فهرست مطالب
باب بیست و هفتم: در بیان کیفیت هجرت آن حضرت بسوی مدینه طیبه و علل و مبادی آن است 13
باب بیست و هشتم: در بیان نزول آن حضرت در مدینه طیبه و بنای مسجدها و خانه ها و سایر وقایع سال اول هجرت است 37
باب بیست و نهم: در بیان جوامع و نوادر غزوات آن حضرت است و بیان غزواتی که تا بدر کبری واقع شده 51
باب سی ام در بیان کیفیت جنگ بدر است 65
باب سی و یکم: در بیان غزوات و وقایعی که بعد از جنگ بدر تا غزوه احد واقع شد: 107
باب سی دوم: در بیان جنگ احد است 117
فصل در بیان جراحاتی که به جسد شریف آن حضرت رسیدند 149
فصل 152
فصل در بیان معجزاتی که از آن حضرت در آن جنگ ظاهر شد 154
فصل در مزید تأیید آنچه مذکور شد از دلیری و جان سپاری جناب امیر المؤمنین ( عليهالسلام ) در آن جنگ و آزارها که به آن حضرت رسید و در بیان جبن و خذلان آن مخذولان که مخالفان ایشان را عدیل آن جناب می دانند: 159
فصل در بیان بعضی از احوال شهدا و مقتولان مشرکان 167
باب سی و سوم: در بیان غزوه حمراء الاسد است 171
باب سی و چهارم: در بیان غزوات و وقایعی است که در ما بین جنگ احد و غزوه احزاب واقع شد 179
فصل اول: در بیان غزوه رجیع است 181
فصل دوم در بیان غزوه معونه است 183
فصل سوم در بیان غزوه بنی نضیر است 186
فصل چهارم در بیان غزوه ذات الرقاع و غزوه عسفان است 196
فصل پنجم در بیان غزوه بدر صغری است و سایر وقایع تا غزوه خندق 199
باب سی و پنجم: در بیان جنگ خندق است که آن را غزوه احزاب می نامند 207
باب سی و ششم در بیان غزوه بنی قریظه است و شهادت سعد بن معاذ و قبول توبه ابو لبابه 241
باب سی و هفتم: در بیان غزوات و وقایعی است که در مابین غزوه احزاب و غزوه حدیبیه واقع شده است: و در آن چند فصل است 254
فصل اول در بیان غزوه مریسیع است: که آن را غزوه بنی مصطلق می نامند 256
فصل دوم در بیان قصه فحش گفتن نسبت به عایشه است 264
فصل سوم در بیان سایر وقایع است 266
باب سی هشتم: در بیان غزوه حدیبیه است و بیعت رضوان 272
باب سی و نهم: در بیان فتح خیبر است و قدوم جعفر طیار از حبشه 298
باب چهلم در بیان عمره قضا و نوشتن و نوشتن نامه ها به پادشاهان و سایر وقایع است تا غزوه موته 319
باب چهل و یکم در بیان غزوه موته است 335
باب چهل و دوم در بیان غزوه ذات السلاسل 346
باب چهل و سوم در بیان فتح مکه است 362
باب چهل و چهارم در بیان غزوه حنین و سایر وقایعی که پیش از آن و بعد از آن به وقوع پیوست تا غزوه تبوک 386
فصل در بیان غزوه حنین است 391
باب چهل و پنجم در بیان غزوه تبوک و قصه عقیه و مسجد ضرار است 416
باب چهل و ششم در بیان نزول سوره براءه است 462
باب چهل و هفتم در بیان قصه مباهله است 476
باب چهل و هشتم در بیان سایر وقایع است تا حجة الوداع و در آن چند فصل است 534
فصل اول در بیان غزوه عمرو بن معدی کرب 536
فصل دوم در بیان فرستادن حضرت امیر المؤمنین ( عليهالسلام ) بسوی یمن 540
فصل سوم در آمدن اشراف و طوایف عرب و غیر ایشان به خدمت آن حضرت و سایر وقایعی که تا حجة الوداع واقع شد 545
باب چهل و نهم در بیان حجة الوداع است و آنچه در آن سفر واقع شد و بیان سایر حجها و عمره های آن حضرت 552
باب پنجاهم در بیان نوادر اخبار آن حضرت و بعضی از احوال اصحاب آن حضرت و معارضات و مناظراتی که میان آن حضرت و میان مشرکان و اهل کتاب و سایر ناس واقع شد 618
باب پنجاه و یکم در بیان احوال اولاد امجاد آن حضرت است 682
فصل در بیان احوال حضرت ابراهیم و بعضی از احوال ماریه مادر او 694
باب پنجاه و دوم در بیان عدد زنان آن حضرت و مجمل احوال ایشان است 700
باب پنجاه و سوم در بیان قصه تزویج زینب است و بعضی از احوال زید بن حارثه است 720
باب پنجاه و چهارم در بیان احوال ام سلمه 730
باب پنجاه و پنجم در بیان احوال عایشه و حفصه 740
باب پنجاه و ششم در بیان احوال خویشان و خدمتگزاران و ملازمان و آزاد کرده های آن حضرت است 752
فصل در بیان احوال صدیقی که حضرت پیش از بعثت داشته است 771
باب پنجاه و هفتم در بیان فضیلت مهاجران و انصار و صحابه و تابعان و بعضی از مجملات احوال ایشان است 774
باب پنجاه و هشتم در بیان فضایل بعضی از اکابر صحابه است 784
باب پنجاه و نهم در بیان فضائل سنیه و اخلاق علیه و رفعت شأن و سایر احوال حضرت سلمان فارسی (رضی عنه الله) است 811
باب شصتم در بیان احوال خیر مآل محرم اسرار ربانی ابوذر غفاری (رضی عنه الله) و فضائل و مناقب اوست 863
و در آن چند فصل است 863
باب شصت و یکم در بیان بعضی از فضایل و احوال مقداد بن اسود کندی است 906
باب شصت و دوم در بیان فضائل امت پیغمبر ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بعضی از احوال ایشان 911
باب شصت و سوم در بیان وصیت پیغمبر اکرم ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سایر وقایعی که نزدیک ارتحال آن حضرت به عالم قدس واقع شد 917
باب شصت و چهارم: در بیان کیفیت وقوع مصیبت کبری و داهیه عظمی یعنی وفات سید انبیاء محمد مصطفی ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و کیفیت تغسیل و تکفین و دفن و نماز بر آن حضرت و وقایعی که مقارن آن و بعد از آن به وقوع پیوسته است 943
باب شصت و پنجم در بیان احوالی چند است که بعد از دفن آن حضرت واقع شد و آنچه نزد ضریح مقدس آن حضرت ظاهر گردید و غرائب احوال روح مقدس آن بزرگوار 977
علی بن ابراهیم و شیخ طوسی و ابن شهر آشوب و دیگران به سندهای معتبر در سبب هجرت آن حضرت روایت کرده اند که: چون کفار قریش دیدند که امر نبوت آن حضرت یوما فیوما در قوت و رفعت ترقی می نماید و تدبیرات ایشان سودمند نمی گردد و بیعت انصار را شنیدند، در دار الندوه برای مشورت جمع شدند و عادت ایشان این بود که هر گاه داهیه ای کبری ایشان را عارض می شد در دار الندوه جمع می شدند و با یکدیگر مشورت می کردند و کسی که عمر او از چهل سال کمتر بود در آنجا داخل نمی شد، پس چهل نفر از پیران قریش در دار الندوه جمع شدند و شیطان ملعون به صورت مرد پیری آمد که داخل شود، دربان گفت: تو کیستی؟ گفت: من مرد پیری ام از اهل نجد و شما را احتیاج به رأی صایب من هست و چون شنیدم که برای دفع این مرد جمع شده اید آمده ام که رأی خود را در این باب به شما بگویم، دربان گفت: داخل شو.
و عیاشی و غیر او به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: قریش جمع شدند و از هر قبیله چند نفر اختیار کردند و برای مشورت به دار الندوه رسیدند دیدند مرد پیری در آنجا ایستاده است، چون خواستند داخل شوند گفت: مرا نیز داخل کنید، گفتند: ای شیخ! تو کیستی؟ گفتی: من شیخی از مشایخ قبیله مضرم و در باب امری که شما برای آن جمع شده اید رأی نیکوئی دارم، پس او را با خود داخل کردند(1) .
و در احادیث معتبره مذکور است که: شیطان چهار مرتبه متمثل شد به صورت مردان
____________________
1-تفسیر عیاشی 2/53؛ تفسیر برهان 2/78.
که او را همه کس دید، یکی در روز مشورت دار الندوه بود(1) .
برگشتیم به روایات مشهوره: چون به جاهای خود قرار گرفتند ابو جهل گفت: ای گروه قریش! در میان عرب کسی از ما عزیزتر نبود، ما اهل خانه خدائیم و مردم از اطراف عالم هر سال دو مرتبه برای حج و عمره به نزد ما می آیند و ما را گرامی می دارند و ما در حرم خدائیم و کسی در ما طمع نمی تواند کرد، و پیوسته چنین بودیم تا محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و او را امین می گفتیم برای صلاح او و آرمیدگی او و راستگوئی او، و چون کامل شد و در میان ما گرامی بود دعوی کرد که رسول خداست و خبرهای آسمان بسوی او می آید، پس عقلهای ما را به بیخردی نسبت داد و خدااین ما را سب کرد و جوانان ما را فاسد گردانید و جماعت ما را پراکنده کرد و می گوید که گذشتگان ما در آتشند و هیچ چیز بر ما از این عظیمتر نیست، و من در باب او رأیی دیده ام، گفتند: چه رأی دیده ای؟ گفت: کسی را برسانیم که پنهان او را بکشد و اگر بنی هاشم خون او را طلب کنند ده دیه برای خون او بدهیم، شیطان گفت: رأیی است بسیار خبیث، گفتند: چرا؟ گفت: زیرا که کشنده محمد البته کشته می شود و کیست از شما که برای این کار کشتن را بر خود قرار دهد؟ و چون او کشته شود بنی هاشم و خلفای ایشان از خزاعه تعصب خواهند کرد و راضی نخواهند شد که کشنده محمد بر روی زمین راه رود و در میان حرم جنگها در میان شما خواهد شد که همه یکدیگر را بکشید. پس عاص بن وائل و امیة بن خلف و ابی بن خلف گفتند که: بنای محکمی می سازیم و سوراخها در آن می گذاریم و او را در آنجا می گذاریم و راهش را مسدود می کنیم که کسی به نزد او نتواند رفت و قوتش را از برای او می اندازیم تا در آنجا به مرگ خود هلاک شود چنانکه زهیر و نابغه و امری ء القیس چنین هلاک شدند، شیطان گفت: این رأی از رأی اول خبیث تر است زیرا بنی هاشم به این راضی نخواهند شد و چون موسم حج می شود استغاثه خواهند کرد به قبایل عرب و او را بیرون خواهند آورد: و اگر رأی دیگر دارید
____________________
1-امالی شیخ طوسی 176.
بگوئید.
پس عتبه و شیبه و ابو سفیان گفتند: او را از بلاد خود بیرون می کنیم و مشغول عبادت خدااین خود می شویم - و به روایت دیگر گفتند: شتر چموشی مکی گیریم و محمد را بر آن می بندیم و آن شتر را به نیزه می زنیم تا او را در این کوهها پاره پاره کند(1) - شیطان گفت: این رأی از آنها خبیث تر است، اگر او زنده بیرون رود از همه کس خوشروتر و خوش زبان تر است و به حلاوت لسان و فصاحت بیان خود جمیع قبایل عرب را فریفته می کند و لشکرها از پیاده و سواره بر شما می آورد که تاب مقاومت آنها نداشته باشید و شما را مستأصل می کند.
پس ایشان حیران شدند و به شیطان گفتند که: ای شیخ! تو را در این باب چه به خاطر می رسد؟ گفت: رأی من آن است که از هر قبیله ای از قبایل قریش و سایر قبایل عرب هر که با شما موافقت کند یک کسی یا زیاده بگیرد و یک نفر از بنی هاشم را نیز با خود متفق گردانید و همه حربه بردارید و بر سر او بروید و به یک دفعه بر او بزنید که خون او پهن شود در قبیله های قریش و نتوانند بنی هاشم که طلب خون او کنند زیرا که با همه قبایل برابری نمی توانند کرد و اگر دیه از شما بطلبند سه دیه بدهید، ایشان گفتند: ما ده دیه می دهیم؛ و گفتند: رأی صواب آن است که شیخ نجدی گفت.
و به روایت شیخ طوسی این رأی را ابو جهل گفت و شیطان پسندید. و علی ای حال بر این رأی قرار دادند و بیرون آمدند و از بنی هاشم ابو لهب را با خود متفق کردند پس حق تعالی این آیه را فرستاد و حضرت را بر تدبیر ایشان مطلع گردانید( وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّـهُ وَاللَّـهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ ) (2) و یاد کن آن را که مکر کردند به تو آنان که کافر شدند تا حبس کنند تو را یا بکشند تو را به شمشیرهای قبایل یا بیرون کنند تو را از مکه، و ایشان مکر می کنند و جزا می دهد خدا
____________________
1-این روایت مطابق آنچه در امالی شیخ طوسی و مناقب ابن شهر آشوب می باشد.
2-سوره انفال: 30.
ایشان را بر مکر ایشان و خدا بهترین جزا دهندگان است مکاران را.
پس ایشان اتفاق کردند که شب به خانه آن حضرت بریزند و او را بکشند و به این اتفاق به مسجد الحرام آمدند و از دهان خود صفیر می کردند و دست بر هم می زدند و بر و بر دور کعبه می جستند، پس حق تعالی فرستاد که) وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً ( (1) یعنی: نبود نماز ایشان نزد خانه کعبه مگر صفیر زدن و دست زدن؛ چون شب شد و قریش آمدند که به خانه آن حضرت در آیند ابو لهب گفت: نمی گذارم که شب داخل خانه شوید زیرا که در این خانه اطفال و زنان هستند و ایمن نیستم از آنکه خطایی واقع شود ولیکن امشب او را حراست می نمائیم و صبح داخل خانه می شویم.
و شیخ طوسی به سندهای معتبر از هند بن ابی هاله و عمار بن یاسر و دیگران روایت کرده است که: چون جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و خبر تدبیر قریش را در باب قتل آن حضرت بیان کردند و از جانب حق تعالی او را مأمور به هجرت بسوی مدینه گردانید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و گفت: یا علی! روح الامین از جانب رب العالمین الحال آمد و مرا خبر داد که قریش اتفاق کرده اند بر کشتن من و حق تعالی مرا مأمور به هجرت گردانیده است و امر کرده است و که امشب بروم به غار ثور و تو را امر کنم که در جای من بخوابی تا آنکه ندانند که من رفته ام، تو چه می گوئی و چه می کنی؟
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: یا نبی الله! آیا تو به سلامت خواهی ماند از خوابیدن من در جای تو؟
فرمود: بلی.
پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خندان شد و برای شکر الهی بر سلامتی آن حضرت و بر جان فدا کردن خود به سجده افتاد و این اول سجده شکری بود که در این امت واقع شد و پهلوی روی خود را به زمین گذاشت، و چون سر از سجده برداشت گفت: برو به هر سو که خدا تو
____________________
1-سوره انفال: 35.
را مأمور گردانیده است جانم فدای تو باد گوش و چشم من و سویدای دل من و هر چه خواهی مرا امر فرما که به جان قبول می کنم و به هر نحو که خاطر خواه توست بعمل می آورم و در این باب توفیق از پروردگار خود می طلبم.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: خدا شباهت مرا بر تو خواهند افکند پس بر فراش من بخواب و برد حضرمی مرا بر روی خود بیانداز، و بدان یا علی که حق تعالی امتحان می کند دوستان خود را به قدر ایمان و درجات ایشان، پس بلا و امتحان پیغمبران از همه کس بیشتر است و بعد از ایشان هر که نیکوتر است به مثل امتحانی که ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح را کرده بود، و خوابانیدن من تو را در زیر تیغ دشمنان با آنکه از جان من گرامیتری نزد من عظیمتر است از خوابانیدن ابراهیم اسماعیل را برای کشتن، و به طیب خاطر راضی شدن تو که در زیر تیغ دشمنان بخوابی عظیمتر است از خوابیدن اسماعیل در زیر تیغ پدر مهربان، پس صبر نیکو کن ای برادر که رحمت خدا نزدیک است به نیکوکاران(1) .
پس حضرت او را در بر گرفت و بسیار گریست و او نیز از مفارقت آن حضرت گریست و حضرت او را به خدا سپرد، و جبرئیل آمد و دست آن حضرت را گرفت و از خانه بیرون آورد؛ و در آن وقت قریش دور خانه آن حضرت را فرو گرفته بودند و حضرت این آیه را خواند( وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ ) (2) و حق تعالی خواب را بر ایشان مسلط کرد که ایشان از بیرون رفتن آن حضرت مطلع نشدند و کف خاکی برداشت و بر روهای ایشان پاشید و فرمود: شاهت الوجوه قبیح باد روهای شما که با پیغمبر خود چنین می کنید - و به روایت دیگر: بیدار بودند و حق تعالی دیده های ایشان را پوشید که آن حضرت را ندیدند(3) - پس جبرئیل گفت: یا
____________________
1-تا اینجا تمام شد آنچه از امالی شیخ طوسی 465 نقل شده است.
2-سوره یس: 9.
2-خرایج 1/144.
رسول الله! به جانب کوه ثور برو و در غار پنهان شو.
و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در جای آن حضرت خوابید و ردای آن حضرت را بر خود پوشید؛ و در آن وقت خانه های مکه در نداشت و دیوارهای خانه ها کوتاه بود و کفار قریش امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را می دیدند که در جای حضرت خوابیده است و گمان می کردند که حضرت رسول است و سنگ بر آن حضرت می انداختند(1) .
و در احادیث متواتره از طرق خاصه عامه وارد شده است که: این آیه در شأن حضرت نازل شد که در این شب جان خود را فدای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کرد( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّـهِ ) (2) یعنی: از مردمان کسی هشت که می فروشد جان خود را برای طلب خوشنودی خدا(3) .
و ثعلبی و احمد بن حنبل و غزالی در احیاء و غیر ایشان از مفسران و محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند که: در آن شب که امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در جای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوابید حق تعالی وحی کرد بسوی جبرئیل و میکائیل که: من شما را با یکدیگر برادر گردانیده ام و عمر یکی را زیاده از دیگری می گردانم کدامیک از شما برادر خود را بر خود اختیار می کنید که عمر او درازتر باشد؟ هیچیک اختیار دیگری نکردند؛ پس از خدا وحی فرستاد به ایشان که: چرا مانند علی بن ابی طالب نبودید که من او را با محمد برادر گردانیدم و به جای او خوابیده است و جان خود را فدای او کرده است؟ پس بروید به زمین و او را از شر دشمنانش حراست نمائید، پس فرود آمدند و جبرئیل نزد سر آن حضرت و میکائیل نزد پای آن حضرت نشستند و جبرئیل و میکائیل می گفتند: به به! که مثل تو
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 1/273 و امالی شیخ طوسی 464 و اعلام الوری 61 و مناقب ابن شهر آشوب 1/233 و قصص الانبیاء راوندی 335، و روایت در این مصادر با تفاوتهایی ذکر شده است.
2-سوره بقره: 207.
3-تفسیر قمی 1/71؛ امالی شیخ طوسی 252 و 446 و 447 و 551؛ مجمع البیان 1/301؛ تفسیر فخر رازی 5/223 - 224؛ ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق 1/153؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 12/262.
می تواند بود ای پسر ابوطالب که خدا به تو با ملائکه آسمان مباهات می کند، پس حق تعالی این آیه را در شأن آن حضرت فرستاد(1) .
و اخطب خوارزم که از محدثان عامه است روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: شبی که به غار رفتم جبرئیل در صبح آن شب بر من نازل شد شاد و خندان، گفتم: ای جبرئیل! سبب شادی تو چیست؟ گفت: یا محمد! چگونه شاد نباشم و حال آنکه چشمم روشن شد به آنکه حق تعالی برادر و وصی و امام امت تو علی بن ابی طالب را گرامی داشت و دیشب به عبادت او با ملائکه مباهات کرد و فرمود که: ای ملائکه! نظر کنید بسوی حجت من در زمین بعد از پیغمبر من که چگونه جان خود را فدای پیغمبر من کرده است و روی خود را بر خاک گذاشت برای شکر این نعمت، گواه می گیرم شما را که او پیشوای خلق من است و مولای جمیع آفریدگان است(2) .
برگشتیم به روایات سابقه: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه غار ثور شد در راه ابو بکر را دید و او را از خوف فتنه یا مصلحت دیگر با خود و هند بن ابی هاله نیز همراه آن حضرت رفت، و چون غار رسید ابو بکر را نگاه داشت و هند را برگردانید برای بعضی خدمات که به او فرموده بود(3) .
و روایت دیگر آن است که: ابو بکر در راه حضرت را دید که می رود، از عقب آن حضرت روان شد و حضرت از بیم آنکه مبادا یکی از کفار قریش باشد تند رفت و پای مبارکش بر سنگی بر آمد و مجروح شد و به شومی آن ملعون آزار بسیار کشید تا او به آن حضرت رسید و به ضرورت حضرت او را با خود برد(4) .
و شیخ طوسی به روایت دیگر از ام هانی خواهر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است
____________________
1-تذکره الخواص 35 و احقاق الحق 1/479 به نقل از تفسیر ثعلبی؛ احیاء علوم الدین 3/273؛ شواهد التنزیل 1/123؛ امالی شیخ طوسی 469؛ تنبیه الخواطر 181 - 182.
2-مناقب خوارزمی 228؛ مائة منقبة 145.
3-امالی شیخ طوسی 466.
4-اقبال الاعمال 3/107؛ تاریخ طبری 1/568.
که: چون حق تعالی رسول خود را امر به هجرت نمود شب علی را در جای خواب خود خوابانید و بیرون آمد و سوره یس خواند تا( فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ ) (1) و خاک بر سر کافران پاشید و آنها مطلع نشدند و به خانه من آمد، و چون صبح شد فرمود: بشارت باد تو را ای ام هانی که جبرئیل مرا خبر می دهد که حق تعالی علی را از دشمنان نجات داد؛ و حضرت در تاریکی صبح متوجه غار ثور شد و سه روز در آنجا ماند و در روز چهارم روانه مدینه طیبه شد(2) .
و در روایات سابقه مذکور است که: چون صبح طالع شد کفار قریش همه برخاستند و شمشیرها کشیده بر سر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) دویدند، خالد بن ولید در جلو ایشان بود، پس آن شیر خدا از جا برجست و رو به ایشان دوید و خالد را گرفت و دستش را پیچید و او مانند شتر فریاد می کرد، پس شمشیر خالد را گرفت و رو بر ایشان آورد و همه گریختند، و چون همه را بیرون کرد شناختند که امیر المؤمنین علی (عليهالسلام ) است گفتند: ما را با تو کاری نیست، محمد کجاست؟ فرمود: شما او را به من نسپرده بودید، شما خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت(3) .
قطب راوندی روایت کرده است که: ابن کوای خارجی با امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: کجا بودی در وقتی که ابو بکر با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در غار بود؟ حضرت فرمود که: در جای آن حضرت خوابیده بودم و جان خود را فدای او کرده بودم و چون قریش با حربه و سلاح خود آمدند و آن حضرت را ندیدند در خشم شدند و آنقدر مرا زدند که بدن مرا سیاه کردند و مرا به زنجیرها بستند و در خانه انداختند و در را قفل کردند و زنی را پاسبان من کردند و به طلب آن حضرت رفتند، پس صدائی شنیدم که کسی گفت: یا علی، پس همه دردها از من برطرف شد ناگاه صدائی دیگر شنیدم که کسی گفت: یا علی، پس زنجیرها گسیخته
____________________
1-سوره یس: 9.
2-امالی شیخ طوسی 447.
3-امالی شیخ طوسی 467.
شد افتاد، پس صدائی دیگر گفت: یا علی، ناگاه در گشوده شد و بیرون آمدم(1) .
و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: حق تعالی بسوی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وحی فرستاد که: خداوند علی اعلی تو را سلام می رساند و می فرماید که: ابو جهل و اکابر قریش تدبیر کرده اند که تو را به قتل رسانند و خدا تو را امر می کند که علی را در جای خود بخوابانی و می فرماید که: منزلت او منزلت اسماعیل ذبیح است از ابراهیم خلیل، او جان خود را فدای جان تو و روح خود را وقایه روح تو می گرداند و تو را امر کرده است که ابو بکر را همراه خود به غار ببری که حجت بر او تمام کنی که اگر مساعدت و معونت تو بکند و بر عهد و پیمان تو باقی در بهشت رفیق تو باشد، و اگر پیمان او را بشکند قرین ابلیس خواهد بود در درک اسفل جهنم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: آیا راضی شدی که هر گاه طلب نمایند مرا و نیابند، تو را بیابند، و گاه باشد که بیخردان مبادرت نمایند و تو را بکشند؟ گفت: بلی یا رسول الله راضی شدم که روح من فدای روح تو و جان من فدای جان تو باشد، بلکه راضیم که روح من و جان من فدای برادر تو یا یکی از خویشان تو یا حیوانی که تو را ضرور باشد بشود، و من زندگانی را نمی خواهم مگر برای خدمت تو و تصرف کردن در امر نهی تو و از برای محبت دوستان تو و یاری برگزیدگان تو و مجاهده دشمنان تو، اگر اینها نمی بود یک ساعت زندگانی دنیا را نمی خواستم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای ابو الحسن! این سخن که گفتی پیش از آنکه بگوئی ملائکه که موکلند به لوح محفوظ به من نقل کردند که تو خواهی گفت، و گفتند که خدا برای تو به این سبب در دار القرار ثوابی چند مقرر گردانیده است که شنوندگان مثل آن را نشنیده اند و بینندگان مانند آن را ندیده اند و به خاطر فکر کنندگان شبیه آن نگذشته است.
پس به ابو بکر فرمود: اگر دل تو با زبان تو موافق باشد و از برای خدا یاری من کنی
____________________
1-خرایج 1/215؛ خصائص امیر المؤمنین (عليهالسلام ) 58.
و بعد از من پیمانهای مرا نشکنی و مخالفت وصی و خلیفه من نکنی برای تو نیز ثواب عظیم خواهد بود؛ پس برای اتمام حجت فرمود: ای ابو بکر! نظر کن به آفاق آسمان، چون نظر کرد ملکی چند دید از آتش که بر اسبان آتشی سوار بودند و نیزه های آتشی در دست داشتند و هر یک ندا می کردند: یا محمد! ما را در باب مخالفان خود مأمور گردان تا ایشان را ریزه ریزه کنیم.
پس فرمود: ای ابو بکر! گوش بدار به جانب زمین؛ پس از زمین صدا شنید که: یا محمد! امر کن مرا در حق دشمنان خود تا آنچه فرمائی بعمل آورم.
