تست تفسیر نمونه جلد 22
دسته بندی شرح و تفسیر قرآن
نویسنده حسن مرسل وند
محقق علی عطائی اصفهانی
ناشر نشر دشمه
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1111
نسخه اثر 22

دیدگاههاى دو خلیفه

تألیف: نجاح الطائى

مترجم: رئوف حق پرست

تذکراین کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین عليهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام گردیده است


وضع زندگى عمر

زهد عمر وضع زندگى عمر مقصود ما از زهد عمر در اینجا فرو نرفتن او در زیاده روى و اسراف است بهمان نحوى که معاویه و دیگران به چنین زهدى معرفى شده اند.

ابن شبّة نقل می کند که قاسم چنین می گوید: عمر خطبه خواند پس چنین گفت: امیرالمؤمنین، شکمش روغن زیتون می خواهد، اگر درنظر گرفتید مبلغ سه درهم را که قیمت مشک روغنى از بیت المال شماست بر من حلال کنید، دریغ نکنید.(١)

از ابن عمر نقل شده است که عمر در سال بیست و سه حج به جا آورد و در حج خود شانزده دینار خرج کرده، پس چنین گفت: اى عبداللّه در این مال اسراف کردیم.(٢)

از اینکه عمر مبلغ هنگفتى از بیت المال قرض گرفته بسیار تعجب کردم. او مبلغى معادل هشتاد و شش هزار درهم قرض گرفت.(٣) حال اگر حقوق سالانه ى عمر پنج هزار درهم باشد مبلغ قرض گرفته شده ى او معادل با مبلغى می گردد که در طول شانزده سال تحویل می گیرد.

سؤالى که مرا حیران کرده اینست که عمر این اموال هنگفت را در چه مواردى مصرف کرد؟ می گویند وى قبل از مردن از بستگان خود خواست تا قرضهاى او را ادا کنند.

می گویند: سعد بن ابى وقاض در زمانى که والى کوفه از طرف عثمان بود، از بیت المال مبلغى را به قرض گرفت، و عبدالله بن مسعود امین بیت المال بود. پس ابن مسعود از وى خواست مبلغ را برگرداند لکن عذرخواهى کرد که نمی تواند برگرداند. و بخاطر اصرار ابن مسعود و عذر آوردن سعد بین آندو و یارانشان مشاجرات کلامی سختى پیش آمد، و تا زمانى که عثمان برادر خود ولید بن عقبه را به ولایت کوفه نصب کرد ادامه داشت...(٤) و این قرض گرفتن سعد از بیت المال اثر بدى در وجه و شهرت او در کوفه گذاشت و از جمله ى عواملى گردید که منجر به برکنارى او شد.

امام على عليه‌السلام به عثمان دربارهى فرق او با ابوبکر و عمر فرمود: اما در مورد فرق تو با آندو، تو مانند یکى از آندو نیستى، اندو امر خلافت را بعهده گرفتند و خود و خاندان خود را از آن بازداشتند لکن تو و خویشاوندانت چون شناگر دریا شنا کردید، اى ابوعمرو به خدا برگرد و بنگر آیا از عُمر تو به جز اندکى باقى مانده است؟(٥)

امام على عليه‌السلام دربارهى عثمان این جمله را نیز فرمود:

تا آنکه سومی به خلافت رسید، دو پهلویش از پرخورى باد کرده، همواره بین آشپزخانه و مستراح سرگردان بود، و خویشاوندان پدرى او از بنى امیّه به پا خواستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه اى که بجان گیاه بهارى بیفتد، عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافته ى او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت، و شکم بارگى او نابودش ساخت.(٦)

از عایشه هنگامی که از عمر یاد می کرد نقل شده است که گفت: بخدا سوگند او ماهر و تافتهاى جدا بافته بود.

و معاویه می گوید: اما ابوبکر نه خود دنبال دنیا رفت و نه دنیا دنبال او و اما عمر، دنیا به دنبال او بود لکن خود دنبال دنیا نرفت، و لکن ما نسل اندر نسل در دنیا غلط زدیم.(٧)

مردى به عمر گفت: چاق شده اى، عمر گفت: چرا چاق نشوم در حالیکه در میان زنانى به سر می برم که هیچ غصه و همتى بجز غذائى که به شکم من سرازیر می کنند، ندارند، بخدا قسم این کار را براى خودشان می کنند نه براى من، استعفرالله.(٨)

زبیر بن بکّار از زهرى نقل می کند که گفت: وقتى عمر جواهرات کسرى را آورد، آنها را در مسجد قرار دادند و چون آفتاب بر آنها تابید مانند ذغالى افروخته گردیدند، پس به خازن بیت المال گفت: واى بر تو از این جواهرات نجاتم ده، و بین مسلمانان تقسیم کن، زیرا بنظرم می رسد بخاطر این جواهرات بین مردم بلا و فتنه بوجود خواهد آمد.

خازن گفت: اى امیرمؤمنان، اگر بین مسلمانان تقسیم کنى به همهى آنها نمی رسد، و کسى هم پیدا نمی شود آنها را بخرد; زیرا قیمتى بسیار گران دارند، خوب است تا سال آینده آنها را رها کنیم و بحال خود بگذاریم، امید است خداوند توسعه اى در مال مسلمانان فراهم نماید و یکى از آنان جواهرات را خریدارى نماید.

گفت: آنها را بردار و در بیت المال قرار ده، و در حالى عمر کشته شد که آنها دست نخورده بودند، و چون عثمان زمام خلافت را بدست گرفت آن جواهرات را برداشت و زیورآلات دختران خود قرار داد.

زبیر (بن بکار) می گوید پس زهرى چنین گفت: هر دو خوب کارى کردند، هم عمر موقعى که خود و خویشان خود را محروم کرد و هم عثمان زمانى که به خویشان خود رسیدگى کرد.(٩)

مؤلف می گوید: نمی دانم از اینکه عثمان جواهرات کسرى را که نمی توان بر آن قیمت گذاشت، تصاحب کرد تعجب کنم یا از حاشیه زدن و نظر دادن ابن شهاب زهرى؟


عمر و بکارگیرى زور و خشونت

عمر قربانى خشونت و تعصب قریشى و حزبى خود شد.(١٠) عمر بن الخطاب به تندى مزاح و خشونت طبع و برانگیخته شدن براى صادر کردن فورى دستورات و فرمانها، معروف و مشهور بود، و به همین سبب بر بعضى از افعال و فرمانهاى خود نادم و پشیمان گردید، همانطورى که در لابلاى صفحات همین کتاب دیده خواهد شد. عمر در اولین خطبه ى خود به همین نظریه و دیدگاه خود تصریح می کند و می گوید: مثل عربها مَثَل شترى رام است که از شتربان خود پیروى می کند، پس باید ببیند شتربانش او را به کجا می برد، اما من به پروردگار کعبه آنها را بر جاده قرار خواهم داد.(١١)

از ابن ساعده هذلى نقل شده است که گفت: عمر بن الخطاب را دیدم هنگامی که تجار براى خوردن غذا در بازار جمع می شدند، آنان را با تازیانه ى خود می زد تا به کوى اسلم وارد شوند و می گفت: راه ما را قطع نکنید.(١٢)

روایات و احتجاجات افرادى که عمر آنها را با تازیانه ى خود زده است بسیار گردیده تا جائیکه گفته شده است: تازیانهى عمر از شمشیر حجاج برنّده تر بود.(١٣)

در حالیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شلاق و عصا را در زدن مردم در مسجد و بازارها و جاهاى دیگر بکار نمی برد، و روش نصیحت و بر حذر کردن و تهدید و توعید به عذاب اخروى را بکار می برد.

و گنهکاران را فقط موقعى که مرتکب افعال حرام می شدند مجازات می کرد و از این روش صرفنظر نکرد.

و شیوه ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از سوى مسلمانان، موفق و مورد قبول بود و نصیحت وى برنده تر از شمشیر بود و ملامت کردن وى از عصا کارآیى بیشترى داشت! و این چنین مسلمانان با شتاب بر این شیوه خو گرفتند و پیش رفتند، و هیچ کدام آنان نمی توانست غضب و ناراحتى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را تحمّل کند.

چون ابوبکر خلیفه شد با خود عصا و تازیانه حمل نمی کرد. اما هنگامی که عمر قدم پیش گذاشت در سایه ى طبیعت خشن و تند خود با مردم پیش رفت.

لذا از تازیانه و مشت و لگد و دندان و زندان استفاده کرد تا هر چه را که یقین یا گمان یا شک داشت خوب یا مستقیم نیست اصلاح کند.

 

عمر کسى که خود را ابوعیسى نامید گاز گرفت و کسى که دو روز پى در پى گوشت خرید کتک زد عمر هرکس را که کنیه ى او ابوعیسى بود کتک می زد. او یکى از پسرانش را که کنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته بود کتک زد، بدین صورت که یکى از زنان عبیدالله بن عمر براى شکایت از شوهر خود نزد عمر آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین آیا مرا از دست ابوعیسى نجات نمی دهى؟

عمر گفت: ابوعیسى کیست؟

گفت: پسرت عبیدالله.

عمر گفت: واى بر تو، کنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته است؟

و او را صدا زد و گفت: آى تو، کنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته اى؟ و او را بر حذر نمود و ترسانید، آنگاه دست او را گرفت و آن چنان گاز گرفت که فریادش بلند شد، سپس او را کتک زد و گفت: آیا عیسى پدر دارد؟ نمی دانى عربها چه کنیه اى می گذارند؟ ابوسلمة، ابوحنضلة، ابو عرطفة، ابومرّة. و چون کنیه ى مغیره، ابوعیسى بود، دو شاهد با خود آورد که برایش شهادت دهند پیامبر اکرم محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم این نام را بر وى گذاشته است.(١٤)

و مردى را کتک زد که به زیارت بیت المقدس رفته بود، در حالیکه رفتن به آن مسجد مستحب مؤکد است.(١٥) و نمی توان انسانى را بخاطر امر مباحى که خداوند حرامش نکرده کتک زد.

و (عمر) در زمان کم آبى هر کس را که دو روز پى در پى براى خانواده ى خود گوشت می خرید کتک می زد، زیرا مردى سه روز از کنار او گذشت در حالیکه گوشت حمل می کرد، پس با تازیانه بر سر او کوبید و آنگاه بالاى منبر رفت و گفت: از دو قرمز دورى کنید: گوشت و نبیذ (شرابى که از خرما گرفته می شود) زیرا موجب فساد دین و تلف مال می شوند.(١٦)

و تمیم دارى را بخاطر خواندن نماز بعد از وقت عصر کتک زد، در حالیکه سنّت همین است، از تمیم دارى نقل شده است که بعد از نهى عمر بن الخطاب از نماز خواندن بعد از عصر، دو رکعت نماز خواند، پس عمر پیش آمد و او را با تازیانه کتک زد، پس تمیم در حال نماز اشاره کرد بنشیند، پس نشست، چون تمیم از نماز خود فارغ شد به عمر گفت: چرا مرا زدى؟ عمر گفت: چون این دو رکعت را خواندى و من از آنها نهى کرده بودم. گفت: من این دو رکعت را بهمراه کسى خواندم که مسلماً از تو بهتر است و او رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود. پس عمر گفت: اى جماعت منظور من شما نبودید، لکن از این می ترسم گروهى بعد از شما بیایند و نماز را بین عصر و مغرب بخوانند و با وقتى برخورد کنند که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از نماز خواندن در آن نهى نمود همانطوریکه نماز ظهر و عصر را بهم متصل کردند.(١٧)

کسى را که تمام عمر روزه گرفت، کتک زد عمر بن الخطاب خبردار شد، مردى تمام عمر را روزه می گیرد پس با تازیانه او را می زد و می گفت: بخور اى دهر، اى دهر(١٨) و به عایشه گفتند: تمام عمر را روزه می گیرى در حالیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از روزه ى تمام عمر نهى کرد؟

گفت: آرى شنیدم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از روزه ى تمام عمر نهى کرد اما کسى که روز عید فطر و روز عید قربان افطار کرد تمام عمر را روزه نگرفته است.(١٩)

بنابراین کسى که در روزهائى که روزه ى آنها حرام است افطار کند میتواند بقیّه ى روزها را روزه بگیرد، این مطلب نظر تمام علماء است و چنین شخصى تمام عمر را روزه نگرفته است.

همانطوریکه عمر روزه داران ماه رجب را کتک زد در حالیکه روزه ى رجب سنّت موکد است!!(٢٠)

انس بن مالک می گوید: مردى اعرابى شتران خود را آورد تا بفروشد، پس عمر پیش رفت تا با او معامله کند، و شروع کرد یکایک شتران را با پا بزند او میخواست شتر را برانگیزد تا بداند چقدر رام است. پس اعرابى می گفت: اى بى پدر شترانم را رها کن.

اما سخن اعرابى عمر را از انجام این کار با تمام شتران بازنداشت.

پس اعرابى به عمر گفت: گمان می کنم مرد بدى باشى.

پس هنگامی که از امتحان شتران فارغ شد آنها را خریدارى نمود و گفت: شتران را بیاور و قیمت آنها را بگیر.

اعرابى گفت: صبر کن تا جل و پلاس آنها را باز کنم.

عمر گفت: موقعى که شتران را خریدم جل و پلاس بر آنها بود بنابراین همانطورى که آنها را خریده ام از آنِ من هستند.

اعرابى گفت: گواهى می دهم که تو مرد بدى هستى.

در بین نزاعِ آنها ناگهان على عليه‌السلام حاضر شد، پس عمر به اعرابى گفت: آیا راضى می شوى این مرد بین من و تو قضاوت کند؟

اعرابى گفت: آرى

پس آندو قصه ى خود را براى على عليه‌السلام بازگو کردند، على عليه‌السلام فرمود: اى امیرالمؤمنین اگر جل و پلاس آنها را در خرید شرط کرده باشى از آنِ توست والا گاه مردى کالاى خود را با وسائلى تزئین می کند که بیش از قیمت آن کالا ارزش دارد، آنگاه اعرابى جل و پلاس آنها را باز کرد و آنها را روانه نمود، پس عمر قیمت شتران را به او پرداخت کرد.(٢١)

روزى عمر در راه مردى را دید که زنى را مشت می زند، پس او را با شلاق کتک زد.

مرد گفت: اى امیرالمؤمنین: او همسر من است.

پس عمر راه خود را گرفت و رفت، در راه به عبدالرحمن بن عوف برخورد نمود و ماجراى را برایش بیان کرد، عبدالرحمن گفت: اى امیرمؤمنان تو مربّى مردم هستى و اندوه و گناهى بر تو نیست.(٢٢)

عمر بر شیوه ى سوءظن و بدگمانى به مردم تکیه می کرد و اعتقاد به صحت چنین روشى داشت.

و از حسن نقل شده است که روزى مردى در حضور عمر بن الخطاب بنحوى نفس کشید که بنظر رسید اندوهگین است پس عمر او را سیلى (یا مشت) زد.(٢٣)

رفتار عمر بن الخطاب با عبدالله بن مسعود ذهبى در تذکرة الحفّاظ روایت می کند که: عمر، ابن مسعود و ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را زندانى نمود.(٢٤)

ابوبکر بن العربى روایت می کند که: عمر بن الخطاب، ابن مسعود را با عده اى از صحابه به مدت یک سال در مدینه زندانى نمود و چون عمر کشته شد عثمان آزادشان ساخت.(٢٥)

بنابراین عبدالله بن مسعود که در سال ششم اسلام آورد با همراهان خود به مدت یک سال کامل زندانى گردید و فقط با وفات عمر و با دستور عثمان بن عفّان از زندان رهائى یافت. و چون عمر از بیان و تدوین احادیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منع می کرد، ابن مسعود را زندانى کرد.


رفتار عمر با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مسلمانان در مکّه

عمر بن الخطاب می گوید روزى که در شب آن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را دنبال می کردم (قبل از مسلمان شدن عمر) به من فرمود: اى عمر، شب و روز مرا رها نمی کنى؟ عمر می گوید: پس ترسیدم مرا نفرین کند.(٢٦)

و روزى که عمر قصد کرد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در مکه بکشد، هنگامی که به منزل آن حضرت رسید، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به همراه اصحابِ وى یافت، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بطرف او رفت و گریبان و حمایل شمشیر او را گرفت و فرمود: اى عمر دست بر نمی دارى، میخواهى خداوند همان رسوائى و عذابى را که بر ولید بن مغیرة نازل کرد بر تو نازل کند.(٢٧)

بزار و طبرانى و ابونعیم در کتاب «الحلیه» و بیهقى در کتاب «دلائل» از اسلم نقل کرده اند که: عمر به ما گفت: سختترین مردم بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودم، در روز نیمروز بسیار گرمی در یکى از راههاى مکّه ناگاه مردى مرا دید و گفت: اى فرزند خطاب از تو تعجّب می کنم، تو گمان می کنى کسى هستى و منمن می کنى در حالیکه امر ]اسلام[ در خانه ات وارد شده است.(٢٨)

جمله ى «تو گمان می کنى کسى هستى و مَن مَن می کنى»، که توسط آن مرد به عمر گفته شد بر شدت تصمیم و عمل عمر بر ضد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مسلمانان و افتخار کردن او بر چنین مخالفتى دلالت می کند. عمر در زمان خلافت بر قساوت خود نسبت به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اعتراف کرده می گوید: من شدیدترین مردم بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودم.(٢٩)


فتواهاى قتل

هم در زمان جاهلیت هم در زمان اسلام عمر براى کشتن عده اى سعى و تلاش نمود، و اول کسى را در دوران جاهلیت سعى کرد به قتل برساند نبىّ مکرّم اسلام حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود و براى به قتل رساندن على عليه‌السلام نیز دعوت کرد.(٣٠)

عمر با این جمله فتوى به قتل کسانى را داد که زیر درخت بیعت رضوان نماز می خوانند: آگاه باشد، از امروز نمی آورند برایم کسى را که به چنین کارى برگردد مگر آنکه او را با شمشیر بکشم همانطوریکه مرتد کشته می شود، سپس دستور داد و درخت را قطع کردند.(٣١)

این درخت همان درختى بود که مسلمانان زیر آن با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بیعت کردند و بر دفاع از او و اهل بیت او عهد بستند!

عمر در سقیفه فریاد به قتل سعد بن عبادة می زد و می گفت: او را بکشید خدا لعنتش کند، و همچنین درخواست قتل حباب بن منذر و على عليه‌السلام را نمود و گفت: اگر بیعت نکنى گردنت را می زنیم.(٣٢)

بلاذرى می گوید: سعد با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، پس عمر مردى (محمد بن مسلمه) را فرستاد و گفت: او را به بیعت کردن دعوت کن و فریب ده اما اگر خوددارى کرد براى کشتن او از خدا کمک بگیر. آن مرد به شام رفت و سعد را در باغى در حوارین پیدا کرد و او را به بیعت دعوت نمود.

سعد گفت: هرگز با قریش بیعت نمی کنم. مرد گفت: بنابراین حتماً با تو جنگ و قتال می کنم. سعد گفت: گرچه با من جنگ و قتال کنى.

مرد گفت: آیا تو از چیزى که امّت در آن وارد شده اند خارج شده اى؟ سعد گفت: اگر منظور تو بیعت باشد، من خارج شده ام، پس تیرى به سعد زد و او را کشت.(٣٣)

در کتاب «تبصرةالعوام» آمده است که در آن زمان خالد در شام بسر می برد و (عمر) در کشتن او کمک نمود... و عبدالفتاح عبدالمقصود، سعد بن عبادة را یاد می کند و می گوید: عمر بن الخطاب قاتل او را برانگیخته بود.(٣٤)

هنگامی که خالد بن سعید بن العاص از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد، عمر (به ابوبکر) گفت: او را به من واگذار کن، لکن ابوبکر موافقت نکرد. و منظور او این بود که می خواست خالد را بکشد!(٣٥)

و عمر گفت: بیعت با ابوبکر اشتباهى بزرگ بود، خدا مسلمانان را از شر آن در امان بدارد. هرکس به چنین بیعتى باز گردد او را بکشید.(٣٦)

این تهدید عمر براى مقابله با عمّار بن یاسر و امثال او بود که گفته بودند: اگر امیرالمؤمنین (ابوبکر) بمیرد با فلانى (یعنى على عليه‌السلام ) بیعت می کنیم.(٣٧)

این سخن، تهدید به مرگ بود براى هر مسلمانى که می خواست سقیفه

ى دوّمی را ایجاد کند. زیرا پایه ها و ستونهاى سقیفه ى اوّل استوار و پایدار بود، بنابراین پى آمدهاى سقیفه ى دوم درست بر ضد پیامدهاى سقیفه اوّل خواهد بود! زیرا سقیفه ى اوّل یک انقلاب بود و سقیفه ى دوّم انقلابى متضاد با سقیفه ى اول است.

عمر شوراى شش نفره اى را که براى تعیین خلیفه ى بعد از خود معین کرده بود تهدید کرد، و همین مطلب را دمیرى ذکر نمود و گفت: (عمر)، مسور بن مخرمة را بهمراه سى نفر از انصار مأمور کرد و گفت: اگر تا سه روز بر یک نفر توافق کردند (چه بهتر) والا تمامی آنها را گردن بزنید زیرا در آنان خیرى براى مسلمانان نخواهد بود، و اگر دو گروه شدند قول گروهى را به پذیرید که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست.(٣٨)

عمر بن الخطاب به ابوطلحة، زید بن سهل انصارى گفت: اگر چهار نفر راضى شدند و دو نفر مخالفت کردند، پس گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر راضى شدند و سه نفر مخالفت کردند، پس آن سه نفرى که در میان آنها عبدالرحمن بن عوف وجود ندارد گردن بزن. و اگر سه روز گذشت و راضى به احدى نشدند همگى را گردن بزن.(٣٩) بنابراین اگر على عليه‌السلام به تنهائى مخالفت کند سرنوشت او قتل است و اگر دو نفر از اهل شورى هم او را تأیید کنند سرنوشت همگى آنها قتل است!

در نتیجه اولین کسى را که عمر خواستار قتل او شد و آخرین آنها همان على عليه‌السلام است در حالیکه عمر درباره ى على عليه‌السلام گفته است که او مولاى من و مولاى هر زن و مرد مؤمن است.(٤٠)


دیدگاه عمر نسبت به مردم

عمر بعد از بیعت گرفتن، به سختگیرى و خشونت خود اعتراف کرد و گفت: بار خدایا من سختگیر و خشن هستم، پس مرا نرم کن و ضعیفم پس مرا قوى کن و بخیل هستم، پس مرا سخى کن.(٤١)

روزى عمر نشسته بود و تازیانه ى معروف خود را بهمراه داشت و مردم دور او را گرفته بودند، ناگاه جارود عامرى وارد شد، پس مردى گفت: او سرور (قبیله ى) ریبعه است، عمر و اطرافیان او این سخن را شنیدند و خود جارود هم شنید و چون به او نزدیک شد، با تازیانه کتکش زد. جارود گفت: با تو چه کرده ام اى امیرالمؤمنین؟ عمر گفت: مرا با تو چه کار در حالیکه سخن را شنیدى، گفت: شنیده باشم، مگر چه شده است؟

عمر گفت: ترسیدم بین مردم بروى و بگویند: او امیر است، پس خواستم قدر و منزلت تو را بکاهم.(٤٢)

و عمر بن الخطاب گفت: از فلانى بدم می آید، پس به آن مرد گفتند: چرا عمر تو را دوست ندارد؟ و هنگامی که مردم در خانه زیاد شدند (آن مرد) وارد شد و گفت: اى عمر، آیا در اسلام شکافى بوجود آورده ام؟

عمر گفت: نه

گفت: جنایتى مرتکب شده ام؟ گفت: نه

گفت: بدعتى بوجود آورده ام؟ گفت: نه

گفت: براى چه از من بدت می آید؟ در حالیکه خداوند فرموده است (وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً)(٤٣)یعنى «و کسانى که مردان و زنان بى تقصیر و گناه را بیازارند (بترسند) که دانسته گناه و تهمت بزرگى را مرتکب شده اند» مسلماً مرا آزار دادى خدا تو را نیامرزد.

عمر گفت: بخدا سوگند راست گفت. بنابراین عمر براى آن مرد اعتراف کرد که وى را آزار داده است.(٤٤)

دمیرى می گوید: و چون به عمر خبر رسید که مردم از او می ترسند و با او مأنوس نمی شوند، آنان را جمع کرد و بر منبر، همانجائى که ابوبکر پاى خود را می گذاشت ایستاد و حمد ثناى الهى را به نحوى که شایسته خداست بجا آورد و بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درود فرستاد و گفت: به من رسیده است که مردم از سختگیرى من وحشتزده شده اند و از خشونت من ترسیده اند و گفته اند در زمان حیات رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عمر بر ما سخت می گرفت و در زمان ولایت ابوبکر بر ما سخت گرفت، و حال که زمام امور در دست او قرار گرفته حال ما چگونه خواهد بود؟ بجان خود قسم هر کس چنین گفته مسلماً راست می گوید.(٤٥)

احنف بن قیس می گوید: گفتیم اى امیرمؤمنان ما فتح عظیمی را بدست آوردیم... سپس برگشت و بهمراه او بودیم، پس مردى با او برخورد کرد و گفت: اى امیرمؤمنان همراه من بیا و مرا بر فلان شخص نصرت ده زیرا بمن ظلم کرده است، پس عمر تازیانه را بلند کرد و بر سر او زد، و گفت: وقتى عمر خود را در معرض شما قرار می دهد رهایش می کنید، و چون مشغول به امرى از امور مسلمانان شود به نزدش می آیید (و می گوئید) یاریم کن، یاریم کن، پس آن مرد با ناراحتى دور شد، پس عمر گفت: آن مرد را بیاورید (و چون مرد را آوردند) تازیانه را به دست او سپرد و گفت: تلافى کن، مرد گفت: نه، بخاطر خدا و بخاطر تو صرفنظر می کنم.

عمر گفت: چنین نیست. یا بخاطر خدا و امید پاداش الهى صرف نظر می کنى یا بخاطر من، باید بدانم. مرد گفت: براى خدا صرفنظر کردم. عمر گفت: برو

سپس مشغول قدم زدن شد تا به منزل خود داخل گردید و ما در آنجا بودیم، پس به نماز ایستاد و دو رکعت نماز خواند سپس نشست و گفت: اى فرزندِ خطاب! پست و بى ارزش بودى و خدا تو را بالا برد، گمراه بودى و خدا تو را هدایت کرد، ذلیل بودى و خدا تو را عزیز نمود، آنگاه تو را بر مسلمان مسلط نمود و چون مردى به نزدت آمد و از تو یارى طلبید او را زدى! فردا که در پیشگاه پروردگارت وارد می شوى چه جوابى دارى؟ و به ملامت و سرزنش خویش به صورتى جدّى مشغول شد که گمان بردم او بهترین اهل زمین است.(٤٦)

جصّاص می گوید: از عمر روایت شده است که او ربیعة بن امیّة بن خلف را ـ بخاطر شراب ـ به خیبر تبعید کرد، و امیّه به هِرقل ملحق شد. پس عمر گفت: بعد از این هرگز کسى را تبعید نمی کنم.(٤٧)

بسیارى از صحابه بر نصب عمر به خلافت مسلمانان اعتراض کردند و این مطلب را در مقابل ابوبکر و در مقابل خود عمر و در مقابل مردم بیان کردند. ابن قتیبة می گوید: عمر مردى سختگیر و خشن بود که نفس کشیدن را بر قریش تنگ کرد.

و سعد بن عبادة به عمر گفت: به خدا سوگند ناپسندتر و مبغوضتر از تو احدى در همسایگى من قرار نگرفت.(٤٨)

و از عامر شعبى روایت شده است که گفت: عمر بن الخطاب کشته نشد مگر زمانى که قریش از او به ستوه آمده و خلافت او را طولانى دانستند.(٤٩)

ابن قتیبه در کتاب خود ذکر می کند که: مردى به عمر گفت: نزدیک شوم; من به تو حاجتى دارم؟ عمر گفت: نه

مرد گفت: بنابراین می روم و خداوند مرا از تو بى نیاز می کند و از آنجا فرار کرد. پس عمر به دنبال او رفت و لباس او را گرفت و گفت: چه حاجتى دارى؟

مرد گفت: مردم تو را مبغوض می دارند، مردم تو را مبغوض می دارند، مردم تو را نمی پسندند ـ سه مرتبه این کلام را تکرار کرد ـ .

عمر گفت: چرا، واى بر تو؟

مرد گفت: بخاطر زبان و عصاى تو.(٥٠)

ابن ابى الحدید می گوید: در اخلاق و سخن گفتن عمر، جفا، بى حیائى، سنگدلى شدید، سختگیرى، خشونت برخورد و ترشروئى دائمی وجود داشت.(٥١)

و ابن ابى الحدید نیز گفته است که: عمر بشدت درشتخو، سختگیر و داراى برخورد خشن و ترشروئى دائمی بود، و اعتقاد داشت دارا بودن چنین صفاتى فضیلت و نداشتن آنها نقص است.(٥٢)

عمر بر بدى رساندن شتاب می کرد و پیشانى درهم داشت و ناسزا و دشنام بسیار می داد.(٥٣)

امام على عليه‌السلام وصیت ابوبکر را براى عمر توصیف کرده میفرماید: سرانجام اوّلى حکومت را به راهى پرخشونت درآورد که به سختى لمس می شد و زمین خوردن در آن و معذرت خواهى از آن بسیار بود.(٥٤)

و ابوبکر خود (درباره ى اینکه عمر عهده دار خلافت شود) در مقابل عایشه و فرزند خود عبدالرحمن گفت: براى او (عمر) بهتر است امر امّت را بعهده نگیرد.(٥٥)

و از آنجائى که وصیّت ابوبکر براى عمر از گذشته ها معلوم بود، عمر همواره در انتظار مرگ ابوبکر بسر می برد. و عبدالرحمن بن ابوبکر با وصیت پدر مخالفت کرد و به عمر گفت: قریش عثمان بن عفان را بر او (عمر) ترجیح می دهند.

این عبارت بیان می کند که خود قریش از خشونت عمر می ترسید. و طلحه و زبیر به ابوبکر گفتند: به پروردگار خود چه می گوئى که با وجود درشتخوئى او، متصدى امر خلافتش کرده اى؟

اما درباره ى بیعت با عمر، مسلمانان، گروهى با رضایت و گروهى با اکراه و گروهى با اطمینان و گروهى با نگرانى با وى بیعت نمودند، و همگى آنان منتظر بودند در روزگارِ جدیدِ او چه پیش می آید، آیا آنان را بر سیاست عمرى خود وادار می کند که از دیرباز با آن آشنا بودند؟ یا مردم او را بر نرمخوئى و رقتّى که از ابوبکر سراغ داشتند وادار خواهند کرد؟ و امر هر چه بود بعد از تمام شدن بیعت براى عمر موجى هولناک از ناتوانى و شکست، مردم را احاطه کرد. و فضائى از جمود و خستگى بر سرشان سایه افکند. مردم نمی دانستند عمر بر سرشان چه می آورد؟ بعد بر منبر بالا رفت و چون ابوبکر نشست و گفت: براى من کافى است که جایگاه نشستنم در جاى قرار گرفتن دو پاى ابوبکر باشد.(٥٦)

عمر گفت: مردم از سختگیرى من وحشت کرده اند و از درشتخوئى من هراسان شده اند.

و بلال به أسلم گفت: عمر را چگونه می یابید؟ اسلم گفت: بهترین مردم است اما زمانى که غضبناک شود کار، بسیار عظیم و سخت است.(٥٧)

عبدالرحمن بن عوف او را براى ابوبکر توصیف کرد و گفت: در او درشتى و غلظت وجود دارد.(٥٨)

عمر رأى خود را در شیوه ى حکومتدارى بیان نمود و گفت: این امر اصلاح نمی شود مگر با شدت و سختگیرى که در آن تکبّر نباشد و نرمشى که در آن سستى نباشد.(٥٩)

و در مشاجره اى که بین طلحه و عمر درگرفته بود آمده است که:

(عمر) به او گفت: بگویم یا ساکت باشم؟

(طلحه) گفت: بگو زیرا تو از خیر و نیکى سخنى نمی گوئى.(٦٠)

و عمر با بکارگیرى دست خود (براى ظلم و تعدى) در زمان جاهلیت و بکار بردن تازیانه ى خود در زمان خلافت باعث اعتراض مردم بر خود شد. لذا چنین گفتند: تازیانه ى عمر از شمشیر حجاج وحشتناکتر بود.(٦١)

خلاصه آنکه بسیارى از مهاجرین و انصار بخاطر تندخوئى عمر تمایلى به خلیفه شدن او نداشتند. و چون مدّت خلافت او طولانى شد تعداد مخالفین او رو به ازدیاد نهادند.


رفتار عمر با زیردستان عم

بسیارى از مردم را کتک زد، که از خانواده ى او و مهاجرین و انصار و دیگران بودند و ما در همین کتاب با ذکر مآخذ، آنها را یادآور شده ایم.

عمر خواهر خود فاطمه را بخاطر اسلام آوردن کتک زد و مجروح نمود. و داماد خود (شوهر فاطمه) را بخاطر اسلام آوردن کتک زد. و کنیز بنى مؤمل و ام عبدالله بنت حنتمه را بخاطر اسلام آوردن کتک زد.(٦٢)

و عمر دست پسرش عبیدالله را بخاطر آنکه کنیه ى خود را ابوعیسى گذاشته بود گاز گرفت.(٦٣)

و همسر خود را کتک زد و اشعث بن قیس بر او اعتراض نمود، و دَرِ خانه را بر فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فشار داد و موجب سقط جنین او شد، و ام فروه، دختر ابوقحافه را کتک زد.

و رئیس قبیله ى ربیعه را کتک زد.

و مردى را که از تفسیر قرآن سؤال کرد کتک زد.

و ابوهریره را بخاطر نقل حدیث از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کتک زد. و تمام کسانى را که می خواستند حدیثى ذکر کنند، با تازیانه ى خود تهدید نمود.

و زنى را که در مجلس عزا نوحه سرائى می کرد چنان زد که روسرى او افتاد.

و کنیزى را بخاطر آنکه لباس زنان آزاد را پوشیده بود کتک زد.(٦٤)

و زنان مسلمان را در زمان جاهلیّت کتک زد.(٦٥)

و زنانى را که در وفات زینب دختر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گریه می کردند کتک زد. و بریدة بن الحصیب اسلمی را کتک زد چون بر سوزاندن خانه فاطمه عليها‌السلام بدست عمر احتجاج و اعتراض نمود، پس عمر دستور داد او را بزنند و از مدینه خارج نمایند. و او به مرو رفت و در همانجا از دنیا رفت.(٦٦)

و کسى که تمام عمر را روزه گرفت کتک زد.(٦٧)

و کسى که بعد از وقتِ عصر نماز خواند کتک زد.(٦٨)

و کسى که نام پیامبران را بر خود گذاشته بود کتک زد. و کسانى را که در ماه رجب روزه دار بودند کتک زد. و کسى را که دو روز پى در پى گوشت خریده بود کتک زد.(٦٩)

و مردى را که به زیارت بیت المقدس رفته بود کتک زد. و مردى را که نزد او خمیازه کشید کتک زد. و سعد بن عباده را زیر پا فشار داد و بینى حبّاب بن منذر را در سقیفه کوبید.(٧٠)

خلاصه آنکه عمر تعداد زیادى از مردم را کتک زد، و طبیعتاً، چنین کارهائى موجبِ ازدیادِ دشمنان او می شد.

مالک بن ابى عامر می گوید: در اطراف جمره، عمر را دیدم که سنگى به او اصابت نمود و او را مجروح کرد. و مردى به مرد دیگر گفت: اى خلیفه و مردى از قبیله خثعم گفت: بخدا قسم خلیفه ى شما نابود و از خون رنگین شد.

و چون سال دیگر پیش آمد (سال دوّم حج) عمر کشته شد.(٧١)

و عادتاً موسم حج مملوِ از حجاج مسلمان است و براحتى میتوانستند خلیفه را در عرفه یا مشعر بزنند، اما آنها او را نزدیک جمره سنگ زدند و اگر عمر آنها را می شناخت حتماً از آنها انتقام می گرفت، لکن قادر به شناسائى آنها نبود.

عمر بسیارى از مردم را با تازیانه و با دست خود کتک زد و طبیعى است که چنین عکس العملى بوجود بیاورد. و گفته اند که براى هر عملى عکس العملى وجود دارد که از نظر قدرت و توان با آن عمل برابرى کرده و از نظر جهت با او مخالف است. و چون مردم از شدت عمل عمر در مدینه می ترسیدند و مسلّم می دانستند که با بىرحمی او مواجه می شوند به چنین عملى در حج آن هم در هنگام رمی جمرات اقدام کردند.

_______________________________


صراحت ابوبکر و عمر

صراحت لهجه ابوبکر براى ابوبکر صراحت لهج هاى وجود داشت که آنرا ذکر کرده اند لکن از صراحت لهجه عمر کمتر بود.

مثلا در اولین خطبه ى خود چنین گفت: اى مردم من بر شما والى شدم و بهترین شما نیستم.(٧٢)

ابوبکر گفت: عذر مرا بپذیرید زیرا من بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شماست.(٧٣)

و از صراحت لهجه او این کلام او به فاطمه عليها‌السلام است که گفت: من از سخط خدا و سخط تو اى فاطمه به خدا پناه می برم.(٧٤)

و گفت: من دوست داشتم از امور شما دور بوده و در میان اسلاف گذشته ى شما بسر می بردم.(٧٥)

و از صراحت او این جمله است که گفت: و آگاه باشید من شیطانى دارم که گاهى بر من چیره می شود.(٧٦)

و این سخن او: امر عظیمی را بر عهده گرفتم، تاب و توان و تسلطى بر آن ندارم، و دوست داشتم قوى ترین مردم در انجام آن بجاى من باشد.(٧٧)

و از دیگر موارد صراحت ابوبکر این سخن اوست: بیعت با من اشتباه بود خداوند شر آنرا باز دارد.(٧٨)

و چون ابوبکر روز جنگ احد را یاد کرد گریه کرد و گفت: آن روز، روز طلحه بود، سپس مشغول سخن شد و گفت: اولین نفرى که در روز احد پشت به میدان کرد، من بودم، پس مردى را دیدم که بهمراه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مقاتله می کند، پس با خود گفتم: امیدوارم آن مرد طلحه باشد، تا در زمانى که تمام چیزهائى را که دارم، از دست دادم اقلا مردى از خویشان من وجود داشته باشد.(٧٩)

و از صراحت او سخنى است که قبل مردن خود بیان کرد: ایی کاش خانه ى

فاطمه عليها‌السلام على[ را باز نمی کردم، گرچه بر من اعلان جنگ می کرد.(٨٠)

و از صراحت ابوبکر این گفتار اوست: اى کاش دانه اى پشکل بودم.(٨١)

وى نیز چنین گفت: اى کاش پر کاهى در میان خشتى بودم.(٨٢)

و از صراحت او این سخن او به عمر است که از او عزلِ اسامة بن زید را از سپاه شام خواستار شده بود: مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهد اى پسر خطاب، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را بکار گماشت و تو وا دارم می کنى بر کنارش نمایم.(٨٣)

ابوبکر از گرفتن قدرت پشیمان شد و گفت: دوست داشتم در روز سقیفه ى بنى ساعده، امر خلافت را به عهده یکى از آن دو مرد می افکندم، او امیر می شد و من وزیر می شدم.

و بعد از آنکه حضرت فاطمه عليها‌السلام به او فرمود: به خدا سوگند بعد از هر نمازى که بجا می آورم تو را نفرین می کنم، با گریه بیرون آمد، پس مردم اطراف او جمع شدند پس به آنان گفت: هر کدام از شما مردان، شب را در آغوش همسر خود بسر می برد و با خانواده ى خویش شادمان است و مرا با این حالت رها کردید، احتیاجى به بیعت شما ندارم، بیعت مرا برگردانید.(٨٤)

و ابوبکر با صراحت چنین گفت: بخدا سوگند حتى اگر یک پا در بهشت بگذارم و یک پا بیرون آن، از مکر خدا ایمن نخواهم بود.(٨٥)

ابوبکر گفت: خوشا بحال کسى که در نئنئآت از دنیا رفت یعنى در ابتداى اسلام قبل از آنکه فتنه ها به حرکت درآیند.(٨٦)

و ابوبکر گفت: دوست داشتم درختى در کناره ى راه بودم و شترى مرا می خورد و با پشکل خود مرا بیرون می انداخت و بشر نبودم.(٨٧)

و ابوبکر گفت: دوست داشتم سبزه اى بودم که چهارپایان مرا بخورند.(٨٨)

و شایان ذکر است که صراحت لهجه ى عمومی عمر به اقتدار دولت و استقرار اوضاع و عادت عربها باز می گردد.

و صراحت عمر با امام على عليه‌السلام بخاطر اعتماد عمر بر صداقت و غیرت و اخلاص على عليه‌السلام براى اسلام و مسلمانان بود. نصیحتهائى که على عليه‌السلام به عمر می کرد، عمر را مطمئن ساخت فریب و حیله گرى در کار على عليه‌السلام وجود ندارد.

و این اطمینان نفس که به رغم هجوم او بر خانهى فاطمه عليها‌السلام و ربودن خلافت از على عليه‌السلام در قلب و جان عمر متولد شد، همان بود که عمر را دعوت کرد تا تصریح به منزلت دینى و علمی و اجتماعى على عليه‌السلام نماید.

در ایام خلافت عمر، زنى براى گرفتن بُردى از بُردهائى که در مقابل عمر قرار داشت نزد او آمد و همراه و همزمان با او دختر عمر آمد، پس عمر به آن زن عطا کرد و دختر خود را برگرداند. و چون دراینباره سؤال شد، گفت:

پدر این زن در روز جنگ احد پایدارى نمود و پدر این دختر (یعنى عمر) در روز احد فرار کرد، و پایدارى ننمود.(٨٩)

و از صراحتهاى عمر این سخن اوست: اى کاش پشکلى بودم، و اى کاش مدفوع انسان بودم.(٩٠)

و از صراحتهاى دیگر او این سخن او است که دربارهى پسرش عبدالله گفت: او از طلاق دادن زن خود عاجز است.(٩١)

جمع شدن صراحت بادیه نشینى و زیرکى و زرنگى قریش در عمر در کتاب لسانالعرب درباره ى معنى کلمه ى «صرح» آمده است که: صرح و صریح و صِراح و صُراح و صِراح به کسر فصیحتر است.

یعنى: محض و خالص از هر چیز، مرد صریح و صُرَحاء، و صَرُح الشیئى یعنى خالص شد و هر خالصى صریح است. و معنى دیگر صریح: شیر، هنگامی که چربى آن برداشته شود و انصَرَحَ الحق یعنى حق آشکار شد.

و تَکَلّمَ بذلک صُراحاً او صِراحاً یعنى با صداى بلند سخن گفت و صَرَّحَ فلانٌ بما فى نفسه و صارَحَ یعنى فلان شخص باطن خود را آشکار و ظاهر کرد.

و ابو زیاد این شعر را گفته است:

و انى لأکثو عن قَذُور بغیرها  

 

و اُعرِبُ أحیاناً بها فاُصارحُ  

أمنحَدِراً ترمی بکَ العیسُ غُربةً  

 

و مُصعِدَة بَرحٌ لعینیک بارِحُ  

یعنى: گاهى گناهان بزرگ را با غیر آنها می پوشانم و گاهى آنها را بیان می کنم و صراحت می ورزم. ...

در ضرب المثل می گویند: صرَّح الحقُّ عن مَحضِهِ یعنى حق کشف شد. و «ازهرى» گفته است که: صَرَحَ الشیىء و صَرَّحَهُ و أَصْرَحَهُ زمانى گفته می شود که شیىء را بیان کند و ظاهر نماید، و گفته می شود: صَرَّحَ فلان ما فى نفسه تصریحاً یعنى: آنچه در باطن داشت آشکار نمود. و تصریح بر خلاف تعریض یا گفتن به کنایه است.(٩٢)

عمر بن الخطاب تصریحات بسیار و نادرى بر زبان جارى کرده است که با آن، نکات مبهم بسیارى از حوادث و زوایاى مخفى اوضاع و حقیقت اشخاص و درجه ى علوم آنها را روشن و آشکار نموده است.


صراحت عمر در قضایاى علمی

قتاده می گوید: از عمر درباره ى مردى که زنش را در جاهلیّت دوبار طلاق داده بود و در اسلام یک بار، سؤال شد. عمر گفت: نه تو را امر می کنم و نه تو را نهى می نمایم.

پس عبدالرحمن گفت: لکن من تو را امر می کنم، طلاق تو در زمان شرک حساب نمی شود.(٩٣)

بنابراین مقصود سخن خلیفه که گفت: «نه امر می کنم نه نهى» آنست که: نمی دانم.

و از احادیثِ مشهورِ نقل شده از عمر، (که بر ضدِ احادیثى که دست قصه گویان در زمان بنى امیه بوجود آورد، قیام کردند) این گفتار اوست: اى عمر همه ى مردم از تو داناترند، و در تعبیرى دیگر: حتى پیره زنان، اى عمر.(٩٤)

و همه ى مردم از عمر داناتر و فقیهترند حتى زنان حجله نشین.(٩٥)

و هر انسانى از تو داناتر و فقیه تر است اى عمر.(٩٦)

و هر فردى از عمر داناتر است.(٩٧)

همه ى مردم از عمر داناترند حتى پردنشینان (زنان) در خانه ها.(٩٨)

در حالیکه چنین صراحت آشکارى را در ابوبکر و عثمان ملاحظه نمی کنیم.

علاء بن زیاد می گوید: عمر در مسیرى حرکت می کرد پس آوازه خوانى کرد، و گفت: چرا هنگامی که بیهوده گوئى می کنم مرا باز نمی دارید؟(٩٩)

و عمر بر منبر این آیه را خواند: (فانبتنا فیها حَبَّاً و عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیتُوناً و نَخلا و حَدائِقَ غُلْباً و فاکِهَةً وَ أَبّاً).(١٠٠)

پس مردى گفت: همه ى اینها را دانستیم اما «أبْ» یعنى چه؟

آنگاه عمر عصائى را که در دست داشت پرتاب کرد و گفت: قسم به جان خدا تکلیف واقعى همین است، چه کار دارى که بدانى «اب» یعنى چه؟ از چیزى که هدایت آن در کتاب بیان شده است پیروى کنید و بدان عمل نمائید و آنچه را نمی دانید به پروردگارش واگذار کنید.(١٠١)

و در زمان خلیفه عمر و امام على عليه‌السلام گفتگوها و مشاجرات علمی و قضائى بسیارى رخ داد. پس عمر گفت: اگر على بن ابى طالب نبود، عمربن الخطاب نزدیک بود هلاک شود. و گفت: اگر على عليه‌السلام نبود عمر هلاک می شد.(١٠٢)

و گفت: زنان از زائیدن مانند على بن ابى طالب عاجزند. و گفت: بار خدایا مرا براى امر مشکلى که على بن ابى طالب چاره ساز آن نیست باقى مگذار.(١٠٣)

و گفت: گفتار عمر را به على برگردانید، اگر على نبود عمر هلاک می شد.(١٠٤)

و گفت: اگر على نبود عمر گمراه می شد.(١٠٥) و گفت: اگر نبودى رسوا می شدیم.(١٠٦)

و گفت: اى ابوالحسن، خداوند مرا باقى نگذارد براى سختى و شدتى که در آن نباشى و نه در شهرى که در آن نیستى.(١٠٧)

و گفت: خداوند مرا باقى نگذارد در زمینى که در آن نباشى اى ابوالحسن.(١٠٨)

و ما به خوبى می دانیم که در میان مردم اندک کسانى یافت می شوند که تصریح به فضل دیگران بر خویش یا تصریح به جهل خود در علوم می نمایند لکن عمر بعد از استقرار اوضاع سیاسى و مسلط شدن دولت بر شهرهاى بسیار و پیروز شدن بر بزرگترین دولتهاى آن زمان یعنى حکومت فارس و روم و بعد از فروکش کردن اختلاف بین حکومت و بنى هاشم، تصریحات بسیار او شروع شد.

و امور دیگرى نیز بدون تصریح و بیان واقعیت خود باقى ماندند و امور دیگرى بنابر اسباب و عللى که براى ما معلوم است، نیز بدون تصریح و بیان واقع باقى ماندند.

روایت شده است که «چون امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب خلافت را بعهده گرفت، گروهى از احبار یهود نزد او آمدند و گفتند: اى عمر تو ولى امر بعد از محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و صاحب (رفیق و مصاحب) او هستى، و ما می خواهیم از تو درباره ى اشیائى سؤال کنیم که اگر خبر آنها را به ما بدهى یقین می کنیم که اسلام، حق و محمد پیامبر بوده است و اگر خبر آنها را به ما ندهى و از آنها اطلاع نداشته باشى، یقین می کنیم اسلام باطل و محمد پیامبر نبوده است.

عمر گفت: درباره ى چیزى که بنظرتان رسیده سؤال کنید.

گفتند: ما را از قفلهاى آسمان خبر ده، آنها چه هستند؟ و از کلیدهاى آسمان و از قبرى که با صاحب خود سفر کرد و از کسى که قوم خود را بیم داد لکن از جن و انس نبود و از پنج چیز که بر روى زمین راه رفتند لکن از شکم مادر متولد نشدند.

و ما را خبر ده که دُرّاج در خواندن خود چه می گوید؟ و خروس در فریاد خود چه می گوید؟

راوى می گوید: عمر سر بزیر انداخت سپس گفت: بر عمر عیبى نیست اگر از او درباره ى چیزى سؤال کنند که نمی داند و بگوید نمی دانم.

پس یهودیان از جا جسته گفتند: شهادت می دهیم محمّد پیامبر نبوده و اسلام باطل است، پس سلمان فارسى با شتاب از جا برخاست و به یهودیان گفت: اندکى صبر کنید، آنگاه بطرف على بن ابى طالب عليه‌السلام رفت و بر وى داخل شد و عرض کرد: اى ابوالحسن به داد اسلام برس. حضرت فرمود: چه شده؟ پس قضیه را به اطلاع حضرت رساند. حضرت در حالیکه برد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به تن کرده و بر روى زمین می کشاند پیش آمد، چون عمر به او نگاه کرد به سرعت از جا برخاست و او را در آغوش گرفت و گفت: اى ابوالحسن تو براى هر معضل و شدتى دعوت می شوى، آنگاه على کرّم الله وجهه یهودیان را صدا زد و فرمود: از هر چه بنظرتان رسیده سؤال کنید، زیرا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هزار باب از ابواب علم را به من آموخت و از هر بابى هزار باب برایم باز شد، پس از على درباره ى آنها سؤال کنید.

پس على کرمالله وجهه فرمود: بر شما شرط کوچکى دارم، چون شما را به آن چیزى که در تورات شما وجود دارد خبر دادم در دین ما داخل شوید و ایمان آورید. یهودیان گفتند: آرى

پس فرمود: یکایک مسائل خود را بپرسید.

یهودیان گفتند: خبر ده قفلهاى آسمان چه هستند؟

فرمود: قفلهاى آسمان شرک بخداوند هستند، زیرا بندگان خدا چه مرد و چه زن اگر مشرک باشند هیچ عملِ آنها بالا نمی رود.

گفتند: خبر ده کلیدهاى آسمان چه هستند؟ فرمود: شهادت به کلمه توحید، «لا إلهَ إلاّ اللّهُ» و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست.

پس گروهى به گروهى دیگر نگاه می کردند و می گفتند: این جوانمرد راست می گوید.

گفتند: خبر ده از قبرى که با صاحب خود مسافرت کرد.

فرمود: آن قبر همان نهنگى بود که یونس بن متى را در در شکم جاى داد و با او در دریاهاى هفتگانه مسافرت کرد.

پس گفتند: خبرمان ده از کسى که قوم خود را بیم داد اما نه از جن و نه از انس بود؟

فرمود: او مورچه ى سلیمان بن داود بود که گفت: اى گروه مورچه گان داخل خانه هاى خود شوید، مبادا سلیمان و لشکریان او شما را ندانسته پایمال نمایند.

گفتند: ما را خبر ده از پنج موجودى که روى زمین راه رفتند اما در شکم مادر خلق نشدند (و از مادر متولد نشدند).

فرمود: آنها آدم و حوا و شتر صالح و قوچ ابراهیم و عصاى موسى...

پس عمر از پاسخ على عليه‌السلام بسیار خوشحال شد و یهودیان مسلمان شدند.(١٠٩)

و عمر گفت: داناترین ما به قضاوت، على است.(١١٠)

از سعید بن جبیر نقل شده است که ابن عباس گفت: عمر براى ما خطبه خواند و گفت: على داناترین ما به قضاوت است.

از سعید بن مسیّب نقل شده است که گفت:

عمر از مشکل و معضلى که على در آن چاره سازى نکند بخدا پناه می برد.(١١١)

عمر بن الخطاب گفت: دو متعه در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حلال بودند من آنها را حرام می کنم و بر آنها مجازات می نمایم.(١١٢)

سخنان عمر گاهى در نهایت صراحت بود، بدون آنکه از احدى از اهل زمین ترسیده باشد، او در طرف سلطه اى قوى و لشکرى قرار داشت که قادر بود لشکریان فارس و روم را منهزم نماید.


صراحت عمر در قضایاى سیاسى

از صراحت عمر این گفته او به على عليه‌السلام در روز غدیر است: به به آفرین بر تو اى پسر ابوطالب امروز مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان گردیدى.(١١٣)

عمر در مقابل جمعى از مسلمانان به على عليه‌السلام گفت: «به خدا سوگند، حق، تو را، اراده کرد لکن خویشاوندانت ابا کردند و نگذاشتند.»(١١٤)

ابن عباس روایت می کند که عمر بعد از پاسى از شب درِ خانه ى مرا زد و گفت: با ما بیا تا اطراف مدینه را نگهبانى دهیم، پس با پاى برهنه خارج شد در حالیکه تازیانه ى خود را به گردن انداخته بود، تا آنکه به بقیع غرقد رسید، پس به پشت خوابید و مشغول زدن کف پاى خود با دست شد و از روى اندوه آهى کشید، گفتم اى امیرمؤمنان: چه مطلبى باعث شد براى این کار خارج شوى؟ گفت: امر خدا، اى ابن عباس. ابن عباس می گوید: گفتم اگر بخواهى تو را به آنچه در سینه دارى خبر می دهم.

گفت: اى غوّاص، غواصى کن (صحبت کن) که از دیرباز نیکو سخن می گفتى.

گفتم: این امر (خلافت) را به عینه یاد کردى و اینکه سرانجام، آنرا به دست چه کسى می سپارى.

گفت: راست گفتى.

گفتم: درباره ى عبدالرحمن بن عوف چه نظرى دارى؟

گفت: او مردى بخیل است، و این امر (خلافت) سزاوار نیست مگر براى عطا کننده اى که اسراف نکند، و منع کننده اى که بخل نورزد.

گفتم: سعد بن ابى وقاص.

گفت: او مؤمن ضعیف است. گفتم: طلحة بن عبدالله. گفت: او مردیست دنبال اشرافیت و ستایش، اموال خود را می بخشد تا جائیکه به اموال دیگران هم برسد، و در او تفاخر و تکبر وجود دارد.

گفتم: زبیر بن العوام، او سوارکار اسلام است. گفت: او یک روز انسان است و یک روز شیطان و عفّت نفس، او چنان است که از صبح تا ظهر بر پیمانه، زحمت کشد، تا آنکه نمازش را از دست بدهد و قضا شود.

گفتم: عثمان بن عفان. گفت: اگر خلیفه شود بنى ابى معیط و بنى امیّه را بر گردن مردم سوار می کند و مال خدا را به آنها می دهد و اگر خلیفه شود، حتماً چنین می کند، بخدا سوگند اگر چنین کند، عربها به طرفش حرکت می کنند تا آنکه او را در خانه اش به قتل برسانند، آنگاه لختى سکوت کرد سپس گفت: بگذریم، اى ابن عباس آیا صاحب شما در امر خلافت جایگاهى دارد؟

گفتم: چگونه، در حالیکه با وجود داشتن فضل و سابقه و خویشاوندى و علم، از این امر دورى می کند.

گفت: بخدا قسم او همانطوریست که گفتى، اگر عهده دار خلافت آنها شود، آنها را بر میانه ى راه وادار می کند، پس جاده ى روشن را پیش می گیرد، جز آنکه در او چند خصلت است، در مجلس شوخى می کند و در رأى مستبد است و مردم را سرکوب می کند و سن اندکى دارد.

خالد محمد خالد در کتاب «الدیمقراطیّة أبداً» می گوید: عمر بن الخطاب نصوص دینى مقدس قرآن و سنّت را در جائى که مصلحت اقتضا می کرد، ترک می نمود و دنبال مصلحت می رفت. با وجود آنکه قرآن بهره اى از زکات را به مؤلفه ى قلوب (متمایل کردن کفار به اسلام) اختصاص می دهد و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا پرداخت می کرد، و ابوبکر نیز ملتزم به آن بود، عمر می آید و می گوید: ما براى مسلمان شدن چیزى نمی دهیم، هرکس بخواهد مسلمان شود و هرکس بخواهد کافر گردد.(١١٥) پس خلیفه عمر بشکلى جالب توجه، تصریح به مخالفت با نصوص دینى می نماید. لکن بعد از او رجالى آمدند و تصریحات او را تحت عناوینى مختلف مانند اجتهاد و غیر آن قرار دادند.

هرمزان به عمر گفت: آیا اجازه دارم طعامی براى مسلمانان تهیه کنم؟

عمر گفت: می ترسم نتوانى، گفت: نه، عمر گفت: اجازه دادم.

راوى می گوید: هرمزان غذاهاى رنگارنگى از ترش و شیرین برایشان تهیه کرد، آنگاه نزد عمر آمد و گفت: از تهیه غذا فارغ شدم بیا. پس عمر در میان مسجد ایستاد و گفت: اى گروه مسلمانان من فرستاده هرمزان به سوى شما هستم، پس مسلمانان دنبال او براه افتادند و چون به در خانه ى او رسیدند به مسلمانان گفت: اندکى توقف کنید، آنگاه داخل شد و گفت: چیزهائى را که تهیه کرده اى نشانم بده، سپس سفره ئى چرمین طلب کرد و گفت: همه ى اینها را روى سفره بریز و همه را با هم مخلوط کنید.

هرمزان گفت: تو غذاها را فاسد می کنى، این شیرین است و این ترش.

عمر گفت: تو میخواستى مسلمانان را بر من فاسد کنى و از بین ببرى. آنگاه به مسلمانان اجازه داد، پس وارد شدند و غذا خوردند. و چون عمر در نیّات هرمزان به دیده شک نگاه می کرد با او چنین رفتارى نمود!!

و مردى به ابن عمر گفت: اى بهترین مردم و فرزند بهترین مردم، پس ابن عمر گفت: نه من بهترین مردم هستم و نه فرزند بهترین مردم ولیکن بنده اى از بندگان خدا هستم.(١١٦)

قابل توجه است که سببى که باعث می شد گاهى عمر به صراحت سخن بگوید منطق بادیه نشینى حاکم بر جزیرة العرب آن روزگار بود. و بعضى از مردم با دهانِ پر، مکنونات قلبى خود را آشکار می کردند.

از جمله افرادى که مشهور بصراحت بود لکن به درجه اى کمتر از عمر بن الخطاب، معاویة بن ابوسفیان بود; او در نامه اش به محمد بن ابوبکر ذکر کرد که: در حالیکه پدرت در میان ما بسر می بُرد، فضل و برترى پسر ابوطالب را می دانستیم، و حق او بر ما لازم و بدون هیچ شکى مورد قبول بود،... پدر تو و فاروق او (یعنى عمر) اوّل کسانى بودند که حق او را ربودند، و بر امر (خلافت) او مخالفت کردند، و بر این مطلب توافق و اجتماع کردند.(١١٧)

ادامه حدیث ابن عباس.

...ابن عباس می گوید: گفتم: اى امیرمؤمنان در روز جنگ خندق وقتى عمرو بن عبدود براى مبارزه خارج شد در حالیکه قهرمانان از دیدار او روى می تافتند و بزرگان از او می گریختند، و در روز بدر هنگامی که سرهاى اقران را از تن جدا می کرد، چرا سن او را کم نشمردید؟ و چرا در اسلام آوردن از او سبقت نگرفتید؟

عمر گفت: دور شو، اى ابن عباس، آیا میخواهى مثل همان کارى را با من انجام دهى که پدرت و على در روزى که بر ابوبکر داخل شدند انجام دادند. پس نخواستم او را خشمگین کنم، لذا ساکت شدم.

پس گفت: بخدا قسم اى ابن عباس، على پسر عموى تو سزاوارترین مردم به این امر است، لکن قریش تاب تحمّل او را ندارند و اگر عهده دار امر آنها شود، بر تلخى حق وادارشان می کند و راهى از روى گرداندن از آن نمی یابند. و اگر چنین کند بیعت او شکسته می شود و گرفتار جنگ می گردد.(١١٨)

و عمر گفت: آگاه باشید، بخدا سوگند اى فرزندان عبدالمطلب مسلماً على در میان شما نسبت به این امر (خلافت) از من و از ابوبکر سزاوارتر بود.(١١٩)

گفتگو دیگرى بین عمر و ابن عباس در اطراف همین موضوع واقع شده که در آن چنین آمده است: «عمر گفت: اى ابن عباس آیا می دانى چه چیزى مردم را از شما بازداشت؟ ابن عباس گفت: نمی دانم اى امیرمؤمنان. گفت لکن من می دانم. ابن عباس گفت: آن چه بوده است اى امیر مؤمنان؟

عمر گفت: قریش دوست نداشت نبوت و خلافت برایتان جمع شود تا به شدت بر مردم اجحاف کنید و ستم روا دارید، پس قریش براى خویش چاره اندیشى کرد، پس انتخاب نمود و موفق شد و به راه صواب رفت. ابن عباس گفت: آیا امیرمؤمنان غضب خود را از من باز می دارد و گوش می دهد؟ عمر گفت: هر چه میخواهى بگو.

گفت: اینکه امیرمؤمنان می گوید قریش نپسندید، خداوند تعالى به قومی گفته است: (ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ)(١٢٠) یعنى «این بدان سبب است که آنچه را خدا نازل فرمود نپسندیدند پس خداوند اعمالشان را نابود کرد».

اما اینکه می گوئى ما اجحاف می کردیم، اگر ما بواسطه ى خلافت اجحاف می کردیم بواسطه ى قرابت و خویشاوندى نیز اجحاف می کردیم، لیکن ما گروهى هستیم که اخلاقمان گرفته شده از اخلاق رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است که خداوند درباره ى او چنین فرموده است: (وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُق عَظیم)(١٢١) یعنى «تو بر اخلاق عظیمی هستى» و به او فرمود: (وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)(١٢٢)یعنى «آنگاه پر و بال تواضع بر تمام پیروانت بگستران». اما اینکه می گوئى: قریش اختیار و انتخاب کرد، اما خداوند میفرماید: (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ)(١٢٣) یعنى «پروردگارت آنچه را بخواهد خلق می کند و خود انتخاب می کند و احدى از آنها حق انتخاب ندارد». اى امیرمؤمنان دانستى که خداوند از خلق خود براى امر خلافت چه کسى را اختیار و انتخاب نمود، پس اگر چاره اندیشى قریش از همان جهتى بود که خدا چاره اندیشى کرده بود، مسلماً توفیق می یافت و به صواب می رفت.

عمر گفت: آرام باش اى ابن عباس: دلهاى شما اى بنى هاشم درباره ى امر قریش بجز فریبى که زایل نمی شود و کینه اى که برطرف نمی شود، چیزى را نپذیرفت.

ابن عباس گفت: اندکى صبر کن اى امیرمؤمنان، دلهاى بنى هاشم را به فریب نسبت نده، زیرا قلب آنها از قلب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است، که خداوند او را طاهر و پاک نمود، و آنان همان اهل بیت هستند که خداوند به آنان چنین فرموده است (إِنَّما یُرِیدُاللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)(١٢٤) یعنى «همانا خداوند اراده کرده است که از شما اهلالبیت پلیدى را دور کند و از هر عیب، پاک و منزّه گرداند». و اما کینه، چگونه کینه نورزد کسى که متاعش غصب شود و آنرا در دست دیگرى ببیند؟

عمر گفت: تو چگونه هستى، اى ابن عباس؟ از تو کلامی به من رسیده است که می ترسم تو را بدان خبر دهم پس منزلت و مقامت در نظر من زایل شود! ابن عباس گفت: آن کلام چیست؟ اى امیرمؤمنان. مرا بدان خبر ده، پس اگر باطل باشد، کسى مانند من باطل را باید از خود دور کند و اگر حق باشد منزلتم بخاطر آن در نظرت زایل نمی شود! عمر گفت: به من رسیده است که پیوسته می گوئى این امر (خلافت) از روى حسد و ظلم گرفته شده است. (ابن عباس) گفت: اى امیرمؤمنان، اینکه می گوئى از روى حسد بوده، مسلماً ابلیس آدم را مورد حسد قرار داد و او را از بهشت بیرون نمود، بنابراین ما فرزندان همان آدمِ موردِ حسد واقع شده هستیم. و اینکه می گوئى از روى ظلم بوده است، امیرمؤمنان خوب می داند صاحب حق کیست! سپس گفت: اى امیرمؤمنان آیا عربها بر غیر عربها بخاطر حق رسول خدا احتجاج نمی کنند و قریش بر سایر عربها بخاطر حق رسول خدا احتجاج نمی کنند؟ و ما از سایر قریش به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سزاوارتر هستیم. پس عمر به او گفت: همین الان پاشو و به منزلت بازگرد. پس به پا خاست و چون بطرف خانه رفت عمر صدایش زد و گفت: اى کسى که میروى، من مانند قبل حق تو را مراعات می کنم، پس ابن عباس روى خود را بطرف عمر نمود و گفت: اى امیرمؤمنان من بخاطر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر تو و بر مسلمانان حقى دارم، پس هرکس آنرا حفظ کند، حق خود را حفظ کرده است، و هرکس آنرا تضییع نماید حق خود را تضییع کرده است. سپس حرکت کرد.

پس از آن عمر به همنشینان خود گفت: از ابن عباس تعجب می کنم تاکنون ندیدم با احدى نزاع کند مگر آنکه او را مغلوب نماید.(١٢٥)

ما در این روایت قدرت فوق العاده ابن عباس در تشخیص علت نگرانى عمر را در می یابیم. و در مقابل، قدرت دقیق عمر در تشخیص مردم و اهداف آنها معلوم می شود! به سخن او دربارهى زبیر و سعد و ابن عوف و عثمان دقت کنید، او دانست عثمان و على عليه‌السلام به دست مردم کشته می شوند، اولى بخاطر آنکه آلامیّه و بنى ابى معیط را بر گردن مردم سوار می کند در حالیکه مال خدا را به ناحق می گیرند، و دومی بخاطر آنکه مردم را بر تلخى حق وادار می کند.

لکن به رغم اعتراف عمر به روش مستقیم على عليه‌السلام او را (بخاطر اغراض سیاسى) به صفاتى توصیف کرد که خویشاوندى را با آن صفات قطع نمود، او را به کمی سن توصیف کرد، در حالیکه عُمرِ حضرت در آن زمان متجاوز از چهل سال بود!، او را به شوخطبعى در مجالس توصیف کرد، در حالیکه در هیچ کتابى مطلبى که تائید کنندهى این وصف باشد، خوانده نشده است.

و او را به استبداد رأى توصیف کرد در حالیکه او تربیت یافته محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود که خداى سبحان او را به مشورت با مردم، امر نمود و فرمود: (وَ شاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ)(١٢٦) یعنى «در امر با آنها مشورت کن».

همانطوریکه او را به سرکوبى توصیف نمود، در حالیکه شنیده نشده است مردى از على عليه‌السلام شکایت داشته باشد، اما عمر قاطعیت على عليه‌السلام را در مورد حق، در مقابل عدهاى از کفّار و منافقین به سرکوبى تفسیر نمود!

عمر به مخالفت کردن قریش (که خود یکى از آنها بود) با نصّ، به صراحت اعتراف کرد و گفت آنها اجتماع نبوت و خلافت را براى بنىهاشم نپسندیدند. لکن عمل آنها را که مخالف با امر خداوند تعالى بود به صواب و موفقیت توصیف کرد.

و جواب ابن عباس بسیار بجا بود که گفت: (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ)(١٢٧) یعنى «پروردگارت خلق می کند و انتخاب می نماید و آنها هیچ حق انتخابى ندارند».

و چون مشاجره شدید شد، ابن عباس سخن مشهور خود را بیان نمود و گفت: «چگونه کینه نورزد کسى که متاعش غصب شود».

و عمر براى ابن عباس از مصیبت اسفبار روز پنجشنبه به صراحت پرده برداشت و گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم میخواست به نام او (على عليه‌السلام ) تصریح کند پس من او را باز داشتم.(١٢٨)

و از صراحت نادر او این گفته اش درباره ى بیعت ابوبکر است: بیعت با او اشتباه بود، خدا مسلمانان را از شر آن نگهدارد.(١٢٩)

و از صراحت سیاسى او این گفته درباره ى ابوبکر است: او حسودترین قریش است.(١٣٠)

و این گفته ى او به ابن عباس: مانع از بیعت قریش با على حسدورزى قریش بود از اینکه مبادا نبوت و خلافت در بنى هاشم جمع شوند. و از صراحت مشهود او این گفته است: على مولاى هر مرد و زن مؤمن است و هرکس على مولاى او نباشد مؤمن نیست.(١٣١)

و از صراحت سیاسى او این گفته درباره ى عبدالرحمن بن عوف است: او فرعون این امّت است، اما عمر او را بر على عليه‌السلام و مسلمانان دیگر مقدّم نمود. و از صراحت او این گفتهاش به مغیره است:

بخدا سوگند بنى امیه یک چشم اسلام را کور می کنند همانطوریکه این چشم تو کور شد سپس اسلام را بکلى کور می کنند.(١٣٢)

و گفته ى او درباره ى زبیر که: او یک روز انسان و یک روز شیطان است.(١٣٣)

و هنگامی که مردى (ابوموسى اشعرى) پیشنهاد کرد امر خلافت را براى پسرش عبدالله وصیّت کند، به او گفت: خدا تو را بکشد (بخاطر خدا سخن نگفتى) به خدا سوگند با این سخن خدا را نخواستى، واى بر تو چگونه مردى را خلیفه ى خود کنم که از طلاق زن خود ناتوان است.(١٣٤)

لکن ابوموسى همین روش را ادامه داد، زیرا در واقعه ى حکمیّت درخواست بیعت با عبدالله نمود، پس على عليه‌السلام او و عبدالله بن عمر را اهانت نمود!

و از صراحت عمر این گفته اوست که: دخترى داشتم، پس خواستم او را زنده بگور کنم، پس او را بهمراه خود بردم و گودالى براى او کندم و او مشغول برطرف کردن خاک از ریش من شد، پس او را زنده در خاک دفن کردم.(١٣٥)

و از صراحت بسیار جالب توجه او این گفته است: کتاب خدا ما را بس است که براى حذف اهلالبیت عليهم‌السلام که ثقل دوّم بعد از قرآن هستند گفته شده و بصراحت با نصّ اللهى (قرآن) معارضه می نماید.(١٣٦)

و بالاتر از این صراحت در نفى نصف وصیّتِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هیچ صراحتى وجود ندارد.

و از صراحت عملى او اقدام بر سوزاندن احادیث نبى مکرّم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در ملاء عام مسلمانان بود.(١٣٧)

در حالیکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دهان خود اشاره کرد و فرمود: بخدا سوگند بجز حق از این (دهان) چیزى خارج نشد.(١٣٨)

و از صراحت نادر او دعوت به رها کردن قرآن بدون تفسیر بود و مجازات کسى که سؤال از تفسیر آیات نمود.

و از صراحت او توصیف مغیره به فاجر است.(١٣٩)

و ذکر حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که عدالت بنى امیه را لکهدار می کرد.(١٤٠)

چند نمونهى دیگر از تصریحات از صراحت عمروبن العاص این گفته او به معاویه است:

وَ حَیْثُ رَفَعْناکَ فَوْقَ الرُّؤوسِ  

 

نَزَلْنا إِلى أَسْفَلِ الأَسْفَلِ  

وَ إنّا وَ ما کانَ مِنْ فِعْلِنا  

 

لِفِى النّارِ فِى الدَّرَکِ الأَسْفَلِ  

وَ إِنَّ عَلّیاً غَداً خَصْمُنا  

 

وَ یَعْتَزُّ باللّهِ وَ الْمُرْسَلِ(١٤١)  

.

یعنى: چون تو را بالاى سرها قرار دادیم به پائینترین حد سقوط کردیم و ما و تمام کارهایمان در پائین ترین طبقه جهنم هستیم و فردا على، دشمن ماست و به واسطه ى خدا و پیامبر مرسل صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عزیز می شود.

و از صراحت عربها این قضیه است که: جوانى از اهل کوفه (بر ابوهریره) وارد شد و نزد او نشست و گفت: اى ابوهریره تو را به خدا قسم می دهم آیا از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدى که به على بن ابى طالب بگوید: اَللّهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ یعنى خداوندا دوست او را دوست دار و دشمن او را دشمن بدار؟

گفت: خدایا شاهد باش، آرى

جوان گفت: پس به خدا شهادت می دهم که تو دوست او را دشمن داشتى و دشمن او را دوست داشتى. سپس از مجلس او خارج شد.(١٤٢)

لکن دست خیانتکار تحریفگران، این سخن را از چاپهاى جدید حذف کرده است. و مانند همین حادثه براى انس بن مالک واقع شد: على عليه‌السلام از او درباره ى سخن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که فرمود: اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ سؤال کرد، (انس) گفت: سنّم زیاد شده و فراموش کرده ام، پس على عليه‌السلام فرمود: اگر دروغ بگوئى خدا تو را به پیس شدنى مبتلا کند که عمامه آنرا نپوشاند.(١٤٣) و دستهاى تحریف در کتاب ابن قتیبه بازى کرده و به این حدیث مشهور در چاپهاى جدید، این کلمه را اضافه کرده است که: «ابو محمد گفت: این حدیث اصل ندارد».

انس بن مالک (بعد از آنکه گرفتار نفرین على عليه‌السلام شد) روایت کرد که: او (یعنى على عليه‌السلام ) سرور متقیان در روز قیامت است بخدا سوگند اینرا از پیامبرتان شنیدم.(١٤٤)

و از صراحت عمر بن عبدالعزیز گفته ى او به یزید بن عمر بن مورق است که گفت: از کدام قبیله اى؟ گفت: از قریش. گفت: از کدام دستهى قریش؟ گفت: از بنى هاشم. راوى می گوید: پس ساکت شد، پس گفت: از کدام دسته ى بنى هاشم؟ گفتم: مُوالى على عليه‌السلام هستم؟ گفت: على کیست؟ پس اندکى سکوت کرد، راوى می گوید: آنگاه دست خود را بر سینه نهاد و گفت: بخدا سوگند من مُوالى على بن ابى طالب (کرمالله وجهه) هستم، سپس گفت: عده اى مرا خبر داده اند که از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیده اند که می فرمود: آنکه من مولاى او هستم، این على مولاى اوست، سپس گفت: اى مزاحم; امثال او را چقدر می دهى؟ گفت صد یا دویست درهم.

گفت: او را پنجاه دینار (سکه طلا) بده. و ابن ابى داود گفت: بخاطر ولایت او به على بن ابى طالب شصت دینار بده.(١٤٥)

____________________________________


دیدگاه اقتصادى عمر

.اختلاف مراتب مردم در پرداخت ابوبکر اولین مالى را که براى مردم بین سرخ و سیاه و آزاد و برده تقسیم کرد براى هر انسانى یک دینار بود، که به مساوات بین مردم تقسیم کرد و احدى را بر دیگرى ترجیح نداد.(١٤٦) و حقوقى را که براى او (ابوبکر) معین کرده بودند سالیانه شش هزار درهم بود.(١٤٧) عمر بن الخطاب نخستین کسى بود که بین عطاهاى مردم فرق گذاشت، پس آنرا در طبقات متعدد قرار داد که اکثریت آن طبقات، حقوق اندک و اقلیت آن، حقوق بسیار داشت. ما قبول داریم که عمر حقوق را مطابق با قانونى ثابت قرار داد، لکن نتیجه هائى سهمگین و حساس داشت، زیرا مهاجرین بدر را بر دیگران برترى داد و مسلمانان با سابقه را بر مسلمانان جدید برترى داد. لکن حقوق معاویه و ابوسفیان را مانند حقوق اهل بدر قرار داد، و سه نفر از زنان امت را بر سایر زنان برترى داد و آن سه زن عبارت بودند از دخترش حفصه و دختر ابوبکر (عایشه) و دختر ابوسفیان (ام حبیبه).(١٤٨)

اموال در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به صورت مساوى و عادلانه تقسیم می شد هیچ فرقى بین عرب و عجم نبود و هیچ فرقى بین زن یک نفر حبشى مسلمان با زن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود نداشت. ...

ابوبکر نیز در مدت حکومت خود بر همین روش رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیش می رفت. لکن عمر این اصول پیامبرانه را در بخششهاى مالى تغییر داد و در آن جابجائى هائى بوجود آورد. و این ابتداى تبعیض طبقاتى در جامعه اسلامی بود. و اساس تاراج اموال مسلمانان در زمان بنى امیّه و زمانهاى بعد بر پایه ى شأن و قبیله و پست و مقام و غیره را پى ریزى کرد. و عثمان بن عفان قدم به قدم به دنبال (عمر یعنى) وصیّت کننده ى بخود رفت و با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخالفت کرد. سپس بر کارها و سنتهاى عمر امر دیگرى را اضافه کرد که عبارت از اقدام به توزیع اموال بر بنى امیه به صورتى خاص بود، که منجر به استعفاى امناى بیت المال مانند زید بن ارقم و عبدالله بن مسعود گردید. پس امناى بیت المال بر وظیفه ى خود بر حفظ امانت مسلمانات موافقت کردند و براى یارى بنى امیه بر سرقت از مسلمانان توافقى ننمودند.

عثمان بن عفان خمس آفریقا را به عبدالله بن ابى سرح عطا کرد که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز فتح مکه دستور قتل او را گرچه آویزان به پرده مکه باشد صادر فرمود.(١٤٩) و فدک را به مروان داد.(١٥٠)

و همین حرکت مالى عثمان منجّر به قیامِ عمومی سهمگین بر علیه او گردید و اسباب قتل او را فراهم نمود. و چون معاویه حکومت را بدست گرفت نظریه ى عمر در بخشش را توسعه داد و اختلاف طبقاتى گسترش یافت... بنابراین عثمان بیت المال را براى افراد بنى امیّه و دیگران باز کرد اما معاویه در اینباره کارى را انجام داد که مورد تصدیق و قبول هیچ مسلمانى نبود. زیرا اموالِ هنگفت را به بنى امیّه و به کسانى که در حزب او بودند و آنها را دوست داشت بخشید و وجدان مردم را خرید و اسراف و سرکشى در اموال مسلمانان نمود.

معاویه گنجینه هاى بزرگى از اموال مسلمانان را براى کسانى که احادیث را تحریف می کردند و سیره ى دروغین بوجود می آوردند قرار داد و دیگر رجال دولت، معاویه را در این فتواها همراهى کردند، لذا دین منحرف شد و شریعت نابود گردید و حق پنهان شد و باطل آشکار گردید.

و از آنجائى که عده اى از مسلمانان سیره ى عمر را سیره اى مورد پسند می دانستند و صاحب این سیره را در مقابل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داراى حق تغییر (احکام) می دیدند، لذا نظریه ى او در جهت امور مالى مورد تطبیق قرار گرفت و رؤسا و علماى مذاهب مختلف براساس آن حرکت کردند. و مدت زمان طولانى حکومت عمر و عثمان و امویان، مردم را بر این نظریه عادت داد. به همین جهت مساواتى را که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در بخشش پیش گرفته بود، تضییع شد، آن مساواتى که در آن، حضرت همان مبلغى را می گرفت که به خادم خود ابو رافع می داد بدون آنکه به نبوت و سابقه ى در اسلام و نسبت خود و امور دیگر توجهى نماید. و ابوبکر در این روش از حضرت پیروى نمود. و على بن ابى طالب عليه‌السلام با مخالفت با عمر و عثمان به همین روش بازگشت. على عليه‌السلام به رغم سابقه ى خود در اسلام و نسب و علم و شجاعت و غیره به خود همان را می داد که به خادم خود قنبر می داد.

در کتاب طبقات ابن سعد توضیح عطایاى مالى عمر به این صورت آمده است: عمر براى اهل بدر و مهاجرین قریش و عرب و موالى پنج هزار درهم قرار داده بود. و براى هر کدام از بنى هاشم و حسن و حسین پنج هزار درهم و براى عباس بن عبدالمطلب و مهاجرین و انصارى که شاهد بدر بودند پنج هزار درهم. و براى انصار و موالى آنها و کسانى که شاهد جنگ اُحد بودند چهار هزار درهم. و براى عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زید چهار هزار درهم. و براى کسانى که قبل از فتح مکه مهاجرت کردند و براى عبدالله بن عمر سه هزار درهم. و براى زنان مهاجر هر کدام سه هزار درهم.(١٥١)

و براى زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حقوقى را مقرر کرد و عایشه را بر سایر زنان ترجیح داد، پس براى او دوازده هزار درهم و براى بقیه ى آنان ده هزار درهم قرار داد بجز جویریّه و صفیّه که براى آندو شش هزار درهم قرار داد.

و براى فرزندان اهل بدر و مسلمانان فتح مکه هر کدام دو هزار درهم. و براى اسماء بنت عمیس و ام کلثوم دختر عقبه و مادر عبدالله بن مسعود هزار درهم.

ابن اثیر در کتاب خود «الکامل فى التاریخ» می گوید: براى عباس مقرّرى گذاشت و با او شروع کرد. سپس براى اهل بدر پنج هزار (درهم) قرار داد، سپس براى کسانى که بعد از بدر تا حدیبیّه اسلام آوردند چهار هزار، چهار هزار قرار داد، سپس براى کسانى که بعد از حدیبیّه تا موقعى که ابوبکر از اهل ردّه دست برداشت، مسلمان شدند، سه هزار، سه هزار قرار داد و براى اهل قادسیه و اهل شام دو هزار، دو هزار و براى مبتلایان غریب دو هزار و پانصد، دو هزار و پانصد.

و براى کسانى که دورتر از قادسیه و یرموک بودند هزار درهم، هزار درهم قرار داد. و براى روادف المثنى پانصد درهم، پانصد درهم، و براى روادف اللیث که بعد از آنها بودند سیصد درهم، سیصد درهم. و به زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ده هزار، ده هزار مگر زنانى که زمانى برده بوده اند، پس زنان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در تقسیم ما را بر آنها ترجیح نمی داد، پس بین ما مساوات برقرار کن. و عمر قبول کرد و عایشه را دو هزار درهم بیشتر داد، چون رسول خدا او را دوست داشت!(١٥٢)

بنابراین عمر به مقاتلین جنگ بدر پنج هزار درهم و به مادران مؤمنین (زنان پیامبر) ده هزار درهم و در همان حال به عایشه دوازده هزار درهم عطا می کرد.

یعنى على بن ابى طالب، وصى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اولین مسلمان و قهرمان اسلام و همسر دختر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و پسر عموى او، یک سوم مقررى عایشه را تقریباً می گرفت؟!

ابن ابى الحدید معتزلى بر عمربن الخطاب عیب گرفته می گوید: او از بیت المال آنچه را که جایز نبود عطا می کرد، تا جائى که به عایشه و حفصه ده هزار درهم در سال می داد و خمس اهل البیت را که برایشان بمنزله ى درآمدى بود که از جانب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به آنها می رسید، منع نمود، و هشتاد هزار درهم از بیت المال قرض گرفته بود.(١٥٣) و قاضى القضات، در جواب ابن ابى الحدید می گوید: پرداخت چنین اموالى به زنان پیامبر جایز است زیرا آنها در بیت المال حقى داشتند. و امام چنین حقى را دارد که به اندازه اى که صلاح می داند پرداخت نماید. و این کار را کسانى قبل از او و کسانى بعد از او انجام دادند، و اگر چنین عملى روا نباشد امیرمؤمنان (على) عليه‌السلام آنرا ادامه نمی داد در حالیکه ثابت شده است که حضرت آنرا ادامه داد و اگر این کار (عمر) ناروا و عیب باشد لازم است (على عليه‌السلام ) در اموالى که به حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و دیگران از بیت المال می داد حکم خائن را داشته باشد، و همه ى این مطالب گفتار آنها را باطل می کند، زیرا بیت المال براى قرار دادن اموال در جاى بر حقِ خود اراده شده است و تابع متولى امر اجتهاد در کمی و زیادى بخشش است.و اما امر خمس، آنهم از باب اجتهاد است و مردم درباره ى خمس اختلاف کرده اند، پس گروهى بنابر مقتضاى آیه آنرا حق ذوىالقربى یعنى خویشاوندان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سهمی خاص براى آنها دانسته اند و گروهى آنرا حق ذوىالقربى از جهت فقیر بودنشان دانسته و آنها را همچون دیگران می داند گرچه آیه، فقط آنها را ذکر کرده است همانطورى که اتیام آنها را گرچه مخصوصاً ذکر شده اند در مستحق بودن بخاطر فقر، با دیگران مساوى می داند. و کلام در این زمینه به درازا می انجامد. بنابراین عمر بخاطر احکام خود از طریقه ى اجتهاد خارج نگردید و کسى که در این مطلب اشکال کند در واقع به اجتهاد که شیوه ى صحابه بوده اشکال کرده است. و اما قرض گرفتن او از بیت المال، بر فرض صحّت، ممنوع نبوده، بلکه چه بسا نزدیکتر به احتیاط باشد، هنگامی که بخاطر دانستن جهتى که از آن میتواند قرض را برگرداند، مطمئن به برگرداندن بدهى خود باشد.

سید مرتضى اعتراض کرده می گوید: اما در مورد ترجیح دادن زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم این امر جایز نیست چون سببى در آنها وجود ندارد که موجب برترى شود، و امام صرفاً در پرداختِ اموال، کسانى را که داراى سبب مقتضىِ ترجیح هستند مانند جهاد و غیره که امورى عام المنفعه هستند ترجیح می دهد. و اینکه می گوید: زنان حقى در بیت المال دارند، صحیح است لکن این حق موجب نمی شود آنان بر سایرین برترى یابند و او را بخاطر پرداخت حق زنان سرزنش نکرده اند بلکه صرفاً بخاطر دادن زیادتر از حق به آنان سرزنش نموده اند، و معلوم نیست امیرمؤمنان عليه‌السلام این شیوه را ادامه داده باشد و بر فرض صحّت همانطوریکه ادعا کرده است، سببى که باعث ادامه ى چنین روشى شده همان سببى است که باعث ادامه دادن تمام احکام بود. اما استدلال او به پرداخت نمودن امیرمؤمنان به حسن و حسین و دیگران از بیت المال، بسیار عجیب است، زیرا حضرت آنان را در پرداخت به هیچ وجهى برترى نداد تا به پرداخت ذکر شده درباره ى همسران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شباهت داشته باشد و صرفاً حضرت حقوق آنان را پرداخت نمود و بین آنها و دیگران تساوى برقرار نمود. و اما خمس، بنابر گفته ى قرآن، از آنِ رسول و خویشان اوست. و خداوند تعالى از قول خود: (وَلِذِى الْقُرْبى وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ)(١٥٤)، بخاطر دلائل فراوانى که در اینجا احتیاج به ذکر آنها نداریم، افرادى را قصد نمود که از خاندان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باشند. و اما اجتهادى که بر آن اعتماد کرد نمی تواند مجوّزى براى خارج کردن خمس از دست اهل آن باشد و چنین اجتهادى را باطل می دانیم.

و اما قرض گرفتن از بیت المال موجب برانگیختن شک می شود و کسى که در سختگیرى و خود نگهدارى و اظهار زهد تا این حد است که ذکر کرده، چگونه راضى میشود از بیت المالى که حقوق مردم در آن است قرض بگیرد و چه بسا احتیاج شدید به خارج کردن اموال از آن پیدا شود. تازه کسى که غذاى ناملایم می خورد و لباس زبر می پوشد و با قوت لایموت زندگى را می گذراند چه حاجتى به قرض گرفتن اموال دارد.

اما این که از زبان فقها می گوید: احتیاط آنست که امام اموال ایتام را در ذمّه ى ثروتمند مطمئن حفظ نماید، به فرض صحت، هیچ فایده اى ندارد زیرا عمر ثروتمند نبود و اگر ثروتمند بود قرض نمی گرفت.(١٥٥)

حاکم در کتاب مستدرک این مطلب را تأیید نمود و گفت: عمر براى مادران مؤمنین ده هزار درهم قرار داد و براى عایشه دو هزار درهم اضافه نمود.(١٥٦)

اما قرض گرفتن عمر از بیت المال را طبرى و ابن اثیر و متقى هندى ذکر کردهاند.(١٥٧)

بنابراین حقوق عایشه برابر با حقوق شش نفر از سربازان قادسیه و شام بود!! و در همان حالى که سرباز قادسیه ى مشهور با دو هزار درهم زندگى را می گذراند حفصه به تنهائى با دوازده هزار درهم زندگى می کرد. و در همان حالى که عایشه دوازده هزار درهم می گرفت، خواهرش اسماء دختر ابوبکر هزار درهم می گرفت! و چنین مسأله اى را مردم نمی پذیرفتند زیرا اختلاف طبقاتى، فوق العاده شدید شده بود! و تا زمانى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در قید حیات بودند هیچکدام را بر دیگرى ترجیح نمی دادند. پس چرا عایشه را بر اسماء ترجیح دهیم، و ابوبکر بر همان شیوهى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیش رفت و عایشه را بر اسماء ترجیح نداد. امام على عليه‌السلام نیز بر شیوهى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیش رفت و زنى را بر دیگرى ترجیح نداد! بنابراین عمر اولین کسى بود که با تشریع رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخالفت کرد.

و گفته شده است زنانى را که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در هنگام وفات بجاى گذاشت ام سلمه، ام حبیبه، عایشه، حفصه، صفیّه، زینب بنت حجش، سوده و میمونه بودند.

پس چگونه حفصه دختر عمر و عایشه دفاع کننده و دختر رفیق او و ام حبیبه دختر ابوسفیان که هم پیمان با حکومت شده بود بر سایر زنان ترجیح داده می شوند؟

در تاریخ ابن جوزى آمده است که: عمر براى اهل بدر و مهاجرین و انصار شش هزار دینار قرار داد و براى زنانهاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نیز مقررى معین نمود و عایشه را بر همگى آنان ترجیح داده، براى او دوازده هزار و براى بقیه آنها ده هزار قرار داد البته بغیر از صفیّه و جویریّه که براى آنها شش هزار، شش هزار قرار داد. و براى زنان مهاجرِ نخستین یعنى اسماء بنت عمیس و اسماء دختر ابوبکر و مادر عبدالله بن مسعود هزار، هزار قرار داد.(١٥٨)

گفته اند: او براى اصحاب بدر از مهاجرین پنج هزار و براى شاهدان بدر از انصار چهار هزار دینار و براى شاهدان احد سه هزار دینار قرار داد.

و گفت: به شما از دست خالد بن ولید معذرت می خواهم، به او دستور دادم این مال را براى مهاجرین ضعیف نگهدارد و او به اقویا و اشراف عطا کرد و من آن مال را از دست او خارج کردم.

از سعید بن مسیب نقل شده است که گفت: عمر بن الخطاب براى مهاجرین پنج هزار و براى انصار چهار هزار و براى کسانى که شاهد بدر نبودند از فرزندان مهاجرین چهار هزار قرار داد. که در میان آنان عمروبن ابى سلمة بن عبدالله اسد مخزومی و اسامة بن زید و محمد بن عبدالله بن جحش اسدى و عبدالله بن عمرو بچشم می خوردند. عبدالله بن عوف می گوید: ابن عمر از آنان نبود، او چنین و چنان است.

... پس ابن عمر گفت: اگر حقى دارم به من بده والا نده. عمر به عبدالرحمن بن عوف گفت: او را بر پنج هزار، و مرا بر چهار هزار بنویس، پس عبدالله (ابن عمر) گفت: اینرا نمی خواهم. و عمر گفت: بخدا قسم من و تو بر پنج هزار جمع نمی شویم.

و به عایشه دو هزار بیشتر داد و عایشه قبول نکرده پس عمر گفت: بخاطر بالا بودن منزلت و مقام تو در نزد رسول خدا، در شأن توست که بگیرى.(١٥٩)

زهرى می گوید: او (عمر) زنان اهل بدر را بر پانصد، پانصد و زنان بعد از بدر تا حدیبیّه را بر چهارصد، چهارصد، و زنان بعد از آن را تا آن روزها بر سیصد، سیصد قرار داد. سپس زنان قادسیّه را بر دویست، دویست قرار داد و بعد از آن بین زنان مساوات قرار داد. و بچه هاى اهل بدر و غیر آنها را مساوى قرار داده و به هر کدام صد، صد پرداخت کرد.

احمد در «الزهد» از اسماعیل بن محمد نقل می کند که: ابوبکر تقسیم کرد و بین مردم مساوات برقرار نمود. پس عمر به او گفت: بین اصحاب بدر و مردم دیگر مساوات برقرار می کنى؟

ابوبکر گفت: دنیا اندازه ى کفایت است و بهترین اندازه ى کفایت وسیعترین آن است، و فضل و برترى آنان در پاداش و اجرشان است.(١٦٠)

سفیان بن ابى العوجاء نقل می کند که عمر بن الخطاب گفت: بخدا سوگند نمی دانم آیا خلیفه هستم یا پادشاه؟ اگر پادشاه باشم این امرى عظیم است. گوینده اى گفت: اى امیرمؤمنان بین این دو فرقى وجود دارد. گفت: آن فرق چیست؟ گفت: خلیفه نمی گیرد مگر آنکه به حق باشد و قرار نمی دهد مگر آنکه در حق باشد، و تو بحمدالله همین طور هستى، و پادشاه به مردم ظلم می کند پس از این می گیرد و به دیگرى می دهد، پس عمر ساکت شد.(١٦١)

در کتاب الاحکام السلطانیه ى ماوردى آمده است که: عمل در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر بر مساوات عمومی جارى بود، الا اینکه عمر رأى داد کسانى که بر علیه رسول خدا جنگ کردند با کسانى که همراه او جنگ کردند مثل هم نباشند، و امتیاز را به حسب سابقه قرار داد. پس کسى را که در روز بدر جنگید برتر از کسى که در فتحهاى عراق و شام جنگید قرار داد. و از همین جا تفاوتِ آشکار در پرداختها بوجود آمد و طبقات و مراتب شکل گرفتند. پس طائفه اى عطاى بزرگ و طائفه اى عطاى متوسط و اکثریت عطاى اندک می گرفتند. و طبقات ذکر شده به این شکل بودند:

١ - زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و نزدیکترین آنان در زمان حیات ایشان، سالیانه چند هزار دینار می گرفتند.

٢ - بزرگان مهاجر و بزرگان انصار که در جنگها شرکت کرده بودند بحسب اهمیت آن جنگ.

٣ - هرکس از بادیه آمده بود و در جنگ شرکت کرد.

و تنظیم چنین نظامی ، امتیاز فاحشى را بوجود آورد و جامعه ى عرب را براساس امتیاز طبقاتى استوار نمود، بعد از آنکه در نظر قانون مساوى و برابر بودند.(١٦٢)

عمر، جامعه را براساس سابقه ى دینى طبقاتى نمود. لذا اهل بدر را بر دیگران برترى داد، و جامعه را قومیت گرا نمود لذا عربها را ترجیح داد، و جامعه را طائفه گرا نمود لذا قریش را بر انصار ترجیح داد.

و زمانى که عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر و ام حبیبه دختر ابوسفیان را بر سایر زنان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بر سایر زنان امّت و عربها را بر غیر عربها و آزاد را بر برده ترجیح داد، این کار پیش احدى قابل قبول نبود. زیرا در واقع ابوبکر و عمر و ابوسفیان را بر امّت ترجیح می داد.

و اگر بخاطر مقام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کسى را ترجیح می داد، لازم بود عباس و على عليه‌السلام و افراد دیگر بنى هاشم را بر سایر مردم ترجیح دهد، و خمس و فدک را به بنى هاشم باز گرداند، لکن چنین نکرد.

بنابراین در زمان ما کسانى که در عطاى بین مردم فرق می گذارند براساس نظریه ى عمر حرکت می کنند و کسانى که در عطا تساوى را مراعات می کنند براساس نظریه ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سیر می نمایند.

و بعد از دوره ى عمر حالت ترجیح مردم بخاطر شأن و منزلتشان غلبه یافت و به شدت مخاطره آمیز شد. در پى آن، کارها در زمان عثمان و معاویه و در زمان خودمان به پستى گرائید، پس مساوات از بین رفت و بجاى آن هدیه دادن و ترجیح بخاطر خویشاوندى و رفاقت و حزب گرائى قرار گرفت. و همین امور مردم جاهل را از اسلام متنفّر ساخت در حالیکه اسلام مساوات را به ارمغان آورده است.

امام على عليه‌السلام می فرماید:

آیا به من دستور می دهید براى پیروزى خود از جور و ستم درباره ى امت اسلامی که بر آنها ولایت دارم استفاده کنم؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است، و ستارگان از پى هم طلوع و غروب می کنند، هرگز چنین کارى نخواهم کرد! اگر این اموال از خودم بود به گونه اى مساوى در میان مردم تقسیم می کردم تا چه رسد که جزو اموال خداست! آگاه باشید بخشیدن مال به آنها که استحقاق ندارند، زیاده روى و اسراف است.(١٦٣) ابن ابى الحدید معتزلى مسأله ى مساوات و اختلاف در بخشش را ذکر کرد و گفت: باید دانست که این مسأله اى فقهى است و رأى على عليه‌السلام و ابوبکر در آن یکى است و آن مساوات بین مسلمانان در تقسیم غنائم و صدقات است و فتواى شافعى نیز همین است. اما عمر هنگامی که خلافت را بعهده گرفت، بعضى را بر بعض دیگر ترجیح داد، پس افراد با سابقه را بر دیگران و مهاجرین قریش بر دیگر مهاجرین و کل مهاجرین را بر کل انصار و عربها را بر غیرعربها و آزادها را بر بردگان ترجیح داد.

او (عمر) به همین مطلب، ابوبکر را در ایام خلافتش راهنمائى کرد لکن نپذیرفت و گفت: خداوند، احدى را بر دیگرى ترجیح نداده است و لیکن چنین فرمود: (اِنَّما الصَّدقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکینِ)(١٦٤) «یعنى صدقات براى فقرا و مساکین است» و آنرا مخصوص گروهى نکرد تا دیگرى محروم گردد. و چون خلافت به او (عمر) رسید به همان عمل کرد که سابقاً بدان راهنمائى کرده بود، و بسیارى از فقهاى مسلمان نظر او (عمر) را پسندیده اند. و مسأله اجتهادى است و امام باید به مطلبى که اجتهاد او به آن اشاره می کند عمل نماید، گرچه در نظر ما پیروى از على عليه‌السلام سزاوارتر است، مخصوصاً هنگامی که موافقت ابوبکر در اینجا مسأله را تقویت نماید، و اگر این خبر صحیح باشد که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مساوات برقرار نمود مسأله داراى نص معتبر خواهد بود، زیرا فعل آنحضرت مانند گفتار اوست.(١٦٥)

ذکوان غلام عایشه می گوید: دُرج یا سبدى پر از جواهر را از عراق براى عمر آوردند، عمر به اصحاب خود گفت: می دانید قیمت آن چقدر است؟ گفتند: نه، و نمی دانستند چگونه آنرا تقسیم کنند، پس گفت: آیا اجازه می دهید آنرا براى عایشه بفرستم چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را دوست می داشت؟ گفتند: آرى، پس آنرا به سوى او فرستاد و عایشه گفت: خداوند بر پسر خطاب چه گشوده است.(١٦٦)و این چنین عایشه به جواهرات ملکه ى ایران دسترسى پیدا می کند! على بن ابى رافع می گوید:(١٦٧) من مأمور بیت المال على بن ابى طالب عليه‌السلام و کاتب ایشان بودم و در بیت المال آنحضرت گردنبندى از مروارید وجود داشت که در جنگ بصره آنرا بدست آورده بود. دختر على بن ابى طالب پیغام فرستاد و گفت:

به من خبر رسیده که در بیت المال امیرمؤمنان گردنبند مرواریدى وجود دارد که اکنون در دست توست و دوست دارم آنرا به من عاریه دهى تا روز عید قربان با آن خود را تزئین کنم. من پیغام دادم که: عاریه اى مضمون که بعد از سه روز برگردانى اى دختر امیرمؤمنان، گفت: آرى عاریه اى که بعد از سه روز بازگردانده می شود. من گردنبند را به او تحویل دادم که ناگهان امیرمؤمنان گردنبند را بر گردن او دید و آنرا شناخت، و به او فرمود: این گردنبند از کجا بدست تو رسید؟

گفت: از ابو رافع نگهبان بیت المال مسلمانان عاریه گرفتم تا با آن در روز عید تزئین کنم سپس باز گردانم.

پس امیرمؤمنان پیغام داد بیایم، چون نزد او آمدم، به من فرمود: اى ابو رافع آیا به مسلمانان خیانت می کنى؟

گفتم: بخدا پناه می برم از اینکه به مسلمانان خیانت کنم.

فرمود: به دختر امیرمؤمنان گردنبندى را که در بیت المال مسلمانان است بدون اجازه ى من و بدون رضایت آنها عاریه دادى!

عرض کردم: اى امیرمؤمنان او دختر شماست و از من خواست گردنبند را به او عاریه دهم تا با آن زینت نماید، و من آنرا به صورت عاریه ى تضمین شده و به شرط بازگرداندن به او دادم تا موقعى که آنرا به جاى خود برگرداند. حضرت فرمود: همین امروز آنرا برگردان و مبادا چنین کارى را بار دیگر انجام دهى که گرفتار مجازات من خواهى شد.

سپس فرمود: واى بر دخترم اگر گردنبند را به غیرعاریه ى مضمون و بدونِ شرطِ بازگرداندن گرفته بود، اولین زن هاشمی بود که دستش بخاطر سرقت قطع می شد. چون سخن حضرت به گوش دخترش رسید، به حضرت گفت: اى امیرمؤمنان من دختر تو هستم و پاره تن تو، چه کسى از من سزاوارتر است آنرا بپوشد؟ حضرت فرمود: اى دختر پسر ابوطالب، از حق دور نشو آیا تمام زنان مهاجرین و انصار در چنین عیدى به چنین چیزى زینت می نمایند؟ (ابورافع می گوید) پس آنرا از او گرفتم و به جاى خود بازگرداندم.

على بن ابى طالب عليه‌السلام هر روز جمعه بیت المال را تقسیم می کرد تا آنکه چیزى باقى نمی ماند; سپس زمین آنرا براى حضرت فرش می کردند و بر آن می خوابید(١٦٨)و نماز می خواند. و نبىّ مکرّم حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: على رهبر مؤمنین، و مال و ثروت رهبر منافقین است.(١٦٩)

بنابراین عمر، عایشه و حفصه و ام حبیبه را در بخشش بر سایر مردم ترجیح داد و به هر کدام از آنها دوازده هزار درهم عطا کرد. و پدر و قبیلهى آنها را با نصب ابوبکر اولا و نصب خودش ثانیاً و نصب عثمان ثالثاً، در امر خلافت بر سایرین ترجیح داد. و نتیجه کار او چنین شد:

با دادن پنج هزار درهم به مقاتلین مهاجر بدر و دادن چهار هزار درهم به مقاتلین انصار بدر، قریش بر انصار برترى یافتند.(١٧٠)

برترى یافتن عربها بر غیرعربها.(١٧١)

برترى یافتن زنان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر سایر زنها به ده هزار درهم.(١٧٢)

برترى یافتن عایشه و حفصه و ام حبیبه بر سایر زنهاى حضرت(١٧٣) و براى جویریّه و صفیّه (دو همسر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) شش هزار درهم قرار داد.

برترى یافتن مقاتلین بدر بر سایر مقاتلین.(١٧٤)

برترى یافتن آزاد بر برده.(١٧٥)

برترى دادن ابوسفیان و معاویه بر انصار و بالا بردن منزلت آنها به اندازه ى منزلت مقاتلین مهاجر جنگ بدر.(١٧٦)

دادن سه هزار دینار به کسانى که قبل از فتح هجرت کردند.(١٧٧)

براى اهل قادسیه و اهل شام دو هزار قرار داد.

زهرى روایت کرده است که: براى زنان اهل بدر پانصد و براى زنان بعد از بدر تا حدیبیّه چهارصد، قرار داد.

و براى زنان بعد از حدیبیّه دویست، قرار داد.

و این تبعیضات براساس سوابق استوار نبود بلکه تکیه و اعتماد بر پایه هاى متعددى داشت.


مقررى اندک عمر و زیادى درآمد

در زمان او عمر در روزهاى نخست خود از صحابه درباره ى حقوق خود در بیت المال سؤال کرد، پس سخن گفتند و زیاده روى کردند، و على عليه‌السلام ساکت بود. پس عمر گفت: اى ابوالحسن شما چه می گوئى؟ حضرت فرمود: آنچه تو را و خانواده تو را به نحو معروف اصلاح کند، و از این مال چیز دیگرى ندارى، پس گفت: سخن حق همان است که ابوالحسن می گوید.(١٧٨)

و مقررى خود را (عمر) مانند مقررى یک مرد مهاجر قرار داد و می گفت: من در اموال شما همچون ولىّ مالِ یتیم هستم، اگر بى نیاز شدم خوددارى می کنم و اگر نیازمند شدم به معروف و میانه روى مصرف می کنم. و مقصود او از این گفتار آن بود که به اندازه اى مصرف می کند که زنده بماند و از آن تجاوز نکند.(١٧٩)

در روایتى آمده است که: عمر به اصحاب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیغام داد و از آنان نظر خواست. پس چنین گفت: خود را به این امر مشغول کرده ام، چقدر شایسته است از آن بردارم؟ عثمان گفت: خورد و خوراک خود را از آن بردار. و همین را سعید بن زید گفت. و به على عليه‌السلام گفت: شما چه می گوئى؟ فرمود: نهار و شام، و عمر به همین سخن عمل کرد.

از ابن عمر نقل شده است که گفت: چون فتح قادسیه و دمشق به پایان رسید، عمر مردم را در مدینه جمع کرد و گفت: من تاجرى بودم که خداوند خانواده مرا با تجارتم بى نیاز می کرد و شما مرا با این امر خودتان مشغول کردید، به نظر شما چه اندازه ى این مال برایم حلال است؟

پس مردم زیاده روى کردند و على ساکت بود. پس (عمر) گفت: چه می گوئى اى ابوالحسن؟ حضرت فرمود: آنچه تو را و خانواده ات را به نحو معروف اصلاح کند (یعنى عرفاً کافى باشد) و غیر از این مقدار بر تو روا نیست. گفت: سخن حق همان است که پسر ابوطالب می گوید.(١٨٠) و ابن سعید از پسر عمر نقل می کند که گفت: چون عمر نیازمند می شد، به نگهبان بیت المال مراجعه می کرد و از او قرض می گرفت، و چه بسا در سختى قرار می گرفت و نگهبان بیت المال مراجعه می کرد و طلب خود را می خواست و او را مُلزم می نمود، پس عمر برایش حیله و چاره اندیشى می کرد و بسا مقررى او پرداخت می شد و قرض خود را ادا می کرد.(١٨١)

ابن سعید از براء بن معرور نقل می کند که روزى عمر بیرون آمد تا به منبر رسید و از بیمارى شکایت کرد. عسل را برایش تجویز کردند و در بیت المال مشک کوچکى از عسل بود، پس گفت: اگر اجازه ام بدهید آنرا بردارم والّا بر من حرام است، پس به او اجازه دادند.(١٨٢) و از پسر عمر نقل شده است که عمر در سال بیست و سه حج نمود و در سفر حج خود شانزده دینار خرج کرد، پس گفت: اى عبدالله در این مال اسراف کردیم.(١٨٣)

عمر در سال کم آبى تازیانه بدست می آمد، و هرکس را می دید که دو روز پى در پى گوشت خریده است با تازیانه می زد و به او می گفت: چرا شکم خود را روزى براى همسایه و پسر عمویت درهم نمی پیچى؟(١٨٤)

احمد بن زینى دحلان، مفتى مکّه ى مکرّمه می گوید: چون (عمر) از شام بازگشت و به مدینه رسید، یک روز از مردم دور شد تا از اخبار آنها اطلاع پیدا کند. پس گذرش به پیره زنى افتاد که در خیمه اش بسر می برد. بطرف او رفت. پیره زن گفت: اى مرد، چون عمر از شام بازگشت چه کرد؟ گفت: از شام برگشته و به مدینه رسیده است. گفت: خدا جزاى خیر به او ندهد. (خدا خیرش ندهد) گفت: واى بر تو چرا؟ گفت: بخدا سوگند از روزى که عهده دار خلافت شده تا امروز هیچ عطا و بخششى به من نداده است نه دینارى و نه درهمی .

گفت: واى بر تو، عمر چگونه از حال تو خبردار شود در حالیکه در این محل بسر می برى؟ گفت: سبحان الله، گمان نمی کردم کسى والى بر مردم شود و از آنچه بین مشرق و مغرب آنست بى خبر باشد، پس عمر مشغول گریه شد و می گفت: واى بر عمر، آه از متخاصمین، هرکسى از تو فقیه تر است اى عمر.(١٨٥)

ابو هریرة روایت می کند که: هشتصد هزار درهم از طرف ابوموسى اشعرى براى عمر آوردم، پس گفت: نگفتم که تو ساده لوحِ احمق هستى واى بر تو هشتاد هزار درهم آورده اى.

گفتم اى امیرمؤمنان: من هشتصد هزار درهم آورده ام، پس تعجب می کرد و تعجب خود را تکرار می کرد.

پس گفت: واى بر تو هشتصد هزار درهم چقدر است؟ و من مشغول تکرار صد هزار شدم تا هشت بار آنرا تکرار کردم. و این مبلغ درنظرش بسیار زیاد آمد، و گفت: واى بر تو، آیا او زنده است. گفتم: آرى، پسر عمر آنشب را گذراند و تا بانگ اذان صبح حتى یک لحظه هم خواب به چشم او راه نیافت، پس همسرش گفت: امشب را نخوابیدى. گفت: چگونه بخوابم در حالیکه براى مردم چیزى آمده است که تاکنون مانند آن نیامده است. آن زن گمان کرد مصیبتى نازل شده است، براى همین از او پرسید چه شده؟ گفت: مال بسیار که ابوموسى آورده.(١٨٦)


مبلغ خراج و مالیات سرزمینهاى اطراف

در دوران او به یکصد و بیست هزار هزار (میلیون) درهم وافى رسید که وافى وزن یک دینار طلاست.(١٨٧)

از حسن نقل شده است که گفت: هنگامی که خزائن کسرى را براى عمر آوردند، گفت: بخدا قسم سقفى بجز آسمان بر آن سایه نمی اندازد، پس آنها را در میان دو صُفّه ى مسجد یعنى صُفّه ى زنان و صُفّه ى مردان رها کردند و سفره ى چرمی بر آنها انداختند و نگهبان، شب را در همانجا گذراند. و چون صبح عمر بیدار شد نزد آنها آمد و هنگامی که به آنها نگاه کرد، گریه کرد. پس عبدالرحمن بن عوف گفت: چرا گریه می کنى اى امیرمؤمنان؟ آیا امروز روز شکرگذارى نیست؟

گفت: به خدا سوگند نه، خداوند هیچگاه بر قومی گشایشى ایجاد نمی کند مگر آنکه جنگ آنان را بین خودشان قرار می دهد.(١٨٨)


شغل خلفا و بعضى از اصحاب توحیدى

در کتاب «بصائر القدماء و سرائر الحکماء»، از قریش هرکس را که حرفه و صنعت او معلوم بود، ذکر کرد و بیان کرد که چه حرفه و صنعتى داشته است.

می گوید: ابوبکر صدیق بزاز بود و عثمان و طلحه و عبدالرحمن بن عوف نیز همین حرفه را داشتند. و عمر دلّال بود که بین فروشنده و خریدار در حرکت بود. و ابو عبیده ى جراح در مدینه قبر می کند.(١٨٩)

و سعد بن ابى وقّاص، تیر می تراشید و ولید بن مغیره، آهنگر بود و ابوالعاص برادر ابى جهل نیز آهنگر بود. و عقبة بن ابى معیط شراب می فروخت، و ابوسفیان بن حرب روغن و خورشت می فروخت و عبدالله بن جدعان برده فروش بود و کنیز می فروخت و نضربن الحارث عوّاد بود و عود می نواخت، و حکمبن ابى العاص خصّاء بود و گوسفندان را اَخته می کرد و حریث بن عمرو و ضحّاک بن قیس فهرى و ابن سیرین نیز به همین حرفه مشغول بودند.(١٩٠)

در کتاب «عقدالفرید» آمده است که: عمر در دوران جاهلیّت مُبَرْطِش بود. یعنى دلال معاملات خرید و فروش بین یابع و مشترى بود.(١٩١)

به همین جهت ابوهریره و ابى بن کعب او را چنین توصیف کردند که در بازار دست می زد. یعنى بین خریدار و فروشنده دلالى می کرد و قرارداد می بست.(١٩٢)

و حنبلى در کتاب «نهایةالطلب» می گوید: عمر قبل از اسلام فروشندهى (دلال) خران بود.(١٩٣)


مساوات ابوسفیان و معاویه با مقاتلین بدر

در بخشش گروهى تصور می کنند که بخشش عمر فقط بر سابقه ى مشارکت در جنگهاى اسلامی استوار بود، در حالیکه نقل شده است که او براى بزرگان مکّه مانند ابوسفیان بن حرب و معاویة بن ابى سفیان پنج هزار درهم قرار داده بود. سپس براى افراد قریش که در جنگ بدر حاضر نبوده اند براساس مقام و منزلتشان بخشش نمود. و براى مادران مؤمنین (همسران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) شش هزار، شش هزار و براى عایشه و امحبیبه (دختر ابوسفیان) و حفصه دوازده هزار قرار داد.(١٩٤)

با این قرار، عمر درآمد على و درآمد معاویه را مساوى قرار داد و همین موجب شد بدست آوردن ریاست در جامعه اسلامی براى معاویه آسان گردد.

یعنى عمر درآمد معاویه را بالاتر از درآمد سعد بن عباده و همراهان او که در جنگ بدر شرکت کردند قرار داد! بنابراین عمر به ابوسفیان و معاویه حقوقى (پنج هزار درهم) بیشتر از حقوق بسیارى از مسلمانان نخستین عطا کرد.

و ام حبیبه دختر ابوسفیان را بر باقى زنان امّت برترى داد، سپس معاویه را والى شام نمود و ماهى هزار دینار به او روزى داد که در آن عصر حقوقى بسیار سنگین بود.(١٩٥)

و از کسانى که بخاطر محبت عمر به آنها به اموالى دست یافتند زید بن ثابت بود، زیرا خارجه بن زید بن ثابت ذکر می کند که: چون عمر به مسافرت می رفت زید بن ثابت را جانشین خود می نمود و بسیار کم می شد از سفر برگردد و نخلستانى را به او واگذار نکند.(١٩٦)


برترى دادن عایشه و حفصه و ام حبیبه بر سایر زنان

عمر در گرفتن اموال، خود را بر دیگران برترى نداد، اما ابوسفیان و معاویه را به درجه اى بالاتر از درجه ى خودشان بالا برد.

و دختر ابوبکر و دختر ابوسفیان و دختر خود را در بخشش بر تمامی امّت

محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلمبرترى داد.

زیرا حقوق عایشه و ام حبیبه و حفصه را از حقوق بقیه مادران مؤمنین (همسران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) بیشتر قرار داد و براى هر کدام آنها سالى دوازده هزار درهم معیّن نمود.(١٩٧)

بلاذرى ذکر می کند که: عمر، نامِ عایشه، ام المؤمنین را در (دفتر) دوازده هزار نوشت و بقیه ى زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در ده هزار، و براى على بن ابى طالب پنج هزار و همین مبلغ را براى حاضرین در جنگ بدر از بنى هاشم معیّن نمود.(١٩٨)

او این دو زن را بر ام سلمه و سوده بنت زمعه و دیگر همسران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ترجیح می داد. لکن معلوم نیست سرِ ترجیح دادن این زنان بر دیگر زنان و مردانِ امت چه بود؟

آیا به این رأى و نظر خلیفه بر می گشت که ابوبکر و عمر و ابوسفیان بر دیگر افراد امت برترند؟ یا به این که مادرانشان بر سایر زنان برترى دارند؟ (مادر حفصه، زینب دختر مظعون خواهر قدامة بن مظعون است و ام رومان مادر عایشه، و صفیّه دختر ابوالعاص بن امیّه مادر ام حبیبه است) و در همان وقت ابوبکر و عمر یک سال کامل ام المؤمنین ام سلمه را از حقوق خود منع نمودند.(١٩٩)

بخاطر آنکه از فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در قضیه فدکِ او، دفاع کرد و گفت: آیا به همچون فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چنین سخنى گفته می شود؟ بخدا سوگند او حوریه ایست انسى، و جان براى همان جان است، در دامان متقیان تربیت شده و دست ملائکه او را گرفته و در دامان زنان طاهر رشد و نمو کرده و به بهترین صورتى نشأت گرفته و به بهترین صورت تربیت شده است. آیا گمان می کنید رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ارث خود را بر او حرام کرد و او را آگاه نساخت؟ و حال آنکه خداوند فرموده است: (وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الأَقْرَبینَ)(٢٠٠) یعنى «نخست خویشان نزدیک خود را انذار کن». بنابراین ابوبکر و عمر، ام سلمه را از حقوقِ خود و فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را از فدک و خمس خود محروم نمودند. سپس عمر عایشه و حفصه و ام حبیبه را بدون هیچ دلیل عقلى و نقلى که چنین امرى را جایز کند بر دیگر زنان امت ترجیح داد. معاویه هم براى عایشه لباس و سکه و اشیائى اهدا کرد تا در استوانه ى او قرار دهند.(٢٠١)

عروه ذکر می کند که به او نیز صد هزار داد.(٢٠٢)

ابن کثیر از عطاء نقل می کند که او (معاویه) وقتى عایشه در مکّه بود برایش طوقى فرستاد که قیمت آن صد هزار بود و او پذیرفت.(٢٠٣)

ابن کثیر از سعید بن عبدالعزیز نقل می کند که: معاویه از طرف عایشه هجده هزار دینار و تمام قرض او را که به مردم می بخشید، ادا کرد.(٢٠٤)

تأثیر تبعیض در کشته شدن عثمان و ایجاد فتنه و آشوب ممکن است شخصى سؤال کند دیدگاه طبقاتى چه اثرى در ایجاد فتنه و کشته شدن عثمان داشته است؟

در پاسخ می گوئیم، اولین کسى که قیام علیه عثمان را علنى نمود ام المؤمنین عایشه بود و علت اختلاف او با عثمان، چند امر بود. که یکى از آنها، اصرار وى بر همان حقوقى بود که عمر معین کرد و اصرار عثمان بر کم کردن حقوق او.

یعقوبى در تاریخ خود ذکر می کند که: «بین عثمان و عایشه اختلاف وجود داشت و این اختلاف بخاطر آن بود که به او کمتر از آنچه عمربن الخطاب می داد پرداخت می کرد. و او را مانند زنان دیگر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قرار داد.(٢٠٥) لذا قیام سهمگین و شدیدى را به پا نمود.

در کتاب «انساب الاشراف» بلاذرى آمده است که: علیه عثمان در آن زمان خانواده ى مسلمانى مخالفتر از خانواده ى بنى تیم که خانواده ابوبکر باشد وجود نداشت.(٢٠٦)

و از آنجائى که عایشه اول کسى بود که فتوى به قتل عثمان داد و گفت: نعثل (پیرمرد یهودى) را بکشید او کافر شده است،(٢٠٧) بنابراین عثمان اولین قربانى نظریه ى نابرابرى در پرداختها بود!

ماوردى می گوید: ابن اسحاق حکایت کرد که: هنگامی که عمر، مجروح وارد خانه شد، سروصداى مردم را شنید، گفت: مردم چه می خواهند؟ گفتند: میخواهند بر تو وارد شوند، پس به آنان اذن داد، پس گفتند: وصیت کن اى امیرمؤمنان، عثمان را جانشین خود قرار ده. گفت: چطور می شود او ثروت و بهشت را با هم دوست داشته باشد؟ پس از نزد او خارج شدند!


سیاست مالى ابوبکر و عمر و عثمان از زبان على عليه‌السلام

امام على عليه‌السلام دربارهى فرق بین عثمان و دو خلیفه سابق فرمود: اما در مورد فرق تو با آندو، تو مانند یکى از آندو نیستى، آندو امر خلافت را بعهده گرفتند و خود و خاندان خود را از آن بازداشتند، لکن تو و خویشاوندانت چون شناگر دریا شنا کردید، اى ابوعمرو به خدا برگرد و بنگر آیا از عمر تو به جز اندکى باقى مانده است.(٢٠٨)

ابو مخنف و واقدى روایت کرده اند که مردم نپسندیدند عثمان به سعید بن العاص صد هزار اعطا کرده باشد. پس على عليه‌السلام و زبیر و طلحه و سعد و عبدالرحمن با او در اینباره سخن گفتند، و او گفت: قرابت و خوشى با من دارد، گفتند: آیا ابوبکر و عمر قوم و خویش نداشتند؟ گفت: ابوبکر و عمر با منع خویشان خود به خدا تقرّب می جستند و من با دادن به خویشان خود. گفتند: بخدا سوگند شیوهى آنها از شیوهى تو محبوبتر است.(٢٠٩)

على عليه‌السلام فرمود: هر مِلکى را که عثمان واگذار کرد و تمام اموال خدا را که پرداخت نمود به بیت المال باز می گردد.(٢١٠)


دیدگاه عمر نسبت به زینت کعبه و تحریم هدایا

روایت شده است که: در دوران عمر دربارهى زینت کعبه و فراوانى آن سخنانى پیش او گفته شد و گروهى گفتند: اگر آنها را بگیرى و با آنها لشکریان مسلمانان را مجهّز کنى اجر عظیمترى دارد. کعبه زیورآلات را براى چه می خواهد؟ پس عمر بر این کار همّت گماشت و دربارهاش از امیرمؤمنان عليه‌السلام سؤال کرد، حضرت فرمود: این قرآن بر پیامبر هنگامی نازل گردید که اموال چهار قسم بود، اموال مسلمانان که آنرا براساس سهم هر یک از وارثان تقسیم کرد، و غنیمت جنگى که آن را به نیازمندانش رساند و خمس که خدا جایگاهِ مصرفِ آنرا تعیین فرمود، و صدقات که خدا آنرا به حال خود گذاشت، نه از روى فراموشى آنرا ترک کرد و نه از چشم خدا پنهان بود، تو نیز آنرا به حال خود واگذار چنانکه خدا و پیامبرش آنرا به حال خود واگذاشتند.

عمر گفت: اگر تو نبودى رسوا می شدیم و متعرّض زیورآلات کعبه نشد.(٢١١) با این وجود محمد بن سعود بعد از بیش از هزار سال اقدام به گرفتن زیورآلات کعبه نمود.

چه زمانى رشوه گرفتن زیاد شد؟ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با ارتشا شرعاً و عملا مبارزه نمود و مسلمانان بر شیوهى او حرکت کردند، لکن در میان کسانى که بعد از او آمدند کسانى یافت شدند که با شیوهى او مخالفت کردند. مغیرة بن شعبه می گوید: او نخستین رشوه دهنده در اسلام است زیرا عمامه ى خود را به حاجبِ (دربان) عمر داد تا به او اجازه دهد هر جاى مجلس که بخواهد بنشیند.

و هنگامی که ابوموسى اشعرى براى آوردن مغیره و شاهدانى که علیه او شهادت به زنا داده بودند به بصره آمد، مغیره رشوه اى برایش فرستاد که عبارت بود از یک کنیز عربى از اسیران یمامه از بنى حنیفه بهمراه یک خادم.(٢١٢)

از ابى جریر ازدى نقل شده است که گفت: مردى پیوسته ران شتر به عمر هدیه می داد تا آنکه روزى با نزاع کننده اى آمد و گفت: اى امیرمؤمنان بین ما قضاوت جدا کننده اى انجام ده همانطوریکه ران از شتر جدا می شود!

عمر گفت: پیوسته این سخن را تکرار می کرد تا آنکه بر خود ترسیدم، پس از آن عمر علیه او قضاوت کرد و به کارگزاران خود نوشت: اما بعد، از گرفتن هدایا بپرهیزید، زیرا آنها نوعى رشوه هستند.(٢١٣)

و قبل از این ماجرا، آمده است که چون مردم اطراف ابوبکر جمع شدند قسمتى را بین زنان مهاجر و انصار تقسیم کرد و براى زنى از بنى عدى بن نجار سهمی را به همراه زید بن ثابت فرستاد، زن گفت: این چیست؟

گفت: سهمی است که ابوبکر براى زنان تقسیم کرده است.

زن گفت: آیا براى رها کردنِ دِین خود به من رشوه می دهید؟ بخدا سوگند چیزى از آن را نمی پذیرم و آنرا به او بازگرداند.(٢١٤)

ذکوان غلام عایشه می گوید: دُرج یا سبدى پر از جواهرات را از عراق براى عمر آوردند، عمر به اصحاب خود گفت: می دانید قیمت آن چقدر است؟ گفتند: نه، و نمی دانستند آنرا چگونه تقسیم کنند.

پس گفت: آیا اجازه می دهید آنرا براى عایشه بفرستم، چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را دوست می داشت؟

گفتند: آرى پس آنرا براى او فرستاد.

و عایشه گفت: خداوند بر پسر خطاب چه گشوده است؟(٢١٥) و اینکه اغلب مسلمانان قیمت این درج را نمی دانستند، بدین معناست که برابر دهها هزار دینار ارزش داشته است. عایشه هم تا آخر عُمر به پدر خود و عمر وفادار ماند و با آنچه در توان داشته به آنان خدمت می کرد.

او بود که نوحه گرى جن را بر مرگ عمر ذکر نمود ولى براى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چنین مطلبى را ذکر نکرد! و بخاطر احترام زیاد او نسبت به عمر، حدیثى را از زبان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى او بیان نمود که: «در امتهاى قبل از شما محدّثانى (یعنى کسانى که فرشتگان الهى با آنان سخن می گفتند) وجود داشتند و اگر در امت من یکى از آنان باشد بى گمان عمر از آنهاست».(٢١٦) و معلوم نیست چرا خلیفه عمر مصلحت را در آن دید که زیورآلات کعبه را براى مجهّز کردن سپاه مسلمانان برباید، در حالیکه جواهرات کسرى را به ام المؤمنین عایشه بخشیده بود.

و عایشه گفت: جنیان بر عمر گریه کردند، در حالیکه عمر اعتقاد داشت هنگامی که انسانها بر مرده گریه کنند بر او در قبرش عذاب نازل می شود، حال اگر جنیان بر او گریه کنند چه پیش می آید؟!

عمر هدیه گرفتن را در حد ران شتر حرام نمود، پس اگر در حد جواهرات کسرى باشد چگونه است؟

در زمان عثمان اموالى که به ناحق داده می شدند بسیار گردید و آن چنان وضع مالى گرفتار فساد شد که خود عثمان درباره ى طلحة بن عبدالله گفت: عجبا، واى بر پسر حضرمیّه، به او بُهارهاى طلاى چنین و چنان دادم (هر بُهار یا بار سیصد رطل قبطى است) در حالیکه قصد ریختن خون مرا دارد، و مردم را بر جان من ترغیب می کند، خداوندا، او را بهره مند به آن نکن و او را به عاقبتِ ظلمِ خود برسان!(٢١٧)

و طلحه سیصد بُهار طلا و نقره از خود بجاى گذاشت.(٢١٨) و زبیر نیز در زیادى ثروت همچون طلحه بود و تمام اموال او سى و پنج هزار هزار و دویست هزار بود و چهار زن داشت که به هر کدام از آنها هزار هزار و صد هزار رسید.(٢١٩) و حال که طلحه ى مخالف با عثمان بر چنین اندازه اى از طلا دست یافته بود، مروان چه اندازه از ثروت را جمع کرده بود؟!

