شیعه و پاسخ به چند پرسش
مؤلف: رضا استادی
این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهماالسلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.
لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.
بیشتر زائران شیعه که از ایران برای انجام عمره مفرده و یا حج تمتع به مدینه و مکه مشرف می شوند در دو هفته یا چهار هفته ای که با اهل تسنن معاشرت و مصاحبت دارند سؤال هایی برایشان پیش می آید و یا گاهی سؤال هایی از ایشان می شود و نیز احیاناً اعتراض هایی را به مذهب شیعه می شنوند که در هر سه صورت مایلند درباره این مسائل دست کم آشنایی مختصری داشته باشند که هم خود گرفتار ابهام نشوند و هم بتوانند در حدّ اطلاع خود پاسخگوی سؤال کنندگان باشند و هم به بی اساس بودن آن اعتراضات آگاه شوند.
مهمترین این مسائل عبارت است از:
1 ـ شیعه از چه زمانی پیدا شده است؟
2 ـ دلیل شیعیان برای اعتقاد به امامت علی عليهالسلام و یازده فرزند معصوم او چیست؟
3 ـ از نظر شیعه امامان عليهمالسلام چه ویژگی هایی دارند؟
4 ـ علت اختلاف شیعه و سنّی در بخشی از مسائل اعتقادی و احکام فقهی چیست؟
5 ـ چرا گاهی برخی از سنی های وهابی، شیعه را مشرک می خوانند؟ اشتباه آنان در چیست؟
6 ـ آیا اعتقاد شیعه به شفاعت دلیل قرآنی و روائی دارد؟
7 ـ به چه دلیل شیعه زیارت قبر پیامبر و امامان معصوم و مؤمنان را مستحب می داند؟
8 ـ آیا استحباب توسل به اولیاء خدا از نظر قرآن و روایات دلیلی دارد؟
9 ـ معنی بدعت چیست که گاهی برخی وهابی ها به اشتباه بخشی از عبادات شیعه را بدعت می نامند؟
10 ـ چرا شیعه در مواردی تقیه می کند و مقصود از تقیه چیست؟
11 ـ دوستی اهل بیت عليهمالسلام چه لوازمی دارد؟
12 ـ چرا شیعیان مانند سنّی ها وضو نمی گیرند؟
13 ـ چرا در اذان جمله «حیّ علی خیر العمل» را می گویند؟
14 ـ چرا مانند بیشتر سنی ها دست بسته نماز نمی خوانند؟
15 ـ چرا مانند سنّی ها در نماز بعد از خواندن سوره حمد «آمین» نمی گویند؟
16 ـ چرا فقط بر مهر و امثال آن سجده می کنند؟
17 ـ چرا بر خلاف سنّی ها نماز ظهر و عصر، و مغرب و عشاء را با هم می خوانند؟
18 ـ چرا هزار رکعت نماز مستحب ماه رمضان را مانند سنّی ها به جماعت نمی خوانند؟
19 ـ مدرک شیعه در وجوب پرداخت خمس چیست؟
20 ـ آیا ازدواج موقّت از نظر قرآن و روایات جائز است یا نه؟
کسانی که با مکتب شیعه و مسائل امامت و معارف مکتب اهل بیت عليهمالسلام آشنا باشند می دانند که در طول تاریخ اسلام و بویژه در عصر حاضر کتاب های فراوانی به زبان عربی و فارسی و غیره تألیف و منتشر شده که درباره این مسائل و سایر مسائل مربوط به شیعه و مکتب اهل بیت عليهمالسلام به گونه ای مستدل و مستند و منطقی، مباحث لازم را مطرح نموده اند و علاوه بر تحقیق و بیان مسائل، به همه شبهاتی که از طرف مخالفین ایراد شده نیز پاسخ داده اند.
و چون مقصود از تنظیم این کتاب اطلاع رسانی در سطح عموم مردم است بهتر دیدیم که با استفاده و اقتباس از سه کتاب از این کتابها که در سالهای اخیر منتشر شده:
1 ـ منشور عقائد امامیه در صدو پنجاه اصل تألیف آیة الله حاج شیخ جعفر سبحانی
2 ـ درآمدی بر شیعه شناسی تألیف استاد گرانقدر علی ربانی گلپایگانی
3 ـ شیعه شناسی و پاسخ به شبهات تألیف فاضل محترم علی اصغر رضوانی
درباره چند مسأله ای که یاد شد اطلاعات کوتاه و در عین حال قانع کننده و محکمی را در اختیار زائران گرامی بگذاریم امید است در حدّ خود سودمند باشد.
شیعه در لغت به معنی «پیرو» است و در اصطلاح عنوان «شیعه امامیه و یا شیعه دوازده امامی» به گروهی از مسلمانان گفته می شود که پس از درگذشت پیامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم ، علی عليهالسلام و یازده فرزند معصوم او را امام و جانشین او می دانند.
اصطلاح «شیعه» به معنی پیرو علی عليهالسلام و به معنی کسانی که پیروی آن حضرت را برگزیده و به او اظهار محبت و ارادت نموده اند به عصر رسالت باز می گردد زیرا مطابق احادیثی که محدّثان سنّی و شیعی از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل کرده اند پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم هواداران و پیروان علی عليهالسلام را به این نام نامیده است.
جلال الدین سیوطی از جابربن عبدالله انصاری و عبدالله بن عباس روایت کرده است که پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم در تفسیر آیه ی ( ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة ) (1) به علی عليهالسلام اشاره کرد و فرمود: او و شیعیانش در روز قیامت رستگار خواهند بود. (2) .
ابن اثیر از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم روایت کرده است که خطاب به علی عليهالسلام فرمود: «ستقدم علی الله انت و شیعتک راضین مرضیین... » (3) تو و شیعیانت روز قیامت با رضایت و خشنودی بر خداوند وارد می شوید...
شبلنجی نیز نظیر این روایت را در کتاب نورالابصار نقل کرده است. (4) .
سیوطی در حدیثی دیگر از علی عليهالسلام روایت کرده است که پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم به علی عليهالسلام فرمود: مقصود از آیه ی (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة) تو و شیعیان تو است وعده گاه من و شما حوض کوثر است، آن گاه که امت ها را برای حساب می آورند، شما شادمان و سرافراز خواهید بود. (5).
1- بیّنه: 7.
2- الدرّ المنثور: 8: 538.
3- النهایة: 4: 106.
4- نورالابصار، ص 159.
5- الدر المنثور: 8: 538.
ابن حجر در کتاب «صواعق» از امّ سلمه روایت کرده است که گفت: پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نزد من بود، فاطمه زهرا عليهاالسلام و پس از او علی عليهالسلام بر پیامبر وارد شدند، پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم خطاب به علی عليهالسلام فرمود:
یا علی انت و اصحابک فی الجنة و شیعتک فی الجنة (1) . تو و اصحاب و شیعیانت در بهشت خواهید بود.
خطیب خوارزمی در کتاب «المناقب» از علی ابن ابیطالب عليهالسلام روایت کرده که فرمود: آن گاه که پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم (در معراج) وارد بهشت شد، درختی را دید که به زینت های مختلف آذین بندی شده بود. پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم از جبرئیل پرسید: این درخت از چه کسی است؟ جبرئیل گفت: از پسر عمویت علی بن ابیطالب عليهالسلام است، هرگاه خداوند بهشتیان را وارد بهشت کند، شیعیان علی را نزد این درخت می آورند و از زینت های آن بهره مند می شوند، آن گاه منادی اعلان می کند که این افراد شیعیان علی بن ابیطالب اند که در دنیا بر اذیت ها صبر کردند، و اینک این موهبت ها به آنان عطا شده است. (2).
وی، در جای دیگر از جابر روایت کرده که گفت: ما نزد پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بودیم در این هنگام علی بن ابیطالب عليهالسلام وارد شد، پیامبر خطاب به ما فرمود: «أتاکم اخی» برادرم آمد سپس روی به کعبه نمود و فرمود: سوگند به خداوند «ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامة». (3) علی و شیعیان او در روز قیامت رستگارانند.
1- الصواعق المحرقه ص 161.
2- المناقب، فصل6، حدیث 52.
3- همان، فصل نهم، ص 111، حدیث 120.
چند حدیث دیگر نیز در کتب اهل سنّت در این باره روایت شده است که به خاطر طولانی نشدن کلام از ذکر آن خودداری شد. (1) و نقل موارد یاد شده برای اثبات مقصود ما کافی است. (2) از این احادیث به دست می آید که نام شیعه نخستین بار توسط پیامبراکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بر هواداران و پیروان علی عليهالسلام اطلاق شده است. و از آن جا که این اصطلاح شناخته شده بود، پس از رحلت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نیز به کار رفته است. چنان که مؤلف کتاب «اثبات الوصیة» آن جا که حوادث مربوط به سقیفه را نقل کرده گفته است: پس از آن که ماجرای بیعت با ابوبکر در سقیفه پایان یافت، حضرت علی و عدّه ای از شیعیان وی در منزل او اجتماع نمودند. (3) .
1- علاقه مندان می توانند جهت اطلاع بیشتر به کتاب «شیعیان علی از نگاه پیامبر» مراجعه کنند.
2- ر. ک: تاریخ الشیعة، ص 4 ـ 8؛ بحوث فی الملل و النحل: 6: 102 ـ 106. و جزوه «اربعین» که شامل چهل حدیث در این باره است. چاپ قم.
3- اثبات الوصیة، ص 121.
علامه کاشف الغطاء پس از اشاره به این احادیث گفته است:
«مدلول این احادیث این است که گروهی از صحابه پیامبر شیعه ی علی عليهالسلام بوده اند و مقصود از شیعه علی عليهالسلام کسانی که فقط او را دوست می داشتند یا به او عداوت نمیورزیدند نیست، زیرا محبت فردی نسبت به دیگری، یا عداوت نداشتن نسبت به وی، کافی در شیعه نامیدن آن فرد نیست، و واژه ی شیعه در فرهنگ عربی به معنی فقط دوست داشتن نیست بلکه مفاد آن علاوه بر محبت ورزیدن، پیروی کردن است. (1). .
1 - اصل الشیعة و اصولها، ص 111، 113. چاپ قاهره، و ص 121، 122 چاپ دارالاضواء. علامه سید محسن امین در اعیان الشیعة: 1: 23؛ شیخ محمد حسین مظفر در تاریخ الشیعة، ص 8 ـ 9؛ شیخ محمد جواد مغنیه در الشیعة و التشیع، ص 16؛ علامه طباطبایی در شیعه در اسلام، ص 5 ـ 7؛ آیة الله سبحانی در «بحوث فی الملل و النحل»: 6: 112 ـ 106؛ و سید طالب خِرسان در نشأة التشیع، ص 24 ـ 29 همین نظریه را برگزیده اند.
علامه طباطبایی نیز در مورد تاریخ پیدایش شیعه گفته است:
«آغاز پیدایش شیعه را همان زمان حیات پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم باید دانست».
وی سپس به برخی از احادیثی که بر امامت علی عليهالسلام و شخصیت ممتاز او در میان صحابه و ارتباط ویژه ی او با پیامبراکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم دلالت می کند اشاره کرده و یاد آور شده است:
«بدیهی است این چنین امتیازات و فضایل اختصاصی دیگر که مورد اتفاق همگان بود و علاقه شدیدی که پیغمبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم به علی عليهالسلام داشت طبعاً عده ای از یاران پیغمبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وا می داشت که علی عليهالسلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از او پیروی کنند، چنان که عده ای را بر حسد و کینه آن حضرت وا می داشت. گذشته از همه ی اینها نام «شیعه ی علی» و شیعه اهل بیت در سخنان پیغمبراکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بسیار دیده می شود». (1) .
1 - شیعه در اسلام، ص 5 ـ 7.
با دقت در این نظریه روشن می شود که مقصود این نیست که در عصر رسالت گروهی امامت علی عليهالسلام را پذیرفته و گروهی آن را نپذیرفته اند و بدین جهت گروه نخست شیعه نامیده شده اند، تا گفته شود در آن زمان اختلافی در این باره پدید نیامده بود، بلکه مقصود وجود گروهی از صحابه است که به احادیث نبوی در مورد علی عليهالسلام و شأن و منزلت او نزد پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم توجه نموده و به این دلیل به او ارادت میورزیدند، و پیروی از او را راه درست و پیروی از پیامبر می دانستند. برخی از این افراد، همان کسانی اند که پس از رحلت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم از هواداران و پیروان خاص امام علی عليهالسلام به شمار می آمدند. این گروه را پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم شیعه ی علی نامیده است.
اما گروهی دیگر از دانشمندان، تاریخ پیدایش شیعه را پس از رحلت پیامبراکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و در ارتباط با اختلاف مسلمانان در مسأله ی خلافت و امامت، و به عبارت دیگر در ماجرای سقیفه بنی ساعده می دانند؛ زیرا در سقیفه در ارتباط با جانشین پیامبر و رهبر مسلمین نخست دو پیشنهاد شد. عده ای از انصار سعد بن عباده را برای خلافت و رهبری پیشنهاد کردند، و گروهی از مهاجران به خلافت ابوبکر رأی دادند. و پس از گفتگوهایی که میان دو گروه رخ داد، ماجرا به نفع گروه دوم پایان یافت، و از سوی دیگر، عده ای از مسلمانان که بنی هاشم، و عده ای از مهاجران و انصار را تشکیل می دادند، به امامت علی عليهالسلام معتقد بودند. این گروه همان شیعه ی علی عليهالسلام بودند. از این جا شیعه به عنوان مذهبی خاص در جهان اسلام پدید آمد. (1).
و این دو دیدگاه در حقیقت، با یکدیگر ناسازگار نیستند، بلکه هر یک از آن دو از جهت ویژه ای به این مسأله نگریسته است که در حد خود درست و استوار است، و با شواهد و دلایل روایی و تاریخی هم آهنگ می باشد.
نظریه ی نخست این است که عقیده ی تشیع و گرایش های شیعی در عصر رسالت آغاز شده است. و نخستین فردی که شیعه
را مطرح نموده است، رسول گرامی اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده است، ولی در آن زمان مسلمانان به دو فرقه ی شیعه و غیر شیعه تقسیم نشده بودند.
نظریه ی دوم این است که اختلاف در مورد خلافت و امامت منشأ ظهور شیعه و سنّی شد، و گروهی به عنوان شیعه از خلافت و امامت علی عليهالسلام طرفداری می کردند، در مقابل گروه دیگر ابوبکر را به عنوان خلیفه ی بلافصل پیامبر برگزیدند.
1 - ابن خلدون در کتاب تاریخ، ج 3 ص 364؛ دکتر حسن ابراهیم حسن در کتاب «تاریخ اسلام»، ج 1 ص 371؛ احمد امین مصری در کتاب «ضحی الاسلام»، ج 3، ص 209؛ و مؤلف کتاب «العقیدة و الشریعة فی الاسلام»، ص 174، این نظریه را برگزیده اند، ر. ک: نشأة التشیع، ص 31 ـ 32.
بنابراین، ظهور مذهب شیعه نیز به این تاریخ باز می گردد. روشن است که این دو دیدگاه با یکدیگر تنافی نداشته، و هریک در جای خود صحیح است.
برخی از محققان نیز به این نکته توجه نموده و دو مطلب مزبور را به عنوان دو جنبه یا دو مرحله از یک نظریه دانسته اند. علامه سید محسن امین نخست به تبیین وجود تفکر و عقیده ی شیعی در عصر پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و نامیده شدن عده ای از مسلمانان به نام شیعه پرداخته و آن گاه ظهور تشیع را در جریان بحث و گفت و گوی مسلمانان در مورد مسأله ی خلافت یادآور شده و چنین گفته است:
در بحث قبل دانستی که در زمان پیامبر گروهی از مسلمانان شیعه ی علی عليهالسلام به شمار می آمدند، آن گاه در جریان اختلاف در مسأله ی امامت با زیر پاگذاشتن سفارشات پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ، انصار به مهاجران گفتند: از هر یک از ما و شما رهبری برگزیده شود، و مهاجران به دلیل این که از قوم و عشیره ی پیامبرند، و امامت باید در قریش باشد، جلو افتادند و ابوبکر را خلیفه پیامبر دانستند امّا گروهی از بنی هاشم و مهاجران و انصار طبق دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم امامت علی عليهالسلام را برگزیدند، آنان همان شیعیان بودند. (1) .
1- اعیان الشیعة: 1: 23.
از برخی احادیث و گزارش های تاریخی به دست می آید که در عصر بنی امیه، دشمنان اهل بیت و شیعیان، برای ابراز و اعمال عداوت و خصومت نسبت به آنان اصطلاح رافضی درباره شیعه را به کار می بردند، و رافضی بودن را جرمی نابخشودنی به شمار می آوردند. و هر کس را رافضی می نامیدند سزاوار شکنجه و قتل می دانستند. در حدیثی آمده است که ابوبصیر به امام باقر عليهالسلام گفت: فدایت گردم، ما را به نامی لقب داده اند که زمامداران اموی به واسطه ی آن خون و مال و شکنجه کردن ما را مباح می شمارند. امام عليهالسلام فرمودند: آن نام چیست؟ ابوبصیر گفت: آن نام رافضه است...
از این روایت نکات ذیل به دست می آید:
1 ـ در آن زمان شیعیان را رافضیان می نامیدند.
2 ـ رافضی نامیدن آنان بیشتر توسط حکّام اموی انجام
می گرفت و هدف آنان این بود که شیعیان را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.
3 ـ وجه رافضی دانستن شیعیان این بود است که آنان نسبت به امام علی عليهالسلام اظهار محبّت می کردند و فضایل او را بر می شمردند، و او را برتر از دیگران می دانستند. و این در حالی بود که حکّام اموی اظهار محبّت نسبت به علی عليهالسلام و بر شمردن فضایل او را جرم می انگاشتند.
شیعه معتقد است که چون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم از طرف خدای متعال علی عليهالسلام را به عنوان جانشین و امام بعد از خود تعیین کرد و به بیان های مختلف آن را اظهار نمود، تنها راه حق همین بود که مسلمانان امامت آن حضرت را می پذیرفتند و شیعه این افتخار (یعنی پذیرفتن گفتار پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را درباره جانشین خود) را دارد و آنان که از راه انتخاب، خلافت و جانشینی شخص دیگر را پذیرفتند راهی غیر از راه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را در پیش گرفته اند.
پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت، خدای متعال پیامبر را مأمور ساخت که دعوت خود را آشکار سازد، و آیه ( وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلأَقْرَبینَ ) (شعراء: 214 ) در این مورد نازل شد. پیامبر سران بنی هاشم را جمع کرد و فرمود: من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در نشر این آیین یاری می کند تا برادر و وصیّ و جانشین من باشد؟ حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علی عليهالسلام آمادگی خود را اعلان کرد. در این موقع پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم گفت : «انّ هذا أخی و وصییّ و خلیفتی فیکم» . (1) .
پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم در موارد مختلف، منزلت و مقام امیر مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون نسبت به موسی دانسته و فقط یک مقام از مقامات هارون را (که نبوت باشد) از علی عليهالسلام سلب کرده و فرموده: «یا علی أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی». ( ) (2) .
به نص قرآن کریم، هارون مقام نبوت (3) ، خلافت (4) و
1- مسند احمد، 1: 159؛ تاریخ طبری: 2: 406؛ تفسیر طبری جامع البیان، 19: 74 ـ 75، تفسیر سوره شعراء، آیه 214.
2- صحیح بخاری: 6: 3 در باب غزوه تبوک؛ صحیح مسلم، 7: 120، در باب فضایل علی عليهالسلام ؛ سنن ابن ماجه، 1: 55، باب فضائل النبی؛ مسند امام احمد، 1: 173، 175، 177، 179، 182، 185 و 230؛ سیره نبویه، ابن هشام، 4: 163 غزوه تبوک.
3- وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِیّاً مریم: 53
4- وَ إِذْ قالَ مُوسی ِلأَخیهِ هارُونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی... اعراف: 142.
وزارت (1) را در زمان موسی دارا بود، و حدیث منزلت نیز همه مقامات هارون را ـ به استثنای مقام نبوت ـ برای علی عليهالسلام ثابت می کند. و اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت برای وی عليهالسلام نبود نیازی به استثنای نبوت وجود نداشت.
پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم ، اهل بیت خویش را به کشتی نوح تشبیه می کند که هرکس بر آن نشست نجات یافت و هرکس که از آن تخلّف جست غرق شد، می فرماید: «ألا إنّ مَثَلَ أَهل بیتی فیکم مَثَلُ سَفینة نوحِ فی قَومِهِ مَنْ رَکِبَها نَجی وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق» (2) . می دانیم که کشتی نوح، ملجأ و پناهگاه آنان برای نجات از غرق شدن بود. بنابراین طبق حدیث سفینه، اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم یگانه پناهگاه برای نجات از انحراف و گمراهی هستند.
1- وَ اجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی طه: 29
2- مستدرک حاکم، 3: 351؛ الصواعق المحرقة، ص 91؛ میزان الاعتدال، 1: 224؛ تاریخ الخلفاء، ص 573؛ الخصائص الکبری، 2: 266؛ ینابیع المودّة، ص 28؛ فتح القدیر، ص 113 و کتب دیگر.
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم اهل بیت خود را سبب وحدت کلمه و دوری امت از اختلاف معرفی می کند و می فرماید: «النُّجومُ أمانٌ لأهلِ الأَرضِ مِنَ الغَرْق وَ أَهْلُ بَیْتی أَمانٌ لامتی من الاخْتِلاف... » (1) : همان
گونه که ستارگان وسیله نجات اهل زمین از غرق شدن در دریا هستند (زیرا، دریانوردان به حکم ( وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُون ) (نحل: 16)، به وسیله ستارگان راه را از میان امواج پیدا می کنند و به ساحل می رسند) اهل بیت من نیز مایه نجات امت از دو دستگی هستند...
حدیث ثقلین، از احادیث متواتر اسلامی است که علمای سنی و شیعه آن را در کتابهای حدیث خود نقل کرده اند. پیامبر در این حدیث خطاب به امت اسلام می فرماید: «در میان شما دو چیز گرانبها را باقی می گذارم و می روم»، و سپس تمسک به این دو را مایه هدایت امت، و روگردانی از هر دو یا یکی از آن دو را مایه ضلالت می داند، چنانکه می فرماید:
«إنّی تارِکٌ فِیکُمُ الثقلَیْن کتابَ الله وَ عِتْرَتی أَهلَ بَیتی ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ إِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوْضَ». ( ) (2).
1- مستدرک حاکم، 3: 149.
2- صحیح مسلم: 7: 122؛ سنن ترمذی، 2: 307؛ سنن دارمی، 2: 432؛ مسند احمد، 3: 14، 17، 26 و 59، 4: 366 و 371، 5: 182 و 189؛ خصائص علویه، نسائی ص 20؛ مستدرک حاکم: 3: 109، 148 و 533، و کتب دیگر. در این باره ضمناً می توان به رساله حدیث الثقلین از نشریات دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیة قاهره، رجوع کرد.
این حدیث، مرجعیت علمی عترت و اهل بیت پیامبر رامانند قرآن کریم، به روشنی ثابت می کند، و بر مسلمانان لازم می دارد که در امور دینی، به کتاب خدا و اهل بیت (هر دو) تمسک بجویند. ولی جای بسی تأسف است که برخی از کسان همه درها را می زنند، جز در خانه اهل بیت را! حدیث ثقلین، که شیعه و سنّی در نقل آن اتفاق دارند، می تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتی واحد گرد آورد، زیرا اگر در موضوع تعیین خلیفه و زمامدار سیاسی امت پس از پیامبر، شیعه و سنّی با هم اختلاف داشته منقسم به دو گروه باشند، در مرجعیت علمی هیچ دلیلی برای تفرقه وجود نداشته و بایستی ـ بر طبق حدیث ثقلین ـ با هم یکدست و یک صدا باشند.
