قصه های تربیتی چهارده معصوم عليهالسلام
مؤلف: محمدرضا اکبری
این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.
مقدمه مولف
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اصل الگو گیری از شخصیتهای آسمانی یکی از خواسته های بزرگ اهل ایمان است، چرا که سیمای آنها سیمای انسان کامل است و با مقام عصمت و ارتباط مستحکمی که با منبع وحی دارند کمترین خطایی در قلمرو تفکر، بینش و اخلاق آنها وجود ندارد.
سیره عملی آنها آب گوارایی است که قافله انسانیت به ویژه در زمان حاضر به دنبال آن می گردد. هر جرعه ای که انسان از دریای زلال و دل انگیز آنها بنوشد به همان اندازه آرامش و نشاط می گیرد. چهره های آسمانی به گونه ای هستند که هر کس می تواند بدون دغدغه خاطر سیره و روش زندگی آنها را خوراک جان خویش گرداند و به تربیتی الهی نایل شود، و چه زیباست که آدمی تربیت شده که هر کس می تواند بدون دغدغه خاطر سیره عملی زندگی آنها را خوراک جان خویش گرداند و به تربیتی الهی نایل شود، مذهب نورانی تشیع در میان همه ادیان و مذاهب از رین، کاملترین و جاهلترین الگوهای الهی برخوردار است. تعداد این مربیان نمونه عالم به چهارده معصوم می رسد که هر کدام چون ستاره ای درخشیدند و درسهای از، انسانیت، بزرگواری، تقوا، بندگی خدا و زیبائیهای اخلاقی و رفتاری و مبارزه با بدیها را در ادوار مختلف تاریخ از خود برجای گذاردند.
کتاب حاضر گلچینی از این درسهات که از آن چهارده نور چهارده نور مقدس به منصه ظهور در آمده است تا همگان بتوانند در هر یک از مقاطع فکری سنی، زمانی و مکانی آن بهره گیرند. امید است این قدم کوچک مورد قبول خدای بزرگ و چهارده نور برگزیده اش قرار گیرد.
فصل اول: قصه های زندگی پیامبر صلىاللهعليهوآله
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله (1) : نگاه به چهره عالم دینی عبادت است.
شخصی نزد رسول اللّه خدا صلىاللهعليهوآله آمد و عرض کرد: یارسول اللّه! بستگانم بامن قطع رابطه کرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده اند آیا من هم با آنها قطع رابطه کنم؟
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: با این وضع خداوند نظر و رحمتش را از همه شما بر می دارد. آن مرد گفت: پس چه کنم؟
حضزت فرمود: ایجاد رابطه کن باکسی که با تواضع رابطه کرده است و بخشش به کسی که تو را محروم ساخته است و عفو کن کسی را که به تو ظالم کرده است. در این صورت از سوی خداوند پشتیبانی رد برابر آنها خواهی داشت (2)
مردی به محضر رسول اکرم صلىاللهعليهوآله مشرف می گردد و عرض کرد: یا رسول اللّه به چه کسی نیکی کنم؟
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به مادرت.
دوباره سوال کرد سپس به چه کسی نیکی کنم؟
حضرت فرمود: به مادرت.
بار دیگر سوال کرد سپس به چه کسی نیکی کنم؟
حضرت فرمود: به مادرت.
بار چهارم سوال کرد آنگاه به چه کسی نیکی کنم؟
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به پدرت. (3)
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله با عده ای از اصحاب خود به سفر رفته بودند. حضرت در بین راه دستور داد گوسفندی را ذبح کنند و غذایی تهیه نمایند. مردی گفت: کشتن گوسفند با من باشد، دیگری گفت: پوست کندن آن با من باشد سو می گفت: پختن آن را من به عهده می گیرم.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من هم هیزم آن را آماده می کنم.
اصحاب گفتند: با رسول اللّه! پدران و مادران ما فدای شما باد، خود را به زحمت نیندازید، ما خود هیزم را جمع آوری خواهیم کرد.
حضرت فرمود: می دانم که شما این کار را برای من انجام می دهید اما خدای عز و جل نمی پسندد که بنده اش خود را از اصحابش ممتاز کند آنگاه برخاست و برای آنها هیزم جمع آوری کرد. (4)
مردی به پیامبر صلىاللهعليهوآله عرض کرد یا رسول اللّه! مرا تعلیم ده!
حضرت فرمود: برو و غضب نکن.
آن مرد گفت: همین مرا بس است و به جانب قبیله خود رفت. ناگهان در میان طایفه اش جنگی در گرفت و مسلحانه در برابر یکدیگر صف کشیدند. آن مرد هم که و ضعیف جنگی را مشاهده کرده مسلح شد و در صف جنگاوران ایستاد. آنگاه سخن پیامبر صلىاللهعليهوآله را بیاد آورد که به او فرمود: غضب نکن. اسلحه را کنار گذارد و به نزد مخالفین قوم خود رفت و گفت: ای مردم هر جراحت و قتل و زدن بی نشانه ای که در افراد شما به عهده من باشد و خونبهای آن را می پردازم.
مخالفین که برای سخنان صلح طلبانه را از او شنیدند گفتند: ما این جریمه را نمی خواهیم. برای شما باشد زیرا ما از شما به این جریمه سزاوارتریم. آنگاه با یکدیگر صلح کردند و با آن کینه از میان رفت. (5)
مردی به پیامبر صلىاللهعليهوآله عرض کرد یا رسول اللّه من اقوامی دارم که با آنها صله ارحام می کنم اما آنها با من قطع رابطه کرده اند. من به آنها احسان می کنم اما آنها با من بدرفتاری می کنند، من بر بدیهای آنها حلم می ورزم اما آنها بر من جهالت می کنند.
حضرت فرمود: اگر آن گونه باشد که تو می گوئی گویا رنج و ناراحتی که از برخورد خوب تو به آنها می رسد دردناکتر است و تا تو در چنین حالی باشی خداوند پشتیبان تو خواهد بود. (6)
رد حالی که پیامبر صلىاللهعليهوآله عازم میدان جنگ بود عربی به محضر او رسید و رکاب شترش را گرفت و گفت: یا رسول اللّه: علمی را به من بیاموز که سبب رفتم به بهشت گردد.
حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار کن که دوست داری با تو آن گونه رفتار کنند. و از رفتار با آنها که خویشاوند تو نیست بپرهیز. (7)
مردی از اصحاب پیامبر صلىاللهعليهوآله به سخنی معیشت گرفتار شد. همسرش به او گفت: ای کاش به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله می رفتی و از او چیزی رد خواست می کردی.
مرد تنگدست به خدمت پیامبر صلىاللهعليهوآله آمد و و حضرت از او را مشاهده کرد فرمود: هر کسی از ما بخواهد به او عطا خواهیم کرد و هر کس بی نیازی جوید خداوند او را بی نیاز کند.
مرد فقیر با خود گفت: مقصود او من بودم. سپس به سوی همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار کرد.
همسرش گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم بشر است (از حال تو خبر ندارد) او را آگاه کن.
آن مرد دوباره به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله شرفیاب گشت و چون حضرت او را دید فرمود: هر کسی از ما بخواهد به او خواهیم داد و هر کس بی نیازی جوید خداوند بی نیازیش سازد. سه بار این تکرار شد و او به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله می رفت و بر می گشت. آنگاه رفت و کلنگی عاریه کرد و برای کندن هیزم حرکت کرد و قدری هیزم آورد و به مقداری آرد فروخت و آردها را به منزل برد و از آن استفاده کردند. روز بعد هم رفت و هیزم بیشتری آورد و فروخت و. همواره کار می کرد و می اندوخت تا خود کلنگی خرید و گردید. آنگاه به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله مشرف گردید و به اطلاع او رسانید که چگونه برای درخواست نزد او آمد و چه جمله ای را از او شنید.
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله فرمود: که من گفتم: هر که از ما بخواهد به او می دهیم و هرکه بی نیازی گرداند. (8)
روزی رسول خدا صلىاللهعليهوآله با همراهان خود در صحرا عبور می کرد که به شتربانی گذر کرد، کسی را فرستاد تا از او شیر بخواهد.
شتربان گفت: آنچه در سینه شترهاست صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف هاست شام آنهاست.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفت: خدایا مال و فرزندانش را زیاد گردان.
آنگاه به راه افتادند تا به چوپانی رسیدند. حضرت کسی را فرستاد تا از او شیر بگیرد. چوپان گوسفند را دوشید و هرچه در ظرف داشت در ظرف پیامبر صلىاللهعليهوآله ریخت و گوسفندی هم برای آن حضرت فرستاد و عرض کرد: همین اندازه نزد ما بود اگر بیشتر هم بخواهید به شما می دهیم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفت: خدایا او را به اندازه کفاف روزی ده.
یکی از اصحاب عرض کرد: یا رسول اللّه! برای کسی که به شما چیزی نداد دعائی کردی که همه ما آن را دوست داریم و برای کسی که حاجت تو را برآورده ساخت دعائی کردی که همه ما آن را ناخوش می داریم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آنچه کم و کافی باشد بهتر از زیادی است که دل را مشغول دارد.
خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه کفاف روزی عطا فرما.
امام صادق عليهالسلام فرمود: خدای عز وجل می فرماید: اگر بر بنده مومنم تنگ گیرم غمگین می شود در صورتی که این تنگی او را به من نزدیکتر می سازد و اگر بر بنده مومنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتی که آن وسعت او را از من دورتر می کند. (9)
مردی به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض کرد: یا رسول اللّه! فلانی در منزل همسایه اش نگاه حرام می کند و اگر بتواند بدنبال آن کار حرامی انجام دهد انجام می دهد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله خشمگین شد و فرمود: او را نزد من بیاورید.
مرد دیگری که در آنجا حضور داشت عرض کرد: یا رسول اللّه! او از شیعیان شماست که به ولایت شما و علی عليهالسلام اعتقاد دارد و از دشمنان شما بیزار است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: نگو او از شیعیان ما است، این یک دروغ است. شیعه ما کسی است که دنباله روی ما باشد و از اعمال ما پیروی کند و این کارهای او که نام بردی از اعمال ما نیست. (10)
جنازه مردی را آوردند تا رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر آن نماز گذارد.
پیامبر صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانید اما من نمی خوانم.
اصحاب گفتند: رسول اللّه! چرا بر او نماز نمی گذاری؟
حضرت فرمود: زیرا بدهکار مردم است.
ابوقتاده گفت: من ضامن می شوم که قرض او را ادا کنم.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بطور کامل ادا خواهی کرد؟
ابوقتاده: بله، بطور کامل ادا خواهم کرد. آنگاه پیامبر صلىاللهعليهوآله بر او نماز گذارد.
ابوقتاده گوید: بدهکاری آن مرد هفده یا هجده در هم بود. (11)
از اهل مدینه، پیامبر صلىاللهعليهوآله و پنج نفر از اصحاب او را به غذائی که آماده کرده بودند دعوت نمودند. حضرت دعوت آنها را پذیرفت اما وقتی به منزل میزبان می رفتند در بین راه یک نفر دیگر که دعوت نشده بود به آنها گروید. وقتی به منزل نزدیک شدند پیامبر صلىاللهعليهوآله به او گفت: آنها تو را دعوت نکرده اند همین جا بنشین تا من با آنها صحبت کنم و همراهی تو را، با آنها در میان گذارم و اجازه ورودت را بگیرم. (12)
نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله از شخصی تعریف شد. روزی او به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله رسید. اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه این همان کسی است که از او به خوبی تعریف کردیم.
حضرت فرمود: من در چهره او نوعی سیاهی از شیطان می بینم. او نزدیک شد و بر پیامبر صلىاللهعليهوآله سلام کرد.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو را به خدا سوگند آیا در پیش خودنگفتی کسی بهتر از من در میان مردم نیست؟
او در پاسخ گفت: بله همینطور است که فرمودید. (13)
اقرع بن حابس در محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله بود که دید حضرت فرزندش حسن عليهالسلام را می بوسد.
عرض کرد: من ده فرزند دارم و یکی از آنها را هم نبوسیده ام.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: کسی که رحم نکند مورد رحمت قرار نمی گیرد. (14)
مردی از انصار نیازمند گردید و از بر آوردن نیاز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفت و حاجت خود را بیان کرد.
حضرت فرمود: آنچه را در منزل داری بیاور و چیزی را در این باره کوچک نشمار.
مرد انصاری به منزل رفت و یک قدح و یک قطعه پوست یا پارچه که زیر زین اسب یا شتر می گذارند را با خود آورد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: چه کسی این دو را می خرد؟
مردی گفت: من آنها را به یک درهم خریدارم.
حضرت فرمود: چه کسی بیشتر می خرد؟
مرد دیگری عرض کرد: من به دو درهم می خرم.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: برای تو باشد و خریدار، دور دهم به مرد انصاری داد. آنگاه حضرت فرمود: با یک در هم آن خوراکی برای خانواده خود تهیه کن و با درهم دیگر تیشه ای خریداری کن.
مرد انصاری تیشه ای خریداری کرد و پیامبر صلىاللهعليهوآله دسته ای دیگران برای آن گرفت و تیشه ای را به دسته ای مجهز کرد و فرمود: برو با این تیشه هیزم بیابان را بکن و چیزی را از چوب و خار بیابان، تر یا خشک بی ارزش ندان.
مرد انصاری بدنبال کار رفت و پس از پانزده شب به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله مشرف گردید و وضع اقتصادی او خوب شد.
حضرت صلىاللهعليهوآله فرمود: این کار بهتر از این بود که در روز قیامت بیائی در حالی که در چهره تو ذلت صدقه باشد. (15)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از یکی از کوچه های مدینه می گذشت، زن سیاه پوستی از بین راه سرگین حیوانات را جمع می کرد، به او گفته شد از پیش راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله کنار برو.
زن سیاه پوست گفت: راه پهن است.
شخصی خواست او را کتک زند که پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: رهایش کنید او سر کش است. (16)
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله به یکی از خانه های خود وارد شد و اصحاب او به محضرش مشرف شدند تعداد اصحاب بسیار بود و اتاق پر شده بود.
جریربن عبداللّه در این هنگام وارد شد اما جایی برای نشستن نیافت و در نزدیکی در نشست.
پیامبر صلىاللهعليهوآله عبای خود را برداشت و به او داد و فرمود: این عبا را زیر انداز خود قرار دهد. جریر عبا را گرفت و بر صورت خود گذارد و آن را می بوسید و گریه می کرد، آنگاه آن را جمع کرد و به پیامبر صلىاللهعليهوآله رو کرد و گفت: من هرگز بر روی جامه شما نمی نشینم. خداوند تو را گرامی بدارد همان گونه که مرا گرامی داشتی.
پیامبر صلىاللهعليهوآله نگاهی به سمت چپ و راست خود کرد و سپس فرمود: هر گاه شخص محترمی نزد شما آمد او را گرامی بدارید و همچنین هر کسی که از گذشته بر شما حقی دارد او را نیز گرامی بدارید. (17)
فصل دوم: قصه های زندگی امام علی عليهالسلام
امام علی عليهالسلام : ارزش هر کس به کارهای نیکی است که انجام می دهد. (18)
امام علی عليهالسلام به سمت کوفه حرکت می کرد که با یک کافر ذمی همراه شد. آن مرد به امام علی عليهالسلام عرض کرد به کجا می روی؟
حضرت عليهالسلام فرمود: به کوفه می روم.
وقتی بر سر دو راهی رسیدند و خواستند از یکدیگر جدا شوند امام عليهالسلام از مسیر خود خارج شد و در مسیر او حرکت کرد.
مرد ذمی گفت: مگر به کوفه نمی روی؟
امام عليهالسلام : بله به کوفه می روم.
مرد ذمی: چرا راه کوفه را رها کردی؟
امام عليهالسلام : این کمال حسن همراهی است که مرد رفیق راهش را در هنگام جدائی چند قدمی بدرقه کند و این دستوری است که پیامبر صلىاللهعليهوآله به ما داده است.
مرد ذمی: پیامبر شما چنین دستوری داده است؟
امام عليهالسلام : آری.
مرد ذمی: پس هر کس از او پیروی کرده است بخاطر همین رفتارهای بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه می گیرم که پیرو دین تو باشم. آنگاه همراه امام عليهالسلام به کوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
ابوسعید خدری گوید: نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودیم و جنازه ای را آوردند تا پیامبر صلىاللهعليهوآله بر آن نماز گذارد وقتی جنازه را بر زمین گذاردند حضرت سوال کردآیا این جنازه بدهکاری دارد؟
اصحاب جواب دادند: آری دو درهم بدهکار است.
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذارید.
امیر المؤ منین عليهالسلام عرض کرد: ای رسول خدا من بدهی او را ادا می کنم.
آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر او نماز گذارد و سپس نزد امیر المؤ منین عليهالسلام آمد و گفت: خداوند به تو جزای خیر دهد و دین تو را ادا کند همان گونه که دین برادرت را ادا کردی. (20)
حارث اعور که از دوستداران امام علی عليهالسلام بود به خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: یا امیر المؤ منین! دوست دارم مرا مورد اکرام و عنایت خود قرار دهی و در منزل من میهمان شوی و غذا بخوری.
امام عليهالسلام فرمود: می آیم بشرط آنکه خود را به تکلف و زحمت نیندازی.
حارث شرط امام عليهالسلام را پذیرفت و آن حضرت به منزل او رفت.
میزبان که قول داده بود خود را به زحمت نیندازد مقداری نان که در منزل داشت برای حضرت آورد و امام شروع به خوردن کرد.
حارث با نشان دادن چند در همی که با خود داشت عرض کرد: اگر به من اجازه دهی چیزی غیر از نان هم برای شما خریداری می کنم.
امام عليهالسلام فرمود: این نان چیزی است که در خانه تو بود و برای آوردن آن به زحمت نیفتادی. (و من با تو شرط کردم که برای خود را به زحمت و تکلف نیندازی) (21)
امام علی عليهالسلام از بازار خرما فروشان می گذشت که دید کنیزی گریه می کند. از او پرسید چرا گریه می کنی؟
عرض کرد: مولای من یک در هم به من داد و مرا فرستاد تا از این فروشنده خرما بخرم. وقتی خرما را خریدم و به نزد او بردم آنها را نپسندید و گفت: خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگیرد، حال که آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمی پذیرد از این رو نگرانم.
امام علی عليهالسلام به فروشنده فرمود: ای بنده خدا این خریدار یک کنیز است و اختیار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگیرد.
خرما فروش مه امام عليهالسلام را نمی شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتی به آن حضرت زد.
مردم گفتند: این امیرالمومنین است.
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پرید و خرماها را گرفت و در هم را به کنیز برگرداند.
آنگاه کفت: یاامیرالمومنین از من راضی شو.
حضرت فرمود: راضی نمی شوم مگر اینکه خود را اصلاح کنی و حقوق مردم را بپردازی. (22)
وقتی امیر المومنین عليهالسلام عازم بصره گردید تا بیعت شکنان جنگ جمل را سرکوب کند در بین راه در ربذه فرود آمد در این هنگام آخرین گروه حج در زبده اجتماع کردند تا سخنان امام عليهالسلام را استماع کنند.
ابن عباس گوید: من به خدمت امام عليهالسلام رسیدم و دیدم کفش خود را وصله می کند.
عرض کردم: رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نیازمندتر از اصلاح این کفش هستیم.
اما حضرت جوابی نداد تا از و صله کردن خود فارغ گردید. سپس هر دو لنگه کفش را کنار یکدیگر قرار داد و فرمود: اینها را قیمت کن عرض کردم: اینها ارزشی ندارد.
فرمود: هر چه می ارزند.
عرض کردم: کمتر از یک درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الی من امرکم هذا الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند این دو لنگه کفش را زیارت بر شما بیشتر دوست دارم مگر اینکه حقی را به پا دارم یاطلبی را دور سازم. (23)
روزی عقیل به محضر برادرش امیر المومنین عليهالسلام حاضر شد و به امام حسن عليهالسلام عرض کردم: عمویت را بپوشان.
امام حسن عليهالسلام پیراهن و عبائی را که داشت به او داد. وقتی شب شد و شام شام آوردند، غذای حاضر در سفره نان و نمک بود.
فقیل گفت: غیر از آنچه می بینم نیست؟
امام عليهالسلام فرمود: مگر اینها نعمتهای الهی نیست و شکر فراوان برای خداست.
عقیل که برای دریافت کمکهای مالی به خدمت برادر رسیده بود عرض کردم: پولی به من ده تا قرضم را ادا کنم و زود مرخص و آزاد کن تا از نزد تو بروم.
امام عليهالسلام فرمود: قرض تو چه اندازه است؟
عقیل: صدهزار درهم.
امام عليهالسلام : نه واللّه من این اندازه ندارم که قرض تو را ادا کنم اما صبر کن تا حقوق (ماهیانه ام) پرداخت پرداخت شد بیشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو می دادم.
عقیل گفت: بیت المال در دست توست و به من وعده می دهی که در آینده حقوق خود را به من خواهی داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است؟ اگر همه آن را هم به من دهی چیزی نخواهد بود.
امام عليهالسلام : من و تو جز به عنوان یک مسلمان نخواهیم بود حضرت و برادرش عقیل بر بالای قصر حکومتی که مشرف بر گاو صندوقهای بازاریان بود صحبت می کردند که امام عليهالسلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمی پذیری و بر موضع خود را داری برو و قفل بعضی از این گاو صندوقها را بشکن و آنچه می خواهی بردار.
عقیل: چه چیزی در این گاو صندوقهاست؟
امام عليهالسلام : اموال تجار.
عقیل: بروم قفل ضصندوقهای کسانی که را اموال خود را در آن گذارند و توکل بر خدا کرده اند را بشکنم؟ امام عليهالسلام : تو به دستور می دهی مه بیت المال مسلمین را باز کنم و اموال آنها را به تو بدهم؟
مسلمانانی که تو با توکل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر می خواهی شمشیرهایمان را برداریم و به حیره برویم در آنجا تجار پولداری هستند به سراغ آنها برویم و مالشان را بگیریم.
عقیل: دزدی کنیم؟
امام عليهالسلام : از یک نفر بدزدی بهتر از این است که از همه مسلمانان بدزدی! (24)
وقتی امیرالمومنین عليهالسلام بسوی بصره حرکت می کرد در میان راه در ربذه فرود آمد. مردی از قبیله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض کرد: یاامیرالمومنین! من از قبیله خود غرامتی را به عهده گرفتم اما از عده ای از آنها که تقاضای کمک می کنم از فقر و تنگدستی سخن می گویند.
ای امیر مومنان! به آنها امر فرما که کمک کنند آنها را وادار به یاری من نما.
حضرت فرمود: آنها کجا هستند؟
عرض کرد: گروهی از آنها هستند که مشاهده می کنی. حضرت مرکب خود را بسرعت بسوی آنها رسید و سلام کرد، سپس پرسید چرا فامیل خود را یاری نمی کنید؟
آنها نیز او شکایت کردند.
عليهالسلام فرمود: هر کس باید با فامیل خود پیوند داشته باشد. اقوام به کمک و یاری رساندن به یکدیگر سزاورترند تا اگر مشکلی برای هر یک از اقوام آنها پیش آمد و وضع آنها ناگوار شد به یکدیگر یاری دهند که کمک کاران و کسانی که پیوند فامیلی را حفظ می کنند از اجر الهی برخوردارند و آنها که قطع رابطه کرده به یکدیگر پشت می کنند سنگین بارند. آنگاه مرکب خود را حرکت داد. (25)
امام علی عليهالسلام شبی تا صبح نخلستان شخصی را آبیاری کرد و در برابر، مقداری جو دریافت نمود. وقتی جوها را به منزل برد یک سوم آن را آرد کردند و از آن غذائی تهیه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسکینی آمد و در خواست کمک کرد و آنها غذا را به او دادند.
دیگر جوها را آرد کردند و از آن غذائی تهیه نمودند، در این هنگام نیز یتیمی آمد و از آنان کمک در خواست. آنها هم غذای تهیه شده را به او دادند و از یک سوم باقیمانده غذائی مهیا کردند پس از آماده شدن غذا اسیری آمد و در خواست کمک کرد و آنها نیز غذای خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خدای تعالی که ازنیت پاک آنان آگاه بود و می دانست بخاطر خدا چنین انفاقی کرده اند و به پاداش الهی امید دارند ضمن آیه ای از آنها تجلیل کرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتی داد و درباره آنها فرمود:
و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا
و برای محبت به خدا به مسکین و یتیم و اسیر غذا می دهند. (26)
شخصی به امیر المؤ منین عليهالسلام گفت: فلانی بسیار گناه می کند اما در عین حال از شیعیان شماست.
امیر المؤ منین عليهالسلام فرمود: یک یا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسیار گناه می کند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست یک دورغ گفتی زیرا او دوستدار ما است نه شیعه ما. در حالی که تو گفتی او شیعه ماست. (شیعه که اهل گناه نیست) (27)
سعد بن قیس همدانی گوید: در زمان خلافت امیر المؤ منین عليهالسلام روزی او را در کنار دیواری دیدم. عرض کردم: ای امیر مومنان چرا در این هنگام (که هوا گرم و زمان استراحت است) بیرون آمدی؟
حضرت فرمود: بیرون نیامدم مگر اینکه مظلومی را یاری دهم یا به فریاد داد خواهی رسیدگی کنم در این هنگام بود که زنی به سوی او آمد که ترس و وحشت او راگرفته بود و نمی دانست به کجا مراجعه کند. نزد امام عليهالسلام ایستاد و گفت: ای امیر مؤ منان! همسرم به من ستم و تعدی کرده و قسم یاد کرده است که مرا کتک زند. شما با من بیا و ما را صلح ده.
حضرت سرش را پائین انداخت و پس از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود: نه و اللّه می روم تا اینکه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعیت بگیرد. منزلت کجاست؟
آن زن گفت: فلان جاست.
امام عليهالسلام با او حرکت کرد تا به منزلش رسیدند. زن گفت: اینجا خانه ماست.
حضرت کنار درب منزل ایستاد و بر اهل خانه سلام کرد. در این هنگام جوانی که پیراهن بلند و رنگارنگ پوشیده بود از خانه بیرون آمد.
امام عليهالسلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پیشه کن، تو همسر خودت را ترسانده ای؟
جوان گفت: مسائل خانوادگی ما چه ربطی به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش می کشم.
امام عليهالسلام همواره شمشیر خود را به همراه داشت. در این هنگام که جوان گستاخی کرد ضربه شمشیر حضرت را احساس کرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهی از منکر می کنم و تو رد می کنی؟ همین آلان توبه کن و گرنه تو را خواهم کشت.
