىفرمايد :
ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و معه و بعده؛
من چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او و با او و پس از او ديدم!
نبايد انسان انكار نمايد و يا تأويل به همين معنى (كه براى خودش در عقد قلبى حاصل است) نمايد و اسمش را هم بگذارد تنزيه خداوند از اينكه حقايق اسماء عظامش را كسى مشاهده نمايد.
بلى طبيعى است منافرت انسان با چيزى كه او را جاهل است.
به هر صورت مؤمن اگر بنايش را به اين بگذرد كه هر مطلبى كه در بادى نظرش نفهمد نفى نمايد، از ايمان خارج مىشود؛ بلكه به مقتضاى دستورالعمل امام صادق (عليه السلام) بعد از تأمل و تحقيق هم اگر نفهمد، (هرگاه) رد و انكار بنمايد و اين رد را براى خودش مذهب اخذ كند و به اين تدين نمايد، از ايمان خارج مىشود.
و خوب است كه انسان در اين جمله از مطالب، اگر در كلمات انبياء و اولياء و علماى حقه برايش مشكل بشود و به كنهش نرسد، به خداوند واهب العلم و العقل تضرع نموده و قصدش را خالص نمايد و مكرراً در كلمات ايشان فكر نمايد و اگر از اتقياى علماء دستش برسد سؤال نمايد، حكماً خداوند عالم يا همان مطلب را بر او مىفهماند و يا راه فهميدنش را ياد مىدهد.
و در اينكه اينگونه مطالب عاليه و اسرار ربانيه در دين حق هست، حرفى نيست، حتى اجمال اين را متوغلين در جمود هم تصديق دارند و راه وصول به اين مطالب را تزكيه نفس با تقوى و رياضات شرعيه قرار دادهاند كه با اين جمله قوه حيوانيه را تضعيف نموده و قوه روحانيه و ايمانيه را تقويت كرده؛ آن وقت چشم بصيرتش باز شده به حقيقت اين مطالب (بالكشف و الشهود) مىرسد؛ چنانكه در آيه مباركه مىفرمايد :
و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (٢٠)
و كسانى كه در ما مجاهده مىنمايند، ما راههاى خودمان را به آنان رهبرى مىكنيم.
و از حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه و آله) روايت است كه هر كسى را دو چشم سر هست كه با آنها غيب را مىبيند؛ خداوند عالم اگر به بندهاى اراده خير داشته باشد، چشمهاى سر او را باز مىكند.
حالا برادر من! اگر همت دارى كه از اهل معرفت شوى، و انسان بشوى، بشر روحانى باشى، سهيم و شريك ملائكه باشى، و رفيق انبياء و اولياء بوده باشى؛ كمر همت به ميان زده از راه شريعت بيا يك مقدار از صفات حيوانات را از خود دور كن، و متخلق به اخلاق روحانيين باش؛ راضى به مقامات حيوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو! حركتى از اين آب و گل به سوى وطن اصلى خود كه از عوالم عليين و محل مقربين است بكن تا بالكشف و العيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشى و راه وصول به اين كرامت عظمى معرفت نفس است، همت بكن بلكه نفس خود را بشناسى كه شناختن او را شناختن خداوند جل جلاله است؛ چنانكه در روايت است كه : من عرف نفسه فقد عرف ربه.(٢١) كسى كه خود را شناخت تحقيقاً پروردگارش را شناخته است.
اگرچه بعضىها معنى اين روايت را حمل بر تعليق به محال كردهاند، غافل از اينكه همين معنى در اخبار ديگر صريح است در معنى اول.
چنانكه در مصباح الشريعه وارد است كه سؤال كردند : مقصود از علمى كه فرمودهاند او را طلب نماييد اگرچه در چين باشد، كدام علم است؟! فرمودند : مراد معرفت نفس است كه در اوست معرفت رب.(٢٢)
و هكذا در خبر است كه سؤال كردند از حضرت رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) :كيف الطريق الى معرفه الرب ؟! فرمودند :معرفه النفس!
و بالجمله؛ اين را داشته باش كه انسان انسانيتش به صورت نيست؛ چرا كه صورت در در حمام هم مىكشند و به جسمانيت هم نيست؛ چرا كه حيوانات خبيثه هم جسم دارند و با شره طعام و جماع هم نيست؛ چرا كه خرس و خنزير هم شرهشان بيشتر از تو است و با غضب و قوه انتقام هم نيست، چرا كه سگ و گرگ هم قوه غضبيهشان خيلى است. بلكه خاصه انسانيت كه تو را انسان كند و در شركاء ديگر يافت نشود، علم است و معرفت و اخلاق حسنه.
علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسين اخلاق، چنانچه مىفرمايد :
ليس العلم فى السماء لينزل اليكم و لا فى الأرض ليصعد لكم؛ بل مجبول فى قلوبكم. تخلقوا بأخلاق الروحانيين حتى يظهر لكم! (٢٣)
نيست علم در آسمان تا به سوى شما فرود آيد و نيست در زمين تا براى شما بالا آيد؛ بلكه علم در دلهاى خودتان سرشته و خمير شده است. به اخلاق صاحبان روح و معنى متخلق گرديد تا براى شما آشكار شود!
و تفصيل اين اجمال آنكه : اين انسان كذائى طرفه معجونى است كه در او از همه عوامل امكان نمونهاى هست؛ بلكه از تمام صفات و اسماء الهى جل جلاله تأثيرى در او موجود است. كتابى است كه احسن الخالقين او را با دست خود نوشته است. و اوست مختصر از لوح محفوظ و اوست اكبر حجه الله. و اوست حامل امانت كه سماوات و ارضين نتوانستند آن را حمل نمايند و به عبارت ديگر از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظ وافرى گذاشتهاند.
و اگر انسان، عالمين حس و مثال خود را تابع عقلش نمايد يعنى توجهش و همتش را به آن عالمش كند و قوه آن را به فعليت بياورد، سلطنتعالمى الشهاده و المثال بر او موهبت مىشود. خلاصه به مقامى رسد كه بر قلب احدى خطور نكرده از شرافت و لذت و بهجت و بهاء و معرفت حضرت حق تعالى. بلى آنچه اندر وهم نايد آن شود.
و اگر عقلش را تابع عالم حس و شهادهاش كه عالم طبيعت و عالم سجين است نمايد و منغمر در عالم طبيعت بشودوأخلد الى الأرض (٢٤) باشد، خدا مىداند كه بعد از مفارقت روحش از اين بدن چه ابتلائى، و چه شقاوتى، و چه ظلمتى، و چه شدتى، به او خواهد رسيد؛ لاسيما در قيامت كبرى كهيوم تبلى السرائر(٢٥) است.
و بالجمله؛ اگر انسان اخلاق خود را تزكيه نمايد و اعمال و حركت و سكون خود را به ميزان شرع و عقل مطابق نمايد - چون شرع و عقل مطابقاند - در اينكه انسان را امر مىكنند كه متصف به صفات و اخلاق روحانيين بشود و مراقب باشد كه حركات و سكونش موجب ترقى به عوالم عليين و مقام والاى روحانيين بشود، بالجمله تحصيل معرفتبالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر(٢٦) نمايد بالمعرفه الوجدانيه؛ آن وقت موجودى مىباشد انسانى روحانى، نه انسانى جسمانى.
به عبارت ديگر،صار موجوداً بما هو انسان دون أن يكون موجوداً بما هو حيوان.
و به عبارت ديگر، موجودى مىشود از جهت انسانيتش؛ نه آنكه موجودى شود از جهت حيوانيتش.
چنانكه علمالهدى(٢٧) در غرر و درر از حضرت شاه ولايت پناه (عليه السلام) روايت فرموده، در جواب سؤال از عالم علوى كه در آن روايت فرمودند :
خلق الانسان ذا نفس ناطقه، ان زكاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السبع الشداد . (٢٨)
و انسان را با نفس ناطقه آفريد كه اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل پاك و پاكيزه كند، پس آن نفس ناطقه با گوهرهاى علتهاى نخستينش مشابه خواهد گشت، و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضاده دورى جسته، طريق وسط و عدل را بپويد، پس با هفت آسمان مستحكم مشاركت خواهد نمود.
وهكذا در خبر ديگر در بيان خليفه مىفرمايد (بعد از بيان چند فقره) :
فمن تخلق بالأخلاق فقد صار موجوداً بما هو انسان دون أن يكون موجوداً بما هو حيوان؛ فقد دخل فى الباب الملكى الصورى و ليس له من هذه الغايه معبر.
پس كسى كه متخلق به اخلاق الهى شود، موجودى خواهد شد از جهت انسانيت خود، بدون آنكه موجود شود از جهت حيوانيت؛ بنابراين چنين فردى داخل مىشود در زمره فرشتگانى كه داراى صورتند، و از اين مقام مقامى برتر وجود ندارد.
و اگر اين دولت براى كسى دست دهد و از عوالم آب و گل كه عالم ظلمت است ترقى نمايد، و خود را به مقام معرفت نفس برساند يعنى حقيقت نفس و روح خود را كه از عالم نور است و مفتاح معرفت رب است بالكشف و العيان ببيند، خواهد ديد كه نفس او از مجردات است.
آن وقت از حجب ظلمانيه نجات يافته؛ و نمىماند مابين او و وصول به مقامى كه ممكن است كه از معرفت حضرت او جل جلاله، مگر حجب نورانيه؛ و در طى اين حجب و وصول به اين مقام منيع، لذات و بهجات و لوازم و عوالمى هست كه آن عوالم و لوازم را كسى غير از اهلش چنانكه شايد و بايد نمىداند.
و اگر كسى هم علماً و يا از راه برهان، اعتقاد به دست بياورد، چنانكه مثلاً شيخالرئيس و غيره مقامات عرفا، نوشتهاند، و يا تقليداً از اهلش ياد بگيرد؛ باز هزاران فرقها مابين اين علم و معرفت با معرفت شهودى و وجدانى اهلش مىباشد؛ و لذتى كه در شهود اين مراتب بر اهلش دست مىدهد، همان است كه در كافى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه مىفرمايد :
لو علم الناس ما فى فضل معرفه الله، ما مدوا أعينهم الى ما متع الله به الأعداء من زهره الحيوه الدنيا و نعمتها، و كانت دنياهم عندهم أقل مما يطؤنه بأرجلهم، و ليتنعموا بمعرفه الله تعالى و تلذذوا بها تلذذ من لم يزل فى روضات الجنات مع أولياء الله. ان معرفه الله أنس من كل وحشه، و صاحب من كل وحده، و نور من كل ظلمه، وقوه من كل ضعف، و شفاء من كل سقم. (٢٩) -انتهى.
اگر مردم بدانند چه چيزهايى در فضيلت معرفت خداوند وجود دارد، ديدگان خود را نمىدوختند به آنچه خداوند بدان دشمنان را متمتع و بهرهمند كرده است از جلوه زندگى دنيا و نعمت آن و دنياى آنها در نظرشان پستتر بود از آنچه را كه زير گامهايشان پايمال مىكنند؛ و تحقيقاً به معرفت خدا متنعم و متلذذ مىگشتند به مثابه تلذذى كه پيوسته در باغهاى بهشت و با اولياى خدا پيدا مىنمودند.
معرفت خدا انيس انسان است از هر دهشتى، و همنشين اوست از هر تنهايى و وحدتى، و نور است از هر ظلمتى، و قوه است از هر ضعفى، و شفا است از هر دردى.
اين قصيده لقائيه در اوايل ذىحجه ١٣٨٨ ه.ق سروده شده است؛ ديوان آيتالله حسنزاده آملى، ص ١٣ - ١٦.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١) انتخاب اسم لقاءالله براى اين كتاب از آيت الله ميرزا خليل كمرهاى است كه از شاگردان برجسته مؤلف بوده است و گرنه خود مؤلف نامى بر آن ننهاده بود و در بعضى منابع و شرح حالها از اين كتاب به سير و سلوك نام بردهاند.
٢) ر.ك : طبيب دلها (گفتهها و ناگفتهها درباره ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى) .
٣) سرپيچى و نافرمانى.
٤) بد رفتارى و گمراهى.
٥) سرالصلاه ص ٦٨، چاپ اول.
٦) چهل حديث امام خمينى ص ٤٥٣، حديث ٢٨.
٧) «توحيد علمى و عينى» ص ٣٢٩.
٨) الله شناسى ٢/٤٠.
٩) طبيب دلها ص ١٧٥.
١٠) طبيب دلها ص ١٢٨.
١١) طبيب دلها ص ١٢٣.
١٢) طبيب دلها ص ١٥٤ و ١٥٧.
١٣) اللهشناسى ٢/٩٠
١٤) در متن اصلى بعباره اخرى بود.
١٥) و اين مذاق، صريح كلمات شيخ احسائى و تابعين اوست؛ ليكن آنها اخبار لقاء و معرفت را به وجه ثانى كه خواهد آمد تأويل مىنمايند، و تمام اسماء و صفات را اثبات به مرتبه مخلوق اول مىنمايند؛ بلكه ذات اقدس خدا را منشأ انتزاع صفات هم نمىدانند. تنزيه صرف مىنمايند - منه عفى عنه. (مرحوم ميرزا جواد آقاملكى تبريزى
١٦) در دعاى شب شنبه كه در ربيع الأسابيع منقول است، در ضمن صلوات و دعا به وجود مبارك حضرت ختمى مرتبت آمده : و ارزقه نظراً الى وجهك يوم تحجبه عن المجرمين.
و در دعاى روز جمعه حضرت صديقه طاهره است : فاجعلنى كأنى أراك الى يوم القيمه الذى فيه ألقاك! (مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى)
١٧) اصول كافى ج ١، ص ١١٢، باب حدوث الأسماء، حديث اول؛ و توحيد صدوق، طبع مكتبه الصدوق، ص ١٩٠ و ١٩١، باب أسماء الله تعالى، حديث سوم.
در توحيد صدوقبالحروف غير منعوت ضبط كرده است و آورده است : ان الله تبارك و تعالى خلق اسماً بالحروف و هو عزوجل بالحروف غير منعوت. و در تعليقه آن گويد : اين فقرهو هو عزوجل بالحروف در نسخه كافى و بحارنيست؛ اما در نسخ موجوده از توحيد نزد من هست. و مجلسى گفته است : در اكثر نسخ موجود است و ظاهراً از اختلافات و ساختگىهاى بعضى از ناسخين است، كه پنداشته است اين اوصاف نمىتواند صفات اسم ملفوظ باشد و غفلت كرده است كه اوصاف مذكوره بعد از گفتار امام : فجعله كلمه تامه نيز ممتنع است كه براى اسم ملفوظ باشد، با وجود آنكه قطعاً براى اسم مىباشد. بنابراين مراد به اين اسم نه اسم ملفوظ مىباشد و نه اسم مفهوم؛بلكه آن عبارت است از حقيقت ابداع حق تعالى منشأ ظهور اسماء و آثار صفاتش را در اشياء.
و كسى كه شرح اين حديث را بطلبد بايد به بحار الأنوار و شروح كافى و تفسير الميزانذيل آيه صد و هشتادم از سوره اعراف مراجعه كند!
أقول : اين حديث را نيز مرحوم فيض در وافى از كافى روايت كرده است؛ طبع حروفى - اصفهان، ج ١، ص ٤٦٣ و ٤٦٤، باب ٤٥، حديث شماره اول و حقير نيز آن را در كتاب توحيد علمى و عينى ص ٣٢٠ و ٣٢١، از همين مصادر مذكور آوردهام. (مرحوم علامه طهرانى.)
١٨) أبونعيم اصفهانى در حليه الأولياء، ج ١، ص ٦٨، با سند متصل خود روايت كرده است از رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) كه فرمود : لا تسبوا علياً فانه ممسوس فى ذات الله تعالى!
على را سب نكنيد؛ زيرا ذات خداوند او را مس كرده است و او خدا زده و در خدا فرو رفته مىباشد! (مرحوم علامه طهرانى) .
١٩) در جميع نسخ سيصد اسم ثبت شده است و بايد سيصد و شصت بوده باشد؛ يا از قلم افتاده است و يا مؤلف به همين مقدار فقط كثرت را مىخواسته است بفهماند، زيرا عدد سيصد و شصت سابقاً معلوم شد.
٢٠) صدر آيه ٦٩ از سوره ٢٩ : العنكبوت.
٢١) مصباح الشريعه طبع و تعليقه مصطفوى، باب ٦٢، ص ٤١.
٢٢) همان مدرك.
٢٣) كلمات مكنونه از طبع سنگى (سنه ١٣١٦ هجريه قمريه) ص ٢١٩؛ و از طبع حروفى فراهانى، ص ٢٤٨ : و قال (عليه السلام) (يعنى أميرالمؤمنين (عليه السلام) ) : ليس العلم فى السماء فينزل اليكم ولا فى تخوم الأرض فيخرج لكم؛ ولكن العلم مجبول فى قلوبكم. تأدبوا! باداب الروحانيين يظهر لكم! و فى كلام عيسى على نبينا و آله و عليه السلام ما يقرب منه.
٢٤) آيه ١٧٦، از سوره ٧ (الاعراف) : ولو شئنا لرفعناه بها ولكنه أخلد الى الأرض واتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون
٢٥) آيه ٩، از سوره ٨٦ : الطارق.
٢٦) آيه ١٣٦، از سوره ٤ : النساء : يا أيها الذين آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى أنزل من قبل و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر فقد ضل ضلالاً بعيداً.
٢٧) منظور از علم الهدى، سيد مرتضى است و او كتابى دارد به نام أمالى كه به آن غرر و درر گويند و مراد، كتاب غرر الفوائد و درر القلائد اوست كه در الذريعه، ج ١٦، ص ٤٤ بدان اشاره شده است؛ ولى با فحص تام، در آن اين مطالب وارد نمىباشد. بلكه اين مطالب از غرر و درر آمدى : عبدالواحد بن محمد تميمى است كه محقق بارع آقاجمال خوانسارى آن را شرح كرده است؛ و اين مطالب با شرح مفصل آن درج ٤، ص ٢١٨، ٢٢١ در طى شماره ٥٨٨٥ آمده است.
و حقير در ج ٣، مجلس ١٧، از ص ١٦٠ تا ١٦٢، از قسمت معادشناسى از دوره علوم و معارف اسلام آن را با ضميمه گفتارى متين از استاد عزيز فقيد آيهالله علامه طباطبايى (قدس سره) نقل نمودهام. (مرحوم علامه طهرانى) .
٢٨) و پيش از اين فقره، وارد است كه چون از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيده شده از عالم بالا يعنى عالم مجردات كه بالاتر است به حسب مرتبه از عالم اجسام، پس فرمودند : صور عاريه عن المواد، عاليه عن القوه و الاستعداد. تجلى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، و ألقى فى هويتها مثاله فأظهر عنها أفعاله.
صورتهايى هستند بدون ماده، بلندتر از قوه و استعداد. خداوند براى آنها ظهور نمود و آنها درخشيدند و با امعان و تداوم نظر بر آنها اطلاع پيدا كرد و آنها متلألأ شدند و در هويتشان نمونه و مثال خود را افكند و با آنها افعال خود را به ظهور پيوست. (شرح غرر و درر آمدى، آقاجمال خوانسارى، ج ٤، ص ٢١٨ تا ٢٢١، تحت شماره ٥٨٨٥) .
٢٩) روضه كافى ص ٢٤٧، حديث ٣٤٧، از محمد بن سالم، از احمد بن ريان از پدرش، از جميل، از حضرت امام.
رساله لقاء الله
و در مصباح الشريعه در تعريف عارف مىفرمايد :
العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله، ولو سهى قلبه عن الله طرفه عين لمات شوقاً اليه و العارف أمين ودائع الله، و كنز أسراره و معدن نوره و دليل رحمته على خلقه، و مطيه علومه، و ميزان فضله و عدله. قد غنى عن الخلق و المراد و الدنيا، و لا مونس له سوى الله، و لا منطق و لا اشاره و لا نفس الا بالله لله من الله مع الله.
فهو فى رياض قدسه متردد، و من لطائف فضله اليه متزود و المعرفه أصل و فرعه الايمان. (٣٠)
شخص عارف پيكرش با مخلوقات است و دلش با خداست؛ به طورى كه اگر به قدر يك رد شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد، در آن دم از اشتياق به سوى او مىميرد و عارف امانتدار گنجينهها و ذخائر امانتهاى خداست و گنج اسرار اوست و معدن نور اوست و راهنماى رحمت اوست بر خلائقش و مركب راهوار علوم و عرفان اوست و ترازوى سنجش فضل و عدل اوست. او از جميع خلق عالم و از مرادهاى خود و از دنيا بىنياز گرديده است، مونسى ندارد به جز خدا، و گفتارى و اشارهاى ندارد و نفسى بر نمىآورد مگر به خدا و براى خدا و از خدا و با خدا.
اوست كه در باغهاى قدس و طهارت حريم خداوند رفت و آمد مىكند، و از لطائف فضل او توشه برمىدارد. معرفت، اساس و بنيان است و ايمان فرع آن است.
و در كافى و توحيد روايت كرده كه از حضرت امام صادق (عليه السلام) كه فرمود :
ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها؛
اتصال روح مؤمن به خدا شديدتر است از اتصال شعاع خورشيد به آن.
و در حديث قدسى كه متفق عليه ميانه همه اهل اسلام است مىفرمايد :
ما يتقرب الى عبدى بشىء أحب الى مما افترضته عليه. و انه ليتقرب الى بالنوافل حتى أحبه، فاذا أحببته كنت سمعه الذى يسمع به وبصره الذى يبصر به ولسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها.
ان دعانى أجبته و ان سألنى أعطيته؛ (٣١)
هيچ بندهاى به سوى من تقرب نمىجويد كه نزد من محبوبتر باشد از آنچه را كه من بر وى حتم و واجب نمودهام و بىترديد بنده من به سوى من تقرب پيدا مىكند با به جا آوردن كارهاى مستحب، تا جايى كه من او را دوست دارم؛ پس چون او را دوست داشتم، من گوش او هستم كه با آن مىشنود و چشم او هستم كه با آن مىبيند و زبان او هستم كه با آن سخن مىگويد و دست او هستم كه با آن مىدهد و مىگيرد و پاى او هستم كه با آن راه مىرود؛ وقتى كه مرا بخواند اجابت مىكنم و وقتى از من درخواست كند به او مىدهم.
خواجه نصيرالدين (قدس سره) مىفرمايد :
العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق، رأى كل قدره مستغرقه فى قدرته المتعلقه بجميع المقدورات، وكل علم مستغرقاً فى علمه الذى لا يعزب عنه شىء من الموجودات، و كل اراده مستغرقه فى ارادته التى لا يتأبى عنها شىء من الممكنات؛ بل كل وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه.
فصار الحق حينئذ بصره الذى به يبصر، و سمعه الذى به يسمع، و قدرته التى بها يفعل، و علمه الذى به يعلم، و وجوده الذى به يوجد. فصار العارف حينئذ متخلقاً بأخلاق الله بالحقيقه؛ (٣٢)
عارف چون از خودش ببرد و متصل به حق گردد، تمام قدرتها را مستغرق در قدرت او مىبيند كه به جميع مقدورات در عالم تعلق گرفته است، و تمام علوم را مستغرق در علم او مىبيند كه هيچ چيز از موجودات از آن پنهان نيست و تمام خواستهها را مستغرق در خواست او مىبيند كه هيچ يك از ممكنات از آن اباء و امتناع ندارند؛ بلكه هر گونه وجود و كمالى صادر از او مىباشد و از پيشگاه او فائض مىگردد.
و در اين حال حق تعالى چشم او مىشود كه با آن مىبيند، و گوش او مىشود كه با آن مىشنود، و قدرت او مىشود كه با آن كار مىكند، و علم او مىشود كه با آن مىداند، و وجود او مىشود كه با آن ايجاد مىكند و بنابراين در آن هنگام عارف حقيقة به اخلاق خداوند متخلق مىشود.
و باز در مصباح الشريعه مىفرمايد :
المشتاق لا يشتهى طعاماً و لا يستلذ شراباً و لا يستطيب رقاداً و لا يأنس حميماً و لا يأوى داراً و لا يسكن عمراناً و لا يلبس ليناً و لا يقر قراراً، و يعبد الله ليلاً و نهاراً راجياً أن يصل الى ما يشتاق اليه، و يناجيه شوقه معبراً عما فى سريرته، كما أخبر الله عن موسى بن عمران فى ميعاد ربه بقوله :
أخبر الله عن موسى بن عمران فى ميعاد ربه بقوله :
و عجلت اليك رب لترضى.
و فسر النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) عن حاله : أنه ما أكل و لا شرب و لا نام و لا اشتهى شيئاً من ذلك فى ذهابه و مجيئه أربعين يوماً شوقاً الى ربه.
فاذا دخلت ميدان الشوق فكبر على نفسك و مرادك من الدنيا، و دع المألوفات و أحرم عن سوى مشوقك و لب بين حيوتك و موتك - الخ. (٣٣)
شخص مشتاق لقاى خداوند اشتها به غذا ندارد، و از آشاميدنى لذت نمىبرد و خواب گوارا نمىكند، و با دوستى مأنوس نمىشود، و در خانهاى مأوى نمىگزيند، و در آبادانى مسكن نمىكند، و لباس نرم نمىپوشد، و آرامش و قرار ندارد؛ و خدا را شب و روز عبادت مىنمايد به اميد آنكه به خداوند كه به وى مشتاق است واصل گردد و در دل با زبان اشتياق كه از سر و سويداى او خبر مىدهد با خدايش راز و مناجات دارد؛ همانطور كه خداى تعالى از حضرت موسى - على نبينا و آله و عليه السلام - خبر داده است كه در وعده گاهش به خدا گفت : و من اى پروردگارم، به سويت شتافتم تا تو را خشنود سازم.
و پيغمبر (صلىالله عليه و آله و سلم) از حالت موسى اينطور تفسير نموده است كه : وى نه خوراك خورد، و نه آب آشاميد، و نه به خواب رفت، نه به چيزى اشتها داشت از اين امور؛ در رفتن و آمدنش به سوى خدا در چهل روز؛ از اشتياق به پروردگارش.
و هنگامى كه وارد ميدان شوق شدى بر وجود خودت و بر مرادت كه از دنيا دارى تكبير مرگ را بزن، و جميع آنچه مايه انس و الفت است رها كن، و از غير آنكه به او اشتياق دارى روى بگردان، و در ميان حيات و مرگت دوبار به اللهم لبيك، نداى خدا را پاسخ بگو؛ خداوند اجرت را عظيم مىگرداند و مثل شخص مشتاق به خدا، مانند شخص غريق مىباشد كه تمام هم و غم خود را مصروف براى نجات خودش مىكند و همه چيز را غير از آن فراموش مىنمايد.
و در علل الشرائع روايت كرده است كه از حضرت رسالت پناه (صلىالله عليه و آله و سلم) :
ان شعيباً بكى من حب الله عز و جل حتى عمى فرد الله عليه بصره، ثم بكى حتى عمى فرد الله عليه بصره، ثم بكى حتى عمى فرد الله عليهبصره.
فلما كانت الرابعه أوحى الله اليه : يا شعيب! الى متى يكون هذا منك أبداً؟! ان يكن هذا خوفاً من النار أجرتك؛ و ان يكن شوقاً الى الجنه فقد أبحتك!
فقال : الهى و سيدى! أنت تعلم أنى ما بكيت خوفاً من نارك و لا شوقاً الى جنتك، و لكن عقد حبك على قلبى فلست أصبر أو أراك!
فأوحى الله جل جلاله : أما اذا كان هذا هكذا فمن أجل ذلك سأخدمك كليمى موسى بن عمران. (٣٤)
شعيب پيغمبر از محبت خداوند آنقدر گريست تا كور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانيد. سپس گريست تا كور شد. خداوند چشمش را به او بازگردانيد. چون نوبت چهارم فرا رسيد خداوند به او وحى كرد : اى شعيب! تا كى اين حالت براى تو دوام درد؟! اگر از ترس آتش گريه مىكنى من تو را پناه دادم، و اگر از اشتياق به بهشت گريه مىكنى من بهشت را به تو بخشيدم!
شعيب گفت : اى خداى من! و اى سيد و سرور من! تو مىدانى كه من از ترس آتشت، و از شوق بهشتت گريه نمىكنم، وليكن محبتت بر دل من گره خورده است؛ لهذا نمىتوانم شكيبا باشم مگر آنكه تو را ببينم!
خداوند جل جلاله به او وحى فرستاد : حالا كه اين داستان از تو آنچنان است، بدين سبب من به زودى كليم خودم موسى بن عمران را خادم تو قرار مىدهم!
و در دعاى كميل (رحمه الله) است كه : وهبنى يا الهى و سيدى و مولاى! صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟!
اى خداى من! و اى سرور و سالار من! و اى مولاى من! مرا چنان بپندار كه بتوانم بر عذابت شكيبا باشم؛ پس چطور مىتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
و در مناجات شعبانيه مىفرمايد : و هب لى قلباً يدنيه منك شوقه، و لساناً يرفع اليك صدقه، ونظراً يقربه اليك حقه؛
و به من دلى عطا كن تا اشتياقش مرا به تو نزديك كند! و زبانى كه صدقش به سوى تو بالا رود! و نظرى كه حقش را آن را به تو قريب نمايد.
و ايضاً مىفرمايد : و ألحقنى بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفاً و عن سواك منحرفاً؛
و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجتآورترين مىباشد؛ تا آنكه عارف تو گردم و از غير تو منصرف شوم.
و در دعاى ابوحمزه ثمالى مىخوانى : وانك لا تحتجب عن خلقك الا يحجبهم الآمال السيئه دونك؛ (٣٥)
و تو پنهان نيستى از مخلوقات مگر آنكه افعال ناشايسته ايشان آنها را از تو پنهان مىكند!
عزيزم! اگر از اين قبيل عبارات كه صريح اند در معرفت و محبت و وصول به مقام قرب و وصال معنوى بخواهم عرض كنم، يك كتابى مىشود؛ لاسيما در ادعيه و مناجات ائمه هدى و اينها كه نقل كردم اخبارى است كه اسناد معتمده و معتبره دارند و علماى اماميه اينها را تلقى به قبول كردهاند؛ و از اين قبيل خيلى هست؛ مثلاً چه مقدار در اخبار تجلى حضرت او - جل جلاله - به اسماء و به نور عظمت و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجيد وارد شده است.
دعاى سمات را كه همه علماء مىخوانند و چه قدر در ادعيه و ارزقنى النظر الى وجهك و در بعضىها ولا تحرمنى النظر الى وجهك الكريم وارد شده، و در مناجات خمسةعشر چه مقدار تصريحات به وصول و نظر و لقاء و قرب و معرفت وارد شده، و بنده آنها را اگرچه به جهت عدم ثبوت سندش ذكر نكردم؛ وليكن براى مقلدين علماء اعلام همه آنها حجت است.
چرا؟! به جهت اينكه آن مناجات را علماء اعلام مىخوانند و مطالبش را امضا دارند.
و هكذا در الحاقى دعاى عرفه حضرت سيدالشهداء (عليه اسلام) آن همه تصريحاتى كه واقع شده است با اينكه علماى اعلام مىخوانند بنده به جهت عدم ثبوتش ذكر نكردم.
و در ابتدا عرض شد كه اين تعبيرات را حمل بر لقاء ثواب كردن خلاف نص است و اگر احياناً در اخبار، رؤيت و لقاء را تفسير به ثواب كرده باشند، قطعاً از جهت اين خواهد شد كه سائل از رؤيت غير از رؤيت چشم نمىفهميده است؛ چنانكه خلت حضرت خليل (عليه اسلام) را هم در جواب بعضى از سائلين، حضرت رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) به غير معنى دوستى تفسير فرمودند.
چرا كه اگر بدان سائل اين طور تفسير نفرمايند كافر مىشود. چون او از دوستى غير از محبت آدميان را به هم ديگر فرض نمىتواند كرد؛ و آن هم كه واقعاً كفر است.
بارى، اگر زيادتر از اينها كه عرض شد مىخواهى، رجوع كن به ادعيه و مناجات ائمه هدى (عليهم السلام) و در اخبارى كه در مثوبات اعمال وارد شده است. مثلاً دعاى رجبيه كه سيد بن طاووس (رحمه الله) آنرا به سند عالى در اقبال از توقيع مبارك حضرت امام - أرواح العالمين فداه - روايت كرده و قطعاً خودشان مىخواندهاند. مىفرمايد :
اللهم انى أسألك لمعانى جميع ما يدعوك به ولاه أمرك المأنونون على سرك. الى أن قال : و بمقاماتك التى لا فرق بينها و بينك الا أنهم عبادك و خلقك، رتقها و فتقها بيدك .(٣٦)
بار خداوندا! من از تو مىخواهم به معانى همگى آنچه را كه واليان امر تو كه مأمون بر اسرار تو بودهاند، تو را بدان معانى مىخوانند. - تا اينكه مىگويد :
و به مقامات تو آنچنان مقاماتى كه هيچ فرقى ميان آنها و ميان تو وجود ندارد مگر آنكه آنها بندگان تو و مخلوق تو مىباشند، فتق و رتق آنان (گشودن و بستن) به دست تو است!
و دعاهاى ليالى ماه مبارك را ملاحظه كن!
ءاه! ءاه! شوقاً الى من يرانى و لا أراه.
آه آه از شوقى كه به ديدار كسى دارم كه او مرا مىبيند و من او را نمىبينم!
را ببين! دعاى عرفه، دعاى جمعه و ساير مناجات حضرت مولى الموالى (عليه السلام) را ملاحظه نما!
و در اخبار مثوبات نظر كن به حديث معراج كه در وافى از علماى اعلام او را روايت كرده، مىفرمايد : يا أحمد! تا آنجا كه :
قال : يا رب ما أول العباده؟!
قال : الصمت و الصوم. تعلم يا أحمد ما ميراث الصوم؟!
قال : لا، يا رب!
قال : ميراث الصوم قله الأكل و قله الكلام و العباده.
الثانيه الصمت و الصمت يورث الحكمه و يورث الحكمه المعرفه و يورث المعرفه اليقين. و اذا استيقن العبد لا يبالى كيف أصبح بعسر أم يسر. فهذا مقام الراضين!
فمن عمل رضالاى ألزمه ثلاث خصال : أعرفه شكراً لا يخالطه الجهل، وذكراً يخالطه النسيان، و محبه لا يؤثر على محبتى محبه المخلوقين!
فاذا أحبنى أحببته و حببته الى خلقى و أفتح عين قلبه الى عظمتى و جلالى! فلا أخفى عليه علم خاصه خلقى!
فأناجيه فى ظلم الليل و ضوء النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و أسمعه كلامى و كلام ملائكتى و أعرفه سرى الذى سترته من خلقى. - الى أن قال :
ثم أرفع الحجب بينى و بينه فأنعمه بكلامى و ألذذه بالنظر الى. - الى أن قال :
و لأجعلن ملك هذا العبد فوق ملك الملوك حتى يتضعضع له كل ملك و يهابه كل سلطان جائر و جبار عنيد و يتمسح له كل سبع ضار، و لأشوقن اليه الجنه و ما فيها، و لأستغرقن عقله بمعرفتى، و لأقومن له مقام عقله، ثم لأهونن عليه الموت و سكراته و حرارته و فزعه حتى يساق الى الجنه شوقاً.
و اذا نزل به ملك الموت يقول : مرحباً بك! فطوبى لك! طوبى لك! ان الله اليك لمشتاق!
اعلم يا ولى الله! أن الأبواب التى كان يصعد منها عملك يبكى عليك! و أن محرابك و مصلاك يبكيان عليك!
فيقول : أنا راض برضوان الله و كرامته؛ و يخرج الروح من بدنه كما تخرج الشعره من العجين. و ان الملائكه تقومون عنه رأسه، بيدى كل ملك كأس من ماء الكوثر و كأس من الخمر يسقون روحه حتى يذهب سكرته و مرارته و يبشرونه بالبشاره العظمى، و يقولون : طبت و طاب مثواك! انك تقدم على العزيز الكريم الحبيب القريب!
فيطير الروح من أيدى الملائكه فيسرع الى الله فى أسرع من طرفه عين؛ فلا يبقى حجاب و لا ستر بينها و بين الله تعالى. و الله تعالى اليها لمشتاق. فتجلس على عين عن يمين العرش. ثم يقال لها : أيتها الروح! كيف تركت الدنيا؟!
فيقول الله : صدقت! كنت بجسدك فى الدنيا و بروحك معى! فأنت بعينى أعلم سرك و علانيتك! سل أعطك و تمن على فأكرمك!
هذه جنتى فتبحبح فيها، و هذا جوارى فاسكنه!
فتقول الروح : الهى عرفتنى نفسك فاستغنيت بها عن جميع خلقك! و عزتك و جلالك لو كان رضاك فى أن أقطع ارباً ارباً أو أقتل سبعين قتله بأشد ما يقتل به الناس لكان رضاك أحب الى. - الى أن قال :
قال الله عزوجل : و عزتى و جلالى لا أحجب بينى و بينك فى وقت من الأوقات حتى تدخل على أى وقت شئت و كذلك أفعل بأحبائى!
پيامبر گفت : اى پروردگار من! اول عبادت كدام است؟!
خدا فرمود : سكوت كردن و روزه داشتن! اى احمد! آيا مىدانى روزه چه چيز به جا مىگذارد!
پيامبر عرض كرد : نه اى پروردگار من!
خداوند فرمود : آنچه روزه به جاى مىگذارد كم خوردن و كم گفتن و عبادت مىباشد!
دوم سكوت است و سكوت از خود حكمت به جاى مىگذارد و حكمت معرفت به جاى مىگذارد و معرفت يقين به جاى مىگذارد و هنگامى كه بنده من به مقام يقين رسيد، ديگر باكى ندارد كه چطور روزگارش را بگذراند؛ آيا در عسر و شدت باشد و يا در يسر و آسانى. و اين است مقام كسانى كه به رضاى من واصل گشتهاند.
و كسى كه به رضاى من عمل كند من سه صفت را هميشه ملازم با وى مىگردانم : من شكر و سپاسى را به او مىفهمانم كه مخلوط با جهل و نادانى نمىباشد؛ و ياد و توجهى را كه مخلوط با نسيان و فراموشى نمىگردد؛ و محبت و مودتى را كه بر محبت من، محبت مخلوقات را اختيار نمىكند!
پس چون مرا دوست داشت، من هم او را دوست مىدارم و دوستى او را در دل خلائق خودم مىنهم. و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم مىگشايم و علم خاصان از خلائقم را از وى پنهان نمىدارم!
و در اين حال با وى در سر و نهان، در ظلمت شب و درخشانى روز، از باطن سخن مىگويم و باب مناجاتم را بر روى وى مىگشايم و او به طورى مىشود كه گفتارش با خلائق بريده مىگردد و همنشينىاش با ايشان منقطع مىشود و كلام خودم و كلام فرشتگانم را به او مىشنوايانم. و به او مىفهمانم سرى را كه از مخلوقاتم پنهان داشته بودم.
تا اينكه مىفرمايد :
سپس بر مىگشايم حجابها و پردههايى كه فيمابين من و او بوده است. و او را به نعمت گفتارم متنعم و به لذت نظر به سوى من متلذذ مىنمايم.
تا اينكه مىفرمايد :
و به طور حتم و مسلماً من سلطنت و قدرت اين بندهام را برتر و عالىتر از سلطنت سلطان سلاطين و ملك الملوك قرار مىدهم؛ به طورى كه تمام پادشاهان در برابر وى خرد و شكسته مىشوند، و تمام سلاطين جائر از او در ترس و دهشت مىافتند، و هر جبار عنود و لجوجى از وى مىهراسد، و تمام حيوانات وحشى درنده در برابر او را مىشوند و بدنهاى خود را براى بركت و رحمت به بدن او مىمالند؛ و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او مىنمايم، و عقل او را مستغرق به معرفت خودم مىكنم، و من خودم به جاى عقل او مىنشينم. و سپس مرگ را براى وى آسان مىنمايم، و سكرات و حرارت و فزع آن را از او برمىدارم تا آنكه از روى شوق، به سوى بهشت روانه مىشود.
و در وقتى كه ملك الموت بر روى فرود آيد، به او مىگويد : خوش آمدى! بهبه خوشا به حال شما! خوشا به حال شما! خداوند مشتاق تو است!
اى ولى خدا! بدان كه آن درهايى كه از آنها اعمال تو به سوى آسمان بالا مىرفت بر تو گريه مىكنند؛ و محراب و مصلايت بر تو در حال گريستن مىباشند!
بنده مؤمن عارف مىگويد : من راضى هستم به رضوان خداوندى و به كرامت وى؛ و بيرون مىرود روح از بدنش همان طورى كه مو از خمير بيرون مىرود؛ و در اطراف سر او فرشتگان ايستادهاند؛ در حالتى كه در
دو دست هر يك از آنان يك كاسهاى پر از آب كوثر، و كاسهاى از شراب وجود دارد؛ از آنها به وى مىآشامانند تا سكرات موت و تلخى آن از ميان مىرود و او را به بشارت عظيمى بشارت مىدهند و به او مىگويند : پاك و پاكيزهاى! و محل سكونت تو نيز پاك و پاكيزه مىباشد! تو بر خداوند صاحب عزت و صاحب كرامت كه حبيب است و قريب، وارد شدهاى!
در اين حال روح او از دست فرشتگان در پرواز مىآيد؛ و در سرعتى بيشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم، به سوى خدا مىرود؛ در اين صورت نه ديگر حجابى وجود دارد، و نه پردهاى در ميان او و خداى تعالى. و خداوند هم مشتاق اوست و مىنشيند بر كنار چشمهاى از سمت راست عرش خدا.
سپس به او گفته مىشود : اى روح! چگونه تو دنيا را ترك كردى؟ روح مىگويد : اى خداى من! واى سيد و آقاى من! سوگند به مقام عزت و جلالت كه من هيچ علمى و توجهى به دنيا ندارم و از هنگامى كه مرا آفريدى تا الان من متوجه تو و نگران به سوى تو بودم!
خداوند مىفرمايد : راست گفتى! تو با جسمت و پيكرت در دنيا بودى و با روح و جانت با من بودى! بنابراين تو در برابر ديدگان من هستى! من از پنهان و از آشكارت خبر دارم! بپرس از من هرچه مىخواهى كه من به تو اعطا مىكنم، و خواهش كن از من كه من تو را گرامى مىدارم! اين است بهشت من! با آرامش در آن سير كن و گام بردار! و اين است عهد و امان من! در آن سكونت گزين!
روح عرض مىكند : اى خداى من! تو خودت را به من شناسانيدى و من به واسطه عرفان به ذات تو از جميع آفريدگانت بىنياز شدم! سوگند به مقام عزت و جلالت اگر رضاى تو در آن باشد كه من پارهپاره گردم و يا هفتاد مرتبه با شديدترين قسمى كه مردم را بدان مىكشند مرا بكشند، تحقيقاً رضاى تو محبوبتر مىباشد نزد من!
تا اينكه مىگويد :
خداوند عزوجل مىفرمايد : سوگند به مقام عزت و جلالم مىخورم كه من در هيچ وقتى از اوقات ميان خودم و ميان تو را حاجب قرار نمىدهم؛ تا در هر وقت كه دلت بخواهم بر من وارد شوى؛ و اين است روش و منهاج من راجع به اولياى من!
و بعد از اين، در تفسير حياه باقية مىفرمايد كه : صاحب او را چنين و چنان مىكنم - تا اينكه مىفرمايد :
و أفتح عين قلبه و سمعه حتى يسمع بقلبه منى و ينظر بقلبه الى عظمتى جلالى.
و باز مىكنم چشم دل و گوشش را؛ تا آنكه با دلش بدون واسطه از من بشنود و با دلش نگاه به عظمت و جلال من نمايد.
و باز در همين حديث مىفرمايد :
ان أدنى ما أعطى الزاهدين فى الأخره أن أعطيهم مفاتيح الجنان كلها حتى يفتحوا أى باب شاءوا و لا أحجب عنهم وجهى و لانعمنهم بأنواع التلذذ من كلامى. - الى أن قال :
و أفتح لهم أربعه أبواب : باب تدخل عليهم الهدايا منه بكره و عشياً و باب ينظرون منه الى كيف شاءوا.
كوچكترين و كمترين چيزى كه من به زاهدان، در آخرت عنايت مىكنم، آن است كه تمام كليدهاى بهشت را به ايشان مىدهم تا از هر درى كه بخواهند داخل شوند. و صورت خودم را از آنان پوشيده نمىدارم و به انواع و اقسام التذاذ از سخنانم آنها را بهرهمند و متنعم مىنمايم! تا اينكه گويد
به روى آنان چهار در را مىگشايم : درى كه براى ايشان در هر چاشتگاه و در هر شامگاه هديه مىبرند، و درى كه از آن نظر مىكنند به هر كيفيتى كه بخواهند.
و باز در وصف اهل آخرت در همين حديث مىفرمايد : و لأرفعن الحجب لها دونى؛ و تحقيقاً من حجابها را از آن روح در برابر خودم برمىدارم. و مىفرمايد :
و لا يلى قبض روحه غيرى و أقول عند قبض روحه : مرحباً و أهلاً بقدومك على. (٣٧)
و قبض روح او را نمىكند غير از خود من و هنگام قبض روحش من به او مىگويم : خوش آمدى! و اهليت دارى براى ورود بر من و قدومت بر بساط من!
و اينها كه اين بىبضاعت در اينجا روايت كردهام همهاش روايات صحيحه و معتبره است، اگر يك مقدار توسعه بدهم آنها كه در اخبار داود وارد شده است و آنها كه در مناجات خمسه عشر هست و آنها كه در مناجات الحاقى دعاى عرفه كه سيد (قدس سره) در اقبال و علامه (قدس سره) در مزار روايت كرده ذكر نمايم، تنها اينها از حد تواتر زيادتر است.
و در حديث نماز روايت كرده، و فقره قرائت مىفرمايد : ترقى مىكند به هر آيهاى درجهاى از فلان و فلان. الى أن قال : و درجه من نور رب العزه. و درجهاى از نور رب العزه.
و در حديث ملاقات مؤمن در مستدرك از مجموعه شهيد نقلاً از كتاب انوار لأبى على بن محمد بن همام روايت كرده تا آنجا كه مىفرمايد :
أشهدكم عبادى بأنى أكرمه بالنظر الى نورى و جلالى و كبريائى!
گواه مىگيرم شما را اى بندگان من به اينكه من او را گواه مىدارم به واسطه نظر نمودنش به نور من و جلال من و كبريايى من!
و در حديث ثواب جهاد در تهذيب روايت كرده است در حديثى كه مىشمارد در خصال سبعه را كه براى شهيد هست، تا اينكه مىفرمايد :
السابع أن ينظر فى وجه الله، و انها لراحه لكل نبى و شهيد. (٣٨)
هفتم خصلت آن است كه او نظر مىكند به وجه خدا و آن نظره به سوى خدا راحت است براى هر نبى و هر شهيد.
و در ثواب سجده شكر نمازهاى واجبه در حديث صحيح وارد شده است :
ان العبد اذا صلى و سجد سجده الشكر فتح الرب تعالى الحجاب بينه و بين الملائكه، فيقول : يا ملائكتى! انظروا الى عبدى؛ أدى فريضتى و أتم عهدى ثم سجد لى شكراً على ما أنعمت به عليه!
ملائكتى! ما ذا له؟!
فتقول الملائكه : يا ربنا رحمتك! ثم يقول الرب تعالى : ثم ماذا؟! فتقول الملائكه : يا ربنا كفايه مهمه! فيقول الرب : هم ماذا؟! فلا يبقى شىء من الخير الا قالته الملائكه. فيقول الله تعالى : يا ملائكتى! ثم ماذا!
فيقول الملائكه : يا ربنا لا علم لنا!
فيقول الله تعالى : لأشكرنه كما شكرنى، و أقبل عليه بفضلى و أريه وجهى!(٣٩)
بنده خدا هنگامى كه نماز بگزارد و سجده شكر به جا آورد، خداوند حجاب مابين وى و فرشتگان را برمىدارد و مىفرمايد : اى فرشتگان من! نظر كنيد به بنده من كه فريضه مرا ادا كرده است و عهد مرا تمام نموده است و سپس براى من سجده شكر در برابر آن نعمتى كه به وى دادهام به جا آورده است.
اى فرشتگان من! پاداش وى چه چيز مىباشد؟!
فرشتگان مىگويند : اى پروردگار ما! رحمت تو! سپس پروردگار مىگويد : از اين گذشته چه چيز است؟!
فرشتگان مىگويند : اى پروردگار ما! كفايت مهمات وى! پروردگار مىفرمايد : از اين گذشته چيست؟! در اين حال هيچيك از اقسام خير را فرشتگان به جاى نمىگذارند مگر اينكه مىشمرند.
خداوند تعالى مىفرمايد : اى فرشتگان من! از اينكه بگذريم چه چيز مىباشد؟!
فرشتگان مىگويند : اى پروردگار ما! ما بدان علم نداريم.
خداوند مىفرمايد : من سپاس وى را به جا مىآورم همان گونه كه او سپاس مرا به جا آورده است و من اقبال مىنمايم و رو مىآورم بر او به فضل خودم و نشان مىدهم به او وجه و سيماى خودم را!
و در ثواب نابينا وارد شده است كه مىفرمايد : و أريك وجهى. و من به تو مىنمايانم سيماى خودم را.
و در روايت مهمانى اهل بهشت خبرى كه وارد شده است كه بعد از قرآن خواندن استدعاى استماع كلام حضرت پروردگار را مىنمايند، تفضل مىشود و از لذت استماع مدتهاى مديده بيهوش مىشوند؛ و بعد كه به هوش آيند، استدعاى زيارت جمال حضرت جميل تعالى را مىنمايند؛ نورى تجلى مىنمايد كه از تجلى آن نور بيهوش مىافتند. آن مقدار در آن بيهوشى مىمانند كه حورالعين شكايت مىنمايند.
و در فقره ديگر از همين حديث در ثواب آنها كه زبانهايشان را از فضول كلام و بطنهايشان را از فضول طعام حفظ كردهاند، مىفرمايد :
أنظر اليهم فى كل يوم سبعين مره و أكلمهم كلما نظرت اليهم.
نظر مىكنم به سوى آنان در هر روز هفتاد مرتبه و در هر مرتبهاى كه به سويشان نظر نمودم با آنان تكلم مىنمايم!
عزيز من انصاف بده! اين همه آيات و اخبار و ادعيه وارده به تعبيرات مختلفه را ممكن است كه انسان رد نمايد؟! اگر از حيث سند اعتبار مىخواهى، درجه تواتر اگر چهل تا گفتهاند من پانصد تا بلكه بخواهى، از نص بالاتر نمىشود؛ و دلالات بعضى از اين الفاظ كه نقل شد ابداً شكى و محملى و احتمال مجازى در آنها نيست.
بلى، انسان بايد ملتفت باشد كه لقاى حضرت او جل جلاله مثل لقاى ممكن نيست و رؤيت او با چشم نيست و مثل رؤيت جسمانيات نيست؛ بلكه رؤيت قلبى هم منزه از كيفيت رؤيت متخيلات، و رؤيت عقليه هم منزه از كيفيت رؤيت معقولات است. چنانچه در دعاى صحيفه علويه (عليه السلام) مىفرمايد :
و تمثل فى القلوب بغير مثال تحده الأوهام أو تدركه الأحلام .(٤٠)
خداوند در دلها به طور تمثل جاى مىگيرد، بدون شكل و صورتى كه انديشههاى وهميه او را محدود كند و بدون آنكه افكار عقليه بتواند به او دست يابد.
و چنانكه سيد بن طاووس (قدس سره) در فلاح السائل ص ٢١١مىفرمايد :
فقد روى أن مولانا جعفر بن محمد الصادق (عليهما السلام) كان يتلوا القرآن فى صلاته فغشى عليه.
فلما أفاق سئل : ما الذى أوجب ما انتهت حالك اليه؟!
فقال (عليه السلام) ما معناه : ما زلت أكرر آيات القرآن حتى بلغت الى حال كأننى سمعتها مشافهه ممن أنزلها على المكاشفه و العيان. فلم تقم القوه البشريه بمكاشفه الجلاله الالهيه.
و اياك يا من لا تعرف حقيقه ذلك أن تستبعده أو يجعل الشيطان فى تجويز الذى رويناه عندك شكاً! بل كن مصدقاً! أما سمعت الله يقول :
فلما تجلى ربه للجبل جعله دكاً وخر موسى صعقاً - انتهى.
روايت شده است كه مولانا جعفر بن محمد الصادق (عليهما السلام) در نمازش قرآن تلاوت مىنمود و در آن حال بيهوش شد.
چون افاقه پيدا كرد، از وى پرسيدند : علت آنكه حالتت بدينجا منتهى گشت چه بود؟!
حضرت (عليه السلام) بدين معنى مطلبى را افاده فرموده كه : من پيوسته آيات قرآن را تكرار مىنمودم تا رسيدم به حالتى كه گويا من از خدايى كه آنها را نازل كرده است با مكاشفه و عيان شنيدم. (٤١) و بنابراين قوه بشريهام در برابر مكاشفات جلال الهى تاب نياورد.
و اى كسى كه حقيقت اين وقايع را نمىشناسى؛ مباد آن را مستبعد بشمارى! و يا شيطان در جائز بودن آنچه را كه ما براى تو روايت كرديم، راه شكى را مفتوح سازد! بلكه بايد تصديق كننده باشى!
آيا نشنيدهاى كه خداوند مىگويد : چون پروردگار او (موسى) بر كوه تجلى كرد، آن را خرد و پاره ساخت و موسى به حالت بيهوش بر روى زمين افتاد!(٤٢)
بارى انسان اگر بخواهد كه اين عوالم را بالكشف و الشهود به دست آورد بايد بزرگى مقصود را به قدر خود تعيين نمايد و بداند كه طالب چيست؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است؟! تا جدش در طلب، لايق مطلوب باشد.
مثلاً طالب كدخدايى يك ده جدش قطعاً به اندازه طالب سلطنت عالم نمىشود؛ وليكن چون اين مطلوب بزرگى و عظمتش در شرف و نور و بهاء و سلطنت و لذت به اندازهاى است كه ابداً تصور كنه او را لاسيما مبتدى نمىتواند بكند، بلكه هرچه تصوير نمايد يكى از هزاران حقيقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالاً بايد قياس به قدر معقولات و معلومات خود نمايد. مثلاً شرافتهايى كه در عالم حق و شهادت مىبيند از بزرگان دنيوى، و قرب سلاطين، و خود سلطنت آسمانها را ببيند كه چه درجه عظمت و شرافت مىبيند؟
آن وقت قياس بكند عالم محسوس را به عالم غيب ملكوت و جبروت و غيره، آن وقت برگردد در كيفيت سلطنت سلاطين دنيا فكرى كند، آن وقت به سلطنت معنوى قياس بكند؛ خواهد ديد كه مدت سلطنت اين سلاطين كه چند سالى بيش نيست نسبتش به سلطنت ابديه چه خواهد شد؟!
و كيفاً هم زياده به جهاتى چند نيست كه هزاران نقصها در او موجود و متوقع است.
اما سلطنت معنويه سلطنت واقعى است؛ مثل سلطنت انسان است به اعضاى خود و قوا و خيال خود. مثلاً ملاحظه نمايد كه در وصف سلطنت اخروى، از جمله اخبارى كه در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است كه فرمانى از جانب حضرت تعالى برايش مىآورند كه در آن نوشته است كه :
جعلتك حياً لا تموت و تقول للشىء : كن فيكون! (٤٣)
من تو را زنده قرار دادم كه نمىميرى! و به چيز مىگويى : باش! و آن مىباشد!
و بالجمله؛ آن سلطنتى كه خلاق عالم براى هر انسان صحيح المشاعر در احداث صور خياليه عطا فرموده؛ نظير و فوق آن را براى بندگان خاص خودش از انبياء و اولياء در اين دنيا و به جمهور و يا همه اهل بهشت در آخرت، در احداث و ايجاد اعيان خارجيه باذن الله كرامت مىفرمايد.
اهل معرفت، اعجاز انبياء و ائمه را از اين راه مىگويند.
خلاصه؛ اگر انسان هر مطلبى را با عقل بسنجد، خواهد ديد كه درجات و حدود اشياء همه در جاى خود، و از روى عدل است و اگر عقل را كنار بگذارد، آن وقت حكمت باطل، و ابداً فرق ميانه نور و ظلمت، خوب و بد، وضيع و شريف نخواهد ماند.
بالجمله؛ اين چند كلمه در قياس شرافت اين مطلب و مطلوبهاى ديگر كافى است و هكذا لذت و بهجت اين مطلوب را اگر بخواهى فى الجمله تصور نمايى، يك نمره از لذات آن عالم را بعضى از اهل معرفت چنين گويد كه :
آن مقام دارالحيوان و حياه حقيقى است، كأنه حيوه تغلى و تفور ؛ گويا چشمه و عين حيات و زندگى است كه مىجوشد و فوران مىكند.
و در آن حال در هر لحظه براى اهلش تمام انواع لذات بىاينكه بعضى به بعضى تداخل نمايد و كسر و انكسار نموده، كيفيت ديگر حاصل شود موجود است؛ مثلاً تمام لذات همه افراد هر نوع از مطعومات، وهكذا مرئيات و مسموعات و مشمومات و ملموسات در هر آنى بىاينكه يكى در ديگرى اثر نمايد و يا باطل سازد حاصل است.
حالا اين لذات از قبيل لذات عوالم حسيه جنه النعيم است؛ و اگر از اين قياس كنى لذات و بهجات تجليات انوار جمال و جلال حضرت جميل و جليل تعالى را، آن وقت لعل در بذل تمام جهات جد و جهد و طاقت كفايت نمايد و در اخبار ائمه (عليهم السلام) اشاراتى به اين عوالم كه عرض شده هست. مثلاً در خبر هست كه آبى در بهشت هست كه در آن طعم همه مشروبات و مطعومات مىباشد و ايضاً در حديث معراج گذشت كه در جواب حضرت او جل جلاله كه مىفرمايد : هذه جنتى فتبحبح فيها! عرض مىكند : وقتى كه خودت را به من شناسانيدى از همه چيزها مستغنى شدم!
و در حديث مهمانى گذشت كه از تجلى حضرت حق تعالى چنين بيهوش مىشوند كه ابداً به هوش نيايند تا آخر حورالعين شكايت مىكنند تا خداوند جليل به هوششان مىآورد.
اى عزيز! جهد كن كه ايمان به خدا و رسول و ائمه (عليهم السلام) بياورى و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم و قرب و بعد را مثل ملاحده اين زمان، موهوم توهم نكنى!
حالا اينها كه عرض شد چيزهايى است كه خطور به قلب بشر مىكند، و لا خطر على قلب بشر را از اينها قياس كنى! بلى :
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى از در خويش خدايا به بهشتم مفرست خاك درت بهشت من، مهر رخت سرشت من ديوانه تو هر دو جهان را چه كند؟ كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس عشق تو سرنوشت من، راحت من رضاى تو
ما عبدتك خوفاً من نارك و لاطمعاً فى جنتك، بل وجدتك أهلاً للعباده فعبدتك!(٤٤)
من تو را نپرستيدم از ترس آتشت و نه به طمع بهشتت؛ بلكه تو را سزاوار و لايق پرستش ديدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم!
در حديث حضرت شعيب - على نبينا و آله و عليه السلام - شنيدى كه عرض نمود :
من نه از ترس آتش نالم، و نه از محبت بهشت؛ وليكن از جهت بعد از تو مىنالم، صبر مىكنم تا به ديدار تو برسم!
و از دعاى كميل (رحمه الله) شنيدى كه سيد العارفين و رئيس المناجين عرض مىكند :
و هبنى صبرت على عذابك فكيف أصبر على فراقك؟!
و مرا چنان بپندار كه قدرت صبر و شكيبايى بر عذابت را داشته باشم، پس چگونه مىتوانم بر فراقت شكيبا باشم؟!