در احادیث گذشته پیامبر گرامی گاه به صورت کلی و گاه نیز به گونه مشخص، جانشین خویش را به نحو روشن معرّفی کرده است، به گونه ای که هر یک از آنها حجت را بر افراد آگاه و حقیقت جو تمام می کند. در عین حال آن حضرت برای آنکه پیام خود را به گوش همه مسلمانان از دور و نزدیک برساند و راه را بر هر گونه تردید و شک در این زمینه کاملا ببندد، در سال آخر عمر خود به هنگام مراجعت از حج خانه خدا در سرزمینی به نام «غدیر خم» توقف نمود و به همراهان فرمود از جانب خداوند مأموریت دارد که پیامی را به آنان برساند؛ پیام الهی که حاکی از انجام وظیفه بزرگی
بوده و چنانچه انجام نگیرد، پیامبر رسالت خود را انجام نداده است. چنانکه می فرماید:
( یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ) (مائده: 67) : «ای رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر این مأموریت را انجام ندهی رسالت خود را انجام نداده ای، و خداوند ترا از (شر) مردم حفظ می کند». (1) .
1 - محدثان و مفسران اسلامی به نزول این ایه در پایان حجة الوداع، روز غدیر، اشاره کرده اند. بنگرید به کتاب «درالمنثور» سیوطی، 2: 298، فتح القدیر شوکانی 2: 57، کشف الغمة اربلی، ص 94، ینابیع المودة قندوزی، ص 120، المنار، 6: 463 و غیره.
آنگاه منبری برای پیامبر ترتیب دادند و او بر فراز آن قرار گرفت و به مردم گفت: در آینده نزدیک دعوت حق را لبیک خواهم گفت (یعنی مرگ من فرا می رسد) شما درباره من چه می گویید؟ در پاسخ گفتند: گواهی می دهیم تو آئین خدا را به ما ابلاغ کردی و خیرخواهی نمودی و تلاش بسیار کردی، خدا به تو جزای خیر دهد.
آنگاه فرمود: آیا بر وحدانیت خدا و رسالت من، و حق بودن روز رستاخیز گواهی می دهید؟ همگی پاسخ مثبت دادند.
سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض کوثر وارد می شوم، بنگرید با دو جانشین گرانبهای من چگونه رفتار می کنید؟ شخصی پرسید: مقصود از دو جانشین گرانبها چیست؟
پیامبر پاسخ داد: یکی کتاب خدا و دیگری عترت (و اهل بیت) من است، و خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در روز قیامت در کنار حوض به من برسند. بر آن دو پیشی نگیرید که هلاک می شوید، و از آنان فاصله نگیرید که هلاک می شوید. آنگاه دست علی عليهالسلام را گرفت و بالا برد تا آنجا که همه حاضران او را می دیدند، سپس چنین فرمود:
«أیّها النّاسُ مَنْ أولی النّاسِ بالمؤمنینَ مِنْ أنْفُسِهِم؟ » چه کسی بر مؤمنان از خود آنان اولی (صاحب اختیارتر) است؟
در پاسخ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر می دانند.
پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «انّ الله مولایَ و أنا مولَی المؤمنین و أنا أولی بِهِم مِنْ أنفُسِهِم» ( : ) خداوند مولای من، و من نیز مولای مؤمنان می باشم، و من بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختیارترم.
سپس سه بار فرمود: «فَمَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاه»: آن کس که من مولای او هستم، علی مولای او است. آنگاه افزود: «اللهم والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ و أحبّ من أحبّه و ابغض من أبغضَهُ و انصر من نصره و اخذل من خذله، و أدر الحقَّ معه حیث دار، ألا فلیبلغ الشاهد الغائب»: پروردگارا، دوست بدار آن کس را که علی را دوست می دارد و دشمن بدار آن کس را که با علی دشمن است، و مهربان باش با هرکس که نسبت به علی مهربان است و خشم آور بر کسی که بر علی خشم آورد و یاری کن آن کس را که علی را یاری کند و خوار ساز آن کس را که علی را خوار سازد، و حق را با او و در مدار او قرار ده. حاضران این مطلب را به غایبان ابلاغ کنند.
این حدیث که به حدیث غدیر معروف است را 110 نفر از صحابه، 84 تن از تابعین و 360 نفر از علما و محدثان اسلامی نقل کرده اند، و از این رو در اصالت و اعتبار این حدیث جای هیچ تردیدی وجود ندارد. همچنین گروهی از علما به طور مستقل درباره این حدیث کتاب نوشته اند، که در آن میان، جامع ترین آنها کتاب شریف الغدیر نگارش علامه حاج شیخ عبدالحسین امینی (1320 ـ 1390 هـ. ق) می باشد.
اکنون باید دید مقصود از مولی بودن پیامبر، و مولی بودن علی چیست؟ قرینه های بسیاری گواهی می دهند که مقصود از این تعبیر، امامت و رهبری است، که به برخی از این قرینه ها اشاره می کنیم:
الف ـ در ماجرای غدیر، پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم کاروان زائران خانه خدا را در سرزمینی بی آب و علف، آن هم در نیم روزی بسیار گرم، متوقف ساخت.
گرمی هوا به حدّی بود که حاضران نیمی از عبای خویش را بر سر افکنده و نیم دیگر را نیز زیر پای خود قرار داده بودند. با این تمهیدات، طبعاً پیامبر باید سخنی بگوید که در هدایت امت، نقشی کلیدی و سرنوشت ساز داشته باشد، و براستی چه کاری می تواند در سرنوشت مسلمانان از تعیین جانشین، که مایه وحدت کلمه مسلمین و حافظ دین است، سرنوشت سازتر باشد؟
ب ـ پیامبر گرامی قبل از طرح ولایت علی عليهالسلام از اصول سه گانه توحید و نبوت و معاد سخن گفت و از مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه پیام الهی را ابلاغ کرد. از تقارن اخذ اعتراف نسبت به اصول دین می توان به اهمیت پیام پی برد و دریافت که هدف پیامبر از آن همایش عظیم و فوق العاده، نمی توانسته امری عادی باشد!
ج ـ حضرت در آغاز خطبه از رحلت قریب الوقوع خود خبر داد، و این نشان می دهد که او نگران وضع امت پس از خویش بوده است و می خواسته چاره جویی شود تا ایین وی در طوفان حوادث آتیه دچار مخاطره نگردد.
د ـ قبل از بیان پیام الهی درباره علی عليهالسلام ، از مولویت و اولویت خود سخن به میان آورد و فرمود: خدا مولای من، و من مولای مؤمنین می باشم، و نسبت به آنان از خود آنان اولی هستم. ذکر این مطالب، گواه آن است که «مولی بودن» علی عليهالسلام : از سنخ همان مولویت و اولویت مربوط به پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده و ایشان به فرمان الهی اولویت مزبور را برای علی عليهالسلام نیز ثابت کرده است.
و مقصود از «اولویت» نبیّ اکرم، همان است که در آیه مبارکه به آن تصریح شده ( النَّبیُّ أَولی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ ) (احزاب: 6) پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و مقصود از سزاوارتر بودن پیامبر به مؤمنان، از خودشان این است که به امر الهی حق تصرف در جان و اموال آنها دارد، یعنی اگر دستور جهاد و یا انفاق دهد باید مؤمنان بدون چون و چرا بپذیرند. و لازمه یک
چنین مطاع بودن در مورد جان ها و مال ها، همان ولایت و سرپرستی جامعه است که از جانب خدا به او داده شده است و یک چنین مقام، پس از وی، به حضرت علی عليهالسلام عطا شد، و او به مقام سرپرستی و امامت نائل آمد.
هــ پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم پس از بیان پیام الهی، از حاضران خواست آن را به غایبان برسانند و پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم از منبر پایین آمد و به یاران خود دستور داد که به علی به عنوان «امیر مؤمنان» تهنیت و تبریک بگویند، لذا علی عليهالسلام در خیمه ای قرار گرفت، و یاران پیامبر، گروه گروه وارد شده و به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر، وارد خیمه شده روبه او کردند و گفتند: هنیئاً لک یا علی بن أبی طالب أصحبتَ مولایَ و مولا کلَّ مؤمن و مؤمنة: گوارا باد بر تو ای علی، امروز سزاوارترین فرد به هر مرد و زن مؤمن شدی. (1) .
1- برای آگاهی از اسناد تهنیت به کتاب «الغدیر»، ج 1، ص 279 ـ 283 مراجعه شود.
تاریخ اسلام نشان می دهد که دشمنان پیامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم برای خاموش ساختن دعوت الهی وی، از راههای گوناگونی وارد شدند؛ از متهم کردن پیامبر به سحر و جادو گرفته تا تصمیم به قتل آن حضرت در بستر خویش. ولی در تمام موارد، دست عنایت حق با پیامبر بود و وی را از نقشه های شوم مشرکان حفظ کرد. آخرین نقطه امید آنان (بویژه با توجه به باقی نماندن فرزند پسر برای پیامبر) این بود که با مرگ پیامبر، این دعوت نیز خاموش خواهد شد:
( ( أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ ) (طور: 30) یا می گویند شاعری است و ما در مورد وی به انتظار حوادث روزگار (مرگ) نشسته ایم. این اندیشه در ذهن بسیاری از مشرکان و منافقان، وجود داشت. ولی پیامبر با تعیین جانشینی با کفایت که در طول زندگی ایمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، امید مخالفان را به یأس مبدل ساخت، و بدین طریق بقای دین را تضمین نموده و پایه های آن را محکم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعیین چنین رهبری به کمال رسید. از این رو پس از نصب علی عليهالسلام ، به عنوان جانشینی پیامبر، در روز غدیر آیه «اکمال دین» فرود آمد:
( الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دیناً ) (مائده: 3) (1) امروز کافران از نابودی دین شما مأیوس شدند،
1- گروهی از صحابه و تابعین، آیه فوق را مربوط به واقعه غدیر خم دانسته اند، مانند ابوسعید خدری، زید بن ارقم، جابربن عبدالله انصاری، ابوهریره و مجاهد مکی. برای آشنایی با روایات اشخاص فوق درباره واقعه مزبور، بنگرید به: ابن کثیر در تفسیر خود 2: 491، حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب «ما نزل من القرآن فی علی» ، خطیب بغدادی در ج 8 تاریخ خود، ص 290، الدرالمنثور، 2: 295، خطیب خوارزمی در کتاب مناقب که عبارت آنان را کتاب الغدیر 1: 23 ـ 236 آورده است.
پس از آنان نترسید و از من بترسید. امروز دین شما را کامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام کردم، و راضی شدم که این اسلام (تکمیل یافته با معرفی جانشین پیامبر) دین شما باشد. (1) .
گذشته از روایات یقینی فوق، که ثابت می کند مسأله جانشینی پیامبر یک مسأله الهی است و مردم در آن اختیاری ندارند، گزارشهای تاریخی نیز حاکی از آن است که پیامبر در همان روزهایی هم که در مکه به سر می برده و هنوز حکومتی در مدینه تشکیل نداده بود، مسأله جانشینی را یک مسأله الهی تلقی می کرد. فی المثل، زمانی که رئیس قبیله بنی عامر در موسم حج به حضور پیامبر رسید و گفت: چنانچه ما با تو بیعت کردیم و تو بر مخالفان خود پیروز شدی، آیا برای ما در امر رهبری نصیب و بهره ای هست؟ پیامبر در پاسخ فرمود: این کار مربوط به خداست، هرکس را می خواهد بدین کار می گمارد ( الامر الی الله یضعه حیث یشاء ) (2) بدیهی است چنانچه مسأله رهبری موکول به انتخاب مردم بود، می بایست بفرماید: ( الامر الی الامة ) کلام پیامبر در این مورد، همانند کلام خداوند در مورد پیامبری است، آنجا که می فرماید: ( اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) (انعام: 124): خدا دانا است که رسالت و پیامبری خویش را در چه شخصی قرار دهد.
1- فخر رازی در تفسیر خود می گوید: پس از نزول این آیه، پیامبر گرامی کمتر از سه ماه زنده بود. بنابراین با نزول این آیه در روز غدیر می سازد.
2- سیره ابن هشام: 2: 422.
شناخت امام از دو راه امکان پذیر است:
الف ـ پیامبر گرامی به فرمان خدا بر امامت فردی معین تصریح کند.
ب ـ امام پیشین بر امامت امام بعدی تصریح کند.
امامت پیشوایان دوازده گانه شیعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پیامبر طبق روایات فراوان بر امامت آنان تصریح کرده است، و هم هریک از ائمه، امام بعد از خویش را معرفی نموده است.
در این باره برای رعایت اختصار، تنها یک حدیث را یادآور می شویم: (1) .
1- برای آگاهی از سایر روایات، به کتب حدیث مانند اصول کافی، کفایة الاثر؛ اثبات الهداة، منتخب الاثر و غیره رجوع شود.
پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم تنها به نصب علی عليهالسلام اکتفا نکرد، بلکه یادآور شد که پس از علی عليهالسلام یازده امام دیگر خواهند آمد که عزت دین و اسلام به واسطه این دوازده امام تحقق خواهد پذیرفت، چنانکه فرمود: «لا یزال الدین منیعاً الی اثنی عشر خلیفة» و به نقل دیگر فرمود: «لا یزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة» گفتنی است که روایات دال بر وجود خلفای دوازده گانه، در معتبرترین صحاح اهل سنت نیز آمده است. (1) .
مسلماً این دوازده خلیفه که عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازده گانه شیعه قابل انطباق نیست. زیرا نه خلفای اموی مایه عزت دین بودند و نه خلفای عباسی، و نه این عدد بر آنان قابل تطبیق است.
امامان دوازده گانه شیعه عبارتند از:
1 ـ امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب عليهالسلام (تولد: ده سال قبل از بعثت، شهادت: سال 40هجری) مدفون در نجف اشرف.
2 ـ امام حسن بن علی ملقب به مجتبی عليهالسلام (3 ـ 50 هـ. ق) مدفون در مدینه، قبرستان بقیع.
3 ـ امام حسین بن علی سید الشهداء عليهالسلام (4 ـ 61 هـ. ق) مدفون در کربلا.
4 ـ امام علی بن الحسین ملقب به زین العابدین عليهالسلام (38 ـ 94 هـ. ق) مدفون در بقیع.
5 ـ امام محمد بن علی معروف به باقرالعلوم عليهالسلام (57 ـ 114هـ. ق) مدفون در بقیع.
1- صحیح بخاری، 9: 81، باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم، 6: 3 کتاب الامارة؛ مسند احمد، 5: 86 و 108؛ مستدرک حاکم: 3: 18.
6 ـ امام جعفر بن محمد معروف به صادق عليهالسلام (83 ـ 148هـ. ق) مدفون در بقیع.
7 ـ امام موسی بن جعفر ملقب به کاظم عليهالسلام (128 ـ 183 هـ. ق) مدفون در کاظمین.
8 ـ امام علی بن موسی الرضا عليهالسلام (148 ـ 203 هـ. ق) مدفون در مشهد.
9 ـ امام محمد بن علی معروف به جواد عليهالسلام (195ـ 220 هـ. ق) مدفون در کاظمین.
10 ـ امام علی بن محمد معروف به هادی عليهالسلام (212 ـ 254هـ. ق) مدفون در سامرا.
11 ـ امام حسن بن علی معروف به عسکری عليهالسلام (232 ـ 260هـ. ق) مدفون در سامرا
12 ـ حضرت مهدی متولد سال 255
او امام دوازدهم شیعه بوده و هم اکنون نیز زنده و غایب است، تاروزی به فرمان خداوند ظهور کرده و طبق وعده صریح قرآن (در سوره نور: 54، توبه: 33، فتح: 28 و صف: 9) و احادیث متواتر اسلامی حاکمیت اسلام را در سراسر گیتی برقرار گرداند. (1) .
1- در تاریخ ولادت و وفات برخی از ائمه اختلاف است که ما یکی از اقوال را برگزیدیم. نیز می دانیم که درگذشت همه یا غالب آنها به صورت شهادت رخ داده که شرح آن در تواریخ مذکور است.
سخن گفتن درباره هر یک از امامان دوازده گانه از گنجایش این رساله بیرون است، فقط به نکاتی درباه امام دوازدهم اشاره می کنیم:
ظهور مردی از خاندان رسالت، به منظور برپایی حکومت عدل جهانی، در آینده تاریخ بشر (آنگاه که جهان پر از ظلم و جور می گردد) یکی از مسلّمات عقاید اسلامی است که جمهور مسلمانان بر آن اتفاق دارند و احادیثی که در این مورد نقل شده به حد تواتر می رسد. که از آن میان تنها به نقل یک حدیث از مسند احمد بن حنبل بسنده می کنیم.
پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند: «لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلکَ الیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدی فَیَمْلاها عَدْلا وَ قِسْطاً کَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوراً» (1) اگر از عمر جهان جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدری طولانی می کند تا مردی از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر سازد، همان گونه که با جور و ستم پر شده است.
بنابراین قیام و ظهور مردی از خاندان پیامبر در آخر الزمان مورد اتفاق عموم مسلمانان ـ از شیعه و سنّی ـ است.
خصوصیات این مصلح جهانی در روایات اسلامی که شیعه و سنی نقل کرده اند و در کتاب هایی مانند منتخب الاثر نقل شده به شرح زیر بیان شده است:
1 ـ از اهل بیت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم است. در حدود 390 روایت آمده است.
2 ـ از فرزندان امیرالمؤمنین علی عليهالسلام است. در حدود 210 روایت آمده است.
3 ـ از فرزندان فاطمه زهرا عليهاالسلام است. در حدود 190 روایت آمده است.
4 ـ نهمین فرزند از اولاد امام حسین است. در حدود 150 روایت آمده است.
5 ـ از فرزندان امام زین العابدین است. در حدود 180 روایت آمده است.
1- مسند احمد بن حنبل، 1: 99 و 3: 17 و 70.
6 ـ از فرزندان امام حسن عسکری عليهالسلام است. در حدود 150 روایت آمده است
7 ـ دوازدهمین امام از ائمه اهل بیت عليهمالسلام است. در حدود 130 روایت آمده است.
8 ـ گزارش از ولادت او و اینکه او متولّد شده. در حدود 210 روایت آمده است.
9 ـ عمر او طولانی خواهد بود. در حدود 320 روایت آمده است.
10 ـ غیبت طولانی خواهد داشت. در حدود 90 روایت آمده است.
11 ـ به هنگام ظهور او اسلام جهانگیر می شود. در حدود 30 روایت آمده است.
12 ـ زمین را پر از عدل و داد می کند. و در حدود 130 روایت آمده است
حضرت ولی عصر (عج) در سال 255 هجری قمری دیده به جهان گشوده است و با این حساب، اکنون (سال 1426 ق) متجاوز از یازده قرن از عمر شریف آن حضرت می گذرد. قبول این عمر طولانی، با توجه به قدرت گسترده خداوند، امر مشکلی نیست و در حقیقت، آنان که طول عمر آن حضرت را مشکلی می شمارند، از قدرت نامتناهی الهی غفلت ورزیده اند: ان الله علی کل شییء قدیر.
گذشته از این، قرآن دوران پیامبری نوح تا غرق شدن قوم او را نهصد و پنجاه سال می شمرد (عنکبوت: 14). همچنین در عصر ما دانش بشری می کوشد مشکل طول عمر را حل کند، و این می رساند که بشر شایستگی عمر طولانی را دارد، چیزی که هست موانعی از طولانی شدن آن جلوگیری می کند.
براستی خدایی که قادر است، به گفته ی قرآن، حضرت یونس را تا روز رستاخیز در شکم ماهی زنده بدارد (صافات 143 ـ 144)، آیا نمی تواند حجت و امام را در روی زمین عمر طولانی بخشد؟! پیداست که جواب مثبت است.
و وقت ظهور آن حضرت بر کسی روشن نیست و این امر، از رازهایی است که، بسان برپایی رستاخیز، تنها بر خداوند مکشوف است. بنابراین، نباید ادعای کسانی را که مدّعی آشنایی با وقت ظهور آن حضرت می باشند یا برای ظهور وقت مشخصی را تعیین می کنند، پذیرفت (کذب الوقاتون).
از تاریخ دقیق ظهور که بگذریم، باید گفت در روایات نشانه هایی کلی برای ظهور آن حضرت بیان شده است که خود به دو بخش علائم «حتمی» و «غیر حتمی» تقسیم می شود که تفصیل آن در کتب عقاید و حدیث آمده است.
امام باید معصوم باشد، تا در بیان احکام الهی که مسؤولیت آن از جانب پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم به وی سپرده شده است، خطا نکند، زیرا در غیر این صورت، احکام الهی به بشر ابلاغ نشده، و غرض از تشریع دین حاصل نخواهد شد. و نقض غرض با حکمت الهی سازگاری ندارد.
مبنای این استدلال این است که حفظ شریعت از تحریف و تبدیل احکام آن یکی از وظایف امام است؛ یعنی اقوال و آرایی که در تفسیر کلام الهی و بیان احکام خداوند اظهار می شود با سخن امام سنجیده می شود، و بر این اساس، حق از باطل تشخیص داده می شود، و در شریعت تحریف و تبدیل راه نمی یابد. هرگاه امام، معصوم از خطا نباشد، این هدف برآورده نخواهد شد.
علامه ی حلّی در توضیح این دلیل چنین گفته است.
«تنها با قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم شریعت حفظ نخواهد شد، زیرا تفاصیل احکام در آن دو بیان نشده است. اجماع مسلمانان نیز نمی تواند حافظ شرع باشد، زیرا ـ اگر فرد معصومی در بین آنان نباشد ـ اجتماع آنان بر خطا محال نیست، در این جا، فرض دیگری، غیر از این که امام حافظ شرع باشد وجود ندارد، حال اگر امام معصوم نباشد سخن او نمی تواند معیار درست از نادرست، و حکم خداوند از غیر آن باشد (1) .
آیه ی کریمه ی ( لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ ) (2) نیز بر لزوم عصمت امام دلالت می کند، زیرا معصیت که عبارت است از؛ تعدّی از احکام الهی، از مصادیق روشن ظلم است، قرآن کریم می فرماید: ( وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ ) (3) چنان که شرک را ظلم بزرگ دانسته است؛ ( إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ ) (4) و آن کس که ظلم کند شایسته ی عهد و منصب امامت نخواهد بود.
1- کشف المراد، مبحث امامت، مسأله ی دوم.
2- بقره: 124.
3- بقره: 229.
4- لقمان: 13.
توضیح اینکه جمله ی (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ) پاسخ خداوند به درخواست حضرت ابراهیم عليهالسلام در مورد استمرار امامت در ذریه ی او است؛ زیرا هنگامی که خداوند مقام امامت را به ابراهیم عليهالسلام اعطا کرد و فرمود: ( إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً ) ابراهیم عليهالسلام این مقام و منصب والا را برای ذریه ی خویش تقاضا کرد چنان که می فرماید ( قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی ) خداوند در پاسخ او فرمود: ( لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ ) و ذریه ی حضرت ابراهیم را می توان به چهارگروه تقسیم کرد:
1 ـ آنان که از آغاز تا پایان زندگی مرتکب هیچ گناهی نشدند، و عنوان ظالم بر آنها منطبق نمی گردد.
2 ـ آنان که در بخش اول زندگی مرتکب گناه شده، سپس استغفار نموده و در بخش دوم از هرگونه معصیت و ظلمی پرهیز می کنند.
3 ـ عکس فرض دوم
4 ـ عکس فرض اول
بدیهی است، هرگز حضرت ابراهیم عليهالسلام مقام امامت را برای دو گروه اخیر از ذریه ی خود درخواست نکرده است، زیرا در ناشایستگی آنان برای چنین مقام و منصب والایی جای هیچ گونه تردید نیست، و از مقام آن حضرت ـ که جز هدایت و سعادت بشر خواهان چیزی نبود ـ دور است که برای کسانی از خداوند تقاضای رهبری و امامت کند که در تمام دوران عمر آلوده گناه و گرفتار ضلالت اند، یا در پایان زندگی چنین روش و شیوه ای دارند؛ بنابراین، آن چه می تواند مورد درخواست ابراهیم عليهالسلام باشد دو فرض اول است، از این دو فرض خداوند فرض دوم را استثنا کرده است، بنابراین، جز فرض اول باقی نخواهد ماند، و آن جز با عصمت تحقق نخواهد یافت، زیرا این فرض که فردی غیر معصوم از آغاز زندگی تا پایان عمر خویش مرتکب هیچ گونه خطا و لغزشی، اعم از گناه کبیره و صغیره، عمدی و سهوی نشود، عادتاً محال است. (1).