مردم به خدمت حضرت رسیدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور که طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض کرد: یا امیر المؤ منین! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمین خواهم شد تا همسرم پا بر روی من گذارد.
در اینجا بود که امام عليهالسلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر داری کند و با خود این آیه را تلاوت می کرد:
لا خیر فی کثیر من نجویهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس.
خیر در سخنان آنان نیست مگر کسی که امر به صدقه یا کار خیری کند یا بین مردم را اصلاح نماید.
حمد خدائی را که بوسیله من بین زن و مردی را اصلاح کرد. (28)
روزی امیر المؤ منین عليهالسلام از کنار عده ای از قریش که نشسته بودند می گذشت. آنها از لباسهائی سفید و صورتهائی خوش رنگ برخوردار بودند و بسیار می خندیدند، و هر کسی از کنار آنها می گذشت با انگشت به او اشاره می کردند وی را مورد تمسخر قرار می دادند.
آنگاه به گروهی از اوس و خزرج گذر کرد که آنها نیز نشسته بودند و از بدنی لاغر و ضعیف و رنگی زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع می ورزیدند.
حضرت تعجب کرد و بر پیامبر صلىاللهعليهوآله وارد شد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شوند، من امروز به مردمی گذشتم و صفات آنها را ذکر کرد و ادامه داد به عده ای دیگر از اوس و خزرج گذر کردم و آنها را نیز توصیف نمود و گفت: همه آنها افرادی مومن هستند، حال صفات مومن را برایم بیان فرما.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سر به زیر انداخت و پس از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود: مومن بیست صفت دارد و اگر از این صفات بر خوردار نباشد ایمانش کامل نیست. و آن ویژگیها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زکات، اطعام مسکین، دست کشیدن بر سر یتیم، پاکیزگی لباس، کمر بستن به عبادت خدا و دیگر اینکه وقتی سخن می گویند راست می گویند و هنگامی که وعده می دهند خلاف وعده نمی کنند، و اگر امین شمرده شوند خیانت نمی ورزند. زاهد شب و شیر روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت می کنند، همسایه آزار نیستند و همسایه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه می روند و در تشییع جنازه شرکت می کنند. خداوند ما و شما را از متقین قرار دهد. (29)
در جنگ جمل امیر المؤ منین عليهالسلام فرزندش محمد حنفیه را خواست و نیزه ای به او داد و فرمود: با این نیزه به لشکر دشمن حمله کن.
محمد حنفیه نیزه را گرفت و حمله کرد اما عده ای از دشمن جلوی او را گرفتند و در نتیجه نتوانست پیشروی کند. وقتی به سوی پدر بازگشت امام حسن عليهالسلام نیزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نیزه خویش ساخت و پیروزمندانه با نیزه خون آلود بسوی پدر بازگشت.
محمد حنفیه که این شجاعت را مشاهده کرد از شکست خود سرافکنده شد.
امام علی عليهالسلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پیامبر و تو فرزند علی.
فصل سوم: قصه های زندگی فاطمه عليهاالسلام
فاطمه عليهاالسلام : خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب کرد. (30)
دو نفر زن که در مسئله ای دینی با یکدیگر اختلاف داشتند برای حل اختلاف خود نزد فاطمه عليهاالسلام رفتند. یکی از زنان مومن و دیگری معاند و کافر بود.
فاطمه عليهاالسلام می فرماید: من دلایل زن مومن را اثبات کردم و حقانیت سخن او را آشکار نمودم و در نتیجه او بر آن زن که دشمن اسلام بود پیروز گشت و بشدت شاد و مسرور گردید.
فاطمه عليهاالسلام به آن زن مومن که بسیار خوشحال شده بود فرمود: شادی فرشته ها برای پیروزی تو بر او بیشتر از شادی تو می باشد و غم و اندوه شیطان و یاران او از غم و اندوه این زن کافر زیادتر است. (31)
امام حسن عليهالسلام گوید: یک شب جمعه مادرم را دیدم که در محراب عبادت ایستاد و همواره نماز می گذارد و در رکوع و سجود بود تا شب به صبح رسید و شنیدم که برای زنان و مردان مومن با ذکر نام آنها دعا می کند و هر چه بیشتر برای آنها از خداوند در خواست می کند اما برای خود دعا نمی کند.
عرض کردم: مادر! چرا برای خود دعا نمی کنی همان گونه که برای دیگران دعا می کنی؟
فرمود: فرزندم اول همسایه بعد اهل خانه. (32)
زنی به خدمت فاطمه زهرا عليهاالسلام رسید و عرض کرد: مادر ناتوانی دارم که درباره نمازش به مشکلی برخورده است، از ایم رو مرا به سوی شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمایم.
فاطمه عليهاالسلام جواب سوال او را داد، مسئله دومی را سوال کرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم، چهارم تا دهم را پرسید و حضرت جواب همه پرسشهای او را داد. آنگاه آن زن از کثرت سوالهایی که کرده خجالت زده شد و عرض کرد بیش از این مزاحم نمی شوم ای دختر رسول خدا.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: بیا و هر سوالی که داشتی بپرس و من جواب خواهم داد، زیرا اگر کسی خود را مزد بگیر کسی کند که بار سنگینی را بر پشت بام حمل نماید و در برابر مبلغ هزار دینار اجرت گیرد آیا از حمل بار خسته می شود؟
زن گفت: نه خسته نمی شود (زیرا اجرت بسیار زیادی دریافت می کند.)
فاطمه عليهاالسلام فرمود: من در برابر هر مسئله ای که پاسخ می دهم بیشتر از بین زمین و آسمان که پر از مروارید باشد پاداش می گیرم پس سزاوار است که هیچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم.
من از پدرم شنیدم که فرمود: علمای شیعه ما در قیامت بر انگیخته می شوند و به اندازه ارشاد مردم و زیادی علومی که دارند بر آنها لباس کرامت پوشانده می شود تا اینکه به یکی از آنها یک میلیون حله از نور داده می شود، آنگاه منادی خداوند ندا می دهد: ای سرپرستان یتیمان آل محمد که جدائی آنها از امامانشان آنها را یاری کردید اینها شاگردان شما هستند که تحت سرپرستی و یاری شما بودند و هدایت شدند. از خلعتهایی که به شما داده شد به آنها بدهید، علما هم به اندازه علومی که آنها از ایشان دریافت کرده اند خلعت می دهند و برخی از آنها صد هزار خلعت دریافت می کنند و خود به کسانی که از آنها تعلیم گرفته اند می بخشند. (33)
مردی به همسرش گفت: نزد فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآله برو و درباره من از او سوال کن که آیا من شیعه شما هستم یا خیر؟
همسرش نزد فاطمه عليهاالسلام رفت و از او سوال کرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان کنت تعمل بما امر ناک وتنتهی عما زجرناک عنه فانت من شیعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر کردیم عمل می کنی و از آنچه نهی کردیم پرهیز می کنی تو از شیعیان ما هستی و گرنه شیعه ما نیستی.
زوجه آن مرد گوید: جواب فاطمه عليهاالسلام رابه شوهرم رساند. او گفت: و ای بر من چه کسی از گناهان و خطاها بدور است! پس من در این صورت برای همیشه در جهنم هستم زیرا هر کسی از شیعیان آنها نباشد همیشه درآتش جهنم است.
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليهاالسلام می رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت می رساند.
فاطمه عليهاالسلام می فرماید: به او بگو آنطور که گمان کردی نیست، شیعیان ما از بهترین افراد اهل بهشت هستند.
و هر کس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ایمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهی ما کند شیعه ما نیست گرچه به بهشت می رود اما بعد از آنکه بوسیله بلاها و سختی ها از گناهانشان پاک شوند یا با انواع سختی ها در عرصه های قیامت و یا ورود در طبقه بالای جهنم که عذاب می شوند پاک گردند آنگاه بخاطر محبتی که به ما دارند از جهنم نجاتشان می دهیم و به نزد خود می بریم. (34)
امیر المؤ منین عليهالسلام به فاطمه عليهاالسلام فرمود: برو و میراث پدرت (فدک) را بگیر.
فاطمه عليهاالسلام نزد ابوبکر آمد و گفت: میراث پدرم رسول خدا را که به من تعلق دارد بده.
ابوبکر گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: آیا سیلمان برای داود ارث نگذارد؟
ابوبکر که در برابر منطق محکم فاطمه عليهاالسلام عاجز ماند غضبناک شد و دوباره گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: آیا زکریا (در قرآن) نگفت: فهب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب (فرزندی به من عطا فرما تا از من و آل یعقوب ارث برد)
ابوبکر که دوباره با دلیل محکم فاطمه عليهاالسلام روبرو شد بدون هیچ منطقی حرف خود را تکرار کرد و گفت: پیامبران ارث نمی گذارند.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: آیا در قرآن نیامده است یوصیکم اللّه فی اولادکم للذکر مثل حظ الا نثیین (خداوند درباره فرزندانتان سفارش کرده است که پسر به اندازه دو دختر ارث می برد)
ابوبکر دوباره حرف خود را تکرار کرد که پیامبران ارث نمی گذارند!
این سخن که پیامبران ارث نمی گذارند را عایشه و حفصه همسران پیامبر صلىاللهعليهوآله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتی عثمان به خلافت رسید عایشه به او گفت: میراث مرا از رسول خدا بده.
عثمان به او گفت: تو نگفتنی رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود ما پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم و حق فاطمه را ضایع کردی؟ من هم چیزی به تو نخواهم داد. (35)
امیر المؤ منین عليهالسلام می فرماید: من و عده ای از اصحاب نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودیم، آن حضرت فرمود: بهترین ویژگی زنان چیست؟
هیچیک از ما نتوانستیم جواب دهیم تا اینکه جلسه به پایان رسید و از یکدیگر جدا شویم.
من بسوی فاطمه عليهاالسلام رفتم و از سوالی که پیامبر صلىاللهعليهوآله از ما پرسیده بود او را مطلع کردم و گفتم کسی از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليهاالسلام فرمود: ولی من جواب آن را می دانم، بهترین ویژگی زنان این است که به مردها نگاه نکنند و مردها آنان را نبینند.
نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتم و عرض کردم: ای رسول خدا! شما سوال کردید چه چیزی برای زنان بهتر است. بهترین صفت زنان این است که به مردها نگاه نکنند و مردها آنها را نبینند.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو وقتی نزد من بودی جواب آن را نمی دانستی چه کسی جواب سوال را به تو آموخت؟
عرض کرد: فاطمه.
پیامبر صلىاللهعليهوآله شگفت زده شد و فرمود: براستی که فاطمه پاره تن من است.
بنابر گفته فاطمه عليهاالسلام زن باید پوشش کامل خود را مراعات کند تا نامحرم او را نبینند و خود از نگاه به نامحرم بپرهیزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
امیر المؤ منین عليهالسلام می فرماید: روزی شخص نابینائی اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليهاالسلام آمد و زهرا عليهاالسلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به او فرمود: چرا از این نابینا حجاب گرفتی در حالی که او تو را نمی بیند؟
فاطمه عليهاالسلام در جواب گفت: اگر او مرا نمی بیند من که او را می بینم علاوه او بوی نامحرم را که استشمام می کند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: شهادت می دهم که تو پاره تن من هستی. (37)
پیامبر صلىاللهعليهوآله از اصحاب خود سوال کرد در چه هنگام زن به خدا نزدیکتر است؟
اصحاب جواب صحیح آن را ندانستند.
وقتی فاطمه عليهاالسلام از سوال پیامبر صلىاللهعليهوآله با خبر گردید فرمود: بیشترین نزدیکی زن به خداوند وقتی است که در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به راستی که فاطمه پاره تن من است.
این حدیث به معنای آن نیست که زن از منزل بیرون نرود چه اینکه فاطمه عليهاالسلام خود برای آوردن آب از منزل بیرون می رفت بلکه به این معناست که منزل محیط امنی است که زن در آن نزدیکی بیشتری با خدا دارد. (38)
امیر المؤ منین عليهالسلام فرمود: بعضی از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه می شود خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله برسی و درباره خواستگاری از فاطمه عليهاالسلام با ایشان صحبت کنی.
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتی مرا دید خندید و فرمود: برای چه به اینجا آمدی و چه حاجتی داری؟
من هم خویشاوندی با او و پیش قدمی در اسلام و یاری کردن وی و جهاد خود در راه خدا را برای او بیان کردم.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: یا علی راست می گوئی تو بهتر از آن هستی که می گویی.
عرض کردم: یا رسول اللّه! فاطمه را به ازدواج من در می آوری؟
حضرت فرمود: یا علی قبل از تو کسانی برای خواستگاری او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفی کردم اما با شنیدن نام آنها علائم نارضایتی در چهره او مشخص می شد حال تو اینجا بمان تا من برگردم. آنگاه به سراغ فاطمه عليهاالسلام رفت و به او گفت: ای فاطمه تو خویشاوندی و فضل و اسلام علی بن ابیطالب را می دانی و من هم از پروردگار خود خواسته ام که بهترین و محبوبترین خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگاری تو آمده است چه نظری داری؟
فاطمه سکوت کرد و نارضایتی در چهره او آشکار نگشت و رو بر نگرداند.
پیامبر صلىاللهعليهوآله که سکوت او را علامت رضایتش دانست گفت: اللّه اکبر سکوت او اقرار و قبول اوست.
این قطعه از تاریخ زندگی فاطمه عليهاالسلام بیانگر حیای اوست که چگونه پاسخ مثتب خود را با سکوت اعلام کرد و از طرفی آزادی او در انتخاب همسر را بیان می کند و حرمت خاصی که پیامبر صلىاللهعليهوآله برای دخترش فاطمه عليهاالسلام را اختیار او در انتخاب همسر قائل است که هر چند علی عليهالسلام بهترین خلق خدا بود که به خواستگاری رفته بود باز هم خواستگاری امام علی عليهالسلام را با او در میان گذارد تا خود پذیرش خویش را اظهار نماید. (39)
وقتی پیامبر صلىاللهعليهوآله تصمیم گرفت که فاطمه عليهاالسلام را به عقد علی عليهالسلام در آورد به او فرمود: ای علی برخیز و زرهت را بفروش.
گوید: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دریافت کرده و بر پیامبر صلىاللهعليهوآله وارد شدم و پول زره را به او دادم. نه پیامبر صلىاللهعليهوآله از مقدار آن سوال کرد و نه من خبری دادم آنگاه بلال را صدا کرد و مبلغی به او داد و فرمود: برو برای فاطمه عطر خریداری کن و مبلغی به ابوبکر داد و گفت: برو برای او لباس و اثاثیه منزل خریداری نما و عمار یاسر و برخی دیگر از اصحاب را به کمک او فرستاد. آنه هم رفتند و اشیاء مورد نیاز را خریداری کردند. جمع آنچه برای جهیزیه زهرا عليهاالسلام خریدند عبارت بود از:
یک عدد پیراهن، یک رو بنده، یک حله سیاه خیبری، یک تختخواب بافته شده از برگ و لیف خرما، دو عدد تشک که یکی از پشم گوسفند و دیگری از لیف خرما پر شده بود، چهار بالش، یک پرده پشمی، یک تخته حصیر، یک دستاس، یک طشت مسی، مشکی از پوست، کاسه ای چوبی، یک آفتابه، دو کوزه سفالی، یک سفره چرمی، یک چادر بافت کوفه، یک مشک آب، مقداری عطر.
اصحاب پس از خرید اشیاء مذکور آنها را به محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآله آوردند. وقتی آنها را به او دادند حضرت آنها را زیر و رو کرد و گفت: خداوند مبارک گرداند. (40)
یک روز صبح امیر المؤ منین عليهالسلام به فاطمه عليهاالسلام گفت: آیا چیزی در منزل هست بخوریم؟
فاطمه عليهاالسلام گفت: سوگند به کسی که پدرم را به نبوت و تو را به وصایت برگزید چیزی در منزل نیست تا برای شما آماده کنم و دو روز است که چیزی در منزل نبوده است مگر کمی که آنهم تو را بر خود و حسن و حسین مقدم داشتم.
امام علی عليهالسلام گفت: ای فاطمه! چرا نگفتی تا چیزی برای شما تهیه کنم؟
فاطمه عليهاالسلام گفت: یا اباالحسن! من از خداوند شرم دارم که شما را به آنچه توان نداری وادار کنم.
(چون می دانستم توانائی خرید چیزی را نداری در خواستی نکردم) (41)
امیرالمومنین عليهالسلام به مردی از طابفه بنی سعد فرمود: آیا می خواهی از وضع خود و فاطمه برای تو سخن بگویم؟
فاطمه آنقدر با مشک آب آورد مه آثار به دوش گرفتن مشک بر بدنش پیدا شد و آنقدر آسیا کرد که دستهایش پینه بست و آن چنان در نظافت خانه کار کرد که لباسهایش گرد آلود شد و بقدری آتش در زیر ظرف غذا روشن کرد که لباسهایش گرد سیاه گردید وصدمه زیادی از این کارها دید.
به او گفتم: اگر نزد پدرت بروی و ازاو بخواهی خدمتکاری به تو بدهد از صدمات این کارها نجات خواهی یافت.
او نیز نزد پدر رفت اما دید جناعتی اطراف پدر را گرفته از این رو از صدمات حیا کرد خواسته خود را بیان کند و بدون آنکه سختی بگوید برگشت.
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله فهمید که دخترش زهرا برای حاجتی نزد او آمده بود. روز بعد به خانه ماآمد و گفت: ای فاطمه دیروز چه حاجتی داشتی؟
امیرالمومنین عليهالسلام گفتن: یا رسول اللّه! فاطمه آنقدر مشک آب آورده است که حمل آن بر بدنش اثر کرده است و آنقدر آسیا کرده است که دستهایش پنبه بسته است و خانه را نظافت نموده که لباسهایش غبار آلوده شده و از بس آتش زیر ظرف غذا روشن کرده است لباسهایش به گرائیده است من هم به او گفتم: اگر نزد پدرت بروی و از او بخواهی خدمتکاری به تو بدهد از صدمات این کارها نجات خواهی یافت.
او نیز نزد پدر رفت اما دید جماعتی اطراف پدر را گرفته اند از این رو حیا کرد خواسته خود را بیان کند و بدون آنکه سخنی بگوید برگشت.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فهمید که دخترش زهرا برای حاجتی نزد او آمده بود. روز بعد به خانه ما آمد و گفت: ای فاطمه دیروز چه حاجتی داشتی؟
امیرالمومنین عليهالسلام گفت: یا رسول اللّه! فاطمه آنقدر مشک آب آورده است که حمل آن بر بدنش اثر کرده است و آنقدر آسیا کرده است که دستهایش پینه بسته است و خانه را نظافت نموده که لباسهایش غبار آلوده شده و از بس آتش زیر ظرف غذا روشن کرده است لباسهایش به سیاهی گرائیده است من هم به او گفتم: اگر نزد پدرت بروی و از او بخواهی خدمتکاری به تو دهد ازصدمات این کارها نجات می یابی.
پیامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آیا می خواهید چیزی می خواهید چیزی به شما بیاموزیم که از خدمتکار بهتر باشد؟ وقتی در رختخواب رفتید سی وسه مرتبه سبحان اللّه و سی سه مرتبه الحمداللّه و سی و چهار مرتبه اللّه اکبر بگوئید.
فاطمه عليهالسلام سه مرتبه گفت: از خدای رسولش راضی شدم. (42)
چند روز پس از رحلت پیامبر صلىاللهعليهوآله مردی به محضر فاطمه عليهالسلام مشرف شد و عرض کرد: ای دختر رسول اللّه چیزی نزد شما به یادگار گذاشته است تا مرا از آن بهره مند سازی؟
فاطمه عليهالسلام به کنیز خود فرمود: آن نوشته رابیاور.
کنیز بدنبال نوشته رفت اما آن را پیدا نکرد.
فاطمه عليهالسلام فرمود: آن را پیدا کن که ارزش آن برای من برابر حسن و حسین است.
کنیز به جستجو پرداخت تا آن را پیدا کرد و به خدمت آن حضرت آورد. در آن نوشته آمده بود:
از مومنین نیست کسی که همسایه اش از آزار او در امان نیست و کسی که به خداوند و روز قیامت ایمان دارد سخن خوب می گوید یا سکوت می کند.
خداوند انسان خیره، بردبار و عفیف را دوست دارد و انسان بدزبان، کینه توز و گدای اصرار کننده را دشمن می دارد. حیا از ایمان است و ایمان سبب ورود در بهشت می باشد و فحش از بی شرمی سبب ورود در جهنم است. (43)
در جهان اسلام بلکه عالم انسانیت فاطمه الگوی جامع و کاملی است که چون خورشید می درخشد و راه زندگی را به هر زن مومن و آزادی می آموزد. اگر چه عمر او کوتاه و فرازهای تاریخ زندگی او محدود بود اما همان مقدار که بیان شده است کافی است زیرا قطعه های تاریخی که از زندگی را برای هر زنی که بخواهد از او تبعیت کند روشن می سازد. از طرفی مسائل زندگی زنان و مردان در اکثر موارد مشترک است و زنها می توانند در مسائل مشترک از الگوهای بزرگی چون از پیامبر خدا و ائمه اطهار عليهالسلام بهره می گیرند، اما مسائلی وجود دارد که اختصاص به زنها دارد و جز یک زن کامل و جامع نمی تواند در آن قرار گیرد. بی اهمیتی به جلوه های دنیا درسهای دیگری از خود به یادگار گذاشته است مه اکثر آنها می توان آنها را از فصل سوم همین کتاب که در باره آن حضرت نوشته شده است استفاده کرد. (44)
فصل چهارم: قصه های زندگی امام حسن عليهالسلام
امام حسن : هلاکت انسان در سه چیز است تکبر حرص حسد (45)
معاویه سخن حساب شده را در بین مردم مطرح کرد که در ظاهر بیان ویژگیهای اخالقی برخی از طوایف بوده بود. او گفت: طایفه بنی هاشم انسانهایی بخشنده اند پس هر گاه فردی از بنی هاشم دست از بخشش بردارد شباهت خود را به طایفه خویش ازدست داده است.
و (زبریها) بردبارند پس هر گاه یکی از آنها بردباری خود رااز دست بدهد شباهتی به خود ندارد.
و (مخزومی ها) به تکبر معروفند و هرگاهخ کسی از آنها این صفت را نداشته با شد به طایفه هود شباهت ندارد.
این سخن معاویه به امام حسن عليهالسلام رسید: حضرت فرمود: چه زیرکانه سخن گفته است تت تتاو خواسته است که بنی هاشم اموال خود را ببخشند فقیر گردند و این فقر سبب ضعف آنها شود وزبیرهای جنگ براه اندازند و سرگرم شمشیر کشی گردند و یکدیگر را نابود کنند و مخزومی ها با تکبر بر دیگران مورد کینه آنها گیرند ولی بنی امیه برد باری کنند و مورد محبت مردم قرار گیرند. (46)
ی امام حسن عليهالسلام با لباسی فاخر و وضعی آراسته و قیافه ای جذاب سوار بر مرکب خود شد و از منزل بیرون آمد، در بین راه یک یهودی فقیر با لباسهای کهنه و اندامی ضعیف و لاغر به او برخورد کرد، از امام عليهالسلام خواست توقف کند آنگاه، در برابر او ایستاد و گفت: یا بن رسول اللّه! جد تو (رسول خدا صلىاللهعليهوآله ) می فرمود:
الدنیا سجن المومن و جنه الکافر.
دنیا زندان مومن و بهشت کافر است.
و تو مومن هستی و من کافرم ولی دنیا را نمی بینم مگر اینکه بهشت توست، از آن برخورداری و لذت می بری و زندان من است که سختی و فقرش مرا هلاک کرده است.
امام عليهالسلام سخن او را شنید فرمود: ای پیرمرد! اگر به آنچه خداوند تعالی برای من و مومنین در بهشت آماده کرده است بنگری که هیچ چشمی آن را ندیده و هیچ گوشی آن را نشنیده است خواهی فهمید که من قبل از ورودم به آنجا در این دنیا در زندانی تنگ بسر می برم و اگر به آنچه خداوند از آتش و بدبختی و عذاب آخرت برای تو و هر کافر دیگر آماده کرده است بنگری خواهی فهمید که تو قبل از رفتن به عالم آخرت در این دنیا در بهشتی وسیع و نعمتی کامل بسر می بری. (47)
نجیح گوید: حسن بن علی عليهالسلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد.
عرض کردم: یابن رسول اللّه! این سگ را از خود دور نمی کنی؟
حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم. (48)
روزی یکی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن عليهالسلام بر اسبی سوار است، شروع کرد او را مورد لعنت قرار دهد اما امام عليهالسلام چیزی به او نگفت. وقتی بدگوئی او به پایان رسید آن حضرت جلو رفت و بر او سلام کرد و خندید و فرمود: ای پیرمرد گمان می کنم در این ب باشی و شاید اشتباه گرفته ای. اگر از آنچه گفتی طلب عفو کنی تو را می بخشیم و اگر از ما در خواستی داشته باشی عطا خواهیم کرد، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی می کنیم و اگر کاری داشته باشی برای تو انجام می دهیم، اگر گرسنه باشی تو را سیر خواهیم کرد و اگر عریان را خواهیم پوشاند، اگر نیازمند باشی تو را غنی می کنیم و اگر مسکن بخواهی تو راجای خواهیم داد، اگر هر حاجتی داری بر آورده می کنیم و اگر مسافری به سوی ما بیا و اثاث خود را نزد ما بگذار و مهمان ما باش تا وقت رفتن آنها را به تو باز می گردانیم زیراما جای وسیع و مال فراوان داریم.
وقتی آن مرد این سخنان امام عليهالسلام را شنید گریه کرد و گفت: اشهدانک خلیفه اللّه فی ارضه، اللّه اعلم حیث یجعل رسالته (شهادت می دهم که تو خلیفه خدا در زمین او هستی خدا بهتر می داند که رسالتش را در چه کسی قرار دهد) تا به حال تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا در نزد من بودید اما الان تو بهترین خلق خدا نزد من می باشی و اثاث و لوازم خود را به منزل آن حضرت برد و تا زمانی که درمدینه بود مهمان آن حضرت بود و از معتقدان به محبت او گردید. (49)
روزی مروان بن حکم که از دشمنان اسلام و ائمه عليهمالسلام بود امام حسن عليهالسلام را مورد بدگوئی قرار داد.