پس فرمود: ای ابو بکر! به جانب کوهها گوش دار، چون گوش داد شنید از کوهها صدا می آمد که: یا محمد! ما را در حق دشمنان خود مأمور گردان تا ایشان را هلاک کنیم.
پس فرمود: ای ابو بکر! گوش ده به جانب دریاها، پس دریاها به نزد آن حضرت حاضر شدند و از موجهای آنها صدا شنید که: یا محمد! هر حکم که در باب دشمنان خود بفرمائی اطاعت می کنیم.
پس از آسمان و زمین و کوهها و دریاها صدا بلند شد که: یا محمد! پروردگار تو تو را امر نکرده است به داخل شدن غار برای عاجز بودن، از کفار ولیکن می خواهد که بندگان خود را امتحان کند و خبیث و طیب ایشان را از یکدیگر جا کند به حلم و صبر تو از ایشان، یا محمد؟ هر که وفا کند به عهد و پیمان تو از رفیقان تو خواهد بود در بهشت و هر که پیمان تو را بشکند با شیطان قرین خواهد بود در طبقات جهنم.
پس حضرت فرمود: یا علی! تو بمنزله گوش و چشم و جان منی و تو را چنان دوست می دارم که کسی که بسیار تشنه باشد آب را دوست دارد؛ پس فرمود: ای ابو الحسن! ردای مرا بر خود بپوش و چون کافران بسوی تو بیایند و با تو سخن بگویند به توفیق الهی جواب ایشان بگو.
پس چون ابو جهل و سایر مشرکان با شمشیرهای برهنه آمدند، ابو جهل گفت: در خواب بر او شمشیر مزنید که او الم شمشیر را چنانکه باید ولیکن سنگها بر او بزنید تا او بیدار شود پس او را بکشید؛ و چون سنگهای گران به جانب امیر المؤمنین انداختند سر
خود را بیرون آورد و فرمود: چرا چنین می کنید؟ چون صدای آن حضرت را شناختند و دانستند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون رفته است ابو جهل گفت: به این بیچاره کار مدارید که فریب محمد را خورده است و او را در جای خود خوابانیده است که خود نجات بیابد و او هلاک شود.
حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: ای ابو جهل! تو با من چنین می گوئی بلکه خدا آنقدر بهره ای از عقل مرا عطا فرموده است که اگر مرا بر جمیع احمقان و دیوانگان جهان قسمت نمایند هر آینه همه عاقل و دانا گردند، و از قوت بهره ای به من بخشیده است که اگر بر جمیع ضعیفان دنیا قسمت کنند هر آینه همه شجاع و قوی گردند، و از حلم بهره کاملی به من داده است که اگر بر جمیع بیخردان قسمت کنند هر آینه همه بردبار گردند، و اگر نه آن بوده حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا امر کرده است کاری نکنم با شما تا به او برسم هر آینه همه شما را به قتل می رساندم، ای ابو جهل! محمد در این راه که می رفت آسمان و زمین و کوهها و دریاها همه از رخصت طلبیدند که شما را هلاک گردانند و او قبول نکرد برای آنکه هر که در علم خدا گذشته است که مسلمان شوند، اگر این نمی بود خدا همه شما را هلاک می کرد بدرستی که حق تعالی بی نیاز است که از عابدت و اطاعت شما ولیکن می خواست که حجت را بر شما تمام کند.
پس ابو البختری از این سخنان در غضب شد و با شمشیر خود بر آن حضرت حمله کرد ناگاه دید کوهها رو به او آوردند که بر او بیفتند و زمین شکافته شد که او را فرو برد و موجهای دریا بسوی او آمدند که او را به دریا برند و آسمان نزدیک شد که بر سر او بیفتد؛ چون این اهوال را مشاهده کرد شمشیر از دستش افتاد و مدهوش شد و او را برداشتند و بردند، ابو جهل لعین گفت: صفرایی بر او غالب شد و سرش بگردید و اینها در خیال او در آمد.
چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید حضرت فرمود: یا علی! چون تو با ابو جهل سخن می گفتی حق تعالی صدای تو را بلند کرد تا به ملکوت سماوات
و ریاض جنات رسانید و خزینه داران جنان و حوراین حسان گفتند: کیست این که تعصب می کند برای محمد در هنگامی که قوم او از او دوری کردند و او را تکذیب نمودند؟ حق تعالی به ایشان خطاب کرد که: این نایب محمد است که در فراش او خوابید و جان خود را فدای او گردانید؛ و خازنان همه استغاثه کردند که: پروردگار! ما را خازنان او گردان، و حوراین فریاد بر آوردند که: خداوند! ما را از زنان او گردان، حق حق تعالی در جواب ایشان فرمود: من شما را برای او و دوستان و مطیعان او آفریده ام و او شما را بر ایشان قسمت خواهد کرد به امر خدا، آیا راضی شدید؟ همه عرض کردند: بلی ای پروردگار ما(1) .
و به اسانید معتبره منقول است که: چون کفار قریش مطلع شدند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ایشان پنهان گردیده، در طلب رسول خدا به هر سو جمعی را فرستادند و ابو جهل امر کرد که ندا کنند در اطراف مکه که: هر که محمد را بیاورد یا ما را نشان دهد که او در کجاست صد شتر به او می دهیم؛ پس ابو کرز خزاعی را طلبیدند که کار او این بود که نقش قدم هر کس را می شناخت و گفتند: ای ابو کرز! امروز است و امروز اگر برای ما کاری کردی همیشه از تو ممنون خواهیم بود، باید پی پای آن حضرت را پیدا کنی تا از پی آن برویم و معلوم کنیم به کجا رفته است، ابو کرز چون نقش قدمها را ملاحضه کرد گفت: این نقش پای محمد است و خواهر آن نقش پائی است که در مقام ابراهیم است - یعنی پای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شبیه است به پای ابراهیم خلیل (عليهالسلام ) - و نقش پای دیگری می نماید که کسی با رفیق بوده است و آن دیگری می باید یا ابو قحافه باشد یا پسر او، و ایشان را از پی آن نقش قدمها آورد تا به در غار رسانید، و چون به در غار رسیدند دیدند که به امر الهی و اعجاز رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عنکبوت بر در غار تنیده است و یک جفت کبوتر - و به روایت دیگر: کبک - بر در غار آشیان و تخم گذاشته اند، چون این را دیدند گفتند: تا اینجا آمده است و داخل این غار نشده است اگر داخل غار می شد می بایست خانه عنکبوت خراب
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 465.
شود و مرغان رم کنند، یا به آسمان رفته است یا به زمین فرو رفته است، و ملکی را حق تعالی فرستاد که بر در غار ایستاد و گفت: در این غار کسی نیست در این دره ها متفرق شوید(1) .
و به روایت دیگر: چون حضرت داخل غار شد درختی را طلبید که آمد و بر در غار قرار گرفت و حق تعالی کبوتر و عنکبوت را فرستاد که خانه ساختند(2) .
و به روایت ابن شهر آشوب: چون حضرت به آن غار رسید درش بسیار تنگ بود که داخل آن نمی توانستند شد به قدرت الهی در غار چندان گشاده شد که با شتر داخل شدند و باز به حال خود برگشت و به امر حق تعالی در ساعت درختی بر در غار روئید(3) .
و دیگران روایت کرده اند که: ابو بکر در غار اضطراب بسیار می کرد از بیم قریش و حضرت او را تسلی می داد چنانکه حق تعالی در قرآن اشاره به این نموده که( اِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّـهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّـهَ مَعَنَا ) یعنی: اگر یاری نمی کنید پیغمبر را پس یاری داده است او را خدا در هنگامی که بیرون کردند او را کافران از مکه در حالتی که دومین دو کس بود در وقتی که هر دو در غار بودند در هنگامی که آن حضرت به رفیق خود می گفت: مترس بدرستی که خدا با ماست،( فَأَنزَلَ اللَّـهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَ ) پس فرستاد خدا سکینه خود را بر پیغمبر و یاری کرد او را به لشکرها که ندید آنها را گفته اند که: حق تعالی ملائکه فرستاد که دیده های کافران را از آن بست،( وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَىٰ وَكَلِمَةُ اللَّـهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّـهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) (4) و گردانید سخن و وعیدهای کافران را پست و کلمه و سخن و وعده حق تعالی بلند و غالب است(5) .
____________________
1-رجوع شود به بحار الانوار 19/40 و تفسیر قمی 1/276 و خرایج 1/144.
2-بحار الانوار 40/19 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/170.
4-سوره توبه: 40.
5-رجوع شود به مجمح البیان 3/31 - 32.
از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: مراد از کلمه کافران، سخنان کفرآمیز ابو بکر است(1) که از روی عدم ایمان و یقین در غار می گفت و از عدم ایمان او آن بود که خدا سکینه را بر پیغمبر فرستاد و حال آنکه در هر جای قرآن که ذکر سکینه شده مؤمنان را نیز یاد کرده است، چون در اینجا مؤمنی با آن حضرت نبود لهذا در نسبت سکینه اقتصار بر آن حضرت نموده.
مؤلف گوید که: همین آیه برای عدم ایمان او کافی است که در خدمت پیغمبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و اینقدر می ترسید، و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در زیر صمد شمشیر خوابید و پروا نکرد و دیگر آنقدر آزار به آن حضرت رسانید و حق تعالی او را از سکینه که از لوازم ایمانی و یقین است محروم گردانید، چنانکه در بصائر الدرجات و کتب دیگر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون ابو بکر در غار اضطراب بسیار می کرد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای تسلی او فرمود که: من الحال می بینم کشتی جعفر و اصحاب او را که در دریا حرکت می کند و می بینم گروه انصار را که در مجالس خود و در خانه های خود نشسته اند و سخن می گویند، ابو بکر گفت: اگر می بینی ایشان را به من نیز بنما، پس حضرت دست بر دیده آن بی بصیرت کشید، و چون نظر کرد و آنچه حضرت فرموده بود دید در خاطر خود گذرانید که: الحال تصدیق کردم که تو جادوگری(2) .
و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند که: چون کفار قریش به نزدیک غار رسیدند ابو بکر اضطراب را از حد گذرانید و خواست که بیرون آید و به ایشان ملحق شود چنانکه در باطن با ایشان بود، پس یکی از قریش رو به غار نشست که بول کند ابو بکر گفت که: این مرد ما را دید، حضرت فرمود که: خدا نمی گذارد که ما را ببیند و اگر ما را ببیند و اگر ما را می دید عورت خود را رو به ما نمی گشود، و حضرت فرمود که: مترس خدا با ماست و ایشان به ما ضرری نمی توانند رسانید؛ و چون به این سخنان جزع آن بی ایمان تسکین نیافت
____________________
1-تفسیر عیاشی 2/89.
2-بصائر الدرجات 422؛ تفسیر قمی 1/290؛ کافی 8/262.
و می خواست بیرون رود حضرت پای اعجاز نمای خود را به جانب دیگر غار زد و از آنجا دید که در گاهی گشوده شد به جانب دریا کشتی مهیا نزدیک در غار ایستاده بود و حضرت فرمود که: الحال ساکن شو اگر ایشان از این درگاه داخل شوند ما از این درگاه بیرون می رویم و به کشتی سوار می شویم، پس به ناچار ساکت شد(1) .
و در بصائر الدرجات از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون مشرکان به طلب سید پیغمبران روانه شدند امیر مؤمنان از بیم آنکه آسیبی به آن حضرت رسانند بیرون آمد و بر گوه ثبیر بالا رفت و حضرت رسول بر کوه حرا بود حضرت او را دید رسانند از پی تو آمدم، حضرت فرمود که: دست خود را به من ده، پس کوه ثبیر به قدرت ملک قدیر و اعجاز بشیر نذیر حرکت کرد به جانب کوه حرا تا حضرت سید اوصیا پا بر آن گذاشت و کوه ثبیر به جای خود برگشت(2) .
و عیاشی از حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت خدیجه پیش از هجرت به یک سال به عالم قدس ارتحال نمود و حضرت ابو طالب یک سال بعد از خدیجه به ریاض جنان انتقال فرمود، و چون این دو حامی دین مبین از نزد سید مرسلین رفتند عرصه مکه بر آن حضرت تنگ شد و بسیار اندوهناک گردید و از جور قریش دلتنگ شد و حال خود را به حضرت جبرئیل شکایت کرد، پس حق تعالی بسوی او وحی فرستاد که: ای محمد! بیرون رو از این شهر که اهل آن ستمکارند و بسوی مدینه هجرت نما که در مکه یاوری نداری و با مشرکان جهاد کن؛ پس در این وقت حضرت به جانب مدینه هجرت نمود(3) .
و شیخ طوسی و شیخ طبرسی به سندهای معتبر روایت کرده اند که: سه روز حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در غار بود و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کارسازی سفر آن حضرت می نمود و
____________________
1-خرایج 1/145.
2-بصائر الدرجات 407.
3-تفسیر عیاشی 1/257.
طعام و آب برای آن حضرت می برد و سه را حله برای آن حضرت و ابو بکر و دلیل ایشان رقید تهیه نمود، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در مکه گذاشت که امانتها و قرضهای مردم را ادا کند - زیرا که قریش آن حضرت را پیوسته در جاهلیت به امانت و دیانت می شناختند و او را محمد امین می گفتند و امانت بسیار به آن جناب می سپردند، و همچنین هر که در موسم به مکه می آمد امانتها نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ودیعه می سپردند و بعد از بعثت نیز آن جناب را چنین می دانستند - و فرمود که: هر بامداد و پسین در ابطح نداکن به آواز بلند که هر که را نزد محمد امانتی یا ودیعه ای هست بیاید و از من بگیرد و امانتهای مردم را علانیه به مردم بده و تو را خلیفه خود می گردانم بر دختر خود فاطمه و هر دو را به خدا می سپارم، و فرمود که: راحله ها برای خود و فاطمه زهرا و فاطمه مادر خود و هر که عازم باشد بر هجرت از بنی هاشم ابتیاع نما؛ و آن حضرت را وصیتها کرد و فرمود که: چون فرموده های ما را بعمل آوری تهیه هجرت بسوی خدا و رسول بکن و چون نامه من به تو رسید بی توقف روانه شو و مکث مکن.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه شد و عبد الله بن اریقط چون به نزدیک غار آمد برای گوسفندان چرانیدن، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: ای پسر اریقط! اگر سر خود را به تو بسپارم محافظت می نمائی و ما را از راه غیر متعارف به مدینه می بری؟ ابن اریقط گفت: از تنیدن عنکبوت و آشیان کبوتران دانستم تو پیغمبر خدائی و به تو ایمان آوردم و تو را حراست می نمایم و به هر سو که روی رفاقت تو می نمایم، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: می خواهم مرا به جانب مدینه بری، گفت: به جان قبول کردم و تو را از راهی به مدینه می برم که هیچکس تو را نبیند؛ پس متوجه مدینه گردیدند(1) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: در شب پنجشنبه اول ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه غار گردید و در آن شب جناب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در فراش
____________________
1-رجوع شود بهامالی شیخ طوسی 467 و اعلام الوری 63.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوابید، و در شب چهرم ماه از غار متوجه مدینه گردید(1) ؛ و در عرض راه معجزات بسیار از آن حضرت به ظهور رسید چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
و کلینی به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از غار متوجه مدینه گردید قریش ندا کردند که: هر که آن حضرت بیاورد صد شتر به او بدهند، و به این سبب سراقة بن مالک بن جعشم به طلب آن حضرت بیرون آمد، و چون به آن حضرت رسید حضرت گفت: خداوندا! کفایت کن مرا از شر سراقه به هر نحو که خواهی، پس پاهای اسب سراقه به زمین فرو رفت، پای خود را گردانید و از اسب به زیر آمد و دوید و گفت: یا محمد! دانستم که این بلا به اسب من نرسید مگر از جانب تو پس دعا کن که خدا اسب مرا رها کند که من به عمر خود سوگند می خورم که اگر از من خیری به تو نرسد شری به تو نخواهد رسید، پس حضرت دعا کرد تا حق تعالی اسب او را رها کرد، باز به قصد آن حضرت روانه شد و باز اسب او به زمین رفت، تا آنکه سه مرتبه چنین شد که اسب او فرو می رفت و آن جناب دعا می کرد و رها می شد و باز متوجه آن حضرت می شد، و چون در مرتبه سوم رها شد گفت: یا محمد! اینک شتران من با غلام من بر سر راه توست اگر محتاج به باربر دار یا شتر باشی بگیر و اینک تیر مرا به نشانه بگیر و من بر می گردم و نمی گذارم کسی به طلب تو بیاید، حضرت فرمود: مرا به مال تو احتیاجی نیست(2) .
قطب راوندی روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چون هجرت نمود بسوی مدینه در راه به خسمه ام معبد رسید و فرمود: آیا طامی نزد تو هست که ما را ضیافت نمائی؟ گفت: چیزی حاضر ندارم، حضرت به گوشه خیمه نظر کرد و در آنجا گوسفندی دید که از لاغری و ناتوانی آن را به صحرا نبرده اند فرمود: آیا رخصت می دهی که از این گوسفند شیر بدوشم؟ گفت: شیر ندارد و اگر خواهی بدوش، پس حضرت دست بر پشتش
____________________
1-مصباح المتهجد 732.
2-کافی 8/263. و نیز رجوع شود به مسند احمد بن حنبل 1/181 و الوفا بأحوال المصطفی 242.
کشد و در ساعت به اعجاز آن حضرت در نهایت فربهی شد، پس بار دیگر دست مبارک بر پشتش کشید تا پستانش آویخته و پر شیر شد و شیر از آن می ریخت و گفت: ای ام معبد! کاسه ای بیاور، و آنقدر دوشید که همه سیراب شدند، و چون ام معبد این معجزه عظیم را از آن حضرت مشاهده نمود گفت: ای روی مبارک! من فرزندی دارم هفت سال دارد و مانند پاره گوشتی است سخن نمی گوید و بر پا نمی ایستد می خواهم برای او دعا کنی، چون آن فرزند را حاضر گردانید حضرت دانه خرمائی را خائید و در دهان او گذاشت و به اعجاز آن حضرت در ساعت برخاست و راه رفت و به سخن آمد، پس هسته آن خرما را در زمین فرو برد و در حال بلند شد و درخت خرمائی شد و رطب از آن آویخته شد و پیوسته در تابستان و زمستان رطب می داد، و به دست مبارک خود اشاره به اطراف کرد و همه جانب پر گیاه شدند، و حضرت از آنجا روانه شد و آن درخت همیشه رطب می داد تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رفت پس بعد از آن همیشه سبز بود اما میوه نمی داد، و چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) شهید شد دیگر سبز نشد اما درخت باقی بود وتر بود، و چون حضرت امام حسین شهید شد خون از آن درخت جاری شد و خشک شد؛ و چون شوهر آن زن از صحرا برگشت و آن اوضاع غریب را مشاهده نمود از آن زن پرسید که: سبب این تغییرات اوضاع چیست؟ آن زن گفت: مردی از قریش امروز به خیمه ما آمد و این اوضاع غریبه از برکت او حادث شد، آن مرد گفت: اوست که اهل مدینه انتظار او را می کشیدند و اکنون بر من ظاهر شد که او راستگو است، و اهل خود را برداشت و بسوی مدینه آمد و مسلمان شدند(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وارد مدینه شد در بیرون مدینه در قبا نزد قبیله بنی عمر و بن عوف نزول فرمود پس ابو بکر گفت: یا رسول الله! داخل مدینه شو که مردم انتظار تو دارند، حضرت فرمود که: تا برادرم علی و دخترم فاطمه نیایند من داخل مدینه نمی شوم، و چندان که ابو بکر مبالغه کرد
____________________
1-خرایج 1/146.
حضرت ابا نمود حضرت ابا نمود، پس ابو بکر آن حضرت را در قبا گذاشت و خود داخل مدینه شد و حضرت نامه ای با ابو واقد لیثی فرستاده بود بسوی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که: زود به ما ملحق شو و توقف مکن، چون فرمان قضا جراین به امیر مومنان رسید مهیای هجرت گردید و ضعفای مومنان را امر فرمود که چون شب در آید ایشان سبکبار و پنهان از مکه بیرون روند و در ذی طوی جمع شوند و حضرت فاطمه زهرا (صلوات الله علیها) و فاطمه بنت اسد مادر خود و فاطمه دختر زبیر بن عبد المطلب را برداشته از مکه بیرون آمد - و بعضی گفته اند که دختر زبیر ضباعه نام داشت - و ایمن پسر ام ایمن آزاد کرده حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با ابو واقد که نامه حضرت را برده بود در خدمت آن حضرت بیرون آمدند و ابو واقد شتران زنان را زجر می کرد و به سرعت می برد، حضرت فرمود: ای ابو واقد! مدارا کن با زنان و شتران ایشان را آهسته بران که ایشان ضعیفند، ابو واقد عرض کرد: می ترسم از مکه به طلب ما بیایند، حضرت فرمود: به حال خود باش و پروا مکن که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا گفت که: یا علی! بعد از این از ایشان ضرری به تو نمی رسد؛ پس حضرت شتران زنان را به همواری می راند و رجزی می خواند که مضمونش این است که: بغیر خدا معبودی و یاوری نیست پس گمان به دیگران مدار که پروردگار عالمیان از تو کفایت می کند جمیع امور تو را.
و چون نزدیک ضجنان(1) رسیدند هشت سواره مسلح از قریش به ایشان رسیدند که کفار قریش به طلب ایشان فرستاده بودند و یکی از ایشان مولای حارث بن امیه بود که او را جناح می گفتند و در نهایت شجاعت بود، چون نظر حضرت امیر (عليهالسلام ) بر ایشان افتاد ایمن و ابو واقد را امر کرد که: شتران زنان را بخوابانید، و زنان را از شتران فرود آورد و شمشیر خود را کشید و به جانب ایشان روانه شد، پس آن کافران بر آن حضرت حمله آوردند و گفتند: تو گمان می کردی که این زنان را به در می توانی؟ برگرد، حضرت فرمود: اگر برنگردم چه خواهید کرد؟ گفتند: سرت را بر خواهیم داشت؛ پس متوجه شتران حرم
____________________
1-واقدی می گوید که فاصله ضجنان تا مکه بیست و پنج میل می باشد. (معجم البلدان 3/453).
شدند که برخیزانند، حضرت ایشان را مانع شد، جناح شمشیری حواله آن حضرت کرد، حضرت شمشیر او را رد کرد شمشیری بر دوش او زد که او را به دو نیم کرد و بر یال اسبش نشست و مانند شیر گرسنه رو بر آن گروه آورد و به این مضمون رجزی می خواند: بگشائید راه جهد کننده و جهاد کننده را، سوگند یاد کرده ام که نپرستم غیر خدا خدای یگانه را. پس آن کافران پراکنده شدند و گفتند: دست از ما بدار ای پسر ابو طالب که ما را با تو کاری نیست، حضرت فرمود: اینک علانیه می روم به جانب مدینه بسوی پسر عم خود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هر که می خواهد که خونش بر زمین ریخته شود به نزدیک من آید، پس ایمن و او واقد را حکم فرمود که: شتران را برخیزانید و روانه کنید؛ و علانیه با جرأت و صولت روانه شد تا به ضجنان نزول فرمود و یک شب و یک روز در ضجنان توقف فرمود و در تمام شب با آن زنان طاهره مشغول نماز بودند و خدا را یاد می کردند ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده، و بر این احوال بودند تا صبح طالع شد و حضرت با ایشان فریضه صبح را ادا نمود و بار کرده متوجه منزل دیگر گردیدند، و در جمیع منازل و مسالک این طریقه حسنه را مسلوک داشتند و بر هر حال به عبادت و ذکر کریم ذوالجلال اشتغال می نمودند تا به مدینه طیبه نزول اجلال فرمودند، و پیش از ورود ایشان حق تعالی این آیات را در وصف ایشان فرستاد( ان إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ ) (1) بدرستی که در آفریدن آسمانها و زمین و آمدن و رفتن شب و روز یا زیاد و کم شدن آنها آیتها و علامتها هست برای صاحبان عقلها،( الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّـهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَـٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ) آنان که یاد می کنند خدا را ایستادگان و نشستگان و تکیه کرده و بر پهلوها و تفکر می نمایند در آفرینش آسمانها و زمین و می گویند: ای پروردگار ما! نیافریدی اینها را باطل و عبثت، پاک می دانیم تو را از آنکه کاری عبث و بی فایده بکنی پس نگاه دار ما را از عذاب جهنم،( رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ
____________________
1-این آیه در بحار الانوار و در مصدر ذکر نشده است.
وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ ) پروردگارا! بدرستی که هر که را داخل جهنم کنی پس بتحقیق که او را خوار گردانیده ای و نیست ستمکاران را هیچ یاوری( رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ ) پروردگارا! بتحقیق که ما شنیدیم ندای ندا کننده ای را که می خواند خلق را بسوی ایمان به این وجه که: ایمان آورید به پروردگار خود، پس ایمان آوردیم ای پروردگار ما پس بیامرز از برای ما گناهان ما را و بپوشان و ببخشا از ما بدیهای ما را و بعد از مردن ما را محشور گردان با نیکوکاران،( رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِكَ وَلَا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ ) پروردگارا! عطا کن ما را آنچه بر زبان پیغمبران خود ما را وعده داده ای از نعیم ابدی بهشت، و رسوا و خوار مکن ما را در روز قیامت بدرستی که تو خلف نمی کنی وعده خود را،( فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ ) پس اجابت کرد مر دعاهای ایشان را پروردگار ایشان به آنکه گفت: من ضایع نمی کنم عمل هیچ عمل کننده ای را از شما از مرد و زن، فرمود که: مراد از مرد، امیر المؤمنین است؛ و مراد از زن، فاطمه زهرا (عليهالسلام ) - و به روایت دیگر: فاطمه ها؛ بعضی از شما از بعض دیگرند، فرمود: یعنی علی از فاطمه است و فاطمه از علی؛ یا علی از هر سه فاطمه است و هر سه فاطمه از علی -( فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِّنْ عِندِ اللَّـهِ وَاللَّـهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ ) (1) پس آنان که هجرت کردند از وطنهای خود و بیرون کرده شدند از سراها و منازل خود و آزار رسانیده شدند در راه اطاعت من و کار زار کردند با کافران و کشته شدند هر آینه بیامرز گناهان ایشان را و در آورم ایشان را در باغستانهای بهشت که جاری می شود از زیر درختان یا قصرهای آن نهرها، ثوابی از جانب خداوندی است که ثواب نیکو نزد اوست(2) .
____________________
1-آیات این روایت از آیه 190 تا 195 سوره آل عمران می باشند.
2-امالی شیخ طوسی 470. و نیز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/234.