به بیان دیگر، (الظالمین) از دو نظر شمول و اطلاق دارد: یکی از جهت افراد و دیگری از جهت زمان، و مفاد آن این است که هر کس در هر زمان که مرتکب ظلم (معصیت و نافرمانی خدا) شود از منصب امامت محروم خواهد بود، خواه در تمام دوران زندگی چنین باشد، یا در آغاز، یا در پایان. (2).
آیه کریمه ی ( أَطیعُوا اللهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ ) (3) نیز بر عصمت «اولی الامر» دلالت می کند؛ زیرا اولا: لزوم اطاعت بی قید و شرط از فرد یا افرادی ـ با توجه به این که اطاعت از غیر خدا در معصیت حرام است ـ بیانگر این است که «اولی الامر» معصوم از خطا و معصیت می باشند. ثانیاً: عطف «اولی الامر» بر «رسول» بیانگر این مطلب است که ملاک اطاعت از «اولی الامر» همان ملاک اطاعت از رسول است. پس همان گونه که پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم معصوم است، اولوالامر نیز معصومند.
1- ر. ک: المیزان، ج1، ص 274.
2- ر. ک: مجمع البیان، ج 1، ص 202.
3- نساء: 59.
دلالت این آیه بر لزوم عصمت «اولی الامر» چنان آشکار است که فخرالدین رازی با این که خود از عالمان اهل سنّت است دلالت آیه بر عصمت «اولی الامر» را پذیرفته و چنین گفته است:
1 ـ خداوند به طور قطعی به اطاعت اولی الامر حکم کرده است.
2 ـ خداوند هرکس را به صورت قطعی واجب الاطاعة بداند، معصوم است.
3 ـ پس اولی الامر معصوم می باشد.
البته او در تشخیص این که مصداق اولی الامر معصوم چه کسانی اند، گرفتار اشتباه شده است.
حاصل آن که در موضوع عصمت امام دو مطلب مطرح است:
الف) لزوم عصمت امام، یعنی آن کس که می خواهد پس از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم عهده دار منصب امامت و رهبری امت اسلامی گردد باید از ویژگی عصمت برخوردار باشد.
ب) ائمه اهل بیت عليهمالسلام از مقام عصمت برخوردارند. بنابراین، آنان کسانی اند که شایستگی امامت و رهبری امت اسلامی را پس از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم دارند و امامت شایسته ی آنان است.
و در حدیث امام رضا عليهالسلام (1) در مورد امامت به صورت مکرر لزوم عصمت امام به صورت زیر بیان شده است:
1- اصول کافی، ج1، کتاب الحجة، باب نادر جامع فی فضل الامام و صفاته، ص 154.
1 ـ با استناد به آیه ی ( لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ ) فرموده است: «این آیه، امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل کرده و آن را به پاکان اختصاص داده است. »
فابطلت هذه الایة امامة کل ظالم الی یوم القیامة...
2 ـ پس از بیان این که امام، امین خداوند در میان خلق و حجت پروردگار بر بندگان و دعوت کننده ی به خدا و مدافع حرمت های (احکام) الهی است، فرموده است «الامام المطهر من الذنوب و المبرّأ من العیوب»
3 ـ پس از بیان این که خداوند امام را از میان بندگان خود بر می گزیند و سرچشمه های حکمت را در قلب او می گشاید فرموده است: «فهو معصوم مؤیَّد موفَّق مسدَّد، قد أمن من الخطایا و الزلل و العثار، یخصّه الله بذلک لیکون حجّته علی عباده و شاهده علی خلقه»
از نظر عقل، تقدیم مفضول بر فاضل، یا فاضل بر افضل قبیح است، و خداوند از هر فعل ناروایی منزّه است، بنابراین، حکم شرع و عقل در این باره هم آهنگ است در نتیجه، امام باید در علم، سیاست، پارسایی و همه ی صفاتی که در رهبری جامعه و تحقق بخشیدن به آرمان های امامت نقش مؤثر دارد، افضل از دیگران باشد.
امام رضا عليهالسلام فرموده است: «الامام واحد دهره، لایدانیه أحد، و لا یعادله عالم، و لا یوجد منه بدل، و لا له مثل و لا نظیر، مخصوص بالفضل کلّه، من غیر طلب منه و لا اکتساب » (1) امام یگانه روزگار خود است و هیچ کس مثل و مانند او نیست. همه ی فضائل در او جمع است.
خواجه نصیرالدین طوسی در مورد این شرط و صفت امام چنین گفته است: «وقبح تقدیم المفضول معلوم» ؛ یعنی در این باره که تقدیم مفضول بر فاضل از نظر عقل قبیح است، تردیدی نیست.
آری، امام باید از نظر فضلوکمال بردیگران برتری داشته باشد.
آنچه گفته شد مربوط به لزوم افضلیت در امام است و اما این که اهل بیت در عصر و زمان خود بر دیگران افضل بوده اند، از مسلّمات تاریخ است که آنان هرگز از کسی کسب علم و دانش نکردند، اما دیگران از علم و دانش آنان بهره گرفته اند، تا آنجا که ابوحنیفه که به عنوان «الامام الاعظم» لقب یافته است، گفته است: «لو لا السنتان لهلک نعمان» (2) مقصود دو سالی است که وی در مدینه محضر امام صادق را درک نموده و از وی کسب علم و دانش کرده است در جای دیگر گفته است:
1- اصول کافی 1: 156.
2- یعنی اگر آن دو سال نبود هلاک شده بودم. الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ج 1، ص 58.
«ما رأیت افقه من جعفر ابن محمد عليهالسلام » (1).
از مطالعه ی تاریخ زندگی ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام و دانشمندان و شخصیت های معاصر آنان به روشنی این حقیقت به دست می اید که آنان در علم و عمل برترین شخصیت های روزگار خویش بودند، هرگز در پاسخ سؤالی که از آنان می شد، فرو نمی ماندند، نزد هیچ کس دانش و معرفت کسب نکردند. شیخ صدوق این مطلب را به عنوان یکی از روشن ترین دلایل امامت یاد کرده و گفته است:
هر یک از ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام در زمان خود بدون این که از کسی کسب علم و دانش کنند، در پاسخ هیچ سؤالی فرو نمی ماندند، و در همه ی علوم و فنون سرآمد روزگار خود بودند؛ پس چه دلیلی از این گویاتر بر امامت آنان وجود دارد؟ (2).
1- همان، ص 53.
2- کمال الدین و تمام النعمة، ص 91.
از مطالب پیشین روشن شد که تعیین امام جز از طرف خدای متعال ممکن نیست؛ زیرا صفات و شرایط یاد شده را کسی جز خداوند نمی داند. از این رو، همان گونه که قرآن کریم در موضوع نبوت فرموده است: ( اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) (1) ، در مورد امامت نیز این قاعده استوار و پابرجاست. همان گونه که نبوت رحمت خاص خداوند است و تعیین آن به دست خداوند است و دیگران چنین حقی ندارند ( أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ ) (2) امامت نیز رحمت ویژه ی الهی است، و تقسیم و تعیین آن به دست پروردگار است.
1- انعام: 124.
2- زخرف: 32.
ومسأله اصلی که باعث شده، مسلمانان به دو گروه شیعه و سنی تقسیم شوند همین مسأله امامت است که به طور مختصر توضیح داده شد.
شیعه معتقد است که پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم حضرت علی عليهالسلام و یازده فرزند معصوم او امام و جانشین رسول خدا هستند و اهل تسنن ابوبکر و عمر و عثمان و علی عليهالسلام را به ترتیب جانشین رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم می دانند.
و بر این اساس بحث دیگری پیش می آید و آن این است که مسلمانان معارف و احکام اسلام را از چه منابعی می توانند استفاده و استخراج کنند و به عبارت دیگر مستند معارف و احکام اسلام چیست؟
شیعه و سنّی قرآن و نیز روایاتی که با سند مطمئن از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده باشد را دو منبع از منابع معارف و احکام می دانند.
و شیعه به استناد دلیل های فراوان از جمله حدیث ثقلین که پیشتر یاد شد گفتار و کردارامامان دوازده گانه و به تعبیر دیگر «اهل بیت و عترت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم » را مانند قرآن و سنت رسول الله، حجت و مرجع و منبع معارف و احکام می داند و معارف و احکام را از آنان می گیرند و گفتار دیگران مانند اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را حجت نمی دانند و اختلافی که در بخشی از معارف و احکام بین شیعه و سنی است از همین مسأله نشأت گرفته است
این بحث را در آینده دنبال می کنیم.
یکی از پدیده های انحرافی که در حوزه ی اعتقادات دینی در جهان اسلام رخ داده است، پدیده ی غلو و ظهور غالیان است. آنان کسانی بوده اند که در حق پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم یا علی بن ابیطالب عليهالسلام و ائمه اهل بیت عليهمالسلام یا افراد دیگر به الوهیت، و حلول خداوند در آنان، و یا اتحاد خداوند با آنان قایل شده اند. طبق گزارش های تاریخی، بیشترین غلو در جهان اسلام در مورد امام علی عليهالسلام و در حق او صورت گرفته است.
شیخ مفید در مورد غُلات گفته است: عدّه ای از متظاهران به دین اسلامند که در حقّ امیرالمؤمنین و امامان از ذریه ی او قایل به الوهیت و نبوت شدند. آنان گمراه و کافرند، امیرالمؤمنین به قتل آنان دستور داده است، و ائمه اهل بیت عليهمالسلام آنان را کافر و خارج از دین دانسته اند. (1).
1- تصحیح الاعتقاد، ص 109.
غالیان در جهان اسلام عقایدی داشتند که برخی از آنها با عقاید مذاهب اسلامی همانند بود. ولی، عقایدی که از ویژگی های آنان بود و نشانه های غلو به شمار می روند عبارتند از:
1 ـ اعتقاد به الوهیت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم یا امیرالمؤمنین عليهالسلام یا یکی از ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام ، یا فردی دیگری.
2 ـ اعتقاد به این که تدبیر جهان به پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم یا امیرالمؤمنین عليهالسلام یا ائمه اهل بیت عليهمالسلام یا افرادی دیگر واگذار شده باشد.
3 ـ اعتقاد به نبوت امیرالمؤمنین عليهالسلام یا ائمه ی دیگر، یا فردی از امت اسلامی.
شیخ مفید در مورد نشانه های غلو گفته است: «در علامت غلو همین کافی است که فردی نشانه های مخلوق بودن را در پیشوایان معصوم عليهمالسلام نفی کند و به الوهیت آنان قایل شود».
نظر ائمه ی اهل بیت درباره غالیان ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام ، با شدّت تمام با پدیده ی غلو و غالیان مخالفت نموده اند. در این باره، احادیث بسیاری از آنان روایت شده است. علامه ی مجلسی حدود یک صد حدیث را در بحارالانوار روایت کرده است، نمونه هایی از آنها را در این جا نقل می کنیم:
1 ـ امام صادق عليهالسلام فرمود: «اِحْذَروا علی شَبابِکم الغُلاةَ لا یُقسِدوهُم فَانَّ الغُلاةَ شرُّ خلق الله، یصغِّرون عظمة الله و یدَّعون الربوبیة لعبادالله... » (1) بر جوانان خود از خطر غالیان بیمناک باشید، مبادا عقاید آنان را تباه سازند، زیرا غالیان بدترین خلق خدا می باشند، عظمت خدا را کوچک دانسته و برای بندگان خدا قایل به ربوبیت می باشند.
2 ـ نزد امام صادق عليهالسلام از غالیان سخن به میان آمد، حضرت فرمود از هرگونه مجالست با آنان بپرهیزید.
3 ـ در جای دیگر فرمود: لعنت خدا بر کسی باد که ما را پیامبر بداند. (2).
4 ـ امام رضا عليهالسلام فرمود: غالیان، کافر و قائلان به تفویض (3) مشرکند. هرکس با آنان مجالست کند، و با آنان پیمان زناشویی برقرار سازد، یا آنان را امین بداند و سخن آنها را تصدیق تأیید کند از ولایت خدا و ولایت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و ولایت اهل بیت عليهمالسلام او بیرون می رود. (4).
1- بحارالانوار: 25: 265 به نقل از امالی شیخ طوسی.
2- همان، ص 296.
3- مقصود از تفویض این است که کسی بر این عقیده باشد که امر خلق و رزق بندگان به ائمه علیهم السلام واگذار شده است.
4- بحارالانوار: 25: 273، به نقل از عیون اخبار الرضا عليهالسلام .
این روایات و ده ها نمونه ی دیگر به خوبی بیانگر مخالفت شدید ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام با غالیان می باشد. همان گونه که دانشمندان و متکلمان امامیه نیز غالیان را کافر و مشرک دانسته و از آنان تبرّی جسته اند.
با وجود این تصریحات جای بسی تعجّب و تأسف است که گاهی از طرف افرادی مغرض یا ناآگاه، شیعه ی امامیه به غلو در مورد ائمه ی معصوم عليهمالسلام متّهم می گردد، گاهی این اتهام از آنجا ناشی شده است که به حقیقت غلو توجه نشده و در نتیجه، برخی از اعتقادات شیعیان نسبت به پیشوایان معصوم عليهمالسلام مانند اعتقاد به عصمت آنان، داشتن کرامت و اعجاز، و عالم بودن به امور غیبی با اذن و مشیت الهی، به عنوان غلو در حق آنان به شمار آمده است.
در برخی مسائل اصول دین و نیز در بخشی از مسائل فقهی و احکام شرعی
یکی از بحث های مهم، بحث در مورد منابع مذهب شیعه است. یعنی بحث در این باره که شیعه عقاید و آراء خود در مورد اصول و فروع دین را از کجا و چگونه به دست می آورد، و نقاط اشتراک و امتیاز آن در این باره با دیگر مذاهب اسلامی کدام است؟ پاسخ این است که شیعه امامیه، اصول و فروع دین اسلام را از چهار منبع به دست می آورد که عبارتند از: 1 ـ قرآن کریم 2 ـ سنت نبوی 3 ـ احادیث ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام 4 ـ عقل (1) .
1- حجّیت اجماع هم از نظر شیعه بستگی به کاشف بودن از قول معصوم دارد.
قرآن کریم مورد قبول همه ی مذاهب اسلامی است و از منابع مشترک آنان به شمار می رود، هرچند در چگونگی بهره گیری از قرآن و روش فهم مفاهیم و معارف قرآنی اختلاف نظراتی وجود دارد. از دیدگاه شیعه به پیروی از ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام قرآن کریم نخستین و مهم ترین منبع و سرچشمه ی عقاید، معارف و احکام دینی است.
اصالت قرآن کریم از دیدگاه ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام تا حدّی است که هم آهنگ بودن احادیث اسلامی با قرآن از شرایط مقبولیت احادیث است و هرگاه حدیثی فاقد چنین ویژگی بوده و با قرآن ناسازگار باشد، مردود خواهد بود. چنان که امام صادق فرموده است:
ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه (1) .
سنّت در لغت به معنی طریقه و روش است، و در اصطلاح فقهاء قول، فعل و تقریر (2) معصوم سنت نام دارد. بنابراین، مقصود از سنّت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم قول، فعل و تقریر آن حضرت است.
1- اصول کافی: 1: 59 باب الاخذ بالسنة و شواهد الکتاب.
2- مقصود از تقریر این است که مثلا کسی نزد امام عليهالسلام کاری را به عنوان یک عمل مستحب انجام دهد و امام عليهالسلام سکوت کند و به او نگوید که این کار مستحب نیست.
سنّت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم دومین منبع مذهب تشیّع در عقاید، اخلاق و احکام الهی است. این مطلب مورد قبول همه ی مذاهب اسلامی است، هرچند در شرایط راویان حدیث نبوی و راه دریافت سنّت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم اختلافاتی وجود دارد.
بنابراین، هرگاه از طریق معتبر حدیثی نقل شود که در برگیرنده ی قول یا فعل یا تقریر رسول اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم باشد، حجّت است.
ممکن است گفته شود شیعه در بحث های کلامی، فقهی و اخلاقی غالباً به احادیث ائمه اهل بیت عليهمالسلام استناد می جوید
و جز در موارد اندک به احادیث نبوی توجه نمی کنند، بنابراین، شیعه عملا نسبت به سنت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم اهتمام لازم را به کار نمی بندد.
پاسخ این است که سنّت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم مورد اعتنا و اهتمام همه ی مذاهب اسلامی است، ولی با این حال در چگونگی دست یافتن به سنّت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم میان شیعه و سنی اختلاف نظر وجود دارد. و در مورد شرایطی که برای روایات قایل اند اتفاق نظر ندارند.
از دیدگاه شیعه امامیه مطمئن ترین طریق برای دست یافتن به سنّت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ائمه اهل بیت عليهمالسلام است. آنچه را (فی المثل) امام صادق عليهالسلام بیان کرده است، در حقیقت همان است که در سنّت پیامبر وارد شده است. چنان که هشام بن سالم و حمادبن عیسی و دیگران روایت کرده اند که امام صادق عليهالسلام فرمود:
«حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی حدیث جدّی، و حدیث
جدّی حدیث الحسین و حدیث الحسین حدیث الحسن، و حدیث الحسن حدیث امیرالمؤمنین و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلم و حدیث رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلم قول الله عزّوجلّ». (1).
مرحوم کاشف الغطا پس از یادآوری این که شیعه و اهل سنّت در این که کتاب و سنّت از مصادر احکام شریعت است اختلافی ندارند، یاد آور شده است تفاوت شیعه با دیگران در مورد سنّت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم این است که شیعه تنها آن سنّتی را معتبر می دانند که از طریق اهل بیت عليهمالسلام روایت شده باشد. مانند این که امام صادق عليهالسلام از پدرش امام باقر عليهالسلام ، و او از پدرش زین العابدین، او از امام حسین و او از امیرالمؤمنین و او از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم روایت کند. [و یا از طریق مورد اطمینان روایت شده باشد] اما روایت کسانی چون ابوهریرة، سمرة بن جندب، مروان بن حکم، و عمروبن عاص و نظایر آنان را معتبر نمی دانند. (2) .
گفتار و رفتار و تقریر اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم مقصود از اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم دوازده امام معصوم عليهمالسلام و حضرت زهرا عليهاالسلام است. برای حجت بودن گفتار و عمل تقریر اهل بیت عليهمالسلام دلیل های متعددی هست مانند حدیث ثقلین و حدیث سفینه.
1- وسائل الشیعة: 18: 58.
2- اصل الشیعة و اصولها، ص 164 ـ 165.
پیشتر گفتیم که حدیث ثقلین یکی از احادیث متواتر اسلامی است. که شیعه و اهل سنّت آن را از پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم روایت کرده اند. متن حدیث چنین است: «یا ایها الناس انی تاریک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی، اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضّلوا بعدی ابداً، و انّهما لن یفترقا حتی یردا علیَّ الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما» (1) ؛ دو چیز گرانبها را در میان شما باقی می گذارم. هرگاه به آن دو تمسک جویید، پس از من هرگز گمراه نخواهید شد، آن دو، کتاب خدا و عترت و اهل بیت من می باشند. این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا در قیامت نزد من آیند، پس بنگرید که چگونه با آنها رفتار خواهید کرد.
حدیث ثقلین از نظر سند جای هیچ گونه بحثی ندارد، زیرا از بیش از سی صحابی پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم روایت شده است. (2) .
1 ـ وجوب پیروی از عترت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و مرجعیت علمی آنان در معارف و احکام دینی؛ زیرا مقصود از تمسک به کتاب و
1- حدیث ثقلین به عبارت های مختلف نقل شده است، آنچه در متن آمده نقل مشهور آن است.
2- در مورد سند حدیث و راویان به کتاب «عبقات الانوار»، جلد اول و دوم و کتاب «المراجعات» مراجعه ی شماره ی 8 رجوع شود.
و بر مطالب ذیل دلالت می کند:
عترت چیزی جز عمل به آن ها نیست. این مطلبی است که علمای اهل سنّت نیز به آن اذعان نموداند. چنان که سعدالدین تفتازانی که از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است گفته است:
ألا تری انه عليهالسلام قرنهم بکتاب الله تعالی فی کون التمسک بهما منقذاً عن الضلالة، و لا معنی للتمسک بالکتاب الاّ الأخذ بما فیه من العلم و الهدایة، فکذا فی العترة . (1) .
1- شرح المقاصد، 5: 303.
2 ـ عصمت اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم از خطا و گناه زیرا:
اوّلا: اهل بیت را عِدل قرآن کریم قرار داده است. پس همان گونه که قرآن از هرگونه انحراف و بطلانی مصون است، اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نیز چنین اند.
و ثانیاً: تمسک به آنان را بدون هیچ گون قید و شرطی، همچون تمسک به قرآن مانع از گمراهی شناخته است. روشن است که اگر در اهل بیت احتمال اشتباه وجود داشته باشد، تمسک به آنان نمی تواند به صورت کلی و همه جانبه مانع از ضلالت و گمراهی شان باشد.
3 ـ وجود پیشوای معصوم در همه ی زمان ها لازم است، زیرا فرموده است عترت هیچ گاه از قرآن جدا نمی شود و بالعکس، قرآن نیز هیچ گاه بدون عترت نخواهد بود.
پس در همه ی زمان ها فردی از عترت پیامبر که معصوم از گناه و خطاست وجود دارد. بر این اساس حدیث ثقلین بر وجود امام عصر عليهالسلام نیز دلالت می کند، زیرا از خاندان پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم جز او کسی از ویژگی عصمت برخوردار نیست. (1) .
پس دلالت حدیث برعصمت عترت و اهل بیت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و مرجعیت دینی آنان نیز روشن است، زیرا تمسک به عترت همچون تمسک به قرآن سبب نجات از گمراهی دانسته شده است. پس همان گونه که قرآن کریم مصون از خطا و انحراف است ( لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ) (2) . قول و فعل و تقریر اهل بیت و عترت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نیز مصون از خطا و انحراف است. از سوی دیگر، عدم جدایی آن دو از یکدیگر بیانگر این مطلب است که تا روز قیامت پیوسته در کنار قرآن باید از رهنمودهای عترت نیز بهره گرفت، یعنی پیوسته یک نفر معصوم از عترت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم وجود دارد. این خصوصیت، جز بر امامان شیعه منطبق نیست، زیرا ویژگی عصمت در هیچ یک از خاندان پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم غیر از آنان (به علاوه حضرت زهرا عليهاالسلام ) ادعا نشده است.
1- ر. ک: نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار: 2: 247 ـ 269.
2- فصلت: 42.
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم در مورد اهل بیت خود فرموده است: «انما مثل أهل بیتی فیکم کسفینة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق» (1) ؛ اهل بیت من در میان شما همانند کشتی نوح اند که هرکس بر آن نشست از غرق شدن نجات یافت و هرکس آن را رها کرد و از آن فاصله گرفت، غرق گردید.
وجه تشبیه اهل بیت عليهمالسلام به کشتی نوح این است که مسلمانان باید در اصول و فروع دین از علم و دانش اهل بیت، طلب هدایت کنند و گفتار و رفتار آنان را سرمشق زندگی قرار دهند، در غیر این صورت در طوفان اختلافات مذاهب غرق خواهند شد، و نجات نخواهند یافت.
ابن حجر که یکی از علماء مشهور سنیان است در توضیح این حدیث گفته است:
«وجه تشبیه اهل بیت به کشتی نوح این است که هرکس به پاس شکرگزاری خداوند که اهل بیت را چنین شرافتی عطا کرده است، آنان را دوست داشته و گرامی بدارد، و به هدایت علمای اهل بیت تمسک جوید، از تاریکی مخالفت ها نجات خواهد یافت، و هرکس از آنان تخلف کنند، در دریای کفران نعمت الهی غرق شده، و در ورطه های طغیان هلاک خواهد شد». (2) .
1- المستدرک علی الصحیحین: 3: 151 و ج 2، ص 343، جهت آگاهی از دیگر مصادر حدیث سفینة از طریق عامّه و خاصّه به کتاب «غایة المرام» سید هاشم بحرانی: 3: 13 ـ 24 رجوع شود.
2- المراجعات، مراجعه ی شماره ی 8؛ به نقل از الصواعق المحرقة، ص 91، باب 11، تفسیر آیه ی هفتم.
