حيات القلوب تاريخ پيامبر - مكه- جلد 3
دسته بندی سایر کتابها
نویسنده علامه مجلسى
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404







فهرست مطالب

باب اول: در بيان نسب شريف و خلقت با كرامت آن جناب و احوال والدين و اجداد عالى شأن آن حضرت است 13

فصل اول: در بيان نسبت آن حضرت است 15

فصل دوم: در بيان ابتداء حدوث نور شريف آن حضرت است 17

فصل سوم: در بيان احوال آباء عظام و اجداد كرام حضرت رسول صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم 51

فصل چهارم: در بيان قصه اصحاب فيل است 56

فصل پنجم: در بيان حفر زمزم و قربانى كردن عبدالله و ساير احوال عبدالمطلب و اولاد آن حضرت است 67

فصل ششم: در بيان بعضى از احوال اهل مكه و ساير عرب است پيش از بعثت آنحضرت 98


باب دوم:در بيان بشاراتى است كه از انبياء و اوصياء عليهم‌السلام و غير ايشان،براى بعثت و ولادت آن حصرت داده اند و احوال بعضى از مومنان كه در زمان فترت بودند 101

باب سوم: در بيان تاريخ ولادت شريف حضرت سيد البشر صلى الله عليه و آله وسلم و بيان غرائب و معجزاتى است كه در آن وقت به ظهور آمده 125

باب چهارم: در بيان احوال شريف آن حضرت است در ايام رضاع و نشو و نمو تا زمان بعثت، و معجزاتى كه از آن حضرت در اين احوال به ظهور آمده است 167

باب پنجم: در بيان فضايل حضرت خديجه، و كيفيت مزاوجت قرين السعادت حضرت رسالت پناه صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اوست 215

باب ششم: در بيان اسامى ساميه و نقش خواتيم و دواب و اسلحه و غير آنهاست از آنچه به آنحضرت منسوب بوده است 257

فصل اول: در ذكر نامهاى نامى آن حضرت است 259

فصل دوم: در بيان معنى امى است و بيان آنكه آن حضرت به همه خط و زبان و لغت عارف بودند 267

فصل سوم: در بيان خواتيم و اسلحه و اثواب و دواب و ساير اسباب آن حضرت است 270

فصل چهارم: در بيان معنى يتيم و ضال و عائل است 274

باب هفتم: در بيان خلقت با بركت و شمايل كثيره الفضايل آن حضرت است و بيان بعضى از اوصاف و معجزات بدن شريف آن جناب 277


باب هشتم: در بيان اخلاق حميده و اطوار پسنديده و سير و سنن آن حضرت است 291

باب نهم: در بيان قليلى از مناقب و فضايل و خصايص آن حضرت است 333

باب دهم: در بيان وجوب اطاعت و محبت و ولايت و نهى از مخالفت آن حضرت است 367

باب يازدهم: در بيان وجوب تعظيم و توقير و آداب معاشرت آن جناب است 373

باب دوازدهم: در بيان عصمت آن حضرت است از گناه و سهو و نسيان 387

باب سيزدهم: در بيان وفور علم آن حضرت و رسيدن آثار و كتب و علوم انبياء به آن جناب است 391

باب چهاردهم: در بيان اعجاز قرآن مجيد است 407

باب پانزدهم: در بيان آنكه نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است 429

باب شانزدهم: در بيان معجزاتى است كه متعلق است به اجرام سماويه و آثار علويه وآن چند نوع است 505

باب هفدهم: در بيان معجزه اى چند است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شد و آن بر چند وجه است 517

باب هيجدهم: در بيان معجزاتى است كه در حيوانات ظاهر شد 547


باب نوزدهم: در بيان استجابت دعاى آن حضرت است در زنده كردن مردگان و سخن گفتن با ايشان و شفاى بيماران و غير اينها، و آنچه از بركات و كرامات اعضاى شريفه رسول خدا 575

باب بيستم: در بيان معجزاتى است كه از آن حضرت ظاهر شد در كفايت شر دشمنان 609

باب بيست و يكم: در بيان معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنيان،و ايمان آوردن بعضى از ايشان و خبر دادن ايشان به نبوت آن حضرت 629

باب بيست و دوم: در معجزات و خبر دادن از مغيبات است، و اين نوع معجزه آن حضرت از حد و احصاء بيرون است و بسيارى از آن در باب اعجاز قرآن گذشت و قليلى نيز در اينجا مذكور مى شود 647

باب بيست و سوم: در بيان مبعوث گرديدن آن حضرت است به رسالت و مشقتها كه آن جناب كشيد از جفا كاران امت و كيفيت نزول وحى بر آن حضرت 669

باب بيست و چهارم: در بيان كيفيت معراج پيغمبر اكرم 697

باب بيست و پنجم: در بيان هجرت حبشه است 779

باب بيست و ششم: در بيان دخول شعب ابى طالب است و بيرون آمدن از شعب و بيعت كردن انصار، و موت ابوطالب و خديجه 793


الحمد لله و الصلوه على عباده الذين اصطفى محمد و آله خير الورى.

اما بعد، اين كتاب دوم است از كتابهاى ((حيوه القلوب)) از مولفات احقر عباد الله محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (عفى الله عن جرائمهما) در بيان تاريخ ولادت و وفات و معجزات و غزوات و ساير احوال شريفه حضرت خاتم النبيين و شرف المرسلين و سيد المخبتين محمد بن عبدالله حبيب اله العالمين، و بيان احوال آباء طاهرين و اصحاب متدينين آن حضرت و آن مشتمل است بر چند باب:



باب اول: در بيان نسب شريف و خلقت با كرامت آن جناب و احوال والدين و اجداد عالى شأن آن حضرت است

و در آن چند فصل است



فصل اول: در بيان نسبت آن حضرت است

مشهور در نسبت آن حضرت اين است: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مره بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادر بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن سلامان بن النبت بن حمل بن قيدار بن اسمعيل بن ابراهيم خليلعليه‌السلام بن تارخ بن ناخور بن شروغ بن ارغو بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفحشد بن سام بن نوح بن ملك بن متوشلخ بن اخنوخ بن اليارذ بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدمعليه‌السلام (1) .

و به روايت ام سلمه: عدنان بن اد بن زيد بن الثرى بن اعراق الثرى؛ پس ام سلمه گفت كه: زيد ((هميسع)) است، و ثرى ((نبت)) است و اعراق الثرى ((اسماعيلعليه‌السلام )).

و به روايت ابن بابويه: عدنان بن اد بن ادر بن زيد بن يقدد بن يقدم بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل.

و به روايت ابن عباس: عدنان بن اد بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن يخشم بن منخر بن صابوغ بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل بن ابراهيم بن تارخ بن شروغ بن ارغو بن غابر ابن ارفحشد بن متوشلخ بن سام بن نوح بن ملك بن اخنوع بن مهلائيل بن زبارز - و به روايتى مارد - و به روايتى اياد بن قينان بن ازد بن انوش بن شيث بن آدمعليه‌السلام .

____________________

1- رجوع شود به سيره ابن حبان 40-43 و مناقب ابن شهر آشوب 1/202 و العدد القويه 134.


و اشهر آن است كه: اسم عبدالمطلب ((شيبه الحمد)) بود، و اسم هاشم ((عمرو))، و اسم عبد مناف ((مغيره))، و اسم قصى ((زيد)) و او را ((مجمع)) نيز مى گفتند، و اسم قريش ((نضر)) بود، و هر يك به سببى از اسباب به آن اسامى مسمى گرديدند.

و گويند كه: ((ارغو)) اسم هودعليه‌السلام بود، و بعضى گويند كه ((غابر)) اسم آن حضرت بود و ((اخنوع)) اسم ادريسعليه‌السلام است.

و مادر آن حضرت آمنه دختر وهب پسر عبد مناف پسر زهره پسر كلاب بود.(1)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/202.


فصل دوم: در بيان ابتداء حدوث نور شريف آن حضرت است

اين بابويه به سند خود از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود:

حق سبحانه و تعالى و نور مقدس حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خلق فرمود پيش از آنكه آسمانها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و پيش از آنكه احدى از پيغمبران را خلق نمايد به چهار صد و بيست و چهار هزار سال، و با آن نور دوازده حجاب خلق نمود: حجاب قدرت، حجاب عظمت، حجاب منت، حجاب رحمت، حجاب سعادت، حجاب كرامت، حجاب منزلت، حجاب هدايت، حجاب نبوت، حجاب رفعت، حجاب هيبت و حجاب شفاعت.

پس آن نور مقدس را در حجاب قدرت دوازده هزار سال جا داد و او مى گفت: ((سبحان ربى الاعلى))، و در حجاب عظمت يازده هزار سال و مى گفت: ((سبحان عالم السر))، و در حجاب منت ده هزار سال و مى گفت: ((سبحان من هو قائم لا يلهو))، و در حجاب رحمت نه هزار سال و مى گفت: ((سبحان الرفيع الاعلى))، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و مى گفت: ((سبحان من هو دائم(1) لا يسهو))، و در حجاب كرامت هفت هزار سال و مى گفت: ((سبحان من هو غنى لا يفتقر))، و در حجاب منزلت شش هزار سال

____________________

1-در مصدر ((قائم )) است.


و مى گفت: ((سبحان العليم الكريم))(1) ، و در حجاب هدايت پنج هزار سال و مى گفت: ((سبحان ذى العرش العظيم))، و در حجاب نبوت چهار هزار سال و مى گفت: سبحان رب العزه عما يصفون، و در حجاب رفعت سه هزار سال و مى گفت: ((سبحان ذى الملك و الملكوت))، و در حجاب هيبت دو هزار سال و مى گفت: ((سبحان الله و بحمده))، و در حجاب شفاعت هزار سال و مى گفت: ((سبحان ربى العظيم و بحمده)).

پس نام مقدس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد، پس چهار هزار سال بر لوح مى درخشيد، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانيد و بر ساق عرش ثبت نمود، پس هفت هزار سال در آنجا بود و نور مى بخشيد، و همچنين در احوال رفعت و جلال مى گرديد تا آنكه حق تعالى آن نور را در پشت حضرت آدمعليه‌السلام جاى داد، پس از صلب آدم گردانيد تا صلب نوح، و همچنين در اصلاب طاهره از صلبى به صلبى منتقل مى گردانيد تا آنكه حق تعالى او را از صلب عبدالله بن عبدالمطلب بيرون آورد و او را به شش كرامت گرامى داشت: پيراهن خشنودى بر او پوشانيد، به رداء هيبت او را مزين گردانيد، به تاج هدايت سرش را به اوج رفعت رسانيد، بدن او را جامه معرفت پوشانيد، و كمربند محبت بر ميان او بست، نعلين خوف و بيم در پاى او كرد و عصاى منزلت به دست او داد.

پس وحى نمود كه: اى محمد! برو بسوى مردم و امر كن ايشان را كه بگويند ((لا اله الا الله محمد رسول الله)). و اصل آن پيراهن از شش جوهر بود: قامتش از ياقوت، آستينهايش از مرواريد، دور دامنش از بلور زرد، زير بغلهايش از زبرجد، گريبانش از مرجان سرخ و چاك گريبانش از نور پروردگار عالميان. و حق تعالى توبه آدم را به آن پيراهن قبول كرد، (و انگشتر سليمان را به او باز گردانيد)(2) و يوسف را به بركت آن پيراهن بسوى يعقوب برگردانيد، و يونس را به كرامت آن از شكم ماهى نجات داد، و به

____________________

1-در مصدر ((سبحان ربى العليم الكريم )) است.

2-عبارتى كه داخل كروشه است از متن عربى روايت اضافه شد.


بركت آن هر پيغمبر از محنت خود نجات يافت، و نبود آن پيراهن مگر پيراهن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .(1)

و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيدند: در كجا بوديد شما پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و تاريكى را بيافريند؟

فرمود: ما شبحى چند بوديم از نور در دور عرش الهى، و تنزيه حق تعالى مى نموديم پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و آدم را خلق نمايد به بيست و پنج هزار سال، پس چون حق تعالى آدم را خلق كرد ما را در صلب او قرار داد و پيوسته ما را از پشت طاهرى به رحم پاكيزه اى نقل مى نمود تا حق تعالى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مبعوث گردانيد.(2) و به طرق متعدده از عبدالله بن عباس منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه واله و سلم فرمود: حق تعالى خلق كرد مرا و على را نورى در زير عرش پيش از آنكه خلق نمايد آدم را به دوازده هزار سال، پس چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب آدم انداخت، پس آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل مى شد تا آنكه جدا شديم ما در صلب عبدالله و ابوطالب، پس خدا مرا از آن نور خلق نمود.(3)

و به سندهاى معتبر از معاذ بن جبل منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بدرستى كه حق تعالى خلق كرد من و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش از آنكه دنيا را خلق نمايد به هفت هزار سال. معاذ عرض كرد: پس در كجا بوديد اى رسول خدا؟ فرمود: در پيش عرش بوديم تسبيح و تحميد و تقديس و تمجيد خدا مى كرديم.

گفت: به چه مثال و مانند بوديد؟

فرمود: شبحى چند بوديم از نور، پس چون حق تعالى خواست صورت ما را خلق نمايد ما را عمودى از نور گردانيد و در صلب آدمعليه‌السلام جا داد، پس بيرون آورد ما را بسوى

____________________

1-خصال 481-483؛ معانى الاخبار 306.

2- تفسير فرات كوفى 552. و در آن ((پانزده هزار سال ))؛ فرائد السمطين 1/42.

3- تفسير فرات كوفى 504؛ فرائد السمطين 1/41.


صلبهاى پدران و رحمهاى مادران، و به ما نرسيد نجاست شرك و نه زناها كه در زمان كفر بود، پس گروهى چند در هر زمانى به سبب ايمان آوردن به ما سعادتمند مى شدند و گروهى چند به ايمان نياوردن به ما شقى مى شدند؛ پس چون ما را به صلب عبدالمطلب در آوردن آن نور را به دو نصف كرد، پس نصف را در صلب عبدالله جا داد و نصف ديگر را در صلب ابوطالب، پس نصف كه از من بود بسوى رحم آمنه منتقل شد و نصف ديگر به رحم فاطمه بنت اسد منتقل شد، پس من از آمنه بهم رسيدم و على از فاطمه بهم رسيد، پس تمام عمود نور به من برگشت و فاطمه از من بهم رسيد، پس باز تمام عمود نور به على برگشت و حسن و حسين از هر دو نصف نور بهم رسيدند، پس نور من در امامان از فرزندان حسين مى گردد تا روز قيامت.(1) و به چندين سند از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقول است كه فرمود: حق تعالى خلق كرد مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش از آنكه خلق كند آدم را در هنگامى كه نه آسمان بود و نه زمين و نه نور و نه ظلمت و نه آفتاب و نه ماه و نه بهشت و نه دوزخ. پس عباس گفت كه: چگونه بود ابتداء آفرينش شما يا رسول الله؟

فرمود: اى عم! چون حق تعالى خواست ما را خلق كند كلامى ايجاد نمود و از آن كلام نورى آفريد، پس سخن ديگر ايجاد نمود پس از آن سخن روحى آفريد، پس نور را با روح ممزوج كرد پس مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را آفريد، پس خدا را تسبيح مى گفتيم در هنگامى كه تسبيح گوينده اى ديگر نبود و به تقديس و پاكى ياد مى كرديم او را در هنگامى كه تقديس كننده اى نبود به غير از ما.

پس چون خدا خواست كه ساير خلق را بيافريند نور مرا شكافت پس عرش را از آن آفريد، پس عرش از نور من است و نور من از نور خداست و نور من افضل است از عرش؛ پس نور برادرم على را شكافت و ملائكه را از آن خلق كرد، پس ملائكه از نور على بهم رسيدند و نور على از نور خداست و على از ملائكه افضل است؛ پس بشكافت نور دخترم

____________________

1-علل الشرايع 208.


فاطمه را پس بيافريد از آن آسمانها و زمين را پس آسمانها و زمين از نور دخترم فاطمه آفريده شدند و نور فاطمه از نور خداست و فاطمه از آسمانها و زمين افضل است؛ پس بشكافت نور حسن فرزندم را و بيافريد از آن آفتاب و ماه را پس آفتاب و ماه از نور فرزندم حسن بهم رسيده اند و نور حسن خداست و حسن از آفتاب و ماه افضل است؛ پس نور فرزندم حسين را شكافت و از آن نور بهشت و حور العين را آفريد پس بهشت و حور العين از نور فرزندم حسين آفريده شده اند و نور فرزندم حسين از نور خداست و فرزندم حسين بهتر است از بهشت و حور العين.(1)

و به سند معتبر از ابوذر منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من و على بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم و تسبيح خدا مى گفتيم در جانب راست عرش پيش از آنكه خدا آدمعليه‌السلام را بيافريند به دو هزار سال، پس چون خدا آدم را آفريد آن نور را در پشت او جا داد و چون در بهشت ساكن شد ما در پشت او بوديم؛ و چون نوح در كشتى سوار شد ما در پشت او بوديم؛ چون ابراهيم را به آتش انداختند ما در پشت او بوديم؛ و پيوسته حق تعالى ما را از اصلاب پاكيزه منتقل مى گردانيد به رحمهاى پاك و مطهر تا رسيديم بسوى عبدالمطلب پس آن نور را به دو نيم كرد، مرا در صلب عبدالله گذاشت و على را در صلب ابوطالب گذاشت و به من پيغمبرى و بركت داد و به على فصاحت و شجاعت داد، و از براى ما دو نام از نامهاى مقدس خود اشتقاق نمود، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمدم، و خداوند بزرگوار اعلى است و برادرم على است(2) ؛ پس مرا براى رسالت و پيغمبرى مقرر نمود و على را براى وصايت و امامت و حكم به حق در ميان مردم.(3)

و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: محمد و على دو نور بودند نزد خداوند عالميان دو هزار سال پيش از آنكه حق تعالى خلايق را ايجاد فرمايد،

____________________

1-تأويل الايات الظاهره 1/137.

2- علل الشرايع 134؛ معانى الاخبار 56.

3- امالى شيخ طوسى 183.


پس چون ملائكه آن دو نور را ديدند يكى را اصل يافتند و از آن شعاعى لامع شده بود كه فرع آن بود، پس گفتند: خداوندا! اين چه نور است؟ حق تعالى وحى فرمود بسوى ايشان كه: اين نورى است از نورهاى من كه اصلش پيغمبرى است و فرعش امامت است، اما پيغمبرى پس از محمد است بنده و رسول من، و اما امامت پس از على است حجت و خليفه من، و اگر ايشان نمى بودند هيچ يك از خلق را نمى آفريدم.(1) و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حق تعالى خطاب كرد به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم : اى محمد! بدرستى كه خلق كردم تو و على را نورى يعنى روحى بى بدن پيش از آنكه خلق كنم آسمانها و زمين و عرش و دريا را، پس پيوسته تهليل و تمجيد مى گفتيد و مرا به يگانگى و عظمت ياد مى كرديد، پس هر دو روح شما را جمع كردم و يكى نمودم و آن روح مرا به پاكى و بزرگوارى و يگانگى ياد مى كرد، پس آن روح را به دو قسمت كردم و هر قسمت را به دو قسمت كردم تا محمد و على و حسن و حسين بهم رسيدند. پس خلق كرد حق تعالى فاطمه را از نورى تنها، روحى بى بدن پس آن نور در ما اهل بيت سارى و جارى شد.(2)

و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: پيوسته حق تعالى متفرد بود در يگانگى خود و جز او احدى نبود، بعد خلق كرد محمد و على و فاطمه را، و بعد از هزار دهر و روزگار جميع چيزها را آفريد پس ايشان را گواه گرفت بر آفريدن آنها و اطاعت ايشان را بر ساير مخلوقات واجب كرد و امور خلق را به ايشان گذاشت و ايشان هيچ كار نمى خواهد و اراده نمى نمايند مگر به مشيت الهى.(3)

و به سند معتبر از حضرت امام حسنعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در بهشت فردوس چشمه اى هست از شهد شيرين تر و از مسكه نرمتر و از برف خنكتر و از

____________________

1-معانى الاخبار 351؛ علل الشرايع 174.

2- كافى 1/440.

3- كافى 1/441.


مشك خوشبوتر، و در آن چشمه طينتى هست كه خدا ما و شيعيان ما را از آن طينت آفريده است، و هر كه از آن طينت نيست از ما و شيعه ما نيست.(1)

و در حديث ديگر فرمود: شنيدم از جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فرمود: من آفريده شدم از نور خدا، و اهل بيت من آفريده شدند از نور من، و محبان اهل بيت من آفريده شدند از نور ايشان، و ساير مردم در آتش جهنم اند.(2)

و به سند معتبر از ابو سعيد خدرى منقول است كه: شخصى از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كرد از تفسير قول حق تعالى كه به شيطان لعين خطاب نمود در هنگامى كه ابا نمود از سجده حضرت آدمعليه‌السلام :( أَسْتَكْبَرْ‌تَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ ) (3) كه ترجمه اش اين است كه ((آيا تكبر نمودى يا بودى از بلند مرتبه گان؟))، پرسيد كه: كيستند آن بلند مرتبه ها كه مرتبه ايشان از ملائكه بلندتر است؟ حضرت فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسينعليهم‌السلام در سرا پرده عرش بوديم و تسبيح الهى مى كرديم و ملائكه به تسبيح ما تسبيح مى كردند قبل از آنكه حق تعالى آدم را خلق فرمايد به دو هزار سال، پس چون خدا آدم را خلق كرد امر كرد ملائكه را كه سجده كنند براى آدم و امر نكرد ما را به سجود، پس همه ملائكه سجده كردند مگر ابليس كه او ابا نمود از سجده، پس خدا به او خطاب نمود كه: آيا تكبر نمودى از سجود يا آنكه بودى از آنها كه بلند ترند از آنكه سجود كنند آدم را؟ - يعنى پنج بزرگوار كه نام شريف ايشان در سرا پرده عرش نوشته شده است.(4) و در حديث معتبر ديگر از امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى خلق كرد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از طينتى كه آن گوهرى بود در زير عرش، و از زيادتى آن طينت علىعليه‌السلام را خلق كرد، و از زيادتى طينت علىعليه‌السلام ما اهل بيت را خلق كرد، و از

____________________

1-امالى شيخ طوسى 308 و 656.

2-امالى شيخ طوسى 655.

3- سوره ص : 75.

4- فضائل شيعه 8؛ تاءويل الايات الظاهره 2/509.


زيادتى طينت ما دلهاى شيعيان ما را خلق كرد، پس دلهاى ايشان به اين سبب مايل و مشتاق است بسوى ما و دلهاى ما مهربان است به ايشان مانند مهربانى پدر نسبت به فرزند، و ما بهتريم براى ايشان و ايشان بهترند از براى ما، و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهتر است براى ما از همه كس و ما بهتريم براى او از همه كس.(1)

و به سند معتبر از امام زين العابدينعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى محمد و على و يازده امام از ذريه ايشان را از نور عظمت خود آفريد، پس ايشان در پرتو نور خدا او را تسبيح و تقديس مى گفتند و عبادت مى كردند قبل از آنكه احدى از خلق را بيافريند.(2)

و در حديث معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى چهارده نور آفريد قبل از آنكه ساير خلق را بيافريند به چهارده هزار سال، پس آنها ارواح ما بودند.

گفتند: يابن رسول الله! كيستند آن چهارده نفر؟ فرمود: محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نه امام از فرزندان حسينعليه‌السلام كه آخر ايشان قائم است كه غائب خواهد شد و بعد از غيبت ظاهر خواهد شد و دجال را خواهد كشت و زمين را از هر جور و ستم پاك خواهد كرد.(3) مولف گويد كه: احاديث در ابتداى خلق انوار ايشان بسيار است و اين كتاب گنجايش ذكر همه را ندارد و بعضى در كتاب امامت مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى، و اما اختلافى كه در مدت سبق خلق انوار ايشان بر ساير مخلوقات هست چون معانى خلق متعدد و مراتب هر يك مختلف است ممكن است هر يك بر يكى از آنها محمول باشد چنانكه در كتاب بحار بيان شده است.

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى مبعوث گردانيد روح مقدس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر ارواح ساير پيغمبران قبل از آنكه خلق را بيافريند به دو هزار سال و ايشان را دعوت كرد بسوى توحيد و يكتا پرستى خدا و اطاعت

____________________

1-بصائر الدرجات 14.

2- كمال الدين و تمام النعمه 318.

3- كمال الدين و تمام النعمه 335.


و فرمانبردارى و متابعت امر او، و وعده بهشت نمود هر كه را متابعت پيغمبران نمايد در آنچه ايشان قبول كردند و وعيد جهنم فرمود هر كه را مخالفت آن كند.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه فرمود: منم بنده خدا و برادر رسول خدا و بسيار تصديق كننده در روز اول، بتحقيق كه به او ايمان آوردم و تصديق او نمودم در هنگامى كه هنوز روح آدم به بدن او تعلق نگرفته بود و در امت شما نيز اول كسى كه تصديق او كرد من بودم، پس مائيم پيشى گيرندگان در اول و آخر.(2)

و به سندهاى معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كردند كه: به چه سبب سبقت گرفتى بر ساير انبياء و از همه افضل شدى و حال آنكه بعد از همه مبعوث گرديدى؟ فرمود: زيرا كه من اول كسى بودم كه اقرار كردم به پروردگار و اول كسى كه جواب گفت در وقتى كه حق تعالى ميثاق پيغمبران را گرفت و گواه گرفت ايشان را بر خود كه گفت( أَلَسْتُ بِرَ‌بِّكُمْ ) (3) و همه گفتند: بلى، پس من اول پيغمبرى بودم كه ((بلى)) گفتم پس سبقت گرفتم بر ايشان در اقرار كردن به خدا.(4)

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه: چون حق تعالى ارواح را آفريد پهن كرد ايشان را نزد خود، پس به ايشان خطاب نمود كه: كيست پروردگار شما؟ پس اول كسى كه سخن گفت رسول خدا و امير المؤ منين و امامان از فرزندان ايشانعليهم‌السلام بودند، گفتند، توئى پروردگار ما، پس علم و دين خود را بر ايشان بار كرد، پس به ملائكه گفت كه: ايشان حاملان دين من و علم منند و امينان منند در خلق من و علوم مرا از ايشان بايد پرسيد؛ پس به فرزندان آدم خطاب نمود كه: اقرار نمائيد از براى خدا به پروردگارى و از براى اين گروه به فرمانبردارى و ولايت و محبت، پس گفتند: بلى اى پروردگار ما اقرار

____________________

1-علل الشرايع 162.

2-امالى شيخ مفيد 6؛ بشاره المصطفى 4.

25-سوره اعراف : 172.

26-علل الشرايع 124؛ تفسير قمى 1/246.


كرديم، پس حق تعالى به ملائكه فرمود كه: گواه باشيد، پس ملائكه گفتند: گواه شديم كه نگويند فردا ما از اين غافل بوديم.

پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: والله كه ولايت ما را بر پيغمبران تاكيد كردند در ميثاق روز الست.(1)

و شيخ ابو الحسن بكرى در كتاب انوار كه در تاريخ ولادت سيد ابرار تاليف كرده است روايت كرده است به سند خود از عبدالله بن عباس و جمعى از صحابه كه: چون حق تعالى خواست محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خلق كند به ملائكه گفت: مى خواهم خلقى بيافرينم و او را شرافت و فضيلت دهم بر جميع خلايق و او را بهترين پيشينيان و پسينيان و شفيع روز جزا گردانم، اگر او نبود بهشت و جهنم را نمى آفريدم، پس بشناسيد منزلت او را و گرامى داريد او را براى كرامت من و عظيم شماريد او را براى عظمت من.

پس ملائكه گفتند: اى اله ما و سيد ما! بندگان را بر آقاى خود اعتراض نمى شايد، شنيديم و اطاعت كرديم. پس امر كرد حق تعالى جبرئيل و حاملان عرش را كه تربت نورانى آن حضرت را از موضع مقدس او برداشتند و جبرئيل آن تربت را به آسمان برد و در سلسبيل غوطه داد تا آنكه پاكيزه شد مانند در سفيد، پس هر روز آن را در نهرى از نهرهاى بهشت فرو مى برد و عرض مى كرد بر ملائكه، و چون ملائكه نور و ضياء آن را مى ديدند استقبال مى كردند آن را به تحيت و سلام و تعظيم و اكرام و به هر صفى از صفوف ملائكه كه آن را مى گردانيد ملائكه اعتراف به فضل آن مى كردند و مى گفتند: اگر ما را امر نمائى كه آن را سجده كنيم هر آينه سجده خواهيم كرد.

و از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام روايت كرده است: حق تعالى بود و هيچ خلقى با او نبود، پس اول چيزى كه خلق كرد نور حبيب خود محمد صلى الله عليه و آله بود، او را آفريد قبل از آنكه آب و عرش و كرسى و آسمانها و زمين و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائكه و آدم

____________________

1-علل الشرايع 118؛ توحيد شيخ صدوق 319.


و حوا را بيافريند به چهار صد و بيست و چهار هزار سال، پس چون نور پيغمبر ما محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خلق كرد هزار سال نزد پروردگار خود ايستاد و او را به پاكى ياد مى كرد و حمد و ثنا مى گفت و حق تعالى نظر رحمت بسوى او داشت و مى فرمود: توئى مراد و مقصود من از خلق عالم و توئى اراده كننده خير و سعادت و توئى برگزيده من از خلق من، بعزت و جلال خود سوگند مى خوردم كه اگر تو نبودى افلاك را نمى آفريدم، هر كه تو را دوست مى دارد من او را دوست مى دارم و هر كه تو را دشمن مى دارد من او را دشمن مى دارم؛ پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع آن بلند شد، پس حق تعالى از آن نور دوازده حجاب آفريد: حجاب القدره، حجاب العظمه، حجاب العزه، حجاب الهيبه، حجاب الجبروت، حجاب الرحمه، حجاب النبوه، حجاب الكبرياء، حجاب المنزله، حجاب الرفعه، حجاب السعاده، حجاب الشفاعه. پس حق تعالى امر نمود نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه: داخل شو در حجابها، و در حجاب القدره دوازده هزار سال مى گفت: ((سبحان العلى الاعلى))، و در حجاب العظمه يازده هزار سال مى گفت: ((سبحان عالم السر و اخفى))، و در حجاب العزه ده هزار سال مى گفت: ((سبحان المللك المنان))، و در حجاب الهيبه نه هزار سال مى گفت: ((سبحان من هو غنى لا يفتقر))، و در حجاب الجبروت هشت هزار سال مى گفت: ((سبحان الكريم الاكرم))، و در حجاب الرحمه هفت هزار سال مى گفت: ((سبحان رب العرش العظيم))، و در حجاب النبوه شش هزار سال مى گفت: سبحان ربك رب العزه عما يصفون، و در حجاب الكبرياء پنج هزار سال مى گفت: ((سبحان العظيم الاعظم))، و در حجاب المنزله چهار هزار سال مى گفت: ((سبحان العليم الكريم))، و در حجاب الرفعه سه هزار سال مى گفت: ((سبحان ذى الملك و الملكوت))، و در حجاب السعاده دو هزار سال مى گفت: سبحان من يزيل الاشياء الملك و الملكوت و در حجاب الشفاعه هزار سال مى گفت: سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم.

پس حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: پس حق تعالى از نور پاك محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيست دريا از نور آفريد و در هر دريا علمى چند بود كه به غير از خدا كسى نمى دانست، پس امر فرمود


نور آن حضرت را كه فرو رود در درياى عزت، درياى صبر، درياى خشوع، درياى تواضع، درياى رضا، درياى وفا، درياى حلم، درياى پرهيز كارى، درياى خشيت، درياى انابت، درياى عمل، درياى مزيد، درياى هدايت، درياى صيانت و درياى حيا، تا آنكه در جميع آن بيست دريا غوطه خورد پس چون از آخر درياها بيرون آمد حق تعالى وحى نمود بسوى او كه: اى حبيب من و اى بهترين رسولان من و اى اول آفريده هاى من و اى آخر رسولان من! توئى شفيع روز جزا؛ پس آن نور ازهر به سجده افتاد و چون سر برداشت صد و بيست و چهار هزار قطره از او ريخت خدا از هر قطره اى از نور آن حضرت پيغمبرى از پيغمبران را آفريد، پس آن نورها بر دور نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم طواف مى كردند و مى گفتند سبحان من هو عالم لا يجهل، سبحان من هو حليم لا يعجل، سبحان من هو غنى لا يفتقر.

پس حق تعالى همه را ندا كرد كه: آيا مى شناسيد مرا؟

پس نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبل از ساير انوار ندا كرد: انت الله الذى لا اله الا انت وحدك لا شريك لك رب الارباب و ملك الملوك. پس خدا او را ندا كرد كه: توئى برگزيده من و دوست من و بهترين خلق من، امت تو بهترين امتهاست؛ پس از نور آن حضرت جوهرى آفريد و آن را به دو نيم كرد و در يك نيم آن به نظر هيبت نگريست پس آن شيرين شد، و در نيم ديگر به نظر شفقت نظر كرد و عرش را از آن آفريد و عرش را بر روى آب گذاشت پس كرسى را از نور عرش آفريد و از نور كرسى لوح را آفريد و از نور لوح قلم را آفريد و بسوى قلم وحى نمود كه: بنويس توحيد مرا، پس قلم هزار سال مدهوش گرديد از شنيدن كلام الهى، و چون به هوش باز آمد گفت: پروردگارا چه چيز بنويسم؟

فرمود بنويس: لا اله الا الله محمد رسول الله پس چون قلم نام محمد را شنيد به سجده افتاد و گفت: سبحان الواحد القهار سبحان العظيم الاعظم پس سر برداشت و شهادتين را نوشت و گفت: پروردگارا! كيست محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه نام او را به نام خود و ياد او را به ياد خود مقرون گردانيدى؟


حق تعالى وحى نمود كه: اى قلم! اگر او نمى بود تو را خلق نمى كردم و نيافريدم خلق را مگر براى او، پس اوست بشارت دهنده و ترساننده و چراغ نور بخشنده و شفاعت كننده و دوست من. پس قلم از حلاوت نام آن حضرت گفت: السلام عليك يا رسول الله.

آن حضرت در جواب فرمود: و عليكم السلام منى و رحمه الله و بركاته.

پس از آن روز سلام كردن سنت و جواب دادن واجب شد.

پس حق تعالى قلم را فرمود: بنويس قضا و قدر مرا و آنچه خواهم آفريد تا روز قيامت؛ پس خدا ملكى چند آفريد كه صلوات فرستند بر محمد و آل محمد و استغفار كنند براى شيعيان ايشان تا روز قيامت، پس خدا از نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهشت را آفريد و به چهار صفت آن را زينت بخشيد: تعظيم، جلالت، سخاوت، امانت؛ و بهشت را براى دوستان و اهل طاعت خود مقرر فرمود، بعد آسمانها را از دودى كه از آب برخاست خلق كرد و از كف آن زمينها را خلق كرد و چون زمين را خلق كرد مانند كشتى در حركت بود پس كوهها را خلق كرد تا زمين قرار گرفت، و ملكى خلق كرد كه زمين را برداشت و سنگى عظيم آفريد كه پاى ملك بر روى او قرار گرفت و گاوى عظيم آفريد كه سنگ بر پشت او مستقر گرديد و ماهى عظيم آفريد كه گاو بر پشت او ايستاد و ماهى بر روى آب است و آب بر روى هواست و هوا بر روى ظلمت است و آنچه در زير ظلمت است كسى به غير از خدا نمى داند. پس عرش را به دو نور منور گردانيد: نور فضل و نور عدل؛ و از فضل، عقل و حلم و علم و سخاوت را آفريد؛ و از عقل، خوف و بيم؛ و از علم، رضا و خشنودى؛ و از حلم، مودت؛ و از سخاوت، محبت آفريد. پس جميع اين صفات را در طينت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اهل بيت آن حضرت تخمير كرد، پس بعد از آن ارواح مومنان از امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را آفريد و بعد آفتاب و ماه و ستاره ها و شب و روز و روشنائى و ظلمت و ساير ملائكه را از نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آفريد، پس نور مقدس آن حضرت را در زير عرش هفتاد و سه هزار سال ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را هفتاد هزار سال در بهشت ساكن گردانيد، پس هفتاد هزار سال ديگر او را در


سدره المنتهى ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را از آسمان به آسمان منتقل نمود تا به آسمان اول رسانيد، پس در آسمان اول ماند تا حق تعالى اراده نمود كه حضرت آدم را خلق كند، پس امر فرمود جبرئيل را تا نازل شود بسوى زمين و قبضه اى از خاك براى بدن آدم فرا گيرد، شيطان لعين سبقت گرفت بسوى زمين و به زمين گفت: خدا مى خواهد از تو خلقى بيافريند و او را به آتش عذاب كند، و چون ملائكه بيايند بگو پناه مى برم به خدا از آنكه از من چيزى بگيريد كه آتش را در آن بهره اى باشد. چون جبرئيل بيامد و زمين استعاذه كرد، جبرئيل برگشت و گفت: پروردگارا! زمين پناه گرفت به تو از من، پس آن را رحم كردم؛ و همچنين ميكائيل و اسرافيل هر يك آمدند و برگشتند، حق تعالى عزرائيل را فرستاد، چون زمين به خدا پناه برد عزرائيل گفت: من نيز پناه مى برم به خدا از آنكه فرمان او نبرم؛ پس قبضه اى از بالا و پائين و تمام روى زمين از سفيد و سياه و سرخ و نرم و درشت زمين گرفت، و به اين سبب اخلاق و رنگهاى فرزندان آدم مختلف شد. پس حق تعالى وحى نمود كه: چرا تو آن را رحم نكردى چنانكه آنها رحم كردند؟ گفت: فرمانبردارى تو بهتر بود از رحم كردن بر آن. پس حق تعالى وحى نمود كه: مى خواهم از اين خاك خلقى بيافرينم كه پيغمبران و شايستگان و اشقيا و بد كاران در ميانشان باشند و تو را قبض كننده ارواح همه گردانيدم؛ و امر كرد جبرئيل را كه بياورد آن قبضه سفيد نورانى را كه طينت مقدس پيغمبر آخر الزمان و اصل همه مخلوقات بود، پس جبرئيل با ملائكه كروبيان و ملائكه صافان و مسبحان بيامدند به نزد موضع ضريح مقدس آن حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنيم و آب تعظيم و آب تكريم و آب تكوين و آب رحمت و آب خوشنودى و آب عفو خمير كردند، پس سر آن حضرت را از هدايت و سينه اش را از شفقت و دستهايش را از سخاوت و دلش را از صبر و يقين و فرجش را از عفت و پاهايش را از شرف و نفسهايش را از بوى خوش آفريد، پس مخلوط نمود آن طينت را با طينت آدم، چون جسد آدم تمام شد به ملائكه وحى فرمود: من بشرى مى آفرينم از گل و چون او را درست كنم و روح در او بدمم همه به


سجده در آئيد نزد او؛ پس ملائكه جسد آدم را برگرفتند و بر در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق تعالى بودند كه هر گاه مامور گردند به سجود، سجده كنند، پس حق تعالى امر نمود روح آدم را كه داخل بدن او شود؛ روح مكان تنگى ديد و از داخل شدن امتناع نمود، حق تعالى امر كرد: به كراهت داخل شو و به كراهت بيرون بيا. چون روح به چشمها رسيد آدم جسد خود را مى ديد و صداى تسبيح ملائكه را مى شنيد؛ چون به دماغش رسيد عطسه اى كرد و خدا او را به سخن آورد و گفت ((الحمد لله)) و آن اول كلمه اى بود كه آدم به آن تكلم نمود، حق تعالى به او وحى فرمود كه: رحمك الله اى آدم! براى رحمت تو را خلق كرده ام و رحمت خود را براى تو و فرزندان تو مقرر كرده ام هرگاه بگويند مثل آنچه تو گفتى؛ پس به اين سبب دعا كردن براى عطسه كننده سنت شد، و هيچ چيز بر شيطان گرانتر نيست از دعا كردن براى عطسه كننده.

چون آدم نظر كرد بسوى بالا ديد بر عرش نوشته است ((لا اله الا الله محمد رسول الله)) و اسماء اهل بيت آن حضرت را ديد كه بر عرش نوشته است، چون روح به ساقش رسيد قبل از آنكه به قدمهايش برسد خواست برخيزد، نتوانست، و به اين سبب خدا فرموده است( خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ ) (1) يعنى: ((آفريده شده است انسان از تعجيل كردن در امور)).

و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: روح صد سال در سر آدم، و صد سال در سينه، صد سال در پشت، صد سال در رانها، صد سال در ساقها و صد سال در قدمهاى او بود؛ چون آدم درست ايستاد خدا امر كرد ملائكه را به سجود و اين بعد از ظهر روز جمعه بود، پس در سجده بودند تا وقت عصر، پس آدم از پشت خود صدائى شنيد كه تسبيح و تقديس الهى مانند صداى مرغان مى كرد، گفت: پروردگارا! اين چه صدا است؟

فرمود: اى آدم! اين تسبيح محمد عربى است كه بهترين اولين و آخرين است، پس سعادت براى كسى است كه او را متابعت و اطاعت كند و شقاوت براى كسى است كه

____________________

1-سوره انبياء 37.


مخالفت او كند، پس بگير اى آدم عهد مرا و او را مسپار مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان عفيفه و طيبه و صلبهاى پاكيزه از مردان پاك.

آدم گفت: الها! سبب اين مولود شرف و بها و حسن و وقار مرا زياد گردانيدى.

پس حق تعالى از طينت يك دنده آدم حوا را آفريد و خواب را بر آدم مستولى گردانيد و چون بيدار شد حوا را نزد بالين خود ديد، گفت: تو كيستى؟

گفت: منم حوا، خدا مرا براى تو آفريده است.

آدم گفت: چه نيكو است خلقت تو.

حق تعالى وحى فرمود بسوى آدم كه: اين كنيز من است و تو بنده منى و شما را خلق كرده ام براى خانه اى كه نام آن بهشت است، پس مرا به پاكى ياد كنيد و حمد و سپاس من بگوئيد، اى آدم! خواستگارى كن حوا را از من و مهرش را بده.

آدم گفت: مهر او چيست؟ فرمود: مهرش آن است كه ده مرتبه صلوات فرستى بر محمد و آل محمد.پس آدم گفت: پروردگارا! پاداش تو بر اين نعمت آن است كه تو را سپاس و شكر كنم تا زنده ام. پس حوا را تزويج نمود و قاضى خداوند عالميان بود و عقد كننده جبرئيل بود و گواهان ملائكه مقربين بودند، پس ملائكه در عقب آدم مى ايستادند، آدم عرض كرد: به چه سبب ملائكه در عقب من مى ايستند؟ حق تعالى فرمود: براى آنكه نظر كنند به نور محمد كه در صلب توست. عرض كرد: پروردگارا! آن نور را از صلب در پيش روى من قرار ده تا ملائكه در مقابل روى من بايستند؛ پس ملائكه در مقابل او صف كشيده ايستادند، آدم از حق تعالى سوال نمود آن نور در جائى ظاهر شود كه آدم نيز تواند ديد.

پس حق تعالى نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در انگشت شهادت او ظاهر گردانيد و نور علىعليه‌السلام را در انگشت ميانين و نور فاطمهعليهم‌السلام را در انگشت بعد از آن و نور حسنعليه‌السلام را در انگشت كوچك و نور حسينعليه‌السلام را در انگشت مهين، و پيوسته اين انوار از حضرت آدم ساطع بود مانند آفتاب، و آسمانها و زمين و عرش و كرسى و سرا پرده هاى عظمت و جلال


همگى به آن انوار منور گرديده بودند و هرگاه آدم مى خواست با حوا نزديكى كند او را امر مى فرمود وضو بسازد و خود را معطر و خوشبو گرداند و مى گفت: خدا اين نور را روزى تو خواهد كرد و آن امانت و ميثاق خداست؛ پس پيوسته آن نور با آدم بود تا آنكه حوا به شيثعليه‌السلام حامله شد، پس آن نور منتقل شد به جبين حوا و ملائكه نزد حوا مى آمدند و او را تهنيت مى گفتند، پس چون شيث متولد شد نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جبين او مشتعل شد، پس جبرئيل پرده اى در ميان حوا و او آويخت و از چشمها پنهان شد، چون به حد بلوغ رسيد آدمعليه‌السلام او را طلبيد و گفت: اى فرزند! نزديك شد كه من از تو مفارقت نمايم، نزديك من بيا كه من عهد و پيمان از تو بگيرم چنانكه حق تعالى از من گرفت، پس آدم سر خود را بسوى آسمان بلند كرد و چون خدا مراد او را مى دانست امر كرد ملائكه را باز ايستادند از تسبيح و تقديس و بالهاى خود را درهم پيچيدند و مشرف شدند ساكنان بهشت از غرفه هاى خود و ساكن شد صداى درهاى بهشت و جارى شدن نهرها و صداى برگهاى درختان و همگى گردن كشيدند براى شنيدن نداى آدم، و حق تعالى وحى كرد به او كه: اى آدم! بگو آنچه مى خواهى. عرض كرد: اى خداوند هر نفس و روشنى بخش قمر و شمس! مرا آفريدى به هر نحو كه خواستى و به من سپردى آن نور مقدس را كه از آن تشريفها و كرامتها ديدم و آن نور منتقل شد به فرزندم شيث و مى خواهم عهد و پيمان بگيرم چنانكه بر من گرفتى و تو را گواه مى گيرم بر او. پس ندا از جانب حق تعالى رسيد: اى آدم! بگير بر فرزند خود شيث عهد را و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را؛ پس حق تعالى امر كرد جبرئيل را كه به زمين فرود آمد با هفتاد هزار ملك و هر يك علم تسبيح در دست گرفته و جبرئيل حرير و قلمى در دست داشت كه به قدرت الهى آفريده شده بودند، پس رو كرد جبرئيل به آدم و گفت: اى آدم! حق تعالى تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: بنويس براى فرزندت نامه عهد و پيمان خلافت و نبوت را و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را.آدم نامه را نوشت و جبرئيل بر او مهر زد و به شيث تسليم نمود و دو جامه سرخ بر


او پوشانيد از نور آفتاب روشنتر و از رنگ آسمان خوش آيندتر كه بريده و دوخته نشده بودند بلكه خداوند جليل فرمود: باشيد پس بهم رسيدند. و پيوسته نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جبين شيث لامع بود تا آنكه محاوله بيضا را تزويج نمود و جبرئيل آن حوريه را به عقد شيث در آورد، و چون با وى نزديكى نمود حامله شد به ((انوش))، پس منادى ندا كرد او را كه: گوارا و مبارك باد تو را اى بيضا كه حق تعالى نور سيد پيغمبران و بهترين اولين و آخرين را به تو سپرد. چون انوش متولد شد و به حد كمال رسيد شيث عهد و پيمان از او گرفت و نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از او منتقل شد به فرزندش قينان و از او به مهلائيل،و از او به ادد، و از او به اخنوخ كه ادريسعليه‌السلام است، و از ادريس منتقل شد به متوشلخ و عهد از او گرفت، پس منتقل شد بسوى لمك، پس بسوى حضرت نوحعليه‌السلام، و از نوح به سام، و از او به ارفخشد، و از او به غابر، و از او به قالع، و از او به ارغو، و از او به شارغ، و از او به تاخور، و از او به تارخ، و از او به ابراهيمعليه‌السلام، و از او به اسماعيل، و از او به قيدار، و از او به هميسع، و از او بسوى نبت، و از او به يشحب، و از او به ادد، و از او به عدنان، و از او به معد، و از او به نزار، و از او به مضر، و از او به الياس، و از او به مدركه، و از او به خزيمه، و از او به كنانه، و از او به قصى، و از او بسوى لوى، و از او بسوى غالب، و از او بسوى فهر، و از او بسوى عبد مناف، و از او به هاشم كه او را ((عمر و العلا)) مى گفتند و نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روى او ساطع بود به حدى كه چون داخل مسجد الحرام مى شد كعبه از نور او روشن مى شد، و پيوسته از روى انورش روشنائى بسوى آسمان بلند مى شد. و چون از مادرش ((عاتكه)) متولد شد دو گيسو داشت مانند گيسوهاى اسماعيل كه نور آنها بسوى آسمان ساطع بود، پس اهل مكه از مشاهده اين حال تعجب كردند و قبايل عرب از هر جانب بسوى مكه آمدند و كاهنان به حركت در آمدند و بتها به فضيلت پيغمبر مختار گويا شدند؛ و هاشم به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به قدرت الهى به سخن مى آمدند و او را ندا مى كردند: بشارت باد تو را اى هاشم كه به اين زودى از ذريه تو فرزندى ظاهر خواهد شد كه گرامى ترين خلق باشد نزد خدا و شريفترين عالميان باشد


- يعنى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه خاتم پيغمبران است -؛ و چون هاشم در تاريكى مى گذشت، روشنى او هر طرف را روشن مى كرد. پس چون هنگام وفات عبد مناف شد عهد و پيمان از هاشم گرفت كه نور آن حضرت را نسپارد مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان مسلمه صالحه نجيبه، هاشم قبول عهد نمود. و پادشاهان همه آرزو مى كردند كه دختر خود را به او دهند و مالهاى بسيار براى او مى فرستادند تا شايد به مواصلت ايشان راضى شود؛ و هر روز بسوى كعبه مى آمد و هفت شوط طواف مى كرد و به پرده هاى كعبه مى چسبيد و هر كه به نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت؛ عريان را كسوت مى بخشيد، گرسنه را طعام مى خورانيد، حاجتمند را به حاجت مى رسانيد، قرض صاحبان قرض را ادا مى نمود، هر كه مبتلا به ديه مى شد به نيابت او ادا مى كرد، هرگز در خانه اش به روى صادر و وارد بسته نمى شد، هر گاه وليمه يا اطعامى مى كرد آنقدر نعمت مى كشيد كه زيادتى آن را براى مرغان و وحشيان مى بردند، وصيت كرم او به آفاق جهان رسيد و پادشاهى اهل مكه بر او مسلم گرديد و كليدهاى كعبه و آب دادن حاجيان از چاه زمزم و حجابت كعبه و مهماندارى حاجيان و ساير امور مكه به او رسيد؛ علم نزار، كمان اسماعيل، پيراهن ابراهيم، نعلين شيث و انگشترى نوح را به ميراث گرفت، حاجيان را گرامى مى داشت و رفع حوائج ايشان مى نمود.

و چون هلال ذيحجه طالع مى شد امر مى كرد مردم را جمع شوند نزد كعبه پس خطبه مى خواند و مى گفت: اى گروه مردم! بدرستى كه شما امان يافتگان خدا و همسايگان خانه اوئيد، و در اين موسم زيارت كنندگان خانه خدا مى آيند و ايشان ميهمانان خدايند و ميهمان سزاورتر است به گرامى داشتن از ديگران و حق تعالى شما را مخصوص گردانيده است به اين كرامت و بزودى حاجيان مى آيند بسوى شما ژوليده مو و گرد آلوده از هر دره عميقى و قصد شما مى نمايند از هر مكان دورى، پس ايشان را ميهمانى و حمايت كنيد و گرامى داريد تا خدا شما را گرامى دارد. و به نصيحت او اكابر قريش مالهاى عظيم براى اين امر جسيم بيرون مى آوردند؛ و هاشم حوضهاى پوست نصب مى كرد و از آب زمزم پر مى كرد براى آشاميدن حاجيان،


و از روز هفتم شروع مى كرد به ضيافت ايشان و طعام به جهت ايشان نقل مى نمود بسوى منى و عرفات، و سالى در مكه بهم رسيد و نداشتند چيزى كه ضيافت حاجيان بكنند، هاشم شترى چند داشت به شام فرستاد و فروخت و قيمت آنها را همگى صرف حاجيان كرد و قوت يك شب براى خود نگاه نداشت، و به اين سبب صيت كرمش به اطراف جهان دويد و آوازه همتش به تمام عالم رسيد، و چون خبر او به نجاشى پادشاه حبشه و قيصر پادشاه روم رسيد نامه ها نوشتند و هديه ها براى او فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد شايد نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ايشان منتقل گردد، زيرا كه كاهنان و رهبانان و علماى ايشان خبر داده بودند كه اين نور كه در جبين هاشم است نور آن حضرت است. هاشم قبول نكرد و دخترى از نجباى قوم خود خواست و از او فرزندان ذكور و اناث بهم رسانيد؛ فرزندان ذكور: اسد، مضر، عمرو، صيفى؛ و اما اناث: صعصعه، رقيه، خلاده و شعثا بودند؛ و باز نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جبين او بود و از اين بسيار متالم بود، پس شبى از شبها دور خانه كعبه طواف مى كرد و به تضرع و ابتهال از ايزد متعال سوال نمود كه او به زودى فرزندى كرامت كند كه نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در او بوده باشد، در اين حال او را خواب ربود و در خواب صداى هاتفى را شنيد كه او را ندا كرد كه: بر تو باد به سلمى دختر عمرو كه او طاهره و مطهره و پاكدامان است از گناهان پس مهر گران بده و او را خواستگارى نما كه مانند او را از زنان نخواهى يافت و از او فرزندى تو را روزى خواهد شد كه سيد پيغمبران از او بهم خواهد رسيد. پس هاشم ترسان بيدار شد و فرزندان عم و برادر خود مطلب را جمع كرد و خواب خود را به ايشان نقل كرد.

برادرش مطلب گفت: اى برادر! اين زن كه نام بردى از قبيله بنى نجار است و در ميان قوم خود مشهور و معروف است به نجابت و عفت و كمال و حسن و طراوت و جمال، و قبيله او اهل كرم و ضيافت و عفتند وليكن تو از ايشان در شرافت و نسبت افضلى و جميع پادشاهان آرزوى مواصلت تو دارند، اگر البته به اين امر عازمى رخصت فرما تا ما برويم


و براى تو خطبه كنيم.

هاشم گفت: حاجت بر آورده نمى شود مگر به سعى صاحبش، من خود مى خواهم به تجارت شام بروم و آن كريمه را در عرض راه خواستگارى نمايم.

پس تهيه سفر خود ساز كرد با برادر خود مطلب و پسران عم خود متوجه مدينه طيبه شدند كه قبيله بنى نجار در آنجا مى بودند، چون داخل مدينه شدند نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از جبين هاشم ساطع بود تمام مدينه را روشن كرد و در جميع خانه هاى ايشان پرتو افكند، اهل مدينه جمله بسوى ايشان آمدند و پرسيدند: شما كيستيد كه هرگز از شما نيكوتر نديده بوديم در حسن و جمال خصوصا صاحب اين نور لامع كه خورشيد جمال او جهان را روشن كرده است؟

مطلب گفت: مائيم اهل خانه خدا و ساكنان حرم حق تعالى، مائيم فرزندان لوى بن غالب و اين برادر من است هاشم بن عبد مناف، و از براى خواستگارى بسوى شما آمده ايم و مى دانيد كه اين برادر مرا تمام پادشاهان اطراف استدعاى مواصلت نمودند و ابا كرد و خود رغبت نمود كه سلمى را از شما طلب نمايد.

پدر سلمى در ميان آن گروه بود پس مبادرت نمود به جواب او و گفت: شمائيد ارباب عزت و فخر و شرف و سخاوت و فتوت وجود و كرم، آن كريمه كه شما خطبه او مى نمائيد دختر من است و او مالكه اختيار خود است و ديروز با زنان اكابر قبيله به سوق بنى قينقاع رفته است اگر در اينجا توقف مى نمائيد مشمول عنايت و كرامت ما خواهيد بود و اگر به آن سوق تشريف مى بريد مختاريد، اكنون بگوئيد كدام يك از شما خواستگارى او مى نمائيد؟ گفتند: صاحب اين نور ساطع و شعاع لامع، چراغ بيت الله الحرام و مصباح ظلام، صاحب جود و اكرام هاشم بن عبد مناف. پدر سلمى گفت: به به، به اين نسبت بلند پايه شديم و سر بر اوج رفعت كشيديم و رغبت ما به او زياده است از رغبت او به ما، ليكن چون او مالكه اختيار خود است با شما مى رويم بسوى او، اكنون فرود آئيد اى بهترين زوار و فخر قبيله نزار.

پس ايشان را با نهايت عزت و مكرمت فرود آورد و به انواع ضيافتها و كرامتها ممتاز


گردانيد، شتران نحر كرد و خوانهاى بسيار كشيد؛ جميع اهل مدينه و قبيله اوس و خزرج براى مشاهده نور جمال هاشم بيرون آمدند، و علماى يهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در ديده ايشان تيره شد چون در تورات خوانده بودند كه اين نور از علامات پيغمبر آخر الزمان است، از مشاهده اين حال ملول و گريان شدند، و عوام ايشان سبب گريان شدن آنها را جويا شدند، گفتند: اين علامت كسى است كه بزودى ظاهر شود و خونها بريزد و ملائكه در جنگ او را مدد كنند، در كتابهاى شما نام او ((ماحى)) است و اين نور اوست كه ظاهر شده است، پس ساير يهود از استماع اين خبر گريان شدند و جمله كينه هاشم را به دل گرفتند و آن روز عزم بر اطفاء نور آن حضرت نمودند.

چون روز ديگر صبح طالع شد هاشم اصحاب خود را امر نمود كه جامه هاى فاخر پوشيدند و خودها بر سر گذاشتند و زره ها در بر كردند و علم نزار را بلند كردند و هاشم را در ميان گرفتند مانند ماه در ميان ستارگان، غلامان در پيش و اتباع و حشم در عقب روان گرديدند و با اين تهيه متوجه بازار بنى قينقاع شدند.

پدر سلمى و اكابر قوم او با جمعى از يهودان در خدمت ايشان روان شدند، چون نزديك آن بازار رسيدند مردم اهل شهرها و واديهاى نزديك و دور در آنجا حاضر بودند، همگى دست از كارهاى خود برداشته حيران نور جمال هاشم شده بودند و از هر طرف بسوى ايشان دويدند، سلمى نيز در ميان آن گروه ايستاده محو جمال هاشم گرديده بود ناگاه پدرش به نزد او آمد و گفت: بشارت مى دهم تو را به امرى كه مورث سرور و شادى و فخر و عزت ابدى است براى تو. سلمى گفت: آن بشارت چيست؟

گفت: اى سلمى! اين آفتاب اوج عزت و ماه برج كرامت و رفعت كه مى بينى به خواستگارى تو آمده است و در اطراف جهان و كرم و سخاوت و عفت و كفاف معروف است.

سلمى از غايب حيا رو از پدر گردانيد، پدرش از فحاوى كلام او رضا و خشنودى فهميد، پس هاشم در كنارى خيمه حرير سرخ بر پا كرد و سرا پرده ها بر دور آن زدند


و چون در خيمه خود قرار گرفت اهل سوق از هر سو به نزد ايشان جمع شدند و تفحص احوال ايشان مى كردند، بعد از اطلاع از حقيقت حال نائره حسد در كانون سينه ايشان مشتعل شد، زيرا سلمى در حسن و جمال و عفت و ادب و حسن خلق و كمال نادره زمان و يگانه دوران بود.

پس شيطان به صورت پير مردى متمثل شد و نزد سلمى آمد و گفت: من از اصحاب هاشم و براى نصيحت و خير خواهى تو آمده ام، اين مرد اگر چه در حسن و جمال آن مرتبه دارد كه ديدى وليكن بسيار كم رغبت است به زنان و زنى را كه بسيار دوست دارد بيشتر از دو ماه نگاه نمى دارد، زنان بسيار خواسته و طلاق گفته است و او را در جنگها شجاعتى نيست و بسيار ترسان و جبان است.

سلمى گفت: اگر آنچه مى گوئى در حق او راست باشد اگر قلعه هاى خيبر را براى من پر از طلا و نقره كند در او رغبت ننمايم. پس شيطان لعين اميدوار شد و به صورت شخصى ديگر از اصحاب هاشم متمثل شد و به نزد سلمى آمد و مانند آن افسانه ها بار ديگر بر او خواند.

باز به صورت ثالثى مصور شد و آن اكاذيب را اعاده نمود، پس چون پدر سلمى به نزد او آمد او را ملول و غمگين يافت، گفت: اى سلمى! چرا محزونى؟ امروز هنگام شادى و سرور توست كه عزت و كرامت ابدى تو را ميسر گرديده است.

سلمى گفت: اى پدر! مى خواهى مرا به شخصى تزويج كنى كه رغبت به زنان ندارد و طلاق بسيار مى گويد و ترسان است در جنگها؟

پدر سلمى چون اين سخن شنيد خنديد و گفت: والله كه اين مرد به هيچ يك از اين صفات كه ذكر كردى متصف نيست، به جود و كرم او مثل مى زنند، از بسيارى طعام كه به مهمانان خورانيده و وفور گوشت و استخوان كه براى ايشان شكسته او را هاشم ناميده اند و هرگز زنى را طلاق نگفته است و در شجاعت و بسالت مشهور آفاق است و در خوشخوئى و خوشزبانى نظير خود ندارد و البته آن كه اين سخن را به تو گفته است شيطان خواهد بود.


چون روز ديگر شد سلمى هاشم را ديد و از محبت آن نور كه در جبين مبين او بود بيتاب گرديد و رسولى نزد او فرستاد كه: فردا مرا خواستگارى كن و مهر هر چه از تو بطلبند مضايقه مكن كه من تو را مساعدت مى نمايم از مال خود، پس روز ديگر هاشم با اصحاب كبار خود به خيمه پدر سلمى آمدند و هاشم و مطلب و پسران عم ايشان در صدر خيمه نشستن و جميع اهل مجلس از حيرت جمال هاشم نظر از وى بر نمى داشتند، پس مطلب به سخن در آمده گفت: اى اهل شرف و كرامت و فضل و نعمت! مائيم اهل بيت الله الحرام و صاحبان مشاعر عظام و بسوى ما مى شتابند طوايف انام و خود مى دانيد شرف و بزرگوارى ما را و بر شما ظاهر است نور باهر محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه حق تعالى او را مخصوص ما گردانيده است و مائيم فرزندان لوى بن غالب و آن نور از آدم فرود آمده است تا آنكه به پدر ما عبد مناف رسيده است و از او به برادرم هاشم منتقل گرديده و حق تعالى آن نعمت را بسوى شما فرستاد و آمده ايم براى او فرزند گرامى شما را خواستگارى كنيم.

عمر و (پدر سلمى) گفت: براى شما است تحيت و اكرام و اجابت و اعظام، ما قبول كرديم خطبه شما را و اجابت نموديم دعوت شما را وليكن ناچار است عمل كردن به عادت قديم ما كه مهرى گران براى اين امر ذى شان مقدم داريد و اگر نه اين عادت قديم پيوسته در ميان ما بوده من اظهار اين نمى كردم.

مطلب گفت: ما صد ناقه سياه چشم سرخ مو براى شما مى فرستيم.

پس شيطان كه از جمله حضار مجلس بود گريست و نزد پدر سلمى آمد و گفت: مهر را زياد كن. عمرو گفت: اى بزرگواران! قدر دختر ما نزد شما همين بود؟

مطلب گفت: هزار مثقال طلا نيز مى دهم.

باز شيطان اشاره كرد بسوى عمرو كه: طلب كن زيادتى مهر را.

عمر و گفت: اى جوان! تقصير كردى در حق ما.

مطلب گفت: يك خروار عنبر و ده جامه سفيد مصرى و ده جامه عراقى نيز اضافه كردم.


باز شيطان امر به زيادتى كرد، عمرو گفت: نزديك آمدى و احسان كردى باز كرامت فرما.

مطلب گفت: پنج كنيز هم براى خدمت ايشان مى دهم.

باز شيطان اشاره كرد: بيشتر بطلب، عمرو گفت: اى جوان! آنچه مى دهى باز به شما بر مى گردد.

مطلب گفت: ده اوقيه مشك و پنج قدح كافور نيز اضافه كردم، آيا راضى شديد؟

باز شيطان خواست وسوسه كند، عمرو بانگ بر او زد و گفت: اى پير بد ضمير! دور شو كه مرا در اين مجلس خجلت دادى.

پس مطلب او را زجر كرد و از خيمه بيرونش كردند و يهودان نيز با اندوه و مذلت بيرون رفتند! سر كرده يهودان به پدر سلمى گفت: اين مرد پير حكيم ترين دانايان شام و عراق است چرا از تدبير او بيرون مى روى؟ و ما راضى نمى شويم كه دختر خود را به غريبى كه از بلاد ما نيست بدهى.

پس چهار صد نفر يهود كه حاضر بودند شمشيرها كشيدند و در برابر ايستادند و سادات حرم چهل نفر بودند، ايشان نيز شمشيرها كشيدند و مطلب بر سر كرده يهود حمله آورد و هاشم بر شيطان ملعون حمله كرد، شيطان گريخت و هاشم بر او رسيد و او را گرفته بلند كرد و به زمين زد، چون نور رسالت بر او تابيد نعره اى زد و مانند باد تندى از زير دست او بيرون رفت و هاشم چون به جانب مطلب نظر كرد ديد سر كرده يهود را به دو نيم كرده است و هاشم و اصحاب او بسيارى از يهود را كشتند، و چون خبر به مدينه رسيد مردان و زنان به آن طرف دويدند و چون هفتاد نفر از يهود كشته شدند رو به هزيمت نهادند و عداوت يهود نسبت به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم محكمتر شد، پس هاشم گفت: ظاهر شد تاويل خواب من.

عمرو از آنها التماس نمود كه: دست از ايشان برداريد و شادى را به اندوه مبدل مسازيد، پس هاشم به خيمه خود مراجعت و اسباب وليمه مهيا نمود و جميع حاضران را اطعام كرد.


عمرو به نزد دختر آمد و گفت: شجاعت هاشم را مشاهده نمودى؟ اگر من از او التماس نمى كردم يكى از يهود را زنده نمى گذاشت.

سلمى گفت: اى پدر! آنچه خير مرا در آن مى دانى بكن و از ملامت لئيمان پروا مكن.

عمرو به نزد اهل حرم آمده گفت: اى بزرگواران! غم و كينه را از دلها بيرون كنيد، دختر من هديه شماست و از شما هيچ چيز توقع ندارم. مطلب گفت: آنچه گفته ايم با زيادتى مى دهيم؛ و رو كرد بسوى هاشم و گفت: اى برادر! به آنچه گفتم راضى شدى؟ گفت: بلى. پس با يكديگر مصافحه كردند، عمرو زر بسيار و مشك و عنبر و كافور فراوان بر هاشم و مطلب و ساير اصحاب ايشان نثار كرد و همگى بار كرده به مدينه مراجعت نمودند و در مدينه زفاف آن غره عبد مناف با آن دره صدف كرامت و عفاف متحقق شد، و بعد از تحقق التيام و مشاهده اخلاق پسنديده آن بدر تمام سلمى آنچه از هاشم به علت مهر گرفته بود با اضعاف آن رد كرد، و در همان شب در شاهوار نطفه طيبه عبدالمطلب در صدف رحم طاهره سلمى منعقد شد و نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جنين مكين سلمى ساطع گرديد و اهل يثرب همگى سلمى را براى آن كرامت عظمى تهنيت گفتند و از آن نور حسن و طراوت آن گوهر يگانه مضاعف گرديد و زنان مدينه به مشاهده جمال او آمده از نور و ضياى او حيران مى شدند؛ به هر درخت و سنگ و كلوخى كه مى گذشت او را تحيت و سلام و تهنيت و اكرام مى گفتند: پيوسته از جانب راست خود ندائى مى شنيد كه ((السلام عليك يا خير البشر)). و اين غرائب را به هاشم نقل مى كرد و از قوم اخفا مى نمود، تا آنكه شبى شنيد منادى او را ندا كرد كه: بشارت باد تو را كه خدا به تو ارزانى داشت فرزندى را كه بهترين اهل شهرها و صحراها است. چون سلمى اين ندا را شنيد ديگر نگذاشت هاشم به او نزديكى كند، هاشم چند روزى بعد از آن در مدينه ماند و وداع كرد سلمى را و گفت: اى سلمى! به تو سپردم امانتى را كه حق تعالى به آدم سپرد و آدم به شيث سپرد و پيوسته اكابر دين اين نور مبين را به يكديگر سپرده اند تا آنكه به ما رسيد و كرامت ما به سبب آن مضاعف گرديد و اكنون آن نور را به امر


الهى به تو سپردم و از تو عهد و پيمان مى گيرم كه آن را حراست و محافظت نمائى، و اگر در غيبت من آن فرزند به ظهور آيد بايد كه نزد تو از ديده گرامى تر و از جان و زندگانى عزيزتر باشد، و اگر توانى چنان كن كه ديده اى بر او نيفتد كه حاسدان و دشمنان او بسيارند خصوصا يهودان كه عداوت ايشان در اول امر بر تو ظاهر شد و اگر از اين سفر بر نگردم و خبر وفات من به تو رسد بايد در محافظت و كرامت او تقصير ننمائى، چون به سن شباب رسد او را به حرم خدا برگردانى و او را از عموهايش دور نگردانى كه حرم خدا خانه عزت و نصرت ماست.

سلمى گفت: سخنان تو را شنيدم و به جان قبول كردم و دلم را از ذكر مفارقت خود به درد آوردى و از حق تعالى سوال مى نمايم كه تو را بزودى به من برگرداند.

پس هاشم با برادر خود و ساير اقارب بيرون آمد، هاشم رو بسوى ايشان كرد و گفت: اى برادران و خويشان! مرگ راهى است كه هيچ كسى را از آن چاره نيست و من از شما غايب مى شوم و نمى دانم كه بسوى شما بر مى گردم يا نه و شما را وصيت مى كنم كه با يكديگر متفق باشيد و از هم جدا مشويد كه مورث مذلت و خوارى شما مى گردد نزد پادشاهان و غير ايشان و دشمنان در عزت و دولت شما طمع مى كنند؛ برادرم مطلب را خليفه خود مى كنم بر شما زيرا كه او عزيزترين خلق است نزد من، اگر وصيت مرا بشنويد و او را پيشواى خود دانيد و كليدهاى كعبه و سقايت زمزم و علم جد ما نزار و آنچه از كرامتهاى پيغمبران به ما رسيده است به او تسليم نمائيد فيروز و سعادتمند مى گرديد؛ و ديگر وصيت مى كنم شما را در حق فرزندى كه در رحم سلمى است كه او را شأنى عظيم و رتبه اى بزرگ خواهد بود، پس در هيچ باب مخالف قول من مكنيد.

گفتند: شنيديم گفتار تو را و اطاعت كرديم فرموده تو را وليكن دلهاى ما را به وصيت خود شكستى. پس هاشم به جانب شام متوجه شد، چون به مقصد رسيد و متاع خود را فروخت و امتعه مناسب خريد و تحفه ها و هديه ها براى سلمى تحصيل كرد و خواست كه متوجه جانب مدينه سفر كند او را عارضه اى روى داد و از رفيقان باز ماند و روز ديگر مرضش


سنگين شد پس به رفقا و غلامان و خدمتكاران خود گفت: علامت مرگ در خود مشاهده مى نمايد و گويا مرا از اين درد رهائى نيست، بر گرديد بسوى مكه و چون به مدينه برسيد سلام مرا به سلمى برسانيد و او را تعزيه بگوئيد و در باب فرزندم به او وصيت نمائيد كه من غمى به غير از آن فرزند ارجمند ندارم؛ پس بعد از دو روز كه آثار موت بر او ظاهر گرديد و عساكر ارتحال نزد او متواتر رسيد فرمود: مرا بنشانيد، و دوات و كاغذى طلبيد، بعد از ذكر نام مقدس جناب ايزدى نوشت كه: اين نامه اى است كه بنده ذليلى نوشته است در وقتى كه فرمان مولاى او به او رسيده بود كه بار بندد از نشاءه فانى دنيا به سوى نشاءه باقى عقبى. اما بعد، اين نامه را در هنگامى نوشتم كه جان در كشاكش مرگ بود و هيچ كس را از مرگ گريزى نيست، اموال خود را بسوى شما فرستادم كه در ميان خود بالسويه قسمت كنيد، و آن كريمه را كه از شما دور است و نور شما با اوست و عزت شما نزد اوست يعنى سلمى فراموش مكنيد، وصيت مى كنم شما را به احترام فرزند او و رعايت حق او، فرزندان مرا سلام برسانيد، پيام و سلام مرا به سلمى برسانيد و بگوئيد: آه آه كه من از قرب و وصال او سير نشدم و به ديدار فرزند دلبند خود بهره مند نشدم، و سلام و رحمت خدا بر شما باد تا روز قيامت. پس نامه را پيچيد و به مهر خود مزين كرد و به ايشان سپرد و گفت: مرا بخوابانيد، چون خوابيد نظر به سوى آسمان افكند و گفت: مدارا كن اى رسول خداوند من به حق نور مصطفىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه من حامل آن بودم؛ چون اين را گفت به آسانى به عالم بقا رحمت نمود گويا چراغى بود خاموش شد.

پس آن جناب را تجهيز و تغسيل و تكفين نمودند و در غره شام آن معدن كرم و انعام را دفن كردند و بسوى مكه روان شدند، چون به مدينه رسيدند صدا به ناله واها شما! بلند كردند، از استماع اين صداى وحشت افزا زنان و مردان مدينه از خانه ها بيرون دويدند.

سلمى و پدر او و خويشان او جامه چاك كردند، سلمى فرياد بر آورد: واها شما! كرم و عزت از موت تو مردند، كه خواهد بود بعد از تو براى فرزندى كه او را نديده اى و ميوه او را نچيده اى؟


پس سلمى شمشير هاشم را كشيده شتران و اسبان او را پى كرد و قيمت همه را از مال خود تسليم كرد و به وصى هاشم گفت: مطلب را از من دعا برسان و بگو كه من بر عهد برادر تو هستم و مردان بعد از او بر من حرامند.

چون غلامان و اموال هاشم به مكه رسيدند زنان مكه موها پريشان كرده گريبانها دريدند، آسمان و زمين بر ايشان گريستند؛ چون وصيتنامه آن جناب را گشودند مصيبت ايشان تازه شد و به وصيت او مطلب را رئيس و پيشواى خود گردانيدند، و علم اكرم نزار و كليدهاى كعبه و سقايت زمزم و رفاه حاجيان حرم و كمان اسماعيل و نعلين شيث و پيراهن ابراهيم و انگشتر نوح و ساير مكازم انبياء كه در دست ايشان بود همه را به مطلب تسليم نمودند.

چون هنگام وضع حمل سلمى شد المى كه زنان را مى باشد به او نرسيد، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت: اى زينب زنان بنى نجار! پرده ها بر فرزندت بياويز و از ديده نظارگيان مستور دار كه اهل جميع اقطار از او سعادتمند گردند.

چون سلمى صداى منادى را شنيد درها را بست و پرده ها را آويخت و كسى را از حال خود مطلع ننمود، پس ناگاه ديد كه حجابى از نور بر او زده شد از زمين تا آسمان تا شياطين نزديك او نيايند، پس شيبه الحمد متولد شد و نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از او ساطع گرديد، در ساعت خنديد و تبسم نمود، چون او را در بر گرفت موى سفيدى در سر او ديد و به اين سبب او را شيبه الحمد نام كردند. سلمى ولادت خود را پنهان كرد تا يك ماه كسى بر ولادت او مطلع نشد، بعد از يك ماه كه قوابل و زنان اقارب او مطلع شدند و به تهنيت او آمدند، از غرائب احوال آن مولود متعجب شدند؛ چون دو ماهه شد به راه افتاد! و يهودان كه او را مى ديدند از اندوه و كينه او بيتاب مى شدند چون مى دانستند كه آن نورى كه از او ساطع است نور پيغمبرى است كه ايشان را خواهد كشت و دين ايشان را بر طرف خواهد كرد؛ چون هفت سال از عمر شريفش گذشت جوانى شد در نهايت قوت و شدت و صولت، بارهاى گران را بر مى داشت و اطفال را به دست بلند كرده به زمين مى زد.


پس مردى از قبيله بنى الحارث براى حاجتى داخل مدينه شد ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند ماه پاره اى نور از او ساطع است و با جمعى از كودكان بازى مى كند، نزد ايشان ايستاد و محو حسن و جمال او گرديده گفت: زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار او باشى.

او بازى مى كرد و گفت: منم فرزند زمزم و صفا و پسر هاشم و همين بس است براى شرف من. آن مرد نزديك آمده گفت: اى جوان چه نام دارى؟

گفت: منم شيبه پسر هاشم بن عبد مناف، پدرم مرد و عموهاى من جفا كردند با من، با مادر و خالوهاى خود در اين غربت مانده ام، تو از كجا آمده اى اى عم؟

گفت: از مكه آمده ام.

شبيه گفت: چون به سلامت به مكه برگردى و فرزندان عبد مناف را ببينى سلام من به ايشان برسان و بگو: رسالتى دارم بسوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده و عموهايش به او جفا كردند، اى فرزندان عبد مناف! زود فراموش كرديد وصيتهاى هاشم را و ضايع كرديد نسل او را، هر نسيم كه از سوى مكه مى وزد شميم شما را از او مى شنوم و در آرزوى مواصلت شما شبها به روز مى آورم.

آن مرد از استماع اين رسالت گريان شده به سرعت تمام به جانب مكه روان شد، چون به مجلس اولاد عبد مناف در آمد بعد از تحيت و سلام گفت: اى اكابر و اشراف و اى فرزندان عبد مناف! از عزت خود غافل شده ايد و چراغ هدايت خود را در خانه ديگران افروخته ايد، پس پيام عبدالمطلب (شيبه) را به ايشان رسانيده ايشان گفتند: ما ندانستيم كه او به اين مرتبه رسيده است.

آن رسول گفت: بخدا سوگند مى خوردم كه فصحاء در جنب فصاحت او لالند و عقلاء در مكالمه او عاجز، خورشيد اوج حسن و جمال است و نور ديده اهل فضل و كمال.

پس مطلب در همان مجلس مركب طلبيده سوار شد و تنها عنان عزيمت به صوب مدينه معطوف گردانيد و به سرعت تمام خود را به مدينه رسانيد.


چون داخل مدينه شد شيبه الحمد را ديد كه با كودكان بازى مى كند او را به نور محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شناخت و ديد سنگى عظيم برداشته است و مى گويد: منم پسر هاشم كه مشهور است به عظايم.

چون مطلب اين سخن را شنيد ناقه را خوابانيد و گفت: نزديك من بيا اى يادگار برادر من.

پس شيبه بسوى او دويد و گفت: كيستى تو كه دلم بسوى تو مايل گرديد؟ گمان مى برم از اعمام من باشى. گفت: منم مطلب عموى تو؛ و او را در بر گرفته مى بوسيد و مى گريست پس گفت: اى پسر برادر من! مى خواهى تو را ببرم به شهر پدر و عموهايت كه خانه عزت توست؟

گفت: بلى مى خواهم.

پس مطلب سوار شد و شيبه را با خود سوار كرد و بسوى مكه روان شد.

شبيه گفت: اى عم من! به سرعت برو كه مى ترسم خويشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبيله اوس و خزرج با ايشان موافقت كنند و نگذارند مرا بيرون برى.

مطلب گفت: اى فرزند برادر! غم مخور حق تعالى كفايت شر ايشان مى نمايد.

چون يهودان مطلع شدند كه شيبه با عم خود مطلب تنها روانه مكه شده اند طمع كردند در قتل ايشان، يكى از روساى يهود كه او را ((دحيه)) مى گفتند پسرى داشت ((لاطيه)) نام، روزى بيرون آمد با اطفال بازى كند شيبه با استخوان شترى بر سر او زد و سرش را شكست و گفت: اى پسر يهوديه! اجلت نزديك شده است و بزودى خانه هاى شما خراب خواهند شد. چون اين خبر به پدر او رسيد به غايب خشمناك شد و اين كينه علاوه كينه قديم ايشان شد.

پس چون اين خبر را شنيد ندا كرد در ميان قوم خود كه: اى گروه يهودان! آن پسر كه از او مى ترسيديد با عم خود تنها رفته است پس او را دريابيد و هلاك كنيد و از شر او ايمن گرديد! پس هفتاد نفر از يهود اسلحه بر خود راست كرده از عقب ايشان روان شدند، پس در شب چون صداى سم ستوران ايشان به گوش مطلب رسيد گفت: اى پسر برادر! به ما


رسيدند آنها كه از ايشان حذر مى كرديم.

شبيه گفت: اى عم! راه را بگردان.

مطلب گفت: نور جبين تو راهنماى آن گمراهان خواهد بود و به هر سو رويم به ما خواهند رسيد. شيبه گفت: روى مرا بپوشان شايد كه آن نور مخفى گردد.

پس مطلب جامه را سه تا كرده بر روى شيبه افكند، آن نور باز ساطع بود و تفاوتى نكردى، گفت: اى فرزند! اين نور جمال تو خدائى است به گل نمى توان اندود كرد و كسى آن را خاموش نمى تواند نمود، تو را شانى بزرگ و منزلتى و قدرى عظيم نزد حق تعالى هست و آن خداوندى كه آن را به تو عطا كرده هر محذور را از تو دفع خواهد كرد.

چون يهودان به ايشان رسيدند شيبه گفت: اى عم! مرا فرود آور تا قدرت الهى را به تو بنمايم، چون به زمين رسيد بر روى خاك به سجده افتاد و رو بر خاك ماليد و عرض كرد: اى پروردگار نور و ظلمت و گرداننده هفت فلك با رفعت و قسمت كننده روزيهاى هر امت! سوال مى كنم از تو بحق شفيع روز جزا و نور بزرگوارى كه سپرده اى به ما كه رد نمائى از ما مكر دشمنان ما را.

هنوز دعاى او تمام نشده بود كه خيل يهود رسيده در برابر ايشان صف كشيدند و به قدرت الهى مهابتى عظيم از شيبه و عم او بر آنها مستولى شد و از روى تملق و مدارا گفتند: اى بزرگواران نيكوكردار! ما به قصد ضرر شما نيامده ايم وليكن مى خواهيم شيبه را بسوى مادش برگردانيم كه چراغ شهر ما و مايه بركت و نعمت ماست!

شيبه گفت: از شما به غير كينه و مكر نمى بينم و چون قدرت الهى بر شما ظاهر شده است اين سخن مى گوئيد.

پس يهودان خائف و مخذول برگشتند، چون قدرى راه رفتند ((لاطيه)) پسر دحيه به آنها گفت: مگر نمى دانيد كه اين گروه معدن سحرند و ما را جادو كردند، بيائيد تا پياده بگرديم و ايشان را دفع كنيم؛ پس شمشيرها كشيده به جانب آن دو بزرگوار برگرديدند و چون به نزديك ايشان رسيدند مطلب گفت: اكنون مطلب شما ظاهر شد و جهاد با شما


واجب گرديد، پس كمان خود را گرفت و به چند تير چند جوان آنها را به جهنم فرستاد كه همگى به يك دفعه حمله كردند؛ مطلب نام خدا را برده با ايشان جنگ مى كرد و شيبه مى گريست و تضرع به درگاه قادر ذولجلال مى كرد، ناگاه از دور غبارى پيدا شد و صيحه اسبان و قعقعه سلاح شجاعان به گوش ايشان رسيد، چون نزديك شدند مطلب ديد سلمى با پدر خود و چهار صد نفر از شجاعان اوس و خزرج به طلب شيبه آمده اند، چون سلمى يهودان را با مطلب در جنگ ديد بانگ زد بر آنها كه: واى بر شما اين چه كردار است؟

لاطيه رو به هزيمت نهاد، مطلب گفت: به كجا مى روى اى دشمن خدا؟ و با شمشير او به دو نيم كرد، شجاعان اوس و خزرج در ميان يهودان افتاده تمام را كشتند پس به مطلب رو آوردند و مطلب شمشير برهنه در دست داشت، سلمى بر فرزند خود ترسيد و قبيله خود را از قتال منع كرد و خطاب نمود به مطلب كه: تو كيستى كه مى خواهى فرزند شير را از مادر خود جدا كنى؟

مطلب گفت: من آنم كه مى خواهم شرف او را بر شرف و عزت او را بر عزت بيفزايم و بر او مهربانترم از شما و اميدوارم كه حق تعالى او را صاحب حرم و پيشواى امم گرداند و منم عموى او مطلب.

سلمى گفت: مرحبا خوش آمدى، چرا از من رخصت نطلبيدى در بردن فرزند من؟ من شرط كرده ام با پدر او كه چون فرزندى بهم رسد از خود جدا نكنم؛ پس رو به شيبه كرد و گفت: اى فرزند گرامى! اختيار با توست، اگر مى خواهى، با عم خود برو و اگر مى خواهى با من برگرد.

شيبه چون سخن مادر خود را شنيد سر به زير افكند و قطرات اشك فرو ريخت و گفت: اى مادر مهربان! از مخالفت تو ترسانم و مجاورت خانه خدا را خواهانم، اگر رخصت مى فرمائى مى روم و گرنه بر مى گردم.

پس سلمى گريست و گفت: خواهش تو را بر خواهش خود اختيار كردم و به ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم پس مرا فراموش مكن و خبرهاى خود را از من باز مگير؛ او را در برگرفته وداع نمود، به مطلب گفت: اى پسر عبد مناف! امانتى كه برادرت به


من سپرده بود بسوى تو تسليم كردم پس او را محافظت نما، چون هنگام تزويج او شود زنى كه مناسب او باشد در عزت و نجابت و شرف تحصيل كن.

مطلب گفت: اى كريمه بزرگوار! كرم كردى و احسان نمودى، تا زنده ايم حق تو را فراموش نخواهيم كرد.

پس مطلب شبيه را رديف خود سوار نموده بسوى مكه متوجه شدند؛ چون آفتاب جمال شيبه از درهاى مكه طالع شد پرتو نورش بر كوههاى مكه و كعبه تابيد و آن روشنى موجب حيرت اهل مكه گرديد و از خانه ها بيرون شتافتند، چون مطلب را ديدند پرسيدند: اين كيست كه با خود آورده اى؟

براى مصلحت گفت: بنده من است، پس به اين سبب شيبه را ((عبدالمطلب)) ناميدند، او را به خانه آورد و مدتى امر او را مخفى داشت و مردم از نور او تعجب مى نمودند و نمى دانستند كه جد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواهد بود، پس امر او در ميان قريش عظيم شد و در هر امر از او بركت مى يافتند و در هر مصيبت و بليه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدت متوسل به نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى شدند و حق تعالى دفع آن شدائد از آنها مى نمود و معجزات باهرات از آن نور ظاهر مى گرديد.(1)

____________________

1-الانورا 4-62، و روايت در آنجا با تفصيل و اختلاف ذكر شده است.


فصل سوم: در بيان احوال آباء عظام و اجداد كرام حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم

بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد گرديده است بر آنكه پدر و مادر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و جميع اجداد و جدات آن حضرت تا آدمعليه‌السلام همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشركى قرار نگرفته است و شبهه اى در نسبت آن حضرت و آباء و امهات او نبوده است، و احاديث متواتره از طرق خاصه و عامه بر اين مضامين دلالت كرده است(1) ، بلكه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبياء و اوصياء و حاملان دين خدا بوده اند؛ فرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرتند اوصياى حضرت ابراهيمعليه‌السلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكه و حجابت خانه كعبه و تعميرات آن با ايشان بوده است و مرجع عامه خلق بوده اند و ملت ابراهيم در ميان ايشان بوده است و به شريعت حضرت موسى و حضرت عيسىعليهما‌السلام شريعت ابراهيم در ميان فرزندان اسماعيل منسوخ نشد و ايشان حافظان آن شريعت بودند و به يكديگر وصيت مى كردند و آثار انبياء را به يكديگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسيد و عبدالمطلب ابوطالب را وصى خود گردانيد، و ابو طالب كتب و آثار انبياء و ودايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نمود.

____________________

1-مجمع البيان 4/207؛ تفسير فخر رازى 24/174؛ البدايه و النهايه 1/239؛ روضه الواعظين 67؛ سيره ابن كثير 1/189-196.


در فضيلت عبدالمطلبعليه‌السلام احاديث بسيار وارد شده است، چنانكه صحيح از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: عبدالمطلب محشور خواهد شد در روز قيامت امت تنها چون در ايمان در ميان قوم خود تنها بود و بر او خواهد بود سيماى پيغمبران و مهابت پادشاهان.(1)

و در حديث صحيح و معتبر ديگر فرمود: عبدالمطلب اول كسى بود كه قائل شد به بدا و مبعوث خواهد شد در قيامت با حسن پادشاهان و سيماى پيغمبران. پس فرمود: روزى عبدالمطلب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را پى شتران خود فرستاد و دير برگشت پس مضطرب شد و به هر دره اى از پى او فرستاد و چنگ در حلقه كعبه زد و تضرع نمود به درگاه خدا و فرياد كرد: اى پروردگار من! آيا آل خود را كه وعده داده اى او را بر دين ها غالب گردانى هلاك خواهى كرد؟ اگر چنين كنى پس امر ديگر تو را در باب او سانح گرديده است.

و چون آن حضرت را ديد او را در بر گرفته بوسيد و گفت: اى فرزند! ديگر تو را دنبال كارى نمى فرستم مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(2)

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! عبدالمطلب در جاهليت پنج سنت مقرر نمود و حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانيد:

اول - زنان پدران را بر فرزندان حرام كرد پس حق تعالى در قرآن فرستاد( وَلَا تَنكِحُوا مَا نَكَحَ آبَاؤُكُم مِّنَ النِّسَاءِ ) .(3)

دوم - گنجى يافت خمس آن را در راه خدا داد، و حق تعالى فرستاد كه و( وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّـهِ خُمُسَهُ ) .(4)

سوم - چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقايت حاج نمود، و خدا فرستاد( أَجَعَلْتُمْ

____________________

1-كافى 1/446-447.

2- كافى 1/447.

3- سوره نساء: 22.

4- سوره انفال : 41.


سِقَايَةَ الْحَاجِّ ) .(1)

چهارم - در ديه كشتن آدمى صد شتر مقرر كرد، و خدا اين حكم را فرستاد.

پنجم - طواف نزد قريش عددى نداشت، پس عبدالمطلب هفت شوط مقرر كرد، و حق تعالى چنين مقرر فرمود. يا على! عبد الطلمب به ازلام(2) قمار نمى كرد، و بت را عبادت نمى كرد، و حيوانى كه به نام بت براى او مى كشتند نمى خورد و مى گفت: بر دين پدرم ابراهيم باقيم.(3)

و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: جبرئيل به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شده عرض كرد: خدا تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: حرام كردم آتش را بر پشتى كه از او فرود آمده اى يعنى الله و شكمى كه تو را برداشته است يعنى آمنه و كنارى كه تو را كفالت و محافظت كرده است يعنى ابو طالب.(4)

و به سند معتبر از امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه فرمود: والله عبادت نكرد پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه جدم هاشم و نه عبد مناف (بتى را هرگز)(5) بلكه همه نماز مى كردند رو به كعبه بر دين ابراهيم و متمسك به دين آن حضرت بودند.(6)

و در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه: براى هيچكس در پيش كعبه مسند نمى انداختند مگر براى عبدالمطلب، و هيچيك از فرزندانش بر مسند او نمى نشستند براى اجلال و اكرام او، و هرگاه كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تشريف مى آورد و مى خواست بر آن مسند بنشيند و عموهاى او اراده مى كردند او را منع كنند عبدالمطلب مى گفت: بگذاريد فرزند مرا كه او را شانى بزرگ است و عنقريب سيد و بزرگ شما خواهد گرديد و من نور

____________________

1-سوره توبه : 19.

2-ازلام جمع زلم يا زلم است، اين نام بر تيرهاى بى پر كه در جاهليت با آنها قمار مى كردند اطلاق مى شود.

3-خصال 313؛ من لا يحضره الفقيه 4/365.

4-خصال 293؛ معانى الاخبار 136؛ امالى شيخ صدوق 485.

5-اين عبارت از متن عربى روايت اضافه شد.

6-كمال الدين و تمام النعمه 1/174.


سيادت و بزرگى در جبين او مشاهده مى نمايم و بزودى پيشواى جميع خلق خواهد گرديد.

پس آن حضرت را گرفته در كنار خود مى نشانيد و دست بر پشتش مى كشيد و او را مكرر مى بوسيد و مى گفت: هرگز بوسه از اين پاكتر و نيكوتر نديده ام و بدنى از اين نرمتر و پاكيزه تر نيافته ام، و چون عبدالله و ابو طالب از يك مادر بودند رو بسوى ابو طالب مى كرد و مى گفت: اى ابو طالب! اين پسر را شانى بزرگ هست پس چنگ زن در دامان او و او را محافظت كن كه او تنها و يگانه است و از پدر و مادر جدا مانده است، براى او مانند مادر مهربان باش كه بدى به او نرسد؛ پس او را به گردن خود سوار مى كرد و هفت شوط بر دور كعبه طواف مى نمود.

چون شش سال از عمر شريف آن حضرت گذشت مادر آن حضرت در ((ابوا)) كه منزلى است در ميان مكه و مدينه به رحمت ايزدى واصل شد در وقتى كه آن حضرت را به مدينه برده بود نزد خالوهايش از بنى عدى؛ پس چون آن حضرت يتيم ماند از پدر و مادر، رقت و شفقت عبدالمطلب نسبت به او زياده شد، چون هنگام وفات جناب عبدالمطلب شد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر سينه خود نشانيده او را مى بوسيد و مى گريست و رو بسوى ابوطالب گردانيده گفت: اى ابو طالب! محافظت كن اين يگانه را كه بوى پدر نشنيده و مزه شفقت مادر نچشيده، بايد جگر گوشه خود دانى او را و من از ميان همه فرزندان خود تو را اختيار كردم براى خدمت او زيرا كه پدر او با تو از يك مادر است، اى ابو طالب! اگر ايام ظهور و جلالت و رفعت او را دريابى خواهى دانست كه او را نيك شناخته بودم، تا توانى او را پيروى كن و يارى نما او را به دست و زبان و مال خدا، والله كه او بزودى سر كرده شما گردد و پادشاهى و رفعتى او را نصيب شود كه هيچ يك از پدران مرا ميسر نشده بود، اى فرزند! قبول كن وصيت مرا.

ابو طالب عرض كرد: قبول كردم و خدا را بر خود گواه مى گيرم.

پس عبدالمطلب دست ابو طالب را گرفته پيمان را بر او محكم كرد و گفت: الحال مرگ بر من آسان شد؛ و پيوسته آن حضرت را مى بوسيد و مى بوئيد و مى فرمود: گواهى مى دهم


كه نبوسيده ام احدى از فرزندان خود را كه از تو خوشبوتر و خوشروتر باشد؛ كاش زمان عاليشان تو را در مى يافتم؛ پس مرغ روح مقدسش بسوى گلشن قدس پرواز نمود، و در آن وقت هشت سال از عمر شريف حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود، پس ابو طالب آن حضرت را به جان خود چسبانيده يك ساعت در شب و روز از او مفارقت نمى كرد، و او را در پهلوى خود مى خوابانيد، و هيچكس را بر او امين نمى گردانيد.(1)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: براى عبدالمطلب مسند نزد كعبه مى انداختند و براى احدى غير او در آنجا مسند نمى انداختند و فرزندانش نزد سر او مى ايستادند و نمى گذاشتند كسى را نزد آن مسند بيايد، و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون تازه به رفتار آمد روزى آمد و در دامن عبدالمطلب نشست، بعضى از فرزندان او خواستند آن حضرت را دور كنند عبدالمطلب گفت: بگذاريد فرزند مرا كه عنقريب پادشاهى به او مى رسد يا ملك به او نازل مى شود.(2)

و در حديث معتبر منقول است كه داود رقى به خدمت حضرت صادقعليه‌السلام آمد عرض كرد: به مردى مال دادم و مى ترسم به دست من نيايد.

فرمود: چون به مكه روى يك طواف با دو ركعت نماز به نيابت عبدالمطلب بكن و يك طواف ديگر با دو ركعت نماز به نيابت ابو طالب بكن (و يك طواف ديگر با دو ركعت نماز به نيابت عبدالله بكن)(3) ، و همچنين براى آمنه مادر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و فاطمه مادر امير المؤ منينعليه‌السلام بجا آور، چون چنين كردم در همان روز مال به دستم آمد.(4)

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 171.

2- كافى 1/447.

3- عبارتى كه داخل كروشه است از متن عربى روايت اضافه شد.

4- كافى 4/544؛ من لا يحضره الفقيه 2/520.


فصل چهارم: در بيان قصه اصحاب فيل است

بدان كه از جمله معجزات متواتره نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه در زمان عبدالمطلب ظاهر شد قصه اصحاب فيل بود، چنانكه به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون ابرهه بن الصباح (پادشاه حبشه) قصد كرد خانه كعبه را خراب كند و به حوالى مكه معظمه رسيدند بر اموال اهل مكه غارت آوردند و از آن جمله شتران عبدالمطلب را به غارت بردند، پس عبدالمطلب به نزد شاه رفت و رخصت طلبيده داخل شد، ابرهه بر تختى نشسته بود در قبه ديبائى كه براى او نصب كرده بودند و سلام كرد بر او، ابرهه رد سلام كرد و چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد از حسن و بها و نور و ضيا و مهابت و وقار او حيران مانده سوال كرد: آيا در پدران تو نيز اين نور و جمال كه در تو مشاهده مى نمايم بوده است؟

عبدالمطلب فرمود: بلى اى ملك، همه پدران من صاحب نور و حسن و ضيا و عفت و حيا بوده اند.

ابرهه گفت: شما فائق گرديده ايد بر همه خلق به سبب فخر و شرف، و سزاوار است تو را كه سيد و بزرگ قوم خود باشى. پس آن حضرت را بر روى تخت خود نشانيد، و او را فيل سفيدى بود بسيار بزرگ كه دو نيش آن را به انواع جواهر مرصع كرده بود كه ابرهه به آن فيل بر سلاطين ديگر مباهات مى كرد، امر كرد آن فيل را حاضر كنند، پس آن فيل را به انواع زينتها و حلى آراسته حاضر كردند، چون برابر عبدالطملب رسيد آن حضرت را


سجده كرد و هرگز پادشاه خود را سجده نكرده بود و به قدرت الهى و اعجاز نور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به زبان عربى فصيح بر عبدالمطلب سلام كرد و گفت: سلام بر تو باد اى نور بهترين خلايق و اى صاحب خانه كعبه و زمزم و اى جد بهترين پيغمبران و سلام باد بر نورى كه در پشت تو است تن اى عبدالمطلب! با توست عزت و شرف، هرگز ذليل و مغلوب نمى گردى.

چون ابرهه اين عجائب احوال را مشاهده نمود بترسيد و گمان كرد جادو است، امر كرد فيل را برگردانيدند و با عبدالمطلب گفت: به چه كار آمده اى؟ بدرستى كه من شنيده ام آوازه سخاوت و شرف و فضل تو را و ديدم از مهابت و جمال و عظمت تو آنچه بر من لازم گردانيده كه هر حاجت از من طلب نمائى روا كنم، آنچه خواهى بطلب؛ و او را گمان آن بود كه سوال خواهد كرد كه از قصد خراب كردن كعبه برگردد.

پس عبدالمطلب فرمود: اصحاب تو بر شتران من غارت آوردند، امر كن كه آنها را به من پس دهند. ابرهه به خشم آمده گفت: از چشم من افتادى، من آمده ام خراب كنم خانه شرف و مكرمت تو و قوم تو را كه به آن خانه بر عالم فخر مى كنيد و از همه برتر گرديده ايد و آن خانه اى است كه مردم از اطراف عالم به حج او مى آيند، در آن باب سخن نمى گوئى و شتران خود را از من طلب مى كنى؟!

عبد الطملب فرمود: من نيستم صاحب آن خانه كه تو قصد خراب كردن آن را دارى، من صاحب شترانم كه اصحاب تو گرفته اند، من در مال خود با تو سخن گفتم و آن خانه صاحبى دارد از همه كس قادرتر و منيعتر است و او اولى است به حمايت و حراست خانه خود از ديگران.

ابرهه حكم كرد شتران آن حضرت را رد كردند و به مكه مراجعت كرد.

ابرهه با فيل بزرگ و لشكر بسيار متوجه حرم شد، چون به نزد حرم رسيد فيل داخل نشد و خوابيد، چون او را مى گذاشتند بر مى گشت و چون او را جبر مى كردند به دخول حرم مى خوابيد.


عبدالمطلب امر كرد غلامان خود را كه: پسر مرا بطلبيد، چون عباس را آوردند فرمود: اين را نمى خواهم پسر مرا بطلبيد، هر يك را مى آوردند مى گفت: اين را نمى خواهم پسر مرا بطلبيد تا آنكه عبدالله والد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حاضر شد، فرمود: اى فرزند! برو بر بالاى ابو قبيس(1) و نظر كن به ناحيه دريا و هر چه بينى كه از آن جانب مى آيد مرا خبر ده؛ چون عبدالله بر كوه ابو قبيس بالا رفت ديد كه مرغان از ابابيل مانند سيل و شب تار رو به آن طرف آورده بر ابو قبيس نشستند، از آنجا بلند شده هفت شوط بر گرد كعبه طواف كرده و هفت مرتبه ميان صفا و مروه سعى كردند، پس عبدالله بسوى عبدالمطلب شتافت و آنچه ديده بود معروض داشت، عبدالمطلب فرمود: اى فرزند! ببين كه بعد از اين چه مى كنند مرا خبر ده.

پس عبدالله خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند، عبدالمطلب اهل مكه را فرمود: برويد بسوى لشكرگاه ايشان و غنيمتهاى خود را برداريد؛ چون اهل مكه به لشكرگاه ايشان رسيدند ديدند كه مانند چوبهاى پوشيده افتاده اند، و هر يك از آن مرغان سه سنگ در منقار و چنگالهاى خود دارند و به هر سنگى يكى از آن گروه را مى كشند، و چون همه را هلاك كردند برگشتند و پيش از آن كسى مانند آن مرغان نديده بود و بعد از آن نيز نديدند، و چون همه هلاك شدند عبدالمطلب به نزد خانه كعبه آمد و چنگ زد در پرده هاى كعبه و شعرى چند خواند كه مضمون آنها حمد خدا بود بر آن نعمت عظمى، و برگشت و شعرى چند خواند مشتمل بر ملامت قريش بر ترك خانه كعبه و اظهار تنهائى خود در برابر آن داهيه و نگريختن از آن و توكل نمودن بر جناب اقدس الهى.(2)

و به سند صحيح از آن حضرت منقول است كه: چون لشكر پادشاه حبشه كه براى خرابى كعبه آمده بودند شتران عبدالمطلب را به غارت برده بودند عبدالمطلب به نزد او آمد و رخصت طلبيد، ابرهه پرسيد: براى چه كار آمده است؟

____________________

1-ابو قبيس : كوهى است مشرف بر مكه.

2- امالى شيخ مفيد 312؛ امالى شيخ طوسى 80.


گفتند: براى شتران او كه برده اند آمده است كه رد نمايند به او.

پادشاه گفت: اين مرد بزرگ جماعتى است، من آمده ام كه محل عبادت آنها را خراب كنم، او در آن باب شفاعت نمى كند و در باب شتران خود شفاعت مى كند، اگر سوال مى كرد كه دست از خراب كردن خانه بردارم، بر مى داشتم، پس امر كرد شتران را رد كردند.

عبدالمطلب همان جواب گفت كه گذشت؛ پس عبدالمطلب هنگام مراجعت به فيل بزرگ آنها رسيد كه او را ((محمود)) مى گفتند فرمود: اى محمود!

فيل سر خود را به جواب حركت داد.

فرمود: مى دانى كه چرا تو را آورده اند؟

فيل سر را به جانب بالا حركت داد كه: نه.

فرمود: تو را آورده اند كه خانه پروردگار خود را خراب كنى، آيا خواهى كرد؟

فيل با سر اشاره كرد: نه. پس عبدالمطلب به خانه آمد؛ چون صبح روز ديگر شد عزم دخول حرم كردند، فيل امتناع نمود از دخول حرم، عبدالمطلب بعضى از موالى را گفت: بر كوه بالا رو و نظر كن و آنچه ببينى مرا خبر ده؛ چون بالا رفت گفت: سياهى از طرف دريا مى بينم و نزديك است كه برسند؛ چون نزديك شدند گفت: مرغان بسيارند و هر يك در منقار خود سنگريزه دارند به قدر سنگريزه ها كه به انگشتان به يكديگر مى اندازند يا كوچكتر.

عبدالمطلب گفت: بحق خداى عبدالمطلب كه قصد اين جماعت دارند، چون بالاى سر آنها رسيدند سنگها را انداختند و هر سنگى بر سر يكى از آن گروه آمد و از دبر او خارج شد و او را كشت و هيچيك از آنها بيرون نرفت مگر يك نفر كه براى قوم خود خبر برد، و چون ايشان را خبر مى داد ديد يكى از آن مرغان بالاى سر اوست گفت: چنين مرغان بودند، پس سنگى بر سر او انداخته او را نيز هلاك كرد.(1)

____________________

1-كافى 1/447.


و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه: چون حضرت عبدالمطلب به مجلس ابرهه داخل شد تخت ابرهه براى تعظيم او منحنى شد و ميل كرد.(1)

در حديث صحيح ديگر فرمود: آن مرغان مانند پرستك بودند؛ و به روايت ديگر: سرشان مثل سرهاى درندگان بود و منقارشان مانند منقار مرغان.(2)

و در عدد فيلها خلاف است: بعضى گفته اند يك فيل بزرگ بود كه آن را محمود مى گفتند؛ بعضى گفته اند هشت فيل بودند؛ بعضى گفته اند دوازده فيل بودند. و در سبب اين اراده خلاف است: بعضى گفته اند كه در برابر كعبه معظمه در يمن معبدى ساخته بود و مردم را تكليف مى كرد كه بسوى آن خانه حج كنند و بر دور آن طواف نمايند، پس شخصى از قريش شب در آن خانه مانده در و ديوار آن را به فضله خود ملوث نموده گريخت، و به اين سبب آن ملعون در خشم شد و سوگند ياد كرد كعبه را خراب كند.(3) صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه: جمعى از اهل مكه براى تجارت به حبشه رفتند و داخل كنيسه اى از كنائس نصارى شدند و آتشى افروختند براى طعام خود و خاموش نكرده بار كردند، بادى وزيد و آنچه در معبد ايشان بود سوخت، چون داخل كنيسه خود شدند پرسيدند: كى اين كار را كرده است؟ گفتند: جمعى از تجار مكه در اينجا آتش افروخته اند، به آن سبب كنيسه سوخته است؛ چون خبر به پادشاه رسيد در غضب شد و وزير خود ابرهه بن الصباح را فرستاد با چهار صد فيل و صد هزار مرد جنگى و گفت: كعبه ايشان را خراب كن و سنگهاى او را در درياى جده بينداز و مردان آنها را بكش و اموال آنها را غارت كن و احدى از ايشان را مگذار، پس ابرهه با تهيه تمام به جانب مكه روان شد و اسود بن مقصود را چرخچى(4) لشكر خود كرده با بيست هزار كس پيش

____________________

1-امالى شيخ طوسى 682.

2-مجمع البيان 5/541-542.

3- رجوع شود به سيره ابن هشام 1/45؛ سيره ابن كثير 1/30؛ تفسير بغوى 4/525.

4- چرخچيان : صنف توپچى كه پيشرو سپاه بودند. (فرهنگ عميد 2/873)


فرستاد و گفت: برو و مردان و زنان ايشان را بگير و احدى از آنها را مكش تا من بيايم كه مى خواهم آنها را به عذابى بكنم كه احدى از عالميان را چنان عذابى نكرده باشند.

چون اين خبر به مكه رسيد اهل مكه اولاد و اموال خود را جمع كرده عزم گريختن نمودند، عبدالمطلب ايشان را نصيحت كرد كه: اين ننگ است بر شما كه از كعبه دور شويد.

گفتند: ما را تاب مقاومت ايشان نيست اگر بر ما دست يابند همه را مى كشند.

عبدالمطلب فرمود: خداى خانه نمى گذارد ايشان بر خانه ظفر يابند و اگر شما نيز پناه به خانه بريد به شما نيز دست نخواهند يافت.

ايشان نصيحت آن حضرت را قبول نكرده متفرق شدند، بعضى به كوهها و دره ها گريختند و بعضى به دريا نشستند، عبدالمطلب فرمود: من از خدا شرم مى كنم كه از خانه و حرم او بگريزم و من از جاى خود حركت نمى كنم تا حق تعالى ميان ما و ايشان حكم كند.

پس اسود ماند تا ابرهه با آن فيلهاى عظيم و لشكر گران به او ملحق شدند و رو به مكه آوردند و جميع چهار پايان اهل مكه را به غارت بردند و از عبدالمطلب هشتاد ناقه سرخ مو بردند، چون خبر به عبدالمطلب رسيد فرمود: الحمد لله مال خدا بود و براى ضيافت اهل خانه او و حاجيان خانه او نگاهداشته بودم، اگر به من برگرداند او را شكر خواهم كرد اگر بر نگرداند باز شكر خواهم كرد.

پس عبدالمطلب جامه هاى خود را پوشيده و رادى لوى بن غالب را بر دوش افكند و كمربند ابراهيم خليلعليه‌السلام را بر كمر بست و كمان اسماعيل ذبيحعليه‌السلام را بر دوش افكند و بر اسب خود سوار شده بسوى لشكر ابرهه روان شد، خويشان او سر راه بر او گرفتند و گفتند: نمى گذاريم تو را بر وى به نزد ظالمى كه حرمت خانه خدا و حرم او را نمى داند.

فرمود: اى قوم! من از قدرت و لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى دانيد، دست از من برداريد انشاء الله بزودى بسوى شما بر مى گردم.

پس روانه شد، چون نظر آن قوم بر او افتاد از حسن و ضياء او متعجب و از مهابت او بر


خود بلرزيدند و به نزد او آمده التماس كردند كه: برگرد و نزد اين جبار مرو كه سوگند خورده است احدى از شما را زنده نگذارد و ما را رحم مى آيد بر تو با اين حسن و جمال و كمال به تيغ او كشته شوى.

عبدالمطلب گفت: شما مرا به مجلس او بريد و نصيحت را ترك كنيد.

چون خبر عبدالمطلب را به ابرهه رسانيدند و شجاعت و جرات او را ذكر كردند امر كرد كه ملازمانش شمشيرها كشيدند و فيل بزرگ را به مجلس طلبيد و تاج خود را بر سر نهاد و امر به احضار عبدالمطلب نمود، و آن فيل را ((مذموم)) مى گفتند و بر سرش دو شاخ از آهن تعبيه كرده بودند كه اگر بر كوهى مى زد خراب مى كرد، و بر خرطومش دو شمشير بسته بودند، و جنگ تعليمش داده بودند؛ و امر كرد چون عبدالمطلب به مجلس در آيد آن فيل را بر او حمله دهند.

چون عبدالمطلب به مجلس داخل شد جميع حضار را از او دهشتى عظيم بهم رسيد، چون فيل را به او حمله دادند به نزد آن حضرت آمد و سر بر زمين نهاده ذليل و منقاد شد؛ ابرهه از مشاهده اين احوال متحير ماند و از دهشت بر خود لرزيد و به غايب تعظيم و تكريم آن حضرت را در كنار خود نشانيد و عرض كرد: چه نام دارى كه از تو خوشروتر و نيكوتر نديده ام و هر حاجت بطلبى روا كنم و اگر گوئى برگردم بر مى گردم؟

عبدالمطلب فرمود: مرا با اينها كارى نيست، اصحاب تو شترى چند از من برده اند و آنها را براى حاجيان بيت الله مهيا كرده بودم، بگو به من باز دهند.

ابرهه حكم كرد آنها به او پس دادند و گفت: ديگر حاجتى دارى؟

گفت: نه. ابرهه گفت: چرا در باب بلد خود سوال نمى كنى كه من سوگند ياد كرده ام كه كعبه شما را خراب كنم و مردان شما را بكشم؟ وليكن قدر تو را بزرگ يافتم و اگر در اين باب شفاعت نمائى شفاعت تو را قبول مى كنم.

عبدالمطلب فرمود: مرا با آن كارى نيست، چون آن خانه صاحبى دارد كه محتاج به شفاعت من نيست، اگر خواهد دفع ضرر از خانه خود مى تواند كرد.


ابرهه گفت: اينك از عقب تو مى آيم با فيل و لشكر، كعبه و نواحى آن را خراب مى كنم و ساكنان آن را به قتل مى رسانم.

عبدالمطلب فرمود: اگر توانى بكن؛ و بسوى مكه برگشت، و چون بر فيل بزرگ گذشت، فيل او را سجده كرد پس وزراء و مصاحبان ابرهه او را ملامت كردند كه: چرا او را گذاشتى برود؟

گفت: مرا ملامت مكنيد كه چون او را ديدم هيبتى عظيم از او در دل من پيدا شد، مگر نديديد فيل او را سجده كرد؟ اكنون بگوئيد در اين امر كه اراده كرده ايم چه مصلحت مى دانيد؟

گفتند: آنچه پادشاه فرموده البته بايد بعمل آوريم، پس با لشكر روى بسوى مكه آوردند.

و چون عبدالمطلب به مكه برگشت قوم خود را گفت: بر ابوقبيس بالا رويد، و خود به كعبه در آويخت و به نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسل جسته به درگاه حق تعالى تضرع و زارى نمود كه: الها! خانه خانه توست و ما همه عيال و ساكنان حرم توئيم و هر كس حمايت خانه و اهل خانه خود مى نمايد، و مانند اين سخنان مى گفت و تضرع مى نمود، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت: دعاى تو مستجاب شد و به مطلب خود رسيدى به بركت نورى كه در جبين توست، پس رو به قوم خود آورد و گفت: بشارت باد كه نور جبين خود را ديدم كه بلند شد و از بركت آن شما نجات خواهيد يافت.

در اين سخن بودند كه ديدند غبار لشكر مخالف بلند شد، و چون غبار فرو نشست فيلها ديدند كه سرا پاى آنها را آهن پوشانيده بودند و مانند كوه در جلو لشكر خود باز داشته بودند، چون به حد حرم رسيدند فيلها ايستادند و هر چند فيل بانان آنها را زجر كردند قدم در حرم ننهادند، و چون روى آنها را از حرم بر مى گردانيدند مى دويدند.

اسود گفت: جادو كرده اند فيلهاى شما را؛ و خبر به سوى ابرهه فرستاد كه چنين واقعه اى رو داده.

ابرهه چون اين خبر بشنيد ترس او زياده شد و به نزد اسود فرستاد كه: مكرر كار خود


را تجربه كرديم و از تجربه خود گذشتن طريق عقل نيست، رسولى بسوى اين قوم بفرست و از ايشان طلب صلح بكن و خبر فيل را مخفى دار كه باعث جراءت ايشان نشود و بگو به عدد آنچه از مردان ما تلف شده است از قوم خود به ما بدهند و آنچه از كنيسه ما فاسد كرده اند تاوان بدهند تا ما بر گرديم.

چون رسول ابرهه به نزد اسود آمد و رسالت او را گفت، و آن رسول مردى بود به شجاعت معروف و ((حناطه)) نام داشت و بسيار به شجاعت خود مغرور بود و با لشكرها به تنهائى مقاومت مى كرد و خلقتى مهيب داشت، اسود به او گفت: تو رسول من باش بسوى اين گروه شايد به سبب تو ميان ما و ايشان صلح شود.

حناطه گفت: مى روم و اگر قبول صلح نكنند سرهاى ايشان را به نزد تو مى آورم.

چون حناطه به مكه آمد و نظرش به عبدالمطلب افتاد دهشتى عظيم بر او غالب شد و بر خود بلرزيد و ساكت ماند؛ عبدالمطلب فرمود: به چه كار آمده اى؟

عرض كرد: اى مولاى من! بر ابرهه فضل شما ظاهر گرديد و حرم را به شما بخشيد و از شما طلب مى نمايد كه ديه آنها كه كشته شده اند بدهيد يا مردانى چند به عدد آنها از قوم خود بدهيد و قيمت آنچه در كنيسه تلف شده است تسليم نمائيد تا لشكر را برگرداند.

عبدالمطلب فرمود: ما هرگز بيگناه را به عوض مجرم مواخذه نمى كنيم؛ عادت ما امانت و عدالت است و دست خود را پيوسته از ستم باز داشته ايم و خلاف فرموده خدا نمى كنيم، و اما آنچه در باب كعبه گفتى، من گفتم كه آن صاحبى دارد كه قادر است دفع ضرر را آن بكند، والله كه هيچ پروا نمى كنم از او و از خيل و حشم او. حناطه چون اين سخنان بشنيد در خشم شد و قصد هلاك آن حضرت نمود، عبدالمطلب گريبان او را گرفته بلند كرد و بر زمين زد و فرمود: اگر نه تو ايلچى(1) بودى الحال تو را هلاك مى كردم.

پس حناطه بسوى اسود برگشت و گفت: به اين گروه سخن گفتن فايده ندارد و مكه

____________________

1-ايلچى : سفير، فرستاده مخصوص. (فرهنگ عميد 1/326).


خالى است مى بايد بر ايشان تاخت.

چون به نزديك حرم رسيدند گروهى چند از مرغان ديدند كه چون ابر بر بالاى سر آنها صف كشيدند و شبيه پرستك بودند و هر يك سه سنگ يكى در منقار و دو تا در چنگال برداشته بودند و سنگها از عدس كوچكتر و از نخود بزرگتر نبود.

چون لشكر را نظر بر آن مرغان بترسيدند و گفتند: چيست اين مرغان كه هرگز مثل آنها نديده ايم؟

اسود گفت: بر شما باكى نيست، مرغى چندند كه روزى براى جوجه هاى خود مى برند.

پس كمان خود را طلبيد و تيرى به جانب آنها افكند پس آن مرغان به فرياد آمدند، منادى ندا كرد از آسمان: اى مرغان اطاعت كننده! اطاعت پروردگار خود كنيد به آنچه مامور شده ايد بدرستى كه غضب خداوند جبار بر اين كفار شديد شده است.

پس مرغان سنگها را انداختند، سنگ اول بر سر حناطه آمد و خود او را شكافت و در مغز سرش پنهان شد و از دبرش بيرون رفت و به زمين فرو شد و او بر خاك افتاد، پس آن لشكر از جانب چپ و راست متفرق شدند و مرغان از پس آنها مى رفتند و سنگ بر سرشان مى ريختند تا همه هلاك شدند و اسود نيز هلاك شد و ابرهه گريخت ناگاه در اثناى راه دست راستش افتاد پس دست چپش افتاد پى پاهايش افتاد و چون به منزل رسيد و قصه را نقل كرد سرش افتاد.

شخصى از حضر موت برادر خود را تكليف حضور در آن عسكر نمود و آن برادر ابا نمود و گفت: من هرگز به جنگ خانه خدا نيايم، و آن برادر كه رفت چون اين واقعه را ديد گريخت و به برادر خود ملحق شد و قصه را به او نقل كرد، چون سر به جانب بالا كرد يكى از مرغان را بر بالاى سر خو ديد پس آن مرغ سنگى انداخته و او را هلاك كرد.

عبدالمطلب در عرض اين احوال مشغول تضرع و ابتهال بود و به نور مقدس محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم توسل مى جست و عرض مى كرد: پروردگارا! به بركت نورى كه به ما بخشيده اى ما را از اين اندوه و شدت فرجى كرامت فرما و بر دشمنان خود نصرت ده.


چون فيلها را گريخته و دشمنان را مرده ديدند به شكر الهى قيام و غنائم دشمن را متصرف شدند.(53)

____________________

1-الانوار 64-77.


فصل پنجم: در بيان حفر زمزم و قربانى كردن عبدالله و ساير احوال عبدالمطلب و اولاد آن حضرت است

شيخ كلينى و غير او روايت كرده اند كه: در كعبه دو غزال از طلا بود و پنج شمشير، چون قبيله خزاعه غالب شدند بر قبيله جرهم و خواستند كه حرم را از ايشان بگيرند جرهم آن شمشيرها و دو آهوى طلا را در چاه زمزم افكندند و آن چاه را به سنگ و خاك انباشته كردند به نحوى كه اثرش ظاهر نبود كه ايشان آنها را بيرون نياورند؛ و چون قصى جد عبدالمطلب بر خزاعه غالب شد و مكه را از ايشان گرفت موضع زمزم بر ايشان مشتبه ماند و ندانستند تا زمان عبدالمطلب كه رياست مكه معظمه به او منتهى شد، و در پيش كعبه فرشى از براى او مى گستردند كه براى ديگرى در آنجا فرشى نمى گستردند، شبى نزد كعبه خوابيده بود در خواب ديد كه شخصى با او گفت: ((حفر نما بره را)) چون بيدار شد ندانست كه ((بره)) چيست؛ شب ديگر در همان موضع به خواب رفت و همان شخص را در خواب ديد كه گفت: ((حفر نما طيبه را))؛ پس شب سوم به خواب او آمد و گفت: ((حفر نما مضنونه را)) پس شب چهارم به خواب آمد و گفت: ((حفر نما زمزم را كه هرگز آبش تمام نشود و بياشامند از آن حاجيان و بكن آن را در جايى كه كلاغ بال سفيدى نشيند نزد سوراخ موران)) در برابر چاه زمزم سوراخى بود كه موران از آن بيرون مى آمدند و هر روز كلاغ بال سفيدى مى آمد و آن موران را بر مى چيد.

چون عبدالمطلب اين خواب را ديد تعبير خوابهاى خود را فهميد و موضع زمزم را


دانست، پس نزد قريش آمد و فرمود: من چهار شب خواب ديدم در باب كندن زمزم و آن مايه فخر و عزت ماست، بيائيد تا آن را حفر نمائيم، ايشان قبول نكردند، پس خود متوجه كندن آن شد و يك پسر داشت در آن وقت كه او را حارث مى گفتند و او را يارى مى كرد بر كندن زمزم، چون كار بر او دشوار شد به نزد كعبه آمد و دستها بسوى آسمان بلند كرد و به درگاه حق تعالى تضرع نمود و نذر كرد كه اگر خدا ده پسر او را روزى كند يكى از آنها را كه دوست تر دارد قربانى كند.

پس چون بسيار كند و رسيد به جايى كه عمارت حضرت اسماعيل در چاه نمايان شد و دانست كه به آب رسيده است ((الله اكبر)) گفت: پس قريش گفتند ((الله اكبر)) و گفتند: اى پدر حارث! اين فخر و كرامت ماست و ما را در آن بهره اى هست و بر تو آن را مسلم نخواهيم گذاشت. عبدالمطلب فرمود: شما مرا در حفر آن يارى نكرديد، اين مخصوص من و فرزندان من است تا روز قيامت.(54)

و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: چون عبدالمطلب زمزم را حفر نمود و به قعر چاه رسيد از يك جانب چاه بوى بدى وزيد كه او را ترسانيد و فرزندش حارث به آن سبب از چاه بيرون آمد و او تنها ماند، و ثبات قدم نمود و ديگر كند تا آنكه به چشمه اى رسيد كه از آن بوى مشك ساطع بود، چون يك ذراع ديگر كند خواب او را ربود و در خواب ديد مرد بلند دست خوشروى خوش موى نيكو جامه خوشبوئى به او گفت: ((بكن تا غنيمت يابى و اهتمام نما تا سالم بمانى، و آنچه بيابى ذخيره منما تا وارثان تو قسمت كنند بلكه خود صرف كن، شمشيرها از غير توست و طلا از توست، قدر تو از همه عرب بزرگتر است، پيغمبر عرب از تو بيرون خواهد آمد، و ولى اين امت و وصى آن پيغمبر از تو بهم خواهد رسيد، و از نسل تو خواهد بود اسباط و نجيبان و حكما و دانايان و بينايان و شمشيرها از ايشان خواهد بود، و پيغمبرى آن پيغمبر در قرن بعد از تو

____________________

1-كافى 4/219.


خواهد بود و خدا به او زمين را به نور هدايت روشن گرداند و شياطين را از اقطار زمين بيرون كند و ذليل گرداند ايشان را بعد از عزت و هلاك گرداند ايشان را بعد از قوت، و بتها را ذليل و عابدان آنها را به قتل رساند هر جا كه باشند، و بعد از او باقى ماند ديگرى از نسل تو كه برادر و وزير او باشد و سنش از او كمتر باشد، او بتها را در هم شكند و در همه امور مطيع آن پيغمبر باشد، و آن پيغمبر هيچ امرى را از او مخفى ندارد و هر داهيه اى كه بر او واقع شود با او مشورت نمايد)).

چون عبدالمطلب از خواب بيدار شد و در امر اين خواب متحير ماند، ناگاه در پهلوى خود سيزده شمشير ديد، چون آنها را گرفت و خواست بيرون آيد با خود انديشه كرد كه: چگونه بيرون روم كه هنوز حفر را تمام نكرده ام؟ چون يك شبر ديگر كند شاخها و سر آهوى طلا پيدا شد وقتى كه بيرون آورد ديد بر آن نقش كرده اند: لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله، فلان خليفه الله و معنى فقره آخر اين است كه حضرت صاحب الامرعليه‌السلام خليفه خداست.

پس چون عبدالمطلب آب را بيرون آورد و آنها را برداشته خواست از چاه بالا رود شيطان را به صورت مار سياهى ديد كه پيش از او از چاه بالا مى رود، شمشير زد و اكثر دمش را انداخته و ناپيدا شد، حضرت قائمعليه‌السلام او را تمام كش خواهد نمود.

پس عبدالمطلب خواست مخالفت از خواب كند و شمشيرها را بر در خانه كعبه نصب نمايد، پس چون به خواب رفت همان شخص را مجددا در خواب ديد كه به او خطاب نمود: اى شيبه الحمد! شكر كن پروردگار خود را زيرا كه بزودى تو را زبان زمين خواهد كرد و نام نيك تو را در عالم منتشر خواهد كرد و جميع قريش بعضى به خوف و بعضى به طمع پيروى تو خواهند نمود، شمشيرها را در جاهاى خود قرار ده.

عبدالمطلب چون از خواب بيدار شده با خود گفت: اگر آن كه در خواب مى بينم از جانب پروردگار من است، امر امر اوست، و اگر شيطان است همان خواهد بود كه دم او را قطع كردم.

چون شب شد و باز به خواب رفت گروهى بسيار از مردان و اطفال ديد كه به نزد او


آمدند و گفتند: ما اتباع فرزندان توئيم و ما در آسمان ششم ساكنيم، شمشيرها از تو نيست، دخترى از قبيله بنى مخزوم خواستگارى نما و بعد از او از ساير قبائل عرب دختران بخواه، اگر مال ندارى حسب بزرگ دارى و مردم دختر به تو خواهند داد و اين سيزده شمشير را به فرزندان آن دختر كه از بنى مخزوم است بده و بيش از اين براى تو بيان نمى كنم، يكى از آن شمشيرها از دست تو ناپيدا مى شود و در فلان كوه پنهان خواهد شد و ظاهر شدن آن علامت ظهور قائم آل محمدعليه‌السلام خواهد بود.

پس عبدالمطلب بيدار شد و شمشيرها را در گردن خود انداخت و بسوى ناحيه اى از نواحى مكه روان شد، پس يك شمشير كه از همه نازكتر و لطيفتر بود ناپيدا شد و از همان موضع ظاهر خواهد شد براى حضرت قائمعليه‌السلام.

پس احرام بست به عمره و داخل مكه شد و به آن شمشيرها و آهوها بيست و يك طواف كرد و در اثناى طواف مى گفت: خداوندا! وعده خود را راست گردان و گفتار مرا ثابت گردان و ياد مرا منتشر گردان و بازوى مرا محكم كن.

پس شمشيرها همه را به فرزندان مخزوميه داد و آن دوازده شمشير به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و يازده امام تا امام حسن عسكرىعليهم‌السلام رسيد براى هر يك از ايشان يك شمشير بود و شمشير امام دوازدهم در زمين مخفى شد و زمين به آن حضرت تسليم خواهد نمود.(1)

و در حديث موثق منقول است كه: ابن فضال از حضرت امام رضاعليه‌السلام سوال نمود از معنى قول حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه: منم فرزند دو ذبيح - يعنى دو كس كه هر يك را براى خدا قربانى مى خواستند بكنند -، فرمود: يعنى اسماعيل پسر ابراهيمعليه‌السلام و عبدالله پسر عبدالمطلب؛ اما اسماعيل پس آن فرزند حليم است كه حق تعالى بشارت داد به او ابراهيمعليه‌السلام را و چون با او مشغول اعمال حج شد ابراهيمعليه‌السلام به او فرمود: در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كردم پس نظر و فكر كن چه مى بينى و چه صلاح مى دانى؟ عرض كرد: اى پدر!

____________________

1-كافى 4/220.


بكن به آنچه مامور خواهى گرديد - و نگفت بكن اى پدر آنچه ديدى - بزودى خواهى يافت مرا اگر خدا خواهد از صبر كنندگان. پس چون ابراهيمعليه‌السلام عازم گرديد بر ذبح او حق تعالى فدا كرد او را به گوسفندى سياه و سفيد كه در سياهى مى خورد و در سياهى مى آشاميد و در سياهى نظر مى كرد و در سياهى راه مى رفت و در سياهى بول و پشكل مى انداخت، و پيش از آن چهل سال در باغهاى بهشت چريده بود و از رحم ماده بيرون نيامده بود بلكه حق تعالى فرموده بود: باش، پس هست شده بود براى آنكه فداى اسماعيلعليه‌السلام باشد؛ پس هر گوسفند كه در منى كشته مى شود فداى آن حضرت است تا روز قيامت. و ذبيح ديگر قصه اش آن است كه: حضرت عبدالمطلبعليه‌السلام به حلقه در كعبه چسبيده و دعا كرد كه حق تعالى ده پسر او را كرامت فرمايد و نذر كرد با خدا كه اگر اين نعمت براى او حاصل گردد يكى از ايشان را قربانى كند؛ پس حق تعالى ده پسر او را كرامت كرد، گفت: خدا براى من وفا كرد من نيز بايد به نذر خود وفا كنم؛ پس فرزندان خود را داخل خانه كعبه نمود و سه دفعه ميان ايشان قرعه زد و هر مرتبه به نام عبدالله (پدر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) - كه گرامى ترين اولاد او نزد او بود - بيرون آمد، پس او را خوابانيد و به ذبح او عازم گرديد، چون اين خبر به اكابر قريش رسيد جمع شدند و او را از آن عمل ممانعت كردند، زنان عبدالمطلب حاضر و صدا به شيون بلند كردند، پس عاتكه دختر عبدالمطلب گفت: اى پدر! عذر ميان خود و خدا تمام كن در كشتن فرزند خود.

عبدالمطلب گفت: اى فرزند! چگونه عذر تمام كنم كه توئى صاحب بركت؟

عاتكه عرض كرد: اى پدر! اين شتران كه دارى در حرم مى چرند ميان آنها و فرزند خود قرعه بينداز و زياده كن آنقدر كه حق تعالى راضى گردد.

پس عبدالمطلب شتران را حاضر گردانيد و ده شتر جدا كرد و ميان آنها و عبدالله قرعه زد، به نام عبدالله بيرون آمد، پس ده ده زياد مى كرد و به نام عبدالله بيرون مى آمد، تا آنكه چون به صد شتر رسيد قرعه به نام شتران بيرون آمد، پس همه قريش صدا به تكبير بلند كردند به حدى كه كوههاى مكه از صداى ايشان بلرزيد.


پس عبدالمطلب فرمود: تا سه نوبت قرعه به نام شتران بيرون نيايد دست از عبدالله بر نمى دارم؛ پس دو مرتبه ديگر ميان عبدالله و صد شتر قرعه انداختند، باز قرعه به نام صد شتر بيرون آمد. پس زبير و ابو طالب و خواهران ايشان عبدالله را از زير دست عبدالمطلب كشيدند و پوست روى نازك نورانيش كنده شده بود از سائيدن به زمين؛ پس آن يگانه گوهر را دست به دست مى گردانيدند و مى بوسيدند و سجده هاى شكر الهى بر سلامتى او مى كردند و خاك از روى مباركش پاك مى كردند؛ امر نمود عبدالمطلب كه شتران را در ((حزوره)) كه در ميان صفا و مروه واقع است نحر كردند و احدى را از گوشت آنها منع نكردند، و اين از جمله سنتهاى عبدالمطلب بود كه خدا در اسلام جارى نمود كه ديه هر مرد مسلمان صد شتر باشد.(1)

و در حديث موثق ديگر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: فرزندان عبدالمطلب ده نفر بودند به غير از عباس.(2)

و ابن بابويه عليه الرحمه گفته است كه: نامهاى ايشان عبدالله، ابو طالب، زبير، حمزه، حارث، غيداق، مقوم، حجل، عبد العزى (ابولهب)، و ضرار و عباس بود؛ و حارث از همه بزرگتر بود؛ و بعضى گفته اند: ((مقوم)) و ((حجل)) يكى بودند.

و عبدالمطلب ده نام داشت كه سلاطين او را به آن نامها مى شناختند: عامر، شيبه الحمد، سيد البطحا، ساقى الحجيج، ساقى الغيث، غيث الورى فى العام الجدب، ابو الساده العشره، عبدالمطلب، حافر زمزم.(3)

و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه: اول كسى كه براى او قرعه زدند مريم دختر عمران بود؛ پس قرعه زدند براى حضرت يونسعليه‌السلام، پس عبدالمطلب نه پسر براى او بهم رسيد نذر كرد كه اگر پسر دهم براى او بهم رسد قربانى كند او را براى خدا و چون

____________________

1-خصال 55-57؛ عيون اخبار الرضا 1/210.

2- خصال 453.

3- خصال 453؛ العدد القويه 136.


حضرت عبدالله متولد شد و نتوانست او را ذبح كند براى آنكه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پشت او بود، پس ده شتر آورد و قرعه زد، به نام عبدالله بيرون آمد، و ده ده زياد كرد تا آنكه به صد شتر رسيد پس به نام شتر در آمد، عبدالمطلب گفت: انصاف نيست كه چندين مرتبه به نام عبدالله بيرون آيد و يك مرتبه به نام شتر و من به آخر عمل كنم؛ و چون سه نوبت به اسم شتر بيرون آمد گفت: الحال دانستم كه پروردگار من به فدا راضى شده است؛ پس صد شتر را نحر كرد.(1)

مولف گويد كه: از كردار حضرت عبدالمطلب معلوم مى شود كه نذر قربانى كردن فرزند در شريعت ابراهيمعليه‌السلام سنت بوده است، و محتمل است كه اين مخصوص عبدالمطلب بوده و به آن ملهم شده باشد.

و ابن ابى الحديد و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه: چون حضرت عبدالمطلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سينه ساير قريش مشتعل گرديده گفتند: اى عبدالمطلب! اين چاه از جد ما اسماعيل است و ما را در آن حقى هست پس ما را در آن شريك گردان.

عبدالمطلب فرمود: اين كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانيده است و شما را در آن بهره اى نيست؛ بعد از مخاصمه بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه اى كه در قبيله بنى سعد و در اطراف شام مى بود.

پس عبدالمطلب با گروهى از فرزندان عبد مناف روانه شدند و از هر قبيله اى از قبائل قريش چند نفر با ايشان رفتند به جانب شام؛ در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از ايشان مضايقه كردند؛ چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبدالمطلب گفت: بيائيد هر يك براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى از ما دفن نكرده در اين بيابان بماند بهتر است از آنكه همه بمانيم؛ چون قبرها كندند و منتظر مرگ

____________________

1-خصال 156؛ من لا يحضره الفقيه 3/89؛ وسائل الشيعه 27/260.


نشستند عبدالمطلب گفت: چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است، بر خيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد.

پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند، چون عبدالمطلب بر ناقه خود سوار گرديد از زير پاى ناقه اش چشمه آبى صاف و شيرين جارى شد، پس عبدالمطلب گفت: ((الله اكبر))، و اصحابش همه تكبير گفتند و آب خوردند و مشكهاى خود را پر آب كردند و قبائل قريش را طلبيده كه: بيائيد و ببينيد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد.

چون قريش آن كرامت عظمى را از عبدالمطلب ديدند گفتند: خدا ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست و ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنيم، آن پروردگارى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است؛ پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلم داشتند.(1)

صاحب كتاب انوار ذكر كرده است كه: چون عبدالمطلب بسيار به ته برد چاه زمزم را و آهوى طلا و شمشيرهاى بسيار و زرهى چند در آن يافت، پس باز قريش دعوى نصيب خود از آنها كردند و آن حضرت به قرعه قرار داد، پس دو تير زرد به نام كعبه و دو تير سياه به اسم خود و دو تير سفيد به اسم قريش و آن شش تير را به شخصى داد كه داخل كعبه كرد؛ پس دو تير زرد كه به نام كعبه بود براى آهوها بيرون آمد و دو تير سياه براى شمشيرها و زره ها بيرون آمد و تيرهاى قريش براى هيچيك از آنها بيرون نيامد. پس عبدالمطلب شمشيرها و زره ها را خود متصرف شد و دو آهوى طلا را صرف زينت در كعبه كرد.

و چون رياست مكه و سقايت حاجيان براى آن حضرت مسلم بود، كسى با او منازعه نمى نمود مگر ((عدى بن نوفل)) كه او پيش از عبدالمطلب در مكه مشار اليه بود و حسد بر آن حضرت مى برد؛ پس روزى با عبدالمطلب در مقام معارضه گفت: تو طفلى از اطفال قوم خود بودى و تو را فرزندى و ياورى نيست و از مدينه تنها به مكه آمدى، به چه چيز بر

____________________

1-شرح ابن ابى الحديد 15/228؛ الانوار 78؛ سيره ابن اسحاق 23؛ اخبار مكه 2/45.


ما تفوق يافتى؟

عبدالمطلب در غضب شده گفت: واى بر تو! مرا سرزنش مى كنى به كمى فرزند، با خداى عهد كردم كه اگر ده پسر يا زياده مرا عطا فرمايد يكى از آنها را نحر نمايم براى اكرام و اجلال حق الهى، پس گفت: پروردگارا! پس عيال مرا بسيار كن و دشمنان مرا بر من شاد مگردان بدرستى كه توئى خداى يگانه صمد.

و بعد از آن شروع كرد به خواستن زنان و شش زن به حباله خود در آورد و ده پسر از ايشان بوجود آمد و هر يك از آن زنان به حسن و جمال آراسته و در قوم خود عزيز و منيع بودند: يكى از آنها منعه دختر حارث كلابيه بود؛ ديگرى سمرى دختر غيدق (طليقيه)؛ سوم هاجره خزاعيه؛ چهارم سعدا دختر حبيب كلابيه؛ پنجم هاله دختر وهب؛ ششم فاطمه دختر عمرو مخزوميه بود.(1) و از فاطمه مخزوميه ابو طالب و عبدالله پدر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهم رسيدند.

بعضى گفته اند: زبير نيز از فاطمه بود و ساير اولاد از زنان ديگر او بودند.(2)

عبدالمطلب سعى و اهتمام بسيار در خدمت كعبه مى نمود، پس در بعضى از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد و هراسان بيدار شد و برخاست و رداى خود را بر زمين مى كشيد و بر خود مى لرزيد تا به جمعى از كاهنان رسيد و از او پرسيدند كه: اى ابولحارث! چه مى شود تو را؟

گفت: كه در خواب ديدم زنجير سفيد نورانى از پشت من بيرون آمد كه نزديك بود نور آن زنجير ديده ها را بربايد، و آن زنجير چهار طرف داشت يك طرف آن به مشرق و طرف ديگرش به مغرب و يك طرفش به آسمان و يك طرفش به زمين رسيده بود، ناگاه دو شخص عظيم خوشرو ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده اند، از يكى از ايشان پرسيدم: تو كيستى؟ گفت: منم نوح پيغمبر پروردگار عالميان؛ از ديگرى پرسيدم: تو كيستى؟ گفت:

____________________

1-در مصدر اين نامها با اختلافاتى ذكر شده است.

2- تاريخ يعقوبى 1/251؛ العدد القويه 136.


منم ابراهيم خليل الرحمن آمده ايم كه در سايه اين شجره طيبه باشيم، پس خوشا حال كسى كه در سايه آن باشد و واى بر كسى كه از آن دور باشد.

كاهنان گفتند: اى ابو الحارث! اين بشارتى است تو را و خيرى است كه به تو مى رسد و ديگر برادران را نصيبى نيست، و اگر خواب تو راست باشد از پشت تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب را به دين خدا دعوت نمايد، براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى عذاب.

پس عبدالمطلب شاد شد و گفت: آيا كى اين نور جبين مرا اخذ نمايد؟

پس روزى تنها به شكار رفت و بسيار تشنه شد، در آن حال نظرش بر آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه اى ايستاده بود، و چون از آن آب تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر بود دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است، پس برگشت و با فاطمه مخزوميه كه نجيب تر و صالحه تر و نيكوتر از همه زنان بود مقاربت كرد و نطفه عبدالله پدر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منعقد شد؛ پس آن نور كه در جبين او بود بسوى زوجه او ((فاطمه)) منتقل شد، و چون عبدالله متولد شد آن نور ازهر از جبين اطهر او ساطع گرديد به حدى كه اطراف آسمان را روشن نمود، پس عبدالمطلب از انتقال آن نور بسوى آن مايه شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل كتاب همگى به حركت آمده محزون گرديدند و در ميان علماى يهود جبه سفيدى بود كه مى گفتند جبه حضرت يحيىعليه‌السلام است كه در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده به خون آن حضرت بود و در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطره اى از خون بچكد نزديك خواهد بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد؛ چون رفتند و بسوى آن جبه نظر كردند ديدند كه خون از آن مى ريزد پس دانستند كه ظهور پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزديك شده است و به اين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهى را به مكه فرستادند كه از ولادت آن حضرت خبر بگيرند.


و عبدالله در روزى آنقدر نمو مى نمود كه اطفال ديگر در ماهى(1) آنقدر نمو كنند و افواج تماشائيان به ديدن او مى آمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب مى نمودند؛ و عبدالله در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد آنچه يوسف از برادران ديد.

و چون يازده پسر براى عبدالمطلب بهم رسيدند نذر خود را به خاطر آورد، پس فرزندان خود را نزد خود جمع كرد و طعامى براى ايشان مهيا نمود پس از تناول طعام گفت: اى فرزندان من! مى دانيد كه شما همه بر من گرامى و به مثابه نور چشم من مى بوديد و خارى در پاى هيچ يك از شما نمى توانستم ديد وليكن حق خدا بر من واجبتر است از حق شما، و با حق تعالى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند يا زياده به من عطا كند يكى را قربانى كنم، و اكنون حق تعالى به من عطا كرده است شماها را، چه مى گوئيد شما در باب نذر من؟

پس همه ساكت شدند و به يكديگر نگاه مى كردند تا آنكه عبدالله كه كوچكتر بود گفت: اى پدر! توئى حكم كننده بر ما و ما فرزندان توئيم و هر چه فرمائى اطاعت مى كنيم و حق خدا بر تو واجبتر است از حق ما و امر او لازمتر است از امر ما و ما مطيع و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم به امر خدا و امر تو و پناه مى بريم به خدا از مخالفت تو. و در آن وقت از سن شريف عبدالله يازده سال گذشت بود.

چون عبدالمطلب سخنان شايسته آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو بسوى سايرين نموده گفت: اى فرزندان من! شما چه مى گوئيد؟

گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم و اگر همه ما را بكشى راضى هستيم.

پس ايشان را دعا كرد و گفت: برويد به نزد مادران خود و ايشان را خبر دهيد از آنچه به شما گفتم و بگوئيد شما را بشويند و سرمه در چشمهاى شما بكشند و جامه هاى فاخر بر شما بپوشانند و وداع كنيد مادران خود را وداع كسى كه برنگردد، پس چون ايشان اين

____________________

1-در مصدر ((و عبدالله در ماه آنقدر نمو مى نمود كه ديگران در سالى )) ذكر شده است.


خبر وحشت اثر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانه هاى ايشان بلند شد و تا طلوع صبح در گريه و اندوه گذرانيدند، و چون صبح طالع گرديد حضرت عبدالمطلب رداى آدم را به دوش افكند و نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر برنده در دست گرفت براى فداى فرزند خود و يك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد و طلبيد و همه خود را به انواع زينتها آراسته بسوى پدر شتافتند بغير از عبدالله - كه مادرش را دل گواهى مى داد كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حق تعالى است و قرعه به نام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع مى شد -، پس چون عبدالمطلب به خانه فاطمه آمد و دست عبدالله را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبدالله به دامن پدر چسبيده و پدر او را مى كشيد و مادر ممانعت مى نمود و تضرع و استغاثه مى كرد و عبدالله مى گفت: اى مادر! دست از من بردار و مرا با پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند، پس فاطمه دست از جان خود برداشت و گريبان خود را شكافت و گفت: اى ابا الحارث! اين كار تو كارى است كه كسى به غير از تو نكرده است، و چگونه راضى مى شوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى، و اگر البته اين كار را خواهى كرد دست از عبدالله بردار كه او از همه خرد سالتر است و بر كودكى او رحمى بدار و حرمت آن نور كه در جبين مكين اوست نگه دار؛ و چون ديد كه عبدالمطلب به اين سخنان دست از او بر نمى دارد فرزند دلبند خود را بر سينه نالان خود چسبانيد و گفت: خدا نخواهد كرد كه اين شعله نور جبين تو خاموش گردد، چه كنم كه در كار تو چاره اى نمى دانم و در امر تو حيله اى نمى بينم، كاش پيش از آنكه از ديده ام پنهان گردى در خاك پنهان گرديده بودم، بناچار از برم مى روى و اميد برگشتنت ندارم.

و از استماع اين خطاب، عبدالمطلب بيتاب گرديده سيلاب سرشك از ديده ها رها كرد و رنگش متغير گرديد و پايش از رفتار ماند؛ پس آن بنده مقرب اله گفت: اى مادر! بگذار مرا تا با پدر خود بروم، اگر خدا مرا اختيار نمايد براى قربانى خود زهى سعادت و فيروزى و هزار جان فداى اختيار او باد، و اگر ديگرى را اختيار نمايد با هزار حرمان بسوى تو بر خواهم گرديد.


پس با پدر روان شد بسوى كعبه و جميع قريش از مردان و زنان در مسجد جمع شدند و صداى ناله و شيون بسوى هفت روزن بلند گرديد و يهودان و كاهنان شاد گرديدند كه شايد آن نور نبوت خاموش گردد - و ندانستند كه نور خدائى را كسى خاموش نمى تواند كرد - پس عبدالمطلب خنجر برهنه كه مرگ از دمش مى ريخت در كف گرفت و قرعه به نام اولاد امجاد خود افكند و گفت: اى خداوند كعبه و حرم و حطيم و زمزم پروردگار ملائكه كرام و خالق جمله انام! دور كن به نام خود از ما هر تيرگى و ظلمت را بحق آنچه جارى گرديده است بر آن قلم تقدير تو، آنچه تو خواهى كسى مانع آن نمى تواند گرديد، و ضعيفان را پناهى نيست مگر بسوى تو چون صاحب قوتى، و رفع احتياج فقيران نمى نمايد مگر چون تو بى نيازى.

پروردگارا! مى دانى كه با تو چه نذر و عهد كرده بودم و اينك فرزندان خود همه را به درگاه تو آورده ام كه هر يك را كه خواهى اختيار نمائى.

پروردگارا! اگر مصلحت دانى در بزرگان قرار ده كه ايشان را صبر بر بلا بيشتر است و خردان بيشتر محل رحمند. اى خداوند پروردگار كعبه و پرده ها و ركن و سنگها و زمين پهناور و رود و درياها! و اى فرستنده ابرها و بارانها! دور گردان از كودكان بلا را.

پس نام هر يك را بر تيرى نوشته و داد كه داخل كعبه كردند و فرزندان خود را داخل كعبه گردانيد، پس مادران صدا به شيون بلند كردند و از ديده هاى حاضران سيلاب اشك در بطحاى مكه روان گرديد؛ و عبدالمطلب از ضعف بشريت مى افتاد و به قوت ايمان و شدت يقين بر مى خاست و مى گفت: پروردگارا! حكم خود را بزودى ظاهر گردان؛ و مردم گردنها كشيده بودند و آب از ديده ها روان كرده منتظر بودند كه به نام كداميك بيرون آيد كه ناگاه ديدند صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبدالله را در گردن آن رشك خورشيد و ماه افكنده او را مانند خورشيد از افق كعبه بيرون كشيد و رنگ مباركش مانند آفتاب به زردى مايل گرديده و مانند چراغ صبحگاهان قابل قربانى درگاه مى لرزيد، پس گفت: اى عبدالمطلب! قرعه به نام اين فرزند ارجمند بيرون آمد، اگر خواهى بكش و اگر


خواهى ببخش.

پس عبدالمطلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد و برادران نوحه كنان بر برادر خود از كعبه بيرون آمدند و ابو طالب از همه بيشتر مى گريست و موضع نور جبين برادر خود را مى بوسيد و مى گفت: كاش نمى مردم و فرزند ارجمند تو را كه وارث اين نور است و حق تعالى او را بر همه خلق زيادتى داده است و زمين را از كثافت كفر و بت پرستى پاك خواهد كرد و كهانت كاهنان را زايل خواهد گردانيد، مى ديدم.

و چون عبدالمطلب به هوش آمد صداى گريه مردان و زنان از هر ناحيه به سمع او رسيد و نظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سر خود مى ريخت و سينه خود را مى خراشيد، و از مشاهده اين احوال و استماع آن اقوال در عزم كاملش اختلال بهم نمى رسيد، و بازوى عبدالله را گرفت كه او را بخواباند. اكابر قريش و اولاد عبد مناف در او آويختند پس بانگ زد بر ايشان كه: واى بر شما! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد شما و تا حكم پروردگار خود را بر او جارى نكنم دست از او بر نمى دارم.

و ابو طالب به دامان عبدالله چسبيده بود و مى گفت: اى پدر! برادر مرا بگذار و مرا به جاى او ذبح كن كه من راضيم كه قربانى پروردگار و فداى برادر خود باشم.

و عبدالمطلب مى گفت كه: من مخالفت پروردگار خود نمى كنم و هر كه قرعه به نام او بيرون آمده است او را قربانى مى كنم.

پس اكابر قريش از او التماس كردند كه يكبار ديگر قرعه بياندازد شايد نوع ديگر ظاهر شود. و چون بسيار مبالغه كردند راضى شد و بار ديگر قرعه انداخت و باز به اسم عبدالله بيرون آمد، پس عبدالمطلب گفت كه: الحال حكم لازم گرديد و راه شفاعت مسدود شد.

پس عبدالله را به قربانگاه آورد و اكابر عرب در عقبش صف كشيدند، و دست و پاى عبدالله را بسته و خوابيد، چون مادر ديد كه كار به اينجا كشيد پا برهنه و شيون كنان بسوى خويشان خود دويد و ايشان را به شفاعت طلبيد، و چون ايشان بسوى عبدالمطلب


شتافتند در وقتى رسيدند كه عبدالله را خوابانيده بود و خنجر را نزديك گلوى لطيف آن سرور گذاشته بود و در آن وقت ملائكه آسمانها خروش بر آوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرع و استغاثه در درگاه ملك جليل نمودند. پس حق تعالى وحى نمود كه: اى ملائكه! من به همه چيز عالم دانايم و بنده خود را در معرض امتحان در آورده ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم. در اين حال ده نفر از خويشان فاطمه، عريان با سر و پاى برهنه و شمشيرهاى كشيده رسيدند و بر دست عبدالمطلب چسبيدند و گفتند: هرگز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح كنى مگر آنكه همه ما را به قتل رسانى.

پس عبدالمطلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! تو مى دانى كه ايشان نمى گذارند كه حكم تو را جارى كنم و به عهد تو وفا كنم، پس حكم كن ميان من و ايشان به حق و تو بهترين حكم كنندگانى. در اين حال شخصى از اكابر قوم او كه او را عكرمه بن عامر مى گفتند حاضر شد و تدبير نمود كه قرعه بياندازد بر شتران و عبدالله، پس بر اين امر قرار داده برگشتند. و روز ديگر عبدالمطلب فرمود كه همه شتران او را حاضر كردند و عبدالله را جامه هاى فاخر پوشانيد و خوشبو گردانيد و به انواع زينتها آراسته او را به نزد كعبه حاضر گردانيد و كارد و ريسمان با خود آورده بود، پس هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر كرد و چنگ در پرده هاى كعبه زد و گفت: پروردگارا! امر تو نافذ است و حكم تو جارى است؛ و قرعه افكند، و قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد، پس ده شتر اضافه كرد و قرعه انداخت و گفت: پروردگارا! اگر به سبب گناهان، دعاى من از درگاه تو محجوب گرديده است پس تويى غفار الذنوب و كاشف الكروب؛ كرم نما بر من به فضل و احسان خود، و باز قرعه به نام عبدالله بيرون آمد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و قرعه افكند و گفت: پروردگارا! تويى كه راز پنهان و مخفى تر از آن را مى دانى و بر احوال همه جهان مطلعى، بگردان از ما بلا را چنانكه از ابراهيمعليه‌السلام گردانيدى، و باز به نام عبدالله ظاهر شد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و گفت: اى پروردگار خانه كعبه و جميع عباد! اين فرزند نزد من محبوبتر است از ساير


اولاد و مادرش نوحه مى كند از مفارقت آن سرو آزاد، باز قرعه به نام عبدالله، بيرون آمد؛ پس بار ديگر قرعه انداخت و گفت: اى خداوندى كه از توست بخشش و منع و حكم تو نافذ است بر همه خلق! در درگاه تو به نادانى خطا كرده و اميدوار رحمت توام پس مرا نااميد مگردان، پس باز قرعه به اسم عبدالله بيرون آمد. و چون به نود شتر رسيد و نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمد، عبدالمطلب آن معدن سعادت را براى شهادت بسوى خود كشيد و صداى نوحه و گريه مردان و زنان از هر طرف بلند شد، پس عبدالله گفت: اى پدر! از خدا شرم كن و امر او را رد مكن و ديگر در كشتن من توقف مكن و بزودى مرا قربانى كن كه من صبر كننده ام بر قضاى الهى؛ اى پدر! دستها و پاهاى مرا محكم ببند كه مبادا حركت كنم، و روى مرا بپوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا را بعمل نياورى، و جامه هاى خود را گرد كن كه مبادا به خون من آلوده گردد و هرگاه كه آن را ببينى مصيبت تو تازه شود؛ اى پدر! بعد از من از حال مادر من غافل مشو و در دلدارى او كوتاهى مفرما كه من مى دانم كه او بعد از من چندان زندگانى نخواهد كرد، و در باب خود تو را وصيتت مى كنم كه به قضاى الهى راضى باشى و بسيار اندوه به خود راه ندهى. پس از اين سخنان آتش از نهاد عبدالمطلب شعله كشيد و عبدالله را خوابانيد و روى نورانيش را بر زمين چسبانيد و كارد را به نزديك گلوى مباركش رسانيد.

بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك نوبت ديگر قرعه بياندازد، و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه قرعه به نام عبدالله بيرون آيد ديگر شفاعت نكنند، پس بار ديگر قرعه افكند به نام عبدالله با صد شتر و در اين مرتبه قرعه براى شتر بيرون آمد، پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد بر آوردند و بسوى عبدالمطلب دويدند و عبدالله را از زير دست او كشيدند و عبدالمطلب را تهنيت و مباركباد گفتند، و فاطمه دويد و عبدالله را در بر كشيد و مى گريست و شكر حق خداى تعالى مى نمود.

پس عبدالمطلب گفت: انصاف نيست كه نه مرتبه به اسم عبدالله بيرون آمده است و به يك مرتبه كه به اسم شتر بر آيد دست از او بردارم، پس دو مرتبه ديگر قرعه افكند و هر


مرتبه براى شتر بيرون آمد و هاتفى از ميان كعبه صدا زد كه: حق تعالى فداى شما را قبول نمود و بزودى از نسل اين بزرگوار سيد ابرار و نبى مختار بيرون خواهد آمد.

پس قريش گفتند: اى عبدالمطلب! گوارا باد تو را كرامت الهى كه هاتفان غيب براى تو و فرزند تو ندا كردند.

پس فاطمه فرزند خود را به خانه برگردانيد و قبايل عرب از اطراف به تهنيت آن سيد اوصياى زمان به مكه آمدند و به اين سبب سنت جارى شد كه ديه هر مرد صد شتر باشد.

پس چون يهودان و كاهنان از اين امر نااميد گرديدند و عبدالله را سلامت يافتند حيله ها در دفع آن حضرت بر انگيختند و از جمله آنها آن بود كه شخصى از روساى ايشان كه او را ((ربيبان)) مى گفتند طعامى ساخت و زهر در آن داخل كرد و به جمعى زنان داد و به خانه عبدالمطلب فرستاد و به نزد فاطمه مخزوميه به رسم هديه بردند، فاطمه پرسيد: شما كيستيد؟

گفتند: ما خويشان شمائيم از فرزندان عبد مناف و شاد شديم از خلاص شدن فرزند شما، و اين طعام را به جهت آن پخته ايم و براى شما حصه آورده ايم.

پس چون عبدالمطلب به خانه آمد پرسيد كه: اين طعام از كجا آمده است؟

فاطمه گفت كه: خويشان شما از براى تهنيت سلامتى فرزند ما پخته اند و حصه براى ما آورده اند. و چون نزديك آوردند كه تناول نمايند، از اعجاز نور مقدس رسالت پناهىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن طعام به سخن آمد و به زبان فصيح گفت كه: مخوريد از من كه بر من زهر داخل كرده اند.

پس ايشان دانستند كه اين از مكر دشمنان بوده است و طعام را در زمين دفن كردند.

و چون عبدالله به سن شباب رسيد و نور نبوت در جبين او ساطع بود، جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر بدهند و نور او را بربايند، زيرا كه يگانه زمان بود در حسن و جمال، و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مشك و عنبر از وى استشمام مى كرد، و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رويش روشن مى گرديد، و اهل مكه او را مصباح حرم مى گفتند تا آنكه به تقدير الهى عبدالله با صدف گوهر رسالت پناهى


يعنى آمنه دختر وهب جفت گرديد، و سبب آن مزاوجت با بركت آن بود كه علماى اهل كتاب چون آثار ظهور مفخر اولى الالباب را مشاهده كردند در شام با يكديگر نشستند و در باب ظهور پيغمبر آخر الزمان سخن گفتند و رفتند نزد عالمى از ايشان كه در اردن مى بود و از همه معمرتر بود، پس از ايشان پرسيد كه: به چه جهت مجتمع گرديده ايد و چه چيز سبب اضطراب شما شده است؟ گفتند: ما در كتب خود نظر كرديم و خوانديم صف آن پيغمبر سفاك را كه ملائكه يارى او خواهند كرد و ما و دين ما در دست او هلاك خواهيم شد، و آمده ايم كه در آن باب با تو مشورت كنيم شايد تو را در دفع او چاره اى به خاطر رسد.

آن عالم گفت: هر كه خواهد باطل گرداند امرى را كه حق تعالى اراده كرده است او جاهل و مغرور است و آنچه ديده ايد و خوانده ايد امرى است شدنى و دفع آن ممكن نيست، و او را وزيرى خواهد بود از خويشان او كه در هر امرى معين و ياور او خواهد بود.

چون سخنان او را شنيدند ترسيدند و حيران ماند، پس يكى از علماى ايشان كه او را ((هيوبا)) مى گفتند و كافر متمرد شجاعى بود برخاست و گفت: اين مرد پير شده است و به خرافت عقل او سبك گرديده است، از او مشنويد، از من بشنويد، درختى را كه از ريشه كنديد ديگر سبز نمى شود، بايد كه هلاك كنيد اين شخص را كه آن پيغمبر از او بهم خواهد رسيد و از بيم او راحت يابيد، و چاره اش آن است كه متاعى خريدارى نمائيد و بوسيله تجارت برويد به شهر مكه كه مقصود شما در آنجا حاصل خواهد شد و من نيز با شما رفيق مى شويم، بايد كه همه شمشيرهاى خود را به زهر آب دهيد و بزودى تهيه سفر خود ساز كنيد.

پس كافران سخن آن بدبخت را به جان قبول كردند و امتعه مناسب مكه معظمه خريدارى نموده به آن صوب متوجه شدند، و چون نزديك مكه رسيدند صداى هاتفى را شنيدند كه: اى بدترين مردمان! اراده بهترين شهرها كرده ايد به قصد ضرر رسانيدن به بهترين خلق، و هر كه خواهد كه غالب گردد بر تقدير خداوند جبار بى شك مصير او بسوى نار است و در دنيا و عقبى خائب و زيانكار است.


از استماع اين صداى موحش بترسيدند و خواستند برگردند، باز ((هيوبا)) با وسوسه هاى شيطانى و تسويل زخارف آمال و امانى ايشان را بر آن سفر عازم گردانيد، و در راه به هر كه مى رسيدند احوال عبدالله را مى پرسيدند و او وصف حسن و جمال و كمال او مى كرد و سبب زيادتى حسد ايشان مى گرديد. چون به مكه داخل شدند متاع خود را بر مشتريان عرض مى كردند و قيمتهاى گران مى گفتند كه مردم نخرند و عذرى باشد براى توقف ايشان، و در كمين فرصت بودند تا آنكه شبى از شبها عبدالله خوابى مهيب ديد و به پدر خود گفت كه: در خواب ديدم كه ميمونى چند شمشيرهاى برهنه در دست داشتند و شمشيرها را حركت مى دادند و بر من حمله مى كردند پس بلند شدم بسوى هوا و آتشى از آسمان فرود آمد و همه از سوخت.

عبدالمطلب گفت: اى فرزند! خدا تو را از هر بلائى نجات دهد، تو حاسدان بسيار دارى براى اين نور كه در روى توست، اما اگر تمام اهل زمين اتفاق كنند بر ضرر تو نتوانند، زيرا كه اين نور وديعه خاتم پيغمبران است و حق تعالى آن را حفظ مى نمايد. و در اكثر ايام عبدالمطلب و عبدالله به شكار مى رفتند و آن كافران از بيم عبدالمطلب متعرض نمى توانستند شد تا آنكه روزى عبدالله تنها به شكار رفته بود و هيوبا به نزد ايشان رفت و گفت: چه انتظار مى بريد كه عبدالله تنها به شكار رفته است و فرصت غنيمت است. پس بعضى از ايشان نزد متاعها ماندند و بعضى شمشيرهاى برهنه در زير جامه ها پنهان كردند به قصد عبدالله متوجه شدند، پس وقتى رسيدند به عبدالله كه در ميان دره ها داخل شده بود و شكارى را بدست آورده و او را ذبح مى نمود، پس از همه طرف بر آمده راههاى آن دره را بر آن حضرت بستند، و چون عبدالله ديد كه ايشان قصد هلاك او را دارند سر بسوى آسمان بلند كرد و بسوى عالم آشكار و پنهان تضرع نمود، پس رو به ايشان كرد و گفت: از من چه مى خواهيد و به چه سبب قصد هلاك من داريد؟ والله كه هرگز ضررى به احدى از شما نرسانيده ام و مالى از شما نبرده ام و كسى از شما را نكشته ام.پس ايشان متعرض جواب او نشده به يكدفعه بر او حمله كرده و عبدالله نام حق تعالى برد و چهار تير بسوى ايشان افكند و به هر تيرى يكى از آن كافران را بسوى بئس المصير


فرستاد، پس آن كافران از راه حيله شروع به عذر خواهى كردند و گفتند: به چه سبب ما را مى كشى و ما را با تو كارى نيست، غلامى از ما گريخته بود و از عقب او آمده ايم، چون تو را از دور ديديم گمان او كرديم. عبدالله بر عذر بى اصل ايشان خنديد و بر اسب خود سوار شد و كمان را در دست گرفت، و چون خواست كه از ميان ايشان بيرون رود بار ديگر بر او حمله آوردند، بعضى به سنگ و بعضى به شمشير متوجه آن بدر منير گرديدند و او مانند شير بر ايشان حمله مى كرد و به هر حمله بعضى را بر خاك هلاك مى افكند، و چون كار بر آن حضرت تنگ شد از اسب فرود و پشت بر كوه داد و آن گروه او را به سنگ خسته مى كردند و از بيم او نزديك نمى رفتند. در اول حال كه آن كافران عبدالله را در ميان گرفتند وهب بن عبد مناف به آن دره رسيد و آن حال را مشاهده نمود، از كثرت ايشان بترسيد و به جانب حرم برگشت و در ميان بنى هاشم ندا كرد كه: دريابيد عبدالله را كه دشمنان او را در فلان دره در ميان گرفته اند، پس جميع بنى هاشم شمشيرها به كف گرفته بر اسبان برهنه سوار شدند و بسوى آن دره بسرعت روان شده رسيدند، چون عبدالله نظر كرد عبدالمطلب و ابو طالب و حمزه و عباس و ساير بنى هاشم را ديد كه داخل آن دره گرديدند، پس عبدالمطلب گفت: اى فرزند! اين بود تاويل و تعبير آن خواب كه ديده بودى.

و چون يهودان بنى هاشم را ديدند دست از جان خود برداشتند و بعضى از ايشان پناه به دره تنگى بردند و به قدرت حق تعالى سنگى از كوه بر گرديد و ايشان را هلاك كرد و بعضى را گرفتند و خواستند بكشند التماس كردند كه: ما را آنقدر مهلت دهيد كه محاسبات خود را با اهل مكه مفروغ كنيم و بعد از آن آنچه خواهيد بكنيد، پس دستهاى ايشان را بستند و بسوى مكه بر گردانيدند و اهل مكه سنگ بر ايشان مى زدند و لعنت مى كردند.

پس عبدالمطلب ايشان را به خانه وهب فرستاد، و چون وهب بسوى بره زوجه خود برگشت گفت: اى بره! امروز امرى چند از عبدالله پسر عبدالمطلب مشاهده كردم كه از هيچكس از شجاعان عرب نديده بودم و خدا او را به حسن و بهاء و نور و ضيائى


مخصوص گردانيده است كه كسى مانند او نديده و نشنيده است، و چون يهودان او را در ميان گرفتند ديدم كه افواج ملائكه از آسمان بسوى او فرود آمدند براى نصرت او؛ برو به نزد عبدالمطلب و استدعا كن شايد آمنه دختر ما را به عقد عبدالله در آورد و ما را به اين شرف سرافراز گرداند.

بره گفت: اى وهب! جميع روساى مكه و پادشاهان اطراف رغبت كردند كه به او دختر دهند و او قبول نكرد، كى به دختر ما رغبت خواهد كرد؟

وهب گفت كه: من امروز به ايشان حقى بزرگ ثابت گردانيدم كه از قضيه عبدالله ايشان را مطلع ساختم، و ممكن است كه به اين سبب به دختر ما راضى شوند.

و چون بره به خانه عبدالمطلب آمد عبدالمطلب گفت: خوش آمدى و امروز از شوهر تو حقى بر ما لازم گرديده است كه هر حاجت از ما طلب نمايد، روا نمائيم.

بره گفت: اى عبدالمطلب! او مرا براى حاجت بزرگى بسوى شما فرستاده است و مى خواست كه شايد نور عبدالله بسوى دختر او آمنه منتقل گردد و ما را از شما هيچ طمع نيست و آمنه هديه اى است بسوى شما. پس عبدالمطلب بسوى عبدالله نظر كرد و گفت: اى فرزند! اگر چه دختر پادشاهان را قبول نكردى، اما اين دختر از خويشان توست و در مكه مثل او دخترى نيست در عقل و طهارت و عفاف و ديانت و صلاح و كمال و حسن و جمال.

و چون عبدالله ساكت شد و اظهار كراهت ننمود، عبدالمطلب گفت: اجابت نموديم و قبول كرديم. و چون شب در آمد عبدالمطلب عبدالله را با خود به خانه وهب برد، و چون با يكديگر نشستند و در باب مزاوجت سخن آغاز كردند، يهودان كه در خانه وهب محبوس بودند خلوت را غنيمت شمرده بندها را گسيختند و بسوى خانه اى كه ايشان بودند دويدند، و چون حربه با خود نداشتند با سنگ بر ايشان حمله كردند و به اعجاز نور حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگ هر يك بر سر و سينه اش برگشت، و آن شيران بيشه شجاعت شمشيرها از نيام كشيده و به نور سيد انام توسل نموده آن كافران را بسوى جحيم روانه


كردند پس عبدالمطلب به وهب گفت: فردا بامداد ما و شما قوم خود را حاضر مى كنيم و اين نكاح مقرون به فلاح را منعقد مى سازيم.

پس چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبدالمطلب اولاد اعمام كرام خود را حاضر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشانيد؛ و وهب نيز خويشان خود را جمع كرد، و چون مجلس شريف منعقد شد حضرت عبدالمطلب برخاست و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا نمود و گفت: حمد مى كنم خدا را حمد شكر كنندگان، حمدى كه او مستوجب است بر آنچه انعام كرده است بر ما و بخشيده است به ما و گردانيده است ما را همسايگان خانه خود و ساكنان حرم خود و انداخته است محبت ما را در دلهاى بندگان خود ما را شرافت داده است بر جميع امتها و حفظ نموده است از جميع آفتها و بلاها، و حمد مى كنم خدا را كه نكاح را به ما حلال گردانيده و زنا را بر ما حرام گردانيده؛ و بدانيد كه فرزند ما عبدالله دختر شما آمنه را خواستگارى مى نمايد به فلان صداق، آيا راضى شديد؟

وهب گفت: راضى شديم و قبول كرديم. عبدالمطلب گفت: اى قوم! گواه باشيد. پس عبدالمطلب در مكه چهار روز وليمه كرد و جميع اهل مكه و نواحى مكه را دعوت نمود.

و چون مدتى از مزاوجت ايشان گذشت و نزديك شد طلوع خورشيد نبوت، حق تعالى امر نمود جبرئيل را كه ندا كند در جنه الماوى كه: تمام شد اسباب تقدير ظهور پيغمبر بشير نذير و سراج منير كه امر خواهد كرد به نيكيها و نهى خواهد كرد از بديها، و مردم را به راه حق خواهد خواند، و اوست صاحب امانت و صيانت و رحمت من است بر عباد، و ظاهر خواهد شد نور او در بلاد عالم، هر كه او را دوست دارد بشارت يافته است به شرف و عطا و هر كه او را دشمن دارد براى اوست بدترين عذابها، و اوست كه پيش از خلقت آدم طينت پاكيزه او را بر شما عرض كردم، و نام او در آسمان احمد است و در زمين محمد است و در بهشت ابوالقاسم.

پس ملائكه صدا به تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير بلند كردند و درهاى بهشت را گشودند و درهاى جهنم را بستند، و حوريان از غرفه هاى بهشت مشرف شدند و مرغان


بر درختان جنان به انواع نغمات صدا به تسبيح خالق زمين و آسمان بلند كردند.

و چون جبرئيل از بشارت اهل سماوات فارغ شد با هزار ملك به زمين فرود آمد و به اطراف جهان نداى بشارت انعقاد نطفه آن برگزيده خداوند رحمان در داد، و اهل كوه قاف و خازنان سحاب و جبال و جميع مخلوقات زمين را از اين مژده مسرور گردانيد تا آنكه اين مژده را به اهل زمين هفتم رسانيد، و هر كه محبت او اختيار كرد محل رحمت خدا گرديد و هر كه عداوت او گزيد از الطاف خدا محروم گرديد، و شياطين را در زنجير كشيدند و از استراق سمع در آسمانها منع كردند و به تيرهاى شهاب ايشان را از هر باب راندند.

و چون پسين روز جمعه - كه عرفه بود - شد، عبدالله با پدر و برادران در بيابان عرفات مى گرديدند و در آن وقت در آن بيابان آب نبود، ناگاه نهرى از آب زلال صافى به نظر ايشان در آمد و ايشان بسيار تشنه بودند و ايشان بسيار متعجب گرديدند، پس منادى ندا كرد كه: اى عبدالله! از آب اين نهر بياشام، چون تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود، و چون فارغ شد از آن نهر اثرى نديد، پس عبدالله دانست كه آن نهر آسمانى براى انعقاد نطفه آن برگزيده جناب يزدانى بر زمين ظاهر گرديده است، پس بزودى به خيمه مراجعت نمود و آمنه را گفت كه: برخيز و غسل كن و جامه هاى پاكيزه بپوش و خود را معطر كن كه نزديك است كه مخزن آن نور ربانى شوى. پس در آن وقت به سيد رسلصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حامله گرديد و نور از صلب عبدالله به رحم طاهر او منتقل شد؛ و آمنه گفت كه: چون عبدالله در آن هنگام با من مقاربت نمود نورى از او ساطع گرديد كه آسمانها و زمين را روشن گردانيد.

پس آن شعاع از جبين آمنه مانند عكس آفتاب در آينه نمايان و لامع گرديد.(1)

و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: زنى بود كه او را فاطمه بنت مره مى گفتند و كتب انبياء و علماى گذشته را بسيار خوانده بود، روزى حضرت عبدالله بر او گذشت، آن زن پرسيد: توئى كه پدرت صد شتر فداى تو كرد؟

____________________

1-الانوار 79-127.


گفت: بله.

فاطمه گفت: چه شود اگر مرا عقد كنى و يك مرتبه با من نزديكى كنى و من صد شتر به تو بدهم، عبدالله ملتفت نشد و رفت. و بعد از آنكه نطفه طيبه حضرت رسالت پناه در رحم آمنه قرار گرفته بود، باز روزى بر آن زن گذشت و از او آن خواهش سابق را نديد، از سبب آن سوال نمود، گفت: براى امرى تو را مى خواستم كه اكنون به تقديرات ربانى نصيب ديگرى شده است و آن نور سبحانى را ديگرى متصرف گرديده است.(1)

و روايت كرده است كه: چون تزويج آمنه شد دويست زن از حسرت عبدالله مردند.

و چون نزديك شد كه آن نور از عبدالله منتقل گردد به رحم آمنه به مرتبه اى ساطع و مشتعل گرديد كه هيچكس را تاب آن نبود كه درست به روى آن خورشيد انوار نظر كند، و به هر سنگ و درخت كه مى گذشت براى او سجده مى كردند و بر او سلام مى كردند.(2)

و گفته است كه: چون عبدالله بسوى جنان رحلت نمود دو ماه از عمر شريف حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشته بود؛ و به روايتى هفت ماه؛ و به روايتى هنوز آن حضرت متولد نشده بود؛ و در مدينه وفات يافت.(3) و حضرت آمنه چون به عالم قدس رحلت نمود از عمر شريف آن حضرت چهار سال گذشته بود؛ و به روايتى شش سال؛ و به روايتى دو سال و چهار ماه؛ و وفات او در ((ابواء)) واقع شد كه منزلى است ميان مكه و مدينه.(4)

و چون حضرت عبدالمطلب وفات يافت عمر شريف آن حضرت به هشت سال و دو ماه و ده روز رسيده بود.(5)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/51؛ سيره ابن اسحاق 42.

2- مناقب ابن شهر آشوب 1/52-53.

67- مناقب ابن شهر آشوب 1/223؛ البدايه و النهايه 2/245.

68- مناقب ابن شهر آشوب 2/223.

69- العدد القويه 127.


و در روايات خاصه و عامه وارد شده است: شبى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد قبر عبدالله پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد، ناگاه قبر شكافته شد و عبدالله در قبر نشسته بود و مى گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله.

آن حضرت پرسيد كه: ولى تو كيست اى پدر؟

پرسيد كه: ولى تو كيست اى فرزند؟

گفت: اينك على ولى توست.

گفت: شهادت مى دهم كه على ولى من است.

فرمود كه: برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى.

پس به نزد قبر مادر خود آمد و باز چنان كرد و قبر شكافته شد و آمنه در قبر نشسته مى گفت: اشهد ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله.

فرمود كه: ولى تو كيست اى مادر؟

پرسيد كه: ولى تو كيست اى فرزند؟

فرمود كه: اينك على بن ابى طالب ولى توست.

آمنه گفت كه: شهادت مى دهم كه على ولى من است.

فرمود كه: برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى.(1)

مولف گويد كه: از اين روايت معلوم مى شود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتند، و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمان ايشان كاملتر گردد به اقرار به امامت على بن ابى طالبعليه‌السلام.

و شاذان بن جبرئيل قمى و ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان روايت كرده اند به اندك اختلافى و اكثر موافق روايت شاذان است كه: در زمان عبدالمطلب پادشاهى بود در يمن كه او را سيف بن ذى يزن مى گفتند و بر مكه معظمه مستولى گرديد و پسر خود را در آنجا والى گردانيد، پس عبدالمطلب اكابر قريش و روساى بنى هاشم را طلب نمود و به

____________________

1-علل الشرايع 176؛ معانى الاخبار 178.


اتفاق ايشان متوجه يمن گرديد كه او را مشاهده نمايد و او را ترغيب كند بر عطف و مهربانى نسبت به اهل مكه. پس چون وارد يمن شدند و رخصت طلبيدند كه به نزد او بروند، امراى او گفتند كه: او به قصر وردى رفته است و عادت او آن است كه چون فصل گل مى شود داخل قصر غمدان مى شود و زياده از چهل روز در آنجا با خواص خود مشغول عشرت و شادى مى باشند، و در اين ايام كسى را رخصت دخول مجلس او نيست، و باغى كه قصر غمدان در آن واقع بود درى بسوى صحرا داشت و بر همه درها دربانان موكل كرده بودند.

عبدالمطلب روزى بسوى درگاهى رفت كه به جانب صحرا مفتوح بود و از دربان آن درگاه رخصت دخول طلبيد، دربان گفت كه: در اين ايام پادشاه با جوارى و زنان خود خلوت كرده است و كسى را رخصت دخول قصر او ميسر نيست، و اگر نظرش بر تو افتد مرا با تو به قتل مى رساند.

عبدالمطلب كيسه زرى به او داد و گفت: تو مانع من مشو و امر قتل مرا به من بگذار و در باب تو عذرى به او خواهم گفت كه آسيبى به تو نرساند. چون دربان ديده اش به زر سرخ افتاد خون سياه و روز تباه خود را فراموش كرد و مانع آن مقرب درگاه اله نگرديد.

و چون عبدالمطلب داخل بستان شد ديد كه قصر غمدان در ميان بستان واقع است و انواع گلها و رياحين بر اطراف آن قصر دلنشين احاطه كرده است و نهرهاى صافى بر دور آن قصر مى گردد، و سيف مانند شمشير بران بر ايوان قصر غمدان رو بسوى خيابان بر قصر خود تكيه داده است. پس چون نظرش بر عبدالمطلب افتاد در غضب شد و با غلامان خود گفت كه: كيست اين مرد كه بى رخصت داخل اين بستان شده است؟ بزودى او را نزد من آوريد؛ پس غلامان بسرعت شتافتند و آن حضرت را به مجلس او آوردند، و چون عبدالمطلب داخل شد قصرى ديد به طلا و لاجورد و انواع زينتها آراسته و از جانب راست و چپ قصر او كنيزان بى شمار با نهايت حسن و جمال صف كشيده اند، و نزديك او عمودى از عقيق سرخ نصب كرده اند و بر سر او جامى از ياقوت كرده اند كه مملو است از مشك ناب، و در


جانب چپ او جامى از طلاى سرخ نهاده اند، و شمشير كين خود را برهنه كرده بر زانو گذاشته است؛ پس از عبدالمطلب سوال نمود كه: تو كيستى؟

گفت: منم عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، و نسبت شريف خود را تا حضرت آدم ذكر كرد.

پس سيف گفت: اى عبدالمطلب! تو خواهر زاده مايى؟

گفت: بلى. (زيرا كه سيف از آل قحطان، و آل قحطان از برادر و آل اسماعيل از خواهر بودند).

پس سيف عبدالمطلب را تعظيم و تكريم فراوان نمود و گفت: خوش آمدى و مشرف ساختى؛ و با آن حضرت مصافحه كرد و او را در پهلوى خود جا داد و پرسيد كه: براى چه كار آمده اى؟

عبدالمطلب گفت: مائيم همسايگان خانه خدا و خدمه آن و آمده ايم كه تو را تهنيت بگوئيم بر ملك و پادشاهى و نصرت يافتن بر دشمنان خود؛ و او را بسيار دعا كرد، و سيف از مكالمه آن حضرت مسرت بر مسرت افزود و آن حضرت را با ساير رفقا تكليف دار الضيافه فرمود و ميهماندارى براى ايشان مقرر نمود و مبالغه بسيار در اكرام و اعظام ايشان كرد، و هر روز هزار درم خرج ضيافت ايشان مقرر كرد.

پس شبى عبدالمطلب را به خلوت طلبيد و خدمه خواص خود را بيرون كرد، و بغير از جناب ايزدى ديگرى بر سخنان ايشان مطلع نگرديد و گفت: اى عبدالمطلب! مى خواهم رازى از رازهاى خود را به تو بگويم كه تا حال با ديگرى نگفته ام، و تو را اهل آن مى دانم و مى خواهم آن را پنهان كنى از غير اهل آن تا وقت ظهور آن در آيد.

عبدالمطلب گفت: چنين باشد.

سيف گفت: اى ابا الحارث! در شهر شما طفلى هست خشرو و خوش بدن و در حسن و قد و قامت يگانه اهل زمين است، در ميان دو كتف او علامتى هست و در زمين تهامه مبعوث خواهد شد، و حق تعالى بر سر او درخت پيغمبرى رويانيده و به هر جا كه رود ابر بر او سايه مى افكند، و اوست صاحب شفاعت كبرى در روز قيامت، و در مهر پيغمبرى كه


در ميان دو كتف اوست دو سطر نوشته است: سطر اول ((لا اله اله الله))، سطر دوم ((محمد رسول الله))، و حق تعالى مادر و پدرش هر دو را به رحمت خود برده است و جد و عم آن حضرت او را تربيت مى نمايند، و در كتابهاى بنى اسرائيل وصف او از ماه شب چهارده روشنتر است، و حق تعالى گروهى از ما يعنى اهل يمن را ياور او خواهد گردانيد، و دوستانش را به او عزيز و دشمنانش را به او خوار خواهد كرد، و بتها را خواهد شكست و آتشكده ها را خاموش خواهد كرد، گفتار او حكمت است و كردار او عدالت، و امر مى كند به نيكى و بعمل مى آورد آن را، و نهى مى كند از بدى و باطل مى گرداند آن را، و اگر نه آن بود كه مى دانم كه پيش از بعثت او وفات خواهم يافت هر آينه با لشكر خود بسوى مدينه مى رفتم كه پايتخت او خواهد بود تا او را يارى كنم، و اگر نه ترس بر او داشتم كه دشمنان او را ضايع كنند هر آينه امر او را ظاهر مى كردم و در اين وقت طوايف عرب را بسوى او دعوت مى نمودم، و گمان دارم كه تو جد او باشى.

عبدالمطلب گفت: بلى اى پادشاه، منم جدا او.

پادشاه گفت: خوش آمدى و ما را شرفها به قدوم خود بخشيده اى، و تو را گواه مى گيرم بر خود كه من ايمان آورده ام به او و به آنچه او از جانب پروردگار خود خواهد آورد؛ و سه مرتبه با نهايت درد آه كشيده و گفت: چه بودى اگر زمان او را در مى يافتم و جان در يارى او مى باختم؟ پس سعى نما در حراست و حمايت او كه او را دشمنان بسيار است خصوصا يهود كه عداوت ايشان از همه بيشتر است، و از قوم خود در حذر باش كه حسد مى برند بر او و آزارها از ايشان به او خواهد رسيد. و عبدالمطلب در ريش سيف موهاى سفيد بسيار مشاهده نمود. پس آن حضرت را مرخص نمود و گفت: فردا با ياران خود به مجلس عام حاضر گرديد تا شما را به اكرام خود مخصوص گردانم. پس روز ديگر خود را مزين و خوشبو ساخته به مجلس او داخل شدند و ايشان را گرامى داشت و عبدالمطلب را به مزيد اكرام مخصوص گردانيد و نزديك خود نشانيد، پس عبدالمطلب گفت: اى پادشاه! ديشب در ريش تو موهاى سفيد ديدم كه امروز نمى بينم. سيف گفت: من خضاب مى كنم. گويند او اول كسى بود كه خضاب كرد.


پس سيف جميع آن گروه را تكليف حمام كرد و خضاب از براى ايشان فرستاد تا همه ريشهاى خود را به خضاب سياه كردند، و از براى هر يك از ايشان يك بدره زر سفيد يك اسب و يك استر و يك غلام و يك كنيز و يك دست خلعت فاخر فرستاد، و براى عبدالمطلب مضاعف هر چه به ايشان فرستاده بود، داد؛ و به روايت ديگر: هر يك را ده غلام و ده كنيز و دو برد يمنى و صد شتر (و پنج رطل طلا)(1) و ده رطل نقره و مشكى مملو از عنبر داد، و عبدالمطلب را ده برابر ايشان عطا كرد.(2)

پس اسب عقاب و استر اشهب و ناقه عضباى خود را طلبيده گفت: اى عبدالمطلب! اينها امانت است نزد تو كه چون پسر زاده تو بزرگ شود به او تسليم نمايى، و بدان كه بر روى اين اسب هرگز از پى دشمنى يا شكارى نرفته ام كه بر او ظفر نيابم، و از پيش هر دشمن كه گريخته ام نجات يافته ام، و بر اين استر كوهها و بيابانها طى كرده ام، و از رهوارى آن هرگز نخواسته ام كه از پشت آن فرود آيم، پس اين هديه ها را به آن حضرت تسليم نما و سلام فراوان از من به او برسان. عبدالمطلب گفت: آنچه گفتى به جان قبول كردم.

پس عبدالمطلب سيف را وداع كرد و متوجه مكه گرديد و مى فرمود كه: من از اين عطاها چندان شاد نشدم زيرا كه اينها فانى است، ولكن از امرى شاد شدم كه شرف آن براى من و فرزندان من باقى است و بزودى بر شما ظاهر خواهد شد خبر آن.

و چون خبر قدوم شريف عبدالمطلب به مكه رسيد، اشراف و اعيان مكه به استقبال شتافتند، و حضرت سيد ابرار به استقبال جد بزرگوار حركت فرموده با سكينه و وقار قدرى راه رفت و در كنار راه بر سنگى قرار گرفت، و چون اصحاب و اولاد عبدالمطلب او را ملاقات كردند پرسيد كه: سيد و آقاى من محمد در كجاست؟

گفتند: بر سر راه نشسته منتظر قدوم شماست.

____________________

1-عبارتى كه داخل كروشه است از متن عربى روايت اضافه شد.

2- اين روايت موافق آنچه در كمال الدين و اعلام الورى و كنز الفوائد ذكر شده است، مى باشد.


چون عبدالمطلب به نزديك آن حضرت رسيد، از اسب فرود آمد و آن جناب را در بر گرفت و در ميان ديده هايش را بوسيد و گفت: اى نور ديده! اين اسب و استر و ناقه را سيف بن ذى يزن براى شما به هديه فرستاده است و شما را سلام مى رساند.

پس آن حضرت او را دعا كرد و بر اسب سوار شد، و اسب از شادى و نشاط قرار نمى گرفت.

و گويند كه: نسب آن اسب چنين بود: عقاب بن ينزوب بن قابل بن بطال بن زاد الراكب بن الكفاح بن الجنح بن موج بن ميمون بن ريح، و ريح را خدا به قدرت خود بى پدر و مادر آفريده بود.

و چون از عمر شريف حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هشت سال و هشت ماه و هشت روز گذشت، عبدالمطلب را مرض صعبى عارض شد، پس فرمود كه او را بر روى تختى برداشتند و در پيش پرده هاى كعبه معظمه گذاشته، و نه پسر او بر دور تخت او قرار گرفتند و همه بر او مى گريستند، و حضرت رسول آمد و نزديك جد بزرگوار خود نشست، ابولهب خواست كه آن حضرت را دور كند، عبدالمطلب بانگ زد بر او و گفت: اى عبد العزى! تو عداوت اين برگزيده خدا را از دل بيرون نخواهى كرد، پس رو بسوى ابو طالب گردانيد و او را بسيار در باب رسول خدا وصيت نمود، و ساير اولاد خود را در اعزاز و اكرام آن حضرت مبالغه بى حد فرمود و گفت: عنقريب جلالت و عظمت شان او بر شما ظاهر خواهد شد.

پس لحظه اى بيهوش شد، و چون بهوش آمد با اكابر قريش خطاب نمود و گفت: آيا مرا بر شما حقى هست؟ همه گفتند: بلى، حق تو بر صغير و كبير ما بسيار لازم گرديده است، خدا تو را جزاى خير دهد و سكرات مرگ را بر تو آسان گرداند، چه نيكو امير و بزرگى بودى براى ما.

عبدالمطلب گفت: وصيت مى كنم شما را در حق فرزندم محمد كه او را گرامى داريد و بزرگ شماريد و در رعايت حق او و تعظيم شان او تقصير منمائيد.

همه گفتند: شنيديم و قبول كرديم.


پس آثار احتضار بر آن سيد عاليقدر ظاهر شد و حضرت سيد ابرار را در بر گرفت و گفت: اى فرزند سعادتمند! از پيش من دور مشو كه تا تو نزديك منى من در راحتم.

پس بزودى مرغ روحش بسوى كنگره عرش رحمت پرواز كرد.(1)

و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت امام جعفر صادق و حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى پيغمبرش را يتيم گردانيد و پدر و مادر آن حضرت را در طفوليت او به رحمت خود برد تا آنكه اطاعت احدى بغير از خدا بر او لازم نباشد و كسى را بغير او بر آن حضرت حق نباشد.(2)

____________________

1-فضائل شاذان بن جبرئيل 39؛ كمال الدين و تمام النعمه 176؛ اعلام الورى 15؛ كنز الفوائد 82.

2- من لا يحضره الفقيه 3/494؛ معانى الاخبار 53؛ علل الشرايع 131؛ عيون اخبار الرضا 2/46؛ صحيفه الامام الرضاعليه‌السلام 258.


فصل ششم: در بيان بعضى از احوال اهل مكه و ساير عرب است پيش از بعثت آنحضرت

در حديث موثق بلكه صحيح از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: پيوسته فرزندان حضرت اسماعيلعليه‌السلام واليان خانه كعبه بودند و براى مردم امر حج و امور دين ايشان را بر پا مى داشتند و بزرگى از بزرگ ميراث مى بردند تا آنكه زمان عدنان بن ادد شد، پس دلهاى ايشان سنگين شد و فساد در ميان ايشان بهم رسيد، بدعتها در دين خود نهادند، بعضى از ايشان بعضى را از حرم بيرون كردند، پس بعضى براى طلب معاش و تحصيل مال و بعضى از بيم قتال و جدال متفرق شدند، و بسيارى از ملت حنيفه ابراهيمعليه‌السلام در بين ايشان مانده بود مانند حرمت مادر و دختر و ساير آنچه حق تعالى در قرآن حرام نموده است مگر حليله پدر و دختر خواهر و جمع ميان دو خواهر كه اينها را حلال مى دانستند و اعتقاد به حج و تلبيه و غسل جنابت داشتند وليكن در حج و تلبيه بدعتها احداث كرده بودند و بت پرستى و كلمه شرك را به آنها ضم كرده بودند؛ و حضرت موسىعليه‌السلام در ما بين زمان اسماعيل و عدنان مبعوث گرديد.(1)

و روايت كرده اند كه: چون معد بن عدنان ترسيد كه حرم مندرس گردد ميلهاى حرم را او نصب كرد، و چون قبيله جرهم بر مكه غالب شدند ولايت كعبه را از ايشان متصرف

____________________

1-كافى 4/210.


گرديدند و از يكديگر ميراث مى بردند تا آنكه ايشان نيز شروع كردند به ظلم و فساد و حرمت كعبه را ضايع كردند و مالهاى كعبه را متصرف شدند و ظلم مى كردند بر هر كه داخل مكه مى شد و طغيان و فساد بسيار مى كردند، در آن زمان چنان بود كه هر كه ستم و فساد در مكه مى كرد و هتك حرمت كعبه مى نمود بزودى هلاك مى شد و به اين سبب آن را ((بكه)) مى گفتند كه گردنهاى ظالمان را مى شكست، و آن را ((بساسه)) مى گفتند زيرا كه هر كه در آن ستم مى كرد او را هلاك مى گردانيد، و ((ام رحم)) مى گفتند زيرا كه هر كه ملازم آن مى بود محل رحمت الهى بود پس چون جرهم ظلم و فساد كردند حق تعالى مسلط گردانيد بر ايشان رعاف و طاعون را او اكثر ايشان هلاك شدند، پس قبيله خزاعه جميعت كردند كه باقيمانده جرهم را از حرم بيرون كنند، رئيس خزاعه عمرو بن ربيعه بن حارثه بن عمرو بود و رئيس جرهم عمرو بن الحارث بن مصاص جرهمى بود، پس خزاعه بر جرهم غالب شدند و قليلى كه از جرهم مانده بودند به زمين ((جهينه)) رفتند و چون قرار گرفتند سيلى آمد و همه را هلاك كرد، و بعد از آن خزاعه واليان كعبه بودند؛ تا آنكه قصى بن كلاب جد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بيرون كرد و ولايت كعبه را متصرف شد و در ميان اولاد او ماند تا زمان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .(1) و به سند صحيح از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: عرب هميشه قدرى از ملت حنيفه ابراهيمعليه‌السلام در دست داشتند، صله رحم مى كردند، رعايت مهمان مى كردند، حج خانه كعبه مى كردند و مى گفتند كه: بپرهيزيد از مال يتيم كه او مانند عقال، آدمى را در بند مى افكند و بسيارى از محرمات را ترك مى كردند از ترس عقوبت زيرا كه هرگاه مرتكب محرمات مى شدند مهلت نمى يافتند و بزودى به بلائى مبتلا مى شدند، و از پوست درختان حرم مى گرفتند و بر گردن شتران مى آويختند پس به هر جا كه مى رفت هيچ كس جرات نمى كرد آنها را بگيرد و كسى هم جرات نمى كرد كه از غير پوست درخت حرم بر گردن شتر بياويزد و اگر مى كرد بزودى عقوبتى به او مى رسيد؛ اما امروز مهلت يافته اند

____________________

1-كافى 4/211.


و حق تعالى ايشان را بزودى نمى گيرد و عقاب ايشان به آخرت انداخته است، بدرستى كه اهل شام آمدند و در ابوقبيس منجنيق بر كعبه بستند پس حق تعالى ابرى فرستاد بر ايشان مانند بال مرغ و بر ايشان صاعقه باريد كه هفتاد نفر در دور منجنيق سوختند.(1)

و در حديث معتبر ديگر فرمود: مردى خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: مرا دخترى بهم رسيد و او را تربيت كردم و چون به حد بلوغ رسيد جامه هاى نيكو و زيورها بر او پوشانيدم و او را بر سر چاهى آوردم و در چاه افكندم و آخر كلمه اى كه از او شنيدم آن بود كه گفت: ((يا ابتاه!)) پس بفرما كه كفاره اين عمل چيست؟

حضرت فرمود: آيا مادرى دارى؟ گفت: نه.

فرمود: خاله دارى؟ گفت: بلى.

فرمود: با خاله خود نيكى كن كه او به منزله مادر است و نيكى او شايد كفاره گناه تو شود بعد از توبه.

راوى از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيد: اين عمل شنيع را در چه زمان مى كردند؟

فرمود: در جاهليت پيش از بعثت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنين مى كردند و دختران خود را مى كشتند از ترس آنكه مبادا دشمنان ايشان را سبى كنند و در ميان قوم ديگر فرزند بهم رسانند و ننگ باشد براى ايشان.(2)

____________________

1-كافى 4/212.

2- كافى 2/162؛ وسائل الشيعه 21/499-500.


باب دوم:در بيان بشاراتى است كه از انبياء و اوصياءعليهم‌السلام و غير ايشان،براى بعثت و ولادت آن حصرت داده اند و احوال بعضى از مومنان كه در زمان فترت بودند



احاديث معتبره مطابق آيات كريمه وارد شده است كه: حق تعالى پيمان گرفت از پيغمبران گذشته كه خبر دهند امتهاى خود را به بعثت پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اوصياى كرام آن حضرت و امر كنند ايشان را كه تصديق به حقيقت پيغمبرى و امامت ايشان نمايند.(1)

و منقول است كه: عبدالله بن سلام مى گفت: والله ما مى شناسيم محمد را زياده از آنچه فرزندان خود را مى شناسيم زيرا كه نعت آن حضرت را در كتابهاى خود خوانده ايم و در آن شك نداريم و شايد خيانتى در فرزند ما شده باشد.(2)

سيد ابن طاووس روايت كرده است از حسان بن ثابت كه مى گفت: مرا به خاطر مى آيد كه طفل هفت ساله بودم و شنيدم كه يكى از علماى يهود در بالاى تلى فرياد مى كرد و يهودان را مى طلبيد، چون جمع شدند گفت: امشب طالع شده است آن ستاره اى كه دلالت مى كند بر ظهور احمد پيغمبر آخر الزمان.(3)

و در حديث طولانى از حضرت امام حسنعليه‌السلام منقول است كه: گروهى از يهود به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و اعلم ايشان مسئله اى چند سوال كرد و همه را حضرت جواب فرمود و او بعد از شنيدن جوابها مسلمان شد و نامه سفيدى بيرون آورد كه جميع آن جوابها كه حضرت فرموده بود در آن مكتوب بود؛ پس گفت: يا رسول الله! بحق آن خداوندى كه تو را به حق فرستاده است ننوشته ام اين سوالها و جوابها را مگر از الواحى

____________________

1-تفسير عياشى 1/180 و 181.

2- تفسير قمى 1/195؛ اسباب النزول 47؛ تفسير بغوى 126.

3- فرج المهموم 29.


كه حق تعالى براى حضرت موسىعليه‌السلام فرستاده بود، و در تورات آنقدر فضل تو را خوانده ام كه در تورات شك كردم، و چهل سال است كه نام تو را از تورات محو مى كنم و هر چند محو كردم باز نوشته ديدم، و در تورات خوانده بودم كه اين مسائل را بغير از تو كسى جواب نخواهد گفت، و در تورات نوشته است كه در ساعتى كه اين مسائل را جواب خواهى گفت جبرئيل در جانب راست و ميكائيل در جانب چپ و وصى تو در پيش روى تو خواهد بود.

حضرت فرمود: راست گفتى، اينك جبرئيل و ميكائيل در جانب راست و چپ منند و وصى من على بن ابى طالب در پيش روى من است.(1)

و سابقا مذكور شد كه: از جماعتى كه پيش از ولادت آن حضرت به او ايمان آوردند ((تبع)) بود.

در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: تبع به اوس و خزرج كه دو قبيله بودند از يمن با خود آورده بود گفت: شما در مدينه باشيد تا ظاهر شود و بيرون آيد پيغمبرى كه من وصف او را شنيده ام كه از مكه ظاهر خواهد شد و بسوى مدينه هجرت خواهد نمود و اگر من زمان او را دريابم او را خدمت خواهم كرد و با او خروج خواهم كرد.(2)

در حديث موثق از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: يهود در كتابهاى خود ديده بودند كه هجرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان ((عير)) و ((احد)) خواهد بود، پس به طلب آن موضع بيرون آمدند و به كوهى رسيدند كه آن را ((حداد)) مى گفتند، گفتند حداد و احد يكى است، پس در حوالى آن كوه متفرق شدند، بعضى در فدك فرود آمدند و بعضى در خيبر و بعضى در تيما، بعد از مدتى مشتاق شدند آنها كه در تيما بودند كه ياران خود را ببينند و كرايه كردند شترى چند از اعرابى از قبيله قيس و اعرابى به ايشان گفت: شما را از ميان عير

____________________

1-خصال 355؛ امالى شيخ صدوق 163.

2- كمال الدين و تمام النعمه 170؛ مجمع البيان 5/66؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/39.


و احد مى برم! ايشان به اعرابى گفتند: هرگاه به آن موضع برسى ما را خبر ده، چون به ميان مدينه رسيد گفت: اين كوه عير است و اين كوه احد است، پس از شتران به زير آمده و گفتند: ما به مطلب خود رسيديم و احتياجى به شتر تو نداريم به هر جا كه خواهى برو، و نوشتند به ياران خود كه در خيبر و فدك بودند كه: ما آن موضع را كه طلب مى كرديم يافتيم بيائيد بسوى ما، ايشان در جواب نوشتند كه: ما اكنون در اين موضع قرار گرفته ايم و خانه ها ساخته ايم و اموال تحصيل كرده ايم و حركت ما دشوار است و ما به شما بسيار نزديكيم و چون آن پيغمبر منتظر ظاهر شود بسرعت بسوى او خواهيم شتافت؛ پس ايشان در زمينه مدينه قرار گرفتند و خانه ها ساختند و اموال و حيوانات تحصيل نمودند، چون خبر رسيد به تبع كه ايشان اموال بسيار جمع كرده اند متوجه ايشان شد كه با ايشان جنگ كند و اموالشان را بگيرد، ايشان به قلعه اى متحصن شدند و تبع با لشكر گران ايشان را محاصره نمود، يهود رحم مى كردند بر ضعيفان لشكر تبع و در شب خرما و جو براى ايشان به زير مى انداختند، چون اين خبر به تبع رسيد بر ايشان رحم كرد و ايشان را امان داد، پس از قلعه فرود آمد، چون ايشان را ديد گفت: خوش آمده است مرا بلاد شما و مى خواهيم در ميان شما بمانم.

گفتند: تو را نيست كه در اين بلد بمانى چون اين بلد محل هجرت پيغمبر آخر الزمان است و هيچ پادشاهى تا او ظاهر نشود در اينجا نمى تواند تسلط بهم رساند.

گفت: پس من از خويشان خود جمعى را در ميان شما مى گذارم كه وقتى كه آن حضرت ظاهر شود او را يارى كنند.

پس در ميان ايشان دو قبيله گذاشت: ((اوس)) و ((خزرج))، و ايشان بسيار شدند و بر يهود غالب شدند و چون اموال آنها را مى گرفتند يهود به ايشان مى گفتند: چون محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شود شما را از خانه ها و اموال خود بيرون خواهيم كرد.

پس چون آن حضرت مبعوث گرديد انصار به او ايمان آوردند و يهود به او كافر شدند و به اين معنى حق تعالى در اين آيه اشاره فرمود است( وَكَانُوا مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى


الَّذِينَ كَفَرُ‌وا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَ‌فُوا كَفَرُ‌وا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّـهِ عَلَى الْكَافِرِ‌ينَ ) .(1)(2)

و در حديث موثق ديگر در تفسير اين آيه از آن حضرت پرسيدند، فرمود: گروهى بودند ميان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عيسىعليه‌السلام تهديد مى كردند بت پرستان را كه پيغمبرى بيرون خواهد آمد كه بتهاى شما را بشكند و با شما چنان و چنين كند؛ پس چون آن حضرت بيرون آمد كافر شدند به او.(3)

قطب راوندى عليه الرحمه روايت كرده است كه: چون تبع به مدينه آمد سيصد و پنجاه نفر از يهود را گردن زد و خواست كه مدينه را خراب كند، شخصى از يهود كه دويست و پنجاه سال از عمرش گذشته بود برخاست و گفت: اى پادشاه! مثل تو كسى نمى بايد كه سخن باطل را قبول كند و مردم را براى غضب به قتل رساند، تو نمى توانى اين شهر را خراب كنى.

تبع گفت: چرا؟

گفت: زيرا كه پيغمبرى از فرزندان اسماعيل در مكه ظاهر خواهد شد و بسوى اين بلد هجرت خواهد نمود.

تبع دست از آنها برداشته متوجه مكه معظمه شد و كعبه را جامه پوشانيد و اهل آن را اطعام نمود و شعرى چند گفت كه مضمونش اين است: شهادت مى دهم بر احمد كه او رسول است از جانب خداوندى كه آفريننده خلايق است؛ اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آينه وزير و پسر عم او خواهم بود؛ بعضى گفته اند: آن تبع كوچك بود، و بعضى گفته اند: تبع ميانين بود(4) ؛ و ابن شهر آشوبعليه‌السلام روايت كرده است كه: تبع اول اراده كرد كعبه را خراب كند و به بلائى مبتلا شد كه اطبا از معالجه او عاجز شدند پس يكى از وزراى او را متنبه ساخت كه: سبب اين بلا آن اراده بدى است كه كرده اى، چون آن اراده را از

____________________

1-سوره بقره : 89.

2- تفسير عياشى 1/49؛ كافى 8/308.

3-كافى 8/310.

4- خرايج 1/81.


خاطر بيرون كرد از آن بلا نجات يافت، پس كعبه را جامه پوشانيد و تعظيم حرم نمود و بسوى مدينه آمد و ايمان به پيغمبر آخر الزمان آورد و چهار صد نفر از اصحاب خود را براى انتظار قدوم و نصرت آن حضرت در آنجا گذاشت و نامه اى به آن حضرت نوشت و به آن وزير خود سپرد و در آن نامه ذكر ايمان خود كرد و اينكه از امت آن حضرت است و استدعا نمود كه او را در شفاعت خود داخل نمايد؛ در عنوان نامه نوشت: ((نوشته اى است بسوى محمد بن عبداللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خاتم پيغمبران و رسول پروردگار عالميان از تبع اول))؛ ميان مرگ او و ولادت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هزار سال بود.

چون آن حضرت مبعوث شد و اكثر اهل مدينه به آن حضرت ايمان آوردند آن نامه را به خدمت آن حضرت فرستاد به دست ابوليلى، پس ابوليلى وقتى رسيد كه آن حضرت در قبيله بنى سليم بود، چون حضرت او را ديد گفت: توئى ابوليلى؟

عرض كرد: بلى.

فرمود: نامه تبع را آورده اى؟

ابوليلى متحير ماند!