اى نفس بىحياى نويسنده! واى بينوا شنونده! اگر قطع به اين عوالم دارى، كو اثرش؟! چرا آرامى؟! چرا بر سر كوهها نمىروى؟! چرا به بيابانها فرار نمىكنى؟! چرا ورد شب و روزت وا حسرتا على ما فرطتفى جنب الله نيست؟!
بلكه اگر مظنه هم دارى چرا از غصه نمىميرى؟! بلكه اگر احتمالش هم مىدهى بايد اين احتمال، عيش تو را منغص كند و لذتت را از اعراض اين دنياى دنيه فانيه قطع كند. بگو :
وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا حسرتاه! وا ثبوراه! وا حيرتاه! يا ويلى! يا دمارى! يا عولى! يا شقوتى!
بلى! ايمان ضعيف است كه هست، ولى قلوب هم از محبت دنيا مريض شده؛ والا اگر ايمان نشد، شك هم كافى است. احتمال هم كافى است.
نعوذ بالله، و المشتكى الى الله، و الى حضره رسول الله و حضره أميرالمؤمنين و آلهما الطاهرين، لاسيما الى خليفه عصرنا، و امام زماننا، و سلطاننا، و سيدنا، و معاذنا و ملاذنا، و عصمتنا، و نورنا، و حيوتنا، و غايه آمالنا، أرواحنا و أرواح العالمين فداهم صلوات الله عليهم أجمعين.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
٣٠) مصباح الشريعه+، باب ٩٥.
٣١) الكافى ٢/٣٥٢.
٣٢) شرح اشارات ابنسينا، مقامات العارفين، هشت ورق مانده به آخرت كتاب، صفحه سمت راست، از طبع سنگى كه شماره بندى ندارد؛ در ضمن شرح قول مصنف :
اشاره : العرفان مبتدىء من تفريق و نفض و ترك و رفض، ممعن فى جمع هو جمع صفات الحق للذات المريده بالصدق، منته الى الواحد ثم وقوف.
٣٣) مصباح الشريعه، باب ٩٨، ص ٦٥؛ و در ضبط عالم فاضل : مصطفوىو ودع جميع المألوفات است، وليكن ما طبق ما طبق نسخه مرحوم ملكى : ودع نقل و ترجمه نموديم.
٣٤) علل الشرائع صدوق، ١/٧٤، باب ٥١.
٣٥) در كتاب نفائس الفنون، ج ٢ ص ٥٦ تا ٥٨ آورده است :
قال النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) : ان لله تعالى سبعين ألف حجاب من نور و ظلمه.
بدان كه چون روح انسانى را از قرب حضرت عزت به عالم قالب و ظلمت تعلق مىدادند، بر هفتاد هزار عالم بگذرانيدند و از هر عالمى آنچه زبده و خلاصه او بود با او همراه كردند؛ تا چون به قالب پيوسته شد هفتاد هزار حجاب نورانى و ظلمانى حاصل كرده بود؛ حجابهاى نورانى از عالم روحانى و حجابهاى ظلمانى از عالم جسمانى.
چه التفات او به هر چيزى در هر عالم اگرچه ثانى الحال آلت كمال مىشد، اما به نسبت با حال هر يك روح او را حجابى گشت؛ به واسطه آن حجب از مطالعه ملكوت و مشاهده جمال لاهوت و ذوق مخاطبه حضرت و شرف قرب و كرامت محروم ماند و از أعلى عليين قربت به أسفل السافلين طبيعت افتاد.
با آنكه چندين هزار سال در خلوت خاص بىواسطه شرف قرب يافته بود، درين روزى چند مختصر به واسطه حجب آن حالت را به كلى فراموش كرد، چنان كه هر چند انديشه كند از آن هيچ ياد نبايد؛ و اگر نه به آفت حجب مبتلا شدى، چنين فراموشكار نبودى و آن اقبال انس را بدين زودى به ادبار و وحشت بدل نكردى و او را بنابر انسى سابق كه با حضرت عزت - جلت عظمته - يافته بود نام انسان نهادند.
و از اين است كه چون ايزد - عز شأنه - از زمان سابق بر وجود آدمى خبر مىدهد، او را به نام انسان خواند؛ كقوله تعالى :
هل أتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئاً مذكوراً
و چون بدين عالم پيوست و آن انس و قرب فراموش كرد، نام ديگر مناسب آن بر او نهاد و فرمود : يا أيها الناس.
و به رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) از اينجا فرمود : و ذكرهم بأيام الله. يعنى جمعى را كه همه روز به دنيا مشغولاند روزهايى كه در جوار حضرت و مقام قرب عزت بودند ياد دهد؛ شايد كه نوازع شوق آن جناب در دل ايشان پديد آيد و ديگر بار قصد آشيان اصلى و وطن حقيقى كنند.لعلهم يتذكرون. لعلهم يرجعون
چه اگر محبت آن وطن در دل بجنبد عين ايمان است كه :
حب الوطن من الايمان.
و اگر به وطن اصلى باز رسند مقام احسان است :
للذين أحسنوا الحسنى و زياده
و اگر از وطن اصلى درگذرند مرتبه عرفان است :
و السابقون السابقون * اولئك المقربون
و اگر در پيشگاه بارگاه وصول قدم زنند درجه عيان است :
فى مقعد صدق عند مليك مقتدر
و بعد از آن نه حد وصف و نه عالم بيان است.
طوبى لمن عرف مأواه و لم يحجبه شىء عما وراه.
و اگر محبت آن وطن اصلى در دل آن بجنبد و قصد آن مراجعت نكند و دل بر تنعم اين جهان بندد و به زخارف و اباطيل دنيا فريفته شود، در خسران ابدى و زندان سرمدى بماند :
فى سموم و حميم * وظل من يحموم * لا بارد ولا كريم
و غرض از وضع حجب، ابقاى تناسل بنى آدم و انتظام عالم بود؛ چه اگر حجب دامنگير نشدى قيام به امور دنيوى و التفات به عالم سفلى هرگز صورت نبستى؛ چنانكه مشاهد است كه چون بعضى سالكان را در اثناى سلوك حجاب از پيش بر دارند و بدان قرب و كرامت اصلى اطلاع دهند، از كثرت فرح و شدت شوق در كمال، عالم قالب بپردازد؛ يا از فرط غيرت در عالم حيرت افتاده از دنيا و مافيها اعراض نمايد، و از قيد عبادت و كلفت خلوت خلاص يابد.
٣٦) اين دعا از ادعيه شهر رجب است كه از ناحيه مقدسه خارج شده است. و شيخ طوسى در مصباح المتهجد طبع سنگى، ص ٥٥٩ و شيخ كفعمى در مصباح خود از طبع سنگى، ص ٥٢٩ و در كتاب دعاى البلد الأمين طبع سنگى، ص ١٧٩ و سيد ابن طاووس در اقبالطبع سنگى، ص ٦٤٦ و علامه مجلسى در بحار الأنوار ج ٢٠، طبع كمپانى، ص ٣٤٣ آن را روايت نمودهاند.
عالم معاصر آيهالله محدث و رجالى آقاى حاج شيخ محمدتقى شوشترى (رحمه الله) در كتاب الأخبار الدخيله ص ٢٦٣ تا ٢٦٥ را رد كردهاند و از جمله مفتريات به شمار آوردهاند.
و ما در زمان حياتشان ادله و شواهدى را كه آن اشكالات، واهى مىباشد و در يكى از جنگهاى خود در شانزده صفحه وزيرى ضبط و ثبت نموديم؛ تا از ضياغ مصون بماند و در موقع مناسب نشر گردد.
اينك بهترين موقع آن است كه در شرح كلام آيه الله ملكى تبريزى أعلى الله مقامه در اينجا نگارش بيابد؛ ولى چون ايراد آن در متن كتاب اللهشناسى مناسب نبود و در تعليقه حجم قطورى را اشغال مىنمود؛ لهذا آن را به صورت جزوهاى مستقل در پايان كتاب اللهشناسى ج ٢ ملحق مىكنيم.و الله المستعان (مرحوم علامه طهرانى)
٣٧) -اصل اين حديث در كتاب نفيسارشاد القلوب فى المواعظ و الحكم تأليف ابومحمد حسن بن ابىالحسن محمد ديلمى است كه از اعاظم علماء زهاد و مشايخ در قرن هفتم بوده است. (و در طبع مكتبه بوذر جمهرى مصطفوى سنه ١٣٧٥ هجريه قمريه) در پايان كتاب كه به حديث معراجيه يا أحمد ختم مىشود، از ص ٢٧٨ تا ٢٨٦ و در طبع مؤسسه اعلمى - بيروت، در پايان ج اول، از ص ١٩٩ تا ٢٠٦ آورده شده است. و محقق ملا محمد محسن فيض كاشانى در وافى در ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ج ٣، از قطع رحلى، طبع سنگى، از ص ٣٨ تا ٤٢، با نام ابومحمد الحسين بن ابىالحسن بن محمد ديلمى در كتاب ارشاد القلوب الى الصوابمرسلاً از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) ، و از غير ديلمى مسنداً از او از پدرش از جدش أميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده است كه او گفت :
رسول اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) در شب معراج از پروردگارش سبحانه پرسيد و گفت : يا رب! أى الأعمال أفضل؟ تا پايان حديث كه بسيار جالب و شيوا و مفصل مىباشد.
و علامه مجلسى در بحار الأنوار مجلد روضه (ج ١٧ از طبع كمپانى از ص ٦ تا ٩) آن را حكاية از ارشاد القلوب ديلمى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كرده است. و آنگاه مجلسى بعد از ختم حديث فرموده است : من براى اين حديث دو طريق مسند پيدا كردهام و آن دو طريق را به طور تفصيل بيان مىكند.
٣٨) تهذيب الأحكام، ج ٦، ص ١٢٢.
٣٩) همان مصدر، ج ٢، ص ١١٠ و من لا يحضره الفقيه نشر مكتبه الصدوق، ج ١، ص ٣٣٤.
٤٠) صحيفه علويه طبع سنگى قديمى، به خط فخر الأشراف، ص ١٦ و اين از ادعيه آن حضرت است كه در نعت و تعظيم خداوند عرضه داشته است و ابتداى آن اين است :
الحمد لله أول محمود و آخر معبود و أقرب موجود، البدىء بلامعلوم لأزليته و لا آخر لأوليته و الكائن قبل الكون بلا كيان و الموجود فى كل مكان بلا عيان و القريب من كل نجوى بغير تدان. علنت عنده الغيوب و ضلت فى عظمته القلوب؛ فلا الأبصار تدرك عظمته و لا القلوب على احتجابه تنكر معرفته.
تمثل فى القلوب بغير مثال تحده الأوهام أو تدركه الأحلام. ثم جعل من نفسه دليلاً على تكبره على الضد و الند و الشكل و المثل، فالوحدانيته آيه الربوبيه و الموت الأتى على خلقه مخبر عن خلقه و قدرته.
تا آخر دعا كه در نهايت شيوايى و استحكام، دلالت بر وجود بالصرافه حضرت حق جل و عز مىنمايد؛ بالأخص همين فقراتى را كه عارف ربانى و عالم صمدانى ما بدان استشهاد جستهاند و ايضاً قوله :
و الكائن قبل الكون بلا كيان، و الموجود فى كل مكان بلا عيان، و القريب من كل نجوى بغير تدان.
٤١) چون سخن به مكاشفه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) رسيد، سزاوار است انحاء و انواع مكاشفات را در اينجا از علامه شمس الدين محمد بن محمود آملى در كتاب نفائس الفنونج ٢، ص ٦٢ تا ٦٥، حكايت نماييم. وى مىگويد :
بدان كه حقيقت كشف، از حجاب بيرون آمدن چيزى است بر وجهى كه پيش از آن بر وجه مذكور مدرك نبوده باشد و هر چند در عالم انسان هفتاد هزار ديده كه ادراك آن هفتاد هزار عالم از جسمانيات و روحانيات تواند كرد مودع است، اما اهل حقيقت مكاشفات را بر آن معانى اطلاق كنند كه مدركات باطنه ادراك آن كرده باشد.
و شك نيست در آنكه چون سالك صادق به جذبه ارادات از قعر طبيعت روى به فضاى شريعت نهد و به قدم صدق جاده طريقت بر قانون مجاهده و رياضت بشمرد، از هر حجاب از حجب هفتاد هزارگانه كه گذر كند او را ديده مناسب آن گشاده شود، و احوال آن مقام مكاشف نظر او گردد، و به قدر رفع حجاب و صفاى عقل، معانى معقول روى نمايد و به اسرار معقولات واقف شود، و آن را كشف نظرى خوانند و بر او زياده اعتمادى نباشد؛ چه هرچه در نظر آيد تا در قدم نيايد اعتماد را نشايد.
و اكثر فلاسفه كه همت بر تجريد عقل و ادراك معقولات گماشتند و عمر در آن صرف كردهاند، در اين مقام بماندند و آن را وصول به مقصد حقيقى شمردند و به حقيقت چون مقصود اصلى نشناختند، از شواهد دگر مدركات محروم افتادند و انكار آن كرده در مرتبه ضلالت گم گشتند؛فضلوا من قبل و أضلوا كثيراً.
و چون از كشف معقولات عبور افتاد، مكاشفات قلبى پديد آمد كه آن را كشف شهودى خوانند؛ و از اينجا انوار مختلف كشف شود، و بعد از آن مكاشفات سرى كه آن را كشف الهامى خوانند و در اين مقام اسرار آفرينش و حكمت وجود هر چيز ظاهر و مكشوف گردد و بعد از آن مكاشفات روحى كه آن را كشف روحى خوانند، روى نمايد و در مبادى اين مقام درجات جنان و شواهد رضوان و مشاهده ملكه و مكالمه با ايشان كشف شود.
و چون روح به كلى صاف گردد و از كدورات جسمانى صقالت يابد، عوالم نامتناهى مكشوف شود و دايره ازل و ابد نصب ديده گردد و حجاب زمان و مكان برخيزد؛ چنانكه از ابتداى آفرينش موجودات و مراتب آن كشف نظر او شود و هر آنچه در زمان مستقبل خواهد بود معاينه بيند و رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) از اينجا فرمود كه :
لا ترفعوا رؤسكم فانى أراكم من أمامى و من خلفى.
و بيشتر خارق عادات كه آن را كرامات گويند از اشراف بر خواطر و اطلاع بر مغيبات و عبور بر آتش و آب و هوا و طى زمين و غير آن در اين مقام پديد آيد و اين معنى را به نزد ارباب حقيقت زياده اعتبارى نبود، چو اهل ضلال را نيز اين معنى صورت بندد؛ چنانكه رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) از ابنصياد پرسيد :
ماترى؟! قال : أرى عرشاً على الماء! فقال (صلىالله عليه و آله و سلم) : ذاك عرش ابليس.
و آنچه در نقل آمده كه دجال مرده را زنده خواهد گرداند هم ازين قبيل است و حقيقت كرامات جز اهل دين را نتواند بود و آن بعد از كشف روحى در مكاشفات خفى پديد آيد؛ زيرا كه روح، كافر و مسلمان را هست. اما خفى، روح خاصى است كه آن را نور حضرتى خوانند و جز به خاصان حضرت ندهند؛ چنانكه فرمود :
كتب فى قلوبهم الايمان و أيدهم بروح منه .
و در مطلق روح فرمود :
يلقى الروح من أمره على من يشاء من عباده.
و در حق رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود :
و كذلك أوحينا اليك روحاً من أمرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان ولكن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا؛
يعنى نور خاص حضرتى به بعضى از بندگان خود دهم تا به واسطه آن به عالم صفات ما راه يابند.
و چنانكه دل واسطه عالم ملك و ملكوت آمد كه يك روى در عالم ملكوت و ديگرى در عالم ملك، تا بدان روى كه در عالم ملكوت دارد قابل فيضان نور عقل و روح گردد و بدينروى كه در عالم ملك دارد آثار انوار روحانيات و معقولات به نفس و تن مىرساند و سر واسطه عالم روح و دل آمد، تا بدان روى كه در روح دارد استفادت فيض او كند، و بدان روى كه در دل دارد حقايق آن فيض بدو مىرساند؛ همچنين خفى واسطه عالم صفات خداوندى و روحانيت آمد، تا قابل مكاشفات صفات حضرتى گردد عكس آن به عالم روحانيت رساند و اين مجموع را كشف صفاتى خوانند.
و حضرت عزت در اين حال اگر به صفت عالمى مكاشف شود علم لدنى پديد آيد و اگر به صفات جلال مكاشف گردد فناء حقيقى و على هذا به نسبت با ساير صفات. اما كشف ذاتى مرتبه بس بلند و سامى است كه در عبارت نگنجد و اشارت در آن صورت نبندد.و جعلنا الله من الفائزين به.
٤٢) فلاح السائل، ص ٢١١، تحقيق : مجيدى.
٤٣) در حديث قدسى از جانب پروردگار علام خلاق وارد است :
عبدى أطعنى أجعلك مثلى! أنا حى لا أموت، أجعلك حياً لا تموت! أنا غنى لا أفتقر، أجعلك غنياً لا تفتقر! أنا مهما أشاء يكون، أجعلك مهما تشاء يكون!
و كعب الاحبار اين حديث را با الفاظ آتيه روايت كرده است :
يابن آدم! أنا غنى لا أفتقر، أطعنى فيما أمرتك أجعلك غنياً لا تفتقر! يابن آدم، أنا حى لا أموت، أطعنى فيما أمرتك أجعلك حياً لا تموت! أنا أقول للشىء كن فيكون؛ أطعنى فيما أمرتك تقول للشىء كن فيكون!
(كلمه الله ص ١٤٠ و در ص ٥٣٦ مصادر آنرا عده الداعى احمد بن فهد حلى از كعب الاحبار و مشارق أنوار اليقين حافظ رجب برسى و ارشاد القلوبحسن بن محمد ديلمى ذكر كرده است.)
و در ص ١٤٣ گويد : در حديث قدسى وارد است :
ان لله عباداً أطاعوه فيما أراد فأطاعهم فيما أرادوا، يقولون للشىء كن فيكون.
(و در ص ٥٣٧ مصدر آن را مشارق أنوار اليقين حافظ رجب برسى ذكر كرده است.)
٤٤) مصباح الفلاح و مفتاح النجاح آخوند ملا محمد جواد صافى گلپايگانى، طبع سنگى، ص ٧٤.
بارى؛ بعد از اينكه مقصود معين شد، آن وقت دامن همت به كمر بزند و بگويد :
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد!
توبه صحيحى از گذشتهها بكند و توبه را مراتبى هست به حسب مراتب تائبين، در مصباح الشريعه مىفرمايد :
التوبه حبل الله و مدد عنايته و لابد للعبد من مداومه التوبه على كل حال و كل فرقه من العباد له توبه؛ فتوبه الأنبياء من اضطراب السر و توبه الأولياء من تلوث (٤٥) الخطرات و توبه الأصياء من التنفيس (٤٦) و توبهالخاص من الاشتعال بغير الله و توبه العام من الذنوب.
توبه و رجوع از گناه و نافرمانى حق، بندى است كه به وسيله آن، مجرمان و گناهكاران نزديك مىشوند به رحمت الهى و مشمول لطف و عنايت ربانى مىگردند و لابد و ناچار است آدمى را از مواظبت و مداومت توبه در جميع حالات؛ چرا كه از جمله مقدمات عفو و غفران الهى آن است كه بنده در هيچ حالى از حالات، خود را از تقصير، برى ندانسته همواره از هجوم جنود معاصى، خود را به حصن حصين انابت و مأمن استغفار كشد و آتش خشم و سخط الهى را به قطرات اشك ندامت و اعتذار فرو نشاند... هر صنف از اصناف انسان را توبهاى است مخصوص به او كه صنف ديگر را آن نحو از توبه مناسب نيست. اما توبه پيغمبران و امامان (عليهم السلام) از اضطراب نفس كه چون ايشان نهايت تقرب به جناب احديت دارند اگر به سبب ارتكاب مباحات و لوازم بشريت ايشان را غفلتى و اضطرابى در نفس به هم رسيده باشد توبه و استغفار ايشان بازگشت از آن خواهد بود و تعبير به اضطراب خالى از لطف نيست، يعنى از بس كه نفس و نفيس ايشان متوجه جناب بارى تعالى است و لمحهاى از او غافل نيست گويا تعلق ايشان به جناب او - عز اسمه - از قبيل تعلق ماهى است به آب و چنانكه جدا ماندن ماهى از آب موجب اضطراب ماهى است، غافل شدن ايشان نيز از جناب او، به سبب ارتكاب مباحات موجب اضطراب ايشان است.
و توبه اوليا و دوستان خدا به خاطر خطور بعضى از فكرها و ملوث شدن ذهنهاست.
و توبه اصفيا و مؤمنان خالص از تفريح و نشاطهاست يا از نفس زدنهاست و توبه خواص و اهل علم، از مشغولىهاست به غير خدا.
و توبه عوام، از گناهان است.(٤٧)
و آن توبهاى كه براى عام لازم است همان است كه حضرت ولايت پناه (صلىالله عليه و آله و سلم) براى آن در معنى استغفارش، شش جزء قرار فرمودهاند :
اول : ندم و پشيمانى؛ و اين ندم، علاج خيلى چيزهاست؛ لاسيما عوض و بدل ندم عند الموت و بعد الموت است كه به تصور نمىگنجد كه چه ندمى براى غير تائب در پيش است؛ چون در اين دنيا انسان نمىتواند تصور نمايد كه اين مصيبتها، چه سعادتها و چه بهجتها و چه نورها و چه سلطنتها را از او مبدل به چه شقاوتها و زحمتها و ظلمتها و مقهوريتها كرده است تا بتواند درجه ندامت اخرويه را در اين دنيا تصور نمايد!
دوم : عزم بر ترك عود ابداً؛
سوم : اداى حقوق مخلوقين؛
چهارم : اداى حقوق مفروضه(٤٨) متروكه؛
پنجم : آن گوشتها كه از حرام در بدن روييده با اندوه و غصه و الم رياضات، آب كردن تا اينكه جلد به استخوان بچسبد بعد از آن، از گوشت جديد برويد؛
ششم : آن مقدار لذتى كه از معصيت برده، عوض آن، الم و زحمت بر خود وارد آوردن.
اما تفصيل اين اجمال اينكه اگر انسان معرفت واقعيه به حقيقت و شناعت و آثار معصيت پيدا نمايد مثلاً واقعاً در وقت خوردن مال يتيم اعتقاد نمايد كه آتش مىخورد و اين آتش هم با خوردن خاموش نشود بلكه اگر بماند بعد از مردن قوت پيدا مىكند، عروق و اعماق را مىسوزاند و هرچه هم كه مىسوزاند عروق و اعماق ديگرى بدلش به جا مىآيد لابد از اين معرفت، پشيمانى بىاختيار برايش بهقدر اندازه آن شقاوت و زحمت كه بر خود وارد آورده، حاصل مىشود و لابد حركتى به سوى دفع آن مىكند لاسيما اگر هم قطع بكند كه در رفع اين بدل، اين آتش كه در توى خود روشن كرده، چه لذتها و كرامتها و شرافتها براى او حاصل مىشود؛ آن وقت به قدر آن معرفت، شوق به دفع آن آتش پيدا مىكند و هر عملى شاقى را براى دفع آن متحمل مىشود و به شوق اقدام نمايد.
و اگر بگويى در توبه غير از علاج معصيت، چه لذت و شرافت هست؟ در جواب بگويم : مگر نمىدانى خداوند مبدلالسيئات بأضعافها من الحسنات (٤٩) است؟! مگر كرامت و بشارت عظماى ان الله يحب التوابين(٥٠) را در قرآن مجيد نديدهاى؟! يا اينكه تصوير مقام محبت خدا را نكردهاى؟! اهل حق - و العهده عليهم - چنين مىگويند كه محبت خداوند به بندهاش اين است كه كشف حجب براى او مىكند و او را از جوار و قرب و لقاى خودش بهرهمند گرداند.
بارى؛ اگر اين مقدمات عرفانى براى تائب موجود شد، البته با شراشر وجودش تماماً حاضر بر علاج بوده، هر ذره از وجودش با تمام مراتب و جهات تضرع و ابتهال به درگاه حضرت ذىالجلال - اتوب الى الله - خواهد گفت و همه آن مراتب ديگر بالضروره به اكمل وجوه درست مىشود؛ مثلاً مواردى كه فى الجمله حقيقت عرفانى شناعت معصيت دست داد، ببين كه چه حالات براى صاحبانش روى داد؛ مثلاً حكايت نباش (٥١) را به ياد آور و ملاحظه كن كه كسى او را ياد داده بود كه چنين بكن؟! يا اينكه فى الجمله معرفت شخصيه جزئيه به درجه بزرگى جنايت خودش حاصل شد و اين معرفت، او را به اين هنگامهها و اقدامات وادار نمود. بلى، هيچ ديده شده كه پسر مرده را كسى نوحه ياد بدهد؟ مراسم نوحهگرى را از پسر مرده ياد مىگيرند. خوب است همين روايت توبه نباش را از درجه رعيت و بعد از آن، از درجه توبه اوليا و بعد از آن، از درجه توبه انبيا؛ هر يك حكايتى ذكر شود تا بلكه در سنگ خاره، قطره باران اثر كند.
در تفسير صافى در شأن نزول آيه مباركه :
والذين اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله... (٥٢)
و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مىافتند و براى گناهان خود، طلب آمرزش مىكنند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟...
از مجالس صدوق(٥٣) ، روايت كرده از حضرت صادق (عليه السلام) كه معاذ بن جبل داخل شد خدمت حضرت رسالت پناه (صلىالله عليه و آله و سلم) ، باكياً(٥٤) و سلام عرض كرد و جواب شنيد پيامبر فرمودند : چرا گريه مىكنى؟ عرض كرد : يا رسول الله، دم در، جوانى هست خوش صورت و رنگ خوب، چنان بر جوانى خودش گريه مىكند كه مثل زن پسر مرده و مىخواهد و به حضور مبارك مشرف بشود؛ فرمودند : بياور آن جوان را؛ معاذ رفت و جوان را حاضر كرد؛ پس جوان سلام عرض كرد، حضرت جواب فرمودند، سپس فرمودند كه چه چيز تو را سبب گريه شده است؟
عرض كرد : چطور گريه نكنم كه گناههايى را مرتكب شدهام كه اگر خداوند عالم مرا به بعضى از آنها اخذ نمايد مرا داخل جهنم مىكند و من چنين مىبينم كه به زودى مرا اخذ خواهد فرمود و ابداً اين گناهان را نخواهد بخشيد!
پس حضرت فرمود : آيا به خدا شريك قرار دادى؟ عرض كرد : پناه مىبرم به خدا از اينكه به خداى خود شريك قرار بدهم.
حضرت فرمود : آيا نفسى را كشتهاى كه خداوند قتلش را حرام فرموده است؟ عرض كرد : نه.
پس فرمود : خداوند مىبخشد گناهان تو را، اگرچه به بزرگى كوهها باشد!
جوان عرض كرد : گناهان من از كوهها بزرگتر است!
حضرت فرمودند : خداوند مىبخشد اگر چه مثل هفت زمين و درياهاى آن و ريگهاى آن و اشجار(٥٥) آن و آنچه در آن است از مخلوقات بوده باشد!
جوان گناهكار عرض كرد : گناهان من از همه اينها بزرگتر است!
پس حضرت فرمود كه مىبخشد خداوند گناهان تو را، اگرچه به قدر آسمانها و ستارگان و به قدر عرش و كرسى باشد!
جوان گناهكار عرض كرد : گناهان من از اينها هم بزرگتر است!
معاذ راوى حديث مىگويد : حضرت نظرى فرمودند به آن جوان مثل اينكه غضب فرمودند و سپس فرمودند : ويحك! گناهان تو بزرگ است يا پروردگار تو؟!
پس جوان به روى خود بر زمين افتاد و گفت : سبحان ربى! چيزى بزرگتر از خداى من نيست، پروردگار بزرگتر است از هر بزرگى يا رسول الله!
پس حضرت فرمودند : پس آيا مىبخشد گناهان عظيم را مگر پروردگار عظيم؟
جوان عرض كرد : لا والله! و ساكت شد.
پس حضرت فرمودند : ويحك يا شاب! آيا خبر نمىدهى مرا به يكى از گناهانت؟
عرض كرد : بلى خبر مىدهم. من كارم اين بود كه هفت سال نبش قبور مىكردم و مردهها را درمىآوردم و كفنهاى آنها را برمىگرفتم تا اينكه يك دخترى از بنات انصار مرد، او را كه بردند و دفن كردند و شب شد، آمدم به سوى قبر او و آن را نبش كردم و جنازهاش را در آوردم و كفنش را واگرفتم(٥٦) و برگشتم؛ در اين وقت شيطان مرا وسوسه كرد كه نمىبينى كه چطور است؟! و چطور است؟! تا برگشتم به سوى او و با آن مرده مقاربت كردم و او را عريان گذاشته برگشتم؛ پس شنيدم كه ناگهان آن مرده مرا صدا كرد، گفت : واى بر تو اى جوان از ديان يوم الدين در روزى كه وامىدارد مرا و تو را براى حساب، مرا اينطور توى مردهها عريان گذاشتى و كفن مرا بردى و مرا اينطور كردى كه روز قيامت جنب از قبر برخيزم؟! پس واى باد بر جوانى تو از آتش و گمان نمىكنم كه بوى بهشت به مشام تو برسد!
آنگاه آن جوان گناهكار گفت : چه خوب است براى من يا رسول الله؟!
پس آن حضرت فرمودند كه دور شو از من اى فاسق! من مىترسم كه به آتش تو بسوزم، چقدر نزديكى تو از آتش!
بعد از آن حضرت همى مىفرمودند و اشاره مىكردند بر او تا اينكه رفت و از نظر حضرت دور شد و رفت از شهر توشهاى گرفت و آمد به بعضى از كوهها و پلاسى پوشيد و دستهايش - هر دو - را به گردن خودش بست و مشغول عبادت و مناجات شد، عرض مىكرد :
يا رب! هذا عبدك بهلول و بين يديك مغلول؛ يا رب! أنت الذى تعرفنى و زل منى ما تعلم. سيدى، يا رب! انى أصبحت من النادمين و أتيت نبيك تائباً فطردنى و زادنى خوفاً، فأسألك باسمك و جلالك و عظم سلطانك أن لا تخيب رجائى، سيدى! و لا تبطل دعائى و لا تقنطنى من رحمتك.
پروردگارا! اين بندهات بهلول است كه دست بسته در محضر تو قرار گرفته؛ پروردگارا! تويى كه مرا مىشناسى و لغزشى از من صورت گرفته كه به آن آگاهى؛ سرورم! پروردگارم! پشيمان شدهام و با حال توبه به خدمت پيامبر شرفياب شدم، ايشان مرا طرد كرد و بر ترس و دلهره من افزود؛ سپس به اسم تو و جلال و عظمت سلطنت تو، از درگاهت تقاضا مىكنم كه اميدم را ناكام نفرمايى، اى سرورم! و دعايم را باطل نسازى و از رحمت خود نااميدم نگردانى.
پس هميشه به اين نحو عرض مىكرد تا چهل روز و شب تمام شد و حالى داشت كه درندهها و حيوانات وحشى كه او را مىديدند در آنها اثر مىكرد و بر حال او گريه مىكردند!
و بعد از آنكه چهل روز تمام شد، عرض كرد :
اللهم ما فعلت فى حاجتى؟ ان كنت استجبت دعائى و غفرت خطيئتى فأوح الى نبيك و ان لم تستجب لى دعائى و لم تغفر لى خطيئتى و أردت عقوبتى فعجل بنار تحرقنى أو عقوبه فى الدنيا تهلكنى و خلصنى من فضيحه يوم القيامه.
خداوندا! با حاجت و درخواست من چه كردى؟ اگر دعايم را مستجاب فرموده و گناهم را بخشيدهاى، پس به پيامبرت وحى فرما و اگر دعايم را اجابت نفرمودهاى و مورد بخشش قرار ندادهاى و تصميم بر مجازات من گرفتى، پس هرچه زودتر آتش بفرست تا مرا بسوزاند يا به كيفرى در دنيا دچارم ساز تا مرا هلاك گرداند و مرا از رسوايى روز رستاخيز رهايى بخش.
پس خداوند رحيم تعالى به پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) ، اين آيه را فرستاد: والذين اذا فعلوا فاحشه أو ظلموا أنفسهم ؛ يعنى به ارتكاب گناه اعظم از زنا و نبشو اخذ اكفان؛ ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم ؛ يعنى ترسيدند از خداوند و زود توبه كردند؛ و من يغفر الذنوب الا الله ؛ خداوند مىفرمايد : آمد به سوى تو، بنده من يا محمد، در حالى كه تائب بود پس او را از پيش خودت راندى، پس او كجا برود و كه را قصد بكند و از كه سؤال بكند كه گناه او را ببخشد غير از من؟ و بعد از آن خداوند متعال فرمود :
ولم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون (٥٧) ؛ يعنى بر گناه خود - كه زنا اخذ اكفان بود - باقى نماندند اينها، جزاى آنها مغفرت است از پروردگارشان و جناتى است كه تجرى من تحتها الأنهار ؛ در حالى كه هميشگى هستند در آن جنات؛ و نعم أجر العاملين (٥٨) و چه نيكو است پاداش اهل عمل!
همين كه آيه مباركه نازل شد، حضرت (صلىالله عليه و آله و سلم) بيرون آمد در حالى كه آيه مباركه را با لبخند تلاوت مىفرمودند، پس به اصحاب فرمودند : كيست كه مرا ببرد به نزد آن جوان تائب؟
معاذ عرض كرد : يا رسول الله! شنيدهايم كه او در فلان جا و فلان كوه است. پس حضرت (صلىالله عليه و آله و سلم) با اصحاب تشريف بردند تا رسيدند به آن كوه، پس بالا تشريف برده و آن جوان را جستجو مىفرمودند، پس ناگاه ديدند آن جوان را - چه جوانى؟! - ديدند كه در ميان دو سنگ، سرپا ايستاده، دستهايش به گردن بسته، رويش از شدت آفتاب سياه شده و مژههاى چشمش از گريه تماماً ريخته! عرض مىكند كه :
سيدى! قد أحسنت خلقى و أحسنت صورتى فليت شعرى ماذا تريد بى، أفى النار تحرفنى اؤ فى جوارك تسكننى؟
اللهم انك قد أكثرت الاحسان الى فأنعمت على، فليت شعرى، ماذا يكون آخر أمرى، الى الجنه تزفنى، أم الى النار تسوقنى؟
اللهم ان خطيئتى أعظم من السموات و الأرض و من كرسيك الواسع و عرشك العظيم فليت شعرى تغفر خطيئتى، أم تفضحنى بها يوم القيامه.
سرورم! تو مرا زيبا آفريدى و چهرهام را نيكو نمودى، كاش مىدانستم كه با من چه خواهى كرد؟ آيا در آتش جهنم مىسوزانى يا در جوار خود جايم مىدهى؟ خداوندا! تو بسيار به من احسان فرمودهاى و به من نعمت دادهاى، كاش مىدانستم كه كار و سرنوشتم به كجا خواهد انجاميد؟ آيا به سوى بهشتم خواهى برد يا به سوى جهنم سرازيرم خواهى كرد؟ خداوندا! گناه من از آسمان و زمين و كرسى گسترده و عرش بزرگت، وسيعتر است، كاش مىدانستم كه گناهم را عفو مىفرمايى؟ يا روز قيامت به خاطر آن گناه رسوايم مىكنى؟
و به همين منوال مناجات مىكند و خاك بر سرش مىريزد و درندگان صحرا به اطراف و مرغها بالاى سر، صف كشيده به حال او گريه مىكنند!
پس وجود مبارك حضرت (صلىالله عليه و آله و سلم) نزديك رفته، دستهاى او را با دست مبارك خود گشودند و خاك از سر او پاك فرموده و فرمودند : بشارت باد تو را اى بهلول! تو آزاد كرده خدايى از آتش!
پس به اصحاب فرمود : اين جور تدارك بكنيد گناهان خود را چنانچه تدارك كرد بهلول.(٥٩)
و أما توبه الأنبياء (عليهم السلام) فيكفيك منها ما بلغك من توبه داود النبى - صلوات الله و سلامه على نبينا و آله و عليه - و قد روى أنه لما علم بعد نزول الملكين... .
اما توبه انبياء (عليهم السلام) ، براى نمونه توبه داود پيغمبر (عليه السلام) كافى است. روايت شده كه همين كه داود (عليه السلام) بعد از نازل شدن آن دو ملك...
دانست كه براى تنبيه او نازل شدهاند، چهل روز سجده كرد و سر از سجده برنداشت مگر براى حاجت و نماز و در اين چهل روز، نه خورد و نه آشاميد و همهاش را گريه مىكرد، و آنقدر گريه كرد كه از آب چشمش در اطراف سرش گياه روييد! و حضرت داود (عليه السلام) همهاش خدا را مىخواند با زبانهاى محرقه القلوب (٦٠) و توبه مىكرد و از جمله حرفها كه در مناجات مىگفت، عرض كرد :
سبحان خالق النور جرح الجبين و فنيت الدموع و تناثرا الدود من ركبتى و خطيئتى ألزم بى من جلدى.
منزه و پاكى اى خدايى كه نور را آفريدى، خداوندا! پيشانى از طول سجده زخم شد و اشك ديدگان تمام گشت و سر زانوهايم كرم گذاشت و با اين حال، خطايم گريبانم را گرفته كه سختتر از پوستى است كه به بدنم چسبيده باشد.
پس ندا آمد : يا داود! آيا گرسنهاى طعامت بدهم؟ آيا تشنهاى آبت بدهم؟ آيا مظلوم شدهاى كمكت نمايم؟ و از گناهش اسم برده نشد!
حضرت داود (عليه السلام) صيحهاى كشيد و عرض كرد : گناهى را عرض مىكنم كه مرتكب شدم. پس ندا آمد : سرت را از سجده بردار كه بخشيدم تو را؛ معذلك، سر برنداشت تا حضرت جبرئيل (عليه السلام) آمده سرش را برداشت و در بعضى روايات هست كه بعد از قبولى توبهاش هم به گناه خود نوحه مىكرد به درجهاى كه از سوز ندبه و نوحهاش مستمعين كثير هلاك مىشدند و خودش غش مىكرد و مىافتاد!(٦١)
و بالجمله؛ يلزم أن يكون الندم و التضرع و الابتهال و البكاء فى التوبه كماً و كيفاً مناسباً لعظمه الذنب و كثرته و الأولى أن يدعوا الله عند استغفاره بأسمائه و صفاته التى تناسب مقام التوبه بل يناسب ذنبه الذى منه التوبه ان كانت من الذنب المخصوص و ان يكون من الحال و الهيئه و اللباس و الحركات على ما هو أجلب للرحمه و العطوفه من اظهار الملق و الاستكانه و المخافه و يدخل من الأبواب التى يليق بحاله أن يدخل منها.
به هر حال، لازم است كه پشيمانى و تضرع و ناله و گريه از نظر كمى و كيفى با بزرگى و زيادى گناهش تناسب داشته باشد و بهتر آن است كه هنگام استغفارش، خدا را با نامها و صفات مناسب مورد توبه بخواند بلكه اگر توبهاش از گناه ويژهاى است خدا را با اسماء و صفات مخصوص كه با آن گناه مناسب باشد بخواند و بايد حال و شكل و لباس و حركات اعضا طورى باشد كه هرچه بيشتر و بهتر رحمت و عطوفت الهى را به خودش متوجه سازد و جلب نمايد؛ از جمله آنهاست : چاپلوسى و اظهار بيچارگى و ترس از عذاب الهى. (خلاصه اينكه) از درهايى كه لايق و مناسب حال اوست وارد شود (و با خدا مناجات نمايد) .
پس هر طور است كه از يك درى از درهاى رحمت الهى كه مناسب حالش است داخل بشود، اگر از هيچيك از درها نتواند داخل بشود لامحاله از در عدم يأس - كه در ابليس است - داخل بشود و عرض بكند :
يا من أجاب لأبغض خلقه ابليس حيث استنظره لا تحرمنى من اجابتك.
اى كسى كه مبغوضترين خلقش - كه ابليس است - هنگامى كه از او مهلت خواست (خواسته او برآورده شد و تا روز قيامت به او مهلت دادى) اينك مرا از اجابت خود محروم مفرما!
و بالجمله؛ اين را بداند كه در توبه - مادامى كه مرگ را معاينه نبيند - باز است اگرچه گناهش در وصف نيايد.
و اين را هم بداند كه يأس از رحمت الهى، بدترين گناهان است و از آن، بالاتر گناهى را سراغ نداريم؛ جسارت مىكنم و عرض مىكنم : به يك جهت، يأس از رحمت الهى، از كشتن انبياء (عليهم السلام) بدتر است!
خلاصه؛ اين هم از اهميات است كه بايد سالك بداند كه شيطان همه همتش اين است كه انسان را در هر حال كه هست از راه خدا منع نمايد و اگر از راههاى معمولى هواى نفس نتوانست برگرداند آن وقت از طرق مموهه(٦٢) شرع و عقل مىآيد و اگر از اينها هم نتوانست غلبه نمايد، مىگويد : امر تو گذشته است، تو نمىتوانى توبه حقيقى بكنى، توبه حقيقى شرايط دارد، تو كجا عمل به شرايط توبه حقيقى كجا؟! و اگر به شرايطش عمل نكنى، توبه نكردن بهتر از توبه دروغى است؛ علاوه بر اين، مىگويد كه تو آنقدر گناه كردهاى كه از قابليت و سعادت قبولى توبه و توفيق توبه افتادهاى!
و اگر سالك اين حرفهاى او را قبول بكند، مادامى كه قبول كرده است مغلوب شده، آن شيطان ملعون مقصودش را به دست آورده؛ و اگر اين حرفهاى او را جواب داد و رد كرد و گفت : كه اولاً : رحمت الهى را كه مىتواند تخيل بكند، رحمت او، رحمتى است كه تو را مأيوس نكرد و دعايت را مستجاب نمود؛ ثانياً : من اگر توبه حقيقى كامل نتوانم بكنم آن مقدارى كه توانستم بكنم، مىكنم؛ لعل(٦٣) خداوند مهربان به جهت همين مقدار توبه كه كردم، توفيق بالاتر آن را بدهد، يك مقدار كاملتر توبه بكنم، و آن را كه كردم، باز توفيق بالاتر را مىدهد تا مرا به توبه كامل مىرساند؛ چنانكه عاده الله به همين جارى شده است و اگر قول تو را قبول بكنم كه هلاك قطعى است و ابداً نجات نيست و همين مأيوسى، خودش از گناهان كبيره موبقه است كه لعل سبب بشود به تعجيل عذاب و سبب زيادتى عذاب و خسران دنيا و آخرت بشود.
بارى؛ العياذ بالله اگر هفتاد پيغمبر را هم كشته باشد(٦٤) نبايد مأيوس بشود و ترك توبه نمايد كه يأس و ترك توبه هلاك قطعى و سبب زيادتى عقوبت است؛ وليكن در توبه، احتمال نجات كلى و در همين عقاب يأس و ترك توبه(٦٥) ، خلاص قطعى موجود است.
وانگهى، جواب ديگر محكم شافى براى اين وسوسه خبيث اين است كه تو، به من مىگويى كه تو، توبه صحيح نمىتوانى به جا بياورى!
بلى، مرا اگر عنايت الله دستگيرى ننمايد، توبه صحيح كه سهل است توبه ناقص هم نمىتوانم؛ وليكن عنايت او - جل جلاله - اگر برسد به هر درجه و مقام عالى كه به خيال نگنجد ممكن است كه برسم، اگر بگويد از كجا كه عنايت او به تو خواهد رسيد؟ بگو : از كجا معلوم كه نخواهد رسيد! اگر بگويد عنايت او هم اهليت مىخواهد، بگو : اهليت را بزرگان از كجا آوردهاند؟ نه اين است كه او داده، من هم از او مىگيرم؛ اگر بگويد : آخر تو چه قابليت كرم او دارى در قبال چه عملت اين تمنا را مىكنى؟ نمىبينى اين قابليت را به هر كس نمىدهند؟!
جوابش بگو : به گدايى مىخواهم، گدا مجانى طلب است!
اگر بگويد : به گدايان هم همه چيز را نمىدهند، بگو : لعل جد در گدايى ندارد؟ و اگر بگويد : تو نافرمانى كردهاى، حكم سلطنت خداوند جليل رد تو است؛ بگو : در حكم سلطنت و قهاريت واجب نيست كه هر نافرمانى را غضب نمايد و ردش كند؛ اگر بگويد كه قهاريت خدا پس كجا ظاهر خواهد شد؟ بگو : به امثال تو كه معانده با خداوند جليل نموده و بر ضد دعوت او، بندگانش را از درگاه او منع و مأيوس نمايد؛ و اگر بگويد كه استحقاق عقاب تو كه قطعى است و وعده عذاب معاصى قطعى است؛ اما اجابت و عطاى گدايى تو، محتمل است؛ بگو : تو اشتباه دارى و غفلت از وعده اجابت و قبول او دارى، بلكه اگر سلطان خلاف وعيد خود را نمايد قبيح نيست، ولى خلاف وعده را كسى بر خداوند احتمال نمىدهد؛ و اگر بگويد : آخر روى تو از گناه، سياه و حال تو تباه است به چه روى به آستان قدس او مىروى؟ بگو : اگر روى من سياه است به وسيله انوار وجوه مشرقات اوليا او مىروم! اگر بگويد : تو قابليت توسل به آنها را هم ندارى؛ بگو : به ايشان هم به توسط دوستان ايشان، توسل مىنمايم!
خلاصه؛ الحذر، الحذر! كه گول او را بخورى و از رحمت واسعه خداوند مأيوس بشوى؛ همچنين در جواب او بگو : اگر هزار مرتبه از اين در برانندم، باز برنمىگردم! و حال آنكه اين در، درى است كه تا به حال شنيده نشده كه كسى به اميد رحمت ونوال آن در، به روش اهل مسألت و ضراعت و گدايى آنجا برود و مأيوس شود!(٦٦)
چنانكه فرعون كذايى يك شب گدايى نمود، مأيوس نگرديد؛ توى شيطان خبيث را اجابت نمود. خلاصه؛ برانىام گر از اين در، بيايم از در ديگر!
از حديث نبوى (صلىالله عليه و آله و سلم) نقل شده است : اگر كسى هفتاد پيغمبر را كشته باشد و توبه كند، توبه او قبول است!(٦٧)
توبه وحشى - قاتل حضرت حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) - را با اينكه آن همه به قلب مبارك حضرت - قلب الله الواعيه (صلىالله عليه و آله و سلم) - وارد آورد، قبول كردند!(٦٨)
آيا نشنيدهاى به موسى كليم خود چه فرمود؟ فرمود : از همه كس مىگذرم الا قاتل حسين (عليه السلام)(٦٩)
خلاصه؛ اگر توبه صحيح، سهل است؛ توبه ناقص هم نباشد؛ يك ذرهاى از خير، يك كلمه خير، يك تسبيح و يك حمد و يك تهليل هم، البته فعلش مفيد و تركش ضرر است. هر خاطرى كه انسان را دلالت نمايد بر ترك اين خير جزئى، قطعاً از شيطان است و قطعاً شيطان خير انسان را نمىگويد. گاه است اين يك كلمه خير سبب بشود به نجات كلى انسان، به اين ميزان كه در اين خير جزئى قطعاً اثرى و نورى هست؛ گاه همين نور سبب مىشود در يكى موردى، به توفيق خير ديگر و آن هم نورى دارد و آن هم به توفيق ديگر منجر مىشود - هلم جراً -(٧٠) انسان را به عالم نور مىرساند. اين قاعده كلى - ابداً - جاى انكار نيست و غالباً مؤمنين به تدريج به مقام عالى توبه نائل شدهاند. اين است كه توبه هم مثل ساير مقامات دين، مراتب دارد.
بارى؛ بنده طالب و سالك راه خدا را، در اول قدم، توبه لازم است. خوب است در مقام اقدام به توبه، عملى كه سيد بزرگوار در اقبال ، در اعمال ماه ذىقعده روايت كرده به جا بياورد. تفضيل آن، اين است كه حضرت ختمى مرتبت (صلىالله عليه و آله و سلم) روز يكشنبه دوم ذىقعده، بيرون تشريف آورده فرمودند : ايها الناس! كه از شما اراده توبه دارد؟ عرض كرديم كه همه ما مىخواهيم توبه نماييم. فرمودند : غسل بكنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد و سه مرتبه سوره توحيد و يك مرتبه معوذتين(٧١) بخوانيد و بعد از نماز هفتاد مرتبهاستغفار و ختم به لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم - و در بعضى از نسخ اقبال الأعمال آن هم هفت مرتبه - بعد از آن بگوييد :
يا عزيز، يا غفار اغفر لى ذنوبى وذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت.
و فرمود : نيست هيچ بندهاى از امت من كه اين عمل را بكند الا اينكه منادى از آسمان ندا كند : اى بنده خدا! عملت را از سر بگير كه توبه تو مقبول است و گناه تو آمرزيده؛ و ملك ديگر صدا كند از زير عرش : اى بنده! مبارك باد بر تو و بر اهل تو و ذريه تو؛ و ديگرى صدا كند : خصمان تو از تو راضى خواهند شد در روز قيامت؛ و ديگرى صدا مىكند كه اى بنده! با ايمان مىميرى و دين از تو مسلوب نخواهد شد و قبر تو گشاده و منور خواهد شد؛ و ديگرى صدا مىكند كه اى بنده! پدر و مادر تو از خود خشنود خواهند شد اگرچه بر تو غضبناك بوده باشند و پدر و مادر و ذريه تو بخشيده خواهند شد و خودت در دنيا و آخرت در وسعت روزى خواهى بود؛ و حضرت جبرئيل (عليه السلام) ندا مىكند : من وقت مرگت با ملك الموت مىآيم و مهربانى مىكنم به تو و صدمه نمىزند به تو اثر مرگ و خارج مىشود روح تو از بدنت به آسانى.
ما عرض كرديم : يا رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) ، اگر كسى اين عمل را در غير ذىعقده به جا آورد، چطور مىشود؟ فرمودند : همانطور است كه وصف كردم و فرمودند : اين كلمات را جبرئيل در معراج به من ياد داد.(٧٢)
و خوب است مريد توبه، دو سه روز قبل از اين عمل، يك دفترى قرار بدهد و در عرض اين روزها ايام گذشتهاش را فكر بكند از حال صغر تا اين روزش، هر ضمانى و حقى كه از غير، بر ذمهاش وارد آمده در آن دفتر بنويسد؛ چون ضمان ماليه براى صغير هم هست و بعد از آن در زمان كبيريش، هر حقى از حقوق الله و عبادات هم كه تضييع كرده، همه آنها را ثبت نمايد بلكه خوب است براى مداقه، براى هر عضوى از اعضايش جدولى بكشد، تمام حقوق واجبه آن عضو را كه متصور است جداولى در زير آن جدول قرار بدهد، در هر يكى فكر مفصلى بكند كه از آن راه تقصيرى در اداى واجبى و يا ارتكاب حرامى و يا اثبات حقى بر ذمهاش نكرده است، آنها كه به يادش چيزى نيايد، آن جدول را خالى بگذارد، آنها كه چيزى واقع ساخته، ثبت نمايد؛ مثلاً چشم را جدولى بكشد و براى معاصى كه براى چشم هست هريك جدولى قرار بدهد؛ مثلاً نگاه كردن به زن اجنبيه و نگاه كردن به جوان خوشگل و نگاه كردن به عورت مؤمن و نگاه كردن به خانه مردم و نگاه كردن به مكتوب غير كه راضى نيست و نگاه كردن براى اخافه مؤمن(٧٣) و نگاه كردن به غضب به روى پدر و مادر و يا به روى ارحام و يا به روى علما و يا به روى مطلق مؤمن بىرجحان شرعى و يا نگاه كردن به طريق استهزاء و يا به طريق تعيير(٧٤) و يا به طريق اهانت و يا تكبر و يا نگاه كردنى كه به آن اراده نشان دادن عيب مؤمن را بكند و يا كشف چيز مستور مؤمن را بكند به ظالم - كه مىخواهد مال او را ببرد، يا خود او را بگيرد - مثلاً گاه است كه يك نگاه كردن، علت تامه قتل نفس و يا قتل نفوس و يا غصب اموالى بشود و ضمان بياورد.
الله : يعلم خائنه الأعين و ما تخفى الصدور (٧٥)
او چشمهايى را كه به خيانت مىگردد و آن چه را سينهها پنهان مىدارند، مىداند.
را در نظر داشته باشد؛ هكذا حقوق نگاه نكردن و چشم پوشيدن را؛ و هكذا حقوق اعضاى ديگر را، لاسيما لسان كه حقوقش حد و حصر ندارد.
خلاصه؛ حقوق ماليه و استحلاليه(٧٦) اينها را تدارك نموده؛ عمليه(٧٧) را، به جا آورده؛ استغفاريه(٧٨) را، استغفار نمايد. و آنچه تداركش از قدرتش خارج است براى صاحبان حقوق، خيرات و مبرات و اعمال خيريه به مقدار حقش به عمل بياورد و كفارهاى را انجام دهد و قصاصى را - خود را - به مقام قود(٧٩) بياورد. و آنچه از اين قبيل شبهه باشد و از عهدهاش بيرون آمدن مشكل باشد، آن را با دستگردان صحيح، درست نمايد و بعد از آن، عمل شريف مروى از اقبال را به جا بياورد(٨٠) و دعاى توبه صحيفه سجاديه را بخواند(٨١) و آنچه از معاصى كبيره كه به خاطرش بيايد ذكر بكند و ضم نمايد به ذكر آنها، ذكر نعم خاصه حضرت او - جلت الائه - و قدرتش را بر اخذ و وقوع همه اين بىحيايى در محضرش، در حالى كه از هزاران جهات متولى انعام اوست، ذكر كرده و خاك و خاكستر به سرش بريزد و خودش را به خاك بغلطاند بلكه دست راستش را بر گردن ببندد و دست چپش را به سينه چسبانده به كيفيت دست بستن اهل عذاب تشبيه نمايد؛ كه دست راست آنها را بر گردن مىبندند و دست چپ را از سينهشان گذرانده از قفا بيرون مىآورند و كتابش را به دست چپش مىدهند و لعل از اين طريق هم درست مىشود معناى :
و أما من أوتى كتابه وراء ظهره (٨٢)
و اما كسى كه نامه اعمالش به پشت سرش داده شود.
گاهى خوف عذاب و ذكر بزرگى و شدت آتش جهنم را بنمايد و گاهى ازحيات(٨٣) و عقاربش(٨٤) ، عرض بكند و گاهى از سلاسل و اغلالش(٨٥) ، عرض نمايد. در خبر است در تفسير :
ثم فى سلسله ذرعها سبعون ذراعاً فاسلكوه(٨٦)
پس او را به زنجيرى كه هفتاد ذراع است، ببنديد.
كه طول آن ذراع، چندين فرسخ از فرسخهاى دنيا است و آن را هم از سرش داخل و از دبرش خارج مىنمايد و گاهى از شدت و عظمت و هيئت ملائكه غلاظ و شداد، ياد نمايد و از طعام و شراب و زقوم و ضريع و غسلين(٨٧) ، ذكر كند :
يصب من فوق رءوسهم الحميم * يصهر به ما فى بطونهم و الجلود (٨٨)
مايع سوزان و جوشان بر سرشان ريخته مىشود، آن چنانكه هم درونشان با آن آب مىشود و هم پوستهايشان!
سوز و گداز مؤلف
يا أرحم الراحمين، ارحمنى اذا خرج من الزبانيه نداء : أين جواد بن الشفيع، المسوف نفسه فى الدنيا بطول الأمل المضيع عمره فى سوء العمل؟! فيبادرون بمقامع من حديد و يستقبلونى بعظائم التهديد و يسوقوننى الى العذاب الشديد و ينكسوننى فى قعر الجحيم و يقولون : (ذق انك انت العزيز الكريم) (٨٩) ويسكنوننى (٩٠) داراً يخلد فيها الأسير ويوقد فيها السعير، شرابى فيها الحميم و مستقرى الجحيم!
الزبانيه تقمعنى و الحاويه تجمعنى، أمنيتى فيها الهلاك و مالى منها فكاك؛ قد شدت الأقدام بالنواصى و اسودت الوجوه من ظلمه المعاصى، ننادى من أطرافها و نصيح من حواليها و أكنافها : يا مالك قد حق علينا الوعيد، يا مالك قد أثقلنا الحديد، يا مالك قد نضجت منا الجلود، يا مالك أخرجنا منها فانا لا نعود!
فنجاب : هيهات لات حين أمان و خروج لكم من دار الهوان، ف(اخسئوا فيها و لاتكلمون) (٩١) ولو أخرجتم منها لكنتم الى ما نهيتم عنه تعودون؛ فعند ذلك يحصل القنوط البت و يجىء الأسف العظيم و الندم الأليم؛ فنكب على وجوهنا فى النار، النار من فوقنا و النار من تحتنا و النار من أيماننا و النار عن شمائلنا؛ فنكون غرقى فى النار، طعامنا النار، شرابنا النار، فراشنا النار، لباسنا النار، مهادنا النار؛ فنبقى فى مقطعات النيران و سرابيل القطران و ضرب المقاطع و ثقل السلاسل، نتجلجل فى مضايقها و نتحطم فى دركاتها تغلى بنا النار كغلى القدور و نهتف بالويل و الثبور و لنا مقامع من حديد تهشم بها جباهنا و يتفجر الصديد من افواهنا و يتطقع من العطش أكبادنا و تسيل على الخدود أحداقنا و تسقط من الوجنات لحومها و يتمعط من الأطراو شعورها و جلودها و كلما نضجت جلودنا بدلونا جلوداً غيرها قد عريت العظام من اللحوم و ما بقى من الدسوم رسوم؛ فبقيت الأرواح منوطه بالعروق و معذلك نتمنى الموت و نقول : (يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون) (٩٢)
اى خداى ارحم الراحمين، به من رحم كن هنگامى كه از ميان شعلههاى سوزناك جهنم فريادى برخيزد كه : جواد بن شفيع(٩٣) كجاست؟! همان كسى كه با آرزوهاى طولانى خود و امروز و فردا نمودن وقت گذرانى كرد و با پرداختن به كارهاى زشت عمرش را ضايع نمود؛ پس از اين نداى هولناكمأموران ويژه جهنم با عمودهاى آهنين با سرعت تمام به سراغ من مىآيند و مرا كشان كشان به سوى عذاب سخت و شديد مىبرند و به قعر جهنم سرنگونم مىكنند در حالى كه مىگويند : بچش كه (تو به پندار خود) بسيار قدرتمند و محترم بودى! و در جايى مرا مسكن مىدهند كه به اسارت گرفته شده، براى هميشه، در آنجا اسير است و آتش آن شعلهور و نوشابه من بسيار داغ و اقامتگاهم جهنم است كه با شعلههاى برفروخته مرا از جا بركند در حالى كه قعر دوزخ مرا به كام خود مىكشد، در چنين وضعيتى نهايت آرزوى من اين است كه هلاك شوم و بميرم ولى در آنجا از مرگ خبرى نيست و امكان جدايى از آن وجود ندارد. پاها به پيشانى بسته شده و چهره از ظلمت گناهان، سياه گشته؛ در چنين حالتى از هر طرف فرياد مىكشيم و از هر سو، صيحه مىزنيم كه : اى مالك! وعدههاى عذاب در مورد ما محقق شد؛ اى مالك! سنگينى زنجيرهاى آهنين ما را ناتوان ساخت؛ اى مالك! پوستهاى تن ما بريان گرديد؛ اى مالك! ما را از جهنم سوزان و طاقت فرسا بيرون بياور كه ما هرگز به كارهاى زشت و گناهان باز نخواهيم گشت.
جواب مىشنويم : هرگز! اينك وقت امان خواهى نيست و امكان خروج از آتش سوزان براى شما وجود ندارد. دور شويد و با من سخن مگوييد كه اگر به فرض محال شما از اين آتش دوزخ خارج شويد و نجات پيدا كنيد باز هم به آن گناهانى كه از آن نهى شدهايد، باز خواهيد گشت!