علمای شیعه، با الهام گیری از کتاب و سنّت، برای عقل در معارف دین جایگاه برجسته و شایسته ای قایل شده اند. از یک سو، اصل حسن و قبح عقلی را پذیرفته و عدل الهی را بر پایه ی آن اثبات و تبیین کرده اند و از سوی دیگر، فقهای امامیه عقل را در عرض کتاب و سنّت به عنوان یکی از منابع و مدارک احکام شرعی دانسته، قاعده ی ملازمه ی میان حکم عقل و شرع را پذیرفت اند و این، علاوه بر نقش ابزاری عقل در فهم کتاب و سنت است، که قراین و اعتبارات عقلی می تواند راهگشای مفسّران و مجتهدان در تفسیر قرآن کریم و استنباط احکام الهی از قرآن و سنّت باشد.
تذکر این نکته در این جا لازم است که آنچه به عنوان حجت الهی بر بشر در عرض وحی به شمار آمده است، مستقلات و یا ملازمات روشن عقلی است، و نه ظنون و احتمالات فکری که از نوع قیاس و استحسان است. بدین جهت، در مکتب اهل بیت عليهمالسلام ، و به پیروی از آن در فقه امامیه، عقل به عنوان راه استواری برای استنباط و احکام الهی به رسمیت شناخته شده است، ولی از قیاس و استحسان و مانند آنها که پشتوانه ای جز ظن و گمان ندارد، به شدّت نهی گردیده است.
حاصل آن که عقل در موضوع دین شناسی و معرف دینی نقش های گوناگونی را ایفا می کند:
1 ـ پایه های اولیه دین را اثبات می کند، مانند اثبات وجود خدا و برخی از صفات الهی که مبنای اثبات شریعت است، و اثبات ضرورت دین و شریعت و...
2 ـ در عرض وحی می تواند پاره ای از احکام شریعت را به دست آورد. و به عنوان یکی از منابع و مدارک احکام شرعی به شمار آید. (مستقلات و ملازمات عقلیه).
3 ـ به عنوان ابزار فهم کتاب و سنّت نقش معرفتی مهمّی را ایفا می کند. در این جا عقل در طول وحی (کتاب و سنت) است نه درعرض آن، و چون نوری است که وسیله دیدن اشیاء است و خود چیزی به آنها نمی افزاید.
اکنون که با منابع معارف و احکام اسلام از نظر شیعه آشنا شدیم پاسخ اصلی سؤال روشن است. زیرا شیعه و سنّی در منابع یاد شده (قران و سنت نبوی و روایات اهل بیت و عقل) در مواردی با هم اختلاف نظر دارند و این اختلاف نظرها موجب اختلاف برخی عقائد و فتاوی شده است مثلا:
1 ـ در استفاده از قرآن مجید روایاتی که به سند مطمئن از اهل بیت عليهمالسلام نقل شده باشد از نظر شیعه حجّت است در حالی که علماء اهل تسنن به این روایات توجهی ندارند و نیز روایاتی که در کتابهای اهل تسنن نقل شده و سند آن ها از نظر شیعه مورد اطمینان نیست به عقیده شیعه حجّت نیست با اینکه اهل تسنن به آنها عمل می کنند و فتوی می دهند.
2 ـ شیعه فقط سنّت نبوی و اهل بیت عليهمالسلام را حجت می داند و گفته ها و عمل اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را ـ چون معصوم نیستند ـ حجت نمی داند در صورتی که اهل تسنن به گفته اصحاب هم استناد می کنند.
3 ـ برخی از عالمان اهل تسنن مطالبی را در اعتقادات مطرح می کنند که با حکم عقل مخالف است و از این رو شیعه آن را نمی پذیرد مانند اینکه می گویند خداوند در دنیا و یا در آخرت با چشم دیده می شود و این مطلب را عقل نمی پذیرد زیرا با چشم دیده شدن مستلزم جسم بودن است و جسم بودن خدا به حکم عقل محال است.
تورات حضرت موسی عليهالسلام و انجیل حضرت عیسی عليهالسلام مع الأسف پس از آنان بتدریج دستخوش تحریف گردیده است. این مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاریخی هم تأیید می کند.
چنانکه مطالعه خود این کتب و دقت در محتوای آنها نیز بر آن دلالت دارد، زیرا در آنها یک رشته مطالبی وارد شده است که هرگز نمی تواند وحی الهی باشد. علاوه از اینکه انجیل کنونی بیشتر صورت زندگی نامه حضرت مسیح را دارد که در آن ماجرای به دار آویخته شدن وی نیز توضیح داده شده است. اما به خواست خدای متعال قرآن کریم از هر نوع افزایش و کاهش مصون مانده است. پیامبر گرامی اسلام یکصد و چهارده سوره کامل قرآنی از خود به یادگار نهاده است و خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چیزی از آیات و سوره های قرآن کم شده و نه چیزی بر آنها افزوده شده است. اینک به برخی از دلایل عدم تحریف قرآن اشاره می کنیم:
1 ـ چگونه امکان دارد که تحریف به قرآن راه یابد، در حالی که خداوند حفظ و صیانت آن را تضمین کرده و فرموده است ( إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ) (حجر: 9): ما خود قرآن را فرو فرستاه و خود نیز نگهبان آن هستیم.
2 ـ خداوند راه یافتن هر نوع باطل به ساحت قرآن را نفی کرده و می فرماید ( لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزیلٌ مِنْ حَکیم حَمید ) (فصلت: 42): باطل از هیچ سو به قرآن راه ندارد، آن از جانب خداوند حکیم و ستوده نازل شده است.
باطل که خداوند راه یافتن آن را به قرآن نفی کرده، هر باطلی را شامل می شود و روشن است که اگر عبارتی از قرآن نباشد و به دروغ آن را جزو قرآن قرار دهند مصداق باطل است و باطل در قرآن راه ندارد. لذا قطعاً هیچگونه افزایشی به ساحت این کتاب شریف راه نیافته است.
3 ـ تاریخ گواهی می دهد که مسلمانان به آموزش و حفظ قرآن عنایت ویژه ای داشتند و در میان عربهای زمان پیامبر، حافظه های قوی و نیرومندی وجود داشت که گاهی با یک بار شنیدن، خطبه ای طولانی را حفظ می کردند، بنابراین چگونه می توان گفت چنین کتابی که این همه قاری و حافظ و علاقمند داشته، تحریف شده است؟!
4 ـ شکی نیست که امیر مؤمنان عليهالسلام در بعضی از مسائل با خلفا اختلاف نظر داشت و مخالفت خود را نیز به صورت منطقی در موارد گوناگون آشکار می کرد. در عین حال می بینیم که آن حضرت در سراسر زندگی خود، درباره تحریف شدن قرآن سخن نگفته است، حال اگر (العیاذ بالله) چنین کاری صورت گرفته بود، مسلّماً ایشان درباره آن سکوت نمی ورزید.
با توجه به دلایل یاد شده و نظایر آن، علمای بزرگ شیعه امامیه از دیر زمان تاکنون بر مصونیت قرآن از تحریف تأکید نموده اند، که به عنوان نمونه می توان به افراد زیر اشاره نمود:
1 ـ فضل بن شاذان (متوفای 260 هـ. ق، که در عصر ائمه عليهمالسلام می زیسته است) در کتاب الایضاح: 217.
2 ـ شیخ صدوق (م 381 هـ. ق) در کتاب الاعتقادات: 93.
3 ـ شیخ مفید (م 413 هـ. ق) در کتاب اجوبة المسائل السرویة، مطبوع در مجموعة الرسائل: ص 266.
4 ـ سید مرتضی (م 436 هـ. ق) در کتاب جواب المسائل الطرابلسیات، که کلام وی را شیخ طبرسی در مقدمه مجمع البیان آورده است.
5 ـ شیخ طوسی معروف به شیخ الطائفه (م 460 هـ. ق) در کتاب التبیان، 1: 3.
6 ـ شیخ طبرسی (م 548 هـ. ق) در مقدمه کتاب خود، مجمع البیان، بر عدم تحریف قرآن تصریح و تأکید کرده است.
7 ـ سید بن طاووس (م 664 هـ. ق) در کتاب «سعد السعود» (ص 144) می گوید: عدم تحریف، رأی شیعه امامیه است.
8 ـ علامه حلی (م 726 هـ. ق) در کتاب اجوبة المسائل المهناویه (ص 121) می گوید: «حق این است که هیچگونه زیاده و نقیصه ای در قرآن راه نیافته است و من از قول به تحریف به خدا پناه می برم، زیرا این امر موجب شک در معجزه متواتر پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم می گردد. »
آری این عقیده، پیوسته مورد نظر بزرگان علمای امامیه در اعصار گوناگون بوده است، چنانکه در عصر حاضر نیز همه مراجع تقلید شیعه، بدون استثناء دارای چنین عقیده ای می باشند.
اگر بگویید در کتب حدیث و تفسیر روایاتی وارد شده است که برخی آنها را دلیل بر تحریف قرآن قرار داده اند، پاسخش این است:
اوّلا: اکثر این روایات از طریق افراد و کتابهایی نقل شده که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نیستند، مانند کتاب قراءات احمدبن محمد سیاری (م286) که علمای رجال، روایات او را ضعیف خوانده، و مذهب او را فاسد دانسته اند (1) یا کتاب علی بن احمد کوفی (م352) که علمای رجال درباره او گفته اند: در پایان عمر راه غلوّ را در پیش گرفت. (2) .
1- رجال نجاشی: 1: 211.
2- رجال نجاشی: 1: 96.
ثانیاً: قسمتی از این روایات، که بر تحریف حمل شده است، جنبه تفسیری دارد. به عبارت دیگر، مفاد کلّی آیه در روایت تطبیق بر مصداق شده، و عده ای تصور کرده اند که تفسیر و تطبیق مزبور جزء قرآن بوده و از آن حذف گردیده است. مثلا «صراط مستقیم» در سوره حمد، در روایات به «صراط پیامبر و خاندان او» تفسیر شده، و پیداست که چنین تفسیری، تطبیق کلی بر فرد اعلای آن است. (1) .
امام خمینی (رحمه الله) روایاتی را که از آنها تحریف برداشت شده بر سه دسته تقسیم کرده است:
الف ـ روایات ضعیف، که به آنها نمی توان استدلال کرد.
ب ـ روایات ساختگی، که شواهد جعلی بودن در آنها نمایان است.
ج ـ روایات صحیح، که اگر در مفاد آنها کاملا دقت گردد روشن می شود که مقصود از تحریف در آن روایات، تحریف معانی آیات قرآن است نه تغییر الفاظشان. (2) .
1- طبرسی، مجمع البیان: 1: 28.
2- تهذیب الاصول: 2: 96.
ثالثاً، کسانی که می خواهند عقیده واقعی پیروان یک مذهب را به دست آورند باید به کتابهای عقیدتی و علمی آنها رجوع کنند، نه به کتابهای حدیثی که نظر مؤلف از تألیف آن، بیشتر گردآوری مطالب بوده و تحقیق آن را به دیگران واگذار کرده است. همچنین مراجعه به آرای یک یا چند نفر از پیروان یک مذهب برای شناخت عقاید مسلّم آن مذهب کافی نبوده و اصولا استناد به قول یک یا چند نفر در مقابل اکثریت قاطع دانشمندان محقق آن فرقه، ملاک صحیحی برای قضاوت نیست.
در پایان این بحث دو نکته را یادآور می شویم:
1 ـ متهم کردن مذاهب اسلامی یکدیگر را به تحریف قرآن، به ویژه در عصر کنونی، جز به نفع دشمنان اسلام نخواهد بود.
2 ـ اگر برخی از علمای شیعه کتابی درباره تحریف قرآن نوشته اند، بایستی نظریه شخصی خود او تلقی شود، نه نظریه اکثریت قاطع علمای شیعه. و از این رو است که می بینیم پس از انتشار کتاب مزبور، ردیه های متعددی از سوی علمای شیعه بر آن نوشته شده است؛ همان گونه که وقتی در سال 1345 هـ. ق از طرف یکی از علمای مصر کتابی با استناد به پاره ای روایات درباره نسخ یا انساء (به فراموشی انداختن) تلاوت آیاتی از قرآن، به عنوان اثبات تحریف در قرآن نوشته شد، از طرف علمای دانشگاه ازهر مردود شناخته شد و کتاب مزبور مصادره گردید.
معنی ایمان و کفر از بحثهای مهم علم کلام است. «ایمان»، در لغت، به معنای تصدیق و «کفر»به معنای پوشاندن است، لذا به زارع نیز ـ که مثلا گندم را در دل زمین می نشاند ـ کافر گفته می شود. ولی مقصود از ایمان در اینجا اعتقاد به وحدانیت خداوند، و باور داشتن روز قیامت و رسالت پیامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم است، و البته ایمان به رسالت پیامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم ، شامل اعتقاد به نبوت پیامبران و کتب آسمانی پیشین و آنچه که پیامبر اسلام از تعالیم و احکام الهی برای بشر آورده است، نیز می شود.
جای واقعی ایمان همان قلب انسان است، چنانکه قرآن کریم می فرماید ( اولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِِهمُ الإِیمانَ ) (مجادله: 22): آنان کسانی هستند که خداوند ایمان را در دلهاشان ثبت کرده است. نیز درباره صحرا نشینانی که اسلام را در ظاهر پذیرفته ولی دلهاشان از نور ایمان خالی بود، می فرماید: ( وَ لَمّا یَدْخُلِ اْلإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ ) (حجرات: 14): هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است. ولی البته حکم به ایمان هرکس، مشروط به این است که به وسیله زبان یا راه های دیگر، آن را اظهار کند.
با این بیان معنی کفر نیز روشن می گردد. هرگاه انسانی وحدانیت حق متعال، یا روز قیامت، و یا رسالت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را انکار کند، محکوم به کفر خواهد بود، چنانکه انکار یکی از مسلّمات آیین پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم که به طور روشن مستلزم انکار رسالت باشد، آدمی را محکوم به کفر می سازد.
پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم آنگاه که علی عليهالسلام را برای فتح قلعه های خیبر روانه می کرد، پرچمی به دست او داد و یادآور شد که صاحب این پرچم خیبر را فتح کرده و باز می گردد. در این هنگام علی عليهالسلام رو به پیامبر کرد و گفت: حد نبرد با آنان چیست؟ پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «قاتِلْهُمْ حَتّی یَشْهدوا أنْ لا اله إلاّ الله وَ انّ محمّداً صلىاللهعليهوآلهوسلم رسول الله، فإذا فعلوا ذلک فَقَد مَنَعُوا مِنْک دِماءهُمْ وَ أَموالَهُم الاّ بحَقّها و حسابهم علی الله» (1) : با آنان نبرد کن تا آنکه به یگانگی خدا و رسالت محمد گواهی دهند. هرگاه گواهی دادند، خونها و مالهای آنان محترم خواهد بود...
1- صحیح بخاری، کتاب ایمان، ص 10؛ صحیح مسلم، ج 7، باب فضایل علی، ص 17.
نیز شخصی از امام صادق عليهالسلام پرسید: کمترین چیزی که مایه ایمان بنده به خدا می شود چیست؟ امام پاسخ داد: یشهد أن لا إله إلاّ الله و انّ محمّداً صلىاللهعليهوآلهوسلم عبدُه و رسولُه، و یُقِّرُ بالطاعةِ و یَعرِفُ إمامَ زمانه فإذا فعل ذلک فهو مؤمن» (1) : کمترین مرتبه ایمان این است که به وحدانیت خدا و بندگی و رسالت محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم گواهی دهد و اطاعت از حق را بپذیرد و امام زمان خود را بشناسد. هرگاه چنین کرد او مؤمن است.
گرچه حقیقت ایمان همان اعتقاد قلبی است، ولی نباید پنداشت که این مقدار از ایمان برای رستگاری انسان کافی است، بلکه شخص باید به آثار و لوازم عملی آن نیز ملتزم باشد. لذا در بسیاری از آیات و روایات، مؤمن واقعی کسی شناخته شده است که ملتزم به آثار ایمان و انجام دهنده فرایض الهی باشد. چنانکه قرآن در سوره عصر همه انسانها را زیانکار شمرده و تنها گروه زیر را استثنا کرده است: ( إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ ) : مگر کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند و همدیگر را به حق و پایداری در راه آن سفارش کنند.
1- بحارالانوار، 66: 16، کتاب ایمان و کفر، به نقل از معانی الاخبار شیخ صدوق.
امام باقر عليهالسلام از حضرت علی عليهالسلام نقل می کند که مردی به او گفت: آیا هرکس به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر گواهی دهد، مؤمن است؟ حضرت فرمود: «فَأَین فرائض الله»: پس واجبات الهی کجا رفت؟!
نیز امیر مؤمنان فرمود: لو کان الایمانُ کلاماً لم یَنزِل فیه صوم ولا صلاة و لا حلال و لا حرام: اگر ایمان، به صِرفِ گفتن شهادتین بود، دیگر روزه و نماز، و حلال و حرامی تشریع نمی گشت. (1) .
از گفتار فوق نتیجه می گیریم که، ایمان دارای مراتب مخلتف بوده و هر مرتبه ای نیز برای خود اثری ویژه دارد. اعتقاد قلبی به ضمیمه اظهار آن کمترین مرتبه ایمان است که برخی آثار دینی و دنیوی بر آن مترتب می گردد، در حالی که مرتبه دیگر ایمان، که مایه رستگاری انسان در دنیا و آخرت است، در گرو التزام به آثار عملی آن می باشد.
نکته در خور ذکر این است که در برخی از روایات عمل به فرایض دینی نیز جزو ارکان ایمان به شمار آمده است. امام هشتم عليهالسلام از پدران خود و آنان از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل می کنند که آن حضرت فرمود: «الإیمانُ معرفةٌ بالقَلْب و اقرارٌ باللسان و عملٌ بالأَرکان» (2) : ایمان معرفت قلبی، اقرار زبانی، و عمل به وسیله اعضا و جوارح است.
1- کافی: 2: 33، حدیث 2.
2- عیون أخبار الرضا: 1: 226.
در برخی از روایات در کنار شهادتین، اموری همچون برپاداشتن نماز، پرداخت زکات، انجام دادن فریضه حج و روزه ماه رمضان نیز قید شده است. (1) این گونه روایات، یا ناظر به این است که به وسیله این اعمال می توان افراد مسلمان را از غیر مسلمان باز شناخت، و یا اینکه ذکر شهادتین در صورتی نجات بخش است که اعمال صالحه نیز به آن ضمیمه شود؛ اعمالی که نماز، زکات، حج، و روزه از مهمترین آنهاست.
با توجه به مطلب یاد شده نباید هیچ فرقه ای از مسلمین، فرقه دیگر را به عنوان اینکه در برخی از فروع دینی با یکدیگر مخالفند، تکفیر کند. چه ملاک کفر این است که شخص، منکر یکی از اصول سه گانه دین یا منکر چیزی باشد که انکار آن ملازم با انکار یکی از آن سه چیز است، و این ملازمه در صورتی تحقق می پذیرد که حکم آن چیز از نظر شریعت اسلام آنچنان بدیهی و روشن باشد که هرگز نتوان میان انکار آن و اعتراف به اصول دین، جمع کرد.
از این روی سزاست که مسلمانان در تمام مراحل، اخوت اسلامی خویش را حفظ کنند و اختلاف در اموری را که مربوط به اصول دین نیست، مایه نزاع و احیاناً تفسیق و تکفیر یکدیگر قرار ندهند و در اختلافات فکری و عقیدتی نیز، به گفت و شنود علمی و تحقیقی با یکدیگر اکتفا کنند و از اِعمالِ تعصبات خشک غیر منطقی و تهمت و تحریف بپرهیزند.
1- صحیح بخاری: 1: 16، کتاب الإیمان: «شهادة أن لا إله إلاّ الله و انّ محمّداً رسول الله و إقامة الصلاة و إیتاء الزکاة و الحج و صوم رمضان».
توحید یکی از مهم ترین عقاید اسلامی است. دعوت به توحید و نفی شرک یکی از اهداف بعثت پیامبران الهی بوده است. ( وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ أُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ) . (1) اعتقاد به توحید و نفی شرک مورد اتفاق همه ی مذاهب اسلامی است. با این حال، در تفسیر و تبیین آن، اقوال و آرای مختلفی مطرح شده است، ما در اینجا بدون آن که به بحث در مورد اقوال و آرای دیگران بپردازیم، عقیده ی شیعه ی امامیه را در مورد اقسام و مراتب توحید و شرک بیان خواهیم کرد.
1- نحل: 36.
توحید را معمولا به ذاتی، صفاتی، افعالی و عبادی، تقسیم کرده اند، ولی گاهی به جای توحید افعالی، توحید در خالقیت و توحید در ربوبیت را ذکر می کنند، اصطلاح اخیر با نصوص کتاب و سنّت هم آهنگی بیشتری دارد. ما نیز همین روش را مبنای بحث خود قرار می دهیم.
1 ـ توحید ذاتی: مقصود از توحید ذاتی این است که ذات خداوند مثل و مانندی ندارد. یعنی موجودی که واجب الوجود بالذات است و در هستی و کمالات خود به چیزی نیاز ندارد، جز خداوند نیست. بنابراین همه ی موجودات ـ جز خداوند ـ ممکن الوجود بالذات و نیازمندند. زیرا هر موجود ممکن الوجودی مرکب است. (خواه مرکب از اجزای عقلی و ذهنی و خواه مرکب از اجزای خارجی و عینی) و لازمه ی یگانه بودن واجب الوجود بالذات این است که ذات او بسیط باشد و هیچ گونه ترکیبی در آن راه نداشته باشد، این دو معنا در کلمات ائمه ی اهل بیت عليهمالسلام به صورت مکرر و مؤکد بیان شده است. در اینجا به نقل کلامی از علی عليهالسلام در این باره بسنده می کنیم:
شخصی از امام علی عليهالسلام در مورد یگانگی خداوند پرسید. امام عليهالسلام فرمود: یگانگی معانی مختلفی دارد، گاهی مقصود از آن یگانگی عددی و مفهومی است (مثل این که ایران یکی از کشورهای جهان است. و انسان یک نوع از حیوان است) این معنا در خداوند درست نیست، زیرا با کثرت و تعدد منافاتی ندارد، و گاهی مقصود از آن نداشتن مثل و مانند، و نداشتن اجزای عقلی و وهمی و خارجی است. مراد از یگانگی خداوند همین معناست. (1) .
2 ـ توحید صفاتی: مقصود از توحید صفاتی این است که صفات ذاتی خداوند چون علم، قدرت و حیات، اگرچه از نظر مفهوم مختلف اند، ولی از نظر مصداق هیچ گونه اختلاف و کثرتی در بین نیست. و مصداق همگی، ذات بسیط خداوند است. زیرا اگر جز این باشد، در ذات الهی کثرت راه خواهد یافت که با توحید ذاتی منافات دارد. بنابراین توحید صفاتی، لازمه ی توحید ذاتی است. هر گاه صفات ذاتی خداوند عین ذات او نباشند، علاوه بر لزوم کثرت در ذات الهی، تعدد واجب الوجود نیز لازم خواهد آمد، زیرا نمی توان صفات الهی را ممکن الوجود دانست، زیرا امکان با نیازمندی ملازمه دارد، و اگر صفات خداوند ممکن الوجود باشند، امکان و نیازمندی در ذات الهی راه خواهد یافت! امام علی عليهالسلام نفی صفات زاید بر ذات را نشانه ی کمال توحید دانسته و فرموده است.
«کمال توحیده الإخلاص له، و کمال الإخلاص له، نفی الصفات عنه... فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّاه و من جزّاه فقد جهله» (2) : کمال توحید، اخلاص برای خداوند است، و کمال اخلاص، نفی صفات
1- توحید شیخ صدوق، باب 3، حدیث 3.
2- نهج البلاغه، خطبه ی اول.
(زاید بر ذات) (1) از اوست... پس کسی که خداوند را به صفات زاید بر ذات توصیف کند، برای او قرین و مثل ثابت کرده است، و کسی که برای خداوند قرین و مثل ثابت کند، به دو بودن او قایل شده است، و کسی که به دو بودن قایل شده، برای خداوند جزء اثبات کرده است، و کسی که برای خدا جزء اثبات کند، او را نشناخته است.
1- روشن است که مقصود امام عليهالسلام نفی واقعیت صفات از ذات الهی نیست، زیرا این سخن اولا: مستلزم نقص در ذات الهی است و ثانیاً: با دیگر سخنان امام عليهالسلام که خداوند را به صفات ثبوتیه ذاتیه مانند علم و قدرت توصیف نموده است منافات دارد.