پس فرمود: بده نامه را؛ نامه را گرفت و به حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام داد كه بخواند؛ چون مضمون نامه را شنيد سه مرتبه فرمود: ((مرحبا برادر شايسته ما را))؛ و ابوليلى را بسوى مدينه طيبه برگردانيد.(1)

مولف گويد: قصه تبع در آخر جلد سابق بيان شد.

و از جمله آنها كه ايمان به آن حضرت آورده بودند قس بن ساعده ايادى بود چنانكه به سند صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام مروى است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فتح مكه نمود روزى نزديك كعبه نشسته بود ناگاه گروهى به خدمت آن حضرت آمدند، از ايشان پرسيد: از چه قوميد شما؟گفتند: ما از قبيله بكر بن وائليم.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/38؛ العدد القويه 113-115.


فرمود: آيا شما را علمى هست از خبر قس بن ساعده ايادى؟

گفتند: بلى يا رسول الله.

فرمود: او چه شد؟

گفتند: وفات يافت.

فرمود: سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار مرگ و زندگانى است، هر نفسى چشنده مرگ است، گويا مى بينم كه قس بن ساعده در بازار عكاظ بر شتر سرخى سوار بود و براى مردم خطبه مى خواند و مى گفت: جمع شويد اى مردم و چون جمع شديد خاموش گرديد و چون خاموش گرديديد گوش دهيد و چون گوش داديد ضبط كنيد و چون ضبط كرديد عمل نمائيد و چون عمل كرديد به راستى به مردم برسانيد، بدرستى كه هر كه زندگانى كرد مى ميرد و هر كه مرد ديگر به اين جهان بر نمى گردد، بدرستى كه در آسمان خبرها هست و در زمين عبرتها هست، حق تعالى براى شما سقفى بلند از آسمان و فرشى مهيا از زمين ساخته است، ستارگان را متحرك ساخته و شب و روز را از پى يكديگر جارى گردانيده، درياها در اطراف زمين آفريده است كه عمقشان معلوم نيست، سوگند مى خورم كه اينها را به بازى نيافريده اند و امور عجيبه در آخرت از پى اينها هست، چرا آنها كه از دنيا مى روند بر نمى گردند؟ آيا راضى شدند به ماندن آنجا يا به خواب رفتند و ايشان را در خواب گذاشتند؟ سوگند مى خورم به راستى كه خدا را دينى هست بهتر از دينى كه شما داريد.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا رحمت كند قس را، در روز قيامت تنها مبعوث خواهد گرديد زيرا كه در قبيله خود به ايمان منفرد بود؛ پس حضرت پرسيد: آيا كسى هست كه از شعر او در خاطر داشته باشد؟

يكى از ايشان بعضى از اشعار حكمت شعار او را خواند كه متضمن ايمان به حشر و قيامت بود، حكمت او به مرتبه اى رسيده بود كه هر كه از قبيله او مى آمد حضرت


رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اشعار حكمت شعار او مى پرسيد و گوش مى داد.(1)

و در روايت ديگر منقول است كه: او ششصد سال زندگانى كرد و اول كسى بود از قوم خود كه ايمان به حشر داشت و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به نام و نسب مى شناخت و بشارت مى داد مردم را به خروج و ظهور آن حضرت و در اثناى خطب و مواعظ خود مردم را به احوال آن حضرت بشارت مى داد.(2)

در كتب خاصه و عامه مسطور است كه: زيد بن عمرو بن نفيل از مكه بيرون رفت براى طلب ملت حنيفه حضرت ابراهيمعليه‌السلام، در ملت يهوديت و نصرانيت تفحص كرده بود و به آنها راضى نشده بود، پس رفت به جانب موصل و جزيره العرب تا آنكه به شام منتهى شد؛ هر جا عالمى و راهبى را مى شنيد قصد او مى نمود، تا آنكه شنيد راهبى هست در ((بلقا)) كه علم نصرانيت به او منتهى شده است و اعلم ايشان است در آن زمان، چون به او رسيد از او سؤ ال نمود از ملت حنيفه، راهب گفت: امروز به ظاهر كسى نيست كه دوست داشته باشد و مندرس شده است وليكن در اين زودى پيغمبرى مبعوث خواهد شد در همان شهر كه از آن بيرون آمده اى و بر ملت حنيفه خواهد بود، پس به زودى بسوى بلاد خود مراجعت نما كه هنگام بعثت اوست و مى بايد ظاهر شده باشد. پس بسرعت مراجعت نمود و در اثناى راه كشته شد و ورقه بن نوفل كه صاحب طريقه او بود چون خبر كشته شدن او را شنيد گريست و مرثيه براى او انشا كرد.(3)

در روايت ديگر منقول است كه از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدند: آيا استغفار كنيم براى او؟

فرمود: بلى، استغفار كنيد براى او كه او در قيامت امت تنها مبعوث خواهد شد چون ايمان به من آورد و در طلب دين حق شهيد شد.(4)

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 166.

2- كمال الدين و تمام النعمه 168.

3- كمال الدين و تمام النعمه 199؛ معارف ابن قتيبه 245؛ تاريخ طبرى 1/529؛ سيره ابن اسحاق 118.

4- كمال الدين و تمام النعمه 200؛ سيره ابن اسحاق 119.


در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كعب بن اسد رئيس بنى قريظه را طلبيد كه گردن بزند به او فرمود: اى كعب! آيا نفع بخشيد تو را وصيت ((ابن حواش)) آن عالمى كه از شام آمده بود و مى گفت: ترك كردم شراب و لذت عيش را، آمده ام بسوى فقر و خرما خوردن براى پيغمبرى كه وقت مبعوث گرديدن او شده است و خروجش در مكه خواهد بود و اين مدينه خانه هجرت او خواهد بود و اوست بسيار خندان و كشنده بسيار كافران كه قناعت خواهد نمود به نان خشك و خرما و بر خر برهنه سوار خواهد شد و در ديده هاى او سرخى خواهد بود و در ميان دو كتف او مهر پيغمبرى خواهد بود و شمشير خود را بر دوش خواهد گذاشت و پروا از هيچ دشمن نخواهد كرد، پادشاهى او خواهد رسيد به هر جا كه سم ستوران رسد؟ كعب گفت: چنين بود اى محمد، اگر نه يهود مى گفتند كه: از كشتن ترسيد، ايمان به تو مى آوردم وليكن بر دين يهود زندگانى كردم و بر دين ايشان مى ميرم.

پس حضرت فرمود تا گردنش را زدند.(1)

در حديث معتبر ديگر از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقول است كه: حق تعالى وحى نمود به حضرت عيسىعليه‌السلام كه: اى عيسى! خبر ده بنى اسرائيل را كه ايمان بياورند به من و به رسول من پيغمبر امى كه نسل او از زن صاحب بركتى بهم خواهد رسيد كه او با مادر تو خواهد بود در بهشت، و ((طوبى)) براى كسى است كه سخن او را بشنود و زمان او را دريابد.

عيسى عرض كرد: پروردگارا! طوبى چيست؟

حق تعالى فرمود: طوبى درختى است در بهشت كه در زير آن چشمه اى جارى است كه هر كه از آن شربتى بياشامد بعد از آن هرگز تشنه نمى شود.

عيسى عرض كرد: پروردگارا! از آن آب شربتى به من عطا كن.

حق تعالى فرمود: اى عيسى! آن چشمه حرام است بر پيغمبران پيش از آنكه آن پيغمبر

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 198؛ البدايه و النهايه 126.


از آن بياشامد، و بر امتها حرام است پيش از آنكه امت آن پيغمبر بياشامند.(1)

قطب راوندى نقل كرده است: شخصى از اهل مكه قبل از بعثت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به شام رفت با قافله تجارى، گفت: چون داخل بازار((بصرى)) شديم راهبى از صومعه خود صدا زد: بپرسيد از اهل اين موسم كه كسى از اهل مكه در ميان ايشان هست؟

گفتند: بلى.

گفت: بپرسيد آيا احمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ظاهر شده است زيرا كه اين ماهى است كه مى بايد او ظاهر شود و او آخر پيغمبران است و از حرم ظاهر خواهد شد و هجرت خواهد كرد بسوى جائى كه نخل بسيار و سنگستانها و شوره زارها داشته باشد.

راوى گفت: چون به مكه برگشتم پرسيدم آيا امر غريبى سانح گريده است؟

گفتند: بلى، محمد بن عبدالله امين ظاهر شده است و دعوى نبوت مى كند.(2)

ايضا روايت كرده است از ابوسلام كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از بعثت در ((ابطح)) مى گرديد، ناگاه دو شخص آن حضرت را ديدند و جامه هاى سفر پوشيده بودند و گفتند: السلام عليك، آن حضرت جواب سلام ايشان را داد، يكى از ايشان گفت: لا اله الا الله تا حال كسى را نديده بودم كه درست رد سلام بكند جز تو؛ ديگرى گفت: تا حال كسى را نديده بودم كه سلام كند. پس آن مرد اول گفت: آيا كسى هست در اين شهر كه ((احمد)) نام داشته باشد؟

فرمود: كسى نيست در مكه به غير از من كه ((احمد)) يا ((محمد)) نام داشته باشد.

پرسيد: تو از اهل مكه اى؟

فرمود: بلى اهل مكه ام و در مكه متولد شده ام.

پس شتر خود را خوابانيد و نزديك آن حضرت آمده كتف مباركش را گشوده و خاتم پيغمبرى را مشاهده نمود؛ گفت: شهادت مى دهم كه تو رسول خدائى و مبعوث خواهى شد

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 282؛ كمال الدين و تمام النعمه 159.

2- خرايج 1/125.


به گردن زدن قوم خود، آيا تواند بود كه توشه اى به من بدهى؟

پس آن حضرت رفتند و نان خرمائى چند براى او آوردند گرفت و در ميان جامه خود بست و به نزد رفيق خود رفت و گفت: الحمد لله كه نمردم تا پيغمبرى براى من توشه آورد.

پس آن حضرت فرمود: آيا حاجتى جز اين دارى؟

گفت: مى خواهم دعا كنى حق تعالى ميان من و تو (در قيامت)(1) آشنائى بيندازيد.

حضرت دعا كرد براى او و او برگشت بسوى ديار خود.(2)

و ايضا از عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل معبدى از معابد يهود شد با گروهى از اصحاب خود، ديد جمعى از يهود تورات مى خوانند و رسيده اند به اوصاف آن حضرت كه در تورات مكتوب است، چون آن حضرت را ديدند ترك كردند خواندن را، و در يك جانب كنيسه ايشان مرد بيمارى خوابيده بود، حضرت پرسيد: چرا ترك كردند خواندن را؟

آن مرد بيمار گفت: به وصف تو رسيدند و ترك كردند؛ پس نزديك آمد و تورات از دست ايشان گرفت و تا آخر اوصاف آن حضرت را خواند و گفت: اين وصف توست و وصف امت تو و من گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و به آنكه تو رسول اوئى؛ و در همان ساعت رحمت الهى واصل شد.

حضرت فرمود تا او را به روش مسلمانان غسل دادند و بر او نماز كرد و او را دفن كردند.(3)

و ايضا روايت كرده است: چون عبدالمطلب به يمن رفت عالمى از اهل زبور او را ملاقات كرد و گفت: رخصت مى دهى بسوى بعضى از بدن تو نظر كنم؟

فرمود: بلى به غير عورت به هر جا خواهى نظر كن.

پس يك سوراخ بينى او را گشود نظر كرد پس در سوراخ ديگر بينى نظر كرد و گفت:

____________________

1-عبارتى كه داخل كروشه است از متن عربى و روايت اضافه شد.

2- خرايج 1/126.

3-خرايج 1/124.


شهادت مى دهم كه در يك دست تو پادشاهى است و در دست ديگر تو پيغمبرى است و ما چنين مى دانيم كه مى بايد در ميان بنى زهره بهم رسد، آيا زنى از ايشان خواسته اى؟

فرمود: نه.

گفت: زنى از ايشان نكاح كن.

چون عبدالمطلب برگشت، هاله دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را نكاح كرد.(1)

و ايضا روايت كرده است كه جبير بن مطعم گفت: من بيش از همه كس آزار رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى كردم، چون گمان كردم كه او را خواهند كشت از مكه بيرون رفتم و به ديرى رسيدم پس سه روز مرا ضيافت كردند و چون ديدند من بيرون نمى روم گفتند: تو را واقعه اى خواهد بود؟

گفتم: بلى، من از شهر حضرت ابراهيمم و پسر عم ما دعوى پيغمبرى مى كند و قوم ما بسيار آزار كردند او را و چون اراده كشتن او كردند بيرون آمدم كه حاضر نباشم در وقت كشته شدن او؛ پس صورتى بيرون آوردند و گفتند: آيا صورت او به اين صورت شبيه است؟

گفتم: هيچ صورت به آن حضرت از اين صورت شبيه تر نديده ام.

گفتند: هر گاه چنين است او را نمى توانند كشت و او پيغمبر است و خدا او را بر ايشان غالب خواهد گردانيد. چون به مكه آدم شنيدم كه آن حضرت به جانب مدينه تشريف برده اند.

پس از ايشان پرسيدم: اين صورت را از كجا آورده ايد؟

گفتند: حضرت آدم از پروردگارش سوال نمود كه صورت پيغمبران را به او بنمايد، پس حق تعالى صورتهاى ايشان را فرستاد و در خزانه آدمعليه‌السلام بود در مغرب، پس ذوالقرنين آن را بيرون آورد و به دانيالعليه‌السلام داد.(2)

____________________

1-خرايج 1/128.

2-خرايج 1/130.


و ايضا از جرير بن عبدالله بجلى منقول است كه گفت: حضرت رسول نامه اى به من داد و بسوى ذو الكلاع حميرى فرستاد، چون نامه را به او دادم تعظيم نامه آن حضرت نمود و تهيه كرده با لشكر عظيمى به خدمت آن حضرت روانه شد، و چون برگشتيم در اثناى راه به دير راهبى رسيديم و داخل دير شديم، راهب از ذوالكلاع پرسيد: به كجا مى روى؟

گفت: به نزد آن پيغمبر مى روم كه در ميان قريش مبعوث شده است و اين مرد رسول اوست كه به نزد من فرستاده است. راهب گفت: مى بايد آن پيغمبر از دنيا رحلت نموده باشد.

من گفتم: تو از كجا دانستى وفات او را؟

گفت: پيش از آنكه داخل دير شويد من كتاب دانيالعليه‌السلام را مى خواندم رسيدم به وصف محمد و نعت او و ايام او و اجل او، در آنجا يافتم كه مى بايد در اين ساعت فوت شود.

پس ذوالكلاع برگشت و من به مدينه آمدم و گفتند: آن حضرت در همان روز به عالم قدس رحلت نموده بود.(1)

ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند: كعب بن لوى بن غالب در هر روز جمعه قوم خود را جمع مى كرد (روز جمعه را قريش ((عروبه)) مى گفتند و كعب او را ((جمعه)) ناميد) پس خطبه مى خواند و مى گفت: اما بعد، بشنويد و ياد گيريد و بفهميد و بدانيد شب تار و روز روشن بر شما مى گذرد، زمين مهد آسايش شماست، آسمان بناى محكمى است بر سر شما، كوهها مى خواهيد بر روى زمين، ستارگان نشانه هايند براى شما و آيندگان مانند گذشتگان خواهند گذشت، پس نيكى كنيد با خويشان خود و رعايت كنيد حرمت دامادان خود را و فرزندان خود را تربيت نمائيد، هرگز ديده ايد مرده به دنيا برگردد يا ميتى از قبر بيرون آيد؟ بلكه خانه اى ديگر در پيش داريد، نه چنان است كه شما گمان مى كنيد كه در آخرت زنده نخواهيد شد، بر شما باد به زينت كردن و تعظيم نمودن حرم خود بدرستى كه در اين زودى پيغمبر كريمى از حرم شما مبعوث خواهد شد كه نام او محمد خواهد بود

____________________

1-خرايج 2/517.


و خبرهاى راست براى شما ذكر خواهد كرد، والله اگر من بمانم تا آن روز در خدمت او تعبها خواهم كشيد و بسرعت تمام در اوامر او خواهم شتافت(1)

گويند.: كعب اوصاف آن حضرت را در صحف ابراهيمعليه‌السلام خوانده بود.(2)

و سيد ابن طاووس روايت كرده است از كتاب دره الاكليل كه: ابن الناظور كه عالم بزرگ نصاراى شام و در شهر ايليا مى بود گفت: هر قل پادشاه روم علم نجوم را بسيار نيك مى دانست و چون به شهر ايليا رسيد روزى بسيار محزون بود، بعضى از علماى مخصوص او به او گفتند: چرا امروز تو را متغير مى يابيم؟

گفت: امشب در اوضاع نجوم نظر كردم و چنان يافتم كه پادشاهى ظاهر شده است كه ختنه كرده اند او را.

علما گفتند: گروهى كه ختنه مى كنند يهودانند، بنويس به پادشاه مداين كه همه را به قتل رساند، در اين سخن بودند كه ناگاه پيكى رسيد از پادشاه غسان كه خبر بعثت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به او نوشته بود و رسول نامه آن حضرت را براى او فرستاده بود.

هر قل گفت: معلوم كنيد كه آن رسولى كه از جانب حضرت آمده است ختنه كرده شده است يا نه؟ گفتند: بلى، ختنه كرده اند او را.

گفت: قوم آن پيغمبر همه ختنه مى كردند؟

گفت: بلى.

هر قل گفت: آن پادشاه كه من در نجوم ديده ام اوست؛ پس نامه اى نوشت به حاكم روميه - كه نظير او بود در علم نجوم - و خود متوجه شهر حمص شد، چون داخل شهر حمص شد جواب حاكم روميه به او رسيد كه: درست ديده اى و آن كه ظاهر شده است هم پادشاه است و هم پيغمبر است.

____________________

1-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/37 و العدد القويه 112 و تاريخ يعقوبى 1/236.

2-بحار الانوار 15/222 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


پس داخل قلعه اى از قلعه هاى حمص شد و درهاى قلعه را بست و عظماى روم را در بيرون قلعه طلبيد و از بام قلعه مشرف شد و گفت: اى گروه روم! اگر رشد و فلاح و رستگارى مى خواهيد ايمان بياوريد به آن مرد كه در ميان عرب مبعوث شده است.

ايشان چون اين سخن شنيدند مانند وحشيان بسوى قلعه دويدند كه او را هلاك كنند، چون درها را بسته ديدند برگشتند. و چون هر قل از ايمان ايشان نااميد شد بار ديگر آنها را طلبيد و گفت: مى خواستم امتحان كنم شدت شما را در دين خود و اكنون دانستم كه شما راسخيد در دين خود و بر نمى گرديد! پس او را سجده كرده و از او راضى شدند.(1)

قطب راوندى و غير او ذكر كرده اند كه: در سفر اول تورات هست كه ملك نازل شد بر ابراهيمعليه‌السلام و گفت: متولد خواهد شد در اين عالم از براى تو پسرى كه نام او اسحاق است.

ابراهيم گفت: كاش اسماعيل زنده مى ماند و تو را خدمت مى كرد.

پس حق تعالى گفت ابراهيم را: تو را است اين، و مستجاب كردم دعاى تو را در اسماعيل و بركت خواهم داد او را و بزرگ خواهم كرد او را به سبب مستجاب كردن دعاى تو و بهم خواهد رسيد از او دوازده شخص عظيم و خواهم گردانيد ايشان را براى امت بسيارى.

و در جاى ديگر از تورات مذكور است كه: خدا - يعنى كلام او و حجت او - رو كرد از جانب طور سينا و تجلى نمود در ساعير و ظاهر شد از كوه فاران (سينا: كوهى است كه حق تعالى با موسى در آنجا سخن گفت؛ ساعير: كوهى است در شام كه عيسى در آن بود؛ كوه فاران در مكه است). و در كتاب حيقوقعليه‌السلام مذكور است كه: بزرگى از كوه يمن بيايد تقديس كننده در كوه فاران كه آسمان را حسنى ببخشد و زمين را پر كند از نور و مرگ در پيش رويش راه رود. و در كتاب حزقيلعليه‌السلام مسطور است: حق تعالى خطاب نمود با بنى اسرائيل كه من تاييد مى نمايم فرزندان قيدار را به ملائكه و مى گردانم دين را در زير پاهاى ايشان، پس

____________________

1-فرج المهموم 30.


شما را به دين خود در آورند و جانهاى شما را بشكنند بسبب حميت و غضب شما و آنچه رضاى من در آن است نسبت به شما به عمل آورند و به بدرستى كه محمد را بيرون آورم به سوى ايشان به آنها كه اطاعت او كنند از فرزندان قيدار، پس مقاتلان ايشان را بكشد و خدا تاييد نمايد ايشان را به ملائكه در بدر و خندق و حنين.

و در سفر پنجم تورات نوشته است: بدرستى كه من برپا دارم از براى بنى اسرائيل پيغمبرى از برادران ايشان مثل تو و سخن خود را در دهان او قرار دهم و برادران ايشان فرزندان اسماعيلند.

و از كتاب حيقوق و كتاب دانيالعليهما‌السلام (1) منقول است كه: بيايد خدا - يعنى دين و كتاب او - از يمن و تقديس او از كوههاى فاران، پس پر شود زمين از ستايش احمد و تقديس او و مالك زمين گردد به مهابت خود و نور او زمين را روشن گرداند و لشكر به دريا و صحرا جارى گرداند.

و در كتاب شعياعليه‌السلام در وصف آن حضرت منقول است كه: بنده من و برگزيده من و پسنديده نفس من، بر او فايض گردانم روح خود را پس ظاهر گردد به سبب او در امتها عدل من، چشمهاى كور را و گوشهاى كر را بينا و شنوا گرداند، بسوى لهو و لعب ميل نكند و آن نور خداست كه خاموش نمى گردد تا آنكه ثابت گرداند در زمين حجت مرا و به او منقطع گردد عذرها.

و در جاى ديگر فرموده است: اثر پادشاهى او در كتف او باشد.

و در جاى ديگر از كتاب شعيا مسطور است: گفتند به من كه برخيز و نظر كن چه مى بينى؟ پس گفتم: دو سواره مى بينم كه مى آيند يكى بر دراز گوش و ديگرى بر شتر سوارند و يكى به ديگرى مى گويد كه بابل با بتهاى آن افتاد.

در زبور داودعليه‌السلام مسطور است: خداوندا! مبعوث گردان بر پا دارنده سنت را تا اعلام نمايد مردم را كه عيسى بشر است و خدا نيست. (در بسيار جائى از آن علامت آن حضرت

____________________

1-در مصدر بجاى كتاب، قول ذكر شده است.


مذكور است).

در انجيل مذكور است: مسيحعليه‌السلام با حواريان گفت: من مى روم و بزودى نزد شما خواهد آمد، فارقليط با روح حق كه از پيش خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد خواهد آمد، فارقليط با روح حق كه از پيش خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد خواهد كرد و شهادت خواهد داد بر من و شما حاضر خواهيد بود نزد او و به هر چيز شما را خبر خواهد داد.

در حكايت يوحنا از مسيحعليه‌السلام مذكور است كه: فارقليط نمى آيد بسوى شما تا من نروم؛ پس چون بيايد او عالم را سرزنش كند بر گناه و از خود سخن نگويد بلكه با شما سخن گويد از آنچه شنود، و بزودى دين حق را براى شما بياورد و خبر دهد شما را به حوادث و غيبها.

در حكايت ديگر گفته است: فارقليط آن روح حق كه خدا او را خواهد فرستاد با نام من، او بياموزاند به شما هر چيز را و من سوال مى كنم از پروردگار خود كه بفرستد بسوى شما فارقليط ديگر كه با شما باشد تا ابد و هر چيز را تعليم شما نمايد.

در حكايت ديگر گفته است: بشر(1) مى رود از ميان شما و فارقليط بعد از او مى آيد و زنده مى گرداند براى شما رازها را و تفسير مى نمايد براى شما هر چيز را و او شهادت مى دهد براى من چنانكه من شهادت دادم براى او، من مثلها براى شما آوردم و او تاويل آنها را براى شما مى آورد.و در جاى ديگر مذكور است: چون يحيىعليه‌السلام را حبس كردند كه شهيد كنند شاگردان خود را بسوى مسيحعليه‌السلام فرستاد و گفت: بگوئيد كه ما انتظار تو بكشيم كه بسوى ما خواهى آمد يا انتظار غير تو بكشيم؟

او در جواب گفت كه: به حق و يقين مى گويم كه زنان بهتر از يحيى نزائيده اند و بدرستى كه در تورات و كتابهاى پيغمبران بعضى از عقب بعضى آمدند تا آنكه يحيى آمد، اكنون مى گويم اگر خواهيد قبول كنيد بدرستى كه اليا بعد از من خواهد آمد پس هر كه دو گوش

____________________

1-در مصدر ((ابن بشر)) ذكر شده است.


شنوا دارد بشنود (گفته اند كه احمد به جاى اليا بوده است و تغيير داده اند، و اليا علىعليه‌السلام است)؛ بعضى گفته اند: براى آن على را فرمود كه امور دين حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حال حيات و بعد از وفات آن حضرت به او مستقر گرديد.(1)

از جمله چيزها كه حق تعالى وحى نمود به سوى آدمعليه‌السلام اين بود كه: منم خداوند صاحب بكه يعنى مكه، اهل آن همسايگان منند و زائران آن مهمانان منند، آبادان خواهم كرد آن را به اهل آسمان و زمين، فوج فوج بسوى آن خواهند آمد صدا بلند كرده به تكبير و تلبيه، پس هر كه به زيارت آن بيايد خالص از براى من پس مرا زيارت كرده است و به خانه من فرود آمده است و لازم است بر من كه او را به كرامت خود مخصوص گردانم و خواهم گردانيد اين خانه را سبب ذكر و شرف و بزرگوارى و رفعت. پيغمبرى از فرزندان تو كه نام او ابراهيم است، بنا خواهم كرد براى او پيهاى آن و بر دست او جارى خواهم كرد عمارت آن را و جارى خواهم گردانيد آب آن را و حل و حرم آن را و به او خواهم شناساند مشاعر آن را، پس امتها و قرنها آن را آبادان خواهند كرد تا منتهى گردد به پيغمبرى از فرزندان تو كه نام او محمد است و او آخر پيغمبران است پس او را از ساكنان و واليان اين خانه خواهم گردانيد.

و از معجزات آن حضرت آن است كه: حق تعالى اسم آن حضرت - محمد - را حفظ كرد كه ديگرى به او مسمى نشد تا آن حضرت مبعوث گرديد با آنكه در اعصار متماديه بشارت شنيده بودند براى صاحب اين اسم.

چنانكه منقول است از سراقه بن جعشم كه گفت: من با سه نفر ديگر به شام رفتيم، در كنار غديرى فرود آمديم كه در دور آن درختى چند بود و نزديك آن دير نصرانى بود پس از دير خود مشرف شد و گفت: كيستيد شما؟

گفتيم: از قبيله مضر.

گفت: كدام مضر؟

____________________

1-خرايج 1/73-78.


گفتيم: از خندف.

گفت: بزودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه نام او محمد خواهم بود.

پس چون به اهل خود برگشتم براى هر يك از ما پسرى بهم رسيد و محمد نام كرديم.(1)

به روايت ديگر منقول است كه: كفار قريش نضر بن الحرث و علقمه بن ابى معيط را به مدينه فرستادند كه نبوت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از ايشان معلوم كنند، چون به مدينه آمدند و از علماى يهود سوال كردند ايشان گفتند: اوصاف او را بيان كنيد؛ تا آنكه پرسيدند: كى متابعت او كرده است از قوم شما؟

گفتند: فقيران و ضعفاى ما متابعت او كرده اند.

پس عالمى از ايشان فرياد كرد و گفت: اين پيغمبرى است كه نعت او را در تورات خوانده ايم و عداوت قوم او با او و از همه كس بيشتر خواهد بود.(2)

ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: طلحه در بازار بصرى به راهبى رسيد، راهب از او پرسيد: آيا احمد ظاهر شده است؟ در اين ماه مى بايد ظاهر شود.

غمكلان حميرى به عبد الرحمن بن عوف گفت: مى خواهم تو را بشارتى بدهم كه بهتر است براى تو از تجارت تو؟ بدرستى كه حق تعالى در ماه گذشته پيغمبرى از قوم تو مبعوث گردانيده است و كتابى بر او نازل نموده است، نهى مى كند از پرستيدن بتها و مى خواند بسوى اسلام، زود برگرد بسوى او؛ پس عريضه اى به خدمت آن حضرت نوشت مشتمل بر شعرى چند كه مضمونشان اين است: شهادت مى دهم به خداوندى كه پروردگار موسى است كه تو مرسل شده اى در بطاح مكه، پس شفيع من باش نزد خداوند خود.

چون عبد الرحمن به خدمت آن حضرت رسيد از او پرسيد: آيا امانتى و رسالتى براى

____________________

1-خرايج 1/80-81.

2- خرايج 1/114.


من دارى؟

عبد الرحمن گفت: بلى؛ و نامه را داد و رسالت را رسانيد.

اوس بن حارثه بن ثعلبه سيصد سال پيش از بعثت خبر داد به بعثت آن حضرت و وصيت نمود اهل خود را به متابعت او؛ حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حق او فرمود: خدا رحمت كند اوس را كه بر دين حنيفه مرد و ترغيب كرد بر نصرت من در جاهليت.(1)

سليم بن قيس هلالى در كتاب خود روايت كرده است كه: در وقتى كه در خدمت حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام از صفين بر مى گشتيم نزديك به دير نصرانى نزول اجلال فرمود، ناگاه از آن دير مرد پير خوشروى نيكو شمايلى بيرون آمد و نامه اى در دست داشت تا آنكه به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد و آن حضرت جواب سلام او گفت و فرمود: مرحبا اى برادر من شمعون بن حمون، چه حال دارى خدا رحمت كند تو را؟ گفت: حال من به خير است اى امير مومنان و سيد مسلمانان و وصى رسول پروردگار عالميان، بدرستى كه من از نسل بهترين حواريان عيسىعليه‌السلام شمعون بن يوحنا هستم كه از دوازده نفر حوارى نزد او محبوبتر بود و بسوى او وصيت نمود عيسىعليه‌السلام و كتابها و علم و حكمت خود را به او سپرد و پيوسته علم در اهل بيت و اولاد او بود و متمسك به دين آن حضرت بودند و كافر نشدند و تبديل و تغيير نكردند و آن كتابها نزد من است، عيسىعليه‌السلام گفته و جدم نوشته است، و در آن كتابها نوشته است احوال پادشاهان كه بعد از آن حضرت بوده اند تا آنكه مبعوث شود مردى از عرب از فرزندان اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمنعليه‌السلام و از زمينى ظاهر شود كه آن را ((تهامه)) گويند از شهرى كه آن را مكه نامند و نام او احمد باشد، گشاده چشمان و پيوسته ابروان بوده باشد، صاحب ناقه و حمار و عصا و تاج خواهد بود و او دوازده نام دارد؛ پس ذكر كرد كيفت ولادت و بعثت و هجرت آن حضرت را و هر كه او را يارى كند و هر كه با او قتال كند و مدت حيات او و آنچه بر امت آن حضرت بعد از او واقع خواهد شد تا وقتى كه عيسىعليه‌السلام از آسمان فرود آيد، و در آن

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/47؛ العدد القويه 112.


كتابها نام سيزده نفر از فرزندان اسماعيل هست كه ايشان بهترين خلقند بسوى خدا و حق تعالى دوست مى دارد دوست ايشان را و دشمن مى دارد دشمن ايشان را، هر كه اطاعت كند ايشان را هدايت يافته است و هر كه مخالفت نمايد ايشان را گمراه است، اطاعت ايشان اطاعت خدا و مخالفت ايشان مخالفت خداست، و نوشته شده است نامها و نسبها و صفتهاى ايشان و آنكه هر يك از ايشان چه مقدار زندگانى مى كنند و كداميك ظاهر و كداميك پنهان خواهند بود تا آنكه حضرت عيسى بر ايشان نازل خواهد شد و عيسى در عقب او نماز خواهد كرد و او عيسى را تكليف خواهد كرد كه پيش بايستد و عيسى خواهد گفت كه: شمائيد امامان كه سزاوار نيست احدى بر شما پيشى گيرد، پس پيش خواهد ايستاد و با مردم نماز خواهد كرد و عيسى در عقب او نماز خواهد كرد.

اول ايشان از همه نيكوتر و بهتر خواهد بود و براى او خواهد بود مثل ثواب ايشان و ثواب هر كه اطاعت ايشان كند و به سبب ايشان هدايت يابد، و او احمد است رسول خدا و از نامهاى او ((محمد))، ((يس))، ((فتاح))، ((خاتم))، ((حاشر))، ((عاقب))، ((ماحى))، ((قايد)) و او پيغمبر خداست، خليل خداست، حبيب خداست، برگزيده خداست، امين خداست، و با او سخن خواهد گفت به رحمت خود، هر جا كه خدا مذكور شود او مذكور مى شود، گراميترين و محبوبترين خلق است نزد خدا، نيافريده است خدا خلقى را نه ملك مقربى و نه پيغمبر مرسلى كه بهتر و محبوبتر باشد نزد خدا از او، خواهد نشانيد او را در قيامت بر عرش خود و شفاعت او را قبول خواهد كرد در حق هر كه شفاعت كند، به نام او قلم جارى شد بر لوح.

و بعد از او در فضيلت وصى اوست كه علمدار اوست در قيامت، وصى او وزير او و خليفه اوست، در امت او، محبوبترين خلق است نزد خدا بعد از او، نام او على بن ابى طالب است، ولى هر مومنى؛ بعد از او پس يازده امام خواهد بود از فرزندان محمد و فرزندان او و دوتاى ايشان همنام دو پسر هارون خواهند بود ((شبر)) و ((شبير))، نه امام ديگر از فرزند كوچكتر ايشان خواهد بود و آخر ايشان آن است كه عيسىعليه‌السلام در عقب او نماز خواهد كرد.


و در آن كتابها هست نام آنها كه از ايشان پادشاه خواهد بود و آنها كه پنهان خواهند بود، پس اول كسى كه از ايشان ظاهر خواهد شد پر خواهد كرد جميع بلاد را از عدالت و مالك خواهد شد ما بين مشرق و مغرب را تا آنكه بر همه دنيا غالب شود. پس چون پيغمبر شما مبعوث شد پدرم زنده بود و تصديق كرد و ايمان آورد به آن حضرت و مرد پيرى بود و قوت حركت در او نبود، چون هنگام وفات او شد مرا وصيت كرد كه وصى محمد و خليفه او كه نامش و صفتش در اين كتابها هست بعد از آنكه سه خليفه از خلفاى ضلالت بعد از آن پيغمبر پادشاه شوند و بگذرند، او در اين مقام بر تو خواهد گذشت - و نام آن امامهاى ضلالت و غاصبان خلافت با لقبهاى ايشان و صفات ايشان مذكور است - چون آن وصى بر حق بر اين موضع بگذرد بيرون رو و ايمان بياور با او بيعت كن و با دشمنان او جهاد كن كه جهاد با او به منزله جهاد با محمد است، دوست او دوست آن حضرت و دشمن او دشمن آن حضرت است - و در آن كتابها نام دوازده امام ضلالت هست از قريش كه دشمنى با اهل بيت آن حضرت، خواهند كرد و دعوى حق ايشان نموده ايشان را از حق خود محروم خواهند كرد و تبرى از ايشان كرده ايشان را خواهند ترسانيد، و نام و نعت و مدت پادشاهى هر يك و آنچه خواهند كرد نسبت به فرزندان تو از كشتن و ترسانيدن و ذليل نمودن همه مكتوب است - اى امير المؤ منين! دست خود را بگشا تا با تو بيعت كنم؛ پس گفت: شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت محمد مصطفىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و شهادت مى دهم كه تو خليفه اوئى در امت او وصى اوئى و گواهى بر خلق خدا و حجت اوئى در زمين و گواهى مى دهم كه اسلام دين خداست و بيزارم از هر دين كه غير دين اسلام است زيرا كه آن دينى است كه حق تعالى براى خود پسنديده و براى دوستانش اختيار نموده است و آن دين عيسى بن مريم و ساير رسولان گذشته است و پدران من به اين دين رفته اند، من ولايت تو و محبت دوستان تو را اختيار كردم و بيزارم از دشمنان تو و اقرار كردم به امامت امامان از فرزندان تو و بيزارى مى جويم از دشمنان ايشان و هر كه مخالفت ايشان مى نمايد و دعوى حق ايشان مى كند و ستم بر ايشان مى كند از پيشينيان و پسينيان؛ پس دست آن حضرت را گرفته بيعت كرد.


حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: بده نامه خود را كه در دست دارى؛ پس شخصى از اصحاب خود را فرمود كه: برو با اين راهب و مترجمى به نزد او ببر تا اين نامه را به عربى ترجمه كند و بنويسد؛ چون نامه مترجم را به نزد آن حضرت آورد فرمود با حضرت امام حسن كه: اى فرزند! بياور آن كتاب را كه پيشتر به تو داده بودم، چون امام حسن آن نامه را آورد فرمود: بخوان كه اين نامه به خط من است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده و من نوشته ام و به آن مرد فرمود: در نامه ترجمه شده نظر كن، چون مقابله كردند يك حرف اختلاف نداشت، گويا يك شخصى گفته و دو شخص نوشته بودند.

پس حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام حمد و ثناى الهى نمود و فرمود: شكر مى كنم خداوندى را كه اگر مى خواست و مصلحت مى دانست قادر بود كه چنين كند كه اين امت مختلف نشوند، و شكر مى كنم خداوندى را كه ذكر مرا در كتابهاى گذشته ترك نكرده است و نام مرا نزد خود و دوستان خود بلند گردانيده است؛ پس شيعيانى كه حاضر بودند شاد شدند و موجب مزيد ايمان و شكر گزارى ايشان گرديد.(1)

مولف گويد: بشارات ولادت و بعثت با سعادت آن جناب زياده از حد احصا است و بسيارى در ابواب آتيه اين مجلد و ساير مجلدات مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

____________________

1-كتاب سليم بن قيس 115


باب سوم: در بيان تاريخ ولادت شريف حضرت سيد البشر صلى الله عليه و آله وسلم و بيان غرائب و معجزاتى است كه در آن وقت به ظهور آمده



بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد است بر آنكه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الاول شد(1) ، و اكثر مخالفان در دوازدهم مى دانند، و نادرى از مخالفان در هشتم يا دهم ماه مزبور قائم شده اند، و شاذى از ايشان گفته اند كه در ماه رمضان واقع شد.(2)

محمد بن يعقوب كلينى گفته است كه: ولادت آن حضرت در وقتى شد كه دوازده شب از ماه ربيع الاول گذشته بود در سالى كه فيل آوردند براى خراب كردن كعبه و به حجاره سجيل معذب شدند در روز جمعه وقت زوال؛ به روايت ديگر: نزد طلوع فجر بود پيش از بعثت به چهل سال و مادرش به آن حضرت حامله شد در ايام تشريق نزد جمره وسطى در منزل عبدالله بن عبدالمطلب، و ولادت آن حضرت در مكه معظمه شد در شعب ابى طالب در خانه محمد بن يوسف در زاويه برابر از جانب چپ كسى كه داخل خانه شود و خيزران آن حجره را از آن خانه بيرون انداخت و آن را مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند؛ تمام شد كلام كلينى(3) و گويا در تعيين روز ولادت تقيه فرموده و موافق مشهور ميان مخالفان بيان كرده است.

صاحب كتاب ((عدد قويه)) گفته است كه: ولادت آن حضرت نزد طلوع صبح روز جمعه هفدهم ماه ربيع الاول شد بعد از پنجاه روز از هلاك اصحاب فيل يا چهل و پنج روز بعد از آن يا سى سال بعد از آن و بعضى گفته اند در همان روز بود و اشهر آن است

____________________

1-مصباح المتهجد 732-733؛ اقبال الاعمال 3/121؛ مصباح كفعمى 511.

2- سيره ابن كثير 1/199-200.

3- كافى 1/439.


كه در همان سال بود(1) ؛ و عامه گفته اند كه: در روز دوشنبه بود؛ و گويند كه هفت سال از پادشاهى انوشيروان مانده بود؛ و بعضى گفته اند كه در زمان پادشاهى هرمز فرزند انوشيروان بود، طبرى گفته است كه: چهل و دو سال از ابتداى پادشاهى انوشيروان گذشته بود، و مويد اين قول است آن روايت مشهور كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: متولد شدم در زمان پادشاه عادل؛ و گويند كه موافق بيستم شباط رومى بود(2) ؛ و بعضى گويند كه غره يا بيستم يا بيست و هشتم نيسان رومى بود و هفده ديماه فرس بود و غفر از منازل قمر طالع بود.(3)

ابو معشر گفته است كه: طالع ولادت آن حضرت درجه بيستم جدى بود، و زحل و مشترى در عقرب بودند، و مريخ در خانه خود بود در حمل، و آفتاب در شرف بود در حمل، و زهره در حوت بود در شرف، و عطارد نيز در حوت بود، و قمر در اول ميزان بود، و راس در جوزا بود، و ذنب در قوس بود؛ و در خانه خود متولد شد پس حضرت آن خانه را به عقيل بن ابى طالب بخشيد و عقيل(4) آن را فروخت به محمد بن يوسف برادر حجاج و او را داخل خانه كرد، و چون زمان هارون شد خيزران مادر او آن خانه را بيرون كرد از خانه محمد بن يوسف و مسجد كرد و الحال بر همان حالت باقى است و مردم به زيارت آن خانه مى روند.(5)

اين بابويه عليه الرحمه گفته است كه: حامله شدن مادر آن حضرت به او در شب جمعه هيجدهم ماه جمادى الاخر بود.(6)

ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است از ابوطالب كه عبدالمطلب گفت: شبى در

____________________

1-بحار الانوار 15/249.

2- العدد القويه 111.

3- بحار الانوار 15/245.

4- در بحار الانوار 15/250 و تاريح طبرى 1/453 بجاى عقيل، اولاد عقيل آمده است.

5- بحار الانوار 15/249.

6- اقبال الاعمال 15/162 به نقل از ابن بابويه، و در جمادى الاولى ذكر شده است.


حجر اسماعيل خوابيده بودم ناگاه خواب غريبى ديدم و برخاستم و در راه يكى از كاهنان مرا ديد كه مى لرزيدم و موهاى سرم بر دوشم متحرك است، چون آثار تغيير در من مشاهده كرد گفت: چه مى شود بزرگ عرب را كه رنگش چنين متغير گرديده است؟ آيا حادثه اى از حوادث دهر او را رو داده است؟

گفتم: بلى، امشب در حجر خوابيده بودم در خواب ديدم درختى از پشت من روييد و چندان بلند گرديد كه سرش به آسمان رسيد و شاخه هايش مشرق و مغرب را گرفت و نورى از آن درخت ساطع گرديد كه هفتاد برابر نور آفتاب بود و عرب و عجم را ديدم كه سجده مى كردند براى آن درخت و پيوسته عظمت و نور آن در تزايد بود و گروهى از قريش مى خواستند آن درخت را بكنند و چون نزديك مى رفتند جوانى از همه كس نيكوتر و پاكيزه جامه تر ايشان را مى گرفت و پشتهاى ايشان را مى شكست و ديده هاى ايشان را مى كند، پس دست بلند كردم كه شاخه اى از شاخه هاى آن را بگيرم آن جوان صدا زد مرا و گفت: تو را از آن بهره اى نيست؛ گفتم: درخت از من است و من از آن بهره ندارم؟! گفت: بهره اش از آن گروهى است كه در آن آويخته اند؛ پس هراسان از خواب بر آمدم.

چون كاهنه اين خواب را شنيد رنگش متغير گرديد و گفت: اگر راست مى گوئى از صلب تو فرزندى بيرون خواهد آمد كه مالك مشرق و مغرب گردد و پيغمبر شود.

پس عبدالمطلب گفت: اى ابو طالب! سعى كن كه آن جواب كه يارى او نمود تو باشى؛ پس ابو طالب پيوسته بعد از نبوت آن حضرت اين خواب را ذكر مى كرد و مى گفت: والله آن درخت ابوالقاسم محمد امين بود.(1)

مولف گويد كه: ظاهر آن است كه آن جوان تعبيرش امير مومنان باشد.

ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: چون بر ماءمون وفور علم حكيم ايزد خواه در علم نجوم ظاهر شد روزى به او گفت: تو با اين علم و زيركى چرا ايمان نمى آورى

____________________

1-امالى شيخ صدوق 216؛ كمال الدين و تمام النعمه 173؛ روضه الواعظين 64.


به پيغمبر ما؟

گفت: چگونه ايمان بياورم به او و حال آنكه دروغ او بر من ظاهر گرديده است؟ زيرا كه او گفته است كه: من خاتم پيغمبرانم و اين را دروغ مى دانم زيرا كه در طالعى متولد شده است كه هر كه در آن طالع متولد شود مى بايد پيغمبر باشد.

پس يكى از حكما كه حاضر بود جواب گفت كه: ما از طالع او مى دانيم كه او راستگو است زيرا كه حكما اتفاق كرده اند كه طالع او مشترى و عطارد و زهره و مريخ است و هر فرزندى كه به آن طالع متولد شود مى بايد همان سرعت بميرد و اگر بماند البته پيش از روز هفتم مى ميرد، و آن پيغمبر به آن طالع متولد شد و شصت و سه سال زندگانى كرد و اين علاوه ساير معجزات اوست؛ پس او اقرار كرد و مسلمان شد و مامون او را ايزد خواه و ((ما شاء الله)) نام كرد.

پس نظر مشترى علامت علم و حكمت و بزرگى و فطنت و كياست و رياست آن حضرت بود، و نظر عطارد نشانه لطافت و ظرافت ملاحت و فصاحت و حلاوت اوست، و نظر زهره دليل صباحت و شادى و بشاشت و حسن و طيب و جمال و بها و غنج و دلال اوست، و نظر مريخ دلالت مى كند بر شجاعت و جلادت و قتال و قهر و غلبه و محاربه آن حضرت؛ پس حق تعالى جمع كرد در آن حضرت جميع مدايح را.

و بعضى از منجمان گفته اند كه: طالع ولادت پيغمبران سنبله و ميزان است و طالع حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ميزان بود؛ و بعضى گفته اند كه: طالع آن حضرت سماك رامح بود.(1)

ابن بابويه رحمه الله به سند معتبر از عبدالله بن عباس روايت كرده است كه عباس پدر او گفت كه: چون براى پدرم عبدالمطلب عبدالله متولد شد در روى او نورى ديدم مانند نور آفتاب؛ پس گفت پدرم كه: اين پسر را شانى بزرگ خواهد بود، پس شبى در خواب ديدم كه از بينى عبدالله مرغ سفيدى بيرون آمد و پرواز كرد تا به مشرق و مغرب عالم رسيد پس

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/181.


برگشت بر بام كعبه نشست پس همه قريش او را سجده كردند پس به آن مرغ به حيرت مى نگريستند ناگاه نورى شد ميان آسمان و زمين و مشرق و مغرب را فرو گرفت، چون بيدار شدم از كاهنه اى كه در بنى مخزوم بود پرسيدم، گفت: اى عباس! اگر خواب تو راست باشد مى بايد كه از پشت عبدالله پسرى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب تابع او گردند.

عباس گفت كه: بعد از اين خواب پيوسته در فكر امر عبدالله بودم تا وقتى كه آمنه را به عقد خود در آورد و او جميل ترين زنان قريش بود، و چون عبدالله به رحمت الله و اصل شد و حضرت رسول از آمنه متولد شد ديدم نور از ميان دو ديده آن حضرت لامع بود و چون او را در بر گرفتم بوى مشك از او شنيدم و مانند نافه مشك خوشبو گرديدم، پس آمنه مرا خبر داد كه: چون مرا درد زائيدن گرفت و شديد شد صداهاى بسيار شنيدم از خانه اى كه در آن بودم كه به سخن آدميان شباهت نداشت، و علمى از سندس بهشت ديدم كه بر قصبى از ياقوت آويخته بودند كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود، و نورى ديدم از سر آن حضرت ساطع شد كه آسمان را روشن كرد، و قصرهاى شام را ديدم كه از بسيارى نور مانند شعله آتشى شده بودند، و در دور خود مرغان بسيار مانند اسفرود مى ديدم كه بالها گشوده بودند بر دور من، و شعيره اسديه را ديدم كه مى گذشت و مى گفت: اى آمنه! چه ها خواهند ديد كاهنان و بتها از فرزند تو؟!، و جوان بلندى را ديدم كه از همه كس بلندتر و سفيدتر و نيكو جامه تر بود گمان كردم كه او عبدالمطلب است پس نزديك من آمد و فرزندم را گرفت و آب دهانش را در دهان او ريخت و طشتى از طلا داشت كه با زمرد مرصع كرده بودند و شانه اى از طلا داشت، پس شكم آن حضرت را شكافت و دلش را بيرون آورد و شكافت و نقطه سياهى از ميان آن دل منور بيرون آورد و انداخت، پس كيسه اى بيرون آورد از حرير سبز آن را گشود و در ميان آن كيسه گياهى بود مانند زريره سفيد پس آن دل مقدس را از آن پر كرد و به جاى خود گذاشت و دست بر شكم مباركش كشيد و با آن حضرت سخن گفت و او جواب گفت و من سخن ايشان را نفهميدم مگر آنكه گفت: در امان و حفظ و حمايت خدا باش بتحقيق كه پر كردم دلت را از ايمان و علم و حلم


و يقين و عقل و شجاعت، توئى بهترين بشر خوشا حال كسى كه تو را متابعت نمايد و واى بر كسى كه تو را مخالفت كند، پس كيسه اى ديگر بيرون آورد از حرير سفيد و سرش را گشود و انگشترى بيرون آورد و بر ميان دو كتف مباركش زد كه نقش گرفت پس گفت: امر كرده است مرا پروردگار من كه بدمم در تو از روح القدس، پس در او دميد و پيراهنى بر او پوشانيد و گفت: اين امان توست از آفتابهاى دنيا؛ اى عباس! اينها بود كه به ديده هاى خود ديدم.

عباس گفت كه: كتفهايش را گشودم و نقش مهر را خواندم و پيوسته اين احوال را پنهان مى داشتم تا آنكه از خاطرم محو شد و بعد از آنكه به شرف اسلام مشرف شدم حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خاطرم آورد.(1)

و ايضا به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت و گوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد، پس چون حضرت عيسىعليه‌السلام متولد شد او را از سه آسمان منع كردند و تا چهار آسمان بالا مى رفت، و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متولد شد او را از همه آسمانها منع كردند و شياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس قريش گفتند: مى بايد وقت گذشتن دنيا و آمدن قيامت باشد كه ما مى شنيديم كه اهل كتاب ذكر مى كردند، پس عمر و بن اميه كه داناترين اهل جاهليت بود گفت: نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه مردم به آنها هدايت مى يابند و مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را اگر يكى از آنها بيفتد بدانيد كه وقت آن است كه جميع خلق هلاك شوند و اگر آنها به حال خودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود پس امر غريبى مى بايد حادث شود.

و صبح آن روز كه آن حضرت متولد شد هر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بودند، و ايوان كسرى يعنى پادشاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد، و درياچه ساوه كه آن را مى پرستيدند فرو رفت و خشك شد و همان است كه نمك شده است نزديك

____________________

1-امالى شيخ صدوق 217؛ كمال الدين و تمام النعمه 175.


كاشان، و وادى سماوه كه سالها بود كه كسى آب در آن نديده بود آب در آن جارى شد، و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، و داناترين علماى مجوس در آن شب در خواب ديد كه شتر صعبى چند اسباب عربى را مى كشيدند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ايشان شدند، و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصه شد، و آب دجله شكافته شد و در قصر او جارى شد، و نورى در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گرديد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد، و تخت هر پادشاهى در آن شب سرنگون شده بود، و جميع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمى توانستند گفت، و علم كاهنان بر طرف شد و سحر ساحران باطل شد، و هر كاهنى كه همزادى داشت كه خبرها به او مى گفت ميانشان جدائى افتاد، و قريش در ميان عرب بزرگ شدند و ايشان را آل الله مى گفتند زيرا ايشان در خانه خدا بودند. و آمنهعليها‌السلام گفت: والله كه چون پسرم به زمين رسيد دستها را به زمين گذاشت و سر بسوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كرد و به سبب آن نور قصرهاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قائلى مى گفت: كه زائيدى بهترين مردم را پس او را محمد نام كن. و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت: حمد مى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گهواره بر همه اطفال سيادت و بزرگى دارد؛ پس او را تعويذ نمود به نامهاى اركان كعبه و شعرى چند در فضائل آن حضرت فرمود، و در آن وقت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تو را از جا بر آورده است اى سيد ما؟ گفت: واى بر شما! از اول شب تا حال آسمان و زمين را متغير مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقع شده باشد كه تا عيسىعليه‌السلام به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است پس بروى و بگرديد و تفحص كنيد كه چه امر غريب حادث شده است.

پس متفرق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم.

آن ملعون گفت كه: استعلام اين امر كار من است؛ پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد


در تمام دنيا تا به حرم رسيد و ديد كه ملائكه اطراف حرم را فرو گرفته اند، چون خواست كه داخل شود ملائكه بر او بانك زدند و او برگشت و كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه ((حرا)) داخل شد، جبرئيلعليه‌السلام گفت: برگرد اى ملعون.

گفت: اى جبرئيل! يك حرف از تو سوال مى كنم، بگو امشب چه واقع شده است در زمين؟

جبرئيلعليه‌السلام گفت: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه بهترين پيغمبران است امشب متولد شده است.

پرسيد كه: آيا مرا در او بهره اى هست؟ گفت: نه.

پرسيد: آيا در امت او بهره اى دارم؟ گفت: بلى.

ابليس گفت: راضى شدم.(1)

و در حديث ديگر روايت كرده است كه آمنه گفت: چون حامله شدم به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هيچ اثر حمل در خود نيافتم و آن حالات كه زنان را در حمل عارض مى شود مرا عارض نشد و در خواب ديدم شخصى نزد من آمد و گفت: حامله شدى به بهترين مردمان، چون وقت ولادت شد به آسانى متولد شد كه آزارى به من نرسيد و دستهاى خود را پيشتر بر زمين مى گذاشت و فرود آمد، پس هاتفى مرا ندا كرد كه: گذاشتى بهترين بشر را پس او را پناه ده به خداوند يگانه صمد از شر هر ظالم و صاحب حسد.(2)

به روايت ديگر گفت كه: چون او را بر زمين گذارى بگو: اعيذه بالواحد من شر كل حاسد و كل خلق مارد ياءخذ بالمراصد فى طرق الموارد من قائم و قاعد(3) ، پس آن حضرت در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در هفته آنقدر نمو مى كردند، و در هفته اى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند.(4)

و ايضا روايت كرده است از ليث بن سعد كه گفت: من نزد معاويه بودم و كعب الاحبار

____________________

1-امالى شيخ صدوق 235؛ روضه الواعظين 65.

2- كمال الدين و تمام النعمه 196.

3- خرايج 1/70.

4- كمال الدين و تمام النعمه 197.


حاضر بود و من از او پرسيدم كه: شما چگونه يافته ايد صفت ولادت حضرت رسالت پناه را در كتابهاى خود؟ و آيا فضيلتى براى عترت آن حضرت يافته اند؟ پس كعب ملتفت شد بسوى معاويه كه ببيند كه او راضى است به گفتن يا نه، پس حق تعالى بر زبان معاويه جارى كرد گفت: بگو اى ابو اسحاق آنچه ديده اى و مى دانى.

كعب گفت: من هفتاد و دو كتاب خوانده ام كه همه از آسمان فرود آمده است و صحف دانيال از خوانده ام و در همه آنها ذكر كرده بودند ولادت آن حضرت و ولادت عترت او را و بدرستى كه نام او معروف است در همه كتابها و در هنگام ولادت هيچ پيغمبرى ملائكه نازل نشدند به غير عيسى و احمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و حجابهاى بهشت را نزدند براى زنى به غير از مريم و آمنه و ملائكه موكل نشدند بر زنى در وقت حامله بودن به غير از مادر مسيح و مادر احمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و علامت حمل آن حضرت آن بود كه شبى كه آمنه به آن حضرت حامله شد منادى ندا كرد در آسمانهاى هفتگانه: بشارت باد شما از كه در شاهوار نطفه خاتم انبياء در صدف عصمت و جلالت قرار گرفت؛ و در جميع زمينها و درياها اين مژده مسرت ثمره را ندا كردند و در زمين هيچ رونده و پرنده اى نماند كه بر ولادت شريف آن حضرت مطلع نگرديد، و در شب ولادت با سعادت آن جناب هفتاد هزار قصر از ياقوت سرخ و هفتاد هزار قصر از مرواريد تر بنا كردند و آنها را ((قصور ولادت)) ناميدند و جميع بهشتها را زينت كردند و ندا كردند كه: شاد شو و بر خود ببال كه پيغمبر دوستان تو متولد گرديد، پس بهشت خنديد و تا قيامت خندان است، و شنيده ام كه يكى از ماهيان دريا كه او را ((طموسا)) مى گويند و سيد و بزرگ ماهيان است و هفتصد هزار دم دارد و بر پشت آن هفتصد هزار گاو راه مى روند هر گاوى از دنيا بزرگتر است و هر يك از آنها هفتاد هزار شاخ دارد از زمرد سبز و آن ماهى از رفتار آنها خبر دار نمى شود، آن ماهى براى شادى بر ولادت آن حضرت به حركت آمد و اگر نه حق تعالى او را ساكن مى گردانيد هر آينه زمين را بر مى گردانيد، و شنيده ام كه در آن روز هيچ كوه نماند كه كوه ديگر را بشارت نداد و همه صدا به ((لا اله الا الله)) بلند كردند و جميع كوهها خاضع شدند نزد ابوقبيس براى كرامت


محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و جميع درختها (چهل روز)(1) تقديس حق تعالى كردند با شاخه ها و ميوه ها به شادى ولادت آن حضرت، و زدند در آسمان و زمين هفتاد عمود از انواع نورها كه هيچ يك به ديگرى شبيه نبود و روح حضرت آدم را بشارت ولادت آن حضرت دادند پس هفتاد برابر حسن او مضاعف شد و در آن وقت تلخى مرگ از كام او بيرون رفت، و حوض كوثر در بهشت به اضطراب در آمد و هفتاد هزار قصر از در و ياقوت بيرون افكند براى نثار ولادت آن حضرت، و شيطان را به زنجيرها بستند و چهل روز او را در قلعه اى محبوس كردند و عرش او را چهل روز در آب غرق كردند، و بتها همه سرنگون شدند و فرياد ((واويلاه)) ايشان بلند شد، و صدائى از كعبه شنيده شد كه: اى آل قريش! آمد بسوى شما بشارت دهنده اى به ثوابها و ترساننده اى از عذابها و با اوست عزت ابد و سودمندى بزرگ و اوست خاتم پيغمبران؛ و ما در كتابها يافته ايم كه عترت او بهترين مردمند بعد از او و مردم در امانند از عذاب خدا مادام كه در دنيا احدى از ايشان بر زمين راه مى روند.

معاويه گفت: اى ابو اسحق! عترت او كيستند؟

كعب گفت: فرزندان فاطمه.

پس معاويه روترش كرد و لبهاى خود را به دندان گزيد و دست بر ريش خود مى ماليد.

پس كعب گفت: ما يافته ايم صفت آن دو فرزند پيغمبر را كه شهيد خواهند شد و آنها دو فرزند فاطمه اند، خواهد كشت ايشان را بدترين خلق خدا.

معاويه گفت: كى خواهد كشت ايشان را؟

گفت: مردى از قريش.

پس معاويه بيتاب شد و گفت: برخيزند اگر مى خواهيد؛ پس ما برخاستيم.(2)

و ايضا به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: فاطمه مادر

____________________

1-اين عبارت از متن عربى روايت اضافه شد.

2- امالى شيخ صدوق 481؛ روضه الواعظين 67.


امير المؤ منينعليه‌السلام به نزد ابو طالبعليه‌السلام آمد و او را بشارت داد به ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و غرائب بسيار نقل كرد؛ ابو طالب گفت: سى سال صبر كن كه فرزندى براى تو بهم خواهد رسيد كه مثل اين فرزند باشد در همه كمالات به غير از پيغمبرى.(1)

و شيخ كلينى به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه: در هنگام ولادت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فاطمه بنت اسد نزد آمنه حاضر بود، پس يكى از ايشان به ديگرى گفت: آيا مى بينى آنچه من مى بينم؟

ديگرى گفت: چه مى بينى؟

گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق و مغرب را فرو گرفته است.

پس در اين سخن بودند كه ابو طالبعليه‌السلام در آمد و به ايشان گفت كه: چه تعجب داريد؟

فاطمه خبر آن نور را ذكر كرد؛ ابو طالب گفت: مى خواهى تو را بشارت دهم؟

گفت: بلى.

ابو طالب گفت: از تو فرزندى بهم خواهد رسيد كه وصى اين فرزند خواهد بود.(2)

و ايضا روايت كرده است كه: ابو طالب عقيقه كرد در روز هفتم ولادت آن حضرت و آل ابو طالب را طلبيد، از او سوال نمودند كه: اين چه طعام است؟

گفت: اين عقيقه احمد است.

گفتند: چرا او را احمد نام كردى؟

گفت: زيرا كه اهل آسمان و زمين او را ستايش خواهند كرد.(3)

و ايضا كلينى و شيخ طوسى به سندهاى معتبر روايت كرده اند از امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام : در شبى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متولد شد يكى از علماى اهل كتاب در روز آن شب آمد بسوى مجلس قريش كه اشراف ايشان حاضر بودند و در ميان ايشان

____________________

1-كافى 1/452؛ معانى الاخبار 403.

2- كافى 8/302.

3- كافى 6/34؛ مكارم الاخلاق 227.


بودند هشام و وليد پسرهاى مغيره و عاص بن هشام و ابو زجره(1) بن ابى عمرو بن اميه و عتبه بن ربيعه و گفت: آيا امشب در ميان شما فرزندى متولد شده است؟

گفتند: نه.

گفت: مى بايد فرزندى متولد شده باشد كه نامش احمد باشد و در او علامتى مى بايد باشد و به رنگ خزى كه به سياهى مايل باشد، و هلاك اهل كتاب خصوصا يهود بر دست او خواهد بود، و شايد شده باشد و شما مطلع نشده باشيد.

چون متفرق شدند از آن مجلس و سوال كردند شنيدند كه پسرى براى عبدالله بن عبدالمطلب متولد شده است، پس آن مرد را طلب كردند و گفتند: بلى پسرى در ميان ما متولد شده است.

پرسيد كه: پيش از آنكه من به شما بگويم يا بعد از آن؟

گفتند: پيشتر.

گفت: پس مرا ببريد به نزد او تا در او نظر كنم.

چون به نزد آمنه رفتند گفتند: بيرون آور فرزند خود را تا ما بر او نظر كنيم گفت: والله فرزند من به روش فرزندان ديگر نيامد، دستها را بر زمين انداخت و سر بسوى آسمان بلند كرد و نورى از او ساطع شد كه قصرهاى بصرى را از شام ديدم و هاتفى از ميان هوا صدا زد كه: زائيدى سيد امت را پس بگو اعيذه بالواحد من شر كل حاسد و او را محمد نام كن.

پس آن مرد گفت: كه او را بيرون آور تا من ببينم.

چون آمنه آن حضرت را بيرون آورد و آن مرد در او نظر كرد و پشت دوشش را گشود و مهر نبوت را ديد بيهوش افتاد؛ پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند و گفتند: خدا مبارك گرداند فرزند تو را. و چون آن مرد به هوش باز آمد گفتند: چه شد تو را؟

گفت: پيغمبرى از بنى اسرائيل بر طرف شد تا قيامت، اين است والله آنكه ايشان را

____________________

1-در كافى و بحار الانوار بجاى ابو زجره، ابو وجزه ذكر شده است.


هلاك كند؛ چون ديد كه قريش از خبر او شاد شدند گفت: والله سطوتى به شما بنمايد كه اهل مشرق و مغرب ياد كنند.(1)

و ابن شهر آشوب و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه آمنه گفت: چون نزديك شد ولادت حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دهشتى بر من غالب شد پس ديدم مرغ سفيدى را كه بال خود را بر دل من كشيد تا خوف از من زايل شد پس زنان ديدم مانند نخل در بلندى كه داخل شدند و از ايشان بوى مشك و عنبر مى شنيدم و جامه هاى ملون بهشت در بر كرده بودند و با من سخن مى گفتند و سخنان مى شنيدم كه به سخن آدميان شبيه نبود و در دستهاى ايشان كاسه ها بود از بلور سفيد و شربتهاى بهشت در آن كاسه ها بود، پس گفتند: بياشام اى آمنه از اين شربتها و بشارت باد تو را به بهترين گذشتگان و آيندگان محمد مصطفىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؛ پس چون از آن شربتها بياشاميدم نورى كه در رويم بود مشتعل گرديد و سرا پاى مرا فرو گرفت و ديدم چيزى مانند ديباى سفيد كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود و صداى هاتفى را شنيدم كه مى گفت: بگيريد عزيزترين مردم را و مردانى چند ديدم كه در هوا ايستاده بودند و ابريقها در دست داشتند و مشرق و مغرب زمين را ديدم و علمى ديدم از سندش كه بر ياقوت سرخ بسته بودند و بر بام كعبه نصب كرده بودند و ميان آسمان بلند كرد و با حق تعالى مناجات مى كرد و ابرى سفيد ديدم كه از آسمان فرود آمد تا آنكه آن حضرت را فرو گرفت، پس هاتفى ندا كرد كه: بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب زمين و درياها تا همه خلايق او را به نام و صفت و صورت بشناسند، پس ابر بر طرف شد ديدم آن حضرت را در جامه اى پيچيده از شير سفيدتر و در زيرش حرير سبزى گسترده اند و سه كليد از مرواريدتر در دست داشت و گوينده اى مى گفت كه: محمد گرفت كليدهاى نصرت و سودمندى و پيغمبرى را، پس ابر ديگر فرود آمد و آن حضرت را از ديده من پنهان كرد زياده از مرتبه اول و نداى ديگر شنيدم كه: بگردانيد محمد را به

____________________

1-كافى 8/300؛ امالى شيخ طوسى 145-146 با كمى تفاوت.


مشرق و مغرب و عرض كنيد او را به روحانيان جن و انس و مرغان و درندگان و عطا كنيد به او صفاى آدم و رقت نوح و خلت ابراهيم و زبان اسماعيل و جمال يوسف و بشارت يعقوبى و صداى داود و زهد يحيى و كرم عيسىعليهم‌السلام را، چون ابر گشوده شد ديدم حرير سفيدى دنيا را در قبضه تصرف خود گرفت، پس هيچ چيز نماند مگر آنكه در تصرف او داخل شد پس سه نفر ديدم كه از نور و صفا به مرتبه اى بودند كه گويا خورشيد از روى ايشان طالع بود و در دست يكى ابريقى بود از نقره و نافه مشكى، و در دست ديگرى طشتى بود از زمرد سبز و آن طشت چهار جانب داشت و به هر جانب مرواريد منصوب بود و قايلى مى گفت: اين دنيا است بگير اى دوست خدا، پس ميانش را گرفت پس گوينده اى گفت كه: كعبه را اختيار كرد و گرفت، و در دست سومى حرير سفيدى بود پيچيده پس آن را گشود و انگشترى از ميان آن بيرون آورد كه شعاع آن ديده ها را خيره مى كرد پس آن حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبى كه در ابريق بود پس آن حضرت را دعا كرد و هر يك او را ساعتى در ميان دل خود مى گرفتند، و آن كه آنها نسبت به آن حضرت كرد ((رضوان)) خازن بهشت بود پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت: بشارت باد تو را اى مايه عزت دنيا و آخرت.(1)

به سند ديگر روايت كرده است كه: عبدالمطلب در شب ولادت آن جناب نزديك كعبه خوابيده بود، ناگاه ديد كه خانه كعبه با همه اركانش از زمين كنده شد و به جانب مقام ابراهيم به سجده افتاد پس راست شد و گفت: الله اكبر پروردگار محمد مصطفى و پروردگار من الحال مرا پاك گردانيد از آنجاس مشركان و ارجاس كافران، پس بتها بلرزيدند و بر رو در افتادند و ناگاه ديدم كه مرغان همه بسوى كعبه جمع شدند و كوههاى مكه به جانب كعبه مشرف شدند و ابرى سفيد ديدم كه در برابر حجره آمنه ايستاده است.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/53؛ الانوار 179-186؛ روضه الواعظين 68.


پس عبدالمطلب گفت: بسوى خانه آمنه دويدم و گفتم: من آيا خوابم يا بيدار؟

گفت: بيدارى.

گفتم: نورى كه در پيشانى تو بود چه شد؟

گفت: با آن فرزند است كه از من جدا شد و مرغى چند او را از من گرفته اند و به دست من نمى گذارند، و اين ابر براى ولادت او بر من سايه افكنده است.

گفتم: بياور فرزند مرا تا ببينم. گفت: تا سه روز تو را نخواهند گذاشت او را ببينى.

من شمشير خود را كشيدم و گفتم: فرزند مرا بيرون آور و اگر نه تو را مى كشم.

گفت: در حجره است، تو دانى و او.

چون رفتم كه داخل حجره شوم مردى بيرون آمد و گفت: بر گرد كه احدى از فرزندان آدم او را نمى بيند تا همه ملائكه او را زيارت نكنند؛ پس برخود بلرزيدم و برگشتم.(1)

روايت كرده است كه: آن حضرت ختنه كرده و ناف بريده متولد شد و عبدالمطلب مى گفت كه: اين فرزند مرا شان بزرگى هست.(2)

از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون آن حضرت متولد شد بتها كه بر كعبه گذاشته بودند همه به رو در افتادند، و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد:( جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) (3) و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت: بهترين امتها و بهترين خلايق و گراميترين بندگان و بزرگترين عالميان محمد است.(4)

و شيخ طبرسى در كتاب احتجاج روايت كرده است از حضرت امام موسىعليه‌السلام كه:

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/55.

2- مناقب اين شهر آشوب 1/59؛ طبقات ابن سعد 1/82؛ صفه الصفوه 1/20.

3- سوره اسراء: 81.

4- مناقب ابن شهر آشوب 1/58.


چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شكم مادر به زمين آمد دست چپ را به زمين گذاشت و دست راست را بسوى آسمان بلند كرد و لبهاى خود را به توحيد بحركت آورد و از دهان مباركش نورى ساطع شد كه اهل مكه و قصرهاى بصرى و اطراف آن را از شام ديدند، و قصرهاى سرخ يمن و نواحى آن را و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند، و در شب ولادت آن حضرت دنيا روشن شد تا آنكه جن و انس و شياطين ترسيدند و گفتند: در زمين امر غريبى حادث شده است، و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تقديس خدا مى كردند و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كه مشاهده كرد زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند ايشان از به تيرهاى شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت.(1)

ابن بابويه و غير او روايت كرده اند كه: در شب ولادت قرين السعاده حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بلرزيد ايوان كسرى و چهارده كنگره آن ريخت و درياچه ساوه فرو رفت و آتشكده فارس كه مى پرستيدند خاموش شد و اعلم علماى فارس در خواب ديد كه شتر صعبى چند مى كشيدند اسبان عربى را تا آنكه از دجله گذشتند و در بلاد عجم منتشر شدند؛ چون كسرى اين احوال غريبه را مشاهده نمود تاج بر سر گذاشت و بر تخت خود نشست و امرا و اركان دولت خود را جمع كرد و ايشان را خبر داد به آنچه ديده بود، و در اثناى اين حال نامه اى رسيد مشتمل بر خبر خاموش شدن آتشكده فارس، پس غم و اندوه كسرى مضاعف شد و عالم ايشان گفت: اى پادشاه! من نيز خواب غريبى ديده ام، و خواب خود را نقل كرد.

پادشاه گفت: اين خواب تعبيرش چيست؟

گفت: مى بايد كه حادثه اى در ناحيه مغرب واقع شده باشد.

____________________

1-احتجاج 1/529.


كسرى نامه اى به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت كه: عالمى از علماى عرب را بسوى من بفرست كه مى خواهم مسئله غامضى از او سوال كنم.

چون به نعمان رسيد، عبد المسيح بن عمرو غسانى را فرستاد، چون حاضر شد و وقايع را به او نقل كرد عبد المسيح گفت: مرا علم اين خواب و اسرار اين واقعه نيست وليكن خالوى من سطيح كه در شام مى باشد تعبير اين غرائب را مى داند.

كسرى گفت: برو و از او سوال كن و براى من خبر بياور.

چون عبد المسيح به مجلس سطيح حاضر شد او مشرف بر موت شده بود، سلام كرد و جواب نشنيده، پس شعرى چند خواند مشتمل بر آنكه، از راه دور آمده ام براى سوالى از نزد بزرگى و تعب بسيار كشيده ام و اكنون از جواب نااميدم.

سطيح چون شعر او را شنيد ديده هاى خود را گشود و گفت: عبد المسيح بر شترى سوار شده و طى مراحل نموده و بسوى سطيح آمده در هنگامى كه نزديك است كه منتقل گردد به ضريح، او را فرستاده است پادشاه بنى ساسان براى لرزيدن ايوان و منطفى شدند نيران و خواب ديدن اعلم علماى ايشان و خشك شدن درياچه ساوه، اى عبد المسيح! وقتى كه بسيار شود تلاوت قرآن و مبعوث شود پيغمبرى كه عصاى كوچك پيوسته در دست داشته باشد و رود خانه سماوه پر آب شود و بحيره ساوه خشك شود، ملك شام و عجم از تصرف ملوك ايشان بدر رود و به عدد كنگره هاى قصر كسرى كه ريخته است پادشاهان ايشان پادشاهى خواهند كرد و بعد از آن پادشاهى ايشان زايل خواهد، شد و هر چه شدنى است البته واقع مى شود، اين را گفت و دار فانى را وداع كرد. پس عبد المسيح سوار شده بسرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانيد و سخنان سطيح را نقل كرد، كسرى گفت: تا چهارده نفر ما پادشاهى كنند زمان بسيارى خواهد گذشت؛ پس ده كس ايشان در مدت چهار سال منقرض شدند و باقى ايشان تا امارات عثمان پادشاهى كردند و مستاصل شدند. و سطيح در سيل العرم متولد شده بود و تا زمان پادشاهى ((ذونواس)) زنده مانده و آن زياده از سى قرن بود كه هر قرن سى سال است يا


زياده.(1)

و قطب راوندى قدس سره روايت كرده است كه: از ابن عباس پرسيدند از احوال سطيح گفت: حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى تنها كه او را بر روى جريده هاى درخت خرما مى گذاشتند و هر جا كه مى خواستند نقل مى كردند و هيچ استخوان و عصب در بدن او نبود به غير از سر و گردن و از پاها تا چنبره گردن او را مى پيچيدند چنانكه جامه را مى پيچيدند، و هيچ عضو از او حركت نمى كرد به غير از زبان او، و چون خواستند او را به مكه آورند چنبرى از جريده نخل بافتند و او را بر روى آن انداختند و به مكه آوردند پس چهار نفر از قريش به نزد او آمدند و گفتند: ما به زيارت تو آمده ايم به سبب آنچه به ما رسيده است از وفور علم تو پس خبر ده ما را به آنچه در زمان ما و بعد از ما خواهد بود.

سطيح گفت: اى گروه عرب! نزد شما علم و فهم نيست و از عقب شما گروهى بهم خواهند رسيد كه انواع علم را طلب خواهند كرد و بتها را خواهند شكست و عجم را خواهند كشت و غنيمتها طلب خواهند كرد. گفتند: اى سطيح! چه جماعت خواهند بود ايشان؟

گفت: بحق خانه صاحب اركان از عقب شما فرزندان بهم خواهند رسيد كه خداوند رحمان را به يگانگى خواهند پرستيد و ترك عبادت شيطان و بتان خواهند كرد.

پرسيدند كه: از نسل كى خواهند بود؟

گفت: از نسل شريفترين اشراف عبد مناف.

گفتند: از كدام بلد بيرون خواهند آمد؟

گفت: بحق خداوندى كه باقى است تا ابدى بيرون نخواهند آمد مگر از اين بلد و هدايت خواهند كرد مردم را به راه شد و صلاح، و عبادت خواهند كرد خداوند يگانه را به فيروزى و فلاح.(2)

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 191؛ سيره ابن كثير 1/215؛ لسان العرب 6/254.

2- خرايج 1/127.


و سيد ابن طاووسعليه‌السلام روايت كرده است به سند خود از وهب بن منبه كه: كسرى پادشاه عجم سدى بر دجله بسته بود و مال بسيارى در آن خرج كرده بود و طاقى در آنجا براى خود ساخته بود كه كسى مانند آن بنا نديده بود و آن مجلس ديوان او بود كه تاج بر سر مى نهاد و بر تخت مى نشست و سيصد و شصت نفر از ساحران و كاهنان و منجمان در مجلس او حاضر مى شدند، و در ميان ايشان مردى بود از منجمان عرب كه او را ((سايب)) مى گفتند و ((باذان)) حاكم يمن براى او فرستاده بود و در احكام خود خطا كم مى كرد؛ و هر امرى كه پادشاه را پيش مى آمد كاهنان و ساحران و منجمان خود را مى طلبيد و از مفر و چاره آن امر از او سوال مى نمود.

و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متولد شد - و به روايتى مبعوث شد - صبحى برخاست و ديد كه طاق ملكش از ميان شكسته است و در دجله رخنه شده است و بر قصرش آب جارى گرديده است گفت: پادشاهى من درهم شكست، و بسيار محزون شد و منجمان و كاهنان را طلبيد واقعه را به ايشان نقل كرد و گفت: فكر كنيد و تفحص نمائيد و سبب اين حادثه را براى من بيان كنيد، و سايب نيز در ميان ايشان بود.

چون بيرون آمدند از هر راه فكر كردند و تامل نمودند چيزى بر ايشان ظاهر نشد و راههاى دانش خود را از راه كهانت و نجوم و غير آن بر خود مسدود يافتند و ديدند كه سحر ساحران و كهانت كاهنان و احكام منجمان باطل شده است، و سايب در آن شب بر روى تلى نشسته بود و در آن حال حيران مانده بود ناگاه برقى ديد كه از جهت حجاز لامع گرديد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد، چون صبح شد و نظر كرد به زير پاى خود ناگاه باغ سبزى به نظرش آمد گفت: مقتضاى آنچه مى بينم آن است كه از طرف حجاز پادشاهى ظاهر خواهد شد كه پادشاهى او به مشرق برسد و زمين به سبب او آبادان شود زياده از زمان هر پادشاهى.

چون كاهنان و منجمان با يكديگر نشستند گفتند: مى دانيم كه باطل شدن سحرها و كهانتهاى ما و مسدود شدن راههاى علم ما نيست مگر براى حدوث امر آسمانى و مى بايد براى پيغمبرى باشد كه مبعوث شده است يا خواهد شد و پادشاهى اين ملوك به


سبب او بر طرف خواهد شد، و اگر اين حكم را به كسرى بگوئيم ما را خواهد كشت، بايد اين را از او اخفا نمائيم تا از جهت ديگر شايع شود.

پس آمدند به نزد كسرى و گفتند: نظر كرديم چنان يافتيم ساعتى كه بناى سد دجله و قصر تو را در آن گذاشته اند ساعت نحسى بوده است و غلط كرده اند در حساب و به آن سبب چنين خراب شد، بايد ساعت نيكى اختيار كرد و در آن ساعت بنا كرد تا چنين نشود؛ پس ساعتى اختيار كردند و در آن ساعت سد دجله را بنا كردند و در مدت هشت ماه تمام كردند و مالى بى حساب در آن خرج كردند و چون فارغ شدند ساعتى اختيار نمود و بر بام قصرش نشست و فرشهاى ملون گسترد و انواع رياحين بر دور خود گذاشت، و چون درست نشست اساس قصرش درهم شكست و به آب فرو رفت و وقتى او را از آب بيرون آوردند كه اندك رمقى از او مانده بود؛ منجمان و كاهنان را جمع كرد و قريب به صد نفر ايشان را گردن زد و گفت: من شما را مقرب خود گردانيدم و اموال فراوان به شما مى دهم و شما با من بازى مى كنيد و مرا فريب مى دهيد؟! ايشان گفتند: اى پادشاه! ما نيز در حساب خطا كرديم چنانكه پيش از ما خطا كرده بودند و اكنون حساب ديگر مى كنيم و بر آن حساب بناى قصر را مى گذاريم، پس هشت ماه ديگر اموال بى حساب خرج كرد و بار ديگر قصر را به اتمام رسانيد و جراءت نكرد كه بر آن قرار گيرد و سواره داخل قصر شد و باز قصر درهم شكست و به آب نشست و كسرى غرق شد و اندكى رمقى از او مانده بود كه او را بيرون آوردند، پس ايشان را طلبيد و تهديد بسيار نمود و گفت: همه شما را مى كشم و اكتاف شما را بيرون مى آورم و شما را در زير پاى فيلان مى اندازم اگر سر اين واقعه را به من راست نگوئيد. گفتند: ايها الملك! در اين مرتبه راست مى گوئيم، چون آن وقايع هايله را ذكر كردى و هر يك از ما نظر در كار خود كرديم ابواب علم خود را مسدود يافتيم و دانستيم كه به سبب حادثه آسمانى اين امور غريبه رو داده است و مى بايد پيغمبرى مبعوث شده باشد يا بعد از اين مبعوث شود، و از خوف كشته شدن به تو اظهار اين امر نمى توانستيم نمود.

گفت: واى بر شما! بايست اول بگوئيد تا من چاره كار خود بكنم؛ پس دست از ايشان


و از بناى قصر برداشت و برگشت.(1)

شاذان بن جبرئيل در كتاب فضايل روايت كرده است كه: چون يك ماه از ابتداى حمل حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشت، كوهها و درختها و آسمانها و زمينها يكديگر را بشارت دادند براى حمل سيد پيغمبران، پس عبدالمطلب با عبدالله روانه مدينه شدند و پانزده روز گذشت عبدالله به رحمت اله واصل شد و سقف خانه شكافته شد و هاتفى آواز داد كه: مرد آنكه در صلب او بود خاتم پيغمبران و كيست كه نخواهد مرد؟!

چون دو ماه از انعقاد نطفه شريف آن حضرت گذشت حق تعالى امر كرد ملكى را كه ندا كرد در آسمانها و زمين كه: صلوات فرستيد بر محمد و آل او و استغفار كنيد براى امت او.

و چون سه ماه گذشت ابو قحافه از شام بر مى گشت، چون نزديك به مكه رسيد ناقه او سرش را بر زمين گذشت و سجده كرد، ابو قحافه چوبى بر سر او زد و چون سر بر نداشت گفت: مثل تو ناقه اى نديده بودم، ناگاه هاتفى ندا كرد: اى ابو قحافه! مزن جانورى را كه اطاعت تو نمى كند، مگر نمى بينى كه كوهها و درياها و درختان و هر مخلوقى به غير از آدميان سجده كرده اند براى پروردگار خود به شكر آنكه سه ماه گذشته است بر پيغمبر امى در شكم مادر و بزودى او را خواهى ديد، واى بر بت پرستان از شمشير او و شمشير اصحاب او.

و چون چهار ماه گذشت زاهدى بود در راه طايف كه او را حبيب مى گفتند از صومعه خود روانه مكه شد كه يكى از دوستان خود را ببيند، در اثناى راه به طفلى رسيد كه به سجده افتاده بود و به هر چند او را بر مى داشتند باز به سجده مى رفت، پس حبيب او را برداشت و صداى هاتفى را شنيد كه: دست از او بردار كه سجده شكر پروردگار مى كند كه بر پيغمبر پسنديده برگزيده چهار ماه گذشت.

و چون پنج ماه گذشت و حبيب به صومعه خود برگشت صومعه خود را ديد كه در حركت است و قرار نمى گيرد و بر محراب او و محاريب جميع ارباب صوامع نوشته بود: اى

____________________

1-فرج المهموم 32؛ تاريخ طبرى 1/470.


اهل بيع و صوامع! ايمان آوريد به خدا و رسول او محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه نزديك شد بيرون آمدن او، پس خوشاحال كه به او ايمان آورد و واى بر كسى كه به او كافر شود، پس حبيب گفت: قبول كردم و ايمان آوردم و انكار او نمى كنم.

و چون شش ماه گذشت اهل مدينه و اهل يمن رفتند بسوى عيد گاه خود و رسم ايشان آن بود كه در هر سال چند مرتبه مى رفتند نزد درخت عظيمى كه آن را ((ذات انواط)) مى گفتند مى خوردند و مى آشاميدند و شادى مى كردند و آن درخت را مى پرستيدند، پس چون نزد آن درخت جمع شدند صداى عظيمى از آن درخت شنيدند كه: اى اهل يمن و اهل يمامه و بت پرستان( جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) (1) اى گروه اهل باطل! رسيد به شما وقت هلاك و تلف شما، پس بترسيدند و بسرعت به خانه هاى خود برگرديدند.

و چون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت عبدالمطلب آمد و گفت: ديشب ميان خواب و بيدارى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و ملائكه فرود آمدند بسوى زمين و گفتند: زينت كنيد زمين را كه نزديك شد بيرون آمدن محمد پسر زاده عبدالمطلب رسول خدا بسوى كافه خلق، صاحب شمشير قاطع و تير نافذ، من گفتم: كيست آن؟ گفتند: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف.

عبدالمطلب گفت: اين خواب را پنهان كن.

پس چون هشت ماه گذشت در درياى اعظم ماهى هست كه او را ((طينوسا)) مى گويند، راست شد و بر دم خود ايستاد و دريا را به موج آورد، پس ملكى او را صدا زد كه: قرار گير اى ماهى كه درياها را به شور آوردى.

آن ماهى به سخن آمد و گفت: پروردگار من روزى كه مرا خلق كرد گفت: هر گاه محمد بن عبدالله را خلق كنم براى او و امت او دعا كنم و اكنون شنيدم كه ملائكه بعضى را بشارت مى دادند، پس به اين سبب به حركت آمدم.

____________________

1-سوره اسراء: 81.


پس ملك او را ندا كرد كه: قرار گير و دعا كن.

و چون نه ماه گذشت حق تعالى به ملائكه هر آسمان وحى نمود كه: فرو رويد بسوى زمين، ده هزار ملك نازل شدند و به دست هر ملك قنديلى از نور بود روشنى مى داد بى روغن و بر هر قنديلى نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله و بر دور كعبه معظمه ايستادند و مى گفتند: اين نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است. و در همه اين احوال عبدالمطلب مطلع مى شد و امر به كتمان مى نمود و در تمام آن ماه كواكب آسمان در اضطراب بودند و شهب از آسمان و هوا مى ريخت.

و چون نه ماه تمام شد آمنه به مادر خود ((بره)) گفت: اى مادر! مى خواهم داخل حجره شوم و بر مصيبت شوهر خود قدرى بگريم و آبى بر آتش جانسوز خود بريزم، مى خواهم كسى به نزد من نيايد.

بره گفت: يا دختر! بر چنين شوهرى گريستن روا است و منع كردن از نوحه در چنين مصيبتى عين جفا است؛ پس آمنه داخل حجره شد و شمعى افروخت و به شعله هاى آه جانكاه سقف خانه را سوخت، ناگاه او را در آن حال در دزائيدن گرفت و برجست كه در را بگشايد، هر چند جهد كرد در گشوده نشد پس برگشت و نشست و از تنهائى وحشت عظيم بر او مستولى گشت، ناگاه ديد كه سقف خانه شكافته شد و چهار حوريه فرود آمدند كه حجره از نور روى ايشان روشن شد و به آمنه گفتند: مترس بر تو باكى نيست ما آمده ايم تو را خدمت كنيم و از تنهائى دلگير مباش؛ و آن حوريان يكى در جانب راست او نشست و يكى در جانب چپ و سوم در پيش رو و چهارم در پشت سر، پس آمنه مدهوش شد و چون به هوش آمد ديد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در زير دامانش به سجده در آمده و پيشانى نورانى بر زمين نهاده و انگشتان شهادت را برداشته ((لا الا الله)) مى گويد، و اين ولادت با سعادت در شب جمعه بود نزديك طلوع صبح در هفدهم ماه ربيع الاول و در آن وقت هفت هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز از وفات آدمعليه‌السلام گذشته بود، و به روايتى نه هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز.

آمنه مشاهده كرد آن حضرت را طاهر و مطهر و سرمه كشيده و نورى از روى مباركش


ساطع گرديد و سقف را بشكافت، و در آن نور آمنه هر منظر رفيع و هر قصر منيع كه در حرم و اطراف جهان بود ديد و برقى ساطع گرديد و به آن برق هر خانه كه خدا مى دانست كه اهل او ايمان خواهند آورد روشن گرديد و هر بت كه در مشرق و مغرب عالم بود بر رو در افتادند.

و چون ابليس اين وقايع غريبه را مشاهده نمود اولاد خود را جمع كرد و خاك بر سر ريخت و گفت: تا مخلوق شده بودم به چنين مصيبتى گرفتار نشده بودم، در اين شب فرزندى متولد شد كه او را محمد بن عبدالله مى گويند، باطل خواهد كرد عبادت بتها را و مردم را بسوى يگانه پرستى خدا دعوت خواهد نمود؛ پس اولادش نيز خاك مذلت بر سر ريختند و همه به درياى چهارم گريختند و چهل روز گريستند.

پس آن حوريان، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در جامه هاى بهشت پيچيدند و بسوى بهتش برگشتند و ملائكه را بشارت ولادت آن حضرت دادند.

پس جبرئيل و ميكائيلعليهم‌السلام از آسمان فرود آمدند و به صورت دو جوان داخل حجره آمنه شدند و جبرئيل طشتى از طلا و ميكائيل ابريقى از عقيق در دست داشتند و جبرئيل حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در دست گرفت و ميكائيل آب ريخت تا آن حضرت را غسل دادند، پس جبرئيل گفت: اى آمنه! ما او را براى تطهير از نجاست غسل نمى دهيم او طاهر و مطهر است بلكه براى زيادتى نور و صفا او را غسل داديم، پس آن حضرت را به عطرهاى بهشت معطر گردانيدند، ناگاه صداهاى بسيار و اصوات مختلفه از در حجره مقدسه بلند شد و جبرئيل گفت كه: ملائكه هفت آسمان آمده اند كه بر پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلام كنند، پس آن حجره به قدرت حق تعالى وسيع شد و فوج فوج ملائكه داخل مى شدند و مى گفتند: السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد.

پس چون ثلث شب گذشت حق تعالى جبرئيل را امر فرمود كه چهار علم از بهشت به زمين آورد، و علم سبز را بر كوه قاف نصب كرد و بر آن علم به سفيدى دو سطر نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله؛ و علم دوم را بر كوه ابو قبيس نصب كرد و آن علم دو شقه


داشت و بر يك شقه نوشته بود ((لا اله الا الله)) و بر شق ديگر نقش كرده بودند لا دين الا دين محمد بن عبدالله؛ و علم سوم را بر بام كعبه زد و بر آن نوشته بودند طوبى لمن امن بالله و بمحمد و الويل لمن كفر به ورد عليه حرفا مما ياءتى به من عند ربه؛ و علم چهارم را بر بيت المقدس زد و بر آن نوشته بودند لا غالب الا الله و النصر لله و المحمد.

و ملكى بر كوه ابو قبيس ندا كرد: اى اهل مكه! ايمان بياوريد به خدا و پيغمبر او و ايمان بياوريد به نورى كه فرستاده ايم؛ و حق تعالى ابرى فرستاد بر بالاى كعبه كه زعفران و مشك و عنبر نثار كرد، و بتها از كعبه بيرون رفتند به جانب حجر و بر رو در افتادند، و جبرئيل قنديل سرخى آورد و در كعبه آويخت كه بى روغن روشنى مى بخشيد، و از جبين انور حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برقى ساطع گرديد و در هوا بلند شد تا به آسمان رسيد و هيچ منظر و خانه اى از اهل ايمان نماند مگر آنكه آن نور در آن داخل شد، و در آن شب در هر تورات و انجيل و زبور كه در عالم بود در زير نام شريف آن حضرت كه در آن كتابها بود قطره خونى ظاهر شد زيرا آن حضرت پيغمبر شمشير است و در هر دير و صومعه اى كه بود در آن شب بر محرابش نوشته شده بود: بدانيد كه پيغمبر امى متولد شد.

پس آمنه در را گشود و بيرون آمد و غرايبى كه مشاهده نموده بود براى پدر و مادر خود نقل كرد و چون عبدالمطلب را بشارت دادند و به نزد آن حضرت آمد ديد كه به زبان فصيح تقديس و تسبيح حق تعالى مى نمايد، پس حق تعالى خيمه اى از ديباى سفيد بهشت فرستاد كه بر آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْ‌سَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرً‌ا وَنَذِيرً‌ا ﴿٤٥﴾ وَدَاعِيًا إِلَى اللَّـهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَ‌اجًا مُّنِيرً‌ا ) (1) و تا چهل روز ماند پس شخصى دست چرب بر آن ماليد و به آن سبب بالا رفت و اگر چنين نمى كردند تا روز قيامت مى ماند.

و چون روساى قريش و بنى هاشم آن خيمه ديبا و بيرون آمدن بتها و نثار زعفران و مشك و عنبر و برق لامع و نور ساطع و اصوات غريبه و ساير امور عجيبه را مشاهده

____________________

1-سوه احزاب : 45 و 46.


و استماع نمودند به نزد حبيب راهب رفتند و شمه اى از آن معجزات را ذكر كردند؛ حبيب گفت: مى دانيد كه دين من دين شما نيست اگر مى خواهيد از من قبول كنيد و اگر نمى خواهيد قبول مكنيد، آنچه حق است مى گويم، نيست اين علامتها مگر علامت پيغمبرى كه در اين زودى مبعوث خواهد شد و ما در همه كتابهاى خدا وصف او را خوانده ايم و اوست كه باطل خواهد كرد عبادت بتها را و خواهد خواند مردم را بسوى پرستيدن خداوند يكتا و جميع پادشاهان و جباران دنيا براى او خاضع خواهند شد، پس واى بر اهل كفر و طغيان از شمشير و نيزه و تير او، پس هر كه به او ايمان آورد نجات يابد و هر كه به او كافر شود هلاك گردد.

و در روز دوم حضرت عبدالمطلب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را برداشت و بسوى كعبه آورد و چون داخل كعبه شد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: ((بسم الله و بالله)) پس كعبه به قدرت الهى به سخن آمد و گفت: السلام عليك يا محمد و رحمه الله و بركاته و صداى هاتفى آمد كه جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.

و در روز سوم عبدالمطلب گهواره اى خريد از خيزران سياه كه مشبك كرده بودند از عاج و مرصع ساخته بودند از طلاى سرخ و جواهر گرانبها و پرده اى از ديباى سفيد مطرز به طلا بر روى آن افكند و عقدى از مرواريد و الوان جواهر بر گهواره آويخت به عادت مقرر كه اطفال بازى مى كنند، و هرگاه آن حضرت از خواب بيدار مى شد به آن دانه ها تسبيح حق تعالى مى گفت. و در روز چهارم سواد بن قارب به نزد عبدالمطلب آمد در وقتى كه نزديك كعبه مشرفه نشسته بود و اكابر قريش و بنى هاشم بر دور او احاطه كرده بودند و گفت: شنيده ام كه پسرى براى عبدالله متولد شده است و عجايب بسيار از او ظاهر گرديده است، مى خواهم بسوى او نظرى بكنم؛ و سواد به وفور علم در ميان عرب مشهور بود و بر سخن او اعتماد عظيم داشتند، پس با عبدالمطلب به خانه آمنه آمد و از احوال آن حضرت سوال كرد گفتند: در مهد استراحت خوابيده است، چون داخل شد و پرده را از روى گهواره گشودند برقى از روى مباركش ساطع شد كه سقف را شكافت پس عبدالمطلب و سواد از وفور نور


آستينها را بر ديده هاى خود گذاشتند، پس سواد بيتابانه بر پاى آن شفيع روز معاد افتاد و با عبدالمطلب گفت كه: تو را بر خود گواه مى گيرم كه ايمان آوردم به اين پسر و به آنچه خواهد آورد از جانب خالق بشر، پس روى مبارك آن حضرت را بوسيد و بيرون آمد.

پس چون يك ماه از ولادت آن حضرت گذشت هر كه آن حضرت را مى ديد گمان طفل يكساله مى كرد و از گهواره اش پيوسته صداى تسبيح و تقديس و تحميد و ستايش حق تعالى مى شنيدند.

و چون دو ماه گذشت پدر آمنه وفات يافت.(1)

مولف كتاب انوار روايت كرده است كه: پيش از ولادت حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كاهنان و ساحران و شياطين و متمردان طغيان عظيم داشتند و عجايب از ايشان به ظهور مى آمد و اخبار به امور غريبه مى نمودند و شياطين از آسمانها سخنان مى شنيدند و به كاهنان مى رسانيدند، و در زمين يمامه دو كاهن مشهور بودند كه بر همه عالم زيادتى داشتند: يكى ربيعه بن مازن بود كه او را سطيح مى گفتند و از همه كاهنان اعلم بود، و ديگرى وشق بن واهله يمنى بود؛ و سطيح خلقتى غريب داشت و حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى بى استخوان و در غير سرش استخوان نبود و او را مانند جامه بر هم مى پيچيدند و چون او را پهن مى كردند بر روى حصيرى يا سله مى افكندند و در شب خواب نمى كرد مگر اندكى و پيوسته به اطراف آسمان نظر مى كرد و چون پادشاهان او را مى طلبيدند بر روى سله او را گذاشته نقل مى كردند و او از بواطن و اسرار ايشان خبر مى داد و امور آينده به ايشان مى گفت و چنان بر پشت افتاده بود و غير چشم و زبانش چيزى از او حركت نمى كرد؛ پس شبى چنين خوابيده بود و به اطراف آسمان نظر مى كرد ناگاه برقى را ديد كه لامع گرديد و اطراف جهان را احاطه كرد پس كواكب را ديد كه مشتعل گرديده اند و دودى از آنها ساطع شد و فرو ريختند و بر يكديگر مى خوردند و به زمين فرو مى رفتند، پس او را از مشاهده اين احوال غريبه دهشتى عظيم عارض شد و چون شب شد

____________________

1-فضائل شاذان بن جبرئيل 15-25.


امر كرد غلامان خود را كه او را برداشتند و بر قله كوه بلندى گذاشتند و به اطراف آسمان مى نگريست ناگاه ديد كه نورى عظيم ساطع گرديد و بر همه انوار غالب شد و به اقطار آسمان احاطه كرد و آفاق جهان را پر كرد، پس به غلامان خود گفت كه: مرا به زير بريد كه عقلم حيران شد به سبب مشاهده اين انوار و چنان مى يابم كه رحلت من نزديك شده است و امر عظيمى بزودى واقع خواهد شد و چنين گمان مى برم كه خروج پيغمبر هاشمى نزديك باشد؛ و چون صبح طالع شد خويشان و قوم خود را گرد آورد و گفت: امر عظيمى مى بينم و آثار غريبه مشاهده مى نمايم و مى خواهم استعلام اين اسرار از كاهنان هر ديار بكنم.

پس به هر شهر نامه ها نوشت و از آن جمله نامه اى به وشق نوشت و او در جواب نوشت كه: آنچه تو مشاهده كرده اى من نيز ديدم و عنقريب اثر آن ظاهر خواهد شد؛ و نامه اى نيز به زرقا نوشت كه ملكه يمن(1) و اعلم كاهنان آن ديار بود و به كهانت و سحر بر اهل ديار خود غالب شده بود و ديده بسيار تندى داشت كه از سه روز راه مى ديد چنانكه كسى نزديك خود را ببيند و اگر كسى از دشمنانش اراده جدال و قتال با او داشت چند روز پيشتر قوم خود را خبر مى كرد كه فلان دشمن اراده شما دارد و ايشان تدبير دفع او مى كردند، پس سطيح نامه را به صبيح غلام خود داد و بسوى زرقا فرستاد و چون به سه روزه يمن رسيد زرقا او را ديد و به قوم خود گفت كه: سواره اى مى آيد كه ميان عمامه اش نامه اى مى نمايد، و بعد از سه روز كه صبيح داخل شد و نامه را به زرقا داد او گفت: خبرى قبيح آورده است صبيح از جانب سطيح و سوال مى نمايد از نور ساطع و روشنى لامع، بحق پروردگار كعبه كه اين علامت نزديك شدن آجال و يتيم شدن اطفال است و از فرزندان عبد مناف محمد پيغمبر بهم خواهد رسيد بى خلاف.

پس در جواب نوشت: آيات و علامات پيغمبر هاشمى است آنچه نوشته اى، چون نامه مرا بخوانى از خواب غفلت بيدار شو و از تقصير حذر نما و بزودى سفر كن به جانب مكه

____________________

1-در مصدر ((يمامه )) ذكر شده است.


كه من نيز متوجه آن صوب مى شوم شايد يكديگر را آنجا ملاقات كنيم و حقيقت اين امر را معلوم كنيم، اگر بوجود آمده باشد شايد چاره اى در هلاك او بكنيم و پيش از آنكه نور او مشتعل گردد خاموش گردانيم.

چون نامه به سطيح رسيد و بر مضمون آن مطلع گرديد به آواز بلند گريست و در ساعت متوجه مكه معظمه گرديد و با قوم خود گفت كه: من مى روم بسوى آتش افروخته اگر آن را خاموش توانستم كرد بسوى شما بر مى گردم والا شما را وداع مى كنم و به شام ملحق مى شوم تا در آنجا بميرم؛ چون به مكه رسيد ابو جهل و شيبه و عتبه و عاص بن وايل با گروهى از قريش به استقبال او آمدند و گفتند: اى سطيح! نيامده اى مگر براى امر عظيمى، اگر حاجتى دارى بر آورده خواهد شد. سطيح گفت: خدا بركت دهد شما را مرا بسوى شما حاجتى نيست، آمده ام خبر دهم شما را به آنچه گذشته است و بعد از اين خواهد شد به الهام حق تعالى، كجايند آنها كه مقدم بودند و در عهد و پيوسته بودند مستحق ستايش و حمد يعنى فرزندان عبد مناف؟ آمده ام كه مژده دهم ايشان را به بشير نذير و ماه منير كه نزديك شده است ظهور انوار او، كجاست عبدالمطلب و شيران اولاد او؟ و چون گروه قريش اين سخنان را شنيدند ايشان را خوش نيامد و پراكنده شدند، پس حضرت ابو طالب و ساير اولاد عبدالمطلب به نزد او آمدند در هنگامى كه نزديك كعبه نشسته بود و گفتند: ما اول نسب خود را به او نمى گوئيم تا علم او را بيازمائيم، و ابو طالب شمشير و نيزه خود را به غلام سطيح داد به هديه و پيش از آنكه غلام سطيح را اعلام نمايد به نزد او آمد و بر او تحيت فرستاد و سلام كرد پس سطيح گفت: بر شما باد سلام و گوارا باد شما را انعام، شما از كدام گروه عربيد؟ ابو طالب توريه نمود و گفت: مائيم از گروه بنى جمح.

سطيح گفت: اى بزرگ! نزد من بيا و دست خود را بر روى من بگذار؛ چون ابو طالب دست بر رويش گذارد گفت: بحق خداوند داناى اسرار و پنهان از ابصار و آمرزنده خطاها و كشف كننده بلاها سوگند مى خورم كه توئى صاحب عهود رفيعه و اخلاق منيعه و توئى كه


داده به غلام من به رسم هديه نيزه خطى به شمشير هندى بدرستى كه شمائيد بهترين برايا و بهم خواهد رسيد از تو و برادرت شريفترين ذريتها بدرستى كه تو و آنها كه با تواند از نسل هاشميد كه بهترين اخيار بود و توئى بى شك عم پيغمبر مختار كه وصف كرده اند او را در كتب و اخبار نسب خود را از من مپوشان كه من نيك مى شناسم تو را و نسب تو را.

پس ابو طالب متعجب شد از سخنان او و گفت: اى شيخ! راست گفتى و خصلتها را نيكو بيان كردى، مى خواهم ما را خبر دهى به آنچه در زمان ما خواهد شد و بر ما جارى خواهد گرديد.

سطيح گفت: سوگند ياد مى كنم بخداوند دايم و ابد و بلند كننده آسمان بى عمد و يگانه يكتاى صمد كه از عبدالله بزودى فرزندى بهم رسد كه مردم را هدايت كند به رشد و صلاح و خير و احسان و باطل كند بتان را و هلاك گرداند بت پرستان را، و يارى نمايد او را بر اين امور ياورى كه پسر عم او باشد و صاحب صولتها و حمله ها باشد و به تيغ آبدار دمار از كافران روزگار بر آورد و شك نيست كه تو پدر او خواهى بود اى ابو طالب.

پس بنى هاشم گفتند كه: مى خواهيم اين پيغمبر را براى ما وصف كنى و نعتهاى او را بيان نمائى. سطيح گفت: بشنويد از من سخن صحيح، بزودى ظاهر گردد شخصى نبيل كه رسول باشد از جانب خداوند جليل و زبان سطيح از وصف او كليل است و او مردى است نه بسيار كوتاه نه بسيار بلند با قامتى ارجمند و آن سرور سرش مدور باشد و در ميان دو كتفش علامتى باشد و عمامه بر سر گذارد و پيغمبرى او تا قيامت مستمر باشد و سيد و بزرگ اهل تهامه گردد و در تاريكيها نور از روى انورش ساطع باشد و چون تبسم نمايد از نور دندانهايش جهان روشن گردد و كسى به نيكوئى خلق و خلق او بر زمين راه نرفته است، شيرين زبان و خوش بيان باشد و در زهد و تقوى و خشوع و عبادت نظير خود نداشته باشد و تكبر و تجبر ننمايد، اگر سخن گويد درست گويد و اگر از او سوال كنند به راستى جواب گويد، ولادتش پاكيزه و از شبهه و فساد نسب منزه باشد و رحمت عالميان باشد و به نور او جهان روشن گردد و به مومنان رووف و بر اصحاب خود مهربان و عطوف


و نامش در تورات و انجيل معروف باشد و فرياد رس هر مضطر ملهوف و به كرامتها موصوف باشد، نامش در آسمان احمد و در زمين محمد است.

ابو طالب گفت: اى سطيح! آن شخص را كه ذكر كردى كى معين و ياور او خواهد بود؟ وصفتش را براى ما بيان كن.

گفت: او سيدى است بزرگوار و شيرى است شير شكار و پيشوائى است نيكو كردار و انتقام كشنده اى است از كفار، مشركان را كاسهاى زهر مرگ چشاند و حمله هاى او زهره شيران را آب گرداند و پيوسته در جنگها به ياد پروردگار خود باشد و براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وزير باشد و بعد از او در امتش امير باشد، نامش در تورات ((بريا)) و در انجيل ((اليا)) و نزد قومش ((على))باشد؛ پس لحظه اى سر در گريبان خاموشى فرو برد و در بحر تفكر غوطه خورد پس به جانب ابو طالبعليه‌السلام ملتفت شد و گفت: اى سيد بزرگوار! دست مباركت را بار ديگر بر روى من گذار، چون ابو طالب دست بر رويش گذاشت آهى دردناك كشيد و ناله كرد و گفت: اى ابو طالب! دست برادر خود عبدالله را بگير كه سعادت شما هويدا است و بشارت باد شما را به بلندى مكان و مجد و رفعت شان كه آن دو شاخه كرامت از درخت شما خواهد روئيد، محمد از برادر توست و على از تو. پس ابو طالب شاد شد، و اين خبرها در ميان اهل مكه شايع گرديد پس ابوجهل گفت كه: اين اول بليه اى است كه از بنى هاشم به ما نازل شد و شنيديد خبرهاى سطيح را در باب فرزند عبدالله و ابو طالب كه دينهاى ما را فاسد خواهند كرد. پس ابو طالب ايستاد و به آواز بلند گفت: اى گروه قريش! بگردانيد از دلهاى خود طيش را و انكار منمائيد آنچه را شنيديد از سطيح، زيرا مائيم معدن كرامت و شرف و هر كرامت در مكه از ما ظاهر گرديده است و آنچه سطيح گفت علاماتش هويدا شده است، بزودى آنچه گفت به ظهور خواهد رسيد به رغم انف هر كه نتواند ديد. ابو طالب سطيح را به خانه برد و او را اعزاز و اكرام تمام نمود و ابوجهل نايره حسد در كانون سينه اش مشتعل گرديد و شرر شرارت و فتنه بر انگيخت و گروهى از اهل فساد در اثاره فتنه و اظهار عصبيت و انكار با او يار شدند، و چون خبر به ابو طالب رسيد به جانب


ابطح خراميد و به وعد و وعيد اجتماع اهل فساد را به تفرق مبدل گردانيد و ايشان را به نزد كعبه حاضر نمود، پس منبه(1) بن الحجاج برخاست و گفت: اى ابو طالب! ما را در تقدم و مزيد رفعت و عزت و شرف شما شكى نيست وصيت جلالت و نجابت و هدايت شما آفاق جهان را پر كرده است وليكن از كياست تو عجب دارم كه بر گفته كاهنى اعتماد نمائى، مگر نمى دانى كه ايشان مظهر اكاذيب شيطان و مصدر كذب و افترا و بهتانند، بار ديگر او را حاضر گردان كه او را بر محك امتحان كشيم شايد كه از شواهد و علامات صدق يا كذب او امرى ظاهر گردد كه موجب ارتفاع اختلاج شكوك از سينه ها گردد، پس ابو طالب فرمان داد كه بار ديگر سطيح را حاضر ساختند و چون او را بر زمين گذاشتند به آواز بلند فرياد كرد: اى گروه قريش! اين چه تشويش و اختلاف و تكذيب و ارتجاف است كه از شما مى بينم و مى شنوم در باب آنچه من اظهار كردم از ظهور پيغمبر صاحب برهان و شكننده اوثان و ذليل كننده كاهنان؟! والله كه ما شاد نيستيم به ظهور او زيرا كه نزد ولادت او كهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطيح را در زندگانى خيرى نخواهد بود و آرزوى مردن خواهد كرد، اگر خواهيد كه راستى گفتار من بر شما ظاهر گردد مادران و زنان خود را حاضر گردانيد تا من امور عجيبه را بر شما ظاهر گردانم.

گفتند: مگر تو غيب مى دانى؟

گفت: نه، وليكن مصاحبى از جن دارم كه از ملائكه سخنان مى شنود و مرا خبر مى دهد، پس جميع زنان مكه را در مسجد حاضر كردند به غير از آمنه و فاطمه بنت است كه عبدالله و ابو طالب ايشان را مانع شدند، و چون حاضر شدند سطيح گفت: مردان از زنان جدا شوند و زنان نزديك من آيند، چون زنان نزديك او رفتند نظر كرد بسوى ايشان خاموش شد.

گفتند: چرا سخن نمى گوئى؟

سطيح نظر بسوى آسمان كرد و گفت: سوگند مى خورم به حرمت حرمين كه دو تا از

____________________

1-در مصدر ((منبته )) ذكر شده است.


زنان خود را حاضر نكرده ايد كه يكى حامله است به فرزندى كه هدايت خواهد كرد مردم را به راه رشاد و خير و سداد و نامش محمد است، و ديگرى حامله خواهد شد به پادشاه مومنان و سيد اوصياى پيغمبران و وارث علوم انبيا و مرسلان.

چون آمنه و فاطمه حاضر شدند سطيح در ميان زنان اشاره كرد بسوى آمنه و به آواز بلند فرياد كرد و گريست كه: اى صاحبان شرف! والله اين است حامله به پيغمبر برگزيده و رسول پسنديده، پس آمنه را پيش طلبيد و گفت: آيا تو حامله نيستى؟

گفت بلى. سطيح گفت: اكنون يقينم به گفته خود زياد شد، اين است بهترين زنان عرب و عجم و حامله است به بهترين امم و هلاك كننده هر صنم، واى بر عرب از او، بتحقيق كه ظهورش نزديك شده است و نورش هويدا گرديده است گويا مى بينم مخالفانش را كشته و در خاك افتاده، خوشا حال كسى كه تصديق نمايد به پيغمبرى او و ايمان آورد به رسالت كه او ملك و سلطنت او طول و عرض زمين را فرو خواهد گرفت. پس به جانب فاطمه ملتفت شد و نعره اى زد و بيهوش شد، و چون به هوش آمد بسيار گريست و به آواز بلند گفت: اين است والله فاطمه دختر اسد مادر امامى كه بتها را بشكند و اميرى كه شجاعان را بر خاك هلاك افكند و در عقلش هيچ گونه خفت نباشد، و هيچ دليرى تاب مقاومت او نيارد، اوست فارس يكتا و شير خدا و مسمى به امير المومنين على پسر عم خاتم انبياء، آه آه ديده ام چه شجاعان و دليران را بر خاك افتاده مى بيند.

چون قريش اين سخنان از سطيح شنيدند شمشيرها از غلاف كشيدند و رو بر او دويدند، و بنى هاشم به حمايت او تيغها برهنه كردند، و ابو جهل ندا كرد: راه دهيد كه من اين كاهن را به قتل رسانم و آتش سينه خود را به خون او فرو نشانم. پس ابو طالب شمشيرى به جانب او انداخت و سرش را مجروح كرد، خون بر روى نحسش جارى شد، و ابوجهل ندا كرد كه: اى سر كرده هاى قبايل! اين عار را بر خود مپسنديد و سطيح و آمنه و فاطمه را بكشيد تا از شر آنچه اين كاهن مى گويد ايمن گرديد.پس همه قريش بر سطيح حمله آوردند و بنى هاشم تاب و مقاومت ايشان نداشتند


و غبار فتنه بلند شد و زنان پناه به كعبه بردند و صداها بلند شد؛ و مروى است از آمنه كه گفت: چون شمشيرها را ديدم بسيار ترسيدم ناگاه فرزندى كه در شكم من بود به حركت آمد و صدائى از او ظاهر گرديد و مقارن اين حال صيحه اى عظيم از هوا ظاهر شد كه عقلها از آشيان بدنها پرواز كرد، مردان و زنان همه بيهوش شدند و بر رو در افتادند، پس نظر كردم به جانب آسمان و ديدم كه درهاى آسمان گشوده شده است و سوارى حربه اى از آتش در دست دارد و به آواز بلند مى گويد كه: شما را راهى نيست به ضرر رسانيدن به رسول خدا و منم برادر او جبرئيل، پس در آن وقت خوف من به ايمنى مبدل گرديد و همه به خانه هاى خود برگشتيم.

و ابو طالب دست عبدالله را گرفت و در پناه كعبه معظمه نشستند، پس منبه بن الحجاج به نزد ابو طالب آمد و گفت: بحمد الله عزت و شرف و غلبه شما بر عالميان ظاهر گرديد وليكن از تو التماس دارم كه سطيح را از قريش دور گردانى و نائره فتنه را فرو نشانى.

ابو طالب التماس او را قبول نمود و به نزد سطيح آمد و از او معذرت طلبيد و حقيقت حال را به او گفت، سطيح گفت: اى ابو طالب! من مى روم و التماس دارم كه چون آن پيغمبر بشير نذير ظاهر شود سلام بسيار از من به او برسانى و بگوئى كه او بشارت داد به ظهور تو و قوم تو او را تكذيب كردند و از جوار تو او را دور كردند، و در اين زودى زنى خواهد آمد بسوى شما كه تصديق بشارت مرا نمايد و زياده از آنچه من اظهار كردم نمايد. پس سطيح را بر شترى بستند و روانه شد و بنى هاشم به مشايعت او از مكه بيرون رفتند و در اثناى راه راحله اى نمايان شد كه زنى بر آن سوار بود و بسرعت مى آمد، سطيح گفت: اى سادات مكه! آمد به سوى شما داهيه كبرى يعنى رزقاء يمنى. پس در اين سخن بودند كه رزقا رسيد و به آواز بلند گفت: اى گروه قريش! بر شما باد سلام بسيار و به شما معمور باد هر ديار، بدرستى كه ترك وطن خود كرده ام و بسوى ماءمن شما آمده ام براى آنكه خبر دهم شما را از امرى چند كه نزديك شده است ظهور آنها و بزودى ظاهر گردد در بلاد شما امرى چند بسيار عجيب؛ و شعرى چند ادا نمود كه دلالت مى كرد بر حقيقت آنچه سطيح ايشان را خبر داده بود، پس گفت: آمده ام شما را بشارت


دهم و حذر فرمايم و آنچه شما را به آن مژده دهم براى من وبال است.

عتبه گفت: اين چه سخنان وحشت انگيز است كه از تو ظاهر مى شود، ما را و خود را وعيد مى نمائى به هلاك و استيصال؟

زرقا گفت: اى ابو الوليد! بحق خداوندى كه بر صراط خلايق را در كمين خواهد بود سوگند مى خورم كه از اين وادى پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه مى خواند مردم را بسوى رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد، پيوسته نور دور روى او گردد و نام او (محمد) باشد و گويا مى بينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و ياور او باشد و در حسب و نسبت به او نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند، دلير باشد در معركه ها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام اوست امير المومنين على، آه آه از روزى كه او را ببينم و زهى مصيبت مرا از وقتى كه با او در يكسو نشينم؛ پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت: هيهات، جزع كردن چه سود بخشد در امرى كه البته آمدنى است، سوگند مى خورم به آفريننده شمس و قمر و آنكه بسوى اوست بازگشت جميع بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه به شما گفته است از خبر نصيح. پس نظر تندى بسوى ابو طالب و عبدالله افكند (و عبدالله را پيشتر ديده بود و مى شناخت زيرا كه عبدالله در سالى به يمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را به عقد خود در آورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود، چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوى لقاى كريم او دل از دست داد كيسه زرى بر گرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبدالله شتافت و سلام كرد و پرسيد كه: تو از كدام قبيله از قبايل عربى كه از تو خوشروتر هرگز نديده ام؟ گفتم: منم عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف سيد اشراف و اطعام كننده اضياف، زرقا گفت: اى سيد من! آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن به تو دهم؟ عبدالله گفت: دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نمى دانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم، و شمشير


خود را از غلاف كشيده بر او حمله كرد، زرقا گريخت و خايب برگشت، در آن حال عبدالمطلب داخل شد و چون شمشير برهنه در دست عبدالله ديد و حقيقت واقعه را از او پرسيد و نقل كرد عبدالمطلب گفت: اى فرزند! آن زن كه تو وصف او مى نمائى زرقاى يمنى است و چون نور نبوت را در جبين تو ديده شناخته است و خواست كه آن نور را از تو بگيرد، الحمد لله كه خدا تو را از شر او حفظ نمود) و چون در مكه زرقا عبدالله را ديد شناخت و دانست كه زن خواسته است و آن نور از او به ديگرى منتقل شده است گفت كه: تو آن نيستى كه در يمن ديدم؟

گفت: بلى.

زرقا گفت: چه شد آن نور كه در جبين تو بود؟

گفت: در شكم زوجه طاهره من آمنه است.

زرقا گفت: شك نيست كه چنين كسى مى بايد كه محل چنان نورى گردد؛ پس صدا بلند كرد كه: اى صاحبان عزت و مراتب! وقت ظهور آنچه مى گويم نزديك است و امر شدنى را چاره نمى توان كرد، امروز به آخر رسيد متفرق شويد و فردا نزد من حاضر شويد تا شما را به حقيقت آثار مطلع گردانم.

و چون ايشان متفرق شدند و نيمى از شب گذشت زرقا به نزد سطيح رفت و گفت: علامات و آثار ظهور آن انوار را مشاهده كردم و وقت نزديك شده است در اين باب چه مصلحت مى دانى؟

سطيح گفت: عمر من به آخر رسيده است و من به جانب شام مى روم و در آن ديار مى مانم تا مرگ مرا در رسد، زيرا كه مى دانم كه هر كه سعى كند در اطفاى آن نور البته منكوب و مقهور مى شود، و تو را نيز نصيحت مى نمايد كه متعرض دفع آمنه نگردى كه پروردگار آسمانها و زمين نگهدار اوست، و اگر از من قبول نصيحت نمى كنى دست از من بردار كه من در اين امر با تو موافقت نمى كنم.

و چون صبح طالع شد زرقا بسوى بنى هاشم آمد و سلام كرد بر ايشان و گفت: محفلها همه به شما روشن خواهد شد در هنگامى كه ظاهر شود در ميان شما كسى كه تورات


و انجيل و زبور و فرقان از وصف او مشحون است، واى بر كسى كه با او دشمنى كند و خوشا حال كسى كه او را متابعت نمايد.

پس بنى هاشم شاد شدند و ابو طالب به زرقا گفت: اگر حاجتى به ما دارى بگو كه حاجت تو بر آورده است. گفت: مالى از شما نمى خواهم و اعتبارى از شما توقع ندارم وليكن مى خواهم كه آمنه را به من بنمائيد كه از او تحقيق كنم شواهد اخبارى را كه براى شما ذكر كردم؛ و چون ابو طالب او را به خانه آمنه برد و نظر او بر آمنه افتاد پايش از رفتار ماند و زبانش لال شد و به ظاهر اظهار شادى نمود و باز خبرها از آن مولود مبارك داد و بيرون آمد و در انديشه بود كه حيله اى براى هلاك آمنه برانگيزد، پس با زنى از قبيله خزرج كه او را ((تكنا)) مى گفتند و مشاطه آمنه و ساير زنان بنى هاشم بود طرح آشنائى افكند و در شب و روز با او مى بود تا آنكه در شبى از شبها تكنا بيدار شد ديد كه شخصى نزديك سر زرقا نشسته است و با او سخن مى گويد و از جمله سخنان او اين بود كه: كاهنه يمامه آمده است بسوى تهامه و بزودى پشيمان خواهد شد از اراده خود. چون زرقا اين سخن را شنيد برجست و گفت: تو يار وفادار من بودى چرا در اين مدت بسوى من نيامدى؟

گفت: واى بر تو اى زرقا! امر عظيم بر ما نازل گرديده است ما به آسمانها مى رفتيم و سخن فرشتگان را مى شنيديم و در اين ايام ما را از آسمانها مى رانند و منادى شنيديم كه در آسمانها ندا مى كرد كه: حق تعالى اراده كرده است كه ظاهر گرداند شكننده بتان و ظاهر كننده عبادت رحمان را، پس افواج ملائكه ما را نشانه تيرهاى شهاب گردانيده اند و راههاى ما را از آسمان مسدود ساخته اند و آمده ام كه تو را حذر فرمايم.

پس زرقا گفت: برو از پيش روى من كه هر سعى دارم در كشتن اين فرزند خواهم كرد.

آن شخص شعرى چند خواند كه مضمون آنها آن بود كه: من آنچه شرط خير خواهى بود به تو گفتم و مى دانم كه سعى تو بى فايده است و بجز وبال دنيا و عقبى براى تو ثمره اى نخواهد داشت و البته حق تعالى يارى پيغمبر خود خواهد كرد و از شر هر ساحر و كاهن او


را محافظت خواهد نمود؛ و امثال اين سخنان بسيار گفت و پرواز كرد و رفت، و اين سخنان را تكنا مى شنيد.

و چون صبح شد به نزد زرقا آمد و گفت: چرا تو را غمگين مى يابم؟

گفت: اى خواهر من! راز خود را از تو پنهان نمى دارم و غمى كه من در دل دارم مرا آواره ديار خود گردانيده است در باب زنى است كه حامله است به فرزندى كه بتها را خواهد شكست و ساحران و كاهنان را ذليل خواهد گردانيد و خانه ها را خراب خواهد كرد و تو مى دانى كه صبر كردن بر آتش سوزان آسانتر است از صبر كردن بر مذلت و خوارى از دشمنان، اگر كسى مى يافتم كه مرا يارى كند بر كشتن آمنه هر آينه هر چه آرزوى اوست به او مى دادم و او را توانگر مى گردانيدم، و كيسه زرى برداشت و در پيش تكنا گذاشت.

چون تكنا ديده اش به زر افتاد دل از دست بداد و گفت: اى زرقا! كار بزرگى نام بردى و امر عظيمى مذكور ساختى و چون مشاطه زنان بنى هاشم شايد چاره اى در اين كار توانم كرد.

زرقا گفت: تدبيرش چنان بايد كرد كه چون به نزد آمنه روى و به مشاطگى او مشغول گردى اين خنجر زهر آلود را بر او زن كه چون زهر در بدن او جارى گردد البته از حليه حيات عارى شود و چون ديه بر تو لازم گردد من ده ديه از جانب تو بدهم به غير آنچه الحال به تو مى دهم و هر سعى كه مرا مقدور است در خلاصى تو مى كنم.

تكنا گفت: قبول كردم اما مى خواهم تدبيرى كنى كه مردان بنى هاشم و ساير اهل مكه را از من مشغول گردانى تا من مشغول مهم تو گردم.

زرقا گفت: چنين باشد. و در روز ديگر وليمه اى بر پا كرد و جميع اعيان و اشراف مكه را طلب نمود و شراب بسيار در وليمه خود حاضر گردانيد و شتران بسيار كشت، و چون ايشان را مشغول اكل و شرب گردانيد تكنا را طلبيد و گفت: اكنون وقت است فرصت را غنيمت بايد شمرد و در تمشيت مهم من سعى خود را مبذول بايد داشت.

تكنا خنجر زهر آلود را گرفته متوجه خانه آمنه شد، و چون داخل شد آمنه او را نوازش


نمود و گفت: چرا دير به نزد من آمدى و هرگز عادت تو نبود كه اينقدر از من مفارقت كنى؟

تكنا گفت: اى خاتون! من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترين احوال مى بودم، اى دختر گرامى! نزديك من بيا تا تو را مشاطه كنم.

پس چون آمنه در پيش روى تكنا نشست و تكنا گيسوهاى او را شانه كرد و خنجر مسموم را بيرون آورد كه آمنه را هلاك كند، به اعجاز محمدىصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنان يافت كه كسى دلش را گرفت و پرده اى در پيش ديده بى بصيرتش آويخته شد و دستى بر دستش زدند و خنجر از دستش بر زمين افتاد و ناله واحزنا از او بلند شد، پس چون اين صدا به گوش آمنه رسيد و به عقب التفات نمود و خنجر برهنه را مشاهده كرد نعره زد و زنان از هر سو دويدند و تكنا را گرفتند و گفتند: اى ملعونه! مى خواستى آمنه را به چه تقصير و جرم هلاك كنى؟

گفت: مى خواستم او را بكشم و خدا را شكر مى كنم كه بلا را از او دور گردانيد؛ پس آمنه سجده شكر الهى به تقديم رسانيد، و چون زنان از سبب اين اراده شنيع سوال كردند قضيه زرقا را به تمامى ياد كرد و گفت: زرقا را دريابند پيش از آنكه از دست شما بيرون رود، اين سخن بگفت و جان به حق تسليم كرد.

و چون اين آوازه بلند شد كبير و صغير بنى هاشم حاضر شدند و بعد از اطلاع بر واقعه به تفحص زرقا بيرون شتافتند، و ابو طالب در مكه ندا كرد كه: زرقاى ميشومه را دريابيد كه بيرون نرود، و آن ملعونه از قضيه مطلع شده فرار نموده بود و اهل مكه به هر جانب از پى او دويدند و به او نرسيدند. و چون سطيح خبر زرقا را شنيد غلامان خود را امر كرد كه او را برداشتند و متوجه بلاد شام گرديدند. و پيوسته آمنه نداها و بشارتها از ميان ارض و سما مى شنيد و عبدالله را بر آنها مطلع مى گردانيد، عبدالله او را وصيت به كتمان مى نمود و آمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس نمى نمود، و چون ماه هفتم داخل شد عبدالمطلب عبدالله را طلب نمود و گفت: اى فرزند! ولادت آمنه نزديك شده است و در دست ما نيست آنچه لايق وليمه و عقيقه او باشد بايد كه به جانب مدينه روى و بخرى آنچه براى وليمه او مناسب و ضرور است، پس عبدالله


متوجه مدينه شد و چون به مدينه رسيد به رحمت ايزدى واصل گرديد، و چون خبر به مكه رسيد جميع اهل مكه در مصيبت او گريستند(1) ؛ و بقيه معجزات ولادت را مبسوط تر از آنكه سابقا مذكور شد ايراد نموده است، و هر چند اخبار كتاب انوار و كتاب شاذان در درجه اعتبار ساير اخبار نيستند وليكن چون مشتمل بر معجزات و مويد به اخبار معتبره بودند ايراد شد و زوايد را از خوف تكرار اسقاط نمود.

____________________

1-الانوار 133-177؛ و روايت در آنجا با تفصيل بيشترى ذكر شده است


باب چهارم: در بيان احوال شريف آن حضرت است در ايام رضاع و نشو و نمو تا زمان بعثت، و معجزاتى كه از آن حضرت در اين احوال به ظهور آمده است



در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متولد شد چند روزى گذشت از براى آن حضرت شيرى بهم نرسيد كه تناول نمايد، پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مى انداخت و حق تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود تا آنكه ابو طالب حليمه سعديه را بهم رسانيد و به او تسليم نمود.(1)

و در حديث صحيح ديگر فرمود كه: حضرت امير المومنينعليه‌السلام دختر حمزهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را عرض كرد بر حضرت رسول كه آن حضرت او را به عقد خود در آورند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه او دختر برادر رضاعى من است؟ و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عم او حمزه از يك زن شير خوره بودند.(2)

و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: اول مرتبه ((ثوبيه)) آزاد كرده ابولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او حليمه سعديه شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و حليمه پيشتر حمزه را شير داده بود، و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضى گفته اند كه: در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود - و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.(3)

و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنينعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى مقرون

____________________

1-كافى 1/448؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/59.

2- كافى 5/445؛ من لايحضره الفقيه 3/411؛ وسائل الشيعه 20/396.

3- مناقب ابن شهر آشوب 1/223.


گردانيد با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود رود و هر روز براى من علمى بلند مى كرد از اخلاق خود و امر مى كرد مرا كه پيروى او نمايم، و هر سال مدتى در كوه حرا مجاورت مى نمود كه من او را مى ديدم و ديگرى او را نمى ديد، و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حال كسى به او ايمان نياورد و مى ديدم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوت را.(1)

به سند معتبر منقول است كه: شخصى از امام محمد باقرعليه‌السلام پرسيد از تفسير آيه( إِلَّا مَنِ ارْ‌تَضَىٰ مِن رَّ‌سُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَ‌صَدًا ) (2) فرمود كه: حق تعالى موكل مى گرداند به پيغمبران خود ملكى چند را كه احصا مى كنند اعمال ايشان را و ادا مى كنند بسوى ايشان تبليغ رسالت ايشان را، و موكل گردانيد به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ملكى عظيم را از روزى كه از شير گرفتند آن حضرت را كه ارشاد مى نمود آن حضرت را بسوى خيرات و مكارم اخلاق و باز مى داشت آن حضرت را از شرور و مساوى اخلاق و ندا مى كرد آن حضرت را السلام عليك يا محمد يا رسول الله در هنگامى كه در سن شباب بود و هنوز به درجه رسالت نرسيده بود، پس گمان مى كرد كه صدا از سنگ و زمين صادر مى شود و كسى را نمى ديد.

و در روايت ديگر از حضرت امير المومنينعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هرگز موافقت نكردم پيش از بعثت با اهل جاهليت در كارهائى كه ايشان مى كردند مگر دو مرتبه كه در شب آمدم كه گوش دهم بازى ايشان را و نظر كنم بسوى لعب ايشان پس حق تعالى خواب را بر من مستولى گردانيد كه نديدم و نشنيدم هيچ از لهو و لعب ايشان را پس دانستم كه خدا را خوش نمى آمد، ديگر هرگز نظر به اعمال ايشان نكردم.

____________________

1-نهج البلاغه 300، خطبه 192.

2- سوره جن : آيه 27.


و در روايت ديگر فرمود كه: چون در سن هفت سالگى بودم خانه اى براى شخصى بنا مى كردند و من اعانت ايشان مى كردم، چون خاك در دامن خود پر كردم و خواستم بردارم و مظنه آن بود كه عورت من مكشوف شود ناگاه صدائى از بالاى سر خود شنيدم كه: بياويز ازار خود را، چون نظر كردم كسى را نديدم، پس دامان خود را رها كردم و برگشتم.(1)

ابن شهر آشوب و قطب راوندى رحمه الله روايت كرده اند از حليمه بنت ابى ذويب كه نام او عبدالله بن الحارث بود از قبيله مضر، و حليمه زوجه حارث بن عبد العزى بود، حليمه گفت كه: در سال ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خشكسالى و قحطى در بلاد بهم رسيد و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر بسوى مكه آمديم كه اطفال از اهل مكه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه و شتر ماده اى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان آن جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آنقدر شير نمى يافت كه قناعت به آن توان كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد؛ و چون به مكه رسيديم هيچ يك از زنان، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نگرفتند براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد احسان از پدران مى باشد، و چون من فرزند ديگر نيافتم رفتم آن در يتيم را از عبدالمطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قره العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت، و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود، و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد آنقدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود، پس شوهرم گفت: ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت به ما رو آورد.

و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كرده رو به كعبه آوردم و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرده و به سخن آمده گفت: از بيمارى خود شفا يافت و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان

____________________

1-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 13/207-208.


و آيندگان بر من سوار شد، و با آن ضعف كه داشت چنان راهوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تغيير اين احوال ما و چهار پايان ما تعجب مى كردند، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياد مى شد، گوسفندان و شتران قبيله از چراگاهها گرسنه بر مى گشتند و حيوانات ما سير و پر شير مى آمدند، و در اثناء راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور جبينش بسوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت: حق تعالى مرا موكل گردانيده است به رعايت او، و گله آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند كه: اى حليمه! نمى دانى كه را تربيت مى نمائى! او پاكترين پاكان و پاكيزه ترين پاكيزگان است، و به هر كوه و دشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كردند پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت؛ و هرگز در جامه هاى خود حدث نكرده و نگذاشت هرگز عورتش گشوده شود و پيوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود، پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم پس روزى با من گفت كه: هر روز برادران من به كجا مى روند؟

گفتم: به چرانيدن گوسفندان مى روند.

گفت: امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم.

چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قله كوهى بردند و او را شستند و پاكيزه كردند پس فرزند من بسوى ما دويد و گفت: محمد را دريابيد كه او را بردند، چون به نزد او آمدم ديدم كه نورى از او بسوى آسمان ساطع مى گردد، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم: چه شد تو را؟

گفت: اى مادر! مترس خدا با من است؛ و بوئى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد نعره اى زد و گفت: اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد


و عرب را متفرق سازد.(1)

و ايضا ابن شهر آشوب از حليمه روايت كرده است كه: چون آن حضرت سه ماهه شد بر زمين نشست، و چون نه ماهه شد با اطفال مى گرديد، چون ده ماهه شد با برادران خود رفت به چرانيدن گوسفندان، و چون پانزده ماهه شد با جوانان قبيله تير اندازى مى كرد و چون سى ماه از ولادتش گذشت كشتى مى گرفت و جوانان را بر زمين مى افكند، پس او را بسوى جدش بر گردانيدم.(2)

از ابن عباس روايت كرده است كه: چون چاشت براى اطفال طعامى مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد، و چون كودكان از خواب بيدار مى شدند ديده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روشسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد.(3)

به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه: روزى عبدالمطلب نزديك كعبه نشسته بود ناگاه منادى ندا كرد كه: فرزندى محمد نام از حليمه ناپيدا شده است، پس عبدالمطلب در غضب شد و ندا كرد كه: اى بنى هاشم و اى بنى غالب! سوار شويد كه محمد ناپيدا شده است، و سوگند ياد كرد كه: از اسب به زير نمى آيم تا محمد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قريشى را بكشم، و در كعبه مى گرديد و شعرى چند مى خواند به اين مضمون كه: اى پروردگار من! برگردان بسوى من شهسوار من محمد را و نعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان، پروردگارا! اگر محمد پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.

پس ندائى از هوا شنيد كه: حق تعالى محمد را ضايع نخواهد كرد.

پرسيد كه: در كجاست؟

ندا رسيد كه: در فلان وادى است در زير درخت خار مغيلان.

چون به آن وادى رفتند آن حضرت را ديدند كه به اعجاز خود از درخت خار رطب

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/59؛ خرايج 1/81.

2- مناقب ابن شهر آشوب 1/60.

3- مناقب ابن شهر آشوب 1/60؛ سيره ابن كثير 1/242. و نيز رجوع شود به نهايه ابن اثير 3/5 و 386.


آبدار مى چيدند و تناول مى نمايد و دو جوان نزديك او ايستاده اند، چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند، پس از آن حضرت پرسيدند كه: تو كيستى؟ گفت: منم فرزند عبدالله بن عبدالمطلب.

پس عبدالمطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و بر گردانيد و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى آمنه نزد او جمع شده بودند، چون آن حضرت را به خانه آورد به نزد آمنه رفت و بسوى زنان ديگر التفات ننمود.

و يك مرتبه ديگر عبدالمطلب آن حضرت را براى گرد آورى شتران خود فرستاد و چون دير شد و مراجعت آن حضرت از هر دره و راهى گروهى را براى تفحص آن حضرت فرستاد و به حلقه در كعبه چنگ زد و مى گفت: آيا برگزيده خود را هلاك خواهى كرد؟! آيا آنچه خبر داده اى از پيغمبرى او تغيير خواهى داد؟! و چون آن حضرت مراجعت نمود او را در بر گرفت و بوسيد و گفت: پدرم فداى تو باد بار ديگر تو را پى كارى نخواهم فرستاد مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند.(1) از عباس روايت كرده است كه: ابو طالب به او گفت كه: من محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را با خود مى داشتم و يك ساعت از شب و روز از او مفارقت نمى كردم و هيچ كسى را بر او امين نمى كردم حتى او را در رختخواب خود مى خوابانيدم، شبى او را امر كردم كه جامه خود را بكند و در فراش با من بخوابد، كراهت از آن حضرت يافتم، و چون مى خواست جامه خود را بكند مى گفت: اى پدر! روى خود را از من بگردان كه سزاوار نيست كسى را كه نظر كند بسوى بدن من؛ و چون داخل لحاف من مى شد ميان خود و او جامه اى مى يافتم كه من ميان لحاف نبرده بودم و آن جامه را هرگز نديده بودم و نرمترين جامه ها بود و گويا آن را در ميان مشك غوطه داده بودند، و چون صبح مى شد آن جامه ناپيدا مى شد؛ بسيار بود كه شبها او را در رختخواب نمى يافتم و چون به طلب او بر مى خواستم از ميان لحاف مرا صدا مى زد كه: من در اينجايم اى عم من، به جاى خود برگرد؛ و در شبها از او دعاها و سخنان غريب

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/60.


مى شنيدم؛ و روزى گرگى را ديدم كه به نزد آن حضرت آمد و او را بوئيد و بر دور آن حضرت گرديد و تذلل مى كرد و دم خود را بر زمين مى ماليد، و بسيار مى ديدم كه مرد بسيار خوشروئى مى آمد و دست بر سر او مى ماليد و او را دعا مى كرد و ناپيدا مى شد؛ و در خواب ديدم كه همه دنيا مسخر او شد و بلند شد و به آسمان رفت.

روزى از من غايب شد و بسيار از پى او گرديدم ناگاه ديدم كه مى آيد و مردى با او همراه است كه هرگز مانند او نديده بودم پس گفتم: اى فرزند! نگفتم كه از من جدا مشو؟!

آن مرد گفت: مترس هرگاه كه از تو جدا شود من با اويم و او را محافظت مى نمايم(1) ؛ و پيوسته از آب زمزم مى آشاميد. و بسيار بود كه ابو طالب در وقت چاشت طعام بر آن حضرت عرض مى كرد او مى گفت: نمى خواهم من سيرم، و هرگاه ابو طالب مى خواست كه چاشت يا طعام به اولاد خود بخوراند به ايشان مى گفت كه: دست دراز مكنيد تا آن حضرت حاضر شود و تناول نمايد، و چون آن حضرت ابتدا مى نمود از بركت او همه سير مى شدند و طعام به حال خود بود. و باز از ابو طالب منقول است كه گفت: در شبها از آن حضرت سخنان و دعاها و مناجات مى شنيدم كه تعجب مى كردم، و عادت عرب نبود در هنگام خوردن و آشاميدن بسم الله بگويند و در طفوليت عادت آن حضرت اين بود كه تا بسم الله نمى گفت نمى خورد و نمى آشاميد و چون از طعام فارغ مى شد الحمد لله مى گفت.(2)

و به روايت ديگر: در ابتدا مى گفت: ((بسم الله الاحد)) و بعد از فارغ شدن مى گفت: ((الحمد لله كثيرا)) و بسيار بود كه به نزد او مى رفتم كه تنها نشسته بود و نورى از سر او تا به آسمان كشيده بود، و هرگز دروغ و سخن بى فايده از او نشنيدم و هرگز صداى خنده او را نشنيدم، و با كودكان هرگز در بازى شريك نشد و نگاه بسوى بازى ايشان نكرد و تنهائى را بهتر مى خواست، و در وقتى كه آن حضرت هفت ساله بود گروهى از يهودان آمدند

____________________

1-العدد القويه 146-147.

2- مناقب ابن شهر آشوب 1/63 با اندكى تفاوت.


و گفتند: ما در كتابهاى خود خوانده ايم كه حق تعالى محمد را از حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد مى خواهيم او را تجزيه كنيم، پس مرغ فربهى را بريان كردند و در مجلسى كه آن حضرت و جمعى از قريش حاضر بودند آوردند و نزد ايشان گذاشتند و همه خوردند و آن حضرت دست دراز نكرد و پرسيدند كه: چرا تناول نمى نمائى؟

فرمود كه: اين حرام است و خداوند مرا از خوردن حرام نگاه مى دارد.

گفتند: حلال است اگر مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان شما گذاريم.

فرمود كه: اگر توانيد بكنيد؛ چندان كه خواستند لقمه اى از آن به نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند و دست ايشان به جانب راست و چپ مى رفت و به جانب دهان مبارك آن حضرت نمى رفت، پس مرغ ديگر آوردند كه از خانه همسايه ايشان كه غايب بود گرفته بودند به قصد آنكه چون او بيايد قيمتش را به او بدهند، چون آن حضرت لقمه اى برداشت از دست مباركش افتاد و فرمود كه: اين از مال شبهه است و پروردگار من مرا از آن نگاه مى دارد، و ديگران نيز هر چند خواستند كه لقمه اى از آن نزديك دهان آن حضرت ببرند نتوانستند، پس يهودان اقرار كردند: اين است كه وصفش را در كتابهاى خدا خوانده ايم.(1)

و از فاطمه بنت است روايت كرده است كه گفت: در صحن خانه ما درختى بود كه سالها بود خشك شده بود، پس روزى آن حضرت به نزد آن درخت آمد و دست مبارك خود را بر آن ماليد، در ساعت آن درخت سبز شد و رطب از آن بهم رسيد؛ و گفت: من هر روز براى آن حضرت رطب جمع مى كردم و در ظرفى نگاه مى داشتم و چون تشريف مى آورد مى دادم و بيرون مى برد و بر اطفال بنى هاشم قسمت مى نمود، روزى آن حضرت آمد و من عذر خواستم كه امروز درخت رطب نياورده بود كه من براى شما جمع كنم.

فاطمه گفت: بحق نور رويش سوگند مى خورم كه چون اين سخن را از من شنيد برگشت بسوى درختان خرما و به سخنى چند تكلم نمود ناگاه ديدم كه يكى از آن درختان

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/63.


خم شد آنقدر كه دست مباركش به سر درخت مى رسيد و آنچه مى خواست از رطب مى چيد و باز درخت بلند مى شد، پس من در آن روز به درگاه خدا تضرع كردم كه: اى پروردگار آسمان! مرا فرزندى روزى كن كه برادر و شبيه او باشد، پس در آن شب نطفه امير المومنينعليه‌السلام منعقد شد و به بركت آن حضرت هرگز پيرامون بت نگرديد و غير خدا را نپرستيد.(1)

شاذان روايت كرده است كه: چون از عمر شريف حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چهار ماه گذشت آمنه مادر آن حضرت به رحمت الهى واصل شد و آن سرور بى پدر و مادر ماند و از شدت مصيبت مادر سه روز چيزى تناول نفرمود و پيوسته مى گريست، و عبدالمطلب بيتابى و اضطراب مى نمود پس دختران خود عاتكه و صفيه را طلبيد و گفت: اين فرزند دلبند مرا ساكن گردانيد و دايه اى براى او تفحص نمائيد، پس عاتكه عسل به آن حضرت مى خورانيد و جميع زنان شيرده بنى هاشم را طلبيد كه شايد پستان يكى از ايشان را قبول كند پس چهار صد و شصت زن از زنان اكابر قريش در خانه عبدالمطلب جمع شدند و آن حضرت پستان هيچ يك را قبول نكرد و نمكيد و پيوسته اضطراب مى فرمود، پس عبدالمطلب غمگين از خانه بيرون آمد و به نزد كعبه رفت و در پناه كعبه نشست ناگاه مرد پيرى از قريش كه او را عقيل بن ابى وقاص مى گفتند حاضر شد و چون آثار حزن در عبدالمطلب مشاهده كرد از سبب آن حال سوال نمود.

عبدالمطلب گفت: اى بزرگ قريش! سبب اندوه من آن است كه فرزند زاده من از روزى كه مادرش به رحمت حق واصل گرديده است تا حال از اضطراب قرار نمى گيرد و شير هيچ زن را قبول نمى كند و به اين سبب خوردن و آشاميدن بر من گوارا نيست و در چاره كار او حيران مانده ام.

عقيل گفت: اى ابو الحارث! من در ميان صناديد قريش زنى گمان دارم كه از غايب عقل و فصاحت و صباحت و رفعت حسب و شرافت نسبت نظير خود ندارد و او حليمه

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/64؛ العدد القويه 128.


دختر عبدالله بن الحارث است.

عبدالمطلب چون اوصاف حليمه را شنيد او را پسنديد و غلامى از غلامان خود را طلبيد او را ((شمر دل)) مى گفتند و او را بر ناقه سريعى سوار كرده به تعجيل بسوى قبيله بنى سعد بن بكر(1) كه در شش فرسخى مكه مى بودند فرستاد و گفت: بزودى عبدالله بن الحارث عدوى(2) را نزد من حاضر گردان؛ پس در اندك زمانى او را حاضر گردانيد در هنگامى كه نزد عبدالمطلب اكابر قريش حاضر بودند، و چون نظر عبدالمطلب بر او افتاد به استقبال او برخاست و او را در برگرفت و در پهلوى خود جا داد و گفت: اى عبدالله! تو را براى اين طلبيده ام كه محمد فرزند زاده من چهار ماهه است و مادرش وفات يافته است و در مفارقت مادر گريه و اضطراب بسيار مى كند و پستان هيچ زن را قبول نمى كند و شنيده ام كه تو را دخترى هست كه شير دارد، اگر مصلحت دانى براى شير دادن محمد او را حاضر ساز كه اگر شير او را قبول كند تو را و عشيره تو را توانگر گردانم.

عبدالله از استماع اين مژده همايون بسى شاد شد و بسوى قبيله خود برگشت و حليمه را بشارت داد، پس حليمه غسل كرد و به انواع طيب خود را معطر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشيده با پدر خود عبدالله و شوهر خود بكر بن سعد به خدمت عبدالمطلب شتافتند، و چون عبدالمطلب حليمه را به خانه عاتكه آورد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در دامن او گذاشتند حليمه پستان چپ خود را براى آن حضرت بيرون آورد و آن حضرت او قبول ننمود و بسوى پستان راست ميل كرد، و چون پستان راست او خشك شده بود و هرگز طفلى از آن شير نخورده بود مضايقه مى كرد و مى ترسيد كه مبادا آن حضرت چون در پستان راست شير نيابد به پستان چپ ميل ننمايد، و او مبالغه مى نمود در دادن پستان چپ و حضرت اضطراب مى فرمود در گرفتن پستان راست تا آنكه حليمه گفت: اى فرزند! بمك پستان راست را تا بدانى كه خشك است و شير ندارد، و چون پستان ايمن را آن

____________________

1-در مصدر ((بنى سعد بن ابى بكر)) ذكر شده است.

2- در مصدر ((ابو ذويب بن عبدالله بن الحارث السعداوى )) ذكر شده است.


صاحب ميمنت در دهان گرفت و مكيد از بركت دهان مباركش چندان شير جارى شد كه از كنار دهان آن حضرت مى ريخت، پس حليمه متعجب شد و گفت: بسى عجيب است امر تو اى فرزند، من سوگند مى خورم بحق خداوند جهان كه دوازده فرزند را از پستان چپ شير داده و يك قطره شير از پستان راست من نچشيده اند و اكنون از بركت تو شير از آن مى ريزد.

پس عبدالمطلب بسيار شاد شد و فرمود: اى حليمه! اگر نزد ما مى مانى من قصرى در پهلوى قصر خود براى تو خالى مى كنم و تو را در آنجا ساكن مى گردانم و در هر ماه هزار درهم سفيد و يك دست جامه رومى و هر روز ده من نان سفيد و گوشت پاكيزه به تو عطا مى كنم.

چون عبدالمطلب يافت كه ايشان از ماندن كراهت دارند گفت: اى حليمه! فرزند خود را به تو مى سپارم به دو شرط: اول آنكه در تعظيم و اكرام او تقصير ننمائى و پيوسته او را در پهلوى خود بخوابانى و دست چپ را در زير سر او گذارى و دست راست را در گردن او در آورى و از او غافل نگردى.

حليمه گفت: بحق پروردگار جهان سوگند ياد مى كنم كه از وقتى كه نظرم بر او افتاد محبت او چندان در دلم جا كرده است كه در اكرام او محتاج به سفارش نيستم.

عبدالمطلب گفت: دوم آنكه در هر جمعه او را به نزد من بياورى كه من تاب مفارقت او ندارم.

حليمه گفت: چنين خواهم كرد انشاء الله تعالى.

پس عبدالمطلب امر كرد كه سر مبارك آن حضرت را بشستند و جامه هاى فاخر بر او پوشانيدند و آن حضرت را برداشت و با حليمه گفت كه: بيا با من به نزد كعبه تا او را به تو تسليم كنم، و چون به نزد كعبه آمدند آن حضرت را هفت شوط بر دور كعبه طواف فرمود و خدا را بر حليمه گواه گرفت و آن حضرت را تسليم او نمود و چهار هزار درهم سفيد به او


داد با ده(1) جامه فاخر از جامه هاى خود و چهار كنيز رومى به او بخشيد و حله هاى يمنى بر او خلعت پوشانيد و تا بيرون كعبه مشايعت ايشان نمود.

و چون حليمه داخل قبيله بنى سعد شد و روى آن حضرت را گشود نورى از روى ازهرش ساطع شد كه زمين و آسمان را روشن كرد، و چون قبيله او آن احوال جليله را مشاهده كردند خرد و بزرگ و پير و جوان ايشان همگى بسوى حليمه شتافته او را به آن كرامت كبرى تهنيت گفتند و محبت آن حضرت چندان در دلهاى ايشان جا كرد كه آن سرور را از دست يكديگر مى ربودند؛ و حليمه گفت: هرگز بول و غايط آن حضرت را نشستم و بوى بد هرگز از او نشنيدم و اگر فضله اى از او جدا مى شد بوى مشك و كافور از آن مى شنيدم و زمين آن را فرو مى برد و كسى نمى ديد.و چون ده ماه از عمر شريفش گذشت در روز پنجشنبه حليمه بر در خيمه مخصوص آن حضرت آمد و منتظر بود كه چون از خواب بيدار شود آن حضرت را بشويد و زينت كند و بسوى عبدالمطلب بياورد، پس بسيار دير شد بيرون آمدن آن حضرت و جراءت نكرد كه داخل خيمه شود تا چهار ساعت از روز گذشت، پس آن حضرت از خيمه بيرون خراميد و چون نظر كرد بسوى آن حضرت ديد كه سر مباركش را شسته و موهايش را شانه كرده اند و الوان جامه ها از سندش و استبرق بر او پوشانيده اند، پس از مشاهده اين احوال متعجب شد و گفت: اى فرزند! اين جامه هاى فاخر و زينتهاى متكاثر از كجا براى تو حاصل شد؟ فرمود: اى مادر! اين جامه ها را از بهشت آوردند و ملائكه مرا زينت كردند.

پس چون آن حضرت را به نزد جد بزرگوار آورد و آن قصه را به عبدالمطلب نقل كرد، گفت: اى حليمه! اين امور غريبه را كه از او مشاهده مى نمائى به ديگرى نقل مكن؛ و هزار درهم و ده دست رخت و يك كنيز روميه به حليمه بخشيد.

و چون پانزده ماه از عمر شريفش گذشت هر كه او را مشاهده مى نمود گمان مى كرد كه پنج ساله است و چون حليمه آن حضرت را به قبيله خود برد بيست و دو گوسفند داشت

____________________

1-در مصدر ((چهل )) ذكر شده است


و چون آن حضرت از قبيله او بيرون آمد او هزار و سى گوسفند و شتر بهم رسانيده بود از بركت آن حضرت.

و چون نزديك شد كه از عمر شريفش دو سال تمام شود شبى پسرهاى حليمه از چرانيدن گوسفندان محزون برگشتند گفتند: اى مادر! امروز گرگى آمد و دو گوسفند از گله ما برد.

حليمه گفت: خدا عوض بدهد؛ و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سخنان ايشان را شنيد گفت: آزرده مباشيد كه فردا من گوسفندان شما را از گرگ پس مى گيرم به مشيت الهى، و ((ضمره)) پسر بزرگ حليمه گفت: عجب است از تو اى برادر كه روز گذشته گرگ گوسفندها را برده است و تو فردا از براى ما پس مى گيرى؟!

حضرت فرمود كه اينها در جنب قدرت خدا سهل است.

و چون صبح طالع شد ضمره به آن حضرت گفت كه: وفا به وعده خود مى فرمائى؟

گفت: بلى، مرا ببر به آن موضع كه گرگ در آنجا گوسفندان تو را برده است تا به تو آنها را برگردانم. پس ضمره آن حضرت را بر دوش خود سوار كرد، چون به آن موضع رسيد گفت: در اين مكان گرگ گوسفندان مرا برده است، پس آن حضرت از دوش او به زير آمد و به سجده افتاد و گفت: اى اله من و سيد و مولاى من! مى دانى حق حليمه را بر من و گرگى بر گوسفندان او تعدى كرده است، پس سوال مى كنم از تو كه گرگ را امر فرمائى كه گوسفندان او را برگرداند، پس در همان ساعت گرگ هر دو گوسفند را حاضر گردانيد و سببش آن بود كه چون گرگ گوسفندان را برد هاتفى او را ندا كرد كه: اى گرگ! بترس از عقوبت الهى و اين دو گوسفند را حفظ نما تا بسوى بهترين پيغمبران محمد بن عبدالله آنها را برگردانى.

پس گرگ در پاى آن حضرت افتاد و به امر خدا به سخن آمد و گفت: اى سرور پيغمبران! مرا معذور دار كه من ندانستم كه اين گوسفندان از توست.

پس ضمره گفت: اى محمد! چه بسيار عجيب است كارهاى تو.

پس چون دو سال از عمر شريف آن حضرت تمام شد روزى با حليمه گفت كه: اى مادر!


مى خواهم امروز با برادران خود به صحرا روم و ايشان را بر گوسفند چرانيدن يارى كنم و در كوه و صحرا نظر كنم و از مصنوعات الهى عبرتها بگيرم و منافع و اضرار اشياء را بدانم.

حليمه گفت: اى فرزند! بسيار مى خواهى رفتن را؟

گفت: بلى.

چون ديد كه آن حضرت بسيار راغب است بسوى رفتن صحرا جامه هاى نيكو بر آن حضرت پوشانيد و نعلين در پاى آن حضرت بست و اطعمه نفيس براى آن حضرت همراه كرد و فرزندان خود را در محافظت و رعايت آن جناب وصيت بسيار نمود و آن حضرت را با ايشان فرستاد.

و چون سيد انبيا قدم در صحرا نهاد كوه و دشت از نور جمال آن خورشيد فلك و رسالت روشن شد و به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به آواز بلند او را ندا مى كردند كه: السلام عليك يا محمد: السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا صاحب القول العدل، لا اله الا الله محمد رسول الله خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و عذاب الهى بر كسى است كه به تو كافر گردد يا رد كند بر تو يك حرف از آنچه از نزد پروردگار خود خواهى آورد، و آن حضرت جواب سلام آنها مى گفت و مى گذشت و هر ساعت فرزندان حليمه امرى چند از غرائب مشاهده مى كردند كه حيرت ايشان زياده مى شد تا آنكه آفتاب بلند شد و آن حضرت از حرارت آفتاب متاءذى شد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى ملكى كه او را ((استحيائيل))مى گويند كه ابر سفيدى را بر سر آن سرور بگسترد كه سايبان آن سيد پيغمبران باشد، پس در همان ساعت ابرى بر بالاى سر آن حضرت پيدا شد و مانند مشك آب مى ريخت و يك قطره بر آن حضرت نمى ريخت و رود خانه ها از سيلاب جارى مى شد و بر سر راه آن حضرت هيچ گل نبود و از آن ابر باران زعفران و مشك مى باريد و كوه و دشت را براى آن سرور معطر مى ساخت، و در آن صحرا درخت خرماى خشكى بود كه سالها بود خشك شده بود و برگهايش ريخته بود و چون حضرت به آن درخت رسيد پشت مبارك را بر آن درخت گذاشت كه استراحتى


بفرمايد ناگاه درخت به اهتزاز آمد و سبز شد و برگ بر آورد و خلال سبز و رطب زرد و سرخ براى ضيافت آن حضرت فرو ريخت، پس سيد ابرار ساعتى در زير آن درخت قرار گرفت و با برادران رضاعى خود سخن مى گفت ناگاه نظر مباركش بر چمن سبزى افتاد كه به انواع گلها و رياحين آراسته بود پس گفت: اى برادران! مى خواهم به سير اين چمن بروم و صنايع الهى را مشاهده نمايم. برادران گفتند: ما در خدمت تو مى آئيم.

حضرت فرمود كه: شما به اعمال خود مشغول باشيد كه من تنها مى روم و اگر خدا خواهد بزودى بسوى شما مراجعت مى نمايم.

گفتند: برو كه دلهاى ما متوجه توست. پس آن نونهال گلشن انبيا در آن چمن دلگشا سير كنان مى خراميد و در بدايع صنايع ربانى به تامل و تفكر نظر مى نمود تا آنكه به كوه عظيمى رسيد و راه نداشت كه كسى بر آن تواند بر آمد و چون خاطر مباركش متعلق بود كه بالاى كوه را سير نمايد، استحيائيل بر كوه صدائى زد كه بر خود بلرزيد و گفت: اى كوه! بهترين پيغمبران با شكوه نبوت مى خواهد بر تو بر آيد، براى او خاضع شو؛ پس آن كوه چندان فرو رفت و فروتنى نزد آن معدن وقار و شكوه نمود كه آن حضرت پاى مبارك بر آن گذاشت و بالا رفت و چون آن طرف كوه را مشاهده نمود نيكوتر از اين طرف ديد و خواست كه به آن طرف خرامد و در آن طرف كوه مار و عقرب بسيار بودند در غايب عظمت كه كسى از بيم آنها در آن وادى عبور نمى توانست نمود، پس استحيائيل نهيبى داد ايشان را كه: اى گروه حيات و عقارب! خود را در سوراخها و در زير سنگها پنهان كنيد كه سيد اولين و آخرين شما را نبيند، و چون همه پنهان شدند آن حضرت از كوه به زير آمد پس چشمه آبى ديد در غايب سردى از عسل شيرين تر و از مسكه نرم تر پس از آن تناول فرمود و لحظه اى در كنار آن چشمه استراحت نمود پس در آن وقت جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و دردائيل فرود آمدند و در خدمت آن حضرت نشستند پس جبرئيل گفت: السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا طه، السلام عليك يا ايها المدثر،


السلام عليك يا ايها المزمل، السلام عليك يا طاب طاب، السلام عليك يا سيد، السلام عليك يا فارقليط، السلام عليك يا طس، السلام عليك يا طسم، السلام عليك يا شمس الدنيا، السلام عليك يا قمر الاخره، السلام عليك يا نور الدنيا و الاخره، السلام عليك يا شمس القيامه، السلام عليك يا خاتم النبيين، السلام عليك يا شفيع المذنبين پس سلام بسيار گفت و مناقب آن جناب را بسيار بيان كرد و گفت: خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و بدا حال كسى كه بر تو كافر گردد و يا قبول نكند از تو يك حرف از آنچه از جانب پروردگار خود خواهى آورد.

پس حضرت رسول جواب سلام ايشان گفت و فرمود: كيستيد شما؟

گفتند: مائيم بندگان خدا؛ و بر دور آن حضرت نشستند پس از جبرئيل پرسيد كه: نام تو چيست؟ گفت: عبدالله؛ و از ميكائيل پرسيد: چه نام دارى؟ گفت: عبدالله؛ و از اسرافيل پرسيد: نامت چيست؟ گفت: عبدالجبار(1) ؛ و از دردائيل پرسيد گفت: عبد الرحمن؛ پس آن حضرت فرمود كه: ما همه بنده خدائيم.

و با جبرئيل طشتى بود از ياقوت سرخ و با ميكائيل ابريقى بود از ياقوت سبز و ابريق مملو بود از آب بهشت، پس جبرئيل نزديك آمد و دهان خود را بر دهان آن حضرت گذاشت و تا سه ساعت اسرار خالق انس و جان را بر دهان آن معدن علم و ايمان مى دميد پس گفت: اى محمد! بفهم و بياموز آنچه را بيان كردم.

فرمود: بلى انشاء الله تعالى؛ و مملو گردانيد آن حضرت را از علم و بيان و حكمت و برهان و حق تعالى نور روى آن خورشيد فلك نبوت را هفتاد و هفت برابر مضاعف گردانيد و بر مرتبه اى رسيد كه هيچ كس را تاب آن نبود كه درست بر روى انور آن سرور نظر كند.

پس جبرئيل گفت كه: مترس اى محمد.

فرمود كه: اگر از غير پروردگار خود بترسم عظمت و جلال او را ندانسته خواهم بود.

____________________

1-در مصدر نام ميكائيل ((عبد الجبار))؛ و نام اسرافيل، ((عبدالله )) ذكر شده است.


پس جبرئيل بسوى ميكائيل نظر كرد و گفت: سزاوار است كه خدا چنين بنده اى را حبيب خود خوانده است و او را بهترين فرزندان آدم گردانيده است؛ پس آن حضرت را بر پشت خوابانيد و آن جناب فرمود كه: اى جبرئيل! چه مى كنى؟ گفت: باكى نيست بر تو و نمى كنم مگر آنچه خير است از براى تو، پس به بال خود شكم مبارك آن حضرت را شكافت و از ميان دل حقايق منزلش نقطه سياهى بيرون آورد و آن دل را با آب بهشت شست و ميكائيل آب مى ريخت.

از آن حضرت پرسيدند كه: جبرئيل دل تو را از چه چيز شست؟

فرمود كه: از شك و شبه ها و فتنه ها و هرگز كفر بر دل من نبود و پيغمبر بودم در وقتى كه روح آدم هنوز به بدنش تعلق نگرفته بود.

پس اسرافيل مهرى بيرون آورد كه در آن دو سطر نوشته بود: لا اله الا الله محمد رسول الله پس آن مهر را بر ميان دو كتف آن حضرت گذاشت تا نقش گرفت.

و به روايت ديگر: بر دل او گذاشت(1) تا پر از نور گرديد و از نور او جهان روشن شد؛ پس دردائيل سر آن سرور را در دامن خود گرفت و آن حضرت به خواب رفت پس در خواب ديد كه از سرش درختى عظيم روئيد و بسوى آسمان بلند گرديد و شاخهايش تنومند شد و از هر شاخهايش شاخها پديد آمد و در زير درخت گياه بسيار ديد كه وصف نتوان كرد، پس منادى ندا كرد آن حضرت را كه: اى محمد! اين درخت، توئى؛ و شاخهاى آن، اهل بيت تواند؛ و آن گياهها كه در زير درخت روئيده است، محبان و مواليان تو و اهل بيت تواند، پس بشارت باد تو را اى محمد به پيغمبرى عظيم و رياست بزرگ.

پس دردائيل ترازوئى بيرون آورد كه هر كفه آن در گشادگى مانند ما بين آسمان و زمين بود، پس آن حضرت را در يك پله ترازو گذاشت و صد نفر از اصحاب آن حضرت را در پله ديگر گذاشت، و آن حضرت زيادتى كرد، پس هزار نفر از خواص صحابه را در آن پله گذاشت و باز حضرت زيادتى كرد، پس نصف امت را در آن پله گذاشت و باز آن حضرت

____________________

1-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 3/205؛ الانوار 213.


سنگين تر بود، پس تمام امت را با جميع پيغمبران و اوصيا و ملائكه و كوهها و درياها و بيابانها و درختان و ساير مخلوقات الهى همگى را در آن پله گذاشت و به آن حضرت برابر نشدند و زياده آمد بر همه، پس دانستند آن حضرت بهترين آفريدگان است؛ و همه اين احوال را در ميان خواب و بيدار مشاهده مى نمود پس دردائيل گفت: خوشا حال تو و طوبى از براى تو و امت تو است و شما راست بازگشت نيكو و واى بر كسى كه به تو كافر گردد. پس ملائكه به آسمان برگشتند.و چون مدتى گذشت آن حضرت مراجعت نفرمود و اولاد حليمه بسيار گشتند و آن حضرت را نيافتند برگشتند بسوى حليمه و آن قصه هايله را به او گفتند، پس حليمه در ميان قبيله خود صدا به شيون بلند كرد و جامه ها را بر بدن خود دريد و موهاى خود را پريشان نمود و با سر و پاى برهنه در بيابانها مى دويد و خون از قدمهايش مى ريخت و فرياد مى كرد كه: اى فرزند دلبند من! واى نور ديده من! و اى ميوه دل من! كجائى و به مادر رنجور خود چرا رخ نمى نمائى؟ زنان قبيله با او مى دويدند و موهاى خود را مى كندند و روهاى خود را مى خراشيدند و هر بنده و آزاد و پير و جوان كه در قبيله او بودند سراسيمه به طلب آن حضرت به هر سو مى دويدند، و عبدالله بن الحارث با اشراف بنى سعد سوار شدند و سوگند ياد كرد كه: اگر محمد را نيابم شمشير بكشم و احدى از قبيله بنى سعد و غطفان را بر روى زمين نگذارم.

و چون حليمه در آن بيابان اثرى از آن حضرت نيافت با آن حال پريشان رو به مكه دويد و وقتى به عبدالمطلب رسيد كه او با رؤ ساى قريش و بنى هاشم نزديك كعبه معظمه نشسته بودند و عبدالمطلب چون حليمه را به آن حال مشاهده نمود بر خود بلرزيد و از حقيقت حال سوال نمود، چون آن خبر وحشت انگيز را شنيد ساعتى بيهوش گرديد و چون به هوش باز آمد گفت: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و غلام خود را بانگ زد كه: اسب و شمشير و زره مرا حاضر گردان، و بر كعبه بالا رفت و فرياد كشيد كه: اى آل غالب! و اى آل عدنان! و اى آل فهر! و اى آل نزار! و اى آل كنانه! و اى آل مضر! و اى آل مالك! جمع شويد پس همه بطون عرب و جميع بنى هاشم نزد او مجتمع گرديدند و گفتند: چه واقع


شده است اى سيد ما؟

گفت: محمد دو روز است كه پيدا نيست، سوار شويد و اسلحه بپوشيد.

پس ده هزار كس با عبدالمطلب سوار شدند و صداى گريه و انين از آن بلد امين به عرش برين بلند شد و سواران به هر سو متوجه شدند و عبدالمطلب با گروهى از اشراف بسوى قبيله بنى سعد روانه شدند و سوگند ياد كرد كه: اگر محمد را نيابم به مكه بر نگردم و هر مرد و زن يهودى و هر كه را متهم دانم به عداوت آن حضرت به شمشير آبدار روح پليدشان را به ارواح ساير كفار ملحق گردانم.

و چون ابو مسعود ثقفى و ورقه بن نوفل و عقيل بن ابى وقاص از يمن بسوى مكه مى آمدند گذار ايشان به آن وادى افتاد كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در آنجا قرار گرفته بود و در آن وادى نظر ايشان بر درختى افتاد، ورقه گفت كه: من سه مرتبه از اين وادى عبور كرده ام و در اينجا درختى نديده ام.

عقيل گفت: راست مى گوئى بيا نزديك درخت برويم شايد بر سر اين امر غريب مطلع گرديم.

چون به نزديك درخت رسيدند طفلى در پاى درخت مشاهده كردند كه آفتاب از تاب رشك او سوخته و ماه حلقه بندگى او در گوش كشيده است، پس بعضى گفتند: اين از جن خواهد بود، و بعضى گفتند: اي نور و ضيا جن را كى رواست؟ البته ملكى خواهد بود كه به صورت بشر مصور گرديده است.پس ابو مسعود گفت: كيستى اى پسر كه ما را حيران حسن و جمال خود گردانيدى؟

آيا از جنى يا از انس؟

فرمود كه: از جن نيستم از فرزندان آدمم.

پرسيد كه: چه نام دارى؟

فرمود: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف.

ابو مسعود گفت: تو فرزند زاده عبد المطلبى؟! چگونه به اين مكان آمده اى؟!

فرمود كه: به هدايت الهى به اين صحرا رسيده ام.


پس ابو مسعود فرود آمد و گفت: اى نور ديده! مى خواهى تو را به خدمت عبدالمطلب برسانم؟

فرمود: بلى.

ابو مسعود آن حضرت را در پيش خود گرفت و به جانب مكه روان شد، و چون به نزديك قبيله بنى سعد رسيدند، عبدالمطلب در همان ساعت به آن قبيله رسيده بود، پس حضرت فرمود كه: اين عبدالمطلب است كه به طلب من آمده است.

ايشان گفتند: ما كسى را نمى بينيم.

فرمود: بعد از زمانى خواهيد ديد؛ چون به نزديك رسيدند و عبدالمطلب نظرش بر آن خورشيد اوج نبوت افتاد خود را از اسب انداخت و آن حضرت را در بر گرفت و گفت: كجا بودى اى نور ديده من؟ والله اگر تو را نمى يافتم كافرى را در مكه زنده نمى گذاشتم.

پس آن حضرت آنچه گذشته بود از الطاف يزدانى براى آن محرم اسرار ربانى نقل فرمود، و عبدالمطلب شاد شد و آن حضرت را به مكه آورد و ابو مسعود را پنجاه ناقه و ورقه و عقيل را شصت ناقه بخشيد، و حليمه را طلبيد و نوازشها نمود و پدر حليمه را هزار مثقال طلا و ده هزار درهم نقره عطا فرمود و به شوهرش زر بى حساب داد و فرزند حليمه را دويست ناقه بخشيد و از ايشان عذر طلبيد و فرمود: بعد از اين نور ديده ام را از نظر خود دور نمى گردانم.(1)

مولف كتاب انوار روايت كرده است كه: عادت اهل مكه چنان بود كه هر فرزندى از ايشان متولد مى شد بعد از هفت روز به دايه مى دادند، و چون آن حضرت متولد شد زنان بسيار آرزو كردند كه دايه آن حضرت شوند، و روزى آمنه در پهلوى آن حضرت خوابيده بود ناگاه نداى هاتفى را شنيد كه: اگر از براى فرزند خود مرضعه مى خواهى اختيار كن از قبيله بنى سعد زنى را كه او را حليمه مى نامند و دختر ابى ذويب است، پس هر زنى را كه مى آوردند آمنه اول نام او را مى پرسيد و چون آن نام را نمى شنيد نمى پسنديد، و چون در

____________________

1-فضائل شاذان بن جبرئيل 25-39 و روايت در آنجا با تفصيل بيشترى ذكر شده است.


همه بلاد قحط عظيم بهم رسيده بود به غير از مكه معظمه كه از بركت آن مولود مكرم آبادان بود لهذا زنان قبيله بنى سعد براى دايگى اطفال اهل مكه متوجه مكه گرديدند.و حليمه روايت كرده است كه: چندان بر ما عيش تنگ شده بود كه يك روز دو روز مى گذشت كه براى ما قوتى بهم نمى رسيد و در علف صحرا با چهار پايان خود شريك مى شديم، پس شبى در ميان خواب و بيدارى ديدم كه مردى آمد و مرا در نهرى افكند كه آبش از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر بود و گفت: از اين تناول نما، و چون سيراب شدم مرا به جاى خود برگردانيد و گفت: برو بسوى مكه كه براى تو در آنجا روزى گشاده اى مهيا شده است به سبب فرزندى كه در آنجا متولد شده است، پس دست خود را بر سينه من زد و گفت: خدا شير تو را فراوان و حسن و جمالت را افزون گرداند.

و چون بيدار شدم و بسوى قبيله خود رفتم گفتند: اى حليمه! ما عجب داريم از حال تو و افزونى حسن و جمال تو از كجا آورده اى؟ و من حال خود را از ايشان مخفى داشتم، پس بعد از دو روز نداى هاتفى به گوش جميع اهل قبيله رسيد كه: اى زنان بنى سعد! نازل شد بر شما بركتها و زايل گرديد از شما زحمتها به بركت شير دادن مولودى كه در مكه متولد شده است، پس خوشا حال كسى كه او را دريابد و به شير دادن او ظفر يابد؛ چون اهل قبيله نداى آن هاتف را شنيدند همگى بسوى مكه روانه گرديدند و ما از همه پريشان تر بوديم و حيوانات ما هلاك شده بودند و بار بردارى نداشتيم پس ديگران سبقت كردند و هر يك كه به نزد آمنه مى رفتند مى پرسيد: چه نام دارى؟ و چون آن نام را كه در خواب شنيده بود نمى شنيد ايشان را مجاب مى گردانيد.

و چون حليمه داخل مكه شد حق تعالى او را هدايت كرد كه در اول حال به نزد عبدالمطلب آمد در هنگامى كه نزديك كعبه بر كرسى خود نشسته بود، بعد از تحيت گفت كه: من زنى هستم از قبيله بنى سعد و براى شير دادن فرزندان آمده ام اگر تو را فرزندى هست مرا براى او اختيار كن. عبدالمطلب گفت: من فرزند زاده اى دارم از پدر يتيم مانده است، اگر خواهى او را به تو مى دهم و كفايت امور تو مى نمايم.


حليمه گفت: مرا شوهرى هست با او مشورت كنم، اگر راضى شود به خدمت شما بيابم.

چون برگشت و با شوهر خود مشورت كرد شوهرش گفت: اگر چه از فرزند يتيم نفعى متصور نيست وليكن او را بگير شايد خدا به سبب او خير بسيار به ما كرامت فرمايد و جد او مشهور است به كرم و احسان.

پس حليمه به نزد عبدالمطلب آمد و عبدالمطلب او را به نزد آمنه برد و آمنه پرسيد كه: چه نام دارى؟

گفت: حليمه بنت ذويب.

آمنه گفت: اين است آن زن كه من مامور شده ام كه فرزند خود را به او دهم؛ پس آمنه گفت كه: اى حليمه! بشارت باد تو را كه اين فرزندى است كه از بركت او آبادانى و فراوانى در اين بلد بهم رسيده است و همه اهل بلاد را به ما احتياج هست.

پس آمنه حليمه را به حجره اى برد كه حضرت رسول در آنجا بود، حليمه گفت: آيا در روز براى فرزند خود چراغ افروخته اى؟

آمنه گفت: نه والله از روزى كه متولد شده است تا حال هرگز نزد او چراغ در شب و روز روشن نكرده ام و نور خورشيد جمال او ما را از چراغ مستغنى گردانيده است.

چون حليمه را نظر بر آن حضرت افتاد آفتابى را ديد كه در جامه سفيدى پيچيده اند و از او رائحه مشك و عنبر ساطع است، پس محبت آن حضرت در دل او افتاد و از حصول اين نعمت شاد و مسرور شد، و چون آن خورشيد زمن را در دامن گذاشت و نظر مباركش بر حليمه افتاد شادى كرد و بر روى او خنديد و از دهان واضح البرهانش نورى ساطع گرديد كه آن خانه روشن شد و از پستان راست تناول فرمود و بسوى پستان چپ ميل ننمود براى رعايت فرزند حليمه، پس حليمه آن حضرت را برداشته با شادى تمام روانه شد.

عبدالمطلب گفت: اى حليمه! باش تا تو را توشه اى بدهيم و نوازش كنيم.

حليمه گفت: اين فرزند مبارك مرا بس است و بهتر است از خزانه هاى عالم.


پس عبدالمطلب و آمنه آنقدر از مال و پوشش و توشه به او دادند كه محسود اقران خود گرديد، و آمنه آن حضرت را گرفت و بوسيد و از مفارقت او گريست و به حليمه تسليم نمود و گفت: اى حليمه! نيكو محافظت نما نور ديده و سرور سينه مرا. حليمه گفت كه: چون آن حضرت از خانه آمنه بيرون آوردم به هر سنگ و كلوخ و درختى كه گذشتم مرا تهنيت گفتند، و چون به نزد شوهر خود رفتم از نور جبين آن رسول امين متعجب گرديد و گفت: اى حليمه! خدا ما را به سبب اين فرزند بر همه اهل قبيله زيادتى داد و شك نيست كه اين از اولاد ملوك است؛ و چون به جانب قبيله خود روانه شديم در اثناى راه گذاشتيم و بر چهل نفر از رهبانان نصارى كه يكى از ايشان اوصاف پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بيان مى كرد و مى گفت: يا ظاهر شده است يا در اين زودى ظاهر خواهد شد، ناگاه ابليس به صورت انسانى مصور شد و گفت: آن كه وصف مى كنيد همين است كه اين زن الحال از پيش شما گذرانيد، پس برخاستند و بسوى من دويدند و آن نور ساطع را از جبين آن حضرت مشاهده نمودند، پس شيطان بانگ زد بر ايشان كه: بكشيد او را پيش از آنكه بر شما مسلط شود، و ايشان شمشيرها از غلاف كشيدند و رو به من دويدند، پس آن حضرت سر به جانب آسمان بلند كرد ناگاه صداى مهيبى شنيدم مانند رعد و آتشى ديدم از آسمان فرود آمد و حايل گرديد ميان آن حضرت و ايشان، و همه ايشان سوختند و صدائى شنيدم كه: خايب و نااميد گرديد سعى كاهنان؛ و چون آن حضرت داخل قبيله بنى سعد شد از بركت قدم آن حضرت صحراهاى ايشان سبز شد و درختان ايشان پر ميوه شد و قحط ايشان به فراوانى مبدل گرديد و بركات آن حضرت در ميان ايشان ظاهر شد و هر بيمارى كه در ميان ايشان بهم مى رسيد تا به نزديك آن حضرت مى آوردند شفا مى يافت و هر روز معجزات بسيار از آن مخزن اسرار بر ايشان ظاهر مى شد و مى گفتند: اى حليمه! خدا ما را سعادتمند گردانيد به سبب فرزند تو. حليمه گفت كه: در هنگام خوردن شير پيوسته از آن برگزيده عليم و خبير مى شنيدم كه مى گفت: سپاس خداوندى را سزاست كه مرا بيرون آورد از درختى كه پيغمبران خود را از آن بيرون آورده است، و در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند


و در ماهى آنقدر بزرگ مى شد كه ديگران در سالى بزرگ شوند، و چون طعام حاضر مى كرديم كه بخوريم دست مباركش را بر روى آن مى گذاشت چنان بركت در آن طعام بهم مى رسيد كه همه سير مى شديم و طعام به حال خود بود.

و چون هفت سال از عمر شريف آن جناب گذشت روزى به حليمه فرمود كه: اى مادر! انصاف نمى كنى در باب من و برادران من، مرا در سايه مى دارى و برادرانم در آفتاب مى باشند و گوسفند مى چرانند و من شير آن گوسفندان را مى آشامم و در تعب با ايشان موافقت نمى نمايم.

حليمه گفت: اى فرزند من! بر تو مى ترسم از حاسدان تو و مى ترسم كه تو را حادثه اى رو دهد و من جواب عبدالمطلب نتوانم گفت.

حضرت فرمود كه: اى مادر! بر من مترس كه حق تعالى حافظ من است.

و چون صبح شد مبالغه بسيار فرمود و با برادران روانه صحرا شد، و چون شب در آمد مانند بدر از افق صحرا طالع شد و حليمه به استقبال او دويد و او را در بر كشيد و گفت: اى فرزند! در تمام روز در انديشه تو بودم.

حليمه گفت كه: يكى از گوسفندان مرا ضمره فرزند من پايش را شكسته بود، ديدم كه به نزديك آن حضرت آمد و چنان مى نمود كه شكايت از درد خود مى كند پس ديدم كه آن حضرت دست مبارك خود را بر پاى گوسفند ماليد و سخنى چند از زبان معجز بيان خود جارى گردانيد ناگاه پايش درست شد و به گوسفندان ديگر ملحق گرديد و همه آن حيوانات مطيع او بودند، چون به ايشان مى گفت: برويد، مى رفتند و هرگاه مى گفت: بايستيد، مى ايستادند، روزى گوسفندان را به صحرائى بردند كه در آن صحرا شيران و درندگان بسيار بودند ناگاه شيرى قصد يكى از گوسفندان كرد پس آن حضرت پيش رفت و سخنى گفت شير سر به زير افكند و گريخت، پس برادران آن حضرت ترسيدند و به جانب او دويده و گفتند: ما بر تو ترسيديم از شير و تو پروائى نكردى و گويا با او سخن مى فرمودى! فرمود: بلى، گفتم كه: ديگر نزديك اين وادى ميا كه مى خواهم گوسفندان در اينجا بچرند.


پس شبى حليمه خواب هولناكى ديد و با شوهر خود گفت: بيا كه محمد را به نزد جد او ببريم كه مى ترسم به او آسيبى برسد و مصيبت ما نزد جد او عظيم گردد و من در خواب ديدم كه فرزندم محمد به صحرا رفت ناگاه دو مرد عظيم پيدا شدند كه جامه هاى استبرق پوشيده بودند و هر دو قصد او كردند و يكى از ايشان خنجرى در دست داشت و شكم او را شكافت و من ترسان از خواب بيدار شدم.

شوهر حليمه گفت: آنچه مى گوئى محال است كه واقع شود زيرا كه حق تعالى حافظ اوست و امور عظيمه در باب او خبر دادند و مى بايد همه به ظهور آيد و معجزاتى كه از او مشاهده كرديم همه مصدق آن اخبار است.

و چون صبح شد هر چند حليمه خواست كه آن حضرت را به حيله نزد خود نگاه دارد كه به صحرا نرود راضى نشد و با برادران به عادت مقرر متوجه صحرا گرديد، چون نيمى از روز گذشت اولاد حليمه فرياد كنان و گريان بسوى قبيله دويدند، و چون حليمه صداى شيون ايشان را شنيد از خيمه بيرون دويد و خاك بر سر مى ريخت و موهاى خود را مى كند و از ايشان پرسيد كه: چه مى شود شما را و محمد را چه كرديد؟

ايشان گفتند: ما امروز چون به صحرا رفتيم در زير درختى قرار گرفتيم ناگاه دو مرد عظيم ديديم كه نزد ما پيدا شدند كه هرگز مانند ايشان نديده بوديم و چون به نزديك ما آمدند محمد را گرفتند و به قله كوه بالا بردند و يكى از ايشان او را خوابانيد و ديگرى كاردى گرفت شكم او را شكافت و دل و امعاى او را بيرون آورد، و ما اين قضيه هايله را مشاهده كرده بسوى تو آمديم.

پس حليمه دستها را بر روى خود زد و گفت: اين بود تعبير خواب من، و ناله واولداه و وامحمداه بر آورد بسوى صحرا دويد و شوهرش با اهل قبيله حربه ها برداشته از پى او روان شدند و چون به آن موضع رسيدند ديدند كه آن حضرت نشسته و گوسفندان بر گرد او بر آمده اند، پس حليمه آن حضرت را در بر گرفته بوسيد و شكمش را گشود و هيچ اثرى مشاهده ننمود و در جامه هايش خونى نديد، پس بر فرزندان خود گفت: چرا بر محمد دروغ بستيد؟


حضرت فرمود: اى مادر! ايشان را ملامت مكن، آنچه گفتند راست بود و آن دو مرد مرا خوابانيدند و يكى شكم مرا شكافت بى آنكه المى به من برسد و دل مرا شكافت و از آنجا نقطه سياهى بيرون آورد و انداخت و گفت: ديگر شيطان را از دل تو بهره اى نيست پس دل مرا به آب بهشت شستند و در جاى خود گذاشتند، و ديگرى مهرى بيرون آورد كه نور از آن ساطع بود و پشت مرا مهر زد و گفت: اى محمد! اگر بدانى كه تو را نزد حق تعالى چه قدر و منزلت هست هر آينه ديده تو هميشه روشن و دلت شاد خواهد بود، پس مرا با جميع عالم سنجيدند و از همه فزون آمدم و ايشان به آسمان رفتند و من از كوه به زير آمدم.(170)

و به روايت ديگر از آن حضرت منقول است كه: چون حليمه فرياد كنان پيدا شد ملائكه نزد من ايستاده بودند، پس حليمه گفت: واضعيفاه تو را از ميان رفيقانت ضعيف يافتند و كشتند، پس ملائكه مرا در بر گرفتند و بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو ضعيفى؛ و چون حليمه گفت: يا وحيداه، بار ديگر مرا بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو يگانه و تنهائى، تو تنها نيستى خدا و ملائكه و مومنان با تواند؛ و چون حليمه گفت: يا يتيما، مرا بوسيدند و گفتند: حبذا چون تو يتيمى كه از تو گراميترى نزد حق تعالى نيست و خدا خير بسيار براى تو مهيا ساخته است؛ و چون حليمه به من رسيد و مرا در دامن گذاشت دستم در دست ايشان بود و حليمه ايشان را نمى ديد.(171)

مولف كتاب انوار گويد: چون حليمه اين واقعه را شنيد، از وقوع حوادث ترسيد و آن حضرت را برداشت و متوجه مكه گرديد و در عرض راه به قبيله اى از قبايل عرب رسيد كه در ميان ايشان كاهنى بود كه بسيارى پيرى موهاى ابرويش بر ديده اش افتاده بود و مردم بر دور او جمع شده بودند، چون حليمه از پيش ايشان گذشت آن كاهن مدهوش گرديد و چون به هوش آمد گفت: واى بر شما! مبادرت نمائيد بسوى آن زنى كه سواره گذشت و بگيريد از او آن طفل را و بكشيد پيش از آنكه بلاد شما را خراب كند.

____________________

1-الانوار 193-213، و روايت در آنجا مفصلتر ذكر شده است.

2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 13/206.


حليمه گفت: ناگاه ديدم كه مردان شمشيرها كشيدند رو به من دويدند و چون نزديك من رسيدند باد تندى وزيد و همه را بر زمين افكند و من از ايشان گذشتم و پروائى نكردم تا داخل مكه شدم و آن حضرت را گذاشتم نزد جماعتى كه نشسته بودند و پى كارى رفتم، و چون برگشتم آن حضرت را نديدم، از آن جماعت پرسيدم، ايشان گفتند: ما نديديم.

گفتم: والله اگر او را نيابم خود را از اين كوه به زير مى اندازم، و گريبان خود را چاك كردم و فرياد كنان به هر سو مى دويدم، ناگاه مرد پيرى ديدم كه عصائى در دست داشت و از اضطراب احوال من سوال كرد، چون قصه خود را به او نقل كردم گفت: گريه مكن كه من تو را دلالت مى كنم بر كسى كه تو را نشان دهد كجا رفته است، پس مرا به نزد بتى برد كه او را ((هبل))مى گفتند و گفت: اى هبل! محمد به كجا رفته است؟ چون نام محمد را برد هبل بر رو در افتاد و آن مرد ترسيد و گريخت.

پس به نزد عبدالمطلب رفتم و قصه را نقل كردم، عبدالمطلب اهل مكه را ندا كرده به تفحص آن حضرت به هر سو روان كرد و خود به پردهاى كعبه در آويخته گريه و تضرع بسيار به درگاه عالم اسرار كرد، پس ندائى شنيد كه: اى عبدالمطلب! مترس بر فرزند خود و او را طلب كن در فلان وادى نزد درخت موز، پس عبدالمطلب بسوى آن وادى دويد و آن حضرت را ديد كه در زير درخت موز نشسته است، او را در بر گرفته بوسيد و گفت: اى فرزند! كى تو را به اين مكان آورد؟

فرمود كه: مرغ سفيدى مرا ربود و در ميان بال خود گرفته در اينجا گذاشت و من گرسنه و تشنه شده بودم از ميوه اين درخت خوردم و از اين آب آشاميدم و آن مرغ جبرئيلعليه‌السلام بود.

پس عبدالمطلب كفالت و خدمت آن حضرت را مى نمود، بعد از چند گاه رمدى در ديده آن حضرت بهم رسيد و آن حضرت را به نزد طبيبى برد كه در جحفه مى بود، چون نزديك صومعه آن طبيب رسيد او را صدا زد كه: بيمارى آورده ام و مى خواهم ديده او را علاج كنى.

طبيب سر از صومعه بيرون كرد و گفت: رويش را بگشا. چون روى آن حضرت را


گشود صومعه براى تعظيم آن حضرت بلرزيد و خم شد، راهب چون اين حال را مشاهده كرد شهادت گفته اقرار به پيغمبرى آن حضرت نموده گفت: چشم او احتياج به معالجه من ندارد و نابينايان همه از بركت او بينا خواهند شد، اى شيخ! بدان كه اين بزرگ عرب است و سيد پيشينان و آيندگان است و شفاعت كننده روز جزا است و ملائكه مقربان او را يارى خواهند كرد و حق تعالى او را امر خواهد كرد به قتال كافران و به نصرت الهى هميشه منصور خواهد بود و دشمن ترين مردم براى او اقوام او خواهند بود و اگر من زمان او را دريابم البته او را يارى نمايم.

چون هنگام وفات عبدالمطلب شد آن حضرت را به ابو طالب وصيت نمود و مبالغه بسيار در اكرام و محافظت آن حضرت نمود و به رحمت الهى واصل گرديد، و ابو طالب و فاطمه بنت اسد آن حضرت را بر اولاد خود اختيار مى نمودند و آنچه حق خدمت و سعى بود براى او به عمل مى آوردند.(1) مولف گويد كه: قصه شكافتن شكم آن حضرت را بعضى از علماء انكار كرده اند و اگر چه صريحا در احاديث معتبره شيعه وارد نشده است اما نفى آن نيز به نظر نرسيده است و بعضى اخبار در جلد اول گذشت كه دلالت بر حقيقت اين قصه مى كرد، پس جزم به وقوع و نفى نمى توان كرد و در مرتبه احتمال مى بايد گذشت.

و در بعضى از كتب از حليمه روايت كرده اند كه گفت: چون آن حضرت را من اول مرتبه در دامن گذاشتم كه شير بدهم چشمهاى خود را گشود كه بسوى من نظر كند نورى از ديده هاى انورش ساطع شد كه خانه را روشن كرد؛ و از غرايب احوال آن حضرت آن بود كه طفل من رعايت حرمت او مى كرد و تا آن حضرت شير تناول نمى نمود او پستان قبول نمى كرد، و در شبها كه بيدار مى شدم نورى مى ديدم كه از آن حضرت ساطع بود بسوى آسمان و مردى سبز پوش نزد سر آن حضرت نشسته بود و او را مى بوسيد و نوازش مى نمود، و چون به شوهرم نقل مى كردم مى گفت كه: غرايب احوال او را مخفى دار كه كار

____________________

1-الانوار 213-219.


او عجيب است و تا او متولد شده است جميع رهبانان و كاهنان در اضطراب و حيرتند و خواب و عيش بر ايشان حرام است، و چون آن حضرت را از مكه بيرون بردم بر هر چيز كه مى گذشتم مرا بشارت مى دادند و به هر زمين كه آن حضرت را مى گذاشتم آن زمين سبز و خرم مى شد و درختان آن زمين پر ميوه مى شدند، و هرگز جامه و بدن او را نجس نديدم گويا ديگرى او را پاكيزه مى كرد، و هر وقت كه مى خواستم بدن مباركش را برهنه كنم فرياد و اضطراب مى كرد و نمى گذاشت كه عورتش گشوده شود، و شبها كه بيدار مى شدم مى شنيدم كه ذكر خدا مى كرد و مى گفت: لا اله الا الله قدوسا قدوسا و قد نامت العيون و الرحمن لا تاخذه سنه و لا نوم و من نزد شوهر خود نمى خوابيدم از مهابت آن حضرت و هرگز چيز به دست چپ نمى گرفت و هر چيز كه بر مى داشت بسم الله مى گفت و هر كه آن حضرت را مى ديد از محبت او بيتاب مى شد، و روزى در دامن من نشسته بود و گله گوسفندان ما مى گذشت ناگاه گوسفندى از گله جدا شد و نزديك او آمد و سجده كرد و سر آن حضرت را بوسيد و به گوسفندان ديگر ملحق شد، و هر روزى يك مرتبه نورى از آفتاب روشنتر از آسمان فرود مى آمد و او را فرو مى گرفت و بعد از ساعتى منجلى مى شد، و چون اطفال بازى مى كردند دست فرزندان مرا مى گرفت و از ميان ايشان بيرون مى آورد و مى گفت: بيائيد ما از براى بازى خلق نشديم، و چون ملائكه آن حضرت را گرفتند و سينه حقيقت دفينه او را براى انوار ربانى مشروح گردانيدند - چنانكه شرحش گذشت - و ما بر آن حال مطلع گرديديم اهل قبيله گمان كردند كه اين كار از جن است گفتند: ببريد او را به نزد كاهنى كه در حوالى ما مى باشد، آن حضرت فرمود كه: آنچه شما مى گوئيد در من نيست و بحمد الله نفس من سليم و عقل من صحيح است و چون مبالغه كردند او را بسوى آن كاهن بردم و قصه او را نقل كردم، كاهن گفت: بگذار كه من از طفل احوال او را بشنوم كه او از شما داناتر است، چون حضرت احوال خود را نقل كرد كاهن برجست و او را در بر گرفت و به آواز بلند ندا كرد كه: اى آل عرب! حذر نمائيد از شرى كه به شما نزديك رسيده است، اين طفل را بكشيد و مرا با او بكشيد كه اگر او را بگذاريد كه به حد بلوغ رسد هر آينه عقلهاى شما را به سفاهت نسبت دهد و دينهاى شما را بدل كند و بخواند شما را


بسوى خدائى كه نشناسيد و دينى كه ندانيد.

حليمه گفت: چون اين سخنان سفاهت نشان را از رئيس كاهنان شنيدم آن حضرت را از دست او گرفتم و گفتم كه: معلوم شد كه تو ديوانه بوده اى نه او، و بزودى او را به خيمه برگردانيدم و در آن روز از جميع خيمه هاى قبيله بوى مشك ساطع گرديد و هر روز دو مرغ از آسمان نازل مى گرديدند و در ميان جامه هاى او پنهان مى شدند.(1)

و در كتاب عدد روايت كرده است از حليمه كه: در بنى سعد درختى بود كه خشك شده بود و هرگز ميوه اى نياورده بود، روزى در زير آن درخت فرود آمديم و آن حضرت در دامان من بود و در همان ساعت به اعجاز آن حضرت سبز شد و ميوه داد و در هيچ زمينى آن حضرت را ننشانيدم كه از بركت او اثرى از گياه و آبادانى در آن زمين ظاهر نشد؛ و زنى در بنى سعد بود كه او را ام مسكين مى گفتند و بسيار بد حال و پريشان بود، روزى آن حضرت را برداشت و به خيمه خود برد بعد از آن حالش نيكو شد و هر روز مى آمد و سر آن سرور مى بوسيد و شكر گزارى او مى نمود.

و حليمه گفت كه: هر وقت آن حضرت در خواب بود و من مشاهده جمال آن حضرت مى نمودم ديده هايش باز بود و مى خنديد و هرگز سرما و گرما به او نمى رسيد و تا او با ما بود هيچ آرزو نكردم كه روز ديگر براى من ميسر نگردد، و روزى گرگى از گله ما بزغاله اى گرفت و من بسيار محزون شدم، پس ديدم كه آن حضرت رو بسوى آسمان بلند كرد، ناگاه ديدم كه گرگ بزغاله را آورد و نزد من گذاشت و رفت، پيوسته ابر او را از آفتاب سايه مى انداخت و در باران تند قطره اى به او نمى رسيد و تا با من بود از سرما و گرما متاثر نشدم، پيوسته از خيمه من تا آسمان نورى هويدا بود، و هرگاه كه مى خواستم سرش را بشويم مى ديدم كه ديگرى شسته است و هرگاه كه مى خواستم جامه اش را تغيير دهم مى ديدم كه تغيير يافته و جامه نو پوشيده است و هرگاه مى خواستم پستان در دهانش گذارم صداى ذكرى از او مى شنيدم، و بعد از شير گشودن هرگاه شروع به خوردن

____________________

1-بحار الانوار 15/385 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


و آشاميدن مى كرد مى گفت: بسم الله رب محمد، و چون فارغ مى شد مى گفت: الحمد الله رب محمد.

و از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون بيست و دو ماه از ولادت آن حضرت گذشت رمدى در ديدهاى انورش بهم رسيد، پس عبدالمطلب به ابو طالب فرمود: ببر پسر برادر خود را بسوى طبيب راهبى كه در جحفه مى باشد، پس ابوطالب آن حضرت را در سبد هندى گذاشت و به پاى صومعه آن راهب آورد و او را صدا زد، راهب ديد كه دور صومعه اش را نور گرفت و صداى بال ملائكه به گوشش رسيد، پس سر از صومعه بيرون كرد و گفت: كيستى؟

فرمود: منم ابو طالب پسر عبدالمطلب، پسر برادر خود را آورده ام كه ديده او را دوا كنى.

راهب گفت: در كجاست؟

فرمود: در ميان اين سبد است و او را از آفتاب پوشيده ام.

راهب گفت: بگشا تا من او را ببينم.

چون جامه را از روى سبد برداشت نورى ساطع شد كه راهب بترسيد و گفت: بپوشان او را؛ و سر خود را داخل صومعه كرد و گفت: شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و شهادت مى دهم كه توئى پيغمبر خدا حقا حقا و توئى آنكه خدا بشارت داده در تورات و انجيل بر زبان موسى و عيسىعليه‌السلام، پس بار ديگر شهادت گفت و سر از صومعه بيرون كرد و گفت: اى فرزند عبدالمطلب! ببر او را كه بر او باكى نيست.

پس ابو طالب فرمود: اى راهب! سخن بزرگى گفتى.

راهب گفت: شان پسر برادر تو بزرگتر است از آنچه شنيدى و تو يارى او خواهى كرد و دفع ضرر دشمنان از او خواهى نمود.

و چون ابو طالب به نزد عبدالمطلب آمد و سخنان راهب را نقل كرد، و عبدالمطلب فرمود: خاموش باش اى فرزند كه كسى اين سخنان را از تو نشنود، والله كه محمد از دنيا


نرود تا پادشاه عرب و عجم گردد.(1)

و به سند ديگر روايت كرده است كه: چون ابو طالب امتناع مى نمود از رفتن بسوى بتهاى قريش ايشان با او منازعه مى كردند در اين باب، ابو طالب فرمود: من از پسر برادرم جدا نمى توانم شد و مخالفت او نمى توانم نمود و او رضا نمى شود به ديدن بتها و شنيدن نام آنها.

گفتند: او را تاديب كن و عادت بفرما به تعظيم بتها.

ابو طالب فرمود: هيهات هرگز نخواهد شد اين زيرا كه در شام از جميع رهبانان شنيدم كه مى گفتند: هلاك بتها در دست اين طفل خواهد بود.

قريش گفتند: آيا خود از او چيزى مشاهده نمودى كه مصدق اين گفتار باشد؟

گفت: بلى، در راه شام در زير درخت خشكى فرود آمديم به اعجاز او در ساعت سبز شد و ميوه داد، و چون روانه شديم همه ميوه هاى خود را بر آن حضرت نثار كرده به امر خدا به سخن آمد و گفت: اى شجره طاهره نبوت و دوحه طيبه رسالت! دستهاى مبارك خود را بر من بكش تا آنكه از بركت تو تا قيامت سر سبز و خرم باشم، پس آن حضرت دست مبارك خود را بر آن درخت كشيد سبزى و خرمى آن زياد گرديده، چون در وقت مراجعت به آن درخت رسيديم و فرود آمديم ديديم كه هر نوعى از مرغان كه در عالم مى باشد بر شاخهاى آن درخت آشيان گذاشته اند و به عدد هر مرغى شاخه اى بر آورده است و به آن عظمت هرگز درختى نديده بودم، پس همه مرغان بر سر مباركش بال گستردند و همه به سخن آمده گفتند: از بركت دست مبارك تو ما به اين درخت ماوى كرده ايم.( 2 )

و در بعضى از كتب معتبره مذكور است كه: در طفوليت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خشكسالى عظيم بهم رسيد و چندين سال بر ايشان باران نباريد، پس رقيقه دختر صيفى

____________________

1- العدد القويه 123-124.

2-العدد القويه 131.


در خواب ديد كه هاتفى صدا زد كه: اى گروه قريش! پيغمبرى در ميان شما بهم رسيده است، مبعوث خواهد شد و به بركت او رحمت و فراوانى و آبادانى براى شما حاصل است، عبدالمطلب را بطلبيد تا فرزند زاده خود را شفيع گرداند و دعا كند تا خدا باران دهد شما را، پس عبدالمطلب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بر دوش گرفته بر كوه ابو قبيس بالا رفت و اكابر قريش بر گرد او جمع شده دعاى باران خواندند و در همان ساعت از بركات آن حضرت بارانى ريخت كه سيلاب از شعاب مكه روان شد.(1) و ابن بابويه رحمه الله به سند خود از ابو طالب روايت كرده است كه: در سال هشتم ولادت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اراده تجارت نمودم به جانب شام و در آن وقت هوا در غايت حرارت بود، چون عازم سفر شدم خويشان من گفتند كه: محمد را چه مى كنى و به كه مى سپارى؟ گفتم: او را با خود مى برم و بر هيچكس اعتماد نمى كنم كه او را بسپارم.

گفتند: در اين گرما به سفر بردن آن پرورده حرم و بطحا مناسب نيست.

گفتم: نه والله او را از خود جدا نمى توانم كرد و محملى براى او ترتيب مى دهم و با خود مى برم، پس آن حضرت را بر شترى نشانيدم و شتر او را پيوسته در پيش روى خود داشتم كه از نظر من غايب نشود و چون آفتاب گرم مى شد پاره ابر سفيدى مى آمد مانند برف و بر آن حضرت سلام مى كرد و بر بالاى سر مباركش سايه مى افكند و به هر جا كه مى رفت همراه او بود و بسيار بود كه آن ابر انواع ميوه ها براى آن حضرت فرو مى ريخت، و در اثناء راه روزى آب بسيار تنگ شد در ميان قافله ما و مشكى را به دو اشرفى مى خريدند و ما به بركت آن حضرت آب فراوان داشتيم و آب ما كم نمى شد و به هر منزل كه فرود مى آمديم از بركت او حوضها پر آب مى شد و زمينها پر گياه مى شد و پيوسته در فراخى نعمت و فراوانى بوديم و هر شترى كه در راه مى ماند چون دست مبارك خود را بر آن مى ماليد روان مى شد، و چون نزديك شهر بصرى رسيديم صومعه راهبى به نظر آمد ناگاه ديديم كه آن صومعه به استقبال آن حضرت روان شد مانند اسب تندرو و چون نزديك ما رسيد ايستاد، و در آن

____________________

1-سيره ابن هشام 1/ پاورقى ص 281؛ اسد الغابه 7/112.


صومعه راهبى از نصارى بود كه او را ((بحيرا)) مى گفتند و هرگز با مترددين آشنا نمى شد و با كسى سخن نمى گفت و قوافلى كه از آن راه عبور مى كردند هرگز احوال ايشان را نمى پرسيد، چون حركت صومعه را يافت و نظر بسوى قافله افكند آن حضرت را شناخت و گفت: اگر آن كه خوانده ام و شنيده ام هست توئى و غير تو نيست.

پس فرود آمديم در زير درخت عظيمى كه نزديك صومعه راهب بود و شاخهاى آن درخت خشكيده بود و بارى نداشت و پيوسته قافله در زير آن درخت فرود مى آمدند، چون آن حضرت در زير آن درخت قرار گرفت درخت به اهتزاز آمد و شاخهاى بسيار بر آورد و شاخهاى خود را بر سر آن حضرت گسترد و سه ميوه در آن درخت بهم رسيد: دو تا از ميوه هاى تابستان و يكى از ميوه هاى زمستان، و اهل قافله از مشاهده آن احوال متعجب شدند و بحيرا از ملاحظه آن غرايب متحير گرديده طعامى برداشت بقدر آنكه آن حضرت را كافى باشد و از صومعه به زير آمد و به خدمت آن حضرت شتافت و پرسيد كه: متولى امور اين طفل كيست؟

من گفتم: منم كه به خدمت او قيام مى نمايم.

پرسيد: به او چه نسبت دارى؟

گفتم: عم اويم.

گفت: او عم بسيار دارد، تو كدام عم اوئى؟

گفتم: با پدر او از يك مادرم.