زبیر بن عوام صد هزار هزار و هفتصد هزار هزار ارث بجا گذاشت.(٢٢٠)

ابن اثیر اموال عبدالرحمن بن عوف را ذکر کرد و گفت: «ثروت عظیمی از طلا بجاى گذاشت که آنرا با طبر قطعه قطعه می کردند تا جائى که دست مردان از آن تاول زده و مجروح گردید، و مالِکِ هزار شتر و صد اسب و سه هزار گوسفند بود که در بقیع چرا می کردند و چهار زن داشت که زنى با هشتاد هزار مصالحه کرد.(٢٢١)

ابن عساکر، اموال عبدالرحمن بن عوف را ذکر کرد و گفت: ثروت او افزون گشت تا جائى که براى او هفتصد حیوان باربر که پارچه و آرد و طعام حمل می کردند، حرکت کردند.

و چون به مدینه وارد شدند اهل آن شهر صداى هیاهو و زمین لرزه شنیدند.(٢٢٢)

و عبدالرحمن بن عوف بر ام المؤمنین ام سلمه وارد شد و گفت: «می ترسم هلاک شده باشم، من از ثروتمندترین قریش هستم، زمینى را به چهل هزار دینار فروختم». گفت: «فرزندم، انفاق کن زیرا از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم از اصحاب من کسانى هستند که بعد از جدا شدن از من هرگز مرا نخواهد دید...».(٢٢٣) و بعد از آنکه ابن عوف حدیث امسلمه را شنید از زیادى اموال خود ترسید. زیرا چنین آمده است که: عبدالرحمن بن عوف طعامی آورد در حالیکه روزه بود، پس گفت: با آنکه مصعب بن زبیر از من بهتر بود کشته شد و در پارچه بُرد خود کفن شد بصورتى که اگر سر او را می پوشاندند پاى او پیدا می شد و اگر پاى او را می پوشاندند سر او پیدا می شد، و فکر می کنم چنین گفت: و حمزه در حالیکه از من بهتر بود کشته شد و سپس از دنیا برایمان توسعه یافت آنچه توسعه یافت ـ یا گفت: از دنیا بما عطا کردند آنچه عطا کردند ـ و می ترسیم که حسنات ما را زودتر داده باشند (و پاداشى در آخرت نداشته باشم) سپس مشغول گریه شد تا آنکه طعام را ترک نمود».(٢٢٤)

و ابن عوف میراث عظیمی از طلا و چهارپایان و زمین بجاى گذاشت.(٢٢٥) ابن عوف چهار زن از خود بجاى گذاشت و نصیب هر کدام آنها از یک هشتم اموال از هشتاد هزار تا صد هزار دینار قیمتگذارى شد. ابن عوف (وزیر عمر) این اموال را در زمان عمر و عثمان بدست آورد.

و سعد بن ابى وقاص دویست هزار و پنجاه هزار درهم بجا گذاشت. (یعنى دویست و پنجاه هزار درهم)(٢٢٦)

و چون دوران اموى فرا رسید رشوه رواج یافت و در هر مکانى شایع شد و شعرا و والیان و راویان بر سهم أسد از اموال مسلمانان دست یافتند.

_____________________________


دروغ گفتن بر ضد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحاب

ساختن احادیث دروغین بر ضد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحاب دروغ گفتن علیه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحاب بصورتى خطرناک به نام احادیثى که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بیان کرده است منتشر شد، در حالیکه حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: من قبل از شما بر حوض وارد می شوم و بهمراه من مردانى بالا برده می شوند سپس به پائین می روند، پس می گویم، پروردگارا اینها اصحاب من هستند، پس گفته می شود نمی دانى بعد از تو چه کردند.

مسلم بن الحجاج در صحیح خود(٢٢٧) تعدادى روایت به همین مضمون نقل کرده است. حمیدى در کتاب «الجمع بین صحیحى مسلم و البخارى» و احمد بن حنبل نیز در مسند خود، همین احادیث را نقل کرده اند.(٢٢٨)

و اگر قائل به عدالت تمام اصحاب شویم لازم است قائل شویم منافقین و منحرفین از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بهمراه عمر و کشندگان او و عثمان و کشندگان او و على عليه‌السلام و کشندگان او و شرکت کنندگان در جنگ جمل و صفیّن و نهروان همگى وارد بهشت می شوند، در حالیکه تمام این لوازم به ضرورت و به اتفاق، باطل هستند. و احادیث دروغین، بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منتشر شدند تا جائیکه رجّال بن عنفوة که نامش «نهار» بود، و بعد از اسلام آوردن و هجرت و خواندن قرآن مرتّد شد، نزد مسیلمه ى کذاب رفت، و خبر داد که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گفته است مسیلمه در رسالت با او شریک بوده است، و او (نهار) بزرگترین فتنه بر بنى حنیفه بود.(٢٢٩)

سمعانى می گوید: هرکس در یک خبر بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ بگوید باید تمام احادیث گذشتهى او را دور ریخت.(٢٣٠) عمر نظریهى عدالت صحابه را که امویان بعدها بوجود آوردند باطل نمود زیرا به ابن العاص چنین نوشت: از عبدالله امیرمؤمنان به معصیتکار فرزند معصیتکار.(٢٣١) و عمر، به مغیرة بن شعبه گفت: راست گفتى تو همان قوىّ فاجر (گنهکار) هستى!(٢٣٢)

و به ابوهریره درباره ى سرقتش از اموال مسلمانان چنین گفت: این اموال را براى خود برداشتى، اى دشمن خدا و کتاب او.(٢٣٣) و عمر ابوهریره را به دروغ گفتن در حدیث متهّم کرد و گفت: در حدیث زیاده روى کردى و بیشتر بنظر می رسد که بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ می بندى.(٢٣٤)

احمد بن حنبل و ابوبکر حمیدى و ابوبکر صیرفى می گویند: روایت کسى که در احادیث رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ بگوید پذیرفته نمی شود گرچه بعد از آن هم از دروغ گفتن توبه نماید.(٢٣٥)

ابن حجر عسقلانى می گوید: علما بر تشدید (حرمت) دروغِ بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اتفاق دارند، زیرا چنین دروغى از گناهان کبیره است، و ابومحمّد جوینى بحدّى تأکید کرده است که حکم به کفر کسى داده است که چنین فعلى از او واقع شود.

و گفته اند هیچ فرقى در تحریم دروغ گفتن بر آن حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود ندارد چه در مورد احکام باشد و چه غیر آن، مانند ترغیب و ترساندن و مواعظ و امور دیگر و همه ى این دروغها به اتفاق تمام مسلمانان حرام و از بزرگترین گناهان کبیره و زشت ترین کارهاى زشت است... و اهل حل و عقد، اجماع بر حرمت دروغ گفتن بر یکایک مردم نموده اند، پس چگونه است دروغ گفتن بر کسى که گفتار او شرع و سخن او وحى است و دروغ گفتن بر او دروغ گفتن بر خداوند تعالى است؟

احادیث دروغین بسیارى بر ضد پیامبر (محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) در زمان حیات و بعد از وفات او آشکار شدند. و دروغ گفتن بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نه فقط از طرف دشمنان بود بلکه اصحاب نیز بر حضرت دروغ می گفتند.

احادیث غُلُوْ هم با احادیث مذمّت از جهت اینکه دروغین هستند و به اسم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سخن گفته اند، هیچ تفاوتى با هم ندارند. امام على عليه‌السلام هم از طرف دوستان و دشمنان خود به چنین احادیثى گرفتار گردید، پس دشمنان براى پائین آوردن شأن و منزلت او احادیث دروغینى که هیچ پایه اى از صحّت و درستى نداشتند برایش بوجود آوردند و غلوکنندگان منزلت او را بالا برده و ـ العیاذبالله ـ در رتبهى پروردگار قرار دادند. در حالیکه على عليه‌السلام بنده اى از بندگان خداوند است و بر پیمان شکنان در بیعت خود و قاسطین (پیروان معاویه) و مارقین (خوارج) و غلوکنندگان خشم گرفت و آنها را به هلاکت رساند.

اما در خصوص ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه و اکابر اصحاب، این افراد در معرض نقشه اى قرار گرفتند که از طرف حکومت اموى طرّاحى شده بود و آزادشدگان مکّه و پیروان ابوجهل آنرا پشتیبانى کردند و حیله گران عرب و شیاطین یهود خطوط اصلى آنرا براى دروغ گفتن با نام این افراد و تعظیم شأن آنها، ترسیم کردند.

نظرّیه ى آنها به این شرح بود: در طى بالا بردن منزلت اصحاب، به بالاتر یا مساوىِ منزلتِ نبىّ مکرّم محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از جهت علم و شجاعت و علم غیب و ارتباطِ با ملائکه و امور دیگر منزلت حضرت را پائین آوردند. (براى این مورد شواهد بسیارى وجود دارد) و در این مسأله بدون هیچ فرقى منزلت محمّد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و عمر و معاویه را در یک درجه قرار دادند بنحوى که اگر پیامبرانى بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود داشتند عمر یا معاویه... بودند؟! و این همان نابود کردن منزلت نبوت و محو کردن دلائل آن است.

و مطابق این نظریه، اصحاب، مطلّع بر غیب می شوند لکن نه از طریق محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌، و حق بر زبان آنها جارى می شود و با ملائکه صحبت می کنند و... . و بحمدالله عمر و ابوبکر با سخنانى که درباره ى خودشان گفته اند، این احادیث را تکذیب کرده اند. زیرا عمر گفت: تمام مردم حتى زنان حجله نشین از عمر داناتر و فقیه ترند.(٢٣٦) و چرا هنگامی که سخن لغو می گویم مرا باز نمی دارید.(٢٣٧) و از جمله احادیث دروغینى که معاویه و حزب قریش بوجود آوردند این حدیث است: ابوهریره می گوید رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داد. و بطلان این حدیث بخوبى آشکار است زیرا عمر دهها بار به خطا و جهل و ندانستن جواب بعضى از مسائل اعتراف کرده است، و از ناحیه اى دیگر در سند این حدیث ابوهریره قرار دارد که عمر او را متهم به کذب بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نموده است، بنابراین اگر ابوهریره را تصدیق کنیم در واقع عمر را تکذیب کرده ایم. و در سند حدیث عبدالله بن عمر العمرى و یحیى بن سعید و جهم بن ابى الجهم قرار دارند که هر سه به کذب و ضعف و مجهول الشخص بودن توصیف شده اند. و باوجود این دو نقص حدیث از اعتبار می افتد.(٢٣٨)

با این حال عمر می گوید: تعجب نکنید از امامی که خطا می کند و زنى که به حق سخن می گوید، با امام شما مبارزه کرد و او را مغلوب نمود.(٢٣٩) و عمر گفت: همهى مردم از تو داناتر و فقیه ترند اى عمر.(٢٤٠) بنابراین دروغ آن حدیثى که مخالف با سخنان عمر است آشکار می گردد. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: منافق سه نشانه دارد: چون سخن گوید دروغ می گوید و چون وعده دهد تخلّف می کند و چون امانتى به او سپرده شود خیانت می کند.(٢٤١)

در حالیکه ابوبکر می گوید: من شیطانى دارم که گاه بر من چیره می شود.(٢٤٢) و ابوبکر زبان خود را گرفت و گفت: همین است که مرا به جایگاههاى مخوف وارد کرد.(٢٤٣)

و از جمله دروغها، این حدیث انس به مالک است که: چون وفاتِ ابوبکر صدیق نزدیک شد از امیرمؤمنان على بن ابى طالب شنیدم که میفرمود: صاحبان فراست در مردم چهار نفر هستند: دو زن و دو مرد، اما زنِ اول صفورا دختر شعیب است هنگامی که با فراست به موسى عليه‌السلام نگاه کرد، خداوند تعالى در قضیه ى او چنین فرمود: «اى پدر عزیز او را اجیر خود گردان زیرا نیرومندِ امانتدار، بهترین اجیر است».(٢٤٤) و مرد اول، عزیز مصر در زمان یوسف بود و مردم در آنها در یوسف [بى رغبت بودند، و خداوند تعالى فرمود: «عزیز مصر که او را خریدارى کرد به زن خویش سفارش یوسف را کرد که مقامش بسیار گرامی دار که امید است به ما نفع بسیار بخشد یا او را به فرزندى گیریم».(٢٤٥) و اما زن دوّم خدیجه بنت خویلد رضی‌الله‌عنه است هنگامی که به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دیده فراست نگریست و به عموى خود گفت: روح من عطر دل انگیز روحِ محمد بن عبدالله را می شناسد، او پیامبر این امّت است. مرا به تزویج او درآور، و اما مرد دیگر ابوبکر صدیق است هنگامی که وفات او نزدیک شد گفت: با دقت نظر کردم و بنظرم رسید امر خلافت را در عمر بن الخطاب قرار دهم. پس به او گفتم: اگر این امر را در غیر او قرار دهى به او راضى نخواهیم شد.

پس گفت: مرا مسرور کردى، بخدا قسم تو را با حدیثى که از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى تو شنیدم مسرور خواهم کرد.

به او گفتم: آن چیست؟ گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می فرمود: بر صراط گردنه اى وجود دارد که احدى از آن عبور نمی کند مگر آنکه على بن ابى طالب به او اجازه بدهد.

على بن ابى طالب فرمود: میخواهى با حدیثى که از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى خودت و درباره ى عمر شنیدم مسرورت کنم؟ گفت: آن چیست؟ گفتم: به من فرمود: اى على: اجازه عبور را براى کسى که دشنام به ابوبکر و عمر می دهد ننویس، زیرا آندو سرور پیران اهل بهشت بعد از پیامبران هستند. انس گفت: چون خلافت بدست عمر رسید، على به من گفت: اى انس، مجارى علم را از خداوند عزوجل در جهان مطالعه کردم، و سزاوار نبود راضى شوم به غیر آن چیزى که در علمِ سابقِ خدا و اراده ى او جارى بود، زیرا می ترسیدم مبادا از طرف من اعتراضى بر خداوند عزوجل بوجود آید، و از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می فرمود: من خاتم انبیا هستم و تو اى على خاتم اولیا هستى.

خطیب می گوید: این حدیث، ساختگى و ساخته ى داستان سرایان است، عمر بن واصل آنرا وضع نمود یا به اسم او وضع کرده اند.(٢٤٦)

مؤلف می گوید: واضع این حدیث، حدیثى دروغین را با حدیثى صحیح(٢٤٧) به هم آمیخته تا مراد خود را اثبات نماید و آنچه را از زبان على عليه‌السلام نقل کرده اصل و اساسى ندارد.

و این چنین امویان مردم را با کم کردن شأن بهشت به اینکه همچون زمین داراى جوان و پیر است، به تمسخر گرفتند.

مطابق این حدیث انسان در آخرت مثل موقعى که از دنیا می رود جوان یا پیر است، و ـ العیاذبالله ـ میخواهند اثبات کنند که خداوند سبحان قادر نیست آنها را به حالت جوانى برگرداند.

حدیث دروغین دیگر: گویا علمِ تمامی مردم در دامان عمر بهمراه علم عمر تدریس شده است. و اگر علمِ تمامی مردم در کفّه ى ترازو قرار گیرد و علم عمر در کفه ى دیگر، علم عمر بر علم مردم رجحان می یابد. و امثال این حدیث فراوان است.(٢٤٨)

در حالیکه در حدیث صحیح آمده است که: عمر بن الخطاب سوره ى بقره را در دوازده سال فرا گرفت و چون آنرا یاد گرفت شترى قربانى کرد.(٢٤٩)

عمر در قضیه ى محدود کردن مهرّیه ى زنها گفت: همه ى زنها از عمر داناترند. سپس به اصحاب خود گفت: چون شنیدید به چنین کلامی سخن می گویم بر من خورده نگیرید و انکار نکنید تا آنکه زنى که از داناترین زنها نیست بر من برنگردد.(٢٥٠)

عمر از کنار کودکى گذشت که این آیهى قرآن را میخواند: (النَّبِیُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُم)(٢٥١)

پس گفت: اى غلام این آیه را پاک کن، گفت: این قرآنِ اُبىّ است، پس نزد او رفت و از او پرسید، ابى گفت: قرآن مرا سرگرم می کرد و تو را دست زدن در بازارها، و با عمر به شدت و تندى سخن گفت.(٢٥٢)

و چون ابى بن کعب این آیه را خواند: (وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً و مقتاً و ساءَ سَبِیلا إِلا مَنْ تابَ فَأِنَّ اللّهَ کانَ غَفُوراً رَحیماً)،(٢٥٣) عده اى آیه را براى عمر خواندند پس عمر از اُبى درباره ى آن پرسید، گفت: آیه را از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گرفتم و تو کارى بجز دست زدن براى بیع نداشتى.(٢٥٤)

و ابى گفت: آیا سخن بگویم؟ گفت: بگو، گفت: تو می دانى که بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داخل می شدم و قرآن را برایم می خواند و تو بر در خانه بودى، اگر دوست داشته باشى بهمان نحوى که آن حضرت برایم خواند بر مردم بخوانم، می خوانم والا تا زنده هستم یک حرف هم نمی خوانم. گفت: بلکه بر مردم بخوان.

و انس گریه کرد و گفت: هر چیزى را تغییر دادند، حتى نماز را.(٢٥٥) و ابى به عمر گفت: مسلماً می دانى که من حاضر می شدم و شما غائب بودید و دعوت می شدم و شما منع می شدید و به من احسان می شد، به خدا سوگند اگر دوست داشته باشى در خانه می مانم و با احدى دربارهى چیزى سخن نمی گویم.(٢٥٦)

عمر در هر دو روز یک مرتبه به مسجد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می رفت.(٢٥٧) و از جمله احادیث دروغین، این حدیث است: زلزله اى در مدینه روى داد پس عمر با تازیانه ى خود بر زمین زد، و گفت: باذن خدا آرام باش، و زمین آرام شد و بعد از آن زلزله اى در مدینه رخ نداد.

در حالیکه کتاب «تاریخ الخمیس» ذکر کرده است که زلزله در سال ششم هجرى واقع شد، و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند عزوجل میخواهد راضیش کنید، پس او را راضى کنید.

و حدیثى را ذکر کردند که در آن آمده است: اگر در میان شما مبعوث نمی شدم عمر مبعوث می شد.

و ابن جوزى این حدیث را در ضمن احادیث ساختگى نقل کرد و گفت: زکریا بن یحیى از دروغگویان بزرگ است. و نسائى گفت: عبدالله بن یحیى متروک الحدیث است (کسى به حدیث او عمل نمی کند) و در این حدیث مقام و منزلت پیامبر اکرم حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به اندازه ى مقام و منزلت عمر سقوط کرده است.

و با وجود اینکه امویان منزلت عمر را در حدّ منزلت پیامبران بالا برده اند، عمر به منزلت حقیقى خود اعتراف کرده می گوید: عوف راست گفت و شما دروغ گفتید! ابوبکر خوشبوتر از عطر مُشک بود و من در میان شتران خاندانم سرگردان بودم.(٢٥٨)

و گفت: هرکس میخواهد درباره ى قرآن سؤال کند به اُبى بن کعب مراجعه کند و هرکس بخواهد درباره ى حلال و حرام سؤال کند به معاذ بن جَبَل مراجعه کند و هرکس بخواهد درباره ى مال سؤال کند نزد من بیاید، زیرا خداوند تعالى مرا ذخیره کننده قرار داد.(٢٥٩)

چون مدتى خبر عمر بر ابوموسى اشعرى به تأخیر افتاد (و از او بى خبر بود)، به نزد زنى آمد که در شکم، شیطانى داشت و درباره ى عمر از او سؤال کرد. زن گفت: صبر کن تا شیطانم بیاید. چون آمد از او درباره اش سؤال کرد، پس (شیطان) گفت: او را در حالى ترک کردم که کسائى به کمر بسته بود و به او بخاطر شتران صدقه تهنیت می گفتند. و او مردیست که هیچ شیطانى او را نمی بیند مگر آنکه تا بینى برایش سر فرود می آورد، فرشته بین دو چشم اوست و روح القدس با زبان او سخن می گوید.(٢٦٠)

معلوم نیست چرا ابوموسى صدها هزار انسان را رها کرد و دربارهى عمر به سراغ سؤال کردن از شیطان رفت؟! و نمی دانیم اسم این شیطان چه بود؟ آیا از عربها بود یا از غیر آنها؟ آیا مورد اطمینان بود یا مجهول؟ و نمی دانیم رأى علماى رجال درباره ى روایت شیطانى که اسم و نسب او مجهول است چیست؟! و معلوم نیست راز مشترک در قضیه ى شیاطین چیست؟ ابوبکر گفت: براى من شیطانیست که گاه بر من چیره می شود.(٢٦١) و از همین جهت است که ابوموسى اشعرى از شیطانى که در شکم زنى زندگى می کرد درباره ى عمر سؤال کرد.

در حالیکه ابوبکر و اشعرى دو دوست دلسوز براى عمر بودند. برنامه ى کاستن از منزلت و مقام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و صحابه و اسلام با ذکر احادیثى بر ضد محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیامبرِ پیروى شده و اصحاب تابع او، از زبان این قبیل صحابه ى منافق، احتیاج به ملاحظات فنى، براى ادراک خباثت اموى یهودى دارد. و امویان کافر و یهودیان و منافقان ـ العیاذبالله ـ میخواستند دروغگوئى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و نفاق صحابه را بیان کنند. و در صورت تحقق یافتن این امر، مردم به درستى سخن ابوسفیان پى می بردند که می گفت: محمد فقط یک پادشاه است نه پیامبر! ابوسفیان قبل از فتح مکّه به عباس گفت: پادشاهى پسر برادرت با عظمت شده است.(٢٦٢) و امویان این مقوله را بارها تکرار کردند; زیرا بعد از بیعت براى خلافت عثمان، ابوسفیان در مقابل قبر حمزه چنین گفت: آن پادشاهى و مُلکى که بخاطر آن با ما قتال کردید اکنون در دست ما قرار گرفت. و در مجلس عثمان گفت: «خداوندا امر را امر جاهلیّت و پادشاهى را پادشاهى غاصبانه و پایه هاى زمین را براى بنى امیّه قرار ده».(٢٦٣)

و یزید همین سخن را در مقابل سر مقدس حسین شهید عليه‌السلام در دمشق تکرار کرد و گفت: بنى هاشم با پادشاهى بازى کردند و هیچ خبرى نیامد و هیچ وحیى نازل نشد.(٢٦٤)


تغییر هویت صحابه

امویان سعى کردند پرونده هاى اصحاب را مخلوط کنند و اخلاصِ مسلمانان براى اسلام و قرآن را در هاله اى از ابهام و شک قرار دهند و این کار را با اتهام به تمام اصحاب و بوجود آوردن احادیث نبوىِ بى اساس عملى ساختند.

و سعى کردند همهى صحابه را که گوئى تمامشان به یک گونه بوده و هیچ تفاوت و اختلافى نداشتند به دورى از فضیلت و انسانیت و مبادى اسلام توصیف نمایند. تا در پى آن منزلت ابوسفیان همچون منزلت مهاجرین و انصار با سابقهى در اسلام شود.

و بعد از آن درجهى آزاد شده در حد درجه و منزلت اهل بیعت عقبه و مهاجرین به حبشه و مدینه مساوى گردد؟!

و این برنامه، مخالفِ نظرِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در بالا بردن رتبهى سابقین بر لاحقین است، و طرحِ اموى، مخالفِ با طرح عمر، در فرق گذاشتن بین حقوق مسلمانان براساس سابقه ى مشارکت آنها در جنگهاىِ اسلامی بدر واحد و قادسیه است.

و چون عمر باب احادیث نبوى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ذکر و تدوین آنها را بسته بود، معاویه نیز بر همان روش حرکت نمود لکن باب کذب بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و خاندان و اصحاب او را باز نمود! لذا چنین احادیثى شایع و دروغگویان فراوان گردیدند.

و میتوان فرق بین عمر و معاویه را به وضوح در رفتارشان نسبت به ابوهریره که روایت کننده احادیث بسیار بود ملاحظه نمود.

عمر او را از گفتن احادیث نبوى منع کرد و گفت: بیشتر بنظر میرسد بر رسول خدا دروغ می گوئى.(٢٦٥) در حالیکه معاویه او را بخاطر مطرح کردن بسیارى از احادیث دروغین گرامی داشت.(٢٦٦)

و مسلماً اگر ابوبکر و عمر سنّت را تدوین می کردند معاویه قادر به باز کردن باب کذب بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نمی شد!

ابوجعفر اسکافى می گوید: معاویه گروهى از صحابه و گروهى از تابعین را بر آن داشت تا اخبار ناروائى را علیه على عليه‌السلام روایت کنند که موجب بدنامی و بیزارى از او شود، و براى این کار برایشان جوائزى قرار داد لذا، احادیث ساختگىِ فراوانى را برایش بوجود آوردند که موجب رضایتش گردید و از اصحاب، ابوهریره و عمرو بن العاص و مغیرة بن شعبه و از تابعین عروة بن زبیر را میتوان نام برد.(٢٦٧)

اعمش روایت می کند که: هنگامی که ابوهریره به همراه معاویه در سال جماعت به مسجد کوفه وارد شد، چون کثرت استقبال کنندگان را مشاهده کرد، بر زانو نشست و بارها بر سر و پیشانى خود زد و گفت: اى اهل عراق آیا فکر می کنید من بر خدا و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ می گویم و خویش را با آتش می سوزانم، به خدا سوگند از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که: براى هر پیامبرى حرمی وجود دارد و حرم من از عیر تا ثور است، پس هرکس در آن حدثى بوجود آورد لعنت خدا و ملائکه و تمامی مردم بر او باشد. و من شهادت می دهم که على در آن حرم حدثى بوجود آورد، و چون خبر او به معاویه رسید به او جایزه داد و او را تکریم کرد و حکومت مدینه را به او واگذار نمود.(٢٦٨)

از کلام ابوهریره بر می آید که مردم عراق او را به دروغ بر خدا و پیامبر متهم می دانستند.

امویان در نشر عقاید و افکار جاهلیّت که در شرک و مجسم نمودن خداى سحبان و ایمان به جبر هویدا می شد، تلاش وسیعى نمودند. و از آن جائى که مردم اطمینان به صحابه داشتند، امویان براى وارد کردن احادیث بى پایه ى خود، از نام اصحاب مخلص سوءاستفاده کردند و بخاطر فراوانى دراهم و اموال خرج شده در این عرصه احادیث ساختگى بین مسلمانان بسیار شد.(٢٦٩)

امویان و یهودیان مجسم کردن خداى سبحان را خواستار شدند و گفتند: اولین نفرى که خداوند با او در روز قیامت معانقه می کند عمر و اولین نفرى که خدا با او در روز قیامت دست می دهد عمر، و اولین نفرى که خداوند دست او را می گیرد و به بهشت می برد عمر بن الخطاب است، این حدیثِ مرفوع، از کعب است.

ذهبى در «تلخیص» خود می گوید: در استناد موضوع و کذّاب است. و در «میزان الاعتدال» خود می گوید: این مطلب جداً مورد انکار است.(٢٧٠)

و اختلافى بین شیوه ى عمر و شیوه ى معاویه درباره ى ذکر فضائل اهل بیت عليه‌السلام وجود دارد، اما هر دو در منع از تدوین و کتابت آن فضائل توافق داشتند. و مسلماً به بسیارى از فضائل اهل البیت و در رأس آنان على بن ابى طالب عليه‌السلام تصریح کرد. که سخنان ذیل عمر از همین قبیل است:

على مولاى هر مرد و زن مسلمان است و هرکس على مولاى او نیست اصلا مؤمن نیست.(٢٧١)

و محققاً حق، تو را خواست اى على لکن قوم تو ابا کردند.(٢٧٢) و اگر على نبود عمر هلاک می شد.

در حالیکه امویان قصد داشتند تمام قضائل اهل بیت را محو نمایند و در این راه همه ى وسائل رساننده ى به این قصد را بکار بردند، لذا سخن گفتن به نام على عليه‌السلام را منع کردند و بمدّت چهل سال بر مأذنه هاى مسلمانان او را لعن کردند و ذکر کردن فضائل او را منع نمودند!

امویان دریافتند که ایجاد فضائل دروغین براى اصحاب، که با فضائل و مناقب اهلبیت برابر یا بیشتر باشد، از همان وسائلى است که متکفّلِ کم کردن منزلت آنهاست، لذا این کار را شروع کردند.

ابن عرفه می گوید: بیشترِ احادیث وضع شده در فضائل صحابه، در دوران بنى امیّه و براى تقرب به آنان با امورى که گمان می کردند با آن بینى بنى هاشم را به خاک می مالند، ساخته شدهاند.(٢٧٣)

و از روایات دروغین، این روایت عایشه است که گفت: بین او و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزاعى وجود داشت. پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: آیا راضى می شوى که بین من و تو عمر قضاوت کند؟ گفت: کدام عمر؟ فرمود: عمر بن الخطاب گفت: نه بخدا من از عمر می ترسم. پس پیامبر فرمود: شیطان از او می ترسد.(٢٧٤) و معناى حدیث اینست که وى به عدالت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اطمینان ندارد و از شر عمر وحشت زده است و در نظر او هر دو ظالم هستند و دنبال کسى می گردد که بینشان به حق قضاوت نماید.

معاویه به تمام کارگزاران خود در تمام شهرها نامه هائى به این قرار نوشت;

اولا: به تمام کارگزاران خود نوشت که شهادتِ شیعه ى على عليه‌السلام و شیعهى اهلبیت او را نپذیرند.

ثانیاً: به تمام کارگزاران خود نوشت که دقت کنید چه کسانى شیعه و دوستدار و اهل ولایت عثمان هستند و فضائل و مناقب او را روایت می کنند، پس مجلس آنها را به خود نزدیک و مقرّب نمائید و مورد احترام و تکریم قرار دهید و با ذکر نام و نام پدر، آنچه را روایت می کنند برایم بنویسید.

پس همین کار را انجام دادند، و بخاطر صله ها و هدیه ها و واگذاریهائى که معاویه برایشان می فرستاد، در فضائل و مناقب عثمان زیاده گوئى کردند.

ثالثاً: معاویه به کارگزاران خود نوشت که: حدیث درباره ى عثمان زیاد شد و در هر شهر و ناحیه اى شایع گردید، پس مردم را دعوت کنید درباره ى فضائل اصحاب و خلفاى نخستین روایت کنند، و هیچ خبرى را که یکى از مسلمانان درباره ى ابوتراب روایت می کند رها نکنید مگر آنکه حدیثى مناقض با او در فضائل اصحاب برایم بیاورید، زیرا این کار برایم محبوبتر است و بیشتر موجب روشنى چشم من می گردد.

چهارم: به تمام کارگزاران خود در تمام شهرها نوشت: هرکس را که بیّنه اى علیه او قیام کرد که از دوستان على و اهلبیت اوست درنظر بگیرید و اسم او را از دیوان حذف کنید و بخشش و رزق او را ساقط کنید و در نسخه اى دیگر این جمله را نیز آورده است که: هرکسى را متهم به ولایت آن قوم (یعنى على و اهلبیت او) دانستید ناقص و معیوب نموده و خانه او را خراب کنید.

و بلا در هیچ جا مانند عراق شدید و زیاد نبود مخصوصاً در کوفه، تا جائى که بر مردى از شیعه، شخص مورد اطمینانى وارد می شد، و سرّ خود را به او می گفت و از خادم و مملوک او می ترسید و با او سخن نمی گفت تا آنکه قسم هاى موکد از او می گرفت، لذا احادیث دروغین بسیار شدند و بهتان گسترده اى بوجود آمد.(٢٧٥)

و از جمله دروغها، این حدیث نقل شده از بریده است: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در یکى از غزوه هاى خود خارج شد و چون بازگشت کنیزى سیاه پیش آمد و گفت: اى رسول خدا من نذر کرده بودم، اگر خداوند تو را سالم بازگرداند در مقابل شما دف بزنم و آواز بخوانم، فرمود: اگر نذر کرده اى بزن و الا خیر، پس مشغول زدن دف شد، پس ابوبکر وارد شد و او همچنان می نواخت سپس على وارد شد و او همچنان مشغول بود و سپس عثمان وارد شد و همچنان می نواخت، سپس عمر وارد شد، پس دف را زیر نشیمنگاه خود انداخت و بر آن نشست. آنگاه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مسلماً شیطان از تو می ترسد اى عمر، من نشسته بودم و او می نواخت بعد ابوبکر وارد شد و او می نواخت، سپس على وارد شد و او می نواخت سپس عثمان داخل شد و او می نواخت، سپس تو، اى عمر داخل شدى و او دف را به زمین انداخت.(٢٧٦) مفهوم این حدیث آنست که شیطان نه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می ترسد و نه از على عليه‌السلام و نه از ابوبکر و نه از عثمان. بلکه این گروه به شیطان گوش می دادند. امویان در این حدیث این چنین منزلت عمر را بالا بردند و منزلت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و على عليه‌السلام و عثمان را پائین آوردند تا منزلت همگى در حد معاویه و یزید گردد.

و به همین شیوه امویان در احادیث دیگر دست بردند، زیرا وارد شده است که: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: داخل بهشت شدم که ناگهان قصرى از طلا ظاهر شد، گفتم: این قصر از آنِ کیست؟ گفتند: از آنِ جوانى از قریش است. پس فکر کردم آن جوان باید خودم باشم، پس گفتم: آن جوان کیست؟ گفتند: عمر بن الخطاب است.(٢٧٧)

در این حدیث قصه گوى اموى (یهودى مشرب) منزلت عمر را بر منزلت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بالاتر برده بنحوى که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آرزو می کند آن قصر در بهشت قصر او باشد! و تعدى بر پیامبران صفت بارز یهودیان و طغیانگران مکّه بود.

و آنان اعتراف به وضع فضائل براى ابوبکر و عمر و عثمان نموده اند.(٢٧٨)

دیدگاه بنى امیّه نسبت به پیامبران و صحابه امویان تلاش کردند بزرگان خود را بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و باقى اصحاب به راههاى مختلف ترجیح دهند، تا بتوانند نبوت را نابود سازند و شرک را بالا ببرند و سلاطین و فرزندان آنها را بر سایر مردم ترجیح دهند. و مطابق همین دیدگاه اموى، حاکم و سلطان با صرفنظر از راههائى که او را به قدرت رسانده بود برتر از باقى مردم به شمار می آمد. و این نقشه در برترى دادن امویان بر دیگران و برترى دادن ابوبکر و عمر و عثمان بر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و على عليه‌السلام و باقى مردم نمایان می شد.

لذا بعنوان یک مطلب مربوط به حزب قریش، سعى کردند نام على عليه‌السلام را از سیره حذف کنند و در سیرهى او و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شک و تردید نمایند و ذکر و یادآورى مهاجرین و انصار و باقى مسلمانان را خاموش نموده چراغها را متوجه ابوبکر و عمر و عثمان و امویان و آزاد شدگان مکّه کنند.

این واقعیتِ دیدگاهِ جاهلىِ قریش است که بر بالا بردن مقام قریش و مسخ نمودن هویّت باقى عربها استوار بود.

و از جمله احادیث وضع شده حدیثى است به نقل از عایشه که در صحیح مسلم آمده است: ابوبکر از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که به همراه عایشه خوابیده و خود را با کسائى پوشانده بود اجازه گرفت و حضرت با همان حال به او اجازه داد و حاجت خود را قضا نمود سپس خارج شد، پس از آن عمر اجازه گرفت و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با همان حالت به او اجازه داد و حاجت خود را قضا نمود و خارج شد. عثمان می گوید: سپس از حضرت اجازه گرفتم، پس حضرت نشست و به عایشه گفت: خود را با لباسهایت بپوشان، پس حاجت خود را از آن حضرت برآوردم سپس خارج شدم.

پس عایشه گفت: اى رسول خدا، ندیدم شما از ابوبکر و عمر مانند عثمان بیمناک و نگران شوى؟

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: عثمان مردى با حیاست و ترسیدم اگر با همان حال به او اجازه دهم، حاجت خود را از من نخواهد.(٢٧٩)

مؤلف می گوید: بازدم و نفس اموى در این حدیث بخوبى آشکار بوده و فقط مصلحت و نفع عثمان را تأمین می کند و مروّت و مردانگى پیامبر اسلام حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر را نفى کرده و اظهار می کند که این جماعت هیچ بوئى از حیا نبرده اند! و عایشه را در لباسى نامناسب، بین شوهر و پدر خود و عمر به تصویر کشیده است که با عرف اسلامی ، در شرافت و عفّت و حیا مخالف است. و در همان حال اظهار می کند که عثمان اموى مجسمه شرف و حیاست.

در سند این روایت سعید بن العاصِ فاسق و فرزند او که هر دو از بنى امیّه هستند و ابن شهاب زهرى طرفدار بنى امیّه به چشم می خورند.

و بخاطر شرکت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در ساختن بناى کعبه، آزاد شدگان مکه سعى کردند این فضیلت را سلب کنند و شأن حضرت را پائین آورند، لذا چنین گفتند: در حالیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به همراهشان (سنگها) را منتقل می کرد، و آنروز حضرت سى و پنج سال عمر داشتند، و آنها لنگهاى خود را بر روى شانه ى خود می انداختند و سنگها را حمل می کردند، و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همین کار را انجام داد، پس به زمین خورد و به او ندا رسید: مواظب عورت خود باش... پس از آن عورت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دیده نشد.(٢٨٠)

با این حدیث ساختگى، کفارِ قریش که همواره عورتشان در جنگهاى بدر و احد و خندق ظاهر بود و با آن فساد مشهورشان سعى کردند از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که هرگز عورتشان ظاهر نشد و هیچ بیگانه اى به عورت او نگاه نکرده بود، انتقام گیرند.

و معلوم نیست چگونه مسلم این حدیث را در کتاب خود که به نام صحیح نامگذارى شده ذکر کرده است؟!

در روایتى دیگر چنین آمده است: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در حالیکه دو ران یا دو ساق خود را نپوشانده بود در خانه ام استراحت می کرد، پس ابوبکر اجازه خواست و حضرت با همان حال به او اجازه داد و سخن گفت، سپس عمر اجازه گرفت و به او اجازه داد و گفتگو کرد. سپس عثمان اجازه گرفت، پس رسول خدا نشست و لباسهاى خود را مرتب کرد، پس او داخل شد و گفتگو کرد، چون خارج شد، عایشه گفت: ابوبکر داخل شد، گشاده روئى نکردى و خوشامد نگفتى، سپس عمر داخل شد، گشاده روئى نکردى و خوشامد نگفتى، سپس عثمان داخل شد، نشستى و لباسهاى خود را مرتب کردى؟

حضرت فرمود: آگاه باش از مردى که ملائکه از او حیا می کنند، حیا می کنم.(٢٨١)پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در این حدیث ساختگى در مقابل زن و پدرزن و در مقابل عمر ران خود را نپوشانده است و بمجرد داخل شدن عثمان وضعیت را تدارک کرده و ران خود را می پوشاند.

بنابراین شرافت و حیا فقط نزد بنى امیّه است و حتماً آنرا از هُبَل و لات و عُزّى به ارث برده اند!

اهتمام قصه گویان به حکام مسلمان قصه گویان اهتمام زیادى به بزرگان مسلمان نمودند و از عامهى آنها یادى نکردند. زیرا امویان این اهتمام را خواستار شدند و تلاش کردند زندگى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را تنها همراه ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه و حفصه ترسیم کنند و بقیهى مسلمانان را ترک کردند.

بنابراین احادیث نبوى فقط در محدودهى زیر منحصر می شود:

محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر و عثمان گفتند، و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر و عثمان آمدند و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر و عثمان رفتند! و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به ابوبکر و عمر و عثمان اذن داد!

لذا احادیث نامحدودى را در مدح ابوبکر و عمر و عثمان می یابیم و این قبیل احادیث را در حق عباس بن عبدالمطلب و عبدالله بن مسعود و بلال و سلمان فارسى و مقداد و مصعب بن عمیر و سعد بن عبادة و زید بن الخطاب و عقیل بن ابى طالب و عثمان بن مظعون و دیگران نمی یابیم!

و هنگامی که کتابهاى سیره را می خوانیم آنها را مملو از احادیثى می یابیم که از چهار نفر نقل شده اند (ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه) و درباره ى مسلمانان قهرمانى که در جنگهاى بدر و احد و حنین به شهادت رسیدند و مهاجرین به حبشه تنها مختصرى یادآورى شده است.

و با وجود آنکه انصار اکثریت جمعیت مدینه بودند و عمده ى سپاه مسلمانان از آنان تشکیل می شد و پیامبر عظیم الشأن صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در شهر آنان بسر می برد و مسلمانان براساس اقتصاد آنها زندگى می کردند و شوکتشان توسط آنان بالا گرفت، ولى عمداً از ذکر نام آنها خوددارى کردند!

از این مطلب پى می بریم که در آنجا توطئه اى اموى براى نفى و نادیده گرفتن اهل البیت عليهم‌السلام و مردم متقى از صحنه ى سیره ى نبوى و منحصر نمودن سیره، در سیره ى حکّام و سلاطین مسلمان و بنى امیّه وجود دارد. و هر جاى کتاب طبرى را که به «تاریخ الامم و الملوک» نامگذارى شده است مطالعه کنیم در می یابیم که واقعاً تاریخ پادشاهان و کتابى براى آنان است نه براى ملتها، کتاب «الکامل فى التاریخ» نوشته ابن اثیر نیز همین طور است، در این کتابها براى ملتها هیچ شأن و منزلتى وجود ندارد. و آثار دروغ پردازى امویان در چنین احادیثى آشکار است، زیرا در صحیح مسلم حدیثى را که منسوب به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و به نقل از ابوهریره است می خوانیم که در آن آمده است: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: موقعى که مردى، گاوى را که بر او بار گذاشته بود می راند، گاو به او توجه کرد و گفت: من براى این خلق نشده ام لکن براى شخم زدن خلق شده ام. پس مردم از روى تعجب و نگرانى گفتند سبحان اللّه آیا گاوى سخن می گوید؟ رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مسلماً من ایمان دارم و قبول می کنم و ابوبکر و عمر نیز ایمان دارند و قبول می کنند.(٢٨٢)

یعنى همه مردم خبر را تصدیق نکردند و گفتند: سبحان الله و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم جواب داد: ابوبکر و عمر آنرا تصدیق می نمایند!

عمرو بن العاص (وزیر معاویه و دشمن على بن ابى طالب عليه‌السلام ) نیز با همین روش در این امر شرکت کرد تا محبت معاویه را بخود جلب کند. زیرا از او سؤال کردند: محبوبترین مردم براى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کیست؟ ابن العاص گفت: عایشه، گفتم: از مردان چه کسى؟ گفت: پدرش. گفتم: سپس چه کسى؟ گفت: عمر و مردانى را شمارش کرد.(٢٨٣)

سببِ چنین پاسخى براى هر عاقلى واضح است و در این مطلب نمایان می شود که معاویه اموال و هدایا را براى تمام کسانى که درباره ى ابوبکر و عمر و عثمان مناقب و فضائلى جعل می کردند و على عليه‌السلام را مذمت می نمودند، پرداخت می کرد.

تمام پادشاهان بنى امیّه بجز عمر بن عبدالعزیز چنین بودند.

در کتاب «المغازى» نوشته واقداى که اختصاص به احادیث مربوط به غزوات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دارد می یابیم که درباره ى عمر بن الخطاب ١٦٦ صفحه و دربارهى ابوبکر ١٤٣ صفحه سخن به میان آمده است در حالیکه عمار بن یاسر را در ١٩ صفحه و عبدالله بن مسعود را در ١٧ صفحه متذکر شده است. و خزیمه بن ثابت را یک مرتبه و خبّاب بن الارت را دو مرتبه و ابوذر غفارى را ده مرتبه و مصعب بن عمیر را ١٩ مرتبه ذکر نموده است.

و نشانه هاى دروغ پردازى اموى، با ملاحظه ى تعداد دفعاتى که عمر بن الخطاب و برادرش زید بن الخطاب ذکر شده اند بخوبى نمایان است و با علم به اینکه زید قبل از عمر مسلمان شد و قبل از او هجرت نمود، عمر ١٦٦ بار و زید فقط یک مرتبه نام برده شده است.


قرآن مطابق میل بعضى نازل شد، نه مطابق حکمت خداوند تعالى!!!

جرأت و وقاحت، امویان و همدستانشان را به آن جا کشانید که بر ساخت مقدس الهى نیز تعدّى نمایند، در نتیجه چنین تصویرى به وجود آوردند که جزئى از قرآن مطابق نظریات و امیال عمر نازل شده است. و از جمله ى این احادیث دروغین، میتوان به احادیث ذیل اشاره کرد:

عمر رأى و نظر می داد آنگاه قرآن نازل می شد.(٢٨٤) و ابن عساکر از على عليه‌السلام نقل می کند که گفت: در قرآن یک رأى از آراى عمر وجود دارد!

و از ابن عمر به صورت حدیث مرفوع نقل کرده است که: مردم درباره ى چیزى سخن نگفتند و عمر درآن باره سخنى نگفت، مگر آنکه قرآن مطابق سخن عمر نازل شد.

و با عمر پروردگار او بیست و یک جا موافقت نمود.(٢٨٥)

و ذکر کردند خداوند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را تخطئه نمود و جانب عمر را گرفت: هنگامی که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى گروهى طلب آمرزش و استغفار را بسیار نمود، عمر گفت: سودى برایشان ندارد، پس خداوند چنین نازل کرد: (سَواءٌ عَلَیْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ)(٢٨٦) یعنى «مساوى است چه برایشان استغفار کنى یا نکنى».

و هنگامی که حضرت درباره ى خروج به بدر با اصحاب مشورت نمود عمر به خارج شدن اشاره کرد و رأى داد. پس آیه نازل شد که: (کَما اَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ)(٢٨٧) یعنى «چنانچه خدا تو را از خانه ى خود به حق بیرون آورد و گروهى از مؤمنان به شدت رأى خلاف دادند و اظهار کراهت کردند». و قول خداوند تعالى که فرمود: (مَنْ کانَ عَدُّواً لِجِبْریلَ...)(٢٨٨) یعنى «هر که با خدا و فرشتگان و پیغمبران او و جبرئیل و میکائیل دشمن است، پس حقیقتاً که خداوند دشمن کافران است».

مؤلف می گوید: ابن جریر و دیگران از طرق مختلف حدیث را نقل کرده اند و موافقترین آنها خبرى است که ابن ابى حاتم از عبدالرحمن بن ابى لیلى نقل کرده است که: یک نفر یهودى با عمر برخورد کرد و گفت: جبرئیلى که صاحب (و پیامبر) شما می گوید دشمن ماست.

عمر گفت: کسى که با خدا و ملائکه و پیامبران او و جبرئیل و میکائیل دشمن است، پس حقیقتاً خداوند دشمن کافران است. بنابراین آیه بر زبان عمر نازل شده است!

یعنى عمر می گوید و خداوند بر زبان او سخن می گوید، و از مستى و غفلت و کفر بنى امیّه و آزادشدگان مکّه و یهودیانى که عده اى را بیش از حد تصور (نه بخاطر محبت به آنها، بلکه بخاطر کینه، به دشمنان خود) بالا بردند، به خدا پناه می بریم.

و از جمله ى احادیثِ ساختگىِ کهنه و فرسوده اى که در بالا بردن شأن عمر بر تمام بشریت حتى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وضع کردند، این حدیث است: آنها موضوع اذن و اجازه گرفتن در هنگام داخل شدن را به این صورت ذکر کردند:

عمر خوابیده بود، ناگاه غلام او داخل شد، پس عمر گفت: خداوندا داخل شدن (بدون اجازه) را حرام کن. بلافاصله آیه ى اذن گرفتن نازل شد!(٢٨٩)

بنابراین اگر رغبت عمر نبود این امر، مباح باقى می ماند و در این حالت امر، به این شکل در می آید: عمر می گوید و نظر می دهد و خداوند تعالى تدوین می کند و می نویسد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تبلیغ می کند!

و از امور عجیب، این حدیث دروغین است که:

دو مرد براى شکایت نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمدند. و پیامبر بین آنان قضاوت نمود. پس آن مردى که علیه او قضاوت شد گفت: ما را نزد عمربن الخطاب برگردان، و ما نزد او آمدیم.

مرد گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به نفع من قضاوت نمود و بر علیه این مرد، پس گفت: ما را نزد عمر برگردان، پس (عمر) گفت: آیا همین طور است؟

گفت: آرى، عمر گفت: همین جا باشید تا نزد شما بیایم. پس با شمشیر به سوى آنها خارج شد و مردى را که گفته بود ما را نزد عمر برگردان با شمشیر زد و به قتل رسانید و دیگرى بازگشت و گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم : بخدا سوگند عمر طرف نزاع مرا کشت. پس حضرت فرمود: گمان نمی کردم عمر جرأت بر قتل مؤمنى نماید. پس خداوند این آیه را نازل کرد (فَلا وَ رَبِّکَ لایُؤْمِنُونَ...)(٢٩٠) یعنى «چنین نیست، قسم به خداى تو، که اینان بحقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه به هر حکمی که کنى هیچگونه اعتراضى در دل نداشته باشند و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند». در نتیجه خون آن مرد را هَدَر نمود و عمر بخاطر کشتن او تبرئه شد.

در این روایت، سازنده آن خواسته است عمر را همان قاضى مشهور به عدالت بین مردم به تصویر بکشد، بنحوى که بعضى از مسلمانان در شکایات، قضاوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را قبول نکرده و قضاوت عمر را طلب می نمایند. در حالیکه عمر از قضاوت آگاهى و شناختى نداشت. و تنها چیزى که از او شناخته شده، آنست که در بازارها دست می زد و مشغول خرید و فروش بود و جعل کننده این روایت این تصویر را بوجود آورد که عمر به کفر و حلال بودن خون آن مرد حکم کرد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به مؤمن بودن و حرمت ریختن خون او فتوى داد... پس خداوند تعالى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را تخطئه نمود و فعل عمر را به خاطر ایمان نداشتن آن مرد صحیح دانست و این آیه را هم نازل کرد. (فَلا وَ رَبِّکَ لایُوْمِنُونَ...)!(٢٩١)

در حالیکه درباره ى این آیه در تفسیر کشاف چنین آمده است: آیه در شأن منافق یهودى نازل شد و گفته شده است که به این صورت در شأن زبیر و حاطب بن ابى تلعه نازل شد: که آندو در مورد جوى آبى که از زمین سنگلاخ می گذشت و درختان خرماى خود را با آن آبیارى می کردند نزاع داشتند و نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى قضاوت آمدند، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اى زبیر آبیارى کن سپس آب را بطرف همسایه جارى کن، پس حاطب غضبناک شد و گفت: چون پسر عمه ات بود چنین قضاوت کردى؟

پس چهره مبارک رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تغییر کرد، سپس فرمود: اى زبیر آبیارى کن سپس آب را نگهدار تا به دیوارها برگردد و حق خود را کاملا بگیر، بعد آن را بطرف همسایه ات رها کن، و آن حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حکمی اشاره کرد که براى زبیر و خصم او استفاده و توسعه داشت، و هنگامی که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به خشم آورد بصراحت حکم نمود تا زبیر تمام حق خود را استیفا نماید. سپس خارج شدند و از کنار مقداد گذشتند، مقداد گفت: قضاوت به نفع چه کسى بود؟

انصارى گفت: به نفع پسر عمه خود قضاوت کرد و با گوشه لب استهزاء نمود. پس مردى یهودى که همراه مقداد بود مطلب را دریافت و گفت: خدا آنها را بکشد، شهادت می دهند او رسول خداست سپس در قضاوتى که بینشان انجام می دهد او را متهم می کنند بخدا قسم در زمان حیات موسى یک بار مرتکب گناهى شدیم پس ما را به توبه ى از آن گناه دعوت کرد و گفت: خود را بُکشید، و ما همدیگر را کشتیم تا حدّى که کشته هاى ما در راه اطاعت پروردگارمان به هفتاد هزار رسید آنگاه از ما راضى شد...(٢٩٢)

«نووى» از کسانى است که تأیید کردند قرآن مطابق تمایلات عمر نازل شده. او در کتاب «التهذیب» ذکر می کند که: قرآن مطابق نظر او (عمر) درباره ى اسراى بدر و درباره ى حجاب و درباره ى مقام ابراهیم و درباره ى تحریم شراب نازل شد. و احادیث آن در سنن و مستدرک حاکم بدین صورت است که گفت: خداوندا، درباره ى شراب چنان بیانى بیاور که در آن هیچ شبهه و تردیدى نباشد. پس خداوند حرمت آنرا نازل کرد.(٢٩٣) در حالیکه حقیقت به این صورت بود: «محمد أبشیهى محلى» متوفاى سال ٨٥٠ هجرى می گوید: خداوند مسأله شراب را در سه آیه نازل کرد. آیه اوّل (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلْنّاسِ)(٢٩٤) یعنى: «اى پیغمبر از تو از حکم شراب و قمار می پرسند بگو در این دو کار گناه بزرگى است و سودهائى...» پس در مسلمانان کسانى بودند که می خوردند و کسانى که ترک کردند، تا آنکه مردى شراب خورد و به نماز ایستاد و هذیان گفت، پس این آیه نازل شد: (یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ)(٢٩٥)

یعنى «اى اهل ایمان هرگز در حال مستى به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه می گوئید»، پس عده اى از مسلمانان شراب خوردند و عده اى ترک کردند و چون عمر شراب خورد استخوان فک شترى را برداشت و سر عبدالرحمن بن عوف را با آن شکست، سپس بر کشته شدگان بدر با شعر اسود بن یعفر به نوحه گرى نشست. و چنین می گفت: در چاه بدر جوانمردان و عربهاى بزرگوار بسر می برند. آیا ابن کبشه (که مقصود او پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است) وعده ام می دهد که زنده می شویم؟ زنده شدن مردگان و اجساد چگونه است؟

آیا خدا عاجز است مردن را از من بازگرداند؟ و چون استخوانهایم پوسید مرا زنده کند؟

آیا کسى هست از طرف من، خداوند رحمان را خبر دهد که ماه روزه دارى را ترک کرده ام، پس بخدا بگو که مرا از نوشیدنم باز دارد و به او بگو مرا از خوردن باز دارد.

چون مطلب، به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید غضبناک بیرون آمد در حالیکه عباى خویش را می کشید، پس چیزى که در دست داشت بالا برد و بر سر او زد، پس (عمر) گفت پناه به خدا می برم از غضب او و غضب رسول او، پس خداوند تعالى این آیه را نازل کرد. (إِنَّما یُریدُ الشّیطانُ اَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِى الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ)(٢٩٦) یعنى «شیطان میخواهد با شراب و قمار بین شما دشمنى و کینه بوجود آورد و شما را از یاد خدا و از نماز باز دارد آیا دست بر نمی دارید؟». پس عمر گفت: دست برداشتیم، دست برداشتیم.(٢٩٧)

محمد بن جریر طبرى ذکر می کند که: «خداوند عزوجل آیه ى (یا أَیُهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَقْرَبُوا الصَّلوةَ وَ اَنْتُمْ سُکارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ)(٢٩٨) را نازل کرد، پس بعضى از آنان شراب خوردند، لکن در هنگام نماز از آن خوددارى می کردند تا آنکه مردى (یعنى عمر که نام او را حذف کرده اند) شراب خورد و مشغول نوحه گرى بر کشته هاى بدر شد و این اشعار را در رثاى آنها خواند:

بنى مغیره دوست داشتند او را به هزار مرد یا هزار شتر فدیه دهند، گوئى در چاه بدر هستم که از آبنوس است و تا قلّه مرّصع، و گوئى در چاه بدر هستم، که از جوانمردان و حُلّه هاى قیمتى پر شده است.(٢٩٩)

بنابراین نووى منزلت عمر را از شارب الخمر به سؤال کننده از حکم شراب تغییر داد.

روایاتى به اسم على عليه‌السلام اعوان و انصارِ بنى اُمیّه، براى حمایت از آرا و پشتیبانى از تمایلات و هوسها و زیرپا گذاشتن حجّتهاى مخالفین خود، دریافتند که بهترین وسیله، جعل احادیث دروغین بر زبان دشمنان خویش است، تا مهم آسان گردد، پس مجموعه ى عظیمی از احادیث را از زبان امام على عليه‌السلام نقل کردند که با حقوق و افکار و احکام و اعتقادات و منزلت اهل البیت معارض و در تضاد بود. مثلا: على رضی‌الله‌عنه فرمود: چون صالحان ذکر شوند عمر را بخوانید، ما بعید نمی دانستیم که سکینه و آرامش بر زبان عمر سخن بگوید.

و جابر رضی‌الله‌عنه می گوید: على بر عمر داخل شد در حالیکه بر او پارچه اى انداخته بودند ـ و گفت: رحمت خدا بر تو باد، بعد از صحیفه ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هیچ صحیفه ى اعمالى برایم محبوبتر از صحیفه ى اعمال این پوشانده شده نیست که با آن خدا را ملاقات کنم.(٣٠٠)

این حدیث تردید و شک کردن در منزلت على و صحیفه اوست، زیرا در حدیث آمده است که عنوان نامه ى اعمال مؤمن دوستى على بن ابى طالب عليه‌السلام است.

و از آنجائى که اثبات شجاعت على عليه‌السلام احتیاج به سخنى ندارد و او قهرمان جنگها و حمل کننده ى پرچم حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جنگهاى اوست، احادیث ساختگى بى اساسى را که بر زبان حضرت وضع کردند ملاحظه کنید:

بزار در مسند خود از على نقل می کند که گفت: مرا از شجاعترین مردم خبر دهید؟ گفتند: شما هستید. گفت: اما من، با هیچکس مبارزه نکردم مگر آنکه از او انتقام گرفتم. لکن مرا از شجاعترین مردم خبر دهید. گفتند: نمی دانیم، او کیست؟ گفت: ابوبکر، در روز بدر براى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سایه بانى درست کردیم و گفتیم: چه کسى همراه رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می ماند؟

تا احدى از مشرکین بطرف او نیاید، بخدا قسم احدى بجز ابوبکر نزدیک نشد، در حالیکه شمشیر را بالاى سر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دست گرفته بود و کسى بطرف او نمی آمد مگر آنکه به طرفش می رفت بنابراین او شجاعترین مردم است...

و کذب این حدیث آشکار است زیرا در باب «غزوات عمر» فرار ابوبکر و عمر و عثمان را در جنگهاى احد و خیبر و خندق و حنین، نوشتیم، لکن داستان سرایان خواستند ابوبکر را شجاع اول اسلام قرار دهند تا على عليه‌السلام را از این منصب که در طى جنگهاى خود در بدر و احد و خیبر و حنین با شایستگى و لیاقتِ خود بدست آورده بود دور نمایند. ابوبکر و عمر از مبارزه با عمروبن عبدود عامرى در جنگ خندق بخاطر ترس از شمشیر او خوددارى کردند و على عليه‌السلام براى مبارزه با او خارج شد و او را کشت.(٣٠١)

و یادآورى شد که معاویه به سمرة بن جندب چهارصد هزار درهم از بیت المال داد تا در میان اهل شام سخنرانى کند و بگوید: آیهى (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبْکَ قَوْلُه...)(٣٠٢) یعنى «بعضى از مردم از گفتار دلفریب خود تو را به شگفت آورند که از چرب زبانى و به دروغ به متاع دنیا برسند و از نادرستى و نفاق، خدا را به راستى خود گواه گیرند و این کس بدترین دشمن اسلام است و آنگاه که پشت کند در روزى زمین تلاش می کند تا فساد کند و نسل بشر را هلاک کند و خداوند فساد را دوست ندارد» در شأن على بن ابى طالب نازل شده است و آیه ى (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرى...)(٣٠٣) یعنى «بعضى از مردان که از جان خود در راه رضاى خدا می گذرند و خداوند دوستدار چنین بندگانست» در شأن ابن ملجم نازل شده است.(٣٠٤)

ابو جعفر اسکافى می گوید: معاویه گروهى از صحابه و گروهى از تابعین را بر آن داشت تا اخبارِ ناروا، درباره ى على عليه‌السلام روایت کنند که منجر به بدنامی و بیزارى از او شود، و براى این کار پاداشى قرار داد که در مانند آن رغبت می کردند. لذا احادیثى بوجود آوردند که موجب رضایت او شد و از آن افراد می توان ابوهریره و عمرو بن العاص و مغیرة بن شعبه و عروة بن الزبیر را نام برد.(٣٠٥)

و این حدیث را به نقل از على عليه‌السلام وضع کردند که فرمود: آیا می خواهید شما را خبر دهم بهترین این امت بعد از پیامبرش چه کسى است؟ ابوبکر است. سپس فرمود آیا میخواهید شما را خبر دهم به بهترین این امّت بعد از ابوبکر؟ عمر است.(٣٠٦)

بنابراین اگر عکرمة بن ابى جهل، خلیفه ى بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می شد و بعد از او معاذ بن جبل و بعد از او عمرو بن العاص، راوى اموى چنین می گفت: بهترین مردم بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عکرمه سپس معاذ سپس عمرو هستند!

و این حدیث وضع شده مخالف با اعتقاد ابوبکر است که دربارهى خود می گوید:

امر بر شما را بعهده گرفتم در حالیکه بهترین شما نیستم و امر عظیمی را بعهده گرفتم که نه طاقت آنرا دارم و نه بر آن مسلط هستم.(٣٠٧) و اى کاش پشکلى بودم.(٣٠٨)

و بهتر بود، راوى حتى بدون سؤال کردن از کسى، به جاى به زحمت انداختن خود با ذکرِ بهترین مسلمانانِ بعد از محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، بر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و آل محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحاب محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم طلب رحمت می کرد.

امویان این حدیث را در مقابل این دو حدیث صحیح وضع کردند: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلىٌ مَوْلاهُ(٣٠٩) یعنى «آنکس که من مولاى او هستم، این على مولاى اوست» و حدیث: عَلىٌ إمامُ الْمُتَّقینَ وَ قائِدُ الغُرِّ الْمُحَجَّلینَ یَوْمَ الْقِیامَةِ.(٣١٠) یعنى «على امام متقیان و رهبر غرّ محجلین (پیشانى سفیدان) در روز قیامت است».

امویان همچنین روایت کردند که: از غضب عمر بپرهیزید زیرا هنگامی که عمر غضبناک می شود خداوند غضبناک می گردد. و در مختصر تاریخ ابن عساکر آمده است که: از راویان این حدیث ابولقمان است که احادیث ناروا را به اسم افراد موثق نقل می کند.(٣١١) و این حدیث را در مقابل حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وضع کرده اند که فرمود: فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّى، فَمَنْ أَغْضَبَها فَقَدْ أَغْضَبَنى وَ مَنْ أَغْضَبَنى فَقَدْ أَغْضَبَ اللّهَ(٣١٢) یعنى «فاطمه پاره تن من است هرکس او را غضبناک کند مرا غضبناک کرده و هرکس مرا غضبناک کند خداوند را غضبناک کرده است».

و در صحیح مسلم آمده است که: عمر بن الخطاب را (بعد از هلاک شدن) بر روى تخت گذاشتند، و مردم اطراف او را گرفتند و برایش دعا و ثنا می کردند و بر او نماز می خواندند، و قبل از آنکه او را بردارند، من هم در بین مردم بودم و متوجه چیزى نشدم مگر آنکه از پشت، مردى شانه ام را گرفت، رو به سوى او کردم، او على عليه‌السلام بود، پس براى عمر طلب رحمت نمود و خطاب به او گفت: بجز تو احدى را پشت سر نگذاشتم و از دست ندادم که برایم محبوبتر باشد با اعمالش خداوند را ملاقات کنم. بخدا قسم از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بسیار می شنیدم که می فرمود: من با ابوبکر و عمر آمدم و من با ابوبکر و عمر داخل شدم و من با ابوبکر و عمر خارج شدم.(٣١٣)

در این حدیث، قصه گوى اموى ذکر کرد که على عليه‌السلام آرزو کرد خدا را با اعمال عمر ملاقات نماید. در حالیکه خود عمر ذکر کرده است که: على مولاى هر مرد و زن مؤمن است، پس چگونه مولائى که به او اقتدا می کنند و از او پیروى می نمایند آرزو می کند که اعمال تابع و پیرو خود را داشته باشد؟ و این مطلب ممکن نیست مگر آنکه تابع بهتر از متبوع باشد.

یکى از امور بدیهى و مسلّمِ ادیانِ آسمانى آنست که رهبرِ تعبیّت شده از تابعین خود بهتر و برتر باشد. لکن بنى امیه خواستار وارانه کردن این نصوص و مفاهیم شدند، لذا احادیث ساختگى بسیارى را منتشر کردند که بیانگر برترى صحابه بر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و على عليه‌السلام بودند.

زیرا این گروه و رهبران یهودى خود به خوبى دریافتند که سقوطِ منزلتِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و وصى او بمعنى سقوط اسلام است.

این جیره خواران، هزاران حدیث ساختگى را از زبان على بن ابى طالب عليه‌السلام و صحابه، در مدح خلفا و اثبات برترى ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران بر على عليه‌السلام ، روایت نمودند.

و در زمانى که معاویه این احادیث را در کتابهاى مسلمانان پخش کرد، در نامه خود به محمد بن ابوبکر حقیقت قضیه را نوشت و از موضوعات زیاد و بسیار حساسى پرده برداشت. زیرا در آن نامه ثابت کرد که بیعت على عليه‌السلام با خلفاء از روى اختیار نبود بلکه با اکراه و زور صورت گرفت و ثابت کرد ابوبکر و عمر خلافت را از على عليه‌السلام غصب نمودند.

و روشن و آشکار کرد که على عليه‌السلام از هر جهتى بر سایر صحابه افضلیّت و برترى دارد.(٣١٤)

همچنین امویان خواستند بیان کنند این اصحاب از نظر منزلت و فضیلت از پیامبران و اوصیا بالاتر هستند درنتیجه، ادیان هیچ منّتى بر مردم نمی توانند داشته باشند! بلکه مردم تمام ارزشهاى معنوى را از ابوسفیان و ابوجهل و عقبة بن ابى معیط فرا گرفته اند! و در قسمتِ آخرِ این حدیثِ وضع شده ى جعلى آمده است که: بیشترین سخنى که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرمود، این جملات بود: من با ابوبکر و عمر آمدم و من با ابوبکر و عمر داخل شدم.

اما واقع مطلب آنست که معاویه خود به راویان جیره خوار خود به ذکر چنین مطالبى دستور داده بود و آنها حدیث و سیره را به رشته تحریر درآورند. و هدف از آن بالا بردن منزلت و مقام ابوبکر و عمر بر مقام و منزلت على عليه‌السلام وصى پیامبرِ مصطفى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، تا آندو وزیر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گردند، نه على عليه‌السلام . آیا پیامبر خدا محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم على را که درباره اش فرمود: أَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى، یعنى، «منزلت تو نسبت به من همچون منزلت هارون به موسى است»، رها می کند؟ و آیا مردان انصار و مهاجرین و چهره هاى سرشناس عرب را رها می کند و فقط با دو نفر همراه می گردد؟

رسم و عادت پادشاهان بر این بود که همراهان و ندیمان خود را در عده اى محدودى منحصر کنند، با آنها شراب بخورند و با آنها سرگرم شوند و با آنها خوشگذرانى نمایند، لذا یهودیان و طغیانگران قریش خواستند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به آنها تشبیه کنند، تا در پیامبرى او شک و تردید شود، در حالیکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با سایر مردم بسر می برد و همچون آنها زندگى می کرد.

در کتاب اُسدالغابة آمده است که: ابو البرکات حسن بن محمد بنالحسن شافعى خبر داد که ابوالعشائر محمد بن خلیل خبر داد که ابوالقاسم على بن محمد بن على خبر داد که ابو محمد عبدالرحمن بن عثمان خبر داد که ابوالحسن خیثمة بن سلیمان خبر داد که عبدالله بن الحسن هاشمی خبر داد که عبدالاعلى بن حماد خبر داد که یزید بن زریع خبر داد که سعد بن ابى عروبة خبر داد که قتادة از انس روایت کرد که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر کوه احد بالا رفت و همراه او ابوبکر و عمر و عثمان بودند، پس کوه لرزید، پس او را با پا زد و گفت: اى اُحد نه جنب و ثابت باش که بر تو کسى بجز یک پیامبر و یک صدیق و دو شهید قرار نگرفته اند.(٣١٥) و ابن حجر درباره ى محمد بن خلیل گفته است: او وضع حدیث می کرد.(٣١٦)

و یزید بن زریع را ابن معین و دارقطنى ضعیف می دانند، و ذهبى و ابن حجر گفته اند: ناشناس است.(٣١٧)

اما در مورد قتادة، اگر او پسر دعامة باشد، ذهبى درباره ى او گفته است که: فریبکار و مدلس است، و اگر فرزند رستم طائى باشد، ذهبى و ابن حجر درباره ى او گفته اند: او مجهول است.(٣١٨) و از حدیث به وضوح بدست می آید که بعد از قتل عمر و قتل عثمان بن عفان وضع شده است. و این حدیث با منطق مخالف است، زیرا براى چه کوه به لرزه افتاد؟ آیا کوه بالا آمدن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نمی پذیرفت که آنحضرت ناچار شد کوه را با پا بزند؟

از طرفى عثمان از منطقه جنگ احد فرار کرد و تا سه روز بازنگشت، بنابراین در چه زمانى همراه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر روى کوه بود؟

و این حدیث وضع شده، ساده لوحى راوى خود را که دشمن اسلام است بخوبى آشکار می کند، بعلاوه حدیث، معارض با قرآن کریم است و آنچه با قرآن معارضه کند باطل است، زیرا در قرآن کریم آمده است که: (وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ...)(٣١٩) یعنى «و کوهها و مرغان را با داود مسخر ساختیم که تسبیح گفتند و ما این معجزات را از او پدید آوردیم» بنابراین کوهها خاشع و مطیع خداوند تعالى هستند و خداوند تعالى آنها را مسخر داود عليه‌السلام نمود، آیا معقول است این کوهها، خاتم الانبیاء صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را وادار نمایند که آنها را با پا بزند؟ و این چنین امویان احادیث مخالف با اهل البیت عليه‌السلام را بخاطر مصالح و منافع دیگران وضع کردند.

مالک در «الموطأ» از یحیى بن سعید و ابن درید در «الاخبار المنثوره» و ابن کلبى در «الجامع» و دیگران نقل کرده اند، و ابوالشیخ در کتاب «العظمة» می گوید ابوالطیب خبر داد که على بن داود خبر داد که عبدالله بن صالح خبر داد که ابن لهیعة از قیس بن الحجاج از ناقل اصلى حدیث روایت کرد که: هنگامی که مصر فتح شد، در یکى از روزهاى یکى از ماههاى عجم، اهل آنجا نزد عمروبن العاص آمدند و گفتند: اى امیر این رود نیل ما رسمی دارد که فقط با آن جریان پیدا می کند.

گفت: آن رسم چیست؟ گفتند: چون یازده شب از این ماه بگذرد دختر باکره اى را که پیش پدر و مادر خود بسر می برد قصد می کنیم و پدر و مادر او را راضى می کنیم و از لباس و زیورآلات بهترین لباس و زیورآلات موجود را بر او می پوشانیم، سپس او را در این دریا می اندازیم.

عمرو گفت: در اسلام اصلا چنین چیزى وجود ندارد. و اسلام ماقبل خود را باطل می کند، پس ادامه دادند، و نیل جارى نشد نه کم و نه زیاد تا جائیکه قصد کوچ نمودند، چون عمرو مطلب را چنین دید براى عمربن الخطاب دراینباره نامه نوشت، عمر در جواب چنین نوشت: در آنچه گفتى بر حق بودى، اسلام، ماقبل خود را باطل می کند و برگه اى را به همراه نامه فرستاد و به عمرو نوشت: من براى تو به همراه نامه ام برگه اى را فرستادم پس آنرا در نیل بینداز.

چون نامه ى عمر به عمرو بن العاص رسید برگه را برداشت و باز نمود، که در آن این جمله به چشم می خورد: از عبدالله عمر بن الخطاب امیرمؤمنان به نیل مصر، اما بعد، اگر به اختیار خودت جارى بودى دیگر جارى نباش و اگر خداوند تو را جارى می کرد، از خداىِ واحدِ قهار درخواست می کنم تو را جارى نماید. پس آن برگه را قبل از صلیب به یک روز در نیل انداخت و در حالى شب را بسر آوردند که خداوند تعالى در یک شب آنرا شانزده ذراع جارى کرده بود و خداوند تا به امروز آن سنت و رسم را از اهل مصر برداشت.(٣٢٠)

رودخانه ى نیل و نر بودن او چقدر عجیب است، چگونه دختران را می گیرد و به غیر باکره راضى نمی شود؟

این قصه گوى اموى رود نیل را مردى شیفته ى زنان و شهوتران تصور کرده که با مردم بدرفتارى می کند و اگر به او زن ندهند جارى نمی شود، حال که رود نیل راضى نمی شود مگر با زنان باکره، چرا رود دجله و فرات و سند و صدها رود عالم آنچه را که رود نیل میخواهد، مطالبه نمی کنند؟ آیا آن رودخانه ها ماده هستند و فقط رود نیل نر است؟

من مدتى طولانى بین دو نهرِ دجله و فراتِ آبى و زرد بسر بردم و افسانه اى چون افسانه نیل نشنیدم!

و از دیگر دروغها، این حدیث است که: خداوند جبرئیل را به سوى ابوبکر فرستاد تا بپرسد آیا در این فقرى که دارى از من راضى هستى یا نه؟

ابوبکر گفت: آیا از پروردگارم راضى نباشم؟ من از پروردگارم راضى هستم، من از پروردگارم راضى هستم، من از پروردگارم راضى هستم.

سیوطى می گوید: این حدیث، غریب و سندش بسیار ضعیف است.(٣٢١)

خطیب حدیثى را ذکر کرد که در آن چنین آمده است: خداوند ملائکه را دستور داد تا در آسمان فرو روند همانطورى که ابوبکر در زمین فرو می رود.

ابن کثیر می گوید:

این حدیث جداً منکر است و (بکلى قابل قبول نیست).

و این گروه تلاش کردند به ابوبکر مقام اوّل را نه فقط در اسلام آوردن و شجاعت بلکه در ثروت و دارائى نیز بدهند.

زیرا در حدیث عایشه آمده است: «روزى که ابوبکر اسلام آورد چهل هزار دینار داشت»(٣٢٢)

و از احادیث ساختگى حدیثى است که درباره ى فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به قطع درختان خرماى خیبر بود که عمر از اجراى آن ممانعت کرد، پس عمر نزد حضرت آمد و گفت: آیا شما دستور قطع درختان خرما را دادید؟

فرمود: آرى، گفت: آیا خداوند وعده نداده است که خیبر را بتو دهد؟

فرمود: آرى

عمر گفت: بنابراین شما درختان خرماى خود و اصحابت را قطع می کنى، پس حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به منادى دستور داد که به نهى از قطع درختان خرما ندا دهد.(٣٢٣)

و از احادیث دروغین دیگر براى بدنام کردن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اسلام این حدیث است که ابوهریره شاگرد کعب الاحبار ذکر کرده است:

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: چون مگس در ظرف یکى از شما افتاد، باید آنرا کاملا در آن ظرف فرو ببرد و سپس بیرون اندازد، زیرا در یکى از دو بال او شفا و در دیگرى بیمارى وجود دارد.(٣٢٤)

و از عایشه نقل شده است که گفت: مردى از بنى زریق که به او لبید بن الاعصم می گفتند رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را جادو کرد تا جائیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خیال می کرد کارى انجام داده است در حالیکه انجام نداده بود.(٣٢٥)

و اگر موساى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر جادوگران غلبه کرد، در این میدان محمد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باید سزاوارتر به غلبه کردن باشد زیرا او خاتم پیامبران و رسالت او رسالت برتر است، بنابراین معقول نیست خداوند تعالى کارهاى یهودىِ آمیختهِ به جادوگرى را براى مسلمانان به عنوان اعمال رسول خود صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم معرفى نماید!!! و این مطلب به تردید و شک در کارهاى دیگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می انجامد، زیرا احتمال تأثیر جادو و سحر در آنها نیز ممکن می گردد درنتیجه دین خدا به تباهى کشیده می شود.

و اگر عایشه به دشمنى یهودیان با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ایمان داشت، چرا بعد از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌ به دعا نوشته هاى آنها براى طلب شفا پناه برد؟(٣٢٦)

و از جمله اباطیل آنست که معاویة بن ابى سفیان به اهل شام به دروغ گفت: «على عليه‌السلام نماز نمی خواند» و آنها را فریب داد.(٣٢٧)

__________________________________


رابطه بین ابوبکر و عمر

ماهیت رابطه ى بین ابوبکر و عمر ابوبکر از افرادى بود که قلباً به عمر نزدیک بود. و علاقه ى آنها ریشه در گذشته ها داشته و به ایام قبل از هجرت از مکه باز می گشت... و هنگامی که مسلمانان به مدینه هجرت کردند، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سعى کرد بین دوستان عقد اخوت ایجاد نماید، لذا بین ابوبکر و عمر و بین خود و على عليه‌السلام عقد اخوت بست.(٣٢٨)

عمر شخصى شتابزده و جسور بود و به عواقب کار اهمیّت نمی داد، و ابوبکر کمتر شتابزده می شد و او را نصیحت می کرد و از بعضى افعال و اقوال او را باز می گرداند. و در جنگ ذات السلاسل ابوبکر عمر را به ضرورت اطاعت از عمرو بن العاص که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را نصب کرده بود، و خوددارى از مخالفت با وى، نصیحت کرد.

و در سقیفه هنگامی که عمر دعوت به کشتن سعد بن عباده نمود ابوبکر گفت: مدارا و ملایمت در اینجا سزاوارتر است.(٣٢٩)

و هنگامی که امام على عليه‌السلام را براى بیعت آوردند، بیعت را رد کرد، پس عمر حضرت را بین بیعت و قتل مختار نمود.

ابوبکر گفت: مادامی که فاطمه عليها‌السلام در کنار اوست بر امرى وادارش نمی کنم.(٣٣٠)

و چون عمر از ابوبکر خواست اسامه را از فرماندهى سپاه شام بر کنار کند ابوبکر که نشسته بود از جا جهید و ریش عمر را گرفت و به او گفت: مادرت به عزایت بنشنید و داغ تو را ببیند، اى پسر خطاب، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را به کار گماشت و تو دستور می دهى او را عزل کنم؟(٣٣١)

در زمانهاى دیگر نیز ابوبکر خواسته ها و دستورهاى عمر را رد می کرد و به غَضَبِ او هیچ اعتنا نمی کرد مثلا: عمر از ابوبکر خواست خالد بن ولید را بخاطر کشتن مالک بن نویره و تجاوز به همسر او عزل کند، لکن ابوبکر او را عزل نکرد.(٣٣٢) زیرا دیدگاه این دو نفر درباره ى خالد به شدت اختلاف داشت.

و هنگامی که عمر خواست ابوبکر را در مخالفت با صلح حدیبیّه همدست خود نماید، ابوبکر گفت: اى مرد، او رسول خداست و خداى خود را معصیّت نمی کند، خدا ناصر اوست پس به اوامر و نواهى او محکم چنگ بزن.(٣٣٣) و در اینجا به خوبى رجحان عقل ابوبکر بر عقل عمر آشکار می گردد.

نصبِ ابوبکر در سقیفه مرهون تلاش عمر و نصبِ عمر به خلافت، مرهون وصیّت ابوبکر بود.

امام على عليه‌السلام بعد از سقیفه به عمر فرمود: بگونه اى بدوش که سهمی از آن براى تو باشد، تو امروز او را عهده دار (امر خلافت) می کنى تا فردا آنرا به تو برگرداند.(٣٣٤)

و بعد از آن که حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به عمر و ابوبکر و بقیه ى اصحاب دستور داد به سرعت به لشکر اسامه محلق شوند، ابوبکر از اسامه خواست موافقت کند عمر نزد او باقى باشد زیرا به او چنین گفت: اگر مصلحت دیدى مرا با عمر کمک کنى خوددارى نکن، پس به او اذن داد.(٣٣٥)

و با آنکه دختران آندو یعنى عایشه و حفصه نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درخواست ازدواج آندو را با فاطمه عليها‌السلام رد نمود.

و با وجود اختلاف آندو در بعضى از موارد، در مدتى طولانى با هم کار کردند و با عایشه و حفصه مجموعه و گروهى متجانس و همگون از نظر افکار و اعتقادات بوجود آوردند. و عمل مشترک این گروه در موارد بسیار توضیح داده شد. بعلاوه عمر و ابوبکر به مجموعه اى بزرگتر از این مجموعه هم تعلق داشتند که از این افراد تشکیل شده بود: عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و ابو عبیده بن الجراح و سالم مولاى ابوحذیفه و مغیرة بن شعبه و محمد بن مسلمة و اسید بن حُضیر و بشیر بن سعد و خالد بن ولید و عثمان بن عفّان و معاویة بن ابوسفیان و ابوموساى اشعرى و عمروبن العاص و عکرمة بن ابوجهل و چند نفر دیگر.

و در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ابوبکر با عمر کار کرده بود، و اعمال و نظرات آنها غالباً نزدیک بهم بود و در حالیکه نرمش و آرامش بر ابوبکر غلبه داشت، خشونت و پرخاشگرى و انفعال بر عمر غلبه داشت اما در بسیارى از صفات و حالات به هم نزدیک بودند، مثلا نسبت به قبائل قریش و لزوم انتقال حکومت به تناوب در میان آنها بدون آنکه در نظر بگیرند آیا افرادش از مهاجرین هستند یا از آزادشدگان مکه و لزوم دور کردن انصار از خلافت، اتفاق نظر داشتند، همانطوریکه دربارهى بنى هاشم و لزوم دور کردن همزمان آنها را از خلافت و حکومت اتفاق نظر داشتند. و عملا آنها را از حکومت دور کردند.

عثمان و معاویه و جانشینان او نیز بر همین شیوه پیش رفتند و در طول سى و سه سال حتى یک نفر هاشمی در حالت صلح یا در حالت جنگ عهده دار منصبى در دولت خلفا نشد! و همین روش در دولت امویان و عباسیان ادامه پیدا کرد.

و همچنین اتفاق داشتند که در صورت احتیاج میتوان از نص شرعى صرفنظر کرد. و این نظریه را میتوان نظریه مصلحت نامید.

و در مسائل مهم دیگرى نیز اتفاق نظر داشتند مانند اکتفا کردن به قرآن، همانطوریکه عمر این مطلب را در طرح مشهور خود یعنى اکتفا کردن به کتاب خدا و دور کردن اهل البیت بیان نمود. و با حدیثِ نبوىِ (اِنّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَینِ کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى أَهْلَ بَیْتى)(٣٣٦) یعنى «من در میان شما دو وزنه گرانبها را به یادگار گذاشتم یکى کتاب خدا است و دیگرى عترت من یعنى اهل بیت من است». مخالفت نمودند. و آن مسأله اى که در عمل بیش از هر چیز همکارى بین این دو را آشکار می کند، همکارى سیاسى بود.

زیرا عمر اول کسى بود که با ابوبکر بیعت کرد و او را به خلافت نصب نمود.

نمونه اى از صراحت اسلامی ، ابوبکر عمر را توصیف می کند ابوبکر به صراحت لهجه در بعضى از موارد شناخته شده بود و از صراحتهاى او این جمله است: «براى من شیطانى وجود دارد که گاه بر من چیره می شود».(٣٣٧)

و معقول نیست که مقصود او شیطان جن باشد و اگر چنین بود چگونه با هم ارتباط حاصل می کردند؟ و اگر شیطان انس بود، او چه کسى بود؟

ابوبکر در سال اول، عمر را عهده دار حج نمود و بکار گماشت.(٣٣٨)

و این کار مانع برخوردى گرچه بصورتى غیرعلنى بین آنها نشد. زیرا ابوبکر به عثمان گفت: عمر والى خوبى است اما به صلاح او نیست متولى امر امّت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باشد... و اگر او را رها می کردم از تو تجاوز نمی کردم (و تو را از دست نمی دادم)، نمی دانم شاید او را رها کنم، اختیار با اوست که امر شما را به عهده نگیرد.(٣٣٩)

بنابراین نصیحت ابوبکر به عمر آن بود که امر مسلمانان را بعهده نگیرد چون در عهده دار شدنِ خلافت او تردید داشت. و عبدالرحمن بن ابى بکر حکومت عمر را دوست نداشت، لذا گفت: قریش ولایت عمر را دوست ندارند.(٣٤٠) و نباید مخفى بماند که عبدالرحمن آیینهى احساسات و تمایلات پدر خویش بود.

و بنظر می رسد که عمر از مخالفت عبدالرحمن با حکومت خود و موافقت عایشه با خود اطلاع داشت. براى همین، عایشه را در بخششها، بر سایر زنان و مردان ترجیح داد و عبدالرحمن بن ابى بکر را هنگامی که براى شفاعت کردن از حُطَیئَهى شاعر آمده بود، رد نمود.(٣٤١)

ابوبکر قبل از مردن رأى خود را به صراحت دربارهى عمر بیان نمود و گفت: براى او صلاح نیست امر امّت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بعهده گیرد.(٣٤٢)

بخارى نقل می کند که عبدالله بن زبیر خبر داد که: سوارانى از بنى تمیم خدمت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسیدند، پس ابوبکر به عمر گفت: نخواستى مخالفت مرا یا نخواستى بجز مخالفت مرا؟

(عمر) گفت: من نمی خواهم با تو مخالفت کنم، و با هم مشاجره کردند تا صداهایشان بلند شد.(٣٤٣)

ابوبکر دربارهى عمر گ فت: اوست که مرا به جاهاى خطرناک وارد کرد.(٣٤٤)

نمونه اى از صراحت لهجه اسلامی : عمر ابوبکر را توصیف می کند سعید بن جبیر روایت می کند که: ابوبکر و عمر را نزد عبدالله بن عمر یاد کردند، پس مردى گفت: بخدا قسم آندو ماه و خورشید و نور این امّت بودند. ابن عمر گفت: از کجا می دانى؟

مرد گفت: مگر با هم ائتلاف و اتفاق نداشتند؟

ابن عمر گفت: بلکه با هم اختلاف داشتند اگر می دانستید! من شهادت می دهم که روزى نزد پدرم بود و به من دستور داده بود کسى را راه ندهم، پس عبدالرحمن بن ابى بکر اجازه ورود خواست، عمر گفت: حشرهى بدى است، ولى از پدرش بهتر است. و این سخن او مرا به وحشت انداخت، پس گفتم: اى پدر، عبدالرحمن از پدر خود بهتر است؟

(عمر) گفت: اى بىمادر! چه کسى بهتر از پدر او نیست؟

به عبدالرحمن اجازه بده. پس وارد شد و با او دربارهى حُطیئه ى شاعر سخن گفت تا از او راضى شود. زیرا عمر او را بخاطر سرودن شعرى زندانى کرده بود، پس عمر گفت: در حطیئه انحراف (و بدگوئى) وجود دارد، مرا رها کن تا او را با حبس طولانى به راه بیاورم، عبدالرحمن اصرار ورزید و عمر خوددارى کرد، پس عبدالرحمن خارج شد. آنگاه پدرم رو به من کرد و گفت: آیا تا به امروز از جلو افتادن احمق ناچیز بنى تیم و ظلم او بر من غافل بودى؟

گفتم: من از این مطالب اطلاعى ندارم.

گفت: فرزندم پس تو چه می دانستى؟

گفتم: بخدا قسم، او براى مردم از نور چشمانشان محبوبتر است.

گفت: مطلب همین است که می گوئى، با وجود مخالفت و ناراحتى پدرت!

گفتم: اى پدر خوب است است در میان مردم از کارهاى او پرده بردارى و این مطالب را برایشان آشکار کنى!

گفت: چگونه می توانم این کار را انجام دهم با اینکه می گوئى: او براى مردم از نور دیدگانشان محبوبتر است، بنابراین، سر پدرت را با سنگ خواهند کوبید.

ابن عمر گفت: بعد از آن جرأت پیدا کرد و به خدا سوگند جسارت نمود. و هنوز جمعه نیامده بود که در میان مردم سخنرانى کرد و گفت: بیعت ابوبکر اشتباه بود خدا شرِّ آنرا باز دارد، پس هرکس شما را به مثل آن دعوت کرد او را بکشید.(٣٤٥)

و در اینجا روایت سومی هم وجود دارد که حالت دشمنى و اختلاف بین ابوبکر و عمر را بیان می کند، هیثم بن عدى از مجالد بن سعید نقل می کند که گفت: روزى پیش شعبى رفتم و میخواستم از او دربارهى سخنى که از ابن مسعود بمن رسیده بود سؤال کنم، پس نزد او رفتم و او در مسجدِ محله ى خود بود و در مسجد گروهى در انتظار او بودند، پس از میان جمعیت خارج شدم و خود را به او معرفى کردم و گفتم: خدا امر تو را اصلاح کند، آیا درست است که ابن مسعود می گفت: هیچگاه با گروهى حدیث نگفتم که عقلشان به آن حدیث نمی رسید مگر آنکه براى بعضى از آنها فتنه ایجاد کرد؟

گفت: آرى، ابن مسعود چنین می گفت و ابن عباس نیز همین را می گفت، نزد ابن عباس گنجینه هاى علم بود که به اهلش می داد و از دیگران باز می داشت. در همین حال بودیم که ناگاه مردى از قبیله ى ازد وارد شد و کنار ما نشست، و ما مشغول ذکر ابوبکر و عمر شدیم.

پس شعبى خندید و گفت: در سینه ى عمر کینه ى ابوبکر وجود داشت.

مرد آزدى گفت: بخدا قسم نه دیدم و نه شنیدم مردى براى مردى مطیع تر و به نیکى یادکننده تر از عمر نسبت به ابوبکر باشد.

پس شعبى رو به من کرد و گفت: این مسأله از همان مسائلى است که پرسیدى. بعد به مردِ ازدى گفت: اى برادرِ ازدى، چه کار می کنى با آن اشتباهى که خداوند شر آنرا بازداشت؟ آیا می بینى در میان مردم دشمنى درباره ى دشمن خود سخنى گفته است که بالاتر از سخن عمر درباره ى ابوبکر باشد، تا آنچه را براى خود ساخته ویران نماید.

مرد با تعجب گفت: سبحانالله، تو این سخن را می گوئى اى ابا عمرو؟

شعبى گفت: من می گویم، عمر این سخن را در میان جمعیت گفت، پس اگر میخواهى یا او را ملامت کن یا رها کن. پس آن مرد با غضب به پا خاست و همهمه به کلامی می کرد که نفهمیدم چه می گفت.

مجالد گفت: گمان نمی کنم این مرد را مگر آنکه این کلام تو را به مردم منتقل و در میان آنها منتشر خواهد کرد.

(شعبى) گفت: بنابراین بخدا سوگند، اهمیّت نمی دهم، به چیزى که عمر، هنگامی که در میان جمعیت مهاجر و انصار قیام به سخنرانى کرد بدان اهمیّت نداد، چرا به آن اهمیّت بدهم؟ شما هم از طرف من هر وقت خواستید منتشر کنید.(٣٤٦)

و در اینجا روایت دیگرى از اشعرى وجود دارد که وجود نزاع را بین ابوبکر و عمر ثابت می کند. شریک بن عبدالله نخعى از محمد بن عمرو بن مرة از پدرش از عبدالله بن سلمة از ابوموسى اشعرى نقل می کند که گفت: با عمر حج بجا آوردم و چون منزل گرفتیم و مردم زیاد شدند از محل خود خارج و در طلب او روان شدم، پس مغیرة بن شعبه مرا دید و همراهم آمد، سپس گفت: کجا میروى؟ گفتم: نزد امیرمؤمنان، آیا با او کارى دارى؟

گفت: آرى، پس در طلب محل اقامت عمر به راه افتادیم، در راه از خلافت عمر، و قیام او به کارها و دلسوزى او براى اسلام و تلاش بر کارهائى که قبول کرده بود، سخن گفتیم، سپس دربارهى ابوبکر صحبت کردیم، پس به مغیره گفتم: خیر ببینى! ابوبکر که عمر را تصویب می کرد شاید بخاطر این بود که به قیام او بعد از خود و جدیت و تلاش و اعتناى او به اسلام، نظر می کرد.

مغیرة گفت: همین طور بود، گرچه عده اى ولایت عمر را نمی پسندیدند و میخواستند او را باز دارند و در آن بهرهاى نبردند.

گفتم: اى بى پدر! چه گروهى براى عمر ولایت را نپسندیدند.

مغیره گفت: پناه بر خدا، تو گوئى این گروه از قریش و حسدى را که گرفتار آن شده اند نمی شناسى! بخدا قسم اگر حسد با شمارش ادراک شود، براى قریش نُه دهم آنست و براى تمام مردم یک دهم،

گفتم: اى مغیره صبر کن! قریش با فضل خود از تمام مردم جدا شد... ما پیوسته دربارهى چنین مطالبى سخن می گفتیم تا به محل اقامت عمر رسیدیم، پس درباره او سؤال کردیم، گفته شد: اندکى پیش خارج شد، پس در پى او براه افتادیم تا به مسجد وارد شدیم، ناگاه عمر را دیدیم مشغول طواف خانه است، پس با او طواف کردیم و چون فارغ شد، بین من و مغیره قرار گرفت و بر مغیره تکیه داد، و گفت از کجا می آئید؟

گفتیم: تو را می خواستیم اى امیرمؤمنان، پس به محل اقامت تو آمدیم، به ما گفتند به مسجد رفته است، پس در پى تو آمدیم.

گفت: خیر در پى شما باشد، سپس مغیره نگاهى به من کرد و تبسم نمود. پس عمر مدتى به او نگاه کرد و گفت: اى بنده، براى چه تبسّم کردى؟

گفت: بخاطر گفتگوئى که اندکى پیش در بین راه با ابوموسى داشتم.

گفت: چه گفتگوئى بود؟ پس خبر را برایش حکایت کردیم تا به ذکر حسد قریش و ذکر کسى که میخواست ابوبکر را از جانشین کردن عمر باز دارد، رسیدیم.

پس عمر آه بلندى کشید، سپس گفت: مادرت بعزایت بنشیند اى مغیره! نه دهم حسد چیست؟ بلکه نه دهمِ عُشرِ باقى مانده هم هست و در بقیه ى مردم یک عُشر از عُشر (یعنى یک صدم) است بلکه قریش در آنهم شریک هستند! و مدتى طولانى ساکت شد در حالیکه بین ما راه می رفت و بر ما تکیه می داد. سپس گفت: آیا دربارهى حسودترین تمام قریش خبرتان دهم؟ گفتیم: آرى اى امیرمؤمنان.

گفت: چگونه خبرتان دهم در حالیکه لباسهاى خود را پوشیده اید؟

گفتیم: اى امیرمؤمنان، لباسها چه اهمیتى دارند؟

گفت: می ترسم خبر را پخش کنند.

گفتیم: از پخش کردن و افشاى خبر با لباسها می ترسى در حالیکه باید از پوشنده ى لباس بیمناکتر باشى! کدام لباسها را اراده کرده اى؟

گفت: همین است. سپس براه افتاد و ما هم با او براه افتادیم تا به محل اقامت او رسیدیم، پس دست خود را از دست ما درآورد سپس گفت: همین جا باشید و داخل شد، پس به مغیره گفتم: اى بى پدر! در سخن گفتن با او و در گفتگوى خود خطا کردیم، و فکر می کنم ما را به این خاطر نگهداشت تا درباره ى همین مطلب با ما مذاکره نماید.

(مغیره) گفت: من نیز همینگونه فکر می کنم، ناگاه دربان او خارج شد و به طرف ما آمد و گفت: داخل شوید، داخل شدیم، پس او را دیدیم که بر پلاس پالان خوابیده است و چون ما را دید با شعر کعب ابن زُهیر، مثال آورد. «سرّ خود را مگر نزد مطمئن فاش نکن، سزاوارترین و برترین جائى که در آن اسرار خود را می سپارى سینه اى گشاده و قلبى وسیع و شایسته است، تا هرگاه اسرار را به ودیعه سپردى از فاش شدن هراسان نشوى».

پس دانستیم که میخواهد تضمین کنیم حدیث او را کتمان می کنیم. پس گفتم: اى امیرمؤمنان من ضامن هستم، ما را مورد الزام و اکرام و عنایت و صله خود قرار ده. گفت: به چه چیزى اى برادرِ اشعریان؟

گفتم: به رازدارى و غمخوارى، که خوب مستشارى براى تو هستیم.

گفت: شما همینطور هستید. پس درباره ى هر چه بنظرتان رسید سؤال کنید. سپس برخاست تا در بندد که ناگاه دربانى را که به ما اجازه ورود داد در حجره دید پس به او گفت: از ما دور شو اى بى مادر. و چون خارج شد در را پشت او بست و بطرف ما آمد و نشست و گفت: سؤال کنید تا خبر دهم.

گفتیم: می خواهیم امیرمؤمنان ما را به حسودترین قریش خبردار کند که حتى براى آوردن نام او از لباسهایمان هم ایمن نبود.

گفت: از مسألهى معضلى سؤال کردید و شما را با خبر خواهم کرد و باید تا زنده هستم نزد شما باشد و به احدى نگوئید و چون مُردم هر چه خواستید بکنید آشکار کنید یا کتمان نمائید.

گفتیم: این قول را بتو می دهیم.

ابوموسى گفت: با خود می گفتم، به جز کسانى چون طلحه و امثال او که راضى نشدند، ابوبکر، عمر را جانشین خود کند، احدى را اراده نخواهد کرد. زیرا آنها به ابوبکر گفتند: آیا بر ما کسى را به خلافت می گمارى که تندخو و سنگدل است، اما او به غیر از آنچه فکر می کردم نظر داد، پس آهى کشید و گفت: به نظر شما کیست؟ گفتیم: بخدا قسم به جز گمان چیزى نمی دانیم.

گفت: چه کسى را گمان می برید؟ گفتیم: شاید کسانى را میخواهى که از ابوبکر خواستند تو را از این امر دور کنند.

(عمر) گفت: چنین نیست. به خدا قسم، بلکه ابوبکر مخالفتر بود و او کسى است که درباره اش سؤال کردید بخدا قسم از همه ى قریش حسودتر بود، سپس مدتى طولانى سکوت کرد، مغیره به من نگاه کرد و من به او نگاه کردم و مدتى طولانى بخاطرِ سکوت او ساکت شدیم و سکوت او و ما به درازا کشید تا جائیکه گمان کردیم از آنچه گفته پشیمان شده است سپس (عمر) گفت: آه از حقیر و پست بنى تیم بن مره! به ظلم بر من سبقت گرفت و با گناه آنرا به من واگذار نمود.

مغیره گفت: اما در مورد سبقت گرفتن ظالمانه او بر تو اى امیرمؤمنان، دانستیم چگونه بود! اما چگونه آنرا از روى گناه به تو واگذار کرد؟

گفت: بخاطر آنکه آنرا به من واگذار نکرد مگر بعد از آنکه از آن مأیوس شد. بخدا سوگند، اگر زید بن الخطاب (برادر خود) و اصحاب او را اطاعت می کردم هرگز (ابوبکر) اندکى از شیرینى آنرا نمی چشید لکن مقدّم و مؤخّر نمودم و بالا رفتم و پائین آمدم و باز کردم و محکم نمودم (و در این امر بسیار تفکر و اندیشه کردم) و راهى بجز چشمپوشى بر نتایج آن (سقیفه)، و چاره اى جز حسرت خوردن بر خود پیدا نکردم. امیدوار بودم بازگردد، پس به خدا قسم بازنگشت مگر زمانى که بشدت از آن سیر شد.

مغیره گفت: از این کار چه مانعى داشتى اى امیرمؤمنان؟ در حالیکه در روز سقیفه تو را براى آن عرضه نمود و هم اکنون خشمگین هستى و تأسف می خورى؟

گفت: مادرت بعزایت بنشیند اى مغیره! من تو را از هوشمندان عرب به شمار می آوردم. مثل آنکه از آنچه در آنجا گذشت غائب بودى و از حوادث سقیفه خبر ندارى!؟ آن مرد نیرنگ نمود و من نیرنگ نمودم و مرا از کبکى محتاطتر دید، او چون شیفتگى مردم را به خود دید و روى آوردن آنان بخود را مشاهده نمود یقین کرد غیر او را نمی خواهند، و چون حرص مردم را بر او و تمایل آنان را به سوى خود دید، خواست بداند من چه در دل دارم و آیا دلم آنرا میخواهد، خواست مرا امتحان کند که آیا در آن طمع دارم و آرزومند آن هستم؟

و او دانست و من دانستم اگر آنچه را بر من عرضه کرده است، قبول کنم مردم اجابت نخواهند کرد، پس مرا بر پاى خود ایستاده و ناآرام در پى کوچکترین فرصت دید، اگر او را اجابت می کردم مردم آنرا واگذار نمی کردند، و کینه ى آنرا در دل مخفى می نمود و از شر او گرچه تا مدتى دیگر در امان نمی ماندم. علاوه بر آنکه به عیان دیدم مردم مرا نمی خواهند، آیا در هنگام عرضه آن بر من فریاد آنان را از هر جهت نشنیدى که می گفتند: غیر از تو را نمی خواهیم اى ابوبکر تو براى آن (خلافت) شایسته هستى. در این هنگام آنرا به سویش برگرداندم، و صورت او را دیدم که بخاطر آن از شادى درخشید، و یک بار مرا بخاطر سخنى که از من به او رسیده بود ملامت کرد. و آن هنگامی بود که اشعث را اسیر نزد او آوردند، پس بر او منّت گذاشت و او را آزاد ساخت و خواهر خود، ام فروه را به همسرى او درآورد، پس به اشعث در حالیکه مقابل او نشسته بود گفتم: اى دشمن خدا آیا بعد از اسلام آوردن کافر گردیدى و به پشت مرتد شدى؟

پس مرا چنان نگاه کرد که دانستم میخواهد به سخنى که در دل دارد با من سخن گوید. پس از آن مرا در جادهى مدینه دید و گفت: تو آن کلام را گفتى اى پسر خطاب؟ گفتم: آرى اى دشمن خدا و بدتر از آنرا برایت دارم.

گفت: این بد پاداشى است که برایم درنظر گرفته اى.

گفتم: براى چه از من پاداش نیکو می خواهى؟

(اشعث) گفت: چون بخاطر تو زیر بار پیروان این مرد نمی روم. بخدا قسم چیزى مرا بر مخالفت با او جرأت نداد مگر آنکه بر تو مقدّم شد و تو را از آن بازداشت. و اگر تو آنرا به دست می گرفتى از من هیچ خلافى نمی دیدى گفتم: حال که چنین شد، اکنون چه دستورى می دهى؟

اشعث گفت: اکنون وقت دستور دادن نیست وقت صبر کردن است، او گذشت و من هم گذشتم.

از طرفى، اشعث، زبرقان بن بدر را ملاقات کرد و ماجرى را برایش تعریف کرد، او هم ماجرى را به ابوبکر منتقل نمود، پس ابوبکر پیغامِ ملامت آمیز بسیار دردناکى برایم فرستاد.

و من پیغام دادم: آگاه باش، بخدا سوگند باید دستبردارى والا سخنى رسا دربارهى خودم و خودت در بین مردم خواهم گفت که سواران به هر جا بروند آنرا با خود ببرند و اگر بخواهى، همچون گذشته چشمپوشى از همدیگر را ادامه می دهیم.

گفت: بلکه ادامه می دهیم، چند روزى دیگر به دست تو خواهد رسید و گمان کردم تا روز جمعه نشده آنرا بر من بر می گرداند اما تغافل نمود، به خدا سوگند بعد از آن حتى با یک کلمه از من یاد نکرد تا به هلاکت رسید.

و تا پایان مدت، با چنگ و دندان آنرا گرفته بود، تا آنکه مردن او نزدیک شد و از آن (خلافت) مأیوس گردید، و سپس او همان را انجام داد که دیدید. پس آنچه را که به شما گفتم از تمام مردم عموماً و از بنى هاشم خصوصاً مخفى دارید. و همان را که دستور دادم شایسته است انجام دهید، و اگر میخواهید به برکت خدا بروید. پس با تعجب از گفتار او برخاستیم و بخدا سوگند تا موقعى که به هلاکت رسید سرّ او را فاش نکردیم.(٣٤٧)

و ذکر شده است که عمر به عبدالله بن عباس گفت: قبیله ى شما (قریش) راضى نشدند که نبوت و خلافت برایتان جمع شود. ابن عباس گفت: از روى حسد و ظلم و تعدى آنرا از ما دور کردند.(٣٤٨)

در این حدیث، عمر، حسدِ قریش را برابر نُه دَهُمِ کلّ حسد دانست و نُه دَهُمِ یک دَهُمِ باقى مانده را هم به آنها نسبت داد و فقط یک دَهُم از یک دهم باقى مانده را (یعنى یک صدم آنرا) از آنِ بقیه ى مردم دانست. و ابوبکر را حسودترین قریش معرفى کرد!

این اوج صراحت عمر در توصیف ابوبکر است. و طبق نظر عمر ابوبکر سردسته مخالفین اجتماع خلافت و نبوت در بنى هاشم بود.

عمر ابوبکر را از وارد شدن در دشمنى، برحذر داشت و با تهدید گفت: یا دست بر می دارى یا درباره ى خودم و خودت سخنى بلیغ در میان مردم می گویم! که سواران به هر کجا روند آنرا با خود ببرند و اگر بخواهى مانند قبل چشم پوشى را ادامه دهیم.

به رغم صراحت عمر با دو رفیق خود، آندو را بدان سخن بلیغ مطلع نمی کند، آن سخن حساس و مهم چه بود که سواران در حمل آن رغبت می کردند؟ و بخاطر آن ابوبکر ترسید و راه مسالمت را براه دشمنى ترجیح داد و گفت: مسلماً چند روزى دیگر (خلافت) بدست تو خواهد رسید.

مسلماً این جمله را ابوبکر نگفت مگر بخاطر ارتباطى که با سخن حساس و مهمی که عمر او را به آن تهدید کرده بود، و در واقع این جمله جواب تهدید عمر بود.

و بعد از آنکه عمر دربارهى بیعت ابوبکر گفت: اشتباه بود محمد بن هانى مغربى شاعر چنین گفت:

و لکنَّ امراً کانَ اُبْرِمَ بَیْنَهُم  

 

وَ إِنْ قالَ قَوْمٌ فَلْتَةٌ غَیْرُ مُبَرمِ  

.یعنى، لکن امر (خلافت ابوبکر) بین آنان محکم و مبرم شد اگرچه گروهى گفتند اشتباه و سست بود و دیگرى گفت:

زَعَمُوها فَلْتَةً فاجِئَةً  

 

لاوَربِّ الْبیتِ و الّرکْنِ الْمشیدِ  

إِنَّما کانْت اُموراً نُسِجَتْ  

 

بَیْهَنُم اَسْبابُها نَسْجَ الْبُرُودِ(٣٤٩)  

 

گمان کردند اشتباهى بود که ناگهان بوجود آمد، به پروردگار بیت و رکنِ استوار، چنین نبود، امورى بودند که اسبابش بین آنان همچون پارچه هاى بُرد، بافته شده بودند.

عمر اعتراف کرد که مغیره از حیله گران عرب است و اعتراف کرد که در هنگام بیعت ابوبکر در سقیفه بوده است و به او گفت: گویا از آنچه در آنجا اتفاق افتاد غایب بودى.

سؤال فرض شده در اینجا اینست که: چرا مغیره و ابوموسى از آن کلام حساسى که عمر، ابوبکر را با آن تهدید کرد پرسشى نکردند؟ به ویژه آنکه آندو در قلب او جائى خاص داشتند.

جواب آنست که مغیره در حوادث سقیفه که آنرا در زمان مشغول بودن بنى هاشم و مردم در امر کفن و دفن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به پا کردند و در حوادث قبل از سقیفه در کشیدن نقشه براى استیلاى بر قدرت و امور بعد از آن شریک بود. لذا در دولت اسلامی به برترین منصبها نائل گردید، و ابوموسى اشعرى نیز چنین بود. حال ممکن است مغیره و ابوموسى از کلمه ى حساسى که عمر با آن ابوبکر را تهدید کرد آگاه بودند. و ممکن است عمر حتى به صراحت جمله اى را که با آن ابوبکر را تهدید کرده بود، گفته باشد. بنحوى که ابوبکر به او گفت: تا چند روز دیگر به تو می رسد. و عمر به آن دو گفت: آنچه را به شما گفتم از مردم عموماً و از بنى هاشم خصوصاً مخفى دارید.

ابن ابى الحدید در توضیح حدیث می گوید: باید دانست که بعید نیست گفته شود رضا و سخط و حب و بعض و صفاتِ نفسانىِ از این دست، گرچه امورى باطنى هستند لکن گاهى دانسته می شوند و حاضران با قرائنى که آنان را علم ضرورى می دهد بر این امور واقف می شوند همانطورى که خوف خائف و شادى شادمان دانسته می شود. بعلاوه عمر (در حدیث خود با مغیره و اشعرى) به امر مخفى دیگرى نیز تصریح کرد و آن مطلبى است که درباره ى برادرش زید بن الخطاب ذکر کرد و گفت: آگاه باشید اگر زید بن الخطاب و اصحاب او را اطاعت می کردم چیزى از شیرینى آنرا نمی چشید.

ظاهراً زید بن الخطاب و جماعت او از مخالفین خلافت ابوبکر بودند، لکن عمر درباره ى این موضوع زیاد صحبت نکرده است، آیا زید به خلافت عمر دعوت می کرد یا به خلافت على عليه‌السلام وصىّ پیامبر مصطفى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ؟

سیره ى پسندیده ى زید بیشتر موافق با تعبّد او به نصوص شرعى است. و به متنى هم برخورد نکرده ایم که اثبات کند زید با عمر و ابوبکر در حوادث سقیفه شرکت داشته است. و این سخن عمر یکى از اسرار بى شمارى را که در پى آنها هستیم آشکار می نماید. و به رغم آنکه زیدبن الخطاب یکى از شرکت کنندگان در جنگ بدر بود و سن بیشترى از عمر داشت، لکن ابوبکر او را در یک منصب دولتى منصوب نکرد، بلکه او را به جنگ با مسیلمهى کذاب فرستاد و در همانجا کشته شد.(٣٥٠)

و اگر به ایام بیمارى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بازگردیم، به مشاجره ى عایشه و حفصه در مورد امامت نماز، پى می بریم، زیرا عایشه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عرض کرد: خوب است دنبال ابوبکر بفرستى و حفصه گفت: خوب است دنبال عمر بفرستى. و چون رقابت بین آن دو بالا گرفت، عایشه بلال را فرستاد تا به ابوبکر از قول پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دستور دهد امامت نماز جماعت را بعهده گیرد، پس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غضبناک شدند و فرمودند: شما زنانِ همنشینِ یوسف هستید.(٣٥١)

از جمله اقوال عمر دربارهى ابوبکر که اشاره به مخالفت ایندو با هم دارد حدیث زیر است. که آنرا نسائى از اسلم نقل کرد.

عمر بر ابوبکر اطلاع پیدا کرد در حالیکه زبان خود را گرفته بود و گفت: این است که مرا به جایگاههاى (خطرناک) وارد کرد.(٣٥٢)

مسلماً ذکر چنین حدیثى توسط عمر نشان دهنده عمق کینه و نارضایتى او از ابوبکر است و مطلبى که اختلاف و منافرت آنها را بیشتر بیان می کند، سخنى است که ابوبکر قبل از مردن دربارهى پشیمانى خود بخاطر دور نکردن عمر از پایتخت خلافت ذکر کرد، و چنین گفت: من تأسف نمی خورم مگر براى سه چیز که انجام دادم و اى کاش انجام نمی دادم...

اى کاش موقعى که خالد را به شام فرستادم عمر را به عراق می فرستادم تا دست راست و چپ خود را در راه خدا باز می کردم.

و اگر آرزوى ابوبکر در دور کردن عمر به عراق محقق می شد، عمر به مسند خلافت نمی رسید. فرستادن عمر به عراق در واقع مثل فرستادن ابن جراح به شام توسط عمر بود که براى ابن جراح بجز دورى از مدینه و خروج از خلافت چیزى به ارمغان نیاورد.

موضعگیرى منفى عمر نسبت به عبدالرحمن بن ابى بکر و نزاع خونین عثمان و عایشه و فتواى عایشه به قتل او، که گفت نعثل (پیر یهودى) را بکشید او کافر شده است، باعث شد عبدالرحمن و برادرش محمد بن ابى بکر در جنگ صفین در کنار على عليه‌السلام ایستادگى کنند.(٣٥٣)


آیا عمر با ابوبکر مخالفت کرد؟

ابن ابى الحاتم از عبیده ى سلمانى نقل می کند که گفت: عیینة بن حصین و اقرع بن حابس نزد ابوبکر آمدند و گفتند: اى خلیفه ى رسول خدا، در محلِ ما زمینِ شوره زارى وجود دارد که مرتع و منفعتى ندارد، اگر صلاح بدانى و آنرا بما بدهى امید است آنرا شخم بزنیم و بکاریم، و امید است خداوند از آن سودى بما برساند، ابوبکر زمین را به آنها واگذار نمود و براى آنها نامه اى نوشت و براى آنها شاهد گرفت، سپس به طرف عمر رفتند تا او را شاهد مطلب نمایند چون عمر نوشته ى نامه را خواند آنرا از دستشان بیرون آورد و بر آن تُف انداخت و نوشتهى آنرا پاک نمود، پس آندو خود را ملامت کردند و به او سخنان بدى گفتند.(٣٥٤)

متقى هندى اضافه کرد که: پس رو به سوى ابوبکر نهادند و با ناراحتى و اندوه گفتند: بخدا قسم نمی دانیم تو خلیفه هستى یا عمر؟

گفت: بلکه اوست، اگر بخواهد خواهد بود.(٣٥٥)

عمر در قضیه ى والیان و حکام با ابوبکر مخالفت کرد زیرا خالد بن ولید و مثنى بن حارثه ى شیبانى و شرحبیل بن حسنه را عزل نمود.(٣٥٦)

عمر بعد از عهده دار شدن خلافت مستقیماً با ابوبکر مخالفت نمود. زیرا به مجلس عزاى زنانه اى که بمناسبت مردن ابوبکر اقامه شده بود رفت و مردان را بدون اذن بدانجا راه داد و ام فروة دختر ابوقحافه را بیرون کشید و با تازیانهى خود او را بشدت کتک زد و مجروح نمود و زنان را بیرون انداخت.(٣٥٧)

روزى اقرع بن حابس نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمد، ابوبکر گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را بر قوم خود بکار بگمار، عمر گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را به کار نگمار. پس با هم گفتگو کردند تا آنکه صدا را به نزاع بالا بردند. و ابوبکر به عمر گفت: تو فقط می خواهى با من مخالفت کنى. گفت: مخالفت با تو را نمی خواهم. و من گفتم: صداى خود را بلندتر از صداى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نکنید.(٣٥٨)

عمر با ابوبکر از جهت مالى هم مخالفت کرد، زیرا ابوبکر در پرداختها به مساوات رفتار کرد و عمر مخالفت کرد.ابوبکر در جنگهاى خود با عربها، زنها و بچهها را به اسارت گرفت و عمر آنها را به عشایر خود بازگرداند.(٣٥٩)

و همه ى این موارد اختلاف عمر و ابوبکر را به اثبات می رساند.عمر در سقیفه به ابن الجراح گفت: دستت را باز کن تا با تو بیعت کنیم، او گفت: از موقعى که مسلمان شدى از تو لغزش و خطائى ندیدم حال با وجود صدّیق در میان خود، می خواهى با من بیعت کنى؟(٣٦٠)

_______________________________


قتلهاى مرموز در صدر اول اسلام (تلاش براى قتل پیامبر( صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم )

غزوه ى تبوک در سال نهم هجرى اتفاق افتاد، واقدى در کتاب مغازى خود آنرا ذکر کرده می گوید:

اخبار شام هر روز در اختیار مسلمانان قرار می گرفت زیرا نبطى هائى که از آنجا می آمدند بسیار بودند و روزى یک گروه آمدند و گفتند: که دولت روم جمعیت فراوانى را در شام گرد هم آورده و هرقل خرجىِ اصحاب خود را به مدت یک سال پرداخته و افراد لُخَم و جُذام و غَسان و عامِلة به همراهش فرا خوانده شده و حرکت کرده اند و مقدمه ى خود را به بلقاء فرستاده در همانجا اردو زده اند و هرقل در حِمص باقى مانده است.

البته واقع چنین نبود و فقط به آنها گفته شده بود چنین بگویند و آنها گفتند و براى مسلمانان دشمنى ترسناکتر از آنان وجود نداشت. بخاطر آنکه (در برخورد با آنها در سفرهاى تجارى) تعداد و تجهیزات و اسبهاى آنها را دیده بودند. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هیچ غزوه اى را انجام نمی داد مگر آنکه آنرا با چیزهائى مخفى می نمود تا اخبار پراکنده نشوند و معلوم نشود که چه قصدى دارد. تا آنکه غزوه تبوک پیش آمد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا در گرماى شدید انجام داد.

جلاس بن سوید گفت: بخدا سوگند اگر محمد راست بگوید ما از خران بدتریم! به خدا سوگند آرزو می کنم از من بخواهند هر کدام ما صد ضربه شلاق بخوریم و از اینکه قرآنى دراینباره بخاطر حرفهاى شما نازل شود، معاف شویم.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به عمار یاسر فرمود: این گروه را دریاب که در آتش سوختند، از آنها درباره ى مطالبى که گفتند سؤال کن و اگر انکار کردند، بگو، آرى چنین و چنان گفتید.

عمار به طرفشان رفت و به آنان گفت و آنها نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمدند تا معذرت خواهى کنند... پس خداوند این دو آیه را نازل کرد (وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ... کانُوا مُجرِمینَ)(٣٦١) یعنى «اگر از آنها بپرسند که چرا سخریه و استهزا می کنند پاسخ دهند که ما به مزاح و شوخى سخن راندیم، اى رسول بگو به آنها، آیا با خدا و آیات خدا و رسول خدا تمسخر می کنید، عذر نیاورید که عذرتان به کلّى پذیرفته نیست که شما بعد از ایمان کافر شده اید، اگر از برخى ساده لوحان شما درگذریم گروهى را نیز عذاب خواهیم کرد که مردمی بسیار زشتکارند».

و چون مسلمانان در گرماى تابستان آن صحرا احتیاج به آب پیدا کردند رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دعا کرد و باران بارید. و اوس بن قیظى منافق گفت: ابرى گذرا بود.(٣٦٢)

غزوه تبوک در سال نهم هجرى یعنى بعد از پیروزى مسلمانان بر مشرکین و تسلط شان بر جزیرةالعرب اتفاق افتاد. منافقان دریافتند که پادشاهى مسلمانان عظمت پیدا کرده و کشورشان پهناور شده است لذا براى قتل پیامبر و تسلط بر خلافت تلاش بسیار نمودند.

در جنگ تبوک آیات بسیارى درباره ى منافقین و کردارشان نازل شد. که میتوان به این آیات اشاره کرد. (وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا...)(٣٦٣) یعنى «و آنها می گفتند در این هواى سوزان از وطن خود بیرون نروید، آنانرا بگو آتش دوزخ بسیار سوزانتر از این هواست اگر می فهمیدند، اکنون باید آنها خنده کم و گریه بسیار کنند که به مجازات سخت اعمال خود خواهند رسید».

و آیهى (وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً...)(٣٦٤)

یعنى «آن مردم منافقى که مسجدى براى زیان به اسلام برپا کردند و مقصودشان کفر و عناد و تفرقه ى بین مسلمین و مساعدت با دشمنان دیرینه ى خدا و رسول بود و با این همه، قَسَمهاى مؤکد یاد می کنند که ما جز قصد خیر و توسعه ى اسلام نداریم خدا گواهى می دهد که محققاً دروغ می گویند».

منزلت على عليه‌السلام نسبت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همچون منزلت هارون به موسى است چون پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم على عليه‌السلام را جانشین خود بر مدینه نمود على عليه‌السلام به حضرت عرض کرد: آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه نمودى؟

حضرت فرمود: آیا راضى نمی شوى نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسى باشى، مگر آنکه پیامبرى بعد از من وجود ندارد.(٣٦٥)

بعضى از منافقین بیشترین ترس را از رسیدن امام على عليه‌السلام به خلافت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داشتند، زیرا خلافت على عليه‌السلام بمعناى تسلط بنى هاشم بر حکومت و محروم شدن قریش از خلافت بود.

و خلافتِ الهى على عليه‌السلام آنجا بیشتر نمایان شد که او را در مدینه ى منوره باقى گذاشت تا آنرا حفظ کند و او را همانند هارون عليه‌السلام نسبت به موسى عليه‌السلام توصیف نمود.

دقت کننده ى در حرکت منافقان در می یابد که بعضى از مسلمانان مشغول جنب و جوش جدیدى شدند که با روشهاى سابقشان متفاوت بود، زیرا با احداث مسجدى اسلامی نمایان می شد، تا پایگاهى براى هدف گرفتن اسلام محمدى باشد. و براى اولین بار در تاریخ اسلام رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مسجدى را ویران نمود زیرا براى ضرر رساندن ساخته شده بود. و گروهى دیگر براى به قتل رساندن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قبل از منتقل شدن حکومت به على عليه‌السلام تحرّکاتى انجام دادند.

کسى که تاریخ سیره را به خوبى درک می کند در می یابد که معارض اصلى بنى هاشم بر سر قدرت فقط قریش بودند، نه انصار. لذا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در مکّه قریش را نفرین کرد و بر انصار نفرین نکرد بلکه بر ایشان دعا نمود. امام على عليه‌السلام نیز بر قریش نفرین نمود و براى انصار دعا کرد.

و در اینجا به این نتیجه می رسیم که حیلهگران باهوش قریش کارهائى را انجام دادند که تا به امروز براى بسیارى از علما و محققین پوشیده مانده است و بیان کننده ى حرص و آز آنان براى کسب قدرت بود.

و از جملهى آن کارها اینکه:

حدیثِ «الْخُلَفاءُ مِنْ بَعْدى إثناعَشَر أوَّلُهُمْ عَلىُّ عليه‌السلامیعنى: خلفاى بعد از من دوازده نفر هستند که اولین آنان على عليه‌السلام است...» را به نفع خود تحریف کردند و حکومت را تا روز قیامت در قبائل قریش قرار دادند. و بدون هیچ سند الهى و عقلى انصار و دیگران را از خلافت دور نمودند.

تلاشى براى کشتن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از نافع بن جُبیر بن مَطعَم نقل شده است که «رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منافقینى را که شبِ عقبه، در تبوک شترش را رم دادند نام نبرد، و آنان دوازده نفر بودند». اما آنها در حدیث این جمله ى خود را اضافه کردند: یک نفر از قریش در آنان نبود و تمامی آنان از انصار یا از هم پیمانانشان بودند!(٣٦٦)

در قضیه ى سقیفه نیز رجال قریش همان کار را انجام دادند. آنان مراسم دفن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را رها کردند و در سقیفه با ابوبکر بیعت نمودند و به این هم اکتفا نکرده بلکه تلاش کردند مخالفین خود (انصار) را به کلّى نابود سازند. که به صورت متهم ساختن انصار به بیعت گرفتن براى سعد بن عبادة در سقیفه و به غصب حکومت از قریش نمایان گردید.

در حالى که انصار براى بیعت با سعد در آنجا جمع نشدند و با او بیعت نکردند و اصلا نقشهاى براى این کار نداشتند، و آن اخبار دروغین فقط هجومی براى از پا درآوردن انصار بود.(٣٦٧)

آمده است که: هنگامی که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از تبوک به مدینه باز می گشت در قسمتى از راه تعدادى از اصحاب او حیله و توطئه کردند تا حضرت را از پرتگاه گردنه پرتاب نمایند. و خواستند راه را براى همین منظور با او طى کنند. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از راز آنان خبردار شد و به اصحاب خود فرمود: هر کدام شما بخواهد، از میان درّه عبور کند زیرا براى شما وسعت بیشترى دارد. و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم راه عقبه را در پیش گرفت و مردم از میان درّه عبور کردند بجز عده اى که قصد حیله داشتند، آنها آماده شدند و صورتهاى خود را پوشاندند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حذیفة بن یمان و عمار بن یاسر دستور داد، پس به همراه او با پاى پیاده حرکت کردند، و به عمار دستور داد مهار شتر را بگیرد و به حذیفه دستور داد از پشت سر، شتر را براند، در بین راه ناگاه صداى دویدن قوم را از پشت سر شنیدند که بر آنان حمله کردند. پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خشمگین شد و حذیفه را دستور داد آنان را ببیند و شناسائى نماید، حضرت با عصاى خود بازگشت و روبروى صورت اسبهاى آنها ایستاد و با عصا آنها را زد و قوم را دید که صورتها را بسته اند، آنها چون حذیفه را دیدند وحشت کردند و گمان کردند حیله و نیرنگشان فاش شده است، لذا شتاب گرفتند، و در میان مردم پراکنده شدند.

و حذیفه برگشت تا به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید، چون به او رسید، حضرت فرمود: حذیفه ناقه را بزن و تو اى عمار حرکت کن. پس سرعت گرفتند و از گردنه بیرون رفتند و منتظر رسیدن مردم شدند. آنگاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اى حذیفه کسى از آنان را شناختى؟

گفت: مرکبِ فلان و فلان را شناختم و تاریکى شب آنها را فرا گرفته بود و چهره هاى خود را پوشانده بودند.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: آیا دانستى چه می کردند و چه می خواستند؟

گفت: نه اى رسول خدا.

فرمود: آنها فکر کردند همراه من حرکت کنند و چون به گردنه رسیدم مرا در آن پرتاب نمایند.

گفت: خوب است موقعى که مردم آمدند آنها را به هلاکت برسانى.

فرمود: دوست ندارم مردم گفتگو کنند و بگویند محمد اصحاب خود را کشت، سپس همگى آنان را نام برد.(٣٦٨)

در کتاب ابان بن عثمان بن عفّان، اعمش گفت: آنها دوازده نفر بودند که هفت نفر آنان از قریش بودند.

و ابوالبخترى گفت: حذیفه گفت:

اگر حدیثى را برایتان بگویم سه ثلث شما مرا تکذیب خواهید کرد.

(ابوالبخترى) گفت: جوانى متوجه شد و گفت: اگر سه ثلث مردم تو را تکذیب کنند چه کسى تو را تصدیق می کند؟

گفت: اصحاب محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى خیر سؤال می کردند و من از ایشان دربارهى شر می پرسیدم.

ابوالبخترى گفت: گفته شد: چرا چنین می کردى؟

گفت: کسى که شر را شناسائى کند در خیر واقع می شود.(٣٦٩)

و حسن بن على عليه‌السلام فرمود: «روزى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در عقبه متوقف کردند تا شتر او را رم دهند، دوازده نفر بودند و ابوسفیان از آنها بود.»(٣٧٠)

ابن عبدالبر اندلسى در کتاب «الاستیعاب» خود می نویسد: ابوسفیان از زمانى که اسلام آورد براى منافقان کهف و پناهگاه بود.(٣٧١)

همچنین آمده است که: «در هنگام بازگشت، بین راه و قبل از رسیدن به مدینه دوازده نفر منافق که هشت نفر آنان از قریش و بقیه از اهل مدینه بودند براى کشتن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم توطئه نمودند، بدین ترتیب که شتر حضرت را در گردنه ى میان مدینه و شام رم بدهند و حضرت را به درهاى که آنجا بود پرتاب نمایند.

و چون لشکر اسلام به ابتداى آن منطقه (گردنه) رسیدند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هر کدام بخواهد، دره را در پیش بگیرد، زیرا برایتان وسیعتر است پس مردم راه درّه را در پیش گرفتند، لکن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم راه گردنه را در پیش گرفت حذیفة بن الیمان مهار شتر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در دست گرفت و عمار یاسر شتر را می راند، در حال حرکت، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به پشت سر نگاه کرد، در روشنائى ماه سوارانى را با چهره هاى بسته مشاهده نمود که نزدیک او رسیده اند و میخواهند شتر او را رم دهند و آهسته با هم صحبت می کردند، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غضبناک شد و بر آنان فریاد زد و حذیفه را دستور داد صورت شترانشان را بزند. و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با فریاد خود بشدت آنان را وحشت زده کرد و دانستند که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حیله و توطئه ى آنان واقف شده است، لذا با شتاب عقبه را ترک کردند و بین مردم متوارى شدند.

حذیفه می گوید: من آنان را از شترانشان شناختم و براى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نام بردم و عرض کردم: خوب است بفرستى آنها را بکشند؟

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جواب با لحنى مملو از مهر و عاطفه فرمود: خداوند مرا امر کرده است از آنان صرفنظر کنم و دوست ندارم مردم بگویند: او مردمی را از قوم و اصحابش به سوى دینش دعوت نمود و آنان او را اجابت کردند و به همراه آنان جنگ کرد تا بر دشمن چیره شد، سپس آنان را کشت، لکن اى حذیفه آنان را رها کن که خداوند در کمین است».(٣٧٢)

و مطابق روایتِ حذیفة بن الیمان در میان آن گروهِ مردان، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابىوقاص هم به چشم می خوردند.(٣٧٣)

روایت حذیفه درباره ى توطئه کشتن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حذیفة بن یمان عبسى (صاحب سرِّ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به توصیف عمر)(٣٧٤) تلاش تعدادى از صحابه را براى قتل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در غزوه ى تبوک ذکر کرد که می خواستند او را از گردنه به درّه پرتاب نمایند.