3 ـ توحید در خالقیت و ربوبیت: مقصود از توحید در خالقیت و ربوبیت این است که خداوند در آفرینش و تدبیر جهان شریک و انبازی ندارد. و اگر چه نظام جهان آفرینش، براساس علل و اسباب استوار است، ولی علل و اسباب (اعم از طبیعی و ماوراء طبیعی) هیچ گونه استقلالی ندارند، و به مشیت و حول و قوه ی الهی تأثیر می گذارند.
این مطلب مفاد دو دسته از آیات قرآن کریم است. یک دسته، آیاتی که خالقیت و ربوبیت را مخصوص خداوند می داند. و دسته ی دیگر آیاتی که آثار و افعال ویژه ای را به موجودات طبیعی و ماوراء طبیعی و از جمله به انسان، نسبت داده است، و هم به موجودات دیگر. مانند گرفتن جانها هنگام مرگ که هم به خداوند نسبت داده است ( اللهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها ) (1) و هم به ملک الموت ( قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ) (2) و هم به فرشتگان الهی ( تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ) (3) .
4 ـ توحید در عبادت: کسی جز خداوند شایسته ی عبادت نیست. عبادت عبارت است از خضوع در برابر موجودی با این اعتقاد که آن موجود دارای مقام الوهیت است. یعنی در ذات یا صفات و افعال خود از استقلال وجودی برخوردار است. از آنجا که مقام الوهیت مخصوص خداوند است، عبادت نیز به او اختصاص دارد. و عبادت هر موجودی جز او شرک خواهد بود. بدیهی است خضوع در برابر غیر خداوند به انگیزه احترام به او بدون اعتقاد به الوهیت او، شرک نخواهد بود. هر چند بصورت برترین خضوع یعنی سجده باشد چنان که قرآن کریم از سجده ی فرشتگان در برابر آدم (4) و سجده ی یعقوب و همسر و فرزندان (5) او در برابر یوسف سخن گفته است.
1- زمر: 42.
2- سجده: 11.
3- انعام: 61.
4- وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلیسَ بقره: 34.
5- وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ یوسف: 100.
سجده ی فرشتگان به امر الهی بود، و یعقوب پیامبر نیز از گناه ـ بویژه شرک ـ معصوم بوده است، چنان که نقل سجده ی برادران یوسف نیز با نکوهش همراه نیست، تا بر ناروا بودن آن دلالت کند. از طرفی شرک ظلم عظیم است. (1) و ظلم قبح ذاتی دارد، و خداوند هرگز به فعل قبیح امر نمی کند. (2) .
بنابراین، از آیات مربوط به سجده ی فرشتگان بر آدم و سجده یعقوب و فرزندانش بر یوسف به دست می آید که سجده اگر به قصد پرستش نباشد، بلکه به قصد تکریم و تحیت باشد، شرک نیست. ولی بعید نیست که گفته شود مستفاد از ظواهر دینی این است که در شریعت اسلام سجده برای غیر خداوند ـ هر چند به قصد پرستش نباشد ـ ممنوع گردیده است. (3) .
1- إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیم لقمان: 13.
2- قُلْ إِنَّ اللهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ اعراف: 28.
3- لکن الذوق الدینی المتخذ من الاستیناس بظواهره یقضی باختصاص هذا الفعل به تعالی، و المنع عن استعماله فی غیر مورده تعالی، و ان لم یقصد به الا التحیة والتکرمة فقط، المیزان، ج1، ص 123؛ نیز ر. ک: محاضرات فی الالهیات، ص 71.
از این جا می توان به نادرستی عقیده ی وهّابیان که اعتقاد به شفاعت و توسل جستن به پیامبران و اولیاء الهی، و تبرک جستن به قبور و یا آثار بر جای مانده از آنان را شرک می دانند، پی برد. زیرا مسلمانانی که این اعمال را انجام می دهند، هرگز قصد پرستش ندارند، و برای پیامبران و اولیاء الهی مقام الوهیت قایل نیستند. بلکه قصد آنان تکریم پیامبران و اولیاء الهی و تقرب به خداوند از طریق آنان است.
وهّابیان می گویند: مشرکان عصر رسالت نیز بت ها را به انگیزه تقرب به خداوند پرستش می کردند: ( ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللهِ زُلْفی ) (1) و نیز آنان را شفیعان درگاه الهی دانسته و از آنان طلب شفاعت می کردند. ( وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ ) (2) بنابراین، عبادت غیر خدا یا طلب شفاعت از غیر خدا شرک است، هرچند به انگیزه ی تکریم یا تقرب به خداوند باشد.
ولی این استدلال نادرست است. زیرا مشرکان عصر رسالت ـ همان گونه که در آیه تصریح شده است ـ بت ها را پرستش می کردند، و به ربوبیت آنها، هرچند در پاره ای از امور، قایل بودند، چنان که در قیامت به این خطای خود پی برده می گویند: ( تَاللهِ إِنْ کُنّا لَفی ضَلال مُبین إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ ) (3) : به خدا سوگند ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با پروردگار عالمیان برابر می پنداشتیم.
1- زمر: 3.
2- یونس: 18.
3- شعراء: 98.
آنان برای معبودان خود مقام شفاعت را به صورت مستقل و بدون نیاز به اذن و مشیت خداوند قایل بودند. بدین جهت قرآن کریم آن را مردود دانسته می فرماید: ( مَنْ ذَاالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) (1) و بدون شک چنین اعتقادی شرک در ربوبیت و تدبیر است، و هیچ مسلمانی چه شیعه و چه سنّی چنین اعتقادی ندارد.
1- بقره: 255.
بحث تنزیه و تشبیه مربوط به صفات خداوند است. صفات خداوند را به صفات ثبوتیه و سلبیّه تقسیم کرده اند. صفات ثبوتیه صفاتی است که بر کمال وجودی دلالت می کند، و خداوند آنها را دارد. و صفات سلبیّه صفاتی است که بر نقص وجودی دلالت می کند، و خداوند از آنها پیراسته است. از زاویه ی دیگر، صفات خداوند به صفات ذاتیه و صفات فعلیه تقسیم شده است. صفات ذاتیه صفاتی است که ذات خداوند بدون در نظر گرفتن این که خداوند چیزی را آفریده است، به آنها توصیف می شود. مانند حیات، علم و قدرت، و صفات فعلیه صفاتی است که توصیف ذات خداوند به آنها مربوط به مقام فعل و ایجاد است. مانند خالق بودن، رازق بودن، غافر بودن، ممیت بودن و مانند آن.
از آنجا که در خداوند هیچ گونه نقص و فقدانی راه ندارد، صفات سلبیه در مورد او سلب نقص است نه سلب کمال. بدین ترتیب صفات سلبیه به تنزیه و تقدیس ذات خداوند از صفات نقص باز می گردد، خواه صفات ذاتیه باشد و خواه صفات فعلیه. و در مقابل «تنزیه»، «تشبیه» قرار دارد، یعنی اثبات صفاتی برای خداوند که به موجودات امکانی و مخلوقات اختصاص دارد. در تاریخ ادیان و مذاهب کسانی بوده اند که در مورد صفات الهی از مسیر حق منحرف گردیده و به تشبیه گراییده اند.
تشبیه گرایی در جهان اسلام نیز پدید آمده است، چنان که در کتب ملل و نحل از مجسّمه و مشبّهه به عنوان فرقه هایی یاد شده است. تشبیه گرایی اگر چه در همه ی صفات خداوند یافت می شود، ولی در مورد آن دسته از صفات که در آیات متشابه مطرح شده است، بیشتر رواج یافته است. عده ای از مسلمانان با استناد به ظواهر آیاتی چون: (یَدُ اللهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ)، (الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی)، (جاءَرَبُّکَ) و (کُلُّ شَیْء هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ)، به جسم بودن خداوند قایل شده و برای او اعضایی چون دست، پا و صورت و صفاتی چون قدم زدن و نشستن اثبات کرده اند.
شیعه ـ به پیروی از اهل بیت عليهمالسلام ـ معتقد به تنزیه و ابطال تجسیم و تشبیه است. به اعتقاد شیعه ی امامیه با دقت در آیات یاد شده و نظایر آنها می توان به مفاد حقیقی آنها پی برد. کلمه «ید» کنایه از قدرت خداوند است و مقصود این است که قدرت الهی برترین قدرتها است. مقصود از «وجه» ذات الهی است، یعنی همه ی چیز در معرض فنا و زوال است، جز ذات خداوند متعال. استواء بر عرش کنایه از احاطه ی علم و قدرت خداوند در تدبیر جهان است.
نه تنها در صفات یاد شده ـ که آنها را صفات خبریّه می گویند ـ باید به اصل تنزیه معتقد بود، بلکه این اصل در همه ی صفات الهی جاری است، مثلا علم خداوند را نمی توان علم حصولی و زاید بر ذات او و محدود دانست، بلکه علم خداوند عین ذات خداوند، و حضوری و نامحدود است. همین گونه است قدرت و حیات خداوند.
کوتاه سخن آن که در باب صفات الهی، باید کمال آنها را برای خداوند اثبات کرد و نقص و کاستی آنها را از خداوند نفی نمود، و این است طریق مستقیم در باب توحید که شیعه به آن اعتقاد دارد.
چنان که امام رضا عليهالسلام فرموده است: «للناس فی التوحید ثلاثة مذاهب: نفی، و تشبیه، و اثبات بغیر تشبیه، فمذهب النفی لا یجوز، و مذهب التشبیه لا یجوز، و السبیل فی الطریقة الثالثة، اثبات بلا تشبیه». (1) .
1- شیخ صدوق، کتاب توحید، باب 7، حدیث 8.
یکی از لوازم نفی جسم بودن از خداوند، نفی رؤیت بصری است، زیرا دیدن چیزی با چشم مستلزم این است که آن چیز در مکان و در جهت مقابل باشدو در فاصله ی معینی قرار داشته باشدو در فضایی روشن باشد. در غیر این صورت رؤیت بصری ممکن نخواهد بود. بدیهی است شرایط یاد شده مستلزم جسمانیّت است و جسم بودن خداوند محال است. آری رؤیت قلبی نسبت به خداوند ممکن است، زیرا حقیقت آن به علم و ایمان کامل به خداوند باز می گردد. بدین جهت ائمه ی اطهار عليهمالسلام که رؤیت بصری خداوند را با شدت انکار کرده اند، بر رؤیت قلبی او تأکید نموده اند. شخصی از امام علی عليهالسلام پرسید: آیا پروردگارت را دیده ای؟ امام علی عليهالسلام فرمود: من پروردگاری را که ندیده باشم عبادت نمی کنم، پرسید: چگونه او را دیده ای؟
امام عليهالسلام فرمود: «لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان. ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان». (1) .
با توجه به این که رؤیت بصری خداوند عقلا محال است، نمی توان در اثبات آن به ظواهر قرآن یا روایات استناد کرد؛ زیرا همان گونه که نمی توان ظاهر آیه ی (الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی) را دلیل بر جلوس و استقرار خداوند بر تخت و صندلی و مانند آن دانست، ظاهر آیه ی ( وُجُوهٌ یَوْمَئِذ ناضِرَةٌ، إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ ) (2) را نیز نمی توان دلیل این دانست که در قیامت مؤمنان با دیدگان خود به خداوند می نگرند.
همین گونه است حدیثی که از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم روایت شده است که مؤمنان در قیامت خداوند را می بینند همان گونه که ماه را در شب بدر می بینند. زیرا هرگاه ظاهر قرآن یا حدیث با حکم قطعی عقل منافات داشته باشد، و مستلزم تجسیم و تشبیه گردد، نمی توان مفاد آن را برگزید. یا باید آن را تأویل کرد، و یا توقف نمود.
1- نهج البلاغه، خطبه ی 179.
2- قیامت: 21 ـ 22.
یکی از عقاید اسلامی، شفاعت شافعان در روز قیامت است که به اذن الهی انجام می یابد. شفاعت در مورد افرادی صورت می گیرد که پیوند خود را به کلی با دین و خدای متعال قطع نکرده و قابلیت آن را دارند که، با وجود آلودگی به برخی گناهان، به برکت شفاعت شافعان مشمول رحمت حق شوند. عقیده به شفاعت از قرآن و سنت گرفته شده که ذیلا به آنها اشاره می کنیم:
آیات قرآن حاکی از وجود اصل شفاعت در روز رستاخیز بوده و این کتاب شریف به اصل شفاعت، و منوط بودن آن به اذن و رضای خداوند، تصریح دارد: ( وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی ) (انبیاء: 28): شافعان جز در حق کسانی که خدا می پسندد، شفاعت نمی کنند. در آیه دیگر می فرماید: ( ما مِنْ شَفیع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ) (یونس: 3). بنابراین اصل شفاعت (البته با اذن و رضای خداوند) از نظر قرآن، امری قطعی و مسلّم است.
از برخی آیات استفاده می شود که فرشتگان از شافعانند، چنانکه می فرماید: ( وَ کَمْ مِنْ مَلَک فِی السَّماواتِ لا تُغْنی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی ) (نجم: 26): چه بسیار فرشتگانی در آسمانها هستند که شفاعت آنان جز پس از اذن خداوند، در مورد آن کس که مشیت و رضایت الهی به (رستگاری وی) تعلق گیرد، سود نمی بخشد.
مفسران در تفسیر آیه ( عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً ) (اسراء: 79): امید است که پروردگارت تو را به مقام پسندیده ای برانگیزد، می گویند مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای پیامبر اسلام است. (1) .
گذشته از قرآن، در کتب حدیث نیز روایات بسیاری درباره شفاعت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل شده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1 ـ پیامبر می فرماید: «إنّما شفاعتی لأهل الکبائر من أُمّتی» (2) : شفاعت من مخصوص مرتکبان گناهان کبیره از امتم می باشد.
1- المیزان: 13: 191 ـ 192؛ مجمع البیان: 10: 549.
2- من لا یحضره الفقیه، 3: 376.
ظاهراً علت اینکه شفاعت را مخصوص مرتکبان کبایر دانسته این است که خداوند در قرآن وعده داده که هرگاه انسانها از گناهان کبیره اجتناب ورزند، آنها را خواهد بخشید (نساء: 31) و دیگر نیازی به شفاعت نیست.
2 ـ نیز می فرماید: ( أُعطیتُ خمساً... و اُعطیتُ الشّفاعة، فادّخَرْتها لأُمّتی فهی لمن لا یُشرِک بالله ) (1) : از جانب خداوند پنج موهبت به من اعطا شده، و (از آن جمله) به من شفاعت داده شده، که آن را برای امتم ذخیره کرده ام. شفاعت من در حقّ کسانی خواهد بود که به خداوند شرک نمیورزند.
1- خصال شیخ صدوق، ابواب پنجگانه، صحیح بخاری، 1: 42؛ مسند احمد، 1: 301.
برای آگاهی از شافعان روز محشر غیر از پیامبر (مانند ائمه معصومین عليهمالسلام و دانشمندان و شهداء) و نیز شفاعت شوندگان آنها به کتابهای عقاید و کلام و حدیث رجوع کنید.
ضمناً، باید توجه داشت که اعتقاد به شفاعت ـ همچون اعتقاد به قبولی توبه ـ نباید مایه تجرّی افراد بر گناه شود، بلکه باید آن را روزنه امیدی شمرده به امید بخشودگی، به راه صحیح باز گردند، و بسان نومیدان نباشند که به اصطلاح، آب را از سر گذشته می پندارند و در نتیجه هیچگاه به فکر بازگشت به طریق صحیح نمی افتند.
همان طور که یادآور شدیم اعتقاد به «اصل شفاعت در آخرت در چارچوب اذن الهی» از عقاید مسلّم اسلامی بوده و کسی نمی تواند در آن خدشه کند. حال باید دید که آیا می توان در این دنیا نیز، از شافعانی چون پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم طلب شفاعت نمود، و به تعبیر دیگر، آیا درست است که انسان بگوید: ای رسول گرامی، نزد خدا در حق من شفاعت کن (یا وجیهاً عندالله إشفع لنا عندالله)؟
در پاسخ باید گفت: مشروعیت این امر، تا قرن هشتم مورد اتفاق همه مسلمانان قرار داشته است و تنها از نیمه قرن هشتم به بعد برخی از اهل تسنن با آن به مخالفت برخاستند و آن را جایز ندانستند، در حالی که آیات قرآنی و احادیث معتبر نبوی و سیره مستمره مسلمین بر جواز آن گواهی می دهد. زیرا شفاعت شافعان، در معنی، همان دعای آنان در حقّ افراد است، و درخواست دعا از فرد مؤمن ـ چه رسد به پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ـ بدون شک امری جایز و مستحسن است.
از حدیث زیر که ابن عباس از پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل می کند به روشنی استفاده می شود که شفاعت مؤمن، دعای او در حق دیگران است: «هرگاه مسلمانی بمیرد و چهل مؤمن موحّد بر جنازه او نماز بگزارند خدا شفاعت آنان را در حق او می پذیرد» (1) . چه، مسلّم است که شفاعت چهل مؤمن به هنگام اقامه نماز بر میّت، جز دعای آنان در حق او چیزی نیست.
1- ما من رجل مسلم یموت فیقوم علی جنازته أربعون رجلا لا یشرکون بالله شیئاً، إلاّ شفّعهم الله فیه صحیح مسلم، 3: 54.
با مروری به اوراق تاریخ، می بینیم که صحابه پیامبر از آن حضرت در زمان حیات ایشان درخواست شفاعت می کردند. ترمذی از انس بن مالک نقل می کند که می گوید: از پیامبر درخواست کردم در روز قیامت شفاعتم کند. پیامبر فرمود: چنین خواهم کرد. به او گفتم: کجا شما را پیدا کنم؟ فرمود: در کنار صراط. (1) .
با توجه به اینکه واقعیت استشفاع، چیزی جز درخواست دعا از شفیع نیست، وقوع نمونه هایی از این امر در عصر انبیا را می تون از خود قرآن به دست آورد:
1 ـ فرزندان یعقوب، پس از فاش شدن گناهشان، از پدر خواستند از خداوند برای آنان طلب آمرزش کند. حضرت یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و به وعده خود در موعد مقرّر عمل کرد. (2) .
1- سألتُ النّبی أن یشفع لی یوم القیامة فقال أنا فاعل، قلت فأین أطلبک؟ فقال علی الصراط سنن ترمذی، 4: 42، باب ما جاء فی شأن الصراط.
2- یوسف: 97: قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئینَ قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی.
2 ـ قرآن کریم می فرماید: هرگاه افرادی از امت اسلامی که در حق خود ستم کرده اند، نزد پیامبر آمده و از او بخواهند برای آنان از خدا طلب آمرزش کند، آن گاه خود آنان استغفار کرده و پیامبر نیز برای آنان از درگاه الهی آمرزش خواهد، خداوند توبه شان را می پذیرد و رحمت خود را شامل آنان می کند. (1) .
3 ـ همچنین درباره منافقین می فرماید: هرگاه به آنان گفته می شود بیایید و از پیامبر بخواهید تا در حق شما استغفار کند، سرپیچی می کنند و استکبار میورزند. (2) بدیهی است چنانچه روگردانی از طلب استغفار از پیامبر، که ماهیّتاً با طلب شفاعت یکسان است، نشانه نفاق و استکبار باشد، طبعاً انجام دادن آن نیز نشانه ایمان و خضوع در پیشگاه الهی خواهد بود.
1- نساء: 64: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیماً .
2- منافقین: 5: وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ.
ضمناً از آنجا که مقصود ما در بحث حاضر، اثبات جواز و مشروعیت درخواست شفاعت است، زنده بودن شخص شفیع در این آیات، ضرری به مقصد نمی زند. زیرا اگر درخواست شفاعت از زندگان شرک نباشد، طبعاً درخواست آن از میّت نیز شرک نخواهد بود، چون حیات و موت شفیع، ملاک توحید و شرک نبوده و تنها چیزی که هنگام درخواست شفاعت از ارواح مقدسه ضروری است شنوایی آنها می باشد، که در مبحث توسل، وجود ارتباط مزبور و سودمندی آن ثابت شده است.
در اینجا باید توجه نمود که شفاعت خواستن مؤمنان و موحدان از پیامبران و اولیای الهی، با شفاعت خواستن بت پرستان از بتهای خویش، تفاوت بنیادین دارد. زیرا موحّدان، با اذعان به دو مطلب اساسی، از اولیای الهی درخواست شفاعت می کنند:
1 ـ مقام شفاعت، مقامی است مخصوص خدا و در اختیار او، چنانکه می فرماید: ( قُلْ للهِِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً ) (زمر: 44): بگو شفاعت، تماماً از آنِ خداست، و: ( مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ ) (بقره: 255): کیست که بدون اذن وی حقّ شفاعت داشته و شفاعتش مقبول و مؤثر باشد؟
2 ـ شفیعانی که موحّدان دست التجا به سوی آنان دراز می کنند، بندگان مخلص خدا هستند که به پاس تقرب در درگاه الهی، دعایشان به هدف اجابت می رسد.
با توجه به این دو شرط، تفاوت اساسی موحّدان با مشرکان عصر بعثت در امر شفاعت روشن می گردد:
اولا: مشرکان برای شفاعت آنها هیچ نوع قید و شرطی قائل نبودند؛ تو گویی خدا حق خود را به بتهای کور و کر تفویض کرده است! در حالی که موحّدان، به رهنمود قرآن، مقام شفاعت را یکسره از آنِ خدا دانسته و پذیرش شفاعت شافعین را، منوط به اذن و رضای الهی می دانند.
ثانیاً: مشرکان عصر پیامبر بت ها را عبادت می کردند و می گفتند «لا نعبدهم الا لیقربونا الی الله» و اعتقاد داشتند این موجودات بی جان، سهمی از ربوبیت و الوهیت هستی را بر عهده دارند! حال آنکه موحدان، پیامبران و امامان را بندگان وارسته خدا شمرده و پیوسته به این کلام مترنّمند که: «... عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» و «... عِبادِ اللهِ الصّالِحین» و هیچ گاه شفیعان خود را معبود خود نمی دانند. ببین تفاوت ره از کجا است تا کجا؟!
بنابراین، استدلال به آیاتی که شفاعت خواهی مشرکان از بتها را نفی می کند بر نفی طلب شفاعت از اولیاء الهی، کلامی کاملا بی پایه و قیاسی نابجا خواهد بود.
زیارت قبور مؤمنان، خصوصاً زیارت بستگان و آشنایان، یکی از مستحبات است که آثار سازنده ای دارد، زیرا مشاهده وادی آرام قبرستان که چراغ زندگی انسانها در آنجا به خاموشی گراییده، دل و جان را تکان می دهد، و برای انسانهای عبرت آموز درس عبرت می شود و با خود می گویند: این زندگی موقت که پایان آن پنهان شدن در زیر خروارها خاک است ارزش تلاشهای ناروا را ندارد. و سرانجام این افراد در برنامه زندگی خود تجدید نظر می کنند و تحولی در روح و روان آنها پدید می آید، پیامبرگرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم در حدیثی به این نکته اشاره کرده و می فرماید: «زُورُوا الْقُبورَ فانّها تذکّرکُم الآخِرَة» (1) : قبرها را زیارت کنید، زیرا یادآور سرای دیگر می باشد.
1- سنن ابن ماجه، ج1، باب ما جاء فی زیارة القبور، ص 113.
گذشته از این، زیارت بزرگان دین، نوعی ترویج از دین و مقامات معنوی است، و توجه مردم به مدفن بزرگان، این فکر را تقویت می کند که معنویت آنان مایه این گرایش ها است، وگرنه صاحبان قدرت و مکنت که فاقد معنویت بوده اند، زیر خاک خفته و کسی به آنها توجهی ندارد.
رسول گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم در آخرین روزهای عمر خود به قبرستان بقیع رفت و درباره اصحاب قبور، طلب آمرزش کرد و فرمود: پروردگارم دستور داده است که به قبرستان بقیع بیایم و برای آنان طلب مغفرت کنم، آنگاه فرمود: هرگاه به زیارت آنان شتافتید بگویید: «السلامُ علی أَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالمُسْلِمین یَرْحَمُ الله المُسْتَقْدِمِینَ مِنّا وَ الْمُسْتأخِرینَ وَ إِنّا إنْ شاءالله بِکُمْ لا حِقُون» (1) : درود بر ساکنان این وادی از مؤمنان و مسلمانان، رحمت خدا بر گذشتگان از ما، و بازماندگان و ما به خواست خدا به شما می پیوندیم.