گفت: شهادت مى دهم كه اوست كه من مى دانم و اگر او نباشد من بحيرا نيستم؛ پس گفت: رخصت مى دهى كه اين طعام را نزديك او برم تا تناول نمايد؟

گفتم: ببر، و عرض كردم به آن حضرت كه: شخصى آمده است و براى اكرام شما طعامى آورده است تناول نما. فرمود كه: از براى من تنها آورده است كه رفيقان نخورند؟

بحيرا گفت: اى سرور من! زياده بر اين نداشتم.

فرمود كه: رخصت مى دهى كه آنها با من بخورند؟


بحيرا گفت: بلى.

پس آن حضرت فرمود: بسم الله، و تناول نمود و ما صد و هفتاد نفر بوديم همه خورديم تا سير شديم و طعامى به حال بود و بحيرا در خدمت ايستاده بود و آن حضرت را باد مى زد و از مشاهده آن حال تعجب مى كرد و هر ساعت خم مى شد و سر مباركش را مى بوسيد و مى گفت: اوست بحق پروردگار مسيح، و مردم نمى دانستند كه او چه مى گويد، پس شخصى از مردم قافله گفت: اى راهب! كار تو در اين وقت غريب است، ما پيشتر از صومعه تو مى گذشتيم متوجه ما نمى شدى!

بحيرا گفت: بلى، در اين مرتبه مرا حالى غريب است، مى بينم آنچه شما نمى بينيد و من مى دانم امرى چند كه شما نمى دانيد و در زير اين درخت طفلى نشسته است كه اگر بشناسيد او را چنانكه من مى شناسم هر آينه او را به گردنهاى خود سوار كنيد تا به شهرش برگردانيد، والله كه در اين مرتبه شما را گرامى نداشتم مگر از براى او، و چون از برابر صومعه من پيدا شد نورى از پيش روى او ديدم كه از زمين تا آسمان ساطع بود و مردانى ديدم كه بادزنها از ياقوت و زبرجد در دست داشتند و آن حضرت را باد مى زدند، و گروه ديگر انواع ميوه ها بر او نثار مى كردند، و اين ابر با او حركت مى كرد و از او جدا نمى شد، و صومعه من به استقبال او دويد به سرعت اسب رهوار، و اين درخت پيوسته خشك و كم شاخ بود و به اعجاز او سبز شد و به حركت آمد و شاخهايش فزون شد و سه ميوه در او ظاهر گرديد، و اين حوضها از زمانى كه بعد از حواريان اختلاف و فساد در ميان بنى اسرائيل بهم رسيده بود آبهاى ايشان فرو رفته بود و ما در كتاب حضرت شمعون خوانده ايم كه او نفرين كرد بر بنى اسرائيل و اين آبها فرو رفت و خشك شد، شمعون گفت: هرگاه ببينيد كه آب در اين حوضها بهم رسيده است پس بدانيد كه از بركت پيغمبرى است كه در زمين تهامه ظاهر خواهد شد و بسوى مدينه هجرت خواهد نمود و نام او در ميان قومش امين خواهد بود و در آسمان احمد خواهد بود و او از نسل اسماعيل پسر ابراهيم خواهد بود، بخدا سوگند ياد مى كنم كه اين همان است.

پس بحيرا متوجه آن حضرت شد و گفت: از تو سوال مى كنم از سه خصلت و قسم


مى دهم تو را به ((لات)) و ((عزى)) كه مرا جواب بگوئى، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون نام لات و عزى را شنيد در غضب شد و گفت: به ايشان سوال مكن والله كه هيچ چيز را مانند ايشان دشمن نمى دارم، اينها دو بت اند از سنگ كه قوم من از سفاهت خود آنها را مى پرستند.

پس بحيرا گفت كه: اين يك علامت.

پس گفت: بخدا سوگند مى دهم تو را كه خبر دهى.

فرمود: بپرس از هر چه خواهى زيرا كه مرا قسم دادى به پروردگارى كه خداى من و توست و مانند ندارد.

بحيرا گفت: سوال مى كنم از خواب و بيدارى تو؛ و سوال نمود از اكثر احوال آن حضرت و جواب شنيد و همه را موافق يافت با آنچه در كتابها خوانده بود؛ پس بحيرا بر پاهاى آن حضرت افتاد و مى بوسيد و مى گفت: اى فرزند! چه نيكو است بوى تو اى آنكه از همه پيغمبران اتباع تو بيشتر است و اى آنكه نورهاى دنيا همه از نور توست و اى آنكه به نام تو همه مسجدها آبادان خواهد گرديد، گويا مى بينم كه لشكرها خواهى كشيد و اسبان عربى سوار خواهى شد و عرب و عجم تابع تو خواهند شد و خواهى نخواهى و گويا مى بينم كه لات و عزى را خواهى شكستن و خانه كعبه را مالك خواهى شدن و كليدش را به هر كه خواهى تسليم خواهى نمود، و چه بسيار شجاعان از قريش و عرب را بر خاك هلاك خواهى افكند، با توست كليدهاى بهشت و دوزخ و با توست سودمندى بزرگ و توئى كه بتها را هلاك خواهى كرد و توئى كه قيامت قايم نخواهد شد تا تمام پادشاهان به مذلت و خوارى در دين تو در آيند.

پس مكرر دستها و پاهاى مبارك آن حضرت را مى بوسيد و مى گفت: اگر زمان تو را دريابم در پيش روى تو شمشير بزنم و با دشمنان تو جهاد بكنم، توئى بهترين فرزندان آدم و پيشواى پرهيزكاران و خاتم پيغمبران، سوگند مى خورم بخدا كه زمين خندان شد در روز ولادت با سعادت تو و خندان خواهد بود تا روز قيامت به شادى وجود تو، و باز سوگند ياد مى كنم بخدا كه كليساها و بتها و شياطين گريان شدند از ظهور تو و گريان خواهند بود تا


روز قيامت، توئى دعا كرده حضرت ابراهيمعليه‌السلام و بشارت داده حضرت عيسىعليه‌السلام، توئى پاكيزه و مطهر از نجاستهاى اهل جاهليت.

پس رو بسوى ابو طالب گردانيده گفت: تو چه نسبت دارى به او؟

ابو طالب گفت: فرزند من است.

بحيرا گفت: نمى بايد او فرزند تو باشد و پدر و مادر او نمى بايد در اين وقت زنده باشند.

ابو طالب گفت: راست گفتى، من عم اويم و پدر او در وقتى فوت شد كه او در رحم مادر بود، و مادرش چون فوت شد او شش ساله بود.

بحيرا گفت: اكنون راست گفتى وليكن صلاح تو را در آن مى دانم كه او را به شهر خود برگردانى زيرا كه در روى زمين هيچ يهودى و نصرانى و صاحب كتابى نيست كه نداند او متولد شده است و هر يك كه او را ببينند به علامتها او را خواهند شناخت چنانكه من شناختم و حيله ها و مكرها در دفع او خواهند كرد و يهودان از همه در اين باب اهتمام بيشتر خواهند نمود.

ابو طالب گفت: سبب عداوت ايشان با او چيست؟

بحيرا گفت: زيرا كه او پيغمبر است و جبرئيل بر او نازل خواهد شد و دينهاى ايشان را منسوخ خواهد كرد.

ابو طالب گفت: نه، انشاء الله خدا نخواهد گذاشت كه آسيبى به او رسد؛ پس ابو طالب گفت كه: چون بحيرا خواست كه آن حضرت را وداع كند بسيار گريست و گفت: اى فرزند آمنه! گويا مى بينم كه تمام عرب با تو دشمنى خواهند كرد و همگى تيرهاى جدال و قتال را براى تو در كمان كينه ديرينه خواهند گذاشت و خويشان از تو مواصلت را قطع خواهند كرد و اگر قدر تو را بشناسند بايد تو را از فرزندان خود گرامى تر دارند؛ پس روى بسوى من گردانيد و گفت: اى عم! تو رعايت كن در باب او قرابت موصوله را و رعايت نما در حق او وصيت پدر خود را كه بزودى همه قريش از تو كناره كنند به سبب رعايت كردن او پس پروا مكن و فرزندى از تو بهم خواهد رسيد كه در همه حال ياور او باشد و او را در آسمانها


به شجاعت و دليرى ستايش كنند و از او بهم خواهند رسيد دو فرزند بزرگوار كه به سعادت شهادت فايز گردند و او سيد و بزرگ عرب و ذوالقرنين اين امت خواهد بود و او در كتابهاى خدا از اصحاب عيسى معروفتر است.

پس ابو طالب گفت كه: چون نزديك به شام شديم والله ديدم كه قصرهاى شام به حركت آمدند و نورى از آنها بلند شد از نور آفتاب بيشتر، و چون داخل شام شديم از بسيارى هجوم نظارگيان در بازارها عبور ميسر نبود و از هر سو به تماشاى جمال عديم المثال آن يوسف مصر كمال مى شتافتند، و آوازه حسن و جمال و فضل و كمال آن حضرت به اطراف بلاد شام رسيد و هر جا راهبى و عالمى كه بود نزد آن حضرت حاضر گرديدند، پس اعلم علماى اهل كتاب كه او را ((نسطور)) مى گفتند سه روز آمد و در برابر آن حضرت نشست و هيچ سخن نمى گفت، چون روز سوم به آخر رسيد بيتابانه به خدمت آن حضرت شتافت و بر گرد او مى گرديد، من گفتم: اى راهب! چه مى خواهى از او؟

گفت: مى خواهم بدانم كه او چه نام دارد؟

گفتم: نام او محمد بن عبدالله است.

چون اين نام را شنيد رنگش متغير گرديد و گفت: مى خواهم از او التماس نمائى پشت دوشش را براى من بگشايد؛ چون آن حضرت كتفش را گشود و نظر راهب بر مهر نبوت افتاد خود را انداخت و آن مهر را مى بوسيد و مى گريست و گفت: اى مرد! زود برگردان اين خورشيد نبوت را به مطلع ولادتش، كه اگر مى دانستى كه او در زمين ما چه دشمنان دارد هر آينه او را با خود نمى آوردى، پس پيوسته به خدمت آن حضرت مى آمد و مراسم خدمت به تقديم مى رسانيد و طعامهاى لذيذ براى او حاضر مى گردانيد، و چون از شام بيرون آمديم پيراهنى از براى آن يوسف مصر نبوت آورد و گفت: التماس دارم كه آن حضرت اين پيراهن را بپوشد شايد به اين سبب مرا گاهى به خاطر مبارك بگذراند، و چون آثار كراهت از آن حضرت مشاهده نمودم و رد آن عالم نتوانستم كرد پيراهن را گرفتم و گفتم: من بر او خواهم پوشانيد، و بسرعت و اهتمام آن بدر تمام را بسوى بيت الله الحرام بر گردانيدم و چون خبر قدوم ميمنت لزوم آن حضرت به اهل مكه رسيد صغير


و كبير به استقبال آن حضرت شتافتند به غير ابو جهل كه او مست و بى خبر افتاده بود.(1)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه: چون ابو طالب اراده سفر شام كرد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مهار ناقه او چسبيد و گفت: اى عم! مرا به كه مى سپارى؟ نه پدرى دارم و نه مادرى.

پس ابو طالب گريست و آن حضرت را با خود برد و هرگاه در راه هوا گرم مى شد ابرى پيدا مى شد و بر بالاى سر آن حضرت سايه مى افكند تا آنكه در اثناى راه به صومعه راهبى رسيدند كه او را بحيرا مى گفتند، چون ديد كه ابر با ايشان حركت مى كند از صومعه خود به زير آمد و طعامى براى ايشان مهيا كرده ايشان را بسوى طعام خود دعوت نمود، پس ابو طالب و ساير رفقا رفتند به صومعه راهب و حضرت رسول را نزد متاع خود گذاشتند، چون بحيرا ديد كه ابر بر بالاى قافله گاه ايستاده است پرسيد كه: آيا كسى هست از اهل قافله كه به اينجا نيامده است؟

گفتند: نه، مگر يك طفلى كه او را نزد متاع خود گذاشته ايم.

بحيرا گفت: سزاوار نيست كه كسى از طعام من تخلف نمايد، او را نيز بطلبيد.

چون به نزد آن حضرت فرستادند و آن حضرت بسوى صومعه روان شد ابر نيز همراه آن حضرت حركت كرد، پس بحيرا گفت: اين طفل كيست؟

گفتند: پسر ابو طالب است.

بحيرا به ابو طالب گفت: اين پسر توست؟

گفت: اين پسر برادر من است.

پرسيد كه: پدرش چه شد؟

فرمود: او در رحم مادرش بود كه پدرش فوت شد.

بحيرا گفت كه: اين طفل را بسوى بلاد خود برگردان كه اگر يهودان او را بشناسند چنانكه من شناختم هر آينه او را بكشند، و بدان كه شان او بزرگ است و او پيغمبر اين امت

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 182.


است كه به شمشير خروج خواهد كرد.(1)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است از يعلى نسابه كه: در سالى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عزم تجارت به شام رفت، خالد بن اسيد و طليق بن سفيان با آن حضرت رفتند و چون برگشتند غرايب بسيار از رفتار و سوارى آن حضرت و اطاعت وحشيان صحرا و مرغان هوا آن حضرت را نقل كردند و گفتند: چون به ميان بازار شهر بصرى رسيديم گروهى از رهبانان را ديديم كه آمدند با روهاى متغير كه گويا زعفران بر روى ايشان ماليده اند و بدنهاى ايشان مى لرزيد، پس به ما گفتند كه: التماس داريم بيائيد به نزد بزرگ ما كه در كليساى اعظم مى باشد و نزديك است به اين مكان.

گفتيم: ما را با شما چه كار است؟

گفتند: چه ضرر دارد به شما كه بيائيد بسوى معبد ما و ما شما را گرامى داريم؟؛ و گمان مى كردند كه محمد در ميان ما است.

چون با ايشان رفتيم داخل كنيسه بسيار بزرگ رفيعى شديم و ديديم كه داناى بزرگ ايشان در ميان نشسته است و شاگردان او بر دور او نشسته اند و كتابى در دست دارد و گاهى در كتاب نظر مى كند و گاهى در روى ما نظر مى كند، پس به اصحاب خود گفت كه: كارى نساختيد و آنكه من مى خواستم نياورده ايد؛ پس از ما سوال كرد كه: شما كيستيد؟

گفتيم: ما گروهى از قريشيم.

گفت: از كدام قبيله قريش؟

گفتيم: از فرزندان عبد الشمس.

گفت: ديگرى با شما هست؟

گفتيم: بلى، جوانى از بنى هاشم با ما همراه است كه او را يتيم فرزندان عبدالمطلب مى گوئيم.

چون اين سخن را شنيد نعره اى زد و نزديك بود كه بيهوش شود و از جا برجست

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 187؛ سيره ابن اسحاق 73.


و گفت: آه آه! دين نصرانيت هلاك شد؛ پس تكيه كرد بر يكى از چليپاهاى خود و ساعتى متفكر شد و هشتاد نفر از بطارقه(1) و شاگردان او بر دورش ايستاده بودند پس به ما گفت: آيا مى توانيد آن جوان را به من بنمائيد؟

گفتيم: بلى.

پس با ما همراه آمد تا به بازار بصرى رسيديم ديديم كه آن حضرت در ميان بازار ايستاده و مانند ماه تابان نور از روى انورش ساطع است و از هر سو نظارگيان به تماشاى جمالش ايستاده اند و مشتريان مانند مشتريان يوسفعليه‌السلام زرها حاضر كرده از شوق مشاهده جمال او با او سودا مى كنند و متاعهاى او را به قيمت اعلا مى خرند و متاع خود را به قيمت نازل به او مى فروشند، پس ما خواستيم كه ديگرى را به او نشان دهيم براى امتحان ناگاه او صدا زد كه: شناختم او را بحق پروردگار مسيح؛ و بيتابانه پيش دويد و سر مباركش را بوسيد و گفت: توئى مقدس، و از علامات آن حضرت بسيار سوال نمود و حضرت همه را جواب فرمود پس گفت: اگر زمان تو را دريابم در خدمت تو جهاد كنم چنانكه حق جهاد كردن است.

پس به ما گفت كه: با اوست زندگى و مردن، هر كه متابعت او نمايد زنده جاويد گردد و هر كه از طريقه او بگردد بميرد به مردنى كه هرگز زندگى نيابد، با اوست سود بزرگ و نفع عظيم؛ اين را گفت و به كنيسه خود برگشت.(2)

و در حديث ديگر روايت كرده است كه: در سالى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از براى خديجه به جانب شام به تجارت رفت، عبد منات بن كنانه و نوفل بن معاويه همراه آن حضرت بودند، و چون به شام رسيدند ابو المويهب راهب ايشان را ديد و پرسيد كه: شما كيستيد؟

گفتند: ما تاجرى چنديم از اهل حرم از قبيله قريش.

____________________

1-بطريق : در قديم قائد و پيشوا و فرمانده ارتش روم را مى گفته اند، فرمانده عاليرتبه؛ بطارق و بطارق و بطارقه، جمع. (فرهنگ عميد 1/424).

2- كمال الدين و تمام النعمه 188.


پرسيد كه: آيا از قريش ديگرى همراه شما هست؟

گفتند: بلى، جوانى از فرزندان هاشم هست كه نام او محمد است.

ابو المويهب گفت: من او را مى خواهم.

گفتند: در ميان قريش از او گمنام ترى نيست و او را يتيم قريش مى نامند و اجير شده است نزد زنى از ما كه او را خديجه مى گويند و براى او به تجارت آمده است، تو با او چه كار دارى؟

ابو المويهب سر خود را حركت مى داد و مى گفت: اوست اوست، مرا بسوى او دلالت نمائيد.

گفتند: او را در بازار بصرى گذاشتيم.

در اين سخن بودند ناگاه آن حضرت پيدا شد، چون نظرش بر آن حضرت افتاد پيش از آنكه ايشان نشان دهند گفت: اين است، و با آن حضرت خلوت كرد و ساعت طويلى با آن حضرت راز گفت: پس ميان ديده هاى او را بوسيد و چيزى از آستين خود بيرون آورد و خواست كه به آن حضرت بدهد قبول نفرمود، و چون جدا شد به نزد ايشان آمد و گفت: از من بشنويد اين وصيت را و چنگ زنيد در دامان او و اطاعت نمائيد سخن او را كه اين جوان والله پيغمبر آخر الزمان است و به اين زودى بيرون خواهد آمد و مردم را بسوى شهادت لا اله الا الله خواهد خواند، و چون بيرون آيد البته متابعت او بكنيد.

پس از ايشان پرسيد كه: آيا از عم او ابو طالب فرزندى بهم رسيده است كه على نام داشته باشد؟

گفتند: نه.

گفت: يا متولد شده است يا در اين زودى متولد خواهد شد، و اول كسى كه به اين پيغمبر ايمان آورد او خواهد بود، و وصفت او را به وصى بودن در كتابها خوانده ايم چنانكه وصف محمد را به پيغمبرى خوانده ايم و او سيد عرب و عالم ربانى اين امت خواهد بود و ذوالقرنين آخر الزمان است و حق شمشير را در جهاد خواهد داد و نام او در ملا اعلا على است و بعد از پيغمبر آخر الزمان در قيامت رتبه او از همه خلق بلندتر خواهد بود و ملائكه


او را ((بطل از هر مفلح)) مى گويند و به هر جانب كه متوجه شود البته ظفر مى يابد و او در ميان اصحاب پيغمبر شما در آسمان مشهورتر است از آفتاب تابان.(1)

و كلينى به سند صحيح از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون قريش در جاهليت كعبه را خراب كردند و خواستند بسازند، نتوانستند ساخت پس در دل ايشان رعب افتاد كه شخصى از ايشان گفت: هر يك از شما بايد كه پاكيزه ترين مال خود را بياوريد و نياوريد مالى كه از قطع رحم يا حرام ديگر بهم رسانيده باشيد، چون چنين كردند مانع برطرف شد متمكن گرديدند از ساختن آن، پس شروع كردند در بنا تا آنكه به موضع حجر الاسود رسيدند پس منازعه كردند كه كدام يك حجر را در جاى خود نصب كنند تا آنكه نزديك شد كه در ميان ايشان حرب قايم شود، پس راضى شدند به حكم هر كه اول از در مسجد الحرام درآيد، پس اول كسى كه داخل مسجد شد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، چون به نزد ايشان آمد و حقيقت حال خود را به معرض عرض رسانيدند آن حضرت امر كرد كه جامه اى را پهن كردند و حجر با خود برداشت و در ميان جامه گذاشت و فرمود كه روساى قبايل طرفهاى جامه را گرفته بلند كردند، پس حضرت حجر را برداشت و در جاى خود گذاشت و حق تعالى او را به اين كرامت مخصوص گردانيد.(2)

و به سندهاى معتبر ديگر روايت كرده است كه: قريش كعبه را خراب كردند به سبب آنكه سيل از اعلاى مكه آمد و كعبه را خراب كرد و در آن وقت دزديدند از كعبه آهوى طلائى را كه پاهاى آن از جواهر بود به سبب آنكه ديوار كعبه كوتاه بود و اين قضيه پيش از مبعوث شدن آن حضرت بود به سى سال، پس اراده كردند قريش كه كعبه را خراب كنند و تازه بنا نمايند و عرضش را زياد كنند پس ترسيدند از آنكه مبادا چون كلنگ بر كعبه زنند عقوبتى بر ايشان نازل گردد، پس وليد بن مغيره گفت كه: بگذاريد من ابتدا كنم به

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 190؛ العدد القويه 144.

2- كافى 4/217؛ من لا يحضره الفقيه 2/247. و نيز رجوع شود به اخبار مكه 1/159.


كندن اگر خدا راضى است به كندن بلائى به من نمى رسد و اگر راضى نيست اثر عقوبتى ظاهر مى شود به حال خود مى گذاريم، پس بر كعبه بالا رفت و يك سنگ را حركت داد ناگاه مارى بيرون آمد و حمله آورد بر ايشان و آفتاب منكسف شد، و چون اين حال را مشاهده نمودند گريستند و به درگاه حق تعالى تضرع كردند و گفتند: خداوندا! ما نمى خواهيم مگر اصلاح كعبه را و غرض ما فساد نيست؛ پس مار از ايشان غايب شد و كعبه را خراب كردند تا آنكه پى اصل كعبه كه حضرت ابراهيمعليه‌السلام گذاشته بود پيدا شد و چون خواستند پى را بكنند و خانه را بزرگ كنند زلزله اى عظيم و ظلمتى ظاهر شد، و بناى ابراهيمعليه‌السلام در طول سى ذراع و در عرض بيست و چهار(1) ذراع و در ارتفاع نه ذارع بود، پس قريش گفتند: طول و عرض را به حال خود مى گذاريم و ارتفاع را زياد مى كنيم، و چون بنا كردند و به موضع حجر الا سود رسيدند نزاع كردند قريش در گذاشتن حجر و هر قبيله مى گفتند كه: ما سزاوارتريم به گذاشتن او.

چون مشاجره ايشان در اين باب به طول انجاميد راضى شدند به حكم هر كه اول از باب بنى شيبه داخل شود، پس اول كسى كه از آن در داخل شد خورشيد فلك نبوت بود گفتند: امين آمد آنچه او حكم كند ما همه راضى شويم به فرموده او.

پس آن حضرت رداى مبارك خود را - و به روايت ديگر عباى خود را - پهن كرد و حجر را در ميان آن گذاشت و فرمود كه: از هر ربع قريش يك مرد بيايد و چهار گوشه جامه را گرفته بردارند، پس عتبه بن ربيعه از عبد الشمس و اسود بن المطلب از بنى اسد بن عبد العزى و ابو حذيفه بن المغيره از بنى مخزوم و قيس بن عدى از بنى سهم اطراف جامه را گرفته بلند كردند، و حضرت رسول حجر را از ميان جامه برداشت و در جاى خود گذاشت.

و پادشاه روم كشتى فرستاده بود كه پر كرده بود از چوبها و آلتها و آنچه از براى سقف خانه ضرور مى باشد براى آنكه معبدى براى او در حبشه بنا كنند، پس باد كشتى را به جانب مكه به ساحل افكند و در گل نشست و حركت نتوانستند داد آن را، و چون اين خبر

____________________

1-در كافى ((بيست و دو)) ذكر شده است.


به قريش رسيد به ساحل دريا آمدند ديدند كه آنچه ايشان را براى سقف و زينت كعبه در كار است همه در آن كشتى مهيا است، پس آنها را خريدند و به مكه نقل كردند؛ و چون ملاحظه كردند، ذرع چوبهاى سقف با عرض كعبه معظمه موافق بود، و چون بناى كعبه را تمام كردند از پرده هاى يمنى جامه اى بر كعبه پوشانيدند.(1)

و در حديث حسن از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: حضرت رسول صلى الله عليه و آله با قريش قرعه زد در بناى كعبه، پس از در كعبه تا نيمه ما بين ركن يمانى و حجر به آن حضرت افتاد(2) ، و در روايت ديگر وارد شده است كه: از حجر الاسود تا ركن شامى مخصوص بنى هاشم شد.(3)

و به سند صحيح از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام مروى است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيست حج كردند پنهان از قريش و ده حج از آنها پيش از بعثت بود - و به روايتى: هفت حج پيش از بعثت بود -؛ و در سن چهار سالگى نماز كرد در هنگامى كه با ابو طالب به شهر بصرى رفته بود.(4)

و در كتاب دلايل النبوه از عباس روايت كرده است كه: روزى به آن حضرت عرض كرد: يا رسول الله! باعث داخل شدن من در دين تو آن بود كه تو را مى ديدم در هنگامى كه در گهواره بودى با ماه سخن مى گفتى و به انگشت خود اشاره بسوى آن مى كردى و به هر طرف كه اشاره مى فرمودى ماه به آن طرف ميل مى كرد.

پس آن حضرت فرمود كه: با ماه سخن مى گفتم و او با من سخن مى گفت و مرا از گريه مشغول مى كرد و مى شنيدم صداى آن را در هنگامى كه در زير كرسى سجده مى كرد.(5)

و در بعضى از كتب مسطور است كه: در سال سوم ولادت يا در سال چهارم شق صدر

____________________

1-كافى 4/217.

2-كافى 4/218؛ من لا يحضره الفقيه 2/247.

3- كافى 4/219؛ من لا يحضره الفقيه 2/248.

4-سرائر 3/575.

5-بحار الانوار 15/385 به نقل از دلائل النبوه اصفهانى.


انوار آن حضرت شد و پنج سال نزد حليمه ماند(1) ؛ و در سال ششم آمنه به رحمت ايزدى واصل شد(2) ؛ و در سال هفتم كاهنان بسيار خبر نبوت آن حضرت را به اهل مكه دادند و در همان سال قصه راهب جحفه واقع شد؛ و در همان سال باران به بركت آن حضرت و دعاى عبدالمطلب نازل شد و در همان سال عبدالمطلب به تهنيت سيف بن ذى يزن رفت و او بشارت داد عبدالمطلب را به نبوت آن حضرت؛ و در سال هشتم عبدالمطلب به عالم بقا رحلت نمود و عمر شريفش هشتاد و دو سال بود - و به روايت ديگر: صد و بيست سال - و وصيت نمود ابو طالب را در باب محافظت آن حضرت و ابو طالب متكفل كفالت و حمايت او گرديد؛ و گويند كه: در اين سال حاتم و انوشيروان مردند و هرمز پسر او پادشاه شد؛ و در سال نهم ابو طالب آن حضرت را به سفر شام برد؛ و بعضى گفته اند كه شق صدر آن حضرت در سال دهم ولادت بود؛ و بعضى روايت كرده اند كه در سال نهم با ابو طالب به جانب بصرى رفت؛ و در سال دوازدهم به جانب شام رفت و قصه بحيرا در سفر دوم بود؛ و در سال هفدهم هرمز را عزل كردند اشراف لشكر و چشمهايش را كور كردند؛ و در سال نوزدهم او را كشتند و پرويز پسر او را پادشاه كردند؛ و در سال بيست و سوم كعبه را خراب كردند و از نو بنا كردند به قول بعضى؛ و در سال بيست و پنجم خديجه را به عقد خود در آورد؛ و در سال سى و پنجم كعبه را خراب كردند و ساختند بر قول اصح؛ و گويند كه در اين سال حضرت فاطمهعليها‌السلام متولد شد؛ و گفته اند كه در سال سى و هشتم آثار نبوت از ديدن روشنيها و شنيدن صداها بيشتر بر آن حضرت ظاهر شد؛ و در سال چهلم مبعوث گرديد به رسالت كبرى؛ و گويند كه در اين سال پرويز پادشاه عجم نعمان بن المنذر پادشاه عرب را كشت.(3)

و سفر تجارت آن حضرت به جانب شام در باب آينده مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

____________________

1-بحار الانوار 15/401.

2- مناقب ابن شهر آشوب 1/223؛ سيره ابن هشام 1/168.

3- بحار الانوار 25/402-413 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


باب پنجم: در بيان فضايل حضرت خديجه، و كيفيت مزاوجت قرين السعادت حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با اوست



در احاديث متواتره از طرق خاصه و عامه منقول است كه: اول كسى كه ايمان آورد به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مردان، على بن ابى طالبعليه‌السلام بود؛ و از زنان، خديجه بنت خويلد بود.(1)

و در اخبار متواتره ديگر وارد شده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: بهترين زنان بهشت چهار زنند: خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد، و مريم دختر عمران، و آسيه دختر مزاحم كه زن فرعون بود.(2)

و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل شد ديد كه عايشه بر روى حضرت فاطمهعليها‌السلام فرياد مى كند و مى گويد: اى دختر خديجه! تو را گمان اين است كه مادر تو را بر ما فضيلتى بوده است او را چه زيادتى بر ما هست؟! نبود مگر مانند يكى از ماها.

پس چون فاطمه آن حضرت را ديد گريست، حضرت فرمود كه: چه چيز تو را به گريه آورده است اى دختر محمد؟

فاطمهعليها‌السلام گفت كه: عايشه نام مادر مرا برد و او را به نقص و كمى مرتبه نسبت داد.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خشم شد و گفت: بس كن اى حميرا كه خدا بركت مى دهد زنى را كه بسيار شوهر را دوست دارد و بسيار فرزند آورد و خديجه خدا او را رحمت كند، از من طاهر مطهر را بهم رسانيد كه او عبدالله بود و قاسم را آورد و فاطمه

____________________

1-امالى شيخ طوسى 259؛ تاريخ يعقوبى 2/23؛ شرح الاخبار 1/181؛ تاريخ طبرى 1/537.

2- خصال 206؛ الاستيعاب 4/1895؛ كنز العمال 12/143.


و رقيه و زينب و ام كلثوم از او بهم رسيدند و خدا رحم تو را عقيم كرده است كه هيچ فرزند از تو بهم نمى رسد.(1)

و در حديث موثق ديگر از آن حضرت منقول است كه: چون خديجه از دنيا رفت فاطمهعليها‌السلام بر گرد پدر بزرگوار خود مى گرديد و مى گفت: اى پدر! مادر من كجاست؟ پس جبرئيل نازل شد و گفت: پروردگارت تو را امر مى كند كه فاطمه را سلام برسانى و بگوئى كه مادر تو در خانه اى است از نى كه كعب آنها از طلا است و به جاى پى عمودها از ياقوت سرخ است و خانه او در ميان خانه آسيه و مريم دختر عمران است؛ چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيغام حق تعالى را به فاطمهعليها‌السلام رسانيد فاطمه گفت: خدا است سالم از نقصها و از اوست سلامتيها و بسوى او بر مى گردد تحيتها.(2)

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: چون جبرئيل مرا به معراج برد و بر گردانيد گفتم: اى جبرئيل! آيا تو را حاجتى هست؟

گفت: حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خدا و از جانب من سلام برسانى.

پس چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلام جبرئيل را رسانيد خديجه گفت: خدا را است سلام و از اوست سلام و بسوى اوست سلام و بر جبرئيل باد سلام.(3)

و در روايت ديگر منقول است كه: هرگاه جبرئيل نازل مى شد و خديجه حاضر نبود او را سلام مى رسانيد.

و در حديث ديگر منقول است كه: روزى جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: اينك خديجه مى آيد و براى تو نان و طعام و آشاميدنى مى آورد، چون بيايد از جانب پروردگار و از جانب من او را سلام برسان و بشارت ده او را كه خدا براى او در بهشت خانه اى از قصبهاى جواهر ساخته است كه در آن خانه تعب و آزارها نمى باشد.

____________________

1-خصال 405.

2- امالى شيخ طوسى 175؛ خرايج 2/529.

3- تفسير عياشى 2/279.


و در حديث ديگر منقول است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد زنان خود نشسته بود و حضرت خديجه را مذكور ساخت و گريست، پس عايشه گفت: چه گريه مى كنى بر پير زالى از زنان بنى اسد؟

حضرت فرمود كه: او تصديق كرد مرا در هنگامى كه شما تكذيب كرديد، و او ايمان آورد به من در وقتى كه شماها كافر بوديد، و او فرزند آورد و شماها عقيم بوديد.

پس عايشه گفت: هرگاه مى خواستم نزد آن حضرت قربى بهم رسانم خديجه را به نيكى ياد مى كردم.(1) و در روايت ديگر وارد شده است كه: خديجه نيكو معين و وزيرى بود براى رسالت آن حضرت، هرگاه كه مردم از او دورى مى كردند او مونس آن حضرت بود، و هرگاه اهل مكه آن حضرت را آزار مى كردند او دلدارى مى نمود و به حسن معاشرت و ملاطفت آن حضرت را از كدورت بيرون مى آورد و به مال خود آن حضرت را معاونت مى نمود.(2)

قطب راوندى و ابن شهر آشوب و صاحب عدد روايت كرده اند كه: سبب تزويج خديجه آن بود كه روز عيدى زنان قريش در مسجد الحرام جمع شده بودند ناگاه يهودى از پيش ايشان گذشت و گفت: بزودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد هر يك توانيد سعى كنيد كه خود را به حباله او در آوريد، پس زنان سنگريزه بر او افكندند و آن حرف در خاطر خديجه ماند(3) ؛ پس روزى ابو طالب به حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفت: اى محمد! مى خواهم تو را زنى بدهم و مال ندارم و خديجه با ما قرابت دارد و مال بسيار دارد و هر سال جماعتى را با غلامان خود به تجارت مى فرستد، و آيا مى خواهى كه مايه اى از براى تو بگيرم كه به تجارت بروى و حق تعالى تو را منفعتى كرامت فرمايد؟ حضرت فرمود: بلى.

پس ابو طالب به نزد خديجه رفت و گفت: محمد مى خواهد به مال تو به تجارت رود.

____________________

1-كشف الغمه 2/130-131.

2- كشف الغمه 2/133؛ سيره ابن هشام 1/240.

3- مناقب ابن شهر آشوب 1/67؛ العدد القويه 142.


خديجه گفت: بسيار خوب است، و شاد شد و به غلام خود گفت كه: تو با مالى كه در دست توست از محمد است و بايد كه در خدمت او بروى و از فرمان او بيرون نروى؛ پس حضرت با ((ميسره)) روانه سفر شام شدند.

و به روايت ديگر: خزيمه بن حكيم كه با خديجه قرابتى داشت او نيز در خدمت آن حضرت بود و در آن سفر محبت عظيمى از آن جانب در دل او قرار گرفت، و چون به ميان راه رسيدند دو شتر خديجه خوابيدند و ميسره متحير ماند كه بار آنها بر زمين خواهد ماند، پس به خدمت آن حضرت شتافت و حقيقت حال را عرض كرد، پس آن حضرت به نزد شتران آمد و دست مبارك را بر پاهاى آنها ماليد پس برجستند و پيش از شتران ديگر روانه شدند، چون خزيمه اين حال را مشاهده نمود محبت و اعتقادش نسبت به آن حضرت مضاعف گرديد و زياده از سابق در خدمت آن حضرت اهتمام مى نمود، و چون به نزديك شام رسيدند به نزديك دير راهبى فرود آمدند و آن حضرت در زير درختى نزول اجلال فرمود و ساير اهل قافله متفرق شدند و آن درخت سالها بود كه خشك شده و پوسيده بود در همان ساعت سبز شد و شاخ و برگ بر آورد و ميوه ها از او ريخته شد و در اطراف درخت همه گياه روئيد، و چون راهب آن حال را مشاهده نمود به سرعت از صومعه به زير آمد و به خدمت آن حضرت شتافت و كتابى در دست داشت و گاهى در كتاب نظر مى كرد و گاهى مشاهده جمال آن حضرت مى نمود و مى گفت: اوست اوست بحق آن خداوندى كه انجيل را فرستاده است. چون خزيمه اين سخن را از راهب شنيد ترسيد كه مبادا اراده ضررى نسبت به آن جناب داشته باشد شمشير خود را از غلاف كشيد و فرياد كرد كه: اى آل غالب! پس اهل قافله از هر جانب دويدند و راهب بسوى صومعه خود گريخت و در را بست و از بالاى صومعه خود مشرف شد و گفت: اى قوم! به چه سبب همه متفق گرديديد در آزار من؟! سوگند ياد مى كنم بخداوندى كه آسمان را بى ستون برپا داشته است كه قافله اى در اين مكان فرود نيامده است بسوى من كه محبوتر از شما باشد، و در اين كتاب كه در دست دارم نوشته است كه اين جوان كه در زير درخت نشسته است رسول پروردگار عالميان


است و مبعوث خواهد گرديد با شمشير برهنه و بسيارى از كافران را به خاك هلاك خواهند افكند و او خاتم پيغمبران است، هر كه او را اطاعت كند نجات يابد و هر كه فرمان او نبرد گمراه گردد. پس به خزيمه گفت كه: تو از قوم اوئى؟

گفت: نه، وليكن من خدمتكار اويم؛ و آنچه از معجزات آن حضرت در آن راه مشاهده نموده بود به راهب نقل كرد.

راهب گفت: اى مرد! او پيغمبر آخر الزمان است و رازى به تو مى سپارم پنهان دار، من در اين كتاب خوانده ام كه او غالب خواهد گرديد بر بلاد و نصرت خواهد يافت بر عباد و هيچ علم او از جنگ گاه بر نخواهد گشت و او را دشمن بسيار است و بيشتر دشمنان او از يهود خواهند بود، پس حذر كن از ايشان بر او.

پس چون به شام رفتند در آن تجارت ربح بسيار بهم رسيد، و چون برگشتند و نزديك به مكه رسيدند ميسره گفت: اى ستوده خصال! از تو معجزات بسيار در آن سفر مشاهده كرديم به هر سنگ و درختى كه گذشتيم بر تو سلام كردند و گفتند: السلام عليك يا رسول الله و عقبات در اين راه بود كه در ساير اوقات به چندين روز طى مى كرديم در اين سفر از بركت تو همه را در يك شب طى كرديم و ربحى كه در اين سفر كرديم در مدت چهل سال براى ما ميسر نشده بود، پس مصلحت چنان مى دانم كه پيشتر تشريف ببرى و خديجه را به سودمندى اين سفر بشارت دهى كه او شاد گردد.

پس چون حضرت بر اهل قافله سبقت گرفته متوجه منزل خديجه گرديد، در آن وقت خديجه با بعضى از زنان در غرفه خانه خود نشسته بود كه به راه مشرف بود، ناگاه نظرش به سواره اى افتاد كه از دور مى آيد و ابرى بر سر او سايه كرده با او بسرعت مى آيد و ملكى از جانب راست او و ملك ديگر از جانب چپ او بر روى هوا مى آيند و هر يك شمشير برهنه در دست دارند و از ابر قنديلى از زبرجد بر بالاى سر او آويخته و بر دور ابر قبه اى از ياقوت بر روى هوا مى آيد؛ خديجه از مشاهده اين احوال متحير شد و گفت: خداوندا! چنين كن كه اين مقرب درگاه تو به كاشانه محقر من درآيد.


چون آن حضرت نزديك رسيد و دانست كه محمد است و بسوى خانه او مى آيد پاى برهنه بر سر راه آن حضرت دويد و پاى مباركش را بوسيد و حضرت او را بشارتها داد.

خديجه گفت: اى بزرگوار! ميسره چرا در ركاب تو نيست؟

فرمود كه: از عقب مى آيد. خديجه گفت: اى سيد حرم و بطحا! برگرد و با ميسره بيا؛ و مقصود خديجه آن بود كه بار ديگر آنچه ديده بود به عين اليقين مشاهده نمايد.

چون آن جناب برگشت سحاب نيز برگشت و باز در مراجعت با حضرت معاودت نمود و يقين خديجه به جلالت آن حضرت زياده شد، و چون ميسره داخل شد گفت: اى خاتون! در اين سفر چندان غرايب احوال از آن معدن فضل و كمال مشاهده كرده ام كه در چندين سال بيان نمى توانم نمود؛ هر طعام اندكى كه نزد او حاضر كردم و دست مبارك خود را بر آن گذاشت گروه بسيار از آن سير شدند و طعام كم نشد، و هرگاه هوا گرم شد دو ملك او را سايه كردند، و به هر درخت و سنگى كه گذشت بر او به رسالت سلام كردند؛ و قصه رهبانان و غير آنها را بيان كرد، پس خديجه براى مزيد اطمينان طبقى از رطب براى آن كريم النسب طلبيد و جمعى از مردان را طلب نمود و با آن حضرت شريك گردانيد و همه سير شدند و از رطب چيزى كم نشد، پس ميسره و فرزندانش را آزاد گردانيد براى آن بشارت و ده هزار درهم به او عطا فرمود و گفت: يا محمد! برو و عمت ابو طالب را بگو كه مرا از عم من عمرو بن اسد خواستگارى نمايد براى تو؛ و به نزد عم خود فرستاد كه: مرا به محمد تزويج نما(1) - و بعضى گفته اند كه از پدرش خويلد بن اسد خواستگارى كردند(2) ، و اشهر آن است كه در آن وقت خويلد فوت شده بود و از عمش خواستگارى كردند(3) - و در آن وقت از عمر شريف آن حضرت بيست و پنج سال گذشته و از عمر خديجه چهل سال گذشته بود - و مروى است كه در آن وقت عمر خديجه بيست و هشت سال بود -

____________________

1-رجوع شود به خرايج 1/139-140 و مناقب ابن شهر آشوب 1/67 و العدد القويه 142-143.

2- مناقب شهر آشوب 1/68-69؛ الانوار 314؛ العدد القويه 143.

3- رجوع شود به كشف الغمه 2/135 و تاريخ طبرى 1/522.


و مشهور آن است كه چون خديجه به عالم بقا ارتحال نمود شصت و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و او را در حجون مكه دفن كردند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دست مبارك خود او را دفن كرد، و وفات خديجه بعد از بيرون آمدن از شعب ابى طالب بود نزديك به سه سال پيش از هجرت - و گويند كه وفات او سه روز بعد از وفات ابو طالب بود(1) - و فرزندان آن حضرت همه از خديجه بهم رسيدند به غير از ابراهيم كه از ماريه بهم رسيد.(2)

و در كشف الغمه روايت كرده است كه: اول مرتبه خديجه را عتيق بن عايذ مخزومى خواست و از او دخترى بهم رسيد، و بعد از عتيق ابو هاله هند بن زراره تيمى او را نكاح كرد و هند بن هند از او متولد شد، و بعد از او رسول خدا او را به حباله خود در آورد و دوازده اوقيه طلا مهر او گردانيد.(3)

كلينى و غير او به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست كه خديجه دختر خويلد را به عقد خود در آورد، ابو طالب با اهل بيت خود و جمعى از قريش رفتند به نزد ورقه بن نوفل عم خديجه، پس ابتدا كرد ابو طالب به سخن و خطبه اى ادا نمود كه مضمونش اين است: حمد و سپاس خداوندى را سزا است كه پروردگار خانه كعبه است و گردانيده است ما را از زرع ابراهيم و از ذريت اسماعيل و جا داده است ما را در حرم امن و امان و گردانيده است ما را بر ساير مردم حكم كنندگان و مخصوص گردانيده است ما را به خانه خود كه مردم از اطراف جهان قصد آن مى نمايند و حرمى كه ميوه هر جا را بسوى آن مى آورند و بركت داده است بر ما در اين شهرى كه در آن ساكنيم، پس بدانيد كه پسر برادرم محمد بن عبدالله را به هيچيك از قريش نمى سنجند مگر بر او زيادتى مى كند و هيچ مردى را با او قياس نمى توان كرد مگر او عظيم تر است و او را در ميان خلق عديل و نظير نيست، و اگر در مال او كمى هست پس

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 317.

2-كشف الغمه 2/135 و 136.

3-كشف الغمه 2/133 و 135.


مال روزى است متغير و مانند سايه اى است كه بزودى بگردد، و او را به خديجه رغبت هست و خديجه را نيز به او رغبت هست، آمده ايم كه او را از تو خواستگارى نمائيم به رضا و خواهش او و هر مهر كه خواهيد از مال خود مى دهم آنچه در حال خواهيد و آنچه موجل گردانيد، و بپروردگار خانه كعبه سوگند مى خورم كه او را شانى رفيع و منزلتى منيع و بهره اى شامل و رأيى كامل و دينى شايع و زبانى شافع هست.

پس ابو طالبعليه‌السلام ساكت شد و عم خديجه كه از جمله قسيسان و علماى عظيم الشان بود به سخن در آمد، و چون از جواب ابو طالب قاصر بود تواترى در نفس و اضطرابى در سخن او ظاهر شد و نتوانست كه نيك جواب بگويد، چون خديجه آن حال را مشاهده نمود از غايب شوق آن حضرت پرده حيا را اندكى گشود و به زبان فصيح فرمود كه: اى عم من! هر چند توئى اولى به سخن گفتن در اين مقام از من اما اختيار من بيش از من ندارى، تزويج كردم به تو اى محمد نفس خود را و مهر من در مال من است، بفرما عمت را كه ناقه اى براى وليمه زفاف بكشد و هر وقت كه خواهى به نزد زن خود در آى.

پس ابو طالب گفت: اى گروه! گواه باشيد كه او خود را به محمد تزويج كرد و مهر را خود ضامن شد. پس يكى از قريش گفت: چه عجب است كه مهر را زنان براى مردان ضامن شوند؟!

پس ابو طالب در غضب شد و برخاست (و هرگاه آن حضرت به خشم مى آمد جميع قريش از او مى ترسيدند و از سطوت او حذر مى نمودند) پس گفت: اگر شوهران ديگر مثل پسر برادر من باشند زنان به گرانترين قيمتها و بلندترين مهرها ايشان را طلب خواهند كرد، و اگر مانند شما باشند مهر گران از ايشان خواهند طلبيد. پس ابو طالب شترى نحر كرد در شب زفاف آن در صدف انبياء و صدف گوهر خيره النساء منعقد گرديد، پس شخصى از قريش كه او را عبدالله بن غنم مى گفتند شعرى چند ادا نمود كه حاصل مضمونش اين است: ((گوارا باد تو را اى خديجه كه هماى سعادت نشان تو بسوى كنگره عرش عزت و شرف پرواز نمود و جفت بهترين اولين و آخرين گرديدى، و در جهان مثل محمد كجا نشان توان يافت؟ اوست كه بشارت داده اند به پيغمبرى او


موسى و عيسى، بزودى اثر بشارت ايشان ظاهر خواهد گرديد و سالها است كه خوانندگان و نويسندگان كتابهاى آسمانى اقرار كرده اند كه اوست رسول بطحا و هدايت كننده اهل ارض و سما.(1)

و در روايت ديگر وارد شده است كه: چون ابو طالب خطبه را تمام كرد پيش از آنكه عمر و بن اسد عم او جواب بگويد، ورقه بن نوفل گفت: حمد مى كنم خداوندى را كه ما را چنان گردانيده است كه گفتى و فضيلت داده است بر آنها كه شمردى، پس مائيم بزرگان و پيشوايان عرب و بر شما مسلم است آنچه ذكر كرديم از كرامتها و شرافتها و ما رغبت داريم كه رشته عزت خود را به حبل شرف و رفعت شما پيوند كنيم، پس گواه باشيد اى گروه قريش كه من تزويج كردم خديجه دختر خويلد را به محمد بن عبدالله بر چهار صد اشرفى مهر.

و چون ورقه ساكت شد ابو طالب گفت: مى خواهم عمش نيز سخن بگويد، پس عمرو نيز صيغه را اعاده نمود، قريش همه گواه شدند و كنيزان خديجه دف زدند و به شادى به رقص آمدند و در همان روز ابو طالب شترى كشت و وليمه كرد و زفاف نمود.(2)

ابن بابويه رحمه الله روايت كرده است كه: اول فرزندى كه خديجه از آن حضرت حامله شد عبدالله بود.(3)

در حديث معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: چون قاسم فرزند حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عالم قدس رحلت نمود - و به روايت ديگر: چون طاهر رحلت نمود(4) - روزى آن حضرت به نزد خديجه آمد و او را گريان ديد فرمود: اى خديجه! چرا گريه مى كنى؟

گفت: يا رسول الله! شيرى از پستانم جارى شد و فرزند خود را به خاطر آوردم و از

____________________

1-كافى 5/374. و نيز رجوع شود به من لا يحضره الفقيه 3/397 و مكارم الاخلاق 205.

2- بحار الانوار 16/19 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.

3- اعلام الورى 140.

4- مشكاه الانوار 30.


مفارقت او گريستم.

حضرت فرمود كه: اى خديجه! گريه مكن، آيا راضى نيستى چون به در بهشت رسى او در آنجا ايستاده باشد و دست تو را بگيرد و در نيكوترين منازل جنان تو را ساكن گرداند؟

خديجه پرسيد كه: آيا اين ثواب براى هر مومن كه فرزند او مرده باشد هست؟

حضرت فرمود كه: خدا كريمتر است از آنكه از بنده ميوه دل او را بگيرد و او صبر كند از براى خدا و حمد الهى بجا آورد و خدا او را عذاب كند.(1)

و صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه: روزى خديجه رضى الله عنها با بعضى از زنان خدمتكار در غرفه خانه خود نشسته بودند و عالمى از علماى يهود نزد او بود، ناگاه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از زير غرفه او گذشت، آن عالم گفت: الحال جوانى از پيش خانه تو گذشت آيا تواند بود كه او را تكليف نماى كه به اين غرفه در آيد؟

پس خديجه يكى از كنيزان خود را فرستاد و آن حضرت را تكليف نمود، چون تشريف آورد آن عالم گفت: تواند بود كه كتف خود را بگشائى كه من در او نظر كنم؟

حضرت اجابت او نمود، چون نظرش بر مهر نبوت افتاد گفت: والله كه اين مهر پيغمبرى است.

خديجه گفت: اگر عمش حاضر بود كى مى گذاشت كه تو بر بدن او نظر كنى و بدرستى كه عموهاى او بسيار حذر مى فرمايند او را از علماى يهودان.

عالم گفت: كى را ياراى آن هست كه آسيبى به او برساند، بحق كليم سوگند مى خورم كه اوست پيغمبر آخر الزمان.

و چون آن حضرت از غرفه بيرون آمد محبت آن حضرت در سويداى قلب خديجه قرار گرفت و خديجه ملكه مكه بود و اموال و مواشى به حسان داشت، پس خديجه گفت: اى عالم! چه دانستى كه محمد پيغمبر است؟

____________________

1-كافى 3/218؛ وسائل الشيعه 243-244.


گفت: صفات او را در تورات خوانده ام كه اوست خاتم پيغمبران و خوانده ام كه مادر و پدرش در طفوليت او خواهند مرد و جد او و عم او او را كفالت و محافظت خواهند نمود و زنى از قريش را خواهد خواست كه بزرگ قومش باشد و در ميان عشيره خود امير و صاحب تدبير باشد - و به دست خود اشاره كرد بسوى خديجه - و گفت: اين سخن را از من نگاه دار اى خديجه؛ و شعرى چند مشتمل بر جلالت آن حضرت و تحقيق اين مواصلت با سعادت ادا نمود، پس محبت خديجه نسبت به آن حضرت مضاعف شد و از ياران خود مخفى داشت، و چون آن عالم از پيش خديجه برخاست گفت: سعى كن كه محمد از دست تو بدر نرود كه مزاوجت او مورث سعادت دنيا و آخرت است.(1) و خديجه را عمى بود كه او را ورقه مى گفتند و در غايب علم و دانش بود و كتابهاى آسمانى را خوانده بود و صفات پيغمبر آخر الزمان را در كتب ديده بود و خوانده بود كه او زنى از قريش را تزويج نمايد كه بزرگ قوم خود باشد و مال بسيارى براى آن حضرت خرج كند و در جميع امور ساعد و معاون او باشد، و ورقه اميد داشت كه آن زن خديجه باشد به سبب وفور مال و شرف او، و مكرر مى گفت به خديجه كه: با شخصى وصلت خواهى كرد كه از جميع اهل زمين و آسمان اشرف باشد؛ و خديجه در هر ناحيه اى غلامان و حيوانات بى پايان داشت تا آنكه بعضى گفته اند كه كه زياده از هشتاد هزار شتر داشت كه او متفرق بود در هر مكان، و در هر ناحيه اى ملازمان و وكلاى او به تجارت مشغول بودند مانند مصر و شام و حبشه و غير آنها.

و ابو طالب پير و ضعيف شده بود و از جهت محافظت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ترك سفر كرده بود، روزى حضرت رسول به نزد ابو طالب رفت و او را غمگين يافت فرمود كه: اى عم! سبب اندوه شما چيست؟ ابو طالب گفت: اى فرزند برادر! سببش آن است كه مالى ندارم و زمانه بر ما بسيار تنگ شده است، پير شده ام و تنگدست شده ام و وفاتم نزديك شده است و آرزو دارم كه تو را

____________________

1-الانوار 224-226.


زنى بوده باشد كه من به آن شاد گردم و ضروريات آن مرا ميسر نيست.

حضرت فرمود كه: اى عم! شما را در اين باب چه تدبير به خاطر رسيده است؟

ابو طالب گفت: اى فرزند برادر! خديجه دختر خويلد مال بسيار دارد و اكثر اهل مكه از مال او منتفع شده اند، آيا راضى هستى كه از براى تو مالى بگيرم كه به تجارت بروى شايد خدا نفعى كرامت فرمايد كه مطالب و آرزوهاى من به آن ميسر گردد؟

حضرت فرمود كه: بسيار خوب است، برخيز و آنچه صلاح مى دانى چنان كن.

پس ابو طالب با برادران خود به خانه خديجه رفتند و او خانه اى داشت و در نهايت وسعت و بر بامش قبه اى از حرير سبز زده بودند منقش به انواع صورتها و نقشها و به طنابهاى ابريشم بر ميخهاى فولاد بسته بودند، و پيشتر دو شوهر كرده بود: يكى عمرو كندى و ديگرى عتيق بن عايذ و بعد از فوت ايشان عقبه بن ابى معيط وصلت بن ابى يهاب او را خواستگارى كردند و هر يك چهار صد غلام و كنيز داشتند و ابو جهل و ابو سفيان نيز او را خواستگارى كردند و خديجه همه را مجاب گردانيد و دلش بسوى حضرت رسول مايل بود زيرا كه از راهبانان و كاهنان اوصاف آن حضرت را بسيار شنيده بود و معجزات بسيار كه قريش از آن حضرت ديده بودند بر او ظاهر گرديده بود، پس عم خود ورقه بن نوفل را طلبيد و گفت: اى عم! مى خواهم شوهر بكنم و مردم بسيار مرا طلب مى كنند و دل من هيچيك را قبول نمى كند. ورقه گفت: اى خديجه! مى خواهى حديث غريب و امر عجيبى براى تو روايت كنم؟! نزد من كتابى هست كه در آن طلسمها و عزيمتها هست، من عزيمتى مى خوانم بر آبى و غسل مى كنى به آن آب و من دعائى مى نويسم از انجيل و زبور و در زير سر بگذارد و تكيه كن، چون به خواب مى روى البته آن كه شوهر تو خواهد بود او را در خواب خواهى ديد. چون خديجه به فرموده او عمل نمود و به خواب رفت در خواب ديد كه مردى به نزد او آمد نه بلند نه كوتاه و گشاده چشم و نازك ابرو و سياه چشم و لبهاى او سرخ و خدهاى او به رنگ گل و در نهايت ملاحت و نور و صباحت و ابر بر او سايه افكنده و در ميان دو كتفش علامتى بود و بر اسبى از نور سوار بود و لجام آن اسب از طلا بود و زينتش مرصع بود به


الوان جواهر گرانبها، و روى آن اسب به روى آدميان شبيه بود و پاهايش مانند پاهاى گاو بود و گامش به قدر مد بصر بود و آن سواره از خانه ابو طالب بيرون آمد؛ چون خديجه او را ديد او را در بر گرفت و در دامن خود نشانيد.

چون از خواب بيدار شد در باقى شب او را خواب نبرد و صبح به خانه عم خود رفت و خواب خود را نقل كرد.

ورقه گفت: اى خديجه! اگر خواب تو راست است سعادتمند و رستگار خواهى بود، آن كه تو در خواب ديده اى بر سر اوست تاج كرامت و شفيع گناهكاران است در روز قيامت و بزرگ عرب و عجم است در دنيا و آخرت، او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است.

چون خديجه اين سخنان را شنيد آتش محبت آن حضرت در سينه اش مشتعل گرديد و به خانه خود مراجعت نمود و در خلوتى نشست و از مفارقت آن حضرت مى گريست و اشعار شورانگيز انشاء مى نمود و راز خود را به كسى اظهار نمى توانست كرد؛ در اين انديشه بود ناگاه صداى در خانه شنيد و از آن صداى آشنا اميدوار گرديد، ناگاه جاريه او آمد و گفت: اى سيده من! اينك بزرگواران عرب يعنى فرزندان عبدالمطلب به در خانه آمده اند.

خديجه از استماع اين نامهاى آشنا از صبر و قرار بيگانه شد و گفت: در را بگشا و ميسره را بگو كه فرشهاى زيبا براى ايشان مرتب گرداند و هر يك را در مرتبه خود بنشاند و انواع فواكه و اطعمه براى ايشان حاضر سازد؛ و خود در پس پرده حجاب نشست، و چون ايشان طعام تناول نمودند و با او آغاز مكالمه نمودند از پس پرده به كلام لطيف و سخنان ظريف ايشان را جواب گفت كه: اى بزرگواران مكه و حرم! از انوار قدوم خود كلبه مرا رشك گلستان ارم كرده ايد، هر حاجت كه داريد به بر آورده است.

ابو طالبعليه‌السلام گفت: براى حاجتى آمده ايم كه نفعش به تو عايد مى گردد و بركتش بر تو مى افزايد، براى پسر برادر خود محمد آمده ايم؛ چون خديجه آن نام دلگشا را شنيد دل از دست داد و بيتابانه گفت: او كجا است كه من حاجت او را از لبهاى غمزداى او بشنوم و هر


حاجت كه داشته باشد به جان قبول نمايم؟

پس عباس گفت كه: من مى روم و آن جناب را بزودى حاضر مى گردانم.

و عباس به ابطح آمد و آن حضرت را نديده و به هر سو به طلب آن حضرت مى دويد تا آنكه به كوه حرا بر آمد ديد كه آن برگزيده خدا در آنجا خوابيده است در خوابگاه ابراهيمعليه‌السلام و رداى مبارك بر خود پيچيده و اژدهاى عظيمى بر بالينش خوابيده و برگ گلى در دهان گرفته است و آن حضرت را باد مى زند.

عباس گفت كه: چون مار را ديدم بر آن حضرت ترسيدم و شمشير كشيدم و بر آن حمله كردم، پس مار متوجه من شد، و من فرياد كردم كه: اى پسر بردار!مرا درياب.

پس آن جناب چشم گشود - و اژدها ناپيدا شد - و فرمود كه: براى چه چيز شمشير كشيده اى؟

گفتم: اژدهائى نزد تو ديدم و بر تو ترسيدم و شمشير كشيده بر او حمله كردم و چون بر من غالب آمد به تو استغاثه كردم و چون ديده مبارك گشودى ناپيدا شد.

پس حضرت تبسم نمود و فرمود كه: آن اژدها نيست وليكن ملكى است از ملائكه كه حق تعالى براى حراست من مى فرستد و مكرر او را ديده ام و با او سخن گفته ام و او با من گفته است كه: من ملكى از ملائكه پروردگارم مرا موكل گردانيده است كه تو را حراست نمايم از كيد دشمنان در شب و روز. عباس گفت: اى پسر برادر! كسى نيست كه انكار فضل تو تواند كرد و اينها از تو غريب نيست، اكنون بيا برويم به منزل خديجه كه مى خواهد تو را بر اموال خود امين گرداند كه به هر ناحيه كه خواهى به تجارت روى.

فرمود: مى خواهم به جانب شام روم.

عباس گفت: اختيار با توست.

و چون متوجه منزل خديجه گرديدند نور ساطع آن حضرت به خانه خديجه سبقت گرفت و خيمه را روشن كرد، خديجه به ميسره اعتراض كرد كه: چرا رخنه هاى خيمه را مسدود نكرده اى كه آفتاب داخل قبه شده است؟


ميسره ملاحظه كرد و گفت: اى خاتون! رخنه اى در قبه نيست و نمى دانم سبب اين روشنى چيست.

چون از خيمه بيرون آمد ديد كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با عباس مى آيد و نورى روشنتر از خورشيد از جبين انورش مى تابد، بسوى خديجه شتافت و او را بشارت داد كه: اين نور خورشيد رسالت است كه كلبه ما را روشن ساخته است؛ و چون داخل شد اعمام كرامش به استقبال او شتافتند و آن خورشيد انور را مانند ماه در ميان ستارگان در صدر مجلس جا دادند و خديجه طعام فرستاد و تناول نمودند، پس خديجه در پس پرده آمد گفت: اى سيد من! كلبه تاريك مرا به نور جمال خود منور گردانيدى و وحشتها را به مؤ انست خود مبدل ساختى، آيا مى خواهى كه امين باشى بر اموال من و به هر سو خواهى حركت فرمائى؟

فرمود: بلى، راضى شدم و مى خواهم به جانب شام سفر نمايم.

خديجه گفت: اختيار دارى و آنچه مى كنى در مال من راضيم و از براى تو در اين سفر صد اوقيه نقره و دو خروار بار و دو شتر مقرر گردانيدم، آيا راضى هستى؟ ابو طالبعليه‌السلام گفت: او راضى شد و ما راضى شديم، و اى خديجه! تو محتاج هستى به چنين امينى كه جميع عرب بر امانت و صيانت و تقوى و ديانت او متفقند.

خديجه گفت: اى سيد من! آيا مى توانى شتر را بار كنى؟

فرمود: بلى.

خديجه گفت: اى ميسره! شترى حاضر كن كه من مشاهده نمايم كه اين بزرگوار چگونه بار مى بندد. پس ميسره بيرون رفت و شترى بسيار تنومند چموشى جهت امتحان آورد كه هيچيك از راعيان را تاب مقاومت آن نبود، و چون نزديك آوردند كفى از دهان خود بيرون آورده بود و ديده هايش سرخ شده بود و صداى مهيبى از او ظاهر مى شد.

عباس گفت: اى ميسره! شترى از اين نرمتر نيافتى كه پسر برادرم را به آن امتحان نمائى؟!

حضرت فرمود: اى عم بگذار تا او را نزديك آورد.


چون آن بعير نزديك آن رسول بشير رسيد زانو بر زمين سائيد و روى خود را بر پاهاى آن سرور ماليد، و چون حضرت دست مبارك بر پشت آن گذاشت به زبان فصيح گفت: كيست مثل من كه سيد پيغمبران دست بر پشت من ماليد؟

پس زنانى كه نزد خديجه حاضر بودند گفتند: نيست اين مگر سحر عظيم كه از اين يتيم صادر شد. خديجه گفت: اينها جادو نيست بلكه آيات بينات و معجزات واضحات است.

پس خديجه چند دست جامه حاضر گردانيد و گفت: اى سيد من! جامه هاى شما براى سفر مناسب نيست و استدعا مى نمايم كه اين جامه ها را بپوشى، وليكن اين جامه هاى زيبا براى قامت رعناى شما دراز است و من كوتاه مى كنم.

حضرت فرمود كه: هر جامه بر قامت من درست مى آيد (و يكى از معجزات آن حضرت آن بود كه هر جامه اى كه مى پوشيد بر قامت با استقامتش درست مى آمد، اگر كوتاه بود دراز مى شد و اگر دراز بود كوتاه مى شد) و آن دو جامه قباطى مصر بود و دو جبه عدنى يمن و دو برد يمنى و يك عمامه عراقى و دو موزه از پوست و عصائى از خيزران.

پس جامه ها را پوشيد و چون ماه شب چهارده از خانه خديجه طالع شد، پس خديجه ناقه صهباى خود را طلبيد كه در مكه به حسن سير مشهور بود و براى سوارى آن حضرت فرستاد و ميسره و ناصح دو غلام خود را طلبيد و گفت: بدانيد كه اين مردى را كه من امين اموال خود گردانيده ام پادشاه قريش و سيد اهل حرم است و دست كسى بر بالاى دست او نيست، هر چه در مال من كند مختار است و شما را نيست كه در هيچ باب با او معارضه نمائيد، و بايد كه از روى لطف و ادب با او سخن بگوئيد و آواز شما بر آواز او بلندتر نشود. پس ميسره گفت: والله سالها است كه محبت محمد در دل من جا كرده است و در اين وقت مضاعف گرديد براى آنكه تو او را دوست داشتى. پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خديجه را وداع نموده متوجه سفر شام شد و ميسره و ناصح در ركاب همايونش روان شدند و اهل مكه همگى در ابطح جمع شده بودند كه آن حضرت را وداع كنند، چون به ابطح رسيد و نور خورشيد جمالش بر كوه و دشت تابيد جميع


اشراف و نساء و رجال از حسن و جمال او متعجب شدند، دوستان شاد گرديدند و دشمنان در آتش حسد سوختند، و عباس شعرى چند در مدح آن حضرت ادا نمود.

و چون حضرت ديد كه اموال خديجه بر زمين افتاده و هنوز بار نشده است به غلامان خطاب فرمود كه: چرا بارها بر شتران نبسته ايد؟

گفتند: اى سيد عالم! عدد ما كم است و مال بسيار است.

پس آن معدن فتوت و كرم بر ايشان رحم نموده پا از راحله گردانيده فرود آمد و دامن بر كمر زده شتران را به زير بار مى كشيد و به قوت يداللهى به يك طرفه العين بار هر شترى را محكم مى بست و هر اشاره كه شتران را مى كرد به امر الهى قبول مى كردند و رو بر پاى مباركش مى ماليدند.

چون آفتاب گرم شد و عرق مانند شبنم صبحگاه از چهره گلگون آن گلدسته بوستان قرب اله فرو مى ريخت دلهاى حاضران همه از مشاهده آن حال در تاب شد و عباس خواست كه سر سايه اى براى آن حضرت تعبيه نمايد، ناگاه ساكنان صوامع ملكوت به خروش آمدند و درياى غيرت سبحانى به جوش آمد و ندا رسيد به حضرت جبرئيل كه: برو بسوى رضوان خزينه دار بهشت و بگو: بيرون آور آن ابر را كه براى حبيب خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را خلق نمايم به دو هزار سال و ببر و بر سر آن سرور بگشا كه گرمى آفتاب به او ضرر نرساند.

چون نظر حاضران بر آن ابر رحمت يزدان افتاد ديده هاى ايشان از حيرت بازماند و عباس گفت كه: اين بنده نزد پروردگار خود از آن گراميتر است كه احتياج به چتر من داشته باشد، پس روانه شدند و چون به جحقه الوداع رسيدند مطعم بن عدى گفت: اى گروه! شما به سفرى مى رويد كه بيابانها و دره هاى مخوف دارد بايد كه يكى از اشراف خود را مقدم گردانيد كه همگى بر راى او اعتماد كنيد و نزاعى در ميان شما نباشد، همه تحسين او كردند پس بنى مخزوم گفتند: ما ابو جهل را بر خود مقدم مى داريم؛ و بنو عدى گفتند: ما مطعم را پيشواى خود مى گردانيم؛ و بنو النضير گفتند: ما نضر بن حارث را سر كرده خود مى گردانيم؛ و بنو زهره گفتند: ما احيحه بن الجلاح را بر خود امير مى گردانيم؛ و بنولوى


گفتند: ما ابو سفيان را پيشرو خود مى گردانيم؛ و ميسره گفت: ما هيچكس را بغير از محمد بن عبدالله بر خود مقدم نمى داريم؛ و بنو هاشم نيز چنين گفتند.

پس ابو جهل گفت كه: اگر چنين مى كنيد اين شمشير را بر شكم خود مى گذارم كه از پشتم بيرون رود.

پس حمزه شمشير خود را كشيد و گفت: اى خبيث ترين رجال و صاحب بدترين افعال! تو اكنون دعواى رياست مى كنى! والله كه من نمى خواهم مگر آنكه خدا دستها و پاهاى تو را قطع كند و ديده هاى تو را كور كند، ما را از كشتن خود مى ترسانى؟!

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى عم! شمشير خود را در غلاف كن و منازعه و خلاف را ترك كن و استفتاح سفر را به فتنه و فساد مكن، بگذاريد اول روز آنها بروند و آخر روز ما برويم و به هر حال قريش مقدمند.

چون چند منزلل به اين نحو رفتند به واديى رسيدند كه آن را ((وادى الامواه)) مى گفتند زيرا كه آن محل اجتماع سيلها بود، نگاه ابرى در هوا پيدا شد پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: من در اين وادى از سيل مى ترسم و بهتر آن مى دانم كه در دامن كوه قرار گيريم.

عباس گفت: اى پسر برادر! آنچه راى شريف تو اقتضا مى نمايد ما به آن عمل مى كنيم.

پس حضرت فرمود كه در ميان قافله ندا كردند كه اهل قافله بارهاى خود را به جانب كوه كشند، و همگى اطاعت كردند به غير يك كسى از بنى جمح كه او را مصعب مى گفتند و مال بسيار داشت كه او از جاى خود حركت نكرد و گفت: اى گروه! چه بسيار ضعيف است دلهاى شما! مى گريزيد از چيزى كه اثرى از آن ظاهر نشده است؟! و در اين سخن بود كه باران آسمان ريخت و تا او حركت مى كرد سيلاب او را با اموالش به آتش عذاب الهى برد، و ساير مردم به بركت آن حضرت سالم ماندند و چهار روز در آن مكان توقف نمودند و هر روز سيل زياده مى شد.

پس ميسره گفت: اى سيد من! اين سيلها تا يك ماه قطع نخواهد شد و كسى از اين آب عبور نمى توان كرد و در اين مقام بسيار ماندن مصلحت نيست، اصلح آن است كه بسوى مكه مراجعت كنيم.


حضرت او را جوابى نفرمود و به خواب رفت، پس در خواب ديد كه ملكى به او گفت: اى محمد! محزون مباش و چون فردا شود امر كن قوم خود را كه بار كنند و در كنار وادى بايست چون بينى كه مرغ سفيدى پيدا شود و به بال خود خطى بر روى آب بكشد به دولت و اقبال به روى آن آب از پى آن نشان بال روان شو و بگو: بسم الله و بالله، و اصحاب خود را امر كن كه ايشان نيز اين كلمه را بگويند پس هر كه بگويد سالم بگذرد و هر كه نگويد غرق شود.

پس آن حضرت از خواب برخاست شاد و مسرور و امر فرمود ميسره را ندا كند كه مردم بار كنند، و ميسره بارهاى خود را بر شتران بست و مردم به ميسره گفتند كه: ما چگونه از اين آب عبور خواهيم كرد و اين آبى است كه با كشتى عبور از آن مشكل است؟!

ميسره گفت: من مخالفت محمد نمى كنم، شما خود اختيار داريد.

پس آن حضرت بر كنار وادى ايستاد ناگاه مرغ سفيدى پيدا شد و از قله پرواز كرد و به بال همايون فال خود خط سفيدى بر روى آب كشيد كه نشانش بر روى آب پيدا بود، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: بسم الله و بالله و از عقب من بيائيد و هر كه اين كلمه را بگويد نجات يابد و هر كه نگويد هلاك شود، پس همه اين كلمه را گفتند و روان شدند و سالم بيرون آمدند به غير دو كس يكى از بنى جمح و ديگرى از بنى عدى پس آن دو تا نيز روان شدند، يكى بسم الله گفت و نجات يافت و ديگرى بسم اللات و العزى گفت و غرق شد.

پس ابو جهل گفت كه: اين سحرى بود عظيم؛ و ديگران گفتند كه: اين سحر نيست وليكن محمد گراميترين خلق است نزد پروردگار خود؛ پس حسد ابو جهل زياد شد و در اثناى راه ابوجهل به چاهى رسيد و به اصحاب خود گفت كه: مشكهاى خود را پر آب كنيد و پنهان كنيد تا آنكه چاه انباشته كنيم و چون قافله بنى هاشم به اينجا برسند و آب نباشد از تشنگى هلاك شوند و سينه من از غم محمد آسايش يابد زيرا كه مى دانم اگر او از اين سفر سالم به مكه برگردد بر ما تفوق بسيار خواهد خواست و مرا تاب آن نيست.

پس چون مشكها را پر كردند و چاه را انباشته كردند خود با اصحاب خود روانه شد و


به يكى از غلامان خود مشك آبى داد و گفت: در پشت اين كوه پنهان شو و چون محمد و اصحابش به اينجا برسند و از تشنگى هلاك شوند براى من بشارت بياور تا تو را آزاد نمايم و آنچه خواهى به تو عطا نمايم.

پس چون اصحاب آن حضرت بر سر چاه رسيدند و چاه را انباشته يافتند از حيات خود نااميد شدند و به خدمت آن حضرت شتافتند و واقعه را عرض كردند، حضرت دست بسوى آسمان به دعا برداشت ناگاه از زير قدمهاى مباركش چشمه آب شيرين صافى جارى شد كه همه آشاميدند و چهار پايان را سيراب كردند و مشكها را پر نمودند و روانه شدند؛ و غلام مبادرت نمود بسوى ابو جهل و آن ملعون چون غلام را ديد پرسيد: اى فلاح چه خبر دارى؟

غلام گفت: والله رستگارى نمى يابد هر كه با محمد دشمنى مى كند؛ و حقيقت واقعه را نقل كرد.

ابو جهل خشمناك شده آن غلام را دشنام داد، و رفتند تا به واديى از واديهاى شام رسيدند كه آن را ((ذبيان)) مى گفتند و درخت بسيارى در آن وادى بود ناگاه اژدهاى عظيمى از آن جنگل بيرون آمد به بزرگى درخت خرما و دهان را گشود و صداى موحشى از او ظاهر شد و از چشمهايش آتش مى باريد، پس شتر ابو جهل رم كرد آن ملعون را انداخت و استخوانهاى پهلويش شكست و مدهوش شد، چون به هوش باز آمد به غلامان خود گفت: به كنارى فرود آئيد كه چون قافله محمد به اينجا برسد شتر آن حضرت رم كند و او را هلاك كند.

چون در آنجا فرود آمدند و قافله حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ايشان رسيد حضرت فرمود كه: اى پسر هشام! چرا فرود آمده ايد؟ اين جاى فرود آمدن نيست!

ابو جهل گفت: اى محمد! من شرم كردم از مقدم شدن بر تو و تو سيد عربى، پس خواستم كه تو مقدم باشى بفرما تا ما از عقب تو بيائيم، لعنت خدا بر كسى كه بر تو تقدم جويد.

پس عباس شاد شد و خواست كه پيش رود، حضرت فرمود كه: اى عم! باش كه مقدم


داشتن ايشان نيست ما را مگر براى مكرى كه تدبير كرده اند.

پس حضرت در پيش قافله روان شد و چون داخل دره شدند اژدها پيدا شد و ناقه حضرت خواست كه رم كند حضرت بر او صدا زد كه: از چه چيز مى ترسى؟ خاتم پيغمبران بر تو سوار است، پس به اژدها خطاب فرمود كه: برگرد از راهى كه آمده اى و متعرض احدى از قافله ما مشو؛ ناگاه اژدها به قدرت الهى به سخن آمده گفت: السلام عليك يا محمد السلام عليك يا احمد؛ حضرت فرمود: السلام على من اتبع الهدى. پس اژدها گفت: يا محمد! من از جانوران زمين نيستم بلكه پادشاهى از پادشاهان جنم و نام من ((هام بن الهيم)) است و ايمان آورده ام بر دست پدرت خليلعليه‌السلام و از او سوال كردم كه مرا شفاعت كند گفت: شفاعت مخصوص يكى از فرزندان من است كه او را محمد مى گويند، و مرا خبر داد كه در اين مكان به خدمت تو خواهم رسيد و بسى انتظار تو در اين مكان كشيده ام، و به خدمت عيسىعليه‌السلام رسيدم در شبى كه او را به آسمان بردند و او وصيت مى كرد حواريان را كه تو را متابعت نمايند و در ملت تو داخل شوند، و اكنون به خدمت تو رسيدم مى خواهم مرا فراموش نكنى از شفاعت خود اى سيد پيغمبران.

حضرت فرمود كه: چنين باشد، اكنون غايب شو و معترض احدى از اهل قافله مشو.

پس اژدها غايب شد و دوستان آن حضرت شاد و حاسدان او در تاب شدند و اعمام كرام آن حضرت هر يك اشعار در مدح آن حضرت خواندند و روانه شدند تا به واديى رسيدند كه گمان آب در آنجا داشتند، و چون آب نيافتند مضطرب شدند پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دستهاى خود را تا مرفق برهنه كرده در ميان ريگ فرو برد و رو به جانب آسمان گردانيد و دعا كرد ناگاه از ميان انگشتان بركت نشانش آب جوشيد و نهرها روان شد به حدى كه عباس گفت: اى پسر برادر! بس است مى ترسم - مالهاى ما غرق شود؛ پس از آن آب تناول نمودند و حيوانات را آب دادند و مشكها را پر كردند، پس حضرت به ميسره گفت كه: اگر اندكى خرما دارى بياور.

چون طبق خرما را به نزديك آن حضرت گذاشت آن حضرت خرما را تناول مى فرمود و هسته آنها را در زمين پنهان مى كرد.


عباس گفت: چرا چنين مى كنى اى فرزند برادر؟

گفت: اى عم! مى خواهم در اينجا نخلستانى به بار آورم.

عباس گفت كه: كى ميوه خواهند آورد؟

فرمود كه: در همين ساعت خواهى ديد آيات بزرگ پروردگار مرا.

پس چون اندكى راهى از آن وادى دور شدند حضرت فرمود: اى عم! برگرد و نخلها را ببين و از براى ما خرما بچين.

چون برگشت ديد كه نخلها سر بسوى آسمان كشيده و خوشه هاى رطب و خرما آويخته است، پس يك شتر از آن خرما بار كرد و به خدمت آن حضرت آورد تا همه اهل قافله خوردند و شكر الهى و ثناى حضرت رسالت پناهى گفتند و ابو جهل مى گفت: اى قوم! مخوريد از آنچه اين جادوگر به عمل مى آورد. پس رفتند تا به گردنگاه ايله رسيدند و در آنجا ديرى بود كه راهب بسيار در آن دير بودند و در ميان ايشان راهبى بود كه از همه داناتر بود كه او را فيلق بن يونان بن عبد الصليب مى گفتند و كنيت او ابى خبير بود و او صفات آن حضرت را از جميع كتب خوانده بود و هرگاه كه تلاوت انجيل مى نمودند و به صفات پيغمبر آخر الزمان مى رسيد مى گريست و مى گفت: اى فرزندان من! كى باشد كه مرا خبر دهيد به آمدن بشير و نذير كه مبعوث گردد از تهامه و متوج به تاج الكرامه و سايه افكند بر او غمامه و شفاعت كند عاصيان را يوم القيامه، پس رهبانان به او مى گفتند كه: خود را از گريه هلاك كردى مگر نزديك است زمان او؟ او مى گفت: بلى والله مى بايد ظاهر شده باشد در بيت الله الحرام و دين او نزد خدا اسلام است كه مرا بشارت خواهند داد كه او از زمين حجاز به اين سرزمين رسيده و ابر بر او سايه افكند است؛ و مكرر ياد آن حضرت مى كرد و مى گريست تا آنكه ديده اش ضعيف شد.

روزى رهبانان از آن دير بسوى راه نظر مى كردند ناگاه ديدند كه قافله اى از دامان صحرا طالع گرديد و در پيش قافله خورشيدى ديدند كه در زير ابر مى خرامد و نور نبوت از جبين او به مرتبه اى ساطع است كه ديده را مى ربايد پس فرياد بر آوردند كه: اى پدر


عقلانى! اينك قافله اى از جانب حجاز پيدا شد.

راهب گفت: اى فرزندان روحانى! بسى قافله از آن سو آمد و من يوسف خود را در آن نيافته ديده خود را در مفارقت او باختم.

گفتند: اى پدر! نورى از اين قافله بسوى آسمان ساطع است.

گفت: گويا وقت آن شده است كه شب تيره مفارقت به صبح صادق مواصلت مبدل گردد، پس رو بسوى آسمان گردانيد و گفت: اى خداوند و سيد و مولاى من! بجاه و منزلت آن محبوبى كه فكرم در باب او پيوسته در تزايد است ديده مرا به من باز ده كه خورشيد جمال او را ببينم؛ هنوز دعايش به اتمام نرسيده بود كه ديده اش روشن شد پس به رهبانان ديگر خطاب كرد كه: دانستيد جاه و منزلت محبوب مرا نزد علام الغيوب؟

پس گفت: اى فرزندان گرامى! اگر آن پيغمبر مبعوث در ميان اين گروه است در زيرا اين درخت فرود خواهد آمد و درخت خشك از بركت او سبز خواهد شد و ميوه خواهد آورد بدرستى كه بسيارى از پيغمبران در زير اين درخت نشسته اند و از زمان حضرت عيسىعليه‌السلام تا حال خشك شده است و اين چاه مدتها است كه آب در آن نديده ام و او از اين چاه آب خواهد آشاميد.

چون اندك زمانى گذشت قافله رسيدند و در دور چاه فرود آمدند و بارها از شتران فرود آمدند، و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيوسته از اهل قافله خلوت اختيار مى كرد و مشغول ذكر خدا مى گرديد به جانب آن درخت ميل فرمود، و چون در زير درخت قرار گرفت در ساعت درخت سبز شد و ميوه آورد، پس بر خاسته بر سر چاه آمد و چون چاه را خشك ديد آب دهان مبارك خود را در آن چاه افكنده در همان ساعت از اطراف چاه چشمه ها جوشيد و چاه پر شد از آب شيرين زلال.

چون راهب آن احوال را مشاهده نمود گفت: اى فرزندان! مطلوب من همين است، بشتابيد و نيكوترين طعامها مهيا كنيد تا مشرف شويم به خدمت سيد بنى هاشم كه اوست سيد انام و از او امان بگيريم از براى جميع رهبانان.

پس ايشان متوجه شدند و طعام نيكوئى مهيا كردند پس گفت: برويد و سر كرده اين


گروه را ببينيد و بگوئيد: پدر ما سلام مى رساند شما را وليمه اى از براى شما مهيا ساخته و التماس مى نمايد كه به طعام او حاضر شويد.

چون آن مرد به زير آمد نظرش بر ابو جهل لعين افتاد و رسالت راهب را به او رساند، ابو جهل ندا كرد در ميان قافله كه: اين راهب براى من طعامى مهيا كرده است همه حاضر شويد در دير او.

گفتند: ما كى را نزد مالهاى خود بگذاريم؟

ابو جهل گفت: محمد را بگذاريد كه او راستگو و امين است.

پس اهل قافله به خدمت آن حضرت رفتند و التماس كردند كه نزد متاع ايشان بنشيند، و ابو جهل پيش افتاد و ايشان از عقب او به جانب صومعه راهب روان شدند، چون داخل صومعه شدند ايشان را اكرام نمود و طعام حاضر كردند و چون ايشان مشغول طعام خوردن شدند راهب كلاه را از سر برداشت و در روهاى ايشان يك يك نظر كرد در هيچ يك صفت پيغمبر آخر الزمان را نديد، پس كلاه خود را انداخت و فرياد بر آورد: واخيبتاه نااميد شدم و به مطلوب خود نرسيدم، پس گفت: اى بزرگان قريش! آيا كسى از شما مانده است كه حاضر نشده باشد؟

ابو جهل گفت: جوان خردسالى هست كه اجير زنى شده است و براى او به تجارت آمده است.

هنوز سخن را تمام نكرده بود كه حمزه برجست و چنان بر دهانش زد كه بر پشت افتاد و گفت: چرا نگفتى كه در ميان قافله مانده است بشير و نذير و سراج منير؟ و او را نگذاشته ايم نزد متاع خود مگر براى راستى و امانت و جلالت و ديانت او و در ميان ما از او بهترى نيست.

پس حمزه متوجه راهب شد و گفت: بنما آن كتاب را كه در دست دارى و خبر ده كه چه چيز در آن كتاب هست تا من عقده تو را بگشايم و او را كه مى طلبى به تو بنمايم.

راهب گفت: اى سيد من! اين سفرى است كه اوصاف پيغمبر آخر الزمان در آن نوشته است و صفت او چنان است كه بسيار بلند نيست و بسيار كوتاه نيست و معتدل القامه


است و در ميان دو كتفش علامتى هست و ابر بر او سايه مى افكند و از زمين تهامه مبعوث خواهد گرديد و شفيع عاصيان خواهد بود در روز قيامت.

عباس گفت: اى راهب! اگر او را ببينى مى شناسى؟

گفت: بلى.

عباس گفت: با من بيا تا در زير درخت صاحب اين صفات را به تو بنمايم.

پس راهب بسرعت تمام روانه شد و به خدمت آن حضرت شتافت، چون نزديك رسيد حضرت او را تعظيم نمود و راهب بر آن حضرت سلام كرد، حضرت فرمود كه: عليك السلام اى عالم رهبانان و اى فليق بن يونان بن عبد الصليب.

راهب گفت: نام مرا چه دانستى و كى تو را خبر داد به اسم پدر و جد من؟!

فرمود: آن كه تو را خبر داده است كه من در آخر الزمان مبعوث خواهم شد.

پس راهب بر قدم آن حضرت افتاد و بوسيد و روى خود را مى ماليد و مى گفت: اى سيد بشر! اميدوارم كه به وليمه حاضر گردى و كرامت مرا زياد گردانى.

حضرت فرمود كه: اين گروه مال خود را به من سپرده اند.

راهب گفت: ضامنم من مال ايشان را كه اگر عقالى از ايشان كم شود شترى به عوض بدهم.

پس آن جناب با او روانه دير شدند و آن دير دو درگاه داشت يكى بزرگ و ديگرى كوچك، و در پيش درگاه كوچك كليسائى ساخته بودند و در آنجا صورتها نصب كرده بودند، و درگاه را براى آن كوچك كرده بودند كه هر كه از آن درگاه داخل شود منحنى شود و به ضرورت تعظيم آن صورتها بكند؛ راهب آن حضرت را دانسته از آن راه برد كه معجزات او را مشاهده نمايد و يقين او زياده گردد، و چون راهب منحنى شد و از درگاه داخل شد به قدرت الهى آن درگاه بلند شد و حضرت درست داخل شد، و چون حضرت داخل مجلس شد همه برخاستند و او را در صدر مجلس جا دادند و راهب در خدمت او ايستاد و رهبانان ديگر همه برپا ايستادند و ميوه هاى لطيف شام را نزد آن حضرت آوردند. پسر راهب رو به آسمان بلند كرد كه: پروردگارا! خاتم نبوت را مى خواهم بينم.


پس جبرئيل آمد و جامه آن حضرت را دور كرد كه مهر نبوت ظاهر شد از ميان دو كتف آن حضرت و نورى از آن ساطع گرديد كه خانه روشن شد، پس راهب از دهشت آن نور به سجده افتاد و چون سر برداشت گفت: تو آنى كه من مى طلبيدم.

پس قوم متفرق شدند و آن حضرت با ميسره نزد راهب ماندند، و ابو جهل غايب و ذليل برگشت، و چون خلوت شد راهب گفت: اى سيد من! بشارت باد تو را كه حق تعالى گردنهاى سركشان عرب را براى تو ذليل خواهد گردانيد و مالك ساير بلاد خواهى گرديد و بر تو قرآن نازل خواهد شد و توئى سيد انام و دين توست اسلام و بتان را خواهى شكست و دينهاى باطل را بر طرف خواهى كرد و آتشخانه ها را خاموش خواهى كرد و چليپاها را خواهى شكست و نام تو باقى خواهد ماند تا آخر الزمان، اى سيد من! از تو سوال مى كنم كه تصدق كنى بر ما به امان جميع رهبانان كه جزيه بگيرى از ايشان در زمان خود.

پس راهب به ميسره گفت: خاتون خود را از من سلام برسان و بشارت ده او را كه ظفر يافته به سيد انام و خدا نسل اين پيغمبر را از فرزندان او خواهد گردانيد و نام خير او تا آخر الزمان باقى خواهد ماند و همه كس بر او حسد خواهند برد و بگو به او كه داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه به او ايمان آورد و تصديق رسالت او نمايد و بدرستى كه او اشرف پيغمبران و افضل ايشان است، و حذر نما در شام بر او از يهود كه اعداى اويند تا برگردد بسوى بيت الله الحرام.

پس حضرت راهب را وداع كرد و بسوى قافله مراجعت نموده روانه شدند به جانب شام، و چون وارد شام گرديدند اهل شام هجوم آورده متاع اهل قافله را به قيمت اعلا خريدند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از متاع خود چيزى نفروخت، پس ابو جهل گفت كه: خديجه هرگز از اين شومتر تاجرى به سفر نفرستاده بود، متاعهاى ديگران همه فروخته شد و متاع او زمين ماند.

چون روز ديگر شد عربان نواحى شام از آمدن قافله خبر شدند و هجوم آوردند و چون متاعى به غير از متاع خديجه نمانده بود حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را به اضعاف آنچه ديگران فروخته بودند فروخت، و ابو جهل بسيار محزون شد، و از متاع خديجه نماند مگر


يك خروار پوست، پس مردى از احبار يهود كه او را سعيد بن قطمور مى گفتند به نزد آن حضرت آمد و او را شناخت زيرا كه اوصاف او را در كتب خوانده بود و گفت: اين است كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد و زنان ما را بى شوهر خواهد گردانيد، پس به نزديك آن حضرت آمد و گفت: اين وقر پوست را به چند مى فروشى اى سيد من؟

فرمود كه: به پانصد درهم.

گفت: مى خرم بشرط آنكه با من به خانه بيائى و از طعام من بخورى تا بركت در خانه من بهم رسد. فرمود: چنين باشد.

پس يهودى متاع را برداشت و حضرت همراه او روانه شد، و چون به نزديك خانه رسيدند يهودى پيش رفت و به زوجه خود گفت: مردى را به خانه مى آورم كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد مى خواهم كه مرا مساعدت كنى در كشتن او.

زن گفت: چگونه تو را يارى كنم؟

گفت: سنگ آسيا را بردار و بر بام بالا رو و بر بالاى در خانه بنشين و چون او زر متاع خود را از من بگيرد و خواهد بيرون رود سنگ را بگردان و بر سر او بينداز.

آن زن سنگ را برداشته بر بام بالا رفت، و چون حضرت خواست كه از خانه بيرون رود نظر آن زن بر جمال آن حضرت افتاد رعشه بر او مستولى شده سنگ را نتوانست انداخت تا حضرت بيرون رفت پس سنگ گرديد و بر سر دو پسر يهودى افتاد و هر دو در ساعت مردند، چون يهودى آن حال را مشاهده كرد از خانه بيرون دويد در ميان قوم خود فرياد كرد كه: اى قوم من! اين مردى است كه دينهاى شما را باطل خواهد كرد و الحال به خانه من آمد و طعام مرا خود و فرزندان مرا كشت و بيرون رفت. چون يهودان آن صدا شنيدند همه شمشيرها برداشته بر اسبان سوار شدند و از پى آن حضرت روان شدند، چون عموهاى آن حضرت را نظر بر آن يهودان افتاد مانند شيران بر اسبان عربى سوار شده متوجه ايشان شدند و حمزه شير خدا شمشير كشيده بر ايشان حمله كرد و بسيارى از ايشان را بسوى جهنم فرستاد، پس جمعى از ايشان حربه ها از دست


انداختند و نزديك آمده گفتند: اى گروه عرب! اين مردى كه شما براى حمايت او ما را مى كشيد چون ظاهر گردد اول ديار شما را خراب خواهد كرد و مردان شما را خواهد كشت و بتهاى شما را خواهد شكست، شما ما را به او بگذاريد كه دفع شر او از شما و خود بكنيم.

چون حمزه اين سخن را شنيد بار ديگر بر ايشان حمله آورد و گفت: اى كافران! محمد نور ما است و چراغ ماست در تاريكيهاى جهالت و ضلالت، اگر جانهاى ما برود دست از حمايت او برنداريم.

و چون آن كافران نااميد گرديدند و برگشتند قريش غنيمت بسيار از ايشان گرفته فرصت را غنيمت شمرده بار كردند و بسوى مكه برگشتند، پس در اثناى راه ميسره قريش را جمع كرد گفت: اى گروه قريش! هر يك از شما چند مرتبه در اين سفر آمده ايد آيا در هيچ سفرى اينقدر منفعت و غنيمت براى شما حاصل شده بود؟

گفتند: نه. ميسره گفت: مى دانيد كه اينها همه از بركات محمد است؟ بايد كه هر يك هديه اى براى آن حضرت بياوريد زيرا كه او تصدق نمى گيرد اما هديه قبول مى فرمايد.

پس هر يك متاعى چند به هديه براى آن حضرت آوردند تا آنكه متاع بسيارى جمع شد، و چون حضرت رد ننمودند و جوابى هم نفرموده ميسره آنها را براى آن حضرت ضبط كرد، و چون به نزديك مكه آمدند و هر يك از قافله مبشرى بسوى اهل خود فرستادند ميسره به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى سيد من! اگر شما خود پيشتر به نزد خديجه تشريف ببريد و او را بشارت دهيد باعث مزيد سرور او مى گردد. و چون حضرت به جانب مكه روان شد زمين در زير پاى ناقه آن حضرت پيچيده مى شد تا آنكه بزودى به كوههاى مكه رسيد و در آن وقت خواب بر آن جناب مستولى گرديد، پس حق تعالى وحى نمود بسوى جبرئيل كه: برو به سوى جنات عدن و بيرون آور قبه اى را كه از براى برگزيده خود محمد خلق كرده ام پيش از آنكه آدم را بيافرينم به دو هزار سال و آن قبه را بر زمين و بر سر مبارك او بگشا، و آن قبه از ياقوت سرخ بود و آويخته به علاقها از مرواريد سفيد و از بيرون آن اندرونش مى نمود و از اندرونش بيرون


پيدا بود و چهار ركن و چهار در داشت و اركان آن را طلا و مرواريد و ياقوت و زبر جد بهشت بود.

و چون جبرئيل آن قبه را بيرون آورد حوريان بهشت شادى كردند و از قصرهاى خود مشرف شدند و گفتند: تو را است حمد اى خداوند بخشنده و گويا نزديك شده است مبعوث گرديدن صاحب اين قبه؛ و نسيم رحمت از جانب عرش وزيد و درهاى بهشت به صدا آمد، پس جبرئيل قبه را به زمين آورد و بر سر آن حضرت بر پا كرد و ملائكه اركان آن را گرفتند و صدا به تسبيح و تقديس بلند كردند و جبرئيل سه علم در پيش آن حضرت گشود و كوههاى مكه شادى كردند و بلند شدند و درختان و مرغان و ملائكه همه آواز بلند كردند و گفتند: لا اله الا الله محمد رسول الله گوارا باد تو را اى بنده چه بسيار گرامى هستى نزد پروردگار خود.

و در آن وقت خديجه در غرفه بلندى از خانه خود نشسته بود و جمعى از زنان نزد او نشسته بودند، ناگاه نظرش بر شعاب مكه افتاد و حق تعالى پرده از ديده اش گشود نورى لامع و شعاعى ساطع ديد از طرف معلى، و چون نيك نگريست قبه اى ديد كه مى آيد و گروهى ديد كه در هوا مى آيند و دور آن قبه را فرو گرفته اند و اعلام ساطعه اى ديد كه در پيش آن قبه مى آيد و شخصى را ديد كه در ميان آن قبه در خواب است و نور از او به آسمان ساطع است، از مشاهده اين غرايب حيرت عظيم او را عارض شد و زنان گفتند: اى سيده عرب! اين چه حال است كه در تو مشاهده مى نمائيم؟

گفت: اى خواتين مكرمه! بگوئيد من در خوابم يا بيدارم؟!

گفتند: بيدارى، و خدا نخواهد كه تو را چنين حالى باشد.

گفت: نظر كنيد بسوى معلى و بگوئيد كه چه مى بينيد.

چون نظر كردند گفتند: نورى مى بينيم كه ساطع است بسوى آسمان.

پرسيد كه: آن قبه نورانى و آن كه در ميان آن قبه است و آنها كه بر دور قبه اند به نظر شما نمى آيند؟گفتند: نه.


گفت: من سوارى مى بينم از آفتاب نورانى تر در ميان قبه سبزى كه هرگز چنان قبه اى نديده بودم، و آن قبه بر روى ناقه رهوارى است چنان گمان مى كنم كه ناقه صهباى من است و سواره آن محمد است.

گفتند: آنها كه تو وصف مى كنى محمد از كجا آورده است؟! پادشاه عجم و روم را اين ميسر نيست.

خديجه گفت: شان محمد از اينها عظيم تر است.

و پيوسته خديجه نظر مى كرد بر آن طرف تا آنكه آن حضرت از درگاه معلى داخل شد و ملائكه با قبه به آسمان رفتند و آن حضرت به جانب خانه خديجه روان شد، و چون حضرت به در خانه رسيد خديجه را كنيزان به قدوم آن حضرت بشارت دادند و خديجه با پاى برهنه از غرفه به صحن خانه دويد، و چون در را گشودند حضرت فرمود: السلام عليك يا اهل البيت.

خديجه گفت: گوارا باد تو را سلامتى اى نور ديده من.

حضرت فرمود كه: بشارت باد تو را كه مالهاى تو به سلامت رسيد.

خديجه گفت: سلامتى تو براى بشارت من كافى است اى قره العين، والله كه تو نزد من گراميترى از دنيا و آنچه در دنيا است؛ و شعرى چند در بشارت قدوم بهجت لزوم آن حضرت ادا نمود و گفت: اى حبيب من! قافله را در كجا گذاشتى؟

فرمود كه: در جحفه گذاشتم.

پرسيد كه: تو كى از ايشان جدا شدى؟

فرمود كه: يك ساعت بيش نيست.

خديجه گفت به او كه: ايشان را در جحفه گذاشته و بزودى آمده اى؟!

فرمود كه: بلى، حق تعالى زمين را از براى من پيچيده و راه را براى من نزديك گردانيد.

باز تعجب خديجه زياد شد و شادى او افزون گرديد و گفت: اى نور ديده! التماس دارم كه بر گردى و با قافله داخل شوى كه موجب مزيد رفعت تو و شادى من گردد؛


و مى خواست كه بار ديگر ملاحظه كند كه آن قبه عود خواهد كرد يا نه.

پس توشه اى در غايب عطر و لطافت براى آن جناب مهيا كرده مشكى هم از آب زمزم همراه كرد، و چون حضرت روانه شد از عقب آن حضرت نظر مى كرد ديد كه باز قبه فرود آمد و ملائكه برگشتند و به همان طريق سابق بر دور راحله آن حضرت مى رفتند.

و چون آن حضرت به قافله رسيد ميسره گفت: اى سيد! مگر از رفتن مكه فسخ عزيمت نموده اى؟

فرمود كه: نه، رفتم و برگشتم.

ميسره خنديد و گفت: مزاح مى فرمائى، به پاى كوه رفته و برگشته اى.

فرمود كه: نه، بلكه رفتم به نزد خانه كعبه و طواف كردم و خديجه را ملاقات نمودم و برگشتم.

ميسره گفت: اى سيد! هرگز از تو دروغ نشنيده ام و متحيرم كه چگونه در دو ساعت به مكه رفتى و برگشتى و اين مسافت چند روز است!

حضرت فرمود كه: اگر شك دارى اينك نان خديجه و طعام اوست كه آورده ام و اينك آب زمزم است كه او همراه من كرده است.

ميسره فرياد زد در ميان قافله كه: اى گروه قريش! آيا محمد زياده از دو ساعت از ما غايب شد؟!

گفتند: نه.

گفت: اينك به مكه رفته و برگشته است و توشه خديجه همراه اوست.

پس ايشان تعجب كردند و ابو جهل گفت: كه از ساحر اينها عجب نيست.

پس روز ديگر كه قافله بار كردند كه متوجه مكه شوند اهل مكه به استقبال قافله بيرون آمدند و خديجه خويشان و غلامان خود را به استقبال آن حضرت فرستاد و فرمود كه: در عرض راه مجلسها بيارائيد و قربانيها بكشيد براى شادى قدوم شريف آن حضرت؛ و خديجه چشم به راه آن حضرت داشت و اهل مكه از بسيارى اموال خديجه و وفور منافعى كه آن حضرت براى او آورده بود در تعجب و حيرت بودند تا آنكه خورشيد فلك


نبوت از در خانه خديجه طالع گرديد و اموال خديجه را به عرض او رسانيد و خديجه در پشت پرده نشسته بود و از وفور حسن و جمال آن حضرت و كثرت غنايم و اموال كه براى او آورده بود تعجب مى نمود، پس فرستاد و پدر خود خويلد را طلبيد و به عرض او رسانيد كه: اين مبارك رو در اين سفر براى من آنقدر منافع و غنايم آورده است كه در جميع تجارت خود چنين منفعتى نيافته بودم.

پس متوجه ميسره شد و گفت: بگو احوال سفر خود را كه چگونه بود و چه ها مشاهده كردى در اين سفر از اوصاف و كرامات محمد؟

ميسره گفت: مگر مرا طاقت آن هست كه شمه اى از صفات حميده و اخلاق پسنديده او را بيان كنم يا قليلى از معجزات و كرامات آن معدن سعادت را احصا نمايم؛ پس قصه سيل و چاه و اژدها و درخت را ذكر كرد و آنچه راهب در حق آن حضرت گفته بود و پيغامى كه براى او فرستاده بود نقل كرد. خديجه گفت: اى ميسره! بس است، زياد كردى شوق مرا بسوى محمد، برو كه از براى خداوند تو را و زوجه تو و فرزندان تو را آزاد كردم؛ و دويست درهم با دو شتر به او بخشيد و خلعت فاخر بر او پوشانيد. پس حضرت را نوازش بسيار نمود و وعده كرامت بسيار كرد و آن حضرت از او مرخص گرديده به خانه ابو طالب آمد و ارباح و فوايد آن سفر را به ابو طالب گذاشت و فرمود: اى عم! آنچه در اين سفر بهم رسيده است همه به تو تعلق دارد.

ابو طالب او را در بر گرفت و روى مباركش را بوسيد و گفت: اى نور ديده من! آرزوئى كه دارم آن است كه براى تو زنى بخواهم كه موافق و مناسب شرف و جلال تو باشد.

و چون روز ديگر شد آن حضرت به حمام رفت و جامه هاى فاخر پوشيد و خود را خوشبو گردانيد و به منزل خديجه تشريف برد، و چون خديجه آن حضرت را ديد شاد گرديد و گفت: اى سيد من! هر حاجت كه از من دارى بخواه كه حاجت تو همه نزد من روا است و بگو كه اموال خود را كه از من مى گيرى چه اراده دارى و در چه مصرف صرف خواهى كرد؟

فرمود كه: عم من مى خواهد كه صرف تزويج و براى من زوجه اى خواستگارى نمايد.


پس خديجه تبسم نمود و گفت: اى سيد من! آيا مى خواهى كه من از براى تو زنى پيدا كنم كه دلخواه من باشد؟

فرمود كه: بلى.

خديجه گفت: زنى براى تو بهم رسانيده ام از قوم تو كه در مال و حسن و جمال و عفت و كمال و سخاوت و طهارت و حسن خصال از جميع زنان اهل مكه بهتر است و ياور تو خواهد بود در جميع امور و از تو به قليلى راضى است و در نسبت به تو نزديك است، و اگر او را بخواهى جميع عرب بلكه پادشاهان زمين رشك تو را خواهند برد، اما دو عيب دارد: اول آنكه دو شوهر پيش از تو ديده است، دوم آنكه در سال از تو بزرگتر است.

حضرت فرمود: نام نمى برى او را كه كيست؟

خديجه گفت: كنيزك تو خديجه است.

چون حضرت اين سخن را شنيد از نهايت حيا جبين انورش غرق در عرق شد و ساكت گرديد.

پس بار ديگر خديجه اعاده اين نوع كلمات نمود و گفت: اى سيد من! چرا جواب نمى فرمائى؟

حضرت فرمود كه: اى دختر عم! تو مال بسيار دارى و من پريشانم، من زنى مى خواهم كه در مال و حال به من شبيه باشد.

خديجه گفت: والله اى محمد من خود را كنيز تو مى دانم و اموال و غلامان و كنيزان من همه از تواند و كسى كه جان خود را از تو دريغ ندارد چگونه در مال با تو مضايقه نمايد؟!

تو را سوگند مى دهم بحق خداوندى كه متعجب گرديده از ابصار، و عالم است به خفاياى اسرار و بحق كعبه و استار كه دست رد بر جبين من نگذارى و در همين ساعت برخيزى و عموهاى خود را به نزد پدر من بفرستى كه مرا براى تو از او خواستگارى نمايند، و از بسيار مهر پروا مكن كه من از مال خود مى دهم و گمان نيك بدار به من چنانكه من گمان نيك به تو دارم.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از خانه خديجه بيرون آمد به نزد ابو طالب رفت و در آن


وقت ساير اعمام او نزد ابو طالب بودند و فرمود كه: اى اعمام كرام! مى خواهم برويد بسوى خويلد و خديجه را از او براى من خطبه نمائيد.

ايشان چون از حقيقت حال مطلع نبودند متامل گرديدند و صفيه دختر عبدالمطلب را براى استعلام احوال به منزل خديجه فرستادند، چون صفيه داخل خانه خديجه شد او را استقبال نمود و اكرام لاكلام فرمود، و چون صفيه در پرده سخنى شروع كرد خديجه پرده را برداشت و گفت: من دانسته ام كه محمد مويد است از جانب پروردگار آسمان و من مزاوجت او را مورث عزت دنيا و شرف عقبى مى دانم و از او هيچ توقع ندارم؛ و خلعت فاخرى براى صفيه حاضر كرد، و صفيه با غايب سرور و شادى به نزد برادران آمد و گفت: برخيزيد و متوجه شويد كه خديجه منزلت محمد را نزد حق تعالى دانسته است و در محبت او بيتاب است.

پس عموها همه شاد شدند مگر ابو لهب كه او از حسد غمگين شد، پس عباس برجست و گفت: چه نشسته ايد؟! برخيزيد كه در امور خير تعجيل ضرور است.

و ابو طالب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را جامه هاى فاخر پوشانيد و شمشير هندى بر كمرش بست و بر اسب نجيب عربى سوار كرد و عموها مانند ستارگان بر دور ماه تابان آن حضرت را در ميان گرفتند، و چون داخل خانه خويلد گرديدند او بنى هاشم را تكريم نمود، و چون خطبه كردند گفت: خديجه مالك امر خود است و عقل او از عقل من بيشتر است و بسى ملوك اطراف و صناديد عرب او را طلب كردند راضى نشد اختيار با اوست.

ايشان را جواب او خوش نيامد و بيرون آمدند؛ چون اين خبر به خديجه رسيد بسيار مضطرب شد و عموى خود ورقه را طلبيد و او از رهبانان و علما بود و كتب انبيا بسيار خوانده بود، چون ورقه به نزد خديجه آمد او را محزون يافت گفت: سبب حزن تو چيست اى خديجه؟ هرگز غمگين نباشى.

گفت: اى عم! چه حال باشد كسى را كه ياورى و مونسى نداشته باشد؟

ورقه گفت: مگر اراده شوهر دارى؟! جميع پادشاهان و اكابر عرب تو را خواستند و قبول نكردى!


گفت: اى عم! نمى خواهم از مكه بيرون روم.

ورقه گفت: اهل مكه نيز تو را بسيار طلب كردند و جواب گفتى مثل شيبه و عقبه و ابو جهل.

خديجه گفت: اينها از اهل جهالت و ضلالتند، ديگرى گمان دارى كه در اوصاف مباين اينها باشد؟

ورقه گفت: شنيده ام كه محمد بن عبدالله تو را خواسته است.

خديجه گفت: اى عم! چه عيب در او مى بينى؟

ورقه ساعتى سر بر زير افكند و گفت: عيب او اين است كه اصل نجابت و كرامت است، و شاخ عزت و مكرمت است، و در حسن خلقت و خلق نظير خود ندارد، و در فضل و كرم و علم وجود مشهور آفاق است.

گفت: اى عم! چنانكه كمالش را گفتى عيبش را هم بگو.

ورقه گفت: عيبش آن است كه بدر جهان است و آفتاب زمين و آسمان است، و گفتار او شيرين تر از عسل است، و در حسن اطوار در جهان مثل است.

گفت: اى عم! اگر از او عيبى دانى بگو.

گفت: عيب او آن است كه در حسن شامخ و در نسبت باذخ است، و در حسن سيرت و صفاى سريرت بر همه فضيلت دارد، و در خوشروئى و خوشخوئى و خوشبوئى و خوشگوئى مانند ندارد.

خديجه گفت: هر چند عيب او را مى پرسم تو فضيلتش را بيان مى كنى!

ورقه گفت: من كيستم كه احصاى مدايح او توانم نمود يا صد هزار يك فضايل او را توانم شمرد؟

خديجه گفت: من از او خواسته ام و جلالت او را دانسته ام و اطوار او را پسنديده ام و به غير او به ديگرى رغبت نخواهم كرد.

ورقه گفت: هرگاه چنين است بشارت باد تو كه بزودى او به درجه رسالت حق تعالى خواهد رسيد و پادشاه مشرق و مغرب عالم خواهد گرديد، اى خديجه! چه مى دهى به من


كه امشب تو را به وصال او فايز گردانم.

خديجه گفت: اموال من همه نزد تو حاضر است، آنچه خواهى بردار.

ورقه گفت كه: من مال دنيا نمى خواهم، مى خواهم كه در قيامت نزد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا شفاعت كنى، و بدان اى خديجه كه ما را حساب و كتابى عظيم در پيش است و نجات نمى يابد در آن روز مگر كسى كه متابعت محمد كرده باشد و تصديق رسالت او نموده باشد، پس واى بر كسى كه در آن روز از بهشت دور شود و داخل جهنم شود.

خديجه گفت: من ضامن شفاعت تو شدم.

پس ورقه بيرون آمد و به خانه خويلد رفت و گفت: چه مى خواهى با خود بكنى؟

گفت: چه كرده ام؟

ورقه گفت: دلهاى فرزندان عبدالمطلب را از خود رنجانيده اى و بر تو مى جوشند و نمى ترسى از شمشير حمزه كه ناگاه بر سر تو بيايد و تو را به شمشير خونخوار خود هلاك كند؟

گفت: چه كرده ام به ايشان؟

ورقه گفت: رد خطبه ايشان كرده اى و پسر برادر ايشان را حقير شمرده اى.

خويلد گفت: من چه مى توانم گفت نسبت به محمد كه همه عالم به نيكى او شهادت مى دهند؟ وليكن دو چيز مرا مانع است، يكى آنكه اكابر عرب را جواب گفته ام، اگر به او بدهم همه از من مى رنجند؛ و دوم آنكه خديجه راضى نمى شود.

ورقه گفت: هيچ كسى نيست كه فضيلت محمد را نداند و آرزو نداشته باشد كه به او دختر بدهد، و اما خديجه چون كرامات بسيار از او مشاهده نموده به او راضى است.

پس وعد و وعيد بسيار نموده خويلد را راضى كرده برداشت و به خانه ابو طالب آورد و ساير اولاد عبدالمطلب در آنجا حاضر بودند، ورقه معذرت بسيار از جانب برادر خود طلبيد و وعده كردند كه در صباح روز ديگر در مجمع اكابر قريش آن مناكحه ميمونه را منعقد سازند.

ورقه برادر خود را با اولاد كرام عبدالمطلب برداشت و به نزد كعبه آورد و در مجمع


قريش از جانب خويلد وكيل شد در تزويج خديجه و همه را دعوت نمود كه: فردا صبح در منزل خديجه حاضر شويد كه من به وكالت برادر خود خديجه را به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عقد خواهم بست؛ و همه قريش را به وكالت خود گواه گرفت و خوشحال به خانه خديجه برگشت و او را بشارت داد، و خديجه خلعت فاخرى به او عطا كرد كه به پانصد اشرفى خريده بود.

ورقه گفت: مرا به اين امتعه دنيا رغبتى نيست و مرا در اين امر كه سعى در آن مى نمايم غرضى به غير از شفاعت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيست، و گفت: خانه خود را مزين گردان و اسباب وليمه فردا را مهيا كن كه اكابر قريش حاضر خواهند شد.

پس خديجه حكم فرمود غلامان و كنيزان خود را كه فروش و وسايد و آنچه از اسباب زينت داشت بيرون آوردند و خانه را به هر زينتى آراستند و حيوانات بسيار كشتند و انواع حلواها و ميوه ها و ساير اطعمه لذيذه ترتيب دادند، و ورقه بيرون آمد و به منزل ابو طالب رفت و مساعى خود را به خدمت سيد البشر عرض كرد و حضرت او را نويد شفاعتها و كرامتها داد و ابو طالب مشغول تهيه زفاف شد. و روايت كرده اند كه: در آن وقت عرش و كرسى به اهتزاز آمدند، و ملائكه به سجده شكر الهى قيام نمودند، و حق تعالى جبرئيل را امر كرد كه علم حمد را بر بام كعبه نصب كند، و كوههاى مكه از مفاخرت سر به فلك رفعت كشيدند و زبان به تسبيح حق تعالى گشودند، و زمين از فرح بر خود باليد، و مكه از شرف از عرش اعظم برتر گرديد.

چون صبح شد اكابر عرب و صناديد قريش مانند ستارگان در بيت الشرف خديجه مجتمع گرديدند و خديجه كرسيهاى بسيار براى ايشان مرتب كرده بود و كرسى بزرگى در صدر مجلس گذاشته بود كه از همه كرسيها ممتاز بود، چون ابو جهل لعين داخل شد از غايب جهل و تكبر متوجه آن كرسى شد كه بر آن قرار گيرد، پس ميسره بانگ زد بر او كه: جاى خود را بشناس و پا از اندازه خود بيرون منه و در كرسيهاى ديگر قرار گير كه آن مكان تو نيست؛ و در اين ثنا صداها بلند شد و اهل مجلس همه برجستند و به استقبال شتافتند ديدند كه عباس و حمزه و ابو طالب مى خرامند و حمزه شمشير خود را برهنه كرده


است و مى گويد: اى اهل مكه! دست از شيمه ادب بر مداريد و به استقبال سيد عجم و عرب بشتابيد كه آمد بسوى شما محمد مختار حبيب خداوند جبار و متوج به تاج انوار و صاحب مهابت و وقار، ناگاه ديدند كه سيد بشر مانند خورشيد انور نمودار شد و عمامه سياهى بر سر بسته و نور جبين ازهرش ساطع گرديد و پيراهن عبدالمطلب را در بر كرده و برد الياس نبى را بر دوش افكنده و نعلين عبدالمطلب را بر پا بسته و عصاى ابراهيم خليل را در دست گرفته و انگشترى از عقيق سرخ در انگشت مبارك كرده و از دور و كنارش افواج تماشاچيان حيران حسن و جمال او گرديده بودند، و اعمام كرام و ساير عشاير ذوى الاحترام آن فخر كعبه و مقام را در ميان گرفته مى آيند.

پس همه اكابر و اشراف به استقبال آن غره ناصيه عبد مناف دويدند، و چون داخل مجلس شدند آن زينت بخش عرش را بر كرسى اعظم نشانيدند و ساير بنى هاشم در اطراف او قرار گرفتند، و چون حمزهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ديد كه ابو جهل لعين از جاى خود حركت نكرد، آن شير بيشه شجاعت بسوى آن معدن حسد و عداوت دويد و كمر او را به قدرت گرفت و گفت: برخيز كه هرگز سالم نباشى از نوائب و نجات نيابى از مصايب، پس آن لعين دست به قبضه شمشير كين زد و حمزه مبادرت نمود و دست پليدش را گرفته چنان فشرد كه خون از بن ناخنهايش روان شد، اكابر قريش از حمزه التماس كردند كه دست از او برداشت و به جاى خود برگشت.

پس ابو طالب خطبه اى در نهايت بلاغت انشا فرمود و با ورقه خديجه را به آن حضرت عقد نمود، و بعد از شش ماه زفاف آن شريفه اشراف و آن در صدف عبد مناف منعقد گرديد، و خديجه جميع اموال و غلامان و كنيزان خود را به آن حضرت بخشيد. و چون به رسالت مبعوث گرديد اول كسى كه از زنان به آن حضرت ايمان آورد خديجه بود، و تا خديجه در حيات بود آن حضرت به هيچ زن ديگر رغبت نفرمود. و در حسن صورت و جمال و طراوت و حسن خصال خديجه در مكه نظير خود نداشت.(1) و به اينجا منتهى

____________________

1-الانوار 242-338 با اندكى تفاوت.


شد آنچه از كتاب انوار اختصار نموديم.

و صاحب كتاب عدد روايت كرده است كه: پنج سال بعد از بعثت حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت فاطمه از خديجه متولد شد، و كيفيت ولادت آن حضرت چنان است كه:

روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ابطح نشسته بود با امير المؤ منينعليه‌السلام و عمار بن ياسر و منذر بن ضحضاح و حمزه و عباس و ابوبكر و عمر ناگاه جبرئيلعليه‌السلام نازل شد به صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كرد، و ندا كرد آن حضرت را كه: يا محمد! خداوند على اعلا تو را سلام مى رساند و امر مى نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى. پس آن حضرت چهل روز به خانه خديجه نرفت و روزها روزه مى داشت و شبها تا صبح عبادت مى كرد و عمار را بسوى خديجه فرستاد و گفت او را بگو كه: اى خديجه! نيامدن من بسوى تو از كراهت و عداوت نيست وليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جارى سازد و گمان مبر در حق خود مگر نيكى، و بدرستى كه حق تعالى به تو مباهات مى كند هر روز چند مرتبه با ملائكه خود، بايد كه هر شب در خانه خود را ببندى و در رختخواب خود بخوابى و من در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدت وعده الهى منقضى گردد.

و خديجه هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مى گريست، و چون چهل روز تمام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد! خداوند على اعلا تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه: مهيا شو براى تحفه و كرامت من، پس ناگاه ميكائيل نازل شد و طبقى آورد كه دستمالى از سندش بهشت بر روى آن پوشيده بودند و در پيش آن حضرت گذاشت و گفت: پروردگار تو مى فرمايد كه امشب با اين طعام افطار كن.(1)

و حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام گفت كه: هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد مرا امر مى كرد كه در را مى گشودم كه هر كه خواهد بيايد و با آن حضرت افطار نمايد، در آن شب مرا امر فرمود كه: بر در خانه بنشين و مگذار كسى داخل شود كه اين طعام بر غير من

____________________

1-در ((عدد)) گوينده جبرئيل است.


حرام است؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در ميان آن طبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه انگور و يك خوشه خرما بود و جامى از آب بهشت، پس از آن ميوه ها آنقدر تناول فرمود كه سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب شد، و جبرئيل از ابريق بهشت آب بر دست مباركش ريخت و ميكائيل دستش را شست و اسرافيل دستش را از دستمال بهشت پاك كرد، و طعام باقيمانده با ظرفها به آسمان بالا رفت.

و چون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود جبرئيل گفت كه: در اين وقت تو را نماز جايز نيست، بايد كه الحال به منزل خديجه روى و با او مقاربت نمائى كه حق تعالى مى خواهد كه در اين شب از نسل تو ذريه طيبه خلق نمايد، پس آن حضرت متوجه خانه خديجه شد.

و خديجه گفت كه: من با تنهايى الفت گرفته بودم و چون شب مى شد درها را مى بستم و پرده ها را مى آويختم و نماز خود را مى كردم و چراغ را خاموش مى كردم و در جامه خواب خود مى خوابيدم، در آن شب در ميان خواب و بيدارى بودم كه صداى در خانه را شنيدم، پرسيدم: كيست كه مى كوبد درى را كه بر غير از محمد ديگرى را روا نيست كوبيدن؟

آن حضرت فرمود كه: منم محمد.

چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنيدم از جا جستم و در را گشودم و پيوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مى نمود آب مى طلبيد و وضو را تجديد مى كرد و دو ركعت نماز بجا مى آورد و داخل رختخواب مى شد، و در آن شب مبارك سحر هيچ از اينها نكرد، و تا داخل شد دست مرا گرفته به رختخواب برد، و چون از مواقعه فارغ شد من نور فاطمه زهراعليها‌السلام را در شكم خود يافتم.(1)

و اما كيفيت ولادت آن حضرت و معجزاتى كه در آن وقت ظاهر شد در ابواب احوال و معجزات آن حضرت بيان خواهد شد، و احوال ساير اولاد خديجه در باب احوال اولاد امجاد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ذكر خواهد شد انشاء الله تعالى.

____________________

1-العدد القويه 220.


باب ششم: در بيان اسامى ساميه و نقش خواتيم و دواب و اسلحه و غير آنهاست از آنچه به آنحضرت منسوب بوده است

و در آن چند فصل است



فصل اول: در ذكر نامهاى نامى آن حضرت است

ابن بابويه به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: من شبيه ترين مردم به حضرت آدمعليه‌السلام، و حضرت ابراهيمعليه‌السلام شبيه ترين مردم بود به من در خلقت و خلق، و حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميده و صفت مرا بيان كرده و به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است، و در تورات و انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است و كلام خود را تعليم من نمود و مرا به آسمان بالا برد، و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود، يك نام او محمود است و مرا محمد نام كرده، و مرا در بهترين قرنها و در ميان نيكوترين امتها ظاهر گردانيد و در تورات مرا ((احيد)) ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده است، و در انجيل مرا احمد ناميد زيرا كه من محمودم در آسمان و امت من حمد كنندگانند، و در زبور مرا ((ماحى)) ناميد زيرا كه به سبب من از زمين محو مى نمايد عبادت بتها را، و در قرآن مرا محمد ناميد زيرا كه در قيامت همه امتها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آنكه بغير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من، و مرا در قيامت ((حاشر)) خواهند ناميدد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است، و مرا ((موقف)) ناميد زيرا كه من مردم را نزد خدا به حساب مى دارم، و مرا ((عاقب)) ناميد زيرا كه من عقب پيغمبران آمدم و بعد از من پيغمبرى نيست، و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم يعنى جنگها و منم ((مقفى)) كه از قفاى انبيا مبعوث شدم، و منم ((قثم)) يعنى كامل جامع كمالات.


و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او فرستادم و بر اهل يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را چنين نكردم، و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو حلال نكرده بودم بلكه مى بايست غنيمتها كه از كافران بگيرند بسوزانند، و عطا كردم به تو و امت تو گنجى از گنجهاى عرش خود را كه آن سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر سوره بقره است، و براى تو و امت تو جميع زمين را محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امتهاى گذشته كه مى بايست نماز را در معبدهاى خود بكنند، و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم، و الله اكبر را به تو و امت تو دادم، و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هرگاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند تو را به پيغمبرى ياد كنند پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(1)

و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه: گروهى از يهود به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و سوال كردند كه: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابو القاسم و بشير و نذير و داعى ناميده اند؟

فرمود كه: مرا ((محمد)) ناميدند زيرا كه ستايش كرده شدم در زمين؛ و ((احمد)) ناميدند براى آنكه مرا ستايش مى كنند در آسمان؛ و ((ابوالقاسم)) ناميدند براى آنكه حق تعالى در قيامت بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مى نمايد، پس هر كه كافر شده است و ايمان به من نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مى فرستد و هر كه ايمان آورد به من و اقرار نمايد به پيغمبرى من او را داخل بهشت مى گرداند؛ و مرا ((داعى)) خوانده است براى آنكه مردم را دعوت مى كنم به دين پروردگار خود؛ و مرا ((نذير)) خوانده است براى آنكه مى ترسانم به آتش هر كه را نافرمانى من كند؛ و ((بشير)) ناميد است براى آنكه بشارت مى دهم مطيعان خود را به بهشت.(2)

____________________

1-علل الشرايع 128؛ خصال 425؛ معانى الاخبار 51.


و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن فضال از حضرت امام رضاعليه‌السلام پرسيد كه: به چه سبب حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ابو القاسم كنيت كرده اند؟

فرمود كه: زيرا فرزند او قاسم نام داشت.

حسن گفت: عرض كردم كه: آيا مرا قابل زياده از اين مى دانى؟

فرمود كه: بلى، مگر نمى دانى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: من و على پدر اين امتيم؟

گفتم: بلى.

فرمود: مگر نمى دانى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پدر جميع امت است؟

گفتم: بلى.

فرمود كه: مگر نمى دانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است؟

گفتم بلى.

فرمود: پس پيغمبر پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است، و به اين سبب حق تعالى او را به ابوالقاسم كنيت داده است.

گفتم: پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟

فرمود: كه يعنى شفقت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان، و على بهترين امت آن حضرت است، و همچنين شفقت على بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود، پس به اين سبب فرمود كه: من و على هر دو پدر اين امتيم و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى بر منبر بر آمده فرمود كه: هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد مال او از وارث اوست، پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جانهاى ايشان و همچنين امير المؤ منين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان.(1)

____________________

1-علل الشرايع 127؛ معانى الاخبار 52.


و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقرعليه‌السلام كه: حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ده نام بود، پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست، اما آنها كه در قرآن است محمد و احمد و عبدالله و يس و نون؛ و اما آنها كه در قرآن نيست فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(1)

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه: حق تعالى آن حضرت را ((مزمل)) ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب نازل شد خود را به جامه اى پيچيده بود(2) ؛ و خطاب ((مدثر)) به اعتبار رجعت آن حضرت است پيش از قيامت، يعنى: اى كسى كه خود را به كفن پيچيده اى زنده شو و برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان.(3)

و در روايات معتبره بسيار وارد شده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حق تعالى من و امير المؤ منين را از يك نور خلق كرد و از براى ما دو نام از نامهاى خود اشتقاق كرد، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمد، و حق تعالى على اعلا است و امير المؤ منين على است.(4)

و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: نام حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در صحف ابراهيم ((ماحى)) است، و در تورات ((حاد))، و در انجيل ((احمد))، و در قرآن ((محمد)).

پس پرسيدند كه: تاويل ماحى چيست؟

فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورتها و هر معبود باطلى؛ و اما ((حاد)) يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد، خواه خويش باشد و خواه بيگانه؛ و اما ((احمد)) براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب آنچه پسنديده است از افعال شايسته او؛ و تاويل ((محمد)) آن است كه خدا و فرشتگان و جميع پيغمبران

____________________

1-خصال 426.

2- تفسير قمى 2/392.

3- تفسير قمى 2/393.

4- معانى الاخبار 56؛ علل الشرايع 134 و 135.


و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مى كنند او را و درود مى فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است: محمد رسول الله.(1)

و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر چنانكه فرموده است كه( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَ‌سُولٌ ) (2) ،( وَمُبَشِّرً‌ا بِرَ‌سُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ) (3) ،( لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّـهِ يَدْعُوهُ كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَدًا ) (4) ، و( طهمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْ‌آنَ لِتَشْقَىٰ ) (5) ، و( يسوَالْقُرْ‌آنِ الْحَكِيمِ ) (6) ، و( ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُ‌ونَ ) (7) ، و( يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ ) (8) ، و( يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ ) (9) ، و ((انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا).پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود كه: ((ذكر)) از نامهاى آن حضرت است و مائيم اهل ذكر كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه: ((هر چه ندانيد از اهل ذكر سوال كنيد)).(10)

و بعضى از علماى از قرآن مجيد چهار صد نام براى آن حضرت بيرون آورده اند، و مشهور آن است كه نام آن حضرت در تورات ((مود مود)) است و در انجيل ((طاب طاب)) و در زبور ((فارقليط)) و بعضى گفته اند در انجيل ((فارقليط))؛ و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كرده اند بغير از آنچه سابق مذكور شد اينهاست: ((شاهد))

____________________

1-امالى شيخ صدوق 67؛ من لا يحضره الفقيه 4/177.

2- سوره آل عمران : 144.

3- سوره صف : 6.

4- سوره جن : 19.

5- سوره طه 1 و 2.

6- سوره يس : 1 و 2.

7- سوره قلم : 1.

8- سوره مزمل : 1.

9- سوره مدثر: 1.

10- بصائر الدرجات 512، و در آن براى دهمين نام آيه ((ما انت بنعمه ربك بمجنون )) آمده است.


و ((شهيد)) و ((مبشر)) و ((بشير)) و ((نذير)) و ((داعى)) و ((سراج منير)) و ((رحمه للعالمين)) و ((رسول الله)) و ((خاتم النبيين)) و ((نبى)) و ((امى)) و ((نور)) و ((نعمت)) و ((رووف)) و ((رحيم)) و ((منذر)) و ((مذكر)) و ((شمس)) و ((نجم)) و ((حم)) و ((سما)) و ((تين)).(1)

و در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه: چون حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام از جنگ صفين بر مى گشت به دير راهبى رسيد كه از نسل حواريان عيسىعليه‌السلام و از علماى نصارى بود، پس از دير فرود آمد و كتابى چند در دست داشت و گفت: جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتابها به خط اوست كه عيسى گفته و او نوشته است، و در اين كتابها مذكور است كه پيغمبرى از عرب مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهيم خليلعليه‌السلام از شهر مكه و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و صفى الله و حبيب الله، و هرگاه نام خدا مذكور شود بايد كه نام او مذكور شود، و او محبوترين خلق است نزد خدا و حق تعالى خلق نكرده است احدى را نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوبتر باشد نزد خدا از او، و حق تعالى در قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد، و براى هر كه شفاعت نمايد قبول خواهد كرد، و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه: محمد رسول الله.(2)

و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون نماز مى كرد بر انگشتان پاهاى خود مى ايستاد تا آنكه پاهاى مباركش ورم مى كرد، پس حق تعالى فرستاد كه( طهمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْ‌آنَ لِتَشْقَىٰ ) (3) يعنى: ((اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب افكنى))، و ((طه)) به لغت طى به معنى محمد است.(4)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/195 با اندكى تفاوت.

2- كتاب سليم بن قيس 115-117 با اندكى تفاوت؛ غيبت نعمانى 71-73.

3- سوره طه : 1 و 2.

4- تفسير قمى 2/57-58.


و در حديث ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: ((طه)) يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده بسوى حق، و ((يس)) يعنى اى سامع و شنونده وحى من.(1) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد.(2) و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است كه: ((يس)) نام محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و آل يس اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده است و فرموده كه:( سَلَامٌ عَلَىٰ إِلْ يَاسِينَ ) (3) و بر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان(4) ، و در قرائت اهل بيتعليهم‌السلام چنين است.

و در روايت ديگر وارد شده است كه: يس را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت نداده اند كه ديگرى را نام كنند.(5)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است در تفسير( حم وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ ) (6) فرمود كه: ((حم)) نام محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است در كتابى كه خدا بر هودعليه‌السلام فرستاده بود، و ((كتاب مبين)) امير المؤ منينعليه‌السلام است.(7)

و در روايات معتبره وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ((والنجم اذا هوى)) كه حق تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از ((نجم)) آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است.(8)

و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى

____________________

1-معانى الاخبار 22.

2- شرح الشفا 1/490.

3- اشاره به آيه 130 سوره صافات.

4- عيون اخبار الرضا 1/236-237 و نيز رجوع شود به تفسير فرات كوفى 356 و تفسير ابن كثير 4/21 و شواهد التنزيل 2/165.

5- كافى 6/20.

6- سوره دخان 1 و 2.

7- كافى 1/479.

8- تفسير قمى 2/333؛ تفسير فرات كوفى 449.


( وَعَلَامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ ) (1) كه ((علامات))، ائمهعليهم‌السلام اند كه نشانه هاى راه هدايتند؛ و ((نجم))، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه ايشان به او هدايت يافته اند.(2)

و اخبار بسيار وارد است در تفسير( وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ) (3) كه مراد از ((شمس))، خورشيد فلك در رسالت است؛ و مراد به ((قمر))، ماه اوج امامت است يعنى امير المؤ منينعليه‌السلام كه تالى آن حضرت است؛ و مراد به ((نهار))، ائمه اطهارند كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است.(4)

و در تفسير ((والتين)) وارد شده است كه مراد از ((تين))، سيد المرسلينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است كه بهترين ميوه هاى شجره نبوت است؛ و ((زيتون))، امير المؤ منينعليه‌السلام است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است؛ و ((طور سينين))، حسن و حسينعليهما‌السلام اند كه كوه وقار و تمكين اند؛ و ((بلد امين))، ائمه مومنانند كه شهرستان علم يزدانند.(5)

و از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه به راس الجالوت گفت: در انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليفهاى گران را بر شما آسان خواهد كرد و شهادت به حقيت من خواهد داد چنانكه من شهادت بر حقيت او دادم و او تاويل هر علم را براى شما خواهد آورد. راس الجالوت گفت: بلى چنين است.(6) و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: اى گروه مردم! هر كه آفتاب را نيابد دست از ماه بر ندارد، و هر كه ماه را نيابد زهره را غنيمت شمارد، و هر كه زهره را نيابد در فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه: منم شمس، و على است قمر، و فاطمه زهره است، و حسن و حسين فرقدانند.(7)

____________________

1-سوره نحل : 16.

2- كافى 1/206؛ مجمع البيان 3/354؛ شواهد التنزيل 1/425.

3- سوره شمس : 1.

4- تفسير قمى 2/424؛ تاءويل الايات الظاهره 2/805؛ شواهد التنزيل 2/432.

5- تفسير قمى 2/429.

6- توحيد شيخ صدوق 428؛ احتجاج 2/416.

7- فرائد السمطين 2/17؛ شواهدالتنزيل 2/288.


فصل دوم: در بيان معنى امى است و بيان آنكه آن حضرت به همه خط و زبان و لغت عارف بودند

بدان كه خلاف است كه آن حضرت را حق تعالى چرا امى فرموده است، بعضى گفته اند براى آنكه سواد خط نداشت؛ و بعضى گفته اند منسوب به امى است يعنى در عدم تعليم ظاهرى مثل امت عرب بود؛ و بعضى گفته اند نسبت به ام است يعنى به حسب ظاهر بر حالتى بود كه از مادر متولد شده بود كه خط و سواد نياموخته بود از كسى.(1)

و در بعضى از احاديث وارد شده است كه: نسبت به ام القرى است يعنى مكه.(2)

و در اين خلافى نيست كه آن حضرت پيش از بعثت تعلم خط و سواد از كسى ننموده بود، چنانكه حق تعالى مى فرمايد( وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْ‌تَابَ الْمُبْطِلُونَ ) (3) يعنى: ((تلاوت نمى كردى پيش از بعثت كتابى و نامه اى را و نمى نوشتى كتابى را به دست راست خود، اگر چنين مى بود به شك مى افتادند اهل بطلان))، و خلاف است كه آيا بعد از بعثت مى توانست خواند و نوشت يا نه؟ و حق آن است كه قادر بود بر خواندن و نوشتن چنانكه به وحى الهى همه چيز را مى دانست و به قدرت الهى بر كارهائى كه ديگران عاجز بودند قادر بود، اما براى مصلحت خود

____________________

1-مجمع البيان 2/487.

2- معانى الاخبار 54؛ بصائر الدرجات 226؛ اختصاص 263.

3- سوره عنكبوت : 48.


نمى نوشت و غالب اوقات ديگران را امر به خواندن نامه ها مى فرمود و خواندن و نوشتن را از بشرى نياموخته بود، چنانكه در حديث صحيح از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نامه را مى خواند و نمى نوشت.(1)

و در حديث معتبر ديگر فرمود: از چيزهائى كه حق تعالى منت گذاشته بود بر پيغمبر خود آن بود كه امى بود و نمى نوشت و نامه را مى خواند.(2)

و در حديث حسن ديگر فرمود در تفسير( هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَ‌سُولًا مِّنْهُمْ ) (3) كه ترجمه اش آن است كه: ((اوست كه فرستاد در ميان اميان رسولى از ايشان))، حضرت فرمود كه: ايشان خط داشتند وليكن چون كتابى از خدا در ميان ايشان نبود و پيغمبرى هنوز در ميان ايشان مبعوث نشده بود، به اين سبب ايشان را امى ناميد.(4)

و به سند معتبر منقول است كه شخصى از امام محمد تقىعليه‌السلام پرسيد كه: چرا حضرت رسول را امى ناميدند؟ حضرت فرمود كه: سنيان چه مى گويند؟ گفت: مى گويند كه زيرا نمى توانست چيزى نوشت. فرمود: دروغ مى گويند لعنت خدا بر ايشان باد چگونه چنين باشد و حال آنكه حق تعالى مى فرمايد: ((اوست كه فرستاد در ميان اميان رسولى از ايشان كه تلاوت نمايد بر ايشان آيات او را و تعليم نمايد به ايشان كتاب و حكمت را))، چگونه تعليم مى نمود چيزى را كه خود نمى دانست، والله كه آن حضرت مى خواند و مى نوشت به هفتاد و سه زبان بلكه خدا او را امى ناميد براى آنكه از اهل مكه است و يك نام مكه ام القرى است، چنانكه فرموده است كه( وَلِتُنذِرَ‌ أُمَّ الْقُرَ‌ىٰ وَمَنْ حَوْلَهَا ) .(5)(6)

____________________

1-علل الشرايع 126.

2- علل الشرايع 126.

3- سوره جمعه : 2.

4- تفسير قمى 2/366.

5- سوره انعام : 92.

6- علل الشرايع 124؛ بصائر الدرجات 225؛ اختصاص 263.


و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون ابوسفيان متوجه احد شد، عباس نامه اى به خدمت آن حضرت نوشت و حقيقت را عرض كرد، چون نامه را آوردند حضرت در يكى از باغهاى مدينه بود پس نامه را خواند و اصحاب خود را اعلام نكرد و فرمود كه: داخل مدينه شويد، و چون داخل مدينه شدند مضمون نامه را به ايشان نقل كرد.(1)

و در حديث ديگر فرمود كه: آن حضرت مى خواند و مى نوشت و آنچه خود هم ننوشته بود مى خواند(2) با آنكه نوشته را مى خواند و مى دانست، پس چون نوشته را نداند؟

و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه: در تاويل قول حق تعالى كه( وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَـٰذَا الْقُرْ‌آنُ لِأُنذِرَ‌كُم بِهِ وَمَن بَلَغَ ) (3) فرمود كه: يعنى خدا وحى كرده است بسوى من قرآن را براى آنكه بترسانم شما را و هر كسى را كه دعوت من به او برسد به هر زبانى و هر لغتى.(4)

و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى هيچ كتاب و وحيى نفرستاد مگر به عربى وليكن به گوش انبيا به زبان و لغت قوم ايشان مى رسيد و به گوش پيغمبر ماصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عربى، و با هر كس سخن مى گفت به عربى سخن مى گفت، و اگر مخاطب عرب نبود به گوش او به لغت او مى رسيد، و هر كس با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به هر لغت كه سخن مى گفت به لغت عربى به گوش آن حضرت مى رسيد، اينها همه را جبرئيل براى آن حضرت از جانب او ترجمه مى نمود براى تشريف و تكريم آن حضرت.(5)

____________________

1-علل الشرايع 125.

2- بصائر الدرجات 227.

3- سوره انعام : 19.

4- علل الشرايع 125؛ بصائر الدرجات 226.

5- علل الشرايع 126.


فصل سوم: در بيان خواتيم و اسلحه و اثواب و دواب و ساير اسباب آن حضرت است.

شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام روايت كرده است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انگشترى به حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام داد و گفت: يا على! اين انگشتر را بده كه ((محمد بن عبدالله)) بر آن نقش كنند، پس حضرت آن انگشتر را به حكاك داد و چنانكه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرموده بود امر فرمود كه نقش كنند، چون روز ديگر انگشتر را از حكاك گرفت ديد كه ((محمد رسول الله)) نقش كرده است، گفت: من تو را چنين امر نكردم، گفت: راست مى گوئى يا امير المؤ منين، من خطا كردم و از دستم چنين جارى شد.

چون انگشتر را به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد واقعه را عرض نمود، حضرت انگشتر را گرفت و در انگشت مبارك كرده فرمود كه: منم محمد بن عبدالله و منم محمد رسول الله.

و چون روز ديگر صبح شد و نظر فرمود به نگين ديد كه در زير نگين نقش شد است ((عليا ولى الله)) پس حضرت متعجب گرديد، و در آن حال جبرئيل نازل شد و گفت: حق تعالى مى فرمايد كه: تو آنچه خواستى نقش كردى و ما آنچه خواستيم نقش كرديم.(1)

____________________

1-امالى شيخ طوسى 705.


و در حديث معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: انگشتر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از نقره بود، و نقش نگين آن ((محمد رسول الله)) بود.(1)

و به سند معتبر ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: آن حضرت دو انگشتر داشت: بر يكى نوشته بود ((لا اله الا الله محمد رسول الله)) و بر ديگرى نوشته بود ((صدق الله)).(2)

و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انگشتر را در دست راست مى كردند.(3)

و در حديث صحيح فرمود كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه كلاه داشتند: يكى يمنيه، و يكى بيضا كه سفيد بود، و ديگرى مضريه كه دو گوش داشت كه در جمگها بر سر مى گذاشتند؛ و عصاى كوچكى داشتند كه بر آن تكيه مى كردند و در عيدها با خود به صحرا مى بردند و در وقت خطبه بر آن تكيه مى فرمودند؛ و چجوب دستى داشتند كه آن را ((ممشوق)) مى گفتند؛ و خيمه اى داشتند كه او را ((الكن)) مى گفتند؛ و كاسه اى داشتند كه آن را ((منبعه)) مى گفتند، و كاسه اى داشتند كه آن را ((رى تت مى گفتند؛ و دو اسب داشتند: يكى ((مرتجز)) و ديگرى ((سكب))؛ و دو استر داشتند: يكى ((دلدل)) و ديگرى ((شهباء))؛ و دو ناقه داشتند: يكى ((عضباء)) و ديگرى ((جذعاء))؛ و چهار شمشير داشتند ((ذوالفقار)) و ((عون)) و ((مخذم)) و ((رسوم))؛ و رازگوشى داشتند كه آن را ((يعفور)) مى گفتند؛ و عمامه اى داشتند كه آن را ((سحاب)) مى گفتند؛ و زرهى داشتند كه آن را ((ذات الفضول)) مى گفتند، و آن سه حلقه از نقره داشت يكى در پيش و دو تا در عقب؛ و علمى داشتند كه آن را((عقاب)) مى گفتند؛ و شتر باردارى داشتند كه آن را ((ديباج)) مى گفتند؛ و لوائى داشتند كه آن را ((معلوم)) مى گفتند؛ و خودى داشتند كه آن را ((اسعد)) مى گفتند.

پس همه اينها را در هنگام وفات به حضرت اميرالمومنينعليه‌السلام عطا فرمودند، و انگشتر

____________________

1-قرب الاسناد 64.

2- خصال 61.

3- علل الشرايع 158؛ وسائل الشيعه 5/82.


خود را بيرون آورد و در انگشت آن حضرت كرد، پس حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود كه: در قايمه يكى از شمشيرهاى آن حضرت صحيفه اى يافتم كه در آن علوم بسيار بود از جمله آنها اين سه كلمه بود: پيوند كن با هر كه از تو قطع كند، و حق را بگو اگر چه براى تو ضرر كند، و احسان كن با هر كه با تو بدى كند.(1)

و در حديث ديگر منقول است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فتح خيبر نمود درازگوش سياهى را به غنيمت گرفت و درازگوش با آن حضرت به سخن آمد و گفت: از نسل جد من شصت دراز گوش بهم رسيده كه هيچيك را بغير پيغمبران سوار نشده اند، و از نسل جد من بغير از من نمانده است و از پيغمبران بغير از تو مانده اند، و من پيوسته انتظار تو مى بردم، و پيشتر از يهودى بودم و دانسته به سر مى آمدم و او را مى افكندم و او بر پشت و شكم من مى زد.

پس حضرت فرمود كه: تو را يعفور نام كردم؛ پس فرمود كه: آيا زنى مى خواهى؟ گفت: نه. و هرگاه مى گفتند: رسول خدا تو را مى طلبد، مى شتافت به خدمت آن حضرت؛ و چون آن حضرت از دنيا رفت اضطراب بسيار كرد و از شدت جزع خود را در چاهى افكند و مرد و آن چاه، قبر او شد.(2)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: آن حضرت را ناقه اى بود كه آن را ((قصوى)) مى گفتند و هرگاه حضرت از آن به زير مى آمد مهار آن را بر گردنش مى انداخت و او مى گرديد، و مسلمانان به او چيزى مى دادند و گرامى مى داشتند تا سير مى شد، روزى سر خود را داخل خيمه سمره بن جندب كرد، او عصا بر سرش زد و سرش شكست، ناقه برگشت به خدمت حضرت و شكايت سمره را به آن حضرت كرد.(3)

و در حديث ديگر فرمود كه: حلقه بينى ناقه آن حضرت از نقره بود.(4)

____________________

1-امالى شيخ صدوق 67؛ من لا يحضره الفقيه 4/178

2- قصص الانبياء راوندى 312.

3- كافى 8/332.

4- كافى 6/542؛ تهذيب الاحكام 6/166.


و در روايت ديگر فرمود كه: در خانه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يك جفت كبوتر سرخ بود.(1)

و در چند حديث ديگر فرمود كه: انگشتر آن حضرت از نقره بود(2) ، و نگين آن مدور بود.(3)

و به سند معتبر از على بن مهزيار منقول است كه گفت: رفتم به خدمت حضرت امام موسىعليه‌السلام و در دست آن حضرت انگشتر فيروزه اى ديدم كه نقش آن ((الله الملك)) بود، پس فرمود كه: اين سنگى است كه جبرئيل از براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از بهشت به هديه آورد و آن حضرت آن را به امير المؤ منينعليه‌السلام بخشيد.(4)

و به سند معتبر از عبدالله بن سنان منقول است كه گفت: حضرت صادقعليه‌السلام انگشتر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به من نمود، حلقه آن از نقره بود و نگينش سياه و در آن نگين در دو سطر نوشته بود ((محمد رسول الله)).(5)

و در حديث معتبر منقول است از آن حضرت كه فرمود: حليه سيف حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از نقره بود.(6)

و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: ذوالفقار شمشير حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را جبرئيل از آسمان آورده بود، و حليه آن از نقره بود.(7)

و ساير اسباب و اسلحه و اثواب آن حضرت را در كتاب ((حليه المتقين)) و كتاب ((بحار الانوار)) ايراد كرده ايم و در اينجا به همين اكتفا نموديم.

____________________

1-كافى 6/548.

2- قرب الاسناد 64.

3- كافى 6/468.

4- مكارم الاخلاق 89.

5- كافى 6/474؛ وسائل الشيعه 5/79.

6- كافى 6/475؛ وسائل الشيعه 5/105.

7- كافى 1/234 و 8/267؛ وسائل الشيعه 3/511.


فصل چهارم: در بيان معنى يتيم و ضال و عائل است

حق تعالى فرموده است كه ((و الضحى # والليل اذا سجى)) ((سوگند ياد مى كنم به وقت چاشت و به شب هرگاه تاريكى او بسيار ساكن گردد يا اشياء را بپوشاند))، ((ما ودعك ربك و ما قلى)) ((وداع نكرد از تو پروردگار تو كه ديگر به تو وحى نفرستد و تو را دشمن نداشته چنانكه كافران به سبب دير آمدن وحى به تو نسبت دادند))، ((وللاخره خير لك من الاولى)) ((و البته آخرت بهتر است از براى تو از دنيا))، ((و لسوف يعطيك ربك فترضى)) ((و البته در وقتى عطا خواهد كرد تو را پروردگار تو پس تو راضى خواهى شد)).

از زيد بن على روايت كرده اند كه: رضاى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن است كه حق تعالى اهل بيت آن حضرت و شيعيان ايشان را داخل بهشت گرداند.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است: كه روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خانه حضرت فاطمهعليها‌السلام در آمد، ديد كه آن حضرت به دست مبارك خود آسيا مى گرداند و عباى درشت پوشيده است از جنسى كه جل شتر مى كنند، پس چون آن حالت را مشاهده نمود گريست و فرمود كه: اى فاطمه! تلخى دنيا را اختيار كن براى نعيم

____________________

1-تأويل الايات الظاهره 2/811؛ تفسير برهان 4/473.


ابدى آخرت؛ پس حق تعالى اين دو آيه را بر آن حضرت فرستاد.(1)

و در حديث ديگر وارد شده است كه: حق تعالى عرض كرد بر پيغمبر خود آنچه امت او فتح خواهند كرد از شهرها و حضرت به آن شاد شد، پس حق تعالى فرستاد كه: آخرت براى تو بهتر است از دنيا و حق تعالى در قيامت به تو خواهد داد آنقدر كه راضى شوى، پس حق تعالى هزار قصرى در بهشت به آن حضرت داد خاك آنها از مشك است و در هر قصرى از زنان و خدمتكاران آنقدر هست كه سزاوار آن قصر است.(2)

( أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَىٰ وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَىٰوَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَىٰ ) (3) بدان كه در تاويل اين آيه كريمه ميان مفسران خلاف است: وجه اول - آن است كه: آيا تو را خدا يتيم و بى پدر و مادر نيافت پس پناه و ماوايى داد تو را و عبدالمطلب و ابو طالب را براى تربيت و حراست تو موكل گردانيد، و تو را گمشده يافت كه از جد خود گم شده بودى در دره هاى مكه يا از حليمه دايه خود گم شده بودى پس هدايت كرد عبدالمطلب را بسوى تو چنانكه قصه اش گذشت.(4)

و بعضى گفته اند كه: آن حضرت در سفرى با ابو طالب همراه بود، در شبى شيطان آمد و مهار ناقه آن حضرت را گرفت و از راه گردانيد، پس جبرئيل آمد و شيطان را دور كرد و ناقه را به قافله ملحق گردانيد.(5)

و تو را عايل يافت يعنى فقير و بى مال پس غنى گردانيد تو را به مال خديجه و بعد از آن به غنيمتها.(6)

و در حديث معتبر منقول است كه از امام زين العابدينعليه‌السلام پرسيدند كه: به چه سبب

____________________

1-تأويل الايات الظاهره 2/810.

2- تأويل الايات الظاهره 2/810؛ مناقب ابن شهر آشوب 3/390.

3- آياتى كه از ابتداى فصل آورده شدند، آيات 1 تا 8 سوره ضحى مى باشند.

4- مجمع البيان 5/505.

5- مجمع البيان 5/506.

6- مجمع البيان 5/506.


حق تعالى پيغمبر خود را يتيم گردانيد و پدر و مادر او را در طفوليت برد؟

فرمود: براى آنكه مخلوقى را بر آن حضرت حقى نبوده باشد.(1)

و در حديث معتبر ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: براى آنكه طاعت احدى بغير از خدا بر او لازم نباشد.(2)

وجه دوم - از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام رضاعليهم‌السلام منقول است كه فرمودند كه: تو يتيم بودى يعنى يگانه دهر خود در كمالات مانند در يتيم، پس مردم را بسوى تو راه نموده و تو را ملجا و ماواى خود گردانيد؛ و گم بودى در ميان گروهى كه تو را نمى شناختند و بزرگى تو را نمى دانستند، پس هدايت كرد ايشان را تا تو را شناختند؛ و تو را عيالمند يافت از بسيارى مردمى كه به تو محتاج بودند، پس غنى و بى نياز گردانيد ايشان را به علم تو.(3)

وجه سوم - از حضرت رضاعليه‌السلام منقول است كه: يعنى تو را تنها يافت پس مردم را بسوى تو پناه داد؛ و قوم تو، تو را گمراه مى دانستند پس ايشان را به شناختن تو هدايت نمود؛ و تو را پريشان و بى مال يافت، يا آنكه قوم تو، تو را فقير و بى مال مى دانستند پس تو را بى نياز گردانيد به آنكه دعاى تو را قرين استجابت گردانيد كه اگر دعا كنى كه خدا سنگ را براى تو طلا كند دعاى تو را رد نمى كند، و در جائى كه طعام نبود به اعجاز تو طعام براى تو حاضر گردانيد، و جائى كه آب نبود براى تو آب آفريد، و ملائكه را در هر حال معين و ياور تو گردانيد.(4)

____________________

1-عيون اخبار الرضا 2/46.

2- علل الشرايع 131؛ معانى الاخبار 53.

3- رجوع شود به تفسير قمى 2/472 و عيون اخبار الرضا 1/199.

4- معانى الاخبار 53؛ علل الشرايع 130.


باب هفتم: در بيان خلقت با بركت و شمايل كثيره الفضايل آن حضرت است و بيان بعضى از اوصاف و معجزات بدن شريف آن جناب



در حديث معتبر از حضرت امام حسن و امام حسينعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ديده ها با عظمت مى نمود و در سينه ها مهابت او بود، رويش از نور مى درخشيد مانند ماه شب چهارده، از ميانه بالا اندكى بلندتر بود و بسيار بلند نبود، و سر مباركش بزرگ بود و مويش نه بسيار پيچيده و نه بسيار افتاده بود، و موى سرش اكثر اوقات از نرمه گوش نمى گذشت و اگر بلندتر مى شد ميانش را مى شكافت و بر دو طرف سر مى افكند، رويش سفيد نورانى بود و گشاده پيشانى بود، و ابرويش باريك و مقوس و كشيده بود و پيوسته نبود - و بعضى روايت كرده اند كه: پيوسته بود(1) -، و رگى در ميان پيشانيش بود كه در هنگام غضب پر مى شد و بر مى آمد، و بينى آن حضرت كشيده و باريك بود و ميانش اندكى بر آمدگى داشت و نورى از آن مى تافت، ريش مباركش انبوه بود و لبهايش هموار بود و بر آمده نبود، دهان حلوا بيانش بسيار كوچك نبود و دندانهايش سفيد و براق و نازك و گشاده بود و موى نازكى از ميان سينه تا ناف آن حضرت روئيده بود و گردنش در صفا و نور و استقامت مانند صورتها بود كه از نقره مى سازند و صيقل مى زنند، اعضاى بدنش همه معتدل و قوى اندام و خوش نما بود، و سينه و شكمش برابر يكديگر بود، ميان دو كتفش پهن بود، و سر استخوانهاى بندهاى بدنش قوى بود و اينها از علامات شجاعت و قوت است و در ميان عرب ممدوح است، بدنش سفيد و نورانى بود و از ميان سينه تا نافش خط سياه باريكى از مو بود مانند نقره اى كه صيقل زده باشند و در ميانش از زيادتى صفا خط سياهى نمايد، و پستانها و اطراف سينه و شكم آن حضرت از مو عارى

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/203؛ كافى 1/443؛ طبقات ابن سعد 1/316.


بود و ذراع و دوشهايش مو داشت، بندهاى دستهايش دراز بود، كف مباركش گشاده بود، دستها و پاهايش قوى بود و اين صفت در مردان پسنديده است و علامات قوت و شجاعت است، انگشتانش كشيده و بلند بود، ساعدها و ساقش صاف و كشيده بود، كف پاهايش هموار نبود بلكه ميانهايش از زمين دور بود، و پشت پاهايش بسيار صاف و نرم بود به حدى كه اگر قطره آبى بر آنها ريخته مى شد بند نمى شد، و چون راه مى رفت قدمها را به روش متكبران بر زمين نمى كشيد بلكه از زمين مى كند و مى گذاشت، و سر را به زير مى افكند به روش كسى كه از بلندى به نشيب آيد، و گردن را به روش متجبران نمى كشيد، و گامها را دور مى گذاشت اما به تاءنى و وقار مى رفت.

و چون به جانب خود ملتفت مى شد كه با كسى سخن گويد، به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى كرد بلكه با تمام بدن مى گشت و سخن مى گفت، و در اكثر احوال ديده اش به زير بود، و نظرش بسوى زمين زياده بود از نظر بسوى آسمان، و در نظر كردن چشم نمى گشود و به گوشه چشم نظر نمى نمود.

و هر كه را مى ديد مبادرت به سلام مى نمود، و اندوهش پيوسته بود و فكرش دايم بود، و هرگز از فكرى و شغلى خالى نبود، بدون احتياج سخن نمى فرمود و دهان را به سخن نمى گشود، و جلى و واضح مى فرمود و كلمات جامعه اى مى گفت كه لفظش اندك و معنيش بسيار بود.

و ظاهر كننده حق بود، و زيادتى در كلامش نبود، و از افاده مقصود قاصر نبود، و خويش نرم بود و درشتى و غلظت در خلق كريمش نبود، و كسى را حقير نمى شمرد و اندك نعمتى را عظيم مى دانست، و هيچ نعمتى را مذمت نمى فرمود اما خوردنى و آشاميدنى را مدح هم نمى نمود، و از براى فوت امور دنيا به غضب نمى آمد، و چون حقى به او مى رسيد كه ضايع مى شد چنان در خشم مى آمد از براى خدا كه كسى او را نمى شناخت، و هيچ كسى در برابر غضب او نمى ايستاد تا آنكه انتقام از براى حق مى كشيد و حق را جارى مى گردانيد.

و چون اشاره مى نمود، به دست اشاره مى فرمود نه به چشم و ابرو، و در مقام تعجب


دستهاى مبارك را مى گردانيد و حركت مى داد و گاه دست راست را به دست چپ مى زد، و چون به خشم مى آمد از براى خدا بسيار مبالغه و اهتمام مى نمود، و چون شاد مى شد ديده بر هم مى گذاشت و بسيار اظهار فرح نمى كرد، و اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود و كم بود كه صداى خنده آن حضرت ظاهر شود، و گاه دندانهاى نورانيش مانند دانه هاى تگرگ ظاهر مى شد در خنديدن.

و چون به خانه مى رفت اوقات شريف خود را سه قسمت مى كرد: جزئى براى عبادت حق تعالى؛ و جزئى براى زنان و اهل خود؛ و جزئى براى خود. و جزئى كه براى خود گذاشته بود بر مردم قسمت مى نمود و هيچ از ايشان ذخيره نمى فرمود و اول صرف خواص مى كرد و بعد از آن مشغول عوام مى گرديد، و هر كس را به قدر علم و فضليتش در دين زيادتى مى داد و در خور احتياج متوجه ايشان مى شد، و آنچه به كار ايشان مى آمد و موجب صلاح امت بود براى ايشان بيان مى فرمود، و مكرر مى فرمود كه: حاضران آنچه از من مى شنوند به غايبان برسانند، و مى فرمود كه: برسانيد به من حاجت كسى را كه حاجت خود را به من نتواند رسانيد بدرستى كه هر كه برساند به سلطانى حاجت كسى را كه قادر بر رسانيدن حاجت خود نباشد حق تعالى قدمهاى او را در قيامت ثابت گرداند. و بغير از اين نوع سخنان فايده مند نزد آن حضرت سخنى مذكور نمى شد، و كسى را بر لغزش و خطاى سخن مواخذه نمى فرمود، و صحابه داخل مى شدند به مجلس آن حضرت طلب كنندگان علم و متفرق نمى شدند مگر آنكه از حلاوت علم و حكمت چشيده بودند، و چون بيرون مى آمد سخن بى فايده نمى فرمود، و دلدارى مردم مى نمود و از ايشان نفرت نمى فرمود، و كريم هر قومى را گرامى مى داشت و او را بر آن قوم والى مى گردانيد، و از شر مردم در حذر بود اما از ايشان كناره نمى كرد و خوشروئى و خوشخوئى را از ايشان دريغ نمى داشت، و جستجوى اصحاب خود مى نمود و احوال ايشان مى گرفت، و از مردم مى پرسيد آنچه شايع است در ميان ايشان و نيك را تحسين مى نمود و تقويت مى فرمود و بد را قبيح مى نمود و سعى در قلع آن مى فرمود.

امورش همه معتدل بود و افراط و تفريط و اختلاف در كارهايش نبود، و هرگز از


احوال مردم غافل نمى شد مبادا كه غافل شوند و بسوى باطل ميل كنند، و در حق كوتاهى نمى كرد و از آن نمى گذشت، و نيكان خلق را نزديك خود جا مى داد، و افضل خلق نزد او كسى بود كه خير خواهى او براى مسلمانان بيشتر باشد، و بزرگترين مردم نزد او كسى بود كه مواسات و معاونت و احسان و يارى به مردم بيشتر كند. و آدب مجلس آن حضرت چنين بود كه در مجلسى نمى نشست و بر نمى خاست مگر با ياد خدا، و در مجلس جاى مخصوص براى خود قرار نمى داد و نهى مى فرمود از اين، و چون داخل مجلس مى شد در آخر مجلس كه خالى بود مى نشست و مردم را به اين امر مى فرمود، و به هر يك از اهل مجلس خود بهره اى از اكرام و نظر و التفات مى رسانيد، و چنان معاشرت مى فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى ترين خلق است نزد او، و با هر كه مى نشست تا او اراده برخاستن نمى كرد بر نمى خاست، و هر كه از او حاجتى مى طلبيد اگر مقدور بود روا مى كرد والا به سخن نيكى و وعده جميلى او را راضى مى كرد.

و خلق عميمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حق مساوى بودند، مجلس شريفش مجلس بردبارى و حيا و راستى و امانت بود، صداها در آن بلند نمى شد و بدى كسى در آن گفته نمى شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى شد، و اگر از كسى خطائى صادر مى شد نقل نمى كردند و همه با يكديگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و يكديگر را به تقوى و پرهيزكارى وصيت مى كردند و با يكديگر در مقام تواضع و شكستگى بودند، پيران را توقير مى كردند و بر خردسالان رحم مى كردند و صاحب حاجت را بر خود اختيار مى كردند و غريبان را رعايت مى كردند. و سيرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پيوسته گشاده رو و نرم خو بود و كسى از همنشينى او متضرر نمى شد، و درشت خو و درشت گو نبود و صدا بلند نمى كرد و فحش نمى گفت و عيب مردم نمى گفت و بسيار مدح مردم نمى كرد، اگر چيزى واقع مى شد كه مرضى طبع مستقيمش نبود تغافل مى فرمود، و كسى از او نااميد نبود و اميد كسى از او قطع نمى شد، و با كسى مجادله نمى كرد، و بسيار سخن نمى گفت، و چيزى كه فايده نداشت متعرض آن نمى شد، و كسى را مذمت نمى كرد، و احدى را سرزش نمى كرد، و عيبها


و لغزشهاى مردم را تفحص نمى فرمود، و سخن نمى گفت مگر در امرى كه اميد ثواب در آن داشت، و چون سخن مى فرمود اهل مجلس او سرها به زير مى افكندند و ساكت و ساكن بودند كه گويا مرغ بر سر ايشان نشسته است، و در خدمت آن حضرت منازعه در سخن نمى كردند و چون يكى از ايشان سخن مى گفت ديگران خاموش مى شدند و سخن او را گوش مى دادند تا از سخن خود فارغ مى شد و بر خلاف سخن او سخن نمى گفتند.

و آن حضرت با اهل مجلس در خنده و تعجب موافقت مى نمود و بر خلاف آداب غريبان و اعرابيان صبر مى فرمود حتى آنكه صحابه ايشان را با خود به مجلس مى آوردند كه ايشان سوال كنند و خود مستفيد شوند، و آن حضرت خود مى فرمود كه: چون صاحب حاجتى را ببينيد بياوريد نزد من، و ثنا آن حضرت را خوش نمى آمد مگر از كسى كه احسانى به او رسيده باشد، و قطع نمى فرمود سخن احدى را مگر آنكه سخن باطلى باشد پس نهى مى كرد او را و يا بر مى خاست.

و سكوت آن حضرت بر چهار وجه بود: يا بر وجه حلم بود كه در برابر جاهلى كه ناملايم گويد از روى بردبارى ساكت شود؛ يا براى حذر از ضرر بود؛ يا براى اندازه قدر هر كس بود؛ يا براى تفكر؛ اما اندازه، پس در اين بود كه با همه اهل مجلس مساوى نظر كند و مثل يكديگر گوش دهد سخنان ايشان را، و اما تفكر آن حضرت در امور دنياى فانى و آخرت باقى بود.

و از براى آن حضرت جمع شده بود حلم و صبر، پس هيچ امرى او را به غضب نمى آورد و از هيچ چيز بجا در نمى آمد، و در حذر چهار خصلت براى او جمع شده بود: كردن نيكى ها تا مردم پيروى او نمايند، و ترك بديها تا مردم ترك نمايند، و مبالغه نمودن در رايى كه موجب صلاح امت باشد، و قيام نمودن به امرى كه جمع كند براى امت خير دنيا و آخرت را.(1)

____________________

1-مكارم الاخلاق 11-15. و همين روايت در عيون اخبار الرضا 1/316-319 و معانى الاخبار 80-83 از امام حسنعليه‌السلام نقل شده است. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 1/286 و طبقات ابن سعد 1/324 و سيره ابن حبان 410.


و در حديث معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رنگ چهره اش سفيد مخلوط به سرخى بود، و چشمانش سياه و گشاده بود، و ابروهايش پيوسته، و انگشتانش ريخته و محكم بود و به سرخى مايل بود و نور از آنها ساطع بود، و استخوانهاى دوش آن حضرت قوى بود، و بينى او كشيده بود به مرتبه اى كه چون آب تناول مى فرمود نزديك بود كه به آب برسد؛ و كسى در نيكوئى خلقت و خلق مثل آن حضرت نبوده و نخواهد بود.(1)

و در حديث ديگر فرمود كه: در لب پائين رسول خدا خالى بود.(2)

و از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خشم مى شد عرق از پيشانى مباركش مانند مرواريد مى ريخت.(3)

و از عبدالله بن سليمان روايت كرده اند كه گفت: در انجيل عيسىعليه‌السلام خواندم كه حق تعالى به او وحى نمود كه: اى عيسى! اى فرزند طاهره بتول! برسان به اهل سوريا كه منم خداوند دايمى كه زوال ندارم، تصديق كنيد پيغمبر امى را كه صاحب شتر و مدرعه و عمامه و عصا است، و گشاده دندان خواهد بود، و گردنش مانند ابريق نقره باشد و از پائين گردنش نور ساطع باشد گويا كه طلا بر آن جارى است، و موى باريكى از سينه تا نافش رسته باشد و بر ساير شكم و سينه اش مو نباشد، و گندم گون باشد، و چون با جماعتى آيد بر همه زيادتى داشته باشد و در ميان ايشان نمايان باشد، و عرق رويش مانند مرواريد جارى باشد و بوى مشك پيوسته از او ساطع باشد، و مانند او پيش از او نديده باشند و بعد از او نبينند، بسيار خوشبو باشد، و زنان بسيار نكاح كند و نسلش كم باشد و نسل او از دختر با بركتى بهم رسد كه او را در بهشت خانه اى باشد كه در آن خانه آزارها و محنتها نباشد و آن دختر را در آخر الزمان كفالت نمايد چنانكه زكريا مادرت را كفالت نمود، و از آن دو فرزند بهم

____________________

1-كافى 1/443.

2- تفسير عياشى 1/203.

3- كافى 8/110؛ اعلام الورى 81.


رسد كه شهيد شوند؛ سخن آن پيغمبر، قرآن باشد، و دين او، اسلام، پس طوبى براى كسى است كه زمان او را دريابد و به ايام او برسد و كلام او را بشنود.

عيسى گفت: پروردگارا! طوبى چيست؟

خدا وحى نمود كه: درختى است در بهشت كه من بدست قدرت خود كشته ام و بر همه بهشتيها سايه افكنده است، اصلش از رضوان است و آبش از چشمه تسنيم است، و آب آن چشمه بر سردى كافور و به طعم زنجيل است، هر كه از آن چشمه يك شربت بخورد هرگز تشنه نشود.

عيسى گفت: خداوندا! مرا از آن چشمه آب ده.

خدا فرمود كه: اى عيسى! آب آن چشمه بر همه خلايق حرام است تا آن پيغمبر و امت او از آن بياشامند؛ اى عيسى! تو را به آسمان خواهم برد، پس در آخر الزمان تو را به زمين خواهم فرستاد تا از امت آن پيغمبر عجايب مشاهده نمائى و يارى كنى ايشان را بر كشتن دجال لعين، و تو را در وقت نماز ايشان خواهم فرستاد كه با ايشان نماز كنى، بدرستى كه ايشان امت مرحومه اند.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه فرمود: نديدم كسى را كه ميان دوشهايش گشاده تر از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بوده باشد.(2)

و به سند موثق از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ما گروه پيغمبران ديده هاى ما به خواب مى رود و دلهاى ما به خواب نمى رود، و از پشت سر مى بينم چنانكه از پيش رو مى بينيم.(3)

و در حديث ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: روزى ابوذر طلب كرد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را، گفتند كه: در فلان باغ است، چون داخل باغ شد آن حضرت خوابيده بود پس چوب خشكى را گرفت و شكست كه امتحان كند كه حضرت در خواب

____________________

1-امالى شيخ صدوق 224؛ كمال الدين و تمام النعمه 159.

2- عيون اخبار الرضا 2/62.

3- بصائر الدرجات 420.


است يا بيدار، حضرت چشم گشود و فرمود: اى ابوذر! مرا امتحان مى كنى! مگر نمى دانى كه من در خواب مى بينم شما را چنانكه در بيدارى مى بينم و چشمم به خواب مى رود و دلم به خواب نمى رود.(1)

و به سندهاى صحيح بسيار از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مى بينم شما را از پشت سر چنانكه از پيش رو مى بينم، پس صفهاى خود را درست كنيد و اگر نه حق تعالى مخالفت مى اندازد ميان دلهاى شما.(2)

و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى براى پيغمبرش هريسه اى از بهشت فرستاد، و چون تناول فرمود در مجامعت قوت چهل مرد بهم رسانيد.(3)

و در روايت ديگر وارد شده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حق تعالى شكايت نمود وجع پشت را، پس حق تعالى امر فرمود او را كه هريسه تناول نمايد.(4)

و در حديث معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را هر كه در شب تاريك مى ديد نورى از روى انورش مشاهده مى نمود مانند ماه تابان.(5)

و علماى خاصه از معجزات بدن شريف آن حضرت بسيار نقل كرده اند و قليلى از آن را ايراد مى نمائيم: اول آنكه: پيوسته نور از جبين نورانيش ساطع بود و در شبها چون ماهتاب بر در و ديوار مى تابيد، و نقل كرده اند كه: در شبى عايشه سوزنى گم كرده بود، چون آن حضرت داخل حجره شد به نور روى آن حضرت سوزن را يافت.

و روايت كرده اند كه: در شب تاريكى به راهى مى رفتند دست مبارك را بلند كرد و از

____________________

1-بصائر الدرجات 421.

2-بصائر الدرجات 419 و 420.

3-محاسن 2/169 و 170؛ كافى 6/320.

4- كافى 6/320؛ محاسن 2/169.

5- مكارم الاخلاق 23. و نيز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/165.


انگشتان منورش نور مى تابيد، و به نور آن به راه مى رفتند.

دوم: بوى خوش آن حضرت كه از هر راه مى گذشت بعد از دو روز هر كه مى گذشت از عطر آن حضرت مى دانست كه از آن راه عبور فرموده، و از عرق آن حضرت جمع مى كردند و هيچ عطرى به آن نمى رسيد و داخل عطرها مى كردند؛ و دلو آبى نزد آن حضرت آوردند و كف آبى گرفت و مضمضه كرد و در دلو ريخت، آن آب از مشك خوشبوتر گرديد.

سوم آنكه: چون در آفتاب مى ايستاد آن حضرت را سايه نبود.

چهارم آنكه: با هر كه آن حضرت راه مى رفت هر چه او بلند بود آن حضرت به قدر يك شبر از او بلندتر مى نمود.

پنجم آنكه: پيوسته در آفتاب ابر بر سرش سايه مى افكند و با او حركت مى كرد و هرگز مرغى از بالاى سرش پرواز نمى كرد.

ششم آنكه: از عقب مى ديد چنانكه از پيش رو مى ديد.

هفتم: هر گز بوى بد به مشام مباركش نمى رسيد.

هشتم آنكه: آب دهان به هر چيز مى افكند در آن بركت بهم مى رسيد، و به هر صاحب دردى كه مى ماليد شفا مى يافت.

نهم آنكه: به هر لغت سخن مى فرمود.

دهم آنكه: در محاسن شريفش هفده موى سفيد بهم رسيده بود كه مانند آفتاب مى درخشيد.

يازدهم آنكه: در خواب مى شنيد چنانكه در بيدارى مى شنيد، و سخن ملائكه را مى شنيد و ديگران نمى شنيدند، و هر چه در خاطرها مى گذشت مى دانست.

دوازدهم: مهر نبوت در پشت مباركش نقش گرفته بود و نور آن بر نور آفتاب زيادتى مى كرد.

سيزدهم: آب از ميان انگشتانش جارى مى شد و سنگريزه در دستش تسبيح مى گفت.


چهاردهم آنكه: ختنه كرده و ناف بريده متولد شد و هرگز محتلم نشد.

پانزدهم آنكه: آنچه از آن حضرت جدا مى شد بوى مشك از آن ساطع بود و كسى آن را نمى ديد، و زمين از جانب خدا مامور بود كه فرو برد آن را.

شانزدهم آنكه: بر هر دابه اى كه آن حضرت سوار مى شد آن دابه پير نمى شد.

هفدهم آنكه: در قوت، كسى با آن حضرت مقاومت نمى توانست كرد.

هجدهم آنكه: همه مخلوقات رعايت حرمت آن حضرت مى كردند و بر هر سنگ و درخت كه مى گذشت كج مى شدند و بر آن حضرت سلام مى كردند، و در طفوليت ماه گهواره آن حضرت را مى جنبانيد، و مگس و جانوران ديگر بر آن حضرت نمى نشستند.

نوزدهم آنكه: اگر بر زمين نرم راه مى رفت جاى پايش بر زمين نمى ماند و گاه بر سنگ سخت راه مى رفت و اثر پايش مى ماند.

بيستم آنكه: حق تعالى مهابتى از آن حضرت در دلها افكنده بود كه با آن تواضع و شكستگى و شفقت و مرحمت، كسى درست بر روى مباركش نظر نمى توانست كرد، و هر كافر و منافقى كه آن حضرت را مى ديد از بيم بر خود مى لرزيد، و در دو ماه رعب او در دلهاى كافران اثر مى كرد.(1)

مولف گويد كه: هر يك از اينها مفصلا در ابواب آتيه بيان خواهد شد.

و در حديث معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام چون قرائت قرآن مى نمود بسيار بود كه جمعى كه از آن راه مى گذشتند از خوشى آواز آن حضرت مدهوش مى شدند، و اگر امام خوشى آواز خود را براى مردم ظاهر گرداند هيچكس تاب شنيدن آن نياورد. راوى عرض كرد: پس چگونه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با مردم نماز مى كرد و صدا به تلاوت قرآن بلند مى كرد و مردم تاب مى آوردند؟

فرمود كه: آن حضرت آنقدر از حسن صوت خود ظاهر مى كرد كه مردم تاب

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/165-168 با اندكى تفاوت.


بياورند.(1)

و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون حضرت يوسف پادشاه شد، زليخا به در خانه آن حضرت آمد و رخصت طلبيد، چون داخل شد يوسف از او پرسيد كه: چرا آنها كردى كه گذشت؟

گفت: حسن تو مرا بيتاب كرده بود.

گفت كه: اگر پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مى ديدى كه از من خوشروتر و خوش خلقتر و بخشنده تر خواهد بود چه مى كردى؟

زليخا گفت: راست گفتى.

يوسف گفت: چه دانستى كه راست گفتم؟

گفت: زيرا كه چون نام او را بردى محبت او در دل من افتاد.

پس حق تعالى وحى فرستاد بسوى يوسف كه: راست مى گويد و من به سبب آنكه آن حضرت را دوست داشت او را دوست داشتم، پس او را به عقد خود در آورد.(2)

و در روايات معتبره منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه: چرا موى محاسن شما زود سفيد شد؟ فرمود كه: مرا پير كرد سوره ((هود)) و ((واقعه)) و ((مرسلات)) و ((عم يتسائلون))(3) كه در آنها احوال قيامت و عذاب امتهاى گذشته مذكور است.

در احاديث معتبره از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم موى سر را آنقدر نمى گذاشتند كه احتياج به شكافتن بشود، و بسيار كه بلند مى شد به نرمه گوش آن حضرت مى رسيد، و نمى تراشيد مگر در حج و عمره، و چون در عمره حديبيه آن حضرت ممنوع شد از عمره، موى سر را تا سال آينده گذاشت.(4)

____________________

1-كافى 2/615.

2-علل الشرايع 55؛ قصص الانبياء راوندى 137.

3-امالى شيخ صدوق 194؛ خصال 199.

4-رجوع شود به كافى 6/485 و 486.


و سبب سر نتراشيدن آن حضرت آن بود كه سر تراشيدن در آن زمان بسيار بد نما بود و نبى و امام كارى نمى كنند كه در نظرها قبيح نمايند، و چون اسلام شايع شد و قبحش بر طرف شد ائمه ماعليهم‌السلام مى تراشيدند.


باب هشتم: در بيان اخلاق حميده و اطوار پسنديده و سير و سنن آن حضرت است



و در حديث حسن از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: جامه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كهنه شده بود، شخصى به خدمت آن حضرت آمد و دوازده درهم به هديه از براى آن حضرت آورد - كه تقريبا پانزده شاهى اين زمان باشد - پس آن جناب فرمود كه: يا على! اين دراهم را بگير و براى من جامه اى بخر كه بپوشم.

حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود كه: به بازار رفتم و دوازده درهم دادم و پيراهنى براى آن جناب گرفتم، چون به نزد آن جناب آوردم و در آن نظر كرد فرمود كه: از اين پست تر مرا خوشتر مى آيد، يا على! آيا گمان دارى كه صاحبش قبول كند كه اين را پس گيرد؟

گفتم: نمى دانم.

فرمود كه: ببين بلكه راضى شود.

پس به نزد صاحبش آمدم و گفتم: رسول خدا اين جامه را نخواست و جامه اى از اين پست تر مى خواهد، پس او به اقاله بيع راضى شد و زر را پس داد.

چون زر را به خدمت آن جناب آوردم با من همراه آمد به بازار كه پيراهن بگيرد، ناگاه كنيزكى را ديد كه در ميان راه نشسته است و مى گريد، حضرت فرمود كه: چرا گريه مى كنى؟

گفت: يا رسول الله! اهل خانه من چهار درهم به من داده بودند كه براى ايشان چيزى بخرم و آن را گم كرده ام و جرات نمى كنم كه به خانه برگردم.

پس چهارم درهم را به آن كنيز داد و گفت: برگرد به خانه خود؛ و به بازار آمد و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و حمد الهى را ادا فرمود، و چون از بازار بيرون آمد مرد عريانى را ديد كه مى گفت: هر كه مرا بپوشاند خدا او را از جامه هاى بهشت بپوشاند، پس


آن حضرت پيراهنى كه خريده بود كند و بر او پوشانيد و به بازار برگشتت و به چهار درهم كه مانده بود پيراهن ديگر خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد و برگشت و همان كنيز را ديد كه در ميان راه نشسته است به او فرمود كه: چرا به خانه نرفتى؟

گفت: يا رسول الله! دير شده است و مى ترسم مرا بزنند.

حضرت فرمود كه: پيش برو و ما را راهنمائى كن به خانه؛ پس با آن كنيز رفت تا به در خانه ايشان ايستاد و فرمود: السلام عليكم اى اهل خانه، كسى جواب نگفت، پس بار ديگر سلام كرد، كسى جواب نگفت، چون بار سوم سلام كرد گفتند، عليك السلام يا رسول الله و رحمه الله و بركاته.

پس فرمود كه: چرا در اول و دوم جواب سلام من نگفتيد؟

گفتند: يا رسول الله! خواستيم سلام شما بر ما بسيار شود كه موجب زيادتى بركت ما گردد.

پس فرمود كه: اين كنيز دير برگشته است، او را مواخذه منمائيد.

گقتند: يا رسول الله! براى تشريف آوردن تو او را آزاد كرديم.

حضرت فرمود كه: الحمد لله، هرگز دوازده درهم نديده بودم كه بركتش زياده از اين باشد، دو عريان با آن پوشيده و بنده اى با آن آزاد شد.(1)

و در احاديث بسيار از طرق خاصه و عامه منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: پنج خصلت است كه تا مردن ترك نخواهم كرد: بر روى زمين طعام خوردن با غلامان؛ و سوار شدن دراز گوش با جل؛ و دوشيدن بز به دست خود؛ و پوشيدن پشم؛ و سلام كردن بر اطفال تا آنكه اينها سنت شود بعد از من و مردم به اينها عمل كنند.(2)

و در حديث ديگر به جاى دوشيدن بز، پينه كردن كفش و نعل به دست خود وارد شده است.(3)

____________________

1-خصال 490؛ امالى شيخ صدوق 197.

2-خصال 271؛ علل الشرايع 130؛ وسائل الشيعه 12/62.

3-خصال 272.


و در حديث صحيح منقول است كه از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيدند كه: روايت مى كنند از پدر شما كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز از نان گندم سير نشد.

فرمود كه: نه چنين است، بلكه نان گندم هرگز نخورد و از نان جو هرگز سير نخورد.(1)

و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: يهودى از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چند دينار مى طلبيد، روزى آمد و مطالبه آن كرد، حضرت فرمود: اى يهودى! ندارم كه بدهم.

يهودى گفت: از تو جدا نمى شوم تا بدهى.

فرمود كه: پس مى نشينم در اينجا با تو؛ و حضرت با آن يهودى در آن موضع نشست تا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و بامداد را در همان موضع كرد، اصحاب آن حضرت يهودى را تهديد و وعيد مى نمودند، پس آن حضرت متوجه ايشان شد و فرمود كه: چه كار داريد به او؟

گفتند: يا رسول الله! يهودى تو را حبس كرده است و نمى گذارد كه به جائى روى.

حضرت فرمود كه: حق تعالى مرا مبعوث نگردانيده است كه ستم كنم بر كسى كه در امان است يا غير او، چون روز بلند شد يهودى گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و نصف مال خود را در راه خدا داد و گفت: والله نكردم اين را مگر براى آنكه ببينم آن وصفى كه در تورات براى پيغمبر آخر الزمان خوانده ام در تو هست يا نه؟ زيرا كه در تورات خوانده ام كه محمد بن عبدالله مولد او مكه است و محل هجرت او مدينه است و درشت خو و غليظ نيست و صدا بلند نمى كند و فحش و سخن ركيك نمى گويد، و شهادت مى دهم به وحدانيت حق تعالى و به آنكه تو پيغمبر فرستاده اوئى، و اين مال من است هر حكم كه موافق فرموده خداست در آن بكن. و آن يهودى مال بسيار داشت.

پس حضرت امام موسىعليه‌السلام فرمود كه: فراش آن حضرت عبائى بود، و بالش او

____________________

1-امالى شيخ صدوق 263؛ مكارم الاخلاق 28؛ وسائل الشيعه 24/244.


پوستى بود كه از ليف خرما پر كرده بودند، شبى فراش آن حضرت را دوته كردند كه استراحت او بيشتر باشد، چون صبح شد فرمود كه: به سبب استراحت فراش دير به نماز برخاستم ديگر فراش مرا دوته نكنيد.(1)

و به سند حسن از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: شبى حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خانه ام سلمه بود، پس در ميان شب ام سلمه آن حضرت را در رختخواب نيافت، برخاست و آن حضرت را در اطراف خانه طلب مى كرد تا آنكه ديد كه آن حضرت در كنار خانه ايستاده و دست به دعا برداشته است و مى گريد و مى گويد كه: خداوندا! از من سلب مكن چيزهاى شايسته اى كه به من داده اى، و دشمن و حسودى را بر من شاد مگردان، خداوندا! مرا بر مگردان هرگز بسوى بدى چند كه مرا از آن نجات داده اى و مرا به خود مگذار يك چشم زدن هرگز.

پس ام سلمه گريان شد و برگشت، چون حضرت صداى گريه او را شنيد فرمود كه: اى ام سلمه! سبب گريه تو چيست؟

گفت: يا رسول الله! چون گريه نكنم - پدر و مادرم فداى تو باد - و حال آنكه تو با آن درجه و منزلتى كه نزد خدا دارى و گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است چنين مى گوئى و مى گريى؟

فرمود: اى ام سلمه! چون ايمن شوم كه حق تعالى حضرت يونس را به قدر يك چشم زدن به خود گذاشت و از او صادر شد آنچه صادر شد(2) ؟!

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: سائلى به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و چيزى طلب كرد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: آيا كسى هست كه به ما قرضى بدهد؟

پس شخصى از انصار برخاست و گفت: نزد من هست.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: چهار وسق خرما به اين سائل بده.

____________________

1-امالى شيخ صدوق 376.

2-تفسير قمى 2/75.


چون خرما را به سائل داد و مدتى گذشت، به خدمت آن حضرت آمد و طلب قرض خود نمود، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: انشاء الله بهم رسد بدهيم. پس بار ديگر آمد و چنين جواب شنيد.

در مرتبه سوم گفت كه: بسيار گفتى يا رسول الله ((انشاء الله بهم رسد بدهيم)).

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در برابر سخن ناملايم او تبسم فرمود و گفت: آيا كسى قرض دارد به ما بدهد؟

پس شخصى برخاست و گفت: من دارم.

فرمود: چه مقدار دارى؟

گفت: هر چه خواهى.

فرمود كه: هشت وسق خرما به اين مرد بده.

آن انصارى گفت: يا رسول الله! من چهار وسق داده بودم.

فرمود كه: چهار ديگر را ما به تو بخشيديم.(1)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفت نگذاشت درهم و دينارى و نه غلامى و كنيزى و نه گوسفندى و نه شترى بغير از شتر سوارى خود، و چون به رحمت الهى واصل شده زرهش در گرو بود نزد يهودى از يهودان مدينه براى بيست صاع جو كه براى نفقه عيال خود از او به قرض گرفته بود.(2)

و فرمود كه: در زمان رسول خدا فقرا در مسجد مى خوابيدند، شبى با ايشان افطار كرد نزد منبر خود در ديگ سنگى و سى نفر از آن خوردند و سير شدند و بقيه آن را براى زنان خود بردند كه همه سير شدند.(3)

و در حديث موثق از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: در هنگامى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پير و گران شده بود، ايستاده نماز نافله مى كرد و يك پاى خود را براى زيادتى

____________________

1-قرب الاسناد 90؛ وسائل الشيعه 9/435.

2- قرب الاسناد 91.

3- قرب الاسناد 148.


مشقت بر مى داشت و بر يك پا يم ايستاد تا آنكه حق تعالى فرستاد كه( طه مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْ‌آنَ لِتَشْقَىٰ ) (1) ((اى طاهر طيب هدايت كننده خلق! ما نفرستاديم بر تو قرآن را كه خود را به تعب بدارى)) پس بعد از آن هر دو پا را بر زمين مى گذاشت.(2)

و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: ملكى به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: پروردگارت سلام مى رساند و مى گويد كه: اگر مى خواهى همه صحراى مكه را از براى تو طلا مى كنم؛ پس حضرت سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! مى خواهم يك روز سير باشم و تو را حمد كنم و يك روز گرسنه باشم و از تو سوال كنم.(3)

و فرمود كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه روز از نان گندم سير نشد تا به رحمت الهى واصل شد(4) ؛ و انگشتر را در دست راست مى كرد و دو گوسفند سياه سفيد شاخ دار قربانى مى كرد.(5)

و در حديث ديگر منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه: آيا رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تقيه از مردم مى كرد؟

فرمود كه: بعد از آنكه آيه( وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (6) نازل شد و حق تعالى ضامن شد؟ آن حضرت را از شر مردم حفظ نمايد، ديگر تقيه نكرد، و پيش از آن گاهى تقيه مى كرد.(7)

و از ابن عباس منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر روى خاك مى نشست و بر روى خاك طعام تناول مى نمود، و گوسفند را به دست خود مى بست، و اگر غلامى

____________________

1-سوره طه : 1 و 2.

2-قرب الاسناد 171؛ وسائل الشيعه 5/491.

3-عيون اخبار الرضا 2/30؛ امالى شيخ مفيد 124. و نيز رجوع شود به كتاب الزهد 52 و مكارم الاخلاق 24.

4-عيون اخبار الرضا 2/64. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 339.

5-عيون اخبار الرضا 2/63 در ضمن دو روايت.

6-سوره مائده : 67.

7-عيون اخبار الرضا 2/130.


آن حضرت را براى نان جوى مى طلبيد به خانه خود اجابت او مى نمود.(1)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام مى فرمود كه: كسى شكر نعمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نكرد با آنكه حق نعمت بر قرشى و غير قرشى و بر عرب و عجم داشت، و كى حق نعمتش بر خلق زياده از آن حضرت بود و ما اهل بيت رسول خدا نيز چنانيم كه كسى شكر نعمت ما نمى كند و نيكان مومنان نيز هر چند احسان كنند كسى شكر نعمت ايشان نمى كند.(2)

و در حديثت معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: جبرئيل بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل گرديد و گفت: يا محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مى گويد كه: دختران باكره به منزله ميوه اند بر درخت، چون ميوه پخته شد آن را به غير چيدن چاره اى نيست و اگر نه آفتاب آن را فاسد مى كند و باد آن را متغير مى گرداند، و دختر باكره چون بالغ شدند دواى ايشان شوهر دادن است و اگر نه ايمن نمى توان بود از فتنه ايشان.

پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر منبر رفت و مردم را جمع كرد و وحى خدا را به ايشان رسانيد.

پس مردم گفتند كه: به كى تزويج كنيم ايشان را؟

فرمود كه به كفو ايشان؛ پس فرمود كه: مومنان همه كفو يكديگرند.

پس از منبر فرود نيامد تا ضباعه دختر زبير عموى خود را به مقداد بن اسود نكاح كرد و فرمود كه: اى گروه مردم! من دختر عم خود را به مقداد دادم تا نكاح پست شود(3) ، بدانيد كه در دختر دادن رعايت حسب و نسبت نمى بايد كرد.

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حضور مردم به قضاى حاجت نمى نشست، روزى در مكانى بود كه عمارتى و گودالى نبود و اراده قضاى حاجت نمود و شخصى از صحابه همراه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و در آن مكان

____________________

1-امالى شيخ طوسى 393؛ مكارم الاخلاق 16، و در آنجا ذيل آن ذكر نشده است.

2-علل الشرايع 560؛ وسائل الشيعه 16/308.

3-علل الشرايع 587؛ عيون اخبار الرضا 1/289؛ وسائل الشيعه 20/62.


دو درخت خرما بود، پس اشاره فرمود به آن دو درخت خرما كه به نزديك يكديگر آمدند و به يكديگر چسبيدند و در عقب آن دو درخت پنهان شد و قضاى حاجت نمود، و چون حضرت برخاست و بيرون آمد آن مرد به عقب درخت رفت و چيزى نديد.(1)

و از جابر بن عبدالله انصارى منقول است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از بعثت در ((مر الظهران))(2) گوسفند مى چرانيد و مى فرمودد: گوسفند سياه بهم رسانيد كه نيكوتر است.(3)

و از آن حضرت پرسيدند كه: خوب است گوسفند چرانيدن؟

فرمود كه: مگر پيغمبرى مبعوث شده است كه گوسفند نچرانيده باشد.(4)

و از عمار بن ياسر منقول است كه گفت: من گوسفند مى چرانيدم پيش از بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و آن حضرت نيز مى چرانيد، پس به آن حضرت عرض كردم كه: در ((فخ)) چراگاه نيكوئى هست خوب است در آنجا بچرانيم.

فرمود كه: خوب است.

چون روز ديگر به آن موضع رفتم ديدم كه آن جناب پيش از من رفته است و منع مى كند گوسفندان خود را از داخل شدن آن صحرا.

چون رفتم فرمود كه: با تو وعده كرده بودم نخواستم كه گوسفندان من پيش از گوسفندان تو بچرند.(5)

مولف ديگر كه: چون پيغمبران براى هدايت عوام كالانعام مبعوث مى گردند، حق تعالى اول ايشان را به چرانيدن حيوانات امر مى فرمايد كه معاشرت عوام و سوء ادب ايشان بر آن ذوات مقدسه بسيار گران نيايد و صبر كردن بر مشقتهاى ايشان دشوار ننمايد.

____________________

1-بصائر الدرجات 256.

2-ظهران : دره اى است نزديك مكه، و در آنجا دهى است كه آن را ((مر))گويند. (معجم البلدان 4/63).

3- قصص الانبياء راوندى 284.

4-قصص الانبياء راوندى 284.

5-قصص الانبياء راوندى 285.


و در حديث معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى چون عقل را آفريد گفت: بيا، پس آمد؛ گفت: برو، پس رفت؛ پس گفت: خلقى نيافريدم كه از تو محبوبتر باشد بسوى من. پس نود و نه جزو عقل را به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عطا كرد و يك جزو را در ميان ساير خلق قسمت كرد.(1)

و به سند معتبر از حضرت على بن موسى الرضاعليه‌السلام منقول است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: مرا ضعفى از نماز و جماع بهم رسيده بود، پس طعامى از آسمان براى من نازل شد و چون از آن تناول كردم در شجاعت و حركت و جماع قوت چهل مرد بهم رسانيدم.(2)

و از مولى امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه گفت: با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودم در كندن خندق، ناگاه حضرت فاطمه آمد و پاره نانى براى آن جناب آورد، حضرت فرمود كه: اين چيست؟

فاطمه گفت: قرص نانى براى حسن و حسين پخته بودم و اين پاره را براى شما آوردم.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: سه روز است پدر تو طعامى نخورده است و اين اول طعامى است كه مى خورم.(3)

و احاديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به روش بندگان طعام مى خورد بى خوان، و به روش بندگان مى نشست يعنى دو زانو، و بر زمين مى خوابيد بى فراش، و مى دانست كه او بنده است.(4)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: زن بدويه اى بر آن حضرت گذشت، ديد كه بر روى زمين طعام تناول مى فرمايد، گفت: اى محمد! تو به روش بندگان طعام مى خورى و به

____________________

1-محاسن 1/307.

2-صحيفه الامام الرضاعليه‌السلام 109؛ عيون اخبار الرضا 2/36.

3-صحيفه الامام الرضاعليه‌السلام 238؛ عيون اخبار الرضا 2/40.

4-محاسن 2/244؛ كافى 6/271. و اين مطالب در اين دو مصدر ضمن دو روايت از امام باقر و امام صادق عليهما السلام ذكر شده است.


روش بندگان مى نشينى؟!

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: كدام بنده از من بنده تر است نزد حق تعالى؟

پس آن زن گفت كه: لقمه اى از طعام خود به من بده.

چون داد؛ گفت: نه همان لقمه را مى خواهم كه در دهان گذاشته اى.

حضرت، لقمه را از دهان مبارك بيرون آورد و به او داد، و او خورد.

پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود كه: به بركت آن لقمه آن زن را دردى و بيمارى نرسيد تا از دنيا مفارقت كرد.(1)

و به روايت ديگر: آن زن بد زبان و بى شرم بود، به بركت آن لقمه صاحب حيا و آزرم شد.(2)

و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: والله ديده اى نديده حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه تكيه كرده چيزى تناول كرده باشد، از روزى كه مبعوث شد به رسالت تا روزى كه از دنيا مفارقت كرد، و از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا از دنيا مفارقت نمود؛ من نمى گويم كه نمى يافت، گاه مى شد كه يك كس را شتر مى بخشيد، اگر مى خواست، مى توانست خورد؛ و جبرئيل سه مرتبه كليدهاى خزينه هاى زمين را براى آن حضرت آورد گفت؛ اگر خواهى اختيار پادشاهى روى زمين بكن كه هر چه بر روى زمين باشد از تو باشد بى آنكه از ثواب آخرت تو چيزى كم شود، و آن حضرت قبول نكرد و اختيار تواضع و شكستگى كرد و فرمود كه: رفيق اعلى را بهتر مى خواهم از دنيا؛ و هرگز كسى از آن حضرت حاجتى سوال نكرد كه بگويد: نه، اگر بود مى داد و اگر نبود مى گفت: بهم رسد بدهيم، و هر چه از جانب خدا ضامن مى شد البته حق تعالى عطا مى كرد حتى آنكه بهشت را به كسى مى داد و حق تعالى براى او تسليم مى كرد.(3)

و در حديث ديگر منقول است كه: پيوسته جمعى از اصحاب، حراست آن حضرت

____________________

1-محاسن 2/245؛ كافى 6/271؛ كتاب الزهد 11.

2-مكارم الاخلاق 16.

3-كافى 8/130.


مى نمودند، چون اين آيه نازل شد كه( وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (1) يعنى: ((خدا نگاه مى دارد تو را از شر مردم)) فرمود كه: ديگر كسى مرا حراست نكند كه خدا مرا نگاه مى دارد.(2)

و در روايت معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر روز سيصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى گفت: الحمد لله رب العالمين كثيرا على كل حال(3) ، و از مجلسى بر نمى خاست هر چند كه مى نشست تا بيست و پنج مرتبه استغفار نمى كرد(4) ، و روزى هفتاد مرتبه ((استغفر الله)) و هفتاد مرتبه ((اتوب الى الله)) مى گفت.(5)

و در حديث موثق از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمود: عجب دارم كه هرگاه قرآن مى خوانم چرا پير نمى شوم(6) ؟

و در حديث حسن از آن حضرت منقول است كه: روزى عايشه نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود، يهودى آمد و گفت: ((السام عليكم)) يعنى: مرگ بر شما باد.

حضرت فرمود كه: بر تو باد.

پس دو يهودى ديگر آمدند و هر يك چنين گفتند، و حضرت چنين جواب فرمود.

عايشه در غضب شد و گفت: بر شما باد مرگ و غضب و لعنت خدا اى برادران ميمون و خوك.

پس حضرت گفت: اى عايشه! اگر دشنام و فحش متمثل شود هر آينه بد صورتى خواهد داشت، و رفق و نرمى را بر هر چه بگذارند البته آن را زينت مى دهد و از هر چه

____________________

1-سوره مائده : 67.

2-تفسير فرات كوفى 131.

3-كافى 2/503؛ وسائل الشيعه 7/171.

4-كافى 2/504؛ وسائل الشيعه 7/179.

5-كافى 2/505؛ وسائل الشيعه 7/179.

6-كافى 2/632؛ وسائل الشيعه 6/172.


بر مى دارند البته آن را قبيح مى گرداند.

عايشه گفت: يا رسول الله! مگر نشنيدى كه اينها چه گفتند؟

فرمود: بلى شنيدم، اما من هم آنچه گفتند بر ايشان برگردانيدم، اگر مسلمانى بر شما سلام كند بگوئيد: السلام عليكم، و اگر كافرى سلام كند بگوئيد: عليك.(1)

و در حديث ديگر منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گاهى زانوها را از زمين بر مى داشتند و دستها را بر زانوها حلقه مى كردند، و گاه دو زانو مى نشستند، و گاه يك پا را دوته مى كردند و پاى ديگر را بر روى آن مى گذاشتند، و چهار زانو هرگز نمى نشستند.(2)

و به سند صحيح از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: اعرابى اى بود و هديه براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آورد مى گفت: يا رسول الله! ثمن هديه مرا بده، و حضرت تبسم مى فرمود؛ و چون آن جناب ار غمى عارض مى شد مى فرمود كه: كاش اعرابى مى آمد و ما را مى خندانيد.(3)

و در حديث صحيح از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نظر كردن خود را ميان اصحاب خود مساوى قسمت مى كرد كه به يكى زياده از ديگرى نظر نمى كرد، و هرگز پاى خود را در حضور اصحاب خود دراز نمى كرد، و چون كسى به آن حضرت مصافحه مى كرد دست نمى كشيد تا آن شخص دست خود را بكشد، و چون مردم اين را يافتند هر كه مصافحه مى كرد زود دست خود را مى كشيد.(4)

و به سند صحيح ديگر منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: جبرئيل پيوسته وصيت مى كرد مرا به مسواك كردن تا آنكه ترسيدم كه دندانهاى من سائيده شود يا بريزد.(5)

____________________

1-كافى 2/648؛ وسائل الشيعه 12/78.

2-كافى 2/661؛ مكارم الاخلاق 26؛ وسائل الشيعه 12/106.

3-كافى 2/663؛ وسائل الشيعه 12/112.

4-كافى 2/671؛ وسائل الشيعه 12/143.

5-محاسن 2/380؛ كافى 6/495؛ وسائل الشيعه 2/5.


و به سند حسن از آن حضرت منقول است كه: چون كسى از بنى هاشم فوت مى شد و آب بر قبرش مى ريختند حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كف مبارك خود را بر قبر مى گذاشت تا آنكه اثر انگشتان آن حضرت در قبر مى ماند، و اين را نسبت به غير بنى هاشم نمى كرد.(1)

و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز تكيه بر جانب راست يا جانب چپ كرده چيزى تناول نمى فرمود از براى تواضع و شكستگى و نمى خواست كه شبيه به پادشاهان باشد.(2)

و در روايتى منقول است كه: آن حضرت در بعضى از سفرها مشغول نماز بودند و جمعى از سواران آمدند و از صحابه احوال آن حضرت را پرسيدند و ثنا كردند و گفتند: اگر نه استعجال داشتيم، انتظار آن حضرت مى برديم پس سلام ما را به آن حضرت برسانيد، و رفتند؛ چون آن جناب از نماز فارغ شد غضبناك شده فرمود كه: جماعتى مى آيند به نزد شما و احوال من مى گيرند و سلام مى فرستد و شما تكليف فرود آمدن و چاشت خوردن نمى كنيد ايشان را، بر من دشوار است كه گروهى كه در ميان ايشان جعفر بن ابى طالب باشد و جمعى از او بگذرند و چاشت نخورند نزد او.(3) و در احاديث معتبره از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عصاى كوچكى داشتند كه چون - در صحرائى - نماز مى كردند آن را در پيش روى خود نصب مى كردند.(4) و در حديث ديگر فرمود كه: رحل آن جناب بلنديش به قدر يك ذراع بود، و هرگاه نماز مى كردند او را پيش روى خود مى گذاشتند تا آنكه ستر ميان آن حضرت و هر كه از پيش نماز گذرد.(5)

____________________

1-كافى 3/200؛ تهذيب الاحكام 1/460؛ وسائل الشيعه 3/198.

2-كافى 6/272؛ مكارم 27؛ وسائل الشيعه 12/143 و 24/249.

3-محاسن 2/187؛ كافى 6/275؛ وسائل الشيعه 24/272.

4-كافى 3/296.

5-كافى 3/296-297؛ تهذيب الاحكام 2/322؛ استبصار 1/406؛ وسائل الشيعه 5/136.


و در حديث موثق از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شبى نزد عايشه بود و عبادت بسيار مى كرد، عايشه گفت: چرا اين قدر خود را تعب مى فرمائى و حال آنكه حق تعالى گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است؟

فرمود كه: اى عايشه! آيا بنده شكر كننده خدا نباشم.

پس امام محمد باقرعليه‌السلام فرمود كه: آن جناب بر سر انگشتان پاها مى ايستاد و نماز مى كرد، پس حق تعالى فرستاد كه( طه مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْ‌آنَ لِتَشْقَىٰ ) .(1)(2)

و در حديث موثق ديگر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در سفرى بر ناقه اى سوار بود، ناگاه بر زير آمد و پنج سجده بجا آورد، چون سوار شد صحابه گفتند: يا رسول الله! كارى كردى كه پيشتر نمى كردى!

فرمود: بلى جبرئيل مرا استقبال كرد و پنج بشارت داد، من براى هر بشارتى سجده شكرى ادا كردم.(3) و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه فرمود: خلق نيكو خوشايند است، روزى حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد نشسته بود ناگاه كنيز شخصى از انصار آمد و كنار جامه آن حضرت را گرفت، حضرت گمان كرد كه با او كارى دارد، برخاست پس او حرفى نگفت و حضرت نشست، پس بار ديگر دست به كنار جامه آن حضرت دراز كرد و آن جناب برخاست و باز او ساكت شد و حضرت نشست، چون سه مرتبه چنين كرد و مرتبه چهارم كه آن جناب برخاست، تارى از كنار رداى مبارك آن حضرت جدا كرد، صحابه آن كنيز را عتاب كردند كه: چكار داشتى آنقدر آن جناب را تعب دادى كه چهار مرتبه از براى تو از جا برخاست؟

گفت: ما بيمارى در خانه خود داشتيم و اهل خانه ما مرا فرستادند كه تارى از جامه آن بزرگوار بگيرم براى شفا، و هر مرتبه كه خواستم بگيرم آن بزرگوار بر مى خاست من شرم

____________________

1-سوره طه، 1 و 2.

2-كافى 2/95.

3-كافى 2/98؛ مكارم الاخلاق 265؛ وسائل الشيعه 7/18.