و ابن حزم اندلسى متوفاى سال ١٣٥ هجرى حادثه را در کتاب المحلى ذکر کرد و گفت: اما حدیث حذیفه بى ارزش است زیرا از طریق ولید بن جمیع نقل شده و او فاسد است و به نظر می رسد از وضع حدیث اطلاعى ندارد، زیرا اخبارى روایت کرده است که در آنها آمده است: ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه سعد بن ابى وقاص قصد کشتن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و پرتاب کردن او را از گردنه اى در تبوک داشتند. و اگر این اخبار صحیح باشد براساس مطالبى که بیان کردیم بى شک این گروه از کسانى هستند که نفاق آنها صحیح و مسلم است. و بعد به توبه پناه بردند و چون حذیفه و دیگران یقین به باطن امر آنها نداشتند، از نماز بر جنازه آنها خوددارى می کردند.(٣٧٥)

لکن ولید بن جمیع همان ولید بن عبدالله بن جمیع است.

در کتاب «میزان الاعتدال» ذهبى آمده است که:(٣٧٦) ابن معین و عجلى، ولید بن جمیع را توثیق کرده و احمد و ابوزعه گفته اند: اشکالى ندارد و ابوحاتم گفته است: صالح الحدیث است.

در کتاب «الجرح و التعدیل» رازى آمده است که: اسحاق بن منصور از یحیى بن معین نقل می کند که گفت: ولید بن جمیع موثق است.(٣٧٧)

ابن حجر عسقلانى در کتاب «الاصابة» او را در ضمن راویان خود ذکر کرده است.(٣٧٨)

ابن کثیر او را در ضمن راویان موثق و مورد اطمینان خود ذکر کرده است.(٣٧٩)

مسلم او را در صحیح خود در ضمن راویان خود ذکر کرده است.(٣٨٠) و چون «حاکم» بر حدیث حذیفه که به واسطه ولید بن عبدالله بن جُمیع ذکر شده اطلاع پیدا کرد، گفت: «اگر مسلم آنرا در صحیح خود نقل نمی کرد بهتر بود».(٣٨١)

بنابرین مطابق نظر مسلم و ذهبى و ابن معین و عجلى و ابى زرعة و ابى حاتم و رازى و ابن حجر، سند این حدیث صحیح است و این گروه حذیفه یمان و ولید بن جُمیع را توثیق می کنند.

ابن حزم اندلسى قطع و یقین نمود که حذیفه بر ابوبکر و عمر و عثمان نماز نخواند، زیرا چنین گفت: نه حذیفه و نه غیر او بر باطن امر آنان آگاه نبودند، پس، از نماز خواندن بر او خوددارى کرد. و همانطورى که ذکر کردیم حذیفه صاحب سرِّ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، و هنگامی که یک نفر می مرد، عمر درباره ى حذیفه سؤال می کرد. اگر در نماز او حاضر می شد عمر بر او نماز می خواند و اگر حذیفه در نماز حاضر نمی شد عمر نیز حاضر نمی گردید.(٣٨٢)

ابوهریره می گوید: «مردى ابوبکر را دشنام داد در حالیکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نشسته بودند، و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با تعجب و تبسّم نگاه می کردند».(٣٨٣)

و ذکر شده است آن کسى که در زمان عمر و حذیفه مُرد ابوبکر بود. و ابن حزم اندلسى قطع و یقین نمود که حذیفه بر او نماز نخواند.

سپس ابن عساکر نویسنده ى «تاریخ دمشق» ذکر کرد که: حذیفه بر فلانى یعنى ابوبکر نماز نخواند.

و عادت مشهور همین بود که به شیخین یعنى ابوبکر و عمر فلان می گفتند، ولى با همین حال ابن حزم نام هر دو را به صراحت برد و گفت عمر خود پیش آمد و نماز خواندن بر او را از حذیفه طلب نمود، و چون حذیفه نماز نخواند، پریشان شد و دو چشم او بیرون زد، سپس از حذیفه سؤال کرد: آیا من از همان گروه (یعنى منافقان) هستم؟

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و على عليه‌السلام و عمر تصریح کرده اند که حذیفه بن الیمان نام منافقان را می داند، على عليه‌السلام فرمود: او مردى است که معضلات و مفصّلات را دانست و به نام منافقین علم دارد. اگر از او درباره ى آنها سؤال کنید در می یابید که به آنها عالم است.(٣٨٤)

حذیفه کسى را به نام منافقین خبر نداد لکن بر آنان نماز نخواند و مقصود از منافقین در اینجا مجموعه افرادى هستند که در گردنه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هجوم آوردند.

حذیفه می گوید: عمربن الخطاب از کنارم عبور کرد و من در مسجد نشسته بودم، پس گفت: اى حذیفه فلانى یعنى ابوبکر مُرد بیا بر او نماز بخوان.

حذیفه می گوید: سپس عبور کرد و چون نزدیک در مسجد رسید به من رو کرد و دید من همچنان نشسته ام، پس دانست. آنگاه به سویم برگشت و گفت: اى حذیفه تو را به خدا آیا من از همان گروه هستم؟

حذیفه می گوید گفتم: خداوندا نه، و من أحدى را بعد از تو تبرئه نمی کنم.

حذیفه می گوید: دیدم دو چشم عمر برگشتند.(٣٨٥) یعنى دانست حذیفه رغبت ندارد بر جنازه ى ابوبکر نماز بخواند.

ابن عساکر روایت کرده است که: «عبدالرحمن بر ام سلمه داخل شد و ام سلمه گفت: از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می فرمود: از اصحاب من کسانى هستند که بعد از مردنم هرگز مرا نمی بینند، پس عبدالرحمن از نزد او خارج شد در حالیکه بسیار ناراحت بود، تا بر عمر وارد شد و گفت: چیزى را که مادرت می گوید بشنو، پس عمر به پا خاست و بر او داخل شد و از او سؤال کرد، سپس گفت: تو را به خدا آیا من از آنها هستم؟

(ام سلمه) گفت: نه ولى بعد از تو احدى را تبرئه نمی کنم. و ظاهراً عمر بشدت از این موضوع هراسان بود لذا درباره ى آن از حذیفه و ام سلمه سؤال کرد! و ام سلمه و حذیفه در تنگناى شدیدى بخاطر سؤال حساس و خطیر عمر گرفتار شدند و این تنگنا و حرج از این کلام آنها ظاهر شد که گفتند: هرگز احدى را بعد از تو تبرئه نمی کنیم.

نافع بن جبیر بن مطعم می گوید:

«رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از نام منافقینى که در شب عقبه ى تبوک شترش را رم دادند به احدى جز حذیفه خبر نداد و آنان دوازده نفر بودند»(٣٨٦)

و به حدیث ابن عساکر جمله اى اضافه کردند که در اصل کتاب موجود نیست و آن جمله اینست: از قریش کسى در آنها وجود نداشت و همگى از انصار و همپیمانان آنها بودند! تا هرگونه شک و تردید را از قریش دور کنند و بر عهده ى انصار قرار دهند. همانطوریکه در حوادث بسیارى چنین کردند. که ماجراى سقیفه یکى از همان هاست.

حذیفه گفت: اگر بر ساحل رودى باشم و دست خود را دراز کرده باشم تا مشتى آب بردارم آنگاه به تمام آنچه می دانم خبرتان می دادم، هنوز دستم به دهانم نرسیده کشته می شدم.(٣٨٧)

یعنى اگر حذیفه خبر از نام منافقین زنده یا مرده می داد به سرعت کشته می شد. براى همین نام آنها را نبرد. و براى اشاره به منافق بودن آنها بر جنازه هایشان نماز نخواند.

سپس در اواخر حکومت عثمان و در زمان حکومت على عليه‌السلام خبر از نام آنها برد، پس او را کشتند.

از حذیفه نقل شده است که گفت: (علم) را از ما بگیرید که براى شما مورد اطمینان هستیم، سپس از کسانى بگیرید که از ما می گیرند. و از کسانى که بعد از آنها هستند نگیرید. گفتند: چرا؟ گفت: چون آنها حدیث شیرین را می گیرند و تلخ آنرا رها می کنند، در حالیکه شیرین آن صلاحیت پیدا نمی کند مگر با تلخ آن.(٣٨٨)

حذیفه می گوید: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مرا به آنچه واقع می شود تا روز قیامت خبر داد. مگر آنکه من از آن حضرت نپرسیدم چه چیزى موجب خارج شدن اهل مدینه از آنجا می شود.(٣٨٩)

از حذیفه نقل شده است که گفت: چند فرسخ بین شما و بین آنکه شر بر شما نازل شود وجود دارد مگر آنکه سوارى از اینجا سر برآورد و خبر هلاکت عمر را بگوید.(٣٩٠)

از نزال بن سبره هلالى نقل شده است که گفت: روزى على بن ابى طالب عليه‌السلام را شاد و مسرور یافتیم، پس گفتیم اى امیرمؤمنان، درباره ى اصحاب خود سخن بگوئید... (و حدیث را ذکر کرد و در ضمن حدیث آمده است) گفتیم: درباره ى حذیفه سخن بگوئید.

فرمود: او مردى است که معضلات و مفصلات را دانست... و نام منافقین را دانست، اگر از او در اینباره سؤال کنید در می یابید عالم به آن است.(٣٩١)

علل بوجود آمدن حادثه ى تبوک سبب اساسى حادثه ى تبوک سخن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در سال هشتم هجرى در هنگام حج بود که فرمود: «یا أَیُّهَا النّاس قَدْ تَرَکْتُ فیکُمْ ما إِنْ أَخَذْتُمْ بِه لَنْ تَضِّلُوا: کِتابَاللّهِ وَ عِتْرَتى أَهْلَ بَیْتى وَ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» یعنى اى مردم بین شما چیزى را به یادگار گذاشتم که اگر بدان تمسک کنید هرگز گمراه نمی شوید: کتاب خدا و عترت من یعنى اهلبیت من و هرکس من مولاى او هستم این على مولاى اوست.(٣٩٢)

ترمذى این حدیث را یک بار از جابربن عبدالله انصارى و بار دیگر از زید بن ارقم نقل کرده است. همانطوریکه حدیث را ابن سعد و احمد بن حنبل هم ذکر کردهاند.

و حادثه ى دومی که منجر به حادثه ى تبوک شد این سخن رسول خدا محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به على عليه‌السلام در هنگام جانشین نمودن او بر مدینه بود که فرمود: آیا راضى نمی شوى، اى على که نسبت تو به من، مانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، مگر آنکه پیامبرى بعد از من وجود ندارد.(٣٩٣) و این حدیث، نص آشکار بر خلافت است که هیچ شبهه و شکى در آن نیست. و ما در همین کتاب دلائلى از زبان عمر آورده ایم که ولایت على بن ابى طالب عليه‌السلام را اثبات می نماید.

و با وصیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى خلافت على عليه‌السلام ، معظم رجال قریش که تلاش براى قبضه نمودن قدرت و تقسیم آن بین قبایل قریش را داشتند، مخالفت کردند.

آیا ابوموسى اشعرى از منافقین بود؟ حذیفة بن الیمان ذکر کرد که ابوموسى اشعرى از منافقان بود، و عالم اندلسى، ابن عبدالبر در کتاب استیعاب نوشت: «در آن کلامی درباره ى او از حذیفه روایت شده است که نپسندیدم آنرا ذکر کنم، و خدا او را می آمرزد.»(٣٩٤)

روایت شده است که از عمار درباره ى ابوموسى اشعرى سؤال شد، گفت: از حذیفه درباره ى او سخنى عظیم شنیدم، شنیدم می گوید: او دارنده بُرنس سیاه است، سپس روى درهم کشید که از او دانستم که در شب عقبه در میان آن گروه بوده است.(٣٩٥)

ابن عُدى در «الکامل» و ابن عساکر در التاریخ براساس نقل منتخب کنزالعمال به نحو مستند از ابن نجاء حکیم نقل کرده است که گفت: به همراه عمار نشسته بودم، پس ابوموسى اشعرى آمد و گفت: مرا با تو چه کار است؟ آیا برادر تو نیستم؟

عمار گفت: نمی دانم، اما در شب حادثه ى کوه (عقبه ى تبوک) شنیدم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تو را لعنت می کند. گفت: او برایم استغفار کرد، عمار گفت: من شاهد لعن بودم و شاهد استغفار نبودم.(٣٩٦)

عبدالله بن عمر به ابى بردة فرزند ابوموسى اشعرى گفت: پدر تو از پدر من بهتر بود.(٣٩٧)

در حالى که حذیفه و اشتر درباره ى ابوموسى اشعرى گفته اند: «او از منافقان است.»(٣٩٨) «و او از شرکتکنندگان در توطئه کشتن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در عقبه بود.»(٣٩٩)

شقیق می گوید: با حذیفه نشسته بودیم، پس عبدالله (بن عباس) و ابوموسى اشعرى وارد مسجد شدند، (حذیفه) گفت: یکى از این دو منافق است، سپس گفت: شبیه ترین مردم از نظر راه رفتن و حرکات و سکنات به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عبدالله (بن عباس) است.(٤٠٠)

عقیل بن ابى طالب درباره ى او گفت: او ابن المراقه یعنى ولد زنا است.(٤٠١) در همین حال جریر بن عبدالحمید ضبى از اعمش از شقیق ابى وائل نقل می کند که گفت: حذیفه بن یمان گفت: بخدا قسم در اصحاب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم احدى داناتر از من به منافقین نیست.. و من شهادت می دهم ابوموسى اشعرى منافق است.(٤٠٢)

بنابراین از جمله ى مهاجمان به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در عقبه، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابى وقاص و ابوسفیان و ابوموسى اشعرى هستند.

و نویسنده ى کتابِ منتخب التواریخ به این گروه، ابن عوف و ابن الجراح و معاویه و ابن العاص و مغیره و اوس بن حدثان و ابوهریره و ابوطلحه انصارى را اضافه کرد.(٤٠٣)


کشته شدن طالب بن ابى طالب در سال دوم هجرى

قریش، بنى هاشم، یعنى عباس و عقیل و نوفل بن الحارث و طالب بن ابى طالب را با قهر و غلبه به جنگ بدر فرستادند و بنى هاشم خواستند بازگردند، پس ابوجهل بر آنها سخت گرفت و گفت: این گروه از ما جدا نمی شوند تا بازگردیم.(٤٠٤)

طالب خواست با بنى زهره بازگردد، پس مشاجره اى بین او و قریشیان درگرفت و گفتند: بخدا دانستیم که میل و رغبت شما با محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است. و طالب با همان افراد به مکه رجوع کرد... لکن نه در بین کشته ها و نه در بین اسرى و نه در بین کسانى که به مکه بازگشته بودند یافت نشد، بنابراین او مفقودال اثر بود.(٤٠٥)

طالب در اشعارى چنین می گوید:

یارَبِّ إِمّا یَغْزُوَنَّ طالِبٌ  

 

فى مَنْقَب مِنْ هذِه الْمَناقِب  

فَلْیَکُنِ الْمَسْلُوبُ غَیْرَ السّالِبِ  

 

وَلْیَکُنِ الْمَغْلُوبُ غَیْرَالْغالِبِ  

یعنى پروردگارا یا طالب در یکى از این مناقب جنگ کند و باید سلب شده غیر از سالب باشد و مغلوب غیر از غالب باشد...

و ظاهر امر نشان از اسلام طالب دارد. او می گوید:

وَ خَیْرُ بَنى هاشِم اَحْمدُ  

 

رَسُولُ اِلا لهِ إلى الْعالَمِ  

یعنى بهترین بنى هاشم احمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرستاده خدا براى جهان است.(٤٠٦)

و قریش می گفت از دشمنان خود احدى را پشت سر خود رها نکنید.(٤٠٧)

و چون قریش اصرار داشت دشمنان خود، از بنى هاشم در جنگ حاضر باشند، به او اجازه نداد پشت جبهه بماند، پس براى طالب بن ابى طالب که به پشت جبهه باز می گشت حیله کردند و او را کشتند.

و براى آنکه غدر و حیله ى آنان ثابت نشود و قاتل او شناخته نگردد ادعا کردند جنها او را ربوده اند.(٤٠٨)

و هرگاه قریش فردى را به حیله از پاى در می آوردند و از عشیره او بیمناک می شدند آن ادعاى پوچ را می آوردند.

هنگامی که محمد بن مسلمة (مأمور مخصوص عمر) سعد بن عباده را در شام کشت، دولت ادعا کرد اجنه او را کشته اند! و عایشه آنرا شایع کرد، آنها از زبان اجنه شعرى را به نظم درآوردند که: ما سید خزرج سعد بن عباده را کشتیم، و او را دو تیر زدیم و در زدن قلب او خطا نکردیم.(٤٠٩)

و از اشخاصى که به نیرنگ و فریب بین مکه و مدینه کشته شدند عبدالرحمن بن ابى بکر است.(٤١٠) و این سه نفر کسانى بودند که بواسطه ى حزب قریش به قتل رسیدند.

چه کسى ابوبکر و پسر او را با زهر کشت؟ ابوالیقظان به نقل از سلام بن ابى مطیع ذکر کرد که: ابوبکر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مُرد. و همان دستى که ابوبکر را به قتل رساند پسر او را بعد از آن، به قتل رسانید.

براى شناخت قاتل در جنایات، تحقیق کنندگان از نظریه ى «جستجو از اولین سودبرنده از قتل قربانى» پیروى می کنند. و ظاهر امر نشان می دهد که اولین سودبرنده از مردن او (ابوبکر) عمر بن الخطاب بود زیرا به جاى او نشست! و درباره ى سطح علاقه آنها، عبدالله بن عمر گفت: آندو با هم اختلاف پیدا کردند.(٤١١)

نصوص و روایات هم اختلاف آندو را تأیید می کند، زیرا عمر گفت: او مخالف تر است و او از تمام قریش حسودتر است.

و عمر به فرزندش گفت: آیا غافل از مقدم شدن احمقِ پستِ بنى تیم و ظلم او بر من هستى!؟(٤١٢)

ما نمی گوئیم که قاتل، عمر بن الخطاب است، بلکه نصوص و روایات را مطرح می کنیم تا خواننده به نتیجه برسد.

عمر گفت: از دست حقیر بنى تیم حسرت و تأسف می خورم، به ظلم از من پیش افتاد و آنرا از روى گناه به من تحویل داد و گفت: آن (خلافت) را به من تحویل نداد مگر بعد از آنکه از آن مأیوس شد.

عمر همچنین گفت: بخدا سوگند اگر زید بن الخطاب را اطاعت می کردم اصلا (ابوبکر) شیرینى آن (خلافت) را نمی چشید.(٤١٣) و ظاهر امر آنست که نزاع بین آندو بسیار شدید بود، لذا عمر ابوبکر را تهدید کرد و گفت: آگاه باش، بخدا سوگند یا دست بر می دارى، یا سخن بلیغى درباره ى خودم و خودت می گویم که سواران به هرجا بروند آنرا با خود ببرند.(٤١٤) و عمر گفت: بیعت ابوبکر اشتباه بود.(٤١٥)

دومین نفرى که از قتل ابوبکر سود می برد عثمان بن عفان اموى بود که بعد از عمر قدرت را بدست گرفت.

عمر با تعیین والیان و حکام دیگرى از بنى امیه چون سعید بن العاص و ولید بن عقبة بن ابى معیط امتیازات آنها را افزود. و همانطورى که ذکر شد امتیازات ام حبیبه دختر ابوسفیان را زیاد کرد و منزلت و مقام ابوسفیان و معاویه را در عطاى حقوق به مقام و منزلت مقاتلین مهاجر بدر بالا برد و آنها را بر تمام انصار برترى داد.(٤١٦)

معاویه ى اموى، عبدالرحمن بن ابى بکر را نیز در شرایط مبهم و نامعلومی به قتل رساند تا از تبعات ریختن خون او در امان باشد لکن دلائل کشتن عبدالرحمن آشکار بودند.(٤١٧)

و از امور قطعى، شرکت بنى امیه در پیش بردن نقشه ى قتل ابوبکر است تا ابوبکر اولین نفرى باشد که با زهر بنى امیه قربانى شده باشد و بعد از او ابن عوف و عبدالرحمن بن ابى بکر و حسن بن على عليه‌السلام و عبدالرحمن بن خالد بن ولید و سعد بن ابى وقاص و مالک اشتر و معاویه ى دوم و عبدالرحمن بن عمر و عمر بن عبدالعزیز و دهها نفر دیگر، در زیر سایه ى نظریه ى معاویه که می گفت: خداوند را لشکریانى از عسل است (چون امویان سم را در عسل قرار می دادند) به قتل رسیدند.(٤١٨) و چیزى که در وصیت ابوبکر براى عمر جلب توجه می کند آنست که وصیت به خط عثمان بود و به خط ابوبکر نبود. و عثمان تنها شخصى بود که در هنگام وصیت کردن ابوبکر در حال مردنش، حضور داشت.(٤١٩) که این مطلب مخالفت با عرف گذشتگان و عرف سیاسى است که اهل و دوستان و وزرا و خواص در هنگام وصیت، همگى حاضر می شوند مخصوصاً اگر محتضر خلیفه ى مسلمانان باشد.

طبرى در تاریخ خود حادثه ى قتل ابوبکر را ذکر کرده می گوید: «ابوزید به نقل از على بن محمد با اسناد او که قبلا ذکر شد خبرم داد که: ابوبکر در حالى از دنیا رفت که شصت و سه سال عمر داشت در ماه جمادىالثانیه روز دوشنبه هشت روز مانده به آخر ماه، و گفته اند سبب وفات او آنست که یهودیان او را با برنج مسموم کردند و گفته می شود با جذیذه او را مسموم نمودند. حارث بن کلده با او غذا خورد سپس از خوردن دست کشید و به ابوبکر گفت: غذاى آلوده به سم یک ساله خوردى، و بعد از یک سال مرد، و پانزده روز بیمار شد و به او گفته شد خوب است دنبال طبیب بفرستى. گفت: مرا معاینه کرده است. گفتند: چه گفت؟ گفت: هر چه بخواهم انجام دهم، (ابوجعفر) گفت: عتاب بن اُسید در مکه در همان روزى که ابوبکر مرد، از دنیا رفت.(٤٢٠) (و حارث بن کلده بن عمرو ثقفى طبیب عرب نیز از دنیا رفت).(٤٢١)

لیث بن سعد از زهرى نقل می کند که گفت: طعامی به ابوبکر اهدا شد و نزد او حارث بن کلده بود، و از آن غذا خوردند; پس حارث گفت: ما سم یک ساله خوردیم، و من و تو تا سر سال حتماً می میریم! و هر دو، در یک روز و بعد از گذشتن یک سال از دنیا رفتند.(٤٢٢)

مؤلف می گوید: دوست دارم بگویم ابوسفیان که متخصص در آدمکشى بود و مردى را براى کشتن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرستاده بود.(٤٢٣) در مدینه و در کنار عمر و عثمان بسر می برد.

معاویه هم در مدینه بسر می برد و او دارنده ى این نظریه ى مشهور است که می گوید: «خداوند لشکریانى از عسل دارد».(٤٢٤)

بخاطر اقتضاى مصالح سیاسى عمر دفن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را تا دو روز دوشنبه و سه شنبه به تأخیر انداخت و بعضى گفته اند سه روز به تأخیر انداخت.(٤٢٥)

اما مصلحت سیاسى اقتضا کرد که عمر همان شب که ابوبکر مُرد (شب سه شنبه)، قبل از آنکه مردم بیدار شوند او را دفن نمایند. لذا مردم در مراسم دفن او شرکت نکردند.(٤٢٦)

و اگر این امور را ملاحظه کنیم و با حالت دشمنى و نزاع بین ابوبکر و عمر و رغبت ابوبکر در عزل او از خلافت جمع نمائیم قضیه واضح تر می شود، زیرا ابوبکر گفته است: براى او (عمر) بهتر است چیزى از امور شما را بعهده نگیرد.(٤٢٧)

وصیت ابوبکر به خلافت عمر جعلى بود چیزى که شک هر انسانى را بر می انگیزد آنست که عثمان بن عفان که ادعا کرد خودش وصیت ابوبکر را (در جانشین کردن عمر) به تنهائى (و بدون هیچ شاهدى) نوشته است همان کسى بود که وصیت را بر مردم خواند و چنانچه غیرعثمان بعد از عمر به خلافت می رسید مسلماً شک مردم به جوش می آمد! حال که عثمان بعد از عمر بن الخطاب و با امر او به خلافت رسید، چه باید گفت؟ و چیزى که این امر را بیشتر گرفتار شک و تردید می کند، این سخن عثمان بود که در هنگام خواندن وصیّت ابوبکر، در مقابل مردم آنرا بیان کرد: «این وصیت ابوبکر است، اگر قبول می کنید آنرا می خوانیم و اگر قبول نکنید باز می گردانیم!»(٤٢٨)

و این شاهدى بر تصدیق نکردن و انکار وصیت ابوبکر توسط مردم است که به خط عثمان و بدون هیچ شاهدى نوشته شده بود.


کیفیت قتل اصحاب ابوبکر

مجموعه یاران ابوبکر و عمر که در حوادث سقیفه و بعد از آن، آنها را کمک کردند بسیار بودند و طبیعى است که این مجموعه از جهت انسجام با ابوبکر و عمر به دو گروه و حزب تقسیم شوند. مجموعه ى ابوبکر در افرادى چون خالد بن ولید و ابوعبیده ى جرّاح و عتاب بن اسید و مثنى بن حارثه ى شیبانى و معاذ بن جبل و بلال و انس بن مالک و شرحبیل بن حسنه نمایان می شدند. که سوءرابطه ى این افراد با عمر بن الخطاب ثابت شده است و از طرفى امویان هم به سه حزب تقسیم می شدند. عده اى از آنها مثل محمد بن ابى حذیفه و خالد و عمرو و ابان فرزندان سعید بن العاص، على بن ابى طالب عليه‌السلام را یارى می کردند، و عده اى مانند عتاب بن اسید اموى (والى مکه از طرف ابوبکر) فقط ابوبکر را یارى می کردند و گروهى نیز از حزب عمر بودند که آنها عبارت از، عثمان بن عفان و معاویه و عتبه و ابوسفیان و ولید بن عقبه و سعید بن العاص بودند.

و ثابت شد که ابوبکر و همراه او عتاب بن اسید از آن غذاى مسموم خوردند و به هلاکت رسیدند. و خط اموى سعى کردند در آن حادثه ى هولناکِ مسموم کردنِ آن سه نفر، بعضى از حقایق را تغییر دهند، لذا ذکر کردند که عتاب بن اسید تا سال بیست و دو زنده بود. لکن ابن حجر عسقلانى این مطلب را رد نمود و گفت: محمد بن اسماعیل از نقل کنندگان این روایت است و او همان ابن حذافه ى سهمی است که روایت او را ضعیف می شمارند.(٤٢٩)

و ظاهر امر نشان می دهد که کشندگان ابوبکر، عتاب بن اسید را هم کشتند. و عمر بخاطر حوادث قتل مالک بن نویره و اصحاب او و زناى با همسرش توسط خالد، خواستار قتل او شد، اما ابوبکر به رغم شنیع بودن عمل خالد موافقت نکرد. و اولین عمل عمر بعد از رسیدنش به قدرت در عزل خالد بن ولید نمایان شد. سپس او را در حِمص در سال بیست و یک هجرى به قتل رساند.(٤٣٠)

خالد سخت ترین دشمنان عمر و دارنده بزرگترین لشکر در عراق بود.

و فرمانده ى نظامی دوم در عراق شرحبیل بن حسنه بود که به حبشه مهاجرت کرد و از سابقین در اسلام بوده و از فرماندهان فتح عراق بشمار می آمد.

ابوبکر او را فرماندهى لشکرى از لشکرهاى عراق قرار داد و بر او اعتماد نمود لکن عمر بن الخطاب (در هنگام رفتن به جبایه) شرحبیل بن حسنه را برکنار نمود، و سربازان او را دستور داد تا بر امراى سه گانه دیگر پراکنده شوند. شرحبیل بن حسنه به عمر گفت: اى امیرمؤمنان، آیا ناتوان شده ام یا خیانت کرده ام؟

گفت: عاجز نشدى و خیانت نکردى.

گفت: پس براى چه مرا عزل کردى؟

گفت: نمی خواستم تو را امیر نمایم در حالیکه با کفایت تر از تو را می یابم.

گفت: اى امیرمؤمنان در بین مردم (از ناتوانى و خیانت) مرا تبرئه کن و معذور بدار.

گفت: این کار را انجام خواهم داد. و چنانچه مطلبى خلاف آن می دانستم چنین نمی کردم، آنگاه ایستاد و او را معذور کرد و تبرئه نمود.(٤٣١)

اما شرحبیل چنان نبود که عمر می گفت، زیرا او تمامی اردن مگر طبریه را که اهلش با او مصالحه کردند، با جنگ فتح نمود.(٤٣٢)

بنابراین او از سابقین و از مجاهدین و از فرماندهان مدبّر بود ولى به رغم اینها عمر او را از مسئولیت کنار کشید.

و هنگامی که عمرو بن العاص را به جاى او گذاشت، شرحبیل گفت: عمرو بن العاص دروغ می گوید، من با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مصاحب شدم در حالى که عمرو از شترِ خاندان خود گمراهتر بود.(٤٣٣)

پس از آن عمر، فرمانده ى سوم لشکر عراق را که از خط ابوبکر به شمار می رفت عزل نمود و او همان منثى بن حارثه شیبانى بود. که او را عمر عزل کرد و به جاى او ابوعبید ثقفى را نصب کرد.(٤٣٤)

و این سه فرمانده ى مشهور، در دوران خلافت عمر بن الخطاب به قتل رسیدند. زیرا مثنى در جنگ جسر با ایران مجروح شد و بعد از آن به هلاکت رسید. و خالد بن ولید و شرحبیل بن حسنه براى فرار از عمر به ابوعبیدة بن الجراح والى شام پناهنده شدند و در آنجا معاذ بن جبل و بلال بسر می بردند که مجموعه اى را بر ضد عمر تشکیل می دادند.

عمر معاویه را به ریاست بر ابن الجراح گماشت!(٤٣٥) و بعد از آن ابن جراح و معاذ و شرحبیل و بلال همزمان با هم از دنیا رفتند! و دولت ادعا کرد که بلال و جماعت او به نفرین عمر هلاک شدند! خالد در سال ٢١ هجرى در شرایط مشکوک و مبهمی از دنیا رفت.

عمر، انس بن مالک والى ابوبکر بر بحرین را عزل کرد.(٤٣٦) و ابوهریره را به جاى او گماشت، و انس موالى و طرفدار ابوبکر باقى ماند.

ابوقحافه بعد از ابوبکر شش ماه و چند روز زنده ماند و در محرم سال دهم در مکه از دنیا رفت.(٤٣٧)

در حالیکه خاندان ابوبکر از دارندگان عمر طولانى به شمار می روند و اگر ابوبکر را نمی کشتند مسلماً بیشتر زندگى می کرد، لکن او را کشتند و فرزندان او را نیز کشتند!

مجموع این حوادث ثابت می کنند که عزل و قتل این گروه از یک جهت و با یک فرمان تحقق یافته و از طرف کسى بوده است که از این حالت سود می برد.

 


چرا ابوبکر شبانه دفن شد

بعد از کشته شدن ابوبکر و دو مصاحب او با زهر، ابوبکر شبانه دفن شد زیرا در خبر آمده است که: وفات او شب سه شنبه اتفاق افتاد و دفن او در شب سه شنبه پیش از بیدار شدن مردم واقع شد.(٤٣٨)

برنامه ى دفن سریع و شبانه ى ابوبکر در همان شب وفات موجب شد مسلمانان در مراسم دفن او حاضر نشوند، و آخرین دیدار را با جنازه اش نداشته باشند، و صورتش را نبینند!

و همین سرعت فوق العاده در دفن ابوبکر و استفاده از پرده شب و خواب مردم ثابت می کند که برنامه ى قتل ابوبکر و دو مصاحب او سیاسى بوده و از طرف افراد بانفوذ در قدرت و حکومت طراحى شده است، و چنانچه یهود او را به قتل رسانده بودند، مسلماً دولت از حضور مردم در دفن هراسان نمی شدند.

چرا عمر مجلس نوحه گرى بر ابوبکر را منع کرد؟ بعد از مرگ ابوبکر با زهر، عایشه و ام فروه دختر ابوقحافه مجلس عزا بپا کردند. اما عمر بر آن مجلس هجوم برد و بدون اجازه گرفتن مردان را بر آن داخل کرد و ام فروه را با تازیانه ى خود چنان زد که منجر به از هم پاشیدن آن مجلس شد.(٤٣٩) بنابراین حوادث به این ترتیب صورت گرفتند: کشتن او با زهر، کشتن و عزل اصحاب او، و کشتن طبیب او، و دفن شبانه ى او، و منع مجلس نوحه گرى و عزادارى بر او.

ماهیت روابط خاندان ابوبکر با عمر و عثمان روابط خانوادهى ابوبکر با عمر و عثمان بعد از حادثه ى قتل ابوبکر بد شد. و رابطه ى عبدالرحمن بن ابى بکر با آندو چنان تیره گردید که عمر او را به «دویبهى سوء» یعنى حشره بد توصیف کرد.(٤٤٠) و او را در دستگاه دولت استخدام نکردند. عمر و عثمان درخواسته اى او را اجابت نکردند. و عمر ام فروه را با تازیانه خود زد! و ام کلثوم دختر ابوبکر ازدواج با عمر بن الخطاب را در دوره ى خلافتش رد کرد، و با طلحة بن عبیدالله ازدواج کرد.(٤٤١) و عبدالرحمان و عایشه و محمد (فرزندان ابوبکر) و طلحه (پسر عموى او) بر عثمان شورش کردند و او را به هلاکت رساندند. و عمر با همسر سابق عبدالله بن ابى بکر بدون رضایت آن زن ازدواج کرد و مطلب عجیب آنست که عایشه فقط با عمر رابطه ى عالى داشت!

ابن سعد به این سؤال پاسخ داده می گوید: آنها در مورد چگونگى مردن ابوبکر به عایشه دروغ گفتند.(٤٤٢)

عمر عایشه را کمک کرد تا چیزهائى را که در زمان پدرش نمی توانست بدست آورد، تحصیل نماید. زیرا در عطاى حقوق او را بر تمام مردان و زنان مسلمان برترى، و به او مقام و منصب فتوى داد. لکن بعد از مردن عمر بن الخطاب روابط عایشه و حفصه بد شد. و قطع رابطه و جدائى تا زمان مردن حفصه استمرار داشت.(٤٤٣)

ما در موضوعات سابق تیره شدن روابط ابوبکر و عمر را بیان کردیم و گفتیم که عمر موجبات این تیرگى روابط را بیان نمود و در رأس همه آنها اعتقاد عمر به مقدم شدن ابوبکر بر او از روى ستم، و ظلم ابوبکر بر او بود، زیرا به فرزند خود عبدالله گفت: آیا از جلو افتادن احقِ پستِ بنى تیم بر من و از ظلم او بر من غافل هستى!؟(٤٤٤)

همچنین گفت: از دست حقیر بنى تیم حسرت و تأسف می خورم، به ظلم بر من پیش افتاد و آنرا در حالى به من تحویل داد که گنهکار بود.(٤٤٥) و عمر بیان کرد که از ابوبکر خواسته بود تا از منصب خود به نفع او استعفا دهد. و ابوبکر گفت: چند روزى دیگر در اختیار تو خواهد گردید.(٤٤٦)

و چون ابوبکر از وصیّت شفاهى خود به نفع عمر پرده برداشت، بخاطر اتّصاف عمر به خشونت و بى رحمی ، بعضى از اصحاب اعتراض کردند. لکن عمر به این وصیت اکتفا نکرد بلکه از ابوبکر درخواست کرد تا از منصب خود استعفا دهد و گفت: گمان کردم جمعه اى بر او نمی گذرد مگر آنکه خلافت را به من باز می گرداند، اما تغافل کرد، بخدا سوگند بعد از آن حتى با یک کلمه مرا یاد نکرد تا آنکه به هلاکت رسید.

عمر همچنین گفت: آن چنان خلافت را به چنگ و دندان گرفت تا مردن او نزدیک شد و از آن مأیوس گردید.(٤٤٧) ابوبکر مدتى طولانى حکومت نکرد، لکن صبر عمر به پایان رسیده بود، ظاهر امر هم نشان می دهد که امویان از طولانى شدن مدت حکومت ابوبکر و از مردن عثمان بن عفان قبل از رسیدنش به قدرت که مساوى با نابود شدن بهره ى امویان در خلافت بود، بیمناک شدند. زیرا کسى که از آنها باقى می ماند از آزادشدگان بود. و افراد با سابقه ى آنها در اسلام خالد و ابان، دو فرزند سعید بن العاص و عثمان بن عفان و ابوحذیفة بن عقبة (که سابقاً به قتل رسید)، بودند.

خالد و ابان مخالف حزب قریش و خاندان ابوسفیان و یارى کننده ى خلافت على بن ابى طالب عليه‌السلام بودند و در جنگ اجنادین به مقام رفیع شهادت رسیدند.

قطع رابطه ى عایشه با بنى امیه از زمان معاویه شروع شد. و با قتل محمد بن ابى بکر بدست معاویه و ابن العاص آغاز گردید و پس از آن در قنوت خود بعد از نماز آندو را نفرین می کرد.(٤٤٨) و معاویه همچون عمر او را با دادن عطایاى فراوان راضى نمود، سپس او را با کشتن عبدالرحمن بن ابى بکر به خشم آورد و چون بر امویان شورش کرد، معاویه او را در همان سالِ کشتن برادرش به قتل رسانید.

چه کسى طبیب ابوبکر را به قتل رساند؟ حکومتها وسائل مختلف را براى تحقق اهداف و مخفى نمودن اعمال خود استخدام می کنند. و طبیب بى تردید بهترین وسیله براى کشتن قربانیان و از طرفى بهترین شاهد براى کشف جرائم بشمار می رود. لذا اطباء هم از جهت اولیاى قربانیان و هم از جهت حکومتها در معرض قتل واقع می شوند.

اولیاى عبدالرحمن بن خالد بن ولید، ابن أثال، طبیب نصرانى را به قتل رساندند چون به دستور معاویه عبدالرحمن را کشته بود.(٤٤٩)

و سلطان عبدالحمید عثمانى، سید جمالالدین اسدآبادى را بدست طبیبى که برایش فرستاد به قتل رساند.

و طبیب نصرانى در زمان هارون الرشید با مشاهده ى چهره ى مبارکِ امام کاظم، موسى بن جعفر عليه‌السلام ، بعد از شهادت، به قتل رساندن او را با سم کشف نمود. و بعد از آنکه ابوبکر سم خورد و بیمار شد او را به طبیب مشهور عرب حارث بن کلده نشان دادند، زیرا از ابوبکر سؤال کردند: خوب است دنبال طبیب بفرستى، (ابوبکر) گفت: مرا معاینه کرد، گفتند: چه گفت؟ گفت: هر کار بخواهم بکنم.

و ابن کلده به ابوبکر گفت: «غذائى آلوده به زهر یک ساله خوردى.» و بعد از شهادت دادن ابن کلدهى طبیب به این مطلب، باز هم او را زهر خوراندند، پس مُرد و از طرف او راحت شدند.(٤٥٠)

سپس دولت، ابوبکر را شبانه قبل از بیدار شدن مردم دفن کردند و وصیت او به خط عثمان نوشته شد.

و طبیب درباره ى امام حسن عليه‌السلام قبل از شهادتش چنین گفت: «او مردى است که سم احشا و امعاى او را قطعه قطعه کرده است».(٤٥١)


چه کسى ابولؤلؤ را به قتل عمر وادار کرد

ظلم مغیره یا امویان یا یهود؟ در حدیث شریف آمده است که: فرزند آدم نمی میرد مگر آنکه جایگاه خود را در بهشت یا آتش ببیند.

هنگامی که عمر کشته شد دولت اسلامی گسترده بود و عمر در ایام حکومت خود تمایل نداشت کافران وارد مدینه شوند، زیرا ابن سعد از ابن شهاب نقل می کند که گفت: عمر اجازه نمی داد اسیرى که به سن بلوغ رسیده به مدینه وارد شود، تا آنکه مغیرة بن شعبه که والى کوفه بود براى او نوشت و غلامی را ذکر کرد که چندین صنعت دارد، و از اذن خواست تا به مدینه واردش کند و گفت:

اعمال بسیارى بلد است که در آنها براى مردم منفعت است. او آهنگر، نقاش و نجار است. پس عمر برایش نوشت و اذن داد تا او را به مدینه بفرستد. پس مغیره مالیات او را صد درهم قرار داد، لذا آن غلام نزد عمر آمد و از سنگینى مالیات شکایت کرد.

عمر گفت: چه کارى را خوب بلدى انجام دهى؟ او اعمالى را که بلد بود ذکر کرد.

عمر به او گفت: مالیات تو نسبت به اصل کارت زیاد نیست.

پس با خشم دور شد و خود را ملامت می کرد، عمر چند شب باقى ماند تا آنکه غلام از کنارش عبور کرد، پس او را صدا زد و گفت: آیا نشنیده ام که می گوئى اگر بخواهم آسیائى می سازم که با باد کار می کند؟

در حالیکه با عمر گروهى بودند، غلام رو به او کرد و با خشم و ترشروئى گفت: براى تو آسیائى درست می کنم که مردم درباره اش سخن بگویند. و چون غلام دور شد، عمر رو به جماعت کرد و گفت: این عبد مرا براى همین زودى ها تهدید کرد.

پس چند شب گذشت، سپس ابولؤلؤ خنجرى دو سر که دستهاى در وسط داشت با خود حمل کرد و در تاریکى سحر در یکى از گوشه هاى مسجد مخفى شد و همانجا ماند تا عمر براى بیدار کردن مردم براى نماز صبح به مسجد آمد و عمر همیشه این کار را می کرد. و چون عمر نزدیک شد بر او جهید و سه ضربه به او زد که یکى از آنها به نافش اصابت کرد و صفاق او را پاره کرد و همان ضربه او را کشت. سپس به طرف اهل مسجد رو آورد و به کسانى که نزد او بودند چاقو زد تا آنکه بجز عمر دوازده نفر را مجروح کرد و سپس با همان خنجر خودکشى کرد.(٤٥٢)

هنگامی که عمر خونریزى پیدا کرد و مردم اطراف او را گرفتند گفت: به عبدالرحمن بن عوف بگوئید با مردم نماز بخواند سپس خونریزى بر او غلبه کرد و بیهوش شد.

در روایت ابن اثیر آمده است که: بعد از آنکه عمر مجروح شد گفت: اى ابن عباس ببین چه کسى مرا کشت؟ او ساعتى جستجو کرد سپس به مسجد آمد و گفت: غلام مغیرة بن شعبه بود.

گفت: همان استاد صنعتگر؟ گفت: آرى. گفت: خدا او را بکشد! برایش امر به خیر و معروف کردم، الحمدالله که مردن مرا بدست مردى که مدّعى اسلام است قرار نداد.

و ابولؤلؤ برده ى مغیرة بن شعبه بود و آسیاب می ساخت، مغیره روزانه چهار درهم از او مالیات می گرفت، ابولؤلؤ عمر را ملاقات کرد و گفت: اى امیرمؤمنان، مغیره مالیات مرا سنگین کرده است با او صحبت کن آنرا سبک کند.

عمر گفت: از خدا بترس و به مولاى خود احسان کن.

و گفته اند که عمر به ابولؤلؤ گفت: نمی خواهى آسیائى براى ما بسازى؟

گفت: آرى، آسیائى برایت می سازم که اهل شهرها درباره اش گفتگو کنند.(٤٥٣)

و یکى از آنان گفت ابولؤلؤ نصرانى بود و دیگران گفته اند او مسلمان بود. و ظاهر آنست که برده گان مسلمان در مدینه، همانطوریکه عمر گفت، بسیار شده بودند.

عمر قربانى پشتیبانى و حمایت نامحدودش به مغیره شد ابولؤلؤ متوجه ظلم مغیرة بن شعبة به خود شد، بنحوى که حال خود را به عمر یعنى بالاترین مقام سیاسى دولت شکایت نمود.

و ظاهراً ظلم مغیرة نسبت به برده ى خود به حد اعلاى خود رسیده بود، و چون عمر به ابولؤلؤ گفت: از خدا بترس و به مولاى خود احسان کن، عقل از سر این برده پرید و اختیار خود را از دست داد و بجاى انتقام از مغیره از عمر بن الخطاب انتقام گرفت! و شایان توجه است که عمر مغیره را در چند موضع مجازات نکرد: موضع اوّل روزى که اهل بحرین از او شکایت کردند، او را به حکومت بزرگترى منتقل کرد که شهر بصره بود. و دوم روزى که زناى او با چهار نفر شاهد از اهالى بصره ثابت شد، او را به حکومت بزرگترى منتقل کرد! و موضع سوم روزى بود که ابولؤلؤ دادخواهى کرد.

و ذکر شده است که عمر بن الخطاب نیت داشت با مغیره درباره ى ماجراى شکایت ابولؤلؤ صحبت نماید، لکن دلیلى بر این مطلب نداریم. ابولؤلؤ هم آگاهى از این نیت عمر نداشت زیرا آنرا از عمر یا کس دیگرى نشنید و به جاى آن، مقابله با شکایت خود را شنید که وجوب اطاعتِ مغیره و تقواى خداوند تعالى بود.

بعلاوه اگر عمر قصد داشت حق ابولؤلؤ را از مغیره بگیرد بدون آنکه مردد باشد اقدام می کرد و به او پیغام می داد او را به آن امر می کرد. و بعضى از صحابه، اطرافیان خود را به حدى دوست داشتند که شکایت بر ضد آنها را، همین دوستى، آسان و ناچیز می کرد.

همانطوریکه عثمان با مروان رفتار می کرد، بنابراین اگر این فرضیّه را که مطرح کردیم صحیح باشد، مغیرة عامل اصلى در قتل عمر است همانطوریکه مروان عامل اصلى در قتل عثمان است.

و عمل ابن عمر علیه هرمزان عکس العمل بى خردانه اى بود که دامنگیر دختر و همسر ابولؤلؤ و جفینه شد.

و کتابهاى سیره ثابت می کنند که خشونت عمر موجب عکس العمل مخالف در مدینه شد زیرا در او خشونت و قساوتى بود که با سیره ى ابوبکر مخالف بود.(٤٥٤)

از طرفى هم قتل خلفا در آن زمان احتیاج به توطئه هاى بزرگى که از طرف مؤسسات حمایت بشوند، نداشت، زیرا خلفا بدون نگهبان بین مردم رفت و آمد می کردند، لذا براى ابولؤلؤ قتل عمر، و براى ابن ملجم خارجى قتل امام على عليه‌السلام آسان گردید.

مؤلف می گوید: مغیرة حالتى شوم داشت که منجر به دشمنى مردم با وى در بحرین و بصره و کوفه گردید. او بخاطر فریب دادن خویشان خود فرار کرد و براى پناهندگى داخل اسلام شد و در همان ابتداى اسلام آوردن باعث قتل مسلمانى شد. و با پیشنهاد خلافت یزید بر مسلمانان سیره ى ننگین خود را خاتمه داد!

و معلوم نیست چرا عمر راضى شد این گروه، یعنى مغیرة، معاویه، ابن العاص، ابوهریره، تمیم، و عبدالله بن ابى ربیعه اطراف او باشند، با آنکه از فراست کافى براى شناخت مردم بهره مند بود! بعلاوه سوابق فاسد و اعمال تلخ فعلى آنها شهادت بر نادرستى آنان می داد.

عمر نامزد نمودن فرزندش عبدالله را براى خلافت بخاطر ضعیف بودنش رد نمود. و عثمان را از کشته شدنش ترساند و معاویه را به کسرى شدنش آگاه نمود. و على عليه‌السلام را به عدالتش مشخص نمود و زبیر را به کافر غضب توصیف نمود، گفته می شود: «از دوستانت بگو تا بگویم تو که هستى».

البته عمر نیز مانند سایرین گاهى بر خطا و گاهى بر صواب بود. لذا آزادشدگان مکّه در رساندن رجالى چون ولید و سعید بن العاص و ابى ربیعه و معاویه و یزید به قدرت کامیاب شدند.

اما در مورد احادیثى که کعب الاحبار درباره ى شهید شدن زود هنگام عمر ذکر کرده بود، او تمام آنها را در عصر اموى ذکر کرد تا صحت تورات تحریف شده و غیبگوئى خود را به اثبات رساند. زیرا چنین گفت: «هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است»!(٤٥٥)

و اگر چنین نبود بعد از تهدید ابولؤلؤ و سخن او چگونه کعب می توانست به عمر بگوید تا سه روز دیگر می میرى!... و اگر این قول صحیح باشد بر او اتهام ثابت می شد و بخاطر آن به قتل می رسید، و منطقى نیست که قاتل، مقتول خود را برحذر دارد و سوءِظنِ دیگران را نسبت به خود برانگیزد بلکه سعى می کند اتهام را از خود دور نماید.

بنابراین اقوال کعب در زمان معاویه وضع شدند تا صحت تورات و آگاهى کعب به علم غیب ثابت شود. و پایه و ستونى براى قبول احادیث فراوان کعب باشد که در شریعت اسلامی و سیره ى نبوى وارد می کرد.

این احادیث اگر چیزى را اثبات کنند فقط اوج زرنگى و حیله گرى کعبال اخبار را اثبات می کنند که او را قادر ساخت بر کرسى مشاوره با عمر و عثمان و معاویه تکیه زند و تبدیل به مرجعى دینى شود که ابوهریره و عبدالله بن عمر و عبدالله بن عمروعاص و دیگران از او أخذ حدیث و علم کنند.

دروغگوئى کعب به حدى رسید که معاویه درباره ى آن چنین تعبیر کرد: «ما دروغ را با او آزمایش می کردیم»(٤٥٦) یعنى از او دروغ بسیار می شنیدیم.

انسان از دستیابى ابن العاص و معاویه و کعب و مغیره و مروان و ابن سرح و ولید بر مناصب حساس در حکومت اسلامی ، آنهم به حساب و اعتبار علما و شجاعان اهل تقوى و سابقه که در جنگهاى بدر و احد و خیبر و حنین شرکت کرده بودند، تعجب می کند.

و سرّ مطلب در این نهفته است که این گروه با آن حیله گرى شیطانى متوجه گرفتن زمام امور شدند بدون آنکه تقوائى داشته باشند و در ارتکاب اعمال ناپسند تردیدى نمایند.

هنگامی که تقوى ضعیف شد و آگاهى سیاسى و اتحاد ملّى اندک گردید، اوضاع براى رسیدن حیله گران فاجر مهیّا می شود.

عبدالله بن عباس مردى زیرک و باتقوى و با نسب هاشمی بود لکن عمر او را دور نمود.

محمود ابوریّه ذکر کرد که کعب و هرمزان در قتل عمر بن الخطاب دستى داشته اند و گفت:

مسور بن مخرمه ذکر کرد که: چون عمر بن الخطاب بعد از تهدید ابولؤلؤ به منزل رفت، کعب الاحبار آمد و گفت: اى امیرمؤمنان وصیّت کن زیرا تا سه شب دیگر خواهى مرد... (روایت طبرى می گوید تا سه روز دیگر) گفت: از کجا می دانى؟ (کعب) گفت: نمی دانم، نه والله، لکن نشانه و توصیف تو را می یابم، به حتم اجلت تمام شده، و این مطلب را در زمانى گفت که عمر هیچ درد و ناراحتى احساس نمی کرد. چون روز دیگر شد کعب آمد و گفت: دو روز باقى مانده است، و چون روز دیگر شد، کعب آمد و گفت: دو روزش رفت و یک روز باقى ماند و تا فردا صبح زنده اى. و چون صبح بیدار شد عمر براى نماز بیرون رفت، او چند نفر را مأمور صفها کرده بود و موقعى که صفها منظم می شدند تکبیر می گفت، و ابولؤلؤ بین مردم وارد شد و در دست خنجرى دو سر داشت که دسته آن در وسطش قرار گرفته بود و با آن عمر را شش ضربه زد که یکى از آنها زیر ناف او اصابت نمود و همان موجب هلاک او گردید. (و ابولؤلؤ از اُسراى نهاوند بود)(٤٥٧)

ابوریّه چند دلیل دیگر نیز آورده است:

ـ کعب به عمر گفت: در بنى اسرائیل پادشاهى بود که هرگاه او را یاد می کنیم عمر به یاد می آید و هرگاه عمر را یاد می کنیم او به یاد می آید. و نزد او پیامبرى وجود داشت، پس خداوند به پیامبر وحى کرد تا به او بگوید: پیمان خود را محکم کن و وصیت خود را برایم بنویس، زیرا تا سه روز دیگر خواهى مرد. پس پیامبر او را خبر داد... و چون روز سوم شد خود را بین دیوار و تخت انداخت و به پروردگار خود روآورد و گفت: بار خدایا اگر می دانى که در حکومت عدالت روا می داشتم و موقعى که امور اختلاف پیدا می کردند هدایت تو را پیروى می کردم، عمرم را زیاد کن تا کودکم بزرگ شود و کنیزم (دخترم) رشد کند، خداوند به پیامبر وحى نمود که: چنین و چنان گفت و صادق هم بود و من بر عمر او پانزده سال افزودم و در این چند سال فرزند او بزرگ می شود کنیز او رشد می نماید، و هنگامی که عمر مجروح شد کعب گفت: خوب بود عمر از پروردگار خود می خواست او را نگه دارد. و چون عمر از این گفته خبردار شد گفت: خداوندا جانم را بگیر درحالى که نه عاجز هستم و نه ملامت شده.(٤٥٨)

و ابوریّة اضافه می کند که: قسم کعب راست درآمد و عمر در روز چهارشنبه و چهار روز مانده به آخر ذىالحجه سال ٢٣ هجرى به هلاکت رسید و در روز یکشنبه اول محرم سال ٢٤ هجرى دفن شد.

عبدالرحمن بن ابى بکر، هرمزان را با ابولؤلؤ در شب قتل عمر بن الخطاب دیده بود، لذا بر همین گمان که هرگز از حق و علم بى نیاز نمی کند ـ تکیه کرد و هرمزان و دختر و همسر ابولؤلؤ و جفینه را بدون هیچ دلیل و گناهى به قتل رسانید. عثمان هم او را مورد عفو قرار داد، اما امام على عليه‌السلام بخاطر کشتن آنها قصاص او را مطالبه نمود. در حالى که عثمان هیچ حقى براى عفو و گذشت نداشت و زیاد بن لبید شاعر هم قتل او را مطالبه کرد و گفت: اى عبیدالله گریزگاه و پناهگاه و نگهبانى از ابن روى ندارى، بخدا سوگند مرتکب خون حرام شدى. و قتل هرمزان گران و سنگین است. که بدون هیچ دلیلى بجز آنکه گوینده اى گفت: آیا هرمزان را بر قتل عمر متهم نمی کنید؟، صورت گرفت.

عبیدالله بن عمر از زیاد بن لبید و شعر او به عثمان شکایت کرد، پس عثمان، زیاد بن لبید را فرا خواند و منع کرد، ولى زیاد همانجا این شعر را سرود:

اى ابوعمرو (عثمان)، عبیدالله در گرو است، پس در قتل هرمزان شک نکن. و مسلماً اگر از او گذشت کنى همراه و دوشادوش خطا خواهى شد. آیا گذشت می کنى؟ اگر به ناحق عفو کنى با کسى که می گوئى برایش قصاص می گیرند (یعنى مظلوم) چه خواهى کرد؟(٤٥٩)

و در واقع پیشگوئى و وعده ى کعب به قتل عمر، در زمان امویان ذکر شده است تا صحت سخنان و وسعت علوم غیبى یهودى او به اثبات رسد. و مردم او و احادیث و روشش را پیروى نمایند.

در حالیکه هیچ دلیل جانبى خاصى وجود ندارد که سخنان کعب را به اثبات رساند، مثلا عمرو اصحاب و اهل او از هشدارهاى کعب در زمان حادثه و قبل و بعد از آن برحذر باشند و مواظبت نمایند.

پس نتیجه می گیریم که کعب، عمر را به مردنِ نزدیکش اصلا خبر نداده است. و در آنجا اتهامی در اطراف امویان گردش می کند که خودشان عمر را به قتل رسانده اند، زیرا آنها از قتل او بیشترین سود را می بردند. و کسى که از قتل سود می برد به احتمال قوى تر، خود قاتل است، البته اگر خلاف آن ثابت نشود.

بنى امیه می دانستند عمر، عثمان را خلیفه ى خود نموده، زیرا او وزیر اوّل خلیفه بوده و عمر قبل از مجروح شدن بدست ابولؤلو تصریح به خلافت او کرده بود. به این صورت که سعید بن العاص براى گرفتن زمینى نزد عمر آمد و عمر وعده داد که بعد از رسیدن عثمان به قدرت به آن زمین خواهى رسید. و طبیعى است که امویان منتظر مرگ عمر و آرزومند آن باشند تا عثمان جانشین او شود.

و از اقرع، مُؤْذن (دربانِ) عمر نقل شده است که: عمر مرا بسوى اسقف فرستاد پس او را دعوت کردم و مشغول سایه انداختن بر آنها از تابش آفتاب شدم.

عمر گفت: اى اسقف، آیا ما را در کتابها می یابى؟

گفت: آرى

گفت: مرا چگونه می یابى؟

گفت: تو را قلعه اى می یابم.

راوى می گوید: عمر تازیانه را بر سر او بالا برد و گفت: چه قلعه اى؟

گفت: قلعه اى از آهن، با امنیّت و محکم.

گفت: آنرا که بعد از من است چگونه می بینى؟

گفت: جانشین شایسته ایست لکن خویشاوندان خود را ترجیح می دهد.

(عمر) گفت: خدا عثمان را رحم کند، خدا عثمان را رحم کند و این جمله را سه مرتبه گفت.(٤٦٠)

و عمر بدون هیچ تردیدى می دانست عثمان خلیفه ى اوست نه غیر او، و کعب، و اسقف نصرانى و تمام خوّاص عمر بر این مطلب آگاه بودند. و چون امویان در دولت صاحب نفوذ بودند، بسیارى از مردم سعى می کردند دنیاى خود را از طریق آنها آباد نمایند. عثمان وزیر اوّل و معاویه حاکم اوّل بود و ابوسفیان هم روابط عالى با خلیفه داشت.

و ما بعدها دریافتیم که امویان براى رسیدن به مقاصد و تمایلات خود از هیچ کارى خوددارى نکردند، آنها همپیمان و وصى عثمان، عبدالرحمن بن عوف، و وزیر عمر، محمد بن مسلمة، و ابوذر و محمد بن حذیفه و مالک اشتر و حجر بن عدى را به صورتهاى گوناگونى به قتل رساندند. بنابراین بعید نبود که درباره ى قتل عمر فکر کرده و مردم را به این جهت راهنمائى و ترغیب نمایند.

امویان رابطه اى محکم و استوارى با مغیرة بن شعبه و کعبال احبار داشتند و این دو، یارى کننده و طرفدار حکومت بنى امیه به ویژه معاویه بودند و از خواص عمر به شمار می رفتند.

امویان هر مدرک جرم و نشانه اى را که در این راه بجا گذاشته بودند با کشتن محمد بن مسلمه رازدار عمر، همانطوریکه حذیفه رازدار و حافظ سرّ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، محو کردند و وزیر دوم عمر، عبدالرحمن بن عوف را نیز کشتند، چون ممکن بود ابن عوف اسرار حساس و مهمی را دانسته باشد که بر امویان لازم می کرد در زمان عثمان او را به قتل برسانند.

وگرنه امویان از ناحیه ى او هراسى بر نظام خود نداشتند. و بعد از آنکه عثمان او را از خلافت دور کرد و وصیت خود را نسبت به او باطل کرد، هیچ چیزى نداشت که با آن دولت را تهدید نماید.

بعد از حوادث قتل، بسیار می شود که صاحبان اسرار و آگاهان از اوضاع بلافاصله بعد از حادثه کشته شوند، و براى ابن عوف و ابن مسلمه چنین شد. سکوت ابن عوف در مورد اعمال عثمان ابتداءاً میتواند از رضایت او نسبت به خلافت عثمان سرچشمه گرفته باشد، زیرا وصى او بود، و چون امویان خلافت او را باطل کردند، بر آشفت و بر آنان شورید، لذا بلافاصله بعد از برکنارى، وى را به قتل رساندند. حتى ممکن است امویان عمر را بصورتى غیرمستقیم و در طى برانگیختن ابولؤلؤ، به قتل رسانده باشند. و برایش بیان کرده باشند که عمر بسیار خشن بوده و از غیر عربها بدش می آید و مغیره را دوست داشته و رغبتى هم به مجازات او ندارد.

یا آنکه جو عمومی را آماده کردند و یا کمک کردند تا افکار عمومی بر ضد عمر شعلهور گردد، مخصوصاً که بسیارى از مردم از حکومت عمر خسته شده بودند.

و بسیار طبیعى است که ابوسفیان و مروان و عثمان و معاویه و حکم بن ابى العاص و ولید بن عقبه و عبدالله بن ابى سرح و سعید بن العاص و امحبیبه دختر ابوسفیان در هر مخالفت مخفیانه اى که منجر به سقوط عمر شود شرکت نموده تا عثمان بر سر کار آید.

و طبیعى است کعب با رسیدن عثمان و معاویه به خلافت شادمان گردد زیرا او عمر را راهنمائى کرد، معاویه را خلیفه نماید، و یکى از اهداف یهودیان رسیدن بنىامیّه به قدرت بود تا یهودیت و کفر بر منطقه سیادت کند.

مشغول شدن حکومتها به دشمنان سقوط آنها را بدست دوستان آسان می نماید بنابراین دانستیم که بزرگترین اشتباه، توافق و پیمان بستن عمر با کسانى بود که هیچ رحمی نداشتند و دور کردن بنى هاشم و قائد آنان على عليه‌السلام از قدرت بود.

بلکه عمر همنشینان خود را (همانطوریکه ذکر کردیم) از آگاه شدن بنى هاشم بر اسرار دولت برحذر می داشت! در حالى که اسرار آنرا در اختیار کعب و معاویه و مغیره و ابنالعاص قرار می داد.(٤٦١)

و ذکر می کنند که عمر براى بنى امیه و کعب تسهیلاتى بوجود آورد تا با آزادى کامل کار کنند، زیرا عمدهى همّت او مصروف مراقبت از بنى هاشم و طرفداران آنان و دور کردنشان از قدرت، می شد.

و همین امر امویان را جرأت داد تا با خیال آسوده و اطمینان کامل عمل کنند و با ید طولا در این میدان وارد شوند. چون وزیر اول و ولى عهد و والى اوّل از خودشان بود. و چه بسیار دولتهاى جهان با همین خطاى فاحش سقوط می کنند، یعنى نه بدست دشمنان معروف، بلکه به دست متحدان مقرّب خود سقوط می نمایند.

و مثالها بر این مطلب بسیار است، مثل خانوادهى ابوسفیان که همّت خود را کاملا معطوف مخالفان نمود، خانوادهى مروان بن الحکم بر قدرت مسلط شدند و معاویه بن یزید بن معاویه و جانشین او ولید بن عتبة بن ابى سفیان را به قتل رسانند.(٤٦٢)

امویان فقط به کشتن رقباى خود براى بدست گرفتن قدرت اکتفا نکردند بلکه معاویه براى بدست گرفتن قدرت، بر شورشیان، قتل عثمان اموى را تسهیل نمود. و عبدالله بن ابى سرح او را بر این مطلب متهم نمود.(٤٦٣) و مسلماً معاویه از فرستادن امداد نظامی به خلیفهى تحتِ محاصره خوددارى نمود. و سپاه معاویه همچنان در میانه ى راه به انتظار کشته شدن عثمان به حال آماده باش باقى ماند.

دیدگاه طبقاتى و قومیتگرائى و خشونت و اثر آن در کشتهشدن عمر! حزب قریش اعتقاد داشتند که قریش برتر از تمام عربهاست، لذا خلافت مسلمانان را بدون هیچ نص و دلیل الهى در اختیار خود گرفتند و اعتقاد به برترى عربها بر غیر عربها داشتند، و بر همین شیوه عمر و عثمان و معاویه پیش رفتند. لذا عثمان، عبیدالله بن عمر را به خاطر کشتن چهار مسلمان غیرعرب مجازات نکرد.

ذکر شده است که نخستین کسى که شهادت بَردهِ را رد کرد عمربنالخطاب بود. به این صورت که بردهاى براى شهادت دادن پیش او آمد و گفت: اگر شهادت بدهم بر جان خود بیمناک می شوم و اگر کتمان کنم پروردگار خویش را معصیت کردهام. عمر گفت: شهادت بده، اما از این پس شهادت بردهاى را نخواهیم پذیرفت.(٤٦٤)

عمر دوست نداشت افراد ملتهاى فتح شده را به مدینه بیاورند، حتى آنها را که مسلمان شده بودند و به ابن عباس گفت: تو و پدرت دوست داشتید کفار در مدینه زیاد شوند، ابن عباس گفت: اگر بخواهى انجام می دهیم. (و آنها را از مدینه خارج می کنیم).

(عمر) گفت: حال که بزبان شما سخن می گویند و با نماز شما نماز می خوانند و با مناسک شما حج بجا می آورند؟(٤٦٥)

و هنگامی که عبیدالله بن عمر، هرمزان و جفینه و همسر و دختر ابولؤلؤ را کشت بعضى مطالبه کردند او را به خاطر قتل این افراد قصاص کنند، ابن سعد در طبقات خود ذکر کرد که: عبیدالله بن عمر را در آنروز دیدم که با عثمان گلاویز شده بود و عثمان به وى چنین می گفت: خدا تو را بکشد، مردى را که نماز می خواند و دختر بچهى کوچک و دیگرى که از پناهندگان به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود به قتل رساندى، رها کردن تو، حق نیست.

(ابن سعد) می گوید: از عثمان شگفت زده و متحیّرم که چطور بعد از خلافت او را رها نمود.(٤٦٦)

و ذکر کرده اند که چون عبیدالله، هرمزان و جفینه و همسر و دختر ابولؤلؤ را کشت، سعد نزد او آمد، و هر کدام سر دیگرى را بدست گرفت و مشغول کشیدن موى همدیگر شدند تا آنکه مردم آنها را جدا کردند...

در آنروز دنیا در دیده مردم تیره و تار گردید و در نظرشان چنین مجازاتى بسیار سنگین و گران آمد و موقعى که عبیدالله، جفینه و هرمزان و دختر و همسر ابولؤلؤ را کشت، ترسیدند مبادا عذاب و عقوبتى از جانب پروردگار نازل شود. و بعد از آنکه امام على عليه‌السلام عهده دار خلافت شد، عبیدالله بن عمر از ترس کشته شدن بخاطر آنهائى که کشته بود از مدینه گریخت و به شام رفت. زیرا در کتاب «الاستیعاب» آمده است که: عبیدالله، هرمزان را بعد از آنکه مسلمان شد به قتل رساند. و عثمان از او گذشت، و چون على عليه‌السلام خلیفه شد بر جان خود ترسید و به طرف معاویه گریخت و در جنگ صفین به قتل رسید.(٤٦٧)

موافقت عمر براى آمدن ابولؤلؤ به مدینه از دو جهت بود. اولا در تعدادى از صنایع استاد بود و ثانیاً مغیره درخواست کرده بود و مغیره مقرّب عمر بود و خواسته ى او را رد نمی کرد.

بنابراین میتوان گفت: عمر مغیره را از مرگ حتمی (در قضیّهى زناى او با امجمیل) نجات داد و مغیره عمر را در مرگ حتمی (در قضیهى ابولؤلؤ) قرار داد!!!

در واقع عمر بن الخطاب قربانى دیدگاه طبقاتى و قومیّتگرائى و خشونتى گردید که بدان ایمان داشت و بر آن عمل می کرد. او قریش را بر عربها و عربها را بر غیرآنها و آزادگان را بر بردگان(٤٦٨) و افراد حزب قریش را بر بقیه ى مردم ترجیح و برترى می داد.

و خشم او بر بردگان به درجه اى رسید که پیره زن کنیزى را کتک زد چون لباس زن آزاد پوشیده بود، در حالیکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر بر چنین کارى اقدام نکردند.(٤٦٩)

و در قضیه ى عبادة بن الصامت و برده ى نبطى، قصاص گرفتن را ترک کرد.(٤٧٠) و براى همین عمر، گرفتن حق ابولؤلؤ را ترک نمود زیرا ابولؤلؤ بردهى غیرعرب بود و مغیره آزاد و عرب!!

و بعد از آنکه عبیدالله بن عمر دختر و همسر ابولؤلؤ و هرمزان و جفینه را (که مردى غیرعرب بود) به قتل رساند، گفت: هیچ غیرعربى را رها نمی کنم مگر او را به قتل برسانم!!(٤٧١)

چرا عمر وصیت به ولایت سعد و اشعرى نمود و مغیره و ابن العاص را رها کرد عمر مجموعه ى والیان خود را که از قریش انتخاب کرده بود دوست داشت و اسرار خود را نزدشان سپرد و بر دیگر مسلمانان برترى داد و بالا برد و بر شیوه ى آنان عمل کرد و آنان بر شیوه ى او عمل کردند.

و در طول مدت خلافت عمر گرچه والیان در پست حکومتى باقى بودند اما عمر بعد از وفات فقط براى بعضى از آنان وصیت نمود و از خلیفه ى بعدى (عثمان) خواست سعد بن ابى وقاص را والى کوفه نماید و ابوموسى اشعرى را بر بصره معیّن نماید.(٤٧٢)

و سبب وصیّت نکردن به تعیین عمرو بن العاص به ولایت کوفه، مشاجرهاى بود که بین آندو بوقوع پیوست و آنرا در موضوع نسب عمر ذکر کردیم، در زمانى که عمرو، احسان عمر را به خود نادیده گرفت و در پى افشاى اسرار قلبى خود دربارهى نسب عمر بیرون رفت.(٤٧٣)

اما سبب وصیّت نکردن عمر به ولایت مغیره با آنکه امانتدار اسرار عمر به شمار می رفت، به حادثه ى ابولؤلؤ بر می گردد، او دریافت که براى مغیره بیش از حد استحقاق، کار کرده است، و به رغم مستحق نبودن، او را والى بحرین نمود، و بعد از شکایت مردم از وى او را والى بصره نمود و سپس او را از حادثهى زنایش با امجمیل در بصره نجات داد، گرچه مردم بصره و مدینه مطلب را شنیده بودند و شاهدان به مدینه آمده بودند. و به سبب بد شمردن و انکار فعل مغیره توسط اهالى بصره، عمر ناچار شد او را منتقل نماید و والى کوفه کند. بنابراین دوبار او را منتقل کرد یک بار از بحرین به بصره و یک بار از بصره به کوفه، ولى نه او را عزل کرد و نه او را مجازات نمود.

و بعد از آن درخواست مغیره را مبنى بر وارد کردن ابولؤلؤ به پایتخت خلافت پذیرفت، گرچه رغبت به چنین کارى نداشت.

پس از آن عمر شکایت ابولؤلؤ را بر ضد مالک خود، مغیره نپذیرفت و گفت: تقواى خدا پیشه کن و به مولاى خود احسان کن.(٤٧٤)

به همین جهت ابولؤلؤ تصمیم گرفت انتقام بگیرد لکن نه با قتل مالک خود مغیره بلکه با قتل عمر که حمایت کننده ى او بود و شکایت و ملامت ابولؤلؤ را از مغیرة ناشنیده گرفته بود.

و ظاهر امر نشان می دهد که عمر از حمایت نامحدود نسبت به مغیره پشیمان شد و این پشیمانى بصورتِ وصیت کردن به والى شدن سعد بن ابى وقاص و ابوموسى اشعرى و معاویه و ترک وصیت براى مغیره، بروز کرد. در حالیکه مغیره از سعد به عمر نزدیکتر بود، به دلیل اینکه عمر در پى شکایات مردم سعد را از ولایت کوفه عزل نمود و خانه نشین کرد ولى با وجود شکایات بسیار علیه مغیره دربارهى او چنین نکرد.

و دلیل دیگر آنست که براى مغیره و اشعرى، همانطورى که در باب رابطه ى عمر با ابوبکر گفتیم، اسرار خود را فاش کرد لکن براى سعد چنین نکرد.(٤٧٥)

مغیره راههاى مقرّب شدن، نزد زعما و رهبران را خوب می دانست و تمام راهها را تحت عنوانِ هدف وسیله را توجیه می کند، بکار گرفت، مغیره کسى بود که در تمام اعمال سقیفه و بعد از آن شرکت کرد، او بود که براى تضعیف على عليه‌السلام پیشنهاد داد عباس جذب دولت شود،(٤٧٦) او بود که عمر را به امیرمؤمنان لقب داد، او بود که خدمات خود را به امام على عليه‌السلام عرضه نمود و حضرت به او اهمیّت نداد و خدمات خود را به معاویه نشان داد و موفق شد!

او حیله گرى از حیله گران آن روزگار بود. اما کار ابولؤلؤ براى عمر روشن کرد که مردانى چون مغیره گاهى مسبب مشکلاتى عظیم براى او هستند که ممکن است قربانى آنها شود و چنین هم شد.

فاصله ى بین مجروح شدن و مردن عمر کافى بود او را قانع کند، شر امثال مغیره از نفعشان بیشتر است. و بعد از آن بپذیرد که نظریه ى «بهتر بودن فاسق قوى از مؤمن ضعیف» باطل است.

و بهتر است بگوئیم بسیارى از زعماى جهان قربانى محبّت نامحدودشان نسبت به وزرا و خویشان و خواص خود شدند.

حال که عمر قربانى مغیره شد، عثمان قربانى محبت و حمایت از مروان و دیگر افراد بنىامیه گردید.

و ظاهراً پشیمانى مذکور عمر بر عثمان هم اثر کرد، چون مغیره را دور نمود و از خدمات تلخ و کشندهى او استفاده نکرد.

آرزوهاى عمر قبل از مردن عمر قبل مردن به آرزوهاى شگفتى تصریح کرد که بیان کنندهى وحشت او از مردن بود. و ظاهراً این آرزوها را زمانى بر زبان جارى کرد که در اثر مجروح شدن بدست ابولؤلؤ از دنیا مأیوس شده بود. عمر بعد از آن، سه روز بر رختخواب بیمارى، منتظر مردنى بود که به تصریح طبیب از آن هیچ گریزى نبود. عبدالله بن عمار بن ربیعه می گوید: دیدم عمر کاهى را از روى زمین برداشت و گفت: اى کاش همین کاه بودم! اى کاهش هیچ نبودم، اى کاش مرا مادر نمی زائید!(٤٧٧)

عمر گفت: اى کاش گوسفند خاندانم بودم، و تا میخواستند مرا پروار می کردند و همینطور که چاق می شدم، بعضى از دوستان به زیارت آنان می آمدند پس جزئى از مرا کباب و جزئى را خشک می کردند و سپس مرا می خوردند و مرا به صورت مدفوع و نجاست خارج می کردند و بشر نبودم!!!(٤٧٨)

و همچنین گفت: دوست داشتم درختى در کنار راه بودم و شترى از کنارم می گذشت و مرا به دهان می برد و می جوید و فرو می داد سپس مرا بصورت پشکلى خارج می کرد و بشر نبودم!(٤٧٩)

و عمر گفت: اى کاش، اى کاش گوسفند خاندانم بودم و تا میخواستند مرا پروار می کردند، و چون به نهایت چاقى می رسیدم، کسانى که دوست می دارند به زیارتشان می آمدند و مرا بخاطر آنها ذبح می کردند و قسمتى از گوشتم را کباب و قسمتى را خشک می کردند، سپس مرا می خوردند، و بشر نبودم.(٤٨٠)


عذرخواهى ابوبکر قبل از مردن بخاطر هجوم به خانه ى فاطمه عليها‌السلام

به دست ما رسیده است لکن چنین عذرخواهى از عمر بدست ما نرسیده است.

ابوبکر پشیمانى خود را از بعضى حوادث اعلان نمود لکن عمر چنین اعلانى نکرد زیرا ابوبکر گفت: بخدا سوگند، بر چیزى تأسف نمی خورم مگر بر سه چیز که انجام دادم و اى کاش انجام نمی دادم و بر سه چیز که انجام ندادم و اى کاش انجام می دادم، و سه چیز که اى کاش آنها را از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می پرسیدم، اما آنها را که انجام دادم و کاش انجام نمی دادم، اى کاش خانه ى على را رها می کردم گرچه بر من اعلان جنگ می کرد(٤٨١)...

و عمر گفت: اگر به گذشته برگردم و بخواهم از نو شروع کنم احدى از آزادشدگان را به کار نمی گیرم.(٤٨٢)

و همچنین گفت: اگر به همراه اسلام ما، اخلاق پدرانمان نیز بود، اکنون زنده بودیم.(٤٨٣)

از ابن عباس نقل شده است که: وقتى عمر مجروح شد بر او داخل شدم و گفتم: بشارت یابى، اى امیرمؤمنان. خداوند شهرها را بدست تو ایجاد کرد، و نفاق را بدست تو دفع نمود و رزق را بدست تو گسترده کرد.

گفت: اى ابن عباس آیا درباره ى امارت و خلافت بر من ثنا می گوئى. گفتم: در غیر آن هم...

(عمر) گفت: قسم به خدائى که جانم در دست اوست دوست داشتم همانطوریکه به دنیا آمدم از آن خارج می شدم، نه اجر و نه عقاب!(٤٨٤)

زید بن اسلم از پدر خود روایت می کند که: وقتى عمر مجروح شد چنین گفت: اگر آنچه را آفتاب بر آن می تابد در اختیار داشتم فداى سختى این ساعت ـ یعنى مردن ـ می کردم، چرا فدیه ندهم در حالى که آتش را بعد از مردن نمی خواهم.(٤٨٥)

عمر ماجراهاى بسیارى با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داشت که از جمله ى آنها موارد زیر هستند:

لباس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در هنگام نماز خواندن بر جنازه ى اُبى گرفت و حضرت را به طرف خود کشید.(٤٨٦)

و از مشارکت در لشکر اسامة ابن زید خوددارى ورزید.(٤٨٧)

و گفت: پیامبر هذیان می گوید.(٤٨٨)

و در مراسم دفن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شرکت نکرد و دفن آن حضرت را به تأخیر انداخت.(٤٨٩)

و بر خانه ى فاطمه دختر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هجوم برد و دَر را بر او فشار داد.(٤٩٠)

و صداى خود را بر صداى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بلند نمود و آیه نازل شد که: (یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَرْفَعُوا...)(٤٩١) یعنى «اى اهل ایمان فوق صوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صدا بلند نکنید و درباره ى او مانند بلند صحبت کردن بعضى از شما درباره ى بعضى دیگر، بلند صحبت نکنید که اعمالتان محو و نابود می گردد».

و عمر از ابوبکر سزاوارتر بود تا درباره ى هجوم آوردن بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام عذرخواهى کند زیرا دَرِ خانه را با دست خود بر حضرت فشار داد. اما چون ابوبکر امر به هجوم مسلحانه کرد خود را سزاوارتر به معذرت خواستن می دید.

درست است که عذرخواهى زبانى از عمر درباره ى حادثه ى اسفبار خانه ى فاطمه عليها‌السلام بدست ما نرسیده است، اما هنگامی که با ابوبکر به طرف حضرت رفت (به ابوبکر) گفت: ما را نزد فاطمه ببر، زیرا ما او را غضبناک کردیم...(٤٩٢) عملا عذرخواهى کرد.

لکن عظمت هجوم و حوادث وحشتناکى که با آن هجوم همراه گردید مانع شد فاطمه عليها‌السلام معذرت خواهى آندو را بپذیرد. به ویژه آنکه آن هجوم منجر به شهادت وى و شهادت فرزندش محسن گردید.

و ابوبکر بعد از آنکه فاطمه ى زهرا عليها‌السلام فرمود: بخدا سوگند در هر نمازى که به جا می آورم، بر تو نفرین می کنم، از پشیمانى و ندامت خود، در بدست گرفتنِ حکومتى به ناحق و غصب، که بعد از آن باید جوابگو باشد، به صراحت پرده برداشت و با گریه بیرون آمد و چون مردم اطراف او را گرفتند، به آنان گفت: هر مردِ از شما شب را شادمان در آغوش همسر خود می خوابد و مرا با این حال رها کردید، احتیاجى به بیعت شما ندارم، بیعت مرا پس بگیرید.(٤٩٣)

و از نشانه هاى پشیمانى بر آنچه خود را در آن گرفتار کرده بود این سخن اوست: بخدا سوگند دوست داشتم درختى در کنار جاده اى باشم و از کنار من شترى عبور می کرد و مرا می گرفت و در دهان می گذاشت و می جوید سپس مرا فرو می داد سپس مرا بصورت پشکل خارج می کرد.(٤٩٤)

و همچنین ابوبکر گفت: به خدا سوگند اگر یک قدم در بهشت و یک قدم خارج آن گذاشته باشم از مکر الهى در امان نخواهم بود.(٤٩٥) و نسائى از اسلم نقل می کند که روزى عمر ابوبکر را دید که زبان خود را گرفته، و می گوید این است که مرا در موارد (خطرناک) وارد کرد.(٤٩٦)

و معاویة بن ابى سفیان در هنگام وفات چنین گفت:

آگاه باشید، اى کاش در پادشاهى حتى یک ساعت بى نیاز نمی شدم و در لذتها چشم کم سوئى نداشتم و اى کاش مانند دارنده ى دو جامه بودم که با قوت اندک شبها را سر می کرد تا آنگاه که تنگناى قبرها را زیارت کرد.(٤٩٧)

و همسر یزید بن معاویة بن ابى سفیان به پسرش معاویه، هنگامی که از حکومت دست کشید، گفت: اى کاش خون حیضى بودى. چون معتقد بود با استعفاى از حکومت گرفتار خطاى فاحشى شده است. در حالیکه معاویه ى دوم معتقد به ضرورتِ استعفاىِ از حکومتى بود که از آل محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غصب گردیده بود و اعتقاد به وجوب بازگرداندن حکومت به آنان داشت. و کیفر او این شد که طغیانگران بنى امیه او را زهر خوراندند.(٤٩٨)

همین فرار معاویه ى دوم از حکومت قبل از دست گرفتن آن، چیزى بود که ابوبکر و عمر چند ساعت قبل از مردنشان آرزو کردند. و وقتى معاویه ى دوم آنرا در ابتداى خلافت خود آرزو کرد، بى درنگ آرزوى خود را برآورده ساخت. و على بن ابى طالب عليه‌السلام بعد از ضربت خوردن با شمشیر ابن ملجم، فرمود: به پروردگار کعبه رستگار شدم.


دو تصویر بسیار حساس براى عمر و فاطمه عليها‌السلام.

قبل از مردن فاطمه عليها‌السلام بعد از پدر نزدیک به سه ماه زنده ماند، سه ماهى که آکنده از آه و درد و حزن و اندوه بود و در آن پهلویش شکست و فرزندش کشته شد و مورد توهین قرار گرفت و فدکش غصب گردید.

و عمر و ابوبکر در یک زندگىِ مملو از شادى و سرور بخاطر بدست گرفتن حکومت اسلامی و مملو از رفاه و سرمستى حکومت، و مملو از رسیدن به آمال و مقاصد خصوصى، بین خویشان و دوستان بسر بردند.

انسان بین این دو صورت حساس و خطیر سرگشته و متحیر و متأسف می ماند.

صورت اوّل: آنچه درباره ى حضرت فاطمه عليها‌السلام بعد از حادثه ى هجوم بر خانه اش ذکر می کنند: در حالیکه سر را بسته و بدنش لاغر شده و چهره اش زرد گردیده براى ایراد سخنرانى در جمع مهاجر و انصار دامن کشان و باوقار گام برمی داشت. آنگاه: آهى سخت کشید، که تمام مردم به یکباره مشغول گریه شدند و مجلس به لرزه افتاد و بعد از خطبه ى حضرت گریه کنندگانى بیشتر از آنروز یافت نشدند.

و در خلال مخفى کردن قبر خود از مسلمانان، خواست حزن و اندوه همیشگى خود را ابراز نماید و خشم خود را بر کسى که بر او ظلم کرد و حق او را پایمال نمود، بیان کند.

و هنگامی که زنان مدینه به عنوان عیادت، خدمتش حاضر شدند و عرض کردند: از بیماریت چگونه صبح کردى؟ (و حال تو چگونه است) اى دختر رسول خدا؟

فرمود: بخدا در حالى صبح کردم که از دنیاى شما متنفرم، مردان شما را دشمن می شمرم و از آنها بیزارم.(٤٩٩)

ابن سعد در کتاب طبقات خود ذکر کرد که حضرت زهرا عليها‌السلام بعد از پدرش بیش از چند ماهى باقى نماند، که تمام آنرا با گریه و افغان و اندوه گذراند، تا جائیکه از بکائین (بسیار گریه کننده ها) به شمار رفت و هرگز خندان دیده نشد!(٥٠٠)

و صورت دوم: پشیمانى عمر بر عهده دار شدن خلافت و کارها و حوادث تلخ گذشته خود و وحشت از آخرت، تا جائیکه آرزو کرد اى کاش بصورت اشیاء گوناگونى باشد، که مردم حتى گاه از تلفظ و ذکرشان حیا می کنند.

بنابراین در اینجا دو تصویر مختلف پیدا کردیم، تصویرى براى فاطمه عليها‌السلام که از دنیا گریزان بود و تصویرى براى عمر که از آخرت گریزان بود. خداوندا مردان و زنان مسلمان و مؤمن را خودت رحم کن.

سلیمان بن حرب از ابن عباس روایت می کند که: عمر به فرزندش عبدالله گفت: سرم را از روى متکا بردار و بر خاک بگذار، شاید خدا رحمم کند. واى بر من، واى بر مادرم، اگر خداى عزوجل رحمم نکند. و چون مرگ مرا دریافت دو چشم مرا ببند و در کفنم میانه روى کنید، زیرا اگر در نزد خدا خیرى داشته باشم، بجاى آن چیزى بهتر به من می دهد و اگر چنین نباشم همان را هم از من می گیرد و چه زود می گیرد. و این شعر را بر زبان آورد.

ظَلُومٌ لِنَفْسى غَیْرَ اَنّى مُسْلِمٌ  

 

اُصَلِّى الَّصلوةَ کُلَّها وَاَصُومُ  

یعنى بر خود بسیار ظلم کردم اما مسلمان هستم، تمام نمازها را می خوانم و روزه می گیرم.(٥٠١)

و در روایتى آمده است که: قبل از وفات او (عمر)، سرش در دامان فرزندش عبدالله بود، پس گفت: گونه ام را روى زمین بگذار، و او اطاعت نکرد، پس نگاهى به تندى بر او انداخت و گفت: اى بى مادر گونه ام را روى زمین بگذار.

پس گونه اش را بر زمین گذاشت و گفت: واى بر عمر و بر مادر عمر، اگر خدا از عمر نگذرد.(٥٠٢)

و گفت: اى کاش آنچه را که خورشید بر آن می تابد داشتم تا از عذاب قیامت نجات یابم، گفتند فقط همین تو را به گریه انداخته است؟

گفت: بجز این مرا گریان نکرد.(٥٠٣)

و عمر گفت: بخدا سوگند اى کاش تمام طلاى روى زمین از آن من بود تا خود را از عذاب خداى عزوجل آزاد کنم قبل از آنکه او را دیدار نمایم.(٥٠٤)

زمخشرى در کتاب «ربیع الابرا» می گوید: چون وفات عمر نزدیک شد به فرزندان و اطرافیان گفت: اگر به اندازه کل زمین از زرد (طلا) و سفید (نقره) داشتم خود را از وحشت آنچه اکنون می بینم آزاد می کردم.(٥٠٥)

او روز چهارشنبه، چهار شب مانده به آخر ماه ذىالحجّه سال بیست و سوم هجرى مجروح شد و روز شنبه اول محرم سال بیست چهارم، دفن گردید. مدت خلافت او ده سال و پنج ماه و بیست و یک روز بود.(٥٠٦)

زهرى می گوید: او در حالى از دنیا رفت که پنجاه و چهار سال و به گفته اى شصت و شش سال عُمر داشت.


چند نمونه ى دیگر

هشام بن عبدالملک در هنگام مردن به خانواده ى خود چنین گفت: هشام با دنیا بر شما بخشش کرد و شما با گریه بر او بخشش کردید. و آنچه را جمع کرد براى شما باقى گذاشت، و آنچه را کسب کرد بر عهده ى او باقى گذاشتید، چقدر سخت است جایگاه هشام اگر خدا از او نگذرد.(٥٠٧)

و طلحة بن عبدالله که می دید در اثر تیر خوردن خونش بند نمی آید، پشیمان شد و به اطرافیان گفت: زخمم را رها کنید، این تیرى است که خداوند فرستاد.(٥٠٨) و گفت: من پشیمان شده ام و آرزویم بر باد رفت، و افسوس بر من و بر پدر و مادرم.

و بعد از آنکه على عليه‌السلام به زبیر فرمود: «آیا بیاد می آورى سخن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را درباره ى خودت که به من فرمود: بخدا قسم با تو جنگ می کند در حالیکه بتو ظلم می نماید،» زبیر پشیمان شد و زمین معرکه را ترک نمود.

و عبدالله بن عمر بخاطر جنگ نکردن با گروه بغى کننده پشیمان شد و گفت: در خود هیچ نگرانى از امر این آیهى (وَ اِنْ طائِفَتانِ مِن الْمُؤمِنینَ اقْتَتَلُوا...)احساس نکردم مگر آنکه احساس نگرانى کردم که چرا مطابق امر خداى تعالى با این گروهِ بغى کننده نجنگیدم؟(٥٠٩)

عمر بن الخطاب در روز ٢٦ ذىالحجه به قتل رسید.(٥١٠) و بنا به روایتى او در روز نهم ربیعالاول به هلاکت رسید.(٥١١)

________________________________

۱۲


دیدگاه عمر و ابوبکر درباره ى قضاوت

دیدگاه فقهى عمر در قضاوت خود در جاهاى بسیارى بر رأى خاص خود اعتماد کرد و موقعى که مدعى را به سوى زید بن ثابت براى قضاوت در مسأله ى خود فرستاد گفت: اگر میخواستم تو را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش ارجاع دهم، ارجاع می دادم اما تو را به رأى خویش ارجاع می دهم و رأى، راهنماست.

و همین سخن خود را نظریه اى قرار داد که براساس آن در قضاوت عمل می کرد، و کسى که در قضاوت عمر تحقیق کند در می یابد که در ارث و طلاق و ازدواج موقت و موارد دیگر نظریات او بر رأى استوار است.

و با این بیان، نظریهى رأى، از پایه هاى افکار خلیفه ى دوم عمر بن الخطاب است. او و ابوبکر نخستین کسانى بودند که این نظریه را ایجاد نموده و بدان عمل کردند. زیرا ابوبکر در قضیّه ى قتل مالک بن نویره بدست خالد گفت: او اجتهاد کرد و خطا نمود. و با وجود آنکه ابوبکر به موارد اندکى اکتفا کرد، عمر این عرصه را توسعه داد، و بر آن جرأت کرد و جرأت او در موارد متعددى ظاهر گردید. و هنگامی که ابوبکر عمر را متولى قضاوت نمود یک سال صبر کرد و حتى دو مرد براى شکایت نزد او نیامدند.(٥١٢)

مسعودى می گوید: وقتى عمر قاضى ابوبکر شد در مدت یک سال یک نفر نزد او نیامد.(٥١٣)

عمر قدرت خواندن نداشت زیرا چون بر خواهر خود هجوم برد، او را زد و دو زخم بر سر او وارد کرد سپس با کتف (استخوان پهنى که بر آن مطالب خود را می نوشتند) خارج و شخص باسوادى را پیدا کرد و براى عمر خواند و عمر نمی توانست بنویسد.(٥١٤)

و از آن جائى که عمر مطابق رأى شخصى عمل می کرد طبیعى بود قضاوتهایش مختلف باشد! تا جائیکه روایت شده است که دربارهى جد (پدربزرگ) به هفتاد صورت قضاوت نمود و به روایتى به صد صورت قضاوت نمود.(٥١٥)

سپس عثمان و پادشاهان بنى امیه بر همین نظریه پیش رفتند، براى همین عمر حدّ مغیرة بن شعبه را در زنا تعطیل کرد همانطورى که ابوبکر حدّ خالد را در زناى با همسر مالک بن نویره تعطیل نمود و عمر اعتقاد داشت که بلوغ به وَجَب است و هرکس قدّ او به شش وجب می رسید احکام را بر او جارى می کرد و هرکس از شش وجب کمتر بود گرچه چند انگشت، او را رها می کرد، رأى ابن زبیر نیز همین بود.(٥١٦)

شروع اذان در کتاب سیره ى حلبیه به نقل از ابىالعلاء آمده است که: به محمد بن الحنفیه گفتم: ما می گوئیم که اذان زمانى شروع شد که مردى از انصار رویائى در خواب دید.

گفت: محمد بن الحنفیه از این سخن بشدت برآشفت و گفت: شما قصد نابود کردن چیزى کردید که اصلِ در احکام اسلام و در معالم دین شماست، و گمان کردید که از رویائى که یکى از انصار در خواب دید و احتمال صدق و کذب دارد و گاهى رویایى باطل است بوجود آمده.

گفتم: این حدیث بین مردم مشهور شده است. گفت: بخدا سوگند باطل است. طحاوى از هارون بن سعد از زید بن على بن الحسین عليه‌السلام از پدران خود از على عليه‌السلام نقل می کند که: رسول خدا در شبى که بمعراج رفت اذان را فرا گرفت و نماز بر او واجب شد.(٥١٧)


نظریه ى عمر دربارهى نماز با نبود آب

در قرآن کریم آمده است که: (وَ اِنْ کُنْتُمْ مَرْضى...)(٥١٨) یعنى «و اگر بیمار بودید یا آنکه در سفر باشید یا قضاى حاجتى دست داده باشد یا با زنان مباشرت کردهاید و آب براى تطهیر و غسل نیافتید در این صورت به خاک پاک تیمم کنید آنگاه صورت و دستها را مسح کنید که خدا بخشنده و آمرزنده است».

و در حدیثى متواتر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خاک پاک وسیله ى طهارت مسلمان است، اگرچه ده سال آب پیدا نکند. یعنى فاقد آب قبل از تیمم باید در چهار طرف به اندازه پرتاب دو تیر در زمین هموار از آب جستجو کند، و اگر نیافت باید تیمم کند. ولى عمر بن الخطاب در این مسأله مخالفت کرد زیرا از خواندن نماز با نبود غسل و وضو منع کرد. و با وجود فرمایش حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به او و شهادت عمار بر مطلب، بخارى نقل کرد که مردى نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب پیدا نکردم...؟ عمر گفت: نماز نخوان ـ و عمار یاسر آنجا حاضر بود ـ پس عمار گفت: اى امیرمؤمنان آیا بیاد نمی آورى که با هم در جنگى بودیم و هر دو جنب شدیم و آب پیدا نکردیم، اما تو نماز نخواندى، و اما من خود را در خاک غلطاندم و نماز خواندم. و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: براى تو کافى بود دو دست را بر زمین بزنى سپس فوت کنى سپس صورت و دو دست خود را مسح کنى. پس عمر گفت: از خدا بترس اى عمّار، گفت: اگر درباره اش سخن نگویم... عمر گفت: تو را به حال خود رها می کنیم».

در اینجا گفتگوئى دیگر بین عبدالله بن مسعود و ابوموسى اشعرى وجود دارد. شقیقبن سلمه می گوید: نزد عبدالله بن مسعود و ابوموسى اشعرى بودم ابوموسى گفت: اى اباعبدالرحمن: اگر مکلَّف جنب شود و آب پیدا نکند چه کند؟ عبدالله گفت: نماز نخواند تا آب بیابد.

ابوموسى اشعرى گفت: با قول عمار هنگامی که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به ایشان فرمود: «تو را کفایت می کند» چه می کنى؟

گفت: آیا ندیدى عمر به این قانع نشد؟

ابوموسى گفت: از قول عمار بگذریم، با این آیه چه می کنى؟ (و آیه ى سوره ى مائده را برایش تلاوت کرد).

راوى می گوید: عبدالله نتوانست جواب دهد و ندانست چه بگوید.(٥١٩)

و ابوحنیفه طبق قول عمر فتوى داد، در حالیکه ائمه ى مذاهب دیگر براساس آیه ى قرآن و قول عمار عمل کردند. زیرا ابوحنیفه می گوید غیرمسافرِ سالم اگر آب نداشته باشد تیمم نمی کند و نماز هم نمی خواند و با آیه ى هشتِ سوره ى مائده (اِنْ کُنْتُمْ مَرْضى...) که معنى آنرا دانستیم استدلال کرد و گفت: دلالت آیه صریح است در اینکه به صرف نبود آب اگر مکلف مسافر یا بیمار نباشد نمی تواند تیمم نماید و حال که تیمم اختصاص به مسافر و بیمار دارد، بنابراین سالم غیرمسافر در این حالت واجب نیست نماز بخواند چون فاقد غسل و وضو است و نمازى براى فاقد طهور (غسل و وضو) وجود ندارد. و امامیه طبق قول عمار و موافق با آیه عمل کردند، و آنان در این مسأله با سه مذهب دیگر (مالکى و شافعى و حنبلى) موافق هستند.


نماز تراویح

بخارى در کتاب خود به نقل از عروة بن الزبیر از عبدالله بن عبدالقارى نقل می کند که گفت: شبى با عمر بن الخطاب به مسجد رفتیم که ناگهان دیدم مردم پراکنده و متفرق هستند، یکى فرادى می خواند، یکى نماز می خواند و دیگران به او اقتدا کرده اند. پس عمر گفت: بنظرم می رسد اگر همه اینها را بر یک نمازخوان جمع کنم بهتر است. و سپس اقدام کرد و همه را بر اُبىّ بن کعب جمع نمود. پس از آن شبى دیگر با او رفتم و مردم مشغول نماز با قارى خود بودند. عمر گفت: خوب بدعتى است و کسانى که بجاى عمل به این بدعت می خوابند بهتر از کسانى هستند که نماز می خوانند.(٥٢٠)

و مردم کوفه از امیرمؤمنان على عليه‌السلام خواستند امامی را نصب کند تا با آنان نافله ى ماه رمضان را به جماعت بخواند، حضرت آنان را منع کرد و آگاه کرد این کار خلاف سنّت است، پس حضرت را رها کردند و یک نفر را مقدم کردند و به جماعت نماز خواندند. حضرت فرزند خود حسن عليه‌السلام را فرستاد و چون با تازیانه داخل مسجد شد، بطرف درها دویدند و فریاد و اعمراه سردادند.

در حالیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اَیُّهَا النّاس، نماز نافله در شب ماه رمضان به صورت جماعت بدعت است، آگاه باشید، در ماه رمضان در نافله جماعت نخوانید و نماز ضحى نخوانید، زیرا اندکى از سنّت بهتر از بسیار از بدعت است. آگاه باشید هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى راه به سوى آتش دارد.


تعداد تکبیرات نماز میّت

سیوطى می گوید: عمر اولین کسى بود که مردم را در نماز میّت بر گفتن چهار تکبیر جمع کرد.

طحاوى می گوید: همین عمر، امر را دراین باره به چهار تکبیر بازگرداند.(٥٢١)

و هیمنطور اجماعى را که بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در تعداد تکبیرات بر میّت بوجود آوردند حجت است گرچه خلاف آنرا از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بدانند، و آنچه را انجام دادند و بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى نماز میت بر آن اجماع کردند حجت است. گرچه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخالفت با آنرا دانسته باشند.

احمد بن حنبل از عبدالاعلى روایت می کند که گفت: پشت سر زید بن ارقم بر جنازه اى نماز خواندم و او پنج تکبیر گفت، پس عبدالرحمن بن ابى لیلى به سویش برخواست و دست او را گرفت و گفت: آیا فراموش کردى؟

گفت: نه لکن پشت سر حضرت ابوالقاسم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نماز خواندم و حضرت پنج تکبیر گفت و من اینرا ترک نمی کنم!(٥٢٢)

از این مطالب بخوبى ظاهر می شود که نماز بر جنازه از پنج تکبیر تشکیل می شود لیکن عمر دوست داشت آنرا، بخاطر مصلحتى که آنرا بیان نکرد، چهار تکبیر قرار دهد!(٥٢٣) و این پدیده ى دیگر از پدیده هاى مخالفت عمر با نص الهى است، عبدالله بن عباس گفت: می بینم آنان هلاک خواهند شد، می گویم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود و آنها می گویند: عمر و ابوبکر نهى کردند.(٥٢٤)


نظریه ى عمر در مورد سه طلاقه کردن

در قرآن کریم آمده است که (الطَّلاقُ مَرَّتانِ...)(٥٢٥) یعنى: «طلاقى که شوهر در آن میتواند رجوع کند دو مرتبه است، یا رجوع کند به خوشى و سازگارى یا رها کند به نیکى و خیراندیشى و حلال نیست که چیزى از مهر آنان را به جور و ستم بگیرید... پس اگر (بار سوم) زن را طلاق دهد روا نیست که آن زن و شوهر دیگر بار رجوع کنند تا اینکه زن با دیگرى شوهر کند پس اگر (شوهر دوم) او را طلاق داد، پس باکى بر آن دو نیست که رجوع کنند، اگر بدانند که حدود الهى را اقامه می کنند، این است احکام خدا که براى مردم دنیا بیان می کند» بنابراین شوهر میتواند قبل از طلاق سوم به زوجه ى خود رجوع نماید و با تحقق طلاق سوم بر او حلال نخواهد بود تا آنکه با شخص دیگرى ازدواج نماید. و در سنن مسلم به نقل از ابن عباس و با أَسناد متعدد و مختلف آمده است که گفت: در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و زمان ابوبکر و دو سال از خلافت عمر، طلاق سه تائى (در یک مجلس) یک طلاق شمرده می شد. پس عمر بن الخطاب گفت: «مردم درباره ى امرى که در آن میتوانند تأنّى کنند میخواهند عجله کنند خوب است آنرا اجازه دهیم و بعد از آن اجازه داد.»(٥٢٦)

مسلم در سنن خود نیز ذکر می کند که: ابوالصهباء به ابن عباس گفت: کمی وقت خود را بده، آیا طلاق سه گانه (در یک مجلس) در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر یک طلاق شمرده نمی شد؟ گفت: چنین بود. و چون زمان عمر پیش آمد مردم پشت سر هم و بدون فاصله طلاق دادند و او آنرا اجازه داد.(٥٢٧)

و نسائى از روایت مخرمة بن بکیر از پدرش از محمود بن لبید نقل می کند که: به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى مردى که زن خود را سه مرتبه با هم طلاق داده خبر دادند، پس حضرت غضبناک برخاستند سپس فرمودند: آیا با کتاب خدا بازى می شود و من در میان شما هستم!... تا آنکه مردى به پا خواست و عرض کرد: اى رسول خدا میخواهید او را بکشیم؟(٥٢٨)

علامه رشید رضا حدیث حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را که در سنن مسلم و احمد که همگى از ابوداود نقل کرده اند و در سننِ نسائى و حاکم و بیهقى نیز نقل شده است، ذکر کرد و گفت: از قضاوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برخلاف حدیث بیهقى، حدیث ابن عباس است که گفت: رکانه همسر خود را در یک مجلس سه طلاق داد، و بر او به شدت محزون گردید، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پرسید چگونه او را طلاق دادى؟ گفت: سه بار، فرمود: در یک مجلس؟ گفت: آرى، حضرت فرمود این یک طلاق است اگر خواستى او را بازگردان.(٥٢٩)

از این حدیث بدست می آید که طلاق سه گانه در یک مجلس یک طلاق شمرده می شود، و محمود شلتوت رئیس سابق جامع الازهر، همین قول را پذیرفت، در حالیکه عمر با نص الهى ذکر شده در قرآن کریم مخالفت کرد و طلاق سه گانه در یک مجلس را سه طلاق به حساب آورد و در این صورت زن بر شوهر خود حلال نمی شود مگر آنکه با مردى دیگر ازدواج نماید!


منتقل کردن مقام ابراهیم از جایگاه خود

در قرآن کریم آمده است که (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إبْراهیمَ مُصَلّى)(٥٣٠) یعنى «مقام ابراهیم را جاى پرستش ـ نماز ـ قرار دهید».

مقام ابراهیم سنگى است که ابراهیم و اسماعیل عليهما‌السلام براى ساختن کعبه بر آن ایستادند، و این سنگ به بیت الله الحرام چسبیده بود و حُجاج بعد از طواف نزد آن نماز می خواندند، و اولین کسانى که قبل از اسلام جاى آنرا از جائى که ابراهیم عليه‌السلام قرار داده بود تغییر دادند، عربها بودند. و بعد از بعثتِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و فتح مکه بدست او، مقام ابراهیم را به همان جائى که جدش ابراهیم قرار داده بود بازگرداند. و این کار باطل کردن و پایان دادن به کارى شمرده می شد که رجال جاهلیت، همان بت پرستان بعنوان انحراف از فعل ابراهیم عليه‌السلام انجام داده بودند.

این مقام در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و زمان ابوبکر در جاى خود باقى بود و هنگامی که عمر خلافت را بدست گرفت، مقام همچنان در همان جائى که سه پیغمبر یعنى ابراهیم عليه‌السلام و اسماعیل عليه‌السلام و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قرار داده بودند، باقى ماند. اما در سال هفدهم آنرا از جاى خود منتقل نمود.(٥٣١) لکن عمر از سببى که او را بر آن داشت تا مقام ابراهیم را از مکان خود که چسبیده به حرم بود، یعنى در جائى که ابراهیم و اسماعیل و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قرار داده بودند، منتقل کند، پرده برنداشت. عمر با این کار خود، قریش را که مقام را از کعبه دور کرده بودند، و بعد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا برگرداند، راضى نمود.


نظریه ى عمر در متع هى حج و متعه ى زنان

در کتاب خداى تعالى آمده است که (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِه...)(٥٣٢) یعنى «پس چنانچه شما از آنها بهره مند شوید آن مهر معین که مزد آنهاست به آنان بپردازید» و (فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ...)(٥٣٣) یعنى «هرکس از عمره ى تمتع به حج بازآید قربانى کند با آنچه مقدور اوست و هرکس به قربانى تمکن نیافت...».

و در صحیح تِرمذى آمده است که: از عبدالله بن عمر درباره ى متعه ى حج سؤال شد، گفت: متعه ى حج حلال است. سؤال کننده گفت: پدرت از آن نهى نمود، گفت: بنظر تو اگر پدرم نهى کرده باشد و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم انجام داده باشد، آیا امر پدرم را پیروى کنیم یا امر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را؟

مرد گفت: مسلماً امر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را، گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا مسلماً انجام داد.(٥٣٤)

و ابن حاتم گفت: «مردى یعنى عمر به رأى خود آنچه میخواست نظر داد»(٥٣٥) و به همین مطلب سعد بن ابى وقاص(٥٣٦) و عمر بن الخطاب تصریح کردند.(٥٣٧) در مسند احمد بن حنبل در قسمتى از حدیث ابن عباس آمده است که گفت: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تمتع کردند، و عروة بن الزبیر (بن العوام) گفت: ابوبکر و عمر نهى از متعه ى در حج کردند. ابن عباس گفت: عُریَّه (مُصغر عروه) چه می گوید؟ گفت: می گوید ابوبکر و عمر از متعه نهى کردند، ابن عباس گفت: بنظرم هلاک خواهند شد، می گویم: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود و آنها می گویند: ابوبکر و عمر نهى کردند.(٥٣٨)

و درباره ىِ عمره ىِ تمتع در کتاب مسلم آمده است که: در حجة الوداع در مکّه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حلّیّت متعه ى در حج را در مقابل بیش از صد هزار مرد و زن اعلان نمود. و هنگامی که این مطلب را اعلان کرد سراقة بن مالک بن خثعم به پا خواست و عرض کرد: اى رسول خدا، این تمتع براى فقط امسال است یا تا ابد؟ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم انگشتان خود را یکى پس از دیگرى درهم فرو برد و فرمود: عمره در حج داخل شد و عمره در حج تا ابدالاباد داخل شد.(٥٣٩)

و در صحیح مسلم به نقل از سعید بن المسیّب آمده است که:

على و عثمان در عسفان اجتماع کردند، عثمان از متعه و عمره منع می کرد، پس على عليه‌السلام به او فرمود: چه میخواهى که نسبت به امرى که رسول خدا انجام داد از آن نهى می کنى؟

عثمان گفت: کارى به ما نداشته باش. على عليه‌السلام فرمود: نمی توانم تو را رها کنم.(٥٤٠)

اعراب جاهلى بین حج و عمره فاصله می انداختند، سپس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بین ایندو جمع کرد و ابوبکر نیز چنین کرد. و بین این دو را عمر و عثمان جدائى و فاصله انداختند. عمر گفت: «مُتْعَتانِ کانَتا عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وَ أَنَا أَنْهى عَنْهُما وَ اُعاقِبُ عَلَیْهِما، مُتْعَةُ الْحَجِّ وَ مُتْعَةُ النِّساءِ» یعنى دو متعه در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود داشتند و من از آندو نهى می کنم و بر آندو مجازات می کنم، متعه ى حج و متعه ى زنان.(٥٤١)

و همچنین گفت: اى مردم سه چیز در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود داشتند و من از آنها نهى می کنم و حرام می نمایم و بر آنها مجازات می کنم متعه ى حج و متعه ى زنان و حَىَّ عَلى خَیْرِالْعَمَلِ.(٥٤٢)

و امام على عليه‌السلام فرمود: اگر عمر مردم را از متعة (ازدواج موقت) نهى نمی کرد، بجز شقى و بدبخت احدى زنا نمی کرد.(٥٤٣)

و مقصود ما از اینکه عمر متعه ى حج و متعه ى نساء را منع کرد این نیست که او مخالف نکاح است، زیرا می بینیم که او در حال روزه در ماه رمضان با کنیزى نکاح کرد.(٥٤٤) بلکه مقصود آنست که او هر وقت میخواست، چیزى را حلال یا حرام می کرد.

و راغب اصفهانى ذکر می کند که: «عبدالله بن زبیر، ابن عباس را بخاطر حلال شمردن متعه (ازدواج موقت) سرزنش کرد، ابن عباس گفت: از مادرت بپرس چگونه با پدرت ازدواج کرد. او سؤال کرد و در پاسخ مادرش گفت: تو را متولد نکردم مگر با ازدواج موقت»(٥٤٥)

و برغم اعتراف اسماء به ازدواج متعه با زبیر باز هم دست اموى مطلب را تغییر داد و گفت: زبیر با او در مکّه ازدواج کرد، و چند فرزند براى او متولد کرد و پس از آن او را طلاق داد و پیوسته همراه فرزندش عبدالله در مکه بسر می برد تا عبدالله کشته شد!(٥٤٦)

و عمر به جدائى حج و عمره فتوى داد، زیرا از عبدالله بن عمر نقل شده است که عمر بن الخطاب گفت: بین حج و عمره ى خود جدائى اندازید، زیرا براى حجِ هر کدامتان کامل کننده تر است و عمره بستن در غیر ماههاى حج براى عمره ى او کامل کننده تر است.(٥٤٧)


اولین کسى که این سنتها را گذاشت عمر بود

١ - اولین کسى که در مکه و بصورت انفرادى و قبل از اسلام آوردن قرار گذاشت محمد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بکشد.

٢ - اولین کسى که در جاهاى متعدد با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخالفت کرد: در حدیبیه، در نماز خواندن بر ابن اُبى، خوددارى از رفتن در سپاه اسامه، بازداشتن از آوردن ورق و دوات براى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز پنجشنبه.

اولین کسى که گفت: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نمرده است.

اولین کسى که مخفیانه شخصى را بسوى ابوبکر فرستاد تا او را از رحلت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آگاه کند.

اولین کسى که دعوت به رفتن به طرف سقیفه کرد و با ابوبکر تا آنجا همراهى کرد.

اولین کسى که با ابوبکر در سقیفه بیعت کرد.

اولین رافضى، چون جانشینى على عليه‌السلام را براى رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نپذیرفت.

بنابراین، او اولین کسى است که نوشتن وصیت نبوى را از جانب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منع کرد.

اولین کسى که جماعتى را براى به آتش کشیدن خانه ى فاطمه عليها‌السلام رهبرى کرد و دعوت به سوزاندن خانهى او کرد.

اولین کسى که امام على بن ابى طالب عليه‌السلام را بین بیعت با ابوبکر و کشته شدن مخیّر کرد.

اولین کسى که خلافت ابوبکر را بصورت رسمی رد کرد و گفت: بیعت با او اشتباه بود.

اولین کسى که دعوت به قتل خالد بن ولید و ابن عبادة کرد.

اولین کسى که با وصیّت او با خلیفه اى بیعت کردند.

اولین کسى که معاویه را والى شام نمود.

اولین کسى که ابوهریره را والى بحرین نمود، و اولین کسى که او را به دروغ و سرقت متهم کرد.

اولین کسى که خالد بن ولید را عزل کرد و به حیات سیاسى او خاتمه داد.

اولین کسى که حقوق مالى را طبقاتى نمود.

اولین کسى که در خلافت خود دیوانها را تدوین کرد.

اولین کسى که عراق و شام و مصر و ایران را فتح کرد.

اولین کسى که نظریه ى عدالت اصحاب را رد کرد و والیان خود را به سرقت و دروغ و فسق و امورى دیگر متهم کرد.

و آمده است که: او (عمر) اولین کسى بود که قیام ماه رمضان را احداث کرد. و اولین کسى که بر هجو کردن مجازات کرد، و اولین کسى که بر خوردن شراب هشتاد ضربه شلاق زد، و اولین کسى که متعه و... را تحریم نمود، و اولین کسى که مردم را در نماز میّت بر چهار تکبیر جمع کرد... و اولین کسى که در مقدار ارث نقص بوجود آورد و اولین کسى که زکات اسب گرفت و مقام ابراهیم را به جاى فعلى آن آورد و از کعبه دور کرد...(٥٤٨)


و از نظریات این دو (ابوبکر و عمر):

ابوبکر ارث دادن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را فقط به فاطمه عليها‌السلام منع کرد و فدک را از آنحضرت گرفت،(٥٤٩) و خلیفه عمر دست به سینه ایستادن در نماز را واجب کرد. و بسم الله را از آن حذف کرد. و آمین را بر آن اضافه کرد. و در تشهد اول نماز یک سلام گفتن را واجب کرد.(٥٥٠) و اقدام به جمع کردن دو نماز مغرب و عشا نمود.(٥٥١) و مسح بر چکمه را جایز کرد.(٥٥٢)

عمر پوشیدن حریر را فقط براى رفیق مقرّب خود عبدالرحمن بن عوف جایز کرد.(٥٥٣)

و اولین کسى که مالیات عُشر را در اسلام وضع کرد عمر بود. و اولین کسى که اقدام به اضافه کردن «الصَّلوةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ» در اذان کرد.(٥٥٤)

و اولین کسى که گریه بر مرده را حرام کرد.(٥٥٥)

و اولین کسى که نظام کم آوردن (عول) ارث را احداث کرد.(٥٥٦)

و اولین کسى که زکات اسب را واجب کرد.(٥٥٧)

و اولین کسى که اقدام به تبدیل اسمهائى کرد که به نام پیامبران بودند.(٥٥٨)

و اولین کسى که روزه گرفتن ماه رجب را منع کرد!(٥٥٩)

و اولین کسى که اقدام به محدود کردن مهر زنان نمود.(٥٦٠)

و اولین کسى که از متعه ى حج و متعه ى زنان منع کرد.

________________________________


کارگزاران ابوبکر (دیدگاه ابوبکر و عمر درباره ى تعیین والیان و اداره ى آنها )

کارگزاران ابوبکر هنگامی که ابوبکر وفات یافت کارگزاران او از این قرار بودند: عتاب بن اسید بر مکّه و عثمان بن ابى العاص بر طائف و مردى از انصار بر یمامه و حذیفة بن محصن بر عمان و علاء بن الحضرمی بر بحرین و خالد بن ولید بر سپاه شام و المنثى بن حارثه ى شیبانى بر کوفه و سوید بن قطبه بر بصره.(٥٦١)

و ولید بن عقبه مأمور نصفى از صدقات قضاعه بود سپس او را امیر بر اردن نمود.(٥٦٢) و عمرو بن العاص را بر فلسطین(٥٦٣) و ابوعبیده ى جراح را بر حمص(٥٦٤) و یزید بن ابى سفیان را بر دمشق و شرحبیل بن حسنة را بر اردن امیر نمود.(٥٦٥)

ابوبکر وصیّت کرد که خالد بن ولید بعد از بازگشت از شام به حکومت عراق بازگردد.(٥٦٦)

و همانطورى که عثمان در والى نمودن سعد و اشعرى با وصیّت عمر مخالفت کرد عمر با وصیّت ابوبکر در والى نمودن خالد بر عراق مخالفت کرد. و والى او بر صنعاء مهاجر بن امیّه و بر حضرموت زیاد بن لبید و بر خولان یعلى بنامیّه و بر زبید و رِمع، ابوموسى اشعرى بود. عبدالله بن ثور که یکى از افراد بنى الغوث بود به ناحیه جُرَش و عیاض بن غنم را به دومة الجندل فرستاد.(٥٦٧)

همچنین آمده است که: ابوبکر انس بن مالک را به ولایت بحرین فرستاد.(٥٦٨)

خلیفه می گوید:(٥٦٩) ابوبکر زیاد بن لبید را بر یمن و به قولى بر حضرموت گماشت.(٥٧٠) و عثمان بن ابى العاص را بر طائف مستقر کرد.

ابن العاص و اشعرى و ولید بن عقبه و ابن الجراح و یزید بن ابى سفیان و زیاد بن لبید و عثمان بن ابى العاص در زمان ابوبکر و عمر والى بودند.

و عکرمة بن ابى جهل را بر عمان والى نمود.(٥٧١)

انس بن مالک او انس بن مالک بن النضر بن عدى النجار الخزرجى است که ابوبکر او را به عنوان والى، بر بحرین تعیین کرد.(٥٧٢)

او از انصار ابوبکر بشمار می رفت، لذا عمر او را از بحرین عزل کرد و ابوهریره را به جاى او گماشت! همانطورى که شرحبیل بن حسنه را عزل کرد و به جاى او عمرو بنالعاص را تعیین نمود.

و چنانچه خود روایت می کند از خانواده اى فقیر بود، او می گوید: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به مدینه آمد و من بیش از هشت سال نداشتم، مادرم دستم را گرفت و به خدمت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آورد و عرض کرد: اى رسول خدا تمام مردان و زنان انصار هدیه اى براى شما آوردند و من در توان ندارم هدیه اى به شما بدهم مگر این پسرم، او را بگیرید و تا هر وقت دلتان میخواهد در خدمتِ شما باشد.(٥٧٣)

ابوبکر تنها دو سال حکومت کرد، لذا مدت والى بودن انس بن مالک بر بحرین اندک بود اما در همان مدت اندک یکى از ثروتمندان عرب گردید! بصورتى که زید بن ثابت شهادت داد که ثروت او از تمام خزرجیان بیشتر است.(٥٧٤)

و ثروت او بیشتر از ثروت خانواده ى عبدالله بن اُبى زعیم خزرجیان در زمان جاهلیت گردید، که اهالى مدینه میخواستند او را به پادشاهى بر خود منصوب نمایند! ابن اثیر ذکر می کند که او در قصر خود که واقع در ساحل بصره بود از دنیا رفت.(٥٧٥)

انس بن مالک همواره بر دوستى با ابوبکر وفادار ماند و براى او فضائلى بسیار ذکر کرد که مردم آنها را در زمان خلفا و زمان بنى امیّه حفظ می کردند.

و از جمله احادیث ساختگى او، حدیث امامتِ نمازِ ابوبکر در روز دوشنبه است.(٥٧٦)

و این حدیث انس که: «این دو، سرور پیران اهل بهشت، از اولین و آخرین هستند، بجز پیامبران و صدیقان، اى على آندو را خبر نده».(٥٧٧)

لکن در بهشت پیران وجود ندارند. و احادیث دیگرى نیز به دروغ بوجود آورد.(٥٧٨)

انس بن مالک حدیث عموى خود یعنى انس بن النضر درباره ى فرار عمر بن الخطاب به بالاى کوه در جنگ احد را روایت کرد و بخاطر محبّت به ابوبکر از ذکر نام او خوددارى کرد.(٥٧٩)

و معلوم نیست چه افکار فاسدى منجر به منصوب کردن انس بن مالک و ابوهریره و مغیره و قدامة بن مظعون به ولایت بحرین گردید. در حالیکه مؤمنانِ آماده به کار و خدمت در مدینه بسیار بودند!

انس بن مالک از اهداف امویان دفاع کرد و در مقابل، آنها نیز از او دفاع کردند و به او وصف خدمتکار رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دادند در حالیکه خدمتکار و غلام رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم انس بود که او غیر از این انس بن مالک است!!(٥٨٠)

و عامل محبت امویان به او احادیث بسیارش درباره ى چیزهائى بود که دوست داشتند و براى رسیدن به آنها نقشه می کشیدند.

ابن اثیر و ابن حجر درباره ى او می گویند: «او از کسانى است که از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم زیاد روایت کرده اند»(٥٨١) و بین انس و ابوهریره رقابتى بوجود آمده بود، لذا ابوهریره فقط یک حدیث از انس روایت کرد.(٥٨٢) و ابوهریره جاى انس را در بحرین گرفت.

انس روایت می کند که بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در حالى وحى نازل شد که بر فراش و در خانه ى مادرم ام سلیم بود!

و از این نیز فراتر رفته ادعا کرد که مادرش خمیرِ معطرِ رامک را با عرق رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تهیه می کرد.(٥٨٣)

انس بن مالک ادعا کرد در جنگ بدر شرکت داشت (و عمر او هشت یا نه سال بود) اما صاحبان کتابهاى مغازى او را تکذیب کرده اند.(٥٨٤) و از آنجائى که انس دوستدار افراد حزب قریش بود، دشمن على بن ابى طالب عليه‌السلام هم بشمار می رفت. او در کوفه براى مردم شهادت نداد که حدیث غدیر را یعنى «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلّىٌ مَوْلاهُ» یعنى هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست» شنیده است. و على عليه‌السلام بر او نفرین کرد و فرمود: اگر دروغ بگوئى خدا تو را گرفتار برصى کند که عمامه آنرا نپوشاند.(٥٨٥)

و نفرین حضرت او را در چهره گرفتار برص نمود.(٥٨٦) عجلى می گوید: از اصحاب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هیچکدام مبتلا نشدند مگر مُعیقب که مبتلا به همین بیمارى جذام شد و انس بن مالک که برص داشت.(٥٨٧)

و ابوجعفر محمد بن على می گوید: انس را دیدم که پیس بود و برص شدید بر چهره داشت.(٥٨٨) و عجیب و دهشت انگیز آنست که انس بن مالک پارچه سیاه رنگى براى پوشاندن برص خود بر صورت می گذاشت، و آمده است که: «انس چهره ى خود را باز کرد و بر چهره اش کهنه پارچه اى سیاه بود و گفت: این چیست؟ این چیست؟ این چنین نمی کردند. (راوى) گفت: هرگاه چیزى را می دید که انکار می کرد پارچه را از صورت بر می داشت».(٥٨٩)

و با آنکه عبدالملک بن مروان نیکان مؤمن را کشت و کعبه را به آتش کشید، از انس بن مالک دفاع کرد و حجاج را بخاطر تعدّى بر او مورد اهانت قرار داد.(٥٩٠)

در حالیکه حجاج را بخاطر هیچکدام از کشتارها و افعال دهشت انگیزش مورد مواخذه و مجازات قرار نداده بود.

ابن شهاب زهرى می گوید: انس بن مالک بر من وارد شد و گریه کرد، گفتم: اى أباحمزه چه چیزى تو را گریان کرده است؟

گفت: چیزى که براى آن به تأخیر افتاده ام. گفتم: گریه نکن زیرا امیدوارم براى خیر و نیکى به تأخیر افتاده اى.(٥٩١)

بعضى از شرایط والى عمر درباره ى والى اعتقاد داشت ضرورتاً باید دوستدار تجمل و ابهت نباشد. (به استثناى معاویه).

و دیگر آنکه شکایتهاى همگانى متوجه او نباشد تا ناچار به برکنارى او شود. او سعد بن ابى وقاص را بخاطر شکایات اهل کوفه علیه او عزل کرد. و مغیره را از بحرین بخاطر شکایت علیه او عزل نمود، اما او را والى بصره کرد که بزرگتر از بحرین بود.

و بخاطر مصلحتى که خود می دانست مغیرة بن شعبه را از این شرط مستثنى نمود.

و عمر ترجیح می داد والى باهوش و حیله گر باشد، مثل مغیره و ابن العاص و عبدالله بن ابى ربیعه و معاویه و زیاد.

و ترجیح می داد از افراد حزب قریش باشد. و شرائط ابوبکر و عمر نزدیک بهم و متحد بودند.

عمر خاندان ابوسفیان را بر دیگر خاندانها در این مسأله ترجیح داد، لذا هر سه پسر ابوسفیان را به ولایت شهرها معیّن نمود. و فرقى بین مسلمانان باسابقه و بدون سابقه و مردان مؤمن و مردان فاسق نمی دید، بهمین جهت ولید و ابوهریره و مغیره را معیّن نمود.

و از شرائط دیگر عمر در والى، آن بود که از بنى هاشم نباشد; او این قبیله ى بزرگ را از هر مقام حکومتى منع نمود و با این عنوان که نباید نبوت و خلافت در بنى هاشم جمع شود آنان را از خلافت دور کرد.

و هنگامی که ابوبکر خالد بن سعید اموى را به فرماندهى سپاه روم منصوب کرد عمر گفت: آیا خالد را فرمانده می کنى در حالیکه از بیعت با تو خوددارى کرد. و به بنى هاشم چیزهائى گفت که بتو رسیده است بخدا قسم صلاح نمی بینم او را بفرستى، و پرچم او را باز کرد و یزید بن ابى سفیان و ابوعبیده و شرحبیل بن حسنه و عمرو بن العاص را فرا خواند. و برایشان پرچم را گره زد.(٥٩٢)

عمر اموال این والیان را با خود تقسیم می کرد، حتى از کفش آنها نمی گذشت پس یک لنگه را خود می گرفت و لنگه ى دیگر را رها می کرد. و کارش به آنجا کشید که درِ قصر سعد بن ابى وقاص را در کوفه به آتش کشید.

عمر، محمد بن مسلمه را فرستاده ى خود بر والیان خویش قرار داد و او را به کوفه و مصر و شام فرستاد و این شخص تا پایان عمر به عمر وفادار ماند.

عمر معتقد بود، لازم نیست خویشان خود را بر پستهاى حساس معین کند و به دو پسرش منصبى نداد، و در اینجا به دنبال ابوبکر حرکت کرد. در حالى که خط مشى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر پایه ى فرستادن افراد لایق به مناصب حکومتى بدون درنظر گرفتن خویشاوندى و جهت گیریهاى قومی و اقلیمی ، استوار بود. اما عمر قدامة بن مظعون (برادر زن خود) را استثنا نمود و او را بر ولایت بحرین معین نمود. و بعد از آن ناچار شد در ماجراى شراب خوردن، او را حدّ بزند. و افرادى چون خالد و ابن عباده و حباب بن منذر که عمر قبل از خلافت دوستشان نداشت، بعد از بدست گرفتن زمام خلافت نیز همچنان دوستشان نداشت.

و از والیان عمر که مالى جمع نکردند تا مورد محاسبه ى او واقع شوند و کار نابجائى انجام ندادند تا مورد سرزنش و ملامت او قرار گیرند عمار بن یاسر و سلمان فارسى و حذیفه بن الیمان بودند. که عمار مدت کوتاهى امامت جماعت مسجد کوفه بود و حذیفه و سلمان بر شهر مدائن که اهمیت خاصى نداشت حکومت کردند.

با آنکه عمر، سلمان و حذیفه را که از شیعیان على عليه‌السلام بودند، بر حکومت معین نمود اما ابوبکر و عثمان و معاویه حتى یک نفر از خویشان و یاران على عليه‌السلام را روانه ى انجام وظائف حساس و مهم نکردند.

عمر، سبقت در اسلام را مایه ى برترى نمی دید اما نسب قریشى را مایه ى رجحان می دانست.