در اين هنگام است كه كاملاً نااميد مىشويم و مىفهميم كه هيچ راه نجاتى برايمان وجود ندارد پس تأسف بزرگ و ندامت دردناك تمام وجود ما را در بر مىگيرد، پس به صورتهايمان در آتش فرو مىافتيم : بالاى سر ما آتش، زير پاى ما آتش، سمت راست ما آتش، طرف چپ ما آتش، پس به طور كلى غرق در آتش خواهيم بود حتى غذاى ما آتش، نوشابه ما آتش، بستر ما آتش، جامه ما آتش، استراحتگاه ما آتش خواهد بود!!!
ما در ميان پارههاى سوزناك جهنم با لباسهايى از قطران(٩٤) در زير ضربات گرزها و سنگينى زنجيرها باقى ماندهايم و در تنگناهاى جهنم همچنان فرو مىرويم و در دركات آن خرد مىشويم كه در آن دركات به جوش آمدهايم مانند به جوش آمدن غذا در ميان ديگها!
و در اين هنگام فرياد واويلاى ما بلند مىشود و عمودهاى آهنين بر سر و صورت ما فرود آمده پيشانىها در اثر آن ضربات شكافته مىشود و آب بدبوى متعفن از دهانهاى ما جارى مىشود و از سوز عطش جگرهاى ما پاره پاره مىگردد و حدقههاى چشمانمان از كاسهشان در آمده و مثل اشك به صورتمان فرو مىريزد و از اعضايمان گوشت جدا شده و ساقط مىشود و از طرف آن پوستها و موىهاى كنده مىشود و هرگاه پوستهايمان بريان شد و از هم گسسته گشت، آنگاه عوض آنها پوستهاى تازه قرار مىدهند، در اين هنگام استخوانها در اثر شدت آتش از گوشتهاى بدن كاملاً عريان مىشود و هيچ چيز از آنها در استخوانها باقى نمىماند جز جانها كه به رگها وابستهاند و با پاره شدن اين رگها، مرگ قطعى مىشود ولى مرگ به سراغمان نمىآيد لذا از درگاه احديتدرخواست مرگ مىكنيم و آرزويمان اين مىشود كه هرچه زودتر بميريم و در اين حال مىگوييم : اى مالك دوزخ! (اى كاش) پروردگارت ما را بميراند (تا از اين عذاب دردناك طاقت فرسا آسوده شويم) ! مىگويد : شما در اينجا ماندنى هستيد! .
خلاصه؛ به تمام آنچه قادر است از مراتب فراغت و مسكنت و عجز و انكسار - قولاً، فعلاً، هيئة، لباساً - همه را جمع كند؛ چرا كه همه آنها تأثيرى در قلب انسان مىنمايد و آن تأثر قلبى سبب جوش آمدن درياى رحمت الهى - جلت آلائه - مىشود. اگر تصديق اين را بخواهى ملاحظه بكن اعمال بزرگان را كه در مقام مناجات و استغفار، خودشان را به چه حالهايى مىانداختند، تبصبص (٩٥) مىنمودند، ريششان را مىگرفتند، هكذا ملاحظه حال توبه قوم حضرت يونس - على نبينا و آله و عليه الصلاه و السلام - را بكن كه آن حكيم تربيت شده خانواده نبوت جناب روبيل چه حال براى آنها ياد داد كه خودشان را به آن انداختند و بلاى نازل را برگرداندند و حال آنكه ديده نشد بود بعد از نزول بلا، توجه ثمرى بدهد ولى روبيل (عليه السلام) به آنها ياد داد كه بچهها را از مادران جدا ساختند و برهها را از ميشها جدا كرده، عجلها(٩٦) را از ماده گاوها گرفتند، مادرها را بالاى كوه بردند و بچههاشان را در ته دره انداختند، مردها پلاس پوشيدند روى خاك افتاده، خاك بر سر ريختند.
اما حيوانات، مادرها به جهت سخالشان(٩٧) و به جهت علف، صدا مىكردند؛ بچههاى حيوانات گرسنه به جهت شير صدا مىكردند، اطفال خودشان به جهت شير و به جهت جدايى از مادرها، گريه مىكردند؛ خودشان(٩٨) از ترس عذاب و شدت هولى كه از اصفرار شمس(٩٩) و هبوب(١٠٠) بادهاى عذاب و سياهى رنگشان، مىديدند نالههاى جانسوز ربناظلمنا أنفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين (١٠١)
پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، قطعاً از زيانكاران خواهيم بود.
و نداى يا ارحم الراحمينا به اوج فلك رسانيده، خلاصه محشرى به پا كردند تا آنكه دعوت و نفرين پيغمبرشان را بعد از نزول عذاب، برگرداندند! درياى رحمت ارحم الراحمين به جوش آمده، حضرت اسرافيل (عليه السلام) را امر رسيد كه قوم يونس را بخشيدم، ايشان را درياب، بلا را از ايشان رد كن و به كوهها بزن!
بارى؛ اى برادر! عاده الله، بين بندگانش يك منوال است.
من و تو هنوز وقت داريم بلا ظاهراً نازل نشده، مىتوانيم كه از درياى رحمت ارحم الراحمين حظى ببريم و اين آتشهاى افروخته را خاموش نماييم.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
٤٥) تكوين (نسخه بدل) .
٤٦) التنفس (نسخه بدل) علامه مجلسى گويد : التنفس اى بغير ذكر الله؛ و فى بعض النسخ على بناء التفعيل من تنفيس الهم اى تفريحهاى من الفرح و النشاط؛ و الظاهر أنه مصحف. و تكوين الخطرات اخطار الأمور للتفرقه بالبال و عدم اطمئنان القلب بذكرالله.
محدث ارموى گويد : نسبت تصحيف در معنى تنفيس نيز جارى است؛ زيرا تفريح هم - به جيم است - از فرج كه به معنى گشايش است، نه به حاء حطى از فرحو نشاط چنانكه واضح است و حاجت به استشهاد به كتب لغت و ادعيه و احاديث و اشعار عرب ندارد. فتفطن. شرح فارسى مصباح الشريعه به كوشش علامه ارموى، ص ٤٣٣.
٤٧) ترجمه و شرح مصباح الشريعه، عبدالرزاق گيلانى، ص ٤٣٤، با مختصر تصرف.
٤٨) فرائض (نسخه بدل) .
٤٩) بدىها را به چندين برابر از نيكى تبديل كننده است.
٥٠) سوره بقره (٢) ، آيه ٢٢٢.
٥١) حكايت قبر كن
٥٢) سوره آل عمران (٣) ، آيه ١٣٥.
٥٣) أمالى شيخ صدوق، ص ٩٦، مجلس ١١، حديث ٧٦.
٥٤) گريان.
٥٥) درختان.
٥٦) از او گرفتم. (نسخه بدل) .
٥٧) سوره آل عمران (٣) ، آيه ١٣٥.
٥٨) سوره آل عمران (٣) ، آيه ١٣٦.
٥٩) تفسير الصافى فيض كاشانى، ١/٣٨٢ - ٣٨٥، چاپ اعلمى، بيروت.
٦٠) سوزاننده دلها.
٦١) بحار الانوار، ١٤/٢٨.
٦٢) تحريف شفه، پنهان شده.
٦٣) لعل : شايد.
٦٤) -عن جابر انه قال : جائت امرأه النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) يا نبى الله، ان امرأه قتلت ولدها بيدها، هل لها من توبه؟ فقال لها : والذى نفس محمد بيده لو انها قتلت سبعين نبياً ثم تابت و ندمت و يعرف الله من قبلها انها لاترجع الى المعصيه ابداً لقبل الله توبتها و عفى عنها فان باب التوبه مفتوح مابين المشرق و المغرب و ان التادب من الذنب كمن لاذنب له مستدرك الوسائل ١٢/١٣١
٦٥) و نسبت به همين عقاب يأس و ترك توبه (نسخه بدل) .
٦٦) عارف شهيد مولا عبدالصمد همدانى مىنويسد : در شرح صحيفه سجاديه از ابوسعيد خدرى روايت است كه پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود : يكى از پيشينيان نود و نه كس بىگناه را كشته بود، سپس از عالمترين مردم روى زمين جويا شد، او را به راهبى رهنمايى كردند، نزد او رفت و گفت : من ٩٩ كس را كشتهام، آيا مرا توبهاى هست؟ گفت : نه! او را نيز كشت و صد نفر كامل شد. سپس از عالمترين مردم روى زمين جويا شد، او را به مرد عالمى ره نمودند، به او گفت : من صد كس را كشتهام، آيا مر توبهاى هست؟ گفت : آرى! چه كسى است كه ميان تو و توبه فاصله شود؟ به فلان سرزمين برو كه در آنجا مردمى هستند كه به عبادت خدا مشغولند، تو نيز با آنان به عبادت مشغول شو و به سرزمين خود بازنگرد كه آنجا سرزمين بدى است. وى روانه شد، چون به نيمه راه رسيد ملك الموت آمد و او را قبض روح نمود. فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب در مورد وى به مخاصمه افتادند؛ فرشتگان رحمت گفتند : او به سوى ما آمده بود؟ و فرشتگان عذاب گفتند : او هرگز عمل خوبى انجام نداد. فرشتهاى در صورت انسانى در آنجا حاضر شد. او را ميان خود، داور ساختند، وى گفت : فاصله دو مكان را اندازه بگيرند، به هر كدام نزديكتر از آن اوست. اندازه گرفتند ديدند به سرزمينى كه قصد داشت به آنجا رود نزديكتر است، پس فرشتگان رحمت او را دريافت داشتند و در روايتى است : يك وجب به آن سرزمين صالحه نزديكتر بود، بنابراين از اهل آنجا محسوب شد.
و در روايت ديگرى است : پس خداى بزرگ به يك طرف زمين وحى كرد : دور شود، و به سوى ديگر وحى كرد : نزديك شو، و گفت : ميان اين دو اندازهگيرى كنيد؛ پس او را يك وجب به آن سرزمين نزديكتر ديدند، پس آمرزيده شد. بحر المعارف، ٢/٥١، انتشارات حكمت.
٦٧) مستدرك الوسائل، ١٢/١٣١.
٦٨) در حديث آمده : حمزه و قاتله فى الجنه. مجمع البحرين، ٣/١٩١٦، ذيل كلمه وحش.
٦٩) بحار الانوار، ١٣/٣٤٥.
٧٠) -هلم جراً : همينطور ادامه پيدا مىكند و يكى پس از ديگرى مىرسد.
٧١) معوذتين : سوره فلق و سوره ناس.
٧٢) اقبال الأعمال، ابن طاوس، ص ٦١٤.
٧٣) ترساندن مؤمن.
٧٤) عيبجويى و طعنه زدن.
٧٥) سوره مؤمن (٤٠) ، آيه ١٩.
٧٦) استحلاليه يعنى آن چه لازم است به صاحبانش برگردانده شود يا صرف حلاليت طلبيدن است، صورت گيرد.
٧٧) حقوق عمليه از قبيل نماز و روزه قضاء.
٧٨) استغفاريه آنچه كه فقط با استغفار كردن جبران مىشود.
٧٩) قصاص.
٨٠) اقبال الأعمال، ص ١٤٧ و ١٩٧.
٨١) دعاى سى و يكم.
٨٢) سوره انشقاق (٨٤) ، آيه ١٠.
٨٣) مارها
٨٤) عقربها.
٨٥) زنجيرها و دستبندها.
٨٦) سوره الحاقه (٦٩) ، آيه ٣٢.
٨٧) زقوم : غذاى دوزخيان؛ ضريع : بوته خار تر؛ غسلين : خونابه و چرك و خونى است كه از دوزخيان جارى است.
٨٨) سوره حج (٢٢) ، آيه ١٩ - ٢٠.
٨٩) سوره دخان (٤٤) ، آيه ٤٩.
٩٠) فاسكنونى (نسخه بدل) .
٩١) سوره مؤمنون (٢٣) ، آيه ١٠٨.
٩٢) سوره زخرف (٤٣) ، آيه ٧٧.
٩٣) نام خود مؤلف است.
٩٤) قطران : ماده چسبنده بسيار بدبوى قابل اشتعال است.
٩٥) حالتى است كه سگ در پيش پاى صاحبش، پوزه بر خاك مىمالد و دم خود را حركت مىدهد.
٩٦) گوسالهها.
٩٧) سخال : بره و بزغالهها.
٩٨) خودهايشان (نسخه بدل) .
٩٩) زرد شدن خورشيد.
١٠٠) وزيدن.
١٠١) سوره اعراف (٧) ، آيه ٢٣.
بارى؛ اوقات توقف ايام تحصيل كه نجف اشرف مشرف بوديم، جناب عالم عامل جليل و حكيم بزرگوار بىبديل آخوند ملا حسينقلى همدانى - قدس الله روحه - به يكى از طلاب راه آخرت، عمل توبه را تلقين فرمودند، دو سه روز به جهت انجام اين مهم غائب شد، بعد كه آمد ديديم كه بدنش كه چاق و نشيط و رنگش كه خيلى آبدار بود، بدنش كأنه نصف شده و رنگش زرد و پريشان گرديده كه عادتاً در يك دو روز رياضت، متوقع نبود كه اين مقدار تغيير در صورت پديد آيد؛ بعد معلوم شد كه مردانه عمل كرده! و يكى ديگر را شنيدم كه در مجلس توبهاش، شش ساعت مشغول گريه و زارى بوده!
خلاصه؛ جد مىخواهد، بىجد بلكه به هوا و هوس، كار از پيش نمىرود و مىتوانم عرض بكنم كه گريههاى ما هم گريه واقعى نيست، چرا؟!
گريه آن است كه از سوز دل آيد بيرون و الا هر آب چشم گريه نيست!
ولى افتضاح اينجاست كه ماها از آن گريه دروغى هم عارى و مبرا هستيم! چرا كه همان گريه دروغى را هم اگر انسان مواظب باشد، اثرى در قلب مىكند كه بالأخره منجر به گريه واقعى و حقيقى مىشود.
بارى؛ اين توبه را كه بنده به جا بياورد اميدوارى خيلى است كه همين توبه، برايش علت تامه وصول به مقصود باشد؛ چرا كه صريح آيه وافى هدايت است كه : ان الله يحب التوابين (١٠٢)
و عرض شد كه محبت خدا به بنده را مىفرمايند (١٠٣) كه عبارت است از كشف حجب و مقصود اصلى هم همين است و بس.
فيالها من درجه ما أعظمها و أعلاها!
و من مقام ما أسناها و أبقاها!
و من حال ما ألذ و أبهجها!
وه، چه درجه اعظم و بلندى! و چه مقام رفيع و ماندگارى! و چه حال لذت بخش و بهجتآفرينى است!
بارى؛ سالك راه خدا را بعد از توبه، لازم است از مشارطه، مراقبه و محاسبه در اول صبح، مشارطه(١٠٤) با نفسش نمايد؛ مشارطه شريك و سهيم در اعز و انفس سرمايهها و در عرض روز تا وقت خواب، مراقبه كامل و در وقت خواب، محاسبه كامل از تمام آنچه در اين مدت صرف كرده است از وقتش و از قواى ظاهرى و باطنى و آنچه از نعمتهاى الهى در آن صرف كرده و يا مهمل گذاشته، همه اينها به قرارى كه علماى اخلاق نوشتهاند، عمل نمايد، تفصيل آن را موكول به كتب اخلاق كه نوشته شده - واقعاً هم خوب نوشتهاند - مىنمايد ولى به چند فقره اهم كه خيلى مؤثر است اشاره مىشود و آن، اين است :
وقت خواب، انسان محاسبه نفس و علاج خيانتهاى نفس را به قدر طاقت بر خودش جداً مخمر نمايد و آنچه فعلاً ممكن است از توبه و تدارك، بكند و آنچه تأخير لازم است عزم جدى بر آن داشته باشد و بداند حالا كه مىخوابد، خواب هم در واقع برادر مرگ است. صريح آيه مباركه است كه مىفرمايد :
الله يتوفى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الأخرى الى أجل مسمى ان فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون (١٠٥)
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند و ارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مىدارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) بازمىگرداند تا سرآمدى معين؛ در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مىكنند.
پس لازم است كه فىالجمله، عده موت را از تجديد عهد ايمان كرده و با طهارت، روى به قبله و روى دل به قبله حقيقيه نموده به نام خدا اعمال وارده عندالنوم را به قدر قوه به عمل آورده، تسليم روح و نفس خود را به حضرت او - جل جلاله - نمايد و از اعمال وقت خواب، اهمياتش را ترك ننمايد كه عبارت باشد :
اولاً در دخول رختخواب، بسم الله الرحمن الرحيم را از قلب و لسان بگويد و آيه مباركه قل انما انا بشر مثلكم... (١٠٦) و آيه مباركه آمنالرسول بما أنزل اليه من ربه... (١٠٧) را با تدبر بخواند و تسبيح حضرت زهرا - صلوات الله و سلامه عليها - و آيه الكرسى و سه يا يازده مرتبه سوره قل هو الله أحد و سهمرتبه يفعل الله ما يشاء بقدرته و يحكم ما يريد بعزته و آيه مباركه شهد الله... (١٠٨) را بخواند و اگر استغفارهاى مرويه و يا مطلق استغفار هم بكند، خوب است.
و ملتفت باشد كه ممكن است خداوند جواد، در همين خواب، چنانكه براى انبيا و سايرين از اوليا و مؤمنين در حال خواب، موهبتهاى عظيمه عنايت فرموده است، به او هم عنايت فرمايد؛ حتى من خبر دارم بعضى را در حال خواب وسط روز، معرفت نفس دست داده بود و ديده بود كأنه عالم برداشته شد، حقيقت نفس او طلوع كرد و كأنه متحد است با حقيقت ملك الموت و از عظمت اين حال، بيدار شد بود، ديده بود كأنه حقيقت او، اين بدنش را به خودش جذب مىكند! وحشت كرده، هم خوابه خود را بىاختيار صدا زده بود كه من چرا اينطور مىشود؟! تا آن حال از او رفته بود.
اى بسا معارف كه از رؤياها براى سالكين كشف شده و بسا مقامات كه از رؤياى انبيا (عليهم السلام) و ائمه (عليهم السلام) و بزرگان دين به سالك عنايت مىشود.
در تفسير: لهم البشرى فى الحياه الدنيا و فى الآخره (١٠٩) در زندگى دنيا و آخرت، براى آنها بشارت و سرور است ، روايتى وارد شده كه بشرى در دنيا عبارت از رؤياهاى مبشره است كه در دنيا، خود بنده و يا غير، در حقش مىبيند.
اى عبد ذليل، خيلى اميدوارىهايم به بعضى رؤياهايى است كه در آنها، حضرات معصومين (عليهم السلام) را زيارت كردهام و مورد مرحمتهاى بزرگ شدهام. حتى خيلى شده كه از لذت آن رؤياها، وقت خوابها، با لذت و راحت، اميدوارى و رجاء به آن رؤياها، مىخوابيدم! يكى هم به بنده گفت : مگر به خواب ببينى!؟ اگرچه خوب گفت : ليكن آن را هم قبول دارم.
با ياد خوشت خسبم، در خواب خوشت بينم از خواب چو برخيزم، اول تو به ياد آيى!
بارى؛ بعد از خواندن اين آيه، اگر حال فكرى برايش دست بدهد كه در حال فكر خوابش ببرد، زهى كرامت! و الا مشغول ذكرى از اذكار بشود تا خوابش در حال ذكر ببرد و اگر ذكر را در اواخر، به نفساش بيندازد - كه بين النوم و اليقظه -(١١٠) را كه لسان از حركت بيفتد، نفس يا الله ، يا تنها لفظ جلاله الله را بگويد، خيلى خوب است؛ اگر در اين حال خوابش ببرد خيلى مىشود كه او خواب است ولى نفساش، آشكارا ذكر مىكند كه گاه است، بيدارها هم مىشنوند.
خلاصه؛ خودش را به شراشر(١١١) وجودش، تسليم حضرت او - جل جلاله - نمايد. وقتى كه بيدار شد، اول متذكر بشود كه اين اعاده روح به بدن او، نظير احياى بعد الموت است و اين نعمت جديدى است؛ چرا كه هزاران به خواب رفتند، بيدار نشدند مگر در قبر در حالى كه نعمت اقتدار از عمل، از ايشان سلب شده مىگفتند :
رب ارجعون * لعلى أعمل صالحاً فيما تركت
پروردگار من! مرا بازگردانيد، شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم.
و جواب شنيديد :
كلا انها كلمه هو قائلها
چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مىگويد (و اگر بازگردد، كارش همچون گذشته است) .
آن وقت سجده شكرى به جاى آورده، به خودش بگويد : تو را كه جواب كلا نگفتند و برگرداندند، تو مىتوانى در اين بيدارى - كه بيدار شدى - علاج تمام ماسبق و تدارك تمام مافات را بكنى و خودت را از مقربين گردانى.
خلاصه؛ در عرض اين يك روز تجارتى بكنى كه ربح سلطنت دنيا و آخرت را ببرى، بلكه تجارتى بكنى كه ربحش، قرب خداوند جليل و جميل تعالى - جل جلاله - باشد. حالا كه اين سرمايه را به تو دادند قطعاً به زودى اين را از دست تو خواهند گرفت؛ پس تمام همت خود را در اين مدت مهلت، طلب رضاى حضرت او - جل جلاله - بكن و اگر همت مردان دارى از ماسوى چشم پوشيده، پاى بر دنيا و آخرت زده،
قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون (١١٢)
بگو : خدا ! سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آميزشان رها كن تا بازى كنند.
تمام فكر و هوش و حواست پيش او - جلاله جلاله - باشد و از درگاه او هم غير از فضل خودش، هيچ تمنا نكنى و عرض بكن : ما از تو نداريم به غير از تو تمنا!
الحذر! كه فكر دنيا بر قلبت مستولى نشود و غصه معيشت دنيا، تو را از مطلوب حقيقى دور نكند؛ چرا كه اين خيلى خسران است و مضاده با حق عبوديت هم دارد؛ چنانكه غلامان سادات دنيوى هم اگر فكر نان خود باشند فضولى است، آقايان بدشان مىآيد و هكذا علاوه بر اينكه از اخلاق اراذل و سفله و دونهمتان است كه انسان همتش، بطن و فرج و مال و جاه اين دنياى دروغ باشد؛ حيف نيست كه انسان سرمايه خود را كه مىتواند با آن كسب عالمى نمايد كه مقرب درگاه حضرت ملك الملوك تعالى باشد، آن را صرف به اين دنياى دنى، فانى، لاشىء بكند، لاسيما به ملاحظه اينكه در كارهاى دنيويه هم، نص و تجربه - هر دو - حكم مىكند كه با سعى و تلاش نيست، هر كس قسمتى دارد و آنچه تقديرش شده، اگر از آن فرار هم بكند، آن را پيدا خواهد كرد؛ و اگر راه وصول به مقاصد دنيويه، سعى انسان باشد، آن هم بايد از راه خدا بيايد، يعنى از راه توكل بيايد كه بهترين طرق تحصيل عافيت، توكل است و به جد و جهد نيست؛ پس براى انسان نخواهد ماند از فكر و غصه و سعى درا مور دنيا الا خسران و خزى.
بالخصوص؛ در اخبار وارد شده است : هر كس صبح كند و اكبر همش دنيا باشد، مبتلا مىشود.
بالجمله؛ اگر در راه دوست از دنيا هم نگذشتهاى، لامحالة در تحصيل دنيا، راه راست برو؛ خسر الدنيا و الآخر (١١٣) گى را بر خود نپسند و بگو :
به جد و جهد چو كارى نمىرود از پيش به كردگار رها كرده به مصالح خويش
در اخبار صريحه وارد است كه : هر كس توكل داشته باشد، خداوند او را به اسباب واگذار نمىكند.
و در حديث قدسى وارد است و اين حديث را ثقه الاسلام كلينى رد كافى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده :
أنه قرأ فى بعض الكتب أن الله تبارك و تعالى يقول : و عزتى و جلالى و مجدى و ارتفاعى على عرشى لاقطعن أمل كل مؤمل غيرى باليأس و لأكسونه ثوب المذله عند الناس و لأنحينه عن قربى أو لأبعدنه من وصلى، أيؤمل غيرى فى الشدائد؟! و الشدائد بيدى و يرجو غيرى و يقرع بالفكر باب غيرى؟! و بيدى مفاتيح الأبواب و هى مغلقه و بابى مفتوح لمن دعانى، فمن ذا الذى أملنى لنوائبه فقطعته دونها؟! و من ذا الذى رجانى لعظمه فقطعت رجاءه منى؟! جعلت آمال عبادى عندى محفوظه فلم يرضوا بحفظى و ملأت سماواتى من لا يمل من تسبيحى و أمرتهم أن لا يغلقوا الأبواب بينى و بين عبادى، فلم يثقوا بقولى ألم يعلم أن من طرقته نائبه من نوائبى أنه لا يملك كشفها أحد غيرى الا من بعد اذنى، فما لى أراه لاهياً عنى، أعطيته بجودى ما لم يسألنى ثم انتزعته عنه فلم يسألنى رده و سأل غيرى؛ أفيرانى أبدأ بالعطاء قبل المسأله ثم أسأل فلا أجيب سائلى؟! أبخيل أنا فيبخلنى عبدى أو ليس الجود و الكرم لى؟! أو ليس العفو و الرحمه بيدى؟! أو ليس أنا محل الآمال؟! فمن يقطعها دونى؟ أفلا يخشى المؤملون أن يؤملوا غيرى، فلو أن أهل سماواتى و أهل أرضى أملوا جميعاً ثم أعطيت كل واحد مهم مثل ما أمل الجميع ما انتقص من ملكى مثل عضو ذره و كيف ينقص ملك أنا قيمه فيا بؤساً للقانطين من رحمتى و يا بؤساً لمن عصانى و لم يراقبنى . (١١٤)
همانا امام صادق (عليه السلام) فرمودند كه در يكى از كتابها خوانده است كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد : به عزت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند كه آرزوى هر كس را كه به غير من اميد بندد، به نوميدى قطع مىكنم و نزد مردم بر او جامه خوارى مىپوشم و او را از تقرب خود مىرانم يا از وصال خودم دور مىگردانم؛ آيا او در گرفتارىها به غير من، آرزو مىبندد؛ در صورتى كه گرفتارىها به دست من است!؟ و به غير من، اميدوار مىشود و در فكر خود در خانه جز مرا مىكوبد!؟ با آنكه كليدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من براى كسى كه مرا بخواند، باز است.
كيست كه در گرفتارىهايش به من اميد بسته و من اميدش را قطع كرده باشم؟! كيست كه در كارهاى بزرگش به من اميدوار گشته و من اميدش را از خود بريده باشم؟! من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمانهايم را از كسانى كه از تسبيح كردن من خسته نشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند؛ ولى آنها به قول من اعتماد نكردند، مگر آن بنده نمىداند كه چون حادثهاى از حوادث من او را درهم كوبد، كسى جز به اذن من آن را از او برندارد؟! پس چرا از من رويگردان است؟! من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به او مىدهم سپس آن را از او مىگيرم و او برگشتنش را از من نمىخواهد و از غير من مىخواهد؟!
او درباره من فكر مىكند كه ابتدا و پيش از خواستن او عطا مىكنم؛ ولى چو از من بخواهد به سائل خود جواب نمىگويم؟ مگر من بخيل هستم كه بندهام مرا بخيل مىپندارد؟! مگر هر جود و كرمى از من نيست؟! مگر عفو و رحمت دست من نيست؟!
مگر من محل آرزوها نيستم؟ پس كه مىتواند آرزوها را پيش از رسيدن به من قطع كند؟ چه كسى مىتواند رشته آرزوها را به جز من قطع كند؟!
آيا آنها كه به غير من اميد دارند نمىترسند؟ اگر همه اهل آسمانها و زمين به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه همه آنچه همگى آرزو دارند، بدهم، به قدر عضو مورچهاى از ملك من كاسته نمىشود، چگونه كاسته شود از ملكى كه من سرپرست آن هستم؟!
پس بدا به حال آنها كه از رحمت من نااميدند و بدا به حال آنها كه نافرمانيم كنند و از من پروا ننمايد.
و باز از آن حضرت (عليه السلام) روايت كرده :
أوحى الله عزوجل الى داود (عليه السلام) ، ما اعتصم بى عبد من عبادى دون أحد من خلقى، عرفت ذلك من نيته، ثم تكيده السموات و الأرض و من فيهن الا جعلت له المخرج من بينهن و ما اعتصم عبد من عبادى بأحد من خلقى، عرفت ذلك من نيته، الا قطعت أسباب السموات و الأرض من يديه و أسخت الأرض من تحته و لم أبال بأى واد هلك. (١١٥)
خداى - عزوجل - به حضرت داود (عليه السلام) وحى فرستاد كه هيچيك از بندگانم بدون توجه به احدى از مخلوقاتم، به من پناهنده نشود كه من بدانم كه نيت و قصد او همين است، سپس آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست با او نيرنگ بازند، جز آنكه راه چاره از ميان آنها را برايش فراهم آورم و هيچيك از بندگانم به يكى از مخلوقاتم پناه نبرد كه بدانم قصدش همان است، جز آنكه اسباب و وسائل آسمانها و زمين را از دستش ببرم و زمين زير پايش را فرو ريزم و به هر وادى هلاكتى افتد، باك ندارم.
همچنين امام صادق (عليه السلام) مىفرمايد: ان الغنى و العز يجولان، فاذا ظفرا بموضع التوكل أوطنا. (١١٦)
همانا بىنيازى و عزت به هر طرف درگردشند، پس همين كه به محل توكل برسند، آنجا را وطن خود قرار دهند.
و بالجمله؛ اگر نباشد در اين باب الا آيه مباركه(أليس الله بكاف عبده) (١١٧) آيا خداوند براى (نجات و دفاع از) بندهاش كافى نيست؟!
بس است براى اهل ايمان كه بگويند : بلى، الله يكفى و آسوده بشوند و همتشان را مقصور به حضرت او - جل جلاله - نموده و حزن دائم از اين جهت در دلش جاگير بشود؛ چرا كه مادامى كه در دنيا است هر درجهاى از حال كه بر او از مقامات معرفت و قرب روى دهد، باز فوق آن متصور است. بلى از مختصات حضرت ولايت پناه (عليه السلام) است كه فرمودند : لو كشف الغطاء...(١١٨) .
اين حزن سالك بايد دائمى باشد؛ حزن در دل، بشر(١١٩) در روى، حزن در باطن و بشر در ظاهر، بايد داشته باشد.
و در روايت است كه اين حزن رشتهاى است مابين بنده و خداوند، مادامى كه هست علقه بنده از حضرت او منطقع نمىشود و در همه اوقات در باطنش حال توسلى به حضرت وجه الله، نورالله الأنوار، و ضيائه الأزهر و حجته الأعظم، وجود مبارك خاتم الأوصياء امام زمان - عجل الله فرجه - فراهم و انتظار ظهور نور مبارك و ايام سلطنت آن بزرگوار - ارواح العالمين فداه - را داشته، در تعقيب نمازهاى پنجگانه، مداومت به ذكر اللهم عرفنى نفسك...(١٢٠) و قرائت سه مرتبه سوره مباركه توحيد را به نيابت آن حضرت و دعاى عهد را هر صباح ترك ننمايد.
خلاصه؛ چون روى خودش قابليت توجه به حضرت قدوس تعالى ندارد و از ظلمات معصيت و غفلت، مظلم و پريشان و خلق(١٢١) ا ست، عرض بكند :
اللهم ان ذنوبى قد أخلقت وجهى فأتوجه اليك بوجه خليفتك المشرق عندك.
خداوندا! همانا گناهان من، مرا در نزد تو، بىآبرو كرده، پس به وسيله آبروى خليفهات كه در نزد تو، روسفيد و درخشان است به تو روى مىآورم.
و در همه خيرات، جدى و كوششى داشته، مخصوصاً اهتمامى در تأديب زبان مباركش نمايد كه هيچيك از اعضا به درجه آن، لازم الرعايه و صعب التأديب و العلاج نيست!
خلاصه؛ امر آن به درجهاى مشكل است و رعايت او خطير و آفات او خطرى است كه با اينكه قطعاً حقيقت كلام، شرافتش بر صمت و سكوت، مسلم است، اطباى روحانى - يعنى انبيا و اوليا و حكما عليهم الصلاه و السلام - مطلقاً سكوت را ترجيح دادهاند فرمودهاند :
ان كان كلامك من فضه فسكوتك من ذهب!
اگر سخن تو ارزش نقره داشته باشد، سكوتت ارزش طلا را دارد!
و در حديث قدسى كه گذشت آنچه شنيدى، كافى است در امر اهتمام به سكوت.
بالجمله؛ بايد اين را بداند كه تأثير و مدخليت زبان، اختصاص به بعضى از موجودات ندارد بلكه از واجب تعالى - جل جلاله - گرفته تا آخر درجه ممكنات به تصديق و تكذيب و بدگويى و ثنا راه دارد.
خلاصه؛ به دو كلمه، متكلم را از اعلا درجه عليين به اسفل الدركات و از اسفل الدركات به اعلا عليين مىبرد و به يك كلمه ناسزا، كافر و نجس و خود را به عذاب خالد مبتلا مىسازد و در درجات فسق به يك كلمه، چند گناه كبيره از افترا و غيبت و تعيير مؤمن و قتل هزاران نفوس از اوليا؛ و ريا و كبر؛ و تزكيه نفس و غير اينها، ممكن است و عملش ابداً مؤنه ندارد و مخصوصاً آفاتش خيلى باريك و دقيق و تشخيص آنها براى بزرگان، محل اعتنا و تأمل است، اين است كه روايت شده است كه حضرت سيد انبيا (صلىالله عليه و آله و سلم) با انبياء ثلاثه (عليهم السلام) ، جمع شده هر يكى چيزى فرمودند به اين و تيره كه هر كس فلان عمل بكند، به كتاب من عمل نموده ، آن حضرت فرمودند : هر كس زبانش را اصلاح نمايد، به تمام قرآن عمل كرده ! اين فقره در پيش علماى اخلاق از كلمات معجزنشان آن حضرت محسوب مىشود.
بارى، اين اجمال را اگر ضم بكند به ملاحظه حديث معراج گذشته براى التزام به صمت كافى است. و اما تأديب خوراك و خواب را تا يك درجه بايد ملاحظه نمايد؛ اما خوراك از جهت كيف : اولاً تمام جدش در تطهير طعامش از حرام و شبهات بوده و از آجيل خورى و خوردن اشياء لذيذه يك مقدار نفس را منع نمايد، در اين مسأله بهترش اين است كه للذه نخورد بلكه للقوة بخورد؛ چنانكه در كم هم ميزان اعلا همين است ولى ميزان وسطش اين است كه خود را به آجيل خورى عادت ندهد و از افراط و تفريط در صرف لحوم(١٢٢) اجتناب نمايد كه افراطش موجب قساوت و تفريطش مورث شدت قوه غضبيه است و آنچه ميزان عدالت است اين است كه ترك را از سه روز نگذراند و صرف را شبانه روزى دو دفعه نكند، بلكه گاهى هر دو را ترك كند.
و اما كماً(١٢٣) ، ميزان وسطش اين است نه آنقدر نخورد كه از ضعف و گرسنگى خاطرش پريشان بشود و نه آنقدر بخورد كه سنگينى طعام را بفهمد و ميزان اين را هم حكماى اخلاق چنين گفتهاند : بعد از اشتهاى كامل، بخورد و قبل از سيرى، دست بكشد؛ و اگر مبتدى در اول امر يك مقدار طرف جوع(١٢٤) را تقديم نمايد ظاهراً بهتر است لاسيما اگر روزه باشد.
اما خواب : رياضت آن را هم مرحوم عليين آرامگاه، آخوند استاد ملا حسينقلى همدانى (قدس سره) مىفرمودند كه هر شبانه روزى، يك ساعت از ميزان طبى كم بكند. ميزان طبى را هفت ساعت مىفرمودند كه خوابش در شبانه روزى، شش ساعت باشد ولى وقتش را به نحوى قرار بدهد كه اواخر شب را بيدار باشد، چرا كه مىفرمودند كسانى كه از مقامات دين به جايى رسيدهاند، همهشان از شب خيزها بودهاند، از غير آنها ديده نشده است!
و فضيلت تهجد و قيام ليل و گريه و ندبه از خوف خدا و شوق او - جل جلاله - و نماز شب را اگر بخواهى، اخبار و آيات وارده در اين باب كفايت مىكند.
و أنا أذكر منها سطراً تذكره لمن أراد أن يتذكر.
و من مختصرى از آن احاديث را ذكر مىكنم تا سبب يادآورى باشد براى كسانى كه طالب آنند.
منها ما روى عن الباقر (عليه السلام) أنه كان مما أوحى الله تعالى الى موسى بن عمران (عليه السلام) : كذب من زعم أنه يحبنى و اذا جنه الليل نام عنى؛ يابن عمران! لو رأيت الذين يقومون لى فى الدجا و قد مثلت نفسى بين أعينهم يخاطبونى و قد جللت عن المشاهده و يكلمونى و قد عززت عن الحضور؛ يابن عمران! هب لى من عينك الدموع و عن قلبك الخشوع و من بدنك الخضوع ثم ادعنى فى ظلم الليالى تجدنى قريباً مجيباً. (١٢٥)
از جمله روايات درباره شب زنده دارى، روايتى است كه از امام باقر (عليه السلام) نقل شده كه فرمود : از آنچه خداوند متعال به حضرت موسى (عليه السلام) وحى كرد اين است كه فرمود : دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد كه مرا دوست مىدارد و زمانى كه تاريكى شب او را در آغوش مىكشد از من غافل شده و مىخوابد؛ اى پسر عمران! اگر مشاهده كنى كسانى را كه در دل شب به خاطر من از خواب برمىخيزند در حالى كه من حقيقت خود را بر آنان ممثل ساختهام و با من سخن مىگويند از روى حضور (گويا مرا مىبيند) هر چند من عزيزتر از آنم كه نزد كسى حضور (حسى و مادى) يابم. اى پسر عمران! ببخش براى من، از ديدهات اشك و از دلت خشوع و از بدنت خضوع و آنگاه در تاريكىهاى شب مرا بخوان كه خدايت را نزديك و پاسخگو خواهى يافت.
روى عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) : ان شرف المؤمن صلاته بالليل.(١٢٦)
از حضرت رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمود : شرافت مؤمن، به نماز شب خواندن اوست.
و روى :اذا جمع الله الأولين و الآخرين نادى مناد ليقم الذين (تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفاً و طمعاً) (١٢٧) فيقومون و هم قليل ثم يحاسب الناس من بعدهم. (١٢٨)
روايت شده : هنگامى كه خداوند متعال اولين و آخرين را گرد آورد، نداگرى ندا مىدهد كسانى كه پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مىشود (و به پا مىخيزند و رو به درگاه خدا مىآورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مىخوانند پس اينك به پا خيزند كسانى كه اندك هستند، و پس از آنكه به حساب آنان رسيدگى شد، به حساب مردم رسيدگى خواهد شد.
و فى الصحيح، عنه (صلىالله عليه و آله و سلم) : ان فى جنه عدن شجره تخرج منها خيل أبلق مسرجه بالياقوت و الزبرجد ذوات أجنحه لا تروث و لا تبول، يركبها اولياء الله فيطير بهم فى الجنه حيث شاؤا قال فيناديهم أهل الجنه : يا اخواننا، ما أنصفتمونا! ثم يقولون : ربنا بماذا نال عبادك منك هذه الكرامه الجميله دوننا؟ فيناديهم ملك من بطنان العرش : انهم كانوا يقومون الليل و كمنتم تنامون و كانوا يصومون و كنتم تأكلون و كانوا يتصدقون بمالهم لوجه الله تعالى و أنتم تبخلون و كانوا يذكرون الله كثيراً لا يفترون و كانوا يبكون من خشيه ربهم و هم مشفقون. (١٢٩)
در روايت صحيحى از رسول اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) آمده است كه فرمودند : در بهشت عدن، درختى است كه از آن اسبهاى ابلق (يعنى سياه و سفيد) با زينهايى از ياقوت و زبرجد و داراى بالها بيرون مىآيند، نه سرگينى از آنها خارج مىشود و نه ادرارى. اولياء الله بر آنها سوار مىشوند و به هر جاى بهشت كه بخواهند به وسيله آن اسبها پرواز مىكنند. اهل بهشت (وقتى چنين مقاماتى از آنها مشاهده مىكنند) خطاب مىكنند كه اى برادران ما، اين راه انصاف نيست كه با ما در پيش گرفتيد! سپس عرض مىكنند : اى پروردگار ما، اين بندگانت چگونه به اين كرامت زيبا دست يافتهاند و ما از آن محروم ماندهايم؟! در اين هنگام فرشتهاى از داخل عرض ندا مىدهد : آنان شب زندهدارى مىكردند در حالى كه شما خوابيده بوديد؛ آنان روزه (مستحبى) مىگرفتند در حالى كه شما مشغول خوردن بوديد؛ آنان مال خود را به خاطر خداى تعالى صدقه مىدادند در حالى كه شما بخل مىورزيديد؛ آنان بسيار به ياد خدا بودند و همواره ذكر خداى مىگفتند (در حالى كه شما در اين خصوص سستى و كوتاهى مىكرديد) ؛ آنان از ترس و خشيت پروردگار اشك مىريختند و همواره در حالت بيم به سر مىبردند.
روىأنه كان مما ناجى الله به داود (عليه السلام) : يا داود! و عليك بالاستغفار فى دلج الليل الى الأسحار، يا داود! اذا جن عليك الليل فانظر الى ارتفاع النجوم فى السماء و سبحنى و أكثر من ذكرى حتى أذكرك، يا داود! ان المتقين لا ينامون ليلهم الا بصلاتهم لى (١٣٠) و لا يقطعون نهارهم الا بذكرى، يا داود! ان العارفين كحلوا أعينهم بمرود السهر و قاموا ليلهم يسهرون، يطلبون بذلك مرضاتى، يا داود! انه من يصلى بالليل و الناس نيام يريد بذلك وجهى، فانى آمر ملائكتى : أن يستغفروا له و تشتاق اليه جنتى و يدعو له كل رطب و يابس . (١٣١)
روايت شده كه از جمله نجواهاى خداوند متعال با حضرت داود (عليه السلام) اين بود كه فرمود : اى داود! بر تو باد به استغفار كردن در دل شب تا سحرگاهان، اى داود! زمانى كه تاريكى شب تو را در برگرفت پس نگاهى به صعود ستارگان در آسمان، بينداز و مرا تسبيح گو و بسيار به ياد من باش تا من نيز به ياد تو باشم. اى داود! همانا پارسايان، شبهايشان را نخوابند مگر اينكه نماز براى من به جاى آورند و روزهايشان را سپرى نكنند مگر اينكه به ياد و ذكر من مشغول باشند، اى داود! همانا عارفان سرمه شبزندهدارى را به چشمهايشان كشيدهاند و شب را به بيدارى سپرى مىكنند و به اين وسيله خواهان خشنودى من هستند.
اى داود! همانا كسى كه در دل شب نماز گزارد در حالى كه مردم درخوابند و از اين عبادت نيز قصدش من باشم، پس به فرشتگانم امر مىكنم كه براى چنين كسى طلب بخشش كنند و بهشت من نيز مشتاق ديدار او خواهد بود، پس هر تر و خشكى براى او دعا خواهد كرد.
و عن ابن مسعود، قال رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم): حسب الرجل من الخيبه أن يبيت ليله لا يصلى فيها ركعتين و لا يذكر الله فيها حتى يصبح، فقيل : يا رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) ، ان فلاناً نام البارحه عن ورده حتى أصبح (١٣٢) و قال : ذلك رجل بال الشيطان فى أذنه فلم يستيقظ. (١٣٣)
از ابن مسعود روايت شده كه رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود : همين زيان و خسران مرد را بس كه شب را به صبح رساند و دو ركعت نماز در آن نخواند ذكر خدا ننمايد تا اينكه صبح گردد. پس عرض شد : يا رسول الله، فلانى ديشب تا صبح در خواب بود و ورد و ذكرى كه داشت از او فوت شد، پيامبر فرمود : او مردى است كه شيطان به گوش او بول كرده كه بيدار نگشته است.
و روى عنه (صلىالله عليه و آله و سلم) :و ما نام الليل كله أحد الا بال الشيطان فى أذنيه و جاء يوم القيامه مفلساً و ما من أحد الا و له ملك يوقظه من نومه كل ليله مرتين يقول : يا عبدالله! أقعد لتذكر ربك، ففى الثالثه ان لم ينتبه يبول الشيطان فى أذنه .(١٣٤)
و از رسول اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمودند : هيچكس تمام شب را با خواب سپرى نمىكند مگر اينكه شيطان در دو گوش او بول كند و روز قيامت چنين كسى مفلس و تهيدست حضور خواهد يافت و احدى نيست مگر اينكه فرشتهاى او را هر شب دوبار بيدار مىنمايد و مىگويد : اى بنده خدا! از خواب برخيز و بنشين تا ياد و ذكر خدا نمايى و در بار سوم اگر برنخاست شيطان در گوش او بول مىكند.
و روىأن البيوت التى يصلى فيها بالليل و يتلى فيها القرآن، تضىء لأهل السماء كما يضىء الكواكب الدرى لأهل الارض.
و روايت شده كه همانا خانههايى كه در آنها نماز گزارده شود و قرآن تلاوت شود، براى اهل آسمان نورافشانى مىكند، همانگونه كه ستاره درخشان براى اهل زمين مىدرخشد و نورافشانى مىنمايد.
و انه قال فى وصيته لأميرالمؤمنين - عليهما الصلاه و السلام - و عليك بصلاه الليل (و كرر ذلك ثلاثاً ). (١٣٥)
و در وصيت پيامبر به اميرالمؤمنين - عليهما الصلاه و السلام - است كه فرمود : بر تو باد به نماز شب! (اين جمله را سه بار تكرار فرمودند)(١٣٦)
و قال (صلىالله عليه و آله و سلم) : ألا ترون الى المصلين بالليل و هم أحسن الناس وجوهاً لأنهم خلوا بالليل لله سبحانه فكساهم من نوره .(١٣٧)
پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمودند : آيا نمىبينيد نماز شبخوانان را كه چهرههايشان از همه مردم زيباتر و جذابتر است؟ علتش آن است كه آنان شبها با خداى سبحان خلوت مىنمايند، پس خداوند متعال هم لباس نورانى بر آنان مىپوشاند.
و سئل الباقر (عليه السلام) عن وقت صلاه الليل، فقال : هو الوقت الذى جاء عن جدى رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) أنه قال : ان لله تعالى منادياً ينادى فى السحر هل من داع فأجيبه؟ هل من مستغفر فأغفر له؟ هل من طالب فأعطيه؟ ثم قال : هو الوقت الذى وعد فيه يعقوب بنيه أن يستغفر لهم و هو الذى مدح فيه المستغفرين، فقال : (و المستغفرين بالأسحار (١٣٨) ) ؛ ان صلاه الليل فى آخره أفضل من أوله و هو وقت الاجابه و الصلاه فيه هديه المؤمن الى ربه، فأحسنوا هداياكم الى ربكم يحسن الله جوائزكم فانه لا يواظب عليها الا مؤمن صديق. (١٣٩)
از امام باقر (عليه السلام) از وقت نماز شب سؤال شد، فرمود : وقت آن همان است كه از جدم رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) رسيده است كه فرمودند : همانا براى خداوند متعال منادى هست كه هنگام سحر ندا مىدهد كه آيا دعا كنندهاى هست تا اجابت نمايم؟ آيا استغفار كنندهاى هست تا مورد بخشش قرار دهم؟ آيا درخواست كنندهاى هست تا به او عطا نمايم؟ سپس فرمود : همان وقتى است كه حضرت يعقوب (عليه السلام) به فرزندانش وعده داد تا براى آنان طلب غفران و بخشش نمايد، همان وقتى است كه استغفار كنندگان در آن مورد مدح و ستايش قرار گرفتهاند، و در سحرگاهان، استغفار مىنمايند .
همانا نماز شب در آخر وقت، افضل از اول وقت آن است و آن وقت اجابت دعاهاست و نماز در آن موقع، هديه مؤمن به پروردگارش است؛ پس هديههاى خودتان را جهت تقديم به پيشگاه خداوند متعال، نيكو نماييد تا خداى تعالى نيز جايزههاى شما را نيكو نمايد كه مواظبت بر آن نمىكند مگر مؤمن راستگو. .
وروى أنه تعالى أوحى الى بعض الصديقين أن لى عباداً من عبادى يحبوننى فأحبهم و يشتاقون الى فأشتاق اليهم و يذكروننى و أذكرهم و ينظرون الى و أنظر اليهم وان حذوت طريقهم أحببتك و ان عدلت عنهم مقتك قال : يا رب و ما علامتهم؟ قال : يراعون الظلال بالنهار كما يراعى الراعى الشفيق غنمه و يحنون الى غروب الشمس كما يحن الطير الى و كره عند غنمه و يحنون الى غروب الشمس كما يحن الطير الى و كره عند الغروب فاذا جنهم الليل و اختلط الظلام و فرشت الفروش و نصبت الأسره و خلا كل حبيب بحبيبه نصبوا الى أقدامهم و افترشوا الى وجوههم و ناجونى بكلامى و تملقوا الى بانعامى فبين صارخ و باك و متأوه و شاك و بين قاعد و قائم و راكع و ساجد بعينى ما يتحملون من أجلى و بسمعى ما يشتكون من حبى أول ما اعطيهم ثلاث : أقذف من نورى فى قلوبهم فيخبرون عنى كما أخبر عنهم؛ و الثانيه : لو كانت السموات و الأرض و ما فيها فى موازينهم لأستقللتها لهم؛ و الثالثه : أقبل بوجهى عليهم فترى من أقبلت بوجهى عليه يعلم أحد ما أريد أن أعطيه؟
روايت شده كه خداوند متعال به يكى از صديقان، وحى فرمود كه مرا بندگانى است كه از ميان بندگانم كه آنان مرا دوست مىدارند و مشتاق مناند و من هم مشتاق آنان هستم، آنان به ياد مناند و من نيز به ياد آنان، ايشان به من مىنگرند و من هم به آنها؛ و اگر تو قدم در راه آنان نهادى، من دوستدار تو خواهم بود. اگر از راه آنها عدول نمايى، تو را دشمن خواهم داشت.
آن بنده خدا عرض كرد : پروردگارا، نشان آنها چيست؟ فرمود : همانگونه كه چوپان مهربان به دنبال گله خود است، آنان نيز تمام روز به دنبال سايهها هستند تا ببينند كى روز به پايان مىرسد و به غروب آفتاب آنچنان علاقهمندند كه پرنده به هنگام غروب به آشيانه خود؛ پس چون شب آنان را فرا گرفت، و تاريكىها درهم آميخت و بسترها گسترده شد و تختخوابها آماده گشت و هر دوستى با دوست خود خلوت گزيد؛ در اين هنگام آنان قدمهاى خود را در پيشگاه من راست مىنمايند و سرپا مىايستند و صورتهايشان را به سوى من فرش زمين مىنمايند و با كلام من با خود من مناجات مىكنند و چاپلوسى و تملق مىگويند با انعام من، گاهى ناله مىكنند و گاهى اشك جارى مىسازند و اگاهى آه سوزناك مىكشند و گاهى شكوه و شكايت مىنمايند، آنان در طول شب يا نشستهاند يا ايستاده؛ و يا در ركوعاند و يا سجود؛ من مشاهده مىكنم كه آنان به خاطر من چه مىكشند! و مىشنوم كه چه شكايتها از عشق من مىنمايند! نخستين چيزى كه به آنان عطا مىكنم سه عنايت است : از نور خودم به دلهايشان مىاندازم تا با آن نور از من آگاه گردند همانطور كه من از آنان آگاه هستم و دوم آنكه اگر آسمانها و زمين و آنچه كه در زمين است در ترازوى اعمال آنان قرار گيرد، من آنها را براى آنان كم و ناچيز مىشمارم؛ و سوم آنكه من روياروى آنان مىشوم، اگر من با كسى رويارو شدم به نظرت كسى مىداند كه من چه مىخواهم به او عنايت كنم؟
و روى عن بعض العابدين يقول : رأيت فى منامى كأنى على شاطىء نهر يجرى بالمسك الأذفر و على حافيته شجر من اللؤلؤ و قصب الذهب و اذا بجوار مزينات لا بسات ثياب السندس كان وجوههن الأقمار و هن يقلن : سبحان المسبح بكل لسان سبحانه، سبحان الموجود فى كل مكان سبحانه، سبحان الدائم فى كل الأزمان سبحانه، فقلت من أنتن؟ فقلن :
ذرانا اله الناس رب محمد يناجون رب العالمين الههم لقوم على الأطراف بالليل قوم و تجرى همول(١٤٠) القوم و الناس نوم
فقلت : بخ بخ لهؤلاء القوم من هم؟!
فقلن : هؤلاء المتهجدون بالليل بتلاوه القرآن و الذاكرون الله كثيراً فى السر و الاعلان، المنفقين المستغفرين بالأسحار. (١٤١)
يكى از عابدها مىگويد : به خواب ديدم كه گويا در كنار نهرى هستم كه مشك خوشبو در آن جارى است و در دو طرف آن نهر، درختى از لؤلؤ و نىهاى طلايى روييده بود. و ناگهان كنيزانى ديدم كه خود را با زيور آراستهاند و لباسهايى از جنس سندس و حرير دربركردهاند و صورتهايشان مانند ماه مىدرخشد و مىگويند : منزه است خدايى كه به هر زبان تسبيح گفته شده است، منزه و پاك است او؛ منزه است خدايى كه در همه جا هست، پاك است او؛ منزه است خدايى كه در هر زمانى جاويدان است، پاك است او.
گفتم شما كى هستيد؟ آن كنيزان گفتند :
خداى مردم و پروردگار محمد (صلىالله عليه و آله و سلم) ما را براى مردمى آفريده است كه شبها به پا مىخيزند و با پروردگار جهانيان و خداى خودشان به مناجات مىپردازند در حالى كه مردم در خواباند، اشك از ديدگان اين شبزندهداران جارى است.
گفتم : خوشا به سعادت آنان! اين قوم چه كسانىاند؟ گفتند كسانى هستند كه در دل شب با تلاوت كردن قرآن به تهجد مىپردازند و خداوند را در عيان و نهان بسيار ياد مىكنند و انفاق كنندگان و استغفاركنندگان در هنگام سحر هستند.
فانظر يا أخى الى ماورد فى أن لله تعالى ملكاً يقال له الداعى فاذا دخل شهر رجب ينادى هذا الملك كل ليله منه الى الصباح : طوبى للذاكرين، طوبى للطائعين، يقول الله تعالى : أنا جليس من جالسنى، مطيع من أطاعنى و غافر من استغفرنى . (١٤٢)
اى برادر، خوب دقت كن در روايتى كه مىگويد : براى خداى تعالى فرشتهاى است كه او را داعى گويند و چون ماه رجب فرا مىرسد اين فرشته هر شب تا صبح ندا مىدهد كه : خوشا به حال آنان كه به ياد خدا هستند و خوشا به حال كسانى كه فرمانبردار اويند، خداى تعالى مىفرمايد : من همنشين كسى هستم كه با من همنشين باشد، اجابت كننده كسى هستم كه اطاعت كننده من باشد و آمرزنده كسى هستم كه از من طلب آمرزش و غفران نمايد.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١٠٢) سوره بقره (٣) ، آيه ٢٢٢.
١٠٣) مىفرمايد (نسخه بدل) .
١٠٤) مشارطه : با خود شرط بندى نمايد كه امروز نبايد گناهى از من صادر شود.
١٠٥) سوره زمر (٣٩) ، آيه ٤٢.
١٠٦) سوره كهف (١٨) ، آيه ١١٠.
١٠٧) سوره بقره (٢) ، آيه ٢٨٤ - ٢٨٦.
١٠٨) سوره آل عمران (٣) ، آيه ١٨ - ١٩.
١٠٩) سوره يونس (١٠) آيه ٦٤.
١١٠) بين خواب و بيدارى.
١١١) سراسر.
١١٢) سوره انعام (٦) ، آيه ٩١.
١١٣) سوره حج (٢٢) ، آيه ١١.
١١٤) الكافى، ٢/٦٦.
١١٥) كافى، ٢/٦٣.
١١٦) الكافى، ٢/٦٤.
١١٧) سوره زمر (٣٩) ، آيه ٣٦.
١١٨) كشف الغمه ١/١٧٠.
١١٩) خوش رويى.
١٢٠) -اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم أعرف نبيك؛ اللهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك لم أعرف حجتك؛ اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى.
١٢١) بى آبرو.
١٢٢) گوشتها.
١٢٣) كيفاً (نسخه بدل) .
١٢٤) گرسنگى.
١٢٥) ارشاد القلوب، ١/١٨٣.
١٢٦) بحار الانوار، ٧٥/١٠٩.
١٢٧) سوره سجده (٣٢) ، آيه ١٦.
١٢٨) ارشاد القلوب، ١/١٧٣.
١٢٩) ارشاد القلوب ديلمى، ١/١٧٣.
١٣٠) الى (ارشاد القلوب) .
١٣١) ارشاد القلوب ديلمى، ١/١٧٤.
١٣٢) يصبح (نسخه بدل) .
١٣٣) ارشاد القلوب، ١/١٧٨.
١٣٤) ارشاد القلوب، ١/١٨١.
١٣٥) بحار الانوار، ٨٧/١٥٧.
١٣٦) بحار الانوار، ٨٧/١٥٧.
١٣٧) بحار الانوار، ٨٧/١٥٩.
١٣٨) سوره آل عمران (٣) ، آيه ١٧.
١٣٩) ارشاد القلوب، ١/١٨٢.
١٤٠) تسرى حمول (ارشاد القلوب، ١/١٧٩)
١٤١) ارشاد القلوب، ١/١٧٨.
١٤٢) اقبال الاعمال ابن طاوس، ص ١١٨، اعلمى، بيروت.
4
رساله لقاء الله
فانظر أيها المسكين الى حالك اذا كنت مطيعاً لربك، كيف تترقى الى المقام الأسنى، و الدرجه العليا التى يعجز اللسان عن تعبيره بل يتحير العقل عن تصويره اذ تصبر به اماماً للملائكه و جليساً لرب العالمين، بل مطاعاً لملك الملوك تعالى - جل جلاله - و ان كنت عاصياً له و مستخفاً لأمره بالتهجد و مهوناً لدعوته الى مناجاته تكون مبالاً للشيطان فما أفضح حالك؟!
و التذاذ بالنوم عن رب العالمين حيث ازالك عن درجه المقربين و أبهى مقام الأكرمين و الحقك الى أسفل السافلين و سفلى دركات الارذلين.
ألست أنت لذى تتنافس فى صحبه اشراف الدنيا و تسعى كل سعيك فى تحصيل شرف صحبتهم، بل تبذل لذلك مالك و استراحتك، بل تلقى نفسك فى خطر الموت فى تحصيل شرف مصاحبه سلطان زمانك فأين أنت؟!
أيها المسكين الطالب لتحصيل الشرف و الباذل مهجته فى الوصول الى التشرف صحبه السلاطين فما هذا التوافى و التسامح فى اجابه دعوه هذا السلطان الحقيقى الذى لا يقاس سلطنته جميع السلاطين بعضو ذره من سطلنته العظمه، بل و كل ما يوجد فى سلطنته فى المخلوقات(١٤٣) انما هو أثر من آثار سلطنته العظمى و ظل من ظلال جلال سلطانه الأعلى و مع أنه ولى نعمك بالنعم التى لا تقدر على احصائها أنت، بل و لا قدر على ذلك أحد من المخلوقين فما أخسرك فى معاملتك مع هذا السلطان العظيم بهذه المعاله التى لا تعاملها قطعاً مع سلطان وقتك من عبيده بل و لا مع وزرائه و خدامه بل و لا مع أقرانك اذا أرسل اليك رسولاً كريماً يدعوك بهذه الألسنه اللطيفه و اعدك بهذه المواعده الجسيمه الخطيره بل و لا مع عبيدك و خدامك بل و لا مع أعدائك فان الانسان يستحيى أن يرد دعوه أعدائه الى مجلس الأنس و التواد لاسيما اذا أرسل اليه رسولاً عزيزاً شريفاً كريماً يلاطف فى دعوته بهذه التعبيرات و التكريمات فسبحانه ما أكرمه؟! و أحلمه؟! و ألطفه؟!