وقتی بدگوئی او به پایان رسید حضرت به او فرمود: من تلافی نمی کنم خداوند پاسخ تو را بدهد، اگر در آنچه گفتی راستگو هستی خداوند پاداش راستگوئی تو را بدهد و اگر دروغگو هستی خداوند جزای دروغگوئیت را بدهد و خداوند شدیدتر از من از تو انتقام خواهد گرفت.
م عليهالسلام دو برخورد متفاوت را با دو نفر بدگو اعمال کرد و علت تفاوت رفتار او در داستان قبلی و فعلی به روحیه و اهداف بدگویان مربوط می شود. اولی فریب معاویه را خورده بود و امام عليهالسلام با برخورد مشفقانه خود او را هدایت کرد اما مروان خود شیطانی بزرگ بود که هیچ زمینه هدایت نداشت و امام عليهالسلام به او جوابی عادلانه داد. (50)
روزی معاویه به امام حسن عليهالسلام گفت: من از تو بهترم.
امام عليهالسلام فرمود: چرا ای پسر هند؟
معاویه جواب داد: زیرا مردم با من هستند و بدور من جمع شدند و به دور تو اجتماع نکردند.
امام عليهالسلام فرمود: این سخن تو بدور از حقیقت است و همراهی مردم با تو بخاطر خبی تو نیست ای فرزند هند جگر خوار.
سانی که بدور تو جمع شده اند دو دسته اند: عده ای که مطیع و راضی هستند و عده ای که از روی اکراه و نارضایتی بدور تو جمع شدند، اما اطاعت کننده از تو خدا را معصیت کرده است و کسانی که با اجبار با تو همراه شدند بر اساس گفته خداوند در قرآن معذورند و حاشا که من به تو بگویم من بهتر از تو هستم، زیرا در تو خیری وجود ندارد تا من بهتر از تو باشم. اما بدان که خداوند مرا از صفات پست پاک گردانیده است همان گونه که تو را از فضایل دور داشته است.
امام حسن عليهالسلام با این سخنان ارزشمند خود بیان فرمود که گرایشهای مردمی همیشه حق نیست ممکن است زمانی مثل زمان پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله یا زمان نهضت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی گرایش مردم حق باشد و زمانی مثل معاویه یا افراد دیگر که موارد آن فراوان است باطل باشد.
بنابراین گرایشهای مردمی همیشه راه حق نیست. بله در مواردی راه حل است. و این درس بزرگی است که امام عليهالسلام به تاریخ داده است. چه اینکه گرایش مردم به امام خمینی در اول انقلاب اسلامی حق بود اما گرایش آنها به بنی صدر اولین رئیس جمهور نظام اسلامی در ایران باطل بود. معیار گرایشهای حق تطبیق آنها با احکام و ارزشهای الهی و اسلام ناب محمدی است. (51)
امام حسن عليهالسلام دوستی شوخ طبع داشت. روزی به خدمت او رسید. امام عليهالسلام فرمود: شب را چگونه صبح کردی؟
او در جواب گفت: یابن رسول اللّه! شب را بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح آوردم.
امام عليهالسلام خندید و فرمود چگونه؟
عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و مرتکب معصیت او نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی باشم.
از این داستان استفاده می شود که امام عليهالسلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه ای با دیگران برخورد می کردند که آنها براحتی در محضر او بلکه با خود او شوخی می کردند و حضرت گوش می دادند و می خندیدند. (52)
روزی مردی در برابر امام حسن عليهالسلام ایستاد و گفت: ای پسر امیر المؤ منین! به خدائی که به تو نعمت بخشیده است قسم می دهم که حق مرا از دشمنم بگیری که بسیار مستبد و ظالم است، نه به پیر مرد احترام می گذارد و نه به کودک رحم می کند.
امام عليهالسلام که تکیه داده بود با شنیدن سخنان او از جا حرکت کرد و گفت: دشمن تو کیست تا حقت را از او بگیرم؟
آن مرد گفت: فقر.
امام عليهالسلام مدتی سر به زیر انداخت، آنگاه سرش را بسوی خادم خود بلند کرد و به او فرمود: آنچه پول نقد هست بیاور. خادم پنجاه هزار درهم آماده کرد.
امام عليهالسلام فرمود: همه را به آن مرد بده، سپس به او فرمود: به همان قسمهائی که به من دادی قسمت می دهم که هرگاه دشمن ظالم تو دوباره آمد به نزد من آیی. (53)
هرگاه امام حسن عليهالسلام به نماز می ایستاد بهترین لباس خود را می پوشید.
به او گفته شد: یابن رسول اللّه چرا بهترین لباس خود را می پوشی؟
حضرت فرمود:
ان اللّه جمیل، یحب الجمال، فاتجمل لربی.
خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد و من خود را برای خدا آراسته می کنم.
و خداوند فرموده است: زینتهای خود را بهنگام عبادت در برگیرید.
و من دوست دارم بهترین لباسهایم را بپوشم. (54)
عاویه که مروان بن حکم را فرماندار مدینه قرار داده بود روزی برای او نامه نوشت که دختر عبداللّه بن جعفر (برادر زاده امیر المؤ منین عليهالسلام ) را برای پسرش یزید خواستگاری کند و اضافه کرده بود که هر مقدار پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر اندازه بدهی داشته باشد می پردازم ضمن اینکه این وصلت سبب صلح بین بنی هاشم و بنی امیه خواهد شد.
مروان را بدنبال عبداللّه بن جعفر فرستاد تا دختر او را به عقد یزید در آورد اما عبداللّه گفت: اختیار دختران ما با حسن بن علی علیهماالسلام است و باید با او صحبت کنی. مروان نزد امام عليهالسلام رفت تا برای یزید خواستگاری کند.
امام عليهالسلام فرمود: هر کس را می خواهی جمع کن تا نظر خود را در آن جمع بیان کنم.
بزرگان طایفه بنی هاشم و بنی امیه جمع شدند آنگاه مروان برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند گفت:
معاویه به من دستور داده است تا زینب دختر عبداللّه بن جعفر را برای یزد بن معاویه خواستگاری کنم و گفته است: هر اندازه پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر مقدار پدرش قرض داشته باشد ادا می کنم و این وصلت سبب صلح دو طایفه بنی امیه و بنی هاشم می گردد.
یزید بن معاویه همسر بی نظیری است و به جان خودم سوگند افتخار شما به یزید بیش از افتخار یزید به شماست، یزید کسی است که به برکت چهره او از ابر طلب باران می شود! سپس سکوت کرد و در جائی نشست.
امام حسن عليهالسلام پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: اما در مورد مهریه که گفتی هر مقدار پدرش تعیین کند، ما بیش از سنت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآله که برای دختران و خویشاوندان تعیین می کرد نمی خواهیم.
اما درباره ادای قرض پدرش، چه وقت زنان ما قرضهای پدرانشان را ادا کرده اند که زینب چنین کند؟
اما درباره صلح طایفه بنی هاشم و بنی امیه دشمنی ما با شما برای خدا و در راه خداست، بنابراین بخاطر دنیا با شما صلح نخواهیم کرد.
و اما اینکه افتخار ما به یزید بیش از افتخار یزید به ما است اگر ارزش حکومت بر مردم بیش از ارزش نبوت از سوی خداوند است ما به یزید افتخار می کنیم اما اگر نبوت ارزش بیشتری از حکومت دارد او باید به وجود ما افتخار کند.
اما این که گفتی به برکت چهره یزید از ابر طلب باران می شود این حرف جز برای اهلبیت رسول اللّه صحیح نمی باشد و تنها به برکت چهره آنها طلب باران می شود.
نظر ما بر این است که دختر عبداللّه را به عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوریم و من هم اکنون او را به عقد قاسم در آوردم و مهریه او را یک زمین مزروعی در مدینه قرار دادم که ده هزار دینار آن را می خرند و این زمین برای آنها کافی است.
مروان گفت: آیا این گونه با ما صحبت می کنید؟
امام حسن عليهالسلام فرمود: هر یک از این پاسخها در برابر هر یک از سخنان شماست.
مروان که در انجام ماموریت خود شکست خورد مسائلی که گذشته بود را طی نامه ای به معاویه اطلاع داد. (55)
روزی امام حسن عليهالسلام از محلی می گذشت چشمش به مردی افتادکه قهقهه می زند نزد او رفت و فرمود: آیا می دانی که در روز قیامت وارد آتش جهنم می شوی؟
او پاسخ داد: آری.
امام عليهالسلام فرمود: آیا می دانی که از افرادی هستی که از آن خارج می شوی؟
جواب داد: خیر مطمئن نیستم.
امام عليهالسلام تو که نمی دانی که حتما از جهنم خارج خواهی شد چگونه قهقهه می زنی؟ (56)
توجه به خدا
امام حسن عليهالسلام وقتی وضو می گرفت اعضای بدنش می لرزید و رنگش زرد می شد.
گفته شد چرا به هنگام وضو اعضای بدن شما می لرزد و رنگ چهره شما زرد می شود؟
حضرت فرمود: حق است بر هر کسی که در برابر پروردگار می ایستد رنگش زرد شود و اعضایش به لرزه در آید.
و هر گاه به درب مسجد می رسید سر خود را بالا می کرد و می گفت:
الهی ضیفک ببابک یا محسن قداتاک المسیئی، فتجاوز عن قبیح ماعندی بجمیل ما عندک یا کریم.
خدایا مهمان تو به درب خانه توست، ای نیکوکار! گنهکار بسوی تو آمد پس به خوبیهای خود از بدیهای من در گذر. (57)
امام حسن عليهالسلام غلامی داشت. او مرتکب خلافی شد که باید تنبیه می شد. حضرت دستور داد که غلام را تازیانه زنند.
غلام به امام عليهالسلام عرض کرد: ای مولای من در قرآن آمده است:
والعافین عن الناس (آنان که خطای دیگران را می بخشند)
حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد هستی ودو برابر آنچه به تو می دادم خواهم داد. (58)
مردی خدمت امام حسن عليهالسلام رسید و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد مرا به بر آوردن حاجتی یاری نما.
امام عليهالسلام برای بر آوردن نیاز او بدنبالش حرکت کرد تا در بین راه به امام حسین عليهالسلام رسیدند که به نماز ایستاده بود. امام عليهالسلام به آن فرمود: چرا از ابی عبداللّه (حسین بن علی عليهالسلام ) کمک گرفتی؟
آن مرد عرض کرد: پدر و مادر فدایت باد به او مراجعه کردم فرمود مشغول اعتکاف است.
امام عليهالسلام فرمود: اگر تو را یاری می کرد از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود. (59)
خداوند پسری را نصب امام حسن عليهالسلام کرد. قریش برای تهنیت مولود به محضر آن حضرت آمدند و گفتند: قدم این پهلوان بر تو مبارک باد. امام عليهالسلام فرمود: این چه حرفی است شاید پهلوان نباشد.
جابر گفت: یابن رسول اللّه! چگونه بگوییم؟
امام عليهالسلام فرمود وقتی خداوند پسری به شما داد و برای مبارکباد او رفتید بگوئید: خدای بخشنده را شکرگزار باش مبارک است. خداوند او را به دوران جوانی رساند و نیکوکاریش را نصب تو گرداند. (60)
امام حسن عليهالسلام در یک روز عید فطر بر مردمی گذر کرد که بازی می کردند و می خندیدند. حضرت بالای سر آنها ایستاد و فرمود: راستی که خداوند ماه رمصان را میدان مسابقه خلق خود ساخته است تا به وسیله اطاعت از او بر رضایتش پیشی کردند و ناامید گشتند.
تعجب بسیار است از انسانهای خندان و بازیگر در امروز که به نیکوکاران در آن پاداش دهند و بیهوده کاران زیان ببیند به خدا سوگند اگر پرده برداشته شود خوب بفهمد که نیکوکار در کنار نیک خویش است و بد کار گرفتار بد کاری خود می باشد، آنگاه از آنهاگذشت. (61)
مردی که به محضر امام حسن عليهالسلام رسید و از او خواست تا وی را موعظه کند.
امام عليهالسلام فرمود: مبادا مرامدح کنی که من خود را بهتر از تو می شناسم و یا تکذیبم نمائی که دروغگر راءی و نظری ندارد، یا نزد من از کسی غیبت کنی.
آن مرد گفت: اجازه می دهید برگردم؟
حضرت فرمود: بله هرگاه بخواهی می توان برگردی. (62)
مردی به امام حسن عليهالسلام گفت: من از شیعیان شما هستم.
امام عليهالسلام فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم. بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی.
فصل پنجم: قصه های زندگی امام حسین عليهالسلام
امام حسین عليهالسلام : سلام کردن بر سخن گفتن مقدم است (63)
روزی امام حسین عليهالسلام در گوشه ای از مسجد پیامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود. مردی عرب نزد او آمد و گفت: یابن رسول اللّه من باید یک دیه کامل بپردازم و توان ادای آن را ندارم. نزد خودم می روم و از کریمترین مردم درخواست می کنم و کسی را کریمترین مردم درخواست می کنم و کسی را کمتر از اهلبیت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نمی شناسم.
امام حسین عليهالسلام فرمود: ای برادر عرب من سه سوال می کنم اگر یکی از آنها راجواب دادی یک سوم بدهی تو را می پردازم و اگر دو مساءله را پاسخ دادی دوثلث آن را ادا می کنم و اگر هر سه سوال را جواب دادی تمام بدهی تو را می پردازم.
مردعرب گفت: یابن رسول اللّه آیامانند شما از مانند من (که عربی جاهل و بی سواد هستم) سوال می کند؟ شما که اهل علم و شرف و بزرگی هستید؟
امام حسین عليهالسلام فرمود: بله شنیدم که جدم رسول اللّه خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: (المعروف بقدر المعروفة) (به اندازه معرفت احسان شود.)
مرد عرب گفت: هر چه می خواهید سوال کنید اگر دانستم جواب می دهی و اگر ندانستم از شما می آموزم. (و لاقوة الاباللّه)
امام عليهالسلام پرسید: (ای الاعمال افضل) (کدام اعمال بهترند؟)
جواب دادن (الایمان باللّه) (ایمان به خدا)
حضرت پرسید: (فما النتجاة من المهلکة) (راه نجات از مهلکه کدام است؟)
پسخ داد: (الثقة باللّه) (اعتماد و توکل بر خداوند.
امام عليهالسلام سوال کرد: (فمایزین الرجل) (چه چیزی به مرد زینت می بخشد؟)
مرد عرب جواب داد: (علم معه حلم) (توکل توام با بردباری)
حضزت فرمود: اگر علم وحلم نداشت چه چیزی او را زینت می دهد؟ مرد عرب: (فقر معه مروة) (مال همراه بامروت)
امام عليهالسلام : اگر از فقر و صبر هم بر خوردار نبود چه؟
مرد عرب: (صاعقة تنزل من السماء و تحرفه فانه اهل لذلک) (صاعقه ای از آسمان پائین آید واو را آتش زند که مستحق چنین عذابی است) امام عليهالسلام خندید و کیسه ای را که در آن هزار دینار زر سرخ بود به او داد و انگشتری را که دویست درهم ارزش داشت به او بخشید و فرمود: طلاها را به طلبکارانت بپرداز و پول انگشتر را صرف مخارج زندگی نما.
مرد عرب آنها را برداشت و گفت: (اللّه اعلم حیث یجعل رسالته) یعنی: یعنی خداوند بهتر می داند مه رسالتش را رد مجا قرار دهد. (64)
(انس) گوید: نزد امام حسین عليهالسلام بود که کنیزی براو وارد شد و یک دستهگل به او تقدیم کرد.
امام عليهالسلام به او فرمود: تو را بخاطر هخدا آزاد کردم.
انس گوید: من گفتم: او یک دسته گل که بهائی ندارد برای تو آورد آنگاه او را آزاد می کنی؟
امام عليهالسلام فرمود: خداوند این گونه ما را ادب کرده و در قرآن فرموده است:
( و اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها اوردوها )
یعنی: هر گاه مورد تحیتی قرار گرفتید بهتراز آن تحیت کنید یا همان گونه پاسخ گوئید.
و بهتر از این تتحیتی که او به من داشت آزادی او می باشد. (65)
روزی امام حسین عليهالسلام از کنار مساکین عبور می کرد که دید پلاسی پهن کرده و تکه نانی بر گذارده اند و مشغول خوردن هستند. حضرت به آنها سلام کرد و ایشان هم جواب سلام او را دادند. آنگاه وی را دعوت کردند تا باآنها غذا بخورد. امام عليهالسلام هم کنار آنها نشست فرمود: اگر غذای شماصرقه نبود باشماهم غذا می شدم. شپش فرمود: به منزل من بیاید. فقرا هم به متزل آن حضرت رفتند و امام عليهالسلام به آنها غذا و لباس داد و دستور داد مبلغی پول هم به آنها داده شد. (66)
شخصی به نام (عصام بن مصطلق) گوید: روزی به مدینه وارد شدم و حسین بن علی عليهالسلام را با قیافه ای جذاب کشاهده کردم و به شگفت آمدم آنکاه هر چه از حسادت نسبت به پدرش در دل داشتم آشکار کردم. گفتم: تو فرزند ابوتراب هستی؟ جواب داد: آری، من هم او و پدرش را مورد برگوئی بسیار قرار دادم.
آنگاه (زروی عطوفت و مهربانی به من نگاه کرد و این آیات را تلاوت کرد:
و امر به نیکی کن واز انسانهای جاهل درگذر، و اگر وسوسه ای از شیطان در تو ایجاد شد به خدا پناه آور که او بسیار شنوا و آگاه است. وقتی طایفه ای از شیطانها پرهیزکاران را وسوسه کنند خدا را به یاد آورند و همان لحظه آگاه و بینا شوند، شیطانها برادرشان (افراد فاسق و هواپرست) را به گمراهی می کشانند.
سپس به من گفت: آرام باش و برای من خودت از خداوند طلب مغفرت کن. اگر از ما یاری بخواهی تو را یاری خواهیم کرد و اگر کمک بخواهی کمک می کنیم و اگر طلب هدایت نمائی تو را هدایت خواهیم کرد.
مزمن با این بر خورد نیکوی حضرت از گفته ها و رفتار خود پشیمان شدم در این هنگام حضرت فرمود:
لاتثریب علیکم الیوم یغفراللّه لکم و هوارحم الراحمین.
(یوسف به برادران شرمنده خود گفت) امروز هیچ ملامتی بر شما نیست (و من عفو کردم) خداوند شمارا می بخشد او مهربانترین مهربانان است.
سپس فرمود: آیا اهل شام هستی؟
گفتم: بله
فرمود: این خود طبیعی است که معاویه در میان مردم شام شایع کرده است. درود خدا بر ما و تو باد. نیازمندیهای خود را بگو که مرا بهتر از آنچه گمان برده ای خواهی یافت، انشاءاللّه تعالی.
عصام گوید: با این بر خورد بزرگوارانه او زمین با همه پهناوری که داشت برایم تنگ شد و دوست داشتم که مرا در خود فرو برد آنگاه خود را از وی دور کردم و از آن پس کسی محبوبتر از او پدرش نزد من نبود. (67)
در بین امام حسین عليهالسلام و برادرش محمد حنفیه نزاعی پیش آمد. محمد حنفیه نامه ای به او نوشت و در آن نامه آورد: ای برادر! پدر من و تو علی عليهالسلام است، بنابراین نه تو از این جهت بر من فضیلت داری و نه من بر تو فضیلتی دارم. اما مادر تو فاطمه عليهالسلام دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است و اگر سراسر زمین پر از طلا از آن مادر من باشد هرگز بامادری تو برابری نمی کند. پس هنگامی که نامه مرا خواندی نزد من آی تا مرا راضی گردانی که نو به فضل و برتری شایسته تری. والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.
امام حسین عليهالسلام پس از خواندن نامه او به پیشنهاد برادرش محمد جامعه عمل پوشانید و به نزد او رفت و ازآن پس هیچگاه بین آنها کدورتی پیش نیامد. (68)
عصر حکومت معاویه بود و ولیدبن عقبه از سوی او فرماندار مدینه بود. روزی امام حسین عليهالسلام و ولید بر سر مزرعه ای باهم نزاع کردند. امام عليهالسلام دستار از سر ولید برداشت و به گردنش پیچید.
مروان فاسق که شاهد ماجرا بود گفت گفت: من تابه حال ندیده بودم که مردی این گونه بر امیر خود جرات داشته باشد که حسین بر تو جسارت کرد. ولید که از نیت تحریک آمیز مروان آگاه بود گفت: به خدا سوگند این حرف را بخاطر دفاع از من نمی گوئی بلکه بخاطر حسادت بر حلم من می گوئی که نسبت به حسین دارم. آنگاه گفت: مزرعه از آن حسین است.
امام عليهالسلام به ولید فرمود: مزرعه از آن تو باشد و برخاست و رفت. (69)
یکی از غلامان امام حسین عليهالسلام مرتکب لافی شد و امام عليهالسلام دستور داد او را تازیانه زنند.
غلام گفت: ای مولای من قرآن می فرماید: (الکاظمین الغیظ) (مومنین غضب خود را فرو می نشانند)
حضرت فرمود: رهایش کنید.
غلام ادامه داد: (والعافین عن الناس) (خطای مردم رامی بخشند.)
حضرت فرمود: تو را بخشیدم.
غلام ادامه داد: واللّه یحب المحسنین، خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
امام عليهالسلام فرمود: تو را آزاد کردم و برای تو دو برابر آنچه می دادم مقرر کردم. (70)
مردی به امام حسین عليهالسلام رسید و قبل از هرچیز گفت: حالت چطور است، خداوند سلامتی دهد.
امام عليهالسلام فرمود: سلام کردن بر سخن گفتن مقدم است. خداوند به تو سلامتی دهد. آنگاه فرمود: به کسی اجازه سخن دهد تااول سلام کند.
مردی نزد امام حسین عليهالسلام آمد و درخواستی کرد. حضرت در پاسخ او فرمود: درخواست کردن کار خوبی نیست مگر برای پرداخت غرامت سنگین، یابینوائی خاک نشین، یا تعهد مالی سنگین.
آن مردگفت: من هم جز بخاطر یکی از این موارد نیامدم.
آنگاه حضرت دستور داد صد دینار به او دادند.
شخصی در محضر امام حسین عليهالسلام گفت: نیکی کردن به نااهل ضایع می شود.
امام عليهالسلام فرمود چنین نیست، احسان همانند باران تندی است و به نیک و بد می رسد.
شخصی نزد امام حسین عليهالسلام دیگری را مورد غیبت قرار داد. حضرت فرمود: دست از غیبت برادر که نان خورش سگها جهنم است. (71)
روزی مروان بن حکم به امام حسین عليهالسلام گفت: اگر شما مادری چون فاطمه نداشتید که به آن افتخار کنید چه چیزی داشتید که به آن افتخار کنید؟
عليهالسلام برخاست و بادستهای قوی خود گلوی مروان رافشار داد و دشتارش را بر گردنش پیچید تااینکه بیهودش شد آنگاه او را رها کرد. و رو به عده ای از قریش کرد و فرمود: آیا در روی زمین کسی به غیر از من و برادرم محبوبتر نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود؟ آیا غیر از من و برادرم پسران دختر پیامبری وجود دارد؟
آنها گفتند: خیر، تنها شما پسران دختر پیامبر هستید که بهترین افراد نزد رسول خدا بودید.
آنگاه امام عليهالسلام فرمود: من هم کسانی را ملعون و پسر ملعون غیر از مروان و پدرش دشمن رسول اللّه بر روی زمین نمی دانم. سپس به مروان فرمود: بین مغرب و مشرق کسانی از تو و پدرت دشمن تر نسبت به خدا و رسول او و اهل بیتش نمی باشد. (72)
روزی امام حسین عليهالسلام به دیدار اسامة بن زید رفت. اسامه بیمار بود و از اندوهی که داشت ناله می کرد.
امام عليهالسلام به او فرمود: غم تو برای چیست ای برادر من.
اسامه: بخاطر بدهی که دارم و آن شصت هزار درهم است.
امام عليهالسلام فرمود: برعهده من که آن را ادا کنم.
اسامه: می ترسم بمیرم.
امام عليهالسلام فبل از اینکه بمیری آن را ادا می کنم و دین او را قبل از مرگش ادا کرد. (73)
وقتی امام حسین عليهالسلام به شهادت رسید پنبه های را بر پشت او مشاهده کردند از امام سجاد عليهالسلام پرسیدند که اینها اثر چیست؟
حضرت فرمود: از بین انبانهای طعام و چیزهای دیگر را بر پشت خود می گذارند و به خامه بیوه زنان و کودکان یتیم و فقرا و مساکین می برد این پینه ها در پشت او پدیدار شد. (74)
مردی از انصار به خدمت امام حسین عليهالسلام رسید و از او در خواست کمک کرد.
امام عليهالسلام فرمود: ای برادر انصاری آبروی خود را از درخواست حضوری حفظ کن و حاجتت را در نامه ای بنویس من انشاء اللّه به آن عمل کرد به گونه ای که شاد گردی.
آن مرد هم در نامه نوشت: اباعبداللّه! فلان شخص پانصد دینار از من طلبکار است و بر گرفتن آن اصرار می ورزد، به او بگو به من مهلتی بدهد.
لیه السلام نامه راخواند به منازل رفت و کیسه ای آورد که هزار دینار در آن بود همه را به مرد فقیر داد و فرمود: با پانصد دینار آن وام خود را بپردازد و باپانصد دینار دیگر زندگی خود را اداره کن و جز از یکی از این سه کس درخواستن نکن: مرد دیندار، یاصاحب مروت، و یا اصیل و خانواده دار، زیرا انسان دیندار بهنگام درخواست دیگران با کمک به آنها دیتش راحفظ می کند و انسان با مروت بخاطر مروتی که دارد از کمک نکردن شرم دارد، و انسان اصیل می داند که تو با درخواستی که کردی از آبروی خود مایه گذاردی و با آن برآوردن حاجتت آبروی تو را حفظ می کند. (75)
فصل ششم: قصه های زندگی امام سجاد عليهالسلام
امام سجاد عليهالسلام : آداب علما بر عقل می افزاید. (76)
بین امام سجاد عليهالسلام و پسر عموی او (حسن بن حسن) کدورتی وجود داشت. حسن که در دل ناراحت بود به فکر آزار آن حضرت افتاد. ازاین رو به مسجد رفت که امام عليهالسلام و اصحابش با یکدیگر بودند. در برابر امام عليهالسلام قرار گرفت و آنگاه بدگوئی و سخنان آزار دهنده ای نبود مگر اینکه نسبت به ان حضرت رواداشت و امام عليهالسلام در برابر همه سخنان او سکوت کرد. وقتی بدگوئهای او به پایان رسید رها کرد و رفت.