در کتابهای حدیثی، زیارت قبور اولیاء الهی و پیشوایان دین به صورت یک مستحب مؤکّد آمده و پیوسته ائمه اهل بیت عليهمالسلام به زیارت رسول خدا، و دیگر امامان عليهمالسلام می رفتند، و پیروان خود را بر انجام آن دعوت می نمودند.
1- صحیح مسلم: ج 3، باب ما یقال عند دخول القبور، ص 64.
توسل به اسباب طبیعی و غیر طبیعی (به شرط اینکه، رنگ استقلال در تأثیر به خود نگیرند) عین توحید است. شکی نیست که انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زکات و جهاد و غیره در راه خدا، همگی وسایل معنوی یی هستند که انسان را به سر منزل مقصود، که همان تقرب به خداوند است می رسانند. انسان در پرتو این اعمال، حقیقت بندگی را می یابد و در نتیجه به خدا نزدیک می شود. ولی باید توجه نمود که وسایل غیر طبیعی، منحصر به انجام امور عبادی نیست، بلکه در کتاب و سنت یک رشته وسایل معرفی شده که توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد که ذیلا برخی از آنها را یادآور می شویم:
1 ـ توسل به اسماء و صفات حسنای الهی که در کتاب و سنت وارد شده است، چنانکه می فرماید: ( وَ للهِِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها ) (اعراف: 180): اسماء حسنی مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسیله آنها بخوانید. در ادعیه اسلامی، توسل به اسماء و صفات الهی فراوان وارد شده است.
2 ـ توسل به دعای صالحان که برترین نوع آن توسل به ساحت پیامبران و اولیای خاص خداوند است تا برای انسان از درگاه الهی دعا کنند.
قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کرده اند (گنهکاران) فرمان می دهد سراغ پیامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت کنند، و هم پیامبر برای آنان طلب آمرزش کند. و نوید می بخشد که: در این موقع خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت، می فرماید: ( وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیماً ) (نساء: 64) در آیه دیگر، منافقان را نکوهش می کند که چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پیامبر بروند تا درباره آنان از خداوند طلب آمرزش کند، سرپیچی می کنند؟! می فرماید: ( وَإذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ) (منافقون: 5).
از برخی از آیات بر می آید که در امتهای پیشین نیز چنین سیره ای جریان داشته است. فی المثل، به گفته قرآن، فرزندان یعقوب عليهالسلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا برای آنان طلب آمرزش کند و یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و وعده استغفار داد: ( یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئینَ قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ ) (یوسف: 97 ـ 98).
ممکن است گفته شود: توسل به دعای صالحان، در صورتی بی اشکال است که کسی که به او توسل می جوییم در قید حیات باشد، ولی اکنون که انبیا و اولیا از جهان رخت بربسته اند، چگونه توسل به آنان می تواند مفید و عین توحید باشد؟
در پاسخ به این سؤال یا ایراد، یادآور می شویم مؤثر و مفید بودن توسل دو شرط بیشتر ندارد:
1 ـ فردی که به وی توسل می جویند، دارای علم و شعور و قدرت باشد.
2 ـ میان توسل جویندگان و او ارتباط برقرار باشد
و در توسل به انبیا و اولیایی که از جهان درگذشته اند، هر دو شرط فوق (درک و شعور، و وجود ارتباط میان ما و آنان) به دلایل روشن عقلی و نقلی، تحقق دارد.
وجود حیات برزخی یکی از مسایل مسلّم قرآنی و حدیثی است در جایی که، به گفته قرآن، شهدای راه حق حیات و زندگی دارند، مسلّماً پیامبران و اولیای خاص الهی ـ که بسیاری از ایشان خود نیز شهید شده اند ـ از حیات برتر و بالاتری برخوردارند.
بر وجود ارتباط میان ما و اولیای الهی دلایل بسیاری در دست است که برخی را ذیلا یادآور می شویم:
1 ـ همه مسلمانان در پایان نماز شخص پیامبر گرامی اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم را خطاب قرار داده و می گویند: السّلام علیک أیّها النبی و رحمة الله و برکاته؛ آیا آنان براستی کار «لغوی» انجام می دهند و پیامبر این همه سلام را نمی شنود و پاسخی نمی دهد؟!
2 ـ پیامبر گرامی در جنگ بدر دستور داد اجساد مشرکان را در چاهی ریختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. یکی از یاران رسول خدا عرض کرد: آیا با مردگان سخن می گویید؟ پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: شماها از آنان شنواتر نیستید. (1) .
3 ـ رسول گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم کراراً به قبرستان بقیع می رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنین خطاب می کرد: السّلام علی أهل الدّیار من المؤمنین و المؤمنات. و براساس روایتی دیگر می فرمود: السّلام علیکم دار قوم مؤمنین». (2) .
4 ـ امیر مؤمنان علی عليهالسلام آنگاه که پیامبر را غسل می داد به او چنین گفت: «بأبی أنت و أُمّی یا رسولَ الله لقد إنقطعَ بموتِک ما لَمْ یَنْقَطِعْ بموتِ غیرِک مِن النُبوّةِ و الأنباء و أخبارِ السماء... بأبی أنتَ و أُمّی اذکرنا عند ربِّک و اجْعلنا من بالک» (3) پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا، با مرگ تو چیزی (وحی) منقطع گردید، که با مرگ دیگران منقطع نگردیده بود. ما را نزد پروردگارت یاد کن...
1- صحیح بخاری، ج 5، باب قتل ابی جهل، سیره ابن هشام: 2: 282 و غیره.
2- صحیح مسلم، ج 2، باب ما یقال عند دخول القبر.
3- نهج البلاغه، بخش خطبه ها، شماره 235.
«بدعت» در لغت به معنی کار نو و بی سابقه ای است که بیانگر نوعی حسن وکمال درفاعل می باشد، چنانکه یکی از صفات خداوند «بدیع» است: ( بَدِیعُ السَّمواتِ وَ الأَرض ) (بقره: 117). مفهوم اصطلاحی بدعت نیز آن است که انسان چیزی را که جزو شریعت نیست، به آن نسبت دهد، و کوتاهترین عبارت برای تعریف اصطلاح بدعت آن است که بگوییم: إدْخالُ ما لَیْسَ مِنَ الدِّینِ فی الدینِ.
بدعت گذاری در دین از گناهان کبیره بوده و در حرمت آن هیچ تردیدی نیست. پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «کُلُ بِدْعَةِ ضَلالَةٌ، وَکُلُّ ضَلالَة فِی النّار» (1) .
1- بحارالانوار: 2: 263؛ مسند احمد: 4: 126 ـ 127.
نکته مهم در مسأله بدعت، تنها این است که مفهوم بدعت به صورتی روشن تبیین شود تا بدعت از غیر آن تمیز داده شود در این زمینه، برای درک حقیقت بدعت، بایستی به دو مطلب توجه نمود:
1 ـ بدعت، نوعی تصرف در دین، از طریق افزودن یا کاستن شریعت است. بنابراین، نوآوری هایی که ربطی به دین و شریعت نداشته، بلکه به عنوان یک مسأله عرفی و عادی انجام گیرد، بدعت نخواهد بود (هرچند مشروع بودن آن مشروط به این است که ابداع و ابتکار مزبور در شرع محرّم و ممنوع نباشد). فی المثل، بشر از نظر مسکن و پوشاک و دیگر وسایل زندگی همواره دست به نوآوریهایی می زند و بویژه در عصر ما بسیاری از روشها و ابزارهای معمول زندگی دگرگون شده و برای نمونه لباس ها و خوراک های جدید پدید آمده است. بدیهی است همه اینها یک نوع بدعت (به معنی نورآوری) بوده، ولی ارتباط به بدعت در شرع ندارد. تنها، چنانکه گفتیم، حلال بودن آنها و استفاده از آنها مشروط به این است که مخالف با احکام و موازین شرع نباشد.
مثلا، اختلاط زن و مرد بدون حجاب در مجالس و محافل، که از ارمغانهای فاسد غرب می باشد، حرام است ولی بدعت نیست؛ زیرا کسانی که در این محافل شرکت می کنند، این کار را به عنوان یک عمل مشروع که اسلام بر آن صحه نهاده انجام نمی دهند، بلکه احیاناً با اعتقاد به اینکه امری مخالف شرع است، روی عدم مبالات تن به این کار می دهند. لذا گاه تنّبه یافته و تصمیم جدّی می گیرند که دیگر در آن مجالس شرکت نورزند.
و یا چنانچه ملتی روز یا روزهایی را برای موسم شادی و گردهمایی معین کنند، امّا نه به این قصد که شرع چنین دستوری داده است، چنین کاری بدعت نیست، هرچند بایستی حلّیّت و حرمت آن از جهات دیگر مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
از اینجا روشن می شود که بسیاری از نوآوریهای بشری در زمینه هنر، ورزش، صنعت و غیره از قلمرو بدعت اصطلاحی بیرون بوده، و آنچه درباره آنها مطرح است مسأله حلال و حرام بودن آن ها از جهات دیگر است که خود ملاک و مقیاس خاص خویش را دارد.
2 ـ اساس بدعت در شرع به این نکته باز می گردد که چیزی را به عنوان یک امر شرعی به کار برند، در حالی که برای مشروعیت آن، اصل یا ضابطه ای در شرع وجود نداشته باشد؛ ولی هرگاه کاری را که انسان به عنوان یک عمل دینی انجام می دهد، دلیل شرعی یی (به صورت خاص، یا کلّی و عام) بر مشروعیت آن وجود داشته باشد، آن عمل بدعت نخواهد بود. از این روست که علامه مجلسی، عالم بزرگ شیعی، می گوید: «البِدْعَةُ فی الشَّرعِ ما حَدَثَ بَعْدَ الرَّسُولِ [بما انّه من الدین] وَ لَمْ یَکُنْ فِیهِ نَصٌ عَلی الخصوصِ وَ لا یَکُونُ داخلا فی بَعْضِ العُمُوماتِ» (1) : بدعت در شرع چیزی است که پس از رسول گرامی حادث شده و دلیل شرعی خاص یا عامّی نیز بر جواز آن در کار نباشد.
1- بحارالانوار، 74: 202.
ابن حجر عسقلانی، دانشمند مشهور اهل سنت، نیز می گوید: «البدعةُ ما أُحدثَ و لیس له أصل فِی الشرع، و ما کانَ له أصل یدلّ علیه الشّرع فلیس ببدعة» (1) : بدعت چیزی است که (پس از پیامبر) پدید آمده باشد و دلیلی حاکی از جواز آن در شریعت یافت نشود؛ و آن چیزی که دلیل و ریشه ای در دین دارد، بدعت نخواهد بود.
1- فتح الباری: 5: 156، 17: 9.
بنابراین، هرگاه عملی را که به شرع نسبت می دهیم مستند به دلیلی خاص یا ضابطه ای کلی در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهد بود. صورت نخست (وجود دلیل خاص) نیاز به بیان ندارد. مهم توضیح قسمت دوم است، زیرا چه بسا ممکن است یک عمل ظاهراً حالت نوآوری داشته و در تاریخ اسلام بی سابقه باشد ولی معناً تحت ضابطه ای قرار گیرد که شرع اسلام آن را به صورت کلی پذیرفته است. به عنوان نمونه، می توان از سربازگیری عمومی یاد کرد که امروزه در نوع کشورها اجرا می شود. دعوت جوانان به خدمت زیر پرچم به عنوان وظیفه دینی، هرچند حالت نوآوری دارد، ولی چون یک اصل و قاعده دینی پشتیبان آن است بدعت نخواهد بود. زیرا قرآن می فرماید: ( وَأَعِدُّوالَهُمْ مَّااسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوّة ) (انفال: 60). بدیهی است بر اثر تحوّلات جهانی، آموزش عمومی رزمی برای جوانان موجب آمادگی بیشتر در مقابل دشمن مترصد و گوش بزنگ است و عمل به روح آیه شریفه، در عصر ما، مقتضی همین امر است.
از بیان فوق، بسیاری از شبهات واهی حل می شود. برای نمونه، انبوه مسلمانان جهان روز میلاد پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را جشن می گیرند و گروهی این امر را بدعت می نامند! در حالیکه، طبق آنچه گفتیم، هرگز ملاک بدعت بر آن صادق نیست. زیرا استحباب اظهار محبت به پیامبر گرامی اسلام و خاندان او ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ یکی از اصول مسلّم اسلام است که این گونه جشنهای مذهبی جلوه و مظهری از آن اصل کلّی است. پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «لا یُؤْمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکونَ أحبَّ إِلیهِ مِنْ مالِهِ وَ أَهلِهِ وَ النّاس أجْمَعین» (1) : هیچکدام از شما مؤمن نخواهد بود، مگر آنکه من نزد او از خانواده وی و تمامی مردم، محبوبتر باشم.
همانگونه که یادآور شدیم، بدعت بودن عمل در صورتی است که برای آن مدرک صحیحی در شرع (به صورت خاص یا عام) وجود نداشته باشد، و باید توجه نمود که روایات ائمه اهل بیت عليهمالسلام ، به حکم حدیث متواتر «ثقلین»، از مصادر شریعت و دلایل احکام دینی به شمار می رود. و هرگاه حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین بر جواز یا منع چیزی تصریح کنند، پیروی از گفتار آنان پیروی از دین بوده و مشمول عنوان بدعت گذاری در دین نخواهد بود.
1- جامع الأُصول 1: 238.
یکی از تعالیم قرآن این است که، در مواردی که جان و عِرض و مال یک فرد مسلمان در اثر اظهار عقیده به خطر خواهد افتاد می تواند عقیده خود را کتمان کند. در اصطلاح شرعی به این امر «تقیه» گفته می شود. جواز تقیه، نه تنها مدرک شرعی دارد، بلکه عقل و خرد نیز بر درستی و لزوم آن در شرایط خاص گواهی می دهد. چه، از یک طرف حفظ جان و مال و آبرو لازم است، و از طرف دیگر عمل بر وفق عقیده یک وظیفه دینی است. امّا در مواردی که اظهار عقیده جان و مال و آبروی شخص را به خطر می افکند و این دو وظیفه عملا با هم تزاحم و اصطکاک می یابند، طبعاً حکم خرد آن است که انسان وظیفه و تکلیف مهمتر را بر دیگری مقدم بدارد. در حقیقت، تقیه سلاح ضعفا در مقابل اشخاص قدرتمند و بی رحم است، و پیداست که اگر تهدیدی در کار نباشد، انسان نه عقیده خویش را کتمان می کند و نه برخلاف اعتقاد خود عمل می نماید.
قرآن در مورد عمار یاسر (و کسانی که اصولا در چنگ کافران گرفتار شده و به رغم ایمان استوار قلبی خویش، صورتاً برای تخلص آنان لفظ کفر را بر زبان جاری می کنند) چنین می فرماید: ( مَنْ کَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنُّ بِاْلإیمانِ ) (نحل: 106): کسی که پس از ایمان به خدا کفر ورزد (به سزای عمل خود می رسد) مگر کسی که از روی ناچاری و اجبار اظهار کفر کند، ولی قلبش به ایمان، قرص و محکم باشد.
در آیه دیگر می فرماید: ( لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللهِ فی شَیْء إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللهِ الْمَصیرُ ) (آل عمران: 28): روا نیست مؤمنان کافران را به جای مؤمنان ولیّ خود گیرند، و هرکس چنین کند پیوند خویش را با خداوند گسسته است؛ مگر اینکه خود را (برای ایمنی از شر آنها) در حصن و حفاظِ تظاهر به قبول ولایتشان قرار دهید. خداوند شما را از مخالفت با خویش بر حذر می دارد و بازگشت همگان به سوی خدا است.
مفسران قرآن در شرح این دو آیه، همگی اصل تقیه را اصلی مشروع دانسته اند. (1) .
1- تفسیر طبری: 3: 153؛ تفسیر رازی: 8: 113؛ تفسیر نسفی، در حاشیه تفسیر خازن: 1: 271؛ روح المعانی: 3: 121؛ مجمع البیان: 3: و 1: 430.
اصولا هرکس مطالعه مختصری در تفسیر قرآن و فقه اسلامی داشته باشد می داند که اصل تقیه از اصول اسلامی است و نمی توان آیات یاد شده در فوق و نیز عمل مؤمن آل فرعون و کتمان ایمان خویش و اظهار خلاف آن را (غافر: 28) نادیده گرفت. و تقیه را به طور کلی منکر شد.
ضمناً در خور ذکر است که هرچند آیات تقیه در مورد تقیه از کافران وارد شده، ولی ملاک آن، که همان حفظ جان و عرض و مال مسلمین در شرایط خاص و ناگوار است، اختصاص به کافران ندارد، و اگر اظهار عقیده و یا عمل شخص بر وفق آن، نزدیک فرد مسلمان نیز موجب خوف شخص بر جان و مال و عرض خویش باشد، تقیه در این مورد حکم تقیه از کافر را خواهد داشت. این سخنی است که دیگران نیز به آن تصریح کرده اند. رازی می گوید: مذهب شافعی این است که هرگاه وضع مسلمانان در میان خود همان حالتی را به خود گرفت که مسلمانان در میان کفّار (حربی) دارند، تقیه برای حفظ جان جایز است. همچنین تقیه منحصر به ضرر جانی نبوده و حتی ضرر مالی نیز مجوّز تقیه است؛ زیرا احترام مال مسلمان هم مانند احترام خون مسلمان است، و اگر کسی در راه آن کشته شود، شهید می باشد. (1) .
1- تفسیر رازی: 8: 13.
به عقیده شیعه، تقیه در شرایطی واجب، ولی در برخی شرایط نیز حرام است، و انسان در آن شرایط نباید به بهانه اینکه جان و مال وی به خطر می افتد تقیه کند. گروهی تصور می کنند که شیعه مطلقاً تقیه را واجب می داند، در حالی که این تصور غلط بوده و روش پیشوایان شیعه هرگز چنین نبوده است. زیرا آنان با در نظر گرفتن شرایط و رعایت مصالح و مفاسد، در هر زمانی راهی خاص و مناسب را انتخاب می کردند و لذا می بینیم که گاه تقیه نکرده و جان و مال خود را در راه اظهار عقیده فدا می کردند.
اصولا پیشوایان معصوم شیعه غالباً به وسیله شمشیر یا زهر جفای دشمنان به شهادت رسیده اند، در حالی که یقیناً اگر آنان به حاکمان عصر خویش چهره خوش نشان می دادند، قدرتمندان حاکم چه بسا بزرگترین و عالی ترین مقامات را نیز در اختیار آنان می نهادند؛ ولی آنها خوب می دانستند که تقیه فی المثل در برابر یزید مایه نابودی دین و محو مذهب است.
در شرایط کنونی نیز برای رهبران دینی مسلمین دو نوع تکلیف وجود دارد: در شرایطی راه تقیه را در پیش گیرند؛ و در شرایط دیگر، که اساس دین در خطر است، جان به کف گرفته به استقبال مرگ روند.
در پایان یادآور می شویم که در تعلیم و تبیین معارف و احکام دینی، تقیه موردی نخواهد داشت، که مثلا دانشمندی کتابی را بر اساس تقیه بنویسد و عقاید انحرافی و خلاف را، به عنوان عقاید شیعه، در جامعه منتشر سازد! به همین جهت است که می بینیم در طول تاریخ شیعه، هیچ گاه کتابی در زمینه عقاید و احکام بر اساس تقیه نوشته نشده است، بلکه علمای شیعه در سخت ترین شرایط نیز عقیده خویش را اظهار داشته اند. البته ممکن است در میان آنان پیرامون اصل یا مسأله ای خاص اختلاف نظر وجود داشته باشد، ولی هرگز در طول تاریخ یک بار هم اتفاق نیفتاده که دانشمندان شیعه رساله یا کتابی را ـ به بهانه تقیه ـ بر خلاف آرا و عقاید مسلّم این مذهب بنویسند.
در اینجا، به کسانی که فهم و هضم تقیه برای آنان سنگین بوده و تحت تأثیر تبلیغات سوء دشمنان شیعه قرار دارند، اکیداً توصیه می کنیم که یک دوره تاریخ شیعه را در عهد امویان و عباسیان، و حتی عثمانیها در ترکیه و شامات، مطالعه کنند تا بدانند که این گروه برای دفاع از عقیده و پیروی از اهل بیت عليهمالسلام چه بهای گزافی را پرداخته اند، چه قربانیهایی داده، و چه مصایب تلخی را تحمل کرده اند، تا آنجا که حتی از خانه و کاشانه خود به کوهها پناه برده اند.
شیعیان، با وجود رعایت تقیه، چنین وضعی داشتند، حال اگر این اصل را رعایت نمی کردند چه وضعی پیش می آمد؟! و براستی آیا در آن صورت اثری از تشیع در جهان باقی می ماند؟!
اصولا باید توجه داشت که، اگر نکوهشی در تقیّه هست در اصل متوجه مسبّبان آن است. کسانی مستوجب نکوهشند که به جای اجرای عدل و رأفت اسلامی، سخت ترین و کشنده ترین اختناقهای سیاسی و مذهبی را بر پیروان عترت نبوی عليهمالسلام تحمیل می کردند و در حال حاضر هم می کنند نه کسانی که از روی ناچاری برای حفظ جان و مال و ناموس خویش به تقیه پناه می بردند! و شگفت اینجاست که برخی کسان، به جای نکوهش مسبّبان تقیه یعنی ظالمان، تقیه کنندگان، یعنی مظلومان را نکوهش کرده و متهم به نفاق می کنند! حال آنکه فاصله «نفاق» با «تقیه» از زمین تا آسمان است: منافق، کفر را در دل خویش پنهان کرده و در ظاهر ابراز ایمان می کند، در حالی که مسلمان در حال تقیه، قلبی لبریز از ایمان دارد و صرفاً به علت ترس از آزار طاقت فرسای ظالمان، اظهار خلاف می نماید.
مهرورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تأکید دارند. قرآن کریم در این باره می فرماید: ( قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهاد فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ ) (توبه: 24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالی که بدست آورده اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکن های مورد پسند شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.
و در آیه دیگر می فرماید: ( الَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) (اعراف: 157): کسانی که به او ایمان آورده اند و او را تکریم کرده و کمک نموده اند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کرده اند، رستگارانند.
خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی می شمارد:
1 ـ ایمان به پیامبر: ( آمَنُوابه ) .
2 ـ تعزیز و تکریم او: ( عَزَّروهُ ) .
3 ـ یاری کردن او: ( نَصَرُوهُ ) .
4 ـ پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است ( وَاتَّبَعُوا النُّورَ الّذی أُنْزلَ مَعَهُ )
با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعاً مراد از ( عَزَّروهُ ) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، و مسلماً، تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست، همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت ذکر کرده و می فرماید: ( قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ) (شوری: 23): بگو من برای ادای رسالت خداا از شما پاداشی نمی طلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم.
محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تأکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور می شویم:
1 ـ رسول اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «لا یُؤمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکُونَ عنده أَحبَّ مِنْ وُلْدِهِ وَالنّاسِ أَجْمَعین». (1) : هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهد بود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم.
2 ـ در حدیث دیگر می فرماید: ثَلاث من کُنّ فیه ذاقَ طعمَ الایمان: من کان لا شیء أحبُّ إلیه من اللهِ وَ رَسُولِهِ، وَ مَنْ کان لَئِنْ یُحرق بالنّار أحبَّ الیه مِنْ أَنْ یرتدّ عن دینه، و مَنْ کانَ یُحبُّ للهِ وَ یبغضُ لله» (2) : سه چیز است که هرکس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:
1- کنزالعمال: ج 1، ص 70 و 72 و جامع الاصول: ج1، ص 238.
2- کنزالعمال: ج 1، ص 70 و 72 و جامع الاصول: ج1، ص 238.
1 ـ آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش محبوب تر نباشد.
2 ـ آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد.
3 ـ آن کس که دوستی و دشمنی او برای خدا باشد.