و در روایات معتبره وارد شده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی مدینه هجرت نمود ضعفای مسلمانان که در مکه به جور مشرکان گرفتار بودند یک یک می گریختند و به خدمت آن حضرت می رسیدند و هر که را کفار بر او ظفر می یافتند می کشتند و آزارها می رسانیدند و تکلیف تکلم به کلمه کفر و ناسزا گفتن به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می نمودند، و از آن جمله عمار و پدر او یاسر و مادر او سمیه و صهیب و بلال و خباب اراده هجرت نمودند و به دست مشرکان گرفتار شدند و ایشان را زجر بر کلمه کفر و ناسزا کردند، چون عمار دانست که اگر نگوید کشته می شود آنچه گفتند از روی تقیه به زبان گفت و ایمان در دلش ثابت بود و پدر و مادر عمار نگفتند و آنها را به بدترین سیاستها شهید کردند - گویند: اول کسی که در اسلام شهید شد پدر و مادر عمار بودند(1) - چون این خبر به مدینه رسید گروهی گفتند که عمار کافر شد، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چنین نیست بلکه عمار از سر تا به پا پر از ایمان است و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است؛ چون عمار به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید می گریست، حضرت از او پرسید: بر تو چه واقع شد؟ عرض کرد: یا رسول الله! بدترین احوال بر من گذشت دست از من بر نداشتند تا به تو ناسزا گفتم و بتهای ایشان را به نیکی یاد کردم، حضرت آب دیده او را به دست مبارک خود پاک کرد و فرمود: بر تو باکی نیست و اگر باز به چنین حالی گرفتار شوی باز بگو آنچه گفتی(2) .
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: عمار بن یاسر را اهل مکه اکراه کردند بر گفتن کلمه و دلش به ایمان مطمئن بود پس حق تعالی این آیه را فرستاد الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان(3) پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عمار فرمود: ای عمار! اگر کافران به چنین حالی عود کنند پس تو نیز عود کن بدرستی که حق تعالی عذر تو را فرستاد.
____________________
1-مجمع البیان 3/388.
2-مجمع البیان 3/387.
3-سوره نحل: 106. و تا اینجا تمام شد روایت کافی 2/220، و بقیه روایت در مجمع البیان 3/388 می باشد.
شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: سه ماه بعد از بیعت عقبه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی هجرت نمود و روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول داخل مدینه شد، و انصار هر روز از مدینه بیرون می آمدند و چشم بر راه آن حضرت داشتند و منتظر قدوم مسرت لزوم آن جناب بودند، و در آن روز نیز به عادت مقرر بیرون آمدند و پاره ای انتظار کشیدند و ناامید برگشتند، چون به خانه های خود داخل شدند حضرت به موضع مسجد شجره رسید و از راه قبیله بنی عمر و بن عوف سؤال کرد و به آن جانب متوجه گردید، پس مردی از یهودان از بالای قلعه خود دید که سه سواره به آن جانب می روند، فریاد زد: ای گروه مسلمانان! آن که می خواستید آمده است و بخت بلند و طالع ارجمند به شما رو آورده است، چون این آوازه در مدینه بلند شد مردان و زنان و اطفال شادی کنان از مدینه بیرون دویدند و آن حضرت به امر حق تعالی به جانب قبا متوجه شد و در آنجا نزول اجلال فرمود و قبیله بنی عمرو بن عوف بر گرد آن حضرت آمده و شادی بسیار کردند، پس آن حضرت در خانه مرد صالح نابینائی که او را کلثوم بن هدم می گفتند قرار گرفت و قبیله اوس همه به خدمت آن حضرت شتافتند، چون در میان اوس و خزرج نائره قتال و جدال مشتعل بود از ترس کسی از قبیله خزرج بیرون نیامده بود، چون حضرت نظر به روهای ایشان کرد کسی از خزرج را در میان ایشان ندید.
چون شب شد ابو بکر آن حضرت را گذاشت و داخل مدینه شد و حضرت در قبا ماند در خانه کلثوم، و چون نماز شام و خفتن ادا نمود اسعد بن زراره سلاح پوشید به خدمت آن حضرت آمد و سلاح کرد و زبان به معذرت گشود و عرض کرد: یا رسول الله! من گمان نمی کردم که بشنوم که تو به این مکان رسیده ای و به خدمت تو نرسم ولیکن میان ما
و برادران ما از قبیله اوس عدواتی هست و از آن ترسیدم و نیامدم و الحال بیتاب شدم و به خدمت تو شتافتم، پس حضرت با اکابر قبیله اوس خطاب کرد: کی او را امان می دهد از شما؟ عرض کردند: یا رسول الله! امان توست، تو او را امان زده، حضرت فرمود: بلکه یکی از شما او را امان دهید، پس عویم بن ساعده و سعد بن خیثمه عرض کردند: ما پناه می دهیم او را یا رسول الله، پس او به خدمت آن حضرت می آمد و سخن می گفت و نماز با آن حضرت می کرد تا آنکه حضرت داخل مدینه شد(1) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: چون آن حضرت بسوی مدینه هجرت نمود از عمر شریف آن حضرت پنجاه و سه سال گذشته بود و به روز در غار ماند - و به روایتی شش روز - و روز دوشنبه دوازدهم - و به روایتی یازدهم ماه ربیع الاول - داخل مدینه شد و این سال اول هجرت بود و تاریخ را از محرم قرار دادند، و حضرت در قبا فرود آمد در خانه کلثوم بن هدم و بعد از آن به خانه خیثمه اوسی نقل فرمود، و بعد از سه روز یا دوازده روز که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد به مدینه منتقل شد، و در ایامی که در قبا بود مسجد قبا را بنا کرد و هر روز اهل مدینه استقبال آن حضرت می نمودند تا قبا و بر می گشتند، و چون یک ماه و چند روز از هجرت گذشت نمازها زیاد شد و بعد از هشت ماه مؤمنان را با یکدیگر برادر کرد و در این سال اذان مقرر شد(2) .
و کلینی به سد معتبر روایت کرده است که: سعید بن مسیب از حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) سؤال کرد که: امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چند سال از عمرش گذشته بود در روزی که مسلمان شد؟ حضرت فرمود: مگر او هرگز کافر بود؟ روزی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به رسالت مبعوث شد او ده سال داشت و در آن روز کافر نبود و بر همه کس در ایمان به خدا و رسول آوردن و نماز کردن سبقت گرفت به سه سال و بعد از سه سال دیگران ایمان آوردند، و اول نمازی که با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کرد و دو رکعت نماز ظهر بود و حق تعالی در
____________________
1-اعلام الوری 64 و 66.
2-مناقب ابن شهر آشوب 1/225 - 226.
اول چنینی واجب گردانیده بود و بر هر مسلمان در مکه در مدت ده سال که دو رکعت بجا آورند هه نمازها را تا آنکه هجرت کرد بسوی مدینه و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را در مکه برای امری چند گذاشت که دیگری بغیر او قیام به آنها نمی توانست نمود؛ و بیرون رفتن آن حضرت از مکه در روز اول ماه ربیع الاول بود در روز پنجشنبه در سال سیزدهم بعثت، و نزول مدینه طیبه در روز دوشنبه دوازدهم ماه مزبور بود در وقت زوال شمس داخل شد و در قبا فرود آمد و نماز ظهر و عصر را دو رکعت دو رکعت ادا کرد و نزد قبیله بنی عمرو بن عوف فرود آمد و زیاده از ده روز نزد ایشان ماند - و به روایت دیگر: پانزده روز نزد ایشان ماند(1) - و ایشان عرض کردند که: اگر نزد ما خواهی ماند ما برای تو مسجدی بنا کنیم، فرمود: نه، من اقامت در اینجا نمی کنم و انتظار علی بن ابی طالب می کشم و او را امر کرده ام که به من ملحق شود و به منزلی قرار نمی گیرم و وطنی اختیار نمی کنم تا او نزد من آید و بزودی خواهد آمد انشاء الله.
پس چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در منازل بنی عمرو بن عوف بود و در همان موضع نزول فرمود و در آن زودی از قبا بسوی قبیله بنی سالم بن عوف انتقال نمود در روز جمعه وقت طلوع آفتاب و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با آن حضرت بود و مسجدی برای ایشان خط کشید و قبله اش را نصب کرد و در آن مسجد با ایشان نماز جمعه را دو رکعت ادا نمود و دو خطبه خواند، و در همان روز داخل مدینه شد و بر همان ناقه سوار بود که در راه بر آن سوار بود، و در همه جا علی (عليهالسلام ) همراه آن حضرت بود و از آن حضرت جدا نمی شد و به هر قبیله ای از قبایل انصار که می رسید استقبال آن حضرت می کردند و استدعا می کردند که نزد ایشان توقف فرماید و آن حضرت می فرمود: راه ناقه را بگشائید که آن از جانب خداوند و عالمیان مأمور است و به هر جا که خدا آن را مأمور ساخته خواهد رفت، و حضرت مهار ناقه را رها کرده بود و ناقه خود می رفت تا رسید به این موضع - و حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) اشاره نمود به آن درگاه مسجد حضرت
____________________
1-اعلام الوری 66.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که نماز بر جنازه ها در آنجا می کنند - پس ناقه در آنجا ایستاد خوابید و سینه اش را بر زمین گذاشت، حضرت از ناقه فرود آمد و ابو ایوب انصاری مبادرت نمود وا متعه و اسباب حضرت را به خانه خود برد و حضرت در خانه او نزول فرمود تا مسجد را ساختند و خانه آن حضرت و خانه امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را ساختند و ایشان به آن خانه ها نقل فرمودند، در همه این احوال امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در خدمت آن حضرت بود و جدا نشد.
راوی از امام زین العابدین (عليهالسلام ) پرسید که: فدای تو شوم ابو بکر با آن حضرت بود در هنگامی که به مدینه می آمد، در کجا از آن حضرت جدا شد؟ حضرت فرمود که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قبا فرود آمد و انتظار قدوم علی می برد ابو بکر گفت: برخیز تا داخل مدینه شویم که اهل مدینه شاد شده اند از آمدن تو و انتظار تو می کشند با برویم و انتظار علی را مکش که او تا یک ماه دیگر نخواهد آمد، حضرت فرمود که: چنین نیست زود خواهد آمد و از این موضع حرکت نمی کنم تا پسر عم من و برادر خدائی خدائی من و محبوبترین اهل بیت من بسوی من آید، او جان خود را فدای من کرد و در رختخواب من خوابید؛ پس ابو بکر در خشم شد و منقبض شد و روترش کرد و حسد عظیم از علی (عليهالسلام ) بر او داخل شد، و این اول عدواتی بود که از او ظاهر شد برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق علی (عليهالسلام ) و اول مخالفتی بود که آن حضرت را کرد، پس از روی غضب از حضرت جدا شد و داخل مدینه شد و حضرت در قبا ماند و انتظار علی می کشید.
راوی پرسید که: در چه وقت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاطمه را به علی (عليهالسلام ) تزویج نمود؟ حضرت فرمود که: در مدینه بعد از هجرت به یک سال و در آن وقت عمر شریف فاطمه (عليهالسلام ) نه سال بود؛ و فرمود که: بعد از بعثت حضرت را از خدیجه فرزندی بغیر فاطمه بهم نرسید، و حضرت خدیجه به یک سال دار فانی را وداع نمود، و چون هر دو از دنیا رفتند از ماندن مکه دلتنگ شد و خوف شدیدی بر آن حضرت مستولی گردید و از کافران قریش بر خود می ترسید، و چون این حال را به جبرئیل (عليهالسلام ) شکایت کرد حق تعالی بسوی او وحی فرستاد که: بیرون رو از این شهر که اهل آن ستمکارند و هجرت نما بسوی مدینه که
تو را امروز در مکه یاوری نیست و با مشرکان جهاد کن، پس در این وقت حضرت متوجه مدینه گردید.
راوی پرسید که: در چه وقت بر مردم چنین نماز مقرر شد که الحال می کنند؟ فرمود که: در مدینه در وقتی که دعوت آن حضرت ظاهر شد و اسلام قوی گردید و حق تعالی مسلمانان جهاد واجب گردانید حضرت به امر الهی در نماز هفت رکعت زیاد کرد: در نماز ظهر و عصر و عشا هر یک دو رکعت، و در نماز شام یک رکعت، و نماز صبح را بر حال خود گذاشت به نحوی که اول واجب شده بود برای آنکه زود می آیند ملائکه روز از آسمان بسوی زمین و زود بالا می رونند ملائکه شب بسوی آسمان پس ملائکه شب و روز هر دو حاضر می بودند با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در نماز صبح، پس به این سبب حق تعالی فرمود که و قرآن الفجر کان مشهودا(1) حضرت فرمود: یعنی حاضر می شوند در نزد نماز صبح مسلمانان و ملائکه نویسندگان اعمال روز و ملائکه نویسندگان اعمال شب(2) .
و به سند دیگر روایت کرده است که حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: نماز بسیار بکن در مسجد قبا که آن اول مسجدی است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عرصه مدینه در آن نماز کرد(3) .
و در حدیث حسن دیگر فرمود که: مسجدی که خدا در شأن آن فرمود است که در روز اول اساس آن بر تقوی و پرهیزکاری نهاده شده است، مسجد قبا است(4) .
و در حدیث صحیح دیگر فرمود که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل گردید دور مدینه را به پای مبارک خود خط کشید یا گام زد و فرمود که: خداوندا! هر که
____________________
1-سوره اسراء: 78.
2-کافی 8/338.
3-کافی 4/560.
4-کافی 3/296.
خانه های مدینه را بفروشد تو برکت مده برای او(1) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: قبیله خزرج پیش از اسلام بتها داشتند و آنها را می پرستیدند، و هر بزرگی از ایشان در خانه خود بتی داشت که آن را خوشبو می کردند و برای آن ذبایح می کشتند و نزد آن سجده می کردند، و چون دوازده نفر از انصار با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیعت کردند و به مدینه آمدند بتهای خود را از خانه ها بیرون کردند و هر که اطاعت ایشان می کرد نیز بتها را شکستند و بعد از تشریف آوردن حضرت به مدینه سعد بن ربیعه و عبد الله بن رواحه در میان خزرج می گشتند و هر بت که می یافتند می شکستند، و بعد از قدوم امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به یک روز یا دو روز حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر ناقه ای سوار شد و به جانب شهر مدینه متوجه گردید و آن روز روز جمعه بود پس قبیله بنی عمرو بن عوف جمع شدند و گفتند: یا رسول الله! نزد ما اقامت نما که ما اهل قوت و جلادت و شوکتیم و تو را به جان و مال حمایت می کنیم، حضرت فرمود که: بگذارید ناقه مرا که آن خود به هر جا که خدا امر فرموده می رود؛ پس چون خبر به اوس و خزرج رسید که آن حضرت متوجه مدینه گردیده است همه سلاح پوشیدند و به استقبال آن حضرت شتافتند و بر دور ناقه آن حضرت می دویدند، و به هر قبیله از قبایل انصار که می رسید استقبال می کردند و مهار ناقه آن حضرت در جواب می فرمود که: بگشائید راه ناقه را که آن از جانب خدا مأمور است؛ و چون به قبیله بنی سالم رسید اول زوال بود و ایشان اقامت نماید، و حضرت در جواب می فرمود که: بگشائید راه ناقه را که آن از جانب خدا مأمور است؛ و چون به قبیله بنی سالم رسید اول زوال بود و ایشان مسجدی پیش از قدوم آن حضرت بنا کرده بودند، چون تکلیف نزول کردند ناقه بر در مسجد ایشان خوابید و حضرت از ناقه فرود آمد و داخل مسجد شد و خطبه ای خواند و نماز جمعه با صد نفر ادا کرد و بیرون آمد و بر ناقه سوار شد و مهار ناقه را انداخت و ناقه به الهام حق تعالی می رفت؛ و چون به عبد الله بن ابی ملعون رسید
____________________
1-کافی 5/92.
آن حضرت را تکلیف نزول نکرد و آستین خود را بر بینی گرفت از کثرت غبار که از هجوم انصار بلند شده بود و گفت: اینجا توقف مکن و برو بسوی آن گروهی که تو را بازی دادند و به این شهر آورده اند نزد ایشان فرود آی، پس حق تعالی به اعجاز آن حضرت بر خانه های قبیله او موران را مسلط گردانید که خانه های ایشان خراب شد و اهل آن خانه به محله های دیگر گریختند.
پس سعد بن عباده برخاست و گفت: یا رسول الله! از گفته این ملعون المی به خاطر مبارکت نرسد زیرا از تشریف آوردن تو ما اتفاق کرده بودیم که او را بر خود پادشاه کنیم و چون قدوم شریف تو باعث فسخ این عزیمت گردید از روی حسد این سخنان می گوید، تو نزد من فرود آی یا رسول الله که آنچه خواهی از لشکر و مال و قوت و شوکت نزد من هست؛ حضرت به سخن هیچیک التفات نفرمود و ناقه روانه شد تا رسید به موضعی که اکنون مسجد آن حضرت است و در آن وقت حصاری بود از دو یتیم از خزرج که اسعد بن زراره ایشان را کفالت می نمود، و ناقه بر در خانه ابو ایوب انصاری که نام او خالد بن زید(1) بود خوابید و حضرت از ناقه به زیر آمد و اهل آن محله بر سر آن حضرت جمع گردیدند و هر یک آن حضرت را تکلیف خانه خود می نمودند، پس مادر ابو ایوب مبادرت نمود و رحل و اسباب آن حضرت را به خانه خود برد، چون مردم مبالغه بسیار کردند حضرت فرمود که: آدمی با رحل خود می باشد، و به خانه ابو ایوب داخل شد و اسعد بن زراره ناقه آن حضرت را به خانه خود برد(2) .
ابن شهر آشوب از سلمان روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مدینه شد مردم به مهار ناقه آن حضرت چسبیدند، حضرت فرمود: بگذارید ناقه را که آن مأمور است و به در هر خانه ای که می خوابد من آنجا نزول می نمایم، و چون ناقه به در خانه ابو ایوب انصاری خوابدی ابو ایوب مادر خود را ندا کرد که: ای مادر! در را بگشا که
____________________
1-در مصدر خالد بن یزید ذکر شده است.
2-اعلام الوری 66 - 68.
آمد سید بشر گرامی تری ربیعه و مضر محمد مصطفی و رسول مجتبی - و مادر او نابینا بود - و چون در را گشود و بیرون آمد گفت: واحسر تا! چه بودی اگر من دیده ای می داشتم و روی سید خود را می دیدم، پس حضرت دست مبارک خود را بر روی مادر ابو ایوب کشید تا او بینا گردید، و این اول معجزه بود که از آن حضرت در مدینه به ظهور آمد(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: در مدینه سه طایفه از یهود بودند: بنو قریظه و بنو نضیر و بنو قینقاع، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدینه تشریف آورد این سه طایفه ملعونه به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا محمد! ما را بسوی چه چیز دعوت می نمائی؟ حضرت فرمود که: شما را دعوت می کنم بسوی آنکه گواهی دهید به یگانگی خدا و به آنکه منم رسول خدا و منم آن که در تورات وصف او نوشته و آن که علمای شما خبر داده اند که از مکه بیرون آیم و بسوی این سنگستان مدینه هجرت نمایم و خبر داد شما را عالمی از شما که از جانب شام آمد و گفت: ترک کردم شراب و لذتها را و آمدم بسوی شدت و تنگی عیش برای پیغمبری که در این سنگستان مبعوث خواهد شد و از مکه بیرون خواهد آمد و بسوی انی دیار هجرت خواهد کرد و او آخر پیغمبران و بهتر ایشان است، بر درازگوش سوار خواهد شد و جامه های کهنه خواهد پوشید و به نان خشک اکتفا خواهد کرد و در دیدگانش سرخی خواهد بود و در میان دو کتفش مهر پیغمبری خواهد بود و شمشیر خود را بر دوش خواهد گذاشت و جهاد خواهد کرد و از هیچکس پرواز نخواهد کرد و اوست خندان بسیار کشنده و پادشاهی او به هر جا که سم ستوران رسد خواهد رسید.
یهودان گفتند: اینها که گفتی همه را شنیده ایم و آمده ایم که با تو صلح کنیم که نه از برای تو باشیم و نه بر تو، و شرط می کنیم که دشمن تو را اعانت نکنیم و به اصحاب تو اذیت نرسانیم و تو متعرض ما واحدی از اصحاب ما نگردی تا ببینیم که امر تو و قوم تو به کجا منتهی می شود، پس حضرت اجابت ملتمس ایشان نمود و نامه ای در میان آن حضرت و هر یک از ایشان نوشته شد که اعانت دشمنان آن حضرت نکنند و هیچگونه آسیبی به آن
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/176.
جناب نرسانند نه به زبان نه به دست و نه به سلاح و نه در آشکار و نه در پنهان و نه در شب و نه در روز، و خدا را بر این گواه گرفتند و نوشتند که اگر یکی از اینها که مذکور شد بکنند خون ایشان و اسیر کردن زنان ایشان و غنیمت اموال ایشان بر آن حضرت حلال باشد.
و آن که از جانب بنی نضیر پیمان بست حی بن اخطب بود، و چون به خانه برگشت برادرانش به او گفتند: چه دیدی؟ گفت: همان است که ما در کتابها وصفش را خوانده ایم و از علما شنیده ایم ولیکن من همیشه دشمن او خواهم بود زیرا که به سبب او پیغمبری از فرزندان اسحاق به فرزند اسماعیل منتقل خواهد شد و ما هرگز تابع فرزندان اسماعیل نمی شویم.
و آن که از جانب بنی قریظه نامه نوشت کعب بن اسد بود؛ و آن که از جانب بنی قینقاع نوشت مخیریق بود و او اموال و بساتینش از همه زیاده بود و او به قوم خود گفت: شما می دانید که این همان پیغمبر مبعوث است بیائید تا به او ایمان آوریم و تورات و قرآن را هر دو دریابیم، قوم او راضی نشدند.
و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چندگاه در آن عرصه در خانه ابو ایوب نماز می کرد با اصحاب خود پس به اسعد بن زراره گفت: این زمین را برای من خریداری نما، چون اسعد با یتیمان سخن گفت ایشان گفتند: این زمین از آن حضرت است و ما قیمت نمی خواهیم، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: من بدون قیمت راضی نمی شوم، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ده اشرفی آن زمین را خرید و فرمود در آن زمین خشت زدند و اساسش را به ته بردند و از سنگ بر آوردند، و صحابه را امر فرمود که از حره مدینه سنگ می آوردند و خود با ایشان رفاقت می فرمود در سنگ کشیدن تا آنکه اسید بن حضیر به آن حضرت رسد و دید که آن حضرت سنگ گرانی برداشته است گفت: یا رسول الله! بده تا من برادرم، حضرت فرمود: برو و سنگ دیگر بردار؛ و چون اساس را بر آوردند و به زمین رسانیدند از خشت بنا کردند(1) .
____________________
1-اعلام الوری 69 به نقل از علی بن ابراهیم.
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اول دیوار مسجد خود را به سمیط بنا کرد یعنی یک خشت، و چون مسلمانان زیاد شدند گفتند: کاش می فرمودی که مسجد را زیاد می کردند، پس فرمود که مسجد را زیاد کردند و به سعیده بنا کرد یعنی یک خشت و نیم، پس باز مسلمانان زیاد شدند و التماس کردند که باز مسجد را زیاد کند، رسول خدا فرمود که زیاد کردند و دیوارش را دو خشت نر و ماده ساختند، و چون گرما بر ایشان شدت کرد و گفتند: یا رسول الله! اگر می فرمودی که سقفی می ساختیم از گرما محفوظ می شدیم، پس امر فرمود که ستونها از چوب خرما بر پا کردند و به چوبهای و برگهای خرما و علف اذخر مسقف ساختند که در سایه آن بسر می بردند، تا آنکه باران آمد و بر ایشان می ریخت گفتند: یا رسول الله! اگر می فرمودی گلی بر روی این سقف می کشیدیم که آب به زیر نمی آمد، فرمود: نه بلکه چوب بستی ماند چوب بست موسی (عليهالسلام ) کرده ام و زیاده از این نمی کنم؛ و پیوسته مسجد آن حضرت ابراهیم بر این هیئت بود تا از دنیا مفارقت کرد و دیوار مسجد آن حضرت پیش از آنکه مسقف گردانند به قدر یک قامت بود، و چون سایه دیوار به قدر یک ذراع می شد نماز ظهر می کردند، و چون به قدر دو ذراع می شد نماز عصر می کردند(1) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت مسجد را بنا کرد فرمود که خانه ها برای خود اهل بیت خود و سایر مهاجران بر دور مسجد بنا کردند و هر یک درگاه خانه خود را بسوی مسجد گشودند، و برای حمزه (عليهالسلام ) خانه ای خط کشید و درش را به مسجد گشود و برای علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) خانه ای ساخت در پهلوی خانه خود و درش را بسوی مسجد گشود، و از خانه های خود بیرون می آمدند و داخل مسجد می شدند پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا تو را امر کرده است که بفرمائی آنها که در به مسجد گشوده اند درهای خود را مسدود گردانند و در خانه هیچیک به مسجد گشوده نباشد بغیر در خانه تو و در خانه علی زیرا که برای علی حلال است در مسجد آنچه برای تو حلال
____________________
1-کافی 3/295؛ و نیز رجوع شود به اعلام الوری 70.
است، پس صحابه از این حکم در غضب شدند و حمزه در خاطرش راه ملالی مفتوح شد که: به چه سبب درگاه علی را گشود و درگاه مرا بست و او از من خردسالتر است و پسر برادر من است، پس حضرت فرمود که: ای عم! از این واقعه محزون مباش که من چنین نکردم بلکه حق تعالی امر نمود که درهای شما را بندم و درگاه علی را بگشایم، حمزه گفت: راضی شدم و تسلیم کردم برای خدا و رسول(1) .
و در تفسیر مجمع البیان روایت کرده است که: چون اسلام در مدینه شایع شد پیش از هجرت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی مدینه انصار گفتند که: یهود را روزی هست در آن روز جمع می شوند در هر هفته که آن روز شنبه است و نصاری را نیز روزی هست در هفته که جمع می شوند که آن روز یکشنبه است، پس ما را نیز باید روزی باشد که برای عبادت در آن روز جمع شویم و خدا را شکر کنیم، پس روز جمعه را که در آن وقت عروبه می گفتند برای خود مقرر کردند و بسوی اسعد بن زراره جمع شدند و او با ایشان نماز کرد و ایشان را موعظه و نصیحت کرد، و به سبب آنکه در آن روز اجتماع کردند آن روز را جمعه نام کردند، و اسعد در آن روز برای ایشان گوسفندی ذبح کرد که چاشت و شام به آن کردند چون جمع قلیلی بودند، پس حق تعالی آیه جمعه را فرستاد و آن اول جمعه ای بود که در اسلام منعقد شد؛ و اول جمعه که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منعقد ساخت آن بود که چون به مدینه هجرت نمود و روز دوشنبه وارد مدینه گردید در قبا فرود آمد و آن روز، روز سه شنبه بود و چهار شنبه و پنجشنبه در قبا ماند و اساس مسجد قبا را نهاد و روز جمعه متوجه مدینه شد و نماز جمعه را در مسجد بنی سالم که در شکم وادی است ادا فرمود(2) .