چون شب فرا رسید امام سجاد عليهالسلام به منزل او رفت و درب زد وقتی حسن رد منزل خود را باز کرد به او فرمود: ای برادر اگر در آنچه که به من بدگوئی کردی راست گفتی خداوند مرا ببخشاید و اگر نسبت دروغ دادی خداوند تو را مورد بخشش قرار دهد و السلام علیک و رحمة اللّه. آنگاه برگشت و رفت.
حسن که این برخورد زیبای امام عليهالسلام را مشاهده کرد بدنبال او رفت و امام را در بغل گرفت و گربه کرد به گونه ای که حضرت برای او رقت کرد آنگاه قسم یاد کرد دیگر به آن سخنان و کارهای زشت باز نخواهد گشت.
امام عليهالسلام هم به او فرمود: من هم نسبت به آنچه گفتی تو را حلال کردم. (77)
روزی امام سجاد عليهالسلام از منزل خارج شد، مردی به او برخورد کرد و حضرت را مورد بدگوئی قرار داد. غلامان و اطرافیان امام عليهالسلام بسوی او رفتند تا وی را تنبیه کنند.
امام عليهالسلام فرمود: را رها کنید آنگاه در برابر آن مرد جسور قرار گرفت و گفت: عیبهای من که خداوند آنها را پوشانده است بیشتر از آن است که تو از آنها آگاه نشده ای. آیا نیازی داری که آن را بر آورده سازم؟
مردجسور خجالت زده شد. آنگاه امام عليهالسلام عبائی که بر دوش او انداخت و دستور داد هزار درهم به او دادند. پس از این واقعه آن مرد همواره به امام عليهالسلام می گفت: شهادت می دهم که تو از اولاد پیامبران هستی. (78)
مردی به امام سجاد عليهالسلام عرض کرد: من بخاطر خدا تو را خیلی دوست دارم.
امام عليهالسلام سربه زیر انداخت و آنگاه گفت: خداوند! من به تو پناه می برم که در راه تو دوست داشته شوم اماتو مرا دشمن داشته باشی سپس به آن مرد فرمود: من هم تو را بخاطر آن کسی که مرا دوست دارم. (79)
روزی امام سجاد عليهالسلام غلامش را صدا زد اما او جواب نداد، دوباره صدا زد و او همچنان سکوت کرد، برای بار سوم او را صدا زد و غلام جواب داد.
امام عليهالسلام فرمود: مگر صدای مرا نشنیدی؟
غلام جواب داد: شنیدم.
امام عليهالسلام فرمود: پس چرا جواب مرا ندادی؟
غلام گفت: چون می دانستم که از جواب ندادنم آزاری از تو به من نمی رسد.
حضرت گفت: حمد خدائی را که غلامم از من در امنیت قرار داده است (80)
امام سجاد عليهالسلام همواره بطور ناشناس پنهانی به منزل پسر عموی خود می رفت و به او پول می داد اوهم پول را می گرفت و تشکر می کرد و می گفت: خدا به امام علی بن الحسین جزائی خیر وندهد که به من کمک نمی کند. امام عليهالسلام این انتقاد را از پس عموی خود می شنید اماصبر و تحمل می کرد و خود را معرفی نمی کرد. وقتی آن حضرت از دنیا رفت فهمید کسی که به او پول می داده است علی بن الحسین عليهالسلام بوده است پس از مرگ، امام عليهالسلام همواره بر سر قبرش می رفت وبر او گریه می کرد. (81)
امام سجاد عليهالسلام در حال نمازبود که فرزندش در چاه افتاد. مردم متوجه شدند و سر و صدا بلند کردند و باسعی و تلاش بچه را از چاه بیرون آوردند و همچنان امام عليهالسلام در حال نماز بود.
وقتی نماز به پایان رسید به او گفته شد چرا با افتادن بچه در چاه نماز را تمام نکردی و به نجات فرزندت نشتافتی؟
حضرت فرمود: من متوجه نشدم زیرا با پروردگار بزرگم مشغول مناجات بودم. (82)
روزی در منزل امام سجاد عليهالسلام آتش سوزی شد، آن حضرت در حال سجده بود، مردم که از آتش وحشت زده شد بودند امام عليهالسلام را صدا زدند و گفتند: یابن رسول اللّه، یابن رسول اللّه! آتش اما امام عليهالسلام سر از سجده برنداشت تا اینکه باکمک دیگران آتش خاموش شد.
پس از آنکه امام عليهالسلام نماز را به پایان رسانید ازسوال شد چه چیزی شما را از این آتش بی توجه کرده بود؟
حضرت فرمود: آتش آخرت. (83)
امام زین العابدین عليهالسلام میزبانی جمعی ازمهمانان خود بود. خادم حضرت نیز مشغول فعالیت بود. او با عجله بسراغ گوشتهای سرخ شده درون تنور رفت وبا عجله تخته آهنی که گوشتهابر روی آن سرخ شده بود را برداشت تا نزد مهمانان بیاورد امام عليهالسلام که در پایین پله در خواب بود در اصابت کرد و او را کشت.
در حالی که غلام حضرت بسیار مضطرب و. حیرت زده شده بود امام عليهالسلام به او فرمود: تو را آزاد کردم زیرا کار از روی عمد نبود.
آنگاه به تجهیز و دفن فرزندش پرداخت. (84)
شخصی نزد امام سجاد عليهالسلام آمد و عرض کرد: فلان شخص درباره شکا بددگوئی کرد و شما را مورد سخنان آزار دهنده قرار داد.
لیه السلام فرمود: بیا با هم نزد او برویم. به همراه امام عليهالسلام حرکت کردند و حضرت در بین راه برای خود طلب یار ی کرد. وقتی به او رسیدند فرمود: اگر آنچه درباره من گفتنی حق است خداوند تعالی مرا ببخشد و اما اگر سخنان بیهوده ای گفته ای خداوند تورا ببخشاید. (85)
در مدینه مرد دلقک و مسخره ای بود که مردم را می خندانید. او بسیار تلاش می کرد تا امام سجاد عليهالسلام را بخنداند اما موفق نمی شد تا اینکه یک بار گفت: این مرد خسته کرده است که بتوانم او را بخندانم.
روزی امام عليهالسلام با غلامان خود حرکت می کرد، مرد دلقک که چشمش به او افتاد تصمیم گرفت با یک حرکت خنده آرام را بخنداند. جلو آمد و عبادی آن حضرت را از دوش او برداشت و رفت اما امام عليهالسلام به او التافی نکرد غلامان او بدنبال مرد دلقک رفته و عباد رفته و عبا را از او پس گر فتند و بر دوش امام عليهالسلام انداختند.
حضرت سوال کرد: این مرد چه کسی است؟
همراهان گفتند: او مردی مسخره و داغک است که اهل مدینه را می خنداند.
امام سجاد عليهالسلام فرمود: به او بگوئید ان اللّه یوما یخسر فیه المبطلون
برای خداوند روزی است که در آن بیهوده کاران خسارت می بیند. (86)
وقتی امام باقر عليهالسلام پدرش علی بن الحسین عليهالسلام را غسل می داد چشم همراهان او به بدن امام سجاد عليهالسلام افتاد و دیدند که زانوها و سرانگشت پاهای او از زیادی سجده پینه بسته است و کتف او نیز پنبه بسته است.
به امام باقر عليهالسلام عرض کردند پینه بستن پای او ااز ادامه سجده های مکرر و طولانی است اماشانه های او چرا پینه بسته است؟
امام عليهالسلام فرمود: اگر پدرم نمرده بود چیزی به شما نمی گفتم. روزی نبود مگر اینکه او مسکین یا مساکینی را در حد امکان سیر می کرد و وقتی شب می شد آنچه از خوردنی در منزل اضافه داشت در کیسه ای می گذارد و در هنگامی که مردم می خوابیدند آنها را بر دوش می گذارد و بسوی منازل افرادی می رفت که از روی حیا از مردم در خواستی نداشتند و آنها را بین آنها تقسیم می کرد به گونه ای که آنها متوجه نشوند تنها من می دانستم و البته هدف او این بود که بطور پنهانی و بدست خود صدقه بدهد و می فرمود: صدقه السر تطفی غضب الرب کما تطفی الماء النار فاذاتصدق احدکم فاعطی بیمینه فلیحفها عن شماله.
صدقه پنهانی شعله های غضب پروردگار را خاموش می کند همان گونه که آب وآتش را خاموش می کند، وقتی کسی از شما بادست راست خود صدقه می دهد آن را از دست چپ مخفی بدارد. (87)
جابر گوید: علی بن الحسین عليهالسلام فرمود: نمی دانم بااین مردم چه کنیم اگر بعضی از حقائق را که از رسول خد ا صلىاللهعليهوآله گرفته ایم به آنها بگوئیم می خندند و مسخره می کنند ازطرفی طاقت سکوت ندارم که این حقائق را ناگفته گذاریم.
ضمرة بن سعید گفت: شما حقائق را به ما بگوئید.
امام عليهالسلام فرمود: آیا می دانید دشمن خدا بهگامی که در تابوت حمل می شود چه می گوید؟ گفتم: خیر.
حضرت فرمود: او به کسانی که حملش می کنند می گوید: آیا شما شکایت مرا از دشمن خدا نمی شوید که مرا فریب داد و به این روز سیاه انداخت و نجاتم نداد، و همچنین از خانه ای که اموالم را صرف آن کردم شکایت دارم که ساکنین آن کسانی غیر از من هستند، به من رحم کنید و این اندازه عجله نکنید.
هر روز صبح امام سجاد عليهالسلام برای طلب رزق از منزل خارج می شد.
به او گفته شد: یا بن رسول اللّه به کجا می روی؟
حضرت فرمود: بیرون آمده ام تا بر خانواده ام صدقه دهم.
گفته شد: به خانواده ات صدقه دهی؟ فرمود:
من طلب الحلال فهو من اللّه جل و عز صدقه علیه
هر کس طلب روزی حلال کند در نزد خداوند برای او صدقه بحساب می آید.
ابوحمزه ثمالی گوید: علی بن الحسین عليهالسلام را در نماز دیدم که عبا از یک دوش او افتاد اما به افتادن آن توجهی نکرد تا اینکه از نماز فارغ گردید.
از او سوال کردم چرا عبا را بر دوش خود نینداختید.
حضرت فرمود: آیا می دانی در برابر چه کسی قرار گرفته ام. آن مقدار نماز بنده مورد قبول است که در آن حضور قلب دارد. (88)
زهری گوید: امام سجاد عليهالسلام را در شبی تاریک و سرد دیدم که مقداری آرد بر دوش خود گذارده و حرکت می کند.
عرض کردم: یا بن رسول اللّه اینها چیست؟
فرمود: سفری در پیش دارم و برای آن توشه ای را به جای امنی می برم.
زهری: این غلام من است و آن را برای شما حمل می کند، اما امام عليهالسلام نپذیرفت.
زهری: خودم آن را حمل می کنم زیرا من شان شما را بالاتر از این می دانم که آن را حمل کنید.
امام عليهالسلام : اما من شان خود را بالاتر از این نمی دانم که آنچه مرا در سفر نجات می دهد و ورودم را بر کسی که می خواهم به محضر او باریابم نیکو می گرداند حمل نمایم، تو را به خدا بگذار کار خود را انجام دهم.
زهری از خدمت امام جدا شد به راه خود رفت اما پس از چند روز که به محضر امام عليهالسلام رسید عرض کرد: یابن رسول اللّه! اثری از سفری که فرمودی نمی بینم.
امام عليهالسلام فرمود: بله ای زهری، آنطور که گمان کرده ای نیست بلکه آن سفر، سفر مرگ است و من برای آن آماده می شوم. براستی که آمادگی برای مرگ پرهیز از حرام و بخشش در راه خیر است. (89)
امام باقر عليهالسلام فرمود: هنگامی که لحظات پایان عمر پدرم فرا رسید مرا به سینه اش چسبانید و فرمود: پسرم! به تو وصیت می کنم آنچه را که پدرم بهنگام شهادت وصیت کرد و پدرش (امیر المؤ منین عليهالسلام ) به او وصیت کرده بود و آن اینکه:
اصبر علی الحق و ان کان مرا
در راه حق و صبر و استقامت داشته باش اگر چه تلخ باشد. (90)
مردی به امام سجاد عليهالسلام عرض کرد: یابن رسول اللّه! من از شیعیان شما هستم.
حضرت فرمود: با تقوا باش و ادعائی نکن که خداوند به تو بگوید دروغ گفتی و در ادعای خود مرتکب معصیت شدی. شیعه ما کسی است که قلبش از هر ناخالصی و حیله و تزویری پاک باشد. تو بگو من از دوستداران شما هستم.
مردی دیگری به آن حضرت عرض کرد: یابن رسول اللّه من از شیعیان خالص شما هستم؟ امام عليهالسلام فرمود: ای بنده خدا اگر تو مثل ابراهیم خلیل عليهالسلام هستی که خداوند فرمود:
( و ان من شیعته لابراهیم اذجاء ربه بقلب سلیم . )
و از پیروان نوح ابراهیم بود که با قلبی پاک و سالم به دعوت خلق آمد.
اگر قلب تو همانند ابراهیم است تو از شیعیان ما هستی و اگر قلب تو مثل قلب او از هر غل و غشی پاک نیست تو از دوستداران ما هستی. (91)
فصل هفتم: قصه های زندگی امام باقر عليهالسلام
امام باقر عليهالسلام : عالمی که از علم او استفاده شود بهتر از هفتاد هزار پرستش کننده خداست. (92)
اوعبیده گوید: من همراه امام باقر عليهالسلام بودم، به هنگام سوار شدن به کجاوه اول من سوار می شدم و سپس او. وقتی بر روی مرکب قرار می گرفتیم حضرت به من سلام می کرد و همانند مردی که رفیقش را به تازگی ندیده باشد احوالپرسی می کرد و دست می داد، و هنگام پیاده شدن پیش از من پیاده می شد و وقتی از کجاوه پیاده می شدیم سلام می کرد مانند کسی که رفیقش را به تازگی ندیده باشد احوالپرسی می کرد.
من گفتم: یابن رسول اللّه شما کاری می کنید که هیچکس از مردم نزد ما نمی کنند و اگر یک بار هم چنین کنند زیاد است.
حضرت فرمود: مگر ثواب مصافحه را نمی دانی؟ دو مومن به یکدیگر می رسند و یکی با دیگری دست می دهد پس همواره گناهان آندو می ریزد همان گونه که برگ از درخت می ریزد و خدا به آنها توجه می کند تا از یکدیگر جدا شوند. (93)
ابو خالد کابلی گوید: به منزل امام باقر عليهالسلام رفتم، حضرت مرا به صبحانه دعوت کرد من هم با او صبحانه خوردم. غذای حضرت بقدری پاکیزه و گوارا بود که تا به حال چنین غذایی نخورده بودم.
وقتی از خوردن فارغ شدیم امام عليهالسلام فرمود: ای ابا خالد! این غذا را چگونه دیدی؟
عرض کردم: فدایت شوم من غذائی گواراتر و پاکیزه تر از این ندیده بودم اما به یاد این آیه در کتاب خدا افتادم:
( ثم لتسالن یومئدعن النعیم ) (آنگاه در روز قیامت از نعمتها سوال می شوید)
امام عليهالسلام فرمود: از اعتقاد حقی (ولایت ائمه عليهمالسلام ) که بر آن هستید سوال می شوید. (94)
سدیر یکی از شاگردان امام باقر عليهالسلام بود. او می گوید: امام باقر عليهالسلام به من فرمود: ای سدیر آیا روزانه یک برده آزاد می کنی؟
عرض کردم: نه.
امام عليهالسلام فرمود: در هر ماه چطور؟
عرض کردم: نه.
حضرت فرمود: درهر سال چطور؟
عرض کردم: نه.
امام عليهالسلام گفت: سبحان اللّه، آیا دست یکی از شیعیان ما را می گیری و به خانه ببری و به او غذا دهی تا سیر شود؟ به خدا سوگند این کار بهتر از آزاد کردن برده ای است که از فرزندان حضرت اسماعیل باشد. (95)
ابوبصیر گوید: در کوفه برای زنی قرآن می خواندم. یک بار در موردی با او شوخی کردم! بعد از مدتی که به خدمت امام باقر عليهالسلام رسیدم مرا مورد مذمت و سرزنش قرار داد و فرمود: کسی که در خلوت مرتکب گناه شود خداوند به او نظرلطف نمی کند. چه سختی به آن زن گفتی؟
از روی شرم و حیا سر در گریبان افکندم و توبه کردم.
امام باقر عليهالسلام فرمود: شوخی با زن نامحرم را تکرار نکن. (96)
محمد بن مسلم که یکی از شاگردان امام باقر عليهالسلام است می گوید: همراه عده ای کنار درب خانه امام باقر عليهالسلام در محضر آن حضرت بودیم. امام عليهالسلام نگاهی به مردم کرد که گروه گروه عبور می کنند به بعضی از کسانی که نزد او بودند فرمود: مسئله ای در مدینه پیش آمده است؟
او عرض کرد: فدایت شوم از طرف حکومت (ظالم) برای مدینه فرمانداری تعیین شده است و مردم به دیدار او می روند تا به وی تهنیت گویند.
امام عليهالسلام فرمود: به نزد او می روند تا بخاطر پست جدیدش به او تبریک گویند در حالی که او دری از درهای جهنم است. (97)
عده ای به محضر امام باقر عليهالسلام رسیدند و دیدند که یکی از فرزندان او بیمار شده است و امام عليهالسلام ناراحت و اندوهگین است.
با خود گفتند: اگر این کودک از دنیا برود می ترسیم امام عليهالسلام را آن گونه ببینیم که نمی خواهیم در آن حال باشد.
چیزی نگذشت که صدای شیون اهل خانه بلند شد و فرزند امام عليهالسلام از دنیا رفت. آنگاه حضرت نزد آنها آمد در حالیکه چهره او شاد بود و ناراحتی ها قبل از سیمای او بر طرف شده بود.
آنها به امام عليهالسلام عرض کردند: فدایت شویم ما ترس آن داشتیم که با مرگ فرزند حالتی پیدا کنید که ما هم بخاطر اندوه شما غمگین شویم.
حضرت به آنها فرمود: ما می خواهیم کسی را که دوست داریم بسلامت باشد و ما راحت باشیم اما وقتی امر الهی فرا رسد تسلیم اراده خداوند هستیم. (98)
مسیر گوید: امام باقر عليهالسلام به من فرمود: آیا شما شیعیان با یکدیگر خلوت و گفتگو می کنید و آنچه می خواهید می گوئید؟
عرض کردم: آری به خدا، با یکدیگر خلوت می کنیم (در مجالسی که مخالفین شیعه نباشند با یکدیگر می نشینیم) و گفتگو می کنیم و آنچه می خواهیم (از ویژگیهای شیعه) بیان می کنیم.
حضرت فرمود: همانا به خدا من دوست دارم که در بعضی از آن مجالس با شما باشم، به خدا بود و نسیم (عقاید و گفتار حق شما) را دوست دارم، شما هستید که از دین خدا و دین ملائکه او برخوردارید، پس با تلاش و تقوا (خود و ما را) کمک کنید. (99)
ابی جارود گوید: به امام باقر عليهالسلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! آیا شما دوستی و دلباختگی و پیروی مرا نسبت به خود می دانید؟
امام عليهالسلام : آری.
عرض کردم: من از شما پرسشی دارم که می خواهم به من پاسخ دهید زیرا چشمم نابینا است و کمتر راه می روم و همیشه نمی توانم شما را زیارت کنم.
امام عليهالسلام فرمود: سوال خود را بپرس.
عرض کردم: مرا از دینی که شما و خاندانتان خدا را بر اساس آن عبادت می کنید آگاه کن تا من هم بر اساس آن خدا را دینداری کنم.
امام علی عليهالسلام فرمود: با سخنی کوتاه سوال بزرگی کردی، به خدا سوگند همان دینی که خود و پدرانم خداوند را به آن دینداری می کنیم به تو می گویم.
1 - شهادت به یگانگی خداوند و رسالت محمد صلىاللهعليهوآله
2 - اقرار به آنچه پیامبر صلىاللهعليهوآله از جانب خداوند آورده است.
3 - محبت به دوست ما و دشمنی با دشمنان ما.
4 - پیروی از فرمان ما.
5 - انتظار قائم ما.
6 - کوشش (در انجام واجبات) و پرهیز از محرمات. (100)
ابو اسماعیل گوید: به امام باقر عليهالسلام عرض کردم فدایت شوم شیعه در محیطی که ما زندگی می کنیم بسیار زیاد است.
امام عليهالسلام فرمود: آیا توانگر به فقیر توجه دارد؟ آیا نیکوکار از خطا کار در می گذرد؟ و آیا نسبت به یکدیگر همکاری و برادری دارند؟
عرض کردم: نه.
حضرت فرمود: آنها شیعه نیستند شیعه کسی است که این کارها را انجام دهد. (101)
ابوعبیده گوید: از مدینه تا مکه در یک کجاوه همراه امام باقر عليهالسلام بودم، حضرت در بین راه پیاده شد و قضاء حاجت کرد و برگشت و فرمود: اباعبیده دستت را بده، من دستم را دراز کردم حضرت چنان فشرد که فشار دست او را در انگشتانم احساس کردم. آنگاه فرمود: ای اباعبیده! هر مسلمانی که برادر مسلمانش را ملاقات کند و با او مصافحه نماید و انگشتان خود را با انگشتان او در هم کند، گناهان آنها مانند برگ درختان در فصل زمستان بریزد. (102)
جمعی از شیعیان در محضر امام باقر عليهالسلام بودند، حضرت به آنها فرمود: ای گروه شیعه شما تکیه گاه میانه باشید و (از افراط و تفریط بپرهیزید) تا آنکه غلو کرده به شما باز گردد و کسی که عقب مانده است خود را به شما برساند.
مردی از انصار که سعد نام داشت عرض کرد: فدایت شوم: غلو کننده کیست؟
حضرت فرمود: مردمی که درباره ما چیزی گویند که ما خود نمی گوئیم اینها از ما نیستند و ما هم از آنها نیستیم.
آن مرد سوال کرد: عقب مانده کدام است؟
امام عليهالسلام فرمود: کسی که طالب خیر است، خیر و نیکی به او می رسد و به همان مقدار نیتش پاداش دارد.
آنگاه رو به ما کرد و فرمود: به خدا سوگند ما از جانب خداوند براتی نداریم و میان ما او خویشاوندی نیست و بر خدا حجتی تداریم و جز با اطاعت بسوی خدا تقرب نجوییم. پس هر کس از شما که مطیع خدا باشد دوستی مابرای او سودند باشد و هر کس از شما نافرمانی خداوند کند دوستی ما سودش ندهد. وای بر شما مبادا فریفته شوید. (103)
جابر گوید: خدمت امام باقر عليهالسلام رسیدم، حضرت فرمود: ای جابر به خدا سوگند که من غمگین و دل گرفته ام.
عرض کردم فدایت شوم دل گرفتگی و اندوه شما چیست؟
حضرت فرمود: ای جابر! همانا خالص و صافی دین خدا به دل هر کس در آید از غیر او بگردد.
تای جابر! دنیا چیست و امیدواری چه باشد؟ مگر دنیا غیر از خوراکی است که خوردی یاجامه ای که پوشیدی یازنی است که به او رسیدی؟
ای جابرگ همانا مومنین به ماندن در دنیا دل بسنتد و از رسیدن به آخرت گریزی ندارد.
خرت خانه بقا و دنیا خانه فناست، ولی اهل دنیا غافلند و گویا مومنانند که آگاه و اهل تفکر و عبرتند: آن چه با گوشهای خود می شنوند آنها را از یاد خدا کر نکند و هر زینتی را که چشمشان بیند از یاد خدا کورشان نسازد. پس به ثواب آخرت رسیدند چنانکه به این دانش رسیدند.
که اهل تقوا کم اهل دنیا هستند و تو را از همه بیشتر یاری کنند. اگر به یاد خدا باشی تو را یاری کنند و اگر فراموش کنی به یاد آورند. امر خدا را یاد آور می شوند و بر ان ایستادگی می کنند. برای دوستی پروردگارشان دل از همه چیز کنده و بخاطر اطاعت مالک خویش از دنیا در هراسند و ار صمیم دل به خدای عز وجل و محبت او متوجه شده و فهمیدند که هدف اصلی همین است بخاطر عظمتی که دارد.
پس دنیا را چون باراندازی دان که در آن بار انداخته و سپس کوچ خواهی کرد. (104)
(افلح) غلام امام باقر عليهالسلام بود، او می گوید: من با امام باقر عليهالسلام به زیارت خانه خدا رفتیم، وقتی امام عليهالسلام وارد مسجد شد از آنجا نگاهی به خانه خدا کرد و گریه کرد تا اینکه گریه اش بلند شد.
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت باد مردم شما را می بینند آهسته تر گریه کن.
امام عليهالسلام فرمود: وای بر تو ای افلح چرا گریه نکنم شاید خدای تعالی به من نظر کند و در قیامت رستگار شوم.
آنگاه خانه خدا را طواف کرد و سپس آمد در نزد مقام نماز گذارد وقتی سر از سجده برداشت جای سجده اش از اشکهای چشمانش خیس شده بود و هر گاه می خندید می گفت: (الهم لاتمقتنی) (105)
(یعنی خداوندا مرا به دشمنی نگیر) (106)
مردی در خدمت حضرت باقر عليهالسلام عطسه زد گفت: (الحمداللّه) امام باقر عليهالسلام جواب عطسه او را نداد و فرمود: از حق ما کاست. آنگاه فرمود: چون یکی از شکا عطسه کرد بگوید:
الحمداللّه رب العالمین و صلی اللّه علی محمد و اهل بیته.
وقتی آن مرد چنین گفت: امام عليهالسلام هم جواب عطسه او را داد. (107)
(یعنی به او یرحمک اللّه گفت) سعدبن ابی خلف گوید: حضزت باقر عليهالسلام هر گاه عطسه می زد و به او (یرحمک اللّه) می گفتند، در جواب می فرمود (یغفر اللّه لکم و یرحمکم) و هر گاه کسی نزد او عطسه می زد به او می فرمود: (یرحمک اللّه عزوجل) (108)
امام صادق عليهالسلام گوید: پدرم بسیار ذکر خدا می گفت: من بااو راه می رفتم و او همواره ذکر خدا می گفت، با او طعام می خوردم و ذکر خدا می گفت، با مردم صحبت می کرد و سخن بادیگران او از ذکر خدا باز نمی داشت و من می دیدم که زبانش همواره ذکر (لااله الااللّه) می گوید.