عمر در شهرهاى مهم براى مدتهاى طولانى بجز مخالفین با بنى هاشم و تازه مسلمانان احدى را والى قرار نداد. آنها عبارت از: معاویه و عمروعاص و عبدالله بن ابى ربیعه و مغیره و ابوموسى اشعرى بودند. چون اینها بر شام و مصر و یمن و کوفه و بصره حکمرانى می کردند، و این گروه از مردم بر دشمنى و بغض با اهلالبیت عليهم‌السلام پرورش یافتند.

اما درباره ى مدیریت عمر نسبت به کارگزاران خود چنین آمده است که:

عمر به کارگزاران خود نوشت که بیایند و آنها آمدند. آنگاه چنین گفت: اى مردم من این کارگزاران خود را به حق بر شما گماشتم. و آنها را بکار نگرفتم تا از پوست و خون و مال شما بهره مند شوند. پس هر کدام شما نزد یکى از اینها مظلمه اى دارد به پا خیزد.

راوى می گوید: از مردم کسى پیش نیامد مگر یک نفر که گفت: اى امیرمؤمنان عامل شما مرا صد ضربه شلاق زد. از او تقاص بگیر. پس عمروعاص نزد او آمد و گفت: اى امیرمؤمنان اگر باب این کار را بر عمال خود بازکنى بر آنان گران خواهد آمد و سنتى خواهد بود که بعد از تو بدان عمل خواهد شد.

عمر گفت: آیا تقاص او را از تو نگیرم در حالى که دیدم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از خود تقاص می داد. برخیز و تقاص بگیر. عمروعاص گفت: پس ما را واگذار تا او را راضى کنیم. راوى می گوید: (عمر) گفت: او را دریابید. پس او را راضى کردند به این صورت که آن تقاص به دویست دینار از او خریدارى شد یعنى هر شلاق به دو دینار.(٥٩٣)

و این کار بیان کننده سنّتى از سنّتهاى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود که قبل وفات از مسلمانان خواست تا حق خود را از وى بگیرند، چنانچه حقى بر عهده ى او داشته باشند، زیرا فرمود:

«اما بعد من به سوى شما خدائى را ستایش می کنم که هیچ معبودى بجز او وجود ندارد. نزدیک است از میان شما رحلت کنم، پس هرکس را تازیانهاى زده ام بیاید و تقاص بگیرد، و از هرکس آبروئى ریختم بیاید و تقاص بگیرد آگاه باشید دشمنى از طبع من نیست و نه از شأن من، آگاه باشید محبوبترین شما نزد من کسى است که حق خود را از من بگیرد یا حلالم کند، تا خدا را با آسودگى خاطر ملاقات نمایم. و می بینم این کار مرا بى نیاز نمی کند مگر آنکه چند بار قیام نمایم، آنگاه پائین آمد و نماز ظهر را به پا داشت سپس برگشت و بر منبر نشست و همان گفتار نخست خود را درباره ى دشمنى و غیر آن تکرار نمود، پس مردى برخاست و گفت: اى رسول خدا سه درهم نزد شما دارم، حضرت فرمود: اى فضل به او بده و او را دستور دادم بنشیند، سپس فرمود: هرکس چیزى نزد خود دارد ادا کند و نگوید رسوائى دنیاست، آگاه باشید رسوائى دنیا بهتر از رسوائى آخرت است. پس مردى برخواست و گفت: اى رسول خدا سه درهم نزد من است که از سهم سبیل الله برداشته ام، حضرت فرمود: چرا برداشتى؟ گفت: به آن محتاج بودم. حضرت فرمود: اى فضل از او بگیر. سپس فرمود: هرکس در خود چیزى می بیند که از آن می ترسد برخیزد تا برایش دعا کنم. پس مردى برخواست و گفت من دروغگو هستم من گنهکارم من پرخوابم. حضرت عرض کرد: خدایا به او صدق و ایمان روزى کن و چون اراده کرد خواب او را برطرف کن سپس مردى به پا خواست و گفت: بخدا سوگند اى رسول خدا، بسیار دروغ می گویم و منافق هستم و هر جنایتى را مرتکب شده ام. پس عمر برخواست و گفت: اى مرد خود را رسوا کردى. پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اى پسر خطاب رسوائى دنیا آسانتر از رسوائى آخرت است خدایا او را صدق و ایمان روزى کن و امر او را به خیر گردان.(٥٩٤)


عمر و رسیدگى به حساب والیان

خود ابوبکر با والیان خود شدت عمل نداشت. اما عمر بن الخطاب با والیان خود به حزم و احتیاط عمل می کرد تا آنان را از تخطّى از فرمانهاى خود باز دارد. و آنان از او ترس و پروا داشتند. و عثمان به همین مطلب در سخنى که با عمروعاص داشت اعتراف کرده می گوید: بخدا سوگند اگر تو را به شیوه ى عمر مؤاخذه می کردم به راه می آمدى لکن بر تو نرمی. نمودم و تو بر من جرأت گرفتى.(٥٩٥)

تازیانه ى عمر، این والیان را که از خداى تعالى ترسى نداشتند می ترساند و عملا در تمام مدت سلطه ى عمر، والیان او استقامت داشتند. و چون عثمان، عمروعاص را عزل کرد بر او شورید و مساعدت بر قتل او نمود، و تا جائى پیش رفت که چنین گفت: من در وادى السباع بودم و او را کشتم!(٥٩٦)

والیان عمر همگى مخالف امام على عليه‌السلام شدند، آنان عتبه و معاویه و مغیره و عمروعاص و ابوهریره و سعید بن العاص و ابوموسى اشعرى و ولید بن عقبه بودند، یعنى آنان با نداشتن شرائطِ والىِ شایسته می خواستند در منصب خود که عمر بدانها بخشیده بود جاوید بمانند... و چون عثمان و على عليه‌السلام عده اى از آنان را عزل کردند، شورش کردند.

و این همان فرق بین والى فاسق و والى مؤمن است. والى فاسق کارهاى محال را انجام می دهد تا حکومتش ادامه یابد و والى مؤمن حکومت را خدمتى اسلامی و مسؤلیتى دینى می داند. و عملا عمروعاص و مغیره و ابوهریره و معاویه و عتبه و سعیدبن العاص تا آخر عمر در دستگاه قدرت حاکمه باقى ماندند و براى ادامه ى آن از تمام وسائل مشروع و نامشروع استفاده کردند. آنان بى گناهان را به قتل رساندند و احادیث دروغین را منتشر کردند و اموال خدا و مسلمانان را سرقت کردند و گناهان بسیارى را مرتکب شدند.

این اعمال، نادرستى و بطلان نظریه ى استخدام فاسقان و زیرکان حیله گر را ثابت می نماید، همانطوریکه خداوند تعالى بدان اشاره کرده است: (وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذُ الْمُضِلّینَ عَضُداً)(٥٩٧) یعنى «هرگز گمراهان را به مددکارى نگرفتم» و این گروهى را که عمر با عصاى خود تحت ضابطه درآورد همچون آتش فشانى فعّال رها شدند، تا سلسله جنبان فتنه ها و شعله ور کننده ى درگیریها باشند. و به کمتر از خلافت یا وزارت و یا ولایتى بزرگ خشنود نمی شدند. جاه طلبى و بلندپروازى شدید آنها و امثال آنها براى بدست آوردن ثروت و قدرت باعث شد به طمعِ عطایاىِ معاویه، زیاده روى در گفتن احادث دروغین نمایند و براى خشنود کردن امویان و رهبرى فتنه ها، گناهان سنگینى را مرتکب شوند.

نظریه ى فاجر قوى بهتر از مؤمن ضعیف است عمر بن الخطاب فسق و فجور مغیره را در زمانها و مکانهاى مختلف ذکر کرد. یک بار هنگامی بود که در برابر وى بیان کردند مغیره سبب قتل مسلمانى در حصار طائف گردیده است و دیگر بار هنگام گفتگو درباره ى صفات والى بود.

ابن عبد ربّه در اوایل کتاب «العقد الفرید» تحت عنوان «اختیار السلطان لاهل عمله» روایت می کند: موقعى که مردانى براى شکایت از سعد بن ابى وقاص نزد عمر آمدند گفت: چه کسى مرا از اهل کوفه نجات می دهد، اگر متقى را بر آنان حاکم کند او را تضعیف می کنند و اگر قوى را بر آنان حاکم کنم او را تفسیق می کنند، مغیره (همان کسى که عمر او را از ولایت بصره بخاطر فجورش عزل کرده بود) گفت: تقواى انسان ضعیف از آنِ خویش است و ضعف او از آنِ تو، و قوى فاجر، قوه و قدرتش از آنِ تو و فجور او از آنِ خویش است.

گفت: راست می گوئى، تو همان قوى فاجر هستى، پس او را به طرف آنان فرستاد و در طول مدت زمامدارى عمر حکومت می کرد.

حذیفه بن الیمان به عمر گفت: «تو از مرد فاجر کمک می گیرى، (عمر) گفت: من او را به کار می گیرم تا از قدرت او کمک بگیرم و سپس در پى او می روم»(٥٩٨) و عمر می گفت: ما از قدرت منافق کمک می گیریم و گناه او بعهده ى خویش است.(٥٩٩)

و هنگامی که شورشگران مصر و عراق نزدیک مدینه ى منوره جمع شدند عثمان، مغیرة بن شعبه را به سوى آنان فرستاد.

بلاذرى می گوید: «مغیرة بن شعبه نزد عثمان آمد و گفت: اجازه بده نزد قوم بروم و ببینم چه می خواهند، پس به طرف آنان رفت و چون نزدیکشان رسید، بر او فریاد زدند که: اى اعور (یک چشم) برگرد! اى فاجر برگرد! اى فاسق برگرد!

او بازگشت و عثمان، عمروعاص را فرستاد و به او گفت: نزد قوم برو و آنها را به کتاب خدا دعوت کن و بخاطر چیزهائى که موجب نارضایتى آنها شده دلجوئى کن. و چون به نزدیکشان رسید، سلام کرد، آنها گفتند: سلام خدا بر تو نباشد! برگرد اى دشمن خدا! برگرد اى پسر نابغه! تو براى ما نه امین هستى نه مأمون».(٦٠٠)

حکومت مغیره بر شهر کوفه را هر کدام از ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب در شرح حال مغیره، و طبرى و ابن اثیر ذکر کرده اند.(٦٠١)

عمر گفت: کسى که فاجرى را به کار گیرد در حالیکه می داند فاجر است، خود همانند اوست.(٦٠٢)

در حالیکه عمر به مغیرة چنین گفت: تو همان قوى فاجر هستى و بطرف آنها برو!(٦٠٣)

خلیفه عمر، معاویه را با این سخن خود که تو کسراى عربها هستى تأیید کرد. و توصیف او به کسرى اشاره به همان نظریه ى عمر در استخدام فاجر قوى می نماید. و عملا معاویه در تمام دوره ى زمامدارى عمر، والى شام بود.

و برغم حدیثى که عمر از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى بنى امیّه روایت می کرد، که: به خدا سوگند بنى امیّه یک چشم اسلام را کور می کنند و سپس چشم دیگر اسلام را کور خواهند کرد،(٦٠٤) عملا معاویه در تمام دوره زمامدارى عمر والى شام بود.

اما در مورد عمروعاص; عمر او را فرمانده سپاه آفریقا نمود که براى فتح مصر رهسپار شده بود و بعد از آن او را والى مصر نمود. و عمر به فاجر بودن عمروعاص اعتراف می کرد، زیرا در نامه اى که برایش فرستاد چنین آمده است: از بنده ى خدا، عمر، امیرمؤمنان، به گنهکار فرزند گنهکار.(٦٠٥)

و با استناد به همان نظریه، عمر بن الخطاب، ولید بن عقبة بن ابى معیط را که به زبان قرآن فاسق قلمداد شد والى بر عربهاى جزیره نمود.(٦٠٦)

بنابراین نظریه ى خلیفه عمر همان نظریه ى مغیره است که می گوید تقوى ضعیف را سود می دهد و ضعف او حاکم را ضرر می رساند و قوى فاجر، فجور مال خود اوست و قدرتش حاکم را سود می رساند. و در این حدیث دم و نفسِ مغیره که میخواست ضعف را به مؤمن، و قدرت را به فاجر ربط دهد بخوبى آشکار و روشن است. و به استناد همین نظریه، مغیره والى معاویه در کوفه می شود و به استناد همین نظریه مغیره به معاویه پیشنهاد داد یزید فاجر را بعنوان خلیفه ى مسلمانان نصب نماید! لکن یزید علاوه بر فاجر بودن ضعیف هم بود!

و به استناد همین نظریه، عمار از امامت مسجد کوفه اخراج شد با آنکه مؤمن قوى بود و عمر گفت: چه کسى مرا از اهل کوفه نجات می دهد، اگر متقى را بر آنان بگمارم او را تضعیف می نمایند.(٦٠٧)

و براساس همین نظریه، عثمان مشى نمود و عبدالله بن ابى سرح را بر آفریقا و ولید بن عقبه را بر کوفه و معاویه را بر شام نصب کرد. در حالیکه ابن ابى سرح و ابن عقبه از اقویا نبودند، لذا وبال فجور و ضعف آندو بر عهده ى عثمان قرار گرفت.

و بسبب ضعف عثمان و قدرت عمر از نظر شخصیت، نقاط ضعف این نظریه با سروصدائى بسیار زیاد در زمان ابن عفان بروز کرد بنحوى که منجر به قیام ملّى سهمگینى علیه او گردید و او را از پاى درآورد.

با آنکه عمر مسلط بر والیان خویش بود و آنها را در اختیار داشت و مراقب آنها بود و خانه ى سعد بن ابى وقاص را به آتش کشید و عمروعاص را تهدید به عزل کرد و گفت بنظرم نمی رسد مگر آنکه تو را عزل کنم و عزل تو رنجش آور است.(٦٠٨)و مغیره را عزل کرد و سپس او را بازگرداند و پیراهن ابریشمین معاویه را در مجلس خود پاره کرد. لکن عثمان چنین نبود زیرا مُهر خلافت او در دست مروان بود!

خداوند سبحان با این نظریه ى قریشى مخالفت نموده می فرماید: (اِنَّ خَیْرَ مَنْ اسْتَأجَرْتَ الْقَوِىِّ الأَمینُ)(٦٠٩) یعنى «بهترین کسى را که بکار می گیرى قوى امین است».

و مغیره، روزى که امام على عليه‌السلام را بر ابقاء معاویه در شام نصیحت کرد به این نظریه ى خود تصریح کرد. اما امام عليه‌السلام آنرا رد کرد زیرا این نظریه غیراسلامی. بود و غضب خداى سبحان را بر می انگیخت.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دلهاى تازه مسلمانها را با مال و بخشش بهم نزدیک می کرد نه با دادن مناصب حکومتى.

اما در مورد شکایات مردم از والى: عمر شکایت جماعتى را از عمار پذیرفت و او را از کوفه عزل کرد. و شکایت مردم از مغیره را اجابت نمود پس او را عزل کرد، سپس او را از ولایت بحرین به ولایت بصره منتقل نمود و بعد از زناى مغیره در بصره او را به حکومت کوفه منتقل کرد!.در حالیکه شکایت مردم از عمار بخاطر این بود که میخواستند عمار از جهت ادارى بعضى از ولایات فتح شده را به کوفه ضمیمه کند تا خودشان به بهره هاى مادى برسند و شکایت مردم از مغیرة ناشى از تصرفات مخالف با اخلاق او بود.

و در واقع نظریه ى «فاجر قوى بهتر از مؤمن ضعیف است» تمام مؤمنین را در ردیف ضعفاء و تمام فاجران نا به کار را در ردیف اقویا قرار داد.

در حالیکه باید بین فاجر قوى و مؤمن قوى مقایسه نمود و شکى نیست دومی بهتر از اولى است. و در تمام دورانها فاجران، در مقایسه ى فریبکاران هاى که تمام مؤمنین را در ردیف ضعفا قرار می داد، سعى می کردند از این نظریه بهره بردارى کنند.

و با نظرى گذرا بر والیان زمان عمر، وضع و حال آنان آشکار می شود، آنان عبارت بودند از: مغیره و عتبه و معاویه و عمروعاص و ابوهریره و قنفذ و زیاد بن ابیه و سمرة بن جندب و یزید بن ابى سفیان و قدامه بن مظعون و سعید بن العاص و ولید بن عقبه.

بنابراین، نظریه ى خلیفه عمر دقیقاً همان نظریه ى مغیره است که مبتنى بر ترجیح دادن فاجر قوى بر مؤمن ضعیف است. البته با غفلت از مؤمن قوى.

عمر بسیارى از فاسقان را به حکومت منصوب کرد، اما برخورد شدید عمر با والیان خود، آنها را یارى نداد تا در زمان او و زمان ابوبکر کفر خود را ابراز کنند اما در زمان عثمان آنرا ابراز نمودند. در حالیکه ابواسحاق سبیعى گفته است که: على عليه‌السلام را دیدم که بجز اهل دیانت و امانت احدى را به ولایت اختصاص نمی داد.(٦١٠)


دو روش در تعیین والى برطبق نظریه ى الهى

(ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلّینَ عَضُداً)(٦١١) یعنى «من هرگز گمراهان را براى خود به مدد نگرفتم» امام على عليه‌السلام از والى نمودن فاسقانى همچون معاویه و عتبه و عمروعاص و مغیره و ابوهریره و سعید بن العاص و ولید بن عقبه و امثال اینها امتناع ورزید. چنانچه در نامه او به جریر بن عبدالله آمده است.(٦١٢)

ابن عباس درباره ى خوددارى امام على عليه‌السلام از والى نمودن معاویه بر شام گفت: آیا براى على عليه‌السلام جایز بود کسى را که امانتدار نمی دانست و او را مورد اطمینان نمی دید بر جان مسلمانان و مؤمنین حاکم نماید؟ هرگز، هرگز.(٦١٣)

و امام على عليه‌السلام به عثمان فرمودند: «آیا سفیهان بنى امیّه را از آبروى مسلمانان و پوست و مالشان باز نمی دارى، بخدا سوگند یک نفر از عمّال تو در مغرب دور ظلم کند، در گناه با او شریک می گردى».(٦١٤)

و در تفسیر آیه ى( وَ ما کُنْتَ مُتَّخِذَ الْمُضِلّینَ عَضُداً) آمده است که عَضُدْ بمعنى اعوان. است و معنى چنین می شود براى تو صحیح نیست با آنها خود را مدد دهى و سزاوار نیست با آنان عزّت پیدا کنى.(٦١٥)

و ذکر می کنند که روش آشکار عمر بن الخطاب، بر واگذار نکردن حکومت به افراد فاجر استوار بود، زیرا می گفت: کسى که فاجرى را دانسته بکار گیرد همانند آن فاجر است.(٦١٦) اما این روش را خود پیروى نکرد! او به مغیره گفت: راست گفتى، قوىّ فاجر تو هستى، به طرف آنان برو. و در تمام ایام حکومت عمر بر آنان فرمان می داد. (یعنى والى کوفه بود).(٦١٧)

امام على عليه‌السلام درباره ى حوادثى که بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اتفاق افتاد، فرمود:

تا زمانى که خداوند رسول خود را قبض روح کرد، قومی به پشت برگشتند و اختلاف آراء و هواها، آنان را هلاک نمود و بر دوستىهاى غیرخدا و رسول او تکیه نمودند و با غیر خویشاوندان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رابطه برقرار نمودند و سببى را که امر به مودت و دوستى با آن شدند (یعنى اهلالبیت عليهم‌السلام) فراموش کردند و بنا را از پایه منتقل کردند و نابجا بنا نمودند. آنان معادن هر خطا و درهاى هر دست زننده ى به شدائد هستند، در سرگشتگى جدل کردند و در مستى غافل شدند، بر سنتى از خاندان فرعون، یکى به دنیا رو آورده بر آن اعتماد کرد یا از دین مفارقت کرده و جدا شد.

بنابراین امام على عليه‌السلام در قول و عمل شیوه ى خود را در ردّ تعیین والیان فاسق، بیان نمود، در حالیکه عمر در طول مدت حکومت خویش کسانى را که خود متهم به فسق کرده بود، براى ولایت معیّن نمود.

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جواب قصیده ى عمروعاص که بر ضد او و بنى هاشم سروده بود فرمود: خداوندا; در مقابل هر حرفى او را هزار لعنت کن.(٦١٨)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم معاویه و عتبه را لعن نمود،(٦١٩) در حالیکه عمر آندو را بر شام و طائف منصوب کرد.

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بنى امیّه را لعنت کرد.(٦٢٠) پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تخلف کنندگان از سپاه اُسامة بن زید را لعنت کرد.(٦٢١)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بنى ثقیف را لعنت کرد، زیرا آمده است که مبغوضترین قبائل درنظر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بنى امیّه و بنى حنیفه و ثقیف هستند.(٦٢٢)

مغیرة از مهاجمین به خانه ى فاطمه عليها‌السلام بود، بنابراین مشمول غضب خدا می شود زیرا از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل شده است که خطاب به فاطمه عليها‌السلام فرمود: خداوند براى غضب تو غضبناک می شود و براى خشنودى تو خشنود.(٦٢٣)

عمر، ابوهریره را به سرقت اموال مسلمانان متهم کرد زیرا ابوهریره گفت: عمر به من گفت: اى دشمن خدا و دشمن مسلمانان یا گفت: و دشمن کتاب او اموال خدا را به سرقت می برى؟(٦٢٤)

او اولین روایت کننده ى حدیث در اسلام بود که متهم به دروغگوئى گردید،(٦٢٥) و عمر به وى چنین گفت: حدیث بسیار گفتى و سزاوارتر بنظر می رسد که بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ می گوئى.(٦٢٦)

و از والیان عمر قنفذ بود که فاطمه عليها‌السلام را کتک زد، بنابراین معظم والیان عمر کسانى بودند که بر زبان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مورد لعن قرار گرفتند و متهم به عمل بر ضد اسلام شدند و با زبان عمر بخاطر فسق رسوا گردیدند. و شایسته نبود چنین افرادى متولى امور مسلمانها شوند، در حالیکه خداوند تعالى میفرماید: (وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلّینَ عَضُداً)(٦٢٧) یعنى «هرگز گمراهان را به مدد نگرفتم».

عمر استخدام نکردن مؤمنانِ نخست را به این بهانه توجیه می کرد که نمی خواهد آنان را با کار آلوده کند!(٦٢٨)

اما کار، خدمت و جهاد است و در آن هیچ آلودگى وجود ندارد، پیامبران و صالحان کار کردند و محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از همان پیامبران است و آلوده هم نشدند...!!

و در ثانى: نص الهى می گوید: (إنَّ خَیْرَ مَنْ اسْتَأجَرْتَ الْقَوِىُّ الأَمینُ) یعنى بهترین کسى را که به کار می گیرى قوى امین است» لذا ممکن نیست جان و مال وآبرو و دین امّت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در اختیار فاجران فاسق رها کنیم...

بهمین جهت مغیره در بصره مرتکب زنا شد و ابوهریره در بحرین دست به سرقت زد، بلکه عمر تمام والیان خود را به سرقت متهم می نمود. لذا اموال آنها را حتى کفش آنها را با خود تقسیم نمود.

و با این بیان در می یابیم این نظریه اشتباه و خطاست. و نه در گذشته و نه در آینده براى ما سودى بهمراه ندارد. و روزى که عمر را ابولؤلؤ غلام مغیرة بن شعبه به قتل رسانید، قربانى همین نظریه شد، زیرا مغیره ى فاجر به مردم ستم کرد و برده ى مغیره، از همین مردم ستمدیده بود.

و بخاطر اهمیّت ندادن عمر به شکایت ابولؤلؤ از مغیره (و این سومین شکایت جدى، از مغیره بعد از شکایت مردم در بحرین و بصره به شمار می رفت) انتقام ابولؤلؤ متوجه عمر گردید، و این چنین بسیارى از زعما و رؤسا و بزرگان و زیردستان بخاطر دفاع از اعوان و انصار ظالم خود به قتل می رسند.


قواعد عمر با عمّال خود و دیدگاه او نسبت به مترفین

خط مشى عمر با کارگزاران خود در قواعد زیر خلاصه می شد:

نوشتن مقدار دارائى او قبل از تعیین، سپس نصف کردن تمام اموالى که در ایام حکومت خود بدست می آورد و حسابرسى سالیانه ى آنها در موسم حج و نفرت داشتن از دخالت زنان کارگزاران در امور رسمی شوهران خود.

و از قواعد عمر با کارگزاران خود، به کار نگرفتن اکابر اصحاب بود، و چون از او سؤال کردند: چرا بزرگان اصحاب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را متولى امور نمی کنى؟ گفت: دوست ندارم آنها را با کار آلوده کنم.(٦٢٩)

مسلماً این عبارت به وجوب استخدام آزادشدگان و دیگر تازه مسلمانها و دور کردن اصحاب نخستین اشاره می کند.

عمر راضى نمی شد اعراب بادیه نشین را بر اهل شهرها حاکم کند، و بر همین شرط مشى کرد و همواره اهل شهرها را بر دیگران ترجیح می داد.

عمر گفت: برایم هیچ سخت نیست که مردى را به کار گیریم در حالى که از او قوى تر وجود داشته باشد.(٦٣٠) یعنى تجویز می کرد با وجود فاضل (برتر) مفضول (پست تر) را استخدام نماید. و عملا آزادشدگان را تعیین نمود و بزرگان اصحاب را رها کرد. لکن عمر در جاى دیگر سخنى گفت که با شرط ذکر شده اش مخالفت می کرد; زیرا هنگامی که عمر معاویة بن ابى سفیان را بر شام گماشت و شرحبیل بن حسنه را عزل نمود گفت: من او را از روى رنجش عزل نکردم لکن مردى را قوى تر از مردى دیگر میخواهم،(٦٣١) در حالى که شرحبیل قدرت خود را در اداره امور به اثبات رسانده بود.

در واقع عمر، بنى امیّه را در خلافت و ولایت بر دیگران ترجیح داد و شام را به آنان اختصاص داد.

از شعبى نقل شده است که: عمر در وصیت خود نوشت که هیچ کارگزارى را برایم بیش از یک سال مستقر نکنید و اشعرى را چهار سال مستقر کنید.(٦٣٢)

عمر از عثمان خواست والیان خود را به مدت یک سال براى خدمت تعیین کند و اشعرى را چند سال.(٦٣٣)

یعنى عمر از خلیفه و جانشین خود درخواست کرد که بعد از مردنش والیان خود را یک سال در منصب حکومت قرار دهد.

عمر والیان خود را در هر موسم حجى فرا می خواند و در مقابل مردم به حساب آنان رسیدگى می کرد، و شکایات مردم را علیه آنان می شنید. و هنگامی که عمر به شکایت کننده ى مصرى تازیانه را داد تا محمد فرزند عمروعاص را بزند عمروعاص گفت: اى امیرمؤمنان: حق را گرفتى و انتقام گرفتى! یعنى عمروعاص، عمربن الخطاب را متهم کرد که بخاطر مصالح شخصى رغبت دارد از خود و خانواده اش انتقام گیرد.

و عمر به عمروعاص نوشت که: «به من رسیده است در مجلس خود تکیه می دهى، پس هرگاه جلوس کردى همچون سایر مردم باش و تکیه نده».(٦٣٤)

عمر براى والیان خود وکیل خاصى را فرا می خواند تا شکایات، شکایت کنندگان از آنان را جمع آورى نماید. و عهده دار تحقیق و مراجعه در شکایات شود. و به والیان و کارگزاران خود دستور می داد چون از محل خدمت خود به شهر خود مراجعت کنند، در روز روشن وارد شهر خود شوند، تا معلوم شود در بازگشت چه چیزى به همراه خود آورده اند و خبر آنها، به نگهبانان و دیده بانانى که در محل تلاقى راهها گذاشته بود برسد.

و از قواعد عمر، استخدام نکردن خویشان خود بود، او می گفت: کسى که مردى را بخاطر دوستى یا خویشاوندى به کار گیرد و همّت او فقط همین باشد به خدا و رسول او و مؤمنان خیانت کرده است.(٦٣٥)

عمر در قضیه ى قدامة بن مظعون (برادر زن عمر) با این شرط مخالفت کرد. و درباره ى خالد و مثنى گفت: این دو نفر را به خاطر بدگمانى عزل نکردم اما مردم آنها را عظیم دانستند پس ترسیدم به آنها واگذار شوند.(٦٣٦)

و گفته شده است که عمر بن الخطاب هرگاه عاملى را به کار می گرفت براى او نامه اى می نوشت و عده اى از انصار را بر او شاهد می گرفت تا سوار اسب ترکى نشود و غذاى اعلا نخورد و لباس نازک نپوشند و دَرِ خانه ى خود را بر احتیاجات مسلمانان نبندد لکن معاویه را از این شرط استثنا نمود.

از دیگر قواعد او ترجیح قریش بر دیگران و عرب بر غیرعرب، در وظائف ادارى بود.

ابوجعفر درباره ى سفر عمر به شام می گوید: «برایشان نوشت که بر سر جاییه، در روز معیّنى که نامش را برد، منتظرش باشند و به استقبالش بیایند. پس او را در حالیکه سوار بر الاغ بود ملاقات کردند و اولین کسى که او را دید یزید بن ابى سفیان بود سپس ابوعبیده ى جراح، سپس خالد بن ولید که همگى سوار بر اسب و ابریشم و دیبا پوشیده بودند، آنگاه عمر از روى الاغ خود پائین آمد و سنگ برداشت و به طرفشان پرتاب کرد و گفت:

چه زود از رأى خود بازگشتند، با این زیور به استقبال من می شتابید، دو سال است که سیر شده اید چه زود شکم بارگى، شما را فربه کرده است.

معاویه با عمر ملاقات کرد، در حالیکه لباس دیبا پوشیده بود و اطراف او را جماعتى از غلامان و حَشَم گرفته بودند، پس نزدیک آمد و دست او را بوسید (عمر) گفت: اى پسر هند اینها چیست؟ تو بر این حال، عیّاشِ مترف دارنده ى لباس و نعمت هستى، و به من رسیده است که حاجتمندان پشت درگاه تو می ایستند. گفت: اى امیرمؤمنان، اما در مورد لباس، ما در کشور دشمن هستیم و دوست داریم اثر نعمت بر ما دیده شود. و اما در مورد محجوب بودن، ما می ترسیم اگر در دسترس باشم رعیّت بر ما جرأت کنند.

(عمر) گفت: هیچگاه از تو درباره ى چیزى سؤال نکردم مگر آنکه مرا در تنگنائى باریکتر از بند انگشتان رها کردى، اگر راست بگوئى، نظر عاقلانه ایست و اگر دروغ بگوئى فریب ماهرانه ایست.(٦٣٧)

در اینجا ملاحظه می کنید بخاطر منافع معاویة بن ابى سفیان، عمر از قاعده ى خود درباره ى تجمّل و منع از قرار دادن حاجب در مقابل درهاى والیان، به سرعت برگشت. ولى بدون هیچ تردیدى شرحبیل و مثنى را عزل نمود.

مختار، یزید بن قیس در نامه اى به عمر که در آن از کارگزاران اهواز شکایت می کرد این ابیات را سرود:

فارسل الى المختار فاعرف حسابه  

 

و ارسل الى جَزَء و ارسل الى بشر  

و لا تنسیَّن النافعَینِ کِلاهُما  

 

ولا إبن غَلاب، من سُراةِ بنى نصر  

و ما عاصم منها بصَغْر عنایة  

 

و ذاک الذى فى السوق، مولى بنى بدر  

و ارسل الى النُّعمان و اعْرف حسابَه  

 

و صِهْر بنى غزوان انى لذو خُبر  

و شِبلا فَسَلْهُ الْمال و ابن مجرِّش  

 

فقد کان فى اهل الرَّساتیق ذاذکر  

فقاسِمْهُمُ، اهلى فداؤک إنَّهم  

 

سیرضون ان قاسَمْتَهم منک بالشَّطرِ  

نَؤُوبُ إذا آبوا و نغزوا إذا غزَو  

 

فانّى لهم وَ فرٌ و لسنا اُولى وَفر  

اذا التّاجر الدارىٌّ جاءَ بفارَة  

 

من المُسْکِ راحتْ فى مفارقهم تجرى  

یعنى کسى را به سوى مختار بفرست و حساب او را بدان و براى جَزَء و بشر نیز بفرست. و دو نافع و ابن غلاب از سلحشوران بنى نصر را فراموش نکن. و عاصم از آنان، کم اهمیّت نیست. و کسى که در بازار است یعنى مولاى بنى بدر و براى نعمان و داماد بنى غزوان بفرست و از حساب آنان آگاه شو و از شبل و ابن محرِّش درباره ى مال بپرس که او در بین اهالى روستا مشهور است، پس خاندانم فداى تو شوند، اموالشان را تقسیم کن و اگر با آنها به جزء تقسیم کنى راضى خواهند شد و مرا براى شهادت دعوت نکن که من غایب می شوم ولکن عجائب روزگار را می بیند، هرگاه بازگردند باز می گردیم و هرگاه حمله کنند حمله می کنیم و از کجا مال فراوان بدست می آورند زیرا مال فراوان نداریم. و هرگاه تاجرِ دارى، حقه ى مشک بیاورد بر فرق سر آنها جارى می شود.

و عمر اموال حرث بن وهب را که یکى از افراد بنى لیث بکر بن کنانه بود مورد مصادره قرار داد، و گفت: آن شتران و بردگانى که به صد دینار فروختى چه بود؟ گفت: با نفقه اى که در اختیار داشتم خارج شدم و با آن تجارت کردم.

(عمر) گفت: بخدا سوگند تو را براى تجارت نفرستاده بودیم، مال را ادا کن. گفت: بخدا سوگند بعد از این برایت کار نخواهم کرد. (عمر) گفت: بخدا سوگند بعد از این تو را به کار می گیرم.(٦٣٨)

خوددارى ابوبکر و عمر از تعیین خویشاوندان خود در قدرت ابوبکر و عمر اعتقاد به ضرورت تعیین خویشان خود در وظائف حساس نداشتند لذا عمر دو فرزند خود را در مناصب دولتى حساس نگذاشت زیرا اعتقاد به همین شیوه اى داشت که ابوبکر قبلا بر آن مشى می کرد.

و عادتاً ملتها دوست دارند، رهبران در سیاست، خویشان خود را به ناحق تعیین نکنند و بر دیگران ترجیح ندهند.

و این سیاست زیرکانه اى براى بدست آوردن دلهاى رعایاست.

روش حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر پایه ى ترجیح ندادن شخصى بر شخص دیگر استوار بود مگر آنکه تقوى و قدرت داشته باشد. و هرگز انسانى را به باطل بر دیگرى ترجیح نداد. و صحابه همین شیوه را از نبىّ مکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرا گرفتند و اثر آنرا در تحصیل مودت مردم درک کردند.

مردى، بعد از مجروح شدن عمر، از او خواست پسرش عبدالله را عهده دار امر خلافت نماید. (عمر) گفت: با این سخن خدا را نخواستى، عبدالله طلاق دادن زوجه ى خود را بلد نیست!(٦٣٩)

عمر در یک مورد، از این نظریه ى خود صرفنظر کرد و آن زمانى بود که قُدّامة بن مظعون را (دائى عبدالله و حفصه دو فرزند او) والى بحرین نمود اما بعد از آنکه شراب خورد او را برکنار نمود.


دورى ابوبکر و عمر از تعیین خویشان در قدرت

اشاره به حسن صفات والیان نصب شده ى آنان در شهرها نمی کند، بلکه خویشان آنان از نظر مکر و خباثت و زیرکى از اعضاى حزب قریش مانند عمروعاص و مغیره و معاویه و عتبه و ولید بن عقبه که در دستگاه دولت کار می کردند به مراتب ضعیف تر بودند.

عمر قبل از مردن گفت: سعد بن زید را از (مجلس شورا) بیرون کردم چون با من خویشى داشت.

و درباره ى عبدالله بن عمر به او گفته شد.

گفت: براى خاندان خطّاب همین مقدار از آنرا که تحمّل کردند کافى است. و عبدالله بلد نیست زن خود را طلاق دهد.(٦٤٠)

و دولت، در زمان خلافت ابوبکر به زید بن الخطاب که در جنگ یمامه به شهادت رسید، مسئولیتى نداد. زیرا او براساس تصریح عمر معارض با خلافت ابوبکر بود.(٦٤١)

عمر و ابوبکر بر سیاست دورى از تعیین خویشان اصرار زیادى داشتند که خود یکى از وسائل کسب رضایت مردم بشمار می رفت. و عثمان و معاویه از این نظریه که رسول بشریت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر آن اعتماد نمود و بر آن تأکید کرد دورى گرفتند.

____________________________________


اعتماد عمر بر حلیه گران زیرک عرب

اعتماد عمر بر حیله گران زیرک عرب غالب افراد مجموعه ى سقیفه از حیله گران زیرک بودند، زیرا مغیرة بن شعبه درباره ى ابوبکر و ابوعبیده ى جراح می گوید: گفته می شد دو نفر داهیه ى قریش، ابوبکر و ابوعبیدهى جراح هستند.(٦٤٢)

دارالندوه مَقرّى براى منعقد کردن جلسات قریش در روز شنبه بود لذا روز شنبه را روز مکر و خدعه نامیدند.(٦٤٣) و در همین روز تلاش براى قتل رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را مطرح کردند اما ناکام شدند بنابراین قریش غالباً مانند یهودیان متوسّل به مکر و حیله گرى می شدند.

حیله گرى قریش بحدى بود که مسلم بن عقبه ى مزنى، به حصین بن نمیر که متوجه جنگ با ابن زبیر در مکه شده بود سفارش کرد و گفت از خدعه هاى قریش برحذر باش.(٦٤٤)

معاویه از عمروعاص پرسید کدامیک از ما دو نفر زیرکتر و حیلهگرتریم؟

(عمروعاص) گفت: من براى امور ناگهانى و تو براى فکر کردن.(٦٤٥)

معاویه خیلى زیرک حیله گر بود.(٦٤٦) مروان، ضحاک بن قیس را در مرج راهط فریب داد زیرا تعهد کرد و او را به صلح دعوت نمود، و چون اطمینان کردند، بر آنان حمله کرد در حالیکه نه عُده اى داشتند و نه آمادگى و همین سبب هزیمت آنان گردید.(٦٤٧)

و مصعب با لشکر مختار که شش هزار نفر بودند مصالحه کرد، سپس آنان را به قتل رساند.(٦٤٨)

و بخاطر قضیه ى حَوأب، عایشه قسم یاد کرد که دیگر با عبدالله بن زبیر سخن نگوید زیرا به حیله رفتن به بصره را برایش خوب جلوه داده بود.(٦٤٩)

عادت قریش در زمان جاهلیت بصورت اعتماد بر حیله گران زیرک و تشویق افراد در پیمودن همین مسیر ظاهر می شد. عمر هم بر حیله گران زیرک عرب اعتماد کرد و آنان را به خود نزدیک نمود. آنان عبارت بودند از: معاویة بن ابى سفیان و مغیرة بن شعبه و عمروعاص و عبدالله بن ربیعه ى مخزومی و کعب الاحبار و تمیم دارى. ابوبکر و عایشه داراى درجه اى عالى در زیرکى بودند.

مغیرة بن شعبه سعى کرد مقام ممتازى بین اصحاب رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بدست آورد تا او را قادر بر بدست آوردن منصبى عالى در دولت نماید. امام على عليه‌السلام درباره ى او فرمود: او در اسلام وارد نشد مگر براى پناه بردن به آن، بعد از آنکه جماعتى از قوم خود را فریب داد و آنها را کشت و اموالشان را ربود.(٦٥٠)

بنابراین مسلمان شدن او بخاطر عقیده اى دینى نبود بلکه بخاطر مصلحتى شخصى بود.

و بعد از ارتحال پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، نقش او به همراه رجال سقیفه بروز و ظهور پیدا کرد و با آنها در کشیدن نقشه و اجراى ماجراى سقیفه و پیامدهاى بعد از آن شرکت نمود.

در خلال حضور او در سقیفه، و همراهى او با شرکت کنندگان در هجوم به خانه ى فاطمه عليها‌السلام نقش او در میان رجالى که درصدد بدست آوردن مرکزى سیاسى در دولت بودند بیشتر ظاهر گردید، و ملاحظه می کنیم او به همراه عمر و دیگران در هیئت اعزامی ابوبکر براى راضى کردن عباس بن عبدالمطلب به بیعت با ابوبکر در مقابل سهیم شدن در قدرت، شرکت کرد... و اصل این فکر از ذهن مغیره تراوش کرده بود و دولت زحمتهاى مغیره را در ترغیب مردم به بیعت با ابوبکر محترم شمرد و او را به حکومت بحرین اعزام کرد.

و هنگامی که عثمان بعد از بیعت به خانه فاطمه دختر قیس رفت، مغیرة بن شعبه به سخنرانى برخواست و گفت: اى ابامحمد، الحمدالله که خداوند تو را موفق نمود، بخدا سوگند، غیر از عثمان کسى سزاوار آن (خلافت) نبود. و على عليه‌السلام نشسته بود، پس عبدالرحمن گفت: اى پسر دبّاغه، تو را چه به این کارها، بخدا سوگند با احدى بیعت نکردم مگر آنکه همین سخن را درباره ى او گفتى.(٦٥١)

ابوبکر و عمر حیله گرى و زیرکى مغیره و عمروعاص را تشخیص دادند و بر آنها اعتماد نمودند، و این دو نفر در ترسیم و اجراى نقشه ى بیعت ابوبکر و بیعت عمر و بیعت عثمان و بیعت معاویه سهیم شدند. و در پى وفات عمروعاص مغیره براى بیعت یزید نقشه کشید.

امام على عليه‌السلام نقشه ى فریبکارانه اى را که از ابتداى سقیفه تا بیعت معاویه کشیده بودند، بیان کرد و به عمر بعد از آنکه با ابوبکر بیعت کرد، فرمود: اکنون از پستان خلافت بدوش تا در آینده قسمتى از آن نصیب تو گردد. امروز او را عهده دار حکومت می کنى تا فردا آنرا بتو بازگرداند.(٦٥٢)

على عليه‌السلام درباره ى بیعت گرفتن ابوبکر براى عمر فرمود: عجبا: ابوبکر که در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگرى درآورد.(٦٥٣)

و درباره ى بیعت ابن عوف با عثمان فرمود: فریب بود آنهم چه فریبى.(٦٥٤)

و ملاحظه می کنیم که این چنین ابن شعبه و عمروعاص با کسى که دوست داشتند و کسى که توافق کرد در قدرت با آنان مشارکت کند بیعت کردند.

در حالیکه مغیره با دست خود فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را کتک زد و در به آتش کشیدن خانه ى او شرکت کرد، عمروعاص نیز بعد از ماجراى سقیفه به انصار هجوم برد، چون از بیعت با ابوبکر خوددارى کردند.(٦٥٥)

على عليه‌السلام فرمود: بدترین وزراى تو کسى است که براى اشرار قبل از تو وزیر باشد.(٦٥٦)

و در قضیه ى حکمیّت، حضرت على عليه‌السلام فرمود: براى قریشى، (عمروعاص) صلاحیت ندارد مگر مانند خودش (ابن عباس).(٦٥٧)

و عمروعاص در اواخر عمرش درباره ى ماجراى حکمیّت گفت: من معاویه را تثبیت کردم.(٦٥٨)

بنابراین حاصل مطلب توافق مکّاران و زیرکان قریش و عرب مثل ابن شعبه و عمروعاص و ابن ابى ربیعه و کعب و معاویه بر دشمنى با اهلبیت عليهم‌السلام و یارى دادن دشمنان آنان بود.

و این چنین دیدگاه اسلام درباره ى حکومت، بدست داهیان عرب و گرگهاى درنده آن نابود گردید، داهیانى که هیچکدام از اصول و ادیان را محترم نمی دانستند و براى ارزشها منزلتى نمی دیدند.

وجه اشتراک والیان ابوبکر این بود که همگى آنان در مقابل خلیفه ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم على بن ابى طالب عليه‌السلام ایستادند و در جنگ جمل و صفین با وى به جنگ پرداختند، در حالیکه او به نصّ الهى و وصیّت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بیعت همگانى، خلیفه ى مسلمانان بود. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: کسى که از طاعت خارج شود و از جماعت جدا شود آنگاه بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است.(٦٥٩)

و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اى على تو را دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن نمی دارد مگر منافق.(٦٦٠)

در نتیجه، این داهیان مکّار دیدگاه حکومت در اسلام را که بر مبناى نص و شورى استوار است زیرپا گذاشتند و بدست خود پاره پاره کردند. و عده اى از روى اشتباه قانع شدند که نظریه ى حکومت اسلامی بر وصیّت شخصى یک نفر یا بر نظریه ى غلبه استوار است.

و چنانچه زیرک اول، مغیره باشد، مسلماً زیرک دوم که حکومت عمر و ابوبکر را نصرت داد عمروعاص است، وى در زیرکى بحدى رسید که رجال قریش او را به همراه یک نفر دیگر اعزام کردند تا پادشاه حبشه را به برگرداندن مهاجرین به مکه راضى کنند.

و هنگامی که عمروعاص در قانع کردن پادشاه حبشه در روز اول ناکام شد، گفت: بخدا سوگند فردا براى او چیزى می آورم که جمعیتِ آنان را پراکنده نماید. پس رفیقش گفت: این کار را نکن زیرا خویشاوندانى دارند. و چون روز دیگر شد به نجاشى گفت: این گروه درباره ى عیسى سخنى سخت می گویند.(٦٦١)

و چنانچه نصرت الهى براى مهاجرین و دفاع جعفربن ابى طالب نبود تلاش عمروعاص در بازگرداندن مهاجرین به نتیجه می رسید.

نقش واقعى عمروعاص بعد از سقیفه نمایان گردید، زیرا براى تهاجم به انصار و مذمت و تضعیف آنها حرکت کرد، چون از بیعت با ابوبکر خوددارى کرده بودند. لذا با عکرمة بن ابى جهل در مذمت انصار و بیان معایب آنان در جاهلیت شرکت کرد. و بخاطر همین شرکت فوق العاده ى او در حمایت از نظام، ابوبکر او را براى فرمانده ى لشکرى در شام فرستاد و عمر او را براى حکومت مصر معین کرد و معلوم است که حاکم بر مصر حاکم بر کل آفریقاست.

داهیه سوم، عبدالله بن ابى ربیعه ى مخزومی رفیق عمروعاص در سفرش به حبشه بود.

عادت قریش بر این بود که داهیان (حیله گران زیرک) را به مأموریتهاى حساس و مهم بفرستد. و در پى تلاش براى بازگرداندن مسلمانان از حبشه، قریش دو نفر را که در آنها توان راضى کردن پادشاه حبشه یافته بودند انتخاب کردند، آن دو نفر عبدالله بن ابى ربیعه و عمروعاص بودند.

عمروعاص در سفر سابق خود به حبشه با عمارة بن ولید، داهیه ى بنى مخزوم همراه بود، لکن در پى توطئه اى که برایش چیده شد شاه او را کشت،(٦٦٢) و حوادث روزگار چنین پیش آورد که عمر بن الخطّاب وادار شود این دو شخصیّت مهم را بر دو اقلیم مهم یعنى مصر و یمن حاکم نماید. و این دو نفر که تازه اسلام آورده بودند حتى در خواب هم نمی دیدند که مسؤلیتى به مراتب کمتر از چنین مسؤلیتى بدست آورند، چه رسد به آنکه مسؤلیتى چنین حساس را بدست آوردند. در حالیکه خلیفه عمر از واگذار کردن شهر کوچک حمص به عبدالله بن عباس خوددارى می کرد.

و داهیه چهارمی که در دولت عمرى به موقعیت ممتازى دست یافت معاویة بن ابى سفیان بود، سیوطى درباره ى او می گوید: معاویه از کسانى بود که به زیرکى و حیله گرى توصیف می شد.(٦٦٣)

او والى شام و مسؤول ناوگان دریائى شد و بیش از صدهزار سرباز تحت امر او بودند. و عمر مایل نبود هیچکدام از عمّال او نشانه اى از ابهت و جلال داشته باشند مگر معاویه که درباره ى او نظرى دیگر داشت، زیرا وى را به کسراى عرب توصیف نمود!(٦٦٤) و براى خلافت آماده ساخت.

معاویه اى که ابوسفیان را به خاطر اسلام آوردن اجبارى مسخره می کرد، اکنون والى بزرگترین ولایت اسلامی و آماده براى جهیدن بر منصب خلافت گردید. نظر عمر و معاویه در لزوم همکارى با مغیره و عمروعاص و کعب و ابوهریره و تمیم دارى و ابن ابى ربیعه و ولید و سعید بن العاص موافق همدیگر بود. زیرا معاویه مانند عمر، مغیره و عمروعاص را براى حکومت کوفه و مصر فرستاد. و ابوهریره را براى حکومت مدینه فرستاد و همین شخص را عمر به حکومت بحرین و بعد از آن به حکومت عمان فرستاده بود.

و داهیه پنجم کعب الاحبار بود که به عمر نزدیک شد و قدرت این مرد در جعل و وارد کردن اخبار یهودى در احادیث مسلمانان ظهور و بروز پیدا کرد و همانطورى که در جاى خاص خود گفته ایم، قادر شد عمر را قانع کند به شام برود و از رفتن به عراق خوددارى نماید.

او همان کسى بود که عمر را در سفر به شام همراهى کرد و او را به مخاطره آمیز بودن خلافت امام على عليه‌السلام واقف ساخت و در همان حال به خلافت معاویه اشاره می کرد و مقدماتش را فراهم می ساخت.(٦٦٥)

کعب با آن قدرت فوق العاده ى خود توانست بسیارى از حقایق را تحریف کند و بسیارى از جعلیات را در شریعت و سیره ى مسلمانان وارد نماید.

و کمترین چیزى که درباره ى کعب گفته می شود، اینست که ابوهریره یکى از دست پرورده هاى او بود! و او یکى از کسانى بود که زمینه خلافت معاویه را فراهم کرد.

بنابراین چشم راست کعب متوجه قبضه کردن قدرت مسلمانان و چشم چپ او متوجه تحریف میراث و دین آنها! و قلب او مشغول بررسى راههاى تسلط بر فلسطین بود!

و در زمان آشوب خلافت عثمان، کعب به خلافت معاویه بعد از عثمان فریاد زد. زیرا وکیع از اعمش از ابوصالح نقل کرد که مردى با عثمان دشمنى می کرد و می گفت:

اِنَّ الأمیرَ بَعْدَه عَلِىٌّ  

 

وَ فِى الْزُبَیرِ خُلُقٌ رَضِىُّ  

یعنى امیر بعد از عثمان على است و در زبیر اخلاق پسندیده وجود دارد. پس کعب گفت: بلکه امیر دارنده ى قاطر ابلق (یعنى معاویه) است، چون خبر به معاویه رسید نزدش آمد و گفت: اى ابااسحاق چرا چنین می گوئى در حالى که اینجا على و زبیر و اصحاب محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هستند؟

گفت: تو صاحب آن هستى. و چه بسا تقدیر شده باشد من همین را در کتاب اول یافته ام.(٦٦٦)

یوسف بن الماجشون درباره ى اهتمام عمر نسبت به مردان و زنان زیرک و حیله گر ذکر می کند که: چون کار معضل، او را خسته و ناتوان می کرد نوجوانان را فرا می خواند و بخاطر تیزهوشیشان با آنان مشورت می کرد.

و از کسانى که با ابوبکر و عمر کار کردند تمیم دارى داهیه ى مسیحى بود که به اسلام تظاهر می کرد. و این چنین حکومت اسلامی زیرنظر تمیم نماینده ى مسیحیان و کعب نماینده ى یهودیان و نمایندگان قریش و اعراب متظاهر به اسلام، یعنى معاویه و عمروعاص و ابن ابى ربیعه و مغیره و ابوسفیان و ابن ابى سرح قرار گرفت. تمیم دارى و کعب اهتمام زیادى در تحریف میراث و دین اسلامی نمودند و به وضع اکاذیب لازم و ضرورى براى انهدام و نابودى آن پرداختند تا از این فرصت بدست آمده نهایت استفاده را ببرند. و این داهیان بجز کسانى که وفات یافتند مانند ابن ابى ربیعه همگى در زمان معاویه باز هم بر همان مناصب سابق خود دست یافتند. همانطورى که ابوبکر و عمر خیلى زود قدرت ام المؤمنین عایشه را تشخیص دادند و بر او اعتماد نمودند و در مدینه او را به عنوان یکى از صاحبان فتوى قرار دادند. و عمر او را یکى از سه زنى قرار داد که بالاترین حقوق سالیانه را می گرفتند که حتى از مقدار موردنیاز خلیفه یا هر زن و مرد مسلمانى بیشتر بود.(٦٦٧)

قدرت شخصیت عایشه در زمان وفات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و خلافت ابوبکر و خلافت عمر و شورش وى بر عثمان و فتواى به قتل او و در حوادث جنگ جمل براى خونخواهى عثمان ... و در بیان احادیث مناسب با هر زمان و مکانى به وضوح آشکار گردید.

قیس بن سعد بن عباده درباره ى فاسقان عرب مانند عمروعاص و مغیرة بن شعبه و کعب الاحبار و ابوهریره و عتبة بن ابوسفیان و سعید بن العاص و مروان و ابن ابى سرح که با معاویه همکارى کردند و اطراف او را گرفتند چنین نوشت: نزد تو گروه گمراه و گمراه کننده، طاغوتهائى از طاغوتهاى ابلیس وجود دارند.(٦٦٨)

و تعدادى از افراد این مجموعه در سقط جنین دو دختر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم زینب و فاطمه عليها‌السلام شرکت کردند.(٦٦٩)

عمر یکى از داهیان و سیاستمداران عرب بود و کارهاى او در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و زمان خلافت ابوبکر و زمان خلافت خویش روشنگر همین مطلب است.

او گفت: با بدگمانى و سوءظن، خود را از دست مردم محافظت کنید.(٦٧٠)

عمر در توصیف خود می گوید: فریبکار نیست اما فریبکار او را فریب نمی دهد.(٦٧١)و همین اعتراف به زیرکى و داهیه بودن خویش است.

و از مطالبى که داهیه بودن و ذکاوت عمر بن الخطاب را تأیید می کند سخن مغیرة بن شعبه به عمروعاص است که گفت: آیا تا به حال کارى کرده یا درباره ى عمر فکرى از ذهن گذرانده اى که عمر آن را فهمیده و به تو بازگو کرده باشد؟ بخدا سوگند ندیدم عمر را که با یک نفر خلوت کرده باشد مگر آنکه دلم براى او ـ هرکه باشد ـ سوخت.(٦٧٢)

شعبى به نقل از ابن اثیر جزرى می گوید: داهیان (زیرکان حیله گر) عرب چهارنفرند: معاویة بن ابى سفیان و عمروعاص و مغیرة بن شعبه و زیاد.

ابوعمر در کتاب «الاصابة» می گوید: او (زیاد) از خطب اى فصیح بود که ابوموسى اشعرى او را کاتب خویش نمود و بر قسمتى از بصره بکار گرفت و عُمَر او را باقى گذاشت.(٦٧٣)

ذکاوت ابن عباس عبدالله بن عباس به ذکاوت شناخته شد و معاویه درباره ى او گفت: او را تحریک کنید تا سخن بگوید، و به حقیقت وصف او برسیم و برکُنه معرفت و آگاهى او واقف شویم و دم و نفس برَّنده ى او را که از ما بازگرفته و ذکاوت نظر او را که بر ما پوشیده مانده بشناسیم.

پس از آن معاویه به او گفت: اى ابن عباس چه چیزى على را بازداشت که تو را به حکمیّت بفرستد.

گفت: بخدا سوگند اگر چنین می کرد عمروعاص با شترانى سرکش روبرو می شد که ممارست با آنها شانه هایش را به درد می آورد، من عقل او را زایل می کردم و نفس کشیدن او را سخت می کردم و باطن قلب او را آتش می زدم پس هیچ امرى را محکم نمی کرد و هیچ خاکى را نمی تکاند مگر آنکه تحت نظر و سمع من بود.(٦٧٤)

معاویه همچنین گفت: خدا خیرت دهد اى ابن عباس، روزها از تو بجز شمشیر برّان و رأى اصیل چیزى را ظاهر نمی کند و بخدا قسم اگر هاشم متولد نمی کرد غیر تو را از تعدادشان چیزى کم نمی شد.(٦٧٥)

عمروعاص در روز حکمیّت به عتبة بن ابى سفیان گفت: «آیا نمی بینى ابن عباس هر دو چشم خود را گشوده و گوشه اى خود را پهن کرده و اگر می توانست با آنها سخن بگوید، سخن می گفت و غفلت اصحاب او با هوشیارى او جبران شده است و این ساعت طولانى ماست، او را از سر من بازکن»(٦٧٦)

و هنگامی که معاویه به ابن عباس گفت: شما به چشم مبتلا می شوید (و کور می شوید) ابن عباس گفت: و شما به بصیرت مبتلا می شوید (و بصیرت خود را از دست می دهید و کوردل می شوید).(٦٧٧)

ابن عباس کشف عورت عمروعاص در مقابل امام على عليه‌السلام را در جنگ صفین براى خود او توصیف کرد و گفت: به امید نجات، عورت خود را به او ارزانى داشتى و از ترسِ حمله ى او سوئه ى خود را ظاهر کردى، تا مبادا که با سطوت و سیطره خود تو را ریشه کن کند.(٦٧٨)

و عمر به همنشینان خود گفت: افسوس بر ابن عباس! عجبا، هرگز ندیدم با کسى نزاع کند مگر آنکه او را مغلوب کرد.(٦٧٩)

و برغم ذکاوت ابن عباس عمر از تعیین او به عنوان والى بر حمص طبق نظریه ى خود، امتناع کرد! زیرا او هاشمی بود.

و هنگامی که عامل حمص مُرد، عمر ابن عباس را فرا خواند و قصد والى نمودن او کرد، سپس از نظر خود برگشت و علت را بیان کرد و گفت: اى ابن عباس می ترسم بر سرم بیاید آنچه می آید (یعنى بمیرم) و تو هنوز عامل باشى پس بگوئید بطرف ما بیائید و برخلاف دیگران نباید بطرف شما بیایند.(٦٨٠)

و این چنین عمر، ابن عباس زیرک مؤمن را مهمل گذاشت و زیرکان عرب را که التزام به هیچ اصل و آیینى نداشته به خدمت گرفت. ابوبکر و عمر و عثمان، قیس بن سعد بن عباده را نیز مهمل گذاشتند، در حالیکه او یکى از زیرکان باایمان عرب بود و او را یکى از پنج داهیه عرب بشمار آوردند که آنها معاویه و عمروعاص و قیس بن سعد و مغیرة بن شعبه و عبدالله بن بدیل بودند.(٦٨١)

حلبى در سیره ى خود می گوید: کسى که بر ماجرائى که بین او و بین معاویه اتفاق افتاد واقف شود متوجه فزونى عجیب عقل او می گردد.

ابن کثیر می گوید: على عليه‌السلام او را متولى نیابت مصر نمود و با عقل و حیله و سیاست خود در برابر معاویه و عمروعاص ایستادگى می کرد.(٦٨٢)

معاویه به مروان و اسود بن ابى البخترى نوشت: على را با قیس بن سعد و رأى و تدبیرش مدد رساندید، بخدا قسم اگر او را با صد هزار سرباز یارى می کردید کمتر خشمگین می شدم از اینکه قیس بن سعد را به طرف على فرستادید.(٦٨٣)

قیس ابن سعد گفت: اگر نمی شنیدم که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید: مکر و خدعه در آتش است، من از مکّارترین این امّت بودم.(٦٨٤)

و همچنین گفت: اگر اسلام نبود حیله اى به کار می بردم که عربها طاقت آنرا نداشتند.(٦٨٥)

رابطه قیس و پدرش با ابوبکر و عمر خوب نبود، زیرا قیس در سریّهاى بود که ابوبکر و عمر نیز در آن شرکت داشتند. و او قرض می گرفت و به مردم طعام می داد، پس ابوبکر و عمر گفتند: اگر این جوان را رها کنیم تمام اموال پدرش را فنا می کند، و با مردم به راه افتادند، چون این خبر بگوش سعد رسید پشت سر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قیام کرد و گفت: چه کسى مرا از پسر ابى قحافه و پسر خطاب نجات می دهد، پسرم را به حساب من به بخل وا می دارند.(٦٨٦)

ابوبکر و عمر، سعد و قیس را برغم جهاد و عقلشان در وظیفه اى استخدام نکردند و سعد با آن دو بیعت نکرد، لذا سعد به دستور عمر به قتل رسید و قیس از سلطه و قدرتى که داهیان فاسق (معاویه و عمروعاص و مغیره) به تن آسائى و تنعم در آن بسر می بردند، دور ماند.

گرفتن نصف اموال کارگزاران ابن سعد از ابن عمر نقل می کند که: عمر به کارگزاران خود امر کرد و اموالشان را برایش نوشتند. و سعد بن ابى وقاص از جمله ى آنها بود. و عمر در اموال با آنان شریک شد و نصف اموالشان را گرفت و نصف دیگر را به آنان داد.

شعبى نقل می کند که چون عمر، عاملى را استخدام می کرد اموال او را ثبت می کرد.(٦٨٧)

خزیمة بن ثابت گفت: عمر هرگاه عاملى را استخدام می کرد برایش می نوشت و بر او شرط می کرد که بر اسب ترکى سوار نشود و غذاى نرم نخورد و لباس نازک نپوشد و درگاه خود را بر حاجتمندان نبندد، و اگر چنین کند عقوبت و مجازات بر او جارى می شود.(٦٨٨)

در کتاب کنزالعمال از عبدالحکیم در فتوح مصر از یزید بن ابى حبیب نقل شده است که: او نصف اموال آنها را گرفت. و عده اى بر این کار عمر اشکال کرده می گویند: اگر خلیفه از خیانت عمّال خود یقین داشت چرا آنان را در مقام خود باقى گذاشت و اگر از خیانت آنان یقین نداشت چرا گرفتن نصف اموال آنان را جایز دانست؟!

ابن ابى الحدید می گوید: عمر خائنینِ از کارگزاران خود را مورد مصادره قرار می داد و ابوموسى اشعرى را مورد مصادره قرار داد که عامل او بر بصره بود و به او چنین گفت: خبردار شده ام که دو کنیز دارى و به مردم از دو دیگ غذا می دهى، و بعد از مصادره او را به عمل و مقام خود بازگرداند.(٦٨٩)

عمر جوابى به نامه ى عمروعاص نوشته بود که در آن چنین آمده است:

من اهمیتى به چیدن جملات تو و تفصیل آنها نمی دهم، شما گروه اُمرا اموال را خوردید و به عذرها اطمینان پیدا کردید، صرفاً آتش می خورید و ننگ را به ارث می برید و محمد بن مسلمه را براى تقسیم اموالى که در اختیار دارى به سویت فرستادم والسلام.(٦٩٠)

و ابن جوزى ذکر کرد که: عمر نصف اموال چند نفر از کسانى را که عزل کرد گرفت و سعد بن ابى وقاص و ابوهریره از آنان به شمار می روند.(٦٩١)

ملاحظه می کنیم که خلیفه عمر نصف اموال سلمان فارسى و حذیفة بن الیمان و عمار یاسر را نگرفت چون ثروتى نداشتند. و گفته می شود که عمر، عمار یاسر را والى کوفه قرار نداد بلکه او را در زمان سعد بن ابى وقاص به امامت نماز جماعت آنجا نصب نمود.(٦٩٢)

عمر نصف اموال معاویة بن ابى سفیان را نگرفت و او را از مقاسمه اموال و از توبیخ بخاطر استخدام نگهبان و به راه انداختن هیئتهاى عظیم و محجوب ماندن از مردم استثنا نمود.

ما در نام تمامی والیانى که عمر نصف اموالشان را گرفت دقت کردیم ولى از معاویه نامی نیافتیم! در حالیکه على عليه‌السلام به زیاد، امین بیت المال بصره چنین نوشت: اگر خبردار شوم که در غنائم مسلمانان به کم یا زیاد خیانت کرده اى چنان بر تو سخت می گیرم که فقیر و مسکین و خوار و ناچیز گردى. والسلام.(٦٩٣)


استخدام آزادشدگان ابوبکر و عمر

آزادشدگان را بیش از مسلمانان باسابقه استخدام کردند.

خلیفه عمر بن الخطاب گفت: اگر به گذشته باز می گشتم و از نو شروع می کردم یک نفر از آزاد شده ها را به کار نمی گرفتم.(٦٩٤)

عمر بعد از مجروح شدن سخن مهمی به عثمان گفت: گویا می بینم قریش بخاطر دوست داشتن تو، این امر (خلافت) را به گردن تو انداخته است. و تو بنى امیّه و بنى ابى معیط را بر گردن مردم سوار کرده و در غنائم، آنان را مقدّم داشته اى.(٦٩٥)

و قبل از مردن، عثمان را به کشته شدن در اثر هجوم مردم و ذبح شدن در بستر بخاطر بخشیدنِ بدونِ انصافِ اموال به بنى امیّه، هشدار داد. و ظاهر خبر نشان می دهد که این هشدار برگرفته از سخن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.(٦٩٦) و عده اى بر عمر بخاطر استخدام آزادشدگان احتجاج کردند که در کتاب شرح نهج البلاغه گفتار آنان ذکر شده است:

عجیبتر از آن، سخن عمر در پاسخ کسانى بود که می گفتند: تو یزید بن ابى سفیان و سعید بن العاص و معاویه و فلان و فلان را که از مؤلفه ى قلوبِ از آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان هستند به کار گرفتى و على و عباس و زبیر و طلحه را رها کردى.

او گفت: اما على، او هوشیارتر از آنست، و اما آن گروه از قریش، من می ترسم در شهرها پراکنده شوند و فساد را در آنها زیاد کنند.(٦٩٧)

او عده اى را والى نکرد چون می ترسید طمع نموده داعیه دار حکومت شوند. اما معلوم نیست چرا شش نفر را با شرایط مساوى در شورى نامزد خلافت نمود. آیا از این کار، چیزى نزدیکتر به فساد وجود دارد؟

انحطاط والیان و فساد و فسقشان بصورتى قابل توجه در زمان عثمان شروع شد; زمانى که عبدالله بن عامر والى عثمان بر بصره و فارس، قسم یاد کرد اگر بر شهر استخر فارس دست یابد آنقدر بکشد تا خون از دروازه ى شهر جارى شود...

و یکى از امراى خود را در یک لشکر بر استخر جانشین کرد تا شهر را حفظ کنند. پس مسلمانان شهر را نقب زدند و در غفلت کامل ناگهان مسلمانان را در شهر به همراه خود دیدند. آنگاه ابن عامر در کشتار آنها زیاده روى کرد اما خون از دروازه جارى نمی شد، به او گفتند خلق را نابود ساختى، پس دستور داد آب آوردند و بر خون ریختند تا از دروازه جارى شد.(٦٩٨)

ولید بن ابى معیط به شیوه ى قُدّامة بن مظعون پیش رفت و شراب خورد و یک نفر جادوگر یهودى را آورد تا در مسجد کوفه هنرنمائى کند...(٦٩٩)

و عثمان، عبدالله بن ابى سرح را (که از طرف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مورد لعن واقع شده بود) به عنوان والى آفریقا منصوب کرد...

اوج گرفتن حالت انحراف در زمان عثمان منجر به رها شدن شراره ى انقلاب علیه خلیفه در کوفه و بصره و مصر گردید.

و فرق بین دو حالت این بود که والیان از عمر بن الخطاب حساب می بردند و از عثمان بن عفان هیچ واهمه اى نداشتند، لذا عمر بر اداره ى دولت مسلط شد برخلاف عثمان که اداره ى آنرا به مروان واگذار نمود.

و شایان ذکر است که عمر بن الخطاب بر بعضى از اعمال خود پشیمان شد لکن هیچکدام را تغییر نداد... و نمونه ى آن، پشیمان شدن از بکار گرفتن آزادشدگان بود.

و ما معتقد هستیم که صراحت بادیه نشینى او باعث می شد به خطاهاى خود اعتراف کند. لکن مبانى خاصى که مطابق آنها حرکت می کرد، او را از تغییر روش خود باز می داشت.

او به شایسته تر بودن امام على عليه‌السلام براى خلافت تصریح کرد و نص الهى درباره ى او و وصیّت پیامبر خدا محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به نفع او را، بیان کرد. لکن به نفع عثمان وصیّت نمود!

و تصریح کرد عثمان بنى امیه را بر گردن مردم حمل می کند و مردم بر او قیام می کنند و او را در بستر ذبح می کنند ولى این مطلب مانع از وصیت به نفع او نشد!

و به خطاى خود در بکار گرفتن آزادشدگان تصریح کرد، لکن آنرا تغییر نداد بلکه آنان را در کارشان باقى گذاشت!

عمر به عمروعاص خبر داد که از استخدام او و رها کردن اصحاب بدر پشیمان است، اما گفته ى خود را اجرا نکرد، بلکه بر همان مبانى سابق خود در بکار گرفتن قریش و زیرکان حیله گر عرب و ترجیح بنى امیّه بر دیگران ادامه داد، زیرا نقل شده است که: عمر به عمروعاص چنین نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم از بنده ى خدا عمر، امیر مؤمنان به معصیت کار فرزند معصیتکار، بخاطر جرأت تو و مخالفت با پیمان من، از تو بسیار تعجب کردم، من درباره ات با اصحاب بدر مخالفت کردم، اصحاب بدرى که از تو بهترند، و علت آنکه تو را انتخاب کردم، پاداش دادنم به تو و اجراى پیمانم بود ولى می بینم که به چیزهائى آلوده شده اى.(٧٠٠)

و آزاد شده گان همان کسانى بودند که فرار مسلمانان در جنگ حنین را طراحى کردند.(٧٠١)


والیان خلیفه عمر

در اینجا می خواهیم نام و کار کارگزاران عمربن الخطاب را ذکر کنیم تا جهت گیرى سیاسى و سطح روابط او با مهاجرین و انصار و دیگران دانسته شود. زیرا هرگاه کسى بخواهد شخصى را بشناسد باید اصحاب و همراهان او را بشناسد.

طبرى در تاریخ خود ذکر می کند که: عمر در سال اول خلافت، عبدالرحمن بن عوف را بر امور حج بکار گرفت و او با مردم حج بجا آورد و در تمام سالهاى بعد به تنهائى حج نمود و در این سال کارگزاران عمر، بدین قرار بودند:

برمکّه: عتاب بن اُسید (و ما در این کتاب ثابت کردیم عتاب بن اسید به همراه ابوبکر با زهر کشته شد)

و بر طائف: عثمان بن ابى العاص

و بر یمن: یعلى بن منیه.

و بر بحرین: علاء بن الحضرمی .

و بر شام: ابوعبیده ى جراح (فهرى).

و بر مالیات کوفه و زمینه اى فتح شده آن: مثنى بن حارثة.(٧٠٢)

و بر فلسطین: عمروعاص، و بعد از آنکه مصر را فتح نمود والى مصر گردید.(٧٠٣)

و در زمان قتل عمر والیان او از این قرار بودند:

بر مکّه: نافع بن عبدالحارث خزاعى.

بر طائف: سفیان بن عبدالله ثقفى.

بر صنعاء: یعلى بن امیّه.

بر کوفه: مغیرة بن شعبه.

بر بصره: ابوموسى اشعرى.

بر مصر: عمروعاص.

بر حمص: عمیر بن سعد.

بر دمشق: معاویه بن ابى سفیان.

بر بحرین: عثمان بن ابى العاص ثقفى.(٧٠٤)

بر اعراب جزیره: ولید بن عقبه بن ابى معیط.(٧٠٥)

بلاذرى، جمعى از عمّال عمربن الخطاب را ذکر کرد که عمر یک کفش آنها را گرفت و دیگرى را رها کرد، و آنها عبارت بودند از:

نافع بن الحرث بن کلده ثقفى برادر ابوبکره.

حجاج بن عتیق ثقفى، او عامل فرات بود.

جَزَء بن معاویه (عموى احنف)، عامل سرّق بود.

بشر بن المحتفز، عامل جندى شاپور بود.

ابن غلاب بن الحرث از بنى دهمان، عامل بیت المال اصفهان بود.

عاصم بن قیس بن الصلت سلَّمی ، عامل مناذر بود.

سمرة بن جندب عامل بازار اهواز بود،(٧٠٦) و مسلمانان بسیارى را در بصره به قتل رساند.(٧٠٧) و او همان کسى بود که چهارصد هزار درهم از معاویه گرفت تا روایت کند آیه اى در مذمت على بن ابى طالب عليه‌السلام نازل شده است و آیه اى در مدح ابن ملجم.(٧٠٨)

نعمان بن عدى بن نضله ى کعبى که عامل اطراف دجله بود.

مجاشع بن مسعود سلمی (داماد بنى غزوان) عامل زمین بصره و صدقات آن بود.

شبل بن معبد بجلى که بعداً احمصى نام گرفت، عامل تحویل غنائم بود.

و ابومریم بن محرِّش حنفى، عامل رام هرمز بود.

این گروه را ابوالمختار، یزید بن قیس در شعرى که تقدیم به عمر بن الخطاب کرد، ذکر نمود و گفت:

اُبَلِّغْ أمیرَالْمُؤمِنینَ رِسالةً  

 

فأَنْتَ اَمینُ اللّهِ فِى النَّهْىِ وَ الْأَمْرِ  

اَنْتَ اَمینُ اللّهِ فینا وَ مَنْ یَکُنْ و  

 

أَمیناً لِرَبِّ الْعَرْشِ یَسْلِمْ لَهُ صَدْرى  

فَلا تَدَعَنَّ أَهْلَ الْرَساتیقِ وَ الْقُرى  

 

یُسیغُونَ مالَ اللّهِ فِى الْأَدْمِ وَ الْوَفْرِ  

نامه اى را به امیرمؤمنان می فرستم. تو امین خدا در نهى و امر هستى. و تو امین خدا در میان ما هستى و هرکس امین خداى عرش باشد سینه ام تسلیم او می شود. و اهل روستاها و دهات را رها نکن تا مال خدا را در نان خورشت بخورند و در ثروت اندوزى...

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، مؤمنان را براى احراز مناصب، تعیین کرد و ابوبکر بسیارى از بدکاران را تعیین نمود و به حساب آنها رسیدگى نمی کرد و عمر آنها را تعیین کرد و به حسابشان رسیدگى کرد و عثمان فقط بدکاران را تعیین کرد و از آنها حمایت کرد و دست آنها را باز گذاشت.

و بعضى از عمّال عمر این افراد هستند:

عثمان بن ابى العیص ثقفى که عامل بحرین بود و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر او را بر بحرین بکار گرفتند.(٧٠٩)

علاء حضرمی از حضرموت و همپیمان بنى امیّه، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را والى بحرین نمود و ابوبکر و عمر نیز او را بر آنجا بکار گرفتند. و در سال چهاردهم وفات یافت.

عمیر بن سعد از بنى عمرو بن عوف و او عامل عمر بر حِمص بود.

نفیع بن الحرث بن کلده ثقفى (ابوبکره)، و او برادر مادرى زیاد بن ابیه بود، او همان کسى بود که شهادت به زناى مغیرة بن شعبه داد (و ابن اثیر در اُسدالغابة و ابن حجر در الاصابة ذکر نکرده اند عمر به او منصبى داده باشد) و در پى شهادت دادن ابى بکره، عمر مغیره را شلاق زد.

نافع بن عبدالحرث خزاعى، ابن اثیر می گوید: عمر او را بر مکه و طائف والى نمود.

او از مسلمانان فتح مکّه است و واقدى انکار کرد او صحبتى با پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داشته است. عمر او را امیر مکّه نمود.(٧١٠)

و علت برکنارى او را از طرف عمر ذکر کرده اند که او نزد خلیفه عمر آمد در حالیکه بر مکه برده ى خود عبدالرحمن بن أبزى را جانشین نموده بود.(٧١١)

نافع بن الحارث بن کلده ثقفى، او برادر ابوبکره و از شاهدانى بود که بر زناى مغیره شهادت دادند.

در الاستیعاب و اُسدالغابة و الاصابة ذکر نکردهاند عمر منصبى به او واگذار کرده باشد.

یعلى بن منیة که در روز فتح مکّه اسلام آورد و عمر او را بر قسمتى از یمن و عثمان او را بر صنعاء والى نمود.

او همان کسى است که براى یارى رساندن به عثمان آمد اما در راه رانش شکست.

سپس گفت: هرکس براى خونخواهى عثمان خارج شود مخارجش به عهده من است. و زبیر را به چهارصد هزار کمک کرد و هفتاد نفر از مردان قریش را به همراه برد و عایشه را بر شترى که بر آن در جنگ حاضر شد حمل نمود.

سپس در جنگ جمل بهمراه عایشه حاضر شد، سپس از اصحاب على عليه‌السلام گردید و در صفین به قتل رسید.(٧١٢)

حذیفه بن محصن علقائى. ابن شبّه می گوید عمر او را والى یمامه کرد.

سفیان بن عبدالله بن ربیعه ى ثقفى. او عامل عمر بر طائف بود.

مجاشع بن مسعود سُلَّمی . و او در دوران عمر فرمانده ى لشکرى بود که شهر توَّج را محاصره کرده بود و آن شهر را فتح کرد و در روز جمل در بصره در سپاه عایشه کشته شد.(٧١٣)

و از والیان عمر، سمرة بن جندب و عاصم بن قیس و حجاج بن عتیک و نافع بن الحرث و سعید بن العاص بودند.

سمرة بن جندب از غطفان بود و به همراه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم جنگید و معاون زیاد بن ابیه بود که او را در بصره و کوفه بکار می گماشت. و گفته می شود که در سال پنجاه و هشت و به قولى پنجاه و نه و به قولى اول سال شصت به هلاکت رسید. ابن عبدالبر می گوید: او در دیگى پر از آب داغ افتاد، و این مطلب تصدیق فرمایش رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است که به او و به ابوهریره و ابومحذوره فرمود: آخرین شما در مردن، در آتش است.(٧١٤)

سمره بخاطر سرمازدگى شدیدى که به او رسیده بود، خود را با نشستن بر روى دیگ پر از آب داغ معالجه می کرد، پس در دیگ افتاد و به هلاکت رسید.

طبرى از طریق محمد بن سلیم نقل می کند که گفت: از انس بن سیرین سؤال کردم، آیا سمره، کسى را کشته بود؟ گفت: آیا کسانى که سمره آنان را کشته بود به شماره می آیند؟(٧١٥)

سمره هنگامی که معاویه او را عزل کرد گفت: خدا لعنت کند معاویه را، بخدا سوگند اگر خدا را همانطورى که معاویه را اطاعت کردم، اطاعت می کردم هرگز مرا عذاب نمی کرد.(٧١٦)

و جَزَء بن معاویه بن حصین (عموى احنف بن قیس)، او والى اهواز بود و گفته می شود با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صحبتى داشت و گفته می شود صحبت او صحت ندارد.(٧١٧)

از اتفاقات غریب آنست که دو سفیر و فرستاده ى قریش به پادشاه حبشه والى دو ولایت بسیار مهم شدند. آن دو عمروعاص و عبدالله بن ربیعه ى مخزومی بودند و مهاجرین به حبشه سرباز آن دو گردیدند.

عمر از بنى امیه و بنى ابى معیط عده اى از والیان را منصوب کرد، آنان عبارت بودند از: معاویة بن ابى سفیان، یزید بن ابى سفیان، ولید بن عقبه و عتبة بن ابى سفیان، و سعید بن العاص، و عثمان را وزیر خود قرار داد، بنابراین در زمان عمر و عثمان وزارت در اختیار آنها بود.

و از افرادى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنان را لعن نمود و قرآن تفسیقشان کرد و جزئى از دستگاه دولت شدند، معاویة بن ابى سفیان و ولید بن عقبه بودند، سپس عثمان دو نفر دیگر را به آندو افزود (مروان و ابوسرح) پس یکى را وزیر اول خود و دومی را والى بر آفریقا نمود.

و از والیانى که خلیفه عمر او را مورد اتهام قرار داد، مغیرة بن شعبه بود که او را متهم به فسق کرد و ابوهریره بود که او را متهم به سرقت نمود.

معظم والیان عمر از آزادشدگان یا از تازه مسلمانى بودند که اندکى قبل از فتح مکه اسلام آوردند و آنان عبارت بودند از:

نافع بن عبدالحرث خزاعى، او والى مکه بود.

و بخاطر طولانى بودن مدت حکومت عمر ولایت بر مکّه را چند نفر به عهده گرفتند.

قنفذ، او والى مکّه بود.

عتاب بن اسید بن ابى العیص بن امیّه ى اموى، او والى بر مکّه و طائف بود.

یعلى بنى امیّه ى تمیمی ، او والى بر صنعاء بود.

حذیفه بن محصن العلقاء، او والى یمامه بود.

سفیان بن عبدالله بن ابى ربیعه ى ثقفى، و او والى بر طائف بود.

جَزَء بن معاویة بن حصین، او والى اهواز بود.

معاویة بن ابى سفیان، او والى بر شام بود.

ولید بن عقبة بن ابى معیط، او والى بر اعراب جزیره بود.(٧١٨)

او همان کسى است که درباره اش آیه ى (إنْ جائَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَأ فَتَبَیَّنُوا) )(٧١٩) یعنى «هرگاه فاسقى برایتان خبرى آورد تحقیق کنید»، نازل شد.

یزید بن ابى سفیان، او والى بر شام بود.

عتبة بن ابى سفیان، او والى بر طائف بود. و سعید بن العاص.(٧٢٠)

و از کسانى که در هجوم آوردن به خانه ى حضرت فاطمه ى زهرا عليها‌السلام دختر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شرکت کردند و به وزارت رسیدند و راویان نیز آنرا تأیید کرده اند، این افراد هستند:

محمد بن مسلمه که نماینده ى عمر بر والیان بود،(٧٢١) و عبدالرحمن بن عوف و مغیرة بن شعبه که او والى بحرین و پس از آن بصره و پس از آن کوفه بود.

قنفذ بن جدعان، او والى مکّه بود.(٧٢٢)

سلمة بن سلامه، او والى یمامه بود.(٧٢٣)

زیاد بن لبید، او والى حضرموت بود.(٧٢٤)

و خالد بن ولید(٧٢٥) و عثمان بن عفان.(٧٢٦)

و معاویة بن ابى سفیان و عمروعاص در هجوم بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام شرکت کردند.(٧٢٧)

عمر از رجال جنگ بدر و احد کسى را بجز سلمان فارسى و حذیفة بن الیمان و عمار یاسر و سعد بن ابى وقاص و قدّامة بن مظعون، تعیین نکرد. و مدت زمان حکومت این پنج نفر اندک بود.

عمر والیان خود را دوست می داشت. لذا از عثمان خواست والیان خود را تا یک سال بعد از مردنش باقى بگذارد.(٧٢٨)

خلاصه ى صفات والیان عمر بن الخطاب بدین قرار است:

خداوند تعالى ولید بن عقبه را در قرآن فاسق شمرد و عمر او را بعنوان والى معیّن نمود.

در فتح مکّه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواستار کشتن سگ فاسق عبدالله بن ابى سرح شد و عمر او را والى خود نمود.(٧٢٩)

خداوند تعالى و پیامبر او صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، معاویه و یزید و عتبه را لعنت نمودند.

عمر و سایر مسلمانان مغیره را فاسق شمردند و به کفر و الحاد نسبت دادند. خداوند تعالى عمروعاص را فاسق شمرد و أبْتَر نامید و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را لعنت کرد و عمر او را به معصیتکار توصیف نمود و مسلمانان او را به کفر و الحاد متهم نمودند، و با این همه عمر او را به حکومت مصر منصوب کرد.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ابوموسى اشعرى را به نفاق متهم کرد و همچنین على عليه‌السلام و سایر مسلمانان او را به نفاق متهم کردند.(٧٣٠)

عمر و على عليه‌السلام و مسلمانان ابوهریره را به دروغ گفتن و سرقت متهم کردند و عمر او را والى بحرین و بعد از آن والى عمان نمود.(٧٣١)

و بعضى از آنان مثل ولید بن عقبة بن ابى معیط و کعب الاحبار (مستشار عمر) و زید بن ثابت(٧٣٢)، اصل یهودى داشته و متهم بودند و در همان حال واعظ دولت، تمیم دارى بود که اصلا مسیحى بود و تمایلات مسیحى داشت.(٧٣٣)

و معظم والیان عمر از آزادشدگان تشکیل می شدند یا از کسانى که تا قبل از دو جنگ بدر و احد مسلمان نشده بودند و یا از کسانى که شرکت فعّال در جنگ با اسلام و مسلمین داشتند مانند عمروعاص و ابى ربیعه و معاویه.

__________________________________


مغیرة بن شعبه

مغیرة بن شعبه او مردى زشت روى و یک چشم و از بردگان ثقیف بود.(٧٣٤) رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: از ثقیف مردى دروغگو و هلاک کننده خارج می شود.(٧٣٥)

عمر به مغیره گفت: براى چه لبخند زدى اى برده؟(٧٣٦) و مغیره باعث قتل عمد مسلمانى بخاطر کافرى از ثقیف شد.(٧٣٧)

و عروة بن مسعود ثقفى به مغیره گفت: اى کثافت; آیا بجز دیروز خود را شسته اى (طهارت گرفته اى).(٧٣٨)

و در جنگ بین حضرت على عليه‌السلام و معاویه، مغیره در حج مردم را به نفع معاویه دعوت کرد.(٧٣٩)

سزاوار است اولا کیفیت مسلمان شدن مغیره و انگیزه ى او را از این کار بدانیم. او سیزده نفر از قوم خود را که با او براى زیارت پادشاه مصر، مقوقس رفته بودند بدون دلیل به قتل رساند، او خدمتگزار آنان بود، پس کالاى آنان را ربود، سپس نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمد تا مسلمان شود. حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به او فرمود: اسلام تو را قبول می کنیم و اما اموال آنان، چیزى از آن را نمی گیرم، این فریب است و در فریب خیرى نیست.(٧٤٠)

مغیرة بن شعبه از همان روز اول رحلت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواست در سیاست دخالت کند تا به منصبى رسمی دست یابد.

مغیره همان کسى بود که به ابوبکر و عمر سفارش کرد عباس را با شرکت دادنش در قدرت به طرف خود جذب کنند و گفت: رأى صحیح آنست که عباس را پیدا کنید و براى او و پسرش سهمی در این خلافت قرار دهید.(٧٤١) آنها میخواستند با این کار، خطرى که از ناحیه على عليه‌السلام متوجه آنها شده بود قطع کنند. پس عباس به آنان جواب داده گفت: اما اینکه می گوئى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از ما و شماست، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درختى است که ما شاخه هاى آنیم و شما همسایگان آن. و اما اینکه می گوئى: بر ما از مردم می ترسى، این همان چیزى است که در اول امر براى ما پیش فرستادید و از خدا استعانت می جوئیم.(٧٤٢)

از این گفتگو به وضوح در می یابیم که هدف مغیره دنیوى بود، اما عباس این خواسته را نپذیرفت و ابوبکر و عمر و ابن الجراح و ابن شعبه را جواب داد. و با این بیان، مغیره از کسانى بود که بنیان ابوبکر و عمر را در قدرت استوار ساخت.

و برغم اعتراف عمر به فسق او، بسیار از او تجلیل می کرد تا جائى که وى را بر بزرگترین ولایت آن زمان، یعنى کوفه که شامل مناطق وسیعى از عراق و ایران و آذربایجان می شد به حکومت نصب کرد.

و اهل عراق، مغیره ى زناکار را با سنگ رجم کردند، پس عمر غضبناک بیرون آمد، و نماز خواند و در نماز اشتباه کرد.(٧٤٣)

مغیره با حیله گرى خود، قلب عمر را به خود جلب می کرد، و به عمر گفت: تو امیر ما هستى و ما مؤمنین هستیم، پس تو امیرمؤمنان هستى.(٧٤٤)

و این مطلب ما را به یاد حیله گرى کعب الاحبار می اندازد که عمر را فاروق نامید.(٧٤٥)

على عليه‌السلام درباره ى مغیره فرمود: او مردیست که حق را به باطل مخلوط می کند و فرمود: اسلام آوردن او بخاطر فجور و خدعه اى بود که با گروهى از قوم خود انجام داد، پس آنان را کشت و فرار کرد.(٧٤٦)

از حیله گرى و استخدام وسائل پیچیده و مرموز مغیره براى رسیدن به اهداف، مطالبى ذکر شده است از جمله اینکه:

«عمر قصد کرد مغیره را از عراق عزل کند و جبیر بن مطعم را به جاى او بگذارد، و به جبیر سفارش کرد مطلب را مخفى بدارد و آماده سفر شود. پس مغیره مطلب را حس کرد و از جلیس خواست زن خود را بفرستد، و از اخبار خانه ى جبیر، مطلع شود. زن جلیس مشهور به جمع آورى اخبار و سخن چینى بود تا جائیکه «لقّاطة الحصا» یعنى جمع آورى کننده ى سنگ ریزه نام گرفت، پس به خانه ى او رفت، و زن او را دید که مشغول اصلاح أموِر وى بود، پرسید شوهرت میخواهد کجا برود؟ گفت: به عمره... لقاطةالحصا گفت: از تو پنهان می کند، اگر قدر و منزلتى نزد او داشتى تو را به امر خود مطلّع می کرد. پس زن جبیر به حالت غضب نشست و چون جبیر داخل شد همچنان در غضب بود و پیوسته چنین بود تا به او خبر داد و او هم به لقّاطة الحصا خبر داد.

مغیره نزد عمر رفت و سر صحبت را با چیزى که می دانست باز کرد و گفت: خدا امیرمؤمنان را در رأى خود و در حاکم کردن جبیر مبارک گرداند... .

عمر از اطلاع مغیره بر این راز تعجب نکرد، بلکه به او گفت: اى مغیره گویا تو را می بینم که چنین و چنان کرده اى، تو را به خدا قسم آیا چنین بود؟

مغیره گفت: خدا می داند همین طور بود... پس عمر او را بر حکومت خود باقى گذاشت و همواره والى او بر عراق بود تا به هلاکت رسید.(٧٤٧) در حالیکه عمر گفته است: هرکس فاجرى را بکار گیرد و خود می داند فاجر است، مانند او فاجر است.(٧٤٨)

و تنها حاکمی که عمر وصیّت به عزل او کرد مغیره بود چون مسبب قتل وى گردید، زیرا به عثمان وصیّت کرد سعد را بجاى او در کوفه تعیین کند.

رابطه ى عمر با مغیره بسیار عالى بود، و نظر سرّى خود را درباره ى ابوبکر به او گفت و عمر مشارکت او را در حوادث سقیفه و پیش آمدهاى ناگوار بعد از آن را فراموش نکرد، و او را از سنگسار حتمی در قضیّه ى امجمیل در بصره نجات داد،(٧٤٩) و بر بحرین و بصره و کوفه حاکم نمود.

امام حسن عليه‌السلام به مغیره فرمود: حدّ زنا بر تو ثابت است. و عمر از تو حدّى را دور کرد که خداوند او را درباره اش مورد سؤال قرار خواهد داد، و تو از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سؤال کردى آیا جایز است مرد به زنى که میخواهد با او ازدواج کند نگاه کند؟ حضرت فرمودند: اشکالى ندارد اى مغیره مادامی که نیّت زنا نکند، چون می دانست تو زناکار هستى.(٧٥٠)

و بعد از آنکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: فرزند متعلق به زناشوئى است و به زناکار سنگ تعلق می گیرد، مغیره، زیاد را نصیحت کرد تا نسب و اصل خود را به نسب و اصل معاویه منتقل کند.(٧٥١)

در حدیث آمده است که: مبغوضترین قبائل براى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بنى امیه و بنى حنیفه و ثقیف بودند.(٧٥٢)

اعمال مخالف شرع مغیره در جاهلیت و اسلام بسیارند که از جمله ى آنها خدعه کردن با قوم خود و کشتن آنها و زناى او در بصره و محاربه او با اهل البیت عليهم‌السلام را میتوان نام برد.

مغیره مردم را دعوت می کرد على عليه‌السلام را لعنت نمایند.(٧٥٣) و او هزار زن را به عقد خود درآورد.(٧٥٤)

در کتاب الاغانى آمده است که: مغیره در اثناى حکومتش بر کوفه با یک نفر اعرابى از بنى تمیم در خارج کوفه برخورد کرد، او مغیره را نمی شناخت، پس مغیره از او پرسید درباره ى امیر خود مغیره چه می گوئى؟ گفت: یک چشم زناکار است.(٧٥٥)

و در آن زمان تعدادى والى قدرتمند و مشهور به فساد و نفاق وجود داشتند که بر شهرهاى مهمی در طول دوره حیات عمر حکومت می کردند، آنها عبارت بودند از معاویه و عمروعاص و اشعرى و ابن ابى ربیعه و مغیرة.(٧٥٦)

مغیره پیوسته بسوى باطل تمایل داشت و چون جنگ بین امام على عليه‌السلام بوقوع پیوست، مغیره پیش آمد و با مردم نماز خواند و براى معاویه دعا کرد.(٧٥٧)

و معاویه اى که بر شام مسلط بود از طلحه و زبیر خواست بر بصره و کوفه مسلط شوند تا امیرمؤمنان على بن ابى طالب عليه‌السلام را در حجاز محاصره نمایند. و در حالیکه معاویه و طلحه و زبیر سعى می کردند این فکر را با جنگ و قدرت حاکم کنند، مغیره سعى کرد آنرا با حیله و فریب به کرسى بنشاند. زیرا مغیره چنین گفت: اى امیرالمؤمنین، نصیحتى براى تو دارم. حضرت فرمود: چه نصیحتى؟ گفت: اگر میخواهى چیزى که در آن هستى (یعنى خلافت) برایت استقامت پیدا کند، طلحة بن عبیدالله را بر کوفه و زبیر بن العوام را بر بصره حاکم کن. و معاویه را با پیمان نامه اى به شام بفرست تا او را به طاعت خود ملزم نمائى و چون حکومت تو استقرار یافت رأى خود را درباره اش جارى کن» و على عليه‌السلام پیشنهاد او را نپذیرفت.(٧٥٨)

در سال چهلم هجرى مغیره حیله ى فریبکارانه اى را بکار بست تا امیرِ حاجیان در زمان معاویه گردد. زیرا به زعم ابن حریر، مغیره، نامه اى از زبان معاویه نوشت تا در آن سال امارت حج را بدست گیرد و از طرفى عتبة بن ابى سفیان بر این کار مبادرت کرد و نامه امارت حج را از برادر خود به همراه داشت، پس مغیره تعجیل کرد و براى آنکه از عتبه در امارت حج سبقت گیرد با مردم در روز هشتم وقوف نمود.(٧٥٩)

یعنى مغیره در روز هشتم ذى حجه بجاى روز نهم با مردم وقوف به عرفات نمود، یعنى رمی جمرات و قربانى و تراشیدن سر در روز نهم واقع شد نه روز دهم، بنابراین مغیره حج مردم را فاسد کرد تا امارت حج را خود بعهده گیرد!

و هنگامی که عثمان مغیره را به سوى انقلابیون عراق و مصرف فرستاد به او گفتند: اى یک چشم برگرد، اى فاجر برگرد، اى فاسق برگرد.(٧٦٠)

مغیره معاویه را نصیحت کرد تا یزید را خلیفه خود نماید، و گفت: پاى معاویه را در رکابى با مقصد دور بر امت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قرار دادم (یعنى تا مدتها او را سوار گردن مسلمانها کردم) و شکافى ایجاد کردم که هرگز بسته نمی گردد! پس از آن مغیره به کوفه بازگشت و با پسرش موسى، ده نفر از کسانى که اطمینان داشت از پیروان بنى امیه هستند همراه کرد و به آنان سى هزار درهم داد، پس نزد معاویه رفتند و بیعت یزید را در نظرش جلوه دادند. سپس معاویه گفت: بر این کار عجله نکنید و همین رأى را داشته باشید، سپس آهسته به موسى گفت: پدرت دین این گروه را به چه قیمتى خرید؟

گفت: به سى هزار، گفت: دینشان را بسیار ارزان فروختند.

جاى تعجب است که چگونه ابوبکر و عمر و عثمان مجموعه اى از سارقان و حیله گران را که از فاسق ترین و فاسدترین خلق خداوند تعالى بودند انتخاب کردند و بر شهرهاى اسلامی به حکومت نصب کردند. در حالیکه عمر و دیگر اصحاب، به فسق آنها اعتراف کردند، بلکه خود همین والیان به فسق خود اعتراف کردند و هنگامی که معاویه، مغیره را والى کوفه نمود، عمروعاص به معاویه گفت: مغیره را بر مالیات استخدام کردى، او مال را به حیله می برد و می رود و نمی توانى چیزى از او بگیرى. بر مالیات کسى را استخدام کن که از تو بترسد.(٧٦١)

والیان عمر و ابوبکر و عثمان بر امام زمان خود على عليه‌السلام خروج کردند و با او به جنگ پرداختند. در حالیکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى او فرمود: جنگ او جنگ من است و صلح او صلح من است و فرمود: خدایا نصرت ده کسى را که او را نصرت دهد و رها کن کسى را که او را رها کند. و به او فرمود: دوست نمی دارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمی دارد مگر منافق.(٧٦٢)

بنابراین روایاتى که درباره ى نفاق و جنگ آنها با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وارد شده بود به حقیقت پیوست، همانطورى که قبلا درباره ى پدرانشان چنین شده بود.

حجاج از مردى راجع به عبدالملک ابن مروان سؤال کرد. مرد گفت: چه بگویم درباره ى مردى که تو یکى از سیئات او هستى.(٧٦٣)

و همین ایراد بر عمر، بخاطر سیئات بسیار او مانند مغیره و معاویه و عمروعاص و ابوهریره و کعب الاحبار و قنفذ نیز وارد می شود.


عمرو بن العاص

او بیشتر شبیه ابوسفیان بود یعنى زشت روى و کوتاه قد بود، و ابوسفیان بن الحارث بن عبدالمطلب درباره ى او گفت: بدون شک پدرت ابوسفیان است، و در تو نشانه هائى از شکل و شمایل او برایمان آشکار گردید.(٧٦٤)

عمروعاص از داهیان عرب بود و در حیله گرى دست کمی از کعب الاحبار نداشت، در حالیکه کعب به یهودیت خدمت می کرد و عمروعاص به کفر!

روابط عمروعاص با عمر با حالات قوت و ضعف مواجه بود. این روابط در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخصوصاً در جنگ ذات السلاسل بسیار ضعیف بود، و در سقیفه عمروعاص (فرصت طلب) به سواران ابوبکر ملحق شد، و هنگامی که مشاهده کرد تیرگى روابط بین انصار و حکومت وجود دارد بسرعت پیش آمد تا درحدى که توان دارد و راه داشته باشد آنانرا دشنام دهد، و معایبشان را بگوید.

ابن ابى الحدید می گوید: عمروعاص براى اسلام خدعه می کرد و انصار را دوست نداشت و علیه آنها سخنرانى می کرد.(٧٦٥)

لذا رابطه ى او با دولت عالى گردید، و ابوبکر او را به فرمانده ى سپاه فرستاد پس مصر را فتح کرد و به امر عمر والى آن گردید.

گفته اند عمروعاص بود که به عمر لقب امیرالمؤمنین داد، نه مغیره. عمروعاص قبل از مردن اعتراف کرد که شهادت دادن را ترک کرد.(٧٦٦)

و چون رابطه بین آنها ضعیف گردید، عمروعاص در زمانى چنین گفت: خدا لعنت کند زمانى را که کارگزار عمر شدم، بخدا سوگند عمر و پدرش را دیدم که بر هر کدام عباى سفید کوتاهى بود که به پشت زانوى آنها نمی رسید و بر گردن خود پشته ى هیزم داشتند.(٧٦٧)

بین عمر بن الخطاب و عمروعاص برخوردهاى بد و مشاجراتى وجود داشت که حاکم آنها را در کتاب المغازى(٧٦٨) ذکر کرده است. حاکم می گوید: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عمروعاص را به جنگ ذات السلاسل فرستاد و در میان لشکر ابوبکر و عمر بودند و چون به محل جنگ رسیدند، عمروعاص به آنان دستور داد آتشى روشن نکنند، پس عمر بن الخطاب عصبانى شد و خواست به او دشنام دهد، پس ابوبکر او را بازداشت و آگاه کرد که رسول خدا او را بر تو نگماشت مگر بخاطر آنکه از جنگ اطلاع دارد، پس عمر آرام گرفت.(٧٦٩)

عمروعاص در جنگ ذات السلاسل بر ابوبکر و عمر رئیس بود.(٧٧٠)

عمربن الخطاب به عمروعاص که عامل او بر مصر بود نوشت: از بنده ى خدا عمر بن الخطاب به عمروعاص: سلامٌ علیک، خبردار شده ام که گله هائى از اسب و شتر و گوسفند و برده بدست آورده اى، و آنچه از تو میدانم قبل از آن مالى نداشتى، پس برایم بنویس اصل این مال از کجاست. و هیچ کتمان مکن.

عمروعاص برایش نوشت: به بنده خدا امیرالمؤمنین، سلامٌ علیک من ستایش می کنم خدائى را که هیچ معبودى بجز او نیست، اما بعد: نامه امیرالمؤمنین بدستم رسید که در آن درباره ى گله هائى که بدست آورده ام سخن می گفت و مرا مطلع می کرد که قبل از آن مالى نداشتم، و من امیرمؤمنان را آگاه می کنم که در سرزمینى هستم که قیمت در آن ارزان است و من زندگى را با همان حرفه و زراعتى که اهل این سامان به آن مشغول هستند می گذرانم، و در روزىِ امیرمؤمنان گشایش است، بخدا سوگند اگر خیانت تو را روا می دانستم خیانت نمی کردم اى مرد سخن کوتاه کن، زیرا شرف و ثروتى داریم که از عمل کردن براى تو بهتر است و اگر به آن بازگردیم با همان زندگى می کنیم، و به جان خود قسم در نزد تو کسى وجود دارد که زندگى او را مذمت کنى و بخاطرش مَذِمّت نشوى، پس در زمانى که هنوز قفل تو باز نشده بود و در عمل با تو شریک نبودیم، او کجا بود؟

عمر در جواب نوشت: امّا بعد: بخدا قسم من به اساطیرى که کنار هم می چینى اهمیتى نمی دهم و منظم کردن بى فایده کلامت تو را از تزکیه خود بى نیاز نمی کند. و من محمد بن مسلمة را بسویت فرستادم، پس ثروت خود را با او تقسیم کن. آگاه باشید شما گروه اُمرا ننگ را جمع آورى می کنید و آتش را به ارث می برید. والسلام.

چون محمد بن مسلمه نزد او رفت، عمرو طعام بسیارى برایش تهیه کرد، اما محمد بن مسلمه از خوردن چیزى از آن خوددارى کرد، پس عمر گفت: آیا طعام ما را حرام می کنید؟

گفت: اگر طعام میهمان را می آوردى می خوردم، اما طعامی آورده اى که مقدمه ى شرّ است. بخدا قسم آبى نزد تو نمی نوشم، پس هر آنچه دارى برایم بنویس و چیزى را فروگذار مکن. آنگاه نصف اموال او را گرفت تا به کفشهاى او رسید، پس یکى را گرفت و دیگرى را رها کرد. پس عمروعاص خشمگین شد و گفت: اى محمد بن مسلمه، رو سیاه کند خداوند زمانى را که عمروعاص در آن کارگزار عمر بن الخطاب باشد. بخدا قسم خطاب را می شناسم که بر سر خود پشته اى از هیزم بر می داشت و مثل آن بر سر پسرش بود. و پوششى بجز یک عباى پشمین که تا مچ پایشان نمی رسید، نداشتند، (و در آنوقت) بخدا قسم عاصى بن وائل راضى نمی شد ابریشمی که دگمه هاى طلا داشت بپوشد.

محمد به او گفت: ساکت باش، بخدا قسم عمر از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او، هر دو در آتش هستند، بخدا قسم اگر اسلام نبود که بر آن سبقت گرفتى، همواره دنبال آغل گوسفندى بودى که شیر زیاد او تو را خوشحال و شیر کم او تو را ناراحت می کرد.

عمرو گفت: این گفتگو پیش خودت امانت باشد. او نیز عمر را به آن خبردار نکرد. عمربن الخطاب وقتى می دید کسى در سخن گفتن مغالطه می کند می گفت: شهادت می دهم کسى که تو را آفرید و عمروعاص را آفرید یکى است.(٧٧١) و ظاهر نشان می دهد که عمر شیفته ى کلام و جهتگیرى هاى عمروعاص بود و نصِّ سابق شاهد بر همین مطلب است، همانطورى که شیفته ى معاویه بود و او را به کسراى عرب توصیف نمود.

سیره ى قابل ملاحظه عمروعاص مملو از خدعه و فریب و حیله گرى است. افراد قریش او را به حبشه فرستادند تا مسلمانان را برگرداند و آنها را به قتل برسانند و از آنها انتقام بگیرند.

و در سفرش با عمارة بن الولید بن المغیره به حبشه می بینیم با یک حیله ى شیطانى اقدام به قتل رفیق سفر خود نمود.(٧٧٢)

عمروعاص سه بار پرچم را براى جنگ با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و یک بار در صفین بدست گرفت.(٧٧٣)

بعد از ارتحال پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عمروعاص تلاش کرد منصبى عالى در دولت بدست آورد، لذا انضمام خود را به حزبِ قریش که مخالف با اهل البیت و انصار بود علنى ساخت.

در مقابل، عمر او را والى فلسطین و پس از آن فرمانده ى لشکرهاى مصر نمود. و چون عثمان او را بر کنار نمود، دنیا را به آشوب کشید و از پا ننشست. و هنگامی که عثمان کشته شد عمروعاص گفت: من او را کشتم در حالى که در شام بودم.(٧٧٤)

و بعد از مدت کوتاهى و در پى توافق او با معاویه بر بدست گرفتن حکومت مصر در مقابل حمایت از معاویه، عمروعاص خونخواهى عثمان را اعلان کرد. و این قراردادى بود براى فروختن دین به دنیا.

عمروعاص به معاویه گفت: دین خود را به تو نمی دهم مگر آنکه چیزى از دنیاى تو را بگیرم، معاویه گفت: مصر را به تو بخشیدم.(٧٧٥)

و خالد بن سعید بن العاص (والى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر یمن) گفت: عمرو هنگامی داخل در اسلام شد که هیچ چاره اى بجز داخل شدن در آن نداشت و هنگامی که نمی توانست با دست آنرا گرفتار حیله ى خود کند با زبان گرفتار کرد.(٧٧٦)

و بعد از آنکه پادشاه حبشه گفت: «واى بر تو اى عمرو، مرا اطاعت کن و از او پیروى کن، بخدا قسم او بر حق است و بر کسانى که با او مخالفت کردند غلبه خواهد نمود همانطورى که موسى بر فرعون و لشکریانش غلبه کرد»، عمروعاص در ظاهر اسلام را انتخاب کرد لکن در باطن کافر باقى ماند.(٧٧٧)

على بن ابى طالب عليه‌السلام درباره ى عمروعاص و معاویه و یاران آن دو، فرمود:

قسم به آن خدائى که دانه را شکافت و انسان را آفرید اسلام نیاوردند لکن تسلیم شدند و کفر را مخفى کردند، و چون یارانى یافتند به دشمنى خود با ما بازگشتند، آگاه باشید آنها نماز را رها نکردند.(٧٧٨)

و هنگامی که معاویه به عمروعاص گفت: از من پیروى کن، گفت: براى چه؟ براى آخرت؟ بخدا سوگند آخرتى به همراه ندارى، یا بخاطر دنیا، بخدا سوگند، پیروى نمی کنم مگر آنکه با تو در آن شریک باشم. گفت: تو شریک من در آن هستى.(٧٧٩)

و چون عمروعاص به طرف معاویه رفت پسر او عبدالله بن عمرو گفت: پیرمرد بر پاشنه ى پاى خود ادرار کرد و دین خود را به دنیا فروخت.(٧٨٠)

و عتبة بن ابى سفیان به معاویه گفت:

أعْطِ عَمْراً اِنَّ عَمْراً تارِکٌ  

 

دینَهُ الْیَومَ لِدُنیا لَمْ تُحَزْ  

به عمرو عطا کن که امروز عمرو دین خود را به دنیائى که هنوز بدست نیامده می فروشد.

و بعد از آنکه عمرو از معاویه جدا شد، دو پسر او پرسیدند: چه کردى.

گفت: مصر را به ما داد، آن دو گفتند: مصر در مقابل پادشاهى عربها چه ارزشى دارد؟ گفت: خدا شکمتان را سیر نکند اگر مصر شما را سیر نکند.(٧٨١)

عمار به عمروعاص گفت: دین خود را به مصر فروختى، مدتى است که اسلام را به انحراف طلب کردى، بخدا سوگند قصد تو و قصد دشمن خدا فرزند دشمن خدا از استدلال به خون عثمان چیزى غیر از دنیا نیست.(٧٨٢)

و ابن ابى الحدید ذکر می کند که معتزله عمروعاص و معاویه را به کفر و الحاد توصیف می کنند.(٧٨٣)

ابویعلى می گوید: همراه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودیم که صداى آواز خواندن کسى را شنید. فرمود: نگاه کنید. من بالا رفتم و نگاه کردم، معاویه و عمروعاص را دیدم که دارند آواز می خوانند. پس آمدم و به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خبر دادم. حضرت فرمود: خداوندا، این دو را سخت در فتنه واژگون فرما، خداوندا، آن دو را به شدت در آتش بیفکن.

همین حدیث را احمد بن حنبل نقل کرد و سیوطى تأیید نمود و گفت: این حدیث شاهدى دارد از حدیث ابن عباس که طبرانى آنرا در «الکبیر» از او نقل کرده است. طبرانى می گوید: پیامبر صداى دو نفر را شنید که آواز می خوانند و می گویند:

لا یَزالُ حَوارى تَلُوحُ عِظامَهُ  

 

زَوَى الْحَرْبُ عَنْهُ أَنْ یُجَنَّ فَیُقْبَرا  

یعنى «هنوز استخوانهاى خویشاوندم بر روى زمین است، جنگ پایان یافته، آیا وقت آن نرسیده که مخفى گردد و دفن شود؟».

حضرت از آندو پرسید، به ایشان گفته شد: معاویه و عمروعاص هستند.

فرمود: خداوندا آن دو را سخت در فتنه واژگون فرما، خداوندا، آندو را به شدت در آتش بیفکن.(٧٨٤)

و این فرمایش شاهد بر کفر این دو نفر است، و بر سخنان گذشته حضرت درباره ى بنى امیّه اضافه می شود.

هنگامی که عمروعاص والى مصر بود پسرش در میدان مسابقه، اسب می راند و یک نفر از مصریان بر سرِ گرفتن جایزه با او نزاع کرد و بین خود اختلاف کردند که اسب برنده از آن کیست؟ پسر والى غضبناک شد و مرد مصرى را زد و در همان حال می گفت: من پسر گرامی ترینها هستم، و چون مرد مصرى به عمر شکایت کرد، عمر والى و فرزندش را خواست و در میان مردم با صداى بلند از مصرى خواست که خصم خود را بزند و به او گفت: بزن پسرِ گرامی ترینها را... سپس او را دستور داد تا والى را بزند، زیرا پسر او جرأت به زدن مردم نمی کرد مگر با قدرت و سلطه او.(٧٨٥) و ظاهراً بعد از آن مشاجره عمر، عمروعاص را کتک زد.

ابن الکلبى (هشام بن محمد) متوفاى سال ٢٠٤ هجرى نسب او را در کتاب مثالب العرب خود ذکر کرده می گوید: اما نابغه، مادر عمروعاص که از اهل حبشه بود او زنى بدکار بود، به همراه دخترانش به مکه آمد، و عاص بن وائل، در ضمن عده اى از قریش از جمله ابولهب و امیة بن خلف و هشام بن مغیره و ابوسفیان با او درآمیخت. و عمرو را متولد کرد، پس همگى در او به نزاع برخواستند و هر کدام فکر می کرد عمرو فرزند خویش است. سپس سه نفر آنها دست از او برداشتند و دو نفر آنها او را خواستند که آن دو نفر عاص بن وائل و ابوسفیان بودند. و آن دو مادرش را در او حکم قرار دادند. و آن زن گفت: او از آن عاص است بعد از آن به او گفته شد: چرا چنین کردى در حالیکه ابوسفیان شریفتر از عاص بود؟

گفت: عاص بر دخترانم انفاق می کرد و اگر او را به ابوسفیان ملحق می کردم، دیگر عاص بر من چیزى انفاق نمی کرد، و از فقر و بیچارگى می ترسیدم.

و همانطورى که سبط ابن جوزى می گوید، فرزند او، عمروعاص گمان می کرد مادرش از خاندان عنزة بن اسد بن ربیعه است.(٧٨٦)

و معظم مفسران روایت کرده اند که آیهى (إِنَّ شانِئَکَ هُوَالأبْتَرُ)(٧٨٧) یعنى «همانا عیبجوئى کننده از تو همان مقطوع النسل است»، درباره ى او نازل شده است.

قرآن نسب پائین او و نسب فرزندان او را نیز بیان کرد. بنابراین فرزندانش از نسل او نیستند.

و غانمه، این مطلب را تأیید کرد، و امام على عليه‌السلام درباره ى او فرمود، مقطوع النسل فرزند مقطوع النسل(٧٨٨)

و غانمه دختر غانم به عمروعاص گفت: بخدا سوگند من به عیبهاى تو و عیبهاى مادرت آگاهم و من یکى یکى آن عیبها را برایت بازگو می کنم. از کنیزِ سیاهِ دیوانه ى احمقى متولد شدى که ایستاده ادرار می کرد. و مردان پست و لئیم با وى جمع می شدند و چون مردى او را ملامست می کرد نطفه او از نطفه آن مرد نافذتر بود. و در یک روز چهل مرد با او جمع شدند! اما تو، پس تو را گمراهى یافتم گمراه کننده و فساد کننده اى ناشایست و تو خود رفیق همسرت را بر رختخواب خود دیدى پس نه غیرت کردى و نه منع و انکار نمودى.(٧٨٩)

و ابوعبیدة بن المثنى متوفاى سال ٢٠٩ روایت می کند که:(٧٩٠) در روز تولد عمروعاص دو نفر در او به نزاع برخواستند، ابوسفیان و عاص بن وائل، در اینباره حسان بن ثابت گفته است:

أَبُوکَ أَبُوسُفْیان لاشَکَّ قَدْ بَدَتْ  

 

لَنا فیکَ مِنْ بَیِّناتِ الدَّلائِلِ  

یعنى «پدر تو ابوسفیان است بدون هیچ شکّى، و در تو دلائل روشنى براى ما ظاهر و آشکار گردید».

امام حسن عليه‌السلام به عمروعاص در جمع معاویه و یاران او فرمود: اما تو اى فرزند عاص، امر تو مشترک است، مادرت تو را مجهول و از راه زنا و گناه وضع حمل نمود و چهار نفر از قریش درباره ات نزاع کردند پس بر تو غلبه یافت شُتُرکُش آنها، دون مایه ترین آنها از نظر خاندان و خبیث ترین آنها از نظر جایگاه، سپس پدرت به پا خواست و گفت من از محمد مقطوع النسل بدگوئى می کنم آنگاه خداوند درباره ى او نازل کرد آنچه را نازل کرد.(٧٩١)

حلبى درباره ى او می گوید: با مادرش ده نفر به شیوهى جاهلیّت زنا کردند.(٧٩٢)

و هنگامی که عثمان او را به طرف انقلابیون عراق و مصر فرستاد به او گفتند: خدا بر تو سلام نکند! برگرد اى دشمن خدا! برگرد اى فرزند نابغه! براى ما نه امین هستى و نه مأمون.(٧٩٣)

عمروعاص بخاطر گرفتن غنائم خواست اسکندریه را فتح کند! پس به عثمان بن عفان دروغ گفت و ادعا کرد آنان عهد خود را با مسلمانان شکسته اند، پس عثمان سفارش کرد که با اهل آن جنگ کن و آنرا فتح نما. او سربازان را کشت و ذرّیه را به اسارت گرفت، عثمان از این کار بر او خشمگین شد و کذب نقض عهد آنها برایش ثابت شد لذا دستور داد اسیرانى که از روستاها به اسارت گرفته شده اند به جاى خود برگردانند و عمروعاص را از مصر عزل کرد.(٧٩٤)

و چون خبر کشته شدن عثمان به او رسید گفت: منم ابوعبدالله که هرگاه پوست را به شکافم به خون می اندازم، و گفت: منم ابوعبدالله، در واىالسباع بودم و او را کشتم. سپس به معاویه گفت: بخدا قسم اگر همراه تو بجنگیم، باید خون خلیفه را مطالبه کنیم، از این کار در سینه ام چیزى وجود دارد چون با کسى قتال می کنیم (یعنى با على عليهم‌السلام) که سابقه و فضیلت و خویشى او را می دانى،(٧٩٥) لکن ما این دنیا را خواسته ایم، پس معاویه با او مصالحه نمود و مهربانى کرد. و هنگامی که عمروعاص گفت: اَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلا اللّهُ، عمار بن یاسر به او گفت: ساکت باش در حیات محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بعد از آن، آنرا ترک کردى اى عمرو دین خود را فروختى، امید است هلاک شوى.(٧٩٦)

خالد بن سعید بن العاص گفت: اى گروه قریش عمروعاص موقعى در اسلام داخل شد که هیچ چاره اى نداشت، و هنگامی که نمی توانست با دست اسلام را گرفتار کید و حیله ى خود کند، با زبان گرفتار کرد و از مکر حیله ى او نسبت به اسلام، تفرقه و جدائى او بین مهاجرین و انصار است.(٧٩٧)

و همین فرزند عاص که اتفاق نظر بر کفر او وجود دارد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را لعن نمود، چگونه در طول زمان حکومت عمر بن الخطاب متولى حکومت مصر می شود؟! عمروعاص می گوید: ما این دنیا را خواستار شدیم.(٧٩٨) و ابن عمر گفت: و اما تو اى عمرو انسان بدگمان و دون همّت هستى.(٧٩٩)

عمروعاص رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در مکّه اذیت می کرد و موقعى که حضرت از منزل خارج می شد تا شبانه طواف کعبه کند بر سر راه او سنگ می گذاشت، پسر خطّاب نیز قبل از اسلام آوردن، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را آزار می داد.

عمروعاص جزو آن گروهى بود که بطرف زینب دختر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، هنگامی که براى هجرت از مکه به مدینه خارج شده بود، حرکت کردند و او را به شدت ترساندند و هودج او را با چوب نیزه ها کوبیدند تا جائى که فرزندى را که از ابى العاص بن ربیع همسرش در شکم داشت مرده بدنیا آورد. و چون به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم این خبر رسید به او بد گفت و بسیار بر حضرت سخت گذشت و آنان را لعن نمود.(٨٠٠) و معاویه درآمد مصر را به عمروعاص بخشید.(٨٠١)


عمروعاص بعد از شهادت امام على عليه‌السلام

بیش از سه سال حکومت نکرد و در سال ٤٣ هجرى به هلاکت رسید و قبل از مردن به پسر خود گفت: دنیاى معاویه را آباد کردم و دین خود را خراب، دنیاى خود را ترجیح دادم و آخرتم را ترک کردم، رشد خود را گم کردم تا اجلم فرا رسید، گویا می بینم معاویه اموال مرا گرفته و بعد از من به شما بدى می کند. و عمروعاصِ ابتر (مقطوع النسل)، پسرش عبدالله فقط دوازده سال عمر می کند.(٨٠٢)

پس از آن معاویه اموال عمروعاص را به خود اختصاص داد و برادرش عتبة بن ابى سفیان را والى مصر نمود.(٨٠٣) و پسر عمروعاص را از حکومت عزل کرد در حالیکه معاویه با عمروعاص پیمان بسته بود که مصر را به او و خانواده اش ببخشد. لکن خیلى زود توافق مذکور را نقض کرد.


درباره ى اعمال دنیوى مخالف با خداوند سبحان

حسن بصرى گفت: امر مردم را دو نفر فاسد کردند: عمروعاص در روزى که به معاویه اشاره کرد قرآنها را بالا ببرند و قرآنها حمل شدند و از قاریان بهره گرفت، و خوارج حُکْم کردند و این حکمیت تا روز قیامت باقى خواهد ماند. و مغیرة بن شعبه، او عامل معاویه بر کوفه بود، پس معاویه به او نوشت چون نامه ى مرا خواندى عزل شده به طرفم بشتاب، پس دیر آمد و چون بر معاویه وارد شد، گفت: چرا دیر آمدى؟ گفت: امرى بود که آنرا آماده و تهیه می کردم، گفت: چه امرى؟ گفت: بیعت براى یزید بعد از تو. گفت: آیا انجام دادى؟ گفت: آرى.

گفت: سرکارت برگرد.

چون خارج شد به اصحاب خود گفت: پاى معاویه را در جایگاه گمراهى قرار دادم که تا روز قیامت در آن باشد. حسن (بصرى) گفت: براى همین آنها براى فرزندان خود بیعت گرفتند و اگر چنین نمی شد تا روز قیامت (خلافت) بصورت شورى بود.(٨٠٤)

هنگامی که عمروعاص با على عليه‌السلام در جنگ صفین، جنگ کرد و پرچم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در دست داشت، على عليه‌السلام فرمود: این پرچمی است که رسولخدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا گره زد و فرمود: «چه کسى با حقش آنرا می گیرد؟

(در آن زمان) عمرو (به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) گفت: حق آن چیست; اى رسول

خدا(صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم )؟ حضرت فرمود با آن از کافرى فرار نکنى و با آن با مسلمانى جنگ نکنى»، به حتم، در حیات رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با آن ازکافران فرار کرد و امروز با آن با مسلمانان جنگ کرد.(٨٠٥)

_______________________________


ولید بن عقبة بن ابى معیط

ولید بن عقبة بن ابى معیط ولید از آزادشدگانى بود که به قهر و غلبه در هنگام فتح مکه اسلام آوردند پدرش از معاندین با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را بعد از اسارت در جنگ بدر بدست على بن ابى طالب عليه‌السلام به قتل رساند.

عمر او را والى بر اعراب جزیره نمود.(٨٠٦) و درباره ى فاسق شمردن ولید، آیه ى قرآن نازل شد که: (إِنْ جائَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَاء فَتَبَیَّنُوا)(٨٠٧)

ابن کثیر ذکر کرد که: هیچ خلافى بین اهل تفسیر وجود ندارد که آیه ى (إِنْ جائَکُمْ...)درباره ى ولید بن عقبه نازل شده است. به این صورت که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را براى گرفتن زکات به طرف بنى المصطلق فرستاد، پس برگشت و درباره ى آنها گفت: مرتّد شده اند و زکات نمی دهند.(٨٠٨)

عمر بن الخطاب اولین کسى بود که ولید را بعنوان والى بر عربهاى جزیره فرستاد.(٨٠٩)

ابن قتیبة ذکر کرد که عمر او را براى گرفتن صدقات بنى تغلب فرستاد.(٨١٠)

عقیل بن ابى طالب به ولید گفت: تو چنان سخن می گوئى که گویا نمی دانى چه کسى هستى، تو کافرى از اهالى صفوریه هستى (روستائى بین عکا و لجون از شهرهاى اردن از بلاد طبریه است و پدرش ذکوان، یک نفر از یهودیان آنجا بود).(٨١١)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، به عقبة بن ابى معیط فرمود: محققاً تو یک نفر یهودى از اهالى صفوریه هستى.(٨١٢)

و هنگامی که عثمان ولید را بعنوان والى بر کوفه فرستاد و سعد بن ابى وقاص را عزل کرد، سعد به او گفت: بخدا نمی دانم آیا تو بعد از ما با کیاست شدى یا ما بعد از تو احمق گردیدیم؟(٨١٣)

و در کوفه، ولید ساحرى یهودى آورد تا سحر خود را در مسجد کوفه در مقابل مسلمانان نشان دهد. و در آنجا فتنه اى بپا نمود و جندب ناچار به قتل آن ساحر شد. و ولید شراب خورد و مست به نماز ایستاد، عمر بن شبّه گفت: ولید بن عقبه با اهل کوفه نماز صبح را چهار رکعت خواند سپس به آنها رو کرد و گفت: نمازتان را زیادتر کنم؟

پس عبدالله بن مسعود گفت: از همان روز پیوسته در زیاده بوده ایم.(٨١٤) و درباره ى ولید این آیه نیز نازل گردید: (أَفَمَنْ کانَ مُؤمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ)(٨١٥)یعنى «آیا کسى که به خدا ایمان آورده مانند کسى است که کافر بوده، هرگز مساوى نخواهند بود» گفت: مقصود از مؤمن على عليه‌السلام است و مقصود از فاسق ولید بن عقبه است.(٨١٦)

ابن عبدالبر گفت: ولید نماز صبح را چهار رکعت خواند و گفت: می خواهید زیادتر کنم.(٨١٧)

ابوالفداء در تاریخ خود گفت:

داستان چهار رکعت نماز صبح خواندن او با مردم مشهور بوده و نقل شده است.(٨١٨)

سیوطى می گوید: ولید با اهل کوفه چهار رکعت نماز خواند و در رکوع و سجود خود چنین می گفت: بنوش و جام مرا پرکن.(٨١٩)


سعد بن ابى وقاص

سعد از بنى زهره ى قریش بود، شأن او در نسب همانند عبدالرحمن بن عوف است و نسب او به بنى عذره می رسد. او از همان جماعتى است که ابوبکر و عمر و عثمان را تأیید کردند و آنها را در شیوه و اهداف و رسیدن به خلافت یارى دادند.

عمر این خدمت او را فراموش نکرد و سپاه عراق را در اختیار او گذاشت و مدتى او را والى کوفه نمود سپس بر کنار کرد و به جانشین خود سفارش کرد او را به حکومت آن شهر بازگرداند.

بعد از کشته شدن ابوبکر و استقرار دولت به واسطه ى برکنارى و کشتن یاران وى، بین سعد بن ابى وقاص و عتبة بن غزوان برخوردهائى بوجود آمد، لکن عمر جانب سعد را گرفت چون ادعا می کرد عتبه، نسبى قریش ندارد، اما در واقع سعد هم قریشى نبود و از بنى عذره به شمار می رفت. و بحدّى رابطه ى او با دولت قوى بود که عمر به چهار نفر وصیّت کرد که سعد بن ابى وقاص یکى از آنها بود. او چنین وصیّت کرد: بیعت باید بدست عبدالرحمن بن عوف باشد و گفت: اگر رجال ششگانه شورى دو دسته شدند، قول همانست که ابن عوف می گوید و براى عثمان وصیّت به خلافت نمود.(٨٢٠)

عمر به جانشین خود وصیت کرد تا سعد بن ابى وقاص را والى کوفه کند،(٨٢١) یعنى عمر به سه نفر از رجال شورى وصیت نمود، عثمان و ابن عوف و ابن سعد.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جنگ حدیبیّه سعد را براى آوردن آب فرستاد، اما او نتوانست و گفت: از شدت ترسِ از قوم پاهاى من از حرکت باز ماند.(٨٢٢) و سعد معروف به فرار بود، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به او فرمود: هیچگاه تو را نفرستادم مگر آنکه تو از بین اصحابت بطرفم برگشتى.(٨٢٣)

على عليه‌السلام فرمود: اما سعد، او حسود است.(٨٢٤) و عمر وصیت کرد ابوموسى اشعرى والى بصره شود!(٨٢٥) و در مقابل آن هیچ امتیازى به سه نفر دیگر، در شورى نداد!

اما عثمان آنچه را که عمر محکم کرده بود باز کرد و به عهد خود وفا نکرد، زیرا سعد را از والى بودن بر کوفه طرد کرد و برادر مادرى خود ولید بن عقبه را بجاى او گذاشت، سپس عبدالرحمن را از مجلس خود و از خلافت خود طرد نمود و ابوموسى اشعرى را از ولایت بصره خلع کرد!

سعد، مالى از ابن مسعود قرض گرفت و باز نگرداند، پس عثمان او را عزل کرد.(٨٢٦)

و درباره ى سوزاندن درِ خانه ى سعد بدست عمر گفته اند: او درى باب بندى شده از چوب براى خود تهیه کرد و بر قصر خود آلانکى از نى درست کرد پس عمر بن الخطاب، محمد بن مسلمه انصارى را فرستاد، او هم آن در و آلانک را به آتش کشید و سعد هم، در مساجد کوفه اقامت گزید. و بجز خیر درباره ى عمر چیزى نگفت.

و آن دَر، دَرِ قصرِ کسرى یزدجرد در مدائن (بغداد) بود که سعد آنرا به قصر خود در کوفه منتقل نمود.

عمر بعد از آنکه سعد را در کوفه مستقر کرد نصف اموال او را گرفت.

و عُمْرِ سعد تا ایام حکومت معاویه طول کشید، پس معاویه به او گفت: اى ابااسحاق، تو همان کسى هستى که حق ما را نشناخت و نشست پس نه با ما بود و نه بر علیه ما.