و در کتب معتبره مذکور است که: از جمله وقایع سال اول هجرت سخن گفتن گرگ بود و شهادت دادن آن به نبوت آن آن حضرت را چنانکه سابقا مذکور شد؛ و در این سال حضرت، زید بن حارثه و او رافع را فرستاد که سوده بنت زمعه زوجه آن حضرت را با
____________________
1-اعلام الوری 70؛ و نیز رجوع شود به مناقب ابن المغازلی 226.
2-مجمع البیان 5/286.
دختران آن حضرت از مکه آوردند؛ و باز در این سال عایشه را در ماه شوال تزویج نمود؛ و در این سال نمازها زیاد شد؛ و در این سال حضرت برادری میان صحابه افکند و خود با علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) برادر شد.
و از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) منقول است که: چون حضرت برادری میان مؤمنان مهاجران و انصار قرار داد میراث را به برادری ایمانی می بردند نه به رحم و خویشی، و چون اسلام قوت یافت حق تعالی آیات میراث را فرستاد و آن حکم منسوخ شد؛ و گفته اند که: در این سال روزه عاشورا واجب شد؛ و در این سال سلمان مسلمان شد چنانکه بعد از این مذکور خواهد شد؛ و در این سال عبد الله بن سلام که از علمای یهود بود به خدمت آن حضرت آمد و سؤالی چند از آن حضرت کرد و چون جابها را موافق واقع شنید مسلمان شد و گفت: یا رسول الله! یهود گروهی اند دروغگو و بهتان گوینده، اگر اسلام مرا بشنوند بر من بهتان خواهند بست مرا پنهان کن و پیش از آنکه بر اسلام من مطلع شوند احوال مرا از ایشان سؤال کن، پس حضرت او را پنهان کرد و ایشان را طلبید و گفت: عبد الله بن سلام چگونه است در میان شما؟ گفتند: بهتر ماست و فرزند بهتر ماست و مهتر ماست و فرزند مهتر ماست و عالم ماست و فرزند عالم ماست، فرمود که: اگر او مسلمان شود شما مسلمان می شوید؟ گفتند: خدا او را پناه دهد از این، پس حضرت فرمود که: ای عبد الله! بیرون بیا بسوی ایشان، عبد الله بیرون آمد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله، یهود گفتند: او بدترین ما و فرزند بدترین ماست و جاهل ما و فرزند جاهل ماست؛ و در این سال اذان مقرر شد؛ و در این سال براء بن معرور که یکی از نقبا بود به رحمت ایزدی و اصل شد؛ و اسعد بن زراره که او نیز از نقبا بود در این سال رحلت نمود؛ و کلثوم بن هدم نیز در این سال فوت شد؛ و از مشرکان مکه در این سال عاص بن وائل و ولید بن مغیره به جهنم و اصل شدند(1) .
____________________
1-بحار الانوار 19/129 به نقل از المنتقی فی المصطفی. و نیز رجوع شود به المنتظم 3/68 - 84.
به سندهای صحیح و حسن و معتبر از حضرت امام جعفر صادق علی النقی (عليهالسلام ) منقول است که: کسی که نذر کند که دراهم کثیره تصدق کند باید که هشتاد درهم تصدق کند زیرا که حق تعالی در قرآن خطاب به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤمنان کرده است لقد نصر کم الله فی مواطن کثیرة(1) یعنی: بتحقیق که یاری کرده است خدا شما را در مواطن بسیار حضرت فرمود که: ما شمردیم آن مواطن را که جناب رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مشرکان جهاد کرد و خدا او را یاری کرد هشتاد موطن بود(2) .
شیخ طبرسی در مجمع البیان روایت کرده است که: غزواتی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آنها به نفس نفیس خود حاضر شدند بیست و شش غزوه است، اول غزوات غزوه ابواء بود، و دیگر غزوه بواط و غزوه عشیره و غزوه بدر اولی و غزوه بدر کبری و غزوه بنی سلیم و غزوه سویق و غزوه ذی امر و غزوه احد و غزوه نجران و غزوه اسد و غزوه بنی نضیر و غزوه ذات الرقاع و غزوه بدر اخیره و غزوه دومة الجندل و غزوه خندق و غزوه بنی قریظه و غزوه بنی لحیان و غزوه بنی قرد و غزوه بنی مصطلق و غزوه حدیبیه و غزوه خیبر و فتح مکه و غزوه حنین و غزوه طایف و غزوه تبوک؛ و در نه غزوه از این غزوات خود جهاد فرمود: اول بدر کبری در روز جمعه هفدهم ماه رمضان در سال دوم هجرت، دوم جنگ احد در ماه شوال در سال سوم هجرت، سوم چهارم جنگ خندق و بنی قریظه در شوال از سال چهارم هجرت، پنجم جنگ بنی المصطلق در شعبان سال پنجم هجرت،
____________________
1-سوره توبه: 25.
2-تفسیر قمی 1/285؛ معانی الاخبار 218؛ مجمع البیان 3/17.
ششم جنگ خیبر در سال ششم هجرت، هفتم فتح مکه در ماه رمضان سال هشتم هجرت، هشتم و نهم جنگ حنین و طایف در شوال سال هشتم هجرت؛ و لشکرها که به جنگ فرستادند و خود تشریف نبردند سی و شش بود(1) .
مؤلف گوید: در حدیث بعضی از وقایع جزویه محسوب شده است که ایشان در عدد داخل نکرده اند چنانکه در ضمن نقل احادیث متفرقه بعضی از آنها مذکور خواهد شد انشاء الله.
کلینی به سند حسن از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: ما چون جنگ کنیم شعار ما در جنگ یا محمد یا محمد است، و شعار صحابه در جنگ بدر و احد یا نصر الله اقترب بود یعنی ای یار خدا! نزدیک شو، و در جنگ بنی النضیر یا روح القدس ارح بود یعنی ای روح القدس! راحت بخش، و در جنگ بنی قینقاع یا رب! لا یغلبنک بود یعنی پروردگارا! کافران بر لشکر تو غالب نشوند، و در جنگ طایف یا رضوان بود، و شعار جنگ حنین یا بنی عبد الله بود، و در جنگ احزاب حم لا ینصرون بود، و در جنگ بنی قریظه یا سلام اسلمهم بود، و در جنگ احزاب حم لا ینصرون بود، و در جنگ بنی قریظه یا سلام اسلمهم بود، و در جنگ مریسیع که جنگ بنی مصطلق است الا الی الله الامر بود، و در جنگ حدیبیه الا لعنة الله علی الظالمین بود، و در جنگ خیبر یا علی آتهم من عل بود، و در فتح مکه نحن عباد الله حقا بود، و در جنگ تبوک یا أحد یا صمد بود، و در جنگ بنی الملوح أمت أمت بود، و در جنگ صفین یا نصر الله بود، و شعار حضرت امام حسین (عليهالسلام ) یا محمد بود، و شعار ما یا محمد است(2) .
مؤلف گوید: شعار سخنی است که در جنگ مکرر می گویند که در غبار و ظلمت یکدیگر را بشناسند به گفتن آن و اهل هر لشکر از دیگران ممتاز باشند.
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: گروهی از مزینه به
____________________
1-مجمع االبیان 1/499 با اندکی تفاوت.
2-کافی 5/47؛ وسائل الشیعة 15/138. و در این دو مصدر بجای حم لا یبصرون ذکر شده است.
خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند، حضرت از آنها پرسید: شعار شما در جنگ چیست؟ عرض کردند: حرام حضرت فرمود: بلکه شعار خود را حلال قرار دهید(1) .
و ایضا روایت کرده است که: شعار مسلمانان در جنگ بدر یا منصور أمت بود، و در روز احد مهاجران یا بنی عبد الله، یا بنی عبد الرحمن و اوس یا بنی عبد الله می گفتند(2) .
و در احادیث معتبره از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) منقول است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لشکری به جانب دشمن می فرستاد برای ایشان دعا می کرد، پس امیر آن لشکر را با عسکر او می طلبید و نزد خود می نشانید و امی را وصیت می کرد به تقوی و پرهیزکاری در امر خود و در امر لشکر خود، پس همه را ندا می فرمود که: بروید به نام خدا و استعانت جوینده به خدا و از برای خدا و بر ملت رسول خدا، و جهاد کنید با هر که کافر است به خدا و مکر مکنید و از غنیمت مدزدید، و کافران را بعد از کشتن دست و پا و چشم و گوش و اعضای دیگر مبرید، و پیران و اطفال و زنان را مکشید، و راهبان صومعه نشین را که در غارها و کوهها منزوی شده اند مکشید، و درختان را مبرید، مگر آنکه به اینها مضطر شوید، و هر مردی از مسلمانان که نظر کند بسوی مردی از کافران و او را امان دهد پس او در امان مسلمانان است بگذارید او را تا کلام خدا را بشنود اگر تابع دین شما گردد برادر شماست در دین و اگر ابا کند پس او را به مأمنش برسانید و به خدا یاری جوئید بر کشتن او(3) .
و به روایت دیگر می فرمود: درختهای خرما را مسوزانید و به آب غرق مکنید، و درخت میوه دار را مبرید و زراعت را مسوزانید بسا باشد که آخر به آن محتاج شوید، و حیوانات حلال گوشت را پی مکنید مگر آنکه ضرور شود برای خوردن، و چون با دشمن
____________________
1-کافی 5/47؛ وسائل الشیعة 15/138.
2-کافی 5/47؛ وسائل الشیعة 15/138.
3-کافی 5/27 و 30؛ تهذیب الاحکام 6/138 و 139. و در این دو مصدر عبارت و راهبان صومعه نشین را که در غارها و کوهها منزوی شده اند مکشید ذکر نشده است.
مسلمانان ملاقات کنید ایشان را به یکی از سه چیز دعوت کنید اگر اجابت کنند از ایشان قبول کنید و دست از ایشان بردارید: اول ایشان را دعوت کنید بسوی اسلام اگر داخل شوند در اسلام قبول کنید و از ایشان دست بردارید پس تکلیف کنید ایشان را که هجرت نمایند به دار الاسلام بعد از قبول اسلام، اگر قبول کنند شما نیز قبول کنید و از ایشان دست بردارید و اگر از هجرت ابا کننده و اختیار بودن در دیار خود نمایند به منزله اعراب خواهند بود که از غنیمت بهره ای نخواهند داشت تا هجرت کنند؛ و اگر هیچیک را قبول نکنند ایشان را بسوی دادن جزیه دعوت نمائید که جزیه را به دست خود بدهند با مذلت و خواری اگر از اهل کتاب باشند، پس اگر قبول جزیه بکنند دست از ایشان بردارید، و اگر از اینها همه ابا کنند به خدا یار بطلبید و با ایشان جهاد کنید چنانکه حق جهاد است؛ و هر گاه محاصره نمائی اهل قلعه ای را و از تو طلب کنند که بر حکم خدا از قلعه به زیر آیند قبول مکن بلکه از خود کسی را حاکم کنید شاید ندایند حکم خدا را در باب ایشان، و اگر ایشان را امان دهید به امان خود امان دهید نه به امان خدا و رسول(1) .
و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نهی فرموده از آنکه زهر در آب مشرکان بریزند(2) .
و به سند موثق از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز شبیخون بر سر دشمن نبرد(3) .
و به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: لشکر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنگ بدر سیصد و سیزده نفر بودند، و در جنگ احد ششصد نفر بودند، و در جنگ خندق نهصد نفر بودند(4) .
و در حدیث معتبر از امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون خیبر را حضرت
____________________
1-کافی 5/29؛ تهذیب الاحکام 6/138.
2-کافی 5/28؛ تهذیب الاحکام 6/143؛ وسائل الشیعة 15/62.
3-کافی 5/28؛ تهذیب الاحکام 6/174؛ وسائل الشیعة 15/63.
4-کافی 5/46؛ وسائل الشیعة 15/135.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جنگ گرفت زمین و باغستانش را به مزارعه و مساقات داد که نصف حاصل از ایشان باشد و نصف از مسلمانان و ایشان در نصف خود زکات عشر و نصف عشر بدهند؛ و چون اهل طایف خود مسلمان شدند بر ایشان بغیر زکات عشر و نصف عشر چیزی مقرر نفرمود؛ و به مکه معظمه قهرا داخل شد و همه در دست او اسیر گردیدند پس آزاد کرد ایشان را و فرمود: بروید که شما را رها کردم و بخشیدم(1) .
و به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لشکری به جنگ کافران فرستاد و چون برگشتند فرمود: مرحبا به گروهی که فارغ شدند از جهاد کوچکتر و باقی ماند بر ایشان جهاد بزرگتر؛ عرض کردند: یا رسول الله! کدام است جهاد بزرگتر؟ فرمود: جهاد با نفس اماره که او را از مشتهیات خود باز دارند و آن از همه جهادها دشوارتر است(2) .
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صلح کرد با بادیه نشینان عرب که ایشان را در دیار خود بگذارد که هجرت نکنند به شرط آنکه اگر جهادی رو دهد ایشان به جهاد حاضر شوند و از غنیمت بهره ای نبرند(3) .
و به سند موثق از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زنان را با خود می برد به جنگ که مجروحان را مداوا کنند و از غنیمت حصه ای به ایشان نمی داد ولیکن عطای قلیلی به ایشان می داد(4) .
و در حدیث معتبر دیگر روایت کرده است که: از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسیدند از تفسیر قول حق تعالی( وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ ) (5) یعنی: مهیا گردانید برای کافران
____________________
1-تهذیب الاحکام 4/119؛ و نیز رجوع شود به کافی 3/513 و تهذیب الاحکام 4/38 و 118.
2-کافی 5/12؛ وسائل الشیعة 15/161.
3-کافی 5/26؛ تهذیب الاحکام 6/150؛ وسائل الشیعة 15/112.
4-کافی 5/45؛ تهذیب الحکام 6/148؛ وسائل الشیعة 15/113.
5-سوره انفال: 60.
هر چه توانید از قوت، فرمود: مراد، تیراندازی است(1) .
و احادیث معتبره وارد شده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسب و شتر به گرو می دوانید و بر آن گرو می بست برای قوت جهاد(2) .
و در آیه کریمه و احادیث معتبره وارد است که: در ابتدای جهاد مقرر بود که صد نفر از مسلمانان در برابر هزار نفر از کافران بایستند و نگریزند، پس حق تعالی بر ایشان تفضل نمود و آن حکم را منسوخ گردانید و مقرر فرمود که صد کس در برابر دویست کس بایستند و نگریزند، و اگر دشمن زیاده از دو برابر باشند مخیر باشد در میان ایستادن و گریختن(3) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است از حبه عرنی که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نامه ای نوشت بسوی حقیبه که از مشایخ عرب بود، او نامه حضرت را بر ته دلو خود پینه کرد، دخترش گفت: نامه بزرگ و مهتر عرب را بر دلو خود دوختی بزودی بلای عظیم متوجه تو خواهد شد، ناگاه لشکر حضرت بر او غارت آوردند و او خود گریخت و هر قلیل و کثیر که داشت لشکر مسلمانان به غارت بردند؛ پس به خدمت حضرت آمد و مسلمان شد، حضرت فرمود: ببین هر چه از متاع تو مانده باشد که مسلمانان قسمت نکرده باشند بردار(4) .
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لشکری فرستاد بسوی قبیله خثعم، چون لشکر به نزدیک ایشان رسیدند ایشان پناه به نماز بردند، مسلمانان اعتنا به نماز ایشان نکردند و بعضی از ایشان را کشتند، چون خبر به آن حضرت رسید حکم فرمود که نصف دیه کشتگان را بدهند به سبب نماز ایشان و فرمود: من بیزارم از هر مسلمانی که با مشرکان در دار الحرب بماند(5) .
____________________
1-کافی 5/49؛ وسائل الشیعة 11/427 و 15/140 و 19/252.
2-کافی 5/48 و 49؛ وسائل الشیعة 11/494 و 19/249 و 250 و 254 و 255.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 1/279 - 280 و وسائل الشیعة 15/85.
4-امالی شیخ طوسی 387. و در آن بجای حقیبه، جفینه ذکر شده است.
5-کافی 5/43؛ تهذیب الاحکام 6/152؛ وسائل الشیعة 15/100.
و شیخ طبرسی رواست کرده است که: اول لشکری که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب مشرکان فرستاد آن بود که حمزة بن عبد المطلب را با سی سوار فرستاد به ساحل دریا از زمین جهینه و با ابو جهل ملاقات کردند و صد و سی سوار از مشرکان با او همراه بود، مجدی بن عمرو میان ایشان واسطه شد و بدون قتال برگشتند؛ پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود در ماه صفر که ماه دوازدهم هجرت بود متوجه جهاد قریش و بنی ضمره گردیدند تا به ابواء رسیدند و بی قتال و جدال مراجعت فرمودند و این اول جهادی بود که خود متوجه گردیدند؛ و در ماه ربیع الاول عبیدة بن الحارث را با شصت سوار از مهاجران که احدی از انصار با ایشان نبود به جهاد مشرکان فرستاد و اول علمی که حضرت منعقد ساخت در این جهاد بود، و عبیده با مشرکان ملاقات کرد در سرائی که آن را احیا می گفتند و سر کرده مشرکان ابو سفیان بود و تیری چند بر یکدیگر انداختند؛ پس در ماه ربیع الآخر حضرت خود متوجه جهاد قریش شد تا به موضعی رسید که آن را بواط می گفتند و بدون قتال مراجعت نمود؛ پس حضرت خود به غزوه عشیره بیرون رفت به قصد قافله قریش تا به عشیره رسید که موضعی است از ینبع و بقیه ماه جمادی الاولی و چند روز از جمادی الثانیه در آنجا توقف فرمود و با قبیله بنی مدلج و حلفای ایشان از ضمره صلح نمود و مراجعت فرمود(1) .
از عمار بن یاسر روایت کرده اند که گفت: با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رفیق بودم در غزوه عشیره، حضرت فرمود: ای ابو الیقظان! بیا برویم و ببینیم که بنی مدلج چگونه عمل می کنند در چشمه خود؛ چون به نزد ایشان رفتیم و ساعتی در عمل ایشان رفتیم و ساعتی در عمل ایشان نظر کردیم خواب بر ما مستولی شد پس به جانب نخلستان رفتیم و بر روی خاک خوابیدیم ناگاه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ما را بیدار کرد، و چون حضرت امیر (عليهالسلام ) گرد آلود شده بود حضرت او را ابو تراب خطاب کرد و فرمود: می خواهی خبر دهم نو را ای ابو تراب که کیست شقی ترین مردم؟ عرض کرد: بلی یا رسول الله، حضرت فرمود: شقی ترین مردم سرخک
____________________
1-اعلام الوری 72.
ثمود بود که ناقه صالح را پی کرد و از این امت آن کسی است که تو را ضربتی زند بر اینجا - و دست مبارک بر سر آن حضرت گذاشت - تا اینکه تر کند از خون آن این را - و دست مبارک بر ریش آن حضرت گذاشت -.
پس حضرت از غزوه عشیره بسوی مدینه مراجعت فرموده و ده روز نایستاد تا آنکه کرز بن جابر فهری غارت آورد بر گله و چهار پااین اهل مدینه و حضرت در طلب او بیرون رفت تا به وادیی رسید که او را سفوان می گفتند از ناحیه بدر، و این غزوه را غزوه بدر اولی می گویند و علمدار آن حضرت در این جنگ علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) بود، و در مدینه زید بن حارثه را خلیفه خود گردانید و به کرز نرسیدند و بسوی مدینه برگشتند و بقیه جمادی الآخره را با رجب و شعبان در مدینه اقامت فرمود؛ و در این عرض سعد بن ابی وقاص را با هشت نفر(1) فرستاد و بی جنگ برگشتند؛ پس عبد الله بن جحش را با گروهی از مدینه بیرون فرستاد و او را امر به قتال نفرمود و این در ماه حرام بود و نامه ای از برای او نوشت و فرمود: با اصحاب خود بیرون رو و چون دو روز راه بر وی را بگشا و به هر چه در آن نامه هست عمل کن، چون نامه را گشود در آن نوشته بود: برو تا به نخله فرود آئی و هر چه از اخبار قریش به تو رسد به ما برسان، چون نامه را خواند گفت: سمعا و طاعة، و به اصحاب خود گفت: هر که رغبت در شهادت دارد با من بیاید، پس قوم با او رفتند و چون به نخله رسیدند عمرو بن الحضرمی و حکم بن کیسان و عثمان و مغیره پسران عبد الله رسیدند به آن موضع با تجارتی از پوست و مویز و طعام که از طایف خریده بودند و به مکه می بردند، چون لشکر اسلام را دیدند ترسیدند پس واقد بن عبد الله از مسلمانان سر خود را تراشید و به ایشان چنین نمود که ما به عمره آمده ایم نه به جنگ، و این روز آخر رجب بود، چون مشرکان مطمئن شدند و فرود آمدند مسلمانان با یکدیگر مشورت کردند که اگر بکشیم ایشان را در شهر حرام کشته ایم و اگر بگذاریم ایشان را فردا داخل مکه می شوند و بر ایشان دست نمی یابیم - به روایت مجمع البیان بر ایشان مشتبه
____________________
1-در مصدر و همچنین در بحار الانوار: هشت رهط؛ و گفته اند که رهط بر سه تا ده نفر اطلاق می شود.
بود که آیا ماه رجب داخل شده است یا نه -(1) .
پس رأی ایشان بر آن قرار یافت که ایشان را به قتل رسانند، واقد بن عبد الله تیری به جانب عمرو بن الحضرمی انداخت و او را به قتل رسانید و اصحاب او گریختند و مسلمانان قافله ایشان را غنیمت گرفتند و به جانب مدینه آوردند و دو اسیر از ایشان گرفتند - و به روایت علی بن ابراهیم: این واقعه در روز اول ماه رجب واقع شد(2) - و چون غنیمتها را به خدمت حضرت آوردند فرمود: من امر نکردم شما را که در شهر حرام قتال نکنید؟ و تصرف در اسیرها و غنائم ایشان نفرمود، و ایشان از کرده خود نادم شدند، و کفار قریش نامه ای به حضرت نوشتند و حضرت را تعییر کردند که: تو شهر حرام را حلال کردی و خون ریختی و مال گرفتی در اشهر حرم که مردم ایمن می باشند؛ پس حق تعالی این آیات را فرستاد( يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ ) سؤال می کنند از تو - ای محمد - از قتال در شهر حرام،( قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِندَ اللَّـهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ) (3) بگو: قتال کردن در ماه حرام گناه بزرگ است ولیکن آنچه کافران می کنند از منع کردن مردم از راه خدا و کافر شدن به خدا و منع کردن مسلمانان از مسجد الحرام و بیرون کردن اهل مسجد از آن بزرگتر و بدتر است نزد خدا از قتال در ماه حرام و فتنه در دین که کفر است بزرگتر است از کشتن، چون این آیات نازل شد حضرت غنیمت را گرفت و رها کرد؛ و این واقعه دو ماه قبل از واقعه بدر بود(4) .
و در بعضی از کتب معتبره در بیان وقایع سال دوم هجرت ذکر شده است که: در این سال در آخر ماه صفر تزویج امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فاطمه (عليهالسلام ) واقع شد، و در ذیحجه زفاف واقع شد؛ و بعضی گفته اند که تزویج در ماه رجب واقع شده در ماه پنجم هجرت و بعد از
____________________
1-مجمع البیان 1/312.
2-تفسیر قمی 1/72.
3-سوره بقره: 217.
4-اعلام الوری 73.
رجوع از جنگ بدر زفاف واقع شد؛ و بعضی گفته اند تزویج در ماه ربیع الاول سال دوم هجرت واقع شد و زفاف نیز در آن ماه شد. و ولادت حضرت امام حسن (عليهالسلام ) در سال دوم هجرت واقع شد؛ و بعضی گفته اند و در منتصف ماه رمضان سال سوم هجرت واقع شد، و ولادت جناب امام حسین (عليهالسلام ) در سال چهارم. و آنچه حق است در این تواریخ در موضع خود بیان خواهد شد انشاء الله تعالی.
در سال دوم هجرت قبله از بیت المقدس بسوی کعبه گردید و سببش آن بود که چون حضرت در مکه معظمه بود رو به کعبه و بیت المقدس هر دو می کرد در نماز خود، و چون به مدینه هجرت نمود و جمع میان هر دو ممکن نبود حق تعالی او را امر کرد که رو به جانب بیت المقدس نماز کند تا آنکه باعث تألیف قلوب یهودان گردد و او را تکذیب نکنند زیرا که در کتب خود خوانده بودند که آن حضرت صاحب دو قبله خواهد بود، و آن جناب کعبه را که قبله ابراهیم و اجداد کرام آن حضرت بود دوست تر می داشت، و بعد از هفت ماه یا شانزده ماه یا هفده ماه یا هیجده ماه یا نوزده ماه علی الخلاف آن قبله منسوخ شد(1) و حضرت مأمور شد که به جانب کعبه روی بگرداند چنانکه حق تعالی در قرآن مجید یاد فرموده است(2) .
و شیخ طوسی در تهذیب به سند موثق روایت کرده است که: از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند: در چه وقت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب کعبه گردیده شد؟ فرمود: بعد از مراجعت از جنگ بدر(3) .
و کلینی به سند حسن روایت کرده است که از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که آیا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو به جانب بیت المقدس نماز کرد؟ فرمود: بلی، پرسیدند که: آیا کعبه را پشت سر می گرفت؟ فرمود: تا در مکه بود نه و چون به مدینه آمد پشت
____________________
1-در روایت بحار الانوار ((هفت ماه)) و ((نوزده ماه)) ذکر نشده است، ولی روایت هفت ماه در مجمع البیان 1/223 و روایت ((نوزده ماه)) در من لا یحضره الفقیه 1/275 آمده است.
2-بحار الانوار 18/192 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
3-تهذیب الاحکام 2/43؛ وسائل الشیعة 4/297 و 298.
به جانب کعبه و رو به جانب بیت المقدس می کرد تا گردانیدند او را بسوی کعبه(1) .
و ابن بابویه روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از پیغمبری سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه رو به جانب بیت المقدس نماز کرد پس یهودان آن حضرت را تعییر کرده گفتند: تو تابع قبله مائی، و آن حضرت بسیار غمگین شد و در شب بیرون می آمد و به جانب آسمان نظر می کرد و منتظر وحی حق تعالی بود، و چون صبح شد نماز بامداد را ادا کرد و منتظر وحی بود تا ظهر، و چون دو رکعت از نماز ظهر ادا کرد جبرئیل نازل شد و گفت قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبله ترضاها(2) بتحقیق که می بینیم گردانیدن روی تو را بسوی آسمان پس البته تو را بر می گردانیم بسوی قبله ای که می پسندی آن را، پس جبرئیل دست آن حضرت را گرفت در اثنای نماز و حضرت را به جانب دیگر مسجد برد و روی او را به جانب کعبه گردانید و آنها که در عقب آن حضرت بودند همه رو به جانب کعبه گردانیدند تا آنکه مردان به جای زنان ایستادند و زنان به جای مردان، پس اول نماز به جانب بیت المقدس بود و آخر نماز به جانب کعبه؛ پس این خبر رسید به مسجدی در مدینه که اهل آن مسجد دو رکعت از نماز را کرده بودند و آنها نیز در اثنای نماز به جانب کعبه گردیدند و به این سبب آن مسجد مسمی شد به مسجد قبلتین، پس مسلمانان گفتند: آیا نمازها که به جانب بیت المقدس کردیم ضایع شد؟ حق تعالی فرستاد و ما کان الله لیضیع ایمانکم(3) و نخواهد بود که خدا ضایع کند ایمان شما را یعنی نماز شما را که به جانب بیت المقدس کرده اید(4) .