و لعمرى ان حق الانسان أن يبذل تمام الدنيا و الآخره و يفديهما بصنوف نعمها و شرفهما و لذاتهما و بهجتهما كلها لقدوم هذا الداعى بل و يبذل روحه و تمام العالمين بحرف من حروف كلمات هذه الدعوه و لا يرى مما فعله خطراً بل يكون عليه خجل القاصرين فى اداء حق شكره كيف لا و هذه كلها محدوده حقيره فى جنب علو هذا التشريف و مع ذلك فهى أيضاً نعمه من نعمه و مننه عليك كما أن بذلك و فدائك أيضاً من نعمه؛ فيا سبحان هذا الرب الكريم الذى تحيرت العقول فى كرامته و معاملته مع عبيده فانه جلت الآئه لم يقنع فى منته بهذه التشريفات على هذا العبد المسكين حتى وعد على قبوله لهذه التكريمات من المثوبات و الخلع و العطايا ما يعجز عن وصفه ألسن البلغا بل و استعجمت عن فهمه و معرفته فهوم العلماء بل و لا خطر على قلب بشر؛ و قال - عز من قائل - (و من الليل فتهجد به نافله لك عسى أن يبعثك ربك مقاماً محموداً (١٤٤) )
فما أجهلنا بمعرفه كنه المقام المحمود و تصويره؟!
فتدبر يا أخى فيما أسلفت لك ان الانسان اذا لاحظ الأشياء بالعقل، فالعقل لا يرضى أن يسوى بين الحقير و الخطير، بل و لا يسوى بين فردين من حقيقه واحده لو وجد بينهما فرق يسير من جهه من الجهات فكيف يمكن التسويه فى حكمه بين شرف تكريم الله - جل جلاله - لعبده مع ساير الشرافات و لذه مناجاه و قربه و النظر الى نوره و وجهه مع ساير اللذات اذ كل ما يتعلق به من الشرف و الكرامه و العاده منتهى لها و لا امد و لا عدد و لا حد و غيرها، كلها مقصوره محدوده بحدودها و لا نسبه بين المحدود و غير المحدود ابداً.
پس اى انسان مسكين! به حال خود بنگر كه اگر مطيع براى پروردگارت باشى، چگونه به آن مقام بالا و درجه والائى كه زبان از تعبير آن ناتوان بلكه عقل از تصور آن حيران است، بالا خواهى رفت؟!
زيرا در سايه اين ترقى و دستيابى به مقام والا، براى فرشتگان، پيشوا خواهى گشت و همنشين براى پروردگار عالميان خواهى گرديد؛ بلكه مطاع براى ملك الملوك متعال - جل جلاله - به شمار خواهى آمد؛ و اگر عليه او عصيان و سركشى نمايى و تهجد و شب زنده دارى را سبك شمارى و دعوت به مناجاتش را ناديده بگيرى، فاضلاب شيطان خواهى گشت. وه كه افتضاح است حال تو! لذت خواب تو را از پروردگار عالميان غافل مىنمايد و از مقام و درجه مقربان و بالاترين مقام بزرگواران باز مىدارد و تو را به اسفل السافلين و پستترين مقام فطرتان ملحق مىنمايد!؟
اى انسان مسكين! مگر تو همانى نيستى كه در مصاحبت با اشراف دنيا پيشدستى مىنمودى و تمام سعى و تلاش خود را در اين رابطه به كار مىگرفتى بلكه براى هم صحبت و همنشين شدن با آنها مال و آسايش خود را بذل مىكردى بلكه از اين بالاتر، براى افتخار همنشينى با سلطان زمان خود، خطر مرگ را هم مىپذيرفتى؟! پس كجايى اى مسكين كه طالب تحصيل شرف هستى در حالى كه خون دلت را در تشرف به صحبت سلاطين نثار مىكنى. پس اين سستى و تسامح در اجابت دعوت سلطان حقيقى چيست؟! آن سلطان حقيقى كه سلطنت همه سلاطين و پادشاهان با ذرهاى از سلطنت عظيم او قابل قياس نيست، بلكه هر سلطنت و سلطهاى كه در مخلوقات عالم مشاهده مىشود، همه آنها اثرى است از آثار سلطنت عظيم خداوند متعال و سايهاى است از سايههاى سلطنت بلند مرتبه حضرت حق، علاوه بر آن، خداوند متعال ولى نعمت تو است، نعمتهايى كه تو قدرت و توان شمارش آنها را ندارى، بلكه احدى از مخلوقات الهى توان شمارش آنها را ندارند!
پس چقدر در خسران و زيانى در اين معاملهاى كه با سلطان حقيقى بزرگ انجام مىدهى و در حق او كوتاهى مىنمايى؟! به طور قطع هيچ خدمتكارى از خدمتكاران سلطان ظاهرى چنين معامله و كوتاهى را با سلطان خود نمىكند و نه تنها با سلطان ظاهر بلكه چنين شيوهاى را با وزيران او و كارمندانش به كار نمىگيرد، بلكه اين چنين رفتارى را حتى با هم طرازهاى خودت نيز انجام نمىدهى، زيرا زمانى كه يك شخص بزرگوار را به سوى تو بفرستد تا تو را با زبان لطيف و شيرين دعوت نمايد و اين چنين وعدههاى بزرگ و قابل توجه را به تو ابلاغ كند با تمام وجود از او استقبال مىكنىحتى از اين بالاتر اينكه آن راه و روشى كه با خداوند متعال در پيش گرفتهاى با نوكران خودت نيز چنين شيوهاى را به كار نمىگيرى!؟ و بلكه حتى با دشمنان و مخالفان خود نيز اين چنين رفتارهاى سبكى انجام نمىدهى؛ زيرا اگر دشمن انسان دعوت نامهاى جهت شركت در مجلس دوستانهاى را به وسيله شخص محترم و عزيز و شريف و بزرگوارى بفرستد و از تعبيرات محبتآميز و محترمانه استفاده كند و كمال ملاطفت را در اين دعوت به كار گيرد، انسان از اين كه چنين دعوت نامهاى را رد كند خجالت مىكشد، سبحان الله! كه خداوند متعال چقدر كريم و بزرگوار است ؟! و چقدر حليم و بردبار است؟! و چقدر لطيف است؟!
و به جان خودم سوگند كه سزاوار است انسان تمام دنيا و آخرت و همه نعمتها و شرفها و لذتها و بهجت و سرورها را فداى قدمهاى مبارك اين دعوت كننده و رسول خدا نمايد بلكه سزاوار است كه جان خود و همه جهانيان را فداى يك حرف از حروف كلمات اين دعوتنامه كند و اين فداكارى را چيز با ارزشى به شمار نياورد بلكه سرافكنده و شرمنده باشد كه نتوانسته حق شكر و سپاس اين دعوت را آنطور كه بايد و شايد به جاى آورد! و چگونه اين چنين نباشد در حالى كه همه اينها در كنار اين تشريف بزرگ، محدود و ناچيز است.
و در عين حال، اين جان نيز يكى از نعمتها و منتهاى اوست بر تو و همان طور كه اگر جانت را فدا كنى، باز همين فداكارى نيز از نعمتهاى اوست؛ پس منزه است اين پروردگار بزرگوار كه عقلها در كرامت و بزرگوارى و معامله و رفتارى كه با بندگانش دارد، حيراناند؛ زيرا خداوند متعال - جلت آلائه - با اينكه با چنين تشريفات و لطفهايى كه بر اين بنده مسكين، منت گذاشته ولى باز به همين منت قانع نشده و اكتفاء نكرده بلكه وعده فرموده كه اين كرامتها را خداوند خودش بپذيرد و پاداشها و خلعتها و عطاهايى عنايت نمايد كه زبان گويندگان توانا نيز از توصيف آنها ناتوان و فهم دانشمند از درك و معرفت آنها، كوتاه است، بلكه به دل هيچ بشرى خطور نكرده است.
و خداوند - عز و جل - مىفرمايد : و پاسى از شب را (از خواب برخيز، و) قرآن (و نماز) بخوان. اين يك وظيفه اضافى براى توست، اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برانگيزد.(١٤٥)
ما چه مىدانيم كه حقيقت مقام محمود چيست؟ و چگونه مىشود آن مقام در خور ستايش را تصور كرد؟!
پس اى برادر من، در آنچه براى تو گفتم خوب تدبر كن كه انسان وقتى اشياء را با عقل خود مىسنجد، عقل چيز باارزش و كم ارزش را مساوى نمىداند و راضى به چنين امرى نمىگردد حتى دو فرد از يك حقيقت واحد را كه مختصر فرقى با هم دارند در يك مرتبه نمىداند؛ پس چگونه ممكن است كه عقل شرافت تكريم خداوند - جل جلاله - به بندگانش را با ديگر تشريفات در يك مرتبه بداند و لذت مناجات او و تقرب او و نظر به نور و وجهاش را با ديگر لذات يكى بشمارد؛ زيرا هرچه به آن حضرت از شرافت و كرامت و سعادت تعلق دارد، همه آنها غيرمتناهى است و از نظر زمان و عدد و حد غيرمحدود است و غير او، هرچه هست، همه آنها محدود هستند و بين محدود و نامحدود هرگز نسبتى وجود ندارد.
و بالجمله؛ يجب على السالك أن يختبر حاله ان كان لنفسه تأثر من عوالم الانسانيه و مخالفه الصفات الكريمه يتلو عليها من قبح استقبال هذه التشريفات بفضائح تلك المناقضات و المخالفات و يتصور فى فضاحته الجفاء فى قبال هذه المعاملات الكريمه من مثل هذه النعم العظيم الشأن؛ فان الجفاء يتفاوت قبحه مع الأشخاص؛ فان الجفاء على المنعم يشتد عند العقلاء منه على غير المنعم و كلما زاد الانعام يزيد فى الاشتداد و هكذا يشتد اذا كان لمنعم عظيماً و يزيد اشتداده بزياده العظمه؛ مثلاً اذا أهدى الى الانسان حاكم البلد بفاكهه، يقبح عند العقل أن يقابله الانسان بعدم الاعتناء و يزيد القبح اذا أدام هذه الهديه فى كل يوم و يزيد اذا زاره فى الهديه بغير الفاكهه أيضاً الى أن يهدى اليه دائماً جميع ما يحتاج اليه فى معيشه بل جميع ما منه وجوده و بقائه و لوازمه و فواضله و جميع هذه الهدايا بكل ما يتعلق به و من يتعلق به من جميع الوجوه حتى يصير بحيث لا يقدر هو باحصاء كليات نعمه و هداياه فضلاً عن احصاء جزئياته بل يكون جميع ما فى داخل بدنه و قواه و خياله و نفسه و قلبه و روحه و عقله بل و جميع ما فى عالم الامكان من الموجودات (١٤٦) كلها من جهه ارتباط الموجودات بعضها ببعض نعمه عليه فلا محاله اذا بلغت النعم هذه المبلغ يبلغ قبح الجفا و سوء المعامله فى قبالها غايه يجوز حد الحصر و اذا فرض هذه كلها مع سلطان المملكه يعظم القبح عند العقل بقدر عظمه درجه السلطان على الحاكم و كلما فرض زياده فى عظمه سلطان هذا المنعم لابد من الحكم بزياده القبح الى أن يبلغ الأمر فى العظمه بما يعجز الألسن عن وصفها و يحار العقل و العقلاء فى تصوير كنهها فعند ذلك يكون القبح أيضاً غير محدود من جهتين هذا كله اذا لوحظ اليسر مراتب الجفاء فكلما زيد فى الجفاء يزيد فى القبح الى أن يبلغ الجفاء الى حد لا يجوزه العقل مع الأعداء فان النفوس الكريمه لا يجوزون اظهار العداوه حضوراً ولو على الأعداء لاسيما اذا لم يكن العدو مظهراً للعداوه بل كان مظهراً للوداد الى أن يصير الاظهار الى درجه اظهار الشوق بل اظهار المحبه فى أعلى مراتبها فان كنت فى ريب من ذلك فانظر الى ماورد فى قوله : لو علم المدبرون عنى كيف اشتياقى لهم و انتظارى اليى توبتهم لماتوا شوقاً الى و لقطعت اوصالهم! والى ما روى فى فرحه تعالى الى توبه العبد و قوله فى الحديث القدسى : يابن آدم و حقك على أنى أحبك فبحقى عليك أحبنى .
و خلاصه اينكه بر سالك، واجب است كه حال خود را مورد امتحان قرار دهد، اگر ديد نفسش از عوالم انسانيت متأثر مىگردد و با صفات ارزنده مخالفت مىنمايد، به خود خطاب نمايد كه چقدر قبيح و زشت است كه انسان با اين اعمال افتضاحآميز و آبروريز به استقبال اين تشريفات الهى برود و براى خود تصور كند كه چه رسوايى به دنبال دارد اگر در مقابل اين همه معاملههاى بزرگوارانه خداوند متعال، جفاكارى نمايد و اين همه نعمتهاى عظيم الشأن را ناديده بگيرد؛ البته زشتى جفاكارى نسبت به اشخاص تفاوت دارد؛ زيرا جفا كردن تو درباره كسى كه در حق تو خوبى كرده و انعامى نداده و هرچه انعام و لطف او بيشتر باشد، زشتى جفاكارى نسبت به اشخاص تفاوت دارد؛ زيرا جفا كردن تو درباره كسى كه در حق تو خوبى كرده و انعام داده نزد عاقلان زشت است از جفاء درباره شخصى كه به تو انعامى نداده و هرچه انعام و لطف او بيشتر باشد، زشتى جفاكارى درباره او نيز بيشتر خواهد بود و هم چنين قبح آن هم شديدتر مىشود؛ اگر انعام دهنده داراى عظمت باشد، آن وقت جفاكارى با او قبحش بيشتر خواهد بود. مثلاً : اگر حاكم شهرى ميوهاى به عنوان هديهاى براى كسى بفرستد، از نظر عقل زشت است كه به هديه او بىاعتنايى شود و اگر اين هديه هر روز ادامه داشته باشد، بىاعتنايى به او قبحش بيشتر خواهد بود. و اگر به همين روال هر روز هديههاى او افزايش يابد؛ طورى كه همه مايحتاج زندگى او بلكه همه امورى كه به وجود و بقاى وجودى و لوازم آن بستگى دارد از طرف حاكم در اختيار او قرار دهند بلكه از اين بالاتر حتى نعمتهاى اضافى كه مورد لزوم و نيازش نيست با همه متعلقات آن از هر جهت كه تصور مىشود به طورى كه از شمارش كليات آن نعمتها و هديه عاجز و ناتوان گردد چه برسد به اين كه بتواند جزئيات آن را شمارش نمايد بلكه همه آنچه در جهان هستى وجود دارد از آن لحاظ كه مرتبط با يكديگرند براى او نعمت به شمار آيد؛ پس وقتى ميزان نعمتها به اين حد رسيد، به ناچار قبح جفاكارى و بدمعاملهگى در مقابل آنها نيز به حدى مىرسد كه قابل شمارش نباشد؛ حال اگر همه اين لطفها و نعمتها كه فرض شد از طرف حاكم شهر نباشد بلكه از طرف سلطان مملكت باشد، به همان قدرى كه مقام سلطان از مقام حاكم، عظيمتر و برتر است، قبح جفاكارى نيز بيشتر خواهد گشت و هر چقدر عظمت و شكوه اين سلطان انعام دهنده بيشتر باشد، لابد عقل حكم مىكند كه قبح بىاعتنايى به چنين منعمى بيشتر است تا اينكه اين امر به جايى مىرسد كه در اثر عظمت منعم، زبانها از توصيف او عاجز مىگردد و عقل و عاقلان در تصور حقيقت
عظمت او حيران و سرگردان مىشوند؛ در اين صورت است كه قبح جفاكارى نيز از دو جهت نامحدود خواهد بود (هم از جهت نعمت و هم از جهت عظمت نعمت دهنده) ، همه اين مسائل زمانى است كه كمترين جفا و بىاعتنايى صورت پذيرد و اما اگر جفاكارى بيشتر شد، پس آن وقت هر مقدار كه ميزان جفا بالا برود، درجه قبح و زشتى نيز بالا خواهد رفت تا آنكه جفا به حدى برسد كه عقل انسان آن درجه از جفا را حتى با دشمن نيز روا نداند؛ براى اينكه افراد بزرگوار حاضر نمىشوند دشمنى و عداوت خود را با كسى به طور علنى و حضورى اظهار نمايند هرچه دشمنشان مىباشد؛ به خصوص اگر طرف مقابل نه تنها دشمنى خود را آشكار نمىسازد بلكه دوستى و محبت نيز نسبت به او اظهار مىدارد تا جايى كه اظهار اشتياق به شمار آيد بلكه بالاترين درجه محبت را اظهار نمايد و اگر تو در اين باره شك و ترديدى دارى به اين روايت توجه كامل بكن كه خداوند متعال (آن منعم بزرگ و بزرگوار) مىفرمايد : اگر كسانى كه از من روگردان هستند بدانند كه چگونه من مشتاقانه در انتظار بازگشت و توبه آنها هستم، هر آينه از شوق به من، مرگ را به آغوش مىكشيدند و بندهاى بدنشان از هم گسيخته مىشد! همچنين توجه بكن به حديثى كه خداوند متعال از توبه كردن بندهاش اظهار خشنودى و خوشحالى كرده و اين حديث در كتاب كافى كلينى آمده است كه ان الله تعالى أشد فرحاً بتوبه عبده... .
و در حديث قدسى آمده كه خداوند متعال مىفرمايد : اى فرزند آدم! به حق تو بر من قسم كه من تو را دوست مىدارم پس تو را به حق خودم بر تو قسم مىدهم كه تو نيز مرا دوست بدار.
و قوله الى نبيه و كلمته عيسى بن مريم (عليهما السلام) : يا عيسى! كم اطيل النظر و أحسن الطلب و القوم فى غفله لا يرجعون؟! (١٤٧) فوا أسفاه و واسواتاه و يا غوثاه من عظمه هذه الكلمات و عظم مواقعها عند العقلاء و سبحان الله ما أفضحنا و أجفانا و أقبحنا فو عزته و جلاله و جماله لو كنا انساناً ذا حياء بل لو وجد فينا مثقال ذره من الحياء و العقل لمقتنا أنفسنا مقتاً لا يتصور فوقه مقت و رضينا لأن يعذبنا ربنا بالعذاب الأليم أبد الأبدين و دهر الداهرين بل و سئلناه ذلك تمام عمرنا مقتاً على أنفسنا كيف عصيته حضوراً بعد هذه المعاملات اللطيفه و جليل هذه التكريمات الجميله و من أجل معرفه هذه العوالمترى الأئمه - صلوات الله عليهم - يقولون فى مناجاتهم : الهى لو كان لى جلد على انتقامك و عذابك لما سئلتك العفو عنى و سئلتك الصبر عليه مقتاً على نفسى كيف عصيتك؟!
و من هذا الباب قول السجاد (عليه السلام) : الهى لو بكيت اليك حتى تسقط أشفار عينى و انتحبت حتى ينقطع صوتى و قمت لك حتى تتنشر قدماى و ركعت لك حتى ينخلع صلبى و سجدت لك حتى تتفقأ حدقتاى و أكلت تراب الأرض طول عمرى و شربت ماء الرماد آخر دهرى و ذكرتك فى خلال ذلك حتى يكل لسانى، ثم لم أرفع طرفى الى آفاق السماء استحياء منك ما استوجبت بذلك محو سيئه واحده من سيئاتى. (١٤٨) و من أجل ذلك قال الصادق - عليه الصلوه و السلام - فى مصباح الشريعه : لو لم يكن فى الحساب(١٤٩) مهوله الا حياء العرض على الله تعالى و فضيحه هتك الستر على المخفيات يحق للمرء أن لا يهبط من رؤس الجبال و لايأوى عمراناً و لا يأكل و لا يشرب و لا ينام الا عن اضطرار متصل(١٥٠) بالتلف. (١٥١)
و هذا المقدار من التفكر لمثل هذا السالك المتأثر نفسه من جهه صفات الانسانيه كاف للكمال الجد و الاجتهاد و ان كان تأثر نفسه من جهه المحبه و الشوق أكثر، فعليه بالتفكر فيما مضى من الأخبار الوارده فى اظهار لطفه تعالى على المتهجدين و ارائه وجهه و القاء نوره على بصائر قلوبهم و دعوته اياهم الى مجلس أنسه و محفل قربه ولو لم يكن فى هذا الباب الا تعبيره جل جلاله فى كتابه العزيز بقوله : (تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفاً و طمعاً (١٥٢) )
كان فى التعبير عن ذكر قيامهم بما يدل على ذكر ترك لذتهم فى ذاته و التعبير بلفظ ربهم كفايه للعارفين المدعين لحبه و هكذا فى قوله الله تعالى لداود (عليه السلام) : و بعينى ما يتحملون من أجلى و بسمعى ما يشتكون من حبى فوق الكفايه و هكذا قوله لكيمه (عليه السلام) : كذب من زعم أنه يحبنى و اذا جنه الليل نام عنى . (١٥٣)
اى عيسى! چقدر من چشم به راه باشم؟ و خواستهاى بندگان را به خوبى اجابت نمايم در حالى كه آنان به سوى من باز نمىگردند؟!
پس چقدر جاى تأسف است؟ و چه رسوايى براى ما است؟ به كجا پناه بايد برد از عظمت اين كلمات و جايگاه مهم و بزرگى كه در نزد عاقلان رقم خورده است و سبحان الله كه ما چقدر افتضاح كردهايم و جفاكارى نمودهايم و خودمان را زشت ساختيم؟!
پس به عزت و جلال و جمال خداوند سوگند كه اگر انسان با حيايى بوديم بلكه اگر كمترين ذرهاى در ما حيا و عقل يافت مىشد جاى داشت آنچنان بر خود خشمناك شويم كه بالاتر از آن خشم و غضبى متصور نباشد! و راضى بوديم خداوند ما را به عذاب دردناك براى هميشه تا روزگار برقرار است دچار سازد! و بالاتر از آن درخواست مىكرديم كه تمام عمر چنين باشيم در حالى كه كاملاً از دست خودمان خشمناكيم! زيرا چگونه به خود اجازه عصيان و گناه در محضر خداوند متعال داديم در حالى كه اين همه برخوردهاى لطيف و احترامآميز و بزرگوارىهاى دلنواز از او ديدهايم؟! ائمه اطهار - صلوات الله عليهم - چون به عوالم آشنايى داشتند، مىبينى كه در مناجاتشان چگونه به خداوند عرضه مىدارند كه خدايا اگر من طاقت انتقام و عذاب تو را داشتم از تو درخواست عفو نمىكردم بلكه از تو درخواست مىكردم كه صبر بر عذاب بر من عنايت فرمايى، از بس كه از دست نفس اماره خود خشمناكم كه مرا وادار به معصيت تو كرد!
و از اين باب است كه امام سجاد (عليه السلام) عرض مىكند : خدايا، اگر پيش تو بگريم چندانكه مژگانهاى چشمم بريزد و زارى كنم چندان كه نفسم بگيرد و در خدمت تو بايستم كه پاىهاى من آماس كند و چندان به تعظيم خم شوم كه مهره پشت من به درآيد و پيشانى بر خاك نهم تا چشمهايم از كاسه بيرون شود و در همه عمر خاك زمين خورم و آب خاكستر نوشم و پيوسته نام تو را بر زبان آرم تا زبانم فرو ماند و از شرم، چشم سوى آسمان برندارم، (با اين همه باز) سزاوار آن نيستم كه يك گناه از گناهان من پاك شود!
و براى همين است كه امام صادق (عليه السلام) در مصباح الشريعه مىفرمايد :
اگر در حسابرسى روز قيامت هيچ ترسى نبود جز ترس از عرضه شدن اعمال بنده بر خداوند متعال و پرده بردارى از گناهان مخفى انسان، همانا جاى داشت و سزاوار بود كه انسان از سر كوه فرود نيايد و روى به آبادى نياورد و هيچ چيزى نخورد و نياشامد و نخوابد مگر آنقدر وضعش اضطرارى شود كه نزديك به تلف شدن باشد.
و اين مقدار تفكر براى چنين سالكى كه نفسش تحت تأثير محبت و شوق قرار گرفته كافى است تا بتواند در سايه تلاش و كوشش، خود را به حد كمال برساند و اگر بيشتر از اين تحت تأثير محبت و شوق باشد پس لازم است تأمل نمايد در رواياتى كه نقل شد در خصوص لطف خداوند متعال بر شب زنده داران و ارائه وجه خود بر بندگان و نورافشانى بر چشم دل آنان و دعوت خداوند سبحان از آنان به مجلس انس و محفل قربش؛ و اگر در اين خصوص هيچ تعبيرى غير از اين فرمايش خداوند عزيز - جل جلاله - در قرآن كريم نبود براى عارفان كه ادعاى محبت الهى را دارند كفايت مىكرد كه خدا مىفرمايد : پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مىشود و به پا مىخيزند و رو به درگاه خداى مىآورند و پروردگار خود را با بيم و اميد مىخوانند خداوند از قيام شبانه آنها تعبيرى فرموده كه دلالت دارد آنان از لذتهايشان دست برمىدارند و به خصوص از كلمه ربهم استفاده كرده است.
و هم چنين براى اين عارفان مافوق كفايت است اين فرمايش خداوند متعال خطاب به حضرت داود (عليه السلام) : و من مشاهده مىكنم به خاطر من چگونه تحمل مىكنند و مىشنوم از محبت من چه شكايتها و شكوهها سر مىدهند؟ و همچنين فرمايش خداوند سبحان خطاب به موسى كليم (عليه السلام) : دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد مرا دوست مىدارد در حالى كه وقتى تاريكى شب او را فراگرفت مىخوابد و به عبادت من نمىپردازد.
و ان كان تأثر نفسه من خوف النار و الرغبه فى الجنه فلينظر الى ما ورد فى ثواب صلاه الليل و البكاء من خشيه الله.
روى الديلمى فى الارشاد عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم)انه ما من مؤمن يخرج من عينيه مثل ريش الذباب (١٥٤) من الدموع فيصيب وجهه (١٥٥) الا حرمه الله على النار . (١٥٦)
و قال (صلىالله عليه و آله و سلم) : لاترى النار عين بكت من خشيه الله.(١٥٧)
و قال (صلىالله عليه و آله و سلم) : ما من قطره أحب الى الله من قطره دمع خرجت من خشيه الله و من قطره دم سفكت فى سبيل الله و ما من عبد بكى من خشيه الله الا سقاه الله من حوله و لو كانوا عشرين ألفاً و ما اغرو رقت عين فى خشيه الله الا حرم الله جسده على النار و ان أصاب وجهه لم يرهقه قتر و لا ذله ولو بكى عبد فى امه لنجى الله تلك الأمه ببكائه .(١٥٨)
و قال (صلىالله عليه و آله و سلم) : من بكى من ذنب غفر له و من بكى خوف النار أعاذه الله و من بكى شوقاً الى الجنه أسكنه الله فيها و كتب له الأمان من الفزع الأكبر و من بكى من خشيه الله حشره الله مع النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقاً.(١٥٩)
و قال (عليه السلام) : البكاء من خشيه الله مفتاح الرحمه و علامه القبول و باب الاجابه. (١٦٠)
و قال (عليه السلام) : اذا بكى العبد من خشيه الله تتحات عنه الذنوب كما يتحات الورق، فيبق كيوم ولدته أمه. (١٦١)
قال الصادق (عليه السلام): اذا اقشعر جلدك و دمعت عيناك و وجل قلبك فدونك فدونك فقد قصد قصدك .(١٦٢)
روى فى عده الداعى عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) : اذا أحب الله عبداً نصب فى قلبه نائحه من الحزن فان الله يحب كل قلب حزين و انه لا يدخل النار من بكى من خشيه الله حتى يعود اللبن الى الضرع. و روى فى وصاياه - جل جلاله - لعيسى (عليه السلام) : يا عيسى! هب لى من عينيك الدموع و من قلبك الخشيه و قم على قبور الأموات فنادهم بالصوت الرفيع لعلك تأخذ موعظتك منهم و قل : انى لاحق فى اللاحقين؛ يا عيسى! صب لى الدموع من عينيك فاخشع لى بقلبك؛ يا عيسى! استغت بى فى حالات الشده، فانى أغيث المكروبين و أجيب المضطرين و أنا أرحم الراحمين .(١٦٣)
و اگر او از آتش جهنم ترس دارد و به بهشت رغبت مىنمايد، بايد رواياتى را مطالعه كند كه درباره ثواب نماز شب و گريه از خوف الهى، ذكر شده است. ديلمى در كتاب ارشاد القلوب از پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) نقل مىكند كه فرموده است : هيچ مؤمنى نيست كه از چشمانش به اندازه بال مگسى اشك خارج شود و به صورتش برسد مگر آنكه خداوند متعال او را بر آتش جهنم حرام مىسازد.
پيامبر اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمودند : چشمى كه از ترس خدا بگريد آتش جهنم را نخواهد ديد. و فرمودند : هيچ قطرهاى نزد خدا محبوبتر و دوست داشتنىتر از قطره اشك انسان از ترس خدا و قطره خونى كه در راه خدا ريخته شده، نيست و هيچ بندهاى نيست كه از خوف خدا بگريد مگر آنكه خداوند متعال او را از شراب رحمتش سيراب سازد و گريهاش را به خنده و سرور در بهشت مبدل نمايد و اطرافيان او را مورد رحمت خود قرار دهد هر چند آنها بيست هزار نفر باشند و هيچ چشمى از خوف خدا پر از اشك نمىشود مگر اينكه خداوند بدن او را بر آتش جهنم حرام مىسازد و اگر آن اشك به صورتش برسد، آن صورت هرگز فقر و ذلت را به خود نخواهد ديد و اگر بندهاى در ميان امتى گريه نمايد، حتماً خداوند متعال آن امت را به خاطر اشكهاى او نجات مىدهد. و فرمودند : كسى كه به خاطر گناهى گريه كند مورد مغفرت قرار مىگيرد و كسى كه از ترس جهنم بگريد، خداوند از آن آتش او را پناه مىدهد و كسى كه در اثر اشتياق به بهشت اشك بريزد، خداوند او را در بهشت ساكن مىسازد و براى او امان نامه از وحشت بزرگ، صادر مىنمايد و كسى كه در اثر خشيت الهى بگريد، خداوند او را با پيامبر و صديقان و شهيدان و صالحان محشور مىكند و اينان دوستان خوبىاند.
و فرمودند : اشك از خوف الهى، كليد رحمت و نشانه قبولى و در اجابت آن است.
و فرمودند : هنگامى كه بندهاى در اثر خوف الهى گريه نمايد، گناهان او فرو مىريزد همان طور كه برگهاى درختان ريزش مىنمايد؛ پس اين بنده پاك مىشود مانند روزى كه تازه از مادر متولد شده است.
و امام صادق (عليه السلام) فرمودند : هنگامى كه لرزه بر اندامت افتاد و اشك از چشمانت جارى گشت و دلت پر از ترس شد، پس به هوش باش به هوش، كه مقصودت مورد توجه قرار گرفته است!
در كتاب عده الداعى از پيامبر اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمودند : خداوند متعال هنگامى كه بندهاى را دوست بدارد، دل او را از غم و اندوه، نالان مىسازد كه همانا خداوند هر دلى را كه اندوهگين باشد، دوست مىدارد و كسى كه از خوف الهى گريان شود، هرگز به آتش جهنم وارد نمىشود تا اينكه اين امر محال صورت پذيرد كه : شير دوشيده شده دوباره به پستان باز گردد!
و در وصيتها و سفارشات خداوند - جل جلاله - براى عيسى (عليه السلام) چنين آمده : اى عيسى! با چشمان پر از اشك و دلى پر از ترس به پيشگاه من بيا و در برابر قبر مردگان بايست و با صداى بلند به آنان بگو : من هم به زودى به شما ملحق خواهم شد. شايد با اين مشاهده وضع مردگان، پند و عبرت بگيرى؛ اى عيسى! از چشمانت براى من اشك بريز و با دلت براى من خشوع كن؛ اى عيسى! در حالات و شرايط سخت و طاقت فرسا به من استغاثه كن و پناه بياور كه من گرفتاران را پناه مىدهم و درماندگان را مىپذيرم و من ارحم الراحمينام.
و كان فيما أوحى الى الكليم : و أمت قلبك بالخشيه و كن خلق اثياب جديد القلب تخفى على أهل الأرض و تعرف فى أهل السماء جليس البيوت(١٦٤) ، مصباح الليل و اقنت بين يدى قنوت الصابرين و صح الى من كثره الذنوب صياح الهارب من عدوه و استعن بى على ذلك فانى نعم العون و نعم المستعان.
و روى ان بين الجنه و النار عقبه لا يجوزها الا البكائون من خشيه الله. و روى عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) قال : ان ربى أخبرنى فقال : و عزتى و جلالى ما أدرك العابدون درك البكاء عندى شيئاً و انى لأبنى فى الرفيق الأعلى لهم قصراً لا يشارك فيه غيرهم. و كان مما أوحى الله الى موسى (عليه السلام) : و ابك على نفسك ما دمت فى الدنيا و تخوف العطب و المهالك و لا تغرنك زينه الدنيا و زهرتها. و الى عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - : يا عيسى ابن البكر البتول ابك على نفسك بكاء من قد ودع الأهل و قلا الدنيا و تركها لأهلها و صارت رغبته فيما عندالله.
عن أميرالمؤمنين (عليه السلام) : لما كلم الله موسى (عليه السلام) قال : يا الهى ما جزاء من دمعت عيناه من خشيتك؟ قال : يا موسى، أقى وجهه من حر النار و آمنه يوم الفزع الأكبر.
و قال الصادق (عليه السلام) : كل عين باكيه يوم القيامه الا ثلاث أعين : عين غضت عن محارم الله و عين سهرت فى طاعه الله و عين بكت فى جوف الليل من خشيه الله.
و عنه (عليه السلام) : ما من شىء الا و له كيل أو وزن الا الدموع فان القطره منه يطفى بحاراً من النار! فاذا اغرورقت العين بمائها لم يرهق وجهه قتر و لا ذله و اذا فاضت حرمه الله على النار ولو أن باكياً بكى فى أمه لرحموا.
و عنه (عليه السلام) : ما من عين الا و هى باكيه يوم القيامه الا عين بكت من خوف الله و ما اغرورقت عين بمائها من خشيه الله الا حرم الله سائر جسده على النار ولو فاضت على خده فما رهق ذلك الوجه قتر و لا ذله و ما من شىء الا و له كيل أو وزن الا الدمعه فان الله يطفى باليسير منه البحار من النار ولو أن عبداً بكى فى أمه ليرحم الله تلك الأمه ببكاء ذلك العبد.
و روى عن معاويه بن عمار قال : سمعت أباعبدالله (عليه السلام) يقول : كان فى وصيه رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) لعلى (عليه السلام) انه قال : يا على، أوصيك فى نفسك بخصال فاحفظها ثم قال (صلىالله عليه و آله و سلم) : أللهم أعنه و عد خصالاً و الرابعه : كثره البكاء من خشيه الله - عز و جل - يبنى لك بكل دمعه ألف بيت فى الجنه.
و روى أبوحمزه عن أبى جعفر (عليه السلام) : ما من قطره أحب الى الله من قطره دموع فى سواد الليل مخافه من الله لا يراد بها غيره.
و روى ابن أبى عمير عن رجل من أصحابه قال : قال أبوعبدالله (عليه السلام) ، أوحى الله الى موسى - على نبينا و آله و عليه الصلوه و السلام - : ان عبادى لم يتقربوا الى بشىء أحب الى من ثلاث خصال؛ قال موسى (عليه السلام) : يا رب، ما هن؟ قال : يا موسى! الزهد فى الدنيا و الورع عن المعاصى و البكاء من خشيتى. قال موسى : يا رب، فما لمن صنع ذا؟ فأوحى الله - عز و جل - اليه يا موسى! اما الزاهدون فى الدنيا ففى الجنه و أما البكاؤون من خشيتى ففى الرفيع الأعلى لا يشاركهم فيه أحد و أما الورعون عن العاصى فانى أفتش الناس و لا أفتشهم. (١٦٥)
و در آنچه خداوند متعال به موسى كليم (عليه السلام) وحى فرمود، اين مطالب آمده است كه : خواهشهاى دلت را با خشيت بميران و كهنه لباس باش، تازهدل كه آن وقت براى مردم زمين گمنام و ناشناس مىشوى در حالى كه براى اهل آسمان شناخته شده و معروفى، در خانهات بنشين، چراغ شبها باش (در دل شب به عبادت و مناجات پرداز) و در پيشگاه من قنوت بگير مانند قنوت صابران و شكيبايان و از زيادى گناهان به درگاه من فرياد بكش هم چون فريادهاى كسى كه از دشمن خود به شدت ترسيده است و از من براى اين مسأله، درخواست كمك و يارى نما كه همانا من ياور و يارىرسان خوبى هستم.
و روايت شده كه ميان بهشت و جهنم گردنهاى است كه كسى موفق به عبور از آنجا نمىشود مگر كسانى كه از ترس خدا بسيار گريسته باشند.
از پيامبر (عليه السلام) روايت شده كه فرمود : همانا پروردگار من مرا خبر داد و فرمود : به عزت و جلالم سوگند كه عبادت كنندگان آنچه را كه از گريه نزد من به دست مىآورند، از هيچ چيز به دست نمىآورند و همانا من براى آنان در بهشت برين قصرى ويژه ساختهام جز آنها احدى در آن شريك نيست.
و از جمله فرمايشات خداوند متعال به حضرت موسى (عليه السلام) كه فرموده اين است : تا در دنيا هستى به حال خودت گريه كن و از هلاكت و هلاكتگاهها بترس و زينت و زر و زيور دنيا تو را فريب ندهد.
و خداوند سبحان به عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - فرمود : اى عيسى فرزند بكر بتول، به حال خودت گريان باش مانند كسى كه با زن و بچه خويش وداع مىكند و دنيا را رها ساخته و آن را براى اهل دنيا واگذار نموده و رغبتش فقط در آنچه نزد خداست مىباشد.
و از اميرالمؤمنين - عليه الصلاه و السلام - نقل شده كه چون خداوند متعال با حضرت موسى (عليه السلام) تكلم فرمود، حضرت موسى (عليه السلام) عرض كرد : بارالها، پاداش كسى كه چشمانش از ترس تو گريان شود چيست؟ فرمود : اى موسى، صورتش را از حرارت آتش نگاه مىدارم و در روز قيامت كه روز وحشت بزرگ است، امانش مىدهم.
و امام صادق (عليه السلام) فرمود : همه چشمها در روز قيامت گريان است مگر سه چشم : چشمى كه از محرمات الهى ديدگان را بپوشد و چشمى كه به خاطر طاعت خداوند متعال بيدار باشد و شب زنده دارى نمايد و چشمى كه در دل شب از ترس خدا بگريد.
و باز از امام (عليه السلام) روايت شده : چيزى وجود ندارد مگر اينكه براى آن پيمانه و وزنى است جز اشكها كه يك قطره آن درياهايى از آتش را خاموش مىكند؛ پس هنگامى كه چشم پر از اشك گشت، ديگر آن چهره، فقر و خوارى را به خود نخواهد ديد و هرگاه آن اشك از چشم سرازير شد، خداوند متعال آن را بر آتش حرام مىسازد و اگر يك نفر در ميان امتى گريه كند، همه آن امت مورد رحمت الهى قرار مىگيرند.
معاويه بن عمار گفت از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه فرمود : در وصيت رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) آمده بود كه فرمود : يا على؛ سفارشهايى به شخص تو دارم كه لازم است آنها را رعايت و محافظت نمايى، سپس پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود : خداوندا، او را يارى فرما. آنگاه پيامبر خصلتهايى را برشمرد تا آنكه فرمود : چهارم بسيار گريان بودن از خوف الهى - عز و جل - است كه براى هر قطره اشك، هزار خان در بهشت براى تو بنا مىشود.
ابوحمزه از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود : هيچ قطرهاى نزد خدا محبوبتر از قطرههاى اشك در تاريكى شب كه به جز خدا مقصود ديگرى از آن نداشته باشد، نيست.
ابن ابىعمير از يكى از يارانش روايت كرده كه گفت امام صادق (عليه السلام) فرمود : خداى تعالى به حضرت موسى - على نبينا و آله و عليه الصلوه و السلام - وحى فرمود كه همانا بندگان من به سوى من تقرب به چيزى نجستهاند كه محبوبتر باشد نزد من از سه خصلت!
موسى (عليه السلام) عرض كرد : پروردگارا، آن سه خصلت چيست؟
خداوند متعال فرمود : اى موسى! زهد در دنيا، دورى از گناهان و گريه از خوف من است. موسى (عليه السلام) عرض كرد : پروردگارا، آنكه چنين كند چه پاداشى دارد؟ خداى - عز و جل - به او وحى فرمود : اى موسى! اما زاهدان در دنيا را بهشت نصيب خواهد شد و اما بسيار گريه كنندگان از خوف الهى، در رفيع اعلاى بهشت خواهند بود كه احدى در آن مقام با آنها شريك نمىتواند باشد و اما كسانى كه از گناهان دورى كردهاند پس همانا من مردم را تفتيش خواهم كرد و آنان را مورد تفتيش قرار نخواهم داد.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١٤٣) المخلوقين (نسخه بدل) .
١٤٤) سوره اسراء (١٧) ، آيه ٧٩.
١٤٥) سوره اسراء (١٧) ، آيه ٧٩.
١٤٦) الوجودات (نسخه بدل) .
١٤٧) الجواهر السنيه ص ١٠٠.
١٤٨) صحيفه سجاديه دعاى شانزدهم.
١٤٩) در مصباح الشريعه به جاى فى الحساب، للحساب آمده است.
١٥٠) به جاى يحق، لحق و به جاى متصل، متقبل آمده است.
١٥١) مصباح الشريعه باب ٨٤
١٥٢) سوره سجده (٣٢) ، آيه ١٦.
١٥٣) المحجه البيضاء ٨/٧٢.
١٥٤) در ارشاد القلوب به جاى ريش الذباب، رأس الذباب آمده است.
١٥٥) حر وجهه (ارشاد القلوب) .
١٥٦) ارشاد القلوب ١/١٩١.
١٥٧) ارشاد القلوب ١/١٩١.
١٥٨) ارشاد القلوب ١/١٩١ - ١٩٢.
١٥٩) ارشاد القلوب ١/١٩٢.
١٦٠) ارشاد القلوب ١/١٩٢.
١٦١) ارشاد القلوب ١/١٩٢.
١٦٢) بحار الانوار جلد ٩٠/٣٤٤.
١٦٣) الجواهر السنيه شيح حر عاملى، ص ١١٠.
١٦٤) در جواهر السنيه شيخ حر عاملى، حلس البيوت آمده است.
١٦٥) ارشاد القلوب ١/١٨٨ - ١٩٢، باب ٢٤.
رساله لقاء الله
و فى خطبه الوداع لرسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) : و من ذرفت عيناه من خشيه الله كان له بكل قطره من دموعه مثل جبل أحد يكون فى ميزانه من الأجر و كان له بكل قطره عين من الجنه على حافتيها من المدائن و القصور ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر .(١٦٦)
و عن ابى جعفر (عليه السلام) : ان ابراهيم النبى (عليه السلام) قال : الهى ما لعبد بل وجهه من الدموع من مخافتك؟ قال تعالى : جزاؤه مغفرتى و رضوانى يوم القيامه. (١٦٧)
و روى اسحاق بن عمار قال : قلت لأبى عبدالله (عليه السلام) : أكون أدعو و أشتهى البكاء و لا يجيئنى و ربما ذكرت من مات من بعض أهلى فأرق فأبكى فهل يجوز ذلك؟ قال : نعم تذكرهم فاذا ارققت فابك لربك تبارك و تعالى .(١٦٨)
و در خطبه وداع رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) است كه فرمودند : و كسى كه ديدگانش از ترس خدا اشك آلود شود، براى هر قطره اشكهايش پاداش مثل كوه احد در ميزان عملش خواهد بود. و براى هر قطره آن چشمهاى در بهشت عطا مىشود كه بر دو طرف آن شهرها و قصرها و چيزهايى است كه نه چشمى آنها را ديده و نه گوشى شنيده و نه به قلب احدى خطور كرده است!
و از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه همانا حضرت ابراهيم نبى (عليه السلام) عرض كرد : خداوندا، براى بندهاى كه رخسارش در اثر ترس از تو،تر شده چه پاداشى است؟ خداوند متعال فرمود : پاداش او، مغفرت من و رضوان من در روز قيامت است.
اسحاق بن عمار گويد به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم كه گاهى دعا مىخوانم و ميل دارم كه گريه كنم ولى اشك از چشم نمىآيد و چه بسا يادى از خانوادهام كه چشم از جهان فرو بستهاند مىكنم و حال رقت به من دست مىدهد و گريه مىكنم؛ پس آيا اين روش جايز است؟ فرمود : آرى، مردگان را ياد كن پس هنگامى كه حالت رقت پيدا كردى آن وقت براى پروردگارت - تبارك و تعالى - گريه كن.
و عن سعيد بن يسار قال : قلت لأبى عبدالله (عليه السلام) : أتباكى فى الدعاء و ليس لى بكاء؟ قال : نعم ولو مثل رأس الذباب.
و عن ابى حمزه قال : قال ابوعبدالله (عليه السلام) لأبىبصير : ان خفت أمراً يكون أو حاجه تريدها فابدأ بالله فمجده و أثن عليه كما هو أهله و صل على النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) و تباك ولو مثل رأس الذباب ان أبى كان يقول أقرب ما يكون العبد من الرب و هو ساجد يبكى. و عنه (عليه السلام) : ان لم يجئك البكاء فتباك فان خرج منك مثل رأس الذباب فبخ بخ!
سعيد بن يسار مىگويد به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم كه اگر هنگام دعا گريه برايم امكانپذير نشد، مىتوانم تباكى نمايم و گريان نما باشم؟ فرمود : آرى، ولو به اندازه سر مگس.
از ابوحمزه نقل است كه امام صادق (عليه السلام) به ابوبصير، فرمود : هرگاه از وقوع امرى ترسيدى يا درخواست حاجتى داشتى پس به نام خدا شروع كن و او را تمجيد نما و طورى او را ثنا و ستايش كن كه لايق آن است و صلوات بر پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) بفرست و تباكى نما ولو به اندازه سر مگسى باشد كه همانا پدرم هميشه مىفرمود : نزديكترين حالات بنده به خدا، حالتى است كه در سجده گريه مىكند.
و از امام صادق (عليه السلام) نقل است كه فرمود : اگر گريهات نيامد، پس تباكى كن كه اگر به اندازه سر مگس از چشمانت اشك آمد خوشا به حالت!
يا نفسى اذكرى البكائين فتعلمى منهم البكاء؛ ان آدم صفى الله أبا البشر (عليه السلام) بكى حتى صار فى خديه امثال الأوديه! و بكى يحيى نبى الله - الذى عصمه الذى عصمه الله من الذنب - من خوف الله حتى ذهب لحم خديه!
فى البحار عن الأمالى باسناده عن رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) : ان يحيى أتى بيت المقدس فنظر الى المجتهدين من الأحبار و الرهبان، عليهم مدارع الشعرر و برانس الصوف و اذا هم قد خرقوا تراقيهم و سلكوا فيها السلاسل و شدوها الى سوارى المسجد. فلما نظر الى ذلك أتى أمه فقال : يا أماه، انسجى لى مدرعه و برنساً من الصوف حتى أتى بيت المقدس فأعبد الله مع الأحبار و الرهبان.
فقالت له أمه : حتى يأتى نبى الله و أوامره(١٦٩) فى ذلك؛
مؤلف گويد : اى نفس من! ياد كن كسانى را كه بسيار گريان بودند و از آنان گريه كردن را ياد بگير كه همان حضرت آدم صفى الله و پدر انسانها (عليه السلام) آنقدر گريست كه اشك همچون جوى آب بر گونههايش روان بود و يحيى پيامبر (عليه السلام) - آن كسى است كه خداوند متعال از گناه كردن او را معصوم نموده - از خوف خدا آنقدر گريه كرد كه گوشت گونههايش آب شد!
در كتاب بحار الانوار از امالى با اسنادش از رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) نقل مىكند كه يحيى (عليه السلام) به بيت المقدس آمد، ديد عدهاى از روحانيون كوشا و راهبها، روپوشهايى موئين بر تن و كلاههاى پشمين بر سر و گريبانهاى خود را پاره كرده و زنجيرها از آنها رد نموده و خود را به ستونهاى مسجد بستهاند. پس همين كه يحيى (عليه السلام) اين صحنه را مشاهده كرد به نزد مادرش آمد و گفت : مادرجان، براى من هم روپوش و كلاه پشمين بباف تا به بيت المقدس بروم و با روحانيون و راهبها به عبادت خدا مشغول شوم.
پس مادرش گفت : صبر كن تا پيامبر خدا حضرت زكريا (عليه السلام) بيايد و در اين خصوص با ايشان مشورت كنم.
فلما دخل زكريا (عليه السلام) أخبرته بمقاله يحيى، فقال له : يا بنى! ما يدعوك الى هذا؟ و انما أنت صبى صغير! فقال له : يا أبه، أما رأيت من هو أصغر سناً منى قد ذاق الموت؟ فقال : بلى؛ ثم قال لامه انسجى له مدرعه من شعر و برنساً من صوف؛ ففعلت. فتدرع المدرعه على بدنه و وضع البرنس على رأسه ثم أتى بيت المقدس فأقبل يعبد الله تعالى مع الأحبار حتى أكلت المدرعه لحمه فنظر ذات يوم الى ما قد نحل من بدنه فبكى فأوحى الله - عز و جل - أتبكى مما قد نحل من جسمك! و عزتى و جلالى لو اطلعت الى النار اطلاعه لتدرعت مدرعه الحديد فضلاً عن المنسوج! فبكى حتى أكلت الدموع لحم خديه و بدا للناظرين أضراسه، فبلغ ذلك امه، فدخلت عليه و أقبل زكريا و اجتمع الأحبار و الرهبان، فأخبروه بذهاب لحم خديه، فقال : ما شعرت بذلك.
پس هنگامى كه زكريا (عليه السلام) وارد خانه شد، مادر پيشنهاد يحيى را به اطلاع او رساند، زكريا (عليه السلام) فرمود : پسر جانم! چه چيز باعث اين تصميم تو شد، تو هنوز كودكى خردسال هستى! يحيى عرض كرد : پدر، آيا نديدهاى كسانى را كه كم سنتر از من بودند و مرگ گريبان آنها را گرفت؟!
زكريا (عليه السلام) فرمود : آرى، چنين است. آنها رو به مادر يحيى كرد و فرمود : برايش قبايى از مو و كلاهى از پشم بباف؛ مادر نيز چنين كرد. پس يحيى آن قبا را به تن كرد و آن كلاه را بر سر نهاد، تا آنجا كه قباى مويين، گوشت بدنش را آب كرد و روزى به لاغرى و ضعف بدن خود نگريست و گريست؛ پس خداى - عز و جل - بر او وحى كرد كه اى يحيى! آيا گريه مىكنى براى اينكه بدنت نحيف و لاغر شده است؟ به عزت و جلالم سوگند كه اگر از آتش دوزخ اطلاع كامل داشتى، هر آينه لباس از آهن به تن مىكردى چه رسد به اينكه لباس دستباف پوشى! يحيى با شنيدن اين وحى به حدى گريه كرد كه اشكهايش، گوشت گونههايش را از بين برد، تا آنجا كه دندانهايش براى مردم قابل رؤيت بود، اين حالت يحيى به اطلاع مادرش رسيد. مادرش نزد او آمد و زكريا (عليه السلام) نيز آنجا حضور يافت و احبار و راهبها هم اطراف او جمع شدند و به او گفتند : گوشت گونههايت از بين رفته است. پس يحيى گفت : من آن را احساس نكردهام!
فقال زكريا : يا بنى! ما يدعوك الى هذا؟ انما سألت ربى أن يهبك لى لتقربك عينى. قال : أنت أمرتنى بذلك يا أبه!
قال : و متى ذلك يا بنى؟ قال : ألست القائل : ان بين الجنه و النار لعقبه لا يجوزها الا البكاؤون من خشيه الله؟ قال : بلى، فجد و اجتهد و شأنك غير شأنى.
فقام يحيى، فنفض مدرعته، فأخذته امه، فقالت : أتأذن لى - يا بنى - أن أتخذ لك قطعتى لبود تواريان أضراسك و تنشفان دموعه، فبكى حتى ابتلتا من دموع عينيه، فحسر عن ذراعيه، ثم أخذهما فعصرهما، فتحدرت الدموع من بين أصابعه، فنظر زكريا الى ابنه و الى دموع عينيه، فرفع رأسه الى السماء فقال : اللهم ان هذا ابنى و هذه دموع عينيه و أنت أرحم الراحمين.
زكريا (عليه السلام) فرمود : پسر جانم! انگيزه تو از اين كار چيست؟ همانا من از خداوند درخواست كردم كه تو را به من ارزانى فرمايد تا نور چشم من باشى.
يحيى عرض كرد : پدر جان! خود تو مرا به اين كار امر فرمودى!؟
زكريا فرمود : چه وقت من چنين دستورى به تو دادهام؟!
يحيى عرض كرد : آيا تو نبودى كه فرمودى همانا بين بهشت و جهنم گردنهاى است كه جز بسيار گريه كنندگان از ترس خدا، نمىتوانند از آنجا عبور كنند؟
زكريا (عليه السلام) فرمود : چرا، من گفتم؛ بنابراين بكوش و تلاش كن كه جريان تو، غير از جريان من است.
پس يحيى برخاست و قباى خود را تكانيد و راه افتاد، مادرش جلوى او را گرفت و فرمود : پسرم! آيا اجازه مىدهى دو قطعه نمد براى تو درست كنم كه به گونههاى خود ببندى تا دندانهايت را بپوشاند و اشكهايت را پراكنده سازد؟ عرض كرد : مادر! اختيار با شماست؛ پس چنين كرد. پس مادرش دو قطعه پارچه برايش فراهم كرد كه دندانهايش را مىپوشاند و اشكها را پراكنده مىساخت، تا اينكه از اشك چشمهايش آن پارچهها خيس مىشد و از روى بازوانش سرازير مىگشت، آنگاه آن پارچهها را برمىداشت و مىفشرد و قطرات اشك از لابلاى انگشتانش مىريخت، حضرت زكريا (عليه السلام) نگاهى به سوى پسرش و اشكهاى چشمان او نمود؛ پس سر به طرف آسمان بلند كرد و عرض نمود : بار خدايا! اين پسر من و اين هم اشكهاى چشمانش و تو بخشندهترين بخشندگانى!
و كان زكريا (عليه السلام) اذا أراد أن يعظ بنىاسرائيل يلتفت يميناً و شمالاً، فان رأى يحيى (عليه السلام) لم يذكر جنه و ناراً، فجلس ذات يوم يعظ بنىاسرائيل و أقبل يحيى قد لف رأسه بعباءه، فجلس فى غمار الناس و التفت زكريا يميناً و شمالاً فلم ير يحيى، فأنشأ يقول : حدثنى حبيبى جبرئيل (عليه السلام) عن الله تبارك و تعالى : أن فى جهنم جبلاً يقال له السكران، فى أصل ذلك الجبل واد يقال له الغضبان، يغضب لغضب الرحمن تبارك و تعالى، فى ذلك الوادى جب قامته مائه عام، فى ذلك الجب توابيت من نار، فى تلك التوابيت صناديق من نار، و ثياب من نار و سلاسل من نار و أغلال من نار، فرفع يحيى رأسه فقال : وا غفلتاه من السكران! ثم أقبل هائماً على وجهه، فقام زكريا من مجلسه فدخل على أم يحيى، فقال لها : يا أم يحيى، قومى فاطلبى يحيى، فانى قد تخوفت أن لا نراه الا و قد ذاق الموت.
حضرت زكريا (عليه السلام) هرگاه مىخواست بنىاسرائيل را موعظه كند نگاهى به راست و چپ مىكرد، اگر حضرت يحيى (عليه السلام) را مىديد نامى از بهشت و جهنم نمىبرد؛ پس زكريا (عليه السلام) روزى نشسته بود و بنى اسرائيل را موعظه مىفرمود كه حضرت يحيى (عليه السلام) آمد، در حالى كه سر خود را با عبايى پوشيده و در ميان انبوه جمعيت نشست به طورى كه قابل شناسايى نبود. حضرت زكريا (عليه السلام) طبق معمول به طرف راست و چپ نگاهى كرد و يحيى (عليه السلام) را نديد؛ پس شروع كرد به موعظه كردن و فرمود : دوستم جبرئيل از جانب خداى تبارك و تعالى فرمود : در جهنم كوهى است به نام سكران در دامنه آن كوه، بيابانى است كه به آن غضبان مىگويند به دليل آن كه مظهر خشم خداوند رحمان تبارك و تعالى است و در آن بيابان چاهى است به ارتفاع صد سال، در آن چاه تابوتهايى از آتش است كه در آن تابوتها نيز صندوقهايى از آتش و لباسهايى از آتش و غل و زنجيرهايى از آتش است! پس در اين هنگام ناگهان يحيى (عليه السلام) سر برداشت و فرياد كشيد : اى واى كه چه غفلتى از سكران كردهام! پس سراسيمه و پريشان از آن مجلس بيرون آمد. پس زكريا (عليه السلام) از جا برخاست و بر مادر يحيى (عليه السلام) وارد شد و فرمود : مادر يحيى! از جا برخيز و به دنبال يحيى برو كه من مىترسم از اين كه ديگر او را نبينيم مگر اينكه طعم مرگ را چشيده باشد!
فقامت فخرجت فى طلبه حتى مرت بفتيان من بنى أسرائيل، فقالوا لها : يا أم يحيى، أين تريدين؟ قالت أريد أن أطلب ولدى يحيى، ذكرت النار بين يديه فهام على وجهه؛ فمضت أم يحيى و الفتيه معها حتى مرت براعى غنم، فقالت له : يا راعى، هل رأيت شاباً من صفته كذا و كذا؟ فقال لها : لعلك تطلبين يحيى بن زكريا؟ قالت : نعم، ذالك ولدى، ذكرت النار بين يديه فهام على وجهه، فقال، انى تركته الساعه على عقبه ثنيه كذا و كذا، ناقعاً قدميه فى الماء رافعاً بصره الى السماء، يقول : و عزتك مولاى، لأذقت بارد الشراب حتى أنظر الى منزلتى منك.
پس مادر از جا بلند شد و رفت، به جمعى از جوانان بنى اسرائيل رسيد، جوانها به او گفتند : مادر يحيى! به كجا مىروى؟ گفت : پسرم يحيى را مىجويم، در حضورش سخن از آتش دوزخ رفته است و او سردرگم معلوم نيست كجا رفته است! پس مادر يحيى با جوانها به راه افتاد، به چوپانى رسيدند كه گوسفندان را مىچراند، به او گفت : اى چوپان! آيا جوانى را با چنين و چنان نشانهها و اوصاف ديدهاى؟ گفت : شايد شما يحيى بن زكريا را مىجوييد؟ گفت : آرى، او پسر من است كه در نزد او سخن از آتش دوزخ شده و او پريشان و سراسيمه گشته است. چوپان گفت : من از او هم اكنون در راه گردنهاى جدا شدم، در حالى كه پاهايش ميان آب و چشمهايش به طرف آسمان دوخته بود و مىگفت : به عزتت سوگند، اى مولاى من كه من هرگز آب سرد نخواهم نوشيد تا جايگاهم را در پيشگاه تو مشاهده نمايم!