سعد گفت: من رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را شنیدم که به على عليه‌السلام میفرمود: أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَکَ حَیْثُما دَارَ. یعنى تو بر حق هستى و حق با تو هر جا دور زند.

راوى می گوید: معاویه گفت: باید بر این گفته شاهدى بیاورى.

راوى می گوید: سعد گفت: این امّ سلمه بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شهادت می دهد. پس همگى برخواستند و بر ام سلمه وارد شدند و گفتند: اى ام المؤمنین دروغها بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم زیاد شده است، و این سعد چیزى را از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ذکر می کند که تاکنون نشنیده ایم، او یعنى به على فرمود: تو با حق هستى و حق با توست هرجا دور زند.

پس امّ سلمه گفت: در همین خانه ى من رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به على فرمود: تو با حق هستى و حق با توست هرجا دور زند.

راوى می گوید: معاویه به سعد گفت: نمی خواهم الان کسى را ملامت کنم، تو این سخن را از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدى و از یارى على عليه‌السلام خوددارى کردى؟ من اگر این سخن را از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می شنیدم خادم او می شدم تا بمیرم.(٨٢٧)

سعد بن ابى وقاص این حدیث را از دهان مبارک حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنید لکن على عليه‌السلام را رها نمود و با ابوبکر و عمر بیعت کرد، و بار دیگر در مجلس شورى او را ترک نمود و با عثمان بیعت کرد. و بار سوم نیز او را ترک نمود چون بعد از بیعت عمومی مردم با حضرت، او بیعت نکرد و همراه او جنگ ننمود و بالاخره با معاویه بیعت کرد!

معاویه هم این حدیث را از دهان سعد و امّ سلمه شنید، سپس دستور داد على عليه‌السلام را بر مأذنه هاى مسلمانان لعن کنند!

و معلوم نیست کار کدام یک از این دو نفر قبیح تر است، معاویه یا ابن ابى وقاص؟

عمر درباره ى على عليه‌السلام گفت: او مولاى هر مرد و زن مؤمن است.(٨٢٨) اما حضرت را رها کرد و براى عثمان بن عفان وصیت کرد.

سعد والى عمر بر کوفه و معاویه والى او بر شام بود و این دو والى با بقیّه ى والیان مشهور عمر همگى، ضد على بن ابى طالب عليه‌السلام بودند، آنان عبارت بودند از عمروعاص، مغیرة بن شعبه، عبدالله بن ابى ربیعه ى مخزومی ، ابوموسى اشعرى و ابوهریره.

هنگامی که على عليه‌السلام به شهادت رسید و معاویه حاکم شد، سعد از شام بازدید کرد، زیرا آمده است که: «سعد بن ابى وقاص بر معاویه میهمان شد و نزد او یک ماه اقامت کرد و نماز خود را شکسته می خواند و به قولى ماه رمضان نزد او بود و آنرا افطار کرد»(٨٢٩)

ضمرة بن ربیعه می گوید: حفص گفت: سعد بن ابى وقاص نزد معاویه رفت... پس با او بیعت کرد و از او چیزى درخواست نکرد مگر آنکه عطا کرد.(٨٣٠)

سعد بن ابى وقاص بر نسب سلمان فارسى عیب می گرفت.(٨٣١) و به ابن مسعود می گفت: تو کسى جز ابن مسعود نیستى و ابن مسعود می گفت: تو هم کسى جز این حمنه نیستى.

سعد بن ابى وقاص و امام حسن بن على بن ابى طالب عليه‌السلام در روزهائى از دنیا رفتند که دو سال از حکومت معاویه گذشته بود.(٨٣٢)

ابوالفرج اصفهانى ذکر کرده است که معاویه آن دو را به قتل رساند.



ابوموسى اشعرى

ابوموسى اشعرى در جاهلیت به مکه آمد و با سعید بن عاص بن امیه پیمان بست، و موقعى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در خیبر تشریف داشت با قوم خود به مدینه آمد تا اسلام خود را اعلان نماید.

او از مقربین عمر بود، لذا عمر او را بر بصره والى نمود و به جانشین خود وصیت کرد، ابوموسى را بر ولایت و حکومت بصره باقى بگذارد، اما عثمان به وصیّت عمر عمل نکرد. چون آمده است که: «او را از بصره عزل نمود و به عبدالله بن عامر بن کریز واگذار کرد، پس ابوموسى در کوفه منزل نمود و ساکن آنجا گردید و هنگامی که اهل کوفه سعید بن العاص را دور کردند، ابوموسى را والى نمودند و به عثمان نامه نوشتند و از او خواستند تا ابوموسى را والى نماید، عثمان هم او را بر کوفه مستقر کرد. و تا زمان مردن عثمان در همانجا بود، بعد از آن على عليه‌السلام او را عزل کرد و بخاطر همین همیشه از على عليه‌السلام ناراحت بود.»(٨٣٣)

ابوموسى اموال هنگفتى را از عراق آورده بود و عثمان تمام آنرا بین بنى امیه تقسیم کرد و ابوموسى بر این کار هیچ اعتراضى نکرد،(٨٣٤) در حالى که زید بن ارقم که امین بیت المال بود وقتى دید اموال بسیارى از طرف عثمان به بنى امیه عطا می شود براى اعتراض استعفا داد. این در مدینه بود، و در کوفه، عبدالله بن مسعود به همین خاطر استعفا داد.(٨٣٥)

ابوموسى اشعرى (عبدالله بن قیس) عُمرِ خود را در راه خدمت به منافع حزب قریش تلف کرد.

امام على عليه‌السلام درباره ى او فرمود: در علم یک بار فرو برده شد سپس از آن خارج گردید. ابوموسى اشعرى از مخالفین مبغضِ امام على عليه‌السلام بود، در حالیکه درباره ى مبغضین على عليه‌السلام احادیثى آمده که بر همگان معلوم است.(٨٣٦)

و چون خبر قتل عثمان به اهل کوفه رسید هاشم (بن عتبة بن ابى وقاص) به ابوموسى اشعرى گفت: اى ابوموسى بیا با بهترین این امت یعنى على بیعت کن. گفت: عجله نکن، پس هاشم دست خود را بر دست دیگر گذاشت و گفت: این براى على و این براى من. و مردم را با على بیعت دادم و این شعر را سرود:

اُبایِعُ غَیْرَمُکْتَرِث عَلیّاً  

 

وَلا أَخْشى أَمیراً أَشْعَرّیاً  

اُبایِعُهُ وَ أَعْلَمُ أَنْ سَأرضى  

 

بِذاکَ اللّهَ حَقّاً وَ النَّبّیا  

یعنى بدون هیچ نگرانى با على عليه‌السلام بیعت می کنم و از امیرِ اشعرى باک ندارم، با او بیعت می کنم در حالیکه می دانم با این کار به حق، خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را خشنود می سازم.(٨٣٧)

ابوموسى در کوفه رأى مردم را درباره ى على عليه‌السلام تغییر داد.(٨٣٨) در بحث حذیفة بن الیمان و معرفت او به اسم منافقان و احوال آنان، حذیفه، نام و احوال ابوموسى را در شمار منافقان ذکر نمود. زیرا عالم اندلسى، ابن عبدالبر در کتاب «الاستیعاب» ذکر کرده می گوید: «درباره ى او (اشعرى) از حذیفه روایتى نقل شده است که دوست نداشتم آنرا ذکر کنم، و خدا او را می آمرزد».(٨٣٩)

کلامِ درباره ى او اینست که او دشمن خدا و دشمن رسول او در زندگانى دنیا و روزى که أَشهاد قیام می کنند، روزى که ظالمان را معذرتشان سودى نمی دهد و برایشان لعنت و برایشان بدترین منزلگاه است.

حذیفه منافقین را می شناخت، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم امر آنها را به وى در نهان بازگو نمود و نام آنان را به وى تعلیم داد.(٨٤٠)

ابوموسى اشعرى این حدیث حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را روایت کرد: امر امّت من پراکنده نمی شود تا زمانى که دو نفر را به حکمیّت بفرستند که خود گمراه می گردند و پیروان خود را گمراه می کنند.(٨٤١)

على عليه‌السلام عده اى را لعنت می کرد و می گفت: أَللّهُمَّ الْعَنْ مُعاوِیَةَ أَوْلا وَ عَمْراً ثانیاً وَ أَبَا الأَعْوَرِ الْسَّلَمی ثالِثاً و أَبامُوسى الأَشْعَرىَّ رابِعاً یعنى «خداوندا، معاویه را اولا و عمروعاص را ثانیاً و ابوالاعور سلمی را ثالثاً و ابوموسى اشعرى را رابعاً لعنت کن».(٨٤٢)

ابوموسى نزد معتزله از صاحبان گناهان کبیره است و حکم او حکم کسى است که مرتکب گناه کبیره شده و بر آن مرده است.(٨٤٣)

ابوموسى همواره با على عليه‌السلام دشمن بود و در جنگ جمل مردم را از جنگ به همراه على عليه‌السلام باز می داشت و در قضیه ى حکمیّت دعوت به خلع او نمود.(٨٤٤)

على عليه‌السلام او را از ولایت کوفه عزل نمود و مالک اشتر به ابوموسى گفت: بخدا سوگند تو مردى هستى که از دیرباز از منافقان بودهاى.(٨٤٥)

على بنابىطالب عليه‌السلام به او چنین نوشت: تو مردى هستى که او را هواى نفس گمراه کرد و غرور فریب داد.(٨٤٦)

حذیفه روشن کرد که ابوموسى اشعرى از منافقان عقبه بود.(٨٤٧)

عقیل بن ابى طالب دربارهى او می گوید: او پسر سراقّه (زن بسیار سرقت کننده) است.(٨٤٨)

اشعث بن قیس و کسانى که بعد از آن به رأى خوارج بازگشتند گفتند: ما به ابوموسى اشعرى راضى شدیم.

پس على عليه‌السلام فرمود: در اوّل این امر مرا معصیت کردید، اکنون دیگر مرا معصیت نکنید. من صلاح نمی بینم ابوموسى اشعرى را عهده دار کنم.

اشعث و همراهان او گفتند: راضى نمی شویم مگر به ابوموسى اشعرى.

حضرت عليه‌السلام فرمود: واى بر شما او مورد اطمینان نیست، او از من جدا شد و مردم را از نصرت من بازداشت و چنین و چنان کرد. و امورى را ذکر فرمود که ابوموسى انجام داده بود، و چند ماهى فرار کرد تا به او امان دادم.(٨٤٩)

مجاهد از شعبى نقل می کند که: عمر در وصیّت خود نوشت هیچ کدام از کارگزارانم بیش از یک سال استقرار پیدا نکنند و اشعرى را چهار سال بر بصره مستقر کن.(٨٥٠)

ابن الکلبى می گوید: عمر او را بر صدقات جهینه والى نمود، و دیگرى می گوید: براى عمر شخصى بود که براى کشف امور معضلِ شهر آماده شده بود و چون خبرِ عمر بر ابوموسى به تأخیر افتاد، اشعرى پیش زنى رفت که در شکم شیطانى داشت، تا دربارهى عمر از او سؤال کند.(٨٥١)

معاویه او را به «دعىّ اشعریان» توصیف کرد.(٨٥٢)

قُدّامة بن مظعون او برادر زن عمر بن الخطاب است، ابن حجر عسقلانى در کتاب «الاصابة» ذکرکرد که: عمر در زمان خلافت خود قُدّامه را بر بحرین گماشت و با او ماجرائى دارد. بخارى می گوید، ابوالیمان حدیث کرد که شعیب از زهرى خبر داد که عبدالله بن عامر بن ربیعه (او بزرگ بنى عدى بود و پدرش به همراه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جنگ بدر حاضر بود) گفت: عمر، قُدّامة بن مظعون را بر بحرین گماشت، او در بدر حاضر بود و دائى عبدالله بن عمر و حفصه است. این چنین بخارى خلاصه گفته است. لکن حدیث بخارى موقوف است و عبدالرزاق به تفصیل آنرا نقل کرده می گوید: معمر بن شهاب می گوید عبدالله بن عامر بن ربیعه مرا خبر داد که: عمر، قُدّامة بن مظعون را بر بحرین گماشت و او دائى حفصه و عبیدالله فرزندان عمر است. پس جارود (بزرگ عبدالقیس) از بحرین نزد عمر آمد و گفت: اى امیرمؤمنان قُدّامه شراب خورد و مست شد، و من یکى از حدود الهى را دیدم و سزاوار دانستم شکایت آنرا به سوى تو آورم.

گفت: چه کسى با تو شهادت می دهد؟ گفت: ابوهریره.

پس ابوهریره را طلب کرد و گفت: به چه چیزى شهادت می دهى؟

گفت: ندیدم شراب بخورد اما او را مست دیدم در حالیکه استفراغ می کرد.

گفت: در شهادت موشکافى کردى.

سپس به قُدّامه نوشت که از بحرین بیاید، پس آمد، جارود گفت: بر او کتاب خدا را جارى کن.

عمر گفت: آیا خصم هستى یا شاهد؟

گفت: شاهد هستم.

گفت: شهادت خود را ادا کردى، راوى می گوید: جارود ساکت شد و روز بعد پیش عمر آمد و گفت: بر او حدّ خدا را جارى کن.

پس عمر گفت: من تو را نمی بینم مگر آنکه خصم باشى و با تو به جز یک نفر شهادت نداد.

جارود گفت: تو را به خدا قسم می دهم.

عمر گفت: یا زبان خود را نگه می دارى یا تو را آزار می دهم.

ابن جارود گفت: این حق نیست، پسر عمویت شراب بخورد و مرا آزار دهى.

ابوهریره گفت: اى امیرمؤمنان اگر در شهادت ما شک نمی کنى، بفرست و از دختر ولید (همسر قُدّامه) بپرس.

آنگاه عمر کسى را به سوى هند دختر ولید فرستاد و از او شهادت خواست و او بر علیه شوهر خود شهادت داد.

عمر به قُدّامه گفت: تو را حد می زنم.

قُدّامه گفت: اگر همانطورى که می گوئى شراب خورده باشم، حق نداشتید مرا حد بزنید.

عمر گفت: چرا

قُدّامه گفت: خداوند عزوجل فرمود: (لَیْسَ عَلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا...)(٨٥٣) یعنى «بر کسانى که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند در آنچه خوردند باکى نیست اگر تقوى پیشه کنند».

عمر گفت: تاویل آیه را اشتباه کردى، تو اگر تقواى خدا را پیش می گرفتى از آنچه خدا حرام کرد خوددارى می کردى، سپس عمر رو به مردم کرد و گفت: در شلاق زدنِ قدامه چه می گوئید؟

گفتند: مادامی که مریض است بهتر است او را شلاق نزنى. پس چند روزى عمر در این باره چیزى نگفت، سپس صبح کرد و عزم بر شلاق زدن او نمود. و گفت: در شلاق زدن قدامه چه می گوئید؟

گفتند: مادامی که دردمند است بهتر است او را شلاق نزنى.

گفت: اگر با خدا زیر تازیانه ها ملاقات کند برایم محبوبتر است از آنکه خدا را ملاقات کنم در حالیکه او را بر گردن دارم. یک تازیانه کامل برایم بیاورید، پس دستور داد و او را شلاق زدند و بر قُدّامه خشم گرفت و با او قهر کرد.(٨٥٤)

چیز عجیبى که در این امر وجود دارد اینست که قُدّامة بن مظعون از اهل بدر بود و تنها والى عمر بود که بخاطر شرب خمر حد خورد.

عجیب تر از آن سخنى است که قُدّامه به عمر گفت و با آن هر طعام حرامی را حلال می کرد.

و امر بسیار عجیب امرى است که دستهاى اموى در یک حدیث بوجود آوردند که: خداوند تعالى بر اهل بدر اطلاع پیدا کرد و فرمود: هر چه می خواهید بکنید زیرا حتماً شما را آمرزیده ام.(٨٥٥)

و همین شراب خوردن قُدّامه و کارى که عمر با او کرد بزرگترین دلیل بر بطلان نظریه ى عدالت صحابه است که امویان آنرا ایجاد کردند.


فرزندان ابوسفیان (معاویه و یزید و عتبه)

ابوسفیان مردى یک چشم و از نژادى غیرعرب بود.(٨٥٦) بسیارى از اصحاب آیاتى را که در لعن و مذمّت بنى امیه نازل گردید و آنچه را که حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى آنها فرمود و مطالبى را که راویان درباره ى کفر معاویه ذکر کرده اند، روایت کرده اند.

متقى هندى از عمر بن الخطاب درباره ى آیه ى (اَلَمْ تَرَ إلَى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ)(٨٥٧) یعنى «هیچ ندیدى حال مردمی را که نعمت خدا را به کفر مبدّل ساخته و (خود و) قوم خود را به دیار هلاک رهسپار کردند» نقل می کند که گفت: آنها دو گروه بسیار فاجر از قریش هستند: بنى المغیره و بنى امیّه.(٨٥٨)

عمر گفت: از او (رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) شنیدم که می فرمود: حتماً بنى امیّه بر منبر من بالا می روند و من آنها را در خواب خود دیدم که مانند بوزینگان بر آن می جهیدند. و دربارهى آنها این آیه نازل گردید: (وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤیَا الَّتى أَرَیْناکَ إِلا فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرانِ)(٨٥٩) یعنى «و ما رؤیائى که به تو ارائه دادیم نبود جز براى آزمایش و امتحانِ مردم، و درختى که به لعن در قرآن یاد شد.»

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هرکس این شخص را در حال امارت درک کرد پهلوى او را با شمشیر بشکافد، پس مردى او را درحال سخنرانى در شام دید و خواست امر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را اجرا نماید، به او گفتند: می دانى چه کسى او را به کار گماشت؟ گفت: چه کسى؟ گفتند: عمر.(٨٦٠)

زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات مطالبى مناسب با همین مطلب از مغیرة بن شعبه روایت کرده است. او می گوید:

روزى عمر گفت: اى مغیره، آیا با این چشم کورت از موقعى که کور شده تا به حال چیزى دیده اى؟ گفتم: نه.

گفت: به خدا قسم بنى امیه یک چشم اسلام را کور می کنند همانطورى که این یک چشم تو کور شد و بعد از آن هر دو چشم او را کور می کنند تا نداند کجا برود و کجا بیاید. گفتم: بعد چه میشود اى امیرمؤمنان.

گفت: سپس خداوند تعالى بعد از صد و چهل یا صد و سى، گروهى را مبعوث می کند همچون گروه پادشاهان، خوشبو و معطر، بینائى اسلام و پراکندگى آنرا باز می گردانند.

گفتم: چه کسانى هستند اى امیرمؤمنان؟

گفت: حجازى و عراقى هستند.

بعد از آنکه مغیره این حدیث نبوى را از عمر شنید، بنى امیه را بیش از پیش حمایت و یارى کرد!

ابن ابى الحدید می گوید: معاویه نزد اصحاب ما، در دین مخدوش و منسوب به الحاد است، و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در او خدشه و طعن کرده است.(٨٦١)

ابن ابى الحدید می گوید: شیخ ما ابوعبدالله بصرىِ متکلم رحمه‌الله از نصر بن مزاحم لیثى از پدرش روایت کرد که گفت: به مسجد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمدم در حالیکه مردم می گفتند: به خدا پناه می بریم از غضب خدا و غضب رسول او، گفتم: چه شده؟ گفتند: الآن معاویه برخواست و دست ابوسفیان را گرفت و از مسجد بیرون رفتند.

پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا تابع و متبوع را لعنت کند، براى امّتِ من از دست معاویه ى ذوالاستاه (فربه) چه روز (سختى) خواهد بود.(٨٦٢)

احمد در مسند خود روایت کرد که معاویه در ایام حکومت خود شراب خورد.(٨٦٣)

روزى ابوسفیان بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وارد شد و گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می خواهم از شما درباره ى چیزى بپرسم.

حضرت فرمود: اگر بخواهى قبل از آنکه سؤال کنى خبرت دهم.

گفت: خبر ده، فرمود: می خواستى بپرسى چند سال عمر می کنم؟

گفت: آرى اى رسول خدا، حضرت فرمود: شصت و سه سال عمر می کنم.

پس گفت: شهادت می دهم تو راست گو هستى.

حضرت فرمود: با زبانت شهادت می دهى نه با قلبت.(٨٦٤)

احمد بن ابى طاهر در کتاب «اخبار الملوک» روایت می کند که: معاویه شنید مؤذن می گوید: أَشهدُ أَنْ لا اله الا اللّه، پس آنرا سه مرتبه گفت و چون مؤذن گفت: أَشهد أَنَّ محمداً رسولُ الله، معاویه گفت: خدا خیرت دهد اى پسر عبدالله همتى عالى داشتى، براى خود راضى نشدى مگر آنکه نامت با نام رب العالمین همراه گردد.

براى همین معتضد عباسى عزم کرد تا معاویه بر منبرها لعن شود. و دستور داد کتابى نوشته و بر مردم خوانده شود. و در قسمتى از آن ذکر ابوسفیان به این صورت آمده بود: به سختى جنگ کرد و با حیله گرى دفاع نمود و با دشمنى اقامت گزید تا آنکه شمشیر او را مغلوب کرد و امر خدا بلند مرتبه شد در حالی که کراهت داشتند، پس بدون آنکه تأثیرى بر وى داشته باشد به اسلام سخن گفت، و کفر خود را مخفى نمود و از آن دست برنداشت، پس رسول خدا و مسلمانان او را به این صفت شناختند و حضرت سهم مؤلفه ى قلوب زکات را براى او کنار گذاشت و خود و پسرش آنرا با آنکه می دانستند چیست قبول کردند، و از لعنت هائى که خداوند بر زبان پیامبر خود صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى آنها جارى کرد این قول اوست: وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلا طُغْیاناً کَبیراً، یعنى «و درختى که به لعن در قرآن باشد، و ما بذکر این آیات عظیم آنها را (از خدا) می ترسانیم و لیکن بر آنها جز طغیان و کفر و انکار شدید چیزى نیفزاید» و خلافى بین احدى وجود ندارد که خداوند بنى امیّه را از آن قصد کرد واز آن جمله، سخن حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است. هنگامی که او را سوار بر الاغ دید و معاویه او را می کشید و یزید او را می راند که فرمود: خداوند راکب (سواره) و قائد (گیرنده ى افسار) و سائق (راننده) را لعنت کرد.

و ابوسفیان در بیعت عثمان گفت: اى فرزندان عبد مناف چون گوى آنرا دست به دست کنید که در آنجا نه بهشتى وجود دارد نه آتشى،(٨٦٥) و در نقل مسعودى این عبارت وجود دارد: اى بنى امیّه آنرا چون گوى دست به دست کنید، به آن کسى که ابوسفیان به او قسم می خورد همواره آنرا براى شما امید داشتم، و حتماً براى کودکان شما موروثى خواهد شد.(٨٦٦)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ابوسفیان را در هفت جا لعن نمود.(٨٦٧)

ابوسفیان در جنگ یرموک هنگامی که رومیان پیروز شدند گفت: بس است تو را اى بنى الاصفر، پس از آن مسلمانان پیروز شدند. و پناهگاه نفاق نامیده شد.(٨٦٨)

ابوسفیان در عملیات به شهادت رساندن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در عقبه شرکت کرد. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید او را بکشید.(٨٦٩)

و چون معاویه به ابن عباس گفت: شما در چشم مبتلا می شوید، ابن عباس گفت: و شما در بصیرتتان مبتلا می شوید.(٨٧٠)

و با استناد به این حدیث معلوم نیست چگونه معاویه بر حکومت شام منصوب گردید.

و بعد از آنکه عمر آیاتى قرآنى و احادیث نبوى را بر ضد معاویه و بنى امیّه شنید، معلوم نیست به چه دلیلى استناد کرد و او را حاکم نمود؟

و بر فرض آنکه ابوسفیان به حکومت می رسید، آیا به جز معاویه و یزید و عتبه و عمروعاص و ولید و ابن ابى سرح و ابن ابى ربیعه مخزومی و مغیره و سعید بن العاص و عتاب بن اسید، کسانى دیگر را حاکم می نمود؟

اما درباره ى چگونگى رسیدن بنى امیّه به قدرت بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم میتوان چنین پاسخ داد که قوم (یعنى جماعت سقیفه) خواستند ابوسفیان را بعد از حادثه ى سقیفه خشنود و راضى کنند، پس پسرش یزید را والى نمودند و تمام صدقاتى را که یزید جمع کرد به ابوسفیان دادند و چون به ابوسفیان گفتند: پسرت حاکم شد گفت: از جانب خویشان به او صله اى رسید.(٨٧١)

بعد از آن این شیوه براى خشنود کردن امویان استمرار یافت، لذا عمر معاویه را والى شام نمود و در طول دوره ى حکومت خود او را باقى گذاشت و در هیچ چیزى او را ناراحت نکرد.

و برغم آنکه عمر عده اى از مردم را بخاطر تصرفاتِ مختلفشان مورد ضرب قرار داد اما برخورد او با معاویه به گونه اى دیگر بود، زیرا معاویه در رأس والیانى بود که عمر آنان را دوست می داشت.

غانمه دختر غانم به یزید بن معاویه گفت: خدا تو را حفظ کند، چه کسى هستى؟

گفت: یزید بن معاویه.

گفت: خدا تو را مراعات نکند اى ناقصى که زائد نیستى.

پس رنگ یزید تغییر کرد، و نزد پدر خود آمد و خبرش داد، معاویه گفت: او پیرترین قریش و عظیمترین آنان است. سپس به معاویه گفت: تو کیستى اى معاویه؟ نه تو در خیر و نیکى بودى و نه در خیر و نیکى پرورش یافتى.(٨٧٢)

عمار یاسر به عمروعاص گفت: بخدا سوگند مقصود تو و مقصود دشمن خدا فرزند دشمن خدا (معاویه بن ابى سفیان) از دست آویز کردن خون عثمان چیزى بجز دنیا نیست.(٨٧٣)

اصمعى و ابن هشام الکلبى گفته اند که: معاویه از چهار نفر است (معاویه منسوب به چهار پدر است) که آنان عبارت بودند از: عمارة بن الولید و مسافر بن عمرو و ابوسفیان و عباس بن عبدالمطلب.(٨٧٤)

کلبى در کتاب «مثالب العرب» می گوید: هند از زنان شهوتران بود و به سیاهان تمایل داشت و چون فرزندى سیاه می زائید او را می کشت.

فاکه بن المغیره، هند را به زنا متهم کرد و طلاق داد.(٨٧٥)

حافظ ابوسعید، اسماعیل حنفى در کتابِ «مثالب بنى امیّه» ذکر کرد که: مسافر بن عمر بن امیّة بن عبد شمس، زیبا و سخاوتمند بود، دلباخته هند گردید و به گناه با او همبستر شد و در قریش این مطلب اشتهار پیدا کرد و هند حامله گردید. و چون زنا معلوم شد، مسافر از ترس عتبه پدر هند به حیره فرار کرد. در آنجا سلطان عرب (عمرو بن هند) بسر می برد. و عتبه پدر هند، ابوسفیان را خواست و به او وعده ى مال بسیار داد و دخترش هند را به تزویج او درآورد، و بعد از سه ماه معاویه متولد گردید، بعد از آن ابوسفیان بر عمرو بن هند امیر عرب وارد شد و او از حال هند سؤال کرد.

ابوسفیان گفت: با او ازدواج کردم، پس «مسافر» بیمار گردید و از دنیا رفت.(٨٧٦)

عمر بن الخطاب با معاویه به گونه اى خاص رفتار می کرد که با بقیه ى والیان تفاوت داشت، چون بسیار مورد پسند او بود، و این همان چیزى است که عالم مصرى محمود أبوریّه را به غضب آورده است، چون می گوید: چیزى که در اینجا باعث تأمل می شود اینست که عمر این سنت را (یعنى برخورد شدید با والیان) درباره ى معاویه بن ابى سفیان، تبعیت نکرد و او را در سالیان متمادى بر حکومت دمشق باقى گذاشت و او را مانند دیگران با عزل خانه نشین نکرد و همین معاویه را بر طغیان خود کمک کرد. و باعث شد در تمام دوران خود، مخصوصاً در زمان عثمان، که بر تمام شام استیلا پیدا کرد حکومتى همچون حکومت قیصر بوجود آورد. پس از آن، این طغیانگرى اموى بعد از معاویه امتداد پیدا کرد تا آنکه عباسیان حکومت را بدست گرفتند.(٨٧٧)

ابوجعفر منصور گفت: معاویه با مرکبى به پا خواست که عمر و عثمان او را بر آن حمل کردند و برایش سختى و چموشى او را هموار نمودند.(٨٧٨)

و یزید بن ابى سفیان در سال ١٨ هجرى به هلاکت رسید.(٨٧٩)

یزید در ذىالحجه همان سال (١٩ هجرى) در دمشق به هلاکت رسید و برادرش معاویه را جانشین خود کرد، پس عمر عهدنامه ى او را بر تمام نواحى شام نوشت و ماهیانه هزار دینار روزى او نمود.(٨٨٠)

عمر در سوگ یزید بن ابى سفیان به شدت بى تابى می کرد و براى معاویه ولایت شام را نوشت، پس چهار سال بر این امر قیام کرد و (عمر) مرد.

گفته اند: قاصد با خبر مردن یزید بر عمر وارد شد، در حالیکه ابوسفیان نزد او بود، چون نامه را که درباره ى مردن یزید بود خواند، به ابوسفیان گفت: در مصیبت یزید خدا صبرت دهد و او را رحمت کند. سپس ابوسفیان گفت: چه کسى را بجاى او گذاشتى اى امیرمؤمنان.

(عمر) گفت: برادرش معاویه را.

(ابوسفیان) گفت: صله ارحام کردى اى امیرمؤمنان.(٨٨١)

سؤال اساسى اینجاست که چرا عمر در مصیبتِ یزیدِ آزاد شده فرزند آزاد شده این چنین بى تاب می شود در حالیکه در جزیرةالعرب دهها هزار مؤمن وجود داشتند.

از طرفى، امیّه از نسل عبد شمس نبود و صرفاً برده اى از روم بود که عبد شمس او را به خود ملحق کرد و رسم عربها در جاهلیت این بود که هرگاه کسى برده اى داشت و میخواست وى را به خود ملحق نماید او را آزاد می کرد و زنى اصیل از عربها به او می داد، و او را به خود ملحق می کرد.(٨٨٢)

رابطه و علاقه ى عمر با معاویه نیز رابطه و علاقه اى خاص بود که با رابطه و علاقه ى او به بقیه ى والیان تفاوت داشت.

زیرا عمر کاروانهاى عظیم والیان را دشمن داشت و والیان را از براه انداختن آنها منع کرد لکن معاویه را استثنا کرد. عمر ایستادن مردم را بر در والیان دوست نداشت مگر بر در معاویه، عمر چون وارد شام شد و معاویه را دید گفت: این کسراى عرب است و چون نزدیک شد (عمر) به او گفت: تو دارنده موکب (کاروان حکومتى) عظیم هستى؟ گفت: آرى اى امیرمؤمنان.

عمر گفت: با اخبارى که درباره ى ایستادن حاجتمندان بر در خانه ات به من می رسد؟!...

(عمر) گفت: نه تو را امر می کنم و نه نهى.(٨٨٣)

و بعد از آنکه عمر به معاویه اجازه داد در ولایت خود احتجاب کند و مردم را پشت در نگهدارد، معاویه در ایام حکومت خود در این کار جدیّت کرد تا جائى که عبدالرحمن بن ابى ربیعه و عبدالله بن خالد بن اسید را نپذیرفت و به اولى یک سال و به دومی دو سال اجازه ملاقات نداد.(٨٨٤)

در حالیکه خود عمر احتجاب نمی کرد، زیرا از زید بن اسلم نقل شده است که پدرش گفت: عمر براى بعضى از کارهاى خود خلوت کرد و گفت: در را براى کسى بازنکن پس زبیر آمد، وقتى او را دیدم از او بدم آمد. و خواست داخل شود، گفتم: او مشغول احتیاجات خود است. اما زبیر اعتنا نکرد و خواست داخل شود، پس دست خود را بر سینه ى او گذاشتم و او بر بینى من زد و خون انداخت، سپس بازگشت، بعد از آن پیش عمر رفتم، او گفت: تو را چه شده؟ گفتم: زبیر!

پس دنبال زبیر فرستاد، و چون داخل شد آمدم و همانجا ماندم تا ببینم به او چه می گوید.

پس گفت: چه چیزى تو را بر آن داشت چنین کنى؟ آیا بخاطر مردم مرا خونین کردى؟

زبیر در حالیکه کلام عمر را تکرار می کرد و کلمات را می کشید گفت: مرا خونین کردى! آیا خود را از ما پنهان می کنى، اى پسر خطاب!

بخدا قسم نه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مرا پشت در گذاشت و نه ابوبکر!

عمر مانند کسى که معذرت می خواهد گفت: من مشغول بعضى از کارهاى شخصى خود بودم!

اسلم گفت: چون شنیدم از او معذرت میخواهد، از اینکه حق مرا از او بگیرد مأیوس شدم.

چون زبیر خارج شد عمر گفت: او زبیر است و آثار او همین است که دانستى! گفتم: حق من، حق شماست.(٨٨٥)



محبّت عمر نسبت به معاویه

در جاهاى متعددى ظاهر می شد: روزى پیش عمر از معاویه بدگوئى کردند، گفت: ما را از مذمّت جوانمرد قریش رها کنید، کسى که در غضب می خندد و آنچه در اختیار دارد مگر با رضایت بدست نمی آید و چیزى که بالاى سر اوست گرفته نمی شود مگر آنکه زیر پایش قرار گیرد.(٨٨٦)

هنگامی که عمر بن الخطاب، عتبة بن ابى سفیان را والى طائف و صدقات آن نمود و سپس برکنار کرد، به پیشواز او آمد و به همراه او سى هزار (سکه) یافت.

پرسید: از کجا بدست آوردى؟

گفت: بخدا این مال نه از آنِ تو و نه از آنِ مسلمانان است. لکن مالى است که آنرا با خود آوردم تا باغى با آن بخرم.

گفت: کارگزار ما، همراه او مالى یافتیم که راهى بجز بیت المال ندارد. پس اموال او را برداشت.

هنگامی که عثمان خلیفه شد به ابوسفیان گفت: آیا رغبتى در این مال دارى؟ من جهتى براى پسر خطاب درگرفتن آن نمی بینم. گفت: والله ما به آن احتیاج داریم، اما کار کسى را که قبل از تو بود رد نکن تا کسى که بعد از توست، کار تو را رد نکند.

عتبه در جنگ جمل به همراه عایشه حاضر بود و در آنروز چشم او کور شد، و در جنگ صفین همراه معاویه حاضر بود، سپس والى طائف گردید.

و ابوسفیان که از معاویه دیدار کرد، چون بازگشت، بر عمر وارد شد، پس (عمر) گفت: اى ابوسفیان ما را توشه و بهره اى بده.

گفت: هرگاه چیزى بدست آوردیم تو را به آن توشه و بهره می دهیم.

پس عمر انگشتر او را گرفت و براى هند فرستاد و به فرستاده خود گفت: به او بگو ابوسفیان می گوید آن دو خرجین را که با خود آوردم حاضر کن. مدت زیادى عمر منتظر نماند که دو خرجین را برایش آوردند که در آنها ده هزار درهم بود و عمر همه ى آنرا در بیت المال قرار داد.

چون عثمان خلیفه شد آنها را به ابوسفیان برگرداند. پس ابوسفیان گفت: مالى را که عمر بخاطر آن بر من عیب گرفت نمی گیرم.

ابوبکر، یزید بن ابى سفیان را فرمانده ى یکى از لشکرهاى شام قرار داد.(٨٨٧)

و عتبة بن ابى سفیان را والى طائف نمود، و عمر، یزید بن ابى سفیان را والى فلسطین نمود. و هنگامی که یزید مرد، معاویه بن ابى سفیان را بجاى او معیّن نمود.(٨٨٨)

و بخاطر تعیین سه برادر از خانواده ى ابوسفیان یعنى یزید و عتبه و معاویه... به ولایت، این خانواده مهمترین خانواده اى می شود که ابوبکر و عمر در امور خارجى خود بر آن اعتماد کردند.

و این ابتداى تسلط خانواده ى ابوسفیان بر قدرت بود. و هنگامی که عمر، سعد و خالد را عزل نمود، معاویه را بر شام باقى گذاشت. و این مطلب به گونه اى باعث برانگیختن تعجب عالم مصرى محمود ابوریّه گردید، که گفت: «معاویه در طول مدت حکومت عمر والى شام باقى ماند و هنگامی که عمر براى عثمان وصیّت کرد به صورتى غیرمستقیم هم براى معاویه به حکومت شام وصیت نمود.»

این چنین سلطنت و قدرت با بیعتِ عثمان در سال ٢٤ هجرى به امویان بازگشت، بعد از آنکه در سال فتح مکه (هشتم هجرى) آنرا از دست دادند. و تا زمان پیدایش دعوت عباسیان و فرار سپاه مروان دوّم آخرین سلاطین بنى امیه همچنان در دست آنان بود.

و میتوان گفت امویان فقط سه سال قدرت را از دست دادند که از فتح مکه شروع شد و با ارتحال پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پایان یافت! زیرا ابوبکر عده ى زیادى از امویان را بر سر قدرت گذاشت که در رأس همه آنها یزیدن بن ابى سفیان بر شام و عتبة بن ابى سفیان بر طائف و عتاب بن اسید بر مکّه و عثمان بن عفّان در وزارت بودند.

پس از آن، عمر تعداد والیان آنها را زیاد کرد و پس از او عثمان آنها را مضاعف نمود، قدرت را فقط براى آنها نگه داشت و تمام این امور در سایه ى حیات ابوسفیان و هند دختر عتبه بود او همان زنى بود که در مسیر جنگ احد به لشکر شوهرش پیشنهاد کرد تا قبر آمنه بنت وهب مادر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در منطقه ابواء بشکافند و اضافه کرد که: «اگر یکى از شما را اسیر کرد هر انسانى را با جزئى از اجزاى بدن او معاوضه می کنید».

و کشته هاى مسلمان را در احد مثله کرد و از گوش و بینى مردان خلخال و دستبند تهیه کرد.(٨٨٩)

هند از اعضاى حمزه دستبند درست کرد.(٨٩٠) و همین کار را با گوشهاى مسلمانان و بینى آنها انجام داد، و جگر حمزه را جوید.(٨٩١)

زبیر بن بکار در کتاب الموفقیاتِ خود از مطرف بن المغیرة بن شعبه روایت می کند که گفت: به همراه پدرم مغیره به دیدار معاویه رفتیم، پدرم نزد او می آمد و با او گفتگو می کرد سپس نزد من باز می گشت و از معاویه و عقل او سخن می گفت و از کارهاى او شگفت زده می شد. تا آنکه شبى وارد شد و از شام خوردن خوددارى کرد و او را غمگین یافتم، پس ساعتى منتظر او شدم و گمان کردم بخاطر حادثه اى که براى ما اتفاق افتاده یا کارى که کرده ایم ناراحت است، به او گفتم: می بینم از اول شب تا به حال غمگین هستى؟ گفت: فرزندم، از پیش خبیث ترین مردم آمدم، گفتم: چه شده؟ گفت: در خلوت به او گفتم: اى امیرمؤمنان تو به آرزوهاى خود رسیده اى! خوب است عدالتى را آشکار کنى و خیرى را گسترش دهى. و مسلماً عمرى از تو گذشته است، خوب است به برادران خود از بنى هاشم نگاه کنى و با آنها صله رحم نمائى، بخدا سوگند امروز چیزى ندارند که از آن بترسى.

در جوابم گفت: هرگز، هرگز، برادر تیم مستولى شد و عدالت نمود، و کرد آنچه کرد، بخدا سوگند چون به هلاکت رسید، یادى از او نماند. مگر آنکه گوینده اى بگوید: ابوبکر مستولى شد، سپس برادر عدى مستولى شد، پس کوشش کرد و ده سال دامن همّت به کمر زد، بخدا سوگند چون به هلاکت رسید، یادى از او نماند، مگر آنکه گوینده اى بگوید: عمر، سپس برادرمان عثمان مستولى شد، پس مردى خلیفه شد که احدى در نسب همانند او نبود، پس کرد آنچه کرد و به عدالت رفتار کرد، پس از آن بخدا سوگند چون به هلاکت رسید یادى از او نماند، و برادرِ هاشم در طول روز پنج بار نام او را به فریاد می برند: اشهد ان محمداً رسول الله، بنابراین چه عملى باقى می ماند مادرت بمیرد؟ نه، بخدا، مگر آنکه دفن شود، دفن شود.(٨٩٢)

و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به معاویه فرمود:

هرگاه مستولى شدى احسان کن.(٨٩٣)

حضرت حسن بن على عليه‌السلام به معاویه فرمود: تو در بیعت رضوان کافر بودى و در بیعت فتح پیمان شکن، و تو اى معاویه با پدرت از مولفه ى قلوب بودید که کفر را مخفى و اسلام را ظاهر می کنید و با اموال جذب می شوید.

معاویه به این مضمون سخن می گفت: به حتم افراد مورد اطمینان على را با مال جذب خواهم کرد و آنقدر اموال را در میانشان پراکنده می کنم تا دنیاى من بر آخرتشان غلبه یابد.(٨٩٤)

معاویه تعداد زیادى، حتى پسر عموى امام على عليه‌السلام عبیدالله بن عباس را با اموال فراوان جذب خود نمود. ابن مسعود از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم روایت می کند که: براى هر دینى آفتى است و آفت این دین بنى امیه هستند.(٨٩٥)

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: معاویه بر غیر اسلام می میرد.(٨٩٦) عبدالله بن عمر گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مردى از اهل آتش نزد شما می آید، من پدرم را در حالى که آماده می شد خود را به من ملحق کند رها کردم که ناگاه دیدم معاویه پیش می آید، و من از نگرانى در آمدم...

شریک می گوید: معاویه نسبت به پدر خود بسیار بدگمان بود.(٨٩٧) و قیس بن سعد نامه اى براى معاویه فرستاد که در آن چنین آمده بود: اما بعد تو بت، فرزندِ بت هستى، به اکراه در اسلام داخل شدى و به رغبت از آن خارج گردیدى و ایمانت از قدیم نبوده و نفاقت به تازگى بوجود نیامده است.(٨٩٨) جاحظ معاویه را به کفر نسبت داد.(٨٩٩)

و عقیل بن ابى طالب به او (معاویه) گفت: او (على عليه‌السلام ) را بر آنچه خدا و رسولش دوست دارند رها کردم و تو را بر آنچه خدا و رسولش نمی پسندند یافتم.(٩٠٠)

و صعصعة بن صوحان به معاویه در مجلس او در شام گفت: على و اصحاب او از همان ائمه ى ابرار (یعنى امامان نیکوکار) هستند و تو و اصحابت از همان (فاسقان) هستید.(٩٠١)

و اعترافات افراد بنى امیّه به کفرِ خود واضح است، هنگامی که ابوسفیان بعد از کور شدن بر عثمان وارد شد گفت: اینجا کسى هست؟ گفتند: نه، گفت: خداوندا امر (خلافت) را امر جاهلیّت و فرمانروائى را فرمانروائى عَصَبیّت و ستونهاى زمین را براى بنى امیّه قرار ده.(٩٠٢)

و همچنین گفت: آنرا همچون گوى دست بدست کنید قسم به آن کسى که ابوسفیان به او قسم می خورد نه بهشتى هست و نه آتشى.(٩٠٣)

ابوسفیان در کنار قبر حمزه چنین گفت: امرى که بخاطر آن دیروز با ما می جنگیدى، امروز بدست آوردیم، ما از خاندان تیم و عدى به آن سزاوارتر بودیم.(٩٠٤)

و ابوسفیان قبل از مردن به صراحت کفر ورزید.(٩٠٥)

در جنگ تبوک پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، معاویه و عمروعاص را دید که با هم راه می روند و گفتگو می کنند، فرمود: هنگامی که آن دو را با هم دیدید از همدیگر جدا کنید، آن دو هرگز بر خیر و نیکى با هم اجتماع نمی کنند.(٩٠٦)

حسن بصرى گفت: چهار خصلت در معاویه وجود دارد که اگر در او فقط یکى از آنها وجود داشت او را در آتش باقى می گذاشت بدون مشورت، سفیهان را بر این امت به کار گماشت در حالیکه باقى مانده ى اصحاب و صاحبان فضیلت در این امّت وجود داشتند.

دوم: جانشین نمودن فرزند مستِ شرابخوارى که ابریشم می پوشید و طنبور می نواخت.

سوم: ادعا کردن برادرى زیاد با خود.

چهارم: کشتن حُجر بن عدى و اصحاب او، واى بر او از حجر و اصحاب او، واى بر او از حجر و اصحاب او.(٩٠٧)

حضرت على عليه‌السلام فرمود: براى هر امّتى آفتى است و آفت این امّت بنى امیّه هستند.(٩٠٨)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوندا راکب و قائد و سائق (ابوسفیان و معاویه و عتبة) را لعنت کن.(٩٠٩)

با آنکه بنى امیّه مبغوضترین خلایق براى خداوند تعالى و رسول او صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحاب بودند، در زمان ابوبکر و عمر و عثمان نزدیکترین افراد به خلیفه شدند! و عمر، معاویه را به وصف مُصلح توصیف کرد!(٩١٠)

_____________________________________


ابو هریره ى دوسى

ابوهریرهى دوسى او در اواخر، اسلام آورد و به مدینه در حالى وارد شد که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در خیبر بود. و در مدینه، در مساکن اهل صفه سکونت گزید.(٩١١)

عمر او را والى بحرین نمود و مدتى بعد به او گفت:

آیا از زمانى که تو را بر بحرین گماشتم و تو حتى کفش نداشتى خبردارى؟ سپس خبردار شدم تو اسبهائى را به هزار و ششصد دینار فروخته اى.

گفت: اسبهائى داشتیم که زاد و ولد کردند و هدیه هائى که پى در پى به ما رسید. پس عمر خواست آنها را بگیرد.

گفت: حق ندارى چنین کنى.

عمر به او گفت: آرى بخدا (می گیرم) و پشت تو را بدرد می آورم سپس با تازیانه بطرفش برخواست و با همان او را چنان کتک زد که خونین شد سپس گفت: آنها را بیاور.

گفت: آنها را در راه خدا وقف کردم.

گفت: این در صورتى است که از راه حلال بدست می آوردى و به رغبت آنرا می پرداختى. آیا از هجر بحرین آمدى تا مردم اموال را براى تو جمع کنند نه براى مسلمانان؟ نه، به خدا سوگند، (مادرت) اُمیمه بیشتر از این درباره ات امید نداشت که خران را به چراگاه ببرى!

در کتاب البدایة و النهایه ى ابن کثیر آمده است که عمر، ابوهریره را بر بحرین گماشت و او با ده هزار بازگشت، پس عمر به او گفت: این اموال را براى خود برداشتى اى دشمن خدا و دشمن کتاب خدا.

ابوهریره گفت: من نه دشمن خدا هستم نه دشمن کتاب خدا، لکن دشمنِ دشمنان آنها هستم.

گفت: این اموال را از کجا آوردى؟

گفت: اسبهائى بودند که زاد و ولد کردند و زراعت و برده گان خودم و هدایائى که پشت سر هم به من رسید... و عمر او را در کارگزارى اول دوازده هزار درهم جریمه نموده بود.(٩١٢)

عمر او را به دروغ گفتن بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم متّهم نمود و با شلاق خود کتک زد و ابوهریره صریحاً قبول نکرد براى دومین بار به عنوان والى عمر به بحرین برود.(٩١٣)

عمر گفت: در حدیث زیاده روى کردى و بیشتر بنظر می رسد بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دروغ می گوئى.(٩١٤)

ابوهریره به عمر گفت: می ترسم پشتم را بزنید و آبرویم را بریزید و اموالم را بگیرید و دوست ندارم بدون حلم سخن گویم و بدون علم قضاوت کنم.(٩١٥)

و این ادعاى ابوهریره که می ترسم پشتم را بزنید و آبروى مرا بریزید و... از طرف او اتهامی بر علیه عمر بود بر اینکه بى سبب مردم را کتک می زند و بدون داعى به آنان ناسزا می گوید.

و بعد از آنکه عمر بر دروغ و دزدى او اطلاع پیدا کرد، او را به حکومت عمان فرستاد! چون وقتى عمر مرد والى او بر عمان ابوهریره بود.(٩١٦)

و معلوم نیست مردم بحرین چگونه تربیت شدند در حالیکه حاکم بر آنان متهم به دروغ و سرقت بود. و والى سابقشان را (یعنى مغیره)، عمر فاجر توصیف کرد و اهالى بحرین از او شکایت کردند و والى سوم عمر، بر بحرین قُدّامة بن مظعون بود که نه فقط شراب می خورد و مست می شد بلکه خوردن آنرا حلال می دانست،(٩١٧) و در حالیکه عمر این تظاهرکنندگان به فسق را به حکومت بحرین و افرادى مانند آنها را به ولایات دیگر می فرستاد، مؤمنان متقى مانند مقداد و عمار و ابن مسعود و قیس بن سعد بن عبادة و احنف بن قیس و سهل بن حنیف و حباب بن منذر و جابر انصارى از کارهاى مهم دور بودند.

سپس ابوهریره با معاویه فرزند هند در جنگ خود بر ضد على بن ابى طالب عليه‌السلام همراه گردید. و ابن ارطأة خونخوار او را والى معاویه بر مدینه نمود.(٩١٨)


خالد و عوامل دشمنى او با عمر

خالد در اواخر، بعد از آنکه یقین به پیروزى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیدا کرد و برترى سپاه اسلام را از نظر تعداد و تجهیزات دید، اسلام آورد. و بعد از آن دو کشتار بر ضد مسلمانان کرد، یک بار بعد از آنکه حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را پس از فتح مکه فرستاد و یک بار موقعى که او را ابوبکر فرستاد.

خالد بن ولید ادّعا کرد بخاطر سُخنى که از مالک بن نویره به او رسیده مالک مرتّد شده است، اما مالک آنرا انکار کرد و گفت: من بر دین اسلام هستم و چیزى تغییر ندادم و چیزى تبدیل نکردم و ابوقتاده و عبدالله بن عمر براى او شهادت دادند.

اما خالد او را جلو برد و به ضرار بن الأزور اسدى دستور داد، و او هم سرش را از تن جدا کرد. و خالد همسر او ام متمم را دستگیر و با او ازدواج کرد.

خبر قتل مالک بن نویره به دست خالد و ازدواج با همسرش به گوش عمر بن الخطاب رسید، به ابوبکر گفت: او زنا کرده، سنگسارش کن.

ابوبکر گفت: او را سنگسار نمی کنم. او اجتهاد کرد و خطا نمود.

گفت: او مسلمانى را کشت، پس او را بکش.

گفت: او را نمی کشم او اجتهاد کرده خطا نمود. گفت: او را عزل کن.

گفت: شمشیرى را که براى آنها خداوند از نیام کشید هرگز در نیام نمی کنم.(٩١٩)

عمر به خالد گفت: مرد مسلمانى را کشتى سپس به همسرش تجاوز کردى بخدا قسم تو را با سنگهایت سنگسار می کنم.(٩٢٠)

خالد، بنى جذیمه ى مسلمان را در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به قتل رساند، و حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گفت: خداوندا از کارى که خالد بن ولید انجام داد به سوى تو بیزارى می جویم. و اینرا دوبار گفت.(٩٢١)

و چون خالد دستور داد مالک را بکشند، مالک رو به زنش کرد و به خالد گفت: او همان کسى است که مرا کشت. و زن او در نهایت زیبائى بود. پس خالد گفت: بلکه خدا تو را بخاطر برگشتنت از اسلام کشت. مالک گفت: من بر دین اسلام هستم، خالد گفت: اى ضرار گردن او را بزن!

و ابونمیر سعدى این شعر را سرود:

قَضى خالِدٌ بَغْیاً عَلَیْهِ بِعِرْسِه  

 

وَ کانَ لَهُ فیها هَوَىً قَبْلَ ذلک  

فَأَمْضى هَواهُ خالِدٌ غَیْرَ عاطِف  

 

عِنانَ الْهَوى عَنْها وَ لا مُتَمالِکِ  

فَأَصْبَحَ ذا أَهل وَ أَصْبَحَ مالِکٌ  

 

إِلى غَیرِ أَهْل هالِکاً فِى الْهَوالِکِ  

خالد ظالمانه او را بخاطر زنش کشت و قبل از آن، به زن او تمایل داشت

پس خالد پیروى از هواى خود نمود و زمام هواى نفس را از او برنگرداند و بى اختیار شد، آنگاه خالد صاحب همسر شد و مالک همسرش را از دست داد و در بین هلاک شدگان هلاک گردید.(٩٢٢)

و ابوبکر به خالد نوشت که نزد او برگردد و او برگشت. و درحالى که قبائى بتن داشت و در عمامه ى او چند تیر فرو رفته بود به مسجد وارد شد، پس عمر بطرفش برخواست و عمامه او را برداشت و بهم زد و به او گفت: مردى را کُشتى و به همسرش تجاوز کردى، بخدا سوگند، تو را با سنگهایت خواهم کشت.(٩٢٣)

و خالد با او سخن نمی گفت زیرا فکر می کرد رأى ابوبکر مانند رأى اوست پس بر ابوبکر داخل شد و قصه را برایش گفت و عذرخواهى نمود، ابوبکر عذر او پذیرفت و از او گذشت و فقط او را بخاطر تزویجى که عربها در روزهاى جنگ نمی پسندیدند توبیخ کرد. پس خالد خارج شد در حالیکه عمر هنوز نشسته بود، پس گفت: اى پسر ام سلمه پیش من بیا، و عمر دانست که ابوبکر از او راضى شده است پس با او سخنى نگفت.(٩٢٤)

و این گذشتِ ابوبکر از خالد در قتل و زناى او، شبیهِ گذشت عمر از مغیره و زناى او در بصره است، در حالیکه اجراى حدود یکى از حقوقى است که خداوند تعالى در قرآن واجب نموده است.

سپس ابن ام الحکم (یکى از پسران معاویة بن ابى سفیان) همان زنا را انجام داد که خالد انجام داده بود. زیرا مردى را زندانى نمود و وادار کرد همسر زیباى خود را طلاق دهد و خود با او ازدواج کرد و چون معاویه او را دید، شیفته اش گردید و به آن زن شوهردار گفت: یکى از ما سه نفر را انتخاب کن یا مرا و یا ابن ام الحکم (والى) را یا اعرابى (شوهرت) را، پس او همسر فقیر خود را انتخاب کرد.(٩٢٥)

و مسأله ى جالب توجه اینست که خالد بن ولید رفیق ابوبکر بود و از حزب او به شمار می رفت. و او بود که در بیعت ابوبکر در سقیفه شرکت کرد، و در حمله و هجوم به خانه حضرت فاطمه عليها‌السلام شرکت نمود.

استاد هیکل در کتاب «الصدیق ابوبکر» خود می گوید: «ابوقتاده ى انصارى بر کار خالد غضبناک شد، چون مالک را به قتل رساند و با همسرش ازدواج کرد، لذا او را رها کرد و به مدینه بازگشت و قسم خورد هرگز در دسته اى نباشد که خالد سردسته آن باشد و متمم بن نویره برادر مالک همراه او رفت و چون به مدینه رسیدند ابوقتاده در حالى رفت که خشم او را متأثر می کرد پس ابوبکر را دید و قصه ى خالد و قتل مالک به دست او و ازدواجش با همسر او را تعریف کرد و اضافه کرد که خود قسم خورده است هرگز زیر پرچمی که خالد بر آن است نباشد.

و در ادامه گفت: لکن ابوبکر شیفته ى خالد و پیروزی هایش بود و گفتار ابوقتاده را نمی پسندید بلکه سخن او را انکار نمود.

با این توصیف پرونده ى روابط عمر و خالد از گذشته ها سیاه بود. و عمر با طرد او از شام و خارج کردن او از حیات سیاسى، این پرونده را درهم پیچید. و همانطور که در یک دستگاه قدرت، خطوط سیاسى مختلفى یافت می شود، خالد جزو خط ابوبکر به شمار می رفت.

و چون عمر به خلافت رسید او را عزل کرد و ابوعبیده را به جاى او گذاشت، زیرا از گذشته، رابطه ى بین این دو تیره بود،(٩٢٦) رابطهى بین سرورى در قوم خود (خالد) و بردهاى در میان آنها (عمر).

و ذکر شده است که عمر براى خدمت همراه ولید بن مغیره مخزومی به شام رفت تا بار او را بر دارد و برایش غذا بپزد.(٩٢٧)

روایت می گوید عمر، عسیفِ ولید بن مغیره بود، عسیف برده یا خدمتکار را می گویند.(٩٢٨)

و فقط عمر متهم به قتل خالد بن ولید مخزومی نگردید بلکه پدر خالد، ولید بن مغیره ى مخزومی ، نیز او را متهم به قصد قتل نمود، (در زمان خدمت عمر به مغیره) موقعى که در زمان جاهلیت عمر براى مغیره گوسفندى ذبح کرد، مغیره او را متهم نمود بخاطر زیادى روغن و گوشت، در گرماى حجاز و مشقّت راه رغبت به قتل او پیدا کرده است!(٩٢٩)

در روابطِ این دو نفر نوعى از رقابت یافت می شد مخصوصاً که هر دو تلاش می کردند به مقامی عالى در حکومت دسترسى پیدا کنند. عمر و خالد در زمان جاهلیت بخاطر عداوتى که با هم داشتند با یکدیگر کشتى گرفتند، پس خالد عمر را به زمین زد.(٩٣٠)

ظواهر نشان می دهد که دعوایشان شدید بوده زیرا شعبى گفته است که: خالد ساق پاى عمر را شکست پس از آن معالجه شد و بهبودى یافت.(٩٣١)

و روزى که نامه عمر براى عزل خالد و جانشینى ابوعبیده ى جراح به دست خالد رسید گفت: الحمدالله که ابوبکر مرد و او محبوبتر از عمر برایم بود و الحمدلله که خداوند عمر را خلیفه نمود و او برایم از ابوبکر مبغوضتر است.(٩٣٢)

خالد بعد از عزل شدن از قدرت دانست ابوبکر مرده است.(٩٣٣)

ابن حجر ذکر می کند که: ابوبکر خالد را بر شام گماشت و عمر بعد از آنکه ابوعبیده ى جرّاح را والى نمود او را عزل کرد.(٩٣٤)

و محبت ابوبکر به خالد باعث شد او را فرمانده ى تمام امیران نماید.(٩٣٥) و طبیعى بود خالد با تکبر به اجیر پدرش (عمر بن حنتمه) نگاه کند. و عمر با دیدهاى پر از کینه و نارضایتى به خالد نگاه کند.

روابطِ خالد با ابن عوف نیز خوب نبود، چون خالد در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را.(٩٣٦) دشنام داد

بنابراین ابن عوف و عمر در دیدگاه خود نسبت به خالد که از دار و دسته ى ابوبکر به شمار می رفت توافق داشتند.

خالد بر همان شیوه ى خود ادامه داد و به اعتراض مسلمانان هیچ اهمیتى نمی داد. و هنگامی که با اهل یمامه مصالحه کرد و پیمان صلح را بین خود و آنها نوشت و با دختر مجاعة بن مرارة حنفى ازدواج کرد، نامه ى ابوبکر بدست او رسید که: به جان خود سوگند اى پسر ام خالد، تو در فراغت هستى آن چنان که با زنان ازدواج می کنى، در حالیکه در اطراف حجره ات هنوز خون مسلمانان خشک نشده است.

خالد در پاسخى شدیداللحن گفت: این نامه کار ابوبکر نیست و کار اُعَیْسِر (عمر) است.

و هنگامی که خالد بن ولید در عراق می جنگید، ابوبکر برایش نامه اى نوشت و امر کرد به شام برود و گفت: من تو را به فرمانده ى لشکریانت گماشتم و عهدنامه اى برایت نوشتم که آنرا بخوانى و بدان عمل کنى پس به شام برو تا نامه ام به دستت برسد، پس خالد گفت: این عمر بن الخطاب بر من حسد می ورزد که مبادا فتح عراق بدست من باشد.(٩٣٧)

عمر به حسدورزى نسبت به خالد اعتراف کرد و گفت: من خالد را به خاطر ناراحتى یا خیانت عزل نمی کنم، لکن مردم مفتون او شده اند.(٩٣٨)

عمر سعى می کرد اختیارات خالد را محدود کند لذا بر ابوبکر اصرار می کرد بدون دستور او گوسفند یا شترى به خالد ندهد و براى عزل وى به ابوبکر اصرار می ورزید.(٩٣٩)

عمر او را متهم کرد که اموال را در اختیار اشراف و زبانبازان قرار می دهد.(٩٤٠)

عمر بن الخطاب به ابوبکر گفت: براى خالد بن ولید بنویس که با تمام کسانى که همراه او هستند به طرف عمروعاص برود و نیروى امدادى او باشد، ابوبکر هم قبول کرد و براى خالد بن ولید نوشت.

چون نامه ى ابوبکر به دستش رسید گفت: این کار عمر است، بر فتح عراق بر من حسد ورزید که مبادا بدست من فتح شود، براى همین خواست مرا نیروى امدادى عمروعاص و اصحاب او قرار دهد تا مانند یکى از آنها باشم، پس اگر فتحى پیش آید آوازه اش براى او خواهد بود نه براى من.

و از طرفى ابوبکر به عمروعاص نوشت: براى خالد بن ولید نوشته ام که بعنوان نیروى امدادى بطرف تو حرکت کند، بنابراین، چون نزد تو آمد همراهى را با او، نیکو گردان (و با او خوشرفتارى کن) و بر او گردنفرازى نکن و بدون مشورت با او تصمیم نگیر، و بخاطر آنکه تو را بر او و بر دیگران مقدم کرده ام بدون مشورت با او تصمیم نگیر، و مشورت کن و با آنان مخالفت نکن.(٩٤١)

عمر قبل از خلافت خود گفت: بخدا قسم اگر خداوند تعالى این امر (خلافت) را در اختیار من بگذارد، مثنى بن حارثه را از عراق و خالد بن الولید را از شام عزل می کنم.(٩٤٢)

عمر بن الخطاب تلاش وافرى کرد تا خالد را نابود کند زیرا فرماندهى بزرگترین لشکر عراق بود و دشمن سرسخت او به شمار می رفت. و به شدت از حکومت ابوبکر دفاع می کرد. بنابراین نابود کردن او به معناى شروع اضمحلال حکومت ابوبکر حساب می شد. و اگر عزل خالد از لشکر عراق صورت نمی گرفت عمر نمی توانست ابوبکر را بکشد و به قدرت برسد و در پى آن عمر، معاویه (همپیمان خود) را فرمانده ى خالد و ابوعبیده نمود.(٩٤٣)

خالد بعد از برکنارى، بر عمر غضبناک شد و گفت: «امیرمؤمنان مرا بر شام گماشت و چون بر ثنیّه (گندم و عسل) شد (و کارها را آماده بهره بردارى کردم) مرا بر کنار کرد و دیگرى را بر من ترجیح داد.»(٩٤٤)

و هنگامی که عمر به خلافت رسید نامه اى براى خالد در شام فرستاد که در آن چنین آمده بود: خبردار شده ام که با شراب خود را شسته اى در حالیکه خداوند ظاهر و باطن شراب را حرام کرده است.(٩٤٥)

یعقوبى می گوید: عمر نسبت به خالد بدبین بود، بخاطر سخنى که درباره ى عمر گفته بود. و چون او را از شام عزل کرد خالد گفت: خدا رحمت کند ابوبکر را اگر زنده بود مرا عزل نمی کرد.

عمر به ابوعبیده نوشت: اگر خالد چیزى را که غلامان او گفته اند تکذیب کرد، (عمر را در نسبش متهم کرده بود) کارى به او نداشته باش والا عمامه ى او را بردار و نصف اموال او را بگیر. پس خالد با خواهر خود مشورت کرد، خواهرش گفت: بخدا قسم، ابن حتمه چیزى نمی خواهد جز آنکه خود را تکذیب کنى و بعد تو را از کار برکنار کند، مبادا چنین کنى.

لذا خالد خود را تکذیب نکرد، پس بلال برخواست و عمامه ى او را کند و ابوعبیده نصف دارائى او را برداشت، حتى از کفشهاى او هم نگذشت و یکى از آن دو را برداشت».(٩٤٦)

اختلاف و مشکل عمر با خالد حساس و قدیمی بود و به زمان جاهلیت باز می گشت به همان زمانى که عمر خدمتکار ولید بن مغیره ى مخزومی و مادرش کنیز هشام بن ولید بود. و هنگامی که عمر ادّعا کرد نسب مادرش حنتمه به بنى مخزوم یعنى قبیله ى خالد می رسد، خالد قبول نکرد، و عمر بر خالد شرط کرد در صورتى او را در منصب فرمانده ى شام باقى می گذارد که خود را بخاطر گفته هایش درباره ى حنتمه تکذیب کند، اما خالد امتناع ورزید و نتیجه آن شد که او را عزل کردند و اهانت نمودند و اموال او را تقسیم کردند و در شرایط مشکوکى از دنیا رفت! سپس عمر زنها را از عزادارى بر او منع کرد.

عمر موقعى که بر اریکه ى قدرت نشست و بر خالد دست یافت، به قتل خالد که بر آن عهد بسته بود، وفا کرد، چون مرتکب قتل و زنا شده بود و عمر به یقین ایمان داشت که خالد به حتم مرتکب قتل و زنا شده است.


کشته شدن خالد بدست عمر بخاطر قضیه ى مالک بن نویره

قبل از آنکه قضاوت بر علیه خالد باشد قضاوت بر علیه ابوبکر بود درباره ى قضیه اى که دو سال، از آن گذشته بود.

هنگامی که عمر به خلافت رسید خطبه خواند و گفت: بخدا سوگند: خالد بن ولید و مثنى بن حارثه را عزل می کنم تا بدانند خداوند نصرت دهنده دین خویش است و خدا آن دو را نصرت نکرد، پس هر دو را عزل کرد.(٩٤٧)

بنابراین سبب اصلى قتل خالد در دشمنى هاى دیرینه و اختلافات حزبى آن دو آشکار می شود.

و چون خالد از قدرت برکنار شد و به مدینه بازگشت روابط بین آن دو روزبروز بدتر شد و هنگامی که خالد بر علیه عمر گفتگو کرد، شخصى به او گفت: اى امیر صبر کن، این همان فتنه است، اما خالد بدون تردید گفت: قسم می خورم تا موقعى که پسر خطاب زنده است هرگز.

ظاهراً خالد از عمر می ترسید و از ناحیه ى او حَذَر می کرد، و ابن عوف با عمر در نظرشان نسبت به خالد مشترک بودند.

عمر اموال فراوان را به افراد حزب خود، مانند زید بن ثابت و ابن عوف می بخشید در حالیکه خالد را مورد محاسبه قرار می داد!

طبرى ذکر می کند که: «هرگاه عمر از کنار خالد عبور می کرد می گفت: اى خالد، مال خدا را از زیر نشیمنگاه خود خارج کن،(٩٤٨) خالد می گفت: بخدا قسم مالى ندارم، و چون عمر بر او اصرار زیاد نمود، خالد به او گفت: قیمت چیزى که در حکومت شما بدست آوردم چهل هزار درهم نیست.

عمر گفت: همه اش را در مقابل چهل هزار درهم از تو می گیرم.

(خالد) گفت: مال خودت.

(عمر) گفت: آنرا گرفتم، و خالد اموالى بجز وسائل و تجهیزات و برده نداشت، (عمر) آنها را حساب کرد، قیمتشان به هشتاد هزار درهم رسید و عمر با او نصف کرد، پس چهل هزار درهم به او داد و اموال او را برداشت.

به او گفته شد: اى امیرمؤمنان خوب است مال خالد را برگردانى!

گفت: من براى مسلمانان تجارت می کنم، بخدا قسم هرگز به او بر نمی گردانم. و موقعى که عمر با خالد چنین برخوردى کرد، احساس کرد انتقام خود را از او گرفته است».(٩٤٩)

و عمر به او گفت: این ثروت از کجا بدست آمده؟

گفت: از انفال و دو سهم است.(٩٥٠)

و این حالت اختلاف و دشمنى بین عمر و خالد ادامه پیدا کرد. گفته اند که: «خالد با پیراهنى ابریشمین بر عمر داخل شد، عمر گفت: اى خالد این چیست؟

گفت: هیچ اشکالى ندارد اى امیرمؤمنان، آیا عبدالرحمن بن عوف آنرا نپوشید؟

گفت: آیا تو مثل ابن عوف هستى؟ آیا مانند چیزى که ابن عوف دارد تو هم دارى؟ بر کسانى که در خانه هستند واجب کردم که هر کدام تکه اى از آنرا که نزدیک اوست بگیرد.

راوى گفت: لباس او را پاره پاره کردند، تا آنجا که چیزى از آن باقى نماند.»(٩٥١)

عمر پوشیدن ابریشم را براى ابن عوف حلال کرد چون از حزب او بود و بر خالد حرام کرد چون از حزب ابوبکر به شمار می رفت. و خالد در حالى از دنیا رفت که با عمر قهر بود.(٩٥٢)

پاره کردن لباس خالد در مجلس عمومی و برهنه نمودن او، با آنکه فرماندهى سپاه جنگهاى ردّه و فرماندهى سپاه عراق بود، توهین بسیار بزرگى در خود داشت که با برنامه ى قتل او برابرى می کرد!

و هنگامی که عمر شخصى را براى کشتن خالد فرستاد، پیوسته منتظر و تشنه ى شنیدن خبر بود:

ثعلبة بن ابى مالک می گوید: «پسر خطاب را در قُبا با چند نفر از مهاجرین و انصار دیدم، پس مردانى از اهل شام را دیدم که در مسجد قبا نماز می خوانند، (عمر) گفت: این گروه چه کسانى هستند؟

گفتند: از یمن هستیم.

گفت: در کدام یک از شهرهاى شام منزل کردید؟

گفتند: حمص

گفت: چه خبر تازه اى داشت؟

گفتند: مردن خالد بن ولید در روزى که از حِمْص خارج شدیم.»(٩٥٣)

بنابراین عمر به انتظار خبرى از شام على الخصوص از حِمص، که موطن خالد بود به شمال مدینه و به مسجد قبا رفت، و در آنجا او را به مردن خالد بشارت دادند.

و در سایه ى همین شرایط سختى که از تیرگى روابط عمر و خالد و کارهاى عمر مانند عزل و اهانت او بوجود آمد، در سال ٢١ هجرى ناگهان خالد به هلاکت رسید.

بعد از آن عمر، مجلس نوحه گرى در عزاى او، و ماندن در خانه ى همسر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، میمونه دختر حارث هلالى خاله خالد را بهم زد!

و تمام زنان بنى مخزوم را که حاضر در مجلس بودند شخصاً و با تازیانه ى خود کتک زد!

و غضب او بر زنِ نوحه گر بر خالد به حدى رسید که (هنگامی که در اثر زدن او روسریش افتاد) گفت: رهایش کنید، هیچ حرمتى ندارد.(٩٥٤)

انتقام عمر از زنان بنى مخزوم و آن چنان سخن گفتن درباره ى آنها، موضعگیرى و گفتار آن زنان را درباره ى عمر که او فرزند کنیزشان حنتمه بوده و بدگوئى خالد از وى را موکداً اثبات می کند.

و بعد از کشته شدن خالد عمر گفت: ابوسلیمان هلاک شد، خدا رحمتش کند، پس طلحة بن عبیدالله به او گفت:

لا أَعْرِفَنَّکَ بَعدَ الْمَوتِ تَنْدُبَنى  

 

وَ فى حَیاتى مازَوَّدْتَنى زادى(٩٥٥)  

یعنى «چگونه بر من زارى می کنى با آنکه در زندگانیم مرا از توشه ى خویش محروم کردى.»

داستان خالد و عمر همچون داستان صفوان است:

صفوان بن امیه، عمیر بن وهب را به مدینه فرستاده بود تا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به قتل برساند و همواره از تازه واردین پرس و جو می کرد، تا آنکه تازه واردى آمد و او را به مسلمان شدن عمیر و شکست نقشه اش خبر داد.(٩٥٦)

زبیر بن بکار ذکر کرد که: تمام فرزندان خالد بن ولید منقرض شدند و یک نفر از آنها باقى نماند و ایوب بن سلمه، خانه هایشان را در مدینه به ارث برد. و این اتفاق بعد از کشته شدن عبدالرحمن بن خالد بدست معاویه و کشته شدن مهاجر بن خالد بن ولید به همراه على عليه‌السلام در صفین واقع شد.(٩٥٧)

و از تصادفات عجیب، اتفاق افتادن دو حادثه ى قتل خالد و قتلِ فرزندش در شهر حمص شام است. این دو در سایه ىِ حکومتِ معاویه (سر منشاء تمام آدمکشى ها) بر شام به قتل رسیدند!

دشمنى و کینه ى عمر بر بنى مخزوم بسیار عجیب بود، او تلاش کرد ولید را در ایامی که پیشخدمت او بود به قتل برساند.(٩٥٨)

و هنگامی که ولید بن مغیره مُرد، عمر درباره ى او چنین گفت: ولید از عربها نیست.(٩٥٩)

حسان بن ثابت، ولید بن مغیره را هجو کرد و او را برده اى لقین (باهوش) خواند و گفت:

وَ اَنْتَ عَبْدٌ لَقْینٌ لافُؤادَ لَهُ  

 

مِنْ آلِ شَجْع هُناکَ اللُّؤمُ و الخَوَرُ  

وَ قَدْ تَبَیَّنَ فى شَجْع وِلادَتُکُمْ  

 

کَما تَبَیَّنَ أنّى یَطلُعُ الْقَمَرُ(٩٦٠)  

یعنى «تو برده ى باهوشى هستى که دل و جرأت ندارى، برده اى از آل شجع، آنجائى که لئامت و ضعف وجود دارد. ولادت شما در شجع معلوم شد، همانطورى که معلوم شد ماه از کجا طلوع می کند».

عمر آنها را به ستمگرى نسبت داد و گفت: گمان می کنم خاندان مغیره مبتلا به ظلم و ستمگرى شده اند.(٩٦١)

و بعد از آنکه آنها را در دنیا تباه کرد راغب شد آنها را در جهنم داخل کند، پس به خالد چنین گفت:

اى خاندان مغیره گمان می کنم شما براى آتش آفریده شده اید.(٩٦٢)

عمر، حارث بن هشام بن المغیره ى مخزومی را بر رفتن به میدان جنگ مجبور کرد، پس مردم بى تاب شدند. (عمر) گفت: اى مردم بخدا قسم من نه بخاطر رغبت به خود و روى گردانى از شما خارج شدم و نه براى انتخاب شهرى بر شهر شما، ولکن امر (قضا و قدر) چنین بود.(٩٦٣)

و برغم زیادى افرادى مانند عثمان بن عفان و ابن عوف و زید بن ثابت که عمر آنان را از رفتن به جنگ معاف نمود، خاندان مغیره را درست مثل عکرمة بن ابى جهل مخزومی و حارث بن هشام و خالد بن سعید بن العاص و دو برادر و فرزندش، مشمول معافیت نکرد، و در جنگ کشته شدند.(٩٦٤)

و انتقام عمر شامل حال فرزندان خالد بن ولید شد، و با مهاجر بن خالد بن ولید از طرفى بخاطر دشمنى با پدرش و از طرف دیگر بخاطر آنکه به شدت به على عليه‌السلام اعتقاد داشت، دشمنى نمود.(٩٦٥)

حذیفة بن یمان عبسى بهترین والیان عمر کسانى بودند که آنها را به مدائن پایتخت ایران فرستاد و ظاهراً عواملى موجب شدند چنین تصمیمی را اتخاذ کند از جمله آنکه:

ـ مدائن پایتخت کسراها بود و این نشان می داد آن شهر در نظر ایرانیان اهمیت بسزائى دارد.

ـ سلمان فارسى به زبان فارسى سخن می گفت و بهتر از دیگران با ایرانیان رفتار می کرد.

ـ وجود دشمنانى در مداین که عمر میخواست آنان را تحت فرمان خود درآورد و رضایتشان را جلب کند.

پس علت آنکه عمر سلمان و حذیفه را به شام و کوفه و یمن نمی فرستاد وجود لشکریان مسلمان در آن شهرها بود!

(هنگامی که عمر، عمار را به کوفه فرستاد، کار او را منحصر در اقامه ى نماز جماعت آن شهر نمود و این در زمان حکومت سعد بن ابى وقاص اتفاق افتاد).(٩٦٦)

ابوبکر و عثمان و معاویه هیچ یک از پیروان على عليه‌السلام را استخدام نمی کردند و استخدام بعضى از پیروان على عليه‌السلام از خصوصیات عمر بشمار می رود. همانطوریکه بصورتى جالب توجه، بیان مناقب على عليه‌السلام و بیان نصوص الهى بر ولایت و حقانیت على عليه‌السلام از خصوصیات او بوده است.

حذیفه بن الیمان از اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود و اعمال و سخنان بسیارى دارد که علم و اخلاص و ایمان او را اثبات می کند. پدر او در جنگ احد به شهادت رسید. او سوار بر الاغى که زیر پالانش توشه ى خود را گذاشته بود به مدائن رفت و چون به مدائن رسید در حالى که در دست قرصى نان و اندکى گوشت داشت، تجّار بزرگ به استقبال او شتافتند. و چون عهدنامه ى خود را بر آنان خواند گفتند: هر چه میخواهى بگو.

گفت: غذائى که بخورم و علوفه ى این الاغم، از کاه مادامی که بین شما هستم. و مدتى طولانى در آنجا اقامت کرد تا آنکه عمر برایش نوشت که: برگرد و چون خبر بازگشت او به عمر رسید، در بین راه در کمین او نشست و این عادت او بود، و چون او را به همان صورتى دید، که رفته بود، نزد او رفت و او را در بغل گرفت و گفت: تو برادرم هستى و من برادرت.(٩٦٧)

ابن اثیر در کتاب «اُسدالغابة» ذکر کرد که: «حذیفه صاحب سرِّ رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى منافقین بود، کسى بجز حذیفه آنها را نمی شناخت، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را بر آنها آگاه کرد».

هرگاه کسى می مرد عمر درباره ى حذیفه سؤال می کرد، پس اگر در نماز او حاضر شده بود عمر بر او نماز می خواند و اگر حذیفه حاضر نشده بود عمر نیز حاضر نمی شد.(٩٦٨)

ابن عساکر و ابن منظور و ابن حزم ذکر کردند که حذیفه بر ابوبکر نماز نخواند.(٩٦٩)

ابن حزم اندلسى ذکر کرد که حذیفة بن الیمان عبسى بر ابوبکر و عمر نماز نخواند.(٩٧٠)

در حالیکه حذیفه و اشتر و اصحابشان بر ابوذر که به صحراى ربذه تبعید شده بود نماز خواندند.(٩٧١)

در سنن مسلم آمده است که: «خلیفه عمر گفت: کدام یک از شما پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را شنید که از فتنه هائى که چون موج دریا موج می زنند یاد می کند؟ حذیفه می گوید: پس مردم ساکت شدند، پس گفتم: من شنیدم، گفت: آفرین، احسنت.

حذیفه گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که میفرمود: فتنه ها همچون حصیر، شاخه به شاخه بر دلها عارض خواهد شد... و بین تو و آنها درى بسته وجود دارد که نزدیک است شکسته شود... آن در، مردى است که کشته می شود یا می میرد».(٩٧٢)

و مردى که کشته شد و با او دَرِ فتنه باز شد عثمان بن عفان و به قولى عمر بود.

ابن حجر عسقلانى درباره ى حذیفه و پدرش گفت: هر دو در جنگ احد حاضر بودند و یمان در آن جنگ به شهادت رسید. بخارى حدیث حضور و شهادت او را در جنگ احد روایت کرد. حذیفه در جنگ خندق حاضر بود و شهرتِ نیکوئى در آن جنگ و بعد از آن داشت و حذیفه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم روایات بسیارى نقل نمود...».

عجلى می گوید: عمر او را بر مدائن گماشت، و همواره در آنجا بسر می برد تا آنکه عثمان کشته شد، و چهل روز بعد از بیعت با على عليه‌السلام کشته شد و این واقعه در سال سى و شش اتفاق افتاد.

على بن یزید از سعید بن مسیب روایت کرد که حذیفه گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مرا بین هجرت و نصرت دادن مخیّر نمود، پس نصرت دادن را انتخاب کردم، و مسلم بن عبدالله از عبدالله بن یزید خطمی روایت کرد که حذیفه گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى آنچه گذشت و آنچه خواهد شد تا قیام قیامت با من سخن گفت. و در صحیحین آمده است که ابو دردا به علقمه گفت: آیا در میان شما صاحب سرّى که احدى آنرا نمی داند (یعنى حذیفه) وجود ندارد؟

در صحیحین همچنین درباره ى عمر آمده است که او از حذیفه دربارهى فتنه سؤال کرد. حذیفه در فتح عراق حاضر بود و در آنجا آثار مشهورى از خود بجا گذاشت. و گفت: روز قیامت به پا نمی شود مگر آنکه منافقان هر قبیله اى به ریاست برسند.

به حذیفه گفتند: عثمان کشته شد، به چه کارى ما را دستور می دهى؟

گفت: همراه عمّار باشید.

گفته شد: عمّار از على جدا نمی شود، گفت: حسد بدن را هلاک کرد، نزدیکى عمار به على عليه‌السلام شما را از او دور می کند، بخدا قسم على عليه‌السلام از عمّار به فاصله بیش از خاک تا ابر آسمان بهتر است، عمّار از نیکان است».(٩٧٣)

زیاد بن لبید بن ثعلبه او زیاد بن لبید بن ثعلبه ى خزرجى است، در مکه با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اسلام آورد و سپس به همراه او به مدینه آمد، و به او مهاجر انصارى گفته می شود. و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مطلبى را یاد کرد و فرمود: آن مطلب هنگام از دست رفتن علم است. گفتند: اى رسول خدا چگونه علم از دست می رود؟ در حالیکه ما قرآن را می خوانیم و به فرزندان خود یاد می دهیم و فرزندانمان به فرزندان خود یاد می دهند. حضرت فرمود: مادرت بعزایت بنشیند اى فرزند لبید، آیا چنین نبود که یهود و نصارى تورات و انجیل را می خوانند و از آن دو هیچ سودى نمی برند؟!(٩٧٤)

زیاد همان کسى بود که به همراه مردى دیگر در حادثه ى هجوم بر خانه ى حضرت فاطمه عليها‌السلام]شمشیر[ زبیر را گرفت و به سنگ زد.(٩٧٥)

واقدى و دیگر مورخان ذکر کرده اند، او عامل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر حضرموت بود.(٩٧٦) و سبب ارتداد و جنگ قبیله ى کنده با اسلام شد.(٩٧٧)


قنفذ بن جذعان

قنفذ بن عمیر بن جذعان برده ى ابوبکر بود،(٩٧٨) و او همان کسى بود که به همراه عمر و دیگران بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام هجوم بردند، و دَرِ خانه را آتش زدند و بر سرور زنان جهان فشار دادند.

نام قنفذ در حوادث قبل از هجوم و حوادث بعد از هجوم بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام ذکر شده است. زیرا ابوبکر به قنفذ گفت: برو على را صدا بزن.(٩٧٩)

ابن عبدالبر ذکر کرد که: او قنفذ بن جذعان تمیمی است، و از اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، او دست پرورده ى مؤسسه ى مشهور عبدالله بن جذعان بود که بزرگترین مرکز فحشا در جزیره العرب به شمار می رفت.(٩٨٠) عمر او را بر مکّه والى نمود سپس او را عزل کرد و نافع بن الحارث را والى کرد.(٩٨١) و نصف اموال او را نگرفت.

ابن شهر آشوب ذکر کرد که ابن قتیبه در کتاب «المعارف» خود ماجراى کتک زدن قنفذ به فاطمه عليها‌السلام را ذکر کرده است (البته در چاپ قدیم آن کتاب)

و می گوید: «محسن (فاطمه عليها‌السلام)، در اثر راندن دشمنانه ى قنفذ تباه شد»(٩٨٢)

سلمة بن سلّامه هنگامی که مسلمانان بطرف بدر حرکت کردند، مردى اعرابى از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سؤال کرد که در شکم این شترم چیست؟

سلمة بن سلامه گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نپرس و به من رو کن. من تو را خبر می دهم، تو بر آن جهیدى و در شکم او از تو شتر بچه ى ماده اى وجود دارد، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اندکى صبر کن به مرد فحش دادى و از سلامه اعراض نمود.(٩٨٣) او سلمة بن سلامة بن وقش انصارى و از نخستین مسلمانان است، و گفته شده است که او در جنگهاى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حاضر بود.

ابوبکر جوهرى از حوادث خانه ى فاطمه عليها‌السلام چنین می گوید: «عمر به همراه گروهى آمد که در میان آنها اسید بن حضیر و سلمة بن سلامة بن وقش... به چشم می خوردند».(٩٨٤)

و هنگامی که این گروه بر قدرت مستولى شدند، عمر بن الخطاب سلمة بن سلامه را حاکم یمامه نمود.(٩٨٥) یمامه در آن زمان شهرى بزرگ و داراى خیرات و منافع بسیار بود! و با این توصیف سلمة بن سلامه از والیانى به شمار می آید که در حکومت خلیفه عمر از شهرت بسزائى برخوردار شد.

عبدالله بن ابى ربیعه او عبدالله بن ابى ربیعه ى مخزومی و نام او در جاهلیت بجیر بود. او همان کسى بود که قریش او را به همراه عمروعاص به حبشه فرستادند تا مسلمانان فرار کننده ى به آنجا را بازگرداند و گردنکشان قریش از آنان انتقام گیرند.(٩٨٦)

و برغم آنکه عبدالله بن ربیعه اسلام آوردن خود را اعلان کرد لکن دائماً در انتظار شکست اسلام بسر می برد. زیرا واقدى در کتاب مغازى خود می گوید: عبدالله بن ابى ربیعه همراه ابوسفیان و صفوان بن امیّه به طرف جنگ حنین رفتند تا ببینند هزیمت و شکست براى چه کسى خواهد بود و پشت دروازه به اضطراب افتادند، در حالیکه مردم با یکدیگر مقاتله می کردند.(٩٨٧)

در جنگ حنین معلوم و مشهور شد که آزاد شدگان بودند که نقشه کشیدند مسلمانان در آن جنگ فرار کنند.(٩٨٨)

یعنى کارهاى عبدالله بن ابى ربیعه قبل و بعد از اظهار اسلام فرقى نکردند! قریش شخصى را براى میانجیگرى نمی فرستاد مگر آنکه از داهیان حیله گر باشد. و او در روز فتح مکّه اسلام آورد بنابراین از طلقا و آزادشدگان است. و در هجوم بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام شرکت کرد.(٩٨٩)

ابن حجر عسقلانى می گوید: «عبدالله، فرمانده ى لشکر عمر شد. و بر آن ادامه داد تا آنکه براى نصرت عثمان حرکت کرد پس از روى مرکب خود در نزدیکى مکه افتاد و به هلاکت رسید.

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در فتح مکّه فرمان داد عبدالله بن ابى ربیعه را به قتل برسانند سپس عبدالله عذرخواهى کرد و اسلام خود را اظهار کرد.(٩٩٠)

و در جنگ حنین به مسلمانان خیانت کرد و به همراه ابوسفیان و صفوان بن امیه فرار کرد.(٩٩١)

و گفته می شود عمر به اهل شورى چنین گفت: اختلاف نکنید، زیرا اگر اختلاف کنید معاویه از شام و عبدالله بن ابى ربیعه از یمن نزد شما می آیند، آن دو ارزشى براى سوابق شما نخواهند دید، این امر (خلافت) نه سزاوار آزادشدگان است و نه فرزندان آزادشدگان.(٩٩٢)

و هنگامی که عمّار و ابى سرح در بیعت با على عليه‌السلام و عثمان، اختلاف کردند، مقداد از عمّار جانبدارى کرد ولى عبدالله بن ابى ربیعه در جانب ابن ابى سرح ایستاد و به ابن عوف گفت: (ابن ابى سرح) راست می گوید، اگر با عثمان بیعت کنى، می گوئیم شنیدیم و اطاعت کردیم.(٩٩٣)

ابن عساکر می گوید: بعد از کشته شدن عثمان، عبدالله بن ابى ربیعه در کنار دشمنان امام على عليه‌السلام ایستاد و از آمادگى خود براى تجهیز مردم براى آن جنگ پرده برداشت.(٩٩٤)

ظواهر امر نشان می دهد که او بعد از کشته شدن عثمان به مکّه رسید و در همانجا به هلاکت رسید. بنابراین ابن ابى ربیعه حیات سیاسى خود را با سفر به حبشه براى قتل جعفر بن ابى طالب و یاران او، بخاطر دشمنیش با اسلام، شروع کرد و با دعوت به قتل على بن ابى طالب عليه‌السلام و یاران او خاتمه داد!


حمایت عمر از ابن عوف و ابن ثابت و ابن مسلمه

عمر، عبدالرحمن بن عوف را به خود نزدیک کرد تا جائى که از مشاورین مقرّب خلیفه گردید. ابن عوف در بیعت ابوبکر و عمر و عثمان شرکت کرده بود. و او همان کسى بود که به سخن عمار بن یاسر در حج در روزى که گفت: اگر امیرمؤمنان (عمر) بمیرد با على عليه‌السلام بیعت می کنم، پاسخ داد.(٩٩٥) زیرا او مخالف اهل البیت عليهم‌السلام و دوستدار راه و رسم قریش بود. لذا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بعد از هجرت به مدینه بین او و عثمان عقد اخوّت بست.

ابن عوف همچنان دوست مخلص راه عمر باقى ماند، زیرا بر وصیت او به نفع عثمان بن عفان موافقت کرد و سعى در اجراى آن نمود.

خزیمة بن ثابت به ابن عوف گفت: اگر على بن ابى طالب عليه‌السلام و دیگر مردان بنى هاشم مشغول دفن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و عزادارى بر آن حضرت نبودند و در خانه هاى خود نمی نشستند، طمعکارى در آن (خلافت) طمع نمی کرد، منصرف شو و اصحاب خود را بخاطر کارى که تحمّل آنرا ندارى به جنب و جوش نینداز.(٩٩٦)

در مقابل، عمر، او را به خود نزدیک کرد و تا حد ممکن یارى نمود، تا جائى که او را در سال اول حکومت خود به امارت حج فرستاد و او را وزیر مقرّب حکومت خود نمود و غزال دختر کسرى را به تزویج او درآورد، پس عثمان را برایش متولد نمود.

اموال او در زمان خلافت عمر و عثمان افزون گردید، لذا با همسر مطلّقه ى خود بر هشتاد و سه هزار (درهم یا دینار) مصالحه نمود. و کیدمه اى را از عثمان به چهل هزار دینار (طلا) خرید!(٩٩٧)

عبدالرحمن به مادر خود گفت: می ترسم زیادى ثروتم مرا هلاک کند. من ثروتمندترین قریش هستم.

گفت: فرزندم انفاق کن زیرا از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می فرمود: از اصحاب من کسانى هستند که بعد از جدائى از من، مرا نخواهند دید.(٩٩٨)

و این سخن را مادرش به او گفت، چون به بخل مشهور شده بود. زیرا عمر او را توصیف کرد و گفت: او مردى بخیل است.(٩٩٩)

یعقوبى در تاریخ خود ذکر می کند که: کسانى که غالباً نزد (عمر) بودند عبدالله بن عباس و عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان بودند.(١٠٠٠)

در روایتى آمده است که عبدالرحمن بن عوف از زیادى شپش به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شکایت کرد و گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آیا اجازه می دهید پیراهنى از ابریشم بپوشم؟

راوى می گوید: حضرت به او اجازه داد و چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر از دنیا رفتند و عمر خلیفه شد، به همراه پسرش ابى سلمه نزد عمر آمد در حالیکه پسرش پیراهنى ابریشمی بر تن داشت. عمر گفت: این چیست؟ آنگاه دست خود را در گریبان پیراهن گذاشت و تا پائین پاره نمود، پس عبدالرحمن به او گفت: آیا ندانستى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا بر من حلال کرد؟

(عمر) گفت: چون نزد آن حضرت از شپش شکایت کردى آنرا برایت حلال کرد اما براى غیر خودت که آنرا حلال نکرد.(١٠٠١)

نویسنده کتاب می گوید: روایت حلیّت ابریشم فقط براى ابن عوف نه سایر مسلمانان را، خود ابن عوف روایت می کند، و این روایت از نظر عقل و سند باطل است، و چنانچه روایت صحیح بود، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پوشیدن حریر را براى تمام مسلمانان جایز می نمود. و ابن عوف ابتدا پوشیدن حریر را براى خود، سپس براى پسرش جایز نمود!! چون ادعاى او درباره ى اجازهِ دادن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به پوشیدن حریر دروغین بود! پس عمر پوشیدن حریر را براى وزیر خود ابن عوف حلال کرد و براى پسرش حرام نمود.

و معلوم نیست چگونه ابن عوف پوشیدن ابریشم را براى پسر خود جایز کرد؟

آیا آن هم بخاطر شپش بود؟ اگر شپش با کثافت و آلودگى متلازم است آیا برخلاف سایر مسلمانان فقط با ابن عوف و فرزندانش تلازم دارد؟

عمر بعد از طعن و بدگوئى او را براى امامت جماعت تعیین کرد و براى بعد از عثمان او را به خلافت معیّن نمود.

از دیگر مقربانِ عمر زید بن ثابت بود که عمر او را سه مرتبه جانشین خود بر مدینه کرد، در دو مرتبه اى که به حج رفت و یک مرتبه که به شام سفر نمود.

عثمان نیز او را به خود نزدیک و به ریاست هیئت جمع آورى قرآن مأمور کرد، و در زمان او متولّى بیت المال بود و در هنگام رفتن به حج، بخاطر علاقه و محبت زیادى که به او داشت، وى را جانشین خود می کرد.

زید طرفدار عثمان بود و به همراه هیچکدام از کسانى که در مشاهد على عليه‌السلام با انصار حاضر شدند، حاضر نبود.

از خارجة بن زید بن ثابت نقل شده است که: عمر هرگاه مسافرت می کرد زید بن ثابت را جانشین خود می کرد و بسیار کم می شد که بازگردد و نخلستانى به او واگذار نکند.(١٠٠٢)

و این چنین اموال زید و ابن عوف زیاد گردید.

اما محمد بن مسلمه، او از انصار بود و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بین او و ابوعبیده ى جراح عقد اخوت بست، و عمر بن الخطاب او را بر صدقات جهینه به کار گماشت.

و در ایام حکومت عمر مسئول کارگزاران او بود، و چون از کارگزارى شکایت می شد عمر براى پى بردن به احوال و اوضاع او را می فرستاد.

عمر براى گرفتن نصفِ اموالِ کارگزارانِ خود او را می فرستاد چون نسبت به او اطمینان کامل داشت.(١٠٠٣)

او همان کسى بود که به دستور عمر، سعد بن عباده را به قتل رساند.(١٠٠٤)

ابوبکر جوهرى در کتاب «السقیفة و فدک» خود ذکر می کند که: محمّد بن مسلمه از شرکت کنندگان در هجوم بر خانه ى فاطمه عليها‌السلام بود.(١٠٠٥)

و اسرار عمر نزد او بود و غالباً او را به امور مهم و خطرناک و پنهان اعزام می کرد و آمده است که هرگاه عمر دوست داشت کار به صورت دلخواه انجام گیرد، محمد بن مسلمه را می فرستاد.(١٠٠٦)

محمد بن مسلمه برادر رضاعى کعب بن الاشرق یهودى بود.(١٠٠٧)

___________________________________


دیدگاه حزب قریش درباره ى یهود

انگیزه هاى کعب در اسلام آوردن چه بود؟ بر هر کسى آشکار است که اسلام آوردن کعب الاحبار امرى مشکوک و حرکت منافقانه ى بزرگى بود:

ابن جریر از عیسى بن مغیره نقل می کند که گفت: نزد ابراهیم درباره ى اسلام کعب گفتگو کردیم، گفت: کعب در زمان عمر اسلام آورد پس عمر گفت: اى کعب مسلمان شو.

گفت: آیا شما در کتاب خود نمی خوانید که: (مَثَلُ الَّذینَ یَحْمِلُونَ التورات ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً)(١٠٠٨) یعنى «وصف حال آنان که تحمّل (علم) تورات کرده و خلاف آن عمل نمودند در مثل به الاغى ماند که بار کتابها بر پشت کشد».

و من تورات را حمل کردم و آنرا ترک نمودم، سپس بیرون رفت تا به حمص رسید.(١٠٠٩)

ظاهراً کعب در شام با معاویه دیدار کرد و آنجا بین آن دو توافق حاصل شد که شخصِ کعب اسلام خود را اظهار نماید تا راحت تر بتواند اهداف یهودى خود را تطبیق و اجرا نماید.

و ذکر کرده اند که قبل از فتح مکّه معاویه در یمن (همانجائى که کعب سکونت داشت) به سر می برد. و از همانجا نامه اى براى پدرش ابوسفیان فرستاد که در آن از ننگ و بدنامی اسلام آوردن، او را بر حذر نمود، و در نامه آمده بود که: اى صخر مبادا روزى اسلام بیاورى و بعد از کسانى که در بدر قطعه قطعه شدند، رسوایمان کنى.(١٠١٠)

پس کعب به مدینه بازگشت و بعد از رد کردن دعوت سابق عمر بن الخطاب براى اسلام آوردن، این بار اسلام خود را اعلان نمود.

از آن روز بصورتى آشکار همکارى بین معاویة بن ابى سفیان و کعب الاحبار براى تسلط بر حکومت مسلمانان و نابود کردن میراثشان شروع شد.(١٠١١)

در زمان عمر بن الخطاب چهار نفر یهودى بودند که ادّعاى اسلام می کردند، آنها کعب الاحبار، عبدالله بن سلام، ولید بن عقبه بن ابى معیط(١٠١٢) و زید بن ثابت بودند.

کعب تلاش می کرد به عمر نزدیک شود، پس گفت: اى امیرمؤمنان: آیا در خواب خود چیزى می بینى؟

راوى گفت: عمر بشدت او را از این سخن بازداشت.

پس (کعب) گفت: ما مردى را می شناسیم که امر امت را در خواب می بیند.

کعب مثال بارزى براى این دو آیه ى قرآن بود:

(وَدَّ کَثیرٌ مِْن أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إیمانِکُمْ...)(١٠١٣) یعنى «بسیارى از اهل کتاب آرزو دارند شما را به کفر برگردانند ـ بعد از آنکه ایمان آوردید ـ به سبب رشک و حسدى که در طبیعت خود بر ایمان شما می برند، پس از آنکه حق بر آنها آشکار شد».

و آیه ى (یا أَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تُلْبِسوُنَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)(١٠١٤) یعنى «اى اهل کتاب چرا حق را به باطل مشتبه می سازید و حق را کتمان می کنید در صورتیکه به حقانیت آن آگاهید»

کعب در سال هفتدهم هجرى بعد از فتح شام و نصب معاویه بر حکومت آن اسلام آورد.

و ظاهراً در شام کعب با معاویه ملاقات کرد و با او توافق کرد به مدینه برگردد و اسلام خود را آشکار نماید. و عملا به مدینه بازگشت و اسلام خود را علنى نمود.

کعب الاحبار داراى شخصیّتى با ذکاوت و تمایلات شیطانى بود، و در ابتدا این حبر اعظم، دین محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نپذیرفت و با آن معارضه و مبارزه نمود، و چون اسلام در جبهه ى شام پیروز شد و مسلمانان فلسطین را فتح نموده و از تسلط روم آزاد کردند، کعب از غفلت خود بیدار شد، یا به عبارت بهتر این فرصت بدست آمده را غنیمت شمرد، زیرا مسلمانان، ساده و بى آلایش بوده و بخاطر دیندار بودن، سختگیرى نمی کردند. لذا بازگشت یهودیان به فلسطین که به امر رومیان از آن رانده شده بودند، آسان و ممکن می گردید! و از طرفى مسیحیان بر شام سلطه اى نداشته و بر آزار و شکنجه یا بازداشتن یهودیان از داخل شدن به بیت المقدس چون گذشته قادر نبودند.

سبب دیگر، در این فرصت طلائى رسیدن معاویة بن ابى سفیان به منصب والى اسلامی در شام بود.

معاویه و ابوسفیان هر دو نزد یهودیان مشهور به کفر بوده و رابطه ى پایدار و محکمی با آنان داشته اند.

سبب دیگر آن بود که یهودیان رغبتى بر ماندن در حجاز نداشتند، زیرا در نظرشان حجاز تقدّس خاصى نداشت و خیرات زیادى هم نداشته و در آنجا حرکاتشان هم مدنظر قرار می گرفت.

و بعد از پیروزى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر آنان در جنگهاى مختلف منابع مالى آنان اندک و زمینهایشان نیز محدود و کوچک گردید، از طرفى عمربن الخطاب برخلاف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به تورات و یهودیان احترام می گذاشت، و در شنیدن اخبار کتابهاى یهودیان درباره ى گذشته و حال و آینده رغبت داشت.

علما و محققان، اسلام آوردن کعب الاحبار را در زمان عمر تأیید کرده اند.(١٠١٥) با وجود آن دنیا را از اخبار خود که از هیچ پایه اى از صحت برخوردار نبود پر کرد. چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را ندیده بود و بعدها اسلام آورده بود.

ذهبى در تذکرة الحفاظ می گوید: در زمان دولت امیرالمؤمنین عمر، کعب الاحبار از یمن آمد و صحابه و دیگران از او اخذ حدیث می کردند، و جماعتى از تابعین از وى روایت می کردند. و در حِمص در سال ٣٢ یا ٣٣ و یا ٣٨ از دنیا رفت، بعد از آنکه شام و سایر بلاد اسلامی را با روایات و قصه هاى خود که از اخبار یهودیت استمداد می گرفت، پرکرد، همانطورى که تمیمدارى بوسیله ى اخبار نصرانیت چنین کرد.

و از دیگر یهودیانى که اسلام خود را اعلان کردند عبدالله بن سلام بود.(١٠١٦)

انگیزه هاى عمر در استخدام کعب و تمیم و امثال آنها عمر بن الخطاب به خاطر اسباب متعددى ناگزیر به استفاده از کعب الاحبار و تمیمدارى و عبداللّه بن سلام گردید، که میتوان به اسباب زیر اشاره نمود:

١ - ادعا و تصریح آنان بر دارا بودن تمام علوم اهل کتاب.

٢ - گفتار فریبنده ى کعب که می گفت: هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است.(١٠١٧)

٣ - بعضى از احبار و راهبان داراى هوش و ذکاوتى بالاتر از هوش و ذکاوت حیله گران قریش بودند، و همین باعث شد عمر و دیگران با نهایت تقدیر و احترام به آنان نگاه کنند.

٤ - سؤالهاى بسیارى که از طرف مردم متوجه عمر می شد، او را در تنگنا قرار می داد، لذا ناگریز شد براى پاسخ به این سؤالهاى بسیار و مشکل این گروه را روانه کند. و همین مطلب، علت اقدام تمیم به گفتن قصه ها در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سخنرانى در هر جمعه ى او را (قبل از خطبه ى نماز جمعه) توجیه و تفسیر می نماید.(١٠١٨)

و ناگریز شدن عمر در پرسیدن از امام على عليه‌السلام براى حل کردن برخى معضلات و مشکلات دینى و علمی و قضائى گویاى حقیقت این موضوع است. و به خوبى خلاء بزرگى را که در اثر دور نمودن اهل البیت عليهم‌السلام یا ثقلِ دوم بوجود آمده بود، آشکار می نماید.

٥ - آمد و شد هاى عمر با اهل کتاب قبل از اسلام و در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، براى بدست آوردن برخى پاسخها، استخدام این گروه را که بعداً مدعى اسلام شدند، آسان نمود.

٦- به دنبال نظریه ى «فاسق قوى بهتر از مؤمن ضعیف است» عمر تمایل شدیدى به استخدام مردم حیله گر و باهوش پیدا کرده بود.

چه کسى از کعب خواست ساکن مدینه شود؟ اولین کسى که از کعب الاحبار خواست در مدینه ى منوره ساکن شود خلیفه ى دوم عمربن الخطاب بود. از او خواست در مدینه باقى بماند، و دائماً در مجلس، کعب را بخود نزدیک می کرد، و به عنوان عالم دینى معرفى می کرد.(١٠١٩)

و بعد از آنکه عمر اهل البیت عليهم‌السلام را بعنوان مرجع دینى و فقهى کنار گذاشت، خواست، از کعب الاحبار و دیگران استفاده کند تا جاى آنها را بگیرند. زیرا دوران عمر، بخاطر از دست دادن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و برکنار کردن اهل بیت او، شاهد اختلال بزرگى در مرجعیت بود و همین مسأله عمر را به نگهداشتن کعب در مدینه، و بهمراه بردن او به شام و برپائى مجالس موعظه براى استفاده از وى ناگزیر نمود.

عمر مدتى به خواندن تورات مأنوس شد و سعى کرد در مقابل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا بخواند، اما پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غضبناک شد و چون عمر متوجه غضب آن حضرت نشد، ابوبکر ناچار شد به عمر چنین بگوید: مادرت به عزایت بنشیند، آیا به چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نگاه نمی کنى؟

عمر گفت: از غضب خدا و رسول او به خدا پناه می برم.

آنگاه حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: من تورات را براى شما به صورتى سفید و پاکیزه و بى آلایش آوردم، از آنان درباره ى چیزى سؤال نکنید، آنان شما را هدایت نمی کنند، و خود گمراه گردیدند. و به حتم اگر موسى عليه‌السلام در میان شما بود، برایش روا نبود مگر آنکه از من پیروى کند.(١٠٢٠)

و به رغم غضب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر عمر و خواستن حضرت از مسلمانان که از یهودیان درباره ى چیزى سؤال نکنند، عمر در زمان خلافت خود دو لنگه ى درهاى سؤال از یهودیان را باز نمود. لذا کعب مرجع مهمی براى مسلمانان گردید، که درباره ى هر مسأله اى از توحید گرفته تا معاد و آخرت از او سؤال می کردند! و در این فصل به سؤالهاى فراوان عمر از کعب پى خواهیم برد.

و با وجود آنکه ابن عوف حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ذکر نمود که در آن امثال کعب را به فریبکارى و حیله گرى توصیف می کرد،(١٠٢١) لکن عمر به کعب اجازه داد در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مشغول قصه گوئى شود.

از آن پس چنان احادیث کعب و تمیمدارى انتشار یافتند که این دو بجاى اهل البیت عليهم‌السلام به ثقل دومی در کنار قرآن کریم تبدیل شدند. در حالى که این مطلب مخالف سخن عمر بود که می گفت: «حَسْبُنا کِتابَ اللّهِ» یعنى کتاب خدا ما را بس است.

عمر بواسطه کعب و تمیم موفق شد از سؤالات بسیارى که مسلمانان از وى پرسیده بودند نجات یابد.

راه دیگر فرار عمر از اینگونه سؤالات منع کردن از آنها بود، خواه دربارهى تفسیر قرآن باشند یا از عقاید. و همانطورى که در جاى خود ذکر کردیم عمر مردى را که درباره ى تفسیر قرآن سؤال کرد، کتک زد.(١٠٢٢)

در حالى که على عليه‌السلام به مردم می فرمود: از من سؤال کنید، به خدا سوگند از من سؤال نمی کنید از چیزى که تا روز قیامت باشد، مگر آنکه پاسخ آنرا بگویم، درباره ى کتاب خدا سؤال کنید، به خدا سوگند آیه اى نیست...

چون صبیغ بخاطر سؤال خود درباره ى آیه ى (وَالذَّارِیاتِ ذَرْواً) روزهاى متعددى از خلیفه به شدت کتک خورده بود، ابن کوّاء (که بعداً در زمره خوارج قرار گرفت) از امام على عليه‌السلام درباره ى آیه ى (وَالذَّارِیاتِ ذَرْواً) سؤال کرد، و تصور می کرد على عليه‌السلام نیز همچون عمر که سؤال کننده را به شدت کتک زد و از سؤال او منع نمود، جواب خواهد داد. اما على عليه‌السلام فرمود: ذاریات بادهائى هستند که گندم و جو را وقتى می رسند به حرکت در می آورند.

ابن کوّاء گفت: معنى (وَالْجارِیاتِ یُسْراً) چیست؟

حضرت فرمود: کشتى ها.

ابن کوّاء پرسید: معنى (الْمُقَسِّماتِ أَمْراً) چیست؟

على عليه‌السلام فرمود: ملائکه.(١٠٢٣)

و از جمله اسبابى که موجب توجه خلیفه و اهتمام وى به کعب و تمیمدارى و عبدالله بن سلام شد، آن است که: عربها قبل از اسلام به یهودیان و مسیحیان چون داراى فرهنگ و دین بودند توجّه خاصى می کردند و همین توجه در برخى مسلمانان ادامه پیدا کرد.

همانطورى که عمر، حیله گران زیرک را به خود نزدیک کرد و با آنها مشورت نمود و از افکارشان استفاده کرد.

کعبال احبار یکى از همین حیله گران بود که در کنار عمروعاص و مغیره و معاویه و عبدالله بن ابى ربیعه قرار می گرفت. و وجود همگى آنان عارى از هرگونه ورع و تقوى و ایمان بود.

این حیله گران فریبکار شریعت را تحریف کرده و فتنه ها را رواج داده و فساد را منتشر کرده و شهرها را ویران نمودند. چون اساس انهدام و نابودى اسلام را از نظر سیاسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى پى ریزى کرده بودند.

محمد بن مسلمه و زید بن ثابت و ولید بن عقبه از نژادى یهودى بودند روایات صحیحى از طریق ابن اُبى و عبدالله بن مسعود در دست است که تأکید می کند زید بن ثابت یهودى بود.

ابن اسحاق از ابى الاسود نقل می کند که به عبدالله (ابن مسعود) گفته شد: چرا به قرائت زید قرآن نمی خوانى؟ گفت: مرا با زید و قرائت زید چه کار، من از دهان مبارک رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هفتاد سوره فرا گرفتم و زید بن ثابت یهودىِ دو دسته ى گیسوى بافته شده داشت.(١٠٢٤)

و حمیر بن مالک می گوید: عبدالله گفت: هفتاد سوره از دهان مبارک رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواندم در حالیکه زید بن ثابت، در مکتب دو گیسوى بافته شده داشت.(١٠٢٥)

ابن اُبى، صحابى جلیل القدر می گوید: قرآن را خواندم در حالیکه این زید پسر بچه اى بود با دو دسته گیسوى بافته شده که در میان بچه هاى یهودى در مکتب بازى می کرد.(١٠٢٦)

زید بن ثابت در زمان حکومت ابوبکر و عمر و عثمان وظائف مهمی را بعهده گرفت. او قضاوت عمر بن الخطاب را بعهده گرفت و در سفرها نائب وى بر مدینه بود.

عشق عمر به او بحدّى رسید که از شام برایش نامه اى نوشت که در آن اسم او را بر اسم خود مقدّم نمود و گفت: به زید بن ثابت از عمر.(١٠٢٧)

عمر با این تقدیم اسم زید بر اسم خود با تمام عرفهاى سیاسى مخالفت کرد. و براى دور کردن اذهان از اصل یهودى او گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به زید دستور داد زبان عبرى را فرا گیرد! تا بلد بودن عبرى او را در گذشته انکار کنند.

عبید می گوید: زید بن ثابت گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به من فرمود: زبانِ سریانى بلدى؟ نامه هائى برایم می آید. گفتم: نه

فرمود: آنرا یاد بگیر، زید گفت: پس آن زبان (سریانى) را در هفده روز فرا گرفتم.(١٠٢٨)

اما حضور عبدالله بن سلام و دیگران که در زمان حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اسلام آوردند، در مدینه، این ادعا را رد می کند، در حالیکه آنان به هر دو زبان عبرى و عربى آشنا بودند، لذا نیازى نبود حضرت رسول به شخصى دستور دهد زبان عبرى را فرا گیرد. بعلاوه محال است زید بن ثابت زبان عبرى را در هفده روز فرا گرفته باشد.

زید بن ثابت از انصار نبود و نسبتى با آنان نداشت، و همین، اصل یهودى او را اثبات می کند، زیرا در نسب او اختلاف کردند و دروغ بودن نَسَبهائى که براى او ادعا کردند ظاهر گردید.(١٠٢٩)

عبدالله بن مسعود و ابن اُبى، نسبت یهودى زید را به گونه اى اثبات کرده اند که مجال هیچ شکى را باقى نگذاشته اند.

و با وجود آنکه زید بن ثابت یهودىالاصل بود، عهده دار قضاوت گردید، و عقبة بن ابى معیطِ یهودىالاصل والى اعراب جزیره(١٠٣٠) و کعب الاحبار وزیرى مقرّب براى عمر بن الخطاب بود، و این گروه به همراه عبدالله بن سلام، یهودى چهارم تا اواخر زندگىِ خود دوستدارِ عثمان و دشمنِ امیرمؤمنان على بن ابى طالب عليه‌السلام و توطئه کننده ى علیه او باقى ماندند!


اتهامات وارده بر زید بن ثابت

یکى ادعاى زیاده در قرآن کریم و دیگرى موضعگیرى دشمنانه ى او با اهل البیت عليهم‌السلام بود.

و با آنکه زید با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرد، در موضعى معارض با بیعت على عليه‌السلام ایستاد و با آن حضرت در تمام دوران حکومتش بیعت نکرد.

و آمده است که زید بن ثابت در مسأله ى غسل به رأى خود فتوى می داد.(١٠٣١)

و مروانِ حکم، زید بن ثابت را در حکومت معاویه عهده دارِ صدقات نمود.(١٠٣٢) اما در مورد محمد بن مسلمه، على عليه‌السلام فرمود: گناه من در موردِ محمد بن مسلمه آنست که در جنگ خیبر برادرش مرحبِ یهودى را کشتم.(١٠٣٣)

و ولید را قرآن در آیه ى (إِنْ جائَکُمْ فاسِقٌ...)(١٠٣٤) به فسق نسبت داد و با اهل البیت عليهم‌السلام معارضه نمود و با آنان جنگ کرد. و معاویة بن ابى سفیان را کمک کرد و فسق و فجور را در کوفه علنى نمود، پس مردم او را طرد کردند.


مرجعیّت دینى در زمان خلافت

مرجعیت دینى، منبع بیانِ قوانین الهى و احکام شرعى تکلیفى و وضعى است، و حکم نهائى در امور قضائى و سیاسى و اجتماعى است و مقصود ما از مرجعیت دینى، توان اجتهاد شخصى در برابر نص الهى نیست، بلکه توان استخراج نص الهى از قرآن و حدیث شریف است، قرآن، بخاطر آنکه کتاب خداست و حدیث بخاطر آنکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از ناحیه ى هواى نفس سخن نمی گفت و تنها وحى بود که بر او نازل می گردید.

مرجعیّت اهل البیت عليهم‌السلام با سخن خداوند سبحان ثابت می شود خداوند فرمود: (إِنَّما وَلِیُّکُم اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)(١٠٣٥) یعنى «همانا سرور شما خداوند است و پیامبر او و مؤمنانى که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند».

و با سخن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که فرمود: إِنِّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلینِ، کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى أَهْلَ بَیْتى، وَ أَحَدُهُما أَکْبَرُ مِنْ الأَخَرِ، لَنْ تَضِّلُوا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما، وَ إِنَّهُما لَنْ یَتْفَرِقا إِلى أَنْ یِرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ یَوْمَ الْقِیامَةِ.(١٠٣٦)

یعنى «در میان شما دو وزنه ى گرانبها به یادگار گذاشته ام یکى کتاب خدا و دیگرى عترتم که اهل بیت من هستند و یکى از آن دو از دیگرى بزرگتر است، اگر به آن دو وزنه تمسک کنید هرگز گمراه نمی شوید و آندو از همدیگر جدا نمی شوند تا روز قیامت در حوض بر من بازگردند».

بنابراین ثقل اهل البیت عليهم‌السلام طبق این نص صریح، مساوى با ثقل قرآن است، زیرا آنان مفسران واقعى قرآن و بیان کننده ى حدیث صحیح هستند. و هدایت و قرار گرفتن در صراط مستقیم مشروط به تمسّک به آن دو، و گمراهى و انحراف، مقرون به دورى از آن دو است. عمر این ولایت را در روزى که با مردى اعرابى در بیان منزلت و مقام على عليه‌السلام صحبت می کرد بیان نمود و گفت: او مولاى هر مرد و زن مؤمن است و کسى که على مولاى او نباشد مؤمن نیست.(١٠٣٧)

در قرآن مجید آمده است که: (النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ)(١٠٣٨) یعنى «پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت به مؤمنین اولى به نفس است و همسران آن حضرت مادران آنها هستند».

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در خطبه ى غدیرِ خم فرمود: آیا می دانید من نسبت به مؤمنین اولى به نفس هستم؟

مسلمانان گفتند: آرى، حضرت فرمود: هرکه من مولاى اویم این على مولاى اوست.(١٠٣٩)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: از على چه می خواهید، على از من است و من از على هستم و او ولىِ هر مؤمن بعد از من است.(١٠٤٠)

در قرآن کریم آمده است که: (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ)(١٠٤١)، تفسیر آیه اینست که آنها دربارهى ولایت على بن ابى طالب عليه‌السلام مورد سؤال واقع می شوند.(١٠٤٢)

آیه ى (النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ) مطلق و بدون قید است، یعنى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در تمام شئون دینى و دنیائى بر سایر مؤمنین اولویت دارند و این موقعیت را على بن ابى طالب عليه‌السلام نیز دارا است زیرا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود، هرکه من مولاى اویم این على مولاى اوست.

از آیات و احادیث گذشته چنین فهمیده می شود که هیچ مرجعیّت دینى و دنیوى بالاتر از مرجعیّت اهل البیت عليهم‌السلام یافت نمی شود.

از نکته هاى خنده آور و مسخره آمیز دنیا دخالت کردن کعب الاحبار در موضوع صلاحیّت امام على عليه‌السلام براى خلافت است، کعب صلاحیت على عليه‌السلام را رد و صلاحیّتِ معاویه فرزند هند را تأیید کرد!...(١٠٤٣) و تا زنده ایم، روزگار، عجائب زیادى به صحنه می آورد!

لکن چگونه عمر، اقدام به چنین سؤالى از کعب درباره ى صلاحیت على عليه‌السلام براى خلافت می کند، در حالیکه خود درباره ى آنحضرت چنین گفته است: او مولاى تو و مولاى هر مؤمن است و هرکس على مولاى او نباشد اصلا مؤمن نیست.(١٠٤٤)

تمام مسلمانان، این مرجعیت دینى و الهى را در بیعت غدیر تأیید کردند، یعنى در همان روزى که هر مسلمانى به مولاى خود على عليه‌السلام عرض کرد: به به، آفرین، احسنت، اى فرزند ابوطالب امروز مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى.

با آنکه مرجعیت اهلالبیت عليهم‌السلام متکى بر نصوص و تصریحات قرآن و احادیث شریف بود، مرجعیت کعب الاحبار و تمیمدارى و امثال آنان بر تصریحات کتابهاى تحریف شده و احادیث ساختگى، که خدا و رسول او، آنها را تکذیب کرده اند، تکیه و اعتماد می کرد.

کعب سخنى دروغ آمیز گفت که با آن عمر بن الخطاب و دیگران را فریب داد و در این جمله خلاصه می شد (مامِنْ شَىء إِلا وَ هُوَ مَکْتُوبٌ فِى التورات)(١٠٤٥) یعنى هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است.

اما کمترین مراجعه به کتابهاى مقدس، دروغین بودن این حدیث را به اثبات می رساند. خداوند تعالى دروغین بودن کتابهاى اهل کتاب را با این آیه اثبات کرده است: (مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِه)(١٠٤٦) یعنى «گروهى از یهودیان کلمات خدا را از جاى خود تغییر داده اند».

اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نیز دروغ بودن احادیث کعب و قصه هاى او را به اثبات رسانده اند و راویان و حافظان و علماء در این روش از آنان پیروى کرده اند.

عمر بن الخطاب در روز پنجشنبه با جمله ى «حَسْبُنا کِتابَ اللّهِ» یعنى کتاب خدا ما را بس است، مرجعیت اهل البیت عليهم‌السلام را نپذیرفت و باطل دانست.

و جمعى از اصحاب او را در این مقصد تأیید کردند، برغم آنکه با على عليه‌السلام در روز غدیر براساس همین مرجعیّت دینى و سیاسى بیعت کرده بودند.

کعبال احبار نیز مرجعیت على عليه‌السلام را رد و بر ردّ آن تصریح کرد.

و برغم آنکه مرجعیت مسلمانان نزد جماعتِ حَسْبُنا کِتابَ اللّهِ بر عهده ى خلیفه قرار گرفت، لکن عمر، کعب را مرجعى دینى و سیاسى قرار داد که در قضایاى مهم و حساس به او مراجعه کنند.

در رأس تمام قضایائى که کعب به آنها فتوى داد و عمر در آن به او رجوع کرد قضیه ى اجتهاد شخصى در مقابل نص الهى بود و مقصود ما از مرجع دینى بودن کعب در زمان عمر، مراجعه خلیفه در قضایاى دینى مهم به او بود. و مسلماً عمر در این کار مختار بود و هیچگونه اجبارى نداشت. (بلکه با کمال میل و رغبت از او پیروى می کرد) و به رغم زرنگى و ذکاوت عمر، کعب الاحبار او را در این مهم مغلوب کرد و به تزویر و حیله گرى به عمر القا کرد که او عالمی مهّم بوده، که بر امثال عمر واجب است به او مراجعه کنند. بعلاوه انس عربها به مسأله ى مراجعه ى به اهل کتاب در مشکلات و سؤالهاى خود قبل از اسلام و عادت آنها بر این مطلب و عادتشان بر طلبِ شفا و عافیت از آنها، باعث شد عمر بر کعب و تمیم همچون گذشته اعتماد نماید. على الخصوص که کعب و تمیم، هر دو به دروغ اظهار اسلام کرده، و تسلط خود را بر علوم اهل کتاب اعلام نموده بودند و خود را در پناه کتابهاى مقدس حفظ می کردند.

حال برخى از ادله ى سخنان خود را بیان می کنیم:

ـ عمر به این گروه در قضایاى دینى(١٠٤٧) مراجعه کرد.

ـ عایشه به یهودیان (بعد از رحلت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) براى طلب شفا(١٠٤٨) مراجعه کرد. ابوهریره و عبدالله بن عمر و عبدالله بن عمروعاص در مسائل خود از اهل کتاب که در رأس آنان کعب الاحبار بود، مراجعه کردند.(١٠٤٩)

ـ کعب الاحبار و تمیم و عبدالله بن سلام در مرکز قدرت بودند، با عمر به شام سفر کردند و در مسجد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درس دادند، و در پایتخت خلافت در هر جمعه اى سخنرانى کردند. و در زمان معاویه چون قدرت به دمشق منتقل شد، کعب و تمیم به آنجا منتقل شدند و در مسجد بزرگ آن سخنرانى کردند. معاویه در این جولانگاه به شیوه ى عمر پیش رفت، و در مسجد جامع پایتخت میدان را برایشان بازگذاشت و آنها را در دارالحکومه به خود نزدیک کرد و در قضایاى دینى و سیاسى از آنها نظر خواست.

البته موارد فوق، رجوع صحابه را به على عليه‌السلام (که مرجع حقیقى مسلمانان بود) نفى نمی نماید. زیرا مراجعه ابوبکر به على عليه‌السلام به نحو مسلم ثابت شده است.(١٠٥٠)

همچنین رجوع عمر(١٠٥١) و رجوع عثمان(١٠٥٢) و رجوع معاویه(١٠٥٣) و رجوع عایشه و ابن عمر(١٠٥٤) به آن حضرت نیز ثابت شده است.

بنابراین مراجعه ى اصحاب به على عليه‌السلام مرجعیت واقعى او را به اثبات می رساند. مگر آنکه على عليه‌السلام از سخنرانى در مسجد پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در زمان ابوبکر و عمر و عثمان منع شده بود.

به رغم آنکه کعب، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را مشاهده نکرده و تمیم یک سال پیش از رحلتِ رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مسلمان شده بود، تمیمدارى و کعب الاحبار تبدیل به دو مرجع مهم براى مسلمانان مدینه شدند که شریعت خدا را به اصحاب یاد می دادند.

و معلوم نیست که چگونه این دو نفر در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قصه می گفتند و موعظه می کردند، در حالى که بزرگانِ صحابه، از مهاجر و انصار آنجا حضور داشتند!

تمیم در زمان عمر هفته اى دوبار و در زمان عثمان هفته اى سه بار فرهنگ مسیحیت را در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى مسلمانان مطرح می کرد.

کعب الاحبار نیز مانند او در مسجد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و در پایتخت مشهور آنحضرت فرهنگ یهودیت را مطرح می کرد، با آنکه امام على عليه‌السلام و ابن مسعود و ابن اُبى در مدینه بسر می بردند!

مطرح کردن این احادیث دروغین از طرف این دو نفر بدسابقه و بدنام منجر به تحریف تفسیر بسیارى از آیات قرآن و تحریف احکام فقهى و اصول اعتقادى گردید!

این دو نفر، فرصت وجود خود را در مدینه غنیمت شمردند تا چیزى را که برایش اسلام آورده بودند بدست آورند. و چند امر آنان را در عرضه کردن فرهنگ و احادیثشان مساعدت کرد.

١ - احترام فوقالعاده ى عمر و ترجیح آن دو بر تمام صحابه از مهاجر و انصار در مسأله ى موعظه ى دینى و قصه گویى و همین احترام و ترجیح، به اقوال آنها وثاقت و صحّت می بخشید.

٢ - این دو نفر افکار خود را در مسجد نبوى شریف، مطرح می کردند و با این کار هاله اى از صدق و روحانیّت بر احادیثِ دروغینشان اضافه می گردید.

طرح این افکار پلید قبل از نماز جمعه و در اجتماع مسلمانان، تمیم را قادر ساخت، افکار و احادیث خود را به تمام مردم مدینه و زائران آن منتقل نماید، و به احادیث خود روحانیت خاصى ببخشد. مهمتر آنکه برخى از مردم خارج مدینه، مثل شام و عراق و یمن و یا شهرهاى جزیره، به کارهائى که از خلفا سر می زد و سخنانى که در مسجد النبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در حضور خلیفه و صحابه گفته می شد بعنوان حقایقى بدون شک و شبهه نظر می کردند. و از آن مهمتر، تمیم و کعب در زمانى به گفتن حدیث مشغول بودند که گفتن و نوشتن حدیث نبوى از طرف عمر منع شده بود.(١٠٥٥) و سؤال درباره ى تفسیر قرآن و همچنین سؤال درباره ى مسائل اعتقادى و احادیث نبوى جایز نبود.

و در سایه ى همین ناتوانى اصحاب از گفتن حدیث، تمیم و کعب در شهر پیغمبر مصطفى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، به گفتن حدیث می پرداختند. با این کار تمیم و کعب تبدیل به دو مرجع دینى شدند که اصحاب براى پرسیدن مسائل دینى خود به آن دو رجوع می کردند. و حق درس دادن در مسجد هم فقط به آن دو تعلق داشت.

فقدان و از دست دادن مرجعیت دینى اهل البیت عليهم‌السلام عمر را بر آن داشت تا بر غیر آنان اعتماد نماید، زیرا نظر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، در ثقلین یعنى کتاب خدا و اهل البیت عليهم‌السلام و نظر قریش در جمله ى: حَسْبُنا کِتابَ اللّهِ یعنى «کتاب خدا ما را بس است» خلاصه می گردید. پس از آن عمر دریافت که، کتاب خدا احتیاج به مفسر، و شریعت خدا احتیاج به مرجع دینى دارد. و این مطلب، مسأله ى اعتماد عمر، بر کعب و تمیم براى پرکردن آن خلاء در مرجعیت را به خوبى تفسیر می نماید.

البته عمر در برخى مناسبات بر امام على عليه‌السلام براى حل بعضى از مشکلات فقهى و اعتقادى و قضائى اعتماد می کرد که در همین کتاب آنها را ذکر کرده ایم.

در آنجا عمر می گفت: لَوْلا عَلِىٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ یعنى «اگر على نبود عمر هلاک می شد».(١٠٥٦)

اعتماد حیاتى دولت در مسائل حساس و مهم و نشر فرهنگ عمومی و احادیث دینى هر هفته با تکیه ى بر کعب و تمیم صورت می گرفت.

این اعتماد، اعتقاد دولت به برترى على عليه‌السلام بر دیگران، همچون کعب و تمیم را نفى نمی کند، لکن کعب و تمیم در خط حزب قریش بودند و از اسرار آن بشمار می رفتند، در حالیکه على عليه‌السلام در خط رقیب آنان قرار داشت. و ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و دیگران از اعضاى دولت بودند، در حالیکه على عليه‌السلام و عباس و فرزند او و ابوذر و سلمان و عمار از جناح مخالفین بودند.