و در حدیث موثق منقول است که: آن گروهی که در مسجد قبلتین نماز می کردند بنی عبد الا شهل بودند، و بر این مضامین احادیث بسیار است(5) ؛ و بعضی گفته اند که بنای
____________________
1-کافی 3/286؛ وسائل الشیعة 4/298.
2-سوره بقره: 144.
3-سوره بقره: 143.
4-من لا یحضره الفقیه 1/274. و نیز رجوع شود به وسائل الشیعة 4/301.
5-تهذیب الحکام 2/43؛ وسائل الشیعة 4/297.
مسجد قبا بعد از گردیدن قبله شد و حضرت به دست خود آن را بنا کرد؛ و گویند در سال دوم هجرت در ماه شعبان فرض روزه ماه مبارک رمضان نازل شد؛ و در این سال زکات فطر واجب شد؛ و در این سال حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عید فطر به صحرا رفت و نماز عید بجا آورد(1) .
____________________
1-بحار الانوار 19/194 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
غزوه بدر کبری اعظم فتوح اسلام است و مفصل آن در تواریخ مسطور است و مجملش موافق روایت علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و ابو حمزه ثمالی و ابن شهر آشوب آن است که: قافله ای از قریش با ابو سفیان و دیگران که چهل نفر بودند به تجارت شام رفته بودند و مال بسیار از قریش در آن قافله بود و کسی از قریش نبود که مالی در آن قافله نداشته باشد، و چون خبر رسید که ایشان از شام متوجه مکه گردیده اند حضرت رسول (
صلىاللهعليهوآلهوسلم
) اصحاب خود برا ترغیب فرمود که بر سر راه آن قافله بروند و وعده فرمود ایشان را که یا قافله بدست شما می آید یا بر قریش غالب خواهید شد، و حق تعالی طمع قافله را وسیله خروج ایشان گردانید و غرض اصلی مغلوب شدن مشرکان و رفعت اسلام و قوت مسلمانان بود، پس حضرت با سیصد و سیزده نفر بیرون رفت موافق عدد اصحاب طالوت که بر جالوت غالب شدند که نود و هفت نفر(1)
از مهاجران بودند و دویست و سی شش نفر از انصار، و علم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم
) و مهاجران در دست علی بن ابی طالب (عليهالسلام
) بود و علم انصار در دست سعد بن عباده بود و در لشکر حضرت هفتاد شتر و دو اسب و شش زره و هفت شمشیر بود - و از حضرت صادق (عليهالسلام
) مروی است که: یک اسب در میان لشکر اسلام بود - و این واقعه موافق روایات بسیار در ماه مبارک رمضان سال دوم هجرت بود، و اشهر آن است که در دوازدهم ماه مزبور از مدینه بیرون رفتند، و مردم را جنگی در خاطر نبود و به طمع قافله و مال و غنیمت می رفتند، و چون خبر به ابو سفیان ملعون رسید که حضرت متوجه آن صوب گردیده است ترسید و به جانب شام
____________________
1-در روایت مناقب ابن شهر آشوب تعداد مهاجران هفتاد و هفت آمده است که در این صورت تعداد کل لشکر سیصد و سیزده نفر می باشد.
مراجعت نمود، و چون به نقره رسید ضمضم بن عمر و خزاعی را به ده دینار کرایه کرد و شتری به او داد و گفت: برو بسوی قریش و خبر ده ایشان را که محمد با جمعی به عزم غارت قافله بیرون آمده اند زود خود را به قافله برسانید، و ضمضم را وصیت کرد که: چون خواهی داخل مکه شوی گوش ناقه را ببر که خون بر سر و روی آن جاری شود و جامه خود را از پیش و پس چاک کن و با این هیئت موحش داخل مکه شو و چون داخل شوی رو را به جانب دم شتر بگردان و به آواز بلند فریاد کن: ای آل غالب! ای آل غالب! دریابید بارها و متاعهای خود را دریابید شتران خود را و گمان ندارم که توانید دریافت زیرا که محمد با اتباع او از اهل مدینه به عزم غارت اموال شما بیرون آمده اند.
چون ضمضم متوجه مکه گردید سه شب پیش از آمدن ضمضم عاتکه دختر عبد المطلب در خواب دید که سواره ای داخل مکه شد و فریاد کرد: ای آل عدی وای آل فهر! بامداد بشتابید بسوی موضعی که بعد از سه روز در آنجا کشته خواهید شد، پس بر کوه ابو قبیس بالا رفت و سنگی را از کوه برگردانید و آن سنگ ریزه ریزه شد و هیچ خانه ای از خانه های قریش نماند مگر ریزه ای از آن سنگ در آن خانه افتاد و چنان دید که رودخانه مکه پر از خون شده است، پس ترسناک از خواب بیدار شد و عباس برادر خود را بر این خواب مطلع ساخت و عباس این واقعه را به عتبه پسر ربیعه نقل کرد، عتبه گفت: این خواب دلالت می کند بر آنکه مصیبتی بر قریش حادث شود، و قصه خواب در میان اهل مکه منتشر شد، و چون این واقعه به ابو جهل رسید گفت: عاتکه دروغ می گوید و چنین خوابی ندیده است و این پیغمبر دوم است که در میان فرزندان عبد المطلب بهم رسیده است، به لات و عزی سوگند یاد می کنم تا سه روز انتظار می کشم اگر این خواب راست شد به او کاری ندارم و اگر راست نشد نامه ای در میان خود می نویسم که در میان عرب خانه آباده ای نیست که مردان و زنان ایشان دروغگوتر از بنی هاشم باشند؛ و ابو جهل هر روز حساب ایام عاتکه در خواب مقرون به صواب دیده بود و مردم در مکه فریاد بر آوردند و مهیای بیرون رفتن شدند، سهیل بن عمرو و صفوان بن امیه و ابو البختری بن
هشام و منبه پس حجاج و نبیه برادر او و نوفل پسر خویلد ایستادند و گفتند: ای گروه قریش! هرگز مصیبتی از این بزرگتر به شما نرسیده بود که محمد و اتباع او از اهل مدینه متعرض قافله شما شوند که خزینه های اموال شما در آن قافله است و جدائی ندارند میان شما و تجارت شما که دیگر تجارت نتوانید کرد، بخدا قسم که هیچ مرد و زن از قریش نیست که در این قافله مالی از کم و بیش نداشته باشد؛ پس صفوان ابتدا کرد و پانصد اشرفی برای خرج سفر بیرون آورد و بعد از او سهیل مبلغ جزیلی حاضر نمود و احدی از قریش نماند مگر مبلغی برای خرج این سفر آورد و تهیه عظیم درست کرده بر شتران نرم و درشت سوار شدند و از روی نهایت حمیت و تعصب روانه شدند چنانکه خدا در وصف ایشان فرموده است که: بیرون رفتند از دیار و خانه های خود از روی بطر و طغیان و برای ریای مردمان(1) گفتند: هر که با ما بیرون نمی آید خانه اش را خراب می کنیم، و به جبر عباس پسر عبد المطلب و نوفل پسر حارث بن عبد المطلب و عقیل پسر ابو طالب را بیرون آوردند و زنان سازنده و نوازنده بیرون بردند که در راه شراب می خوردند و دف می زدند و خوانندگی و طرب می کردند.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با سیصد و سیزده نفر بیرون آمده بود، و چون به یک منزلی بدر رسید بشیر بن ابی الزغبا و مجد بن عمرو را فرستاد که خبر قافله قریش را بیاورند که به کجا رسیده اند، چون بر سر چاه بدر رسیدند شتران خود را خوابانیدند و آبی از چاه کشیدند و خوردند، پس شنیدند که دو زن با یکدیگر مشاجره می نمایند و یکی از ایشان به دیگری چسبیده و یک درهم از او طلب می کند که به او قرض داده است و او در جواب می گوید: قافله قریش دیروز به فلان موضع رسیده اند و فردا به اینجا فرود می آیند من از برای ایشان کاری می کنم و حق تو را می دهم؛ پس برگشتند و گفته زنان را به خدمت حضرت عرض کردند.
چون جاسوسان حضرت برگشتند ابو سفیان با قافله به نزدیک بدر رسید و خود پیش
____________________
1-ترجمه آیه 47 سوره انفال.
آمد بر سر آب بدر و در آنجا مردی از قبیله جهینه را دید که او را کسب جهنی می گفتند و گفت: ای کسب! آیا خبری از محمد و اصحاب او داری که به کجا رسیده اند؟ گفت: نه، ابو سفیان گفت: بلات و عزی سوگند یاد می کنم اگر امر محمد را دانی و از ما پنهان داری قریش همیشه دشمن تو خواهند بود زیرا که احدی از قریش نیست که از این قافله بهره ای نداشته باشد، کسب سوگند یاد کرد که: من خبری از محمد و اصحاب او ندارم مگر آنکه امروز دو سواره دیدم که آمدند و شتران خود را خوابانیدند و از این چاه آب کشیدند و بر گشتند و ندانشتم که بودند، پس ابو سفیان آمد به آن موضع که ایشان شتران خود را در آنجا خوابانیده بودند و پشکل آن شتران را شکست و در میان آن پشکلها هسته خرما یافت گفت: این علامت شتران مدینه است که خرما به شتران خود می خورانند و بخدا سوگند که اینها جاسوسان محمد بوده اند؛ پس بسرعت تمام برگشت و راه قافله را گردانید و ایشان را از راه ساحل دریا متوجه مکه گردانید و به شتاب بسیار روانه شد.
و جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و آن حضرت را خبر داد که قافله از دست شما رفت و کفار قریش که برای حمایت قافله بیرون آمده بودند متوجه شما گردیده اند و باید با ایشان جنگ کنید که خدا شما را یاری خواهد داد، و در آن وقت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در منزل صفرا که منزلش پیش از بدر است نزول آورده بود و فرمود: قافله گذشتند و قریش رو به ما می آیند و حق تعالی مرا امر کرده است که با ایشان جهاد کنم؛ اصحاب آن حضرت از استماع این واقعه بسیار ترسیدند و متألم شدند، حضرت فرمود: هر چه در این باب رأی شما اقتضا می نماید بگوئید.
پس ابو بکر برخاست و گفت: ایشان قریش اند به آن خیلا و تکبری که دارند، از روزی کافر شده اند هرگز ایمان نیاورده اند و از روزی که عزیز گردیده اند هرگز ذلیل نشده اند، و ما به تهیه جنگ بیرون نیامده ایم و سامان آن نداریم.
حضرت را جواب او خوش نیامد و فرمود: بنشین، و باز فرمود که: بگوئید که چه باید کرد؟
پس عمر برخاست و همان گفت که ابو بکر گفت، حضرت فرمود که: بنشین.
پس مقداد برخاست و گفت: یا رسول الله! این گروه قریش اند که با خیلا و تکبر خود آمده اند و ما ایمان آورده ایم به تو و تصدیق تو نموده ایم و گواهی می دهیم که آنچه تو از جانب خدا آورده ای حق است و اگر فرمائی که در میان آتش رویم یا خود را بر خار مغیلان زنیم، می رویم و پروا نمی کنیم و نمی گوئیم با تو آنچه بنی اسرائیل با موسی گفتند که( فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ ) (1) برو تو و پروردگار تو پس جنگ کنید، بدرستی که ما در اینجا نشسته ایم ولیکن می گوئیم: برو و پروردگار تو پس جنگ کنید که ما به اتفاق شما جنگ می کنیم، پس حضرت او را دعا کرد و فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد.
و باز فرمود که: بگوئید آنچه رأی شماست؛ و غرض آن بود که انصار سخن بگویند زیرا که اکثر آن گروه از انصار بودند و در هنگامی که در عقبه با آن حضرت بیعت کردند گفتند: تا به مدینه نیائی ما تو را حمایت نمی کنیم، و چون به مدینه آئی می کنیم، و حضرت بیم آن داشت که انصار گمان کنند که حمایت آن حضرت وقتی بر ایشان لازم است که دشمن در مدینه بر سر او آید نه در بیرون مدینه.
پس سعد بن معاذ انصاری برخاست و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، شاید غرض تو از تکرار سؤال، ما باشیم.
حضرت فرمود: بلی.
سعد گفت: گمان می برم که برای کاری بیرون آمدی و اکنون به کار دیگر مأمور شده ای. فرمود: بلی؛ یعنی برای قافله بیرون آمدم و اکنون مأمور شدم که با مشرکان قتال کنم. سعد گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، ما ایمان آوردیم به تو و تصدیق کردیم تو را و گواهی دادیم که آنچه از جانب حق تعالی آورده ای حق است، پس آنچه
____________________
1-سوره مائده: 24.
خواهی امر کن که ما اطاعت می نمائیم و از مالهای ما هر چه خواهی بگیر و هر چه خواهی بگذار و آنچه بگیری ما را خوشتر می آید از آنچه بگذاری، بخدا سوگند که اگر ما را امر می کنی که به این دریا فرو رویم، فرو می رویم و پروا نمی کنیم؛ پس گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، من هرگز به این راه نیامده ام و معرفتی به این راه ندارم و ما در مدینه گروهی چند گذاشته ایم که جهاد ما در خدمت تو از آنها بیشتر نیست و اعتقاد آنها نسبت به تو از ما کمتر نیست و اگر می دانستند که جنگی رو خواهد داد تخلف نمی کردند، و اکنون برای تو دشمنان و شجاعان و دلیران بر کارزار ایشان و امید داریم که خدا دیده تو را به سبب ما روشن و تو را به ما شد گرداند، پس اگر آنچه می خواهی از فتح و نصرت رو دهد، زهی سعادت؛ و اگر ما مغلوب و کشته شویم، سوار شو بر شتران که برای تو مهیا کرده ایم و ملحق شو به قوم ما که آنها تو را یاری می کنند بعد از ما.
پس حضرت از گفتار او شاد شد فرمود که: انشاء الله چنین نخواهد شد و حق تعالی مرا وعده نصرت داده است و وعده خدا را خلف نمی باشد، روانه شوید با برکت خدا گویا می بینم که فلان در فلان موضع کشته می شود و فلان در فلان مکان بر خاک خذلان می افتد؛ و محل کشته شدن هر یک از ابو جهل و عتبه و شیبه و منبه و نبیه و سائر رؤسای مشرکان قریش را بیان فرمود به نحوی که واقع شد، پس جبرئیل (عليهالسلام ) از جانب حق تعالی نازل شد و این آیات را آورد( كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ ) (1) چنانکه بیرون آورد تو را پروردگار تو به حق و راستی و بدرستی که گروهی از مؤمنان هر آینه کاره بودند بیرون رفتن را،( يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنظُرُونَ ) (2) جدال می کنند با تو در اختیار حق که جهاد است بعد از آنکه روشن شد بر ایشان که جهاد باید کرد و بر دشمن ظفر خواهند یافت به وعده
____________________
1-سوره انفال: 5.
2-سوره انفال: 6.
الهی گویا می کشاند ایشان را بسوی مرگ و ایشان مرگ را به چشم خود می بینند؛ و موافق روایات سابق معلوم است این کنایات با ابو بکر و عمر است که کاره بودند جهاد را.
( وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّـهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّـهُ أَن يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ ﴿٧﴾ لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ) (1) و یاد کنید آن را که وعده داد شما را خدا یکی از دو گروه که از شما خواهد بود با قافله قریش و مال ایشان با لشکر قریش و ظفر یافتن بر ایشان، و دوست می دارید شما که قافله به دست شما آید که شما را کارزار نباید کرد و مال بیابید، و می خواهد خدا که با لشکر برخورد و بر ایشان ظفر یابید تا خدا ثابت گرداند دین حق را به وعده های خود و بر کند بنیاد کافران را تا ثابت و ظاهر گرداند دین اسلام را وزایل گرداند کفر و بطلان را هر چند نخواهند مشرکان، پس امر فرمود حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در طرف پسین بار کردند و روان شدند تا بر سر آب بدر که آن را عدوه شامیه می گفتند فرود آمدند، و کفار قریش آمدند و در عدوه یمانیه فرود آمدند و غلامان خود را فرستادند که آب از برای ایشان ببرند، پس اصحاب حضرت ایشان را گرفتند و به نزد آن حضرت آوردند در وقتی که حضرت نماز می کرد و از ایشان پرسیدند که: قافله متاع قریش کجاست؟غلامان گفتند: ما خبری از آن نداریم. این سخن اصحاب آن حضرت را خوش نیامد و ایشان را بسیار زدند، چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود که: اگر راست می گویند شما می زنید ایشان را و اگر دروغ می گویند دست بر می دارید ایشان را، نزدیک من بیاورید، چون نزدیک آن حضرت آمدند از ایشان پرسید که: کیستید شما؟ عدد ایشان را نمی دانیم، فرمود که: در هر روز چند شتر می کشتند؟ گفتند: گاهی نه شتر و گاهی ده شتر، حضرت فرمود که: از نهصد نفرند تا هزار نفر، پرسید که: از بنی هاشم کی با ایشان آمده است؟گفتند: عباس
____________________
1-سوره انفال: 7 و 8.
و نوفل و عقیل؛ پس حضرت فرمود که غلامان را حبس کردند(1) .
و شیخ مفید از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت فرمود: ما چون به جنگ بدر حاضر شدیم اسب سواری در میان ما نبود بغیر از مقداد بن اسود، و در شبی که در روز جنگ واقع شد هر که بود به خواب رفت بغیر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در زیر درختی ایستاده و نماز و تضرع و دعا کرد تا صبح(2) .
و علی بن ابراهیم و غیر او را روایت کرده اند که: چون خبر قدوم حضرت به قریش رسید بسیار ترسیدند و عتبة بن ربیعه به نزد ابو البختری بن هشام رفت و گفت: دیدی ثمره شجره بغی ما را، بخدا سوگند که ما جای پای خود را نمی بینیم ما بیرون آمدیم که قافله خود را از ایشان بگیریم قافله ما که از ایشان رها شد و این آمدن ما محض طغیان و بغی است و بخدا سوگند هر گروه که بغی و طغیان نمایند غالب و رستگار نمی شوند، من آرزو می کنم که مالهائی که فرزندان عبد مناف در این قافله داشتند همه می رفت و ما این سفر را نمی کردیم. ابو البختری گفت: تو بزرگی از بزرگان قریشی، بر خود بگیر غرامت آن قافلع را که اصحاب محمد در نخله غارت کردند که به صاحبانش بدهی و خون ابن الحضرمی که در آن قافله کشته شد متحمل شو زیرا که او هم سوگند تو بود تا قریش راضی شوند و برگردند.
عتبه گفت: تو گواه باش که من همه اینها را متحمل شدم و می دانم که هیچکس در این باب با ما مخالفت نمی کند به غیر از ابو جهل، تو برو به نزد ابو جهل و در این بابا با او سخن بگو شاید او را از این رأی فاسد برگردانی.
ابو البختری گفت که: من رفتم بسوی خیمه ابو جهل و دیدم که زره خود را بیرون آورده است و درست می کند، گفتم: ابو الولید مرا بسوی تو به رسالتی فرستاده است.
چون این را شنید در غضب شد و گفت: عتبه رسولی بغیر از تو نیافت که بفرستد.
____________________
1-رجوع شود به مجمع البیان 1/415 و تفسیر قمی 1/256 و مناقب ابن شهر آشوب 1/238.
2-ارشاد شیخ مفید 1/73.
گفتم والله که اگر غیر او کسی مرا به نزد تو به رسالت می فرستاد نمی آمدم ولیکن او بزرگ قبیله است و اطاعت او لازم است، من به این سبب به نزد تو آمدم.
گفتم: من تنها نمی گویم، همه قریش چنین می گویند و او متحمل شده است غرامت قافله نخله را و دیه ابن الحضرمی را.
ابو جهل گفت: عتبه زبانش از همه کس درازتر است و سخنش از همه کس بلیغ تر است و او برای محمد تعصب می کند زیرا که از فرزندان عبد مناف است و پسرش با محمد است و می خواهد که مردم را سست کند که با محمد قتال نکنند، به لات و عزی سوگند که از پی ایشان می رویم تا مدینه و ایشان را اسیر می کنیم و به مکه می بریم تا همه عرب بشنوند که ما با ایشان چه کردیم و دیگر کسی معترض تجارتهای ما نشود.
و ابو جهل نام پسر او را برای این به میان آورد که ابو حذیفه پسر عتبه در خدمت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
و چون ابو سفیان قافله متاع را به مکه رسانید به نزد قریش فرستاد که قافله شما نجات یافت، برگردید و محمد را با عرب بگذارید و اگر خود بر نمی گردید زنان و کنیزان سازنده و نوازنده را پس فرستید که اسیر ایشان نشوند. پس رسول ابو سفیان در جحفه به ایشان رسید و عتبه خواست که برگردد، ابو جهل لعین و قبیله او راضی نشدند و به برگشتن و زنان را پس فرستادند، و چون خبر بسیاری لشکری قریش به اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید بسیار ترسیدند و جزع نمودند و گریستند و استغاثه به درگاه حق تعالی کردند، و خدا این آیات وارد برای تسلی ایشان فرستاد( إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ ) (1) در هنگامی که استغاثه می کردید از پروردگار خود پس مستجاب کرد خدا دعای شما را که من مدد کننده ام شما را به هزار نفر از ملائکه ای که از
____________________
1-سوره انفال: 9.
پی یکدیگر آیند(1) .
و طبرسی از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نظر کرد بسوی بسیار عدد مشرکان و کمی عدد مسلمانان، رو به قبله آورد و دست به دعا برداشت و عرض کرد: پروردگار! وفا کن به وعده ای که با من کردی، خداوندا! اگر این گروه هلاک شوند کسی عبادت تو در زمین نخواهد کرد.و پیوسته دست به جانب آسمان بلند کرده بود و دعا و تضرع می نمود تا آنکه ردا از دوش مبارکش افتاد پس حق تعالی این آیه را فرستاد( مَا جَعَلَهُ اللَّـهُ إِلَّا بُشْرَىٰ وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) (2) و نگردانیده است خدا این مدد کردن به ملائک را مگر بشارتی برای شما و تا آرام گیرد دلهای شما و نیست یاری و ظفر یافتن بر دشمن مگر از نزد خدا - نه از ملائکه و نه از غیر ایشان - بدرستی که خدا غالب است بر هر چه اراده نماید و کارهای او منوط به حکمت است(3) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون شب شد حق تعالی بر اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خوابی مستولی گردانید و بعضی از ایشان محتلم شدند و زمینی که فرود آمده بودند ریگ روان بود و پا در آن بند نمی شد و کافران سبقت کرده بودند و آب را گرفته بودند و مسلمانان آب نداشتند، چون بیدار شدند از این احوال بسیار غمگین شدند و به حضرت عرض کردند که: ما در زمین نرمی هستیم و کافران بر زمین سخت ایستاده اند و محتلم شده ایم و آب نداریم که غسل کنیم و با جنایت کشته خواهیم شد؛ پس حق تعالی بارانی فرستاد که بر مسلمانان نرمی و ریزه و آهسته می بارید تا زمینها ایشان سخت شد و بر کافران تند می بارید که زمین ایشان گل شد و پا در آن بند نمی شد و به این سبب مسلمانان آب بهم رسانیدند و غسل کردند و حق تعالی هراس عظیم در دل کافران افکند که از شبیخون مسلمانان می ترسیدند، و مسلمانان به این اسباب دلهای ایشان قوی شد و از
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 1/260 و مجمع البیان 2/523.
2-سوره انفال: 10.
3-مجمع البیان 2/525.
روی رحمت حق تعالی امیدوار شدند چنانکه فرموده است( إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعَاسَ أَمَنَةً مِّنْهُ ) (1) یاد آورید آن را که فرو گرفت شما را خواب سبک برای ایمنی از جانب خدا که در دلهای شما افکند،( وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ ) (2) و فرستاد بر شما از آسمانی آبی تا پاک گرداند شما را به آن و ببرد از شما وسوسه شیطان را یا جنابت شیطانی را و تا محکم گرداند دلهای شما را به امیدواری رحمت الهی و ثابت گرداند قدمهای شما را - برای سخت شدن زمین یا ثابت قدم گردیدن در جهاد -(3) .
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: آن شب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود را فرستاد بسوی لشکر کافران که خبری از احوال ایشان بیاورند، چون ایشان داخل لشکر کافران گردیدند همه را خائف و هراسان یافتند، و هر گاه می خواست اسب ایشان صدا کند از نهایت ترس بر دهانش می چسبیدند، و شنیدند که منبه بن حجاج می گفت: گرسنگی برای ما نان شب نگذاشت ناچار باید که یا بمیریم یا بمیرانیم؛ فرمود که: ایشان والله سیر بودند ولیکن از نهایت خوف و هراس این سخنان می گفتند، زیرا که حق تعالی رعبی در دل ایشان افکنده بود چنانکه حق تعالی فرستاد که( إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلَائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا ) یعنی: یاد کن - ای محمد - وقتی را که وحی کرد پروردگار تو بسوی ملائکه: بدرستی که من با شمایم پس ثابت گردانید و دل دهید مؤمنان را در محاربه کافران،( سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ) زود باشد که بیاندازم در دلهای کافران ترس و بیم را،( فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ ) پس بزنید ای ملائکه بالای گردنهای ایشان را،( وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ ) (4) و بزنید از ایشان همه
____________________
1-سوره انفال: 11.
2-سوره انفال: 11.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 1/261 و مجمع البیان 2/526.
4-سوره انفال: 11 و 12.
انگشتان ایشان را(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون صبح طالع شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تهیه لشکر خود فرمود، و در لشکر آن حضرت دو اسب بود یکی از زبیر و دیگری از مقداد و هفتاد شتر در آن لشکر بود که به نوبت سوار می شدند و یک شتر بود که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و مرثد بن ابی مرثد غنوی به نوبت سوار می شدند و شتر از مرثد بود؛ و در لشکر قریش چهار صد اسب بود(2) .
و موافق روایات معتبره عدد اصحاب حضرت سیصد سیزده نفر بودند، و در عدد لشکر قریش بعضی هزار گفته اند و بعضی از نهصد تا هزار(3) . و موافق روایات معتبره و آیات کریمه حق تعالی برای تحقیق قتال و ظفر مسلمانان و خذلان کافران، کفار را در نظر مؤمنان اندک نمود تا جرأت نمایند بر جنگ ایشان، و در ابتدای حال مسلمانان را در نظر کافران اندک نمود تا جرأت بر قتال ایشان نمودند و بعد از شروع در قتال مسلمانان را در نظر مشرکان بسیار نمود که ایشان را در برابر خود دیدند و ترسیدند و منهزم گردیدند(4) . و در روایات معتبره بسیار وارد شده است که: قتال بدر در روز جمعه هفدهم ماه مبارک رمضان بود در سال دوم هجرت(5) ؛ و در روایتی از حضرت صادق (عليهالسلام ) وارد شده است که در نوزدهم ماه مزبور بود(6) ؛ و اول اقوی است.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صف اصحاب خود را درست کرد در پیش روی خود و فرمود که: دیده های خود را بپوشید و ابتدا به جنگ
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 1/262 و مجمع البیان 2/526.