همواره صبح ما را جمع می کرد و دستور می داد ذکر خدا می گوئیم تا خورشید طلوع کند هر یک از ما می توانست قرائت قرآن کند می فرمود: قرائت قرآن کنیم و هر کس نمی توانست قرآن بخواند می فرمود: ذکر خدا گوئیم. (109)
در زمان حکومت بنی امیه امام باقر عليهالسلام و شیعیانش به شدت تحت نظر جاسوسهای حکومت وقت بودند. حمزه بن طیار از پدرش محمد نقل می کند که به درب منزل امام باقر عليهالسلام رفتم تا اجازه بگیرم یه محضر او شرفیاب شوم اما آن حضزت اجازه نداد و دیگران را به حضور می پذیرفت.
به منزل بازگشتم و در حالی که ناراحت بودم بر تحت دراز کشیدم بی خوابی مرا گرفت و همین طور فکر می کردم که چرا امام عليهالسلام بخ اجازه ملاقات نداد و به مخالفین و منحرفینم از اسلام و ولایت اجازه داد. در همین فکرها غوطه ور بودم که صدای در را شنیدم.
گفتم: کیست؟
امام باقر عليهالسلام . حضرت فرمود: هم اکنون نزد مابیا. لباسهایم را پوشیدم و با او به راه افتادم تا اینکه به حضور امام عليهالسلام رسیدم. او فرمود: ای محمد! نه فرقه و نه قدریه و نه حروریه و نه زیدیه بلکه حق با ماست. من اگر تو را به حضور نپذیرفتم بخاطر این دلایل بود (شاید بخاطر حضور جاسوسان حکومت بوده که او را نشناساند و آزار ندهند. من هم دلایل امام عليهالسلام را پذیزفتم و خیالم راحت شد. (110)
(محمد بن منکدر) یکی از صوفیان مدینه گوید: در یکی از ساعات بسیار گرم به یکی از نواحی مدینه رفتم، محمد بن علی را دیدم که با بدن فربه بر دوش دو نفر از غلامان خود تکیه کرده است.
نزد خود گفتم: بزرگی از بزرگان قریش است که در این هوای گرم در طلب دنیا حرکت می کند. می روم و او را نصیحت می کنم نزدیک رفتم و سلام کردم، او هم در حالی که غرق کرده بود و نفس می زد جواب سلام مرا داد.
عرض کردم: بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت و با این حال در طلب دنیا حرکت می کند؟
اگر در این حال مرگ تو فرا رسد چه خواهی کرد؟
حضرت خود تکیه به دیوار داد و گفت: به خدا سوگند اگر مرگم در این حال فرا رسد در حالی فردا رسیده است که در اطاعت از خداوند تعالی بسر می برم که می خواهم با سعی و تلاش خود را از نیازمندی به تو و دیگران حفظ کنم و این ترسی ندارد، ترس من باید از آن جهت باشد که مرگم در حال معصیت فرا رسد.
عرض کردم: خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد، خواستم تو را موعظه کنم اما تو مرا موعظه کردی. (111)
امام باقر عليهالسلام مردی رادید که بر دیگری فخر می ورزید و می گفت: من از شیعیان آل محمد هستم.
حضرت به او فرمود: بر او فخر نکن. اموالی را که داری اگر برای خودت خرج کنی برایت دوست داشتنی تر است.
امام عليهالسلام فرمود: پس، تو شیعه نیستی، زیرا ما اگر مالی برای برادران مومن خود خرج کنیم دوست داشتنی تر است تا برای خود خرج کنیم. تو این گونه بگو که من از دوست داران شما هستم وامید نجات به محبت شما دارم. (112)
فصل هشتم: قصه های زندگی امام صادق عليهالسلام
امام صادق عليهالسلام : مومن در دنیا غریب است. (113)
ابوهان رون گوید: من در مدینه همنشین امام صادق عليهالسلام بودم. چند روزی گذشت و نتوانستم به او حاضر شوم. پس از چندی که به خدمت او مشرف گشتم فرمود: ای ابو هارون چند روزی بود که تو را نمی دیدم.
عرض کردم: سبب آن این بود که پسری برایم متولد شده بود.
امام عليهالسلام فرمود: خدا مبارک بگرداند چه نامی برای او انتخاب کردی؟
عرض کردم: محمد
حضرت نام محمد را که شنید صورتش را نزدیک زمین برد و می گفت: محمد، محمد، محمد، تا آنکه نزدیک بود صورتش به زمین برسد. سپس فرمودن جانم: مادرم، پدرم تمامی اهل زمین فدای رسول خدا صلىاللهعليهوآله باد. آنگاه فرمود: این پسر را دشنام نده و او رانزن و بابدی نکن و بدان که خانه ای نیست که در آن محمد باشد مگر آنکه آن خانه هر روز تطهیر وتقدس می شود. (114)
(فضل بن ابی قره) گوید: ما بر امام صادق عليهالسلام وارد شدیم در حالی که او بروی دیواری مشغول کار بود. عرض کردیم: خداوند ما را فدای شماگرداند اجازه دهید مااین کار را برای شما انجام دهیم یااینکه غلامان آن را انجام دهند.
امام عليهالسلام فرمود: نه، بگذارید خود آن را انجام دهم زیرا من دوست دارم که خداوند عزوجل مرا ببیند در حالی که بادستهای خود کار می کنیم و و بازحمت دادن به خود در طلب مال حلال هستم. آنگاه فرمود: امیرالمومنین عليهالسلام برای تحصیل حاجت خود تلاش می کرد و دوست داشت که خداوند او را ببیند که خود را در طلب حلال به زحمت انداخته است. (115)
(عمار بن حیان) گوید: به امام صادق عليهالسلام خبر دادم که فرزندم اسماعیل به من نیکی می کند. حضرت فرمود: من اسماعیل رادوست داشتم و بااین خبری که دادی او را بیشتر دوست می دارم. آنگاه فرمود:
وقتی خواهر رضاعی پیامبر صلىاللهعليهوآله به محضر اوآمد چون نگاه آن حضرت به او افتاد از دیدنش مسررو شد وزیر انداز خود را برای او پهن کرد و وی را برآن نشاند، آنگاه با او شروع به صحبت کرد و می گفتند و می خندیدند. سپس مجلس آنها به پایان رسید و از محضر آن حضرت مرخص شد.
مدتی بعد از برادر رضاعی پیامبر صلىاللهعليهوآله که برادر خواهر رضاعی اوبود به محضر پیامبر صلىاللهعليهوآله شرفیاب شد اما حضرت آن برخوردی را که با خواهرش داشت با اونداشت.
گفته شد با رسول اللّه! با خواهرت برخوردی داشتی که بابرادرت که مرد بود نداشتی؟
حضرت در پاسخ فرمود: زیرا خواهر رضاعی ام نسبت به پدر و مادرش رفتار بهتری از برادرش دارد. (116)
ابراهیم بن شعیب گوید: به امام صادق عليهالسلام عرض کردم: پدرم پیر و ضعیف شده است وما برای قضا حاجت، او را به مستراح حمل می کنیم.
حضرت فرمود: اگر می توانی این زحمت را هم از او برداری چنین کن. وبه دهان او لقمه گذار که این اعمال در فردای قیامت سپری از آتش برای تو خواهد بود. (117)
(حفض بختری) گوید: خدمت امام صادق عليهالسلام بودم که مردی وارد شد. حضرت به من فرمود: او را دوست داری؟
عرض کردم: آری
حضرت فرمود: چرا او را دوست نداشته باشی در حالی که برادر تو می باشد و شریک دین و یاور تو علیه دشمنت و روزی او هم بر عهده دیگری است. (118)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هرگاه مردی رادوست داشتی او را ازآن آگاه گردان زیرا اعلام محبت، دوستی میان شما را پابرجاتر می کند. (119)
(محمدبن عجلان) گوید: خدمت امام صادق عليهالسلام بودم که یکی از شیعیان او واردشد و سلام کرد. حضرت از او پرسید: برادرانت که از نزد آنها آمدی چگونه بودند؟
اودر پاسخ آنها را ستود و پاک و نیکو معرفی کرد.
امام عليهالسلام فرمود: عیادت ثروتمندان از فقرا چگونه بود؟
عرض کردم: بسیار ناچیز است.
امام عليهالسلام فرمود: دیدار و احوالپرسی ثروتمندان از فقرا چگونه بود؟
عرض کردم: اندک است.
حضرت فرمود: دستگیری ثروتمندان از فقرا چگونه بود؟
عرض کردم: شما از اخلاق و صفاتی سوال می کنید که در بین مردم ما کمباب است. (120)
حضرت فرمود: پس چگونه آنها خود را شیعه می دانند؟
(صفوان جمال) گوید: میان امام صادق عليهالسلام و عبداللّه بن حسن بحث و مجادله شد و به جنجال کشیده شد بطوری که مردم دور آنها جمع شدند و در حالی که شب بود از یکدیگر جداشدند.
صبح روز بعد که من بدنبال کاری از منزل بیرون آمدم دیدم امام صادق عليهالسلام درب منزل عبداللّه بن حسن ایستاده است و به کنیز او می فرماید: به ابی محمد عبداللّه بن حسن) بگو به درب خانه بیاید.
عبداللّه بیرون آمده و گفت: یااباعبداللّه چرا صبحگاه به اینجا آمده ای؟
حضرت فرمود: من دیشب آیه ای از کتاب خدای عز وجل را تلاوت کردم که پریشانم کرده است.
گفت: کدام آیه؟
حضرت فرمود: قول خداوند که می فرماید: کسانی که آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده است، پیوسته می دارند (صله رحم می کنند) از پروردگار خود می ترسند و از سختی حساب در هراسند. (121)
عبداللّه عرض کرد: راست گفتی گویا من این آیه را هرگز در کتاب خدای عزوجل نخوانده بودم. سپس دست به گردن شدند و گریستند. (122)
اگرچه حق با عبدا بن حسن که از اقوام امام عليهالسلام می باشد نبوده و او از عقاید صحیحی هم برخوردار نبوده است و ارتباط خویشاوندی را که خدا به حفظ آن فرمان داده است تحکیم می نماید.
امام صادق عليهالسلام فرمود: صله رحم اعمال را پاک و اموال را بسیار و حساب را آسان می کنده بلا را می زداید و روزی را زیاد می کند. (123)
(حماد بن عثمان) گوید: نزد امام صادق عليهالسلام بودم که یکی ار شیعیان آن حضرت وارد شد.
امام عليهالسلام به او فرمود: چه شده است که برادرت از تو شکایت دارد؟
آن مرد گفت: از اینکه حقم را با جدیت وپیگیری از او مطالبه می کنم شکایت دارد؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: گمان کرده ای وقتی این گونه حقت را از او مطالبه می کنی کار بدی نکرده ای؟
آیا کلام خداوند را نخوانده ای که می فرماید: (یخافون سوء الحساب) (یعنی از بدی حساب در قیامت می ترساند که خداوند به آنها ستم کند؟ نه واللّه از این جهت نمی ترسند بلکه از موشکافی و جدیت در حساب می ترسند از این رو آن را ابدی حساب نامیده اند. (124)
اعشی گوید: به محضر امام صادق عليهالسلام رسیدم تا از فرزند بیمار او عیادت کنم، دیدم امام عليهالسلام بر درب منزل ایستاده است و بسیار اندوهگین و ناراحت است.
عرض کردم: فدایت شوم بچه در چه حالی است؟
امام عليهالسلام فرمود: به خدا سوگند حال آشفته ای دارد. آن گاه وارد خانه شد و مدتی ماند و سپس با روی گشاده بسوی ما بیرون آمد در حالی که غم و اندوه از او بر طرف شده بود آنگاه فرمود: دوست داشتم که بچه شفا یابد.
عرض کردم: فدایت شوم بچه در چه حالی است؟
امام عليهالسلام فرمود: به راه خود رفت.
عرض کردم: فدایت شوم آن وقت که زنده بود شما غمگین بودید اما الان که از دنیا رفته است روئی گشاده دارید!
امام عليهالسلام فرمود: ما اهل بیت قبل از مصیبت گریه می کنیم اما وقتی امر الهی واقع شد به قضای خداوند راضی هستیم و تسلیم امر او خواهیم بود. (125)
ربعی بن عبداللّه گوید: شخصی به امام صادق عليهالسلام عرض کرد: فدایت شوم، ما فرزندانمان را به نام شما و پدران شما نامگذاری می کنیم آیا این نامگذاری سودی برای ما دارد؟
امام عليهالسلام فرمود: ای واللّه آیا دین جز محبت است. (126)
داود بن حصین گوید: ما چهارده نفر بودیم که در محضر امام صادق عليهالسلام بودیم، ناگهان حضرت عطسه کرد اما کسی به او چیزی نگفت.
حضرت فرمود: آیا جواب عطسه را نمی دهید؟ از جمله حقوق مومن بر مومن این است که چون بیمار شود او را عیادت کند و چون بمیرد بر سر جنازه اش حاضر گردد و چون عطسه کند جواب عطسه او را بدهد و چون او را دعوت کند دعوتش را بپذیرد.
امام باقر عليهالسلام هرگاه عطسه می کرد به او می گفتند: یرحمک اللّه (یرحمکم اللّه) (خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت خود قرار دهد) و هر گاه کسی نزد او عطسه می زد حضرت می فرمود: یرحمک اللّه عزوجل. (127)
مردی به محضر امام صادق عليهالسلام رسید و از فقر و تنگدستی شکایت کرد.
امام عليهالسلام به او فرمود: این طور نیست که تو می گویی و من تو را فقیر نمی دانم.
عرض کرد: سرور من به خدا سوگند شما از وضع من خبر نداری و نمونه هایی از فقر خود را ذکر کرد و امام عليهالسلام سخن او را نمی پذیرفت تا اینکه از او سوال کرد اگر صد دینار به تو بدهند حاضری از ولاین ما دست برداری و از ما برائت جویی؟
جواب داد: نه، امام پیوسته رقم دینار را بالا برد و به هزارها دینار رسانید و آن مرد قسم می خورد که حاضر نیست با این مبالغ از ولایت ائمه عليهمالسلام دست کشد.
آنگاه امام عليهالسلام به او فرمود: آیا کسی که چیزی دارد که به هزارها دینار نمی فروشد فقیر است. (128)
صفوان جمال گوید: نزد امام صادق عليهالسلام نشسته بودم که مردی از اهل مکه بنام میمون وارد شد و از نداشتن کرایه شکایت کرد.
حضرت به من فرمود: برخیز و برادرت را یاری کن، من برخاستم و به همراه او رفتم تا اینکه خداوند کرایه اش را فراهم کرد و سپس به نزد امام عليهالسلام بازگشتم.
حضرت فرمود: برای حاجت برادرت چه کردی؟
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت باد خداوند آن را بر آورده ساخت.
امام عليهالسلام فرمود: اگر برادر مسلمان خود را یاری کنی از یک هفته طواف خانه خدا نزد من بهتر است. (129)
مردی از اصحاب امام صادق عليهالسلام همواره به محضر او می رسید، مدتی گذشت و آن مرد حج نگذارد و به خدمت امام عليهالسلام نرسید. یکی از آشنایان او به خدمت آن حضرت رسید. امام عليهالسلام پرسید فلانی چه می کند؟
او گمان برد امام عليهالسلام از وضع مالی او سوال می کند اما حضرت فرمود: دینش چگونه است؟
عرض کرد: دینش به گونه ای است که شما دوست دارید.
امام عليهالسلام فرمود: به خدا قسم او غنی و بی نیاز است. (130)
امام صادق عليهالسلام دستور داد تا برای بر آوردن حاجتی نامه ای نوشته شود. نامه نوشته شد و نویسنده نامه آن را به خدمت حضرت آورد در حالی که در آن نامه انشاء اللّه ننوشته بود.
امام عليهالسلام فرمود: چگونه امید دارید این کار انجام گیرد با اینکه انشاء اللّه ننوشته اید. ببینید هر جا انشاء اللّه نوشته نشده است بنویسید. (131)
اسحاق بن عمار گوید: به امام صادق عليهالسلام عرض کردم: فدایت شوم من همسایه ای دارم که نماز خواندن، صدقه دادن و حج گذاردنش بسیار است و عیب ظاهری هم ندارد.
امام عليهالسلام فرمود: عقلش چگونه است؟
عرض کردم: فدایت شوم: عقل آنچنانی ندارد و در سطح پایینی است.
امام عليهالسلام فرمود: در این صورت با آن اعمال درجه اش بالا نمی رود. (132)
راوی می گوید: امام صادق عليهالسلام عرض کردم: دو آیه در کتاب خدا وجود دارد که آن دو را می جویم ولی نمی یابم.
امام عليهالسلام فرمود: آن دو آیه کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند عز و جل که می فرماید:
( ادعونی استجب لکم )
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را و ما او را می خوانیم و اجابتی نمی بینیم.
امام عليهالسلام فرمود: گمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود: پس چرا اجابت نمی شود؟
عرض کردم: نمی دانم.
فرمود: ولی من تو را آگاه می کنم.
هر کس دستوراتی را که خداوند به او داده است اطاعت کند آنگاه او را از دعا بخواند او را اجابت می کند.
عرص کردم: راه دعا کردن چیست؟
امام عليهالسلام فرمود: باحمد خداوند شروع می کنی و نعمتهای را هم که به تو داده است به زبان می آوری سپس او را شکر می گویی و بعد از آن بر پیامبر صلىاللهعليهوآله صلوات می فرستی و گناهان خود را یادآوری می شوی بو به آنها اعتراف می کنی و از آنها به خداوند پناه می بری. این است راه دعا کردن.
آنگاه فرمود: آیه دیگر کدام است؟
عرض کردم: سخن خداوند که می فرماید:
( وماانفقتم من شی فهو یخلقه و هو خیرالرازقین )
و آنچه اتفاق می کنید خداوند عوض آن را می دهد و او بهترین روزی دهندگان است. (133)
ومن انفاق می کنم اماعوض آن را نمی بینم.
امام عليهالسلام فرمود: آیاگمان کرده ای خداوند خلاف وعده کرده است؟
عرض کردم: نه
فرمود پس چرا عوض آن را نداده است؟
گفتم: نمی دانم.
فرمود: اگر کسی مال حلال را بدست آورد و در راه حلال انفاق کند، در همی را انفاق نمی کند مگراینکه عوض آن را به او داده می شود. (134)
نفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق عليهالسلام بودم که موضوع اعمال مطرح شد، من گفتم: عمل من به چه اندازه کم و ضعیف است!
حضرت فرمود: عمل کم باتقوا از عمل زیاد بی تقوا است.
عرض کردم: چگونه عمل زیاد بی تقوا است.
عرض کردم: چگونه عمل زیاد بی تقوا می باشد؟
فرمودند: مانند مردی که از غذای خود به مردم می خوراند وبا همسایگانش مهربانی می کندء در خانه ای به روی مردم باز است اما وقتی دری از حرام بر روی او گشوده گردد وارد آن می شود، این عمل بدون تقوا است. اما کسی دیگری هست که این کارهای خیر را ندارد اما دیگری در حرامی بر اوگشوده شود وارد آن نمی شود. (135)
گروهی نزد امام صادق عليهالسلام بودند امام وقتی دری از حرام برروی او گشوده گردد وارد آن می شود، این عمل بدون تقوا است. اما کسی دیگری هست که این کارهای خیر را ندارد اما اگر در حرامی بر او گشوده شود وارد آن نمی شود. (136)
گروهی نزد امام صادق عليهالسلام بودند امام عليهالسلام به جمعی از آنها رو کرد و فرمود: چرا ما را سبک می شمارید؟
مردی از اهل خراسان از جا برخاست و عرض کرد: ما به خدا پناه می بریم که شما را سبک شماریم یا چیزی از دستورات شما را نادیده انگاریم.
امام عليهالسلام فرمود: مگر صدای درخواست فلانی را در نزدیک جحفه نشنیدی که به تو می گفت: مرا به اندازه یک میل (چهل کیلومتر) سوار کردن به خدا قسم خسته و درمانده شده ام و تو سرت راهم برای او بلند نکردی واو را سبک شمردی و هر کس مومنی را سبک شمرده و احترام خدا را تباه ساخته است. (137)
روزی منصور دوانیقی به امام صادق عليهالسلام نوشت: چرا همان گونه که مردم نزد ما می آیند نزد ما نمی آیی؟
حضرت در پاسخ فرمود: کاری نکرده ایم که بخاطر آن بترسیم و چیزی از مرا آخرت نزد تو نیست که امید آن را داشته باشیم و به نعمتی نرسیده ای که بخاطرتا به تو تسلیت گوئیم، برای چه نزد تو آییم؟
منصور دوباره نامه ای فرستاده و در آن نوشت: نزد ما بیان تا ما را نصیحت کنی.
امام عليهالسلام در جواب او نوشت: کسی که طلب دنیا تو را نصیحت نمی کند و کسی که طالب آخرت باشد نزد تو نمی آید.
منصور بعد از خواندن جواب امام صادق عليهالسلام گفت: دنیاطلبی و آخرت طلبی افراد منزلت آنها را نزد من متمایز کرده است و جعفربن محمد خواستار آخرت است. (138)
اسماعیل فرزند امام صادق عليهالسلام مقداری پول نقد داشت و مطلع گردید مردی از طایفه قریش می خواهد به یمن برود، به خدمت پدرش رسید و عرض کرد: فلانی می خواهد به یمن برود ومن هم مقداری پول دارم، آیا صلاح می بیند که آنها را به او بدهم تا مقداری اجناس برایم خریداری کند و از این راه سودی برده باشم؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: ای پسر! آیا نمی دانم او شراب خوار است؟
اسماعیل گفت: مردم این گونه می گویند و از کجا معلوم که شراب خوار باشد؟ امام عليهالسلام فرمود: این کار را نکن وپولهایت را به او نده.
اسماعیل گفته پدر را نادیده گرفت و پولهایش را به آن مرد داد، او نیز پولهای اسناعیل را حیف و میل کرد ویک درهم آن را هم برنگرداند.
وقتی موسوم حج فرارسید، امام عليهالسلام و اسماعیل هردو به حج رفتند.
اسماعیل که بخاطر از دست دادن پولهایش غمگین بود به دور خانه خدا طواف می کرد و می گفت: خدایا مرا از پاداش و عوض پولم برخوردار بگردان. امام صادق عليهالسلام که او را مشاهده می کرد خود را به او رسانید و از پشت سر دست به شانه او زد و فرمود: ساکت باش فرزندم تو هیچ حقی بر خداوند نداری و پاداشی نداری که به تو عنایت کند و عوضی به تو بدهد چه اینکه تو فهمیدی که او شراب خوار است و به او اعتماد کردی.
اسماعیل گفت: من که ندیدم او شراب بخورد، شنیدم که مردم می گویند او شراب خوار است.
حضرت فرمود: فرزندم! خدای از و جل در کتابش فرموده است: ( یومن باللّه و یومن للمومنین ) (139) (یعنی پیامبر، خدا و مومنین را تصدیق می کند.) وقتی مومنین به چیزی شهادت دادند آنها را تصدیق کن.
آن می فرماید: اموال خود را به انسانهای نادان ندهید. (140) وچه کسی نادان تر از شراب خوار. آنگاه فرمود: پیشنهاد شراب خوار در مورد ازدواج پذیرفته نگردد، میانجیگری او قبول نشود و امانت به او سپرده نشود. پس کسی که به او اعتماد کند و امانتی به او سپارد و حیف و میل نماید پاداش و عوضی نزد خداوند ندارد. (141)
(عبداللّه علی بن اعین) گوید: عده ای از شیعیان در ضمن نامه ای از امام صادق عليهالسلام سوالاتی کردند و به من امر کردند که از حق مومن از آن حضرت سوال کنم. وقتی به محضر امام رسیدم آن سوال مطرح کردم اما امام عليهالسلام جوابم را نداد.
وقتی برای وداع به خدمت او رسیدم عرض کردم من سوال کردم اما شما پاسخ آن را ندادید.
حضرت فرمود: ترسیدم با عدم رعایت آن کفران ورزید، همانا از سخت ترین واجبات خداوند بر خلقش سه چیز است:
1- رعایت انصاف از خودتان آنجا که جزآنچه برای خود می پسندد برای او نپسندد.
2- کمک مالی به برادر مومن.
3- یاد خدا در هر حال و آن فقط (سبحان الله) و الحمداللّه) نیست بلکه یاد خداوند ترک کاری است که خداوند بر او حرام کرده است. (142)
فصل نهم: قصه های زندگی امام کاظم عليهالسلام
امام کاظم عليهالسلام : کسی که بدنبال ریاست باشد هلاک می شود. (143)
یکی از فرزندان عمربن خطاب که در مدینه زندگی می کرد امام کاظم عليهالسلام را آزار می داد و هر گاه به او می رسید بدگوئی می کرد و امیرالمومنین عليهالسلام را نیز مورد قرار می داد.
بعضی از یاران حضرت عرض کردند اجازه دهید ما این فاسق را بکشیم، اما امام عليهالسلام به شدت آنها را نهی کردء و آدرس محل کار و مزرعه آن مرد را سوال کرد. گفته شد او در ناحیه ای از مرکب حود پیاده شد و نزد او نشست و بارویی گشاده با او صحبت کرد و خندید.
آنگاه سوال کرد: چقدر برای زراعت خود خرج کرده ای؟
او در جواب گفت: صد دینار
حضرت فرمود: امید داری چقدر سود نصیب تو گردد؟
گفت: علم غیب نمی دانم.
حضرت فرمود: گفتم: امید داری چه اندازه سود ببری؟
گفت: امیداوارم دویست دینار سود ببرم.
امام عليهالسلام کیسه ای به او داد که سیصد دینار در آن بود فرمود: زراعت هم مال خودت باشد و خداوند آنچه امید داری نصیب می کند.
آن مرد سر امام عليهالسلام را بوسید و از او خواست که از خطایش در گذرد.
امام عليهالسلام بر او لبخندی زد و بازگشت.
وقتی امام عليهالسلام به مسجد رفت آن مرد را دید که نشسته است، وقتی چشمش به امام عليهالسلام افتاد: گفت:
اللّه اعلم حیث یجعل رسالته خداوند داناتر است که رسالتش را در چه کسی قرار دهد.