حکومتهاى سیاسى عادتاً افراد خویش را بدون آنکه امور بسیارى را مراعات کنند و با چشمپوشى تمام از خطاهایشان با تمام قوا حمایت می نمایند. و همزمان با رقباى خود مبارزه کرده و آنان را از وسایل قدرتِ معنوى و اقتصادى و نظامی و سیاسى و دیگر وسائل محروم می نمایند و براى درهم کوبیدن آنان خطاهایشان را جستجو می کنند و براى کنار گذاشتنشان، کوشش می نمایند. و حمایت کردن از کعب و تمیم و واگذار کردن مناصب دولتى به بنى امیه و محروم کردن بنى هاشم از وظائف خود، دلیلِ همین مدعاست.

سیاست باعث شد کعب و تمیم به جائى برسند که حتى در خواب نمی دیدند، در امر سیاست چیزى بالاتر از داشتن مصالح مشترک وجود ندارد. لذا عمر در زمان خود به کعب الاحبار و تمیمدارى اجازه داد در مسجد داستانسرائى کنند، در حالى که این کار در زمان پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر مرسوم و معروف نبود.(١٠٥٧)

و برغم آنکه عبدالرحمن بن عوف حدیثِ «قصه نمی گوید مگر امیر یا مأمور یا ریاکار» را ذکر می کرد اما کعب به قصه گوئى ادامه می داد و عمر همواره او را بر این کار اجازه می داد.

کثیر بن مرّه می گوید: عوف بن مالک اشجعى در مسجد حمص جماعتى را دید که اطراف مردى جمع شده اند پرسید: براى چه جمع شده اند؟

گفتند: کعب مشغول قصه گوئى براى مردم است، عوف گفت: واى بر او آیا سخن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نشنیده است که می فرماید: «قصه نمی گوید مگر امیر یا مأمور یا ریاکار یا حیله گر».(١٠٥٨)

و این چنین کعب و تمیمدارى بجاى بزرگان اصحابِ از شاگردان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دو منصب واعظ و قصه گو دست یافتند. و این کار با نقشه و دستور عمر اجرا شد!


شرح حال تمیم بدین قرار است:

او تمیم بن اوس بن خارجه ى دارىِ مسیحى است. ابن عبدالبر ذکر کرده است که تمیمدارى در سال نهم هجرى اسلام آورد و در مدینه سکونت داشت، و بعد از قتل عثمان از مدینه به شام نقل مکان نمود.(١٠٥٩)

ابن حجر عسقلانى درباره ى وى چنین می گوید: او راهب اهل زمان خود و اولین قصه گو بود، و این قصه گوئى در زمان عمر اتفاق افتاد.

او گوینده قصه جساسه است.(١٠٦٠) گفته شده است که تمیم دارى، هنگام بازگشت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از تبوک و هنگامی که با ده تن از اهالى دار به نزد حضرت شرفیاب شد، اسلام آورد.

مسیحیان شام روایتى از حضرت عیسى عليه‌السلام درباره ى ظهور پیامبرى در حجاز به نام احمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داشتند. و قبل از بعثت هنگامی که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با عموى خود ابوطالب به شام براى تجارت رفته بود، راهبى مسیحى به پیامبر خدا حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم همین مطلب را خبر داد، همانطورى که یکى از راهبان شام در اثناى سفر تجارى خدیجه عليها‌السلام حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بر این مطلب مطلع نمود.(١٠٦١)

و این خبر هنگامی مورد اطمینان واقع شد که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر یهودیان و کفّار جزیرةالعرب پیروز شد، و بر کشورى پهناور که شامل یمن و عمان و بحرین می شد مسلط گردید، و بعد از آنکه تمیم دارى بر این مطلب یقین پیدا کرد و اسلام آوردن خود را علنى نمود، تازه معلوم شد اهداف مادّى و دنیوى او بر اسلام غلبه دارد، او بر این مطلب چنین تصریح کرد: ابوهند دارى می گوید: «در مکّه نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمدیم، ما شش نفر بودیم، تمیم بن اوس و برادرش و یزید بن قیس و ابوهند بن عبدالله ـ گوینده ى همین حدیث ـ و برادرش طیّب بن عبدالله که او را رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عبدالرحمن نامید، و فاکه بن النعمان، پس همگى اسلام آوردیم و از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خواستیم تا قطعه اى از زمین شام را به ما واگذار نماید.

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هرچه میخواهید درخواست کنید، پس تمیم گفت: به نظرم می رسد بیت المقدس و روستاهاى آنرا درخواست کنیم.

ابوهند گفت: در جائى مانند بیت المقدس املاک عربها وجود دارد، می ترسم مورد قبول واقع نشود. تمیم گفت: بیت جبرین و اطراف آنرا از حضرت درخواست کنیم. ابوهند گفت: اینکه خیلى بیشتر است خیلى بیشتر. تمیم پرسید: به نظرت کدام منطقه را درخواست کنیم؟

ابوهند گفت: منطقه اى را درخواست کنیم که حصن تل و چاههاى ابراهیم در آن واقع شده است. تمیم گفت: راست گفتى و موفق شدى. آنگاه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اى تمیم آیا دوست دارى درباره ى مطالبى که به همدیگر می گفتید خبرم دهى؟ یا دوست دارى من به تو خبر دهم؟ تمیم گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اگر شما خبر دهید ایمانمان اضافه می شود. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: شما چیزى خواستید و او چیز دیگرى خواست و نظرى که داد، چه خوب نظرى است...».(١٠٦٢)

در این جا وجود هدف مشترک بین تمیم دارى و کعب الاحبار، به خوبى نمایان می شود. تمیم به ظاهر اسلام آورد تا بر بیت المقدس یا زمین بزرگى که بین بیت المقدس واقع شده است دسترسى پیدا نماید. او این منطقه ى بزرگ از فلسطین را در ازاى تلفظ به شهادتین درخواست نمود. و کعب نیز در ازاى اعلان شهادتین می خواست بر مناطق مقدس فلسطین دست یابد.

پس به وضوح روشن شد که تمیم و اطرافیان او اسلام خود را به همراهِ درخواستشان براى دست یافتن بر مناطق وسیع و مهم علنى ساختند!

پس از آن تمیم و اصحاب او تلاش کردند با اقسام دروغ و حیله گرى، هاله اى از تقدّس اطراف تمیم قرار دهند، و در این تلاش رجال قریش کمک شایانى به او نمودند. در خبر آمده است که: تمیم کلّ قرآن را در یک رکعت می خواند!(١٠٦٣)

و تمیم دارى، یک شب خوابید و براى تهجد برنخواست تا صبح شد، پس یک سال قیام کرد و نخوابید تا مجازاتى باشد براى کارى که کرده بود.(١٠٦٤) و مسلماً چنین کارى محال است مگر آنکه در مخیله ى حزب قریش باشد.

همچنین آمده است که: روزى با هم بودیم که ناگاه آتشى در حرّه زبانه کشید، پس عمر نزد تمیم آمد و گفت: بلند شو آتش را دریاب. تمیم گفت: من که هستم و چه هستم؟ راوى می گوید: عمر پیوسته او را فرا می خواند تا به همراه عمر برخواست، من نیز به دنبال آن دو به راه افتادم، و آن دو نزد آتش رفتند، پس تمیم با دست خود مشغول جمع آورى آتش شد تا آن آتش را به دره وارد نمود، و تمیم به دنبال آتش به دره وارد شد، پس عمر مشغول گفتن این کلام شد، کسى که دید مانند کسى که ندید نیست (شنیدن کى بود مانند دیدن)، و این کلام را سه بار تکرار کرد.(١٠٦٥)

و عمر، تمیم را چنین توصیف کرد: تمیم حبر (دانشمند) مؤمنان است.(١٠٦٦) و او بهترین مؤمنان است.(١٠٦٧)

تمیم، حله اى به هزار درهم خریدارى نمود، و در آن شبها را به نماز مشغول می شد.(١٠٦٨) گویا خداوند نماز فقرا را بدون حلّه هاى گران قیمت دوست نمی دارد.

و خود عمر پاى درسهاى تمیم در مسجد می نشست.(١٠٦٩)

و این چنین مسجد نبوى شریف به مدرسه اى تبدیل شد که یک نفر مسیحى، دین و فرهنگ خود را در آن تدریس می کرد. و شاگردان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دانش آموزانى براى حبر اعظم نصارى تبدیل گردیدند.

کارها و گفته هاى عمر با تمیم، جایگاه اجتماعى و دینى بزرگى را به وى عطا کرد، و تمیم دارى را تبدیل به مرجع دینى مهمی نزد مسلمانان نمود.

حدیث جسّاسه را او روایت کرد:

او با گروهى از اهالى فلسطین سوار کشتى شد، و باد آنان را به جزیره اى پرتاب نمود، چون خارج شدند، ناگاه با موجودى بزرگ با موهاى بلند برخورد کردند که ندانستند زیر آن موهاى بلند مرد است یا زن! به آن موجود گفتیم: آیا نمی خواهى بگوئى چه شده؟ آیا نمی خواهى بپرسى چه شده؟

گفت: نه خبرى به شما می دهم و نه چیزى از شما می پرسم، لکن به این دیر وارد شوید زیرا آنجا کسى وجود دارد که احتیاج دارد به شما خبر دهد و از شما خبر بشنود، گفتند: تو که هستى؟ گفت: من جساسه هستم، ما وارد دیر شدیم، ناگاه در آنجا به مردى بیمار با چهره اى گشاده برخوردیم، آن مرد ـ که گمان می کنم مردى مورد اطمینان بود ـ گفت: شما که هستید؟ گفتیم: گروهى از عربها، گفت: آیا پیامبر شما خارج شده است؟

گفتند: آرى، گفت: شما چه کردید؟ گفتیم: از او پیروى کردند. گفت: کار خوبى کردند، گفت: فارس و روم چه کردند؟

گفتیم: عربها با آنان جنگ می کنند، گفت: بحیره (دریاچه) چه می کند؟

گفتیم: پر است و جوشش دارد، گفت: نخل بین اردن و فلسطین چه می کند؟ گفتیم: بار داده است، گفت: چشمه ى زغر (محلى در شام) چه می کند؟ گفتند: آب می دهد و از آن آب بر می دارند. گفت: من همان دجّال هستم، آگاه باشید، من تمام زمین بجز شهر طیبه را زیر پا می گذارم، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: طیّبه همان مدینه است که دجال داخل آن نمی شود.(١٠٧٠)

این حدیث، نمونه اى از احادیث دروغین و قصه هاى خیالى است که تمیم براى بدنام کردن اسلام، و رایج کردن خرافات میان مسلمانان در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مطرح می کرد.

اما چرا موقعى که تمیم درخواست کرد در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قصه گوئى کند عمر بر جان او ترسید؟

مسلماً بخاطر این بود که عمر می دانست اصحاب بر شنیدن احادیث مسیحى دروغین موافقت نمی کنند. زیرا در تاریخ آمده است که: تمیم دارى از عمر بن الخطاب براى قصه گفتن اجازه گرفت، عمر گفت: آیا می دانى چه میخواهى، تو ذبح شدن را می خواهى، از کجا اطمینان دارى که اگر خود را آنقدر بالا ببرى تا به آسمان برسى، آنگاه خداوند تو را به زمین نزند؟(١٠٧١)

همچنین عمر گفت: می ترسم خداوند تو را زیر پاى آنها قرار دهد، و بار دیگر گفت: این همان ذبح شدن است و اشاره به گلوى خود نمود(١٠٧٢)، زیرا عمر می دانست تمیم اساطیر و علومِ بى ارزش اهل کتاب و روایات دروغین را خواهد گفت، که همین باعث انتقام گرفتن مسلمانان از وى خواهد شد.

گفته شده است که عمر به تمیم گفت: قبل از آنکه به نماز جمعه خارج شوم موعظه کن. او این کار را یک روز در هفته و فقط در روز جمعه انجام می داد و چون عثمان به خلافت رسید، تمیم از وى خواست تا وقت موعظه را بیشتر نماید، و عثمان قبول کرد، و یک روز دیگر را در هفته اضافه نمود.(١٠٧٣)

و براى آنکه عمر خود از تمیم دفاع کند و مانع از قتل وى شود و برنامه ى او را در نشر فرهنگ و علوم خود بین مسلمانان، آسان کند، اولا خود در مجلس درس او شرکت کرد و ثانیاً مجلس درس او را در مسجد النبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قرار داد و ثالثاً خود شروع به سؤال کردن و احترام گذاشتن به وى نزد مسلمانان نمود.

این زیرکى و فراست عمر در تلاش مسلمانان براى ذبح تمیم دارى به حقیقت پیوست، زیرا مسلمانان قبول نمی کردند احادیث ساختگى تمیم را بشنوند و در اهداف و مقاصد او تردید کردند، لذا به محض کشته شدن عثمان، تمیم به شام فرار کرد، و در همان وقت کعب هم به آنجا فرار کرد، تا تحت حمایت سیاسى و امنیتى معاویه قرار گیرد. و چنانچه در مدینه باقى می ماندند، مسلمانان آنان را به قتل می رساندند، و در مقبره ى یهودیان، حَشِّ کوکب، دفن می نمودند. ابن عبدالبر می گوید: «تمیم در مدینه ساکن بود، لکن بعد از قتل عثمان منتقل شد».(١٠٧٤)

عمر به تمیم اجازه داده بود تا روز جمعه قبل از خروج خود براى نماز جمعه، مردم را متذکر کند و هنگامی که تمیم از عثمان اجازه گرفت، عثمان اجازه داد تا روز جمعه مردم را دو روز تذکر و موعظه دهد، و تمیم پیوسته مشغول همین کار بود.(١٠٧٥)

عمر به تمیم اجازه داد تا روز شنبه نیز قصه گوئى کند. در آن هنگام عمر چنین گفت: مردم را دور قصه گوئى جمع می کنیم که روز شنبه قصه گوئى کند تا شنبه هفته دیگر و تمیم دارى بر این کار مأمور شد.(١٠٧٦) و معلوم نیست چرا زمان موعظه را روز شنبه قرار داد؟ تمیم در زمان عمر دو مرتبه قصه گوئى می کرد، یک بار قبل از خطبه نماز جمعه، و یک بار هم در روز شنبه، و در کنار تمیم، کعب نیز در مسجد النبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به قصه گوئى می پرداخت، لذا مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تبدیل به محلى شد که بجاى محمّد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و على عليه‌السلام (ثقل دوم بعد از قرآن)، کعب یهودى و تمیم مسیحى در آن درس می دادند و سخنرانى می کردند.

و تغییر فرهنگ مردم به طرف بدیها همان عاملى بود که منجر به گرفتارى مسلمانان و نشر مفاسد سیاسى و اجتماعى در آینده گردید.

____________________________________

و در زمان خلافت خود آنان را از مسجد طرد کرد.(١٠٧٩) هارون بن معروف می گوید، محمد بن سلمه حرانى از ابن اسحاق از نافع از ابن عمر نقل می کند که گفت: عمر وارد مسجد شد، و در مسجد حلقه هائى از مردم دید، پرسید اینها چه کسانى هستند؟ گفتند: اینها قصه گویان هستند.

گفت: قصه گویان یعنى چه؟ ما آنها را بر یک قصه گو جمع می کنیم که روزهاى شنبه ى هر هفته برایشان قصه بگوید، آنگاه تمیم دارى را بر این کار مأمور کرد. موسى بن مروان برقى می گوید، محمد بن حرب خولائى از زبیرى از زهرى از سائب بن یزید نقل می کند که: در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر، قصه گوئى وجود نداشت، و اولین کسى که قصه گوئى کرد تمیم دارى بود، که از عمر بن الخطاب اجازه گرفت تا ایستاده بر مردم قصه گوئى نماید و عمر هم به او اجازه داد.

عمر از تمیم مسیحى و کعب الاحبار درخواست کرد تا براى مسلمانان قصه هاى اهل کتاب را بیان کنند اما خداوند تعالى فرمود: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلینَ)(١٠٨٠)یعنى «ما بهترین حکایات را به وحى این قرآن بر تو می گوئیم هرچند پیش از این وحى از آن آگاه نبودى».

(وَ کُلا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْرى لِلْمُؤْمِنینَ).(١٠٨١)

یعنى «ما همه ى حکایات اخبار انبیا را بر تو بیان می کنیم تا قلب تو را به آن قوى و استوار گردانیم و در این ـ شرح حال رسولان ـ طریق حق و راه صواب بر تو روشن شود و اهل ایمان را پند و عبرت و تذکر باشد».

زهرى می گوید: او (عمر) و ابن عباس در مجلس درس او نشستند.

ابوعاصم مرّة می گوید: او (عمر) در مجلس تمیم نشست در حالیکه مشغولِ قصه گوئى بود و از او شنید که می گوید: «از لغزش عالم برحذر باشید»، عمر خواست درباره ى این لغزش سؤال کند، اما روا ندانست کلام او را قطع کند.

او (ابوعاصم) می گوید: عمر و ابن عباس با یکدیگر گفتگو می کردند و تمیم مشغول قصه گوئى بود، و قبل از آنکه از سخن گفتن فارغ شود، از جاى خود برخواستند.(١٠٨٢)

ابن ابى رجاء می گوید، ابراهیم بن سعد از ابن شهاب نقل می کند که گفت: درباره ى قصه گوئى از من سؤال کردند، گفتم: فقط در زمان عمر بوجود آمد، قبلا وجود نداشت، تمیم از او خواست تا در روز جمعه یک مقام داشته باشد و به او اجازه داد و باز از او خواست تا مقام دیگرى به او بدهد، او نیز مقامی دیگر در روز شنبه به او داد. و چون عثمان به خلافت رسید مقام دیگرى به او اضافه کرد، (ناگفته نماند که مقام همان محل القاى سخنرانى در حال قیام است) و به این ترتیب (در هر هفته) سه روز سخنرانى می کرد.

محمد بن یحیى می گوید، عبدالله بن موسى تمیمی از ابن اسامة بن یزید از شهاب نقل می کند که گفت: اولین شخصى که در مسجد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قصه گفت، تمیم دارى بود، از عمر اجازه خواست تا مردم را یک بار در هفته به یاد خدا اندازد، و عمر قبول نکرد، بار دیگر اجازه خواست، این بار نیز قبول نکرد، تا آنکه اواخر حکومت عمر فرا رسید، پس به تمیم اجازه داد، از روز جمعه دو روز را موعظه کند و تمیم این کار را ادامه می داد.(١٠٨٣)

از سائب بن یزید نقل شده است که می گفت: در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر قصه گوئى وجود نداشت. اولین کسى که قصه گوئى کرد تمیم دارى بود که از عمر اجازه خواست تا بر مردم به حال ایستاده قصه بگوید و عمر به او اجازه داد.(١٠٨٤) و ظاهراً عمر به مرد دیگرى نیز اجازه داد تا در مکّه قصّه بگوید، از ثابت نباتى نقل شده است که گفت: اولین کسى که قصه گفت عبید بن عمیره در زمان عمر بن الخطاب بود.(١٠٨٥)

ابن اثیر ذکر کرده است که عبید بن عمیر بن قتاده قصه گوى اهل مکّه بود. و با آن که بخارى می گوید او پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را دیده است اما مسلم می گوید او در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم متولد گردید.(١٠٨٦)

ذهبى در «میزان الاعتدال» دربارهى او می گوید: او را کسى نمی شناسد و فقط ابن ابى ذئب از او یاد کرده است.(١٠٨٧)

ابن حجر عسقلانى در دو کتاب خود، «الاصابه» و «لسان المیزان»، نامی از عبید بن عمیر نیاورده است و ابن منظور در کتاب «مختصر تاریخ دمشق» نیز از او ذکرى نکرده است. بنابراین اگر به فرض و احتمال عبید بن عمیر قصه گوى اهل مکه باشد، به حتم و یقین تمیم قصه گوى اهل مدینه بود.

از جمله ى مسیحیانى که با فریبکارى وارد اسلام شدند و در حدیث دروغ گفتند، ابن جریح رومی است که در سال ١٥٠ هجرى از دنیا رفت، و بخارى او را توثیق نمی کرد، البته بخارى در این مطلب بر حق بود.

ذهبى در کتاب «تذکرة الحفاظ» می گوید: او نسبى رومی داشت و مسیحى الاصل بود و بعضى از علما درباره ى او می گفتند: او وضع حدیث می کرد.(١٠٨٨)

بخاطر زیادى تعداد راویان ساختگى و دروغگو، حافظ دارقطنى گفته است که: حدیث صحیح در بین احادیث دروغین چون یک موى سفید در پوستِ گاوِ سیاه است.(١٠٨٩)

سپس قصه گوئى در زمان امویان پیشرفت کرد و دروغ و افترا بر خدا و رسول او بیشتر گردید.

عبدالله بن بریده می گوید ابوبریده گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم صبح از خواب بیدار شد و بلال را صدا زد و فرمود: «اى بلال چه کردى که در بهشت بر من سبقت گرفتى؟ داخل بهشت نشدم مگر آنکه صداى زیورآلات تو را در مقابل خود شنیدم، دیروز داخل بهشت شدم و همان صدا را در مقابل خود شنیدم. و بر قصر مربّع سر به فلک کشیده اى از طلا عبور کردم، پس گفتم: این قصر از کیست؟ گفتند: براى مردى از عرب است، گفتم: من عرب هستم! این قصر از کیست؟ گفتند: براى مردى از قریش است، گفتم: من از قریش هستم، این قصر از کیست؟ گفتند: براى مردى از امت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ! گفتم: من خود، محمد هستم! این قصر از کیست؟ گفتند: از آنِ عمر بن الخطاب است».

بلال عرض کرد: اى رسول خدا، هیچگاه اذان نگفتم مگر آنکه دو رکعت نماز خواندم و هیچ گاه بى وضو نشدم مگر آنکه وضو گرفتم و به نظرم رسید خداوند از من دو رکعت نماز می خواهد. آنگاه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: بخاطر همین دو کار بود.(١٠٩٠)

در اینجا راوى بلال و عمر را برتر از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به تصویر کشید.

و بدین ترتیب، قصه گویان، در دست دولت، تبدیل به وسیله اى نیرومند شدند، تا اهداف خود را اثبات و دشمنان خود را دور و افکار خود را ترویج کنند و به درجه اى رسیدند که معاویه در روزى که براى جنگ با امام حسن عليه‌السلام به کوفه رفت، همین قصه گویان را به همراه خود برد.(١٠٩١)

پس از آن همین قصه گویان، فتنه بینِ شیعیان و سنیان را به سال ٣٦٧ هجرى، ترویج کردند، و عضدالدوله آنان را از این عمل باز داشت.(١٠٩٢)

بدین ترتیب، احادیث و قصه ها در فضیلت دادن اصحاب بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در همه جا منتشر گردید و تمیم و کعب، اساس و زیربناى قصه گوئى معارض با خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اسلام را پایه ریزى کردند.

از عایشه نقل شده است که گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نشسته بود که همهمه و سروصداى چند بچه بگوش رسید. پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برخواست که ناگاه حبشه را دید که می رقصید و بچه ها اطراف او بودند، حضرت فرمود: اى عایشه، بیا نگاه کن، پس آمدم و چانه ى خود را بر شانه ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گذاشتم. و مشغول نگاه کردن به آن رقاصه از بین شانه و سر آن حضرت، شدم. حضرت فرمود: آیا سیر نشدى؟ آیا سیر نشدى؟

عایشه می گوید: من براى آنکه منزلت خود را نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بدانم به گفتنِ نه، نه مشغول شدم. که ناگاه سروکله عمر پیدا شد، عایشه می گوید: پس مردم از دور آن زن رقاصه پراکنده شدند. آنگاه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: من به شیاطین جن و انس نگاه می کنم که از عمر فرار کرده اند.

عایشه می گوید: پس از آن بازگشتم.(١٠٩٣)

امثال این احادیث بعد از زمان عمر و در راستاى ستایش از او و بدگوئى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ساخته شده بودند.

و به عایشه ى ام المؤمنین در زمان ابوبکر و عمر منصب فتوى دهنده و مرجع دینى داده شد، لذا با فتواهاى خود از دولت حمایت می کرد.

و چون نسبت به عثمان نظر بدى داشت، اقدام به صادر کردن فتوائى به مهدورالدم بودن وى نمود، و چنین گفت: نعثل را بکشید او کافر شده است.(١٠٩٤)

و در عمل، آن مرد سیاهى که عثمان را ذبح کرد، می گفت: من نعثل را کشتم.

قصه گویان و از جمله ى آنها عبیدالله بن عمر، بسیار شدند و معاویه بعد از نمازِ صبح، پاى سخن قصه گو می نشست و عمر بن عبدالعزیز نیز چنین می کرد. و قصه گوى عمر بن عبدالعزیز محمد بن قیس بود.(١٠٩٥)

و تبیع بن عامر، پسر زنِ کعبالاحبار، قصهگو بود.(١٠٩٦) و ابوهریره هم قصهگو بود، و مادر حسن بصرى براى زنها قصهگوئى می کرد.(١٠٩٧)

و از احادیثى که بر دست قصه گویان و پیروان آنها به ناحق و ناروا شایع شد، این احادیث هستند: «اگر پیامبرى بعد از من باشد به حتم عمر بن الخطاب است»(١٠٩٨) و «اگر در میان شما مبعوث نمی شدم حتماً عمر مبعوث می شد».(١٠٩٩)

و شاعرى، شعرى براى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سرود، پس عمر وارد شد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به شاعر اشاره کرد ساکت شود، و چون عمر خارج شد فرمود: ادامه بده و شاعر ادامه داد، پس عمر بازگشت و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى بار دیگر اشاره به سکوت نمود، و چون عمر خارج شد، شاعر درباره ى او سؤال کرد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: او عمر بن الخطاب است، او مردى است که باطل را دوست ندارد.(١١٠٠)

هدفِ راوى این حدیث آن است که ـ العیاذ بالله ـ رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اهل باطل و دوستدار باطل است.

و در زمانى که عمر بن الخطاب منصب قصه گوى مسجد را اختراع کرد خداوند تعالى این وظیفه را منحصر به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کرده بود. زیرا در حدیث آمده است که: روزى امام حسن عليه‌السلام عبور می کرد، در حالیکه یک نفر قصه گو بر در مسجد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مشغول قصه گوئى بود. امام حسن عليه‌السلام فرمود: تو کیستى؟

گفت: اى فرزند رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، من قصه گو (پند دهنده) هستم.

حضرت فرمود: دروغ گفتى، محمد همان قصه گو (پند دهنده) است. خداوند عزوجل فرمود: (فَاقْصُصِ الْقَصَصَ)(١١٠١) یعنى «تو قصه ها را بیان کن». گفت: پس من موعظه کننده و تذّکر دهنده هستم. حضرت فرمود: دروغ گفتى، محمد همان تذکر دهنده است. خداوند عزوجل فرمود: (فَذَکِّرْ إِنّما أَنْتَ مُذَکِّرُ)(١١٠٢) یعنى «پس تذّکر ده و صرفاً تو تذکر دهنده هستى». گفت: پس من که هستم؟ فرمود: تو متکلّف از مردان هستى.(١١٠٣)

پس از آن مجالس قصه گویان در مساجد مسلمانان پراکنده شدند.(١١٠٤) و مادر امام ابوحنیفه، گفتار قصه گو را بر فتواى پسرش ترجیح می داد،(١١٠٥) در حالیکه احمد بن حنبل قصه گویان را تکذیب می کرد.(١١٠٦)

شعبى نیز آنان را تکذیب کرد.(١١٠٧) و از دروغهاى این قصه گویان می توان به قصه ى غرانیق و قصه ى داود و اوریا اشاره نمود.(١١٠٨)

اصحاب و از جمله ى آنها ابن مسعود نیز آنان را تکذیب کردند.(١١٠٩)


کعب الاحبار و مقام مرجعیت

یهودیان تلاش می کردند اسلام را نابود کنند، زیرا عبدالله بن سلام از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درخواست کرد بر شنبه (روز یهودیان) بماند و در نماز خود از تورات بخواند اما آن حضرت اجازه نداد.(١١١٠) پس از آن احبار دیگرى به دروغ اسلام آوردند، که در ضمن آنان کعب الاحبار بود.

کعب الاحبار تبدیل به مرجعى عام براى دولت شد که خلیفه، در تمام شئون دولت، به او رجوع می کرد.

سلیمان بن یسار می گوید: عمر بن الخطاب براى کعب نامه نوشت و از او خواست منزلگاه ها را برایش انتخاب کند. پس کعب نوشت: «اى امیرمؤمنان، خبردار شدیم تمام اشیاء با هم اجتماع کردند، پس سخاوت گفت: یمن را می خواهم و حسن خلق گفت: من همراه تو هستم و جفا گفت: حجاز را می خواهم، بلافاصله فقر گفت: من نیز به همراه تو هستم، جنگ گفت: شام را می خواهم، پس شمشیر گفت: من همراه تو هستم...».(١١١١)

و عمر از کعب راجع به على عليه‌السلام و خلافت سؤال کرد و گفت: درباره ى على چه می گوئى؟ رأى خود را بگو و یاد کن پیش شما چه مطلبى درباره ى او وجود دارد؟(١١١٢)

عمر درباره ى خلیفه ى آینده از کعب سؤال کرد، و گفت: نزد شما امر خلافت به چه کسى خواهد رسید؟(١١١٣)

پیشگوئى یکى از علماى اهل کتاب مبنى بر آنکه عمر در آینده بر تمام شهرها مسلط می شود، و موقعیت فرهنگى بالاى اهل کتاب قبل از اسلام در نظر بعضى از مردم، تأثیر بزرگى در سؤال کردن عمر از اهل کتاب داشت.

در کتابهاى ابى احمد عسکرى آمده است که: عمر همراه ولید بن مغیره، براى تجارت به شام می رفت، و چون به بلقاء رسید، مردى از علماى روم با او ملاقات کرد، و مشغول نگاه کردن به او شد و بسیار در عمر نگاه می کرد، سپس گفت: اى جوان گمان می کنم نامت عامر یا عمران یا چیزى شبیه به این نامها باشد.

(عمر) گفت: نام من عمر است، گفت: رانهاى خود را نشان بده، عمر چنین کرد و در یکى از آنها خالى وجود داشت که به اندازه ى گودىِ کفِ دست بود، پس از او خواست تا سر خود را نشان دهد، پس او را طاس یافت و از او خواست تا به دست خود تکیه دهد، پس او را هم چپ دست و هم راست دست یافت. پس به او گفت: تو پادشاه عربها هستى، عمر از روى استهزاء خندید. عالم گفت: آیا می خندى؟ به حق مریم بتول تو پادشاه عربها و پادشاه رومیان و پادشاه فارس هستى، و عمر در حالى او را ترک کرد که کلام او را ناچیز می شمرد. عمر بعدها درباره ى آن واقعه گفتگو می کرد و می گفت: آن مرد رومی سوار بر الاغ دنبالم می آمد و پیوسته همراه من بود تا ولید کالاى خود را فروخت و با قیمت آن عطر و لباس خرید و به حجاز بازگشت، ولى مرد رومی همچنان دنبالم می آمد و از من چیزى نمی خواست و هر روز دست مرا می بوسید... .(١١١٤)

کعب امر مهمی را ابداع کرد که موجب شد بسیارى از مردم پیرو او شوند، زیرا می گفت: «هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است».(١١١٥)

و چون مسلمانان از خواندن زبان عبرى ناتوان بودند، در دست کعب و امثال او اسیر گردیدند که هر آنچه را بدان تمایل داشت و می پسندید به اسم «قال الله تعالى فى الکتاب المقدس» یعنى خداوند تعالى در کتاب مقدس فرمود، نقل می کرد.

و با همین نیرنگ، کعب مرجع مهمی براى گروهى از مسلمانان گردید و آنها را به هر جا می خواست پیش می برد، البته این مطلب درباره ى کسانى بود که متوجه دروغهاى او نمی شدند، اما دیگران سخنان او را به کنارى انداختند، و کسانى که در خط کعب کشیده شدند، در زمره ى یهودى زدگان قرار گرفتند و حدیثى از کعب به نام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم روایت کردند که در آن چنین آمده بود: از طرف بنى اسرائیل حدیث بگوئید و هیچ حرجى بر شما نیست.(١١١٦)

اخبار دیگر ذکر می کنند که، عبدالله بن عمروعاص، که یکى از شاگردان کعب الاحبار بود، در جنگ یرموک به دو خورجین از علوم اهل کتاب دست یافت، و از همان علوم حدیث می گفت، و ابن حجر اضافه می کند که: «به همین جهت ائمه ى تابعینِ بسیارى، از اخذِ حدیث او اجتناب می کردند».(١١١٧)

تورات تحریف شده، به قوم یهود خطاب کرده می گوید: پروردگار، تو را انتخاب کرد تا براى او ملتى خاص و برتر و بالاتر از تمام ملتهاى روى زمین باشى.(١١١٨)

و از ادله ى موجود نزد یهودیان که می گوید این قوم بالاتر از بقیّه ى ملتهاست، این حدیث است که می گوید: «خداوند در طول شب با یعقوب کشتى گرفت و از دست او عاجز شد!؟» بلکه خداوند از رها شدن و فرار از یعقوب عاجز ماند، به همین جهت باری تعالى ناچار شد عواطف یعقوب را به حرکت آورد و التماس کند تا وى را رها کند، لذا چنین گفت: «مرا رها کن فجر طلوع کرد».

یعقوب گفت: رهایت نمی کنم اگر مرا مبارک نکنى. پس پروردگار او را مبارک نمود و نام او را اسرائیل گذاشت. یعنى کسى که با خدا کشتى می گیرد و مبارزه می کند! و همین احادیث رسواکننده و خنده آور، در زمان کعب و عبدالله بن سلام و تمیم دارى مرجع مسلمانان شدند و کعب و تمیم، چنین احادیثى را براى انحراف مسلمانان، در روز جمعه و بقیه ى روزهاى هفته آنهم در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مطرح می کردند. و این درحالى بود که یهودیان به مردم جهان به دیده ى برده نگاه می کردند، زیرا در کتاب تلمود آمده است که: ما ملت برگزیده ى خدائیم، و احتیاج به دو نوع حیوان داریم، یک نوع حیوان زبان بسته، همچون چهارپایان و احشام و پرندگان و نوع دیگر حیوان انسانى است، و این نوع، تمامِ ملتهاى شرق و غرب عالم هستند.

کعب موفق شد عمر را در بسیارى از امور قانع کند، امورى مانند رفتن به شام و نرفتن به عراق و والى نمودن معاویه و والى نکردن على عليه‌السلام و اهتمام به صخره ى بیت المقدس و تمیز کردن آن، در حالى که آن صخره بالاتر از گوساله ى بنى اسرائیل نبود.

کعب از عمر خواست در صورت احتیاج، لازم نیست به فرمانهاى خدا عمل کند، عمر هم قبول کرد.(١١١٩)

در عام الرماده، در سال ١٨ هجرى، کعب به عمر گفت: بنى اسرائیل هرگاه گرفتار چنین قحطى می شدند به خویشاوندان پیامبران متوسل می شدند و باران می طلبیدند.

در اینجا روایاتى آمده است که عمر چنین گفت: این عموى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و برادر پدر او و سرور بنى هاشم، عباس است. انس می گوید: عمر گفت: خدایا به پیامبرت متوسل می شدیم ما را سیراب می کردى، اکنون متوسل به عموى پیامبرت می شویم، پس ما را سیراب کن!(١١٢٠)

عمر از کعب الاحبار درباره ى شعر سؤال کرد که آیا در تورات ذکرى از آن یافته است؟(١١٢١)و از او پرسید عدن چیست؟(١١٢٢)

بنابراین عمر بن الخطاب در مسائل متعددى به کعب مراجعه کرد، همانطورى که به زودى واضح خواهد شد.

آوردن کعب به مسجد النبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم براى القاى درسها و سخنرانى هاى دینى خود، به احادیث او قداست دینى بخشید. ابن کثیر در تفسیر خود می گوید: در یک اقدام فریبکارانه ى خطرناک، ابوهریره و دیگران سعى کردند احادیث کعب را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت دهند.(١١٢٣)

و چون عمر اجازه می داد کعب در مسجد نبوى شریف قصه گوئى و سخنرانى کند و خود نیز پاى درس او می نشست، بسیارى از مسلمانان احادیث او را اخذ کردند!

زیرا در حدیث آمده است که کعب الاحبار گفت: می یابیم که در کتاب نوشته شده است، در غرب مدینه، گورستانى در کناره ى سیل وجود دارد که هفتاد هزار نفر از آن محشور می شوند، که هیچ حسابى بر آنان نیست!

پس ابوسعید مقبرى به فرزند خود وصیّت کرد که: چون به هلاکت رسیدم مرا در مقبرهى بنى سلمه که از کعب شنیدى، دفن کن.(١١٢٤)

بخارى در سنن خود حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در مورد حرمت بول کردن رو به قبله و پشت به آن را ذکر نمود، و بعد از آنکه ادله ى بسیارى در اثبات این مطلب آورد، بلافاصله سخن عبدالله بن عمر را درباره ى بول کردنِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به جهت پشت به قبله را ذکر کرد! زیرا از عبدالله بن عمر شاگرد کعب نقل شده است که: براى کارى بالاى خانه ى حفصه رفتم، پس دیدم رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پشت به قبله و به طرف شام قضاى حاجت می کرد.(١١٢٥)

علماى حدیث در باب روایت اصحاب از تابعین یا روایت بزرگترها از کوچکترها، ذکر کرده اند که: «ابوهریره و عبادله (مثل عبدالله بن عمر و عبدالله بن عمروعاص و...) و معاویه و انس و دیگران از کعب الاحبار یهودى روایت کرده اند، با آنکه از روى فریبکارى و نیرنگ اسلام آورد»(١١٢٦)

در حدیثى دیگر عبدالله بن عمر می گوید: روزى بالاى پشت بام خانه ى خودمان رفتم، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را دیدم که بر روى دو خشت بطرف بیت المقدس نشسته است.(١١٢٧)

در حالیکه بخارى در همان صفحه حدیثى نبوى ذکر کرده است که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هرگاه کسى براى قضاى حاجت می رود، رو به قبله و پشت به آن ننشیند.(١١٢٨)

و این چنین بخارى سم را در عسل وارد کرد، زیرا ثابت نمود، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با شریعتى که خود آورده مخالفت می نماید. البته اگر صحیح بخارى نوشته ى خود بخارى باشد، زیرا محمود ابوریّه ادعا می کند بعد از مرگ بخارى بسیارى از احادیث بخارى گرفتار تحریف شده اند، زیرا بخارى قبل از آنکه کتاب خود را پاکنویس کند از دنیا رفت.(١١٢٩)

اما اگر خود، کتاب را نوشته باشد با او سخنى دیگر داریم، زیرا همین مطالب در متهم کردن او به دروغ و تجاوز بر ساحت مقدس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کافى بوده، و در هر دو صورت مطلب فوق ثابت می کند هر آنچه در کتاب بخارى ذکر شده صحیح نیست.

کعب بهشت عدن را معرفى می کند عبدالرزاق و عبد بن حمید از قتاده نقل می کنند: در جزئى از قرائت گفت: الَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ درباره ى قول خداوند: فَاغْفِرْ للَّذینَ تابُوا (من الشرک) وَ إِتَّبَعُوا سَبیلَکَ... یعنى خداوندا از کسانى که توبه کردند (یعنى از شرک) و راه تو را پیروى نمودند... و درباره ى قول خداوند:( وَ اَدْخِلْهُمْ جَناتَ عَدْن )یعنى آنها را داخل بهشتهاى عدن کن، قتاده گفت: عمر بن الخطاب گفت: اى کعب عدن چیست؟

گفت: کاخهائى از طلا که پیامبران و صدیقان و امامانِ عدل در آنها سکونت می کنند.(١١٣٠)

حسن بصرى می گوید: عمر به کعب گفت: عدن چیست؟

گفت: قصرى است در بهشت که بجز پیامبر یا صدیق یا شهید و یا حاکم وارد آن نمی شود.(١١٣١)

از حسن نقل شده است که گفت: عمر بن الخطاب گفت: اى کعب درباره ى بهشتهاى عدن سخن بگو!

گفت: آرى اى امیرمؤمنان! قصرهائى در بهشت که در آنها بجز پیامبر یا صدیق یا شهید یا حاکم عادل در آنها سکونت نمی کند، عمر گفت: اما نبوت، براى اهلش جارى شد، اما صدیقان، من خود، خدا و رسول او را تصدیق کردم، اما حکم به عدالت، من به خدا امیدوارم که به چیزى حکم نکنم مگر آنکه در آن جز به عدالت رفتار نکنم.

اما شهادت، عمر را با شهادت چه کار؟(١١٣٢)

اینجا عمر بن الخطاب گفت: اى کعب، آیا سخن ابن ام عبد را درباره ى چیزهائى که پائینترین اهل بهشت دارند نشنیده اى، پس حالِ بالاترینِ آنان چگونه است؟ گفت: اى امیرمؤمنان: آنچه را که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشى نشنیده است، خداوند بالاى عرش و آب بود، پس براى خود، با دست خود، خانه اى آفرید و به آنچه می خواست آراست و در آن هر میوه و شرابى که میخواست قرار داد، سپس آنرا پوشاند، و از روزى که آنرا آفرید، احدى از خلق آنرا ندید، نه جبرئیل و نه ملکى غیر از او، سپس این آیه را خواند (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُن...)(١١٣٣) یعنى «هیچکس نمی داند که پاداش نیکو کاریش چه نعمت و لذتهاى بى نهایت که روشنى بخش (دل و) دیده است در عالم غیب بر او ذخیره شده است». و دو بهشت پائین تر از آن آفرید و آنها را به آنچه می خواست زینت داد و در آنها حریر و سندس و استبرق که ذکر فرمود قرار داد و به هر کدام از خلق خود که میخواست نشان داد، پس هرکس کتاب (نامه عمل او) در علّیّین باشد در آن خانه ساکن می شود، چون مردى از اهل علّیّین در املاک خود سوار می شود، هیچ خیمه اى از خیمه هاى بهشت باقى نمی ماند مگر آنکه پرتوى از روشنائى چهره ى او در آن داخل می شود، تا جائى که عطر او به مشامشان می رسد و می گویند: چقدر این عطر دل انگیز است، و می گویند: امروز مردى از علّیّین بر ما اشراف دارد.

عمر گفت: واى بر تو اى کعب، این دلها به پرواز درآمدند، آنها را دریاب. کعب گفت: جهنم زفیرى دارد که هیچ فرشته و هیچ پیامبرى نیست مگر آنکه بخاطرش به زانو در می آید تا جائى که ابراهیم خلیل الله بگوید:

پروردگارا، مرا دریاب مرا دریاب و اگر اعمال صالحه ى هفتاد پیامبر را در کنار اعمال خود داشته باشى، به حتم گمان می کنم از آن نجات نمی یابى.(١١٣٤)


مراجعات معاویه به کعب و حمایت از وى

ابن عساکر ذکر می کند که معاویه کعب را به قصد گفتن فرمان داد.(١١٣٥) و به همان شیوه ى عمر سؤالات زیادى از کعب می پرسید. ابن عباس نقل می کند که پیش معاویه بودم، او آیه ى هشتاد و ششم سوره ى کهف را به شکلى خاص خواند، پس من اعتراض کردم، معاویه از عبدالله بن عمروعاص سؤال کرد و او معاویه را تأیید کرد.

ابن عباس گفت: قرآن در خانه ى ما نازل شده است.

معاویه براى حلّ این مشکل، شخصى را فرستاد تا از کعب الاحبار سؤال کند، و درباره ى کعب چنین گفت: آگاه باشید کعب یکى از علماست.(١١٣٦)

بنابراین معاویه رأى ابن عباس را درباره ى قرآن، قبول نکرد و از کعب، درباره ى. قرآن سؤال کرد.

عمر از کعب الاحبار درباره ى وجود شعر در تورات سوال کرد.

کعب گفت: جمعى از فرزندان اسماعیل در حالى که بر سینه ى آنها کتابِ انجیل قرار دارد، لب به حکمت می گشایند و مثلها را می گویند و اعتقاد دارم آنان از عربها هستند.(١١٣٧)

و مطلبى را که حذیفه، درباره ى رو آوردن فتنه ها همزمان با مردن عمر گفته بود، کعب و عبدالله بن سلام به خود نسبت دادند و در زمان عثمان، این مطلب را منتشر کردند که: در زمان عمر چنین گفته شد:

(چون کعب روایت کرد خود به عمر چنین گفته است): واى به حال پادشاه زمین از پادشاه آسمان، عمر گفت: مگر آن کس که نفسِ خود را محاسبه نماید، کعب گفت: تو دروازهى فتنه ها هستى.(١١٣٨)

و معاویه با عباى کعب تبرّک می جست!(١١٣٩)

کعب می گوید: خداوند بر صخره ى بیت المقدس در هوا بسر می برد! ابن عباس رضى الله عنه روایت می کند که: روزى در مجلس عمر بن الخطّاب حاضر شدم و کعب الاحبار نزد وى بود، ناگاه عمر گفت: اى کعب، آیا تورات را حفظ کرده اى؟ کعب گفت: بسیارى از تورات را حفظ کرده ام. پس مردى از کنار او در مجلس گفت: اى امیرمؤمنان از او بپرس، خداوند قبل از آنکه عرش خود را بیافریند کجا بود و آب را از چه خلق کرد؟ که عرش خود را بر آن قرار داد. پس عمر گفت: اى کعب از این علم، چیزى دارى؟

کعب گفت: آرى اى امیرمؤمنان، در اصل حکیم می یابیم که خداوند تبارک و تعالى قبل از خلقت عرش، قدیم بود و در هوا بر روى صخره ى بیت المقدس بسر می برد، و چون خواست عرش را بیافریند، تُفى انداخت که دریاهاى عمیق و دریاچه هاى پرآب از آن پدید آمدند و آنگاه عرش خود را از جزئى از اجزاى صخره اى که زیر خودش بود آفرید. و باقى مانده ى آنرا براى مسجد قدس خود باقى گذاشت.

ابن عباس رضی‌الله‌عنه. می گوید: على بن ابى طالب عليه‌السلام در مجلس حاضر بود، پس پروردگار خود را به عظمت یاد کرد و برخواست و لباس خود را تکاند، پس عمر، على عليه‌السلام را قسم داد که بجاى خود بازگردد، و او چنین کرد (کلمه ى او چنین کرد در بعضى از نسخه ها وجود ندارد).

عمر گفت: اى غوّاص براى ما غوّاصى کن (یعنى گوهرى از دریاهاى علم و معرفت خود به ما نشان بده)، ابوالحسن چه می گوید؟ زیرا من تو را بجز کسى که غمها را برطرف می کند نمی شناسم (یعنى تو هر غم و غصه را برطرف می کنى). پس على عليه‌السلام رو به کعب نمود و فرمود: اصحاب تو اشتباه کردند و کتاب خدا را تحریف نمودند و (باب) افترا و دروغ را بر وى گشودند. واى بر تو اى کعب، آن صخره اى که گمان برده اى، حاوى جلال او نمی شود و وسعتِ عظمت او را ندارد. و هوائى که ذکر کردى، اطراف او را نمی تواند دربر گیرد، و اگر صخره و هوا به همراه او قدیم باشند، باید قدیم بودن او را داشته باشند، و خداوند عزیزتر و جلیلتر از آن است که گفته شود، مکانى دارد که به آن اشاره شود و خداوند چنان نیست که ملحدان می گویند و چنان نیست که جاهلان می انگارند. ولیکن خداوند وجود داشت و مکان موجود نبود، به گونه اى که اذهان بدان نرسند، و می گویم: «بود» این کلام، بودنش به وجود آمده است.

و این چیزى است از آنچه از بیان و سخن گفتن یاد داد. خداوند تعالى میفرماید: (خَلَقَ الأنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَیانَ)(١١٤٠) یعنى «خداوند انسان را آفرید و سخن گفتن به وى آموخت». و اینکه می گویم او بود، این از همان چیزهائى است که از بیان و سخن گفتن به من یاد داد تا به حجّت خداوند منّان سخن بگویم و خداوند پیوسته بر آنچه میخواست قادر بود، و بر هر چیزى احاطه داشت، سپس آنچه را اراده کرد بدون فکرى که حدوث کرده و به او رسیده باشد، ایجاد کرد، و بدون وارد شدن شبه هاى در آنچه اراده کرده است.

خداوند عزوجل نورى را خلق کرد از غیر شیىء و آن را ابداع کرد، سپس از او ظلمتى آفرید، و قادر بود ظلمت را هم از غیر شیىء بیافریند همانطورى که نور را از غیر شیىء آفرید، سپس از آن نور یاقوتى آفرید و آنرا به اندازه ى هفت آسمان و هفت زمین ضخامت داد، سپس آن یاقوت را باز داشت، که بخاطرِ هیبت او ذوب گردید و به آبى لرزان مبدّل شد و تا روز قیامت لرزان خواهد ماند، سپس عرش خود را از نور آن آفرید، و آنرا بر روى آب قرار داد، و براى عرش، ده هزار زبان است، و هر زبانى خداوند را به ده هزار لغت تسبیح می گوید، و هیچ لغتى شبیه لغت دیگر نیست. و عرش روى آب بود و حجاب هائى از مِه پائین عرش قرار داشت. و این فرمایش خداوند تعالى است که میفرماید: (وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ)(١١٤١) یعنى «عرش او بر آب بود تا شما را امتحان کند».

واى بر تو اى کعب، اگر دریاها بنا به گفته ى تو، آب دهان او باشد، عظیمتر از آن بود که صخره ى بیت المقدس یا هوا، که اشاره کردى در آن بسر می برد، او را دربر گیرد.

پس عمر بن الخطاب خندید و گفت: و مطلب همین، و علم چنین است. و این علم همچون علم تو نیست اى کعب، زنده نباشم تا زمانى که در آن زمان ابوالحسن را نبینم.(١١٤٢)


سؤال درباره ى آینده و درباره ى دجال

عمر از کعب الاحبار پرسید که: درباره ى چیزى از تو می پرسم و می خواهم چیزى را از من پنهان نکنى.

کعب گفت: بخدا سوگند، چیزى را که می دانم بر تو پنهان نمی کنم.

عمر گفت: بر امت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از چه چیزى بیشتر می ترسى؟

گفت: رهبران گمراه کننده.

عمر گفت: راست گفتى، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم این راز را به من فرمود و مرا از آن آگاه کرد.(١١٤٣) و در عمل، کعب الاحبار به همان شیوهى نابود کردن اسلام به وسیله ى رهبران گمراه کننده، که بدان اعتقاد داشت پیش رفت، و عمر را براى حمایت از معاویه دعوت نمود، و عمر نیز قبول کرد.

و با اندک دقتى در والیان ابوبکر و عمر، در می یابیم که ولایتهاى بزرگ (و شهرهاى مهم) در دست رهبران گمراه کننده قرار داشت، در حالى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنان را از رهبران گمراه کننده ترسانده بود. و عملا معاویه و امویان و یارانشان همچون عمروعاص و ابن شعبه مشکلاتى براى مسلمانان بوجود آوردند که تاکنون از آنها شکایت می کنند و در زیر سنگینى بار آنها دست و پا می زنند.

سالم از پدرش نقل می کند که عمر از مردى یهودى سؤال کرد و به او گفت: صدق و راستى را در تو یافته ام، درباره ى دجّال صحبت کن.

گفت: او را فرزند مریم بر دروازه ى «لد» به قتل می رساند، و گمان می کنم آن یهودى کعب بود.

در این روایت عمر به کعب می گوید که من صدق و راستى را در تو می بینم، در حالى که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اهل کتاب را تصدیق نکنید.(١١٤٤)

و اگر به احادیث کعب مراجعه کنیم و در تورات دقت نمائیم، در می یابیم که احادیث کعب، احادیثى دروغین هستند که آنها را کعب به اسم ذکر کتاب مقدس بوجود آورد. در حالى که خوب می دانیم خودِ تورات گرفتار تحریف شده، و همین امر را پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ذکر فرموده است. بنابراین چگونه کعب می تواند راستگو باشد، در حالى که او همان دروغگوى معاند است و امام على عليه‌السلام و ابن عوف و معاویه و بخارى و ابن عساکر و دیگران او را تکذیب کرده اند.(١١٤٥)

کعب مردم را به کفر دعوت می کند ابن مردویه از عبدالرحمن بن میمون نقل می کند که: روزى کعب نزد عمر بن الخطاب رفت، عمر گفت: مرا خبر ده، شفاعت محمّد در روز قیامت به کجا می انجامد؟

کعب گفت: خداوند در قرآن به تو خبر داده است. خداوند می فرماید: (ما سَلَکَکُمْ فى سَقَر... حَتّى أَتانَا الْیَقینُ)(١١٤٦)

کعب گفت: پس خداوند در آن روز شفاعت می کند تا به کسى می رسند که حتى یک نماز نخوانده و هیچ مسکینى را اطعام نکرده و به آخرت اصلا ایمان نیاورده است، و چون شفاعت به این گروه می رسد، احدى باقى نمی ماند که در او خیرى وجود داشته باشد.(١١٤٧)

در اینجا کعب بیان کرد که کفّار و کسانى که نماز نمی خوانند داخل بهشت می شوند. و با این بیان، به شیوه اى شیطانى به ایمان نیاوردن و نماز نخواندن و زکات ندادن دعوت کرد!

عبدالله می گوید: ابى ثنا، أسود بن عامر گفت: حماد بن سلمه از ابى سنان از عبید بن آدم و ابى مریم و ابى شعیب نقل کرد که هنگامی که عمر در جابیه بود فتح بیت المقدس را ذکر کرد، راوى می گوید: ابوسلمه گفت: ابوسنان از عبید بن آدم نقل کرد که گفت: عمر بن الخطاب را شنیدم که به کعب می گفت: به نظرت کجا نماز بخوانیم؟

کعب گفت: اگر از من قبول کنى، پشت صخره نماز بخوان، زیرا تمام قدس روبروى تو خواهد بود.

عمر گفت: چون یهودیان نظر دادى، نه، اما همچون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نماز می خوانم، پس رو به قبله نمود و نماز خواند، سپس پیش آمد و عباى خود را باز کرد و زباله ها را در عباى خود جارو زد و مردم نیز جارو زدند.(١١٤٨)

هدف کعب از دعوت کردن عمر به نماز خواندن پشتِ صخره، آن بود که صخره را قبله ى مسلمانان و معبودى براى آنها قرار دهد همانطورى که گوساله ى بنى اسرائیل معبودِ بنى اسرائیل گردید.

و گفته می شود که (عمر) چون داخل بیت المقدس شد تلبیه گفت، (یعنى لبیک اللهم لبیک گفت) و در محراب داود عليه‌السلام نماز تحیّت مسجد خواند. و روز بعد نماز صبح را با مردم به جماعت خواند و در رکعت اول سوره ى صاد را خواند و در آن سجده کرد، و مسلمانان نیز به همراه او سجده کردند، و در رکعت دوم سوره ى بنى اسرائیل را خواند، سپس کنار صخره آمد و از کعب الاحبار درباره ى مکان آن صخره راهنمائى خواست، کعب الاحبار اشاره کرد تا مسجد را پشت صخره قرار دهد (بنحوى که قبله ى مسجد، بجاى کعبه، صخره ى بیت المقدس باشد).

عمر گفت: همچون یهودیان نظر دادى، سپس مسجد را در جهت قبله ى بیت المقدس قرار داد، این مسجد امروزه به مسجد عمرى شهرت دارد، سپس خاک صخره را با گوشه ى عبا و قباى خود برداشت، و مسلمانان به همراه او چنین کردند، و اهل اردن را در برداشتن بقیّه ى آن بکار گماشت.

رومیان در آن زمان، صخره ى بیت المقدس را چون قبله ى یهودیان بود، به زباله دان تبدیل کرده بودند، تا جائى که یک زن، کهنه ى حیض خود از زباله دان خانه ى خود بر می داشت و می فرستاد تا روى صخره قرار دهند.

این مکافات و مجازات کارى بود که یهودیان در قمامه انجام دادند. قمامه همان محلى است که یهودیان در آن مصلوب را به دار آویختند، و همواره یهودیان بر قبر او زباله ریختند، به همین جهت آن محل را قمامه (یعنى زباله دان یا زباله) نامیدند، و این نام بر کلیسائى که مسیحیان در آن محل بنا نمودند، کشیده شد، و آن کلیسا را قمامه، نام گذاشتند.(١١٤٩)

و با آنکه هیچ دلیلى بر قداست صخره وجود ندارد ولى یهودیان همانطوریکه قبلا به گوساله سامرى توجه می کردند، به آن صخره نیز توجه کردند، و بعد از تلاش بسیارِ مسلمانان براى پاک کردن آن صخره از کثافات و نجاسات، آن محل را جائى براى مسجد مسلمانان قرار دادند.

هشام بن محمد می گوید: عبدالرحمن قشیرى به نقل از همسرِ ابن حباشه ى نمیرى گفت: همراه عمر بن الخطاب در روزهائى که به شام می رفت خارج شدیم و در جائى منزل کردیم که به آن «قتل» می گفتند.

آن زن می گوید: شوهرم شریک، بیرون رفت تا آب بیاورد، اما دلو او در چشمه افتاد و بخاطر ازدحام جمعیت نتوانست آنرا از آب بیرون آورد، پس به او گفتند: تا شب صبر کن. چون شب شد به درون چشمه رفت و تا مدتى طولانى همانجا ماند، و چون عمر میخواست از آن منزل کوچ کند، نزد او رفتم و او را از مکان شوهرم خبر دادم. پس سه روز در آنجا درنگ کرد و روز چهارم به حرکت افتاد. ولى ناگهان دیدیم شریک می آید، مردم به او گفتند: کجا بودى؟

او نزد عمر آمد در حالى که برگى در دست داشت، آن برگ به اندازه اى بود که دست او را می پوشاند و پا را می پوشانید و پنهان می کرد، آنگاه چنین گفت: اى امیرمؤمنان، در چشمه راهى پیدا کردم، در آن حال مردى آمد و مرا به زمینى برد که شبیه زمین شما نبود و به باغهائى که شبیه باغهاى دنیا نبودند و چیزى از آن باغ برداشتم، آن مرد گفت: هنوز وقت آن نرسیده است، و من این برگ را برداشتم، و آن برگ درخت انجیر است.

در اینجا عمر، کعب الاحبار را صدا زد و گفت: آیا در کتابهاى خود یافته اى، مردى از امّت ما داخل بهشت می شود و بعد، از آن خارج می گردد؟

کعب گفت: آرى و اگر در میان جمعیت باشد، او را به تو نشان می دهم.

عمر گفت: او در میان قوم است.

پس کعب، در جمعیت تأمل کرد و شریک را نشان داد و گفت: او همان است. و بنى نمیر تا به حال شعار (یعنى لباس روئین) خود را سبز قرار می دهند.(١١٥٠)

و در حادثه اى دیگر کعب به عمر گفت: وصیّت کن زیرا تا سه روز دیگر خواهى مرد. عمر با تعجب گفت: اللّه، آیا عُمَر را در تورات می یابى؟ (یعنى آیا در تورات از عمر چیزى گفته شده است).

گفت: نه، لکن صفت و نشانه هایت را یافته ام.(١١٥١)

اما در توضیح قضیه ى اول می گوئیم، توافق بین آن مرد دروغگو و کعبال احبار به خوبى آشکار است! لکن امر عجیب آنست که چگونه عمر او را تصدیق کرد؟

و در حادثه ى دوم: در سخن کعب دروغ به وضوح دیده می شود، زیرا این دروغ را کعب بعد از قتلِ عمر بوجود آورد تا به او و سخنانش بیشتر اطمینان کنند!

____________________________________


کعب حدیث دوازده خلیفه را تحریف کرد

کعب حدیث دوازده خلیفه را تحریف کرد نعیم بن حماد می گوید: ضمرة از ابن شوذب از ابى منهال از زیاد از کعب نقل می کند که گفت: خداوند از صلب اسماعیل عليه‌السلام دوازده قیّم به او موهبت نمود که افضل آنها ابوبکر و عمر و عثمان هستند.(١١٥٢)

عبدالله بن عمر حدیث کعب را به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم استناد داد و گفت:

«رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: بر این امت دوازده خلیفه خواهد بود. ابوبکر صدیق که نام او را یافتید، عمر فاروق...»(١١٥٣)

بخارى و مسلم، حدیث دوازده خلیفه را بدون نام بردن اسمی نقل کرده اند.(١١٥٤)بخارى این حدیث را در سننِ خود از سمرة بن جندب نقل می کند، سمره می گوید: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که می فرمود: دوازده امیر خواهند بود و پس از آن رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کلمه اى فرمود که نشنیدم (جابر بن سمره می گوید) پدرم گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می گوید همگى آنان از قریش هستند.(١١٥٥)

مسلم، همین حدیث را در صحیح خود ذکر نمود، او می گوید: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: این امر به پایان نمی رسد مگر آنکه در بین آنها دوازده خلیفه بیایند که همگى آنان از قریش هستند.(١١٥٦)

قندوزى در ینابیع الموده در باب هفتاد و هفتم از برخى علماى عامه نقل می کند که: حدیث (الخلفاء بعدى اثنى عشر) منقول از جابر بن سمره را روایت کرده است و در انتهاى آن چنین گفته است: همگى آنان از بنى هاشم هستند.

حافظ ابونعیم در کتاب حلیه اش با سند خود از ابن عباس روایت کرده است که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: هرکس دوست دارد چون من زنده شود و چون من بمیرد و ساکنِ بهشتِ عدن شود که پروردگارم آنرا احداث کرده، پس باید بعد از من ولایت على را بپذیرد و ولایت ولى او را نیز بپذیرد و باید به امامان بعد از من اقتدا نماید، زیرا آنان عترت من هستند و از طینت من آفریده شده اند و فهم و علم، روزى آنان شده است، واى بر حال گروهى از امت من که فضل و برترى آنان را تکذیب کنند و صله کردن با من را درباره ى آنان قطع نمایند، خداوند آنان را از نیل به شفاعت من محروم گرداند.

اما کعب و اصحاب وى بجاى عبارتِ «کلهم من بنى هاشم» یعنى همگى آنان از بنى هاشم هستند، این عبارت را گذاشتند: افضلهم ابوبکر و عمر و عثمان، یعنى ابوبکر و عمر و عثمان از همه ى آنان بیشتر فضیلت دارند. در حالیکه على بن ابى طالب می فرماید: «به حتم امامان (دوازده گانه) همه از قریش بوده که درخت آن را در خاندان بنى هاشم کاشته اند، مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیّانِ زمامدارى، شایستگى آنرا ندارند».(١١٥٧)

کعب خداوند سبحان را مجسم کرد و داود عليه‌السلام را به گناه نسبت داد کعبال احبار بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم افترا بست که خداوند سبحان را رؤیت کرده است.(١١٥٨)

در صحیفه ى ابن منبّه شاگرد ابى هریره آمده است که گفت:

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند حضرت آدم را به صورت خود آفرید که قد او شصت ذراع بود. چون او را آفرید فرمود: «برو بر آن گروه سلام کن» و آنجا گروهى از ملائکه نشسته بودند. «پس گوش فرا دار که چگونه به تو تحیّت می گویند که آن تحیّت تو و تحیّت فرزندان توست». آدم عليه‌السلام نزدیک رفت و گفت: السلام علیکم، گفتند: و علیک و رحمةالله، آنان «رحمةالله» را زیاد کردند.

حضرت فرمود: پس هرکس داخل بهشت شود به صورت آدم قد او شصت ذراع است. و تا به حال همواره خلق در حال کم شدن است.(١١٥٩)

ابوهریره از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل می کند که: اما آتش، پر نمی شود، آنگاه خداوند پاى خود را بر آن می گذارد، پس می گوید: بس است، بس است پس اینجا آتش پر می شود، و قسمتى از آن بر قسمت دیگر جمع می شود.(١١٦٠)

روایتِ در موضوع تجسم خداوند، در تفسیر آیه ى (وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآب)(١١٦١) یعنى «او نزد ما، بسیار مقرب و نیکو منزلت است» درباره ى حضرت داود و به زبان عمر بن الخطاب است.

سدى بن یحیى می گوید: ابوالحفص از مردى که عمر بن الخطاب را درک کرد نقل می کند، که گفت: در روز قیامت مردم به تشنگى شدیدى مبتلا می شوند، پس منادى، داود را صدا می زند و در مقابل تمام مردم او را آب می دهند، او همان است که خداوند او را یاد کرد: (إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآب)

سپس عمر بن الخطاب از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم روایت کرد که آنحضرت روز قیامت را یاد کرد و شأن و شدت آن را عظیم شمرد و فرمود: خداوند رحمن به داود عليه‌السلام می گوید: در مقابل من عبور کن. پس داود می گوید: می ترسم خطایم مرا بلغزاند، پس می گوید: پاى مرا بگیر! پس پاى او را می گیرد و عبور می کند.

گفت: این همان زلفى است که خداوند فرمود (وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآب)(١١٦٢)

در احادیث کعب از جهات متعدد، کفر وجود دارد، او در این حدیث داود عليه‌السلام را به خطا نسبت داد و خداوند تعالى را مجسم کرد (یعنى قائل شد به اینکه خداوند جسم و اعضا دارد).

عمر دو جواب مختلف از على عليه‌السلام و کعب می شنود در این گفتار کلام مهمی را ذکر می کنیم که طبرى آنرا ذکر کرد و گفت: آن کلام بین عمر و على عليه‌السلام و عثمان و کعب اتفاق افتاد. سه نفر اول در مکّه اسلام آوردند و با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم معاشرت کردند در حالیکه کعب مرد حیله گرى یهودى بود که ادعا کرد در سال هفدهم هجرى اسلام آورده است، و این گفتگو در همان سال اتفاق افتاد!

سه نفر اول بر اهمیت مشرق توافق کردند، مشرقى که شامل کوفه یعنى مرکز سپاهِ مسلمانان که متوجه مشرق زمین بودند، بنابراین آنان مجاهدینى بودند که ایران و هند و کاشغر و بخارى و سمرقند را فتح کردند.

لکن کعب بخاطر خباثت یهودى خود با آنان مخالفت کرد و شهرهاى مشرق و آهل آنرا به شر متهم کرد و شام را بدون هیچ دلیل شرعى یا عقلى بر آن ترجیح داد! و نتیجه آن شد که عمر رأى کعب را پذیرفت و اعتقاد شخصى خود را به کنارى انداخت! و رأى عثمان را ترک کرد و نصیحت على بن ابى طالب عليه‌السلام را نیز ترک کرد که درباره ى او پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌ فرمود: من شهر علم هستم و على دروازه آنست، پس هرکس شهر را بخواهد باید از دروازه ى آن وارد شود.(١١٦٣)

و عملا عمر به همراه کعب به شام رفت و عراق را ترک نمود با آنکه سابقاً شام را چندین بار زیارت کرده بود و از عراق دیدن نکرده بود.

گفتگوى بین عمر و على عليه‌السلام و عثمان و کعب بنابر نقل تاریخ طبرى از این قرار بود:

در ماه جمادىالاول سال هفدهم، عمر مردم را جمع کرد و درباره ى شهرها از آنان نظر خواست و گفت: بنظرم رسیده است مسلمانان را در شهرهایشان دیدار کنم، تا در آثارشان تأمل کنم، پس مرا راهنمائى کنید. کعب الاحبار که در میان مردم بود و در همان سالِ از حکومت عمر اسلام آورده بود گفت: «اى امیرمؤمنان با کدامیک از شهرها میخواهى شروع کنى؟

(عمر) گفت: با عراق.

کعب گفت: این کار را نکن; زیرا شر ده جزء دارد و خیر ده جزء، یک جزء از خیر در مشرق است و ده جزء دیگر آن در مغرب، و یک جزء از شر در مغرب است و نه جزء دیگر آن در مشرق، و شاخ شیطان و هر بیمارى معضل در آن است.

على عليه‌السلام فرمود: کوفه براى هجرت بعد از هجرت، و قبه ى اسلام است. و بر آن روزى خواهد آمد که هیچ مؤمنى نمی ماند مگر آنکه به آنجا رود و مشتاق آن گردد، و خداوند با اهل آن نصرت می یابد همانطورى که با سنگ بر قوم لوط نصرت یافت.

عثمان گفت: اى امیرمؤمنان، مغرب سرزمین شر است و شر به صد جزء تقسیم شد، یک جزء آن در میان مردم و بقیه ى آن در آنجاست.

عمر گفت: کوفه نیزه ى خدا و قبه ى اسلام و جمجمه ى عربهاست، که با آن مرزهاى خود را باز می دارند و شهرها را مدد میرسانند، به حتم میراث اهل عمواس (روستائى در نزدیکى قدس، که مشهور است حضرت مسیح از آن ظهور می کند) ناپدید گردید، لذا از آن شروع می کنم.(١١٦٤)

و برغم اتفاق نظرِ امام على عليه‌السلام و عثمان و عمر، این اتفاق نظر را عمر ترک کرد و به نقطه نظر کعب الاحبار عمل کرد، و از زیارت عراق خوددارى نمود.

مقصود کعب از بردن عمر به شام، تثبیت احادیث بى اساس یهودى در برترى شام بر سایر شهرهاى جهان و بازگرداندن اعتبار به اماکنِ مقدس یهودیان، همچون صخره ى مقدس بود! و از آن زمان تاکنون برخى مسلمانان به صخره ى کعبال احبار صخره ى مقدس می گویند، و باید ملاحظه کرد که مسأله چقدر خنده آور و مسخره آمیز است، زیرا می گویند بدترین بلایا، بلائى است که موجب خندیدن شود.

و مقصود دیگر او آماده سازى جو براى بازگرداندن یهودیان حجاز به موطن خود، فلسطین و فراهم کردن زمینه ى مناسب براى ملاقات عمر با معاویه در حضور خود او بود! تا بناى حکومت بنى امیه را استوار کرده به اوج برساند. کعب معاویه را براى خلافت پیشنهاد کرده بود، و عمر را از رسیدن على عليه‌السلام به حکومت برحذر کرد.(١١٦٥)

چرا یهودیان رومیان و اهل عراق را دوست نداشتند؟ می گویند یهودیانى که در جزیرةالعرب سکونت کردند، در سه قبیله ى بزرگِ قینقاع و قریظه و نضیر، متشکّل شدند که بعد از پیروزى رومیان بر آنها، از فلسطین به حجاز فرار کرده بودند. این یهودیان، از مسیحیانِ نجران، در قضیه ى اصحاب اخدود، به شدت انتقام گرفتند. لذا مسیحیان شام به ناچار با عربهاى یثرب متفق شدند تا از آن یهودیان انتقام گیرند.

از آنجائى که یهودیان در قلعه هاى خود حمایت می شدند، توافق کردند آنها را بیرون از قلعه هایشان غافلگیر کنند. و عملا چنین شد و مسیحیان از یهودیان به بدترین وجهى انتقام گرفتند. آنگاه غنائم بین عربهاى یثرب و عربهاى شام تقسیم شد.

پس یهودیان به سلاح کشنده ى خود یعنى همان سلاح فتنه روى آوردند، و بین اوس و خزرج اختلاف انداختند که به صورت جنگ بغاث نمودار گردید. آنگاه یهودیان از عربهاى یثرب به بدترین شکل انتقام گرفتند!

از طرفى چون، انصار، در کنار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر ضد بنى قینقاع و بنى قریظه و خیبر ایستادند و قدرت یهودیان جزیرة العرب را درهم کوبیدند، یهودیان بر اهالى مدینه ى منوره کینه گرفتند، و رابطه ى خود را با کفار قریش مستحکم کردند که در رأس همه ى آنها ابوسفیان و معاویه بودند.

یهودیان در قریش گمشده ى خود را یافتند، لذا براى بدست آوردن دو هدف تلاش کردند که اولین آنها حمایت از قریش و بنى امیه و دومین آنها درهم کوبیدن بنى هاشم و انصار بود. و در عمل، کعب با پیشنهاد کردن معاویه براى خلافت و حمایت از او با احادیث دروغین و منحصر کردن خلافت در قریش و دور کردن انصار و بنى هاشم از خلافت، به این دو مطلب اشاره کرد.

همین زمینه سازى مناسب کمک کرد تا بنى هاشم و انصار در مواقع متعددى به قتل برسند، که از جمله ى آنها کربلا و حرّه را نام می بریم.

ما در این کتاب به اثبات رساندیم که حدیث دوازده خلیفه را که در شأن اهلبیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بیان شده است، کعب به نفع خلفا تحریف و معاویه را در آن داخل کرد.

بنابراین یهودیان، بنى هاشم و انصار را به قانون شرع از خلافت دور کردند، در همان حال کعب و دیگران احادیث دروغین را براى جلب عمر در مدح و ستایش از او وضع کردند، پس از آن معاویه را مدح و از على عليه‌السلام که بزرگِ یهودیان، حارث بن ابى زینب را کشت و مرحب را مغلوب و خیبر را فتح کرد، بدگوئى کردند!

زینب دختر حارث، همان زنى بود که همچون کعب و ابن سلام به دروغ اسلام آورد، و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را با گوسفندى مسموم کرد، و بشر بن البراء را که با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود، به قتل رسانید.(١١٦٦)

سرّ دوست نداشتن اهل روم و اهل عراق از طرف کعب، کارهاى گذشته ى آنها با یهودیان در فلسطین و درهم کوبیدن دولت یهودیان، در دو زمان مختلف بود. و این ضدیت همواره مخصوصاً بر علیه اهل عراق وجود داشت.

در قرآن کریم چنین آمده است که: (وَ قَضَیْنا إِلى بَنى إِسْرائیلَ... وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولا)(١١٦٧) یعنى «و در کتاب خبر دادیم که شما بنى اسرائیل دو بار حتماً در زمین فساد و خونریزى می کنید و تسلط و سرکشى سخت ظالمانه می یابید پس چون وقت انتقام اول فرا رسد، بندگانِ سخت جنگجو و نیرومندِ خود را بر شما برانگیزیم، تا آنجا که در درونِ خانه هایتان نیز جستجو کنند، و این وعده ى انتقام، حتمی خواهد بود».

بنابراین یهودیان گرفتار دو ضربه ى کوبنده، در دو زمانِ مختلف شدند، ضربه ى اوّل واردِ بر آنان، بدست بخت النصر پادشاه بابل محقق شد، که مملکت یهودیان را هزار سال قبل از ظهور اسلام مورد تهاجم قرار داد پس کشورشان را نابود کرد و هیکل سلیمان را به آتش کشید و یهودیان را به قتل رسانید و دیگران را به اسارت به بابل برد، و بخاطر این ضربه ى سهمگین، کعب و امثال او بر عراق و اهل عراق کینه ورزى کردند.

و ضربه ى دوّم در سال هفتاد میلادى، بدست تیطُس پادشاه روم، تحقق یافت، که قدس را فتح کرد و یک میلیون نفر را بنابر برآورد یوسفیوس، شاهد عینى واقعه، به قتل رساند و عده اى را در بازار برده ها فروخت و عده اى به شهرهاى مختلف جهان و از جمله جزیرةالعرب فرار کردند.

لذا احبار یهود براى بازگرداندن یهودیان به فلسطین و اعاده ى تأسیس دولتِ عبرى زبان، مترصد فرصت بودند. بخاطر همین حمله ى رومیان، یهودیان بر روم کینه گرفتند، و چون سپاه اسلام بر روم غلبه یافت و قدس را فتح کرد، کعب آن فتح را انتقام گرفتن یهودیان از رومیان و فرصتى براى بازگشتن آنان به فلسطین به حساب آورد. و طبرى اشاره کردن کعب به این انتقام گرفتن را، ذکر کرد.(١١٦٨)

کعب شدت ناراحتى و ضدیت خود را از اهل عراق با این سخن بیان کرد: در عراق معصیتکاران جن بسر می برند، ابلیس در آنجا تخم گذاشت و بچه دار شد. و کعب در این ضدیت با اهل عراق، بر عمر تأثیر گذاشت. ابن سعد در «طبقات» خود به همین مطلب اشاره کرد.(١١٦٩)

ابن عساکر نیز متوجه شد کعب عراق را دوست ندارد، پس چنین گفت: آنچه از کعب حفظ شده، بدگوئى او دربارهى عراق است.(١١٧٠)

سپس شاگردان کعب و پیروان او به سواره نظام او پیوستند و اهل عراق را مورد تهاجم قرار دادند و عبدالله پسر عمروعاص نیز آنان را متهم نمود.(١١٧١)

ابن شهاب زهرى اموى و مالک بن انس نیز چنین کردند، لکن احادیث آندو مورد قبول واقع نمی شد.(١١٧٢) و عایشه بعد از جنگ جمل اعلام کرد آنها را (اهل عراق را) دوست ندارد.(١١٧٣)

کعب می گوید: در عراق معصیتکاران جن بسر می برند، و ابلیس در آنجا تخم گذاشت و بچه دار شد در کتاب «کنزالعمال» آمده است که: عمر میخواست هیچ شهرى را رها نکند مگر آنکه به آن سفر کرده باشد، پس کعب به او گفت: به عراق نرو، زیرا در آن نه دهم شر وجود دارد.(١١٧٤)

همچنین گفت: «نه دهم جادوگرى آنجاست و فاسقان جن در آن بسر می برد. و در آن بیمارى عضال وجود دارد».(١١٧٥)

ابى ادریس می گوید: عمر بن الخطاب در شام بر ما وارد شد و گفت: میخواهم به عراق بروم، کعب الاحبار به او گفت: اى امیرمؤمنان تو را از رفتن به آنجا به خدا پناه می دهم!

گفت: از این رفتن چه چیز را نمی پسندى؟ گفت: نه دهم شر در آنجاست و هر بیمارىِ عضال و معصیتکاران جن و هاروت و ماروت آنجا هستند و در آنجا ابلیس تخم گذاشت!(١١٧٦)

اما کعب نگفت چه مدت زمانى ابلیس روى تخمهاى خود خوابید!!

هیثم بن عمار می گوید: شنیدم جدم می گوید: «هنگامی که عمر بن الخطاب به خلافت رسید، اهل شام را زیارت کرد و در جابیه منزل گزید... اهالى عراق چون خبردار شدند عمر اهل شام را زیارت کرده است، برایش نامه نوشتند و درخواست کردند، همانطوریکه اهل شام را زیارت کرد آنان را نیز زیارت کند، عمر قصد کرد چنین کند، کعب گفت: اى امیرمؤمنان تو را به خدا پناه می دهم از آنکه داخل آنجا شوى. گفت براى چه؟ گفت: در آنجا معصیتکاران جن و هاروت و ماروت که مردم را جادوگرى یاد می دهند، بسر می برند و آنجا نه دهم شر و هر بیمارى معضل وجود دارد.

عمر گفت: تمام آنچه گفتى دانستم بجز (داء معضل) آن چیست؟ گفت: زیادى ثروت، همان بیماریى که هیچ شفائى ندارد. لذا عمر به آنجا نرفت».(١١٧٧)

انسان به درستى از زندگى این مرد و حیله گرى و توان تأثر او بر عمر و قانع کردن او در مناسبتهاى متعدد و شئون مختلف شگفت زده و حیران می گردد.


کسانى که کعب الاحبار را تکذیب کردند

اصحاب، کعب الاحبار را (که در سال هفدهم هجرى اسلام آورد) در دین خود متهم می کردند. و این اتهام نشان می دهد که از دروغین بودن اسلام آوردن و خباثت نیت او آگاه بودند.

عبدالرحمن بن عوف او را به حیله گرى متهم کرد، زیرا آمده است که:

«کعب الاحبار مشغول قصه گوئى بود، عبدالرحمن بن عوف گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم که میفرمود: قصه نمی گوید مگر امیر یا مأمور یا حیله گر. آنگاه نزد کعب آمدند و به او گفته شد: مادرت بعزایت بنشیند، این عبدالرحمن چنین و چنان می گوید، پس قصه گوئى را ترک کرد، سپس معاویه او را دستور داد قصه بگوید، بعد از آن قصه گوئى را بر خود حلال دانست.(١١٧٨) و این عبارت صریح، قصه گوئى کعب را در زمان عمر و در زمان معاویه، به خوبى آشکار می کند. عبدالله بن مسعود نیز او را متهم نمود، زیرا مردى نزد عبدالله بن مسعود آمد و گفت: کعب به شما سلام می رساند و شما را بشارت می دهد که این آیه درباره ى اهل کتاب نازل شده است: (إِذْ أَخَذَاللّهُ میثاقَ الَّذینَ اُتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ)(١١٧٩) یعنى «و چون خدا پیمان گرفت از آنان که کتاب به آنها داده شد که حقایق کتاب آسمانى را براى مردم بیان کنید».

ابن مسعود بعد از پاسخ سلام گفت: وقتى نزد او رفتى خبرش بده که این آیه درحالى نازل شد که او یهودى بود.(١١٨٠) این جواب ابن مسعود نشان داد کعب از تفسیر بى اطلاع بوده و در جواب دادن دروغ می گوید.

از قتاده نقل شده است که کعب گفت: آسمان بر محورى همچون محور آسیا، می گردد. چون این سخن به گوش حذیفه رسید گفت: کعب دروغ گفت! (إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ أَنْ تَزُولا)(١١٨١)

یعنى «محققاً خدا، آسمانها و زمین را از اینکه نابود شوند نگاه می دارد».

از دیگر کسانى که کعب الاحبار را تکذیب کردند، عبدالله بن عباس بود، ابن عباس به مردى که از شام می آمد گفت: با چه کسى ملاقات کردى؟ گفت: با کعب. گفت: از او چه شنیدى؟ گفت: شنیدم می گفت: آسمانها بر شانه ى فرشته اى هستند. (ابن عباس) گفت: کعب دروغ گفت، تا بحال یهودى گرى خود را ترک نکرده است؟ سپس این آیه را خواند: (إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ أَنْ تَزُولا)(١١٨٢)

ابن عساکر نویسنده ى «تاریخ دمشق» نیز کعب الاحبار را،(١١٨٣) با ضعیف شمردن احادیثى که درباره ى عراق بیان کرده بود، تکذیب کرد! حتى معاویه هم کعب را تکذیب کرد، بخارى در صحیح خود بابى تحت عنوان «بابى در سخن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که فرمود: از اهل کتاب درباره ى چیزى سؤال نکنید» باز کرده است و در آن در صدق کلام کعب الاحبار تردید نمود و گفت: شعیب، ابویمان از زهرى نقل می کند که حمید بن عبدالرحمن، از معاویه شنید که با گروهى از قریش در مدینه گفتگو می کرد و کعب الاحبار را ذکر کرد و گفت: اگر از راستگوترین کسانى باشد که از اهل کتاب سخن می گویند، با وجود همه اینها او را به دروغ گفتن متهم می دانیم!(١١٨٤)

ابوهریره می گوید: اهل کتاب تورات را به زبان عبرى می خواندند و براى مسلمانان به زبان عربى تفسیر می کردند، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: اهل کتاب را تصدیق نکنید، تکذیب هم نکنید. و بگوئید: (آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أنْزِلَ إلَیْنا وَ ما أنْزِلَ إِلَیْکُمْ...)(١١٨٥) یعنى «بگوئید که ما مسلمانان، ایمان به خدا آورده ایم و به آن کتابى که بر پیغمبر ما فرستاده شد و به آنچه بر پیغمبران گذشته، چون ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان او و موسى و عیسى نازل شد و به همه ى آنچه پیغمبران از جانب خدا آوردند، به همه عقیده داریم و میان هیچ یک از پیامبران فرقى نمی گذاریم و به هر چه از جانب خداست، ایمان آورده و تسلیم فرمان او هستیم».

سپس فریاد ابن عباس را در میان مسلمانان که میخواست از گرفتن تمدن و فرهنگ خود از اهل کتاب دست بردارند روایت کرد! و گفت: «موسى بن اسماعیل می گوید: ابراهیم گفت: ابن شهاب از عبیدالله بن عبدالله نقل کرد که ابن عباس گفت: چگونه از اهل کتاب درباره ى چیزى سؤال می کنید، در حالیکه کتاب شما که بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نازل شد، جدیدتر و جوان تر است و هنوز کهنسال نشده است، و به شما گفته است که اهل کتاب، کتاب خدا را تبدیل کردند و تغییر دادند و با دستان خود کتاب را نوشتند و گفتند: این کتاب از طرف خداست، تا آنرا به بهاى اندک بفروشند! آیا همین مقدار علم که نزد شماست، شما را باز نمی دارد...».(١١٨٦)

عمروعاص نیز کعب را تکذیب کرد، زیرا هنگامی که از کنار کعب الاحبار عبور کرد و اسب، او را به زمین زد، گفت: اى کعب، آیا در تورات یافته اى که اسبم مرا به زمین بزند؟(١١٨٧)

ابن کثیر، کعب را تکذیب کرد و گفت: در این موارد دور نیست که از اهل کتاب گرفته شده باشند، از همان مطالبى که در کتابهایشان یافت می شود، مانند روایات کعب و وهب، و بخاطر نقلِ اخبار محنتهاى بنى اسرائیل و غرائب و عجائبِ واقع شده و واقع نشده اى که گرفتار تحریف و تبدیل و نسخ شده اند، خدا از سر تقصیر آن دو نفر بگذرد، و بحمد خدا و منت او، خداوند ما را با صحیحتر و سودمندتر و واضحتر و بلیغتر از آن بى نیاز کرد. و ابوذر او را به یهودى بودن متهم کرد.(١١٨٨)

ابن خلدون هم کعب و وهب بن منبّه را تکذیب کرد.(١١٨٩)

همچنین محمد رشید رضا، کعب الاحبار را تکذیب کرد و گفت: «ثابت شدن علم فراوان براى کسى موجب منتفى شدن دروغ گفتن وى نمی شود، و عمده ى علم او نزد آنان، مطالبى بود که از تورات نقل می کرد و مطالب غیر تورات کتابهاى قوم خود را نیز به تورات نسبت می داد، تا در هر دو صورت مورد قبول واقع شود، او قبل از اسلام آوردن بى شک یکى از زیرکترین علماى یهود بود و بعد از اسلام آوردن یکى از تواناترین آنان در فریب دادنِ مسلمانان به شمار می رفت.

محمد رشید رضا افزود: او از زنادیق یهود بود که به اسلام تظاهر کرد تا گفته هایش در امور دین پذیرفته شود و دسیسه گرى او بنحوى رواج یافت که برخى اصحاب، ناخواسته فریب خوردند و از او روایت کردند و مشغول نقل اقوال او به همدیگر، بدون مستند کردن به وى شدند. و همانطورى که حافظ، ابن کثیر، در جاهائى از تفسیر خود ذکر کرد، برخى تابعین و کسانى که بعد از آنها آمدند، گمان کردند، این روایات سخنانى است که از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیده شده اند، و بعضى از مؤلفین آنها را در زمره ى احادیث موقوف به شمار آوردند که حکم احادیث مرفوع را دارند.(١١٩٠)

محمد رشید رضا می گوید: «او آتشفشان خرافات بود، و به دروغگوئى او یقین دارم، بلکه به ایمان او اطمینان ندارم».(١١٩١)

و درباره ى کعب و وهب می گوید: «بدترین راویان این اسرائیلیات، یا سختترین آنان در فتنه انگیزى و فریب مسلمانان، این دو مرد بودند، هیچ خرافه اى را که وارد در تفسیر و تاریخ اسلام در امور خلق و تکوین و پیامبران و اقوام آنان و فتنه و قیامت و آخرت، شده است نمی یابید مگر آنکه بدست آنها ساخته شده که بصورت ضرب المثل است.

فریب خوردن بعضى از صحابه و تابعین بخاطر اخبارى که ایندو و دیگران منتشر کردند، نباید کسى را به هراس اندازد، زیرا بجز پیامبران معصوم انسانى از تصدیق دروغگویان در امان نمی ماند».(١١٩٢)

مقصود او از اصحاب فریب خورده، عمر و اصحاب او هستند. محمدرشید رضا می گوید: بسیارى از روایات این دو نفر را از مطالبى یافته ایم که یقین به دروغ بودن آنها داریم، چون با روایات آنها و با مطالبى که به تورات و سایر کتب پیامبران نسبت می دادند، مخالف بودند. لذا جزم به دروغگو بودن آن دو پیدا کردیم...

و درباره ى روایات آن دو می گوید: اکثر آن روایات، خرافات اسرائیلى بودند که چهره ى کتابهاى تفسیر و کتابهاى دیگر را زشت کردند، و شبهاتى بر علیه اسلام بودند که دشمنان ملحد اسلام، با آن شبهات بر اسلام، همچون دیگر ادیان، احتجاج کردند، روایاتشان دین خرافات و توهّمات بود و بجز خرافات چیزى نداشت و گاهى شبهات، مانند مطالبى که کعب، از تورات در توصیف پیامبر نقل کرد، بسیار بزرگ هستند.

به این ترتیب، تصریحات اصحاب و علما، اتهام کعب به کفر و دروغ و خیانت را آشکار می نماید.

شیخ محمود ابوریه می گوید: «...قوى ترین این کاهنان در زیرکى و سختترین آنها در حیله گرى، کعب الاحبار و وهب بن منبّه و عبدالله بن سلام بودند، هنگامی که دیدند با ورع و تقواى دروغینى که از خود نشان می دادند، نیرنگشان به ثمر رسیده است و مسلمانان، بر آنان اعتماد کرده و فریب خورده اند، اولین همّ خود را نابود کردن دین مسلمانان قرار دادند، بنحوى که افسانه ها و خرافات و اوهام و ترّهات را در اصولى که دین بر آنها قیام دارد، وارد نمودند تا این اصول به ضعف و انحطاط بگرایند.

و چون از دست بردنِ در قرآن عاجز و ناتوان شدند، بخاطر آنکه قرآن با نوشتن محافظت می شد و هزاران مسلمان آنرا حفظ کرده بودند تا جائىکه اضافه کردن حتى یک کلمه و راه یافتن حتى یک حرف به آن ممکن نمی شد، به طرف حدیث گفتن از جانب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رو آوردند، و هر حدیثى را که میخواستند، گرچه از آن حضرت هم صادر نشده بود، به افترا به آن حضرت نسبت دادند.

چیزى که آنان را در رسیدن به این مقصود کمک کرد، این بود که سخنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، که در طول دوران حیات خود فرموده بودند، نشانه هاى معیّنى نداشت و مانند قرآن نوشته نشد و بعد از آن حضرت، اصحاب هم اهتمام به نوشتن آنها نکردند، لذا هر انسان هواپرست یا ناپاک سرشتى می توانست با افترا چیزى بر آنها اضافه کند و با دروغ بر آنها شبیخون بزند.

این نکته نیز نیرنگ آنها را آسان کرد، که می دیدند اصحاب براى آگاهى از مجهولات جهان گذشته به آنان مراجعه می کنند.

ابن جوزى می گوید: چون کسى نمی توانست در قرآن، مطالبى از غیر آن اضافه کند، دسته هائى مشغول اضافه کردن مطالبى بر احادیث شدند که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نفرموده بود».(١١٩٣)

و بدست کعب و ابن منبّه و دیگر یهودیان به ظاهر مسلمان، به مجموعه ى احادیث، مجموعهاى از قصه هاى تلمود (اسرائیلیات) راه یافت و طولى نکشید که این قصه ها، جزئى از اخبار دینى و تاریخى شدند.

محمود ابوریّه دانشمند الازهر، می گوید: به حتم اولین صهیونیست کعب الاحبار است.(١١٩٤)

بنابراین حاصل بحث آن شد که: رشید رضا و عبدالرحمن بن عوف و عبدالله بن مسعود و عمروعاص و حذیفة بن الیمان و عبدالله بن عباس(١١٩٥) و ابن عساکر و معاویه و ابن کثیر و ابن خلدون، او را تکذیب کردند و على ابن ابى طالب عليه‌السلام هم، موقعى که کعب بر کوفه و اهل آن افترا بست او را تکذیب نمود. و عثمان در قضیه ى افتراى کعب بر اهل مشرق و عمر در قضیه ى نشستن خدا بر قبّه ى صخره در هوا او را تکذیب کردند.(١١٩٦)

و بعد از آنکه عثمان، کعب را مشاور نزدیک خود قرار داد، کعب مشغول دخالت در شئون مردم و دولت گردید، پس ابوذر در مجلس عثمان به او چنین گفت: اى پسر زن یهودى، تو را با اینجا چه کار؟ و به عثمان گفت: بخدا سوگند یا سخن مرا گوش کن، والا نزد تو نخواهم آمد: بخدا قسم احدى به یهودیان گوش فرا نمی دهد مگر آنکه او را در فتنه اندازند.(١١٩٧)

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دربارهى ابوذر، فرمود: زمین کسى را برنداشته و آسمان بر کسى سایه نینداخته است که از ابوذر راستگوتر و باوفاتر باشد.(١١٩٨)

و هنگامی که کعب، ابن عوف را بخاطر اموال فراوانى که برجاى گذاشت مدح کرد، ابوذر گفت: اى پسر زن یهودى، از کجا میدانى؟ به حتم صاحب این اموال در روز قیامت، آرزو می کند، اى کاش اینها عقربهائى بودند که باطن قلب او را نیش می زدند.(١١٩٩)

امام محمد باقر عليه‌السلام کعب را تکذیب کرد.(١٢٠٠) و امام صادق عليه‌السلام.اسرائیلیات را تکذیب کرد.(١٢٠١) اهل مدینه درباره ى عبدالله بن سلام گفتند: همچون یهودیان، این مردِ یهودى دروغ گفت.(١٢٠٢)


اسرار مهم

کعب در انتخاب خلفاى مسلمانان دخالت می کرد کعب در شئون سیاسى و دینىِ خلیفه عمر دخالت کرد و احادیث دروغین فراوانى در شأن او وضع کرد تا او را به طرف خود جذب کند و شأن او را براى اجراى برنامه هاى حساس و مهم خود بالا ببرد.

از احادیث او این است که:

خداوند سبحان اولین نفرى است که با عمر در روز قیامت مصافحه می کند. و او (عمر) با فرشتگان سخن می گفت... و سخنانِ باطلِ دیگرى که درباره ى او گفته است.

برغم تمام ادله و براهین، کعب، در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اسلام خود را اعلان نکرد. و اسلام خود را نه بخاطر محبت به اسلام بلکه بخاطر غنیمت شمردن فرصت بدست آمده، در زمان عمر اعلان نمود. زیرا کعب که خداوند سبحان را مجسّم نمود و بر انبیا افترا بست و آنان را به خطا توصیف کرد، بعید است دوستدار مؤمنان باشد.

و کعب الاحبار که با تمام قوایش در جاودان کردن افکار یهودیت و نابود کردن شریعت اسلامی سعى و تلاش کرد، طبیعى است که دشمن مسلمانان باشد. و این دشمنى او با خداوند سبحان و رسول او صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مؤمنان بخوبى آشکار است. و مشهورترین دلیل بر این مطلب دوستى او با معاویه و دشمنى او با على عليه‌السلام و دروغگوئى او در حدیث نبوى است.

دخالت کعب در شئون خلیفه عمر واضح و معروف است، او مستشار عمر در شئون دینى و سیاسى بود که خلیفه درباره ى بهشت و جهنم و آینده و شرائط خلیفه و تعیین خلیفه ى آینده و نظرخواهى و مشاوره درباره ى على عليه‌السلام و سایر امور، از او سؤال می کرد. لذا عمر بخاطر نصیحت کعب به شام رفت و با راهنمائى او از زیارت عراق خوددارى کرد.

بعلاوه کعب در شئون خلفا رهبرى ها در جهت اثبات و نفى دخالت کرد. او بصورتِ نفىِ صِرف، بر ضد امام على عليه‌السلام دخالت کرد، زیرا می ترسید به قدرت برسد و بصورتِ اثبات صِرف، به نفع معاویه دخالت کرد، که بزودى عبارات صریح آنرا ذکر خواهیم کرد. و در اداره ى دولت در زمان عثمان دخالت کرد.

_________________________________


کعب بر وصیت عمر به نفع عثمان آگاه بود

کعب بر وصیت عمر به نفع عثمان آگاه بود از امور مهمی که بعد از وفات رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تحقق یافت، رسیدنِ مردانى همچون کعب الاحبار به قلبِ قدرتِ اسلامی بود. کعب با زیرکى و عمل بى وقفه اش توانست بر اسرار دولت آگاه شود و از آنها در راه حمایت از مصالح و اهداف یهودیان استفاده کند.

بعد از تحقیق در اوضاع حاکم در آن زمان، به تأکید متوجه می شویم کعب به برنامه هاى دولت اسلامی و نقاط ضعف و قوت آن آگاه بوده است.

کعب به تمام مسائل مربوط به بنى هاشم و بنى امیّه و رجال آن دو قبیله و افکار مسئولان دولتى و به موضع گیریها و برنامه ها و امیال و اسرار عمر آگاه بود.

بویژه آنکه در مدتى نه چندان کوتاه و نسبتاً بلندى با او معاشرت کرد و با او در یک سفر طولانى به شام مسافرت کرد و بر علوم غیبى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى کشته شدن خلفا و حکومت بنى امیه اطلاع پیدا کرد.

اینک حدیث کعب و بعد از آن حدیث عمر را ملاحظه کنید، که هر دو حدیث در معنى متفق هستند، عمر بن الخطاب به کعب گفت: وصف مرا چگونه می یابى؟ گفت: وصف تو را دژى فولادین می بینم.

گفت: دژ فولادین چیست؟

گفت: امیرِ محکمی که در راه خدا ملامت هیچ ملامت کننده اى او را نگران نمی کند.

گفت: پس از آن، چه؟ گفت: بعد از تو خلیفه اى که او را گروه ستمکار می کشند. گفت: پس از آن، چه؟ گفت: پس از آن بلا خواهد بود.(١٢٠٣)

یکى از دلائل آگاهى کعب بر جانشین شدن عثمان، بعد از عمر، این سخن اوست: آنرا (یعنى امر خلافت را) می یابیم که بعد از صاحب شریعت و آن دو نفر از اصحاب، به دشمنان او منتقل می شود،(١٢٠٤) در اینجا کعب اذعان می کند که بنى امیه کلا دشمن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هستند ولى با آن حال، از آنها حمایت می کرد.

خلیفه عمر قبل از مردن به عثمان گفت: خلافت از آن توست، گویا می بینم قریش بخاطر محبت به تو این امر را بعهده ى تو گذاشته است، پس بنى امیه و بنى ابى معیط را بر گردن مردم سوار کرده اى و در غنائم ترجیحشان داده اى، پس از آن گروهى از راهزنان عرب بسوى تو راه می افتند و در رختخواب تو را سر می برند، بخدا سوگند، اگر چنان کردند تو چنان خواهى کرد و اگر چنان کنى، چنان خواهند کرد، سپس موى پیشانى او را گرفت و گفت: هرگاه چنان شد، سخن مرا بیاد بیاور، زیرا به حتم چنان خواهد شد.(١٢٠٥)

بنابراین، کعب، پیشبینى انقلاب مردم علیه عثمان را از عمر بدست آورد که مدتى طولانى با عثمان معاصر بود و رفتار او را در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر با همچون حکم بن ابى العاص و عبدالله بن ابى سرح و دیگر افراد بنى امیّه دانسته بود.

و طبیعى است که تمایل عثمان به بنى امیّه بعد از بدست گرفتن خلافت بیشتر گردد، زیرا با آنان در زمان حضور رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کارهاى عجیبى انجام داد، حال بعد از رحلت حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم امر چگونه خواهد بود؟

اطلاع کعب، از تصدى خلافت بدست عثمان بعد از عمر، و فراست و پیشبینى عمر درباره ى او از اسرار مهم دولت بشمار می رفت.

و از طرفى اطلاع کعب بر چنین اسرارى بیانگر وجود روابط مستحکم بین عمر و کعب و به تعبیر دیگر، بیانگر انضمام کعب به جماعت حکومت و حزب قریش بود.

مسأله دوستى و جانبدارى عثمان نسبت به بنى امیه براى اصحاب معروف، و اهمیت این قبیل اعمال واضح بود. چون مسلمانان در صدر اول اسلام و در دورهاى نزدیک به دوران رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بسر می بردند، و این، به معناى آنست که آنان بر هر روشى که مخالف با روشِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم باشد، شورش خواهند کرد، لذا عمر و عباس و دیگران بر این مطلب واقف شدند.

عباس، عموى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، بعد از آنکه اطلاع پیدا کرد، از خلال شوراى شش نفره ى عمر، عثمان به خلافت رسیده است، گفت: بخدا سوگند به آن (حکومت) نمی رسد مگر با شرى که هیچ خیرى با وجود آن، سودى نخواهد داد.(١٢٠٦)

کعب الاحبار به خطر بنى امیّه از خلال آیات و احادیث نازل شده ى در شأن آنان واقف شد. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «بنى امیه را بر منبرهاى زمین دیدم، آنان بر شما پادشاه ى خواهند کرد، پس آنان را اربابان بدى خواهید یافت».

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: چون بنى امیه به چهل نفر برسند، بندگان خود را به برده گى و اموال خدا را به غنیمت و کتاب خدا را به تبهکارى و فریب خواهند گرفت.

خداوند سبحان این آیه را نازل کرد (وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤیَا الَّتى أَرَیْناکَ... کَبیراً)(١٢٠٧)یعنى «ما رؤیائى که به تو ارائه دادیم، نبود جز براى آزمایش و امتحان مردم و درختى که به لعن در قرآن یاد شد، و ما بذکر این آیات عظیم آنها را (از خدا) میترسانیم لکن بر آنها جز طغیان و کفر و انکار شدید نیفزاید».

طبرى و قرطبى نقل کرده اند که: چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بنى امیّه را دید که چون بوزینگان بر منبر خویش می جهند، بسیار ناراحت شد و تا هنگام وفات خندان دیده نشد. و به همین سبب، کعب از کفر اُموى حمایت و معاویه را براى خلافت نامزد کرد.

و در موضوع آینده ى این کتاب، گفتار کعب را درباره ى امام على عليه‌السلام و معاویه خواهیم دید و مطالبى را در می یابیم که بیانگر آگاهىِ کعب به مطامع و افکار و سوابق و مقاصد صحابه است.

یکى از ادلهى اصرار عمر، که موجب تعجیل در جانشین کردن عثمان، بعد از خود شد مطلبى است که عمر بن شبّه ذکر کرد، او (عمر) از اسقفى سؤال کرد: کسى را که بعد از من است چگونه می یابى؟ گفت: خلیفه ى صالحى است، مگر آنکه خویشان خود را ترجیح خواهد داد. (عمر) سه مرتبه چنین گفت: خدا عثمان را رحمت کند. پس مردم رغبت او را در عثمان دانستند.(١٢٠٨)


کعب عمر را نصیحت می کند

ابن عباس می گوید: عمر در روزهاى آخر خود از خلافت به ستوه آمد و از ناتوانى در هراس شد و از سیاست رعایا ملول گردید و پیوسته دعا می کرد، خدا او را از دنیا ببرد، در یکى از روزهائى که نزد او بودم به کعب گفت: دوست دارم به کسى که بر این امر قیام می کند وصیّت نمایم، گمان می کنم وفاتم نزدیک شده است، درباره ى على چه می گوئى؟ رأى خود را برایم بیان کن و برایم ذکر کن، نزد خودتان چه می یابید؟ زیرا شما اعتقاد دارید، این امر (خلافت) ما، در کتابهایتان نوشته شده است. (کعب) گفت: اما از طریق رأى (بنظرم می رسد که) مردى با دین محکم که از عیب و نقص چشمپوشى نکند، و از لغزش بردبارى نورزد، و به اجتهاد و رأى عمل نکند شایسته نیست، او از سیاست رعایا دور است. اما چیزى که در کتابهاى خود می یابیم: نه او و نه فرزندانش عهده دار امر (خلافت) نخواهند شد. و اگر عهده دار شود هرج و مرج شدید خواهد بود.

(عمر) گفت: چرا؟ گفت: بخاطر آنکه خونها ریخت و کسى که خون بریزد عهده دار حکومت نمی شود. داود چون میخواست دیوارهاى بیت المقدس را بنا کند خداوند به او وحى نمود که تو آنرا بنا نخواهى کرد، چون تو خونها ریختى و سلیمان آنرا بنا خواهد کرد.

عمر گفت: آیا آن خونها را به حق نریخت؟

کعب گفت: اى امیرمؤمنان داود آن خونها را به حق ریخت.

(عمر) گفت: در کتابهایتان چگونه می یابید، امر به دست چه کسى می رسد؟

گفت: می یابیم که بعد از صاحب شریعت و آن دو نفر از اصحاب او به دست دشمنانش می رسد که براساس دین، آنها با او جنگ کردند و او با آنها جنگ کرد.(١٢٠٩)

در این عبارت صریح کعب به خلافت و جانشینى عثمان و معاویه بعد از عمر اشاره می کند، و آنها را به وصف دشمنان دین توصیف می کند. و فریبکارى یهودى به حدّى رسید که با استناد به تورات، تصریح کرد بهره اى از خلافت، براى على عليه‌السلام وجود ندارد. و شایستگى آنرا ندارد، زیرا، در دین استوار و محکم است! پس از آن از خون کفّار قریش دفاع کرد و به حقانیت على عليه‌السلام در قتل آن کفار تصریح نکرد. که خود بیانگر دفاع او از آنهاست. کعب از آگاهى خود به نقشه ى حزب قریش در ممانعت از استقرار حکومت على بن ابى طالب عليه‌السلام پرده برداشت و گفت: اگر عهده دار آن شود هرج و مرج شدیدى خواهد بود.

و بالفعل دو جنگ جمل و نهروان را به راه انداختند و اسباب جنگ نهروان را خودشان فراهم کردند!

کعب بر على عليه‌السلام بخاطر ریختن خون یهودیان در خیبر کینه ورزید، براى همین در نظر کعب سزاوار مقام خلافت نگردید! در همان حال، معاویه و آزادشدگان مکه هم بر على عليه‌السلام کینه ورزیدند، چون، خون گردنکشان قریش را بر زمین ریخته بود. لذا خون بهاى یهودیان و کفّار قریش در وجود على عليه‌السلام نمایان گردید. سپس کعب به سهیم بودن معاویه در خلافت اشاره کرد، وکیع از اعمش روایت کرد که ابوصالح گفت: دشمنى کننده از عثمان بدگوئى می کرد و می گفت: امیر بعد از او على عليه‌السلام است و در زبیر، اخلاق مورد پسندى وجود دارد.

کعب الاحبار گفت: بلکه صاحب قاطر أبلق (سیاه و سفید) است، یعنى معاویه، و چون این سخن به معاویه رسید، نزد او آمد و گفت: اى ابا اسحاق، آیا تو این سخن را می گوئى در حالى که اینجا، على و زبیر و اصحاب محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود دارند؟ گفت: تو صاحب آن هستى.(١٢١٠) و شاید این جمله را با این سخن خود همراه کرده باشد که: به حتم این مطلب را در کتاب اول یافتم!!

در این دو حدیث چند امر مهم وجود دارد، که از جمله ى آنها، اعتمادِ عمر بر مشورت با کعب در مسائل مهم مثل خلافت بود.

و از سؤال عمر بخوبى پیداست که او جوابى از کتابهاى یهودى میخواست زیرا به آنها اعتقاد داشت. و به رغم فرمایش حضرت رسول صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در دروغ بودن این کتابها و تحریفشان بدست یهود، و فرمایش آنحضرت به عمر که: اى فرزند خطاب، آیا چون یهودیان و مسیحیان سرگردان شده اید؟ که این سخن در ردّ قول عمر به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بود که گفت: اهل کتاب گاهى احادیثى برایمان نقل می کنند که دلهاى ما را می رباید، (سؤال عمر از کعب) ثابت می کرد، عمر دائماً بر صحت این کتابها چه قبل از اسلام آوردن و چه بعد از آن اعتماد می کرد.(١٢١١)

و نکته ى مهم دیگر آنست که کعب از پیش خود جواب می داد و چنان تصویر می کرد که از کتابهاى مقدس جواب می دهد! و عجیب آنست که عمر به وجود اخبار آینده و غیب در آن کتابهاى مقدس بصورتى جامع و کامل، اعتقاد داشت.


اعتقاد بى نظیر و فوق العاده ى عمر به کتابها و اخبار یهودیان

براى ما ثابت می کند که عمر قبل از بعثت و بعد از آن به نزدیک بودن ظهور حضرت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در جزیرةالعرب و پیروز شدن او در آنجا، آگاه بود.

و همین اعتقاد عمر به کتابهاى مقدس و خبرهاى آن، کعب را موظف کرد قدرت را از على عليه‌السلام دور نماید و به سوى معاویه گسیل دارد. و بر مرجعیت سیاسى و دینى مسلمانان مسلط شود.


تشبیه على عليه‌السلام به داود توسط کعب

اثبات می کند که به مقام و منزلت الهى على عليه‌السلام اعتقاد داشته است همانطورى که خداوند تعالى می فرماید (وَجَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُواً)(١٢١٢) یعنى «و با آنکه پیش نفس خود، آنرا به یقین دانستند، باز از کبر و نخوت و ستمگرى آنرا انکار کردند».

کعب در چند محور کار می کرد: محور اوّل، آماده کردن خلافت براى معاویه و ترجیح شام بر سایر شهرها، محور دوّم، منتقل کردن یهودیان به فلسطین محور سوم: ترجیح دادن بیت المقدس و صخره ى آن بر جاهاى دیگر. محور چهارم: نابود کردن میراث مسلمانان و نشر میراث یهودیان.


کعب معاویه را براى خلافت نامزد کرد کعب

مهار خود را گشود، تا خرافات و اسرایلیات دلخواه خود را که موجب لکه دار شدن پاکى و درخشندگى دین می شد، اثبات نماید، و در این مقصود شاگردان بزرگش، همچون عبدالله بن عمروعاص و عبدالله بن عمر و ابوهریره به یارى او شتافتند.

و هنگامی که آتش فتنه در زمان عثمان شعله ور شد و به شدت زبانه کشید تا جائى که عثمان را در خود فرو برد و او را در خانه اش به قتل رساند، این کاهن فریبکار این فرصت را بدون آنکه چیزى از آن بدست آورد، رها نکرد، بلکه شتابان در آتش آن دمید و با مکر و حیله ى یهودى مابانه ى خود تا میتوانست در آن سهیم شد. و از حیله هاى او در این فتنه آن بود که با یهودیت خود، غیبگوئى کرد که خلافت بعد از عثمان به معاویه خواهد رسید.

وکیع از أعمش از ابوصالح روایت کرد که: مردى با عثمان دشمنى می کرد و می گفت: امیر بعد از او على عليه‌السلام است و در زبیر اخلاقى پسندیده وجود دارد.

اما کعب الاحبار گفت: بلکه او صاحب استر سفید و سیاه است (یعنى معاویه)، چون او را گاه سوار بر استر خود می دید، وقتى این سخن به معاویه رسید، نزد او آمد و گفت: اى ابااسحاق، چرا چنین می گوئى؟ در حالیکه اینجا على و زبیر و اصحاب محمد وجود دارند؟ گفت: تو صاحب آن هستى!

شاید هم کعب، این سخن را با کلام خود همراه کرد که: من این خبر را در کتابِ نخستین یافتم.(١٢١٣)

کعب، این سخن را که «پادشاهى محمّد در شام است» در زمانى گفت، که تصریح کرد: محل هجرت او طیّبه و شاهى او در شام است.(١٢١٤)

مسلماً کعب مطالبى را روایت کرد که منافع یهود را تأمین کند، او گفت: اهل شام شمشیرى از شمشیرهاى خدا هستند که خداوند با آن از کسانى که نافرمانى او کنند انتقام می گیرد.

و با ستایش کعب از معاویه و سپاه و قلمرو حکمرانى او، و نامزد کردن او به خلافت قبل از آنکه معاویه خود را براى آن نامزد کند، در می یابیم، مغز متفکر و عقل مدبر و فقیه حزب قریش اموى، کعب بود.

و ظاهراً کعب، خود عمر را قانع کرد که معاویه براى خلافت شایستگى دارد، لذا هنگامی که عمر با کعب به شام مسافرت کرد، عمر، معاویه را به کسراى عرب توصیف نمود.

کعب و عبدالله بن سلام از تورات روایت کردند که: در سطر اول چنین نوشته شده است: محمد رسول خدا و بنده ى برگزیده ى اوست، تندخو و سنگدل و فریاد زننده ى در بازارها نیست. در مقابلِ بدى به بدى مجازات نمی کند لکن می گذرد و می بخشد، محل تولد او مکّه و محل هجرت او طیبه و پادشاهى او در شام است.(١٢١٥)و این چنین، کعب و ابن سلام حکومت معاویه را همان حکومت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم معرفى کردند.

و هنگامی که مرجعیت دینى، بخاطر این جمله ى کعب الاحبار که «هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است» در دست کعب قرار گرفت و عمر به آن ایمان آورد، معاویه درست مانند عمر، در هر مسأله ى دینى و غیردینى که به ذهنش می رسید، به سؤال کردن از وى اقدام کرد.

از او درباره ى نیل سؤال کرد که: آیا براى این نیل در کتاب خدا خبرى می یابى؟

کعب گفت: آرى، سوگند به خدائى که دریا را براى موسى شکافت.(١٢١٦)

معاویه از مرجع دینى خود، کعب الاحبار سوال کرد که: اى ابواسحاق، مرا از تخت سلیمان بن داود و آنچه بر آن بود، و از محل پیدایش آن، با خبر کن. پس (کعب) او را با خرافات عجیبى پاسخ داد.(١٢١٧)

کعب مقام شاگردان خود را بالا برد کتانى می گوید: بسیارى از بزرگان صحابه از کعب، دانشمند معروف، دانش آموختند.(١٢١٨)

از صحابه و تابعین میتوان ابوهریره و عمر بن الخطاب و فرزندش، عبدالله و ابى بردة بن ابى موسى الاشعرى و روح بن زنباع و عبدالله بن الزبیر و عبدالله بن عمروبن العاص و عطاء بن یسار و عوف بن مالک و سعید بن المسیب و انس بن مالک و ابى الدرداء را نام برد.(١٢١٩)

کعب توانست فرصتِ وجود خود را در مدینه غنیمت بشمارد، پس مجموعهاى از شاگردان را تربیت نمود، که از جمله ى آنها ابوهریره و عبدالله بن عمروعاص و عبدالله بن عمر هستند.(١٢٢٠)

پس کعب شروع به بالا بردن مقام شاگردان خود کرد و سعى می کرد آنان را در نشر احادیث خود، بین مسلمانان یارى کند. لذا درباره ى عبدالله بن عمروعاص گفت: تو فقیه ترین عربها هستى. و مردم را براى سؤال کردن از عبدالله بن عمرو، دعوت کرد و چون آخرین سؤال را پاسخ داد، کعب گفت: راست می گوید، بخدا قسم این مرد عالم است!(١٢٢١)

کعب الاحبار، ابوهریره را ستود و گفت: از کسانى که تورات را نمی خوانند، احدى را عالمتر به آن از ابوهریره ندیدم.(١٢٢٢) و این اعتراف واضحِ کعب به دروغگو بودن شاگرد خود است. احادیث کعب در کتابهاى تاریخ و تفسیر طبرى و تفسیر الدرّالمنثور و کتابهاى بسیارِ دیگرى پراکنده شدند، و تدوین حدیث در حد خطرناکى به پستى گرائید تا جائى که بصورت اخذ صحابه از تابعین نمایان شد، مثلا ابوهریره، احادیث را از کعب الاحبار می گرفت.

سیوطى در کتاب الفیّه ى خود، در باب روایت بزرگترها از کوچکترها و صحابه از تابعین می گوید:(١٢٢٣)

وَ قَدْ رَوَى الکِبارُ عَن صِغارِ  

 

فِى السَّنِ أو فِى العِلمِ و المقدارِ  

و مِنه أخْذُ الصُّحبِ مِنْ أتباعِ  

 

وَ تابِع عَنْ تابِعِ الأتباعِ  

کالْجَبْرِ عن کَعْب وَ کَالْزَهْرىِّ  

 

عَنْ مالِک وَ یَحْیَى الانصارىِّ  

بزرگان از کوچکترها از جهت سن یا علم و ارزش روایت کردند، گرفتن اصحاب از تابعین و گرفتن تابعین از تابعینِ تابعین، از این قبیل است، مانند جبر که از کعب و مانند زَهْرى که از مالک و یحیاى انصارى اخذ حدیث می کرد.

و در یک اقدام فریبکارانه ى مهمی ، ابوهریره و دیگران سعى کردند احادیث کعب را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت دهند، ابن کثیر در تفسیر خود بعد از نقل حدیثى از ابوهریره گفت: شاید ابوهریره حدیث را از کعب الاحبار شنیده باشد، زیرا با او بسیار مجالست می کرد و حدیث می گفت، پس ابوهریره حدیث می گفت و عده اى از راویان خیال کردند، حدیث پیامبر است که واسطه ى آن حذف شده، لذا، آنرا بدون واسطه نقل کردند، و خدا عالمتر است.(١٢٢٤)

ذهبى ذکر کرد که: از شعبة بن الحجاج شنیدم که می گفت: ابوهریره تدلیس می کرد.(١٢٢٥) و آنچه را ذکر کردیم، مصداقى براى فرمایش امام على عليه‌السلام است که فرمود: ابوهریره دروغگوترین مردم، یا دروغگوترین زندگان بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.(١٢٢٦) و عبدالله بن عمر درباره ى او گفت: ابوهریره، دروغ گفت.(١٢٢٧)

و عایشه از او چنین یاد کرد: خدا ابوهریره را رحمت کند، او مردى بسیار بیهوده گو بود.(١٢٢٨)

در کتاب «البدایة و النهایة» از مسلم بن حجاج نقل شده است که گفت: از خدا پروا کنید و در گفتن حدیث، احتیاط کنید، بخدا سوگند، گاه ما را می دیدى که با ابوهریره همنشین می شدیم، پس او از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حدیث می گفت و از کعب الاحبار حدیث می گفت، سپس بر می خواست و از بعضى افراد که همراه ما بودند می شنیدم که حدیث کعب را به رسول خدا، و حدیث رسول خدا را به کعب نسبت می دهند. پس تقواى خدا پیشه کنید و در حدیث گفتن احتیاط کنید.(١٢٢٩)

مردى از ابن عمر در حالیکه نزد او مردى از یهود به نام یوسف حاضر بود، دربارهى مسأله اى سؤال کرد، (عبدالله) گفت: از یوسف بپرس، زیرا خداوند میفرماید: «از اهل ذکر بپرسید اگر نمی دانستید».(١٢٣٠)

دیدگاه کعب: پیروى از شیوه ى مصلحت اندیشى و دورى از نص کعب به خلیفه عمر گفت: مسلماً مردى که به اجتهاد رأى خود عمل نمی کند (براى خلافت) صلاحیّت ندارد.(١٢٣١)

و در همان عبارت کعب گفت: «مردى که از لغزش حلم نورزد، صلاحیت (براى خلافت) ندارد». مثلا رها کردن کسى که مرتکب زنا یا قتل یا سرقت شده و بحال خود گذاشتن چنین فردى، درنظر کعب، بمعناى حلم است. و این چنین کعب از مسلمانان می خواهد بیانات صریح الهى را همچون یهود کنار بگذارند. و عذر و بهانه ى او این بود که سیاست و اداره ى رعیّت چنین اقتضا می کند.

و مطابق دیدگاه کعب، امام على عليه‌السلام شایسته براى خلافت نبوده اما پسر هند و یزید و مروان سزاوار آن هستند!

کعب با انجام کارهاى تأثیرگذار بر عمر و حیله گرى این زاده ى احبار در آماده کردن دیدگاهى دینى براى خلفا، باعث شد عمر به سخنانى تصریح کند و به کارهائى دست بزند که از ابوبکر سر نمی زد. براى نمونه مثال هائى می آوریم.

او گفت: دو متعه در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود داشتند و من آنها را حرام کرده و بر آنها مجازات می کنم، و درباره ى نماز تراویح گفت: چه خوب بدعتى است. و تکبیرات نماز میّت را بجاى پنج تکبیر، چهار تکبیر قرار داد، و از زکات مولفه ى قلوب ممانعت کرد.

خلفا بر اعمال خود که مخالفت صریح با بیانات خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داشت نام اجتهاد را بکار بردند.


دیدگاه مصلحت و اعتماد به رأى خداوند سبحان

دیدگاه تعبّد (و تسلیم) به نصِّ شرعى را واجب کرد، و آنرا بر تمام مسلمانان لازم نمود حتّى پیامبر خود محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را استثنا نکرد. آنگاه او را توصیف کرد و فرمود: (إِنْ هُوَ إلا وَحْىٌ یُوحى)(١٢٣٢) یعنى «سخن او هیچ غیر وحى خدا نیست»، و فرمود (لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا... الْوَتینَ)(١٢٣٣) یعنى «اگر او به دروغ سخنانى بر ما می بست به حتم او را (به قهر و انتقام) می گرفتیم و رگِ وتین او را قطع می کردیم» و فرمود: (قُلْ إِنَّما أتَّبِعُ ما یُوحى إِلىَّ مِنْ رَبّى)(١٢٣٤) یعنى «بگو، من پیروىِ غیرِ آنچه از خدایم به وحى می رسد، نخواهم کرد».

استاد خالد محمد مصرى در کتاب (الدیم قراطیه) خود گفت: عمر بن الخطاب نصوص دینى مقدسِ قرآن و سنّت را هنگامی که مصالح ایجاب می کرد، ترک می نمود، با آنکه قرآن بهره اى از زکات را براى مؤلفه ى قلوب قرار می داد و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر آنرا می پرداختند، عمر می آید و می گوید: بخاطر مسلمان شدن چیزى نمی دهیم، و با آنکه حضرت رسول و ابوبکر فروختن کنیزان ام ولد را اجازه می دهند، عمر می آید و فروختن آنها را حرام می کند، و با آنکه سه مرتبه طلاق دادن در یک مجلس، به حکم سنّت و اجماع یک طلاق شمرده می شود، عمر، آمد و سنت را ترک نمود و اجماع را فرو پاشید.(١٢٣٥)

این تصریح، درباره ى مخالفت عمر با نصوص الهى، در زمانها و مکانهاى مختلف، وضوح کامل داشته و هرگونه تردیدى را برطرف می کند.

حفص بن عمر می گوید: هنگامی که شکایات نزد عمر بن الخطاب زیاد می شد متخاصمین را نزد زید می فرستاد، روزى عمر با یکى از کسانى که نزد زید فرستاده بود برخورد کرد، و به او گفت: چه کردى؟

گفت: اى امیرمؤمنان، بر ضرر من قضاوت کرد.

(عمر) گفت: اگر من بودم به نفع تو قضاوت می کردم.

گفت: چه مانعى داشتى، با آنکه ولى امر هستى؟

(عمر) گفت: اگر میخواستم تو را به کتاب و سنّت پیامبر او رجوع دهم، چنین می کردم، لکن تو را به رأى خود رجوع می دهم و رأى، راهنماست.

براى همین عمر با مبادى صلح حدیبیّه مخالفت کرد. و راضى به نماز خواندنِ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر جنازه ى ابن أُبَى نشد. و ابوبکر و عمر با فرمانهاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مبنى بر پیوستن به اردوى سپاه اسامة بن زید نافرمانى کردند. و ابوبکر و عمر با خواست پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در آوردنِ کاغذ و دوات براى نوشتن وصیّت در روز پنجشنبه مخالفت کردند و گفتند: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هذیان می گوید!!

و در روز پنجشنبه که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: إِنّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلینِ، کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَیْتى یعنى «من در میان شما دو وزنه ى گرانبها را به یادگار گذاشتم، کتاب خدا و عترت خود که اهل بیت من هستند»، آن دو گفتند: کتاب خدا ما را بس است.(١٢٣٦)

یعنى خداوند سبحان و رسول او کتاب خدا و اهل البیت عليهم‌السلام را می خواهند، اما گروه قریش، فقط کتاب خدا را می خواهد!!

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مَنْ کُنْتُ مُوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ وَالاْهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ، یعنى «هر که من مولاى اویم، این على مولاى اوست، خداوندا دوست او را دوست دار و دشمن او را دشمن دار»، اما عمر براى ابوبکر بیعت گرفت.

خلیفه عمر بر این مطلب، یعنى مخالفت با نصوص صریحِ الهى، در بیشتر از یک جا اذعان کرد و گفت: اى ابوالحسن، حق تو را خواست اما قوم تو راضى نشدند.(١٢٣٧) و معلوم است که مقصود عمر از «قوم تو» رجال قریش بودند که خودش یکى از آنها بود.

البته عمر در این سخن راست می گفت، چون آزادشدگان قریش طرفدار على بن ابى طالب عليه‌السلام نبودند، و همانطورى که عمر براى ابوبکر بیعت گرفت، براساس توافق قبائل قریش مبنى بر دوره اى بودن قدرت و دست بدست شدن آن، به نفع عثمان وصیّت کرد.

عمر می دید که عقد موقت مطابق ذوق او نیست، پس آنرا محو کرد، و می دید که تکبیرات نماز میّت اگر چهار تا باشد بهتر از پنج تاست پس آنرا امضا کرد.

خلیفه می دید که نماز تراویح به صورت جماعت خوشایند اوست، پس آنرا برقرار کرد!!

عمر کاروان معاویه را مجلل و باشکوه، و صاحب و مالک آنرا زیرک و حیله گر مشاهده کرد، و او را پسر ابوسفیان یافت، پس او را از فرمان خویش در ممانعت از کاروانهاى مجلل، استثنا کرد.

عمر می دید فقط قریش لایق خلافت است نه غیر قریش، پس آن امرا را اجرا کرد و باقى مسلمانان را از خلافت بازداشت.

عمر، گفتنِ حىَّ عَلى خَیْرِالْعَمَلِ، یعنى «براى بهترین کارها به پا خیزید» را منع کرد، چون معتقد بود از جهاد باز می دارد، لذا چنین گفت: سه چیز در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وجود داشتند و من از آنها نهى کرده و آنها را حرام و بر آنها مجازات می کنم: متعه ى زنان و متعهى حج و حىَّ على خیرالعمل.(١٢٣٨)

عمر از نماز با تیمم، ممانعت کرد، بنابراین اگر آب در دست نبود، نباید نماز خواند، و مصلحت این کار در نظر او آن بود که اگر به فاقدِ آب اجازه تیمم بدهد، مردم براى سرد بودن هوا هم وضو را ترک کرده تیمم خواهند کرد.(١٢٣٩)

کعب الاحبار هم به دورى جستن از نصوص دینى و رو آوردن به اجتهاد شخصى دعوت کرد. زیرا چنین گفت: «مردى که به اجتهاد و رأى خود عمل نکند براى آن (خلافت) صلاحیت ندارد».(١٢٤٠)

در حالیکه امام على عليه‌السلام فرمود: رأى، در دین وجود ندارد، دین صرفاً امر پروردگار و نهى اوست.(١٢٤١)

بنابراین کعب و عمر در جائى که مصلحت یا امرى دیگر باشد، در اعتماد بر رأى شخصى توافق داشتند. مخالفت عمر با نصوص دینى واضح و آشکار است، زیرا ابوبکر خواست اسامه را از وظیفه خود که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را بر آن وظیفه نصب کرده بود، عزل نماید، اما ابوبکر به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند اى پسر خطاب، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم او را به کار گماشت و دستور می دهى او را عزل کنم.(١٢٤٢)

مخالفت ابوبکر هم با نصوص بسیار است، زیرا مسلمانان بعد از کشته شدن مالک بن نویره و یاران او بدست خالد بن ولید و زناى او با همسر مالک، دعوت به قتل او کردند، اما ابوبکر گفت: اجتهاد کرد و خطا نمود.

ابوبکر و عمر، حضرت فاطمه عليها‌السلام را در قضیّه ى فدک تکذیب کردند و او را به خشم آوردند، در حالیکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرمود: فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّى فَمَنْ أَغْضَبَها فَقَدْ أَغْضَبَنى وَ مَنْ أَغْضَبَنى فَقَدْ أَغْضَبَ اللّهَ.(١٢٤٣) یعنى «فاطمه پاره تن من است، هرکس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده و هرکس مرا به خشم آورد خدا را به خشم آورده است».

اما پیامبر خدا محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌ که رسول خدا و خاتم پیامبران است، از این نظریه پیروى نکرد، بلکه براساس نصوص الهى و أوامر ربّانى حرکت کرد، همانطوریکه خداوند عزوجل فرمود: (إِنْ هُوَ إِلا وَحْىٌ یُوحى)(١٢٤٤) یعنى «سخن او هیچ غیر وحى خدا نیست» و فرمود (لَوْ تَقَوَّل... بِالْوَتینِ)(١٢٤٥) َیعنى «اگر به دروغ سخنانى بر ما می بست، به حتم او را به (قهر و انتقام) می گرفتیم و رگِ وتینِ او را قطع می کردیم» و فرمود: (إِتَّبِعْ ما اُوحِىَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ)(١٢٤٦) یعنى «آنچه را از جانب پروردگارت به تو وحى می شود، پیروى کن».