مى كردم كه از او سوال كنم، تا آنكه در آخر خود جدا كردم.(1)

و در حديث موثق از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: چون زن يهوديه گوسفند را براى آن جناب به زهر آلوده كرده به نزد آن حضرت آورد كه تناول نمايد و گوسفند به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! مخور كه مرا مسموم كرده اند؛ حضرت آن زن را طلبيد و فرمود كه: چرا چنين كردى؟

گفت: گفتم كه اگر پيغمبر است زهر به او ضرر نمى رساند و اگر پيغمبر نيست مردم را از او به راحت مى افكنم. حضرت او را عفو كرد و آسيبى به او نرسانيد.(2)

و در روايت معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى به نزد عايشه آمد ديد كه پاره نان خشكى بر زمين افتاده است و نزديك بود كه پا بر آن گذارد، پس برداشت و تناول نمود و فرمود كه: اى حميرا! گرامى دار نعمتهاى خدا را بر خود، كه چون نعمت از كسى گريخت ديگر بر نمى گردد.(3)

و در حديث حسن از آن حضرت منقول است كه: شب جمعه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد قبا اراده افطار نمود و فرمود كه: آيا آشاميدنى هست كه به آن افطار نمايم؟

اوس بن خولى انصارى كاسه شيرى آورد كه عسل در آن ريخته بود، چون بر دهان گذاشت و طعام آن را يافت، از دهان برداشت و فرمود كه: اين دو آشاميدنى است كه از يكى به ديگرى اكتفا مى توان نمود، من نمى خورم هر دو را و حرام نمى كنم بر مردم خوردن آن را، وليكن فروتنى مى كنم براى خدا، و هر كه فروتنى كند براى حق تعالى خدا او را بلند مى گرداند، و هر كه تكبر كند خدا او را پست مى گرداند، و هر كه در معيشت خود ميانه رو باشد خدا او را روزى مى دهد، و هر كه اسراف نمايد خدا او را محروم مى گرداند، و هر كه مرگ را بسيار ياد كند خدا او را دوست مى دارد.(4)

____________________

1-كافى 2/102.

2-كافى 2/108؛ وسائل الشيعه 12/170.

3-محاسن 2/230؛ كافى 6/300؛ وسائل الشيعه 24/382.

4-كتاب الزهد 55؛ كافى 2/122؛ وسائل الشيعه 15/277؛ مستدرك الوسائل 11/303.


و در حديث صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: روزى ملكى به نزد حضرت سيد المرسلينصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: خدا تو را مخير گردانيده است ميان آنكه بنده و رسول تواضع كننده باشى يا پادشاه و رسول باشى، و از مرتبه تو نزد حق تعالى چيزى كم نشود؛ و كليدهاى خزينه هاى زمين را براى آن حضرت آورده بود كه: اينها كليدهاى خزانه هاى دنيا است پروردگار تو مى فرمايد كه: اگر خواهى بگير و هر يك را كه خواهى بگشا.

حضرت فرمود كه: مى خواهم بنده و رسول تواضع كننده و شكسته باشم و پادشاهى نمى خواهم.(1) و در روايت ديگر چنان است كه فرمود كه: دنيا خانه كسى است كه خانه آخرت نداشته باشد، و از براى دنيا كسى جمع مى كردند كه عقل نداشته باشد.

پس آن ملك گفت كه: بحق آن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است سوگند مى خورم چون كليدها را به من دادند كه براى تو بياورم همين سخن را كه فرمودى از ملكى شنيدم كه در آسمان چهارم مى گفت.(2)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه هيچ چيز از دنيا آن حضرت را خوش نمى آمد مگر آنكه در دنيا گرسنه و ترسان باشد.(3)

و در حديث ديگر فرمود كه: بهترين نان خورشها نزد آن حضرت سركه و زيت بود.(4)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد ام سلمه آمد، ام سلمه پاره نانى به نزد آن حضرت آورد، فرمود كه: مگر نان خورش ندارى؟

گفت: بغير از سركه چيزى ندارم.

فرمود كه: نيكو نان خورشى است سركه: خانه اى كه سركه در آن هست از نان خورش

____________________

1-كافى 2/122؛ وسائل الشيعه 13/273.

2-كافى 2/129.

3-محاسن 2/278؛ كافى 2/129 و 8/129 و 163؛ وسائل الشيعه 24/243.

4-كافى 6/328؛ وسائل الشيعه 25/86


خالى نيست.(1)

و فرمود كه: از براى آن جناب طعام گرمى حاضر كردند، فرمود كه: خدا آتش را طعام ما نگردانيده است، بگذاريد تا سرد شود كه طعام گرم بركت ندارد و شيطان در آن شريك مى شود.(2)

و فرمود كه: آن جناب گاهى خربزه را با رطب و گاهى با شكر تناول مى كرد(3) ؛ و از سبزيها بادروج را دوست مى داشت(4) ؛ و چون آب مى آشاميد مى گفت: الحمد لله الذى سقانا عذبا زلالا ولم يسقنا ملحا اجاجا ولم يواخذنا بذنوبنا؛ و در قدح شامى آب مى آشاميد.(5)

و فرمود كه: چون آن حضرت از روزه افطار مى نمود، ابتدا به حلوا مى نمود و اگر نبود به شكر افطار مى نمود يا به خرما، و اگر اينها نبود به آب نيم گرم افطار مى نمود.(6)

و در حديث ديگر فرمود كه: در زمان رطب به رطب، و در زمان خرما به خرما افطار مى نمود.(7)

و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اسب به گرو دوانيد، و بر سه درخت خرما گرو بسته بودند.(8)

و به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: مالى از براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند و قسمت فرمود و به همه اهل صفه(9) نرسيد، به بعضى از ايشان داد و به بعضى

____________________

1-كافى 6/329.

2-كافى 6/322؛ وسائل الشيعه 24/399.

3-محاسن 2/375؛ كافى 6/362. و روايت در هر دو مصدر از امام كاظمعليه‌السلام مى باشد.

4-كافى 6/364. و ((بادروج )) نوعى از ريحان است (فرهنگ عميد 1/339).

5-محاسن 2/405 و 406؛ كافى 6/384 و 385.

6-كافى 4/153؛ وسائل الشيعه 10/158.

7-محاسن 2/341؛ كافى 4/153؛ وسائل الشيعه 10/157.

8-كافى 5/48؛ وسائل الشيعه 19/254-255.

9-اهل صفه : عده اى از مهاجران كه نه مسكنى داشتند و نه مال، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آنها را در مسجد خود در مدينه منوره در جائى كه مسقف بود سكنى داد.


نداد، پس ترسيد كه مبادا آنها كه نگرفته اند دلهاى ايشان رنجيده باشد، پس بيرون آمد و گفت: اى اهل صفه! عذر مى خواهم بسوى خدا و بسوى شما، بدرستى كه مالى از براى ما آوردند و خواستم كه بر شما قسمت كنيم، گنجايش نداشت، پس مخصوص كرديم به آن جمعى را كه از جزع ايشان ترسيديم از بسيارى پريشانى.(1)

و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اول بعثت مدتى آنقدر روزه پياپى گرفت كه گفتند ديگر ترك نخواهد كرد، پس مدتى ترك روزه كرد كه گفتند نخواهد گرفت، پس مدتى يك روز روزه مى گرفت و يك روز افطار مى نمود به طريق حضرت داودعليه‌السلام پس آن را ترك كرد، و در هر ماه سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم را روزه مى داشت پس آن را ترك فرمود، و سنتش بر آن قرار گرفت كه در هر ماه پنجشنبه اول ماه و و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اول دهه ميان ماه را روزه مى داشت و بر اين طريقه بود تا به جوار رحمت ايزدى پيوست، و ماه شعبان را تمام روزه مى داشت.(2)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: هر چه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال مى كردند، عطا مى فرمود تا آنكه زنى پسرش را به خدمت آن جناب فرستاد و گفت: از آن حضرت سوال كن، اگر گويد نيست بگو پيراهن خود را به من ده.

آن پسر چنان كرد و آن جناب پيراهن خود را كند و به او داد، و چون هنگام نماز شد برهنه بود و به نماز نتوانست بيرون آمد، پس حق تعالى آن جناب را امر به ميانه روى فرمود و اين آيه را فرستاد( وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورً‌ا ) (3) يعنى: ((مگردان دست خود را بسته در گردن خود كه چيزى به كسى نبخشى، و مگشا دست خود را گشودنى تمام كه آنچه دارى بدهى پس بنشينى ملامت كرده شده و ممنوع از نماز يا عريان.))(4)

____________________

1-كافى 3/550.

2-كافى 4/90-91، كه اين معنى در ضمن چند روايت ذكر شده است.

3-سوره اسراء: 29.

4-تفسير عياشى 2/289؛ كافى 4/55-56؛ مجمع البيان 3/411-412.


و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: چون جناب رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به رختخواب مى رفت سرمه سنگ در ديده هاى خود مى كشيد طاق طاق.(1)

و در حديث صحيح منقول است كه: چهار ميل در چشم راست و سه ميل در چشم چپ مى كشيد.(2)

و به سند حسن منقول است كه: آن جناب در بعضى از راههاى مدينه مى گذشت و كنيز سياهى سرگين بر مى چيد، گفتند: دور شو از سر راه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

آن كنيز گفت كه: راه فراخ است.

صحابه خواستند كه او را آزار كنند فرمود كه: بگذاريدش كه او جباره است، يعنى تكبر دارد.(3)

و در روايت معتبر ديگر مذكور است كه: آن جناب در تابستان كه براى خوابيدن از خانه بيرون مى آمد در روز پنجشنبه بيرون مى آمد، و در زمستان كه داخل خانه مى شد در روز جمعه داخل مى شد و در روايت ديگر وارد شده است كه: داخل شدن و بيرون آمدن هر دو در شب جمعه بود.(4)

و در حدیث معتبر دیگر منقول است که: آن جناب بدست مبارک خود بز های اعل خود را میدوشید.(5)

و به سند موثق از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون دهه آخر ماه رمضان داخل مى شد جناب رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كمر براى عبادت محكم مى بست و از زنان دورى مى كرد، و شبها را به عبادت احيا مى كرد و به كار ديگر بغير عبادت متوجه نمى شد.(6)

____________________

1-كافى 6/493؛ وسائل الشيعه 2/100.

381-كافى 6/495؛ وسائل الشيعه 2/101.

3-كتاب الزهد 56؛ كافى 2/309؛ وسائل الشيعه 15/380؛ مستدرك الوسائل 12/32.

4-كافى 6/532؛ وسائل الشيعه 5/326. و در هر دو مصدر عبارت ((براى خوابيدن )) ذكر نشده است.

5-کافی 5/86؛ وسائل الشیعة 17/62.

6-كافى 4/155؛ من لا يحضره الفقيه 2/156؛ وسائل الشيعه 10/311 و 352.


و در حديث حسن ديگر فرمود كه: چون دهه آخر رمضان مى شد خيمه اى از مو براى آن جناب در مسجد مى زدند و مشغول عبادت مى شد، و شبها خواب نمى كرد و نزد زنان نمى خوابيد(1) ؛ و چون جنگ بدر در ماه رمضان شد و اعتكاف دهه آخر آن جناب را ميسر نشد، در سال ديگر بيست روز اعتكاف نمود: ده روز براى آن سال و ده روز قضاى سال گذشته.(2)

و فرمود كه: آن جناب در شب و روز ده طواف مى كرد(3) ؛ و در عيد اضحى دو گوسفند قربانى مى كرد يكى براى خود و يكى براى هر كه قربانى نداشته باشد از امت آن جناب(4) ؛ و نهى فرمود از آنكه باغهاى مدينه را ديوار بگذارند براى آنكه راهگذاران ميوه اى توانند خورد، و چون وقت رسيدن ميوه هاى مى شد مى فرمود كه ديوارهاى باغهاى را سوراخ كنند براى غربا و راهگذاران(5) ؛ و آن جناب كدو را دوست مى داشتند و از روى صحن بر مى چيدند آن را و تناول مى فرمودند.(6)

و در حديث ديگر منقول است كه: ابو سعيد خدرى به عيادت آن جناب آمد و دست بر روى لحاف آن جناب گذاشته و از شدت تب احساس حرارت كرد پس گفت: چه بسيار شديد است تب شما؟

فرمود كه: ما اهل بيت چنين مى باشيم، بلاى ما شديد است و ثواب ما مضاعف است.(7)

و در حديث ديگر فرمود كه: رسول خدا هديه را مى خورد و تصدق را نمى خورد،

____________________

1-كافى 4/175؛ تهذيب الاحكام 4/287؛ وسائل الشيعه 10/545.

2-كافى 4/175؛ من لا يحضره الفقيه 2/184؛ مستدرك الوسائل 7/560.

3-كافى 4/428؛ من لا يحضره الفقيه 2/184؛ مستدرك الوسائل 7/560.

4-كافى 4/495؛ وسائل الشيعه 14/100.

5-كافى 3/569؛ وسائل الشيعه 9/203 و 18/230.

6-محاسن 2/329؛ كافى 6/370؛ امالى شيخ طوسى 362؛ مكارم الاخلاق 30.

7-التمحيص 34؛ مستدرك الوسائل 2/435.


و مى فرمود كه: اگر پاچه گوسفندى براى من هديه بياورند قبول مى كنم.(1)

و در حديث صحيح ديگر فرمود كه: چون آن جناب از دنيا رفت قرض داشت.(2)

و در حديث صحيح ديگر فرمود كه: آداب نماز آن جناب آن بود كه آب وضو را نزديك سر خود مى گذاشت و سرش را مى پوشانيد و مسواك را زير فراش خود مى گذاشت و قدرى مى خوابيد، و چون بيدار مى شد نظر به اطراف آسمان مى كرد و آيات آخر سوره آل عمران را مى خواند، پس مسواك مى كرد و وضو مى ساخت و چهار ركعت نماز مى گزارد و ركوع و سجود را به قدر قرائت طول مى داد، و ركوع را آنقدر طول مى داد كه مى گفتند سر از ركوع بر نخواهد داشت امشب، و همچنين سجود را طول مى داد، پس به رختخواب بر مى گشت و قدرى مى خوابيد، پس بيدار مى شد و باز نظر به آسمان مى كرد آيات را مى خواند و مسواك مى كرد و وضو مى ساخت و به همان طريقه چهار ركعت نماز مى كرد، و باز به رختخواب بر مى گشت و قدرى مى خوابيد، و باز بر مى خاست و به همان آداب عمل مى كرد و نماز وتر و ناقله صبح را مى گذاشت، پس به مسجد مى رفت براى نماز صبح.(3)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: اگر ترسى كه شوق دنيا بر تو غالب گردد، به ياد آور زندگانى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه قوت آن جناب نان جو بود و حلواى او خرما بود و آتش افروزش سعف خرما بود اگر به دستش مى آمد.(4)

در حديث ديگر فرمود كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز به كنه عقل خود با مردم سخن نگفت، مى فرمود: ما گروه پيغمبران مامور شده ايم كه سخن گوئيم با مردم به اندازه عقلهاى ايشان.(5)

____________________

1-كافى 5/143، كه اين معنى در ضمن دو روايت ذكر شده است.

2-كافى 5/93؛ وسائل الشيعه 4/319.

3-تهذيب الاحكام 2/334؛ وسائل الشيعه 4/270.

4-كتاب الزهد 12؛ كافى 8/168؛ وسائل الشيعه 16/14.

5-كافى 1/23 و 8/268؛ امالى شيخ صدوق 341.


و در حديث ديگر منقول است كه: قوت آن حضرت نان جو بود بى نان خورش.(1)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: خواهر رضاعى جناب رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد آن جناب آمد، چون نظر بر او افكند شاد شد و رداى خود را براى او افكند و او را بر روى رداى خود نشانيد و با او سخن گفت و بر روى او مى خنديد، پس او برخاست و رفت و برادر او آمد، و نسبت به بردارش نكرد آنچه نسبت به او كرد، صحابه گفتند: يا رسول الله! نسبت به خواهر - كه زن بود - اكرام و بشاشت بيشتر به عمل آورديد از برادر.

فرود: زيرا كه او نسبت به پدرش نيكوكارتر بود.(2)

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مردى رسيد از قبيله بنى فهد و او غلام خود را مى زد و غلام مى گفت كه: پناه مى برم به خدا، و او باز مى زد، چون غلام نظرش بر آن حضرت افتاد گفت: پناه مى برم به محمد، پس دست از او برداشت، حضرت فرمود: او پناه به خدا برد او را پناه ندادى و چون به من پناه آورد دست از او برداشتى! خدا احق است به آنكه كسى كه به او پناه برد امان يابد. آن مرد گفت كه: او را آزاد كردم از براى خدا.

حضرت فرمود كه: بحق خدائى كه مرا به پيغمبرى فرستاده است كه اگر او را آزاد نمى كردى هر آينه گرمى آتش بر روى تو مى رسيد.(3)

و در حديث ديگر فرمود كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با جمعى از صحابه به راهى مى رفت، ناگاه به بزغاله اى هر دو گوش بريده رسيدند كه در مزبله اى افتاده بود، پس حضرت فرمود كه: كداميك از شما مى خواهيد كه اين را به يك درهم بگيريد؟

گفتند: ما اين را به هيچ نمى گيريم و به مفت هم نمى خواهيم.

____________________

1-كتاب الزهد 29؛ مستدرك الوسائل 16/335.

2-كتاب الزهد 34؛ كافى 2/161؛ وسائل الشيعه 21/488. و در دو مصدر اخير بجاى ((به پدرش ))،((به پدر مادرش )) ذكر شده است.

3-كتاب الزهد 44؛ وسائل الشيعه 22/401.


پس حضرت فرمود: والله كه دنيا نزد من(1) بى قدرتر است از اين بزغاله نزد شما.(2)

و به سند صحيح منقول است كه: شخصى به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد ديد كه آن حضرت بر حصيرى خوابيده كه نقش حصير در پهلوى آن حضرت جا كرده است و بالشى از ليف خرما در زير سر گذاشته كه نقش آن در خد مباركش نشسته، پس گفت كه: پادشاه عجم و پادشاه روم بر حرير و ديبا مى خوابند و تو بر چنين حصير و بالشى مى خوابى؟

حضرت فرمود كه: والله من از ايشان بهتر و نزد حق تعالى گراميترم، مرا به دنيا چكار است؟ نيست مثل دنيا مگر سواره اى كه بر درختى بگذرد و در سايه آن درخت قرار گيرد و چون سايه بگردد بار كند و درخت را بگذارد.(3)

و در حديث معتبر ديگر منقول است كه: اعرابى با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شتر به گرو دوانيد كه اگر ببرد ناقه آن حضرت را بگيرد، و چون دوانيدند شتر اعرابى سبقت كرد، حضرت فرمود به صحابه كه: شما شتر مرا بلند كرديد و گفتيد البته سبقت خواهد گرفت پس خدا آن را پست كرد، چنانكه كوهها براى كشتى نوح گردنكشى كردند و جودى تواضع كرد پس حق تعالى كشتى را بر جودى قرار داد.(4)

و به سند صحيح منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى هفتاد مرتبه توبه مى كرد بى گناهى و مى گفت: ((اتوب الى الله)).(5)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: شخصى از انصار براى آن حضرت يك صاع رطب به هديه آورد، حضرت به خادم گفت كه: داخل خانه شو و اگر كاسه يا طبقى بيابى بياور.

خادم رفت و برگشت و گفت: نيافتم.

____________________

1-در مصدر ((دنيا نزد خدا))آمده است.

2-كتاب الزهد 49؛ كافى 2/129.

3-كتاب الزهد 50.

4-كتاب الزهد 61؛ مستدرك الوسائل 8/273 و 11/296 و 14/80.

5-كتاب الزهد 73؛ مستدرك الوسائل 5/320 و 12/85 و 143.


پس آن جناب به جامه خود زمين را جاروب كرد و فرمود كه: اينجا بريز؛ و فرمود كه: بحق خداوندى كه جانم بدست قدرت اوست سوگند مى خورم كه اگر دنيا نزد حق تعالى به قدر پر پشه اى اعتبار مى داشت به هيچ كافر و منافق يك شربت آب نمى داد.(1)

و در نهج البلاغه از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه فرمود: براى ترك دنيا تو را تاءسى به حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و ملاحظه احوال آن جناب كافى است، و از براى مذمت و عيب دنيا همين بس است كه از براى آن جناب ميسر نشد و براى ديگران مهيا گرديد، و لب به شير دنيا آلوده نكرد و پهلو از آن خالى مى كرد، دنيا را درهم شكست شكستنى و نظر خواهش بسوى آن نكرد، هرگز پهلويش از دنيا از همه كس خالى تر بود و شكمش از طعام هرگز سير نبود، حق تعالى دنيا را بر او عرض كرد و او قبول نكرد زيرا كه دانست خدا دنيا را دشمن مى دارد پس آن را دشمن داشت و دانست كه خدا آن را حقير شمرده پس آن را حقير شمرد، و بدرستى كه آن جناب بر روى زمين طعام تناول مى نمود و به روش بندگان دو زانو مى نشست، و نعلين و جامه خود را به دست خود پينه مى زد و بر درازگوش برهنه سوار مى شد و ديگرى را رديف خود مى كرد، و پرده اى در خانه خود ديد كه در آن صورتها بود به يكى از زنان خود گفت كه: اين را پنهان كن از من كه هرگاه نظر بسوى اين مى افكنم دنيا و زينتهاى آن به يادم مى آيد، پس آن حضرت روى دل خود را بالكليه از دنيا گردانيده بود و ياد آن را در دل خود ميرانده بود، و مى خواست كه زينت دنيا از نظر او پنهان باشد و جامه هاى زيباى آن را نگيرد و آن را خانه قرار نداند و اميد ماندن در آن نداشته باشد، پس دنيا را از دل به در كرده بود و از خاطر محو نموده بود و از ديده پنهان كرده بود، و كسى كه چيزى را دشمن دارد نمى خواهد كه بسوى آن نظر كند و دشمن مى دارد كه نزد او مذكور شود، بدرستى كه در احوال آن حضرت هست آنچه تو را دلالت نمايد بر بديها و عيبهاى دنيا زيرا كه بسيار بود با اهل بيت مخصوص خود گرسنه مى ماند و امتعه و زينتهاى آن را حق تعالى به او نداده بود با آن قرب و منزلت كه او را نزد حق تعالى

____________________

1-التمحيص 48؛ مستدرك الوسائل 16/226.


بود، بدرستى كه از دنيا گرسنه بيرون رفت و سالم از تصرف در دنيا وارد عقبى شد، و از براى خود سنگى بر روى سنگى نگذاشت تا از دار فنا به دار بقا رحلت نمود.(1)

و در احاديث معتبره از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست و كتف گوسفند را دوست مى داشت زيرا كه به چراگاه نزديكتر و از بول و سرگين دورتر است؛ و از ران كراهت داشت براى آنكه به محل بول و سرگين نزديكتر است.(2)

و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست گوسفند را زياده از ساير اعضاى آن دوست مى داشت؟

فرمود: زيرا كه حضرت آدمعليه‌السلام گوسفندى از براى پيغمبران از فرزندان خود قربانى كرد و از براى هر پيغمبرى عضوى از آن را نام برد و از براى آن حضرت دست را نام برد، پس به اين سبب آن جناب آن را دوست مى داشت و بر ساير اعضا تفضيل مى داد.(3)

و به سند معتبر از حضرت امام حسينعليه‌السلام منقول است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست به دعا بر مى داشت تضرع و ابتهال مى نمود و انگشتان را حركت مى داد مانند سائلى كه طعام از كسى طلبد.(4) و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: من مبعوث شدم با اخلاق نيكوى پسنديده.(5)

و در حديث معتبر از حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام منقول است كه فرمود: پدر و مادرم فداى جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باد كه با آن منزلت كه او را نزد حق تعالى بهم رسيده و آن وعده هاى كرامت به او داد، اهتمام و سعى در بندگى خدا را ترك نكرد تا آنكه ساق پاى مباركش باد كرد و قدم محترمش ورم كرد، پس گفتند به آن حضرت كه: چرا اين قدر به

____________________

1-نهج البلاغه 226-229، خطبه 160.

2- رجوع شود به بصائر الدرجات 503 و علل الشرايع 134 و وسائل الشيعه 25/57.

3- محاسن 2/262-263؛ كافى 6/315؛ علل الشرايع 134.

4- مكارم الاخلاق 268.

5- امالى شيخ طوسى 596.


خود تعب مى فرمائى و حال آنكه خدا گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟ فرمود كه: آيا بنده شكر كننده خدا نباشم(1) ؟

و به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خود را به مشك خوشبو مى كرد كه برق مشك از سر آن حضرت مى نمود(2) و مشك دانى داشت آن حضرت كه هرگاه وضو مى ساخت آن را به دست مى گرفت و بر خود مى ماليد(3) ؛ و چون سر آن حضرت درد مى كرد روغن كنجد به دماغ مى ريخت(4) ؛ و چون قسم ياد مى كرد مى گفت: ((لا)) و ((استغفر الله))، و سوگند نمى خورد.(5) و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: روزى آن حضرت را عقرب گزيد پس فرمود كه: خدا تو را لعنت كند كه پروا نمى كنى از آزار كردن مومن و كافر و نيكوكار و بدكردار؛ پس نمك طلبيد و بر آن موضع ماليد تا ساكن شد و فرمود كه: اگر مردم بدانيد در نمك چه فايده ها است هر آينه محتاج نشود به ترياك فاروق.(6)

و در روايت معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و جبرئيل نزد آن حضرت بود، ناگاه جبرئيل نظر كرد بسوى آسمان و رنگش متغير شد مانند زعفران و پناه به حضرت رسول آورد، پس نظر كرد بسوى آسمان و ديد كه جسمى عظيم از آسمان به زير مى آيد كه ما بين مشرق و مغرب را پر كرده است تا آنكه نزديك شد به آن حضرت گفت: مرا حق تعالى بسوى تو فرستاده است كه مخير گردانم تو را ميان آنكه پادشاه و پيغمبر باشى يا بنده و پيغمبر باشى؛ پس آن حضرت نظر كرد بسوى جبرئيل و ديد رنگش به حال خود برگشته است، پس جبرئيل

____________________

1-امالى شيخ طوسى 637.

2-قرب الاسناد 151؛ كافى 6/515؛ مكارم الاخلاق 33.

3-كافى 6/515؛ مكارم الاخلاق 42؛ وسائل الشيعه 3/500 و 4/434.

4-کافى 6/524.

5-محاسن 2/421؛ كافى 7/463.

6-كافى 6/327.


گفت كه: اختيار كن كه بنده و رسول باشى.

حضرت فرمود كه: بلكه مى خواهم بنده و رسول باشم.

پس آن ملك پاى راست خود را برداشت و در ميان آسمان اول گذاشت و پاى ديگر را در آسمان دوم گذاشت، و همچنين هر قدمى را در آسمانى مى گذاشت و هر چند بلند مى شد كوچك مى شد تا آنكه به قدر گنجشكى شد، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جبرئيل گفت كه: من تو را متغير ديدم و بسيار ترسيدم، سبب تغير تو چه بود؟

جبرئيل گفت: يا نبى الله! مرا ملامت مكن به ترسيدن، آيا مى دانى كه اين ملك كيست؟

فرمود: نه.

جبرئيل گفت: اين اسرافيل است كه حاجت پروردگار است و از روى كه حق تعالى آسمان و زمين را خلق كرده به زمين نيامده است، چون ديدم كه او به زمين مى آيد گمان كردم كه قيامت بر پا شده است، و تغيير من به سبب اين بود، و چون ديدم كه براى كرامت و بزرگوارى تو آمده است رنگم به حال خود برگشت، آيا نديدى كه چگونه كوچك مى شد هر چند بلند مى شد؟ هر چيز كه به درگاه جلال حق تعالى و محل مناجات و قرب او نزديك مى شود نزد عظمت او حقير مى شود، اين ملك حاجت پروردگار است و نزديكترين خلق است در درگاه او و لوح در ميان دو ديده اوست از ياقوت سرخ، چون حق تعالى وحى فرستد لوح بر پيشانى او مى خورد پس نظر مى كند در لوح و آنچه در آنجا مى يابد به ما القا مى كند و ما به آسمان و زمين مى رسانيم و با آنكه او نزديكترين خلق است به محل صدور وحى، ميان او و محل صدور وحى و ظهور و عظمت و جلال الهى نود حجاب است از نور كه ديده هاى آنها مانده مى شود و به شمار و وصف در نمى آيند، و من نزديكترين خلقم به اسرافيل و ميان من و او هزار ساله راه است.(1)

و ابن شهر آشوب گفته است: بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه از اخبار متفرقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه مردم حكيم تر

____________________

1-تفسير قمى 2/27-28 و در آن بجاى نود حجاب، هفتاد حجاب آمده است.


و داناتر و بردبارتر و شجاعتر و عادلتر و مهربانتر بود، و هرگز دستش به دست زنى نرسيد كه بر او حلال نباشد، و سخى ترين مردم بود، هرگز دينار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطايش چيزى زياد مى آمد و شب مى رسيد قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانيد، و زياده از قوت سال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد، و پست ترين طعامها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما، و هر چه مى طلبيدند عطا مى فرمود، و از قوت سال خود ايثار مى فرمود، و بر زمين مى نشست و بر زمين طعام مى خورد و بر زمين مى خوابيد، و نعلين و جامه خود را پينه مى كرد، و در خانه را خود مى گشود و گوسفند را خود مى دوشيد و پاى شتر را خود مى بست، و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى شد مدد او مى كرد، و آب وضو را به دست خود حاضر مى كرد در شب، و پيوسته سرش در زير، و در حضور مردم تكيه نمى نمود، و خدمتهاى اهل خود را مى كرد، و بعد از طعام انگشتان خود را مى ليسيد، و هرگز آروق نزد، و آزاد و بنده كه آن حضرت را به ضيافت مى طلبيدند اجابت مى نمود اگر چه از براى پاچه گوسفندى بود، و هديه را قبول مى نمود اگر چه يك جرعه شير بود، و تصدق را نمى خورد، و نظر بر روى مردم بسيار نمى كرد، و هرگز از براى دنيا به خشم نمى آمد و از براى خدا غضب مى كرد، و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست، و هر چه حاضر مى كردند تناول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود، برد يمنى مى پوشيد و جبه پشم مى پوشيد، و جامه هاى آكنده از پنبه و كتان مى پوشيد، و اكثر جامه هاى رسول خدا سفيد بود، و عمامه بر سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه از جانب راست مى نمود، و جامه فاخرى داشت كه مخصوص روز جمعه بود، و چون جامه نو مى پوشيد كهنه را به مسكينى مى بخشيد، و عبائى داشت كه به هر جا مى رفت دوته مى كرد و به زير خود مى افكند، و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد، و خربزه را دوست مى داشت، و از بوهاى بد كراهت داشت، و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد، و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى كرد، و بر هر چه ميسر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش بى پالان و زين سوار مى شد، و پياده و پاى برهنه بى ردا و عمامه گاه گاهى راه مى رفت، و به اقصاى


مدينه مى رفت براى تشيع جنازه و عيادت بيماران، و با فقرا و مساكين مى نشست و با ايشان طعام مى خورد، و صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى داشت، و شريف هر قوم را تاليف قلب مى نمود، و خويشان خود را احسان مى كرد بى آنكه ايشان را بر ديگران اختيار كند مگر به چيزى چند كه خدا به آن امر كرده است، و ادب هر كس را رعايت مى كرد، و هر كه عذر مى طلبيد قبول عذر او مى نمود، و تبسم بسيار مى كرد در غير وقت نزول قرآن و موعظه، و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد، و در خورش و پوشش بر بندگان خود زيادتى نمى كرد، و هرگز كسى را دشنام نداد، و هرگز زنان و خدمتكاران خود را نفرين نكرد و دشنام نداد، و هر آزاد و غلام و كنيز كه براى حاجتى مى آمد بر مى خاست و با او مى رفت، و درشت خو نبود و در خصومت صدا بلند نمى كرد، و بد را به نيكى جزا مى داد، و به هر كه مى رسيد ابتدا به سلام مى كرد و ابتدا به مصافحه مى نمود، و در هر مجلسى كه مى نشست ياد خدا مى كرد، و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود، و هر كه نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى كرد و او را ايثار مى نمود به بالش خود، و رضا و غضب او را مانع از گفتن حق نمى شد.

خيار را گاه با رطب و گاه با نمك تناول مى فرمود، و از ميوه هاى تر خربزه و انگور را دوست تر مى داشت، و اكثر خوراك آن حضرت آب و خرما يا شير و خرما بود، و گوشت و تريد كدو را بسيار دوست مى داشت، و شكار نمى كرد اما گوشت شكار را مى خورد، و نان و روغن مى خورد، و از گوسفند دست و كتف را و از شوربا كدو را و از نان خورش سركه را و از خرما عجوه را و از سبزيها كاسنى و بادروج را دوست مى داشت.(1)

و شيخ طبرسى گفته است كه: تواضع و فروتنى آن حضرت به مرتبه اى بود كه در جنگ خيبر و بنى قريظه و بنى النضير بر دراز گوشى سوار شده بود كه لجامش و جلش از ليف خرما بود، و بر اطفال و زنان سلام مى كرد، روزى شخصى با آن حضرت سخن مى گفت

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/190-192.


و مى لرزيد، فرمود كه: چرا از من مى ترسى؟ من پادشاه نيستم.(1)

و از انس منقول است كه گفت: من نه سال خدمت آن حضرت كردم، يك بار به من نگفت كه چرا چنين كردى، و هرگز كارى را بر من عيب نكرد، و هرگز بوى خوشى خوشتر از بوى آن حضرت نشنيدم، و با كسى كه مى نشست زانويش بر زانوى او پيشى نمى گرفت، روزى اعرابى آمد و رداى مباركش را به عنف كشيد به حدى كه در گردن مباركش جاى كنار ردا ماند پس گفت: از مال خدا به من بده، آن حضرت از روى لطف بسوى او التفات فرمود و خنديد و فرمود كه به او عطائى دادند - پس حق تعالى فرستادا كه( إِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ) (2) ((بدرستى كه تو بر خلق عظيمى هستى)) - و حياى آن حضرت به مرتبه اى بود كه چيزى كه مكروه آن حضرت بود اظهار نمى فرمود و ما از رنگ مباركش مى يافتيم(3) ، وجودش مرتبه كمال بود چنانكه حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود كه: آن حضرت از همه خلق بخشنده تر بود و مصاحبتش از همه كس نيكوتر بود و لهجه اش از همه كس راست تر بود و جراتش از همه كس بيشتر بود و خويش از همه كس نرمتر بود، و به امان و پيمان از همه كس بيشتر وفا مى كرد، و در اول مرتبه هر كه آن حضرت را ملاقات مى كرد مهابتى عظيم از او در دل خود مى يافت و چون با او معاشرت مى كرد او را دوست مى داشت، من پيش از او و بعد از او مانند او نديدم.(4)

و از ابن عباس منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: من تاءديب كرده خدايم، و على تاءديب كرده من است، حق تعالى مرا امر كرد به سخاوت و نيكى و نهى كرد مرا از بخل و جفا و هيچ صفت نزد حق تعالى بدتر از بخل و بدى خلق نيست.(5)

و شجاعت آن حضرت به مرتبه اى بود كه حضرت اسد الله الغالب مى گفت كه: هرگاه

____________________

1-مكارم الاخلاق 15 و 16.

2-سوره قلم : 4.

3-مكارم الاخلاق 16 و 17.

4-مكارم الاخلاق 18.

5-مكارم الاخلاق 17.


جنگ گرم مى شد ما پناه به آن حضرت مى برديم و هيچكس به دشمن از آن حضرت نزديكتر نبود.(1)

و در روايات بسيار نقل كرده اند كه: خشنودى و غضب آن جناب را در چهره اش مى يافتند، چون شاد مى شد رويش درخشان مى شد بسانى كه عكس ديوارها را در روى انورش مى توانست ديد، و چون غضبناك مى شد سرخ و برافروخته مى شد، و شفقت آن حضرت نسبت به امت چنان بود كه هر كه را سه روز نمى ديد التبه احوال او را مى پرسيد، اگر مى گفتند به سفر رفته است از براى او دعا مى كرد، و اگر حاضر بود به ديدن او مى رفت، و اگر بيمار بود عيادت مى كرد او را.(2)

و از جابر انصارى مروى است كه گفت: جناب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بيست و يك جنگ خود همراه بود و در نوزده جنگ از آنها من همراه بودم، در بعضى از جنگها شتر من مانده شد و خوابيد و آن حضرت در عقب مردم بود و ضعيفان را به قافله مى رساند و رديف مى كرد و دعا مى كرد براى ايشان، پس به من رسيد گفت: كيستى؟

گفتم: منم جابر، پدر و مادرم فداى تو باد.

فرمود كه: چه مى شود تو را؟

گفتم: شترم مانده است.

فرمود كه: عصا دارى؟

گفتم: بلى. پس عصاى مرا گرفت و بر شتر زد و آن را برخيزاند، پس خوابانيد و پاى مبارك را بر دستش گذاشت و فرمود كه: سوار شو، چون سوار شدم به اعجاز آن حضرت شتر من بر شتر آن جناب پيشى گرفت، پس در آن شب بيست و پنج نوبت براى من استغفار كرد پس پرسيد كه: عبدالله پدر تو چند فرزند گذاشته است؟

گفتم: هفت دختر.

____________________

1-مكارم الاخلاق 18.

2-مكارم الاخلاق 19.


فرمود: قرض گذاشته است؟

گفتم: بلى.

فرمود كه: چون به مدينه رسى با قرض خواهان مقاطعه كن كه هر چندگاه قدرى بگيرند تا تمام شود، و اگر راضى نشوند چون هنگام چيدن خرما شود مرا خبر كن.

پس پرسيد كه: زن خواسته اى؟

گفتم: بلى، زن ثيبه اى(1) را گرفته ام.

فرمود كه: چرا دختر جوانى نگرفته اى كه تو با او بازى كنى و او با تو بازى كند؟

گفتم: يا رسول الله! از بيم آنكه مبادا با خواهران من سازگارى نكند.

فرمود: درست كرده اى.

پس فرمود: شتر خود را به چند خريده اى؟

گفتم: به پنج اوقيه طلا.

فرمود كه: ما از تو گرفتيم.

چون به مدينه رسيديم شتر را به خدمت آن حضرت بردم، گفت: اى بلال! پنج اوقيه طلا قيمت شتر را بده كه به قرض پدر خود بدهد و سه اوقيه ديگر به او بده و شتر را نيز به او پس ده؛ پرسيد كه: با قرض خواهان عبدالله مقاطعه نمودى؟

گفتم: نه يا رسول الله.

فرمود: آنقدر مال گذاشته است كه وفا به قرض او بكند؟

گفتم: نه. فرمود كه: بر تو باكى نيست، چون وقت چيدن خرما شود مرا خبر كن.

پس در آن وقت آن حضرت را خبر كردم آمد و دعا كرد براى ما، و به بركت دعاى آن حضرت خرما چيديم كه قرض قرض خواهان را همه داديم و زياده از آنچه هر سال بر مى داشتيم براى ما ماند، پس فرمود كه: برداريد خرماها را و كيل مكنيد، چنان كرديم

____________________

1-ثيبه : به معنى بيوه است.


و مدتها از آن معاش كرديم.(1)

و از ابن عباس منقول است كه: چون سوالى از آن حضرت مى كردند مكرر مى فرمود تا بر سائل مشتبه نشود.(2) و از ابى الحميسا منقول است كه گفت: پيش از بعثت با آن حضرت سودائى كردم و مرا در مكانى وعده فرموده و من فراموش كردم و به وعده گاه نرفتم آن روز و روز ديگر، و روز سوم كه رفتم حضرت براى وعده در آنجا مانده بود در آن سه روز.(3)

و از جرير بن عبدالله منقول است كه: روزى به خدمت آن حضرت رفت و خانه پر بود و جاى او نبود، او در بيرون نشست، حضرت جامه خود را به نزد او انداخت و فرمود كه: بر روى اين بنشين، او جامه را گرفت و بر روى خود ماليد و بوسيد.(4)

و سلمان گفت: روزى در خدمت آن حضرت رفتم بر بالشى تكيه داده بود، آن بالش را براى من انداخت و فرمود: هر مسلمانى كه داخل شود بر برادر مسلمان خود و او بالشى براى او اندازد براى اكرام او، خدا او را بيامرزد.(5)

و منقول است كه: چون ابراهيم فرزند آن حضرت متحضر شد، آب از ديده آن حضرت روان شد و فرمود كه: چشمم آب مى ريزد و به دل اندوه مى رسد و نمى گويم مگر چيزى كه خدا بپسندد و ما به سبب مصيبت تو اندوهناكيم اى ابراهيم.(6)

و منقول است كه: آن حضرت بر زيد بن حارثه گريست و فرمود كه: اين شوق دوست است بسوى دوست.(7) و از جابر منقول است كه: چون آن حضرت راه مى رفت، صحابه در پيش او راه

____________________

1-مكارم الاخلاق 20.

2-مكارم الاخلاق 20.

3-مكارم الاخلاق 21.

4-مكارم الاخلاق 21.

5-مكارم الاخلاق 21.

6-مكارم الاخلاق 22؛ صحيح مسلم 4/1808؛ صحيح بخارى مجلد 1 جزء 2/85.

7-مكارم الاخلاق 22.


مى رفتند و پشت سر را براى ملائكه مى گذاشتند.(1)

و در روايت ديگر منقول است كه: چون آن حضرت سواره مى رفت نمى گذاشت كسى با او پياده راه برود تا آنكه او را رديف خود مى كرد، و اگر قبول نمى كرد مى فرمود كه: برو پيش و در فلان مكان مرا در ياب.(2)

و از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را چون دو عبادت پيش مى آمد هر يك كه دشوارتر بود اختيار مى نمود، و نمازش از همه كس سبكتر و تماتر بود، و خطبه اش از همه كس كوتاهتر و پر فايده تر بود، و چون به جانبى متوجه مى شد از بوى خوش او مى دانستند كه بر آن سو مى آيد، و چون با جماعتى طعام مى خورد پيش از همه دست دراز مى كرد و بعد از همه دست بر مى داشت، و از نزديك خود تناول مى كرد و دست بسوى ديگرى دراز نمى كرد، و اگر رطب و خرما بود دست به همه مى گردانيد، و آبه را به سه نفس تناول مى نمود و آب را مى مكيد و دهان پر نمى كرد، و همه كارها را به دست راست مى كرد مگر آنچه متعلق به اسافل بدن بود، و در همه چيز ابتدا به جانب راست مى كرد در جامه پوشيدن و كفش پوشيدن و كفش كندن، و چون رخصت مى طلبيد كه داخل خانه شود سه مرتبه رخصت مى طلبيد، و سخنش جدا كننده حق و باطل و ظاهر كننده مقصود بود، و چون به سخن مى آمد نور از ميان دندانهاى نورانيش ساطع مى شد كه بيننده گمان مى كرد كه گشاده است ميان دندانها و گشاده نبود، در نظر كردن ديده را تمام نمى گشود، و با كسى سخن نمى گفت كه او را خوش نيايد.(3)

و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شخصى را بر سر سنگى وعده كرد و فرمود كه: من او را اينجا وعده كرده ام، اگر نيايد همينجا مى مانم تا بميرم و از اينجا محشور شوم.(4)

____________________

1-مكارم الاخلاق 22.

2-مكارم الاخلاق 22.

3-مكارم الاخلاق 23.

4-مكارم الاخلاق 24 با اندكى تفاوت.


و در روايت ديگر منقول است كه: گاهى كودكى را مى آوردند نزد آن حضرت كه دعا كند براى او به بركت يا او را نام بگذارد، حضرت او را مى گرفت و در دامن مى گذاشت براى گرامى داشتن اهل او، پس بسيار مى شد كه آن طفل بول مى كرد در دامن آن حضرت و مردم فرياد مى كردند، پس مى گفت: قطع مكنيد بول طفل را، و مى گذاشت تا بول را تمام مى كرد پس دعا مى كرد يا نام مى گذاشت براى آنكه اهل آن طفل شاد شوند و ندانند كه آن حضرت از بول طفل ايشان متاذى شده است، و چون مى رفتند جامه خود را مى شست(1) ؛ و مى فرمود كه: مايستيد نزد من چنانكه عجمان نزد بزرگان خود مى ايستند.(2)

و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون حضرت رسول صلى الله عليه واله و سلم نزد جماعتى طعام مى خورد مى گفت: افطر عندكم الصائمون و اكل طعامكم الابرار يعنى: ((افطار كردند نزد شما روزه داران و خوردند طعام شما را نيكو كاران)).(3)

و در روايت ديگر منقول است كه: آن حضرت به سه انگشت و زياده طعام مى خورد و هرگز به دو انگشت نمى خورد.(4) و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: پيوسته طعام آن حضرت نان جو بود تا از دنيا مفارقت نمود.(5) مولف گويد كه: احاديث در باب نان گندم خوردن آن حضرت مختلف وارد شده است، و ممكن است كه احاديث نخوردن را حمل كنيم بر غالب يا بر آنكه از مال خود نخوردند، يا بر پيش از بعثت، يا بر پيش از هجرت، يا بر بعد.

و در روايتى وارد شده است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رطب مى خورد به دست راست و هسته آن را در دست چپ جمع مى كرد و به زمين نمى انداخت، پس گوسفندى

____________________

1-مكارم الاخلاق 25.

2-مكارم الاخلاق 26.

3-مكارم الاخلاق 27.

4-مكارم الاخلاق 28.

5-مكارم الاخلاق 29.


گذشت به آن گوسفند اشاره كرد تا نزديك آمد و دست چپ را پيش او داشت كه دانه ها را مى خورد از دست حضرت، و هر چه تناول مى نمود هسته را پيش آن مى انداخت و چون حضرت فارغ شد گوسفند رفت.(1)

و در روايت ديگر وارد شده است كه: آن حضرت سير و پياز و تره و عسل بدبو تناول نمى نمود، و هرگز طعامى را مذمت نمى فرمود، اگر خوشش مى آمد مى خورد والا ترك مى كرد، و كاسه را مى ليسيد و انگشتان را يك يك مى ليسيد، و بعد از طعام دست مى شست و دست بر روى مى كشيد و تا ممكن بود تنها چيزى نمى خورد، و در آب آشاميدن اول ((بسم الله)) مى گفت و اندكى مى آشاميد، و از لب بر مى داشت و ((الحمد لله)) مى گفت تا سه مرتبه، گاهى به يك نفس مى آشاميد، و گاهى در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست و گاه در خزف تناول مى نمود، و چون اينها نبود دستها را پر از آب مى كرد و مى آشاميد، و گاه از دهان مشك مى آشاميد.(2)

و سر و ريش خود را به سدر مى شست و روغن ماليدن را دوست مى داشت و ژوليده مو بودن را كراهت داشت، و انواع روغنها را بر خود مى ماليد و اول روغن بر سر و ريش مى ماليد، و سر را مقدم مى داشت، و روغن بنفشه مى ماليد و موى سر و ريش خود را شانه مى كرد، و آنچه از مو جدا مى شد مردم(3) براى بركت بر مى داشتند؛ و گويند: اين موها كه در دست مردم هست از اين است، و آنچه در حج و عمره مى تراشيد جبرئيل به آسمان مى برد؛ و روزى دو مرتبه ريش را شانه مى كرد و هر مرتبه چهل نوبت از زير ريش و هفت نوبت از بالا شانه مى كرد، و خود را به مشك و عنبر و غاليه خوشبو مى كرد و به عود بخور مى كرد.(4)

و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: آن حضرت خرج خوشبوئى زياده از طعام

____________________

1-مكارم الاخلاق 29.

2-مكارم الاخلاق 30-31.

3-در مصدر بجاى مردم، زنان حضرت ذكر شده است.

4-مكارم الاخلاق 32-34.


مى كرد.(1)

و از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: در حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه خصلت بود كه در احدى غير او نبود: او را سايه نبود، و به راهى نمى گذشت مگر آنكه بعد از سه روز مى دانستند كه از آن راه گذشته است براى بوى خوش او، و به هيچ سنگ و درختى نمى گذشت مگر آنكه سجده مى كردند براى او.

و مى فرمود كه: لذت من در زنان و بوى خوش است، و روشنى چشم من در نماز است.(2)

و در چشم راست سه ميل و در چشم چپ دو ميل سرمه مى كشيد، و نظر در آينه مى كرد و شانه مى كرد و خود را براى اصحاب زينت مى كرد، و در سفرها شيشه روغن همراه بر مى داشت و سرمه دان و مقراض و آينه و مسواك و شانه و سوزن و ريسمان و درفش و مسواك را به عرض مى كرد، و گاهى كلاه در زير عمامه مى گذاشت و گاه عمامه بى كلاه و گاه كلاه بى عمامه بر سر مى گذاشت، و در سفرها عمامه خز سياه بر سر مى بست، و گاهى جبه و عمامه پشم مى پوشيد، و چون جامه نو مى پوشيد حمد حق تعالى مى كرد، و چون مى خوابيد بر جانب راست مى خوابيد و دست راست را در زير رو مى گذاشت و آيه الكرسى مى خواند.(3)

و حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام فرمود كه: آن حضرت هرگاه از خواب بيدار مى شد سجده شكر مى كرد، و پيش از خواب سه مرتبه مسواك مى كرد، و چون از خواب براى نماز برمى خاست يك مرتبه مسواك مى كرد، و چون به نماز صبح بيرون مى آمد يك مرتبه مسواك مى كرد، و مسواك را با چوب اراك مى كرد.(4)

و آن حضرت مزاح مى كرد اما حرف باطل نمى گفت، و نقل كرده اند كه: روزى آن

____________________

1-مكارم الاخلاق 34.

2-در مصدر ((نماز و روزه)) ذکر شده است.

3-مكارم الاخلاق 34-38.

4-مكارم الاخلاق 39.


حضرت دست كسى را گرفت و فرمود كه: كى مى خرد اين بنده را؟ يعنى بنده خدا(1) ؛ و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مى كرد، حضرت فرمود: آن است كه در چشمش سفيدى هست؟ آن زن گفت: نه، چون به شوهرش نقل كرد گفت: حضرت مزاح كرده و راست فرموده سفيدى چشم همه كس بيش از سياهى است(2) ؛ و پيرزالى از انصار به حضرت رسول عرض نمود كه: استدعا بفرما براى من از خدا بهشت را، فرمود كه: زنان پير داخل بهشت نمى شوند، پس آن زن گريست، حضرت خنديد و فرمود كه: جوان و باكره مى شوند و داخل بهشت مى شوند.(3)

و در روايات ديگر وارد شده است كه روزى آن حضرت با زن پيرى گفت كه: پير زنان داخل بهشت نمى شوند. آن زن بيرون رفت و مى گريست، بلال او را ديد و سبب گريه او را پرسيد، او سخن حضرت را نقل كرد، بلال به خدمت حضرت آمد با آن زن و گفت: اين زن از شما چنين نقل كرد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: سياه هم داخل بهشت نمى شود.

پس بلال هم گريان شد چون سياه بود، پس عباس رسيد و از حقيقت حال پرسيد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: پير هم داخل بهشت نمى شود.

پس فرمود كه: حق تعالى ايشان را جوان و با بهترين صورتها خلق مى كند و داخل بهشت مى گرداند.(4)

و نقل كرده اند كه: زنى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و از مردى شكايت كرد كه: مرا بوسيد.

آن حضرت او را طلبيد و گفت: چرا چنين كرده اى؟

او گفت: اگر بد كرده ام، او هم به تلافى اين بد را نسبت به من بكند.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/192؛ مستدرك الوسائل 8/409 و 410.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/193؛ مستدرك الوسائل 8/410.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/193؛ مستدرك الوسائل 8/410.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/193؛ مستدرك الوسائل 8/410-411.


آن جناب تبسم نمود و گفت: ديگر چنين كارى مكن.

گفت: نخواهم كرد.(1)

و از مزاح صحابه نقل كرده اند كه: سويبط مهاجرى در سفرى به نزد نعيمان بدرى آمد و از او طعام طلبيد، نعيمان گفت: رفقا حاضر نيستند.

سويبط ديد كه جمعى مسافران مى آيند، به نزد ايشان رفت و گفت: غلامى دارم بسيار زبان آور و مى خواهم او را بفروشم، اگر گويد كه آزادم از او قبول مى كنيد كه غلام مرا ضايع مى كنيد؛ پس نعيمان را به ده شتر به ايشان فروخت.

مشترى ها آمدند و ريسمان در گردن نعيمان كردند و كشيدند، نعيمان گفت: اين استهزا كرده است كه من را به شما فروخته است و من آزادم.

مشترى ها گفتند: ما شنيده ايم خبر تو را و از تو قبول نمى كنيم؛ و او را بردند تا آنكه رفقا رفتند و او را پس گرفتند. چون به حضرت رسول عرض كردند بسيار خنديد.

و نعيمان نيز مزاح بسيار مى كرد، روزى شنيد كه محرمه بن نوفل كه نابينا بود مى گفت: كيست مرا ببرد كه بول كنم؟

نعيمان دستش را گرفت و آورد او را در كنار مسجد باز داشت و گفت: بول كن؛ و خود گريخت، مردم محرمه را فرياد زدند و دشنام دادند كه: چرا در مسجد بول مى كنى؟

پرسيد: كى بود آن كه مرا به اينجا آورد؟

گفتند: نعيمان بود.

گفت: با خدا عهد كردم كه چون به او برسم اين عصا را بر او بزنم.

چون اين خبر به نعيمان رسيد روزى به نزد محرمه آمد و گفت: مى خواهى نعيمان را به تو بنمايم كه عصا بر او بزنى؟

گفت: بلى.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/194؛ مستدرك الوسائل 8/411.


پس او را آورد به نزديك عثمان در وقتى كه عثمان نماز مى كرد و گفت: اين است نعيمان؛ و گريخت، محرمه عصا را بلند كرد و به قوت تمام بر عثمان نواخت، مردم بر او شوريدند كه: چرا خليفه را زدى؟

گفت: كى بود مرا به اينجا آورد؟

گفتند: نعيمان بود.

گفت: عهد كردم كه ديگر با نعيمان كارى نداشته باشم.(1)

مولف گويد كه: آداب حسنه و اخلاق حميده آن حضرت زياده از آن است كه احصا توان نمود، و چون در كتاب حليه المتقين و عين الحياه اكثر آنها را بيان كرده ام، در اين كتاب به همين اكتفا نمودم.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/194 و در آن بجاى محرمه، مخرمه ذكر شده است.


باب نهم: در بيان قليلى از مناقب و فضايل و خصايص آن حضرت است



در احاديث صحيحه و غير صحيحه از طرق خاصه و عامه منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حق تعالى پنج خصلت به من عطا نموده است كه به احدى از پيغمبران پيش از من نداده بود: زمين را براى من محل سجود و نماز گردانيده است، و در هر جاى زمين كه خواهم نماز بجا آورم، و زمين را براى من پاك كننده گردانيده است كه تيمم بدل از وضو و غسل مى شود و ته كفش و عصا را پاك مى كند؛ و غنيمت كافران را از براى من حلال گردانيده است؛ و به ترسى كه از من در دل دشمنان افكنده مرا يارى داده است؛ و كلمات جامعه كه لفظشان اندك و معانى شان بسيار است به من عطا نموده است؛ و شفاعت قيامت را به من داده است.(1)

و به سندها بسيار از حضرت صادقعليه‌السلام و جابر انصارى و غير او منقول است كه: از حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدند: كجا بودى در هنگامى كه آدمعليه‌السلام در بهشت بود؟

فرمود: در پشت او بودم، و سوار كشتى شدم در صلب پدرم نوحعليه‌السلام، و مرا به آتش انداختند در پشت پدرم ابراهيمعليه‌السلام، و هيچيك از پدران و مادران من به زنا به يكديگر نرسيده اند، و پيوسته حق تعالى مرا از پشتهاى پاكيزه بسوى رحمهاى پاكيزه منتقل مى ساخت تا آنكه خدا عهد مرا به پيغمبرى از پيغمبران گرفت، و پيمان مرا به اسلام از امتهاى ايشان گرفت و جميع اوصاف مرا براى ايشان ظاهر گردانيد، و ذكر مرا در تورات و انجيل ثبت كرد، و مرا به آسمان خود بالا برد، و از براى من نامى از نامهاى خود اشتقاق

____________________

1-امالى شيخ صدوق 180. و نيز رجوع شود به صحيح بخارى مجلد اول جزء 1/86 و جامع الاصول 9/293 و كنز العمال 11/438.


كرد پس امت من حمد كنندگانند و خداوند صاحب عرش محمود است و من محمدم.(1)

و به سند معتبر از ابن عباس منقول است كه حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حق تعالى جميع خلق را دو قسمت كرد - يعنى اصحاب يمين و اصحاب شمال - و مرا در قسمت نيكوتر كه اصحاب يمينند گذاشت؛ پس ايشان را سه قسمت كرد: اصحاب ميمنه و اصحاب مشئمه و سابقان و مرا در قسمت نيكوتر كه سابقانند قرار داد، پس من از سابقانم و بهترين سابقانم؛ پس اين سه قسمت را قبيله ها گردانيد و مرا در بهترين قبيله ها جا داد چنانكه فرموده است كه: ((گردانيديم شما را شعبها و قبيله ها تا يكديگر را بشناسيد بدرستى كه گرامى ترين شما نزد خدا پرهيز كارترين شماست))(2) ، و من پرهيز كارترين فرزندان آدم و گراميترين همه ام نزد خدا و فخر نمى كنم بلكه نعمت خدا را ياد مى كنم؛ پس قبيله ها را خانه آباد گردانيد و مرا در بهترين خانه آبادها جا داد چنانكه فرموده:( إِنَّمَا يُرِ‌يدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّ‌جْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَ‌كُمْ تَطْهِيرً‌ا ) (3) يعنى: ((نمى خواهد و اراده نمى نمايد خدا مگر آنكه از شما ببرد و دور گرداند شك و شبهه را اى اهل خانه پيغمبرى و پاك گرداند شما را از گناهان و بديها پاك گردانيدنى)).(4)

و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: روزى ابوذر و سلمان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را طلب كردند، گفتند: به جانب مسجد قبا رفته است، چون به آن جانب رفتند ديدند كه آن حضرت در زير درختى به سجده رفته است، پس نشستند و بسيار انتظار كشيدند تا آنكه گمان كردند كه آن حضرت به خواب رفته است، خواستند كه آن حضرت را بيدار كنند ناگاه سر از سجده برداشت و فرمود كه: دانستم آمدن شما را و شنيدم صداى شما را و در خواب نبودم بدرستى كه حق تعالى پيش از من هر پيغمبرى را كه فرستاد به لغت قوم خود فرستاد و مرا بر هر سياه و سرخى به زبان عربى مبعوث گردانيد

____________________

1-امالى شيخ صدوق 498؛ معانى الاخبار 55؛ روضه الواعظين 67؛ كنز العمال 12/427.

2-ترجمه آيه 13 سوره حجرات.

3-سوره احزاب : 33.

4-امالى شيخ صدوق 503؛ دلائل النبوه 1/170؛ البدايه و النهايه 2/239.


و مرا در امت من پنج چيز عطا كرد كه به پيغمبران پيش از من نداده بود: مرا يارى كرد به رعب و ترس كه آوازه مرا مى شنوند و يك ماهه راه ميان من و ايشان هست، و از ترس ايمان به من مى آورند؛ و غنيمت را از براى من حلال گردانيد؛ و زمين را براى من سجده گاه و پاك كننده گردانيد كه هر جا باشم از خاكش تيمم كنم و بر رويش نماز كنم؛ و هر پيغمبرى را يك سوال ايشان را در باب امت ايشان مستجاب گردانيد، و چون مرا تكليف سوال نمود سوال خود را تاخير كردم براى شفاعت مومنان امت خود در قيامت، پس به من داد؛ و عطا كرد مرا علمهاى جامع و كليدهاى سخن. و آنچه به من داده است به هيچ پيغمبرى از پيغمبران پيش از من نداده بود، پس سوال من كامل است تا روز قيامت در دعا و شفاعت براى كسى است كه شرك به خدا نياورد و ايمان به پيغمبرى من بياورد و اعتقاد به خلافت وصى من على بن ابى طالب داشته باشد و اهل بيت مرا دوست دارد.(1)

و در حديث ديگر فرمود: ابتداى ظهور امر من دعاى ابراهيمعليه‌السلام بود كه مرا از خدا طلبيد، و عيسىعليه‌السلام بشارت داد به من، و در هنگام ولادت من مادرم نورى ديد كه در آن نور قصرهاى شام را ديد.(2)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: حق تعالى عرب را از ساير مردم اختيار كرد، و قريش را از عرب اختيار كرد، و بنى هاشم را از قريش اختيار نمود، و فرزندان عبدالمطلب را از بنى هاشم اختيار نمود، و مرا از فرزندان عبدالمطلب اختيار نمود.(3)

و به سند معتبر از ابن عباس منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حق تعالى مرا پنچ فضيلت و على را پنج فضيلت كرامت فرمود: مرا جوامع كلم داد يعنى قرآن، و على را جوامع علم داد؛ و مرا پيغمبر گردانيد، و او را وصى گردانيد؛ و به من كوثر داد، و به او سلسبيل داد؛ و به من وحى داد، و به او الهام داد؛ و مرا به آسمان برد، و درهاى آسمان را

____________________

1-امالى شيخ طوسى 56؛ بشاره المصطفى 85.

2- خصال 177؛ دلائل النبوه 1/80 و 84؛ البدايه و النهايه 2/256.

3- خصال 36.


براى او گشود كه هر چه من ديدم او ديد و به هر چه من نظر كردم او نظر كرد.(1)

و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى چهار پيغمبر را با شمشير فرستاد كه جهاد كنند: ابراهيم و موسى و داود و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .(2)

و در حديث ديگر از حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقول است كه: در روز قيامت بيايم به در بهشت و گويم كه: در را بگشا.

خازن بهشت گويد: كيستى؟

گويم: منم محمد.

گويد: مرا چنين امر كرده اند كه براى كسى پيش از تو در را نگشايم.(3)

و در احاديث متواتره منقول است كه آن جناب فرمود: من سيد و بهتر فرزندان آدمم و فخر نمى كنم، و اول كسى كه در قيامت محشور شود من خواهم بود، و اول كسى كه شفاعت كند و شفاعتش را قبول نمايند من خواهم بود.(4) و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: حق تعالى اسلام را بر دست من ظاهر گردانيد، و قرآن را بر من فرستاد، و كعبه را بر دست من فتح نمود، و مرا بر جميع خلق خود فضيلت داد، و در دنيا مرا سيد فرزندان آدم گردانيد، و در آخرت مرا زينت قيامت گردانيد، و حرام گردانيد بر پيغمبران داخل شدن بهشت را پيش از آنكه من داخل شوم، و بر امتهاى ايشان پيش از آنكه امت من داخل شوند، و خلافت زمين را در اهل بيت من قرار داد بعد از من تا دميدن صور، پس هر كه كافر شود به آنچه من مى گويم كافر است به خداوند عظيم.(5)

و به سند معتبر از ابن عباس منقول است كه: چهل مرد از يهودان مدينه بيرون آمدند و گفتند: مى رويم به نزد اين دروغگو كه مى گويد من بهترين پيغمبرانم، تا دروغ او را ظاهر

____________________

1-امالى شيخ طوسى 188؛ خصال 293.

2- خصال 225.

3- امالى شيخ طوسى 395.

4- امالى شيخ طوسى 271. و نيز رجوع شود به صحيح مسلم 4/1782 والسنن الكبرى 9/8.

5- خصال 413.


گردانيم.

چون به خدمت آن جناب آمدند حضرت فرمود كه: من تورات را ميان خود و شما حكم مى كنم، گفتند: ما راضييم به تورات.

يهودان گفتند: آدم از تو بهتر است براى آنكه حق تعالى او را بدست قدرت خود آفريد و از روح خود در او دميد.

حضرت فرمود: آدم پيغمبر پدر من است و حق تعالى به من داده است بهتر از آنچه به او داده است.

يهودان گفتند: آن چيست؟

فرمود كه: منادى روزى پنج مرتبه ندا مى كند كه: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و نمى گويد آدم رسول الله، و علم حمد در دست من است در روز قيامت و در دست آدم نيست.

يهودان گفتند: راست گفتى اى محمد، در تورات چنين نوشته است.

فرمود كه: اين يكى.

يهودان گفتند: موسى از تو بهتر است زيرا كه حق تعالى چهار هزار كلمه با او سخن گفت و با هيچ سخن نگفت.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به من بهتر از اين داده است؛ فرمود كه: مرا بر بال جبرئيل نشانيد و به آسمان هفتم رسانيد، پس از سدره المنتهى كه نزد آن است جنه الماوى گذشتم تا به ساق عرش در آويختم، پس ندا رسيد به من از ساق عرش كه: منم خداوندى كه بجز من خداوندى نيست و منم سالم از عيب و نقص و امان دهنده خلايق از عذاب و شاهد بر ايشان و عزيز جبار متكبر رووف رحيم؛ و خدا را به دل ديدم نه به ديده، پس اين افضل است از آنچه به موسى داده است.

يهودان گفتند: راست گفتى اى محمد، در تورات چنين نوشته است.

پس حضرت فرمود: اين دو فضيلت.

پس يهودان گفتند كه: نوحعليه‌السلام از تو بهتر است زيرا كه حق تعالى او را به كشتى سوار


كرد و كشتى او را بر جودى قرار داد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: خدا به من از اين بهتر داده است، نهرى در آسمان به من داده است كه از زير عرش جارى مى شود و بر كنار آن هزار هزار قصر هست كه خشتى از آنها از طلا است و خشتى از نقره و گياه آنها زعفران است و سنگريزه آنها مرواريد و ياقوت است و زمين آنها از مشك سفيد است، و آن نهر كوثر است كه حق تعالى به من و امت من عطا كرده است چنانكه گفته است( إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ‌ ) .(1)

گفتند: راست گفتى اى محمد، چنين در تورات نوشته است، و اين بهتر است از آن.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اين سه فضيلت.

پس يهودان گفتند كه: ابراهيم از تو بهتر است زيرا كه حق تعالى او را خليل خود گردانيد.

آن جناب فرمود كه: اگر ابراهيم را خليل خود گردانيد مرا حبيب خود گردانيد و مرا محمد نام كرد.

پرسيدند كه: چرا تو را محمد نام كرد؟

فرمود: از براى من نامى از نامهاى خود اشتقاق كرد، خدا محمود است و من محمدم و امت من حامدانند.

يهودان گفتند: راست گفتى يا محمد، اين از آن بهتر است.

آن جناب فرمود: اين چهار فضيلت.

پس يهودان گفتند: عيسى بهتر است از تو زيرا عيسى روزى در گردنگاه بيت المقدس بود شياطين رفتند او را ضرر برسانند پس حق تعالى امر كرد جبرئيل را كه بال راست خود را بر روى شياطين زد و ايشان را در آتش انداخت.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: مرا از اين بهتر داده است، چون از بدر برگشتم از قتال مشركان و بسيار گرسنه بودم و داخل مدينه شدم زن يهوديه اى مرا استقبال نمود و كاسه

____________________

1-سوره كوثر: 1.


بزرگى در سرش بود و بزغاله بريانى در آن كاسه بود، و در آستين خود شكرى داشت پس گفت: الحمد لله كه حق تعالى تو را به سلامت برگردانيد و بر دشمنان ظفر بخشيد و من نذر كرده بودم از براى خدا كه اگر به سلامت و غنيمت برگردى از جنگ بدر من اين بزغاله را بكشم و از براى تو بريان نمايم و بسوى تو بياورم كه تناول نمائى.

حضرت فرمود كه: من فرود آمدم از استر شهبا و دست دراز نمودم بسوى بزغاله كه بخورم ناگاه آن بزغاله بريان به قدرت خداوند منان برجست و بر چهار پا ايستاد و به سخن آمد و گفت: اى محمد! مخور از من كه مرا به زهر آلوده اند.

گفتند: راستى گفتى اى محمد، اين از آن بهتر است.

حضرت فرمود كه: اين پنج فضيلت.

پس يهودان گفتند: يكى مانده است، اين را مى گوئيم و بر مى خيزيم، سليمانعليه‌السلام از تو بهتر است زيرا كه حق تعالى انس و جن و شياطين و مرغان و بادها و درندگان را مسخر او گردانيده بود.

حضرت فرمود كه: خدا براق را از براى من مسخر گردانيد كه از دنيا و آنچه در دنيا است بهتر است و آن چهار پائى است از چهار پايان بهشت؛ رويش مانند روى انسان است و سمش مانند سمهاى اسبان است و دمش مانند دم گاو است و از دراز گوش بزرگتر و از استر كوچكتر است، زينتش از ياقوت و ركابش از مرواريد سفيد است و هفتاد هزار مهار دارد از طلا، و دو بال دارد مكلل به مرواريد و ياقوت و زبر جد، و در ميان دو ديده اش نوشته است: لا اله الا الله وحده لا شريك له و محمد رسول الله.

يهودان گفتند: راست گفتى، در تورات چنين نوشته است، و اين از ملك سليمان بهتر است، اى محمد! ما شهادت مى دهيم به واحدنيت خدا و به اينكه تو پيغمبر اوئى.

پس حضرت فرمود كه: نوحعليه‌السلام هزار كم پنجاه سال قوم خود را دعوت كرد و حق تعالى فرموده است كه: ((ايمان نياوردند به او مگر اندكى))(1) و در سن قليل و عمر

____________________

1-ترجمه آيه 40 سوره هود.


اندك من تابع من شده اند آنقدر كه مثل آن تابع نوح شده بودند با آن عمر دراز و زندگانى بسيار او، و بدرستى كه در بهشت صد و بيست هزار صف خواهند بود: امت من هشتاد هزار صف خواهند بود و همه امتهاى ديگر چهل هزار صف(1) ، و حق تعالى كتاب مرا گواه بر حقيقت كتابهاى ديگر و نسخ كننده آنها گردانيد، و مبعوث شده ام به حلال گردانيدن چيزها كه پيغمبران ديگر حرام كرده بودند و حرام گردانيدن بعضى از آنها كه ايشان حلال گردانيده بودند، از جمله آنهاست كه در شرع موسىعليه‌السلام شكار ماهى در روز شنبه حرام بود حتى آنكه حق تعالى به سبب تعدى از آن جمعى را به صورت ميمون مسخ كرد و در شريعت من حلال شده است چنانكه فرموده است كه( أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ‌ وَطَعَامُهُ مَتَاعًا لَّكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ ) (2) ، و در امت من پيه و چربيها حلال است و شما نمى خوريد، پس بدرستى كه خداوند عالم بر من صلوات فرستاد در قرآن و فرمود( إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) (3) يعنى: ((بدرستى كه خدا و فرشتگان او درود مى فرستند بر پيغمبر، اى گروهى كه ايمان آورده ايد! صلوات فرستيد بر آن حضرت و تسليم كنيد فرموده هاى او را تسليم كردنى - يا سلام كنيد بر او سلام كردنى نيكو -))، پس مرا وصف نمود خدا به رافت و رحمت و در قرآن گفت( لَقَدْ جَاءَكُمْ رَ‌سُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِ‌يصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَ‌ءُوفٌ رَّ‌حِيمٌ ) (4) ((بتحقيق كه آمده است بسوى شما رسولى از جنس و قبيله شما، دشوار است بر او مشقت و ضرر شما، بسيار حرص و اهتمام دارد بر ايمان آوردن شما و مهربان و رحيم است بر مومنان)).

پس حضرت فرمود: حق تعالى فرستاد كه با من سخن نگويند تا تصدقى بكنند و اين را براى هيچ پيغمبر مقرر نكرده بود، پس برطرف كرد اين حكم را بعد از واجب گردانيدن به

____________________

1-در مصدر: صد و بيست و هشتاد آمده است بدون ذكر ((هزار)).

2-سوره مائده : 96.

3-سوره احزاب : 56.

4-سوره توبه : 128.


رحمت خود.(1)

و در حديث معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى عطا كرد به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى را كه آن يگانه پرستى خدا و اخلاص در عبادت و ترك شرك است و سنن حنيفه ابراهيم، و در ملت آن حضرت رهبانيت يعنى ترك زنان و لذتها قرار نداد و سياحت يعنى جهانگردى قرار نداد، و چيزهاى پاكيزه را بر او حلال گردانيد و چيزيهاى خبيث و بد را در شرع او حرام گردانيد، و از امت او برداشت بارهاى گران و تكليفهاى دشوارى را كه بر امتهاى گذشته لازم كرده بود و به اين سبب فضيلت آن حضرت را ظاهر گردانيد، و در شريعت او واجب گردانيد نماز و زكات و روزه و حج و امر به نيكيها و نهى از بديها، و مقرر كرد حلال و حرام و احكام ميراث و حدها و جهاد در راه خدا را، و زياده كرد در شرع آن حضرت وضو را، و زيادتى داد او را بر پيغمبران ديگر به سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر سوره بقره و سوره هاى مفصل - كه از سوره محمد است تا آخر قرآن - و حلال گردانيد از براى او غنيمت و اموال مشركان را، و يارى كرد او را بر رعب، و زمين را براى او مسجد و پاك كننده گردانيد، و او را به كافه خلق مبعوث گردانيد از سفيد و سياه و جن و انس، و حكم جزيه گرفتن از اهل كتاب و اسير كردن مشركان و فدا گرفتن از ايشان را براى او مقرر گردانيد، پس تكليفى كرد او را كه احدى از پيغمبران را چنان تكليفى نكرده بود، از براى او شمشير برهنه از آسمان فرستاد و بر او فرستاد كه( فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ لَا تُكَلَّفُ ) (2) يعنى: ((قتال كن در راه خدا، تكليف كرده نشده اى مگر نفس خود را)) پس مى بايست كه آن حضرت جهاد كند هر چند هيچكس با او موافقت نكند و يارى او ننمايد.(3)

و در حديث ديگر فرمود كه: چون اين آيه نازل شد چنان رو به دشمن مى رفت كه

____________________

1-احتجاج 1/108-113.

2-سوره نساء: 84.

3-محاسن 1/447-448؛ كافى 2/17.


شجاعترين مردم كسى بود كه به آن حضرت در جنگ گاه ملحق تواند شد.(1)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت امام حسينعليه‌السلام فرمود: بعد از وفات حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى اصحاب آن حضرت در مسجد نشسته بودند و فضايل آن حضرت را ذكر مى كردند، ناگاه عالمى از علماى يهود شام آمد كه تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و كتابهاى پيغمبران را خوانده بود و دلايل و معجزات ايشان را دانسته بود، پس سلام كرد بر ما و نشست، و بعد از زمانى گفت: اى امت محمد! از براى هيچ پيغمبرى و رسولى درجه اى و فضيلتى نگذاشته ايد مگر آنكه از براى پيغمبر خود ثابت مى كنيد، اگر سوالى چند بكنم آيا جواب مى توانيد گفت؟

حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام گفت: سوال كن اى يهودى از آنچه خواهى كه من جواب مى گويم بعون الله تعالى، پس بدانيد كه حق تعالى عطا نكرده است هيچ پيغمبرى و رسولى را درجه و فضيلتى مگر آنكه به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عطا كرده است و اضعاف مضاعفه زياده از آنها به آن حضرت داده است، و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از براى خود فضيلتى ذكر مى كرد مى گفت كه: فخر نمى كنم، و من امروز ذكر مى كنم از فضيلت آن حضرت - بى آنكه تحقير شاءن احدى از پيغمبران كنم - آنقدر كه خدا ديده هاى مومنان را به آن روشن گرداند براى شكر آنكه حق تعالى به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عطا كرده است، پس بدان اى يهودى كه از جمله فضيلتها و شرفهاى او نزد خدا آن بود كه واجب گردانيد آمرزش و عفو را براى كسى كه صدا را نزد آن حضرت پست گردانيد پس فرمود كه ان إِنَّ( الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَ‌سُولِ اللَّـهِ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّـهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةٌ وَأَجْرٌ‌ عَظِيمٌ ) (2) ((آنها كه پست مى گردانند صداهاى خود را نزد رسول خدا ايشان گروهى اند كه امتحان كرده است خدا دلهاى ايشان را براى پرهيزكارى، براى ايشان است آمرزشى عظيم و اجرى بزرگ)) پس مقرون گردانيد خدا طاعت آن حضرت را به طاعت خود و گفت

____________________

1-رجوع شود به تفسير عياشى 1/261 و كافى 8/274.

2-سوره حجرات : 3.


( مَّن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّـهَ ) (1) ((هر كه اطاعت كند رسول را پس بتحقيق كه اطاعت كرده است خدا را)) پس آن حضرت را نزديك گردانيد به دلهاى مومنان و محبوب گردانيد او را بسوى ايشان.

و آن حضرت فرمود كه: دوستى من مخلوط شده است با خونهاى امت من، پس ايشان اختيار مى كنند مرا بر پدران و مادران و بر خانه هاى خود.

و آن حضرت نيز نزديكترين مردم بود بسوى ايشان و مهربانترين مردم بود نسبت به ايشان چنانكه حق تعالى فرموده است( لَقَدْ جَاءَكُمْ رَ‌سُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ ) (2) تا آخر آيه كه گذشت، و در جاى ديگر فرموده است كه( النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ) (3) يعنى: ((پيغمبر اولى است به مومنان از جانهاى ايشان، و زنهاى او مادران ايشانند)).

والله كه فضيلت آن حضرت در دنيا و آخرت به مرتبه اى رسيده است كه وصفها از آن قاصر است وليكن خبر مى دهم تو را به آنچه دل تو تاب تحمل آن داشته باشد و عقل تو انكار آن ننمايد، بتحقيق كه فضيلت او به درجه اى رسيده است كه اهل جهنم فرياد و ناله مى كنند از روى ندامت و پشيمانى آنكه چرا اجابت آن حضرت ننموده اند در دنيا، چنانكه حق تعالى از احوال ايشان خبر داده است( يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ‌ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّـهَ وَأَطَعْنَا الرَّ‌سُولَا ) (4) يعنى: ((روزى كه گردانند روهاى ايشان را در آتش جهنم در حالتى كه گويند: اى كاش ما اطاعت مى كرديم خدا را و اطاعت مى كرديم رسول را)).

و حق تعالى او را در قرآن مجيد با پيغمبران ديگر ياد كرد و او را مقدم داشت بر آنها با آنكه بعد از همه مبعوث شده است، چنانكه فرموده است

____________________

1-سوره نساء: 80.

2-سوره توبه : 128.

3-سوره احزاب : 6.

4-سوره احزاب : 66.


( وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ) (1) حق تعالى او را تفضيل داد بر پيغمبران و امت او را بر امتهاى ايشان چنانكه فرمود كه( كُنتُمْ خَيْرَ‌ أُمَّةٍ أُخْرِ‌جَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُ‌ونَ بِالْمَعْرُ‌وفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ ) (2) ((بوديد شما بهترين امتها كه بيرون آورده شديد از براى مردم، امر مى كنيد به نيكى و نهى مى كنيد از بدى)).

پس يهودى گفت: خدا ملائكه را امر كرد به سجده آدم، آيا محمد را چنين فضيلتى هست؟

حضرت فرمود كه: خدا ملائكه را امر فرمود كه سجده كنند آدم را براى آنكه نور محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اوصياى اوعليهم‌السلام را در پشت او سپرده بود و سجده ايشان مر او را پرستيدن او نبود، بلكه اطاعت امر خدا و اكرم و تهنيتى بود براى او مانند سلامى كه بر كسى كنند، و اعترافى بود براى آدمعليه‌السلام به آنكه او افضل است از ايشان؛ و اگر به آدم اين عطا كرد، به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين بهتر عطا كرد كه خود بر او صلوات فرستاد و امر كرد ملائكه را كه بر او صلوات فرستند و بر جميع خلق لازم كرد كه صلوات بر او فرستند تا روز قيامت چنانكه فرموده است( إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) (3) پس صلوات نمى فرستد بر آن حضرت احدى در حال حيات و بعد از وفات او مگر آنكه صلوات مى فرستد بر او حق تعالى ده مرتبه و به عدد هر صلواتى ده حسنه به او عطا مى كند، و هر كه بر آن حضرت بعد از وفات او صلوات فرستد البته او مى داند و رد سلام مى كند بر آن كه صلوات فرستاده است، زيرا كه حق تعالى موقوف گردانيده است اجابت دعاى هر دعا كننده را بر صلوات بر آن حضرت، و اين فضيلت بزرگترين و عظيمترين است از آنچه به آدم عطا كرده بود، بتحقيق كه حق تعالى سنگهاى سخت و درختان را به سخن آورد كه سلام كردند بر او و تحيت گفتند او را، و ما با او راه مى رفتيم پس به هيچ دره و درختى نمى رسيد مگر آنكه صدا از آنها بر مى خاست كه: ((السلام عليك

____________________

1-سوره احزاب: 7.

2-سوره آل عمران: 110.

3-سوره احزاب: 56.


يا رسول الله)) از براى تحيت او و اقرار به پيغمبرى او، و كرامت او را زياده گردانيد به آنكه پيمان او را پيش از پيغمبران ديگر گرفت و پيمان از پيغمبران گرفت كه تسليم و انقياد كنند او را و راضى شوند به فضل او و تصديق پيغمبرى او بكنند چنانكه فرموده است كه( وَإِذْ أَخَذَ اللَّـهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُم مِّن كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَ‌سُولٌ مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُ‌نَّهُ قَالَ أَأَقْرَ‌رْ‌تُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَىٰ ذَٰلِكُمْ إِصْرِ‌ي قَالُوا أَقْرَ‌رْ‌نَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُم مِّنَ الشَّاهِدِينَ ) (1) ((و ياد آور وقتى را كه گرفت خدا پيمان پيغمبران را كه هرگاه بدهم به شما از كتاب و حكمت پس بيايد بسوى شما پيغمبرى تصديق نماينده هر آن چيزى را كه با شماست هر آينه البته ايمان بياوريد به او و البته يارى نمائيد او را، گفت: آيا اقرار كرديد و گرفتيد بر اين عهد مرا؟ گفتند: اقرار كرديم، گفت: گواه باشيد و من با شما از گواهانم))، و خدا فرموده است كه: پيغمبر اولى است به مومنان از جانهاى ايشان، و فرموده است كه( وَرَ‌فَعْنَا لَكَ ذِكْرَ‌كَ ) (2) ((و بلند كرديم از براى تو ذكر تو را)) پس كسى بلند نمى كند صدا به كلمه اخلاص و شهادت لا اله الا الله مگر آنكه بلند مى كند به آن صدا به شهادت محمد رسول الله در اذان و اقامه و نماز و عيدها و جمعه ها و اوقات حج و در هر خطبه اى حتى در خطبه نكاح.

پس يهودى مناقب بسيار از پيغمبران ذكر كرد و آن حضرت براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم افضل از آن را اثبات نمود، تا آنكه يهودى گفت كه: حق تعالى مناجات كرد با موسى در كوه طور به سيصد و سيزده كلمه و در همه آنها مى گفت( يَا مُوسَىٰ إِنَّهُ أَنَا اللَّـهُ ) (3) آيا نسبت به محمد چنين كرد؟

حضرت فرمود كه: خدا آن حضرت را به هفت آسمان بالا برد و بر بالاى هفت آسمان با او مناجات كرد در دو موطن: يكى نزد سدره المنتهى و او را در آن مكان مقام محمودى

____________________

1-سوره آل عمران : 81.

2-سوره شرح : 4.

3-سوره نمل : 9.


بود، پس بالا برد او را تا رسانيد به ساق عرش و آويخت براى او رفرف سبزى كه نور عظيم او را فرا گرفته بود، و به آن رفرف چنان نزديك شد يك كمان يا نزديكتر، و با او مناجات كرد به آنچه در قرآن فرمود كه: ((مر خدا راست آنچه در آسمانها و در زمين است و اگر ظاهر گردانيد آنچه در نفسهاى شماست يا پنهان كنيد خدا حساب مى كند شما را به آن، پس مى آمرزد براى هر كه مى خواهد و عذاب مى كند هر كه را مى خواهد))(1) ، و اين آيه را بر ساير امتها از زمان آدم تا آن حضرت عرض كرد و از گرانى آن هيچيك قبول نكردند و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قبول كرد، پس چون حق تعالى ديد كه او و امت او قبول كردند، تخفيف داد از او گرانى آن را و فرمود كه( آمَنَ الرَّ‌سُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّ‌بِّهِ ) (2) يعنى: ((ايمان آورد رسول به آنچه فرستاده شده است بسوى او از پروردگار او))، پس خدا تفضل كرد بر محمد و ترسيد بر امت آن حضرت از گرانى آيه اى كه قبول كرد، پس جواب گفت از جانب آن حضرت و امت او كه( وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّـهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُ‌سُلِهِ لَا نُفَرِّ‌قُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّ‌سُلِهِ ) (3) يعنى: ((و مومنان هر كه از ايشان ايمان آورد به خدا و ملائكه او و كتابهاى او و رسولان او مى گويند: ما جدائى نمى اندازيم ميان احدى از رسولان او)).

پس حق تعالى فرمود كه: از براى ايشان است آمرزش و بهشت اگر چنين ايمان بياورند.

پس حضرت فرمود كه( سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَ‌انَكَ رَ‌بَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ‌ ) (4) يعنى: ((شنيديم و اطاعت كرديم و سوال مى نمائيم آمرزش تو را، و بسوى توست بازگشت ما در آخرت))، پس خدا جواب داد كه: عطا كردم اين را به توبه كاران امت تو و واجب گردانيدم از براى ايشان آمرزيدن گناهان را.

پس حق تعالى فرمود كه: چون تو و امت تو قبول كرديد چيزى را كه عرض شده بود بر

____________________

1-ترجمه آيه 284 سوره بقره.

2-سوره بقره : 285.

3-سوره بقره : 285.

4-سوره بقره : 285.


پيغمبران و امتهاى ايشان و قبول نكردند، لازم است بر من كه رفع نمايم آن را از امت تو، پس خدا گفت( لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ ) (1) يعنى: ((خدا تكليف نمى نمايد نفسى را مگر آنچه طاقت داشته باشد و بر او آسان باشد، از براى اوست هر چه كسب كرده است از نيكى و بر اوست ضرر آنچه اكتساب نموده است از بدى)).

پس حق تعالى الهام نمود پيغمبر خود را كه گفت: ربنا لا تؤ اخذنا ان نسينا او اخطاءنا ((اى پروردگار ما! مواخذه مكن ما را اگر فراموش كنيم يا خطا كنيم)).

حق تعالى گفت: عطا كردم اين را به تو براى كرامت تو اى محمد، بدرستى كه امتهاى گذشته اگر فراموش مى كردند امرى را كه به ياد ايشان آورده بودند بر ايشان مى گشودم درهاى عذاب خود را، و رفع كردم اين را از امت تو.

پس آن حضرت گفت:( رَ‌بَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرً‌ا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا ) (2) ((اى پروردگار ما! بار مكن بر ما تكليف گرانى چنانكه بار كردى بر آنها كه پيش از ما بودند)).

پس حق تعالى فرمود: برداشتم از امت تو تكليفهاى دشوارى را كه بر امتهاى گذشته لازم گردانيده بودم زيرا كه بر امتهاى گذشته مقرر كرده بودم كه قبول نكنم از ايشان عبادتى را مگر در بقعه هاى زمين كه براى ايشان اختيار كرده بودم هر چند دور باشند از او، و بتحقيق كه گردانيدم زمين را براى تو و امت تو پاك كننده و نمازگاه، و اين از آن تكليفهاى دشوار بود كه از امت تو برداشتم؛ و امتهاى گذشته قربانيهاى خود را بر گردن مى گرفتند و بسوى بيت المقدس مى بردند و قربانى هر كه را قبول مى كردم آتش را مى فرستادم كه آن را مى خورد و اگر قبول نمى كردم از او نااميد و محروم بر مى گشت، و قربانى امت تو را در شكم فقرا و مساكين قرار داده ام! پس از هر كه قبول مى شود ثوابش

____________________

1-سوره بقره : 286.

2- سوره بقره : 286.


را مضاعف مى گردانم به اضعاف بسيار و اگر قبول نمى كنم بر مى دارم از او عقوبتهاى دنيا را، و برداشتم اين را از امت تو و اين هم از تكليفهاى دشوار است كه از امت تو برداشتم؛ و نمازهاى امتهاى گذشته بر ايشان واجب بود در ميان شب و ميان روز و اين بر ايشان دشوار بود، و از امت تو برداشتم و بر ايشان واجب گردانيدم نمازها را در طرفهاى شب و روز كه وقت فراغ ايشان است از خوابها و شغلها؛ و امتهاى گذشته بر ايشان پنجاه نماز واجب بود در پنجاه وقت، و از امت تو برداشتم؛ و امتهاى پيش ثواب ايشان يكى نوشته مى شد و گناه ايشان يكى، و ثواب امت تو را ده برابر گردانيده ام و گناه ايشان را يكى؛ و امتهاى گذشته اگر نيت عمل نيكى مى كردند براى ايشان نوشته نمى شد و اگر نيت عمل بدى مى كردند براى ايشان نوشته مى شد هر چند نمى كردند، و اين را از امت تو برداشتم، اگر قصد گناهى كنند تا نكنند بر ايشان نمى نويسم و اگر قصد حسنه بكنند و نكنند يك ثواب براى ايشان مى نويسم؛ و امتهاى گذشته اگر گناهى مى كردند گناه ايشان بر در خانه ايشان نوشته مى شد و توبه ايشان به آن مقبول مى شد كه حرام گردانم بعد از آن بر ايشان محبوبترين طعامها را بسوى ايشان، و امتهاى گذشته صد سال و دويست سال از يك گناه توبه مى كردند و قبول نمى كردم از ايشان بدون آنكه ايشان را در دنيا به عقوبتى مبتلا گردانم، و اينها را از امت تو برداشتم و اگر يكى از امت تو صد سال گناه كند و توبه كند و به قدر يك چشم بهم زدن پشيمان شود جميع گناهان او را مى آمرزم و توبه او را قبول مى كنم؛ و امم سابقه چون به بدن ايشان بعضى نجاستها مى رسيد مى بايست آن موضع نجس را مقراض كنند، و آب را براى امت تو پاك كننده گردانيده ام از جميع نجاستها و خاك را در بعضى اوقات پاك كننده كرده ام؛ اينهاست آن بارهاى گران كه از امت تو برداشته ام.

حضرت گفت: خداوندا! چون اين نعمتها به من و امت من عطا كردى احسان خود را زياده گردان.


پس خدا او را الهام كرد كه گفت:( رَ‌بَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ ) (1) ((اى پروردگار ما! بار مكن ما را آنچه طاقت نداشته باشيم به آن)).

حق تعالى گفت: چنين كردم به امت تو و اين حكم من است در جميع امتها.

حضرت مى گفت:( وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ‌ لَنَا وَارْ‌حَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا ) (2) ((و عفو كن از ما و بيامرز ما را و رحم كن ما را، توئى مولاى ما)).

حق تعالى فرمود كه: كردم اين را براى توبه كنندگان امت تو.

حضرت فرمود:( فَانصُرْ‌نَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِ‌ينَ ) (3) ((پس يارى ده ما را بر قوم كافران)).

حق تعالى فرمود كه: كردم اين را و گردانيدم امت تو را در ميان كافران - اى محمد - مانند خال سفيد در گاو سياه و حال آنكه ايشانند قادران بر دشمنان و ايشانند قهر كنندگان ايشان، خدمت مى فرمايند آنها را و آنها ايشان را خدمت نمى فرمايند براى كرامت تو، و لازم است بر من كه غالب گردانم دين تو را بر دينها تا آنكه در مشرق و مغرب زمين نماند دينى مگر دين تو و جزيه دهنده بسوى اهل دين تو به مذلت و خوارى، و بتحقيق كه چون برگشت بار ديگر جبرئيل را ديد نزد سدره المنتهى كه نزد آن است بهشتى كه جايگاه نيكان است در هنگامى كه فرا گرفته بود سدره را آنچه را فرا گرفته بود از ملائكه و ارواح مومنان و انوار خداوند عالميان ديده اش را ميل نكرد و نگذشت يعنى هر چيز را چنانكه بود ديد، بتحقيق كه ديد از آيات بزرگ پروردگار خود.

پس اينها اعظم است اى يهودى از مناجات موسىعليه‌السلام بر طور سينا و از براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زياده كرد اين را كه متمثل گردانيد پيغمبران را كه به او اقتدا كردند به نماز و بهشت و دوزخ را در آن شب به او نمودند و به هر آسمان كه بالا رفت ملائكه آسمان بر آن سلام كردند.

____________________

1-سوره بقره : 286.

2-سوره بقره : 286.

3-سوره بقره : 286.


يهودى گفت كه: خدا بر موسى انداخت محبتى از خود.

حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود كه چنين بود، و محمد را محبتى از خود بر او انداخت و او را حبيب خود ناميد زيرا كه حق تعالى نمود به ابراهيمعليه‌السلام صورت محمد را و امت او را.

ابراهيم گفت: پروردگارا! نديدم از امتهاى پيغمبران نورانى تر و روشن تر از اين امت، اين كيست؟

پس ندا رسيد به او كه: اين محمد است حبيب من و حبيبى ندارم از خلق خود بغير او، جارى گردانيدم ياد او را پيش از آنكه آسمان و زمين را خلق نمايم و او را پيغمبر ناميدم در وقتى كه پدر تو آدم از گل بود و روح او را در او جارى نكرده بودم، و در هنگامى كه فرزندان آدم را از پشت او در آوردم و پهن كردم تو را با او همراه انداختم.

و حق تعالى در قرآن به حيات آن حضرت سوگند خورده است چنانكه فرموده است( لَعَمْرُ‌كَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَ‌تِهِمْ يَعْمَهُونَ ) (1) يعنى به حيات تو سوگند مى خورم، چنانكه دوستى به دوستى و يارى به يارى گويد: به جان تو قسم، و همين بس است براى شرف و رفعت آن حضرت.

يهودى گفت: پس مرا خبر ده از آنچه حق تعالى تفضيل داده است به آن امت آن حضرت را بر ساير امتها.

حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام فرمود كه: حق تعالى امت آن حضرت را بر امتهاى ديگر به چيزهاى بسيار زيادتى داده است، من از آنها ياد مى كنم اندكى از بسيار را:

اول آنكه: حق تعالى فرموده است كه( كُنتُمْ خَيْرَ‌ أُمَّةٍ أُخْرِ‌جَتْ لِلنَّاسِ ) (2) ((بوديد شما نيكوتر امتى كه بيرون آورده شديد براى مردم)).

دوم آنكه: چون روز قيامت شود و خدا همه خلق را در يك حال جمع كند، از پيغمبران

____________________

1-سوره حجر: 72.

2-سوره آل عمران : 110.


سوال كند كه: آيا رسانيديد رسالتهاى مرا؟ پس بگويند: بلى، پس سوال نمايد از امتها، پس بگويند: نيامد بسوى ما بشارت دهنده اى و ترساننده اى، پس خدا گويد به پيغمبران - و حال آنكه خود بهتر داند - كه: كيستند گواهان شما امروز؟ گويند محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امت آن حضرت، پس شهادت دهند براى ايشان امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه تبليغ رسالت كردند و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تصديق شهادت ايشان نمايد، و اين است معنى آنكه حق تعالى فرموده است كه: شما را امت وسط گردانيده ايم تا بوده باشيد گواهان بر مردم و بوده باشد رسول بر شما گواه.

سوم آنكه: اين امت را پيش از همه امتها در قيامت حساب كنند و زودتر از همه داخل بهشت شوند.

چهارم آنكه: خدا بر ايشان در شب و روز پنج وقت واجب كرده است: دو نماز در شب و سه نماز در روز، و اين پنج نماز را در ثواب برابر پنجاه نماز گردانيده است و كفاره گناهان ايشان ساخته است چنانكه فرمود( إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ ) (1) يعنى: ((نمازهاى پنجگانه كفاره گناهان است)) اگر اجتناب كنند از گناهان كبيره.

پنجم آنكه: حسنه اى را كه قصد كنند و نكنند يكى براى ايشان نوشته مى شود، و اگر بكنند ده برابر و زياده نوشته مى شود تا هفتصد برابر و زياده.

ششم آنكه: حق تعالى از اين امت هفتاد هزار كس را بى حساب داخل بهشت خواهد كرد كه روهاى ايشان مانند ماه شب چهارده باشد، و جمعى ديگر مانند ستاره روشن باشند، و همچنين به حسب اختلاف مرتبه هاى ايشان ميان ايشان اختلاف و دشمنى نخواهد بود.

هفتم آنكه: اگر يكى از ايشان ديگرى را بكشد، اولياى مقتول اگر خواهند عفو مى كنند و اگر خواهند ديه مى گيرند و اگر خواهند مى كشند، و بر اهل دين تو لازم شده است در تورات كه البته او را بكشند و ديه نگيرند و عفو نكنند، چنانكه خدا فرموده است كه: ((اين

____________________

1-سوره هود: 114.


تخفيفى است از جانب پروردگار شما و رحمتى است از او)).(1)

هشتم آنكه: حق تعالى سوره فاتحه را نصفى را براى خود قرار داده است و نصفى را براى بنده خود، و فرموده است كه: قسمت كردم اين سوره را ميان خود و ميان بنده خود، چون مى گويد ((الحمد الله)) مرا حمد كرده است، و چون مى گويد ((رب العالمين)) مرا شناخته است كه پروردگار عالميانم، و چون مى گويد ((الرحمن الرحيم)) مرا مدح كرده است كه صاحب رحمت و مهربانم، و چون مى گويد ((مالك يوم الدين)) پس ثنا كرده است مرا، و چون مى گويد ((اياك نعبد و اياك نستعين)) حق تعالى مى گويد: راست گفت بنده من در عبادت من و استعانت از من طلبيد؛ و باقى سوره از بنده است.

نهم آنكه: حق تعالى جبرئيل را بسوى پيغمبر فرستاد كه: بشارت ده امت خود را به زينت و روشنى و رفعت و كرامت و نصرت.

دهم آنكه: خدا مباح گردانيد از براى ايشان تصدقهاى ايشان را كه بخورند و بگذارند در شكمهاى فقراى ايشان، و تصدقهاى پشينيان چنين بود كه مى بايست بردارند و به مكان دورى ببرند تا به آتش سوخته شود.

يازدهم آنكه: خداوند عالميان شفاعت را براى ايشان قرار داد و بس، و به امتهاى گذشته نداد، و حق تعالى مى گذرد از گناهان بزرگ ايشان به شفاعت پيغمبر ايشان.

دوازدهم آن است كه: در روز قيامت خواهند گفت كه: پيش آيند حمد كنندگان، پس امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از امتهاى ديگر بيابند، و در كتابهاى گذشته نوشته است كه امت محمد حامدانند، حمد مى كنند خدا را بر هر منزلتى و تكبير مى گويند براى او در هر بلندى، منادى ايشان به اذان در شب ندا مى كند و صداى ايشان در آسمان پيچيده است مانند صداى مگس عسل.

سيزدهم آن است كه: خدا ايشان را به گرسنگى نمى كشد و ايشان را بر گمراهى جمع نمى كند و مسلط نمى گرداند بر ايشان دشمنى از غير ايشان را و همه را به عذاب معذب

____________________

1-ترجمه آيه 178 سوره بقره.


نمى گرداند و طاعون را شهادت ايشان گردانيده است.

چهاردهم آن است كه: مقرر گردانيده است براى كسى كه صلوات بر محمد و آل او بفرستد كه ده حسنه او را بدهد و ده گناه از او محو كند و بر او برگرداند مانند صلواتى كه بر آن حضرت فرستاده است.

پانزدهم آن است كه: حق تعالى ايشان را سه صنف گردانيده است: ظلم كننده بر خود، و ميانه رو، و سبقت نماينده به خيرات؛ پس آن كه سبقت كننده به خيرات است داخل بهشت مى شود، و ميانه رو را حساب مى كنند حساب آسان، و ظلم كننده بر خود را اگر خدا خواهد مى آمرزد.

شانزدهم آن است كه: حق تعالى توبه ايشان را پشيمانى و استغفار و ترك اصرار بر گناه گردانيده است، و بنى اسرائيل يك توبه ايشان آن بود كه يكديگر را بكشند.

هفدهم آن است كه: خدا به پيغمبرش وحى نمود كه: امت تو محل رحمتند، عذاب ايشان در دنيا زلزله و پريشانى است.

هجدهم آن است كه: خداوند عالميان براى بيمار و پير از اين امت مى نويسد از حسنات مثل آنچه در جوانى و صحت مى كرده است از اعمال خير، و خدا وحى مى كند بسوى فرشتگان كه: بنويسيد براى بنده من مثل حسنات او كه پيشتر مى كرده است.

نوزدهم آن است كه: خدا كلمه تقوى را كه توحيد باشد با ولايت لازم امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گردانيده است در دنيا، و ظهور شفاعت را براى ايشان در آخرت قرار داده است.

بيستم آن است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در شب معراج ملكى چند ديد كه پيوسته در قيامند يا در ركوعند از روزى كه مخلوق شده اند، پس با جبرئيل گفت: عبادت اين است كه اينها مى كنند، جبرئيل گفت: يا محمد! سوال كن از پروردگار خود كه عطا كند امت تو را قنوت و ركوع و سجود در نماز ايشان، و حضرت سوال كرد و خدا به ايشان عطا كرد، پس امت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اقتدا مى كنند به ملائكه كه در آسمانند.


و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: يهودان حسد مى برند بر نماز و ركوع و سجود شما.(1)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى صد و چهل هزار پيغمبر فرستاده است و مثل ايشان اوصياء به راستگوئى و امانت را ادا كردن و زهد در دنيا، و هيچ پيغمبر بهتر از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و هيچ وصى بهتر از وصى او على بن ابى طالبعليه‌السلام نفرستاده است.(2)

و در روايات معتبره از آن حضرت منقول است كه: از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدند كه: به چه سبب سبقت گرفتى بر پيغمبران و از همه بهتر شدى و حال آنكه بعد از همه مبعوث گرديده اى؟

فرمود: زيرا كه من اول كسى بودم كه ايمان آوردم به پروردگار خود و اول كسى كه جواب گفت در وقتى كه خدا پيمان از پيغمبران گرفت و گواه گرفت ايشان را بر خود و گفت: آيا نيستم پروردگار شما؟ همه گفتند: بلى، من بودم.(3)

و در حديث موثق فرمود كه: پيغمبران اولوالعزم كه شريعت هر يك نسخ كننده شريعتهاى گذشته بود پنج كس بودند: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و شريعت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نسخ كننده همه شريعتها است و حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت.(4)

و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حضرت موسىعليه‌السلام گفت: پروردگارا! مرا بگردان از امت محمد، پس خدا به او وحى فرستاد كه: تو به اين نخواهى رسيد.(5)

و در حديث معتبر مروى است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: يا على! بدرستى كه

____________________

1-ارشاد القلوب 406-414.

2-اختصاص 263، و در آن صد و چهل و چهار هزار آمده است.

3-بصائر الدرجات 83؛ كافى 1/441 و 2/10؛ تفسير عياشى 2/39؛ علل الشرايع 124.

4-محاسن 1/420؛ كافى 2/17.

5-عيون اخبار الرضا 2/31؛ صحيفه الامام الرضاعليه‌السلام 152.


حق تعالى مشرف شد بر دنيا پس مرا اختيار كرد بر مردان عالميان، پس تو را اختيار كرد بر مردان عالم بعد از من، پس امامان فرزندان تو را اختيار كرد بر مردان عالميان بعد از تو، پس فاطمه را اختيار كرد بر زنان عالميان.(1)

و در احاديث بسيار از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: جارى شد فضيلت از براى امير المؤ منين و امامان بعد از اوعليهم‌السلام مثل آنچه جارى شد از براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را فضيلت هست بر هر كه خدا خلق كرده است و اوست درگاه خدا كه به خدا نمى توان رسيد مگر از او، و راه خدا كه هر كه سلوك طريق متابعت او نمايد به قرب و رضاى خدا مى رسد.(2)

و در احاديث بسيار از ائمهعليهم‌السلام منقول است كه: ما در وجوب اطاعت و در علم و فهم و حلال و حرام به يك منزله ايم اما رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المؤ منينعليه‌السلام فضيلت خود را دارند.(3)

و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: چون مرا به آسمان بردند خداوند عزيز جبار به من وحى كرد كه: اى محمد!من مطلع شدم بسوى زمين مطلع شدنى پس برگزيدم تو را و اشتقاق كردم براى تو نامى از نامهاى خود را و در هيچ جا مذكور نمى شوم من مگر آنكه تو با من مذكور مى شوى پس منم محمود و توئى محمد، پس ديگر مطلع شدم بر زمين و اختيار كردم از آن على را و اشتقاق كردم از براى او نامى از نامهاى خود را پس منم اعلا و اوست على؛ يا محمد! خلق كردم تو را و على و فاطمه و حسن و حسين را شبح نورى چند از نور خود و عرض كردم ولايت شما را بر آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست، پس هر كه قبول كرد ولايت شما را، نزد من از ظفر يافتگان است، و هر كه انكار كرد، نزد من از كافران است؛ اى محمد! اگر بنده مرا عبادت كند تا پاره پاره شود يا بگردد مانند مشك پوسيده پس بيايد به

____________________

1-خصال 206؛ مكارم الاخلاق 444.

2-رجوع شود به بصائر الدرجات 199-201 و كافى 1/197 و 198 و امالى شيخ طوسى 206.

3-رجوع شود به بصائر الدرجات 480 و كافى 1/275.


نزد من انكار كننده ولايت شما، هر آينه نيامرزم او را.(1)

و در حديث ديگر فرمود كه: كامل نمى كند بنده ايمان را تا بداند كه جارى است از براى آخر ائمهعليهم‌السلام آنچه جارى است از براى اول ايشان در حجت و اطاعت و حلال و حرام، و از براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام فضيلت ايشان هست.(2)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه منم بهترين مخلوقات خدا، و منم بهتر از جبرئيل و اسرافيل و حاملان عرش و جميع ملائكه مقربان و انبياء مرسلان، و منم صاحب شفاعت و حوض شريف، و من و على دو پدر اين امتيم هر كه ما را بشناسد خدا را شناخته است و هر كه ما را انكار كند خدا را انكار كرده است، و از على بهم خواهند رسيد دو سبط اين امت و دو سيد جوانان بهشت حسن و حسين، و از فرزندان حسين نه امام بهم مى رسند كه اطاعت ايشان اطاعت من است و معصيت ايشان معصيت من است، نهم ايشان قائم و مهدى ايشان خواهد بود.(3)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون حق تعالى عرش را آفريد دو ملك آفريد بر دور عرش و گفت: شهادت بدهيد كه خداوند بجز من نيست، و شهادت دادند؛ پس فرمود كه: شهادت بدهيد كه محمد رسول خداست، پس شهادت دادند؛ پس فرمود كه: شهادت بدهيد كه على امير المؤ منين است، پس شهادت دادند.(4)

و در حديث ديگر از ابوذر غفارى منقول است كه گفت: شنيدم از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه: افتخار كرد اسرافيل بر جبرئيل كه من از تو بهترم زيرا كه منم سر كرده هشت ملك كه

____________________

1-تفسير فرات كوفى 73 و 74؛ پيرامون ائمه اثنى عشر ترجمه مقتضب الاثر فى النص على الائمه الاثنى عشر 117، و روايت در هر دو مصدر از امام باقرعليه‌السلام مى باشد. همچنين رجوع شود به اثبات الهداه 1/548 و فرائد السمطين 2/319.

2- قرب الاسناد 351؛ اختصاص 22، و روايت در هر دو مصدر از امام باقرعليه‌السلام نقل شده است.

3- كمال الدين و تمام النعمه 261.

4- اليقين 232.


حاملان عرشند و منم كه در صورت خواهم دميد و من نزديكترين ملائكه ام به محل صدور وحى الهى.

جبرئيل گفت: من بهترم زيرا كه من امين خدايم بر وحى او و رسول اويم بسوى پيغمبران و مرسلان، و منم صاحب خسفها و قذفها(1) و خدا هيچ امت را عذاب نكرده است مگر بر دست من.

و مخاصمه خود را به خدمت جناب مقدس ايزد تعالى جل شاءنه عرض كردند، پس وحى نمود بسوى ايشان كه: ساكت شويد، بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه خلق كرده ام خلقى را كه بهتر است از شما.

گفتند: آيا از ما خلقى بهتر شده است و حال آنكه ما را از نور خود خلق نموده اى؟

فرمود: بلى؛ پس حكم فرمود حجابهاى قدرت گشوده شدند ناگاه ديدند كه در ساق راست عرش نوشته است: لا اله الله محمد و على و فاطمه و حسن و حسين بهترين خلق خدايند.

پس جبرئيل گفت: پروردگارا! سوال مى كنم از تو بحق ايشان بر تو كه مرا خدمتكار ايشان گردانى.

حق تعالى فرمود: قبول نمودم.

پس حضرت فرمود: جبرئيل از ما اهل بيت است و خادم ماست.(2)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: يهودى به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و ايستاد و تند در آن حضرت نظر مى كرد، حضرت فرمود: اى يهودى! چه حاجت دارى؟

گفت: تو بهترى يا موسى بن عمران پيغمبر كه خدا با او سخن فرمود و تورات و عصا براى او فرستاد و دريا را براى او شكافت و ابر بر سر او سايه افكند؟

____________________

1-در مصدر ((خسوف و كسوف )) آمده است.

2- ارشاد القلوب 403؛ تأويل الايات الظاهره 2/834.


حضرت فرمود: مكروه است كه بنده مدح خود كند وليكن مرا لازم است و مى گويم: چون آدمعليه‌السلام خطا نمود توبه اش آن بود كه گفت: خداوندا! سوال مى كنم از تو بحق محمد و آل محمد كه گناه مرا بيامرزى، پس خدا او را آمرزيد، و نوحعليه‌السلام چون به كشتى سوار شد و از غرق شدن ترسيد گفت: خداوندا! سوال مى كنم از تو بحق محمد و آل محمد كه مرا از غرق نجات دهى، پس خدا او را نجات داد؛ و ابراهيمعليه‌السلام را چون به آتش انداختند چنين گفت، و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد؛ و موسىعليه‌السلام چون عصا را انداخت و ترسيد گفت: خداوندا! سوال مى كنم از تو بحق محمد و آل محمد كه مرا ايمن گردانى، پس خدا به او وحى نمود كه: مترس كه توئى اعلا؛ اى يهودى! اگر موسى مرا درمى يافت و ايمان به من و پيغمبرى من نمى آورد ايمان و پيغمبرى او نفعى نمى بخشيد او را؛ اى يهودى! از ذريت من است مهدى كه چون بيرون آيد فرود آيد عيسى بن مريم براى يارى كردن او و پيش خواهد داشت او را و پشت سر او نماز خواهد كرد.(1)

و در حديث ديگر از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منقول است كه: چون حضرت آدمعليه‌السلام از آن درخت خورد سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت: سوال مى كنم از تو بحق محمد كه مرا رحم كنى.

پس حق تعالى وحى كرد بسوى او كه: محمد كيست؟

آدم گفت: خداوندا! چون مرا آفريدى نظر نمودم بسوى عرش تو و ديدم كه در آن نوشته بود: لا اله الا الله محمد رسول الله، پس دانستم كه احدى قدرش عظيمتر نيست از آن كه نام او را با نام خود قرار داده اى.

پس خدا وحى نمود به او كه: اى آدم! او آخر پيغمبران است از ذريت تو، اگر او نمى بود تو را خلق نمى كردم.(2)

و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه: كلماتى كه آدمعليه‌السلام از

____________________

1-امالى شيخ صدوق 181؛ احتجاج 1/106.

2-قصص الانبياء راوندى 51.


خدا گرفته بود و سبب توبه او گرديد اين بود كه گفت: سوال مى كنم بحق محمد كه توبه مرا قبول كنى.

حق تعالى فرمود: چه مى دانى محمد كيست؟

عرض نمود: نام او را ديدم در سرا پرده اعظم تو نوشته بود وقتى كه من در بهشت بودم.(1)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه فرمود: خدا را تعظيم كنيد و پيغمبر او را تعظيم نمائيد، و بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم احدى را تفضيل مدهيد كه خدا او را بر همه تفصيل داده است.(2)

و به سند معتبر ديگر منقول است كه از آن حضرت پرسيدند: آيا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهترين فرزندان آدم بود؟

فرمود: والله بهترين مخلوقات الهى بود و هيچ خلقى از او بهتر نيافريده است.(3)

و در حديث صحيح از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى هيچ بنده اى بهتر از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيافريده است.(4)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: ما اول اهل بيتى بوديم كه حق تعالى نامهاى ما را مشهور و بلند گردانيد، زيرا چون آسمانها و زمين را آفريد امر كرد منادى را ندا كرد سه مرتبه: اشهد ان لا اله الا الله، و سه مرتبه: اشهد ان محمدا رسول الله و سه مرتبه: اشهد ان امير المؤ منين حقا.(5)

و در احاديث معتبره از آن حضرت منقول است كه: حق تعالى حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در عالم ارواح مبعوث گردانيد بر پيغمبران كه همه ايشان را دعوت نمود

____________________

1-تفسير عياشى 1/41.

2-قرب الاسناد 129.

3-كافى 1/440.

4-كافى 1/440.

5-كافى 1/441؛ امالى شيخ صدوق 483.


بسوى اقرار به خدا.(1)

و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: ما اهل بيت بر ما حلال نيست تصدق، و امر كرده شده ايم وضو را كامل بسازيم، و دراز گوش را بر اسب عربى نجهانيم، و مسح بر موزه نكشيم.(2) و در احاديث معتبره از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است در تفسير اين آيه كريمه كه حق تعالى مى فرمايد( وَتَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّ‌حِيمِ ﴿٢١٧﴾ الَّذِي يَرَ‌اكَ حِينَ تَقُومُ ﴿٢١٨﴾ وَتَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ ) (3) يعنى: ((توكل كن بر خداوند غالب مهربان كه مى بيند تو را چون بر مى خيزى و گرديدن تو را در سجده كنندگان))، فرمودند: يعنى منتقل شدن از صلبهاى پيغمبران از پشت پيغمبرى به پشت پيغمبر ديگر.(4)

مولف گويد: علماى خاصه و عامه از خصايص آن حضرت بسيار ايراد كرده اند، بعضى از آنها كه مشهور است بيان مى شود:

اول - واجب بودن مسواك بر آن حضرت، و در اين خلاف است.

دوم - واجب بودن نماز شب و نماز وتر بر آن حضرت، و بر اين معنا احاديث بسيار وارد شده است.(5)

سوم - واجب بودن قربانى بر آن حضرت.

چهارم - واجب بودن اداى دين كسى كه بميرد و پريشان باشد.

پنجم - مشورت كردن با صحابه، و در اين خلاف است.

ششم - انكار منكر و اظهار بد بودن هر بدى كه از مردم مشاهده نمايد.

هفتم - مخير گردانيدن زنان ميان آنكه اختيار آن حضرت نمايند يا اختيار مفارقت او

____________________

1-رجوع شود به علل الشرايع 162.

2-صحيفه الامام الرضاعليه‌السلام 93؛ وسائل الشيعه 9/270.

3-سوره شعراء: 217-219.

4-مجمع البيان 4/207؛ تاءويل الايات الظاهره 1/396.

5-رجوع شود به تهذيب الاحكام 2/242 و مجمع البيان 2/434 و تفسير طبرى 8/130.


و بعضى از احكام آن كه در كتب فقه مذكور است.

هشتم - حرام بودن زكات واجب بر آن حضرت و اهل بيت و ذريت آن حضرت، و در حرمت زكات سنت و تصدقات سنت بر آن حضرت خلاف است.

نهم - آنكه سير و پياز نمى خورد، و بعضى گفته اند كه بر آن حضرت حرام بود، و ثابت نيست.

دهم - آنكه تكيه كرده طعام تناول نمى كرد، و بعضى گفته اند كه بر او حرام بود، و ثابت نيست.

يازدهم - آنكه گفته اند كه خط نوشتن و شعر گفتن بر آن حضرت حرام بود، و در اين نيز سخن هست.

دوازدهم - آنكه چون آن جناب اسلحه جنگ مى پوشيد حرام بود بر آن حضرت كندن آن بى آنكه جنگ كند يا به برابر دشمن برود، و بعضى گفته اند مكروه بود.

سيزدهم - آنكه چون ابتدا به فعل سنتى مى كرد حرام بود بر آن حضرت ترك كردن آن پيش از تمام كردن آن، و اين نيز محل خلاف است.

چهاردهم - آنكه بر آن حضرت حرام بود اشاره به چشم و ابرو از براى زدن و كشتن، و در اين نيز خلاف است.

پانزدهم - بعضى گفته اند كه بر آن جناب حرام بود نماز كردن بر كسى كه قرض داشته باشد، و ثابت نيست.

شانزدهم - بعضى گفته اند كه حرام بود بر آن جناب عطا كردن چيزى به كسى به قصد آنكه زياده بگيرد، و در اين نيز سخن هست.

هفدهم - گفته اند كه حرام بود بر آن جناب نگاه داشتن زنى كه آن حضرت را نخواهد، و اين نيز محل خلاف است.

هجدهم - اكثر گفته اند نكاح كنيز بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حرام بود و همچنين نكاح كتابيه.

نوزدهم - وصال در روزه كه دو روز روزه بدارد كه در ميان افطار نكند، يا افطار را تا سحر تاخير نمايد، يا قصد آن، بر آن حضرت جايز بود و بر ديگران حرام است؛ و از آن


جناب منقول است كه فرمود: من مانند شما نيستم شب نزد پروردگار خود به سر مى آورم و مرا طعام و آب مى دهد.(1)

بيستم - اختيار آنچه خواهد از نفايس غنيمت بر آن جناب حلال بود.

بيست و يكم - حلال شدن بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل شدن مكه با سلاح به غير احرام و بر ديگران حرام است.

بيست و دوم - بر آن جناب جايز بود قرق كردن زمين براى چراگاه حيوانات و ديگران را جايز نيست، و بعضى گفته اند كه امام را نيز جايز است.

بيست و سوم - آن جناب را جايز است بر داشتن طعامى كه صاحبش به آن محتاج باشد در هنگام ضرورت، و بعضى گفته اند كه حكم امام نيز چنين است.

بيست و چهارم - بر آن جناب زياده از چهار زن به عقد دايم جايز بود و بر غير آن حضرت حرام بود.

بيست و پنجم - عقد به لفظ بخشيدن بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مباح بود كه زنى خود را به آن جناب ببخشد، و بر ديگران مباح نيست.

بيست و ششم - گفته اند هر زنى كه آن جناب رغبت به نكاح او مى نمود، اگر بى شوهر بود اجابت آن حضرت بر او واجب بود، و اگر شوهر دار بود بر شوهرش واجب مى شد كه طلاق او بگويد، و در اين سخنى هست.

بيست و هفتم - خلاف است كه آيا قسمت ميان زنان بر آن جناب واجب بود يا نه، و بر تقدير عدم وجوب از خصايص آن جناب است.

بيست و هشتم - آنكه نكاح زنان آن جناب خواه دخول كرده باشد و خواه نكرده باشد در حال حيات و بعد از وفات آن جناب بر ديگران حرام بود.

بيست و نهم - حرام بود مردم را كه صدا را در سخن گفتن بلندتر از صداى آن جناب كنند.

____________________

1-من لا يحضره الفقيه 2/172؛ عوالى اللئالى 2/233؛ وسائل الشيعه 10/520-521؛ صحيح مسلم 2/774.


سى ام - حرام بود كه از پشت حجره ها آن جناب را ندا كنند.

سى و يكم - حرام بود كه آن جناب را به نام ندا كنند: ((يا محمد)) و يا ((احمد))، و حق تعالى نيز در قرآن در هيچ موضع آن جناب را به نام ندا نكرده است بلكه ((يا ايها النبى)) و ((يا ايها الرسول)) و ((يا ايها المزمل)) و ((يا ايها المدثر)) فرموده.

سى و دوم - استخفاف به آن جناب كفر بود، و امام نيز چنين است.

سى و سوم - بعضى گفته اند كه: اگر جناب كسى را ندا مى كرد و او در نماز بود واجب بود كه جواب كه جواب بگويد و نمازش باطل نمى شد به جواب گفتن، و در اين باب نصى به نظر نرسيده است.

سى و چهارم - گفته اند كه فرزندان دختر آن حضرت فرزندان آن حضرت بودند، بر خلاف ديگران.

سى و پنجم - بعضى گفته اند جمع ميان اسم و كنيت آن جناب ديگران را جايز نيست، و بعضى منع كرده اند از كنيت آن جناب مطلقا، و هيچيك در نصوص معتبره وارد نشده است.(1)

مولف گويد كه: فضايل آن حضرت از حد و احصا افزون است، و در ابواب فضايل اهل بيتعليهم‌السلام بسيار ايراد خواهد شد انشاء الله تعالى، و بسيارى در ابواب احوال انبياءعليهم‌السلام گذشت، و چون فضل آن سرور از خورشيد انور روشن تر است به همين قليل اكتفا نموديم. و اما خصايص آن جناب چون بعضى ثابت نبود ترك كرديم و آنچه مذكور شد نيز بعضى ثابت نيست چنانكه اشاره نموديم، اما به متابعت مشهور ايراد كرديم و تحقيق اينها چندان ضرور نيست و تفصيلش در كتاب بحار الانوار(2) مذكور است

____________________

1-رجوع شود به بحار الانوار 16/382-401.

2-مصدر سابق.



باب دهم: در بيان وجوب اطاعت و محبت و ولايت و نهى از مخالفت آن حضرت است



بدان كه آيات كريمه در وجوب اطاعت و محبت آن حضرت و تكفير و تهديد مخالفان او بسيار است و تفسير آنها موجب تطويل است، اكتفا به ترجمه احاديث مى نمائيم.

در حديث صحيح از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى تاديب نمود پيغمبرش را به نحوى كه مى خواست، پس فرمود كه( وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ) (1) ، پس امور امت و ملت را به او گذاشت و فرمود كه( وَمَا آتَاكُمُ الرَّ‌سُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ) (2) يعنى: ((آنچه عطا كند شما را رسول پس بگيريد و عمل نمائيد و آنچه نهى كند شما را از آن پس منتهى شويد و ترك نمائيد))، و فرمود كه( مَّن يُطِعِ الرَّ‌سُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّـهَ ) (3) ((هر كه اطاعت كند رسول را پس بتحقيق كه اطاعت كرده است خدا را)).

پس حضرت فرمود: بدرستى كه پيغمبر خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تفويض نموده امر امت و دين را به على و او را امين گردانيد بر همه، پس شما شيعيان تسليم كرديد و ديگران انكار كردند، پس والله كه دوست مى داريم براى شما كه بگوئيد هر چه ما بگوئيم و خاموش باشيد هرگاه ما خاموش باشيم، مائيم واسطه ميان شما و خدا، حق تعالى خيرى در مخالفت امر ما قرار نداده است.(4)

و احاديث صحيحه و معتبره بر اين مضمون بسيار است و چون مضامين مشترك است ذكر آنها موجب تكرار است.

____________________

1-سوره قلم : 4.

2-سوره حشر: 7.

3-سوره نساء: 80.

4-كافى 1/265.


و در حديث معتبر منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: ايمان نياورده است بنده مگر آنكه بوده باشم من نزد او محبوبتر از جان او، و بوده باشند عترت و ذريت من نزد او محبوبتر از فرزندان و خويشان او، و بوده باشند اهل من نزد او محبوبتر از اهل او، و بوده باشد هر چيز من نزد او محبوبتر از هر چيز او.(1)

و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود در هنگامى كه مردم نزد آن حضرت مجتمع بودند كه: دوست داريد خدا را براى نعمتها كه به شما كرامت مى فرمايد، و دوست داريد مرا از براى خدا، و دوست داريد خويشان مرا از براى من.(2)

و در حديث معتبر ديگر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه: شخصى از انصار به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا رسول الله! من تاب مفارقت تو ندارم و چون داخل خانه خود مى شوم تو را به ياد مى آورم پس كارهاى خود را ترك مى كنم و مى آيم كه نظر كنم بسوى تو براى محبتى كه دارم به تو، پس به خاطرم آمد كه چون روز قيامت شود و تو داخل بهشت شوى و به اعلا عليين بروى ديگر تو را كجا بيابم كه جمال با جلال تو را ببينم؟ پس در آن وقت اين آيه نازل شد( وَمَن يُطِعِ اللَّـهَ وَالرَّ‌سُولَ فَأُولَـٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّـهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـٰئِكَ رَ‌فِيقًا ) (3) پس حضرت آن شخص را طلبيد و آيه را بر او خواند و او را بشارت داد و ترجمه اش اين است كه: ((هر كه اطاعت نمايد خدا و رسول را پس ايشان با آن جماعتند كه انعام كرده است خدا بر ايشان از پيغمبران و صديقان و شهيدان و صالحان ونيكو رفيقند ايشان)).(4) و در حديث ديگر منقول است كه: مردى از اهل باديه به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: قيامت كى قايم مى شود؟

____________________

1-علل الشرايع 140؛ بشاره المصطفى 52. و نيز رجوع شود به احقاق الحق 9/392.

2-علل الشرايع 600. و نيز رجوع شود به مناقب ابن المغازلى 151 و تاريخ بغداد 4/160.

3-سوره نساء: 69.

4-امالى شيخ طوسى 621.


حضرت فرمود كه: چه چيز مهيا كرده اى از براى قيامت كه خبر آن را مى پرسى؟

گفت: والله كه عمل بسيارى از نماز و روزه براى آن مهيا نكرده ام مگر آنكه خدا و رسول را دوست مى دارم.

حضرت فرمود كه: آدمى با آن كسى خواهد بود كه او را دوست مى دارد.(1)

____________________

1-علل الشرايع 139.



باب يازدهم: در بيان وجوب تعظيم و توقير و آداب معاشرت آن جناب است



بدان كه حق تعالى فرموده است( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّـهِ وَرَ‌سُولِهِ ) (1) يعنى: ((نيستند مومنان مگر آنان كه ايمان بياورند به خدا و رسول او)) از صميم قلب( وَإِذَا كَانُوا مَعَهُ عَلَىٰ أَمْرٍ‌ جَامِعٍ لَّمْ يَذْهَبُوا حَتَّىٰ يَسْتَأْذِنُوهُ ) (2) ((و هر گاه بوده باشند با رسول بر امرى كه سبب اجتماع مردم است - مانند جمعه و عيد و جنگها و شورها - نمى روند تا رخصت بطلبند از آن حضرت))،( إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ ) (3) ((بدرستى كه آنها كه رخصت مى طلبند از تو، ايشان آن گروهند كه ايمان مى آورند به خدا و رسول)). على بن ابراهيم روايت كرده است كه: اين آيه در شان جماعتى نازل شد كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايشان را براى امرى از امور جمع مى كرد مانند جنگى يا غير آن بى رخصت آن حضرت متفرق مى شدند، خدا نهى كرد ايشان را از آن.(4)

( فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ ) (5) ((پس هرگاه رخصت طلبند از تو از براى بعضى از كارهاى خود پس رخصت بده از براى هر كه خواهى از ايشان)).

على بن ابراهيم روايت كرده است كه: اين آيه در باب رخصت طلبيدن حنظله بن ابى عامر نازل شد(6) چنانكه در قصه احد احوال او بيان خواهد شد انشاء الله تعالى.

____________________

1-سوره نور: 62.

2-سوره نور: 62.

3-سوره نور: 62.

4-تفسير قمى 2/109-110.

5-سوره نور: 62.

6-تفسير قمى 2/110، و در آن ((حنظله بن ابى عياش )) ذكر شده است.


( وَاسْتَغْفِرْ‌ لَهُمُ اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ‌ رَّ‌حِيمٌ ) (1) ((و طلب آمرزش كن از براى ايشان از خدا بدرستى كه خدا آمرزنده و مهربان است))،( لَّا تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّ‌سُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعَاءِ بَعْضِكُم بَعْضًا ) (2) ((مگردانيد خواندن حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مثل خواندن بعضى از شما بعضى را)) كه جايز دانيد اجابت نكردن آن حضرت را، يا ((مگردانيد ندا كردن آن حضرت را مانند ندا كردن بعضى از شما بعضى را)) كه به نام آن حضرت بطلبيد و بگوئيد: ((يا محمد))، ((يا اباالقاسم))، و از پشت حجره ها صدا نزنيد بلكه بايد از روى تعظيم و تفخيم ((يا نبى الله)) و ((يا رسول الله)) و مثل اينها بگوئيد؛ و اين وجه اخير از امام محمد باقرعليه‌السلام مروى است.(3)

( قَدْ يَعْلَمُ اللَّـهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنكُمْ لِوَاذًا ) (4) ((بتحقيق كه خدا مى داند آنها را كه دزديده از مجلس تو بيرون مى روند، پناه برندگان به ديگران))( فَلْيَحْذَرِ‌ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِ‌هِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ) (5) ((پس حذر نمايند آنان كه مخالفت مى نمايند از امر آن حضرت از آنكه برسد به ايشان محنتى در دنيا يا برسد عذابى درد آورنده در آخرت))، و در جاى ديگر فرموده است( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيْرَ‌ نَاظِرِ‌ينَ إِنَاهُ ) (6) ((اى گروه مومنان! داخل مشويد خانه هاى پيغمبر را مگر آنكه رخصت دهند شما را بسوى طعامى در حالتى كه انتظار برنده باشيد پختن آن را))( وَلَـٰكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُ‌وا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ ) (7) ((وليكن هرگاه بخوانند شما را، داخل شويد، و هرگاه طعام بخوريد پراكنده شويد بى آنكه با يكديگر انس گيريد براى سخن گفتن))

____________________

1-سوره نور: 62.

2-سوره نور: 63.

3-تفسير قمى 2/110.

4-سوره نور: 63.

5-سوره نور: 63.

6-سوره احزاب : 53.

7-سوره احزاب : 53.


( إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّـهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ ) (1) ((بدرستى كه اين مكث كردن شما سبب ايذاى پيغمبر مى شود، پس او حيا مى كند از شما كه بگويد بيرون رويد، و خدا شرم نمى كند از گفتن حق)).

على بن ابراهيم روايت كرده است: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زينب را تزويج كرد و او را بسيار دوست مى داشت وليمه كرد و اصحاب خود را طلبيد، و اصحاب آن حضرت چون طعام خوردند مى خواستند بنشينند و سخن بگويند نزد آن حضرت، و مى خواست آن حضرت با زينب خلوت كند؛ و گاهى بى رخصت رسول خدا داخل مى شدند و به سخن گفتن مشغول مى شدند و انتظار رسيدن طعام آن حضرت مى كشيدند، و اين موجب تضييع اوقات شريف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود، پس حق تعالى اين آيات را براى تاديب ايشان فرستاد.(2)

( وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَ‌اءِ حِجَابٍ ) (3) ((و هرگاه سوال كنيد از زنان آن حضرت متاعى از امتعه خانه ايشان را، پس طلب كنيد ايشان را از پس پرده))،( ذَٰلِكُمْ أَطْهَرُ‌ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ ) (4) ((اين سوال كردن از پس پرده پاكيزه تر است مر دلهاى شما و دلهاى ايشان را)) از وساوس شيطانى و خواطر نفسانى.

( وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَ‌سُولَ اللَّـهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّـهِ عَظِيمًا ) (5) ((و نشايد شما را كه آزار كنيد و برنجانيد رسول خدا را و نه آنكه نكاح كنيد زنان او بعد از او هرگز، بدرستى كه ايذاى آن حضرت و نكاح كردن زنان او نزد خدا گناه بزرگ است)). على بن ابراهيم روايت كرده است كه: سبب نزول اين آيات آن بود كه چون آيه نازل شد كه زنان حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به منزله مادارن مومنانند و بر ايشان

____________________

1-سوره احزاب : 53.

2- تفسير قمى 2/195.

3- سوره احزاب : 53.

4- سوره احزاب : 53.

5- سوره احزاب : 53.


حرامند، طلحه در غضب شد و گفت: پيغمبر مى خواهد زنهاى ما را بخواهد و ما زنان او را نخواهيم؟! بعد از آن حضرت زنان او را نكاح خواهيم كرد چنانكه زنان ما را نكاح كرد، پس اين آيات نازل شد.(1)

و در جاى ديگر فرموده است( إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) (2) ((بدرستى كه خدا و ملائكه او درود مى فرستند بر پيغمبر، اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صلوات فرستيد بر آن حضرت و سلام گوئيد بر آن حضرت - يا تسليم و انقياد كنيد آن حضرت را در ولايت اهل بيت آن جناب انقياد كردنى -)).(3)

و در كتب عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه: چون اين آيه نازل شد از آن حضرت پرسيدند: يا رسول الله! سلام بر تو را دانستيم، چگونه صلوات فرستيم بر تو؟

فرمود كه: بگوئيد اللهم صل على محمد وآل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.(4)

و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيدند: صلوات خدا بر رسول چه معنى دارد؟

فرمود: خدا او را ستايش و مدح مى نمايد در آسمانهاى بلند.

پرسيدند: تسليم چه معنى دارد؟

فرمود: يعنى انقياد كردن آن حضرت را در هر امرى كه بفرمايد.(5)

( إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّـهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَ‌ةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا ) .(6)

____________________

1-تفسير قمى 2/195.

2-سوره احزاب : 56.

3-تفسير قمى 2/196.

4-رجوع شود به صحيح بخارى مجلد 3 جزء 6/27 و تفسير طبرى 10/329 و تفسير الدر المنثور 5/216.

5-مجمع البيان 4/369.

6-سوره احزاب : 57.


((آنان كه اذيت مى رسانند و مى رنجانند خدا و رسول او را، لعنت كرده است خدا بر ايشان و دور گردانيده است ايشان را از رحمت خود در دنيا و آخرت و مهيا گردانيده است براى ايشان عذابى خوار كننده)). على بن ابراهيم روايت كرده است كه: اين آيه در شان آنها نازل شد كه غصب كردند حق امير المؤ منين و فاطمهعليها‌السلام را و آزار ايشان كردند، چنانكه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مواطن متعدده فرمود كه: آزار فاطمه آزار من است.(1)

و در جاى ديگر فرموده است( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسَىٰ فَبَرَّ‌أَهُ اللَّـهُ مِمَّا قَالُوا وَكَانَ عِندَ اللَّـهِ وَجِيهًا ) (2) ((اى گروه مومنان! مباشيد مانند آنان كه آزار كردند موسى را پس خدا ظاهر گردانيد برائت او را از آنچه گفتند و بود نزد خدا مقرب و روشناس))، و در جاى ديگر فرموده است:( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّـهِ وَرَ‌سُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) (3) ((اى آن كسانى كه ايمان به خدا و رسول او آورده ايد! پيش مبريد اقوال خود را پيش از قول خدا و رسول او - يعنى سخن مگوئيد پيش از آنكه پيغمبر سخن گويد، يا آنكه تعجيل مكنيد در امر و نهى پيش از آن حضرت، يا آنكه مگذاريد كه در راه رفتن كس پيش از آن حضرت برود بلكه از عقب او برويد - و بترسيد از خدا بدرستى كه خدا شنوا و داناست)).

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْ‌فَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُ‌وا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ‌ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ ) (4) ((اى گروه گرويدگان! بلند مكنيد آوازهاى خود را بالاى آواز پيغمبر - يعنى چون سخن گوئيد آواز خود را بلندتر از آواز آن حضرت مگردانيد، و به آواز بلند با او سخن مگوئيد - چنانكه يكديگر را بلند ندا مى كنيد،

و سخن مى گوئيد تا باطل نشود عملهاى شما به سبب اين ترك ادب از روى نادانى)).

____________________

1-تفسير قمى 2/196.

2-سوره احزاب : 69.

3-سوره حجرات : 1.

4-سوره حجرات : 2.


( إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَ‌سُولِ اللَّـهِ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّـهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ لَهُم مَّغْفِرَ‌ةٌ وَأَجْرٌ‌ عَظِيمٌ ) (1) ((بدرستى كه آنان كه آواز خود را پست مى گردانند نزد رسول خدا و به ادب و آزرم سخن مى گويند، آن گروه آنانند كه امتحان كرده است خدا دلهاى ايشان را براى قبول پرهيزكارى، مر ايشان راست آمرزش گناهان و مزدى بزرگ)).

( إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَ‌اءِ الْحُجُرَ‌اتِ أَكْثَرُ‌هُمْ لَا يَعْقِلُونَ ) (2) ((بدرستى كه آنان كه ندا مى كنند تو را از عقب حجره ها بيشتر ايشان صاحب عقل و دانش نيستند))( وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُ‌وا حَتَّىٰ تَخْرُ‌جَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرً‌ا لَّهُمْ وَاللَّـهُ غَفُورٌ‌ رَّ‌حِيمٌ ) (3) ((و اگر ايشان صبر كردندى تا بيرون آئى به سوى ايشان هر آينه بهتر بود از براى ايشان و خدا آمرزنده است اگر توبه كنند و مهربان است نسبت به بندگان)).

على بن ابراهيم روايت كرده است كه: اين آيات در شان گروه بنى تميم نازل شد چون به نزد آن حضرت مى آمدند بر در حجره مى ايستادند و فرياد مى كردند: يا محمد! بيرون آى بسوى ما، چون آن حضرت بيرون مى آمد در راه رفتن پيش از او مى رفتند و چون سخن مى گفتند صداها را از صداى آن حضرت بلندتر مى كردند و مى گفتند: ((يا محمد)) چنانكه با يكديگر سخن مى گفتند، پس اين آيات براى تاديب ايشان نازل شد.(4)

و در جاى ديگر فرموده است كه( أَلَمْ تَرَ‌ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَىٰ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَيَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ ) (5) ((آيا نمى بينى بسوى آنان كه نهى كرده شده اند از راز گفتن با يكديگر پس باز عود مى نمايند بسوى آنچه نهى كرده شده اند از آن و راز مى گويند به آنچه ايشان را مستحق گناه مى گرداند به عدوان و ظلم و به نافرمانى رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )).

____________________

1-سوره حجرات : 3.

2-سوره حجرات : 4.

3-سوره حجرات : 5.

4-تفسير قمى 2/318.

5-سوره مجادله : 8.


منقول است كه: اين آيات در شان منافقان و يهودان نازل شد كه با يكديگر راز مى گفتند و به مسلمانان چشمك مى زدند و اين باعث اندوه ايشان مى شد، و حضرت ايشان را نهى از اين فرمود و ترك نكردند(1) ، پس اين آيات نازل شد، و در بعضى روايات وارد شده است كه: اين در شان ابوبكر و عمر و امثال اينها نازل شد(2) چنانكه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.

( وَإِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّـهُ وَيَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا اللَّـهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ‌ ) (3) ((و چون بيايند بسوى تو تحيت گويند تو را به آنچه تحيت نگفته است تو را به آن خدا، و مى گويند در خاطر خود با يكديگر كه: چرا عذاب نمى كند خدا ما را به آنچه مى گوئيم؟ بس است ايشان را عذاب جهنم و بد جايگاهى است جهنم)).

منقول است كه: يهودان به نزد آن جناب مى آمدند و مى گفتند: ((السام عليك)) يعنى: ((مرگ بر تو باد)) پس اين آيه نازل شد.(4)

و به روايت ديگر: جمعى مى آمدند و مى گفتند: ((انعم صباحا)) يا ((انعم مساء)) به روش اهل جاهليت، پس خدا فرستاد: چرا سلام نمى كنيد كه تحيت اهل بهشت است.(5)

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلَا تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّ‌سُولِ وَتَنَاجَوْا بِالْبِرِّ‌ وَالتَّقْوَىٰ وَاتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ) (6) ((اى گروه مومنان! چون راز گوئيد با يكديگر پس راز مگوئيد به گناه و تعدى و ظلم و نافرمانى رسول، و راز گوئيد به نيكو كردارى و پرهيز كارى، و بترسيد از خداوندى كه بسوى او محشور خواهيد شد)).

____________________

1-مجمع البيان 5/249.

2-تفسير قمى 2/254.

3-سوره مجادله : 8.

4-مجمع البيان 5/250.

5-تفسير قمى 2/355؛ مستدرك الوسائل 8/367.

6-سوره مجادله : 9.


( إِنَّمَا النَّجْوَىٰ مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ بِضَارِّ‌هِمْ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ) (1) ((نيست راز گفتن منافقان و كافران مگر از شيطان تا اندوهگين گرداند مومنان را، و نيست ضرر رسانيده ايشان را مگر به اذن و تقدير خدا، و بر خدا پس بايد كه توكل كنند مومنان)).

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّـهُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْ‌فَعِ اللَّـهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَ‌جَاتٍ وَاللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ )(2) ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگاه گويند به شما: جاى فراخ كنيد در مجالس وعظ و تلاوت و نماز، پس جاى بگشائيد از براى مردم تا گشادگى دهد خدا براى شما - در قبر و در بهشت -، و هرگاه گويند: برخيزيد و برتر رويد تا ديگران بنشينند، برخيزيد تا بلند گرداند خدا آنان را كه ايمان آورده اند و آنان را كه علم به ايشان داده شده است در بهشت درجه هاى بسيار، و خدا به كرده هاى شما آگاه است)).

طبرسى روايت كرده است كه: صحابه تنافس مى كردند در مجلس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و كسى كه مى آمد ضنت(3) مى كردند و جا به او نمى دادند، پس خدا امر كرد ايشان را كه جا بدهند.(4)

( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّ‌سُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ذَٰلِكَ خَيْرٌ‌ لَّكُمْ وَأَطْهَرُ‌ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ‌ رَّ‌حِيمٌ ﴿١٢﴾ أَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَتَابَ اللَّـهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا اللَّـهَ وَرَ‌سُولَهُ وَاللَّـهُ خَبِيرٌ‌ بِمَا تَعْمَلُونَ ) (5) ((اى گروه مومنان! چون خواهيد راز گوئيد با رسول پس مقدم داريد پيش از راز گفتن خود صدقه اى كه به مستحقان بدهيد، اين بهتر است از براى شما و پاك

____________________

1-سوره مجادله : 10.

2-سوره مجادله : 11.

3-ضنت كردن : بخل ورزيدن.

4-مجمع البيان 5/252.

5-سوره مجادله : 12 و 13.


كننده تر شما را از گناهان، پس اگر نيابيد چيزى را كه تصدق كنيد پس خدا آمرزنده و مهربان است، آيا ترسيديد از آنكه پيش از راز گفتن تصدقى چند بدهيد؟ پس چون نكرديد اين كار را و خدا توبه شما را قبول كرد پس برپا داريد نماز را و بدهيد زكات را و اطاعت كنيد خدا و رسول او را و خدا آگاه است به آنچه شما مى كنيد)).

بدان كه حق تعالى به اين آيات صحابه را امتحان نمود، و از جمله حكمتهاى اين تكليف آن بود كه كمتر تصديع آن حضرت دهند، و به سبب بسيارى تصدق ثوابها بيابند و موجب تعظيم آن حضرت باشد؛ و به اتفاق مفسران و محدثان سنى و شيعه، صحابه به سبب اين تكليف امتناع نمودند از راز گفتن با آن حضرت و كسى به اين حكم عمل نكرد بغير از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام كه آن حضرت يك دينار داشت و آن را به ده درهم معاوضه نمود و ده نوبت با آن حضرت راز گفت و هر مرتبه يك درهم داد، و بعد از آن اين حكم به آيه بعد از آن منسوخ شد.(1)

و خاصه و عامه به طرق متواتره از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام نقل كرده اند كه فرمود: در قرآن آيه اى هست كه هيچكس بغير من به آن آيه عمل نكرده است و اين آيه تصدق نزد راز گفتن است.(2) و انشاء الله بعد از اين در بيان فضايل آن حضرت مذكور خواهد شد.

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون نام حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد شما مذكور شود، بسيار صلوات فرستيد بر آن جناب، هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد حق تعالى هزار صلوات بر او فرستد در هزار صف ملائكه و نماند چيزى از آفريده هاى خدا مگر آنكه صلوات فرستد بر آن بنده به سبب صلوات فرستادن خدا و ملائكه بر او، پس كسى كه در چنين ثوابى و فضلى رغبت ننمايد او جاهل و مغرور است و خدا و رسول و اهل بيتعليهم‌السلام از او بيزارند.(3)

____________________

1-تفسير جوامع الجامع 667-668؛ تاءويل الايات الظاهره 2/673؛ تفسير حبرى 320 و 368؛ تفسير طبرى 12/20.

2-مجمع البيان 5/252؛ تفسير قمى 2/357؛ شواهد التنزيل 2/312؛ تفسير الدر المنثور 6/185.

3-كافى 2/492؛ وسائل الشيعه 7/193.


و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر كه من نزد او مذكور شوم و فراموش كند صلوات فرستادن بر من را، خدا او را از راه بهشت گردانيده است.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه جابر انصارى گفت كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خيمه اى بود از پوست و ما در بيرون خيمه بوديم، ديديم كه بلال حبشى از خيمه بيرون آمد و آب دست شوى آن حضرت را بيرون آورد، پس صحابه مبادرت كردند و هر كه را دست به آن آب رسيد براى بركت بر روى خود كشيد، و هر كه را دست به آن ظرف نرسيد به دست ديگران دست ماليد و بر روى خود كشيد، و با آب وضو و دست شوى امير المؤ منينعليه‌السلام نيز چنين مى كردند.(2)

و به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام مروى است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هر آزارى كه مى رسانيد حجامت مى كردند، ابوطيبه گفت: من روزى آن حضرت را حجامت كردم يك اشرفى به من داد و از من پرسيد: خون را چه كردى؟! گفتم: خوردم براى بركت؛ فرمود: ديگر چنين مكن و اين خوردن تو را امان داد از دردها و بلاها و پريشانى و آتش جهنم تو را مس نخواهد كرد.(3)

از اسامه بن شريك منقول است كه گفت: به خدمت آن حضرت رفتم صحابه را به دورش چنان ساكن و ساكت يافتم كه گويا مرغ بر سر ايشان نشسته.(4)

عروه بن مسعود چون در غزوه حديبيه از جانب قريش به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد ديد هرگاه آن حضرت وضو مى ساخت يا دست مى شست مبادرت مى كردند اصحاب در گرفتن آن آب به مرتبه اى كه نزديك بود مردم يكديگر را بكشند، و هر مرتبه كه آب دهان يا آب بينى مى انداخت به دستهاى خود آن را مى ربودند و جهت

____________________

1-كافى 2/495؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 246؛ وسائل الشيعه 7/201.

2-عيون اخبار الرضا 2/69.

3-طب الائمه 56.

4-شرح الشفا 2/67.


بركت به رو و بدن خود مى ماليدند، و هر مو كه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جدا مى شد مسارعت مى كردند و آن را مى ربودند، چون امرى مى فرمود به يكديگر سبقت مى گرفتند در امتثال آن، چون سخن مى فرمود صداهاى خود را پست مى كردند، و تند و بر روى مباركش نظر نمى كردند و سرها در پيش مى افكندند. چون عروه به نزد قريش برگشت گفت: اى گروه قريش! من به نزد پادشاه عجم و روم و حبشه رفته ام و نديدم هيچ قومى پادشاه خود را تعظيم و اطاعت كنند مثل آنكه اصحاب آن حضرت تعظيم و اطاعت او مى نمايند.(1)

انس گفت: ديدم كه سرتراش سر آن سرور را مى تراشيد و اصحاب برگرد آن حضرت جمع شده بودند و چنان آن موها را مى ربودند كه هر موئى به دست كسى مى افتاد.(2)

و رسولان ملوك كه به نزد آن حضرت مى آمدند چون نظرشان بر آن جناب مى افتاد اعضاى آنها مى لرزيد.(3)

مغيره گفت: اصحاب آن حضرت چون مى خواستند در خانه آن حضرت را بكوبند، ناخن بر آن مى زدند و به سنگ نمى كوبيدند و حركت نمى دادند.(4)

براء بن عازب گفت: بسيار بود كه مى خواستم سوالى از آن جناب بكنم و از مهابت آن حضرت به تاخير مى انداختم تا دو سال.(5)

مولف گويد: تعظيم و تكريم آن حضرت و اهل بيت طاهرين آن حضرت چنانكه در حيات ايشان واجب بود، بعد از وفات ايشان نيز لازم است، زيرا كه دلائل تعظيم عام است، و احاديث بسيار وارد شده است كه حرمت ايشان بعد از فوت مثل حرمت ايشان در حال حيات است، و حى و ميت ايشان مساويند، و ايشان را بعد از وفات اطلاع بر احوال

____________________

1-شرح الشفا 2/67-68.

2-شرح الشفا 2/68.

3-شرح الشفا 2/69.

4-شرح الشفا 2/69-70.

5-شرح الشفا 2/70.


مردم هست، پس بايد در روضات مقدسه و ضرايح منوره ايشان به ادب داخل شوند و با رعايت ادب بيرون آيند و پشت به ضريح نكنند، و پا دراز نكنند، و صدا بلند نكنند، و در هنگام زيارت به ادب بايستند، و آهسته بخوانند، و آنچه به حسب شرع و عرف متضمن تعظيم و تفخيم است به عمل بياورند مگر آنچه نهى از آن به خصوص وارد شده باشد مانند سجده كردن و پيشانى بر قبر گذاشتن، و نام شريف ايشان را در گفتن و نوشتن تعظيم بكنند، و هرگاه گويند و شنوند صلوات بفرستند، و احاديث ايشان را احترام بكنند و ذريت طيبه ايشان را و راويان احاديث ايشان و حافظان شريعت ايشان را براى تعظيم ايشان تعظيم كنند.

مجملا هر چه به ايشان منسوب است تعظيم او متضمن تعظيم ايشان است و تعظيم ايشان تعظيم خداوند عالميان است.


باب دوازدهم: در بيان عصمت آن حضرت است از گناه و سهو و نسيان


بدان كه اشاره به دلائل عصمت جميع پيغمبرانعليهم‌السلام در جلد اول گذشت، و تفصيل دلائل در كتاب بحار الانوار مذكور است، و بايد دانست كه اجماعى علماى اماميه است كه آن حضرت از وقت ولادت تا وفات، معصوم بود از گناهان كبيره و صغيره عمدا و سهوا و خطاء.

و ابن بابويه و بعضى از محدثين اگر چه تجويز كرده اند كه حق تعالى براى مصلحت، آن حضرت را سهوى بفرمايد در نماز يا غير آن بغير آنچه متعلق به تبليغ قائل نشده و به هيچ جهت سهو و نسيان را بر آن جناب روا نداشته اند، و احاديثى كه دلالت به وقوع آن مى كند حمل بر تقيه كرده اند، چون اين كتاب براى انتفاع عامه خلق نوشته مى شود و اكثر ايشان را فهم دلائل و شبهات و جوابها چنانكه بايد، ميسر نيست، و گاه باشد باعث لغزش ايشان شود، لهذا استيفاى دلائل عصمت و تاويل آيات و احاديثى كه موهم خلاف آن است حواله به كتاب بحار الانوار نموديم.(1)

و احاديث معتبره بسيار از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى در پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پنج روح قرار داده بود: روح حيات كه به آن حركت مى كرد و راه مى رفت؛ روح قوت كه به آن جهاد مى كرد و عبادات ثقيله را متحمل مى شد؛ روح شهوت كه به آن مى خورد و مى آشاميد و با زنان به حلال مقاربت مى كرد؛ روح ايمان كه به آن امر مى كرد و حكم به عدالت مى نمود؛ و روح القدس كه به آن متحمل پيغمبرى مى شد. چون

____________________

1-رجوع شود به بحار الانوار 11/72 و 89 و 198.


پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از دنيا رفت روح القدس به امام تعلق گرفت و روح القدس را خواب و غفلت و لهو و فراموشى نمى باشد، و به روح القدس مى بيند و مى داند آنچه در مشرق و مغرب و صحرا و دريا است.(1)

و در روايات خاصه و عامه مذكور است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شبى در ((معرس)) كه نزديك مدينه طيبه واقع است فرود آمد و بلال را فرمود: بيدار باش، پس بلال نيز به خواب رفت و حق تعالى خواب را بر همه مستولى نمود تا آفتاب طالع شد، چون بيدار شدند بلال گفت: يا رسول الله! آن كسى كه تو را به خواب برد مرا نيز به خواب برد؛ پس نماز را قضا كردند(2) و حق تعالى براى رحمت بر امت، آن حضرت را به خواب برد كه اگر يكى از امت بيدار نشود تا آفتاب بر آيد و او را تشنيع كنند بگويد: پيغمبر نيز به خواب رفت.

در اين حديث نيز سخن بسيار است و اعتراضات و جوابها در كتاب بحار الانوار مذكور است(3)

____________________

1-بصائر الدرجات 454؛ كافى 1/272؛ مختصر بصائر الدرجات 2.

2-وسائل الشيعه 4/285؛ الموطاء 1/30؛ سنن نسائى 1/324؛ صحيح بخارى مجلد 1 جزء 1/147 صحيح مسلم 1/471.

3-بحار الانوار 17/120.



باب سيزدهم: در بيان وفور علم آن حضرت و رسيدن آثار و كتب و علوم انبياء به آن جناب است



در حديث معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه حق تعالى مى فرمايد: ((نمى داند تاويل متشابهات قرآن را مگر خدا و راسخان در علم))(1) ، پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهترين راسخان در علم بود و حق تعالى او را تعليم كرده بود جميع آنچه بر او فرستاده بود از تنزيل و تاويل قرآن، و نبود آنكه خدا چيزى را بر او نازل گرداند و تاويل آن را به او تعليم ننمايد، و اوصياى آن جناب بعد از او همه علم او را مى دانند.(2)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام مى فرمود كه: حق تعالى مى فرمايد( إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ ) (3) ((بدرستى كه در قصه هلاك كردن قوم لوط يا غير آن در قرآن آيتها و نشانها هست براى صاحبان فراست و زيركى))، حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متوسم بود كه كه به علامتها علوم بسيار و احوال اخيار و اشرار بر او ظاهر مى شد و من بعد از او و امامان از فرزندان من همچنين اند.(4)

و در احاديث بسيار منقول است كه: هر روز بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اعمال نيكوكاران و بدكاران اين امت عرض مى شود، پس حذر نمائيد از اعمال ناشايست.(5)

و در حديث موثق منقول است كه حضرت صادقعليه‌السلام به شخصى از اصحاب خود

____________________

1-ترجمه آيه 7 سوره آل عمران.

2-بصائر الدرجات 203؛ تفسير قمى 1/96.

3-سوره حجر: 75.

4-كافى 1/218-219.

5-رجوع شود به بصائر الدرجات 424 و تفسير عياشى 2/109 و تفسير قمى 1/304 و كافى 1/219 و معانى الاخبار 392.


فرمود: چرا مى رنجانيد و آزرده مى كنيد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را؟

عرض كرد: چگونه آن حضرت را آزرده مى كنيم؟

فرمود: مگر نمى دانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرض مى شود و اگر در آن اعمال معصيتى مى بيند آزرده مى شود؟ پس آن حضرت را با اعمال زشت خود آزرده مكنيد بلكه به اعمال نيك خود شاد گردانيد.(1)

در احاديث بسيار از ائمه اطهارعليهم‌السلام منقول است كه: حق تعالى علوم جميع پيغمبران را براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جمع كرد و آن حضرت همه را به اوصياى خود به ميراث داد، و به آن حضرت رسيد تورات و انجيل و زبور و صحف آدم و شيث و ادريس و ابراهيم و كتابهاى جميع پيغمبرانعليهم‌السلام، و حق تعالى هيچ علمى و كرامتى و معجزه اى به پيغمبرى نداده است مگر آنكه به آن حضرت داده است، و به او داده است آنچه به آنها نداده است.(2)

در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه فرمود: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم وارث علوم پيغمبران بود و اعلم از همه ايشان بود.

راوى عرض كرد: عيسى مرده را زنده مى كرد به اذن خدا.

فرمود: راست گفتى و سليمان نيز زبان مرغان را مى فهميد، و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه اينها را داشت، بدرستى كه سليمانعليه‌السلام چون هدهد را تفحص كرد و نيافت و در غضب شد از براى آن بود كه او را بر آب دلالت مى كرد، پس به آن مرغ علمى داده بودند كه به سليمان نداده بودند و باد و مور و مرغ و جن و انس و ديوان همه در فرمان او بودند و آب را در زير هوا نمى دانست و آن مرغ مى دانست، حق تعالى مى فرمايد: ((اگر قرآنى هست كه به آن كوهها را به راه توان انداخت يا زمين را به آن پاره پاره توان كرد - يا به طى الارض قطع توان كرد - يا با مردگان به آن سخن توان گفت، اين قرآن است))(3) و آن قرآن به ما رسيده

____________________

1-كافى 1/219.

2-رجوع شود به بصائر الدرجات 135-141 و كافى 1/222-226.

3-ترجمه آيه 31 سوره رعد.


است به ميراث كه مى توانيم به علم قرآن كوهها را به حركت در آوريم و شهرها را طى كنيم و مردگان را زنده كنيم و ما آب را در زير هوا مى دانيم، و در كتاب خدا آيه اى چند هست كه به سبب آن آيات هر امرى را كه اراده كنيم، مى شود.(1)

و در چند حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى به عيسىعليه‌السلام دو اسم اعظم داده بود كه به آنها مرده را زنده مى كرد و آن معجزه ها از او ظاهر مى شد، و به موسىعليه‌السلام چهار اسم اعظم داده بود، و به ابراهيمعليه‌السلام هشت اسم داده بود، و به نوحعليه‌السلام پانزده اسم، و آدمعليه‌السلام بيست و پنج اسم داده بود، و اين همه را به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داده بود با زياده، بدرستى كه اسماى عظام الهى هفتاد و سه اسم است: يك نام مخصوص ذات مقدس اوست كه به هيچ كسى تعليم نكرده است و هفتاد و دو نام را به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تعليم كرده است.(2)

به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى در شب معراج به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علم گذشته و آينده را عطا كرد.(3)

در احاديث معتبره از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه فرمود: ما را در شبهاى جمعه شاديى هست؛ راوى عرض كرد: آن شادى چيست؟ فرمود: چون شب جمعه مى شود روح حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ارواح انبياءعليهم‌السلام به نزد عرش الهى حاضر مى شوند و روح ما نيز حاضر مى شود؛ پس هفت شوط طواف مى كنند در دور عرش الهى و نزد هر پايه اى از پايه هاى عرش دو ركعت نماز مى كنند و بر نمى گردد روح ما بسوى بدنها مگر به علم تازه اى و اگر اين نباشد علم ما تمام مى شود.(4)

در احاديث ديگر وارد شده است كه: هر علم تازه اى كه خدا خواهد بر ما افاضه كند اول بر روح حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض مى كند و بعد از آن بر روح امير المؤ منينعليه‌السلام و

____________________

1-بصائر الدرجات 114-115؛ كافى 226.

2-كافى 1/230؛ بصائر الدرجات 208.

3-كافى 1/251-252.

4-رجوع شود به بصائر الدرجات 130 و 131 و كافى 1/253 و 254.


همچنين به ترتيب بر ارواح ائمهعليهم‌السلام تا به آخر بر امام زمانعليه‌السلام افاضه مى نمايد.(1)

در احاديث صخيحه و معتبره از امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: جبرئيل براى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دو انار آورد از بهشت و به آن حضرت داد، يكى را تناول نمود و ديگرى را به دو نيم كرد: نصف را به امير المؤ منينعليه‌السلام داد و نصف را خود تناول نمود و فرمود: يا على! انار اول كه همه را خود خوردم به سبب پيغمبرى بود و تو را در آن نصيبى نبود، و انار دوم علم بود و تو شريك منى در علم.(2)

در چند حديث معتبر منقول است كه: شخصى از اهل يمن به خدمت امام محمد باقرعليه‌السلام آمد، حضرت فرمود: آيا فلان دره را مى دانى؟

عرض كرد: بلى.

فرمود: فلان درخت كه در آن دره واقع است مى دانى؟

عرض كرد: بلى.

فرمود: فلان سنگ كه در زير آن درخت است مى دانى؟

عرض كرد: بلى.

فرمود: نديده ام كسى كه اطلاع بر احوال شهرها بهتر از تو داشته باشد؛ پس فرمود: آن سنگى است كه الواح موسىعليه‌السلام را ضبط كرد تا به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تسليم كرد و اكنون الواح نزد ماست.(3) در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: الواح موسىعليه‌السلام از زبر جد سبز بود كه از بهشت آورده بودند و در آن الواح علوم گذشته و آينده تا روز قيامت نوشته بود، چون ايام موسى منقضى شد حق تعالى وحى نمود بسوى او كه: الواح را به كوه بسپار، پس موسى به نزد كوه آمد و كوه به امر الهى شكافته شد و موسى الواح را در جامه اى پيچيد و در شكاف كوه گذاشت پس شكاف بهم آمد و الواح ناپديد شد و پيوسته در آن كوه بود تا

____________________

1-كافى 1/255.

2- كافى 1/263؛ بصائر الدرجات 292؛ اختصاص 279.

3- بصائر الدرجات 137 و 141.


حق تعالى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مبعوث گردانيد؛ پس قافله اى از يمن به خدمت آن حضرت مى آمدند، چون به آن كوه رسيدند به امر خدا شكافته شد و آن الواح چنانكه موسى پيچيده بود پيدا شد و اهل قافله آن را برداشتند و حق تعالى در دل ايشان انداخت كه آن را نگشايند و به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بياورند، و جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر ايشان را رسانيد؛ چون به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند خبر آنچه يافته بودند به ايشان نقل كرد و آن را از ايشان طلبيد.

گفتند: چه دانستى كه ما اين را يافته ايم؟

فرمود: پروردگار من خبر داد و آنچه يافته ايد الواح موسىعليه‌السلام است.

گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسول خدائى؛ و الواح را بيرون آورده تسليم كردند.

حضرت در آن نظر كرد و خواند و آن به زبان عبرى نوشته شده بود، پس حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام را طلبيد و فرمود: بگير اين را كه علم اولين و آخرين در آن نوشته، و اين الواح موسى است و خدا مرا امر كرده است كه اين را به تو تسليم نمايم.

عرض كرد: يا رسول الله! من نمى توانم اين را خواند.

فرمود: جبرئيل امر كرده است كه تو را امر كنم امشب اين را در زير سر خود بگذارى و بخوابى، چون صبح مى شود همه را مى توانى خواند.

چون امير المؤ منينعليه‌السلام آن را در زير سر خود گذاشت و صبح برخاست، آنچه در آن الواح بود خدا تعليم او كرده بود؛ پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن حضرت را امر كرد كه آنها را بنويسد، پس در پوست گوسفندى نوشت، و اين است ((جفر)) و در آن علم اولين و آخرين هست و آن نزد ماست، و الواح و عصاى موسى نزد ماست، و همه از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ميراث رسيده است.(1)

و به سند معتبر از حضرت امير المؤ منينعليه‌السلام منقول است كه: يوشع وصى موسىعليه‌السلام بود، و الواح موسى از زمرد سبز بود، و چون موسى از گوساله پرستيدن بنى اسرائيل در

____________________

1-بصائر الدرجات 140.


خشم شد الواح را از دست انداخت و پاره پاره شد، پاره اى ماند و پاره اى به آسمان بالا رفت، و چون غضب از موسىعليه‌السلام زايل شد يوشع از آن حضرت سوال كرد: آيا علم الواح نزد تو هست؟ فرمود: بلى؛ پس الواح را اوصياى موسىعليه‌السلام دست به دست مى دادند تا آنكه به دست چهار نفر از اهل يمن افتاد، و چون خبر بعثت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ايشان رسيد پرسيدند: چه مى گويد اين پيغمبر؟

گفتند: نهى مى كند از شراب و زنا و امر مى كند به اخلاق نيكو و گرامى داشتن همسايگان.

گفتند: پس او اولى است به آنچه در دست ماست از ما؛ و اتفاق كردند كه در وقت مخصوصى به خدمت آن حضرت حاضر شوند؛ پس جبرئيل خبر داد رسول خدا را كه فلان و فلان و فلان و فلان الواح موسى به ايشان رسيده و در فلان شب از فلان ماه به نزد تو خواهند آمد؛ پس رسول خدا انتظار آمدن ايشان مى كشيد در آن شب تا آمده در را كوبيدند، حضرت هر يك را به نام خود و نام پدر ندا كرد و فرمود: كجا است الواحى كه از يوشع به شما به ميراث رسيده است؟

چون اين معجزه را مشاهده كردند گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و به رسالت تو، والله كه تا اين لوحها به دست ما آمده است هيچكس بر اين مطلع نشده بود؛ چون الواح را آن حضرت گرفت ديد به خط عبرى خفى نوشته اند، پس به من داد و در زير سر گذاشتم و چون صبح برخاستم و نظر كردم به خط عربى نوشته شده بود و در آن علم هر چيز و هر واقعه بود از روزى كه خدا دنيا را آفريده است تا روز قيامت و همه را من دانستم.(1)

و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از امام موسى كاظمعليه‌السلام پرسيدند: آيا ابى حجت خدا بود بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟ فرمود: نه وليكن امانت دار وصيتها و كتابها بود كه به او سپرده بودند كه به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تسليم كند، پس تسليم كرد به آن جناب و از

____________________

1-بصائر الدرجات 141.


دنيا رفت.(1)

از حضرت صادقعليه‌السلام به سند موثق منقول است كه: ابى آخر اوصياى عيسىعليه‌السلام بود.(2)

و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه: آخر اوصياى عيسىعليه‌السلام مردى بود ((بالطعى)) نام.(3)

و در روايت معتبر ديگر فرمود: سلمان فارسى بسيارى از علما را دريافت و از ايشان اخذ علم نمود تا آنكه به نزد ابى آمد و زمان بسيارى در خدمت او بود، چون پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظاهر شد ابى گفت: اى سلمان! آن كه تو او را مى طلبى در مكه ظاهر شده است برو به خدمت او، پس سلمان متوجه خدمت آن حضرت شد و در مدينه آن جناب را ملازمت كرد.(4)

و در حديث معتبر ديگر منقول است كه: ابو طالبعليه‌السلام امانت دار وصايا و كتابها بود و ايمان به پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و امانتها را به آن جناب تسليم كرد و در همان روز از دنيا مفارقت نمود و به رحمت ايزدى واصل گرديد.(5)

و به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: موسىعليه‌السلام وصيت كرد بسوى يوشع، و يوشع وصيت نمود بسوى فرزندان هارون - نه به فرزندان خود و نه به فرزندان موسى - زيرا كه اختيار وصيت و خلافت كبرى با جناب اقدس الهى است، و بشارت دادند موسى و يوشع كه مسيحعليه‌السلام بعد از اين مبعوث خواهد شد، پس چون مسيح مبعوث شد به بنى اسرائيل گفت كه: بعد از من پيغمبرى خواهد آمد كه نام او احمد است و از فرزندان اسماعيل است و او تصديق من و تصديق شما خواهد كرد؛ و بعد از آن جناب آنها كه

____________________

1-كافى 1/445؛ كمال الدين و تمام النعمه 665.

2-محاسن 1/367؛ كمال الدين و تمام النعمه 664.

3-كمال الدين و تمام النعمه 664.

4-كمال الدين و تمام النعمه 665.

5-كافى 1/445.


حافظان علم و شريعت آن جناب بودند علوم او را دست به دست مى دادند و يكديگر را وصى مى كردند و بشارت مى دادند مردم را به مبعوث شدن پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است( إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَ‌اةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ‌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّ‌بَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ‌ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ ) (1) ((بدرستى كه ما فرستاديم تورات را كه در آن هدايت و نور بود، حكم مى كردند به آن پيغمبران كه منقاد حكم خدا بودند براى يهود و حكم مى كردند علماى ربانى و عباد و زاهدان به سبب آنچه به ايشان سپرده شده بود و طلب حفظ آن از ايشان كرده بودند از كتاب خدا و بودند بر آن كتاب از گواهان)).

حضرت فرمود: براى اين ايشان را مستحفظان ناميد كه به ايشان سپرده بودند نام بزرگتر را يعنى كتاب را كه به آن مى توانست دانست علم هر چيزى را كه با پيغمبران بوده است كه از جمله آنها بود تورات و انجيل و زبور و كتاب نوح و كتاب صالح و كتاب شعيب و صحف ابراهيمعليه‌السلام، پس پيوسته اين وصيتها و امانتها را عالمى به عالم ديگر مى سپرد تا آنكه به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم تسليم كردند، پس چون آن جناب مبعوث شد فرزندان آنها كه مستحفظان وصايا بودند ايمان به آن حضرت آوردند و جماعت ديگر از بنى اسرائيل كافر شدند.(2)

و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من سيد پيغمبرانم و وصى من سيد اوصياء است و اوصياى من بهترين اوصياى پيغمبرانند، آدمعليه‌السلام از خدا سئوال كرد كه براى او وصى شايسته اى قرار دهد، حق تعالى به او وحى فرستاد: من گرامى داشته ام پيغمبران را به پيغمبرى پس اختيار و امتحان كردم خلق خود را و بهترين ايشان را اوصيا گردانيدم؛ پس خدا وحى نمود بسوى او كه: وصيت كن بسوى شيث كه او هبه الله است، و شيث وصيت كرد بسوى پسر خود شبان و او فرزند آن حوريه

____________________

1-سوره مائده : 44.

2-بصائر الدرجات 469؛ كافى 1/293.


بود كه خدا براى آدم به زمين فرستاد از بهشت و آدم او را به شيث تزويج نمود، و شبان وصيت نمود به محلث، و محلث وصيت نمود بسوى محوق، و محوق بسوى عميشا، و او بسوى اخنوخ كه ادريسعليه‌السلام است، و ادريس بسوى ناحور، و ناحور وصيتها را تسليم كرد به نوحعليه‌السلام، و نوح سام را وصى نمود، و سام عثامر را، و او بر عيثاشا را، و او يافث را، و او بره را، و او جفيسه را، و او عمران را، و عمران وصيتها را تسليم حضرت ابراهيم خليلعليه‌السلام كرد، و ابراهيم اسماعيل را وصى كرد، و اسماعيل اسحاق را، و اسحاق يعقوب و يعقوب يوسف را، و يوسف بثريا را، و او شعيب را، و شعيب وصايا را تسليم حضرت موسىعليه‌السلام كرد، و موسى يوشع را وصى كرد، و او داودعليه‌السلام را، و داود سليمانعليه‌السلام را، و سليمان آصف بن برخيا را، و آصف زكرياعليه‌السلام را، و زكريا وصيتها را تسليم حضرت عيسىعليه‌السلام كرد، و عيسى شمعون را وصى كرد، و شمعون يحيى بن زكرياعليه‌السلام، را، و يحيى منذر را، و منذر سليمه را، و سليمه برده را، و برده وصيتها و كتابها به من تسليم نمود، و من به تو تسليم مى كنم يا على، و تو به وصى خود تسليم كن تا او به اوصياى تو از فرزندان تو تسليم كند كه هر يك به ديگرى بدهند تا برسد به امام دوازدهم كه بهترين اهل زمين است بعد از تو، و بدرستى كه امت من كافر خواهند شد به تو و بر تو اختلاف خواهند كرد اختلاف بسيار، هر كه بر خلافت تو ثابت بماند با من است و هر كه از تو مفارقت كند در آتش است، و آتش جهنم جايگاه كافران است.(1)

مولف گويد: از احاديث مختلفه چنان ظاهر مى شود كه وصايا و كتابها و آثار و معجزات پيغمبران از چندين جهت به پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيده است: الواح از آن جهتى كه در حديث گذشت، و آثار موسى و عيسى و ساير انبياءعليهم‌السلام پاره اى از جهت برده و بعضى از جهت ابى بى واسطه سلمان يا بواسطه او يا هر دو على اختلاف الروايات، و وصاياى ابراهيم خليلعليه‌السلام و اسماعيل از جهت فرزندان اسماعيل و اوصياى او كه منتهى به جناب عبدالمطلب شد و بعد از او به ابوطالب از جهت ابوطالب، زيرا چنانكه از بعضى

____________________

1-امالى شيخ صدوق 328 با اندكى اختلاف در نامها.


احاديث مستفاد مى شود اوصياى ابراهيمعليه‌السلام دو شعبه داشتند: يكى فرزندان اسحاق كه پيغمبران بنى اسرائيل در آنها داخلند، و يكى فرزندان اسماعيل كه اجداد كرام رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان ايشان بودند و ايشان بر ملت ابراهيمعليه‌السلام بودند و حفظ شريعت او مى نمودند و پيغمبران بنى اسرائيل بر ايشان مبعوث نبودند، و در جلد اول گذشت و بعد از اين خواهد آمد احاديث بسيار كه پيراهن يوسف - كه حق تعالى براى ابراهيم فرستاد وقتى كه او را به آتش انداختند - و عصا و سنگ موسى و انگشتر سليمان و طشت قربان و تابوت سكينه و غير اينها از آثار پيغمبران به آن حضرت رسيد و از آنجناب به ائمه طاهرينعليهم‌السلام منتقل شد(1) ، و ذكر اينها در اين مقام موجب تكرار است.

و در حديث معتبر منقول است كه عمار بن ياسر به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: مى خواستم كه تو در ميان ما به قدر عمر نوح زندگانى كنى.

حضرت فرمود: اى عمار! حيات من براى شما خير است و وفات من نيز بد نيست براى شما؛ اما حيات من، زيرا كه هر گناه كه مى كنيد براى شما طلب آمرزش مى كنم، و اما بعد از وفات من پس از خدا بترسيد و نيكو صلوات بفرستيد بر من و بر اهل بيت من و بدرستى كه عملهاى شما بر من عرض مى شود به نام شما و به نام پدران شما و نسبها و قبيله هاى شما، اگر عمل خير است خدا را حمد مى كنم و اگر عمل شر است استغفار مى كنم براى شما چنانكه حق تعالى فرموده است( وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَ‌ى اللَّـهُ عَمَلَكُمْ وَرَ‌سُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ) (2) ((بگو - اى محمد - بكنيد آنچه خواهيد، پس مى بيند خدا عمل شما را و رسول او و مومنان))، فرمود: مومنان آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اند.(3)

در روايت ديگر وارد است كه فرمود: در هر روز پنجشنبه اعمال شما بر من عرض مى شود.

در روايت ديگر فرمود: در هر روز دوشنبه و پنجشنبه.

____________________

1-رجوع شود به بصائر الدرجات 175 و كافى 1/231 و روضه الواعظين 210.

2-سوره توبه : 105.

3-سعد السعود 98.


و در روايات بسيار ديگر: در هر صباح يا هر صبح و شام يا هر روز.(1)

و در كتاب امامت احاديث بسيار در اين باب خواهد آمد انشاء الله. و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: بپروردگار كعبه سوگند مى خورم كه اگر من در ميان موسى و خضرعليه‌السلام مى بودم هر آينه خبر مى دادم ايشان را كه من از هر دو داناترم و خبر مى دادم ايشان را به آنچه در دست ايشان نبود، زيرا كه به موسى و خضرعليها‌السلام علم گذشته را داده بودند و علم آينده را نداشتند، و حق تعالى به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علم گذشته و آينده را تا روز قيامت داد و آن علم به ما رسيده است.(2) و در احاديث معتبر ديگر فرمود: خدا پيغمبران اولوالعزم را زيادتى داد بر جميع خلق به علم، و علم ايشان را به ما ميراث داد و ما را بر ايشان در علم زيادتى داد، و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دانست آنچه ايشان ندانستند و ما علم آن حضرت را دانستيم.(3) و در احاديث معتبره بسيار منقول است كه: در تفسير قول حق تعالى( وَكَذَٰلِكَ نُرِ‌ي إِبْرَ‌اهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ ) (4) فرمودند: گشود خداوند عالميان حجابها را تا نظر كرد ابراهيم بسوى زمين و آنچه در زمين بود و بسوى آسمانها و آنچه در آسمانها بود و بسوى عرش و آنچه در عرش بود و ملائكه اى كه حامل اينها بودند همه را ديد، و براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اوصياى كرامش نيز چنين كرد.(5)

و در احاديث بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: حق تعالى در شب معراج به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داد نامه اصحاب اليمين و نامه اصحاب الشمال را، پس نامه اصحاب اليمين را در دست راست گرفت و گشود و نظر كرد در آن ديد

____________________

1-رجوع شود به بصائر الدرجات 424-444 و تفسير عياشى 2/55 و 109 و تفسير قمى 1/277 و 304 و كافى 1/219 و من لا يحضره الفقيه 1/191.

2-بصائر الدرجات 129؛ كافى 1/260-261.

3-بصائر الدرجات 228.

4-سوره انعام : 75.

5-رجوع شود به بصائر الدرجات 107؛ تفسير عياشى 1/363؛ تفسير قمى 1/205.


در آن نوشته است نامهاى اهل بهشت و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس گشود نامه اصحاب شمال را و ديد كه در آن نوشته است نامهاى اهل جهنم و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس فرود آمد و صحيفه ها در دست آن جناب بود پس بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: ايها الناس! مى دانيد كه چه چيز در دست من است؟

صحابه گفتند: خدا و رسول او بهتر مى دانند.

پس دست راست را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل بهشت است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت، و دست چپ را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى اهل جهنم است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت، نه يكى زياد مى شود و نه يكى كم، خدا حكم كرده است و به عدالت حكم كرده است و همه به كرده هاى خود مستحق بهشت و دوزخ شده اند، گروهى در بهشتند و گروهى در جهنم.

پس آن نامه ها را به امير المؤ منينعليه‌السلام داد.(1)

و در روايات معتبره بسيار ديگر فرمود كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خدا امت مرا تا روز قيامت براى من ممثل گردانيد در طينتهاى ايشان كه شناختم ايشان را به نام خود و پدر و مادر و قبيله و حليه و شمايل و اخلاق و اعمال ايشان، پس صاحب علمها كه در قيامت خواهند آمد فوج فوج بر من گذشتند و همه را ديدم و همه را مى شناسم چنانكه شما آشنايان خود را مى شناسيد، پس در ميان آنها استغفار كردم براى تو و شيعيان تو يا على، و بدان كه خدا وعده داده است مرا در حق شيعيان تو كه بيامرزد از ايشان هر كه ايمان آورد و پرهيزكار باشد و بديهاى ايشان را به نيكى بدل كند.(2)

و در روايات ديگر چنان است كه: خدا امت مرا در روز الست بر من عرض كرد پس

____________________

1-بصائر الدرجات 192 در ضمن دو روايت. و نيز رجوع شود به كافى 1/444 و مناقب ابن شهر آشوب 1/183-184.

2- رجوع شود به بصائر الدرجات 84-86 و كافى 1/443 و تفسير فرات كوفى 393 و امالى شيخ مفيد 126 و امالى شيخ طوسى 649.


اول كسى كه به من ايمان آورد و تصديق من نمود علىعليه‌السلام بود.(1)

مولف گويد: احاديث علم آن حضرت بسيار است و در ابواب آينده مذكور مى شود انشاء الله، بايد دانست كه علوم آن جناب همه از جناب خداوند عالميان است و به ظن و گمان و اجتهاد و راءى هرگز سخن نمى فرمود، چنانكه حق تعالى در وصف آن حضرت فرموده است كه( وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٣﴾ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ) (2) ((سخن نمى گويد او از روى هوا و خواهش بلكه نيست سخن او مگر وحى كه به او فرستاده است))، بايد دانست كه اعمال و اقوال آن جناب همه موافق فرموده خدا بود و همچنين ائمه معصومينعليهم‌السلام كه اوصياى كرام آن حضرتند علم ايشان همه مقتبس از آن حضرت بود و از غير وحى و الهام سخن نمى فرمودند و اجتهاد بر ايشان جايز نبود و به ظن و گمان سخن نمى گفتند چنانكه خواهد آمد انشاء الله.

____________________

1-بصائر الدرجات 84.

2-سوره نجم : 3 و 4.



باب چهاردهم: در بيان اعجاز قرآن مجيد است



بدان كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان قومى مبعوث گرديد كه پيشه ايشان فصاحت و بلاغت در سخن بود و هر كس را به قدر فصاحت در ميزان اعتبار مى سنجيدند و شعراى حلو اللسان و خطباى فصيح البيان را از همه خلق برتر مى ديدند، لهذا حق تعالى معجزه كبراى آن حضرت را از جنس سخن گردانيد و قرآن مجيد را آورد و اول تحدى نمود با ايشان كه: ((مثل اين قرآن را بياوريد اگر راست مى گوئيد))(1) كه من پيغمبر نيستم و اين قرآن را خود انشا مى كنم؛ و با وجود آنكه فصحا و بلغا در ميان ايشان زياده از عد و احصا و بيشتر از ريگ صحرا بود و همه به آن حضرت در مقام معارضه و معانده بودند و در ابطال امر آن حضرت به هر حليه مى كوشيدند زيرا كه آن حضرت در مقام ابطال دين ايشان كه بر آن نشو و نما كرده بودند در آمده بود و بتهاى ايشان را كه خدايان خود مى دانستند و مى پرستيدند به بدى ياد مى كرد و آباء و اجدادشان را نسبت به كفر و فساد مى داد و روساى ايشان را كه باد نخوت در سر و سراب رياست در نظر داشتند بسوى خاكسارى و انقياد دعوت مى نمود بر مخالفت و رسالت خود و ولايت اهل بيت خودعليهم‌السلام وعيد آتش مى فرمود؛ با اين مراتب اتيان به مثل قرآن ننمودند، و بسى ظاهر است كه اگر قادر بودند در آن تكاهل نمى ورزيدند؛ پس باز بر ايشان توسعه نمود و فرمود: ((ده سوره مثل سوره هاى كوچك قرآن بياوريد))(2) ، و نياوردند و باز آسانتر كرد و فرمود: ((همه با يكديگر معين و ياور شويد و يك سوره مثل سوره هاى اين قرآن بياوريد))(3) ، و مثل سوره

____________________

1-اشاره به آيه 23 سوره بقره.

2-اشاره به آيه 13 سوره هود.

3-اشاره به آيه 38 سوره يونس.


كوچكى از قرآن نياوردند و اگر قادر مى بودند مى آوردند و خود را از مهالك جنگ و جدال و معارك قتل نفوس و نهب اموال خلاص مى كردند، و اگر آورده بودند البته با وفور ادعاى آن حضرت منتشر مى گرديد و در مواطن متعدده بر آن جناب الزام مى نمودند و خبر آن به ما مى رسيد.

بدان كه علماء خلاف كرده اند در آنكه آيا اعجاز قرآن از غايب فصاحت و بلاغت است يا آنكه هرگاه اراده معارضه مى كردند حق تعالى صرف قلوب و سد اذهان ايشان مى نمود كه اتيان به آن نمى توانستند نمود؟ اگر چه اعجاز به هر دو وجه حاصل مى شود ولكن حق آن است كه اعجاز از چندين وجه بود:

اول - از جهت فصاحت و بلاغت و حلاوت كه هر اعجمى كه قرآن را مى شنود امتياز آن را از سخنان ديگر مى فهمد و هر فقره اى از آن كه در ميان هر كلام فصيحى واقع شود مانند ياقوت رمانى و لعل بدخشانى مى درخشد، و جميع فصحاى متقدمين و متاخرين اذعان به فصاحت و بلاغت آن نموده اند.

و در حديث معتبر منقول است كه: در زمان حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام ابن ابى العوجاء و سه تن از ملاحده كه در نهايت فصاحت بودند اتفاق كردند كه كتابى در برابر قرآن بياورند و هر يك ربعى از آن را تمام كنند، و اين عهد را با يكديگر در مكه پنهان كردند و با يكديگر وعده كردند در سال ديگر جمع شوند در مكه و ترتيب دهند. چون سال ديگر شد در مقام ابراهيم جمع شدند، پس يكى از ايشان گفت: من چون ديدم قول خدا را كه( يَا أَرْ‌ضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِيَ الْأَمْرُ‌ ) (1) دانستم كه معارضه قرآن نمى توان كرد و دست از معارضه برداشتم؛ ديگرى گفت: چون اين آيه را ديدم( فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا ) (2) نااميد شدم از معارضه قرآن.

پس در اين حال حضرت صادقعليه‌السلام از پيش ايشان گذشت و به اعجاز اين آيه را بر ايشان

____________________

1-سوره هود: 44.

2-سوره يوسف : 80.


خواند( قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَىٰ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هَـٰذَا الْقُرْ‌آنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرً‌ا ) (1) يعنى: ((اگر جمع شوند آدميان و جنيان بر آنكه بياورند مثل اين قرآن را هر آينه نتوانند آورد و هر چند بعضى ياور بعضى باشند)).

چون اين معجزه را از آن حضرت ديدند متحير مانده و خائب و خاسر برگشتند.(2)

و در روايت ديگر وارد است: هر كه سخن فصيحى مى گفت بر كعبه مى آويخت براى مفاخرت، چون آيه ((يا ارض ابلعى)) نازل شد، در شب همه آمدند و سخنان خود را از بيم رسوائى برداشتند.

دوم - از جهت غرابت اسلوب كه هر چند كسى تتبع كلام فصحا و اشعار و خطب ايشان نمايد قريب به اين نظم عجيب و شبيه به اين اسلوب غريب نمى يابد، چنانكه منقول است كه: چون قريش از قرآن و غرابت اسلوب آن متعجب شدند به نزد وليد بن مغيره آمدند كه از حكماء عرب بود و او را در فصاحت و بلاغت و راى و تدبير مسلم داشتند و به او گفتند: برو و كلام محمد را بشنو و چاره بكن براى ما كه سخن او را به چه چيز نسبت توانيم داد؟ پس او به نزد حضرت آمد و گفت: اى محمد! شعر خود را براى من بخوان.

فرمود: شعر نيست وليكن كلام خداوندى است كه پيغمبران را فرستاده است، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوره ((حم سجده)) را بر او خواند، و چون به اين آيه رسيد( فَإِنْ أَعْرَ‌ضُوا فَقُلْ أَنذَرْ‌تُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ ) (3) بدنش بلرزيد و موهايش راست شد و برخاست و به خانه خود برگشت، پس قريش بسيار ترسيدند كه مبادا او مسلمان شده باشد و او عم ابوجهل بود، پس ابوجهل به نزد او آمد و گفت: اى عم! ما را سر شكسته و رسوا كردى و به دين محمد ميل كردى.

گفت: نه، من بر دين شمايم وليكن سخن صعبى از او شنيدم كه بدنها از آن مى لرزد! ابوجهل گفت: آيا شعر است؟

____________________

1-سوره اسراء: 88.

2-خرايج 2/710. و نيز رجوع شود به احتجاج 2/306.

3-سوره فصلت : 13.


گفت: شعر نيست.

گفت: خطبه است؟

گفت: نه، زيرا كه خطبه كلام متصلى است و اين كلام پراكنده است و بعضى به بعضى نمى ماند، و آن را حسن و حلاوتى هست كه وصف نتوان كرد.

گفت: پس كهانت است؟

گفت: نه. گفت: پس چه بگوئيم؟

گفت: بگذار تا فكرى بكنم؛ پس روز ديگر گفت: بگوئيد جادو است زيرا كه دلهاى مردم را مى ربايد.(1)

و در روايات ديگر منقول است كه: وليد آمد به نزد آن حضرت و گفت: بخوان بر من، پس حضرت اين آيه را خواند( إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُ‌ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ ) (2) ...الخ، گفت: بار ديگر بخوان، چون خواند گفت: بخدا سوگند حلاوت و حسن و طراوت دارد و شاخهايش ميوه دهنده است و ساقش بار آورنده است.(3) سوم - عدم اختلاف، چنانكه حق تعالى فرموده است( وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ‌ اللَّـهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا ) (4) ((اگر از نزد غير خدا مى بود هر آينه مى يافتند در آن اختلاف بسيار)) زيرا كه از غير بشر كلامى با اين طول كه صادر شود نمى شود كه مشتمل بر تناقض و اختلاف نباشد، و ايضا كلام هر يك از بلغا را كه ملاحظه كنند البته اختلاف در فصاحت دارد و اگر يك فقره فصيح است فقره ديگر فصيح نيست، و اگر يك بيت عالى است ديگرى واهى است، و كلامى كه از اول و آخر در يك مرتبه از فصاحت باشد صادر نمى شود مگر از كسى كه هيچگونه اختلاف در ذات و صفاتش نيست.

____________________

1-تفسير قمى 2/393؛ قصص الانبياء راوندى 319؛ اعلام الورى 41.

2-سوره نحل : 90.

3-قصص الانبياء راوندى 320؛ اعلام الورى 42.

4-سوره نساء: 82.


چهارم - از جهت اشتمال بر معارف ربانى، زيرا كه در آن وقت در ميان عرب خصوصا اهل مكه علم برطرف شده بود و آن حضرت پيش از بعثت با هيچيك از علماى اهل كتاب و غير ايشان معاشرت نمى فرمود و مسافرت به بلاد ديگر بسيار ننمود كه طلب علم كند، و آنچه حكما در چندين هزار سال در معارف الهى فكر كرده اند در هر سوره و آيه به احسن وجوه بيان فرموده، و امرى كه مخالفت عقول سليمه و افهام مستقيمه باشد در آن نيست، و اين اعظم معجزات قرآن است و به بركت آن حضرت عرب كه به عدم علم و ادب مشهور آفاق بودند از وفور علم و آداب و اخلاق محسود ساكنان سبع طباق گرديدند و علماى جهان در اكتساب كمال به ايشان محتاج شدند.

پنجم - از جهت اشتمال بر آداب كريمه و شرايع قويمه، زيرا كه در مكارم اخلاق آنچه حكما و علما سالها فكر كرده بودند در هر سوره اضعاف آن بيان شده، و قانونى براى صلاح عباد و رفع نزاع و فساد مقرر گردانيده كه در هر باب هر چند عقلاى جهان تفكر نمايند خدشه در آن نمى توانند يافت، و در هيچ امر قاعده اى بهتر از آنچه در كلام معجز نظام و شريعت سيد انام مقرر گردانيده نمى توانند ساخت، و اگر كسى عقل خود را حكم سازد مى داند كه معجزه اى از آن عظيمتر نمى باشد.

ششم - از جهت اشتمال بر قصص انبياء سالفه و قرون خاليه كه در آن زمان مخصوص اهل كتاب بوده و ديگران را خصوصا اهل مكه بر آنها اطلاع نبوده، و به نحوى بيان فرموده كه با وجود معاندان بى حساب از اهل كتاب نتوانستند كه تكذيب آن حضرت نمايند در هيچ جزوى از اجزاى آن قصه ها، و آنچه مخالف مشهور ميان ايشان بود حقيقت آن را بر ايشان ظاهر گردانيد، و آنچه مخفى مى داشتند و در كتب ايشان بود بر ايشان ثابت گردانيد، چنانكه در قصه رجم و غير آن ظاهر شد، و در حلال بودن گوشت شتر يهود گفتند كه: بر پيغمبران حرام بوده است و حق تعالى تكذيب ايشان نمود و فرمود كه( قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَ‌اةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ) (1) يعنى: ((بگو - يا محمد - پس بياوريد تورات را پس بخوانيد

____________________

1-سوره آل عمران : 93.


آن را اگر راست گويندگان هستيد)) پس خبر داد از روى يقين از آنچه در تورات بود با آنكه تورات را نديده و نخوانده بود، و باز فرموده است( يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَ‌سُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرً‌ا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ‌ ) (1) ((اى اهل كتاب! بتحقيق كه آمده است بسوى شما رسول ما در حالتى كه بيان مى كند براى شما بسيارى از آنها كه شما مخفى مى كنيد از تورات - از صفت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و از حكم سنگسار و غير آن - و عفو مى كند از بسيارى كه اظهار نمى كند براى مصلحت)).

هفتم - از جهت خواص و آثار سور و آيات كريمه آن كه شفاى جميع دردهاى جسمانى و روحانى و رفع مضار نفسانى و وساوس شيطانى و امن از مخاوف ظاهرى و باطنى و دشمنان اندرونى و بيرونى، همه در آيات و سور قرآنى هست و به تجارب صادقانه معلوم گرديده و تاثيرات قرآن در جلاى قلوب و شفاى صدور و ربط به جناب مقدس ربانى و نجات از شبهات شيطانى زياده از آن است كه صاحب دلى انكار آن نمايد يا عاقلى را در آن مجال تاملى باشد، دلهاى سنگين دلان را بسان كوه به حركت در مى آورد و از آنها چشمه ها بسوى جويبار ديده ها روان مى گرداند و زمين سينه هاى غافلان را منقطع مى سازد و تخم محبت يزدانى در آن مى باشد و مردگان سراى غرور ايشان نفخه صور زنده مى گرداند و به سخن مى آورد.

هشتم - از جهت اشتمال قرآن است بر اخبار مغيبه كه غير حق تعالى را بر آنها اطلاعى نيست و قرآن كريم زياده از آن است كه احصا توان نمود، و آن بر دو قسم است:

قسم اول: آن است كه در بسيارى از آيات كريمه حق تعالى خبر داده است به آنچه كافران و منافقان در خانه هاى خود مى گفتند با يكديگر و راز و پنهان مذكور مى ساختند، يا در خاطرهاى خود مى گذرانيدند و بعد از خبر دادن تكذيب آن حضرت نمى كردند و اظهار ندامت و توبه مى كردند، و چون سخنى مى گفتند مى ترسيدند و مى گفتند: همين ساعت جبرئيل براى آن حضرت خبر خواهد آورد كه ما چنين گفتيم.

____________________

1-سوره مائده : 15.


و از اين آيات در قرآن بسيار است مثل آنكه فرموده است( وَإِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ قَالُوا أَتُحَدِّثُونَهُم بِمَا فَتَحَ اللَّـهُ عَلَيْكُمْ ) (1) در باب جمعى از منافقان يهود فرمودند كه: مى آمدند به خدمت آن حضرت و مى گفتند: ما ايمان آورده ايم و وصف تو را در تورات خوانده ايم، چون به خلوت مى رفتند بعضى با بعضى مى گفتند كه: چرا آنچه خدا بر شما علم آن را گشاده است در تورات از وصف آن حضرت نزد مسلمانان اظهار مى كنيد؟ پس حق تعالى امر پنهان ايشان را آشكار نمود.

و در جاى ديگر فرموده است( عَلِمَ اللَّـهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ ) (2) در اول حرام كرده بود بر مردم جماع كردن را در شبهاى ماه رمضان و ايشان شبها پنهان اين كار را مى كردند، فرستاد كه خدا دانا است آنكه شما خيانت مى كنيد با نفسهاى خود. و در جاى ديگر فرموده است( وَقَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ‌ وَاكْفُرُ‌وا آخِرَ‌هُ لَعَلَّهُمْ يَرْ‌جِعُونَ ) (3) مروى است كه: يازده نفر از يهودان خيبر با يكديگر توطئه كردند كه: مى رويم به نزد محمد و در اول روز به او ايمان مى آوريم و در آخر روز كافر مى شويم و مى گوئيم كه: ما اوصاف او را موافق نيافتيم با آنچه در تورات خوانده بوديم شايد باعث اين شود كه مسلمانان از او برگردند، پس حق تعالى از توطئه پنهان ايشان پيغمبر خود را مطلع گردانيد.(4) و در جاى ديگر خبر از احوال ايشان داده است( وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ ) (5) ((و چون خلوت مى كنند مى گزند بر شما انگشتان خود را از خشم)). و باز فرموده است( وَيَقُولُونَ طَاعَةٌ فَإِذَا بَرَ‌زُوا مِنْ عِندِكَ بَيَّتَ طَائِفَةٌ مِّنْهُمْ غَيْرَ‌ الَّذِي تَقُولُ وَاللَّـهُ يَكْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ ) (6) ((و مى گويند منافقان در حضور تو كه: از ماست

____________________

1-سوره بقره : 76.

2-سوره بقره : 187.

3-سوره آل عمران : 72.

4-مجمع البيان 1/460؛ اسباب النزول 112. و در هر دو مصدر ((دوزاده نفر)) ذكر شده است.

5-سوره آل عمران : 119.

6-سوره نساء: 81.


فرمانبردارى در هر چه فرمائى، پس چون بيرون مى روند از نزديك تو به شب با يكديگر مى گويند گروهى از ايشان غير از آنچه تو به ايشان مى گوئى يا غير آنچه در حضور تو مى گويند و خدا مى نويسد آنچه ايشان مى گويند)).

و باز فرموده است در قصه طعمه بن ابيرق و مكر منافقان يهود كه تدبير كرده بودند و ديگرى را بر آن مطلع نساخته بودند:( يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّـهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْ‌ضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ ) (1) ((شرم مى دارند از مردمان و پنهان مى دارند خيانت را و شرم نمى دارند از خدا و حال آنكه خدا با ايشان است و اسرار و ضماير ايشان از او پنهان نيست در هنگامى به شب تدبير مى كنند آنچه را خدا نمى پسندد از گفتار))، و شرح اين قصه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.

و باز فرموده است( وَإِذَا جَاءُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَقَد دَّخَلُوا بِالْكُفْرِ‌ وَهُمْ قَدْ خَرَ‌جُوا بِهِ وَاللَّـهُ أَعْلَمُ بِمَا كَانُوا يَكْتُمُونَ ) (2) ((و چون مى آيند منافقان به نزد تو مى گويند: ايمان آورديم و حال آنكه با كفر داخل مى شوند و با كفر بيرون مى روند و خدا داناتر است به آنچه ايشان پنهان مى دارند)).

و در جاى ديگر فرموده است( یَحْلِفُونَ بِاللَّـهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ‌ وَكَفَرُ‌وا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا ) (3) ((سوگند ياد مى كنند به خدا كه نگفته اند و بتحقيق گفتند كلمه كفر را و كافر شدند بعد از اسلام ايشان و قصد كردند امرى را كه به آن نمى رسند))، و اين آيه در شان ابوبكر و عمر و جمعى ديگر از منافقان نازل شد كه در باب خلافت امير المومنينعليه‌السلام سخنان كفر گفتند و قصد كردند كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عقبه برسد او را هلاك كنند و دبه ها انداختند كه شتر آن حضرت رم كند و حق تعالى پيش از كردن ايشان آن حضرت را مطلع گردانيد، آمدند و سوگند دروغ ياد كردند كه: ما نگفته ايم،

____________________

1-سوره نساء: 108.

2-سوره مائده : 61.

3-سوره توبه 74.


و خدا دروغ ايشان را ظاهر گردانيد(1) ؛ و اقوال ديگر در تفسير آيه هست و بر هر تقدير خدا خبر از ضمير و پنهان ايشان داده است و اين معجزه است.

و در موضوع ديگر فرموده است( قُل لَّا تَعْتَذِرُ‌وا لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّـهُ مِنْ أَخْبَارِ‌كُمْ وَسَيَرَ‌ى اللَّـهُ عَمَلَكُمْ وَرَ‌سُولُهُ ) (2) ((بگو - يا محمد - كه عذر مطلبيد ما عذر شما را قبول نمى كنيم بتحقيق كه خبر داده است ما را خدا از خبرهاى شما)).

و باز فرموده است( وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَ‌دْنَا إِلَّا الْحُسْنَىٰ وَاللَّـهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ) (3) ((و سوگند ياد مى كنند كه ما اراده نكرده ايم مگر نيكى و خدا شهادت مى دهد كه البته ايشان دروغگويانند)).

و در موضع ديگر فرموده است( وَلَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنكُمْ وَلَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِ‌ينَ ) (4) ((بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پيش آمدند از شما و بتحقيق كه دانستيم آنها را كه پس رفتند))، منقول است كه: زن خوشروئى به نماز مى آمد بعضى از نيكان صحابه پيش مى رفتند كه در نماز نظر ايشان بر او نيافتد و جمعى از اشقيا پس مى ايستادند كه او را ببينند، حق تعالى از اسرار ايشان خبر داد.(5)

و فرموده است( يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ ) (6) ((مى گويند به زبانهاى خود آنچه نيست در دلهاى ايشان)). و از اين باب در قرآن مجيد بسيار است.

و قسم دوم: آن است كه در بسيارى از آيات كريمه قرآنى حق تعالى خبر داده است به امور آينده كه غير خدا را بر آنها اطلاع ميسر نيست بدون وحى و الهام پيش از وقوع آنها و بعد از آن مطابق آنچه واقع شده است، و آن نيز بسيار است و بر چند نوع است:

____________________

1-تفسير قمى 1/301.

2-سوره توبه : 94.

3-سوره توبه : 107.

4-سوره حجر: 24.

5-المعجم الكبير 12/133؛ تفسير كشاف 2/576؛ اسباب النزول 282.

6-سوره فتح : 11.


((اول)) مثل خبر دادن از ايمان نياوردن ابولهب و غير او از كافران و براى اظهار كذب آن حضرت نيز اظهار ايمان نكردند چنانكه در سوره تبت از عدم ايمان ابولهب خبر داده است.

و در جاى ديگر فرموده است( وَسَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْ‌تَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْ‌هُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ) (1) ((يكسان است بر ايشان آنكه بترسانى ايشان را يا نترسانى ايمان نمى آورند))، و از اين مقوله در قرآن مجيد بسيار است.

((دوم)) مانند خبر دادن در آيات بسيار كه مانند اين قرآن و سوره اى از اين قرآن نمى توانند آورد، و موافق آن واقع شد، چنانكه فرموده است( فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا وَلَن تَفْعَلُوا ) (2) ((پس اگر نياوريد مثل اين قرآن را و حال آنكه هرگز نخواهيد آوردن))، و اگر آن حضرت صاحب يقين نبود در حقيقت خود چگونه بر سبيل قطع و تاءكيد و تهديد در برابر آن كافران عنيد مى فرمود كه: نخواهيد آوردن. ((سوم)) خبر دادن از مذلت يهودان تا آخر الزمان بعد از اذيتها كه رسانيدند به خاتم پيغمبران و لعنت كردن آن حضرت بر ايشان آنكه تا حال در ميان ايشان پادشاهى بهم نرسيده است و در هر ملكى كه هستند از همه خلق ذليلترند چنانكه در آيات بسيار فرموده است، و از آن جمله اين آيات است( لَن يَضُرُّ‌وكُمْ إِلَّا أَذًى وَإِن يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ‌ ثُمَّ لَا يُنصَرُ‌ونَ ﴿١١١﴾ ضُرِ‌بَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِّنَ اللَّـهِ وَحَبْلٍ مِّنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّـهِ وَضُرِ‌بَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ) (3) ((هرگز يهودان ضرر نمى توانند رسانيد به شما مگر اندك آزارى - كه به زبان شوم خود رسانند - و اگر با شما كارزار كنند پشتها بر شما گردانند و بگريزند و پس از گريختن يارى كرده نشوند، زده شد بر ايشان مذلت و خوارى هر جا كه يافته شوند مگر به عهدى از خدا و عهدى از مومنان - كه قبول جزيه كنند و از كشتن و غارت خلاص شوند - و باز گشتند يهود به غضبى از خدا و زده شد بر ايشان مسكنت

____________________

1-سوره يس : 10.

2-سوره بقره 24.

3-سوره آل عمران : 111-112.


و درويشى و احتياج كه اگر مالدار باشند هم اظهار پريشانى مى كنند از ترس جزيه))، و اينها همه واقع شد كه با آنكه ايشان بدترين دشمنان آن حضرت بودند و دشمنان خانگى بودند و دور مدينه را فرا گرفته بودند و مظنه غلبه ايشان زياده از ديگران بود حق تعالى همه را ذليل و مستاصل گردانيد و گريختند و ضررى به مسلمانان نتوانستند رسانيد و تا حال به مذلت گرفتارند كه به خوارى ايشان مثل مى زنند.

و در بسيار جاى از قرآن به مانند اين از احوال ايشان خبر داده است چنانكه فرموده است( وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارً‌ا لِّلْحَرْ‌بِ أَطْفَأَهَا اللَّـهُ ) (1) ((انداختيم ميان يهود و نصارى دشمنى و كينه تا روز قيامت، هرگاه افروزند آتشى براى جناب محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خاموش گرداند آن را خدا)).

و باز فرموده است كه: ((خبر داد پروردگار تو كه البته بر يهودان تا روز قيامت كسى را كه بدترين بلاها و عذابها وارد سازد بر ايشان)).(2)

((چهارم)) خبر دادن از مغلوبيت ساير مشركان و غلبه دين آن حضرت بر ساير اديان با آنكه ابتداى حال آن حضرت حالى نبود كه كسى به عقل از آن استنباط غلبه تواند نمود بلكه غلبه آن حضرت با وفور اعادى قويه و عدم ناصر از جمله خوارق عادت بود چنانكه فرموده است( قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُ‌وا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُ‌ونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ ) (3) ((بگو - اى محمد - مر آن كسان را كه كافر شدند - از يهودان يا از كافران قريش -: زود باشد كه مغلوب شويد در دنيا به نصرت مومنان بر شما و محشور شويد در عقبى بسوى جهنم و بد آرامگاهى است جهنم)).

و در موضع ديگر فرموده است( قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ‌ الْآخِرَ‌ةُ عِندَ اللَّـهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿٩٤﴾ وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ

____________________

1- سوره مائد: 64.

2- ترجمه آيه 167 سوره اعراف.

3- سوره آل عمران : 12.


بِالظَّالِمِينَ ) (1) چون يهودان مى گفتند كه: بغير ما كسى داخل بهشت نمى شود و ما همه داخل بهشت مى شويم، حق تعالى فرمود: ((بگو - اى محمد يهودان را - كه: اگر راست مى گوئيد خانه آخرت نزد خدا از براى شماست و بس و ديگران در آن بهره اى ندارند پس آرزوى مرگ كنيد اگر هستيد راستگويان - زيرا هر كه يقين داند از اهل بهشت است مى بايد كه مشتاق آخرت باشد؛ پس فرمود كه: - آرزو نخواهند كرد مرگ را هرگز به سبب آنچه پيش فرستاده است دستهاى ايشان از گناهان و خدا دانا است به احوال ستمكاران))، و اين نيز از خبرهاى غيب است كه خدا خبر داد كه ايشان آرزو نمى كنند، و نكردند، و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: اگر آرزو مى كردند هر يك در جاى خود مى مردند و يك يهودى بر روى زمين نمى ماند(2) ، و اين معامله با يهود شبيه است به مباهله نصارى كه بعد از اين خواهد آمد و دليل عظيمى است بر يقين آن حضرت بر حقيقت خود و بطلان مخالفان او.