اصحاب آن حضرت پرسیدند قضیه چیست؟
امام عليهالسلام فرمود شما چیز دیگری می گفتند حال شنیدند الان چه گفت؟
وقتی امام عليهالسلام به منزل خود رفت به یارانش که از اوخواسته است بودند اجازه دهد آن مرد را بکشند فرمود: کدامیک بهتر بود آنچه شما می خواستید انجام دهید یا آنچه من می خواستم انجام دهم؟ من با مبلغی او را اصلاح کردم و با این شراو را از خود دور کردم. (144)
هشام بن احمر گوید: همراه امام کاظم عليهالسلام در اطراف مدینه حرکت می کردم که ناگاه از بالای مرکب زانوان خود را خم کرد و بر روی زمین به سجده افتاد و مدتی طول داد سربلند کرد و سوار شد عزض کردم:
فدایت شوم چه سجده طولانی کردی؟
فرمود: به یاد نعمتی افتادم که خدا به من عطا فرموده است، دوست داشتم پروردگارم را شکر نمایم. (145)
(متعب) گوید: موسی بن جعفر عليهالسلام در باغ خرمای خود بود و شاخه درختان را می برید. یکی از غلامان او را دیدم که دسته ای از خوشه های خرما را برداشت و به دیوار انداخت من رفتم او را گرفته و به نزد حضرت بردم و گفتم: فدایت شوم من این غلام را دیدم که این خوشه ها را برداشته بود.
حضرت فرمود: آیا گرسنه ای؟
غلام: نه آقای من.
امام عليهالسلام : برهنه ای؟
غلام: نه مولای من.
امام عليهالسلام پس چرا این خوشه خرما را برداشتی؟
غلام: دلم خواست.
امام عليهالسلام : برو و این خوشه خرما هم از آن تو باشد و فرمود: او را رها کنید. (146)
امام کاظم عليهالسلام بر مرد سیاه پوست و زشت رویی گذر کرد، بر او سلام کرد و نزد او فرمود آمد و مدتی طولانی با او گفتگو کرد. آنگاه فرمود: اگر حاجتی برای او پیش آمد آن را بر آورده می کند.
در این هنگام شخصی گفت: یا بن رسول اللّه شما با آن منزلتی که دارید نزد این مرد فرود می آیید آنگاه از نیازهایش سوال می کنید در حالی که او به سما محتاج تر است.
عليهالسلام فرمود: بنده ای از بندگان خداست که به حکم قرآن برادر ماست و در زمین خدا حرکت می کند و با او از یک پدریم و او آدم است و یک دین داریم که اسلام است و شاید روزگار ما را نیازمند او کند و پس از اینکه بر او بالیدیم ما را در برابر خود متواضع بیند. (147)
عبدالمومن من انصاری گوید: به محضر امام کاظم عليهالسلام رسیدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمی کردم امام که مشاهده می کرد فرمود: او را دوست داری؟
عرض کردم: بله، البته بخاطر شما را دوست دارم.
امام عليهالسلام فرمود: او برادر توست و مومن برادر مادری و پدری مومن است اگر چه از یک پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند)
معون است کسی که به برادرش تهمت زند.
ملعون است کسی که به برادرش خیانت کند.
ملعون است کسی که برادرش را (از کجروی) پند و اندرز ندهد.
ملعون است کسی که از برادرش غیبت کند. (148)
علی بن ابی حمزه گوید: امام کاظم عليهالسلام را دیدم که مشغول کار و فعالیت در زمین خودش بود به گونه ای که عرق بر بدنش جاری بود به او عرض کردم فدایت شوم دیگران کجا هستند که شما اینگونه به زحمت افتادید؟
حضرت فرمودند: ای علی! کسی که بهتر از من و پدرم بود با دست خود در زمین کار می کرد.
عرض کردم: او چه کسی بود؟
امام عليهالسلام فرمود: رسول خدا امیرالمومنین عليهالسلام و چ پدران من همه بادست خود کار می کردند و البته کار کردن عمل پیامبران و جانشینان آنها و بندگان شایسته خداوند است. (149)
امام کاظم عليهالسلام غلامش را فرستاد تابرای او تخم مرغ بخرد، غلام یک یا دو عدد تخم مرغ خرید و با آنها قمار کرد آنگاه نزد امام عليهالسلام رفت. حضرت تخم مرغ را از او گرفت و پخت و میل فرمود: پس از آن یکی از غلامان حضرت به او عرض کرد: او با این تخم مرغ قمار کرد.
امام عليهالسلام بسیار ناراحت شد. فورا طشتی طلب می کرد و غذاهای حرام را برگرداند. (150)
روزی امام کاظم عليهالسلام از در خانه بشر حافی در بغداد می گذشت که شنید صدای ساز و آواز و ازخانه او بلند است و کنیزی برای ریختن خاکرو به در خانه آمده است.
امام عليهالسلام به او فرمود: ای کنیز! صاحب این خانه آزاد است یا بنده می باشد؟
کنیز گفت: آزاد است.
امام عليهالسلام فرمود: راست گفتی آزاد است که این چنین گناه می کند، اگر بنده بود از مولای خود می ترسید.
وقت کنیز برگشت مولای او بشر بر سفره شراب بود، از او پرسید چرا که دیر آمدی؟
کنیز ماجرای صحبت خود با امام عليهالسلام را برای او بیان کرد. بشرکه سخن امام عليهالسلام را از زبان کنیز شنید پای برهنه دوید. و یه خدمت امام کاظم عليهالسلام رسید و ضمن عذرخواهی واظهار شرمندگی و گریه ازکار خود توبه کرد. (151)
هارون الرشید امام کاظم عليهالسلام را زندانی کرد کنیزی زیبا و فهمیده را به خدمت او در زندان فرستاد و در حقیقت نظرش این بود که آن حضرت به کنیز تمایل پیدا کند و منزلت او در بین مردم کم شود و یا این که تمایل او به کنیز بهانه ای بدست او دهد تا بتواند امام عليهالسلام را بیشتر تحت فشار قرار دهد، و خادم دیگری را هم به زندان فرستاد تا نظاره گر آن کنیز باشد.
خادم دید آن کنیز پیوسته در حال سجده به سر می برد و می گوید:
قدوس، قدوس، سبحانک، سبحانک، سبحانک. او را نزد هارون بردند دیدند از خوف خدا می لرزد.
به او گفتند: این چه حالتی است که پیدا کردی؟
در جواب گفت: عبد صالح را دیدم که چنین بود و پیوسته تا آخر عمر از این حالات برخوردار بود. (152)
صفوان جمال گوید: بر امام کاظم عليهالسلام وارد شدم، حضرت فرمود: ای صفوان! همه کارهای تو خوب است جز یک کار.
عرض کردم: فدایت شوم چه کاری؟
حضرت فرمود: اینکه شترهایت را به این مرد (هارون الرشید) کرایه می دهی.
عرض کردم: به خدا سوگند برای کار بیهوده و سفر حرامی کرایه نداده ام بلکه برای سفر حج کرایه داده ام، علاوه خودم در این سفر شرکت ندارم بلکه غلامان خود را می فرستم تا سر پرستی کنند.
حضرت فرمود: ای صفوان! تو شترهای خود را کرایه داده ای؟
عرض کردم: بله.
فرمود: آیا می خواهی هارون و دستگاه او باقی بماند تا اینکه کرایه تو را بدهد؟
عرض کردم: بله.
امام عليهالسلام فرمود: هر کسی که بخواهد آنها باقی بمانند از آنهاست و هر کس که از آنها باشد در آتش جهنم است.
صفوان گوید: رفتم و همه شترهایم را فروختم، خبر فروش شترها به هارون رسید، مرا خواست و گفت: ای صفوان! به من خبر رسیده است که شترهایت را فروختی.
گفتم: بله.
گفت: چرا فروختی؟
گفتم: پیر و از کار افتادم شدم و غلامان هم درست به کارها رسیدگی نمی کنند.
هارون: نه این طور نیست، من می دانم چه کسی تو را به فروش شترها راهنمایی کرد. موسی بن جعفر تو را به فروش آنها فرا خواند.
گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار؟
هارون گفت: این حرفها را رها کن، اگر سوابق همکارهایی گذشته ات نبود تو را می کشتم. (153)
مرد فقیر و مومنی به محضر امام کاظم عليهالسلام رسید و از او خواست تا گرفتاریش را برطرف سازد.
یه السلام در چهره او خندید و فرمود: سوالی از تو می کنم اگر جواب آن را دادی دو برابر آنچه را طلب کردی به تو خواهم داد اما اگر جواب سوال مرا ندادی همان اندازه که در خواست کردی را به تو می دهم و البته او صد در هم در خواست کرده بود که با آن کار کند تا زندگی خود را اداره نماید.
مرد فقیر عرض کرد: بپرس.
امام عليهالسلام سوال کرد: اگر آرزوی چیزی در دنیا به تو واگذار شود چه چیزی را آرزو می کنی؟
او در پاسخ عرض کرد: آرزو می کنم که تقیه در دینم نصیبم گردد و بتوانم حقوق برادران دینی ام را که بر عهده دارم انجام دهم.
امام عليهالسلام فرمود: چرا ولایت ما اهلبیت را در خواست نمی کنی؟
او گفت: این را که دارم، آن را که ندارم خواستم. و من خدا را بر آنچه دارم شکر می گویم و از آنچه ندارم در خواست می نمایم.
امام عليهالسلام فرمود: احسنت، دو هزار در هم به او بدهید. (154)
عده ای به امام کاظم عليهالسلام عرض کردند، ما به مردی گذر کردیم که فریاد می زد من از شیعیان خالص محمد و آل محمد هستم و می خواست لباسی را که در دست داشت بفروشد و می گفت: چه کسی این لباس را از من با قیمت بیشتر می خرد؟
امام کاظم عليهالسلام فرمود: مردی که قدر خود را بداند جهل می ورزد و خود را ضایع نمی کند. آیا می دانید این مرد خود را مثل چه کسی می داند؟
او کسی است که می گوید: من مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار هستم در حالی که طلب زیادی و فروش کالای خود را دارد و عیبهای کالا را بر مشتری می پوشاند و چیزی را می خرد و با سود بسیار می فروشد. آیا این مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار است؟
بسیار دور است که او مثل او آنها باشد. اما چه چیز مانع است که بگوید: من از دوستداران محمد و آل محمد و از کسانی هستم که دوستان آل محمد را دوست دارد و دشمنان آنها را دشمن می دارد. (155)
فصل دهم: قصه های زندگی امام رضا عليهالسلام
امام رضا عليهالسلام : محبت به مردم نیمی از عقل است. (156)
سلیمان بن جعفر گوید: برای انجام بعضی از کارها همراه امام رضا عليهالسلام بودم تا این که خواستم به خانه ام باز گردم.
حضرت فرمود: برگرد و با من بیا و امشب را نزد من بمان. من هم برگشتم و به همراه او حرکت کردیم تا اینکه وارد منزل شدیم. حضرت نگاهی به غلامان خود کرد که مشغول گل کاری و ساختن اصطبل بودند و بعضی از آنها کارهای دیگر انجام می دادند. در بین آنها غلام سیاهی که غریب بود کار می کرد.
امام عليهالسلام به غلامان خود گفت: این مرد اینجا چه می کند؟
آنها در جواب گفتند: او به ما کمک می کند و ما هم چیزی در برابر به او خواهیم داد.
امام عليهالسلام فرمود: اجرت او را تعیین کردید؟
گفتند: نه ما هر چه به او بدهیم راضی است. حضرت به سراغ ایشان رفت تا با تازیانه آنها را کتک بزند و بسیار ناراحت شد که چرا اجرت او را معین نکردید؟
سلمان بن جعفر می گوید: من به امام عليهالسلام عرض کردم: چرا شما خود را ناراحت کرده اید؟
فرمود: من بارها آنها را از این کار نهی کرده ام که باید اجرت هر کس را که می خواهند به کار گیرند با او تعیین کنند و ای سیلمان این را بدان کسی بدون تعیین مزد برای تو کار نمی کند مگر اینکه اگر سه برابر مزد او هم به وی بپردازی باز هم گمان دارد به او کم داده ای، اما وقتی مزد او را معین کردی و به او پرداختی از تو تشکر می کند که به آنچه معین شده عمل کرده ای، حال اگر کمی بر آن بیفزایی از تو قدردانی می کند و می بیند که تو بر مزد او افزوده ای. (157)
روزی غلامان امام رضا عليهالسلام میوه می خوردند اما هنوز همه یک میوه را نخورده آن را می انداختند حضرت به آنها فرمود: سبحان اللّه! اگر شما نیازی ندارید انسانهائی هستند که نیاز دارند آنها را به نیازمندان بدهید.
مهمانی بر امام رضا عليهالسلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وی صحبت می کرد به گونه ای که بخشی از شب را با یکدیگر می گذراندند، در این هنگام چراغ روشنائی دارای مشکل و خرابی شد.
مهمان امام رضا عليهالسلام که خرابی چراغ رامشاهده می کرد دست برد تا آن را اصلاح کند.
در این هنگام حضرت مانع کار او شد و خود ان را درست کرد و سپس فرمود.
انا قوم لا مستخدم اضیافنا
ما خاندانی هستیم که مهمانان خود را به خدمت نمی گیریم. (158)
یکی از اهالی بلخ گوید: من در سفر امام رضا عليهالسلام به خراسان همراه او بودم، روزی همه غلامان خود را که اهل سودان و جاهای دیگر بودند بر سر سفره غذا دعوت کرد تا با آنها غذا بخورد.
عرض کردم: فدایت شوم اگر غلامان را جدا کنی و سفره دیگری داشته باشند بهتر است.
حضرت فرمود: ساکت باش! پروردگار تبارک و تعالی یکتاست و پدر و مادر ما (آدم و حوا) یکی هستند و پاداش هر کس هم به اعمال اوست. (159)
یسع بن حمزه گوید: در مجلس امام رضا عليهالسلام بودیم و با او صحبت می کردیم و جمع فراوانی از مدرم در آن مجلس حضور داشتند و از حلال و حرام الهی از آن حضرت سوال می کردند که مردی بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد و به امام عليهالسلام عرض کرد: السلام علیک یا بن رسول اللّه.
مردی از دوستداران شما و پدران و اجداد شما هستم، از سفر حج می آیم و پولم را گم کردم و چیزی ندارم تا به وطنم برسم. اگر امکان دارد کمک کنید و مرا به وطنم برسانید خداوند مرا از نعمتهایش بهره مند کرده است وقتی به مقصد رسیدم آنچه به من داده اید را از طرف شما صدقه می دهم زیرا خود مستحق صدقه نیستم.
امام رضا عليهالسلام به او فرمود: بنشین خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد. آنگاه رو به مردم کرد و با آنان سخن می گفت تا همه آنها به تدریج از مجلس بیرون رفتند و تنها من و سلیمان جعفری و خیثمه و آن مرد مسافر در مجلس امام عليهالسلام ماندیم.
حضرت فرمود: آیا اجازه می دهید من به اندرون خانه وارد شوم؟
سلیمان عرض کرد: خداوند امر شما را مقدم داشته است.
حضرت برخاست و وارد اتاقی شد و پس از مدتی بازگشت و دست خود را از بالای در بیرون کرد و گفت: آن مرد مسافر خراسانی کجاست؟
او در جواب گفت: من اینجا هستم.
امام عليهالسلام فرمود: این دینارها را بگیر و هزینه سفر کن و لازم نیست از طرف من صدقه دهی و برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا مشاهده کنی. مرد مسافر پول را گرفت و رفت.
سلیمان به امام رضا عليهالسلام عرض کرد: فدایت شوم عطا کردی و مهربانی فرمودی اما چرا خود را به هنگام پول دان نشان ندادی و از پشت در دست خود را بیرون کردی؟
امام عليهالسلام فرمود: ترسیدم ذلت و شرمندگی در خواست کردن را به هنگام برآوردن حاجتش در چهره او ببینم. آیا سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله را شنیده ای که فرمود: پاداش کسی که کار نیکش را می پوشاند برابر هفتاد حج است و کسی که آشکارا گناه می کند ذلیل است و پوشاننده گناه مورد عفو قرار می گیرد (160)
دو نفر مسافر به خراسان آمدند و برای آنکه وظیفه خود را درباره خواندن نماز بدانند به محضر امام رضا عليهالسلام رسیدند و سوال کردند ما از فلان جا آمدیم، آیا نماز ما تمام است یا شکسته؟
امام عليهالسلام به یکی از آنها فرمود: نماز تو شکسته است زیرا قصد ملاقات مرا داشته ای و به دیگری فرمود: نماز تو تمام است زیرا تو قصد ملاقات با سلطان را داشته ای. (161) (و چنین سفری که قصد ملاقات با سلطان ستمگر صورت گیرد سفر معصیت است و چنین سفری موجب شکسته شدن نماز می گردد) (162)
ایان بن صلت گوید: به امام رضا عليهالسلام عرض کردم عباسی به من خبر داده است که شما شنیدن غنا را جایز می دانید.
عليهالسلام فرمود: آن کافر دروغ گفته است. این چنین نبوده است بلکه قضیه از این قرار بود که او درباره شنیدن غنا از من سوال کرد و من به او خبر دادم: مردی به خدمت ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (امام باقر عليهالسلام ) رسید و از شنیدن غنا سوال کرد، او در جواب گفت: به من بگو هر گاه خداوند حق و باطل را در یک جا جمع کند غنا با کدامیک از حق یا باطل خواهد بود؟
آن مرد گفت: با باطل.
ابوجعفر عليهالسلام به او گفت: همین تو را بس است که خود بر علیه خود حکم کردی (غنا را جزء باطل به حساب آوردی) این سخن من با عباسی بود. (163)
در برخی بحثها کار به اینجا می رسد که از طرف مقابل خود سوال کنیم که اگر حق و باطل را کنار هم گذاریم این کار یا این فکر و یا اخلاق جزء کدام خواهد بود؟ (164)
هنگامی که امام عليهالسلام در خراسان بود گروهی از راه دور برای زیارت او به درب منزل حضرت آمدند و اجازه خواستند به حضور او شرفیاب گردند. دربان حضرت به حضور او رسید و عرض کرد: گروهی آمده اند و می خواهند به محضر شما برسند و می گویند ما شیعه علی عليهالسلام هستیم.
امام رضا عليهالسلام فرمود: من مشغولم، به آنها بگو برگردند.
دربان کنار در آمد و به آنها گفت: حضرت مشغول است و کسی را نمی پذیرد.
آنها رفتند و روز دوم آمدند و همان سخن خود را تکرار کردند و امام عليهالسلام آنها را نپذیرفت تا دو ماه هر روز می آمدند و می گفتند: ما شیعه علی عليهالسلام هستیم و می خواهیم به حضور امام عليهالسلام برسیم و حضرت آنها را نمی پذیرفت تا اینکه از ملاقات امام مایوس شدند و به دربان گفتند: به مولای ما بگو ما شیعیان پدرت علی بن ابیطالب عليهالسلام هستیم و با این نپذیرفتن شما دشمنانمان ما را مورد شماتت قرار می دهند، ما این بار بر می گردیم و بخاطر شرمندگی و خجالت و عجز از تحمل شماتت دشمنان از دیار خود هم می گریزیم.
آنها را به حضرت رسانید. آنگاه امام عليهالسلام به دربان فرمود: اجازه بده وارد شوند، آنها به حضور آن حضرت رسیدند و سلام کردند اما امام عليهالسلام جواب آنها را که نداد اجازه نشستن نیز به آنها نداد و همین طور ایستاده بودند تا اینکه گفتند: یا بن رسول اللّه! این چه ستم بزرگ و خفتی است که بعد از دو ماه نپذیرفتن و در بدری به ما می رسد و چه آبروئی بعد از این ما می ماند؟
امام عليهالسلام فرمود: این آیه را بخوانید: و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر (یعنی: آنچه از سختی به شما رسید از خود شما بود و خداوند بسیاری از گناهان را می آمرزد.)
من جز به پروردگارم و به رسول خدا و امیر المؤ منین و پدران پاک و معصومم عليهمالسلام اقتدا نکردم، شما خود را سرزنش کنید، من از آنها پیروی کردم.
گفتند: چرا ای پسر رسول خدا؟
فرمود: بخاطر اینکه ادعا کردید شیعه علی بن ابیطالب هستید.
و ای بر شما، شیعه علی همانا حسن و حسین و ابوذر و سلمان و مقداد و عمار و محمد بن ابی بکرند که هیچیک با امر و نهی او مخالفت نکردند اما شما ادعای پیروی از او را دارید در حالی که در اکثر اعمال خود مخالف او هستید و در بسیاری از واجبات مقصرید، در بسیاری از حقوق برادران دینی خودی سستی می کنید و آنجا که نباید تقیه کنید تقیه می کنید و آنجا که باید تقیه کنید نمی کنید.
اگر می گفتید دوستدار علی عليهالسلام هستید و دوستدار دوستان او می باشید و دشمن دشمنان او هستید مخالف سخن شما نبودم، اما شما ادعای مرتبه بزرگی (شیعه علی عليهالسلام ) را نمودید که اگر قول و عمل شما یکی نباشد هلاک می شوید مگر اینکه رحمت خدا شما را حفظ کند.
گفتند: یابن رسول اللّه! ما از سخن خود را خداوند استغفار کرده و بسوی او توبه می کنیم و همان گونه که به ما آموختید می گوییم ما دوستدار شما و دوستان شما و دشمن دشمنان شما هستیم.
امام عليهالسلام فرمود: مرحبا ای برادران و دوستان من، بیایید، بیایید، بیایید و همه را یک به یک در آغوش گرفت و به دربان فرمود: چند مرتبه مانع ورود آنها شدی؟
دربان عرض کرد: شصت بار.
حضرت فرمود: شصت بار متوالی نزد آنها برو و به آنها سلام کن و سلام مرا به آنها برسان که با استغفار و توبه ای که کردند گناهان آنها بخشیده شد و بخاطر محبتی که به ما دارند مستحق کرامت شدند، به امور آنها و خانواده شان رسیدگی کن و مشکلاتشان را بر طرف نما و از پول و بخششهای دیگر بهره مندشان گردان. (165)
امام عليهالسلام وارد حمام عمومی شد، شخصی در حمام بود که امام عليهالسلام را نمی شناخت به او گفت: بدن مرا کیسه بکش. امام عليهالسلام شروع کرد بدن وی را کیسه می زد که مردم او را شناختند و آن مرد از کاری که کرده بود شرمنده گردید و از آن حضرت معذرت خواهی می کرد. اما امام عليهالسلام او را دلداری می داو به کار خود ادامه می داد. (166)
مردی به امام رضا عليهالسلام رسید و عرض کرد: به اندازه مروتی که داری به من کمک کن.
امام عليهالسلام فرمود: چنین توانی ندارم.
عرض کرد پس به اندازه مروت خودم عطا کن.
حضرت فرمود: در این صورت می توانم، آنگاه به غلام خود فرمود: دویست دینار به او بده. (167)
وقتی امام رضا عليهالسلام در مجلس ماءمون حضور داشت زیدبن موسی بن جعفر بر مامون وارد شد و مامون او را مورد احترام و اکرام قرار داد، آنگاه زید بر امام عليهالسلام سلام کرد اما حضرت جواب او را نداد. زید گفت: من پسر پدر شما هستم و شما جواب سلام مرا نمی دهی؟
امام عليهالسلام فرمود: تو برادر من هستی مادامی که اطاعت از خدا کنی پس وقتی خداوند را معصیت کنی برادری بین من و تو نخواهد بود. (168)
موسی بن سیار گوید: من در مسافرت به طوس همراه امام رضا عليهالسلام بودم وقتی به دیوارهای شهر طوس رسیدیم شنیدیم صدای شیون بلند است به دنبال آن رفتیم که ناگاه به جنازه ای برخوردیم. همین که چشمم به جنازه افتاد دیدم سیدم امام رضا عليهالسلام از اسب پیاده جنازه رفت و او را بلند کرد و و خود را به آن جنازه چسبانید آنچنانکه نوزاد بره خود را به مادرش می چسباند آنگاه رو کرد به من و فرمود: ای موسی بن سیار! هر که جنازه دوستی از دوستان ما را تشییع کند از گناهان خود بیرون شود آن گونه که از مادر تولد شده بود و گناهی نداشت.
وقتی جنازه را نزدیک قبر بر زمین گذاردند دیدم حضرت به طرف میت رفت و مردم را کنار زد تا اینکه خود را به جنازه رسانید پس دست خود را به سینه او نهاد و فرمود: ای فلان بن فلان تو را به بهشت بشارت باد، بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسی برای تو نیست.
عرض کردم فدایت شوم آیا این میت را می شناسی در حالی که به خدا سوگند این سرزمین را تا به حال ندیده بودید و به آن سفر نکرده بودید.
امام عليهالسلام فرمود: ای موسی! آیا نمی دانی که اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام بر ما عرضه می شود؟ پس اگر تقصیری در اعمال آنها دیدیم از خدا می خواهیم که عفو کند و اگر کار خوبی دیدیم از خدا می خواهیم به او پاداش دهد. (169)
احمد بن عمر و حسین بن یزید گوید: خدمت امام رضا عليهالسلام رسیدیم و گفتیم ما روزی فراوان و زندگی خوشی داشتیم اما اوضاع تغییر پیدا کرد و وضع ما قدری بد شده است از خدا بخواه وضع اول را به ما برگرداند.
امام عليهالسلام فرمود: چه می خواهید؟ می خواهید شاه باشید، دوست دارید مثل طاهره و هرثمه (افسران عالیرتبه مامون) باشید اما به این مذهبی که هستید نباشید؟
گفتم: نه به خدا خوشحال نخواهم بود که همه دنیا با آنچه از طلا و نقره دارد از من باشد ولی مخالف عقیده ای (تشیع) که دارم باشم. (170)
تذکر
دعبل بن علی (شاعر و مداح معروف) خدمت امام رضا عليهالسلام رسید.
حضرت فرمود: به او هدیه ای دادند، او گرفت ولی حمد خدا نکرد.
امام عليهالسلام به او فرمود: چرا حمد خداوند نکردی؟
دعبل گوید بعد از آن به خدمت امام جواد عليهالسلام رسیدم و آن حضرت دستور داد به من هدیه ای دادند، من گرفتم و گفتم: الحمدللّه حضرت فرمود: اکنون ادب شدی (171) (از تذکری که پدرم داد ادب شدی)
امام رضا عليهالسلام در نامه ای به فرزندش امام جواد عليهالسلام نوشت: ای ابو جعفر! به من خبر رسیده است وقتی می خواهی از منزل بیرون روی غلامان تو را از درب کوچک منزل بیرون می برند و این بخاطر بخل آنهاست که نمی خواهند از سوی تو خیری به نیازمندان برسد.