محبت خاندان پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نیز در احادیث اسلامی مورد تأکید واقع شده است که برخی را یادآور می شویم:
1 ـ پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «لایؤمن عبد حتّی أکون أحبَّ إلیه مُنْ نفسِه و تکونَ عترتی أحبَّ إلیه من عترته، و یکون أهلی أحبَّ إلیه من أهله» (1) : مؤمن به شمار نمی آید بنده ای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندانش، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2 ـ در حدیث دیگر درباره عترت خود می فرماید: «مَنْ أحبّهم أحبّه الله و من أبغضهم أبغضه الله» (2) : هرکس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هرکس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
1- مناقب الامام امیرالمؤمنین تألیف حافظ محمد بن سلیمان کوفی ج 2 ح 619 و 700 و بحار الانوار ج 17 ص 13، علل الشرایع باب 117 ح 3.
2- کنزالعمال: ج 1، ص 70 و 72 و جامع الاصول: ج1، ص 238.
تا این جا با دلایل وجوب مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش و تکریم آنان آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:
1 ـ سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر و عترت او می برد چیست؟
2 ـ شیوه مهر ورزی و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟
درباره مطلب نخست یادآور می شویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هرگاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش می کند خود را با او همگون سازد و آنچه که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار می دهد ترک نماید.
ناگفته پیداست وجود چنین روحیه ای در انسان مایه تحول بوده و سبب می شود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و از گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملا با محبوب خود مخالفت میورزند، فاقد محبت واقعی می باشند، امام صادق عليهالسلام بر این موضوع با دو بیت استدلال کرد و فرمود:
تعصی الإلهَ وَ أنتَ تُظْهِرُ حبَّه |
هذا لَعمْری فی الفعال بدیعٌ |
|
لو کان حبُّکَ صادقاً لأطعتَه |
إنّ المُحبَّ لِمَن یُحبُّ مطیعٌ (1) |
1- سفینة البحار: 1: 199.
«خدا را نافرمانی می کنی و اظهار دوستی می نمایی، به جانم سوگند، این کار شگفتی است. اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت می کردی، زیرا که محبّ مطیع محبوب خود می باشد».
اکنون که برخی از ثمرات مهر ورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلماً مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.
شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم و خاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت و وسیله گرامی داشت افراد به شمار می رود، مشمول این قاعده می باشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کنند، نه با عمل حرام.
بنابراین، گرامی داشت پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و خاندان او در هر زمان ـ خصوصاً در سالروز ولادت یا وفات ـ یکی از شیوه های ابراز محبت و گرامی داشت مقام و منزل آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار می رود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است.
دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس» می نویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن می گیرند و اطعام می کنند و به فقرا صدقه می دهند اظهار شادمانی می نمایند و سرگذشت ولادت او را بیان می کنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر می شود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر عسقلانی در کتاب خود آورده است. (1) .
1- المواهب اللدنیة، ج 21، ص 27، تاریخ الخمیس، ج 1، ص 223.
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی نیز روشن می گردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی بر فقدان عزیزش یوسف گریه کرد و اشک ریخت (1) ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، پس هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت و شهادت آنان، اشک بریزند چه اشکالی دارد.
اصولا تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم آن را در جنگ اُحد پی ریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار بر شهدای اُحد آگاه گشت، و به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود: «وَلکِنَّ حَمزَة لا بَواکیَ له» (2) : ولی کسی بر حمزه گریه نمی کند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را به برپایی مجلس عزا برای عمویش احساس کردند، از زنان خود خواستند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، و رسول اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حقّ آنان دعا کرد، و فرمود «رحمَ اللهُ الأَنصارَ»، سپس از سران انصار خواست از زنان بخواهند تا به خانه های خود باز گردند. (3) .
1- یوسف: 184.
2- سیره ابن هشام: 1: 99.
3- مدرک قبل، و مقریزی در امتاع الأسماع: 11: 164.
گذشته از این، سوگواری برای پیامبر و امامان و شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشت یاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلّت و خواری تشکیل می دهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» و از این رو است که در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء می گردد و ملت ها از نهضت او، درس آموخته و می آموزند.
مطلب دیگر اینکه خردمندان جهان در نگهداری آثار نیاکان خود کوشا بوده و آن را تحت عنوان «میراث فرهنگی» از گزند روزگار حفظ می کنند، و با صرف هزینه هایی، به عنوان آثار ملی و یا مفاخر گذشتگان از آن حراست می نمایند، زیرا آثار گذشتگان حلقه اتصال بین قدیم و جدید بوده و حرکت ملتها را در سیر ترقی و تعالی به روشنی بیان می کند.
مسلمانان براساس همین رسم در طول تاریخ، آثار به جا مانده از رسول گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم و فرزندان او را از گزند روزگار حفظ کرده اند، و می گویند: شخصیتی الهی فزون از چهارده قرن قبل به مقام نبوت برگزیده شد، و با برنامه بسیار مترقی به اصلاح جامعه پرداخت و تحولی عمیق که هم اکنون مردم جهان از آن بهره مندند پدید آورد پس حفاظت زادگاه او، محل عبادت و نیایش او، نقطه ای که در آنجا به پیامبری برانگیخته شده و نقاطی که در آنجا به سخنرانی پرداخت، و مناطقی که در آنجا به دفاع شرافتمندانه دست زده و صدها علائم و آثار او وظیفه تمام مسلمانان جهان است و باید در حفظ این آثار بکوشند، و لوحه هایی بر آنها نصب کنند.
امّا متأسفانه وهّابیان به این اصل عقلائی و خداپسند عمل نمی کنند و به جای اینکه در راه بقاء این آثار بکوشند آنها را محو می نمایند؟!!!
همگی می دانیم که وضو یکی از مقدمات نماز است. در سوره مبارکه مائده می خوانیم: ( یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ ) (مائده: 6): ای افراد با ایمان هرگاه برای نماز بپا خاستید صورت و دستهای خود را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا کعبین مسح کنید.
در جمله نخست (وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِق) لفظ «أیدی» به کار رفته که جمع «ید» است و از آنجا که اولا کلمه ید در زبان عربی استعمالات مختلفی داشته و گاه به انگشتان دست، گاه به انگشتان تا مچ، گاه به انگشتان تا آرنج، و گاه به کلّ دست از سر انگشتان تا کتف اطلاق می شود، و ثانیاً مقدار واجب شستن دست در وضو فاصله میان مرفق تا سر انگشتان است، لذا قرآن لفظ (إِلَی الْمَرافِق) را به کار برده تا مقدار واجب را بیان نماید بنابراین کلمه «الی» در «الی المرافق» بیانگر مقدار «مغسول به» است، نه «کیفیت» غَسل و شستشوی دست (که مثلا از بالا به پایین صورت گیرد یا از پایین به بالا)، بلکه کیفیت شستشو مربوط به عرف و عادت مردم است که معمولا هنگام نظافت از بالا به پایین می شویند و امامان معصوم که تفسیر قرآن را از آنان باید آموخت با نقل وضوی رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مسأله وجوب از بالا به پایین شستن را یادآور شده اند.
از این رو شیعه امامیه معتقد است که در هنگام وضو صورت و دستها را بایستی از بالا به پایین شست و خلاف آن را صحیح نمی داند.
مطلب دیگر، مسئله مسح پاها در وضو است. شیعه می گوید باید پاها را، مسح کرد، نه غَسل؛ و دلیل وی نیز به صورت خلاصه این است که ظاهر آیه ششم سوره مائده حاکی از آن است که انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظیفه دارد: یکی شستن (در مورد صورت و دست) و دیگری مسح (در مورد سر و پاها). این مطلب از تقارن و مقایسه دو جمله زیر روشن می شود:
1 ـ ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ )
2 ـ ( وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ )
چنانچه ما این دو جمله را به فرد عرب زبانی که ذهن او مسبوق به فتوای فقهی خاصی نباشد ارائه کنیم، بی تردید خواهد گفت که طبق این آیه وظیفه ما نسبت به صورت و دست، شستن؛ و نسبت به سرو پاها، مسح است.
از نظر قواعد ادبی، لفظ (أرجلکم) باید عطف بر کلمه (رؤوسکم) باشد که نتیجه آن همان مسح پاهاست، و نمی توان آن را بر جمله پیشین (و أیدیکم) عطف کرد که نتیجه آن شستن پاها می باشد. زیرا لازمه این امر آن است که میان معطوف (وَأرجلکم) و معطوفٌ علیه (وأیدیکم) جمله معترضه (فامسحوا برؤوسکم) قرار گیرد، که از نظر قواعد عربی مناسب نیست و مایه اشتباه در مقصود می باشد.
و روایات متواتر از ائمه اهل بیت حاکی است که وضو از دو چیز تشکیل یافته است: غَسْلَتان و مَسْحَتان؛ یعنی دو شستن و دو مسح کردن و امام باقر عليهالسلام در حدیثی ضمن توضیح وضوی رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم نقل می کند که آن حضرت پاهای خود را مسح کرد.
در خور ذکر است که نه تنها ائمه اهل بیت در هنگام وضو پاها را مسح می کردند، بلکه گروهی از صحابه و تابعین نیز بر این رأی بودند، ولی بعدها به عللی نزد عدّه ای از مسلمانان مسح تبدیل به غسل گردید که مشروح آن در کتب فقهی آمده است.
علمای شیعه امامیه به پیروی از حدیث هایی که از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و امامان معصوم عليهمالسلام به آنها رسیده اتفاق نظر دارند که «حیّ علی خیرالعمل» جزء اذان و اقامه است و بدون آن اذان و اقامه ناقص است.
و اهل تسنن هم قبول دارند که «حیّ علی خیرالعمل» در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در اذان گفته می شده است اما به استناد برخی روایات که به نظر شیعه بی اعتبار است می گویند این جمله از اذان نسخ شده است و از این رو آن را در اذان واقامه نمی گویند.
و همچنین شیعه با استناد به روایات اهل بیت عليهمالسلام می گوید جمله «الصلوة خیر من النوم» که اهل تسنن در اذان نماز صبح می گویند، جزء اذان نبوده و افزودن آن به اذان به عنوان اینکه جزء اذان می باشد بدعت و حرام است.
و اینکه شیعیان در اذان و اقامه جمله «اشهد ان علیاً ولی الله» و امثال آن را می گویند نه به خاطر آن است که این جمله را جزء اذان و اقامه می دانند بلکه همانطور که فقهای شیعه فرموده اند این جمله جزء اذان و اقامه نیست و شیعیان با قصد جزئیت نمی گویند. بلکه به عنوان اظهار تشیّع و شعار شیعه گفته می شود و اشکالی هم ندارد.
از مسائلی که میان شیعه و بخشی از اهل تسنن (نه همه آنها) اختلاف است مسأله قرار دادن دست راست را روی دست چپ و قرار دادن آن بالای ناف یا پایین ناف در حال ایستادن در نماز است
در فقه شیعه این کار حرام و بدعت بشمار آمده اما بخشی از اهل تسنن این کار را جائز یا مستحب می دانند.
دلیل شیعه گفتار امامان معصوم عليهمالسلام است که به حکم حدیث ثقلین که پیشتر یاد شد برای همگان حجّت است.
زراره از امام باقر عليهالسلام نقل می کند که فرمود: بر تو باد به اقبال در نماز، و از قرار دادن دست راست روی دست چپ اجتناب کن. زیرا این عمل از کارهای مجوس است. (1) .
1- وسائل الشیعه، ج 4، ص 1264 چاپ بیست جلدی.
محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام یا امام باقر عليهالسلام نقل می کند که به آن حضرت عرض کردم شخصی دست راستش را در حال نماز روی دست چپ خود می گذارد حضرت فرمود نباید این کار انجام شود. (1) .
و ابن رشد قرطبی که از علمای بزرگ اهل تسنن است گوید: روایات صحیحه ای از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم وارد شده که در آنها خصوصیات نماز پیامبر ذکر شده اما از دست روی دست گذاشتن سخنی به میان نیامده است... (2) .
1- وسائل الشیعه 4: 1264.
2- بدایة المجتهد 137: 1.
از کارهایی که اهل تسنن در نماز انجام می دهند گفتن «آمین» بعد از خواندن سوره حمد در نماز است. اما شیعه نه فقط گفتن آن را جایز نمی داند بلکه گفتن آن را باطل کننده نماز و بدعت می داند و استدلال شیعه این است:
1 ـ نماز از عبادات شرعی است که حدّ و حدود آن را خود پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بیان کرده است و هیچ کس حق ندارد به دلخواه خود چیزی به آن بیافزاید یا از آن بکاهد.
و با مراجعه به روایاتی که در آنها کیفیت نماز پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بیان شده معلوم می شود که از آمین گفتن یاد نشده است از جمله روایت ابوحمید ساعدی است که در سنن بیهقی 2: 105 و سنن ترمذی حدیث 304 یاد شده و در آن همه جزئیات نماز رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم ذکر شده و آمین گفتن بعد از سوره حمد در آن نیست.
2 ـ اهل بیت پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم که گفتار آنها برای همه حجت است به خاطر حفظ سنّت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم از تحریف و بدعت، شیعیان را از گفتن آمین باز داشته اند.
مرحوم شیخ کلینی به سند خود از امام صادق عليهالسلام نقل می کند که فرمود: هرگاه پشت سر امام جماعت نماز می خواندی هنگامی که امام جماعت از خواندن سوره حمد فارغ شد بگو الحمدلله رب العالمین و آمین مگو (1) .
1- وسائل الشیعة 752: 4.
شیعه به پیروی از احادیث اهل بیت عليهمالسلام سجده بر زمین و آنچه از زمین می روید را صحیح می داند و سجده مثلا بر فرش را صحیح نمی داند و اینکه شیعیان یک قطعه خاک به نام «مهر نماز» همراه دارند و یا در مساجد برای نماز گزاران آماده شده است برای این است که همه جا سنگ یا خاک یا چیزی که سجده بر آن جایز باشد یافت نمی شود و نیز در روایات امامان معصوم عليهمالسلام بیان شده که سجده بر خاک قبر امام حسین عليهالسلام ثواب فراوان دارد و شیعه برای عمل به این روایات و انجام این مستحب به تربت سیدالشهدا عليهالسلام سجده می کند.
یکی از دانشمندان گوید:
از مهمترین اسرار استحباب سجده بر تربت حضرت امام حسین عليهالسلام این است که نمازگزار هر روز در اوقات پنج گانه نماز هنگامی که چشمش به تربت حسینی می افتد به یاد فداکاری های آن حضرت و اصحاب و اهل بیت او می افتد و معلوم است که یادآوری
این چنین الگوهایی اگر مورد توجه خاص قرار گیرد اثر تربیتی معنوی عجیبی در انسان خواهد داشت.
یادآوری:
برخی از شیعیان در مدینه و مکّه سجاده حصیری به همراه خود دارند و روی آن نماز می خوانند و بر آن سجده می کنند؛ این کار پیروی از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم است. به این دو حدیث که در دو کتاب از کتابهای حدیثی معتبر اهل تسنّن نقل شده است توجّه کنید:
1ـ ابن عباس می گوید: «کان رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلم یصلی علی الخمرة» (1) پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم بر «خمره» نماز می خواند.
ترمذی پس از نقل حدیث فوق می نویسد: الخمرة: هو حصیر صغیر (خمره عبارت است از حصیر کوچک).
2ـ ابوسعید خدری می گوید: «دخلت علی النبی صلىاللهعليهوآلهوسلم فرأیته یصلّی علی حصیر یسجد علیه» (2) بر رسول خدا وارد شدم، دیدم بر حصیری نماز می خواند، و بر همان سجده می کند.
بنابر این ممانعت برخی از مأموران و روحانیان سنّی از این کار، و اینکه به شیعیان به خاطر این کار اعتراض می کنند دلیل بی اطلاعی آنان از کتابهای خودشان است.
1- سنن ترمذی 1: 207 چاپ سلفیه.
2- صحیح مسلم 1: 458، دارالفکر بیروت 1398 هـ.
بر هر مسلمانی لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد که اوقات شرعی آنها در قرآن و سنت بیان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر و عصر است؛ از مغرب تا نیمه شب وقت نماز مغرب و عشاء؛ و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نیز وقت نماز صبح.
شیعه آن طور که در کتب فقهی توضیح داده شده معتقد است از ظهر تا غروب و از مغرب تا نیمه شب وقت مشترک دو نماز است، جز اینکه به مقدار چهار رکعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر و به مقدار سه رکعت از اول وقت مخصوص نماز مغرب و به مقدار چهار رکعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر و عشاء می باشد. بنابراین، غیر از دو وقت اختصاصی مذکور، انسان می تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد هرچند بهتر آن است که آن ها را از هم جدا کند و هر یک را در وقت فضیلت خود انجام دهد.
امام باقر عليهالسلام می فرماید: «إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتان الظهرُ وَالعصرُ وإذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ و العشاءُ الآخرة» (1) : آنگاه که خورشید به وسط آسمان رسید وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا می رسد و آنگاه که خورشید غروب کرد هنگام انجام نماز مغرب و عشاء فرا می رسد.
امام صادق عليهالسلام می فرماید: «إذا زالت الشمسُ فقد دَخَلَ وقتُ الظهر وَ العصر جمیعاً إلا ان هذه قبل هذه، ثمّ أنت فی وقت منهما جمیعاً حتی تغیب الشمس» (2) : هنگامی که خورشید به حدّ زوال رسید وقت نماز ظهر و عصر فرا می رسد؛ جز آنکه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام می گیرد. آنگاه تو وقت داری که آن دو را در هر وقتی خواستی بخوانی تا زمانی که خورشید غروب کند.
امام باقر عليهالسلام از پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم حکایت می کند که آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هیچ عذر و علتی با هم به جای آورد. (3) .
1- وسائل الشیعة: ج 3، أبواب مواقیت، باب 4، روایت 1.
2- وسائل الشعه: ج 3، أبواب مواقعیت، باب 4، روایت 4 و 6.
3- وسائل الشعه: ج 3، أبواب مواقعیت، باب 4، روایت 4 و 6.
اصولا جواز جمع میان دو نماز در برخی از موارد، مورد اتفاق همه فقهای اسلام قرار دارد. در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع میان نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء را جایز می دانند، همچنانکه گروه زیادی از فقهای اهل سنت جمع بین دو نماز را در سفر مجاز می شمرند. تمایز شیعه از دیگران آن است که با استناد به ادلّه فوق (در عین قبول افضلیت انجام نمازها در وقت فضیلت خویش) جمع میان دو نماز را مطلقاً جایز می داند. حکمت این امر نیز، همان گونه که در احادیث بیان شده است، تسهیل امر بر مسلمانان است، و خود پیامبر گرامی در موارد زیادی بدون عذر (مانند سفر، بیماری و غیره) بین دو نماز جمع می کرده تا کار را برای امت آسان سازد که هرکس بخواهد بین نمازها جمع کند و هرکس بخواهد آنها را جدا از یکدیگر انجام دهد.
مسلم در کتاب صحیح خود نقل می کند که «صلّی رسولُ الله الظهرَ و العصرَ جمیعاً والمغربَ والعشاءَ جمیعاً فی غیر خوف ولا سفر» (1) : رسول خدا نماز ظهر و عصر و نیز نماز مغرب و عشاء را با هم به جای آوردند، بدون اینکه خوفی از دشمن باشد و یا در سفر باشند.
1- صحیح مسلم: 2: 151، کتاب صلاة المسافرین وقصرها، باب 6، ج 1، ص 488 دارالفکر.
در برخی از روایات به حکمت این عمل اشاره شده است، چنانچه در یک روایت می خوانیم «جَمَعَ النبّی صلىاللهعليهوآلهوسلم بین الظهر والعصر وبین المغرب والعشاء فقیل له فی ذلک فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أمتی» (1) پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشاء را با هم به جای آورد. علت این امر از ایشان سؤال شد، فرمود: چنین کردم تا امّتم به رنج و سختی نیفتند.
روایاتی که درباره اقدام رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به جمع بین دو نماز، در صحاح و مسانید وارد شده، متجاوز از بیست روایت است که بخشی از آنها مربوط به سفر، و بخش دیگر در غیر سفر و مرض و وقت بارانی است. در برخی از آنها به حکمت جمع میان نمازها، که همان آسان شدن امر بر مسلمانان می باشد، اشاره شده است و فقهای شیعه از همین تسهیل استفاده کرده جمع بین دو نماز را مطلقاً جایز شمرده اند، و در عین حال خواندن نمازها را در پنج وقت (جدا جدا) افضل می دانند.
1- شرح زرقانی بر موطأ مالک، ج 1، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر و السفر، ص 294.
در فقه شیعه به پیروی از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم و اهل بیت عليهمالسلام آمده: مستحب است انسان در مجموع شبهای ماه رمضان هزار رکعت نماز بگزارد. ولی برگزاری این نمازها به جماعت، بدعت است و باید به صورت فُرادی برگزار شود.
امام باقر عليهالسلام می فرماید: نمازهای مستحبی را نمی توان با جماعت خواند، و هر نوع بدعت در دین مایه گمراهی بوده و عاقبت آن آتش است. (1) .
امام رضا عليهالسلام نیز در رساله خود که پیرامون عقاید و واجبات و مستحبات و غیره نگاشته، یادآور شده است که نماز مستحب را نمی توان به جماعت خواند، و این کار بدعت است. (2) .
1- خصال: صدوق، 2: 152.
2- عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص 124.
از بررسی تاریخچه برگزاری نماز تراویح (مستحب در شب های ماه رمضان) به صورت جماعت، که در میان اهل سنت متداول است، روشن می شود که اجتهاد به رأی، به این عمل مشروعیت بخشیده، نه اینکه آیه یا روایتی دلیل این عمل باشد. در این مورد طالبین می توانند به مدارک یاد شده در پاورقی مراجعه نمایند. (1) .
1- ارشاد الساری: 3: 226: عُمدة القاری 110: 126؛ الاعتصام: 2: 291.
یادآوری:
یکی از اشتباهات اهل تسنن این است که از خواندن نماز مستحبی بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب و نیز از خواندن نماز مستحبی بعد از نماز عصر تا غروب آفتاب منع می کنند و می گویند حرام است. در صورتی که در فقه اهل بیت عليهمالسلام ، حرام نیست بلکه به قولی مکروه است و مکروه در این قبیل موارد به معنی این است که ثوابش کمتر است.
همه فقهاء اسلام معتقدند که غنایم جنگی میان جهادگران تقسیم می شود، مگر یک پنجم آن که باید در موارد خاصی صرف شود که در آیه کریمه قرآن وارد شده است: ( وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ... ) (انفال: 41): بدانید آنچه را که به غنیمت می گیرید، یک پنجم آن، از آن خدا و رسول او، و خویشاوندان وی، و یتیمان و تهیدستان و در راه ماندگان است...
تفاوتی که فقیهان شیعه با دیگر فقهاء دارند این است که سنّی ها خمس را منحصر به غنیمت جنگی دانسته و در غیر آن قایل به چنین فریضه ای نیستند. و دلیل آنان این است که این آیه در مورد غنیمت جنگی وارد شده است.
ولی این مطلب از دو نظر صحیح نیست.
اولا: در لغت عرب علاوه بر غنیمت جنگی، به هر چیزی که انسان به آن دست یابد، غنیمت گفته می شود، و اختصاص به غنیمت جنگی ندارد، چنانکه ابن منظور می گوید: «الغنم الفوز بالشیء من غیر مشقّة» (1) : غنیمت، دست یافتن به چیزی است بدون مشقّت.
و اصولا «غنیمت» در برابر «غرامت» است، هرگاه انسانی بدون بهره گیری از چیزی محکوم به پرداخت مبلغی شود، نام آن غرامت، و آنگاه که نفعی به دست آورد، غنیمت نام دارد.
بنابراین، تخصیص آیه به غنایم جنگی دلیلی ندارد و نزول آیه در غنایم جنگی «بدر» دلیل بر اختصاص نیست.