بدین گونه فرق بین صاحبان دیدگاه تسلیم در برابر نصّ الهى و صاحبان دیدگاه مصلحت اندیشى، آشکار می گردد.


احادیث کعب

احادیث کعب بین مسلمانان رواج یافت اما نه به اسم احادیث یهودى، بلکه به اسم احادیث نبوى! و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به پیروى برخى مسلمانان از یهودیان تصریح کرد و فرمود: مسلماً همچون یهودیان و مسیحیان سرگردان می شوید.(١٢٤٧)

از این احادیث دروغین حدیثى است که بزار از ابوهریره نقل کرد که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خورشید و ماه در روز قیامت دو گاو نر، در آتش هستند!

حسن گفت: گناه آن دو چیست؟ گفت: من از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برایت حدیث می گویم و تو می گوئى گناه آن دو چیست؟(١٢٤٨)

عین همین کلام را کعب الاحبار نیز گفته است، ابویعلى موصلى روایت کرد که: در روز قیامت خورشید و ماه را می آورند در حالیکه همچون دو گاو نر باشند که پاى آنها را پى کرده اند، پس آن دو را در جهنم می افکنند، بگونه اى که هرکس آن دو را عبادت کرد ببیند.(١٢٤٩)

زمانى که کعب، معلم مسلمانان باشد تا حدیث را در مسجد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یادشان دهد، تعجبى ندارد که چنین بگوید.

حاکم در مستدرک و طبرانى از ابوهریره روایت کردند (رجال حدیث، رجال صحیح است) که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند به من اجازه داد، درباره ى خروسى سخن بگویم که دو پاى او بر زمین و گردن او زیر عرش قرار گرفته است و می گوید: «سُبْحانَکَ ما أعْظَمَ شَأنَکَ»! پس خدا پاسخ می دهد، کسى که بر من به دروغ قسم خورده باشد این سخن را نمی فهمد.

مسلم از ابوهریره روایت کرد که: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دست مرا گرفت و فرمود: خدا خاک را روز شنبه آفرید و کوهها را در آن، روز یکشنبه آفرید و درختان را روز دوشنبه آفرید، و مکروه را روز سه شنبه آفرید و نور را روز چهارشنبه آفرید، و جنبندگان را روز پنجشنبه در آن پراکنده نمود، و آدم عليه‌السلام را بعد از عصرِ روز جمعه، در آخر همه ى خلقت، از آخرین ساعت از ساعتهاى جمعه، بین عصر تا شب، آفرید.

احمد ونسائى، این حدیث را از ابوهریره روایت کردند. بخارى و ابن کثیر و دیگران گفته اند که: ابوهریره، مسلماً این حدیث را از کعب الاحبار اخذ کرده است چون با نص صریح قرآن که می گوید، خداوند آسمانها و زمین را در شش روز آفرید مخالفت دارد. و عجیب آنکه، ابوهریره در این حدیث تصریح به شنیدن آن از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کرد و اینکه آنحضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در هنگام بیان آن دست او را گرفت. ما در اینجا، کسانى را که می پندارند که بهره اى از علم حدیث دارند چه از بلاد ما باشند چه از دیگر بلاد، به بحث و گفتگو دعوت می کنیم تا این مشکل را براى ما حل کنند.(١٢٥٠)

در برخى احادیث کعب که شاگردش ابوهریره روایت کرد، اهانت به ساحت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ستایش از موسى عليه‌السلام ، وجود دارد، و این همان هدفى بود که کعب براى ابوهریره ترسیم کرد. زیرا در صحیح بخارى آمده است که: مردى از مسلمانان و مردى از یهودیان همدیگر را دشنام دادند، مسلمان گفت: قسم به خدائى که محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بر جهانیان برگزید، بلافاصله یهودى گفت: قسم بخدائى که موسى عليه‌السلام را بر جهانیان برگزید، اینجا مرد مسلمان دست خود را بالا برد و به صورت یهودى زد، یهودى نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رفت و آن حضرت را به ماوقع امر خود و امر مسلمان خبر داد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مسلمان را صدا زد و از او درخصوص واقعه سؤال فرمود، او هم حضرت را از ماجرا مطلع ساخت.

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مرا برتر از موسى عليه‌السلام نشمارید. زیرا مردم در روز قیامت مدهوش می شوند، من نیز مدهوش می شوم، و اولین کسى که بهوش می آید من هستم، ناگاه موسى را در کنار عرش می بینم آرام ایستاده است. و نمی دانم آیا او در ضمن کسانى بوده است که مدهوش شدند، اما قبل از من بهوش آمده است یا اصلا مدهوش نشد و خدا او را استثنا کرد.(١٢٥١)

کعب مؤسس و مجرى برنامه ى احادیثِ ساختگىِ مخالف با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و سایر پیامبران و قرآن بود. و بخارى حدیث ساختگى دیگرى از کعب منتشر کرد که در آن اسائه ى ادب به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شده بود. زیرا روایت کرد که حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: مرا از میان پیامبران برنگزیند، زیرا مردم روز قیامت مدهوش می شوند و من اولین کسى خواهم بود که بهوش می آیم که ناگاه موسى را می بینم که دستم را گرفته است.(١٢٥٢)

یهودیان شایع کردند که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تورات و انجیل را در کوهِ حرا فرا می گرفت. و در کتابى که آنرا کتاب مقدس نامیدند، چنین منتشر کردند که بعضى از پیامبران مرتکب زنا شدند.(١٢٥٣)

یکى از احادیث دروغین کعب، این حدیث است که: هیچ وجبى روى زمین وجود ندارد، مگر آنکه در توراتى که خدا بر پیامبر خود موسى عليه‌السلام نازل کرد، نوشته شده است که تا روز قیامت، چه چیزى روى آن قرار می گیرد و چه چیزى از آن خارج می شود.(١٢٥٤) و طى این حدیث و امثال آن، کعب برخى مردم را فریب داد تا جائى که، شروع کردند از او درباره ى هر امر معضل و قضیه ى غیبى و پنهانى سؤال کنند!

از دیگر احادیث کعب، حدیثى است که آنرا عبدالله بن عمر روایت کرد او می گوید: امت محمد سه ثلث هستند. یک ثلث بدون هیچ حسابى وارد بهشت می شوند و یک ثلث حساب آسانى دارند، سپس به بهشت وارد می شوند و یک ثلث با شفاعت احمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وارد بهشت می شوند.(١٢٥٥)

کعب میخواهد امت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به فسق و فجور دعوت کند، مادامی که بدون هیچ حساب و عتابى وارد بهشت می شوند، و شأن آنها را در این امر شأن یهودیانى دانست که حواله هاى بهشت را از اساتید کعب بدست آورده بودند!

دکتر احمد امین می گوید: بعضى از اصحاب با وهب بن منبّه و کعب الاحبار و عبدالله بن سلام، ارتباط برقرار کردند و برخى از تابعین با ابن جریح، این عده، معلوماتى داشتند که آنرا از تورات و انجیل شرحها و حواشى آنها، روایت می کردند و مسلمانان، باکى نداشتند آنها را در کنار آیات قرآن بیان کنند، لذا یکى از منابع حجیم شدن (کتابها)، بشمار آمدند.(١٢٥٦)

کعب در توصیف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، بسیارى از افتراهاى خود را از تورات روایت کرد و در سطر اول گفت: محمد رسول خدا و بنده ى برگزیده اوست، محل تولد او مکّه و محلّ هجرت او طیّبه و پادشاهى او در شام است.(١٢٥٧)

رفیق کعب، عبدالله بن سلام نیز حدیثى مشابه با این حدیث روایت کرد.(١٢٥٨)

بدین گونه، کعب و ابن سلام زمینه را براى حکومت اُموى شام فراهم کردند تا مقدمه اى براى بازگرداندن حکومت یهودیان در فلسطین باشد!

کعب گفت: نامهاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در کتابهاى گذشته، محمد، احمد و حمیاط (حامی حرم) است.(١٢٥٩)

ابن کثیر ذکر کرد که: هنگامی که کعب در دولت عمرى اسلام آورد، مشغول حدیث گفتن با عمر شد و بسا عمر به او گوش می داد، پس مردم در شنیدن چیزهائى که نزد او بود رخصت یافتند و سخنان نادرست و درست او را نقل کردند.(١٢٦٠)

محمود ابوریّه نوشته است که: دیرى نپائید که عمر متوجه نقشه و نیرنگ او شد و سوء نیت او برایش آشکار گردید، لذا او را از گفتن حدیث منع کرد و به او وعده داد، اگر بکلّى حدیث را ترک نکند او را در زمین میمونها زندانى کند.(١٢٦١)

اما در حقیقت عمر، کعب را از گفتن حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم منع کرد و او را از گفتن مطالب کتابهاى گذشته منع نکرد، بنابراین ممنوع نزد عمر گفتن و نوشتن حدیث نبوى بود. و این قرار گذاشتن بر ممانعت از حدیث را ابوبکر و عمر، در زمان خلافت ابوبکر بنا نهادند و براساس آن پیش رفتند و عثمان از آنان پیروى نمود. معاویه از احادیث خیالى کعب تعجب کرد و گفت: تو می گوئى ذوالقرنین اسب خود را به ثرّیا می بست؟ کعب گفت: اگر من اینرا بگویم، خداوند، آنرا فرموده است: (و آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ شَىء سَبَباً) یعنى «و از هر چیزى رشته اى به او دادیم، سوره ى کهف آیه ى ٨٤».

ابن کثیر در تفسیر خود می گوید:(١٢٦٢) آنچه را که معاویه بر کعب انکار کرد به جا و درست بوده و در آن انکار، حق با معاویه است، زیرا معاویه درباره ى کعب می گفت: ما گاه به دروغ گفتن او پى می بردیم.

قرطبى ذکر می کند که خالد بن معدان از کعب نقل کرد که گفت: هنگامی که خداوند تعالى عرش را آفرید، عرش گفت: خداوند تعالى مخلوقى عظیمتر از من نیافریده است و از روى سرفرازى به اهتزاز درآمد، پس خداوند او را به اژدهائى گرفتار کرد که هفتاد هزار بال داشت و هر بالى هفتاد هزار پر داشت و هر پرى هفتاد هزار چهره داشت و هر چهرهاى هفتاد هزار دهان و هر دهانى هفتاد هزار زبان، که از دهانشان هر روز به اندازه ى قطرات باران و برگ درختان و ریگ بیابان و تعداد روزهاى دنیا و تعداد تمام ملائکه، سبحان الله خارج می شود و آن اژدها بر عرش پیچید، و ارتفاع عرش به اندازه نصف آن اژدهائى بود که بر آن پیچیده است، لذا عرش تواضع کرد.(١٢٦٣)

کعب بدین گونه این ترهّات را به تصویر کشید، تا مردم به آنها مشغول شوند و توجه به خلقت بدیع خداوند و نظم جهان نکنند.

ابوالشیخ در «العظمه» از کعب نقل کرد که گفت: زمینهاى هفتگانه بر روى صخره است، و صخره، در دست فرشته و فرشته بر باله ى ماهى و ماهى در آب و آب بر باد و باد بر هواست. تندبادى عقیم که هیچ لقاحى ندارد، و شاخه اى آن به عرش آویزان است.(١٢٦٤)

این چنین اکاذیبى مشابهت با اکاذیب یهودیان در تورات دارد. از دیگر خرافات و اساطیر کعب، این سخن اوست: در بهشت فرشته اى وجود دارد که اگر بخواهم او را نام می برم، او براى اهل بهشت، از همان روزى که خداوند تعالى او را آفرید، مشغول ساختن زیورآلات است تا روز قیامت، و چنانچه یک النگوى آنرا ظاهر کند، نور خورشید را باز می گرداند همانطورى که خورشید شعاع ماه را باز می گرداند. (و نور خورشید در برابرش جلوه اى ندارد)(١٢٦٥)

و در طى همین خرافات کعب و گذشتگان او، اکاذیب را در ادیان سه گانه یهودیت و مسیحیت و اسلام، رواج دادند، (وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُاللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ)(١٢٦٦) یعنى «اگر آنها با تو مکر کنند، خدا هم با آنها مکر می کند و خدا بهتر از هرکس مکر تواند کرد».

__________________________________


احبارى یهودى در لباس اسلام

احبارى یهودى در لباس اسلام از علماى یهود بنى قینقاع و دیگر قبائل، که خود را در لباس اسلام پنهان کردند، میتوان سعد بن حنیف و زید بن اللصیت و سلامة بن الحمام و نعمان بن ابى عامر و رافع بن حرمله و مالک بن ابى نوفل و داعس و سوید،(١٢٦٧) و نعمان بن أوفى را نام برد.

زید بن اللصیت همان کسى بود که چون شتر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گم شد، گفت: محمد می پندارد خبر آسمان نزد او می آید در حالى که نمی داند شترش کجاست.

پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌ فرمود: دشمن خدا در خانه ى اوست.

این گروه با کعب الاحبار و وهب بن منبّه و عبدالله بن سلام و تمیمِدارى براى انهدام اسلام همکارى کردند.

خواندن کتابهاى مقدس و استفاده از آنها پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخالفت با اهل کتاب را در اغلب امور دوست داشت.(١٢٦٨) و یهودیان گفتند: این مرد نمی خواهد کارى از کارهاى ما را رها کند مگر آنکه با ما در آن کار مخالفت کند.(١٢٦٩)

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از مطالعه ى کتابهاى اهل کتاب، بخاطر انحرافشان از حق، نهى کرد،(١٢٧٠)و فرمود: از اهل کتاب درباره ى چیزى سؤال نکنید، آنان شما را هدایت نمی کنند، و خود را گمراه کردند.(١٢٧١)

احمد از جابر بن عبدالله روایت می کند که عمر بن الخطاب نوشته اى را که از بعضى از اهل کتاب بدست آورده بود خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آورد و بر آن حضرت خواند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غضبناک شد و فرمود: اى فرزند خطاب: آیا در آن سرگردان شده اید؟ قسم به آن خدائى که جانم دست اوست، اگر موسى زنده بود حق نداشت از من پیروى نکند.(١٢٧٢)

و در حدیث دیگر آمده است که: حضرت به خشم آمده فرمود: به حتم آنرا برایتان سفید و پاکیزه آوردم، از اهل کتاب درباره ى چیزى سؤال نکنید، پس خبرى حق به شما می دهند و شما تکذیب می کنید یا خبرى باطل به شما می دهند و شما تصدیق می کنید.

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گوش دادن به اهل کتاب و خواندن کتابهایشان را به کلى قبول نمی کرد، چون ایمان داشت آنان دروغ می گویند و بر خداوند سبحان و پیامبران افترا می زنند و باطل را در شریعت آسمانى وارد می کنند. در همان حال عده اى از پیاده نظام یهود در اسلام داخل شدند تا چهره ى آنرا زشت و بنیه ى آنرا خراب و معالم و نشانه هاى آنرا فاسد کنند. در رأس این گروه، کعب الاحبار و وهب بن منبّه و عبدالله بن سلام بودند، این گروه براى ارضاى خواسته هاى خلفا و نشر قصه هاى خیالى به عنوان قصه هاى تورات، کوشش بسیار نمودند. خلیفه عمر بعد از اسلام آوردن، به یهودیان مدینه ى منوره سر می زد تا با آنان گفتگو کند و از امور مختلف سؤال کند، اما پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم این کار را نمی پسندید زیرا می دانست یهودیان اسلام و مسلمانان را دوست ندارند و دینشان فاسد است و بر مردم دروغ و افترا می بندند. لذا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اعتقاد داشت، استفاده از کتابها و علوم آنها، چون گرفتار تحریف شده و کاذب هستند، هیچ ثمره و حاصلى ندارد. رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نمی پسندید مسلمانى با یهودیان رفت و آمد کند و نزد آنان درس بخواند، در کنزالعمال به نقل از کعبى آمده است که: عمر در روحاء منزل کرد، پس عده اى را دید که با شتاب به طرف سنگهائى می روند گفت: این چیست؟ گفتند: می گویند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بسوى این سنگها نماز خواند.

گفت: سبحان الله، جز این نبود که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سوار بود و به دره اى رسید، پس (وقت) نماز حاضر شد و نماز خواند. بعد مشغول صحبت شد و گفت: در روز درس خواندن یهودیان به آنها سر می زدم، پس گفتند: هیچکدام از اصحابت براى ما گرامی تر از تو نیست. چون نزد ما می آیى. گفتم: این نیست مگر بخاطر آنکه من از کتابهاى خدا تعجب می کنم که چگونه همدیگر را تصدیق می کنند، چگونه تورات، فرقان را تصدیق می کند و چگونه قرآن تورات را تصدیق می کند. پس روزى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عبور کرد در حالیکه با آنان گفتگو می کردم، پس به آنان گفتم: شما را به خدا و آنچه در کتاب او می خوانید قسم می دهم، آیا می دانید او رسول خداست؟ گفتند: آرى.

گفتم: به خدا قسم هلاک شدید، می دانید او رسول خداست و از او پیروى نمی کنید؟

گفتند: هلاک نمی شویم، ولى از او سؤال کردیم چه کسى نبوت او را می آورد؟ (و بعد از آنکه حضرت فرمود: جبرئیل)

پس گفتند: جبرئیل دشمن ماست، زیرا او با سنگدلى و خشونت و جنگ و هلاک و چیزهائى از این قبیل نازل می شود.

گفتم: با کدامیک از ملائکه در صلح هستند؟ گفتند میکائیل، باران و رحمت و مثل آنرا نازل می کند، گفتم: منزلت و شأن این دو نزد پروردگارشان چگونه است؟

گفتند: یکى از آن دو از جانب راست او و دیگرى در جانب دیگر.

گفتم: جبرئیل را روانیست که با میکائیل دشمنى کند و میکائیل را روا نیست با دشمن جبرئیل دوستى کند، و من شهادت می دهم که آن دو و پروردگارشان، دوست هستند با کسى که با وى دوستى کند، و دشمن هستند با کسى که با وى دشمنى کند.

بعد از آن نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمدم و میخواستم او را خبر دهم، چون او را دیدم، فرمود: نمی خواهى تو را از آیاتى که بر من نازل شدند آگاه کنم؟

گفتم: آرى اى رسول خدا؟ پس حضرت چنین خواند: (مَنْ کانَ عَدُوّاً...) تا به (لِلْکافِرینَ) رسید.(١٢٧٣) یعنى «بگو اى پیغمبر هر که با جبرئیل دشمن است با خدا دشمن است زیرا او به فرمان خدا قرآن را به قلب پاک تو رسانید، در صورتیکه آن قرآن گواه راستى سایر کتب آسمانى است و هدایت و بشارت براى اهل ایمان است هر که با خدا و فرشتگان و پیامبران او و جبرئیل و میکائیل دشمن است (چنین کسى به حتم کافر است) و خداوند هم دشمن کافران است».

گفتم: اى رسول خدا، به خدا قسم، از کنار یهودیان به سوى شما برنخواستم مگر براى آنکه شما را به آنچه به من گفتند و آنچه به آنها گفتم، خبردار کنم. پس خدا را یافتم که بر من سبقت گرفته است. عمر گفت: من خود را در آن حال چنان دیدم که در دین خدا از سنگ هم سختترم.(١٢٧٤)

از این نص واضح می شود که خداوند سبحان، پیامبر خود را به گفتگوى عمر با یهودیان آگاه کرد، و عمر به تنهائى و بدون سایر مسلمانان به زیارت یهودیان می رفت که باعث شد عمر در تنگنا واقع شود! پس به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم عرض کرد: قسم به کسى که تو را به حق مبعوث کرد، نزد شما آمدم و جز آنکه شما را خبر دهم، چیزى نمی خواستم.(١٢٧٥)

و در «کنزالعمال» از عمر نقل کرده است که گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى فراگیرى تورات سؤال کردم، حضرت فرمود: آنرا یاد نگیر، و آنچه را که بسوى شما نازل شد یاد گیرید و به آن ایمان آورید.(١٢٧٦)

بیهقى از عمر بن الخطاب نقل کرد که گفت: از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم درباره ى یاد گرفتن تورات سؤال کردم، حضرت فرمود: آنرا یاد نگیر و به آن ایمان بیاور و آنچه را که بسوى شما نازل شد یاد گیرید و به آن ایمان آورید.

ابن ضریس از حسن نقل می کند که عمر بن الخطاب گفت: اى رسول خدا، اهل کتاب احادیثى براى ما می گویند که دلهاى ما را برده است و قصد کردیم آنها را بنویسیم، پس فرمود: اى پسر خطاب، آیا همچون یهودیان و مسیحیان سرگردان هستید، قسم به آن خدائى که جان محمد در دست اوست، آنرا سفید و پاکیزه آوردم، لکن جوامع کلمات را به من دادند... و حدیث را برایم مختصر کردند.

عمر دوست داشت در مدارس یهودى که ماسکه نامیده می شوند درس بخواند، او بیشتر از همه نزد آنان می رفت، لذا یهودیان پنداشتند او را براى همین کار دوست دارند.(١٢٧٧)

عمر در مقابل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کتابهاى اهل کتاب را خواند، پس حضرت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم غضبناک شدند، حفصه نیز چنین کرد.(١٢٧٨)

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، کتابهاى اهل کتاب را از بین برد و با آب دهان مبارک خود آنها را پاک کرد، و این سخن حضرت بدست ما رسیده است که فرمود: آنان را پیروى نکنید، زیرا دیگران را سرگردان کردند و خود سرگردان شدند، و تمام حروف آنرا تا آخر پاک فرمود.(١٢٧٩)

اما دولت، در زمان عمر با یک حدیث نبوى به دروغ چنین گفت: از طرف بنى اسرائیل حدیث بگوئید و هیچ حرجى بر شما نیست.(١٢٨٠) و اضافه کردند که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به عبدالله بن سلام دستور داد قرآن را در یک شب و تورات را در شب دیگر بخواند.(١٢٨١)

سیوطى ذکر کرد که: عمر نزد یهودیان می رفت و تورات را از آنها می شنید.(١٢٨٢)

ابودرداء می گوید: عمر، جوامعى از تورات را خدمت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آورد و گفت: اى رسول خدا، اینها جوامعى از تورات هستند که آنها را از برادرى که در بنى زریق دارم، گرفته ام. پس چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دگرگون شد، پس عبدالله بن زید گفت: خدا عقل تو را مسخ کند، آیا تغییر چهره ى رسول خدا را نمی بینى؟ عمر گفت: خدا را به پروردگارى و اسلام را براى دیندارى و محمّد را به نبوت و قرآن را به امامت پسندیدم، پس غم و اندوه حضرت برطرف شد، سپس فرمود: قسم به آنکسى که جان محمد در دست اوست، اگر موسى عليه‌السلام در بین شما بود، آنگاه از او پیروى کرده و مرا رها می نمودید، به حتم به گمراهى سختى گرفتار می شدید. شما بهره ى من از میان امتها هستید و من بهره ى شما از پیامبران هستم.(١٢٨٣)

در کتاب «تذکرة الفقهاء» آمده است: جایز نیست بر کتابهاى تورات و انجیل واقف شویم زیرا این دو کتاب گرفتار نسخ و تحریف شده اند و در این حکم خلافى را نمی شناسیم، و عامه روایت کرده اند که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به مسجد رفت، پس در دست عمر صحیفه اى دید که در آن مطالبى از تورات بود، و چون صحیفه را همراه عمر دید غضبناک شد و فرمود: «آیا تو در شک هستى، اى فرزند خطاب؟ آیا آنرا سفید و پاکیزه نیاوردم؟ چنانچه برادرم موسى زنده بود راهى به جز پیروى از من نداشت». و چنانچه این کار معصیت نبود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از عمر به خشم نمی آمد. همچنین جایز نیست بر کتابهاى ضلالت و تمام آنچه را که جایز نیست نوشته شود، واقف شد، چون از جهتى حرام هستند.(١٢٨٤)

کعب درباره ى تورات تحریف شده خود می گفت که: «هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است».(١٢٨٥)

در حالیکه لفظ تورات، عبرى بوده و معناى آن شریعت است و در نزد اهل کتاب بر پنج سفر، اطلاق می شود، سفر اول: سفر تکوین است که در آن از پیدایش خلقت و از اخبار پیامبران سخن بمیان آمده است، و دوّم، سفر خروج است که در آن تاریخ بنى اسرائیل و قصه ى موسى عليه‌السلام است، و سوم، سفرِ تثنیه است که در آن احکام شریعت یهود است و چهارم سفرِ اَوِیان است و اَوِیان فرزندان اوى هستند که او یکى از فرزندان یعقوب عليه‌السلام بود. که در این سفر عبادات و پرندگان و حیوانات تحریم شده بیان شده اند. و پنجم، سفر عدد است که در آن سرشمارى قبائل بنى اسرائیل و لشکریان آنها ذکر شده است. این اسفار پنجگانه جزئى از مجموعه ى اسفارى است که به سى و نه سفر می رسد.

خداوند تعالى درباره ى تورات فرموده است که: (وَ اَوْرَثْنا بَنى إسْرائیلَ الْکِتابَ هُدَىً وَ ذِکْرى لاُولِى الأَلْبابِ)(١٢٨٦) یعنى «بنى اسرائیل را وارث کتاب گرداندیم تا آن قوم هدایت یابند و خردمندان پند گیرند» و اسرائیل نام پیامبر خدا یعقوب است و کلمه ى اسرا بمعنى عبد و کلمه ى ایل بمعنى الله است، بنابراین اسرائیل به معنى عبدالله است. اما یهودیانى که سخنان خدا و شریعت او را دچار تحریف کردند، درباره ى معنى اسرائیل گفتند: کسى که با خدا کشتى می گیرد یا با خدا مبارزه و جهاد می کند.(١٢٨٧)

لذا خداوند سبحان درباره ى عاقبت یهودیان چنین فرمود: (مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِه)(١٢٨٨) یعنى «و از یهودیان کسانى هستند که کلام خدا را از جاى خود تغییر می دهند».

و چون تورات فعلى را می خوانیم می بینیم در آن چنین آمده است: یعقوب با خدا کشتى می گرفت تا آنکه فجر طلوع کرد، و لوط پیامبر با دو دختر خود همبستر شد و هر دو آنها از او حامله شدند. و داود پیامبر زنانى را بعد از کشتن شوهرانشان به همسرى گرفت، تا جائى که به داود از جانب خداوند تعالى خطاب رسید که: اوریا را با شمشیر کشتى و همسرش را گرفتى و اکنون شمشیر تا ابد از خانه ات جدا نمی شود، چون مرا کوچک شمردى.

آگاه باش، اکنون علیه تو شر را در خانه ات برپا می کنم، و در مقابل چشمت همسرانت را می گیرم و به یکى از خویشانت می دهم، پس با همسرانت در معرض دید خورشید (و آشکار) همبستر خواهد شد، زیرا تو در نهان انجام دادى و من این کار ـ یعنى زنا ـ را در مقابل تمام بنى اسرائیل و در مقابل خورشید، انجام خواهم داد.(١٢٨٩)

ما در این تورات براى پیامبران گناه و معصیّت را به صورت نهان و براى پروردگار عالمیان و با فرمان او به صورت آشکار می بینیم. از شر چنین تهمت و دروغى به خدا پناه می بریم. خداوند تعالى درباره ى آنها فرمود: (مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِه)(١٢٩٠) تمام محققان اتفاق دارند که این تورات دچار تحریف و تزویر شده و غیرواقعى است و مدت زیادى بعد از زمان موسى عليه‌السلام نوشته شده است.(١٢٩١)

یهودیان بنى زریق می گویند: عمر جوامعى از تورات را خدمت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آورد و گفت: اى رسول خدا، اینها جوامعى از تورات هستند که آنها را از برادرى که در بنى زریق دارم، گرفته ام. پس چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دگرگون شد، پس عبدالله بن زید گفت: خدا عقل تو را مسخ کند، آیا تغییر چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نمی بینى؟ عمر گفت: خدا را به پروردگارى و اسلام را براى دیندارى و محمد را به نبوت و قرآن را به امامت پسندیدم.(١٢٩٢)

عایشه می گوید: یک نفر از یهودیان بنى زریق که به او لبید بن الاعصم می گفتند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را جادو کرد.(١٢٩٣)

در کتاب الدر المنثور آمده است که: «نزد عمر نشسته بودم که ناگاه مردى از قبیله ى عبدالقیس آمد، عمر به او گفت: تو فلانِ عبدى هستى؟ گفت: آرى، پس او را با عصائى که همراه داشت زد!

آن مرد گفت: چه کرده ام اى امیرمؤمنان؟ گفت: بنشین، پس نشست، آنگاه این آیات را بر او خواند: (بِسْمِاللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ الر، تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ... لَمِنَ الْغافِلینَ)(١٢٩٤) یعنى «الر، این است آیات کتاب الهى که حقایق را آشکار می سازد، این قرآنِ مجید را ما به عربى (فصیح) فرستادیم، باشد که شما به تعلیمات او عقل و هوش یابید، ما بهترین حکایتها را به وحى این قرآن بر تو می گوئیم هرچند پیش از این وحى از آن آگاه نبودى» و آنرا سه بار بر او خواند و سه بار او را زد!

مرد گفت: چه کرده ام اى امیرمؤمنان؟

گفت: تو همان کسى هستى که از روى کتاب دانیال نوشتى؟

گفت: دستور بده تا دستور تو را اطاعت کنم. گفت: برو آنرا با آب گرم و پشم پاک کن، پس از آن خود نخوان و آنرا بر دیگران هم نخوان. پس اگر درباره ات خبردار شوم آنرا براى خود یا براى یکى از مردم خوانده اى، عقوبت سختى به تو می رسانم.

سپس گفت: بنشین، پس در مقابل او نشست، آنگاه چنین گفت: من رفتم و یکى از کتابهاى اهل کتاب را در چرمی نوشتم و آوردم، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به من فرمود: این چیست که در دست توست؟ اى عمر. گفتم: کتابى است که استنساخ کرده ام تا بر علم ما چیزى اضافه شود. پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بحدى غضبناک شد که گونه هاى او سرخ شدند، سپس فریاد زده شد که «الصلوة جامعه» یعنى «براى نماز جمع شوید» پس انصار گفتند: پیامبرتان غضبناک شده است، سلاح...، آنگاه نزدیک شدند تا جائیکه یکى چنین گفت: نزد منبر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قیام کنید: پس حضرت فرمود:

اى کسانى که ایمان آورده اید، کلمات جامع و خاتم را به من عطا کرده اند، و حدیث برایم به بهترین صورت مختصر گردید و آنرا بصورتى سفید و پاک آوردم، پس سرگردان نشوید و افراد سرگردان شما را فریب ندهند.

عمر گفت: پس برخواستم و گفتم: خدا را به پروردگارى و اسلام را براى دیندارى و شما را به رسالت پسندیدم، بعد از آن، رسول خدا (از منبر) پائین آمد.(١٢٩٥)

عبدالرزاق و بیهقى از ابوقلابه نقل کرده اند که عمربن الخطاب از کنار مردى عبور کرد که کتابى می خواند، پس ساعتى به او گوش داد و آنرا نیک شمرد. پس به مرد گفت: این کتاب را برایم بنویس. گفت: باشد. پس از آن چرمی خرید و آنرا آماده کرد و آنرا براى آن مرد آورد، پس بر پشت و روى آن چرم نوشت. بعد از آن نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمد و مشغول خواندن بر آن حضرت شد. و در آن حال، چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیوسته دگرگون می شد، پس مردى از انصار کتاب را با دست خود زد و گفت: مادرت به عزایت بنشیند، اى پسر خطاب، آیا چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را هم اکنون نمی بینى؟ باز هم این کتاب را براى او می خوانى؟

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در این هنگام فرمود: صرفاً به عنوان آغازکننده و پایان دهنده مبعوث شدم و گزیده هاى کلام و سرآغاز آنرا به من دادند و به تحقیق، سخن برایم خلاصه گردید، مبادا افراد حیرت زده و سرگردان شما را هلاک کنند.

یهود بنى قریظه می گویند: عمر بن الخطاب نزد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به یکى از برادرانم در قریظه سر زدم و او جوامعى از تورات را برایم نوشت، آیا بر شما عرضه بدارم؟ راوى گفت: چهره رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دگرگون شد. عبدالله می گوید: به او گفتم: آیا دگرگونى چهره ى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نمی بینى؟

عمر گفت: خدا را به پروردگارى و اسلام را براى دیندارى و محمد را به رسالت پسندیدیم. راوى گفت: پس غم و اندوه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برطرف شد، سپس فرمود: قسم به آنکسى که جانم در دست اوست، اگر موسى در میان شما باشد، آنگاه او را پیروى کرده و مرا رها کنید، به حتم گمراه می شدید، شما بهره ى من از میان امتها هستید و من بهره ى شما از میان پیامبران هستم.(١٢٩٦)

یهودیان خیبر می گویند: (عمر) گفت: در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به خیبر رفتم، پس مردى یهودى را دیدم که سخنانى می گفت که مورد پسند من واقع شد، به او گفتم آیا سخنان خود را برایم می نویسى؟ گفت: آرى، پس چرمی برایش آوردم و او مشغول املا کردن بر من شد.

چون بازگشتم، گفتم: اى رسول خدا، به یک نفر یهودى برخوردم، که سخنى می گفت که بعد از شما، مانند آنرا نشنیده بودم.

فرمود: امید است چیزى از آن را نوشته باشى؟

گفتم: آرى، فرمود: آنرا بیاور، پس رفتم و چون نزد او آمدم فرمود: بنشین، آنرا بخوان، پس ساعتى خواندم و به چهره ى او نگاه کردم ناگاه دیدم چهره او رنگ برنگ می شود، پس بخاطر ترس شدید حتّى از گفتن یک حرف آن هم ناتوان گردیدم، سپس آنرا برداشت و مشغول نگاه کردن به آن شد.

و در روایتى، حضرت فرمود: همچون یهودیان و مسیحیان سرگردان می شوید، من برایتان آنرا سفید و پاکیزه آوردم، اگر موسى زنده بود، راهى نداشت به جز آنکه از من پیروى کند.


متوسل شدن به یهودیان براى شفا یافتن

تقدّم زمان شریعت یهودى و شریعت نصرانى بر شریعت اسلامی ، باعث شد برخى مسلمانان، بر تأثیرپذیرى خود از این دو شریعت که اسلام هر دوى آنها را باطل و منسوخ کرد ادامه دهند. و این تأثیرپذیرى، اختصاص به علوم دینى و دنیوى نداشت، بلکه شامل مسائل دعا و شفا و چیزهاى دیگر هم می شد، انس بن مالک از یحیى بن سعید روایت کرد که عُمَرَه دختر عبدالرحمن گفت: ابوبکر بر عایشه وارد شد در حالى که شکوه می کرد و زنى یهودى برایش رُقیه (دعا) می نوشت، پس ابوبکر گفت: رُقیه ى او را کتاب خدا قرار ده.(١٢٩٧)

مسلماً ابوبکر، کار عایشه را قبول داشت و تورات را کتاب خدا نامید، در حالیکه خداوند تعالى درباره ى تورات فرمود: (مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ)(١٢٩٨) یعنى «از یهودیان کسانى هستند که کلام خدا را از جایگاه خود تغییر می دهند» و تمام محققان بر تحریف این تورات اتفاق دارند.(١٢٩٩)

و در کتاب «الام» شافعى، بابِ «ماجاء من الرقیه» آمده است که: باکى نیست، انسان با کتاب خدا و چیزى که از ذکر خدا می داند تعویذ کند. گفتم: آیا اهل کتاب مسلمانان را تعویذ می کنند؟ گفت: حجت نیست (دلیلى ندارد)، اما درباره ى روایت صاحب ما و صاحب شما، مالک از یحیى بن سعید از عمرة بنت عبدالرحمن روایت کرد که: ابوبکر بر عایشه داخل شد در حالى که شکوه می کرد و زنى یهودى برایش رُقْیه می نوشت. پس ابوبکر گفت: رُقْیه ى او را کتاب خدا قرار ده (یعنى او را با کتاب خدا تعویذ کن). پس به شافعى گفتم: ما رقیه و تعویذ اهل کتاب را نمی پسندیم.

گفت: چرا نمی پسندید، با آنکه خودتان این حدیث را از ابوبکر روایت می کنید؟ و فکر نمی کنم از دیگر اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خلاف آنرا روایت کنید. با آنکه خداوند، طعام اهل کتاب و زنان آنان را حلال کرد و گمان می کنم رقیهى آنها، هنگامی که با کتاب خدا باشد، مثل همین، یا سبکتر باشد.(١٣٠٠)

و همین حدیث را بیهقى در سنن خود روایت کرد، هم چنانکه روایت کرد زن عبدالله بن مسعود، بعد از وفات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، نزد زنى یهودى براى رُقیه چشم خود می رفت (تا دعاى شفاى چشم برایش بنویسد).(١٣٠١)

نووى در «المجموع» می گوید: (فرعى) در جواز رقیه (تعویذ) با کتاب خداى تعالى و با آنچه از ذکر خدا شناخته شده است...(١٣٠٢)

مؤلف می گوید: فرد یهودى که دین او با اسلام و کتاب او با قرآن باطل شده است، چگونه دعاى او مستجاب می شود؟

دیدگاه خلیفه درباره ى کتابهاى اهل کتاب رفتار خلیفه عمر بن الخطاب با اهل کتاب و دیدگاه او نسبت به آنها همانطورى که قبلا خواندیم، در این خلاصه می شود که او اعتقاد داشت هر سؤالى که به ذهن انسان خطور می کند، از عقاید گرفته تا خلقت جهان و حوادث و آینده و امور دیگر در کتابهاى اهل کتاب یافت می شود. در حالیکه کتابهاى آنها بدست یهودیان و مسیحیان گرفتار تحریف و نسخ شده و همانطورى که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود، کتابهاى عقیم و بى ثمرى گردیدند.

عمر در ایام خلافت خود، از اهل کتاب یعنى یهودیان و مسیحیان سؤال کرد که آیا مرا در کتابهاى خود می یابید؟

و هنگامی که پاسخ مثبت به او دادند، به حتم به او دروغ گفتند، زیرا چنین مطلبى را در کتابهاى موجود آنها نمی یابیم. اکنون هم که آنها را مورد دقت و مطالعه قرار می دهیم چیزى که مفید و بدرد بخور باشد در آنها نمی یابیم.

و برغم آنکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در مدینه ى منوره، عمر را به ضرورت ترک کتابهاى اهل کتاب و یادگیرى و نوشتن آنها به خاطر دروغ بودنشان آگاه و برحذر کرده بود، می یابیم که خلیفه عمر در ایام خلافت خود از کعب الاحبار و تمیم و دیگران درباره ى علوم آن کتابها بسیار سؤال می کرد. بلکه به آنان اجازه داد، در طول ایام خلافت خود در کلّ سال از علوم اهل کتاب در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سخن بگویند.

بنابراین خلیفه، ظاهراً در اعتقاد به وجود علوم غیبى بسیار در کتابهاى اهل کتاب ادامه داد و نص قرآن را درباره ى دروغ بودن تورات و حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را درباره ى تحریف آن ترک کرد و قول کعب را اخذ کرد که می گفت: هیچ چیزى وجود ندارد مگر آنکه در تورات نوشته شده است.(١٣٠٣)

همچنین معتقد بود که اهل کتاب از نظر فرهنگ و علم بالاتر از علماى مسلمان هستند، لذا تمیمدارى را براى قصه گوئى در مسجد، و کعب الاحبار را مستشار خلیفه قرار داد که در تمام امور ثانوى (اضطرارى) و اساسى، خواه سیاسى و خواه دینى، از او سؤال کند.

و به تعبیر دیگر، به افکار گذشته خود، مبنى بر بالاتر بودن مستواى اهل کتاب بر سایر ساکنین جزیرة العرب، معتقد باقى ماند در حالیکه قرآن کریم و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم علوم راستین و گسترده اى آوردند که مسلمانان را بى نیاز کرد و آنان را در فرهنگ، از سایر مردم، در تمام دنیا بالاتر قرار داد.

سؤال عمر در ایام خلافت خود از کعب درباره ى حدود شفاعت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ما را شگفت زده می کند،(١٣٠٤) کعب کجا و شفاعت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کجا؟ او چرا از اهلبیت محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دراین باره سؤال نکرد؟

در هر صورت احادیث کعب، اثر بسیار بدى قرنهاى طولانى در عالم اسلامی بجا گذاشت و تاکنون بر اذهان مردم اثر می گذارد.

احادیث دروغین کعب بر کسى پوشیده نمی ماند و حتى معاویه آنها را تکذیب کرد.(١٣٠٥) و کعب منبع اساسى احادیث تجسّم بود.

کار کعب به آنجا رسید که از مصاحبت عمر با وى و از گوش فرا دادن عمر به سخنان وى، استفاده کرد و پیمانى اساسى با بنى امیه منعقد کرد که یهودیان در بازگرداندن سلطه و نفوذ خود بر آن تکیه کردند.

اولین استفاده کننده از قتل عمر، یهودیان و بنى امیه بودند، زیرا واگذار شدن حکومت به بنى امیه، بمعنى تسلط فاسقان بر گردن مسلمانان و هر چه وسیعتر گشودن درها در برابر دروغهاى اهل کتاب بود. لذا از ابوهریره پنج هزار و سیصد و چهل و هفت حدیث در دسترس قرار گرفت و تنها در بخارى چهارصد و چهل و هفت حدیث از او نقل شد،(١٣٠٦) یعنى در زمان معاویه، بیش از شش هزار حدیث، براى ابوهریره شاگرد کعب ذکر کرده اند.


چه کسى عمر را فاروق نامید؟

براى اشاره به گفته هاى کعب الاحبار، ابن شهاب زهرى گفته است که:

اخبار واصله می گویند اهل کتاب اولین کسانى بودند که به عمر، فاروق گفتند. کعب احادیث بسیارى را در مدح عمر و معاویه وضع کرد. او قدرتى فوق العاده در جعل و ترتیب احادیث براى ارضاى کسانى که میخواست، داشت. و این قابلیت را ابوهریره، شاگردش نیز کسب کرد، و در این گفتار هنرِ کعب را در گفتن احادیث غریب به خوبى ملاحظه می کنیم:

چون کعب به طور موقت از عمر خشمگین شد به صراحت چنین گفت: «او (عمر) بر درى از درهاى جهنم است».

پس عمر گفت: ماشاالله (تا خدا چه به خواهد) سپس خارج شد و دنبال کعب فرستاد، چون آمد، گفت: اى امیرمؤمنان بر من شتاب نکن، قسم به آنکسى که جانم در دست اوست، ماه ذىالحجّه تمام نمی شود مگر آنکه داخل بهشت شوى!

عمر گفت: این دیگر چیست؟ یک بار در بهشت و یک بار در آتش؟

کعب گفت: اى امیرمؤمنان، قسم به کسى که جانم در دست اوست، در کتاب خدا تو را چنان می یابیم که بر درى از درهاى جهنم هستى و مردم را از سرازیر شدن در آن باز می دارى، چون بمیرى، پیوسته در آن تا روز قیامت سرازیر خواهند شد، و هنگامی که مجروح شد، کعب آمد و در کنار در مشغول گریه شد و گفت: بخدا قسم، اگر امیرمؤمنان خدا را قسم می داد تا اجل او را به تأخیر اندازد اجلِ او را به تأخیر می انداخت!(١٣٠٧)

اما درباره ى نامگذارى عمر به امیرمؤمنان، چون عمر به خلافت رسید به او گفتند: اى خلیفه ى رسول خدا، عمر گفت: این امریست که به طول می کشد، هر خلیفه اى بیاید می گویند: اى خلیفه ى . رسول الله، بلکه شما مؤمنان هستید و من امیر شما هستم، لذا امیرمؤمنان نامیده شد.(١٣٠٨) در حالیکه اولین کسى که از طرف رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فاروق نامیده شد، على عليه‌السلام بود، زیرا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: بعد از من فتنه اى خواهد بود، پس همراه على باشید، زیرا او در روز قیامت اولین کسى است که مرا خواهد دید و اولین کسى است که با من مصافحه می کند، او در آسمان بالا همراه من است و او فاروق و جداکننده ى بین حق و باطل است.(١٣٠٩)


عمر و کعب در بیت المقدس

عمر در سفر خود به شام کعب الاحبار و تمیمدارى و عبدالله بن سلام را به همراه برد.(١٣١٠) آنها از این همراهى با عمر در مشاورت سیاسى و دینى، استفاده بردند.

احمد بن حنبل در مسند خود از عبید بن آدم نقل می کند که گفت: از عمر بن الخطاب شنیدم که به کعب الاحبار می گفت: به نظرت کجا نماز بخوانیم؟

گفت: اگر از من قبول می کردى، پشت صخره نماز می خواندى، پس تمام قدس در مقابلِ تو قرار می گرفت.

عمر گفت: چون یهودیّت نظر دادى.(١٣١١)

و از دیگر بدعتهاى اختراعى کعب، گفتگوى دیگرى است که بین آن دو اتفاق افتاد (در آن سفر معلوم نیست چرا عمر کعب را به همراه برد)، هنگامی که (عمر) به تمیز کردن بیت المقدس از زباله هائى که رومیان در آن دفن کرده بودند، مشغول شد، ناگهان از پشت سر صداى تکبیر شنید، عمر گفت: این چیست؟ گفتند: کعب تکبیر گفت و مردم با تکبیر او تکبیر گفتند، گفت: او را بیاورید. (کعب) گفت: اى امیرمؤمنان، پیامبرى، پانصد سال پیش کار امروز تو را پیشگوئى کرد!! (عمر) گفت: چگونه؟ گفت: رومیان بر بنى اسرائیل یورش بردند و بر آنان چیره شدند، پس آنرا (زباله ها را) دفن کردند، تا آنکه تو خلیفه شدى، پس خداوند پیامبرى را بر کناسه مبعوث کرد و گفت: اى اورى شلم تو را بشارت باد، فاروق تو را از آنچه در توست پاک خواهد کرد.(١٣١٢)

و در روایتى چنین آمده است: فاروق با سپاه مطیع من نزد تو آمدند تا انتقام اهل تو را از رومیان بگیرند.

اینجا کعب در این گفته خود که «انتقام اهل تو را از رومیان می گیرند»، بیان کرد که، فتح قدس بدست مسلمانان مساوى با تحقق یافتن انتقام گرفتن یهودیان از رومیان است!

ابومریم عبید روایت کرد که: به همراه عمر بن الخطاب داخل محراب داود شدم، او سوره ى صاد را در آن خواند و سجده کرد.(١٣١٣)

در سنن بیهقى آمده است که چون عمر بن الخطاب وارد بیت المقدس شد، گفت: لَبّیکَ اللّهُمَّ لَبّیکَ.(١٣١٤)

سعید بن المسیّب می گوید: مردى از عمر بن الخطاب اجازه گرفت به بیت المقدس برود. عمر گفت: برو، آماده شو و چون آماده شدى مرا آگاه کن. و چون آماده شد، آمد، عمر گفت: آنرا عمر قرار ده. (یعنى آنرا حج قرار نده یا بهتر آنست که آنرا حج قرار ندهى).

راوى می گوید: در حالیکه شترانِ زکات را عرضه می کرد دو مرد از کنار او عبور کردند. پس به آن دو گفت: از کجا آمدید؟ گفتند: از بیت المقدس، پس آن دو را با شلاق زد و گفت: آیا حج کرده اید همچون حج خانه ى خدا؟

گفتند: فقط از آنجا عبور کردیم.(١٣١٥)

معلوم نیست چه کسى عمر را اندرز داد تا در قدس لبیک اللهم لبیک بگوید؟ این عبارت مخصوص خانه ى خداست، البته احتمال دارد این عبارت را براى بجا آوردن حج نگفته باشد; چون این حدیث، با حدیث دیگر عمر که در آن گفت: آیا حج کردید همچون حج خانه ى خدا، تعارض پیدا می کند.

براى کسى که روایات استفاده ى عمر از کتابهاى مقدس را قبل از رسیدن به خلافت، و استفاده از کعب را بعد از رسیدن به آن، می خواند، به خوبى روشن می شود که عمر، اطمینان کاملى به مطالب این کتابها داشته است و بر همین اساس از کعب سؤال می کرد و به او، و تمیم اجازه می داد در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قصه بگویند.


پیشنهاد کعب درباره ى قبله ى مسلمانان

امیرمؤمنان على عليه‌السلام فرمود: اولین سنگى که بر روى زمین قرار گرفت، یهودیان می پندارند، صخرهى بیت المقدس است، دروغ گفتند، لکن اولین سنگ حجرالاسود است که آدم عليه‌السلام آنرا از بهشت پائین آورد و در رکن خانه ى خدا قرار داد.(١٣١٦) و تبعیّت کعب از صخره ى بیت المقدس و محترم شمردن آن، نشان دهنده ى یهودى بودن اوست.

هنگامی که عمر بیت المقدس را فتح کرد و محل صخره را بدست آورد، دستور داد زباله هاى آنرا برطرف کنند تا جائیکه گفته شد: او با عباى خود آنرا جارو زد، سپس از کعب نظر خواست که مسجد را در چه جائى قرار دهد؟ کعب نظر داد که آنرا پشت صخره قرار دهد، پس عمر بر سینه ى او زد و گفت: چون یهودیان نظر دادى و دستور بناى آنرا داد.(١٣١٧)

مقصود کعب از این پیشنهاد آن بود که مسلمانان چنان نماز بخوانند که صخره ى یهودیان در مقابل آنها باشد: اما خلیفه عمر نیت کعب را دانست و گفت: همچون یهودیان نظر دادى و دستور داد آنرا بنا کنند!

کعب الاحبار مقدس بودن صخره را براى مسلمانان تصویر کرد! لذا عمر آنرا با عباى خود تمیز کرد! و چون عبدالملک بن مروان به حکومت رسید، آن مسجد را با نام مسجدالصخره تجدید بنا کرده و بزرگ نمود. و این چنین کعب، براى آن صخره جایگاه مقدسى نزد مسلمانان، قرار داد و در پى آن علماى ساده لوح و دیگران چنان شدند که آنرا صخره ى مقدس می نامیدند! و این صخره ما را به یاد صخره ى مقدس بودائیان در لویان (پایتخت قدیم چین) می اندازد که به صورت مجسمه ى بزرگى براى بودا گردید!

و همانطورى که کعب می خواست، از آن روز تا به حال، این مسجد مسلمانان در قدس را مسجد صخره می نامند! و کعب عرش خداوند سبحان را از همین صخره قرار داد و گفت: در آنجا عرش خود را از قسمتى از آن صخره که زیر او بود، آفرید.(١٣١٨)

در حالیکه صخره ى بیت المقدس یکى از سنگهائى بود که بدون هیچ دلیل عقلى یا نقلى، یهودیان آنرا مقدس دانستند، براى همین شباهت به گوساله سامرى دارد که یهودیان به عبادت آن پرداختند!

این صخره ما را به یاد فرمایش قرآن کریم می اندازد که فرمود: (وَ جاوَزْنا بِبَنى إسْرائیلَ الْبَحْرَ... آلِهَةٌ)(١٣١٩) یعنى «و بنى اسرائیل را از دریا به ساحل رسانیدیم، پس به قومی که به پرستش بتان خود متوقف بودند برخورده (و به آیین بت پرستى متمایل شدند) و گفتند: (اى موسى) براى ما خدائى مثل خدایانى را که این بت پرستان دارند مقرر کن».

خداوند تعالى هم آنان را مورد خطاب قرار داده فرمود: (إنَّ الَّذینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ... وَ کَذلِکَ نَجْزِى الْمُفْتَرینَ)(١٣٢٠)

یعنى «آنان که گوساله را به پرستش گرفتند، غضبى از طرف خدا و ذلّتى در حیات دنیا، دامنگیرشان خواهد شد و ما دروغگویان را این چنین کیفر می دهیم».

کعب بیت المقدس را از کعبه برتر می دانست کعب الاحبار گفت: کعبه هر روز براى بیت المقدس سجده می کند.(١٣٢١) در حالى که خداوند سبحان کعبه را بر بیت المقدس ترجیح داده و آنرا قبله ى مسلمانان قرار داد،(١٣٢٢) کعب عبارت فوق را در مسجدالنبى گفت!

کعب می گوید: روز قیامت به پا نمی شود مگر آنکه بیت الله الحرام به شتاب نزد بیت المقدس آورده شود.(١٣٢٣)

کعب با گفتن این مطالب، این هدف را داشت که ظاهر کند، کعبه از قدس پیروى کرده و براى بیت المقدس سجده می نماید و به خاطر بیت المقدس به بهشت می رود، براى همین، قبل از قیام قیامت، کعبه را به زفاف بیت المقدس می برند!

حافظ، ابن حجر ذکر کرد که کعب الاحبار روایت کرد، آن دَرِ آسمان که به او «محل صعود ملائکه» می گویند، مقابل بیت المقدس است.(١٣٢٤)

ابن حجر بعد از نقل این مطلب خرافى گفت: در این مسأله اشکال وجود دارد; چون آمده است که در هر آسمانى خانه اى معمور وجود دارد، و آن بیت العمورى که در آسمان دنیا وجود دارد در مقابل کعبه است.


کعب تورات را از قرآن برتر می دانست

کعب فرهنگ دینى خود را بین مسلمانان منتشر کرد و آنان را با گفتار و رفتارش فریب داد. و در رأس کارهاى شیطانى انجام شده او که برتر شمردن تورات بر قرآن بود.

کعب وقتى از کتاب مقدس سخن می گفت، تورات را قصد می کرد. او این کلمه را بسیار بکار می برد و منتشر می کرد و در گفته ها و مصادر خود براى شناخت گذشته و حال و آینده به آن رجوع می نمود.

مقصود کعب از اصل حکیم نیز تورات بود نه قرآن.(١٣٢٥) زیرا عمر به او گفت: اى کعب، آیا تورات را حفظ کرده اى؟ کعب گفت: بسیارى از آن را حفظ کرده ام. پس مردى در آن مجلس، از کنار کعب گفت: اى امیرمؤمنان، از او سؤال کن، خداوند جل و علا قبل از آنکه عرش خویش را بیافریند کجا بود؟ و آبى که عرشِ خویش را بر آن نهاد، از چه آفرید؟ عمر گفت: اى کعب، در این باره علمی دارى؟

کعب گفت: آرى اى امیرمؤمنان، جواب آنرا در اصل حکیم می یابیم.(١٣٢٦)

کعب، براى هر تفسیرى که در موضوعات مختلف داشت به تورات و کتابهاى یهود مراجعه می کرد، و براى مسلمانان امور بسیارى را اظهار کرد، به نحوى که به نظر برسد، در کتابهاى یهود، راه حل تمام معضلات و سؤالات حیرت انگیز و جواب تمام پرسشهاى مربوط به گذشته و آینده، وجود دارد!

در حالیکه ابوذر درباره ى صحف موسى عليه‌السلام می گوید: «کانَتْ عِبَراً کُلّها» و کلمه عِبَر جمع عِبْرَه و به معناى موعظه است، یعنى صحف موسى «تمامش عبرت و موعظه بود».(١٣٢٧)

و چون حطیئه شعرى سرود، فوراً کعب ادعا کرد که: آن شعر در تورات نوشته شده است.(١٣٢٨) و ادعاهاى دروغین کعب در این زمینه بسیارند.(١٣٢٩)

خلیفه عمر در بسیارى از موارد، درباره ى موضوعات مختلف از او سؤال می کرد. و همین گوش دادن به پاسخهاى او توسط خلیفه، کعب را جرأت داد تا نقشه ى خود را عملى کند و بسیارى از مردم را ترغیب کرد به گفته ها و احادیث او گوش دهند.

معاویه نیز همچون خلیفه عمر، مشغول سؤال کردن از کعب شد و به او گفت: آیا در کتاب خدا سخنى دربارهى نیل یافتهاى؟

کعب گفت: به آن کسى که نیل را براى موسى شکافت، در کتاب خدا یافته ام که خداوند، در سال دو مرتبه به نیل وحى می کند...!(١٣٣٠)

در اینجا معاویه و کعب آشکار کردند که کتاب خدا همان تورات است نه قرآن! زیرا این دو نفر به قرآن اعتقاد نداشتند!

کعب می گوید: من در کتاب نازل شده یافتم که شام گنج خداست.(١٣٣١)

دروغ دیگر یهودیان آنست که می گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بخاطر تورات به پا می خواست.(١٣٣٢) و حزب قریش، این مطلب را با تحریم کردن لمس تورات براى افراد جنب تأیید کردند.(١٣٣٣)

و ابوالجلد الجونى گفت: در هنگام ختم ]تورات[ قرآن رحمت نازل می شود.(١٣٣٤)

از دیگر ادله ى استمرار کعب بر یهودیت خود، ترجیح بیت المقدس بر کعبه و دوست نداشتن اهل بیت پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مجاز شمردن مخالفت با نصوص الهى بود.

دیگر آنکه کعب، در آرا و نظریات خود نه بر قرآن بلکه فقط بر تورات و دیگر کتابهاى تحریف شده یهود تکیه می کرد.

دلیل دیگر آنکه او به نفع مصالح یهود عمل می کرد نه به نفع مصالح مسلمانان و همانطورى که بزودى خواهیم گفت، او یهودیان را به فلسطین منتقل کرد. بنابراین واضح می شود که کعب به رغم اظهار اسلام، جوابهایش به سؤال کنندگان و سخنرانى هایش در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هیچ ذکر و نشانى از قرآن کریم نداشت بلکه به تورات رجوع می کرد و آنرا اصل حکیم(١٣٣٥)، و کتاب خدا می نامید.(١٣٣٦)

کعب شام و اهل آنرا از حجاز و اهل آن برتر می دانست عروة بن ریم می گوید: مردى کعب الاحبار را دید، به او سلام کرد و برایش دعا کرد. کعب پرسید: اهل کدام شهر هستى؟ گفت: از اهل شام. گفت: امید است از همان لشکرى باشى که هفتاد هزار نفرشان بدون حساب و بدون عذاب، وارد بهشت می شوند. گفت: چه کسانى هستند؟

گفت: اهالى دمشق.

گفت: از آنها نیستم. گفت: شاید از لشکریانى باشى که خداوند روزى دو بار به آنان نظر می کند.

گفت: آنان چه کسانى هستند؟ گفت: اهالى فلسطین. گفت: من از آنان هستم.

و کعب گفت: شام برگزیده خدا از میان شهرهاى اوست، همانطورى که انتخاب می کند برگزیده خود را از میان بندگانش، بنابراین کسى که از شام به شهرى دیگر رود بخاطر سخط و خشم او، و کسى که به آن وارد شود بخاطر رحمت اوست.

معاویه، این احسان گرانقدر کعب را مورد تقدیر قرار داد و مشغول غوطه ور کردن او در عطایاى خود شد، از تاریخ ابن کاهن دانسته شد، او در زمان عثمان به شام رفت و تحت حمایت معاویه زندگى کرد، پس معاویه او را انتخاب کرد و از مقربین خود قرار داد تا در راستاى تأیید و تثبیتِ پایه هاى دولت خود، آنچه را که میخواهد از اکاذیب و اسرائیلیات خود روایت کند.(١٣٣٧)

ابن حجر عسقلانى در کتاب «الاصابة» ذکر کرد که معاویه همان کسى بود که به کعب دستور داد در شام قصه گوئى کند.(١٣٣٨)

بنابراین، این گفته کعب که «هرکس از شام به شهر دیگرى رود بخاطر سخط خدا رفته و هرکس داخل آن شود بخاطر رحمت خدا داخل شده است» براى مریدان او به منزله فتوى به وجوب سکونت در شام است. پس او مسلمانان را دعوت به سکونت در شام می کرد تا لشکر معاویه تقویت گردد. و از یهودیان می خواست در شام سکونت کنند تا شوکتشان افزون گردد!

ابوهریره شاگرد کعب الاحبار می گوید: پیوسته جماعتى از امّت من بر درهاى دمشق و اطراف آن و بر درهاى بیت المقدس و اطراف آن جنگ می کنند که یارى نکردن کسانى که آنان را یارى نمی کنند ضررى به آنان نمی رساند و تا روز قیامت پیروز و بر حق هستند.(١٣٣٩)

و از ابوهریره شاگرد کعب همچنین نقل شده است که: چهار جنگ و شورش در بهشت هستند، جمل در بهشت است و صفین در بهشت است و حرّه در بهشت است و چهارمی. را کتمان می کرد.(١٣٤٠) و در این حدیث، از ناکثین و قاسطینى که با على عليه‌السلام جنگ کردند ستایش کرد و مسلم بن عقبه و لشکر او را که در واقعه ى حرّه در مدینه مرتکب کارهاى شرم آور و رسوائى هاى بسیارى شدند تبرئه نمود.

کعب رغبت داشت در فلسطین زندگى کند در تاریخ ابن عساکر (تاریخ دمشق) آمده است که: عمر بن الخطاب از سبب بى رغبتى کعب بعد از اظهار اسلام خویش در سکونت در مدینه سؤال کرد؟ در حالیکه مدینه محل هجرت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و مدفن اوست.

کعب گفت: من در کتاب نازل شده خدا یافتم که شام گنج خدا در زمین اوست که در آن گنجى از بندگان او بسر می برند.(١٣٤١)

کعب قصد داشت در شام و نزد معاویه بن ابى سفیان ساکن شود، تا از همانجا براى خلافت او و بیان فضل و برترى شام و صخره و تورات بر حجاز و کعبه و قرآن برنامه ریزى کند.

در پى درخواست خلیفه عمر از کعب، براى باقى ماندن در مدینه و بخاطر تمایل و رغبت کعب در منحرف کردن حدیث و تفسیر قرآن، کعب در مدینه و در کنار عمر باقى ماند. او در مدینه از اهداف و نیّات خود پرده برداشت، و عمر را بر زیارت شام و ترک زیارت عراق ترغیب کرد. عمر نیز پذیرفت، بعد از آن شروع به قصه گوئى در مسجدالنبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم کرد و به دروغ برترى شام و اهالى آن و برترى قبه ى صخره و تورات را بر کعبه و قرآن اظهار کرد. و به رغبت خود در انتقام گرفتن از نصاراى روم که یهودیان را وادار به هجرت کرده بودند، اشاره نمود!(١٣٤٢) مسلماً کسى که قدرت داشت عمر را به زیارت نکردن عراق قانع کند و بر زیارت شام و همراهى با عمر در سفر خود ترغیب کند، این قدرت را نیز دارد که عمر را به کوچ دادن یهودیان مدینه به شام ترغیب نماید. اما چرا کعب در ابتداى اسلام خود در شام نزد معاویه سکونت نکرد؟

جواب این سؤال آن است که اسلام ظاهرى کعب به خاطر فلسطین و براى نابود کردن اسلام و اعلاى دین یهود بود، لذا قصد داشت در آنجا زندگى کند، اما عمر از او خواست در مدینه سکونت کند، و چون عمر از دنیا رفت، کعب به شام رفت و در کنار یهودیان رانده شده و در کنار معاویه سکونت کرد...! پس این اهداف کعب مبنى بر سکونت در فلسطین به همراه یهودیان و در سایه ى حکومت فرزند ابوسفیان، تحقق یافت!!

آنان در سایه ى حکومت معاویه، سروران و صاحبان زمین شدند، بعد از آنکه در زمینِ خیبر که از آن مسلمانان شده بود، در مقابل نصف محصول آن، عملگى کرده بودند.

دست یافتن کعب به منصب مشاورت دینى و سیاسى خلیفه، او را دعوت کرد، در زمان عمر در مدینه باقى بماند، و قبل از تحقق انقلاب علیه خلیفه عثمان، کعب شکل گیرى فتنه را در مدینه ى منوره مشاهده و لمس نمود لذا، از انتقام گرفتن انقلابیون ترسید و به شام، که جایگاهى مقدس، درنظر او بود، یعنى به جائى که معاویة بن ابى سفیان در آن بسر می برد سفر کرد.

او در سال سى و پنج هجرى، بعد از عمرى طولانى که به یکصد و چهار سال بالغ می شد وفات یافت.(١٣٤٣)

کعب می گفت: محبوبترین بلاد براى خدا شام و محبوبترین جاى شام براى خدا قدس است.(١٣٤٤)

ـ نه دهم خیر در شام و یک جزء آن در سایر زمینهاست.(١٣٤٥)

ـ پنج شهر در بهشت هستند: بیت المقدس و حمص و دمشق و جبرین و ظفارِ یمن.(١٣٤٦)

کعب گفت: چهار کوه وجود دارند، کوه خلیل و لبنان و طور و جودى، هر کدام از آن کوهها در روز قیامت بصورت مروارید سفیدى به اندازه ى فاصله ى بین آسمان و زمین می شوند که به بیت المقدس باز می گردند، و در زاویه هاى آن، کرسى خداوند جل و علا، براى قضاوتِ بین اهل بهشت و جهنم، گذاشته می شود، و در آنروز فرشتگان رحمت را مشاهده کنى که گرداگرد عرشِ با عظمتِ الهى درآمده و به تسبیح و ستایش خداوند مشغولند، و میان اهل بهشت و دوزخ به حق حکم شود و (همه زبان به حمد و ستایش خدا گشایند و) گویند: سپاس و ستایش خاص خداى جهانیان است.(١٣٤٧)

بدینگونه کعب، بیت المقدس را بر کعبه ترجیح داد و کوههاى شام را بدون هیچ دلیلى برتر از سایر کوههاى زمین دانست.

بنابراین افعال و احادیث و قصه هاى دروغین کعب، وسائلى براى بازگرداندن دین یهود و بازگرداندن یهودیان به فلسطین و تحریف سایر ادیان آسمانى بودند.

.


عذر و خیانت و فتنه پراکنى و ثروت اندوزى سلاح یهودیان است

فهرست آیا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وصیّت به راندن یهود به شام نمود، یا کعب؟ حافظان و علما و مفسرین و سیره نویسان درباره ى علت بیرون راندن مشرکین از جزیرةالعرب بدست عمر اختلاف کرده اند. و این مشاهیر به سه دسته تقسیم شدند:

دسته ى اوّل قائل به وصیّت روز پنجشنبه ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به راندن مشرکین از جزیرةالعرب شدند.(١٣٤٨)

دسته ى دوّم به تمایل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در این کار، نظر دادند زیرا آن حضرت چنین فرمود: « به حتم یهودیان و مسیحیان را از جزیرةالعرب بیرون خواهم راند، تا آنکه احدى را رها نکنم که غیر مسلمان باشد».(١٣٤٩)

این حدیث را امویان به دروغ از زبان عمر نقل کردند، در حالیکه بقیهى صحابه آنرا روایت نکرده بلکه فقط اصل حدیث را بدون این زیاده نقل کرده اند.

و دسته ى سوم علت راندن یهود را کشتن مظهر بن رافع حارثى دانستند.

در اینجا ملاحظه می کنیم که از مطرح کردن سبب واقعى خارج شدن مشرکان از جزیرةالعرب ترس و واهمه اى وجود داشته است، که گاه سبب آنرا به وصیّت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و گاه به تمایل آنحضرت نسبت می دهند که خود موجب ازدیاد شک و تردید است، و گاه دستها به سببى دور از دو سببِ سابق اشاره می کنند که همان کشته شدن مظهر بن رافع حارثى، در زمان عمر است.

مؤلف می گوید: ما در این موضوع، بیان کردیم که اسباب سه گانه ى ذکر شده هیچ پایه و اساسى از صحت ندارند و سبب اصلى کوچ یهود، رغبت و تمایل کعب الاحبار و وهب بن منبّه و یهودیان به سکونت در فلسطین بود. همانطورى که این مطلب از ترجیح اهل شام بر اهل جهان، به قول آنها، ظاهر می گردد.(١٣٥٠)

و مسلماً وجود کعب در این موضوع باعث شد بسیارى از ذکر سبب واقعى راندن مشرکین، گرفتار ترس و وحشت شوند و دور گردند!

در اینجا حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در روز پنجشنبه و زیاده اى که بر آن اضافه شد، ذکر می نمائیم:

ابوکریب می گوید: یحیى بن آدم گفت: ابن عیینه از سلیمان احول از سعید بن جبیر نقل کرد که ابن عباس گفت: روز پنجشنبه...

بعد از آن حدیث احمد بن حماد را نقل کرد و اضافه کرد که سزاوار نیست نزد پیامبرى جدال کنند.(١٣٥١)

طبرى، روایت دیگرى را نیز در وصیت نکردن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز پنجشنبه ذکر کرد و گفت: کریب بن صالح بن سمال گفت: وکیع از مالک بن مغول از طلحة بن مصرف از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرد که گفت: روز پنجشنبه و چه می دانى روز پنجشنبه چیست؟ راوى می گوید: چون به او نگاه کردم، دیدم اشکهایش همچون دانه هاى مروارید بر گونه هایش سرازیر می شوند و ادامه داد که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: تخته و دوات یا کتف و دوات را برایم بیاورید تا نوشته اى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، پس گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هذیان می گوید.(١٣٥٢)

مسلم در صحیح خود حدیث صحیح را از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه نقل کرد که ابن عباس گفت: چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حال احتضار درآمد و در خانه مردانى بودند که عمر بن الخطاب در میان آنان بود، پس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «بیائید تا کتابى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید.

عمر گفت: درد بیمارى بر حضرت غلبه کرده است، و قرآن نزد شماست، کتاب خدا ما را بس است. آنگاه کسانى که در حجره ى پیامبر بودند با هم اختلاف کردند و به نزاع برخواستند، عده اى می گفتند: نزدیک بیاورید تا رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نوشته اى بنویسد که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. و عده اى گفته هاى عمر را می گفتند، و چون سخنان لغو و اختلاف را نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. زیاد کردند، فرمود: برخیزید». عبیدالله گفت: ابن عباس می گفت: مصیبت، بزرگ اختلاف و هیاهوى آنها بود که بین رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و نوشتن آن نوشته براى آنان، مانع شد.(١٣٥٣)

مسلم همین روایت را با سند دیگر از سعید بن جبیر نقل کرد که ابن عباس گفت: «روز پنجشنبه، و چه میدانى روز پنجشنبه چیست؟ سپس اشکهایش سرازیر شدند تا جائیکه دیدم همچون دانه هاى مروارید بر گونهاش قرار گرفته ند. و ادامه داد که: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: کتف و دوات را بیاورید (یا تخته و دواة را) تا نوشتهاى براى شما بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید.

گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هذیان می گوید.(١٣٥٤)

بخارى نیز حدیث صحیح را بدون زیاده ذکر کرد:

یحیى بن سلیمان می گوید: ابن وهب گفت: یونس از ابن شهاب از عبیدالله بن عبدالله خبر داد که ابن عباس گفت: چون درد بیمارى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شدّت یافت فرمود: برایم صفحه اى بیاورید تا براى شما نوشته اى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: درد بیمارى بر حضرت غلبه کرده و نزد ما کتاب خداست، همان ما را بس است.

چون هیاهو زیاد گردید، حضرت فرمود: از پیش من برخیزید، نزاع کردن پیش من سزاوار نیست. پس ابن عباس درحال خارج شدن می گفت: مصیبت کامل و تمام، چیزى بود که بین رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بین آنکه آن نوشته را برایشان بنویسد مانع شد.(١٣٥٥)

بخارى با سندى دیگر می گوید: عبدالله بن محمد گفت: عبدالرزاق گفت معمّر از زهرى از عبید بن عبدالله نقل کرد که: ابن عباس رحمه‌الله. گفت: چون رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حال احتضار درآمد، و در حجره مردانى بودند که عمر بن الخطاب در میان آنان به چشم می خورد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: بیائید تا کتابى برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: درد بر حضرت غلبه کرده است، و قرآن نزد شماست، کتاب خدا ما را بس است. آنگاه کسانى که در حجره ى پیامبر بودند با یکدیگر به اختلاف و نزاع برخواستند، عده اى گفتند: نزدیک بیاورید تا رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نوشته اى بنویسد که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، و عده اى گفته هاى عمر را می گفتند. چون سخنان لغو اختلاف را نزد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بسیار نمودند، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: برخیزید. عبیدالله گفت: ابن عباس می گفت: مصیبت واقعى اختلاف و هیاهوئى بود که بین رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و بین آنکه برایشان آن نوشته را بنویسد، مانع شد.(١٣٥٦)

اما دستِ اُموى بخاطر انگیزه هاى سیاسى جمله اى را بر این حدیث اضافه کرد، که هدف آن انگیزه هاى سیاسى، نفى وصیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به نفعِ امیرمؤمنان على بن ابى طالب عليه‌السلام ، و موجه جلوه دادن عملیاتِ خروجِ مشرکان از جزیرةالعرب، و منحصر کردن وصیّت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در همان چیزهائى که کعب الاحبار به آنها رغبت و تمایل داشت و بالاخره دور کردن قضیه ى خشم و غضب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر جماعتِ حَسْبُنا کِتابَ اللّهِ از اذهان مردم بود، (که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به عیب هذیان گوئى متصف کردند).

مسلماً خشم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بر آن گروه و طرد کردنشان از حجره ى خویش و گریه ابن عباس از آن حادثه و هجوم بى ادبانه ى آن گروه بر شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و جریحه دار کردن احساساتِ آنحضرت و زیرپا گذاشتن نظر او، احتمال و امکان وصیت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حاضران، مبنى بر راندن یهودیان به فلسطین را بسیار بعید می نماید!

چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وصیتى کند که به نفع مسلمانان نباشد و فقط به نفع یهودیان باشد؟

در واقع رجال قریش و یهودیان عادت کردند گفته هاى خود را به رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت دهند تا عمل به آنها آسان گردد. پس مدح شام و معاویه را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نسبت دادند!

اینک حدیث را به همراه جمله ى اضافه شده ى آن نقل می کنیم: «ابن عباس گفت: روز پنجشنبه و چه می دانى روز پنجشنبه چیست؟ آنگاه گریه کرد تا آنکه اشک او سنگریزه ها را خیس کرد، پس گفتم: اى ابن عباس، روز پنجشنبه چیست؟

گفت: درد بیمارى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شدت یافت، پس فرمود: بیائید کتابى (نوشته اى) برایتان بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. پس با هم به نزاع پرداختند و سزاوار نیست پیش پیامبرى به نزاع پرداخت.

و گفتند: چه می خواهد؟ آیا هذیان گفت؟ از او بپرسید. حضرت فرمود: مرا رها کنید، چیزى که در آن هستم بهتر است، شما را به سه چیز وصیت می کنم: مشرکان را از جزیرةالعرب خارج کنید و میهمان را توشه ى راه دهید به همان صورتى که من توشه ى راه می دادم، گفت: و از گفتن سومی خوددارى کرد یا گفت: آنرا فراموش کردم».(١٣٥٧)

بخارى نیز حدیثِ داراى اضافه را در کنار حدیث صحیح ذکر کرد، در آن آمده است که: ابن عباس رحمه‌الله .گفت: روز پنجشنبه و چه می دانى روز پنجشنبه چیست؟ سپس گریه کرد تا جائى که اشک او سنگریزه ها را رنگین کرد، پس گفت: درد بیمارى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز پنجشنبه شدت یافت، فرمود: کتابى برایم بیاورید تا در آن نوشته اى بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، پس به نزاع پرداختند و سزاوار نیست نزد پیامبرى به نزاع پرداخت. پس گفتند: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هذیان گفت. حضرت فرمود رهایم کنید، آنچه در آن هستم بهتر از چیزیست که مرا بسوى آن می خوانید. و در هنگام مردنش به سه چیز وصیت کرد، مشرکان را از جزیرةالعرب خارج کنید و میهمان را توشه ى راه دهید به همان صورتى که من توشه ى راه می دادم و سومی را فراموش کردم».(١٣٥٨)

البته اضافات در این احادیث واضح و آشکار و از باب الصاق حدیث دروغین به حدیث صحیح است. و این اضافات با دلائل مختلف رد می شوند:

١ ـ اصل، عدم زیاده در حدیث است.

٢ ـ ملاحظه کردیم که اصل حدیث در سنن مسلم و بخارى و تاریخ طبرى بدون زیاده است.

٣ ـ در حدیث موجود در صحیح بخارى و صحیح مسلم و دیگر کتب حدیث ثابت شد که، حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با جماعت ابوبکر و عمر به نزاع و اختلاف منتهى شد و در اثر همین، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنان را به خوارى از حجره ى خود بیرون راند، زیرا آن جماعت، حضرت را به هذیان گفتن متهم کردند، و پیامبر آنان را با طرد کردن پاسخ داد، و بدیهى است که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بعد از چنین اختلافى به مطرودین از جانب خویش وصیّت نکند. آن جماعت می خواستند از نظر شرعى باطل بودن تمام وصایاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در روز پنجشنبه را، بخاطر جنون عارض بر رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، به اثبات برسانند! پناه بر خدا، و بر کسى پوشیده نیست که جنون از مبطلات وصیّت است!!

تمام راویان، طرد آن مجموعه را بدست پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ذکر کرده اند و از جمله بخارى که گفت، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به آنان فرمود: برخیزید.(١٣٥٩)

ـ از نزد من برخیزید، منازعه در نزد من سزاوار نیست.(١٣٦٠)

ـ رهایم کنید، آنچه در آن هستم بهتر از چیزى است که مرا بسویش می خوانید.(١٣٦١)

او ذکر می کند که، چون هیاهو و اختلاف در حجره ى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، بعد از آنکه کاغذ و دوات خواست، بالا گرفت، حاضران دو دسته شدند، دسته اى موافق خواستهاى او شدند و گفتند: کاغذ و دواتى به او بدهید تا نوشته اى بنویسد که بعد از او هرگز گمراه نشوید و دسته اى، تحت شعارِ هذیان می گوید، کتاب خدا ما را بس است، مخالفت کردند.

و ظاهر امر آنست که فاطمه دختر محمد صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و امسلمه و سایر زنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بجز عایشه و حفصه، ضمن دسته ى اول بودند که در مطالبه ى نوشتن وصیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، با آن حضرت موافق بودند. زیرا زنان از پشت پرده گفتند: آیا نمی شنوید رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چه می فرماید؟

عمر گفت: شما همنشینان یوسف هستید، چون بیمار شود چشمان خود را فشار می دهید و چون بهبود یابد برگردنش سوار می شوید.

پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: رهایشان کنید، آنان از شما بهترند.(١٣٦٢)

بدینگونه، با طرد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم جماعتِ حسبنا کتاب اللّه و توصیف رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم زنان را به اینکه بهتر از آن مردان هستند، حدیث روز پنجشنبه خاتمه یافت.

بنابراین، آیا معقول است که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به کسانى که او را به هذیان گفتن متهم کردند، وصیت کند؟ آنهم بعد از آن اختلاف و طرد و اهانت؟

بنابراین، پیامبر در روز پنجشنبه وصیت به راندن مشرکین از جزیرةالعرب نکرد. اما روایت عمر، مبنى بر تمایل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به بیرون راندن مشرکان از جزیرةالعرب، به این صورت آمده است:

زهیر بن حرب از ضحاک بن مخلد از ابن جریح. و محمد بن رافع از عبدالرزاق از ابن جریح از ابوالزبیر نقل می کند که از جابر بن عبدالله شنید که می گفت: عمر بن الخطاب خبر داد که از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنید که میفرمود: «به حتم یهود و نصارا را از جزیرةالعرب خواهم راند تا آنکه احدى را که غیرمسلمان باشد رها نکنم».(١٣٦٣)

اما هنگامی که روابط پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با یهودیان و توافقهاى آن حضرت با آنان را مورد تحقیق قرار دهیم، هیچ دلیلى نمی یابیم که حضرت تمایلى به اخراج آنان از جزیرةالعرب داشته است.

بنابراین پیامبر بزرگوار صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یهودیان مدینه را از آن شهر اخراج نکرد، بلکه توافقات صلح با آنان منعقد کرد و به عنوان دارندگان دین آسمانى با آنان در صلح بسر برد. لذا یهود بنى نضیر و بنى قینقاع و بنى قریظه در مدینه زندگى آسوده اى داشتند، و آنان را از مدینه اخراج نکرد مگر بعد از آنکه شرائط توافق را زیرپا گذاشتند. و دسته جمعى بر ضد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سلاح برداشتند.

حىّ بن اخطب به رهبر یهودیان بنى قریظه، کعب بن اسد گفت: برایت عزت روزگار را آوردم، قریش و غطفان را آوردم، آنان را در کنار اُحد جاى دادم، با من عهد و عقد بستند که از جا حرکت نکنند تا محمّد و همراهان او را ریشه کن کنند. کعب گفت: بخدا سوگند، ذلّت روزگار و هر چه باید از آن ترسید را برایم آوردى، من در محمّد، چیزى جز صداقت و وفا نمی بینم.(١٣٦٤)

بخارى توافق پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را با آنان، در صحیح خود ذکر کرد و گفت: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خیبر را به یهودیان داد تا در آن کار و زراعت کنند و نصف محصول آنرا بردارند.(١٣٦٥)

سعد بن حزام بن محیصه از پدرش نقل می کند که: پس خارج شدم تا به خیبر رسیدیم، پس پیش گروهى رفتیم که زمین و نخل را در اختیار داشتند اما نه بصورتى که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم آنرا در مقابل نصف تحویل آنها داده بود.(١٣٦٦)

چنانچه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تمایلى به اخراج یهود از جزیرةالعرب داشت، مسلماً آنان را در همان وقت اخراج می کرد و برخلاف مقصود خویش صبر نمی کرد، و آنان را به چیزى از آن مطالب آگاه نمی کرد.

طبرى ذکر کرد که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در ماه محرم سال هفتم هجرى به خیبر رفت و بر شهر مدینه، سباع بن عرفطه ى غفارى را جانشین خود نمود.(١٣٦٧)

بنابراین، آیا معقول است که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یهودیان حجاز را در سالهاى ٧ و ٨ و ٩ و ١٠ و ١١ هجرى به حال خود بگذارد و تصمیم خود را عملى نکند؟

چرا سایر مسلمانان را از این هدف آگاه نکرد؟ چرا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سال کوچ دادن آنان را معین نکرد؟ آیا معقول است، ابوبکر موضع گیرى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را درباره ى اخراج یهودیان در سالهاى ١١ و ١٢ و ١٣ هجرى، ترک کند و هیچ ذکرى از آن بمیان نیاورد؟

آیا می توان باور کرد که عمر نیز خواسته هاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را در طول سالهاى ١٣ و ١٤ و ١٥ و ١٦ و ١٧ و ١٨ و ١٩ هجرى، عمل نکرده و آنرا بدون اجرا گذاشته باشد؟

بنابراین حدیثى را که اصحاب نشنیده بودند و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ابوبکر و عمر نیز در طول سالهاى ٧ و ٨ و ٩ و ١٠ و ١١ و ١٢ و ١٣ و ١٤ و ١٥ و ١٦ و ١٧ و ١٨ و ١٩ هجرى آنرا اجرا نکرده بودند، نمی توان تصدیق کرد.

در اینجا دلائل بسیارى وجود دارند که به رغبت و تمایل کعب در کوچاندن یهود به شام اشاره می کنند، طرح هجرت دادن در سال ٢٠ هجرى محقق شد، در حالیکه کعب در سال ١٧ هجرى اسلام آورد!

و چنانچه طرح کوچاندن، قبل از اسلام آوردن کعب، یعنى در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یا در زمان ابوبکر یا در زمان عمر اجرا می شد، مطلب باطل می شد، لکن این طرح، بعد از اسلام آوردن کعب و در زمان نفوذ او در دولت تحقق یافت. بنابراین، هجرت دادن یهودیان به شام، بعد از اسلام آوردن کعب و بعد از سال قحط (عامالمجاعه، سال ١٨ هجرى) در جزیرةالعرب و بعد از استقرار معاویه بر حکومت شام (که یهودیان آرزوى آنرا داشتند) و بعد از زیارت عمر و کعب از شام در سال ١٨ هجرى و تمیز کردن صخرهى یهود، صورت گرفت.

همانطورى که طرح هجرت دادن، بعد از آن اجرا شد که کعب دسته اى از احادیث دروغین را در برترى شام بر سایر شهرها و اهالى آن بر سایر امتهاى زمین و قدس بر کعبه و تورات بر قرآن، وضع کرد. و قانون هجرت دادن یهودیان در سال ٢٠ هجرى یعنى دو سال بعد از اسلام آوردن کعبالاحبار صادر گردید!

ابن عساکر، اسلام آوردن کعب را در سال ١٧ هجرى ذکر کرد و گفت: کعبالاحبار در میان آن قوم بود و در همان سال، در حکومت عمر، اسلام آورد.(١٣٦٨)

طبرى در تاریخ خود می گوید: پس، عمر، در جمادىالاول همان سال مردم را جمع کرد و درباره شهرها از آنان نظر خواست...، کعب الاحبار در میان قوم بود و در همان سال از حکومت عمر اسلام آورد.(١٣٦٩)

امر مهم و جالب توجه آنست که کعب الاحبار در سال هفدهم هجرى یعنى بعد از فتح شام و منصوب کردن معاویه بر حکومت آن، اسلام آورد! زیرا ابوعبیده ى جراح از حکومت شام، به نفع معاویه عزل شده بود.

بنابراین اسلام ظاهرى کعب بخاطر شام بود که اخیراً فتح گردید و از طرف معاویة بن ابى سفیان حکومت می شد، که کعب قبل از فتح مکّه او را به خوبى می شناخت و پدر و مادر و دائى و جد او را هم خوب می شناخت!

پس، فرصت طلائى براى کعب الاحبار و یهودیان، با پایان یافتن حکومت رومیان مسیحى بر شام و عزل ابوعبیده ى جراح از شام و رسیدن معاویه به حکومت آن سرزمین و دستیابى یهودیان بر آزادى انجام شعائر مذهبى در فلسطین، بوجود آمد و نمایان گردید.

و در نظر کعب، تمام این امور و امور دیگر، براى اسلام آوردن ظاهرى کافى بودند تا بتواند اولا به فلسطین برسد و ثانیاً اسلام را تحریف کند. سیوطى کوچاندن یهود را ذکر کرد و گفت: او (عمر) بود که یهودیان را از حجاز به شام اخراج کرد و اهل نجران را به کوفه فرستاد.(١٣٧٠)

و درباره ى قتل مظهر بن رافع حارثى و تأثیر آن در رفتن یهودیان به فلسطین می گوئیم که: هنگامی که عبدالله بن سهل در خیبر کشته شد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم یهودیان را وادار به کوچ نکرد، زیرا در روایت آمده است که: «زهرى از سعید بن مسیّب نقل کرد که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به انصار فرمود:

آیا پنجاه مرد از یهودیان براى شما پنجاه قَسَم به خدا بخورند که ما او را نکشتیم؟

گفتند: اى رسول خدا، چگونه قسم گروهى کافر را می پذیرى؟

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: پس آیا پنجاه مرد از شما، پنجاه قسم به خدا می خورید که آنان صاحب شما را کشته اند تا مستحق خون گردید؟

گفتند: اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ما حاضر و شاهد نبودیم.

راوى گفت: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دیه ى او را به عهده ى یهودیان گذاشت چون عبدالله بن سهل در بین آنها کشته شده بود».(١٣٧١)

و در روایت دیگر آمده است که: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حویصه و محیصه و عبدالرحمن و کسانى که همراه آنان بودند فرمود: آیا پنجاه قسم می خورید تا مستحق خون صاحب خود شوید؟

گفتند: اى رسول خدا ما حاضر و شاهد نبودیم.

فرمود: پس یهودیان براى شما قسم بخورند؟

گفتند: اى رسول خدا، آنان مسلمان نیستند، پس رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دیه او را که صد شتر بود از جانب خود پرداخت.(١٣٧٢)

بنابراین در ذهن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نیت اخراج مشرکین از جزیرةالعرب نبود. والا آنان را بعد از جنگ خیبر یا بعد از قتل عبدالله بن سهل بدست یهودیان اخراج می کرد!

واقدى ذکر کرد که: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چون خیبر را فتح کرد، یهودیان از آنحضرت مسألت کرده گفتند: اى محمد، ما نخل دار بوده و در کار آن خبره هستیم. لذا رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با آنان قرار مساقات خیبر را در مقابل نصف محصول خرما و زراعت آن منعقد فرمود. و از آن جائى که زیر نخلهاى خرما زراعت می شد، رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: شما را بر همان چیزى که خدا مقرّر کرده، قرار دادم، پس آنان در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم تا هنگام ارتحال آن حضرت و در زمان ابوبکر و اوائل خلافت عمر بر همان قرار بودند... و مسلمانان چیزى از سبزیجات آنان را بدون پرداخت قیمت نمی گرفتند.(١٣٧٣)

از علامتهاى سؤال بسیارى که در کنار قضیه ى اخراج مشرکان از جزیرةالعرب در برابر خود می بینیم، برنامه ى اخراج مسیحیان نجران به کوفه است.

مسیحیان نجران چه گناهى کرده بودند که دولت آنان را به عراق فرستاد؟ آیا شرعاً رواست، طائفه اى از مسیحیان را که مالک آن زمین بوده و با مسلمانان معاهده بسته بودند، بدون هیچ اخلالى در شرایط صلح، از زمین خود اخراج کرد؟

همانطورى که ماجراى قتل مظهر حارثى در زمان عمر با ماجراى قتل عبدالله بن سهل در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مشابهت داشت، و در آن ماجرا، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خون بهاى او را از آنان گرفت و بنابر قولى خود آن حضرت آنرا پرداخت کرد، لازم بود در ماجراى قتل مظهر حارثى نیز خونبها بگیرند، (نه آنکه یهودیان یا مسیحیان را اجباراً کوچ دهند).

مطلبى که ارکان این موضوع را بهتر ثابت می کند آنست که مسلمانان در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، یهودیان را متهم به قتل عبدالله بن سهل کرده بودند زیرا عبدالله بن سهل در خیبر کشته شده بود، در حالى که قاتل مظهرِ حارثى گروهى از اسراى روم بودند که بعد از حادثه به شام فرار کردند.

حال که قاتل اسیر فرارى است و قربانى هم، کشته شده، چرا باید یهودیان را اخراج کرد؟

و از ادله ى تمایل یهودیان به هجرت به شام، میتوان به موارد زیر هم اشاره نمود:

ـ خشکسالى سال ١٨ هجرى در جزیره العرب (در عام المجاعه)

ـ افزون شدن قدرت معاویه در سال ١٨ هجرى در شام، کعب و یهودیان را تشویق کرد در سال ٢٠ هجرى شام را بعنوان سرزمینى براى هجرت انتخاب کنند.

ـ کعب با اختیار خود به شام هجرت کرد و به سایر یهودیانى که به آنجا کوچانده شده بودند ملحق شد، و در ابتداى حکومت عثمان، شام را موطن خود قرار داد و به وطن اصلى خود، یمن، مراجعت نکرد!

ـ کعب و یهودیان از این کوچاندن هیچ ناراحت نشدند.

ـ فلسطین، سرزمین آمال و آرزوهاى یهودیان است، زیرا قبله و میراثشان در آن قرار دارد، و با درنظر گرفتن آنکه مسیحیان روم، آنان را به زور از آن سرزمین رانده بودند، بدیهى است که به بازگشت به فلسطین، مخصوصاً زیر پرچم کعب و معاویه، رغبت داشته باشند.

ـ آبها و زمینهاى زراعى در فلسطین، بهتر از آبها و زمینهاى زراعى حجاز بود.

هنگامی که عراق فتح شد و عربها به ثروت آن واقف شدند براى سکونت در آن رغبت پیدا کردند، زیرا در تاریخ طبرى آمده است که: عتبه، انس بن حجّیه را در منطقهى «مرزبان دست میسان» نزد عمرد فرستاد، عمر به او گفت: مسلمانان چگونهاند؟ گفت: دنیا بر آنان سرازیر شد و مشغول جمعآورى طلا و نقره هستند، و او را ترغیب کرد. عمر نیز زمین را در دست صاحبان آن باقى گذاشت و بر آن خراج گذاشت، پس بر جریب نخل ده درهم و بر جریب نى شش درهم و بر جریب گندم چهار درهم و بر جریب جو دو درهم قرار داد که خراج به صد میلیون درهم بالغ شد. و بر اهل آن منطقه جزیه قرار داد پس افرادى که جزیه بر آنان واجب می شد پانصد و پنجاه هزار نفر بودند.(١٣٧٤)

دربارهى وسعت کامیابى کعب در نقشه ها و برنامه هاى راهبردى او می گوئیم:

ـ کعب در ضربه زدن به مرکز و باطن خلافت اسلامی ، با پیشنهاد کردن معاویه براى آن و تبدیل خلافت به قضیهاى مورثى و امپراطورى موفقیت کامل بدست آورد.

ـ موفقیت دیگر وى، ایجاد احادیث و قصه هاى دروغینى بود که تمام کتابهاى حدیث و سیره را پر کرد.

ـ کعب در زیر سایه ى قدرت معاویه موفق شد یهودیان را به فلسطین منتقل کند.

ـ کعب و اصحاب و شاگردان و سلطان او معاویه توانستند در دولتى سکونت کنند که آنرا بدون هیچ دلیلى بر سایر کشورهاى خداوند تعالى ترجیح داده بودند.

ـ حدیث دوازده خلیفه را براى عدهاى از مسلمانان از بنىهاشم به بنىامیه تحریف کرد.

ـ نظریه ى مصلحت اندیشى را در مقابل پیروى از نص، چنان جلوه داد که عدهى بسیارى از مسلمانان بدان ایمان آوردند.

ـ در تربیت برخى طلّاب مانند عبدالله بن عمروعاص و ابوهریره و عبدالله بن عمر و دیگران که معتقد به شیوه و روش او بودند و در نشر میراث یهودیش به نام میراث رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، تلاش و سعى می کردند، موفق شد!

ـ در همکارى خود با قریش براى تثبیت نظریه ى انحصارِ خلافت در نسب قریشى تا به امروز، موفق شد.

ـ موفق شد نظریه ى عدالت صحابه را بوجود آورد که از احادیث او استمداد می گرفت، احادیثى که به نفى تعبّد و تسلیم در برابر نصوص شرعى دعوت می کردند.

ـ برخى از مردم را قانع کرد که اهل شام داخل بهشت می شوند.

ـ در قانع کردن برخى در اعتقاد به تجسیم باریتعالى موفق شد.

ـ او به همراهِ ابن سلام و تمیمدارى و دیگران موفق شد، بسیارى از افکار و برنامه هاى فاسد و اشتباه را بوجود آورد که تاکنون در فضاى آنها زندگى و از سنگینى و سختىهاى آنها شکایت می کنیم.

ـ على بن ابى طالب عليه‌السلام فرمود: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: قاتل من شبیه یهودیان است، او یهودى است.(١٣٧٥)

عذر و خیانت و فتنه پراکنى و ثروت اندوزى سلاح یهودیان است یهودیان از دیرباز بر حربه هائى چون عذر و خیانت، فتنه انگیزى بین ملتها و سلاح ثروت، اعتماد می کردند.

اسلام آوردن کعب و عبدالله بن سلام و وهب بن منبه و زینب دختر حارث (زعیم خیبر) و عذر خیانت آنها به اسلام و مسلمانان در نظر یهودیان از امور طبیعى و بدیه ى بود. زیرا هنگامی که یهودیان بنى النضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پیمان بستند، پیمان شکستند و به مسلمانان عذر و خیانت کردند. بنى قینقاع به مسلمانان خیانت کردند و عهد خود را با آنان شکستند.

بنى النضیر نیز بعد از جنگ احد به مسلمانان خیانت کردند و توطئه ى به قتل رساندن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را طراحى کردند. و در این توطئه رئیس آنان کعب بن الاشرف با ابوسفیان پیمان بست.

رهبران یهود نیز به مسلمانان خیانت کردند و در جنگ احزاب ثروتهاى خود را براى مجهّز کردن سپاهى عظیم بر ضد آنان مهیّا کردند، و در اثناى اجتماع آن سپاه و محاصره ى مدینه، یهودیان بنى قریظه بعهد خود با مسلمانان خیانت کردند و به احزاب ملحق شدند!

یهودیان همان شیوه ى نیرنگ و خیانت را در حق مسیحیان نیز پیروى کردند، پس برخى از علماى آنان در این دین جدید وارد شدند، لذا قادر به تحریف انجیل و حدیث شدند.

بنابراین یهودیان، اکاذیب را هم در میان مسیحیان و هم در میان مسلمانان پراکنده و منتشر کردند. آنان با وسائل مختلف چپاول و ربا و حیله گرى، سعى در ثروت اندوزى و احتکار اموال نموده و آن اموال را در راستاى فتنه انگیزى و اختلاف انداختن، در صفوف مسلمانان و صفوف مسلمانان با دیگران و صفوف مسیحیان بکار بردند.

گامهاى یهودیان واقدى در کتاب «المغازى» خود ذکر کرد که:(١٣٧٦)

ابو واقد لیثى گفت: بهمراه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حنین رفتیم، و براى کفار قریش و دیگر کفار عرب درخت سرسبز بزرگى بود که به آن ذاتِ انواط می گفتند، که همه ساله نزد آن می آمدند و سلاح خود را بر آن می آویختند و نزد آن قربانى می کردند و روزى را در آنجا به عبادت می پرداختند.

راوى می گوید: روزى، در حالیکه با رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم راه می رفتیم، در کنار راه درخت سرسبز بزرگى را دیدیم، پس گفتیم: اى رسول خدا، براى ما ذاتانواط قرار ده همانطورى که آنان ذات انواط دارند.

راوى می گوید: رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: الله اکبر،... الله اکبر! قسم به آن کسى که جانم در دست اوست، چون قوم موسى سخن گفتید، که گفتند: (اجْعَلْ لَنا ألهاً کَما لَهُمْ اِلهَةٌ قالَ أنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ)(١٣٧٧)

یعنى «براى ما خدائى قرار ده همانطورى که اینها خدایانى دارند، (موسى) فرمود: شما مردم بسیار نادانى هستید».

در پایان آرزوى ما پیروزى مسلمانان و هدایت و رستگارى آنهاست. آمین رب العالمین.


.فهرست منابع و مآخذ .

١ـ قرآن کریم، ترجمهى الهى قمشهاى

٢ ـ نهجالبلاغه، ترجمهى على دشتى

٣ ـ بحارالانوار، علامهى مجلسى مؤسسة الوفاء، بیروت

٤ـ الغدیر، علامه امینى

٥ ـ الامام الحسین عليه‌السلام ، عبدالله علایلى، شریف رضى، قم

٦ ـ الامام على عليه‌السلام ، عبدالفتاح عبدالمقصود

٧ ـ مناقب ال ابىطالب، ابن شهر آشوب

٨ ـ الاختصاص، شیخ مفید، جامعهى مدرسین قم

٩ ـ تذکرة الفقهاء، علامهى حلّى

١٠ ـ مقتلالحسین عليه‌السلام ، خوارزمی ، دار انوار الهدى، قم

١١ ـ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید معتزلى، دار الحلبى و شرکاء مصر

١٢ ـ الکامل فیالتاریخ، ابنالأثیر، دار بیروت ١٣٨٥ هجرى قمرى ١٩٦٥ میلادى

١٣ ـ تاریخ الطبرى، مؤسسة الأعلمی ـ بیروت.

١٤ ـ تاریخ أبىالفداء، دارالکتب العلمیة ـ بیروت.

١٥ـ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، داراحیاء التراث العربی ـ بیروت.

١٦ ـ تاریخالمدینة المنوَّرة، چاپ السعودیة.

١٧ ـ مروجالذهب، علی بن الحسین المسعودی، دار الأندلس ـ بیروت.

١٨ ـ أنساب الأشراف، البلاذری، مؤسسة الأعلمی ـ بیروت.

١٩ ـ فتوحالبلدان، البلاذری، دارالکتب العلمیة ـ بیروت.

٢٠ ـ الأخبار الموفقیات، الزبیر بن بکار، وزارة الثقافة ـ بغداد.

٢١ ـ المعارف، ابن قتیبة، دار الثقافة ـ مصر.

٢٢ ـ تاریخ أبی زرعة الدمشقی، عبدالرحمن بن عمرو النصری، دارالکتب العلمیة ـ بیروت.

٢٣ ـ السیرةالحلبیة، علیبن برهانالدین الحلبی الشافعی، دار احیاء التراثالعربی ـ بیروت.

٢٤ ـ مقاتل الطالبیین، أبوالفرج الأصفهانی، المکتبة الحیدریة ـ النجف.

٢٥ ـ تاریخالخلفاء، جلالالدین السیوطی، الدار المتحدة ـ مصر.

٢٦ ـ الایضاح، الفضل بن شاذان النیسابوری، مؤسسة الأعلمی ـ بیروت.

٢٧ ـ تاریخ الیعقوبی، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر، دار صادر ـ بیروت ١٣٧٥ هجرى قمرى.

٢٨ ـ تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط العصفوری، دارالکتب العلمیة ـ بیروت.

٢٩ ـ الاخبار الطول، أحمد بن داود الدینوری، مصر ـ وزارة الثقافة و الارشاد القومی.

٣٠ ـ التنبیه والاشراف، علی بن الحسین المسعودی، دار صادر ـ القاهرة.

٣١ ـ الإمامة و السیاسة، ابن قتیبة، شرکةالحلبی ـ مصر.

٣٢ ـ تاریخ مختصرالدول، ابن العبری.

٣٣ ـ سیرة ابن اسحاق، محمد بن اسحاق بن یسار، دارالفکر.

٣٤ ـ اثبات الوصیة، الحسین بن على المسعودى، المطبعة الحیدریة ـ النجف الاشرف.

٣٥ ـ السیرة النبویة، احمد زینی دحلان، دار احیاء التراث العربی.

٣٦ ـ سیرة ابن هشام، شرکةالحلبی ـ مصر ١٣٥٥ هجرى قمرى، ١٩٣٦ میلادى.

٣٧ ـ صحیحالبخارى، محمد بن اسماعیل البخاری، دارالقلم ـ بیروت.

٣٨ـ اضواء علىالسنة المحمدیة، محمود ابوریّه، مؤسسة انصاریان ١٤١٦ هجرى قمرى، ١٩٩٥ میلادى.

٣٩ ـ صحیح مسلم، مسلم بن الحجاج النیسابورى، دار احیاء التراث العربی ـ بیروت.

٤٠ ـ صحیحالنسائی، مکتب التربیة العربی لدول الخلیج ١٤٠٨ هجرى قمرى.

٤١ ـ صحیح الترمذی، مکتبالتربیة العربی لدول الخلیج ١٤٠٨ هجرى قمرى.

٤٢ ـ صحیح أبی داود، مکتبالتربیة العربی لدول الخلیج ١٤٠٩ هجرى قمرى.

٤٣ ـ صحیح ابن ماجة، مکتبالتربیة العربی لدول الخلیج ١٤٠٨ هجرى قمرى.

٤٤ ـ صحیح الفخر الرازی، دار احیاء التراث العربی.

٤٥ ـ العقد الفرید، ابن عبد ربة، دار احیاء التراثالعربی.

٤٦ ـ الفتوح، ابن اعثم، دارالکتب العلمیة.

٤٧ ـ دلائل النبوة، البیهقی، دار الکتب العلمیة.

٤٨ ـ البدایة و النهایة، ابن کثیر، مؤسسة التاریخ العربی.

٤٩ ـ الطبقات الکبرى، ابن سعد، دار صادر ـ بیروت.

٥٠ـ الاصابة، ابن حجر العسقلانى، دار احیاءالتراث العربی ـ بیروت.

٥١ ـ اسدالغابة، ابن الأثیر، دار احیاءالتراث العربی ـ بیروت.

٥٢ ـ مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، دارالفکر ـ دمشق.

٥٣ ـ لسانالمیزان، ابن حجرالعسقلانی، دارالفکر ـ بیروت.

٥٤ ـ میزانالاعتدال، الذهبی، دارالمعرفة ـ بیروت.

٥٥ ـ الجرح و التعدیل، الرازی ـ دار احیاءالتراث العربی ـ بیروت.

٥٦ ـ وقعة صفین، نصر بن مزاحمالمنقری، کتابخانهى آیةالله العظمی مرعشی نجفی، قم ٤١٨ هجرى قمرى.

٥٧ ـ المغازی، محمد بن عمر الواقدی، دار نشر المعرفة الاسلامیة.

٥٨ ـ تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ورام بن أبى نؤاس المالکی، دارالتعارف ـ بیروت.

٥٩ ـ قصصالعرب، جادالحق والبجاوی و محمد ابوالفضل، دار احیاء الکتب العربیة.

٦٠ ـ لسانالعرب، ابن منظور، چاپخانهى ادب الحوزة ١٤٠٥ هجرى قمرى.

٦١ ـ تفسیر الکشاف، الزمخشری، مکتبالإعلام الإسلامی ١٤١٤ هجرى قمرى.

٦٢ ـ عمر بنالخطاب الفاروق القائد، محمود شیت خطاب، دار مکتبة الحیاة ـ بیروت.

٦٣ ـ عبقریة عمر، عباس محمودالعقاد، دار الهلال.

٦٤ ـ الفاروق عمر، محمد حسنین هیکل، دارالمعارف ـ مصر چاپ پنجم.

٦٥ ـ مناقب أمیرالمؤمنین عمر، محمد بنالجوزی، دارالکتب العلمیة ـ بیروت.

٦٦ ـ تاریخالإسلام، محمد بن أحمد الذهبی، درالکتاب العربی.

٦٧ ـ الاسرائیلیات و اثرها فى کتب التفسیر.

٦٨ ـ قاموس الکتاب المقدس، چاپ المطبعة الانجیلیة، بیروت، ١٩٦٤.

٦٩ ـ الاسفار المقدسة، عبدالواحد وافى سال ١٩٦٤.


پاورقی

[١]- تاریخ المدینة المنوره، ٢/٧٥٠

[٢]- تاریخ الخلفاء سیوطى، ص ١٤١

[٣]- همان مصدر ١٣٥

[٤]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ٩/٢٦٤

[٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٩/١٥

[٦]- نهجالبلاغه، حضرت على عليه‌السلام ٣/٣

[٧]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٢٠

[٨]- الشیخان، بلاذرى ص ٢٣٧

[٩]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٩/١٦

[١٠]- به موضوع مقتل عمر بن الخطاب در همین کناب مراجعه کنید.

[١١]- تاریخ طبرى ٢/٦٢٢. و عمر، ابن ابى وقاص را کتک زد، الشیخان، ص ٢١٨

[١٢]- طبقات ابن سعد ٥/٦٠

[١٣]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، تاریخ المدینة المنورة ٢/٦٨٦

[١٤]- عمدة القارى ٧/١٤٣، شرح ابن الحدید ٣/١٠٤

[١٥]- الغدیر ٦/٢٧٨

[١٦]- مجمعالزوائد، حافظ هیثمی ٥/٣٥

[١٧]- هیثمی این مطلب را در مجمعالزوائد تصحیح کرده است. صحیح مسلم ١/٣١٠ ، مسند احمد ٤/١٠٢

[١٨]- سیره عمر بن الخطاب، ابن جوزى ١٧٤

[١٩]- کنزالعمال ٤/٣٣٤

[٢٠]- الغدیر ٦/٢٨٢

[٢١]- کنزالعمال ٢/٢٢٢، منتخبالکنز حاشیه مسند احمد ٢/٢٣١

[٢٢]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٨/٢٩٧

[٢٣]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ١٧١

[٢٤]- اضواء على السنة المحمدیه ٤٥

[٢٥]- الحواصم من القواصم، ابوبکر بن العربى ص ٧٥ و ٧٦، تذکرة الحفّاظ، ذهبى ١/٢

[٢٦]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١١٠، مناقب امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب د. السید الجمیلى ٢٥

[٢٧]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١١١

[٢٨]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١١٠

[٢٩]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١١١ و بزار و طبرانى و ابونعیم در حلیه و بیهقى در دلائل همین حدیث را نقل کردهاند.

[٣٠]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٦/٢٦٩، الطبقات، ابن سعد ٣/١٩١، صفوة الصفوة، ابن الجوزى ١/٢٦٩

[٣١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ١/٥٩

[٣٢]- الامامة و السیاسة ١/١١-١٣

[٣٣]- انساب الاشراف، بلاذرى ١/٥٨٠

[٣٤]- السقیفة و الخلافة، عبدالفتاح عبدالمقصود ١٣

[٣٥]- شرح نهجالبلاغه ٢/٥٨، ٦/٤١

[٣٦]- مسند احمد بن حنبل ١/٥٥، صحیح بخارى ٤/١١١، تاریخ طبرى ٢/٤٤٦

[٣٧]- الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ٢/٣٢٦

[٣٨]- حیاة الحیوان الکبرى، دمیرى ١/٣٤٦

[٣٩]- تاریخ یعقوبى ٢/١٦٠

[٤٠]- ینابیع المودة ١/٣٠، عمدة الاخبار من مدینة المختار ص ٢١٩، شواهد التنزیل ١/١٥٧، و ترمذى و ابن ماجة حدیث را از حاشیه کتاب سر العاملین ١/١٣ نقل کردهاند و نسائى هم آنرا روایت کرده است.

[٤١]- تاریخ الخمیس ٢/٢٤١

[٤٢]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٣/١١٢

[٤٣]- احزاب، ٥٨

[٤٤]- حیاة الصحابة ٢/٤١٩

[٤٥]- حیاة الحیوان، دمیرى ١/٤٩

[٤٦]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ص ٨٣

[٤٧]- تاریخ المدینة المنورة ٧٣١-٧٣٣

[٤٨]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابى الحدید ٢/٤

[٤٩]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ١/٥٨

[٥٠]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/٢٠

[٥١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ١/٦١، صحاح، جوهرى ٥/٢١٠٨

[٥٢]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١١٥

[٥٣]- شرح نهجالبلاغة ابن ابى الحدید ٢/١١٥، ٤/٤٥٧

[٥٤]- شرح نهجالبلاغة ابن ابى الحدید، خطبه شقشقیة ٣/٤٠٩

[٥٥]- کتاب الثقات، ابن حبّان ٢/١٩٢

[٥٦]- عمر بن الخطاب ٧٦

[٥٧]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٣٠

[٥٨]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ١/٥٥

[٥٩]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٤٠

[٦٠]- کتاب السفیانیّة، جاحظ

[٦١]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید، تاریخ المدینة المنورة ٢/٦٨٦

[٦٢]- طبقات ابن سعد ٣/١٩١

[٦٣]- عمدة القارى ٧/١٤٣، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١٠٤

[٦٤]- عبقریة عمر، العقاد ص ١٣

[٦٥]- السیرة النبویة، بن دحلان ١/٣٣٩

[٦٦]- المعارف، ابن قتیبة ص ٣٠٠

[٦٧]- کنزالعمال ٤/٣٣٤، سیرهى عمر بن الخطاب، ابن جوزى ١٧٤

[٦٨]- صحیح مسلم ١/٣١٠، سیرهى عمر بنالخطاب، ابن جوزى ١٧٤

[٦٩]- مجمعالزوائد، حافظ هیثمی ٥/٣٥

[٧٠]- کنزالعمال ٣/٢٣٤٦، ١٣٦٣

[٧١]- طبقات ابن سعد ٥/٦٤

۳ [٧٢]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ٦٩

[٧٣]- شرح التجرید، قوشجى

[٧٤]- کنزالعمال ٣٦١، منهاج السنة، ابن تیمیّة ٣/١٢٠، تاریخ طبرى ٤١

[٧٥]- تاریخ طبرى ٢/٦١٨ چاپ اعلمی ، بیروت

[٧٦]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٦، تاریخ طبرى ٢/٤٦٠

[٧٧]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٦، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٤٧

[٧٨]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٤٧

[٧٩]- طبقات ابن سعد ٣/١٥٥، السیرة النبویة، ابن کثیر ٣/٥٨، کنزالعمال ١٠/٢٦٨

[٨٠]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٦/٥١، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ١٣/١٢٢

[٨١]- منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١

[٨٢]- منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١، الریاض النضره ١/١٣٤، منهاج السنة، ابن تیمیّة ٣/١٢٠

[٨٣]- تاریخ طبرى ٢/٤٦٢، تاریخ ابى الفداء ١/٢٢٠

[٨٤]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٤١

[٨٥]- تاریخ طبرى ٢، کنزالعمال ٥

[٨٦]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ٩٨

[٨٧]- تاریخ طبرى ٤١، الریاض النضرة ١/١٣٤، منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١

[٨٨]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٠٤

[٨٩]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٥/١٢

[٩٠]- حیاة الصحابة، کاندهلوى ٢/٩٩، کنزالعمال ٦/٣٦١، ٣٦٥

[٩١]- الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ٣/٦٥

[٩٢]- لسانالعرب، ابن منظور ٢/٥٠٩ - ٥١١

[٩٣]- کنزالعمال ٥/١٦

[٩٤]- الفتوحات الاسلامیة ٢/٤٠٨، نورالابصار ٦٥، و همین حدیث را سعید بن منصور در سنن خود، و ابویعلى در مسند کبیر خود، و ابن جوزى در سیرهى عمر، و ابن کثیر در تفسیر خود ص ١/٤٦٧، و سیوطى در الدّر المنثور ٢/١٣٣ نقل کردهاند.

[٩٥]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١/٦١

[٩٦]- تفسیر قرطبى ٥/٩٩، تفسیر النیشابورى جلد ١ سوره نساء، تفسیرالخازن ١/٣٥٣، الفتوحات الاسلامیة ٢/٤٧٧

[٩٧]- تفسیر قرطبى ١٤/٢٧٧، تفسیر کشاف ٢/٤٤٥

[٩٨]- این حدیث را رازى در اربعین خود نقل کرده است ص ٤٦٧

[٩٩]- کنزالعمال ٧/٣٣٥

[١٠٠]- عبس ٢٦-٣١

[١٠١]- المستخرج، ابونعیم، شعبالایمان، بیهقى، مستدرک، حاکم ٢/٥١٤، تفسیر ابن جریر ٣٠/٣٨ و ابن حجر با همان شیوهى خاص خود از عمر دفاع کرده می گوید کلمه «اب» عربى نمی باشد.

[١٠٢]- نیابیع المودّة ٧٠، الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/١١٠٣ و ٢/٤٦١، کنزالعمال ٥/٢٤١

[١٠٣]- سبط بنجوزى حدیث را نقل کردهاست، اسدالغابة ٤/٢٢، الاصابه ٤، القسم ١/٢٧٠، تهذیبالتهذیب ٧/٣٢٧

[١٠٤]- این حدیث را خوارزمی در مناقب خود ص ٥٧ نقل کرده است، السنن الکبرى، بیهقى ٧/٤٤١، کتاب العلم، ابى عمر ٢/١٨٧، ذخائر العقبى ٨١

[١٠٥]- تمهید الباقلانى ١٩٩

[١٠٦]- صحیحالبخارى، باب کسوة الکعبة، سنن ابن ماجة ٢/٢٦٩، فتح البارى ٣/٣٥٨

[١٠٧]- کتاب الاذکیاء، ابن جوزى ١٨، کنزالعمال ٣/١٧٩، ذخائر العقبى ٨٠، مناقب خوارزمی ٦٠

[١٠٨]- مستدرک حاکم ١/٤٥٧، سیره عمر، ابن جوزى ١٠٦، عمدة القارى، العینى ٤/٦٠٦، الجامع الکبیر، سیوطى ٣/٣٥

[١٠٩]- العرائس، ابواسحاق ثعلبى ٢٣٢-٢٣٩

[١١٠]- الاستیعاب در پاورقى الاصابه ٣/٣٨-٣٩، تاریخ الخلفاء سیوطى ١٧

[١١١]- مقتل الحسین، خوارزمی ١/٤٥

[١١٢]- البیان و التبیین ٢/٢٢٣، احکام القرآن، جصاص ١/٣٤٢، ٣٤٥ تفسیر قرطبى ٢/٣٧٠، زاد المعاد ١/٤٤٤، تفسیر فخر رازى ٢/١٦٧، کنز العمال ٨/٢٩٣

[١١٣]- شواهد التنزیل ١/١٥٧، عمدةالاخبار فى مدینة المختار ٢١٩

[١١٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٣/١١٤، ١١٥

[١١٥]- الدیمقراطیة ابداً ص ١٥٥

[١١٦]- مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور ٢/١٦٧

[١١٧]- مروج الذهب مسعودى ٣/١٢

[١١٨]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٩، چاپ لندن

[١١٩]- محاضرات الادباء ٤/٤٧٨

[١٢٠]- محمد، ٩

[١٢١]- قلم، ٤

[١٢٢]- شعراء، ٢١٥

[١٢٣]- قصص، ٦٨

[١٢٤]- احزاب، ٣٣

[١٢٥]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١٠٧، تاریخ طبرى ٥/٣٠، قصصالعرب ٢/٣٦٣، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ٣/٦٣ ، ٢٨٨

[١٢٦]- آل عمران، ١٥٩

[١٢٧]- قصص، ٦٨

[١٢٨]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١١٤

[١٢٩]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٢٩

[١٣٠]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٣١- ٣٤، المستر شد، محمد بن جریر طبرى

[١٣١]- الصواعق المحرقة، ابن حجر ١٠٧

[١٣٢]- الموفقیات، زبیر بن بکار ٥٩١، ٥٩٥، شرح نهجالبلاغة ٤/٥٣٧، تفسیر آیه ٦٠ سوره اسراء

[١٣٣]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٩

[١٣٤]- کامل ابن اثیر ٣/٦٥

[١٣٥]- عبقریة عمر، العقاد ٢١٤

[١٣٦]- الملل و النحل، شهرستانى ١/٢٢، صحیح بخارى ١/٣٧ و باب قولالمریض قوموا عنى

[١٣٧]- طبقات ابن سعد در شرح حال محمد بن ابوبکر ٥/١٤٠

[١٣٨]- تفسیر المنار، رشید رضا ١٠/٧٦٦

[١٣٩]- العقد الفرید، ابن عبد ربه، الاستیعاب ٣/٤٧٢

[١٤٠]- تفسیر الدر المنثور، شرح نهجالبلاغة، ابن ابى الحدید ٣/١١٥

[١٤١]- شرح نهجالبلاغة ابن ابى الحدید ٢/٥٢٢، فهرست المکتبه الخدیویة، مصر، سال ١٣٠٧، ٤/٣١٤

[١٤٢]- کتاب المعارف، ابن قتیبة، چاپ مصر ١٣٥٣ هـ

[١٤٣]- المعارف ص ٢٥١، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٤/٣٨٨، انساب الاشراب، بلاذرى، الصواعق المحرقة ص ٧٧

[١٤٤]- شرح نهجالبلاغه ١/٣٦١

[١٤٥]- حلیة الاولیاء، حافظ ابونعیم ٥/٣٦٤

[١٤٦]- تاریخ یعقوبى ٢/١٣٤

[١٤٧]- تاریخ طبرى ٢/٦٢١

[١٤٨]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٣

[١٤٩]- کامل ابن اثیر ٣/٩١

[١٥٠]- المعارف، ابن قتیبة ص ١٩٥

[١٥١]- تاریخ اصفهان ٢/٢٩٠

[١٥٢]- الکامل فىالتاریخ، ابن اثیر ٣/٥٠٢

[١٥٣]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٣/١٥٣

[١٥٤]- انفال، ٤١

[١٥٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١٥٣

[١٥٦]- مستدرک حاکم ٤/٨، تاریخ طبرى ٤/١٦٢ - حوادث سال ١٥

[١٥٧]- تاریخ طبرى ٥/٢٢، کامل ابن اثیر ٢/٢٩، کنزالعمال ٦/٢٦٢

[١٥٨]- تاریخ عمر، ابن جوزى ص ٥٨

[١٥٩]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ١٠٣

[١٦٠]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ص ١٠٧

[١٦١]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٤٠

[١٦٢]- کتاب الامام الحسین عليه‌السلام ص ٢٣٢

[١٦٣]- نهجالبلاغه، خطبه ١٢٦

[١٦٤]- سورهى توبه، آیهى ٦٠

[١٦٥]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ٨/١١١

[١٦٦]- النبلاء ٢/١٣٣، مستدرک حاکم ٤/٨، و تلخیص مستدرک، ذهبى، دُرج: سبدى کوچک است که زنها عطر و وسائل خود را در آن قرار می دهند، لسان العرب، ابن منظور ٢/٢٦٩ و ظاهر امر اینست که این ظرف جواهر از آنِ ملکهى ایران بود.

[١٦٧]- مجانى الادب، ٢/١٧٣، قصص العرب ٢/٩٦

[١٦٨]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٩٢

[١٦٩]- کنزالعمال ٦/١٥٣، ٣٩٤، فیضالقدیر ٤/٣٥٨، کنوز الحقائق ص ٩٢

[١٧٠]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٣

[١٧١]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید، ٨/١١١

[١٧٢]- مستدرک حاکم ٤/٨، تاریخ طبرى ٤/١٦٢

[١٧٣]- تاریخ عمر، ابن جوزى ١٠٣

[١٧٤]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ٨/١١١

[١٧٥]- همان مصدر

[١٧٦]- تاریخ یعقوبى ١/١٥٣

[١٧٧]- تاریخ اصفهان ٢/٢٩٠

[١٧٨]- شرح نهجالبلاغهى ابن ابى الحدید ٣/١٥٦

[١٧٩]- حیاة الحیوان الکبرى، دمیرى ١/٧٤

[١٨٠]- تاریخ عمربنالخطاب، ابن جوزى ص ٩٩

[١٨١]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ص ١٣٩

[١٨٢]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ص ١٣٩

[١٨٣]- تاریخالخلفاء، سیوطى ص ١٤١

[١٨٤]- نورالابصار ص ٦٠، مسند احمد ١/٢١

[١٨٥]- حیاة الحیوان الکبرى، دمیرى ١/٥٠

[١٨٦]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ٣/١١٣

[١٨٧]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٣/١١٣

[١٨٨]- مناقب امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب، دکتر جمیلى ص ١٦٤

[١٨٩]- تاریخ طبرى ٢/٤٥٢

[١٩٠]- حیاة الحیوان الکبرى، دمیرى ١/٧٥

[١٩١]- العقد الفرید ١/٦٤-٦٥، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ١٢/١٤، نهایه ابن اثیر ٢/٨، ١/١١٩، بحارالانوار ٣١/١١٢

[١٩٢]- در اقربالموارد ١/٦٥٢ آمده است که تصافق القوم یعنى خرید و فروش کردند و صفاقاً و تصافقاً عندالبیع یعنى در هنگام فروختن هر کدام دست خود را بر دست دیگرى زد.

[١٩٣]- الصراط المستقیم ٣ / ب ١٢/٢٨

[١٩٤]- تاریخ یعقوبى ٢/١٠٦

[١٩٥]- الاستیعاب، بن عبدالبر ص ٣/٤٧١

[١٩٦]- الاصابه، ابن حجر ١/٥٦٢

[١٩٧]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٣

[١٩٨]- فتوح البلدان، بلاذرى ٤٣٥، ٤٤١

[١٩٩]- دلائل الامامة، طبرى ٣٩

[٢٠٠]- شعراء، ٢١٤

[٢٠١]- حلیة ابونعیم ٢/٤٨

[٢٠٢]- حلیة ابى نعیم ٢/٤٧، النبلاء ٢/١٣١، المستدرک ٤/١٣

[٢٠٣]- ابن کثیر ٧/١٣٧، النبلاء ٢/١٣١

[٢٠٤]- ابن کثیر ٨/١٣٦، النبلاء ٢/١٣١

[٢٠٥]- تاریخ یعقوبى ٢/١٣٢، تاریخ اعثم ١٥٥

[٢٠٦]- انساب الاشراف ٥/٦٨

[٢٠٧]- تاریخ طبرى ٥/١٧٢ در حوادث سال ٣٦

[٢٠٨]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٩/١٥

[٢٠٩]- شرح نهجالبلاغه ٣/٣٥

[٢١٠]- شرح نهجالبلاغه ١/٢٢٠

[٢١١]- نهجالبلاغه حکمت ٢٧٠/ ٢٦٢، فتوح البلدان، بلاذرى ص ٥٥

[٢١٢]- السقیفه و فدک، ابوبکر الجوهرى ٩٢

[٢١٣]- تاریخ عمر بنالخطاب، ابن جوزى ص ١٢٢

[٢١٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/٥٢، الطبقات ٢/١٨٢

[٢١٥]- النبلاء ٢/١٢٣، مستدرک حاکم ٤/٨، تلخیص ذهبى

[٢١٦]- صحیح مسلم، باب فضائل عمر بنالخطاب ٤/١٨٦٤ ح ٢٣٩٨

[٢١٧]- النهایة ١/١٠١، و غله طلحه روزانه هزار درهم وافى بود، المعارف، ابن قتیبة ص ٢٣١

[٢١٨]- العقد الفرید ٤/٣٠٠ و هر بهارى سیصد رطل است

[٢١٩]- طبقات ابن سعد ٣/١٠٩، ١١٠

[٢٢٠]- العقد الفرید، ابن عبدربه ٤/٣٠٢، طبقات ابن سعد ٣/١٠٨ - ١١٠

[٢٢١]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٣/٤٨٥ چاپ دار احیاء التراث العربى، مختصر تاریخ ابن عساکر ١٤/٣٦٢

[٢٢٢]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٤/٣٤٧ چاپ دارالفکر

[٢٢٣]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٤/٣٥٣ چاپ دارالفکر

[٢٢٤]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٤/٣٥٩

[٢٢٥]- اسدالغابة، ابن اثیر ٣/٤٨٥، مختصر تاریخ ابن عساکر ١٤/٣٦٢، ٣٥٣، ٣٥٩

[٢٢٦]- طبقات ابن سعد ٢/١٤٩، سیر اعلام النبلاء ١/١٢٣، مختصر تاریخ ابن عساکر ٩/٢٧١

۷ [٢٢٧]- در باب الحوض ٧/٦٥

[٢٢٨]- ٥/٣٣٣

[٢٢٩]- اُسد الغابة، ابن اثیر ٢/٢٨٦

[٢٣٠]- التقریب، النووى ص ١٤

[٢٣١]- عبقریة عمر، العقاد ٢٨

[٢٣٢]- العقد الفرید، ابن عبد ربه در اوایل کتاب

[٢٣٣]- البدایة و النهایة، ابن اثیر ٨/١١٦، ١١٧

[٢٣٤]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١/٣٦٠

[٢٣٥]- اختصام علوم الحدیث ١١١، و به للآلىء مصنوعه جلالالدین سیوطى مراجعه کنید

[٢٣٦]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ١/١٦

[٢٣٧]- کنزالعمال ٧/٣٣٥

[٢٣٨]- میزان الاعتدال، ذهبى، تهذیب التهذیب ١٠/٤٨٩

[٢٣٩]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٣/٩٦

[٢٤٠]- تفسیر فخر رازى ٣/١٧٥

[٢٤١]- فتحالبارى، ابن حجر عسقلانى ١/٧٥

[٢٤٢]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٦، تاریخ طبرى ٢/٤٦٠

[٢٤٣]- تاریخ الخلفاء سیوطى ص ١٠٠

[٢٤٤]- قصص، ٢٦

[٢٤٥]- یوسف، ٢١

[٢٤٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٣١١

[٢٤٧]- و حدیث صحیح وجود گردنهاى بر صراط است که هیچ زن و مرد مسلمانى از آن عبور نمی کند مگر با اجازه على عليه‌السلام و حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم که فرمود: من خاتم انبیا هستم و على خاتم اولیاست.

[٢٤٨]- الاستیعاب ٢/٤٣٠، اعلام الموقعین، ابن قیم الجوزیه ٦، مستدرک حاکم ٣/٨٦

[٢٤٩]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٣٢٣

[٢٥٠]- اصحاب سُنن و ابنحبان و حاکم و احمد بن حنبل و دارمی و ابن ابى شیبة و طبرانى و زمخشرى در کشاف ١/٤٩٠ این حدیث را نقل کردهاند

[٢٥١]- سوره احزاب، آیه ٦

[٢٥٢]- بیهقى ٧/٦٩ - قرطبى در تفسیر خود ١٤/١٢٦

[٢٥٣]- اسرا : ٣٢

[٢٥٤]- کنزالعمال ١/٢٧٨

[٢٥٥]- الطبقات ٧/٢٠ و احمد آنرا روایت کرد و ترمذى تحسین نمود، الفتح الربانى ١/١٩٩

[٢٥٦]- الدّر المنثور ٦/٧٩، کنزالعمال ١/٢٨٥ تفسیر ابن کثیر ٤/١٩٤

[٢٥٧]- سنن بیهقى ٧/٣٧، چون خانهى او از مسجدالنبى دور بود و در عوالى قرار داشت

[٢٥٨]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ١٢/٣٦

[٢٥٩]- مستدرک حاکم ٣/٢٧١

[٢٦٠]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ص ١٢١

[٢٦١]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٦ و تاریخ طبرى ٢/٤٦٠

[٢٦٢]- تاریخ طبرى ٢/٣٣٢

[٢٦٣]- تاریخ ابن عساکر ٢/٤٠٧

[٢٦٤]- البدء و التاریخ ٦/١١

[٢٦٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٣٦٠

[٢٦٦]- اضواء على السنة المحمدیّة، محمود ابوریّة ٣٢٥

[٢٦٧]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٣٥٨

[٢٦٨]- اضواء على السنة المحمدیّه، محمود ابوریّة ٣٢٥

[٢٦٩]- اضواء على السنة المحمدیة ٢٢٥، شرح نهجالبلاغه ١/٣٥٨

[٢٧٠]- میزانالاعتدال ٢/١٢

[٢٧١]- دارقطنى حدیث را در صواعق ابن حجر ١٠٧ نقل کرده است.