به حقی که بر تو دارم سوگندت می دهم که پیوسته از درب بزرگ رفت و آمد کن، وقتی که سوار مرکب می شوی در هم در دینار به همراه داشته باش و به هر کسی که از تو در خواستی می کند عطا کن.
عموهایت از تو کمک خواستند بخشش تو به آنها کمتر از پنجاه دینار نباشد، اگر بیشتر دادی اختیار با توست. و اگر عمه هایت در خواست کمک کردند کمتر از 25 دینار به آنها نده اگر بیشتر دادی مختاری، همانا من می خواهم خداوند مقام تو را بالا برد پس انفاق کن و از کم شدن در درگاه خداوند صاحب عرش ترسی به خود را راه نده. (172)
فصل یازدهم: قصه های زندگی امام جواد عليهالسلام
امام جواد عليهالسلام : عزت مومن در بی نیازی از مردم است. (173)
محمد بن ریان گوید: مامون هر نیرنگی که داشت برای دنیاطلبی امام جواد عليهالسلام بکار برد ولی نتیجه ای نگرفت. چون درمانده شد و خواست دخترش را برای زفاف نزد حضرت بفرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزان را خواست و به هر یک از آنان جامی که در آن گوهری بود داد تا وقت حضرت به کرسی دامادی نشیند به او تقدیم کنند اما امام عليهالسلام به آنها توجهی نکرد.
مردی آوازه خوان و تارزن را که مخارق نام داشت و از ریش بسیار بلندی برخوردار بود طلبید و از او خواست تا کاری کند که امام جواد عليهالسلام به امور دنیوی سر گرم شود.
مخارق گفت: اگر آن حضرت مشغول کاری از امور دنیا باشد من او را آن گونه که بخواهی به سوی دنیا می کشانم. سپس در برابر امام عليهالسلام نشست و از خود صدای الاغ در آورد و بعد از آن ساز می زد و آواز می خواند و امام عليهالسلام به او توجهی نداشت و به راست و چپ هم نگاه نمی کرد اما وقتی حضرت دید آن بی حیا ادامه می دهد سرش را به جانب او بلند کرد و فریاد زد: اتق اللّه یا ذا العثنون (از خدا بترس ای ریش بلند)
مخارق از فریاد امام عليهالسلام آنچنان وحشت زده شد که ساز و ضرب از دستش افتاد و تا آخر عمر دست او بهبوده نیافت.
مامون از حال او پرسید، جواب داد هنگامی که آن حضرت بر سرم فریاد کشید آنچنان وحشت زده شدم که هیچگاه این حالت از وجودم بر طرف نمی شود. (174)
شخصی بیکار بوده و دنبال کار می گشت، به فکرش رسید از امام جواد عليهالسلام بخواهد تا برای او کاری انجام دهد، از این رو به اباهاشم داود بن قاسم گفت: وقتی نزد امام عليهالسلام رفتی از او بخواه مرا به کاری گمارد. من هم وقتی یه محضر امام عليهالسلام شرفیاب شدم خواستم در این باره با او صحبت کنم که دیدم غذا می خورد و گروهی نیز نزد او هستند و نشد سخنی بگویم.
امام عليهالسلام فرمود: ای ابا هاشم! بیا غذا بخور و مقداری غذا نزد من گذارد، آنگاه بدون آنکه من سؤ ال کنم فرمود: ای غلام! ساربانی را که ابا هاشم آورده است نزد خود نگهدار. (175)
روزی مامون به قصد شکار بیرون آمد و با جاه و جلال سلطانی عبور می کرد، عده ای از بچه ها در راه بازی می کردند و امام جواد عليهالسلام هم که حدود یازده سال داشت در کنار آنها ایستاده بود. بچه ها که چشمشان به مامون و اطرافیانش افتاد از ترس فرار کردند اما آن حضرت از جای خود حرکت نکرد.
مامون به او نزدیک شد و با یک نگاه آثار متانت و بزرگی را در چهره او مشاهده کرد. آنگاه به او گفت: چرا مانند بچه های دیگر فرار نکردی؟
حضرت جواب داد: راه تنگ نبود تا من با رفتم آن را وسیع کنم و گناهی هم نکرده ام که بترسم گمانم این بود که تو به کسی که جرمی نکرده است آزاری نمی رسانی.
مامون از سخنان شیوای او در شگفتی فرو رفت و گفت: اسم تو چیست؟
حضرت پاسخ داد: محمد.
مامون: فرزند علی بن موسی الرضا عليهالسلام .
مامون از خداوند برای پدرش که خود او را به شهادت رسانده بود طلب رحمت کرد و به راه خود ادامه داد. (176)
(ذکریا ابن آدم) گوید: در خدمت امام رضا عليهالسلام بودم که حضرت جواد عليهالسلام را که سن شریفش از چهار سال کمتر بود به محضر او آوردند آنگاه آن حضرت دست خود را بر زمین زد و سر مبارکش را به جانب آسمان بلند کرد و مدتی طولانی فکر کرد.
امام رضا عليهالسلام فرمود: جان من فدای تو باد برای چه این قدر فکر می کنی؟
عرض کرد: به ظلمی که به مادرم فاطمه عليهالسلام کردند فکر می کردم. (177)
موسی بن قاسم گوید: به امام جواد عليهالسلام عرض کردم: خواستم به نیایت از شما و پدرت خانه را طواف کنم اما به من گفته شد به نیابت از اوصیاء، طواف کردن جایز نیست.
امام عليهالسلام فرمود بلکه هر قدر می توانی طواف کن و بدان که طواف از جانب اوصیا جایز است.
سه سال از این ماجرا گذشت و با آن حضرت ملاقات کردم و عوض کردم: من سه سال پیش از شما اجازه خواستم تابه نیابت از شم او پدرت طواف کعبه کنم و شما هم اجازه دادید و من آنچه خواستم طواف کردم سپس چیزی به قلبم خطور کرد و مطابق آن عمل کردم.
فرمود: چه چیزی به قلب خطور کرد؟
عرض کردم: یک روز به نیابت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله طواف کردم.
حضرت جواد عليهالسلام سه بازگشت: صلىاللهعليهوآله .
عرض کردم: در روز دوم از جانب امیر مومنان علی عليهالسلام طواف کردم، روز سوم از جانب امام حسن عليهالسلام روز چهارم از جانب امام حسین عليهالسلام روز پنجم از جانب امام سجاد عليهالسلام ، روز ششم ازجانب امام باقر عليهالسلام ، روز هفتم از جانب امام صادق عليهالسلام ، روز هشتم از جانب امام کاظم عليهالسلام ، روز نهم از جانب امام رضا عليهالسلام و روز دهم از جانب شما طواف کردم و ایشان هستند که من بر اساس ولایتی که دارند دین خداوند را پذیرفته ام.
امام جواد عليهالسلام فرمود: سوگند به خدا اکنون دارای دین خدا هستی همان دینی که جز آن از بندگانش پذیرفته نمی شود.
عرض کردم: چه بسا به نیابت از مادرتان فاطمه زهرا عليهالسلام طواف کردم و گاهی طواف نکردم.
فرمود: این کار را بسیار بجا آور، زیرا بهترین عملی که انجام می دهی به خواست خداوند همین است. (178)
علی بن ابراهیم از پدرش نقل می کند هنگامی که امام رضا عليهالسلام به شهادت رسید با جمعی از شیعیان برای زیارت خانه خدا به مکه رفتیم و در این سفر به محضر امام جواد عليهالسلام رسیدیم. در آنجا که بسیاری از شیعیان را دیدیم که از شهرهای مختلف برای دیدار آن حضرت آمده بودند. در این هنگام عبداللّه بن موسی عموی امام جواد عليهالسلام که پیر مردی بزرگوار و دانشمندان بود وارد مجلس شد. او لباس خشن به تن کرده بود و آثار سجده رد پیشانیش آشکار بود.
امام جواد عليهالسلام در حالی که پیراهن و ردایی از کتان در تن داشت و کفش سفید به پا کرده بود اتاق بیرون آمد مجلس شد. عبداللّه برخاست و از او استقبال کرد و بین چشمانش را بوسید. همچنین شیعیان حاضر در مجلس به احترام او برخاستند و حضرت بر روی صندلی نشستند. حاضران از روی حیرت و تعجب درباره خرد سالی آن حضرت به یکدیگر نگاه می کردند.
در این هنگام یکی از حاضران سکوت را در هم شکست و از عبداللّه عموی امام جواد عليهالسلام سوالی کرد و او پاسخ غیر صحیحی داد.
امام جواد عليهالسلام از پاسخ ناصحین عمویش خشمگین شد و رو به او کرد و فرمود: ای خدا بترس و پرهیزکار باش در پیشگاه خدا چرا از روی جهل به او ناآگاهی فتوا دادی. (179)
مردی با خوشحالی بر امام جواد عليهالسلام وارد شد، امام عليهالسلام به او فرمود: چرا تو از این گونه شادمان می بینم؟
رض کرد: یابن رسول اللّه! شنیدم که پدرت فرمود: بهترین روزی که بنده خدا باید در آن خوشحال باشد روزی است که خداوند به او توفیق انفاق و نیکی به برداران مومن خود را می دهد. امروز ده نفر از برادران فقیر و عیالوارم از فلان جا برای کمک نزد من آمدند و من هم به هر یک از آنها کمک کردم، از این رو خوشحالم.
امام جواد عليهالسلام فرمود: به جان خودم قسم سزاوار است که خوشحال باشی البته اگر اعمال خیر خود را محو و نابود نسازی.
عرض کرد: چگونه اعمالم را محو کنم در حالی که من از شیعیان خالص شما هستم.
امام جواد عليهالسلام فرمود: با همین سخنی که داشتی صدقات و نیکی به برادران مومنت را باطل و نابود ساختی.
عرض کردن چگونه یابن رسول اللّه؟
امام جواد عليهالسلام فرمود: این آیه را بخوان.
( یاایها الذین آمنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی )
ای کسانی که ایمان آورده اید بخشهای خود را با منت و آزار باطل نسازید. (180)
عرض کرد: یا بن رسول اللّه! من منتی بر کسانی که به آنها کمک کردم نگذاردم و آنها را آزاری ندادم.
امام عليهالسلام فرمود: خدای عزوجل فرمود: (صدقات خود را به منت و اذیت باطل نکنید)
نفرمودند: تنها با منت و آزار بر کسانی که به آنها می بخشید باطل نسازید.
آیا آزار به کسانی که مورد بخشش قرار گرفته اند مقرب خداوند یا ما؟
حضرت فرمود: تو فرشتگان و مرا آزار دادی و صدقه خود را محو کردی.
عرض کردم: چرا؟
امام عليهالسلام : به خاطر اینکه گفتی من از شیعیان خالص شما هستم. آیا تو را می دانی شیعه خالص ما کیست؟
عرض کردم: نه
حضرت فرمود: شیعیان خالص ما مومن آل فرعون، حبیب نجار، سلمان، ابو ذر، مقداد و عمارند و تو خود را برابر آنها دانستی. آیا تو با این ادعا ملائکه و ما را آزار ندادی؟
آن مرد گفت: استغفراللّه و اتوب الیه، حال چگونه بگویم؟
حضرت فرمود: بگو من از دوستان شما و دشمن دشمنان شما هستم و دوستان دوسا دارم.
عرض کردم: همین گونه می گویم و از آنچه گفتم و موجب ناخشنودی شما و ملائکه گردید توبه می کنم.
امام عليهالسلام فرمود: اکنون پاداش بخششهای توبه بازگشت. (181)
پارچه ای را برای امام جواد عليهالسلام ازشهر دیگری می آورند که از قیمت زیادی برخوردار بود. در بین راه دزدان سر راه آمدند و پارچه ها را به سرقت بردند. مسئول خرید پارچه حضرت را از ماجرای سرقت اموال او آگاه کرد.
امام عليهالسلام باخط خود برای او نوشت: جان و اموال ما از بخششهای گواری الهی است و عاریه ای است که به ما سپرده است. پس هر کس بی صبری و جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضایع شده است و پناه به خداوند که چنین شود. (182)
فصل دوازدهم: قصه های زندگی امام هادی عليهالسلام
امام هادی عليهالسلام : کسی که قدر خود نداند از شر او آسوده نباش. (183)
حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادی عليهالسلام رسیدم در حالی که انگشتم خراشیده است و شانه ام با مرکب سواری تصادف کرده و آسیب دیده بود و جامه هایم را عده ای از مردم پاره کرده بودند گفتم: ای روز! تو چه شوم هستی خداوند شر را از من بگرداند.
امام عليهالسلام فرمود: ای حسن تو هم که با ما رفت و آمد داری گناه خود را به گردان بی گناه می گذاری.
حسن گوید: حیرت زده شدم و فهمیدم که خطا کرده ام. عرض کردم: ای آقای من از خداوند آمرزش می خواهم.
حضرت فرمود: ای حسن! روزگار چه گناهی دارد که وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید آن را شوم می شمارید؟
گفتم: استغفراللّه ابدا، این توبه من باشد یابن رسول اللّه... (184)
فارس بن حاتم مردی منحرف و بدعتگزار بود که مردم که را فریب می داد و آنها را در دینداری خود تضعبف می کرد. این خبر به امام هادی عليهالسلام رسید.
جنید گوید: امام هادی عليهالسلام به من دستور داد تا فارس بن حاتم را به قتل برسانم. مقداری پول به من داد و فرمود: بااین پولها اسلحه ای خریداری کن و به نزد من بیاور. من هم رفتم شمشیری خریدم و به امام عليهالسلام ارائه کردم. حضرت فرمود: این را برگردان و سلاح دیگری خریداری کن. من هم شمشیر را پس دادم و بجای آن ساطوری را خریدارم کردم و به امام عليهالسلام نشان دادم.
حضرت فرمود این خوب است.
... بسوی فارس رفتم و در حالی که بعد از نماز مغرب از مسجد بیرون می آمد ساطور را محکم بر سر او زدم که افتاد و مرد و فورا ساطور را دور انداختم. مردم جمع شدند و مرا دستگیر کردند زیراکسی جز من آنجا نبود اما از آنجایی که سلاح و چاقویی را با من ندیدند و اثری از ساطور مشاهده نکردند مرا آزاد کردند. (185)
ابو هاشم جعفری گوید: در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم، به حضور امام هادی عليهالسلام رفتم، وقتی در محضر او نشستم فرمود: ای اباهاشم درباره کدام نعمتی که خداوند به تو داده است می توان شکر گذار او باشی؟
من ساکت ماندم وندانستم چه بگویم.
حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو کرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون کرد و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود و به تو قناعت بخشید و از اینکه خوار و بی آبرو گردی حفظ کرد.
ای ابا هاشم من در آغاز این نعمتها را به تو یاد آوری کردم چرا که گمان بردم می خواهی از آن کسی که آن نعمتها را به تو بخشیده است شکایت کنی و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازد آن را دریافت کن. (186)
متوکل به اطرافیان خود می گفت: محمد بن علی مرا خسته و درمانده کرده است، از می گساری و همنشینی با من سرباز می زند و من نمی توانم فرصت مناسبی بدست آورم (تا او را به گناه آلوده سازم و نزد مردم خوار و خفیف سازم)
آنها گفتند: اگر او نفوذناپذیر است برادرش موسی هست و اهل ساز و آواز است، می خورد و می آشامد و عشق بازی می کند. متوکل گفت: دنبالش روید و او را حاضر کنید تا به جای محمد بن علی امام هادی عليهالسلام جا بزنیم و بگوییم این همان محمد بن علی است.
به او نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و بنی هاشم و سران لشکری و مردم استقبالش رفتند به این شرط که وقتی به سامره وارد شود متوکل قطعه زمینی به او واگذارد و ساختمانی در آن بنا کند و می فروشان و آوازه خوانان را نزد او فرستد و به او احسان و خوشرفتاری نماید و ساختمانی آراسته برایش تهیه کند و در آن با او ملاقات کند.
وقتی موسی حرکت کرد و به مقصد رسید امام هادی عليهالسلام بر روی پل و صیف که جای ملاقات وارد شوندگان بود برخورد کرد، به وی سلام کرد و احترام گذارد، سپس فرمود: این مرد (متوکل) تو را احضار کرده است تا آبرویت را ببرد و او ارزش تو بکاهد پس مبادا نزد او اقرار کنی که هیچگاه شراب آشامیده ای.
موسی گفت: اگر مرا به شراب دعوت کند چه کنم؟
امام عليهالسلام فرمود: ارزش خود را کم نکن، او می خواهد تو را رسوا کند. موسی نپذیرفت و حضرت سخن خود را تکرار کرد اما وقتی دید موسی می پذیرد فرمود: این مجلسی است که هرگز تو و متوکل در آن گردهم نیاید. و همین طور هم شد و ملاقاتی صورت نگرفت تا اینکه متوکل کشته شد. (187)
بن علی گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکی برای معالجه ام آمد و دارویی برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تاچند روز ادامه دهم اما توان تهیه آن دارو را نداشتم. هنوز پزشک از در آن بود وارد شد و گفت امام هادی عليهالسلام باشیشه ای که همان دارو در آن بود وارد شد و گفت امام هادی عليهالسلام به تو سلام می رساند و می فرماید: این دارو را برای چند روز بگیر و مصرف کن. من هم آنرا گرفتم و آشامیدم و بهبودی یافتم. (188)
متوکل خلیفه ظالم عباسی بود که از اقتدار امام هادی عليهالسلام نگران بود. شخصی نزد او رفت و درباره امام هادی عليهالسلام چینی کرد که در منزل او اسلحه و نامه های حمایت شیعیان قم وجود دارد و می خواهد بر علیه حکومت قیام کند.
وکل گروهی ترک را به منزل او فرستاد، آنها به خانه امام عليهالسلام حمله کردند اما چیزی نیافتند ومشاهده کردند که حضرت در اتاقی که فرش ندارد مشغول تلاوت قرآن است. او را با خود نزد متوکل بردند و گفتند: ما چیزی رد خانه او نیافتم و وقتی به منزل او وارد شدیم مشاهده کردیم که بطرف قبله نشسته است قرآن می خواند.
متوکل که مشغول میگساری بود و کاسه ای از شراب در دست داشت وقتی امام عليهالسلام را مشاهده کرد او را احترام و اکرام نمود و کنار خود نشاند و کاسه شرابی را که در دست به او تعارف کرد.
امام عليهالسلام فرمود: به خدا قسم هرگز تا به حال شراب در گوشت و خون من وارد نشده است، مرا از این کار معذور بدار و متوکل هم او را معذور داشت و گفت: شعری برای ما بخوان.
امام عليهالسلام فرمود: من شعر زیادی در حفظ ندارم.
متوکل گفت: باید برای ما شعر بخوانی.
امام عليهالسلام در حالی که نزد او نشسته بود اشعاری به این مضمون خواند:
بر روی قله کوهها منزل کردند و مردان مسلح از آنها پاسداری می کردند اما هیچیک از اینها نتوانست جلوی مرگ آنها را بگیرد و آنان را از گزند حوادث حفظ کند.
در پایان از آن قله های بلند و کاخهای مستحکم به درون قبر کشیده شدند.
ندا دهنده ای پس از دفن آنها فریاد زد کجا رفت آن زینتها، دستبندها و شکوه و جلال؟ کجایند آن چهره های پرورده نعمتها که از روی ناز و نخوت در پس پرده های زیبا خود را از مردم مخفی نگاه می داشتند؟
عاقبت قبر آنها را رسوا ساخت و چهره های ناز پرورده جولانگاه کرمهای زمین شد. مدتی طولانی از دنیا خوردند و آشامیدند اما از آن همه خوردن، خود خوراک حشرات زمین شدند.
متوکل که این اشعار تکان دهنده را از امام هادی عليهالسلام شنید بسیار متاثر شد و گریه کرد به گونه های که ریش او از اشک چشمانش تر شد و اهل مجلس همه گریه کردند. آنگاه متوکل چهار هزار دینار به او داد و با احترام به منزلش فرستاد. (189)
محمد بن سنان گوید: به محضر امام هادی عليهالسلام رسیدم و آن حضرت فرمود: ای محمد! برای آل فرج پیش آمدی رخ داده است؟
عرض کردم: آری، عمر بن فرج (که والی ظالم مدینه بود) وفات کرد.
حضرت بیست و چهار مرتبه الحمدللّه گفت.
عرض کردم: آقای من اگر می دانستم این خبر شما را مسرور می کند پا برهنه می دویدم و این خبر را برای شما می آوردم.
حضرت فرمود: ای محمد مگر نمی دانی او - خدایش لعنت کند - چه حرفی به پدرم محمد بن علی گفت؟
عرض کردم: نه.
امام عليهالسلام فرمود: درباره موضوعی پدرم با او سخن می گفت که در جواب گفت: به گمانم تو مست هستی.
پدرم گفت: خدایا تو خود می دانی که من امروز برای رضای تو روزه گرفته ام
پس طعام غارت و ذلت و اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند چند روزی نگذشت که اموال و دارائیش به غارت رفت و اسیر گردید و اکنون هم مرده است - خدایش رحمت نکند - خداوند از او انتقام گرفت و همواره انتقام دوستانش را از دشمنانش می گیرد. (190)
الجعفری می گوید: امام هادی یا امام رضا عليهالسلام به من فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمن بن یعقوب می بینم؟
عرض کردم: او دائی من است.
حضرت فرمود: او درباره خدا سخن نادرستی می گوید، خداوند را (بصورت اجسام و اوصاف آنها) توصیف می کند در حالی که خداوند این گونه توصیف نمی شود. پس یا با او همنشین باش و ما را رها کن و یا با ما همنشین باش و او را رها کن.
عرض کردم: او هر چه می خواهد بگوید، اگر من به گفته هایش اعتقادی نداشته باشم چه ضرری برای من دارد؟
امام عليهالسلام فرمود: آیا نمی ترسی از اینکه بر او عذابی نازل شود و هر دوی شما را فرا گیرد؟ آیا داستان کسی که از یاران موسی عليهالسلام بود و پدرش از یاران فرعون بود را نمی دانی؟ وقتی لشکر فرعون به موسی رسید آن پسر از موسی جدا شد تا پدرش را نصیحت کند و به اصحاب موسی ملحق سازد و پدرش همراه لشکر فرعون می رفت. این پسر با پدر ستیزه می کرد تا این که هر دو به کناری از دریا رسیدند و با غرق شدن فرعون و اصحابش آنها هم غرق شدند. خبر به موسی عليهالسلام رسید فرمود: او در رحمت خداست اما وقتی عذاب نازل شد کسی که همراه گنهکار است دفاعی نشود. (191)
فصل سیزدهم: قصه های زندگی امام حسن عسکری عليهالسلام
امام حسن عسکری عليهالسلام : از تواضع است که بر هر کس بگذری سلام کنی (192)
ابوهاشم گوید: من و عده ای از شیعیان در زندان متوکل بسر می بردیم و شخصی هم که می گفتند از علویان و شیعیان است با ما بود.
روزی امام حسن عسکری عليهالسلام را به زندان آوردند. آن حضرت التفاتی کرد و فرمود: اگر کسی که از شما نیست در میان شما نبود می گفتم که هر کدام چه وقت از زندان آزاد می شوید، آنگاه با دست اشاره به آن مردی که می گفتند از شیعیان و علویان است کرد که از نزد آنها خارج شود و او هم بیرون رفت.
سپس امام حسن عسکری عليهالسلام فرمود: این مرد از شما نیست از او دوری کنید، او نوشته ای در زیر لباس دارد که سخنان شما در آن نوشته و برای سلطان می فرستد.
یکی از آنها برخاست و او را تفتیش کرد و دید کاغذی در زیر لباس دارد که همه اخبار زندانیان را در آن نوشته است. (193)
امام حسن عسکری عليهالسلام وکلیل داشت که در منزل آن حضرت در اتاقی سکونت داشت و خدمتگزاری سفید پوست همراه او بود. روزی وکیل خواست خادم را بر دوش خود حمل کند اما خادم نپذیرفت مگر اینکه برای او شرابی بیاورد.
وکیل با ترفندی که به کار زد شرابی برای او تهیه کرد و نزد وی آورد.
ان اتاق وکیل و اتاق امام حسن عسکری عليهالسلام سه اتاق در بسته فاصله بود. وکیل حضرت گوید: من ناگاه متوجه شدم که درهای بسته باز می شود و امام عليهالسلام تشریف آورد و درب اتاق ایستاد و فرمود: از خدا پروا کنید، از خدا بترسید، و وقتی صبح شد مرا از خانه بیرون کرد و دستور داد خادم را بفروشند. (194)
زمانی که امام حسن عسکری عليهالسلام در زندان صالح بن وصیف بسر می برد عباسیون و صالح بن علی و کسانی که از مذهب تشیع منحرف بودند نزد صالح رفتند تا از او بخواهند بر امام حسن عليهالسلام سختگیری کند.
صالح گفت: چه کنم؟ من دو نفر از شرورترین افراد را بر او گماشتم اما در اثر مشاهده رفتار او هر دو در نماز و عبادت خود بسیار کوشا شدند. به آنها گفتم چه خصلتی در حسن بن علی است که این گونه در شما تاثیر گذارده است؟
گفتند: چه می گویی درباره مردی که روز را روزه می گیرد و شب را عبادت می کند، نه سخن می گوید و نه به چیزی سر گرم می شود، وقتی به او نگاه می کنیم رگهای گردن ما می لرزد و حالی به ما دست می دهد که نمی توانیم خود را نگه داریم.
وقتی این سخنان را از صالح بن وصیف شنیدند ناامید برگشتند. (195)
احمد بن اسحاق خدمت امام حسن عسکری عليهالسلام رسید و از او در خواست کرد نوشته ای به او بدهد آنگاه قلمی را هم که امام عليهالسلام با آن نوشت از او مطالبه کرد و عرض کرد: فدایت شوم مطلبی در دل دارم که بخاطر آن غمگینم، می خواستم آن را از پدر شما سوال کنم که موفق نشدم.