و در جاى ديگر فرموده است( قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ‌ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ) (3) ((بگو - يا محمد -: خداوندا! اى مالك الملك، پادشاهى مى دهى هر كه را مى خواهى و مى گيرى پادشاهى را از هر كه مى خواهى، و عزيز مى گردانى هر كه را مى خواهى و ذليل مى گردانى هر كه را مى خواهى، به دست توست نيكيها، بدرستى كه تو بر همه چيز توانائى)). موافق روايات معتبره اين آيه وقتى نازل شد كه در فتح مكه يا در جنگ خندق حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داد كه: خدا به من و امت من داد مالك پادشاهان عجم و روم و يمن را، و منافقان گفتند كه: محمد اكتفاء به مكه و مدينه نمى كند و طمع در ملك پادشاهان مى كند، پس خدا اين آيه را فرستاد(4) ؛ و اين نيز خبرى است كه به عمل آمد، و تفصيل اين قصه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله.

____________________

1-سوره بقره : 94 و 95.

2-تفسير بيضاوى 1/124؛ تفسير كشاف 1/167؛ تفسير بغوى 1/95.

3-سوره آل عمران : 26.

4-مجمع البيان 1/427؛ اسباب النزول 102؛ تفسير قرطبى 4/52، و در اين مصادر ((يمن )) ذكر نشده است.


و باز فرموده است( فَعَسَى اللَّـهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ ) (1) ((شايد كه خدا بياورد فتح را))؛ و ((شايد)) در كلام حق تعالى به معنى تحقيق است، و مروى است كه مراد فتح مكه بود، و بعضى گفته اند، فتح بلاد مشركان(1) ، و همه واقع شد.

و باز فرمود( فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّـهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِ‌ينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ) (3) در شان امير المومنينعليه‌السلام و اصحاب آن حضرت نازل شد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از نزول اين آيه فرمود كه: يا على! زود باشد كه جنگ كنى با آنها كه با تو بيعت كنند و بيعت تو را بشكنند - يعنى عايشه و طلحه و زبير - و آنها كه ظلم و طغيان كنند - يعنى معاويه و اتباع او - و آنها كه از دين به در روند مانند تير كه از نشانه بيرون رود - يعنى خارجيان نهروان(4) -. و مضمون آيه آن است كه: ((زود باشد كه خدا بياورد گروهى را كه خدا ايشان را دوست دارد و ايشان او را دوست دارند و تذلل و فروتنى نمايند نزد مومنان و عزيز و غالب باشند بر كافران و جهاد كنند در راه خدا و نترسند از ملامت ملامت كنندگان)).

و باز فرموده است( وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّـهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ ) (5) ((و ياد آوريد آن وقتى را كه خدا وعده داد شما را كه يا قافله قريش به شما خواهد رسيد يا اموال ايشان يا ظفر خواهيد يافت بر لشكر ايشان)) و در جنگ بدر بر لشكر ايشان ظفر عجيبى يافتند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى. و باز فرموده است( سَيُنفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَ‌ةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ ) (6) ((پس بزودى زرها خرج خواهند كرد براى جنگ كردن با تو - در بدر يا احد - پس خواهد بود بر ايشان

____________________

1-سوره مائده : 52.

2-تفسير تبيان 3/552؛ مجمع البيان 2/207؛ تفسير قرطبى 6/218.

3-سوره مائده : 54.

4-رجوع شود به مجمع البيان 2/208.

5-سوره انفال : 7.

6-سوره انفال : 36.


حسرت و پريشانى پس مغلوب و منكوب خواهند گرديد))، و چنان شد.

و در موضع ديگر فرموده است( يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ‌ اللَّـهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّـهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَ‌هُ وَلَوْ كَرِ‌هَ الْكَافِرُ‌ونَ ﴿٣٢﴾ هُوَ الَّذِي أَرْ‌سَلَ رَ‌سُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَ‌هُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِ‌هَ الْمُشْرِ‌كُونَ ) (1) يعنى: ((مى خواهند - يهودان و ترسايان كافران - كه فرونشانند و خاموش گردانند نور خدا را - كه پيغمبرى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و آيات حقيقت و از قرآن و غير آن است - به دهنهاى خود و ابا مى نمايد خدا مگر آنكه تمام گرداند نور خود را و دين روشن خود را اگر چه كاره باشند آن را كافران، اوست آن خداوندى كه فرستاد رسول خود را با هدايت و دين حق تا غالب گرداند دين خود را بر همه دينها و اگر چه كراهت دارند مشركان))، و اثر اين وعده الهى ظاهر گرديده، دين حق آن حضرت عالم را گرفت و تمام آن وعده در زمان قائمعليه‌السلام به عمل خواهد آمد انشاء الله تعالى.

و باز فرمود كه( وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (2) ((و خدا نگاه مى دارد تو را از شر مردم)) و حقيت اين وعده نيز ظاهر شد و هر چند سعى در هلاك و اضرار آن حضرت كردند نتوانستند. و منقول است كه: پيش از نزول اين آيه جمعى از صحابه - مانند سعد و حذيفه - در شبها پاسبانى آن حضرت مى كردند، چون اين آيه نازل شد حضرت ايشان را مجاب گردانيد و گفت: احتياج به پاسبانى شما ندارم، خدا ضامن محافظت من شده است(3) ، و اين نيز دليل وثوق آن حضرت است بر حقيت خود.

و باز فرموده است كه( قُل لَّن تَخْرُ‌جُوا مَعِيَ أَبَدًا وَلَن تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا ) (4) ((بگو - يا محمد - به منافقان: بعد از اين بيرون نخواهيد آمد با من به سفرى هرگز و جنگ نخواهيد كرد همراه من با دشمنى))، و اين بعد از مراجعت از جنگ تبوك بود(5) ، و چنان

____________________

1-سوره توبه : 32 و 33.

2-سوره مائده : 67.

3-مجمع البيان 2/224؛ اسباب النزول 204-205؛ تفسير طبرى 4/647.

4-سوره توبه : 83.

5-مجمع البيان 3/56؛ تفسير كشاف 2/297؛ تفسير بغوى 2/316.


شد كه خبر داد.

و باز فرمود كه( إِنَّ الَّذِي فَرَ‌ضَ عَلَيْكَ الْقُرْ‌آنَ لَرَ‌ادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ ) (1) ((بدرستى كه آن كه واجب گردانيد بر تو قرآن را البته بر گردانيده است تو را به محل بازگشت تو)) يعنى مكه معظمه، موافق مشهور(2) ، و در آن زودى حق تعالى فتح مكه را براى آن حضرت ميسر گردانيد.

و باز فرمود كه( الم ﴿١﴾ غُلِبَتِ الرُّ‌ومُ ﴿٢﴾ فِي أَدْنَى الْأَرْ‌ضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ﴿٣﴾ فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّـهِ الْأَمْرُ‌ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَ‌حُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿٤﴾ بِنَصْرِ‌ اللَّـهِ يَنصُرُ‌ مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّ‌حِيمُ ﴿٥﴾ وَعْدَ اللَّـهِ لَا يُخْلِفُ اللَّـهُ وَعْدَهُ وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ‌ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ) (3) ((مغلوب گرديدند روميان - كه ترسايان بودند از لشكر پادشاه عجم كه گبران بودند - در نزديكترين زمينهاى ايشان به زمين عرب، و - روميان - بعد از مغلوب شدن - از فارسيان - بزودى غالب خواهند شد بر ايشان در سالى چند اندك از ميان سه تا نه، خدا راست امر و تقدير پيش از غالب شدن ايشان و بعد از آن، و در روزى كه غالب شوند - روميان بر گبران - شاد شوند مومنان به يارى خدا، هر كه را خواهد خدا يارى مى نمايد و اوست غالب و قادر بر هر چه اراده نمايد و مهربان نسبت به مومنان، وعده كردن خدا است و خدا خلاف نمى كند وعده خود را - و البته روميان را بر اهل فارس غالب خواهد گردانيد - وليكن اكثر مردم نمى دانند - صحت وعده الهى را و باور نمى كنند خبرهاى پيغمبر را -))، مشهور در سبب نزول اين آيات كريمه آن است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مكه بود ميان مسلمانان و مشركان مجادله و منازعه مى شد تا آنكه خبر رسيد كه خسرو پادشاه عجم لشكرى فرستاد و با روميان كه نصارى بودند جنگ كردند و بر ايشان غالب شدند و نصارى گريختند و بسيارى از مملكتشان را گرفتند، كافران از شنيدن اين خبر شاد شدند و از روى شماتت به مسلمين گفتند: شما و نصارى اهل كتابيد و ما گبران كتاب نداريم، چنانكه

____________________

1-سوره قصص : 85.

2-مجمع البيان 4/268؛ تفسير ابن كثير 3/345؛ تفسير بغوى 3/458.

3-سوره روم : 1-6.


گبران بر نصارى غالب شدند ما نيز بر شما غالب خواهيم شد، پس حق تعالى اين آيات را فرستاد و خبر داد كه بعد از چند سال روميان بر اهل فارس غالب خواهند شد، و در آن وقت مسلمانان نيز شاد خواهند شد به ياريى كه خدا ايشان را خواهد كرد، پس در روز جنگ بدر كه مسلمين فتح كردند و بر مشركين غالب شدند خبر رسيد كه روميان بر فارسيان غالب شدند و ملكهاى خود را از ايشان پس گرفتند.(1)

و در حديث حسن از امام محمد باقرعليه‌السلام، در تاويل اين آيات منقول است كه فرمود: اين آيه را تاويلى هست كه نمى داند آن را مگر خدا و آنها كه راسخ و ثابت در علمند يعنى ائمه معصومينعليهم‌السلام، بدرستى كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى مدينه هجرت كرد و اسلام دعوتت كرد، و همچنين نامه و رسولى بسوى پادشاه عجم فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد؛ پادشاه روم تعظيم نامه آن حضرت نمود و رسول او را گرامى داشت ولى پادشاه عجم نامه آن حضرت را پاره كرد و رسول او را سبك شمرد، و در آن وقت ميان پادشاه روم و پادشاه عجم كارزار بود و خاطر مسلمانان مايل بود به غالب شدن پادشاه روم زيرا كه از او اميدوارتر بودند و از پادشاه عجم هراسان بودند، چون پادشاه عجم بر پادشاه روم غالب شد مسلمانان غمگين شدند پس خدا اين آيات را فرستاد و وعده فرمود كه لشكر اسلام بر پادشاه عجم غالب خواهند شد و شاد خواهند شد، پس مسلمانان بعد از آن حضرت با پادشاه عجم جنگ كردند و او را گريزاندند و ملك او را متصرف شدند.(2)

و بر هر تقدير اين از معجزات قرآن و صاحب قرآن است كه خبر از امرى داده است كه غير خدا را بر آن اطلاع نيست و موافق آن واقع شد، و در اين وقت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: پادشاهان فارس يك شاخ يا دو شاخ بيش نخواهند زد، يعنى غلبه قليلى ايشان را بهم خواهد رسيد و برطرف خواهد شد و ديگر پادشاهى به ايشان نخواهد رسيد، اما

____________________

1-رجوع شود به مجمع البيان 4/295 و اسباب النزول 354-355 و تفسير بغوى 3/475.

2-تفسير قمى 2/152.


روم پس صاحب قرنها خواهند بود و پادشاهى ايشان تا زمان آخر خواهد بود.(1)

و موافق فرموده آن حضرت پادشاه عجم با وجود وفور قوت و شوكت ايشان بر طرف شدند و پادشاهان فرنگ هستند و خواهند بود تا حضرت صاحب الامرعليه‌السلام ايشان را برطرف كند.

و حق تعالى در چند آيه ديگر خبر داده است از فتح بلاد فارس و روم و فتحها و نصرتهاى ديگر كه ذكر آنها مناسب اين كتاب نيست و در بحار الانوار ذكر شده است.(2)

و باز فرموده است( سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ‌ ) (3) ((زود باشد كه بگريزند اين جمع و پشت بگردانند))، و به زودى در جنگ بدر گريختند.(4)

و بازفرمود كه( لَّقَدْ صَدَقَ اللَّـهُ رَ‌سُولَهُ الرُّ‌ؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَ‌امَ إِن شَاءَ اللَّـهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُ‌ءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِ‌ينَ لَا تَخَافُونَ ) (5) ((بتحقيق كه راست گفت خدا پيغمبرش را در خواب: به راستى كه البته داخل خواهيد شد مسجد الحرام را اگر خدا خواهد در حالتى كه ايمن باشد و سرها را تراشيده باشيد و موها و ناخنها را كوتاه كرده باشيد و از كسى نترسيد))، و واقع شد چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.

و سوره ((انا اعطيناك الكوثر)) كه كوچكترين سوره هاى قرآن است، مشتمل است بر چندين معجزه ظاهر به غير از فصاحت باهره، چنانكه به طرق بسيار منقول است كه: عاص بن وائل و اشباه او از كافران و عمرو بن العاص در وقتى كه عبدالله فرزند پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فوت شد گفتند: محمد ابتر است يعنى فرزند ندارد و عقبى و نسلى نخواهد داشت، حق تعالى فرستاد كه( إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ‌ ) (6) ((بدرستى كه ما عطا كرديم به تو

____________________

1-مجمع البيان 4/296؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/146.

2-رجوع شود به بحار الانوار 17/198-199.

3-سوره قمر: 45.

4-سوره قمر: 45.

(5-سوره فتح : 27.

6-سوره كوثر: 1.


كوثر را)) يعنى بسيارى در هر چيز(1) ، پس علم و كمال آن حضرت را از همه خلق فزون گردانيد، و اتباع و امت او را دو برابر امت جميع پيغمبران گردانيد، و فرزندان آن حضرت را با آنكه در هر عصر معاندان بسيارى از ايشان را شهيد مى كردند به مرتبه اى بسيار گردانيد كه نزديك است برابر جميع مردمان شوند، و شفاعت آن حضرت را زياده از جميع انبياء گردانيد، و نهر كوثر را به آن حضرت داد كه همه خلق در قيامت به آن محتاج باشند، و درجات او اوصياء و امت او را از تمام خلق بيشتر و بلندتر گردانيد؛ مجملا هر كمالى و قربى و درجه اى كه بشر قابل آن بود به آن حضرت بيش از همه خلق عطا كرد، پس فرمود( إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ‌ ) (2) ((بدرستى كه دشمن تو ابتر و بى فرزند خواهد بود))، و چنان شد كه آنها كه آن حضرت را ابتر مى گفتند با كثرت اولادشان بر افتادند و بنى اميه با آن كثرت و شوكتى كه داشتند و در مقام دفع بنى هاشم بودند و در هر زمان اكثر ايشان را به قتل رسانيدند اكنون نام ايشان مذكور نمى شود سوره كريمه براى اعجاز قرآن عظيم و رسول اكرم كافى است براى كسى كه طالب يقين باشد.

اى عزيز! هر چند براى عدم كلال و ملال قاصر همتان عديم الكمال از وجوه اعجاز كلام ربانى از هزار يكى و از بسيار اندكى بيان نكردم، اما اگر نيكو تاملى نمائى به فضل سبحانى در ضمن اين هشت فايده، هشت در از درهاى بهشت روحانى و نعيم جاودانى بر تو گشوده ام كه از هر در كه به قدم ايمان و يقين در آيى موايد فوايد بيكران و شقايق حقايق بى پايان براى تو مهيا است.

و در كتاب ((عين الحيوه)) نيز عيون حكم و معارف در اين جنات جارى كرده ام.

و بدان كه يك امتياز قرآن از معجزات ساير پيغمبران آن است كه معجزات ايشان مخصوص به زمان حيات ايشان بود، و اين معجزه تا روز قيامت باقى است؛ و امتياز ديگر

____________________

1-رجوع شود به تفسير قمى 2/445 و سيره ابن اسحاق 245 و 272 و اسباب النزول 494-495 و تفسير الدار المنثور 6/404.

2-سوره كوثر: 3.


آنكه فوائد آن معجزات به غير اظهار حقيت نبود و اگر فائده اى ديگر داشت فايده اش عام نبود، و اين خوان نعمت ربانى را تا روز قيامت براى اقاصى و ادانى گسترده است و در هر ساعت صد هزار مرده دل از آن حيات ابدى مى يابند و در هر لحظه چندين هزار كر و كور روحانى بينا و شنوا مى شوند و در هر زمان گروهى از مستمندان شفا از دردهاى نهان مى يابند و در هر ساعت فوجهاى تشنه لبان عرفان بر لب درياهاى علم آن مى نشينند، هر الفش كار عصاى موسى مى كند و هر حرفش تاثير نفس مسيحائى مى نمايد، از چشم ميمش چشمه هاى كليم روان است و در درياى هر نونش ذوالنون حيران است، از صادش صفاى آدم ظاهر و از حايش حلم نوح باهر؛ از چشمهاى هايش علم هود هويدا و كشش مدهايش چون عمامه بنى اسرائيل مملو از من و سلوى، خضر از چشمه عينش سيراب است و ذوالقرنين از قاف قدرتش در حجاب است، دال و دش را داود ورد زبان گردانيده تا از ترك اولاى خود ملامت نيافته، و سينش را ابراهيم لامه خود گردانيده تا از آتش نمرود سلامت يافت، و شين شفايش شعيب بر عين نهاده تا بينا گرديده و فاى شرفش را يوسف به كف گرفته تا خود را در عرش عزت و علا ديده؛ فاتحه هر سوره اش نفاع تر از خاتم سليمان گرديده، و هر كه ورقى از آن در بر كشيده چون مسند نشينان بساط سليمان خود را در اوج فضاى عرفان ديده، الحان قاريانش از مزامير داود خوشايندتر است و صرير كاتبانش از نغمه عندليبان جنان رباينده تر؛ آيه الكرسى كنايه تعويذ عرش رحمانى است، و هفت آسمان سنگريزه اى چند از بحار سبع سبع المثانى است.

و در حديث معتبر از حضرت رضاعليه‌السلام منقول است كه: از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيدند: چه سبب دارد كه هر چند قرآن را بيشتر مى خوانند تازه تر مى شود و كهنه نمى شود و به بسيارى خواندن مكرر نمى گردد؟

فرمود: زيرا كه خدا آن را براى زمان مخصوصى نفرستاده است و از براى گروه معينى مقرر نساخته، بلكه براى همه خلق فرستاده است تا روز قيامت، لهذا آن را چنين گردانيده


كه به تكرار تلاوت مكرر نگردد و طراوتش پيوسته در تزايد باشد.(1)

و در حديث ديگر فرمود كه: قرآن ريسمان محكم خدا است و عروه الوثقاى متمسكان است و طريق مستقيم است كه سالكان خود را مى كشاند بسوء بهشت و نجات مى بخشد از عذاب جهنم، و به مرور زمانها كهنه نمى شود و به بسيارى وارد شدن بر زبانها، بى قدر نمى شود زيرا كه آن را براى زمانى دون زمانى نفرستاده اند، بلكه دليل است و برهان و حجت است بر هر انسان در هر زمان، و باطل بسوى او نمى آيد نه از پيش رو و نه از پشت سر، فرستاده شده است از جانب حكيم حميد(2)

____________________

1-عيون اخبار الرضا 2/87.

2-عيون اخبار الرضا 2/130.


باب پانزدهم: در بيان آنكه نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است



در تفسير حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام مسطور است كه به حضرت امير المومنينعليه‌السلام گفتند: آيا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را معجزه اى بود مانند معجزه موسىعليه‌السلام در بلند كردن كوه بر سر آنها كه قبول تورات نكردند؟

حضرت فرمود: بلى، بحق آن خداوندى كه او را به راستى مبعوث گردانيده است كه هيچ معجزه اى خدا به پيغمبرى نداده است از آدم تا آخر پيغمبران مرگ آنكه به آن حضرت داده است مثل آن را يا بهتر از آن را، و بدرستى كه نظير اين معجزه كه پرسيدى خدا به او داده است با معجزات بى شمار ديگر، و آن چنان بود: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مكه اظهار دين حق نمود تمام عرب براى آن حضرت تيرهاى عداوت خود را به كمان گمان پيوستند و هر حيله اى در دفع آن حضرت تدبير كردند، و من اول كسى بودم به آن حضرت ايمان آوردم، او در روز دوشنبه مبعوث شد و من در روز سه شنبه با او نماز كردم، و هفت سال من تنها با او نماز مى كردم تا آنكه نفرى چند در اسلام داخل شدند و حق تعالى دين خود را بعد از آن تقويت نمود، پس روزى به نزد آن حضرت رفتم پيش از آنكه ديگران ايمان بياورند ناگاه گروهى از مشركان به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اى محمد! تو دعوى مى كنى كه رسول پروردگار عالميانى و به اين هم راضى نشده اى بلكه ادعا مى نمائى كه سيد و افضل پيغمبرانى، اگر راست مى گوئى معجزه اى مانند معجزه پيغمبران گذشته كه از تو سوال مى كنيم بياور.

پس ايشان چهار فرقه شدند: فرقه اول گفتند كه: ما مانند معجزه نوح از تو مى خواهيم كه قوم خود را غرق كرد و خود با مومنان در كشتى نجات يافت؛ فرقه دوم گفتند: براى ما ظاهر گردان آيتى مانند آيت موسى كه كوه را بر سر اصحاب خود بلند كرد تا انقياد او


نمودند؛ فرقه سوم گفتند: معجزه اى مانند معجزه ابراهيم به ما بنما كه او را در آتش اندختند و آتش براى او سرد شد؛ و فرقه چهارم گفتند كه: معجزه اى مثل معجزه عيسىعليه‌السلام بنما كه مردم را خبر داد به آنچه خورده بودند يا در خانه ها ذخيره كرده بودند.

حضرت رسول فرمود كه: من از براى شما پيغمبر ترساننده معجز نماينده ام، و معجزه ظاهره مانند قرآن براى شما آورده ام كه شما و جميع عرب و ساير امتها عاجز شديد از معارضه آن، پس آن حجت خدا و رسول است بر شما و مرا نيست كه جرات نمايم بر جناب اقدس الهى و آيتها اختراع نمايم و از او سوال كنم و بر من نيست مگر تبليغ رسالتهاى او و بعد از تمام شدن حجت و ظهور حقيت من، بسا باشد كه آيتى اختراع كنم و بطلبم و شما ايمان نياوريد و باعث نزول عذاب گردد بر شما.

پس در اين وقت جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد! خداوند على اعلى تو را سلام مى رساند و مى گويد كه: من بزودى ظاهر مى گردانم از براى ايشان اين آيات و معجزات را كه طلب كردند و بدرستى كه ايشان بعد از ديدن آنها بر كفر خود خواهند ماند مگر آن كه را من نگاه دارم، وليكن مى نمايم به ايشان آنچه از تو طلبيده اند براى زيادتى اتمام حجت بر ايشان؛ پس بگو به آنها كه معجزه نوح را طلب كرده اند: برويد بسوى كوه ابو قبيس و چون به دامان كوه برسيد آيت توح را مشاهده خواهيد كرد، و چون مشرف بر هلاك شويد توسل جوييد به علىعليه‌السلام و دو فرزند او كه بعد از اين به هم خواهند رسيد تا نجات يابيد؛ و بگو به آنها كه معجزه ابراهيم را طلبيدند كه: برويد به هر جا كه خواهيد از صحراى مكه كه آتش ابراهيم را مشاهده خواهيد كرد، و چون آتش شما را فروگيرد، در هوا صورت زنى را خواهيد ديد كه دو طرف مقنعه اش را آويخته است پس به او متوسل شويد تا نجات يابيد و آتش را از شما دور گرداند؛ و بگو به آنها كه معجزه موسى را خواستند: برويد به نزديك كعبه تا آيت موسى را ببينيد و عموى تو حمزه ايشان را نجات خواهد داد؛ و بگو به گروه چهارم كه رئيس ايشان ابوجهل است كه: باشيد نزد من تا خبر معجزه آنها را بشنويد و بعد از آن آنچه طلبيده ايد در حضور خود به شما بنمايم.


چون حضرت، رسالت الهى را به ايشان رسانيد ابوجهل لعين به آن سه گروه گفت كه: پراكنده شويد بسوى آن مواضع كه محمد گفته است تا بطلان گفته او ظاهر گردد.

پس فرقه اول به دامنه كوه ابو قبيس رفتند، ناگاه از زير پاى ايشان چشمه ها جوشيد و از بالاى سر ايشان بى ابر باران فرو ريخت و به اندك زمانى آب به نزديك دهانهاى ايشان رسيد، و بسوى كوه گريختند و هر چند به كوه بالا مى رفتند آب بلند مى شد تا به قله كوه رسيدند آب به نزديك دهانشان رسيد و دانستند كه غرق مى شوند، ناگاه علىعليه‌السلام را ديدند كه بر روى آب ايستاده و صورت دو طفل را ديدند كه در جانب راست و چپ او ايستاده اند، پس علىعليه‌السلام ندا كرد: بگيريد دست مرا يا دست يكى از اين دو طفل را تا نجات يابيد، پس بعضى از آنها دست على را گرفته و بعضى دست يكى از دو طفل را و بعضى دست ديگرى را، پس از كوه به زير مى آمدند و آب كم مى شد، پاره اى به زمين و پاره اى به آسمان مى رفت، و چون به پاى كوه رسيدند هيچ آب نماند؛ پس حضرت اميرعليه‌السلام با ايشان به نزد حضرت رسول آمدند و ايشان مى گريستند و مى گفتندد كه: شهادت مى دهيم كه توئى سيد پيغمبران و بهترين جميع خلايق، ما ديديم مانند طوفان نوح را و ما را خلاصى دادند على و دو طفل كه با او بودند كه الحال ايشان را نمى بينيم.

حضرت فرمود كه: ايشان بعد از اين بهم خواهند رسيد از برادر من على و نام ايشان حسن و حسين است و بهترين جوانان بهشتند و پدر ايشان بهتر است از ايشان، بدانيد كه دنيا دريائى است عميق و خلق بسيارى در آن غرق شده اند و كشتى نجات دنيا آل محمدند، يعنى على و دو فرزند او كه صورت ايشان را ديديد و ساير افاضل اهل بيت من كه اوصياى منند، پس هر كه در اين كشتى سوار شد شود نجات مى يابد و هر كه تخلف نمايد غرق مى شود؛ و همچنين در آخرت، آتش جهنم و حميم آن مانند دريا است و اينها كشتيهاى امت منند كه محبان و شيعيان خود را از جهنم مى گذرانند و به بهشت مى رسانند.پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: اى ابوجهل! آيا شنيدى آنچه گفتند؟

گفت: بلى، تا ببينم كه فرقه هاى ديگر چه مى گويند.

پس فرقه دوم گريان آمدند و گفتند: شهادت مى دهيم كه توئى رسول پروردگار


عالميان و بهتر از جميع خلق، ما رفتيم به صحراى هموارى و خبرى كه دادى ياد مى كرديم ناگاه ديديم كه آسمان شكافته شد و پاره هاى آتش فرو ريخت و زمين شكافته شد و زبانه هاى آتش از آن بلند شد و چنان زياد مى شد تا تمام زمين را فرو گرفت و آتش در ما افتاد و بدنهاى ما از شدت حرارت به جوش آمد و يقين كرديم كه بريان خواهيم شد و خواهيم سوخت، ناگاه در هوا صورت زنى را ديديم كه اطراف مقنعه اش آويخته بود بسوى ما كه دستهاى ما به ريشه هاى آن مى رسيد و منادى از آسمان ندا كرد كه: اگر نجات مى خواهيد پس چنگ زنيد به ريشه اى از ريشه هاى اين مقنعه، پس هر يك از ما به ريشه اى از ريشه هاى آن چسبيديم و ما را در هوا بلند كرد و ما مى ديديم اخگرها و زبانه هاى آتش را و ضرر گرمى و شرر آن به ما نمى رسيد و آن ريشه هاى باريك گسسته نمى شد از سنگينى ما، پس ما را از آن آتش نجات بخشيد و هر يك را در صحن خانه خود افكند به سلامت و عافيت، پس از خانه ها بيرون آمده به خدمت تو شتافتيم و دانستيم كه ما را چاره اى نيست از اختيار كردن دين تو و تو بهترين كسى كه به او ملتجى شوند و بعد از خدا بر او اعتماد كنند و راستگوئى در گفتار خود و حكيمى در كردار خود.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابو جهل گفت: اين فرقه دوم را حق تعالى معجزه ابراهيم نمود.

ابو جهل گفت: تا ببينم فرقه سوم را و سخن ايشان را بشنوم.

پس حضرت به فرقه دوم فرمود كه: اى بندگان خدا! حق تعالى شما را به آن زن نجات داد و آن دختر من است فاطمه و بهترين زنان است، و چون حق تعالى خلايق اولين و آخرين را مبعوث گرداند منادى از زير عرش ندا كند كه: اى گروه خلايق! بپوشانيد ديده هاى خود را تا بگذرد فاطمه دختر محمد سيده زنان عالميان بر صراط، پس همه خلايق ديده هاى خود را مى پوشانند مگر محمد و على و حسن و حسين و امامان از فرزندان ايشان كه ايشان محرم اويند، پس از صراط كشيده بگذرد و دامان چادرش بر صراط كشيده و يك طرف در بهشت به دست فاطمه باشد و طرف ديگرش و در صحراى قيامت باشد، پس ندا كند منادى پروردگار ما كه: اى دوستان فاطمه! بچسبيد به ريشه هاى چادر


فاطمه بهترى زنان عالميان، پس هر كه دوست آن حضرت باشد به ريشه اى از ريشه ها و تارى از تارهاى آن چنگ زند تا آنكه بچسبند به آن زياده از هزار فئام كه هر فئامى هزار هزار كس باشد، و به بركت چادر عصمت آن حضرت از آتش جهنم نجات يابند.

پس فرقه سوم آمدند گريه كنان و مى گفتند: شهادت مى دهيم اى محمد كه توئى رسول پروردگار عالميان و بهترين آدميان و على بهترين است از جميع اوصياى پيغمبران و آل تو افضلند از آل جميع ايشان و صحابه تو بهترند از صحابه ايشان و امت تو بهترند از امتهاى ايشان، ديديم از آيات و معجزات تو آن مقدار كه چاره اى بجز اذعان و اقرار نداريم.

حضرت فرمود: بگوئيد آنچه ديديد.

گفتند: در پناه كعبه نشسته بوديم و استهزا به گفته هاى تو مى كرديم و دعوى معجزه هاى تو را دروغ مى پنداشتيم، ناگاه ديديم كه كعبه از جاى خود كنده شد و بلند گرديد و بر بالاى سر ما ايستاد و ما در جاهاى خود خشك شديم و ياراى حركت نداشتيم، پس عم تو حمزه آمد و نيزه خود را در زير كعبه استوار كرد و كعبه را به آن عظمت به نيزه خود نگه داشت و گفت: بيرون رويد و دور شويد، چون ما بيرون آمديم و دور شديم كعبه برگشت و به جاى خود قرار گرفت، پس مسلمان شديم و بسوى تو آمديم. حضرت به ابوجهل خطاب كرد كه: اينك فرقه سوم آمدند و تو را خبر دادند به آنچه ديده بودند. ابوجهل گفت: نمى دانم راست مى گويند يا دروغ مى گويند، و نمى دانم كه درست تحقيق كرده اند يا خيالى در نظر ايشان آمده است، اگر به من آنچه طلبيده ام بنمائى لازم است كه ايمان بياورم و اگر نه لازم نيست مرا تصديق اين جماعت كردن.

حضرت فرمود: هرگاه اين جماعت را با اين وفور و كثرت و اعتقادى كه به عقل و ديانت ايشان دارى تصديق نمى نمائى، پس چگونه تصديق مى نمائى به ماثر و مفاخر آباء و اجداد خود و بديهاى پدران دشمنان خود كه پيوسته ياد مى كنى؟ و چگونه تصديق مى نمائى كه ولايت عراق و شام هست و حال آنكه هيچيك را نديده اى و به خبرهاى مردم باور كرده اى، بدرستى كه حجت خدا بر ايشان تمام شد به آنچه ديدند و بر تو تمام شد به


آنچه شنيدى از ايشان.

پس حضرت رو گردانيد بسوى فرقه سوم و فرمود: آن حمزه كه كعبه را از بالاى سر شما گردانيد، عم رسول خداست، حق تعالى او را به منازل رفيعه و درجات عاليه رسانيده است و او را به فضايل بسيار گرامى داشته است به سبب محبت محمد و على، بدرستى كه حمزه عم محمد جهنم را در روز قيامت از محبانش دور مى كند چنانكه امروز كعبه را نگذاشت بر سر شما فرود آيد، بدرستى كه او خواهد ديد در پهلوى صراط گروه بسيار از مردم را كه عدد ايشان را غير از خدا كسى نمى داند و ايشان از دوستان حمزه باشند و گناه بسيار كرده باشند و به اين سبب ديوارها حايل شده باشد ميان ايشان و گذشتن بر صراط به سبب گناههاى ايشان، چون حمزه را مى بينند مى گويند: اى حمزه! مى بينى كه ما در چه حال مانده ايم؟ حمزه به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المومنينعليه‌السلام مى گويد: مى بينيد كه دوستان من استغاثه مى نمايند به من؛ پس رسول خدا به ولى خدا مى گويد: يا على! اعانت كن عم خود را بر فرياد رسى دوستان او و خلاص كردن ايشان را از آتش جهنم. پس امير المومنينعليه‌السلام نيزه حمزه را كه در دنيا به آن جهاد مى كرده است در راه خدا مى آورد و به دست حمزه مى دهد و مى گويد: اى عم رسول خدا و اى عم برادر رسول! دفع كن جهنم را از دوستان خود به اين نيزه چنانكه در دنيا به اين نيزه دشمنان خدا را از دوستان خدا دفع مى كردى، پس حمزه نيزه را بگيرد و سنان آن را بگذارد بر آن ديوارهاى آتش كه حائل شده اند ميان دوستان او و صراط و به قوت الهى چنان دفع كند كه پانصد سال راه دور شوند، پس دوستان خود را گويد: بگذريد، و ايشان ايمن و سالم از صراط بگذرند و داخل بهشت شوند.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابو جهل خطاب نمود كه: اى ابوجهل! اين فرقه سوم نيز آيات و معجزات خدا را ديدند، اكنون تو چه معجزه اى مى خواهى كه به تو بنمايم؟

گفت: آن معجزه را مى خواهم كه تو مى گويى كه عيسى داشته است و خبر مى داده است مردم را به آنچه در خانه هاى خود خورده بودند و ذخيره كرده بودند، پس مرا خبر ده كه امروز چه خورده ام و بعد از خوردن چه كرده ام؟


حضرت فرمود: خبر مى دهم تو را به آنچه خورده كرده اى و به آنچه در اثناى خوردن كرده اى تا باعث فضيحت و رسوائى تو گردد به سبب لجاجتى كه با رسول خدا در طلبيدن معجزه مى نمائى، و اگر ايمان بياورى آن رسوائى تو را ضرر نرساند و اگر ايمان نياورى رسوائى دنيا و خوارى و عذاب ابدى آخرت بيابى و هرگز از عذاب نجات نخواهى داشت؛ اى ابوجهل! در خانه نشستى كه بخورى از مرغى كه براى تو بريان كرده بودند، و چون لقمه اى برداشتى ابوالبخترى برادر تو به در خانه آمد و رخصت طلبيد كه داخل شود، تو ترسيدى كه مبادا در آن مرغ شريك تو شود و بخل كردى و آن را در زير دامن خود پنهان كردى و او را رخصت دادى.

ابوجهل گفت: دروغ گفتى، اينها هيچ نبود و من امروز مرغ نخوردم و چيزى از آن را ذخيره نكردم، اكنون خبر خود را تمام كن، ديگر چه كردم؟

حضرت فرمود: سيصد اشرفى از خود داشتى و ده هزار درهم امانت مردم نزد تو بود، از يكى صد اشرفى و از ديگرى دويست و از ديگرى پانصد و از ديگرى هفتصد و از ديگرى هزار، و مال هر يك در كيسه اى بود و تو عزم كرده بودى كه خيانت نمائى در اموال ايشان و پس ندهى، و چون برادرت بيرون رفت سينه مرغ را خوردى و باقيش را ذخيره كردى و اموال مردم را دفن كردى كه پس ندهى به ايشان، و تدبير خدا در اين باب خلاف تدبير توست.

ابوجهل ملعون گفت: اين را نيز دروغ گفتى و من چيزى را دفن نكرده ام و آن ده هزار اشرفى امانت مردم را دزد برد.

حضرت فرمود: من اين را از خود نمى گويم كه مرا به دروغ نسبت مى دهى بلكه جبرئيل حاضر است و از جانب حق تعالى چنين خبر مى دهد؛ پس فرمود: اى جبرئيل! بياور باقيمانده آن مرغ را كه از آن خورده است، ناگاه مرغ نزد آن حضرت حاضر شد، فرمود: اى ابو جهل! مى شناسى اين مرغ را؟ گفت: نمى شناسم و من از اين نخورده ام، و مرغ نيمخورده در عالم بسيار است.

فرمود: اى مرغ! ابوجهل به من نسبت مى دهد كه بر جبرئيل دروغ مى بندم و به جبرئيل


نسبت مى دهد كه به پروردگار عالميان دروغ مى بندد، پس گواهى بده به تصديق من و تكذيب ابوجهل.

ناگاه به امر خدا آن مرغ به سخن آمد و گفت: گواهى مى دهم اى محمد كه توئى رسول خدا و بهترين خلايق، و شهادت مى دهم كه ابوجهل دشمن خداست و دانسته با حق معانده مى كند، از من خورده است و باقى مرا ذخيره كرده است، پس بر او باد لعنت خدا و لعنت جميع لعنت كنندگان، و اين ملعون با وجود كفر، بخيل است، برادرش رخصت طلبيد كه به نزد او برود و مرا زير دامن خود پنهان كرد از بيم آنكه مبادا برادرش از من بخورد، پس تو يا رسول الله راستگوتر از جميع راستگويانى و ابوجهل دروغگو و افترا كننده و ملعون است.

حضرت فرمود: اى ابوجهل! آيا بس نيست تو را آنچه ديدى از معجزات؟ پس ايمان بياور تا ايمن گردى از عذاب خدا؟

ابوجهل گفت: من گمان مى كنم كه اينها چيزى است كه به خيال مردم مى افكنى و به وهم مردم مى اندازى و اصلى ندارد.

حضرت فرمود: آيا هيچ فرقى مى يابى ميان ديدن تو اين مرغ را و شنيدن سخن او، و ميان ديدن تو خود را و ساير قريش را و شنيدن تو سخنان ايشان را؟

ابوجهل گفت: نه. فرمود: پس احتمال مى دهى كه هر چه به حواس خود ادراك مى نمايم همه محض خيال باشد؟ ابوجهل گفت: نه، آنها را مى دانم كه خيال نيست.

حضرت فرمود: هرگاه فرقى ميان اين و آنها نمى يابى پس بدان كه اين هم محض خيال نيست؛ پس آن حضرت دست مبارك خود را كشيد بر موضعى كه آن ملعون خورده بود و گوشتش به حال خود برگشت و اعضاى مرغ درست شد و فرمود: اين معجزه را ديدى؟

گفت: توهم چيزى مى كنم و يقين نمى دانم.

حضرت فرمود: اى جبرئيل! بياور به نزد من آن مالها را كه اين معاند حق در خانه خود


دفن كرده است شايد ايمان بياورد؛ ناگاه كيسه هاى زر نزد آن سرور حاضر شد و كيسه ها همه موافق بود با آنكه حضرت پيشتر فرموده بود، پس حضرت يك كيسه را گرفت و فرمود: بطلبيد فلان مرد را كه او صاحب اين كيسه است، چون حاضر شد كيسه را به او داد و فرمود: اين مال توست كه ابوجهل خيانت كرده بود، و همچنين يك يك از صاحبان مال را مى طلبيد و مالشان را مى داد تا تمام شد.

ابوجهل متحير و رسوا شد و سيصد اشرفى ابوجهل ماند.

پس حضرت فرمود: ايمان بياور تا سيصد اشرفى خود را بگيرى و خدا بركت دهد براى تو در اين مال تا مالدارتر از همه قريش و بر ايشان امير گردى.

گفت: ايمان نمى آورم وليكن مال خود را مى گيرم.

چون دست دراز كرد كه كيسه را بردارد حضرت صدا زد به آن مرغ بريان كه: بگير ابوجهل را و مگذار دست به كيسه برساند.

مرغ به قدرت خدا برجست و ابوجهل را به چنگال خود گرفت و در هوا بلند كرد و او را برد و بر بام خانه اش گذاشت، حضرت آن زر را به فقراى مومنين قسمت كرد و فرمود: اى گروه اصحاب محمد! اين معجزه اى بود كه پروردگار ما براى ابوجهل ظاهر گردانيد و او معانده كرد، و اين مرغ كه زنده شد از مرغهاى بهشت خواهد بود كه براى شما در بهشت پرواز خواهد كرد، بدرستى كه در بهشت انواع مرغها هستند هر يك به قدر شترى و در فضاى بهشت پرواز خواهند كرد، پس هرگاه مومن دوست محمد و آل محمدعليهم‌السلام آرزوى خوردن يكى از آنها بكند فرو مى آيد در پيش روى او و بالها و پرهايش ريخته مى شود و پخته مى شود براى او بى آتش و يك طرف آن كباب و طرف ديگر بريان مى شود و چون آنچه مقتضاى خواهش اوست تناول نمايد و گويد: ((الحمد لله رب العالمين)) باز زنده مى شود و در هوا پرواز مى كند و فخر مى كند بر ساير مرغان بهشت و مى گويد: كيست مثل من كه دوست خدا به امر الهى از من خورده است؟(1)

. ____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 429-441.


و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: اصحاب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودند و حضرت امير المومنينعليه‌السلام در ميان ايشان نشسته بود ناگاه مردى از يهودان آمد و گفت: اى امت محمد! شما هيچ درجه پيغمبرى نگذاشتيد مگر آنكه از براى پيغمبر خود آن را دعوى مى كنيد.

پس حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: چنين است، اگر خدا با موسىعليه‌السلام در طور سينا سخن گفت با پيغمبر ما در آسمان هفتم سخن گفت، اگر عيسىعليه‌السلام كور را بينا و مرده را زنده گردانيد بدرستى كه قريش از محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كردند كه مرده را براى ايشان زنده كند پس مرا طلبيد و با ايشان فرستاد بسوى قبرستان و چون دعا كردم مردگان از قبرها به قدرت حق تعالى بيرون آمدند و خاك از سرهايشان مى ريخت، و بدرستى كه در جنگ احد نيزه اى بر ديده ابوقتاده انصارى خورد و حدقه اش بيرون آمد پس حدقه را به دست گرفت و به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا رسول الله! بعد از اين زوجه من مرا دوست نخواهد داشت، حضرت حدقه را از دستش گرفت و به جاى خود گذاشت و چنان به اصلاح آمد كه فرق نمى كرد ميان اين ديده و ديده ديگر مگر اينكه اين نيكوتر و روشن تر از آن ديگر بود، و در همان جنگ يك دست عبدالله به عتيك جدا شد و در شب به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و رسول خدا دست او را به جاى خود گذاشت و درست شد به طورى كه اثر بريدن پيدا نبود.(1)

و در تفسير حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه روزى آن حضرت فرمود: حق تعالى براى هيچ پيغمبرى آيتى و معجزه اى ظاهر ننمود مگر اينكه براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام مثل آن را ظاهر گردانيد و از آن عظيمتر براى آن حضرت مقرر گردانيد.

گفتم يابن رسول الله! مانند معجزات عيسىعليه‌السلام چگونه براى آن حضرت ظاهر شد از مرده زنده كردن و كور و پيس را شفا دادن و خبر دادن به آنچه در خانه ها خورده و ذخيره كرده بودند؟

____________________

1-قصص الانبياء راوند 309 و 310.


فرمود: روزى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام در كوچه هاى مكه راه مى رفتند و ابو لهب از عقب ايشان مى رفت و سنگ بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى انداخت و پاهاى مبارك آن جناب را مجروح كرده بود و خون از قدم محترمش جارى شده بود، و ابولهب فرياد مى كرد كه: اى گروه قريش! اين ساحر و دروغگو است پس سنگ بر او بياندازيد و از او دورى كنيد و از جادوى او بپرهيزيد، و اوباش قريش را تحريص بر ايذاى آن حضرت مى كرد و از پى آن جناب مى آمدند و سنگ مى انداختند و هر سنگ كه بر آن حضرت مى انداختند بر حضرت امير المومنينعليه‌السلام نيز مى خورد، پس يكى از آن كافران گفت: يا على! تو پيوسته تعصب محمد را اظهار مى كنى و از جانب او جهاد مى كنى و با آنكه هرگز جنگى نديده اى در شجاعت نظير خود ندارى، چرا در اين وقت يارى او نمى كنى؟

حضرت ندا كرد ايشان را كه: اى اوباش قريش! من بى رخصت و اذن آن حضرت كارى نمى كنم، اگر امر كند خواهى ديد كه چون خواهم كرد؛ و پيوسته از عقب ايشان مى رفتند و اذيت مى رسانيدند تا از مكه بيرون رفتند، پس ناگاه ديدند كه سنگها از كوه غلطيدند به جان آن حضرت، كافران شاد شدند و دور رفتند و گفتند: الحال اين سنگها محمد و على را هلاك خواهند كرد و ما از شر ايشان خلاص خواهيم شد!چون سنگها به نزديك آن دو بزرگوار رسيدند هر يك به قدرت حق تعالى به سخن آمده گفتند: السلام عليك يا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، السلام عليك يا على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، السلام عليك يا رسول رب العالمين و خير الخلق اجمعين، السلام عليك يا سيد الوصيين و يا خليفه رسول رب العالمين، چون كافران اين حالت عجيب را ديدند متحير ماندند پس ده نفر از آنها كه كفر و عنادشان زياده بود گفتند: اين سخنان از اين سنگها نبود وليكن محمد جماعتى را در گودالها پنهان كرده است كه ما را فريب دهد و اين سخنان از آنها صادر گرديده است!

چون اين را گفتند به قدرت رب الارباب و اعجاز آن جناب ده سنگ از آن سنگها بلند شدند و هر يك محاذى سر يكى از آن كافران آمد و بر سر او مى خورد و بلند مى شد و باز بر مى گرديد و بر سر او مى خورد تا آنكه سرهاى آنها را نرم كردند و مغز سرشان از بينيهاى


ايشان فرو ريخت و جميع آن ده نفر هلاك و به جهنم واصل شدند، خويشان آنها زارى كنان آمدند و فرياد مى كردند كه: بدتر از مصيبت مردن آنها آن است كه محمد شادى خواهد كرد كه به اعجاز او مرده اند، و چون ايشان به سر جنازه ها رفتند جنازه هاى ايشان به صدا آمد كه: راست گفت محمد و دروغ نگفت و شما دروغ مى گوئيد، پس جنازه ها بلرزيدند و مرده ها را بر زمين افكنده گفتند: ما بر نمى داريم اين دشمنان خدا را كه بسوى عذاب خدا ببريم.

پس ابوجهل لعين گفت: سخن اين جنازه ها و آن سنگها همه از جادوى محمد است، اگر راست مى گويد كه اينها از اعجاز اوست بگوئيد تا دعا كند خدا آنها را زنده گرداند.

چون كافران اين سخن را به آن حضرت گفتند، به امير المومنينعليه‌السلام فرمود: يا على! شنيدى سخن ايشان را، بگو كه چند جراحت از سنگشان به تو رسيده؟

علىعليه‌السلام گفت: يا رسول الله! چهار جراحت به من رسيده است.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: به من هم شش جراحت رسيده است و آن كافران ده نفرند، من براى شش نفر دعا مى كنم و تو براى چهار نفر دعا كن خدا ايشان را زنده كند، چون دعا كردند همه زنده شدند و برخاستند و گفتند: اى گروه مسلمانان! محمد و على را شان عظيم و مرتبه بلندى هست، در آن مملكتها كه ما در آنجا بوديم براى محمد مثالى ديديم كه بر كرسى نشسته بود نزد عرش و مثال على را ديديم كه بر تختى نشسته بود نزد كرسى و جميع ملائكه آسمانها و عرش و كرسى و ملائكه حجابها بر گرد ايشان بر آمده بودند و تعظيم ايشان مى نمودند و صلوات بر ايشان مى فرستادند و هر چه مى فرمودند اطاعت مى كردند و هر حاجت از خدا طلب مى نمودند ايشان را شفيع مى كردند. پس هفت نفرشان ايمان آوردند و باقى بر كفر و شقاوت خود ماندند.

پس امام حسن عسكرىعليه‌السلام فرمود: اگر خدا عيسىعليه‌السلام را به روح القدس مويد گردانيد بدرستى كه جبرئيل نازل شد در روزى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عبا بر دوش گرفت و على و فاطمه و حسن و حسينعليه‌السلام را در عبا داخل كرد و گفت: خداوندا! اينها اهل منند، من جنگم با هر كه با ايشان در جنگ است و صلحم با هر كه با ايشان در صلح است،


و دوست باش با هر كه با ايشان دوست است و دشمن باش با هر كه با ايشان دشمن است، پس خدا وحى فرستاد كه: اى محمد! دعاى تو را مستجاب كردم.

پس ام سلمه جانب عبا را برداشت كه داخل شود، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: تو داخل اين جماعت نيستى هر چند حال تو نيك است.

پس جبرئيل گفت: يا رسول الله! مرا از خود بگردانيد.

فرمود: تو از مائى.

عرض كرد: رخصت مى دهى داخل عبا شوم؟

فرمود: بلى.

پس جبرئيل داخل عبا شد، و چون به ملكوت اعلى بالا رفت و حسن و بها و نور و ضياى او مضاعف شده بود ملائكه گفتند: اى جبرئيل! برگشتى به خلاف آنچه از پيش ما رفته بودى.

گفت: چگونه چنين نباشم و حال آنكه داخل اهل بيت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شده ام.

پس ملائكه آسمانها و حجابها و عرش و كرسى گفتند: سزاوار است تو را به اين شرف كه يافته اى چنين باشى.

و حضرت امير المومنينعليه‌السلام چون جهاد مى كرد جبرئيل در جانب راست او و ميكائيل در جانب چپ او و اسرافيل در عقب او و ملك الموت در پيش روى او مى رفتند.

و اما شفا دادن كور و پيس و خبر دادن به امرهاى پنهان، پس چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مكه بود روزى كافران قريش به آن حضرت گفتند: اى محمد! پروردگار ما ((هبل)) كه بت بزرگ ما است شفا مى دهد بيماران ما را و ما را از مهالك نجات مى بخشد.

فرمود: دروغ مى گوئيد، هبل قادر بر هيچ كارى نيست و پروردگار عالم مدبر امور است.

گفتند: اى محمد! مى ترسيم كه هبل تو را به دردهاى عظيم مبتلا گرداند مانند فالج و لقوه و كورى و غير اينها به سبب آنكه مردم را از پرستيدن آن منع مى كنى.


فرمود: بر اينها كه گفتند كسى جز خدا قادر نيست.

گفتند: اى محمد! اگر راست مى گوئى كه بر اينها بغير از خداى تو كسى قادر نيست پس بگو ما را به اين بلاها مبتلا كند تا از هبل سوال كنيم ما را شفا دهد و بدانى كه هبل شريك پروردگار توست.

پس جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمد! تو بر بعضى نفرين كن و على بر بعضى تا من ايشان را مبتلا كنم؛ پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيست نفر را نفرين كرد و حضرت اميرعليه‌السلام ده نفر را و در همان ساعت مبتلا شدند به خوره و پيسى و كورى و فالج و لقوه و دستها و پاهايشان جدا شد و در بدنشان هيچ عضو صحيح نماند مگر زبان و گوشهاى ايشان، پس ايشان را به نزد هبل بردند و دعا كردند كه ايشان را شفا دهد و گفتند: محمد و على بر اين جماعت نفرين كردند و چنين شدند، پس تو ايشان را شفا ده، پس به قدرت خدا هبل ايشان را صدا كرد كه: اى دشمنان خدا! من قدرت بر هيچ امر ندارم و سوگند مى خورم بآن خداوندى كه محمد را بسوى جميع خلق فرستاده است و او را بهتر از همه پيغمبران گردانيده است كه اگر نفرين كند بر من كه جميع اعضاء و اجزاى من از هم بريزد و اجزاى مرا باد به اطراف جهان پراكنده كند كه اثرى از من نماند و بزرگترين اجزاى من به قدر صد يك خردلى شود هر آينه خدا چنين خواهد كرد.

چون اين سخن را از هبل شنيدند و از او نااميد گرديدند بسوى آن حضرت دويدند و استغاثه كردند و گفتند: اى محمد! اميد ما از غير تو بريده شد، به فرياد ما برس و خداى خود را بخوان كه اصحاب ما را از اين بلاها نجات بخشد و عهد مى كنيم كه ديگر ايشان ايذاى تو نكنند.

پس بيست نفر را كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر ايشان نفرين كرده بود آوردند و نزد آن حضرت بازداشتند و آن ده نفر ديگر را به نزد امير المومنينعليه‌السلام باز داشتند، پس محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام گفتند به آنها كه: چشمهاى خود را بپوشيد و بگوئيد: خداوندا! به جاه محمد و على و آل طيبين ايشان سوگند مى دهيم تو را كه ما را عافيت بخشى.

چون اين بگفتند همه صحيح و نيكوتر از آنچه بودند شدند و آن سى نفر با بعضى از


خويشان ايشان ايمان آوردند و باقى قريش بر شقاوت خود ماندند، و چون از مرضهاى خود شفا يافتند، حضرت به ايشان فرمود: ايمان بياوريد، گفتند: ايمان آورديم پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ايشان فرمود: مى خواهيد بينائى شما را زياده گردانم و خبر دهم شما را به آنچه خورده ايد و دوا كرده ايد و ذخيره نموده ايد؟

گفتند: بلى؛ پس خبر داد هر يك را به آنچه در آن روز خورده بودند و مداوا كرده بودند و در خانه هاى خود ذخيره نموده بودند، پس فرمود: اى ملائكه پروردگار من! حاضر كنيد نزد من باقيمانده طعامهاى ايشان را در همان سفره ها كه در آنها خورده اند، پس ديدند از هوا جميع سفره ها و خوانهاى آنها فرود آمد و حضرت نشان داد كه هر سفره و طعام از كيست و هر دوا از كيست و فرمود: اى طعام! خبر ده به امر خدا كه چه مقدار از تو خورده است و چه مقدار مانده است؟ پس طعام به سخن آمده و گفت: از من فلان مقدار او خورد و فلان مقدار خادم او و من باقيمانده آنها هستم.

پس حضرت فرمود: اى طعامها! بگوئيد كه من كيستم؟ گفتند: توئى رسول خدا.

پس اشاره به علىعليه‌السلام كرد و فرمود: بگوئيد اين كيست؟ گفتند: اين برادر توست كه بعد از تو بهترين گذشتگان و آيندگان است و وزير توست و خليفه توست و بهترين خليفه ها است.(1)

پس راوى خدمت امام حسن عسكرىعليه‌السلام عرض كرد: آيا حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المومنينعليه‌السلام را معجزه ها بود كه شبيه باشند به معجزات حضرت موسىعليه‌السلام؟

فرمود: على بمنزله جان حضرت رسول است و معجزات رسول معجزات على است و معجزات على معجزات رسول است و هر معجزه هر پيغمبرى را خدا به پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داده است و زياده از آنها.

اما عصاى موسىعليه‌السلام كه چون انداخت اژدها شد و ريسمانها و عصاهاى ساحران را بلعيد، پس محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را معجزه اى از آن بزرگتر بود زيرا كه گروهى از يهودان به خدمت

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 373-379.


آن حضرت آمده سوالها كردند و جوابهاى شافى شنيدند، پس گفتند: اى محمد! اگر پيغمبرى بياور از براى ما مانند معجزه عصاى موسى؟

حضرت فرمود: آنچه من براى شما آوردم از عصاى موسى بهتر است زيرا كه معجزه من قرآن است كه تا روز قيامت باقى است و در هر عصرى بيان شافى حجت الهى را بر مخالفان حق تمام مى كند و هيچكس قادر نيست بر آنكه در برابر سوره اى از آن معارضه تواند نمود و عصاى موسى مخصوص زمان او بود و برطرف شد، و با وجود آن معجزه باز براى شما معجزه اى مى آورم كه عظيم تر و غريب تر باشد از آن زيرا عصاى موسى در دست او بود و مى انداخت و قبطيان مى گفتند: در عصاى خود حيله كرده كه چنين مى شود و حق تعالى براى اظهار حقيت من چوبى چند را اژدها خواهد كرد كه دست من به آنها نرسيده باشد و من در آنجا حاضر نباشم، چون به خانه هاى خود بر مى گرديد و امشب در مجلس خود جميعت مى كنيد حق تعالى چوبهاى سقف آن خانه را همه افعى خواهد كرد و آن زياده از صد چوب است، و چون آنها افعى خواهند شد زهره چهار نفر از شما خواهد تركيد و باقى مدهوش خواهيد شد، و چون بامداد روز ديگر شد يهودان ديگر نزد شما جمع خواهند شد و قصه شب را به ايشان نقل خواهيد كرد، باور نخواهند كرد، پس باز آن چوبها نزد ايشان اژدها خواهد شد. چون اين سخنان را از آن حضرت شنيدند خنديدند و به يكديگر گفتند كه: ببينيد چه دعواها مى كند و چگونه از اندازه خود بيرون مى رود!

حضرت فرمود: الحال مى خنديد و چون آن معجزه را ببينيد خواهيد گريست و از حيرت مدهوش خواهيد گرديد، اگر در آن وقت بگوئيد: خداوندا! بجاه محمد كه او را برگزيده اى و بجاه على كه او را پسنديده اى و بحق اولياى ايشان كه هر كه تسليم نمايد امر ايشان را او را فضيلت داده اى، ما را قوت ده بر آنچه مى بينيم؛ و اگر اين دعا را بخوانيد بر آنها كه در آن مجلس مرده اند زنده خواهند شد.

و چون يهودان به خانه هاى خود برگشتند و در مجمع خود جمع شدند استهزاء به آن حضرت مى كردند و فرموده هاى آن حضرت را نقل مى كردند و مى خنديدند ناگاه سقف


خانه به حركت آمد و چوبهاى آن سقف همه افعى ها شدند و سرها از ديوار بيرون آوردند و قصد ايشان كردند و ابتدا كردند به آنچه در آن خانه بود از خمها و سبوها و كوزه ها و كرسيها و نردبانها و درها و پنجره ها و غير آنها آنچه در آن خانه بود همه را فرو بردند، پس آنچه حضرت خبر داده بود به عمل آمد و چهار نفر از آنها مردند و بعضى مدهوش شدند و بعضى متوسل به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اهل بيت آن حضرت شدند چنانكه تعليم ايشان كرده بود و قوت يافتند و ضررى به ايشان نرسيد، پس اين دعا را بر آن مردگان خواندند و آنها نيز زنده شدند، و چون اين احوال را مشاهده كردند گفتند: دانستيم كه اين دعا مستجاب است و محمد در هر چه مى گويد صادق است وليكن بر ما دشوار است ايمان آوردن به آن حضرت، پس بايد كه باز اين دعا را بخوانيم و ايشان را در درگاه خدا شفيع گردانيم تا خدا ايمان را بر ما آسان گرداند؛ چون دعا كردند خدا ايمان را محبوب ايشان گردانيد و گوارا كرد اسلام را بر ايشان و عداوت كفر را در دل ايشان افكند، پس ايمان آوردند به خدا و رسول.

چون صبح يهودان ديگر آمدند و آنچه حضرت فرموده بود مشاهده كردند و حيران شدند، بعضى مردند و بعضى بر شقاوت و كفر خود ماندند.

اما يد بيضا، پس در برابر دست نورانى حضرت موسى آن حضرت را معجزه اى بود از آن روشنتر و بلندتر زيرا بسيارى بود در شبهاى تار مى خواست حضرت امام حسن و امام حسينعليه‌السلام را طلب نمايد پس ندا مى كرد: اى ابو محمد! و اى ابو عبدالله! بيائيد به نزد من، و در هر جا بودند حق تعالى صداى غمزداى آن حضرت را به ايشان مى رسانيد پس انگشت شهادت خود را از روزنه در بيرون مى كرد و از آن يد بيضا نورى هويدا مى شد چندين مرتبه از آفتاب و ماه و روشنتر، و آن دو اختر برج امامت از پى آن نور مى آمدند و چون داخل خانه مى شدند حضرت دست خود را مى كشيد و آن نور برطرف مى شد، و چون مى خواستند به خانه خود برگردند باز انگشت خود را بيرون مى كرد و ايشان در آن نور ساطع مانند خورشيد مى رفتند تا به خانه خود مى رسيدند.

و اما طوفان كه خدا بر قبطيان فرستاد، مانند آن را بر گروه مشركان فرستاد براى اعجاز


آن حضرت و آن چنان بود كه مردى از اصحاب آن حضرت كه او را ثابت بن افلح مى گفتند در بعضى از جنگها مردى از مشركان را كشته بود و زن آن مشرك نذر كرده بود در كاسه سر آن مسلمانان كه شوهر او را كشته شراب بخورد، پس چون در روز احد مسلمانان گريختند ثابت بر موضع مرتفعى كشته شد و مژده كشته شدن او را غلام آن زن براى او آورد، پس آن غلام را به اين بشارت آزاد كرد و كنيز خود را به او بخشيد، و چون مشركان برگشتند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مشغول دفن كردن اصحاب خود گرديد آن زن به نزد ابوسفيان آمد و سوال كرد كه: مردى را با غلام من همراه كن بروند و سر كشنده شوهر مرا جدا كنند و بياورند تا من به نذر خود وفا كنم، پس ابو سفيان در ميان شب دويست نفر از اصحاب خود را فرستاد كه بروند و سر آن مسلمان را جدا كنند و بياورند، چون به نزديك آن موضع رسيدند حق تعالى باران عظيمى فرستاد كه آن دويست نفر را غرق كرد و اثرى از آن كشته و آن دويست نفر نيافتند، و اين معجزه عظيم تر از طوفان موسى بود.

و اما ملخ كه خدا بر بنى اسرائيل فرستاد، عجيبتر از آن را بر دشمنان آن حضرت فرستاد زيرا ملخ موسى مردان قبطيان را نخورد بلكه زراعتهاى ايشان را خورد و ملخ آن حضرت آن دشمنان را خورد، و آن چنان بود كه وقتى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به سفر شام رفت و از شام مراجعت نموده متوجه مكه گرديد، دويست نفر از يهودان به قصد هلاك آن جناب از شام بيرون آمدند و در عقب آن حضرت مى آمدند و منتظر فرصت بودند، و عادت آن جناب چنان بود كه چون به فضاى حاجت مى رفت بسيار از مردم دور مى شد و يا در پشت درختان پنهان مى شد يا آنقدر دور مى رفت كه كسى آن جناب را نبيند، پس روزى آن حضرت براى قضاى حاجت بيرون رفت و بسيار از قافله دور شد آن يهودان فرصت را غنيمت شمردند و از عقب آن جناب رفتند، و چون به آن جناب رسيدند از همه طرف احاطه كردند آن جناب را و شمشيرها به قصد هلاك او كشيدند پس حق تعالى از زير پاى آن حضرت ملخ بسيار بر انگيخت كه ايشان را فرو گرفتند و مشغول خوردن بدنهاى ايشان شدند و ايشان به جان خود گرفتار شدند و از آن حضرت پرداختند تا از حاجت خود فارغ شد، و چون بسوى قافله معاودت نمود اهل قافله پرسيدند كه: جمعى


از عقب شما آمدند آنها چه شدند؟ فرمود كه: آنها به قصد هلاك من آمدند و حق تعالى ملخ را بر ايشان مسلط گردانيد و اكنون به بلاى خود گرفتارند؛ چون اهل قافله به نزديك ايشان آمدند ديدند كه ملخ بى پايان در بدنهاى آن كافران افتاده و بدنهاى ايشان را مى خورند، بعضى مرده اند و بعضى در كار مردنند آنقدر ايستادند تا همه هلاك شدند و برگشتند.

و اما قمل كه حق تعالى بر دشمنان موسى مسلط گردانيد، مثل آن را نيز بر اعداى حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلط گردانيد و قصه اش چنان بود كه: چون امر آن حضرت در مدينه ظاهر شد و دين او رواج بهم رسانيد روزى با اصحاب خود نشسته بود و سخن از امتحانهاى خدا نسبت به پيغمبران و صبر كردن ايشان بر مصيبتها جارى ساخته بود، در اثناى اين سخنان فرمود كه: در ميان ركن و مقام قبر هفتاد پيغمبر است كه امت آنها نمرده اند مگر به آزار گرسنگى و شپش، پس بعضى از منافقان يهود و قريش با يكديگر گفتند: بيائيد با يكديگر اتفاق كنيم و اين دروغگو را بكشيم كه چنين دروغها نگويد، پس دويست نفر از اين دو گروه با يكديگر هم سوگند شدند و منتظر فرصت بودند تا آنكه روزى آن حضرت از مدينه تنها بيرون رفت، ايشان فرصت را غنيمت دانسته از عقب آن حضرت بيرون رفتند پس يكى از ايشان در جامه خود نظر كرد شپش بسيارى ديد و چون گريبان خود را گشود شپش بسيارى در بدن خود ديد و بدنش به خاريدن آمد و از اين حال منفعل شد و نخواست كه اصحابش بر حال او مطلع گردند و به اين سبب از ايشان گريخت، و همچنين هر يك چنين حالى در خود مشاهده مى كردند و مى گريختند تا آنكه همه برگشتند به خانه هاى خود و هر چند علاج كردند فايده نبخشيد و هر روز شپش ايشان زياده مى شد تا آنكه حلقهاى ايشان را سوراخ كرد و آب و طعام در گلوى ايشان نمى رفت و همه در عرض دو ماه به جهنم واصل شدند، بعضى در پنج روز مردند و بعضى بيشتر و بعضى كمتر، و زياده از دو ماه هيچيك زنده نماندند تا آنكه همه به درد شپش و گرسنگى و تشنگى بمردند.

و اما ضفادع كه خدا بر دشمنان موسىعليه‌السلام مسلط گردانيد مثل آن را بر دشمنان حضرت


رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسلط گردانيد و قصه اش آن است كه: در مكه در موسم حج دويست نفر از كافران عرب و يهودان و ساير مشركان اتفاق كردند بر كشتن آن حضرت و به اين عزيمت به جانب مدينه روانه شدند، و در بعضى از منازل به بركه اى رسيدند كه آبش در نهايت عذوبت و صفا بود پس آب مشگهاى خود را ريختند و از آن آب پر كردند و روانه شدند، چون به منزل فرود آمدند حق تعالى بر مشگهاى ايشان موش و وزغ را مسلط گردانيد كه مشگهاى ايشان را سوراخ كردند و آبها در آن بيابان ريخته شد، و چون تشنه شدند و بر سر مشگها آمدند و آن حال را مشاهده كردند بسرعت بسوى آن بركه برگرديدند كه آب بردارند، ناگاه ديدند كه موشها و وزغها پيش از ايشان رفته اند و آن بركه را سوراخ كرده اند و جميع آن بركه در آن سنگستان متفرق شده و فرو رفته و هيچ آب در بركه نمانده است، پس همه از زندگانى نااميد گشتند و در آن بيابان افتادند و تن به مردن دادند و از تشنگى هلاك شدند مگر يكى از ايشان كه متنبه شد كه سبب ورود آن بلا، عداوت سيد انبياء است، و كينه آن حضرت را از سينه خود دور كرد و بر لوح دل خود محبت آن سلطان سرير نبوت را نقش كرد و نام شريف او را ورد زبان خود گردانيد و بر زبان و شكم خود نام محمد را نقش مى كرد و مى گفت: اى پروردگار محمد و آل محمد! من توبه كردم از آزار محمد پس فرج ده مرا بجاه محمد و آل محمد، پس حق تعالى به بركت دلالت آن حضرت او را سالم داشت و تشنگى را از او دفع كرد تا آنكه قافله به او رسيدند و او را آب دادند، و چون شتران ايشان بر تشنگى صبر داشتند زنده بودند پس بارهاى رفيقان خود را بر شتران بار كرد و با آن قافله به خدمت آن حضرت آمد و احوال خود و اصحاب خود را عرض كرد و ايمان آورد، حضرت اسلام او را قبول كرد و مالهاى آن گروه را به او بخشيد. و اما خون كه خدا بر قبطيان مسلط گردانيد، پس روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حجامت كرد و خون حجامت را به ابوسعيد خدرى داد كه: ببر و پنهان كن اين خون را، پس ابو سعيد رفت و آن خون بركت مشحون را تناول كرد، و چون برگشت حضرت پرسيد كه: خون را چه كردى؟

گفت: خوردم يا رسول الله.


فرمود: نگفتم پنهان كن؟

گفت: پنهان كردم در ظرف نگاهدارنده يعنى در بدن خود.

فرمود: زنهار كه ديگر چنين كارى مكن و بدان كه چون گوشت و خون تو به خون من مخلوط شد خدا بدن تو را بر آتش جهنم حرام گردانيد.

پس چهل نفر از منافقان استهزاء كردند به آن حضرت و از روى سخريه گفتند كه: ابو سعيد خدرى از جهنم نجات يافت كه خونش با خون او آميخته شد، نيست او مگر كذاب و افترا كننده و اگر ما باشيم هرگز نتوانيم خوردن خون او را.

پس آن حضرت چون به وحى الهى بر سخنان بى ادبانه ايشان مطلع شد فرمود: خدا ايشان را به خون هلاك خواهد كرد و هر چند دشمنان موسى از خون هلاك نشدند. پس در آن زودى خون از بينى و بن دندانهاى آن منافقان جارى شد و چهل روز به اين عذاب در دنيا معذب بودند تا به عذاب عقبى رسيدند. و اما قحط و كمى ميوه ها كه خدا منكران موسىعليه‌السلام را به آن معذب گردانيد، دشمنان آن حضرت را نيز به آن معذب گردانيد زيرا كه آن حضرت نفرين كرد بر قبيله مضر و گفت: خداوندا! سخت گردان عذاب خود را بر مضر و بر ايشان وارد سازد قحطى مانند قحطى زمان يوسفعليه‌السلام، پس حق تعالى ايشان را مبتلا گردانيد به قحط و گرسنگى و از هر ناحيه تجار از براى ايشان طعام مى آوردند، و چون مى خريدند هنوز به خانه هاى خود داخل نكرده بودند كه كرم آنها را فاسد مى كرد و مى گنديد و مالشان تلف مى شد و از طعام بهره نمى بردند تا آنكه قحط و گرسنگى ايشان به مرتبه اى رسيد كه گوشت سگهاى مرده را خوردند و استخوانهاى مردگان را سوزاندند و خوردند و قبرهاى مرده ها را نبش مى كردند و گوشت و استخوان آنها را مى خوردند و بسيار بود كه زن طفل خود را مى كشت و مى خورد تا آنكه گروهى از روساى قريش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول الله! اگر ما بد كرده ايم بر زنان و اطفال و چهار پايان ما رحم كن.

حضرت فرمود: اين قحط براى شما عقوبت است، اطفال و حيوانات را خدا در دنيا و آخرت عوض مى دهد و از براى ايشان رحمت است؛ پس عفو كرد آن حضرت از مضر


و گفت: خداوندا! بلا را از ايشان دور گردان. پس فراوانى نعمت و رفاهيت بسوى ايشان عود كرد چنانكه حق تعالى فرموده است( فَلْيَعْبُدُوا رَ‌بَّ هَـٰذَا الْبَيْتِ ﴿٣﴾ الَّذِي أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ ) (1) ((پس بايد عبادت كنند پروردگار اين خانه كعبه را كه طعام داد ايشان را از گرسنگى و امان بخشيد ايشان را از بيم)).

و اما طمس اموال قوم فرعون كه اموال ايشان همه سنگ شد، مثل اين معجزه براى حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام شد و آن چنان بود كه مرد پيرى با پسرش به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و آن مرد پير مى گريست و مى گفت: يا رسول الله! اين فرزند من است و من اين را در طفوليت تربيت كرده ام و عزيز داشتم و مالهاى خود را صرف او كردم، الحال كه قوى شده و مال بهم رسانيده و قوت و مال من برطرف شده است به قدر قوت ضرورى به من نمى دهد.

حضرت به آن پسر گفت: چه مى گوئى؟

گفت: يا رسول الله! من زياده از قوت خود و عيال خود ندارم كه به او بدهم.

حضرت به پدر گفت كه: چه مى گوئى؟

گفت: يا رسول الله! انبارها از گندم و جو و خرما و مويز دارد و بدره ها و كيسه ها از طلا و نقره دارد و مال بسيار دارد.

پسر گفت: يا رسول الله! اينها كه مى گويد من ندارم.

حضرت فرمود كه: ما در اين ماه قوت او را مى دهيم، تو در ماههاى ديگر بده.

پس حضرت اسامه را گفت كه: صد درهم به اين مرد پير بده كه در اين ماه صرف نفقه خود و عيال خود كند.

چون سر ماه ديگر شد باز آن مرد پير پسر خود را به خدمت آن حضرت آورد و شكايت كرد و باز پسر گفت: من هيچ ندارم.

حضرت فرمود كه: دروغ مى گوئى و مال بسيار دارى، اما امروز كه به شب مى رسد از

____________________

1-سوره قريش : 3 و 4.


پدرت پريشانتر خواهى شد و هيچ نخواهى داشت.

چون آن جوان برگشت همسايگان انبارها او آمدند و گفتند: بيا انبارهاى خود را از همسايگى ما ببر كه ما از گند آنها هلاك مى شويم؛ چون بر سر انبارهاى خود رفت ديد كه جو و گندم و خرما و مويز همه فاسد و متغير و متعفن شده اند، همسايگان او را جبر كردند تا اجير بسيارى گرفت و اجرت بسيارى قرار داد كه اينها را ببرند و دور از شهر مدينه بريزند، چون حمالان آنها را نقل كردند و بر سر كيسه هاى زر آمد كه اجرت آنها را بيرون آورد ديد كه زرهاى نقره و طلاى او همه سنگ شده است و حمالان تشدد مى كردند، هر جامه و فرش و متاع كه داشت با خانه خود فروخت و به اجرت حمالان داد و قوت يك شب در دستش نماند، و از اين غم رنجور و عليل شد.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى گروهى كه عاق پدران و مادرانيد! عبرت بگيريد و بدانيد كه چنانكه در دنيا مال او متغير شد همچنين در آخرت بدل آنچه در بهشت براى او از درجات مقرر كرده بودند در جهنم از براى او دركات مقرر كردند؛ پس حضرت فرمود كه: حق تعالى يهود را مذمت كرده است بر اينكه بعد از ديدن اين معجزات گوساله پرستيدند پس زنهار كه شبيه آنها مباشيد.

گفتند: چگونه شبيه آنها مى شوم يا رسول الله؟

فرمود كه: به اينكه اطاعت كنيد مخلوقى را در معصيت خدا و توكل كنيد بر مخلوقى بغير از خدا كه اگر چنين كنيد شبيه يهود خواهيد بود در گوساله پرستى.(1)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام منقول است كه: يهودى از يهودان شام كه تورات و انجيل و زبور و ساير كتب پيغمبران را خوانده بود و معجزات ايشان را دانسته بود بسوى مدينه آمد در وقتى كه اصحاب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مسجد آن حضرت نشسته بودند و حضرت امير المومنينعليه‌السلام و ابن عباس (و ابن مسعود)(2) و

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 410-423.

2-از متن عربى روايت اضافه شد.


ابو معبد در ميان ايشان بودند، پس گفت: اى امت محمد! براى هيچ پيغمبر درجه اى و فضيلتى نبوده است مگر آنكه شما براى پيغمبر خود دعوى مى كنيد، آيا جواب مى گوئيد مرا از آنچه سوال كنم؟

پس صحابه همه ساكت شدند، حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود كه: آرى اى يهودى، خدا به هر پيغمبرى درجه اى يا فضليتى كه داده است همه را براى پيغمبر ما جمع كرده است و پيغمبر ما را اضعاف مضاعفه بر آنها زيادتى داده است.

يهودى گفت: سوال مى كنم مهياى جواب من باش.

حضرت فرمود: بگو.

يهودى گفت: خدا ملائكه را امر كرد حضرت آدمعليه‌السلام را سجده كنند، آيا نسبت به محمد چنين كارى كرده است؟

حضرت فرمود كه: سجده ملائكه براى آدم، پرستيدن او نبود بلكه اعتراف به فضيلت او بود، و حق تعالى محمد را بهتر از اين داد و خدا و ملائكه بر او صلوات فرستادند در ملكوت اعلى و زياده بر آن بر مومنان واجب گردانيد كه صلوات بر او بفرستند تا روز قيامت.

يهودى گفت: خدا توبه آدم را قبول نمود.

حضرت فرمود: خدا براى محمد بزرگتر از اين فرستاد بى آنكه گناهى از او صادر شود گفت:( لِّيَغْفِرَ‌ لَكَ اللَّـهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ‌ ) (1) ((تا بيامرزد براى تو خدا آنچه گذشته است از گناه تو و آنچه مى آيد))، چون محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به قيامت در آيد هيچ وزر و گناه و خطائى نباشد او را.

يهودى گفت كه: ادريس را خدا به مكان بلند بالا برد و از ميوه هاى بهشت بعد از مردن او را روزى كرد.

فرمود كه: خدا محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بهتر از اين اعطا كرده است زيرا كه به او خطاب نمود كه

____________________

1-سوره فتح : 2.


( وَرَ‌فَعْنَا لَكَ ذِكْرَ‌كَ ) (1) يعنى: ((بلند كرديم از براى تو ذكر تو را)) و همين بس است براى رفعت شاءن آن حضرت؛ و اگر ادريس را از تحفه هاى بهشت بعد از وفات او طعام داد، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه يتيم از پدر و مادر مانده بود در دنيا طعام داد، و روزى جبرئيل جامى از بهشت از براى آن حضرت آورد كه در آن تحفه ها بود و چون به دست آن حضرت داد جام و تحفه در دست آن حضرت سبحان الله و الحمد الله و الله اكبر و لا اله الا اللّه گفتند و به دست من و فاطمه و حسن و حسين داد و به دست هر يك كه داد آن جام و تحفه به سخن آمدند و تهليل و تسبيح و تحميد و تكبير گفتند، پس يكى از صحابه خواست كه بگيرد، جبرئيل جام را گرفت و به دست حضرت داد و گفت: بخور تو و اهل بيت تو كه اين تحفه اى است كه خدا براى تو و ايشان فرستاده است و طعام بهشت در دنيا سزاوار نيست مگر براى پيغمبر با وصى پيغمبر، پس آن حضرت تناول كرد و ما اهل بيت تناول كرديم و من الحال لذت آن طعام را در كام خود مى يابم.

يهودى گفت كه: نوحعليه‌السلام صبر كرد بر مشقتها كه از امت كشيد و هر چند او را تكذيب كردند تبليغ رسالت نمود.

حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود كه: آرى چنين بود، و حضرت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز صبر كرد در مكه از آزارهاى قريش و هر چند او را تكذيب كردند تبليغ رسالت بيشتر نمود تا آنكه او را به سنگريزه خسته كردند و ابو لهب بچه دان ناقه را با كثافتهاى آن بر سر آن حضرت انداخت، پس حق تعالى وحى كرد بسوى جائيل كه ملكى است موكل به كوهها كه: كوهها را بشكاف و هر حكم كه محمد در باب قوم خود مى فرمايد اطاعت كن؛ پس آن ملك به خدمت آن حضرت آمد و گفت: خدا مرا فرستاده است كه هر حكم بفرمائى اطاعت كنم، اگر مى فرمائى كوهها را مى كنم و بر سر ايشان مى افكنم تا هلاك شوند، حضرت فرمود: من براى رحمت مبعوث شده ام، پروردگارا! هدايت نما قوم مرا كه ايشان نادانند. اى يهودى! چون نوح قوم خود را ديد كه غرق شدند رقت نمود بر فرزند خود

____________________

1-سوره شرح : 4.


و اظهار شفقت بر او نمود و گفت: خداوندا! پسر من از اهل من است، خدا براى تسلى او فرمود: او از اهل تو نيست بدرستى كه او صاحب عمل ناشايست است، و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون دانست كه قوم او دشمن حقند شمشير انتقام بر ايشان كشيد و رقت خويشاوندى در نيافت او را و نظر شفقت بسوى ايشان نكرد چون ايشان را دشمن خدا دانست.

يهودى گفت كه: نوح نفرين كرد بر قوم خود و براى نفرين او آب بى اندازه از آسمان فرو ريخت و قوم او عرق شدند. حضرت فرمود: چنين بود وليكن دعاى نوح دعاى غضب بود و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى رحمت بر قوم خود دعا كرد و آب بى اندازه از آسمان به رحمت امت نازل شد، و آن قصه چنان بود كه چون رسول خدا بسوى مدينه هجرت نمود و اهل مدينه در روز جمعه به خدمت آن حضرت آمده گفتند: يا رسول الله! باران آسمان از ما حبس شده است و درختها زرد و برگها ريخته است، پس دست مبارك بسوى آسمان بلند كرد چنانكه سفيدى زير بغل او نمودار شد و در آن وقت هيچ ابر در آسمان نبود، هنوز از جاى خود حركت نكرده بود كه باران روان شد به حدى كه مردم خود را به سختى به خانه ها رسانيدند و هفت روز متصل باريد؛ پس در جمعه دوم آمدند و گفتند: يا رسول الله! خانه هاى ما خراب شد و راه قافله ها مسدود شد، حضرت تبسم نمود و فرمود: فرزند آدم چنين زود از نعمت ملال مى يابد، پس گفت: خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران، خداوندا! بباران در محل روئيدن گياهها و چراگاه حيوانات؛ پس در همان ساعت باران از مدينه قطع شد و بر اطراف مدينه مى باريد و در مدينه يك قطره نمى باريد براى كرامت آن حضرت نزد خدا.

يهودى گفت: خدا براى هودعليه‌السلام به باد انتقام از دشمنان او كشيد.

حضرت فرمود: چنين بود وليكن براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين بهتر عطا كرد، در روز خندق بادى فرستاد كه سنگريزه ها با آن بود و لشكرها از ملائكه فرستاد كه آنها را نمى ديدند، پس معجزه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دو زيادتى بر معجزه هودعليه‌السلام داشت: اول آنكه هشت هزار ملك با آن حضرت همراه بودند، دوم آنكه باد هود غضب بود بر قوم عاد و باد محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم باد رحمت بود كه مسلمانان نجات يافتند و به كافران آسيبى نرسيد چنانكه


حق تعالى فرموده است( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُ‌وا نِعْمَةَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْ‌سَلْنَا عَلَيْهِمْ رِ‌يحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَ‌وْهَا ) .(1)

يهودى گفت: حق تعالى براى حضرت صالحعليه‌السلام شتر از سنگ بيرون آورد براى عبرت قوم او.

حضرت فرمود: چنين بود و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را از اين بهتر داد، ناقه صالح با صالح سخن نگفت و شهادت به پيغمبرى او نداد و ما در بعضى از غزوات در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه شترى به نزديك آن حضرت آمد و فرياد كرد و خدا او را به سخن آورد و گفت: يا رسول الله! فلان مرد مرا به كار فرمود تا پير شدم و اكنون مى خواهد مرا نحر كند و من پناه به تو آورده ام، پس حضرت كسى به نزد صاحب او فرستاد و آن شتر را از او طلبيد و صاحبش آن را به حضرت بخشيد و حضرت آن را رها كرد؛ روز ديگر در خدمت آن حضرت نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد و ناقه اى را مى كشيد و ديگرى بر آن ناقه دعوى مى كرد و گوهان آورده بود كه به دروغ گواهى مى دادند، پس به امر الهى آن ناقه به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! فلان مرد را در من حقى نيست و من از اعرابى ام و فلان يهودى مرا از اين اعرابى دزديده بود.

پس يهودى گفت: ابراهيمعليه‌السلام را حق تعالى در سن طفوليت به عبرت گرفتن از عجائب خلق آسمان و زمين آگاه گردانيد و در معرفت الهى كامل گردانيد و دلائل حق شناسى را بيان كرد.

حضرت فرمود: چنين بود اما ابراهيمعليه‌السلام بعد از پانزده سال چنين آگاه شد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هفت سال از عمر شريفش گذشته بود كه گروهى از تجارت نصارى بسوى مكه آمدند و در ميان صفا و مروه فرود آمدند پس بعضى از ايشان نظر كردند بسوى آن حضرت و شناختند او را به صفتها و نعتها كه از او در كتابهاى خود خوانده بودند و گفتند: اى طفل! چه نام دارى؟ گفت: محمد، گفتند: پدر تو كيست؟ گفت: عبدالله، پس اشاره بسوى زمين

____________________

1-سوره احزاب: 9.


كرده پرسيدند: اين چه نام دارد؟ گفت: زمين، پس اشاره به آسمان كرده گفتند: اين چيست؟ گفت: آسمان، گفتند: پروردگار اينها كيست؟ گفت: خداوند عالميان؛ پس بانگ زد بر ايشان كه: مى خواهيد مرا در دين خود به شك اندازيد من هرگز در دين خود شك نكرده ام. اى يهودى! آن حضرت در وقتى عبرت گرفت و آگاه شد كه در ميان جماعتى بود كه همه بت پرست بوده و قمار بازى مى كردند و به خدا شرك مى آوردند و او تنها لا اله الا اللّه مى گفت.

يهودى گفت: ابراهيم از نمرود به سه حجاب محجوب شد.

حضرت فرمود: چنين بود وليكن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كسى كه اراده كشتن او داشت به پنج حجاب پنهان شد دو حجاب زياده از حجابهاى ابراهيم چنانكه حق تعالى در وصف امر آن حضرت مى فرمايد ((و جعلنا من بين ايديهم سدا)) ((و گردانيديم از پيش روى ايشان سدى)) اين حجاب اول است، ((و من خلفهم سدا)) ((و از پس ايشان سدى)) اين حجاب دوم است،( فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُ‌ونَ ) (1) ((پس پوشيديم چشمهاى ايشان را پس ايشان نمى بينند)) اين حجاب سوم است؛ و در جاى ديگر فرموده است( وَإِذَا قَرَ‌أْتَ الْقُرْ‌آنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَ‌ةِ حِجَابًا مَّسْتُورً‌ا ) (2) ((و هرگاه بخوانى قرآن را مى گردانيم ما ميان تو و ميان آنها كه ايمان نياورده اند به روز واپسين پرده اى پوشيده يا پوشنده اى)) اين حجاب چهارم است؛ و باز فرموده است( إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ ) (3) ((بدرستى كه ما كرديم در گردن ايشان غلها پس آن غلها پيوسته شده به زنخدانهاى ايشان پس ايشان سر در هوا ماندگانند و چشم بر هم نهادگان)) اين حجاب پنجم است.

يهودى گفت: ابراهيمعليه‌السلام حجت تمام كرد بر كافرى كه با او مجادله كرد.

حضرت فرمود: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و شخصى به نزد او آمد كه انكار

____________________

1-سوره يس : 9.

2-سوره اسراء: 45.

3-سوره يس : 8.


مى كرد زنده شدن مردگان را در قيامت و او را ((ابى بن خلف)) مى گفتند و استخوان پوسيده اى در دست داشت، پس استخوان را ريزه كرد به دست خود و گفت: كى زنده مى كند استخوانهاى پوسيده را؟ پس حق تعالى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به وحى خود گويا گردانيد كه در جواب او فرمود: ((زنده مى كند آنها را آن كسى كه آفريده است ايشان را اول مرتبه و به هر مخلوقى عالم و دانا است))(1) ، پس مغلوب و منكوب برگشت.

يهودى گفت: ابراهيمعليه‌السلام بتهاى قوم خود را شكست از روى غضب براى خدا.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سيصد و شصت بت را از كعبه سرنگون كرد و شكست و از جزيره العرب بت پرستى را برطرف كرد و بت پرستان را به شمشير خود ذليل گردانيد.

يهودى گفت: ابراهيمعليه‌السلام فرزند خود را خوابانيد كه قربان كند.

حضرت فرمود: براى ابراهيم بعد از خوابانيدن فرزند خود، فدا فرستادند و ذبح نكرد فرزند خود را، و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دردى از اين عظيمتر به دل او رسيد در وقتى كه در جنگ احد بر سر عم خود حمزه آمد كه شمير خدا و رسول بود و ياور دين او بود و او را كشته و پاره پاره ديد و به آن محبتى كه به او داشت براى رضا به قضاى خدا و تسليم و انقياد نزد امر او اظهار جزعى نكرد و آهى نكشيد و آبى از ديده جارى ننمود و فرمود: اگر نه اين بود كه صفيه محزون مى شد و بعد از من سنتى مى شد هر آينه او را چنين مى گذاشتم كه درندگان و مرغان او را بخورند و از شكم آنها محشور شود.

يهودى گفت: ابراهيمعليه‌السلام را قوم او به آتش انداختند و خدا آتش را بر او سرد كرد.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون به خيبر فرود آمد زن خيبريه آن حضرت را زهر داد و خدا آتش آن زهر كشنده را در جوف آن جناب سرد و سلامت گردانيد تا به نهايت خود رسيد، و آخر به آن زهر از دنيا رفت تا ثواب شهادت بيابد.

يهودى گفت: خدا بهره يعقوبعليه‌السلام را در خير عظيم گردانيد كه اسباط را از نسل او

____________________

1-ترجمه آيه 79 سوره يس.


بدر آورد و مريم از فرزندان او بود.

حضرت فرمود: بهره محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در خير بيش از او بود كه فاطمهعليها‌السلام بهترين زنان عالميان دختر او بود و حسن و حسين و امامان از نسل حسينعليهم‌السلام از فرزندان اويند.

يهودى گفت: يعقوب صبر نمود بر مفارقت فرزند خود تا آنكه نزديك به هلاك رسيد.

حضرت فرمود: اندوه يعقوب آخر به مواصلت منتهى شد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اختيار خود راضى شد به مرگ فرزندش ابراهيم و صبر كرد بر آن و فرمود: نفس اندوهناك است و دل جزع مى كند و اى ابراهيم! ما بر تو محزونيم و نمى گوئيم چيزى كه موجب ناخشنودى حق تعالى باشد؛ و در جميع امور راضى به قضاى الهى بود و در همه افعال منقاد امر او بود.

يهودى گفت: يوسفعليه‌السلام تلخى مفارقت پدر را كشيد و براى ترك معصيت، اختيار مشقت زندان نمود و او را در چاه انداختند.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هجرت كرد بسوى مدينه از حرم خدا كه محل انس و مامن و منشا او بود و تلخى غربت را چشيد و مفارقت اهل و فرزند را اختيار نمود، و چون حق تعالى مى دانست شدت اندوه او را بر مفارقت مكه و كعبه به او خوابى نمود مثل خواب يوسف و بر عالميان راستى آن خواب را ظاهر گردانيد چنانكه خدا فرموده است( لَّقَدْ صَدَقَ اللَّـهُ رَ‌سُولَهُ الرُّ‌ؤْيَا بِالْحَقِّ ) (1) تا آخر آيه، و اگر يوسفعليه‌السلام در زندان محبوس شد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه سال خود را براى خدا در شعب ابى طالب محبوس گردانيد و خويشان و دوستان از او دورى كردند و كار را بر او در همه باب تنگ كردند تا آنكه حق تعالى مكرهاى ايشان را به ضعيفترين خلق خود باطل نمود و اضه را فرستاد كه نامه ايشان را كه براى قطع خويشى آن حضرت نوشته بودند در كعبه ضبط كرده بودند خورد و به اين سبب پيمان ايشان باطل شد و حقيقت آن حضرت ظاهر شد و بعد از آن از دره بيرون آمد.

____________________

1-سوره فتح : 27.


يهودى گفت: حق تعالى تورات را براى موسىعليه‌السلام فرستاد كه مشتمل است بر احكام و حكم الهى.

حضرت فرمود: حق تعالى به پيغمبر آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوره ((بقره)) و ((مائده)) را به عوض انجيل داد و طس ها و طه و نصف سوره هاى مفصل را كه از سوره محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است تا آخر قرآن و حم ها را به عوض تورات داد و نصف مفصل را با مسبحات به عوض زبور داد و سوره بنى اسرائيل و براءه را به عوض صحف ابراهيم و صحف موسى داد و زياده بر كتابهاى پيغمبران به آن حضرت داد و هفت سوره طولانى و سوره حمد كه سبع مثانى است و ساير كتاب و حكمتهاى بى حساب را.

يهوى گفت: حق تعالى با موسىعليه‌السلام مناجات گفت در طور سينا.

حضرت فرمود: خدا با پيغمبر ما مناجات كرد نزد سدره المنتهى - ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا - پس مقام آن حضرت در آسمانها مشهور و نزد عرش الهى مذكور است.

يهودى گفت: حق تعالى محبتى از خود بر موسى افكنده بود كه هر كه او را مى ديد در محبت او بى اختيار مى شد.

حضرت فرمود: براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم درجه و محبتى عظيم مقرر گردانيده و از آن است كه شهادت به وحدانيت خود را مقرون به شهادت به رسالت او گردانيده است كه در هيچ محل صدا به ((اشهد ان لا اله الا الله)) بلند نمى كنند مگر آنكه صدا به ((اشهد ان محمدا رسول الله)) بلند مى كنند.

يهودى گفت: براى منزلت موسىعليه‌السلام خدا بسوى مادر او وحى كرد.

حضرت فرمود: به مادر محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز نداى ملائكه رسيد و شهادت دادند كه او رسول خداست و در جميع كتابهاى خدا نام نامى او مكتوب است و خواب ديد كه به او گفتند: اين فرزند كه در شكم توست سيد اولين و آخرين است و او را محمد نام كن، پس خدا از نامهاى بزرگوار خود نامى براى او اشتقاق كرد، پس خدا محمود است و او محمد است.


يهودى گفت: خدا موسىعليه‌السلام را بر فرعون مبعوث گردانيد و آيت بزرگ به او داد.

حضرت فرمود: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خدا بسوى فرعون هاى بسيار فرستاد مانند ابو جهل، عتبه، شبيه، ابوالبخترى نضر بن الحرث، اميه(1) بن خلف، منبه، نبيه؛ و بسوى آن پنج نفر ديگر كه استهزاء به آن حضرت مى كردند يعنى وليد بن مغيره مخزومى، عاص بن وائل سهمى، اسود بن عبديغوث زهرى، اسود بن مطلب و حارث بن طلاطله؛ پس خدا آيات و معجزات نمود به ايشان در آفاق جهان در نفسهاى ايشان تا ظاهر شد بر ايشان كه او حق است.

يهودى گفت: خدا براى موسى از فرعون انتقام كشيد.

حضرت فرمود: براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز از فرعونها انتقام كشيد، اما آن پنج نفر كه استهزاء و سخريه به آن حضرت مى كردند پس خدا فرستاد( إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) (2) ((بدرستى كه از تو كفايت كرديم شر استهزاء كنندگان را)) پس هر پنج نفر را در يك روز هلاك كرد، هر يك را به نوع خاصى، اما وليد را پس به اينكه گذشت به موضعى كه مردى از خزاعه تيرى تراشيده بود و ريزه اى از تراشهاى تير او بر پاى او نشست و از آن موضع خون روان شد و هر چند سعى كردند خون بند نشد و فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت، تا به جهنم واصل شد؛ و عاص بن وائل پى كارى بيرون رفت در اثناى راه سنگى از زير پاى او گرديد و از كوه افتاد و پاره پاره شد و فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت، تا آتش افروز جهنم شد؛ و اسود بن عبد يغوث به استقبال زمعه پسر خود بيرون رفت و در سايه درختى قرار گرفت جبرئيل آمد و سر او را گرفت و بر درخت مى زد و او به غلام خود مى گفت كه: مگذار اين را كه با من چنين كند، غلامش مى گفت: تو خود سر بر درخت مى زنى من كسى را نمى بينم، پس فرياد مى كرد: پروردگار محمد مرا كشت، تا به جهنم واصل شد، و اسود بن مطلب را حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نفرين كرد كه خدا او را نابينا كند و به

____________________

1-در مصدر ((ابى )) ذكر شده است.

2-سوره حجر: 95.


مرگ فرزندش مبتلا گرداند، پس در اين روز پى كارى رفت جبرئيل برگ سبزى بر صورت او زد و نابينا شد و ماند تا مرگ فرزندش را ديد و بر مفارقت او به درك اسفل رسيد؛ و اسود بن حارث ماهى شورى خورد و تشنه شد و آنقدر آب خورد كه شكمش شق شد و مى گفت: پروردگار محمد مرا كشت، تا به حميم جهنم رسيد. و جميع پنج نفر در يك ساعت معذب شدند و سببش آن بود كه روزى به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و گفتند: اى محمد! ما تو را مهلت داديم تا ظهر، اگر از گفته خود بر نگردى تو را خواهيم كشت، پس آن حضرت غمگين به خانه مراجعت فرمود و در را بر روى خود بست، پس جبرئيل در همان ساعت نازل شد و اين آيه را آورد( فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ‌ وَأَعْرِ‌ضْ عَنِ الْمُشْرِ‌كِينَ ) (1) يعنى: ((اظهار كن امر خود را براى اهل مكه و ايشان را بسوى ايمان بخوان و اعراض كن از مشركان))، حضرت فرمود: يا جبرئيل! چه كنم با مستهزئان كه مرا وعيد كشتن كرده اند؟ جبرئيل اين آيه را خواند( إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) (2) حضرت فرمود: اى حبرئيل! ايشان يك ساعت قبل از اين نزد من بودند! جبرئيل گفت: همه را دفع كردم، پس بيرون آمد و امر خود را ظاهر گردانيد؛ و باقى فراعنه را خدا در روز بدر به شمشير ملائكه و مومنان هلاك كرد و باقى مشركان گريختند.

يهودى گفت: خدا موسى را عصا داد كه هرگاه مى انداخت اژدها مى شد.

حضرت فرمود: خدا به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم معجزه اى از اين نكيوتر داد زيرا مردى از ابوجهل قيمت شترى طلب داشت كه از او خريده بود و به شراب خوردن مشغول شده بود و آن مرد به او راه نمى يافت، پس يكى از آنها كه استهزا به حضرت رسول مى كردند از آن مرد پرسيد: كى را مى طلبى؟ گفت: عمرو بن هشام را كه از او قيمت شتر خود را مى خواهم، گفت: مى خواهى من تو را دلالت كنم بر كسى كه حقهاى مردم را مى گيرد؟ گفت: آرى، پس او را بسوى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دلالت كرد و پيوسته ابوجهل مى گفت: آرزو دارم كه

____________________

1-سوره حجر: 94.

2-سوره حجر: 95.


محمد را به من كارى بيفتد و من با او سخريه كنم و حاجتش را بر نياورم، پس آن مرد به نزد حضرت آمد و گفت: شنيده ام كه ميان تو و عمرو بن هشام آشنائى هست مى خواهم براى من شفاعت كنى نزد او كه حق مرا بدهد؛ حضرت برخاست و به در خانه او آمد و فرمود: برخيز اى ابوجهل و حق اين مرد را بده، و در آن روز حضرت او را به كنيت ابوجهل ياد كرد و او را پيشتر ابوجهل نمى گفتند؛ پس او بسرعت برخاست و حق آن مرد را داد و به مجلس خود برگشت، يكى از اصحاب او گفت: از ترس محمد زر را دادى؟ ابوجهل گفت: مرا معذور داريد چون آن حضرت پيدا شد از جانب راستش مردان ديدم كه حربه ها در دست داشتند و آن حربه ها مى درخشيد و از جانب چپش دو اژدها ديدم كه دندانها بر هم مى زدند و آتش از چشمهاى ايشان شعله مى كشيد، اگر امتناع مى كردم ايمن نبودم كه آن مردان به حربه ها شكم مرا بدرند و آن اژدهاها مرا درهم بشكنند، پس يك اژدها برابر اژدهاى موسى است و خدا يك اژدهاى ديگر را با هشت ملك كه حربه ها در دست داشتند زياده از آن به آن حضرت عطا فرمود، و بدرستى كه آن حضرت كفار قريش را بسيار آزار مى كرد در دعوت كردن ايشان بسوى دين حق، پس روزى در ميان ايشان ايستاد و عقلهاى ايشان را به سفاهت نسبت داد و دين ايشان را عيب كرد و بتهاى ايشان را دشنام داد و پدران ايشان را به گمراهى نسبت داد، و ايشان غمگين شدند و ابوجهل گفت: والله مرگ از براى ما بهتر است از اين زندگانى آيا در ميان شما اى گروه قريش كسى نيست كه كشته شدن را بر خود قرار دهد و محمد را بكشد؟ گفتند: نه، ابوجهل گفت: من او را مى كشم اگر فرزند عبدالمطلب خواهند مرا بكشند و اگر خواهند ببخشند، قريش گفتند: اگر چنين كنى احسانى به جميع اهل مكه كرده خواهى بود كه هميشه تو را به آن ياد كنند، ابو جهل گفت: او سجده بسيار مى كند در دور كعبه، هرگاه به نزد كعبه بيايد و سجده كند من سنگى بر سر او مى اندازم. پس چون آن حضرت به نزديك كعبه آمد و هفت شوط طواف كرد و بعد از طواف نماز كرد و به سجده رفت و سجده را طول داد، ابوجهل سنگ گرانى برداشت و از جانب سر آن حضرت آمد و چون به نزديك آن حضرت رسيد ديد شتر مستى دهن گشوده از جانب آن حضرت متوجه او شد، چون ابوجهل آن صورت را ديد بلرزيد


و سنگ بر پايش افتاد و مجروح گرديد و خون آلوده و متغير برگشت و عرق از او مى ريخت، اصحاب او گفتند كه: ما هرگز چنين حالى در تو مشاهده نكرده بوديم، گفت: مرا معذور داريد چنين حالى مشاهده كردم كه هرگز نديده بودم.

يهودى گفت: خدا به موسىعليه‌السلام دست نورانى داده بود.

حضرت فرمود: خدا به حضرت مصطفى از اين بهتر داده بود و در هر مجلس كه آن حضرت مى نشست از جانب راست و جانب چپ آن حضرت نورى ساطع مى شد كه جميع مردم مى ديدند.

يهودى گفت: در دريا راهى براى موسى گشوده شد.

حضرت فرمود: براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهتر از اين شد، در وقتى كه در خدمت او به جنگ حنين مى رفتيم به رود خانه اى رسيديم كه عمق آن چهارده قامت بود، صحابه گفتند: يا رسول الله! چگونه خواهد شد حال ما، دريا در پيش است و دشمن از عقب؟ چنانكه اصحاب موسى گفتند( إِنَّا لَمُدْرَ‌كُونَ ) (1) پس آن حضرت از ناقه فرود آمد و گفت: خداوندا! براى هر پيغمبر مرسل معجره اى دادى پس آيت قدرت خود را به من بنما؛ و سوار شد و بر روى آب روان شد و صحابه نيز از عقب او بر روى آب روان شدند و از آب گذشتند و سم اسبان ايشان تر نشده بود پس برگشتيم و حق تعالى فتح روزى كرد.

يهودى گفت كه: خدا به موسى سنگى داد كه دوازده چشمه از آن جارى مى شد.

حضرت فرمود: چون حضرت رسول در حديبيه فرود آمد و اهل مكه او را محاصره كردند، اصحاب آن حضرت از تشنگى شكايت كردند، چهار پايان ايشان از تشنگى نزديك بود هلاك شوند، پس فرمودند كه ظرفى آورند، و دست مبارك خود را در ميان آن گذاشت و آب از ميان انگشتانش جارى شد و آنقدر آمد كه همه سيراب شديم و چهار پايان سيراب شدند و مشگهاى خود را پر كرديم. و باز در حديبيه آب ناياب شد و در آن موضع چاهى بود خشك شده بود پس تيرى از جعبه خود بيرون آورد و به دست براء

____________________

1-سوره شعراء: 61.


بن عازب داد و گفت: ببر اين تير را و در ميان چاه خشك نصب كن، چون چنان كرد دوازده چشمه از زير آن تير روان شد. و در روز ميضاه عبرتى و علامتى مانند سنگ موسى براى منكران پيغمبرى او ظاهر شد كه آب نداشتند و تشنه بودند و به وضو محتاج بودند، پس ظرف وضو را طلبيد و دست معجز آثار خود را ميان ظرف استوار كرد، پس آب جارى شد و بلند شد تا آنكه هشت هزار نفر وضو ساختند و سيراب شدند و چهار پايان را آب دادند و آنچه توانستند برداشتند.

يهودى گفت كه: حق تعالى به موسى ((من و سلوى)) داد.

حضرت فرمود: خدا براى آن حضرت و امت او غنيمت كافران را حلال گردانيد و براى احدى پيش از او حلال نكرده بود، و اين بهتر بود از ترنجبين و مرغ بريان؛ و زياده از آن به آن حضرت و امت او كرامت كرد كه بر عزم عمل صالح ثواب براى ايشان مقرر نمود و در امتهاى ديگر مقرر نكرده بود، پس اگر يكى از امت او قصد حسنه اى بكند و به عمل نياورد يك ثواب براى او نوشته مى شود و اگر به عمل آورده ده ثواب براى او نوشته مى شود.

يهودى گفت: خدا ابر را سايه بان موسى و لشكر او گردانيد.

حضرت فرمود: خدا اين را براى موسى در وقتى كرد كه ايشان را در ((تيه)) حيران كرده بود و به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن بهتر داد كه ابر بر او سايه مى افكند از روزى كه متولد شد تا روزى كه به عالم قدس رحلت نمود در حضر و سفر.

يهودى گفت: خدا آهن را براى داودعليه‌السلام نرم كرد كه از آن زرهها به دست خود ساخت.

حضرت فرمود: حق تعالى براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگ سخت را در روز خندق نرم كرد و صخره بيت المقدس در زير پاى او نرم شد مثل خمير، و مكرر امثال اين معجره را در غزوات آن حضرت مشاهد كرديم.

يهودى گفت: داود به سبب خطاى خود آنقدر گريست كه كوهها با او به راه افتاده به ناله آمدند.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شدت خوف اله چون به نماز مى ايستاد از سينه معرفت دفينه او صدائى شنيده مى شد مانند صداى جوشيدن ديگى كه بر روى آتش نهاده


باشند از بسيارى گريه آن حضرت، با آنكه حق تعالى او را از عقاب خود ايمن گردانيده بود مى خواست خشوع نمايد براى پروردگار خود و ديگران پيروى آن حضرت نمايند در تضرع و خشوع در عبادت و ده سال بر سر انگشتان ايستاد و نماز كرد تا آنكه قدمهاى محترمش ورم كرد و رنگ گلگونش زرد شد و تمام شب به نماز مى ايستاد تا آنكه حق تعالى او را عتاب نمود كه: ((ما نفرستاديم قرآن را بر تو كه خود را به تعب اندازى))(1) ، و آنقدر مى گريست كه مدهوش مى شد پس مى گفتند: يا رسول الله! آيا خدا گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است؟ مى گفت: بلى آيا بنده شكر كننده خدا نباشم؟؛ و اگر كوهها با داودعليه‌السلام به حركت آمده و تسبيح گفتند، روزى با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودم در كوه ((حرا)) ناگاه كوه به حركت در آمد حضرت فرمود: قرار گير كه نيست بر پشت تو مگر پيغمبرى و صديق شهيدى، پس كوه اطاعت كرد و اجابت امر او نمود و ساكن شد؛ و روزى با آن حضرت به كوهى گذشتيم كه مانند قطرات اشك آبى از آن مى ريخت، حضرت خطاب فرمود به كوه: چرا گريه مى كنى؟ كوه به امر الهى به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! روزى حضرت مسيح بر من گذشت و مردم را مى ترسانيد به آتشى كه آتش افروز آن مردمان و سنگ خواهد بود و من تا به حال مى گريم از بيم آنكه مبادا من از آن سنگ باشم، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: مترس كه آن سنگ كبريت است، پس كوه قرار گرفت و ساكن شد و گريه اش بر طرف شد.

يهودى گفت: خدا سليمان را پادشاهى داد كه براى احدى بعد از او سزاوار نيست.

حضرت فرمود: بهتر از آن به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عطا كرد، روزى حق تعالى ملكى را بسوى آن حضرت فرستاد كه هرگز پيش از آن به زمين نيامده بود و گفت: اى محمد! اگر خواهى زنده باشى هميشه در زمين با نعمت و پادشاهى جميع زمين و اين كليدهاى خزينه هاى زمين است براى تو آورده ام و كوهها همه طلا و نقره شوند و با تو حركت كنند به هر جا كه روى و آنچه در آخرت براى تو مقرر كرده ام از درجات عاليه هيچ كم نشود؛

____________________

1-سوره طه : 2.


پس جبرئيلعليه‌السلام كه خليل آن حضرت بود از ميان ملائكه اشاره كرد به آن حضرت كه: اختيار تواضع و شكستگى بكن، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: بلكه مى خواهم پيغمبر باشم و بنده ذليل باشم و يك روز بيابم و بخورم و در روز ديگر نيابم و نخورم و زود ملحق شوم به برداران خود از پيغمبرانى كه پيش از من بوده اند؛ پس حق تعالى بر درجات او افزود حوض كوثر و شفاعت را و اين بزرگتر است از پادشاهى دنيا از اول تا آخر دنيا هفتاد مرتبه، و وعده داد او را مقام محمود كه در قيامت او را بر عرش خود بنشاند و فرمان را در آن روز مخصوص او گرداند.

يهودى گفت: خدا باد را براى سليمان مسخر گردانيد كه تخت او را بامداد يك ماهه راه و پسين يك ماهه راه مى برد.

حضرت فرمود: حق تعالى سيد انبياءصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در كمتر از ثلث يك شب از مكه به مسجد اقصى كه يك ماهه راه است و از آنجا به ملكوت سموات كه پنجاه هزار سال راه است برد، و در قرب او را به مرتبه قاب قوسين و نزديكتر رسانيد و در ساق عرش انوار جمال ذوالجلال را به چشم دل مشاهده نمود، و حق تعالى به آن حضرت ملاطفتها فرمود و تكليفهاى دشوار امتهاى ديگر را بر امت او آسان ساخت، چنانكه سابقا مذكور شد.

يهودى گفت: خدا شياطين را مسخر سليمانعليه‌السلام نمود.

حضرت فرمود: شياطين با وجود كفر مسخر سليمان گرديدند و حق تعالى شياطين و جنيان را مسخر آن حضرت گردانيد كه به او ايمان آوردند، پس نه نفر از اكابر و اشراف جنيان نصيبين و يمن از فرزندان عمر و بن عامر كه نامهاى ايشان شصاه، مصاه، الهملكان، مرزبان، مازمان، نضاه، صاحب، حاضب و عمرو(1) بود به خدمت رسول خدا آمدند در وقتى كه آن حضرت در بطن النخل بود و ايمان آوردند چنانكه حق تعالى قصه ايشان را در قرآن فرموده است( وَإِذْ صَرَ‌فْنَا إِلَيْكَ نَفَرً‌ا مِّنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ ) (2) مراد اين نه نفرند،

____________________

1-در مصدر ((شضاه و مضاه... و هاضب و هضب...)) ذكر شده است.

2-سوره احقاف : 29.


و بعد از آن هفتاد و يك هزار نفر از جن آمدند و با آن حضرت بيعت كردند كه روزه بدارند و نماز بكنند و زكات بدهند و حج و جهاد بكنند و خير خواه مسلمانان باشند و معذرت طلبيدند از كفر و بت پرستى خود و به اختيار خود ايمان آوردند و ترك تمرد كردند، و آن حضرت مبعوث بود بر جميع جنيان.

يهودى گفت: يحيىعليه‌السلام را حق تعالى حكمت و علم داد در سن طفوليت و گريه مى كرد بى آنكه گناهى كرده باشد.

حضرت فرمود: يحيىعليه‌السلام در عصرى بود كه بت پرستى و جاهليت نبود و سيد انبياءصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را خدا حكمت و علم و فهم داد در طفوليت در ميان گروهى كه همه بت پرستان و لشكر شيطان بودند و هرگز به بت پرستى رغبت نكرد و در عيد ايشان حاضر نشد و هرگز كسى از او دروغ نشنيد و پيوسته او را امين و راستگو و بردبار مى گفتند و روزه يك هفته و زياده و كم را به يكديگر وصل مى كرد كه در ميان آن طعام و آب تناول نمى فرمود و مى گفت: من مانند يكى از شما نيستم، شب نزد پروردگار خود به سر مى آورم و مرا طعام و آب مى دهد، و آنقدر مى گريست از خوف خدا كه جاى نمازش تر مى شد از ترس خدا بى گناهى و جرمى.

يهودى گفت: مى گويند عيسىعليه‌السلام در گهواره سخن گفت. حضرت فرمود: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از شكم مادر به زمين آمد دست چپ را به زمين گذاشت و دست راست را بسوى آسمان برداشت و لب به كلمه شهادت گشود و از دهان نير البيانش نورى ساطع گرديد كه اهل مكه قصرهاى شام و اطراف آن را ديدند و قصرهاى سرخ يمن و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و نواحى آنها را ديدند و تمام دنيا در شب ولادت او منور گرديد و جن و انس و شياطين بترسيدند و گفتند: امر غريبى در دنيا حادث شده است كه اين آثار عجيبه به ظهور آمده است، ملائكه را مى ديدند در آن شب نورانى كه فرود مى آمدند از آسمان و بالا مى رفتند و صداى تسبيح و تقديس ايشان را مى شنيدند و ستاره ها مضطراب شده فرو مى ريختند و تيرهاى شهاب از همه طرف مى دويدند، و شيطان از مشاهده اين غرائب مضطرب شده خواست براى استعلام امر اين به آسمان بالا


رود زيرا كه او را تا آسمان سوم راه بود و شياطين گوش مى دادند در آسمان و سخنان از ملائكه مى شنيدند، و چون خواستند در آن شب بالا روند راه خود را مسدود يافتند و ملائكه تيرهاى شهاب را براى دفع ايشان در كمان گذاشتند و اينها همه از دلالات و علامات پيغمبرى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود.

يهودى گفت: مى گويند عيسىعليه‌السلام كور و پيس را شفا مى بخشيده است به اذن خدا.

حضرت فرمود: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسيارى از اصحاب عاهات و بليات را به صحت رسانيد، از آن جمله روزى از احوال يكى از صحابه جويا شد، گفتند: يا رسول الله! او از شدت بلا بمنزله جوجه شده است كه پره هاى آن ريخته باشد، حضرت به عيادت او رفت و پرسيد: آيا در صحت دعائى مى كردى؟ گفت: بلى مى گفتم: پروردگارا! هر عقوبت كه مرا در آخرت خواهى كرد آن را بزودى در دنيا بر من بفرست؛ رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چرا نگفتى( رَ‌بَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَ‌ةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ) ‌؟(1) يعنى: ((اى پروردگار ما! عطا كن ما را در دنيا نعمت و رحمت نيكوئى و در آخرت نعمت و رحمت نيكوئى و نگاه دار ما را از عذاب جهنم))، چون اين دعا را خواند صحت يافت و گويا از بندى رها شد و برخاست با ما بيرون آمد.

و باز شخصى از قبيله جهينه كه به خوره مبتلا شده بود و اعضايش مى ريخت به خدمت آن حضرت آمد و از مرض خود شكايت كرد، حضرت قدحى آب گرفت و آب دهان معجز نشان خود را بر آن انداخت و فرمود: اين آب را بر بدن خود بمال، چون چنين كرد شفا يافت و چنان شد كه گويا هرگز بلائى نداشته است.

و ايضا اعرابى به خدمت آن حضرت آمد كه به برص مبتلا شده بود و آب دهان مبارك خود را بر برص او افكند، و هنوز از پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر نخاسته بود كه شفا يافت.

اگر گوئى عيسىعليه‌السلام ديوانگان و جن يافتگان را نجات داد پس بدان كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى با بعضى از اصحاب خود نشسته بود ناگاه زنى آمد و گفت: يا رسول الله! پسر من

____________________

1-سوره بقره 201، در روايت ((اللهم آتنا...)) آمده است.


مشرف بر مرگ شده است هر چند طعام نزد او مى آوريم خميازه مى كشد و طعام نمى تواند خورد، پس رسول خدا برخاست و متوجه خانه او شد و ما در خدمت او رفتيم و چون به آن بيمار رسيديم حضرت فرمود: جانب يا عدو الله من ولى الله فانا رسول الله يعنى: ((دورى كن اى دشمن خدا از دوست خدا و منم رسول خدا))، پس شيطان از او دور شد، و برخاست و الحال در ميان لشكر ماست.

و اگر مى گوئى عيسىعليه‌السلام كوران بينا گردانيد پس بدان كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زياده از اين كرد و بدرستى كه قتاده پسر ربعى مرد خوشروئى بود و در جنگ احد نيزه به چشمش خورد و از حدقه بيرون آمد و آن را به دست گرفته خدمت رسول خدا آمد وگفت: يا رسول الله! بعد از اين زن من مرا دشمن خواهد داشت، حضرت حدقه او را از دست او گرفت و به جاى خود گذاشت و نمى توانست از ديده ديگر فرق كرد مگر نيكوتر و روشنتر از آن بود؛ و در جنگ ابن ابى الحقيق(1) عبدالله بن عتيك را جراحتى رسيد و دستش جدا شد و در شب دست خود را به نزد آن حضرت آورد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن را به جاى خود گذاشت و دست بر آن ماليد و چنان شد كه از دست ديگر فرق نتوان كرد؛ و در جنگ كعب بن الاشرف محمد بن مسلمه را چنين بلائى به دست و چشم او هر دو رسيد و حضرت دست بر هر دو ماليد و به اصلاح آمد؛ و همچنين عبدالله پسر انيس را چنين بلائى به ديده او رسيد و دست مبارك بر ديده او كشيد و چنان شد كه از ديده ديگر تمييز نمى توانستند كرد، اينها همه دلالتهاى نبوت او بود.

يهودى گفت: مى گويند عيسىعليه‌السلام مرده را به اذن خدا زنده كرد.

حضرت فرمود: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگريزه در دست معجز نمايش تسبيح گفت كه با جماديت آنها نغمه و صداى آنها را مى شنيدند بى آنكه روحى داشته باشند، و مردگان بعد از مردن با آن حضرت سخن مى گفتند و استغاثه به آن حضرت مى كردند از آنچه ديدند از عذاب خدا، روزى با اصحاب خود بر ميتى كه شهيد شده بود نماز كرد و چون فارغ شد

____________________

1-در مصدر ((حنين )) ذكر شده است.


فرمود: از بنى نجار كسى هست در اينجا؟ اين ميت ايشان را در در بهشت نگاهداشته اند براى سه درهم كه از فلان يهودى بر ذمه او بوده و نداده است، بدهند و او را خلاص كنند؛ و اگر مى گوئيد عيسىعليه‌السلام با مردگان سخن گفت، محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از اين عجيب تر كارى كرد، چون در قلعه طائف فرود آمد و اهل آن را محاصره نمود گوسفند بريان كرده اى براى آن حضرت فرستادند كه در زهر پخته بودند پس ذراع آن گوسفند به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! از من مخور كه مرا به زهر آلوده اند، اگر حيوان زنده سخن گويد از بزرگترين معجزات است پس هرگاه حيوان كشته بريان كرده سخن گويد عظيم تر خواهد بود؛ و چنان بود كه درخت را مى طلبيد و اجابت او مى كرد و مى آمد؛ و بهائم و حيوانات و درندگان در مواطن بسيار با آن حضرت سخن گفتند و شهادت بر پيغمبرى او دادند و مردم را از مخالفت او بر حذر داشتند و اينها زياده از معجزه عيسى است.

يهودى گفت: مى گويند عيسىعليه‌السلام خبر مى داد قوم خود را به آنچه در خانه ها خورده بودند و ذخيره كرده بودند. حضرت فرمود: عيسىعليه‌السلام خبر مى داد قوم خود را به آنچه در پس ديوارى پنهان بود، و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر مى داد قوم خود را از جنگ ((موته)) و كيفيت حرب ايشان را نقل مى فرمود و هر كه شهيد مى شد مى فرمود كه: الحال فلان شهيد شد و ميان آن حضرت و ايشان يك ماهه راه بود؛ و مكرر مردى مى آمد كه از چيزى سوال كند حضرت مى فرمود كه: تو مى گوئى حاجت خود را يا من بگويم؟ او مى گفت: بلكه تو بگو يا رسول الله، مى فرمود: براى فلان حاجت و فلان مطلب آمده اى، و آنچه در خاطر او بود بيان مى فرمود؛ و خبر مى داد اهل مكه را به رازهاى پنهان ايشان و از آن جمله وقتى كه عمير بن وهب از مكه به مدينه آمد و به آن حضرت گفت كه: براى خلاص كردن پسر خود آمده ام، حضرت به او فرمود: دروغ گفتى بلكه با صفوان بن اميه در حطيم برخوردى و ياد كرديد كشتگان بدر را و گفتيد: والله مرگ براى ما بهتر است از زندگى بعد از آنچه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ما كرد و آيا زندگانى مى توان كرد بعد از آن كشتگان كه در چاه بدر ديديم، تو گفتى: اگر نه اين بود كه من صاحب عيال و قرض دارم هر آينه تو را از محمد راحت مى دادم، صفوان


گفت: من ضامن مى شوم قرض تو را بدهم و دختران تو را با دختران خود جا دهم كه هر چه بر سر دختران من مى آيد بر سر دختران تو بيايد از نيك و بد، تو گفتى كه: بپوشان بر من و به كسى اظهار مكن و تهيه سفر من بكن تا بروم و او را بكشم و از براى اين كار آمده اى، گفت: راست گفتى يا رسول الله و اكنون من شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و به آنكه تو پيغمبر و فرستاده اوئى. و امثال اينها بسيار واقع شد كه احصا نمى توان كرد.

يهودى گفت: مى گويند كه عيسىعليه‌السلام از گل به هيئت مرغ مى ساخت و در آن مى دميد پس مرغى مى شد و پرواز مى كرد.

حضرت فرمود: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نيز شبيه اين را كرد، در روز حنين سنگى را به كف گرفت و ما از آن سنگ صداى تسبيح و تقديس شنيدم پس با سنگ خطاب كرد كه: شكافته شو، و آن سنگ به سه پاره شد و از هر پاره اى صداى تسبيحى مى شنيديم بغير از آنچه از ديگرى مى شنيديم، و در وقت ديگر درختى را طلبيد و اجابت او نمود و زمين را شكافت و نزديك او آمد و از هر شاخ آن درخت صداى تسبيح و تهليل و تقديس بلند بود، پس امر فرمود درخت را به دو نيم شد پس گفت: باز به يكديگر بچسبيد، چسبيدند، پس فرمود كه: شهادت ده از براى من به پيغمبرى، چون شهادت داد فرمود كه: برگرد به جاى خود تسبيح و تهليل و تقديس گويان، و چنين كرد، و اين واقعه در مكه واقع شد در پهلوى قصابخانه مكه.

يهودى گفت: مى گويند عيسىعليه‌السلام جهانگردى مى كرده و در زمين سياحت مى نموده است.

حضرت فرمود كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيست سال(1) جهاد كرد و با لشكر خود سفرها مى نمود براى جهاد با كافران عرب و عدد بى شمار از ايشان را به شمشير آبدار غرق درياى تبار و روانه درك اسفل نار گردانيد كه هر يك به شجاعت و شمشير مشهور هر ديار و پيوسته مشغول هر كارزار بودند، و سفر نكرد مگر به قصد جهاد دشمنان دين.

____________________

1-در مصدر ((ده سال )) ذكر شده است.


يهودى گفت: مى گويند عيسى زاهد بوده است.

حضرت فرمود: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زاهدترين پيغمبران بود و او سيزده زن داشت بغير كنيزان كه با آنها مقاربت مى نمود، و هرگز خوانى از پيش او بر نداشتند كه طعام در آن مانده باشد، و نان گندم نخورد و از نان جو سه شب پياپى سير نشد، و چون از دنيا رحلت نمود زره آن حضرت نزد يهودى مرهون به چهار درهم بود، و زر سرخ و سفيد از او نماند با آن شهرها كه فتح كرد و غنيمتها كه از كافران گرفت، و بسيار بود كه در روزى سيصد هزار درهم و چهار صد هزار درهم به مردم قسمت مى كرد و چون شب مى شد و سائلى به نزد او مى آمد و سوال مى كرد حضرت مى گفت: سوگند مى خورم با آن خدائى كه محمد را به راستى فرستاده است در خانه آل محمد امشب نه يك مصاع جو هست و نه يك مصاع گندم و نه يك درهم و نه يك دينار.

يهودى گفت: پس من شهادت مى دهم كه بجز خداى يگانه خداوندى نيست و شهادت مى دهم كه محمد رسول خداست و شهادت مى دهم كه خدا هيچ پيغمبر و هيچ رسول را درجه اى و فضيلتى نبخشيده است مگر آنكه همه را براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خود جميع كرده است و اضعاف آنچه به همه ايشان داده بود به او داده است.

پس ابن عباس، به على بن ابى طالبعليه‌السلام گفت: گواهى مى دهم كه تو از راسخان در علمى.

حضرت فرمود: چون بتوانم گفت اين فضيلتها را در حق كسى كه حق تعالى با آن عظمت و جلال اخلاق او را عظيم و بزرگ شمرده و فرموده است( وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ ) .(1)(2)

و در تفسير حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى مدينه هجرت نمود و آيات راستى و معجزات پيغمبرى آن حضرت

____________________

1-سوره قلم : 4.

2-احتجاج 1/497-536.


ظاهر شد يهودان در مقام كيد و مكر در آمدند و سعيد مى كردند در محو كردن انوار و باطل كردن حجتهاى آن حضرت، و از جمله جماعتى كه سعى مى كردند در تكذيب و رد حجج آن حضرت مالك بن الصيف بود و كعب بن الاشرف و حى بن اخطب و جدى بن اخطب و ابو ياسر بن اخطب و ابو لبابه بن عبد المنذر و شعبه، پس روزى مالك به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: اى محمد! تو دعوى مى كنى كه پيغمبر خدائى، من ايمان نمى آورم به تو مگر آنكه ايمان آورد از براى تو اين بساطى كه در زير ماست و گواهى دهد بر حقيت تو.

و ابو لبابه گفت: ايمان نمى آورم مگر وقتى كه گواهى دهد براى تو اين تازيانه كه در دست من است. و كعب گفت: ايمان نمى آورم تا گواهى دهد اين دراز گوشى كه بر آن سوارم بر حقيت تو.

حضرت فرمود: بندگان را نيست كه بعد از وضوح حجت و ظهور معجزه اين نوع تكليفات در درگاه خدا كنند و بايد در مقام تسليم و انقياد باشند و اكتفا نمايند به آنچه خدا براى ايشان ظاهر گردانيده است، آيا بس نيست شما را كه حق تعالى اوصاف مرا و حقيت و نبوت مرا در تورات و انجيل و صحف ابراهيمعليه‌السلام براى شما بيان كرده است و بيان كرده است كه على بن ابى طالب برادر و وصى و خليفه من است و بهترين خلق است بعد از من؟ و بس نيست شما را كه چنين معجزه باهرى مانند قرآن براى من فرستاده است كه همه خلق عاجزند از آنكه مثل آن بياورند؟ و آنچه شما طلب كرديد من جرات نمى نمايم كه از خداوند خود طلب نمايم بلكه مى گويم آنچه خدا از براهين و معجزات مرا داده است بس است از براى من و شما، پس اگر عطا فرمايد آنچه طلبيديد از زيادتى طول و احسان او خواهد بود بر من و بر شما، و اگر ندهد براى آن است كه مصلحت در دادن آنها نيست و آنچه داده است براى اتمام حجت كافى است.

پس چون حضرت از اين سخن فارغ شد به قدرت الهى آن بساط به سخن آمد و گفت: شهادت مى دهم كه نيست خدائى بجز معبود يكتا و او را شريك نيست و يگانه است در ايجاد و تربيت اشيا و هر چيز به او محتاج است و او به هيچ چيز محتاج نيست و تغيير و زوال بر او محال است و و زن و فرزند او را نيست و هيچكس را در حكم با خود شريك


نكرده است، و شهادت مى دهم براى تو يا محمد كه بنده و رسول اوئى و تو را فرستاده است با هدايت و دين حق تا غالب گرداند تو را بر همه دينها هر چند نخواهند مشركان، و گواهى مى دهم كه على بن ابى طالب برادر و وصى و خليفه توست در امت تو و بهترين خلق است بعد از تو و هر كه با او دوستى كند با تو دوستى كرده و هر كه با او دشمنى كند با تو دشمنى كرده و هر كه اطاعت او كند اطاعت تو كرده و هر كه معصيت او كند معصيت تو كرده است و هر كه تو را اطاعت كند اطاعت خدا كرده است و مستحق سعادت مى گردد و خشنودى خدا و هر كه تو را نافرمانى كند خدا را نافرمانى كرده و مستحق عذاب اليم خدا مى گردد در آتش جهنم.

چون اين حال را يهودان مشاهده كردند متعجب گرديدند و گفتند: نيست اين مگر سحر هويدا! چون اين سخن گفتند بساط به حركت آمد و بلند شد و آنها را كه بر بالاى آن نشسته بودند بر رو افكند، و بار ديگر خدا او را به سخن آورد و گفت: من كه بساطم حق تعالى مرا گرامى داشت و گويا گردانيد به توحيد و به تمجيد خود و گواهى دادن از براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيغمبر او به آنكه او بهترين پيغمبران است و رسول اوست بسوى جميع خلايق و قيام به عدالت و حق مى نمايد در ميان بندگان خدا، و گواهى دادن براى امامت برادر او و وصى او و وزير او كه از نور او بهم رسيده و خليل و يار اوست و ادا كننده قرضهاى اوست و وفا كننده به وعده هاى اوست و يارى كننده دوستان و براندزنده دشمنان اوست، و انقياد مى نمايم كسى را كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امام گردانيده و بيزارم از كسى كه با او دشمنى بكند، پس سزاوار نيست كه كافران بر من پاگذارند و بر روى من بنشينند، نبايد كه بر من بنشينند مگر آنها كه ايمان به خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و وصى او آورده اند.

پس حضرت رسول به سلمان و ابوذر و مقداد و عمار گفت: برخيزند و بر روى اين بساط بنشينيد كه شما به آنچه اين بساط گواهى داد ايمان آورده ايد.

و چون ايشان بر روى آن بساط قرار گرفتند حق تعالى به قدرت كامله خود تازيانه ابو لبابه را گويا گردانيد و گفت: شهادت مى دهم به يگانگى خداوندى كه آفريننده خلايق است و پهن كننده روزيها است و تدبير كننده جميع امور است و بر همه چيز قادر و توانا


است، و گواهى مى دهم براى تو اى محمد كه رسول و بنده و برگزيده و خليل و دوست و خليفه و پسنديده خدائى و تو را به سفارت و رسالت فرستاده است كه سعادتمندان به تو نجات يابند و بدبختان به تو هلاك گردند، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب در ملا اعلى مذكور است كه او سيد خلايق است بعد از تو و اوست كه قتال مى كند بر تنزيل كتاب خدا تا مخالفان تو را به قبول دين تو در آورد اگر خواهند و اگر نخواهند، و بعد از تو اقتال خواهد كرد بر تاويل قرآن با منافقان كه از دين منحرف گرديده اند و خواهشهاى نفوس ايشان بر عقلهاى ايشان غالب گرديده است و معنى كتاب خدا را تحريف كرده اند و دوستان خدا را بسوى بهشت خواهد كشيد و دشمنان خدا را به شمشير آبدار به نار ملك قهار خواهد رسانيد.

پس تازيانه خود را از دست ابو لبابه خلاص كرد و او را بر رو افكند و هر چند او بر مى خاست، او را مى انداخت، ابوالبابه گفت: واى بر من! مرا چه مى شود؟!

ادامه باب پانزدهم: در بيان آنكه نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است

تازيانه گفت: اى ابو لبابه! من كه تازيانه توام حق تعالى مرا گويا گردانيد به توحيد خود و گرامى داشت به حمد خود و مشرف گردانيد به تصديق پيغمبرى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بهترين بندگان خود، و گردانيد مرا از آنها كه اختيار كرده اند دوستى و اطاعت بهترين خلق را بعد از آن حضرت كه مخصوص گرديده است به شوهرى دختر او كه بهترين زنان عالميان است، و مشرف گرديده است به خوابيدن در فراش او در شبى كه اراده قتل او كردند و ذليل گرداننده دشمنان اوست به شمشير خود، بيان كننده است در ميان امت او حلال و حرام و شريعتها و احكام را، پس سزاوار نيست كه من در دست كسى باشم كه معانده كند و اظهار مخالفت آن حضرت نمايد، پيوسته چنين خواهم كرد با تو تا آنكه ايمان بياورى يا كشته شوى. ابو لبابه گفت: اى تازيانه! من نيز شهادت مى هم به آنچه تو شهادت به آن دادى و اعتقاد كردم و ايمان آوردم به آنچه تو گفتى.

تازيانه گفت: چون اظهار ايمان كردى من نيز در دست تو قرار گرفتم و خدا بهتر مى داند آنچه در دل توست و حكم خواهد كرد از براى تو و بر تو در روز قيامت.


پس حضرت باقرعليه‌السلام فرمود: اسلام او نيكو نشد و از او اعمال بد به ظهور آمد.

پس آن يهودان از خدمت حضرت برخاستند و پنهان به يكديگر مى گفتند كه: محمد بختى دارد هر چه مى خواهد از براى او به عمل مى آيد و او پيغمبر نيست.

پس چون كعب بن الاشرف خواست بر درازگوش سوار شود برجست و او را بر سر انداخت و مجروح گردانيد، چون بار ديگر سوار شد باز او را به زمين افكند تا آنكه هفت نوبت چنين كرد، در مرتبه هفتم به سخن آمد و گفت: اى بنده خدا! بد بنده اى بوده اى، تو آيات خدا را ديدى و كافر شدى به آنها و ايمان نياوردى و من كه حمار توام خدا گرامى داشت مرا به توحيد خود و گواهى مى دهم به يگانگى خداوندى كه خالق انام و صاحب جلال و اكرام است و شهادت مى دهم كه محمد بنده و رسول اوست و بهترين اهل دار السلام است، فرستاده شده است تا سعادتمند گرداند آنها را كه حق تعالى سعادت ايشان را مى دانسته و شقى گرداند آنها را كه در علم خدا شقاوت ايشان بوده، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب ولى خدا و وصى رسول اوست، حق تعالى به او فيروز مى گرداند سعادتندان را هرگاه توفيق قبول كردن پندهاى او بيابند و به آداب او عمل نمايند و هر چه را امر فرمايد بجا آورند و هر چه را نهى نمايد ترك كنند، و بدرستى كه حق تعالى به شمشيرهاى سطوت او و حمله هاى قوت او دشمنان محمد را ذليل خواهد گردانيد پس ايشان را خواهد كشانيد به شمشيرهاى قاطع و برهان ساطع يا بسوى درجات ايمان يا دركات نيران، پس سزاوار نيست كه كافرى بر من سوار شد بلكه بر من سوار نخواهد شد مگر كسى كه ايمان آورد به خدا و تصديق نمايد محمد رسول او را در جميع گفته هاى او و درست داند جميع كرده هاى او را خصوصا نصب كردن برادر خود على را كه وصى و خليفه او و وارث علم و شاهد بر امت او و ادا كننده قرضهاى او و وفا كننده به وعده هاى او و دوستدار دوستان او و دشمنان اوست.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اى كعب بن الاشرف! دراز گوش تو از تو عاقلتر است و ابا كرد از آنكه تو سوارش شوى و بعد از اين هرگز سوارش نخواهى شد پس بفروش او را به بعضى از مومنان.


كعب گفت: من نيز او را نمى خواهم براى آنكه جادوى تو بر آن اثر كرده است.

پس حمار به قدرت خداوند جبار آن نگونسار تبهكار را ندا كرد كه: اى دشمن خدا! ترك كن بى ادبى را در خدمت پيغمبر خدا، بخدا سوگند اگر نه از ترس مخالفت او بود هر آينه تو را به سمهاى خود نرم مى كردم و سرت را به دندانهاى خود مى كندم. پس ذليل و ساكت ماند و سخن حمار بر او دشوار نمود و شقاوت بر او غالب شد و با مشاهده اين معجزات ايمان نياورد.

پس ثابت بن قيس آن حمار را از او به صد درهم(1) خريد و پيوسته بر آن سوار مى شد و به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آمد و با نهايت نرمى و رهوارى و هموارى راه مى رفت و حضرت به او مى فرمود: اى ثابت! براى ايمان تو چنين رهوار و فرمانبردار تو گرديده است.

پس چون يهودان از خدمت رسول خدا رفتند اين آيه كريمه نازل شد( سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْ‌تَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْ‌هُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ) (2) ((يكسان است بر ايشان خواه بترسانى ايشان را خواه نترسانى ايمان نمى آورند)).(3)

ايضا در تفسير امامعليه‌السلام مذكور است كه: روزى از والد بزرگوار خود امام على النقىعليه‌السلام از معجزات مشهور رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوال كردم، فرمود:

معجزه اول - سايه انداختن ابر بود بر سر آن حضرت، و آن چنان بود كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون براى خديجهعليها‌السلام به سفر شام به مضاربه رفت و يك ماه راه بود و در عين شدت گرما بود و در آن بيابانها گرما شدت مى كرد و بادهاى گرمى مى ورزيد پس حق تعالى براى آن حضرت ابرى مى فرستاد كه محاذى سر آن سرور بود، و چون راه مى رفت ابر حركت مى كرد و هرگاه مى ايستاد ابر مى ايستاد و به هر سو مى رفت همراه او بود و نمى گذاشت حرارت آفتاب به آن حضرت برسد، چون باد تند مى وزيد كه ريگ و خاك

____________________

1-در مصدر ((صد دينار)) ذكر شده است.

2-سوره بقره : 6.

3-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 92-98.


بر روى قريش مى ريخت به نزديك آن حضرت كه مى رسيد ساكن و لطيف و ملايم و صاف مى شد و مانند نسيم ملايم بدون ريگ و غبار بر آن حضرت مى ورزيد، پس قريش مى گفتند: مجاورت محمد بهتر است از خيمه ها و خانه ها، و در وقت شدت باد پناه به آن حضرت مى بردند و چون به نزديك آن حضرت مى رسيدند از شدت باد ايمن مى شدند ولى ابر مخصوص آن حضرت بود و اثر او به ديگرى نمى رسيد، چون جمعى از غريبان به قافله مى رسيدند مى گفتند: سبب اين ابر چيست كه مخصوص يك مكان است و با قافله حركت مى كند و بر همه سايه نمى افكند؟ اهل قافله مى گفتند: نظر كنيد بسوى ابر كه بر آن نوشته است نام صاحبش، چون نظر مى كردند مى ديدند بر آن نوشته است: لا اله الا اللّه محمد رسول الله ايدته بعلى سيد الوصيين و شرفته باله الموالين له ولعلى و اوليائهما و المعادين لاعدائهما يعنى: ((به جز معبود يكتا خداوندى نيست و محمد رسول خداست و قوت بخشيدم محمد را به على كه بهترين اوصيا است و مشرف گردانيدم او را به آل او كه دوست و پيرو محمد و على و دوستان ايشانند و دشمن دشمنان ايشانند)) پس هر صاحب سوادى و بى سوادى آن خط را مى خواند و مى فهميد. معجزه دوم - سلام كردن كوهها و سنگها بود بر آن حضرت، چنان بود كه چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از سفر شام مراجعت نمود و هر ربحى كه در آن سفر ديده بود در راه خدا تصدق كرد، هر روز به كوه حرا بالا مى رفت و از قله آن كوه نظر مى كرد بسوى آثار رحمت خدا و انواع عجائب خلقت و بدايع حكمت حق تعالى، و نظر حقيقت بين خود را به اطراف زمين و اكناف آسمان و اقطار درياها و كوهها و بيابانها به جولان در مى آورد و از آن آثار بر وحدت و قدرت و حكمت و عظمت و جلال قادر مختار استدلال مى كرد و از دقايق حكمت هر يك عبرتها مى گرفت و خدا را چنانكه شرط پرستيدن بود عبادت مى كرد، پس چون چهل سال از عمر شريفش گذشت و دل حقايق منزلش قابل انعكاس انوار سبحانى و مخزن حكم و اسرار ربانى گرديد حق تعالى درهاى آسمان صورت و معنى را براى او گشود كه پيوسته در ملكوت اعلا نظر مى كرد و افواج ملائكه را به خدمتش فرستاد كه فوج فوج بر او نازل مى شدند و ايشان را مى ديد و با ايشان سخن مى گفت و انوار رحمت يزدانى


از ساق عرش اعظم تا فرق آن رسول مكرم پيوسته شد و اشعه خورشيد جلال كريم متعال ظاهر و باطن او را فرو گرفت و جبرئيل مطوق به نور كه طاووس ملائكه رحمان است بسوى او نازل شد و به دست قدرت بازوى عزتش را گرفت و حركت داد و گفت: اى محمد! بخوان، فرمود: چه چيز بخوانم؟ گفت:( اقْرَ‌أْ بِاسْمِ رَ‌بِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿١﴾ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿٢﴾ اقْرَ‌أْ وَرَ‌بُّكَ الْأَكْرَ‌مُ ﴿٣﴾ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿٤﴾ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ) (1) يعنى: ((بخوان به نام پروردگار تو كه همه چيز را آفريد، بيافريد آدميان را از خونهاى بسته، و پروردگار تو آن بزرگوارى است كه كريمتر است از همه كريمان، آن خداوندى كه بياموزانيد مردم را نوشتن به قلم، و بياموخت انسان را آنچه نمى دانست))، پس حق تعالى وحى نمود بسوى او آنچه وحى نمود و جبرئيل به آسمان رفت و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از كوه به زير آمد و از آثار تعظيم و جلال الهى كه او را فرا گرفته بود و غرائب احوالى كه مشاهده نموده بود حالتى بر آن حضرت طارى شد مانند تب و لرز و تفكر مى نمود در آنكه: چون تبليغ رسالت نمايم بسوى قوم خود باور نخواهند كرد و مرا به ديوانگى و مصاحبت شيطان نسبت خواهند داد، و آن حضرت پيوسته داناترين خلق و گرامى ترين عباد بود نزد مردم و دشمن ترين چيزها نزد او شياطين و افعال و اقوال ديوانگان بود و به اين سبب دلتنگ شده بود، پس حق تعالى خواست سينه او را گشايش دهد و دلش را صاحب شجاعت گرداند لهذا هر كوه و سنگ و كلوخ را براى او به سخن آورد كه به هر چيز از اينها مى رسيد او را ندا مى كردند: السلام عليك يا محمد السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا رسول الله بشارت باد تو را بدرستى كه حق تعالى تو را فضيلت و جمال و زينت و كمال داده و تو را گرامى ترين خلايق اولين و آخرين گردانيده، از اين دلتنگ مباش كه قريش تو را ديوانه و سفيه و مفتون گويند، بدرستى كه فاضل كسى است كه خدا او را تفضيل دهد و كريم آن كسى است كه خداوند عالميان او را گرامى دارد، پس دلتنگ مشو از تكذيب قريش و ستمكاران عرب پس بزودى تو را پروردگار تو به اقصاى مراتب كرامات و ارفع منازل

____________________

1-سوره علق : 1-5.


درجات خواهد رسانيد و بزودى دوستان تو شاد خواهند شد به وصى تو على بن ابى طالب كه علوم تو را در ميان عباد و بلاد پهن خواهد كرد و او درگاه شهرستان علم توست، و بزودى چشم تو روشن خواهد شد به دختر تو فاطمه و از او و از على بيرون خواهند آمد حسن و حسين كه بهترين جوانان اهل بهشتند و بزودى دين تو در عالم منتشر خواهد شد، و در آخرت مزد دوستان تو و برادر تو را عظيم خواهد كرد و لواى حمد را به دست تو خواهد گذاشت و تو به دست برادرت على خواهى داد و هر پيغمبر و صديق و شهيد در زير آن علم خواهند بود و على ايشان را بسوى بهشت خواهد برد، پس ميزان جلال را براى آن حضرت از آسمان آوردند و آن حضرت را در يك كفه گذاشتند و جميع امت آن حضرت را در كفه ديگر گذاشته و او از همه سنگين تر آمد، پس آن حضرت را از ميزان فرود آوردند و على را در پايه او گذاشتند و با ساير امت سنجيدند و آن حضرت از همه سنگين تر آمد، پس ندا رسيد به آن حضرت كه: اى محمد! اين على بن ابى طالب است برگزيده من كه دين تو را به او قوت خواهم داد و بهتر از جميع امت توست بعد از تو، پس در آن وقت حق تعالى سينه معرفت دفينه آن حضرت را گنجايش اداء رسالت و تحمل مشقتهاى امت داد و بر او آسان گردانيد معارضه ايشان را و جنگ كردن و جدال نمودن با طاغيان قريش را.

معجزه سوم - آن است كه حق تعالى دفع كرد و هلاك گردنيد آنها را كه قصد كشتن آن حضرت نمودند، و از جمله آنها آن بود كه در وقتى كه هفت سال از سن آن حضرت گذشته بود چنان نشو و نما كرده بود در خير و سعادت كه در ميان اطفال قريش نظير و شبيه خود نداشت و در آن وقت گروهى از يهودان شام وارد مكه شدند و چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد و در او مشاهده كردند صفتها و نعتها كه از او در كتابهاى خوانده بودند پنهان به يكديگر گفتند: بخدا سوگند اين همان محمد است كه خوانده ايم كه در آخر الزمان بيرون خواهد آمد و بر يهود و ساير اهل دنيا غالب خواهد شد و حق تعالى به او دولت يهود را زايل خواهد گردانيد و ايشان را ذليل خواهد كرد، پس حسد ايشان را باعث شد بر اينكه صفات را كتمان كردند و به ساير يهودان گفتند: اين پادشاهى است كه پادشاهى او برطرف


خواهد شد و به يكديگر گفتند: بيائيد تا حليه اى برانگيزيم براى كشتن او زيرا خدا آنچه را مقدر گردانيده محو مى تواند كرد، پس عزم كردند بر قتل آن حضرت و گفتند: اول او را امتحان مى كنيم از صفات او و اگر همان باشد كه ما خوانده ايم او را مى كشيم زيرا كه حليه و صورت بسيار مشتبه مى باشد، پس گفتند: ما در كتب خوانده ايم كه خدا او را از خوردن حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد پس او را بطلبيد و طعام حرامى و شبهه اى نزد او حاضر گردانيد تا تجربه كنيم كه حرام و شبهه را خواهد خورد يا نه، پس اگر يكى از آنها را بخورد آن نيست كه ما خوانده ايم، و اگر نخورد مى دانيم كه اوست پس بايد سعى كنيم در هلاك كردن او تا دين ما را بر طرف نكند.

پس آمدند به نزد ابو طالب و آن حضرت را با ابو طالب و جمعى از قريش به ضيافت طلبيدند و مرغ مسمنى(1) كه گلويش را فشرده بودند و بى ذبح آن را هلاك كرده بودند و بريان كرده بودند نزد ايشان حاضر كردند، ابو طالب و ساير قريش از آن خوردند و آن حضرت هر چند دست بسوى آن مرغ دراز مى كرد دست مطهر او بى اختيار به جانب ديگر مى رفت و به آن مرغ نمى رسيد.

يهودان گفتند: يا محمد! چرا از اين مرغ تناول نمى نمائى؟

فرمود: اى گروه! هر چند دست دراز كردم كه لقمه اى بردارم دستم بسوى ديگر رفت، مى بايد كه اين مرغ حرام باشد كه پروردگار من مرا از خوردن آن اجتناب مى فرمايد.

گفتند: اين حلال است، اگر رخصت مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان تو بگذاريم.

حضرت فرمود: اگر توانيد، بكنيد. چون لقمه را برداشتند و خواستند در دهان مطهر آن سرور گذارند هر چند سعى كردند نتوانستند و دست ايشان به جانب ديگر مى رفت؛ حضرت فرمود: چون دانستيد كه خدا مرا از اين طعام اجتناب مى فرمايد اگر طعام ديگر داريد بياوريد، پس مرغ مسمن ديگر بريان كردند و آوردند، و آن را از خانه همسايه ايشان كه غايب بود بى رخصت او گرفته بودند به قصد آنكه چون بيايد قيمتش را به او

____________________

1-مسمن : فربه.


بدهند و به اين سبب شبهه داشت، و چون حاضر كردند و حضرت لقمه اى از آن برداشت و خواست كه به دهان گذارد آن لقمه سنگين شد و از دستش افتاد، و هر چند لقمه بر مى داشت چنين مى شد، گفتند: يا محمد! چرا از اين نمى خورى؟

حضرت فرمود: از اين طعام نيز مرا منع مى كنند و چنان گمان مى برم از شبهه باشد كه خدا مرا از خوردن آن منع مى نمايد.

يهودا: گفتند: شبهه نيست، اگر مى فرمائى ما به دهان تو بگذاريم؟

فرمود: اگر توانيد، بكنيد. پس هر چند لقمه بر گرفتند و خواستند كه بلند كنند به جانب دهان آن حضرت برند لقمه سنگين شد و از دستشان افتاد، حضرت فرمود: اين شبهه است و خدا مرا از خوردن آن نگاه مى دارد. پس قريش از مشاهده اين حال تعجب كردند و سبب زيادتى عداوت ايشان نسبت به آن حضرت شد، پس يهودان به قريش گفتند: از اين طفل بسى آزارها به شما خواهد رسيد و نعمتهاى شما را از شما سلب خواهد كرد و كار او بسيار بلند خواهد شد.

پس هفتاد نفر از يهودان اتفاق كردند بر قتل آن حضرت و حربه هاى خود را به زهر آب دادند و در شب تاريك كه آن حضرت بر كوه حرا بالا مى رفت از عقب او بالا رفتند و شمشيرها كشيدند، و ايشان را شجاعان و دليران و مشاهير يهود بودند، و چون اراده كردند كه متوجه آن حضرت شوند و شمشيرها را فرود آوردند ناگاه دو طرف كوه در ميان ايشان و آن حضرت به يكديگر پيوست و حايل گرديد ميان ايشان و آن حضرت، چون آن حالت را مشاهده كردند شمشيرهاى خود را در غلاف كردند پس كوه گشوده شد، باز شمشيرهاى كين را از نيام كشيدند و باز كوه مانع شد و چون شمشير را در غلاف كردند گشوده شد، و پيوسته اين حالت بود تا رسيدن آن حضرت به بالاى كوه چهل و هفت مرتبه اين حالت رخ نمود، چون به بالاى كوه رسيدند دور آن حضرت را احاطه كردند و خواستند متوجه آن حضرت شوند پس كوه كشيده شد و مسافت ميان آن حضرت و ايشان بسيار شد و پيوسته اين حالت بود تا آن حضرت از عبادات و اوراد خود فارغ شد، و چون اداره فرود آمدن از كوه نمود از عقب آن حضرت روانه شدند و هر چند اراده قتل آن حضرت كردند


باز دو طرف كوه به يكديگر متصل شد و مانع وصول ايشان گرديد تا چهل و هفت مرتبه اين حالت عود كرد، و در مرتبه آخر كه حضرت پائين كوه رسيده بود شمشيرها را به جانب آن حضرت انداختند پس كوه ايشان را فشرد كه استخوانهاى ايشان را شكست و همه به جهنم واصل شدند، پس ندا از عالم بالا به سيد انبيا رسيد كه: نظر كن به جانب عقب خود و بنگر كه دشمنان تو را چگونه دفع كرديم، پس چون نظر كرد دو طرف كوه از يكديگر جدا شد و آن كافران از ميان آن دره فرو ريختند و همه روها و پشتها و پهلوها و رانها و ساقهاى ايشان شكسته بود و خون از ايشان مى ريخت، آن حضرت از شر ايشان سالم مانده روانه شد و كوهها از هر طرف او را ندا مى كردند كه: گوارا باد تو را يارى حق تعالى كه به ما دشمنان تو را دفع كرد و بزودى تو را يارى خواهد نمود در هنگامى كه امر تو ظاهر گردد بر جباران امت تو به على بن ابى طالب و به شدت اهتمام او در اظهار نبوت تو و اعزاز دين تو و اكرام دوستان و دفع دشمنان تو، و بزودى حق تعالى او را تالى و ثانى تو خواهند نمود و به مثابه جان تو خواهد بود كه در ميان دو پهلوى توست و به منزله گوش و چشم و دست و پاى تو خواهد بود و قرضهاى تو را ادا خواهد كرد و وفا به وعده هاى تو خواهد نمود و جمال امت تو و زينت اهل ملت تو خواهد بود، زود باشد كه پروردگار تو دوستان او را به سبب او سعادتمند گرداند و دشمنان او را هلاك گرداند. معجزه چهارم - آن بود كه حضرت رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون به قضاى حاجت مى رفت از ديده مردم پنهان مى شد و كسى در آن حال آن حضرت را نمى ديد، پس روزى در ميان مكه و مدينه با لشكر خود همراه بود و گروهى از منافقان كه در ميان لشكر آن حضرت بودند گفتند: در اين صحرا مانعى و ديوارى و درختى و گودالى نيست امروز كه آن حضرت به قضاى حاجت بيرون مى رود ما بر او مطلع مى شويم تا او را بر آن حالت مشاهده كنيم، بعضى گفتند: حياى آن حضرت از دختران باكره بيشتر است، هرگاه داند كه كسى بر او مطلع است نخواهد نشست، پس جبرئيل سخن ايشان را به آن حضرت رسانيد و حضرت زيد بن ثابت را امر نمود كه: برو به نزد آن دو درخت كه از دور مى نمايند و از يكديگر بسيار دورند در ميان آنها بايست و فرياد كن كه: رسول خدا امر مى فرمايد شما را كه به


نزديك يكديگر رويد و ملحق گرديد به يكديگر تا آن حضرت در عقب شما قضاى حاجت خود بكند؛ چون زيد آن ندا را كرد، به امر الهى آن دو درخت از زمين كنده شدند و بسوى يكديگر بسرعت روانه شدند مانند دو دوست كه سالها از يكديگر جدا مانده باشند و با نهايت اشتياق يكديگر را ديده باشند و به يكديگر چسبيدند مانند عاشق و معشوق كه در زمستان در زير لحاف يكديگر را در بر گيرند.

پس حضرت به عقب آن دو درخت رفت و به قضاى حاجت نشست، بعضى از منافقان گفتند: ما به عقب درختها مى رويم كه او را مشاهده كنيم، چون به آن جانب رفتند درختها به آن طرف گرديدند تا به هر جانب كه مى رفتند درختها به آن جانب مى گرديدند، گفتند: بايد هر جمعى از طرفى بايستيم و بر دور او حلقه زنيم، چون چنين كردند درختها پهن شدند و به مثانه انبوبه(1) از همه جانب آن حضرت را در ميان گرفتند تا از حاجت خود فارغ گرديد و برخاست به لشكر خود برگشت و زيد بن ثابت را فرمود: برو به نزد درختها و بگو به ايشان كه: رسول خدا امر مى كند شما را كه به جاهاى خود برگرديد، چون ايشان را ندا كرد بسرعت به جاهاى خود معاودت كردند مانند كسى كه از سواره تندرو شمشير كشيده اى كه قصد كشتن او را داشته باشد گريزد.

پس منافقان گفتند: هرگاه نگذاشت او را بر آن حال مشاهده كنيم بيائيد برويم و مدفوع او را ببينيم كه مانند مدفوع ماست يا نه، چون رفتند هيچ اثر در آن موضع نيافتند، و چون اصحاب آن حضرت از مشاهده آن احوال متعجب گرديدند از آسمان ندا رسيد به ايشان كه: آيا تعجب كرديد از سعى كردن آن درختان بسوى يكديگر؟! بدرستى كه سعى كردن ملائكه با كرامتهاى خدا بسوى دوستان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و علىعليه‌السلام تندتر است از سعى اين دو درخت بسوى يكديگر، و گريختن زبانه هاى آتش در قيامت از دوستان ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان ايشان زياده از گريختن اين دو درخت است از يكديگر.

معجزه پنجم - آن است كه مردى از قبيله ثقيف كه او را حارث بن كلده مى گفتند و به

____________________

1-انبوبه : لوله.


علم طب مشهور بود به خدمت آن حضرت آمد و گفت: يا محمد! به نزد تو آمده ام كه جنون تو را دوا كنم زيرا كه ديوانگان بسيار را دوا كرده ام و شفا يافته اند بر دست من.

حضرت فرمود كه: تو خود افعال مجانين را به عمل مى آورى و مرا به جنون نسبت مى دهى؟

حارث گفت: من چه كار از كارهاى مجانين كرده ام؟

حضرت فرمود: همين نسبت دادن تو مرا به ديوانگى بى آنكه مرا امتحان و تجربه كنى و راست و دروغ مرا بشناسى، از افعال عقلانيست.

حارث گفت كه: دانستم دروغ و ديوانگى تو را به آنكه دعوى پيغمبرى مى كنى و قدرت بر آن ندارى.

حضرت فرمود كه: اين گفتن تو كه قدرت بر آن ندارى از گفتار مجانين است زيرا كه تو هنوز از من نپرسيده اى كه چرا دعوى پيغمبرى مى كنى و حجتى از من نطلبيدى كه من از آن عاجز شده باشم. حارث گفت: راست مى گوئى، اكنون از تو حجت و معجزه بر دعوى تو طلب مى كنم؛ پس اشاره اى كرد بسوى درخت عظيمى كه ريشه هاى آن بسيار در زمين فرو رفته بود و گفت: اين درخت را بطلب، اگر بيايد بسوى تو مى دانم تو رسول خدائى و گواهى مى دهم براى تو به پيغمبرى، و اگر نه تو را ديوانه خواهم دانست چنانكه شنيده ام.

پس حضرت دست مبارك خود را بلند كرد و اشاره كرد بسوى آن درخت كه: بيا، ناگاه درخت به حركت آمد و زمين را شكافت مانند نهر عظيمى و به نزديك آن حضرت آمد و ايستاد و به آواز فصيح گفت: اينك آمدم به نزد تو يا رسول الله چه امر مى فرمائى مرا؟

حضرت فرمود كه: تو را طلبيدم كه گواهى دهى براى من به پيغمبرى بعد از شهادت به وحدانيت الهى، و گواهى دهى براى على به امامت و آنكه او پشت و قوت و بازو و فخر و عزت من است و اگر نه او بود خدا هيچ چيز را نمى آفريد.

پس درخت به صداى بلند گفت: شهادت مى هم كه خدا يگانه است و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه تو اى محمد بنده و رسول اوئى، فرستاده است تو را به راستى كه


بشارت دهى مطيعان را و بترسانى عاصيان را و دعوت كنى خلق را به اذان خدا بسوى او و چراغ شاهراه هدايت باشى، و شهادت مى دهم كه على پسر عم توست و بردار توست در دين و بهره او از دين حق از همه وافرتر و نصيب او از اسلام از همه بيشتر است و او محل اعتماد و سبب قوت و عزت توست و براندازنده دشمنان و يارى كننده دوستان توست و درگاه علوم توست در ميان امت تو و گواهى مى دهم كه دوستان او كه با دشمنان او دشمنند از اهل بهشتند و دشمنان او كه با دوستان او دشمن و با دشمنان او دوستند از اهل جهنمند.

پس حضرت به حارث گفت كه: اى حارث! كسى كه بعد از اين معجزات دعوى پيغمبرى كند ديوانه است؟

حارث گفت: نه والله يا رسول الله، وليكن گواهى مى دهم كه تو رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلقى؛ و اسلام او نيكو شد.

معجزه ششم - آن است كه چون حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جنگ خيبر بسوى مدينه معاودت نمود زنى از يهود كه اظهار اسلام مى كرد به خدمت آن حضرت آمد و دست بره اى براى آن حضرت به هديه آورد و آن را به زهر آلوده بود؛ حضرت فرمود: اين چيست؟ گفت: پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله! چون به جنگ خيبر رفتى بسيار غم تو را داشتم زيرا كه مى دانستم آنها در نهايت قوت و شجاعتند و اين بره را براى خود مانند فرزند تربيت كرده بودم، و چون مى دانستم كه تو بريان را دوست مى دارى و دست گوسفند را بيش از اعضاى ديگر او مى خواهى پس براى خدا نذر كردم كه اگر تو را از شر ايشان سالم دارد اين بره را براى تو ذبح كنم و دستهايش را براى تو بياورم، چون خدا تو را به سلامت برگردانيد به نذر خود وفا كردم و دستهاى آن را براى تو آوردم؛ و با آن حضرت براء بن معرور(1) و على بن ابى طالبعليه‌السلام نشسته بودند، پس حضرت فرمود: نان بياوريد، چون نان آوردند براء بن معرور دست دراز كرد و لقمه اى از آن برداشت و به دهان گذاشت،

____________________

1-در صفحه 555 همين كتاب خواهد آمد كه اين ماجرا براى بشر بن براء بن معرور اتفاق افتاد؛ و خود براء چنانكه در اسد الغابه 1/366 آمده است يك ماه قبل از هجرت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت.


حضرت اميرعليه‌السلام گفت: اى براء! تقدم مكن بر رسول خدا.

براء چون اعرابى بود و آداب نمى دانست گفت: يا على! مگر پيغمبر را بخيل مى دانى؟

فرمود: نه او را بخيل نمى دانم وليكن مناسب تعظيم و توقير آن حضرت آن است كه نه من و نه تو و نه احدى از مخلوق در گفتار و كردار و خوردن و آشاميدن بر او سبقت نگيريم.

باز براء گفت: من رسول خدا را بخيل نمى دانم.

حضرت اميرعليه‌السلام فرمود: من براى اين نمى گويم وليكن براى آن مى گويم كه اين زن يهوديه است و اين را آورده است و ما حال او را نمى دانيم، اگر به امر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بخورى او ضامن سلامتى تو خواهد بود و اگر به غير امر او بخورى او تو را به خود مى گذارد.

حضرت اينها را مى فرمود و براء در كار خوردن بود، ناگاه حق تعالى آن دست بره را به سخن آورد و به زبان فصيح گفت: يا رسول الله! مخور از من كه مرا به زهر آلوده اند؛ و در ساعت براء به سكرات مرگ افتاد و مرد؛ پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن زن را طلبيد و گفت: چرا چنين كردى؟

آن يهوديه گفت: تو پدر و عمو و شوهر و برادر مرا كشته اى، من اين كار را كردم و گفتم: اگر پادشاه است من انتقام خود را از او كشيده باشم، و اگر پيغمبر است وعده فتح مكه و غير آن كه كرده است خواهد شد و خدا او را حفظ خواهد كرد و به اين نخواهد مرد.

حضرت فرمود: راست گفتى، خدا مرا حفظ مى كند و مغرور مشو به مرگ براء كه خدا او را امتحان كرد و به خود گذاشت به سبب آنكه تقدم كرد بر رسول خدا و اگر به امر رسول خدا مى خورد ضررى به او نمى رسيد.

پس حضرت ده تن از نيكان صحابه را طلبيد مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و صهيب و بلال، و حضرت اميرعليه‌السلام حاضر بود، و فرمود: بنشينيد؛ پس دست مبارك بر آن بريان گذاشت و بادى بر آن دميد و گفت: بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى


بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى (ولا داء)(1) فى الارض و لا فى السماء و هو السميع العليم و فرمود: بخوريد به نام خدا، و خود تناول نمود و همه خوردند تا سير شدند و آب هم بر روى آن آشاميدند؛ پس آن يهوديه را فرمود حبس كردند، چون روز دوم شد او را طلبيد و فرمود: ديدى كه اين جماعت همه از زهر تو خوردند در حضور تو و خدا دفع ضرر آن نمود از پيغمبر و صحابه او؟

آن زن گفت: يا رسول الله! تا حال در شك بودم از پيغمبرى تو و الحال يقين كردم كه تو رسول خدائى؛ پس شهادت گفت و مسلمان شد و اسلامش نيكو شد.

و حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم كه چون جنازه براء بن معرور را آوردند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر او نماز كند فرمود: كجاست على بن ابى طالب؟ گفتند: يا رسول الله! او پى حاجت مسلمانى رفته است بسوى ((قبا))، حضرت نشست و نماز نكرد؛ گفتند: يا رسول الله! چرا نماز نمى كنى بر او؟ فرمود: خدا مرا امر كرده است تا على حاضر نشود و ابراى ذمه او نكند از آنچه در حضور من بر آن حضرت گفت بر او نماز نكنم.

بعضى از حاضران گفتند: يا رسول الله! آن سخن را بر سبيل مزاح گفت و به جد نگفت كه خدا او را مواخذه نمايد.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اگر به جد مى گفت حق تعالى جميع اعمال او را حبط مى كرد، و اگر تصدق مى كرد به قدر ما بين ثرى تا عرش اعلا از طلا و نقره فايده نمى بخشيد وليكن چون مزاح بود و على او را حلال كرده است مى خواهم كه احدى از شما گمان نكند على از او آزرده است و مى خواهم بيايد و در حضور شما او را حلال كند و براى او استغفار كند تا قرب و منزلت او نزد خدا بيشتر شود و درجات او در آخرت بلندتر شود.

در اين سخن بودند كه حضرت امير المومنينعليه‌السلام حاضر شد و در برابر جنازه ايستاد و گفت: خدا رحمت كند تو را اى براء، بدرستى كه بسيار روزه مى داشتى و بسيار نماز

____________________

1-از مصدر اضافه شد.


مى كردى و در راه خدا مردى.

پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اگر احدى از مردگان از نماز رسول مستغنى مى شد هر آينه براء مستغنى مى شد به دعاى على از براى او.

پس برخاست و بر او نماز كرد و او را دفن كردند، و چون برگشتند فرمود: اى وراثان و دوستان براء! شما به تهنيت اولائيد از تعزيت زيرا كه براى ميت شما قبه ها بستند از آسمان اول تا آسمان هفتم و حجب تا كرسى تا ساق عرش و روح او را در آن قبه ها و سرا پرده ها بالا بردند تا داخل بهشت كردند و خزينه داران بهشت همه به استقبال او شتافتند، حوريان همه از غرفه ها مشرف گرديده واله او شده و گفتند: خوشاحال تو اى روح براء كه براى نماز تو سيد انبياء انتظار سيد اوصياء برد تا آمد و بر تو ترحم كرد و از براى تو استغفار كرد و بدرستى كه حاملان عرش پروردگار ما خبر دادند ما را از پروردگار ما كه گفت: اى بنده من كه در راه من مرده اى! اگر گناه داشته باشى به عدد موى حيوانات و نظرهاى ايشان و نفسهاى ايشان و حركات و سكنات ايشان هر آينه همه آمرزيده خواهد شد به دعاى على از براى تو.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: متعرض شويد اى بندگان خدا دعاى على را از براى شما و بپرهيزيد از نفرين او كه هر كه را نفرين كند البته هلاك شود هر چند حسنات او به عدد مخلوقات خدا باشد، و همچنين هر كه على براى او دعا كند خدا او را سعادتمند گرداند هر چند گناهان او به عدد مخلوقات خدا باشد.

معجزه هفتم - آن است كه روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود ناگاه شبانى آمد و بر خود مى لرزيد، چون آن حضرت او را از دور ديد به اصحاب خود فرمود: اين مرد كه مى آيد قصه غريبى دارد؛ چون به نزد آن حضرت رسيد فرمود: خبر ده ما را به آنچه باعث ترس تو گرديده است؟

راعى گفت: يا رسول الله! امر من عجيب است، من در ميان گوسفندان خود بودم ناگاه گرگى حمله كرد بر آنها و بره اى را گرفت و من با فلاخن سنگ بر آن گرگ افكندم و آن را از


او گرفتم، پس از جانب ديگر آمد گوسفندى را برد و من با فلاخن از او گرفتم، تا آنكه از چهار جانب آمد و چنين كردم، و چون در مرتبه پنجم با ماده خود آمد و خواست حمله آورده و من سنگ بر او افكندم بر دم خود نشست و به سخن آمد و گفت: آيا شرم ندارى كه مانع مى شوى ميان من و روزيى كه خدا براى من مقرر كرده است؟ آيا من غذائى نمى خواهم كه بخورم؟

من گفتم: چه بسيار عجب است كه گرگ بى زبانى به زبان آدميان سخن مى گويد؟

گرگ گفت: مى خواهى خبر دهم تو را به امرى كه از اين عجيب تر است؟! محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول پروردگار عالميان در ميان دو سنگستان مدينه خبر مى دهد مردم را به خبرهاى گذشته و آينده و يهودان با علم ايشان به راستى او و خواندن وصف او در كتابهاى پروردگار عالميان كه او راستگوترين راستگويان است و افضلترين فاضلان است او را تكذيب و انكار مى كنند و او اكنون در مدينه است و با اوست شفاى هر درد، اى راعى! به او ايمان بياور تا ايمن گردى از عذاب خدا و مسلمان شو و منقاد او باش تا سالم بمانى از عقاب اليم خدا.

پس به آن گرگ گفتم: در عجب آمدم از گفتار تو و شرم مى كنم تو را منع كنم از گوسفندان خود، پس هر يك را خواهى بخور و من تو را دفع و منع نمى كنم.

گرگ گفت: اى بنده خدا! حمد كن پروردگار خود را كه تو را از آنها گردانيد كه عبرت مى گيرند به آيات خدا و انقياد مى كنند امر او را، وليكن بدترين اشقيا كسى است كه مشاهده كند آيات محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در حقيت برادرش على بن ابى طالبعليه‌السلام و آنچه از جانب خدا ادا مى نمايد از فضائل او و بيند وفور علم و عمل و زهد و عبادت او را و داند شجاعت و يارى كردن محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به نحوى كه هيچكس كسى را چنان يارى نكرده است و شنود كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر مى كند مردم را به موالات او و دوستان او و بيزارى از دشمنان او و خبر دهد كه خدا قبول نمى نمايد از احدى از مخالفان او هيچ عمل را و به اين مراتب مخالفت او كند و انكار حق او نمايد و بر او ستم روا دارد و با دشمنان او دوستى كند و با دوستان او دشمنى كند، اين از همه احوال عجيب تر است.


راعى گفت: من گفتم: اى گرگ! آيا چنين امرى مى باشد؟

گفت: بلى از اين عظيمتر خواهد بود، زود باشد كه او و فرزندان او را به قتل رسانند و حرم ايشان را اسير كنند و با اين اعمال شنيعه دعوى مسلمانى كنند، و از اين غريب تر امرى نمى باشد و به اين سبب حق تعالى مقرر كرده است ما گرگان در آتش جهنم ايشان را از يكديگر بدريم و تعذيب ايشان موجب لذت ما باشد و المهاى ايشان موجب سرور ما گردد.

من گفتم: والله كه اگر نه اين بود كه بعضى از اين گوسفندان امانت است نزد من هر آينه اينها را مى گذاشتم و به نزد آن حضرت مى رفتم كه او را بينم.

گفت: اى بنده خدا! برو بسوى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و گوسفندان را بگذار تا من براى تو بچرانم!

گفتم: چگونه من اعتماد كنم بر امانت تو؟

گفت: آن خداوندى كه مرا براى هدايت تو به سخن آورد مرا قوى و امين مى گرداند بر حفظ آنها، آيا ايمان نياوردى به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و انقياد او نكردى در آنچه خبر مى دهد از جانب خدا براى برادر خود على؟ پس برو كه من شبانى تو مى كنم و حق تعالى و ملائكه مقربان مرا حفظ مى كنند براى آنكه خدمت دوست على را كه ولى خداست اختيار كردم.

پس گوسفندان خود را به آن گرگان سپردم و به خدمت تو شتافتم يا رسول الله.

پس آن حضرت نظر كرد بسوى اصحاب خود و ديد بعضى از روى تصديق شاد شدند و بعضى از روى تكذيب و شك رو ترش كردند و منافقان با يكديگر پنهان گفتند كه: اين توطئه را محمد با اين مرد كرده است كه ضعيفان و جاهلان را بازى دهد.

چون حضرت به وحى الهى بر سخن ايشان مطلع شد تبسم نمود و فرمود: اگر شما شك كرديد در گفتار راعى من يقين كردم كه او راست مى گويد و يقين كرد آن كسى كه با من بود در عالم ارواح در اشرف محال از عرش خداوند جبار و با من خواهد گرديد در نهرهاى زندگانى در دار القرار و تالى من خواهد بود در كشانيدن اخيار بسوى بهشت و نور او نور من بود در اصلاب طيبه و ارحام طاهره و با من سير مى كند در مدراج ترقيات و فضل، بر او


پوشانيده اند آنچه بر من پوشانيده اند از خلعتهاى علم و حلم و عقل و شقيق نور من است و در اكتساب محامد و مناقب عديل من است يعنى على بن ابى طالبعليه‌السلام كه صديق اكبر و ساقى حوض كوثر است و فاروق اعظم و سيد اكرم است، محبت و عداوت او حلال زاده و حرام زاده را نشان است، ولايت او عده و ذخيره مومنان است، دين مرا قوام است و علوم مرا اعلام است، در جنگها دلير است و بر دشمنان شير است، پيشى گيرنده است به اسلام و ايمان و سبقت جوينده است به خشنودى خداوند رحمان، بركننده است ريشه ظلم و طغيان را و به حجتهاى شافى خود قطع كننده است عذرهاى اهل بهتان را، خدا او را به مثابه گوش و چشم و دست من ساخته و او را ياور و معين و مويد من گردانيده، هرگاه او با من موافقت كند از مخالفت ديگران پروا نمى كنم و هرگاه او مرا يارى كند از خذلان ديگران انديشه نمى نمايم و چون او مرا مساعدت نمايد از انحراف ديگران غمگين نمى شوم، حق تعالى بهشت را به او و محبان او زينت خواهد بخشيد و جهنم را از دشمنان او پر خواهد نمود، كسى از امت مرا نزديكى مرتبه او را روا نيست؛ چون در وقت خبر دادن راعى روى او به نور ايمان افروخته است به رو گردانيدن ديگران مرا اعتنا نيست؛ آنكه گفتم على بن ابى طالب است كه اگر جميع اهل آسمان و زمين كافر گردند هر آينه خدا اين دين را به او تنها يارى خواهد كرد و اگر جميع خلق با خدا دشمنى كنند او تنها بر روى همه خواهد ايستاد و جان خود را در يارى دين رب العالمين و ابطال راه ابليس در خواهد باخت، اى گروه شك كنندگان و منافقان! بيائيد تا برويم بر سر گله اين راعى و آن دو گرگ را ببينيد تا حقيقت گفتار او بر شما ظاهر شده و از شك بيرون آئيد.

پس آن حضرت با گروه مهاجران و انصار متوجه گله راعى شدند و چون به آن موضع رسيدند آن دو گرگ را ديدند كه بر دور گله مى گردند و حراست آنها مى نمايند حضرت فرمود: مى خواهيد بر شما ظاهر گردانم كه اين دو گرگ را غرض از آن سخن غير من نبوده است؟

گفتند: بلى يا رسول الله.


فرمود: بر دور من آئيد تا گرگان مرا نبينند، چون كردند راعى را امر فرمود كه بگو به آن گرگها: كيست آن محمد كه ذكر كرديد در ميان اين جماعت كه حاضرند؟ پس گرگها آمدند و راه را گشودند و داخل حلقه شدند و چون به آن حضرت رسيدند گفتند: السلام عليك اى رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلق، و روهاى خود را نزد آن حضرت بر خاك ماليدند و گفتند: ما دعوت كننده ايم مردم را بسوى تو و ما خبر تو را به اين راعى گفتيم و او را به خدمت تو فرستاديم.

پس حضرت متوجه منافقان شد و فرمود كه: كافران و منافقان را ديگر حيله اى نماند؛ پس حضرت فرمود: راستى راعى را در باب من دانستيد مى خواهيد راستى او را در باب على بدانيد؟

گفتند: بلى يا رسول الله.

فرمود: دور على را فرو گيريد، چون چنين كردند حضرت به آن گرگها خطاب نمود كه: چنانكه مرا نشان داديد على را نشان دهيد تا اين گروه بدانند آنچه در شان او گفته ايد حق است.

پس آن گرگها آمدند و مردم را شكافتند و خود را به على رسانيدند، و چون نظرشان بر آن حضرت افتاد روهاى خود را نزد او بر خاك گذاشتند و گفتند: السلام عليك اى معدن كرم و سخا و محل عقل و ذكا و داناى صحف اولى و وصى محمد مصطفى، السلام عليك اى آنكه خدا دوستان تو را سعادتمند گردانيده و دشمنان تو را شقاوت ابد رسانيده و تو را سيد اولاد محمد گردانيده، السلام عليك اى آنكه اگر اهل زمين تو را به مثابه اهل آسمان دوست مى داشتند هر آينه از نيكان و برگزيدگان بودند، و اى آنكه اگر كسى ما بين زمين تا عرش اعلا را در راه خدا صرف كند و ذره اى از بغض تو در دل خود بيابد هر آينه بغير از عذاب و غضب از خدا نيابد.

پس صحابه بسيار متعجب شدند و گفتند: ما نمى دانستيم حيوانات نيز چنين محب و مطيعند على را.

حضرت فرمود: شما اطاعت يك حيوان را براى او ديديد و تعجب مى كنيد، پس


چگونه خواهد بود حال شما اگر بينيد منزلت او را نزد ساير حيوانات دريا و صحرا و نزد ملائكه زمين و آسمانها و فرشتگان كرسى و عرش اعلا؟! والله كه در آسمان ديدم صورت على را نزد سدره المنتهى كه حق تعالى براى مزيد شوق رويت ملائكه جمال آن حضرت را در آسمان خلق كرده و ديدم كه ملائكه نزد آن صورت تذلل و تواضع مى كردند زياده از تذلل اين دو گرگ نزد آن حضرت، و چگونه تواضع نكنند نزد او ملائكه و جميع عقلا و حال آنكه حق تعالى سوگند ياد كرده است بذات مقدس خود كه هر كه نزد على به قدر موئى تواضع كند صد هزار ساله راه درجات او را در بهشت بلند گرداند؟! و اين تواضع كه شما مى بينيد نزد جلالت قدر او بسيار كم است.

معجزه هشتم - آن است كه آن حضرت اول كه به مدينه تشريف آورد در هنگام خطبه و موعظه پشت مى داد به استوانه اى از چوب خرما كه در مسجد بود، پس صحابه گفتند: يا رسول الله! مردم بسيار شده اند و مى خواهند كه بسوى تو نظر كنند در وقت خطبه، اگر رخصت فرمائى منبرى بسازيم كه چند پايه داشته باشد كه در وقت خطبه بر آن منبر بر آيى و همه كس تو را بينند؛ حضرت ايشان را مرخص فرمود و منبرى ساختند، و چون روز جمعه شد و آن حضرت به مسجد تشريف آورد و از آن ستون گذشت و بر منبر بالا رفت آن چوب خرما از مفارقت آن سيد انبيا شيون گرفت مانند شيون زن فرزند مرده و ناله كرد مانند ناله زنى كه او را درد زائيدن بيتاب كرده باشد، پس جميع اهل مسجد از گريه آن به فغان آمدند و از ناله آن به فرياد آمدند، پس آن پيغمر رووف رحيم از منبر تعظيم و تكريم فرود آمد و از روى لطف آن ستون را نوازش كرد و در بر گرفت و دست مبارك بر آن ماليد و آتش حرقت آن سوخته نايره فراق را به زلال لطف تسكين نمود و فرمود كه: رسول خدا بر تو نگذشت براى تهاون به حق تو يا استخفاف به حرمت تو وليكن مى خواست مصلحت بندگان خدا كاملتر باشد، و جلالت و فضل تو بر طرف نمى شود چون مدتى مسند و تكيه گاه محمد رسول خدا بوده اى، پس ناله آن نهال حديقه عرفان به دلنوازى آن محبوب قلوب مقربان ساكن گرديد و حضرت به منبر معاودت نمود و فرمود: اى گروه مسلمانان! اين ستون چوبين از مفارقت رسول رب العالمين ناله مى كند و از دورى او


اندوهگين مى شود در ميان بندگان ستمكار جمعى هستند كه پروا نمى كنند از دورى و نزديكى رسول خدا، اگر من اين چوب را در بر نمى گرفتم و دست بر آن نمى كشيدم هرگز ناله آن ساكن نمى شد تا روز قيامت، بدرستى كه هستند بعضى از بندگان و كنيزان خدا كه ناله مى كنند از مفارقت محمد رسول خدا و على مانند ناله اين ستون، همين بس است مومن را كه دلش پيچيده باشد بر محبت محمد و على و آل پاكيزه ايشان، آيا ديديد ناله حزين اين ستون چوبين را بر مفارقت سيد المرسلين و چگونه ساكن شد چون حضرت او را در برگرفت؟

گفتند: بلى يا رسول الله.

فرمود كه: سوگند مى خورم بآن خداوندى كه مرا به راستى به خلق فرستاده است كه شوق و ناله خزينه داران بهشت و حوران و غلمان و قصور و بساتين و منازل آن بسوى دوستان و معتقدان محمد و آل طيبين ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان ايشان زياده از شوق و ناله اين ستون است بسوى رسول خدا، و چيزى كه حنين و انين ايشان را تسكين مى بخشيد صلوات فرستادن شيعيان على است بر محمد و آل پاكان او يا نماز نافله اى كه كنند يا تصدقى كند كه دهند يا روزه اى كه گيرند، و بيشتر چيزى كه باعث تسكين ايشان مى گردد آن است كه به ايشان برسد خبر احسان كردن شيعيان و يارى كردن ايشان بردران مومن خود را، چون اين خبرها به ايشان مى رسد به يكديگر مى گويند، تعجيل مكنيد كه صاحب شما براى اين دير به نزد شما مى آيد كه درجات او در بهشت زياده گردد به سبب نيكى كردن نسبت به برادران مومن خود، و بزرگتر چيزى كه موجب تشفى خاطر ايشان از الم مفارقت مومنان مى گردد آن است كه حق تعالى ساكنان و خازنان بهشت و حوران و غلمان را اعلام مى نمايد كه شيعيان كه صاحبان شمايند در دست دشمنان و ناصبيان گرفتارند و تحمل مشقتهاى عظيم از ايشان مى نمايند و با ايشان به تقيه سلوك مى كنند و صبر بر اين شدتها مى نمايند، پس ايشان مى گويند: ما نيز بر مفارقت ايشان صبر مى نمائيم چنانكه ايشان صبر مى كنند بر شنيدن مكروهات در حق پيشوايان و بزرگان خود و چنانكه جرعه هاى خشم را فرو مى برند و ساكت از اظهار حق مى باشند در وقتى كه


مشاهده مى نمايند ستمهاى گروهى را كه قادر بر دفع ستم ايشان نيستند؛ پس در اين وقت پروردگار ما ندا مى كند ايشان را كه: اى ساكنان بهشت من! و اى خزينه داران رحمت من! آمدن شوهران و آقايان و ياران شما را به نزد شما تاخير نكرده ام از براى بخل وليكن براى آن تاخير كرده ام كه كامل گردانند بهره خود را از كرامت من به سبب نيكيها و احسانها كه با برادران مومن خود مى كنند به سبب فريادرسى بيچارگان و دادرسى مظلومان و صبر كردن بر تقيه از فاسقان و كافران، پس چون به سبب اين اعمال حسنه مستحق كرامتهاى بزرگ من گردند ايشان را بسوى شما نقل خواهم كرد بر بهترين احوال، پس بشارت باد شما را، چون اين ندا به ايشان رسد حنين و ناله و انين ايشان ساكن گردد. معجره نهم - چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مدينه دين اسلام را ظاهر گردانيد حسد عبدالله بن ابى بر آن حضرت شديد شد پس تدبير كرد كه چاهى در خانه خود حفر نمايد و در آن چاه نيزه ها و كاردهاى به زهر آب داده نصب كند و بر روى آن چاه بساطى فرش كند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خانه خود به ضيافت بطلبند تا آنكه آن حضرت چون بر آن بساط بنشيند در آن چاه افتد و هلاك شود، پس چنين كرد و جمعى را با شمشيرهاى برهنه در حجره هاى خانه پنهان كرد كه چون آن حضرت در چاه افتد ايشان بيرون آيند و على بن ابى طالب و مخصوصان اصحاب آن حضرت را كه همراه او باشند به قتل رسانند و طعامى نيز مهيا كرد كه در آن زهر كرده بود كه اگر آن تدبير ميسر نشود، به خوردن طعام هلاك شوند، و چون تدبير او تمام شد به خدمت آن حضرت آمد و آن حضرت را با صحابه به ضيافت طلبيد، جبرئيل نازل شد و تمام آنچه او تدبير كرده بود نقل كرد و گفت: حق تعالى تو را امر مى فرمايد هر جا كه او مى گويد بنشين و از هر طعام كه مى آورد بخور تا آيات و معجزات تو ظاهر گردد و آنها كه توطئه قتل تو كرده اند اكثر ايشان هلاك شوند.

پس حضرت به خانه آن ملعون رفت و بر روى چاهى كه او تعبيه كرده بود نشست و صحابه بر دور آن حضرت نشستند و به قدرت الهى در چاه نيفتاد، پس ابن ابى متعجب شد، چون نظر كرد ديد به اعجاز آن حضرت روى آن چاه زمين سخت شده است، پس طعام زهر آلود را به نزد آن حضرت و صحابه گذاشت و چون حضرت خواست كه دست به


آن طعام دراز كند حضرت امير المومنينعليه‌السلام را گفت: يا على! آن تعويذ نافع را بر اين طعام بخوان، حضرت دعا را خواند: بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى ء ولا داء فى الارض ولا فى السماء و هو السميع العليم، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المومنينعليه‌السلام و هر كه از صحابه كه همراه ايشان بودند از آن طعام آنقدر خوردند كه سير شدند و برخاستند، و چون عبدالله بن ابى ديد كه از خوردن آن طعام آسيبى به ايشان نرسيد گفت: البته غلط كرده بودند و زهر داخل اين طعام نكرده بودند، پس آمد و مخصوصان اصحابش را به جاى ايشان نشانيد و باقيمانده آن طعامها را خوردند و دختر عبدالله بى ابى كه اكثر آن تدبيرها را او كرده بود چون ديد كه سر آن چاه پوشيده شد و مانند زمين سخت گرديده آمد و بر روى آن نشست، چون قرار گرفت به حال اول برگشت و موافق مضمون ((من حفر بئرا لاخيه وقع فيه))(1) در آن چاه افتاد و هلاك شد و راه چاه هاويه پيش گرفت و صداى شيون از خانه او بلند شد و اين جماعت را به سبب عروسى آن دختر طلبيده بودند، پس عبدالله به اهل خانه خود تاكيد كرد: مگوئيد در چاه افتاد كه ما رسوا مى شويم، و اصحاب ابن ابى كه از آن طعام خوردند همه هلاك شدند.

پس چون عبد بن ابى به خدمت حضرت آمد، از سبب مردن آن دختر و آن جماعت از او پرسيد، گفت: دختر از بام افتاد و آن جماعت طعام بسيار خوردند و به امتلاء هلاك شدند. حضرت فرمود: خدا بهتر مى داند كه به چه سبب هلاك شدند.

معجزه دهم - روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با گروهى از مهاجران و انصار نشسته بود ناگاه فرمود: حريره اى مى خواهم كه با روغن و عسل به عمل آورده باشند، حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: من هم آن را مى خواهم كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خواست.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابوبكر گفت كه: تو چه چيز مى خواهى؟ گفت: تهيگاه بره بريان مى خواهم. پس به عمر و عثمان گفت كه: چه چيز مى خواهيد؟ گفتند: سينه بره بريان مى خواهيم. پس حضرت فرمود: كدام مومن امروز ضيافت مى كند حضرت رسول

____________________

1-يعنى : هر كس چاهى براى برادر خود بكند، خود در آن چاه خواهد افتاد.


و صحابه را به آنچه خواهش كردند؟

عبدالله بن ابى در خاطر خود گفت كه: امروز مى توانم مكر خود را در باب محمد و اصحاب او بعمل آورم و مردم را از شر او خلاص كنم؛ برخاست و گفت: يا رسول الله! آنچه خواهش كرديد همه نزد من هست و من ضيافت مى كنم شما را.

پس به خانه برگشت و حريره و بره بريان را بعمل آورد و در هر يك زهر بسيار داخل كرد و به خدمت حضرت برگشت و گفت: بياييد كه حاضر كرده ام.

حضرت فرمود: من باكى بيايم؟

گفت: با على و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار؛ پس حضرت اشاره فرمود به جانب ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و گفت: اينها نيايند؟ گفت: نه؛ زيرا كه آنها با او در نفاق شريك بودند و نمى خواست ايشان هلاك بشوند.

حضرت فرمود: من طعامى را بدون اين گروهى مهاجر و انصار نمى خورم.

عبدالله گفت: يا رسول الله! اين طعام كمى است كه زياده از پنج نفر را كافى نيست.

فرمود: حق تعالى بر عيسىعليه‌السلام خوانى فرستاد كه در آن چند ماهى و چند گرده نان بود و آن را چندان بركت داد كه چهار هزار و هفتصد نفر از آن خوردند و سير شدند.

عبدالله گفت: اختيار با شماست. حضرت ندا كرد: اى گروه مهاجر و انصار! بياييد بسوى خوان عبدالله بن ابى، پس هفت هزار و هشتصد نفر از صحابه با آن حضرت روانه خانه آن منافق شدند.

آن ملعون به اصحاب خود گفت: نمى دانم چكنم؟ من مى خواهم محمد را با چند كس از مخصوصان اصحاب او بكشم و اراده كشتن همه ندارم؛ پس امر كرد منافقان را همه سلاح بپوشند كه اگر آن حضرت به زهر او هلاك شود و اصحاب آن حضرت اراده انتقام كشيدن كنند با ايشان جنگ توانند كرد. چون حضرت داخل منزل او شد اشاره به خانه تنگى كرد و گفت: يا رسول الله! تو با على و سلمان و مقداد و عمار به اين خانه داخل شويد و ساير صحابه در ساير حجره ها و صحن خانه و كوچه باشند و هر گروهى كه طعام بخورند بيرون روند و گروه ديگر به جاى


ايشان بيايند.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر كه طعام كم را بركت مى تواند داد خانه تنگ را نيز گشادگى مى تواند داد؛ پس همه را رخصت فرمود داخل شدند و حلقه حلقه بر دور آن حضرت نشستند تا همه را فرا گرفت. و عبدالله از مشاهده آن حالت متعجب شد.

حضرت فرمود: اى عبدالله! طعامى كه حاضر كرده اى بياور.

چون حريره و بريان را حاضر كرد گفت: يا رسول الله! اول تو بخور، بعد از تو على بخورد، و بعد از او مخصوصان اصحاب بخورند.

حضرت فرمود: حق تعالى ميان من و على در هيچ امرى جدائى نيفكنده و من و او را خدا از يك نور آفريده و عرض كرد نور ما را بر اهل زمين و آسمانها و حجب و اهل بهشت و از براى ما بر ايشان عهد و پيمان گرفت كه دوست دوستان ما باشند و دشمن دشمنان ما باشند و هر كه را ما دوست داريم ايشان دوست بدارند و هر كه را دشمن داريم ايشان دشمن دارند، پيوسته اراده من و على يكى بوده است، نخواسته است بغير آنچه من خواسته ام، شاد مى كند مرا آنچه او را شاد مى كند و به درد مى آورد مرا آنچه او را به درد مى آورد، اى عبدالله! على با من همراه خواهد خورد.

عبدالله گفت: چنين باشد؛ و در خاطر خود گفت: هر چند على زودتر هلاك شود براى من بهتر است مبادا او بعد از محمد بر ما شمشير بكشد و تاب مقاومت او را نياوريم.

پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المومنينعليه‌السلام از آن طعام خوردند تا سير شدند، پس فرمود: طعام را در ميان خانه بگذار تا همه بخورند.

عبدالله گفت: يا رسول الله! چگونه دست ايشان به طعام خواهد رسيد؟

فرمود: خداوندى كه خانه را گشادگى داد دست ايشان را دراز مى تواند كرد.

پس همه صحابه دست رسانيده و خوردند و سير شدند و استخوانهاى بره در آن خوان ماند، پس حضرت دستمال خود را انداخت و گفت: يا على! اين حريره را بر روى آن بريز تا بخورند، پس خوردند تا سير شدند و گفتند: يا رسول الله! شيرى مى خواهيم كه بعد از اين بخوريم.


فرمود: پيغمبر شما نزد خدا از عيسى گرامى تر است، چنانكه حق تعالى براى عيسى مرده را زنده كرد براى شما نيز خواهد كرد؛ پس دستمال خود را بر روى استخوانها پهن كرد و فرمود: خداوندا! چنانكه بر اين حيوان بركت دادى و ما را از گوشت آن سير گردانيدى پس باز بركت ده آن را چنان كن كه ما از شير آن بياشاميم؛ پس به قدرت اليه گوشت بر آن استخوانها روييد و به حركت در آمد و ايستاد و پستانهايش پر از شير شد حضرت فرمود: بياوريد مشگها و ظرفها را، و همه را مملو كرد و همه سيراب شدند از آن شير.

پس فرمود: اگر نه اين بود كه مى ترسم كه امت من گمراه شوند و آن را مانند گوساله بنى اسرائيل بپرستند هر آينه مى گذاشتم كه زنده باشد و در زمين راه رود و از گياه زمين بخورد؛ پس گفت: خداوندا! آن را استخوان گردان چنانكه بود؛ و با صحابه از خانه آن منافق بيرون آمدند و صحابه ذكر مى كردند گشاد شدن خانه و فراوانى طعام قليل و دفع ضرر زهر را.

حضرت فرمود: من از مشاهده اين احوال به ياد آوردم آنچه حق تعال در روضات جنان زياده خواهد كرد در منازل شيعيان و نعمتهاى ايشان در جنت عدن و جنت فردوس، بدرستى كه از شيعيان ما كسى باشد كه ببخشد خدا او را در بهشت از منازل و قصور و درجات و حوران و خيرات آنقدر كه جميع دنيا و نعمتهاى آن در جنب آنها مانند ريگى باشد در بيابان بى پايان، و بسيار است كه مومنى را در بهشت منزلى هست پس او در دنيا برادر مومن فقير خود را مى بيند و براى او تواضع مى كند و او را گرامى مى دارد و اعانت او مى كند و نمى گذارد كه او آبروى خود را به نزد كسى به سوال كردن بريزد پس حق تعالى منزل او را در بهشت وسيع و مضاعف مى گرداند مانند آنچه ديديد از مضاعف گردانيدن اين خانه كوچك و طعام كم، و خدمتكاران آن منازل را نيز هزار بار مضاعف مى گرداند، و زياده در خود در قوت ايمان صاحبشان و زيادتى اعمال حسنه او، و هر چند احسان برادران را زياده مى كند وسعت منازلش بيشتر مى شود و نعمتهايش افزونتر مى گردد؛ و نظير خوردن اين طعام زهر آلود و ضرر نرسانيدن آن و بركت فرستادن خدا بر آن، صبر


كردن شيعيان است بر تقيه و بر فرو خوردن جرعه هاى خشم و غيظ مخالفان زيرا كه حق تعالى آن جرعه هاى زهر آلود را سبب راحتهاى عقبى و نعمتهاى بى انتها مى گرداند و در بهشت ايشان را خطاب مى كند: گوارا باد شما را اين لذتها و راحتها و نعمتها كه به سبب آن آزارها كه از مخالفان كشيديد و تقيه نموديد و صبر كرديد خدا به شما كرامت كرده است(1)

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 155-200.



باب شانزدهم: در بيان معجزاتى است كه متعلق است به اجرام سماويه و آثار علويه وآن چند نوع است



اول - شق شدن ماه است: چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است( اقْتَرَ‌بَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ‌ ﴿١﴾ وَإِن يَرَ‌وْا آيَةً يُعْرِ‌ضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ‌ مُّسْتَمِرٌّ‌ ) (1) يعنى: ((نزديك شد قيامت و به دو نيم شد ماه، و اگر ببينند آيتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى گويند: سحرى است پيوسته و محكم)).

اكثر مفسران خاصه و عامه ذكر كرده اند كه: اين آيات وقتى نازل شد كه قريش از آن حضرت معجزه اى طلب كردند و حضرت اشاره به ماه نمود و به قدرت حق تعالى به دو نيم شد.(2)

در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: چهارده نفر از منافقان كه در عقبه خواستند حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را هلاك كنند در شب چهاردهم ماه ذيحجه به نزد آن حضرت آمده گفتند: هر پيغمبرى را معجزه نمايانى بود، امشب از تو معجزه بزرگى مى خواهيم.

حضرت فرمود: چه معجره اى مى خواهيد؟ بگوييد تا براى شما ظاهر كنم.

گفتند: اگر تو را نزد حق تعالى قدر هست امر كن ماه را به دو نيم شود.

پس جبرئيلعليه‌السلام فرود آمد و گفت: يا رسول الله! خداوند عالميان تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: من همه چيز را امر كرده ام كه مطيع تو باشند.

پس آن حضرت سر بسوى آسمان بلند كرد و امر نمود ماه را كه: به دو نيم شو؛ پس ماه

____________________

1-سوره قمر: 1 و 2.

2-تفسير قمى 2/340؛ تفسير طبرى 11/544؛ تفسير بغوى 4/258.


به دو نيم شد و آن حضرت براى شكر خدا به سجده رفت و شيعيان ما به سجده رفتند.

چون سر برداشتند گفتند: يا محمد! امر كن به حال خود برگردد، حضرت امر كرد به حال خود برگشت و درست شد و گفتند: بفرما يك جانشين شق شود و جانب ديگر به حال خود باشد، حضرت امر كرد چنان شد و سجده كرد و شيعيان ما سجده كردند.

منافقان گفتند: اى محمد! مسافران ما از شام و يمن مى آيند از ايشان مى پرسيم اگر در اين شب ديده اند آنچه ما ديديم باور مى كنيم و اگر نه خواهيم دانست جادو كرده اى؛ پس حق تعالى آيات را فرستاد.(1)

و عامه حديث شق شدن ماه را از بسيارى از صحابه روايت كرده اند مانند ابن مسعود، انس، حذيفه، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، جبير بن مطعم؛ و همه روايت كرده اند كه در مكه واقع شد.(2)

و جبير روايت كرده است كه: چون مسافران ايشان آمدند و پرسيدند، همه گفتند: ما نيز ماه را در آن شب چنين ديديم كه به دو نيم شد و باز بهم آمد.(3)

و ابن مسعود گفت: بخدا سوگند كه ديدم كوه حرا در ميان دو پاره ماه بود.(4)

و ضحاك روايت كرده است كه ابوجهل گفت: اين جادو است، مى بايد فرستاد و از اهل شهرهاى ديگر سوال كرد، پس خبر آوردند كه اهل شهرهاى ديگر نيز در آن شب ماه را چنين ديده اند پس كافران گفتند: اين جادوئى بوده است كه در همه شهرها مستمر گرديده است.(5)

در روايت ديگر وارد شده است كه: شبى آن حضرت در حجر اسماعيلعليه‌السلام نشسته بود

____________________

1-تفسير قمى 2/341.

2-تفسير طبرى 11/544-547؛ تفسير قرطبى 17/126؛ تفسير روح المعانى 14/74.

3-تفسير قرطبى 17/127؛ تفسير بغوى 4/258؛ تفسير ابن كثير 4/231. و راوى در اين سه مصدر ابن مسعود است.

4-مجمع البيان 5/186. و نيز رجوع شود به تفسير كشاف 4/431 و پاورقى آن و تفسير ابى السعود 5/652.

5-شرح الشفا 1/586.


و كفار قريش در مجالس خود نشسته بودند به يكديگر گفتند: امر محمد ما را عاجز كرده است و نمى دانيم كه در باب او چه بگوييم؟ بعضى گفتند: جادو در آسمان كار نمى كند بياييد برويم و از او بخواهيم معجزه اى در آسمان بنمايد، پس برخاسته به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمد! اينها كه از تو مى بينيم اگر جادو نيست علامتى در آسمان به ما بنما زيرا كه مى دانيم كه جادو در آسمان نمى گردد؟

حضرت فرمود: اين ماه را مى بينيد كه در شب چهارده و تمام است؟ مى خواهيد معجزه را در ماه به شما بنمايم؟ گفتند: بلى؛ حضرت با انگشت معجز نما بسوى ماه اشاره كرد، پس ماه به دو نيم شد نيمى بر بام كعبه افتاد و نيمى بر كوه ابوقبيس افتاد، پس گفتند: آن را به جاى خود برگردان، حضرت اشاره فرمود هر دو نيم پرواز كردند و در هوا به يكديگر پيوستند و در جاى خود قرار گرفتند.

چون اين معجزه را ديدند به يكديگر گفتند: برخيزند كه سحر محمد در آسمان و زمين پيوسته و مستمر است.(1)

در روايت ديگر مذكور است كه: مقدار ما بين عصر تا شام ماه دو حصه بود و كافران مى ديدند و مى گفتند: سحرى است مستمر.(2)

و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام منقول است كه: ماه در مكه به اعجاز حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دو نيم شد، پس حضرت فرمود: گواه باشيد.(3)

نوع دوم - برگردانيدن آفتاب است: علماى خاصه و عامه به سندهاى بسيار از اسماء بنت عميس و غير او روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت امير المومنينعليه‌السلام را پى كارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير آمد و نماز عصر نكرده بود و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر مبارك خود را در دامن آن حضرت نهاد و خوابيد و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه اى

____________________

1-خرايج 1/141 و 142.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/163 و 164؛ تفسير روح المعانى 14/75.

3-امالى شيخ طوسى 341.


پيچيد و مشغول استماع وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود، چون وحى منقطع شد حضرت فرمود: يا على! نماز كرده اى؟

عرض كرد: نه يا رسول الله، نتوانستم كه سر مبارك تو را از دامن خود دور كنم.

پس حضرت فرمود: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود، پس آفتاب را بر او برگردان.

اسماء گفت: والله ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسيد كه بر زمينها تابيد و به وقت فضيلت عصر برگشت، حضرت نماز كرد باز آفتاب فرو رفت.(1)

در اين باب احاديث بسيار در ابواب معجزات حضرت امير المومنينعليه‌السلام مذكور خواهد شد انشاء الله.

در روايت ديگر منقول است كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قصه معراج را نقل كرد و فرمود كه: قافله قريش را ديدم كه در فلان منزل است، پرسيدند: قافله چه روز داخل خواهد شد؟ فرمود: در روز چهار شنبه. چون روز چهار شنبه شد قريش منتظر بودند كذب آن حضرت ظاهر شود، روز به آخر رسيد و قافله نيامد؛ پس حضرت دعا كرد كه حق تعالى آفتاب را يك ساعت در نزديك مغرب نگاه داشت تا قافله داخل شد و صدق آن حضرت ظاهر شد.(2)

نوع سوم - فرو ريختن ستارگان و بسيارى شهب است: كه سابقا مذكور شد كه از علامات ولادت آن حضرت بود كه شياطين ممنوع شدند از رفتن به آسمان.(3)

نوع چهارم: عامه و خاصه روايت كرده اند كه: چون قبايل عرب با هم اتفاق كردند در اذيت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت فرمود: خداوندا! عذاب خود را سخت كن بر قبايل مضر و بر ايشان قحطى بفرست مانند قحط زمان يوسفعليه‌السلام.

____________________

1-خرايج 1/52؛ كفايه الطالب 384؛ شرح الشفا 1/589 و 590؛ البدايه و النهايه 6/80. و براى اطلاع بيشتر از مصادر عامه رجوع شود به احقاق الحق 5/521.

2-شرح الشفا 1/591.

3-امالى شيخ صدوق 235؛ كمال الدين و تمام النعمه 196؛ تاريخ يعقوبى2/8


پس باران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى بهم رسيد، اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه: درختان ما خشكيده و گياههاى ما منقطع شده و شير در پستان حيوانات و زنان ما نمانده و چهار پايان ما هلاك شدند.

پس رسول خدا به منبر بر آمد و حمد و ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن جناب باران جارى شد و يك هفته باريد و چندان باران آمد كه اهل مدينه به شكايت آمده عرض كردند: يا رسول الله! مى ترسيم غرق شويم و خانه هاى ما منهدم شود، حضرت اشاره اى كرد بسوى آسمان و فرمود: ((الهم حوالينا ولا علينا)) ((خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران)) و به هر طرف كه اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدينه برطرف شد و بر دور مدينه مانند اكليل حلقه شد و بر اطراف مانند سيلاب مى باريد و بر مدينه يك قطره نمى باريد، و يك ماه سيلاب در رود خانه ها جارى بود، پس فرمود: والله اگر ابو طالب زنده مى بود ديده اش روشن مى شد.(1)

نوع پنجم - سايه كردن ابر بر سر آن حضرت پيش از بعثت و بعد از بعثت: چنانكه در ابواب سابقه گذشت كه چون با ابو طالبعليه‌السلام به راه شام رفت بحيرا و غير او مشاهده كردند و همچنين در ساير اوقات و احوال كه گذشت و بعد از اين مى آيد و اين از معجزات متواتره آن حضرت است(2)

نوع ششم - نازل شدن مائده و طعامها و ميوه ها براى آن حضرت از آسمان: چنانكه به سند معتبر از ام سلمه منقول است كه: روزى فاطمهعليها‌السلام به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و حسنينعليهما‌السلام را برداشته بود و حريره اى ساخته بود و با خود آورده بود، چون داخل شد حضرت فرمود: پسر عمت را براى من بطلب، چون امير المومنينعليه‌السلام حاضر شد امام حسنعليه‌السلام را در دامن راست و و امام حسينعليه‌السلام را در دامن چپ و علىعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام را در پيش رو و پس سر خود نشانيد و عباى خيبرى بر ايشان پوشانيد و سه مرتبه فرمود:

____________________

1-خرايج 1/58 و 59؛ صحيح بخارى مجلد 1 جزء 2/15-22.