و أقبلت أمه، فلما رأته أم يحيى دنت منه، فأخذت برأسه فوضعته بين ثدييها و هى تناشده بالله أن ينطلق معها الى المنزل فانطلق معها حتى أتى المنزل، فقالت له أم يحيى : هل لك أن تخلع مدرعه الشعر و تلبس مدرعه الصوف، فانه ألين؟ ففعل و طبخ له عدس، فأكل و استوفى و نام، فذهب به النوم فلم يقم لصلاته، فنودى فى منامه : يا يحيى بن زكريا، أردت داراً خيراً من دارى و جواراً خيراً من جوارى! فاستيقظ فقام فقال : يا رب اقلنى عثرتى، الهى فوعزتك لا أستظل بظل سوى بيت المقدس و قال لأمه : ناولينى مدرعه الشعر، فقد علمت أنكما ستوردانى المهالك.
پس مادر يحيى به سراغ فرزندش رفت و او را چنان ديد كه آن چوپان گفته بود و وقتى چشمش به فرزند افتاد به سويش شتافت و سرش را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد در حالى كه او را به خدا قسم مىداد تا با وى به خانه برگردد. يحيى با مادرش بازگشت تا به منزل رسيدند، مادر فرمود : آيا ممكن است كه لباس مويين را از تن درآورى و لباس پشمينه بپوشى كه قدرى نرمتر است؟ يحيى به حرف مادر عمل كرد، آنگاه برايش عدسى پخت و او خورد و خوابيد و خوابش برد و براى نماز بيدار نشد پس در عالم رؤيا صدايى به گوشش رسيد كه اى يحيى! سرايى بهتر از سراى من و همسايهاى بهتر از همسايه من خواستى؟ يحيى با شنيدن اين ندا بىتاب از خواب برخاست و عرض كرد : پروردگارا! از لغزشم درگذر، الهى به عزتت سوگند كه به هيچ سايهاى جز سايه سقف بيت المقدس نخواهم رفت و به مادرش گفت : همان قباى مويين را مرحمت كن، به تحقيق مىدانستم شما دو تن (پدر و مادر) مرا به مهلكهها وارد خواهيد كرد!
فتقدمت أمه فدفعت اليه المدرعه و تعلقت به فقال لها زكريا : يا أم يحيى! دعيه فان ولدى قد كشف له عن قناع قلبه و لن ينتفع بالعيش. فقام يحيى فلبس مدرعته و وضع البرنس على رأسه، ثم أتى بيتالمقدس، فجعل يعبد الله عز و جل مع الأحبار، حتى كان من أمره ما كان. (١٧٠)
فتفكر يا أخى فى هذه الأخبار و اختر لنفسك منها عده ليوم فقرك و فاقتك بل لحال ابتلاك و بلائك و ان لم يساعد للبكاء فلا محاله من التباكى فان منعك القساوه منه أيضاً فاعلم أنه قد أمرضتك الذنوب و أفسد قلبك اكدار العيوب لاسيما الاغترار بزينه هذه الدنيا و زخارفها و زهرتها.
مادر، قباى مويين را به او داد و به او آويخت. حضرت زكريا (عليه السلام) فرمود : اى مادر يحيى! او را رها كن! زيرا حجابها از دلش كنار رفته (و حقيقت را مشاهده نموده لذا) هرگز از اين زندگى لذت نخواهد برد. پس يحيى از جا برخاست و قباى مويين خود را به تن كرد و كلاه پشمين را بر سر نهاد، آنگاه به بيت المقدس آمد و شروع كرد با احبار و راهبها خدا را عبادت كردن تا اينكه كارش به آنجا كشيد كه كشيد (و به دست يهوديان به قتل رسيد) .
مؤلف گويد : پس اى برادر، خوب در اين خبرها فكر كن و براى روز فقر و بيچارگى خود توشهاى فراهم نما بلكه براى حال گرفتارى و بلايت چنين كن و اگر حالت براى گريه مساعد نيست پس چارهاى جز تباكى كردن نيست و اگر قساوت قلب مانع تباكى شد پس بدان كه همانا گناهان، تو را بيمار ساخته و كدورت عيبها دلت را به فساد كشيده است به خصوص به زينت اين دنياى پست و زر و زيور و ظاهر فريبايش مغرور شدن.
و ألف هذه العادات الرديه من التنعم بلذاتها و حظوظها فان حبها كما ورد فى الأخبار، رأس كل خطيئه مهلكه و لم يدع فى قلبك محلاً لذكر الله و فكر الآخره. هذه نبذه مما وردفى فضل البكاء. و اما ما ورد فى فضل صلاه الليل و التهجد فهى كثيره ظنى أن من تفكر فيها و كان مؤمناً بها ولو بأقل درجات الايمان و كان صحيح الجسم لا يمنعه لذه الرقاد عنها و لا يرضى أن يحرم نفسه هذه الفضائل و يدنسها بما فى تركها من الخسه و الخيبه و الخسر و الرذائل كيف يرضى العاقل أن يهبط درجته عن امامه الملائكه الأطهار و يكون مبالاً للشيطان بنوم ساعه بل أن يفوت عن نفسه العزيزه شرف مناجاه الملك الجبار و لذه أنسه و بهاء نوره و كرامه مجالسته براحه ساعات من ليله و يكون جيفه بالليل و بطالاً بالنهار.
و با اين عادتهاى پست از قبيل خوش گذرانى با لذتهاى دنيا، انس و الفت گرفتن همان طور كه در اخبار وارد شده كه سرآمد هر گناه هلاكتانگيز است و همين حب دنيا و خوش گذرانى و در قلب تو جايى براى ذكر خدا و فكر درباره آخرت باقى نگذاشته است.
اين بود مختصرى از آنچه در فضيلت و اهميت گريه كردن در روايات آمده است. و اما آنچه در فضيلت نماز شب و تهجد رسيده، بسيار است و گمان من آن است كه اگر كسى در اين روايات فكر نمايد و به آنها ايمان داشته باشد ولو به كمترين درجات ايمان و از جسم سالمى برخوردار باشد، لذت خواب چنين كسى را از نماز شب باز نمىدارد و او راضى نمىشود خود را از اين همه فضيلت، محروم نمايد و با پستى و خسارت و رذائل ديگر كه نتيجه ترك نماز شب است آلوده كند؛ چگونه شخص عاقل راضى مىشود كه به خاطر يك ساعت خواب در شب، مقامش از امام جماعت شدن براى فرشتگان پاك، تنزل كند تا آنجا كه پيشابگاه شيطان شود؛ بلكه بالاتر از امامت براى فرشتگان، شرافت مناجات با خداوند ملك جبار و لذت انس با او و لذت درخشش نور او و كرامت همنشينى با او را به خاطر استراحت چند ساعت از شب، از دست بدهد؟! و مردارى به شب و تنبلى به روز گردد.
و بالجمله؛قد وردت فى أخبار آل النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) فى فضيله التهجد و صلاه الليل ما يبهر منه العقول و يعسر الايمان به و التصديق له من عظمته هذه الفضائل و كثره هذه الفواضل و ان شئت تصديق ذلك فراجع الى ما سمعت فى حديث بعض الصديقين انه تعالى قال فى علامه أحبائه الذين (يحبهم و يحبونه) (١٧١) و يشتاق اليهم و يشتاقون اليه و ينظر اليهم و ينظرون اليه انهم يسجدون له فى ظلم الليالى و يناجونه و يبكون و يشتكون من حبه فان فيه كفايه (لمن كان له قلب أو ألقى السمع و هو شهيد.) (١٧٢)
و خلاصه اينكه رواياتى كه از آل محمد (صلىالله عليه و آله و سلم) در فضيلت سحرخيزى و نماز شب رسيده است عقلها را حيران مىكند و از بس كه آن فضيلت بزرگ و زياد است باور كردنش مشكل به نظر مىآيد و اگر تصديق اين مطلب مىخواهى پس لازم است به حديثى كه از يكى از صديقين نقل شده مراجعه نمايى كه خداى تعالى در توصيف نشانههاى محبانش فرموده كه آنان كسانىاند كه خدا آنان را دوست دارد و آنها نيز او را دوست مىدارند و خداوند مشتاق آنهاست و آنان نيز اشتياق به خدا دارند و خداوند متعال به آنها نظر مىكند و آنان نيز به خدا نظر مىنمايند و همانا آنان در تاريكىهاى شب براى خدا به سجده مىافتند و با او مناجات مىنمايند و اشك مىريزند و از محبت او ناله و شكايت به نزدش مىبرند. پس همانا همين يك روايت كافى است براى كسى كه اهل دل است يا با حضور خاطر گوش فرا مىدهد.
و روى فى معانى الأخبار باسناده عن أبىعبدالله (عليه السلام) قال : قال أميرالمؤمنين عليه الصلاه و السلام : ان الله اذا رأى أهل قريه قد أسرفوا فى المعاصى و فيها ثلاثه نفر من المؤمنين ناداهم جل جلاله : يا أهل معصيتى! لو لا ما فيكم من المؤمنين المتحابين بجلالى العامرين بصلوتهم أرضى و مساجدى المستغفرين بالأسحار خوفاً منى لأنزلت بكم عذابى ثم لا أبالى . (١٧٣)
و روى عن مجالس الصدوق باسناده عن ابنعباس قال : قال رسولالله (صلىالله عليه و آله و سلم) : من رزق صلاه الليل - من عبد أو أمه - قام لله عز و جل مخلصاً فتوضأ وضوءاً سابغاً و صلى الله بنيه صادقه و قلب سليم و بدن خاضع و عين دامعه، جعل الله خلفه تسعه صفوف من الملائكه فى كل صف ما لا يحصى عددهم الا الله تعالى، أحد طرفى كل صف بالمشرق و الآخر بالمغرب فاذا فرغ كتب له بعددهم درجات .(١٧٤)
و در معانى الاخبار شيخ صدوق با سندش از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود : اميرالمؤمنين - عليه الصلوه و السلام - فرمودند كه خداوند متعال هنگامى كه ديد مردم شهرى در گناه ورزيدن افراط مىكنند در حالىكه فقط سه نفر مؤمن در ميان آنهاست خداى جل جلاله ندا مىدهد كه اى كسانى كه از فرامين من سرپيچى مىكنيد اگر نبودند اين مؤمنين كه به خاطر جلال و عظمت من يكديگر را دوست مىدارند و با نمازهايشان زمين و مساجد مرا آباد مىنمايند و در سحرها از ترس من استغفار مىكنند، حتماً بر شما عذابم را نازل مىكردم و هيچ پروايى نداشتم.
و از امالى شيخ صدوق با سندش از ابنعباس روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود : هر بندهاى - مرد يا زن - كه نماز شب روزيش شود و از روى اخلاص براى خداى - عز و جل - برخيزد و وضويى كامل گيرد و با نيت صادقانه و قلب پاك و پيكرى خاشع و ديدهاى گريان براى خداى - عز و جل - نمازگزارد؛ خداوند تبارك و تعالى نه صف از فرشتگان پشت سر او قرار دهد كه شمار فرشتگان هر صف را جز خداى تبارك و تعالى كسى نداند و يك طرف هر صف در مشرق باشد و سر ديگر آن در مغرب؛ حضرت فرمود : چون از نماز فارغ گردد، به تعداد آن فرشتگان برايش درجه و مقام نوشته شود.
و روى عنه باسناده عن الصادق (عليه السلام) عن آبائه (عليهم السلام) : ان العبد اذا تخلى بسيده فى جوف الليل المظلم و ناجاه أثبت الله النور فى قلبه فاذا قال يا رب، يا رب! ناداه الجليل - جل جلاله - : لبيك عبدى سلنى أعطك و توكل على أكفك ثم يقول - جل جلاله - للملائكه : يا ملائكتىأنظروا الى عبدى فقد تخلى بى فى جوف هذا الليل المظلم و البطالون لاهون و الغافلون نيام اشهدوا أنى قد غفرت له .(١٧٥)
و روى عن مجالس ابن الشيخ عن الصادق (عليه السلام) : ان من روح الايمان ثلاثه : التهجد بالليل و افطار الصائم و لقاء الاخوان .(١٧٦)
و عن ثواب الأعمال أميرالمؤمنين (عليه السلام) قال : صلاه الليل مصحه (١٧٧) للبدن و مرضاه للرب عز و جل و تعرض لرحمد الله و تمسك بأخلاق النبيين.
و در امالى صدوق با سندش از امام صادق (عليه السلام) و او نيز از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر فرمود : هرگاه بنده در دل شب تار با سرور خود خلوت كند و با او به راز و نياز پردازد، خداوند دلش را نورانى گرداند، پس همين كه گفت : پروردگارا، پروردگارا، خداوند جليل - جل جلاله - او را ندا مىدهد : لبيك! بنده من از من بخواه تا عطايت نمايم و بر من توكل كن تا تو را كفايت كنم. پس به فرشتگانش گويد : اى فرشتگان من! به بندهام بنگريد كه در دل شب تار كه هرزه گران به لهو سرگرمند و غافلان خفتهاند با من خلوت كرده است شاهد باشيد كه من او را آمرزيدم.
از امالى پسر شيخ طوسى نقل شده كه امام صادق (عليه السلام) فرمود : همانا سه چيز از روح ايمان به شمار مىآيد : نماز شب خواندن، به روزهدار افطارى دادن و ملاقات با برادران.
و در ثواب الاعمال شيخ صدوق از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده كه فرمود : نماز شب سبب سلامتى بدن و موجب خشنودى پروردگار - عز و جل - و خود را در معرض رحمت الهى قرار دادن و چنگ زدن به اخلاق پيامبران الهى است.
و عن العلل عن جابر قال : سمعت رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) يقول : ما اتحذ الله ابراهيم خليلاً الا باطعام الطعام و الصلاه بالليل و الناس نيام .(١٧٨)
و عن العلل عن أبىعبدالله : فيقول الله عز و جل : (ان الحسنات يذهبن السيئات) (١٧٩) قال : صلاه المؤمن بالليل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار .(١٨٠)
و عن ثواب الاعمال عن أبى عبدالله (عليه السلام) : صلاه الليل تحسن الوجه و تحسن الخلق تطيب الريح و تدر الرزق و تقضى الدين و تذهب بالهم و تجلو البصر.(١٨١)
عن : مجمع البيان عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) قال : اذا أيقظ الرجل أهله وصليا من الليل كتبا من الذاكرين الله و الذاكرات.
و در علل الشرايع شيخ صدوق از جابر نقل شده كه گفت : از رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مىفرمود : خداوند متعال حضرت ابراهيم (عليه السلام) را دوست خود نگرفت مگر به خاطر طعام دادن و نماز شب خواندن در حالى كه مردم خفته بودند.
و در علل الشرايع از امام صادق (عليه السلام) در معنى كلام الهى كه فرموده : كارهاى خوب، گناهان را از بين مىبرد فرمود : نماز شب شخص مؤمن اثر گناه روز او را از بين مىبرد.
و در ثواب الاعمال شيخ صدوق از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود : نماز شب، چهره را زيبا و اخلاق را نيكو و بوى بدن را پاك و خوش و روزى را فراوان و بدهكارى را ادا و هم و غم را برطرف مىسازد و ديده را جلا مىبخشد.
در مجمع البيان از پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) روايت مىكند كه فرمود : هرگاه مرد نيمه شب همسرش را از خواب بيدار كند و هر دو به نماز شب بايستند، در شمار مردان و زنانى قلمداد مىشوند كه بسيار به ياد خدايند.
عن مشكاه الأنوار من كتاب المحاسن عن الصادق (عليه السلام): ان الله تبارك و تعالى أوحى الى نبى من أنبياء بنى اسرائيل : ان أحببت أن تلقانى غداً فى حظيره القدس فكن فى الدنيا وحيداً غريباً مهموماً محزوناً مستوحشاً من الناس بمنزله الطير الذى يطير فى أرض القفار و يأكل من رؤوس الأشجار و يشرب من ماء العيون، فاذا كان الليل أوكر وحده و استأنس بربه و استوحش من الطيور. (١٨٢)
و عن الباقر (عليه السلام) : ان الله يحب - و ذكر أشياء - و قال فى آخرها : الساهر بالصلاه.
و عن كتاب الغايات عن أبى عبدالله (عليه السلام) قال: قلت له أخبرنى جعلت فداك أى ساعه يكون العبد أقرب الى الله و الله منه قريب؟
در مشكاه الانوار طبرسى از كتاب محاسن برقى از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود : همانا خداى تبارك و تعالى به يكى از پيامبران بنىاسرائيل وحى كرد كه اگر دوست دارى مرا در جايگاه مقدس ملاقات نمايى، پس در دنيا تنها و غريب و اندوهناك و محزون باش و از مردم وحشت كن مانند پرندهاى كه در زمين بىآب و علف، پرواز مىنمايد و از شاخ درختان تغذيه مىكند و از آب چشمهها مىآشامد و چون شب شد، تنها به آشيانه خود برمىگردد و با پروردگارش انس مىگيرد و از پرندگان وحشت مىنمايد.
و از امام باقر (عليه السلام) روايت است كه همانا خداوند دوست مىدارد - امام چند مورد را بر شمرد و در آخر فرمايشش بود كه از جمله آنها - كسى است كه شب را به خاطر نماز گزاردن، بيدار مىماند.
و از كتاب غايات از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه راوى گويد : به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم : فدايت گردم مرا آگاه ساز كه در چه ساعتى بنده به خدا نزديكتر است و خدا هم به او نزديك است؟
قال : اذا قام فى آخر الليل و العيون هاديه فيمشى الى وضوءه حتى يتوضأ باسبغ وضوء ثم يجىء حتى يقوم فى مسجده فيوجه وجهه الى الله و يصف قدميه و يرفع صوته و يكبر و افتتح الصلاه فقرأ أجزاء و صلى ركعتين قام ليعيد صلاته، ناداه مناد من عنان السماء عن يمين العرش : أيها العبد المنادى ربه ان البر لينشر على رأسك من عنان السماء و الملائكه محيطه بك من لدن قدميك الى عنان السماء و الله ينادى عبدى لو تعلم من تناجى اذا ما انفتلت.
و قال : أبغض الخلق الى الله جيفه بالليل و بطال بالنهار.(١٨٣)
و قال رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم): خياركم اولى النهى. قيل : يا رسول الله من اولو النهى؟ فقال : المتهجدون بالليل و الناس نيام. (١٨٤)
حضرت فرمود : زمانى كه بنده در آخر شب به پا مىخيزد در حالى كه چشمها در خوابند، آنگاه به سوى وضو ساختن مىرود و وضوى كاملى مىسازد، سپس در نمازگاه خود به نماز مىايستد و صورت خود را به سوى خدا متوجه مىكند و هر دو پا را در كنار هم قرار مىدهد و صداى خود را به الله الكبر گفتن بلند مىكند و شروع به نماز مىنمايد پس تعدادى از آيات قرآن را قرائت مىنمايد و دو ركعت نماز مىگزارد و برمىخيزد تا دو ركعت ديگر را به جاى آورد كه ناگهان ندايى از منادى سمت راست عرش از پهنه آسمان به گوش مىرسد كه اى بندهاى كه پروردگار خود را ندا مىكنى همانا نيكى و احسان از پهنه آسمان همچنان بر سر تو افشانده مىشود و فرشتگان از قدمگاه تو تا پهنه آسمان محيط بر تويند و در اين هنگام خداوند متعال ندا مىدهد : اى بنده من اگر مىدانستى با چه كسى مناجات مىكنى، هرگز رويگردان نمىشدى.
و حضرت فرمود : مبغوضترين خلق نزد خدا كسى است كه به شب مردارى بيش نيست و به روز هم جز تنبلى چيزى از او برنمىآيد.
و رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمود : بهترين شما صاحبان عقل هستند. عرض شد : يا رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) ! صاحبان عقل چه كسانىاند؟ فرمود : اهل نماز شب هنگامى كه مردم در خواب فرو رفتهاند.
عن العيون قال سئل على بن الحسين (عليهما السلام) : ما بال المتهجدون بالليل من أحسن الناس وجهاً؟ قال (عليه السلام) : لأنهم خلوا بربهم فكساهم من نوره. (١٨٥)
و عن الصادق (عليه السلام) : صلاه الليل مرضاه للرب و حب الملائكه و سنه الأنبياء و نور المعرفه و أصل الايمان و راحه الأبدان و كراهه الشيطان و سلاح على الأعداء و اجابه الدعاء و قبول الأعمال و بركه فى الرزق و شفيع بين صاحبها و بين ملك الموت و سراج فى قبره و فرش تحت جنبه و جواب على منكر و نكير و مونس و زائر فى قبره الى يوم القيامه فاذا كان يوم القيامه كانت الصلاه ظلاً فوقه و تاجاً على رأسه و لباساً على بدنه و نوراً سعى بين يديه و ستراً بينه و بين النار و حجه بينه و بين الله تعالى و ثقلاً فى الميزان و جوازاً على الصراط و مفتاحاً للجنه لأن الصلاه تكبير و تحميد و تسبيح و تمجيد و تقديس و تعظيم و قراءه و دعاء. (١٨٦)
از عيون اخبار الرضا (عليه السلام ) نقل شده كه از امام سجاد (عليه السلام) پرسيدند : چرا اهل نماز شب از بهترين زيبارويان به شمار مىآيند؟ فرمود : براى اينكه آنان با پروردگارشان خلوت مىكنند، پس خدا از نور خود به آنها مىپوشاند.
و از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود : نماز شب موجب خشنودى خداست و دوستى فرشتگان است و سنت پيامبران و نور معرفت و اساس ايمان و آسايش بدن و ناخوشايند شيطان است؛ نماز شبسلاحى است عليه دشمنان و سبب اجابت دعا و قبولى اعمال و بركت در رزق و روزى است؛ و شفيع ميان نماز شبخوان و فرشته مرگ است و چراغ خانه قبر و فرش زير اوست و پاسخى است براى فرشتگان نكير و منكر و تا روز رستاخيز مونس و زائر او در قبر مىباشد؛ پس هنگامى كه روز قيامت برپا شد، نماز سايبان او مىگردد و تاج سر و لباس بدنش مىشود و نورى مىشود كه پيشاپيش او حركت مىكند و حجاب و مانعى ميان او و آتش جهنم مىگردد و آن حجتى بين او و خدا مىشود و سبب سنگينى در ترازوى اعمال مىشود و گذرنامه صراط و كليد بهشت خواهد بود؛ براى اينكه همانا نماز داراى تكبير و سپاس گزارى و تسبيح گويى و تمجيد و تقديس و تعظيم و قرائت و دعا است.
و عن بلد الأمين قال الصادق (عليه السلام) : ليس من شيعتنا من لم يصل صلاه الليل.
عن ثواب الأعمال و المجالس للصدوق : ان رجلاً سأل أميرالمؤمنين (عليه السلام) عن : قيام الليل بالقرآن. فقال له : أبشر من صلى من الليل عشر ليله لله مخلصاً ابتغاء ثواب الله قال الله عز و جل لملائكته : أكتبوا لعبدى هذا من الحسنات عدد ما أنبت من النبات فى الليل من حبه و ورقه و شجره و عدد كل قصبه و خوط و مرعى. و من صلى تسع ليله أعطاه الله عشر دعوات مستجابات و أعطاه كتابه بيمينه يوم القيامه و من صلى ثمن ليله أعطاه الله عز و جل أجر شهيد صابر صادق النيه و شفع فى أهل بيته و من صلى سبع ليله خرج من قبره يوم يبعث و وجهه كالقمر ليله البدر حتى يمر على الصراط مع الآمنين و من صلى سدس ليله كتب مع الأوابين و غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر و من صلى خمس ليله زاحم ابراهيم خليل الله فى قبته و من صلى ربع ليله كان فى أول الفائزين حتى يمر على الصراط كالريح العاصف و يدخل الجنه بغير حساب و من صلى ثلث ليله لم يلق ملكاً الا غبطه بمنزلته من الله عز و جل و قيل له : أدخل من أى أبواب الجنه الثمانيه شئت و من صلى نصف ليله فلو أعطى ملء الأرض ذهباً سبعين ألف مره لم يعدل جزاءه و كان له بذلك أفضل من سبعين رقبه يعتقها من ولد اسماعيل و من صلى ثلثى ليله كان له من الحسنات قدر رمل عالج أدناها حسنه أثقل من جبل أحد عشر مرات و من صلى ليله تامه تالياً لكتاب الله عزوجل ذكره راكعاً و ساجداً و ذاكراً أعطى من الثواب أدناها أن يخرج من الذنوب كما ولدته أمه و يكتب له عدد ما خلق الله من الحسنات و مثلها درجات و يثبت النور فى قبره و ينزع الاثم و الحسد من قلبه و يجار من عذاب القبر و يعطى براءه من النار و يبعث من الآمنين و يقول الرب تبارك و تعالى لملائكته : يا ملائكتى، انظروا الى عبدى أحيا ليله ابتغاء مرضاتى، أسكنوه الفردوس و له فيها مائه الف مدينه، فى كل مدينه جميع ما تشتهى الأنفس و تلذ الأعين و ما لا يخطر على بال، سوى ما أعددت له من الكرامه و المزيد و القربه. (١٨٧)
در بلد الامين كفعمى روايت شده كه امام صادق (عليه السلام) فرمود : كسى كه نماز شب نمىخواند از شيعيان ما به شمار نمىآيد.
در ثواب الاعمال و امالى شيخ صدوق اين روايت آمده است : همانا مردى از اميرالمؤمنين (عليه السلام) سؤال كرد از فضيلت تلاوت قرآن هنگام شب خيزى، حضرت فرمود : بشارت باد تو را هر كس يك دهم شب را به نماز به سر برد در حالى كه نيتش فقط خدا و طلب اجر الهى باشد، پروردگارش به فرشتگان مىفرمايد : به عدد آنچه روييده مىشود از برگ و دانهها و درختان در اين شب و به شماره تمام نىها و شاخههاى تازه، اجر و ثواب براى او بنويسيد و هر كس يك نهم شب را به عبادت و نماز مشغول باشد، خداوند استجابت ده دعا به او عطا مىفرمايد و در قيامت نامه اعمالش را به دست راست او خواهد داد و هر كس يك هشتم شب را به نماز مشغول باشد خداوند پاداش يك شهيد شكيباى مخلص به او عطا مىكند و شفاعت او را در اهل خانهاش مىپذيرد و هر فرد كه يك هفتم شب را نماز بخواند از قبر خود با چهرهاى نورانى چون ماه شب چهارده محشور مىشود تا از صراط با جماعتى كه در امان هستند عبور نمايد و هر كس يك ششم شب را نماز بخواند در زمره توبه كنندگان و بازگشت نمايندگان به سوى خدا، نوشته مىشود. و گناهان قديم و جديدش بخشيده مىشود و هر كس يك پنجم شب را نماز بخواند، در بهشت از نديمان ابراهيم خليل (عليه السلام) خواهد بود و هر كس يك چهارم شب را به نماز بايستد، در صف اول رستگاران قرار خواهد گرفت تا از صراط مانند تندبادى بگذرد و بدون حسابرسى داخل بهشت گردد. و هر كس يك سوم از شب را نماز بخواند، هيچ فرشتهاى را ملاقات نمىكند مگر آنكه به مقام منزلت او در نزد پروردگار غبطه و حسرت مىبرد و به او پيشنهاد مىشود كه از هر كدام از درهاى هشتگانه بهشت كه مىخواهى وارد شو و اگر كسى نيمهاى از شب را نماز بخواند، اگر هفتاد هزار برابر زمين پر از طلا باشد، برابرى با اجر او نمىكند و از براى او در مقابل اين عمل بيشتر از هفتاد غلامى كه از اولاد اسماعيل باشند و آزاد كند پاداش است و هر كس دو سوم شب را نماز بخواند، از براى او به شماره شنهاى بيابان حسنات است، كه كمترين حسنهاش سنگينتر از ده برابر كوه احد خواهد بود!
و هر كس يك شب تمام به عبادت بپردازد در حالى كه قرآن شريف را تلاوت مىكند و همهاش در ركوع و سجود و ذكر خدا باشد، به قدرى به او اجر داده شود كه كمترين مقدارش آن است كه گناهان بريزد و پاك گردد مانند روزى كه از مادر متولد شده و به شماره تمام حسنات و درجات براى او پاداش است و مشعلى از نور در قبر او زنند و تيرگى گناه و حسد را از قلب او برطرف سازند و او را از عذاب قبر ايمن گردانند و بيزارى و برات آزادى از جهنم را به او عطا كنند و در زمره آنان كه از عذاب الهى درامانند محشور مىشود و پروردگار به فرشتگان مىفرمايد : اى فرشتگان من! نظر كنيد به بنده من كه تمام شب را براى كسب خشنودى من به عبادت پرداخت، او را داخل در فردوس نماييد و از براى او در آنجا هزار شهر است، در آن شهرها آنچه باب ميل انسانها باشد مهياست و از آنچه چشمها لذت مىبرند موجود مىباشد و سعادتهايى كه به دل هيچ كس خطور نكرده است، به علاوه آنچه از احترامات و افزونىها و تقرب و نزديكى است برايش آماده ساختهام.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١٦٦) امالى شيخ صدوق ص ٥١٧، مجلس ٦٦.
١٦٧) بحار الانوار جلد ٩٠/٣٣٤.
١٦٨) بحار الانوار جلد ٩٠/٣٣٤.
١٦٩) -آمر فلاناً فى الأمر : شاوره.
١٧٠) الأمالى شيخ صدوق ص ٨٠ - ٨٣، مجلس هشتم، حديث ٤٨.
١٧١) سوره مائده (٥) ، آيه ٥٤.
١٧٢) سوره ق (٥٠) ، آيه ٣٧.
١٧٣) بحارالانوار جلد ٧٠/٣٨١.
١٧٤) امالى شيخ صدوق ص ١٢٥، حديث ١١٤، مجلس ١٦.
١٧٥) امالى شيخ صدوق ص ٢٥٤، حديث ٤٣٢، مجلس ٤٧.
١٧٦) ر.ك : بحارالانوار ٧٤/٣٥٢.
١٧٧) ثواب الاعمال ص ٩٧.
١٧٨) علل الشرايع ١/٤٩، باب ٣٢، حديث ٤.
١٧٩) سوره هود (١١) ، آيه ١١٤.
١٨٠) علل الشرايع ٢/٦٢، باب ٨٤، حديث ٧.
١٨١) ثواب الاعمال ص ٩٨.
١٨٢) مشكاه الانوار ص ٤٤٩، حديث ١٥٠٨.
١٨٣) بحارالانوار جلد ١٣ .
١٨٤) بحارالانوار جلد ٨٤ .
١٨٥) عيون أخبار ١/٢٨٢.
١٨٦) بلدالأمين كفعمى، ص ٧٩.
١٨٧) ثواب الأعمال ص ١٠٠ - ١٠٢؛ امالى شيخ صدوق ص ٣٦٧، حديث ٤٥٩، مجلس ٤٨.
هذا و قد افتضحت يا نفسى بعد هذه المراتب ولو أتيت بعباده الثقلين فى قبال هذه الألطاف السنيه و كيف و أنت جيفه بالليل بطال بالنهار بل وليت لم تقم من نومتك ولم تستيقظ من رقدتك فلعلك تنتفعى من خجل عدم القيام أكثر من قيامك بهذا الحال و بهذا القلب المنكوس؛ بل ولو شرحت حقيقه قيامك بل أشرف حالات قيامك الذى هو صلوتك أكثر من استغفارك لذنوبك؟! و استحييت منه جل جلاله حياء عظيماً؟!
اينك، اى نفس من! پس از اين همه مراتب، اگر تو عبادت جن و انس را نيز در مقابل اين همه لطفهاى بزرگ الهى به جاى آورى باز هم كار تو به افتضاح و رسوايى خواهد كشيد، چه برسد به اينكه از اين مراتب عالى و عبادت عارى باشى و شبها چو مردارى به سر برى و روزها را با بيهودگى و بيكارى به شب آورى!؟ بلكه اى كاش كه از رختخواب خود برنمىخاستى و از خواب راحت چشم نمىگشادى تا شايد از شرمندگى و خجالت به خواب بودن و عدم قيام بيشتر بهره مىبردى تا با چنين حال و احوالى و قلب وارونهاى به پا خاستى بلكه اگر حقيقت بيدارى شبت بلكه شريفترين حالات بيداريت را كه همان نمازگزاردن است، خوب بررسى نمايى و به حقيقت عمل خود پى ببرى، هر آينه از نمازت بيشتر از گناهانت استغفار مىكنى!؟ و از حضرت حق - جل جلاله - بيشتر حيا مىكنى!؟
و ان شئت تصديق ذلك فاستمع لما أتلو عليك من أيسر تقصيرك فى حق أدب الحضور بين يدى هذا السلطان العظيم الرحمن الرحيم و هو غفلتك عن حضوره فى صلوتك و اشتغالك بقلبك الى غيره فانك اذا تأملت فى ذلك و ما تتأدب به فى حضور شخص جليل من حاكم بلدك و شريف من شرفاء قومك و قايسته بأدبك فى صلوتك فى حضور ملك الملوك تعالى تعرف كثره تقصيرك و تهوينك لعظمه هذا السلطان العظيم جل سلطانه لأنك لا ترضى من نفسك أن تحضر بمحضر حاكم بلدك و تستدبره و هو مواجهك و تتواضع لغيره و هو يخاطبك؛ بل و تسجد لعدوه فى حضوره و هو يناجيك بل و لا ترضى بذلك التهوين مع قرينك بل و لا أحد من خدامك
و اگر مىخواهى به تصديق اين ادعا آگاه شوى پس لازم است خوب گوش كنى تا يكى از پيش پا افتادهترين تقصيرات تو را درباره ادب حضور در پيشگاه اين سلطان بزرگ و رحمان و رحيم را برايت بازگو نمايم و آن همان غفلت تو از محضرش هنگام نماز است كه قلب تو به غير خدا متوجه و مشغول مىشود؛ پس اگر در همين يك تقصير تأمل نمايى و آداب حضور خود در محضر شخص بزرگوارى از شهر خود و يكى از بزرگان خويشان خود را تصور نمايى و آن را با ادب خود هنگام نماز خواندن در حضور ملك الملوك متعال مقايسه نمايى، به بسيارى كوتاهى و توهين خود نسبت به اين سلطان بزرگ - جل جلاله - پى خواهى برد؛ براى اينكه همانا تو هيچ وقت راضى و حاضر نيستى در حضور فرماندار شهر خود هنگامى كه با تو روبهرو ايستاده، پشت به او كنى يا وقتى كه با تو به سخن گفتن پرداخته تو متوجه ديگرى شوى و به او تواضع نمايى بلكه از اين بالاتر، در حالى او تو را به سوى خويش مىخواند، در حضورش به دشمن او سجده كنى!؟ بلكه مىتوان گفت تو راضى به چنين توهينى نسبت به دوستان هم سطح خود حتى نسبت به يكى از خدمتگزاران خويش نيز نمىشوى.
فما أفضح عملك و ما أفظع حالك فى معامله هذا الملك العظيم الشفيق فى صلوتك التى أكرمك باذنه لك فى هذا المعراج و المناجاه معه؛ بل من عليك بعظيم منه حيث دعاك لمخاطبته و مجلس أنسه و هو يراقبك فى جميع لحظاتك و يحسبك بلطفه فى جميع ما تفعله أو تقوله من أفعالك و أقوالك، ينشر البر على رأسك من عنان السماء و يأمر كرام ملائكته بأن يحيطوا بك من قدمك الى أفق السماء اجلالاً بك و ينظر بعين رأفته عليك و يباهى بك ملأ ملائكته الكرام
واى چه افتضاحى بار آوردهاى و به چه حال زشت و سختى گرفتار شدهاى كه به خود جرئت دادهاى با سلطان بزرگ و مهربان، چنين معاملهاى نمايى!؟ آن هم در نمازى كه به احترام تو، به تو اجازه حضور در اين معراج و مناجات همراه خودش را صادر فرموده بلكه از آن بزرگتر نيز بر تو منت نهاده به طورى دعوتنامه براى گفتگو و حضور در محفل انس خويش براى تو فرستاده و او هميشه مراقب مواظب تمام لحظات توست و در تمام گفتار و كردارهايت مشمول لطف او هستى و از كرانه آسمان احسانش بر سر تو فرو مىريزد و به فرشتگان گرامى خويش دستور مىدهد تا به احترام تو از قدمگاه تو تا افق آسمان، گرداگرد تو بايستند و خداوند رئوف با ديده رأفت به تو مىنگرد و در جمع فرشتگان گراميش به تو مىبالد و مباهات مىنمايد.
فأين أنت يا مسكين! يا جاهل! بل يا قبيح الفعال! يا من لا حياء له! بل و لا ايمان له و لا عقل له بل و لا شعور من هذا الخسران العظيم ولو أن حيواناً من البهائم استشعر من مالكه عشر ما عقلت من مالكك الرأفه و الألفه و الحنين استأنس به و ألفه و ويراقبه بالطبع عند حضوره و كثيراً ما رأيت من الحيوانات بل من الكلاب أنه يراقب مالكه الذى يباشر اطعامه بمراقبات عجيبه كيف ولو تأملت بعين الدقه فى معامله الكلب مع صاحبه و وفائه فى معاملته لرأيته أحيى و أوفى منك بكثير!
پس تو كجايى اى مسكين! اى نادان بلكه اى صاحب اعمال زشت و قبيح! اى كسى كه حيايى براى او نيست بلكه براى او ايمانى نيست و عقلى نيست و بىشعور است كه اين خسران و زيان بزرگ را درك نمىكند و اگر يكى از اين چهارپايان از صاحب خود يك دهم آنچه كه تو از صاحب خود رأفت و الفت ديدهاى، مىديد با مالك و صاحب خود انس و الفت مىگرفت و مناسب با طبع خود مراقب حضور مالكش مىگشت و چه بسيار مشاهده كردهاى حيوانات بلكه سگهايى را كه از مالكش كه به او غذا مىدهد، مراقبت مىنمايد و آن هم چه مراقبت شگفتى! و اگر تو خوب تأمل نمايى و در رفتار سگ با صاحبش و وفادارى او نسبت به مالكش، دقيق شوى، قطعاً خواهى ديد كه او بسيار باحياتر و باوفاتر از تو است!
يا انسان! يا عاقل!انصف كيف يصح لك أن ترضى فى معاملتك مع هذا الاله الجليل و المنعم الجميل (الذى لا تقدر على احصاء نعمه عليك بل و لا يقدر على ذلك أهل السموات و الأرضين و لا يقدر ذره من عظمه سلطانه عقول العقلاء و فهوم العلماء و لا أوهام الحكماء)
اى انسان! اى عاقل! خود انصاف بده كه آيا چگونه چنين رفتارى با خداوند بزرگوار و نعمت دهنده زيبا مىتواند صحيح باشد؟! آن خدايى كه نعمتهاى بىشمارش شامل حالت شده و تو از شمارش آنها ناتوانى بلكه اهل آسمانها و زمينها نيز از احصاى آن عاجزند و عقل عاقلان و فهم علما و وهم حكما، از درك ذرهاى از عظمت آن سلطان ناتوانند!
أدون من معامله الكلب مع صاحبه؟! أما تعلم أن صاحب الكلب ربما لا يطعمه الا بالعظم الخالى و مع ذلك هو يحرسه طول ليله و يحرس بيته و حشمه و يتكالب مع كل من يحس دخول له فى بيت صاحبه من الغرباء و كلما يريد غنمه و حشمه من الذئاب و ربما ينسى أن يطعمه هذا العظم الخالى أيضاً و هو مع ذلك يتحمل الطوى من القوت و لا يترك بابه و لا يذهب عن بابه الى غير بابه!
آيا اين درست است كه رفتار تو كمتر از رفتار يك سگ با صاحبش باشد؟! مگر نمىدانى كه چه بسا صاحب سگ به جز يك استخوان خالى از گوشت، چيزى به او نمىدهد ولى با اين حال، آن سگ در تمام شب نگهبان اوست و از خانه و گوسفندانش حراست مىنمايد و تا احساس كند كه غريبى مىخواهد به خانه داخل شود، به او حملهور مىشود و اگر گرگى قصد حمله به گله را داشته باشد آن را دفع مىنمايد. و چه بسا هم صاحبش همان استخوان بدون گوشت را هم فراموش مىكند به او بدهد ولى با اين حال او آن وضعيت را تحمل مىكند و در خانه صاحبش را ترك نمىكند و به در خانه ديگرى نمىرود!
فاسمع يا قليل الحياء! يا عادم الحياء! أنك تخون صاحبك الرفيق و منعمك الشفيق مع أنه يطعمك من الأغذيه اللطيفه بهذا الاكرام و التشريف فى بيوت عاليه و ظروف غاليه بأقبح الخيانات و تتواضع لعدوه و تسجد له فى طاعتك له عند أمره بمخالفه ربك فى تحصيل الزيادات مع أنك تعلم يقيناً أنه لولم يحلم عنك و لم يعطك القدره و ساير أسباب التحصيل لما أمكنك ذلك فما أعظم هذا المصاب العظيم و الرزء الجليل؟! فانالله و انا اليه راجعون من حسره هذا الخطب الفظيع؟! و الخسران العظيم؟!
پس اى نفس بشنو! اى كم شرم و حيا بشنو! اى بىحيا بشنو! تو همان كسى هستى كه به صاحب خود خيانت كرده، آن صاحبى كه با تو رفاقت نموده و براى تو منعم شفيق و مهربانى بوده و غذاهاى لطيف و لذيذ به تو ارزانى داشته و تو را محترمانه در خانههاى عالى ساكن ساخته و در ظرفهاى پرقيمت به تو غذا عطا كرده است و تو بدترين خيانتها را به او مىكنى و در برابر دشمن او، سر فرود مىآورى و اگر به تو امر كند كه براى دستيابى به بيشتر از اينها با پروردگارت مخالفت نمايى، آنچنان از او اطاعت مىكنى كه برايش به سجده مىافتى! با اينكه به يقين مىدانى كه اگر خدا درباره تو بردبارى ننمايد و به تو قدرت و نيرو و ساير وسايل تحصيل آن را ندهد، چنين كارى براى تو امكانپذير نخواهد بود
وه كه چه مصيبت بزرگ و فاجعه عظيمى است! پس در حسرت اين مصيبت بزرگ و زشت خسران عظيم، بايد گفت :(انا لله و انا اليه راجعون) (١٨٨)
كيف يكون حالنا لو خاطبنا ربنا فى هذه المعاملات. و قال : يا و قيح! يا قبيح! أما أوجدتك؟ أما خلقتك؟ أما سويت خلقك؟ أما باشرت بنفسى الى تدبير أمرك بحيث ما رضيت لك نعمه دون نعمه؟ حتى عجز الواصفون عن صفتها و لم يقدرالمحصون احصائها عصيتنى بعين نعمى عليك و أنا شاهد عليك
چه حالى خواهيم داشت زمانى كه خداوند متعال به خاطر اين رفتارهاى ناهنجار، ما را مورد خطاب قرار دهد و بفرمايد : اى بىشرم! اى زشت و قبيح! مگر من به تو وجود نبخشيدم؟ مگر من تو را خلق نكردم؟ مگر تو را با كمال و معتدل نساختهام؟ مگر من شخصاً عهدهدار تدبير امور تو نبودم به گونهاى كه راضى نشدم از نعمتى محروم بمانى تا آنجا كه وصف كنندگان از وصف آن نعمتها عاجز ماندند و آنها را نتوانستند شمارش نمايند و تو با همين نعمتها در محضر من به معصيت و نافرمانى من پرداختى!؟
و آمر بك بأمر هو صلاحك و أمرك عدوى و عدوك بأمر فيه فسادك و هلاكك خالفتنى و أطعت عدوى و عدوك بحضورى و جميع أسباب طاعتك لعدوى من نعمى عليك دعوتك الى كرامتى و مجلس أنسى و أنا منعمك و رازقك تكريماً لك و مناً منى عليك اعرضت عنى و دعاك عدوى الى طاعته و مجاورته فى أسفل دركات الهاويه فأجبته و أطعته.
من به تو امر كردم به چيزى كه خير و صلاح تو در آن بود و دشمن من و تو، تو را به چيزى كه باعث فساد و هلاك تو مىگشت دستور داد و تو از او اطاعت كردى و با من مخالفت نمودى با اينكه او دشمن من و تو بود. و در حالى اين مخالفتها صورت مىگرفت كه همه آن وسايل و اسبابى كه به وسيله آنها از دشمن من فرمانبردارى كردى از نعمتهاى من بود و من منعم و رازق تو بودم و تو را به سوى كرامت و مجلس انس خودم دعوت مىكردم و اين دعوت هم براى احترام و تكريم و عنايت و لطف به تو بوده است. اما تو از من رويگردان شدى و دعوت دشمن من را پذيرفتى و اطاعتش نمودى، با اينكه تو را به همنشينى و همسايگى در پايينترين درجات جهنم فراخوانده بود.
و لعل لمثل هذه الأحوال قال الصادق (عليه السلام) : ولو لم يكن للحساب مهوله الا حياء العرض على الله و فضيحه هتك الستر يحق للمزء أن لا يهبط من رؤس الجبال !(١٨٩) هذا و قد تختلج ببالى أن استشعار هذا المقدار من سوء المعامله و التهوين و المسامحه مع السكوت عن الاعتذار انما يورث شناعه أخرى فوق شناعه الواقع لأجل أن ترك الاعتذار ولو عن غير حق فى بعض المقامات انما يعد توهيناً و يصير أقبح من التقصير فلنتعرض الآن بذكر الاعذار من هذه الجنايات العظيمه و القبايح الفظيعه بعد الاعتراف و الانكسار و اظهار المذله و الاستحياء و العرض الى جناب قدسه الأعظم بحقيقه لسان الحال :
و شايد براى چنين احوالى امام صادق (عليه السلام) فرمودهاند : اگر براى حسابرسى در روز قيامت هيچ وحشتى جز شرمندگى و سرافكندگى هنگام عرضه اعمال به محضر خدا و رسوايى از برملا شدن گناهان نبود، سزاوار بود كه انسان (سر به كوه نهاده) و از قله كوهها، (ديگر به شهرها) فرود نيايد! اين نكته را خوب درياب!
و گاهى به فكرم خطور مىكند كه توجه به اين مقدار از بدرفتارى و توهين و مسامحه همراه با سكوت بدون عذرخواهى، رسوايى ديگرى فوق رسوايى است؛ براى اينكه همانا ترك عذرخواهى ولو در بعضى مقامات نيز حق نباشد، زمينه ساز توهين به حساب مىآيد و بدتر از تقصير است؛ از اين جهت در مقام عذرخواهى از اين جنايات بزرگ و زشتىهاى شديد برآمده و پس از آنكه اعتراف به تقصير خود با كمال شكستگى خاطر و اظهار خوارى و ذلت و شرمندگى داريم، به جناب قدس اعظم حقيقت زبان حال را چنين عرضه مىداريم :
أن لا اله الا أنت سبحانك انا كنا من الظالمين و أقبح الظالمين و أرذل الظالمين و أهون الظالمين بحيث لو كان لنا جلد على انتقامك أو طاقه على عذابك لما سئلناك العفو عنا وسئلناك أن تعذبنا بأليم عذابك و بئيس عقابك أبد الأبدين و دهر الداهرين عذاباً خالداً لا انقطاع لأمدها سخطاً على أنفسنا كيف عصتك و قابل (١٩٠) هذه الكرامات الجليله من ألطافك السنيه البهيه بهذه الفظايع الشنيعه بأن هذه المخالفات
بارالها! خدايى به جز تو نيست، تو پاك و منزهى و همانا ما از ستمكارانيم و از زشتترين و پستترين و خوارترين ستمكارانيم، تا آنجا كه اگر تحمل انتقام تو را داشتيم و طاقت عذاب تو را در خود مىديديم، از تو تقاضاى عفو خود را نمىكرديم بلكه از تو مىخواستيم به دردناكترين عذابت ما را معذب نمايى و به بدترين مجازات ما را مجازات كنى آن هم مجازات هميشگى و عذاب جاويدان كه لحظهاى قطع نشود؛ چرا كه بر خويشتن خشمگين هستيم كه چگونه به خود اجازه عصيان و گناه داديم در مقابل اين همه كرامات بزرگ از الطاف والا و پرارزش الهى، اين چنين رسوايى را به بار آورديم و از تو نافرمانى كرديم.
يا ربنا من هذه العبيد السوء ليس من باب هوان نعمك العظيمه عندهم او تهوين سلطانك العظيم لديهم و لا لأجل الجحود و العناد و العياذ بك منه أو الالحاد بل من خسه أنفسنا و حقاره حالنا و دنو (١٩١) مقامنا فمثلنا كمثل الجعل يحيى من نتن القاذورات و يموت عن طيب المسك و هذا الحال الذى حكم فينا عدلك و أثبت فينا قضاؤك و لك الحجه علينا فيما حكمت به علينا من سوء هذا المقام و ردائه هذه الأحوال الا أن يدركنا فضلك و تغير حالنا كما تفضلت على أوليائك فعرفتهم نفسك و ألزمتهم محبتك فعرفوك و أحبوك و أقدرتهم بما امتنعوا به من مكائد عدوهم و احترزوا من مصائده و تعلقوا بحبلك و تمسكوا بعروه و ثقاك و توسلوا لك بولايه اؤليائك فقبلتهم و قربتهم و أدبتهم بأدبك فتأدبوا فانا قد بقينا فى أسرنا و ذلنا و مهوينا
پروردگار ما! همانا اين مخالفتها كه از اين بندگان بدت سر زده نه از آنروست كه نعمتهاى بزرگ تو نزد آنان كمارزش است و يا سلطنت عظيم تو در نظرشان سبك بوده باشد و نه به خاطر انكار و عناد است - كه از چنين حالتى به تو پناه مىبريم - يا به خاطر الحاد باشد بلكه اين مخالفتهاى ما از فرومايگى نفس ما و حقارت حال ما و پستى مقام ما مىباشد. پس مثل ما مثل سرگين غلطان است كه در فاضلابها زندگى مىكند و زنده مىماند و از بوى خوش مشك گريزان است و در اثر آن مىميرد. اين چنين حالى كه ما داريم نتيجه عدل تو است كه سرنوشت ما را چنين رقم زده است و هر چه حكم فرمودهاى درباره ما كه چنين مقام بد و احوال پست يافتهايم بر مبناى حجت و دليل بوده مگر آنكه فضل تو ما را دريابد و حال ما تغيير نمايد همان طور كه به اوليا و دوستان خودت چنين تفضلى كردهاى و خود را به آنان شناساندهاى و محبت خود را در دل آنها افكندهاى؛ پس آنان در اثر اين تفضل و عنايت تو، تو را شناختند و تو را محبوب خود گرفتند و اگر آنان توانستند از حيلههاى دشمنانشان رهايى يابند و از دامهاى آنها دورى نمايند، از لطف تو بوده كه چنان قدرتى يافتند و دست به ريسمان تو زدند و دستگيره محكم تو را گرفتند و به وسيله ولايت و دوستى اولياء تو، به تو متوسل شدند؛ پس تو آنان را قبول كردى و به قرب خود راه دادى و با ادب خود آنان را مودب ساختى و اين ما بيچارهها هستيم كه در اسارت و ذلت و خوارى خودمان ماندهايم
فان ذكرناك بما يلوح من عظمتك و كثره نعمائك و حق أدب حضورك فى بعض حالاتنا و تأثرت منه قلوبنا بشىء يسير يعترضه فوراً ماتر سخت فى قلوبنا من ألف هذه العادات الكثيفه و أنس هذه الملكات الخبيثه فيعين هذه الخطرات فى قلوبنا و يزينها فى نفوسنا عدوك و عدونا فيضلنا عن طريق معرفتك ويزيلنا عن سبيل محبتك و لاينجينا من هذه المهالك و لا يخرجنا من تلك الظلمات الا نور هدايتك و طلوع شمس معرفتك حتى يمحو عناظلمات عوالم السجين و تجذبنا و عنايات (١٩٢) محبتك الى أعلى عليين؛
و اگر گاهى يادى از نعمتهاى فراوان تو و حق ادب حضور تو مىكنيم و مقدارى كم بر دلهاى ما اثر مىگذارد، فوراً هزاران خاطره از عادتهاى كثيف در دل ما رسوخ مىنمايد و انسى - با اين ملكات خبيث داشتيم و در جلو چشم ما مجسم مىشود و دشمن ما و تو، شيطان نيز به كمك آن آمده و خاطرههاى گناه را دل و چشم ما زينت
مىدهد تا ما را از راه معرفت تو، باز دارد و گمراه نمايد و از جاده محبت تو ما را برگرداند و ما از اين هلاكتگاهها و ظلمت كدهها نجات نمىيابيم مگر اينكه نور هدايت تو و خورشيد معرفت تو در دل ما طلوع نمايد تا تاريكىهاى عوالم سجين را محو كند و عنايات محبت تو، ما را به اعلا عليين بكشاند.
فو عزتك لو تركتنا و أنفسنا و خليت بيننا و بين عدونا هلكنا و أهلكنا و لعصيناك بكبائر ذنوبنا و قابلناك من هذه التكريمات بفضايح أعمالنا فانا عبيدك هذا الجانى أناديك من مهوى عالم الطبيعه و ذل أسر قيود اخلاق الرذيله
به عزت تو سوگند! كه اگر ما را به حال خودمان واگذارى و به دست دشمنمان بسپارى، هلاك مىشويم و ديگران را نيز به هلاكت مىكشانيم و به گناهان كبيره گرفتار مىشويم و در مقابل اين همه تكريم تو، با اعمال ننگين با تو مواجه مىشويم؛ پس همانا ما بندگان جنايتكار تو هستيم كه از اين پرتگاه عالم طبيعت و در زير زنجيرهاى اخلاقى پست و زشت، فريادم به سوى تو بلند است
أقول : و عزتك و جلالك و عظيم سلطانك لأعصينك و أهلك نفسى و أهوى فى دركات عوالم السجين و ألحق بحزب الشياطين الا أن تعصمنى فان نفسى نشأت فى هذه الدنيا الدنيه و لا عقل لى و الفت بزخارفها و اعتادت بشهواتها و لا يعرف جميلاً من قبيح و أعاننى على ذلك كبرائى و رفقائى و كل من رأيتهم و عرفتهم من بنى نوعى حتى ترسخت فى نفسى هذه الملكات الخبيثه و الفت بهذه الرعونات و عوالم الطبيعه
و عرض مىكنم : به عزت و جلال و سلطنت عظيم تو سوگند كه حتماً تو را معصيت خواهم كرد و خود را هلاك خواهم نمود و به دركات عوالم سجين پرت خواهم شد و به حزب شياطين ملحق خواهم گرديد مگر آنكه تو را مرا از آنها نگهدارى كنى؛ زيرا نفس من در اين دنياى پست نشو و نما كرده و براى من عقلى نيست و نفس من با زر و زيور اين دنيا الفت گرفته و به شهوتهاى آن عادت كرده است به طورى كه زيبا را از زشت تشخيص نمىدهد و در اين مسأله، بزرگان و دوستان من و هر كس كه او را ديده و شناختهام اعانت كردهاند و مرا دچار ملكات خبيث و زشت ساختهاند به طورى كه در نفس من رسوخ نمودهاند و به اين كارهاى جاهلانه و عوالم طبيعت انس و الفت گرفتهام؛
ثم وهبتنى العقل و العلم بعد تمكن آثار الجهل و الملكات الخبيثه و المكتسبه فى مده مديده و حجبت عنى وجهك و عوالم الغيب و لم يقويا لضعفها على غلبه نفسى و شيطانى و التزكيه من الصفات الرذيله حتى بقيت فى مهواى عالم الطبيعه أسيراً للنفس و الشيطان فاهلكا نفسى و روحى بالذنب و العصيان و كيف بالذكر و الأدب لمن لا يعرف المذكور و الحضور بل و لا يعرف الظلمات من النور - المشتكى اليك و اللجاء الى باب فضلك و كرمك من فضاحه هذه الأحوال و ردائه هذه المقامات - بل كيف النجاه؟! و أين النجاه؟! من المقيد فى سجن عالم الطبيعه و المكبل الأسير فى باطل دار الغرور ان لم تقذف فى قلبه النور و جذبته الى دار الخلود و السرور و الحبور -
پس بعد از آنكه آثار جهل و نادانى و ملكات خبيث در من جايگير شدند و در مدت مديدى آنها را به دست آوردم و وجه تو و عوالم غيب از من محجوب شد، در اين هنگام به من عقل و علم ارزانى داشتى ولى ديگر دير شده بود و آن عقل و علم قدرت مقابله با نفس اماره و شيطانم را نداشتند و امكان تزكيه از صفات پست نيز وجود نداشت به طورى كه در پرتگاه نشئه طبيعت اسير نفس اماره و شيطان گشتم و اين دو به وسيله گناه جان و روح مرا نابود كردند، اينك من چگونه مىتوانم به ياد تو باشم و ادب تو نگاه دارم؟ چرا كه مذكور و حضور را نمىشناسم بلكه هنوز نمىتوانم تاريكى و ظلمت را از نور و روشنايى تشخيص دهم. خداوندا! از رسوايى اين احوال و زشتى اين مقامات، شكوه و شكايت به محضر تو آوردهام و به در خانه فضل و كرم تو پناه جستهام. بلكه چگونه نجات امكانپذير است؟ و نجات كجاست كه بتواند اين زندانى عالم طبيعت و اسير در دنياى باطل فريبا را از دست آنها برهاند؟ اگر تو در دل اين شخص زندانى و اسير، نورافكنى ننمايى و به سوى سراى جاويدان و سرور و نعمت جذب نكنى، نجات او قابل تصور نيست.
(اللهم يا سيدنا يا الهنا و خالقنا و منعمنا) ظلمنا أنفسنا و اعترفنا بذنوبنا و نقول قبل يوم القيامه : هل الى خروج من سبيل؟! طمعاً فى فضلك العظيم و منك القديم أن لا تبتلينا بقول ذلك يوم القيامه و أن لا تجمع لنا ذل الدارين فبك الى اؤليائك فى الشفاعه و بهم اليك فى القبول توسلنا فارحمنا و من علينا بمعرفتك و محبتك و أخرجنا من الظلمات الى النور فان عرفتنا نفسك أحببناك و ان أحببناك أحرقت محبتك كل باطل و جهل و غرور بل و كل حجاب بيننا و بينك و كنا كما تحب أن يكون عليه أحبائك
بارالها! اى سرور ما، اى خداى ما و اى خالق و منعم ما! ما به خود ظلم كردهايم و اينك به گناهان خود اعتراف مىكنيم و قابل از اينكه روز رستاخيز برپا شود عرض مىكنيم : آيا راهى براى خارج شدن از دوزخ هست؟ ما به فضل بزرگ و منت ديرين تو طمع نمودهايم باشد كه روز قيامت ما را به چنين گفتار و اعتراض مبتلا نسازى و ذلت دنيا و آخرت را براى ما جمع نفرمايى. بارالها! تو را وسيله شفاعت اوليا و دوستانت و آن اوليا را نيز وسيله پذيرش توسل خودمان قرار مىدهيم؛ پس خداوندا! به ما رحم كن و با معرفت و محبتت بر ما منت بگذار و ما را از دنياى ظلمات به سوى نور خارج فرما؛ پس اگر خودت را به ما معرفى نمايى، تو را دوست خواهيم داشت و وقتى تو را دوست داشتيم، آن آتش محبتت، هرچه باطل و جهل و غرور در وجود ماست، خاكستر خواهد ساخت بلكه هر حجاب و مانعى كه بين ما و تو وجود دارد از بين خواهد برد. و ما آنچنان خواهيم شد كه تو مىخواهى محبانت چنان باشند.
فا عبيدك المضطرون الى نيلك بل جيرانك و ضيفانك و أنت الكريم الذى أدبت عبادك و اوليائك كرهت للمضيف منهم أن يمنع ضيفه القرى ولو كان كافراً و ان كان الضيف ممن لايهلكه المنع و المضيف ممن ينقصه الاحسان و أنت تعلم أنك متى ما منعتنا قراك بتناطاوين فى حماك و وصلنا الى الهلاك يا من لا ينقصه الاحسان و لايزيده الحرمان فارحمنا و قد كان الذى كان.