2-تفسیر قمی 1/262؛ مجمع البیان 2/527.
3-تفسیر قمی 1/275 و 260؛ مجمع البیان 1/415. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة 3/36 - 43.
4-رجوع شود به مجمع البیان 2/547 و تفسیر بیضاوی 2/154 و تفسیر ابن کثیر 2/274.
5-مجمع البیان 1/500.
6-مجمع البیان 2/544 - 545.
ایشان مکنید و سخن مگوئید. چون قریش کمی اصحاب آن حضرت را مشاهده کردند ابو جهل به اصحاب خود گفت: اینها یک لقمه بیش نیستند اگر غلامان خود را بفرستیم اینها را به دست می گیرند! عتبه گفت: شاید ایشان را کمینی و مددی بوده باشد. پس عمرو(1) بن وبه جمحی را که از شجاعان آنها بود فرستادند که به نزدیک لشکر آن حضرت آمد و بر دور لشکر گردید و بر بلندی بر آمد و به اطراف لشکر نظر کرد و بسوی قریش برگشت و گفت: کمینی و مددی ندارد و لیکن شتران آبکش مدینه اند که مرگ ریزنده در بار دارند، نمی بینید که زبان بسته اند و سخن نمی گویند و مانند افعی زبان بر دور دهان می گردانند و ملجائی به غیر شمشیرهای آبدار خود ندارند! و چنان می بینیم ایشان را که پشت نکنند تا کشته شوند و کشته نمی شوند تا به قدر خود بکشند! پس در جدال ایشان تدبیر نمائید و در جنگ ایشان دلیر مباشید؛ ابو جهل گفت: دروغ می گوئی و ترسیده ای و از شمشیرهای آبدار ایشان زهره ات آب شده است.
و چون اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نیز از کافران و کثرت و شوکت ایشان بسیار ترسیده بودند حق تعالی فرستاد( وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ ) (2) یعنی: اگر میل کنند بسوی صلح، تو نیز میل کن بسوی آن و توکل نما بر خدا، و حق تعالی می دانست که ایشان اجابت نمی کنند و قبول صلح نمی نمایند ولیکن می خواست که دلهای مومنان شاد گردد. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی قریش فرستاد که: ای گروه قریش! من نمی خواهم که ابتدای جنگ من با شما باشد، را با عرب بگذارید، اگر من صادق باشم و بر ایشان غالب کردم شما از همه کس به من نزدیکترید و قبیله و عشیره منید، و اگر دروغگو باشم عربان کفایت امر من خواهند کرد از شما، پس برگردید که مرا با شما کاری نیست.
چون رسالت آن حضرت به قریش رسید عتبه گفت: بخدا سوگند هر که این پیغام را قبول نکند رستگار نمی شود؛ پس بر شتر سرخی سوار شد. حضرت چون دید که عتبه
____________________
1-در مصدر عمر ذکر شده است.
2-سوره انفال: 61.
سوار شد فرمود: اگر چیزی هست، نزد این صاحب شتر سرخ است، اگر اطاعت او بکنند رستگار می شوند.
پس عتبه قریش را طلبید و گفت: جمع شوید و از من بشنوید؛ چون جمع شدند گفت: ای گروه قریش! امروز سخن مرا بشنوید و اطاعت کنید مرا و بعد از این هرگز اطاعت من مکنید، برگردید بسوی مکه و شراب بخورید و دست در گردن حوری و شان در آورید و عهد و پیمان و خویشی محمد را رعایت کنید که او پسر عم شما و مهتر و بهتر شماست، پس برگردید و رأی مرا قبول کنید، و اگر مطلب شما متاعهای قافله نخله و خون ابن حضرمی است من قافله را تاوان می دهم و خون ابی حضرمی را که هم سوگند من بود دیه می دهم. چون ابو جهل لعنة الله علیه این سخنان را شنید در غضب شد و گفت: عتبه زبان فصیح و بیان نصیح دارد و اگر امروز قریش به گفته او برگردند بزرگ قریش خواهد شد! پس به عتبه خطاب کرد که: ای عتبه! شمشیرهای فرزندان عبد المطلب را دیدی و ترسیدی و مردم را تکلیف برگشتن می کنی در وقتی که ظفر بر دشمن خود یافته ایم و کینه دیرینه را انتقام می توانم کشید؟ پس عتبه از شتر خود به زیر آمد و بر ابو جهل حمله کرد و او را از روی اسب ربود و به زمین زد و مردم را گمان بود که او را خواهد کشت، پس دست از او برداشت و اسبش را پی کرد و گفت: تو مرا نسبت به جبن و ترس می دهی! امروز بر قریش معلوم خواهد شد که کدامیک از ما و تو ترسناکتر و قوم خود را فاسد کننده تریم! اگر راست می گوئی بیا من و تو تنها به معرکه رویم تا معلوم شود که من شجاعترم یا تو. پس اکابر قریش بر عتبه جمع شدند و گفتند: بخدا سوگند که دست از او بردار که ابتدای شکست این لشکر از تو نباشد؛ پس عتبه دست از ابو جهل برداشت و نظر کرد بسوی برادر خود شیبه و پسرش ولید و گفت: برخیزید و مهیای جنگ باشید، و خود زره پوشید و خودی طلبید که بر سر گذارد، از بزرگی سر او خودی بهم نرسید که گنجایش سر او داشته باشد، پس دو عمامه در سر بست و شمشیر خود را برداشت و به سبب عصبیت و جاهلیت پیش از دیگران با برادر و پسرش رو به میدان آورد ندا کرد: ای محمد! کفوما را از قریش بسوی ما بفرست که جنگ کنیم؛ پس سه نفر از انصار از لشکر اسلام بیرون
رفتند (عود، معود، عوف) پسران عفرا؛ عتبه چون ایشان را دید گفت: کیستید شما؟ نسب خود را بگوئید تا شما را بشناسم.
گفتند: مائیم پسران عفرا یاوران خدا و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
گفت: برگردید که ما با شما جنگ نمی کنیم و شما کفو ما نیستید، ما کفو خود را می خواهیم از قریش. حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نیز نمی خواست که اول جنگ از انصار باشد، پس به نزد ایشان فرستاد که: برگردید، ایشان برگشتند و در جاهای خود ایستادند؛ پس حضرت نظر کرد بسوی عبیدة بن الحارث پسر عم خود هفتاد سال از عمر او گذشته بود و فرمود: برخیز ای عبیدة؛ پس عبیده مردانه بر جست شمشیر خود را به کف گرفت، پس نظر کرد بسوی حمزه (عليهالسلام ) عم بزرگوار خود و فرمود: برخیز ای عم، پس نظر کرد بسوی امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فرمود: برخیز یا علی، و آن حضرت از همه خردسالتر بود؛ پس هر سه شمشیرها به کف گرفتند و در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستادند، حضرت فرمود: طلب کنید حقی را که حق تعالی برای شما مقرر فرموده است، اینک قریش آمده اند با خیلا و فخر خود و می خواهند نور خدا را فرو نشانند و خدا نخواهد گذاشت که نور او خاموش گردد و البته نور دین خود را تمام خواهد کرد، پس فرمود: ای عبیده! بر تو باد به عتبه، و ای حمزه! بر تو باد به شیبه، و ای علی! بر تو باد به ولید پسر عتبه.
پس آن سه بزرگوار از نبی مختار استمداد همت نموده مردانه متوجه جهاد با کفار گردیدند، چون عتبه ایشان را دید از کینه ای که در دل خود داشت ایشان را نشناخت و پرسید: شما کیستید؟ نسب خود را بگوئید تا شما را بشناسم.
عبیده گفت: منم عبیده پسر حارث بن عبد المطلب.
عتبه گفت: نیکو کفوی هستی، آنها کیستند؟
عبیده گفت: یکی حمزه پسر عبد المطلب است و دیگری علی بن ابی طالب است.
عتبه گفت: دو کفو بزرگوارند؛ لعنت خدا بر کسی که ما و شما را در چنین مقامی در برابر یکدیگر بازداشته است؛ یعنی ابو جهل.
پس شیبه به حمزه خطاب کرد: تو کیستی؟ گفت: منم حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خدا.
شیبه گفت: در برابر شیر حلفا آمده ای حمله و صولت خود را خواهی دید ای شیر خدا.
پس عبیده بر عتبه حمله کرد و ضربتی بر سر عتبه زد که سرش به دو نیم شد، و عتبه ضربتی بر پاهای عبیده زد که هر دو پایش را جدا کرد(1) و هر دو به زمین افتادند؛ و حمزه و شیبه چنان حمله یکدیگر را رد کردند به سپرهای خود که شمشمیرهای ایشان کند شد؛ و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ضربتی بر دوش راست ولید زد که از زیر بغلش بیرون آمد. علی (عليهالسلام ) فرمود: پس به دست چپ دست بریده خود را گرفت و چنان بر سر من زد که گمان کردم که آسمان بر سر من فرود آمد؛ - و فرمود: انگشتر طلائی در دست داشت و چون دستش را حرکت داد برق انگشتر او صحرا را روشن کرد و نعره ای زد که هر دو لشکر به لرزه آمدند و به جانب پدر خود دوید، پس حضرت از عقب او رفت و ضربت دیگر بر ران او زد که او را انداخت و رجزی خواند که: منم فرزند آنکه دو حوض برای حاجیان داشت عبد المطلب، و منم فرزند هاشم که طعام می داد مردم را در قحط و خشکسال. و وفا می کنم به وعده خود و حمایت می کنم پیغمبر صاحب حسب و نسب را(2) -.
پس حمزه و شیبه بعد از حمله بسیار بر یکدیگر چسبیدند و مسلمانان فریاد کردند: یا علی! سگ را ببین که بر عمت چسبیده است؛ پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) متوجه او گردید، و چون حمزه بلندتر از شیبه بود فرمود: ای عم! سر خود را به زیر آور، چون حمزه سر را به میان سینه شیبه برد علی (عليهالسلام ) ضربتی زد و نصف سر شیبه را پراند.
پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به نزد عتبه آمد و هنوز رمقی از او باقی بود و او را نیز تمام کش کرد؛ و امیر المؤمنین و حمزه (عليهالسلام ) عبیده را برداشتند و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند، چون نظر آن حضرت بر افتاد آب از دیده مبارکش فرو ریخت؛ عبیده عرض
____________________
1-در مصدر و نیز در بحار الانوار ذکر شده است که عتبه ضربتی بر پای عبیده زد که آن را جدا کرد.
2-عبارتی که بین دو خط تیره قرار گرفته در مصدر ذکر نشده است.
کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، من شهیدم؟ فرمود: بلی تو اول شهیدی از اهل بیت من، عبیده گفت: اگر عم تو ابو طالب زنده می بود می دانست که من اولایم به آنچه گفته ای از او، حضرت فرمود: کدام عم مرا می گوئی؟ گفت: ابو طالب را که آن دو بیت را گفته است در جواب کافران قریش که مضمون آنها این است: دروغ گفتید بخانه خدا سوگند که محمد مغلوب شما خواهد گردید پیش از آنکه ما نیزه زنیم و تیر اندازیم در پیش روی او و او را به دست شما نخواهیم داد تا آنکه کشته شویم بر دور او و زنان و فرزندان را فراموش کنیم در یاری او.
حضرت فرمود: به ابو طالب چنین مگو، مگر نمی بینی یک پسرش را علی مه مانند شیر در پیش روی خدا و رسول شمشیر می زند و پسر دیگرش در راه خدا هجرت کرده است بسوی حبشه؟ عبیده عرض کرد: یا رسول الله! آیا بر من غضب کردی در چنین حالی؟ فرمود: نه ولیکن نخواستم مرا چنین یاد کنی(1) .
و به روایت دیگر: حمزه در برابر عتبه ایستاد؛ و عبیده در برابر شیبه، چنانکه شیخ مفید از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: من تعجب می کنم از جرأت قریش در روز بدر که دیدند من ولید پسر عتبه را کشتم و حمزه عتبه را کشت و با حمزه شریک شدم در کشتن شیبه ناگاه حظلة بن ابو سفیان رو به من آورد و چون به نزدیک من رسید ضربتی بر سرش زدم که دیده هایش بر رویش جاری شد و بر زمین افتاد(2) .
و باز علی بن ابراهیم و دیگران روایت کرده اند که: چون عتبه و شیبه و ولید کشته شدند، ابو جهل لعین به قریش گفت: تعجیل مکنید و طغیان منمائید چنانکه پسران ربیعه کردند و راضی نشدند به جنگ اهل مدینه، بر شما باد به کشتن اهل مدینه از انصار، و قریش را مکشید و به دست بگیرید ایشان را تا به مدینه بریم و بشناسانیم به ایشان گمراهی ایشان را.
____________________
1-تفسیر قمی 1/262 - 266. و نیز رجوع شود به مجمع البیان 2/527.
2-ارشاد شیخ مفید 1/75.
و جوانی چند بودند از قریش که در مکه مسلمان شده بودند و پدران ایشان حبس کرده بودند ایشان را و مانع هجرت آنها به مدینه شده بودند و صاحب یقین در دین اسلام مانند قیس بن الولید بن مغیره، ابو قیس بن فاکهه، حارث بن ربیعه، علی بن امیه، عاص بن منبه؛ و کفار ایشان را به جنگ بدر آورده بودند، چون نظر کردند و مسلمانان را بسیار کم یافتند در دین خود متزلزل شدند و گفتند: فریب داده است این بیچاره ها را دین آنها و در این زودی همه کشته خواهند شد، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَـٰؤُلَاءِ دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَإِنَّ اللَّـهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ) (1) یعنی: در هنگامی که می گویند منافقان و آنان که در دلهای ایشان مرضی هست: مغرور کرده است این گروه را دین ایشان؛ و هر که توکل کند بر خدا پس بدرستی که خدا عزیز و قادر است بر هر چه خواهد و دانا و حکیم است.
ابلیس لعین در این وقت به صورت سراقة بن مالک متمثل شد و به نزد قریش آمد و گفت: من با قبیله خود شما را یاری می کنم، علم خود را به من دهید؛ پس علم را گرفت و لشکر بسیار از شیاطین به ایشان نمود و ایشان را به صورت اهل قبیله سراقه به نظر کافران و مسلمانان در آورد، و این باعث زیادتی جرأت قریش گردید.
چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این حال را مشاهده نمود اصحاب خود را فرمود که: دیده های خود را بپوشید و به جانب مشرکان نظر مکند و تا من شما را رخصت ندهم شمشیر از غلاف مکشید، پس دست نیاز به درگاه خداوند بی نیاز برداشت و مشغول دعا و تضرع گردید و عرض کرد: پروردگارا! این گروه یاوران دین تواند، اگر اینها کشته شوند دیگر تو را در زمین کسی عبادت نخواهد کرد. پس آن حضرت را غشی عارض شد که علامت نزول وحی بود بر او، پس به حال خود به مدد شما می آید با هزار نفر از ملائکه پیاپی؛ پس ابر سیاهی ظاهر شد با برق بسیار و بر بالای لشکر حضرت ایستاد و مسلمانان صدای
____________________
1-سوره انفال: 49.
اسلحه از آن می شنید و آواز کسی را می شنید که می گفت: نزدیک برو ای حیزوم (حیزوم نام اسب جبرئیل بود که در آن روز بر آن سوار بود).
چون ابلیس لعین جبرئیل امین را دید علم را از دست انداخت و برگشت، نبیه(1) پسر حجاج گریبانش را گرفت و گفت: ای سراقه! به کجا می روی؟ می خواهی لشکر را بشکنی؟ ابلیس دست بر سینه او زد و گفت: دور شو که من می بینم چیزی چند که تو نمی بینی، من از پروردگار عالمیان می ترسم. چنانکه حق تعالی در قرآن مجید اشاره به این قصه فرموده( وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ ) و یاد کنید آن را که زینت داد برای کافران شیطان عملهای ایشان را( وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَّكُمْ ) (2) و گفت ابلیس که: هیچکس غالب نمی شود بر شما امروز و.امان دهنده ام شما را(3) .
گویند: چون میان قریش و قبیله کنانه عدواتی بود چون به نزدیک قبیله ایشان رسیدند آن عدوات را به خاطر آوردند و خواستند برگردند که مبادا قبیله کنانه در این وقت انتهاز فرصت نموده بر ایشان بتازند، پس در اینجا ابلیس بصورت سراقة بن مالک که از اشراف آن قبیله بود با لشکر بسیاری از شیاطین حاضر شد و گفت: من ضامن می شوم و شما را امان می دهم که از قبیله کنانه به شما ضرری نرسد( فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكُمْ إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّـهَ وَاللَّـهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ ) (4) پس چون بدیدند هر دو لشکر یکدیگر را یا شیاطین دیدند ملائکه را، برگشت شیطان بر عقب خود و گفت: من بیزارم از مشا بدرستی که من می بینم آنچه شما نمی بینید - یعنی ملائکه را - بدرستی که من می ترسم از خدا و عقوبت خدا سخت است(5) .
و از حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) منقول است که: شیطان
____________________
1-در مصدر منبهتت ذکر شده است.
2-سوره انفال: 48.
3-تفسیر قمی 1/266. و نیز رجوع شود به مجمع البیان 2/528.
4-سوره انفال: 48.
5-مجمع البیان 2/549.
در لشکر مشرکان دست حارث بن هشام را در دست داشت، ناگاه نظر ابلیس بر ملائکه افتاد و از پس و پشت برگشت، حارث گفت: ای سراقه! به کجا می روی؟ در چنین حالی ما را می گذاری؟ ابلیس گفت: من می بینم آنچه شما نمی بینید؛ حارث به گمان آنکه او سراقه است گفت: دروغ می گوئی، نمی بینی مگر لئیمان مدینه را؟ پس دست بر سینه حارث زد و گریخت و مردم گریختند، و چون به مکه آمدند گفتند: سراقه ما را گریزاند. چون خبر به سراقه رسید به نزد قریش آمد و سوگند یاد کرد من از جنگ شما خبر نشدم تا خبر گریختن شما را شنیدم و من در آن جنگ حاضر نبودم؛ و چون مسلمان شدند دانستند که آن شیطان بوده است(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: جبرئیل بر شیطان حمله آورد و او گریخت و جبرئیل از عقب او می رفت تا به دنیا فرو رفت و می گفت: پروردگارا! مرا وعده داده ای که تا روز جزا زنده باشم، به وعده خود وفا کن.
و به سند دیگر روایت کرده است که: ابلیس در هنگام گریختن به جبرئیل گفت: مگر پشیمان شده اید از مهلتی که مرا داده اید؟ و روایت کرده است که از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) پرسیدند: اگر جبرئیل به ابلیس می رسید او را می کشت؟ حضرت فرمود: نه ولیکن او را ضربتی می زد که معیوب می شد تا روز قیامت.
- پس ابو جهل بیرون آمد به میان دو لشکر و گفت: خداوندا! هر که از ما و ایشان قطع رحم بیشتر کرده است و چیزی آورده است که ما نمی دانیم آن را، پس در این بامداد او را هلاک گردان.
و به روایت ابو حمزه ثمالی ابو جهل گفت: خداوندا! دین ما قدیم است و دین محمد تازه است، هر یک را که دوست می داری و نزد تو پسندیده تر است امروز اهل آن را یاری ده؛ پس حق تعالی فرستاد( إِن تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ الْفَتْحُ ) (2) اگر طلب فتح
____________________
1-مجمع البیان 2/549.
2-سوره انفال: 19.
و نصرت کردید و پس آمد بسوی شما فتح چنانکه دعا کردید(1) -.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کفی سنگریزه برداشت و به دست حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داد و حضرت به امر جبرئیل آن را بر روی کافران ریخت و فرمود: شاهت الوجوه قبیح باد این روها، پس خدا بادی فرستاد و آن سنگریزه ها را بر روی کافران زد و ایشان گریختند و هر که قدری از آن سنگریزه به او رسید در آن روز کشته شد چنانکه حق تعالی فرموده( وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَّـهَ رَمَىٰ ) (2) و نینداختی تو در هنگام که انداختی ولیکن خدا انداخت. و در آن روز هفتاد نفر از کافران کشته شدند و هفتاد نفر اسیر شدند؛ و حضرت فرمود: مگذارید که ابو جهل بدر رود، پس عمرو بن جموح ابو جهل را دید و ضربتی بر رانش زد و آن ملعون ضربتی بر عمرو زد که دستش از بازو جدا شد و آویخت! پس عمرو دست بریده را به زیر پا گذاشت و قوت کرد و دست را جدا کرد و انداخت و باز مشغول جنگ شد! عبد الله بن مسعود گفت: من وقتی رسیدم به ابو جهل که او از شتر افتاده بود و در خون خود دست و پا می زد گفتم: سپاس خداوندی را که تو را چنین ذلیل کرد، پس سر برداشت و گفت: خدا تو را ذلیل کند، دین از برای کیست؟ گفتم: از برای خدا و رسول خدا و من الحال تو را می کشم؛ و پای خود را بر گردنش گذاشتم، آن ملعون گفت: به گردنگاه صعبی بالا رفتی ای چراننده گوسفندان، هیچ چیز بر من دشوارتر از این نیست که چون تو کسی مرا بکشد، کاش یکی از فرزندان عبد المطلب مرا می کشت یا مردی از احلاف قریش! پس خود را از سرش کندم و سرش را جدا کردم و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافتم و در قدم مبارکش انداختم و عرض کردم: یا رسول الله! بشارت باد تو را که سر ابو جهل است. حضرت چون سر آن بد اختر را دید به سجده افتاد و شکر حق تعالی بجا آورد(3) .
و از ابن عباس منقول است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر کشتگان بدر ایستاد فرمود:
____________________
1-مجمع البیان 2/531.
2-سوره انفال: 17.
3-تفسیر قمی 1/267 - 268 با اندکی تفاوت.
ای گروه خدا! شما را جزای بد دهد، مرا به دروغ نبست دادید و من راستگو بودم؛ و مرا به خیانت نسبت دادید، و من امین بودم؛ پس متوجه ابو جهل لعین شد و فرمود: این طاغی تر از فرعون بود، چون فرعون یقین کرد به هلاکت اقرار کرد به یگانگی خدا و این ملعون چون یقین کرد به هلاک لات و عزی را خواند(1) .
و در کتب حدیث و سیر از سهیل بن عمرو روایت کرده اند که گفت: در روز بدر مردان سفید دیدم در میان آسمان و زمین که هر یک علامتی داشتند و کافران را می کشتند و اسیر می کردند(2) .
و از ابو رهم غفاری روایت کرده اند که گفت: من و پسر عم من بر سر آب بدر بودیم در روز جنگ، چون کمی اصحاب محمد و بسیاری لشکر قریش را دیدیم گفتیم: چون لشکرها برابر یکدیگر می ایستند لشکر محمد و بسیاری لشکر قریش را دیدیم گفتیم: چون لشکرها برابر یکدیگر می ایستند لشکر محمد را غارت می کنیم، و چنان تخمین می کردیم که لشکر آن حضرت چهار یک لشکر قریش بودند، در این سخن بودیم که ناگاه دیدیم که ابری بر بالای لشکر پیدا شد و صدای اسلحه به گوش ما می رسید، پس ابر دیگر پیدا شد به همین نحو ناگاه دیدیم که اصحاب محمد دو برابر لشکر قریش شدند، پسر عم من از مشاهده این احوال ترسید و هلاک شد و من به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتم و مسلمان شدم(3) .
و از صهیب روایت کرده اند که: بسیار دستها بریده شد و جراحتها ظاهر شد در روز بدر که خون از آن جاری نشد و آن علامت ضربت ملائکه بود(4) .
و ابو برده گفت که: در روز بدر سه سر آوردم به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گفتم: یا رسول الله! دو سر را من بریدم و سوم را دیدم که مرد سفید بلندی ضربتی زد و این سر
____________________
1-امالی شیخ طوسی 310.
2-مغازی 1/76؛ دلائل النبوة 3/57؛ البدایة و النهایة 3/281؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/159.
3-مغازی 1/77؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/160.
4-مغازی 1/78؛ دلائل النبوة 3/57؛ البدایة و النهایة 3/281؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/161.
افتاد و من برداشتم، حضرت فرمود که فلان ملک بود(1) .
و سایب گفت که: در روز بدر کسی مرا اسیر نکرد، چون قریش گریختند من نیز گریختم ناگاه دیدم که مرد سفیدی که اسب ابلقی سوار بود از میان آسمان و زمین فرود آمد و مرا بست و انداخت، پس عبد الرحمن بن عوف رسید و چون مرا بسته دید برداشت و به خدمت حضرت آورد(2) .
و از ابو رافع مولای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مروی است که گفت: من غلام عباس بن عبد المطلب بودم و اسلام در خانه ما در آمده بود و من مسلمان شده بودم و ام الفضل زن عباس مسلمان شده بود و عباس از قوم خود می ترسد و اظهار اسلام نمی کرد و اسلام خود را پنهان می داشت زیرا که مال بسیار در پیش مردم داشت و دشمن خدا ابو لهب از جنگ بدر تخلف کرد و بجای خود عاص بن هشام را فرستاده بود، چون مصیبت قریش به او رسید او ذلیل شد و ما در خود قوتی یافتیم و من مرد ضعیفی بودم و در حجره زمزم تیر می تراشیدم، روزی نشسته بودم و مشغول کار خود بودم و ام الفضل نزد من نشسته بود و شادی می کردیم بر فتح مسلمانان، ناگاه دیدم ابو لهب را که پاهای خود را می کشد و می آید تا آنکه در کنار حجره نشست و پشت او به جانب پشت من بود، چون اندک زمانی شد ابو سفیان پیدا شد ابو لهب گفت: ای پسر برادر! بیا نزدیک من که خبر راست را تو داری، پس ابو سفیان را در پهلوی خود نشاند و مردم نزد ایستاده بودند و گفت: ای پسر برادر! بگو که چگونه بود امر لشکر شما؛ ابو سفیان گفت: بخدا سوگند که هیچ نشد بغیر آنکه بر خوردیم با لشکر ایشان و تا رسیدند به ما شکست خوردیم و گریختیم و کشتند و اسیر کردند و هر چه خواستند کردند، و با این حال من ملامت نمی کنم لشکر خود را زیرا که مردان سفید دیدم که بر اسبان ابلق سوار بودند و در میان آسمان و زمین که هیچکس برابر ایشان نمی توانست ایستاد. ابو رافع گفت: من در این وقت گفتم: آنها ملائکه بوده اند، پس
____________________
1-مغازی 1/78 و 79؛ دلائل النبوة 3/58؛ البدایة و النهایة 3/281؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/161.