2-سيره ابن اسحاق 74؛ تاريخ طبرى 1/519 و 520.


خداوندا! اينها اهل بيت منند پس از ايشان دور گردان شك و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك كردنى؛ و من در ميان عتبه در ايستاده بودم عرض كردم: يا رسول الله! من از ايشانم؟ فرمود: باز گشت تو به خير است اما از ايشان نيستى، پس جبرئيل آمد و طبقى از انار و انگور بهشت آورد، چون حضرت انار و انگور را در دست گرفت هر دو تسبيح خدا گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس به دست حسنين داد و در دست ايشان ((سبحان الله)) گفتند و ايشان تناول نمودند، پس به دست علىعليه‌السلام داد و تسبيح گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس شخصى از صحابه داخل شد و خواست از آن انار و انگور بخورد جبرئيل گفت: نمى خورد از اين ميوه ها مگر پيغمبر يا وصى او يا فرزند او.(1)

و به سند ديگر از عايشه روايت كرده اند كه روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را پى كارى فرستاد، و چون برگشت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حجره من بود پس حضرت برخاست و علىعليه‌السلام را استقبال كرد تا ميان فضاى خانه و دست در گردن او در آورد، ناگاه ديدم ابرى هر دو را فرو گرفت و از نظر من غائب شدند، چون ابر برطرف شد ديدم كه خوشه اى از انگور سفيد در دست آن حضرت بود و خود تناول مى نمود و به علىعليه‌السلام مى داد كه تناول مى كرد، عرض كردم، يا رسول الله! خود مى خورى و به على مى خورانى و به من نمى دهى؟! فرمود: اين از ميوه هاى بهشت است و در دنيا نمى خورد مگر پيغمبر و وصى پيغمبر.(2)

و به سندهاى بسيار در كتب خاصه و عامه از انس روايت كرده اند كه: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سوار شد و به نزد كوهى رفت و از آن بالا رفت و به من فرمود: برو به فلان موضع كه على نشسته و به سنگريزه تسبيح خدا مى گويد و سلام مرا به او برسان و او را بر اين استر سوار كن و به نزد من بياور.

انس گفت: رفتم به آن موضع و علىعليه‌السلام را سوار كرده به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردم،

____________________

1-خرايج 1/48.

2-خرايج 1/165.


چون علىعليه‌السلام نظرش به آن حضرت افتاد عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، حضرت رسول فرمود: و عليك السلام يا ابولحسن بنشين كه در اين موضع هفتاد پيغمبر نشسته است كه من از همه بهترم و در موضع هر پيغمبرى برادر او نشسته است كه تو از همه بهترى.

انس گفت: در اين حال ابرى ديدم كه به نزديك سر ايشان آمد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست دراز كرد بسوى ابر و خوشه انگورى فرود آورد و ميان خود و علىعليه‌السلام گذاشت و فرمود: بخور اى برادر من كه اين هديه اى است از خدا بسوى من و بسوى تو.

انس عرض كرد: يا رسول الله! على برادر توست؟ فرمود: بلى، على برادر من است زيرا كه حق تعالى آبى در زير عرش آفريد پيش از آنكه آدمعليه‌السلام را خلق كند به سه هزار سال و آن را در مرواريد سبزى جا داد و همچنان در علم الهى بود تا آدمعليه‌السلام را خلق كرد، پس آن آب را در صلب آدمعليه‌السلام جارى ساخت، پس آن را به صلب شيث نقل كرد، و پيوسته از صلبى به صلبى آن را منتقل مى نمود تا به صلب عبدالمطلبعليه‌السلام رسيد پس آن را دو حصه كرد: نصفى را در صلب عبدالله و نصفى را در صلب ابو طالب قرار داد، پس من از يك نيم بهم رسيدم و على از نيم ديگر، پس على برادر من است در دنيا و آخرت. و به اين اشاره كرده است حق تعالى در قرآن مجيد( وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرً‌ا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرً‌ا وَكَانَ رَ‌بُّكَ قَدِيرً‌ا ) (1) يعنى: ((اوست خداوندى كه آفريد از آب بشرى پس گردانيد آن را نسب و دامادى، و پروردگار تو قادر است)).(2)

و در روايت ديگر است كه انس گفت: از آن ابر خوردنى و آشاميدنى هر دو تناول كردند و ابر بالا رفت و حضرت فرمود كه: از اين ابر سيصد و سيزده پيغمبر و سيصد و سيزده وصى پيغمبر خورده اند كه من از همه آن پيغمبران نزد خدا گرامى ترم و على از همه آن اوصيا نزد حق تعالى گرامى تر است.(3)

و در حديث معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقلول است كه حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود:

____________________

1-سوره فرقان : 54.

2-امالى شيخ طوسى 313.

3-امالى شيخ طوسى 283.


بر شما باد به هريسه كه چهل روز نشاط عبادت مى دهد و داخل بود در خوانى كه براى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آسمان فرود آمد.(1)

مولف گويد: احاديث نزول مائده بسيار است و در ابواب فضائل حضرت امير المومنينعليه‌السلام و فاطمه و حسن و حسينعليه‌السلام مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

نوع هفتم - روايت كرده اند از انس كه: حضرت رسول اللهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردى را به رسالت فرستاد نزد فرعونى از فراعنه عرب كه او را به وحدانيت خدا دعوت نمايد، چون رسالت حضرت را به او رسانيد گفت: بگو كه آن خدائى كه مرا بسوى او مى خوانى از طلا است يا از نقره است يا از آهن؟!

آن مرد برگشت و رسالت او را به حضرت رسانيد؛ پس بار ديگر حضرت به نزد او فرستاد و او را دعوت نمود و او ابا كرد و با فرستاده آن حضرت در سخن بود كه ابرى پيدا شد و صاعقه اى از آن ابر ظاهر شد و كاسه سر او را برداشت، پس خدا اين آيه را فرستاد( وَيُرْ‌سِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَن يَشَاءُ وَهُمْ يُجَادِلُونَ فِي اللَّـهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ ) (2)(3)

هشتم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ابو جهل لعين گفت كه: خدا عذاب را براى اين از تو دور مى گرداند كه مى داند در پشت تو ذريتى هست كه مسلمان خواهد شد - يعنى عكرمه - و ولايت در ميان مسلمانان بهم خواهد رسانيد و اگر در آن ولايت اطاعت خدا بكند نجات خواهد يافت؛ و همچنين ساير قريش بعضى را خدا مهلت مى دهد براى آنكه مى داند كه مسلمان خواهند شد و بعضى را براى آنكه مى داند از نسل ايشان مسلمانى بهم خواهد رسيد.

پس فرمود: نظر كنيد بسوى آسمان؛ چون نظر كردند ديدند درهاى آسمان گشوده شد و آتشى فرود آمد و در برابر سر ايشان ايستاد و آنقدر نزديك شد به ايشان كه گرمى آن را در ميان دوشهاى خود يافتند و بدنهاى ايشان لرزيد، حضرت فرمود: مترسيد كه الحال

____________________

1-محاسن 2/169؛ كافى 6/3319.

2-سوره رعد: 13.

3-امالى شيخ طوسى 485.


شما را نمى سوزاند و اين را خدا عبرتى گردانيد براى شما؛ پس ديدند كه از پشتهاى ايشان نورى جدا شد و آن آتش را برگردانيد تا به آسمان رسانيد.

حضرت فرمود: اين نورها بعضى نور آنهاست كه خدا مى داند كه خود مسلمان خواهند شد و بعضى نور فرزندانى است كه خدا مى داند از ايشان بهم خواهند رسيد و مسلمان خواهند شد.(1)

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 513؛ احتجاج 1/66.



باب هفدهم: در بيان معجزه اى چند است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شد و آن بر چند وجه است



اول - محدثان خاصه از حضرت صادقعليه‌السلام و جابر انصارى و ديگران روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دره هاى مكه راه مى رفت به هر سنگ و درخت كه مى گذشت خم مى شدند و سجده مى كردند براى تعظيم آن حضرت و مى گفتند: ((السلام عليك يا رسول الله)).(1)

دوم - به سند معتبر روايت كرده اند كه فاطمه بنت اسد گفت: چون علامت وفات عبدالمطلب ظاهر شد به فرزندان خود گفت: كى محمد را محافظت و كفالت خواهد كرد؟

گفتند: او از ما زيرك تر است، هر كه را خود اختيار نمايد به او بگذار.

عبدالمطلب گفت: اى محمد! جد تو بر جناح سفر آخرت است، كداميك از عموها و عمه هاى خود را اختيار مى كنى كه تو را كفالت نمايند؟

حضرت در روهاى ايشان نظر كرد و به جانب ابو طالب روان شد.

پس عبدالمطلب گفت: اى ابو طالب! من دانسته ام امانت و ديانت تو را، بايد از براى او چنان باشى كه من از براى او بودم.

چون عبدالمطلب به رحمت حق واصل شد ابو طالب او را به خانه آورد و من او را خدمت مى كردم و مرا مادر مى گفت، و در خانه ما چند درخت خرما بود و اول موسم رسيدن رطب بود و چهل طفل بودند از هم سنان آن حضرت، هر روز مى آمدند و رطبها كه از درخت ريخته بود بر مى چيدند و از دست يكديگر مى ربودند و هرگز نديدم كه آن

____________________

1-خرايج 2/46 در ضمن دو روايت. و نيز رجوع شود به اعلام الورى 38 و سيره ابن اسحاق 120 و دلائل النبوه 2/146.


حضرت از دست ديگرى رطب بگيرد، و من هر روز از براى آن حضرت قدرى بر مى چيدم و گاهى كنيز من بر مى چيد، روزى چنان اتفاق افتاد هر دو فراموش كرديم و از براى آن حضرت برنداشتم و او در خواب بود و كودكان آمدند و آنچه از درختان افتاده بود برچيدند و رفتند، و من از خجلت و شرم آن حضرت خوابيدم و آستين خود را بر رو كشيدم، چون آن حضرت بيدار شد و بسوى بستان خراميد و رطبى در زير درختان نديد برگرديد و جاريه من از آن حضرت معذرت طلبيد كه: ما امروز فراموش كرديم كه بهره شما را برداريم، ديدم باز به جانب نخلستان خراميد و به يكى از آن درختان خطاب فرمود كه: اى درخت! من گرسنه ام، ديدم آن درخت نيك بخت سر بر پاى مباركش سود و شاخهاى خود را نزد آن حضرت گشود تا آنقدر كه مى خواست ميل فرمود پس از شرف و عزت سر بر آسمان رفعت كشيد و آن حضرت باز گرديد.

فاطمه گفت: من از مشاهده آن حال متعجب گرديدم، و چون ابوطالب در خانه را زد بر خلاف عادت دويدم و در را گشودم و آنچه ديده بودم به خدمتش تقرير نمودم، ابو طالب گفت: از مشاهده اين غرايب از آن مظهر عجايب تعجب مكن كه او پيغمبر خواهد شد و از تو بعد از سن نااميدى فرزندى بهم خواهد رسيد كه شبيه به او و وزير و وصى او باشد. پس زياده از بيست سال از آن حال كه گذشت حضرت امير المومنينعليه‌السلام متولد شد.(1)

سوم - به سندهاى معتبر از عمار بن ياسر و غير او منقول است كه گفت: با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بعضى از سفرها همراه بوديم، در صحرائى فرود آمديم كه درخت در آن صحرا كم بود، و چون اراده قضاى حاجت نمود نظر كرد و دو درخت از دور ديد گفت: اى عمار! برو به نزد آن دو درخت و بگو: رسول خدا شما را امر مى كند كه به يكديگر متصل شويد تا در عقب شما قضاى حاجت خود نمايد؛ چون عمار رسالت آن حضرت را به درختان رسانيد به جانب يكديگر سعى كردند و متصل شدند مانند يك درخت، و چون از حاجت خود فارغ شد فرمود: هر يك به جاى خود برگرديد، پس بزودى به جاهاى

____________________

1-خرايج 1/138 و در آن بجاى بيست سال، سى سال ذكر شده است.


خود برگشتند.(1)

به سندهاى معتبر از حضرت امير المومنين و حضرت صادقعليهما‌السلام مروى است كه حضرت خود فرمود و درختها به نزديك يكديگر آمدند، و چون قضاى حاجت كرد فرمود كه به جاى خود برگشتند و چون بعضى از صحابه آن موضع آمدند اثرى از مدفوع آن حضرت نديدند.(2)

چهارم - به سندهاى بسيار از خاصه و عامه روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مدينه هجرت نمود و مسجد را بنا كرد، در جانب محراب مسجد درخت خرمائى خشك كهنه اى بود و هرگاه حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تكيه مى فرمود پس رومى آمد و گفت: يا رسول الله! رخصت ده كه براى تو منبرى بسازم كه در وقت خطبه بر آن قرار گيرى، و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت سه پايه داشت و حضرت بر پايه سوم مى نشست، اول مرتبه كه آن حضرت بر منبر آمد آن درخت به ناله آمد مانند ناله اى كه ناقه در مفارقت فرزند خود كند، پس حضرت از منبر به زير آمد و درخت را در بر گرفت تا ساكن شد پس حضرت فرمود: اگر من او را در بر نمى گرفتم تا قيامت ناله مى كرد(3) ؛ و آن را حنانه مى گفتند و بود تا آنكه بنى اميه مسجد را خراب كردند و از نو بنا كردند و آن درخت را بريدند.(4)

و در روايت ديگر منقول است كه حضرت فرمود كه آن درخت را كندند و در زير منبر دفن كردند.(5)

و به روايت ديگر منقول است كه حضرت به آن درخت خطاب نمود كه: ساكن شو اگر مى خواهى تو را درختى گردانم در بهشت كه صالحان از ميوه تو بخورند و اگر خواهى تو را

____________________

1-خرايج 1/155؛ البدايه و النهايه 65/98 و 128.

2-بصائر الدرجات 254 و 256.

3-رجوع شود به دلائل النبوه 2/556 - 563 و البدايه و النهايه 6/131-137.

4-خرايج 1/165-166.

5-قصص الانبياء راوندى 312؛ دلائل النبوه 2/560.


در دنيا به حالت اول برگردانم كه تر و تازه شوى و جوان گردى و ميوه دهى، پس آن درخت اختيار آخرت نمود بر دنيا.(1)

و به روايت ديگر: چون آن درخت ناله كرد و حضرت بر منبر بود آن را به نزد خود طلبيد، پس آن درخت زمين را شكاف و به جانب آن حضرت حركت كرد، و چون به نزديك منبر رسيد حضرت آن را در بر گرفت و تسكين آن مى نمود، و از آن ناله مى شنيدند مانند ناله كودكى كه او را از گريه ساكن گردانند.(2)

و اين معجزه متواتر است(3) ، و اكنون جاى آن درخت معروف است و آن را ((اسطوانه حنانه)) مى گويند.

پنجم - در نهج البلاغه و غير آن از حضرت امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده اند كه گفت: با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودم روزى كه اشراف قريش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمد! تو دعواى بزرگى مى كنى كه پدران و خويشان تو نكرده اند و ما از تو امرى سوال مى كنيم، اگر اجابت مى نمايى مى دانيم كه تو پيغمبرى و رسولى و اگر نكنى مى دانيم كه تو ساحرى و دروغگويى.

حضرت فرمود: سوال شما چيست؟

گفتند: بخوانى از براى ما اين درخت را تا كنده شود از ريشه خود و بيايد و در پيش تو بايستد.

حضرت فرمود كه خدا بر همه چيز قادر است، اگر بكند شما ايمان خواهيد آورد؟

گفتند: بلى.

فرمود: من مى نمايم به شما آنچه طلبيدند و مى دانم كه ايمان نخواهيد آورد و ميان شما جمعى هستند كه كشته خواهند شد در جنگ و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند كه لشكرها بر خواهند انگيخت و به جنگ من خواهند آورد. پس فرمود: اى

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/126؛ الوفا باءحوال المصطفى 329.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/126 در ضمن دو روايت.

3-رجوع شود به الوفا باءحوال المصطفى 326 و شرح الشفا 1/622 و وفاء الوفا 2/388.


درخت! اگر ايمان به خدا و روز قيامت دارى و مى دانى كه من رسول خدايم پس كنده شو با ريشه هاى خود تا بايستى در پيش من به اذن خدا.

پس بحق آن خداوندى كه او را به حق فرستاد كه آن درخت با ريشه ها كنده شد از زمين و به جانب آن حضرت روانه شد با صورتى شديد و صدايى مانند صداى بالهاى مرغان تا نزد آن حضرت ايستاد و سايه بر سر مبارك آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سر آن حضرت گشود و شاخ ديگر بر سر من گشود و من در جانب راست آن حضرت ايستاده بودم.

چون اين معجزه نمايان را ديدند از روى علو و تكبر گفتند: امر كن آن را بر گردد و به دو نيم شود و نصفش بيايد و نصفش در جاى خود بماند؛ حضرت آن را امر كرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صداى و روى شديد و نهايت سرعت دويد تا به نزديك آن حضرت رسيد.

گفتند: بفرما كه اين نصف برگردد و با نصف ديگر متصل شود؛ حضرت فرمود و چنين شد، پس من گفتم: لا اله الا اللّه اول كسى كه به تو ايمان مى آورد منم و اول كسى كه اقرار مى كند كه آنچه درخت كرد به امر حق تعالى نمود و از براى تصديق پيغمبرى و تعظيم تو كرد منم.

پس همه آن كافران گفتند: بلكه ما مى گوييم تو ساحر و كذابى و جادوهاى عجيب دارى و تو را تصديق نمى كند مگر مثل اين كه در پهلوى تو ايستاده است.(1)

و اين معجزه نيز متواتر است و به طرق بسيار منقول است.(2)

ششم - به سندهاى معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه مردى به نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: به من معجزه اى بنما؛ و در برابر آن حضرت دو درخت بود كه دور بودند از يكديگر، حضرت به آن درختها خطاب نمود كه: به يكجا جمع شوند، پس

____________________

1-نهج البلاغه 301، خطبه 192؛ اعلام الورى 22.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/171.


حركت نمودند و به يكديگر چسبيدند؛ پس فرمود: از يكديگر جدا شويد، جدا شدند و هر يك به جاى خود برگشتند و آن مرد ايمان آورد.(1)

هفتم - به سند معتبر از عباس منقول است كه ابوطالب به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: اى فرزند برادر! خدا تو را فرستاده است؟ فرمود: بلى، ابوطالب گفت: پس معجره اى به من بنما، گفت: اين درخت را بخوان؛ حضرت آن را طلبيد و آمد در پيش آن حضرت سجده كرد و برگشت، ابوطالب گفت: گواهى مى دهم كه تو راستگويى، يا على! نماز كن در پهلوى پسر عم خود.(2)

هشتم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام منقول است كه: چون در حق يهودان و دشمنان آل محمد اين آيه نازل شد( ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَ‌ةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ) (3) گفتند: اى محمد! تو دعوى مى كنى كه در دلهاى ما اراده مواسات فقرا و اعانت ضعفا و صرف مال در راه خدا نيست و مى گويى سنگها از دلهاى ما نرم ترند و اطاعت حق بيش از ما مى كنند و اينك كوهها نزديك ما هستند بيا برويم به نزديك يكى از آنها اگر گواهى دهند كه تو راستگويى بر ما لازم است تو را متابعت كنيم و اگر تكذيب تو كنند يا جواب نگويند مى دانيم كه تو دروغگويى.

حضرت فرمود: خوب است، هر كوه را كه اختيار مى كنيد مى رويم به نزديك آن، پس كوهى را اختيار كردند كه از معموره دورتر بود و حضرت را به نزديك آن كوه بردند، پس حضرت به كوه خطاب نمود كه: سوال مى كنم از تو بجاه محمد و آل پاكيزه او كه حق تعالى به بركت ذكر نامهاى ايشان عرش را سبك گردانيد بر دوش هشت ملك بعد از آنكه ايشان با گروه ملائكه كه عدد ايشان را بغير از خدا كسى نمى دانست نتوانستند آن را حركت دادن، و سوال مى كنم بحق محمد و آل طيبين او كه به ذكر نامهاى ايشان حق تعالى توبه آدم را قبول كرد و به توسل به انوار ايشان ادريس را در بهشت به مكان بلند رسانيد كه شهادت

____________________

1-بصائر الدرجات 253. و نيز رجوع شود به خرايج 1/90.

2- امالى شيخ صدوق 491؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/172.

3-سوره بقره : 74.


دهى براى محمد به آنچه به تو سپرده است از تصديق او بر اين يهودان در بيان قساوت دلهاى ايشان. پس كوه بر خود بلرزيد و آب از آن جارى گرديد و به لغت ارجمند و صداى بلند ندا كرد: اى محمد! شهادت مى دهم كه تويى رسول رب العالمين و سيد خلايق اولين و آخرين و شهادت مى دهم كه دلهاى اين يهودان چنانكه تو وصف كرده اى از سنگ سخت تر است، از آنها خيرى بيرون نمى آيد و از سنگ گاهى آب بيرون مى آيد، و شهادت مى دهم كه ايشان دروغگويانند در آنچه تو را به آن نسبت مى دهند از افتراى بر پروردگار عالميان.

حضرت فرمود كه: سوال مى كنم از تو اى كوه كه بيان نمايى كه خدا تو را امر كرد اطاعت من كنى در هر چه از تو طلب كنم بجاه محمد و آل طيب او كه به بركت ايشان نجات داد خدا نوح را از كرب عظيم و سرد گردانيد آتش را بر ابراهيم و بر او سلامت گردانيد و او را در ميان آتش متمكن گردانيد بر تخت مزين و فرشهاى ملون كه آن پادشاه جبار مانند آنها را در سر كار خود و پادشاهان ديگر نديده و نشنيده بود و بر دور تخت او انواع درختهاى سبز خوشاينده رويانند و اصناف گلها و رياحين و ميوه ها به ظهور آورد كه هر يك در فصلى از فصول سال بعمل مى آمد.

كوه گفت: گواهى مى دهم براى تو كه آنچه گفتى حق است و شهادت مى دهم كه اگر از خدا سوال كنى مردان دنيا را همه ميمون و خوك گرداند، مى كند؛ و اگر سوال كنى كه همه را فرشتگان گرداند، مى كند؛ و اگر دعا كنى كه آتشها را يخ و يخها را آتش كند، مى كند؛ و اگر بطلبى كه آسمان را به زمين آورد و زمين را به آسمان برد، رد نمى كند؛ و گواهى مى دهم كه خدا آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و صحراها را همه فرمانبردار تو گردانيده است و جميع مخلوقات حق تعالى مطيع تواند و هر چند بفرمايى بعمل مى آورند.

بعد از مشاهده اين معجزات واضحات آن گروه يهود عنود گفتند: يا محمد! تو بر ما تلبيس مى كنى و در پشت سنگهاى اين كوه جمعى از اصحاب خود را نشانده اى كه آنها سخن مى گويند و به ما مى گويى كوه سخن مى گويد، اگر راست مى گويى از كوه دور شو و امر كن آن را از بيخ كنده شود و حركت نمايد تا موضعى كه ايستاده اى پس كوه از كمر به دو


نيم شود و نيم بالا به زير آيد و نيم زير به بالا رود، اگر چنين كنى مى دانيم حيله نكرده اى و از خداست آنچه دعوى مى كنى.

پس حضرت اشاره نمود به سنگى كه به قدر پنج رطل بود و فرمود كه: اى سنگ! بگرد پس گرديد و به نزديك حضرت ايستاد، حضرت به آن يهودى فرمود: اى يهودى! اين سنگ را بردار و به نزديك گوش خود بدار تا آنچه آن كوه شهادت داد اين سنگ نيز شهادت بدهد؛ چون چنين كرد سنگ به امر خدا به سخن آمد و آنچه از كوه شنيده بود از آن سنگ شنيد، حضرت فرمود: آيا در پشت اين سنگ آدمى هست كه با تو سخن گويد؟ گفت: نه وليكن آنچه من طلب كردم بعمل بياور.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم براى اتمام حجت بر ايشان از كوه بسيار دور شد و در ميان صحرا ايستاد و فرمود: اى كوه! بحق محمد و آل طيبين او كه بجاه ايشان و توسل جستن بندگان خدا به ايشان حق تعالى بر قوم عاد بادى سرد فرستاد كه مردم را از زمين مى كند و به هوا بلند مى كرد و امر كرد جبرئيل را كه نعره اى بر قوم صالح زد و ايشان را هلاك كرد كه: از مكان خود كنده شو به اذن خدا و بيا به نزديك من به اين موضع، و دست بر زمين گذاشت؛ پس كوه به اذن خدا به حركت آمد و مانند اسب رهوار به سرعت بسيار آمد تا به آنجا كه حضرت نشان داد ايستاد و گفت: من شنوا و مطيعم تو را اى رسول پروردگار عالميان تا بر خاك ماليده شود بينى هاى اين معاندان، هر امر فرمائى بفرما تا اطاعت كنم.

فرمود: اين گروه مى گويند كه از زمين كنده شوى و به دو نيم شوى و نصف زير به بالا رود و نصف بالا به زير آيد.

عرض كرد: اى رسول رب العالمين! تو مى فرمايى كه چنين شود؟

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بلى. پس چنان شد كه خواستند و بعد كوه خطاب كرد به معاندان كه: آيا آنچه ديديد كمتر است از معجزات موسىعليه‌السلام كه گمان مى كنيد به او ايمان آورده ايد؟! پس يهودان به يكديگر نظر كردند و بعضى گفتند: ديگر مفرى نماند ما را، و بعضى گفتند: اين مردى است بختى دارد و هر كه صاحب بخت است هر چه اراده مى كند از براى او ميسر مى گردد.


پس كوه ندا كرد ايشان را كه: اى دشمنان خدا! به آنچه گفتند نبوت موسى را باطل كرديد زيرا كه منكر موسى مى تواند گفت كه معجزه هاى او از بخت بود.(1)

نهم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه كفار قريش كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله مجادله مى كردند گفتند: بيا تا برويم به نزد ((هبل)) و او را حكم تا گواهى دهد به راستى ما و دروغ تو. چون به نزد هبل آمدند و حضرت به نزديك آن رسيد بر رو در افتاد براى تعظيم آن حضرت و گواهى داد براى او به پيغمبرى و براى برادرش علىعليه‌السلام به امامت و براى فرزندان ايشان به خلافت و وراثت.(2)

دهم - باز در تفسير امامعليه‌السلام مذكور است كه: چون كفار قريش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در شعب ابى طالب محصور كردند و در دهنه شعب جماعتى را موكل كردند كه نگذارند كسى قوتى براى ايشان ببرد و كسى از دره بيرون آيد و طلب آذوقه از براى ايشان بكند، در آن وقت حق تعالى آن حضرت و خويشان و اصحاب او را در آن دره غذايى داد بهتر از من و سلوى كه براى بنى اسرائيل فرستاد، و به بركت دعاى آن حضرت هر چه خواهش كردند و طلبيدند از انواع ميوه ها و حلواها براى ايشان حاضر شد و فاخرترين جامه ها بر ايشان پوشانيد، و چون گفتند: ما از اين دره دلتنگ شديم و سينه هاى ما تنگى مى كند، به دست مبارك خود از جانب راست و چپ به كوهها اشاره فرمود كه: دور شويد، پس دور شدند و در ميان دره صحراى وسيعى بهم رسيد كه دو طرفش را نمى توانستند ديد پس به دست مبارك اشاره نمود و فرمود: بيرون آوريد آنچه حق تعالى به شما سپرده است از درختان و ميوه ها و رياحين و گلها و گياهها، پس به قدرت حق تعالى تمام آن صحرا مملو شد از گل و سبزه و ريحان و انواع درختان و الوان ميوه ها و آن صحرا رشك جميع گلستانها شد.(3)

يازدهم - در حديث حسن از امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سنگى

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 286-290.

2-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 293.

3-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 293.


در ميان راه گذاشت كه آب را از زمين خود بگرداند و تا امروز باقى است و در اين مدت به اعجاز آن حضرت پاى كسى بر آن سنگ نيامده و به حيوانى ضرر نرسانيده.(1)

دوازدهم - روايت كرده اند كه: يهودى را بر مسلمانى حقى بود و شرط كرده بود با مسلمان كه براى او نخلستانى برساند كه الوان خرما در آن باشد، پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امر كرد امير المومنينعليه‌السلام را كه هسته خرما حاضر كرد به عدد آن درختان كه شرط كرده بودند و آن حضرت هسته را در دهان مبارك مى گذاشت و به علىعليه‌السلام مى داد و او به زمين فرو مى برد، و چون به هسته ديگر مى پرداختند هسته اول سبز شده بود، و چون هسته سوم را به زمين فرو مى برد اولى به بار آمده بود، تا آنكه در يك ساعت آن باغ را تمام كردند از الوان خرماى زرد و سرخ و سفيد و سياه و همه به ميوه رسيدند و به يهودى تسليم نمودند.(2)

شبيه به اين در باب قصه سلمان فارسى مذكور خواهد شد.(3)

سيزدهم - در حديث معتبر مذكور است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با امير المومنينعليه‌السلام در ميان نخلستانى راه مى رفتند، پس يكى از آن درختان به ديگرى گفت: اين رسول خدا است و وصى اوست، پس به اين سبب آن خرما را ((صيحانى)) گفتند كه صدا به شهادت به رسالت و وصايت بلند كرد.(4) چهاردهم - از جابر انصارى منقول است كه گفت: چون در جنگ احزاب خندق را كنديم بر دور خندق تل بلندى از خاك بهم رسيد، چون رفتم و به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردم فرمود: از اين غمگين مباش كه بزودى امر عجيبى مشاهده خواهى كرد؛ چون شب شد نزد آن خاك صداها مى شنيدم و كسى را نمى ديدم و شعرى چند مى شنيدم كه مضمونش اين است: خاك را از بيخ بر كنيد و به بلد بعيد بيفكنيد و اعانت كنيد محمد رشيد را و ياورى او و پسر عم بزرگوار او باشيد؛ چون صبح شد مقدار

____________________

1-كافى 5/75؛ وسائل الشيعه 17/38.

2-بحار الانوار 17/365.

3-خرايج 1/150.

4-مناقب ابن شهر آشوب 2/365؛ فضائل شاذان بن جبرئيل 144.


يك كف از آن خاك نمانده بود.(1)

پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پشت داد به درخت خشكى و در ساعت سبز شد و ميوه آورد.(2)

شانزدهم - باز ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى در جحفه فرود آمد در زير درخت كم سايه اى و اصحابش بر دور او فرود آمدند و آنها در آفتاب بودند، و اين بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گران آمد كه كه خود در سايه باشد و اصحابش در آفتاب، ناگاه به امر خدا آن درخت بلند و بزرگ شد و جميع صحابه را در زير سايه خود گرفت، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد( أَلَمْ تَرَ‌ إِلَىٰ رَ‌بِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ) (3) ((آيا نمى بينى پروردگار خود را كه چگونه كشيد و پهن كرد سايه را و اگر خواهد آن را ساكن مى گرداند؟))(4)

هفدهم - عياشى از سعيد بن جبير روايت كرده است كه: كفار قريش بر كعبه سيصد و شصت بت گذاشته بودند از هر قبيله يك بت و دو بت بود، چون آيه( شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ) (5) نازل شد همه آن بتها به سجده افتادند.(6) هجدهم - ابن بابويه و غير او به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: چون در طواف رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ركن غربى رسيد و از آن گذشت آن ركن به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! آيا من ركنى از اركان خانه پروردگار تو نيستم؟ چرا دست مبارك خود را به من نمى رسانى؟ پس حضرت به نزديك آن ركن رفت و فرمود: ساكن شو بر تو باد سلام و تو را متروك نخواهم گردانيد.(7)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/175.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/178.

3-سوره فرقان : 45.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/178.

5-سوره آل عمران : 18.

6-تفسير عياشى 1/166.

7-علل الشرايع 429؛ بصائر الدرجات 503؛ قصص الانبياء راوندى 286.


نوزدهم - صفار و قطب رواندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه: روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل نخلستانى شد درختان خرما از هر جانب به صدا آمده گفتند: السلام عليك يا رسول الله، و هر يك استدعا كردند: از من بخور، و خوشه هاى خود را آويختند و از هر يك تناول فرمود، چون به خرماى عجوه رسيد سر فرود آورد و سجده كرد آن حضرت را، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوندا! بركت فرست بر اين و نفع ببخش مردم را به اين؛ پس به اين سبب روايت كرده اند كه: عجوه از بهشت است.(1)

بيستم - راوندى و ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده اند كه: اعرابى از قبيله بنى عامر به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: به چه چيز بدانم كه تو رسول خدائى؟ فرمود: اگر اين خوشه خرما را بطلبم و از بالاى درخت به زير آيد، گواهى مى دهى كه منم رسول خدا؟

گفت: بلى.

حضرت آن خوشه را طلبيد و آن جدا شد و به زير آمد و خود را به زمين مى كشيد و آن حضرت را سجده مى كرد تا به نزد رسول خدا آمد، پس فرمود: برگرد به جاى خود، پس برگشت و به جاى خود پيوست.

اعرابى گفت: گواهى مى دهم كه تويى رسول خدا؛ و ايمان آورد و بيرون آمد و مى گفت: اى آل عامر بن صعصعه! من هرگز او را تكذيب نخواهم كرد.(2)

بيست و يكم - باز روايت كرده اند: مردى بود از بنى هاشم كه او را ((ركانه)) مى گفتند و كافر بود و بسيار بر كشتن مردم حريص بود و گوسفند مى چرانيد در ودايى كه آن را ((اضم)) مى گفتند: روزى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به آن وداى رفت چون نظر ركانه بر آن حضرت افتاد گفت: اگر نه خويشاوندى ميان من و تو مى بود هر آينه با تو سخن نمى گفتم تا تو را مى كشتم، تويى كه خدايان ما را دشنام مى دهى اكنون خداى خود را بخوان تا تو را از من

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 286-287؛ بصائر الدرجات 504.

2-قصص الانبياء راوندى 297؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/172؛ البدايه و النهايه 6/130.


نجات دهد، پس بيا كشتى بگيريم اگر مرا بر زمين افكندى ده گوسفند من از تو باشد؛ حضرت او را برداشت و بر زمين زد و بر روى سينه اش نشست، ركانه گفت: اين كار تو نبود خداى تو با من چنين كرد، بيا بار ديگر كشتى بگريم اگر باز مرا بياندازى ده گوسفند ديگر از تو باشد؛ پس مرتبه ديگر حضرت او را بر زمين زد، باز گفت: بار ديگر كشتى مى گيريم بر ده گوسفند ديگر، و باز حضرت او را انداخت.

ركانه گفت: يارى كرده نشوند لات و عزت كه مرا يارى نكردند، بگير سى گوسفند خود را و برو.

حضرت فرمود: من گوسفند را نمى خواهم وليكن تو را به اسلام دعوت مى كنم و نمى خواهم كه تو به جهنم روى، اگر مسلمان شوى از عذاب الهى ايمن باشى.

ركانه گفت: مسلمان نمى شوم مگر آنكه معجره اى به من بنمائى.

حضرت فرمود: خدا را بر تو گواه مى گيرم كه عهد كنى اگر از من معجزه بينى به من ايمان بياورى.

گفت: بلى.

درختى نزديك آن حضرت بود فرمود: بيا اى درخت به اذن خدا، پس آن درخت به دو نيم شد و نصف آن با ساقش روان شد و در پيش رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايستاد.

ركانه گفت: معجزه بزرگى نمودى، بگو برگردد، حضرت امر كرد آن را و برگشت و متصل شد به نصف ديگر، پس فرمود: مسلمان مى شوى؟

گفت: نمى خواهم كه زنان مدينه بگويند من از ترس مسلمان شده ام وليكن گوسفندان خود را اختيار كن و بردار.

حضرت فرمود: چون مسلمان نشدى مرا به گوسفندان تو احتياجى نيست.(1)

بيست و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با صحابه به جنگ مقفع بن هميسع مى رفتند به كوه عظيمى رسيدند كه اسبان عاجز بودند از قطع آن،

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 297. و نيز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/167 و دلائل النبوه 6/250.


پس حضرت دعا كرد و آن كوه به زمين فرو رفت و پاره پاره شد و راه ايشان باز شد.(1)

بيست و سوم - ابن بابويه و صفار و رواندى به سندهاى معتبر روايت كرده اند كه حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: رسول خدا مرا طلبيد و به يمن فرستاد كه ميان ايشان اصلاح كنم، گفتم: يا رسول الله! ايشان جماعت بسيارند و مردم سالدارند و من كم سالم، فرمود: يا على! چون به عقبه ((افيق)) بالا روى به آواز بلند ندا كن كه: اى درختان و اى كلوخها و اى خاكها! محمد رسول خدا شما را سلام مى رساند.

پس رفتم بسوى يمن و چون به بالاى عقبه افيق رسيدم ديدم اهل يمن همه شمشيرها برهنه و نيزه ها راست كرده اند و رو به من مى آيند، چون به آواز بلند آنچه حضرت فرموده بود و گفتم، هر درخت و كلوخ و خاكى كه در آن عرصه بود همه به يك صدا آواز كردند و گفتند: بر محمد رسول الله و بر تو باد سلام؛ چون آن صداها را اهل يمن شنيدند همه بر خود بلرزيدند و زانوهاى ايشان بر هم مى خورد و حربه ها را انداختند و از روى اطاعت به نزد من آمدند تا ميان ايشان اصلاح كردم.(2)

بيست و چهارم - على بن ابراهيم روايت كرده است: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به پاى قلعه بنى قريظه رفت كه ايشان را محاصره نمايد در دور قلعه ايشان درخت خرماى بسيارى بود، به دست خود اشاره فرمود كه: دور شويد، پس درختان از پاى قلعه دور شدند و در بياان متفرق شدند.(3)

بيست و پنجم - شيخ طوسى و قطب راوندى و ديگران به سند معتبر از حضرت رضاعليه‌السلام روايت كرده اند كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: من مى شناسم سنگى را در مكه بر من سلام مى كرد پيش از آنكه مبعوث شوم و الحال آن را مى شناسم.(4)

بيست و ششم - شيخ طوسى به سند معتبر از سلمان روايت كرده است كه گفت: ما

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/111.

2-امالى شيخ صدوق 185؛ بصائر الدرجات 503؛ خرايج 2/492.

3-تفسير قمى 2/190.

4-امالى شيخ طوسى 341؛ قصص الانبياء راوندى 287 و روايت در آن از امام صادق عليه السلام مى باشد.


روزى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم ناگاه على بن ابى طالبعليه‌السلام داخل شد و حضرت سنگريزه اى در دست داشت و به دست آن حضرت داد، هنوز سنگريزه در دست او قرار نگرفته بود كه به قدرت الهى به سخن و آمد و گفت: لا اله الا اللّه محمد رسول الله رضيت بالله ربا و بمحمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نبيا و بعلى بن ابى طالبعليه‌السلام وليا، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: هر كه از شما صبح كند و اين دعا را بخواند و راضى باشد به خدا و به ولايت على بن ابى طالب ايمن مى گردد از خوف خدا و عقاب او.(1)

بيست و هفتم - ابن بابويه و رواندى به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: مردى از يهود كه او را ((سبحت)) مى گفتند به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا محمد! آمده ام از تو سوال كنم از پروردگار خود. فرمود: سوال كن.

گفت: كجاست خداى تو؟

فرمود: علم و قدرتش به همه مكان احاطه كرده است و در هيچ مكان نيست.

گفت: چگونه است پروردگار تو؟

فرمود: چگونه او را به چگونه بودن وصف كنم و حال آنكه چگونگى را او آفريده و او به مخلوق خود متصف نمى گردد.

گفت: چه دانم كه تو پيغمبرى؟

پس هر سنگ و كلوخ و هر چيز كه در دور آن حضرت بودند همه به لغت عربى فصيح به سخن آمده گفتند: اين است رسول خدا.

سبحت گفت: هرگز به اين هويدايى امرى نديده بودم، گواهى مى دهم به وحدانيت الهى و گواهى مى دهم كه تو رسول خدايى.(2)

بيست و هشتم - در بصائر الدرجات به سند معتبر روايت كرده است كه: روزى

____________________

1-امالى شيخ طوسى 283؛ بشاره المصطفى 134.

2-توحيد شيخ صدوق 310؛ قصص الانبياء راوندى 283؛ كافى 1/94.


رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با سهل بن حنيف و خالد بن ايوب انصارى داخل باغى از باغهاى بنى النجار شدند، ناگاه سنگى از سر چاه ايشان ندا كرد آن حضرت را به آواز بلند و گفت: بر تو باد سلام الهى اى محمد، شفاعت كن از براى من نزد پروردگار خود كه نگرداند مرا از سنگهاى جهنم كه كافران را به آنها عذاب مى كند؛ حضرت دست بسوى آسمان برداشت و گفت: خداوندا! مگردان اين سنگ را از سنگهاى جهنم.

پس ريگ آن حضرت را ندا كرد و گفت: السلام عليك يا محمد و رحمة الله و بركاته دعا كن پروردگار خود را كه نگرداند مرا از كبريت جهنم؛ پس حضرت دست برداشت و گفت: خداوندا! مگردان اين ريگ را از كبريت جهنم.(1)

بيست و نهم - شيخ طبرسى و قطب راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جنگ طايف مى رفت به صحرائى رسيدند كه در آنجا درخت سدر بسيار بود و آن حضرت را خواب گرفته بود، پس درخت سدرى بر سر راه آن حضرت واقع شد و به قدرت الهى به دو حصه شد و از ميان خود راه آن حضرت را گشود، و ساقش دو حصه شد و هر حصه در طرفى ايستاد و تا امروز بر آن هيئت مانده است و مردم تعظيم آن مى نمايند و آن را ((سدره النبى)) مى گويند و آن را نمى برند و محافظت آن مى نمايند و به آن تبرك مى جويند و برگ آن را براى حفظ بر گوسفندان و شتران خود مى آويزند، و اين معجزه اى است كه تا امروز اثرش باقى است.(2)

سى ام - راوندى روايت كرده است كه: در ابتداى بعثت آن حضرت گروهى از عرب نزد بتى جمع شده بودند كه آن را بپرستند: ناگاه صدائى از جوف آن صنم بر آمد كه به زبان فصيح گفت: محمد بسوى شما آمده است و شما را بسوى دين حق مى خواند، پس متفرق شدند و تفحص آن حضرت نمود و اكثر ايشان ايمان آوردند.(3)

سى و يكم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: شب تارى كه باران مى باريد آن

____________________

1-بصائر الدرجات 504.

2-اعلام الورى 30؛ خرايج 1/26؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/177.

3-خرايج 1/30.


حضرت از نماز خفتن بر مى گشت و برقى در پيش آن حضرت روشنى مى داد پس نظرش بر قتاده بن نعمان افتاد و او را شناخت، قتاده گفت: يا نبى الله! مى خواهم با تو نماز كنم و در شبهاى تار مرا مقدور نيست، حضرت چوب خوشه خرمائى در دست داشت به او داد و فرمود: ده شب براى تو روشنى خواهد داد و چنان شد، و فرمود: چون به خانه مى روى در زاويه خانه تو شيطانى جا كرده است شمشير خود را بر او حواله كن تا دفع شود، چون داخل خانه شد سياهى در زاويه خانه ديد و چون بر او حمله كرد به ديوار بالا رفت و برطرف شد.(1)

سى و دوم - راوندى روايت كرده است: روزى جبرئيلعليه‌السلام بر آن حضرت نازل شد و او را غمگين يافت، گفت: يا رسول الله! چرا غمگينى؟

گفت: از جور و تكذيب كافران دلگيرم.

جبرئيل گفت: مى خواهم آيتى به تو بدهم كه بدانى خدا همه چيز را فرمانبردار تو گردانيده است؟

گفت: بلى.

جبرئيل گفت: اين درخت را بطلب تا بسوى تو بيايد. پس درخت را طلبيد و آمد در خدمت او ايستاد، و چون فرمود: برو، برگشت و به جاى خود قرار گرفت.(2)

سى و سوم - راوندى به چندين سند روايت كرده است كه اعرابى در بعضى از سفرها به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد، حضرت فرمود، مى خواهى تو را به چيزى راهنمائى كنم؟

گفت: بلى.

فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول الله.

اعرابى گفت: آيا گواهى دارى؟

____________________

1-خرايج 1/34. و نيز رجوع شئود به مناقب ابن شهر آشوب 1/159 و مجمع الزوائد 2/167.

2-خرايج 1/43 و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/13-17 و البدايه و النهايه 6/129.


فرمود: برو به نزد اين درخت و بگو: رسول خدا تو را مى طلبد.

چون به نزديك درخت آمد و تبليغ رسالت حضرت نمود، درخت به حركت آمد و زمين را مى شكافت و به خدمت آن حضرت مى شتافت تا به نزديك آن حضرت ايستاد، پس حضرت فرمود: گواهى بده بر حقيت من.

درخت به سخن آمد و به رسالت و حقيت آن حضرت گواهى داد.

اعرابى گفت: بگو به جاى خود برگردد.

حضرت فرمود: برگرد؛ و آن برگشت و به جاى خود قرار گرفت.

پس اعرابى گفت: رخصت بده كه من تو را سجده كنم.

فرمود: سجده براى غير خدا روا نيست، و اگر رخصت مى دادم كه كسى غير خدا را سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زنان شوهران خود را سجده كنند.

پس مسلمان شد و دست آن حضرت را بوسيد و گفت: رخصت فرما كه من به قبيله خود بروم و ايشان را به اسلام دعوت كنم، اگر قبول كنند با خود بياورم، والا خود به خدمت تو بشتابم؛ پس مرخص شد و به جانب قبيله خود رفت.(1)

سى چهارم: تسبيح گفتن سنگريزه در دست رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم - عامه و خاصه به طرق متواتره روايت كرده اند كه در بعضى از روايات از ابوذر منقول است كه: مكرر عامرى به خدمت آن حضرت آمد و معجزه اى طلبيد، حضرت نه سنگريزه در كف گرفت و همه به آواز بلند تسبيح گفتند، و چون بر زمين گذاتش ساكت شدند، و چون برداشت باز تسبيح گفتند.(2)

و به روايت ديگر گفتند: سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا اللّه والله اكبر.(3)

و ابن عباس روايت كرده است كه: پادشاهان حضر موت به خدمت آن حضرت آمدند

____________________

1-خرايج 1/43 و 44 در ضمن دو روايت. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/14 و البدايه و النهايه 6/130-131.

2- مناقب ابن شهر آشوب 1/126؛ البدايه و النهايه 6/138.

3-خرايج 1/124.


و گفتند: چگونه بدانيم تو رسول خدايى؟

حضرت كفى از سنگريزه برداشت و فرمود كه: اينها گواهى مى دهند بر پيغمبرى من. پس سنگريزه ها به سخن آمدند و تسبيح خدا گفتند و گواهى بر پيغمبرى آن حضرت دادند.(1)

و از انس منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كفى از سنگريزه در دست گرفت و در دست آن حضرت تسبيح كردند، پس آنها را در دست امير المومنينعليه‌السلام، ريخت و در دست آن حضرت نيز تسبيح گفتند به نحوى كه ما شنيديم، پس در دست ما ريخت و تسبيح نكردند.(2)

سى و پنجم - راوندى روايت كرده است از ابو اسيد كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى با عم خود عباس گفت كه: فردا تو و فرزندان تو در خانه باشيد كه مرا با شما كارى هست؛ چون صبح شد حضرت به خانه ايشان رفت و ايشان را نزديك طلبيد و براى ايشان دعا كرد و صداى آمين از عتبه درگاه و ديوارهاى خانه بلند شد.(3)

سى و ششم - كلينى و راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند از حضرت صادقعليه‌السلام كه: مردى فوت شد و خواستند قبر او را بكنند هر چه بيل و كلنگ مى زدند كنده نمى شد، آمدند و به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كردند، حضرت فرمود: اين مرد خوش خلق بود نبايست قبر او به دشوارى كنده شود، پس خود حاضر شد و قدح آبى طلبيد و دست مبارك خود را در آن قدح داخل كرد و بر زمين قبر پاشيد به اعجاز آن حضرت چنان شد كه چون كلنگ مى زدند مانند ريگ فرو مى ريخت.(4)

و در روايت ديگر فرمود كه: دعاى كرد آن حضرت و بعد از آن به آسانى كندند.

سى و هفتم - راوندى از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: حضرت رسولعليه‌السلام براى بعضى از جنگها از مدينه بيرون رفته بود، در هنگام مراجعت در بعضى

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/126.

2-خرايج 1/47.

3-خرايج 1/47؛ دلائل النبوه 6/71.

4-خرايج 1/91، كافى 2/101. و نيز رجوع شود به كتاب الزهد 25-26 و قرب الاسناد 74-75.


منازل فرود آمدند و حضرت با صحابه نشسته بود و طعام ميل مى نمود ناگاه جبرئيل آمد و گفت: يا محمد! برخيز و سوار شو؛ حضرت سوار شد و جبرئيل با حضرت روانه شد و زمين پيچيده شد از براى آن حضرت مانند جامه اى كه بپيچند تا آنكه به فدك رسيدند، و چون اهل فدك صداى سم اسبان شنيدند گمان بردند كه دشمن بر سر ايشان آمده است پس درهاى شهر را بستند و كليدها را به پير زالى دادند كه در بيرون شهر خانه اى داشت و به كوهها گريختند، جبرئيل به نزد آن پير زال آمد و كليدها را گرفت و درهاى شهر را گشود و حضرت در جميع خانه ها و شهرهاى ايشان گرديد، پس جبرئيل گفت: خدا اين را مخصوص تو گردانيده و به تو بخشيده و مردم را در اين بهره اى نيست؛ پس اين آيه فرود آمد( مَّا أَفَاءَ اللَّـهُ عَلَىٰ رَ‌سُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَ‌ىٰ فَلِلَّـهِ وَلِلرَّ‌سُولِ وَلِذِي الْقُرْ‌بَىٰ ) (1) يعنى: ((آنچه خدا برگردانيده است بر پيغمبرش از اهل قريه ها و شهرها پس از خدا و رسول و خويشان رسول است))، و باز فرستاد( فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِ‌كَابٍ وَلَـٰكِنَّ اللَّـهَ يُسَلِّطُ رُ‌سُلَهُ عَلَىٰ مَن يَشَاءُ ) (2) يعنى: ((پس نتاختند بر آن هيچ اسبى و شترى وليكن خدا مسلط مى گرداند پيغمرانش را بر هر كه مى خواهد))، زيرا در گرفتن فدك مسلمانان جنگى نكردند و همراه نبودند وليكن خدا آن را بى جنگ به پيغمبر خود داد و جبرئيل او را در خانه ها و باغهاى ايشان گردانيد، پس درها را بست و كليدها را به آن حضرت تسليم كرد و حضرت آن كليدها را در غلاف شمشير خود گذاشت و بر جهاز شتر آويخت و سوار شد و باز زمين پيچيده شد و برگشت بسوى اصحاب خود و هنوز ايشان از آن مجلس برنخاسته بودند و فرمود: رفتم بسوى فدك و خدا آن را به من بخشيد، پس منافقان به يكديگر نظر كردند و چشمك زدند كه دروغ مى گويد، حضرت كليدها را از غلاف شمشير بيرون آورد و به ايشان نمود كه اين كليدهاى قلعه هاى فدك است، و سوار شد با اصحاب خود و بسوى مدينه آمد، و چون داخل شد به خانه حضرت فاطمهعليها‌السلام رفت و گفت: اى

____________________

1-سوره حشر: 7.

2-سوره حشر: 6.


دختر! حق تعالى فدك را به پدر تو داده است و او را مخصوص به آن گردانيده است و مسلمانان را در آن بهره اى نيست، و هر چه خواهم در آن مى توانم كرد، و مادر تو خديجه مهرى بر من داشت و من فدك را به عوض آن به تو بخشيدم كه از تو باشد و بعد از تو از فرزندان تو باشد، پس پوستى طلبيد و حضرت امير المومنينعليه‌السلام را حاضر گردانيد و گفت: بنويس كه فدك نحله و بخشش رسول خدا است براى فاطمه، و گواه گرفت على بن ابى طالب و ام ايمن را، و فرمود كه: ام ايمن زنى است از اهل بهشت.

پس اهل فدك به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و با ايشان مقاطعه نمود كه هر سال بيست و چهار هزار دينار بدهند(1) كه به حساب اين زمان تقريبا سه هزار و ششصد تومان باشد.

سى و هشتم - راوندى از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى ((جعرانه)) برگشت در جنگ حنين و قسمت كرد غنائم را در ميان صحابه، و مردم از پى آن حضرت مى رفتند و سوال مى كردند و حضرت به ايشان مى داد تا آنكه ملجا كردند آن حضرت را بسوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانيد و باز هجوم آوردند و آن حضرت را آزار مى كردند تا آنكه پشت مباركش مجروح شد و ردايش بر درخت بند شد، پس از پيش درخت به سوى ديگر رفت و فرمود كه: رداى مرا بدهيد والله اگر به عدد درختان مكه من گوسفند داشته باشم همه را در ميان شما قسمت خواهم كرد و مرا ترسنده و بخيل نخواهيد يافت، پس در ماه ذيقعده از جعرانه بيرون آمد، و از بركت پشت مبارك آن حضرت هرگز آن درخت را خشك نديدند و پيوسته تر و تازه بود در همه فصل كه گويا هميشه آب بر آن مى پاشيدند.(2)

سى و نهم - ابن شهر آشوب از ابن مسعود و غير او روايت كرده است كه: چون در خدمت آن حضرت طعام مى خوردند صداى تسبيح از طعام مى شنيدند.(3)

____________________

1-خرايج 1/112.

2-خرايج 1/98.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/125؛ دلائل النبوه 6/62.


چهلم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مسجدى در مدينه بنا مى كرد، درختى از مكه طلبيد و آن درخت زمنى را شكافت تا به نزد آن حضرت ايستاد و شهادت بر پيغمبرى آن حضرت داد.(1) چهل و يكم - روايت كرده است كه: آن حضرت عبدالله بن طفيل را فرستاد كه قوم خود را هدايت كند و گفت: علامت راستى تو نزد قوم تو آن است كه در شب و روز از سر تازيانه تو نورى ساطع باشد؛ و به آن علامت قوم خود را به نور اسلام هدايت كرد.(2)

و ايضا روايت كرده است كه قريش طفيل بن عمرو را گفتند كه: چون به مسجد الحرام داخل شوى پنبه اى در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندان محمد را نشنوى مبادا تو را فريب دهد؛ چون داخل مسجد شد هر چند پنبه بيشتر در گوش خود فرو مى برد صداى آن جناب را بيشتر مى شنيد، و به اين معجزه مسلمان شد و گفت: يا رسول الله! من در ميان قوم خود سر كرده و مطاع ايشانم اگر به من علامتى بدهى ايشان را به اسلام دعوت مى كنم. آن جناب گفت: خداوندا! او را علامتى كرامت كن. چون به قوم خود برگشت پيوسته از سر تازيانه او نورى مانند قنديل ساطع بود.(3)

چهل و دوم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه: در جنگ احزاب آن جناب كندن خندق را ميان صحابه قسمت فرمود كه هر چهل ذراع را ده نفر نمايند، پس در حصه سلمان و حذيفه زمين به سنگى رسيد كه كلنگ در آن اثر نمى كرد، و چون سلمان به خدمت آن جناب عرض كرد از مسجد احزاب به زير آمد و كلنگ را از دست ايشان گرفت و سه مرتبه زد و در هر مرتبه ثلثى از آن جدا شد و در هر مرتبه برقى ساطع مى شد كه جهان روشن مى شد و ((الله اكبر)) مى گفت و صحابه ((الله اكبر)) مى گفتند؛ پس فرمود: در برق اول قصرهاى يمن را ديدم و خدا آن را به من داد، و در دوم قصرهاى شام را ديدم و خدا آن را به من داد، و در برق سوم قصرهاى مداين را ديدم و ملك پادشاه عجم را به من داد. پس خدا

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/130.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/159.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/159 و 160؛ سيره ابن هشام 2/382؛ اسد الغابه 3/77.


فرستاد( لِيُظْهِرَ‌هُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِ‌هَ الْمُشْرِ‌كُونَ ) .(1)(2)

و در روايت ديگر وارد شده است كه: چون آن زمين سخت پيدا شد و كلنگ در آن اثر نمى كرد حضرت قدح آبى طلبيد و آب دهان معجز نشان خود را در آن ريخت و به دست مبارك خود در آن موضع ريختند، به اعجاز آن حضرت چنان سست شد كه تا كلنگ مى زدند فرو مى ريخت.(3)

چهل و سوم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه: در جنگ بدر شمشير عكاشه شكست و حضرت چوبى به او داد كه: به اين جنگ كن، و چون به دست گرفت شمشيرى شد كه بعد از آن هميشه به آن جنگ مى كرد.(4)

چهل و چهارم - روايت كرده اند كه: در جنگ احد به عبدالله بن جحش چوبى داد و به ابودجانه برگ نخل خرمائى و در دست هر دو شمشير قاطع شدند و به آنها جنگ مى كردند.(5)

چهل و پنجم - روايت كرده اند كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز فتح مكه فرمود: يا على! كفى از سنگريزه به من بده، پس آن سنگريزه ها به جانب بتها انداخت و فرمود( جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) (6) پس آن بتها همه بر رو در افتادند و اهل مكه گفتند: ما جادوگر تر از محمد نديده ايم.(7)

چهل و ششم - روايت كرده اند كه: كمانى براى آن حضرت به هديه آوردند و در آن كمان صورت عقابى نقش كرده بودند، چون دست مبارك بر آن گذاشت آن صورت در

____________________

1-سوره توبه : 33.

2-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/160 و تاريخ طبرى 2/91.

3-دلائل النبوه 3/415؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/160؛ الفصول المهمه 58.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/160؛ مغازى 1/93؛ سيره ابن هشام 2/637.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/161؛ دلائل النبوه 3/250 و در آن فقط ماجراى عبدالله بن جحش ذكر شده است.

6-سوره اسراء: 81.

7-مناقب ابن شهر آشوب 1/161؛ اعلام الورى 197 و در آن ذيل روايت ذكر نشده است.


ساعت محو شد.(1)

چهل و هفتم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه عمار بن ياسر گفت: روزى به خدمت آن حضرت رفتم و هنوز در پيغمبرى او شك داشتم و گفتم: يا رسول الله! تصديق به تو نمى توانم كرد زيرا در دل من شكى هست، آيا معجزه اى دارى كه دفع آن شك از من بكند؟ حضرت فرمود: چون به خانه برگردى هر درخت و سنگ را كه ببينى از حال من از آن سوال كن.

چون برگشتم به هر درخت و سنگ كه رسيدم گفتم: اى درخت و اى سنگ! محمد دعوى مى كند كه تو شهادت مى دهى براى پيغمبرى او.

پس آن به سخن مى آمد و مى گفت: شهادت مى دهم كه محمد رسول پروردگار ماست.(2)

چهل و هشتم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه: مردى از مومنان روزى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد، حضرت از او پرسيد كه: چگونه مى يابى دل خود را با برادران مومن تو كه موافقند با تو در محبت محمد و على و عداوت دشمنان ايشان؟ گفت: ايشان را مانند جان خود مى دانم، هر چه ايشان را به درد مى آورد مرا به درد مى آورد؛ هر چه ايشان را شاد مى گرداند مرا نيز شاد مى گرداند؛ هر چه ايشان را غمگين مى كند مرا غمگين مى كند.

حضرت فرمود: پس تويى دوست خدا و پروا مكن از بلاها و تنگيهاى دنيا كه حق تعالى به سبب آنچه گفتى آنقدر نعمت به تو خواهد داد كه احدى از خلق خدا چنين سودى نكرده باشد مگر كسى كه بر مثل حال تو باشد، پس راضى و شاد باش به اين حال نيكى كه دارى به عوض مالها و فرزندان و غلامان و كنيزان كه ديگران دارند، بدرستى كه تو با اين حال از همه توانگران غنى ترى، پس زنده دار همه اوقات خود را به صلوات

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/161.

2-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 599.


فرستادن بر محمد و على و آل طيب ايشان.

آن مرد از اين بشارت شاد شد و پيوسته بر صلوات بر آن حضرت و آل مطهر او مداومت مى كرد، روزى ابوبكر و عمر به او رسيدند، ابوبكر گفت: اى فلان! محمد نيكو توشه اى براى گرسنگى و تشنگى به تو داد؛ و عمر گفت: محمد از آروزى باطل و وعده هاى دروغ كه هميشه مردم را به آنها بازى مى دهد خوب توشه اى همراه تو كرد. و در روز ديگر او را در بازار ديدند و با يكديگر گفتند: اين سفيه را مى بايد استهزاء كنيم، پس نزد او آمدند و عمر گفت: امروز مردم تجارتها در اين بازار كردند و سودمند شدند تو چه تجارت كردى؟

گفت: مالى نداشتم كه تجارت كنم وليكن صلوات مى فرستادم بر محمد و آل محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم .

عمر گفت: سود نااميدى و محرومى برده اى، و چون به خانه خواهى رفت خوان گرسنگى براى تو گسترده خواهد بود كه الوان طعامها و شرابهاى خبيت و حرمان در آن چيده باشند و فرشتگان كه براى محمد گرسنگى و تشنگى و مذلت مى آورند بر دور خوان تو حاضر خواهند بود.

آن مرد گفت: بخدا سوگند ياد مى كنم كه چنين نيست بلكه محمد رسول خداست و هر كه به او ايمان آورد از محقان و سعادتمندان است و بزودى خدا گرامى خواهد داشت آنها را كه به او ايمان آورده اند به آنچه خواهد از گشادگى روزى و به آنچه مصلحت داند از تنگى كه بعد از آن راحتهاى بسيار هست.

در اين سخن بودند كه ناگاه مردى پيدا شد و ماهى در دست داشت كه بد بو و فاسد شده بود، بر سبيل طنز آن دو منافق گفتند: اين ماهى را به اين مرد كه از صحابه رسول خداست بفروش.

ماهى فروش به آن مرد گفت: بخر اين ماهى را كه كسى از من نمى خرد.

گفت: زرى ندارم.

آن منافقان گفتند: بخر كه زرش را رسول خدا مى دهد.

پس ماهى را آن مرد گرفت و صاحب ماهى خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفت، حضرت


اسامه را فرمود كه يك درهم به او بدهد و آن مرد شاد شد و گفت: اين درهم چند برابر قيمت ماهى من است.

پس آن مومن در حضور ايشان ماهى را شكافت، ناگاه دو گوهر نفيس از ميان شكم ماهى بيرون آمد كه به دويست هزار درهم مى ارزيد، آن منافقان بسيار محزون شدند و از پى صاحب ماهى رفتند گفتند: در ميان شكم ماهى تو دو گوهر گرانبها پيدا شد و تو ماهى را فروخته اى و آنها را نفروخته اى برگرد و گوهرها را بگير. چون صاحب ماهى آمد و گوهرها در دست او دو عقرب شدند و دستهاى او را گزيدند؛ ماهى فروش فرياد زد و آنها را از دست انداخت.

ابوبكر و عمر گفتند: اينها از جادوى محمد عجب نيست.

پس آن مومن در شكم ماهى دو گوهر گرانبهاى ديگر يافت و برداشت.

باز منافقان به صاحب ماهى گفتند: اينها نيز از توست بگير.

چون اراده كرد بگيرد دو مار شدند و بر او حمله كردند و او را گزيدند.

صاحب ماهى فرياد زد: بگير اينها را كه من نمى خواهم؛ پس آن مومن مارها و عقربها را گرفت و به اعجاز حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چهار جواهر قيمتى شدند؛ و ابوبكر و عمر به يكديگر گفتند: كسى را در سحر از محمد ماهرتر نديده ايم.

آن مومن گفت: اى دشمنان خدا! اگر اينها سحر است پس بهشت و دوزخ نيز سحر است، اى دشمنان خدا! ايمان بياوريد به خداوندى كه نعمتهاى خود را بر شما تمام كرده است و عجائب قدرت خود را به شما نموده است.

پس آن چهار گوهر را به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورده و جمعى تجار غريب كه به مدينه آمده بودند براى تجارت حاضر شدند و آنها را به چهار صد هزار درهم خريدند و حضرت فرمود: خدا اين نعمت را به سبب آن به تو داد كه تعظيم كردى محمد رسول خدا و على برادر و وصى او را، آيا مى خواهى تو را خبر دهم به تجارت سودمندى كه اين مالها را در معرض آن تجارت در آورى؟

گفت: بلى يا رسول الله.


فرمود: اينها را تخم درختان بهشت گردان و قسمت كن بر برادران مومن خود كه بعضى مانند تواند در صدق عقيده و اخلاص از تو پست ترند و بعضى از تو بلندترند، بدرستى كه هر حبه كه به ايشان انفاق مى كنى آن را براى تو تربيت مى كند و ثوابش را مضاعف مى گرداند تا آنكه هزار برابر كوه ابو قبيس و كوه احد و كوه ثور و كوه ثبير مى شود، و خدا به آن براى تو قصرها در بهشت بنا مى كند كه كنگره آن قصرها از ياقوت باشد و قصرهاى طلا بنا مى كند كه كنگره آنها از زبرجد باشد.

پس مرد ديگر برخاست و گفت: من كه اينها را ندارم كه صرف كنم، براى من چه ثواب خواهد بود؟

فرمود: براى توست محبت خالص ما و شفاعت نافع ما كه تو را مى رساند به اعلاى درجات بهشت به سبب دوستى ما اهل بيت و دشمنى با دشمنان ما.(1)

چهل و نهم - قصه سراقه بن مالك است كه متواتر است و شعرا در اشعار خود ذكر كرده اند كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى مدينه هجرت نمود كفار مكه سراقه را از عقب آن حضرت فرستادند، و چون به پيغمبر رسيد به دعاى آن حضرت پاهاى اسبش به زمين فرو رفت، پس استدعا كرد كه حضرت دعا كند خدا او را نجات دهد و به دعاى آن حضرت نجات يافت؛ بار ديگر قصد آن حضرت كرد و باز پاهاى اسبش به زمين نشست، تا سه مرتبه چنين شد، پس براى خود امانى از آن حضرت گرفت و برگشت.(2) و تفصيل اين قصه در قصص هجرت مذكور خواهد شد.

پنجاهم - از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هسته خرما را در دهان مبارك خود مى مكيد و به زمين فرو مى برد و در همان ساعت سبز مى شد.(3)

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 601-605.

2-رجوع شود به خرايج 1/23 و دلائل النبوه 2/484 و كامل ابن اثير 2/105.

3-كافى 5/74.



باب هيجدهم: در بيان معجزاتى است كه در حيوانات ظاهر شد



اول - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: زنى بود از مشركان كه به زبان خود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را بسيار اذيت مى رسانيد، روزى از پيش آن حضرت گذشت و طفل دو ماهه اى در دوش خود داشت، چون به نزديك آن حضرت رسيد آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله محمد بن عبدالله، مادرش بسيار متعجب شد.

حضرت فرمود: اى پسر! از كجا دانستى كه منم رسول خدا و محمد بن عبدالله؟

گفت: مرا اعلام كرد پروردگار من و پروردگار عالميان و روح الامين.

حضرت پرسيد كه: روح الامين كيست؟

طفل عرض كرد: جبرئيل است كه اكنون بر بالاى سر تو ايستاده است و به تو نظر مى كند.

حضرت فرمود: چه نام دارى اى پسر؟

عرض كرد: مرا عبد العزى نام كرده اند و من ايمان و اعتقاد ندارم به عزى، تو هر نام كه مى خواهى مرا بگذار يا رسول الله.

فرمود: تو را عبدالله نام كردم.

عرض كرد: يا رسول الله! دعا كن كه خدا مرا از خدمتكاران تو نمايد در بهشت.

پس حضرت او را دعا كرد و او گفت: سعادتمند شد هر كه به تو ايمان آورد و بدبخت شد هر كه به تو كافر شد، اين را گفت و نعره اى زد و رحمت الهى واصل شد.(1)

دوم - كلينى و ابن بابويه و راوندى و غير ايشان به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/138.


صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: در عقب يمن واديى هست كه آن را ((برهوت)) مى گويند و در آن وادى جز مارهاى سياه و بوم جانورى نمى باشد، و در آن وادى چاهى هست كه آن را ((بلهوت)) مى نامند و هر پسين ارواح كافران و مشركان را بسوى آن چاه مى برند و از صديد جهنم در آنجا مى آشامند، در پشت آن وادى گروهى چند هستند كه ايشان را ((ذريح)) مى گويند: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به رسالت مبعوث شد گوساله اى در ميان ايشان دم خود را به زمين زد و به آواز بلند فرياد زد: اى آل ذريح! مى گويم به صداى فصيح كه مردى آمده است در تهامه و مردم را دعوت مى كند بسوى شهادت ((لا اله الا اللّه)).

و به روايت ديگر گفت: اى آل ذريح! شما را مى خوانم بسوى عمل نيكو، فرياد كننده اى آواز مى كند به زبان فصيح كه: خدايى نيست بجز خداوندى كه پروردگار عالميان است و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسول خدا بهترين پيغمبران است و علىعليه‌السلام وصى او بهترين اوصيا است.

آن قوم گفتند: براى امر عظيمى خدا اين گوساله را به سخن آورد؛ پس بار ديگر چنين در ميان ايشان ندا كرد، ايشان كشتى ساختند و هفت نفر را در آن سوار كردند و از توشه آنچه خدا در دلشان افكند همراه ايشان كرده و بادبان كشتى را بلند و به دريا رها كردند، پس به امر خدا بى تدبير ناخدا باد ايشان را به جده رسانيد، چون به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند پيش از آنكه سخن بگويند حضرت فرمود: اى آل ذريح! گوساله در ميان شما ندا كرد؟

عرض كردند: بلى يا رسول الله، بر ما عرض كن دين و كتاب خود را.

پس حضرت دين اسلام و قرآن و واجبات و سنتها و شرايع دين را تعليم ايشان كرد و مردى از بنى هاشم را بر ايشان والى كرد و با ايشان فرستاد و تا حال ايشان بر دين حق هستند و اختلافى در ميان ايشان نيست.(1)

____________________

1-رجوع شود به كافى 8/261 و خرايج 2/496 و اختصاص 296 و مختصر بصائر الدرجات 17. و در بحار الانوار 17/398 آمده است كه راوندى اين روايت را در قصص الانبياء از شيخ صدوق نقل نموده است در حالى كه در قصص الانبياء 287 اين روايت بدون ذكر نام شيخ صدوق آمده است.


سوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: طفلى دير به سخن آمده بود و گمان مى كردند لال است، او را به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورند، حضرت از او پرسيد: من كيستم؟ گفت: تويى رسول خدا؛ و بعد از آن به سخن آمد.(1)

چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه عمرو بن منتشر به خدمت آن حضرت عرض كرد: مارى در وادى ما بهم رسيده است و قادر بر دفع آن نيستيم اگر آن را از ما دفع مى كنى و درخت خرمايى كه در وادى ما خشك شده و ريخته است آن را بر مى گردانى و به بار مى رسانى ما ايمان به تو مى آوريم. چون حضرت به وادى ايشان رفت آن مار بيرون آمد و فرياد مى كرد مانند شتر مست و گاو و خود را بر زمين مى كشيد، چون نظرش بر آن حضرت افتاد بر دم خود ايستاد و سلام كرد بر آن حضرت، حضرت او را امر كرد از وادى ايشان بيرون رود.

پس حضرت به نزد آن درخت آمد و دست مبارك خود را بر آن كشيد و در همان ساعت بلند شد و ميوه داد و چشمه آبى از زيرش جارى شد.(2)

پنجم - روايت كرده است كه: در حجه الوداع طفلى را در جامه اى پيچيده به نزد آن حضرت آوردند كه براى او دعا كند، چون او را به دست مبارك گرفت از او سوال نمود: من كيستم؟ گفت: تويى محمد رسول خدا؛ فرمود: راست گفتى اى مبارك، پس او را پيوسته مبارك يمامه مى گفتند.(3)

ششم - معجزات متواتره كه در وقت رفتن به غار و فرار نمودن از اشرار از آن حضرت به ظهور آمد و از جمله آنها آن بود كه: حق تعالى عنكبوت را فرستاد بر در غار خانه اى تنيد و يك جفت كبوتر حرم آمدند و بر در غار آشيان كردند، چون قريش نشان پاى آن حضرت را گرفته تا نزديك غار آمدند و تنيدن عنكبوت و آشيان كبوتر را ديدند گفتند: اگر كسى ديشب به اين غار رفته بود خانه عنكبوت خراب مى شد و كبوتر در اينجا قرار

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/138؛ سيره ابن اسحاق 278؛ دلائل النبوه 6/61.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/139.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/179.


نمى گرفت و به اين سبب برگشتند.(1)

پس حضرت به اين سبب نهى فرمود از كشتن عنكبوت و صيد كردن كبوتر حرم و كفاره براى كشتن كبوتر حرم به امر الهى مقرر فرمود.

و تفصيل اين قصه بعد از اين خواهد آمد انشاء الله تعالى.

هفتم - شيخ طوسى و ابن بابويه و راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند از حضرت صادقعليه‌السلام و ابن عباس كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسيار دور مى شد، روزى در بيابانى براى قضاى حاجت دور شد و موزه خود را كند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت، و چون خواست موزه را بپوشد مرغ سبزى كه آن را ((سبز قبا)) مى گويند از هوا فرود آمد و موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد پس موزه را انداخت و مار سياهى از ميان آن بيرون آمد.

به روايت ديگر: مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به اين سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن. و به روايت ابن عباس حضرت فرمود: اين كرامتى بود كه خدا مرا به آن مخصوص گردانيد، پس اين دعا را خواند اللهم انى اعوذ بك من شر من يمشى على بطنه و من شر من يمشى على رجلين و من شر من يمشى على اربع و من شر كل ذى شر و من شر كل دابه انت اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم.(2)

هشتم - شيخ طوسى و قطب راوندى و غير ايشان از ابو سعيد خدرى و جابر انصارى روايت كرده اند كه: روزى مردى از قبيله اسلم در صحرا گوسفندان خود را مى چرانيد ناگاه گرگى جست و يكى از گوسفندان او را در ربود، پس بانگ و سنگ زد بر گرگ و گوسفند را از او گرفت، پس گرگ در مقابلش نشست و گفت: از خدا نمى ترسى كه ميان من و روزى

____________________

1-اعلام الورى 24-25؛ مجمع البيان 3/31؛ تفسير بغوى 2/296.

2-رجوع شود به قصص الانبياء راوندى 314 و مناقب ابن شهر آشوب 1/179 و الاغانى 7/278 و المعجم الاوسط 10/141 و حياه الحيوان الكبرى 1/38. و شبيه اين ماجرا براى حضرت امير المومنين عليه السلام واقع شده است، رجوع شود به قرب الاسناد 175 و اعلام الورى 181 و الاغانى 7/277 و 278.


من حايل مى شوى؟

آن مرد گفت: هرگز چنين چيزى نديده بودم.

گرگ گفت: از چه تعجيب مى كنى؟

گفت: از سخن گفتن تو.

گرگ گفت: عجب تر از اين آن است كه پيغمبر در ميان دو سنگستان مدينه خبر مى دهد ايشان را از خبرهاى گذشته و آينده و تو در اينجا پى گوسفندان خود مى گردى.

مرد چون سخن گرگ را شنيد گوسفندان خود را جمع كرد و به خانه آورد و متوجه مدينه شد و احوال رسول خدا را پرسيد، گفتند: در خانه ابو ايوب انصارى است، پس به خدمت آن حضرت آمد و خبر گرگ را نقل كرد، حضرت گفت: راست گفتى وقت نماز پيشين بيا و در حضور مردم نقل كن؛ چون حضرت نماز ظهر را ادا نمود و مردم جمع شدند آن مرد آمد و خبر گرگ را نقل كرد، حضرت سه مرتبه فرمود: راست گفتى اين از امور عجيبه اى است كه در نزديك قيامت واقع مى شود، بحق آن خداوندى كه جان محمد در دست قدرت اوست زمانى خواهد آمد كه اگر كسى از خانه غايب شود چون به خانه برگردد تازيانه و عصا و كفش او را خبر دهند كه اهل او بعد از بيرون رفتن او چه كردند.(1) و راوندى گفته است: فرزندان آن مرد معروفند و فخر مى كنند كه ما فرزند آنيم كه گرگ با او سخن گفت.(2)

و در روايت جابر منقول است كه: آن حضرت در مكه بود و آن مرد چون از گرگ آن سخن را شنيد گفت: كى گوسفندان مرا نگاه مى دارد تا من بروم به خدمت آن حضرت؟

گرگ گفت: من گوسفندان تو را مى چرانم تا تو بر گردى.(3)

نهم - ابن بابويه و ابن شهر آشوب و غير هما از حضرت امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده اند كه: يهودان آمدند به نزد زنى از ايشان كه او را ((عبده)) مى گفتند و گفتند: اى عبده!

____________________

1-امالى شيخ طوسى 13؛ خرايج 1/27 و 36 با اندكى تفاوت؛ دلائل النبوه 6/42-43.

2-خرايج 1/27.

3-خرايج 2/522.


مى دانى كه محمد ركن بنى اسرائيل را شكست و دين يهود را خراب كرد، و بزرگان بنى اسرائيل اين زهر را به قيمت اعلا خريده اند و مزد بسيارى به تو مى دهند كه اين زهر را به او بخورانى.

پس عبده قبول كرد و گوسفندى را به آن زهر بريان كرد و بزرگان يهود را در خانه خود جمع كرد و به نزد آن حضرت آمد و گفت: اى محمد! مى دانى كه من همسايه ام با تو و رعايت حق همسايه لازم است و امروز روساى يهود در خانه من جمع شده اند مى خواهم كه تو با اصحاب خود خانه مرا مزين گردانيد.

پس حضرت برخاست با امير المومنينعليه‌السلام و ابودجانه و ابو ايوب و سهل بن حنيف و گروهى از مهاجران متوجه خانه آن زن شدند، چون داخل شدند و گوسفند را بيرون آورد يهودان برخاستند و بر پاهاى خود ايستادند و بر عصاهاى خود تكيه كردند و بينيهاى خود را گرفتند، حضرت فرمود: بنشينيد، گفتند: قاعده ما آن است كه چون پيغمبرى به خانه ما مى آيد نزد او نمى نشينيم و دهانهاى خود را مى گيريم كه از نفسهاى ما متاذى نشود؛ و آن ملاعين دروغ مى گفتند بلكه از بيم ضرر سورت(1) دود آن زهر چنين كردند، و چون آن گوسفند را نزديك آن حضرت گذاشتند كتف آن به سخن آمد و گفت: يا محمد! از من مخور كه مرا به زهر بريان كرده اند.

حضرت، عبده را طلبيد و فرمود: چه چيز تو را باعث شد كه قصد كشتن من كردى؟

گفت: با خود گفتم اگر پيغمبر است زهر او را ضرر نمى رساند و اگر دروغگو و يا جادوگر است قوم خود را از او راحت مى بخشم.

پس جبرئيل نازل شد و گفت: خداوند تو را سلام مى رساند و مى گويد كه اين دعا را بخوان: بسم الله الذى يسميه به كل مومن و به عز كل مومن و بنوره الذى اضائت به السموات و الارض و بقدرته التى خضع لها كل جبار عنيد و انتكس كل شيطان مريد من شر السم و السحر و اللمم باسم العلى الملك الفرد الذى لا اله الا هو و ننزل من القرآن ما هو شفاء

____________________

1-سورت : تندى.


و رحمة للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا، پس اين دعا را خواندند و اصحاب خود را امر فرمودند كه اين دعا را بخوانند و فرمود: بخوريد، و بعد از آن فرمود كه: حجامت كنيد.(1)

و در روايت ديگر وارد شده است: آن زن زينت دختر حارث و زن سلام بن مسلم بود و بشر بن براء بن معرور پيش از آنكه حضرت از آن طعام ميل كند لقمه اى خورد و در آن ساعت مرد و مادر او در مرض آخر آن حضرت به خدمت آن حضرت آمد، حضرت فرمود: اى مادر بشر! آن طعامى كه من در خيبر خوردم كه پسر تو به آن طعام هلاك شد پيوسته عود مى كرد تا آنكه در اين وقت رگ دل مرا پاره كرد؛ و اكثر گفته اند كه چهار سال بعد از آن طعام به مساكن كرام رحلت فرمود؛ و بعضى گفتند بعد از سه سال.(2)

و در بصائر الدرجات به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: زنى از يهود حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را زهر خورانيد در ذراع گوسفند زيرا كه آن حضرت ذراع و كتف گوسفند را دوست مى داشت و ران آن را كراهت داشت زيرا كه به محل بول نزديك است، و چون گوسفند بريان را براى آن حضرت آورد از ذراع آن بسيارى ميل كرد پس ذراع به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! مرا به زهر آلوده اند؛ پس ترك خوردن كرد و آن زهر پيوسته بدن آن حضرت را درهم مى شكست تا به عالم بقا رحلت فرمود و هيچ پيغمبر و وصى پيغمبر نيست مگر آنكه بشهادت از دنيا مى روند.(3)

دهم - شيخ طوسى از زيد بن ثابت روايت كرده است كه: ما گروهى از صحابه در بعضى غزوات با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون رفتيم، در اثناى راه اعرابى آمد و مهار ناقه خود را در دست داشت و در خدمت حضرت ايستاد و گفت: السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.

حضرت فرمود كه: و عليك السلام.

____________________

1-امالى شيخ صدوق 186؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/127.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/128.

3-بصا ئر الدرجات 503.


اعرابى گفت: چگونه صبح كرده اى پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله.

حضرت فرمود كه: خدا را حمد مى كنم بر نعمتهاى او، تو چگونه صبح كرده اى؟

ناگاه در عقب ناقه مردى گفت: يا رسول الله! اين اعرابى شتر مرا دزديده است و اين شتر از من است.

پس ناقه با حضرت ساعتى سخن گفت و حضرت سخن او را گوش داد، پس رو كرد به آن مرد و گفت: دست از اعرابى بردار، اين شتر گواهى داد كه تو دروغ مى گويى، و آن مرد برگشت پس به اعرابى گفت كه: چه گفتى وقتى اراده كردى كه به نزد من بيايى؟ گفتم: اللهم صل على محمد و آل محمد حتى لا تبقى صلوه، اللهم بارك على محمد و آل محمد حتى لا تبقى بركه، اللهم سلم على محمد و آل محمد حتى لا يبقى سلام، اللهم ارحم على محمد و آل محمد حتى لا تبقى رحمه، حضرت فرمود دانستم كار بزرگى كرده اى كه خدا شتر را به قدر تو گويا گردانيد و ملائكه افق آسمان را فرو گرفته اند.(1)

يازدهم شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق (عليه‌السلام ) روايت كرده است كه: روزى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) به آهويى گذشت كه بر طناب خيمه آن را بسته بودند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد به قدرت ذى المنن به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! من مادر دو فرزندم كه تشنه مانده اند و پستان من پر شير است، مرا رها كن تا بروم و آنها را شير بدهم و برگردم و باز مرا بر طناب خيمه ببندى.

حضرت فرمود: چگونه تو را رها كنم و حال آنكه جمعى تو را شكار كرده اند و بسته اند؟

گفت بلى يا رسول الله، من باز مى آيم كه به دست مبارك خود مرا ببندى.

پس آن حضرت پيمان خدا از آن گرفت كه البته برگردد و آن را رها كرد، پس بعد از اندك زمانى برگشت و حضرت آن را بر طناب خيمه بست و پرسيد: اين صيد از كيست؟

گفتند: يا رسول الله! از بنى فلان است.

____________________

1-امالى شيخ طوسى 127.


حضرت به نزد ايشان رفت و آن مردى كه آن مردى كه آن شكار كرده بود منافق بود، به اين سبب از نفاق خود برگشت و اسلامش نيكو شد، و حضرت با او سخن گفت كه آهو را از او بخرد، او گفت: من خود آن را رها مى كنم پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله.

پس حضرت فرمود كه: اگر حيوانات مى دانستند از مرگ آنچه شما مى دانيد هر آينه يك حيوان فربه نمى خوريد(1)

و راوندى و ابن بابويه از ام سلمهعليها‌السلام روايت كرده اند كه: روزى آن حضرت در صحرايى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كند كه: يا رسول الله!

حضرت نظر كرد كسى را نديد، پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد، در مرتبه سوم كه نظر كرد آهويى را ديد كه بسته اند، آهو گفت: اين اعرابى مرا شكار كرده است و من دو طفل در اين كوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و بر گردم.

فرمود خواهى كرد؟

گفت: اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشاران.

پس حضرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و بزودى برگشت و حضرت آن را بست. چون اعرابى آن حال را مشاهده كرد گفت: يا رسول الله! آن را رها كن.

چون آن را رها كرد دويد و مى گفت: ((اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله)).(2)

و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: آن آهو را يهودى شكار كرده بود و چون آهو به نزد فرزندان خود رفت قصه رفتن را به ايشان نقل كرد، گفتند: حضرت رسول ضامن تو گرديده و منتظر است، ما شير نمى خوريم تا به خدمت آن حضرت برويم.

پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى حضرت مى ماليدند، پس يهودى گريست و مسلمان شد و گفت: آهو را رها

____________________

1-امالى شيخ طوسى 453؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/132. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/34.

2-قصص الانبياء راوندى 310؛ خرايج 1/37، و هر دو مصدر از ابن بابويه نقل كرده اند؛ البدايه و النهايه 6/155.


كردم؛ و در آن موضع مسجدى بنا كردند و حضرت زنجيرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود كه: حرام كردم گوشت شما را بر صيادان.(1) و به روايت ديگر نقل كرده اند كه زيد بن ثابت گفت: والله: آهوها را در بيابان ديدم تسبيح و ذكر ((لا اله الا اللّه محمد رسول الله)) مى گفتند، و گويند كه نام صاحب آهو اهيب بن سماع بود.(2)

دوازدهم - صفار و شيخ مفيد و راوندى و ابن بابويه به سندهاى موثق و معتبر بسيار از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزديك آن حضرت خوابيد و سر را بر زمين گذاشت و فرياد مى كرد، عمر گفت: يا رسول الله! اين شتر تو را سجده كرد و ما سزاوار تريم به آنكه تو را سجده كنيم.

حضرت فرمود: بلكه خدا را سجده كنيد، اين شتر آمده است و شكايت مى كند از صاحبانش و مى گويد كه: من از ملك ايشان بهم رسيده ام و تا حال مرا كار فرموده اند و اكنون كه پير و كور و نحيف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بكشند؛ و اگر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زن براى شوهر خود سجده كند.(3)

پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبيد و فرمود كه: اين شتر چنين از تو شكايت مى كند.

گفت: راست مى گويد ما وليمه اى داشتيم و خواستيم كه آن را بكشيم.

حضرت فرمود: آن را مكشيد.

صاحبش گفت: چنين باشد.(4)

و به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جنگ ذات الرقاع برگشت و نزديك مدينه رسيد ناگاه ديدند كه شترى رها شده و دويد تا

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/132.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/132؛ دلائل النبوه 6/35، و در هر دو مصدر ((زيد بن ارقم )) ذكر شده است.

3-بصائر الدرجات 351-352؛ قصص الانبياء راوندى 287؛ اختصاص 296.

4-قصص الانبياء راوندى 288؛ بصائر الدرجات 348؛ اختصاص 296.


به نزديك آن حضرت آمد و سينه خود را بر زمين گذاشت و فرياد مى كرد و آب از ديده اش مى ريخت، حضرت فرمود: مى دانيد اين شتر چه مى گويد؟

صحابه گفتند: خدا و رسول بهتر مى دانند.

فرمود: مى گويد صاحبش آن را كار فرموده و اكنون كه پشتش مجروح و لاغر و پير شده است مى خواهد آن را نحر كند و گوشتش را بفروشد.

پس جابر را فرمود: برو و صاحبش را حاضر كن.

جابر گفت: من نمى شناسم صاحبش را.

فرمود: شتر خود تو را دلالت مى كند. پس شتر با جابر روانه شد و رفتند، جابر گفت: مرا از بازارها و كوچه ها برد تا به مجلسى رسيدم كه جمعى نشسته بودند و آنجا ايستاد، ايشان كه مرا ديدند احوال حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مسلمانان را از من پرسيدند، گفتم: حال ايشان نيك است وليكن بگوييد كه صاحب اين شتر كيست؟

يكى از ايشان گفت: منم. گفتم: بيا كه جناب رسول خدا تو را مى طلبد، گفت: براى چه امرى مى طلبد؟ گفتم: اين شتر آمده شكايتها از تو در خدمت آن جناب كرد؛ پس او همراه من آمد و چون به خدمت آن جناب رسيدم به صاحب شتر فرمود: شتر تو چنين شكايت از تو مى كند.

صاحب شتر گفت: راست مى گويد يا رسول الله.

حضرت فرمود: بفروش آن را به من.

گفت: به تو بخشيدم آن را يا رسول الله.

فرمود: نه، بايد كه بفروشى.

پس حضرت آن را خريد و آزاد كرد و در نواحى مدينه مى گرديد(1) و به روش سائلان به خانه هاى انصار مى رفت و آن را حرمت مى داشتند و علف و طعام مى داند و دختران در خانه ها براى آن طعام نگاه مى داشتند كه چون بيايد به آن بدهند و مى گفتند: آزاد كرده

____________________

1-اختصاص 299؛ بصائر الدرجات 350.


رسول خداست، و آنقدر فربه شد كه در پوست نمى گنجيد.(1)

سيزدهم - در بصائر الدرجات و غير آن به سند معتبر از جابر انصارى مروى است كه: روزى در خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم ناگاه شترى آمد و نزديك آن حضرت خوابيد و فرياد مى كرد و آب از ديده هايش مى ريخت، حضرت پرسيد كه: اين شتر از كيست؟

گفتند: از فلان مرد انصارى است.

فرمود كه: بطلبيد او را.

چون حاضر كردند فرمود: اين شتر از تو شكايت مى كند.

گفت: چه مى گويد يا رسول الله؟

فرمود: مى گويد كه: تو آن را بسيار خدمت مى فرمايى و از علف سيرش نمى كنى.

گفت: يا رسول الله! راست مى گويد ما آبكشى به غير از اين نداريم و من مرد صاحب عيالم و پريشان.

حضرت فرمود كه: او را سير كن و هر خدمت كه مى خواهى بفرما.

گفت: يا رسول الله! خدمتش را سبك مى كنم و سيرش مى كنم.

پس شتر برخاست و همراه صاحبش رفت.(2)

چهاردهم - صفار و راوندى و ابن بابويه و مفيد و به سندهاى معتبر روايت كرده اند از امام جعفر صادقعليه‌السلام كه: گرگان به نزد جناب رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و از گرسنگى شكايت كردند و روزى خود را از آن حضرت طلبيدند؛ حضرت گله داران را طلبيد و فرمود: از براى گرگ حصه اى از گوسفندان خود قرار كنيد تا ضرر به گوسفندان شما نرسانند، ايشان بخل ورزيدند و چيزى قرار نكردند؛ و بار ديگر آمدند و ايشان بخل ورزيدند، تا سه مرتبه.

____________________

1-اختصاص 296؛ بصائر الدرجات 348.

2-بصائر الدرجات 348؛ اختصاص 295.


پس حضرت فرمود گرگان را كه: برباييد؛ و صاحبان گوسفند را فرمود كه: مال خود را ضبط كنيد. و اگر راضى مى شدند كه حصه اى از براى آنها قرار كنند تا روز قيامت زياده از آنچه آن حضرت قرار كرده بود در گوسفندان تصرف نمى كردند.(1)

پانزدهم - صفار و غير او روايت كرده اند از حضرت صادقعليه‌السلام كه: در شبى كه منافقان بر عقبه ايستادند كه ناقه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را رم دهند ناقه به امر خدا با سيد انبياء سخن گفت و عرض كرد كه: بخدا سوگند مى خورم كه اگر مرا پاره پاره كنند بغير جاى پاى خود پا به جاى ديگر نخواهم گذاشت.(2)

شانزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه: روزى آن حضرت داخل باغ مردى از انصار شد و گوسفندى چند در آن باغ بودند، چون آن گوسفندان نظر بسوى آن حضرت كردند به سجده افتادند، ابوبكر گفت: ما نيز تو را سجده كنيم؟ فرمود: از براى غير خدا سجده كردن روا نيست.(3) هفدهم - ابن بابويه و راوندى روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود با بعضى از صحابه، ناگاه اعرابى آمد كه بر ناقه سرخى سوار بود و بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سلام كرد، پس يكى از حاضران گفت: اين ناقه كه اعرابى بر آن سوار است از او نيست و دزديده است، ناگاه ناقه به سخن آمد و گفت: يا رسول الله! بحق آن خداوندى كه تو را با كرامت فرستاده است سوگند مى خورم كه اعرابى مرا ندزديده است و كسى بغير اين اعرابى مرا مالك نشده است.

حضرت فرمود: اى اعرابى! تو چه گفتى كه خدا ناقه را به عذر تو گويا گردانيد؟

اعرابى گفت: اين دعا خواندم اللهم انك لست باله استحدثناك و لا معك اله اعانك على خلقانا و لا معك رب فيشركك فى ربوبيتك و انت ربنا كما تقول وفوق ما يقول القائلون اسئلك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تبرئنى ببرائتى، پس حضرت فرمود: بحق

____________________

1-رجوع شود به بصائر الدرجات 348 و قصص الانبياء رواندى 288 و اختصاص 295.

2-رجوع شود به بصائر الدرجات 349 و اختصاص 297.

3-خرايج 1/39؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/135؛ البدايه و النهايه 6/150.


خداوندى كه مرا با كرامت فرستاده است اى اعرابى ديدم ملائكه را كه سخن تو را مى نوشتند، و هر كه را چنين بلايى عارض شود بايد كه مثل آنچه تو گفتى بگويد و بسيار صلوات بر من و بر آل من بفرستد.(1)

هيجدهم - ابن بابويه و راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فتح خيبر نمود دراز گوش سياهى يا كبودى را به غنيمت برداشت و آن دراز گوش با حضرت به سخن آمد و گفت: خدا از نسل جد من شصت دراز گوش بيرون آورده كه سوار نشده اند آنها را مگر پيغمبران و از نسل جد من بغير از من نمانده و از پيغمبران بغير تو كسى نمانده و پيوسته انتظار تو مى كشيد و پيش از تو از پادشاه يهود بودم و اطاعت او نمى كردم و دانسته آن را برزمين مى زدم و او بر پشت و شكم من مى زد، و پدرم مرا خبر داد از پدرانش كه جد من با نوحعليه‌السلام در كشتى بود، حضرت نوحعليه‌السلام دست بر پشت آن كشيد و گفت: از صلب اين حمار حمارى بيرون آيد كه سيد و خاتم پيغمبران بر آن سوار شود، و حضرت زكرياعليه‌السلام نيز ما را اين بشارت داده است و الحمدلله كه خدا مرا آن حمار گردانيد.

پس حضرت به آن فرمود: تو را يعفور نام كردم - و بعضى عفير گفته اند(2) - و فرمود: اى يعفور! ماده مى خواهى؟ گفت: نه. و هر وقت مى گفتند آن را كه حضرت تو را مى طلبد اجابت مى كرد، و چون حضرت آن را به طلب كسى مى فرستاد به در خانه او مى آمد و سر را بر در مى زد تا صاحب خانه بيرون مى آمد، پس اشاره مى كرد كه: بيا تو را مى طلبد؛ و بعد از وفات آن حضرت از جزع خود را رها كرد و دويد و خود را در چاهى افكند و آن چاه قبر آن شد.(3)

نوزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان از ابن عباس روايت كرده اند كه:

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 311.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/134.

3-علل الشرايع 167؛ قصص الانبياء راوندى 312؛ البدايه والنهايه 6/158؛ بحار الانوار 61/195 به نقل از تاريخ ابن عساكر.


گروهى از عبد القيس به خدمت آن حضرت آمدند و گوسفندى چند آوردند و از آن حضرت سوال كردند علامتى در آن گوسفندان قرار دهد كه به آن علامت بشناسند آنها را، حضرت انگشت مبارك خود را در پائين گوش آنها فشرد پس گوش آنها سفيد شد و آن علامت در نسل آن گوسفندان تا امروز مانده است.(1)

بيستم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود ناگاه اعرابى آمد و سوسمارى شكار كرده بود و در آستين خود داشت، پرسيد: كيست اين؟ گفتند: پيغمبر خداست؛ گفت: به لات و عزى قسم مى خورم كه هيچكس را از تو دشمن تر نمى دارم و اگر نه آن بود كه قوم من مرا عجول مى گفتند هر آينه تو را بزودى مى كشتم.

حضرت فرمود كه: ايمان بياور.

اعرابى سوسمار را از آستين خود انداخت و گفت: ايمان نمى آورم تا اين سوسمار ايمان بياورد.

حضرت به آن سوسمار خطاب نمود كه: اى ضب!

سوسمار به زبان عربى فصيح جواب داد؛ لبيك و سعديك اى زينت اهل قيامت و كشاننده رو و دست و پا سفيدان بسوى بهشت.

حضرت فرمود: كه را مى پرستى؟

گفت: آن خدائى را كه عرشش در آسمان است و پادشاهيش در زمين است و عجايب او در دريا است و بدايع او در صحرا است و مى داند آنچه در رحمها است و عقاب خود را در آتش قرار داده.

فرمود كه: من كيستم؟

گفت: تو رسول پروردگار عالميانى و خاتم پيغمبرانى، رستگار است هر كه تو را

____________________

1-خرايج 1/29؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/161؛ اعلام الورى 27، و در هر سه مصدر نامى از ابن عباس نيامده است.


تصديق كند و نااميد است هر كه تو را تكذيب كند.

اعرابى گفت: ديگر حجتى از اين واضحتر نمى باشد و وقتى كه به نزد تو آمدم هيچكس را مانند تو دشمن نمى داشتم و اكنون تو را از جان خود و پدر و مادر خود دوست تر مى دارم. پس شهادت گفت و ايمان به آن حضرت آورد و بسوى بنى سليم كه قبيله او بودند برگشت و زياده از هزار نفر از آن قبيله به آن معجزه ايمان آوردند(1) ؛ و گويند كه نام آن اعرابى ((سعد بن معاذ)) بود و حضرت او را بر قبيله خود امير گردانيد.(2)

بيست و يكم - راوندى روايت كرده است از عبدالله بن اوفى كه گفت: روزى در خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم ناگاه مردى آمد و گفت: شتر آل فلان سر بر گرفته و كسى بر آن دست نمى تواند يافت و هر كه پيش آن مى رود او را هلاك مى كند.

حضرت روانه آن صوب شد و ما در خدمت او رفتيم، چون شتر را نظر بر آن حضرت افتاد نزد آن حضرت به سجده افتاد و حضرت دست مبارك بر سر آن كشيد و ريسمان طلبيد و در گردنش بست و به دست صاحبانش داد و ايشان را سفارش كرد كه رعايت آن بكنند.(3)

و به سند ديگر اين قصه را از جابر روايت كرده است و در آن روايت مذكور است كه آن شتر از بنى نجار بود، و چون حضرت به نزد آن رفت شكايت كرد از صاحبش كه: مرا علف نمى دهد و بارم را گران مى كند، و حضرت سفارش آن را به صاحبش كرد و شتر را امر كرد كه اطاعت صاحبش بكند و شتر براى صاحبش ذليل شد.(4)

بيست و دوم - روايت كرده است كه: آن حضرت در راهى مى گذشت شترى نزد آن حضرت تذلل كرد و رو بر زمين ماليد، آن جناب فرمود: شكايت مى كند كه اهلش با آن بد

____________________

1-خرايج 1/38؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/131؛ دلائل النبوه 6/36؛ البدايه و النهايه 6/156.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/132.

3-خرايج 1/39؛ دلائل النبوه 6/29، و در هر دو مصدر و همچنين در بحار الانوار ((عبدالله بن ابى اوفى )) آمده است.

4-خرايج 2/522.


سلوك مى كنند، پس صاحبش را طلبيد و فرمود كه: اين را بفروش، چون آن جناب روانه شد شتر همراه آن جناب راه افتاد و چندان كه سعى كردند برنگشت و فرياد مى كرد، آن جناب فرمود: استدعا مى كند كه من آن را بخرم، پس حضرت آن را خريد و به امير المومنينعليه‌السلام داد و نزد آن حضرت بود تا جنگ صفين را بر آن شتر كرد.(1)

بيست و سوم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: سعد بن عباده شبى حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و امير المومنينعليه‌السلام را ضيافت كرد و ايشان روزه بودند، چون طعام خوردند پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: پيغمبر و وصى او نزد تو افطار كردند و نيكوكاران از طعام تو خوردند و روزه داران نزد تو افطار كردند و ملائكه بر تو صلوات فرستادند، چون حضرت برخاست سعد التماس كرد بر دراز گوش او سوار شود و دراز گوشش بسيار كم راه و بدراه بود، چون حضرت بر آن سوار شد چنان رهوار شد كه هيچ چهار پايى به آن نمى رسيد.(2) بيست و چهارم - راوندى و غير او از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه: سفينه آزاد كرده است پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: حضرت مرا به بعضى از غزوات فرستاد و به كشتى سوار شديم و كشتى ما شكست و رفيقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم و موج مرا به كوهى رسانيد در ميان دريا، چون بر كوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به ميان دريا برد و باز مرا به آن كوه رسانيد و مكرر چنين شد تا در آخر مرا به ساحل رسانيد و شكر خدا بجا آوردم، و در كنار دريا حيران مى گرديدم ناگاه ديدم شيرى از بيشه بيرون آمد و قصد هلاك من كرد، من دست از جان شستم و دست بسوى آسمان برداشتم و گفتم: خداوندا! من بنده تو و آزاد كرده پيغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آيا شير را بر من مسلط مى گردانى؟ پس در دلم افتاد كه گفتم: اى سبع! من سفينه ام مولاى رسول خدا، حرمت آن حضرت را در حق مولاى او نگهدار؛ والله چون اين را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه اى به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى

____________________

1-خرايج 1/107-108؛ قرب الاسناد 323.

2-خرايج 1/109؛ قرب الاسناد 327.


بر پاى چپ من ماليد و بر روى من نظر مى كرد، پس خوابيد و اشاره كرد بسوى من كه: سوار شو، چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزيره اى رسانيد كه در آنجا درختان و ميوه هاى بسيار و آبهاى شيرين بود، پس اشاره كرد: فرود آى، و در برابر من ايستاد تا از آن آبها خوردم و از آن ميوه ها برداشتم و برگى چند را گرفتم و عورت و بدن خود را به آنها پوشانيدم و از آن برگها خورجينى ساختم و پر از ميوه كردم و جامه اى كه با خود داشتم در آب فرو بردم و برداشتم تا اگر مرا به آب احتياج شود آن را بفشرم و بياشامم، چون فارغ شدم خوابيد و اشاره كرد: سوار شو، چون سوار شدم مرا از راه ديگر به كنار دريا رسانيد، ناگاه ديدم كه كشتى اى در ميان دريا مى رود، پس جامه خود را حركت دادم تا ايشان مرا ديدند، و چون به نزديك آمدند و مرا به شير سوار ديدند بسيار تعجب نموده و تسبيح و تهليل خدا كرده و گفتند: تو كيستى؟ از جنى يا از انس؟

گفتم: منم سفينه مولاى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اين شير براى رعايت حق آن نذير بشير اسير من شده و مرا رعايت مى كند.

چون نام آن حضرت را شنيدند بادبان كشتى را فرود آوردند و لنگر انداختند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانيده با جامه ها براى من فرستادند كه بپوشم و از شير فرود آمدم و شير در كنارى ايستاد و نظر مى كرد كه من چه مى كنم، پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشيدم و يكى از ايشان گفت: بيا بر دوش من سوار شو تا تو را به كشتى برسانم، نبايد كه شير رعايت حق رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زياده از امت او بكند.

پس من به نزد شير رفتم و گفتم: خدا تو را از رسول خدا جزاى خير بدهد.

چون اين بگفتم والله ديدم كه آب از چشم او فرو ريخت و از جاى خود حركت نكرد تا من داخل كشتى شدم و پيوسته به من نظر مى كرد تا از او غايب شدم.(1)

به روايت ديگر منقول است كه: حضرت نامه اى به سفينه داد كه ببرد به يمن و به معاذ

____________________

1-خرايج 1/136. و نيز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 135-136 و دلائل النبوه 6/45 و اسد الغابه 2/503.


بدهد، در اثناى راه شيرى را ديد كه در ميان راه نشسته است و ترسيد كه از پيش شير بگذرد پس گفت: من رسولم از جانب رسول خدا بسوى معاذ و اين نامه آن حضرت است؛ پس شير يك تير پرتاب پيش او دويد و بعد صدايى كرد و از راه دور شد تا او گذشت، و در موقع مراجعت نيز چنين كرد. چون قصه شير را به حضرت نقل كرد حضرت فرمود: صدايى كه اول كرد در وقت رفتن گفت: چگونه است رسول خدا؟، و در مراجعت گفت: رسول خدا را از من سلام برسان.(1)

بيست و پنجم - راوندى روايت كرده است كه عمار بن ياسر گفت: در بعضى سفرها با آن حضرت بيرون رفتم، در اثناى راه شترم خوابيد و از قافله ماندم، پس حضرت از عقب قافله رسيد و از شتر خود فرود آمد و از مطهره آبى در دهان خود كرد و بر آن شتر پاشيد و صدا زد بر او، پس به اعجاز آن حضرت مانند آهو برجست و من سوار شدم و در خدمت آن حضرت روان شدم و چنان تند مى رفت كه ناقه عضباى آن حضرت بيشتر از آن نمى رفت، حضرت فرمود: شتر را به من نمى فروشى؟ عرض كردم: از شماست يا رسول الله، فرمود: البته مى بايد به قيمت بفروشى، پس به صد درهم از من خريد، و چون داخل مدينه شديم شتر را به خدمتش بردم فرمود: اى انس! صد درهم قيمت شتر به عمار بده و شتر را به او پس ده كه هديه ماست بسوى او.(2)

بيست و ششم - راوندى به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نفرين كرد بر عتبه پسر ابو لهب و فرمود: خدا درنده اى از درندگان را بر تو مسلط گرداند؛ پس روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با بعضى از صحابه از مكه بيرون رفت بسوى زمين علفزارى و عتبه پيش از حضرت بيرون رفته بود و در ميان علفها پنهان شده بود كه شب آب حضرت را هلاك كند، و ما خبر نداشتيم؛ چون شب شد شيرى عتبه را گرفته به كنار منزلگاه آن حضرت آمد و فرياد كرد كه همه متوجه او شدند و به زبان فصيح گفت: اين

____________________

1-خرايج 1/40.

2-خرايج 1/158.


عتبه پسر ابولهب است از مكه پنهان بيرون آمده بود كه محمد را بقتل رساند. پس عتبه را پاره پاره كرد و انداخت و از گوشت او هيچ نخورد.(1)

بيست و هفتم - راوندى از سلمان روايت كرده است كه: روزى در خدمت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد و گفت: يا محمد! مرا خبر ده به آنچه در شكم ناقه من است تا بدانم كه تو بر حقى و ايمان بياورم به خداى تو و تو را متابعت كنم؛ پس حضرت متوجه امير المومنينعليه‌السلام شد و فرمود: يا على! تو او را خبر ده به آنچه در شكم ناقه است؛ علىعليه‌السلام مهار ناقه را گرفت و دست بر سينه اش ماليد و بسوى آسمان نظر كرد و گفت: خداوندا! از تو سوال مى كنم بحق محمد و اهل بيت محمد و به اسماء حسنى و كلمات تامات تو كه اين ناقه را به سخن آورى تا خبر دهد ما را به آنچه در شكم آن است.

پس ناقه به قدرت حق تعالى متوجه سيد اوصياء شد و گفت: يا امير المومنين! اين اعرابى روزى بر من سوار شد و به ديدن پسر عم خود رفت و چون به ((وادى الحسك)) رسيد از من فرود آمد و مرا خوابانيد و با من جماع كرد.

اعرابى گفت: اى گروه مردم! بگوييد كداميك از اينها پيغمبرند؟

گفتند: او پيغمبر است، و اين كه ناقه با او سخن گفت بردار و وصى اوست.

پس اعرابى شهادت گفت و مسلمان شد و از پيغمبر استدعا كرد دعا كند كه حمل ناقه برطرف شود و آن ننگ از او زايل شود، و حضرت دعا كرد و چنان شد و اسلام اعرابى نيكو شد.(2)

بيست و هشتم - راوندى و ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده اند كه گفت: روزى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم فرمود: گوسفندان تو چون شدند؟

عرض كردم: قصه آنها عجيب است، روزى نماز مى كردم ناگاه گرگى بر گله من حمله

____________________

1-خرايج 2/521.

2-خرايج 2/521.


آورد و بره اى از آنها گرفت و من نماز را قطع نكردم، ناگاه ديدم شيرى آمد و بره را از او گرفت و به گله برگردانيد و مرا ندا كرد: اى ابوذر! دل با نماز خود بدار كه خدا مرا به گوسفندان تو موكل نموده، چون از نماز فارغ شدم شير گفت: برو بسوى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و او را خبر كن كه خدا گرامى داشت مصاحب تو و حفظ كننده شريعت تو را و شيرى را به گوسفندان او موكل نمود؛ پس از استماع اين خبر تعجب كردند آنها كه بر دور آن حضرت بودند.(1)

بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز عرفه خطبه اى خواند و مردم را بر تصدق تحريص نمود، مردى عرض كرد: يا رسول الله! اين شتر من از فقراست، حضرت چون به آن ناقه نظر كرد فرمود: اين را براى من از فقرا بخريد، چون خريدند شب به حجره آن حضرت آمد و سلام كرد، حضرت فرمود: خدا تو را مبارك نمود، ناقه عرض كرد: من از صاحبان خود فرار كرده و در صحرا مى گرديدم و علفها و حيوانات صحرا همه مرا به يكديگر نشان مى دادند كه اين از محمد است.

حضرت فرمود: مولاى تو چه نام داشت؟

گفت: عضبا؛ پس حضرت آن ناقه را عضبا نام كرد. چون هنگام وفات آن حضرت شد عضبا به نزد آن حضرت آمد و گفت: مرا با كى و سفارش مرا به كى مى كنى بعد از خود؟

فرمود: خدا بركت دهد تو را، تو از دختر منى فاطمه كه بر تو سوار خواهد شد در دنيا و آخرت.

چون حضرت از دنيا رفت شبى به خدمت حضرت فاطمهعليها‌السلام آمد و گفت: سلام خدا بر تو باد اى دختر رسول خدا، نزديك شده است رفتن من از دنيا و هيچ علف و آب بعد از آن حضرت براى من گوارا نيست؛ پس سه روز بعد از وفات آن حضرت به نعم و نعيم

____________________

1-خرايج 2/503؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/136-137 با اندكى تفاوت.


آخرت رسيد و تعب دنيا را ترك كرده راحت عقبى را براى خود پسنديد.(1)

سى ام - ابن شهر آشوب از جابر انصارى و عباده بن صامت روايت كرده است كه: در باغ بنى نجار شترى مست شده بود و هر كه داخل آن باغ مى شد او را مجروح مى كرد، پس پيغمبر داخل آن باغ شد و شتر را طلبيد، شتر پيش آمد و دهان خود را نزد آن حضرت به زمين نهاد و تذلل نمود، حضرت آن را مهار كرد و به صاحبش داد.

صحابه عرض كردند: يا رسول الله! حيوانات پيغمبرى تو را مى دانند؟

فرمود: هيچكس نيست كه پيغمبرى مرا نداند بغير از ابوجهل و ساير كافران قريش.

صحابه عرض كردند: ما را سجده تو كردن سزاوارتر است از حيوانات.

حضرت فرمود: من مى ميرم، كسى را سجده كنيد كه زنده است و هرگز نمى ميرد.(2)

سى و يكم - در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه: ده نفر از يهود براى لجاجت و مخاصمه به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و خواستند سوالى چند بكنند، ناگاه اعرابى آمد و عصائى به دوش خود گرفته بود و بر سر عصا هميانى سر بسته آويخته بود و گفت: يا محمد! مرا جواب بگو از آنچه از تو سوال مى كنم.

حضرت فرمود: اين يهودان قبل از تو آمده اند، رخصت مى دهى سوال ايشان را اول جواب بگويم؟ اعرابى گفت: من غريبم و آنها از اهل اين شهرند و باز آنها از اهل كتابند و با تو در ملت شركتى دارند، و اگر ميان تو و ايشان چيزى بگذرد خاطر من جمع نمى شود و احتمال مى دهم كه با يكديگر توطئه كرده باشيد، و من قانع نمى شوم مگر به معجزه هويدايى.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: على بن ابى طالب را بطلبيد، چون آن حضرت حاضر شد اعرابى عرض كرد: يا محمد! اين را براى چه طلبيدى؟ من با تو كار دارم.

حضرت فرمود: تو از من بيان طلبيدى و اين على بن ابى طالب است صاحب بيان

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/135.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/132.


شافى و علم كافى و منم شهرستان علم و او در درگاه آن شهر است هر كه حكمت و علم خواهد بايد از در درآيد، پس به آواز بلند فرمود: اى بندگان خدا! هر كه خواهد نظر كند بسوى آدم با جلالت او، و بسوى شيث و حكمت او، و بسوى ادريس با نباهت او، و بسوى نوح و شكر كردن او پروردگار خود را و عبادت او، و بسوى ابراهيم و وفاى او و خلت او، و بسوى موسى و دشمنى او با دشمنان خدا و جهاد كردن او با ايشان، و بسوى عيسى و دوستى و معاشرت او با هر مومنى، پس نظر كند بسوى على بن ابى طالب.

به سبب اين سخن ايمان مومنان زياده شد و كينه و نفاق منافقان بيشتر شد، پس اعرابى گفت: اى محمد! پسر عم خود را چنين مدح مى كنى زيرا كه شرف و عزت او موجب شرف و عزت توست و من اينها را قبول نمى كنم مگر با شهادت كسى كه شهادت او احتمال بطلان و فساد ندارد.

فرمود: او كيست؟

عرض كرد: اين سوسمار كه در هميان است و به پشت خود آويخته ام.

حضرت فرمود: اى اعرابى! آن را بيرون آور تا گواهى بدهد براى من به نبوت و براى برادرم به فضيلت.

اعرابى عرض كرد: من تعب بسيار در شكار كردن اين كشيدم و مى ترسم كه بگريزد.

فرمود: نخواهد گريخت و اگر بگريزد همين بس است تو را جهت تكذيب من، وليكن نمى گريزد و به حق گواهى خواهد داد و چون گواهى دهد آن را رها كن كه محمد از آن بهتر چيزى به تو عوض خواهد داد. چون اعرابى سوسمار را از هميان خود بيرون آورد و به زمين نهاد رو به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ايستاد و پهلوهاى روى خود را به نزد آن حضرت به خاك ماليد پس سر برداشت و به قدرت حق تعالى به سخن آمد و گفت: شهادت مى دهم به وحدت خدايى كه شريك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد بنده و رسول برگزيده اوست و بهترين پيغمبران و بهترين جميع خلايق و خاتم پيغمبران است و كشاننده مومنان است بسوى بهشت، و شهادت مى دهم كه برادر تو على بن ابى طالبعليه‌السلام چنان است كه تو او را وصف كردى


و فضلش چنان است كه تو ذكر كردى بدرستى كه دوستان او در بهشت مكرم و دشمنان او در جهنم مخلد خواهند بود.

پس اعرابى گريست و عرض كرد: يا رسول الله! من نيز شهادت مى دهم به آنچه اين حيوان شهادت داد زيرا كه ديدم و شنيدم آنچه كه با آن چاره اى بجز ايمان آوردن ندارم.

پس اعرابى به آن يهودان گفت: واى بر شما! بعد از اين معجزه اى كه ديديد ديگر چه معجزه مى خواهيد؟ و اگر با مشاهده چنين آيتى ايمان نياوريد هلاك خواهيد شد، پس آن يهودان ايمان آوردند و گفتند: اين سوسمار تو حق عظيم بر ما دارد.

حضرت فرمود: اى اعرابى! اين حيوان را رها كن كه ايمان به خدا و رسول و برادر رسول آورد و چنين حيوانى سزاوار نيست كه اسير باشد بلكه بايد بر جنس خود امير باشد، و اگر آن را رها كنى خدا عوضى نيكوتر از آن به تو عطا فرمايد.

سوسمار گفت: يا رسول الله! عوض را به من بگذار كه به او برسانم.

اعرابى گفت: چه عوض به من مى توانى رسانيد؟

گفت: برو به نزد آن سوراخى كه مرا در آن شكار كردى و از آنجا ده هزاراشرفى و هشتصد هزار درهم بردار.(1)

اعرابى گفت: اين جماعت همه شنيدند و آنها صاحب زورند و من تعب كشيده و وامانده ام و آنها پيش از من خواهند رفت و آنها را متصرف خواهند شد.

سوسمار گفت: خدا آن را براى تو به عوض من مقرر ساخته است و نخواهد گذاشت كه كسى پيش از تو آن را بردارد.

پس اعرابى برخاست به تاءنى روانه شد و جمعى از منافقان كه در آن مجلس حاضر بودند سبقت گرفتند و هر يك كه دست به سوراخ مى بردند افعى بزرگى سر از سوراخ بيرون آورده او را هلاك مى كرد. چون اعرابى رسيد افعى به او خطاب كرد و گفت: خدا مرا براى ضبط مال تو مقرر

____________________

1-در مصدر ((ده هزار اشرفى و سيصد هزار درهم )) آمده است.


فرموده و اينها را براى تو هلاك كردم.

چون اعرابى زرها را بيرون آورد و نتوانست برداشت، افعى او را ندا كرد: بگشا ريسمانى را كه بر كمر بسته اى و يك سرش را بر اين دو كيسه ببند و سر ديگرش را بردم من ببند كه من اينها را مى كشم و به خانه تو مى رسانم و من خدمتكار و حراست كننده مال توام؛ اعرابى چنان كرد و افعى مال را به خانه او رسانيد و پيوسته حراست آن مال مى كرد تا اعرابى همه را باغها و مزارع و مستغلات خريد، و چون مال تمام شد افعى برگشت.(1)

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 496.



باب نوزدهم: در بيان استجابت دعاى آن حضرت است در زنده كردن مردگان و سخن گفتن با ايشان و شفاى بيماران و غير اينها، و آنچه از بركات و كرامات اعضاى شريفه رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ظهور آمده

و در آن چند فصل است



اول - شيخ مفيد و شيخ طوسى و قطب راوندى و ابن شهر آشوب و ساير محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه امير المومنينعليه‌السلام فرمود رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا طلبيد در جنگ خيبر و ديده خود را از درد و آزار نمى توانستم گشود پس آن دهان مبارك خود را بر ديده هاى من ماليد و در ساعت شفا يافتم و عمامه خود را بر سر من بست و فرمود: خداوندا! سرما و گرما را از او دور گردان، از بركت دعاى آن حضرت تا امروز از سرما و گرما متاثر نشدم. و حضرت اميرعليه‌السلام در زمستانهاى سرد با يك پيراهن مى گرديد و پروا نمى كرد.(1)

دوم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه: در ايام طفوليت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مكه قحط عظيمى بهم رسيد و بعضى از قريش گفتند: به لات و عزى پناه بريد، و بعضى گفتند: به منات پناه بريد، پس ورقه بن نوفل گفت: چرا از حق دور افتاده ايد؟ در ميان شما بقيه ابراهيم و سلاله اسماعيلعليهما‌السلام هست، ابو طالب را در طلب باران شفيع گردانيد؛ پس ابوطالب بيرون آمد و كودكى چند در دور او بودند و در ميان ايشان طفلى بود مانند خورشد تابان يعنى پيغمبر آخر الزمان پس آن مهر سپهر نبوت آمد و پشت به كعبه داد و دست بسوى آسمان بلند كرد و در همان ساعت ابرى پيدا شد و باران ريخت، پس ابوطالب قصيده اى در شان آن حضرت انشا نمود كه مضمون يك بيتش اين است: ((سفيد رويى كه از بركت روى مباركش طلب باران از ابر مى نمايد، فيض بخش يتيمان

____________________

1-ارشاد شيخ مفيد 1/126؛ امالى شيخ طوسى 89؛ خرايج 1/57؛ مناقب ابن شهر آشوب 2/336 و 3/153؛ مسند احمد بن حنبل 2/168 و 342؛ مناقب ابن المغازلى 111؛ ترجمه الامام على من تاريخ دمشق 1/216 به بعد. همچنين براى اطلاع بيشتر از مصادر عامه رجوع شود به احقاق الحق 5/435 به بعد.


و پناه بيوه زنان است)).(1)

سوم - شيخ طوسى روايت كرده است كه: در جنگ حديبيه ميان اصحاب آن حضرت تشنگى بهم رسيد و صحابه به آن حضرت استغاثه كردند تا دست مبارك به دعا برداشت، ناگاه ابرى پيدا شد و آنقدر باران آمد كه همه سيراب شدند.(2)

چهارم - در بصائر الدرجات به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: مرد نابينايى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا رسول الله! دعا كن خدا ديده هاى مرا به من برگرداند، حضرت دعا كرد و او بينا شد؛ پس نابيناى ديگر آمد و گفت: يا رسول الله! دعا كن خدا ديده هاى مرا روشن گرداند، حضرت فرمود: بهشت را بهتر مى خواهى يا ديده دعا خود را؟ گفت: يا رسول الله! ثواب نابينا بودن بهشت است؟ حضرت فرمود: خدا از آن كريمتر است كه بنده مومن خود را به كورى مبتلا گرداند و ثواب او را بهشت ندهد.(3)

پنجم - در بصائر و خرايج از امام زين العابدينعليه‌السلام روايت كرده اند كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى نشسته بود و مذكور ساخت كه: چند روز گذشته گوشت تناول نكرده ام؛ مردى از انصار چون اين سخن را شنيد برخاست به خانه رفت و به زن خود گفت: بيا كه ما را غنيمتى روزى شده است از حضرت شنيدم كه چنين فرمود و ما اين بزغاله را در خانه داريم، و غير آن بزغاله حيوانى نداشتند، زن گفت: بگير آن را و بكش؛ و چون آن بزغاله را بريان كرد و به خدمت آن حضرت آورد حضرت فرمود: بخوريد و استخوانش را مشكنيد؛ چون انصارى به خانه برگشت ديد همان بزغاله در خانه اش بازى مى كند.(4) ششم - در بصائر به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام مروى است كه: چون فاطمه بنت اسد مادر امير المومنينعليه‌السلام به رحمت حق تعالى واصل شد، امير المومنينعليه‌السلام به نزد

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/180؛ بحار الانوار 35/132-133 به نقل از كتاب الحجه على الذاهب الى تكفير اءبى طالب تاءليف سيد فخار بن معد موسوى 90-92.

2-امالى شيخ طوسى 129.

3-بصائر الدرجات 272.

4-بصائر الدرجات 273؛ خرايج 2/583.


رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: مادرم فوت شد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گريست و فرمود كه: والله مادر من نيز بود، پس به جنازه او حاضر شد و پيراهن و رداى خود را داد و فرمود: يا على! او را در اينها كفن كن و چون فارغ شوى مرا خبر كن؛ چون فاطمه را بيرون آوردند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر او نمازى كرد كه پيش از آن و بعد از آن بر كسى چنان نماز نكرده بود، پس رفت و در قبرش خوابيد، و چون او را در قبر گذاشتند گفت: اى فاطمه!، جواب داد: لبيك يا رسول الله، فرمود: آيا يافتى آنچه خدا تو را وعده داد به راستى؟ گفت: بلى خدا تو را جزاى نيكو بدهد. پس مدتى با او راز گفت در قبر و بيرون آمد، گفتند: يا رسول الله! در باب فاطمه كارى چند كردى كه با ديگرى نكردى! فرمود: روزى من به او گفتم كه: مردم از قبرهاى خود برهنه محشور مى شوند و او فرياد كرد: واسواتاه زهى رسوايى، پس من پيراهن خود را بر او پوشانيدم و از خدا طلبيدم كه كفنهاى او را كهنه نكند تا با آنها داخل بهشت شود؛ و روزى ضغطه و سوال قبر را به او گفتم و او استغاثه بسيار كرد، من در قبر او خوابيدم و از خدا طلبيدم كه درى از قبر او بسوى بهشت گشود و قبر او را باغى از باغهاى بهشت گردانيد.(1)

هفتم - در خرايج روايت كرده است كه: روزى حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آهويى را طلبيد و امر كرد كه آن را ذبح كردند و بريان كردند و چون حاضر ساختند فرمود: گوشتش را بخوريد و استخوانهايش را مشكنيد، پس پوستش را فرمود پهن كردند و استخوانهايش را در ميانش ريختند و دعا كرد تا آهو زنده شد و مشغول چريدن گرديد.(2)

هشتم - در خرايج و اعلام الورى و مناقب مروى است كه: كودكى را به خدمت آن حضرت آوردند كه براى او دعا كند، چون سرش را كچل ديد و مو نداشت دست مبارك بر سرش كشيد و در ساعت مو بر آورد و شفا يافت، چون اين خبر به اهل يمن رسيد طفلى را به نزد مسيلمه آوردند كه براى او دعا كند، مسيلمه دست بر سرش كشيد و آن طفل كچل

____________________

1-بصائر الدرجات 287.

2-خرايج 2/584.


شد و موهاى سرش ريخت و تا حال فرزندان او همه چنين اند.(1)

نهم - در خرايج مذكور است كه: مردى از جهينه اعضايش از خوره ريخته بود و به آن حضرت شكايت كرد، فرمود كه قدحى از آب آوردند و آب دهان مبارك را در قدح انداخت و فرمود كه: بر بدن خود بمال، چون آب را بر بدن خود ماليد صحيح و سالم شد.(2)

دهم - راوندى و ابن شهر آشوب از حضرت امام حسنعليه‌السلام روايت كرده اند كه: روزى مردى به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: من در جاهليت از سفرى برگشتم دختر پنج ساله اى از خود ديدم كه با زينت و زيور در خانه راه مى رفت پس دستش را گرفتم و بردم او را در فلان وادى انداختم و برگشتم.

حضرت فرمود كه: با من بيا و آن وادى را به من بنما، آن مرد با آن حضرت به آن وادى رفت، حضرت پرسيد: دختر تو چه نام داشت؟ گفت: فلانه، حضرت صدا زد: اى فلانه! زنده شو به اذن خدا، ناگاه آن دختر بيرون آمد و گفت: يا رسول الله! لبيك و سعديك، فرمود: پدر و مادر تو مسلمان شده اند اگر مى خواهى تو را به ايشان برگردانم. دختر گفت: مرا حاجتى به ايشان نيست، خدا را براى خود از ايشان بهتر يافتم.(3)

يازدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: سلمه بن الاكوع را در جنگ خيبر زخم منكرى رسيد حضرت به دهان مبارك بر آن موضع سه مرتبه دميد و در ساعت شفا يافت، و ديده قتاده بن نعمان را در جنگ احد جراحتى رسيد و به رويش آويخته شد - و به روايت ديگر جدا شد - و حضرت به دست مبارك به جاى خود گذاشت و از ديده ديگرش بهتر شد.(4)

دوازدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: جوانى از انصار مادرى داشت پير و كور و آن جوان بيمار بود و حضرت به عيادت او رفت و چون داخل شد او مرده بود،

____________________

1-خرايج 1/29؛ اعلام الورى 27؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/156.

2-خرايج 1/36.

3-خرايج 1/37؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/175.

4-خرايج 1/42؛ دلائل النبوه 3/100 و 4/251.


مادرش گفت: خداوندا! اگر مى دانى كه من بسوى تو و پيغمبر تو هجرت كرده ام به اميد آنكه در هر شدت مرا يارى كنى، پس اين مصيبت را بر من بار مكن، پس حضرت جامه را از روى او دور كرد و زنده شد و برخاست و با آن حضرت طعام خورد.(1)

سيزدهم - راوندى و غير او از اسامه بن زيد روايت كرده اند كه گفت: در خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متوجه حجه الوداع شديم، چون به وادى روحا رسيديم زنى كودكى را بر دوش خود گرفته خدمت آن حضرت آمد گفت: يا رسول الله! اين كودك تا متولد شده است پيوسته گلويش مى گيرد و مصروع و بيهوش است، حضرت آن طفل را گرفت و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و شفا يافت، و اراده قضاى حاجت نمود و در آن صحار موضعى نبود كه حضرت از مردم پنهان شود فرمود كه: برو به نزد آن درختهاى خرما و سنگها و بگو به درختان كه رسول خدا شما را امر مى كند كه نزديك يكديگر شويد و سنگها را بگو كه شما را امر مى كند كه دور شويد؛ اسامه گفت: بحق آن خداوندى كه او را به راستى فرستاده است چون فرموده آن حضرت را گفتم به درختان ديدم نزديك شدند و به يكديگر متصل گرديدند و سنگها از عقب آن پراكنده شدند تا حضرت در عقب درختان قضاى حاجت نمود، و چون بيرون آمد درختان و سنگها به جاى خود برگشتند.(2)

چهاردهم - شيعه و مخالف به طرق بسيار روايت كرده اند كه: پيش از آنكه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى مدينه هجرت نمايد در مدينه طاعون و بيمارى زياده از همه شهرها بود، چون حضرت داخل مدينه شد فرمود: خداوندا! محبوب گردان بسوى ما مدينه را چنانكه مكه را بسوى ما محبوب گردانيده و هوايش را براى ما صحيح گردانيدى و با بركت گردان براى ما صاع و مدش را و بيماريش را به جحفه منتقل گردان(3) ، پس به بركت دعاى آن حضرت هواى مدينه از همه جا صحيحتر است و نعمتها در آنجا از همه بلاد فراوانتر

____________________

1-خرايج 1/45؛ دلائل النبوه 6/50 و 51.

2-خرايج 1/45. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/25.

3-خرايج 1/49؛ سيره ابن هشام 1/589؛ دلائل النبوه 2/566-569.


است، و طاعون و بيمارى جحفه را از اهلش خالى كرد.

پانزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه: ابو طالبعليه‌السلام بيمار شد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عيادت او رفت، ابو طالب گفت: اى پسر برادر! دعا كن پروردگار خود را كه مرا عافيت دهد، حضرت فرمود: خداوندا! شفا ده عم مرا؛ در همان ساعت برخاست گويا در بندى بود و رها شد.(1)

شانزدهم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: حضرت امير المومنينعليه‌السلام بيمارى و درد عظيمى بهم رسانيد و مى گفت: خداوندا! اگر اجلم نزديك شده است مرا راحت ده و اگر دور است بر من لطف كن و اگر براى من بلا را مى پسندى مرا صبر بر بلا ده.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: خداوندا! او را شفا ده، خداوندا او را عافيت ده؛ پس فرمود كه: برخيز يا امير المومنين.

فرمود كه: برخاستم و بعد از آن هرگز آن درد را در خود نيافتم از بركت دعاى آن حضرت.(2)

هفدهم - راوندى از بريده روايت كرده است كه: پاى عمرو بن معاذ در يكى از جنگها بريده شد و حضرت آب دهان مبارك خود را بر آن موضع انداخت و متصل شد.(3)

هجدهم - راوندى و غير او از ابن عباس روايت كرده اند كه: زنى پسر خود را به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و گفت: اين طفل را جنون و صرع مى گيرد هر بامداد و پسين، آن جناب دست مبارك خود را بر سينه او كشيد و دعا كرد ناگاه از حلقش چيزى مانند فضله شير بيرون آمد و شفا يافت.(4)

نوزدهم - راوندى و ابن شهر آشوب و محدثان خاص و عام روايت كرده اند كه: در جنگ بدر به ضرب ابوجهل دست معاذ بن عفرا جدا شد و او دست بريده خود را برداشت

____________________

1-خرايج 1/49؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/117؛ دلائل النبوه 6/184.

2-خرايج 1/49؛ دلائل النبوه 6/179.

3-خرايج 1/50.

4-خرايج 1/49؛ دلائل النبوه 6/187؛ مجمع الزوائد 9/2.


و به خدمت آن حضرت آورد، حضرت آب دهان معجز نشان خود را بر آن موضع افكند و دست بريده را پيوند كرد قويتر از سابق شد.(1)

بيستم - راوندى راويت كرده است كه: مردى در سجده موى سرش موضع سجود را مى گرفت، حضرت فرمود: خداوندا! سرش را قبيح گردان، پس موهاى سرش تمام ريخت.(2)

بيستم و يكم - روايت كرده اند كه مادر انس گفت: يا رسول الله! براى انس دعا كن كه خادم توست. چون آبى بى ديانت قابل سعادت آخرت نبود حضرت فرمود: خداوندا! مال و فرزندش را بسيار كن و در آنچه به او داده اى بركت بده؛ پس آنقدر فرزندان او بسيار شدند كه زياده از صد فرزند زاده او در يك طاعون مردند.(3)

بيست و دوم - راوندى و ابن شهر آشوب و غير ايشان روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مردى را ديد به دست چپ طعام مى خورد، حضرت فرمود: به دست راست بخور، گفت: نمى توانم - و دروغ مى گفت -، حضرت فرمود: نتوانى؛ بعد از آن هر چند مى خواست كه دست راست خود را به دهان برساند به جانب ديگر مى رفت و به دهانش نمى رسيد.(4)

بيست و سوم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران از عمرو بن اخطب روايت كرده اند كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آب طلبيد و من آب از براى آن جناب آوردم و مويى در آن افتاده بود، من آن مو را برداشتم، حضرت دو مرتبه فرمود: خداوندا! او را حسن و جمال بده، ابو نهيك ازدى گفت: من او را ديدم در وقتى كه نود و سه سال از عمر او گذشته بود و يك موى سفيد در سر و روى او بهم نرسيده بود.(5)

____________________

1-خرايج 1/50.

2-خرايج 1/50.

3-خرايج 1/50؛ و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/194.

4-خرايج 1/50؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/115؛ دلائل النبوه 6/238.

5-خرايج 1/50؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/117؛ اسد الغابه 4/178.


بيست و چهارم - سيد مرتضى و ابن شهر آشوب و راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه: نابغه جعدى بر آن جناب شعر مى خواند، بيتى خواند كه مضمونش اين بود: ((رسيديم به آسمان از عزت و كرم و اميد داريم بالاتر از آن را))، حضرت فرمود: بالاتر از آسمان كجا را گمان دارى؟ عرض كرد: بهشت يا رسول الله، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: نيكو گفتى خدا دهان تو را نشكند. راوى گفت: من او را ديدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاكيزگى و سفيدى مانند گل بابونه بود و جميع بدنش درهم شكسته بود بغير از دهانش؛ و به روايت ديگر: هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئيد.(1)

بيست و پنجم - راوندى روايت كرده است كه: روزى زنى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و عرض كرد: يا رسول الله! من زن مسلمانى هستم و شوهرى در خانه دارم مانند زنان، حضرت فرمود: شوهر خود را بطلب، چون حاضر شد از زن پرسيد: آيا شوهر خود را دشمن مى دارى؟ عرض كرد: بلى، حضرت از براى ايشان دعا كرد و پيشانيهاى ايشان را به يكديگر چسبانيد و فرمود: خداوندا! الفت ده ميان ايشان و هر يك را محبوب ديگرى گردان؛ بعد از آن زن گفت كه: هيچكس نزد من از شوهرم محبوبتر نيست، حضرت فرمود: شهادت بده كه منم پيغمبر خدا.(2)

بيست و ششم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه: عمرو بن الحمق خزاعى آب داد آن حضرت را و حضرت دعا كرد از براى او كه: خداوندا! او را از جوانى خود بهره مند گردان؛ پس هشتاد سال از عمر او گذاشت و يك موى سفيد بر محاسن او ظاهرنشد.(3)

بيست و هفتم - روايت كرده است از عطا كه گفت: ميان سر مولاى خود سايب بن

____________________

1-امالى سيد مرتضى 1/192 با اندكى اختلاف؛ خرايج 1/51؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/117 و 214. و نيز رجوع شود به الاغانى 5/12.

2-خرايج 1/51. و نيز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/117 و دلائل النبوه 6/228.

3-خرايج 1/52؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/118؛ اسد الغابه 4/206؛ كنز العمال 6/495.


يزيد را ديدم كه سياه بود و باقى موهاى سر و ريشش همه سفيد بود، گفتم: هرگز چنين چيز نديده ام كه ميان سر تو سياه است و باقى سفيد است، گفت: سببش آن است كه روزى با كودكان بازى مى كرد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشت، من بر آن حضرت سلام كردم، جواب سلام من داد و فرمود: تو كيستى؟ گفتم: منم سايب برادر نمر بن قاسط، پس دست مبارك خود را بر ميان سر من ماليد و دعاى بركت براى من كرد و به اين سبب جاى دست مبارش چنين سياه مانده است.(1)

بيست و هشتم - در روايات بسيار وارد شده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون امير المومنينعليه‌السلام را به يمن فرستاد گفت: يا رسول الله! اگر در قضائى شك كنم چه كنم؟ حضرت فرمود كه: خدا دل تو را هدايت خواهد كرد و زبان تو را به حق گويا خواهد گردانيد، امير المومنينعليه‌السلام فرمود: بعد از آن در هيچ حكمى شك نكردم.(2)

بيست و نهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه مره بن جعيل گفت: با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بعضى از غزوات همراه بودم و بر ماديانى سوار بودم، حضرت فرمود: بيا اى صاحب اسب، گفتم: يا رسول الله! لاغر و ناتوان است، حضرت تازيانه كوچكى در دست داشت آهسته بر آن زد و گفت: خداوندا! بركت ده از براى او در اين ماديان؛ پس چنان شد كه هر چند ضبطش مى كردم نمى ايستاد و بر همه اسبان سبقت مى كرد و از شكم آن موازى دوازده هزار درهم از فرزندان آن فروختم به بركت دعاى آن حضرت.(3)

سى ام - راوندى از عثمان بن جنيد روايت كرده است كه: مرد نابينائى به خدمت آن حضرت آمد و از حال خود شكايت كرد، حضرت فرمود كه: وضو بساز و دو ركعت نماز

____________________

1-خرايج 1/53؛ دلائل النبوه 6/209؛ اسد الغابه 2/402.

2-خرايج 1/53؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/118؛ انساب الاشراف 2/101؛ دلائل النبوه 5/397؛ حليه الاولياء 4/381؛ مسند احمد بن حنبل 2/68 و 92 و 451.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/116؛ خرايج 1/54؛ دلائل النبوه 6/153؛ اسد الغابه 1/546. و در سه مصدر اخير بجاى ((مره بن جعيل ))، ((جعيل )) ذكر شده است.


بكن و بعد از نماز اين دعا بخوان: اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بمحمد نبى الرحمهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يا محمد انى اتوجه بك الى ربك لتجلوا به عن بصرى اللهم شفعه فى و شفعنى فى نفسى، عثمان گفت: هنوز در آن مجلس نشسته بوديم كه برگشت و بينا شده بود و گويا هرگز كور نبوده است.(1)

سى و يكم - راوندى روايت كرده است كه ابيض بن جمال گفت: در روى من قوبا(2) بود و سفيد شده بود، حضرت دعا كرد و دست مبارك بر روى من كشيد، در همان ساعت چنان شد كه هيچ اثر بر روى من نبود.(3)

سى و دوم - راوندى از فضل بن عباس روايت كرده است كه مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: من بخيل و ترسان و بسيار خواب كننده ام دعا كن كه خدا اين صفتهاى بد را از من سلب كند، چون حضرت دعا كرد كسى را از او بخشنده تر و شجاعتر و كم خوابتر نمى ديدند.(4)

سى و سوم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دعا كرد كه: خداوندا! چنانكه اول قريش را غضب و نكال خود چشانيدى، آخر ايشان را نعمت و نوال خود بچشان؛ و چنان شد.(5)

سى و چهارم - راوندى از بعضى صحابه روايت كرده است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود ناگاه برخاست و اندكى از ما دور شد پس دست دراز كرد گويا با كسى مصافحه مى كند پس برگشت و نزد ما نشست، گفتيم، ما سخنى مى شنيديم و كسى را نمى ديديم، فرمود كه: اين اسماعيل ملك باران بود از نزد پروردگار خود مرخص شده بود

____________________

1-خرايج 1/55 و در آن ((ليجلى عن بصرى )) است. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/166-168 و اسد الغابه 3/571. و در هر سه مصدر ((عثمان بن حنيف )) ذكر شده است.

2-قوباء: يكى از امراض جلدى، گرى، جرب. (فرهنگ عميد 3/1906).

3-خرايج 1/56؛ دلائل النبوه 6/177، و در هر دو مصدر ((ابيض بن حمال )) آمده است.

4-خرايج 1/56.

5-خرايج 1/56. و نيز رجوع شود به ارشاد شيخ مفيد 1/143.


كه به زيارت من بيايد پس بر من سلام كرد و گفتم به او كه: باران از براى ما بياور، گفت: وعده باران در فلان روز است از فلان ماه؛ چون روز وعده شد و نماز صبح كرديم ابرى پيدا نشد و نماز ظهر نيز كرديم ابرى ظاهر نشد، چون نماز عصر كرديم ابرى ظاهر شد و باران بسيار باريد و ما خنديديم، حضرت فرمود: چرا مى خنديد؟ گفتيم: براى آنكه وعده ملك به ظهور آمد، حضرت فرمود: اين قسم امور را ضبط كنيد و نقل كنيد تا سبب مزيد ظهور حق گردد.(1)

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام مثل اين روايت كرده است.(2)

سى و پنجم - راوندى روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يهودى فرستاد و قرضى طلبيد و او فرستاد پس به خدمت آن حضرت آمد و گفت: آنچه طلبيده بوديد به شما رسيد؟ فرمود: رسيد، يهودى گفت: هر وقت ضرورتى باشد بفرستيد كه من مى دهم، حضرت او را دعا كرد كه: خدا حسن و جمال تو را دايم گرداند؛ آن يهودى هشتاد سال عمر كرد و يك موى سفيد در سر و ريش او بهم نرسيد.(3)

سى و ششم - راوندى روايت كرده است كه: در جنگ تبوك مردم را تشنگى عظيم عارض شد و آب نداشتند و به حضرت عرض كردند: يا رسول الله! اگر دعا كنى خدا تو را آب مى دهد، فرمود: بلى اگر دعا كنم دعاى مرا رد نمى كند؛ پس دعا كرد و در همان ساعت رودخانه ها جارى شد؛ گروهى در كنار رودخانه گفتند: به سبب فلان ستاره باران آمد، به روشى كه منجمان مى گويند؛ حضرت فرمود به صحابه كه: نمى بينيد چه مى گويند اين بى اعتقادان، خالد گفت: رخصت مى فرمايى كه گردن ايشان را بزنم؟ حضرت فرمود كه نه، چنين مى گويند و مى دانند كه خدا فرستاده است.(4)

سى و هفتم - راوندى روايت كرده است از انس كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى گفت:

____________________

1-خرايج 1/62.

2-خرايج 1/90.

3-خرايج 1/87.

4-خرايج 1/98 و 99.


اكنون از اين در كسى داخل مى شود كه بهترين اوصياست و منزلتش به پيغمبران از همه كس نزديكتر است؛ پس على بن ابى طالبعليه‌السلام داخل شد و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: خداوندا! از او گرما و سرما را برطرف كن، پس آن حضرت ديگر گرما و سرما نيافت تا به رحمت حق واصل گرديد و در زمستانها به يك پيراهن مى گذرانيد.(1)

سى و هشتم - راوندى روايت كرده است كه: يكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد و به زوجه خود گفت كه: بعضى را بپزيد و بعضى را بريان كنيد شايد حضرت رسول ما را مشرف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند، و بسوى مسجد رفت و دو طفل خرد داشت چون ديدند كه پدر ايشان بزغاله را كشت يكى به ديگرى گفت: بيا تو را ذبح كنم، و كارد را گرفت و او را ذبح كرد، مادر كه آن حال را مشاهده كرد فرياد كرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افتاد و مرد، و آن زن مومنه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مهيا كرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئيلعليه‌السلام فرود آمد و گفت: يا رسول الله! بفرما كه پسرهايش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت كه: حاضر نيستند و به جايى رفتند، برگشت و گفت: حاضر نيستند، حضرت فرمود البته مى بايد حاضر شوند، باز پدر بيرون آمد و مبالغه كرد، مادر او را بر حقيقت حال مطلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر كرد، حضرت دعا كرد و خدا هر دو را زنده كرد و عمر بسيار كردند.(2)

سى و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نامه اى به قبيله بنى حارثه نوشت و ايشان را به اسلام دعوت كرد، ايشان نامه حضرت را شستند و دلو خود را به آن پينه كردند، حضرت ايشان را نفرين كرد كه خدا عقل ايشان را سلب كند، بعد از آن ايشان چنان شدند كه در قلت عقل و تدبير و نامربوط گفتن در ميان عرب مثل شدند.(3)

____________________

1-خرايج 1/103.

2-خرايج 2/926.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/115؛ مغازى 3/983-983.


چهلم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: چون حضرت در مكه از اذيت قريش دلگير شد به جانب اراك(1) عرفات بيرون رفت و در آنجا شترى چند از ابو ثروان مى چريدند، چون آن ملعون آمد گفت: تو كيستى؟ فرمود: منم محمد رسول خدا، گفت: برخيز شترى كه تو در ميان آنها باشى شايسته نمى باشد، حضرت فرمود: خداوندا! عمر و تعب او را طولانى گردان. راوى گفت كه: من او را ديدم به بدترين احوال كه پير شده بود و از بسيارى محنت و بلا آرزوى مرگ مى كرد و او را ميسر نمى شد و مردم مى گفتند كه: اين از اثر نفرين آن حضرت است.(2)

چهل و يكم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در باب سبى هوازن با صحابه سخن گفت و التماس فرمود كه پس دهند به ايشان، همه دادند بغير از دو كس، حضرت فرمود: ايشان را مخير كنيد ميان منت گذاشتن و فدا گرفتن، پس يكى به فرموده حضرت رها كرد و ديگرى ابرام كرد و گفت: رها نمى كنم؛ چون پشت كرد حضرت فرمود: خداوندا! بهره اش را خسيس گردان، چون آمد حصه خود را جدا نمايد از اسيران به دخترهاى باكره و پسران مى رسيد و مى گذشت تا آنكه به پير زالى رسيد گفت: اين را مى گيرم كه مادر قبيله است و فداى بسيار براى خلاصى او به من خواهند داد، چون او را گرفت زن بى قدرى بود كه هيچكس در قبيله نداشت و مدتى خرج او را كشيد و ديد كسى نمى آيد او را فداى بدهد او را رها كرد.(3)

چهل و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: نزديك خديجه زن نابينايى بود حضرت به او گفت: ديده هاى تو صحيح باد، همان ساعت روشن شد، خديجه گفت: دعاى مباركى بود، حضرت فرمود: من رحمت عالميانم.(4)

____________________

1-اراك : درختى است شبيه به درخت انار، از شاخه ها و برگهايش مسواك درست مى كنند، در مناطق گرمسير مى رويد. (فرهنگ عميد 1/127).

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/115؛ خرايج 1/56.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/115-116.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/117.


چهل و سوم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه: چون پادشاه فرنگ نامه حضرت را تعظيم كرد و پادشاه عجم نامه حضرت را پاره نمود، حضرت او را دعا كرد و اين را نفرين نمود و ملك فرنگيان پاينده ماند و پادشاه عجم كشته شد و بزودى ملك ايشان زايل شد و فرزندان ايشان اسير مسلمانان شدند.(1)

چهل و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است از جعفر بن نسطور رومى گفت: در خدمت آن حضرت بودم در جنگ تبوك روزى تازيانه از دست آن حضرت افتاد من از اسب به زير آمدم و تازيانه را به آن حضرت دادم، حضرت به من نظر افكند و فرمود: كه: خدا عمر تو را دراز گرداند؛ پس او سيصد و بيست سال زندگانى كرد.(2)

چهل و پنجم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: روزى آن حضرت به عبدالله بن جعفر طيار گذشت و او در كودكى بازى مى كرد و خانه اى از گل مى ساخت، حضرت فرمود: چه مى كنى اين را؟ گفت: مى خواهم بفروشم، فرمود: قيمتش را چه مى كنى؟ گفت: رطب مى خرم و مى خورم، حضرت فرمود: خداوندا! در دستش بركت بگذار و سودايش را سودمند گردان؛ پس چنان شد به بركت دعاى آن حضرت كه هيچ چيز نخريد كه در آن سود نكند و آنقدر مال بهم رسانيد كه به جود و بخشش او مثل مى زدند و اهل مدينه كه قرض مى گرفتند وعده مى دادند كه: چون وقت عطاى عبدالله بن جعفر بشود پس مى دهيم.(3)

چهل و ششم - روايت كرده است كه: ابوهريره مشت خرمائى آن حضرت آورد و گفت: يا رسول الله! دعا كن براى من به بركت، حضرت دعا كرد و فرمود: دو دست در ميان كيسه كن و هر چه خواهى بيرون آور، پس چنين كرد و چندين وسق از آن كيسه بيرون آورد و باز باقى بود.(4)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/117؛ دلائل النبوه 6/109.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/117

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/118.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/118.


چهل و هفتم - روايت كرده است كه: سعد بن وقاص تيرى انداخت و حضرت او را دعا كرد كه تيرش از نشانه خطا نشود، و بعد از آن هرگز تير او خطا نشد.(1)

چهل و هشتم - روايت كرده است از سلمان كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل مدينه شد و به خانه ابو ايوب انصارى فرود آمد و در خانه او بغير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود بزغاله را براى آن حضرت بريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد، حضرت فرمود كه در ميان مردم ندا كنند: هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابو ايوب انصارى، پس ابو ايوب ندا مى كرد و مردم مى دويدند و مى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سير شدند و طعام كم نشد، حضرت فرمود استخوانها را جمع كردند و در ميان پوست بزغاله گذاشت و فرمود: برخيز به اذن خدا، پس بزغاله زنده شد و ايستاد و مردم صدا به گفتن شهادتين بلند كردند.(2)

چهل و نهم - روايت كرده است كه: ابو ايوب در عروسى فاطمهعليها‌السلام بزغاله آورد و آن را كشتند و پختند حضرت فرمود: مخوريد مگر با نام خدا و استخوانهايش را مشكيند، پس چون فارغ شدند فرمود: ابو ايوب مرد فقيرى است، الهى! تو آفريده اى اين بزغاله را و تو آن را فانى نمودى و تو قادرى كه آن را برگردانى پس زنده كن آن را اى زنده اى كه بجز تو خداوندى نيست، پس بزغاله به قدرت خدا زنده شد و حق تعالى در آن براى ابو ايوب بركتى قرار داد كه هر بيمارى از شيرش مى خورد شفا مى يافت و اهل مدينه آن را ((مبعوثه)) مى گفتند، يعنى زنده شده بعد از مردن.(3)

پنجاهم - كلينى به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: يهودى به حضرت رسول گذشت و گفت: ((السام عليك)) يعنى مرگ بر تو باد، حضرت فرمود: ((عليك))، صحابه گفتند: يا رسول الله! او گفت: مرگ بر تو باد، فرمود: من هم همان را بر او برگردانيدم و امروز مار سياهى پشت او را خواهد گزيد و او را خواهد كشت. پس يهودى

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/119 و در آن ((سعد بن ابى وقاص )) ذكر شده است.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/174 و در آن بجاى ((گندم ))، ((جو)) آمده است.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/173-174.


به صحرا رفت و هيزم بسيارى جمع كرد و به دوش گرفت و برگشت، صحابه گفتند: يا رسول الله! او زنده برگشت، حضرت او را طلبيد و فرمود هيزم را بر زمين گذاشت و در ميان هيزم مار سياهى را ديدند كه چوبى را به دندان گرفته است، فرمود: اى يهودى! امروز چكار كردى؟ گفت: كارى نكردم به غير آنكه دو گرده نان خشك داشتم يكى را خود خوردم و ديگرى را به مسكينى تصدق كردم، حضرت فرمود كه: به همان تصدق خدا دفع ضرر اين مار از او كرده و به تصدق خدا مرگهاى بد را دفع مى كند.(1)

پنجاه و يكم - شيخ طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه: ابو برا - كه او را ((ملاعب الاسنه)) مى گفتند و از بزرگان عرب بود - به مرض استسقا مبتلا شد و لبيد بن ربيعه را خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را رد كرد و فرمود: من هديه مشرك را قبول نمى كنم، لبيد گفت: من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هديه ابو برا را رد كند، حضرت فرمود: اگر من هديه مشركى را قبول مى كردم البته از او رد نمى كردم، پس لبيد عرض كرد: علتى در شكم ابو برا بهم رسيده و از تو طلب شفا مى كند، حضرت اندك خاكى از زمين برداشت و آب دهان مبارك بر آن انداخت و به او داد و فرمود: اين را در آب بريز و بده به او كه بخورد، لبيد آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده، چون آورد و به خورد ابو برا داد فورا شفا يافت چنانكه گويا از بندى رها شد.(2)

پنجاه و دوم - شيخ طوسى و طبرسى و ابن شهر آشوب به سندهاى معتر از جماعت كثيرى از صحابه روايت كرده اند كه: ما در برابر روم بوديم در جنگ تبوك و آذوقه ما تمام شد و گرسنگى بر مردم مستولى شد و خواستند كه شتران خود را بكشند، حضرت فرمود ندا كردند كه: هر كه طعامى با خود دارد بياورد، و فرمود تا نطعها پهن كردند، شخصى يك مد مى آورد و ديگرى نيم مد مى آورد و جميع آنچه آوردند از سى صاع زياده نشد و مردم

____________________

1-كافى 4/5.

2-اعلام الورى 28؛ خرايج 1/33-34 با اندكى تفاوت؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/156.


همه جمع شدند و ايشان چهار هزار نفر بودند، پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دعا كرد و دست با بركت خود را در ميان آن طعام فرو برد و فرمود: پيشدستى بر يكديگر مكنيد و تا نام خدا نبريد بر مداريد، پس اول گروهى كه آمدند فرمود: نام خدا ببريد و برداريد، پس هر ظرفى كه داشتند پر كردند و برگشتند، همچنين فوج فوج مى آمدند و ظرفهاى خود را پر مى كردند و بر مى گشتند تا آنكه همه ظرفهاى خود را مملو كردند و طعام بسيارى ماند - به روايت ديگر چند دانه خرما طلبيد و دست مبارك بر آن كشيد و مردم را طلبيد كه بخورند و چندين هزار كس خوردند و ظرفهاى خود را پر كردند و باز خرماها به حال خود بود-.(1)(2)

پنجاه و سوم - رواندى و ابن شهر آشوب و ديگران به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيرون رفتيم در يكى از غزوات و به منزلى رسيديم كه در آن منزل آب نبود و مردم تشنه بودند، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظرفى طلبيد كه در آن اندكى آبى بود و دست مباركش را در ميان ظرف گذاشت، پس از ميان انگشتان مباركش آب جوشيد تا همه مردم و اسبان و شتران سيراب شدند و ظرفهاى خود را پر كردند و در لشكر آن حضرت دوازده هزار شتر و دوازده هزار اسب بود و مردم سى هزار كس بودند.(3)

به روايت ديگر: فرمود گودالى كندند و نطعى در ميان آن گودال افكندند و دست مبارك خود را بر روى نطع گذاشت و فرمود اندك آبى بر روى دست آن حضرت ريختند و نام خدا برد پس آب از ميان انگشتان معجز نشانش جوشيد؛(4) ؛ اين قصه به طرق متعدده وارد شده و از معجزات متواتره است.(5)

____________________

1-اعلام الورى 26؛ خرايج 1/28.

2-امالى شيخ طوسى 260؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/140.

3-قصص الانبياء راوندى 313.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/144.

5-رجوع شود به دلائل النبوه 4/121 و الوفا باءحوال المصطفى 92 و شرح الشفا 1/592.


پنجاه و چهارم - از معجزات متواتره كه خاصه و عامه نقل كرده اند آن است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون از كفار قريش فرار نموده به جانب مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خيمه ام معبد رسيد و ابوبكر و عمر و عامر بن فهيره و عبدالله بن اريقط در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون نشسته بود، چون به نزديك او رسيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه از او بخرند گفت: ندارم، و توشه ايشان تمام شده بود، ام معبد گفت: اگر چيزى نزد من مى بود در مهماندارى شما تفصير نمى كردم، حضرت نظر كرد ديد كه در كنار خيمه او گوسفندى بسته است فرمود: اى ام معبد! اين گوسفند چيست؟ عرض كرد: از بسيارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چرا برود براى اين در خيمه مانده است، فرمود؛ آيا شير دارد؟ عرض كرد: از آن ناتوان تر است كه توقع شير از آن توان داشت و مدتها است كه شير نمى دهد، فرمود: رخصت مى دهى كه من آن را بدوشم؟ عرض كرد: بلى پدر و مادرم فداى تو باد اگر شيرى در پستانش بيابى بدوش، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گوسفند را طلبيد و دست مبارك بر پستانش كشيد و نام خدا بر آن برد و فرمود: خداوندا! بركت ده در آن؛ پس شير از پستانش ريخت و حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد و به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سير شدند و خود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه: ساقى مى بايد كه بعد از همه ايشان بخورد، بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نزد او گذاشتند و روانه شدند.

چون ابو معبد كه شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسيد: اين شير را از كجا آورده اى؟ ام معبد قصه را نقل كرد، ابو معبد گفت: مى بايد آن كسى باشد كه در مكه به پيغمبرى مبعوث شده است.(1)

پنجاه و پنجم - طبرسى و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: جمعى از شورى و كمى آب خود به آن حضرت شكايت كردند پس رسول خدا بر سر چاه

____________________

1-رجوع شود به خرايج 1/25 و طبقات ابن سعد 1/178 و البدايه و النهايه 6/31.


ايشان مشرف شد و آب دهان مبارك خود را در آن چاه انداخت، در ساعت آبش شيرين شد و جوشيد و بلند شد و اكنون معروف است آن چاه در بيرون مكه و آن را ((عسيله)) مى گويند و اهل آن چاه اين را اعظم مكرمتهاى خود مى شمارند و به آن فخر مى كنند؛ و چون قوم مسيلمه كذاب اين را شنيدند به نزد او رفتند و گفتند: تو هم چنين معجزه اى براى ما ظاهر كن، او بر سر چاهى آمد كه آبش بسيار شيرين بود پس آب دهان نجس خود را در آن چاه ريخت، آن آب شور و تلخ شد و فرو رفت و تا حال آن چاه در يمن معروف است.(1)

پنجاه و ششم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه: سلمان را كه مولاى او يهودى بود مكاتب گردانيد بر باغ خرمائى و حضرت آن باغ را در يك روز به اعجاز خود دانه خرما كشت و به بار آورد و تسليم او نمود و سلمان را آزاد كرد(2) ؛ چنانكه در احوال او مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

پنجاه و هفتم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه: سلمان قرض بسيار داشت و حضرت قدرى از طلا به او داد كه قدر عشرى از اعشار قرضش نبود و به اعجاز آن حضرت همه قرض خود را از آن ادا كرد.(3)

پنجاه و هشتم - راوندى از انس روايت كرده است كه: با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به بازار رفتم و ده درهم با من بود و آن حضرت مى خواست به آن دراهم عبايى بخرد، در عرض راه كنيزى را ديد گريه مى كند از سبب گريه او پرسيد؟ گفت: در ميان ازدحام مردم دو درهم از من گم شد و از ترس مولاى خود به خانه نمى توانم رفت، حضرت فرمود كه: دو درهم را به او دادم، و چون به بازار رفتيم و حضرت عبا خريد و فرمود: زر بده، كيسه را

____________________

1-اعلام الورى 26-27؛ خرايج 1/28؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/158؛ و در هر سه مصدر نام چاه ذكر نشده است. و قسمتى از اين معجزه در كشف الغمه 1/27 ذكر شده است.

2-رجوع شود به روضه الواعظين 277 و استيعاب 2/634-635 و دلائل النبوه 6/97.

3-خرايج 1/32؛ سيره ابن هشام 220-221؛ البدايه و النهايه 6/121.


گشودم ده درهم به حال خود بود.(1)

پنجاه و نهم - راوندى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه: ابو هريره روزى مشت خرمايى به خدمت آن حضرت آورد و گفت: دعا كن براى من به بركت، حضرت دعا كرد و فرمود: بگير اين را و در ميان كيسه بگذار و هر وقت كه خواهى دست كن در كيسه و در آور و خالى مكن، و پيوسته از آن مى خورد و مى بخشيد تا آنكه امير المومنينعليه‌السلام از او گواهى طلبيد و او از براى دنيا كتمان شهادت كرد و آن بركت از او سلب شد، باز توبه كرد و حضرت اميرعليه‌السلام دعا كرد و براى او برگشت، و چون به نزد معاويه رفت بالكليه از او قطع شد.(2)

شصتم - راوندى روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شبى سه مرتبه به مسجد تشريف مى آورد، در بعضى از شبها آخر شب بيرون آمد و نزد منبر جمعى از فقرا مى خوابيدند، پس جاريه خود را طلبيد و فرمود: اگر طعامى مانده است بياور، پس ديگى از سنگ آورد كه اندك طعامى در ته آن بود و حضرت ده نفر از فقرا را بيدار كرد و فرمود: بخوريد به نام خدا، پس خوردند تا سير شدند، پس ده نفر ديگر را بيدار كرد و خوردند تا سير شدند، و در ديگ باقى ماند و فرمود: ببر اين را بسوى زنان.(3)

شصت و يكم - راوندى و غير او روايت كرده اند از حضرت صادقعليه‌السلام كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد اطفال شير خواره فاطمه عليهاالسلام مى آمد و آب دهان حلاوت نشان خود را در دهان ايشان مى انداخت و به فاطمهعليه‌السلام مى فرمود: ايشان را شير مده.(4)

شصت و دوم - راوندى روايت كرده است كه سلمان گفت: من سه روز روزه گرفتم و بغير آب چيز نيافتم كه افطار كنم و به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حال خود را عرض كردم، فرمود: با من بيا، چون رفتم در راه بزى را ديد به صاحبش فرمود: آن را نزديك بياور،

____________________

1-رجوع شود به خرايج 1/39.

2-خرايج 1/55؛ مناقب 1/118، و در آن فقط صدر روايت ذكر شده است.

3-خرايج 1/88.

4-خرايج 1/94. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/226.


عرض كرد: يا رسول الله! شيرده نيست، فرمود: پيش بياور، چون پيش آورد دست مبارك بر پستانش كشيد در ساعت پستانش آويخته و پر از شير شد فرمود: قدح خود را بياور، چون قدح را آورد حضرت آن را پر از شير كرد و به صاحب بز داد آشاميد، پس بار ديگر پر كرد و به من داد خوردم و سير شدم، پس بار ديگر پر كرد و خود آشاميد.(1)

شصت و سوم - راوندى و غير او روايت كرده اند كه در بعضى از سفرها شتر يكى از صحابه مانده شد و خوابيد و بر نمى خاست، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آبى طلبيد و مضمضه كرد و وضو ساخت در ظرفى و آب مضمضه و وضو را در دهان و سر آن ريخت و دعا كرد، پس شتر برجست و در پيش شترهاى ديگر مى رفت.(2)

شصت و چهارم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه امير المومنينعليه‌السلام گفت كه: داخل بازار شدم و يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به نزد فاطمهعليها‌السلام آوردم، چون فاطمه گوشت را پخت و ذرت را نان كرد گفت: اگر پدرم را مى طلبيدى بهتر بود، رفتم خدمت آن حضرت ديدم بر پهلو خوابيده و مى گويد: پناه مى برم به خدا كه از گرسنگى بر پهلو خوابيده باشم، عرض كردم: يا رسول الله! نزد ما طعامى حاضر شده است، حضرت برخاست و بر من تكيه نمود و بسوى خانه فاطمه آمد و فرمود: اى فاطمه! طعام خود را بياور، پس فاطمهعليها‌السلام ديگ را با قرصهاى نام آورد و حضرت جامه بر روى آنها پوشانيد و فرمود: اى فاطمه! از براى ام سلمه جدا كن و از براى عايشه جدا كن، تا آنكه از براى همه زنان خود فرستاد هر يك را يك قرص نان با مرق و گوشت، پس فرمود: براى پدر و شوهرت جدا كن، پس فرمود: براى همسايگان خود بفرست و بعد آنقدر ماند كه چند روز مى خوردند.(3)

شصت و پنجم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: چون از حديبيه برگشتند در اثناى راه به واديى رسيدند كه آن را ((وادى المشفق)) مى گفتند و در

____________________

1-خرايج 1/102.

2-خرايج 1/107؛ قرب الاسناد 323.

3-خرايج 1/108؛ قرب الاسناد 325.


آنجا آب قليلى بود كه يك يا دو كس را سيراب مى كرد، حضرت فرمود: هر كس پيشتر به آب برسد نياشامد تا من بيايم، چون به آب رسيد قدحى طلبيد و آبى در دهان خود گردانيد و در آن آب ريخت.(1)

و به روايت ديگر: آب از آن برگرفت و به دست مبارك خود ريخت پس آب از آن چشمه جارى شد و صداى عظيم از آن ظاهر شد تا آنكه همه لشكر سيراب و مشگها و مطهره هاى خود را پر كردند و وضو ساختند، پس حضرت فرمود: بعد از اين خواهيد شنيد كه اين آب چندان زياد شود كه اطراف خود را سبز كند؛ و چنان شد.(2)

شصت و ششم - راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: دختر عبدالله بن رواحه از پيش آن حضرت گذشت در ايامى كه خندق را حفر مى كردند، حضرت فرمود: كه را مى خواهى؟ عرض كرد: اين خرماها را براى عبدالله مى برم، فرمود: بياور، دختر آن خرماها را در دست رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ريخت، حضرت امر فرمود نطعها آوردند و ندا كرد كه: بياييد و بخوريد: پس همه خوردند و سير شدند و هر چه خواستند برداشتند و باقى را به آن دختر داد.(3) به روايت ديگر: سه هزار نفر بودند.(4)

شصت و هفتم - راوندى و غير او از جابر انصارى روايت كرده اند كه گفت: پدرم در جنگ احد شهيد شد و دويست سال از عمر او گذشت بود و قرض بسيار از او مانده بود، روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مرا ديد و پرسيد: چون شد قرض پدر تو؟ عرض كردم: بر حال خود هست، فرمود: كى از او مى طلبد؟ گفت: فلان يهودى فرمود: وعده اش كى مى رسد؟ گفتم: وقت خشك شدن خرما، فرمود: چون آن وقت شود تصرفى مكن و مرا خبر كن و هر صنفى از خرما را على حده ضبط كن.

چون آن وقت شد حضرت را اعلام كردم و با من آمد بر سر خرماها و از هر يك كفى به

____________________

1-رجوع شود به خرايج 1/109 و مناقب ابن شهر آشوب 1/142 و قرب الاسناد 327.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/144.

3-خرايج 1/110 قرب الاسناد 328، و در هر دو مصدر ((خواهر عبدالله بن رواحه )) ذكر شده است.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/140.


دست مبارك خود گرفت و باز ريخت و فرمود: يهودى را بطلب، چون حاضر شد فرمود: از اين اصناف خرما هر صنف را كه مى خواهى براى قرض خود اختيار كن، يهودى گفت: همه اين خرماها به قرض من وفا نمى كند من چگونه يك صنف را اختيار كنم؟ فرمود: هر صنف را مى خواهى از آن ابتدا كن، پس يهودى اشاره كرد بسوى خرماى صيحانى و گفت: ابتدا به اين مى كنم، پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسم الله گفت و فرمود: كيل كن و بردار، يهودى كيل كرد و برداشت تا قرض خود را تمام گرفت و خرما به حال خود بود و هيچ كم نشده بود. پس به جابر فرمود: آيا قرض كسى مانده است؟ گفت: نه، فرمود: بردار خرماهاى خود را و به خانه ببر خدا بركت دهد تو را.

جابر گفت: خرما را به خانه بردم و در تمام سال ما را كافى بود و بسيارى از آن را فروختم و بخشيدم و به هديه فرستادم و تا وقت خرماى تازه به حال خود بود.(1)

شصت و هشتم - على بن ابراهيم و ابن شهر آشوب و قطب راوندىعليه‌السلام و غير ايشان از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند كه جابر انصارى گفت: در جنگ خندق روزى آن حضرت را ديدم كه خوابيده و از گرسنگى سنگى بر شكم بسته، پس به خانه رفتم و در خانه خود گوسفندى داشتم و يك صاع جو، پس زن خود را گفتم كه: من حضرت را بر آن حال ديدم اين گوسفند و جو را بعمل آور تا آن حضرت را خبر كنم، زن گفت: برو و از آن حضرت رخصت بگير اگر بفرمايد بعمل آوريم، پس رفتم عرض كردم: يا رسول الله! استدعا دارم كه امروز چاشت خود را نزد ما تناول فرمايى، فرمود: چه چيز در خانه دارى؟ گفتم: يك گوسفند و يك صاع جو، فرمود: با هر كه مى خواهم بيايم يا تنها؟ نخواستم بگويم تنها گفتم: با هر كه مى خواهى - و گمان كردم كه على را همراه خود خواهد آورد - پس برگشتم و زن را گفتم: تو جو را بعمل آور و من گوسفند را، و گوشت را پاره پاره كردم و در يك ديگ افكندم و آب و نمك در آن ريختم و پختم به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم و عرض كردم: طعام مهيا شده است، حضرت برخاست و در كنار خندق

____________________

1-خرايج 1/154.


ايستاد و به آواز بلند ندا كرد: اى گروه مسلمانان! اجابت كنيد جابر را، پس جميع مهاجران و انصار از خندق بيرون آمدند و متوجه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدينه كه مى رسيد مى فرمود: اجابت كنيد دعوت جابر را؛ پس به روايتى هفتصد نفر و به روايتى هشتصد نفر و به روايتى هزار نفر(1) جمع شدند.

جابر گفت: من بسيار مضطرب شدم و به خانه دويدم و گفتم: گروهى بى پايان با آن حضرت رو به خانه ما آوردند، زن گفت: آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست؟ گفتم: بلى، گفت: پس بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مى داند - آن زن از من داناتر بود - پس حضرت مردم را امر فرمود در بيرون خانه نشستند و خود با علىعليه‌السلام داخل خانه شدند - به روايت ديگر: همه را داخل كرد و خانه گنجايش نداشت، هر طايفه اى كه داخل مى شدند حضرت اشاره به ديوار مى كرد و ديوار عقب مى رفت و خانه گشاده مى شد تا آنكه آن خانه گنجايش همه را بهم رسانيد(2) - پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر سر تنور آمد و آب دهان مباك خود را در تنور انداخت و ديگ را گشود و در ديگ نظر كرد و به زن فرمود: نان را از تنور بكن و يك يك به من بده، زن نان از تنور مى كند و به آن حضرت مى داد و حضرت امير المومنينعليه‌السلام در ميان كاسه تريد مى كردند و چون كاسه پر شد فرمود: اى جابر! يك ذراع گوسفند را با مرق بياور، آوردم و بر روى تريد ريختند و ده نفر از صحابه را طلبيد كه خوردند تا سير شدند، پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كرد و ذراع ديگر طلبيد و ده نفر خوردند، پس بار ديگر كاسه را پر كرد و ذراع ديگر طلبيد و جابر آورد، مرتبه چهارم كه ذراع از جابر طلبيد جابر گفت: يا رسول الله! گوسفندى دو ذراع بيشتر ندارد و من تا حال سه تا آوردم، فرمود: اگر ساكت مى شدى همه از ذراع اين گوسفند مى خوردند؛ به اين نحو ده نفر ده نفر مى طلبيد تا همه صحابه سير شدند پس فرمود: اى جابر! بيا تا ما و تو بخوريم؛ پس من و پيغمبر و علىعليه‌السلام خورديم و بيرون آمديم و تنور

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/140.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/140.


و ديگ به حال خود بود و هيچ كم نشده بودند و چندين روز بعد از آن نيز از آن طعام خورديم.(1)

شصت و نهم - راوندى روايت كرده است از زياد بن الحرث صيدايى كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم لشكرى بر سر قوم من فرستاد، من گفتم: يا رسول الله! لشكر را برگردان من ضامن مى شوم قوم من مسلمان شوند، حضرت لشكر را برگردانيد و من نامه اى به قوم خود نوشتم و ايشان كس فرستادند و اظهار اسلام كردند، حضرت فرمود: تو مطاعى در ميان قوم خود؟ عرض كردم: بلى خدا ايشان را به اسلام هدايت فرمود: پس نامه اى نوشت و مرا بر قوم خود امير كرد، گفتم: قدرى از تصدقات ايشان براى من مقرر فرما، حضرت نامه اى نوشت و قدرى از صدقات ايشان براى من مقرر نمود.

و اين واقعه در سفرى بود، چون به منزل ديگر فرود آمدند اهل آن منزل آمدند و از عامل خود نزد آن حضرت شكايت كردند، حضرت فرمود: در امارت خيرى نيست براى مرد مومن، پس مرد مومن ديگر آمد و از حضرت تصدق طلبيد، فرمود: هر كه با توانگرى از مردم سوال كند باعث درد سر و درد شكم مى شود، گفت: از صدقه به من بده، فرمود: حق تعالى در صدقه راضى نشده است نه به حكم پيغمبر و نه به حكم غير او و خود در آن حكم كرده است و هشت قسمت نموده است اگر تو از آن اجزا هستى ما حق تو را به تو مى دهيم.

صيدايى گفت: چون آن سخن اول را در باب امارت و سخن ثانى را در باب صدقه شنيدم در دلم كراهتى از هر دو بهم رسيد و نامه امارت و نامه صدقه را به خدمت حضرت آوردم و از هر دو استعفا كردم، حضرت فرمود كه: پس كسى را نشان ده كه اهليت امارت داشته باشد، من عرض كردم: يكى از آنها را كه از جانب قوم به رسالت آمده بودند، پس عرض كردم به خدمت آن حضرت كه: ما چاهى داريم چون زمستان مى شود آب آن ما را

____________________

1-تفسير قمى 2/178؛ خرايج 1/152. و نيز رجوع شود به صحيح بخارى مجلد 3 جزء 6/46 و دلائل النبوه 3/416.


كافى است و همه بر سر آن جمع مى شويم و چون تابستان مى شود آبش كم مى شود و متفرق مى شويم بر آبها كه در حوالى ماست، و چون ما مسلمان شديم مردم حوالى ما با ما دشمنى خواهند كرد و بر سر آب ايشان نمى توانيم رفت پس دعا كن كه آب چاه ما كم نشود و نبايد كه پراكنده شويم، حضرت هفت سنگريزه در دست مبارك خود گرفت و دست بر آنها ماليد و دعا خواند و فرمود: ببريد اين سنگريزه ها را چون بر سر چاه رسيديد يكى از آنها را در آن چاه بياندازيد و نام خدا ببريد.

زياد گفت كه: چون به فرموده حضرت عمل كرديم بعد از آن هرگز نتوانستيم ته چاه را ببينيم از بسيارى آب.(1)

و به سند ديگر روايت كرده است: اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از كمى آب شكايت كرد، حضرت سنگريزه گرفت و انگشت بر آن ماليد و به اعرابى داد و فرمود: در آن چاه بينداز، چون در چاه انداخت آب جوشيد و تا لب چاه آمد.(2)

هفتادم - راوندى و ابن شهر آشوب از انس روايت كرده اند كه گفت: ابو طلحه در حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اثر گرسنگى يافت پس مرا به خدمت آن حضرت فرستاد تكليف كنم كه به خانه او تشريف بياورد، چون حضرت مرا ديد پيش از آنكه سخن بگويم فرمود كه: ابو طلحه تو را فرستاده است؟ گفتم: بلى، پس حضرت برخاست و به حاضران فرمود كه: برخيزيد و بيائيد؛ ابو طلحه به ام سليم گفت: حضرت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد با گروه بسيار و ما آنقدر طعام نداريم كه به ايشان بخورانيم.

چون حضرت داخل شد فرمود: اى ام سليم! آنچه دارى بياور، پس قرصى چند از نان جو آورد و اندكى از روغن كه از ته مشگ خود فشرده بود آورد، حضرت آن نانها را تريد كرد و روغن را بر آن ريخت و دست مبارك خود را بر سر آن تريد گذاشت و ده ده از صحابه را مى طلبيد و مى خوردند و سير مى شدند و بيرون مى رفتند تا سير شدند، و ايشان

____________________

1-خرايج 2/513؛ دلائل النبوه 5/355. و در هر دو مصدر بجاى صيدايى، صدايى ذكر شده است.

2-خرايج 2/491.


هفتاد نفر يا هشتاد نفر بودند.(1)

هفتاد و يكم - روايت كرده اند: زنى كه او را ام شريك مى گفتند مشگ روغنى از براى آن حضرت آورد، حضرت فرمود كه مشگ او را خالى نمودند و به او پس دادند، چون به خانه برد ديد كه مشگ پر از روغن است و تا مدتى از آن روغن مى خوردند و خالى نمى شد.(2)

و به روايت ديگر: حضرت به خيمه ام شريك وارد شد، او اهتمام بسيار در ضيافت آن حضرت كرد و مشگى بيرون آورد كه گمان روغنى در آن داشت و هر چند فشرد روغن از آن بيرون نيامد، حضرت آن مشگ را گرفت و حركت داد تا پر از روغن شد و همه رفقاى حضرت از آن سير شدند و مدتها از آن مى خوردند و امر فرمود دهان مشگ را نبندند.(3)

هفتاد و دوم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: آن حضرت كاسه عسلى به زنى داد و آن زن مى خورد از آن عسل مدتها و منتهى نمى شد، روزى آن را از آن ظرف به ظرف ديگرى گردانيد همان ساعت برطرف شد، پس به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و واقعه را نقل كرد، حضرت فرمود: اگر در آن ظرف مى گذاشتى هميشه از آن مى خوردى.(4)

هفتاد و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است كه: مردى به خدمت آن حضرت آمد و طعامى طلبيد حضرت شصت صاع گندم به او داد، پس پيوسته آن مرد با عيالش از آن مى خوردند و كم نمى شد، روزى به خاطرش رسيد كه آن را كيل نمايد و معلوم كند كه چه مقدار مانده است، چون كيل كرد تمام شد، حضرت فرمود: اگر كيل نمى كرديد هميشه از آن مى خوريد.(5)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/141؛ قصص الانبياء راوندى 314 با اندكى تفاوت؛ صحيح مسلم 3/1612.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/141. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 1/124.

3-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/142.

4-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/142.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/142؛ صحيح مسلم 4/1784.


هفتاد و چهارم - خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در حديبيه فرود آمدند با هزار و پانصد نفر از صحابه، هوا در غايب گرمى بود گفتند: يا رسول الله! آب روان خشك شده است و چاهى كه در جانب ماست آب ندارد و چاههاى پر آب را قريش گرفتند، پس حضرت دلوى از آب طلبيد و وضو ساخت از آن و آب در دهان خود گردانيد و در دلو ريخت و فرمود كه آب آن دلو را در چاه ريختند، پس در ساعت چاه از آب لبريز شد.(1)

و به روايت ديگر: تيرى از جعبه خود بيرون آورد و در چاه انداخت.(2)

و به روايت ديگر: تير را به ناجيه پسر عمرو و يا براء ابن عازب داد و فرمود: در يكى از چاههاى حديبيه فرو بريد، چون فرو بردند آب از زير تير جوشيد، و چون كافران اين حالت را مشاهده نمودند تعجب كردند و گفتند: اين از جادوى محمد بعيد نيست، و چون خواستند از حديبيه باز كنند فرمود: تير را بيرون آوريد، چون بيرون آوردند آب برطرف شد به نحوى كه گويا هرگز در آن چاه آب نبوده است.(3) و به روايت ديگر: در جنگ تبوك از تشنگى و كمى آب به آن حضرت شكايت كردند حضرت تيرى به مردى داد و فرمود: به ته چاه فرو بر، چون چنين كرد آب تا لب چاه بلند شد و سى هزار نفر با حيوانات از آن چاه سيراب شدند.(4)

هفتاد و پنجم - اين شهر آشوب از جابر انصارى روايت كرده است كه گفت: من بيمار بودم و مدهوش شده بودم و آن حضرت به عيادت من آمده بود پس دست خود را شسته بود و از آن آب بر روى من ريخته بود من به هوش آمدم و عافيت يافتم.(5)

هفتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: طفيل عامرى را - و به روايت

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/142. و نيز رجوع شود به البدايه و النهايه 6/100.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/142.

3-دلائل النبوه 4/113.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/144.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/155؛ صحيح مسلم 3/1234 و 1235.


ديگر حسان بن عمرو را - مرض خوره عارض شد و از آن حضرت طلب شفا نمود، حضرت ظرف آب طلبيد و آب دهان مبارك خود را در آن افكند و فرمود كه به آن غسل كند، چون غسل كرد شفا يافت.(1)

هفتاد و هفتم - روايت كرده است كه: قيس لخمى پيس شد و حضرت آب دهان مبارك خود را بر آن موضع افكند و شفا يافت.(2)

هفتاد و هشتم - از محمد بن خاطب روايت كرده است كه: در طفوليت بر ساعد من قزقانى كه در جوش بود ريخت پس مادرم مرا به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد پس آب دهان خود را در دهان من ريخت و بر دست من ماليد و اين دعا را خواند: اذهب الباءس رب الناس و اشف انت الشافى لا شافى الا انت شفاء لا يغادر سقما پس در ساعت شفا يافتم.(3)

هفتاد و نهم - روايت كرده است كه: آن حضرت بر سر پسرى دست كشيد و گفت: زندگانى كن قرنى، پس آن طفل صد سال عمر كرد.(4)

هشتادم - روايت كرده است كه: يك ديده قتاده بن ربعى - و به روايت ديگر قتاده بن نعمان - در جنگ احد از حدقه بيرون آمد و حضرت آن را به جاى خود گذاشت و صحيح شد و آن ديده ديگر گاهى به درد مى آمد و اين ديده هرگز به درد نمى آمد.(5)

و به روايت ديگر: عبدالله بن انيس را نيز چنين حادثه اى عارض شد و به دست ماليدن آن حضرت شفا يافت.(6)

هشتاد و يكم - روايت كرده است كه: پاى محمد بن مسلمه در روزى كه كعب بن

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/156.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/156.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/156. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/174-175.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/156.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/157. و نيز رجوع شود به اسد الغابه 4/371.

6-4-مناقب ابن شهر آشوب 1/157.


الاشرف را كشتند از زانو شكست و حضرت دست مبارك را بر آن موضع كشيد و مانند پاى ديگر شد.(1)

هشتاد و دوم - از عروه بن الزبير روايت كرده است كه: زنى بود از اهل مكه كه زهره نام داشت و او مسلمان شد و بعد از اسلام نابينا شد، كفار مكه گفتند: لات و عزى او را كور كردند، حضرت دست بر ديده او كشيد و او بينا شد، كافران گفتند: اگر اسلام خوب مى بود زهره پيشتر از ما مسلمان نمى شد، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد( وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كَانَ خَيْرً‌ا مَّا سَبَقُونَا إِلَيْهِ ) .(2)(3)

هشتاد و سوم - روايت كرده است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عبدالله بن عتيك را فرستاد كه ابو رافع يهودى را در قلعه او بقتل رساند، در هنگام مراجعت پايش شكست، چون به نزد حضرت آمد فرمود كه: پا را دراز كن، پس دست مبارك بر آن كشيد و در همان ساعت شفا يافت.(4)

هشتاد و چهارم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در باديه اى در زير درختى قيلوله فرمود و چون بيدار شد آب طلبيد و وضو ساخت در زير درخت خارى و آب مضمضه خود را در زير آن درخت ريخت، چون روز ديگر صبح شد ديدند كه آن درخت بزرگ شد و ميوه بزرگى بهم رسانيده است به رنگ مورد و به بوى عنبر و به طعم عسل و هر گرسنه كه از آن ميوه مى خورد سير مى شد و هر تشنه كه مى خورد سيراب مى شد و هر بيمار كه مى خورد شفا مى يافت و هر حيوان كه از برگ آن درخت مى خورد شيرش فراوان مى شد، و مردم باديه از اطراف مى آمدند و برگ آن را براى شفا مى بردند، و آن درخت به جاى طعام و آب آن قبيله بود، و پيوسته از بركت آن درخت زيادتى در مال و اسباب و فرزندان خود مى يافتند تا آنكه روزى ديدند

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/156.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/157.

3-سوره احقاف : 11.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/158؛ اسد الغابه 3/308.


ميوه هاى آن درخت ريخته و برگش زرد و كوچك شده است، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به دار بقا رحلت نمود، پس بعد از آن ميوه مى داد كوچكتر و كم شهدتر و كم بوتر از آنچه پيشتر مى داد، و سى سال بر اين حال بود، بعد از سى سال روزى ديدند كه طراوتش كم شده و ميوه هايش ريخته و حسنش نمانده، پس خبر رسيد كه امير المومنينعليه‌السلام در آن روز شهيد شده بود؛ بعد از آن ميوه نداد اما مردمم از برگش شفا و بركت مى جستند، و مدتى بر اين حال ماند تا آنكه روزى ديدند كه درخت خشك شده و از زيرش خون تازه مى جوشد و از برگهايش آب خونى مانند آب گوشت مى ريزد، بعد از چند روز خبر به ايشان رسيد كه در آن روز حضرت امام حسينعليه‌السلام شهيد شده بود.(1)

هشتاد و پنجم - شيخ طوسى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند از زيد بن ارقم كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صبح كرد گرسنه و آمد به خانه فاطمهعليها‌السلام پس حسن و حسينعليهما‌السلام را ديد كه از گرسنگى گريه مى كردند پس حضرت آب دهان مبارك خود را در دهان ايشان انداخت تا سير شدند و به خواب رفتند، و با حضرت امير المومنينعليه‌السلام به خانه ابو الهيثم رفت و گفت: مرحبا به رسول الله نمى خواستم كه تو و اصحاب تو به نزد من بياييد و چيزى نداشته باشم كه به نزد شما بياورم و پيش از اين چيزى داشتم كه به همسايگان خود قسمت نمودم، حضرت فرمود كه: جبرئيل هميشه مرا وصيت مى كرد در حق همسايگان تا آنكه گمان كردم ميراثى از براى ايشان مقرر خواهد كرد؛ پس حضرت درخت خرمايى در كنار خانه او ديد فرمود كه: اى ابوالهيثم! رخصت مى دهى كه نزديك آن درخت برويم؟ گفت: يا رسول الله! اين درخت نر است و هرگز بار نياورده است اگر خواهيد برويد به نزديك آن، حضرت به پاى درخت رفت و فرمود: يا على! قدح آبى بياور، چون آورد آب را در دهان گردانيد و بر آن درخت پاشيد و در همان ساعت به قدرت الهى آن درخت پر شد از خوشه هاى بسر و رطب، پس فرمود كه: اول به

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/163.


همسايگان بدهيد، و بعد از آن خورديم آنقدر كه سير شديم و آب سرد بر بالايش خورديم، پس گفت: يا على! اين از جمله آن نعيم است كه خدا فرموده در روز قيامت از آن سوال خواهند كرد، يا على! براى جماعتى كه حاضر نيستند يعنى فاطمه و حسن و حسين بردار. و بعد از آن درخت خرما پيوسته ميوه مى آورد و تبرك به آن مى جستيم و آن را ((نخله الجيران)) مى گفتيم تا آنكه در سال حره كه يزيد حكم به قتل اهل مدينه كرد آن درخت در آن فتنه بريده شد.(1)

هشتاد و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: عامر بن كريز در روز فتح مكه پسر خود عبدالله را به خدمت آن حضرت آورد و آن پنج ماهه يا شش ماهه بود و گفت: يا رسول الله! كامش را بردار، حضرت فرمود: چنين طفلى را كام بر نمى دارند، پس او را گرفت و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و او فرو برد از روى خواهش، حضرت فرمود كه: خدا او را آب روزى خواهد كرد، پس او به بركت آن حضرت چنان بود كه هر زمينى را متوجه مى شد البته آب از آن بيرون مى آورد و مزارع و قنوات او مشهورند.(2)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/161 به نقل از امالى شيخ طوسى.

2-مناقب ابن شهر آشوب1/179. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة6/225.


باب بيستم: در بيان معجزاتى است كه از آن حضرت ظاهر شد در كفايت شر دشمنان



اول ابن بابويه به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام روايت كرده است كه: روزى ابو لهب به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و آن حضرت را تهديد نمود، حضرت فرمود: اگر از جانب تو خدشه اى به من برسد من دروغگو خواهم بود؛ و اين از جمله معجزات آن حضرت بود.(1)

دوم - شيخ مفيد و راوندى و ديگران از جابر روايت كرده اند كه: حكم بن ابى العاص عم عثمان به حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم استهزاء مى كرد و دهان خود را كج مى كرد و تقليد آن حضرت مى كرد، روزى حضرت بر او نفرين كرد و دو ماه ديوانه شد؛ و روزى رسول خدا راه مى رفت و حكم در عقب آن حضرت راه مى رفت و دوشهاى خود را حركت مى داد براى استهزاء به راه رفتن آن حضرت، پس حضرت فرمود كه: چنين باش اى حكم، پس او به بلائى مبتلا شد كه هميشه چنان بود تا آنكه حضرت او را از مدينه بيرون كرد و امر فرمود كه ديگر او را به مدينه نگذارند؛ و چون زمان خلافت عثمان شد آن شقى از براى مخالفت آن حضرت آن ملعون را به مدينه آورد.(2)

سوم - على بن ابراهيم و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند

____________________

1-عيون اخبار 2/213.

2-رجوع شود به امالى شيخ طوسى 175 به نقل از شيخ مفيد و خرايج 168 و مناقب ابن شهر آشوب 1/114 و استيعاب 1/359.


كرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش چسبيد، و چون برگشت و به نزد اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد.(1)

و به روايت ديگر: به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد(2) ، پس مرد ديگر برخاست و گفت: من مى روم كه او را بكشم، چون به نزد آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت: ميان من و او اژدهايى مانند شتر فاصله شد و دم را بر زمين مى زد، من ترسيدم و برگشتم.(3)

و به روايت ديگر: ابو جهل آمد كه پا بر گردن آن حضرت بگذارد، پس از عقب برگشت، پرسيدند: چرا چنين كردى؟ گفت: در ميان خود و محمد خندقى از آتش ديدم و ملكى چند ديدم كه بالها داشتند؛ پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: اگر نزديك من مى آمد ملائكه او را پاره مى كردند.(4)

چهارم - على بن ابراهيم و ابن بابويه و ابن شهر آشوب و شيخ طبرسى و ديگران در تفسير( إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) (5) روايت كرده اند كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خلعت با كرامت نبوت را پوشيد اول كسى كه به او ايمان آورد على بن ابى طالبعليه‌السلام بود، بعد خديجه ايمان آورد؛ پس ابو طالب با جعفر طيار روزى به نزد آن حضرت آمد ديد نماز مى كند و على در پهلويش نماز مى كند، پس ابو طالب به جعفر گفت: تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ايستاد و پيغمبر پيشتر رفت، پس زيد بن حارثه ايمان آورد، و اين پنج نفر نماز مى كردند و بس تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت، پس حق تعالى فرستاد كه: ((ظاهر كن دين خود را و پروا مكن از

____________________

1-تفسير قمى 2/212؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/108؛ مجمع البيان 4/415. و در دو مصدر اخير نامى از امام عليه السلام نيامده است.

2-خرايج 1/24.

3-رجوع شود به تفسير قمى 2/212؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/108؛ مجمع البيان 4/415.

4-مجمع البيان 5/515؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/103.

5-سوره حجر: 95.


مشركان بدرستى كه ما كفايت كرديم از تو شر استهزاء كنندگان را))(1) ، و استهزا كنندگان پنج نفر بودند، وليد بن مغيره، عاص بن وائل، اسود بن مطلب، اسود بن عبد يغوث و حارث بن طلاطله - بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قيس را اضافه كرده اند - پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد.

و چون وليد گذشت جبرئيل گفت: اين وليد پس مغيره است و از استهزاء كنندگان توست؟ حضرت گفت: بلى، جبرئيل اشاره بسوى او كرد، پس او به مردى از خزاعه گذشت كه تيرى مى تراشيد و پا بر روى تراشه تير گذاشت و ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونين شد و تكبرش نگذاشت كه خم شود و آن را بيرون آورد و جبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسى خوابيد و دختر او در پائين كرسى خوابيد، پس خون از پاشنه اش روان شد و آنقدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش بيدار شد، پس دختر به كنيز خود گفت: چرا دهان مشگ را نبسته اى؟ وليد گفت: اين خون پدر توست آب مشك نيست، فرزندان مرا و فرزندان برادر مرا جمع كن كه مى دانم كه خواهم مرد تا وصيت كنم؛ چون ايشان را جمع كرد به عبدالله بن ابى ربيعه گفت: عماره بن وليد در زمين حبشه است از محمد نامه اى بگير و براى نجاشى بفرست كه او را برگرداند به مكه، پس به فرزند كوچك خود كه هاشم نام داشت گفت: اى فرزند! تو را پنج وصيت مى كنم بايد كه آنها را حفظ كنى: وصيت مى كنم تو را به كشتن ((ابو رهم دوسى)) هر چند سه ديه بدهند به تو زيرا كه زن مرا كه دختر او بود از من به زور گرفت و اگر او را با من مى گذاشت از او فرزندى مانند تو بهم مى رسيد، و خونى كه از قبيله خزاعه طلب دارم فراموش مكنيد، و خونى كه از بنى خزميه بن عامر طلب دارم تدارك كن، و ديه اى چند كه از قبيله ثقيف طلب دارم بگير، و اسقف نجران از من دويست دينار طلب دارد پس ده، اينها را گفت و به جهنم واصل شد.

و چون عاص بن وائل گذشت جبرئيل اشاره بسوى پاى او كرد، پس چوبى به كف

____________________

1-ترجمه آيه هاى 94 و 95 سوره حجر.


پايش فرو رفت و از پشت پايش بيرون آمد و از آن مرد. و به روايت ديگر: خارى به كف پايش فرو رفت و به خارش آمد و آنقدر خاريد كه هلاك شد.

و چون اسود بن مطلب گذشت اشاره به ديده اش كرد و او كور شد و سر را بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر: اشاره به شكمش كرد و آنقدر آب خورد كه شكمش پاره شد.

و اسود بن عبد يغوث را حضرت نفرين كرده بود كه خدا چشمش را كور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود، چون اين روز شد جبرئيل برگ سبزى بر روى او زد و كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنيد و مرد.

و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئيل به سر او و چرك از سرش آمد تا مرد؛ و گويند كه: مار او را گزيد و مرد؛ و گويند: سموم به او رسيد و رنگش سياه و هيئتش متغير شد و چون به خانه آمد او را نشناختند و آنقدر او را زدند كه مرد.

و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آنقدر آب خورد كه مرد.(1)

مولف گويد: روايات در عدد مستهزئان و كيفيت مردن ايشان مختلف است، به ايراد بعضى اكتفا كرديم و بعضى سابقا مذكور شد.

پنجم - راوندى روايت كرده است كه: زنى از يهود جادويى براى آن حضرت كرده بود و گرهى چند زده و به چاهى افكنده بود، جبرئيل پيغمبر را خبر كرد و آن حضرت خبر داد كه در فلان چاه است و چند گره بر آن زده است، و چون از چاه بيرون آوردند چنان بود كه آن حضرت فرموده بود و ضررى از سحر به آن جناب نرسيد.(2)

ششم - راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه: روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در پيش كعبه در سجده بود و شترى از ابو جهل كشته بودند، آن ملعون فرستاد بچه دان آن شتر

____________________

1-رجوع شود به تفسير قمى 1/378 و مناقب ابن شهر آشوب 1/106 و مجمع البيان 3/346 و احتجاج 1/511-513 و خصال 279 و تفسير طبرى 7/551-553.

2-خرايج 1/34.


را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و فاطمهعليها‌السلام آمد و آن را از پشت پدر دور كرد، چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود: خداوند! بر تو باد به كافران قريش؛ و نام برد ابوجهل و عتبه و شيبه و وليد و اميه و ابن ابى معيط و جماعتى را كه همه را ديدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(1)

هفتم - خاصه از حضرت صادقعليه‌السلام و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه: چون عتبه پسر ابو لهب گفت: كافر شدم به رب نجم، و آب دهان نجس خود را به جانب پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انداخت، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: نمى ترسى كه درنده تو را بدرد؟ - به روايت ديگر فرمود: خداوندا! مسلط گردان بر او سگى از سگان خود را - پس در تجارتى به جانب يمن رفتند - به روايت ديگر: به جانب شام - و او مى گفت: به نفرين محمد مرا درنده خواهد دريد، ابو لهب گفت: اى گروه قريش! او را حراست كنيد و مگذاريد دعاى محمد در حق او مستجاب شود، پس در منزلى بارهاى خود را جمع كردند و جاى او را در بالاى آنها مقرر كردند و همه بر دور او خوابيدند، چون شب شد شيرى آمد و يك يك آنها را بو مى كرد پس جست بر بالاى بارها و او را دريد.(2)

هشتم - روايت كرده اند كه: آن حضرت نزديك كعبه به نماز مى ايستاد و حق تعالى او را از ديده كافران مستور مى گردانيد كه او را نمى ديدند.(3)

نهم - راوندى و غير او از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: عبدالله بن اميه به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: ما ايمان نمى آوريم به تو خدا و ملائكه بيابند و گواهى بدهند بر حقيت تو يا به آسمان بالا روى و از آسمان كتابى فرود آورى و اگر اينها رانيز بكنى نمى دانيم كه به تو ايمان خواهيم آورد يا نه؛ پس پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از ايشان دلتنگ شد و به خانه برگشت، و ابو جهل گفت: اگر روز ديگر بيايد به مسجد بزرگترين سنگها را بر سر او

____________________

1-خرايج 1/51؛ صحيح مسلم 3/1418؛ دلائل النبوه 2/278-280.

2-رجوع شود به خرايج 1/56-57 و مناقب ابن شهر آشوب 1/113 و تفسير طبرى 11/503 و 504 و تفسير قرطبى 17/83.

3-خرايج 1/87.


خواهم زد. چون روز ديگر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل مسجد شد و مشغول نماز گرديد ابوجهل سنگ گرانى گرفت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك او رسيد لرزه بر اندامش افتاد و برگشت، چون از او پرسيدند گفت: مردانى چند ديدم در بزرگى مانند كوهها كه دور محمد را فرو گرفته بودند و همه در ميان آهن غوطه خورده بودند اگر حركت مى كردم مرا مى گرفتند.(1)

دهم - راوندى به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بعضى از شبها در نماز سوره( تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ ) (2) تلاوت مى نمود، پس گفتند به ام جميل خواهر ابوسفيان كه زن ابو لهب بود كه: ديشب محمد در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمت مى نمود، آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت: اگر او را بينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد، و مى گفت: كيست كه محمد را به من نشان دهد؟ چون از در مسجد داخل شد ابوبكر نزد آن حضرت نشسته بود گفت: يا رسول الله! خود را پنهان كن كه ام جميل مى آيد و مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگويد، فرمود: مرا نخواهد ديد؛ چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابوبكر پرسيد: آيا محمد را ديدى؟ گفت: نه، پس به خانه خود برگشت.

پس حضرت باقرعليه‌السلام فرمود: خدا حجاب زردى در ميان پيغمبر و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفار قريش آن حضرت را ((مذمم)) مى گفتند يعنى ((بسيار مذمت كرده شده)) و حضرت مى فرمود: خدا نام مرا از زبان ايشان محو كرده است كه نام مرا نمى برند و مذمم را مذمت مى كنند و مذمم نام من نيست.(3)

و شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ساير مفسران خاصه و عامه اين قصه را نقل كرده اند از اسماء دختر ابوبكر و غير او روايت كرده اند كه: حضرت اين آيه را خواند

____________________

1-خرايج 1/93. و نيز رجوع شود به مجمع البيان 3/440.

2-سوره مسد: 1.

3-خرايج 2/775.


( وَإِذَا قَرَ‌أْتَ الْقُرْ‌آنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَ‌ةِ حِجَابًا مَّسْتُورً‌ا ) (1) و چون به نزديك آمد و حضرت را نديد به ابوبكر گفت: شنيده ام صاحب تو مرا هجو كرده است؟ ابوبكر گفت: بحق پروردگار كعبه كه تو را هجو نكرده است.(2)

يازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه: ابو جهل و وليد بن مغيره با گروهى از بنى مخزوم با يكديگر اتفاق كردند كه چون پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مسجد آيد او را بكشند، روز ديگر كه آن حضرت به مسجد آمد و به نماز ايستاد وليد را فرستادند كه او را هلاك كند، چون به محلى رسيد كه پيغمبر نماز مى كرد صداى حضرت را مى شنيد، و او را نمى ديد، پس برگشت و اين حال را به ايشان گفت، ايشان باور نكردند و همه به اتفاق آمدند به نزد آن حضرت، چون صداى او را شنيدند و بر اثر صدا رفتند صدا را از عقب سر شنيدند باز برگشتند و به جانب صدا رفتند باز صدا را از جانب اول شنيدند و چندان كه از پى صدا رفتند صدا را از جانب ديگر شنيدند، حيران ماندند و برگشتند، پس حق تعالى اين را فرستاد( وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُ‌ونَ ) (3) ((و گردانيديم از پيش روى ايشان سدى و از پس ايشان سدى پس پوشيديم ديده هاى ايشان را پس نمى بينند)).(4)

دوازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه: چون يهودان مدينه با رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عهد كردند كه با آن حضرت قتال نكنند و درديه هايى كه بر مسلمانان لازم مى شود اعانت بكنند پس شخصى از صحابه دو شخص را به خطا كشته بود و ديه لازم شده بود، حضرت به نزد بنى النضير رفت و از ايشان اعانت طلب كرد در باب آن ديه، ايشان گفتند: بنشين تا ما طعام بياوريم و ديه را جمع كنيم و تسليم نماييم، و رفتند به قصد

____________________

1-سوره اسراء: 45.

2-رجوع شود به مجمع البيان 3/418 و مناقب ابن شهر آشوب 1/100 و تفسير قرطبى 20/234 و تفسير ابن كثير 4/494 و سيره ابن هشام 1/355-356.

3-سوره يس : 9.

4-اعلام الورى 30.


آنكه آن حضرت را هلاك كنند، پس جبرئيل آمد و حضرت را بر اراده ايشان مطلع ساخت و حضرت بيرون آمد و سوء تدبير ايشان ظاهر شد.(1)

سيزدهم - شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: آن حضرت به جنگ گروهى از عرب رفت در موضعى كه آن را ((ذى امر)) مى گفتند و ايشان گريختند و به سر كوهها متحصن شدند و حضرت در موضعى فرود آمد كه آنها را مى ديد، پس از لشكر خود دور شد براى قضاى حاجت و بارانى آمد و جامه هاى او تر شد پس جامه ها را كند و بر روى درختى پهن كرد و در زير آن درخت خوابيد و اعراب مى ديدند آن حضرت را، پس بزرگ ايشان دعثور بن حارث آمد و بر بالاى سر آن حضرت ايستاد با شمشير برهنه و گفت: امروز كى تو را از من منع مى كند و حفظ مى نمايد؟ فرمود: خدا؛ پس جبرئيل دست زد بر سينه او و شمشير از دستش جست و خود بر زمين افتاد، پس حضرت شمشير را برداشت و بر بالاى سرش ايستاد و فرمود: كى تو را امروز از من نجات مى دهد؟ گفت: هيچكس، و كلمه اى گفت و مسلمان شد و قوم خود را به اسلام دعوت كرد.(2)

به روايت ديگر: چون خواست كه شمشير را حواله آن حضرت كند لرزيد و شمشير از دستش افتاد.(3)

و به روايت ابو حمزه ثمالى دعثور گفت: مرد بلند سفيدى را ديدم كه دست بر سينه ام زد و دانستم كه ملكى بود.(4)

چهاردهم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه: كفار قريش در حجر اسماعيل جمع شدند و قسم ياد كردند بلات و عزى كه اگر محمد را در مسجد ببينند همه اتفاق كنند و او را هلاك كنند؛ پس فاطمهعليها‌السلام اين را شنيد و گريان به خدمت آن حضرت آمد و قصه را نقل كرد، حضرت فرمود: اى دختر! آب وضويى براى من حاضر كن، پس

____________________

1-مجمع البيان 2/169؛ تفسير قمى 2/358-359.

2-رجوع شود به اعلام الورى 78 و مناقب ابن شهر آشوب 1/103 و دلائل النبوه 3/168.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/102.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/103.