حضرت فرمود: سوال تو چیست؟
عرض کردم: آقای من! از پدران شما برای ما روایت کرده اند که خوابیدن پیامبران بر پشت و خوابیدن مومنین به جانب راست و خوابیدن منافقین به جانب چپ و خوابیدن شیاطین برو و بطور دمر است، آیا همین طور است؟
حضرت فرمود: بله همین طور است. (196)
هارون بن مسلم گوید: پسرم احمد دارای فرزندی شد و من بسیار دوست داشتم که نام او را جعفر و کنیه اش را اباعبداللّه گذارم. نامه ای به امام حسن عسکری عليهالسلام نوشتم که در لشکرگاه محاصره بود و از او خواستم تا نام و کینه او را مشخص کند.
روز هفتم نامه امام عليهالسلام بدستم رسید که در آن آمده بود نام او را جعفر و کنیه اش را اباعبداللّه بگذار و برایم دعا کرده بود. (197)
احمد بن اسحاق گوید: بر امام حسن عسکری عليهالسلام وارد شدم و می خواستم از امام بعد از او سوال کنم. امام عليهالسلام قبل از سوال من فرمود: ای احمد بن اسحاق! خداوند زمین را از زمان خلقت آدم تا روز قیامت از وجود حجت خالی نمی گذارد و به وسیله اوست که بلا را از اهل زمین دور می گرداند، باران می بارد و برکات زمین ظاهر می شود.
عرض کردم: یابن رسول اللّه: امام بعد از شما کیست؟
امام عليهالسلام با عجله برخاست و داخل اتاق دیگر شد و در حالی که بچه سه ساله ای که همانند ماه شب چهاردهم زیبا بود را بر دوش داشت بازگشت و فرمود: ای احمد اگر نزد خداوند و ما دارای ارزش و مقامی نبودی فرزندم را به تو نشان نمی دادم، او هم نام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است که زمین را پر از قسط و عدل می کند همانا گونه که پر از ظلم و جور شده است.
ای احمد! مثل او در این امت مثل حضرت خضر عليهالسلام و ذوالقرنین است. به خدا قسم غیبتی می کند که هر کس جز آنکه خداوند او را بر امامتش ثابت و استوار و استوار نگاه داشته است و توفیق دعا برای تعجیل در فرج او داده است از اعتقاد به او منحرف می گردد.
عرض کردم: مولای من! آیا نشانه های دارد که قلبم به آن مطمئن شود؟
در این هنگام کودک سه ساله با زبان فصیح عربی گفت: انا بقیه اللّه فی ارضه و المنتقم من اعدائه.
من بقیه اللّه در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم.
احمد بن اسحاق گوید: من در حالی که بسیار خوشحال بودم از محضر امام عليهالسلام خارج شدم و روز بعد خدمت او رسیدم و عرض کردم: از لطفی که دیروز به من کردید بسیار مسرور شدم، اما بفرمائید سنتی که از خضر و ذوالقرنین در او چیست؟ امام عليهالسلام فرمود: طولانی شدن غیبت اوست.
عرض کردم: یا بن رسول اللّه غیبت او طولانی می شود؟
فرمود: قسم به پروردگارم اکثر معتقدین به او از امامتش بر می گردند و کسی جز آنکه در عهد ولایت ما پا برجاست و ایمان در قلب او نوشته شده است و با روح الهی تایید شده است ثابت قدم نمی ماند.
ای احمد! آنچه به تو می گفتم سری از اسرار الهی است، از دیگران مخفی بدار و از شکر گزاران باش که با مادر علیین بهشت خواهی بود. (198)
فصل چهاردهم: قصه های زندگی امام مهدی عليهالسلام
امام مهدی عليهالسلام : خداوندا حیا و عفت را به زنها عنایت فرما. (199)
سید احمد رشتی گوید: عازم سفر حج بودیم، در یکی از منازل بین راه حاجی جبار که جلودار قافله بود نزد ما آمد و گفت: این منزل که در پیش داریم ترسناک است، زودتر آماده شوید تا به همراه قافله باشید و از ما جدا نمانید.
حدود دو ساعت و نیم حرکت کردیم و از منزل قبلی بین راه دور شدیم که هوا تاریک شد و برف شروع به باریدن کرد بطوری که دوستان هر کدام سر خود را پوشاندند و سرعت به راه خود دادمه دادند اما من هر چه کردم که با آنها همراه باشم موفق نشدم و تنها در بین راه ماندم. از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم، بسیار مضطرب بودم، پس از قدری فکر کردن به این نتیجه رسیدم که همین جا بمانم تا صبح شود و به همان منزلی قبلی برگردم و با چند نفر نگهبان به قافله برسم.
در همان حال در برابر خود باغی را مشاهده کردم که در آن باغبانی بود و بابیل خود به درختان می زد تا برف آنها فرو ریزد. باغبان پیش آمد و با کمی فاصله برابر من ایستاد و فرمود:
تو کیستی؟
عرض کردم: دوستان همراه من رفتند و من ماندم و راه را هم نمی دانم.
فرمود: نافله (نماز مستحبی) بخوان تا راه را پیدا کنی.
مشغول خواند نافله شدم. پس از آن دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟
عرض کردن: و اللّه راه را نمی دانم.
فرمود: جامعه (زیارت جامعه کبیره) بخوان.
من جامعه را حفظ نبودم اما برخاستم و تمام زیارت جامعه را از حفظ خواندم.
دوباره آمد و فرمود: هنوز نرفتی؟ اینجا هستی؟
بی اختیار گریه کردم و گفتم: هنوز نرفته ام راه را نمی دانم.
فرمود: عاشورا (زیارت عاشورا) بخوان.
من زیارت عاشورا را هم حفظ نبودم اما برخاستم و زیارت عاشورا را بطور کامل با صد لعن و صد سلام و دعای بعد از آن خواندم که دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی؟ هستی؟
عرض کردم: نه تا صبح هستم.
فرمود: الان، تو را به قافله می رسانم. سوار الاغی شد و فرمود: پشت سر من سوار الاغ شو! من هم سوار شدم و افسار اسبم را در دست گرفتم ولی اسب حرکت نکرد: افسار اسب را به دست گرفت و اسب حرکت کرد.
آنگاه دست خود را بر زانوی من گذارد و فرمود: شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله، نافله، نافله. باز فرمود: چرا شما عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
سپس فرمود: شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه.
آنگاه یک مرتبه برگشت و فرمود: آنها رفقای تو هستند که لب جوی آب فرود آمده اند و برای نماز صبح وضو می گیرند.
من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم اما نتوانستم. او کمک کرد و مرا سوار اسب کرد و سر اسب را به طرف دوستانم گرداند. من در آن حال به این فکر فرو رفتم که این شخص چه کسی است که به زبان فارسی سخن می گوید در حالی که در آن منطقه همه مسیحی بودند و با زبان ترکی صحبت می کردند، از طرفی چگونه به این سرعت مرا به دوستان خود رسانید پشت سر خود نگاه کردم هیچ کس را ندیدم و اثری از او مشاهده نکردم. (200)
حسن بن عبداللّه گوید: در زمان غیبت صغرای امام عليهالسلام سلطان وقت مرا به شهر قم فرستاد تا حاکم آن شهر باشم. در بین راه که حرکت می کردیم چشمم به شکاری افتاد و بدنبال آن حرکت کردم تا اینکه از همراهان و لشکریان خود دور شدم و به نهری رسیدم. در این هنگام اسب سواری که سر و صورت خود را با عمامه ای سبز بسته بود و فقط دو چشمش پیدا بود بسوی من آمد و نام مرا به زبان آورد و گفت: ای حسن!
گفت: چرا به ناحیه (مقدسه) اعتنا نداری و خمس مالت را به نمایندگان من نمی دهی؟ من با اینکه مردی شجاع بودم و از کسی نمی ترسیدم از او ترسیدم و گفتم: آنچه را فرمودی انجام می دهم.
فرمود: وقتی به قم رفتی و اموالی بدست آوردی خمس آن را به مستحقین آن بده.
گفتم: اطاعت می کنم.
او عنان اسب را گرفت و رفت و من هم برگشتم اما نفهمیدم که از کدام طرف رفت و هر چه این طرف و آن طرف رفتم او را نیافتم. (201)
و الحمدللّه رب العالمین.
1 بحارالنوار، ج 1، ص 195
2 محجة البیضاء، ج 3، ص 430.
3 محجة البیضاء، ج 3، ص 439
4 محجة البیضاء، ج 4، ص 61.
5 اص. ل کافی، باب غضب - سفینة البحار، ج 2، ص 320.
6 محجة البیضاء، ج 5، ص 312.
7 اصول کافی، باب الانصاف و العدل، ح 10.
8 اصول کافی، باب القناعة.
9 اصول کافی، باب الکفاف، ح 5.
10 بحارالنوار، ج 68، ص 155.
11 مستدرک الوسائل، ج 13، ص 404.
12 بحارالنوار، ج 16، ص 236.
13 محجة البیضاء ج 3، ص 436.
14 محجة البیضاء، ج 3، ص 436.
15 بحار النوار، ج 103، ص 10
16 محجة البیضاء، ج 3، ص 373.
17 بحارالنوار، ج 1، ص 182.
18 اصول کافی، باب حسن الصاحبه، ح 3.
19 مستدرک الوسائل، ج 13، ص 404.
20 بحارالنوار، ج 42، ص 160.
21 بحارالنوار، ج 41، ص 48.
22 بحار النوار، ج 32، ص 113 و 114.
23 بحار النوار، ج 41، ص 113، 114.
24 اصول کافی، باب صله رحم.
25 حجة البیضاء، ج 4، ص 192.
26 بحار النوار، ج 68، ص 155.
27 سفینة النوار، ج 2، ص 364.
28 محجة البیضاء، ج 4، 364.
29 بحار النوار، ج 43، ص 345.
30 علل الشرایع، ج 1، باب 182، ح 2.
31 بحار النوار، ج 2، ص 8.
32 کشف الغمه، ج 2، 96 - علل الشرایع، ج 1، باب 145.
33 بحار النوار، ج 43، ص 3.
34 کشف الغمه، ج 2، ص 127.
35 کشف الغمه، ج 2، ص 92.
36 بحار النوار، ج 43، ص 91.
37 بحارالنوار، ج 43، 91.
38 بحارالنوار، ج 43، ص 92.
39 بحارالنوار، ج 43، ص 93.
40 بحار النوار، ج 43، ص 94.
41 بحارالنوار، ج 43، 94.
42 کشف الغمه، ج 2، ص 97.
43 بحار النوار، ج 43، ص 82و 83.
44 دلائل الامامه طبری، ص 1.
45 بحار النوار، ج 78، ص 111.
46 بحارالنوار، ج 44، ص 106 و 107.
47 محجة البیضاء، ج 4، ص 218 و 219.
48 بحار النوار، ج 43، ص 352.
49 بحارالنوار، ج 43، 344.
50 بحارالنوار، ج 44، ص 104.
51 بحارالنوار 44، 104.
52 بحارالنوار، ج 44، ص 110.
53 بحارالنوار، ج 43، ص 350.
54 سوره اعراف، آیه 31.
55 وسائل الشیعه، ابواب لباس المصلی، ج 2، ص 331.
56 بحار النوار، ج 44، ص 119 و 120.
57 ان منکم الاواردها. سوره مریم، آیه 71.
58 مجمع البیان، ج 6، ص 526.
59 بحارالنوار، ج 43، 352.
60 اصول کافی، باب السمعی فی حاجة المومن.
61 تحف العقول، بخش مربوط به امام حسن عليهالسلام .
62 تحت العقول.
63 تحت العقول.
64 بحارلنوار، ج 68، ص 156.
65 تحت العقول، بخش مربوط به امام حسین عليهالسلام .
66 بحارالنوار، ج 44، ص 196و 197.
67 بحار النوار، ج 44، ص 191.
68 سوره اعراف، آیه 199 تا 202.
69 سفیتة البحار، ج 1، ص 421.
70 بحارالنوار، ج 44، ص 191.
71 تحت العقول
72 تحت العقول
73 بحارالنوار، ج 44، ص 189. 74 بحارالنوار، ج 44 (ص) 189.
75 تحت العقول
76 بحار النوار، ج 78، ص 141
77 کشف الغمه، ج 2، ص 287.
78 کشف الغمه، ج 2، ص 293.
79بخارالنوار، ج 78، ص 140.
80 کشف الغمه، ج 2، ص 299.
81 کشتف الغمه، ج 2، ص 299.
82 همان منبع
83 کشف الغمه، ج 2، ص 287.
84 بحارالنوار، ج 44، ص 99.
85 کشف الغمه، ج 2، ص 287.
86 بحارز النوار، ج 46، ص 68.
87 سفینة البحار، ج 2، ص 22.
88 بحارالنوار، ج 42، ص 66.
89 بحارالنوار، ج 46، ص 66.
90 وسائل الشیعه، ج 11، ص 187.
91 بحار النورا، ج 68، ص 187.
92 سوره صافات، آیه 83 و 82.
93 بحارالنوار، ج 68، ص 156.
94 بحار النوار، ج 78، ص 156.
95 اصول کافی، باب المصافحه.
96 بحارالنوار، ج 46، ص 297.
97 سفینة البحار، ج 2، ص 83.
98 بحارالنوار، ج 46، 247.
99 وسائل الشیعه، ج 12، ص 135.
100 وسائل الشیعه، ج 2، ص 918.
101 اصول کافی، باب مذاکره و گفتگوی برادران.
102 اصول کافی، دعائم الاسلام، ح 10.
103 اصول کافی، باب الطاعة و التقوی
104 اصول کافی، باب ذم الدنیا و الزهد فیها، ح 16
105 بحارالنوار، ج 46، ص 290.
106 بحارالنوار، ج 46، ص 290.
107 اصول کافی، باب العطاس و التسمیت، ح 9.
108 اصول کافی، باب العطاس و التسمیت.
109 بحارالنوار، ج 46، ص 298.
110 بحارالنوار، ج 46، ص 271.
111 بحارالنوار، ج 46، ص 286.
112 بحار النوار، ج 68، ص 156.
113 بحار النوار، ج 78، ص 254.
114 منتهی الامال، ص 714.
115 محجة البیضاء، ج 3، ص 147.
116 مججة البیضاء، ج 3، ص 439.
117 محجة البیضاء، ج 3، ص 441.
118 اصول کافی، باب اخوة المومنین
119 اصول کافی، باب اخبار الرجل اخاء بخیه، ح 2.
120 اصول کافی، باب حق المومن علی اخیه، ح 10.
121 سوره رعد، آیه 21.
122 همان منبع
123 همان منبع
124 مستدرک الوسائل، ج 13، ص 405.
125 مستدرک الوسائل، ج 13، ص 405.
126 وسائل الشیعه، ج 12، ص 918.
127 بحارالنوار، ج 27، ص 95.
128 ببحار النوار، ج 67، ص حاجة المومن.
129 اصول کافی، باب السعی فی حاجة المومن.
130 اصول کافی، باب التکاتب، ح 7.
131 اصول کافی، کتاب العقل و الجهل، ح 19.
132 سوره سباء، آیه 39.
133 سوره سبا، آیه 39.
134 اصول کافی، باب الثناء قبل الدعا.
135 اصول کافی، باب الطاعة والتقوی.
136 اصول کافی، باب الطاعة والتقوی.
137 روضه کافی، چاپ انتشارات علمیه اسلامیه، (ص) 147، ح 73.
138 محجة البیضا، ج 4، ص 256.
139 سوره توبه، آیه 61.
140 سوره نساء، آیه 5.
141 بحارالنوار، ج 78، ص 320.
142 اصول کافی، باب الحق المومن علی اخیه
143 بحارالنوار، ج 78، ص 320
144 بحارالنوار، ج 48، ص 102 و 103.
145 اصول مافغی، باب الشکر.
146 اصول کافی، باب العفو.
147 تحف العقول، آخر بخش مربوط به امام کاظم عليهالسلام
148 بحار، ج 75، ص 262.
149 بحارالنوار، ج 48، ص 115
150 بحار النوار، ج 48، ص 117.
151 منتهی الامال، باب نهم، ص 782.
152 منتهی الامال، باب نهم، ص 782.
153 اصول کافی، باب الثناء قبل الدعا.
154 اصول کافی، باب الطاعة والتقوی.
155 روضه کافی، چاپ انتشارات علمیه اسلامیه، ص 147، ح 73.
156 محجة البیضاء، ج 4، ص 256.
157 بحار النوار، ج 68، 157.
158 بحارالنوار ج 49، ص 102.
159 بحارالنوار، ج 49، ص 101.
160 سفینة البحار، ج 1، ص 418و 419.
161 وسائل الشیعه، ج 5، ص 510.
162 انجام اعنا وشنیدن ان و کسب با آن حرام است.
163 بحارالنوار، ج 49، ص 263.
164 سوره شوری، آیه 30.
165 بحارالنوار، ج 68، ص 157 تا 159.
166 بحارالنوار، ح 49، ص 99
167 بحار النوار، ج 49، ص 100
168 بحارالنوار، ج 49، ص 100.
169 منتهی الامال، ص 867.
170 تخت العقول، آخر بخش مربوط به امام رضا عليهالسلام
171 اصول کافی، مولد ابی جعفر محمد بن علی الثانی عليهالسلام
172 نگاهی بر زندگی چهارده معصوم (انوارالبهیه) نور یازدهم، تالیف شیخ عباس قمی.
173 بحارالنوار، ج 78، ص 365.
174 اصول کافی، مولد ابی جعفر محمد ابن علی الثانی عليهالسلام
175 اصول کافی، باب مولد ابی جعفر محمد بن علی الثانی
176 بحارالنوار، ج 50، ص 91 و 92.
177 منتهی الامال، باب یازدهم، ص 943.
178 منتهی الامال، باب یازدهم، فصل دوم، ص 942 و 943.
179 نگاهی بر زندگی چهارده معصوم نور یازدهم، تالیف شیخ عباس قمی.
180 سوره بقره، آیه 264.
181 بحار النوار، ج 78، 159.
182 تحت العقول، بخش مربوط به امام جواد عليهالسلام .
183 بحارالنوار، ج 50، ص 265.
184 تحف العقول، بخش مربوط به امام دهم
185 بحارالنوار، ج 50، ص 205.
186 نگاهی برزندگی چهارده معصوم (انوارالهیه) نور دوازدهم، تالیف شیخ عباس قمی
187 اصول کافی، باب مولد ابی الحسن علی بن محمد عليهالسلام
188 اصول کافی، باب مولد ابی الحسن علی بن محمد عليهالسلام
189 بحارالنوار، ج 50، ص 211 و 212.
190 اصول کافی، باب مولد ابی جعفر محمدبن علی الثانی عليهالسلام .
191 اصول کافی، باب همنشینی با گنکاران.
192 بحارالنوار، ج 78، ص 372.
193 محجة البیضاء، ج 4، ص 333.
194 اصول کافی، باب مولدایی محمد الحسن بن علی عليهالسلام ، ح 19.
195 اصول کافی، باب مولد ابی الحسن بن علی عليهالسلام ، ح 23.
196 اصول کافی، باب مولد ابی الحسن بن علی عليهالسلام ، ح 27.
197 محجة البیضاء، ج 4، ص 328.
198 محجة البیضاء، ج 4، ص 339.
199 مفاتیح الجنان.
200 نجم الثاقب، ص 250 و 215.
201 محجة البیضاء، ج 4، ص 347 و 348.
فهرست مطالب
مقدمه مولف ...2
فصل اول: قصه های زندگی پیامبر صلىاللهعليهوآله ......3
حفظ خویشاوندی ..3
احترام به والدین ..3
پرهیز از امتیاز طلبی ..4
پرهیز از غضب ...4
خوش برخوردی ..5
بر خورد با مردم .5
کلیدی بی نیازی ..6
اندازه معیشت ...7
شیعه واقعی ..8
اهمیت طلب مردم .8
میهمان سرزده 9
خود برتربینی ..9
محبت به فرزندان .9
عزت کار و ذلت صدقه .10
بر خورد با سر کشان .11
انسان محترم را گرامی بدارید .11
فصل دوم: قصه های زندگی امام علی عليهالسلام ......12
بدرقه دیگران .12
انفاق ..13
مهمانی ساده 13
بخشش مشروط ..14
هدف از ریاست ...15
الگوی کارگزاران .15
کمک به فامیل ..17
انفاق ..18
شیعه واقعی ..18
دادرسی مظلومان .19
صفات مومن ..20
دلداری به دیگران .21
فصل سوم: قصه های زندگی فاطمه عليهاالسلام ......23
دفاع علمی از مومنین ..23
دگر بینی ..23
ارزش آموزش دین ..24
شیعه فاطمه عليهاالسلام .....25
منطق قوی فاطمه عليهاالسلام .....26
بهترین ویژگی زن .27
حیا و پوشیدگی ..28
نزدیکی به خدا 28
آزادی در انتخاب همسر .29
جهیزیه فاطمه عليهاالسلام .....30
الگوی شوهر داری ..31
تسبیح فاطمه عليهالسلام .....31
حرمت سخن پیامبر صلىاللهعليهوآله ......33
فاطمه الگوی زنان .34
فصل چهارم: قصه های زندگی امام حسن عليهالسلام ......35
تحلیل سخن سیاسی دشمن ..35
پاسخگویی به انتقاد دیگران .35
ترحم بر حیوانات ..36
نمونه زیبای بزرگواری ..37
پاسخ به مروان .37
گرایشهای باطل مردمی ..38
خوش برخوردی با دیگران .39
جود و بخشش ....40
پوشیدن لباسهای زیبا 40
قطع رابطه با دشمنان .41
نهی از قهقهه .43
عفو و بخشش امام عليهالسلام .....44
گره گشائی از مومن ..44
روش تهنیت ...45
یک موعظه .45
موعظه امام حسن عليهالسلام .....45
شیعه حقیقی ..46
فصل پنجم: قصه های زندگی امام حسین عليهالسلام ......47
کمک به اندازه معرفت فقیر .47
بخشش ....48
دعوت فقرا به صرف غذا 49
بزرگواری امام حسین عليهالسلام .....49
صلح طلبی ..50
برخورد با ظالم .51
عفو و بخشش ....51
سلام مقدم است ...52
ترک درخواست از دیگران .52
نیکی به بدان .52
رد غیبت ...53
برخورد با دشمنان .53
ادای دین دیگران .53
دستگیری از فقرا 54
رعایت شخصیت فقیر .54
فصل ششم: قصه های زندگی امام سجاد عليهالسلام ......56
عفو زیبای امام عليهالسلام .....56
شیوه برخورد با سخنان ناروا 56
اظهار محبت ...57
احساس امنیت ...57
عظمت روحی ..58
توجه در نماز .58
توجه به آخرت ..58
صبر و گذشت ...59
یک فراز اخلاقی ..59
سرنوشت بیهوده گویان .60
کمک به نیازمندان .60
یک موعظه .61
طلب روزی حلال .61
حضور قلب ...62
امام عليهالسلام در شبی تاریک و سرد .62
وصیت امام سجاد عليهالسلام .....63
ادعای تشیع .63
فصل هفتم: قصه های زندگی امام باقر عليهالسلام ......65
ارتباط دوستانه با مردم .65
سوال از ولایت ...65
اطعام شیعیان .66
نهی از منکر امام عليهالسلام .....67
تبریک به عمال ستمگران!!! 67
تسلیم .67
مجالست شیعیان با یکدیگر .68
اسلام حقیقی ..68
ویژگیهای شیعه .69
دست دادن با دیگران .70
امید بدون عمل ..70
توجه به آخرت ..71
گریه های امام باقر عليهالسلام .....72
حق آل محمد عليهالسلام .....72
ذکر خدا 73
حفظ یاران .73
حضور در میدان کار .74
شیعه واقعی ..75
فصل هشتم: قصه های زندگی امام صادق عليهالسلام ......76
نامگذاری فرزند .76
تحصیل روزی حلال .76
ارزش نیکی به والدین ..77
احترام به پدر .77
یکدیگر را دوست بدارم .78
ثروتمندان شیعه .78
صله ارحام .79
آسان گیری بر بدهکار .80
رضا به قضای الهی ..80
نامگذاری ..81
حقوق مومن ..81
سرمایه ولایت ...82
دستگیری از برادر مومن ..82
بی نیازی ..83
نوشتن انشا اللّه .83
عبادت بدون عقل ..84
دعایم به اجابت نمی رسد .84
نیکوکاری بدون تقوا 85
توصیه به رانندگان .86
زهد امام صادق عليهالسلام .....86
بی اعتباری شراب خوار .87
سه درس زندگی ..88
فصل نهم: قصه های زندگی امام کاظم عليهالسلام ......90
برخورد با بدگویان .90
سجده شکر .91
عفو .91
هم نشینی با مردم ضعیف ...92
حرمت برادر مومن ..93
ارزش کار .93
پرهیز از حرام .94
نهی از منکر .94
پرهیز از نامحرم .95
مخالفت با ظالم .95
کمک مشروط ..96
شیوه واقعی ..97
فصل دهم: قصه های زندگی امام رضا عليهالسلام ......99
تعیین اجرت ..99
نهی از اسراف ..100
مذمت بکار گیری مهمان .100
پرهیز از تبعیض ....101
مراعات شخصیت فقیر .101
دیدار با ظالم .102
این گونه برخورد کنیم .103
ادعای تشیع .103
تواضع و خدمت ...106
کمک به فقرا 106
معیار برادری ..106
اهمیت تشییع جنازه 107
برخورد با نگرانیهای مادی ..108
انفاق ..108
فصل یازدهم: قصه های زندگی امام جواد عليهالسلام ......110
نهی از منکر امام جواد عليهالسلام .....110
کمک به گرفتاران .111
شیوه سخن گفتن ..111
توجه به مصیبت زهرا 112
عبادت به نیابت از ائمه عليهالسلام .....112
اظهار نظر جاهلانه درباره اسلام .113
شیعه واقعی ..114
صبر وپاداش ...116
فصل دوازدهم: قصه های زندگی امام هادی عليهالسلام 117
شومی روزگار .117
اعدام بدعت گذار .117
شکر نعمت ...118
مقاومت در برابر هوسرانان .119
کمک به بیماران .120
موعظه موثر امام هادی عليهالسلام .....120
شکر خداوند .122
دوری از اقوام منحرف ..122
فصل سیزدهم: قصه های زندگی امام حسن عسکری عليهالسلام 124
افشای جاسوس ...124
دافعه امام عليهالسلام .....124
اهتمام به عبادت ..125
پاسخ به یک سوال .125
نامگذاری به نامه ائمه عليهمالسلام ......126
برکات حجت خدا 126
فصل چهاردهم: قصه های زندگی امام مهدی عليهالسلام 129
توصیه های امام مهدی عليهالسلام .....129
پرداخت خمس ....131
پی نوشت ها : 132
فهرست مطالب ...140