2-مغازی 1/79؛ دلائل النبوة 3/60؛ البدایة و النهایة 3/281؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/162.
ابو لهب دست برداشت و به روی من زد، من برجستم که او را بزنم، مرا برداشت و بر زمین زد و خواست مرا بزند، ناگاه ام الفضل برخاست و ستون خیمه را برداشت و چنان بر سر ابو لهب زد که سرش شکافته شد و گفت: آقای او حاضر نیست تو او را ضعیف می شماری؟! پس با مذلت و خواری بر خاست و به خانه رفت و هفت روز بیشتر نماند تا مبتلا به مرض عدسه شد و آن مرض او را کشت، و چون مردم از مرض عدسه اجتناب می کردند که سرایت می کند سه روز او در خانه افتاده بود و کسی او را بر نمی داشت دفن کند و پسرهایش نزدیک او نمی رفتند تا آنکه مردم ملامت کردند پسرهای او را که پدر شما در خانه گندیده است او را دفن نمی کنید؟! پس به ضرورت او را کشیدند و به طرف اعلای مکه او را بیرون بردند و سنگ بر او انداختند تا در زیر سنگ پنهان شد و اکنون بر سر راه عمره واقع است و هر که از آنجا می گذرد سنگی چند بر او می اندازد و بمنزله کوهی از سنگ جمع شده است. و ابو الیسر که خواست عباس را اسیر کند نتوانست پس ملکی او را یاری کرد بر اسیر کردن او(1) .
و شیخ مفید از زهری روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنید که نوفل بن خویلد به جنگ آمده است گفت: خداوندا! نوفل را از من کفایت کن، چون قریش منهزم شدند حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) او را دید که حیران مانده است در معرکه و نمی داند که چه کند، حضرت ضربتی بر سر او زد که بر خود او فرو رفت، پس شمشیر را کشید و بر پای او زد و پایش را قطع نمود، و چون بر زمین افتاد سرش را برید و به خدمت حضرت آورد و در وقتی رسید که حضرت می فرمود که: کی خبر از نوفل دارد؟ حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود که: من کشتم او را یا رسول الله، پس حضرت گفت: الله اکبر حمد می کنم خداوندی را که دعای مرا در حق او مستجاب فرمود(2) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است: چون ابو یسر انصاری عباس را اسیر کرد و به
____________________
1- مجمع البیان 2/528؛ تاریخ طبری 2/39 - 40. و نیز رجوع شود به سیره ابن هشام 1/646 و المنتظم 3/122.139)
2-ارشاد شیخ مفید 1/76؛ مغازی 91 - 92؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/43 - 144.1
خدمت حضرت آورد عباس گفت: او مرا اسیر نکرد بلکه پسر برادرم علی مرا اسیر کرد، حضرت فرمود که: راست می گوید عم من، آن ملک بزرگواری بود که بصورت علی آمده بود و حق تعالی ملائکه را که به یاری من فرستاده همه را بصورت علی فرستاده است تا مهابت ایشان در دل دشمنان زیاد گردد(1) .
به سند دیگر از ابو یسر روایت کرده است که گفت: عباس و عقیل را دیدم که مردی بر اسب ابلقی سوار بود ایشان را یم کشید می آورد تا به نزد علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) رسید پس ایشان را به آن حضرت تسلیم کرد و گفت: بگیر عم خود را و بردادر خود را که تو اولائی به ایشان، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: آن جبرئیل بود(2) .
و در حدیث معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: جراحت یافتگان مشرکان را در روز بدر چون سؤال می کردند که: کی جراحت زد تو را؟ می گفت: علی بن ابی طالب، و چون این را می گفت می مرد(3) . و در اکثر کتب معتبره خاصه و عامه از حضرت امام زین العابدین و امام محمد باقر (عليهالسلام ) و ابن عباس و دیگران روایت کرده اند: در شب بدرآب کم بود، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کیست که برود و مشک آبی بیاورد؟ و هیچکس اجابت نکرد زیرا که شب تاریک بود و هوا سرد بود و باد تندی می وزید و خوف دشمن بود؛ پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مشکی برداشت و سر چاه رفت و چون دلوی نیافت خود به چاه فرو رفت و مشک را پر کرد و روانه شد، در اثنای راه باد تندی از پیش رو به او رسید که نتوانست راه رفتن، پس نشست تا باد گذشت، و چون برخاست و روانه شد باد دیگر به او رسید با همان شدت و نشست تا آن هم گذشت، تا آنکه سه مرتبه چنین شد - و به روایت دیگر: هر مرتبه آب ریخته می شد و بر می گشت و پر می کرد مشک را(4) - چون به خدمت آن حضرت آمد
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 2/273.
2-مناقب ابن شهر آشوب 2/273 - 274.
3-مناب ابن شهر آشوب 2/274.
4-این روایت در مناقب و اعلام الوری ذکر شده است.
پرسید که: ابو الحسن! چرا دیر آمدی؟ گفت: یا رسول الله! سه مرتبه باد تندی به من رسید که از هول آنها لرزیدم، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: می دانی آنها کی بودند؟ گفت: نه، فرمود که: باد اول جبرئیل بود به هزار ملک و هر یک بر تو سلام کردند و گذشتند، و باد دوم میکائیل بود با هزار ملک و هر یک بر تو سلام کردند، و باد سوم اسرافیل بود با هزار ملک و هر یک بر تو سلام کردند، و آنها به مدد ما آمده اند(1) . و از حضرت امام محمد باقر و حضرت امام رضا (عليهالسلام ) منقول است که: ملائکه در روز بدر عمامه های سفید بر سر داشتند و عمامه های ایشان صاحب نشان بود یعنی دو علاقه داشت که یکی را از پیش رو و دیگر یرا از عقب آویخته بودند(2) ؛ و به روایت دیگر: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عمامه بر سر بست و دو علاقه آویخت یکی پیش و یکی از عقب و جبرئیل نیز چنین کرد(3) ، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به دست خود بر سر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) عمامه بست و یک علاقه از پیش افکند و یکی از عقب و فرمود: بخدا سوگند که چنین است تا جهای ملائکه(4) .
و در حدیث معتبر دیگر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: ملائکه ای که یاری حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کردند در روز بدر پنج هزار ملک بودند و در زمینند و به آسمان بالا نخواهند رفت تا یاری حضرت صاحب الامر (عليهالسلام ) بکنند(5) .
بدان که در عدد آنها به شمشیر آتش بار نصرت آثار حیدر کرار در جنگ بدر کشته شدند خلاف است، بعضی از مخالفان گفته اند که: مقتولان کفار چهل و نه نفر بودند و بیست و دو نفر ایشان به تیغ امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کشته شدند(6) ؛ و اکثر گفته اند که: بیست
____________________
1-رجوع شود به قرب الاسناد 111 و تفسیر عیاشی 2/65 و خصال 556 و مناقب ابن شهر آشوب 2/275 و اعلام الوری 190 - 191 و مناقب خوارزمی 218 و ذخائر العقبی 68 و تذکرة الخواص 46.
2-رجوع شود به تفسیر عیاشی 1/196 و کافی 6/461 و مجمع البیان 1/499.
3-کافی 6/460.
4-کافی 6/461، و در آن عبارت بخدا سوگند ذکر نشده است.
5-تفسیر عیاشی 1/197.
6-مغازی 1/152.
و هفت نفر به تیغ آن حضرت کشته شدند(1) ؛ و محمد بن اسحاق از مخالفان روایت کرده است که: آنچه آن حضرت کشت زیاده بود بر آنچه همه صحابه کشتند(2) ؛ و موافق روایات و سیر معتبره شیعه هفتاد نفر از کفار در جنگ بدر کشته شدند و از آن جمله سی و پنج نفر به سیلاب تیغ بی دریغ امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به آتش جهنم رسیدند و سی و پنج نفر دیگر به تیغ ملائکه و سایر صحابه هلاک شدند(3) .
و به روایت شیخ مفید: نصف بیشتر مقتولان به شمشیر مولای مومنان به درک اسفل نیران شتافتند(4) .
و به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) منقول است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود در روز بدر که: احدی از فرزندان عبد المطلب را مکشید و اسیر مکنید که ایشان به اختیار خود به جنگ نیامده اند(5) . و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون قریش فرزندان عبد المطلب را به جنگ بدر بیرون آوردند و رجز خوانان قریش شروع کردند در رجز خواندن، طالب پسر ابو طالب شروع کرد به رجز خواندن در رجز خواندن نفرین بر لشکر خود می کرد که کشته و مغلوب گردند از لشکر اسلام و دعا می کرد که لشکر مسلمانان غالب گردند، چون قریش رجز او را شنیدند گفتند: این ما را شست خواهد داد؛ و او را برگردانیدند. و فرمود که: او در باطن مسلمان بود(6) .
____________________
1-تفسیر قمی 1/269؛ مجمع البیان 2/559.
2-مناقب ابن شهر آشوب 3/144 به نقل از ابن اسحاق.
3-ارشاد شیخ مفید 1/69.
4-ارشاد شیخ مفید 1/72.
5-امالی شیخ طوسی 342، و در آن کلمه مکشید ذکر نشده است، ولی در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/182 - 183 و سیره ابن هشام 2/629 و دلائل النبوة 3/140 از ابن عباس روایت شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من دانستم که مردانی از بنی هاشم و غیر آنها به اجبار وارد جنگ شده اند و ما احتیاجی به قتل آنان نداریم، اگر کسی از شما یکی از آنان را ببیند، او را نکشد.
6-کافی 8/375.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: ابو بشر انصاری عباس و عقیل را اسیر کرد و ایشان را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، حضرت از او پرسید که: آیا کسی تو را یاری کرد بر گرفتن ایشان؟
گفت: بلی مردی مرا یاری کرد که جامه های سفید پوشیده بود و من او را نمی شناختم.
حضرت فرمود که: او از ملائکه بود.
پس حضرت، عباس را گفت که: فدا بده برای خود و برای پسر برادر خود عقیل - و به روایت دیگر: برای دو پسر برادر خود عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث(1) -.
عباس گفت: یا رسول الله! من مسلمان بودم و لیکن قوم مرا به جبر به جنگ آوردند.
حضرت فرمود که: خدا اسلام تو را بهتر می داند و اگر راست گوئی تو را جزا خواهد داد و اما به حسب ظاهر تو به یاری دشمن ما آمده بودی، ای عباس! شما خواستید با خدا خصمی کنید خدا ما را بر شما غالب گردانید، ای عباس! بده فدای خود و پسر برادر خود را.
و چون عباس چهل اوقیه طلا با خود آورده بود و مسلمانان از او به غنیمت گرفته بودند گفت: یا رسول الله! آن طلا را به فدای من حساب کن.
حضرت فرمود: نه، این چیزی است که خدا به من داده است، به حساب فدا محسوب نمی شود.
عباس گفت: من مال دیگر بغیر آن ندارم.
آن جناب فرمود که: دروغ می گوئی چه شد آن مالی که به ام الفضل سپردی در مکه و گفتی اگر مرا حادثه ای رو دهد این را میان خود قسمت کنید.
عباس گفت: کی تو را خبر داد به این؟ حضرت فرمود: خدا مرا خبر داد.
عباس گفت: شهادت می دهم که تو پیغمبر خدائی زیرا که بغیر از خدا دیگری بر این مطلع نبود. پس عباس گفت: جمیع مال مرا می گیری که من از مردم به دست خود سؤال
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/184؛ مجمع البیان 2/559؛ دلائل النبوة 3/142.
کنم، پس حق تعالی این آیه را فرستاد یا ایها الذین النبی قل لمن فی ایدیکم من الاسری ای پیغمبر! بگو مر آنان را که در دستهای شمایند از اسیران، ان یعلم الله فی قلوبکم خیرا یؤتکم خیرا مما اخذ منکم اگر بداند خدا در دلهای شما خیری، هر آینه عطا کند شما را بهتر از آنچه گرفته شده است از شما به علت فدا و یغفر لکم والله غفور رحیم(1) و بیامرزد شما را و خدا آمرزنده و مهربان است(2) .
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) این قصه منقول است و در آخر حدیث فرمود که: چون عباس به مدینه هجرت کرد بعد از اسلام، مالی از برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ناحیه ای آوردند پس آن حضرت عباس را گفت: ای عباس! ردای خود را بگشا و بهره ای از این مال بگیر، عباس ردا را گشود و حضرت زر بسیاری در ردای او ریخت و فرمود: این از جمله آن است که خدا فرمود یؤتکم خیرا مما اخذ منکم(3) .
و کلینی به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: این آیه که گذشت در حق عباس و عقیل و نوفل پس عم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد، و فرمود که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نهی نمود در روز بدر از کشتن احدی از بنی هاشم و از کشتن ابو البختری؛ و ابو البختری قبول نکرد که اسیر شود و کشت شد، و این سه نفر از بنی هاشم اسیر شدند. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را فرستاد که: ببین از بنی هاشم کی در اینجا هست، چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به برادر! بیا به جانب من حال مرا می بینی، باز متوجه او نشد و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! عباس در دست فلان کس است و عقیل در دست فلان اتس و نوفل در دست فلان است؛ پس آن حضرت به نزد ایشان آمد و چون به عقیل رسید گفت: ای عقیل! ابو جهل کشته شد، عقیل گفت: دیگر شما را در مکه منازعی نیست، اگر ایشان را تمام کش نکرده اید از پی
____________________
1-سوره انفال: 70.
2-تفسیر قمی 1/268.
3-قرب الاسناد 21؛ تفسیر عیاشی 2/69 با تفاوتی در سند روایت.
ایشان بروید؛ پس عباس را به خدمت آن حضرت آوردند حضرت فرمود که: خود را و پسرهای برادران خود را فدا بده، عباس گفت: بروم و از قریش گدائی کنم؟ فرمود: از آن مال بده که نزد ام الفضل گذاشتی و گفتی که: اگر مرا عارضه ای رو دهد در این سفر این را صرف خود و فرزندان خود کن، عباس گفت: ای پسر برادر! کی این خبر را به تو داد؟ فرمود که: جبرئیل از جانب خدا خبر آورد، و گفت: بخدا سوگند که کسی این را نداشت و گواهی می دهم که تو پیغمبر خدائی. پس اسیران همه کافر به مکه برگشتند بغیر عباس و عقیل و نوفل که ایشان مسلمان شدند و خدا این آیه را در شأن ایشان فرستاد(1) .
برگشتیم به روایت علی بن ابراهیم: پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عقیل گفت گه: خدا کشت ابو جهل و عتبه و شیبه و منبه و نبیه و نوفل را و اسیر شد سهیل بن عمرو و نضر بن حارث و عقبة بن ابی معیط و فلان و فلان(2) ؛ عقیل گفت: بعد از این در مکه کسی با تو منازعه نمی تواند کرد، اگر خوب مجروح کرده ای و کشته ای ایشان را خوب و اگر قوتی در ایشان مانده است تعاقب کن ایشان را؛ حضرت از سخن او متبسم گردید. و کشتگان بدر هفتاد نفر بودند و اسیران نیز هفتاد نفر بودند و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از ایشان بیست و هفت نفر را خود تنها کشته بود و احدی از مسلمانان اسیر کافران نشده بودند پس اسیران را به ریسمانها بستند و پیاده می کشیدند. و از اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نه نفر شهید شدند که یکی از ایشان سعد بن خیثمه(3) بود که یکی از نقبا بود، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بار کرد و نزد غروب آفتاب در اثیل فرود آمدند که در دو فرسخی بدر واقع است، و در راه آن حضرت نظری کرد بسوی عقبة بن ابی معیط و نضر بن حارث که هر دو را به یک ریسمان بسته بودند، پس نضر به عقبه گفت که: ای عقبه! من و تو هر دو کشته خواهیم شد، عقبه گفت: در میان همه قریش من و تو را خواهند کشت؟
____________________
1-کافی 8/202، و در آن عبارت و ابو البختری قبول نکرد که اسیرشود و کشته شد ذکر نشده است، ولی درباره این معنی رجوع شود به مغازی 1/80 و سیره ابن هشام 2/629.
2-نام کشتگان و اسیران در مصدر با تفاوتهایی ذکر شده است.
3-در مصدر خثیمه ذکر شده است.
گفت: بلی زیرا که (محمد(1) ) نظری بسوی ما کرد که من در آن نظر مرگ را دیدم. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: یا علی! نضر و عقبه را بیاور و عقبه مرد خوشروئی بود و موهای بلند داشت، حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) موهای سر او را گرفت و همه جا او را کشید تا به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، نضر گفت: یا محمد! سؤال می کنم از تو بحق رحم و خویشاوندی که میان من و تو هست که بگردانی مرا مانند یکی از قریش، اگر آنها را بکشی و اگر از آنها فدا بگیری از من فدا بگیری، حضرت فرمود که: میان من و تو خویشی نیست، خدا رحم را به اسلام قطع کرد، یا علی! او را پیش آر و گردن بزن، عقبه گفت: یا محمد! آیا تو نگفتی که قریش را دستگیر کرده نمی بابد کشت؟ حضرت فرمود که: تو از قریش نیستی از اهل صفوریه و آن پدری که تو را به او نسبت می دهند تو به سال از او بزرگتری؛ پس فرمود که: یا علی! عقبه را نیز گردن بزن.
چون نضر و عقبه کشته شدند انصار ترسیدند که مبادا حضرت همه اسیران را بکشد، پس به خدمت آن حضرت ایستادند و گفتند: یا رسول الله! ما هفتاد نفر از قریش را کشتیم و هفتاد نفر از ایشان را اسیر کردیم و ایشان قوم و خویشان تواند، ایشان را به ما ببخش یا رسول الله و فدا از ایشان بگیر و ایشان را رها کن. پس حق تعالی این آیه را فرستاد که( مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَىٰ حَتَّىٰ يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ ) (2) یعنی: نبوده است پیغمبری را که او را اسیران بوده باشد - که اگر خواهد فدا بگیرد و اگر خواهد رها کند - تابسیار بکشد کافران را و ایشان را در زمین ذلیل و مغلوب گرداند؛ پس در آیات بعد مؤمنان را عتابها فرمود به سبب طمع در فدا و غنیمت، پس فرستاد( فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَيِّبًا ) (3) یعنی پس بخورید از آنچه به غنیمت گرفته اید حلال و پاکیزه(4) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حق تعالی در این آیه مرخص فرمود ایشان را
____________________
1-این کلمه از متن عربی روایت اضافه شد.
2-سوره انفال: 67.
3-سوره انفال: 69.
4-تفسیر قمی 1/269 - 270.
در فدا گرفتن و رها کردن اسیران و شرط کرد بر ایشان که اگر فدا می گیرید از ایشان به عدد آنها که از ایشان فدا گرفته اید در سال آینده از شما کشته خواهند شد به دست ایشان، و مسلمانان به این شرط راضی شدند و گفتند: امسال فدا می گیریم و نفع دنیا می بریم و در سال آینده شهید می شویم و داخل بهشت می شویم؛ پس در جنگ احد هفتاد نفر از مسلمانان شهید شدند و باقیمانده اصحاب گفتند که: چرا چنینی شد؟ تو ما را وعده نصرت کردی، پس حق تعالی فرستاد که: شما خود کردید این را به آن شرطی که در بدر کردید و به فدا گرفتن راضی شدید(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: اکثر فدای مشرکان چهار هزار درهم بود و کمتر آن هزار درهم بود، پس قریش به تدریج فدا می فرستادند و اسیران را رها کردند تا آنکه زینب دختر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که زوجه ابو العاص بن ربیع بود گردنبند خود را که حضرت خدیجه به او داده بود برای فدای شوهر خود ابو العاص فرستاد، چون حضرت آن گردنبند را دید خدیجه را به یاد آورد و متألم شد؛ چون صحابه این حالت را در حضرت مشاهده کردند، فدای زینب را بخشیدند - و به روایت دیگر حضرت از ایشان درخواست و ایشان بخشیدند(2) - و حضرت ابو العاص را بی فدا رها کرد به شرط آنکه ینب را مانع نشود از آمدن به خدمت آن حضرت و او وفا به شرط خود کرد(3) .
ابن ابی الحدید که از مشاهیر علمای اهل سنت است در شرح نهج البلاغه گفته است که: من چون این قصه را نزد سید نقیب استاد خود خواندم گفت: آیا ابو بکر و عمر در آنجا حاضر نبودند و ندیدند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای قلاده زینب چنین متأثر شد و از مسلمانان استدعا کردن که به او فدا را ببخشند؟ آیا فاطمه که بهترین زنان عالمیان بود کمتر از زینب بود؟ بر تقدیری که آن حدیث دروغ که بر پیغمبر بستند راست بود و حضرت فاطمه را در فدک حقی نبود، نمی توانستند از برای خاطر جوئی فاطمه از
____________________
1-تفسیر قمی 1/270.
2-سیره ابن هشام 2/653؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/190.
3-مجمع البیان 2/559.
مسلمانان طلب کنند که فدک را به فاطمه بگذارند؟ آیا مسلمانان در این باب مضایقه می کردند(1) ؟
برگشتیم به روایت شیخ طبرسی، روایت کرده است که: چون مسلمانان یافتند که حضرت از گرفتن فدا کراهت دارد، سعد بن معاذ گفت: یا رسول الله! این اول جنگی است که ما با کافران کردیم اگر ایشان را بکشیم بهتر است از آنکه فدا بگیریم. عمر گفت: یا رسول الله! اینها تکذیب تو کردند و تو را از مکه بیرون کردند، اینها را گردن بزن و علی را بفرما که عقیل را گردن بزند و مرا بفرما تا فلان را گردن بزنم(2) .
مؤلف گوید: این ملعون در این سخن غرضی بغیر این نداشت که شاید برادر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کشته شود با آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اول جنگ فرمود که هیچکس از بنی هاشم را مکشید که ایشان به رضای خود به این جنگ نیامده اند، و این عجب است که این شجاعت چگونه بعد از بستن دست اسیران در او بهم رسید و در اثنای جنگ چرا یک کس را نکشت.
به اتفاق راویان خاصه عامه مجملا در میان صحابه در این باب اختلاف شد تا آنکه به فدا گرفتن قرار یافت چنانکه گذشت(3) .
و از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که در روز بدر فدای هر مرد از مشرکان چهل اوقیه طلا بود که هر اوقیه چهل مثقال طلا بود بغیر از عباس که از او صدا اوقیه گرفته شد چنانکه گذشت(4) .
و از عباس مروی است که گفت: به عوض آنچه از من گرفته شد خدا آنقدر به من داد که الحال بیست غلام دارم که برای من تجارت می کنند که کمتر مایه ایشان بیست هزار درهم
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/190 - 191.
2-مجمع البیان 2/559.
3-رجوع شود به مجمع البیان 2/559 و صحیح مسلم 3/1358 و تاریخ طبری 2/46 و البدایة و النهایة 3/297 و دلائل النبوة 3/137 - 141.
4-مجمع البیان 2/559.
است و خدا سقایت زمزم را به من داد که با جمیع اموال مکه آن را برابر نمی کنم و امید آمرزش نیز از پروردگار خود دارم(1) .
و در تفسیر حضرت امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی مدینه هجرت کرد، ابو جهل رسالتی بسوی آن حضرت فرستاد که آن باد نخوتی که در سر داشتی تو را از مکه به مدینه افکند و باز آن نخوت را ترک نمی کنی تا آنکه همه قریش اتفاق کنند و تو را با اعوان تو مستأصل کنند؛ و از این مقوله سخنان بسیار گفت. چون فرستاده آن ملعون ادای رسالت کرد در حضور صحابه و در آن وقت حضرت در بیرون مدینه بود و در جواب فرمود: ابو جهل مرا به مکاره و کشتن تهدید می کند و پروردگار عالمیان مرا به ظفر و یاری نمودن وعده می کند و خبر خدا راست تر است و گفته خدا به قبول کردن سزاوارتر است، محمد را پرر نمی رساند بعد از یاری و فضل و کرم خدا، هر که او را اطاعت نکند او را خوار گرداند یا بر او غضب نماید، بگو به او که: ای ابو جهل! تو به نزد من فرستاده ای سخنی چند را که شیطان در خاطر تو انداخته است و من جواب می گویم تو را به آنچه خداوند رحمان در دل من می افکند: بعد از بیست و نه روز میان ما و، جنگ خواهد شد و خدا تو را به دست ضعیفترین اصحاب من خواهد کشت و عنقریب تو و عتبه و شیبه و ولید و فلان و فلان در چاه بدر کشته خواهید افتاد و از شما هفتاد نفر را خواهم کشت و هفتاد نفر را اسیر خواهم کرد و از ایشان فدای گران خواهم گرفت. پس حضرت ندا فرمود جمعی را که حاضر بودند که: می خواهید بنمایم به شما محل کشته شدن هر یک از آنها را که در قتال مقتول خواهند شد؟ گفتند: بلی، فرمود: بیائید بر سر چاه بدر تا بنمایم به شما.
چون نام بدر را شنیدند بغیر علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) کسی اجابت نکرد و دیگران گفتن: محتاج به سواری و خرجی می شویم برای این سفر و بر ما دشوار است تحصیل اینها! حضرت به یهودان که حاضر بودند خطاب نمود که: شما چه می گوئید؟ گفتند: می خواهیم
____________________
1-مجمع البیان 2/560.
در خانه های خود باشیم و احتیاج نداریم به دیدن آنچه تو به دروغ دعوی می کنی؟ حضرت فرمود: شما را در رفتن بسیو بدر تعبی نیست به یک گام می توانید به آنجا رسیدن؛ مومنان گفتند: راست است فرموده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می رویم و مشرف می شویم به دانستن انی معجزه، و منافقان گفتند: امتحان می کنیم این دروغگو را تا دروغ او ظاهر شود و رسوا گردد! پس حضرت فرمود: گام بردارید، چون گام برداشتند در گام دوم خود را نزد چاه بدر دیدند و بسیار تعجب کردند، حضرت فرمود: چاه را علامت قرار دهید و از هر طرف بپیمائید؛ چون قدر پیمودیم فرمود: اینجا محل کشته شدن ابو جهل است و فلان انصاری او را خواهد کشت و سرش را ابن مسعود جدا خواهد کرد؛ پس فرمود: دیگر بپیمائید از جانب دیگر، و فرمود: اینجا موضع کشتن عتبه است و اینجا موضع کشتن شیبه است و اینجا محل هلاک ولید است، و همچنین تا آنکه موضع کشته شدن مجموع هفتاد نفر را بیان کرد و فرمود: از امروز حساب کنید روز بیست و نهم این قضیه واقع خواهد شد(1) .