[٢٧٢]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٣/١١٤، ١١٥

[٢٧٣]- فجرالاسلام، احمد امین ٢١٣

[٢٧٤]- سنن بیهقى ١٠/٧٧، مختصر تاریخ ابن عساکر ١/٢٨٣، نوادرالاصول، حکیم ترمذى ص ٥٨

[٢٧٥]- به کتابهاى استیعاب، ابن عبدالبر ١/٦٥، الاصابة، ابن حجر ١/١٥٤، کامل ابن اثیر ٢/١٦٢، تاریخ طبرى ٦/٧٧، مختصر تاریخ ابن عساکر ٣/٢٢٢، وفاء الوفاء ١/٣١، النزاع و التخاصم ١٣، تهذیب التهذیب ١/٤٣٥ الاغانى ١٥/٤٤، شرح نهجالبلاغة ابن حدید ١/١١٦ مراجعه کنید.

[٢٧٦]- اسدالغابه ٤/٦٤ و ٤/١٦١، مسند احمد ٥/٣٥٣، ٣٥٤، السیرة الحلبیّة ٢/٦٢

[٢٧٧]- اُسد الغابة، ابن اثیر ٤/١٦١ و ترمذى حدیث را صحیح دانسته و احمد و ابن حبّان آنرا نقل کردهاند.

[٢٧٨]- بحوث فى تاریخ السنة المشرفة ٢٢، تنزیه الشریعة ١/٣٧٢، ٢/٤، اللّألى المصنوعة ١/٢٨٦، ٣١٠، ٣١٦، ٤١٧

[٢٧٩]- صحیح مسلم ٤/١٨٦ حدیث ٢٤٠٢

[٢٨٠]- الطبقات، ابن سعد ١/١٤٥

[٢٨١]- صحیح مسلم ٤/١٨٦٦، حدیث ٢٤٠١

[٢٨٢]- صحیح مسلم ٤/١٨٥٧، حدیث ٢٣٨٨

[٢٨٣]- صحیح مسلم ٤/١٨٥٦، حدیث ٢٣٨٤

[٢٨٤]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٢٢

[٢٨٥]- فضائل الامامین، ابوعبدالله شیبانى. به نقل از سیوطى در تاریخ خود ص ١٢٣

[٢٨٦]- سورهى منافقین، آیه ٦٣

[٢٨٧]- سورهى انفال، آیهى ٥

[٢٨٨]- سورهى بقره، آیهى ٩٧

[٢٨٩]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٢٤

[٢٩٠]- سورهى نساء، آیهى ٦٥

[٢٩١]- نساء ٦٥

[٢٩٢]- تفسیر کشّاف، جاد الله زمخشرى ١/٥٣٠

[٢٩٣]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ص ١٢٢

[٢٩٤]- سوره بقره، آیه ٢١٩

[٢٩٥]- سورهى نساء، آیهى ٤٣

[٢٩٦]- مائده، ٩١

[٢٩٧]- المستطرف ٢/٢٦٠، تاریخ المدینة المنورة، ابن ثبة ٣/٨٦٣

[٢٩٨]- نساء، ٤٣

[٢٩٩]- جامعالبیان ٢/٢١١

[٣٠٠]- به نقل حاکم

[٣٠١]- تاریخ طبرى ٢/٢٤٠، تاریخ یعقوبى ٢/٥٠

[٣٠٢]- سورهى بقره آیهى ٢٠٤ و ٢٠٥

[٣٠٣]- سورهى بقره، آیهى ٢٠٧

[٣٠٤]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١/٣٦١

[٣٠٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ١/١٥٨

[٣٠٦]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن الجوزى ٣٦

[٣٠٧]- الامامه و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٦، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٦/٤٧

[٣٠٨]- منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١ و در کتاب شعبالایمان بیهقى حدیث را روایت کرده است

[٣٠٩]- تاریخ الاسلام، الخطیب ٢٣٢، سنن ترمذى ٢/٢٩٨، سنن ابن ماجه ص ١٢، مستدرک الصحیحین ٣/١٠٩

[٣١٠]- مستدرک الصحیحین ٣/١٣٧، کنزالعمال ٦/١٥٧، الاصابة، ابن حجر ٤/ ، القسم ١/٣٣، اُسد الغابة ١/٦٩، ٣/١١٦، مجمع هیثمی ٩/١٢١

[٣١١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ١٨/٢٨٢

[٣١٢]- المستدرک على الصحیحین ٣/١٦٧ ح ٤٧٣٠، اُسد الغابة ٧/٢٢٤، الاصابة ٤/٣٧٨، تهذیب التهذیب ١٢/٤٦٩، مجمعالزوائد ٩/٢٠٣

[٣١٣]- صحیح مسلم ٤/١٨٥٨ حدیث ٢٣٨٩

[٣١٤]- مروجالذهب، مسعودى ٣/١١

[٣١٥]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٤/١٧٣، سنن بخارى ٥/١٤

[٣١٦]- لسانالمیزان، ابن حجر ٥/١٨٠

[٣١٧]- میزانالاعتدال ذهبى ٤، لسانالمیزان، ابن حجر ٦/٣٥١

[٣١٨]- میزانالاعتدال ٣/٣٨٥، لسانالمیزان، ابن حجر ٤/٥٥١

[٣١٩]- سورهى انبیاء، آیهى ٧٩

[٣٢٠]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٢٧

[٣٢١]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ٣٩

[٣٢٢]- همان مصدر

[٣٢٣]- تاریخالخلفاء، سیوطى ص ٣٩

[٣٢٤]- صحیح بخارى ٧/٢٢

[٣٢٥]- صحیح بخارى ٧/٢٨، مسند احمد ٦/٥٧

[٣٢٦]- الموطأ مالک بن انس ٢/٥٠٢

[٣٢٧]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٨/٣٦، کامل ابن اثیر ٣/٣١٣، الفتوح، ابن اعثم ٣/١٩٦، وقعة صفین، نصر بن مزاحم ٣٥٤، تاریخ طبرى ٤/٣٠

۹ ترمذى ١٢/٢٩٩، سنن ابن ماجة ١٢، المستدرک على الصحیحین ٣/١١١ تاریخ طبرى ٢/٥٦، خصائص نسائى ٣/١٨، طبقات ابن سعد ٣/٢٢، الدرالمنثور ٤/١١٤

[٣٢٩]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبه ١/١٠

[٣٣٠]- الامامة و السیاسه، ابن قتبیة ١/١٣، بنابراین هر دو اتفاق بر قتل حضرت داشتند لکن ابوبکر از وجود فاطمه عليها‌السلام در کنار على عليه‌السلام بیمناک بود.

[٣٣١]- تاریخ طبرى ٢/٤٦٢ و ذهبى ذکر کرده است که بخارى درگیرى این دو نفر را در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل کرده است، الخلفاء ٤٥

[٣٣٢]- الاصابة، ابن حجر ٢ القسم ١/٩٩، شرح حال خالد بن ولید

[٣٣٣]- صحیح بخارى ٢/٨١، کتاب الشروط

[٣٣٤]- الامامة و السیاسة ابن قتیبة ١/١١

[٣٣٥]- تاریخ طبرى ٢/٤٦٢

[٣٣٦]- صحیح مسلم ٧/١٢٢، مسند احمد بن حنبل ٥/١٨١، صحیح ترمذى ٥/٦٢١، المعجم الکبیر، طبرانى ٥/١٨٦، کنزالعمال ١/٤٨

[٣٣٧]- تاریخ طبرى ٢/٤٦٠، الامامة و السیاسة ١/١٦، تاریخ سیوطى ٧١ و مقصود او از شیطان عمر است

[٣٣٨]- طبقات ابن سعد ٣/١٧٧

[٣٣٩]- کتاب الثقات، ابن حبّان ٢/١٩٢

[٣٤٠]- کتاب الثقات، ابن جنان ٢/١٩٢

[٣٤١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/٢٩ چاپ دار احیا الکتب العربیه

[٣٤٢]- کتاب الثقات، ابن حبّان ٢/١٩٢

[٣٤٣]- صحیح بخارى ٣/١٩٠، تفسیر سوره حجرات

[٣٤٤]- نهایهى ابن اثیر ١٥٩ مادهى نصنص

[٣٤٥]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٢٩ چاپ دار احیاء الکتب العربیة، الصواعق المحرقة، ابن حجر ص ٧ چاپ قاهره

[٣٤٦]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٣٠ چاپ دار احیاءالکتب العربیه (الحلبى و شرکاه)

[٣٤٧]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید معتزلى ٢/٣١، المسترشد، محمد بن جریر طبرى، کتاب الشافى، سید مرتضى ٢٤١، ٢٤٤

[٣٤٨]- الکامل فىالتاریخ، ابن اثیر ٣/٢٤، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١٠٧، تاریخ طبرى ٢/٢٨٩

[٣٤٩]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/٣٧

[٣٥٠]- اسدالغابة، ابن اثیر، شرح حال زید بن الخطاب ٢/٢٨٥

[٣٥١]- تاریخ طبرى ٢/٤٣٩

[٣٥٢]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٠٠

[٣٥٣]- الامامة و السیاسة ١/٧٥

[٣٥٤]- کنزالعمال، متقىّ هندى ٢/١٨٩

[٣٥٥]- این حدیث را ابن ابى شیبة و بخارى در تاریخ خود و یعقوب بنسفیان و ابن عساکر نقل کردهاند، الاصابة، عسقلانى قسم ٥ ١/٥٦، تاریخالصغیر، بخارى و امالى، محاملى و کنزالعمال ١٠/٢٩٠

[٣٥٦]- مختصر تاریخ دمشق ١٠/٢٩٠

[٣٥٧]- کنزالعمال ٨/١١٨ کتاب الموت، تاریخ طبرى جلد ٤ حوادث سال ١٣ کامل ابن اثیر ٢/٢٠٤

[٣٥٨]- تاریخ المدینة المنورة ٢/١٤٧

[٣٥٩]- الامامة و السیاسة ٢/١١٩

[٣٦٠]- الطبقات ٣/١٨١، انساب الاشراف ١/٥٧٩

۱۱ [٣٢٨]- سنن [٣٦١]- سورهى توبه آیهى ٦٥ و ٦٦

[٣٦٢]- المغازى، واقدى ٢/١٠٠٩

[٣٦٣]- توبه: ٨١ و ٨٢

[٣٦٤]- توبه، آیه ١٠٧

[٣٦٥]- کامل ابن اثیر ٢/٢٧٨

[٣٦٦]- مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور ٦/٢٥٣

[٣٦٧]- به کتاب سقیفه از همین مؤلف مراجعه کنید.

[٣٦٨]- السیرة الحلبیة ٣/١٤٣، دلائل النبوة، بیهقى ٥/٢٥٧

[٣٦٩]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ابن منظور ٦/٢٥٩

[٣٧٠]- کتاب المفاخرات، زبیر بن بکار، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١٠٣ چاپ دارالفکر ١٣٨٨ هجرى

[٣٧١]- الاستیعاب ٢/٦٩٠

[٣٧٢]- المغازى النبویة ٣/١٠٤٢ - ١٠٤٥، مجمعالبیان ٣/٤٦، امتاعالاسماع ١/٤٧٧

[٣٧٣]- المحلى، ابن خرم اندلسى ١/٢٥٥

[٣٧٤]- اُسد الغابة، ابن اثیر، شرح حال خدیفه، ١/٤٦٨

[٣٧٥]- المحلى، ابن حزم اندلسى ١١/٢٢٥

[٣٧٦]- میزانالاعتدال، ٤/٣٣٧ شماره ٩٣٦٢ چاپ دارالمعرفة، بیروت

[٣٧٧]- الجرح و التعدیل ٩/٨ چاپ درالکتب العلمیة، بیروت

[٣٧٨]- الاصابة ١/٤٥٤

[٣٧٩]- البدایة و النهایة ٤/٣٦٢، ٥/٣١٠، ٦/٢٢٥

[٣٨٠]- صحیح مسلم ٣/١٤١٤ حدیث ٩٨ - ١٧٨٧ چاپ داراحیاء الثرات العربى بیروت

[٣٨١]- المحلى، بن حزم ١١/٢٢٥

[٣٨٢]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ١/٢٧٨ در حاشیه الاصابة و اُسد الغابة، ابن اثیر ١/٤٦٨، السیرة الحلبیة ٣/١٤٣، ١٤٤

[٣٨٣]- مسند احمد بن حنبل ٢/٤٣٦

[٣٨٤]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ابن منظور ٦/٢٥٢، اسدالغابة، ابن اثیر، تاریخ دولالاسلام شمسالدین الذهبى ص ٢٢

[٣٨٥]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٢٥٣، دارالفکر چاپ اول ١٤٠٤ هـ - ١٩٨٤ م، دمشق، عمر هرگاه که می مرد دربارهى حذیفه سؤال می کرد، اگر حذیفه بر نماز او حاضر می شد بر او نماز می خواند و اگر حذیفه بر او نماز نخوانده بود او هم نماز نمی خواند، الاستیعاب، ابن عبدالبر اندلسى ١/٢٧٨ حاشیهى الاصابة، اُسدالغابة، ابن اثیر ١/٤٦٨، السیره الحلبیة ٣/١٤٣

[٣٨٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٢٥٣، مستدرک حاکم ٣/٣٨١

[٣٨٧]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٢٥٩

[٣٨٨]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٢٥٩

[٣٨٩]- مختصر تاریخ ابنعساکر ٦/٢٥٩

[٣٩٠]- الایضاح، فضل بن شاذان ص ٣٠

[٣٩١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٢٥٢

[٣٩٢]- ترمذى ٥/٦٢١ صحیح مسلم، باب فضائل علىبن ابىطالب

[٣٩٣]- سیره ابن هشام ٤/١٦٣ صحیح بخارى ٥/٢٤، صحیح مسلم ٥/١٧٣، مستدرک حاکم ٢/٢٣٧

[٣٩٤]- الاستیعاب در حاشیهى الاصابة، ابن عبدالبر الاندلسى ص ٣٧٢

[٣٩٥]- کنزالعمال

[٣٩٦]- منتخب کنزالعمال ٥/٢٣٤

[٣٩٧]- المشکاة، ٤٥٨ و گفت: بخارى آنرا روایت کرده و ابن اثیر در کتاب الجامع ٩/٣٦٣ از بخارى نقل کرده است، صحیح بخارى باب مناقب الانصار ٤٥

[٣٩٨]- الاستیعاب در حاشیهى الاصابة، ابن عبدالبر ٣٧٢، تاریخ طبرى ٣/٥٠١، العقد الفرید، ابن عبد ربه الاندلسى ٤/٣٢٥

[٣٩٩]- همان مصدر

[٤٠٠]- اعلام النبلاء، ذهبى ٢/٣٩٤، تاریخ الفسوى ٢/٧٧١ و ابن عساکر همین مطلب را در اقتباس کرده است

[٤٠١]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٢٥

[٤٠٢]- الایضاح، فضل بن شاذان ص ٣٠

[٤٠٣]- منتخب التواریخ، محمد هاشم خراسانى ص ٦٣

[٤٠٤]- السیرة الحلبیة ٢/١٥٤، دلائل النبوة ٣/١٠٨

[٤٠٥]- تاریخ طبرى ٢/١٤٤، سیره ابن هشام ٢/٢٧١ کامل ابن اثیر ٢/١٢١، تاریخالخمیس ١/٣٧٥ السیرة النبویة، ابن کثیر ٢/٤٠٠

[٤٠٦]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ١٤/٧٨، تاریخ الخمیس، دیاربکرى ١/٣٧٥

[٤٠٧]- المغازى، واقدى ١/٣٧

[٤٠٨]- السیره الحلبیة ١/٢٦٨

[٤٠٩]- تاریخالاسلام، ذهبى ٣/١٤٩، انسابالاشراف، بلاذرى، العقدالفرید، ابن عبد ربّه اندلسى ٤/٢٤٧

[٤١٠]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٢/٣٩٣، اُسدالغابة ٣/٣٠٦

[٤١١]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٢/٢٩

[٤١٢]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٢٩، چاپ داراحیاء الکتب العربیة

[٤١٣]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٢/٣١-٣٤، المستر شد، محمد بن جریر طبرى

[٤١٤]- همان مصدر

[٤١٥]- مسند احمد بن حنبل ١/٥٥، تاریخ طبرى ٢/٤٤٦

[٤١٦]- الاستیعاب ٣/٤٧١، المعارف، ابن قتیبه ٣٤٥، تاریخ طبرى ٣/٣١١، سیرهى ابن هشام ١/٣٨٥

[٤١٧]- تاریخ ابىزرعة ص ٢٩٨، مروج الذهب ٢/١٣٩، تاریخ یعقوبى ٢/١٣٩

[٤١٨]- مروجالذهب ٢/١٣٩، تاریخ یعقوبى ٢/١٣٩ انساب الاشراف ١/٤٠٤، مستدرک حاکم ٣/٤٧٦، الاصابة ٣/٣٨٤، اسدالغابة ٣/٤٤٠

[٤١٩]- الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ٢/٤٢٥

[٤٢٠]- العقدالفرید، ابن عبد ربه ٦/٢٩٢ تاریخ طبرى ٢/٦١١، چاپ مؤسسه اعلمی ، بیروت، المعارف، ابن قتیبة ص ٢٨٣

[٤٢١]- اسدالغابة ٢/٤١٣، تهذیب ابن عساکر، البدایة و النهایة ١٠/١٣٧، العقد الفرید ٥/٥، ٦/٣١٨ او گفتگوئى ارزشمند با پادشاه ایران، انوشیروان دارد ٦/٣٨٧

[٤٢٢]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٥٠، طبقات ابن سعد ٣/١٩٨، مروجالذهب، مسعودى ٢/٣٠١

[٤٢٣]- دلائل النبوة، بیهقى ٣/٣٣٤

[٤٢٤]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٢٤/٢٤

[٤٢٥]- تاریخ طبرى ٢/٤٤٢، ٤٤٣، تاریخ ابنالوردى ١/١٣٠

[٤٢٦]- تاریخ طبرى ٣/٦٢٢، تاریخ ابى زرعة الدمشقى ٣٤، تاریخ ابى الفداء ١/٢٢٢

[٤٢٧]- تاریخ طبرى ٢/٦١٨

[٤٢٨]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٥٣

[٤٢٩]- الاصابة، ابن حجر ٢/٤٥١

[٤٣٠]- به باب دیدگاه ابوبکر و عمر در شرائط والیان و ادارات آنها در شرح حال خالد، مراجعه کنید

[٤٣١]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ١٠/٢٩٠ به نقل از ابن شهاب زهرى

[٤٣٢]- همان مصدر

[٤٣٣]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ١٠/٢٩٠، تهذیب الکمال ٢/١٨٨

[٤٣٤]- اُسد الغابة، ابن اثیر ٥/٦٠ ٦/٢٠٥، الاصابة ٣/٣١٦

[٤٣٥]- تاریخ طبرى ٣/١٦٥

[٤٣٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٥/٧٣، تاریخالاسلام ذهبى، عهد خلفاء راشدین ١٢١، تاریخ خلیفه ٣/١٦٥

[٤٣٧]- تاریخ طبرى ٢/٢١٧، مرآة یافعى ١/١٤٠

[٤٣٨]- تاریخ ابى زرعةالدمشقى ٣٤، تاریخ ابى الفداء ١/٢٢٢، تاریخ طبرى ٢/٦٢٢

[٤٣٩]- تاریخ طبرى جلد ٤ حوادث سال سیزدهم، کامل ابن اثیر ٢/٢٠٤، کنزالعمال ٨/١١٨ کتاب الموت

[٤٤٠]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٣/٢٩

[٤٤١]- تاریخ طبرى ١٧٥، کامل ابن اثیر ٣/٥٤، المعارف ابن قتیبة ١٧٥، طبقات ابن سعد ٨/٤٦٢

[٤٤٢]- الطبقات الکبرى ٣/٢٧٠

[٤٤٣]- المعارف، ابن قتیبة ٥٥٠

[٤٤٤]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/٢٩

[٤٤٥]- همان مصدر ٢/٣١ - ٣٤

[٤٤٦]- همان مصدر

[٤٤٧]- همان مصدر

[٤٤٨]- تاریخ طبرى ٥/١٠٥، حوادث سال ٣٨ هجرى، کامل ابن اثیر ٢/٤١٣ حوادث سال ٣٨ هجرى، البدایة و النهایة، ابن کثیر ٧/٣٤٩، شرح نهجالبلاغه ٦/٨٨ خطبه ٦٧

[٤٤٩]- اُسدالغابة ٣/٤٤٠، الاستیعاب ص ٨٣٠، نسب قریش ص ٣٢٧

[٤٥٠]- العقد الفرید ٦/٢٩٢، تاریخ طبرى ٢/٦١١، المعارف ٢٨٣، اسدالغابة ٢/٤١٣، البدایة و النهایة ١٠/١٣٧

[٤٥١]- تاریخ دمشق ١٢/٥٩ شرح حال امام حسن عليه‌السلام

[٤٥٢]- مروجالذهب مسعودى ٢/٣٢٠

[٤٥٣]- اسدالغابة ٤/١٧٨، مروجالذهب، مسعودى ٢/٣٢٠، تاریخ طبرى ٢/٢٦٣

[٤٥٤]- طبقات ابن سعد ٥/٦٠، عمدة القارى ٧/١٤٣، صحیح مسلم ١/٣١٠، مسند احمد ٤/١٠٢، سیرة عمر بن الخطاب، ابن جوزى ص ١٧٤، کنزالعمال ٤/٣٣٤، سلیم بن قیس ص ١٠٩

[٤٥٥]- اضواء على السنة المحمدیة، محمود ابوریّة ١٦٥

[٤٥٦]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠١

[٤٥٧]- تاریخ ابن اثیر ٣/٢٤، تاریخ طبرى ج ٥

[٤٥٨]- کامل ابن اثیر ٢/٣٥٧

[٤٥٩]- ألا یا عُبیدالله مالک مهرب *** و لا ملجا من ابن اروى و لا خفر

اصبت دماً والله فى غیر حله *** حراماً و قتل الهرمزان له خطر

على غیر شیى غیر اَنْ قال قائل *** اتتهمون الهرمزان على عُمر

... ابا عمرو عبیدالله رَهْن *** فلا تَشْکُکْ بقتل الهرمزان

فانک اِنْ غفرت الجرم عنه *** و اسباب الخطا، فَرَسا رهان

أتعفوا إن عَفَوْتَ بغیر حق *** فما لک بالذى تَحکى یُدان

تاریخ طبرى ٣/٣٠٣

[٤٦٠]- تاریخالمدینة المنوره، عمر بن شبّة ٣/١٠٧٩

[٤٦١]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/٣١ - ٣٤، المستر شد، محمد بن جریر طبرى

[٤٦٢]- مروجالذهب مسعودى ٣/٧٣، چاپ دارالهجره

[٤٦٣]- مروجالذهب، مسعودى ٣/١٦، تاریخ یعقوبى ٢/١٨٦

[٤٦٤]- جامعالمدارک ٦/١٢٣

[٤٦٥]- طبقات ابن سعد ٢/٣٣٨، اسدالغابة ٤/١٧٦

[٤٦٦]- طبقات ابن سعد ٥/١٦

[٤٦٧]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/١٠١٢

[٤٦٨]- جامعالمدارک ٦/١٢٣

[٤٦٩]- عبقریة عمر، العقاد ص ١٣

[٤٧٠]- تاریخ ابن عساکر ٩/١١٥

[٤٧١]- المعارف، ابن قتیبه ١٨٧

[٤٧٢]- شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید ٣/١٠٢

[٤٧٣]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١٠٢

[٤٧٤]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٤/١٧٨

[٤٧٥]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٢/٣١ - ٣٤، المستر شد، محمد بن جریر طبرى، کتاب الشافى، سید مرتضى ٢٤١، ٢٤٤

[٤٧٦]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٢٢٠

[٤٧٧]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١٢٩

[٤٧٨]- حیاة الصحابة، الکاند هلوى ٢/٩٩، کنزالعمال ٤/٣٦١، ٦/٣٦٥ تاریخالخلفاء، سیوطى ص ١٤٢

[٤٧٩]- منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١

[٤٨٠]- تاریخ الخلفاء ١٤٢، الفتوحات الاسلامیة ٢/٤٠٨، حلیة الاولیاء، ابىنعیم ١/٥٢ کنزالعمال ٦/٣٦٥

[٤٨١]- الامامة السیاسة ابن قتیبة ١/١٨، و عمر بخاطر بازگشت از لکشر اسامه پشیمان گردید بعد از آنکه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وى را امر نمود، بحارالانوار، علامه مجلسى ٣/١٢٢

[٤٨٢]- ربیعالابرار ٤/٢١٩

[٤٨٣]- ربیعالابرار ٢/٣٨

[٤٨٤]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزى ١٩٧

[٤٨٥]- همان مصدر

[٤٨٦]- صحیح بخارى، کتاب اللباس، کنزالعمال ح ٤٤٠٣

[٤٨٧]- تاریخ طبرى ٢/٤٦٢

[٤٨٨]- صحیح بخارى ١/١٢٠ باب کتاب العلم صحیح مسلم ١١/٨٩

[٤٨٩]- تاریخ طبرى ٢/٤٤٢، سیرهى ابن هشام، ٤/٣٠٥

[٤٩٠]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٥٩، تاریخ ابىالفداء ١/١٥٦، الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٨

[٤٩١]- سوره حجرات، آیه ٢

[٤٩٢]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٤، اعلام النساء ٣/٣١٤

[٤٩٣]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٤

[٤٩٤]- منتخب کنزالعمال ٤/٣٦١ و بیهقى این قضیه را در شعبالایمان ذکر کرد

[٤٩٥]- تاریخ طبرى ج ٢، کنزالعمال ج ٥

[٤٩٦]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٠٠

[٤٩٧]- العقدالفرید، ابن عبد ربه اندلسى ٣/١٩٥ اشعار معاویه

یا لَیْتَنى لمْ أَغْنَ فِى الْملکِ ساعَةً *** وَ لَمْ أکُ فِى اللَّذّاتِ أَعْشَى النَّواظِرِ

وَ کُنْتُ کَذى طَمْریَنِ عاشَ بِبُلْغَة *** لَیالِىَ حَتّى زارَ ضَنْکَ الْمَقابِرِ

[٤٩٨]- مروجالذهب مسعودى ٣/٧٢

[٤٩٩]- اعلام النساء عمر رضا حکاله ٤/١٢٣، السقیفه و فدک، جوهرى، ١١٧، شرح نهجالبلاغه ١٦/٢٣٣

[٥٠٠]- طبقات ابن سعد ٢/٨٥

[٥٠١]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٤/١٧٧

[٥٠٢]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/٢٢، العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٥٩

[٥٠٣]- الامامة و السیاسة ١/٢٦، طبقات ابن سعد ٣/٢٥٧

[٥٠٤]- صحیح بخارى، کتاب فضائل الصحابه، مناقب عمر

[٥٠٥]- روایت در چاپهاى قدیم تاریخ طبرى موجود بود لکن ناشر آنرا از چاپهاى جدید حذف کرده است.

[٥٠٦]- اُسدالغابة، ابن اثیر

[٥٠٧]- الاخبار الموفقیات، زبیر بن بکار ٤٧٣

[٥٠٨]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٢٩٩

[٥٠٩]- مستدرک حاکم ٢/٤٦٢ و معنى آیهى ٩ سورهى حجرات: و اگر دو طایفه از اهل ایمان به قتال برخیزند البته شما مؤمنان بین آنها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگرى ظلم کرد با آن طائفهى ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید...

[٥١٠]- الاستیعاب ٢/٤٦١، تاریخالخمیس ٢/٢٤٩، طبقات ابن سعد ٣/٣٦٥، المعجم، طبرانى ١/٧٠

[٥١١]- اقبال الاعمال، على بن طاووس ٣/١١٣، بحارالانوار ٣١/١٣١، ٩٨/٣٥٥

۱۳ [٥١٢]- تاریخ طبرى ٢/٦١٧، الکامل، ابن اثیر ٢/٦١٧، چاپ مؤسسه الاعلمی بیروت

[٥١٣]- التنبیه والاشراف، مسعودى ٢٥٤، تاریخ طبرى ٢/٦١٧، المنتظم ٤/٧٠

[٥١٤]- المغازى النبویة، زهرى ص ٤٥

[٥١٥]- کنزالعمال، کتاب الفرائض ٩/١٥

[٥١٦]- کنزالعمّال ٣/١١٦، المصنف ١٠/١٧٨

[٥١٧]- مشکلالاثار، طحاوى، و ابن مردویه طبق نقل متقى هندى ص ٢٧٧ از جزء ششم کنزالعمال حدیث ٣٩٧، مستدرک حاکم ٣/١٧١، شرح تجرید، قوشجى، اواخر مبحث امامت و او از ائمهى اشاعره در علم کلام است.

[٥١٨]- نساء: ٤٣

[٥١٩]- سنن بخارى، البدایة و النهایه، ابن رشد ١/٦٣، چاپ ١٩٣٥، المغنى، ابن قدامة ١/٢٣٤ چاپ سوم، تفسیر ابن کثیر ٤/٥٠٥، سنن نسائى ١/١٦٩، سنن ابن ماجه ١/١٨٨ سنن بیهقى ١/٢٠٩

[٥٢٠]- صحیح بخارى، با حاشیه سندى ١/٣٤٢

[٥٢١]- تاریخالکامل ١٥/٢٩، تاریخالخلفاء ١٣٧

[٥٢٢]- مسند احمد ٤/٣٧٠ صحیح مسلم باب «الصلوة على القبر...، صحیح نسائى کتاب الجنازه، عدد تکبیرات...

[٥٢٣]- صحیح مسلم باب الصلوة على القبر از کتاب جنائز، صحیح نسائى، عدد تکبیرات بر جنازهها از کتاب الجنازه

[٥٢٤]- مسند احمد ١/٣٣٧، جامع بیانالعلم و فضله، ابن عبدالبر اندلسى، باب «فضل السنة و مباینتها لاتاویل العلماء»

[٥٢٥]- سوره بقره، ٢٣٠-٢٢٩

[٥٢٦]- سنن مسلم جلد ١ باب طلاق سه تائى، حاکم و ذهبى هم آنرا نقل کردهاند

[٥٢٧]- سنن مسلم جلد اول باب طلاق الثلاث ١/٥٧٥، بیهقى ٧/٣٣٦

[٥٢٨]- تحریر المراة، قاسم بک امینالمصرى ١٧٢، و سعید بن المسیب و جماعتى گفتند: طلاق سهگانه بکلى باطل است زیرا بازى است و «انت طالق» فقط جدى است و بازى در آن نیست.

[٥٢٩]- سیره ابن اسحاق ٢/١٩١، به تفسیر کشاف زمخشرى مراجعه کنید

[٥٣٠]- بقرة، ١٢٥

[٥٣١]- تاریخالخلفاء سیوطى، حیاة الحیوان، دمیرى، در مادهى الدیک، کامل ابن اثیر ٢/٥٣٧ طبقات ابن سعد ٣/٢٠٤، شرح نهجالبلاغه ٣/١١٣، دلائل النبوة بیهقى ٢/٦٢

[٥٣٢]- سورهى نساء، آیه ٢٤

[٥٣٣]- سورهى بقره، آیهى ١٩٦

[٥٣٤]- صحیح ترمذى ١/١٥٧

[٥٣٥]- صحیح مسلم ٢/٨٩٨ ح ١٢٢٦

[٥٣٦]- شرح موطأ مالک، زرقانى ص ١٧٨

[٥٣٧]- مسند احمد ١/٤٩

[٥٣٨]- مسند احمد بن حنبل ١/٣٣٧، جامع بیانالعلم و فضله، ابن عبدالبر باب فضلالسنة و مباینتها لأَقاویل العلماء

[٥٣٩]- صحیح مسلم ١/٤٦٧، شرح معانىالاثار ٢/١٤٧

[٥٤٠]- صحیح مسلم ١/٤٧٥

[٥٤١]- تفسیر فخر راى ٤/٤٢ در تفسیر آیهى «فما استمتعتم به...»

[٥٤٢]- شرح تجرید، الامام القوشجى، از نقل امام احمد بن حنبل ١/٤٩

[٥٤٣]- تفسیر فخر رازى ٤/٤١

[٥٤٤]- انسابالاشراف ٢/٩٠٥

[٥٤٥]- محاضرات الادباء ٢/٢١٤، المسائل الصاغانیه، شیخ مفید ٣٥، صحیح مسلم، موضوع متعه

[٥٤٦]- المعارف، ابن قتیبة ص ١٧٣

[٥٤٧]- شرح معانىالاثار ٢/١٤٧

[٥٤٨]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٣٧

[٥٤٩]- تاریخ طبرى ٣/٩٥، تاریخ ابن اثیر ٢/١٠٦، ١٠٧

[٥٥٠]- الصراط المستقیم، نباطى، متوفاى ٨٧٧ هـ، چاپ کتابخانه مرتضویه

[٥٥١]- طبقات ابن سعد

[٥٥٢]- تفسیر عیاشى ١/٤٦، ٢٩٧

[٥٥٣]- صحیح مسلم ٣/٢٤ ح ١٦٤٦

[٥٥٤]- سنن ترمذى ١/٦٤

[٥٥٥]- عمدة القارى ٤/٨٧، الاستیعاب، ابن عبدالبر، شرح حال حمزه و شرح حال زید، شرح نهجالبلاغه ٣/٣٨٧، سنن بخارى، بابالجنائز ١٥٤

[٥٥٦]- المیراث عند الجعفریه، شیخ ابو زهره مصرى، روضه، شهید ثانى، تلخیص ذهبى، المستدرک ٤/٣٤٠، کتاب الفرائض

[٥٥٧]- صحیح بخارى، ابواب زکات

[٥٥٨]- طبقات ابن سعد ٥/٥١، ١/٥٤، ٥/٦٩، عمدة القارى ٧/١٤٣

[٥٥٩]- کنزالعمال ٤/٣٤١، مجمعالزواید، هیثمی ٣/١٩١

[٥٦٠]- به نقل از صاحبان سنن. و ابن حبّان و حاکم و احمد و دارمی و ابن ابى شیبة و طبرانى همگى از طریق محمد بن سیرین از ابى العجفاء نقل کرده اند

۱۵ [٥٦١]- تاریخ یعقوبى ٢/١٣٨، تاریخ طبرى ٢/٦١٧

[٥٦٢]- تاریخ طبرى ٢/٥٨٨

[٥٦٣]- همان مصدر

[٥٦٤]- همان مصدر

[٥٦٥]- تاریخ طبرى ٢/٥٩٢

[٥٦٦]- تاریخ طبرى ٢/٦٠٣

[٥٦٧]- تاریخ طبرى ٢/٦١٧

[٥٦٨]- تاریخالاسلام ذهبى، عهدالخلفاء الراشدین ص ١٢١، تاریخ خلیفه ص ١٢٣

[٥٦٩]- تاریخ خلیفه ص ١٢٣

[٥٧٠]- کامل ابن اثیر ٢/٤٢١

[٥٧١]- تاریخ خلیفه ٦٤

[٥٧٢]- منطقهى شرقى جزیرةالعرب بغیر از عمان بحرین نام داشت، به معجمالبلدان مراجعه کنید

[٥٧٣]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٥/٦٦

[٥٧٤]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٥/٧٣

[٥٧٥]- اسد الغابة ١/١٥٢

[٥٧٦]- صحیح البخارى کما فى فتح البارى ٨/١٤٣

[٥٧٧]- سنن ترمذى ٣/٢٠١

[٥٧٨]- صحیح مسلم ٤/١٨٥٤

[٥٧٩]- کامل ابن اثیر ٢/١٥٦، سیرهى ابن کثیر ٣/٦٨

[٥٨٠]- الاصابة، ابن حجر ١/٧٤

[٥٨١]- اُسد الغابة ١/١٥١، الاصابة ١/٧٤

[٥٨٢]- الاصابة، ١/٧٤

[٥٨٣]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٥/٧١

[٥٨٤]- مختصر ابن عساکر ٥/٧٠

[٥٨٥]- المعارف ابن قتیبة ص ٢٥١، الصواعق المحرقة، ابن حجر ص ٧٧

[٥٨٦]- کفایة الطالب، ابن عقدة ص ٦٠ ، شواهد التنزیل، حسکانى ١/١٦٠، فرائد حموینى ١/٦٩

[٥٨٧]- مختصر ابن عساکر ٥/٧٥

[٥٨٨]- همان مصدر

[٥٨٩]- مختصر ابن عساکر ٥/٧٣

[٥٩٠]- مختصر ابن عساکر ٥/٧٥

[٥٩١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٥/٧٣، و این چنین انس و ابوهریره در وضع مناقب براى ابوبکر و عمر و عثمان و امویان و در زیادى روایت و امیرى بحرین و جمعآورى اموال شرکت کردند.

[٥٩٢]- تاریخ یعقوبى ٢/٩٠

[٥٩٣]- الخراج ص ١١٥-١١٦

[٥٩٤]- انسابالاشراف، بلاذرى ٥/٧٤-٨٧، جمهرة رسائلالعرب ١/٣٨٨

[٥٩٥]- انسابالاشراف، بلاذرى ٥/٧٤-٨٧ ، جمهرة رسائلالعرب ١/٣٨٨

[٥٩٦]- وقعة صفین ٣٤-٣٩، سیر اعلام النبلاء ٣/٧١-٧٣، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/٦٢-٦٦ ، کامل ابن اثیر ٣/٢٧٦ تاریخ ابن خلدون ٢/٦٢٥

[٥٩٧]- سورهى کهف، آیهى ٥١

[٥٩٨]- کنزالعمال ٥/٣٠٧

[٥٩٩]- کنزالعمال ٤/٦١٤ حدیث ١١٧٧٥

[٦٠٠]- انسابالاشراف، بلاذرى ٥/١١١-١١٢

[٦٠١]- تاریخ طبرى ٤/٢٦٢، کامل ابن اثیر ٣/١٦

[٦٠٢]- تاریخ عمر، ابن جوزى ٥٦

[٦٠٣]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/٤٧٢

[٦٠٤]- الموفقیات، زبیر بن بکار، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[٦٠٥]- عبقریة عمر، العقاد ص ٢٨

[٦٠٦]- تاریخ طبرى ٣/٣٢٧ چاپ اعلمی . و او کسى است که آیه ان جائکم فاسق بنبأ فتبینوا حجرات: ٨ یعنى «چون فاسق برایتان خبرى آورد جستجو کنید» دربارهى او نازل شد، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥١، الاصابة ابن حجر ٣/٦٣٧

[٦٠٧]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ١/٣٥

[٦٠٨]- عبقریه عمر، العقاد ٢٨

[٦٠٩]- قصص: ٢٦

[٦١٠]- الجوهر الثمین فى سیرة الملوک والسلاطین، ابن دقماق ٦٤ چاپ دارالکتب

[٦١١]- کهف، ٥١

[٦١٢]- صفین، نصر بن مزاحم ص ٥٢، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/ ٥٨٠ چاپ سوم دارالفکر

[٦١٣]- کتاب الماخرات، زبیر بن بکار شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٦، چاپ سوم دارالفکر

[٦١٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٩/١٥، کتاب الشوراى واقدى

[٦١٥]- تفسیر کشاف، جادالله زمخشر ٢/٧٢٨

[٦١٦]- تاریخ عمر، ابن الجوزى ٥٦

[٦١٧]- العقد الفرید، ابن عبد ربه، اوایل کتاب ١/٣٥ چاپ داراحیاء التراث العربى

[٦١٨]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٣، الماخرات زبیر بن بکار

[٦١٩]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٢، الماخرات، زبیر بن بکار

[٦٢٠]- مستدرک حاکم ٤/٤٨٠

[٦٢١]- الملل و النحل شهرستانى ١/٢٣

[٦٢٢]- المستدرک، حاکم ٤/٤٨٠

[٦٢٣]- المستدرک على الصحیحین ٣/١٦٧ ح ٤٧٣٠، اُسدالغابة ٧/٢٢٤، الاصابة، ابن حجر ٤/٣٧٨، تهذیبالتهذیب ١٢/٤٦٩ شماره ٢٨٦٠، مجمعالزوائد، ٩/٢٠٣، ذخائر العقبى ٣٩، مقتل الحسین عليه‌السلام ، خوارزمی ١/٥٢، تذکرة الخواص ٣١٠، کفایة الطالب، کنجى ٣٦٤، میزانالاعتدال ١/٥٣٥ شماره ٢٠٠٢

[٦٢٤]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١١٣

[٦٢٥]- تاریخ آداب العرب ١/٢٧٨، البدایة و النهایة، ابن کثیر ٤٨

[٦٢٦]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١/٣٦٠

[٦٢٧]- کهف: ٥١

[٦٢٨]- طبقات ابن سعد ٣/٣٨٣

[٦٢٩]- طبقات ابن سعد ٣/٣٨٣

[٦٣٠]- طبقات ابن سعد ٢/٣٠٥

[٦٣١]- کامل بن اثیر ٢/٢١٧

[٦٣٢]- ابن عساکر ص ٥٢٢، سیر اعلام النبلاء، ذهبى ٢/٣٩١

[٦٣٣]- المنتظم، ابن الجوزى ٤/٣٤٣

[٦٣٤]- عبقریة عمر، العقاد ص ٦١

[٦٣٥]- همان مصدر

[٦٣٦]- کامل ابن اثیر ٢/١٩١

[٦٣٧]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٨/٢٩٩

[٦٣٨]- فتوحالبلدان، بلاذرى ٩٠، ٢٢٦، ٣٩٢، عقدالفرید ١/٨١-٣١، معجمالبلدان ٢/٧٥، تاریخ ابن کثیر ٧/١٨، ١١٥، السیرة الحلبیة ٣/٢٢٠، الاصابة ٣/٣٨٤، ٦٧٦، الفتوحات الاسلامیة ٢/٤٨٠

[٦٣٩]- اعتقاد دارم آن مردى که نزدیک به عمر و دوستدار عبدالله بود ابوموسى اشعرى است که با عبدالله بن عمر در قضیهى حکمیّت بیعت کرد و خود عبدالله و مسلمانان او را توبیخ کردند، و کنیهى او را «احد الناس» گفتند تا آبروى او را حفظ کنند.

[٦٤٠]- کامل ابن اثیر ٣/٦٥ ، تاریخ طبرى ٣/٢٩٢

[٦٤١]- شرح نهجالبلاغه ٢/٣١، ٣٤، المستر شد، طبرى، الشافى، سید مرتضى ٢٤١، ٢٤٤

[٦٤٢]- تهذیبالکمال، المزى ٩/٣٦٤

[٦٤٣]- سیره ابن دحلان ١/٢٥٦

[٦٤٤]- المستدرک، حاکم ٣/٦٣٤

[٦٤٥]- امالى صدوق ١٣٢

[٦٤٦]- التنبیه و الاشراف، مسعودى ٢٦١

[٦٤٧]- التنبیه والاشراف ص ٢٦٧

[٦٤٨]- التنبیه و الاشراف ص ٢٧٠

[٦٤٩]- الایضاح، فضل بن شاذان ٣٨-٤١

[٦٥٠]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٤/٨٠

[٦٥١]- تاریخ طبرى ٣/٣٠٢

[٦٥٢]- الامامة و السیاسة ابن قتیبه ١/١١

[٦٥٣]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/٤٠٩، خطبهى شقشقیه

[٦٥٤]- تاریخ طبرى ٣/٣٠٢

[٦٥٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٣٠

[٦٥٦]- نهجالبلاغه، کتاب ٥٣

[٦٥٧]- صفین ص ٥٠٠

[٦٥٨]- تاریخ طبرى ٤/٥٢ چاپ اعلمی

[٦٥٩]- صحیح مسلم، باب «الامر بلزوم الجماعة» از کتاب «الامارة»، صحیح بخارى، مسند احمد بن حنبل ٢/٧٠، ٨٣، ٩٧

[٦٦٠]- صحیح ترمذى ٢/٣٠١، صحیح نسائى ٢/٢٧١، صحیح ابن ماجه ص ١٢، حلیة ابىنعیم ٤/١٨٥، مستدرک الصحیحین ٣/١٢٩

[٦٦١]- الکامل فى التاریخ، ابن اثیر ٢/٨١

[٦٦٢]- نسب قریش ص ٣٢٢

[٦٦٣]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٩٤

[٦٦٤]- الاستیعاب، بن عبدالبر ٣/٤٧٢

[٦٦٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥، رسالة النزاع و التخاصم، مقریزى ٥١، اضواء علىالسنة المحمدیه، ابوریّة ص ١٨٥

[٦٦٦]- رسالة النزاع و التخاصم، اضواء علىالسنة المحمدیه، ابوریّه، ١٨٥

[٦٦٧]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٣

[٦٦٨]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٦١

[٦٦٩]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٦/٢٨٢

[٦٧٠]- عبقریه عمر ٦١

[٦٧١]- عبقریة عمر ٦٢، العقد الفرید ٣/٦٨

[٦٧٢]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ١٠/٢٣٠

[٦٧٣]- الاصابة، ابن حجر ١/٥٨٠

[٦٧٤]- کتاب المفاخرات، زبیر بن بکار، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٥

[٦٧٥]- همان مصدر ٢/١٠٧، کتاب الماخرات، زبیر بن بکار

[٦٧٦]- الامالى، ابوالعباس احمد بن یحیى ثعلبى

[٦٧٧]- المعارف ص ٥٨٦

[٦٧٨]- کتابالمفاخرات، زبیر بن بکار، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/١٠٥

[٦٧٩]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٣/١٠٧، تاریخ طبرى ٥/٣٠، قصصالعرب ٢/٣٦٣، الکامل، ابن اثیر ٣/٦٣ ، ٢٨٨

[٦٨٠]- مروجالذهب مسعودى ٢/٣٥٣

[٦٨١]- تاریخ طبرى ٦/٩٤، حوادث سال ٤١ هجرى کامل ابن اثیر ٣/١٤٣، حوادث سال ٤١ هجرى، اُسدالغابة ٤/٢١٥، الاستیعاب، قسم سوم / ١٢٨٩ شماره ٢١٣٤

[٦٨٢]- البدایة و النهایه ٨/١٠٧، حوادث سال ٥٩ هجرى

[٦٨٣]- تاریخ طبرى ٥/٩٤، حوادث سال ٣٨ هجرى

[٦٨٤]- اُسدالغابة ٤/٢١٥، تاریخ ابن کثیر ٨/١٠١

[٦٨٥]- الاصابة ٣/٢٤٩، الدرجات الرفیعة ٣٣٥

[٦٨٦]- اُسدالغابة ٤/٤٢٥، الدرجات الرفیعة ص ٣٣٥ به نقل از کتاب الغاراتِ ابراهیم بن سعید ثقفى ص ١٣٩

[٦٨٧]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٤١

[٦٨٨]- تاریخ الخلفاء سیوطى ١٢٨

[٦٨٩]- شرح نهجالبلاغه ١٢/٤٣

[٦٩٠]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١٢/٤٣

[٦٩١]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١٢/٤٣

[٦٩٢]- شذرات الذهب حوادث سال ٢١ هجرى

[٦٩٣]- شرح نهجالبلاغة ٤/٥٦٨

[٦٩٤]- ربیعالابرار ٤/٢١٩

[٦٩٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٦٢ ، ١/١٨٥

[٦٩٦]- همان مصدر

[٦٩٧]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٩/٣٠

[٦٩٨]- تاریخ ذهبى ٣/٣٢٦

[٦٩٩]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٤/١٥٥٤، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥٢، مسند احمد ١/١٤٤

[٧٠٠]- تاریخ الخلفاء سیوطى ١٤٢

[٧٠١]- السیرة الحلبیة ٣/١٠٨

[٧٠٢]- اما مثنى در جنگ قادسیه کشته شد و سعد بن ابىوقاص با همسر او ازدواج کرد، و او همان زنى بود که در قادسیه می گفت: واى بر مثنى، مسلمانان مثنى را امروز از دست دادند، پس سعد او را سیلى زد

[٧٠٣]- او قبل از مردن این دعا را خواند: اللهم انک امرتنى فلم ءأتمر و زجرتنى فلم انزجر: اللهم لاقوى فانتصر و لابرىء فاعتذر و لامستکبر بل مستغفر لا اله الا انت، اسدالغابة ٤/١٤٧

[٧٠٤]- تاریخ طبرى ٣/٣٠٤

[٧٠٥]- تاریخ طبرى ٣/٣٢٧

[٧٠٦]- او همان کسى است که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از او خواست تا درخت خرمایش را که در خانهى یکى از مسلمانان بود و از وارد شدن بىاجازه سمرة ناراحت می شد بفروشد و یا در جاى دیگر درخت دیگرى به او بدهد یا در بهشت درختى به او عطا کند و او تمام پیشنهادهاى پیامبر بشریت صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را نپذیرفت.

[٧٠٧]- تاریخ طبرى ٦/١٣٢، لسانالعرب، ابن منظور ٢/٢٩٤

[٧٠٨]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٣٦١

[٧٠٩]- اُسدالغابة ج ٣

[٧١٠]- الاصابة، ابن حجر ٣/٥٤٥

[٧١١]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٣٠٠

[٧١٢]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٢٨/٥٨

[٧١٣]- اُسدالغابة ٥/٦٠

[٧١٤]- الاصابة، ابن حجر ٢/٧٩

[٧١٥]- تاریخ طبرى ٦/١٣٢

[٧١٦]- از طریق عمر بن شبة روایت شده است.

[٧١٧]- اُسدالغابة ابن کثیر ١/٣٣٧

[٧١٨]- تاریخ طبرى ٣/٣٢٧ چاپ الاعلمی

[٧١٩]- سوره حجرات، آیه ٨، و هیچ خلافى بین مفسرین قرآن وجود ندارد که این آیه دربارهى او نازل شده است، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥١، الاصابة، ابن حجر ٣/٦٣٧، و امام حسن عليه‌السلام او را به یهود نسبت داد و فرمود: «تو را به قریش چه کار؟ تو کافرى از اهل صفوریه هستى و بخدا قسم تو در تولد از کسى که ادعا می کنى فرزند او هستى بزرگترى» کتاب المفاخرات، زبیر بن بکار، شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٢/١٠٤، چاپ سوم دارالفکر

[٧٢٠]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/٢٩

[٧٢١]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید، ٦/٤٨، السقیفه و فدک، الجوهرى ص ٥١

[٧٢٢]- حاشیهى الملل و النحل شهرستانى ١/٥٣، الوافى بالوافیات ٦/١٧، الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١٢

[٧٢٣]- السقیفة، ابوبکر جوهرى، الامامة و السیاسة، ابن قتیبة ١/١١

[٧٢٤]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٦/٤٨

[٧٢٥]- السقیفة و فدک، ابوبکر جوهرى ص ٥١

[٧٢٦]- الاختصاص، شیخ مفید ١٨٤-١٨٧ چاپ کتابخانه شیخ صدوق

[٧٢٧]- صفین، منقرى ص ١٦٣

[٧٢٨]- تاریخ ابىالفداء ١/٣٣٣

[٧٢٩]- البدایة و النهایة ٤/٣٤٠

[٧٣٠]- به شرح حال ابوموسى اشعرى در همین کتاب مراجعه کنید.

[٧٣١]- به شرح حال ابوهریره در همین کتاب مراجعه کنید.

[٧٣٢]- به شرح حال این افراد در همین کتاب مراجعه کنید.

[٧٣٣]- شرح حال او را در همین کتاب مطالعه کنید.

۱۹ [٧٣٤]- تاریخالمدینة المنورة ١/٥٠٢

[٧٣٥]- البدایة و النهایة ٦/٢٦٥

[٧٣٦]- شرح نهجالبلاغة ٢/٣١ - ٣٤

[٧٣٧]- المغازى، واقدى ٢/٩٣٠

[٧٣٨]- تاریخ ابن اثیر ٢/٢٠٢

[٧٣٩]- تاریخ دمشق ٦٠/٤٣

[٧٤٠]- السیرة الحلبیة ٣/١٥

[٧٤١]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١/٢٢٠

[٧٤٢]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ١/٢٢٠

[٧٤٣]- السیرة الحلبیة ١/١٨٠

[٧٤٤]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٨/٢٦١

[٧٤٥]- اُسدالغابة فى معرفةالصحابه، ابن اثیر ٤/١٥١ کامل ابناثیر ٣/٥٣، تاریخالمدینة المنورة، ابن شبة ٢/٦٦٢

[٧٤٦]- شرح نهجالبلاغه ٤/٨٠

[٧٤٧]- عبقریة عمر، عقاد ٤٢

[٧٤٨]- تاریخ عمر، ابن جوزى ٥٦

[٧٤٩]- شرح نهجالبلاغه ٤/٦٩ ، ٦/٢٨٨، بحارالانوار ٣٠/٦٤٨

[٧٥٠]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١٠٤

[٧٥١]- مروجالذهب مسعودى ٣/٦

[٧٥٢]- مستدرک حاکم ٤/٤٨٠

[٧٥٣]- بحارالانوار ٣٠/٦٥٣

[٧٥٤]- السیره الحلبیة ٣/١٥

[٧٥٥]- الاغانى ١٥ - ١٣٨ چاپ سامی

[٧٥٦]- مغیره بن شعبه به صومعهى هند دختر نعمان بن منذر که راهبهاى کور بود رفت تا از او خواستگارى کند، پس گفت: اگر به خواستگارى من بخاطر زیبائى یا حالتى می آمدى قبول می کردم لکن می خواهى در محافل عرب با من شرافت پیدا کنى و بگوئى: با دختر نعمان بن منذر ازدواج کردم، والا چه خیرى در ازدواج مرد یک چشم و زن کور وجود دارد؟ پس مغیره پیغام داد، امر شما چگونه بود؟ گفت: دیشب هیچ عربى روى زمین نبود مگر آنکه از ما حذر می کرد و به ما رغبت داشت، و امروز عربى روى زمین وجود ندارد مگر آنکه ما از او حذر می کنیم و به او رغبت داریم، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٨/٣٠٥

[٧٥٧]- سیر اعلام النبلاء، ذهبى ٣/١٢٢

[٧٥٨]- مروجالذهب مسعودى ٢/٣٧٣

[٧٥٩]- البدایة و النهایة، ابن کثیر ٨/١٧

[٧٦٠]- انسابالاشراف، بلاذرى ٥/١١١ - ١١٢

[٧٦١]- تاریخ طبرى ٤/١٢٧

[٧٦٢]- صحیح مسلم، کتاب الایمان، صحیح ترمذى ٢/٣٠١، صحیح نسائى ٢/٢٧١

[٧٦٣]- السیرة الحلبیة ١/١٨٠

[٧٦٤]- شرح نهجالبلاغة ٦/٢٨٣

[٧٦٥]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٥/٣١، ٦/٢٤٠

[٧٦٦]- القضاة، کندى ٣٣

[٧٦٧]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٥٨

[٧٦٨]- المغازى، حاکم ٣/٤٣

[٧٦٩]- التلخیص، ذهبى

[٧٧٠]- سیرة ابن حبّان ١/٣١٩

[٧٧١]- کتابالحیوان، جاحظ ٥/٥٨٧ و گفت: سزاوار نیست ابوعبدالله روى زمین راه برود مگر آنکه امیر باشد، الاصابة ٥/٣

[٧٧٢]- نسب قریش ٣٢٢

[٧٧٣]- انساب الاشراف ١/١٩٥

[٧٧٤]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٣، تاریخ طبرى ٣/٥٥٩

[٧٧٥]- وقعة صفین ص ٣٤-٣٩، تاریخ یعقوبى ٢/١٨٤-١٨٦، تاریخ ابن خلدون ٢/٦٢٥

[٧٧٦]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/٣١٩

[٧٧٧]- سیرهى ابن هشام ٣/٣١٩

[٧٧٨]- کتاب صفین، ابن مزاحم ٢١٥

[٧٧٩]- العقد الفرید ٤/١٤٤

[٧٨٠]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید، ٢/٦٣ ، خطبهى ٢٦

[٧٨١]- وقعة صفین ص ٣٤ - ٤٠، شرح نهجالبلاغة ٢/٦١-٦٧ خطبهى ٢٦، تاریخ یعقوبى ٢/١٨٤-١٨٦، رغبة الآمل فى کتابالکامل مج ٢ / ج ٣/٢١٠، قصصالعرب ٢/٣٦٨ شماره ١٤٩

[٧٨٢]- تذکرهى ابن جوزى ص ٩٢، وقعة صفین ص ٣٢٠

[٧٨٣]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٤/٥٣٧

[٧٨٤]- القول المسدد فى مسند احمد، ابن حجر ص ٦٠

[٧٨٥]- عبقریة عمر، عقاد ص ٤٥

[٧٨٦]- تذکره ابن جوزى ص ١١٧، السیرة الحلبیة ١/٤٧، العقد الفرید ١/١٦٤

[٧٨٧]- طبقات ابن سعد ١/١١٥، المعارف ابن قتیبه ص ١٢٤، تاریخ دمشق، ابن عساکر ٧/١٣٠

[٧٨٨]- جمهرة الرسائل ١/٤٨٦

[٧٨٩]- المحاسن و الاضداد، جاحظ ١٠٢ - ١٠٤، المحاسن و المساوى، بیهقى ١/٦٩ - ٧١، واروى بنت حارث بن عبدالمطلب نیز نسب پائین معاویه و عمروعاص را ذکر کرد، بلاغات النساء ص ٢٧، العقد الفرید ١/١٦٤، روضالمناظر ٨/٤، ثمرات الاوراق ١/١٣٢ دائرةالمعارف فرید وجدى ١/٢١٥، و ابن عباس به عمر گفت: تو از لئیمان فاجر هستى... در قریش وارد شدى و از قریش نیستى تو همان کسى هستى که بین دو رختخواب سقوط کردى، نه در بنى هاشم توشه دارى و نه در بنى عبد شمس مرکب، تو همان گنهکار زناکارى، العقد الفرید، ابن عبد ربه ٣/٢٠٣

[٧٩٠]- کتابالانساب، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١٠٠

[٧٩١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/١٠١

[٧٩٢]- السیرة الحلبیة ١/٤٣

[٧٩٣]- انسابالاشراف، بلاذرى ٥/١١١ - ١١٢

[٧٩٤]- الاستیعاب ٢/٤٣٥، شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١١٢

[٧٩٥]- انساب الاشراف بلاذرى ٥/٧٤-٨٧، تاریخ طبرى ٥/١٠٨ - ١٢٤، کامل ابن اثیر ٣/٦٨، تذکره، ابن جوزى ٤٩، جمهرة رسائلالعرب ٣٨٨، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/١٠٢

[٧٩٦]- تذکرهى ابن جوزى ٥٣، کتاب صفین، نصر بن مزاحم ١٧٦، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/٣٧٣

[٧٩٧]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٣٢

[٧٩٨]- تاریخ طبرى ٣/٥٦٠

[٧٩٩]- وقعة صفین ص ٦٣

[٨٠٠]- روایت را واقدى نقل کرد، شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ٦/٢٨٢

[٨٠١]- النزاع و التخاصم، مقریزى ص ١٢٤ چاپ دارالمعارف - مصر

[٨٠٢]- المعارف، ابن قتیبة ١٢٥

[٨٠٣]- تاریخ یعقوبى ٢/٢٢٢

[٨٠٤]- تاریخ الخلفاء، سیوطى ١/٢٠٥

[٨٠٥]- الاخبار الطوال، ابوحنیفة احمد بن داود الدینورى چاپ الحلبى و شرکاه ٥/١٧٤

[٨٠٦]- تاریخ طبرى ٣/٣١١، سیرة ابن هشام ١/٣٨٥، ٢/٥٢، و تفسیر آیات (یوم یعض الظالم على یدیه...)سوره فرقان ٣٠-٣٢ از تفسیر قرطبى و طبرى و زمخشرى و ابن کثیر و رازى، البدایة و النهایة، ابن کثیر ٣/٣٢، چاپ داراحیاء التراث

[٨٠٧]- حجرات: ٥

[٨٠٨]- اُسدالغابة، این اثیر ٥/٤٥١ چاپ داراحیاء التراث، مختصر تاریخ ابن عساکر ٢٦/٣٣٨

[٨٠٩]- تاریخ طبرى ٣/٣٢٧ چاپ الاعلمی ، کامل ابن اثیر ٣/٨٢ چاپ صادر، بیروت

[٨١٠]- المعارف، ابن قتیبة ص ٣١٩

[٨١١]- مروجالذهب مسعودى ١/٣٣٦ و به نسب ذکوان در کتاب مثالبالعرب، ابن الکلبى، باب ادعیاء الجاهلیه مراجعه کنید.

[٨١٢]- السیرة الحلبیة ٢/١٨٦

[٨١٣]- سیرهى ابن هشام ٤/١٥٥٤، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥٢

[٨١٤]- الاستیعاب ٤/١٥٥٤، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥٢

[٨١٥]- سوره سجده آیه ١٨

[٨١٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٢٦/٣٤٠

[٨١٧]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/٦٣٤ ، مسند احمد ١/١٤٤، سنن بیهقى ٨/٣١٨، تاریخ یعقوبى ٢/١٤٢

[٨١٨]- تاریخ ابى الفداء ١٧٦، الاصابة، ابن حجر ٣/٦٣٨

[٨١٩]- تاریخالخلفاء، سیوطى ١٠٤، سیرهى حلبى ٢/٣١٤، الاغانى، ابوالفرج الاصفهانى ٤/١٧٨

[٨٢٠]- این مطلب را در همین کتاب در موضوع او بیان کردیم.

[٨٢١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ص ٥٠

[٨٢٢]- الارشاد ١/١٢١

[٨٢٣]- مغازى واقدى ١/٣٥٢

[٨٢٤]- الامامة و السیاسة ١/٧٣

[٨٢٥]- شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید ص ٥٠

[٨٢٦]- المعجم الکبیر، طبرانى ١/١٤٠

[٨٢٧]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٩/٢٧٠ و سعد نیز حدیث یا على لایحبک الا مؤمن و لایبغضک الا منافق، یعنى اى على دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمی دارد مگر منافق، را روایت نمود.

[٨٢٨]- ذخائرالعقبى ص ٦٨ ، الصواعق المحرقه ١٠٧، الریاض النضرة، حافظ بن سلمان ٢/١٧٠

[٨٢٩]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٩/٢٥٢

[٨٣٠]- مصدر سابق

[٨٣١]- تاریخ ابن عساکر ١٠/٤٥

[٨٣٢]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٩/٢٧١

[٨٣٣]- الاستیعاب در حاشیه الاصابة، ابن عبدالبر ٣٧٢

[٨٣٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/١٩٩

[٨٣٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٦٦ ، چاپ مصر، شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ١/٦٧

[٨٣٦]- اى على دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمی دارد مگر منافق، صحیح مسلم، کتابالایمان ١/١٢٠

[٨٣٧]- الاصابة، ابن حجر عسقلانى ٣/٥٩٢

[٨٣٨]- المعیار و الموازنه، اسکافى ١١٥

[٨٣٩]- الاستیعاب در حاشیهى الاصابة، ابن عبدالبر ٣٧٣، ٣٨٠، ٦٥٨ ، ٦٥٩

[٨٤٠]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١٣/٣١٥

[٨٤١]- شرح نهجالبلاغه ١٣/٣١٥

[٨٤٢]- شرح نهجالبلاغهى ابن ابىالحدید ١٣/٣١٥

[٨٤٣]- مصدر سابق

[٨٤٤]- تاریخ طبرى ٤/٤٩، ٥٠

[٨٤٥]- تاریخ طبرى ٣/٥٠١

[٨٤٦]- العقد الفرید، ابن عبد ربه الاندلسى ٤/٣٢٥

[٨٤٧]- کنزالعمال، متقى هندى چاپ مؤسسةالرسالة - بیروت

[٨٤٨]- بحارالانوار ٣٨ / ١١٣

[٨٤٩]- مروجالذهب، مسعودى ٢/٣٩١

[٨٥٠]- الاصابة ٢/٣٦٠، طبقاتِ ابن سعد ٥/٤٥

[٨٥١]- تاریخالسیوطى ص ١٢١

[٨٥٢]- السقیفه، سلیم بن قیس ١٧٦

[٨٥٣]- سوره مائده آیهى ٩٣

[٨٥٤]- الاصابة ٣/٢٢٨، الاستیعاب ٣/١٢٧٨

[٨٥٥]- البدایة و النهایة ٢/٣٩٨

[٨٥٦]- المعارف ص ٥٨٦

[٨٥٧]- ابراهیم : ٢٨

[٨٥٨]- کنزالعمّال ١/٤٤٤، حدیث ٤٤٥٢

[٨٥٩]- تفسیر الدّر المنثور، دلائل بیهقى، تاریخ ابن عساکر، سورهى اسراء آیهى ٦٠

[٨٦٠]- بحارالانوار ٩٢/٣٦

[٨٦١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٤/٥٣٧

[٨٦٢]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/٧٩، اُسدالغابة، ابن اثیر ٣/١١٦

[٨٦٣]- مسند احمد ٦/٤٧٦ ح ٢٢٤٣٢

[٨٦٤]- قصصالانبیاء، بحارالانوار ٢٢/٥٠٤

[٨٦٥]- تاریخ طبرى ١١/٣٥٧، النزاع و التخاصم ص ٥٦، الاغانى ٦/٣٥١ - ٣٥٦

[٨٦٦]- مروجالذهب مسعودى ١/٤٤٠، العثمانیه، جاحظ ص ٢٣

[٨٦٧]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/١٠٢، ٣/٧٩، ٤/٥٣٧، اُسدالغابة ٣/١١٦

[٨٦٨]- کتاب النزاع و التخاصم ص ٣٠، تاریخ یعقوبى ٢/٢١٨

[٨٦٩]- اللالىء المصنوعة، سیوطى فصل مناقب الصحابة

[٨٧٠]- المعارف ٥٨٦

[٨٧١]- تاریخ طبرى ٢/٤٤٩، چون ابوبکر یزید را بر شام والى نمود و عمر او را باقى گذاشت، المعارف، ابن قتیبه ص ٣٤٥

[٨٧٢]- المحاسن و الاضداد، جاحظ ١٠٢ - ١٠٤، المحاسن و المساوىء بیهقى ١/٦٩ - ٧١

[٨٧٣]- تذکرهى ابن جوزى ٥٣

[٨٧٤]- مثالبالعرب، الکلبى، تذکرهى ابن جوزى ٢٠٢، چاپ نجف، ربیعالابرار، زمخشرى ٣/٥٥١، شرح نهجالبلاغهى ابن ابىالحدید ١/١١١

[٨٧٥]- العقد الفرید ٦/٨٦، الاغانى ٩/٥٣

[٨٧٦]- کتاب مثالب بنىامیّه، بهجة المستفید، شیخ ابوالفتوح همدانى

[٨٧٧]- ابوهریره، شیخالمضیره ٨٦-٨٧

[٨٧٨]- العقد الفرید ٤/٤٤٩

[٨٧٩]- تاریخ طبرى ٤/٢٠٢

[٨٨٠]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/٤٧١

[٨٨١]- همان مصدر

[٨٨٢]- بحارالانوار ٣٣/١٠٧ و نسب عوام بن خویلد نیز چنین بود و امیّه مُصغّر أمة است، امالى شیخ مفید ١٧١

[٨٨٣]- الاستیعاب، بن عبدالبر ٣/٤٧٢، تاریخ طبرى ٦/١٨٤

[٨٨٤]- الاخبار الموفقیات ٢٩٧-٢٩٩

[٨٨٥]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ١٢/٤٥

[٨٨٦]- الاستیعاب ٣/٤٧٢

[٨٨٧]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٩٢

[٨٨٨]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٣/٥٦٠

[٨٨٩]- تاریخ طبرى ٢/٢٠٤

[٨٩٠]- طبقات ابن سعد ٣/١٠

[٨٩١]- سیرهى ابن حبّان ١/٢٢٦

[٨٩٢]- الموفقیات، زبیر بن بکار ٥٧٦-٥٧٧، و این حدیث را مسعودى در حوادث سال دویست و دوازدهم در پاورقى ابن اثیر نقل کرده است ٩/٤٩

[٨٩٣]- النزاع و التخاصم، مقریزى ٧٨ العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٣٦٤

[٨٩٤]- وقعة صفین ٤٣٦، شرح نهجالبلاغه، ٨/٧٧

[٨٩٥]- کنزالعمال ١٤/٣٩

[٨٩٦]- قاموس الرجال، شرح حال معاویه، صفین ٢١٧-٢٢٠

[٨٩٧]- الایضاح ٤٣

[٨٩٨]- البیان و التبیین، جاحظ ٢/٨٧

[٨٩٩]- رساله جاحظ دربارهى بنىامیه که به کتاب النزاع و التخاصم الحاق شده است ص ٦٦

[٩٠٠]- مروجالذهب مسعودى ٣/٣٦

[٩٠١]- همان مصدر

[٩٠٢]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ١١/٦٧، مروجالذهب مسعودى ٢/٣٤٣

[٩٠٣]- مروجالذهب ص ٣٤٣، شرح نهجالبلاغة ٩/١٧

[٩٠٤]- النزاع و التخاصم ص ٨٤

[٩٠٥]- تاریخ ابن عساکر ٢٠/٦٧

[٩٠٦]- العقد الفرید، ابن عبد ربه ٤/٣٢١

[٩٠٧]- تاریخ طبرى، حوادث سال ٥٠ هجرى، کامل ابن اثیر ٣/٢٠٢، تاریخ ابن عساکر ٢/٣٢٩

[٩٠٨]- کنزالعمال ٦/٩١، النزاع و التخاصم ص ١٤

[٩٠٩]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٢/١٠٢، المفاخرات، زبیر بن بکار

[٩١٠]- کنزالعمال ١٢/٦ ح ٢٧٥٤٩

[٩١١]- اهل صفه بنا به گفتهى ابوالفداء در تاریخ مختصر او مردمی فقیر بودند که منزل و خاندانى نداشتند و در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در مسجد می خوابیدند و آنجا می ماندند و صفهى مسجد جایگاه آنها بود، لذا منسوب به صفه شدند و هنگامی که رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شام می خورد، گروهى از آنان را دعوت می کرد با او شام بخورند و بقیه را بر گروهى از اصحاب پراکنده می نمود تا شام دهند و ابوهریره اعتراف کرد که بخاطر پرکردن شکم، مصاحب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم گردید. اضواء على السنة المحمدیه، محمود ابوریّه ٢٠٤، یعنى در واقع براى هدایت مصاحب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نگردید.

[٩١٢]- البدایة و النهایة ابن کثیر ٨/١١٦ - ١١٧

[٩١٣]- البدایة و النهایة، ابن کثیر ٨/١١٧، تاریخ آداب العرب ١/٢٧٨ ١/٣٦٠

[٩١٤]- شرح نهجالبلاغهى ابن ابىالحدید ١/٣٦٠

[٩١٥]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٣/١١٣

[٩١٦]- تاریخ یعقوبى ٢/١١٣

[٩١٧]- تاریخ طبرى ٣/٥٠١

[٩١٨]- الغارات، ابراهیم بن هلال ثقفى ١/٢٨١، شرح نهجالبلاغه ١/٢١٣، کامل ابن اثیر، سال ٤٠ هجرى

[٩١٩]- حیاة الصحابة ٢/٤١٣

[٩٢٠]- کامل ابن اثیر ٢/٣٥٩، چاپ دار صادر - بیروت، تاریخ ابىالفداء ١/١٥٨، تاریخ یعقوبى ٢/١١٠، تاریخ ابن الشحنة در پاورقى کامل ١١/١١٤، وفیات الاعیان ٦/١٤

[٩٢١]- صحیح بخارى ٤/١٧١ باب «اذا قضى الحاکم بجور فهورد»

[٩٢٢]- تاریخ ابىالفداء، ابىالفداء ١/٢٢١، ٢٢٢

[٩٢٣]- و بزودى خواهیم گفت که عمر بخاطر دشمنى مهم و دیرینهاى که با خالد داشت خواستار قتل او شد و خالد او را اعیس و خواهر خالد او را پسر ختمة صدا می زد، طبقات ابن سعد ٧/٣٩٧، تاریخ یعقوبى ٢/٩٥

[٩٢٤]- کامل ابن اثیر ٢/٣٥٨ - ٣٥٩

[٩٢٥]- کامل ابن اثیر ٢/٣٥٨ - ٣٥٩

[٩٢٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٢٢ - ٢٧

[٩٢٧]- شرح نهجالبلاغة ١٢/١٨٣

[٩٢٨]- اقرب الموارد: ماده عسف، شرح نهجالبلاغه ١٢/١٨٣

[٩٢٩]- مصدر سابق

[٩٣٠]- عمر بنالخطاب عبدالکریم الخطیب ص ١٧٧

[٩٣١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٢٢

[٩٣٢]- تاریخ طبرى ٢/٥٩٨

[٩٣٣]- تاریخ دمشق ٥/٧٣، تاریخالاسلام ذهبى ١٠/١٢١، تاریخ خلیفه ١٢٣

[٩٣٤]- الاصابة، ابن حجر ١/٤١٣، الشیخان، بلاذرى ص ٢٠٠، الطبقات ٣/٢٤٨، نهایة الارب ١٩/١٥٤

[٩٣٥]- سیر اعلام النبلاء ١/٣٦٧

[٩٣٦]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٢/١١٠، سنن مسلم ٧/١٨٨، مختصر تاریخ ابن عساکر ٥/١٦٧

[٩٣٧]- طبقات ابن سعد ٧/٣٩٧

[٩٣٨]- البدایة و النهایة ٧/٩٣

[٩٣٩]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٢١

[٩٤٠]- مصدر سابق

[٩٤١]- مختصر تاریخ دمشق ١/١٨٥

[٩٤٢]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٨/٢٠

[٩٤٣]- تاریخ طبرى ٣/١٦٥

[٩٤٤]- عبقریة عمر، عقاد ص ٤٨، الوافى بالوفیات ١٣/٢٦٧

[٩٤٥]- مختصر تاریخ دمشق ٨/٢١، البدایة و النهایة ٧/٩٢

[٩٤٦]- تاریخ یعقوبى ٢/٩٥

[٩٤٧]- الشیخان، بلاذرى ص ٢٠٠، طبقات ابن سعد ٣/٢٤٨، نهایة الأرب ١٩/١٥٤، الوافى بالوفیات ١٣/٢٦٧

[٩٤٨]- این عبارت، شدت کینهى عمر را به خالد نشان می دهد

[٩٤٩]- تاریخ طبرى ٢/٦٢٥

[٩٥٠]- المنتظم ٤/٢٣٠، ٢٣١

[٩٥١]- تاریخ ابن کثیر ٧/١١٥، البدایة و النهایة ٧/١٣٠

[٩٥٢]- العقد الفرید ٣/١٩٨

[٩٥٣]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٨/٢٦

[٩٥٤]- کنزالعمال، متقى هندى، عبقریة عمر، عقاد ص ٣٣

[٩٥٥]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٨/٢٦

[٩٥٦]- السیرة الحلبّیة ٢/١٩٧

[٩٥٧]- جمهرة النسب، سائب کلبى چاپ کتابخانه النهضة العربیة، البدایة و النهایة ابن اثیر ٨/٣٤، الاصابة ٣/٦٨، الاستیعاب در حاشیه الاصابة ٢/٤٠٩

[٩٥٨]- عمر بن الخطاب، عبدالکریم خطیب ١٧٧

[٩٥٩]- لسانالعرب ١٣/١٣٠

[٩٦٠]- دیوان حسّان ١٢١

[٩٦١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٢١

[٩٦٢]- شرح نهجالبلاغه ١٢/١٨٣

[٩٦٣]- المنتظم ٤/٢٥٨

[٩٦٤]- مرآت الجنان، یافعى ٢/٧٥

[٩٦٥]- شرح نهجالبلاغة ١١/٦٩

[٩٦٦]- جمهرة النسب، سائب کلبى، چاپ کتابخانه النهضة العربیة، البدایة و النهایة ٨/٣٤، الاصابة ٣/٦٨ الاستیعاب در پاورقى الاصابة ٢/٤٠٩

[٩٦٧]- ابوهریره شیخ المضیرة، محمود ابوریة

[٩٦٨]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ١/٢٧٨ در پاورقى الاصابة اسدالغابة، ابن اثیر ١/٤٦٨

[٩٦٩]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٦/٢٥٣، چاپ دارالفکر

[٩٧٠]- کتاب المحلى، ابن حزم ١١/٢٢٤ چاپ دار الآفاق الجدیده - بیروت

[٩٧١]- تاریخ یعقوبى ٢/١٧٣

[٩٧٢]- صحیح مسلم ١/٢٣١ حدیث ١٤٤

[٩٧٣]- کنزالعمال، متقى هندى ١٣/٥٣٢

[٩٧٤]- اسدالغابة، ابن اثیر ٢/٢٧٤

[٩٧٥]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٦/٤٨

[٩٧٦]- کامل ابن اثیر ٢/٣٣٦ چاپ دار صادر ١٩٦٥، ١٣٨٥ هجرى

[٩٧٧]- البدایة و النهایة ٤/٤٠٩

[٩٧٨]- الامامة و السیاسة، ابن قتیبه ١/١٣، پاورقى الملل و النحل ١/٥٣، الوافى بالوفیات ٦/١٧

[٩٧٩]- الامامة و السیاسة ١/١٣

[٩٨٠]- به کتاب صاحبالغار همین مؤلف مراجعه کنید

[٩٨١]- الاستیعاب ٢/٣٦٦، تجرید اسماء الصحابة ٢/١٧، ت ٤٣٢٣، العقد الثمین ص ٧، الاصابة، ابن حجر ٣/٢٤١

[٩٨٢]- مناقب آل ابىطالب ٣/٤٠٧ چاپ دارالاضواء

[٩٨٣]- السیرة الحلبیه ٢/١٤٩، سیرهى ابن کثیر ٢/٣٩٠

[٩٨٤]- السقیفة و فدک، ابوبکر جوهرى، شرح نهجالبلاغه ٦/٤٧

[٩٨٥]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٢/٤٢٩ و تعجیل المنفعة ١٦٠

[٩٨٦]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٦/٦٣ ، انسابالاشراف ١/٢٦٩

[٩٨٧]- مغازى واقدى ٢/٨٩٥

[٩٨٨]- سیرهى حلبى ٣/١٠٨

[٩٨٩]- تثبیت الامامة، یحیى بن الحسن، متوفاى سال ٢٩٨ هجرى ص ١٧

[٩٩٠]- مستدرک حاکم ٣/٣١٢

[٩٩١]- مغازى واقدى ٢/٨٩٥

[٩٩٢]- الاصابة، ابن حجر عسقلانى ٢/٣٠٥

[٩٩٣]- تاریخ المدینة المنوره، ابن شبه ٣/٩٣٠

[٩٩٤]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ٢٨/٥٨

[٩٩٥]- شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحدید ٢/٢٩

[٩٩٦]- الفتوح، ابن اعثم ١/١٢

[٩٩٧]- مختصر تاریخ ابن عساکر ١٤/٣٥٧، البدایه و النهایه ٧/١٨٤، الاصابة ٢/٢١٧

[٩٩٨]- الاستیعاب، محمد بن عبدالبر قرطبى ٢/٣٨٩، و این حدیث نظریه عدالت اصحاب را باطل می کند.

[٩٩٩]- تاریخ یعقوبى ٢/١٥٨

[١٠٠٠]- تاریخ یعقوبى ٢/١١١

[١٠٠١]- طبقات ابن سعد ٣/١٣٠

[١٠٠٢]- الاصابه، ابن حجر ١/٥٦٢

[١٠٠٣]- الاصابة، ابن حجر ٥/١١٢

[١٠٠٤]- العقد الفرید ٤/٢٤٧، السقیفة و الخلافة، عبدالفتاح عبدالمقصود ص ١٣، انسابالاشراف، بلاذرى

[١٠٠٥]- السقیفة و فدک، ابوبکر جوهرى ص ٥١، که در کتاب شرح نهجالبلاغة ابن ابىالحدید موجود است.

[١٠٠٦]- کنزالعمال ٥/٣٠٦

[١٠٠٧]- بحارالانوار ٢٠/١٥٨ مجمعالبیان ٩/٢٥٧، مناقب آل ابىطالب ١/١٩٦، تاریخ الخمیس ١/٤٦٠

[١٠٠٨]- سورهى جمعه آیهى ٥

[١٠٠٩]- الدّر المنثور ٢/١٦٩، سورهى نساء ٤٧

[١٠١٠]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٢/١٠٢

[١٠١١]- به کتاب المفاخراتِ زبیر بن بکار و کتاب اضواء على السنة المحمدیة، دانشمند الازهر محمود ابوریه مراجعه کنید، اضواء على السنة المحمدیه ص ١٣٥-١٣٩

[١٠١٢]- مروج الذهب مسعودى ٣/٣٣٦

[١٠١٣]- سورهى بقره آیهى ١٠٩

[١٠١٤]- آل عمران آیهى ٧١

[١٠١٥]- تاریخ طبرى، مختصر تاریخ ابن عساکر

[١٠١٦]- او از یهودیان بنى قینقاع مدینه بود و گفته شده است که دو سال قبل از وفات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به دست آن حضرت اسلام آورد، الاصابة، ابن حجر ٢/٣٢٠ نقل از برقى. ر

و ظاهراً اصحاب، همانطوریکه خبر زیر دلالت می کند به سخن او گوش فرا نمی دادند:

عبدالله بن سلام نزد عثمان که از هر سو محاصره شده بود آمد، پس عثمان گفت: چرا آمدى؟ گفت براى یاریت آمدهام. عثمان گفت: نزد مردم برو و آنها را از من دور کن زیرا اگر خارج شوى بهتر از آن است که نزد من باشى، پس عبدالله خارج شد و گفت: در جاهلیت اسم من فلان بود و رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مرا عبدالله نامید... خدا را خدا را در این مرد، مبادا او را بکشید، بخدا سوگند اگر او را بکشید ملائکهى همسایهى خود را می رانید و شمشیرِ در نیامِ خدا برایتان از نیام کشیده می شود و تا روز قیامت در نیام نخواهد رفت. پس مردم فریاد برآوردند: یهودى را بکشید، عثمان را بکشید، اسدالغابة ابن اثیر ٣/٢٤٦، در اینجا ملاحظه می کنیم که صحابه شهادت دادند ابن سلام هنوز بر یهودیت خود باقى است و از طرفى عثمان از ماندن ابن سلام در خانهى خود ترسید، زیرا مسلمانان هیچ اعتمادى بر وى نداشتند، عبدالله بن سلام در فتح بیتالمقدس همراه عمر حاضر بود. مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١٢/٢٤٦، بنابراین عبدالله بن سلام و کعبالاحبار هر دو همراه عمر در سفر شام بودند.

[١٠١٧]- اضواء على السنة المحمدیة، محمود ابوریّه ١٦٥

[١٠١٨]- تاریخ المدینة المنورة، ابن شبة ١/٧، ٨، ١١ چاپ مکهى مکرّمه، الاصابة، ابن حجر ١/٢٥٦، الاستیعاب در پاورقى الاصابة، ابن عبدالبر ١/١٨٤

[١٠١٩]- الطبقات الکبرى، ابن سعد ٢/٣٥٨ چاپ صادر بیروت

[١٠٢٠]- سننِ دارمی ١/١١٥ چاپ دمشق، مسند احمد ٣/٣٨٧، ٤٧٠

[١٠٢١]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٢١/١٨٦

[١٠٢٢]- کنزالعمال ٢/٥١٠ ح ٤١٦٩، المصاحف، ابنالانبار، الحجة، نصر المقدسى

[١٠٢٣]- کنزالعمال ٢/٣٥٧، تفسیر ابن کثیر ٤/٢٣١ چاپ مصر، فتح البارى ١٠/٢٢١ چاپ مصر تفسیر طبرى ٢٦/١١٦ چاپ افست بیروت از روى چاپ مصر

[١٠٢٤]- تاریخ المدینة المنورة ٣/١٠٠٦

[١٠٢٥]- مسند احمد ١/٣٨٩، ٤٠٥، ٤٤٢

[١٠٢٦]- الدرجات الرفیعه ٢٢، الایضاح، فضل بن شاذان ٥١٩

[١٠٢٧]- تاریخ المدینة المنورة، عمر بن شبّة ٢/٦٩٣، سیر اعلام النبلاء، ذهبى ٢/٤٣٨

[١٠٢٨]- مسند احمد بن حنبل ٥/١٨٢، صحیح بخارى ٨/١٢٠، المبسوط، سرخسى ١٦/٨٩

[١٠٢٩]- سیرهى ابن هشام ٢/٥٢٠، ٢/٣١٣، الجرح و التعدیل ٩/٢٥٥، اُسدالغابة ٢/٢٢١، ٤/٤٨، مسند احمد ٥/١١٥

[١٠٣٠]- تاریخ طبرى ٢/٣١١، اُسدالغابة، ابن اثیر ٥/٤٥١

[١٠٣١]- تفسیر امام حسن عسکرى، بحارالانوار

[١٠٣٢]- مغازىِ ذهبى ٥٦٤

[١٠٣٣]- الامامة و السیاسة ١/٧٣

[١٠٣٤]- الاستیعاب، ابن عبدالبر ٣/٦٣٤ ، مسند احمد ١/١٤٤، سنن بیهقى ٨/٣١٨

[١٠٣٥]- سورهى مائده آیهى ٥٥، نورالابصار، شبلنجى ص ١٧٠ و گفت: ابواسحاق احمد ثعلبى، این مطلب را در تفسیر خود نقل کرده و به کتاب الدّرالمنثورِ سیوطى و کشافِ زمخشرى در تفسیر آیه مراجعه کنید.

[١٠٣٦]- صحیح مسلم ٧/١٢٢، مسند احمد بن حنبل ٥/١٨١، صحیح ترمذى ٥/٦٢١، السیرة النبویة، ابن دحلان پاورقى سیرهى حلبى ٣/٢٣١، المعجم الصغیر، طبرانى ١/١٣١، کنزالعمال ١/١٦٥

[١٠٣٧]- به نقل از دار قطنى، الصواعق المحرقه، ابن حجر ١٠٧

[١٠٣٨]- سورهى احزاب آیهى ٦

[١٠٣٩]- مسند احمد بن حنبل ٤/٣٨١، سننِ ابن ماجه ١/٥٥، سنن ترمذى ٥٣٣، خصائص نسائى، ٣

[١٠٤٠]- سنن ترمذى ٢/٢٩٧، مسند احمد بن حنبل ٦/٣٥٦، خصائص نسائى ٢٤، مجمعالزوائد هیثمی ٩/١٢٧

[١٠٤١]- سورهى صافات آیهى ٢٤

[١٠٤٢]- الصواعق المحرقة، ابن حجر عسقلانى، در تفسیر همین آیه

[١٠٤٣]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[١٠٤٤]- صواعقِ ابن حجر ص ١٠٧ راوى حدیث دارقطنى است.

[١٠٤٥]- اضواء على السنة المحمدیة، محمود ابوریه، ١٦٥

[١٠٤٦]- سورهى نساء آیهى ٤٦

[١٠٤٧]- الدر المنثور ٥/٣٤٧، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ورام بن ابى فراس ٢/٥ - ٦ ، مسند احمد ١/٤٢، مجمعالزوائد ٥/٢٣٩، مستدرکالصحیحین ٣/١٢٦، تهذیب التهذیب، ابن حجر ٦/٣٢٠، اُسدالغابة، ابن اثیر ٤/٢٢

[١٠٤٨]- الموطأ، مالک بن انس ٢/٥٠٢

[١٠٤٩]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠٤، ١٠٥، الفتیه، سیوطى ص ٢٣٧ و ٢٣٨

[١٠٥٠]- کنزالعمال ٣/٩٩، الریاض النضرة ٢/١٩٥

[١٠٥١]- سنن ابى داود ٢٨/١٤٧، صحیح بخارى

[١٠٥٢]- موطأ مالک بن انس ٣٦، ١٧٦، مسند احمد ١/١٠٤

[١٠٥٣]- موطأ انس بن مالک ١٢٦، الاستیعاب ٢/٤٦٣

[١٠٥٤]- صحیح مسلم، کتاب الطهارة ١/٢٩٣، ح ٢٧٦، فتح البارى فى شرح البخارى ١٦/١٦٨

[١٠٥٥]- طبقات ابن سعد، ٥/١٤٠، تاریخ ابن کثیر ٨/١٠٧

[١٠٥٦]- الاستیعاب، ابن عبدالبر اندلسى ٣/١١٠٣

[١٠٥٧]- کتاب تاریخ المدینة المنورهى ابن شبه ١/٧، ٨، ١١، چاپ مکه مکرمه را ملاحظه کنید.

[١٠٥٨]- طبرانى در اواسط کتابِ مجمعالزوائد، این مطلب را روایت کرده است، ١/١٩٠، تاریخ المدینة المنوره، ابن شبه ١/٨

[١٠٥٩]- کتاب الاستیعاب در حاشیه الاصابة، ابن عبدالبر اندلسى ١/١٨٤، چاپ اول داراحیاء التراث العربى

[١٠٦٠]- الاصابة، ابن حجر عسقلانى ١/١٨٤

[١٠٦١]- تاریخ طبرى ٢/٣٥

[١٠٦٢]- مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر، ابن منظور ٥/٣١٣

[١٠٦٣]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٥/٣١٩، دارالفکر

[١٠٦٤]- همان مصدر

[١٠٦٥]- همان مصدر ص ٣٢١

[١٠٦٦]- همان مصدر ٣٢١

[١٠٦٧]- البدایة و النهایه، ابن کثیر ٦/١٥٣، دلائل النبوه، بیهقى ٦/٨٠

[١٠٦٨]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٥/٣٢٢

[١٠٦٩]- همان مصدر

[١٠٧٠]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ابن منظور ٥/٣٠٧، ٣٠٨

[١٠٧١]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ابن منظور ٥/٢٣٢

[١٠٧٢]- تاریخ المدینة المنوره، عمر بن شبه ١/١٢

[١٠٧٣]- همان مصدر

[١٠٧٤]- الاستیعاب در حاشیهى الاصابة ١/١٨٤

[١٠٧٥]- عبارت را مقریزى نقل کرده است ص ١٢٩، تاریخ المدینة المنوره، عمر بن شبه ١/١١

[١٠٧٦]- همان مصدر

۲۶ کعبالاحبار و مقام مرجعیت تمیم دارى اولین کسى بود که در مسجد رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم قصهگوئى کرد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم با قصهگویان مبارزه نمود و فرمود: بعد از من قصهگویانى خواهند آمد که خداوند نظر رحمت به آنان نمی فرماید.(١٠٧٧)

على عليه‌السلام به مردى قصهگو فرمود: آیا ناسخ را از منسوخ باز می شناسى؟ گفت: خیر، على عليه‌السلام فرمود: تو ابو اعرفونى (ظاهراً به انسان خودنما گفته می شود) هستى.(١٠٧٨)

[١٠٧٧]- کنزالعمال ١٠/١٧١

[١٠٧٨]- کنزالعمال ١٠/١٧١، ربیعالابرار ٣/٥٨٨

[١٠٧٩]- کنزالعمال ١٠/١٧١

[١٠٨٠]- سورهى یوسف آیهى ٣

[١٠٨١]- سورهى هود آیهى ١٢٠

[١٠٨٢]- تاریخ المدینة المنوره، ابن شبه ١/١٢ چاپ مکه

[١٠٨٣]- تاریخ المدینه، ابن شبه ١/١١

[١٠٨٤]- کنزالعمال ١٠/٢٨٠، حدیث ٢٩٤٤٨، و احمد و طبرانى در کتاب الکبیر روایت کردهاند.

[١٠٨٥]- کنزالعمال ١٠/٢٨٠ حدیث ٢٩٤٤٨

[١٠٨٦]- اُسدالغابة، ابن اثیر ٣/٥٤٥

[١٠٨٧]- میزانالاعتدال، ذهبى ٣/٢١

[١٠٨٨]- اضواء على السنة المحمدیّه، ابوریّه ١٩٤

[١٠٨٩]- الاسلام الصحیح ٢١٥

[١٠٩٠]- صحیح تِرمِذى ٣/٢٠٥ حدیث ٣٩٥٦

[١٠٩١]- تاریخ بغداد ١/٢٠٨، سیر اعلام النبلاء ٢/١٤٦

[١٠٩٢]- البدایة و النهایة ١١/٢٨٩، المنتظم ٧/٨٨

[١٠٩٣]- صحیح ترمذى ٣/٢٠٦ حدیث ٣٩٥٦

[١٠٩٤]- تاریخ طبرى ٣/٤٧٧، کاملِ ابن اثیر ٣/٢٠٦

[١٠٩٥]- القصاص و المذکرین ص ٣٢، التراتیب الاداریّه ٢/٣٤٨، الجرح و التعدیل ٨/٦٣ ، التاریخ الکبیر ١/٢١٢، تاریخ ابن معین ص ١٦٦

[١٠٩٦]- تهذیب الکمال، مزى ٤/٣١٤

[١٠٩٧]- التراتیب الاداریّه ٢/٣٣٨

[١٠٩٨]- سنن ترمذى ٥/٢٨٢ و طبرانى در المعجم الکبیر حدیث را نقل کرده است.

[١٠٩٩]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید ٢/١٧٨

[١١٠٠]- همان مصدر

[١١٠١]- اعراف آیهى ١٧٦

[١١٠٢]- سورهى غاشیه آیهى ٢١

[١١٠٣]- تاریخ یعقوبى ٢/٢٢٨

[١١٠٤]- القصاص والمذکرین ص ١٦

[١١٠٥]- القصاص والمذکرین ص ٩٠، تاریخ بغداد ٣/٣٦٦

[١١٠٦]- القصاص والمذکرین ص ٨٣، طبقات الحنابله ١/٢٥٣، تاریخ بغداد ٣/٣٦٦

[١١٠٧]- السنه قبل التدوین ص ٢١١

[١١٠٨]- القصاص والمذکرین ص ٨٥

[١١٠٩]- مجمعالزوائد ١/١٨٩

[١١١٠]- سیرهى حلبى ١/٢٣٠

[١١١١]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١/١٣٣

[١١١٢]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥، چاپ دار احیاء الکتب العربیه

[١١١٣]- مصدر سابق

[١١١٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١٢/١٨٣، ١٨٤

[١١١٥]- اضواء على السنة المحمدیه، ابوریّه ١٦٥

[١١١٦]- تفسیر ابن کثیر ١/٤

[١١١٧]- فتح البارى ١/١٦٧

[١١١٨]- سفر تثنیه، الاصحاح، ١٤

[١١١٩]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٣٦٠، ٣/١١٥

[١١٢٠]- اضواء على السنة المحمدیه، ابوریّة ١٦٠

[١١٢١]- العمدة، ابن رستیق ص ٨

[١١٢٢]- الدّر المنثور ٤/٥٧

[١١٢٣]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠٤، ١٠٥

[١١٢٤]- وفاء الوفاء ٢/٨١ چاپ، الاداب، تاریخ المدینة المنوره، ابن شبه ١/٩٢

[١١٢٥]- صحیح بخارى ١/١٣٦، باب ١١، باب لاتستقبل القبلة بغائط او بول

[١١٢٦]- اضواء على السنة المحمدیه، محمود ابوریّه ص ٢١٥

[١١٢٧]- صحیح بخارى، ١/١٣٧، باب ١١١

[١١٢٨]- صحیح بخارى: باب لاتستقبل القبله بعائط اوبول ١/١٣٥

[١١٢٩]- اضواء على السنة المحمدیه، محمود ابوریّه ٣١٦

[١١٣٠]- الدرالمنثور ٥/٣٤٧

[١١٣١]- الدرالمنثور ٤/٥٧

[١١٣٢]- کنزالعمال ١٣/٥٦٠، حدیث ٣٥٧٦٠

[١١٣٣]- سورهى سجده آیهى ١٧

[١١٣٤]- الدر المنثور، سیوطى ٦/٢٥٧

[١١٣٥]- مختصر تاریخ ابن عساکر ٢١/١٨٧، کنزالعمال حدیث ١٥٠٢٩

[١١٣٦]- الطبقات الکبرى، ابن سعد ٢/٣٥٨ چاپ بیروت

[١١٣٧]- العمده، ابن الرشیق ص ٢٥ چاپ مصر

[١١٣٨]- مختصر تاریخ دمشق، ١٩/٣٤٧

[١١٣٩]- التراتیب الاداریّة ٢/٤٤٦

[١١٤٠]- الرحمن: ٣ و ٤

[١١٤١]- هود: ٧

[١١٤٢]- تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ورّام بن ابى فراس ٢/٥، ٦

[١١٤٣]- مسند احمد ١/٤٢، در مجمعالزوائد نیز آنرا روایت کرد و گفت: «حدیث را احمد روایت کرد و رجال حدیث موثق هستند».

[١١٤٤]- صحیح بخارى، ٨/٢١٣ و ٣/١٥٠

[١١٤٥]- صحیح بخارى ٨/١٦٠، مقدمهى ابن خلدون، تفسیر سورهى نحل، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ١/١٣٣

[١١٤٦]- سورهى مدثر آیهى ٤٢ تا ٤٧

[١١٤٧]- الدرالمنثور ٦/٢٨٦

[١١٤٨]- مسند احمد ١/٣٤، و حدیث را در الدّرالمنثور از احمد روایت کرده است ٤/١٥١

[١١٤٩]- البدایة و النهایة ٧/٦٤

[١١٥٠]- معجمالبلدان ٤/٣٨٧

[١١٥١]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر ١٩/٣٥

[١١٥٢]- البدایة و النهایه ٦/٢٨١

[١١٥٣]- کنزالعمال ٦/٦٧

[١١٥٤]- جابر بن سمره نقل می کند که: من همراه پدرم در محضر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بودیم، پس شنیدم که می فرمود: بعد از من دوازده خلیفه وجود دارند، سپس صداى خود را آهسته نمود، به پدرم گفتند: کلامی که آهسته گفت چه بود؟ گفت: حضرت فرمود: همگى آنان از بنىهاشم هستند. به مسند احمد بن حنبل ٥/٨٩ - ٩٢، ر

مستدرک حاکم ٤/٥٠١، ینابیع المودة ٤٤٤، و صحیح بخارى ٩/١٠١ مراجعه کنید

[١١٥٥]- صحیح بخارى بابالاحکام

[١١٥٦]- صحیح مسلم ٤/١٠٠، حدیث ٥، فتح البارى ١٣/١٨٠

[١١٥٧]- نهجالبلاغه خطبهى ١٤٤

[١١٥٨]- مصنف الترمذى، الروضالانف ٣/٤٤٥ چاپ دار احیاء التراث العربى

[١١٥٩]- صحیفهى همام بن منبّه ص ١٧٣ ح ٥٨ چاپ پاریس

[١١٦٠]- صحیح مسلم ٢/٤٨٢

[١١٦١]- سورهى صاد آیهى ٢٥

[١١٦٢]- کنزالعمال ٢/٤٨٨، الدرالمنثور، سیوطى ٥/٣٠٥

[١١٦٣]- مستدر الصحیحین ٣/١٢٦، اسدالغابه، ابن اثیر ٤/٢٢، تهذیب التهذیب، ابن حجر ٦/٣٢٠، کنزالعمال، متقى هندى ٦/١٥٢، ١٥٦، قال رسول الله صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم : أَنَا مَدینَةُ الْعُلْمِ وَ عَلىٌّ بابُها فَمَنْ أَرادَ الْمَدِینَةَ فَلْیَأتِ الْبابَ.

[١١٦٤]- تاریخ طبرى ٣/١٦٠

[١١٦٥]- شرح نهجالبلاغه، ٣/١١٥، رسالة النزاع و التخاصم، مقریزى ٥١

[١١٦٦]- الاصابة، ابن حجر ٤/٣١٤

[١١٦٧]- سورهى اسرا آیات ٣-٥

[١١٦٨]- تاریخ طبرى ٤/١٦٠

[١١٦٩]- طبقات ابن سعد ٧/٤٤٢

[١١٧٠]- مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر ١/١٣٣

[١١٧١]- الطبقات الکبرى ٤/٢٦٧

[١١٧٢]- بحوث فى السنة المشرفه ص ٢٤، تهذیب تاریخ دمشق ١/٧٠

[١١٧٣]- همان مصدر

[١١٧٤]- کنزالعمال ١٤/١٧٣، حدیث ٢٨٢٧٩

[١١٧٥]- صیانةالانسان عن وسوسة ابن دحلان، ص ٥٣٨

[١١٧٦]- کنزالعمال ١٤/١٧٣، حدیث ٣٨٢٠

[١١٧٧]- کنزالعمال ٨/١٤٨، حدیث ٣٨٢٠٠

[١١٧٨]- مختصر تاریخِ ابن عساکر، ابن منظور ٢١/١٨٦، چاپ دارالفکر

[١١٧٩]- سورهى آل عمران آیهى ١٨٧

[١١٨٠]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٢١/١٨٧ چاپ دارالفکر

[١١٨١]- سورهى فاطر آیهى ٣٥/٤١، مختصر تاریخِ ابن عساکر، ابن منظور ٢١/١٨٧، دارالفکر

[١١٨٢]- کتاب الکافى الشافى، ابن حجر عسقلانى ص ١٣٩

[١١٨٣]- مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر، ابن منظور ١/١٣٣

[١١٨٤]- صحیح بخارى ٨/١٦٠

[١١٨٥]- سورهى بقره آیهى ١٣٦، صحیح بخارى ٥/١٥٠ و ٨/٢١٣

[١١٨٦]- صحیح بخارى ٨/٢٠٨، ٣/١٦٣

[١١٨٧]- الایضاح ص ٤٣

[١١٨٨]- تفسیر ابن کثیر، سورهى نمل، مختصر تاریخ ابن عساکر ٨/٢٩٩

[١١٨٩]- مقدمهى ابن خلدون

[١١٩٠]- مجلهى المنار ٢٧ / ٧٥٢

[١١٩١]- مجلهى المنار ٢٧/٦٩٧

[١١٩٢]- همان مصدر ٢٧/٧٨٣

[١١٩٣]- اضواء علىالسنة المحمدیه ص ١٤٩، تاریخ ابن عساکر ٢/١٤

[١١٩٤]- مجلهى الرساله، شماره ٦٥٦، کعبالاحبار در حمص از دنیا رفت و در همانجا دفن شد، اما در مصر براى او گنبدى بلند ساختند که مردم آنرا زیارت می کنند و با آن تبرک می جویند و این گنبد در مسجدى بزرگ در خیابان ناصریّهى قاهره واقع شده است که وزارت اوقاف از اموال خود خرج آنرا می دهد. کعب زمینه را ر

براى حیات خود آماده کرد و براى مردن خود نیز چنین کرد و به برکت او حدیثى نشر یافت که عبارت آن چنین است: خداوند از شهرى در شام که به آن حمص گفته می شود، هفتاد هزار نفر را در روز قیامت بر می انگیزد که هیچ حساب و عذابى ندارند، عجیب آنست که این حدیث را به عمر نسبت دادند. جامعالصغیر، سیوطى ج ٢

[١١٩٥]- اضواء علىالسنة المحمدیه ص ١٦٥

[١١٩٦]- تاریخ طبرى ٣/١٦٠، تنبیه الخواطر، امیر ورّام ٢/٥ - ٦

[١١٩٧]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٢٨/٢٩٩

[١١٩٨]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور

[١١٩٩]- طبقات ابن سعد ٤/٢٣٢، حلیةالاولیاء ١/١٦٠، تاریخ طبرى ٥/٢٨٦٠، تاریخ ابن شبه ٣/١٠٣٧

[١٢٠٠]- الکافى ٤/٢٤٠، بحارالانوار ٤٦/٣٥٤

[١٢٠١]- بحارالانوار ٧١/٢٥٩، ٤٦/٣٥٣، ٣٥٤، الکافى ٤/٢٣٩

[١٢٠٢]- تاریخ المدینه المنوره، ابن شبه ٣/١١٨٤

[١٢٠٣]- تاریخ الخلفاء سیوطى

[١٢٠٤]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[١٢٠٥]- کتاب السفیانیه، ابىعثمان، شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٦٢، ١/١٥٨، الامام على، عبدالفتاح عبدالمقصود ١/٣١٠

[١٢٠٦]- کامل ابن اثیر ٣/٦٨

[١٢٠٧]- سورهى اسراء آیهى ٦٠

[١٢٠٨]- تاریخالمدینة المنوره ٣/١٠٧٩

[١٢٠٩]- شرح نهجالبلاغة، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[١٢١٠]- رسالة النزاع و التخاصم، مقریزى ص ٥١، کامل ابن اثیر ٣/١٥٦

[١٢١١]- اسبابالنزول، سیوطى ١/٢١

[١٢١٢]- سورهى نمل آیهى ١٤

[١٢١٣]- اضواء علىالسنة المحمدیه، محمود ابوریّه، رسالة النزاع و التخاصم، مقریزى ٥١، ٧٨، ٧٩

[١٢١٤]- نهایةالأرب ١/٣٣٣، المعجب فى تلخیص اخبار المغرب ص ١٥، تاریخ دمشق ١/٥٦، ٥٧، ٥٨

[١٢١٥]- سنن دارمی

[١٢١٦]- النجوم الزاهره ١/٣٣

[١٢١٧]- به تفسیرهاى فخر رازى و طبرى و ابى مسعود و نیشابورى در حاشیهى تفسیر طبرى، مراجعه کنید ٣/٨٧

[١٢١٨]- التراتیب الاداریّه ٢/٣٢٧

[١٢١٩]- فجرالاسلام ص ٢١، تهذیب التهذیب ٨/٤٣٩، میزانالاعتدال ٤/١٧٣، در شرح حال مقاتل

[١٢٢٠]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠٤، ١٠٥

[١٢٢١]- تاریخ طبرى ١/٤٠٢ چاپ دوم، به تحقیق ابىالفضل ابراهیم، تفسیر طبرى ٢٣/٥٥ چاپ بولاف ١/١١٥، الاصابة ٣/٢٩٩، ٢٩٨ تهذیب التهذیب، جلد آخر، البدایة و النهایة ٨/١٠٣

[١٢٢٢]- تاریخ ذهبى، تذکرة الحفاظ ١/٣٦، الاصابة ٤/٢٠٦

[١٢٢٣]- الفیّهى سیوطى ٢٣٧، ٢٣٨

[١٢٢٤]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠٤، ١٠٥

[١٢٢٥]- سیر اعلام النبلاء، ذهبى ٢/٤٣٨، البدایة و النهایة، ابن کثیر ص ٨

[١٢٢٦]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ١/٣٦٠

[١٢٢٧]- جامع بیان العلم ٢/١٥٤

[١٢٢٨]- الاحکام، آمدى ٢/١٠٦

[١٢٢٩]- البدایة و النهایه، ابن کثیر ٨/١٠٩

[١٢٣٠]- التراتیب الاداریّه ٢/٣٢٦

[١٢٣١]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[١٢٣٢]- سورهى نجم آیهى ٤

[١٢٣٣]- سورهى حاقه آیات ٤٤-٤٦

[١٢٣٤]- سورهى اعراف آیهى ٢٠٣

[١٢٣٥]- الدیمقراطیه ص ١٥٠

[١٢٣٦]- صحیح بخارى ١/٣٧، الصواعق المحرقه، ابن حجر عسقلانى ٩/١٢٤، حدیث ٤٠ چاپ مکتبة القاهره، صحیح مسلم ٥/٢٢-٢٦ ح ٢٤٠٨، مسند احمد ٥/٤٩٢ حدیث ١٨٧٨٠، الدّر المنثور ٧/٣٤٩

[١٢٣٧]- تاریخالاسلام السیاسى ١/٢٧٣

[١٢٣٨]- شرح تجرید، قوشجى، اواخر بحث امامت، او از بزرگان اشاعره است، صحیح مسلم ٣/٣٣٢

[١٢٣٩]- سنن ابى داود ١/٨١، صحیح بخارى ١/٧٣، سنن نسائى ١/١٦٩، مسند احمد ٤/٣٢٠

[١٢٤٠]- شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید ٣/١١٥

[١٢٤١]- بحارالانوار ٢٩/٤٢٣، خطبهى امام على عليه‌السلام بعد از فتح بصره

[١٢٤٢]- کامل ابن اثیر ٢/٣٣٥

[١٢٤٣]- مستدرک الصحیحین ٣/١٥٣، میزانالاعتدال ٢/٧٢، الاصابة ٤/٣٧٨، تهذیب التهذیب ١٢/٦٩ ، تذکرة الخواص ص ٣٢٠

[١٢٤٤]- سورهى نجم آیهى ٤

[١٢٤٥]- سورهى حاقه آیات ٤٤-٤٦

[١٢٤٦]- سورهى انعام آیهى ١٠٦

[١٢٤٧]- کنزالعمال ١/٢٠١ و ٣٧٠، مجمعالزوائد ٨/٢٦٢، مسند احمد ٣/٣٨٧

[١٢٤٨]- اضواء علىالسنة المحمدیه، محمود ابوریّه ص ٢١٦

[١٢٤٩]- حیاةالحیوان، دمیرى ص ٢٢٢

[١٢٥٠]- اضواء علىالسنة المحمدیّه، محمود ابوریّه ٢١٧

[١٢٥١]- صحیح بخارى ٣/٢٥٤، کتاب الخصومات

[١٢٥٢]- صحیح بخارى ٤/١٨٦، ٢١٢

[١٢٥٣]- کتاب دوّم سموئیل، الاصحاح

[١٢٥٤]- الدلائل، روایت طبرى و بیهقى، الاستیعاب، ابن عبدالبر ٢/٥٣٣

[١٢٥٥]- ضحىالاسلام ٢/٩٧

[١٢٥٦]- ضحى الاسلام ٢/١٣٩

[١٢٥٧]- حدیث را دارمی روایت کرده است، تاریخ ابن عساکر ١/١٤، ٥٧، ٦٥، ٦٧، ٦٩، ٧٥، ٧٩، ٨٧، ٩١

[١٢٥٨]- سنن ترمذى، فتحالبارى ٤/٢٧٤

[١٢٥٩]- کتاب المغرب، جوالیقى ١٢٣

[١٢٦٠]- تفسیر ابن کثیر ٤/١٧

[١٢٦١]- اضواء علىالسنة المحمدیه ص ١٥٧

[١٢٦٢]- تفسیر ابن کثیر ٣/١٠١

[١٢٦٣]- تفسیر قرطبى، تفسیر سورهى غافر

[١٢٦٤]- اضواء علىالسنة المحمدیه، ابوریّه ص ١٦٣

[١٢٦٥]- همان مصدر، ص ١٦٥

[١٢٦٦]- سورهى انفال آیهى ٣٠

[١٢٦٧]- مغازى واقدى ٢/١٠٥٩

[١٢٦٨]- المصنف، سمعانى ١١/١٥٤، صحیح بخارى ٢/١٩٥

[١٢٦٩]- سیرهى حلبى ٢/١٥، سنن ابى داود ٢/٢٥٠، مسند ابى عوانه ١/٣١٢

[١٢٧٠]- اُسدالغابه ١/٢٣٥

[١٢٧١]- مجمعالزوائد ١/١٧٤، کشفالاستار ١/٧٩، غریب الحدیث، بن سلام ٤/٤٨، المصنف، صنعانى ١٠/٣١٢، ٦/١١٠، فتح البارى ١٣/٢٨١

[١٢٧٢]- سنن دارمی ١/١١٥، کنزالعمال ٢/٣٥٣، الدرالمنثور، سیوطى ٥/١٤٨، اسدالغابه ٣/١٢٦

[١٢٧٣]- سورهى بقره آیهى ٩٨-٩٧

[١٢٧٤]- کنزالعمال، متقى هندى، سورهى بقره آیهى ٩٨، ١٠/٣٧٠ ح ١٦٢٦، ٢/٣٥٣

[١٢٧٥]- طبرى این حدیث را از اسباط از سدى نقل کرد، لسانالمیزان ٢/٤٠٨، مسند احمد ٣/٤٦٩

[١٢٧٦]- کنزالعمال ١/٣٧٠ ح ١٦٢٦

[١٢٧٧]- کنزالعمال ٢/٢٢٨، الدرالمنثور ١/٩٠، جامع بیانالعلم ٢/١٢٣، ١٢٤، الاسرائیلیات و اثرها فى کتب التفسیر ١٠٧، ١٠٨

[١٢٧٨]- المصنف، صنعانى ١١/١١٠، ٦/١١٣

[١٢٧٩]- حلیةالاولیاء ٥/١٣٦ کنزالعمال ١/٣٣٤

[١٢٨٠]- المصنف، سمعانى ٦/١٠٩، ١١٠، ١٠/٣١٠ - ٣١٢، صحیح بخارى ٢/١٦٥

[١٢٨١]- مجمع الزوائد ١/١٩١، مسند احمد ٤/٤٤٤

[١٢٨٢]- اسبابالنزول، سیوطى ١/٢١، مجمعالزوائد ١/١٧٣

[١٢٨٣]- حدیث را طبرانى در الکبیر روایت کرده است، اسباب النزول، سیوطى ١/٢١

[١٢٨٤]- تذکرة الفقهاء ٢/٤٣٠

[١٢٨٥]- اضواء علىالسنة المحمدیه، ابوریّه ص ١٦٥، مجمعالزوائد ١/١٧٣

[١٢٨٦]- سورهى غافر، آیات ٥٣ و ٥٤

[١٢٨٧]- تورات، سفر تکوین، الاصحاح ٣٢ آیهى ٢٨

[١٢٨٨]- سورهى نساء، آیهى ٤٦

[١٢٨٩]- سفر سموئیل دوّم الاصحاح ١١ و ١٢ از عهد قدیم تحریف شدهى به نص صریح قرآن

[١٢٩٠]- سورهى نساء آیه ٤٦

[١٢٩١]- قاموس کتاب مقدس ٧٦٣، المطبعة الانجیلیه، بیروت سال ١٩٦٤، الاسفار المقدسه، عبدالواحد وافى و صفحات بعد از آن، چاپ اول سال ١٩٦٤

[١٢٩٢]- الکبیر، طبرانى، مجمعالزوائد ١/١٧٣، ٨/٢٦٢، المصف، عبدالرزاق صنعانى ٦/١١٣

[١٢٩٣]- صحیح مسلم ٧/٥

[١٢٩٤]- سورهى یوسف، آیات ١-٣

[١٢٩٥]- الدرالمنثور ٤/٣ - ٤، کنزالعمال ١/٣٧٠، مجمعالزوائد ١/١٧٣، لسانالمیزان، ابن حجر ٢/٤٠٨

[١٢٩٦]- مسند احمد ٣/٤٦٩ - ٤٧١، سنن دارمی ١/١١٥، اسدالغابة ٣/١٢٦، الدرالمنثور ٥/١٤٩

[١٢٩٧]- الموطأ، مالک بن انس ٢/٥٠٢

[١٢٩٨]- سورهى نساء، آیهى ٤٦

[١٢٩٩]- به کتاب قاموسالکتاب المقدس ص ٧٦٣ و کتاب الاسفارالمقدسه، عبدالواحد وافى ص ١٦ مراجعه کنید.

[١٣٠٠]- کتاب الأم، شافعى ٧/٢٤١، تاریخ ابن شبة ٣/١٠٧٨، معجم ما استعجم ٤/١١٥٣

[١٣٠١]- سنن بیهقى ٩/٣٤٧، سنن ابى داود ٢/٤٠٣، تهذیبالتهذیب ١/٣٢٣

[١٣٠٢]- المجموع ٩/٦٤

[١٣٠٣]- اضواء علىالسنة المحمدیه، محمود ابوریه ص ١٦٥

[١٣٠٤]- الدرالمنثور ٦/٢٨٦

[١٣٠٥]- صحیح بخارى ٨/١٦٠

[١٣٠٦]- الارشاد، الصالح القسطلانى، و ابن حزم نیز احادیث ابوهریره را جمعآورى کرد که به ٥٢٧٤ حدیث مسند بالغ گردید به ص ١٣٨ از جزء چهارمِ فصلِ ابن حزم مراجعه کنید.

[١٣٠٧]- فتحالبارى، ابن حجر ١٣/٤١، طبقات ابن سعد ٢/٣، ٣/٢٦٢

[١٣٠٨]- کامل ابن اثیر ٣/٥٨

[١٣٠٩]- لسانالمیزان، ابن حجر ١/٢٥٧

[١٣١٠]- فجرالاسلام، احمد امین ص ١٥٠

[١٣١١]- مسند احمد بن حنبل ١/٣٨

[١٣١٢]- این خلاصه کلام طبرى است ٤/١٦٠

[١٣١٣]- کنزالعمال، متقى هندى ٨/١٤٤، حدیث ٢٢٣٠٣

[١٣١٤]- سنن بیهقى ٥/٤١

[١٣١٥]- کنزالعمال، متقى هندى ٤/١٤٦، حدیث ٣٨١٩٤

[١٣١٦]- نیابیع الموده ٢/٥٣٢

[١٣١٧]- البدایه و النهایه ٧/٦٨

[١٣١٨]- تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، امیر ورّام بن ابى فراس ٢/٥ - ٦

[١٣١٩]- سورهى اعراف، آیهى ١٣٨

[١٣٢٠]- سورهى اعراف، آیهى ١٥٢

[١٣٢١]- تفسیر در المنثور ١/١٣٦

[١٣٢٢]- فروع کافى، کتاب الحج، باب فضل نظر کردن به کعبه، ٤/٢٤٠، حدیث ١

[١٣٢٣]- تفسیر الدرالمنثور ١/١٣٦ - ١٣٧

[١٣٢٤]- فتحالبارى ٧/١٥٦

[١٣٢٥]- تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، امیر ورّام بن ابى فراس ٢/٥، ٦

[١٣٢٦]- همان مصدر

[١٣٢٧]- لسانالعرب، ابن منظور ٤/٥٣١

[١٣٢٨]- المحاسن و المساوى ١/١٩٩

[١٣٢٩]- به کتابِ الاسرائیلیات و اثرها فى کتب التفسیر ص ٩٥ مراجعه کنید، تاریخ عمر، ابن جورى ص ٢٤٦

[١٣٣٠]- النجوم الزاهره فى ملوک القاهره ١/٣٣

[١٣٣١]- کنزالعمال ١٤/١٤٣، بنابراین کتاب خدا در اینجا یعنى همان تورات است.

[١٣٣٢]- التراتیب الاداریه ٢/٢٣٠

[١٣٣٣]- همان مصدر ص ٢٣١

[١٣٣٤]- الطبقات الکبرى ٧/١٦١، التراتیب الاداریّه ٢/٢٢٨، ٢٢٩

[١٣٣٥]- تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ورّام بن ابى فراس ٢/٥، ٦

[١٣٣٦]- کنزالعمال ٣/١٤٣

[١٣٣٧]- اضواء على السنة المحمدیة، محمود ابوریه، ١٨٦

[١٣٣٨]- الاصابة ٥/٣٢٣

[١٣٣٩]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١/١٠٣، چاپ دارالفکر

[١٣٤٠]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ١/١٣٠

[١٣٤١]- کنزالعمال، ١٤/١٤٣

[١٣٤٢]- تاریخ طبرى ٤/١٦٠

[١٣٤٣]- شذرات الذهب ١/٤٠، چاپ دوم بیروت

[١٣٤٤]- تاریخ دمشق، ابن عساکر ١/١١٠، چاپ دمشق

[١٣٤٥]- همان مصدر ١/١٤٧

[١٣٤٦]- همان مصدر ١/٢١١ - ٢١٢

[١٣٤٧]- سورهى زمر، آیهى ٧٥، تاریخ ابن عساکر ٢/١٢٢، الدّر المنثور ٥/٣٤٤

[١٣٤٨]- صحیح مسلم ٣/١٢٥٨، حدیث ١٦٣٧، چاپ داراحیاء التراث

[١٣٤٩]- صحیح مسلم ٢/١٣٨٨ چاپ دار احیاء التراث

[١٣٥٠]- مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، دارالفکر ١/١١٠ چاپ دمشق

[١٣٥١]- تاریخ طبرى ٢/٤٣٦

٧٠ـ تورات.

[١٣٥٣]- صحیح مسلم ٣/١٢٥٩ چاپ دارالحیاء التراث

[١٣٥٤]- صحیح مسلن ٣/١٢٥٩ چاپ داراحیاء التراث

[١٣٥٥]- صحیح بخارى ١/١٢٠ کتابه العلم چاپ درالقلم

[١٣٥٦]- صحیح بخارى ٧/٢٢٥ باب «قول المریض قوموا عنى» چاپ دارالقلم

[١٣٥٧]- صحیح مسلم ٣/١٢٥٨، حدیث ١٦٣٧ چاپ داراحیاء التراث

[١٣٥٨]- صحیح بخارى ٤/٤٩٠، باب جوائزالوافد حدیث ١٢٢٩ چاپ دارالقلم بیروت

[١٣٥٩]- صحیح بخارى ٧/٢٢٥، باب قول المریض قوموا عنى

[١٣٦٠]- صحیح بخارى ١/١٢٠، باب کتابةالعلم، مسند احمد بن حنبل ٣/٣٤٦

[١٣٦١]- صحیح بخارى ٤/٤٩٠، باب جوائزالوافد، صحیح مسلم ٣/١٢٥٨ ح ١٦٣٧

[١٣٦٢]- کنزالعمال ٣/١٣٨

[١٣٦٣]- صحیح مسلم ٣/١٣٨٨، حدیث ١٧٦٧، دار احیاء التراث

[١٣٦٤]- سیرهى حلبى ٢/٣١٦

[١٣٦٥]- صحیح بخارى ٥/٢٥٤، باب معامله النبى صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اهل خیبر، چاپ دارالقلم بیروت

[١٣٦٦]- مغازى واقدى ٢/٧١٣ چاپ دارالمعرفة الاسلامیة

[١٣٦٧]- تاریخ طبرى ٢/٢٩٨ چاپالاعلمی - بیروت

[١٣٦٨]- مختصر تاریخ ابن عساکر، ابن منظور ٢١/١٨٢، چاپ دارالفکر

[١٣٦٩]- تاریخ طبرى ٣/١٦٠، کامل ابن اثیر ٢/٥٦١

[١٣٧٠]- تاریخ السیوطى ص ١٣٧

[١٣٧١]- المغازى، واقدى ٢/٧١٥

[١٣٧٢]- مغازى، واقدى ٢/٧١٤، چاپ دارالمعرفه

[١٣٧٣]- مغازى واقدى ٢/٦٩٠، ٦٩١

[١٣٧٤]- تاریخ طبرى ج ٣

[١٣٧٥]- مختصر تاریخ ابن عساکر ١٨/٨٨

[١٣٧٦]- مغازى واقدى ٢/٨٩١

[١٣٧٧]- سورهى اعراف آیهى ١٣٨

[١٣٥٢]- تاریخ طبرى ٢/٤٣٦

 


فهرست مطالب

عمر و بكارگيرى زور و خشونت ۳

رفتار عمر با پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان در مكّه ۵

فتواهاى قتل ۱۱

ديدگاه عمر نسبت به مردم ۱۳

رفتار عمر با زيردستان عم ۱۶

صراحت ابوبكر و عمر ۲۰

صراحت عمر در قضاياى علمی ۲۵

صراحت عمر در قضاياى سياسى ۲۸

ديدگاه اقتصادى عمر ۳۴

مقررى اندك عمر و زيادى درآمد ۳۷

مبلغ خراج و ماليات سرزمينهاى اطراف ۴۳

شغل خلفا و بعضى از اصحاب توحيدى ۴۸

مساوات ابوسفيان و معاويه با مقاتلين بدر ۵۰

برترى دادن عايشه و حفصه و ام حبيبه بر ساير زنان ۵۶

سياست مالى ابوبكر و عمر و عثمان از زبان على عليه‌السلام ۵۹

ديدگاه عمر نسبت به زينت كعبه و تحريم هدايا ۶۱

دروغ گفتن بر ضد پيامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب ۶۵

تغيير هويت صحابه ۶۷

قرآن مطابق ميل بعضى نازل شد، نه مطابق حكمت خداوند تعالى!!! ۷۳

رابطه بين ابوبكر و عمر ۷۷

آيا عمر با ابوبكر مخالفت كرد؟ ۸۱

قتلهاى مرموز در صدر اول اسلام (تلاش براى قتل پيامبر( صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ۸۳

كشته شدن طالب بن ابى طالب در سال دوم هجرى ۸۷

كيفيت قتل اصحاب ابوبكر ۹۱

چرا ابوبكر شبانه دفن شد ۹۶

چه كسى ابولؤلؤ را به قتل عمر وادار كرد ۱۰۰

عذرخواهى ابوبكر قبل از مردن بخاطر هجوم به خانه ى فاطمه عليها‌السلام ۱۰۶

دو تصوير بسيار حساس براى عمر و فاطمه عليها‌السلام. ۱۱۰

چند نمونه ى ديگر ۱۱۳

ديدگاه عمر و ابوبكر درباره ى قضاوت ۱۱۵

نظريه ى عمر دربارهى نماز با نبود آب ۱۱۸

نماز تراويح ۱۲۴

تعداد تكبيرات نماز ميّت ۱۲۸

نظريه ى عمر در مورد سه طلاقه كردن ۱۳۳

منتقل كردن مقام ابراهيم از جايگاه خود ۱۳۵

نظريه ى عمر در متع هى حج و متعه ى زنان ۱۴۱

اولين كسى كه اين سنتها را گذاشت عمر بود ۱۴۴

و از نظريات اين دو (ابوبكر و عمر): ۱۴۸

كارگزاران ابوبكر (ديدگاه ابوبكر و عمر درباره ى تعيين واليان و اداره ى آنها ) ۱۵۰

عمر و رسيدگى به حساب واليان ۱۵۲

دو روش در تعيين والى برطبق نظريه ى الهى ۱۵۶

قواعد عمر با عمّال خود و ديدگاه او نسبت به مترفين ۱۶۲

دورى ابوبكر و عمر از تعيين خويشان در قدرت ۱۶۷

اعتماد عمر بر حليه گران زيرک عرب ۱۶۹

استخدام آزادشدگان ابوبكر و عمر ۱۷۴

واليان خليفه عمر ۱۷۷

مغيرة بن شعبه ۱۸۳

عمرو بن العاص ۱۸۵

عمروعاص بعد از شهادت امام على عليه‌السلام ۱۸۷

درباره ى اعمال دنيوى مخالف با خداوند سبحان ۱۹۳

وليد بن عقبة بن ابى معيط ۱۹۶

سعد بن ابى وقاص ۱۹۸

ابوموسى اشعرى ۲۰۲

فرزندان ابوسفيان (معاويه و يزيد و عتبه) ۲۰۸

محبّت عمر نسبت به معاويه ۲۱۳

ابو هريره ى دوسى ۲۱۹

خالد و عوامل دشمنى او با عمر ۲۲۲

كشته شدن خالد بدست عمر بخاطر قضيه ى مالك بن نويره ۲۲۸

قنفذ بن جذعان ۲۳۴

حمايت عمر از ابن عوف و ابن ثابت و ابن مسلمه ۲۳۹

ديدگاه حزب قريش درباره ى يهود ۲۴۱

اتهامات وارده بر زيد بن ثابت ۲۴۴

مرجعيّت دينى در زمان خلافت ۲۴۶

شرح حال تميم بدين قرار است: ۲۵۰

كعب الاحبار و مقام مرجعيت ۲۵۵

مراجعات معاويه به كعب و حمايت از وى ۲۵۸

سؤال درباره ى آينده و درباره ى دجال ۲۶۱

كعب حديث دوازده خليفه را تحريف كرد ۲۶۶

كسانى كه كعب الاحبار را تكذيب كردند ۲۷۰

اسرار مهم ۲۷۶

كعب بر وصيت عمر به نفع عثمان آگاه بود ۲۸۰

كعب عمر را نصيحت می كند ۲۸۴

اعتقاد بى نظير و فوق العاده ى عمر به كتابها و اخبار يهوديان ۲۸۹

تشبيه على عليه‌السلام به داود توسط كعب ۲۹۳

كعب معاويه را براى خلافت نامزد كرد كعب ۲۹۵

ديدگاه مصلحت و اعتماد به رأى خداوند سبحان ۳۰۰

احاديث كعب ۳۰۳

احبارى يهودى در لباس اسلام ۳۰۷

متوسل شدن به يهوديان براى شفا يافتن ۳۱۳

چه كسى عمر را فاروق ناميد؟ ۳۱۸

عمر و كعب در بيت المقدس ۳۲۳

پيشنهاد كعب درباره ى قبله ى مسلمانان ۳۲۷

كعب تورات را از قرآن برتر می دانست ۳۳۲

عذر و خيانت و فتنه پراكنى و ثروت اندوزى سلاح يهوديان است ۳۳۵

.فهرست منابع و مآخذ . ۳۴۱

پاورقی ۳۴۴