پس همانا ما بندگان درماندهاى هستيم كه چشم به احسان تو دوختهايم بلكه ما همسايگان و ميهمانان تو به شمار مىآييم و تو آن بزرگوارى هستى كه بندگانت و دوستانت را ادب مهمان پذيرى و مهماننوازى آموختهاى ولو اينكه آن ميهمان كافر باشد! هرچند كه ميهمان در شرايطى نباشد كه اگر از او پذيرايى نشود هلاك گردد و ميزبان هم از كسانى باشد كه احسان او به ديگرى، نقصانى در او ايجاد نمايد، ولى خدايا تو مىدانى كه هرگاه تو از ما ميهمان نوازى نكنى آنچنان درمانده مىگرديم كه در آستان تو از گرسنگى هلاك خواهيم شد؛ پس تو اى كسى كه احسانت موجب نقصان نمىشود و محروم شدن ديگران چيزى بر آن نمىافزايد، اينك به ما رحم كن كه هرچه از ما سر زده، گذشته است.
هذا و أنت يا اخى و قره عينى ان تأملت فيما رسمت لك فى التهجد بالصلوه و البكاء و ما بعثك هذه الجمله على القيام و رضيت بنفى التشيع عن نفسك و أن لا تكون منهم (عليهم السلام) حيث قال العسكرى (عليه السلام) : ليس منا من استخف بصلوه الليل ! (١٩٣)
اكنون تو اى برادر و نور چشم من، اگر تو در آنچه در خصوص شب زندهدارى و تهجد و گريه از خوف خدا، ذكر شد خوب تأمل نمودى ولى باز هم ديدى كه اين همه تو را به نماز شب برنيانگيخت و تو رضايت دادى كه شيعه بودن را از خودت نفى نمايى و از زمره ائمه اطهار (عليهم السلام) به شمار نيايى، از آنجا كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمودند : كسى كه نماز شب را سبك بشمارد، از ما نيست!
و اخترت راحه النفس و طيب الرقاد على الخلوه مع الله جل جلاله الحبيب القريب و المناجاه معه و المجالسه معه و الأنس معه و على كراماته السنيه البهيه و لم يتغير من مطالعه هذه الأوراق حالك فاعلم انك فى احد الخطرين اما فقدان الايمان بهذه الآيات و الاخبار و اما مرض قلبك من حب الدنيا و أوساخ الذنوب و ظلم و المعاصى و اكدار الشهوات بحيث فسد جوهره كما يفسد الأوساخ الكثيفه اذت تراكمت جواهر المرآئى و لم يبق فيك خير ينجيك و اياك و اياك أن تغفل عن مثل هذا المرض المهلك و لا تعالج نفسك حتى يختم عليك و بالشقاوه العظمى و خسران الدارين و اياك و اياك أن تسوف بالعلاج و التوبه و قد ورد : أن أكثر صياح أهل النار من التسويف .
و تو راحتى نفس و لذت خواب را بر خلوت با خدا كه دوست نزديك تو است، ترجيح دادى و مناجات با خدا و مجالست و انس با او را ترك گفتى و كرامتهاى عالى و گرانقدر او را انتخاب نكردى. پس وقتى از مطالعه اين مسائل حالت متحول و دگرگون نشد بدان كه دو خطر تو را تهديد مىكند : يا اينكه اعتقاد و ايمانى به اين آيات و روايات ندارى و يا اينكه در اثر حب دنيا و كثافات و تاريكى گناهان و كدورت شهوتها، دل تو آنچنان بيمار شده كه ذات تو را فاسد ساخته است همانگونه كه زنگارهاى متراكم خاصيت آينه را از بين مىبرد، ديگر در تو خيرى كه نجاتبخش تو باشد در تو باقى نمانده است. تو هرگز نبايد از چنين بيمارى كشندهاى غافل شوى و به معالجه آن نپردازى كه در اين صورت به شقاوت بزرگ و خسارت دنيا و آخرت، منجر مىشوى و هرگز مبادا در توبه كردن امروز و فردا نمايى و تعلل بورزى كه در روايت آمده است كه همانا بيشترين فريادهاى اهل جهنم از تسويف (امروز و فردا كردن) است.
و ان كنت عاملاً به وساعياً و مراقباً و مجداً فى تكميله و تصحيحه فعليك بالسعى فى الستر و الاخفاء و الالخلاص و تلطيف المراقبه و المناجاه و الايثار بالمناجاه المؤثره و بعض المضامين اللطيفه المهيجه المثيره للأحزان و البكاء و حرقه القلب المشتمله للأدب اللطيف
و اگر مىخواهى به آنچه گفته شد عمل كنى و در تكميل و اصلاح آن كوشا و مراقب و جديت نمايى، پس لازم است اين تلاشها را غير علنى و مخفى و خالصانه انجام دهى و مراقبت دقيق به عمل آورى و مناجات كنى و از مناجاتهاى مؤثر و هيجانانگيز استفاده نمايى و بعضى از مضامين و عبارتهاى لطيف را كه حزنانگيز و اشك آور و آتش افروز دل است مورد توجه قرار دهى
و هكذا من الأحوال و الهيئات و الحركات من التمرغ فى التراب و الرماد و ليس المسوح و كشف الرؤس و حثو التراب و الى الجلوس على الرماد و غل الأيدى الى الأعناق لاسيما على هيئه غن أهل النار و القيام تاره و القعود أخرى و السجود ثالثه على الهيئات المختلفه من وضع الجبهه على الأرض و مس الخدين و الخرور على الأذقان و المشى على هيئه الهيمان و وضع الرأس على الجدران و تقريب النار و من البدن و خطاب النفس ببعض خطابات الجليل أو الملائكه من قول : (قال اخسئوا فيها و لا تكلمون) . (١٩٤)
و قول مالك : (انكم ماكثون). (١٩٥)
و همچنين نسبت به احوال و شكل ظاهرى و حركات از قبيل غلطيدن در خاك و خاكستر و پوشيدن لباس پشمين و درشتباف و برهنه ساختن سر و خاك و بر سر ريختن و خاكستر نشين شدن و دستها را به گردن بستن به خصوص به شكل دست بستن اهل جهنم و گاهى ايستادن و گاهى نشستن و گاهى به سجده افتادن و در سجده به هيئتهاى مختلف بودن از جمله پيشانى بر خاك نهادن و صورت را به خاك ماليدن و چانه روى خاك گذاشتن و مانند اشخاص حيران و سرگردان قدم زدن و سر به ديوار گذاشتن و آتش را به نزديك بدن آوردن و نفس را مخاطب قرار دادن به بعضى از خطابات الهى يا گفتار فرشتگان از جمله عبارت برويد در آن گم شويد و با من سخن مگوييد فرشته مالك در جهنم در پاسخ دوزخيان كه فرياد مىكشند كه اى مالك، بگو پروردگارت جان ما را بستاند مىگويد : قطعاً شما در اين آتش ماندگاريد .
و قول الفتان : (كلا انها كلمه هو قائلها) . (١٩٦)
و قول الله : (خذوه فغلوه * ثم الجحيم صلوه) (١٩٧) بل المكالمه مع كل واحد واحد من الاعضاء - و الندبه عليها كقولك : يا عينى التى كنت فى الدنيا أحرسك من الغبار القليل كيف يكون حالك فى جهنم و نارها اذا ملئت منها؟! أما كنت فى الدنيا موحشه من التوتيا و متألمه من الكحل كيف يكون حالك اليوم اذا اكتحلت بمرود النار و ضربوا عليك المسمار.
و سخن فرشته فتان كه در عالم برزخ با آدمى سر و كار دارد هنگامى كه انسان تقاضاى بازگشت به دنيا مىكند تا عمل صالح انجام دهد كه مىگويد : هرگز بازگشت امكانپذير نيست و اين درخواست او سخنى بيش نيست.
و فرمان خداوند متعال كه مىفرمايد : بگيريد او را و در غل و زنجير كشيد؛ آنگاه ميان آتشش اندازيد.
بلكه لازم است با يك يك اعضاى خود به گفتگو پردازى و بر آنها گريه نمايى، مثلاً خطاب كنى و بگويى : اى چشم من كه در اين دنيا تو را از كمترين گرد و غبار حراست مىكنم حال تو چگونه خواهد شد در جهنم هنگامى كه كاسهات لبريز از آتش شود؟! اى چشم من! تو كه در دنيا از توتيا وحشت داشتى و هنگام سرمه كشيدن اذيت و ناراحت مىشدى، پس هنگامى كه ميلههاى آتشين بر تو بكشند و ميخهاى سرخ شده را بر تو بكوبند چه حالى خواهى داشت؟!
و تقول لرأسك : يا رأسى الذى كنت فى الدنيا احميك من التكثيه على القطن و الصوف الا أن يكون متكاك من زغب الطيور و عودتك بزغب القو كيف حالك اذا ضربوا لك المقامع من الحديد المحماه من نارجهنم بأيدى ملائكه غلاظ شداد و هكذا.
و به سرت خطاب كرده و مىگويى : اى سر من كه تو را در دنيا بر بالش پنبهاى و پشمينه نگذاشتم مگر اينكه از پر پرندگان پر شده باشد و من تو را به بالش پر قو عادت دادم، پس چه خواهى كرد زمانى كه فرشتگان غلاظ و شداد با گرزهاى آهنين سرخ شده در آتش جهنم، تو را بزنند؟! و به همين شيوه با بقيه اعضا و جوارح خود سخن بگو.
فان كان تأثرك من عوالم الشوق و المحبه أزيد من مراتب الخوف و الشده فخاطب نفسك و قل لها : يا نفسى العزيزه قد كنت فى الدنيا و هى دار الهوام متعززاً متجملاً مستريحاً ناعماً أعانق النسوان و أصاحب الشرفاء و أحكم فى الناس و استلذ بالملذذ و لم يرض لى ربى بذلك حتى ندبنى ربى الى كرامه يوم القيامه و السلطنه العظمى و الخلافه الكبرى بل لزياره نوره و جماله و الى كريم قربه و جواره فبدلت انا بسوء اختيارى الاقتران مع الشياطين بمرافقه الاولياء و الصديقين و اخترت مهوى عالم اسجين من أعلى عليين و جوار حضرت رب العالمين (يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الخاسرين و من الهالكين)
و اگر از عوالم شوق و محبت بيشتر از مراتب خوف و شدت، متأثر مىشوى و به اصلاح خراباتى هستى و رجا را بر خوف غلبه دادهاى ، پس به نفس خود بگو : اى نفس عزيز من! تو در دنيا كه عالم محقرى است به دنبال عزت و تجمل و استراحت و خوش گذرانى هستى و همآغوشى با زنان و همنشينى با بزرگان و صاحبمنصبان و حكمرانى بر مردمان و كامرانى از لذات دنيا را در پيش گرفتى، در حالى كه پروردگارم به اين مقدار راضى نيست بلكه مرا براى كرامت روز قيامت و سلطنت عظما و خلافت كبرى بلكه براى زيارت نور و جمالش و شرف قرب و جوارش فرا خوانده است؛ ولى من با انتخاب بد خود، رفاقت با اوليا و صديقين را به نزديك شدن به شياطين، تبديل نمودم و اين پرتگاه عالم سجين را بر اعلا عليين و جوار حضرت رب العالمين، ترجيح دادم و انتخاب نمودم، آنكه بر اين تقصيرى كه درباره خدا مرتكب شدهام چه حسرتها خواهم برد در حالى كه از زيانكاران و هلاك شدگان هستم!
فيا بعداً لهذه الشهوات الدنيه الخسيسه كيف منعتنى عن هذه الملاذ العظيمه الجليله الخطيره فيا بؤساً لهذه الشرافه العليله الكليله التى منعتنى عن هذه الكرامات البهيه العليه؟! وا أسفاه؟! وا لهفاه؟! هل من معين فيعيننى على البكاء و العويل و الندبه على فوات هذا التشريف و التجليل و ينوح معى الى أبد الابدين بتفويت هذا النعم الجميله و تضييع هذه المواقف الكريمه الجليله.
پس اى كاش اين شهوتهاى پست از من دور مىبود و مرا از لذتهاى حقيقى و بزرگ بازنمىداشت و بدا بر اين شرافت ناچيز و ناتوان كه مرا از دستيابى به كرامات ارزشمند ناكام گذاشت؛ اين چقدر جاى تأسف دارد و چقدر حزن آور است!
آيا كسى است تا مرا در گريه و فرياد و ناله بر فوت چنين تشريف و تجليل، يارى نمايد؟ و با من هم ناله شود تا روز قيامت، به خاطر از دست دادن اين نعمتهاى زيبا و ضايع نمودن اين همه موقعيتهاى بزرگ و مهم؟
يا أخوانى من أهل المعصيه و الخسران اجتمعوا مع أخيكم على اقامه المآتم و يا شركائى من اهل الكبائر و العصيان نوحوا مع شريككم على هذه المأتم و يا أعوانى على هتك أستار العبوديه و تضييع مكارم الربوبيه و بيع النعم الحقيقيه الباقيه الخالده بالشهوات القليله الكاسده الفانيه الفاسده نوحوا مع رفيقكم على ما ضيعتم من الكرامه و الرضوان و نعيم الجنان و الحور و الغلمان كأنهم الجمال و اللؤلؤ و المرجان و البر و الأحسان و الكرم و الامتنان من اللطيف المنان؛ كم بدلتم من عوالم النور و السرور و الحبور بظلمات فوق ظلمات و المخازى و النكبات؟!
اى برادران من كه مانند من اهل گناه و خسران و زيانيد! اينك با برادرتان اجتماع نماييد تا مجلس ماتم برگزار نماييم؛ اى شريكان من كه اهل گناهان كبيره و عصيان هستيد، بياييد در اين مجلس سوگوارى با من نوحهسرايى نماييد.
اى كسانى كه مرا يارى كرديد تا پردههاى عبوديت را دريديم و مكارم ربوبيت را ضايع ساختيم و نعمتهاى حقيقى و باقى و جاويدان را به شهوتهاى كم ارزش و فانى و فاسد فروختيم. اينك بياييد با رفيق خودتان بر آن كرامت و رضوان و نعمتهاى بهشتى و حورالعين و غلامان بهشتى - كه مانند مرواريد و لؤلؤ و مرجان اند - و نيكى و احسان و كرم و امتنان كه از خداوند لطيف منان به ما ارزانى شده بود و ما همه آنها را از دست داديم و ضايع نموديم، نوحه سرايى كنيم. نوحه كنيد بر اينكه چه عوالمى از نور و سرور و بهجت را به عالم پر از ظلمات و تاريكى و خوارى و نكبت، تبديل كرديد؟!
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١٨٨) سوره بقره (٢) ، آيه ١٥٦.
١٨٩) بحارالانوار ٦٨/٢٥٦.
١٩٠) قابلت (نسخه بدل) .
١٩١) دنائه (نسخه بدل) .
١٩٢) جذبات (نسخه بدل) .
١٩٣) مستدرك الوسائل ٣/٦٤.
١٩٤) سوره مؤمنون (٢٣) ، آيه ١٠٨.
١٩٥) سوره زخرف (٤٣) ، آيه ٧٧.
١٩٦) سوره مؤمنون (٢٣) ، آيه ١٠٠.
١٩٧) سوره الحاقه (٦٩) ، آيه ٣٠.
رساله لقاء الله
و بالجمله؛ يكون همته تحصيل حال الرقهو لطف المراقبه و اذا علم المقصود و كان مجداً فى تحصيله قد ينفتح له من وجوه حيل الوصول اليه مطالب لم يلتفت اليه غيره كما هو الشأن فى امور الدنيا فان النفس لا تحتاج فى تحصيل وجوه الحيل للوصول اليه من معلم و انما هو المعلم الخبير.
خلاصه سخن اينكه؛ همت خود را براى دستيابى به حال رقت و لطافت و مراقبت دقيق معطوف سازد كه اگر به مقصود اصلى آگاه شد و براى دستيابى به آن جديت نمود، چه بسا براى وصول به مقصود، شيوهها و وجوه و مطالبى برايش پرده بردارى شود كه غير از او كسى متوجه به آنها نشده است همان طور كه در امور دنيا نيز اين چنين است؛ پس همانا نفس انسان براى به دست آوردن شيوهها و حيلههاى مختلف در امور دنيوى بىنياز از معلم است؛ چرا كه خودش در اين امور معلم بزرگى است!
فاذا عمل المريد بهذا الدستور و داوم بما يناسبه من الأذكار فى بقيه أوقاته و جعل فى يومه و ليلته وقتاً معيناً للفكر و يكون فكره فى أول الأمر فى الموت وليكن عن حاق القلب لاعن ظاهر القلب بحيث يقل أثره فان ذكر الموت دواء مؤثر لاحراق حب الدنيا و اصلاح أغلب الأخلاق الرذيله.
پس هنگامى كه مريد طبق اين دستورالعمل رفتار كرد، لازم است در بقيه اوقاتش به تداوم ذكرهاى مناسب بپردازد و وقت معينى از شبانهروز را براى فكر كردن قرار دهد و در ابتداى كار بايد فكرش در خصوص مرگ باشد وليكن از عمق دل نه از ظاهر آن كه سطحى خواهد بود و اثرش ناچيز خواهد گرديد، فكر عميق درباره مرگ داروى مؤثر و كارسازى براى سوزاندن ريشه حب دنيا و اصلاح اكثر صفات زشت در انسان است.
روى أنه سئل رسول الله (صلىالله عليه و آله و سلم) هل يبلغ أحد درجه شهداء بدر؟ فقال (صلىالله عليه و آله و سلم) : ألا من يذكر الموت فى كل يوم عشرين مره. (١٩٨)
روايت شده كه از پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) سؤال شد : آيا كسى مىتواند به مقام درجه شهداى بدر برسد؟ رسول خدا (صلىالله عليه و آله و سلم) فرمودند : آرى، كسى مىتواند به آن درجه برسد كه روزى بيست بار به ياد مرگ باشد!
و لا بأس بالاشاره اجمالاً الى كيفيته و هو أن يتفكر فى أمور منه. أولها فى امكان تعجيله و يكفى فيه للعاقل السير فى أحوال الذين يموتون فجأه و انهم أيضاً قبل الموت كانوا لا يحتملون أن يموتوا الى سنين فاذا جاء الأجل فنت المهل و كم من حى قوى نشيط لا يحتمل الموت و يتخيل لنفسه عمراً طويلاً و يبنى فى أموره بناء من يعيش مأه سنه مات فجأه من ساعته فاذا كان هذا ممكناً و واقعاً فما الذى أمننا منه.
مانع ندارد در اينجا ما خلاصهوار به چگونگى تفكر درباره مرگ اشارهاى داشته باشيم و آن تفكر درباره چند امر مرگ است :
اول آنكه در خصوص مرگ زودرس خود فكر كند و براى شخص عاقل مطالعه در خصوص حالات افرادى كه به طور ناگهانى مردهاند، كافى است. كسانى كه قبل از گرفتار شدن در چنگال مرگ، احتمال مردن خود را نمىدادند و فكر مىكردند سالهاى سال زنده خواهند بود ولى ناگهان اجل ايشان سر رسيده و مهلتشان تمام شد. چه افراد زيادى بودند كه از نيرو و نشاط خوبى برخوردار بودند و احتمال مردن خود را نمىداند و خيال مىكردند كه عمر طولانى خواهند داشت و كارها و امور دنيوى آنها هم طورى بود كه گويى بنا را بر صد سال زندگى كردن نهادهاند ولى ناگهان در همان لحظه مىمردند؛ پس زمانى كه چنين امرى ممكن است و واقع شده پس چرا ما از مرگ زودرس خود غافليم و از عدم واقع شدن آن، خاطر جمع مىباشيم؟!
و ثانيها أن يتفكر فى شدتها و سكرتها و وحشتها و يكفى منه أن يتفكر فى ما يصل اليه من آلام الأوجاع فى أعضاء بدنه فان فى ملاحظه هذه الأوجاع كفايه لمن أراد ان يتعقل ألم الموت الذى قيل هو لبعض الأشخاص نظير سفود جعل فى صوف رطب ثم جذب. و قيل كغصن كثير الشوك أدخل فى جوف واجتذب كل شوكه بعرق ثم جذبه رجل شديد الجذب فأخذ ما أخذ و بقى ما بقى
دوم آنكه در شدت و سختى مرگ و سكرات و وحشتانگيز بودن آن فكر نمايد و در اين خصوص كفايت مىكند همين كه درباره فشار دردهايى كه بر اعضاى بدنش وارد مىشود فكر كند كه براى شخص عاقل ملاحظه همين دردها كافى است تا بفهمد مرگ چقدر دردناك و طاقت فرسا است و درباره بعضى از اشخاص گفته شده كه درد جان كندن آنان مانند آن است كه ميله سرخ شده در آتش را در ميان پشمى مرطوب قرار دهند و آنگاه آن را از ميان آن بيرون بكشند!
همچنين گفته شده كه مرگ بعضى از افراد مانند شاخه پرخارى است كه به داخل بدن انسان وارد نمايند و هر خارى به رگى از بدن فرو رود سپس مردى نيرومند با شدت تمام آن شاخه را بيرون بكشد و همه رگ و ريشه انسان را همراه آن خارها بيرون بياورد و هيچ باقى نماند!
و قيل انه أشد من نشر بالمناشير و قرض بالمقاريض!
قيل : و العجب ان الانسان لو كان فى أعظم اللذات و أطيب مجالس اللهو و كان ينتظر أن يدخل عليه جندى فيضربه خمس خشبات لتكدرت عليه لذته و فسد عيشه و هو فى كل ساعه بل فى كل نفس بصدد أن يدخل عليه ملك الموت و سكرات النزع و هو آمن فى لهواته و ليس هذا الا من جهه الجهل و الغرور لأن المسكين لا يعرف درجه شده هذه السكرات لأنه لا يعرفها كنه معرفتها بالوجدان الا من رأها و لكن يمكن أن يعرف بعض عوالمها تاره من أخبار الأنبياء و الأولياء (عليهم السلام) و تاره ببعض الأقيسه العقليه.
و نيز گفته شده كه همانا مرگ عدهاى سختتر از آن است كه انسان را با اره ببرند و با قيچى تكهتكهاش كنند!.
و گفته شده است كه تعجب و شگفت از اين انسان است كه اگر در بزرگترين لذتها و بهترين مجالس خوشگذرانى به سر ببرد ولى انتظار و دلهره داشته باشد كه هر آينه مأمورى مىآيد و پنج ضربه شلاق به او مىزند، همين امر باعث مكدر شدن لذتش و خراب شدن عيش و نوشش مىشود. در حالى كه همين انسان در هر ساعت و هر نفس و لحظهاى در معرض آن است كه حضرت عزرائيل بر او وارد شود و او دچار سكرات جان كندن گردد ولى او با اطمينان كامل غرق در لهو و لعب است و توجهى به سراى ديگر ندارد!؟ و اين جهتش آن است كه گرفتار جهل و غرور است و جز اين چه مىتواند باشد؟
براى اينكه همانا اين شخص مسكين و درمانده شناختى از شدت سكرات مرگ ندارد؛ چون تا شخصى آن را نبيند و تجربه ننمايد نمىتواند حقيقت آن را دريابد وليكن از اخبار انبيا و اوليا (عليهم السلام) و بعضى از قياسهاى عقلى، مىتوان به بعضى از وقايع عالم مرگ پى برد.
و أما القياس الذى يشبه له فهو ان كل عضو لا روح فيه فهو لا يحس بالألم و اذا كان فيه الروح وجد الاحساس فالمدرك للألم هو الروح فمهما وقع الجرح أو الحريق فبقدر سريان الألم الى الروح يتألم منه و ذلك العضو الذى سرى من جرحه أو قطعه ألم الى الروح اذا كان عضواً كبيراً أو وقع الجرح على تمامه يشتد الألم بالعيان اذا فرض جميع الأعضاء و العروق وقع عليه العذاب لابد أن يكون سريان الألم الى الروح أعظم و أشد
اما قياس عقلى كه مىتوان تشبيه كرد آن است كه هر عضوى كه روح ندارد، درد را نيز حس نمىكند و اگر عضوى داراى روح باشد، داراى احساس درد هم مىباشد. بنابراين آنچه درد را احساس مىنمايد همان روح است؛ پس اگر جراحت يا سوختگى در عضوى پيدا شود، هر مقدار كه درد به روح رسوخ مىكند همان قدر احساس درد خواهد نمود و آن عضوى كه به واسطه جراحت يا بريدن آن، روح درد كشيده اگر عضو بزرگى باشد يا جراحت همه آن عضو را فرا گرفته باشد، به روشنى احساس خواهد شد كه درد آن نيز به همان نسبت بيشتر و سختتر است. پس زمانى كه فرض كنيم كه همه اعضا و رگهاى بدن تحت شكنجه قرار بگيرد، به ناچار درد و ناراحتى روح نيز بيشتر و سختتر خواهد بود
ولو فرض أن يعرض للروح ألم مباشر بغير واسطه العضو فلابد أن يكون ألمه و عذابه شديداً جداً فالموت انما ينزل منه الألم بنفس الروح و يستغرق جميع أجزائه المنتشره على الأعضاء و العروق و العظام و فان المنزوع مجذوب من كل عرق و عصب و جزء و مفصل و أصل كل شعره و بشره من الفرق الى آخر أجزاء القدم و هذا ما لا مجال للسؤال عن شدته
و اگر فرض كنيم كه درد و شكنجه به طور مستقيم وارد روح بشود بدون آنكه عضوى در اين ميان واسطه گردد، قهراً درد و عذابش جداً شديد خواهد بود و مرگ نيز چنين است و بدون واسطه وارد روح خواهد شد و از آن به همه اعضاى بدن رسوخ خواهد كرد و آن درد و عذاب در تمام عضوها و رگها و استخوانها جريان پيدا مىكند؛ زيرا اين روح از تمام رگها و پىها و جزءها و مفصلها و از ريشه هر موى بدن و از فرق سر تا آخرين جزء پا، كشيده مىشود و اين چنين حالتى، ديگر جاى هيچ پرسشى باقى نمىگذارد كه از شدت درد سؤال شود!
و لذا قالوا : انه أشد من نشربالمناشير و قرض بالمقاريض. و لذاترى أنه قبل استكماله ينقطع الأنين و الاستغاثه لأنه هد كل قوه عن القوى حتى هد صوته و نفسه بعدما يسمع منه الضجه و الأنين و الخوار و الغرغره فاذا هد كل قواه انقطع منه كلها ألا ترى كيف ترتفع الحدقتان و تتقلص الشفتان و يرفتع الانثيان و يتقلص اللسان فيالها من كربه بعد كربه؟! و سكره بعد سكره؟! حتى اذا بلغت القلوب الحناجر و ينقطع النظر عن الأهل و الأحباب بل عن الضياء و النور.
براى همين است كه گفتهاند : درد جان كندن از اره شدن و قيچى شدن هم سختتر است و از اين رو، مىبينى كه قبل از آنكه انسان به طور كامل بميرد، ناله و فريادش قطع مىشود؛ چرا كه مرگ همه قواى او را تهديد كرده و به هم ريخته است به حدى كه ديگر صدايش نيز بيرون نمىآيد و نمىتواند نفس بكشد در حالى كه چند لحظه پيش ضجه و ناله و فرياد و حتى پيچيدن نفس در گلويش شنيده مىشد ولى اينك همه اينها در اثر درهم ريختن قواى او قطع شده است؛ آيا نمىبينى چگونه كاسههاى چشم به گودى افتاده و پوست لبها جمع شده و زبان در دهان بىحركت مانده؟! آه! اندوه پشت اندوه، سختى پشت سختى! تا جايى كه جانها به حنجرهها رسيده و از اهل و عيال و دوستان بلكه از روشنايى و نور هم، ديده فرو مىبندد.
و أما الأخبار؛ فيكفى منها ما فى تفصيل موت من أخبر سلمان الفارسى المحمدى حين وفاته و فيه : انه قال : يا سلمان! القرض بالمقاريض و النشر بالمناشير أسهل و أهون على من غصه واحده من غصص الموت و كنت أنا من أهل الخير و السعاده فاذا جاء شخص عظيم الجثه مريب المنظر مابين السماء و الأرض فأشار الى عينى و لسانى و سمعى فعميت و خرست و بكمت الى أن قال فقال ملك الموت ابشر انك من أهل الخير و دنى منى و جذب روحى و كان كل جذبه مكان شده تنزل من السماء الى الأرض و هكذا كان يجذب حتى بلغ الى صدرى فاذا جذب جذبه واحده شديده بحيث لو وقعت على الجبال لذابت من شدتها فاخرج روحى... هذا.
اما اخبار و روايات؛ پس كفايت مىكند روايتى كه درباره مرگ است كه يكى از مردگان به تفضيل آنچه كه هنگام مردن بر او گذشته بود براى سلمان فارسى محمدى بيان كرده كه قسمتى از آن اين است كه گفت : اى سلمان! اگر بدن مرا با قيچى تكه تكه مىكردند و با اره استخوانهاى مرا مىبريدند براى من آسانتر و راحتتر بود از غصه يك لحظه از غصههاى مرگ؛ در حالى كه من از اهل خير و سعادت بودم ولى ناگهان ديدم شخص بسيار تنومندى كه نگاهش تند و نگران كننده بود، در ميان آسمان و زمين ظاهر گشت و اشارهاى به چشم و زبان و گوش من كرد كه هر سه از كار افتادند - تا اينكه آن شخص گفت : - پس فرشته مرگ گفت : تو را بشارت باد كه تو از اهل خير و نيكى هستى و به من نزديك گشت و روحم را قبض كرد و وقتى روح را از هر عضوى مىگرفت آنچنان با شدت و سختى بود مثل اينكه كسى از آسمان به زمين سقوط كند! و همين طور قبض روح را ادامه مىداد تا آنكه به سينهام رسيد پس ناگهان در يك آن با تمام شدت روح را بيرون كشيد، به طورى كه اگر اين شدت و سختى بر كوهها واقع مىشد، كوهها در اثر آن ذوب مىشدند! آرى اين چنين روح مرا بيرون كشيد!...
يا اخى! هذه الروايه قد انقض ظهرى! لأن هذا الرجل انما كان من أهل الايمان و أهل الخير فان كان أمره بهذا المنوال فكيف يصنع؟! من لا يطمئن بل لا يظن لنفسه خيراً؟!
و ان شئت أزيد من ذلك فاسمع بعض الأخبار فى تفصيل شده النزع للكفار.
اى برادر من! اين روايت كمر مرا شكسته است! براى اينكه وقتى با كسى كه اهل ايمان و خير و نيكى چنين برخورد نمايند، با كسى كه اطمينانى به نيكوكار بودن خود ندارد بلكه گمان نيكوكار بودن نيز نمىتواند داشته باشد، چه برخوردى با او خواهند كرد و او چه بايد بكند؟!
اگر مىخواهى بيشتر درباره مرگ بشنوى پس اينك به پارهاى از روايات كه درباره شدت جان كندن كافران است گوش بسپار :
و هو ما روى عن المفيد عليه الرحمه باسناده عن الباقر (عليه السلام) و حاصله : انه اذا أراد الله عز و جل قبض روح الفاجر أمر ملك الموت أن أذهب بأعوانك الى عدوى الذى أنعمت عليه بصنوف نعمى و دعوته الى دارالسلام فلم يجب دعوتى و كفر نعمتى و خذ بروحه الخبيثه و ألقها فى جهنم فيجئى الملك الموت اليه و وجهه منقبض مهيب مظلم مثل الليل المظلم و نفسه مثل لهب النار و عيناه مثل البرق الخاطف و صوته مثل الرعد القاصف رأسه فى السما و رجلاه فى الهواء أحدهما بالشرق و الآخر بالمغرب و بيده سفود له شعب كثيره من خمسهائه من الملائكه و بيد كل واحد منهم سوط مشتعل و حلس سود و جمره من نار جهنم و منهم السقاطيس (١٩٩) من خزان جهنم فيدنو منه فيسقيه شربه من شراب جهنم فاذا رأى هذا الفاجر هذا التفصيل يحار لبه و يستغيث و يقول : ردونى الى الدنيا و يجاب : (كلا انها كلمه هو قائلها) (٢٠٠)
شيخ مفيد (رحمه الله) با سند خود روايتى از امام باقر (عليه السلام) نقل مىكند كه خلاصهاش اين است : همانا هنگامى كه خداى عزوجل مىخواهد روح فاجرى را قبض نمايد به فرشته مرگ امر مىكند كه با ياران خود به سوى دشمن من برو، آن دشمنى كه از انواع نعمتهاى من برخوردار شده بود و او را به دارالسلام دعوت كرده بودم ولى دعوتم را اجابت نكرده و كفران نعمت نموده بود، روح خبيث او را بگير و به جهنم پرتاب كن! ملك الموت بعد از دريافت اين دستور، به سوى او مىرود در حالى كه صورتش گرفته و ترسناك و مانند شب ظلمانى، تاريك است و نفسش مانند شعله آتش و چشمانش همچون برق خيره و تاركننده و صدايش مثل صاعقه كوبنده است و سر اين ملك الموت در آسمان و پاهايش در هوا، يك پايش در مشرق و پاى ديگرش در مغرب است در حالى كه ميلههايى كه داراى شاخههاى زيادى است در دست دارد كه او را پانصد فرشته همراهى مىكنند كه در دست هر كدام از آنها تازيانهاى آتشين است و بالاپوشى سياه و درشت باف بر تن و قطعهاى از آتش جهنم همراه دارند كه از جمله آن فرشتگان، فرشتهاى است به نام سقاطيس كه از نگهبانان جهنم است. پس ملك الموت به او نزديك مىشود و جرعهاى از شراب جهنم را در گلوى او مىريزد. پس زمانى كه اين فاجر اين صحنه را با طول و تفصيل مشاهده مىكند عقلش حيران مىگردد و استغاثه و ناله سر مىدهد و مىگويد : مرا به دنيا بازگردانيد! در پاسخ او گفته مىشود : هرگز، چنين امرى امكانناپذير است و اين سخنى است كه او گوينده آن است (و بعد از بازگشت به دنيا عمل نمىكند) .
فيضربه بالسفود الذى بيده و يجذب به روحه من طرف رجليه حتى اذا بلغ ركبتيه و لم يقدر على الحركه أمر أعوانه أن يضربوه بأسواطهم و يذيقوه سكرات الموت حتى اذا بلغت روحه الى حلقومه يضربونه بالأسواط و يقولون له أخرجوا أنفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون و اذا اخرجوا روحه يضعون بدنه فى مطرقه و يكسرونه من اطراف اصابعه الى حدقتيه فيخرج منه ريح منتنه يتأذى منه أهل السموات فيلعنه الله و جميع أهل السموات... الى آخر الروايه.
پس آن فرشته مرگ با سيخهايى كه در دست دارد، او را مىزند و با همان سيخها روحش را از قسمت پاى او بيرون مىكشد تا آنكه به قسمت زانوهايش مىرسد و ديگر قادر به حركت نمىشود در اين هنگام به آن فرشتگان همراه خود دستور مىدهد او را با تازيانههايشان بزنند و از سكرات مرگ به او بچشانند تا آنكه روح به حلقومش مىرسد او را با تازيانهها مىزنند و به او مىگويند : جانهاى خودتان را خارج نماييد كه امروز، كيفرتان عذابى است خواركننده، براى اينكه شما سخنان ناحق به خداوند متعال گفتند و از آيات او استكبار ورزيديد.
پس چون روحش را از بدن بيرون آوردند، پيكرش را زير چكش مىگذارند و استخوانهاى بدنش را از كنار انگشتان تا كنار كاسههاى چشمش درهم مىشكنند، پس بوى گندى از او خارج مىشود كه اهل آسمانها را اذيت مىكند، پس در اين هنگام خداوند متعال و همه اهالى آسمانها او را لعنت مىكنند...
و منها أن يتفكر فى أنه للأولياء أول راحه و أول سرور و بهجه و ألذ لذه و يعلم ذلك أيضاً اما بما أخبر به الأونبياء و الأئمه (عليهم السلام) و بما شوهد من شوق المحبين لله اليه و اظهار شوقهم له و اما الأخبار فهى كثيره - يكفى منها - ما فى حديث المعراج رويته سابقاً. و اظهار شوق الأنبياء و الأولياء (عليهم السلام) يكفيك منها قول أميرالمؤمنين (عليه السلام) : و الله لا بن أبىطالب آنس بالموت من الطفل بثذى أمه (٢٠١) و قوله (عليه السلام) فى حق خواص شيعته : لولا الآجال التى كتب الله لهم لماتوا شوقاً الى الله و الثواب. (٢٠٢)
از جمله فكرهايى كه بايد درباره مرگ نمايد اين است كه مرگ براى اولياء الله، نخستين مرحله راحتى و سرور و بهجت است و لذيذترين لذتها است و اين مسأله را نيز مىتواند از روايات انبيا و ائمه اطهار (عليهم السلام) به دست آورد و همچنين با مشاهده حالات اشتياق محبان خداوند متعال به مردن و اظهار شوق آنان به مرگ، مىتوان به امر آگاه شد. اما روايات در اين خصوص زياد است و حديث معراج كه قبلاً ذكر شد كافى مىباشد و همچنين اظهار اشتياق انبيا و اوليا (عليهم السلام) تو را كفايت مىكند كه از جمله آن اشتياقها، فرمايش اميرالمؤمنين (عليه السلام) است كه فرمودند : به خدا سوگند! پسر ابوطالب از مرگ بىپژمان است بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است!
و فرمايش امام (عليه السلام) در حق شيعيان خاص خود كه فرمودند : اگر نه اين است كه خداوند اجلهاى معين آنان را نوشته است، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند از شوق رسيدن به لقاءالله و پاداش (آن جهان) .
و هذا الفكر للمبتدين نافع جداً و أما للمتوسطين الذين لاحت لهم بعض أسرار الكون و ألقوا بعض الحجب الظلمانيه ففكرهم فى معرفه النفس حتى ينكشف عنهم الحجب الظلمانيه كلها حتى حجاب الخيال و الصور و يتجلى لهم نفسهم و حقيقتهم (بلا ماده و صوره) فاذا حصل لهم هذه المرتبه الجليله و فازوا بذلك المقام الجليل انفتح له الباب الى معرفه الرب و ينكشف له حقائق العوالم لا سيما عوالم المبدأ و يرى نفسه بلا ماده و لا صوره
اينگونه فكر و روش براى افراد تازه كار جداً نافع و مفيد است و اما براى افراد متوسط كه مقدارى از نور اسرار هستى بر دل آنان تابيده و بعضى از حجابهاى ظلمانى را كنار زدهاند پس لازم است آنان در معرفت نفس و خودشناسى فكرشان را به كار گيرند تا از اين طريق همه حجابهاى ظلمانى حتى خيال و صورتها نيز كنار رفته و نفس آنان و حقيقت آنان - بدون ماده و صورت - برايشان تجلى نمايد؛ پس هنگامى كه به اين مرتبه مهم دست يافتند و به اين مقام بزرگ رسيدند، درى براى شناخت پروردگار به روى آنان گشاده مىشود و حقايق آن عوالم به خصوص عوالم مبدأ براى آنان كشف مىشود و خود را بدون ماده و صورت مشاهده مىكند.
و تفصيل هذا الاجمال بتقرير يمكن أن يقال: هو ان الانسان له عوالم ثلاثه : عالم الحس و الشهاده (اى عالم الطبيعه) و عالم الخيال و المثال و عالم العقل و الحقيقه. فمن جهه أن انيته الخاصه انما بدئت من عالم الطبيعه كما فى الآيه الكريمه المباركه (وبدأ خلق الانسان من طين) . (٢٠٣)
تفصيل اين مطلب اجمالى، تا آنجا كه گفتن آن امكانپذير مىباشد اين است : همانا براى انسان سه عالم وجود دارد : عالم حس و مشاهده يعنى عالم طبيعت، عالم خيال و مثال، عالم عقل و حقيقت.
همانا انسان از آن جهت كه هستى و وجودش از عالم طبيعت شروع شده همان طور كه در آيه كريمه مباركه آمده : و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد(٢٠٤)
صار عالمه هذا له بالفعل و عرف نفسه و حقيقته بعالمه هذا بل لو سمع من عارف او عالم عالميه الآخرين أنكره بل لو أخبره أحد بصفات عالمه العقلى لكفره و ذلك لأن عالمه الطبيعى له بالفعل و عالميه الآخرين بالقوه و لم ينكشف له بالكشف التام الا عالم الطبيعه و آثار من عالم المثال و شىء قليل من عالمه العقلى.
اين عالم طبيعت براى انسان فعليت يافت و او نفس و حقيقت خود را به وسيله همين عالم شناخت و آنچنان در اين عالم غوطهور شد كه اگر از عارف يا عالمى بشنود كه غير از اين عالم، دو عالم ديگر نيز براى او وجود دارد، انكار مىنمايد بلكه از اين بالاتر، اگر كسى او را از خصوصيات و صفات عالم عقلىاش آگاه سازد او را تكفير مىكند! و اين از آن جهت است كه عالم طبيعت براى او بالفعل است و آن دو عالم ديگر بالقوه مىباشند و فعليت نيافتهاند.
عوالم سه گانه براى او به طور كامل كشف نشدهاند مرگ عالم طبيعت و آثارى از عالم مثال و مقدار كمى هم از عالم عقلىاش.
و الداء العضال انه من جهه اختلاط آثار العالم المثالى و اشراق بعض آثار العالم العقلى اخطاء فى معرفه عالمه الطبيعى أيضاً. كيف كان فانسانيه الانسان انما هو بعالمه العقلى و االا فهو مشترك مع ساير بنى جنسه من الحيوان فى عالميه الآخرين - و ان كان عالماه الآخران أيضاً من جهه المرتبه أشرف من عالمى ساير الحيوانات.
و بهذه العوالم الثلاثه و ترتيبها وقع التلويح بل التصريح فى دعاء سجده ليله النصف من شعبان عن النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) حيث قال فيها : و سجد لك سوادى و خيالى و بياضى.
و درد بىدرمان از آن جهت است كه آثار عالم مثال و تابش بعضى از آثار عالم عقلى به هم آميخته شده، لذا انسان در شناخت عالم طبيعت نيز دچار خطا و اشتباه مىشود.
و به هر صورت؛ پس انسانيت انسان فقط به عالم عقلى او بستگى دارد وگرنه در آن دو عالم ديگر با ساير افراد جنس خود از حيوانات مشترك است اگر چه آن دو عالم انسان به جهت مرتبه نيز از دو عالم آنها برتر و اشراف است. به اين سه عالم انسان و ترتيب آنها در دعايى كه پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) در شب نيمه شعبان در حال سجده خوانده، اشاره شده بلكه به آن تصريح شده است كه از جمله پيامبر در آن سجده مىگويد : سياهى من و خيال من و سفيدى من بر تو سجده نمودند.
و بالجمله؛ فعالمه الحسى عباره عن بدنه الذى له ماده و صوره و عالمه المثالى عباره عن عالمه الذى حقائقه صور عاريه عن المواد. و عالمه العقلى عباره عن عالمه الذى هو حقيقه و نفسه بلا ماده و لا صوره. و لكل من هذه العوالم لوازم و آثار خاصه لازمه لفعليتها.
بارى؛ عالم حسى انسان عبارت است از بدنش كه داراى ماده و صورت مىباشد؛ و عالم مثالش، عالمى است كه حقايق آن داراى صورتهايى است عارى از ماده؛ و عالم عقلىاش آن عالمى است كه حقيقت و نفس او در آن بدون ماده و صورت مىباشد.
و براى هر يك از اين عالمهاى سه گانه، لوازم و آثار خاصى است كه براى فعليت آنها ضرورى مىباشند.
فمن انغمر فى عالم الطبعه و تحققت بآثارها و تحركت بحكمها و ضعفت فيه آثار عالمه العقلى فقد (أخلد الى الأرض) (٢٠٥) و صار موجوداً بما هو حيوان بل أضل من الحيوان كما هو الصريح فى قوله تعالى : (ان هم الا كالأنعام بل هم أضل سبيلاً) . (٢٠٦)
پس هر كس كه غرق در عالم طبيعت گرديد و آثار آن در او تحقق يافت به طورى كه حركاتش طبق آن صورت پذيرفت و آثار عالم عقلى در او ضعيف گشت كه به فرموده قرآن او به زمين = دنيا گراييد(٢٠٧)
و موجود زمينى شده و جزو حيوانات به شمار مىآيد بلكه از حيوانات نيز گمراهتر مىگردد؛ چنانچه اين مطلب به طور صريح در قرآن ذكر شده است : آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراهترند !(٢٠٨)
و من ترقى الى العالم العقلى و غلب آثاره على آثار عالميه الطبيعى و الخيالى و كان الحاكم فى مملكه وجوده العقل يصير موجوداً روحانياً حتى يتكامل فى العقلانيه و انكشفت له حقيقته و نفسه و روحه فاذا ترتفع عنه الحجب الظلمانيه بل النورانيه أو غالبها بينه و بين معرفه الله جل جلاله و يتحقق فى حقه قوله (صلىالله عليه و آله و سلم) : من عرف نفسه...
و كسى كه به عالم عقلى صعود نمود و آثار عالم عقلى بر عالم حسى و مثالى او غلبه كرد و حكمران مملكت وجودش عقل شد، آن وقت اين شخص يك موجود روحانى مىگردد و در راه تكامل عقلانى پيش مىرود تا جايى كه حقيقت و نفس و روحش براى او روشن مىشود و حالت كشف رخ مىدهد و همه حجابهاى ظلمانى بلكه حجابهاى نورانى يا اكثر آنها كه بين او و شناخت خداوند متعال - جل جلاله - مانع هستند، برداشته مىشود و فرمايش پيامبر (صلىالله عليه و آله و سلم) درباره او تحقق مىيابد : هر كس خودش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.
و اذا تمهد لك هذه الاجماليات فراجع الى تفصيل لوازم كل عالم من العوالم و اشتغل بتدبير السفر و توكل على الرب الرحيم و استعن منه و توسل بأوليائه فى كل جزئى و كلى من شئونك. و اعلم ان هذا العالم الحسى هو عالم الموت و الفناء و الفقد و الظلمه و الجهل و هو ذات ماده و صوره سائلتين و زائلتين دائم التغير و الانقسام و لا شعور له و لا اشعار الا بتبعيه العالمين الآخرين
و حال كه اين مطالب اجمالى را دريافتى، به تفصيل لوازم هر يك از عوالم سهگانه رجوع نما و آماده سفر شو و توكل بر پروردگار مهربان كن و از او استعانت جوى و در هر يك از كارهاى جزئى و كلى خودت، به اولياء الله توسل پيدا كن.
و بدان كه همانا اين عالم حسى و نشئه طبيعت، عالم مرگ و فنا و فقدان و تاريكى و نادانى است. ماده و صورت اين جهان، روان و نابودشدنى است و همواره در حال تغير و پراكندگى است و هيچ شعور و آگاهى در آن مشاهده نمىشود مگر اينكه از عالم مثالى و عالم عقلى، تبعيت نمايد.
و انما ظهوره للحس بتوسط الاعراض من حيث وحدته الاتصاليه و أما من حيث كثرته المقداريه المتجزيه عند فرض القسمه فكل واحد من الأجزاء معدوم عن الآخر و مفقود عنه فالكل غائب عن الكل و معدوم عنه و ذلك من جهه أن الماده مصحوبه بالعدم بل هو جوهر مظلم و أول ما ظهر من الظلام.
و لأنها فى ذاتها بالقوه و بمالها فى أصلها من عالم النور تقبل الصور النوريه و تذهب ظلماتها بنو صورها فهذه النشأه اختلط نورها بظلامها و ضعف وجودها و ظهورها و لضعفها احتاجت الى مهد المكان و ظئر الزمان و أهلها المخصوصون بها اشقياء الجن و الانس و الحيوان و النبات و الجماد.
و همانا ظهور آن براى حس به واسطه اعراض است از آنجا كه اجسام وحدت اتصالى دارند. و اما از نظر كثرتى كه در فرض تقسيم و تجزيه درك مىكنيم پس هر جزئى از آن اجزاء از ديگرى معدوم و مفقود است؛ چون هر جزئى از جزء ديگر غايب است و از حضور او معدوم است و اين از آن جهت است كه همانا ماده همواره همراه عدم مىباشد
بلكه جوهرى است تاريك و ظلمانى و اولين ظلمتى است از ظلمتها كه ظهور يافته است؛ ولى چون اصلش از عالم نور است در ذاتش قوه و استعدادى وجود دارد كه مىتواند صورتهاى نورى را قبول نمايد و به وسيله نور آن صور، تاريكىهايش از بين برود.
پس اين نشئه طبيعت نورش با تاريكى درآميخته است و براى همين، وجود و ظهورش ضعيف مىباشد و به علت ضعفش، به گهواره مكان و دايه زمان محتاج شده است و افرادى كه بدان مختص شدهاند، عبارتند از اشقياى جن و انسان و حيوان و نبات و جماد.
و فى الحديث القدسى : ما نظرت الى الأجسام مذ خلقتها (٢٠٩) -و هم اللذون علومهم مختصه بهذا العالم و (يعلمون ظاهراًمن الحياه الدنيا و هم عن الآخره هم غافلون) (٢١٠)
و لم يتجاوز علمهم عن المحسوسات و لم يعرفوا من العوالم العاليه الا الأسماء و كلما سمعوا حكايه منها قدروا له لوازم عالمهم و انكروا ما يقال لهم من لوازم غير عالمهم.
در حديث قدسى آمده است كه خداوند متعال مىفرمايد : از هنگامى كه عالم جسم را آفريدهام يكبار نيز به آن نظر نكردهام!
اهل اين عالم طبيعت كسانى اند كه علوم آنان مخصوص همين عالم است و آنان فقط به ظاهر زندگى دنيا واقف و از آخرت غافلند.(٢١١)
علم آنان به بالاتر از محسوسات دست نيافته و به جز نامى از عوالم عالى، چيزى از آنها نمىدانند و هرگاه حكايتى از عوالم بالا بشنوند با لوازم عالم خود آن را مىسنجند و اگر مطابق آن نباشد، انكارش مىكنند.
و بالجمله : مرعيهم و مأنسهم و وطنهم هذا العالم المحسوس و ملاذهم و مقاصدهم كلها من مألوفات هذا العالم و هم الذين قلنا انهم من الذين أخلدوا الى الأرض و هم الذين يعتقدون أن أنفسهم هو هذا البدن و أرواحهم هى الروح الحيوانى و ان الجماد كلها موجودات متأصله متحققه و جواهر قائمه بذواتها مخلوقه فى عالمها و حيزها و ان موجودات العوالم الآخر على القول بها موجودات اعتباريه خياليه لا حقيقه لها.
حاصل مطلب اينكه؛ چراگاه و محفل انس و وطن آنان همين عالم محسوس است و پناهگاه و مقاصدشان، همه از چيزهايى است كه در اين عالم طبيعت با آنها انس و الفت گرفتهاند. اينان همان كسانىاند كه گفتيم چشم به زندگى زمينى دوختهاند و دائم به آن مىانديشند و معتقدند كه همانا نفسشان همين بدن و روحشان همين روح حيوانى است و جمادات هم موجوداتى هستند اصيل و تحقق يافته و جوهرهايىاند كه قائم به خود هستند و در عالم و مكان خودشان خلق شدهاند و مكانى اشغال كردهاند و از ديدگاه اينان، موجودات عوالم ديگر در صورتى كه وجود داشته باشند، وجودشان اعتبارى و خيالى و وهمى است و داراى حقيقت و واقعيت نيستند.
و ان اللذه انما هو فى المأكل و المشرب و المنكح و جاه هذا العالم و ذكرهم و فكرهم و خيالهم و آمالهم و علومهم كلها متعلقه بالمحسوسات و أنسهم بها بحبونها و يستأنسون بها. و يشتاقون لما لم يصلوا اليه من زخارفها و حلوها و خضرتها بل يعشقونها و شغفهم حبها كالعاشق المستهتر فمن كان منهم مع ذلك مؤمناً بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر ولكن بايمان مستقر غير زائل عند الموت لضعفه و قله نوره و شده ظلمه المعاصى و خلط مع ذلك عملاً صالحاً و آخر سيئاً اولئك ممن يرجى له المغفره ولو بعد حين.
و همانا لذت هم فقط همين خوردن و نوشيدن و ارضاى غريزه جنسى و رياستهاى دنيوى است و ذكر و فكر و خيال و آرزو و علوم آنها همه متعلق به امور حسى است و با همين امور مأنوساند و آنها را دوست مىدارند و با آنها بساط انس و الفت گستردهاند و مشتاق زر و زيور و حلاوت و طراوت عالم طبيعت هستند بلكه عاشق اين امورند و دلهايشان لبريز از محبت آنهاست مانند لبريز بودن دل عاشق از محبت معشوق كه همين عشق خواب شيرين را از چشمان او ربوده است. با اين حال، بعضى از آنان به خدا و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران و روز قيامت ايمان داشته باشند و ايمانشان مستقر باشد و هنگام مرگ آن ايمان در اثر ضعف و كمى نور ايمان و شدت ظلمت گناهان از بين نرود و داراى عمل صالح باشد، اميد آن مىرود كه مغفرت الهى ولو بعد از مدتى شامل حالش بشود
و أما الطائفه الأولى فهم الأشقياء الكافرون ليس لهم فى الآخره الا النار لأنهم من أهل السجين و يوم القيامه اذا ميزت الحقائق و التحقت الفروع بالأصول التحق ما فى هذا العالم من النور الى عوالمه و بقى ظلمتها و نارها و تبدلت صور كل واحد من الأفعال و الأخلاق بما يناسب عالم القيامه من الحيات و العقارب و عذب بها فاعلها و مختلفها.
و اما براى گروه اول يعنى كافران شقى، در آخرت جز آتش چيزى براى آنها نيست؛ براى اينكه اين افراد خودشان از اهل سجيناند و روز رستاخيز كه روز تميز دادن حق از باطل است و هر فرعى به اصل خويش ملحق مىگردد پس آنچه در اين عالم از سنخ نور است به عوالم نور ملحق مىشود و ظلمت و آتش آن در همين عالم باقى مىماند و صورتهاى هر يك از اعمال و اخلاق مبدل مىشود به آنچه مناسب عالم قيامت است از قبيل مارها و عقربها و همينها، صاحب آن اعمال و اخلاق زشت را معذب مىسازند.
(من كان يريد الحياه الدنيا و زينتها نوف اليهم أعمالهم فيها و هم فيها لايبخسون * أولئك الذين ليس لهم فى الآخره الا النار) (٢١٢)
ولو فرض لهم عمل خير يوف اليهم فى حياتهم الدنيا أو ينقص بقدره من عذابهم فى الآخره.
خداوند متعال مىفرمايد : كسانى كه زندگى دنيا و زيور آن را بخواهند جزاى كارهايشان را در آنجا كه به طور كامل به آنان مىدهيم و به آنان در آنجا كم داده نخواهد شد. اينان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش برايشان نخواهد بود.(٢١٣)
و اگر فرض شود كه داراى عمل نيكى در زندگى دنيوى باشند در همين دنيا به پاداش آن مىرسند و به همان نسبت از عذاب آخرتشان كم مىشود.
و بالجمله؛ ان الانسان لما خلق ابتداء من هذه الأرض فان بقى فيها بعد ما خلق فيه الروح و العقل و الستأنس بها و ألف لذاتها كان ممن (أخلد الى الأرض) فيوم القيامه ملتحق بالسجين.
و ان خلص منها بعد ذلك بمعنى أن تحقق بآثار العقل و الروح و صار جسداً عقلانياً و هيكلاً نورانياً فيوم القيامه يرتقى الى أعلى عليين.
و خلاصه اينكه؛ همانا انسان در آغاز آفرينش، از همين زمين آفريده شد پس اگر بعد از آفرينش روح و عقل در او و مأنوس شدنش با دنيا و الفت او با لذتهاى آن، باز هم در اين عالم طبيعت باقى بماند از كسانى خواهد بود كه خلود و توجه كاملشان به زمين و دنيا است.(٢١٤)
پس چنين كسى روز رستاخيز به سجين و دوزخ ملحق خواهد شد و اگر اين شخص بعد از خلقت روح و عقل، توانست از زمين و عالم طبيعت رها شود، به اين معنا كه آثار عقل و روح در او تحقق يابد و يك جسد عقلانى و هيكل نورانى گردد، در روز قيامت به اعلا عليين صعود خواهد كرد
و بعباره و ضحى خلق الله الانسان فى أولما خلق من سلاله من طين و بقى مده فى صوره السلاله و النطفه و العلقه و المضغه و العظم و اللحم ثم أعطاه الحياه و بقى حياً الى أن وهبه قوه الحركه و البطش وبقى على ذلك حتى وهبه قوه التميز بين النافع والضار فأراد النافع و كره الضار.
و به عبارت روشنتر : خداوند متعال در آغاز آفرينش، انسان را از عصارهاى از گل آفريد و مدتى در همين صورت و شكل نطفه و علقه و مضغه و استخوان و گوشت باقى گذاشت، سپس به او حيات ارزانى فرمود و مدتى را در همين مرحله سپرى كرد تا اينكه به او قدرت حركت و حمله بخشيد و باز در همين مرحله مدتى را گذراند تا اينكه به انسان قوه تميز عنايت فرمود تا به وسيله آن امور نافع و سودمند را از امور مضر و زيانبخش تشخيص دهد و براى همين بود كه به امور سودمند علاقهمند شد و امور زيانبخش را ناخوش داشت.
فان اتبع ارادته لاراده الله جل جلاله فى جميع حركاته و سكناته و لم يبق له اراده مخالفه لأرادته تعلى فهذا مقام الرضا و هذا الشخص دائماً يكون فى الجنه و لهم فيها ما يشائون و لذلك كان اسم خازن الجنه الرضوان.
پس اگر اين انسان در خواستههاى خود تابع خواسته الهى - جل جلاله - گرديد و تمام حركات و سكناتش دلبخواه حضرت حق گشت و به هيچ وجه خواسته و اراده او مخالف خواسته و اراده الهى نشد، در اين صورت به مقام رضا دست يافته است و چنين شخصى هميشه در بهشت خواهد بود و هرچه كه بخواهد در بهشت براى او مهياست و از اين رو، دربان بهشت رضوان نام دارد!
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
١٩٨) تنبيه الخواطر (مجموعه ورام) ١/٢٨٦ با مختصر تفاوت.
١٩٩) السقاطيل (نسخه بدل) .
٢٠٠) سوره مؤمنون (٢٣) ، آيه ١٠٠.
٢٠١) نهج البلاغه خطبه ٥.
٢٠٢) نهج البلاغه خطبه همام، خطبه ١٩٣ با مختصر تفاوت.
٢٠٣) سوره سجده (٣٢) ، آيه ٧.
٢٠٤) سوره سجده (٣٢) ، آيه ٧.
٢٠٥) سوره اعراف (٧) ، آيه ١٧٦.
٢٠٦) سوره فرقان (٢٥) ، آيه ٤٤.
٢٠٧) سوره اعراف (٧) ، ١٧٦.
٢٠٨) سوره فرقان (٢٥) ، آيه ٤٤.
٢٠٩) ر.ك : بحارالانوار ٧٠/١١٠.
٢١٠) سوره روم (٣٠) ، آيه ٧.
٢١١) سوره روم (٣٠) ، آيه ٧.
٢١٢) سوره هود (١١) ، آيه ١٥.
٢١٣) سوره هود (١١) ، آيه ١٥.
٢١٤) سوره اعراف (٧) ، آيه ١٧٦.