و ثانیاً: در برخی از روایات وارد شده است که پیامبر گرامی صلىاللهعليهوآلهوسلم پرداخت خمس را از هر نوع درآمد واجب کرده است. آنگاه که گروهی از قبیله عبدالقیس حضور او رسیدند و گفتند: میان ما و شما، مشرکان حایل و مانع اند، و ما فقط در ماههای حرام (که امنیت برقرار است) می توانیم نزد شما بیاییم، دستوراتی را که در سایه عمل به آن وارد بهشت گردیم و دیگران را نیز به آن دعوت کنیم، بیان فرمایید، پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: شما را به ایمان فرمان می دهم، آنگاه در تفسیر ایمان فرمود: «شهادة أن لا إله إلا الله، و اقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و ان تعطوا الخمس من المغنم» (2) :
1- لسان العرب، کلمه غَنَم. قریب به این معناست کلام ابن اثیر در النهایة، و کلام فیروز آبادی در قاموس اللغة.
2- صحیح بخاری، ج 4، ص 250.
شهادت بر یگانگی خدا، و بر پاداشتن نماز، و پرداختن زکات و اینکه یک پنجم درآمدها را بپردازند.
مسلماً غنیمت در این حدیث درآمدهای غیر جنگی است، زیرا می گویند: ما در نقطه ای هستیم که دسترسی به پیامبر نداریم، یعنی از ترس مشرکان نمی توانیم به مدینه بیاییم، این گونه افراد که در محاصره مشرکان بودند توانایی جهاد با مشرکان را نداشتند تا خمس غنیمت جنگ با آنان را بپردازند.
علاوه دلیل اصلی وجوب خمس از نظر شیعه روایات ائمه اهل بیت عليهمالسلام است که برای همه حجّت است بر لزوم پرداخت خمس از هر گونه درآمد تصریح کرده و نقطه ابهامی باقی نگذاشته است. (1) .
1- وسایل الشیعه، ج6، کتاب خمس، باب اول.
شریعت اسلام، شریعت جهانی و ابدی است. و همه ی ابعاد و نیازهای زندگی فردی و اجتماعی انسان را مورد توجّه قرار داده است. آئین اسلام برای آن که بتواند به رسالت جهانی و جاویدان و همه ی جانبه ی خود جامه ی عمل بپوشاند برای شرایط غیر عادی، احکام و قوانین ویژه ی آنها را مقرّر داشته است.
یکی از نیازهای طبیعی انسان، نیاز به ازدواج است، این نیاز از نحوه ی آفرینش مرد و زن سرچشمه می گیرد. قرآن کریم، آن را از نشانه های حکمت و قدرت الهی دانسته می فرماید: ( وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ َلآیات لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ ) (1) ؛
1- روم: 21.
در این آیه ی کریمه به برخی از آثار سازنده و اهداف حکیمانه ی ازدواج اشاره شده است. ازدواج کانونی گرم و سرشار از محبت و مودّت را بنیان می نهد و در سایه ی آن انسان به آرامش روحی دست می یابد.
ازدواج سبب ادامه یافتن نسل بشر و تشکیل جوامع بشری می شود که منشا تمدن و تکامل مادی و معنوی انسان می گردد: ( وَاللهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ ) (1) ؛ در کنار این اهداف و اغراض عقلانی، و معنوی، غریزه ی جنسی انسان نیز به طریق مشروع ارضاء می گردد.
1- نحل: 72.
و این، خود نتایج معنوی بزرگی را به دنبال دارد. بدین جهت است که پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ازدواج را موجب حفظ نیمی از تدیّن انسان دانسته و فرموده است: من تزوّج فقد احرز نصف دینه. و نیز بدین جهت است که آن حضرت ازدواج را از محبوب ترین امور دانسته و فرموده؛ «ما بنی فی الاسلام بناء أحبّ الیّ من التّزویج».
و ما اگر واقع بینانه به زندگی بشر و شرایط گوناگون آن بنگریم این حقیقت را می یابیم که نیازهای بشر در مسأله ی ازدواج به گونه ای است که دو گونه ازدواج را طلب می کند:
یکی ازدواج دایمی و دیگری ازدواج موقت؛ ازدواج دایمی برای شرایط عادی و معمولی زندگی، و ازدواج موقت برای شرایط غیر عادی، از قبیل سفر در مدتی طولانی و مواردی که در اثر جنگ و حوادث دیگر، زنانی، همسران خود را از دست می دهند، و از طرفی هزینه ی ازدواج دایمی و مشکلات دیگر مانع از چند همسری می باشد.
شریعت مقدس اسلام، درست با توجه به واقعیت مزبور دو گونه از ازدواج دایمی و موقت را تشریع کرده است. در مورد ازدواج دایمی فرموده است: ( وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً ) (1) اگر از ازدواج با یتیمان از این جهت که مبادا با آنان به عدل رفتار نکنید بیمناکید، با زنان غیر یتیم که مورد پسند شماست ازدواج کنید، دو همسر یا سه همسر یا چهار همسر می توانید برگزینید، ولی اگر از اجراء عدالت میان آنها بیمناکید، به یک همسر بسنده کنید.
و در مورد ازدواج موقت فرموده است: (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَریضَةً) (2) ، از هر زنی که به طور مشروع کام برگرفتید، آنچه را که در مقابل این کام جویی به عنوان مهر مقرر داشته اید به او بپردازید.
1- نساء: 3.
2- نساء: 24.
دلایل این که این آیه مربوط به ازدواج موقت می باشد متعدد است یکی از آنها روایات اهل بیت عليهمالسلام است که آیه را به ازدواج موقّت (متعه) تفسیر کرده اند. (1) در احادیث اهل سنّت نیز این تفسیر از عدّه ای از صحابه و تابعان روایت شده است. ابن عباس و اُبیّ بن کعب و سعیدبن جبیر و سدّی آیه را چنین قرائت می کردند: (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ [الی أجل مسمی ] فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَریضَة) (2) و مجاهد نیز گفته است: این آیه در مورد ازدواج موقت نازل شده است. (3) .
فخرالدین رازی، پس از ذکر قرائت اُبیّ بن کعب و ابن عباس گفته است: «مسلمانان این گونه قرائت را بر آن دو انکار نکردند. از اینجا به دست می آید که درستی این قرائت مورد قبول همه ی مسلمانان بوده است، در نتیجه مشروعیت ازدواج موقّت مورد اجماع مسلمانان بوده است. (4) .
1- وسائل الشیعة، ج14، ابواب المتعة، باب اول.
2- مقصود این است که آنان جمله ی «الی أجل مسمّی» را به عنوان تفسیر به هنگام قرائت آیه اضافه می کردند.
3- تفسیر ابن کثیر: 2: 244.
4- مفتایح الغیب: 10: 51 ـ 52.
ازدواج موقّت در چند حکم با ازدواج دایمی یکسان است که عبارتند از:
1 ـ موانع ازدواج (محرّمات النکاح)
2 ـ شرایط لازم به هنگام عقد ازدواج مانند: در عده نبودن زن
3 ـ اجرای صیغه ی مخصوص ازدواج
4 ـ لزوم مهریه
5 ـ احکام مربوط به فرزندان و خویشاوندان
6 ـ احکام مربوط به ارث فرزندان از پدر و مادر و بالعکس
7 ـ لزوم عدّه پس از پایان یافتن ازدواج برای زن
تفاوت های ازدواج موقت با ازدواج دایمی در امور ذیل است:
الف) در ازدواج موقّت زن و شوهر از یک دیگر ارث نمی برند.
ب) در ازدواج موقّت نفقه ی زن بر شوهر واجب نیست.
ج) در ازدواج موقّت زن حق همخوابگی با شوهر ندارد.
د) در ازدواج موقّت با پایان یافتن مدّت ازدواج اجرای صیغه ی طلاق لازم نیست.
هـ) پاره ای از تفاوت های دیگر که در کتب فقه بیان شده است.
در هر حال، ازدواج موقت با ازدواج دایمی هر دو از اقسام نکاح شرعی به شمار می روند و در بسیاری از احکام ازدواج یکسانند. اگر چه هریک احکام ویژه ای نیز دارند.
روشن است که داشتن احکام ویژه سبب تباین آن دو نخواهد بود چنان که در دیگر احکام شرعی نیز چنین است، مثلا هبه ی معوّضه و غیر معوّضه، و هبه ی به خویشاوند و غیر خویشاوند احکام ویژه ای دارند، ولی همگی از اقسام یک نوع عقد شرعی به شمار می روند که هبه نام دارد.
از مطالب پیشین روشن شد که در اصل مشروعیت ازدواج موقّت تردیدی نیست، و این مطلب مورد اجماع مسلمانان است، لیکن علمای اهل سنّت با استناد به برخی از دلیل هایی که به نظر شیعه بی اعتبار است مدعی نسخ این حکم شده اند.
صحابه و یاران پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم که در زمان حیات آن حضرت به او ایمان آورده و از محضر وی کسب معرفت کرده اند، نزد شیعیان از احترام خاصی برخوردارند، چه آنان که در زمان رسول اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم از دنیا رفتند و یا شهید شدند و چه آنان که پس از درگذشت پیامبر در قید حیات باقی ماندند. همه اینان، از حیث آنکه به پیامبر ایمان آورده و در کنار او بوده اند، از احترام برخوردارند، و هیچ مسلمانی نیست که به صحابه پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم (از نظر اینکه صحابه پیامبر بوده است) بدگویی کرده یا اظهار بی مهری نماید، و اگر چنین نسبتی به گروهی از مسلمانان بدهند نسبتی کاملا بی اساس است.
ولی در کنار این مسأله، مطلب دیگری وجود دارد که بایستی بدون هیچ تعصّب یا حبّ و بغضی بدان رسیدگی کرد: آیا همه اصحاب، عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه بوده اند؟ یا آنکه حکم صحابه، از این نظر، حکم بقیه مردم است که نمی توان همگی آنان را عادل و پارسا دانست؟
بدیهی است رؤیت پیامبر و مصاحبت با او، هرچند امری افتخارآمیز است، ولی برای هیچ انسانی مصونیت از گناه نمی آورد، و نمی توان به همه صحابه به یک نظر نگریست و همگی را عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه دانست، زیرا به شهادت قرآن، آنان در عین داشتن افتخار «صحابی بودن» ـ از حیث ایمان و نفاق، و اطاعت و عصیان در برابر خدا و رسول ـ به اصناف گوناگونی تقسیم شده اند که با توجه به این تقسیم بندی نمی توان همگان را یکسان اندیشید، و کلا عادل و پرهیزگار دانست.
شکی نیست که قرآن یاران پیامبر را در مواقع مختلف ستوده است. (1) .
1- سوره توبه آیه 100، سوره فتح آیه های 18 و 29، سوره حشر آیه 8 و 9.
فی المثل از بیعت کنندگان با پیامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در جریان صلح حدیبیه اظهار رضایت کرده ومی فرماید: ( لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ) (فتح: 18). امّا این ستایش، بیانگر رضایت خداوند از آنان در حال بیعت (إِذْ یُبایِعُونَکَ) است، و دلالت بر تضمین صلاح و رستگاری همه آنان تا پایان عمر ندارد. لذا اگر فرد یا افرادی از آنان بعداً راه خلاف در پیش گرفته باشند، مسلماً رضایت پیشین الهی، گواه بر پارسایی پیوسته و رستگاری ابدی آنان نخواهد بود.
این نوع آیات، بیانگر کمالی است که این افراد در آن حالت به دست آورده اند، و البته اگر تا پایان زندگی نیز آن کمال را پاس دارند، رستگار خواهند بود.
بنابر آنچه گفته شد، هرگاه دلایل قاطعی از قرآن و سنت و تاریخ بر انحراف فرد یا افرادی گواهی داد، نمی توان به استناد به این گونه ستایشها دلایل مزبور را رد کرد.
از باب نمونه، قرآن کریم از برخی از صحابه به عنوان «فاسق» یاد می کند و می فرماید: ( إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَیَّنُوا ) (حجرات: 6). در آیه دیگر نیز درباره وی می فرماید: ( أَفَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ ) (سجده: 18). این فرد، به گواهی قطعی تاریخ، «ولیدبن عقبه» از صحابه پیامبر بوده است، که در عین کسب دو فضیلت صحابی بودن و هجرت کردن، نتوانست اعتبار خود را حفظ کند و با جعل دروغ درباره طایفه بنی مصطلق، خداوند از وی به عنوان فاسق یاد کرد. (1) .
با توجه به این آیه و نظایر آن (2) و نیز ملاحظه احادیثی که در نکوهش برخی از صحابه در کتب حدیث (3) وارد شده و همچنین
1- درباره دو آیه فوق به تفاسیر مراجعه شود.
2- آل عمران: 153 ـ 154. احزاب: 12، توبه: 45 ـ 47.
3- جامع الاصول، ج 11.
مطالعه تاریخ زندگی آنان نمی توان همه اصحاب پیامبر را عادل و پارسا دانست.
آنچه که در اینجا مورد بحث و بررسی است همانا مسأله «عدالت همه صحابه» است، نه سبّ صحابه. متأسفانه برخی میان این دو مسأله فرقی نگذاشته و مخالفان در مسأله نخست را به مطلب دوم متهم می سازند.
بنابراین شیعه امامیه، احترام به مصاحبت با پیامبر اکرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را مانع از داوری در افعال پاره ای از صحابه آن حضرت نمی داند و معتقد است که معاشرت با پیامبر به تنهایی نمی تواند سبب مصونیت از گناه تا پایان عمر باشد. اساس داوری شیعه را نیز در این باره، آیات قرآنی و احادیث صحیح و تاریخ قطعی تشکیل می دهد.
تمدن اسلامی مرهون تلاشهای بی وقفه امت اسلامی است. آنان با داشتن ملیتهای گوناگون در سایه ایمان و عقیده، در اسلام و خدمت به آن ذوب شدند و همه تلاش خود را در مسیر پیشبرد اهداف عالی اسلام بکار گرفتند، و در نتیجه تمدنی را پایه گذاری کردند که هم اکنون جامعه بشری مرهون آن تمدن درخشان است.
امّا این یادآوری لازم است که شیعه در برافراشتن بنای شکوهمند تمدن اسلامی نقش مؤثری داشته است، کافی است در اینجا کتابهای مربوط به علوم و تمدن اسلامی را ورق بزنیم که همه جا نام دانشمندان شیعه می درخشد.
در ادبیات و علوم ادبی، کافی است که پایه گذار آن امیرمؤمنان علی عليهالسلام بوده و ادامه دهنده راه او شاگردش ابوالأسود دوئلی، و پس از آن شخصیت های شیعی که غالباً در عراق می زیستند، مانند: مازنی (متوفای: 248)، ابن سکیت (متوفای: 244) ابو اسحاق نحوی (از یاران امام کاظم عليهالسلام )، خلیل بن احمد مؤلف کتاب «العین» (متوفای: 170)، ابن درید مؤلف «الجمهرة» (متوفای: 321) و صاحب بن عبّاد، مؤلف کتاب «المحیط» (متوفای: 386).
در علم تفسیر، اوّلین مفسر پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم امیر مؤمنان عليهالسلام و ائمه اهل بیت عليهمالسلام و پس از آنان اصحاب و شاگردان آنان بوده اند. و در طول چهارده قرن، صدها تفسیر بر قرآن به صورت های مختلف نوشته اند.
در علم حدیث، شیعه بر دیگر فرق اسلامی تقدم داشته و سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را، روزی که نوشتن حدیث در عصر خلفا ممنوع بود، با نوشتن و مذاکره، حفظ کردند. در این باره می توان از «عبدالله بن ابی رافع» و «علی بن أبی رافع» از یاران امام علی عليهالسلام و سپس شخصیتهایی از شاگردان امام سجاد و حضرت صادق و باقر عليهمالسلام یاد کرد.
رُشد حدیث در عصر حضرت صادق عليهالسلام به جایی رسید که حسن بن علی الوشّاء می گوید: و من در مسجد کوفه نهصد محدّث را دیدم که همگان می گفتند: حدثنی جعفر بن محمد عليهماالسلام . (1) .
1- رجال نجاشی، شماره 79.
در قلمرو فقه، در مکتب پیشوایان اهل بیت عليهمالسلام مجتهدان برجسته ای تربیت شده اند مانند: ابان بن تغلب (متوفای: 141)، زرارة بن اعین (متوفای: 150)، محمد بن مسلم (متوفای: 150)،
صفوان بن یحیی بجلی مؤلف سی کتاب (متوفای: 210 هـ) و صدها مجتهد توانا و محقق مانند شیخ مفید، و سید مرتضی و شیخ طوسی و ابن ادریس و محقق حلّی و علامه حلّی که آثار گرانبهایی از خود به یادگار نهاده اند.
شیعه نه تنها در این علوم تلاشگر و خدمتگزار بوده، بلکه در دیگر علوم مانند تاریخ، رجال و درایه، شعر و ادب نیز خدمات شایانی را به جهان اسلام عرضه کرده است که ذکر نام و اسامی آنان در این مختصر نمی گنجد.
آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلی است، ولی در علوم عقلی مانند کلام و فلسفه بر تمام مذاهب، تقدم داشته اند، زیرا شیعه بیش از تمام فرقه های اسلامی به عقل بها داده است. و با الهام از گفتارهای امیرمؤمنان و فرزندان معصوم او عليهماالسلام در تبیین عقاید اسلامی بیش از حد کوشش کرده، و متکلمان عالیقدر و فلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحویل داده است، و کلام شیعی یکی از پربارترین مکاتب کلام اسلامی است که علاوه بر کتاب و سنت از عقل و خرد به نحو شایسته بهره می گیرد.
یکی از پایه های تمدن علمی، شناخت عالم طبیعت و قوانین آن است، و در عصر حضرت صادق عليهالسلام شاگرد نامدار او جابربن حیان در علوم طبیعی به پایه ای رسید که او را امروز پدر شیمی می نامند.
و در تدوین علوم جغرافیا، یعقوبی (متوفای: 290) نخستین جغرافی دان است که کتابی به نام «البلدان» نگاشت.
این تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شیعی از قرن نخست هجری تا به امروز ادامه داشته و در این راه حوزه ها و مدارس و دانشگاههای فراوانی تأسیس کرده اند که پیوسته در راه علم و دانش خدمتگزار بشریت بوده است. آنچه گفته شد اشاره ای گذرا به نقش شیعه در علم و تمدن اسلامی بود. برای آگاهی بیشتر به کتابهای مربوط به این موضوع رجوع فرمایید. (1) .
1- فهرست ابن ندیم، رجال نجاشی، فهرست شیخ طوسی، تأسیس الشیعة، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، أعیان الشیعة، و جلد ششم از بحوث فی الملل و النحل و کتب دیگر.
شیعه امامیّه، اختلاف در برخی مسائل فقهی و غیره را مانع از اخوّت اسلامی و وحدت صفوف مسلمین در برابر دشمنان اسلام نمی داند و همچنین معتقد است که با برگزاری مناظرات و مذاکرات علمی در محیط آرام، می توان به بسیاری از مشکلات و اختلافات فکری و فقهی (که احیاناً مانع اتحاد و همبستگی سیاسی مسلمین جلوه می کند) خاتمه بخشید. اصولا بستن باب انتقاد و مذاکره علمی بر روی اندیشمندان، مایه مرگ دانش، و میراییِ تفکر و اندیشه است. از این روی بزرگان شیعه در تمام اعصار کوشیده اند که با طرح مباحث علمی و عقیدتی به روشن ساختن حقایق بپردازند و عملا نیز از هر نوع اتحاد و همدلی مسلمین بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال کرده اند.
و شعار همه متفکران و مصلحان شیعه این است که:
«بُنی الإسلامُ علی دعامتین: کلمة التوحید، و توحید الکلمة».
اسلام بر دو پایه استوار گردیده است:
1 ـ یکتاگرایی و یکتاپرستی
2 ـ اتحاد و همبستگی مسلمانان.
اثباة الهداة، شیخ حرّ عاملی
ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری
اصل الشیعة واصولها، کاشف الغطاء
اصول الکافی، شیخ کلینی
اعیان الشیعه، سید محسن عاملی
الاعتصام شاطبی
الامام الصادق والمذاهب الاربعة، اسد حیدر
التاریخ، ابن خلدون
التفسیر، ابن کثیر
التفسیر، نسفی (در حاشیه تفسیر خازن)
الخصائص الکبری، جلال سیوطی
الخصائص، نسائی
الخصال، شیخ صدوق
الدر المنثور، جلال سیوطی
الذریعة، علامه طهرانی
الرجال، نجاشی
السنن، ابن ماجه
السنن، ترمذی
السیرة النبویة، ابن هشام
الشیعة والتشیع، محمد جواد مغنیه
الصحیح، بخاری
الصحیح، مسلم
الصواعق المحرقة، ابن حجر عسقلانی
الغدیر، علّامه امینی
الفهرست، ابن ندیم
الفهرست، شیخ طوسی
المراجعات، سید شرف الدّین عاملی
المستدرک، حاکم نیشابوری
المسند، احمد حنبل
المنار، رشید رضا
المناقب، حافظ محمد بن سلیمان کوفی.
المناقب، خوارزمی
المیزان، علّامه طباطبایی
النهایه، ابن اثیر
امتاع الاسماع، مقریزی
بحارالانوار، علّامه مجلسی
بحوث فی الملل والنحل، سبحانی
بدایة المجتهد، ابن رشد
تاریخ الاسلام، حسن ابراهیم حسن
تاریخ الامم والملوک، طبری
تاریخ الخلفاء، جلال سیوطی
تاریخ الخمیس، دیاربکری
تاریخ الشیعه، محمدحسین مظفر
تاریخ بغداد، خطیب
تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام، سیدحسن صدر
تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید
تهذیب الاصول، امام خمینی قدس سره
جامع الاصول، ابن اثیر
جامع البیان، طبری
حدیث الثقلین، وشنوی
روح المعانی، آلوسی
سفینة البحار، محدث قمی
شرح موطأ مالک، زرقانی
شیعه در اسلام، علامه طباطبائی
ضحی الاسلام، احمد امین مصری
عبقات الانوار، میر حامد حسین
علل الشرایع، شیخ صدوق
عمدة القاری، بدرالدین عینی
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق
غایة المرام، بحرانی
فتح الباری، ابن حجر عسقلانی
قاموس اللغة، فیروزآبادی
کشف الغمه، اربلی
کشف المراد، علّامه حلّی
کفایة الاثر، خزّاز قمی
کمال الدین، شیخ صدوق
کنز العمّال، متقی هندی
لسان العرب
ما نزل من القرآن فی علی، ابونعیم اصفهانی
مجمع البیان، طبرسی
مفاتیح الغیب، فخر رازی
منتخب الاثر، صافی گلپایگانی
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
میزان الاعتدال، ذهبی
نشأة التشیع، سید طالب خرسان
نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار- میلانی
نور الابصار، شبلنجی
نهج البلاغه، سید رضی
وسائل الشیعة، شیخ حرّ عاملی
ینابیع المودة، قندوزی
فهرست مطالب
پیشگفتار 2
تاریخ پیدایش شیعه 5
چرا شیعه را رافضی نامیدند؟ 12
ادله امامت حضرت علی 12
اشاره 12
دلیل های این مطلب 13
حدیث یوم الدار 13
حدیث منزلت 13
حدیث سفینه 14
حدیث امان امت 15
حدیث ثقلین 15
حدیث غدیر 16
امامان دوازده گانه 23
امام دوازدهم 25
صفات امام 29
عصمت امام 29
افضلیت بر دیگران 33
راه تعیین امام 36
تهمت غلو و غالی بودن به شیعه 38
اشاره 38
نشانه های غلو 38
علت اختلاف میان شیعه و سنی 40
اشاره 40
قرآن کریم 41
سنت پیامبر اکرم 41
حدیث ثقلین 43
حدیث سفینه 46
عقل 47
اعتقاد شیعه درباره قرآن 49
ایمان و کفر 53
توحید و شرک 57
تنزیه و تشبیه 63
خداوند به چشم دیده نمی شود 65
شفاعت 66
اشاره 66
شفاعت در قرآن 66
شفاعت در روایات 67
زیارت قبور 72
توسل به پیامبر و امامان 73
بدعت چیست؟ 76
تقیه به حکم عقل واجب است 80
محبت به اهل بیت و تکریم آنان 84
وضوء 90
حی علی خیرالعمل 92
دست بسته نماز خواندن 93
آمین بعد از سوره حمد 94
سجده بر زمین 95
جمع بین نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشاء 97
نماز تراویح 99
خمس 100
ازدواج موقت 102
احکام و خصوصیات 105
عدالت صحابه 107
برخی از خدمات دانشمندان شیعه 109
شیعه و سنی برادرند 112
منابع 113
فهرست مطالب 117