وضو ساخت و به مسجد آمد، چون حضرت را ديدند گفتند: اينك آمد، و حق تعالى رعبى در دل ايشان انداخت كه سرها به زير انداختند و ذقنهاشان به سينه هايشان چسبيد، پس حضرت قبضه اى از خاك برداشت و بر روى ايشان پاشيد و گفت: ((شاهت الوجوه)) پس آن خاك به هر كه رسيد روز بدر كشته شد.(1)

پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: روزى آن حضرت در ابطح مى رفت ابوجهل لعين سنگريزه اى به جانب آن حضرت انداخت، پس آن سنگريزه هفت شب و هفت روز در ميان هوا معلق ماند، گفتند: كى نگاه داشته است اين را؟ حضرت فرمود: آن كسى كه آسمانها را بى ستون نگاه داشته است.(2)

شانزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر محدثان و مورخان روايت كرده اند كه: در جنگ حنين شيبه بن عثمان اراده قتل آن حضرت كرد، و چون از عقب سر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد شعله آتشى در ميان خود و آن حضرت ديد پس حضرت يافت آنچه در دل او بود و نظر كرد بسوى او و فرمود: اى شيبه! نزديك من بيا، چون نزديك آمد و گفت: خداوندا! شيطان را از او دور گردان، شيبه گفت: چون حضرت اين دعا كرد چنان محبوب من گرديد كه او را از چشم و گوش خود دوست تر داشتم؛ پس فرمود: اى شيبه! با كافران مقاتله كن؛ و چون جنگ برطرف شد آنچه در خاطرش گذشته بود و ديده بود حضرت از براى او بيان كرد و فرمود: آنچه خدا از براى تو خواست بهتر بود از آنچه خود از براى خود خواستى.(3) هفدهم - سيد ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: عامر بن طفيل و ازيد بن قيس(4) به قصد قتل آن حضرت آمدند و چون داخل مسجد شدند عامر به نزديك رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا محمد! اگر من مسلمان شوم براى من چه خواهد

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/103؛ دلائل النبوه 6/240.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/105.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/105. و نيز رجوع شود به خرايج 1/117 و دلائل النبوه 5/145 و استيعاب 2/712 و البدايه و النهايه 4/332.

4-در سعد السعود ((زيد بن قيس )) و در مناقب و بحار و اعلام الورى و سيره ابن هشام ((اربد بن قيس )).


بود؟ حضرت فرمود: براى تو خواهد بود آنچه براى همه مسلمانان است و بر تو خواهد بود آنچه بر همه مسلمانان است، گفت: مى خواهم بعد از خود مرا خليفه گردانى، حضرت فرمود: اختيار اين امر بدست خداست و بدست من و تو نيست، گفت: پس مرا امير صحرا گردان و تو امير شهرها باش، حضرت فرمود كه: نمى شود، گفت: پس چه چيزى براى من مقرر مى گردانى؟ فرمود: آن را مقرر مى گردانم كه بر اسب سوار شوى و جهاد كنى، گفت: الحال من اين را دارم، برخيز با تو سخنى چند بگويم؛ پس حضرت را مشغول حرف گردانيد و اشاره كرد به ازيد پسر عم خود كه: شمشير را بكش و بزن، ازيد به عقب آن حضرت رفت و شمشير را يك شبر كشيد و ديگر هر چند سعى كرد نتوانست كشيد و هر چند عامر او را اشاره مى كرد و او سعى مى كرد نمى توانست كشيد.

و به روايت ديگر ازيد گفت: ديوارى ميان منن و آن حضرت حايل شد و چون بار ديگر اراده كردم عامر را ميان خود و رسول خدا ديدم، چون حضرت را نظر به ازيد افتاد و ديد كه او سعى مى كند كه شمشير را از غلاف بكشد گفت: خداوندا! كفايت شر ايشان بكن، و مردم هجوم آوردند و ايشان گريختند و هيچيك به منزل خود نرسيدند، حق تعالى بر ازيد صاعقه اى فرستاد و او را هلاك كرد و عامر به خانه زن سلوليه فرود آمد و ماده طاعونى در انگشتش بهم رسيد و مى گفت: اى عامر! آيا غده مانند غده شتر بهم رسانيدى و در خانه سلوليه خواهى مرد؟ - و ايشان فرود آمدن در آن قبيله را ننگ خود مى دانستند - پس اسب خود را طلبيد و سوار شد و چون اندك راهى رفت راه جهنم را در پيش گرفت و به درك اسفل منزل گزيد.(1)

هيجدهم - ابن شهر آشوب و ديگران از ابن عباس و غير او روايت كرده اند كه: در جنگ حديبيه هشتاد نفر از اهل مكه از كوه تنعيم فرود آمدند به قصد هلاك آن حضرت، پس حضرت نفرين كرد و خدا ديده هاى ايشان را گرفت كه صحابه ايشان را دستگير كردند

____________________

1-رجوع شود به سعد السعود 218 و مناقب ابن شهر آشوب 1/105-106 و اعلام الورى 126 و سيره ابن هشام 4/568.


و آخر منت گذاشت و سر داد ايشان را، پس خدا اين آيه را فرستاد( وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ ) .(1)(2)

نوزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر مورخان روايت كرده اند كه: چون كفار قريش از جنگ بدر برگشتند ابو لهب از ابو سفيان پرسيد كه: سبب انهزام شما چه بود؟ ابو سفيان گفت: همين كه ملاقات كرديم يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند به هر نحو كه خواستند و مردان سفيد ديديم كه بر اسبان ابلق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچكس در برابر آنها نمى توانست ايستاد.

ابو رافع به ام الفضل دختر عباس گفت كه: اينها ملائكه اند، ابو لهب كه اين را شنيد برخاست و ابو رافع را بر زمين زد، ام الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابو لهب زد كه سرش شكست و بعد از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به ((عدسه)) مبتلا كرد؛ و عدسه مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مى كردند پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كشيدند و در بيرون مكه انداختند و سنگ بسيار بر روى او انداختند تا پنهان شد.(3)

مولف گويد: اكنون بر سر راه عمره واقع است و هر كه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظيمى شده است، پس تامل كن كه مخالفت خدا و رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به درجات رفيعه بلند ساخته است و به اهل بيت عزت و شرف ملحق گردانيده است. بيستم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه: در جنگ احزاب ابوسفيان هفت هزار تير انداز را مقرر كرد به يك دفعه تير به جانب لشكر آن حضرت بياندازند، چون صحابه بر اين مطلع شدند ترسيدند و به آن حضرت شكايت كردند،

____________________

1-سوره فتح، 24.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/106؛ مجمع البيان 5/123؛ سنن ابى داود 2/265.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/108؛ مجمع البيان 2/528؛ تاريخ طبرى 2/40.


حضرت آستين نصرت آيين خود را در هوا حركت داد، و دعا كرد، و چون تيرها را رها كردند خدا بادى فرستاد كه تيرها را بسوى ايشان بر گردانيد و هر تيرى بر صاحبش نشست و او را مجروح كرد و يك تير به مسلمانان نرسيد.(1)

بيست و يكم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با ميسره به قلعه هاى يهود رفت كه نانى و نان خورشى از ايشان بخرد، يكى از يهودان گفت: آنچه مى خواهى من دارم، و به خانه رفت و زوجه خود را گفت كه: بر بام قلعه بالا رو و چون محمد داخل شود آن سنگ بزرگ را بر سر او بيانداز، چون حضرت داخل شد و زن خواست كه سنگ را بياندازد جبرئيلعليه‌السلام نازل شد و بال خود را بر آن سنگ زد و آن سنگ ديوار را سوراخ كرد و مانند صاعقه آمد و به گردن آن ملعون احاطه كرد و سنگ آسيا در گردنش ماند، پس يهودى بيهوش شد و چون بهوش آمد نشست و گريان شد، حضرت فرمود كه: چه اراده كرده بودى كه به چنين بلايى مبتلا شدى؟ گفت: يا محمد! من اراده فروختن چيزى به تو نداشتم و تو را براى آن به خانه آوردم كه هلاك كنم و تويى معدن كرم و سيد عرب و عجم پس عفو كن از من، حضرت بر او رحم كرد و دعا كرد تا سنگ از گردن او دور شد.(2)

بيست و دوم - ابن شهر آشوب از جابر و ابن عباس روايت كرده است كه: مردى، از قريش سوگند ياد كرد كه البته محمد را بكشد، پس اسبش جست و او را بر زمين زد تا گردنش شكست.(3)

بيست و سوم - ابن شهر آشوب و غير او از ابن عباس روايت كرده اند كه: معمر بن يزيد به شجاعت معروف بود و در ميان قبيله كنانه سر كرده و مطاع بود، قريش در دفع آن حضرت به او استغاثه كردند، معمر گفت: من كفايت شر او از شما مى كنم و او را مى كشم و من بيست هزار سوار مسلح دارم و قبيله بنى هاشم با من جنگ نمى توانند كرد و اگر ديه

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/109.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/109.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/109.


خواهند من مال بسيار دارم و ده ديه به ايشان مى دهم؛ و او شمشيرى حمايل مى كرد كه عرضش يك شبر و طولش ده شبر بود. پس روزى حضرت در حجر اسماعيل نماز مى كرد معمر شمشير خود را برداشت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك رسيد، بر زمين افتاد و رويش مجروح شد و برخاست و گريخت تا به ابطح رسيد و خون را از رويش مى ريخت، قريش چون او را بر آن حال ديدند بر دور او گرد آمدند و خون را از روى او شستند و پرسيدند: تو را چه شد؟ گفت: مغرور كسى است كه فريب شما را خورد هرگز چنين واقعه اى مشاهده نكرده بودم چون به نزديك او رسيدم ديدم دو اژدهااز نزديك سر او پيدا شدند كه آتش از دهان ايشان مى ريخت و بر من حمله كردند.(1)

بيست و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: كلده پسر اسد در ميان خانه عقيل و عقال مزراقى(2) بسوى آن جناب افكند و مزراق برگشت بسوى او و بر سينه اش آمد و هراسان گريخت، گفتند: چه مى شود تو را؟ گفت: واى بر شما! مگر نمى بينيد اين شتر مست را كه از پى من مى آيد؟ گفتند: ما چيزى نمى بينيم، گفت: من مى بينم؛ و چنان دويد تا به طايف رسيد.(3)

بيست و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ميان روز از مكه بيرون رفت تا آنكه به گردنگاه حجون رسيد و نضر بن الحارث به قصد قتل آن حضرت از عقب رفت و چون نزديك آن حضرت رسيد گريخت و برگشت، ابوجهل به او رسيد و گفت: از كجا مى آيى؟ گفت: امروز چون محمد تنها بيرون رفت از عقب او رفتم به طمع آنكه او را هلاك كنم چون به نزديك او رسيدم شيرها ديدم كه مى خروشيدند و رو به من مى دويدند، ابو جهل گفت: اين يكى از جادوهاى اوست.(4)

بيست و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: مردى از قريش آن حضرت

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/109.

2-مزراق : نيزه كوتاه.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/110.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/110.


را در سجده ديد، سنگى گرفت كه بر آن حضرت بياندازد، چون دست را بلند كرد دستش بر سنگ خشكيد.(1)

بيست و هفتم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه: آن حضرت در مسجد قرائت قرآن مى نمود به آواز بلند پس كفار قريش متاذى شدند و برخاستند كه آن حضرت را بگيرند، ناگاه دستهاى خود را در گردنها غل شده ديدند و نابينا شدند كه جايى را نمى ديدند، پس به خدمت آن حضرت آمدند و سوگند دادند آن حضرت را، آن جناب دعا كرد و دستهايشان به زير آمد و روشن شدند، پس آيات اول سوره كريمه ((يس)) نازل شد.(2)

بيست و هشتم - ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده است كه: حضرت در سجود بود ابو لهب سنگى گرفت و خواست كه بر آن جناب بياندازد دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد، به حضرت تضرع كرد و سوگندها ياد كرد كه اگر عافيت بيابد آزار آن حضرت نكند، و چون آن جناب دعا كرد و دستش به زير آمد گفت: تو جادوگر حاذقى بوده اى، پس سوره ((تبت)) نازل شد.(3)

بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد بنى شجاعه رفت و اسلام را بر ايشان عرض كرد، ايشان ابا كردند و با پنج هزار سوار از پى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند، چون به نزديك رسيدند آن جناب دعا كرد و بادى وزيد و همه هلاك شدند.(4)

سى ام - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: ابن قميه در روز جنگ احد سنگى به جانب رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم انداخت و بر پاى آن جناب آمد، حضرت فرمود: خدا تو را ذليل گرداند، چون از جنگ برگشت در موضعى خوابيد پس بز كوهى آمد و شاخ

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/110.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/110.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/110.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/111.


خود را در زير شكم او فرو برد و او فرياد مى كرد كه: واذلاه، تا شاخ از چنبره گردنش بيرون آمد.(1)

سى و يكم - معجزه متواتره آن جناب است كه: در جنگ احزاب با وفور كفار و قلت مسلمانان حق تعالى به دعاى آن جناب باد تندى فرستاد با سنگريزه ها كه خيمه هاى ايشان را كَند و ايشان گريختند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.(2)

سى و دوم - در جنگ بدر كفى سنگريزه و خاك برداشت و بر روى كافران پاشيد و فرمود: ((شاهت الوجوه)) پس باد آن را برد و بر روى مشركان رسانيد و هر كه از آن سنگريزه و خاك به او رسيد در آن روز يا كشته شد يا اسير شد.(3)

سى و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است: چون ((عرنيان)) راعى آن جناب را كشتند و مواشى را غارت كردند، بر ايشان نفرين كرد كه: خداوندا! راه را بر ايشان گم كن، پس راه را گم كردند تا اصحاب حضرت به ايشان رسيدند و ايشان را گرفتند.(4)

سى و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زنى را خواستگارى كرد، پدرش عذر گفت كه: او پيس است - و پيس نبود -، حضرت فرمود كه: چنين باشد؛ پس پيس شد.(5)

سى و پنجم - روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم زهير شاعر را ديد و گفت: خداوندا مرا پناه ده از شيطان او، پس او نتوانست يك بيت شعر بگويد تا مرد.(6)

سى و ششم - روايت كرده است كه: روزى بلال اذان مى گفت، چون گفت: ((اشهد ان

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/111. اعلام الورى 83. و نيز رجوع شود به مجمع البيان 1/501.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/112؛ تفسير طبرى 10/263-264؛ تفسير قرطبى 14/143.

3-مجمع البيان 2/530؛ تفسير طبرى 6/203.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/113؛ و نيز رجوع شود به سنن ابى داود 3/134 و سنن ترمذى 1/106.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/114.

6-مناقب ابن شهر آشوب 1/115؛ الاغانى 10/339.


محمدا رسول الله)) منافقى گفت: بسوزد هر كه دروغ گويد، پس در آن شب برخاست كه چراغ را اصلاح كند آتش در انگشت او افتاد و هر چند سعى كرد نتوانست خاموش كند تا همه بدنش سوخت.(1)

سى و هفتم - روايت كرده است از ابن عباس كه: عقبه بن ابى معيط و ابى بن خلف با هم برادر شده بودند، پس عقبه از سفرى آمده وليمه اى ساخت و جمعى از اشراف را با آن جناب به وليمه خود طلبيد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: تا شهادتين را نگويى من طعام تو را نمى خورم، پس او شهادت گفت: و حضرت طعام را تناول نمود؛ چون ابى بن خلف از سفر برگشت او را ملامت نمود كه: به دين محمد در آمده اى من از تو راضى نمى شوم تا او را تكذيب نمايى و اهانت برسانى، پس آن ملعون به نزد آن حضرت آمد و آب دهان نجس خود را به جانب آن جناب انداخت پس آب دو حصه شد و بر روى پليد خودش برگشت و دو جاى روى او را سوخت و جايش ماند، و حضرت فرمود: تا در مكه هستى زنده خواهى بود و چون از مكه بيرون روى به شمشير خود كشته خواهى شد، پس عقبه در روز بدر كشته شد و ابى در روز احد به درك واصل گشت.(2)

سى و هشتم - روايت كرده اند ابن شهر آشوب و غير او كه: ابى بن خلف در مكه حضرت را تهديد به كشتن مى كرد، حضرت فرمود: من تو را خواهم كشت انشاء الله، پس در روز احد حضرت چوبى به جانب او انداخت و به گردن او رسيد و خراشيد پس برگشت و فرياد مى كرد مانند گاو، ابوجهل گفت: چرا چنين فرياد مى كنى؟ اين خراشى بيش نيست؟ گفت: اگر اين طعنه بر جميع قبيله ربيعه و قبيله مضر واقع مى شد همه مى مردند او وعده كرده است مرا بكشد و اگر آب دهان بر من بياندازد كشته خواهم شد؛ پس از يك روز به جهنم واصل شد(3)

سى و نهم - در طب الائمه و مجمع البيان و تفسير عياشى و ساير كتب معتبره مذكور

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/178.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/179.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/158. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 2/258.


است و از حضرت صادقعليه‌السلام به طرق متعدده منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را آزارى بهم رسيد و جبرئيل و ميكائيل به نزد آن حضرت آمدند، پس جبرئيل گفت: يا محمد! لبيد بن اعظم يهودى تو را جادو كرده است و آن را در چاه بنى زريق پنهان كرده است پس بفرست بر سر آن چاه كسى را كه در ديده تو از همه كس عظيمتر است و اعتماد بر او بيش از ديگران دارى و در كمالات عديل و همتاى توست تا آن سحر را بيرون آورد، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المومنينعليه‌السلام را طلبيد و فرمود: يا على! برو بسوى چاه ذروان كه در آنجا جادويى براى من پنهان كرده اند و در ميان غلاف خرما تعبيه كرده اند و در زير سنگى كه در ته چاه است پنهان كرده اند.

چون علىعليه‌السلام بر سر آن چاه رفت آبش از جادو مانند آب حنا رنگين شده بود، پس حضرت آب چاه را كشيد و در زير سنگى كه پيغمبر نشان داده بود غلاف خرما را بيرون آورد و به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد، چون گشودند شانه و چند دانه شانه و ريسمانى كه در آن يازده گره زده بودند و سوزنها بر آن فرو برده بودند از ميان آن بيرون آمد و جبرئيل در آن روز سوره ((قل اعوذ برب الناس)) و سوره ((قل اعوذ برب الفلق)) را آورده بود، حضرت فرمود: يا على! اين دو سوره را بر اين گره ها بخوان، علىعليه‌السلام هر يك آيه را كه مى خواند يك گره باز مى شد تا آنكه سوره ها را تمام كرد و همه گره ها گشوده شد.(1)

به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق)) را و ميكائيل ((قل اعوذ برب الناس)) را براى تعويذ آن حضرت خواندند.

به روايت ديگر: جبرئيل ((قل اعوذ برب الفلق)) و ((قل اعوذ برب الناس)) و ((قل هو الله احد)) را خواند و اين دعا را خواند بسم الله ارقيك والله يشفيك من كل داء يؤ ذيك خذها فلتهنيك.(2)

____________________

1-رجوع شود به طب الائمه 113 و مجمع البيان 5/568 و مناقب ابن شهر آشوب 2/256 و مكارم الاخلاق 413 و تفسير بيضاوى 4/466.

2-مجمع البيان 5/569.


مولف گويد: مشهور ميان علماى شيعه آن است كه سحر در انبياء و ائمهعليهم‌السلام تاثير نمى كند و آزار آن حضرت به خاطر آن سحر نبود بلكه حق تعالى از براى ظهور حقيت آن حضرت سحر آن كافران را ظاهر نمود و اين سوره ها را براى دفع سحر از ديگران فرستاد.


باب بيست و يكم: در بيان معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنيان،و ايمان آوردن بعضى از ايشان و خبر دادن ايشان به نبوت آن حضرت



اول - شيخ طبرسى و ديگران از زهرى روايت كرده اند كه: چون ابو طالب دار فنا را وداع كرد بلا بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شديد شد و اهل مكه اتفاق بر ايذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجه طائف شد كه شايد بعضى از ايشان ايمان بياورند، چون به طائف رسيد سه نفر ايشان را ملاقات نمود كه هر سه برادر و روساى طائف بودند (عبد ياليل، مسعود و حبيب پسران عمرو) و اسلام را بر ايشان عرض نمود، يكى از ايشان گفت: من جامه هاى كعبه را دزيده باشم اگر خدا تو را فرستاده باشد؛ ديگرى گفت: خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟ سومى گفت: والله بعد از اين با تو سخن نمى گويم زيرا اگر پيغمبر خدايى شان تو از آن عظيمتر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گويى سزاوار نيست با تو سخن گفتن؛ و استهزاء نمودند به آن حضرت، چون قوم ايشان ديدند كه سر كرده هاى ايشان با پيغمبر چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا پاهاى مباركش را مجروح كردند و خون از آن قدمهاى عرش پيما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه درختى قرار گيرد، عتهب و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن ايشان محزون گرديد زيرا كه شدت عدواتشان را با خدا و رسول مى دانست، چون آن دو ملعون آن حضرت را ديدند غلامى داشتند كه او را ((عداس)) مى گفتند و نصرانى بود از اهل نينوا، انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد حضرت از او پرسيد: اهل كدام زمينى؟

گفت: اهل نينوا.

فرمود: از اهل شهر بنده شايسته يونس بن متى.


عداس گفت: تو چه مى دانى كه يونس كيست؟

فرمود: من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصه يونس خبر داده است؛ و قصه يونس را از براى او نقل كرد.

عداس به سجده افتاد و پاهاى فلك پيماى سيد انبياء را مى بوسيد و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد.

چون عتبه و شيبه حال آن غلام را ديدند ساكت شدند و چون بسوى ايشان برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و پاهاى او را بوسيدى و هرگز نسبت به ما كه آقاى توييم چنين نكردى؟

گفت: اين مرد شايسته است و خبر داد مرا از احوال يونس بن متى پيغمبر خدا.

ايشان خنديد و گفتند: تو فريب او را مخور كه مرد فريبنده اى است و دست از دين ترسايى خود بر مدار.

پس حضرت از ايشان نااميد شد و باز بسوى مكه برگشت، و چون به ((نخله)) كه اسم موضعى است رسيد و در ميان شب مشغول نماز شد، در آن موضع گروهى از جن نصيبين كه موضعى است از يمن بر آن حضرت گذشتند و حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود، چون گوش دادند و قرآن را شنيدند ايمان آوردند و بسوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت نمودند.(1)

و به روايت ديگر: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مامور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد بسوى جنيان و ايشان را بسوى اسلام دعوت نمايد و قرآن بر ايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل نصيبين(2) بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت به اصحاب خود فرمود: من مامور شده ام كه امشب بر جنيان قرآن بخوانم، كه از شماها با من مى آيد؟ پس عبدالله بن مسعود با آن حضرت رفت.

____________________

1-مجمع البيان 5/92. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/554 و كامل ابن اثير 2/91.

2-در مصدر ((نينوا)) ذكر شده است.


عبدالله گفت: چون اعلاى مكه رسيديم پيغمبر داخل دره حجون شد و خطى براى من كشيد و فرمود: در ميان اين خط بنشين و بيرون مرو تا من بسوى تو بيايم؛ پس رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه ميان من و آن جناب حايل شدند و صداى او را شنيدم، پس پراكنده شدند مانند پاره ها ابر و رفتند و گروهى از آنها ماندند، و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بيرون آمد فرمود: آيا چيزى ديدى؟ گفتم: بلى مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بر خود بسته بودند، فرمود: اينها جن نصيبين بودند. و به روايت ابن عباس: هفت نفر بودند و حضرت آنها را رسول نمود بسوى قوم خود؛ بعضى گفته اند نه نفر بودند.

و از جابر روايت كرده اند كه حضرت فرمود: من سوره ((رحمن)) را خواندم بر ايشان و جواب ايشان بهتر از جواب شما بود، چون به ايشان خواندم( فَبِأَيِّ آلَاءِ رَ‌بِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ) (1) گفتند: ((لا ولا بشى من آلائك ربنا نكذب)).(2)

و از ابن عباس روايت كرده است كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شد و ملائكه ميان شياطين و بالا رفتن ايشان به آسمان حائل شدند و ايشان را به شهاب زدند و سوختند و برگشتند گفتند: بايد حادثه اى در زمين حادث شده باشد كه ما را از آسمان منع كردند، پس به مشرق و مغرب گرديدند و گروهى از آنها كه به مكه افتادند بر آن حضرت گذشتند كه در ((نخله)) با اصحاب خود نماز صبح مى كرد در هنگامى كه متوجه سوق عكاظ بود، چون تلاوت آن حضرت را شنيدند گفتند: همين است كه ميان ما و آسمان مانع شده است، پس بسوى قوم خود برگشته و گفتند: ((بدرستى كه ما قرآن عجيبى شنيديم كه هدايت مى نمايد بسوى حق پس ايمان آورديم به آن و هرگز شريك نمى گردانيم با پروردگار خود احدى را))(3) ؛ پس حق تعالى سوره ((جن)) را فرستاد.(4)

____________________

1-سوره رحمن : 13.

2-مجمع البيان 5/92. و نيز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/75-76.

3-ترجمه آيه هاى 1 و 2 سوره جن.

4-مجمع البيان 5/368؛ صحيح مسلم 1/331؛ تفسير الوسيط 4/361.


و از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه: ايشان از ((بنى شيبان)) بودند(1)

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مكه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار عكاظ كه مردم را به اسلام دعوت نمايد پس هيچكس اجابت آن حضرت نكرد و بسوى مكه برگشت، چون به موضعى رسيد كه آن را ((وادى مجنه)) مى گويند به نماز شب ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، گروهى از جن گذشته و چون قرائت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را شنيدند بعضى با بعضى گفتند: ساكت شويد، چون حضرت از تلاوت فارغ شد به جانب قوم خود رفتند انذار كنندگان گفتند: اى قوم! بدرستى كه ما شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصديق كننده است آنچه را پيش از او گذشته است، هدايت مى كند بسوى حق و بسوى راه راست، اى قوم ما! اجابت كنيد داعى خدا را و ايمان آوريد به او تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب اليم. پس برگشتند بر خدمت آن حضرت و ايمان آوردند و آن جناب ايشان را تعليم كرد شرايع اسلام، و حق تعالى سوره جن را نازل گردانيد و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم والى و حاكمى بر ايشان نصب كرد و هر وقت به خدمت آن جناب مى آمدند؛ و امر كرد امير المومنينعليه‌السلام را كه مسائل دين را تعليم ايشان نمايد و در ميان ايشان مومن و كافر و ناصبى و يهودى و نصرانى و مجوسى مى باشند و ايشان از فرزندان جان اند.(2)

دوم - ابن بابويه به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: زنى بود از جنيان كه او را ((عفرا)) مى گفتند و مكرر به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آمد و سخنان او را مى شنيد و به صالحان جن مى رسانيد و آنها بدست او ايمان مى آوردند، و چند روز به خدمت آن حضرت نيامد و حضرت از جبرئيل احوال او را سوال نمود، جبرئيل گفت: به ديدن خواهر ايمانى خود رفته است كه از براى خدا او را دوست دارد، حضرت فرمود: بهشت از براى آنهاست كه براى خدا با يكديگر دوستى مى كنند بدرستى كه حق تعالى در

____________________

1-مجمع البيان 5/368، و در آن ((بنى شيصبان )) آمده است.

2-تفسير قمى 2/299.


بهشت عمودى آفريده است از يك دانه ياقوت سرخ و بر آن عمود هفتاد هزار قصر است و در هر قصرى هفتاد هزار غرفه است كه آفريده است آنها را براى كسانى كه با هم دوستى مى كنند و به ديدن يكديگر مى روند از براى خدا.

چون عفرا به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد از او پرسيد: در اين سفر چه ديدى؟

گفت: عجائب بسيار ديدم.

فرمود: خبر ده ما را از عجب تر چيزى كه ديدى.

گفت: ابليس را ديدم كه در درياى اخضر بر روى سنگ سفيد نشسته بود و دستها بسوى آسمان بلند كرده بود و مى گفت: الهى! چون قسم خود را بجا آورى و مرا داخل جهنم گردانى پس از تو سوال خواهم كرد بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين كه مرا از جهنم خلاص گردانى و با ايشان محشور نمائى.

گفتم: اى حارث! اين نامها چيست كه به آنها دعا مى كنى؟

گفت: اينها را ديدم كه بر ساق عرش نوشته بودند هفت هزار سال پيش از آنكه خدا آدم را خلق كند، به اين سبب دانستم كه اينها گرامى ترين خلقند نزد پروردگار عاليمان، پس بحق ايشان سوال مى كنم. رسول خدا فرمود: بخدا سوگند اگر قسم دهند جميع اهل زمين خدا را به اين نامها البته خدا دعاى همه را مستجاب فرمايد.(1)

سوم - على بن ابراهيم روايت كرده است كه: جنيان همه از فرزندان جان اند و اهل همه دين در ميان ايشان مى باشند، و شياطين همه از فرزندان ابليس اند و در ميان ايشان مومن نمى باشد مگر يكى كه نام او ((هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس)) است آمد به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و مردى بود بسيار بلند و عظيم و مهيب، حضرت از او پرسيد: تو كيستى؟

گفت: منم هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس روزى كه قابيل هابيل را كشت من پسرى بودم چند ساله نهى مى كردم مردم را از ترك آثام و امر مى كردم ايشان را به افساد طعام.

____________________

1-خصال 639؛ كشف الغمه 2/93.


حضرت فرمود: بد جوانى بوده اى و بد پيرى هستى.

گفت: يا محمد! من بر دست نوح توبه كرده ام و با او در كشتى بودم و او را عتاب كردم در نفرين كردن بر قوم خود، و با ابراهيم بودم در وقتى كه او را به آتش انداختند و خدا آتش را بر او برد و سلام گردانيد، و با موسى بودم در وقتى كه خدا فرعون را غرق كرد و بنى اسرائيل را نجات داد، و با هود بودم كه نفرين كرد بر قوم خود و او را عتاب كردم كه چرا نفرين كردى، و با صالح بودم كه نفرين كرد قوم خود را و به او اعتراض كردم كه چرا نفرين كردى قوم خود را، و همه كتابها را خواندم و در همه آنها ديدم بشارت داده بودند به آمدن تو، و انبياء تو را سلام رسانيدند و مى گفتند تو بهترين پيغمبران و گرامى ترين ايشانى، پس از آنچه خدا بر تو فرستاده است چيزى تعليم من نما.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به امير المومنين على بن ابى طالبعليه‌السلام فرمود: تو او را تعليم كن.

هام گفت: يا محمد! ما اطاعت نمى كنيم مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر را، اين كيست كه مرا به او حواله كردى؟

حضرت فرمود: اين برادر من و وصى من و وزير و وارث من است و نام او على بن ابى طالب است.

هام گفت: بلى، ما يافته ايم اسم او را در كتابهاى گذشته او را اليا ناميده اند.

پس امير المومنينعليه‌السلام قرآن و شرايع دين را تعليم او نمود و در شب هرير در صفين به خدمت آن حضرت آمد.(1)

چهارم - شيخ مفيد و شيخ طبرسى و ساير محدثان روايت كرده اند كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به جنگ بنى المصطلق رفت به نزديك وادى چولى(2) فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئيل نازل شد و خبر داد كه طائفه اى از كافران جن در اين وادى جا كرده اند و مى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس امير المومنينعليه‌السلام را طلبيد و فرمود

____________________

1-تفسير قمى 1/375.

2-چول : بيابان بى آب و علف، جاى خالى از آدمى. (فرهنگ عميد 2/904).


كه: برو بسوى اين وادى و چون دشمنان خدا از جنيان متعرض تو شوند دفع كن ايشان را به آن قوتى كه خدا تو را عطا كرده است و متحصن شو از ايشان به نامهاى بزرگوار خدا كه تو را به علم آنها مخصوص گردانيده است، و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه كرد و فرمود: با آن حضرت باشيد و آنچه بفرمايد اطاعت نماييد.

پس امير المومنينعليه‌السلام متوجه آن وادى شد و چون نزديك كنار وادى رسيد فرمود به اصحاب كه: در كنار وادى بايستيد و تا شما را رخصت ندهم حركت مكنيد، و خود پيش رفت و پناه برد به خدا از شر دشمنان خدا و بهترين نامهاى خدا را ياد كرد و اشاره نمود اصحاب خود را كه: نزديك بياييد، چون نزديك آمدند ايشان را باز داشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزيد نزديك شد كه لشكر بر رو در افتند و از ترس قدمهاى ايشان لرزيد؛ پس حضرت فرياد زد كه: منم على بن ابى طالب وصى رسول خدا و پسر عم او، اگر خواهيد و توانيد در برابر من بايستيد، پس صورتها پيدا شد مانند زنگيان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پيش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشير خود را به جانب راست و چپ حركت مى داد، چون به نزديك آنها رسيد مانند دود سياهى شدند و بالا رفتند و ناپيدا شدند پس حضرت ((الله اكبر)) گفت و از وادى بالا آمد و به نزديك لشكر ايستاد، و چون آثار آنها بر طرف شد صحابه گفتند: چه ديدى يا امير المومنين؟ ما نزديك بود كه از ترس هلاك شويم و بر تو ترسيديم.

حضرت فرمود: چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كردم تا ضعيف شدند و رو به ايشان تاختم و پروا از ايشان نكردم و اگر به هيئت خود مى ماندند همه را هلاك مى كردم، پس خدا كفايت شر ايشان از مسلمانان نمود و باقيمانده ايشان به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتند كه به آن حضرت ايمان بياورند و از او امان بگيرند.

و چون جناب امير المومنينعليه‌السلام با اصحاب خود به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برگشت و خبر را نقل كرد حضرت شاد شد و دعاى خير كرد براى او و فرمود: پيش از تو آمدند آنها


كه خدا ايشان را به تو نرسانيده بود و مسلمان شدند و من اسلام ايشان را قبول كردم.(1)

پنجم - به سند معتبر از سلمان روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ابطح نشسته بود و با جمعى از صحابه در خدمت آن حضرت نشسته بوديم و با من سخن مى گفت ناگاه گردبادى پيدا شد و حركت كرد تا به نزديك آن حضرت رسيد و از ميان آن شخصى پيدا شد و گفت: يا رسول الله! مرا قوم من به خدمت تو فرستاده اند و به تو پناه آورده ايم و از تو امان مى طلبيم، گروهى از ما بر ما جور و ستم كرده اند كسى را با من بفرست كه ميان ما و ايشان موافق حكم خدا و كتاب خدا حكم كند و عهدها و پيمانهاى موكد از من بگير كه فردا بامداد او را به تو برگردانم مگر آنكه حادثه اى از جانب خدا رخ نمايد كه مرا در آن اختيارى نباشد.

حضرت فرمود: تو كيستى و قوم تو كيستند؟

گفت: من عرفطه(2) پسر شمراخم از قبيله بنى نجاح و من و جمعى از اهل من به آسمان مى رفتيم و از ملائكه خبرها مى شنيديم و چون تو مبعوث شدى ما را از آسمان منع كردند و به تو ايمان آورديم و بعضى از قوم ما بر كفر خود مانده اند و به تو ايمان نياوردند و ميان ما و ايشان اختلاف بهم رسيده و ايشان به عدد و قوت از ما بيشترند و مياه و مراعى ما را گرفته اند و به ما و چهار پايان ما ضرر مى رسانند التماس داريم كسى را بفرستى كه به راستى ميان ما حكم كند.

حضرت فرمود: روى خود را بگشا كه ما بينيم تو را بر هيئت خود كه دارى.

چون صورت خود را گشود مردى بود موى بسيار داشت و سرش بلند بود و ديده هاى بلند داشت و درازى ديده هايش در طول سرش بود و حدقه هايش كوتاه بود و دندانهايى داشت مانند دندانهاى درندگان، پس حضرت عهد و پيمان از او گرفت كه هر كه را با او همراه كند روز ديگر برگرداند، پس متوجه ابوبكر شد و فرمود كه: با عرفطه برو و به احوال

____________________

1-ارشاد مفيد 1/339؛ اعلام الورى 180؛ خرايج 1/203؛ مناقب ابن شهر آشوب 2/102.

2-در عيون المعجزات ((غطرفه )) آمده است.


ايشان برس و ميان ايشان حكم كن به راستى.

گفت: يا رسول الله! اينها در كجايند؟

فرمود: در زير زمينند.

ابوبكر گفت: من چگونه به زير زمين بروم چگونه ميان ايشان حكم كنم و حال آنكه من زبان ايشان را نمى دانم؟

پس عمر را تكليف به رفتن نمود و او مثل ابوبكر جواب گفت، و به عثمان گفت و او نيز چنين جواب گفت: پس حضرت امير المومنينعليه‌السلام را طلبيد و گفت: يا على! با برادر ما عرفطه برو و ميان او و قوم او به راستى حكم كن، حضرت در ساعت برخاست و شمشير خود را برداشت و با عرفطه روانه شد. سلمان گفت: من همراه ايشان رفتم تا آنكه به ميان وادى صفا رسيدند پس حضرت به من نظر كرد و فرمود: خدا سعى تو را مزد دهد اى ابو عبدالله برگرد و زمين شكافته شد و ايشان فرو رفتند و من برگشتم و بسيار براى آن حضرت اندوهگين بودم؛ و چون صبح شد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با مردم نماز بامداد كرده آمد و بر كوه صفا نشست و صحابه بر گرد آن حضرت بر آمدند، و برگشتن امير المومنينعليه‌السلام دير شد و آفتاب بلند شد و هر كس سخنى مى گفت و منافقان شماتت مى كردند و مى گفتند: الحمد لله كه خدا ما را از ابو تراب راحت بخشيد و افتخار محمد به پسر عمش برطرف شد؛ تا آنكه ظهر شد و آن حضرت نماز ظهر را ادا نمود و برگشت و باز در جاى خود قرار گرفت و با اصحاب خود حديث مى فرمود و مردم اظهار نااميدى از مراجعت آن حضرت مى كردند تا آنكه وقت عصر داخل شد و نماز عصر را ادا فرمود و برگشت و باز بر صفا نشست و اندوه حضرت زياده شد و شماتت منافقان مضاعف گرديد و نزديك شد كه آفتاب غروب كند ناگاه كوه صفا شكافته شد و امير المومنينعليه‌السلام مانند خورشيد تابان بيرون آمد و خون از شمشيرش مى ريخت و عرفطه در خدمت آن حضرت بود، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برخاست و امير المومنينعليه‌السلام را در برگرفت و ميان دو ديده اش را بوسيد و فرمود: چرا تا اين زمان خورشيد جمال خود را از ما پنهان داشتى و ما را به شماتت منافقان گذاشتى؟


حضرت فرمود: يا رسول الله! رفتم بسوى جنيان بسيار از منافقان و كافران كه طغيان كرده بودند بر عرفطه و قوم او از منافقان و من ايشان را به سه خصلت دعوت كردم: اولى آنكه ايمان بياورند به خدا و اقرار نمايند به پيغمبرى تو، و قبول نكردند؛ دوم آنكه جزيه بدهند، باز قبول نكردند؛ سوم آنكه صلح كنند با عرفطه و قوم او كه بعضى از آب و مراعى از آنها باشد و بعضى از ايشان، و اين را نيز قبول نكردند، پس شمشير كشيدم و نام خدا بردم و بر ايشان حمله كردم و هشتاد هزار كس ايشان را به قتل رسانيدم، چون اين حال را مشاهده كردند راضى به صلح شدند و امان طلبيدند و مسلمان شدند. پس عرفطه گفت: يا رسول الله! خدا تو را و امير المومنينعليه‌السلام را از ما جزاى خير دهد؛ و وداع كرد و برگشت.(1)

و در حديث معتبر معلى بن خنيس از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: در روز نوروز حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حضرت امير المومنينعليه‌السلام را به وادى جنيان فرستاد كه از ايشان عهدها و پيمانها گرفت.(2) ششم - در محاسن برقى و كتب معتبره ديگر مذكور است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى با امير المومنينعليه‌السلام نشسته بود ناگاه مردى پير آمد و بر آن حضرت سلام كرد و برگشت، حضرت فرمود: يا على! اين مرد پير را مى شناختى؟ گفت: نمى شناسم، حضرت فرمود كه: اين ابليس لعين است، امير المومنينعليه‌السلام فرمود: يا رسول الله! اگر مى دانستم كه آن است او را ضربتى مى زدم و امت تو را از او خلاص مى كردم. پس شيطان برگشت و گفت: اى ابوالحسن! ستم كردى بر من، هرگز من شريك نطفه دوستان تو نشده ام و هر كه دشمن توست نطفه من پيشتر از نطفه پدرش به رحم مادرش رسيده است.(3)

هفتم - حميرى به سند معتبر روايت كرده است از حضرت صادقعليه‌السلام كه: حق تعالى از ملك و پادشاهى و استيلاى بر جميع مخلوقات نداد به هيچ پيغمبر مثل آنچه به پيغمبر

____________________

1-عيون المعجزات 44-46 و نيز رجوع شود به اليقين 260.

2-المهذب البارع 1/194.

3-محاسن 2/58. و نيز رجوع شود به تفسير فرات كوفى 242 و تاريخ بغداد 3/290.


آخر الزمانصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داده بود، روزى آن حضرت گلوى شيطان را به ستونى از ستونهاى مسجد فشرد كه زبانش به دست آن حضرت رسيد و فرمود: اگر نه دعاى سليمان بود كه از خدا طلبيد پادشاهى به او داده شود كه احدى را بعد از او سزاوار نباشد هر آينه شيطان را به شما مى نمودم.(1)

هشتم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم متوجه غزوه حنين شد در اثناى راه علمهاى و بيرقها برگشت و عرض كردند به خدمت آن حضرت كه: يا رسول الله! مار عظيمى راه را بر ما سد كرده است مانند كوه عظيمى و نمى توانيم گذشت، چون حضرت به نزديك او رفت مار سر برداشت و گفت: السلام عليك يا رسول الله من هيثم بن طاح بن ابليسم و ايمان به تو آورده ام و با ده هزار نفر از اهل بيت خود آمده ام كه تو را يارى كنم بر حرب اين كافران، حضرت فرمود كه از سر راه دور شو و با اهل خود از جانب راست ما بيا، پس او راه را گشود و مسلمانان عبور كردند.(2) نهم - در كتاب اختصاص از اصبغ بن نباته مروى است كه: در روز جمعه جناب امير المومنينعليه‌السلام بعد از عصر در مسجد كوفه نشسته بود ناگاه مرد بلندى آمد مانند بدويان و بر آن حضرت سلام كرد، حضرت فرمود: چه شد آن جنى كه به نزد تو مى آمد؟

گفت: يا امير المومنين! پيوسته به نزد من مى آيد.

آن جناب فرمود كه: قصه خود را براى اين جماعت نقل كن.

گفت: پيش از بعثت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در يمن خوابيده بودم ناگاه جنى در نصف شب به نزد من آمد و سر پا بر من زد و گفت: بنشين، هراسان برجستم و نشستم، گفت: بشنو، پس شعرى چند خواند كه مضمون آنها اين است: ((عجب دارم من از جنيان و سوار شدن ايشان بر شتران در حالتى كه متوجهند بسوى مكه و طلب هدايت مى نمايند، پس ياد كن و متوجه شو بسوى برگزيده فرزندان هاشم و ببين عزت و شرف او را))، چون صدا

____________________

1-قرب الاسناد 175.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/138 و


برطرف شد متعجب شدم و با خود گفتم كه: والله حادثه اى در فرزندان هاشم بهم رسيده است يا بهم خواهد رسيد، پس ديگر مرا خواب نبرد و در بقيه آن شب و تمام روز متفكر بودم؛ چون شب ديگر خوابيدم باز در نصف شب مردى سرپايى بر من زد و گفت: بنشين، چون نشستم گفت: بشنو، و باز شعرى چند خواند كه مفادشان آنها بود كه گذشت؛ و همچنين در شب سوم آمد و باز مثل آن اشعار خواند، پس من گفتم: آن كه مى گويى در كجاست؟ گفت: در مكه ظاهر شده است و مردم را دعوت مى كند بسوى شهادت ((لا اله الا اللّه و محمد رسول الله)).

چون صبح شد بر ناقه خود سوار شدم و متوجه مكه معظمه شدم و چون داخل شدم اول كسى را كه ديدم ابوسفيان بود، مرد پير گمراهى، پس بر او سلام كردم و پرسيدم: چون است حال شما؟ گفت: ارزانى و فراوانى در ميان ما هست وليكن يتيم ابو طالب دين ما را فاسد گردانيده است، گفتم: چه نام دارد؟ گفت: محمد و احمد، گفتم: در كجاست؟ گفت خديجه: دختر خويلد را خواسته است و در خانه او مى باشد، پس سر ناقه را به آن جانب گردانيدم و چون به در خانه خديجه رسيدم فرود آمدم و پاى ناقه را بستم و در را كوبيدم، خديجه گفت: كيست؟ گفتم: محمد را مى خواهم، گفت: پى كار خود برو نمى گذاريد محمد را يك ساعت در خانه خود قرار بگيرد او را آزار كرديد و دور كرديد و از شر شما به خانه گريخته است و باز او را به حال خود نمى گذاريد؟ گفتم: خدا رحم كند تو را من از يمن آمده ام و شايد خدا به بركت او بر من منت نهد و مرا هدايت كند، مرا محروم مگردان از ديدن او؛ پس شنيدم كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت: در را براى او بگشا، چون داخل شدم ديدم كه نور از روى آن حضرت ساطع بود و به عقب سرش رفتم مهر نبوت را ديدم كه در پشت مباركش نقش گرفته است پس جاى آن را بوسيدم و شعرى چند در مدح آن حضرت خواندم و در آن اشعار به قصه خبر دادن جنى اشعار كردم و مسلمان شدم و مرا مرحبا گفت و گرامى داشت، پس به يمن برگشتم.

اصبغ بن نباته گفت: نام او اسود بن قارب بود و با آن حضرت به جنگ صفين آمد و در


آن جنگ شهيد شد.(1)

دهم - ابن شهر آشوب از مازن بن عصفور روايت كرده است كه گفت: در اول بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گوسفندى از براى بتى كشتم، از آن بت صدائى شنيدم كه: پيغمبرى مبعوث شده است از مضر پس بگذار بتى را كه تراشيده اند از حجر؛ پس روز ديگر گوسفندى كشتم باز صدايى شنيدم كه: پيغمبرى مرسل آمد و كتابى منزل آورده.(2)

يازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: تميم دارى در منزلى از منزلهاى راه شام فرود آمد و چون خواست بخوابد گفت: امشب من در امان اهل اين وادى ام - و اين قاعده اهل جاهليت بود كه امان از جنيان وادى مى طلبيد - ناگاه ندايى از آن صحرا شنيد كه: پناه به خدا ببر كه جنيان كسى را امان نمى دهند از آنچه خدا خواهد و بتحقيق كه پيغمبران اميان مبعوث شده است و ما در حجون در پى او نماز كرديم و مكر شياطين برطرف شد و جنيان را به تير شهاب از آسمان راندند برو به نزد محمد رسول پروردگار عاليمان.(3)

دوازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: بنى عذره بتى داشتند كه آن را ((حمام)) مى گفتند، چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شد از آن بت صدايى شنيدند كه شعرى چند مى خواند به اين مضمون: ((اى فرزندان هند بن حزام(4) ! ظاهر شد حق و هلاك شد حمام و دفع كرد شرك را اسلام))، بعد از چند روز مردى طارق نام به نزد آن بت آمد كه آن را سجده كند صدايى شنيد: ((اى طارق واى طارق! مبعوث شد پيغمبر صادق، آمد به وحى ناطق، ظاهر شد ظاهر كننده حق در تهامه، براى ياران اوست سلامت، و براى خاذلان اوست ندامت، شما را وداع كردم و ديگر سخن مرا نخواهيد شنيد تا روز قيامت)) پس بت بر رو در افتاد و شكست.

____________________

1-اختصاص 181-183.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/120. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 2/255.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/121.

4-در مصدر ((حرام )) ذكر شده است


زيد بن ربيعه گفت: به خدمت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم و اين واقعه را عرض كردم، فرمود: اين سخنان مومنان جن است؛ پس ما را به سلامت دعوت كرد و مسلمان شديم.(1)

سيزدهم - ابن شهر آشوب از خزيم بن فاتك اسدى روايت كرده است كه گفت: شتران خود را مى چرانيدم تا به وادى ((ابرق)) رسيدم، در آنجا صدى هاتفى را شنيدم كه مى گفت: ((اين است پيغمبر خدا صاحب خيرات، آورده است سوره هاى ياسين و حاميمات))، گفتم: تو كيستى؟ گفت: منم مالك بن مالك(2) مرا فرستاده است رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بسوى قبيله نجد، گفتم، چه بود اگر كسى شتران مرا نگاه مى داشت تا من به نزد او مى رفتم و به او ايمان مى آوردم؟ گفت: من نگاه مى دارم؛ پس شتران را گذاشتم و بر يكى از آنها سوار شدم و متوجه مدينه شدم، چون به دروازه مدينه رسيدم روز جمعه وقت زوال بود با خود گفتم در اينجا مى مانم تا نماز ايشان تمام شود بعد داخل مى شوم، چون شتر خود را خوابانيدم مردى آمد و گفت: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى فرمايد داخل شو، پس داخل شدم و چون مرا ديد فرمود: چه شد آن مرد پير كه ضامن شد براى تو كه شتران تو را به اهل تو برساند؟ گفتم: خبرى از او ندارم، فرمود: شترهاى تو را به سلامت به اهل تو رسانيد، گفتم: شهادت مى دهم به يگانگى خدا و به اينكه توئى پيغمبر خدا.(3)

چهاردهم - روايت كرده اند كه: روزى عمر نشسته بود مردى از پيش او گذشت، عمر گفت: اين كاهن است و با جن مربوط بود، آن مرد گفت: اى عمر! خدا به اسلام هدايت كرد هر جاهل را و دفع كرد به حق هر باطل را و غنى نمود به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فقيران را و راست كرد به قرآن هر كجى را.

عمر گفت: چند گاه است كه جنيه مصاحب خود را نديده اى؟ گفت: پيش از آنكه مسلمان شوم به نزد من آمد و گفت: اى سلام! حق ظاهر آمده و خواب پريشان نيست و نداى الله اكبر بلند شده است و به اين سبب مسلمان شدم و ديگر به نزد من نيامد.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/122. و نيز رجوع شود به كنز الفوائد 93.

2-در مصدر بجاى ((مالك بن مالك ))، ((مالك )) ذكر شده است.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/139، و در آن خريم بن فاتك آمده است.


مردى حاضر بود در مجلس عمر گفت: بر من چنين امرى واقع شد، روزى در بيابان هموارى مى رفتم ناگاه ديدم مردى مى آيد از اسب تندتر و به اندك زمانى به نزديك ما رسيد و گفت: ((اى احمد اى احمد! خدا بلندتر و بزرگتر است، اى احمد! آمد بسوى تو آنچه خدا وعده داده بود از نيكى)) پس به عقب ما آمد و رفت.

پس مردى از انصار گفت: من با دو رفيق متوجه شام شديم و در بيابانى كه آبادانى نداشت فرود آمديم ناگاه سواره اى به ما ملحق شد و چهار نفر شديم و بسيار گرسنه بوديم، ناگاه ديديم كه آهويى نزديك ما مى چربد پس برجستم و آهو را گرفتم؛ آن مردى كه به ما ملحق شد گفت: اين آهو را رها كن كه من مكرر به اين راه آمده ام و اين آهو را در اين موضع ديده ام و هيچكس متعرض اين آهو نشده است، من سخن او را قبول نكردم و آهو را بستم، چون پاسى از شب رفت صدايى از آن بيابان شنيدم كه مى گفت: اى چهار سوار تيز رفتار! سر دهيد اين آهو بيچاره را كه يتيمان صغير دارد، پس ترسيدم و آهو را رها كردم و رفتيم به جانب شام؛ و چون در برگشتن به آن موضع رسيديم صدايى از عقب ما آمد و ما را بشارت داد به مبعوث شدن رسول خدا.(1)

مولف گويد: روايات و حكايات خبر دادن جنيان به حقيقت سيد پيغمبران زياده از حد بيان است و بعضى در بحار مذكور است، و مسخر بودن جن و شياطين براى آن حضرت در احوال امير المومنين و ساير ائمهعليهم‌السلام مذكور خواهد شد انشاء الله.

____________________

1-بحار الانوار 18/97 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.



باب بيست و دوم: در معجزات و خبر دادن از مغيبات است، و اين نوع معجزه آن حضرت از حد و احصاء بيرون است و بسيارى از آن در باب اعجاز قرآن گذشت و قليلى نيز در اينجا مذكور مى شود



اول - ابن طاووس از كتاب دلايل حميرى از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: جمعى از قريش به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند براى حاجتى، حضرت فرمود: فردا باران خواهد آمد، چون فردا شد هوا از همه روز صافتر بود تا آنكه روز بلند شد، پس يكى از اكابر قريش به نزد آن حضرت آمد و گفت: چه در كار بود تو را كه چنين سخنى بگويى و دروغ خود را ظاهر گردانى؟ تو هرگز چنين نبودى، ناگاه ابرى بلند شد و چندان باران آمد كه اهل مدينه به فرياد آمدند و استدعاى دعا كردند براى رفع آن، پس حضرت دعا كرد كه: خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران، پس ابر از مدينه كنار رفت و بر اطراف مدينه مى باريد.(1)

دوم - حميرى به سند موثق از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روز بدر اشرفيها كه عباس همراه داشت از او گرفت و از او طلب فدا نمود گفت: يا رسول الله! من غير اين ندارم، حضرت فرمود: پس چه شد آنچه پنهان كردى نزد ام الفضل زوجه خود؟ عباس گفت: گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و به پيغمبرى تو زيرا كه هيچكس حاضر نبود بغير از خدا در هنگامى كه آن را به او سپردم(2) ، پس حق تعالى فرستاد كه: ((بگو به آنها كه در دست شما هستند از اسيران كه اگر خدا بداند در دل شما نيكى به شما خواهد داد بهتر از آنچه گرفته شده است از شما))(3) و آخر عباس چنان صاحب مال شد كه بيست غلام او تجارت مى كردند كه كمتر آنچه نزد هر يك بود بيست

____________________

1-فرج المهموم 222.

2-قرب الاسناد 19.

3-ترجمه آيه 70 سوره انفال.


هزار درهم بود؛ اين معجزه متواتر است و خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند.(1)

سوم - راوندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه: روزى پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود ناگاه جماعتى به خدمت آن حضرت آمدند، حضرت فرمود: آمده ايد از چيزى سوال كنيد اگر مى خواهيد بگويم كه براى چكار آمده ايد و اگر خواهيد خود سوال كنيد.

گفتند: بلكه تو خبر ده ما را يا رسول الله.

فرمود: آمده ايد سوال كنيد كه نيكى را به كى مى بايد كرد؟ سزاوار نيست نيك نيكى كردن مگر نسبت به كسى كه صاحب حسب و دين باشد؛ و آمده ايد كه سوال كنيد از جهاد زنان، بدرستى كه جهاد زنان نيكو معاشرت كردن با شوهر است؛ و آمده ايد كه سوال كنيد كه روزيها از كجا مى آيد؟ خدا نخواسته است كه روزى دهد مومنان را مگر از جايى كه ندانند زيرا كه چون بنده جهت روزى خود را نمى داند دعا بسيار مى كند.(2)

چهارم - راوندى و ابن بابويه روايت كرده اند كه ابو عقبه انصارى گفت: در خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودم كه گروهى از يهودان آمدند و گفتند: رخصت بطلب كه ما به مجلس آن حضرت در آييم، چون داخل شدند گفتند: خبر ده ما را كه براى چه آمده ايم از تو سوال كنيم؟ حضرت فرمود: آمده ايد سوال كنيد از احوال ذوالقرنين، گفتند بلى، فرمود: پسرى بود از اهل روم اطاعت كننده خدا پس خدا او را دوست داشت و پادشاه روى زمين شد و از مغرب آفتاب تا مشرق آفتاب را طى كرد تا به ياءجوج و ماءجوج رسيد و سد را بنا كرد، گفتند: شهادت مى دهيم كه اين حال او بود و در تورات نيز چنين نوشته است.(3)

پنجم - ابن بابويه و راوندى روايت كرده اند از ابن عباس كه: ابوسفيان روزى به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: يا رسول الله! مى خواهم از تو سوالى بكنم، حضرت

____________________

1-رجوع شود به تفسير عياشى 69 و تفسير قمى 1/267 و تفسير فخر رازى 15/204 و اسباب النزول 245.

2-7 قصص الانبياء راوندى 293 به نقل از ابن بابويه.

3-قصص الانبياء راوندى 293 به نقل از ابن بابويه.


فرمود: اگر مى خواهى من بگويم چه مى خواهى بپرسى؟ گفت: بگو، فرمود: آمده اى از عمر من بپرسى كه چند سال خواهد شد؟ گفت: بلى يا رسول الله، فرمود: من شصت و سه سال زندگانى خواهم كرد، ابو سفيان گفت: شهادت مى دهم كه تو راست مى گويى، حضرت فرمود: به زبان گواهى مى دهى و در دل ايمان ندارى؛ ابن عباس گفت: بخدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود و ابوسفيان منافق بود، يكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابينا شده بود روزى در مجلسى نشسته بوديم و حضرت على بن ابى طالبعليه‌السلام در آن مجلس بود پس موذن اذان گفت، چون ((اشهد ان محمدا رسول الله)) گفت ابو سفيان گفت: كسى در اين مجلس هست كه از او ملاحظه بايد نمود؟ شخصى از حاضران گفت: نه، ابو سفيان گفت: ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است؟ پس امير المومنينعليه‌السلام فرمود: خدا ديده ات را گريان گرداند اى ابوسفيان، خدا چنين كرده است او نكرده است زيرا حق تعالى فرموده است( وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَ‌كَ ) (1) ((و بلند كرديم از براى تو نام تو را))، ابو سفيان گفت: خدا بگرياند ديده كسى را كه گفت در اينجا كسى نيست كه از او ملاحظه بايد كرد و مرا بازى داد.(2)

ششم - ابن بابويه و راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه وائل بن حجر گفت: چون خبر پيغمبر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به من رسيد من در پادشاهى عظيم بودم و قوم من مطيع من بودند و آنها را ترك كردم و اختيار رضاى خدا و رسول كردم به خدمت آن حضرت رفتم، چون به خدمت او رسيدم اصحابش گفتند: سه روز قبل از آمدن تو ما را بشارت داد كه اينك وائل بن حجر آمد بسوى شما از زمين دور از حضرموت رغبت نماينده در اسلام و اطاعت كننده و او از بقيه فرزندان پادشاهان است، گفتم، يا رسول الله! خبر ظهور تو هنگامى به من رسيد كه در پادشاهى و عزت بودم و خدا بر من منت گذاشت كه همه را ترك كردم و اختيار خدا و رسول خدا و دين خدا كردم و براى اختيار دين حق آمده ام؛ فرمود:

____________________

1-سوره شرح : 4.

2-قصص الانبياء راوندى 294 به نقل از ابن بابويه.


راست گفتى، خداوندا! بركت ده در وائل و فرزندان او فرزندان فرزندان او.(1)

هفتم - ابن بابويه و راوندى به سند معتبر روايت كرده اند از امام جعفر صادقعليه‌السلام كه: روزى اسيرى چند به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند و امر فرمود به كشتن ايشان بغير يك نفر از آنها، آن مرد گفت: چرا مرا از ميان اينها رها كردى؟ فرمود: جبرئيل مرا از جانب خدا خبر داد كه در تو پنج خصلت هست: غيرت شديد بر حرمت خود؛ سخاوت؛ خوشخويى؛ راستگويى و شجاعت، آن مرد گفت: والله راست گفتى و اينها در من هست؛ و به اين سبب مسلمان شد.(2)

هشتم - ابن بابويه و طبرسى و راوندى به سند موثق از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: ناقه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در جنگ تبوك ناپيدا شد، منافقان گفتند: ما را از غيب خبر مى دهد و نمى داند كه ناقه اش در كجاست؟ پس جبرئيل آمد و آن حضرت را خبر داد به سخن منافقان و خبر داد كه ناقه در فلان دره است و مهار آن به درختى بنده شده است، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود ندا كردند و مردم جمع شدند پس فرمود: ايها الناس! ناقه من در فلان دره است، پس مردم دويدند و ناقه را در آن مكان يافتند و آوردند.(3)

نهم - صفار و غير او به سندهاى معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به غار رفت و ابوبكر با آن حضرت رفيق شد در غار اضطراب مى كرد، حضرت براى تسلى آن منافق فرمود: من كشتى جعفر طيار را مى بينم كه در دريا مضطرب است، ابوبكر گفت: يا رسول الله تو مى بينى؟ فرمود: بلى، گفت: مى توانى به من بنمايى؟ فرمود: نزديك من بيا؛ پس دست مبارك بر ديده ها نابيناى آن ملعون كشيد و فرمود: نظر كن، چون نظر كرد كشتى را ديد كه در دريا مضطرب است؛ پس فرمود: نظر كن بسوى مدينه، چون نظر كرد انصار را ديد كه در مجلسهاى خود نشسته و با يكديگر سخن

____________________

1-قصص الانبياء راوندى 295 به نقل از ابن بابويه. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 5/349 و مجمع الزوائد 9/373.

2-امالى شيخ صدوق 224؛ قصص الانبيا راوندى 307.

3-قصص الانبياء راوندى 308 به نقل از ابن بابويه؛ مجمع البيان 494 بدون ذكر سند؛ كافى 8/221.


مى گويند، پس آن ملعون در خاطر خود گفت: اكنون دانستم كه تو جادوگرى، حضرت از باب استهزاء فرمود: صديق چون تو كسى است، يعنى تو زنديقى نه صديق.(1)

دهم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد يهود بنى النضير آمد پس يكى از ايشان بى آنكه كسى را مطلع گرداند بر بام رفت كه سنگ عظيمى را بگرداند و بر سر آن حضرت بياندازد و حضرت در پاى قلعه اى از قلعه اى ايشان نشسته بود، پس جبرئيل خبر داد آن حضرت را كه ايشان چنين اراده اى دارند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برگشت به مدينه و خبر داد آنها را از اراده شان و آنها تصديق كردند، حق تعالى بر انگيخت بر آن كسى كه اين اراده را داشت نزديكترين خويشانش را كه او را به قتل رسانيد.(2)

يازدهم - خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه: حاطب بن ابى بلتعه خبر اراده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به رفتن مكه براى فتح به اهل مكه نوشت و به زنى داد و فرستاد و هيچكس را بر آن مطلع نكرد، پس جبرئيل خبر داد آن حضرت را و رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المومنينعليه‌السلام و مقداد و زبير را فرستاد و فرمود: برويد بسوى باغى كه آن را ((خاخ)) مى گويند و در آنجا زنى هست و نامه حاطب با اوست كه به مشركان مكه نوشته است؛ چون به آن موضع رسيدند آن زن را ديدند و مقداد و زبير هر چند تفحص كردند نامه را نيافتند و آن زن منكر شد، گفتند: ما نامه با او نمى يابيم بايد برگرديم، امير المومنينعليه‌السلام فرمود: پيغمبر خبر داده است كه نامه اى با اوست و شما مى گوئيد نامه را نمى يابيم؟! پس شمشير كشيد و بر زن حمله كرد، زن از ترس نامه را به او داد.

چون به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند به حاطب فرمود: چرا چنين كردى و حطب براى خود به جهنم فرستادى؟ گفت: يا رسول الله! كافر نشدم و ليكن ايشان بر من حق داشتند خواستم جزاى حق ايشان ادا كنم، حضرت از غايب حلم عذر ناموجه او را قبول

____________________

1-بصائر الدرجات 422 در ضمن دو روايت؛ تفسير قمى 1/190. و نيز رجوع شود به مختصر بصائر الدرجات 29.

2-خرايج 1/33.


نمود.(1)

دوازدهم - راوندى روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بعضى از سفرها عمار را فرستاد كه آب بياورد و شيطانى بصورت غلام سياهى متعرض او شد و سه مرتبه عمار او را بر زمين زد، حضرت پيش از آنكه عمار بيايد، خبر داد كه شيطان بصورت غلامى سياهى متعرض عمار شد و خدا عمار را بر او ظفر داد، و چون عمار برگشت موافق فرموده آن حضرت خبر داد.(2)

سيزدهم - راوندى از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه: در بعضى از جنگها بيرون رفتيم و نه نفر و ده نفر با يكديگر رفيق مى شديم و عمل را ميان خود قسمت مى كرديم و يكى از رفيقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسيار راضى بوديم، چون احوالش را به حضرت عرض كرديم فرمود: او مردى است از اهل جهنم؛ چون به دشمن رسيديم و شروع به جنگ كرديم آن مرد تيرى بيرون آورد و خود را كشت، چون به حضرت عرض كردند فرمود: گواهى مى دهم كه منم بنده و رسول خدا و خبر من دروغ نمى شود.(3)

چهاردهم - راوندى روايت كرده است كه: ابو درداء در جاهليت بتى داشت كه آن را مى پرستيد، چون آن حضرت مبعوث شد روزى عبدالله بن رواحه و محمد بن مسلمه بى خبر به خانه او رفتند و بت او را شكستند، چون به خانه برگشت و بت خود را شكسته ديد به زن خود گفت: كى اين كار را نمود؟ گفت: ندانستم من صدايى شنيدم و چون آمدم كسى را نديدم، پس آن زن گفت: اگر اين بت كارى از آن مى آمد دفع ضرر از خود مى كرد، ابو درداء گفت: راست مى گويى رخت مرا بياور، پس جامه خود پوشيد و روانه شد كه به خدمت حضرت بيايد و مسلمان شود، پيش از آنكه او بيايد حضرت فرمود كه: اينك

____________________

1-خرايج 1/60. و نيز رجوع شود به تفسير قمى 2/361 و مسند الحميدى 1/27 و سنن ترمذى 5/382 و صحيح مسلم 4/1941 و 1942 و سيره ابن هشام 4/398.

2-خرايج 1/60. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 7/124.

3-خرايج 1/61.


ابو درداء مى آيد و مسلمان خواهد شد، پس آمد و مسلمان شد.(1)

پانزدهم - خاصه و عامه به طرق بسيار روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ابوذر غفارى را خبر داد از آنچه از عثمان لعين به او خواهد رسيد و گفت: چگونه خواهد بود حال تو وقتى كه تو را از مكان تو بيرون كنند؟ گفت: به مسجد الحرام خواهم رفت، فرمود: اگر تو را از آنجا بيرون كنند چه خواهى كرد؟ گفت: به شام مى روم، فرمود: اگر از شام بيرون كند تو را؟ گفت: شمشير مى كشم تا كشته شوم، حضرت فرمود: مكن و صبر كن؛ و فرمود كه: تنها زندگى خواهى كرد و تنها خواهى مرد و تنها محشور خواهى شد و گروهى از اهل عراق تو را غسل و كفن و دفن خواهند كرد.(2) و احاديث بسيار در اين باب در احوال ابوذر مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.

شانزدهم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه آن حضرت به فاطمهعليها‌السلام گفت: اول كسى كه از اهل بيت من به من ملحق خواهد شد تو خواهى بود.(3)

هفدهم - روايت كرده اند كه آن حضرت به زيد بن صوحان گفت كه: عضوى از تو پيش از تو به بهشت خواهد رفت، پس در جنگ نهاوند دستش بريده شد.(4)

هيجدهم - راوندى و ديگران روايت كرده اند كه: ام ورقه انصاريه را شهيده مى گفتند، پس بعد از وفات آن حضرت غلام و كنيز او كشتند او را.(5) نوزدهم - روايت كرده اند كه: از ولادت محمد بن الحنيفه خبر داد و فرمود كه: من نام و كنيت خود را به او بخشيدم.(6)

بيستم - روايت كرده اند كه: آن حضرت روزى حجامت كرد و خون را به عبدالله بن

____________________

1-خرايج 1/64. و نيز رجوع شود به دلائل النبوه 6/301.

2-رجوع شود به خرايج 1/65 و تفسير قمى 1/294 و سيره ابن هشام 4/524 و دلائل النبوه 5/221.

3-خرايج 1/65؛ كفايه الاثر 124؛ ذخائر العقبى 40؛ صحيح مسلم 4/1905؛ العقد الفريد 3/231؛ جامع الاصول 10/86 و 87.

1083-خرايج 1/66. و نيز رجوع شود به تاريخ بغداد 8/440 و اسد الغابه 2/364.

1084-خرايج 1/66؛ دلائل النبوه 6/381.

1085-خرايج 1/66؛ طبقات ابن سعد 5/68؛ دلائل النبوه 6/380.


زبير داد كه بريزد، چون عبدالله بيرون آمد خون را خورد و برگشت، حضرت فرمود: گمان دارم كه خون را خوردى، گفت: بلى، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: پادشاه خواهى شد و واى بر مردم از تو و واى بر تو از مردم.(1)

بيست و يكم - از طريق شيعه و سنى متواتر است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داد كه: يكى از زنان من بر شترى سوار خواهد شد كه پشم روى آن شتر بسيار باشد و به جنگ وصى من خواهد رفت و چون به منزل ((حواب)) برسد سگان آن منزل بر سر راه آن فرياد كنند؛ و چون عايشه به جنگ امير المومنينعليه‌السلام رفت بر چنان شترى سوار شد و چون به حواب رسيد سگهاى حواب بر سر راهش فرياد كردند.(2) بيست و دوم - از طريق خاصه و عامه متواتر است از ام سلمه و غير او كه عمار در مسجد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خشت مى آورد حضرت خاك از سينه او پاك كرد و فرمود كه: اى عمار! تو را خواهند كشت گروهى كه بر امام زمان خروج كنند و ستمكار باشند؛ و فرمود: آخر خوراك تو در دنيا شربتى از شير خواهد بود(3) ؛ و همه واقع شد.

بيست و سوم - از جانبين متواتر است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مجالس بسيار از شهادت امير المومنينعليه‌السلام خبر داد و فرمود كه: ريش تو از خون سر تو خضاب خواهد شد(4) ؛ و به آن سبب آن حضرت خضاب نمى كرد و انتظار آن وعده مى كشيد.

بيست و چهارم - متواتر است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به امير المومنينعليه‌السلام گفت: يا على! زود باشد كه قتال كنى با سه طايفه: اول آنها كه با تو بيعت كنند و بيعت تو را بشكنند، يعنى طلحه و زبير؛ دوم آنها كه به جور و ظلم بر تو خروج كنند، يعنى معاويه و اصحاب او؛ سوم

____________________

1-رجوع شود به خرايج 1/67.

2-رجوع شود به خرايج 1/67 و الفتوح 2/455 و 457 و دلائل النبوه 6/420-411 و البدايه و النهايه 6/217 و الصواعق المحرقه 184.

3-رجوع شود به خرايج 1/124 و اسد الغابه 4/127 و مناقب خوارزمى 124 و مستدرك حاكم 3/435.

4-خرايج 1/122؛ دلائل النبوه 438-439؛ اسد الغابه 4/109 و 110؛ الصواعق المحرقه 191؛ مستدرك حاكم 3/152 و 153.


خارجيان كه از دين به در روند مانند تير كه از نشانه به در رود.(1) و مكرر فرمود: يا على! تو بعد از من قتال خواهى كرد بر تاويل قرآن چنانكه من قتال كردم بر تنزيل قرآن.(2)

بيست و پنجم - متواتر است از طريق موالف و مخالف كه: حضرت در مجالس بسيار از شهادت حضرت امام حسينعليه‌السلام و اصحاب آن حضرت و مكان شهادت ايشان و كشندگان ايشان را خبر داد و خاك كربلا را به ام سلمه داد و خبر داد كه در هنگام شهادت آن حضرت اين خاك خون خواهد شد.(3)

بيست و ششم - خاصه و عامه به طرق بسيار روايت كرده اند: خبر داد آن حضرت از شهادت حضرت امام رضاعليه‌السلام و مدفون شدن آن حضرت در خراسان.(4)

بيست و هفتم - به طرق بسيار از ابو سعيد خدرى و غير او روايت كرده اند كه: روزى جناب رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم غنيمتى قسمت مى فرمود، مردى از قبيله تميم گفت: عدالت كن يا رسول الله، حضرت فرمود: واى بر تو! اگر من عدالت نكنم كى عدالت خواهد كرد؟! پس مردى از صحابه گفت: رخصت بده كه من او را بكشم، حضرت فرمود: مكش او را بدرستى كه او اصحابى چند خواهد بود كه شما نماز و روزه خود را در پيش نماز و روزه ايشان حقير شماريد و از دين بيرون خواهيد رفت مانند تير كه از نشانه بيرون رود و سر كرده ايشان مردى خواهد بود فراخ چشم و سياه رو و پستانى داشته باشد مانند پستان زنان.

ابو سعيد گفت: من در خدمت امير المومنينعليه‌السلام بودم در جنگ خوارج نهروان كه از ميان كشتگان بدر آوردند آن مرد را با آن صفت كه حضرت فرموده بود.(5)

____________________

1-خرايج 1/123؛ مستدرك حاكم 3/150.

2-بشاره المصطفى 142. و نيز رجوع شود به ترجمه الامام على من تاريخ دمشق 3/163-172.

3-اعلام الورى 33؛ المعجم الكبير 3/106-110؛ دلائل النبوه 6/468-470؛ كفايه الطالب 426.

4-عيون اخبار الرضا 2/255؛ فرائد السمطين 2/188 و 190 و 191.

5-خرايج 1/68؛ صحيح مسلم 2/744؛ دلائل النبوه 6/427؛ الوفا باءحوال المصطفى 315.


بيست و هشتم - روايت كرده اند كه: آن حضرت از بنا كردن شهر بغداد خبر داد.(1)

بيست و نهم - راوندى روايت كرده است كه مردى به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: دو روز است طعام نخورده ام، حضرت فرمود: برو به بازار، چون روز ديگر شد گفت: يا رسول الله! ديروز رفتم به بازار و چيزى نيافتم و بى شام خوابيدم، فرمود: برو به بازار، چون به بازار آمد ديد كه قافله آمده است و متاعى آورده اند پس از آن متاع خريد و به يك اشرفى نفع از او خريدند و اشرفى را گرفت و به خانه برگشت، روز ديگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت: در بازار چيزى نيافتم، حضرت فرمود كه: از فلان قافله متاعى خريدى و يك دينار ربح يافتى؟ گفت: بلى، فرمود: پس چرا دروغ گفتى؟ گفت: گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى اين انكار كردم كه بدانم كه آنچه مردم مى كنند تو مى دانى يا نه؟ و يقين من به پيغمبرى تو زياده گرديد. پس حضرت فرمود: هر كه از مردم بى نياز گردد و سوال نكند خدا او را غنى مى گرداند، و هر كه بر خود در سوال بگشايد خدا بر او هفتاد در فقر را مى گشايد كه هيچ چيز آنها را سد نمى كند؛ پس بعد از آن ديگر آن مرد از كسى سوال نكرد و حالش نيكو شد.(2) سى ام - راوندى به سند معتبر از جابر جعفى از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گذشت ديد كه حضرت امير المومنينعليه‌السلام و زبير ايستاده اند و با يكديگر سخن مى گفتند، حضرت فرمود كه: اى زبير! چه مى گويى با على؟ والله اول كسى كه از عرب بيعت او را خواهد شكست تو خواهى بود.(3)

سى و يكم - روايت كرده است كه: چون آن حضرت لشكر فرستاد براى گرفتن اكيدر فرمود: چون به آنجا خواهيد رسيد او مشغول شكار گاو كوهى خواهد بود؛ و چنان شد.(4)

سى و دوم - چون معاذ بن جبل را به يمن فرستاد فرمود كه: بعد از اين مرا نخواهى

____________________

1-خرايج 1/69.

2-خرايج 1/89.

3-خرايج 1/97.

4-خرايج 1/101؛ دلائل النبوه 5/250.


ديد؛ و چنان شد.(1)

سى و سوم - راوندى از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: در غزوه بنى المصطلق باد عظيمى وزيد، حضرت فرمود: سبب اين باد آن است كه منافقى در مدينه مرده است، چون به مدينه آمدند رفاعه بن زيد كه از عظماى منافقان بود مرده بود.(2)

سى و چهارم - راوندى روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نامه اى نوشت به قيس بن عرفه بجلى و او را طلبيد و او با خويلد بن حارث كلبى آمد، و چون نزديك مدينه رسيدند خويلد ترسيد از آمدن به خدمت آن حضرت، قيس به او گفت: اگر مى ترسى در اين كوه باش تا من بروم و اگر ببينم كه اراده ضررى ندارد تو را اعلام مى كنم؛ چون قيس داخل مسجد شد گفت: يا محمد من ايمنم؟ فرمود: بلى تو را امان دادم با رفيق تو كه در فلان كوه او را گذاشتى، پس قيس گفت: گواهى مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت تو؛ و با آن حضرت بيعت كرد و از پى خويلد فرستاد و او نيز آمد مسلمان شد، پس حضرت فرمود: اگر قوم تو از تو برگشتند خدا و رسول تو را كافى است.(3)

سى و پنجم - ابن شهر آشوب و راوندى و كلينى از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: ابوذر به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: از مدينه دلتنگ شده ام رخصت فرما كه من و پسر برادرم برويم به ((غابه)) - كه موضعى است در حجاز -، حضرت فرمود: اگر خواهى برو اما مى ترسم كه قبيله اى از عرب تو را غارت كنند و پسر برادرت را بكشند و بيايى نزد من و بر عصاى خود تكيه كنى و بگويى كه: پسر برادرم را كشتند و گله ام را بردند؛ چون ابوذر رفت به آن موضع قبيله بنى فزاره بر او غارت آوردند و گوسفندانش را بردند و پسر برادرش را كشتند و به خدمت آن حضرت آمد و بر عصاى خود تكيه كرد و خود هم زخمى خورده بود و گفت: راست گفتند خدا و رسول، آنچه

____________________

1-خرايج 1/102.

2-خرايج 1/102.

3-خرايج 1/103.


فرمودى همه واقع شد.(1)

سى و ششم - راوندى روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در غزوه ذات الرقاع مردى از ديد از قبيله محارب كه او را عاصم مى گفتند و گفت: يا محمد! آيا غيب مى دانى؟ حضرت فرمود: غيب را بغير از خدا كسى نمى داند، آن ملعون گفت: اين شتر خود را من دوست تر مى دارم از خداى تو، حضرت فرمود كه: خدا از علم غيب خود مرا خبر داده است كه قرحه اى در پايين روى تو بهم خواهد رسيد و به دماغ تو خواهد رسيد و به همان قرحه به جهنم واصل خواهى شد؛ چون برگشت به قبيله خود آن قرحه در ذقنش بهم رسيد و سرايت كرد به دماغش و مى گفت: راست گفت آن قرشى، تا به جهنم واصل شد.(2)

سى و هفتم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه آن حضرت به عباس عم خود فرمود: واى بر فرزندان من از فرزند تو، گفت: يا رسول الله! اگر رخصت مى دهى خود را خصى كنم كه فرزند از من بهم نرسد، حضرت فرمود: اين امرى است كه مقدر شده است.(3)

سى و هشتم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داد كه: بنى اميه هزار ماه پادشاهى خواهند كرد، و از كفر و ضلالت و بدعتهاى ايشان خبر داد.(4)

سى و نهم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه آن حضرت خبر داد كه: نامه اى كه قريش نوشته بودند و پيمان بسته بودند بر عداوت بنى هاشم و دورى ايشان و در كعبه گذاشته بودند ارضه همه را ليسيده است و بغير نام خدا چيزى در آن نمانده است، چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد.(5)

چهلم - ابن قولويه و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران به طرق متعدده روايت

____________________

1-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/154 و خرايج 1/105 و كافى 8/126.

2-خرايج 1/104.

3-من لا يحضره الفقيه 1/252؛ خرايج 6/510.

4-رجوع شود به كافى 4/159 و 8/222 و دلائل النبوه 6/510.

5-خرايج 1/85 و 86؛ سيره ابن هشام 2/377؛ حياه الحيوان الكبرى 1/30.


كرده اند كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بود و امير المومنينعليه‌السلام و فاطمهعليها‌السلام و حسن و حسينعليهما‌السلام نزد آن حضرت نشسته بودند فرمود: قبرهاى شما پراكنده و متفرق خواهد بود، امام حسينعليه‌السلام پرسيد كه: آيا خواهيم مرد يا كشته خواهيم شد؟ حضرت فرمود كه: اى فرزند! تو به ستم كشته خواهى شد و برادرت به ستم كشته خواهد شد و پدرت به ستم كشته خواهد شد و فرزندان شما در زمين رانده و ستم رسيده خواهند بود، امام حسينعليه‌السلام گفت: آيا كسى ما را با اين پراكندگى قبرها زيارت خواهد كرد؟ حضرت فرمود كه: بلى طايفه اى از امت من زيارت شما خواهند كرد براى صله و احسان به من چون روز قيامت شود ايشان را دريابم و از اهوال آن روز نجات دهم.(1)

چهل و يكم - ابن طاووس از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه امير المومنينعليه‌السلام گفت: روزى نزد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نشسته بودم فرمود كه: نه نفر از حضر موت خواهند آمد و شش نفر از ايشان مسلمان خواهند شد و سه نفر مسلمان نخواهند شد؛ پس جمعى از آنها؟ كه حاضر بودند شك كردند و من گفتم: راست است گفته خدا و رسول البته چنين خواهد شد كه تو فرمودى يا رسول الله، حضرت فرمود: يا على! تويى صديق اكبر و پادشاه مومنان و پيشواى ايشان تو مى بينى آنچه من مى بينم و مى دانى آنچه من مى دانم و اول كسى كه به من ايمان آورد تو بودى و خدا تو را چنين آفريده است و شك و گمراهى را از تو برداشته است توئى هدايت كننده قوم و وزير راستگو.

چون روز ديگر صبح شد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مجلس خود قرار گرفت و من در جانب راست او نشستم نه نفر از حضرموت آمدند و سلام كردند و گفتند: يا محمد! اسلام را بر ما عرض كن، پس شش نفر مسلمان شدند و سه نفر نشدند، پس حضرت به يكى از آن سه نفر كه مسلمان نشدند فرمود: تو بزودى به صاعقه خواهى مرد، ديگرى را فرمود: افعى تو را خواهى گزيد و به آن خواهى مرد، سومى را فرمود: به طلب شتران خود بيرون

____________________

1-رجوع شود به كامل الزيارات 58-59 و خرايج 2/491 و مناقب ابن شهر آشوب 2/238 و اعلام الورى 34.


خواهى رفت و فلان طايفه تو را خواهند كشت؛ بعد از اندك زمانى آنها كه مسلمان شده بودند برگشتند و گفتند: يا رسول الله! هر يك از آن سه نفر به آنچه فرموده بودى كشته شدند و ما صاحب يقين شديم به حقيقت تو و آمديم اسلام خود را تازه كنيم و گواهى مى دهيم كه تويى امين بر زندگان و مردگان.(1)

چهل و دوم - طبرسى و غير او از محدثان به طرق متعدده از عايشه و غير او روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خبر داد از كشته شدن حجر بن عدى و اصحاب او و معاويه ايشان را به ظلم شهيد كرد.(2)

چهل و سوم - طبرسى و غير او از محدثان خاصه و عامه روايت كرده اند از ايوب بن بشير و غير او كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روزى به سنگستان مدينه رسيد و ايستاد و فرمود: ((انا لله و انا اليه راجعون))، اصحاب مضطرب شدند و گمان كردند حادثه اى بر ايشان واقع خواهد شد، حضرت فرمود: نيكان امت من در اين حره شهيد خواهند شد. پس يزيد مسلم بن عقبه را بر سر مدينه فرستاد در سال شصت و سه از هجرت و چندين هزار كس از صحابه را در آن حره كشت كه هفتصد نفر ايشان قاريان قرآن بودند.(3)

چهل و چهارم - طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه: آن حضرت خبر داد كه عبدالله بن عباس و زيد بن ارقم نابينا خواهند شد در آخر عمر؛ و چنان شد.(4)

چهل و پنجم - طبرسى و غير او روايت كرده اند از سعيد بن مسيب كه: برادر مادرى ام سلمه را پسرى بهم رسيد و او را وليد نام كردند، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: فرزند خود را به نامهاى فرعونهاى خود نام مكنيد، نامش را تغيير دهيد بدرستى كه در امت من مردى بهم خواهد رسيد كه او را وليد گويند و از براى امت من بدتر از فرعون خواهد بود؛ چون

____________________

1-اليقين 504.

2-اعلام الورى 33؛ مناقب ابن شهر آشوب 2/306؛ كنز العمال 13/578؛ تاريخ يعقوبى 2/231؛ دلائل النبوه 6/457.

3-رجوع شود به اعلام الورى 34 و دلائل النبوه 6/473 و 474 و البدايه و النهايه 6/238 و 239.

4-اعلام الورى 34 و 35؛ دلائل النبوه 6/478 و 479.


وليد بن يزيد بهم رسيد اثر فرموده رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ظاهر شد.(1)

چهل و ششم - خاصه و عامه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده اند كه فرمود: چون فرزندان ابى العاص سى مرد شوند دين خدا را فاسد گردانند و بندگان خدا را خدمتكار خود گردانند و مالهاى خدا را متصرف شوند؛ و در حق مروان فرمود: پدر چهار ظالم جبار خواهد بود.(2)

چهل و هفتم - خاصه و عامه روايت كرده اند كه: جبرئيل آن حضرت را خبر داد از مردن نجاشى پادشاه حبشه، پس مردم را در بقيع جمع كرد و بر نجاشى نماز كرد و جنازه او را ديد؛ بعد از آن خبر رسيد كه نجاشى در آن روز مرده بود.(3)

چهل و هشتم - روايت كرده اند كه: در شبى كه اسود عنسى در يمن كشته شد حضرت به كشته شدن او و كشنده او خبر داد.(4)

چهل و نهم - به طرق بسيار منقول است كه: چون رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جعفر طيار را به جنگ موته فرستاد روزى فرمود: الحال زيد بن حارثه كشته شد و علم را جعفر طيار گرفت پس فرمود: الحال جعفر را دستهايش را جدا كردند و شهيد شد و خدا او را دو بال داد كه در بهشت پرواز كند، پس فرمود: علم را عبدالله بن رواحه گرفت و شهيد شد، پس فرمود: علم را خالد گرفت و دشمنان گريختند؛ پس در آن وقت برخاست و به خانه جعفر رفت و فرزندانش را طلبيد و تعزيت فرمود.(5)

پنجاهم - ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند كه: روزى آن حضرت نظر كرد بسوى ذراعهاى سراقه بن مالك كه باريك و پر مو بود پس فرمود: چگونه خواهد بود

____________________

1-اعلام الورى 35؛ دلائل النبوه 6/505-506.

2-اعلام الورى 35؛ دلائل النبوه 6/507-508.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/146. و نيز رجوع شود به اسباب النزول 144.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/148؛ البدايه و النهايه 6/314.

5-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/148 و خرايج 1/121 و تاريخ طبرى 2/151-152 و سيره ابن هشام 4/380.


حال تو در هنگامى كه دسترنجهاى پادشاه عجم را در دستهاى خود كرده باشى؟ چون در زمان عمر فتح مداين كردند عمر او را طلبيد و دسترنجهاى پادشاه عجم را در دستهاى او كرد؛ و آن حضرت فرمود: چون مصر را فتح كنيد قبطيان را مكشيد كه ماريه مادر ابراهيم از ايشان است؛ و فرمود: روميه را فتح خواهيد كرد چون آن را فتح كنيد كليسايى كه در جانب شرقى آن واقع است مسجد كنيد.(1)

پنجاه و يكم - از طرق خاصه و عامه متواتر است كه: در جنگ خيبر علم را به ابوبكر داد و به جنگ فرستاد و او گريخت؛ پس به عمر داد و فرستاد و او نيز گريخت؛ پس فرمود: علم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و حلمه آورنده است و هرگز نگريخته است و بر دست او خدا فتح خواهد كرد؛ پس روز ديگر علم را به امير المومنينعليه‌السلام داد و فتح كرد.(2)

پنجاه و دوم - متواتر است كه: روزى كه آن حضرت در شبش به معراج رفته بود خبر داد به رفتن معراج و فرمود: قافله قريش را در فلان موضع ديدم و شترى از ايشان گريخته بود؛ و نشانى چند فرمود و فرمود كه: در فلان روز نزد طلوع آفتاب داخل خواهند شد؛ و همه موافق بود.(3)

پنجاه و سوم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: قبيله بنو لحيان خبيب بن عدى را اسير كردند و به اهل مكه فروختند، و چون اهل مكه او را بر دار كشيدند او گفت: ((السلام عليك يا رسول الله))، حضرت در آن وقت در مدينه ميان اصحاب خود نشسته بود فرمود: ((و عليك السلام)) و گريست و فرمود: اينك خبيب بر من سلام مى كند در مكه و قريش او را كشتند.(4)

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/148 و 149.

2-رجوع شود به مجمع البيان 5/120 و طرائف 55 و سيره ابن كثير 3/353 و مناقب ابن المغازلى 180 و سيره ابن هشام 3/334 و دلائل النبوه 4/209.

3-تفسير عياشى 2/138؛ مجمع البيان 3/395؛ قصص الانبياء راوندى 326.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/151. و نيز رجوع شود به البدايه و النهايه 4/68.


پنجاه و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: سائلى به خدمت آن حضرت آمد و چيزى سوال كرد، حضرت فرمود: بنشين تا بهم رسد، پس مردى آمد و كيسه اى نزد آن حضرت گذاشت و گفت: يا رسول الله! اين چهار صد درهم است به مستحق برسان، حضرت فرمود: اى سائل! بيا و چهار صد اشرفى را بگير، صاحب مال گفت: يا رسول الله! اين اشرفى نيست نقره است، حضرت فرمود: مرا به دروغ نسبت مده كه خدا مرا راستگو گردانيده است؛ و سر كيسه را گشود و چهار صد دينار طلا از آن بيرون آورد، صاحب مال متعجب شد و قسم ياد كرد كه: من اين كيسه را از نقره پر كرده بودم، حضرت فرمود: راست گفتى وليكن چون بر زبان من دينار جارى شد حق تعالى آن درهم را دينار گردانيد.(1)

پنجاه و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه: ابو ايوب انصارى را لشكر اسلام نزد خليج قسطنطنيه ديدند و از او پرسيدند: چه حاجت دارى؟ گفت: به دنياى شما احتياج ندارم و مى خواهم اگر بميرم مرا پيش ببريد بسوى بلاد كافرن تا توانيد زيرا از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه مى گفت: مرد صالحى از اصحاب من نزد قلعه قسطنطنيه دفن خواهد شد و اميد دارم كه آن مرد باشم؛ پس ابو ايوب مرد و ايشان جهاد مى كردند و جنازه او را پيش لشكر مى بردند، پادشاه فرنگ فرستاد و از ايشان پرسيد: اين جنازه چيست كه شما در پيش لشكر مى آوريد؟ گفتند: اين مردى است از صحابه پيغمبر ما و وصيت كرده است كه ما او را در بلاد شما دفن كنيم، پادشاه گفت: چون شما برگرديد ما او را به در خواهيم آورد كه سگها بخورند، او را گفتند، اگر او را به در آوريد هر نصرانى كه در زمين عرب هست همه را خواهيم كشت و هر كليسايى هست همه را خراب خواهيم كرد؛ و بر قبرش قبه اى بنا كردند و هنوز هم باقى است و مردم زيارت مى كنند.(2)

مولف گويد: آنچه از معجزات رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در اين ابواب بيان شد از هزار يكى

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/154.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/185. و نيز رجوع شود به طبقات ابن سعد 3/369-370 و اسد الغابه 2/123.


و از بسيارى اندكى نيست و جمعى اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود خصوصا اين نوع معجزه كه اخبار به امور مغيبه است كه پيوسته كلام معجزه نظام سيد انام بر اين نوع مشتمل بوده، و منافقان مى گفته اند كه: سخن آن حضرت را مگوييد كه در و ديوار و سنگريزه ها همه او را خبر مى دهند از گفته هاى ما. و بسيارى از معجزات در ابواب سابقه گذشت و در ابواب آتيه بسيارى خواهد آمد، و اگر عاقلى تفكر نمايد و عقل خود را حكم سازد هر حديثى از احاديث آن حضرت و اهل بيت طاهرين اوعليهم‌السلام و هر كلمه اى از كلمات طريقه ايشان و هر حكمى از احكام شريعت مقدسه آن حضرت معجزه اى است شافى و خرق عادتى است، آيا عقل عاقلى تجويز مى كند كه يك شخص از اشخاص انسانى بدون وحى و الهام جناب مقدس سبحانى شريعتى احداث تواند نمود كه اگر به آن عمل نمايند امور معاش و معاد جميع خلق منتظم گردد و رخنه هاى فتن و نزاع و فساد به آن مسدود شود و هر فتنه و فساد كه ناشى شود از مخالفت قوانين حقه او باشد، و در خصوص هر واقعه از بيوع و تجارات و مضاربات و معاملات و منازعات و مواريث و كيفيت معاشرت پدر و فرزند و زن و شوهر و آقا و بنده و خويشان و اهل خانه و همسايگان و اهل بلد و امراء و رعايا و ساير امور قانونى مقرر فرموده باشد كه از آن بهتر تخيل نتوان كرد.

و در آداب حسنه و اخلاق كريمه در هر حديث و خطبه اى اضعاف آنچه حكما در چندين هزار سال فكر كرده اند بيان نمايد، و در معارف ربانى و غوامض معانى در مدت قليل رسالت آنقدر بيان فرموده كه با وجود تضييع و افساد طالبان حطام دنيا آنچه به مردم رسيده اگر تا روز قيامت فحول علما در آنها تفكر نمايند به صد هزار يك اسرار آنها نمى تواند رسيد، و از جمله دلايل ظاهره حقيت آن جناب آن است كه آن حضرت در ميان گروهى نشو و نما كرد كه از جميع اخلاق حسنه عارى بودند و مدار ايشان بر عصبيت و فساد و نزاع و تغاير و تحاسد بود و مانند حيوانات عريان مى شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى زدند و صفير مى كشيدند و بر مى جستند، عبادت ايشان چنين بود و از اين معلوم است كه ساير اطوار ايشان چه خواهد بود؛ الحال كه زياده از هزار سال از بعثت آن


حضرت گذشته است و شريعت آن جناب ايشان را طوعا و كرها به اصلاح آورده است و كسى كه در صحراى مكه ايشان را مشاهده مى كند مى داند كه از انعام بدترند، در ميان چنين گروهى آن جناب بهم رسيد با آن علم و حلم و حيا و كرم و عفت و سخاوت و شجاعت و مروت و ساير صفات حسنه كه جميع فصحاى عرب و عجم از حد و احصاى كمالات او به عجز و قصور معترفند، و با آن آزارها كه از اهل مكه كشيد و چون بر ايشان دست يافت عفو فرمود و احسان و كرم را زياده نمود، و ابو سفيان ملعون كه آن آزارها به آن جناب رسانيد و لشكرها برانگيخت و به جنگ آن حضرت آورد و اقارب و اصحاب آن حضرت را به قتل رسانيد، چون بر او مسلط شد او را عفو فرمود و حكم كرد هر كه داخل خانه او شود ايمن باشد، و زن يهوديه كه آن جناب را زهر خورانيد او را عتاب هم نفرمود، و اهل بيت خود را دو شب و سه شب گرسنه داشت و ديگران را بر خود و اهل بيت خود ايثار نمود، و كشندگان فرزندان و اهل بيت خود را مى ديد و خبر مى داد كه ايشان فرزندان و اهل بيت مرا خواهند كشت و ظلم بر ايشان خواهند كرد و ايشان را گرامى مى داشت و احسان و كرم مى نمود و ميان ايشان و ديگران تفاوت نمى گذاشت.

بر هيچ عاقل پوشيده نيست كه اين اخلاق در غير پيغمبران بلكه اشرف ايشان جمع نمى تواند شد.

و ايضا از دلائل واضحه حقيت شريعت مقدسه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آن است كه عامه خلق با وفور دواعى شهوات در خلوات ترك لذات مى نمايند و با وجود سطوت و قهر سلاطين جبار از ارتكاب منهياب ايشان پروا نمى كنند و محبت آن حضرت و اهل بيت عاليشاءن آن حضرت به مرتبه اى در دلهاى خلق جا كرده است كه جان و فرزندان و اموال خود را فداى نامهاى مقدس ايشان مى كنند و بر اعتاب مطهره و ضرايح منوره ايشان به طيب خاطر رو مى سايند و به لب ادب تقبيل مى نمايند و هر چند جفا از مخالفان بيشتر مى كشند رغبت در زيارت ايشان بيشتر مى كنند.



باب بيست و سوم: در بيان مبعوث گرديدن آن حضرت است به رسالت و مشقتها كه آن جناب كشيد از جفا كاران امت و كيفيت نزول وحى بر آن حضرت



بدان كه اجماعى علماى شيعه است كه بعثت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در بيست و هفتم ماه مبارك رجب واقع شد و احاديث معتبره از ائمه هدىعليهم‌السلام بر اين مضمون وارد است(1) ؛ و ميان عامه خلاف است و بعضى هفدهم ماه مبارك رمضان گفته اند، و بعضى هيجدهم، و بعضى بيست و چهارم ماه مزبور(2) ، و بعضى دوازدهم ربيع الاول گفته اند(3) ، و اقوال ديگر نيز هست(4) و حق آن است كه مذكور شد.

و موافق روايت معتبر از عمر شريف آن حضرت چهل سال گذشته بود.(5)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: در روز نوروز جبرئيل بر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد.(6)

و ظاهر احاديث معتبره آن است كه پيغمبرى آن حضرت هميشه بود چنانكه فرمود: من پيغمبر بودم در هنگامى كه آدمعليه‌السلام در ميان آب و گل بود.(7)

و گمان فقير آن است كه پيش از بعثت، آن حضرت به شريعت خود عمل مى نمود و وحى و الهام الهى به او مى رسيد و مويد به روح القدس بود، بعد از چهل سال بر ديگران مبعوث شد و به مرتبه رسالت رسيد. چنانكه در نهج البلاغه از امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده

____________________

1-كافى 4/149؛ امالى شيخ طوسى 45.

2-رجوع شود به تاريخ طبرى 1/528 و سيره ابن كثير 1/392-393.

3-سيره ابن كثير 1/392.

4-رجوع شود به كامل ابن اثير 2/46.

5-مناقب ابن شهر آشوب 1/69؛ تاريخ طبرى 1/526 و 527 و 534؛ صحيح بخارى مجلد 2 جزء 4/253.

6-المهذب البارع 1/195.

7-مناقب ابن شهر آشوب 1/266.


است كه: آن حضرت از روزى كه شير خواره بود حق تعالى بزرگترين ملكى از ملائكه را به او مقرون گردانيده بود كه در شب و روز آن جناب را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت.(1)

و در حديث صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از آنكه جبرئيل بر او نازل شود اسباب نبوت را مى ديد و سخن ملائكه را مى شنيد تا آنكه جبرئيلعليه‌السلام به رسالت بر او ظاهر گرديد و جبرئيل را به صورت خود ديد.(2)

و در حديث معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: روح خلقى است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل و پيوسته با حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود و آن حضرت را ارشاد مى نمود و به راه حق مى داشت و به ائمه معصومينعليهم‌السلام مى باشد و افاضه علوم به ايشان مى نمايد و در طفوليت مربى و مسدد ايشان مى باشد(3) ، و در اين باب احاديث بسيار است و انشاء الله تعالى در كتاب امامت مذكور خواهد شد.

و در احاديث معتبر از حضرت امام صادقعليه‌السلام منقول است كه: چون جبرئيل به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آمد مانند بندگان در خدمت آن حضرت مى نشست، و چون نازل مى شد در بيرون خانه آن حضرت مى ايستاد در موضعى كه الحال مقام جبرئيل مى گويند و تا رخصت نمى يافت داخل خانه آن حضرت نمى شد.(4)

و در احاديث ديگر منقول است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گاهى در ميان اصحاب خود نشسته بود و آن حضرت را غشى عارض مى گرديد و بيهوش مى شد و عرق از آن حضرت مى ريخت، و اين علامت نازل شدن وحى بود بر آن حضرت، از حضرت صادقعليه‌السلام پرسيدند از اين حالت، فرمود كه: اين حالت وقتى آن حضرت را عارض مى شد كه حق تعالى بى واسطه ملك وحى بر او مى فرستاد از دهشت كلام الهى و عظمت و جلال

____________________

1-نهج البلاغه 300، خطبه 192.

2-كافى 1/176.

3-بصائر الدرجات 457؛ كافى 1/273. و روايت در هر دو مصدر از امام عليه السلام مى باشد.

4-كافى 4/452؛ تهذيب الاحكام 5/446.


نامتناهى اين حالت آن حضرت را عارض مى شد و از براى فرود آمدن جبرئيل چنين نمى شد بلكه جبرئيل بى رخصت داخل آن حضرت نمى شد و چون داخل مى شد مانند بندگان در خدمت او مى نشست.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امير المومنينعليه‌السلام منقول است كه: وحى خدا به پيغمبران اقسام دارد: بعضى از قبيل فرستادن ملائكه است بسوى پيغمبران و بعضى سخن گفتن حق تعالى است با ايشان بى آنكه ملكى در ميان باشد؛ و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از جبرئيلعليه‌السلام پرسيد كه: وحى را از كجا مى گيرى؟ گفت: از اسرافيل مى گيرم، پرسيد: اسرافيل از كجا مى گيرد؟ گفت: از ملكى مى گيرد از روحانيان كه از او بلندتر است، پرسيد: آن ملك از كى مى گيرد؟ گفت: در دلش مى افتد.(2)

و على بن ابراهيم از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه جبرئيلعليه‌السلام به جناب رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گفت كه: اسرافيل حاجب پروردگار است و از همه خلق به محل صدور وحى الهى نزديكتر است و لوحى از ياقوت سرخ در ميان دو ديده اوست، چون وحى از جانب حق صادر مى شود لوح بر پيشانى اسرافيل مى خورد پس نظر مى كند در لوح و به ما مى رساند و ما به اطراف زمين و آسمان مى رسانيم.(3)

و در حديث ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه: چون اهل آسمان بعد از عيسىعليه‌السلام وحى نشنيده بودند در ابتداى مبعوث شدن حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم صداى عظيمى از وحى قرآن شنيدند مانند آهنى كه بر سنگ سخت بخورد پس همه از دهشت بيهوش شدند، و چون وحى تمام شد جبرئيل فرود آمد و به هر آسمان كه مى رسيد دهشت ايشان ساكن مى گرديد.(4)

و عياشى از حضرت امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون سوره مائده بر

____________________

1-كمال الدين و تمام النعمه 85.

2-توحيد شيخ صدوق 264.

3-تفسير قمى 2/28.

4-تفسير قمى 2/202. و نيز رجوع شود به مجمع البيان 4/389.


حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد آن حضرت بر استر شهبا سوار بود و به سبب نزول وحى چنان سنگين شد كه استر از رفتار ماند و پشتش خم و شكمش آويخته شد به مرتبه اى كه نزديك شد كه نافش به زمين برسد و آن حضرت بيهوش شد و دست خود را بر سر منبه بن وهب گذاشت، و چون آن حالت زايل شد سوره مائده را بر ما خواند.(1)

و ابن طاووس از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه عثمان بن مظعون گفت كه: من در مكه روزى از در خانه حضرت رسالت پناهصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گذشتم ديدم آن حضرت بر در خانه نشسته است، پس نزد او نشستم و مشغول سخن شدم ناگاه ديدم كه ديده هاى مباركش بسوى آسمان باز ماند تا مدتى، پس ديده خود را به جانب راست گردانيد و سر خود را حركت مى داد مانند كسى كه با كسى سخن گويد و از كسى سخن شنود، پس بعد از زمانى به جانب آسمان مدتى نگريست پس به جانب چپ خود نظر كرد و رو به جانب من گردانيد و از چهره گلگونش عرق مى ريخت، من گفتم: يا رسول الله! هرگز شما را بر اين حالت نديده بودم، فرمود كه: مشاهده كردى حال مرا؟ گفتم: بلى، فرمود: جبرئيل بود بر من نازل شد و اين آيه را آورد( إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُ‌ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْ‌بَىٰ وَيَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ‌ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُ‌ونَ ) .(2)

عثمان گفت: از خدمت آن حضرت برخاستم و به نزد ابو طالب رفتم و آيه را بر او خواندم، ابو طالب گفت: اى آل غالب! متابعت نماييد محمد را تا هدايت يابيد و رستگار گرديد بخدا سوگند كه او نمى خواند شما را مگر بسوى مكارم اخلاق.(3)

و شيخ طوسى به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه: هر بامداد امير المومنينعليه‌السلام به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى آمد و حضرت نمى خواست كه ديگرى از او پيشتر بيايد، روزى آمد ديد كه حضرت در صحن خانه خوابيده است و سر خود را در دامن دحيه كلبى گذاشته است، حضرت اميرعليه‌السلام گفت: السلام عليك چگونه است

____________________

1-تفسير عياشى 1/288.

2-سوره نحل : 90.

3-سعد السعود 122.


حال رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ؟ دحيه گفت: بخير است اى برادر رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، حضرت فرمود: خدا تو را جزاى خير دهد.

دحيه گفت: من تو را دوست مى دارم و تو را نزد من مدحى هست كه براى تو هديه آورده ام توئى امير المومنين و كشاننده شيعيان بسوى جنان و بهترين فرزندان آدم بعد از پيغمبر آخر الزمان و در دست تو خواهد بود علم حمد در روز قيامت، تو با محمد و شيعيان شما پيش از هر كس داخل بهشت خواهيد شد، رستگار است هر كه تو را دوست دارد و نااميد است هر كه دست از ولايت تو بردارد، هر كه تو را دوست دارد به محبت محمد تو را دوست داشته است و هر كه تو را دشمن دارد به دشمنى محمد تو را دشمن داشته است و شفاعت محمد به ايشان نخواهد رسيد، نزديك بيا كه تو سزاوارترى به برگزيده خدا؛ پس سر آن حضرت را در دامن امير المومنينعليه‌السلام گذاشت و رفت.

چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بيدار شد فرمود: اين چه صدا بود و با كى سخن مى گفتى؟ امير المومنينعليه‌السلام گفت: دحيه به من چنين گفت، حضرت فرمود: دحيه نبود بلكه جبرئيل بود و تو را به نامى خواند كه خدا تو را به آن نام كرده است و اوست كه محبت تو را در دلهاى مومنان انداخته است و ترس تو را در سينه هاى كافران جا داده است.(1)

و حميرى به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: چند روز وحى از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حبس شد، گفتند: يا رسول الله! چرا وحى بر شما نازل نمى شود؟ فرمود كه: چگونه نازل شود و حال آنكه شما ناخن نمى گيريد و بوهاى بد را از خود دور نمى كنيد.(2)

و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: ابليس لعين چهار مرتبه ناله كرد: اول روزى كه ملعون شد؛ دوم روزى كه او را به زمين فرستادند؛ سوم در هنگامى كه محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مبعوث شد بعد از آنكه زمانها گذشته بود كه پيغمبرى مبعوث

____________________

1-امالى شيخ طوسى 604؛ بشاره المصطفى 100؛ اليقين 129.

2-قرب الاسناد 24؛ كافى 6/492؛ وسائل الشيعه 2/132. و روايت در دو مصدر اخير از امام صادق عليه السلام مى باشد.


نشده بود؛ چهارم در وقتى كه سوره حمد نازل شد.(1)

و على بن ابراهيم به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون حق تعالى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را به رسالت مبعوث گردانيد جبرئيل را امر كرد كه به بالى از بالهاى خود زمين را كند و براى آن حضرت باز داشت و چنان شد كه آن حضرت به همه جاى زمين نظر مى كرد مانند كسى كه به دست خود نظر كند و به مشرق و مغرب نظر مى كرد و با هر گروهى به لغت ايشان سخن گفت و ايشان را به دين خود دعوت نمود، و حق تعالى به قدرت كامله خود چنان كرد كه همه اهل شهرها او را ديدند و صداى او را شنيدند و رسالت او را فهميدند.(2)

و على بن ابراهيم و ابن شهر آشوب و شيخ طوسى و قطب راوندى و ساير محدثان و مفسران روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش از بعثت از قوم خود كناره مى كرد و عزلت از ايشان مى نمود و در كوه حرا تنها به عبادت حق تعالى قيام مى نمود و حق تعالى آن حضرت را به تاييد روح القدس و خوابهاى راست و صداهاى ملائكه و الهامات صادقه هدايت مى نمود و بر مدارج عاليه قرب محبت و معرفت ترقى مى فرمود و او را به حليه فضل و علم و اخلاق حميده و آداب پسنديده مزين مى گردانيد، و در اين احوال بغير حضرت امير المومنينعليه‌السلام و خديجه كسى محرم آن حضرت نبود تا آنكه چون سى و هفت سال از عمر شريف آن حضرت گذشته در خواب ديد كه ملكى ندا مى كند آن حضرت را كه: يا رسول الله؛ پس روزى در ميان كوههاى مكه مى گرديد و گوسفندان ابو طالب را مى چرانيد شخصى را ديد كه گفت: يا رسول الله، حضرت فرمود كه: تو كيستى؟ گفت: من جبرئيلم خدا مرا بسوى تو فرستاده است كه تو را به رسالت بفرستم؛ پس آبى از آسمان براى او آورد.

و به روايت ديگر: پاى خود را در زمين فرو برد و چشمه اى از آب ظاهر شد و جبرئيل

____________________

1-خصال 263؛ تفسير عياشى 1/20؛ قصص الانبياء راوندى 43.

2-تفسير قمى 2/203.


وضو ساخت و وضو را تعليم آن حضرت نمود و حضرت وضو ساخت، پس نماز را تعليم آن حضرت نمود و آن حضرت با امير المومنينعليه‌السلام نماز ظهر را ادا كردند، و چون به خانه برگشتند خديجه با ايشان نماز عصر را ادا كرد، و بعد از چند روز ابو طالب با جعفر داخل شدند و ديدند كه آن حضرت با امير المومنينعليه‌السلام و خديجه نماز مى كنند، ابو طالب به جعفر گفت كه: برو با پسر عمت نماز كن، پس جعفر با ايشان نماز كرد.(1)

و در حديث معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام منقول است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در ابطح بر دست خود تكيه كرده خوابيده بودم و على در جانب راست من و جعفر طيار در جانب چپ من و حمزه در پايين پاى من خوابيده بودند ناگاه صداى بال جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل را شنيدم و از صداى بال ايشان دهشتى مرا عارض شد پس شنيدم كه اسرافيل به جبرئيل مى گفت: بسوى اين مبعوث شده ايم كه محمد نام دارد و بهترين پيغمبران است، و آن كه در جانب راست او خوابيده است برادر و وصى اوست و او بهترين اوصياى پيغمبران است، و آن كه در جانب چپ او خوابيده است جعفر پسر ابو طالب است كه با دو بال رنگين در بهشت پرواز خواهد كرد، آن ديگرى حمزه است كه سيد شهيدان در روز قيامت.(2)

و به روايت ديگر: جبرئيل نزد سر آن حضرت نشست و ميكائيل نزد پاى آن حضرت نشست و آن جناب را بيدار نكردند براى تعظيم آن جناب، و چون بيدار شد جبرئيل اداى رسالت حق تعالى نمود، و چون جيرئيل برخاست حضرت به دامن او چسبد و گفت: تو كيستى؟ گفت: منم جبرئيل.(3)

و به روايت امام حسن عسكرىعليه‌السلام : چون چهل سال از عمر شريف آن حضرت

____________________

1-رجوع شود به تفسير قمى 1/378 و مناقب ابن شهر آشوب 1/71-73 و اعلام الورى 36 و قصص الانبياء راوندى 317 و تاريخ طبرى 1/531 و دلائل النبوه 2/135.

2-امالى شيخ طوسى 723.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/73.


گدشت حق تعالى دل او را بهترين دلها و خاشعتر و مطيعتر و بزرگتر از همه دلها يافت پس ديده آن حضرت را نور ديگر داد و امر فرمود كه درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائكه به زمين مى آمدند و آن حضرت نظر مى كرد و ايشان را مى ديد و رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حضرت متصل گردانيد، پس جبرئيلعليه‌السلام فرود آمد و اطراف آسمان و زمين را فرو گرفت و بازوى آن حضرت را گرفت و حركت داد و گفت يا محمد! بخوان گفت: چه بخوانم؟ گفت:( اقْرَ‌أْ بِاسْمِ رَ‌بِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿١﴾ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ) (1) پس وحيهاى خدا را به او رسانيد.(2)

و به روايت ديگر: پس بار ديگر جبرئيل با هفتاد هزار ملك و ميكائيل با هفتاد هزار ملك نازل شدند و كرسى عزت و كرامت براى آن حضرت آوردند و تاج نبوت بر سر آن سلطان سرير رسالت گذاشتند و لواى حمد را به دستش دادند و گفتند: بر اين كرسى بنشين و خداوند خود را حمد كن.(3)

و به روايت ديگر: آن كرسى از ياقوت سرخ بود و پايه اى از آن از زبر جد بود و پايه اى از مرواريد(4) ، پس چون ملائكه بالا رفتند و آن حضرت از كوه حرا به زير آمد انوار جلال او را فرو گرفته بود كه هيچكس را ياراى آن نبود كه به آن حضرت نظر كند و بر هر درخت و گياه و سنگ كه مى گذشت آن جناب را سجده مى كردند و به زبان فصيح مى گفتند: السلام عليك يا نبى الله السلام عليك يا رسول الله و چون داخل خانه خديجه شد از شعاع خورشيد جمالش خانه منور شد، خديجه گفت: يا محمد! اين چه نور است كه در تو مشاهده مى كنم؟ فرمود كه: اين نور پيغمبرى است بگو ((لا اله الا اللّه محمد رسول الله)).

خديجه گفت: سالهاست كه من پيغمبرى تو را مى دانم؛ پس شهادت گفت و به آن حضرت ايمان آورد پس حضرت گفت: اى خديجه! من سرمايى در خود مى يابم جامه بر من

____________________

1-سوره علق : 1 و 2.

2-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 156-157.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/73-74.

4-مناقب ابن شهر آشوب 1/72.


بپوشان، چون خوابيد از جانب حق تعالى به او ندا رسيد يا( يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ‌ ﴿١﴾ قُمْ فَأَنذِرْ‌ ﴿٢﴾ وَرَ‌بَّكَ فَكَبِّرْ‌ ) (1) ((اى جامه بر خود پيچيده! برخيز پس بترسان از عذاب خدا، و پروردگار خود را پس تكبير بگو و به بزرگى ياد كن)) پس حضرت برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت و گفت: الله اكبر الله اكبر پس صداى حضرت به هر موجود رسيد و همه با او موافقت كردند.(2)

و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنينعليه‌السلام منقلول است كه فرمود: در آن وقت يك خانه در اسلام جمع نكرده بود غير رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و من و خديجه را، و من مى ديدم نور وحى و رسالت را و استشمام مى كردم رايحه پيغمبرى را، و بتحقيق كه شنيدم ناله شيطان را در وقتى كه وحى بر آن جناب نازل شد گفتم، يا رسول الله اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است كه نااميد شد از آنكه او را عبادت كنند، يا على! بدرستى كه تو مى شنوى آنچه من مى شنوم و تو مى بينى آنچه مى بينم مگر آنكه تو پيغمبر نيستى وليكن وزير منى و عاقبت تو خير است.(3)

و طبرسى و غير او روايت كرده اند كه: قحط عظيمى در ميان قريش بهم رسيد و ابو طالب عيال بسيار داشت، پس حضرت پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عباس فرمود: اى عباس! برادرت ابو طالب عيال بسيار دارد و اين تنگى در ميان مردم بهم رسيده است بيا تا عيال او را تخفيف دهيم، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المومنينعليه‌السلام راگرفت و تربيت نمود و هميشه با آن حضرت بود تا آنكه چون مبعوث شد اول كسى كه به آن حضرت ايمان آورد او بود.(4)

و به سندهاى معتبر از عفيف روايت كرده اند كه گفت: من مرد تاجرى بودم در ايام حج به منى آمدم و به نزد عباس رفتم كه متاعى به او بفروشم ناگاه ديدم مردى از خيمه بيرون

____________________

1-سوره مدثر: 1-3.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/74.

3-نهج البلاغه 300-301، خطبه 192.

4-اعلام الورى 39؛ طرائف 17؛ دلائل النبوه 2/162؛ كامل ابن اثير 2/58.


آمد و نگاه به جانب آسمان كرد و چون ديد كه آفتاب ميل كرده است به نماز ايستاد رو به كعبه، پس پسرى بيرون آمد و در پهلويش ايستاد، پس زنى بيرون آمد و در عقب ايشان ايستاد و نماز كردند، من به عباس گفتم: اين چه دين است كه ما هرگز نديده ايم؟ گفت: اين محمد بن عبدالله است دعوى مى كند كه خدا او را فرستاده است و مى گويد كه گنجهاى كسرى و قيصر براى او فتح خواهد شد و آن زن خديجه زوجه اوست و آن طفل پسر عم او على بن ابى طالب است كه به او ايمان آورده است، ديگر كسى به او ايمان نياورده است؛ عفيف آرزو مى كرد كه: چه بودى اگر من در آن روز ايمان مى آوردم.(1)

و در روايت ديگر منقول است كه: خديجه به نزد ورقه بن نوفل رفت كه پسر عم خديجه بود و در جاهليت دين عيسىعليه‌السلام را اختيار كرده بود و كتب آسمان را خوانده بود و مرد پيرى بود و نابينا شده بود، خديجه گفت: مرا خبر ده كه جبرئيل كيست؟

گفت: قدوس قدوس چگونه نام مى برى جبرئيل را در شهرى كه خدا را در آنجا نمى پرستند؟

خديجه گفت: محمد بن عبدالله مى گويد كه جبرئيل به نزد او آمده است.

گفت: راست مى گويد، من وصف او را در كتب خوانده ام و جبرئيل ناموس بزرگ است كه بر موسى و عيسىعليه‌السلام نازل مى شد به رسالت و وحى و در تورات و انجيل خوانده ام كه حق تعالى پيغمبرى مبعوث خواهد كرد كه يتيم باشد و خدا او را پناه دهد و فقير باشد و خدا او را بى نياز گرداند و بر روى آب راه رود و با مردگان سخن گويد و سنگ و درخت بر او سلام كنند و شهادت دهند بر پيغمبرى او؛ پس ورقه گفت: من در سه شب خواب ديدم كه خدا پيغمبرى بسوى مكه فرستاده است كه نامش محمد است و من در ميان مردم كسى بهتر از او نمى بينم كه سزاوار پيغمبرى باشد. پس خديجه به نزد عداس راهب رفت كه از علماى نصارى بود و پير شده بود و ابروهايش بر چشمهايش آويخته بود و گفت: اى عداس! مرا خبر ده از جبرئيل.

____________________

1-اعلام الورى 38؛ اسد الغابه 4/47؛ استيعاب 3/1242.


عداس به سجده افتاد و گفت: قدوس قدوس از كجا دانستى نام جبرئيل را در شهرى كه خدا در آن پرستيده نمى شود؟

خديجه او را سوگند داد كه به كسى نقل نكند و گفت: محمد بن عبدالله مى گويد كه: جبرئيل به نزد او مى آيد.

عداس گفت: جبرئيل ناموس بزرگ خداست كه بر موسى و عيسىعليها‌السلام نازل مى شد؛ پس عداس گفت: گاه هست كه شيطان خود را به صورت ملك مى نمايد، اين كتاب مرا ببر به نزد او اگر از جن و شيطان است از او برطرف مى شود و اگر از جانب خداست به او ضررى نمى رساند.

چون خديجه به خانه آمد ديد كه حضرت نشسته است و جبرئيل اين آيات را بر آن حضرت مى خواند( ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُ‌ونَ ﴿١﴾ مَا أَنتَ بِنِعْمَةِ رَ‌بِّكَ بِمَجْنُونٍ ) (1) ((بحق ن و قلم و آنچه مى نويسند به قلم سوگند كه تو به نعمت پروردگار خود ديوانه نيستى و آنچه مى بينى از جن و شيطان نيست)). چون خديجه اين آيات را شنيد شاد شد؛ پس عداس به خدمت پيغمبر آمد و علامتى كه در كتب خوانده بود در آن حضرت مشاهده كرد و گفت: مى خواهم مهر نبوت را به من بنمايى، چون نظرش بر خاتم نبوت افتاد به سجده افتاد و گفت: قدوس قدوس بخدا سوگند تويى آن پيغمبرى كه بشارت داده اند به تو موسى و عيسى؛ پس گفت: اى خديجه! بدرستى كه براى او امر عظيمى ظاهر خواهد شد، و به حضرت گفت: آيا مامور به جهاد شده اى؟ فرمود: نه، عداس گفت: تو را از اين شهر بيرون خواهند كرد و مامور به جهاد خواهى شد و اگر من تا آن وقت زنده بمانم در پيش روى تو شمشير خواهم زد.(2)

و از حضرت صادقعليه‌السلام منقول است كه: در روز نوروز جبرئيل بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد.(3)

____________________

1-سوره قلم : 1 و 2.

2-بحار الانوار 18/228 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.

3-بحار الانوار 56/92.


و شيخ طبرسى و ابن طاووس و ابن شهر آشوب و راوندى و ساير محدثان خاصه و عامه به طرق متعدده روايت كرده اند كه: چون اين آيه نازل شد( وَأَنذِرْ‌ عَشِيرَ‌تَكَ الْأَقْرَ‌بِينَ ) (1) - و به قرائت اهل بيتعليهم‌السلام : ((ورهطك منهم المخلصين))(2) - يعنى: ((انذار كن و بترسان خويشان نزديكتر خود را و گروه مخلصان خود را از ايشان))، پس امير المومنينعليه‌السلام را طلبيد و فرمود: يك صاع گندم از براى ايشان نان كن و يك پاى گوسفند را بپز و يك كاسه شير حاضر كن و فرزندان عبدالمطلب را بطلب تا در شعب ابى طالب حاضر شوند؛ چون حضرت ايشان را طلبيد و ايشان چهل نفر بودند - و به روايتى سى نفر(3) ، و به روايتى ده نفر(4) - پس ابو لهب گفت: محمد گمان مى كند ما را سير مى تواند كرد هر يك از ما يك گوسفند مى خوريم و سير نمى شويم و يك كاسه بزرگ شير مى خوريم و سيراب نمى شويم؛ پس چون روز ديگر صبح شد ايشان در خانه ابوطالب جمع شدند و عموهاى آن حضرت هم حاضر شدند (عباس، حمزه، ابوطالب، ابولهب) و چون داخل شدند تحيتى كه در جاهليت شايع بود گفتند و حضرت به تحيت اسلام يعنى سلام جواب ايشان داد، و اين بر ايشان گران آمد كه در تحيت مخالفت طريقه آنها نمود؛ پس امير المومنينعليه‌السلام از آن نان و گوشت تريدى ساخت و با كاسه شير نزد ايشان گذاشت و اول پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم دست مبارك خود را بر بالاى تريد گذاشت و فرمود: ((بسم الله)) ((بخوريد به نام خدا)) اين سخن هم ايشان را خوش نيامد، و چون بسيار گرسنه بودند شروع كردند به خوردن طعام و خوردند تا همه سير شدند و از طعام چيزى كم نشد و از شير آشاميدند تا همه سيراب شدند و هيچ كم نشد.

چون حضرت خواست با ايشان سخن بگويد ابو لهب مبادرت نمود و گفت: عجب

____________________

1-سوره شعراء: 214.

2-تفسير قمى 2/142؛ تاءويل الايات الظاهره 1/395.

3-تفسير فرات كوفى 301؛ طرائف 21؛ تفسير بغوى 3/401.

4-در روايتى كه ديده شد تصريح به ده نفر نشده است ولى كلمه ((رهط)) كه اهل لغت آن را به ده نفر يا كمتر معنى كرده اند در بعضى از روايات ديده شد مانند تاريخ ابن عساكر و مجمع الزوائد و...


سحرى به كار شما كرد مصاحب شما كه شما را به اين طعام قليل سير كرد و هنوز باقى است، چون آن ملعون مبادرت به تكذيب آن حضرت نمود حضرت در آن روز سخن نگفت تا ايشان متفرق شدند و فرمود: يا على! اين مرد امروز به چنين سخنى مبادرت كرد و من سخن نگفتم، باز مثل اين طعام مهيا كن و فردا ايشان را جمع كن تا رسالت خود را به ايشان برسانم.

امير المومنينعليه‌السلام فرمود: روز ديگر چون طعام را حاضر كردم و ايشان خوردند و سير شدند، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! گمان ندارم كسى از عرب براى قوم خود آورده باشد بهتر از آنچه من براى شما آوردم، بدرستى كه خير دنيا و آخرت را براى شما آوردم، بگوييد كه اگر شما را خبر دهم كه دشمن شما صبح يا شام بر سر شما مى آيد از من باور مى كنيد؟ گفتند: آرى تو را راستگو مى دانيم، فرمود: بدانيد كه خير خواه كسى به او دروغ نمى گويد و بدرستى كه حق تعالى مرا به رسالت فرستاده است بسوى عالميان و مرا امر كرده است كه پيش از همه كس خويشان و نزديكان خود را به دين او دعوت نمايم و از عذاب آخرت بترسانم، و شماييد خويشان و نزديكان من و اين طعام كه خورديد و معجزه مرا در آن ديديد مانند مائده بنى اسرائيل است هر كه بعد از خوردن اين طعام به من ايمان نياورد خدا او را به عذابى معذب گرداند كه احدى از عالميان را چنان معذب نگرداند، و بدانيد اى فرزندان عبدالمطلب! كه خدا پيغمبرى نفرستاده است مگر آنكه براى او از اهل او برادرى و وزيرى و وصيى و وارثى مقرر گردانيده است پس هر كه از شما پيشتر به من ايمان آورد او برادر و وزير و وارث و وصى و خليفه من خواهد بود در امت من و از من بمنزله هارون خواهد بود از موسى، پس كى مبادرت مى كند به بيعت من كه برادر من باشد و مرا مدد و يارى كند و معين من باشد بر مخالفان من پس او را وصى و وزير و خليفه خود گردانم كه از جانب من تبليغ رسالت نمايد و قرض مرا بعد از من ادا كند و وعده هاى مرا بعمل آورد؟ و اگر نكنيد ديگرى خواهد كرد كه حق او باشد.

چون حضرت سخن را تمام كرد همه ساكت شدند و جواب نگفتند، پس امير المومنينعليه‌السلام برخاست و عرض كرد: من بيعت با تو به هر شرطى كه بفرمايى و در


هر چه حكم كنى اطاعت مى كنم.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بنشين شايد آنها كه از تو بزرگترند برخيزند؛ پس بار ديگر فرمود، باز ايشان ساكت شدند و علىعليه‌السلام برخاست؛ پس در مرتبه سوم حضرت او را نزديك طلبيد و با او بيعت كرد و آب دهان مباركش را در دهان او انداخت و در ميان دو كتف و سينه او انداخت؛ پس ابولهب گفت: خوب جزايى دادى پسر عم خود را كه اجابت تو كرد و دهانش را پر از آب دهان كردى.

حضرت فرمود: بلكه او را مملو گردانيدم از علم و حلم و فهم و دانش.

پس برخاستند و بيرون آمدند و خنديدند و به ابوطالب گفتند: تو را امر خواهد كرد كه اطاعت پسر خود بكنى.(1)

و در احاديث صحيحه از امام جعفر صادق (عليه‌السلام ) منقول است كه: رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بعد از آنكه وحى بر او نازل شد سيزده سال در مكه ماند - به روايتى سه سال، و به روايتى پنج سال - و از كافران قريش برسان بود و بغير على بن ابى طالب (عليه‌السلام ) و خديجه كسى با او نبود تا آنكه حق تعالى فرستاد( فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ‌ وَأَعْرِ‌ضْ عَنِ الْمُشْرِ‌كِينَ ) (2) يعنى: ((پس ظاهر گردان و علانيه بگو آنچه را به آن مامور شده اى و اعراض كن از مشركان و متعرض ايشان مشو و از ايشان پروا مكن)).(3) و در حديث صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: اجابت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را نكرد احدى پيش از على بن ابى طالبعليه‌السلام و خديجه، و بعد از آن سه سال آن حضرت در مكه پنهان و خائف و هراسان بود از كافران و انتظار فرج مى كشيد تا آنكه حق تعالى امر نمود آن حضرت را به اظهار دعوت خود، پس حضرت به مسجد آمد و در حجر اسماعيل ايستاد و به صداى بلند ندا كرد: اى گروه قريش! و اى طوايف عرب! شما را مى خوانم

____________________

1-رجوع شود به مجمع البيان 4/206 و طرائف 20 و 21 و مناقب ابن شهر آشوب 2/31-33 و خرايج 1/92 و تفسير طبرى 9/483 و تفسير بغوى 3/400 و مجمع الزوائد 8/302.

2-سوره حجر: 94.

3-كمال الدين و تمام النعمه 344-345.


بسوى شهادت به وحدانيت خدا و ايمان آوردن به پيغمبرى من و امر مى كنم شما را كه ترك كنيد بت پرستى را و اجابت نمائيد مرا در آنچه شما را به آن مى خوانم تا پادشاهان عرب گرديد و گروه عجم شما را فرمانبردار شوند و در بهشت پادشاهان باشيد.

پس قريش استهزا كردند به آن حضرت و ابولهب گفت: ((تبا لك)) هلاك براى تو باد ما را براى اين طلبيده بودى؟ پس سوره ((تبت يدا ابى لهب)) نازل شد.

كفار قريش گفتند: محمد ديوانه شده است؛ و به زبان خود آن حضرت را آزار مى كردند و از ترس ابوطالب ضرر ديگر به آن حضرت نمى توانستند رسانيد، و چون ديدند مردم بسيار به دين آن حضرت در مى آيند به نزد ابوطالب آمده گفتند: پسر برادر تو عقلهاى مردم را به سفاهت نسبت مى دهد و خدايان ما را دشنام مى دهد و جوانان ما را فاسد و جماعت ما را پراكنده مى كند، اگر فقر او را بر اين داشته است ما مالى براى او جمع كنيم كه مال او از همه قريش بيشتر شود و هر زنى از قريش كه خواهد به او تزويج كنيم و او را بر خود امير گردانيم و او دست از خدايان ما بردارد.

ابوطالب به آن حضرت گفت: اين چه سخن است كه قوم تو را به فرياد آورده است؟

حضرت فرمود: اى عم! دينى است كه خدا براى پيغمبرانش پسنديده است و مرا به دين حق مبعوث گردانيده است.

گفت: اى پسر برادر! قوم آمده اند و چنين مى گويند.

حضرت فرمود: ايشان آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند و جميع روى زمين را به من دهند من مخالفت پروردگار خود نخواهم كرد، وليكن من يك كلمه از ايشان مى خواهم كه اگر آن را بگويند پادشاه عرب و عجم شوند و در بهشت پادشاهان باشند.

گفتند: آن كلمه چيست؟

فرمود: گواهى دهيد به يگانگى خدا و رسالت من.

گفتند: آيا سيصد و شصت خدا را بگذاريم و يك خدا را بپرستيم؟ اين امرى است بسيار عجيب.


پس باز به نزد ابوطالب آمده گفتند: تو بزرگى از بزرگان مائى و برادر زاده ات ما را پراكنده كرد، بيا تا ما به تو دهيم عماره بن وليد را كه شريفتر و خوشروتر و نيكوتر قريش است و تو او را به فرزندى خود برادر و محمد را به ما بده تا ما او را به قتل رسانيم.

ابوطالب فرمود: انصاف نكرديد با من، فرزند خود را به شما دهم كه بكشيد و من فرزند شما را تربيت كنم؟!(1)

و عياشى به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون مشركان به رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گذشتند خم مى شدند و سر را به جامه خود مى پيچيدند كه حضرت ايشان را نبيند، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد( أَلَا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّ‌ونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ) .(2)(3)

و كلينى به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: ابو جهل لعين با عده اى از قريش به نزد ابو طالب آمده گفتند: پسر برادر تو (محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ما را و خدايان ما را آزار كرد او را بطلب و امر كن كه باز ايستد از ياد كردن خدايان ما و خداى خود. پس ابو طالب (عليه‌السلام ) فرستاد و آن حضرت را طلبيد، چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله) داخل شد و مشركان را ديد گفت( وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَىٰ ) (4) و نشست.

ابوطالب گفت: اين گروه آمده اند و چنين مى گويند.

حضرت فرمود: آيا تواند بود كلمه اى بگويند كه از اين سخن بهتر باشد و به سبب آن بزرگ عرب شوند و بر همه عرب مسلط گردند؟ ابوجهل گفت: آرى كدام است آن كلمه؟

حضرت فرمود: بگوييد ((لا اله الا اللّه))، چون اين را شنيدند انگشت در گوشهاى خود گذاشتند و بيرون رفتند و گريختند و مى گفتند: ما نشنيده ايم اين را در ملت آخرت، نيست

____________________

1-تفسير قمى 2/228؛ قصص الانبياء راوندى 318. و در هر دو مصدر نامى از امام باقر عليه السلام نيامده است.

2-سوره هود: 5.

3-تفسير عياشى 2/139.

4-سوره طه : 47.


اين سخن مگر افترا؛ پس حق تعالى آيات اول سوره ((ص)) را فرستاد.(1)

فرات بن ابراهيم از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: صداى قرآن خواندن حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از همه كس نيكوتر و خوشايندتر بود و چون شب به نماز بر مى خاست ابوجهل و ساير مشركان مى آمدند و قرائت آن حضرت را گوش مى دادند پس چون ((بسم الله الرحمن الرحيم)) مى خواند انگشت در گوشهاى خود مى گذاشتند و مى گريختند، چون فارغ مى شد مى آمدند و باز گوش مى دادند و ابوجهل مى گفت: محمد نام پروردگار خود را بسيار مى برد و بدرستى كه پروردگار خود را دوست مى دارد - حضرت صادقعليه‌السلام فرمود كه: ابوجهل اين سخن را راست گفت هر چند آن ملعون كذاب بود - پس حق تعالى اين آيه را فرستاد( وَإِذَا ذَكَرْ‌تَ رَ‌بَّكَ فِي الْقُرْ‌آنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَىٰ أَدْبَارِ‌هِمْ نُفُورً‌ا ) (2) ((و هر گاه ياد مى كنى پروردگار خود را پشت مى گردانند گريزندگان)) حضرت فرمود: يعنى هرگاه ((بسم الله الرحمن الرحيم)) مى گويى.(3)

در حديث معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است: مشركان به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمدند و گفتند: بيا يك سال ما خداى تو را عبادت كنيم و تو يك سال خدايان ما را عبادت كن، پس حق تعالى سوره ((قل يا ايها الكافرون)) را فرستاد تا طمع ايشان بريده شد از آنكه هرگز حضرت ميل بسوى خدايان ايشان نمايد.(4)

كلينى به سند حسن از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: روزى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم جامه هاى نو پوشيده بود و در مسجد الحرام نماز مى كرد، مشركان بچه دان شترى را آوردند و بر پشت آن حضرت انداختند و جامه هاى آن حضرت را ملوث كردند، حضرت به نزد ابوطالب رفت و گفت: اى عم! چگونه مى يابيد حسب مرا در ميان خود؟

ابوطالب گفت: سبب اين سخن چيست اى پسر برادر؟ حضرت واقعه را نقل كرد،

____________________

1-كافى 2/649.

2-سوره اسراء: 46.

3-تفسير فرات كوفى 241-242.

4-تفسير فرات كوفى 611؛ تفسير قمى 2/454.


ابوطالب حمزه را طلبيد و شمشير خود را برداشت و حمزه را گفت كه سلاى ناقه را بردار، و حضرت را همراه خود آورد و به نزد قريش آمد و ايشان در دور كعبه نشسته بودند، چون ابوطالب را ديدند و آثار غضب از روى او مشاهده كردند از ترس از جاى خود حركت نكردند، پس حمزه را گفت كه: خون و سرگين و كثافتهاى بچه دان ناقه را بر سبيلهاى ايشان بمال، چون حمزه به سبيل همه كشيد آن فضلات را ابوطالب رو به جانب حضرت گردانيد و گفت: حسب تو در ميان ما چنين است.(1)

و به روايت ابن شهر آشوب و راوندى و ديگران چون به گفته ابوجهل، عقبه بن ابى معيط اندرون ناقه را آورد و بر پشت اطهر آن سرور انداخت آن حضرت در نماز بود پس حضرت فاطمهعليها‌السلام آمد و آنها را از پشت آن حضرت دور كرد و گريست، و چون حضرت از نماز فارغ شد گفت: خداوندا! بر تو باد دفع گروه قريش، بر تو باد دفع ابوجهل و عقبه و شيبه و عتبه و اميه.

عباس گفت: بخدا سوگند هر كه را آن حضرت در آن روز نام برد همه را در روز بدر كشته در چاه ديدم.(2)

و اين خبر به حمزه رسيد در غضب شد و به مسجد آمد و كمان ابوجهل را گرفت و بر سرش زد و آن ملعون را بلند كرد و بر زمين زد و مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه گرفتند و گفتند: اى حمزه! مگر به دين محمد در آمده اى؟ گفت: آرى؛ و از روى غضب شهادت بر زبان راند و به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و حضرت آيات قرآن را بر او خواند و حقيت خود را بر او ظاهر كرد، پس حمزه بار ديگر شهادت گفت و در دين اسلام راسخ گرديد و ابوطالب شاد شد و شعرى چند در تحسين حمزه ادا كرد.(3)

و عياشى به سند معتبر از حضرت باقر و صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: حضرت

____________________

1-كافى 1/449.

2-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/91 و خرايج 1/51 و صحيح مسلم 3/1419 و 1420 و دلائل النبوه 2/278-280.

3-اعلام الورى 48.


رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بلاى عظيم از قوم خود كشيد تا آنكه روز در سجده بود و رحم گوسفندى بر او انداختند پس فاطمهعليها‌السلام آمد و آن حضرت هنوز سر از سجده بر نداشته بود آن را از پشت آن حضرت برداشت، پس حق تعالى به او نمود آنچه مى خواست و در جنگ بدر يك اسب سوار همراه آن حضرت نبود و در روز فتح مكه دوازده هزار سوار همراه آن حضرت بودند و ابوسفيان و ساير مشركان استغاثه به آن حضرت مى كردند؛ پس بعد از آن حضرت امير المومنينعليه‌السلام از آزار و بلا و اتفاق منافقان بر اذيت او ديد آنچه ديد و از قوم او احدى با او نبود زيرا كه حمزه در روز احد شهيد شد و جعفر در جنگ موته شهيد شد.(1)

و شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه خباب گفت: در مكه به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتم و آن حضرت در پيش كعبه نشسته بود، به آن حضرت شكايت كردم از شدت ستمها كه از قريش مى ديدم و آزارها و شكنجه ها كه از ايشان مى كشيدم و گفتم: يا رسول الله! دعا نمى كنى از براى ما؟ حضرت رنگش برافروخته شد و فرمود: مومنانى كه پيش از شما بودند بعضى از ايشان را به شانه آهن ريزه ريزه مى كردند و بعضى را اره بر سر ايشان مى گذاشتند و مى بريدند و با اينها صبر مى كردند و از دين بر نمى گشتند پس صبر كنيد بدرستى كه خدا اين دين را چنان تمام خواهد كرد و اين دولت را چنان مستقر خواهد گردانيد كه سواره اى از اهل اين ملت تنها از صنعا به حضرموت رود و از كسى بغير از خدا نترسد.(2)

در حديث ديگر منقول است كه: آن حضرت گذشت به عمار بن ياسر و اهل او ديد كه مشركان مكه ايشان را عذاب مى كنند از براى اختيار اسلام، حضرت فرمود كه: بشارت باد شما را اى آل عمار كه وعده گاه شما بهشت است.(3)

و كلينى به سند صحيح از امام جعفر صادق (عليه‌السلام ) روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: پروردگار من مرا امر كرده است به مداراى مردم چنانكه مرا امر

____________________

1-تفسير عياشى 2/54.

2-اعلام الورى 47؛ سنن ابى داود 2/252؛ المعجم الكبير 4/62؛ حليه الاولياء 1/144.

3-اعلام الورى 48؛ دلائل النبوه 2/282؛ مستدرك حاكم 3/438.


كرده است به اداى نمازهاى واجب.(1)

و در حديث معتبر ديگر فرمود كه: جبرئيل به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و گفت: اى محمد! پروردگار تو تو را سلام مى رساند و مى گويد تو را كه: مدارا كن با خلق من.(2)

و به سند موثق از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادقعليهما‌السلام روايت كرده است كه: چون مردم تكذيب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كردند خواست كه همه اهل زمين را بغير امير المومنينعليه‌السلام هلاك گرداند براى انتقام آن حضرت در هنگامى كه اين آيه را فرستاد( فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمَا أَنتَ بِمَلُومٍ ) (3) ((پس از ايشان رو بگردان پس بدرستى كه تو ملامت كرده شده نيستى))، پس رحم كرد بر مومنان و خطاب نمود به آن حضرت كه( وَذَكِّرْ‌ فَإِنَّ الذِّكْرَ‌ىٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ ) (4) ((و ياد آور ايشان را پس بدرستى كه ياد آوردن نفع مى بخشد مومنان را)).(5)

و در حديث معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون حق تعالى امر كرد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را كه اظهار اسلام نمايد و آن حضرت ديد كمى مسلمانان و بسيارى مشركان را بسيار غمگين شد پس حق تعالى جبرئيل را فرستاد با برگى از درخت سدره المنتهى و امر كرد آن حضرت را كه سر خود را به آن سدر بشويد، چون چنين كرد غم و هم آن حضرت بر طرف شد.(6)

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حق تعالى مرا فرستاده است كه جميع پادشاهان باطل را بكشم و ملك و پادشاهى را بسوى شما بكشم پس اجابت كنيد مرا بسوى آنچه شما را به آن مى خوانم تا پادشاه عرب و عجم شويد و در

____________________

1-كافى 2/117؛ معانى الاخبار 386؛ وسائل الشيعه 12/200.

2-كافى 2/116؛ وسائل الشيعه 12/200.

3-سوره ذاريات : 54.

4-سوره ذاريات : 55.

5-كافى 8/103.

6-كافى 6/505؛ وسائل الشيعه 2/63. و روايت در هر دو مصدر از امام امير المومنين عليه السلام ذكر شده است.


بهشت پادشاهان باشيد، پس ابوجهل گفت از روى حسد و عداوت آن حضرت كه: خداوندا! اگر آنچه محمد مى گويد حق است از جانب تو پس بباران بر ما سنگى از آسمان يا بياور بسوى ما عذابى دردناك؛ پس گفت: ما و بنى هاشم پيوسته مانند دو اسب بوديم كه با يكديگر بتازند و نظير يكديگر بوديم اكنون راضى نمى شويم به آنكه يكى از ايشان دعواى پيغمبرى كند و در ميان ايشان پيغمبر باشد و در بنى مخزوم نباشد؛ پس گفت: خداوندا! طلب آمرزش مى كنم از تو، پس خداوند عالميان فرستاد( وَمَا كَانَ اللَّـهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللَّـهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُ‌ونَ ) (1) يعنى: ((نيست خدا كه عذاب كند ايشان را و حال آنكه تو در ميان ايشان باشى، و نيست خدا عذاب كننده ايشان و حال آنكه ايشان استغفار كنند)) زيرا كه ابوجهل بعد از اين سخن طلب آمرزش كرد؛ پس چون قصد قتل آن جناب كردند و آن جناب را از مكه بيرون كردند حق تعالى فرستاد( وَمَا لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّـهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَ‌امِ وَمَا كَانُوا أَوْلِيَاءَهُ إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ ) (2) يعنى: ((چيست ايشان را كه خدا عذاب نكند ايشان را و حال آنكه منع مى كنند مومنان را از مسجد الحرام و نيستند ايشان سزوار مسجد الحرام، نيست سزاوار آن مگر پرهيزكاران)) كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و اصحاب او باشند، پس حق تعالى عذاب كرد ايشان را به شمشير در جنگ بدر و كشته شدند.(3)

و ابن شهر آشوب روايت كرده است از كثير بن عامه كه: روزى در مكه از ابطح سوارى پيدا شد و در عقب او هفده شتر آمدند كه بر آنها جامه هاى ديبا بار كرده بودند و بر هر شترى غلام سياهى سوار بود و مى گفت: كجاست پيغمبر كريمى كه در مكه مبعوث شده است؟ گفتند: براى چه مى خواهى او را؟ گفت: پدرم وصيت كرده است كه اينها را به او برسانم؛ پس ابوالبخترى اشاره كرد بسوى ابوجهل و گفت: آنكه تو مى خواهى اوست، چون نزديك ابوجهل رفت و اوصاف آن حضرت را كه شنيده بود در او نديد

____________________

1-سوره انفال : 33.

2-سوره انفال : 34.

3-تفسير قمى 1/276-277.


گفت: تو نيستى آن كه من مى خواهم؛ و در مكه گشت تا حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ديد و چون آن حضرت را ديد اوصافى كه شنيده بود شناخت و به خدمت آن حضرت شتافت و دست و پايش را بوسيد و حضرت فرمود: تويى ناجى پسر منذر؟ گفت: بلى يا رسول الله، فرمود: چه شد هفده ناقه كه بر هر يك غلام سياهى سوار است و آن غلامان جامه هاى ديبا و كمربندهاى مطلا بسته اند؟ و نامهاى آن غلامان را يك يك فرمود، گفت: بلى يا رسول الله! حاضرند و به خدمت تو آورده ام، حضرت فرمود كه: منم محمد بن عبدالله.

چون جميع آن مال را تسليم آن حضرت كرد ابوجهل فرياد آورد كه: اى آل غالب! اگر مرا يارى نكنيد بر محمد شمشير خود را بر سينه خود مى گذارم و خود را مى كشم و اين مال از كعبه است و او مى خواهد همه را متصرف شود، پس بر اسب خود سوار شد و شمشير خود را برهنه كرد و در تمام مكه و نواحى گشت و چندين هزار كس با او همراه شدند، و چون اين خبر به بنى هاشم رسيد ابوطالب با ساير اولاد عبدالمطلب سوار شدند و دور آن حضرت را گرفتند پس ابوطالب به نزد ايشان رفت به ايشان گفت: از محمد چه مى خواهيد؟ ابوجهل گفت كه: پسر برادر تو بر ما خيانت بسيار كرد و از جمله آنها آن است كه مالى براى كعبه آورده بودند اين پسر او را به جادو فريب داد و به دين خود در آورد و مالهاى را از او گرفت.

ابوطالب گفت: باش تا من بروم و از حقيقت حال سوال كنم، چون به خدمت حضرت آمد و التماس نمود كه آنها را به ابوجهل رد كند فرمود: يك حبه را به او نمى دهم، ابوطالب گفت: ده شتر را بردار و هفت شتر را به او بده، حضرت ابا كرد و فرمود كه: من اى هديه ها را با شتران نزد او باز مى دارم و من و او هر دو از شتران سوال مى كنيم و جواب هر يك از ما كه بگويند و گواهى هر يك از ما كه بدهند از او باشد.

ابوطالب به نزد ابوجهل آمد و گفت: پسر برادرم با شما انصاف مى دهد و چنين مى گويد و فردا در هنگام طلوع آفتاب وعده كرده است كه شما در مسجد حاضر شويد و شتران را با اسباب آنها در مسجد حاضر گردانيد و براى هر يك كه شهادت دهند از او باشد.


پس ايشان برگشتند و بامداد روز ديگر ابوجهل به نزد كعبه آمد و براى هبل سجده كرد پس سر برداشت و قصه را به آن نقل كرد و گفت: اى هبل! از تو سوال مى كنم چنان كنى كه ناقه ها با من سخن بگويند و براى من شهادت دهند و محمد بر من شماتت نكند و من چهل سال است كه تو را مى پرستم و حاجتى از تو نطلبيده ام اگر امروز اجابت من مى كنى براى تو قبه اى از مرواريد سفيد مى سازم و براى تو دو دسترنج طلا و دو خلخال نقره و تاجى مكلل به جواهر و قلاده اى از طلاى بى غش بعمل مى آورم و تو را به آنها مزين مى گردانم.

پس در اين حال حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به مسجد در آمد و شتران را حاضر گردانيد و ابوجهل را فرمود كه: سوال كن؛ هر چند سوال كرد جوابى نشنيد؛ پس حضرت با شتران خطاب كرد، آنها به امر الهى به سخن آمدند و شهادت بر پيغمبرى آن حضرت دادند و گواهى دادند كه اين مالها مخصوص آن حضرت مى باشد. و باز ابوجهل را فرمود كه: تو سوال كن، و او سوال كرد و جواب نشنيد، و حضرت سوال كرد جواب گفتند، تا هفت مرتبه چنين شد و حضرت مالها را برگردانيد و ابوجهل خايب و خاسر برگشت.(1)

و در بعضى از كتب مسطور است كه: چون حق تعالى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را مامور گردانيد كه علانيه در ميان قريش اظهار دعوت خود بنمايد، حضرت در موسم حج كه طوايف خلق از اطراف عالم به مكه آمده بودند بر كوه صفا ايستاد و به آواز بلند ندا كرد كه: يا ايها الناس! من رسول پروردگار عالميانم؛ و مردم از روى تعجب نظر كردند بسوى آن جناب و ساكت شدند، پس به كوه مروه بالا رفت و سه مرتبه چنين ندا كرد، ابوجهل چون اين سخن را شنيد سنگى به جانب آن حضرت انداخت و پيشانى نورانى آن حضرت را مجروح كرد و ساير مشركان سنگها گرفتند و از عقب آن حضرت دويدند، پس حضرت بر كوه ابوقبيس بالا رفت و در موضعى كه آن را اكنون ((متكا)) مى گويند تكيه داد و مشركان در طلب آن حضرت مى گرديدند.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/176.


شخصى به نزد امير المومنينعليه‌السلام آمد و گفت: محمد كشته شد، علىعليه‌السلام گريه كنان به خانه خديجه دويد و خديجه پرسيد: يا على! محمد چه شد؟ فرمود: نمى دانم مى گويند كه مشركان آن حضرت را سنگباران كرده اند و اكنون پيدا نيست، آبى به من بده و طعامى بردار و بيا تا او را بيابيم و آب و طعامى به او برسانيم؛ پس هر دو روانه شدند و به خديجه فرمود: تو از جانب وادى برو و من از كوه بالا مى روم، امير المومنينعليه‌السلام مى گريست و فرياد مى كرد: يا محمد! يا رسول الله! جانم فداى تو باد آيا تو در كدام وادى تشنه و گرسنه مانده اى و مرا با خود نبرده اى؟ و خديجه فرياد مى كرد: نشان دهيد به من پيغمبر برگزيده را و بهار پسنديده را و رنج كشيده در راه خدا را.

پس در اين حال جبرئيل بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد، چون حضرت را نظر بر او افتاد گريست و فرمود: ببين قوم من با من چه كردند، تكذيب من كردند و مرا به سنگ جفا خسته كردند؛ جبرئيل گفت: يا محمد! دست خود را به من بده، پس دست آن حضرت را گرفت و بر بالاى كوه نشاند و مسندى از مسندهاى بهشت را از زير بال خود بيرون آورد كه با مرواريد و ياقوت بافته بودند و بر هوا گشود تا تمام كوههاى مكه را پوشيد و دست رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را گرفت و بر روى آن مسند نشانيد و گفت اى محمد! مى خواهى بزرگوارى و كرامت و منزلت خود را نزد خداوند خود بدانى؟ فرمود: بلى، جبرئيل گفت: اين درخت را بطلب، چون طلبيد از جاى خود جدا شد و بسرعت دويد و نزد آن حضرت ايستاد و براى تعظيم سجده كرد، جبرئيل گفت: يا محمد! بگو برگردد، فرمود: برگرد، برگشت.

پس اسماعيل كه موكل است به آسمان اول فرود آمد و در خدمت آن حضرت ايستاد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، پروردگار من مرا امر كرده است كه تو را اطاعت كنم در هر چه بفرمايى، اگر مى فرمايى ستاره ها را بر ايشان مى ريزم كه ايشان را بسوزاند.

پس ملك آفتاب آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، اگر مى فرمايى آفتاب را به نزديك سر ايشان مى آورم كه ايشان را بسوزاند.

پس ملك زمين آمد زمين آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، حق تعالى مرا امر كرده


است كه تو را اطاعت كنم، اگر مى فرمايى زمين را حكم مى كنم كه ايشان را فرود برد.

پس ملك كوهها آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، خدا مرا امر فرموده است كه مطيع تو باشم، اگر رخصت مى دهى كوهها را بر ايشان بر مى گردانم تا ايشان را درهم بشكنم.

پس ملكى كه موكل است به درياها آمد و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله، پروردگار من مرا امر فرموده است هر چه فرمايى بعمل آورم، اگر رخصت مى فرمايى امر مى كنم درياها را تا ايشان را غرق كنند.

چون همه اين ملائكه اظهار نصرت خود كردند حضرت فرمود: آيا همه مامور شده ايد به يارى من؟ عرض كردند: بلى، پس روى مبارك خود را بسوى آسمان نمود و فرمود: من براى عذاب مامور نشده ام و مامور شده ام كه رحمت عالميان باشم، مرا با قوم خود بگذاريد كه ايشان نادانانند و به نادانى چنين مى كنند.

پس جبرئيلعليه‌السلام خديجه را ديد كه در وادى مى گريد و از پى رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مى گردد، گفت: يا رسول الله! خديجه را ببين كه گريه او ملائكه آسمانها را به گريه آورده است او را بطلب بسوى خود و از من سلام به او برسان و بگو به او كه: حق تعالى تو را سلام مى رساند و بشارت ده او را كه در بهشت خانه اى دارد از قصبهاى مرواريد كه به طلا زينت كرده اند و در آن صداى وحشت آميز نيست. پس رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم امير المومنينعليه‌السلام و خديجهعليها‌السلام را طلبيد و خون از روى گلگونش مى ريخت و خون را نمى گذاشت به زمين بريزد و پاك مى كرد، خديجه عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد چرا نمى گذارى خون به زمين بريزد؟ فرمود: مى ترسم اگر خون من به زمين بريزد حق تعالى بر اهل زمين غضب كند. چون شب شد امير المومنينعليه‌السلام و خديجهعليها‌السلام حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به خانه آوردند و سنگ بزرگى رو به روى مجلس آن حضرت تعبيه كردند، و چون مشركان خبر شدند رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به خانه آمده است آمدند و سنگ به خانه آن حضرت مى انداختند، اگر سنگ از جانب بالا مى آمد آن سنگ نمى گذاشت به آن حضرت برسد و از جانبهاى ديگر


ديوارها مانع بود و از پيش رو علىعليه‌السلام و خديجه ايستاده بودند و سنگها را به جان خود قبول مى كردند و نمى گذاشتند كه به آن حضرت برسد. پس خديجه گفت: اى گروه قريش! شرمنده نمى شويد كه سنگباران مى كنيد خانه زنى را كه نجيب ترين شماست؟ اگر از خدا نمى ترسيد از ننگ احتراز كنيد.

پس مشركان برگشتند و روز ديگر آن حضرت به مسجد آمد و نماز كرد و حق تعالى ترسى در دل ايشان افكند كه متعرض آن حضرت نشدند.(1)

و در بعضى از كتب مذكور است كه: در سال پنجم پيغمبرى آن حضرت سميه مادر عمار بن ياسر شهيد شد و او از جمله آنها بود كه كافران قريش ايشان را شكنجه مى كردند كه از اسلام بيزارى جويند و آنها امتناع مى كردند؛ در اين حال ابوجهل ملعون بر او گذشت و نيزه اى بر دل او زد و او را شهيد كرد.(2)

____________________

1-بحار الانوار 18/241 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.

2-بحار الانوار 18/241 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


باب بيست و چهارم: در بيان كيفيت معراج پيغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم



بدان كه به آيات كريمه و احاديث متواتره ثابت گرديده است كه حق تعالى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در يك شب از مكه معظمه بسوى مسجد اقصى و از آنجا به آسمانها تا سدره المنتهى و عرش اعلا سير فرمود و عجائب خلق سماوات را به آن حضرت نمود و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى بر آن حضرت القاء فرمود و آن حضرت در بيت المعمور و تحت عرش الهى به عبادت حق تعالى قيام نمود و با ارواح انبياءعليهم‌السلام ملاقات كرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده فرمود.(1)

و احاديث متواتره خاصه و عامه دلالت مى كند كه عروج آن جناب به بدن بود نه به روح بى بدن، و در بيدارى بود نه در خواب، و در ميان قدماى علماى شيعه در اين معانى خلافى نبوده چنانكه ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان تصريح به اين مراتب كرده اند(2) ، و شكى كه بعضى در جسمانى بودن معراج كرده اند يا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمه هدىعليهم‌السلام است يا به سبب عدم اعتماد بر اخبار حجتهاى خدا و وثوق بر شبهات ملاحده حكماست، اگر نه چون تواند بود كه كسى كه اعتقاد به فرموده خدا و رسول و ائمه حقعليهم‌السلام داشته باشد و آيات قرآنى و چندين هزار حديث از طرق مختلفه در اصل معراج و كيفيات و خصوصيات آن بشنود كه همه صريحند در معراج جسمانى و به محض استبعاد و هم يا شبهات واهيه حكما همه را انكار و تاويل نمايد و در كم صفحه از كتابهاى حديث سنى و شيعه هست كه در آنجا معراج به تقريبى مذكور نباشد، و اگر خواهم

____________________

1-رجوع شود به تفسير قمى 2/3 و كافى 8/121 و تفسير طبرى 8/5.

2-امالى شيخ صدوق 510؛ مجمع البيان 3/395؛ تفسير قرطبى 10/208؛ تفسير ابن كثير 3/23؛ تفسير بيضاوى 2/434.


استيفاى احاديث اين باب نمايم در چندين برابر اين كتاب استيفاى آنها نمى توانم كرد وليكن از چندين هزار به نمونه و از خرمنى به دانه اى اكتفا مى نمايم تا شيعه متدين را فى الجمله اطلاعى بر مضامين آنها حاصل گردد.

بدان كه اتفاقى است كه معراج پيش از هجرت واقع شد و بعد از هجرت نيز محتمل است كه واقع شده باشد؛ و آنچه پيش از هجرت واقع شده بعضى گفته اند در شب شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان يا بيست و يكم ماه مزبور شش ماه پيش از هجرت واقع شد؛ بعضى گفته اند كه در ماه ربيع الاول دو سال بعد از بعثت آن حضرت واقع شد(1) ؛ و بعد از هجرت بعضى گفته اند در بيست و هفتم ماه رجب در سال دوم هجرت واقع شد.(2)

و در مكان عروج اول خلاف است: بعضى گفته اند از خانه ام هانى خواهر امير المومنينعليه‌السلام عروج نمود؛ بعضى گفته اند از شعب ابى طالب و بعضى گفته اند از مسجد الحرام.(3)

و ايضا خلاف است كه معراج آن جناب يك مرتبه واقع شد يا زياده؟ و از احاديث معتبره ظاهر مى شود كه چندين مرتبه واقع شد(4) و اختلافى كه در احاديث معراج هست مى تواند بود كه از اين جهت باشد كه از هر يك از احاديث مختلفه در وصف يكى از آن معراجها واقع شده باشد.

اما آيات معراج، از آن جمله اين آيه است( سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَ‌ىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَ‌امِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَ‌كْنَا حَوْلَهُ لِنُرِ‌يَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ )(5) يعنى: ((منزه است آن خداوندى كه سير فرمود بنده خود را در شبى از مسجد الحرام بسوى مسجد اقصى كه بركت داده ايم دور آن را براى آنكه بنماييم به او از آيات عظمت و جلال

____________________

1-العدد القويه 234.

2-العدد القويه 344.

3-مناقب ابن شهر آشوب 1/228.

4-بصائر الدرجات 79؛ تفسير قمى 2/335؛ خصال 600.

5-سوره اسراء: 1.


خود بدرستى كه خدا عالم است به هر چه شنيدنى است و هر چه ديدنى است)).

بعضى گفته اند: مراد از مسجد الحرام مكه معظمه است زيرا كه همه مكه محل نماز و محترم است(1) ، و از مشهور آن است كه مراد از مسجد اقصى مسجدى است كه در شام معروف است(2) ؛ و از احاديث معتبره بسيار ظاهر مى شود كه مراد بيت المعمور است كه در آسمان چهارم است و دورترين مسجدها است، چنانكه على بن ابراهيم به سند معتبر روايت كرده است كه امام محمد باقرعليه‌السلام از شخصى پرسيد كه: چه مى گويند مردم در تفسير اين آيه؟ آن مرد عرض كرد: مى گويند از مسجد الحرام به مسجد بيت المقدس رفت، حضرت فرمود: چنين نيست بلكه از اين مسجد زمين بسوى بيت المعمور آسمان رفت كه برابر كعبه است و از كعبه تا آنجا همه حرم و محترم است.(3)

و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: از آن حضرت پرسيدند از مساجد مشرفه معظمه، فرمود: مسجد الحرام است و مسجد رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ، راوى عرض كرد: مسجد اقصى چون است؟ فرمود: مسجد اقصى كه حق تعالى فرموده در آسمان است و آن مسجدى كه در شام است مسجد كوفه از آن بهتر است.(4)

مولف گويد كه: اينكه مراد از مسجد اقصى كه در قرآن مذكور است بيت المعمور باشد منافات ندارد با آنكه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به بيت المقدس نيز تشريف برده باشند چنانكه احاديث بسيار بر آن نيز دلالت مى كند(5) و محتمل است كه در بعضى معراجها به آنجا رفته باشد.

و در جاى ديگر فرموده است( وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ ) (6) ((بحق ستاره در هنگامى كه

____________________

1-رجوع شود به مجمع البيان 3/396 و تفسير كشاف 2/647 و تفسير فخر رازى 20/146.

2-تفسير تبيان 6/446؛ مجمع البيان 3/395؛ تفسير نسائى 1/644؛ تفسير طبرى 8/6.

3-تفسير قمى 2/243.

4-تفسير عياشى 2/279.

5-رجوع شود به بحار الانوار 18/374.

6-آياتى كه در پى مى آيد تا آيه ((لقد راءى من آيات ربه الكبرى )) از آيه 1 تا آيه 18 سوره نجم مى باشند.


طلوع كند يا غروب كند؛ يا شهاب در وقتى كه فرود آيد)).

از حضرت صادقعليه‌السلام مروى است كه: ((نجم)) محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، يعنى: بحق اختر برج رسالت سوگند در هنگامى كه به معراج رفت يا از معراج فرود آمد.(1)

((ما ضل صاحبكم و ما غوى)) ((گمراه نشد صاحب شما)) يعنى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خطا نكرد، و در روايات بسيار وارد شده است كه يعنى: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گمراه نشده است در باب خلافت علىعليه‌السلام و دروغ نمى گويد آنچه در فضل او مى گويد.(2)

و ما ينطق عن الهوى - ان هو الا وحى يوحى ((و سخن نمى گويد از هوى و خواهش نفس خود، نيست آنچه مى گويد مگر وحى كه فرستاده شده است)).

((علمه شديد القوى)) ((تعليم كرد او را ملكى كه قوتهاى سخت داشت)) و در قوت ظاهر و باطن كامل بود يعنى جبرئيل.

((ذو مره فاستوى)) ((صاحب قوت عقل و متانت با صورت نيكو بود پس درست ايستاد)) بر صورت اصلى كه خدا او را بر آن صورت آفريده بود با نهايت عظمت و شوكت، ((و هو بالافق الاعلى)) ((و جبرئيل در افق اعلاى آسمان بود)) در هنگامى كه آن حضرت او را به صورت اصلى خود ديد، ثم دنى فتدلى - فكان قاب قوسين او ادنى ((پس نزديك شد به آن حضرت پس آويخت خود را تا به آن حضرت راز گويد پس ميان جبرئيل و او فاصله، به قدر دو نيمه كمان بود بلكه نزديكتر))، و بعضى گفته اند: يعنى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در مرتبه قرب معنوى به جناب مقدس احديت يا قرب صورى به عرش و مكانى كه اعلاى مراتب و عروج ممكنات است نزديك شد پس حق تعالى به قرب ملاطفت و رحمت به او نزديك آمد و او را مورد عنايات و الطاف خاصه خود گردانيد مانند دو كس كه يك كمان وار در مراتب قرب صورى به يكديگر نزديك شوند بلكه نزديكتر.

____________________

1-مجمع البيان 5/172.

2-رجوع شود به تفسير قمى 2/334 و تفسير فرات كوفى 449 و تاءويل الايات الظاهره 2/621 و 622.


و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام منقول است كه: يعنى ميان آنجا كه وحى الهى صادر مى شد و گوش آن جناب به قدر فاصله زه كمان بود از چوب كمان.(1)

فاوحى الى عبده ما اوحى ((پس وحى فرستاد خدا بسوى بنده خود آنچه وحى كرد))، و در احاديث معتبره بسيار وارد شده است كه: يعنى در امامت امير المومنينعليه‌السلام و رفعت شان او وحى كرد آنچه وحى كرد.(2)

ما كذب الفواد ما راى ((دروغ نگفت دل محمد آنچه ديده بود)) آن دل حقيقت منزل از انوار جلال سبحانى يا آنچه ديده اش ديد از عجايب مخلوقات حق تعالى در ملا اعلى دل مقدسش به نور يقين قبول كرد و اذعان نمود، ((افتمارونه على ما يرى)) ((آيا با محمد مجادله مى كنيد بر آنچه آن حضرت ديد)) در شب معراج ولقد رآه نزله اخرى - عند سدره المنتهى ((و بدرستى كه ديد جبرئيل را به صورت اصلى يك بار ديگر نزديك درخت سدره المنتهى)) و آن درختى است بالاى آسمان هفتم كه عروج ملايك و اعمال خلايق به آن منتهى مى شود(3) ، ((عندها جنه الماوى)) ((نزد سدره المنتهى است بهشتى كه آرامگاه متقيان است))، اذ يغشى السدره ما يغشى ((در هنگامى كه ديد فرو گرفته بود درخت سدره را آنچه فرو گرفته بود)) از ملائكه روحانيان و آثار عظمت و جلال حق تعالى، مروى است كه: بر هر برگى ملكى ايستاده بود و تسبيح حق تعالى مى نمود.(4)

((ما زاغ البصر و ما طغى)) ((ميل نكرد ديده حق بين آن حضرت بسوى راست و چپ و در نگذشت از آنچه بايست به آن نظر كند)) يعنى با نهايت ادب در خدمت حق ايستاد و بغير جناب حق متوجه نگرديد و آنچه گفتند شنيد و آنچه نمودند ديد؛ يا آنكه اشتباه نكرد و چيزى را غلط و خطا نديد و آنچه ديد درست ديد، لقد راى من آيات ربه

____________________

1-تفسير قمى 2/334.

2-تفسير قمى 2/334.

3-مجمع البيان 5/175.

4-مجمع البيان 5/175. تفسير كشاف 4/421 تفسير ابن كثير 4/222.


الكبرى پس حق تعالى براى عدم خطاى قاصران بيان فرمود: ((بدرستى كه ديد از آيات بزرگ پروردگار خود)) تا كسى توهم نكند كه آن حضرت خدا را ديد و بدانند كه خدا ديدنى نيست و او را به ديده سر نمى توان ديد، چنانكه آن حضرت فرمود كه: در آن شب خدا را به ديده دل ديدم نه به ديده سر(1) ، و گفته اند كه: از جمله آيات كبرى كه ديد آن بود كه جبرئيل را به صورت اصلى خود ديد كه ششصد بال داشت و تمام آفاق آسمان را به بالهاى خود پر كرده بود.(2)

مولف گويد: تمام تاويل اين آيات با آيات ديگر كه دلالت بر معراج دارد در ضمن اخبار مذكور خواهد شد.

و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود كه: از شيعه ما نيست هر كه يكى از چهار چيز را انكار كند: معراج و سوال قبر و آفريده شدن بهشت و دوزخ و شفاعت.(3)

و در حديث موثق از حضرت امام رضاعليه‌السلام روايت كرده است كه: هركه ايمان نياورد به معراج تكذيب كرده است رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را.(4)

و در حديث معتبر ديگر فرمود: مومن حق و شيعه ما آن است كه ايمان آورد به معراج پيغمبر و شفاعت و حوض كوثر و سوال قبر و بهشت و دوزخ و صراط و ميزان و حساب و مبعوث شدن روز جزا.(5)

ابن بابويه و صفار و ديگران به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: حق تعالى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را صد و بيست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولايت و امامت امير المومنين و ساير ائمه طاهرينعليهم‌السلام زياده از ساير

____________________

1-احتجاج 1/109.

2-مجمع البيان 5/175.

3-صفات شيعه 50.

4-صفات شيعه 50.

5-صفات شيعه 50 - 51.


فرايض تاكيد و مبالغه نمود.(1)

و على بن ابراهيم به سند حسن از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: در شبى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيلعليهم‌السلام براق را براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آوردند يكى لجام را گرفت و ديگرى ركاب تقدس انتساب را گرفت و ديگرى جامه هاى آن حضرت را بر روى زين درست كرد، پس براق چموشى كرد جبرئيل طپانچه اى بر آن زد و گفت: ساكن شو اى براق كه كسى از پيشينيان و آيندگان بر تو سوار نمى شود كه از او بهتر باشد، پس براق پرواز كرد و جبرئيل در خدمت آن حضرت بود و عجايب زمين و آسمان را به آن حضرت مى نمود.

حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: در اثناى راه منادى مرا از جانب راست ندا كرد كه: يا محمد؛ و من ملتفت او نشدم، پس از جانب چپ ديگرى مرا ندا كرد و ملتفت او نشدم، پس از پيش روى خود زنى را ديدم كه دستها و ساعدهاى خود را گشوده بود و به انواع زينتهاى دنيا خود را آراسته بود و گفت: يا محمد! نظرى كن بسوى من تا با تو سخن بگويم، پس به او ملتفت نشدم و رفتم، ناگاه صداى مهيبى شنيدم كه بسيار ترسيدم پس جبرئيل گفت: فرود آى به زمين، چون فرود آمدم گفت: در اينجا نماز كن كه اين طيبه است يعنى مدينه و بسوى اين مكان تو هجرت خواهى كرد.

پس سوار شدم و قدرى راه رفتم باز گفت: فرود آى و نماز كن، چون نماز كردم گفت: اين طور سينا است كه حق تعالى در اينجا با موسىعليه‌السلام سخن گفت.

پس سوار شدم و چون پاره اى راه رفتم باز گفت: پايين بيا و نماز كن، چون نماز كردم گفت: اين بيت لحم است كه عيسىعليه‌السلام در اينجا متولد شده است؛ پس مرا برد بسوى بيت المقدس و براق را در حلقه اى بست كه پيغمبران چهار پايان خود را در آنجا مى بسته اند، و چون داخل مسجد شدم جبرئيل در جانب راست من بود و ابراهيم و موسى و عيسىعليهم‌السلام را ديدم با پيغمبران بسيار كه براى من جمع شده بودند، پس جبرئيل اذان

____________________

1-خصال 601؛ بصائر الدرجات 79.


و اقامه گفت و مرا پيش داشت و همه پيغمبران صف كشيدند و در عقب من نماز كردند و فخر نمى كنم به اين. پس خازن بيت المقدس آمد و سه ظرف آورد يكى از شير و يكى از آب و يكى از شراب، پس شنيدم كه گوينده اى مى گفت كه: اگر آب را بگيرد او و امت او غرق شوند، و اگر شراب را بگيرد او و امت او گمراه خواهند شد، و اگر شير را بگيرد او و امت او هدايت خواهند يافت؛ پس جام شير را گرفتم و خوردم و جبرئيل گفت: هدايت يافتى و امت تو هدايت يافتند، پس از من پرسيد كه: در راه چه ديدى؟

گفتم: كسى از جانب راست من ندا كرد.

پرسيد كه: جواب او گفتى؟

گفتم: نه، و ملتفت نشدم بسوى او.

فرمود: او داعى يهود بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو يهودى مى شدند بعد از تو.

گفت: ديگر چه ديدى؟

گفتم: ديگرى از جانب چپ من ندا كرد.

پرسيد: جواب او گفتى؟

گفتم: نه ملتفت نشدم بسوى او.

گفت: او داعى نصارى بود، اگر جواب او مى گفتى امت تو نصرانى مى شدند بعد از تو.

پس گفت: ديگر چه ديدى؟

آن زن را كه ديده بودم گفتم.

گفت: آيا با او سخن گفتى؟

گفتم: نه، و التفات نكردم بسوى او.

گفت: او دنيا بود، اگر با او سخن مى گفتى همه امت تو اختيار دنيا مى كردند بر آخرت؛ پس گفت: آن صدايى كه شنيدى صداى سنگى بود كه هفتاد سال پيش از اين از كنار جهنم انداخته بودند امشب به ته جهنم رسيد و اين صدا از آن بود. پس بعد از آن حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هرگز نخنديد.


حضرت فرمود كه: پس جبرئيل مرا بالا برد تا به آسمان اول رسيدم و بر آن آسمان ملكى موكل بود كه او را اسماعيل مى گفتند و او ((صاحب الخطفه)) است كه هر شيطانى كه خواهد به آسمان رود او و اعوان او را به شهاب ثاقب مى سوزانند چنانكه حق تعالى گفته است كه( إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ) (1) و هفتاد هزار ملك تابعين اويند و هر ملكى از ايشان هفتاد هزار ملك، پس اسماعيل از جبرئيل پرسيد كه: اين كيست با تو همراه است؟ گفت: محمد است، گفت: او مبعوث است، جبرئيل گفت: بلى.

پس اسماعيل در آسمان را گشود و من سلام كردم بر او و او سلام كرد بر من و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من و گفت: مرحبا به برادر شايسته و پيغمبر شايسته، و ملائكه مرا استقبال كردند تا داخل آسمان اول شدم، و هر ملكى كه مرا ديد خندان و شاد شد تا آنكه ملكى را ديدم كه از او بزرگتر ملكى نديده بودم با منظر كريه و آثار غضب از روى او هويدا بود، و چنانكه آنها مرا دعا كردند او مرا دعا كرد وليكن نخنديد و شادى و سرورى كه از ديگران ديدم از او نديدم، گفتم: يا جبرئيل! اين كيست كه من از او ترسيدم؟ گفت: جايز است كه از او بترسى ما همه از او مى ترسيم، اين مالك خزينه دار جهنم است هرگز نخنديده است و از روزى كه خداوند جبار جهنم را در قبضه اقتدار او گذاشته است پيوسته خشم او بر دشمنان خدا و غضب او بر عاصيان خدا زياده مى شود و خدا به او از ايشان انتقام خواهد كشيد و اگر براى كسى خنديده بود پيش از تو يا با كسى خنده خواهد كرد بعد از تو هر آينه با تو خندان مى شد وليكن هرگز نمى خندد، پس بر او سلام كردم و بر من سلام كرد و مرا بشارت داد به بهشت.

و چون جبرئيلعليه‌السلام در ملكوت اعلا مطاع و امين بود و جميع ملائكه فرمانبردار او بودند گفتم به او كه: آيا امر نمى كنى مالك را كه جهنم را به من بنمايد؟ جبرئيل گفت: اى مالك! جهنم را به محمد بنما، مالك پرده اى از پرده هاى جهنم را دور كرد و درى از درهاى آن را گشود ناگاه زبانه اى از جهنم جوش زد و بسوى آسمان بلند شد كه از نهايت

____________________

1-سوره صافات : 10.


شدت آن ترسيدم كه مرا بربايد، گفتم: اى جبرئيل! بگو كه اين را بر گرداند و در جهنم را ببندد، پس مالك زبانه جهنم را گفت: برگرد، و آن برگشت.

و چون از آنجا گذشتم مرد گندم گون عظيمى ديدم. از جبرئيل پرسيدم كه: اين كيست؟ گفت اين پدر تو آدم است، ناگاه ديدم كه فرزندان او را بر او عرض مى كردند و مى گفت: روحى است نيكو و نسيمى است خوشبو از بدن نيكو، پس حضرت اين آيه را خواند( كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَ‌ارِ‌ لَفِي عِلِّيِّينَ ) (1) ، پس سلام كردم بر آدم و او بر من سلام كرد و من براى او و او براى من استغفار كرد و گفت: مرحبا خوش آمدى اى فرزند شايسته و پيغمبر شايسته و فرستاده شده در زمان شايسته.

پس گذشتم به ملكى از ملائكه كه در مجلسى نشسته بود و جميع دنيا در ميان دو زانوى او بود و لوحى از نور در دست و بر آن لوح نامه اى نوشته بود و او مانند مرد اندوهگين پيوسته در آن لوح نظر مى كرد و به جانب راست و چپ ملتفت نمى شد، گفتم: اين كيست يا جبرئيل؟ گفت: اين ملك موت است و پيوسته مشغول قبض ارواح است، گفتم: اى جبرئيل! مرا نزديك او ببر تا با او سخن گويم، چون مرا نزديك برد بر او سلام كردم و او جواب گفت و جبرئيل به او گفت: اين پيغمبر رحمت است كه خدا او را بسوى بندگان فرستاده است، پس مرا مرحبا گفت و تحيت نمود و گفت: بشارت باد تو را اى محمد كه من هر خير را در امت تو مى بينم، گفتم: حمد مى كنم خداوند بخشنده صاحب نعمت بر بندگان خود را و اينها هم از فضل و رحمت پروردگار من است بر من، پس جبرئيل گفت كه: اين ملك كارش از همه ملائكه سخت تر و بيشتر است، گفتم: آيا همه كس را اين خود قبض روح مى كند؟ گفت: بلى، گفتم: اى ملك موت! هر جا كه باشند تو ايشان را مى بينى و نزد ايشان حاضر مى شوى؟ گفت: بلى جميع دنيا نزد من به سبب آنچه خدا آن را مسخر من گردانيده و مرا بر آن مكنت داده است نيست مگر مانند درهمى كه در دست يكى از شما باشد و به هر روش كه خواهد آن را بگرداند و هيچ خانه اى نيست

____________________

1-سوره مطففين : 18.


كه من روزى پنج مرتبه اهل آن خانه را يك يك مشاهده نكنم و تفحص ننمايم، و چون اهل ميت بر مرده خود گريه مى كنند با ايشان مى گويم كه: مگرييد بر او كه مرا بسوى شما عود كردنى و ديگر عود كردنى هست تا آنكه يكى از شماها را باقى نخواهم گذاشتن، من گفتم: مرگ بس است براى اندوه و در هم شكستن آدمى، جبرئيل گفت: آنچه بعد از مرگ است بسيار بدتر است از مرگ.

پس از آنجا گذشتم و به جماعتى رسيدم كه نزد آنها خوانها از گوشت پاكيزه و گوشت مردار گنديده گذاشته بودند و از گوشت گنديده مى خوردند و گوشت نيكو را نمى خوردند، گفتم: يا جبرئيل! اينها كيستند؟ گفت: اينها گروهى چندند كه حرام را مى خورند و حلال را ترك مى كنند و اينها از امت تواند يا محمد.

پس ملكى را ديدم كه حق تعالى او را بر خلقت عظيمى خلق كرده بود، نصف بدن او از آتش بود و نصف بدن او از برف؛ نه آتش برف را مى گداخت و نه برف آتش را خاموش مى كرد، و او به صدايى بلند ندا مى كرد كه: تنزيه مى كنم خداوندى را كه حرارت اين آتش را نگاه داشته است كه برف را نگدازد و سردى اين برف را نگاه داشته است كه آتش را خاموش نكند، اى خداوندى كه الفت داده اى ميان آتش و برف! الفت ده ميان دلهاى بندگان مومن خود؛ گفتم: اى جبرئيل! اين كيست؟ گفت: اين نيكخواه ترين ملائكه خداست براى اهل زمين از بندگان مومن خدا، و از روزى كه خدا او را آفريده تا حال اين دعا مى كند در حق مومنان.

و دو ملك ديگر ديدم كه در آسمان ندا مى كردند، يكى مى گفت: خداوندا! هر كه در راه تو بدهد او را عوض بده، و ديگرى مى گفت: خداوندا! هر كه امساك كند و در راه تو ندهد مال او را تلف كن.

پس گذشتم و به گروهى چند رسيدم كه لبها داشتند مانند لبهاى شتر و ملائكه گوشت از پهلوهاى ايشان مقراض مى كردند و در دهانهاى ايشان مى افكندند، از جبرئيل پرسيدم كه: اينها كيستند؟ گفت: اينها چشم زنان و عيب جويان مومنانند.

پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه سرهاى ايشان را به سنگ مى كوبيدند، از جبرئيل


پرسيدم كه: اينها كيستند؟ جواب داد: اينها جماعتى اند كه به خواب رفته اند و نماز خفتن را نكرده اند.

پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه فرشتگان آتش در دهان ايشان مى انداختند و از دبر ايشان بيرون مى رفت، پرسيدم كه: اينها كيستند؟ فرمود كه: اينها خورندگان مال يتيمانند به ناحق چنانكه حق تعالى مى فرمايد( إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَىٰ ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارً‌ا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرً‌ا ) (1) ((بدرستى كه آنان كه مى خورند مال يتيمان را به ستم، نمى خورند در شكمهاى خود مگر آتش و بزودى خواهند افروخت آتشى را در جهنم)).

حضرت فرمود كه: پس گذشتم و به گروهى رسيدم كه هر يك از ايشان كه مى خواست برخيزد از بزرگى شكمش نمى توانست برخاست، پرسيدم از جبرئيل كه: اينها كيستند؟

فرمود: اينها سود خورانند چنانكه حق تعالى در قرآن حال ايشان را چنين بيان كرده است مانند آل فرعون: هر بامداد و پسين ايشان را بر آتش جهنم عرض مى كنند و از شدت عذاب مى گويند: خداوندا! قيامت كى بر پا خواهد شد؟

پس گذشتم و به زنى چند رسيدم كه آنها را از پستانها آويخته بودند، گفتم: يا جبرئيل! اينها كيستند؟ جواب داد: اينها زنى چندند كه در خانه شوهر زنا كردند و فرزندان زنا را به شوهر ملحق نمودند و مال شوهرها را به ايشان ميراث دادند. پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: سخت است غضب خدا بر زنى كه داخل گرداند بر جماعتى در نسب ايشان كسى را كه از ايشان نباشد و از زنا بهم رسيده باشد و بر عورتهاى ايشان مطلع شود و مال ايشان را به ناحق بخورد.

حضرت فرمود: پس گذشتم به ملكى چند از ملائكه خداوند عالميان كه حق تعالى ايشان را آفريده به هر نحو كه خواسته و روهاى ايشان را گذاشته به هر جهت كه خواسته و هر طبقه اى از اطباق بدنهاى ايشان تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند از هر ناحيه به

____________________

1-سوره نساء: 10.


صداهاى مختلف و صدا به حمد و شكر حق تعالى بلند كرده بودند و از خوف خدا مى گريستند، از جبرئيل پرسيدم: اينها كيستند؟ گفت: به اين روش كه مى بينى آفريده شده اند و از روزى كه خلق شده اند دو ملك كه در پهلوى يكديگرند با هم سخن نگفته اند و سر به جانب بالا بلند نكرده اند و به زير پاى خود نظر نكرده اند از خشوع و تذلل و از خوف حق تعالى، چون بر ايشان سلام كرد با ايما و اشاره جواب سلام من گفتند و از شدت خشوع سخن نگفتند، پس جبرئيل به ايشان گفت: اين محمد پيغمبر رحمت است كه حق تعالى او را به رسالت و نبوت بسوى بندگان فرستاده است و آخر پيغمبران و مهتر و بهتر ايشان است، آيا با او سخن نمى گوييد؟ چون اين را از جبرئيل شنيدند بر من سلام كردند و مرا گرامى داشتند و بشارت به خير دادند براى من و براى امتم.

پس از آنجا مرا بالا برد بسوى آسمان دوم در آنجا دو كس ديدم كه بسيار شبيه بودند به يكديگر، گفتم: اينها كيستند اى جبرئيل؟ گفت: دو خاله زاده اند يحيى و عيسىعليه‌السلام، پس سلام كردم بر ايشان و ايشان بر من سلام كردند و من براى ايشان استغفار كردم و ايشان براى من استغفار كردند و گفتند: مرحبا خوش آمدى اى برادر شايسته و پيغمبر شايسته. و در آن آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم كه روهاى ايشان به آن سو متوجه بود كه خدا فرموده بود و به جانب ديگر متوجه نمى شدند و به صداهاى مختلف تسبيح و تحميد حق تعالى مى گفتند.

پس به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مردى ديدم كه زيادتى حسن او بر ساير مردم مانند زيادتى ماه شب چهارده بود بر ستارگان، از جبرئيل پرسيدم: اين كيست؟ گفت: اين برادر تو يوسف است، من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد و گفت: خوش آمدى اى پيغمبر شايسته و برادر شايسته كه مبعوث شده اى در زمان شايسته. و در اين آسمان نيز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آسمان اول و دوم ديدم و جبرئيل در باب من به ايشان گفت آنچه به آنها گفت و با من گفتند آنچه آنها گفتند.

چون به آسمان چهارم بالا رفتم در آنجا مردى را ديدم از جبرئيل پرسيدم: اين


كيست؟ گفت: اين ادريس است كه خدا او را به مكان بلند بالا برده است چنانكه فرموده است( وَرَ‌فَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا ) (1) و من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من استغفار كردم براى او و او استغفار كرد براى من. و باز ملائكه خشوع ديدم مثل آنچه در آن آسمانها ديده بودم و بشارت خير دادند براى من و امتم؛ پس ملكى را ديدم كه بر كرسى نشسته بود و هفتاد هزار ملك در فرمان او بودند و در فرمان هر يك از آنها هفتاد هزار ملك بود، پس گمان كردم كه ملكى از اين بزرگتر نخواهد بود، ناگاه جبرئيل بر او صدا زد كه: برخيز، پس او برخاست و تا روز قيامت ايستاده خواهد بود.

چون به آسمان پنجم بالا رفتم در آنجا مرد پيرى ديدم با چشمهاى بزرگ كه از او عظيمتر نديده بودم و بسيارى از امت او در دور او بودند، از كثرت آنها تعجب كردم و از جبرئيل پرسيدم: اين كيست؟ گفت: اين آن پيغمبرى است كه امتش او را دوست مى داشتند، هارون پسر عمران؛ پس بر او سلام كردم و براى او استغفار كردم، باز ملائكه خشوع ديدم مثل آسمانها ديگر.

چون به آسمان ششم بالا رفتم مرد بلند بالاى گندمگونى ديدم و موهاى بلند داشت كه اگر دو پيراهن مى پوشيد موى او از آنها بيرون مى آمد و شنيدم كه او مى گفت: بنى اسرائيل گمان مى كنند كه منم گرامى ترين فرزند آدم نزد خدا و اين مرد نزد خدا از من گرامى تر است، از جبرئيل پرسيدم: اين كيست؟ گفت: موسى پسر عمران است؛ من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و من براى او استغفار كردم و او براى من استغفار كرد، و در آن آسمان نيز ملائكه خاشعان ديدم مانند آسمانهاى ديگر.

چون به آسمان هفتم بالا رفتم به هر ملكى از ملائكه كه گذشتم گفتند: اى محمد! حجامت كن و امت خود را امر كن كه حجامت كنند، ناگاه در آنجا مردى ديدم كه موهاى سر و ريشش سفيد و بر كرسى نشسته بود، گفتم: اى جبرئيل! اين كيست كه در آسمان هفتم در جوار الهى و بر در بيت المعمور نشسته است؟ گفت: يا محمد! اين پدر تو ابراهيم

____________________

1-سوره مريم : 57.


است و اين محل پرهيزكاران امت توست.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين آيه را خواند( إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَ‌اهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّـهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ ) (1) ((بدرستى كه سزاوارترين مردم به ابراهيم آنهايند كه پيروى او كردند و اين پيغمبر و آنان كه ايمان به اين پيغمبر آورده اند و خدا ياور مومنان است))، حضرت فرمود: پس بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و گفت: مرحبا به پيغمبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زمان شايسته، و در آن آسمان ملائكه صاحب خشوع ديدم مثل آسمانهاى ديگر و همه بشارت به خير دادند براى من و امت من.

و در آسمان هفتم درياهاى نور ديدم كه مى درخشيدند و نور آنها چشمها را مى ربود و درياها از ظلمت ديدم و درياها از برف ديدم، و هرگاه از ديدن اين امور عجيبه و غريبه مرا هولى عارض مى شد جبرئيل مى گفت: شاد باش اى محمد و شكر كن حق تعالى كه تو را به اين كرامتها گرامى داشته است؛ پس حق تعالى مرا به قوت و يارى خود قوت بخشيد بر ديدن آن عجايب و يافتن آن غرايب، پس جبرئيل گفت: اى محمد! تو عظيم مى شمارى آنچه مى بينى و عظمت پروردگار تو زياده از اينهاست كه اينها در جنب عظمت او عظيم نمايد و آنچه هنوز نديده اى از عظمت پروردگار تو از اينها عظيمتر است، بدرستى كه ميان حق تعالى و خلقش نود هزار حجاب است يعنى حجب معنويه يا آنكه ميان محل صدور وحى الهى و ذوى العقول از مخلوقات او نود هزار حجاب است و نزديكترين خلق به محل صدور وحى منم و اسرافيل، و ميان من و او چهار حجاب است: حجابى از نور، حجابى از ظلمت، حجابى از ابر و حجابى از آب.

رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: از جمله عجائب مخلوقات الهى كه ديدم خروسى بود كه پاهاى او در منتهاى طبقه هفتم زمين بود و سرش نزد عرش حق تعالى بود و دو بال داشت كه چون آنها را مى گشود از مشرق و مغرب مى گذشت و تسبيح آن خروس اين بود كه:

____________________

1-سوره آل عمران : 68.


((منزه است پروردگار من و شان او عظيمتر است از آنكه ادراك او توان نمود))، و در وقت سحر بالهاى خود را مى گشايد و بر هم مى زند و صدا به تسبيح بلند مى كند و مى گويد: سبحان الله الملك القدوس سبحان الله الكبير المتعال لا اله الا اللّه الحى القيوم، و چون صداى او بلند مى شود خروسهاى زمين همه بال بر هم مى زنند و صداى به تسبيح حق تعالى بلند مى كنند، و چون آن خروس ساكت مى شود آنها هم ساكت مى شوند و بالهاى آن خروس عرشى سفيد و پرهاى زير بالش سبز است و آن سفيدى و سبزى و خوشايندگى آن دو رنگ را با هم وصف نتوان كرد.

پس با جبرئيل رفتم تا داخل بيت المعمور شدم و دو ركعت نماز كردم و جمعى از اصحاب خود را با خود ديدم كه جامه هاى سفيد پوشيده بودند و جمعى ديگر از ايشان را ديدم كه جامه هاى كهنه و كثيف پوشيده بودند، آنها كه جامه هاى نيكو پوشيده بودند داخل بيت المعمور شدند و ديگران را منع مى كردند؛ چون از بيت المعمور بيرون آمدم دو نهرى ديدم كه يكى را كوثر و ديگر را نهر رحمت مى گفتند، پس از نهر كوثر آشاميدم و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو نهر با من بودند تا داخل بهشت شدم و در دو طرف آن نهرها خانه هاى خود و اهل بيت خود و زنان طاهره خود را ديدم، و خاك بهشت از مشك بود، و دخترى را ديدم كه در نهرهاى بهشت غوطه مى خورد، گفتم: تو از كيستى؟ گفت: من از زيد بن حارثه ام چون به زمين آمدم زيد را بشارت دادم؛ و مرغان بهشت را به بزرگى شتران بزرگ ديدم و انارهاى آن را مانند دلوهاى عظيم يافتم، و در بهشت درختى را ديدم كه اگر مرغى را در اصلش رها مى كردند هفتصد سال بر گرد آن نمى توانست گرديد، و هيچ خانه اى در بهشت نبود مگر شاخى از آن درخت در آن خانه بود، گفتم: اى جبرئيل! اين چه درخت است؟ گفت: اين درخت طوبى است كه حق تعالى فرموده است( طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ ) .(1)

حضرت فرمود: چون داخل بهشت شدم و از دهشت اين عجايب كه در آسمان هفتم

____________________

1-سوره رعد: 29.


ديدم باز آمدم و از جبرئيل پرسيدم: آن درياها كه ديدم چه بود؟ گفت: آنها سرادقات حجب است و اگر آنها نباشد نور عرش هر چه در زير آن است بسوزاند؛ پس از آنجا به سدره المنتهى رسيدم و هر برگى از آن امتى عظيم را سايه مى افكند؛ از آنجا در مرتبه قرب معنوى حق تعالى به مقام قاب قوسين او ادنى رسيدم و قابل مناجات پروردگار خود شدم پس مرا ندا كرد و گفت آمن( آمَنَ الرَّ‌سُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّ‌بِّهِ ) (1) يعنى: ((ايمان آورد رسول به آنچه فرستاده شده بود بسوى او از جانب پروردگار او)).(2)

حضرت فرمود: من گفتم از جانب خود و امت خود( وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّـهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُ‌سُلِهِ لَا نُفَرِّ‌قُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّ‌سُلِهِ ) (3) ((و مومنان همه ايمان آوردند به خدا و فرشتگان او و كتابهاى او و رسولان او مى گويند: ما جدائى نمى اندازيم ميان هيچيك از رسولان او بلكه به همه ايمان مى آوريم)).

حضرت فرمود: پس گفتم( سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَ‌انَكَ رَ‌بَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ‌ ) (4) يعنى: ((شنيديم گفته خدا را و اطاعت كرديم، مى طلبيم آمرزش تو را اى پروردگار ما و بسوى توست بازگشت همه)).

پس حق تعالى فرمود لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت يعنى: ((خدا تكليف نمى كند هيچ نفسى را مگر به مقدار طاقت او، مر آن نفس راست آنچه كسب كند از نيكيها و بر اوست آنچه بجا آورد از بديها))؛ پس من گفتم ربنا لا تؤ اخذنا ان نسينا او اخطاءنا يعنى: ((پروردگارا! بر ما مگير اگر فراموش كنيم و يا خطا كنيم و از روى فراموشى يا بى قصد گناهى كنيم))؛ حق تعالى فرمود: مواخذه نمى كنم شما را؛ عرض كردم ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا يعنى: ((اى پروردگار ما! بار مكن بر ما بار گران چنانكه بار كردى بر آنها كه پيش از ما بودند))؛ حق تعالى فرمود: بار

____________________

1-سوره بقره : 285.

2-تفسير قمى 2/3-11.

3-سوره بقره : 285.

4-سوره بقره : 285.


نمى كنم؛ پس عرض كردم( رَ‌بَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ‌ لَنَا وَارْ‌حَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْ‌نَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِ‌ينَ ) (1) يعنى: ((اى پروردگار ما! تحميل مكن بر ما آنچه را نيست ما را طاقت آن، در گذر از ما و بيامرز گناهان ما را و رحم كن ما را، تو يارى دهنده و كار ساز مائى پس يارى ده ما را بر گروه كافران))؛ پس حق تعالى فرمود: عطا كردم به تو و امت تو آنچه طلب كردى.

حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: خدا هيچ پيغمبرى را چنين گرامى نداشته بود كه آن حضرت را گرامى داشت و اين خصلتها را به او عطا فرمود.(2)

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد: پروردگارا! فضيلتهائى كه به پيغمبران خود عطا كردى پس به من نيز عطا كن، حق تعالى فرمود: از چيزهائى كه به تو عطا كرده ام دو كلمه است كه خزينه هاى عرش من است: لا حول و لا قوه الا بالله و ((لا منجا منك الا اليك)) حضرت فرمود: حاملان عرش الهى دعائى مرا تعليم كرده اند كه هر صبح و شام بخوانم و آن دعا اين است: اللهم ان ظلمى اصبح مستجيرا بعفوك و ذنبى اصبح مستجيرا بمغفرتك و فقرى اصبح مستجيرا بغناك و وجهى البالى اصبح مستجيرا بوجهك الباقى الذى لا يفنى.(3)

حضرت فرمود: پس صداى ملكى را شنيدم كه اذان مى گفت و پيشتر كسى آن ملك را در آسمان نديده بود، چون گفت ((الله اكبر الله اكبر))، حق تعالى فرمود: راست گفت بنده مومن، من از آن بزرگترم كه عقل خلايق به من تواند رسيد و از همه چيز بزرگترم به جلالت معنوى؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان لا اله الا اللّه)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من، خداوندى بجز من نيست؛ چون دو مرتبه گفت ((اشهد ان محمدا رسول الله)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من،

____________________

1-سوره بقره : 286.

2-تفسير قمى 1/95.

3-اين دعا با اندكى تفاوت در مصدر ذكر شده است.


محمد بنده و رسول من است من او را فرستاده و برگزيده ام، چون گفت ((حى على الصلاه)) حق تعالى فرمود: راست مى گويد بنده من و مردم را بسوى فريضه من مى خواند، هر كه از روى خواهش بسوى نماز سعى كند و غرضش رضاى من باشد كفار گناهان او گردد؛ چون ((حى على الفلاح)) گفت: خداوند جبار فرمود: نماز موجب شايستگى و فيروزى و رستگارى است. حضرت فرمود: پس من پيش ايستادم و در آسمان ملائكه به من اقتدا كردند چنانكه در بيت المقدس پيغمبران به من اقتدا كردند، و چون فارغ شدم انوار محبت حق تعالى مرا فرو گرفت و به سجده افتادم، پس حق تعالى مرا ندا كرد و فرمود: بر هر پيغمبر كه قبل از تو بود پنجاه نماز واجب كردم و آنها را بر تو و امت تو واجب گردانيدم پس تو با امت به اين نمازها قيام نمائيد. حضرت فرمود: چون برگشتم به ابراهيمعليه‌السلام و هر پيغمبرى كه گذشتم از من سوالى نكردند و چون به موسىعليه‌السلام رسيدم پرسيد: چه كردى؟ گفتم: خدا پنجاه نماز بر من و امتم واجب گردانيد، حضرت موسىعليه‌السلام گفت: يا محمد! پروردگار تو از عبادت بى نياز است و امت تو آخر امتها و ضعيفترين امتهايند و تاب تكليف پنجاه نماز نمى آورند، برگرد بسوى پروردگار خود و سوال كن كه تخفيف دهد بر امت تو؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى رسيدم و به سجده افتادم و عرض كردم: پروردگارا! بر من و بر امت من پنجاه نماز واجب گردانيدى و بر ما دشوار است، به فضل خود تخفيف ده بر ما؛ پس حق تعالى ده نماز را به من بخشيد؛ چون برگشتم و به موسىعليه‌السلام رسيدم گفت: برگرد و باز شفاعت كن كه خدا كم كند كه امت تو طاقت چهل نماز ندارند؛ پس برگشتم تا به نزد سدره المنتهى به سجده افتادم و تضرع كردم تا خداوند رحمان ده نماز ديگر بخشيد، و چون به موسىعليه‌السلام رسيدم گفت: برگرد و باز شفاعت كن كه امت تو تاب اين تكليف ندارند؛ همچنين هر مرتبه كه مى آمدم مرا بر مى گردانيد تا به پنج نماز رسيد، باز موسىعليه‌السلام گفت: برو و شفاعت كن، گفتم: يا موسى! ديگر شرم مى كنم كه زياده از اين استدعا كنم وليكن بر اين پنج نماز صبر مى كنم، پس حق تعالى مرا ندا كرد كه: چون بر پنج نماز صبر كردى من بر اين پنج نماز ثواب پنجاه نماز تو را و امت تو را عطا مى كنم و هر نماز را به ده نماز قبول مى كنم، و هر كه از امت تو حسنه اى بجا آورد ده حسنه از براى او مى نويسم، و اگر قصد كند و بجا نياورد


يك حسنه براى او مى نويسم، و هر كه از ايشان گناهى را قصد كند و بجا نياورد بر او نمى نويسم و اگر بجا آورد يك گناه بر و مى نويسم.

پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود كه: خدا موسى بن عمرانعليه‌السلام را از جانب اين امت جزاى خير دهد كه بار ايشان را سبك و تكليف ايشان را آسان كرد.(1)

ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه: زيد بن على بن الحسينعليه‌السلام از پدر خود امام زين العابدينعليه‌السلام سوال كرد كه: اى پدر! مرا خبر ده كه چون جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به معراج رفت و حق تعالى پنجاه نماز بر امت او واجب كرد چرا از خدا سوال نكرد كه تخفيف دهد بر ايشان تا آنكه حضرت موسىعليه‌السلام گفت: برگرد و سوال كن كه خدا تخفيف دهد بر ايشان؟

فرمود كه: اى فرزند! حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم خلاف ادب دانست كه چيزى كه خدا او را و امت او را به آن مكلف گرداند او را رد نمايد، و چون پيغمبر عظيم الشان مانند موسى شفاعت كرد براى امت آن حضرت روا نبود آن حضرت را كه رد كند شفاعت برادر خود موسى را لهذا برگشت مكرر به شفاعت آن حضرت تا بر پنج نماز قرار يافت.

زيد گفت: اى پدر! در پنج نيز موسىعليه‌السلام شفاعت كرد، چرا حضرت برنگشت كه استدعاى تخفيف بكند؟

حضرت فرمود كه: اى فرزند! حضرت مى خواست كه تخفيف براى امت حاصل گردد و ثواب ايشان كم نشود و ثواب پنجاه نماز داشته باشد، و اگر كمتر از پنج نماز مى شد ثواب پنجاه نماز نداشتند زيرا كه حق تعالى مى فرمايد كه( مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ‌ أَمْثَالِهَا ) (2) ((هر كه بياورد حسنه اى پس از براى اوست ده مثل آن)) لهذا وقتى كه آن حضرت به زمين آمد جبرئيلعليه‌السلام نازل شد و گفت: يا محمد! پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه: اين پنج نماز برابر پنجاه است و گفته من تغيير نمى يابد

____________________

1-تفسير قمى 2/11-12.

2-سوره انعام : 160.


و من ستم كننده نيستم بر بندگان خود.(1)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه: ابوحمزه ثمالى از حضرت امام زين العابدينعليه‌السلام پرسيد كه: آيا خدا وصف كرده مى شود به مكان و او را مكانى و جائى مى باشد؟

حضرت فرمود كه: خدا از آن بلندتر و پاكتر است كه مكانى داشته باشد.

ابوحمزه گفت: پس چرا خدا پيغمبر خود محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به آسمان برد؟

حضرت فرمود: براى آن به آسمان برد كه به او بنمايد ملكوت آسمانها را و آنچه در آسمانهاست از عجايب صنع و بدايع خلق او.

ابوحمزه عرض كرد: پس چه معنى دارد( ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ﴿٨﴾ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ ) ؟(2)

حضرت فرمود كه: يعنى رسول خدا نزديك شد به حجابهاى نور حق تعالى پس ديد ملكوت آسمانها را پس آويخته شد و نظر كرد بسوى زمين و ملكوت زمين را همه از آنجا مشاهده نمود چنانكه گمان كرد كه زمين آنقدر به او نزديك است مانند دو سر كمان يا نزديكتر.(3)

و به سندهاى صحيح روايت كرده اند كه يونس(4) از حضرت امام موسىعليه‌السلام سوال كرد كه: حق تعالى به چه سبب پيغمبر خود را به آسمان بالا برد و از آنجا به سدره المنتهى برد و از آنجا به حجابهاى نور برد و با او رازها گفت و خطابها كرد و حال آنكه خدا را مكانى نمى باشد؟ حضرت فرمود كه: خدا را مكان و جا نمى باشد و نسبت او به همه مكانها يكى است و بر او زمان جارى نمى شود وليكن حق تعالى خواست كه مشرف گرداند به آن حضرت ملائكه و ساكنان آسمانها را و گرامى دارد آنها را به مشاهده جمال عديم المثال آن

____________________

1-امالى شيخ صدوق 371؛ علل الشرايع 132.

2-سوره نجم : 8 و9.

3-علل الشرايع 131و 132.

4-در مصدر ((يونس بن عبد الرحمن )) ذكر شده است.


اختر برج رفعت و جلال، و خواست كه به آن حضرت بنمايد از عجايب عظمت خود امرى چند كه بعد از فرود آمدن به زمين مردم را به آنها خبر دهد تا ايمان ايشان زياده گردد، و نه چنان بود كه بالا بردن آن حضرت به آسمان براى آن باشد كه خدا در آسمان بود چنانكه مشبهان مى گويند، خدا منزه است از آنچه آنها به او نسبت مى دهند.(1)

و ابن بابويه و احمد بن ابى طالب طبرسى به سندهاى معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام و ابن عباس روايت كرده اند كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: حق تعالى براق را مسخر من گردانيد و آن بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است، و آن حيوانى است از حيوانات بهشت نه بسيار بلند است و نه بسيار كوتاه، و روى آن مانند روى آدميان است و سم آن مانند سم اسبان است و دمش مانند دم گاو است، از دراز گوش بزرگتر و از استر كوچكتر است، زينش از ياقوت سرخ است و ركابش از مرواريد سفيد است، و هفتاد هزار مهار دارد از طلا و دو بال دارد مكلل و مزين به مرواريد و ياقوت و زبرجد و الوان جواهر، و در ميان دو ديده اش نوشته شده است: لا اله الا اللّه وحده لا شريك له، محمد رسول الله و از جميع حيوانات خوشرنگتر است، و اگر خدا او را رخصت دهد در يك رفتار دنيا و آخرت را مى گردد و طى مى كند.(2)

و ابن بابويه به روايت ديگر روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: در روز قيامت من بر براق سوار خواهم شد و روى او مانند روى انسان است و گونه او مانند گونه اسب است و يالش از مرواريد بافته است و گوشهايش از زبرجد سبز است و ديده هايش مانند ستاره زهره مى درخشد و بدنش را شعاعى هست مانند شعاع خورشيد تابان و از سينه او به جاى عرق مرواريد غلطان جارى است و خلقتش در هم پيچيده است و دستها و پاهايش بلند است و نفسى دارد مانند نفس آدميان كه سخن مى شنود و مى فهمد.(3)

____________________

1-علل الشرايع 132.