8
وفى حديث المعراج ان الله قال : فمن برضاى الزمته(٢١٥) ثلاث خصال اعرفه شكراً لايخالطه جهل و ذكراً لايخالطه النسيان و محبه لايؤثر على محبتى محبه المخلوقين. (٢١٦)
ثم ان عرف أن قدرته منتفيه فى قدره الله و لم ير قدره لغير الله لا لنفسه و لا لغيره فهو مقام التوكل (و من يتوكل على الله فهو حسبه). (٢١٧)
و در حديث معراج است كه خداوند متعال فرمود : هر كس به رضا و خشنودى من عمل كند سه خصلت را ملازم او مىسازم : شكر و سپاسى كه به هيچ جهلى آميخته نباشد و ذكرى به او مىآموزم كه هيچ فراموشىاى به آن راه نداشته باشد.
و محبتى به او ارزانى مىدارم كه محبت هيچيك از آفريدگان را بر محبت من ترجيح ندهد. پس از دستيابى به مقام رضا؛ اگر معرفت پيدا كرد به اينكه قدرتش فانى در قدرت الهى است و هيچ قدرتى براى غير خدا نديد، نه براى خود و نه براى ديگران، پس اين مقام توكل است؛ و هر كس بر خدا اعتماد و توكل نمايد او براى وى بس است.(٢١٨)
ثم ان وفق مع ذلك أن ينفى علمه أيضاً فى علم الله لئلا يكون بنفسه شيئاً. فهذا مقام الوحده (٢١٩) (أولئك الذين أنعم الله عليهم )(٢٢٠)
فان اتبع اراده نفسه و عمل فى حركاته و سكناته بهواه و الحق لا يتبع بهوى غيره فيخالف هواه مع هوى الحق فيكون هوى الحق و لا يكون هواه. (وحيل بينهم و بين ما يشتهون )(٢٢١) الى أن يوصله الهوى الى الهاويه و يقيده بالأغلال و السلاسل فى جميع مراداته و هذا شأن المماليك بالنسبه الى مراداتهم و لذلك سمى خازن جهنم مالكاً.
و پس از رسيدن به مقام توكل، اگر موفق شد علم خودش را در علم خداوند متعال نفى نمايد براى اينكه چيزى در نفس او باقى نماند، پس اين مقام وحدت است؛ آنان كسانى بودند كه خداوند برايشان نعمت ارزانى داشت.(٢٢٢)
و اگر انسان چنين نكرد بلكه به دنبال خواهشهاى نفسانى خود رفت و در حركات و سكناتش از هواى نفس پيروى كرد - در حالى كه خواست الهى تابع خواست ديگران نمىشود - پس هواى نفس او با خواست الهى مخالفت خواهد نمود، در اين تعارض، خواست الهى تحقق خواهد يافت نه خواست انسان. و ميان آنان و ميان آنچه به آرزو مىخواستند حايلى قرار مىگيرد.(٢٢٣) چنين شخصى در اثر اطاعت از هواى نفس، به هاويه و آتش دوزخ كشيده خواهد شد و در همه خواستههايش گرفتار غل و زنجيرها خواهد گشت و اين عاقبت مملوكها و تسليم شدگان به هواهاى نفسانى است و از اين رو، فرشتهاى كه نگهبان جهنم است مالك نام دارد!
و ان تخلف عن التوكل يقع فى الخذلان و ان تخلف عن جليل مرتبه الوحده (٢٢٤) رد الى سفلى الدركات و هى دركه اللعنه (أولئك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون) (٢٢٥)
و اگر پشت پا به توكل زد، در خوارى گرفتار خواهد شد و اگر از مرتبه بزرگ و مهم مقام وحدت دست شست، به پستترين دركات، سقوط خواهد نمود و همانا آن گرفتارى به لعنت است؛ خدا آنان را لعنت مىكند و لعنت كنندگان لعنتشان مىكنند.(٢٢٦)
فان قلت كيف يمكن ان يتبع الانسان ارادته كلها فى اراده الله؟! قلت : يكون هذا و يسهل بقوه المعرفه فان عرف العبد عنايه الله و كان عاقلاً لا يشذ عنه اراده مخالفه لارادته تعالى لأن معرفه عنايه الله يحكم بأن الله لا يريد فى حقه الا الصلاح - و العاقل لا يتحرك الا للصلاح و الاصلاح و لا يرضى لغير صلاحه فينتفى ماده ارادته المخالفه لأن الاراده انما تنبعث من العلم بالصلاح و اذا علم : أن لا صلاح فى غير ما اراده الله فلا يوجد الاراده.
اگر بگويى : چگونه ممكن است كه انسان همه خواستههاى خود را تابع و مطابق خواسته حق تعالى قرار دهد؟
در پاسخ مىگويم : اين كار امكانپذير است و با نيروى معرفت، آسان انجام مىپذيرد؛ پس اگر بندهاى عنايت خدا را شناخت و عاقل هم بود، هرگز اراده و خواستهاى برخلاف اراده و خواسته خدا انجام نمىدهد؛ زيرا شناخت از عنايت الهى حكم مىكند كه خداوند متعال هرگز چيزى جز خيز و صلاح در حق بندهاش اراده نفرمايد و شخص عاقل هيچ حركتى را جز در طريق صلاح و اصلاح انجام نمىدهد و به چيزى برخلاف خير و صلاح خشنود نمىشود؛ پس وقتى اين مطلب را فهميد ريشه اراده مخالفتش با خدا، خشكانده مىشود؛ براى اينكه اراده از علم به خير و صلاح، سرچشمه مىگيرد و وقتى فهميد كه هيچ خير و صلاحى در غير اراده الهى وجود ندارد؛ پس چنين كسى طبق اراده الهى حركت خواهد كرد و ارادهاى جز اراده او نخواهد داشت.
و ان قلت : كيف يمكن نفى القدره عن غير الله و الوجدان حاكم بقدره نفسه و قدره غيره؟!
قلنا ذلك أيضاً يتضح بعد المعرفه بواقع الأمر و اجمال ذلك : ان العارف يقطع أنه لا يوجد ممكن الا من عله و هكذا الى أن ينتهى الى عله العلل فافعال العبد ان فرضت صدورها عن قدرته فقدرته لا محاله ليست صادره الا من علتها و هى اراده الله فلا يكون مقدوره الا بيد غيره فهو فى قدرته غير قادر و القادر الحقيقى انما هو الله (و ما تشاءون الا أن يشاء الله) .
پس اگر بگويى : چگونه ممكن است از غير خدا، نفى قدرت كرد، در صورتى كه به وضوح در خود و ديگران قدرت را مشاهده مىكنيم؟!
در پاسخ گوييم : اين مطلب نيز بعد از معرفت به واقع امر، روشن مىشود و به طور خلاصه بايد گفت : همانا شخص عارف يقين دارد كه هيچ ممكنى وجود پيدا نمىكند مگر اينكه علتى دارد و اين علتها سلسلهوار وجود دارند تا اينكه به علهالعلل منتهى شوند؛ پس اگر فرض كنيم كه كارهاى بنده از قدرت خود صادر مىشود و قهراً قدرت اين بنده نيز داراى علتى است و علت قدرت بنده، همان اراده الهى است؛ پس مقدور او نيز به دست غير خودش مىباشد؛ لذا انسان در قدرتش، قدرت استقلالى ندارد و قادر حقيقى فقط خداوند متعال است. و تا خدا نخواهد، شما نخواهيد خواست.(٢٢٧)
و ان قلت : هب أن الاراده و القدره لا يوجد حقيقتها الا فى الله فكيف الحكم بنفى العلم و الوجود عن غيره تعالى؟!
قلت : فيالها قصه فى شرحها طول و فى بيانه خطر و لكن يختلج ببالى أن استعين فى ذلك بالله تعالى و أشرح هذا المطلب بما يلقى الى الله جل جلاله فى بيانه بالألفاظ السهله المتعارفه بين أهل العرف العام لعل يعم نفعها ويقل خطرها لأن أغلب أهل العلم يتنفرون عن اصطلاحات اهل المعقول و أغلب الناس لا يعرفونها فنقول : مقدمه ليعلم أولاً أن كلمات الأنبياء (عليهم السلام) أيضاً مشحونه من نفى الوجود و الحقيقه عن بعض الموجودات مثل قولهم : لا حول و لا قوه الا بالله. و قولهم الحمد لله. وقولهم : لا ضار و لا نافع و لا ناصر و لا معين الا بالله. (٢٢٨)
و اگر بگويى : به فرض اينكه بپذيريم كه حقيقت اراده و قدرت فقط در خداوند متعال يافت مىشود ولى چگونه حكم مىكنيم كه غير خداى تعالى نه علم دارند و نه وجود؟
در پاسخ مىگويم : شرح اين حكايت طولانى است و بيانش خطرناك است وليكن به ذهنم خطور مىكند كه از خداوند متعال استعانت جسته و مقدارى از اين مطلب را كه خدا - جل جلاله - به دلم القا فرموده بازگو نمايم و از عبارات آسان و متعارف بين مردم استفاده كنم كه شايد سودمند افتد و خطر آن كمتر گردد؛ زيرا اغلب اهل علم از اصطلاحات اهل معقول و فلاسفه گريزانند و اكثر مردم نيز با آن اصطلاحات آشنايى ندارند.
پس مىگوييم : به عنوان مقدمه لازم است بدانيم كه اولاً در كلمات پيامبران (عليهم السلام) نيز پر است از نفى وجود و حقيقت از بعضى موجودات چنانكه فرمودهاند : حول و قوهاى نيست مگر به وسيله خدا ، حمد مخصوص خداست ، به جز خداوند متعال نه زيان آورى است و نه سود رسانى و نه يارى و نه ياورى .
و العيان شاهده بما يراه كافه الناس من الحول و القوه و الخير و الضر و النفع و النصره و الاعانه فى العالم من المخلوقات؟! بل و فى الروايه كان النبى (صلىالله عليه و آله و سلم) ،كثيراً ما يقول : اصدق شعر قالته العرب، قول لبيد : ألا كل شىء ما خلا الله باطل. (٢٢٩)
قال الصدوق (رحمه الله) فى كتاب التوحيد فى معنى الفرد انه المتفرد بالربوبيه دون خلقه و معنى ثان انه موجود وحده لا موجود معه.
اين در حالى است كه به چشم خود مىبينيم و همه مردم مىبينند كه مخلوقات اين عالم داراى حول و قوه و خير و زيان و نفع و نصرت و اعانت هستند؛ بلكه رسول اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) بسيار مىفرمودند : راستترين شعرى كه عرب گفته سخن لبيد است كه مىگويد : هان! هر چيزى جز خدا، باطل است.
فى ربيع الاسابيع فى دعاء ليله الخميس : لا يرى فيه ألا نورك و لا يسمع فيه الا صوتك. (٢٣٠)
فى توحيد الصدوق (رحمه الله) عن ابى جعفر (عليه السلام): كان الله و لا شىء غيره، نوراً لا ظلام فيه و صادقاً لا كذب فيه و عالماً لا جهل فيه و حياً لا موت فيه و كذلك هو اليوم و كذلك لا يزال ابداً .(٢٣١)
و العالم كله شاهد على خلاف ظاهر الروايه و لأهل الحكمه و العرفان فى هذا الميدان كلمات و تحقيقات و تفصيلات و دلالات متكثره و حكايات و مكاشفات عجيبه!
و در كتاب ربيع الأسابيع در دعاى شب پنجشنبه آمده است كه در او ديده نمىشود مگر نور تو و شنيده نمىشود مگر صداى تو .
و در كتاب توحيد شيخ صدوق (رحمه الله) از امام باقر (عليه السلام) روايت است كه فرمودند : خدا بود و به جز او چيزى نبود، نورى بود كه تاريكى در او راه نداشت و صادقى بود كه كذبى در او وجود نداشت و عالمى بود كه نادانى در او متصور نبود و زندهاى بود كه مرگ در او نفوذ نداشت و امروز نيز چنين است و تا ابد نيز اين چنين خواهد بود.
اين در حالى است كه جهان همگى برخلاف ظاهر روايت است و حكيمان و عارفان در اين ميدان داراى كلمات و تحقيقات و شرح و تفصيل و دلايل زايد و حكايات و مكاشفات شگفتانگيز هستند!
و لأهل السلوك اشكالات و توهمات و تنقلات مختلفه و لبعض المنتسبين الى العلم بيانات مضحكه ولبعضهم رد و تكفير و تفسير و خطاء و تخطئه موحشه. فالذى يمكن تقريبه الى الأذهان العامه المستقيمه بدلالات ظاهره غير عميقه ان الحق تعالى جل جلاله لا اشكال فى كون وجوده الخارجى غير محدود بحد و غير فاقد لكمال و انه موجود فى كل مكان و زمان وجوداً حقيقاً خارجياً.
و اهل سير و سلوك در اين خصوص دچار اشكالات و توهمات و ادعاهاى مختلف شدهاند و بعضى از عالمنمايان بيانات خندهآورى در اين باره اظهار كردهاند و بعضى از آنها نيز به رد و تكفير و تفسير(٢٣٢) و خطا و تخطئههاى وحشت انگيزى پرداختهاند ولى آنچه كه مىتوان با دلايل ظاهرى نه چندان عميق اين مطلب را تقرير به ذهنهاى عموم مردم نمود آن است كه بگوييم : همانا وجود خارجى حق تعالى - جل جلاله - به هيچ حدى محدود نيست و هيچ كمالى در او مفقود نيست و او در همه جا و در همه زمانها وجود حقيقى خارجى دارد
و هذه التصديقات لا أظن مخالفاً فيها مسلماً؛ و اما الشيعى فاتفاقهم على ذلك مما لا ريب فيه و تصوير هذه التصديقات مع ما يترءاى من وجود العالم - جواهره و اعراضه - لا اشكال فى اشكاله على من له أدنى فهم لأن معنى تصديق وجود خارجى غير محدود فى مرتبه من مراتب الوجود ملازم للتصديق بأنه لا شريك له فى الوجود لأن الشريك فى الوجود الخارجى و ان كان محدوداً من جهه أنه واجد مرتبه من مراتب الوجود الخارجى لا يلايم وجود بموجود خارجى آخر غير فاقد لمرتبه من مراتب الوجود الخارجى لأن المفروض ان غير المحدود جزئى حقيقى و وجوده الخارجى غير محدود بحد (اى غير فاقد لشىء من مراتب الوجود الخارجى) .
و گمان نمىكنم كه اين تصديقات مورد تكذيب هيچيك از مسلمانان قرار گيرد؛ به خصوص شيعيان كه در اين مطلب كاملاً اتفاق نظر دارند. با اينكه تصور اين تصديقات در كنار آنچه ديده مىشود از وجود عالم - جواهر و اعراضش - براى هر كسى كه از كمترين مرتبه فهم و درك هم برخوردار باشد مواجه با اشكال خواهد شد؛ زيرا معنى تصديق يك موجود خارجى نامحدود در تمام مراتب، لازمهاش آن است كه بگوييم اين چنين وجودى هيچ شريكى ندارد؛ براى اينكه شريك در وجود خارجى هرچند از اين جهت كه با داشتن مرتبهاى از مراتب وجود محدود خواهد شد از جهت ديگر اعتقاد به وجود خارجى ديگرى كه نامحدود باشد - يعنى هيچ مرتبهاى از مراتب وجود را فاقد نباشد - امكانپذير نيست؛
فلأجل ذلك فانقسم القائلون بالتصديقات المذكوره مع ما يرونه من وجود العالم فى الخارج الى طوايف.
قال بعضهم : ان العالم وجوده ليس وجوداً حقيقياً بل وجود اعتبارى ظلى كسراب بقيعه يحسبه الظلمأن ماء. و قالوا : وجود الحق يساوق بالفارسيه بود و وجود العالم نمود بل كلما يرى و يتخيل و يتعقل من العالم فهو من أسماء الله و صفاته و أفعاله و ليس فى الوجود الا الله و أسمائه و صفاته و أفعاله و بعباره أخرى ليس الا الحق و شئونه و مثلوا لذلك بأمثله كثيره
و از اين رو، اشخاصى كه قائل به وجود خدا در همه جا به وجود خارجى هستند، از اين لحاظ كه در عالم خارج جهانى را مىبينند، به چند گروه تقسيم شده و نظر دادهاند :
بعضى از آنان گفتهاند كه جهان وجود حقيقى ندارد بلكه وجودش اعتبارى و سايهاى است مانند سرابى كه در چشم تشنه به شكل آب جلوه مىكند؛ و از وجود حق به بود و از وجود عالم به نمود تعبير كردهاند بلكه گفتهاند هرچه در جهان هستى ديده مىشود يا به خيال و عقل در مىآيد، همه آنها جلوهاى از اسماء و صفات و افعال خداوند متعال هستند و در عرصه وجود، چيزى جز اسما و صفات و افعال الهى نيست و به عبارت ديگر هرچه هست همگى حق و شئون حضرت حق تعالى به شمار مىآيند و براى اثبات اين ادعا مثالهاى فراوانى ذكر كردهاند.
و قال الآخرون بأنا انما نقول : بهذه التصديقات تعبداً و لكن نرى وجود العالم، بجواهره و أعراضه، وجداناً و عياناً و ليس لنا أن نتعقل تصوير غير محدوديته تعالى و انه كيف هو؟! و انه كيف يتصور ذلك مع القول بوجود العالم؟! و نحن غير مكلفين بذلك بل منهيون عن الفكر و البحث عنه.
گروه ديگر گفتهاند : ما در خارج جهانى را مىبينيم كه با جواهر و اعراضش وجود خارجى دارند اما نمىتوانيم چگونگى غير محدود بودن خداوند متعال را تصور نماييم و اين امر چگونه با وجود عالم قابل تصور مىشود؟ لذا اين گونه تصديقات را تعبداً مىپذيريم و مكلف به چنين تصور نيستيم بلكه از فكر و بحث در چنين امورى نهى هم شدهايم.
و بعضهم لم يتصوروا من الوجود الا الذهنى و الاعتبارى و لم يروا مناقضه بين التصديقات و وجود العالم.
و بعضهم استراحوا رأساً بأن معرفه صفات الله غير ممكنه لأحد من المخلوقين ولو كان من الأنبياء (عليهم السلام) لأنه تعالى منزه عن أن يعرف أسمائه و صفاته ولو اجمالاً
و بعضى ديگر از وجود، بجز وجود، ذهنى و وجود اعتبارى را تصور نكردهاند و گفتهاند كه هيچ تناقضى ميان اين تصديقات و وجود عالم نيست.
و گروهى هم خودشان را به كلى راحت كرده و گفتهاند كه شناخت صفات الهى براى احدى حتى پيامبران الهى نيز امكانپذير نيست؛ زيرا خداى تعالى منزه است از اينكه اسما و صفات او ولو به طور اجمالى شناخته شود!؟
و أورد الكل على الأولين : بأن قولكم : بان وجود العالم ليس وجوداً حقيقياً يستلزم الكفر لأنه قول بأن كل شىء هو الله و هذا من جهه أنه قول بالاتحاد كفر صريح مخالف للتوحيد و ان هذه الجبال الرواسى و الحديد الذى فيه بأس شديد. كيف يمكن : أن يقال : ان وجودهما ليس حقيقياً بل هى مرايا و ظلال و خيال بل شئون و كيف يمكن أن يقال : ان الأعيان النجسه بل النفوس الخبيثه من اسماء الله و صفاته أو أفعاله و انه ان كان كما يقولون فكيف اللذات و الآلام؟!
و أجيب عن ذلك كله بأن نفى الوجود الحقيقى عن الاشياء ليس قولاً : بأن كل شىء هو الله و ليس قولاً : بالاتحاد.
همه اين گروهها كه نظر دادند به ديدگاه گروه اول - كه معتقد بودند جهان وجود حقيقى ندارد بلكه وجودش اعتبارى و ظلى است - اشكال كرده و با آن مخالفت نمودهاند و آن را كفرآميز دانستهاند؛ براى اينكه اعتقاد به اينكه هر چيزى خداست، همان اعتقاد به اتحاد خالق و مخلوق است و اين نيز كفر صريح مىباشد و با اعتقاد به توحيد نمىسازد و علاوه بر اين، چگونه مىتوان گفت كه اين كوهها با شكوه و معدنهاى آهن كه قرآن درباره همين آهن گفته : در آن براى مردم خطرى سخت است...(٢٣٣) وجود حقيقى ندارند؟! بلكه همه آنها چيزى جز عكس، سايه و خيال نيستند بلكه شئون وجودند. و چگونه ممكن است گفته شود اعيان نجسه حتى نفوس خبيثه، همه از اسما و صفات و افعال الهى به شمار آيند!؟ و اگر چنين باشد كه شما ادعا مىكنيد پس اين لذتها و ناراحتىها كه ما داريم احساس مىكنيم، چيست؟!
در پاسخ آنان گفته شده كه نفى وجود حقيقى از اشياء كردن به اين معنا نيست كه همه چيز خداست يا اتحاد خالق و مخلوق مىباشد.
و حكى أن حكيماً كان فى اصبهان و كان من دابه أنه اذا حضر وقت غذائه يرسل خادمه يشترى له و لمن كان عنده - كائناً من كان - غذاء يأكل معه و اتفق فى يوم أن جائه واحد من طلاب البلد لحاجه وقت الغذاء. فقال الحكيم لخادمه اشتر لنا غذاء نتغذى. و ذهب الخادم و اشترى لهما غذاء واحضره.
حكايت شده مرد حكيمى در اصفهان بود و عادتش بر اين بود كه چون وقت غذايش مىرسيد، خادم خود را مىفرستاد تا براى او و براى هر كس كه در نزد اوست - هر كه مىخواهد بوده باشد - غذا بخرد؛ و آن حكيم با آن شخص حاضر با هم غذا بخورند.
اتفاقاً روزى در وقت غذا يكى از طلاب شهر براى حاجتى نزد وى آمده بود، حكيم به خادمش گفت : براى ما غذا بخر، تا ما تغذى نماييم.
خادم روانه شد و براى آن دو نفر غذايى خريد و حاضر كرد.
قال الحكيم للفاضل : بسم الله - تعال، نتغذى. قال الشيخ : أنا لا اتغذى!
قال : تغذيت؟! قال : لا! قال لم لا تتغذى و أنت ما تغذيت بعد؟!
قال : احتاط أن اكل من غذائكم؟! قال : ما وجه احتياطك؟!
قال : سمعت أنك تقول : بوحده الوجود - و هو كفر و لا يجوز لى أن آكل من طعامك معك لأنه ينجس من ملاقاتك!؟
قال : ما فرضت أنت معنى وحده الوجود و حكمت بكفر قائله؟!
قال : من جهه أن القائل بأن الله كل الأشياء و جميع الموجودات هو الله!؟
حكيم به آن مرد فاضل گفت : بسم الله، بيا غذا بخوريم! آن شيخ گفت : من غذا نمىخورم!
گفت : آيا غذا خوردهاى؟! گفت : نه!
گفت : چرا غذا نمىخورى با آنكه هنوز غذا نخوردهاى؟! گفت : من احتياط مىكنم از غذاى شما بخورم!
گفت : سبب احتياط تو چيست؟ گفت : من شنيدهام كه تو قايل به وحدت وجود هستى! و آن كفر است و جايز نيست براى من كه با شما از غذاى شما بخورم؛ زيرا كه غذا به واسطه ملاقات و تماس با شما نجس مىشود!
گفت : تو معناى وحدت وجود را چه تصور كردهاى، تا اينكه حكم به كفر قايل به آن، نمودهاى؟!
گفت : به جهت آنكه قايل به وحدت وجود مىگويد به اينكه خدا همه اشياء است و جميع موجودات، الله هستند!
قال : أخطأت، تعال، تغذ، لأنى قائل بوحده الوجود و لا أقول : بأن جميع الأشياء هو الله لأن من جمله الأشياء جنابك و أنا لا أشك فى كونك بدرجه الحمار او أخس منها فأين القول بالهيتك؟! فلا احتياط و لا اشكال، تعال، تغذ.
حكيم گفت : اشتباه كردى، بيا غذا بخور! زيرا كه من قايل به وحدت وجود هستم و نمىگويم كه جميع اشياء خدا هستند؛ چون از جمله آن اشياء، جنابعالى مىباشد و من شكى ندارم در اينكه شما در مرتبه الاغ هستيد يا پستتر از الاغ؛ پس كجا مىتواند كسى قايل به الوهيت شما گردد؟! بنابراين احتياط شما بدون وجه است و اشكال در غذا خوردن نيست! اينك تشريف بيار و غذا بخور!
و بالجمله؛ نفى الوجود عن الموجودات ليس قولاً باتحاد الموجودات مع الله و الوحده غير الاتحاد لأن الاتحاد لا يكون الا بين شيئين و هو لا يوافق القول بالوحده.
فان قلت : ولو سلمنا أن هذا اللفظ لا يلايم الاتحاد و لكن تفسير هم ذلك فى كلماتهم المفصله انما يعطى ذلك و هو قول القائل : ليس فى الدار غيره ديار و قول القائل ان الأعيان حدود و أعدام و ليس فى الخارج الا الوجود و هو الله تعالى و تمثيلهم بالبحر و أمواجه.
خلاصه سخن اينكه؛ نفى وجود از موجودات، لازمهاش قائل شدن به اتحاد موجودات با خدا نيست و اصولاً وحدت غير از اتحاد است؛ براى اينكه اتحاد صورت نمىگيرد مگر بين دو چيز و اين با قول به وحدت منافات دارد.
پس اگر بگويى : به فرض آنكه قبول كنيم كه كلمه وحدت با كلمه اتحاد نمىسازد ولى از كلمات مفصل عارفان در تفسير اين الفاظ همين معنى به دست مىآيد؛ زيرا مىگويند : در دار وجود به جز او ديارى نيست. و مىگويد : اعيان خارجى همگى عبارتند از حدود و اعدام و آنچه وجود خارجى دارد همان وجود است و آن هم خداوند متعال مىباشد. و براى اين معنا دريا و موج دريا را مثال مىزنند كه موج وجودى ندارد هرچه هست همان آب درياست.
قيل فى جوابه : مرادهم من هذه الالفاظ انه ليس لها من جهه انفسها وجود اى لو فرضت حقائقها لا وجوداتها فهى اعتبارات و اعدام.
فان قلت : لا نسلم كون مرادهم ذلك لأنهم يقولون انها بعد الموجوديه أيضاً ليست الا أعداماً و حدوداً للوجود.
در جوابشان گفته شده كه مقصودشان از اين الفاظ آن است كه اين اعيان از خودشان وجودى ندارند و اين به آن معناست كه اگر حقايق اين اعيان فرض شود - نه وجودهاى آنها - همان اعتبارات و اعداماند.
پس اگر بگويى : ما قبول نمىكنيم كه مرادشان اين باشد؛ براى اينكه اينان مىگويند كه اعيان پس از آنكه موجود شدند نيز اعدام هستند و حدود وجود به شمار مىآيند.
قلت : مرادهم أن الماهيات لا يمكن أن تتصف بالوجود الحقيقى و الوجود الحقيقى الخارجى هو شىء أحدى المعنى. لا يتصور له شريك فى الحقيقه و هو واحد لا يكمن أن يكون اثنين.
و الحقايق و الأعيان حقائقها عباره عن شئون هذا الوجود و الموجود الحقيقى و انك من جهه أنك لا تعرف الوجود الحقيقى تتخيل أن هذا الوجود الذى تراه لنفسك و لغيرك من الظهور و الكون هو وجود حقيقى كما أنك تتخيل أن جواهر العالم جواهر و لكنك اذا تأملت بالتأمل الصحيح أو انكشفت لك حقيقه الأمر بالكشف الشهودى ترى أن الجواهر كلها أعراض و أشكال للوجود الحقيقى بل هى أعراض و حدود للوجود المنبسط الذى هو أيضاً شأن من شئون الوجود الحقيقى و أمر ارتباطى لا أصل له حقيقة.
در پاسخ مىگويم : مقصودشان آن است كه ماهيات امكان ندارد متصف به وجود حقيقى شوند و وجود حقيقى خارجى يك چيز يگانه است كه در حقيقت براى او شريكى قابل تصور نيست و او يكتاست و امكان ندارد دو تا گردد و حقايق و اعيان، همگى شئون اين وجود و موجود حقيقى هستند ولى چون تو وجود حقيقى را به خوبى نشناختهاى، وقتى ظهور و نمودى را كه براى خودت و غير خودت مىبينى خيال مىكنى كه اين گونه وجود همان وجود حقيقى است، همان گونه كه جوهرهاى اين عالم را مىپندارى كه واقعاً جوهر هستند وليكن اگر عميق و صحيح بيانديشى يا حقيقت امر براى تو به وسيله كشف شهودى صورت پذيرد خواهى ديد كه همين جوهرها در حقيقت اعراض و اشكال وجود حقيقى هستند بلكه اينها اعراض و حدود براى وجود منبسط مىباشند و وجود منبسط شأنى از شئون وجود حقيقى به شمار مىآيد و يك امر ارتباطى است كه در حقيقت اصل و ريشهاى ندارد.
فان قلت : كيف يمكن أن يقال بذلك و وجودات الجواهر حسيه و كونها جواهر عقلى؟
لأن الجوهر و العرض معنيان يعرفهما العقل.
و لكل فى الخارج مصداق حسى مطابق للمعنيين و العقل انما انتزع المعنيين من المصاديق الخارجيه و أنت فى قولك ذلك تخطأ العقل و الحس و ليس لنا وراء العقل و الحس أمر نحكم به على الأشياء.
پس اگر بگويى : چگونه ممكن است گفته شود كه جواهر اين عالم اعراض هستند در حالى كه وجودشان را كاملاً حس مىكنيم و مىفهميم كه اينها جواهرند نه عرض؛ زيرا جوهر و عرض دو معنا هستند كه عقل مىتواند آنها را بشناسد و در خارج براى هر كدام از آنها مصداقهاى حسى وجود دارد كه مطابق همان معنايى است كه عقل آن را شناخته است و عقل آن دو معنا را يعنى معناى جوهر و عرض را از همين مصداقهاى خارجى انتزاع كرده است و شما كه مىگوييد جوهرى وجود ندارد عقل و حس ما خطاپذيرند و ما هم به جز عقل و حس، وسيله ديگرى براى درك اشيا نداريم.
قلت : أما قولك : بأن مصاديقها تدرك بالحس فهو لا ينفع فى تحقيق كونها جواهر أو أعراضاً حقيقيه أو غير حقيقيه.
و أما قولك : ان العقل يحكم للجواهر بالجوهريه فهو حق الا أنه بعد النظر الصحيح لا يحكم الا بكونها جواهر نسبيه بالنسبيه الى أعراضها و لا يحكم بكونها جواهر حقيقيه لأنه لا يشك بعد النظر الصحيح فى أنه لا قوام لشىء من الموجودات الا بالله الحى القيوم و قد قامت به السموات و الأرضون كلها و هذه الجبال الرواسى الثقال انما تحس موجوده متصفه بالجوهريه بل الحس لا يرى معها فى محلها شيئاً آخر و يراها جامده ساكنه لكنها كلها من خطاء الحس يحكم العقل بخطائها و يوضح ذلك لأهلها بحيث لا يشكون فى أنها ليست جواهر حقيقيه و ليست جامده بل سياله متحركه مظلمه بل كلها غائبه عن نفسها و عن جيرانها من الأجسام و خطا الحس أمراً غريباً بل له أمثله و مصاديق و معروفه فى الخارج بعضها و ان كانت خفيه العامه و لكن بعضها الآخر تدركها العقول العامه الناقصه أيضاً. (٢٣٤)
در پاسخ مىگويم : اما اينكه گفتى مصاديق جوهر و عرض را با حس خود درك مىكنيم پس اين در تحقيق اينكه جواهر يا اعراض، حقيقى يا غير حقيقى هستند، ثمربخش نيست و اما اينكه جواهر يا اعراض، حقيقى يا غير حقيقى هستند، ثمر بخش نيست و اما اينكه گفتى عقل حكم مىكند بر جوهر بودن جواهر، اين حرفت درست است ولى اگر خوب بنگرى مىبينى كه آنچه عقل حكم مىكند چيزى جز اين نيست كه اين جوهرها نسبت به عرضهاى خودشان؛ جوهر هستند نه آنكه آنها جواهر حقيقى باشند؛ زيرا پس از شناخت صحيح جاى هيچ شكى نيست كه هيچ موجودى از موجودات داراى قوام و ثبات نيستند مگر به وسيله خداى حى و قيوم و اوست كه قيوم آسمانها و زمينهاست و احساس مىكنى اين همه كوههاى با شكوه و سنگين موجودى هستند متصف به جوهر بودن بلكه حس به همراه آنها در محل آنها چيز ديگر احساس نمىكند و كوهها را جامد ساكن مىبيند ليكن همه اينها از خطاى حس است كه عقل به خطا بودن آنها حكم مىكند.
و اين خطاى حس و خطاسنج بودن عقل براى اهلش روشن است به طورى كه هيچ شكى ندارند كه اينها جواهر حقيقى نيستند و جامد هم نيستند بلكه سيال و متحرك و ظلمانى هستند بلكه همه آنها از ذات خودشان و از اجسامى كه در كنار آنها و همسايه آنهايند، غايب مىباشند و خطاى حس چيز تازهاى نيست بلكه براى آن مثالهاى زياد و مصداقهاى معروفى در خارج، ذكر شده است و گرچه بعضى از خطاهاى حس براى عموم مردم مخفى است ولى بعضى از موارد آن را حتى مردم عادى نيز با عقلهاى ناقص خودشان درك مىكنند.(٢٣٥)
فان قلت : ان كانت الانيات و الماهيات أعداماً و حدوداً ليس لها وجود حقيقى ولو بعد الايجاد فكيف اللذه و الألم؟! و هما وجدانيان لا يمكن انكارهما و جواب منكرهما انما هو بالضرب و الايلام.
پس اگر بگويى : اگر انيات و ماهيات عبارتند از اعدام و حدود و براى آنها وجود حقيقى نيست ولو بعد از ايجاد، پس اين لذت و درد چگونه توجيه مىشود با توجه به اينكه آن دو، امر وجدانى و غير قابل انكار هستند و پاسخ انكاركنندگان آنها چوب است و چماق تا درد را انكار ننمايند؟!
قلت : أما وجود اللذه و الألم و الوجدانيين فلا ننكره و لا غيرهما من آثار الموجودات الخارجيه أيضاً و لكنه لا يستلزم أن يكون وجودهما و وجود واجدهما وجوداً حقيقياً بل نقول ان هذا الوجدان و الآثار الوجدانيه انما هى من آثار الوجود الربطى و الأمر الشأنى فانك اذا فرضت أن لأشكال هذه الأجسام انيه و حياه و لذه و ألماً من بعض حالاتهاترى أن الوجود الشكلى لاينافى اللذه و الألم بل اذ تأملت بالنظر الصحيح ترى أن ذى الشكل أيضاً فى التحقيق العقلى ينحل الى أشكال و حدود فى الوجود المنبسط و هو ايضاً من شئون الوجود الحقيقى و تجلى من تجلياته و ظهور من ظهوراته و لا تستبعد ذلك فان كمال الوجود الحقيقى بحيث يكون اوجب لشئونه هذا الشأن العظيم فان لشئونه شئوناً أخرى أيضاً غير ما رأيت و غير ما خطر بقلبك فكيف اذا نلت بها و انكشف لك حقايقها!
در پاسخ گويم : اما وجود لذت و درد كه امرى وجدانى هستند و ما نمىتوانيم منكر آن دو شويم بلكه غير از آنها، آثار موجودات خارجى ديگر را نيز نمىتوان انكار كرد وليكن اين امر مستلزم آن نمىشود كه وجود لذت و درد و احساس كنندههاى آن دو، داراى وجود حقيقى باشند بلكه مىگوييم كه همانا اين وجدان و آثار وجدانى، آثار ربطى و امر شأنى هستند؛ براى اينكه اگر فرض كنى كه براى شكلهاى اين اجسام انيت و واقعيت و حيات و لذت و درد، در بعضى از حالات آن، وجود دارد؛ مىبينى همان وجود شكلى، با لذت و درد هم منافاتى ندارد بلكه هنگامى كه خوب و درست تأمل نمايى مشاهده مىكنى كه صاحب شكل نيز در تحقيق عقلى، به شكلها و حدود در وجود منبسط(٢٣٦) منحل مىشود و او نيز از شئون وجود حقيقى و از تجليات و ظهورات آن مىباشد، نبايد اين مطلب را بعيد بدانى؛ زيرا كمال وجود حقيقى طورى است كه شئون او اين چنين شأن عظيمى را ايجاب مىكند؛ پس همانا براى شئون او، شئون ديگرى نيز هست كه آنچه تو مىبينى و به خاطرت خطور مىكند، غير از آن است؛ پس چگونه به آن وجود دست خواهى يافت و حقايق آن براى تو كشف خواهد شد؟
و ببالى ان هذه النفوس الضعيفه اذا انكشف لها أنوار بعض العوالم العاليه يتخيلون أنه نور الواجب تعالى من جهه ضعف مداركهم و قله معرفتهم كما يحكى ذلك لبعض العظماء من الأولياء فضلاً عن غيرهم.
فكيف كان فالقول بأن الوجود الحقيقى مختص بالواجب تعالى جل جلاله و ان وجود غيره من الممكنات ليس وجوداً حقيقياً بل نظير وجود العكوس فى المرايا لا استبعاد فيه. و القائلون بوحده الوجود ان كان مرادهم ذلك فهو ليس قولاً بكون الممكن واجباً.
بل ولو كان القول به خطاء فهذا ليس خطأ كفرياً بل هو خطاء فى تحقيق حقيقه الممكن و ليس فى ذلك الا انكار مرتبه من الوجود له و انكار فضيله من فضائله لا اثبات مرتبه الواجب له بل يمكن أن يقال ان القول بأن للاشياء وجوداً حقيقياً أقرب الى دعوى شركه الممكن مع الواجب فى الوجوب و كون الممكن واجباً(٢٣٧) و هو كفر من حيث لا يشعر
و به ذهن من چنين مىآيد كه هنگامى كه انوار بعضى عوالم بالا براى نفوس ضعيف كشف مىشود خيال مىكنند كه نور واجب تعالى است؛ علت اين همان ضعف مدرك و قلت معرفت آنهاست؛ چنانچه اين مطلب درباره بعضى از اولياى بزرگ حكايت شده چه برسد به ديگران.
به هر صورت؛ قايل شدن به اينكه وجود حقيقى مختص به واجب تعالى - جل جلاله - است و اينكه همانا وجود غير او از ممكنات، وجود حقيقى نيست بلكه وجودشان مانند وجود عكسها در آينههاست، هيچ استبعادى ندارد.
و اگر مقصود قائلين به وحدت وجود اين باشد، معنايش قائل شدن به اينكه ممكنالوجود، واجبالوجود مىباشد نيست؛ بلكه اگر حتى اين قول خطا باشد باز كفرآميز نيست بلكه آن خطايى است كه در تحقيق حقيقت ممكنالوجود صورت گرفته و فقط مرتبهاى از وجود او و فضيلتى از فضائلش انكار شده و مرتبه واجب الوجود براى او اثبات نشده است و بلكه مىتوان گفت كه قايل شدن به اينكه اشياء داراى وجود حقيقى است نزديكتر است به ادعاى شريك بودن ممكن الوجود با واجب الوجود در وجوب و بودن ممكن الوجود واجب و اين كفر است به طورى كه معتقد به آن توجه به اين امر ندارد.
ولكن الانصاف أن القائلين بذلك أيضاً لا يلتزمون بلازمه الكفر كما أن الانصاف أن القائلين بتوحيد الحق فى الوجود الحقيقى لا يلتزمون بكون الممكن واجباً و ان كان ذلك لازم قولهم فى الواقع فى نفس الأمر فالتكفير بلوازم العقائد ليس على ما ينبغى.
وليكن انصاف آن است كه حتى كسانى كه همين عقيده را دارند كه اشياء داراى وجود حقيقى هستند، نيز به لازم كفر آورش ملتزم نيستند همان طور كه انصاف در مورد قائلين به توحيد حق در داشتن وجود حقيقى انحصارى ملتزم به واجب الوجود بودن ممكن الوجود نيستند هرچند كه لازمه سخنشان در واقع و نفس الامر همين است؛ پس كسى را به خاطر لوازم عقايدش تكفير كردن، شايسته نيست.(٢٣٨)
و بالجمله؛ لا يذهب عليك أن القائلين بهذا الأمر الذين قالوا به من طريق المكاشفه لا يقولون ان الحجر مثلاً ليس بموجود فى هذا العالم المحسوس أو ليس بحجر أو ليس فيه صلابه و ثقل بل يقولون : كما أن وجوده فى هذا العالم وجود ظلى و كذلك صلابته و ثقله انما هو بالنسبه الى أهل هذا العالم موجود بهذا الوجود الخاص و متصف بهذه الصفات الخاصه و بالنسبه الى أهل عوالم المثال وجود مثالى و صفاته أيضاً مناسبه لوجوده المثالى و هكذا وجوده فى العالم العقلى وجود عقلانى و صفاته أيضاً بحسب وجوده و هكذا الى أنى يلاحظ بالنسبه الى عالم الذات فلا وجود له فى هذا العالم و لا أثر و لا ذكر و لا اسم و لا رسم و انما الموجود الحقيقى هو ذات الحق تعالى فى الواقع فلا وجود لشىء غيره واقعاً
خلاصه سخن اينكه؛ از اين نكته غافل مشو كه همانا كسانى كه قايل به اين امر هستند همان كسانى كه از طريق مكاشفه به اين مطلب دست يافتهاند، نمىگويند كه در اين عالم محسوس مثلاً سنگ موجود نيست يا اصلاً سنگ نمىباشند يا در آن صلابت و سنگينى وجود ندارد بلكه مىگويند : وجود سنگ و همچنين صلابت و سنگينى آن همان طور كه وجود ظلى و سايهاى به شمار مىآيند، بالنسبه به اهل اين عالم موجود هست به اين وجود خاص و متصف به اين صفات خاص؛ ولى بالنسبه به اهل عالم مثال، يك وجود مثالى و صفات مثالى متناسب با وجود مثالىاش مىباشد و همچنين وجودش در عالم عقلى، يك وجود عقلانى است و صفاتش نيز به حسب وجودش مىباشد و به همين طريق است تا آنكه نسبت به عالم ذات ملاحظه شود كه در آن عالم نه وجودى دارد و نه اثرى و نه ذكرى و نه اسمى و نه رسمى؛ و فقط موجود حقيقى همان ذات حق تعالى است و در واقع، واقعاً براى هيچ چيزى، وجودى نيست؛
فاذا تجلى جل جلاله لنبى أو ولى بذاته فلا يرى شيئاً غيره حتى نفسه و رؤيته و فنى عن العالم و عن نفسه و عن فنائه و بقى و بربه فيخبر عن الواقع و يقول : ليس فى الدار غيره ديار و علينا رحمه الله الملك الغفار و هذا هو آخر المقامات و لا مطمع لأحد - نبياً كان أو ولياً، بشراً كان أو ملكاً - فى غيره.
پس هنگامى كه حضرت حق - جل جلاله - براى پيامبرى يا ولىاى، تجلى ذاتى نمايد، او بجز ذات حق تعالى هيچ چيزى را مشاهده نمىكند حتى خودش و ديدنش را نيز نمىبيند و به كلى از عالم و خودش فانى مىشود حتى از فانى شدنش هم فانى مىگردد و باقى به پروردگارش مىگردد؛ در اين هنگام به مقامى نايل مىشود كه از واقع خبر مىدهد و مىگويد :
در دار وجود غير از او ديارى نيست و شامل حال ماست و رحمت الهى ملك غفار
و اين آخرين مقام از مقامات سير و سلوك است كه احدى حق ندارد طمع به بالاتر از اين مقام بدوزد چه پيغمبر باشد و چه ولى؛ و چه بشر باشد يا فرشته!
و لا يذهب عليك أن ما ذكرنا من العوالم انما هى داخل هذا العالم و ليس خارجاً عنه بمعنى أن هذا العالم حاله و كيفيه للموجودات فى حد و مرتبه من الوجود و عالم المثال حاله و كيفيه أخرى ألطف من هذه الكيفيات فى باطن هذا العالم و ليس خارجاً منه فمن كان له نور لعينه الحسيه و اجتمع بنور الشمس أو القمر الحسيين يرى العالم الحسى بكيفيات حسيه و صور حسيه و من كان لعينيه المثاليه نور مثالى و اجتمع نوره بنور الكواكب المثاليه يرى مثال هذا العالم بكيفيات مثاليه و صور مثاليه فان كيفيات العوالم و صورها مختلفه كل بحسبها و مناسبتها و هكذا و يكشف عن هذا الاختلاف الرؤيا و تعبيرها بما يرى واقعه مطابقاً لصورتها المثاليه : يرى النائم، اللبن، و يفسره المعبر بالعلم، باللبن و يقع فى الواقع ما يرى على وفق التعبير.
و از اين نكته غافل مشو كه همانا اين عوالمى كه ذكر كرديم همه آنها در داخل همين عالم است و خارج از آن نمىباشد؛ به اين معنا كه اين عالم، حالت و كيفيتى است كه موجودات در حد و مرتبهاى از وجودند. عالم مثال، حالتى است لطيفتر و در باطن عالم مذكور است نه خارج از آن. چشم حسى كه بينا باشد و با نور خورشيد و ماه بنگرد، عالم حسى را با تمام كيفيات و صور حسى مىبيند و كسى كه چشم مثالىاش را نور مثالى باشد و با كمك نور ستارگان مثالى بنگرد، مثال اين عالم را با كيفيات و صور مثالىاش مشاهده خواهد كرد؛ زيرا كيفيات و صور عوالم، هر كدام به حسب و مناسبت و اختلاف، مختلف مىشوند. شاهد بر اين اختلاف، مسأله خواب ديدن و تعبير آن است؛ چرا كه انسان گاهى خوابى مىبيند كه مطابق صورت مثالى است. مثلاً در خواب، شير نوشيدنى مىبيند ولى آن تعبير به آموختن علم مىشود و بعد همين امر در خارج تحقق مىيابد و تعبير صحيح به شمار مىآيد.
حكى أنه رأى رجل فى رؤياه أن بيده خاتماً يختم به أفواه الناس و فروجهم و جاء الى المعبر و ذكر رؤياه قال : ان صدق رؤياك أنت رجل مؤذن تؤذن فى شهر رمضان قبل طلوع الصبح. و كان كما ذكره
حكايت شده كه شخصى در عالم رؤيا ديد كه مهرى به دست گرفته و با آن دهنها و شرمگاههاى مردم را مهر مىكند. نزد خوابگزارى رفت و خوابش را بازگو كرد، خوابگزار گفت : اگر خواب تو از رؤياهاى صادقه باشد تو اذان گو هستى كه در ماه رمضان، اذان صبح را زودتر از وقت موعد آن مىگويى. و اين كارت باعث مىشود كه مردم زود از خوردن و آشاميدن و غيره دست بكشند.؛ واقعيت هم همانطور بود كه خوابگزار تعبير كرد.
ويكشف عن ذلك أيضاً الأخبار الكثيره الوارده فى أحوال البرزخ و القيامه و تجسيم الأعمال بما يناسبها من الصور فحصل من جميع ما قلنا ان الموجود الحق الواقعى انما هو الذات جل جلاله فى عالمها و ساير العوالم انما هو شأن من شئونها و تجلى من تجلياتها.
و همچنين اخبار و احاديث فراوانى كه در بيان احوال عالم برزخ و رستاخيز و تجسم اعمال وارد شده، بيانگر درستى ادعاى ماست. پس نتيجه حاصل از همه آن مطالب مذكور، اين است كه موجود حقيقى و واقعى، فقط ذات حق تعالى - جل جلاله - در عالم ذات و ساير عوالم از شئون و تجليات اويند.
مثلاً تجلى بالتجلى الأولى فوجد منه العالم العقلى ثم تجلى ثانياً فظهر عالم النفسى و هكذا الى أن خلق هذا العالم الحسى ففى الخارج موجود حقيقى حق ثابت و شئونه فكل شأن من شئونه عباره عن عالم من العوالم تام فى مرتبته و لكل عالم آثار و صفات حتى ينتهى الى أخس العوالم و أكثفها و أضيقها و هو هذا العالم المحسوس و هذا العالم كيفيه خاصه و صور و حدود شتى لازم لهذه المرتبه من الوجود؛ و وجوده و آثاره مخصوصه بعالمها و هكذا. (٢٣٩)
مثلاً چون به تجلى او ظهور يافت، عالم عقل به وجود آمد. سپس تجلى دوم رخ داد و عالم نفس پديدار گشت. همينطور اين تجليات ادامه داشت تا اينكه اين عالم حسى را خلق كرد؛ پس آنچه در خارج است فقط موجود حق و حقيقى و ثابت است و شئون او و هر شأنى از شئون او، عبارت از عالمى از عوالم است كه در مرتبه خودش عالمى كامل مىباشد و هر عالم را آثار و صفات ويژه آن عالم است تا آنكه به پستترين و كثيفترين و تنگترين عوالم برسد و آن همين عالم محسوس است اين عالم كيفيتى است مخصوص و داراى صور و حدهاى فراوانى است كه ويژه همين مرتبه از وجود است، و آثارش نيز به همين عالم اختصاص دارد و ساير عوالم نيز همين طور است.(٢٤٠)
و عالم الرؤيا انما هو من عالم المثال فكلما يرى فيها فهو من هذا العالم أرضها و سماؤها و جمادها و نباتها بل و صور المرايا أيضاً منه و الصور الخياليه أيضاً منه و هذا العالم عالم واسع بل عوالم كثيره بل قيل : ان فى عالم المثال ثمانيه عشر ألف عالم.
عالم رؤيا، از عالم مثال است؛ هرچه در عالم رؤيا ديده مىشود از قبيل زمين و آسمان و جمادات و نباتات بلكه صورى كه در آينه منعكس مىشود و صورتهاى خيالى، همه از آن عالم است.
عالم مثال، عالمى است وسيع؛ بلكه خود، داراى عالمهاى زيادى است حتى گفته شده كه در عالم مثال، هيجده هزار عالم موجود است!
و حكى عن بعض العرفاء أن كلما ورد فى الشرع مما ظاهره مجاز فى عالمنا فقد وجدناه فى بعض هذه العوالم حقيقه من غير تجوز فكما أن كلما يراه النائم فى الرؤيا انما هو حال و كيف مثالى يظهر لنفسه فى عالم المثال فكذلك ما يراه اليقظان فى عالمنا هذا الحسى حال و كيف حسى يظهر لنفسه فى عالم الحس.
و از بعضى از عارفان حكايت شده كه هرچه در شرع مقدس وارد شده كه مجاز به شمار مىآيد در بعضى از عوالم آنها را به صورت حقيقت مشاهده كرديم و ديديم مجازى در كار نيست!
پس همانطور كه شخص در عالم رؤيا، آنچه را كه ديده حالت و كيفيت مثالى است كه در عالم مثال براى خودش پديدار گشته است پس همينطور است آنچه كه شخص بيدار در اين عالم حسى ما مىبيند، حالت و كيفيت حسى است كه در عالم حس براى خودش ظاهر مىگردد.
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
٢١٥) الزمه (نسخه بدل) .
٢١٦) ارشاد القلوب ١/٣٨٠.
٢١٧) سوره طلاق (٦٥) ، آيه ٣.
٢١٨) سوره طلاق (٦٥) ، آيه ٣.
٢١٩) مقام التوحيد (نسخه بدل) .
٢٢٠) سوره مريم (١٩) ، آيه ٥٨.
٢٢١) سوره سباء (٣٤) ، آيه ٥٤.
٢٢٢) سوره مريم (١٩) ، آيه ٥٨.
٢٢٣) سوره سبأ (٣٤) ، آيه ٥٤.
٢٢٤) مرتبه التوحيد (نسخه بدل) .
٢٢٥) سوره بقره (٢) ، آيه ١٥٩.
٢٢٦) سوره بقره (٢) ، آيه ١٥٩.
٢٢٧) سوره انسان (٧٦) ، آيه ٣٠.
٢٢٨) توحيد شيخ صدوق ص ٢٣٩.
٢٢٩) مسند احمد حنبل ٣/١٩٢.
٢٣٠) ربيع الاسابيع علامه مجلسى، ص ٣٤٥، چاپ سال ١٣١٢ ه.ق به جاى فيه اول، نور و به جاى فيه دوم، صوت آمده است.
٢٣١) توحيد شيخ صدوق، ص ١٤٠.
٢٣٢) در همه نسخههاى خطى و چاپى، تفسير آمده ولى در چاپ آيت الله فهرى، تفسيق ضبط شد است.
٢٣٣) سوره حديد (٥٧) ، آيه ٢٥.
٢٣٤) -و يتضح ذلك بأدنى تأمل لأن حقيقه الوجود يمتنع عليها العدم و الا لا تصف الشىء بنقيضه او بما يساوق نقيضه و هو بديهى البطلان ضرورى الفساد و كلما امتنع عدمه ثبت قدمه بالضروره فحقيقه الوجود ثبت قدمها فلا يمكن القول بأن للأشياء وجوداً حقيقياً - فتأمل و اغتنم فان ما ذكرناه برهان الصديقين فى اثبات توحيده تعالى - و هو معنى قول على (عليه السلام) : يا من ذل على ذاته بذاته. (ميرزا آقا جواد ملكى تبريزى (رحمه الله) ) .
٢٣٥) و اين مطلب با كمترين تأمل و توجهى روشن مىشود؛ براى اينكه راهيابى عدم به حقيقت وجود محال است وگرنه لازم مىآيد كه چيزى به نقيض خود و يا به چيزى كه مساوى با نقيض خودش است متصف گردد و اين مسأله بطلانش بديهى و بىنياز از دليل است و فسادش نيز ضرورى است و هر چيزى عدمش ممتنع شد قديم بودنش به حكم ضرورت ثابت مىشود؛ پس نمىتوان ادعا كرد كه اشيا وجود حقيقى دارند. خوب دقت كن و اين را مغتنم شمار كه آنچه ذكر كرديم برهان صديقين در اثبات توحيد است. (ميرزا جواد ملكى تبريزى (رحمه الله) ) .
٢٣٦) وجود منبسط از شئون وجود حقيقى و از ظهورات و تجليات اوست و معيت او با اشياء به نحو معيت هو هويت است. وليكن معيت حضرت واجب الوجود، معيت قيوميت، و مصدريت و صمديت است. وجود منبسطمع كل شىء هو مع الجوهر جوهر و مع العرض عرض و مع الطبع طبع و مع النفس نفس و مع السماء سماء و مع الأرض أرض. و اما الواجب، فمع كل شىء اله و قيوم. هو الذى فى السماء اله و فى الأرض اله.
و معيت وجود منبسط با اشياء همچون نفس است كه صورت ساده آن، با همه حروف با اختلافشان هست. و در ألف، ألف است؛ در دال، دال است؛ در ص، ص است و در ميم، ميم است و هذا.
وليكن معيت حق تعلاى با اشياء، همچون معيت نفس متكلم است با كلمات كه با آنهاست نه به نحو هو هويت؛ بلكه مصدر و قيوم آنهاست.... توحيد علمى و عينى، علامه طهرانى (رحمه الله) ، ص ١٤٥
٢٣٧) -بسمه تعالى... يجب على الموحد أن يقول : ان مع جميع الأشياء و جميع أجزاء العالم موجوداً خارجياً حقيقياً محيطاً بها من جميع جهاتها نورانياً قيوماً لها بل و موجداً لها فى كل آن وجودها منه و قيامها به و هو مع ذلك ظاهر و باطن و اول و آخر مع كل شىء لا بالممازجه و دون كل شىء لا بالمزايله. (ميرزا جواد آقاملكى تبريزى (رحمه الله) ) .
٢٣٨) علامه طباطبايى (قدس سره) مىفرمود : در اذهان عوام از مردم، وحدت وجودى از كافر بدتر است؛ يهودى باش! مسيحى باش! اما وحدت وجودى نباش! توحيد علمى و عينى، علامه طهرانى (رحمه الله) ، ص ٣٢٩.
٢٣٩) -و الذى يمكن أن يتمثل به لتقريب هذا المطلب - و ان لم يطابق مع واقعه فى ساير الجهات - هو العلم مع المعلومات فكما أن المعلومات ليست موجوده الا بالعلم و ماهياتها غير العلم و يصح أن يقال ان الموجود الحقيقى واحد و هو العلم و المفاهيم المتصوره المعلومه انما هى من شئون العلم و لا وجود لها فى الواقع غير ارتباطها بالعلم و يصح أن يقال أيضاً : ان مفاهيمها مختلفه و مباينه لمفهوم العلم - فير تفع الاستبعاد بذلك عن القول بنظيره فى حق العالم. (ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (رحمه الله) ) .
٢٤٠) مثلى كه مىتوان براى تقريب اين مطلب به ذهن ذكر كرد - گرچه اين مثل در ساير جهتهاى ديگر مطابق واقع نمىباشد - مثال علم است نسبت به معلومات؛ پس همانطور كه معلومات موجود نمىشوند مگر به وسيله علم، در حالىكه ماهيت معلومات غير از علم است و در اين مورد صحيح است گفته شود كه همانا موجود حقيقى واحد است و آن هم علم مىباشد و مفاهيم متصور معلوم، از شئون علم هستند و در واقع وجودى ندارند به جز ارتباط با علم و همچنين صحيح مىتواند باشد كه مفاهيم آنها مختلف و مباين با مفهوم علم است پس با توجه به اين مثال، از آنچه كه درباره عالم هستى گفته شد رفع استبعاد مىشود. (ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (رحمه الله) ) .
فان قيل : ما يراه اليقظان كيف للمرئى لا الرآئى.
قلت : نعم عند العامه هكذا و لكن الواقع خلافه لأن الرؤيه حقيقتها كيفيه تصويريه للنفس عند مقابله المرئى لمن له عين صحيحه بشرايط مخصوصه و لم يعلم مطابقتها لواقع صفات المرئى أيضاً بمعنى أن يكون هذه الصوره المرئيه فى الواقع كما فى نفس الرآئى بل كثيراً ما يرى الاختلاف فى الرؤيتين لشخص واحد فى زمانين أو لشخصين فى زمان واحد و يختلف بالنسبه الى القريب و البعيد و هذا التكيف المعلوم للرآئى انما هو بحكم الحاكم تعالى للرؤيه عند حصول شرائطها على اختلاف الرآئين و على اختلاف عوامل الرآئين و لعل للعين المثالى بالنسبه الى المرئى كيفيه أخرى و تصوراً آخر فى حكمه.
اگر گفته شود : آنچه كه شخص بيدار مىبيند كيفيتى است براى مورد رؤيت نه اينكه كيفيتى باشد براى رؤيت كننده؟
در پاسخ مىگويم : آرى، در نزد عموم مردم همينطور است وليكن واقع مطلب خلاف اين است؛ زيرا حقيقت رؤيت اين است كه يك كيفيت تصويرى از مورد رؤيت هنگام رويارويى آن با كسى كه داراى چشم سالم است با شرايط ويژه، براى نفس رخ دهد و معلوم نيست كه اين كيفيت مطابق باشد با واقعيت صفاتى كه در آن چيز هست؛ به اين معنى كه اين صورت مورد رؤيت همانطور باشد كه در واقع در نفس رؤيت كننده است بلكه بسيار انفاق مىافتد كه يك نفر يك چيز را در دو زمان به دو كيفيت مختلف مشاهده مىكند و يا دو نفر چيزى را در يك زمان به دو شكل مىبينند و همين طور كيفيت رؤيت نسبت به دور يا نزديك مختلف مىشود و همين كيفيت پذيرى كه براى بيننده است به حكم حاكم تعالى است كه با شرايطى در نظر بينندگان اختلاف پيدا مىكند و بر حسب اختلاف عوالم بينندگان، مختلف مىشود و شايد چشم مثالى موارد رؤيت را با كيفيت ديگرى مشاهده كند و تصور ديگرى در حكم آن داشته باشد.
و بالجمله؛ هذا العلم الذى يحصل للرآئى بأن الشىء الفلانى أحمر فى صغر أو كبر مخصوص ليس الا كيفيه خاصه لنفسه يحصل لها عند اجتماع شرائط الرؤيه و لا سبيل لنا الى القطع بأن ذلك انكشاف صفه من صفات المرئى على ما هو الأمر فى الواقع بل نقطع بأن للمرئى صفه اذا رأيناها يتكيف أنفسنا و يتصور بهذه الصوره اذا رأيناه بعيوننا الحسيه عن قريب.