2-عيون اخبار الرضا 2/32 با اندكى اختصار؛ احتجاج 1/111.

3-خصال 203.


و از حضرت امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده است كه: كنيت براق ابوهلال است.(1)

و كلينى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است: جبرئيل براق را براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد از استر كوچكتر و از دراز گوش درازتر و گوشهايش پيوسته در حركت بود و ديده هايش در سم دستهايش بود و به قدر آنچه ديده اش مى ديد يك گام مى گذاشت، و چون به كوهى مى رسيد دستهايش كوتاه مى شد و پاهايش دراز مى شد، و چون از بلندى به نشيب مى آمد دستهايش دراز مى شد و پاهايش كوتاه مى شد، و موهاى يالش بلند و بسيار بود و از جانب راست آويخته بود و دو بال از پى سر داشت.(2)

و كلينى و ابن بابويه به سندهاى صحيح از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: چون حق تعالى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به آسمان هفتگانه بالا برد در آسمان اول بر او بركت فرستاد، و در آسمان دوم فرايض خود را به او تعليم نمود، و در آسمان سوم محملى از نور براى او فرستاد كه در آن محمل چهل نوع از نور بود از انوارى كه بر دور عرش الهى مى باشد كه ديده هاى نظر كنندگان تاب ديدن آنها ندارد: يكى از آن نورها نور زردى بود كه جميع زرديها از آن زرد شده است، و يكى از آنها نور سرخى بود كه جميع سرخيها آن سرخ شده است، و يكى از آنها نور سفيدى بود كه جميع سفيديها از آن سفيد شده است، و همچنين ساير نورها به عدد انوار و رنگها، و در آن محمل حلقه ها و سلسله ها و زنجيرها از نقره بود.

پس حضرت را در آن محمل نشاندند و بردند به آسمان اول، چون ملائكه را نظر بر آن انوار افتاد تاب ديدن آنها نياوردند و به اطراف آسمان گريختند و گفتند: سبوح قدوس ربنا و رب الملائكه و الروح و گفتند: چه بسيار شبيه است اين نورها به انوار جلال عرش پروردگار ما، پس جبرئيل گفت: ((الله اكبر الله اكبر)) پس ملائكه ساكن شدند و درهاى آسمان گشوده شد و ملائكه جمع شدند نزد آن حضرت و بر او سلام كردند و گفتند:

____________________

1-علل شرايع 596.

2-كافى 8/376.


يا محمد! چگونه است حال برادر تو على؟ گفت: بخير است حال او، گفتند: چون او را ببينى سلام ما را به او برسان، حضرت فرمود كه: شما او را مى شناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم و حال آنكه حق تعالى پيمان تو و پيمان او را از ما گرفت در روز الست و ما پيوسته بر تو و بر او صلوات مى فرستيم؛ پس حق تعالى در آسمان اول چهل نوع از انواع نور بر محمل آن جناب افزود كه هيچيك از آنها شباهت به نورهاى اول نداشت و حلقه ها و زنجيرها بر آن محمل افزود.

و آن حضرت را به آسمان دوم بالا بردند، چون به نزديك در آسمان دوم رسيد ملائكه به اطراف آسمان گريختند و به سجده افتادند و گفتند: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح چه بسيار شبيه است اين نور به نور پروردگار ما، پس جبرئيل گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه اشهد ان لا اله الا اللّه چون اين صدا را شنيدند ملائكه نزد آن حضرت جمع شدند و درهاى آسمان گشوده شد و گفتند: اى جبرئيل! اين كيست با تو؟ جبرئيل گفت: اين محمد است، گفتند: مبعوث شده است؟ گفت: بلى؛ حضرت فرمود كه: پس ملائكه به سرعت تمام بسوى من دويدند و بر من سلام كردند و گفتند: برادر خود را از ما سلام برسان، گفتم: شما او را مى شناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم و حال آنكه حق تعالى پيمان ولايت و اعانت و محبت تو را و او را و شيعيان او را تا روز قيامت از ما گرفت و ما در هر روز پنج نوبت تفحص شيعيان او مى كنيم و به روهاى ايشان نظر مى كنيم يعنى در وقت نمازها؛ پس حق تعالى چهل نوع ديگر از انواع نور براى من زياده گردانيد كه شباهتى به نورهاى سابق نداشت و حلقه ها و زنجيرهاى ديگر اضافه نمود.

و چون مرا به آسمان سوم بالا بردند ملائكه به اطراف آسمان گريختند و گفتند: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح و گفتند: چه بسيار شبيه است اين نورها به نورهاى پروردگار ما، پس جبرئيل گفت: اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان محمدا رسول الله، ملائكه چون اين شهادت را شنيدند بسوى من دويدند و درهاى آسمان را گشودند و گفتند: مرحبا بر پيغمبر اول كه پيش از همه خلق آفريده شده و از همه افضل است، و آخر كه بعد از همه پيغمبران مبعوث گرديده است، و حاشر كه در زمان او قيامت بر پا خواهد شد،


و ناشر كه پهن كننده علوم و خيرات و كمالات است در ميان خلق يعنى محمد كه خاتم پيغمبران است، و مرحبا به على كه بهترين اوصياء است؛ پس ملائكه بر من سلام كردند و از حال على سوال كردند، گفتم: او را در زمين خليفه خود كرده ام و به جاى خود گذاشته ام آيا او را مى شناسيد؟ گفتند: بلى چگونه او را نشناسيم و حال آنكه در هر سال يك مرتبه به حج بيت المعمور مى رويم و در آنجا نامه سفيدى هست كه در آن نام محمد و على و حسن و حسين و امامان فرزندان حسين و شيعيان ايشان تا روز قيامت نوشته است و ما پيوسته براى بركت دست بر سر ايشان مى كشيم؛ پس باز حق تعالى چهل نوع از انواع نور كه شبيه نبودند به نورهاى سابق و حلقه ها و زنجيرهاى ديگر بر محمل من افزود.

و مرا بالا بردند بسوى آسمان چهارم و در آنجا ملائكه سخنى نگفتند و صداهاى آهسته مى شنيدم كه گويا در سينه هاى ايشان پيچيده بود و ملائكه به سرعت بسوى من جمع شدند و درهاى آسمان را براى من گشودند پس جبرئيل گفت: حى على الصلوه حى على الصلوه، حى على الفلاح حى على الفلاح ملائكه گفتند: دو صدا است كه به يكديگر مقرونند - به محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بر پا مى شود نماز و به علىعليه‌السلام مى رسند به فلاح و رستگارى - پس جبرئيل گفت: قد قامت الصلوه قد قامت الصلوه ملائكه گفتند: اين براى شيعيان علىعليه‌السلام است كه ايشان نماز را چنانكه بايد بر پا مى دارند تا روز قيامت، پس ملائكه پرسيدند: در كجا گذاشتى برادر خود علىعليه‌السلام را و چه حال دارد او؟ گفتم: شما او را مى شناسيد؟ گفتند: بلى مى شناسيم او را و شيعيان او را و ارواح شيعيان او نورهايند در دور عرش الهى، و در بيت المعمور نامه اى از نور هست كه در آن از نور نوشته است نام محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان ذريت حسين و نامهاى شيعيان ايشان يكى بر آنها زياد نمى شود و يكى كم نمى شود و آن نامه پيمانى است كه بر ما گرفته اند و در هر جمعه آن پيمان را بر ما مى خوانند.

پس سجده شكر حق تعالى بجا آوردم و در سجده نداى حق تعالى به من رسيد كه: سر خود را بردار از سجده، چون سر برداشتم ديدم كه آسمانها شكافته شده و حجابها از پائين


و بالا برداشته شده بود، پس به من ندا رسيد كه: به زير پاى خود نظر كن، چون نظر كردم خانه كعبه شما را ديدم كه در برابر بيت المعمور بود كه اگر از دست خود چيزى مى انداختم بر روى كعبه مى افتاد، پس ندا رسيد: اى محمد! اين حرم است و توئى پيغمبر محترم كه حرمت حرم از توست و هر چه در زمين هست در آسمان مثالى و شبيهى دارد؛ پس پروردگار من مرا ندا كرد: يا محمد! دست خود را بگشا تا بگيرى از آبى كه از ساق راست عرش من مى ريزد، پس آب عرش ريخت و دست راست خود را پيش داشتم و آب را گرفتم و به اين سبب سنت شد كه آب وضو را به دست راست بردارند، پس ندا رسيد كه به اين آب روى خود را بشوى تا آنكه چون انوار عظمت و جلال مرا مشاهده نمائى پاك و مطهر باشى، پس دست راست و چپ خود را تا مرفق بشوى كه مى خواهى به دستهاى خود كلام مرا بگيرى و باترى كه در دست تو بماند سر و پاهاى خود را تا كعب مسح كن، اما مسح سر براى آن است كه مى خواهم دست رحمت بر سرت كشم و بركت خود را بر تو فرو فرستم، و اما مسح پاها براى آن است كه مى خواهم تو را به مكانى چند بالا برم كه كسى پيش از تو پا بر آنجاها نگذاشته است و بعد از تو كسى پا بر آنجاها نخواهد گذاشت - اين بود علت اذان و وضو و نماز كه براى امت آن حضرت مقرر گرديد -.

پس حق تعالى ندا كرد: يا محمد! رو به جانب حجر الاسود كن كه در مقابل توست و به عدد حجابهاى من مرا به بزرگى ياد كن و ((الله اكبر)) بگو، به اين سبب مقرر شد كه افتتاح نماز به هفت ((الله اكبر)) بكنند زيرا كه حجابها هفت حجاب بود و هر مرتبه كه آن حضرت يك ((الله اكبر)) مى گفت يك حجاب را طى مى كرد، و چون سه حجاب را طى كرد به دريائى از درياهاى نور رب غفور رسيد، و چون دو تكبير ديگر گفت و دو حجاب ديگر را طى كرد به درياى ديگر از درياهاى نور رسيد، و چون دو تكبير ديگر گفت و حجاب ششم و هفتم را طى كرد به درياى ديگر از درياهاى نور رسيد؛ و به اين سبب مقرر شد كه سه تكبير افتتاح را پياپى بگويند و دعا بخوانند پس دو تكبير ديگر را پياپى بگويند و دعا بخوانند پس دو تكبير ديگر را پياپى بگويند و دعاى توجه بخوانند چنانكه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به اذان و اقامه و هفت تكبير افتتاح هفت آسمان و هفت حجاب عظمت و جلال را طى


كرد و به مقام قرب و مخاطبه كريم ذوالجلال رسيد، و نماز معراج مومن است و مومن كامل نيز چون چنين كند و تكبيرات هفتگانه را بگويد حجب ظلمانيه كه به سبب خطاها و علائق دنيا ميان او و حق تعالى بهم رسيده مرتفع مى گردد و به مقام قرب و خطاب با جناب رب الارباب مى رسد.

پس حق تعالى به آن جناب خطاب فرمود كه: اكنون به مقام قرب و وصال من رسيدى نام مرا ببر، حضرت گفت: ((بسم الله الرحمن الرحيم)) و به اين سبب در اول سوره ((بسم الله)) مقرر شد.

پس ندا كرد آن حضرت را كه: مرا حمد كن، حضرت گفت: ((الحمد لله رب العالمين)) و در خاطر خود گفت: ((شكرا)).

حق تعالى فرمود: بار ديگر مرا نام ببر چون از خود چيزى به خاطر گذرانيدى، پس بار ديگر گفت: ((الرحمن الرحيم)) تا آنكه به الهام حق تعالى سوره حمد را تمام كرد، و چون ((ولا الضالين)) گفت، حضرت در خاطر خود گفت: ((الحمد لله رب العالمين شكرا)) پس حق تعالى خطاب كرد: يا محمد! چون قرآن را قطع كردى به حمد من بار ديگر نام مرا ياد كن، پس بار ديگر گفت: ((بسم الله الرحمن الرحيم)) و به اين سبب در اول سوره نيز ((بسم الله)) مقرر شد.

پس ندا رسيد كه سوره ((قل هو الله احد)) را بخوان چنانكه بر تو فرستادم كه آن سوره مشتمل است بر نعمت و وصف من و نسبت من با خلق من، چون سوره توحيد را خواندم ندا فرمود كه: براى عظمت من خم شو و دست بر زانوهاى خود بگذار و بسوى عرش من نظر كن، چون چنين كردم نورى از انوار عظمت و جلال حق مشاهده كردم كه مدهوش شدم و به الهام الهى گفتم: ((سبحان ربى العظيم و بحمده)) يعنى: ((به پاكى ياد مى كنم پروردگار عظيم خود را و به حمد و شكر او مشغولم))، چون اين ذكر را خواندم اندكى به حال خود باز آمدم و دهشت نفس من تسكين يافت تا آنكه به الهام خدا هفت مرتبه اين ذكر را گفتم تا به حال خود باز آمدم، و به اين سبب مقرر شد كه اين ذكر در ركوع مكرر خوانده شود.

پس خدا ندا كرد: سر بردار، چون از ركوع سر برداشتم صداى ملائكه را شنيدم كه


تسبيح و تهليل و تحميد حق تعالى مى كردند پس گفتم: ((سمع الله لمن حمده))، و چون نظر به جانب بالا كردم و نورى عظيمتر از نور اول ديدم كه مرغ عقلم پرواز كرد و دهشتم از اول زياده شد، پس از دهشت آن حال نزد ملك ذو الجلال به سجده افتادم و رو بر زمين تذلل نهادم و براى علو آنچه ديده بودم به الهام خداوند اعلا هفت مرتبه گفتم: سبحان ربى الاعلى و بحمده و هر مرتبه كه اين ذكر را مى گفتم قدرى از دهشت و حيرت خود را كمتر مى يافتم تا آنكه از حالت تحير باز آمدم و به كمال معرفت حق فايز گرديدم؛ پس سر از سجده برداشتم و نشستم تا مرا از آن دهشت و حيرت و گرانى انوار عظمت استراحتى حاصل شود، پس به الهام حق بار ديگر به جانب بالا نظر كردم و نورى از آن انوار ديگر رباينده تر مشاهده كردم و بار ديگر بى اختيار نزد خداوند قهار به سجده افتادم و باز هفت مرتبه سبحان ربى الاعلى و بحمده گفتم و چون قابليت مشاهده انوار مرا افزون شد بار ديگر سر برداشتم و اندكى نشستم و بسوى آن انوار نگريستم، پس به اين سبب دو سجده مقرر شده و نشستن بعد از دو سجده سنت شد.

پس برخاستم و بار ديگر به خدمت پروردگار خود به بندگى ايستادم و حق تعالى ندا كرد مرا كه: بار ديگر سوره حمد بخوان، چون خواندم ندا رسيد كه: سوره ((انا انزلناه فى ليله القدر)) را بخوان كه مشتمل است بر بزرگوارى تو و اهل بيت تو تا روز قيامت.

پس بار ديگر ركوع و سجود كردم چنانكه در ركعت اول بجا آوردم، و چون خواستم برخيزم حق تعالى مرا ندا كرد كه: يا محمد! ياد كن نعمتهاى مرا بر خود و نام مرا ببر، پس به الهام حق تعالى گفتم بسم الله و بالله و لا اله الا اللّه و الاسماء الحسنى كلها لله، و چون شهادتين گفتم حق تعالى فرمود: صلوات فرست بر خود و بر اهل بيت خود، گفتم: صلى الله على و على اهل بيتى، پس خدا بر من و بر اهل بيت من صلوات فرستاد.

و چون نظر كردم صفهاى ملائكه و ارواح پيغمبران را ديدم كه در عقب من صف كشيده اند، پس حق تعالى مرا ندا كرد كه: سلام كن بر ايشان، گفتم: السلام عليكم و رحمة الله و بركاته پس حق تعالى فرمود: يا محمد! منم سلام و تحيت و رحمت و بركات توئى و امامان بعد از تو.


پس خدا مرا كرد كه به جانب چپ التفات نكنم و اول سوره اى كه من بعد از ((قل هو الله احد)) شنيدم سوره ((انا انزلناه)) بود.

و چون نماز معراج دو ركعت بود، به اين سبب در دو ركعت اول شك و سهو نمى باشد و اين نماز ظهر بود و اول نمازى بود كه بر آن حضرت واجب شد.(1)

و شيخ كراجكى روايت كرده از پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه فرمود: در شب معراج حق تعالى مرا ندا كرد كه: سوال كن از پيغمبران گذشته كه بر چه چيز مبعوث شدند؟ چون از ايشان پرسيدم گفتند: ما همه مبعوث شديم بر پيغمبرى تو و امامت على بن ابى طالب و امامان فرزندان شما؛ پس خدا به من وحى فرستاد كه: نظر كن به جانب راست عرش، چون نظر كردم صورت على و حسن و حسين و على بن الحسين و محمد باقر و جعفر صادق و موسى كاظم و على بن موسى الرضا و محمد تقى و على نقى و حسن عسكرى و مهدى صلوات الله عليهم اجمعين را ديدم كه در درياى نور نماز مى كردند، پس حق تعالى فرمود: اينها حجتهاى من و اولياء و دوستان منند و مهدى كه آخر ايشان است انتقام خواهد كشيد از دشمنان من.(2)

و ايضا به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون به معراج رفتم به هيچ گروه از ملائكه نگذشتم مگر آنكه از من سوال كردند از على بن ابى طالبعليه‌السلام تا آنكه گمان كردم نام على در آسمانها از نام من مشهورتر است، چون به آسمان چهارم رسيدم و ملك موت را ديدم گفت: يا محمد! هر بنده اى كه خدا آفريده است من قبض روح او مى نمايم بغير از تو و على كه حق تعالى به دست قدرت خود قبض روح شما مى نمايد، و چون به زير عرش رسيدم على بن ابى طالب را ديدم كه در زير عرش ايستاده است گفتم: يا على! تو پيش از من آمدى؟ جبرئيل گفت: يا محمد با كى سخن مى گوئى؟ گفتم: با برادرم على، گفت: يا محمد! اين على نيست وليكن ملكى است از

____________________

1-علل الشرايع 312؛ كافى 3/483. و روايت در اين مصدر با اندكى تفاوت ذكر شده است.

2-كنز الفوائد 258.


ملائكه رحمان كه خدا او را به صورت على خلق كرده است و ما ملائكه مقربان هرگاه مشتاق مى شويم به لقاى علىعليه‌السلام اين ملك را زيارت مى كنيم براى كرامت علىعليه‌السلام نزد حق تعالى.(1)

و شيخ حسن بن سليمان روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون به معراج رفتم و به مرتبه قاب قوسين او ادنى رسيدم در آنجا صورت على را ديدم و حق تعالى مرا ندا كرد: اين صورت را مى شناسى؟ عرض كردم: بلى اين صورت على بن ابى طالب است؛ پس حق تعالى وحى فرمود بسوى من كه: فاطمه را به او تزويج كن و او را خليفه خود گردان.(2)

و ايضا از كتاب معراج ابن بابويه روايت كرده است به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام كه: چون پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به معراج بردند آن حضرت را بر تختى از ياقوت سرخ نشانيدند كه آن تخت را از زبرجد سبز مرصع كرده بودند و ملائكه آن تخت را به آسمان بردند، پس جبرئيل گفت: يا محمد! اذان بگو، آن حضرت گفت: ((الله اكبر الله اكبر)) و ملائكه نيز گفتند: پس گفت: ((اشهد ان لا اله الا اللّه)) و ملائكه نيز گفتند: پس گفت ((اشهد ان محمدا رسول الله)) پس ملائكه گفتند: شهادت مى دهيم كه توئى رسول خدا چه شد وصى تو على؟ حضرت فرمود: او را به جاى خود در ميان امت خود گذاشتم، ملائكه گفتند: نيكو خليفه در ميان امت خود گذاشته اى بدرستى كه حق تعالى طاعت او را بر ما واجب گردانيده است.

پس او را به آسمان دوم بردند و ملائكه همان سوال كردند، و همان گفتند كه ملائكه آسمان اول گفتند، و در هر آسمان چنين بود تا آنكه آن حضرت را به آسمان هفتم بالا بردند و در آنجا عيسىعليه‌السلام را ملاقات كرد و عيسىعليه‌السلام بر آن حضرت سلام كرد و از حال على بن ابى طالبعليه‌السلام سوال كرد، حضرت فرمود: او را جانشين خود كردم در ميان امت

____________________

1-كنز الفوائد 260.

2-بحار الانوار 18/302 به نقل از كتاب المحتضر.


خود، عيسىعليه‌السلام گفت: نيكو خليفه اى براى خود اختيار كرده اى كه حق تعالى اطاعت او را بر ملائكه واجب كرده است، پس موسى و ساير پيغمبرانعليهم‌السلام را ملاقات كرد و همه در باب علىعليه‌السلام گفتند آنچه عيسىعليه‌السلام گفت، پس حضرت از ملائكه پرسيد: كجاست پدر من ابراهيم؟ گفتند: او با اطفال شيعيان على است، چون حضرت داخل بهشت شد ديد كه ابراهيمعليه‌السلام در زير درختى نشسته است كه آن درخت پستانها دارد مانند پستانهاى گاو و اطفال نزد او هستند و هر يك يكى از آن پستانها را در دهان دارند و چون پستان از دهان يكى از آنها بيرون مى آيد ابراهيمعليه‌السلام بر مى خيزد و باز پستان را در دهان او مى گذارد، چون ابراهيمعليه‌السلام آن حضرت را ديد سلام كرد و احوال علىعليه‌السلام را از او پرسيد: حضرت فرمود: او را به جاى خود در ميان امت خود گذاشتم، ابراهيمعليه‌السلام گفت: نيكو خليفه و جانشينى براى خود اختيار كرده اى بدرستى كه خدا بر ملائكه اطاعت او را واجب گردانيده است و اينها اطفال شيعيان اويند من از حق تعالى سوال كردم كه مرا مامور كند تربيت ايشان كنم و هر جرعه اى كه هر يك از ايشان از اين پستانها مى آشامد در آن جرعه لذت و مزه جميع ميوه ها و نهرهاى بهشت را مى يابد.(1)

و ايضا از كتاب مزبور روايت كرده است از جابر انصارى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود چون شب معراج مرا به آسمان هفتم بردند بر در هر آسمان ديدم نوشته بود: لا اله الا اللّه محمد رسول الله على بن ابى طالب امير المومنين، چون به حجابهاى نور رسيدم بر هر حجابى اين را نوشته ديدم، و چون به عرش رسيدم بر هر ركن عرش اين را نوشته ديدم.(2)

و باز از كتاب مزبور روايت كرده است از اعمش از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج چون به آسمان پنجم رسيدم صورت على بن ابى طالب را در آنجا مشاهده كردم، گفتم: اى جبرئيل! اين چه صورت است؟ گفت: يا محمد! ملائكه خواهش كردند كه از مشاهده جمال على بهره مند گردند، عرض كردند:

____________________

1-بحار الانوار 18/303 به نقل از كتاب المحتضر.

2-بحار الانوار 18/304 به نقل از كتاب المحتضر.


خداوندا! فرزندان آدم در دنيا بهره مند مى شوند هر بامداد و پسين به مشاهده خورشيد جمال على بن ابى طالب كه دوست و محبوب حبيب تو محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است و خليفه اوست و وصى و امين اوست پس ما را نيز بهره مند فرما به صورت آن حضرت به قدر آنچه اهل دنيا به اين سعادت فايز مى گردند، پس حق تعالى صورت آن حضرت را از نور قدس خود آفريد و صورت على نزد ايشان است كه در شب و روز او را زيارت مى كنند و هر بامداد و پسين از مشاهده جمال او متمتع مى شوند.

پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: چون ابن ملجم ملعون ضربت بر سر مبارك آن حضرت زد صورت همان ضربت بر آن صورت مقدس ظاهر شد و هر بامداد و پسين كه ملائكه آن صورت را زيارت مى كنند بر ابن ملجم لعنت مى كنند، و چون حسين بن علىعليه‌السلام شهيد شد ملائكه فرود آمدند و آن حضرت را به آسمان بردند تا او را با صورت علىعليه‌السلام در آسمان پنجم باز داشتند، پس هر فوج از ملائكه كه از آسمان هاى بالا به زير مى آيند يا از آسمانهاى زير به بالا مى روند براى زيارت علىعليه‌السلام و آن امام شهيد و به خون آلوده را مى بينند يزيد و ابن زياد و جميع قاتلان آن حضرت را لعنت مى كنند، و اين امر مستمر است تا روز قيامت.

اعمش گفت: حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: اين حديث از علمهاى مخزون مكنون ماست، روايت مكن اين را مگر به كسى كه اهل اين دانى.(1)

و ايضا از كتاب مذكور روايت كرده است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون به معراج رفتم هيچ سخن شيرين تر و خوشايندتر از سخن پروردگار خود نشنيدم، پس گفتم: خداوندا! ابراهيم را خليل خود گردانيدى و با موسى سخن گفتى و ادريس را به مكان بلند بالا بردى و داود را زبور دادى و سليمان را ملكى دادى كه ديگرى را سزاوار نباشد، پس به من چه عطا مى فرمائى؟ حق تعالى فرمود: اى محمد! تو را خليل خود گردانيدم چنانكه ابراهيم را خليل خود گردانيدم، و با تو سخن گفتم چنانكه با موسى سخن گفتم، و فاتحه الكتاب

____________________

1-بحار الانوار 18/304-305 به نقل از كتاب المحتضر.


و سوره بقره را به تو دادم و به هيچ پيغمبرى نداده بودم، و تو را به هر سياه و سفيد و سرخ از اهل زمين و به جميع جن و انس مبعوث گردانيدم، و زمين را براى تو و امت تو نمازگاه و پاك كننده گردانيدم، و غنيمت را براى تو و امت تو حلال كردم، و تو را به ترسى كه در دل دشمنان تو افكندم يارى كردم كه در دو ماه راه دشمن از تو مى ترسد، و بهترين كتابها را براى تو فرستادم كه شاهد بر جميع كتابها است و به لغت عربى است و مجموعه علوم اولين و آخرين است، و نام تو را بلند گردانيدم كه در هر جا كه من مذكور شوم تو با من مذكور شوى.(1)

و ايضا از كتاب مزبور روايت كرده است از سلمان فارسى كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون در شب معراج مرا به آسمان اول بردند قصرى ديدم از نقره سفيد كه دو ملك بر در آن قصر ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم: از ايشان بپرس كه اين قصر از كيست؟ چون پرسيد گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم؛ چون به آسمان دوم رفتم در آنجا قصرى از طلاى سرخ ديدم نيكوتر از آن قصر اول و بر در آن قصر دو ملك ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد كه: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم؛ چون به آسمان سوم رفتم باز قصرى ديدم از ياقوت سرخ و دو ملك ديدم در آن قصر ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم؛ و چون به آسمان چهارم رفتم قصرى ديدم از در سفيد و دو ملك بر در آن ايستاده بودند، پرسيدم: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان هاشم؛ چون به آسمان پنجم رفتم قصرى ديدم از در زرد و دو ملك بر درش ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم و چون به آسمان ششم رفتم قصرى ديدم از مرواريد تر و دو ملك بر درش ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم از ايشان پرسيد: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از بنى هاشم؛ و چون به آسمان هفتم رفتم قصرى ديدم از نور عرش الهى و بر در آن قصر دو ملك

____________________

1-بحار الانوار 18/305 به نقل از كتاب المحتضر.


ايستاده بودند، جبرئيل را گفتم كه پرسيد: اين قصر از كيست؟ گفتند: از جوانى است از فرزندان بنى هاشم.

پس از آنجا بالا رفتم و پيوسته از نور به ظلمت مى رفتم و از ظلمت به نور مى رفتم تا به درخت سدره المنتهى رسيدم و در آنجا جبرئيل از من جدا شد، گفتم: اى خليل من! در چنين مكانى مرا تنها مى گذارى؟ جبرئيل گفت: بحق آن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است اين مكان كه تو طى كردى هيچ پيغمبر مرسل و ملك مقرب به اين مكان نيامده است و مرا ياراى آن نيست كه از آن بالاتر بيايم و تو را به رب العزه مى سپارم، پس از آنجا به درياهاى نور افتادم و امواج عظمت و جلال مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور مى افكند تا مرا باز داشت خداى رحمان در ملكوت خود در آن مكان كه مى خواست، پس مرا ندا كرد: اى احمد! بايست در خدمت من، چون نداى حق را شنيدم بر خود بلرزيدم و از خود تهى گرديدم.

پس بار ديگر از ملكوت اعلى ندا رسيد: يا احمد، عرض كردم: لبيك ربى و سعديك، اينك بنده توام و در خدمت تو ايستاده ام، ندا رسيد: خداوند عزيز تو را سلام مى رساند، عرض كردم: اوست سلام و از اوست سلام و بسوى او بر مى گردد سلام.

بار ديگر ندا رسيد: اى احمد، عرض كردم: لبيك و سعديك اى سيد و مولاى من، فرمود آمن الرسول بما انزل اليه من ربه، پس به الهام حق تعالى گفتم( وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّـهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُ‌سُلِهِ لَا نُفَرِّ‌قُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّ‌سُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَ‌انَكَ رَ‌بَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ‌ ) .(1)

پس حق تعالى فرمود لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت، پس عرض كردم( رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَافَانصُرْ‌نَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ ) (2) ؛ پس حق تعالى فرمود: آنچه طلب كردى به تو و امت تو عطا كردم.

و چون از مناجات پروردگار خود فارغ شدم نداى حق به من رسيد كه: كى را در زمين

____________________

1-سوره بقره : 285.

2-سوره بقره : 286.


جانشين و خليفه خود كردى؟ عرض كردم: خداوندا! بهترين ايشان را كه پسر عم من است بر ايشان خليفه كردم، پس ندا رسيد: يا احمد! كيست پسر عم تو؟ عرض كردم: خداوندا! تو بهتر مى دانى على بن ابى طالب را خليفه خود كردم، پس هفت مرتبه از ملكوت اعلى ندا رسيد كه: يا احمد! با على بن ابى طالب نيكو سلوك كن و حرمت او را رعايت نما.

پس ندا فرمود: نظر كن به جانب راست عرش، چون نظر كردم ديدم كه به ساق راست عرش نوشته است: خداوندى بجز من نيست و شريك ندارم و محمد رسول من است و او را قوت بخشيدم به على، اى احمد! نام تو را نام خود اشتقاق كردم، منم خداوند محمود حميد و توئى محمد، و نام پسر عم تو را از نام خود اشتقاق كردم، منم خداوند اعلا و اوست على، اى ابوالقاسم! برگرد هدايت كننده و هدايت يافته، نيك آمدى و نيك رفتى خوشا حال تو و خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد و تو را تصديق نمايد.

پس به درياى نور افتادم و موجهاى آن دريا مرا فرود آورد، و چون به جبرئيل رسيدم نزد سدره المنتهى جبرئيل گفت: اى خليل من! خوش رفتى و خوش آمدى، چه گفتى و چه شنيدى؟ من آنچه گفتنى بود به او گفتم و آنچه نهفتنى بود نهفتم؛ پس گفت: آخر ندائى كه تو را نام گردانيد چه بود؟ گفتم: اين بود كه: اى ابوالقاسم! برگرد هدايت كننده و هدايت يافته؛ جبرئيل گفت: نپرسيدى كه چرا تو را ابوالقاسم نام كرد؟ گفتم: نه يا روح الله، ناگاه از ملكوت اعلى ندا رسيد: اى احمد! تو را ابوالقاسم كنيت كردم براى آنكه تو رحمت مرا در قيامت ميان بندگان من قسمت خواهى كرد، جبرئيل گفت: گوارا باد تو را كرامت پروردگار تو اى حبيب من سوگند مى خورم بآن خداوندى كه تو را به رسالت فرستاده است كه اين كرامت را كه به تو داد به احدى قبل از تو نداده است.

پس با جبرئيل برگشتم و چون به آسمان هفتم به نزد آن قصر رسيدم جبرئيل را گفتم كه: از آن دو ملك سوال كن كه آن جوان هاشمى كه صاحب اين قصر است كيست؟ چون سوال كرد گفتند على بن ابى طالب پسر عم محمد است و همچنين به هر يك از آن قصرها


كه رسيدم و جبرئيل سوال كرد، ملائكه چنين جواب گفتند.(1)

و كلينى به سند حسن از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون جبرئيل پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به معراج برد به مكانى رسيد و ايستاد و آن حضرت را گفت: بالا رو، حضرت فرمود: اى جبرئيل! مرا در چنين حالى تنها مى گذارى؟ گفت: يا محمد! برو كه به مكانى رسيده اى كه هيچ بشر قبل از تو به اين مكان نرسيده بود و بعد از تو نخواهد رسيد.(2)

و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه از حضرت صادقعليه‌السلام سوال كردند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چند مرتبه به معراج رفت؟ فرمود: دو مرتبه؛ و فرمود: جبرئيل آن جناب را به مرتبه اى رسانيد و گفت: بايست در اينجا كه اين مكانى است كه هيچ ملك و پيغمبر به اين مكان نرسيده اند و بدرستى كه پروردگار تو بر تو صلوات مى فرستد و مى گويد: سبوح قدوس انا رب الملائكه و الروح سبقت رحمتى غضبى يعنى: ((منم بسيار مقدس و بسيار منزه و منم پروردگار ملائكه و روح، سبقت گرفته است رحمت من بر غضب من))، حضرت عرض كرد: ((اللهم عفوك عفوك)) ((خداوندا! عفو و بخشش و آمرزش تو را مى طلبم))، پس به مقام قاب قوسين رسيد و نزد حجابى از نور رسيد كه مى درخشيد و آن حجاب از زبرجد سبز بود و مانند سوراخ سوزنى از انوار جلال و عظمت حق بر او جلوه كرد پس نداى حق به او رسيد كه: يا محمد، عرض كرد: لبيك اى پروردگار من، حق تعالى فرمود: كى را براى امت خود اختيار كرده اى بعد از خود؟ عرض كرد: خدا بهتر مى داند، حق تعالى فرمود: على بن ابى طالب امير المومنان و سيد مسلمانان و پيشواى رو سفيدان و دست و پا سفيدان است.

پس حضرت صادقعليه‌السلام فرمود: امامت على بن ابى طالبعليه‌السلام از آسمان آمد و حق تعالى خود به پيغمبرش فرمود بى آنكه ملكى در ميان باشد.(3)

____________________

1-بحار الانوار 18/312 به نقل از كتاب المحتضر.

2-كافى 1/442.

3-كافي1/442-443.


مولف گويد: مى تواند بود كه دو مرتبه در مكه معراج واقع شده باشد و باقى صد و بيست مرتبه در مدينه واقع شده باشد؛ يا معراج به عرش دو مرتبه شده باشد و باقى به آسمان شده باشد؛ يا دو مرتبه جسمانى باشد و باقى روحانى؛ والله يعلم. و به سند صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون آن حضرت به معراج رفت و به نزديك بيت المعمور رسيد وقت نماز شد، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و آن حضرت پيش ايستاد و ملائكه و پيغمبران در عقب او صف كشيده و نماز كردند.(1)

و به سند صحيح ديگر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون حق تعالى در شب معراج مرا به ملكوت اعلا برد از عقب حجاب وحى ها به من فرمود كه ملكى در ميان نبود، و از جمله آن وحى ها آن بود كه: يا محمد! هر كه ولى و دوست مرا ذليل گرداند چنان است كه با من محاربه كرده است و هر كه با من محاربه كند من با او محاربه مى كنم، من عرض كردم: خداوندا! كيست ولى تو؟ فرمود: هر كه ايمان آورد به تو و وصى تو و امامان فرزندان شما و ايشان را امام خود داند.(2) و به سند معتبر روايت كرده است كه نافع به حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام گفت: مسئله اى از تو مى پرسم كه جواب نتواند گفت مگر پيغمبر يا وصى او، حضرت باقرعليه‌السلام فرمود: آن چه مسئله است؟ عرض كرد: مرا خبر ده كه ميان عيسىعليه‌السلام و محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چند سال فاصله بود؟ حضرت فرمود: به قول من پانصد و به قول تو ششصد سال؛ عرض كرد: مرا خبر ده از تفسير قول حق تعالى( وَاسْأَلْ مَنْ أَرْ‌سَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّ‌سُلِنَا أَجَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّ‌حْمَـٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ ) (3) يعنى: ((سوال كن از آنها كه فرستاديم ايشان را قبل از تو به پيغمبرى كه آيا قرار داديم بغير از خداى رحمان خدايانى كه پرستيده شوند))، نافع گفت: هرگاه ميان محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و عيسىعليه‌السلام پانصد سال فاصله بود چگونه خدا او را امر كرد كه از پيغمبران سوال كند؟ حضرت باقرعليه‌السلام فرمود: چون حق تعالى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به معراج

____________________

1-كافى 3/302.

2-كافى 2/353.

3-سوره زخرف : 45.


برد از جمله آياتى كه به او نمود آن بود كه در بيت المقدس ارواح جميع پيغمبران را نزد آن حضرت جمع كرد و جبرئيل را فرمود اذان و اقامه گفت و در اذان ((حى على خير العمل)) گفت و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيش ايستاد و پيغمبران همه با او نماز كردند و چون از نماز فارغ شد به امر الهى از ايشان پرسيد: بر چه چيز گواهى مى دهيد و چه چيز مى پرستيد؟ گفتند: گواهى مى دهيم كه خداوندى نيست بجز معبود يكتا و او را شريكى در آفرينش و معبوديت نيست و گواهى مى دهيم كه تو پيغمبر اوئى و بر اين اعتقاد از ما عهد و پيمان گرفته اند، نافع عرض كرد: راست گفتى اى ابوجعفر.(1)

و به سند حسن از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: در شب معراج جبرئيل براق را براى محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد و آن حضرت سوار شد و به بيت المقدس رفت و در آنجا ديد آنكه را ديد از برادران خود از پيغمبران، و چون برگشت از معراج اصحاب خود را خبر داد كه: من در اين شب به معراج رفتم و وارد بيت المقدس شدم و بر براق سوار شدم و علامت راستى گفتار من آن است كه در عرض راه به قافله ابوسفيان رسيدم كه از شام مى آمدند و بر سر فلان آب فرود آمده بودند و شتر سرخى از ايشان گم شده بود و از پى آن مى گرديدند و آن قافله نزد طلوع آفتاب داخل خواهند شد و شتر سرخى در جلوى آن قافله خواهد بود، پس بعضى از كافران قريش بر سبيل استهزاء گفتند: طرفه سوار تندروى است كه در يك شب به شام مى رود و بر مى گردد در ميان شما جمعى هستند كه شام را ديده اند اگر راست مى گويد وصف بيت المقدس و قنديلها و ستونهاى آن را و كيفيت بازارهاى شام را از او بپرسيد تا دروغ او بر شما ظاهر گردد، چون پرسيدند جبرئيل صورت شام را در برابر آن حضرت باز داشت و هر چه مى پرسيدند حضرت نظر مى كرد و جواب ايشان مى فرمود تا آنكه همه جوابها را مطابق آنچه مى دانستند شنيدند و ايمان نياوردند از ايشان مگر اندكى، پس حق تعالى اين آيه را فرستاد

____________________

1-كافى 8/120-121.


( وَمَا تُغْنِي الْآيَاتُ وَالنُّذُرُ‌ عَن قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ ) (1) يعنى: ((نفع نمى بخشد آيات و معجزات و ترسانندگان جماعتى را كه ايمان نياورند)).(2)

كلينى و شيخ طبرسى و ابن بابويه روايت كرده اند به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادقعليه‌السلام كه: چون در شب معراج رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مقابل مسجد كوفه رسيد جبرئيل گفت: مقابل مسجد كوفه رسيده اى كه مسجد پدر تو آدمعليه‌السلام و مصلاى پيغمبران است پس فرود آى و نماز كن، و حضرت را فرود آورد و در آنجا دو ركعت نماز كرد و به آسمان بالا رفت.(3)

و در كتاب اختصاص از امام على النقىعليه‌السلام روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج چون به آسمان چهارم رسيدم در آنجا قبه اى ديدم كه از آن بهتر نديده بودم و آن چهار ركن داشت و چهار در داشت و همه از استبرق سبز بود، گفتم: اى جبرئيل! اين قبه چيست كه در آسمان از آن نيكوتر نديدم؟ گفت: اى حبيب من! اين صورت شهرى است كه آن را ((قم)) مى گويند و بندگان مومن خدا در آنجا جمع خواهند شد و انتظار شفاعت محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را در قيامت خواهند كشيد و بر ايشان غمها و اندوه ها و المها وارد خواهد شد، راوى گفت: از امامعليه‌السلام پرسيدم: فرج ايشان كى خواهد بود؟ فرمود: وقتى كه آب براى ايشان بر روى زمين ظاهر گردد.(4)

و ابن بابويه به سند صحيح از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شبى كه مرا به معراج بردند جبرئيل مرا بر دوش راست خود نشانيد و در عرض راه به زمين سرخى رسيدم از زعفران خوشرنگتر و از مشك خوشبوتر و در آنجا مرد پيرى ديدم كه كلاه درازى بر سر داشت، از جبرئيل پرسيدم: اين چه زمين است؟ گفت: اين بقعه اى است كه شيعيان تو و شيعيان وصى تو علىعليه‌السلام در اينجا خواهند بود، گفتم اين مرد

____________________

1-سوره يونس : 101.

2-كافى 8/364-365.

3-كافى 8/281؛ مجمع البيان 3/163؛ تفسير عياشى 2/146.

4-اختصاص 101.


پير كيست؟ گفت: ابليس لعين است مى خواهد ايشان از ولايت علىعليه‌السلام منع كند و بر فسق و فجور تحريص نمايد، گفتم: اى جبرئيل! مرا بسوى آن بقعه فرو بر؛ پس مانند برق جهنده به يك چشم بر هم زدن مرا به آن موضع رسانيد و من به او خطاب كردم كه: ((قم)) يعنى: ((برخيز)) اى ملعون و شريك شو در مال و اولادان و زنان دشمنان ايشان كه تو را بر شيعيان من و شيعيان على سلطنتى نيست. پس از آن روز آن شهر را قم ناميدند براى آنكه حضرت به شيطان گفت ((قم)).(1)

و سيد ابن طاووس به سند معتبر از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: شبى در حجر اسماعيل خوابيده بودم ناگاه جبرئيل پاى مرا فشرد، چون بيدار شدم كسى را نديدم و چون به خواب رفتم بار ديگر پاى مرا فشرد، و چون بيدار شدم دستم را گرفت و مرا بر روى كرسى نشانيد مانند آشيان مرغان و به يك چشم همزدن ديدم كه در مكان ديگرم، گفت: مى دانى در كجائى؟ گفتم: نه، گفت: اين بيت المقدس است كه حشر خلايق به اينجا خواهد شد؛ پس جبرئيل انگشت سبابه را بر گوش راست نهاد و اذان دوتا دوتا گفت و در آخر ((حى على خير العمل)) گفت و اقامه را دو تا دوتا گفت و در آخرش دو مرتبه ((قد قامت الصلوه)) گفت، چون فارغ شد نورى از آسمان ساطع شد و به آن نور قبرهاى پيغمبران شكافته شد و از هر طرف لبيك گويان بسوى بيت المقدس آمدند، پس چهار هزار و چهار صد و چهارده پيغمبر جمع شدند و صف كشيدند و جبرئيل بازوى مرا گرفت و پيش داشت و گفت: اى محمد! نماز كن با پيغمبران كه برادران تواند و تو خاتم ايشانى و خاتم اولى است از مختوم، چون به جانب راست خود نظر كردم پدرم ابراهيم خليل را ديدم كه دو حله سبز پوشيده بود و در جانب راستش دو ملك و در جانب چپش دو ملك ايستاده بودند، چون به جانب چپ خود نظر كردم برادر و وصى خود على بن ابى طالب را ديدم كه دو حله سفيد پوشيده بود و در هر طرفش دو ملك ايستاده بودند، چون او را ديدم بسيار شاد شدم؛ و چون از نماز فارغ شدم به نزد ابراهيمعليه‌السلام رفتم و با من

____________________

1-علل الشرايع 572.


مصافحه كرد، دست راست مرا به هر دو دست خود گرفت و گفت: مرحبا اى پيغمبر شايسته و فرزند شايسته و فرستاده شده در زمان شايسته، پس على بن ابى طالب آمد و ابراهيمعليه‌السلام به هر دو دست، دست راست او را گرفت و مصافحه كرد و گفت: مرحبا اى فرزند شايسته و وصى پيغمبر شايسته؛ چون صبح شد من و على هر دو در ابطح بوديم و هيچ تعب نكشيده بوديم(1)

و ابن بابويه به سند معتبر از پيغمبر اكرمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده است كه: چون جبرئيل مرا به آسمان برد دست مرا گرفته داخل بهشت كرد و بر مسندى از مسندهاى بهشت نشانيد و بهى به دستم داد ناگاه آن به شكافته شد و از ميان آن حورى بيرون آمد كه مژگانش مانند سينه كركس سياه بود و گفت: السلام عليك يا احمد السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا محمد گفتم: تو كيستى خدا تو را رحمت كند؟ گفت: منم راضيه مرضيه، خداوند جبار مرا از سه چيز آفريده است، پائين من از مشك است و بالاى من از كافور و ميان من از عنبر است و مرا به آب زندگانى خمير كرده اند و خداوند جليل به من فرمود: باش، پس آفريده شدم براى پسر عم تو و وصى تو و وزير تو على بن ابى طالبعليه‌السلام. (2)

و ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه: شبى جبرئيل براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چهار پائى آورد از استر كوچكتر و از درازگوش بزرگتر و پاهايش بلندتر از دستهايش بود و آنچه چشم كار كند يك گام آن بود، و چون حضرت خواست سوار آن شود امتناع كرد، جبرئيل گفت: اين محمد است، چون نام آن حضرت را شنيد طورى تواضع كرد كه به زمين چسبيد پس حضرت سوار آن شد و به هر بلندى كه بالا مى رفت دستهايش كوتاه و پاهايش بلند مى شد و چون به نشيب مى رفت دستهايش دراز و پاهايش كوتاه مى شد؛ پس در تاريكى شب به قافله پر بارى كه متعلق به ابوسفيان بود رسيدند و از صداى بال براق شتران رم كردند و كسى از آخر قافله غلام خود را كه در اول قافله بود ندا كرد: اى

____________________

1-سعد السعود 100.

3-امالى شيخ صدوق 154.


فلان! شتران رم كردند و فلان شتر بارش افتاد و دستش شكست.

پس از آنجا گذشتند تا به بلقا رسيدند حضرت فرمود: اى جبرئيل! من تشنه شدم، جبرئيل كاسه آبى به آن حضرت داد و تناول نمود.

پس از آنجا گذشتند و به جماعتى رسيدند كه قلابهاى آتش به پاهاى ايشان زده بودند و سرنگون آويخته بودند، حضرت فرمود: اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد: اينها گروهى اند كه حق تعالى ايشان را به حلال غنى فرموده است و طلب حرام مى كنند.

پس به جمعى رسيدند كه با سوزن و ريسمان آتش بدنهاى ايشان را مى دوختند، حضرت فرمود: اينها كيستند؟ جبرئيل عرض كرد: اينها بكارت زنان را به زنا مى بردند.

پس از آنجا گذشتند و به مردى رسيدند كه بسته هيزم را مى خواست بردارد و نمى توانست پس هيزم ديگر بالاى آنها مى گذاشت، حضرت فرمود اين كيست؟ جبرئيل عرض كرد اين صاحب قرض است كه اداى قرض نمى تواند كرد و ديگر قرض مى كند.

پس از آنجا گذشتند تا به كوه شرقى بيت المقدس رسيدند، حضرت در آنجا باد بسيار گرمى احساس نمود و صداى مهيبى شنيد، فرمود: اى جبرئيل! اين چه باد بود و آن چه صدا بود؟ عرض كرد: آن باد و صدا از جهنم بود، حضرت فرمود: پناه مى برم به خدا از جهنم.

پس از جانب راست خود نسيم خوشبوئى و صدائى شنيد و از حقيقت آنها جويا شد، جبرئيل عرض كرد: اين شميم و صداى بهشت است، حضرت فرمود: از خدا سوال مى كنم بهشت را.

پس از آنجا گذشتند و به دروازه بيت المقدس رسيدند و در آنجا نصرانى بود كه هر شب دروازه را مى بستند و كليدها را در زير سر او مى گذاشتند، در آن شب هر چند سعى كردند دروازه بسته نشد و به نزد او آمده گفتند: امشب دروازه بسته نمى شود، گفت: پاسبانان را مضاعف كنيد.

و چون داخل بيت المقدس شدند جبرئيل صخره بيت المقدس را برداشت و از زير آن


سه قدح بيرون آورد: قدحى از شير و قدحى از عسل و قدحى از شراب، چون قدح شير و قدح عسل را به آن حضرت داد تناول فرمود، و چون قدح شراب را داد حضرت فرمود: سيراب شدم و نمى خواهم، جبرئيل گفت: اگر مى آشاميدى امت تو همه گمراه مى شدند و از تو متفرق مى شدند، پس در مسجد بيت المقدس نماز كرد و گروهى از پيغمبران به آن حضرت اقتدا كردند.

و در آن شب با جبرئيل ملكى فرود آمده بود كه هرگز به زمين نيامده بود پس در آنجا به نزديك آن حضرت آمد و عرض كرد: يا محمد! پروردگارت تو را سلام مى رساند و مى گويد: اينها كليدهاى خزانه هاى زمين است اگر مى خواهى پيغمبر بنده باش و اگر مى خواهى كليدها را بگير و پيغمبر پادشاه باش؛ جبرئيل اشاره كرد آن حضرت را كه: تواضع كن، حضرت فرمود كه: مى خواهم پيغمبر بنده باشم و پادشاهى دنيا را نمى خواهم.

پس از آنجا به آسمان رفتند، و چون به در آسمان اول رسيدند جبرئيل گفت: در را بگشائيد، ملائكه گفتند: كيست با تو؟ گفت: محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است، ملائكه گفتند: نيكو آمدنى آمده است؛ و چون در را گشودند و داخل شدند آن حضرت به هر گروهى از ملائكه كه رسيد سلام كردند بر او و براى او دعا كردند و او را مشايعت كردند پس به مرد پيرى رسيدند كه در زير درختى نشسته بود و اطفال بسيار بر دور او بودند، حضرت پرسيد: اين مرد پير كيست و اين اطفال كيستند؟ جبرئيل گفت كه: اين پدر تو ابراهيم خليلعليه‌السلام است و اين كودكان اطفال مومنانند بر دور او كه ايشان را غذا مى دهد و تربيت مى كند.

و چون از آنجا گذشتند و به مردى رسيدند كه بر كرسى نشسته بود، و چون به جانب راست خود نظر مى كرد مى خنديد و شاد مى شد، و چون به جانب چپ خود مى نگريست اندوهناك مى شد و مى گريست! حضرت پرسيد: اين كيست؟ جبرئيل عرض كرد: اين پدر تو آدم است چون مى بيند آنها را كه داخل بهشت مى شوند از فرزندانش شاد و خندان مى شود و چون مى بيند آنها را كه داخل جهنم مى شوند از فرزندانش محزون و گريان مى شود.

پس از آنجا گذشتند و ملكى را ديدند كه بر كرسى نشسته پس آن ملك بر آن حضرت


سلام كرد وليكن آن شادى و خوشروئى كه از ديگران ديد از او نديد، فرمود: اى جبرئيل! من به هيچ ملك نگذشتم مگر از او ديدم آنچه مى خواستم از شادى و سرور بغير اين ملك، جبرئيل عرض كرد: اين ((مالك)) خزانه دار جهنم است و او از همه ملائكه خوشروتر و خوشخوتر بود و چون حق تعالى جهنم را به او سپرد و مشاهده نمود عذابها را كه خدا براى عاصيان خود مهيا كرده است ديگر نخنديد.

پس از آنجا گذشت تا به مقام مناجات حق تعالى رسيد و پنجاه نماز بر امت او واجب گرديد و به شفاعت حضرت موسىعليه‌السلام استدعاى تخفيف نمود تا به پنج نماز رسيد، چون در برگشتن به حضرت ابراهيمعليه‌السلام رسيد گفت: يا محمد! امت خود را از من سلام برسان و خبر ده ايشان را كه بهشت آبش شيرين است و خاكش خوشبو است و زمينش ساده است و درختانش از سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر و لا حول و لا قوه الا بالله است، پس امر كن امت خود را كه اين ذكرها را بسيار بگويند تا درختان ايشان در بهشت بسيار شود. پس در راه به قافله اى از قريش رسيدند.

چون حضرت فرود آمد خبر داد اهل مكه را از معراج و خبر داد ايشان را از قافله ابوسفيان و رم كردن شتران و شكستن پاى شتر ايشان، و فرمود: نزد طلوع آفتاب آن قافله داخل مى شوند؛ و چون آفتاب طالع شد قافله داخل شدند و آنچه حضرت خبر داده بود همه را تصديق كردند.(1)

و ابن بابويه و على بن ابراهيم در حديث موثق از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شبى در ابطح خوابيده بودم و علىعليه‌السلام در دست راست من و جعفر در دست چپ من و حمزه نزديك من خوابيده بودند ناگاه صداى بال ملائكه را شنيدم و گوينده اى مى گفت كه: اى جبرئيل! بسوى كداميك مبعوث شده اى؟ جبرئيل اشاره بسوى من كرد و گفت: بسوى اين مبعوث شده ام و اين بهترين فرزندان آدم است و آن كه در دست راست اوست وصى و وزير و داماد و خليفه اوست در امت او، و آن ديگرى عموى

____________________

1-امالى شيخ صدوق 364-367.


اوست حمزه كه سيد الشهدا است، و آن ديگر جعفر است پسر عم او كه دو بال رنگين خدا به او خواهد داد كه در بهشت با ملائكه پرواز كند، بگذارش كه ديده اش به خواب رود و گوشهايش بشنود و دلش خبر دار باشد، مثل او مثل پادشاهى است كه خانه اى ساخته باشد و خوانى گسترده باشد و بنده خود را به خوان خود دعوت كرده باشد: پادشاه، خداوند عالميان است؛ و خانه، دنيا است؛ و خوان، نعمت حق تعالى بهشت بى انتهاست؛ و داعى از جانب خدا، رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

پس جبرئيل آن حضرت را بر براق سوار كرد و بسوى بيت المقدس برد و محرابهاى پيغمبران را بر آن حضرت عرض كرد و در آنجا نماز كرد و برگشت، در برگشتن به قافله قريش گذشت و ايشان فرود آمده بودند و شترى از ايشان گم شده بود از پى آن شتر مى گشتند و ظرف آبى نزد ايشان بود، حضرت از آن ظرف آب آشاميد و باقى آن را ريخت.

چون حضرت برگشت به مكه فرمود: امشب رفتم بسوى بيت المقدس و آثار و منازل پيغمبران را ديدم و به قافله قريش گذشتم در فلان موضع و شتر ايشان گم شده بود و آب ايشان را آشاميدم و ريختم، ابوجهل گفت: بپرسيد بيت القمدس چند استوانه و چند قنديل دارد؟ پس جبرئيل صورت بيت المقدس را در برابر آن حضرت باز داشت كه آنچه پرسيدند جواب فرمود؛ پس گفتند: تا قافله بيايد و حقيقت گفته هاى تو را معلوم كنيم، حضرت فرمود: قافله نزد طلوع آفتاب خواهد آمد و شتر سرخ موئى در جلو شتران خواهد بود.

چون صبح شد اهل مكه بسوى عقبه شدند تا حقيقت گفتار آن حضرت را معلوم كنند، چون آفتاب طالع شد قافله پيدا شد به همان نشانها كه حضرت فرموده بود و اهل قافله به فرموده آن حضرت خبر دادند و با مشاهده اينها كفر و عناد ايشان زياده شد.(1)

و ابن بابويه به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه پيغمبرصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به

____________________

1-امالى شيخ صدوق 363 با اختصار؛ تفسير قمى 2/13.


امير المومنينعليه‌السلام فرمود: يا على! چون مرا به آسمان هفتم بردند و از آنجا به سدره المنتهى و از آنجا به حجابهاى نور و حق تعالى مرا گرامى داشت به مناجات خود و رازهاى نهان به من گفت، در ميان آنها فرمود: يا محمد؛ عرض كردم: لبيك اى پروردگار من و سيد من كه توئى با بركت و بلند مرتبه، فرمود: بدان كه على امام و پيشواى دوستان من است و نورى است براى هر كه اطاعت من كند و اوست كلمه اى كه لازم متقيان گردانيده ام، هر كه او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است و هر كه او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است، پس او را بشارت ده به اين؛ چون به زمين آمد على را بشارت داد به آنچه حق تعالى در حق او فرموده بود، امير المومنينعليه‌السلام عرض كرد: يا رسول الله! آيا قدر من به مرتبه اى رسيده است كه در چنين مكانى مرا ياد كنند؟ حضرت فرمود بلى يا على، شكر كن پروردگار خود را، پس علىعليه‌السلام به سجده افتاد براى شكر نعمت حق تعالى، حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: سر برادر يا على كه حق تعالى به تو مباهات كرد با ملائكه خود.(1)

و به سند ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه: چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به آسمان بردند جبرئيل آن حضرت را به نهرى رسانيد كه آن را ((نور)) مى گفتند چنانكه در قرآن فرموده است( وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ‌ ) (2) ، چون به آن نهر رسيدند جبرئيل گفت: عبور كن با بركت خدا كه حق تعالى ديده تو را منور گردانيده و راه تو را گشوده است و اين نهرى است كه احدى از آن عبور نكرده است نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل، و هر روز يك مرتبه من در اين نهر فرو مى روم و بيرون مى آيم و بالهاى خود را مى افشانم و از هر قطره اى كه از بال من مى ريزد حق تعالى ملك مقربى خلق مى نمايد كه او بيست هزار رو دارد و چهل هزار زبان دارد و به هر زبانى به لغتى سخن مى گويد كه اهل لغت ديگر آن را نمى فهمند؛ پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از آن نهر گذشت تا به حجابها رسيد و آنها پانصد حجابند كه از هر حجاب تا حجاب ديگر پانصد سال راه است، پس جبرئيل گفت: پيش

____________________

1-امالى شيخ صدوق 247.

2-سوره انعام : 1، در روايت ((خلق )) آمده ولى در آيه شريفه ((جعل )) مى باشد.


برو اى محمد، حضرت فرمود: اى جبرئيل! تو چرا با من نمى آئى؟ جبرئيل عرض كرد: از اين مكان نمى توانم گذشت - به روايت ديگر گفت: اگر به قدر يك بند انگشت پيشتر آيم مى سوزم(1) - پس حضرت رسول پيش تاخت آنچه خدا خواست تا آنكه حق تعالى او را ندا كرد: منم محمود و توئى محمد نام تو را از نام خود اشتقاق كردم، هر كه با تو وصل كند به محبت و متابعت من با او وصل مى كنم به لطف و رحمت و هر كه از تو قطع كند از او قطع مى نمايم لطف و رحمت خود را، فرو رو بسوى بندگان من و خبر ده ايشان را به كرامت من تو را و من هيچ پيغمبر نفر ستادم مگر وزيرى براى او مقرر كردم و تو رسول منى و على وزير توست.(2)

و به سند معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: در شب معراج حق تعالى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ندا كرد كه: يا محمد! مدت پيغمبرى تو منقضى شد و عمر تو به آخر رسيد كه را براى امت خود بعد از خود اختيار كرده اى؟ عرض كرد: پروردگارا! من خلق تو را امتحان كردم احدى را نيافتم كه اطاعت من زياده از على بن ابى طالب بكند، حق تعالى فرمود: من نيز كسى را نيافتم كه بعد از تو اطاعت من زياده از او بكند، حضرت گفت: خداوندا! امتحان كردم خلق تو را و كسى را نيافتم كه مرا دوست تر دارد از على بن ابى طالب، حق تعالى فرمود: براى من نيز چنين است از من به او برسان كه او نشانه شاهراه هدايت است و پيشواى دوستان من است و نورى است براى هر كه اطاعت من بكند.(3)

و شيخ طبرسى روايت كرده است كه: رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: بر بال ملكى سوار شدم و از سدره المنتهى گذشتم تا به ساق عرش در آويختم و از ساق عرش ندا شنيدم كه: منم خداوندى كه بجز من خداوندى و معبودى نيست و سالمم از همه نقصها و عيبها و امان دهنده ام از عذاب خود مومنان را و شاهدم بر احوال خلق و عزيز و غالبم و جبارم و بزرگوارى مخصوص من است و به خلق خود مهربان و رحم كننده ام، پس خدا را به دل

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 1/229.

2-امالى شيخ صدوق 290.

3-تفسير قمى 2/244؛ امالى شيخ صدوق 386.


ديدم نه به ديده.(1)

و شيخ طوسى به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون مرا به آسمان بالا بردند و داخل بهشت شدم در آنجا قصرى ديدم از ياقوت سرخ كه از بيرونش اندرونش را مى توانست ديد براى روشنى و صفا و نور آن و در آن قصر دو قبه بود از مرواريد و زبرجد، گفتم: اى جبرئيل! اين قصر از كيست؟ گفت: براى كسى است كه سخن نيكو گويد و پيوسته روزه باشد و طعام بسيار بخوراند و به عبادت بايستد در شب هنگامى كه مردم در خوابند.

حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: عرض كردم: يا رسول الله! از امت تو كسى هست كه طاقت اينها داشته باشد؟ حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: سخن نيكو آن است كه بگويد سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر، و پيوسته روزه داشتن آن است كه ماه مبارك رمضان را تمام روزه بدارد، و طعام دادن آن است كه براى عيال خود تحصيل نمايد آنقدر كه ايشان محتاج ديگران نباشند، و در شب نماز كردن آن است كه نماز خفتن را بجا آورد در هنگامى كه يهود و نصارى و ساير كافران در خوابند.(2)

و ابن بابويه به سندهاى معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حق تعالى در شب معراج مرا ندا كرد كه: يا محمد؛ عرض كردم: لبيك اى پروردگار من، پس فرمود: بدان كه على پيشواى متقيان و پادشاه مومنان است و كشاننده رو سفيدان و دست و پا سفيدان است - يعنى شيعيان خود - بسوى بهشت.(3)

و به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حق تعالى در شب معراج خود با من سخن گفت و مرا ندا كرد كه: اى محمد! على حجت من است بعد از تو بر خلق من و پيشواى اهل اطاعت من است، هر كه فرمان او برد فرمان من برده است و هر كه عصيان او كند عصيان من كرده است پس او را نصب كن براى امت خود

____________________

1-احتجاج 1/109.

2-امالى شيخ طوسى 458؛ تفسير قمى 1/21.

3-امالى شيخ صدوق 491.


كه با او هدايت يابند از تو.(1)

و به سندهاى معتبر ديگر روايت كرده است كه: حق تعالى در شب معراج حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ندا فرمود كه: يا محمد! كه را اختيار كرده اى كه بعد از تو در ميان امت تو جانشين تو باشد؟ حضرت عرض كرد: خداوندا! تو براى من اختيار كن، حق تعالى فرمود: من اختيار كردم براى تو برگزيده تو را كه على بن ابى طالب است.(2)

و به سند معتبر ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون مرا از آسمان هفتم به سدره المنتهى بردند و از آنجا به حجابهاى نور رفتم حق تعالى مرا ندا فرمود كه: اى محمد! تو بنده منى و من پروردگار توام پس براى من خضوع كن و بس، و مرا عبادت كن و بس، و بر من توكل كن و بس، و بر غير من اعتماد مكن كه من تو را پسنديدم كه بنده و حبيب و رسول و پيغمبر من باشى، و برادر تو على را پسنديدم كه خليفه من و درگاه قرب من باشد پس اوست حجت من بر بندگان من و پيشواى خلق من است، و به او شناخته مى شوند دوستان و دشمنان من و به او جدا مى شوند لشكر شيطان از لشكر من و به او برپا مى شود دين من و به او محفوظ مى گردد حدود من و جارى مى شود احكام من، و به سبب تو و او و امامان از فرزندان او رحم مى كنم بندگان و كنيزان خود را، و به قائم شما آبادان مى گردانم زمين خود را به تسبيح و تقديس و تهليل و تكبير خود، و به او پاك مى گردانم زمين را از دشمنان خود و ميراث مى دهم آن را به دوستان خود، و به او كلمه كافران را پست و كلمه خود را بلند مى گردانم، و به او زنده مى گردانم بندگان خود را و شهرهاى خود را، و از براى او به مشيت خود ظاهر مى گردانم گنجها و ذخيره هاى خود را و او را مطلع مى گردانم بر رازهاى خود، و او را امداد مى كنم به ملائكه خود كه او را تقويت نمايند بر جارى گردانيدن امر من و بلند گردانيدن دين من، اوست ولى حق و به راستى مهدى و هدايت كننده بندگان من.(3)

____________________

1-امالى شيخ صدوق 387.

2-امالى شيخ صدوق 474.

3-امالى شيخ صدوق 504.


و به سند معتبر از حضرت امام رضاعليه‌السلام روايت كرده است كه امير المومنينعليه‌السلام گفت: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حق تعالى خلقى نيافريده است كه افضل باشد از من و گرامى تر باشد نزد او از من، عرض كردم: يا رسول الله! تو بهترى يا جبرئيل؟ فرمود: يا على! بدرستى كه حق تعالى تفضيل داده است پيغمبران مرسل را بر ملائكه مقربان و مرا فضيلت داده است بر جميع پيغمبران و بعد از من تو را و امامان بعد از تو را فضيلت داده است بر ملائكه و جميع خلق، و بدرستى كه ملائكه خدمتكاران ما و خدمتكاران محبان مايند، يا على! آنها كه حامل عرشند و آنان كه در دور عرشند تسبيح و تحميد پروردگار خود مى گويند و طلب آمرزش مى نمايند براى آنان كه ايمان آورده اند به ولايت ما، يا على! اگر ما نمى بوديم نمى آفريد خدا آدم را و نه حوا و نه بهشت و نه دوزخ و نه آسمان و نه زمين را، چگونه بهتر نباشيم از ملائكه و حال آنكه ما پيشى گرفتيم بر ايشان بسوى معرفت پروردگار خود و تسبيح و تهليل و تقديس او زيرا كه اول چيزى كه حق تعالى خلق كرد ارواح ما بود پس گويا گردانيد ما را به توحيد و تحميد خود، پس ملائكه را خلق كرد و چون ايشان ارواح ما را يك نور ديدند و عظمت نور ما را مشاهده كردند و نور ما را بسيار عظيم شمردند ما ((سبحان الله)) گفتيم تا ملائكه بدانند كه ما خلق مربوب خدائيم و حق تعالى منزه است از صفات ما و ساير مخلوقات، پس ملائكه به تسبيح ما تسبيح گفتند و حق تعالى را از صفات ما منزه دانستند، و چون عظمت شان ما را مشاهده نمودند ما ((لا اله الا الله)) گفتيم تا ملائكه بدانند كه ما بنده هاى خدائيم و ما را از خدائى بهره اى نيست و بغير خدا ديگرى مستحق پرستيدن نيست، و چون ملائكه بزرگى ما را مشاهده كردند ما ((الله اكبر)) گفتيم تا ملائكه دانستند خدا از آن بزرگتر است كه كسى بزرگوارى تواند يافت مگر به بندگى او، و چون عزت و قوت ما را در ملكوت اعلى مشاهده كردند ما گفتيم ((لا حول و لا قوه الا بالله)) ملائكه دانستند كه حول و قوت مخصوص خدا است، و چون ملائكه مشاهده كردند نعمتهاى خدا را بر ما و دانستند كه حق تعالى اطاعت ما را بر همه خلق واجب گردانيده است گفتيم ((الحمدلله)) تا ملائكه بدانند كه خدا از ما مستحق شكر و ثنا است به سبب نعمتها كه به ما كرامت فرموده است، پس ملائكه گفتند ((الحمدلله))


و به بركت ما هدايت يافتند بسوى تحميد و توحيد و تسبيح و تهليل و تمجيد حق تعالى؛ پس حق تعالى آدمعليه‌السلام را خلق كرد و نور ما را در صلب او سپرد و امر كرد ملائكه را كه سجده كنند آدم را براى تعظيم ما و اكرام ما، پس سجده ايشان بندگى خدا بود و اكرام و اطاعت آدمعليه‌السلام بود براى آنكه ما در صلب او بوديم و چگونه ما افضل از ملائكه نباشيم و حال آنكه سجده كردند همه ايشان براى آدم؟

و چون مرا به آسمان بردند جبرئيل اذان و اقامه گفت دوتا دوتا و گفت: پيش بايست اى محمد، گفتم: اى جبرئيل! من بر تو پيشى گيرم؟ گفت: آرى زيرا كه حق تعالى پيغمبرانش را بر ملائكه فضيلت داده است و تو را بخصوص بر همه خلق زيادتى داده است، پس من جلو ايستادم و با ايشان نماز كردم و اين را براى فخر نمى گويم.

و چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل گفت: پيش رو يا محمد، و خود ايستاد، گفتم: اى جبرئيل! در چنين موضعى از من جدا مى شوى؟ گفت: يا محمد! اين منتهاى حدى است كه خدا براى من قرار داده است اگر از اينجا بگذرم بالهاى من مى سوزد به سبب تعدى كردن از اندازه هاى حق تعالى، پس مرا در درياهاى نور غوطه دادند و در بحار الانوار خداوند جبار شنا كردم تا رسيدم به آنجا كه خدا مى خواست كه مرا به آنجا بالا برد از علوم ملك او.

پس ندا از جانب اعلا به من رسيد: يا محمد! عرض كردم: لبيك و سعديك اى پروردگار من، پس ندا رسيد: اى محمد! توئى بنده من و پروردگار توام مرا عبادت كن و بر من توكل كن بدرستى كه توئى نور من در عباد من و رسول من بسوى خلق من و حجت من بر بندگان من، براى تو و هركه تو را متابعت كند آفريدم بهشت خود را و هر كه تو را مخالفت كند آفريدم آتش خود را براى او، و براى اوصياى تو واجب گردانيدم كرامت خود را و براى شيعيان ايشان واجب گردانيدم ثواب خود را، عرض كردم: خداوندا! اوصياى مرا تعيين فرما كه ايشان را بشناسيم، فرمود: اى محمد! اوصياى تو آنهايند كه نامهاى ايشان بر ساق عرش من نوشته است، چون نظر كردم به ساق عرش دوازده نور ديدم و در هر نور سطرى سبز ديدم كه در آن سطر نام يكى از اوصياى من نوشته بود، اول ايشان على


بن ابى طالب و آخر ايشان مهدى امت من، عرض كردم: خداوندا! اينها اوصياى منند بعد از من؟ فرمود: يا محمد! اينها دوستان من و اوصيا و برگزيدگان و حجتهاى منند بعد از تو بر بندگان من و ايشان اوصيا و خليفه هاى تواند و بهترين خلق منند بعد از تو، بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه دين خود را به ايشان ظاهر گردانم و كلمه خود را به ايشان بلند گردانم و به آخر ايشان زمين را از دشمنان خود پاك گردانم و مشرق و مغرب زمين را به تصرف او در آورم و بادها را مسخر او گردانم و ابرهاى صعب را براى او ذليل گردانم كه بر آنها سوار شود و به هر جا كه خواهد از آسمان و زمين برود او را به لشكرهاى خود يارى كنم و به ملائكه خود مدد كنم تا آنكه دعوت من بلند گردد و همه خلق بر يگانه پرستى من جمع شوند، پس سلطنت او را دائم و مستمر گردانم و دولت حق را در دوستان خود و پيشوايان دين قرار دهم كه دست به دست گردانند تا روز قيامت.(1)

ايضا به سندهاى معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام و ابن عباس روايت كرده است كه: روزى عايشه به نزد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آمد و آن حضرت فاطمهعليها‌السلام را در دامن خود نشانده بود و مى بوسيد، عايشه عرض كرد: چرا اين دختر بزرگ را اينقدر مى بوسى و به چه سبب افراط در محبت او مى نمائى؟ حضرت فرمود: اى عايشه! در شب معراج چون به آسمان چهارم رسيدم جبرئيل اذان و اقامه گفت و مرا پيش داشت و با اهل آسمان چهارم نماز كردم، و چون به جانب راست خود نظر كردم حضرت ابراهيمعليه‌السلام را در باغى از باغهاى بهشت ديدم كه گروهى از ملائكه او را در ميان گرفته بودند، و چون بر آسمان ششم بر آمدم ندا از جانب اعلا شنيدم كه: اى محمد! نيك پدرى است پدر تو ابراهيم و نيك برادرى است برادر تو على، چون به حجابهاى عظمت و جلال رسيدم جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت كرد در آنجا درختى از نور ديدم كه زير آن درخت دو ملك حله ها و زيورها بر هم پيچيدند، گفتم: اى حبيب من جبرئيل! اين درخت از كيست؟ گفت: از برادرت على بن ابى طالب است و اين دو ملك براى او حله و زيورها مى پيچند و جمع

____________________

1-علل الشرايع 5؛ عيون اخبار الرضا 1/262.


مى كنند تا روز قيامت، چون پيشتر رفتم رطبى براى من آوردند از زبد نرمتر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر، من يك رطب گرفتم و خوردم و آن رطب نطفه شد در پشت من و چون به زمين آمدم با خديجه نزديكى كردم و او به فاطمه حامله شد، پس فاطمه حوريه اى است به صورت انسان، هرگاه مشتاق بهشت مى شوم فاطمه را مى بوسم و مى بويم كه ريحانه بهشت است.(1)

به روايت ديگر فرمود: هر وقت او را مى بوسم بوى درخت طوبى از او مى شنوم.(2)

و ايضا به سند معتبر از امامزاده عبدالعظيمعليه‌السلام روايت كرده است از امام محمد التقىعليه‌السلام كه امير المومنينعليه‌السلام فرمود: روزى من و فاطمهعليها‌السلام به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رفتيم و آن حضرت بسيار مى گريست، عرض كردم: پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله چه سبب گريه تو شده است؟

فرمود: يا على! شبى كه مرا به آسمان بردند زنى چند از امت خود را در عذاب شديد ديدم و گريه من براى ايشان است، زنى را ديدم كه به موى سر آويخته بودند و مغز سرش مى جوشيد؛ و زنى را ديدم كه به زبان آويخته بودند و حميم جهنم را در حلقش مى ريختند؛ و زنى را ديدم كه به پستانها آويخته بودند؛ و زنى را ديدم كه گوشت بدن خود را مى خورد و آتش در زيرش شعله مى كشيد؛ و زنى را ديدم كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها را بر او مسلط كرده بودند؛ و زنى را ديدم كور و كر و لال بود و در تابوت آتش كرده بودند او را و مغز سرش از بينى او بيرون مى آمد و بدنش از خوره و پيسى پاره پاره مى شد؛ و زنى را ديدم كه به پاها آويخته بودند در تنور آتش؛ و زنى را ديدم كه گوشت بدن او را از پيش و پس مى بريدند به مقراضهاى آتش؛ و زنى را ديدم كه رو و دستهايش را مى سوختند و امعاى خود را مى خورد؛ و زنى را ديدم كه سرش سر خوك بود و بدنش بدن خر و بر او هزار هزار نوع عذاب بود، زنى را ديدم به صورت سگ و آتش در دبرش

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 3/383، علل الشرايع 183 و 184. و نيز رجوع شود به احقاق الحق 10/6.

2-تفسير قمى 1/365.


داخل مى كردند و از دهانش بيرون مى آمد و ملائكه سر و بدنش را به عمودهاى آتش مى زدند.

فاطمهعليها‌السلام عرض كرد: اى حبيب من و نور ديده من! مرا خبر ده كه عمل و سيرت ايشان چه بود كه حق تعالى اين انواع عذاب را بر ايشان مسلط گردانيد؟

حضرت فرمود: اى دختر گرامى! آن زنى را كه به موى آويخته بودند موى خود را از مردان نمى پوشانيده؛ و آن را كه به زبان آويخته بودند به زبان آزار شوهر خود مى كرده؛ و آن را كه به پستانها آويخته بودند مانع شوهر مى شده از جماع كردن با او؛ و آن را كه به پاها آويخته بودند از خانه بى رخصت شوهر بيرون مى رفته، و آن كه گوشت بدن خود را مى خورد براى نامحرم زينت مى كرده؛ و آن كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند خود را نمى شسته و جامه هايش را پاك نمى كرده و غسل حيض و جنابت نمى كرده و بدنش را از نجاستها طاهر نمى كرده و نماز را سبك مى شمرده؛ و آن كور و كر و لال فرزند از زنا بهم رسانيده و به گردن شوهر خود مى انداخته؛ و آن كه گوشت بدنش را مقراض مى كردند خود را به مردان مى نموده كه به او رغبت نمايند؛ و آن كه رو و بدنش را مى سوختند و روده هاى خود را مى خورد قرمساق بوده و مرد و زن را به حرام به يكديگر مى رسانيده؛ و آن كه سرش سر خوك بود و بدنش بدن خر سخن چين و دروغگو بوده؛ و آن كه به صورت سگ بود و آتش در دبرش مى كردند او خواننده و نوحه كننده و حسود بوده.

پس حضرت فرمود: واى بر زنى كه شوهر خود را به خشم آورد و خوشا حال كسى كه شوهر خود را راضى دارد.(1)

و به سند معتبر از امام حسن عسكرىعليه‌السلام روايت كرده است كه: روزى حضرت صادقعليه‌السلام احوال شخصى از اصحاب خود را پرسيد، عرض كردند: او بيمار است، حضرت به عيادت او رفت و او را نزديك به موت يافت، به او فرمود: ظن خود را نيكو گردان به پروردگار خود، عرض كرد: ظن من به پروردگار نيك است ليكن غم دختران

____________________

1-عيون اخبار الرضا 2/10.


خود دارم، حضرت فرمود: آن كسى را كه براى مضاعف گردانيدن حسنات و محو كردن سيئات اميد دارى براى اصلاح حال بنات خود نيز از او اميدوار باش، مگر نشنيده اى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج چون به سدره المنتهى رسيدم بعضى از شاخهاى آن را ديدم كه از آن پستانها آويخته بود و از بعضى از آن پستانهاى شير مى ريخت و از بعضى عسل و از بعضى روغن و از بعضى شبيه به آرد گندم سفيد و از بعضى جامها و از بعضى مانند ميوه سدر، پس در خاطر خود گفتم: آيا اينها در كجا قرار مى گيرند؟ و در آن وقت جبرئيل با من نبود كه از او سوال كنم زيرا كه او در مرتبه خود ماند و من از درجه او بالاتر رفتم؛ پس حق تعالى مرا ندا كرد: اى محمد! اينها غذاى دختران و پسران امت توست، پس بگو به پدران دختران كه: دلتنگ مباشيد براى پريشانى احوال دختران خود زيرا كه چنانكه ايشان را آفريده ام روزى به ايشان مى دهم.(1)

و به سندهاى معتبر ديگر از حضرت امام رضاعليه‌السلام روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج در آسمان سوم مردى را ديدم كه نشسته و يك پاى او در مشرق بود و يك پاى او در مغرب و لوحى در دست داشت و در آن نظر مى كرد و سر خود را حركت مى داد، گفتم: يا جبرئيل! اين كيست؟ گفت: ملك موت است.(2)

و به سند معتبر ديگر از حضرت امام حسينعليه‌السلام روايت كرده است كه فرمود: از جدم رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شنيدم كه فرمود: در شب معراج در ميان عرش ملكى را ديدم كه در دستش شمشيرى از نور بود و به آن بازى مى كرد چنانكه حضرت امير المومنينعليه‌السلام با ذوالفقار بازى مى كرد در جنگ و ملائكه هرگاه مشتاق لقاى امير المومنينعليه‌السلام مى شدند به روى آن ملك نظر مى كردند، عرض كردم كه: خداوندا! اين برادر و پسر عم من على بن ابى طالب است؟ حق تعالى ندا كرد: يا محمد! اين ملكى است كه بر صورت على آفريده ام كه در ميان عرش مرا عبادت مى كند ثواب حسنات و تقديس و تسبيح او براى على بن

____________________

1-عيون اخبار الرضا 2/3-4.

2-عيون اخبار الرضا 2/32.


ابى طالب است تا روز قيامت.(1)

به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه: حبيب سجستانى از حضرت امام محمد باقرعليه‌السلام پرسيد از تفسير آيه ثم دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى، حضرت فرمود كه: اى حبيب! يعنى نزديك شد به جانب حق تعالى به قرب معنوى پس بسيار نزديك شد پس بود به قدر دو نيم كمان يا نزديكتر پس خدا وحى فرستاد به او در آن مكان رفيع آنچه خواست؛ اى حبيب! بدرستى كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم چون فتح مكه نمود خود را در عبادت حق تعالى بسيار تعب مى فرمود براى شكر نعمتهاى او پس روزى طواف بسيار كرد و على بن ابى طالبعليه‌السلام با آن حضرت بود، و چون تاريكى شب ايشان را فرو گرفت براى سعى به جانب صفا رفتند، و چون از صفا فرود آمدند و متوجه مروه شدند از آسمان نورى فرود آمد و ايشان را فرا گرفت كه كوههاى مكه همه از آن نور روشن شد و ديده هاى ايشان از مشاهده آن خيره گرديد و دهشت عظيم ايشان را عارض شد، و چون به جانب مروه بالا رفتند حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر به جانب آسمان بلند كرد و دو انار در بالاى سر خود ديد و دست برد و هر دو را گرفت، پس حق تعالى او را ندا فرمود كه: اى محمد! اينها از ميوه هاى بهشتند و نمى تواند خورد از اينها مگر تو و وصى تو على بن ابى طالب؛ پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم يكى را تناول فرمود و علىعليه‌السلام ديگرى را؛ پس جبرئيل حضرت رسول را به آسمان برد تا به نزديك سدره المنتهى رسانيد و جبرئيل ايستاد و حضرت را گفت: پيش برو كه من ياراى آن ندارم كه از اين پيشتر بيايم.

حضرت باقرعليه‌السلام فرمود: آن درخت را براى آن سدره المنتهى مى گويند كه اعمال اهل زمين را ملائكه حافظان اعمال به آنجا مى رسانند و حفظه كرام برره در زير آن درختند و آنچه ملائكه كاتبان اعمال بالا مى برند آنها مى گيرند و در الواح سماويه ثبت مى نمايند، چون حضرت در سدره المنتهى نظر كرد ديد كه شاخهاى آن درخت به زير عرش رسيده و دور عرش را فرو گرفته پس نورى از انوار عظمت و جلال خداوند جبار براى آن

____________________

1-عيون اخبار الرضا 2/131.


حضرت تجلى كرد كه ديده اش از دهشت آن نور بازماند و اعضايش بلرزيد پس حق تعالى دلش را محكم گردانيد و ديده اش را قوت و نور ديگر بخشيد تا آنكه از آيات پروردگار خود ديد آنچه ديد و از خطابهاى پروردگار خود شنيد آنچه شنيد، و چون برگشت باز به زير سدره المنتهى رسيد جبرئيل را در آنجا بار ديگر ديد چنانكه حق تعالى فرموده است( وَلَقَدْ رَ‌آهُ نَزْلَةً أُخْرَ‌ىٰ ﴿١٣﴾ عِندَ سِدْرَ‌ةِ الْمُنتَهَىٰ ) (1) و مراد آن است كه: بار ديگر جبرئيل را ديد - نه خدا را به روشى كه سنيان مى گويند - پس خدا را به ديده دل ديد و به ديده سر آيات بزرگ پروردگار خود را ديد كه هيچ مخلوقى به غير او آنها را نديده بود و نخواهد ديد.

پس حضرت باقرعليه‌السلام فرمود كه: بزرگى درخت سدره به قدر صد سال راه است از روزهاى دنيا و هر برگى از آن تمام اهل دنيا را مى پوشاند، و خدا ملكى چند آفريده كه موكلند به درختان زمين پس هيچ درخت از خرما و غير آن در زمين نيست مگر با آن درخت ملكى هست كه آن درخت را و ميوه آن را محافظت مى نمايد، و اگر آن نباشد هر آينه درندگان و جانوران زمين در هنگام ميوه آن را فانى كنند، و به اين سبب حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم منع فرمود مسلمانان را كه در زير درخت ميوه دار بول و غايط كنند، و به اين سبب آدمى را انسى مى باشد به درخت ميوه دار در وقت ميوه زيرا كه ملائكه نزد آن درخت حاضر مى باشند.(2)

و به سند معتبر روايت كرده است كه از امام جعفر صادقعليه‌السلام پرسيدند: به چه سبب در نماز شام و خفتن و صبح بلند مى خوانند قرائت را و در ساير نمازها آهسته مى خوانند؟

فرمود: زيرا كه چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به آسمان بردند اول نمازى كه حق تعالى بر آن واجب كرد نماز ظهر روز جمعه بود، پس ملائكه را با آن جناب ضم كرد كه به او اقتدا كردند و آن حضرت را فرمود قرائت را بلند بخواند تا فضيلت او بر ملائكه ظاهر گردد،

____________________

1-سوره نجم : 13 و 14.

2-علل الشرايع 276-278.


پس نماز عصر را بر او واجب گردانيد و كسى را از ملائكه با او ضم نكرد و امر كرد آهسته بخواند زيرا كه احدى پشت سر او نبود كه بشنود، پس نماز شام و خفتن را واجب گردانيد و ملائكه را فرمود كه به او اقتدا كردند و آن حضرت را امر كرد بلند بخواند تا ايشان بشنوند، و چون نزديك صبح به زمين آمد نماز صبح را بر او واجب گردانيد و امر كرد او را كه با مردم نماز كند و قرائت را بلند بخواند تا فضيلت او بر مردم ظاهر شود چنانكه بر ملائكه ظاهر شد.

پس از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب تسبيح در دو ركعت آخر بهتر است از قرائت حمد؟ فرمود: زيرا كه بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در دو ركعت آخر نورى از انوار عظمت الهى جلوه كرد كه آن حضرت را دهشتى عارض شد و گفت: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر و به اين علت تسبيح افضل از قرائت شد.(1)

و به سند صحيح از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون آن حضرت به معراج رفت و به نزديك بيت المعمور رسيد وقت نماز شد، جبرئيل اذان و اقامه گفت و آن حضرت پيش ايستاد و ملائكه و پيغمبران در عقب او صف كشيده و نماز كردند.(2)

كلينى و شيخ طوسى و ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده اند كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون حق تعالى مرا به ملكوت اعلا برد از عقب حجاب وحيها به من فرمود كه ملكى در ميان نبود، از جمله آن بود كه: يا محمد! هر كه ولى و دوست مرا ذليل گرداند چنان است كه با من محاربه كرده است، هر كه با من محاربه كند من با او محاربه مى كنم. من عرض كردم: خداوندا! كيست ولى تو؟ فرمود: هر كه ايمان آورد به تو و وصى و امامان فرزندان شما و ايشان را امام خود داند.(3)

و ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه از امام موسى كاظمعليه‌السلام پرسيدند: به چه علت

____________________

1-علل الشرايع 322 و 323.

2-كافى 2/302.

3-كافى 2/353: محاسن 1/229. و نيز رجوع شود به امالى شيخ طوسى 195 و معانى الاخبار 19 و المومن 32 و 33 و مشكاه الانوار 327 و 328.


در نماز يك ركوع و دو سجده مقرر شده است؟ حضرت فرمود: اول نماز كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادا نمود در پيش عرش الهى بود زيرا كه چون آن حضرت را در شب معراج به آسمانها بردند و به نزد عرش رسيد حق تعالى آن حضرت را ندا كرد كه: اى محمد! نزديك چشمه صاد بيا و مساجد خود را بشو و پاك گردان و براى پروردگار خود نماز كن، پس حضرت به نزديك آن چشمه رفت و وضو كامل بجا آورد و در خدمت پروردگار خود ايستاد پس حق تعالى امر نمود او را كه: افتتاح نماز بكن؛ چون تكبير گفت فرمود: يا محمد! بخوان ((بسم الله الرحمن الرحيم)) تا آخر سوره حمد؛ پس فرمود كه: سوره توحيد را بخوان، چون حضرت سوره توحيد را تمام كرد سه نوبت گفت: ((كذلك الله ربى)) پس حق تعالى فرمود: يا محمد! ركوع كن براى پروردگار خود، چون به ركوع رفت فرمود: بگو ((سبحان ربى العظيم و بحمده))، حضرت سه مرتبه گفت، پس فرمود: سر بردار، چون راست ايستاد فرمود: سجده كن پروردگار خود را، چون به سجده رفت فرمود: بگو سبحان ربى الاعلى و بحمده، چون سه مرتبه گفت فرمود: درست بنشين يا محمد، چون درست نشست جلالت حق تعالى را به ياد آورد و بى امر او باز به سجده رفت و سه مرتبه تسبيح گفت؛ پس ندا رسيد كه: درست بايست و قرائت بكن؛ پس باز امر به ركوع و سجود كرد آن حضرت را، و چون سجده اول را بجا آورد باز جلالت پروردگار خود را به ياد آورد و بار ديگر به سجده رفت، حق تعالى فرمود: سر بردار خدا تو را ثابت دارد و تشهد بخوان، چون تشهد را تمام كرد حق تعالى او را ندا كرد كه: سلام كن، پس حضرت به پروردگار خود سلام كرد و خداوند جبار آن حضرت را جواب سلام گفت و فرمود: و عليك السلام اى محمد به نعمت من قوت يافتى بر طاعت من و به عصمت خود تو را به درجه پيغمبرى رسانيدم و حبيب خود گردانيدم.

پس حضرت امام موسىعليه‌السلام فرمود: آنچه خدا امر فرموده در هر ركعت يك ركوع و يك سجود بود، و چون به سبب تذكر عظمت الهى حضرت سجده ديگر اضافه نمود خدا نيز آن را واجب گردانيد.

پس از حضرت پرسيد: ((صاد)) كدام است؟ حضرت فرمود: چشمه اى است كه از


ركنى از اركان عرش الهى منفجر مى شود كه آن را ((ماء الحيوه)) مى گويند يعنى آب زندگانى چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است( ص وَالْقُرْ‌آنِ ذِي الذِّكْرِ‌ ) .(1)(2)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه از امام موسى كاظمعليه‌السلام پرسيدند كه: به چه علت تكبير در افتتاح نماز هفت مرتبه سنت شده است؟ و به چه علت در ركوع سبحان ربى العظيم و بحمده مى گويند و در سجود سبحان ربى الاعلى و بحمده مى گويند؟

حضرت فرمود: حق تعالى آسمانها را هفت آفريده و زمينها را هفت آفريده و حجابها را هفت آفريده، و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به معراج رفت و به مرتبه قاب قوسين رسيد و يك حجاب از حجابها هفتگانه براى او گشوده شد يك مرتبه ((الله اكبر)) گفت، و همچنين هر يك از حجابها كه گشوده مى شد يك مرتبه ((الله اكبر)) مى گفت تا آنكه هفت حجاب از او گشوده شد و هفت مرتبه ((الله اكبر)) گفت، چون نماز معراج مومن است لهذا در اول نماز مقرر كرده اند كه هفت مرتبه ((الله اكبر)) بگويد تا حجابهائى كه سبب بعد او از جناب اقدس الهى گرديده از پيش او برداشته شود؛ و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بعد از رفع حجابها انوار عظمت و جلال حق تعالى بر دلش جلوه كرد اعضايش بلرزيد و به ركوع افتاد و گفت: ((سبحان ربى العظيم و بحمده))، و چون سر از ركوع برداشت نورى از آن عظيم تر بر او جلوه كرد پس به سجده افتاد و گفت: سبحان ربى الاعلى و بحمده، و چون هفت مرتبه اين ذكر را گفت دهشتش ساكن گرديد؛ و به اين سبب مقرر شد كه اين ذكرها در ركوع و سجود گفته شود.(3)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه از امام جعفر صادقعليه‌السلام پرسيدند كه به چه علت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از مسجد شجره احرام به حج بست و در موضع ديگر احرام نبست؟ حضرت فرمود: زيرا كه در شبى كه آن حضرت را به آسمان بردند چون محاذى مسجد شجره رسيد حق تعالى او را ندا كرد: يا محمد؛ عرض كرد: لبيك، حق تعالى

____________________

1-سوره ص : 1.

2-علل الشرايع 334.

3-علل الشرايع 332.


فرمود: آيا تو را يتيم نيافتم پس تو را جا دادم؟ و تو را گمشده نيافتم پس هدايت كردم بسوى خود؟ حضرت عرض كرد: ان الحمد و النعمه لك و الملك لا شريك لك لبيك.(1)

پس به اين سبب آن حضرت احرام از مسجد شجره بست نه از موضع ديگر.(2)

و شيخ طوسى به سند معتبر از ابن عباس روايت كرده است كه رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: حق تعالى مرا پنج فضيلت عطا كرد و على را هم پنج فضيلت عطا كرد: مرا كلمات جامعه داد و على را علوم جامعه داد؛ مرا پيغمبر گردانيد و او را وصى من گردانيد؛ به من كوثر بخشيد و به او سلسبيل بخشيد؛ به من وحى عطا كرد و به او الهام عطا كرد؛ مرا به آسمان برد و براى او درهاى آسمان و حجابها را گشود كه او بسوى من نظر مى كرد و من بسوى او نظر مى كردم.

پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم گريست، من گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد چرا گريه مى كنى؟ فرمود: اى پسر عباس! اول سخنى كه حق تعالى به من گفت اين بود كه فرمود: اى محمد! نظر كن به زير خود، چون نظر كردم ديدم حجابها شكافته شده و درهاى آسمان گشوده شده، و على را ديدم كه سر بسوى آسمان بلند كرده و بسوى من نظر مى كند، پس على با من سخن گفت و من با او سخن گفتم و پروردگار من با من سخن گفت.

عرض كردم: يا رسول الله! حق تعالى با تو چه سخن گفت؟ گفت: حق تعالى فرمود: اى محمد! گردانيدم من على را وصى تو و وزير تو و خليفه تو بعد از تو، اعلام كن او را كه اينك سخن تو را مى شنود، پس من در همانجائى كه در خدمت پروردگار خود ايستاده بودم آنچه فرمود به على گفتم و على مرا جواب گفت كه: قبول كردم و اطاعت نمودم؛ پس حق تعالى امر كرد ملائكه را كه بر على سلام كنند و همه بر او سلام كردند و على جواب سلام ايشان گفت، و ملائكه را ديدم كه شادى مى كردند به جواب سلام او و به هيچ گروهى از ملائكه آسمان نگذشتم مگر آنكه مرا تهنيت و مبارك باد گفتند براى خلافت على و به

____________________

1-در مصدر عبارت چنين ذكر شده است : ان الحمد و النعمه و الملك لك لا شريك لك لبيك.

2-علل الشرايع 433.


من گفتند: يا محمد! بخداوندى كه تو را به راستى فرستاده است سوگند كه شادى بر جميع ملائكه داخل شد به آنكه حق تعالى پسر عم تو را خليفه تو گردانيد؛ و ديدم كه حاملان عرش الهى سرها به زير افكنده بودند به جانب زمين، گفتم: اى جبرئيل! چرا حاملان عرش اعلا سرها از مناظر رفعت و اصطفا بيرون كرده بسوى زمين مى نگرند؟ جبرئيل گفت: يا محمد! هيچ ملك از ملائكه نماند كه بسوى على نظر نكرد در اين وقت از روى شادى و طرب مگر حاملان عرش كه ايشان الحال از جانب خداوند ذوالجلال مرخص شدند كه بسوى آن حضرت نظر كنند، چون به زمين آمدم آنچه ديده بودم على مرا خبر مى داد، پس دانستم كه به هر مكان كه رفته بودم براى على حجب را گشوده بودند كه او نيز ديده بود.(1)

و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نماز خفتن را در زمين كرد و بر ملكوت سماوات عروج نمود و پيش از صبح به زمين برگشت و نماز صبح را در زمين ادا كرد.(2)

و به سندهاى معتبر از امام محمد باقرعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج چون به زمين برگشتم به جبرئيل گفتم كه: آيا حاجتى دارى؟ گفت: حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خدا و از جانب من سلام برسانى؛ چون حضرت سلام حق تعالى و جبرئيل را به خديجه رسانيد خديجه گفت: خداوند من سلام است و سلامتيها از اوست و سلامها بسوى او بر مى گردد و بر جبرئيل باد سلام.(3)

و در كتب معتبره اهل سنت روايت كرده اند كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شبى كه مرا به آسمان بردند در آسمان چهارم ملكى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته است و ملك بسيار بر دور او جمع شده اند، گفتم: اى جبرئيل! اين ملك كيست؟ جبرئيل گفت: نزديك او برو و بر او سلام كن، چون نزديك او رفتم و سلام كردم ديدم برادر و پسر عم من على بن

____________________

1-امالى شيخ طوسى 105.

2-تفسير عياشى 2/279.

3-تفسير عياشى 2/279.


ابى طالب بود، گفتم: اى جبرئيل! على پيش از من به آسمان آمده است؟ جبرئيل گفت: اى محمد! ملائكه به حق تعالى شكايت كردند شوق لقاى على را پس حق تعالى اين ملك را از نور روى على بن ابى طالب خلق كرد و ملائكه در هر شب جمعه (و روز جمعه)(1) هفتاد مرتبه او را زيارت مى كنند و تسبيح و تقديس حق تعالى مى نمايند و ثواب آنها را به دوستان على هديه مى كنند.(2)

و در مناقب خوارزمى كه از كتب معتبره سنيان است روايت كرده است كه از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پرسيدند كه: حق تعالى در شب معراج به چه لغت با تو سخن گفت؟ حضرت فرمود: در آن شب خدا به لغت على بن ابى طالب مرا خطاب كرد و مرا الهام كرد كه گفتم: پروردگارا! تو مرا خطاب كردى يا على با من سخن گفت؟ حق تعالى مرا ندا كرد: اى احمد! من شبيه به اشياء نيستم و مثل و مانند ندارم، و مرا به ديگران قياس نمى توان كرد، تو را از نور خود آفريدم و على را از نور تو آفريده ام، و چون مى دانم كه هيچكس را از على دوست تر نمى دارى پس به صدا و لغت على با تو سخن گفتم تا دل تو مطمئن گردد.(3)

و على بن ابراهيم به سند حسن از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون در شب معراج داخل بهشت شدم زمينهاى سفيد ساده ديدم و ملكى چند ديدم كه قصرها مى ساختند با خشتى از طلا و خشتى از نقره و گاهى دست باز مى گرفتند و مى ايستادند، پرسيدم از ايشان كه: چرا گاهى مى سازيد و گاهى دست مى كشيد؟ گفتند: انتظار خرجى مى كشيم، پرسيدم: خرجى شما چيست؟ گفتند: گفتن مومن در دنيا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا اللّه و الله اكبر هرگاه كه اين ذكرها را مى گويند بنا مى كنيم و هرگاه ترك مى كنند ما نيز ترك مى كنيم.(4)

____________________

1-از متن عربى روايت اضافه شد.

2-كفايه الطالب 132 به نقل از حليه الاولياء و تاريخ بغداد و مجمع الزوائد؛ احقاق الحق 6/116 به نقل از ارجح المطالب.

3-مناقب خوارزمى 37.

4-تفسير قمى 2/53.


و شيخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به حضرت امير المومنينعليه‌السلام فرمود: يا على! در شبى كه مرا به آسمان بردند در هر آسمان مرا استقبال كردند ملائكه و بشارتهاى بسيار گفتند تا آنكه مرا ملاقات كرد جبرئيل با گروه بسيار از ملائكه و گفتند: اگر جمع مى شدند امت تو بر محبت على خدا جهنم را نمى آفريد.

يا على! بدرستى كه حق تعالى تو را حاضر گردانيد با من در هفت موطن تا انس يافتم به تو:

اول - در شبى كه مرا به آسمان بردند جبرئيل گفت: يا محمد! كجاست برادر تو على؟ گفتم: او را در زمين گذاشتم، گفت: دعا كن تا خدا بياورد او را از براى تو، چون دعا كردم مثال تو را با خود ديدم، ناگاه ملائكه را ديدم كه صفها كشيده بودند گفتم: اى جبرئيل! اينها كيستند؟ گفت: اينها گروهى چندند كه حق تعالى با ايشان مباهات خواهد كرد به تو در روز قيامت پس نزديك ايشان رفتم و با ايشان سخن گفتم از احوال گذشته و آينده تا روز قيامت.

دوم - در مرتبه دوم كه مرا به عرش بردند جبرئيل گفت: يا محمد! برادر تو كجاست؟

گفتم: او را در زمين گذاشتم، گفت: خدا را بخوان تا او را به نزد تو آورد، چون دعا كردم مثال تو را نزد خود ديدم و پرده هاى هفت آسمان از پيش ديده من برداشته شد تا ديدم ساكنان جميع ملكوت سماوات را و هر ملكى در هر جاى آسمان بود مشاهده كردم و همه را تو نيز مشاهده نمودى.

سوم - وقتى كه حق تعالى مرا بر جن مبعوث گردانيد، جبرئيل گفت: برادر تو كجاست؟ گفتم: او را به جاى خود در زمين گذاشته ام، گفت: دعا كن تا حاضر شود، چون دعا كردم تو حاضر شدى پس آنچه با ايشان گفتم و ايشان با من گفتند همه را تو شنيدى و حفظ نمودى.

چهارم - حق تعالى مرا مخصوص گردانيده به ليله القدر و تو را با من در آن شريك نموده.


پنجم - چون با حق تعالى در ملا اعلا مناجات كردم مثال تو با من بود، پس براى تو از خدا هر كرامتى را سوال كردم همه را به تو عطا فرموده بغير از پيغمبرى كه به من فرمود: بعد از تو پيغمبرى نمى باشد.

ششم - چون به بيت المعمور طواف كردم مثال تو با من بود، و چون پيغمبران در عقب من نماز كردند مثال تو در عقب من بود.(1)

هفتم - در هنگام رجعت كه گروه كافران را هلاك گردانم تو با من خواهى بود.

يا على! حق تعالى مرا بر جميع مردان عالميان فضيلت داده، و تو را بعد از من بر ايشان فضيلت داده، پس فاطمه را بر جميع زنان عالميان زيادتى داده، پس حسن و حسين و امامان از ذريت حسين را بعد از من و تو بر جميع مردان عالميان فضيلت داده.

يا على! نام تو را با نام خود مقرون يافتم در چند موطن و باعث انس من گرديد:

اول - در شب معراج چون به بيت المقدس رسيدم بر صخره بيت المقدس نوشته ديدم لا اله الا اللّه محمد رسول الله ايدته بوزيره و نصرته به يعنى: ((محمد را تقويت كردم به وزير او و يارى كردم او را به او)) گفتم: اى جبرئيل! كيست وزير من؟ گفت: على بن ابى طالب است.

دوم - چون به سدره المنتهى رسيدم در آنجا نوشته ديدم: لا اله الا انا وحدى و محمد صفوتى من خلقى ايدته بوزيره و نصرته به گفتم: اى جبرئيل! وزير من كيست؟ گفت: على بن ابى طالب است.

سوم - چون از سدره المنتهى گذشتم و به عرش پروردگار عالميان رسيدم در قائمه اى از قائمه هاى عرش نوشته بود لا اله الا الله انا وحدى و محمد حبيبى و صفوتى من خلقى ايدته بوزيره و اخيه و نصرته به.(2)

و سيد ابن طاووس به سند معتبر از امير المومنينعليه‌السلام روايت كرده است كه رسول

____________________

1-عبارت ((و چون پيغمبران...)) در مصدر نيامده است.

2-امالى شيخ طوسى 642.


خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: شبى در حجر اسماعيل خوابيده بودم ناگاه جبرئيل به نزد من آمد و مرا از روى لطف حركت داد و گفت: يا محمد! برخيز و سوار شو كه تو را پروردگار تو به نزد خود طلبيده است؛ و چهار پائى آورده بود از استر كوچكتر و از درازگوش بزرگتر و گامش به قدر بينائى آن بود و دو بال داشت از جوهر و نامش براق بود، پس به آن سوار شدم و چون به عقبه رسيدم مردى را ديدم كه ايستاده بود و موهاى سرش بر دوشهايش آويخته بود، چون نظرش بر من افتاد گفت: السلام عليك يا اول السلام عليك يا آخر السلام عليك يا حاشر جبرئيل گفت: جواب سلامش بگو، گفتم: و عليك السلام و رحمة الله و بركاته؛ چون به ميان عقبه رسيدم مرد سفيد رو و پيچيده موئى را ديدم، چون نظرش بر من افتاد سلام كرد مانند سلام آن مرد اول و به رخصت جبرئيل من جواب گفتم، پس آن مرد سه مرتبه گفت: نگاه دار حرمت وصى خود على بن ابى طالب را كه مقرب پروردگار است.

چون به بيت المقدس رسيدم در آنجا مردى كه را ديدم از همه كس خوشروتر و سفيدتر و خوش قامت تر، پس به همان نحو بر من سلام كرد و من به امر جبرئيل جواب سلام او گفتم، پس سه مرتبه گفت: يا محمد! نگاه دار حرمت وصى خود على بن ابى طالب را كه مقرب پروردگار است و امين توست بر حوض كوثر و صاحب شفاعت بهشت است.

پس از براق فرود آمدم و جبرئيل دست مرا گرفت و داخل مسجد بيت المقدس نمود و مسجد پر بود از گروهى كه من ايشان را نمى شناختم و مرا از صفها گذرانيد ناگاه ندائى از بالاى سر خود شنيدم كه: پيش بايست اى محمد، پس جبرئيل مرا پيش داشت و با ايشان نماز كردم، پس از آنجا نردبانى از مرواريد بسوى آسمان اول گذاشتند و جبرئيل دست مرا گرفت و بسوى آسمان اول برد، چون به نزديك آسمان رسيدم آنجا را مملو ديدم از پاسبانان و شهابها، و چون جبرئيل در آسمان اول را كوبيد ملائكه گفتند: كيست؟ گفت: منم جبرئيل، گفتند: همراه تو كيست؟ گفت: محمد است، گفتند: مبعوث شده است؟ گفت: بلى؛ پس در را گشودند و گفتند: مرحبا اى برادر بزرگوار و اى خليفه پروردگار و اى برگزيده خداوند جبار، توئى خاتم پيغمبران و بعد از تو پيغمبرى نخواهد بود؛ پس از آنجا


نردبانى از ياقوت كه بر زبريد جد سبز مزين كرده بودند گذاشتند و بر آن نردبان بالا رفتم تا به آسمان دوم رسيدم، و چون جبرئيل در زد ملائكه سوال كردند به نحوى كه در آسمان اول شد، و چون در گشودند مرا مرحبا گفتند و بشارتها دادند؛ پس از آنجا نردبانى از نور گذاشتند كه انواع نورها به آن نردبان احاطه كرده بود، پس جبرئيل گفت: يا محمد! ثابت قدم باش خدا هدايت كند تو را.

و همچنين از آسمان به آسمان بالا مى رفتم تا به آسمان هفتم رسيدم ناگاه صدائى عظيم شنيدم، گفتم: اى جبرئيل! اين چه صدا است؟ گفت: يا محمد! اين صداى درخت طوبى است و از اشتياق تو چنين صدا مى كند؛ پس مرا دهشتى عظيم عارض شد و جبرئيل گفت: يا محمد! نزديك رو بسوى پروردگار خود كه به مكانى رسيده اى كه هيچ مخلوقى به اين مكان نرسيده و اگر از بركت كرامت تو نمى بود من نيز به اين مكان نمى توانستم رسيد و انوار جلال بالهاى مرا مى سوخت.

پس من به قدم توفيق ربانى ساحتهاى عزت و جلال سبحانى را طى كردم و هفتاد حجاب براى من گشوده شد، پس ندا از جانب حق تعالى به من رسيد كه: يا محمد؛ چون نداى حق را شنيدم به سجده افتادم و عرض كردم: لبيك رب العزه لبيك، پس ندا رسيد: يا محمد! سر برادر و آنچه خواهى سوال كن تا عطا كنم و هر شفاعت كه خواهى بكن تا شفاعت تو را روا گردانم بدرستى كه توئى حبيب من و برگزيده من و رسول من بسوى خلق من و امين من در ميان بندگان من، چون به نزد من آمدى كه را جانشين خود گردانيدى در ميان قوم خود؟ گفتم: آن كسى را كه تو از من بهتر مى شناسى برادر من و پسر عم من و ياور من و وزير من و صندوق علم من و وفا كننده به وعده هاى من، پس حق تعالى ندا فرمود كه: بعزت و جلال وجود و بزرگوارى و قدرت من بر خلق من سوگند ياد مى كنم كه قبول نمى كنم ايمان به خود را و نه ايمان به پيغمبر تو را مگر با اعتقاد به امامت و ولايت او، يا محمد! مى خواهى او را در ملكوت آسمان ببينى؟ گفتم: پروردگارا! چگونه او را در اينجا ببينم و حال آنكه او را در زمين گذاشته ام؟ پس ندا رسيد كه: يا محمد! سر بالا كن، چون نظر كردم على را با ملائكه مقربين در ملا اعلى مشاهده نمودم و از مشاهده او شاد و خندان


گرديدم و گفتم: پروردگارا! اكنون ديده ام روشن گرديد، پس حق تعالى ندا فرمود: يا محمد؛ گفتم: لبيك ذو العزه لبيك، فرمود كه: عهد مى كنم بسوى تو در باب على عهدى پس بشنو آن عهد را، گفتم: پروردگارا! آن عهد كدام است؟ فرمود: على نشانه راه هدايت است و امام ابرار است و كشنده فجار است و پيشواى مطيعان من است و اوست كلمه اى كه لازم پرهيزكاران گردانيده ام و علم و فهم خود را به او ميراث داده ام، پس هر كه او را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كه او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و او را امتحان خواهم كرد و خلق خود را به او امتحان خواهم كرد پس بشارت ده او را به اين بشارتها يا محمد.

پس جبرئيل به نزد من آمد و گفت: يا محمد! پيشتر رو، و چون پيشتر رفتم به نزد نهرى رسيدم كه در كنار آن نهر قبه ها از در و ياقوت بود و آب آن نهر از نقره سفيدتر و از عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود پس دست زدم و كفى از طينت آب نهر برداشتم از مشك خوشبوتر بود، پس جبرئيل به نزد من آمد و از او پرسيدم كه: اين چه نهر است؟ گفت: نهر كوثر است كه حق تعالى به تو عطا كرده است و فرموده است ((انا اعطيناك الكوثر))، پس نظر كردم مردانى چند ديدم كه ايشان را به جهنم مى انداختند، از جبرئيل پرسيدم كه: اينها كيستند؟ گفت: اينها سنيانند و جبريانند و خارجيانند و بنواميه اند و آنهايند كه عداوت امامان از فرزندان تو دارند اين پنج كس را از اسلام بهره اى نيست.

پس جبرئيل به من گفت كه: آيا راضى شدى از پروردگار خود آنچه عطا كرده به تو؟ گفتم: تنزيه مى كنم پروردگار خود را و شكر مى گويم او را، ابراهيم را خليل خود گردانيد و با موسى سخن گفت و سليمان را ملك عظيم بخشيد و با من سخن گفت و مرا خليل خود گردانيد و عطا كرد مرا در باب على امرى بزرگ، اى جبرئيل! بگو كه كى بود: كه در اول عقبه ديدم و بر من سلام كرد؟ جبرئيل گفت: او برادر تو موسى بن عمران بود تو را گفت: ((السلام عليك يا اول)) زيرا كه پيش از همه بشر تو بشارت دهنده و پيغمبر بودى، و گفت: ((السلام عليك يا آخر)) زيرا كه آخر پيغمبران مبعوث گرديدى، و گفت: ((السلام عليك يا حاشر)) زيرا كه حشر امتها به نزد تو خواهد شد؛ پس گفتم كه: آن كه در ميان عقبه ديدم كى


بود؟ گفت: او برادر تو عيسى بن مريم بود كه تو را وصيت كرد در باب برادرت على بن ابى طالب؛ گفتم: كى بود كه بر در بيت المقدس ديدم؟ گفت: او پدر تو آدم بود كه تو را وصيت كرد در باب پسر عم خود على بن ابى طالب و خبر داد تو را كه او پادشاه مومنان و سيد مسلمانان و پيشواى شيعيان است؛ گفتم: آنها چه جماعت بودند كه در بيت المقدس صف كشيده بودند و من پيشنمازى ايشان كردم؟ گفت: آنها پيغمبران و ملائكه بودند كه خداوند عالميان براى كرامت تو ايشان را حاضر گردانيده بود كه در عقب تو نماز كنند.

چون در آن شب به زمين آمدند و صبح شد رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم علىعليه‌السلام را طلبيد و گفت: بشارت مى دهم تو را يا على كه برادرت موسى و برادرت عيسى و پدرت آدم همه سفارش تو كردند به من و تو را سلام رسانيدند، پس حضرت امير المومنينعليه‌السلام گريست و گفت: حمد مى كنم خداوندى را كه مرا نزد پيغمبران خود معروف گردانيده؛ پس حضرت فرمود كه: يا على! ديگر بشارت مى دهم تو را كه نظر كردم به ديده خود بسوى عرش پروردگار خود و مثال تو را در آنجا ديدم و پروردگار من در باب تو عهدها گرفت از من، يا على! ساكنان ملا اعلا همه دعا مى كنند از براى تو و برگزيدگان عالم بالا استدعا مى نمايند از پروردگار خود كه رخصت يابند كه نظر كنند بسوى تو و تو شفاعت خواهى كرد در روز قيامت در وقتى كه امتها را در كنار جهنم باز داشته باشند.(1)

و ايضا به سند معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: روزى مردى در مسجد كوفه به خدمت امير المومنينعليه‌السلام آمد و پرسيد: چه معنى دارد اين آيه( وَاسْأَلْ مَنْ أَرْ‌سَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّ‌سُلِنَا ) (2) كه حق تعالى پيغمبر خود را امر فرموده كه از پيغمبران گذشته سوال نمايد؟ حضرت فرمود كه: چون حق تعالى پيغمبر خود را در شب معراج از مسجد الحرام بسوى مسجد اقصى برد - و مراد از مسجد اقصى، بيت المعمور آسمان است - چون جبرئيل آن حضرت را به نزد چشمه اى آورد و گفت: يا محمد! از اين چشمه

____________________

1-اليقين 288.

2-سوره زخرف : 45.


وضو بسازد، پس جبرئيل اذان و اقامه گفت و حضرت را پيش داشت و گفت: نماز كن و قرائت را بلند بخوان كه در عقب تو گروهى از ملائكه و انبياء نماز مى كنند كه عدد ايشان را بغير از خدا كسى نمى داند، و در صف اول آدم و نوح و هود و ابراهيم و موسى و عيسى و هر پيغمبرى را كه خدا به خلق فرستاد از زمان آدم تا خاتمصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم همه ايستاده بودند، پس حضرت پيش ايستاد و همه اقتدا به او كردند و چون از نماز فارغ شد حق تعالى به او وحى فرستاد كه: سوال كن اى محمد از پيغمبرانى كه پيش از تو فرستاده ام كه آيا بغير از خداوند يگانه خداوندى مى پرستيده اند؟ پس حضرت رو بسوى ايشان گردانيد و فرمود كه: به چه چيز شهادت مى دهيد؟ گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و آنكه او را شريكى نيست و شهادت مى دهيم كه توئى رسول خدا و شهادت مى دهيم كه على امير المومنين وصى توست و شهادت مى دهيم كه توئى بهترين انبيا و على است بهترين اوصيا و خدا اين پيمان را از براى همه ما گرفته.(1)

به سند معتبر ديگر از حضرت موسى بن جعفرعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود كه: در شب معراج جبرئيل مرا به نزد درختى برد كه مثل آن در عظمت و بهجت نديده بودم و بر هر شاخ آن و بر هر برگ آن و بر هر ميوه آن ملكى بود و نورى از انوار حق تعالى آن درخت را احاطه كرده بود، پس جبرئيل گفت: اين سدره المنتهى است كه پيغمبران پيش از تو از اين مكان تجاوز نمى توانستند كرد و حق تعالى به مشيت خود تو را از اين مكان خواهد گذرانيد تا بنمايد به تو آيات بزرگ خود را، پس مطمئن باش به تاييد الهى و ثابت قدم باش تا كامل گردد براى تو كرامتهاى خدا و برسى به جوار قرب حق تعالى.

پس با تاييد ربانى بالا رفتم تا به زير عرش الهى رسيدم و از آنجا پرده سبزى براى من آويختند كه وصف آن در نور و ضياء و حسن و بهاء نمى توانم كرد، پس در آن پرده در آويختم و آن پرده مرا بالا كشيد تا پرده دار خلوتخانه قدس گرديدم در حرمسراى عزت

____________________

1-اليقين 294.


و به بال رفعت پرواز كردم تا به مرتبه اى رسيدم كه صداهاى ملائكه را نمى شنيدم و از خود تهى گرديدم و جميع ترسها و بيمها از دلم بيرون رفت و ياد غير خدا از خاطرم برطرف شد و نفسم به قرب حق تعالى ساكن گرديد و شاديها و سرورها در دل خود يافتم و چنان خيال غير خدا از دلم بيرون رفته بود كه گمان كردم همه خلايق مرده اند، پس زمانى حق تعالى مرا مهلت داد تا به خود باز آمدم و از حيرت و دهشت رهائى يافتم و به توفيق حق تعالى چشم سر را بستم و ديده دل را گشودم و به ديده دل ملكوت آسمان و زمين را مى ديدم چنانكه حق تعالى فرموده است( مَا زَاغَ الْبَصَرُ‌ وَمَا طَغَىٰ ﴿١٧﴾ لَقَدْ رَ‌أَىٰ مِنْ آيَاتِ رَ‌بِّهِ الْكُبْرَ‌ىٰ ) (1) و به ديده دل به قدر ته سوزنى از انوار جلال حق مشاهده مى كردم از نورى كه هيچ دل را تاب ديدن آن نيست و هيچ عقل را ياراى فهميدن آن نيست، پس پروردگار من مرا ندا كرد كه: يا محمد.

گفتم: لبيك ربى و سيدى و الهى لبيك.

فرمود: آيا دانستى قدر خود را نزد من و منزلت و بزرگوارى خود را در درگاه من؟

گفتم: بلى اى سيد من.

گفت: يا محمد! آيا شناختى مكان خود را و منزلت اوصياى خود را نزد من؟

گفتم: بلى اى سيد من.

گفت: آيا مى دانى اى محمد كه اهل ملا اعلا در چه چيز سخن مى گويند؟

گفتم: پروردگارا! تو بهتر مى دانى و توئى علام الغيوب.

گفت: سخن مى گويند در درجات و حسنات، آيا مى دانى كه درجات و حسنات چيست؟

گفتم: تو بهتر مى دانى اى سيد من.

فرمود كه: درجات و حسنات كامل ساختن وضو است در سرماها و به پاى خود سعى كردن به نمازهاى جماعت با تو و با امامان از فرزندان تو و انتظار نماز كشيدن بعد از نماز

____________________

1-سوره نجم : 17 و 18.


و افشاى سلام كردن و طعام به مردم خورانيدن و در شبها نماز كردن در وقتى كه مردم در خواب باشند؛ پس مرا نوازشها نمود و امتم را عطاها فرمود گفت: از تو سوال مى كنم از امرى كه خود بهتر مى دانم بگو كه را خليفه و جانشين خود كردى در زمين؟

گفتم: خليفه خود كردم بهترين اهل زمين را براى ايشان برادرم و پسر عمم را و يارى كننده دين تو را اى پروردگار من.

حق تعالى فرمود كه: راست گفتى اى محمد من تو را برگزيدم به پيغمبرى و مبعوث گردانيدم به رسالت و امتحان كردم على را به رسانيدن رسالتهاى تو بسوى امت تو و او را حجت خود گردانيدم در زمين با تو و بعد از تو و اوست نور دوستان من و ولى مطيعان من، و جفت او گردانيدم فاطمه را، و او وصى توست و وارث تو و غسل دهنده تو و يارى كننده دين تو و كشته خواهد شد بر سنت من و سنت تو، خواهد كشت او را شقى اين امت؛ پس پروردگار من مرا به امرى چند مامور گردانيد كه رخصت نفرمود كه آنها را به اصحاب خود بگويم پس از پرده عزت مرا به زير آورد تا به جبرئيل رسيدم، و چون به زير سدره المنتهى رسيدم مرا داخل بهشت گردانيد و مساكن خود و مساكن على را مشاهده نمودم و جبرئيل با من سخن مى گفت؛ ناگاه نورى از انوار خداوند جبار براى من جلوه كرد و در مانند ته سوزن نظر كردم در مثل نورى كه در عرش ديدم پس نداى حق را شنيدم كه: يا محمد.

گفتم: لبيك ربى و سيدى و الهى.

پس ندا كرد كه: سبقت گرفته است رحمت من بر غضب من براى تو و ذريت تو، توئى مقرب من از ميان خلق من و توئى امين من و حبيب من و رسول من، بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه اگر ملاقات نمايند مرا جميع خلق من و شك كرده باشند در پيغمبرى تو يا دشمنى كرده باشند با برگزيده هاى من از فرزندان تو هر آينه ايشان را همه داخل جهنم گردانم و پروا نكنم، اى محمد! على امير المومنين است و سيد مسلمانان است و قائد شيعيان است بسوى بهشت و پدر دو سيد جوانان بهشت است كه به ستم شهيد خواهند شد،


پس مرا ترغيب نمود بر نماز و ساير چيزها كه مى خواست.(1)

و به سند معتبر ديگر از ابن عباس روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون مرا به آسمانها بردند به هيچ آسمانى نگذشتم مگر آنكه ملائكه از من سوال كردند از حال على بن ابى طالب و گفتند: اى محمد! چون به دنيا برگردى على و شيعيان او را از ما سلام برسان؛ و چون به آسمان هفتم رسيدم و از آنجا گذشتم و جميع ملائكه آسمانها و ملائكه مقربان و جبرئيل از من جدا شدند و من تنها به توفيق حق تعالى رفتم تا به حجابهاى پروردگار خود رسيدم و داخل سراپرده هاى عزت گرديدم از حجاب به حجاب ديگر مى رفتم از حجاب عزت و حجاب قدرت و حجاب بهاء و حجاب كرامت و حجاب كبرياء و حجاب عظمت و حجاب نور و حجاب ظلمت و حجاب وقار و حجاب كمال تا آنكه هفتاد هزار حجاب را به قدم قدرت ربانى و توفيق سبحانى طى كردم و به بال اقبال در حريم قدس پرواز كردم تا به حجاب جلال رسيدم و در آن خلوتخانه خاص به قدم عبوديت و اختصاص ايستادم و با پروردگار خود مناجات كردم و آنچه خواست به من وحى نمود و هر چه از براى خود و على سوال كردم همه را به من عطا فرمود و مرا در حق شيعيان و دوستان على وعده شفاعت نمود.

پس خداوند جليل مرا ندا كرد: اى محمد! كى را دوست مى دارى از خلق من؟

گفتم: اى پروردگار من! او را دوست مى دارم كه تو او را دوست مى دارى.

پس ندا فرمود كه: على را دوست دار كه من او را دوست مى دارم و دوست مى دارم هر كه او را دوست مى دارد.

پس به سجده افتادم و تنزيه كردم پروردگار خود را و شكر او نمودم، پس ندا فرمود كه: اى محمد! على ولى من است و برگزيده من است از خلق من، بعد از تو من او را اختيار كردم كه برادر و وصى و وزير و برگزيده و جانشين تو باشد و ياور تو باشد بر دشمنان من، يا محمد! بعزت و جلال خود سوگند مى خورم كه هر جبار كه با على دشمنى كند

____________________

1-اليقين 298.


البته او را درهم شكنم و هر دشمنى از دشمنان من كه با على مقاتله كند البته او را بگريزانم و هلاك گردانم، يا محمد! من بر دلهاى بندگان خود مطلع گرديدم و على را خير خواه ترين خلق يافتم براى تو و مطيعترين ايشان يافتم تو را پس او را بگير برادر و وصى و خليفه خود و به او تزويج نما دختر خود را بدرستى كه خواهد بخشيد به ايشان دو پسر طيب طاهر پاكيزه پرهيزكار نيكوكردار، به ذات خود قسم مى خورم و بر خود واجب گردانيدم البته علم او را بلند گردانم بسوى قائمه عرش خود و بهشت خود و درآورم او را به ميان ساحت كرامت خود و آب دهم او را از حظيره قدس خود، و هر كه با ايشان دشمن باشد يا از طريق ولايت ايشان عدول نمايد البته محبت خود را او سلب نمايم و از ساحت قرب خود او را دور گردانم و عذاب و لعنت خود را بر او مضاعف نمايم، اى محمد! بدرستى كه توئى رسول من بسوى جميع خلق من و على است ولى من و امير المومنان و بر اين اعتقاد گرفته ام پيمان ملائكه و پيغمبران و جميع خلق خود را در وقتى كه ايشان ارواح بودند پيش از آنكه خلقى در آسمان و زمين بيافرينم براى محبتى كه دارم به تو و به على و به فرزندان شما و به دوستان شما كه شيعيان شما باشند و شيعيان شما را از طينت شما آفريده ام.

پس عرض كردم: اى اله من و سيد من! چنان كن كه امت من همه بر اعتقاد به امامت او متفق گردند.

فرمود: يا محمد! او ممتحن است و ديگران به او ممتحن اند و به او امتحان مى كنم جميع بندگان خود را در آسمان و زمين تا آنكه كامل گردانم ثواب آنها را كه اطاعت من بنمايند در حق شما و فرو فرستم عذاب و لعنت خود را بر هر كه مخالفت و عصيان من كند در حق شما و به شما جدا مى كنم خبيث را از طيب، يا محمد! بعزت و جلال خود سوگند ياد مى كنم كه اگر تو نبودى آدم را خلق نمى كردم و اگر على نمى بود بهشت را نمى آفريدم زيرا كه به شما جزا مى دهم بندگان خود را در روز معاد به ثواب و عقاب و به على و به امامان از فرزندان او انتقام مى كشم از دشمنان خود در دار دنيا، پس باز گشت همه بسوى من است


در روز جزا پس تو را و على را حاكم مى گردانم در بهشت و دوزخ خود، پس داخل بهشت نمى گردد دشمن شما و داخل جهنم نمى شود دوست شما، و قسم به ذات مقدس خود خورده ام كه چنين كنم.

پس برگشتم و از هر حجابى از حجابهاى پروردگار خود كه بيرون مى آمدم از عقب خود ندا مى شنيدم كه: ((يا محمد! دوست دار على را))، ((يا محمد! گرامى دار على را))، ((يا محمد! مقدم دار على را))، ((يا محمد! خليفه گردان على را))، ((يا محمد! وصى گردان على را))، ((يا محمد! برادر خود گردان على را))، ((يا محمد! دوست دار هر كه را دوست دارد على را))، ((يا محمد! تو را وصيت مى كنم در حق على و شيعيان او وصيت خير))؛ و چون به ملائكه رسيدم مرا در آسمانها تهنيت مى گفتند كه: گوارا باد تو را يا رسول الله كرامت خدا براى تو و براى على.(1)

و به سند معتبر از امام رضاعليه‌السلام روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: چون داخل بهشت شدم در آن درختى ديدم كه بار آن درخت حله ها و زيورها بود و در ميان آن حوريان بودند و در زير آن اسبان ابلق بودند و در بالاى آن درخت رضا و خشنودى حق تعالى بود، گفتم: اى جبرئيل! براى كيست اين درخت؟ گفت: براى پسر عم توست امير المومنين على بن ابى طالب، چون حق تعالى امر كند كه مردم را داخل بهشت نمايند شيعيان على را به نزد اين درخت بياورند و از اين حله ها و زيورها بپوشانند و بر اسبان ابلق سوار شوند و منادى ندا كند: اينها شيعيان على اند صبر كردند در دنيا بر آزارها و امروز بهره مند شدند به اين عطاها.(2)

و به سند ديگر از رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: چون مرا به آسمان بردند به قصرى رسيدم از مرواريد كه پروانه هاى آن قصر از طلاى درخشنده بود، پس حق تعالى وحى فرمود بسوى من كه اين قصر از على بن ابى طالب است.(3)

____________________

1-اليقين 425، كه صدر روايت در آنجا ذكر نشده است.

2-اليقين 251؛ مناقب خوارزمى 33.

3-اليقين 470. و نيز رجوع شود به كفايه الطالب 190.


و عياشى به سند معتبر از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: شبى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در ابطح بود ناگاه جبرئيل براق را براى آن حضرت از آسمان فرود آورد و بر آن هزار هزار محفه(1) از نور بسته بودند، چون براق را نزديك آورد كه حضرت سوار شود براق امتناع نمود، جبرئيل طپانچه اى بر آن زد كه عرق از آن ريخت و گفت: ساكت شو كه محمد است، پس براق پرواز كرد بسوى سدره المنتهى(2) و از آنجا بسوى آسمان، و چون به آسمان اول رسيدند از صداى بال براق و غلبه انوار آن زينت سبع طباق ملائكه از درهاى آسمان پرواز كردند و اطراف آسمان گريختند پس جبرئيل گفت: ((الله اكبر الله اكبر))، پس ملائكه گفتند: بنده مخلوق خداست، و به نزد جبرئيل آمدند و از او پرسيدند: اين كيست؟ گفت: محمد است، پس ملائكه بر او سلام كردند و براق بسوى آسمان دوم پرواز كرد، باز ملائكه پرواز كرده گريختند، پس جبرئيل گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه اشهد ان لا اله الا اللّه، پس ملائكه گفتند: بنده مخلوق خداست و به نزد جبرئيل آمدند و احوال آن حضرت را پرسيدند، چون آن حضرت را شناختند بر او سلام كردند؛ و همچنين به هر آسمانى مى رسيدند جبرئيل يك فصل اذان را مى گفت: و چون به آسمان هفتم رسيدند اذان را تمام كرد و در آنجا حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم پيشنمازى ملائكه و انبياءعليهم‌السلام كرد، پس جبرئيل آن حضرت را به مكانى برد و گفت: بالا رو كه من زياده از اين بالا نمى توانم آمد، پس حق تعالى آن حضرت را در فضاى بى انتهاى قرب خود بالا برد آنچه خواست و درهاى علم و معرفت و فيض بر او گشود آنچه خواست، پس خطاب نمود به او كه: يا محمد! كه را براى امت خود انتخاب كرده اى بعد از خود؟ عرض كرد: خدا بهتر مى داند، حق تعالى فرمود: على امير المومنان است.(3)

و على بن ابراهيم به سند معتبر از حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم روايت كرده است كه فرمود: چون داخل بهشت شدم و در بهشت درخت طوبى را ديدم كه اصلش در خانه على بود

____________________

1-محفه : تختى است شبيه به هودج.

2-در مصدر عبارت ((بسوى سدره المنتهى )) ذكر نشده است.

3-تفسير عياشى 159.


و هيچ قصر و منزلى در بهشت نبود مگر شاخى از آن درخت در آن بود و در بالاى آن درخت سبدها بود كه در آن سبدها حله ها بود از سندش و استبرق بهشت براى هر مومنى هزار هزار سبد بود كه در هر سبدى صد هزار حله بود به رنگهاى مختلف كه هيچ حله به حله ديگر شباهت نداشت و اينها جامه هاى اهل بهشت است و سايه آن درخت كه ظل ممدود است چندان كشيده بود كه اگر سوارى صد سال مى تاخت از سايه آن به در نمى توانست رفت، و در پائين آن درخت طعامها و ميوه هاى اهل بهشت بود كه در قصرها و منازل ايشان آويخته بود، و در هر شاخى صد رنگ بود از ميوه ها كه در دنيا شبيه آنها را ديده ايد و از آنچه شبيه آنها را نديده ايد و از آنچه مانند آن را شنيده ايد و از آنچه مانند را نشنيده ايد، و هر چه از آن مى چيدند به جاى آن ديگرى مى روييد چنانكه حق تعالى فرموده است( لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ ) (1) ، و در زير آن درخت نهرى است كه از آن نهرهاى چهار گونه منشعب مى شود: نهرهاى آب صافى، نهرهاى شير، نهرهاى شراب، نهرهاى عسل مصفا.(2)

و ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج به آسمان رفتم از عرق من به زمين ريخت و از آن گل سرخ روئيد و آن گل به دريا افتاد پس ماهى خواست آن را بگيرد و دعموص هم خواست آن را بگيرد - و دعموص كرمى است كه سر پهنى دارد و دم باريكى و در ميان آب و گل بهم رسد - پس حق تعالى ملكى را فرستاد كه ميان ايشان حكم كرد كه نصف آن از ماهى باشد و نصف ديگر از دعموص، و به آن سبب پره هاى سبزى كه بر دور برگهاى گل مى باشد نيمى به شكل دم ماهى است و نيمى به شكل دم دعموص است زيرا كه به هر گلى پنج پر احاطه كرده است و دو پر آنها از هر دو طرف پره هاى ريزه دارد و دو پر آن مانند دم دعموص باريكند و از هيچ طرف پرى ندارد و يكى از يك طرف پر دارد و از يك طرف پر ندارد پس نيمش به ماهى

____________________

1-سوره واقعه 33.

2-تفسير قمى 2/336-337.


مى ماند و نيمش به دعموص(1) ، و در اشعار عجم نيز اين مضمون را بسته اند.

و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: در شبى كه حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به معراج رفت حضرت ابوطالب آن حضرت را در جاى خود نيافت و بسيار از پى آن حضرت گرديد پس بنى هاشم را جمع كرد و فرمود: مهيا شويد كه اگر تا صبح محمد را نيابم شمشير مى كشم و دشمنان آن حضرت هر كه را بيابم هلاك مى كنم؛ در اين تشويق و اضطراب بود تا آنكه حضرت از آسمان فرود آمد در خانه ام هانى خواهر امير المومنينعليه‌السلام، چون ابوطالب آن حضرت را ديد شاد شد و دست او را گرفته بسوى مسجد الحرام آورد با گروه بنى هاشم پس شمشير خود را بيرون آورد و بنى هاشم را فرمود شمشيرهاى خود را بيرون آوردند، خطاب كرد به كفار قريش كه: بخدا سوگند اگر امشب او را نمى ديدم يكى از شما را زنده نمى گذاشتم.(2)

و ايضا روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم شب شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان شش ماه قبل از هجرت بسوى مدينه در خانه ام هانى يا خانه خديجه يا شعب ابى طالب يا مسجد الحرام بود، على اختلاف الروايت، و به روايت ديگر: در ماه ربيع الاول دو سال بعد از بعثت؛ پس اسرافيل و ميكائيل حاضر شدند و با هر يك هفتاد هزار ملك همراه بودند و بر آن حضرت سلام كردند و آن حضرت را بشارتها دادند و با ايشان دابه اى بود كه رويش مانند روى آدمى بود و پاهايش مانند پاهاى شتر و يالش مانند يال اسب و دمش مانند دم گاو و دو بال در ران خود داشت و لجامى از ياقوت سرخ بر سرش بود، و چون حضرت بر آن سوار شد پرواز كرد و از آسمان به آسمان مى رفت و ملائكه بر آن حضرت سلام مى كردند و او را بشارتها مى دادند و انبياء را در آسمانها مى ديد و از ايشان بشارتها مى شنيد تا از آسمانها در گذشت و به حجابهاى نور رسيد، پس شنيد كه ملائكه حجب سوره نور تلاوت مى كردند، چون به كرسى رسيد شنيد كه خازنان كرسى

____________________

1-علل الشرايع 601.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/230.


آيه الكرسى تلاوت مى كردند، چون به عرش رسيد شنيد كه حاملان عرش ((حم مومن)) تلاوت مى كردند و در آنجا هزار مرتبه به او ندا رسيد كه: نزديك بيا و در هر مرتبه يك حاجت بزرگ آن حضرت را روا مى كرد تا آنكه به مرتبه ((قاب قوسين او ادنى)) رسيد پس نداى حق تعالى به او رسيد كه: هر حاجت خواهى بطلب، حضرت عرض كرد: پروردگارا! ابراهيم را خليل خود گردانيدى و موسى را كليم خود گردانيدى و سليمان را ملك عظيم بخشيدى، به من چه كرامت عطا مى فرمائى؟ حق تعالى ندا فرمود: اگر ابراهيم را خليل خود گردانيدم تو را حبيب خود گردانيدم، و اگر با موسى در كوه طور سخن گفتم با تو در بساط نور سخن گفتم، و سليمان را ملك فانى دادم و تو را ملك باقى آخرت بخشيدم و بهشت را در بسته عطا كردم و تو را شفاعت كبرى كرامت كردم.(1)

مولف گويد: ساير احاديث معراج در ابواب آتيه اين مجلد و ساير مجلدات مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى و ذكر آنها در اينجا موجب تكرار مى گردد.

____________________

1-مناقب ابن شهر آشوب 228-230.



باب بيست و پنجم: در بيان هجرت حبشه است



شيخ طبرسى و على بن ابراهيم و ديگران روايت كرده اند كه: چون دعوت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم قوى شد و جمعى به دين آن حضرت در آمدند كفار قريش با يكديگر اتفاق نمودند كه آنها را كه مسلمان شده اند تعذيبها و شكنجه ها و آزارها برسانند شايد كه از دين آن حضرت برگردند، پس هر قبيله اى متوجه اذيت مسلمانانى كه در ميان ايشان بودند، شدند؛ و چون آن حضرت از جانب خدا به جهاد كافران هنوز مامور نگرديده بود در سال پنجم بعثت به امر الهى جمعى از مسلمانان را مرخص فرمود كه به جانب حبشه هجرت نمايند و فرمود: پادشاه حبشه كه او را نجاشى مى گويند و اصحمه نام دارد پادشاه شايسته اى است و ستم نمى كنم و راضى به ستم نمى شود برويد و در پناه او باشيد تا حق تعالى مسلمانان را فرجى كرامت فرمايد.

و در هجرت ايشان مصلحتها بود كه باعث اسلام نجاشى و جمعى از اهل حبشه شد و اسلام او موجب قوت مسلمانان گرديد، پس يازده مرد و چهار زن خفيه از اهل مكه گريختند و به جانب حبشه روان شدند، و از جمله آنها بودند: عثمان و رقيه دختر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم كه زن او بود، زبير، عبدالله بن مسعود، عبد الرحمن بن عوف، ابوحذيفه و سهله زن او، مصعب بن عمير، ابو سلمه بن عبدالاسد و زن او ام سلمه دختر ابى اميه، عثمان بن مظعون، عامر بن ربيعه و زن او ليلى دختر ابى خيثمه، حاطب بن عمرو، سهيل بن بيضاء(1) ؛ و ايشان يك يك خفيه رفتند و چون به كنار دريا رسيدند و كشتى از تجار حاضر بود سوار شدند و به جانب حبشه روانه گرديدند، چون كفار قريش از رفتن ايشان مطلع

____________________

1-در مجمع البيان 2/233 ((سهل بن بيضاء)) آمده است.


شدند از عقب ايشان رفتند و به ايشان نرسيدند.

پس ايشان در ملك نجاشى ماه شعبان و رمضان ماندند و در ماه شوال برگشتند و هر يك به امان يكى از اهل مكه داخل مكه شدند بغير ابن مسعود كه او بزودى معاودت نمود بسوى حبشه؛ به سبب اين هجرت شدت اهل مكه بر مسلمانان زياده شد و در آزار و اضرار ايشان مبالغه بسيار كردند، بار ديگر حضرت ايشان را به امر الهى مرخص فرمود كه بسوى حبشه هجرت كردند و در اين مرتبه حضرت جعفر بن ابى طالب با هفتاد و دو نفر از مسلمانان (به روايت على بن ابراهيم)(1) متوجه حبشه شدند - و ديگران گفته اند مجموع آنها كه بسوى حبشه هجرت كردند هشتاد و دو نفر بودند از مردان بغير اطفال و زنان(2) ؛ و به روايتى: يازده زن با ايشان رفتند(3) - و در اين مرتبه كفار قريش عمرو بن العاص و عماره بن الوليد را با تحف و هدايا به نزد نجاشى فرستاد كه ايشان را برگردانند، و ميان عمرو و عماره عداوتى بود قريش ميان ايشان اصلاح كردند و ايشان را به اتفاق فرستادند، و عماره جوان بسيار خوشروئى بود و عمرو بن العاص زن خود را برداشته بود، چون به كشتى سوار شدند شراب خوردند و عماره به عمرو گفت: زن خود را بگو كه مرا ببوسد، عمرو گفت: چون تواند بود كه زن من تو را ببوسد؟! چون عمرو مست شد و بر سر كشتى نشسته بود عماره دستى بر او زد و او را به دريا افكند، عمرو به سر كشتى چسبيد و او را بيرون آوردند و به اين سبب عداوت ميان ايشان محكم شد. و چون به خدمت نجاشى رسيدند او را سجده كردند و هداياى خود را گذرانيدند و به او عرض كردند كه: گروهى از ما مخالفت ما كرده اند در دين ما و خدايان ما را دشنام مى دهند و از ما گريخته بسوى تو آمده اند مى خواهيم ايشان را به ما رد كنيد. پس نجاشى فرستاد و جعفر را طلبيد.

ابن مسعود گفت: چون به نزد نجاشى مى رفتيم جعفر گفت: شما سخن مگوئيد و مكالمه با پادشاه را به من بگذاريد، چون داخل مجلس شديم امراى نجاشى گفتند:

____________________

1-در تفسير قمى 1/176 ((هفتاد نفر)) آمده است.

2-مجمع البيان 2/233.

3-بحار الانوار 18/422 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


پادشاه را سجده كنيد، جعفر فرمود: ما غير خدا را سجده نمى كنيم.

چون نجاشى رسالت قريش را نقل كرد جعفر فرمود: از ايشان بپرس كه آيا ما بنده ايشانيم؟ عمرو گفت: نه بلكه آزادان و بزرگوارانيد.

جعفر فرمود: بپرس آيا از ما قرضى طلب دارند؟ عمرو گفت: نه از شما طلبى نداريم.

جعفر فرمود: بپرس آيا از ما خونى طلب دارند؟ عمرو گفت: نه.

جعفر فرمود: پس چه مى خواهيد از ما؟ آزار ما بسيار كرديد ما از بلاد شما بيرون آمديم؛ عمرو گفت: اى پادشاه! ايشان مخالفت ما مى كنند در دين ما و خدايان ما را دشنام مى دهند و جوانان ما را از دين بر مى گردانند و جماعت ما را پراكنده مى كنند، ايشان را به ما بده تا امر ما مجتمع گردد.

جعفر فرمود: اى پادشاه! سبب مخالفت ما با ايشان آن است كه حق تعالى پيغمبرى در ميان ما فرستاده است كه ما را امر مى كند از براى خدا شريكى قرار ندهيم و بغير خداوند يكتا را نپرستيم و قمار نبازيم و ما را امر مى كند به كردن نماز و دادن زكات و عدالت و احسان و نيكى با خويشان و نهى مى كند ما را از بديها و ظلم و ستم و ريختن خون مردم به ناحق و از زنا و ربا و خوردن مردار و خون، و آن پيغمبر همان است كه عيسىعليه‌السلام بشارت داد به آمدن او و نام او احمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم است.

نجاشى گفت: حق تعالى عيسى را نيز به همين طريقه فرستاده بود؛ و نجاشى را گفتار جعفر بسيار خوش آمد.

پس عمرو گفت: اى پادشاه! اينها مخالفت تو مى نمايند در امر عيسى.

نجاشى به جعفر گفت: چه مى گويد پيغمبر شما در باب عيسى؟

جعفر فرمود: مى گويد در حق عيسى آنچه خدا در حق او فرموده است، مى گويد: روح خدا و كلمه اى است كه او را بيرون آورده است از دخترى كه مردان بر او دست نگذاشته اند.

پس نجاشى رو به علماى خود كرد و گفت: زياده از اين در باب عيسى نمى توان گفت؛ پس نجاشى به جعفر گفت: آيا در خاطر دارى چيزى از آنها كه پيغمبر تو از جانب خدا


آورده است؟

جعفر گفت: بلى؛ و شروع كرد به خواندن سوره مريم تا به اينجا رسيد كه مى فرمايد( وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُ‌طَبًا جَنِيًّا ﴿٢٥﴾ فَكُلِي وَاشْرَ‌بِي وَقَرِّ‌ي عَيْنًا ) (1) پس نجاشى و جميع علماى نصارى كه در مجلس او بودند هم به گريه افتادند و بسيار گريستند، نجاشى گفت: مرحبا به شما و به آن كه شما از پيش او آمده ايد و گواهى مى دهم كه او پيغمبر خداست و اوست آن كه عيسى بن مريم به او بشارت داده است، و اگر پادشاهى مرا مانع نبود هر آينه مى آمدم و كفش او را بر مى داشتم، برويد كه شما ايمنيد و كسى را بر شما دستى نيست؛ و امر كرد كه براى ايشان طعام و جامه و مايحتاج ايشان را بدهند.

پس عمرو بن العاص گفت: اى پادشاه! اين مخالف دين ماست، او را به ما بده.

نجاشى دستى بر روى او زد و گفت: ساكت شو بخدا سوگند كه اگر بد او را بگوئى تو را به قتل مى رسانم؛ و حكم كرد كه هديه هاى او را به او رد كردند، و آن ملعون از مجلس نجاشى بيرون آمد و خون از رويش مى ريخت و گفت: هرگاه تو چنين مى گوئى ديگر ما بد او را نخواهيم گفت.

و بر بالاى سر نجاشى كنيزى ايستاده بود و او را باد مى زد، چون نظر آن كنيز بر عماره افتاد عاشق عماره شد و عمرو اين معنى را دريافت، چون به خانه برگشتند براى كينه و ريا كه از عماره در سينه داشت به او گفت: كنيز نجاشى خاطر تو بسيار بهم رسانيد كسى به نزد او فرست و او را بسوى خود راغب گردان؛ عماره از غايب حماقت فريب آن ملعون را خورد و كسى به نزد آن كنيز فرستاد و كنيز او را اجابت كرد، پس عمرو گفت: پيغام بفرست براى او كه از بوى خوش پادشاه قدرى براى تو بفرستد، چون كنيز بوى خوش را فرستاد عمرو براى تدارك كينه قديم آن بوى خوش را از آن احمق لئيم گرفت و به نزد نجاشى برد و گفت: رعايت حرمت پادشاه و اطاعت او بر ما واجب است و بايد كه چون داخل بلاد او

____________________

1-سوره مريم : 25 و 26.


شده ايم و در امان او داخل شده ايم با او در مقام غش و فريب و خيانت نباشيم، آن رفيق من با كنيز پادشاه مراسله نمود و او را فريب داد و كنيز از بوى خوش پادشاه براى او فرستاده است و بر من لازم شد كه به عرض پادشاه برسانم؛ و بوى خوش را بيرون آورد و به نزد نجاشى گذاشت، نجاشى چون بوى خوش را ديد و اين قصه را شنيد بسيار در غضب شد و اول اراده كرد عماره را به قتل رساند بعد از آن گفت: چون به امان داخل بلاد من شده اند كشتن ايشان جايز نيست؛ پس ساحران را كه در خدمت او بودند طلبيد و گفت: مى خواهم او را به بلائى مبتلا كنيد كه از كشتن بدتر باشد، ساحران او را گرفتند و زيبق در ذكرش دميدند و او ديوانه شد و به صحرا دويد و با وحشيان صحرا مى بود و از آدميان مى گريخت و به ايشان انس نمى گرفت و بعد از آن قريش جمعى را به طلب او فرستادند و بر سر آبى در كمين او نشستند؛ و چون با وحشيان به سر آب آمد او را گرفتند و او در دست ايشان فرياد و اضطراب كرد تا مرد.

و چون عمرو از برگردانيدن مهاجران نااميد شد به نزد قريش برگشت و واقعه را نقل كرد.

و پيوسته جعفر و اصحابش با نهايت كرامت و عزت نزد نجاشى بودند تا حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم هجرت نمود بسوى مدينه و با قريش صلح كرد، پس جعفر با اصحاب متوجه مدينه شدند و در روز فتح خيبر به خدمت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد.

و در حبشه از اسماء بنت عميس عبدالله بن جعفر متولد شد و در اوانى كه جعفر در حبشه بود نجاشى را پسرى بهم رسيد و او را محمد نام كرد.(1)

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه: ام حبيب دختر ابوسفيان زن عبدالله بن جحش بود و عبدالله در حبشه مرد، پس حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد نجاشى فرستاد كه او را براى آن حضرت خطبه نمايد و نجاشى خطبه كرد و چهار صد اشرفى مهر او كرد و از جانب آن

____________________

1-رجوع شود به مجمع البيان 2/233 و اعلام الورى 43 و تفسير قمى 1/176 و قصص الانبياء راوندى 322 و سيره ابن اسحاق 167-169 و الاغانى 9/69.


حضرت به او داد و جامه ها و بوى خوش بسيار براى او فرستاد و تهيه سفر او نمود و او را به خدمت آن حضرت فرستاد، و ماريه قبطيه مادر ابراهيم را نيز با جامه ها و بوى خوش بسيار و اسبى و سى نفر از علماى نصارى به خدمت آن حضرت فرستاد كه اطوار آن حضرت را از سخن گفتن و نشستن و برخاستن و خوردن و آشاميدن و نماز كردن و ساير احوال مشاهده نمايند؛ چون به مدينه آمدند حضرت ايشان را به اسلام دعوت نمود و بر ايشان خواند اين آيات را( إِذْ قَالَ اللَّـهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْ‌يَمَ اذْكُرْ‌ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَىٰ وَالِدَتِكَ تا فَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُ‌وا مِنْهُمْ إِنْ هَـٰذَا إِلَّا سِحْرٌ‌ مُّبِينٌ ) (1) چون اين آيه را شنيدند گريستند و ايمان آورده بسوى نجاشى برگشتند و اطوار پسنديده آن حضرت را به او نقل كردند و آيات را بر او خواندند، نجاشى و علماى نصارى كه در مجلس او حاضر بودند همه گريستند و نجاشى مسلمان شد و اسلام خود را به اهل حبشه اظهار نكرد و ترسيد كه او را بكشند و به قصد ملازمت حضرت از حبشه بيرون آمد و چون به دريا نشست فوت شد، و حق تعالى اين آيات را در بيان قصه او فرمود لتجدن اشد الناس عداوه للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا يعنى: ((هر آينه مى يابى سخت ترين مردم را از روى دشمنى با ايشان كه ايمان آورده اند يهود را و آنان كه شرك به خدا آورده اند))( وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَ‌بَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَ‌ىٰ ) (2) يعنى: ((و البته مى يابى نزديكترين مردمان از جهت مودت و دوستى مر آن كسانى را كه ايمان آورده اند آنان كه مى گويند كه ما ترسايانيم))،( ذَٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُ‌هْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُ‌ونَ ) (3) يعنى: ((قرب مودت ايشان به سبب آن است كه بعضى از ايشان دانايان راستگو و عابدان صومعه نشين اند و به سبب آنكه تكبر و گردنكشى نمى كنند از قبول حق))،( وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّ‌سُولِ تَرَ‌ىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَ‌فُوا مِنَ الْحَقِّ ) (4) ((و چون مى شنوند آنچه

____________________

1-سوره مائده : 110.

2-سوره مائده : 82.

3-سوره مائده : 82.

4-سوره مائده : 83.


فرو فرستاده شد است بسوى رسول مى بينى چشمهاى ايشان را كه مى ريزد اشك را از آنچه شناختند از سخن راست))،( يَقُولُونَ رَ‌بَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ ) (1) ((مى گويند: اى پروردگار ما! ايمان آورديم به اين كلام و به پيغمبرى كه اين كلام را آورده است پس بنويس ما را از جمله گواهان)) تا آخر آياتى كه در مدح و مثوبات ايشان نازل شده است.(2)

و كلينى و شيخ طوسى و ديگران به سندهاى معتبر از حضرت صادقعليه‌السلام روايت كرده اند كه: نجاشى پادشاه حبشه روزى فرستاد و جعفر طيار و اصحاب او را طلبيد، چون بر او داخل شدند ديدند كه از تخت سلطنت فرود آمده و بر روى خاك نشسته است و جامه هاى كهنه پوشيده است؛ جعفر گفت: چون او را بر اين حال ديديم ترسيديم، چون تغيير حال ما را ديد گفت: سپاس مى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه محمد را نصرت داد و ديده مرا به نصرت او شاد گردانيد، مى خواهيد شما را بشارت دهم؟ گفتم: بلى اى پادشاه، گفت: در اين ساعت جاسوسى از جواسيس من آمد و خبر آورد كه حق تعالى نصرت داده است پيغمبر خود محمدصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را و بسيارى از دشمنان او را هلاك نموده است، فلان و فلان كشته شده اند و فلان و فلان اسير شده اند، و ملاقات ايشان با دشمنان در وادى واقع شده است كه آن را ((بدر)) مى گويند، گويا مى بينم آن وادى را كه در آنجا گوسفند مى چرانيدم براى آقاى خود كه مردى بود از بنى ضمره.

پس جعفر گفت: اى پادشاه شايسته! چرا بر خاك نشسته اى و جامه هاى كهنه پوشيده اى؟ گفت: اى جعفر! ما در انجيل خوانده ايم كه از حقوق لازمه خدا بر بندگان آن است كه هرگاه خدا نعمتى تازه بر ايشان بفرستيد ايشان شكر تازه اى بعمل آورند، و باز در انجيل خوانده ايم كه هيچ شكر از براى خدا بهتر از تواضع و فروتنى نيست، لهذا براى شكر نعمت فتح رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فروتنى و تواضع كرده ام نزد حق تعالى.

____________________

1-سوره مائده : 83.

2-تفسير قمى 1/179.


چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم اين را شنيد به اصحاب خود فرمود: بدرستى كه تصدق مال صاحبش را زياد مى گرداند پس تصدق كنيد تا جناب اقدس الهى شما را رحمت كند؛ و تواضع موجب زيادتى رفعت و بلندى مرتبه مى گردد پس تواضع كنيد تا جناب اقدس الهى شما را بلند گرداند؛ و عفو كردن موجب زيادتى عزت مى گردد پس عفو كنيد و از بديهاى مردم درگذريد تا خدا شما را عزيز گرداند.(1)

شيخ طبرسى و قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نامه اى نوشت بسوى نجاشى در باب جعفر و اصحاب او و با عمرو بن اميه ضمرى فرستاد و مضمون نامه اين بود: ((بسم الله الرحمن الرحيم، نامه اى است از محمد رسول خدا بسوى نجاشى پادشاه حبشه، سلام بر تو باد، حمد مى كنم خداوند ملك قدوس مومن مهيمن را و گواهى مى دهم كه عيسى پسر مريم روح خدا و كلمه اوست كه القا كرد آن روح برگزيده و آفريده خود را بسوى مريم دخترى كه از مردان كناره كرده بود و طيب و مطهر بود و فرج او را از زنا و مقاربت مردان حفظ كرده بود پس حامله شد به عيسى پس او از دميدن روح القدس آفريده شد و خدا روح برگزيده خود را در او دميد چنانكه آدم را به قدرت خود از گل آفريد و روح برگزيده خود را در او دميد، و تو را دعوت مى كنم بسوى خداوند يگانه كه شريك ندارد و به آنكه دوستى كنى با مردم بر طاعت خدا و مرا متابعت نمائى و ايمان آورى به من و به آنچه بسوى من آمده است، بدرستى كه من پيغمبر و فرستاده خدايم و فرستاده ايم بسوى تو پسر عم خود جعفر بن ابى طالب را با گروهى از مسلمانان، چون به نزد تو آيند مهماندارى ايشان بكن و تجبر را ترك كن و مى خوانم تو را و لشكر تو را بسوى خدا و تبليغ رسالت خدا كردم و آنچه شرط خير خواهى بود گفتم پس نصيحت مرا قبول كنيد و سلام خدا بر كسى باد كه قبول راه هدايت نمايد)).

پس نجاشى در جواب نوشت: ((بسم الله الرحمن الرحيم، نامه اى است بسوى محمد رسول خدا از نجاشى كه اصحم پسر ابحر است، سلام بر تو باد اى پيغمبر خدا از جانب

____________________

1-كافى 2/121؛ امالى شيخ طوسى 14؛ امالى شيخ مفيد 238.


خدا، و رحمت و بركات بر تو باد از خدائى كه بجز او خداوند نيست و مرا بسوى اسلام هدايت نمود، و بتحقيق كه به من رسيد نامه تو يا رسول الله و آنچه در آن نامه ذكر كرده بودى از امر عيسى، سوگند مى خورم بپروردگار آسمان و زمين كه عيسى زياده از آن نيست كه تو نوشته بودى، و ساير مضامين نامه كريمه تو را فهميدم و پسر عم تو را و اصحاب تو را گرامى داشتم و شهادت مى دهم كه توئى رسول خدا راستگو و تصديق كرده شده و به تو ايمان آورده و با پسر عمت بيعت كردم و بدست او مسلمان شدم براى پروردگار عالميان، و فرستادم بسوى تو يا رسول الله اريحا پسر خود را و من ندارم مگر اختيار خود را اگر مى فرمائى به خدمت مى آيم و گواهى مى دهم كه فرموده هاى تو همه حق است))، پس به خدمت حضرت رسول هدايا فرستاد و ماريه قبطيه مادر ابراهيم را فرستاد و جمعى را فرستاد كه به آن حضرت ايمان آوردند و برگشتند.(1)

و روايت كرده اند كه: حضرت ابوطالب نامه اى به نجاشى نوشت در باب تحريص و ترغيب او بر يارى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و در نامه شعرى چند نوشت كه مضمون آنها اين است: ((بدان اى پادشاه حبشه كه محمد پيغمبر است مانند موسى و مسيح پسر مريم، و هدايت از جانب خدا آورده است چنانكه آنها آورده اند، و شما وصف او را در كتابهاى خود مى خوانيد به صدق و راستى پس براى خدا شريك قرار مدهيد و اسلام بياوريد كه راه حق روشن و هويدا است و تاريك و پوشيده نيست)).(2)

و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت امام حسن عسكرىعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون جبرئيلعليه‌السلام خبر وفات نجاشى را براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد آن حضرت گريست از روى اندوه و فرمود كه: برادر شما اصحمه امروز به رحمت الهى واصل شده؛ پس به قبرستان بقيع بيرون رفت و حق تعالى هر مرتفعى را براى او پست گردانيد تا جنازه

____________________

1-اعلام الورى 45-46؛ قصص الانبياء راوندى 324. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 2/131-132 و دلائل النبوه 2/309.

2-اعلام الورى 45؛ قصص الانبياء راوندى 323.


او را از حبشه ديد و با صحابه بر او نماز كرد و هفت تكبير بر او گفت.(1)

و شيخ طبرسى نيز اين را روايت كرده است از جابر انصارى و ابن عباس و غير ايشان و در روايت او مذكور است كه چون حضرت بر او نماز كرد منافقان مدينه گفتند كه: بر نصرانى حبشى نماز مى كند كه هرگز او را نديد است، پس حق تعالى براى تكذيب ايشان اين آيه را فرستاد كه( وَإِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَمَن يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْكُمْ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْهِمْ خَاشِعِينَ لِلَّـهِ ) (2) تا آخر آيه كه مضمونش اين است كه: ((بدرستى كه از اهل كتاب كسى هست كه ايمان مى آورد به خدا و به آنچه فرستاده شده است بسوى شما در حالتى كه خاشعند از براى خدا و نمى فروشند آيات خدا را به مزد كمى كه متاع دنيا باشد اين جماعت براى ايشان است اجر ايشان نزد پروردگار ايشان بدرستى كه خدا بزودى در قيامت حساب خلايق را مى كند)).(3)

مولف گويد كه: آنچه اين روايت بر آن دلالت مى كند كه فوت نجاشى در بلاد حبشه واقع شد اشهر و اظهر است.

و كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى و ديگران به روايات معتبره روايت كرده اند از حضرت صادقعليه‌السلام كه: در روز فتح خيبر حضرت جعفر طيار از حبشه مراجعت نموده به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم رسيد و حضرت فرمود كه: نمى دانم به كداميك شادتر باشم، به فتح خيبر يا به آمدن جعفر؟، و چون جعفر آمد حضرت او را در بر گرفت و اكرام بسيار نمود و فرمود كه: آيا مى خواهى تو را عطائى كنم؟ آيا مى خواهى تو را بخششى كنم؟ آيا مى خواهى تو را نوازشى كنم؟ گفت: بلى يا رسول الله؛ و مردم گمان كردند كه طلا و نقره بسيارى از غنائم خيبر به او خواهد داد و گردنها كشيدند كه ببينند چه چيز به او مى بخشد، پس فرمود كه: چيزى به تو مى دهم و عملى به تو تعليم مى نمايم كه اگر هر روز بكنى از براى تو بهتر باشد از دنيا و آنچه در دنياست و اگر هر روز يك مرتبه يا ماهى يك

____________________

1-خصال 359-360؛ عيون اخبار الرضا 1/279.

2-سوره آل عمران : 199.

3-مجمع البيان 1/561؛ تفسير نسائى 1/356؛ اسباب النزول 143-144.


مرتبه يا سالى يك مرتبه بجا آورى هر گناه كه در آن ميان كرده باشى آمرزيده شود؛ پس نماز جعفر را آن حضرت به او تعليم كرد.(1)

و شيخ طبرسى روايت كرده است كه: در روز فتح خيبر جعفر با هر كه از اصحاب آن حضرت به حبشه هجرت كرده اند آمدند با شصت و دو نفر از اهل حبشه و هشت نفر از اهل شام كه يكى از ايشان بحيراى راهب بود، و حضرت سوره يس بر ايشان خواند و ايشان بسيار گريستند و گفتند: چه بسيار شبيه است اين سخن به آنچه بر عيسىعليه‌السلام نازل مى شد؛ و همه ايمان آوردند و برگشتند.(1340)

____________________

1-تهذيب الاحكام 3/186؛ بحار الانوار 88/206 و 208. و نيز رجوع شود به كافى 3/465 و من لا يحضره الفقيه 1/552 و خصال 484.

2-مجمع البيان 2/234.



باب بيست و ششم: در بيان دخول شعب ابى طالب است و بيرون آمدن از شعب و بيعت كردن انصار، و موت ابوطالب و خديجه عليهما‌السلام و ساير احوال آن حضرت تا اراده هجرت كردن بسوى مدينه



شيخ طبرسى و قطب راوندى و غير ايشان روايت كرده اند كه: در سال هشتم نبوت چون كفار قريش و مشركان مكه اسلام حمزهعليه‌السلام را ديدند و حمايت نجاشى مهاجران را و اسلام او را شنيدند و شدت حمايت ابوطالب و اكثر بنى هاشم آن حضرت را مشاهده كردند و اسلام در قبايل عرب منتشر شد و حقيت آن حضرت بر اكثر خلق ظاهر شد، از مشاهده و استماع اين احوال مضطرب شدند و نائره حسد و شرك در سينه پر كينه ايشان مشتعل گرديده و در ((دار الندوه)) كه محل مشورت ايشان بود جمع شدند و تدبير ايشان بر آن قرار يافت كه با يكديگر اتفاق كردند و سوگند خوردند بر عداوت آن حضرت و نامه اى در ميان خود نوشتند كه با بنى هاشم طعام نخورند و سخن نگويند و با ايشان خريد و فروش نكنند و دختر به ايشان ندهند و از ايشان دختر نگيرند تا مضطر شوند و آن حضرت را به ايشان بدهند تا بكشند و همه با يكديگر متفق باشند در عزم كشتن آن حضرت كه هرگاه بر او دست بيابند او را به قتل رسانند.

و چون اين خبر به حضرت ابوطالب رسيد بنى هاشم را جمع كرد و همه چهل مردم بودند و به ايشان گفت كه: بكعبه و حرم سوگند ياد مى كنم كه اگر از دشمن خارى به پاى محمد برود همه شما را هلاك خواهم كرد؛ و حضرت را با ساير بنى هاشم به دره اى كه آن را ((شعب ابى طالب)) مى گفتند برد و اطراف آن دره را ضبط كرد و در شب و روز پاسبانى آن حضرت مى نمود، و چون شب مى شد شمشير خود را بر مى داشت در وقتى كه آن حضرت مى خوابيد و مانند پروانه بر گرد آن شمع محفل نبوت مى گرديد، و در اول شب آن حضرت را در جائى مى خوابانيد و چون پاسى از شب مى گذشت آن حضرت را از آنجا به جائى ديگر نقل مى فرمود و عزيزترين فرزندان خود على بن ابى طالب را


در جاى او مى خوابانيد كه اگر كسى در اول شب آن حضرت را در آن مكان ديده باشد و قصد ضررى نسبت به او نمايد بر اعز اولاد او واقع شود و بر او واقع نشود، و هر شب امير المومنينعليه‌السلام به طيب خاطر جان خود را فداى آن حضرت مى نمود، و در تمام شب ابوطالب پاسبانى آن جناب مى نمود و در روز فرزندان خود و فرزندان برادرانش را موكل گردانيده بود كه حراست آن حضرت مى نمودند تا آنكه كار بر ايشان بسيار تنگ شد و هر كه از عرب داخل مكه مى شد جرات نمى كرد كه به بنى هاشم چيزى بفروشد و هر كه چيزى به ايشان مى فروخت اموال او را غارت مى كردند، و ابوجهل و عاص بن وائل و نضر بن حارث و عقبه بن ابى معيط بر سر راه قوافل مى رفتند و تجار را منع مى كردند از آنكه به بنى هاشم آذوقه بفروشند و تهديد مى كردند ايشان را كه: اگر بفروشيد، مال شما را غارت خواهيم كرد.

و حضرت خديجه مال بسيار داشت و اكثر آن را صرف آن حضرت و اصحاب آن حضرت كرد در وقتى كه در شعب محصور بودند.

و در نامه اى كه نوشتند جميع اكابر قريش اتفاق كردند بغير مطعم بن عدى كه گفت: اين ستم است و من در اين شريك نمى شوم؛ و نامه را پيچيدند و مهر چهل نفر از رؤ ساى قريش را بر آن زدند و در ميان كعبه آويختند؛ و ابولهب نيز با ايشان متابعت كرد.

و در هر موسم حج و عمره حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم از شعب بيرون مى آمد و بر قبايل عرب كه به حج آمده بودند مى گرديد و مى گفت: من از جانب حق تعالى مبعوث شده ام به رسالت و شما را به دين خود دعوت مى كنم، به دين من در آئيد و مرا از شر اعدا محافظت نمائيد و من ضامن بهشت مى شوم از براى شما، و ابولهب در عقب آن حضرت مى گرديد و مى گفت: قبول قول او مكنيد او پسر برادر من است و كذاب است و جادوگر است.

پس بر اين حال چهار سال در آن دره ماندند كه ايمن نبودند و بيرون نمى توانستند آمد مگر در موسم، و در سالى دو موسم بود يكى موسم عمره در رجب و ديگرى موسم حج


در ماه ذيحجه، و در هر موسم بنى هاشم از دره بيرون مى آمدند و خريد و فروش مى كردند و باز به دره مى رفتند و تا موسم ديگر هر چند گرسنگى و احتياج بر ايشان غالب مى شد از بيم قريش بيرون نمى آمدند.

و قريش به نزد ابوطالب فرستادند كه: اگر محمد را به ما بدهى كه ما او را بكشيم ما تو را بر خود پادشاه مى كنيم، ابوطالب قصيده لاميه را در جواب ايشان گفت و در آن قصيده مدح بسيار آن حضرت را كرد و اظهار اعتقاد به نبوت آن حضرت نمود و بيان كرد كه: تا زنده ام دست از يارى او بر نمى دارم؛ چون آن قصيده را شنيدند از ابوطالب نااميد گرديدند.

و ابوالعاص بن ربيع كه داماد حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بود شتران را بر در شعب مى آورد كه گندم و خرما بر آنها بار كرده بود و صداى مى زد بر آن شتران كه داخل دره مى شدند و بر مى گشت، لهذا حضرت فرمود كه: ابوالعاص حق دامادى ما را نيكو رعايت كرد؛ تا آنكه شدت بنى هاشم به مرتبه اى رسيد كه شبها اكثر اهل مكه را از گريه اطفال ايشان خواب نمى برد و اكثر ايشان از آن عهد پشيمان شدند، و چون نامه اى نوشته بودند نقض آن نمى توانستند كرد، و چون صبح مى شد نزد كعبه جمع مى شدند و احوال از يكديگر مى پرسيدند بعضى مى گفتند: ديشب صداى گريه اطفال بنى هاشم از گرسنگى ما را نگذاشت كه به خواب رويم، و باعث شماتت بعضى از معاندان مى شد و بعضى از قريش متاثر و نادم مى شدند.(1)

و در تفسير امام حسن عسكرىعليه‌السلام مذكور است كه: چون كفار قريش حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را ملجاء گردانيدند كه پناه به شعب ابى طالب برد و ايشان بر دهنه شعب جمعى را موكل كردند كه مانع شوند از آنكه كسى به ايشان آذوقه برساند و كار بر اصحاب آن حضرت بسيار تنگ شد و به آن حضرت شكايت كردند از كمى آذوقه، حضرت دعا

____________________

1-رجوع شود به اعلام الورى 49 و قصص الانبياء راوندى 327 و سيره ابن اسحاق 156-166 و تاريخ طبرى 1/549-550 و دلائل النبوه 2/311.


كرد تا حق تعالى بهتر از من و سلواى بنى اسرائيل از براى ايشان فرستاد، و هر چه هر يك از ايشان آرزو مى كرد از انواع طعامها و ميوه ها و حلاوت و جامه ها نزد ايشان حاضر مى شد، و چون از تنگى دره دلتنگ شدند و به آن حضرت شكايت كردند حضرت به دستهاى مبارك خود اشاره نمود به جانب كوهها كه: دور شويد: پس دور شدند تا آنكه صحرائى در آن ميان بهم رسيد كه چشم دو طرفش را نمى توانست ديد پس به دست خود اشاره نمود و فرمود: بيرون آوريد آنچه خدا در شما پنهان كرده است براى محمد و ياوران او از درختها و ميوه ها و گلها و گياهها، پس به اعجاز آن حضرت مشاهده كردند كه سراسر آن صحرا باغستانها و بوستانها گرديد مشتمل بر نهرهاى بسيار و درختان ميوه دار كه الوان ميوه ها از آنها آويخته بود و گياههاى تر و تازه و انواع رياحين و گلهاى خوشاينده كه هيچ پادشاهى از پادشاهان زمين را چنان حدايق و بساتين ميسر نشده پس از آن آبها و ميوه ها و طعامها تناول مى كردند و شكر حق تعالى ادا مى نمودند(1) ، و چون جامه ها و بدنهاى ايشان كثيف شد و به آن حضرت شكايت كردند فرمود كه: بدميد بر جامه هاى خود و دست بر آنها بكشيد چنانكه پوشيده ايد و صلوات بر محمد و آل طيبين او بفرستيد كه سفيد و پاكيزه و خوشاينده مى شوند و غمها و كدورتها از سينه هاى شما زايل مى گردد، و چون چنين كردند و جامه هاى ايشان نو و سفيد و پاكيزه شد و بدنهاى ايشان از چرك و كثافت پاك شد و سينه هاى ايشان از اندوه و الم رهائى يافت گفتند: يا رسول الله! چه بسيار عجب است كه به صلواتى كه بر تو و بر آل تو فرستاديم چگونه ما و جامه هاى ما از بديها و ناخوشيها پاك شديم؟ حضرت فرمود كه: صلوات بر محمد و آل محمد دلهاى شما را از غل و كينه و صفات ذميمه و بدنهاى شما را از لوث گناهان پاكتر گرداند از جامه هاى شما و نامه هاى گناهان شما را بهتر خواهد شست از شستن چرك از جامه هاى شما و نامه هاى حسنات شما و نورانى تر

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 293.


گردانيد از جامه هاى شما.(1) و در روايات مشهوره سالفه مذكور است كه: بعد از آنكه چهار سال - و به روايتى سه سال(2) ، و به روايتى دو سال(3) - در شعب به اين حال گذراندند حق تعالى بر آن صحيفه ملعونه ايشان كه در كعبه پنهان كرده بودند ارضه را فرستاد كه بغير نام خدا هر چه در آن صحيفه بود پاك كرد، و جبرئيلعليه‌السلام اين خبر را براى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم آورد، و آن حضرت اين خبر را به ابوطالب رسانيد. چون ابوطالب اين خبر آسمانى را شنيد جامه خود را پوشيد و متوجه مسجد الحرام گرديد، و چون داخل مسجد شد اكابر قريش را در مسجد مجتمع يافت، چون ايشان ابوطالب را ديدند با يكديگر گفتند: ابوطالب به تنگ آمده است از حمايت محمد و آمده است كه پسر برادر خود را به ما بدهد، چون به نزديك ايشان رسيد برخاستند و او را تعظيم و تكريم بسيار كردند و گفتند: دانستيم كه آمده اى با ما مواصلت كنى و راى خود را با جماعت ما متفق گردانى و پسر برادر خود را به ما بگذارى. ابوطالب فرمود كه: والله براى اين نيامده ام وليكن پسر برادرم مرا خبرى داده است و مى دانم كه او دروغ نمى گويد، او خبر مى دهد كه حق تعالى ارضه را فرستاده است بر صحيفه قاطعه ملعونه شما كه هر ظلم و جور و قطع رحم كه شما در آن نوشته بوديد همه را پاك كرده است و بغير نام خدا چيزى در آن نگذاشته است پس صحيفه را بفرستيد تا بياورند، اگر گفته او حق باشد پس از خداوند عالم بترسيد و برگرديد از جور و ستم و قطع رحم، و اگر گفته او دروغ باشد من او را به شما مى گذارم كه اگر خواهيد او را بكشيد و اگر خواهيد زنده بگذاريد. ايشان گفتند: با ما با انصاف آمده اى؛ و فرستادند و صحيفه را از كعبه به زير آوردند و مهرهاى خود را به حال خود يافتند، و چون صحيفه را گشودند چنان بود كه حضرت

____________________

1-تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام 519.

2-دلائل النبوه 2/312؛ حياه الحيوان الكبرى 1/30.

3-سيره ابن اسحاق 161.


فرموده بود، پس قريش سرها را به زير انداختند. ابوطالب فرمود: اى قوم! از خدا بترسيد و دست از اين ستم برداريد؛ و برگشت به شعب. پس چند نفر از قريش كه پيشتر از اين نادم شده بودند مانند: مطعم بن عدى و ابوالبخترى بن هشام و زهير بن اميه برخاستند و گفتند: ما بيزاريم از آنچه در آن نامه نوشته است؛ و اكثر قريش با ايشان موافقت كردند و نامه را دريدند، و ابوجهل هر چند خواست كه حكم نامه باقى باشد نتوانست، و بنى هاشم از شعب بيرون آمدند و به خانه هاى خود رفتند. بعد از بيرون آمدن از شعب به دو ماه حضرت ابوطالب بيمار شد، و چون حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد او آمد او را در حال ارتحال ديد گفت: اى عم! در حال طفوليت مرا تربيت كردى و در بزرگى مرا يارى كردى و مرا در يتيمى كفالت نمود پس خدا تو را از جانب من جزا دهد نيكوترين جزاها و اكنون از تو يك كلمه مى خواهم كه ديده من روشن شود (و غرض آن حضرت آن بود كه مردم بدانند كه او مسلمان شده بوده است و براى يارى آن حضرت اظهار اسلام نمى كرده است) پس ابوطالبعليه‌السلام كلمه اى گفت و اظهار اسلام نمود و امانتهاى پيغمبران و وصيتهاى ابراهيمعليه‌السلام را كه به او رسيده بود به حضرت تسليم كرد و به رحمت ايزدى واصل شد، پس حضرت با جنازه او رفت و مى گريست و مى فرمود كه: اى عم من! صله رحم كردى خدا تو را جزاى خير دهد.(1) و مشهور آن است كه وفات جناب ابوطالب در سال دهم نبوت بود، و بعد از سى و پنج روز(2) يا سه روز(3) از وفات ابوطالب جناب خديجه به عالم قدس ارتحال نمود، و از تتابع اين دو مصيبت عظمى حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را اندوه عظيم عارض شد زيرا كه

____________________

1-اعلام الورى 51؛ قصص الانبياء راوندى 329-330.

2-اعلام الورى 53.

3-قصص الانبياء راوندى 317.


هر دو وزير و معين و ياور آن حضرت بودند بر رواج اسلام و مونس آن حضرت بودند در شدائد. شيخ طوسى از ابن عياش روايت كرده است كه: وفات ابوطالب در بيست و ششم ماه رجب بود.(1) و قطب راوندى روايت كرده است كه: وفات ابوطالب در آخر سال دهم بعثت بود و بعد از آن به سه روز خديجه وفات يافت و حضرت آن سال را ((عام الحزن)) ناميد يعنى سال اندوه.(2) و ابن بابويه روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داخل شد بر خديجه در وقتى كه او متوجه سراى باقى بود و فرمود: بر ما گران است آنچه به تو مشاهده مى كنيم اى خديجه، چون برسى به هووهاى خود سلام مرا به ايشان برسان. عرض كرد: كيستند آنها يا رسول الله؟ فرمود: مريم دختر عمران، كلثوم خواهر موسى، آسيه زن فرعون كه اينها در بهشت با تو زوجه من خواهند بود. خديجه عرض كرد كه: مبارك باد يا رسول الله.(3) و مشهور آن است كه در هنگام وفات، عمر خديجه شصت و پنج سال بود، و حضرت او را در ((حجون)) دفن كرد و خود داخل قبر شد و او را سپرد.(4) و كلينى به سند حسن از امام جعفر صادقعليه‌السلام روايت كرده است كه: چون ابوطالب به رحمت حق واصل شد جبرئيل بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نازل شد و گفت كه: يا محمد! از مكه بيرون رو كه اكنون تو را در مكه ياورى نيست؛ و قريش شوريدند بر آن حضرت پس

____________________

1-مصباح المتهجد 749.

2-قصص الانبياء راوندى 317. و نيز رجوع شود به كشف الغمه 1/16.

3-من لا يحضره الفقيه 1/139.

4-كشف الغمه 2/136؛ الاصابه 8/103.


گريخت از ايشان و به جانب كوهى رفت در مكه كه آن را حجون مى گويند.(1) و عياشى از آن حضرت روايت كرده است كه: حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سه سال بعد از بعثت خود را پنهان داشت از كفار قريش در مكه و ظاهر نمى شد و با او نبود بغير امير المومنينعليه‌السلام و خديجه تا آنكه حق تعالى امر كرد او را كه دين خود را ظاهر كند و پروا نكند از مشركان، پس آن حضرت ظاهر شد و خود را عرض مى كرد بر قبائل عرب و از ايشان يارى مى طلبيد، و چون به نزد ايشان رفت مى گفتند: تو دورغگوئى از پيش ما برو.(2) و شيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه: بعد از فوت ابوطالب شدت قريش بر حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مضاعف شد و بلاى آن حضرت از ايشان شديد شد و متوجه طائف گرديد كه حجت الهى را بر ايشان تمام كند، چون به طائف رسيد سه نفر از اكابر ايشان را كه بزرگان قبيله ثقيف بودند ملاقات كرد و آن هر سه برادر يكديگر بودند (عبد ياليل، حبيب، مسعود) پسران عمرو، پس اسلام را بر ايشان عرض كرد و بديهاى قوم خود را به ايشان شكايت كرد و از ايشان يارى طلبيد و ايشان جوابهاى ناملايم گفتند آن حضرت را و قوم خود را تحريص بر ايذاى آن حضرت نمودند، و آن گروه بى سعادت صف كشيدند بر سر راه آن سلطان سرير رسالت و بر هر گروه كه مى گذشت پاى فلك پيماى آن سيد انبياء را به سنگ جفا خسته مى كردند تا آنكه خون از پاهاى مباركش روان شد و در پناه باغى از باغهاى ايشان در سايه درختى قرار گرفت، ناگاه در آن باغ عتبه و شيبه را ديد، و چون عداوت ايشان را مى دانست از ديدن ايشان ملول گرديد و ايشان غلامى داشتند از اهل نينوى كه او را ((عداس)) مى گفتند، طبق انگورى به او دادند و براى آن حضرت فرستادند، چون عداس به خدمت آن حضرت رسيد از او پرسيد كه: از كدام شهرى تو؟ عداس عرض كرد: از نينوى؛ حضرت فرمود: از شهر بنده شايسته خدا يونس بى متى، و قصه يونسعليه‌السلام را

____________________

1-كافى 1/449.

2-تفسير عياشى 2/253. و در آن و همچنين در بحار بجاى سه سال، چند سال آمده است.


براى او نقل فرمود و او را به اسلام دعوت نمود، و آن حضرت هيچكس را حقير نمى شمرد كه تبليغ رسالت به او ننمايد و شريف و وضيع و بنده و آزاد را به يك نسبت تبليغ رسالت مى نمود. و چون عداس عالم بود و كتب سالفه را ديده بود و بر علم و كمال و شرافت و خصال آن حضرت مطلع شد ايمان آورد و بر پاهاى خونين آن رسول امين افتاد و مى بوسيد و بر ديده هاى خود مى ماليد، چون به نزد آن دو ملعون برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و هرگز براى ما كه آقاى توئيم چنين نكردى؟ گفت: بزرگى و جلالت او را شناختم و دل خود را در محبت او درباختم، ايشان خنديدند و گفتند: فريب او را مخور كه او بازى دهنده است.(1) و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: چون حضرت داخل طايف شد ديد كه عتبه و شيبه بر كرسى نشسته اند، ايشان گفتند: الحال محمد مى آيد و در پيش ما مى ايستد، چون حضرت به نزديك ايشان رسيد كرسى براى آن حضرت خم شد و ايشان از كرسى افتادند، پس گفتند، سحر تو از اهل مكه عاجز شد اكنون به طائف آمدى(2) ؟ و به روايتى آن است كه: آن حضرت با زيد بن حارثه به جانب طائف رفت در اواخر ماه شوال سال دهم نبوت و ده روز يا پنجاه روز در آنجا ماند، پس مراجعت فرمود بسوى مكه، و چون از طائف بيرون آمد در زير درخت انگور قرار گرفت و فرمود: اللهم انى اشكو اليك ضعف قوتى و قله حيلتى و هوانى على الناس انت ارحم الراحمين انت رب المستضعيفن و انت الى من تكلنى؟ الى بعيد يتجهمنى او الى عدو ملكته امرى؟ ان لم يكن على عضب فلا ابالى ولكن عافيتك هى اوسع لى، اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الاخره من ان ينزل بى غضبك او يحل على سخطك، لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوه الا بك و اين دعا براى رفع

____________________

1-اعلام الورى 53. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/554 و المنتظم 3/13.

2-مناقب ابن شهر آشوب 1/172.


شدتها مجرب است؛ چون حضرت به ((نخله)) رسيد حق تعالى گروه جن را فرستاد كه به او ايمان آوردند.(1) و على بن ابراهيم روايت كرده است كه: چون حضرت از طائف برگشت و احرام به عمره بسته بود و خواست كه داخل مكه شود مردى از قريش را ديد كه پنهان به آن حضرت ايمان آورده بود فرستاد به نزد اخنس بن شريق(2) و فرمود: او را بگو كه محمد از تو امان مى خواهد كه داخل مكه شود در امان تو و طواف و سعى كند براى عمره؛ و خود با زيد در غار حرا پنهان شد. چون رسالت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم را به او رسانيد گفت: من از قريش نيستم و حليف ايشانم و مى ترسم امان مرا قبول نكنند و عارى گردد براى من؛ پس حضرت او را به نزد سهيل بن عمرو فرستاد و از او امان طلبيد، او نيز قبول نكرد؛ پس به نزد مطعم بن عدى فرستاد، مطعم گفت كه: بگو تو را امان دادم داخل مكه شو و هر چه خواهى بكن؛ و مطعم فرزندان و دامادها و برادر خود طعيمه را امر كرد كه اسلحه خود را برادرند و گفت: من محمد را امان داده ام، در دور كعبه باشيد و او را حراست نمائيد تا طواف و سعى بكند و ايشان ده نفر بودند، چون حضرت داخل مسجد شد ابوجهل لعين گفت: اى گروه قريش! اينك محمد تنها آمده است و ياور او مرده است بيائيد و هر چه خواهيد به او بكنيد، طعيمه چون اين سخن را شنيد گفت: سخن مگو كه برادرم او را امان داده است، ابوجهل به نزد مطعم آمد و گفت: به دين محمد در آمده اى؟ گفت: به دين او در نيامده ام ليكن او را امان داده ام. چون حضرت از طواف و سعى فارغ شد و محل گرديد به نزد مطعم بن عدى آمد و فرمود: اى ابو وهب! امان دادى و نيكى كردى، اكنون از امان تو بيرون مى روم، مطعم گفت: چرا در امان من نمى باشى كه قريش به تو آسيبى نرسانند؟ حضرت فرمود: نمى خواهم كه بيش از يك روز در امان مشركى بمانم؛ پس مطعم ندا كرد: محمد از امان

____________________

1-بحار الانوار 19/22 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/554-555.

2-در مصدر ((اخنس بن شريف )) مى باشد.


من بيرون رفت.(1) پس حضرت در هر موسم قبائل عرب را دعوت به اسلام مى نمود و به نزد قبائل عرب در خانه هاى ايشان مى رفت و ايشان را دعوت مى كرد؛ و گويند: در اين سال آن حضرت عايشه و سوده دختر زمعه را به عقد خود درآورد.(2) و على بن ابراهيم روايت كرده است كه: اسعد بن زراره و ذكوان بن عبدقيس كه از قبيله خزرج بودند در موسمى از مراسم عرب براى عمره رجب بسوى مكه آمدند و سالها بود كه در ميان اوس و خزرج نائره فتنه و قتال اشتعال داشت، و در آن زودى غزوه ((بعاث))(3) ميان ايشان بود و اوس بر خزرج غالب شده بودند و ايشان آمده بودند كه با قريش هم سوگند شوند و ايشان را ياور خود گردانند در دفع اوس؛ و اسعد صديق و آشناى عتبه بن ربيعه بود، چون به مكه آمد به خانه عتبه فرود آمد و گفت: ميان ما و اوس جنگ عظيمى شد و ايشان بر ما غالب شدند و آمده ايم كه با شما هم سوگند شويم در دفع ايشان. عتبه گفت: ديار ما از ديار شما دور است و ما الحال به شغلى گرفتاريم كه به كار ديگرى نمى توانيم پرداخت. پرسيد: شغل شما چيست و حال آنكه شما در حرميد و حرم شما محل ايمنى است؟ عتبه گفت: مردى در ميان ما بيرون آمده است و دعوى مى كند كه رسول خدا است و عقلهاى ما را به سفاهت نسبت مى دهد و خدايان ما را دشنام مى دهد و جوانان ما را بد راه مى كند. اسعد كفت: از شماست يا از غير شما؟ عتبه گفت: از ماست و از بهترين ماست، فرزند عبدالله بن عبدالمطلب است و از همه ما شريفتر و نجيبتر و عظيمتر است.

____________________

1-اعلام الورى 54-55 به نقل از على بن ابراهيم. و نيز رجوع شود به تاريخ طبرى 1/555.

2-بحار الانوار 19/23 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.

3-در اعلام الورى ((بغاث )) ذكر شده است.


چون اوس و خزرج هميشه از يهودان بنى قريظه و بنى النضير و بنى قينقاع كه در ميان ايشان بودند مى شنيدند كه در اين اوان مى بايد پيغمبرى از مكه بيرون آيد و بسوى مدينه هجرت نمايد و عرب را بسيار بكشد، اسعد از استماع سخنان عتبه در خاطرش افتاد كه همان پيغمبر خواهد بود كه ايشان مى گفتند، پرسيد كه: او در كجاست؟ عتبه گفت: در حجر اسماعيل نشسته است و ايشان در دره مى باشند و بيرون نمى آيند مگر در موسمها، و گوش مده به سخن او و با او سخن مگو كه او جادوگر است و به جادوى سخن خود دلهاى مردم را مى ربايد؛ و اين در هنگامى بود كه بنى هاشم هنوز در شعب ابى طالب محصور بودند. اسعد گفت كه: من به عمره آمده ام و البته مى بايدم به مسجد رفت براى طواف. عتبه گفت: پنبه در گوشهاى خود پر كن تا سخن او را نشنوى. پس اسعد پنبه در گوشهاى خود گذاشت و داخل مسجد شد و حضرت با گروهى از بنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته بود، چون مشغول طواف شد و از پيش آن جناب گذشت رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم نظرى بسوى او كرد و تبسم نمود، و چون يك شوط طواف كرد در شوط دوم در خاطر خود گفت كه: از من جاهل تر كسى نمى باشد، چنين خبرى در مكه باشد و من حقيقت اين خبر را معلوم نكرده به مدينه روم روا نيست؛ پس پنبه را از گوش خود بيرون آورد و چون به حضرت رسيد گفت: ((انعم صباحا)) و اين تحيت ايشان بود. رسول خداصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم سر برداشت و به او نظر كرد و فرمود كه: خدا از اين بهتر تحيتى به ما داده است كه آن تحيت اهل بهشت است ((السلام عليكم)). اسعد گفت: ما را بسوى چه چيز دعوت مى كنى؟ فرمود كه: شما را مى خوانم بسوى شهادت به وحدانيت خدا و پيغمبرى من و به آنكه شرك به خدا نياوريد، و با پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندان خود را از بيم پريشانى نكشيد، و گناهان ظاهر و پنهان را ترك كنيد، و كسى را به ناحق مكشيد، و نزديك مال يتيم نرويد مگر به وجهى كه نيكوتر باشد تا به حد بلوغ و رشد برسد، و كيل و ترازو را تمام بدهيد و كم نكنيد، و چون سخنى گوئيد به عدالت و راستى بگوئيد و رعايت جانبى مكنيد


هر چند خويش شما باشند، و به پيمانهاى خدا وفا كنيد، اين وصيتها است كه خدا شما را كرده است شايد متذكر شويد. چون اسعد اين سخنان شنيد نور ايمان در دلش در آمد و سعادت ازلى او را دريافت و گفت: شهادت مى دهم كه خدايى بجز خداوند يگانه نيست و شهادت مى دهم كه تو رسول خدائى، يا رسول الله! پدر و مادرم فداى تو باد من از اهل مدينه ام از قبيله خزرج و ميان ما و قبيله اوس ريسمانهاى گسيخته يعنى پيمانها شكسته است اگر خدا آنها را به سبب تو پيوند كند و ما بين ايشان را به اصلاح آورد هيچكس از تو عزيزتر نخواهد بود در ميان ما و همراه من يكى از قوم ما هست اگر او هم در اين امر داخل شود اميدواريم كه خدا امر ما را در باب تو تمام گرداند، بخدا سوگند كه ما پيشتر خبر تو را از يهود مى شنيديم و بشارت مى دادند ما را به آمدن تو و خبر مى دادند ما را از صفت تو و اميدواريم كه ديار ما محل هجرت تو باشد زيرا كه يهود ما را چنين خبر مى دادند و شكر مى كنيم خداوندى كه مرا توفيق داد كه به خدمت تو رسيدم، والله كه من براى آن آمده بودم كه از قريش سوگندى بگيرم و خدا از آن بهتر براى من ميسر گردانيد. پس ذكوان آمد و اسعد گفت: اين است آن پيغمبرى كه يهود ما را به آن بشارت مى دادند و ما را به صفات او خبر مى دادند، پس او نيز ايمان آورد و گفتند: يا رسول الله! كسى را با ما بفرست كه تعليم قرآن نمايد به ما و مردم را بخواند بسوى دين اسلام؛ حضرت، مصعب بن عمير را با ايشان فرستاد - و او جوانى بود كم سال و به ناز و نعمت پرورش يافته و پدر و مادرش او را بسيار گرامى مى داشتند و هرگز از مكه بيرون نرفته بود، و چون مسلمان شد پدر و مادرش او را جفا كردند و از خود دور كردند و با آن جناب در شعب مى بود و حالش بسيار متغير شده بود و تحمل شدتها بر او دشوار بود و بسيارى از قرآن و احكام الهى فرا گرفته بود - پس اسعد و ذكوان با مصعب متوجه مدينه شدند و چون به قوم خود رسيدند خبر آن جناب را ذكر كردند و اوصاف آن جناب را بيان كردند و از هر قبيله اى يك نفر و دو نفر مسلمان مى شدند، و مصعب در خانه اسعد مى بود و هر روز بيرون مى آمد و بر مجالس قبيله خزرج مى گرديد و ايشان را بسوى اسلام دعوت مى نمود و جوانان اجابت او


مى نمودند. و عبدالله بن ابى در آن وقت بزرگ خزرج بود، و اوس و خزرج هر دو اتفاق كرده بودند كه او را بر خود امير گردانند به اعتبار شرافت و سخاوتى كه داشت و اكليلى براى او ساخته بودند و انتظار دانه اى مى كشيدند كه در ميان آن نصب كنند، و اوس به اين نسبت به امارت او راضى شده بودند با آنكه از قبيله ايشان نبود زيرا كه او در جنگ بعاث با خزرج خروج نكرد و گفت: اين ظلم است از شما بر اوس. و چون اسعد به مدينه آمد و خبر آن حضرت منتشر شد امر پادشاهى و امارت عبدالله متزلزل شد و به اين سبب سعى در ابطال اين امر مى نمود، پس اسعد به مصعب گفت كه: خالوى من سعد بن معاذ از روساى اوس است و مرد شريف عاقلى است و قبيله عمرو و بن عوف او را اطاعت مى نمايند اگر او مسلمان شود كار ما تمام مى شود، بيا تا برويم به محله ايشان؛ پس مصعب با اسعد به محله سعد بن معاذ آمد و بر سر چاهى از چاههاى ايشان نشستند و جمعى از جوانان بر دور ايشان گرد آمدند و مصعب قرآن را بر ايشان خواند، و چون اين خبر به سعد بن معاذ رسيد اسيد بن حضير را كه از اشراف ايشان بود گفت كه: شنيده ام كه اسعد با اين مرد قرشى به محله ما آمده است و جوانان ما را فاسد مى كند برو و او را نهى كن از اين امر. چون اسيد پيدا شد اسعد به مصعب گفت كه: اين مرد شريف بزرگى است و اگر در امر ما داخل شود اميدوارم كه كار ما تمام شود، و چون اسيد به نزديك ايشان رسيد به اسعد گفت كه: خالوى تو مى گويد كه: در مجالس ما ميا و جوانان ما را فاسد مگردان و از اوس بر خود بترس، مصعب گفت: بنشين تا ما امر خود را بر تو عرض نمائيم اگر بپسندى داخل شو در آن و اگر خواهى ما از محله شما بيرون مى رويم، چون اسيد نشست و مصعب سوره اى از قرآن بر او خواند نور اسلام خانه دلش را روشن كرد و پرسيد: كسى كه داخل اين امر مى شود چكار مى كند؟ گفت: غسل مى كند و دو جامه پاك مى پوشد و شهادتين مى گويد و دو ركعت نماز مى كند، پس اسيد خود را با جامه در چاه افكند و غسل كرد و بيرون آمد و جامه هاى خود را فشرد و گفت: شهادت را بر من عرض كن، پس كلمه لا اله الا اللّه و محمد رسول الله گفت


و دو ركعت نماز ادا كرد و به اسعد گفت كه: الحال مى روم كه خالوى تو را به هر حيله كه باشد براى تو بفرستم. چون اسيد نيك اختر در برابر آن سعد اكبر پيدا شد سعد گفت: سوگند ياد مى كنم كه اسيد به روى ديگر مى آيد بغير آن رو كه از پيش ما رفت، پس اسيد سعد را به هر حيله كه بود برداشت و به نزد مصعب آورد و مصعب سوره ((حم تنزيل من الرحمن الرحيم)) را بر او خواند، همين كه مصعب از سوره فارغ شد نور ايمان در جبين آن سعادتمند ساطع گرديد، پس سعد به خانه خود فرستاد و دو جامه پاك طلبيد و غسل كرد و شهادت گفت و دو ركعت نماز ادا كرد و دست مصعب را گرفت و به خانه خود برد و گفت: امر خود را ظاهر كن و از هيچكس پروا مكن، پس سعد آمد و در ميان قبيله بنى عمرو بن عوف ايستاد و ايشان را به آواز بلند ندا كرد كه: اى فرزندان عمرو بن عوف! هيچ مرد و زن باكره و شوهر دار و پير و جوان كودك نماند مگر آنكه بيرون آيد كه امروز روزى نيست كه كسى در پرده و حجاب باشد، چون همه جمع شدند گفت: حال من در ميان شما چگونه است؟ گفتند: تو بزرگ مائى و هر چه مى فرمائى اطاعت مى كنيم و هيچ امر تو را رد نمى كنيم آنچه مى خواهى بفرما. سعد گفت: سخن گفتن مردان و زنان و كودكان شما همه بر من حرام است تا گواهى دهيد به وحدانيت خدا و به پيغمبرى محمد رسول خدا، و حمد مى كنم خداوندى را كه ما را به اين نعمت گرامى داشت و اين همان پيغمبر است كه يهود ما را خبر مى دادند، پس در آن روز همه آن قبيله مسلمان شدند و اسلام در ميان هر دو قبيله خزرج و اوس رواج بهم رسانيد و اشراف هر دو قبيله مسلمان شدند زيرا كه همه از يهود اوصاف آن حضرت را شنيده بودند. پس مصعب حقيقت حال را به خدمت حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم عرض كرد و آن حضرت مردم را مرخص فرمود كه هر كه مسلمان شده است و قوم او را شكنجه و آزار مى رسانند بروند به جانب مدينه، پس يك يك از ايشان مى گريختند و به مدينه مى آمدند، و هر كه از


ايشان داخل مدينه مى شد اوس و خزرج ايشان را به خانه مى بردند و اكرام مى كردند و ايشان را بر خود اختيار مى كردند.(1) و بعضى روايت كرده اند كه: بعد از بيرون آمدن از شعب در سال يازدهم نبوت حضرت شش نفر از قبيله خزرج را مشاهده كرد كه ايشان اسعد بن زراره و عون بن الحرث و رافع بن مالك و قطبه بن عامر و عقبه بن عامر و جابر بن عبدالله بودند و از ايشان پرسيد كه: شما كيستيد؟ گفتند: ما از قبيله خزرجيم، فرمود كه: ساعتى نمى نشينيد كه با شما سخن گويم؟ ايشان نشستند و حضرت اسلام را بر ايشان عرض نمود و قرآن مجيد بر ايشان خواند، چون آثار صدق در بيان آن حضرت يافتند به يكديگر گفتند كه: اين همان پيغمبر است كه يهود ما را خبر مى دادند بايد ما سبقت بگيريم و پيش از ساير قوم خود به او ايمان آوريم، پس ايمان آوردند و به مدينه برگشتند و ذكر آن حضرت در مدينه منتشر شد. و چون سال دوازدهم شد دوازده نفر از انصار آمدند و با آن حضرت نزد عقبه بيعت كردند و اين بيعت عقبه اولى است، و موافق اين روايت در اين سال حضرت مصعب بن عمير را به ايشان فرستاد كه مسائل دين و قرآن تعليم ايشان نمايد و ايشان را به دين اسلام دعوت نمايد.(2) و در موسم ديگر در سال سيزدهم نبوت جماعت بسيار از قبيله اوس و خزرج از مسلمانان و كفار به قصد ملازمت رسول مختارصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم با حاج به مكه آمدند و حضرت رسولصلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به نزد ايشان آمد و فرمود كه: آيا حمايت من مى كنيد كه من كتاب خدا را بر شما بخوانم و مسلمان شويد و ثواب شما بهشت باشد؟ گفتند: آرى يا رسول الله هر پيمان كه خواهى از براى خود و از براى پروردگار خود بگير، حضرت فرمود كه: وعده گاه ما و شما گردنگاه منى است در شب دوازدهم؛ پس چون افعال حج را بجا آوردند و به منى برگشتند انصار جمع شدند و مسلمان بسيار در ميان ايشان بود و اكثر ايشان هنوز

____________________

1-اعلام الورى 55 به نقل از على بن ابراهيم؛ قصص الانبياء راوندى 332.

2-بحار الانوار 19/23 به نقل از المنتقى فى مولود المصطفى.


مشرك بودند و عبدالله بن ابى لعنه الله در ميان ايشان بود، پس حضرت در روز دوم منى يعنى روز يازدهم ايشان را گفت كه: همه در خانه عبدالمطلب كه بر عقبه واقع است جمع شويد اما يك يك بيائيد و كسى را از خواب بيدار مكنيد، و حضرت در خانه عبدالمطلب فرود آمده بود و امير المومنينعليه‌السلام و حمزه و عباس با آن حضرت بودند و چون شب شد هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه جمع شدند - و به روايتى هفتاد و سه مرد و دو زن بودند(1) - و چون حضرت ايشان را به اسلام دعوت نمود و بر اسلام وعده بهشت فرمود اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبدالله بن حزام گفتند: يا رسول الله! شرط كن براى خود و پروردگار خود هر چه خواهى، حضرت فرمود: شرط مى كنم كه مرا محافظت نمائيد از آنچه جانهاى خود را از آن محافظت مى نمائيد و اهل بيت مرا محافظت نمائيد از آنچه اهل بيت و اولاد خود را از آن محافظت مى نمائيد، گفتند: هرگاه چنين كنيم براى ما چه خواهد بود؟ فرمود كه: بهشت از براى شما خواهد بود و در دنيا مالك عرب خواهيد شد و عجم شما را اطاعت خواهند كرد و ملوك و امرا خواهيد بود، گفتند: راضى شديم. پس عباس بن نضله كه از قبيله اوس بود برخاست و گفت: اى گروه اوس و خزرج! مى دانيد كه بر چه چيز اقدام مى نمائيد؟ بر جنگ عرب و عجم و بر محاربه پادشاهان روى زمين، اگر مى دانيد كه هرگاه به او مصيبتى برسد او را خواهيد گذاشت و يارى او نخواهيد كرد پس او را فريب مدهيد و بگذاريد كه در بلاد خود باشد زيرا كه هر چند قوم آن حضرت مخالفت او كرده اند وليكن باز عزيز و منيع است در ميان ايشان و كسى را قدرت آن نيست كه به او ضررى برساند؛ پس عبدالله بن حزام و اسعد بن زراره و ابوالهيثم بن تيهان گفتند: تو را چكار است به سخن گفتن؟ يا رسول الله! خون ما فداى خون توست و جان ما فداى جان توست هر شرط كه خواهى براى پروردگار خود

____________________

1-در مورد ((هفتاد نفر)) رجوع شود به اعلام الورى 59 و سيره ابن كثير 2/195؛ و در مورد ((هفتاد و سه مرد و دو زن )) رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/232 و دلائل النبوه 2/455.


و براى خود بكن، پس حضرت فرمود كه: دوازده نفر از ميان خود جدا كنيد كه كفيل شما و سركرده شما باشند چنانكه موسىعليه‌السلام دوازده نقيب در ميان بنى اسرائيل مقرر فرمود، گفتند: هر كه را مى خواهى اختيار كن، پس جبرئيل تعيين نقبا كرد و حضرت به فرموده جبرئيل نه نفر از خزرج اختيار كرد: اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبدالله بن حزام پدر جابر و رافع بن مالك و سعد بن عباده و منذر بن عمرو و عبدالله بن رواحه و سعد بن ربيع و عباده بن صامت؛ و سه نفر از اوس: ابوالهيثم بن تيهان و اسيد بن حضير و سعد بن خيثمه. و چون با حضرت بيعت كردند ابليس نزد عقبه ندا كرد كه: اى گروه قريش و ساير عرب! محمد با اوس و خزرج در عقبه اند و با او بيعت مى نمايند كه با شما جنگ كنند. چون قريش اين ندا را شنيدند به هيجان آمدند و اسلحه برداشتند و متوجه عقبه شدند پس حضرت انصار را فرمود كه: پراكنده شويد. گفتند: يا رسول الله! اگر مى فرمائى الحال شمشير مى كشيم و با ايشان جنگ مى كنيم. حضرت فرمود كه: خدا مرا هنوز رخصت محاربه ايشان نداده است. گفتند: يا رسول الله! با ما بيرون مى آئى؟ فرمود كه: منتظر امر الهى ام. چون قريش با جميعت تمام آمدند حمزهعليه‌السلام شمشير خود را كشيد و حضرت امير المومنينعليه‌السلام شمشير كشيد و هر دو بر عقبه ايستادند. چون قريش به عقبه رسيدند و حمزه را ديدند گفتند: اين چه امر است كه براى آن جمع شده ايد؟ حمزه گفت: اجتماعى نيست و بخدا سوگند هر كه بالا مى آيد از عقبه گردنش را مى زنم. پس قريش برگشتند و در روز عبدالله بن ابى را ديدند و گفتند: شنيديم كه قوم تو با محمد بيعت كرده اند بر جنگ ما، و چون عبدالله خبر نداشت و او را مطلع نكرده بودند سوگند خورد كه چنين نيست و ايشان تصديق او كردند، و انصار بسوى مدينه برگشتند


و انتظار قدوم ميمنت لزوم آن حضرت مى كشيدند. مولف گويد: آنچه مذكور شد موافق روايت على بن ابراهيم و شيخ طبرسى و قطب راوندى و ابن شهر آشوب و جمعى ديگر از معتمدين اصحاب است و روايت بعضى بر بعضى داخل است.(1)

____________________

1-تفسير قمى 1/272؛ اعلام الورى 59؛ قصص الانبياء راوندى 334؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/232.