حاصل سخن اينكه؛ اين علمى كه براى رؤيت كننده حاصل مىشود - مثلاً فلان چيز سرخ است و از نظر كوچكى و بزرگى اندازه مخصوصى دارد - كيفيت خاصى است كه در شرايط ويژهاى براى نفس رؤيت كننده حاصل مىشود و راهى براى ما نيست تا يقين نماييم كه آنچه براى ما كشف شده صد درصد عين همان صفتى است كه آن چيز در واقع دارد بلكه آنچه ما به آن يقين داريم اين است كه آن چيز صفتى دارد كه وقتى ما آن را با اين چشم حسى از نزديك مشاهده مىكنيم كيفيتى در نفس ما پيدا مىشود و به اين صورت متصور مىگردد.
و نعلم أن هذه الهيئه و الكيفيه قديرى بالعين المثالى بغير هذه الصوره و نرى أن الذى تراه العين الحسيه من الهيئات انما يختلف فى شىء واحد بالقرب و البعدبل بالنسبه الى شده نور الكواكب و السرج و ضعفها بل بالنسبه الى الصحيح و المريض و بالنسبه الى من أكل بعض الأدويه و من لم يأكل بل اذا رأيناه بالعين اليمنى رأينا مكانه فى غيرمكانه الذى رأينا (٢٤١) اذا رأيناه باليسرى فيه بل قدنرى الشىءالواحد اثنين اذا نظرنا اليه مثل نظرالأحول و هذه كلها لا يلائم الحكم بأن الرؤيه انما هو نيل صفه فى المرئى واقعيه و أيضاً لو كانت الرؤيه بنيل الرآئى الى المرئى لتأثر من ساير صفاته أيضاً من السخونه و البروده و غيرهما.
و مىدانيم كه گاهى با چشم مثالى به غير اين صورت، اين شكل و كيفيت را مشاهده مىكنيم؛ و مىبينيم كه آن چيزى كه چشم حسى از شكلها مىبيند با دورى و نزديكى آنها مختلف مىشود بله نسبت به زياد و كم شدن نور ستارگان و چراغها فرق مىكنند و بلكه نسبت به شخص سالم و مريض، اختلاف دارند و نسبت به كسى كه بعضى از داروها را مصرف كرده و آنكه از داروها استفاده ننموده فرق مىكنند بلكه وقتى با چشم راست مىنگريم آن چيز را در مكانى مشاهده مىكنيم و وقتى با چشم چپ مىنگريم احساس مىكنيم كه مكان آن چيز فرق مىكند بلكه وقتى چشم خودمان را همچون اشخاص لوچ و دوبين، كنيم يك چيز را مثل آنان دو چيز مىبينيم و همه اين اختلافات با حكم قطعى به اينكه آنچه ما مشاهده مىكنيم به صفت واقعى و حقيقى مىباشد، سازگار نيست. و همچنين اگر رؤيت عبارت از آن بود كه رؤيت كننده به آنچه ديده رسيده باشد، مىبايست نفس رؤيت كننده از صفات آن چيز متأثر گردد از قبيل گرمى و سردى و ديگر صفات.
و بالجمله؛ فالرؤيه و كذلك الخيال و التعقل - كما قيل - انما هو باتحاد الرآئى و المرئى - و التخيل و المتخيل - و العاقل و المعقول - لا بالاضافه المحضه.
فالادراك لا يمكن الا بنيل المدرك لذات المدرك و ذلك اما بخروجه من ذاته الى أن يصل اليه بادخاله اياه فى ذاته و كلاهما محال - الا أن يتجد معه و يتصور بصورته فالذات العالمه ليست (بذاتها بعينها) هى الذات الجاهله -
خلاصه اينكه؛ رؤيت و همچنين خيال و تعقل - چنانچه گفته شد - در اثر اتحاد رؤيت كننده با رؤيت شده و خيال كننده با مورد خيال و عاقل با معقول صورت مىپذيرد نه اينكه فقط نسبتى باشد ميان آن دو؛ پس ادراك ممكن نيست جز با نيل ادراك كننده به ادراك شده و اين رسيدن، يا از اين طريق است كه مدرك از ذات خود خارج شود و به ذات مدرك برسد و يا از اين طريق كه ذات آن را داخل در ذات خود نمايد؛ ولى هر دو طريق، محال است مگر اينكه با ذات مدرك متحد شده و به صورت او درآيد؛ پس ذاتى كه عالم است از حيث ذات، با ذات جاهل يكى نيست؛
فالعلم بالأجسام لا يتعلق بوجوداتها الخارجيه لأن صورها بما هى هى ليست حاصله بهذا النحو من الحصول الاتحادى الا لموادها و ليست حاصله لأنفسها و حصولها لموادها ليس بنحو الحصول العلمى اذ هى أمر عدمى ليست الا جهه القوه فى الوجودات فليس لها فى أنفسها ذات يصح أن يدرك شيئاً و يعلمه و اذا لم يكن الصور الخارجيه للأجسام مما يصح أن يحصل لها شىء - الحصول المعتبر فى العلم - و لا هى حاصله لما يصح له أن يعلمها فليست هى عالمه بشىء أصلاً و لا لشىء أن يعلمها بعينها كما هى فهى اذامعلومه بالقوه بمعنى أن فى قوتها أن ينتزع منها عالم صوراً فيعلمها اى يتصور بمثل صورها لاستحاله انتقال المنطبعات فى المواد فالمعلوم بالذات من كل شىء ليس الا صوراً ادراكيه قائمه بالنفس متحده معها لا ماده خارجيه.
فالمعلوم بالفعل ليس الا لعالمه فكل عالم معلومه غير معلوم عالم آخر و هو فى الحقيقه عالم و علم و معلوم؛ هذا.
از اينرو، علم به اجسام، به وجود خارجى آنها تعلق نمىگيرد؛ زيرا صور آنها از آن جهت كه صورت آن اجسام هستند فقط اختصاص به همان اجسام دارند و اين گونه حصول اتحادى را فقط با مواد خودشان دارند نه با نفس خودشان؛ و اين حصول اتحادى كه براى موادشان صورت مىپذيرد، به صورت حصول علمى نيست؛ زيرا صورت امرى عدمى بوده و فقط جهت قوه موجودات است؛ پس آنان در حقيقت، ذاتى كه چيزى را درك نمايند و به آن علم پيدا كنند، ندارند و چون براى صور خارجى اجسام محال است كه به آن حصولى كه داراى اعتبار علمى است برسند و علم به خودشان هم به طريق معتبرى كه قبلاً گفته شد، دست يافتنى نباشد، پس آنها نه خودشان به چيزى عالم هستند و نه صورت براى چيزىاند كه آن چيز بتواند حقيقت چيزى را درك نمايد؛ پس آنها معلوم بالقوهاند، يعنى صلاحيت آن را دارند كه عالمى از آنها صورى انتزاع نموده و علم به آنها پيدا كند، يعنى صورتهايى نظير آن صورتها را تصور كند؛ زيرا آنچه در طبع مواد نهاده شده محال است كه خود آنها به ذهن منتقل شود؛ پس معلوم بالذات، از هر شيئى، صور ادراكى است كه قائم به نفس بوده، با آن متحد است، نه ماده خارجى آن؛ پس آنچه كه معلوم بالفعل است فقط براى عالمش معلوم است؛ پس معلوم هر عالمى غير از معلوم عالم ديگر است كه در حقيقت، عالم و علم و معلوم متحدند. اين نكته را خوب درياب!
و المقصود من التعرض بهذه التفصيلات، التنبيه الى الفكر فى معرفه النفس و كيفيه الترقى منها الى معرفه الرب و الاستدلال بما يستحكم به تصديق ذلك و أن يتفطن المبتدى لأصول تنفع فى فكره و الا فليس كيفيه الفكر الا أن يشتغل المتفكر تاره لتجزيه نفسه و أخرى لتجزيه العالم حتى يتحقق له أن ما يعلمه من العالم ليس الا نفسه و عالمه لا العالم الخارجى و ان هذه العوالم المعلومه له انما هو مرتبه من نفسه و حتى يجد نفسه لنفسه ما هى :
مقصود از آنچه به اين تفصيلات پرداخته شد، اين است كه سالك آگاه شود كه چگونه مىتوان به معرفت نفس دست يافت و از آن به قله معرفت پروردگار صعود نمود. و نيز استدلال به آنچه كه تصديق اين حقيقت را براى سالك نوآموز آسان نمايد و او را آماده پذيرش اصولى سازد كه فكر او را نفع و سود مىرساند؛ وگرنه كيفيت فكر جز اين نيست كه شخص فكر كننده گاهى به تحليل و تجزيه نفس خويش مىپردازد و گاهى به تجزيه عالم مشغول مىشود تا آنكه براى او محقق شود كه آنچه از عالم مىداند چيزى نيست جز نفس خودش و عالم خودش نه عالم خارجى. و همانا اين عوالمى كه معلوم و آشكارند، مرتبهاى از نفس او مىباشند تا آنكه از خود مىپرسد كه نفس من چيست؟!
ثم ينفى عن قلبه كل صوره و خيال و يكون فكره فى العدم حتى تنكشف له حقيقه نفسه، أى يرتفع العالم من بين يديه و يظهر له حقيقه نفسه بلا صوره و لا ماده. و هذا هو اول معرفه النفس و لعل الى ذلك أشير فى تفسير قوله و تعالى : (أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه) (٢٤٢)
حيث سئل عنه و قال (عليه السلام) : نور يقذفه الله فى قلبه فيشرح صدره. قيل هل لذلك من علامه؟
قال (عليه السلام) علامته : التجافى عن دار الغرور و الانابه الى دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت . (٢٤٣)
سپس هر صورت و خيالى را از قلب خود مىزدايد و فكر او فقط در عدم سير مىنمايد تا اينكه حقيقت نفساش بر او كشف گردد، يعنى عالم از ميان برمىخيزد و او حقيقت نفس خويش را بدون صورت و ماده، به عيان مىبيند و اين اول مرتبه معرفت نفس است؛ شايد به همين مطلب اشاره شده باشد در تفسير آيه شريفه پس آيا كسى كه خدا سينهاش را براى پذيرش اسلام گشاده و در نتيجه برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مىباشد همانند فرد تاريك دل است؟(٢٤٤) كه تفسيرش از آن حضرت سؤال شد، فرمودند : نورى است كه خداوند بر دل او مىافكند پس سينهاش گشاده مىگردد. عرض شد : آيا نشانهاى براى اين هست؟ فرمودند : نشانهاش آن است كه از دنياى فريبا رويگردان شدن و توجه و بازگشت به سراى جاويدان و آماده مردن شدن قبل از فرا رسيدن اجل.
و لعل العامه لا يعتقدون فى معنى التجافى الا الزهد فى الشهوات الدنيا و لا يتصورون معنى التجافى الحقيقى الذى هو ارتفاع الغرور الواقع فى هذا العالم لأهله و عدم رؤيه الأشياء كما هى الذى هو شأن العامه الذين لم يبلغوا بعد معرفه النفس بهذه المعرفه.
هذا و قد بقى هنا شىء و هو ان اطلاق الوجود على الله - جل جلاله - كما فى السنه اهل المعقول لميردفىالشرع فمامقصودهم؟!
و شايد عامه مردم گمان كنند كه مقصود از تجافى و رويگردانى از دنيا، زهد و دورى از شهوتهاى دنياست، در حالىكه معناى حقيقى آن عبارت است از اينكه پرده فريبى كه در اين دنيا براى اهل دنيا مىباشد و نمىگذارد اشياء را همانطور كه واقعاً هست مشاهده كنند، از جلو چشم برداشته شود؛ چنانچه عامه مردم كه بعد از معرفت نفس به اين مرتبه از معرفت نايل نشدهاند، چنيناند. اين نكته را خوب درياب!
و در اينجا مطلبى باقى مانده و آن اينكه كلمه وجود به خداوند متعال - جل جلاله - در شرع اطلاق نشده است؛ پس مقصود فلاسفه از اين اطلاق وجود به خدا چيست؟
أقول : و اما عدم وجود هذا الاطلاق فى الأخبار فهو حق الا أن نظائره موجوده مثل اطلاق الحياه و العلم و لعل الذى صار سببا لهذا الاطلاق هو نفى توهم زياده الوجود على الذات و الا فالمفروض أن مرادهم انما هو الوجود الخارجى القائم بنفسه و القيوم بجميع الموجودات و هذا هو الذى يريد الشرع من اطلاق الموجود. فكما أن اطلاق الحياه للحى تعالى انما هو للاشاره الى أن حياته تعالى ذاتيه و ليست حياته شيئاً آخر وراء ذاته و هكذا علمه فكذلك وجوده؛ نعم من جهه أنه لم يرد فى الشرع أن ينادى بيا وجود و يا حياه و يا علم لا نجاوز عما ورد.
در پاسخ گويم : و اما اينكه كلمه وجود در اخبار و روايات به خدا اطلاق نشده درست است؛ ولى نظاير وجود از قبيل حيات و علم به خداوند متعال اطلاق شده است.(٢٤٥)
و شايد آنچه مىتواند سبب اين اطلاق باشد همان نفى توهم زيادت وجودى خدا بر ذات است وگرنه مفروض ما اين است كه مقصودشان وجود خارجى قائم به نفس و قيوم همه موجودات است و اين همان است كه شرع از گفتن لفظ موجود به خدا، اراده كرده است.
پس همانطور كه كلمه حيات را به خداوند حى مىتوانيم اطلاق نماييم و اين به آن معناست كه حيات خداوند متعال، ذاتى است و چيزى زايد بر ذات نيست و همچنين علم خداوند متعال نيز همينطور است و وجودش نيز مثل آن دو ذاتى است.
بلى از اين جهت كه در شرع وارد نشده خداوند متعال به وجود ، حياه و علم خطاب شود؛ در اين مورد از شرع متابعت مىنماييم و خدا را به اين الفاظ نمىخوانيم.
و بعباره أخرى لأجل عدم ثبوت تسميته تعالى بالوجود و العلم و الحياه نتوقف عن التسميه و لكن الاطلاق فى مقام البيان غير التسميه كما روى فى وصفه تعالى أنه علم لا جهل فيه و نور لا ظلمه فيه و حياه لا موت معها و لم يقع خطابه بيا علم و يا حياه.
و به عبارت ديگر، چون نام گذارى شدن خدا به وجود و علم و حيات ثابت نشده، ما نيز در اين خصوص توقف مىكنيم وليكن اطلاق اين نامها به خدا در مقام بيان مطلب غير از نام گذارى كردن اوست؛ همانطور كه در توصيف خداوند متعال روايت شده كه علمى است كه جهلى در او نيست و نورى است كه ظلمت به او راه ندارد و حياتى است كه مرگ بردار نيست. با اينكه اين تعبيرات انجام پذيرفته ولى به خداوند متعال يا علم، يا حياه خطاب نشده است.
تحقيق : قد كثر فى أخبار أهل البيت (عليهم السلام) ما يظهر منه أن من أصولهم الكلاميه ان كل ما وجد فى الممكن من الصفات يجب نفيه عن الله تعالى مثل قولهم (عليهم السلام) : مستشهد بحدوث الأشياء على أزليته و بما وسمها من العجز على قدرته و بما اضطرها اليه من الفناء على دوامه .(٢٤٦)
و مثل قوله (عليه السلام) و بتجهيزه الجواهر عرف أنه لا جوهر له و بتشعيره المشاعر عرف أن لا مشعر له و هكذا.
تحقيق : در روايات اهلبيت (عليهم السلام) ، مسألهاى بسيار ذكر شده است كه معلوم مىشود از اصول كلامى است و آن اينكه : هر صفتى كه در ممكنالوجود يافت مىشود بايد آن صفت را از خداوند متعال نفى نمود مثل اين فرمايش : حدوث اشياء، شاهدى است بر ازليت او؛ و داغ عجزى كه بر پيشانى آنهاست، گواهى بر قدرت اوست؛ و چون اشياء به حكم اضطرار فانى مىباشند، خود بيانگر دوام و بقاى خداست .
و مانند اين فرمايش : و از اينكه به جواهر عالم جوهريت بخشيد، معلوم شد كه خود جوهر نيست؛ و از اينكه وسايل آگاهى ايجاد كرد، معلوم شد كه خود او را وسيله آگاهى نياز نيست. و همچنين روايات ديگرى كه در اين خصوص وارد شده است.
و ورد أيضاً : انه تعالى حى، عالم، سميع، بصير، قادر، مريد، كاره، متكلم. و هذه الصفات موجوده فى الممكن أيضاً. فكيف التوفيق؟!
و هكذافى كلام أهل المعرفه : نفى صفات الامكان عنه أمر ظاهر - و قولهم أيضاً : بلزوم المناسبه بين العله و المعلول فى الصفات غير مستور - و وجه التوفيق انما يعرف من ملاحظه الدليل
و باز روايتى است كه خداوند متعال حى و عالم. سميع و بصير و قادر و مريد و كاره و متكلم است با اينكه اين صفات در ممكن الوجود نيز وجود دارد، پس اين دو مطلب چگونه با هم مىسازد؟
و همچنين در كلمات اهل معرفت نيز روشن است كه صفات امكان را از خداوند متعال نفى كردهاند و در عين حال گفتهاند كه ميان علت و معلول بايد مناسبت و سنخيتى باشد، پس سازگارى اين دو مطلب چگونه است؟ و جهت توافق و سازگارى آنها وقتى كه خوب دلايل مطالب مذكور ملاحظه شود، به دست مىآيد.
و الدليل على الاصل الاول فى كلامهم و الدليل على الاصل على ما ظهر لبعضهم هو حكم الاطلاق و التقيد فان من له الاطلاق الواقعى الغير المحدود بجهه من الجهات لابد أن يكون صفاته مخالفه لصفات من تعينت انيته و ماهيته من حده فالصفات التى نشأت من التعين لابد أن يخالف صفات من لا تعين له فتعين أن مورد الحكم الأول انما هو خلاف هذا انما هو فى صفات الممكن من حيت امكانه و اما من حيث وجوده فلابد أن يكون فيه من آثار صفاته - جل جلاله - بقدر قربه منه.
اما دليل بر اصل اول - به طورى كه از سخنان بعضى از ايشان فهميده مىشود - عبارت است از حكم اطلاق و تقييد؛ پس همانا براى كسى كه اطلاق واقعى است به طورى كه به هيچ جهتى از جهات محدود نيست، لابد صفاتش بايد مخالف باشد با صفات كسى كه وجود و انيت او متعين است و ماهيتش از حد وجودىاش انتزاع مىگردد؛ پس صفاتى كه از تعين نشأت مىگيرد، به ناچار بايد مخالف صفات كسى باشد تعينى برايش نيست، پس تعين پيدا كرد كه مورد حكم اول همين مخالفت است. اين مخالفت در صفات ممكنالوجود از حيث امكانش مىباشد و اما از جهت وجودش پس به ناچار بايد به مقدارى كه به خداوند متعال نزديك است آثار صفات الهى - جل جلاله - در او وجود داشته باشد؛
فالعلم و القدره و الاراده و الكراهه والنطق فى الانسان دون الجماد صفات وجوديه ثابته لهذه المرتبه من الوجود. و أمثال هذه الصفات هى المراد من قول أهل المعرفه بلزوم المناسبه بين العله و المعلول. فصفات الممكن نوعان : نوع منها لازم جهه وجوده و هو لا يخالف صفات الواجب بل يشبهها؛ و نوع منها لازم بجهه نفسه و ماهيته فهو الذى يجب تنزيه موجده عنه؛ فما يوجد فيه من صفات الواجب فهو ليس من صفاته من حيث الامكان.
پس علم و قدرت و اراده و كراهت و نطق - در انسان نه در جماد - صفات وجودى به شمار مىآيند كه براى اين مرتبه از وجود ثابت شدهاند. و اگر اهل معرفت قايل به اين هستند كه بين علت و معلول مناسبت و سنخيتى لازم است، مقصودشان اينگونه صفات مىباشد، پس ممكن الوجود را دو نوع صفت است : يك نوع از آن، لازمه وجود ممكن است و اين گونه صفات، مخالف با صفات واجبالوجود نيستند بلكه شبيه به صفات واجب نيز هستند؛ و نوع ديگر، لازمه نفس ممكن و ماهيت اوست كه اينگونه صفات را بايد از ايجادكنندهاش منزه و پاك دانست؛ پس هر صفتى از صفات واجبالوجود كه در ممكن الوجود يافت مىشود از صفات او از حيث امكانش نيست بلكه از جنبه وجودى اوست.
دستورالعملى كه سالك ربانى حاج ميرزا جوادآقاى ملكى تبريزى به جناب آيتالله حاج شيخ محمد حسين كمپانى - رضوان الله تعالى عليهما - ارسال داشت.
بسم الله الرحمن الرحيم
فدايت شوم...
در باب اعراض از جد و جهد رسميات و عدم وصول به واقعيات كه مرقوم شده و از اين مفلس استعلام مقدمه موصله فرمودهايد بىرسميت بنده حقيقت آنچه كه براى سير اين عوالم ياد گرفته و بعضى نتايجش را مفصلاً در خدمت شريف ابتدا خود صحبت كردهام و از كثرت شوق آنكه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم، اس و مخ آنچه از لوازم اين سير مىدانستم بىمضايقه عرضه داشتم. حال هم اجمال آن را به طريقهاى كه ياد گرفتهام مجدداً اظهار مىدارم :
طريق مطلوب را براى راه معرفت نفس گفتند : چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته به عالم عقلى نخواهد رسيد، انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته به عالم عقلى نخواهد رسيد، و تا به عالم عقلى نرسيده حقيقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسيد لذا به جهت اتمام اين مقصود مرحوم مغفور - جزاه الله عنا خير جزاء المعلمين - مىفرمودند كه :
بايد انسان يك مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت بكند تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد؛ و ميزان آن را همچنين مىفرمود : كه انسان اولاً روز و شب زياده از دو مرتبه غذا نخورد حتى تنقل مابين الغذائين نكند. ثانياً هر وقت غذا مىخورد بايد مثلاً يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آنقدر بخورد كه تمام سير نشود. اين در كم غذا، و اما كيفش بايد غير از آداب معروفه، گوشت زياد نخورد، به اين معنى كه شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را يعنى هم روز و هم شب را ترك كند؛ و يكى هم اگر بتواند للتكيف نخورد، و لا محاله آجيل خور نباشد اگر احياناً وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد استخاره كند و اگر بتواند روزههاى سه روز هر ماه را ترك نكند.
و اما تقليل خواب مىفرمودند شبانهروز شش ساعت جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد.
ثانياً تا مىتواند ذكر و فكر را ترك نكند كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است.
در ذكر عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده و اهم تعقيبات صلوات و عمدهتر ذكر وقت خواب كه در اخبار مأثور است، لاسيما متطهراً در حال ذكر به خواب رود. و شب خيزى مىفرمودند زمستانها سه ساعت، تابستانها يك ساعت و نيم. و مىفرمودند كه من در سجده ذكر يونسيه - يعنى در مداومت آنكه شبانهروزى ترك نشود، هرچه زيادتر توانست كردن اثرش زيادتر، اقلاقل آن چهارصد مرتبه است - خيلى اثرها ديدهام بنده خود هم تجربه كردهام چند نفر هم مدعى تجربهاند. يكى هم قرآن كه خوانده مىشود به قصد هديه حضرت ختمى مرتبى - صلوات الله عليه و آله - خوانده شود.
و اما فكر براى مبتدى مىفرمودند : در مرگ فكر بكن تا آن وقتى كه از حالش مىفهميدند كه از مداومت اين مراتب گيج شده فىالجمله استعدادى پيدا كرده آن وقت به عالم خيالش ملتفت مىكردند تا آنكه خود ملتفت مىشد چند روزى همه روز و شب فكر در اين مىكند كه بفهمد كه هرچه خيال مىكند و مىبيند خودش است و از خودش خارج نيست. اگر اين را ملكه مىكرد خودش را در عالم مثال مىديد يعنى حقيقت عالم مثالش را مىفهميد و اين معنى را ملكه مىكرد. آن وقت مىفرمودند كه بايد فكر را تغير داد و همه صورتها و موهومات را محو كرد و فكر در عدم كرد، و اگر انسان اين را ملكه نمايد لابد تجلى سلطان معرفت خواهد شد. يعنى تجلى حقيقت خود را به نورانيت و بىصورت و حد با كمال بهاء فائز آيد، و اگر در حال جذبه ببيند بهتر است بعد از آنكه راه ترقيات عوالم عاليه را پيدا كرد هر قدر سير بكند اثرش را حاضر خواهد يافت.
به جهت ترتيب اين عوالم كه بايد انسان از اين عوالم طبيعت اول ترقى به عالم مثال نمايد، بعد به عالم ارواح و انوار حقيقيه البته براهين علميه را خودتان احضر هستيد. عجب است كه تصريحى به اين مراتب در سجده دعاى نيمه شعبان كه اوان وصول مراسله است شده است كه مىفرمايد : سجد لك سوادى و خيالى و بياضى اصل معرفت آن وقت است كه هر سه فانى بشود كه حقيقت سجده عبارت از فناء است كهعندالفناء عن النفس بمراتبها يحصل البقاء بالله (رزقنا الله و جميع اخواننا بمحمد و آله الطاهرين) .
بارى بنده فىالجمله از عوالم دعاگويى اخوان الحمدلله بىبهره نيستم و دعاى وجود شريف و جمعى از اخوان را براى خود ورد شبانه قرار دادهام... .
حد تكميل فكر عالم مثال كه بعد از آن وقت محو صورت است آن است كه يا بايد خود به خود ملتفت شده عياناً حقيقت مطلب را ببينيد، يا آنقدر فكر بكند كه از علميت گذشته عيان بشود آن وقت محو موهومات كرده در عدم فكر بكند تا اينكه از طرف حقيقت خودش تجلى بكند. قطعهاى از نامه مرحوم حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى به مرحوم حاج محمد حسين كمپانى.
آيت الله حسنزاده آملى مىفرمايد : اين بود تمام آن نسخه كه بدون زياده و نقصان آن را استنساخ كردهايم. و چون براى تقديم داشتن نسخه اصل به مرحوم استاد علامه طباطبائى به حضور شريفش مشرف شدم، عرض كردم : حاجى آقا در ذيل اين نامه نوشته است قطعهاى از نامه مرحوم حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى به مرحوم حاج محمد حسين كمپانى بقيه و اصل آن را چگونه بايد تحصيل كرد؟
فرمودند كه من اصل آن را ديدهام آنچه كه دستورالعمل بود همين قدر است كه استنساخ كرديد باقى احوالپرسى و سلام و عليك بود.
كلمه بها يجمع بين امتناع المعرفه و الرويه و بين امكانهما :
طلب اى عاشقان خوشرفتار تا كى از خانه هين ره صحرا در جهان شاهدى و ما فارغ زين سپس دست ما و دامن دوست طرب اى نيكوان شيرينكار تا كى از كعبه هين در خمار در قدح جرعهاى و ما هشيار بعد از اين گوش ما و حلقه يار
اگر چه كروبيان ملأاعلى در مقام لو دنوت أنمله متوقفند و مقربان حضرت عليا به قصور ما عرفناك معترف، و كريمه لا تدركه الأبصار هر بيننده را شامل است و نص ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الأبصار راننده هر بينا و عاقل؛ اما شيرمردان بيشه ولايت دم از لم أعبد رباً لم أره مىزنند، و قدم بر جاده لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً مىدارند.
بلى، به كنه حقيقت راه نيست؛ چرا كه او محيط است به همه چيز؛ پس محاط به چيزى نتواند شد. و ادراك چيزى بىاحاطه به آن صورت نبندد؛ فاذن لا يحيطون به علماً(٢٤٧)
عنقا شكار كس نشود دام بازگير كانجا هميشه باد به دست است دام را
فدع عنك بحراً ضل فيه السوابح.(٢٤٨)
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار كه پيدا نشد تختهاى بر كنار
اما به اعتبار تجلى در مظاهر اسماء و صفات در هر موجودى روئى دارد، و در هر مرآتى جلوهاى مىنمايد.
فأينما تولوا فثم وجه الله(٢٤٩)
ولو أنكم أدليتم بحبل الى الأرض السفلى، لهبط على الله.(٢٥٠)
و اين تجلى همه را هست؛ ليكن خواص مىدانند كه چه مىبينند، و لهذا مىگويند : ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و بعده و معه .(٢٥١)
دلى كز معرفت نور و صفا ديد بهر كه مىنگرم صورت تو مىبينم بهر چيزى كه ديد اول خدا دي از اين ميان همه در چشم من تو مىآيى
و عوام نمىدانند كه چه مىبينند.
ألا انهم فى مريه من لقاء ربهم ألا انه بكل شىء محيط.(٢٥٢)
گفتم به كام وصلت خواهم رسيد روزى دوست نزديكتر از من به من است چكنم با كه توان گفت كه دوست گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشى وين عجبتر كه من از وى دورم در كنار من و من مهجورم
قال الله تعالى :
(سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق أولم يكف بربك أنه على كل شىء شهيد) (٢٥٣)
قيل : يعنى سأكحل عين بصيرتهم بنور توفيقى و هدايتى، ليشاهدونى فى مظاهرى الأفاقيه و الأنفسيه مشاهده عيان؛ حتى يتبين لهم أنه ليس فى الأفاق و لا فى الأنفس الا أنا و صفاتى و أسمائى، و أنا الأول و الآخر و الظاهر و الباطن.
ثم أكده بقوله : (أولم يكف) على سبيل التعجب.
به زودى ما آيات خودمان را به ايشان در موجودات نواحى جهان، و در وجود خودشان نشان خواهيم داد؛ تا براى آنان روشن شود كه نشان داده شده (آيهاى كه نشان ماست) حق است.
آيا براى پروردگارت اين كفايت نمىكند كه او بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر مىباشد؟
در تفسير اين آيه گفته شده است كه : يعنى من به زودى چشم بصيرت آنها را به واسطه نور توفيق و هدايتم سرمه مىكشم؛ تا مرا در مظاهر آفاقيه و انفسيهام با مشاهده عيانى مشاهده نمايند؛ تا آنكه برايشان روشن گردد كه نه در آفاق و نه در نفوس، ابداً چيزى وجود ندارد مگر من و صفات من و اسماء من، و من هستم اول و من هستم آخر و ظاهر و باطن.
سپس اين مطلب را تأكيد نمود به كلامش بر سبيل تعجب كه : آيا كفايت نمىكند كه پروردگارت بر هر چيز شاهد و حاضر و ناظر مىباشد؟!
قال أميرالمؤمنين صلوات الله عليه :
ان الله تجلى لعباده : غير أن رأوه، و أراهم نفسه من غير أن يتجلى لهم.
قوله : تجلى لعباده أى أظهر ذاته فى مرءاه كل شىء بحيث يمكن أن يرى رؤيه عيان، من غير رأوه بهذا التجلى رؤيه عيان، لعدم معرفتهم بالأشياء من حيث مظهريتها له و أنها عين ذاته الظاهره فيها.
و أراهم نفسه أى أظهرها لهم فى ءايات الأفاق و الأنفس من حيث انها شواهد ظاهره له، و دلائل باهره عليه، فرأوه رؤيه علم و عرفان.
من غير أن يتجلى لهم أى من غير أن يظهر ذاته فيها عياناً بحيث يعرفون أنها مظاهر له، و مرايا لذاته و أنه الظاهر فيها بذاته.
حضرت أميرالمؤمنين (عليه السلام) گفتهاند :
خداوند ظهور نموده است براى بندگانش بدون آنكه او را ببينند، و خودش را به آنان نمايانده است بدون آنكه براى ايشان ظهور بنمايد.
كلام وى كه فرموده است : تجلى لعباده يعنى ذات خود را در آئينه تمام اشياء ظاهر كرده است به طورى كه ممكن است ديده شود با ديده عيان، بدون آنكه بندگانش او را بدين ظهور ببينند با ديده عيان؛ به جهت آنكه مردم معرفت به اشياء ندارند از جهت مظهريت آنها براى خداوند، و اينكه اشياء عين ذات او هستند كه در آنها ظاهر گشته است.
و كلام وى كه فرموده است : و أراهم نفسه يعنى ذات خودش را براى بندگان در آيات آفاقيه و انفسيه ظاهر نموده است، از جهت آنكه آنها شواهد ظاهرهاى براى وى مىباشند، و دلايل باهرهاى براى او هستند؛ بنابراين او را با رؤيت علم و عرفان ديدهاند.
من غير أن يتجلى لهم يعنى آنكه ذاتش را در اشياء عياناً ظاهر كند به طورى بندگان بشناسند كه اشياء مظاهر وى مىباشند، و آئينههايى براى ذات او هستند به قسمى كه خداوند با ذات خودش در آنها ظاهر است.
و قال سيد الشهداء الحسين بن على - صلوات الله على جده و أبيه و أمه و أخيه و عليه و نبيه - فى دعاء عرفه : الهى! كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك و متى بعدت حتى تكون الآثار هى التى توصل اليك عميت عين لاتراك علىها و رقيباً و خسرت صفقه عبد لم تجعل له من حبك نصيباً.
و قال اليضاً : تعرفت لكل شىء فما جهلك شىء و قال : تعرفت الى فى كل شىء فرأيتك طاهراً فى كل شىء فأنت الظاهر لكل شىء
بار خداوندا! چگونه راه شناسايى وجودت امكانپذير مىباشد به واسطه استدلال و برهان با وجودهاى امكانيه حادثه كه آنان در اصل وجود و بقائشان نياز ذاتى و افتقار وجودى به تو دارند؟! آيا براى جز تو از ساير موجودات، ظهور و بروزى وجود دارد كه براى تو نبوده باشد، تا بتوانند آنها تو را نشان دهنده و ظاهر كننده باشند؟!
كى غائب شدهاى تا آنكه محتاج گردى به دليل و رهبرى كه به سوى تو راهنمايى بنمايد؟! و كى دور گرديدهاى تا آنكه آثار و مصنوعات، رساننده و واصل كننده به ذات تو باشند؟!
كور است ديدهاى كه تو را بر خود شاهد و مراقب نمىنگرد! و زيانبار است معامله دست بندهاى كه تو براى وى از محبت و مودتت نصيب و مقدارى مقرر نفرمودهاى!
و همچنين فرمود : خودت را به هر چيزى شاسانيدى : بنابراين هيچ چيزى وجود ندارد كه به تو جاهل بوده باشد! و نيز فرمود : خود را به من در تمام موجودات شناسانيدى؛ بنابراين من تو را در تمام موجودات به طور ظاهر و بارز ديدار نمودم! پس تو براى تمام چيزها و جميع موجودات ظاهر هستى!
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
٢٤١) نراه (نسخه بدل) .
٢٤٢) سوره زمر (٣٩) ، آيه ٢٢.
٢٤٣) روضه الواعظين ص ٤٤٨.
٢٤٤) سوره زمر (٣٩) ، آيه ٢٢.
٢٤٥) تعبير به انيت وارد شده كه همان وجود است. (ميرزا خليل كمرهاى) .
٢٤٦) توحيد شيخ صدوق ص ٦٩، باب ٢، حديث ٢٦.
٢٤٧) آيه ١١٠، از سوره ٢٠ : طه : يعلم ما ين أيديهم و ما خلفهم ولا يحيطون به علماً
٢٤٨) دست بردار از دريايى كه در آن كشتىها گم و نابود شدند.
٢٤٩) آيه ١١٥، از سوره ٢ : البقره : ولله المشرق و المغرب فأينما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع عليم.
٢٥٠) و اگر شما ريسمانى را به پست ترين نقطه زمين آويزان كنيد و بفرستيد، تحقيقاً بر خدا سقوط خواهد نمود.
٢٥١) من نديدم چيزى را مگر آنكه پيش از او و پس از او و با او خدا را ديدم.
٢٥٢) آيه ٥٤، از سوره ٤١ : فصلت : آگاه باش اى پيامبر! كه آنان نسبت به لقاء پروردگارشان در شك و ترديد به سر مىبرند. آگاه باش كه او تحقيقاً به هر چيز محيط مىباشد.
٢٥٣) آيه ٥٣، از سوره ٤١ : فصلت.
10
و روى الشيخ الصدوق محمد بن بابويه القمى (رحمه الله) فى كتاب التوحيد باسناده عن أبىبصير، قال : قلت لأبىعبدالله (عليه السلام) : أخبرنى عن الله عز و جل، هل يراه المؤمنون يوم القيمه؟!
قال : نعم، و قد رأوه قبل يوم القيمه!
فقلت : متى!؟
قال : حين قال لهم : ألست بربكم قالوا بلى!
ثمل سكت ساعه، ثم قال : و ان المؤمنين ليرونه فى الدنيا قبل يوم القيمه. ألست تراه فى وقتك هذا؟!
قال أبوبصير : فقلت له : جعلت فداك! أفاحدث بهذا عنك؟!
فقال : لا! فانك اذا حدثت به، فأنكره منكر جاهل بمعنى ما تقول، ثم قدر أن هذا تشبيه؛ كفر و ليست الرؤيه بالقلب كالرؤيه بالعين؛ تعالى عما يصفه المشبهون و الملحدون. (٢٥٤)
و شيخ صدوق محمد بن بابويه قمى (رحمه الله) در كتاب توحيد با اسنادش از أبوبصير روايت كرده است كه گفت : من به حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) عرض كردم : مرا آگاه كن از خداوند عزوجل، آيا مؤمنين در روز قيامت وى را مىبينند؟!
گفت : آرى، و او را پيش از روز قيامت هم ديدهاند!
من گفتم : در چه زمان؟!
گفت : در زمانى كه به آنها گفت : آيا من پروردگار شما نيستم؟!
گفتند : بلى!
پس از آن حضرت قدرى سكوت كردند و سپس گفتند : تحقيقاً مؤمنين در دنيا هم قبل از روز قيامت وى را مىبينند! آيا تو او را در همين زمان و وقت فعلى خود نديدى؟!
أبوبصير گفت : من به حضرت عرض كردم : فدايت شوم. آيا من اين قضيه واقعه را كه اينك واقع شد، از تو براى ديگران روايت بنمايم؟!
گفت : نه! به علت آنكه اگر تو آن را حديث كنى و منكر جاهلى به معنى و مفاد گفتار تو آن را انكار كند، و سپس در نزد خود آن را تشبيه بپندارد؛ در اين صورت كافر مىشود. آرى رؤيت با دل مانند رؤيت با چشم نيست؛ بلند است خداوند از توصيفى كه اهل تشبيه و الحاد مىكنند.
و باسناده عن الكاظم (عليه السلام) قال : ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه. احتجب بغير حجاب محجوب و استتر بغير ستر مستور. (٢٥٥)
و نيز شيخ صدوق از حضرت امام موسى كاظم (عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت گفتند : مابين خداوند و مخلوقاتش هيچ پرده و حجابى وجود ندارد، غى از خود مخلوقات خداوند. از مخلوقاتش پنهان شد بدون پرده و حجاب پنهان كنندهاى، و مستور گرديد بدون ساتر پوشندهاى!
از فريب نقش نتوان خامه نقاش ديد ورنه در اين سقف زنگارى يكى در كار هست
قال بعض أهل المعرفه : ان العالم غيب لم يظهر قط؛ و الحق تعالى هو الظاهر ما غاب قط. و الناس فى هذه المسأله على عكس الصواب؛ فيقولون : العالم ظاهر و الحق تعالى غيب.
فهم بهذا الاعتبار فى مقتضى هذا الشرك كلهم عبيد للسوى، و قد عافى الله بعض عبيده عن هذا الدآء.
بعضى از اهل معرفت گفتهاند : جهان، غيب است كه هيچ وقت آشكارا نشده است؛ و حق تعالى اوست تنها ظاهر كه هيچ وقت پنهان نگشته است. و مردم در اين مسأله خلاف راه راست را معتقدند. مردم مىگويند : عالم ظاهر است و حق تعالى غيب است.
بنابراين، مردم براساس اين اعتبار به مقتضاى اين شرك، همگى بندگانى براى غير مىباشند؛ و فقط خداوند بعضى از بندگانش را از اين مرض عافيت بخشيده است.
برافكن پرده تا معلوم گردد كه ياران ديگرى را مىپرستن
بلى هر ذره كه از خانه به صحرا شود، صورت آفتاب بيند؛ اما نمىداند كه چه مىبيند؟
چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست
وقتى ماهيان جمع شدند و گفتند : چندگاه است كه ما حكايت آب مىشنويم و مىگويند حيات ما از آب است، و هرگز آب را نديدهام. بعضى شنيده بودند كه در فلان دريا ماهى هست دانا، آب را ديده، گفتند : پيش او رويم تا آب را به ما نمايد. چون به او رسيدند و پرسيدند گفت : شما چيزى به غير آب به من نماييد تا من آب را به شما نمايم.
با دوست ما نشسته كه اى دوست! دوست كو؟ سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود بىدلى در همه احوال خدا با او بود تو ديده ندارى كه ببينى او را در ديده ديده ديدهاى مىبايد كوكو همى زنيم ز مستى به كوى دوست آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد و ز خويش طمع بريدهاى مىبايد ورنه همه اوست ديدهاى مىبايد(٢٥٦)
لقاءالله و كيفيت آن از حضرت امام خمينى قدس سره
بدان كه آيات و اخبار در لقاءالله چه صراحه و چه كنايه و اشاره بسيار است، و اين مختصر گنجايش تفصيل و ذكر آنها را ندارد؛ ولى مختصر اشاره به بعض آنها مىنماييم. و اگر كسى تفصيل بيشتر بخواهد به رساله لقاءالله مرحوم عارف بالله، حاج ميرزا جواد تبريزى (قدس سره) رجوع كند كه اخبار در اين باب را تا اندازهاى جمع كرده است.
بدان كه بعضى از علما و مفسرين كه به كلى سد طريق لقاءالله را نمودند و انكار مشاهدات عينيه و تجليات ذاتيه و اسمائيه را نمودند - به گمان آنكه ذات مقدس را تنزيه كنند - تمام آيات و اخبار لقاء الله را حمل بر لقاء يوم آخرت و لقاء جزاء و ثواب و عقاب نمودند. و اين حمل نسبت به مطلق لقاء و بعض آيات و اخبار گرچه خيلى بعيد نيست، ولى نسبت به بعض ادعيه معتبره و روايات در كتب معتبره و بعض روايات مشهوره كه علماى بزرگ به آنها استشهاد كردند، بسيار حمل بارد بعيدى است.
و ببايد دانست كه مقصود آنان كه راهى براى لقاءالله و مشاهده جمال و جلال حق باز گذاشتهاند اين نيست كه اكتناه(٢٥٧) ذات مقدس جايز است؛ يا در علم حضورى و مشاهده عينى روحانى احاطه بر آن ذات محيط على الاطلاق ممكن است؛ بلكه امتناع اكتناه در علم كلى و به قدم تفكر، و احاطه در عرفان شهودى و قدم بصيرت، از امور برهانيه و مورد اتفاق جميع عقلا و ارباب معارف و قلوب است؛ لكن آنها كه مدعى اين مقام هستند گويند پس از تقواى تام تمام و اعراض كلى قلب از جميع عوالم و رفض نشأتين و قدم بر فرق انيت و انانيت گذاشتن و توجه تام و اقبال كلى به حق و اسماء و صفات آن ذات مقدس كردن و مستغرق عشق و حب ذات مقدس شدن و ارتياضات قلبيه كشيدن، يك صفاى قلبى از براى سالك پيدا شود كه مورد تجليات اسمائيه و صفاتيه گردد، و حجابهاى غليظى كه بين عبد و اسماء و صفات بود خرق شود، و فانى در اسماء و صفات گردد، و متعلق به عز و قدس و جلال شود و تدلى تام ذاتى پيدا كند؛ و در اين حال، بين روح مقدس سالك و حق، حجابى جز اسماء و صفات نيست.
و از براى بعضى از ارباب سلوك ممكن است حجاب نورى اسمائى و صفاتى نيز خرق گردد، و به تجليات ذاتى غيبى نايل شود و خود را متعلق و متدلى به ذات مقدس ببيند؛ و در اين مشاهده، احاطه قيومى حق و فناى ذاتى خود را شهود كند، و بالعيان وجود خود و جميع موجودات را ظل حق ببيند؛ و چنانچه برهاناً بين حق و مخلوق اول، كه مجرد از جميع مواد و علايق است، حجابى نيست. بلكه براى مجردات مطلقاً حجاب نيست برهاناً، همينطور اين قلبى كه در سعه و احاطه همافق با موجودات مجرده شده، بلكه قدم بر فرق آنها گذاشته، حجابى نخواهد داشت. چنانچه در حديث شريف كافى و توحيد است :
ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها.
و در مناجات شعبانيه كه مقبول پيش علما و خود شهادت دهد كه از كلمات آن بزرگواران است، عرض مىكند :
الهى، هب لى كمال الانقطاع اليك؛ و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور، فتصل الى معدن العظمه، و تصير أرواحنا معلقه بعز قدسك. الهى، واجعلنى ممن ناديته فأجابك و لاحظته فصعق لجلالك فناجيته سراً و عمل لك جهراً.
و در كتاب شريف الهى، در حكايت معراج رسول اكرم (صلىالله عليه و آله و سلم) چنين مىفرمايد :
ثم دنا فتدلى * فكان قاب قوسين أو أدنى
و اين مشاهده حضوريه فنائيه منافات با برهان بر عدم اكتناه و احاطه و اخبار و آيات منزهه ندارد، بلكه مؤيد و مؤكد آنهاست.
اكنون ببين آيا اين حملهاى بعيد بارد چه لزومى دارد؟ آيا فرمايش حضرت امير (عليه السلام) را كه مىفرمايد :
فهبنى صبرت على عذابك، فكيف أصبر على فراقك.
و آن سوز و گدازهاى اوليا را مىتوان حمل كرد به حور و قصور؟! آيا كسانى كه مىفرمودند كه ما عبادت حق نمىكنيم براى خوف از جهنم و نه براى شوق بهشت، بلكه عبادت احرار مىكنيم و خالص براى حق عبادت مىكنيم. باز نالههاى فراق آنها را مىتوان حمل كرد به فراق از بهشت و مأكولات و مشتهيات آن؟! هيهات! كه اين حرفى است بس ناهنجار و حملى است بسيار ناپسند. آيا آن تجليات جمال حق كه در شب معراج و آن محفلى كه احدى از موجودات را در آن راه نبود و جبرئيل امين وحى محرم آن اسرار نبود، مىتوان گفت ارائه بهشت و قصرهاى مشيد آن بوده، و آن انوار عظمت و جلال ارائه نعم حق بوده؟ آيا آن تجلياتى كه در ادعيه معتبره وارد است براى انبيا (عليهم السلام) شده، از قبيل نعم و مأكول و مشروب يا باغات و قصرها بوده؟!
افسوس! كه ما بيچارههاى گرفتار حجاب ظلمانى طبيعت و بستههاى زنجيرهاى آمال و امانى جز مطعومات و مشروبات و منكوحات و امثال اينها چيزى نمىفهميم؛ و اگر صاحب نظرى يا صاحب دلى بخواهد پرده از اين حجب را بردارد، جز حمل بر غلط و خطا نكنيم. و تا در چاه ظلمانى عالم ملك مسجونيم، از معارف و مشاهدات اصحاب آن چيزى ادراك ننماييم. ولى اى عزيز، اوليا را به خود قياس مكن و قلوب انبيا و اهل معارف را گمان مكن مثل قلوب ماست. دلهاى ما غبار توجه به دنيا و مشتهيات آن را دارد، و آلودگى انغمار(٢٥٨) در شهوات نمىگذارد مرآت تجليات حق شود و مورد جلوه محبوب گردد. البته با اين خودبينى و خودخواهى و خودپرستى بايد از تجليات حق تعالى و جمال و جلال او چيزى نفهميم؛ بلكه كلمات اوليا و اهل معرفت را تكذيب كنيم. و اگر در ظاهر نيز تكذيب نكنيم، در قلوب تكذيب آنها نماييم و اگر راهى براى تكذيب نداشته باشيم. مثل آنكه قائل به پيغمبر يا ائمه معصومين (عليهم السلام) باشيم، باب تأويل و توجيه را مفتوح مىكنيم؛ و بالجمله؛ سد باب معرفت الله را مىكنيم. ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و معه و فيه را حمل بر رؤيت آثار مىكنيم. لم أعبد رباً لم أره را به علم به مفاهيم كليه مثل علوم خود حمل مىنماييم! آيات لقاءالله را به لقاء روز جزا محمول مىداريم. لى مع الله حاله را به حالت رقت قلب مثلاً حمل مىكنيم. وارزقنى النظر الى وجهك الكريم. و آن همه سوز و گدازهاى اوليا را از درد فراق، به فراق حورالعين و طيور بهشتى حمل مىكنيم! و اين نيست جز اينكه چون ما مرد اين ميدان نيستيم و جز حظ حيوانى و جسمانى چيز ديگر نمىفهميم، همه معارف را منكر مىشويم. و از همه بدبختىها بدتر اين انكار است كه باب جميع معارف را بر ما منسد مىكند و ما را از طلب باز مىدارد و به حد حيوانيت و بهيميت قانع مىكند، و از عوالم غيب و انوار الهيه ما را محروم مىكند. ما بيچارهها كه از مشاهدات و تجليات به كلى محروميم از ايمان به اين معانى هم، كه خود يك درجه از كمال نفسانى است و ممكن است ما را به جايى برساند، دوريم. از مرتبه علم كه شايد بذر مشاهدات شود، نيز فرار مىكنيم، و چشم و گوش خود را به كلى مىبنديم و پنبه غفلت در گوشها مىگذاريم كه مبادا حرف حق در آن وارد شود. اگر يكى از حقايق را از لسان عارف شوريده يا سالك دلسوخته يا حكيم متألهى بشنويم، چون سامعه ما تاب شنيدن آن ندارد و حب نفس مانع شود كه به قصور خود حمل كنيم، فوراً او را مورد همه طور لعن و طعن و تكفير و تفسيقى قرار مىدهيم و از هيچ غيبت و تهمتى نسبت به او فروگذار نمىكنيم. كتاب وقف مىكنيم و شرط استفاده از آن را قرار مىدهيم كه روزى صد مرتبه لعن به مرحوم ملا محسن فيض كنند! جناب صدرالمتألهين را كه سرآمد اهل توحيد است، زنديق مىخوانيم و از هيچ گونه توهينى درباره او دريغ نمىكنيم. از تمام كتابهاى آن بزرگوار مختصر ميلى به مسلك تصوف ظاهر نشود - بلكه كتاب كسر اصنام الجاهليه فى الرد على الصوفيه نوشته - با اين حال او را صوفى بحت مىخوانيم. كسانى كه معلومالحال هستند و به لسان خدا و رسول (صلىالله عليه و آله و سلم) ملعوناند مىگذاريم، كسى را كه با صداى رسا داد ايمان به خدا و رسول و ائمه هدى (عليهم السلام) مىزند لعن مىكنيم! من خود مىدانم كه اين لعن و توهينها به مقامات آنها ضررى نمىزند، بلكه شايد به حسنات آنها افزايد و موجب ارتفاع درجات آنها گردد، ولى اينها براى خود ماها ضرر دارد چه بسا باشد كه باعث سلب توفيق و خذلان ما گردد. شيخ عارف ما،(٢٥٩) روحى فداه، مىفرمود هيچ وقت لعن شخصى نكنيد، گرچه به كافرى كه ندانيد از اين عالم چگونهمنتقل شده مگر آنكه ولى معصومى از حال بعد از مردن او اطلاع دهد، زيرا كه ممكن است در وقت مردن مؤمن شده باشد. پس لعن به عنوان كلى بكنيد. يكى داراى چنين نفس قدسيهاى است كه راضى نمىشود به كسى كه در ظاهر كافر مرده توهين شود به احتمال آنكه شايد مؤمن شده باشد در دم مردن، يكى هم مثل ما است! و الى الله المشتكى كه واعظ شهر با آنكه اهل علم و فضل است در بالاى منبر در محضر علما و فضلا مىگفت : فلان با آنكه حكيم بود قرآن هم مىخواند! اين به آن ماند كه گوييم : فلان با آنكه پيغمبر بود اعتقاد به مبدأ و معاد داشت! من نيز چندان عقيده به علم فقط ندارم و علمى كه ايمان نياورد حجاب اكبر مىدانم، ولى تا ورود در حجاب نباشد خرق آن نشود. علوم بذر مشاهدات است. گو كه ممكن است گاهى بىحجاب اصطلاحات و علوم به مقاماتى رسيد، ولى اين از غير طريق عادى و خلاف سنت طبيعى است و نادر اتفاق مىافتد؛ پس طريقه خداخواهى و خداجويى به آن است كه انسان در ابتداى امر وقتش را صرف مذاكره حق كند، و علم بالله و اسماء و صفات آن ذات مقدس را از راه معمولى آن در خدمت مشايخ آن علم تحصيل كند؛ و پس از آن، به رياضات علمى و عملى معارف را وارد قلب كند كه البته نتيجه از آن حاصل خواهد شد. و اگر اهل اصطلاحات نيست، نتيجه حاصل تواند كرد از تذكر محبوب و اشتغال قلب و حال به آن ذات مقدس. البته اين اشتغال قلبى و توجه باطنى اسباب هدايت او شود و حق تعالى از او دستگيرى فرمايد، و پردهاى از حجابها براى او بالا رود و از اين انكارهاى عاميانه قدرى تنزل كند؛ و شايد با عنايات خاصه حق تعالى راهى به معارف پيدا كند. انه ولى النعم.
اى دل بدر كن از سرت كبر و ريا را تا با خودى بيگانهاى از آشنايان عنقاى اوج قاف قرب قاب قوسين در پايتخت كشور دل پادشاهى مرآت اسما و صفات حق بود دل اى همدم كروبيان عالم قدس تا از سواد و از خيال و از بياضت گر جذبهاى از جانب جانانه يابى گاهى ز اشراق رخ مهر آفرينش گاهى ز زلف مشكساى دلربايش دل در ميان اصبعين اوست دايم الله قد خلقكم اطواراً اى قوم در آستان لطف آن محبوب يكتا تسبيحگوى ذات پاك لايزالش بنيوش از من باش دايم در حضورش گر تار و پود بودم از هم برشكافى در چشم حق بينم من او، او من نباشد عشق منش از گفته استاد نبود تنها نه من سرگشتهام زانرو كه بينم تنها نه من در حيرتم از سر انسان فكرى بكن بنگر كهاى و در كجايى دردا كه ما را آگهى از خويش نبود دردت اگر باشد پى درمان دردت يارت دهد اندر حريم خويش بارت بيدار باش و در ره زاد ابد كوش بر آب زن اوراق نقش اين و آن را در خلوت شبهاى تارت مىتوانى گويى خليلآسا اگر وجهت وجهى تسليم باش و سر بنه اندر رضايش از رحمت بىانتهاى خويش دارد زاهد بود سوداگر و عابد اجيرى آيين مردان خدا تقواست تقوا ره رو چنانكه مردم هشيار رفتند گر مشكلى پيش آيدت اى سالك ره خواهى روى اندر مناى عاشقانش گفتار نيكو بايد و كردار نيكو ابناى نوعت راز خود خشنود مىدار بيچارهايم اى چاره بيچارگانت عارم بود از اين كليمى اربعينم تسخير خودكن نجم را آنسان كه كردى خواهى اگر بينى جمال كبريا را بيگانه شو از خودشناسى آشنا را در زير پر بگرفته كل ماسوا را منگر مگر سلطان يهدى من يشا را مشكن چنين آيينه ايزدنما را از خود بدر كن لشكر ديو دغا را فانى شوى بينى جمال جانفزا را بازيچه خوانى جذب كاه و كهربا را بر آسمان جان دهد رشك ضيا را آشفته خود مىكند احوال ما را از قبض و بسطش فهم كن اين مدعا را كيف فلا ترجون لله وقارا دريوزهگر بينم همه شاه و گدا را بنگر ز ذات ثريا تا ثرى را تا در حضور او چهها يابى چهها را جز او نخواهى يافت اين دولت سرا را يكتا پرستم من نمىدانم دو تا را نوشيدهام با شير مادر اين غذا را نالان و سرگردان او ارض و سما را بل صار فيه القوم كلهم حيارى هم از كجا بودى و مىخواهى كجا را ورنه به ما كردى عطا كشف غطا را از چه نجويى از طبيب خود دوا را مر آزمون را گوى از اخلاص يارا بگسل ز خود دام هوسها و هوا را بر دل نشان احكام قرآن و دعا را آرى به كف سرچشمه آب بقا را گردد به تو راز نهانى آشكارا بربند لب از گفتن چون و چرا را وابسته دام بلا اهل ولا را محو است و طمس و محق ارباب وفارا مرزوق عند اله بين اهل تقى را راهى مبين جز راه و رسم مصطفى را ناد علياً آن شه مشكل گشا را بار سفر بربند سوى كربلا را تا در جزاى اين و آن يابى لقا را خواهى ز خود خشنودار دارى خدارا جز تو كه يارد دست ما گيرد نگارا از جود تو دارم من اميد عطا را تسخير خود مهر و مه و استارهها را
--------------------------------------------
پي نوشت ها :
٢٥٤) توحيد صدوق، نشر مكتبه الصدوق، باب ما جاء فى الرويه، ص ١٧٧، روايت شماره ٢٠.
٢٥٥) در اصول كافى ج ١، باب النهى عن الجسم و الصوره، ص ١٠٥، از محمد بن الحسن، از سهل بن زياد، از محمد بن اسماعيل بن بزيع، از محمد بن زيد روايت كرده است كه گفت : من به محضر حضرت امام رضا (عليه السلام) رسيدم تا از توحيد از او بپرسم و او بر من املاء نمود :
الحمد لله فاطر الأشياء انشاء، و مبتدعها ابتداعاً بقدرته و حكمته، لا من شىء فيبطل الاختراع، و لا لعله فلا يصح الابتداع. خلق ما شاء كيف شاء متوحداً بذلك لاظهار حكمته و حقيقه ربوبيته. لا تضبطه العقول، و لا تبلغه الأوهام و لا تدركه الأبصار، ولا يحيط به المقدار. عجزت دونه العباره، و كلت دونه الأبصار، و ضل فيه تصاريف الصفات. احتجب بغير حجاب محجوب و استتر بغير ستر مستور. عرف بغير رؤيه، و وصف بغير صوره، و نعت بغير جسم؛ لا اله الا الله الكبير المتعال.
٢٥٦) (كلمات مكنونه من علوم أهل الحكمه و المعرفه) كلمه اول، ص ٢ - ٦، چاپ فراهانى، تهران.
٢٥٧) به كنه چيزى رسيدن.
٢٥٨) فرو رفتن.
٢٥٩) آيتالله شاه آبادى.
پيشگفتار پژوهنده 2
مقدمه مولف 7
فصل ششم : در ظهور حجب انسانى به واسطه تعلق او به بدن : 51
فصل نهم : در مكاشفات و انواع آن : 56
تصميم و آغاز بازگشت 59
حكايت توبه كردن جوان كفن دزد 63
توبه حضرت داود (عليه السلام) 68
زمينهسازى براى توبه 69
توبه قاتل هفتاد پيامبر! 71
رحمت بيكران الهى 73
تهيه جدول مراقبه 76
توبههاى واقعى 86
علامت گريههاى واقعى 86
مشارطه، مراقبه و محاسبه 87
عنايات الهى در خواب 89
كشف معارف در عالم خواب 89
خوابهاى بشارتآميز مؤلف 90
آداب خورد و خواب 98
آثار و فضايل نماز شب و شب زنده دارى 99
سوط السلوك 149
تازيانه سلوك 149
رساله لقاء الله 187
رساله لقاء الله 211
نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى (رحمه الله) 221
به سوى لقاء الله عارف و محدث نامى فيض كاشانى رحمه الله 224
10رساله لقاء الله 230
قصيده لقائيه از علامه استاد حسنزاده آملى زيد عزه 239