و علی بن ابراهیم به سند موثق از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز بدر چون مشرکان گریختند اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر سه صنف بودند: صنفی نزد خیمه آن حضرت بودند، و صنفی بر غنیمت غارت بردند، و صنفی به طلب دشمن رفتند و اسیر کردند و غنیمت گرفتند، چون غنیمتها و. اسرا را جمع کردند انصار در باب اسیران سخن گفتند، پس حق تعالی فرستاد و ما کان لنبی ان یکون له اسری حتی یثخن فی الارض چون خدا مباح گردانید بر ایشان اسیران و غنیمتها را سعد بن معاذ انصاری که از آنها بود که نزد خیمه آن حضرت مانده بودند گفت: یا رسول الله! ما که پی دشمن نرفتیم نه از آن بود که جهاد را نخواهیم و نه آنکه از دشمن می ترسیدیم و لیکن برای این نزد خیمه شریفه تو ماندیم که مبادا مشرکان از جانب دیگر بر سر تو آیند و تو تنها باشی، و وچوه مهاجران و اشراف انصار اکثر نزد خیمه بودند، و مردم بسیارند و غنیمت
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 294؛ احتجاج 1/74.
اندک است و اگر غنیمتها را به آنها دهی که جنگ کرده اند برای اصحاب تو چیزی نمی ماند؛ و او از این می ترسید که حضرت غنیمتها و پوشش و سلاح و اسب کشتگان را میان جهاد کنندگان قسمت نماید و به گروهی که نزد خیمه مانده بودند چیزی ندهد، و در این باب میان صحابه نزاع شد تا آنکه از حضرت پرسیدند: این غنیمتها از کیست؟ پس حق تعالی این آیه فرستاد( يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنفَالِ قُلِ الْأَنفَالُ لِلَّـهِ وَالرَّسُولِ ) (1) سؤال می کنند - ای محمد - از تو از حکم غنیمتهای کافران بگو که آنها از خدا و رسول است، چون این آیه نازل شد و خدا ایشان را در غنیمت بهره ای نداد ناامید برگشتند، پس حق تعالی آیه خمس را فرستاد و حضرت خمس خود را نیز به ایشان بخشید و خمس بر نداشت و همه را میان ایشان قسمت کرد.
پس سعد بن ابی وقاص گفت: یا رسول الله! آیا سواره قتال کننده را مانند ضعیفان که کارزار نکرده اند بهره می دهی؟ حضرت فرمود: مادرت به عزای تو نشیند خدا به برکت ضعیفان شما را بر دشمنان یاری داد(2) .
و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند که: در آن شب حضرت را خواب نمی برد، از سبب آن پرسیدند، حضرت فرمود: ناله عباس در بند نمی گذارد که من به خواب روم، پس بند را از او گشودند تا حضرت به خواب رفت(3) .
و ابن بابویه از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که فرمود: من خضر را در خواب دیدم پیش از جنگ بدر به یک شب و گفتم: مرا چیزی تعلیم فرما که به آن نصرت یابم بر دشمنان، فرمود: بگو: یا هو یا من لا هو الا هو چون صبح شد خواب خود را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کرد فرمود: یا علی! اسم اعظم یاد تو داده است؛ پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: این نام بزرگوار پیوسته بر زبان من بود در روز بدر(4) .
____________________
1-سوره انفال: 1.
2-تفسیر قمی 1/254 - 255.
3-خرایج 1/61؛ مجمع البیان 2/559؛ دلائل النبوة 3/141؛ المنتظم 3/111.
4-توحید شیخ صدوق 89.
و در کتاب اختصاص از حضرت امام موسی کاظم (عليهالسلام ) روایت کرده است که: عباس در میان اسیران بود در جنگ بدر و گفت: و ندارم چیزی که به فدا بدهم، پس جبرئیل نازل شد و گفت: طلائی دفن کرده است در خانه خود و ام الفضل زن خود را بر آن مطلع کرده است، امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را بفرست تا آن را نزد ام الفضل بیرون آورد. چون این خبر را به عباس نقل فرمود و نشان دفینه را داد، عباس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را رخصت داد که برود و آن طلا را از ام الفضل بگیرد. چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) طلا را حاضر نمود عباس گفت: ای فرزند برادر! مرا فقیر کردی؛ پس حق تعالی فرستاد: اگر خدا خیری در دلهای شما بداند به شما نخواهد داد بهتر از آنچه از شما گرفته شده است(1)(2) . ابن بابویه به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در نماز بر کشتگان بدر هفت تکبیر و نه تکبیر گفت(3) .
نعمانی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: جبرئیل در روز بدر علمی برا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد که نه از پنبه بود و نه از کتان و نه حریر بلکه از برگ درختان بهشت بود، و حضرت آن را در آن روز گشودو ظفر یافت و فتح کرد، پس آن را پیچید و به ام (عليهالسلام ) داد و امیر المؤمنین آن را در جنگ بصره گشود و ظفر یافت، پس آن را پیچید و آن اکنون نزد ماست و کسی آن را نخواهد گشود تا قائم آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن را بگشاید(4) .
در بعضی از کتب معتبره مذکور است که: در جنگ بدر ضربتی بر خبیب بن یساف خورد و دست او از دوش جدا شد و او دست خود را نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد و آن حضرت بر جای خود گذاشت و دعا کرد و تا ملتئم شد، و چنان شد که اثری از بریدن ظاهر
____________________
1-سوره انفال: 70.
2-اختصاص 57.
3-قصص الانبیاء راوندی 66. و نیز رجوع شود به تفسیر عیاشی 1/310 و کافی 8/113 و کمال الدین و تمام النعمة 214 که روایت در آنها از امام باقر (عليهالسلام ) می باشد.
4-غیبت نعمانی 362، و روایت در آنجا از امام صادق (عليهالسلام ) است.
نبود(1) .
ایضا روایت کرده است که شمشیر عکاشة بن محصن شکست در جنگ بدر، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چوبی به دستش داد و به اعجاز حضرت شمشیر برنده سفید بلندی شد و به آن شمشیر جهاد کرد تا مشرکان گریختند، و آن شمشیر را داشت تا هنگام وفات؛ و هچنین شمشیر سلمة بن اشهل در آن جنگ شکست و حضرت ترکه ای در دست داشت به او داد و فرمود: به این جهاد کن، پس شمشیر نیکوئی شد و پیوسته با آن شمشیر جهاد می کرد(2) .
و روایت کرده اند که: گریختن مشرکان در جنگ بدر نزد زوال شمس بود و حضرت امر فرمود که چاه بدر را خاک ریختند و فرمود که کشتگان کافران را در چاه ریختند، پس بر سر چاه ایستاد و یک یک را به نام آواز کرد و فرمود: آیا وعده پروردگار خود را یافتید که حق است؟ بدرستی که من وعده پروردگار خود را حق یافتم، بد قومی بودید شما برای پیغمبر خود، مردم دیگر مرا تصدیق کردند و شما مرا تکذیب کردید، شما مرا تکذیب کردید، شما مرا بیرون کردید و دیگران مرا پناه دادند، شما با من قتال کردید و دیگران مرا یاری کردند؛ بعضی از صحابه گفتند: یا رسول الله! ندا می کنی گروهی را که مرده اند؟ حضرت فرمود: آنها سخن مرا مثل شما می شنود ولیکن یارای جواب گفتن ندارند و الحال دانسته اند که آنچه من گفتم به ایشان حق است. پس حضرت نماز عصر را در بدر ادا فرمود و بار کرد و پیش از غروب آفتاب در اثیل فرود آمد.
به روایت دیگر: نماز عصر را در اثیل ادا نمود، و چون یک رکعت از نماز عصر بجا آورد تبسم فرمود، چون سلام نماز گفت پرسیدند: سبب تبسم شما چه بود؟ فرمود: میکائیل بر من گذشت و بر بالش گرد بود و تبسم نمود و گفت: کافران را تعاقب کرده بودم پس جبرئیل آمد و بر مادیانی سوار بود و موی پیشانی اسبش را گره زده بود و غبار بسیار
____________________
1-مغازی 1/83. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة3/97 و اسد الغابة 2/152.
2-مغازی 1/93 و 94؛ دلائل النبوة 3/98 و 99؛ البدایة و النهایة 3/90 - 291.2
بر یال اسبش نشسته بود، پس گفت: یا محمد! حق تعالی در هنگامی که مرا به یاری تو فرستاد امر کرد مرا که از تو جدا نشوم تا تو راضی شوی، آیا راضی شدی؟ من گفتم: بلی راضی شدم(1) .
و بدان در عدد شهدای بدر از مسلمانان خلاف است: بعضی گفته اند چهارده نفر بودند، شش نفر از مهاجران و هشت نفر از انصار(2) ؛ بضی یازده نفر بودند، چهار نفر از مهاجران و هفت نفر از انصار؛ بعضی دوازده گفته اند، و عدد انصار را هشت گفتند(3) ؛ بعضی مجموع شهدا را نه نفر گفته اند(4) . و قول اول اشهر است.
و اما نامهای ایشان:
از مهاجران: اول، عبیدة بن حارث بود پسر عم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در بدر ضربت خورد و در صفرا به حق و اصل شد و در آنجا مدفون شد؛ دوم، عمیر بن ابی وقاص؛ سوم، عمیر بن عبد ود که او را ذو الشمالین می گفتند(5) ؛ چهارم، عاقل بن ابی بکیر؛ پنجم، مهجع آزاد کرده عمر؛ ششم، صفوان بن بیضا.
از انصار: اول، مبشر بن عبد المنذر؛ دوم، سعد بن خیثمه که از نقبا بود؛ سوم، حارثة بن سراقه؛ چهارم و پنجم، عوف و معوذ پسران عفرا؛ ششم، عمیر بن حمام؛ هفتم، رافع بن معلی؛ هشتم، یزید بن حارث؛ و بعضی گفته اند که انسه آزاد کرده حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بدر کشته شد؛ و بعضی گفته اند که معاذ بن ماعص و عبید بن سکن در بدر مجروح شدند و به آن جراحت مردند(6) .
____________________
1-مغازی 1/111 - 113.
2-مغازی 1/145؛ دلائل النبوة 3/122؛ البدایة و النهایة 3/301.
3-مجمع البیان 2/559.
4-تفسیر قمی 1/269.
5-در مغازی عمیر بن عبد عمرو ذکر شده است.
6-مغازی 1/145 - 147؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/207 - 208.
شیخ طبرسی و علی بن ابراهیم روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ بدر بسوی مدینه مراجعت نمود، یهودان را در سوق بنی قینقاع جمع کرد و فرمود: ای کروه یهود! حذر نمائید از خدا مثل آنچه نازل ساخت و بر قریش در جنگ بدر، مسلمان شوید پیش از نزول غضب حق تعالی بر شما و می دانید شما که من پیغمبر مرسلم و در کتابهای خود وصف مرا خوانده اید.
یهودان گفتند: ای محمد! تو را فریب ندهد آنکه برخوردی با گروهی که ایشان را علمی به طریق جنگ کردن نبود و فرصت یافتی بر ایشان، بخدا سوگند که اگر با ما کار زار نمائی هر اای نه خواهی دانست که مائیم مردان.
پس حق تعالی این آیه را فرستاد( قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَىٰ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ ) (1) بگو مر کافران را که: بزودی مغلوب خواهید شد از مسلمانان و محضور خواهید گردید بسوی جهنم و بد قرار گاهی است جهنم برای شما.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شش روز بنی قینقاع را محاصره نمود؛ و گویند: ابتدای محاصره در روز شنبه نیمه ماه شوال بود در ماه بیستم از هجرت تا آنکه بعد از شش روز امان طلبیدند و نازل شدند به شرط آنکه حضرت هر حکم که خواهد در باب ایشان بفرماید، پس عبد الله بن ابی برخاست و گفت: یا رسول الله! ایشان دوستان و هم سوگندانند با ما و پیوسته ما را حمایت کرده اند و سیصد زره پوش و چهرصد نفر بی سلاحند، می خواهی در این بامداد همه را به قتل رسانی؟ و ایشان با قبیله خزرج هم سوگند بودند
____________________
1-سوره آل عمران: 12.
و با قبیله اوس پیمانی نداشتند و چندان مبالغه و التماس کرد تا حضرت ایشان را بخشید و از سر کشتن ایشان گذشت؛ پس ایشان از مدینه بیرون رفتند و در اذرعات که نزدیک به شام است قرار گرفتند. و حق تعالی شأن عبد الله بن ابی و بعضی از خزرج که با او موافقت کردند در حمایت یهودان این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَىٰ أَوْلِيَاءَ ) (1) ای گروه مومنان! مگیرید یهودان و ترسااین را دوستان تا آخر آیات(2) .
و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ بدر بسوی مدینه طیبه مراجعت نمود بعد از هفت روز متوجه قبیله بنی سلیم شد زیرا که شنید ایشان بر سر آبی جمعیت کرده اند که آن را کدر می گفتند و سه شب در آنجا ماند و محاربه واقع نشد و با غنائم بسیار معاودت نمود و بقیه ماه شوال و ذی القعده در مدینه ماند و در این مدت اسیران را فدا گرفت و رها کرد؛ پس به غزوه سویق بیرون رفت و سببش آن بود که ابو سفیان ملعون نذر کرده بود که غسل جنابت نکند و آب بر سر نریزد تا به جنگ محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیاید! پس با صد سوار قریش بیرون آمد از مکه تا به چهار فرسخی مدینه رسیدند و به نزد بنی النضیر آمد که یک طایفه از یهودان مدینه بودند و در خانه حی بن اخطب را که یکی از رؤسای ایشان بود زد و او در برای او نگشود، پس به نزد سلام بن مشکم که رئیس بنی نضیر بود رفت و به او رازی چند گفت و برگشت و به اصحاب خود ملحق شد، و جمعی از قریش را بسوی مدینه فرستاد که آمدند به ناحیه عریض و دو کس از انصار را کشتند و برگشتند، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر این قضیه مطلع شد به طلب ایشان بیرون رفت تا به قرقرة الکدر رسید، و چون به ابو سفیان نرسید مراجعت نمود، و چون ایشان به تعجیل می گریختند بعضی از توشه خود را که در میان آنها سویق بود - یعنی آرد بو داده - انداختند و مسلمانان برداشتند و به این سبب این جنگ را غزوة السویق
____________________
1-سوره مائده: 51.
2-رجوع شود به اعلام الوری 80 و تفسیر قمی 1/97 و سیره ابن هشام 3/47.
نامیدند، و در عرض این سفر به بازار عرب رسیدند و تجارت سودمند کردند و چون برگشتند گفتند: یا رسول الله! ما در این سفر نفعها بردیم و آزاری نکشیدیم آیا ثواب جهاد کردن داریم؟ حضرت فرمود که: بلی ثواب جهاد دارید(1) .
و مروی است که: در همین ماه ذیحجه عثمان بن مظعون که از زهاد صحابه و ربیب آن حضرت بود به رحمت الهی و اصل شد و در بقیع مدفون شد(2) ، و احوال او بعد از این انشاء الله تعالی مذکور خواهد شد.
و چون حضرت از غزوة السویق بسوی مدینه مراجعت نمود و بقیه ماه ذیحجه و ماه محرم در مدینه توقف فرمود خبر رسید که گروهی از قبیله غطفان جمعیت نموده اند و اراده مدینه دارند و رئیس ایشان مردی است که او را دعثور بن حارث می گویند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با چهار صد و پنجاه نفر از صحابه از مدینه بیرون آمد متوجه ایشان شد، چون حضرت به نزدیک ایشان رسید گریختند و بر سر کوها رفتند پس حضرت در وادی یی که آن را ذو امر می گفتند با لشکر خود نزول فرمود و باران بسیاری در آن وقت بارید و حضرت تنها از وادی عبور فرمود به جانب دیگر و جامعه های خود را که از باران تر شده بود کند و بر درختی انداخت که بخشکد و در زیر درخت خوابیده و اعراب بر سر کوهها حضرت را می دیدند، پس اعراب به دعثور که بزرگ و شجاعترین ایشان بود گفتند که: در این وقت محمد از اصحاب خود جدا مانده است و فرصت غنیمت است برو و آن حضرت را هلاک کن و اگر طلب یاری از اصحاب خود کند تا اصحاب به او می رسند تو کار خود کرده ای - و به روایتی: سیلاب آمد و وادی را پر کرد که صحابه از وادی عبور نمی توانستند کردن(3) - پس دعثور شمشیر برگرفت و به جانب آن حضرت روانه شد تا بر سر حضرت ایستاد با شمشیر برهنه و گفت: یا محمد! امروز کی تو را از من خلاص می کند؟ حضرت گفت: خدا، پس جبرئیل دستی بر سینه او زد که افتاد و شمشیر از دستش رها شد، پس
____________________
1) رجوع شود به اعلام الوری 78 و مناقب ابن شهر آشوب 1/241 و دلائل النبوة 3/166.
2) رجوع شود به تاریخ طبری 2/51 و استیعاب 3/1053 - 1054 و اسد الغابة 3/591.
3) رجوع شود به مجمع البیان 2/103 که در آنجا نزدیک به این معنی در ذوامر ذکر شده است.
حضرت شمشیر را رفت و بر سرش ایستاد و گفت: کی تو را از من خلاص می دهد؟ گفت: هیچکس و شهادت می دهم به وحدانیت خدا و پیغمبری تو و بخدا سوگند یاد می کنم که دیگر لشکری برای تو جمع نکنم. پس حضرت شمشیر را به او داد و او را بخشید، دعثور گفت: تو والله کرم کردی و از من بهتر بودی، حضرت فرمود که: کی سزاوارتر است به کرم کردن از من.
چون دعثور به قوم خود ملحق شد گفتند: چه شد تو را که با شمشیر برهنه بر سر او رفتی و او خوابیده بود و او را نکشتی؟ گفت: در آن وقت مرد سفید بلندی را دیدم که دست بر سینه من زد که بر پشت افتادم و دانستم که او ملکی بود پس شهادت گفتم و مسلمان شدم و سگند یاد کردم که دیگر با او جنگ نکنم. و قوم خود را به اسلام دعوت کرد، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ ) (1) ای گروه مومنان! یاد کنید نعمت خدا را بر خود در هنگامی که قصد کردند گروهی که بگشایند بسوی شما دستهای خود را پس بازداشت خدا دستهای ایشان را از شما(2) .
پس بعد از آن غزوه قرده واقع شد، و آن قصه چنان بود که بعد از شش ماه از جنگ بدر حضرت شنید که کاروان قریش با ابو سفیان - و به روایتی با صفوان بن امیه(3) - از راه عراق به شام می روند، زیرا که بعد از واقعه بدر از ترس اصحاب حضرت از راه حجاز به شام تردد نمی کردند، و مال بسیاری از نقره و متاع تجارت در آن قافله هست پس حضرت زید بن حارثه را با صدا سوار بر سر راه ایشان فرستاد، و چون به کاروان رسیدند اعیان قوم همه گریختند و مسلمانان کاروان را پیش کرده به مدینه آوردند و حضرت خمس آن را - که به روایتی بیست هزار درهم بود(4) - جدا کرد و باقی را بر اهل سریه قسمت فرمود،
____________________
1-سوره مائده: 11.
2-رجوع شود به اعلام الوری 78 - 79 و مغازی 1/193 - 196 و دلائل النبوة 3/167.
3-مغازی 1/197.
4-این روایت مطابق آنچه در مغازی آمده است می باشد.
و دو مرد از آن کاروان اسیر کردند فرات بن حیان بود و چون اسلام اختیار کرد او را نکشتند(1) .
و در کتب معتبره ایراد نموده اند که: در سال دوم هجرت سریه عمیر بن عدی واقع شد و سببش آن بود که زنی از یهود بود که او را عصماء بنت مروان می گفتند و عیب مسلمانان بسیار می گفت و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را هجو می کرد. حضرت عمیر را فرستاد که داخل خانه او شد و شمشیر بر سینه او گذاشت و او را به دو نیم کرد و همان شب برگشت و نماز صبح را با حضرت ادا کرد(2) .
بعضی این قضیه را در وقایع سوم از هجرت ایراد نموده اند(3) چنانکه بعد از این مذکور می شود انشاء الله تعالی.
و در همین سال بود کشتن کعب بن اشرف و او مردی بود از اکابر یهود و شاعر بود و پیوسته به هجو رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمانان مشغول بود و ایذای ایشان می نمود، چون خبر فتح بدر به او رسید به غایت ملول شد و به مکه رفت و کفار قریش را پرسش نمود و بر مصائب ایشان بسیار گریست و ایشان را بر قتال حضرت تحریص نمود، و چون برگشت و این خبر به آن حضرت رسید او را نفرین کرد و فرمود الهم اکفنی ابن اشرف بما شئت پس محمد بن مسلمه گفت: یا رسول الله! اگر خواهی من کفایت شر او می کنم؟ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را اجازت فرمود و با سعد بن معاذ به امر حضرت مشورت نمود و به بهانه قرض گندم ابو نائله را که برادر رضاعی کعب بود به نزد او فرستادند، و چون ابو نائله با او صحبت بسیار داشت و اظهار مودت نمود گفت: برای حاجتی آمده ام به نزد تو می خواهم افشا نکنی، ای کعب! آمدن این مرد به مدینه بلائی شد برای ما زیرا به سبب او جمیع عرب با ما دشمن شدند و در صدد محاربه بر آمدند و راه تجارت و آمد و شد مسدود گشته.
کعب گفت: من به شما گفتم که چنین خواهد شد.
____________________
1-اعلام الوری 79؛ تاریخ طبری 2/54.
2-مغازی 1/172؛ طبقات ابن سعد 1/20؛ المنتظم 3/135.
3-اعلام الوری 86.
ابو نائله گفت: چند نفر از قوم ما هستند که با من در رای متفقند و ما را احتیاجی رو داده و از تو مقداری طعام به قرض می خواهیم و هر چه تو بگوئی به گرو می دهیم.
کعب گفت: زنان خود را به گرو دهید.
ابو نائله گفت: چنین نکنیم و تو خوشروترین عربی و زنان ما به تو خواهند شد.
گفت: فرزندان خود را بدهید.
ابو نائله گفت: این عاری می شود برای فرزندان ما ولیکن اسلحه خود را نزد تو به گرو می نهیم و شب می آوریم که کسی مطلع نشود. پس ابو نائله به خدمت آن حضرت آمد و واقعه را عرض کرد و شب با محمد بن مسلمه و سلکان بن سلامه و حارث بن اوس و ابو عبس بن جبیر(1) روانه شدند و حضرت ایشان را تا بقیع مشایعت نمود و در حق ایشان دعا فرمود؛ آن شب چهاردهم ماه بود؛ چون به در حصار آمدند و او را آواز دادند، او در پهلوی زن خود نشسته بود و نو داماد بود؛ خواست که برخیزد زن گفت: در این شب به کجا می روی؟ گفت: محمد بن مسلمه و برادرم ابو نائله آمده اند. می رم ایشان را ببینم. زن گفت: مرو که من آوازی می شنوم که خون از آن می چکد! هر چه زن ممانعت نمود او ممتنع نشد و به زیر آمد، محمد بن مسلمه به رفقای خود گفت: چون بیاید من سر او را می بویم و چون ببینید که من موی او را نیک بر دست پیچیده ام تیغ بر وی زنید. چون کعب از حصاری بیرون آمد او را به بهانه سیر مهتاب به سخن گرفتند و از حصار دور بردند.
پس محمد بن مسلمه(2) - و به روایتی ابو نائله(3) - گفت: عجب بوی خوشی از تو می آید، آیا رخصت می دهی که موی تو را ببویم؟ گفت: آری؛ پس سر او را بوئید و مویش را محکم بر دست پیچید و گفت: بزنید دشمن خدا را.
چون شمشیرها بر او زدند کاری نشد، پس محمد بن مسلمه حربه ای بر شکم او
____________________
1-در مغازی و طبقات ابن سعد و تاریخ طبری و دیگران ابو عبس بن جبر ذکر شده است.
2-رجوع شود به البدایة و النهایة 4/7.
3-رجوع شود به مغازی 1/189 و تاریخ طبری 2/54 و طبقات ابن سعد 2/24.
گذاشت و تا عانه اش شکافت، پس صدا عظیمی از او صادر شد که اهل قلعه ها همه خبردار شدند و آتشها افروختند و حارث از شمشیر یاران خود به غلط زخمی برداشت.
پس سر او را جدا کردند و حارث را بر دوش گرفتند و به خدمت حضرت شتافتند، چون به خدمت حضرت رسیدند حضرت ایشان را دعا کرد و آب دهان مبارک بر جراحت حارث مالید فی الحال شفا یافت و فرمود: بر هر که ظفر یابید از یهود بکشید.
این قضیه در چهاردهم ماه ربیع الاول بود(1) .
قبیله خزرج گفتند: ما نیز باید کاری بکنیم و کسی که عدیل کعب باشد بکشیم که این شرف مخصوص ایشان نباشد، پس رای ایشان بر آن قرار گرفت که ابو رافع که او را سلام بن ابی الحقیق می گفتند بکشند، زیرا که ایذای او به مسلمانان بسیار می رسید و مشرکان را اعانت می نمود و او برادر کنانه شوهر صفیه بود و در نواحی خیبر حصاری داشت، پس عبد الله بن عتیک و عبد الله بن انیس و عبد الله بن عتبه و ابو قتاده و یک مرد دیگر از حضرت رخصت طلبیدند و متوجه خیبر گردیدند و حضرت عبد الله بن عتیک را بر ایشان امیر کرد، چون به نواحی حصار او رسیدند وقت غروب آفتاب بود و چهارپاین ایشان از مراعی برگشته بودند و داخل حصار می شدند، عبد الله بن عتیک به یاران خود گفت: شما اینجا باشید تا من بروم و شاید به حیله ای داخل حصار شویم. چون به در حصار آمد با مردم داخل شد! نحوی که او را نشناختند و در کناری پنهان شد تا آنکه دربان درها را بست و کلیدها را بر میخی آویخت، چون به خواب رفتند برخاست و کلیدها را برداشت و در حصار را گشود و از نردبان غرفه ای که ابو رافع در آنجا بود بالا رفت و هر دری را که می گشود و داخل می شد در را از آن طرف می بست تا به غرفه ابو رافع رسید، و چون غرفه تاریک بود و نمی دانست که در کجا خوابیده است او را صدا زد، و چون جواب داد شمشیر را به جانب آواز او انداخت و از غرفه بیرون آمد و لحظه ای صبر
____________________
1-برای اطلاع بیشتر از قضیه کشتن کعب بن اشرف، رجوع شود به مغازی 1/184 و طبقات ابن سعد 2/24 و البدایة و النهایة 4/6، و در این مصادر با تفاوتهایی ذکر شده است.
کرد و باز به اندرون رفت و آواز خود را تغییر داد و گفت: این چه صدا بود؟ ابو رافع گفت: کسی بر من شمشیر انداخت، پس از پی آواز او رفت و شمشیر را بر شکم او گذاشت و قوت کرد تا از پشتش بیرون رفت. پس بیرون آمد و از نردبان به زیر آمد، و چون به سرعت می آمد از چند پله افتاد و ساقش شکست پس آن را به دستار خود بست و به سک پا بر می جست تا از حصار بیرون آمد و به یاران خود ملحق شد. و چون به خدمت حضرت آمدند دست مبارک بر پای او مالید و در ساعت شفا یافت(1) .
و گویند که در ماه شعبان سال سوم هجرت، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حفصه دختر عمر را به عقد خود در آورد. و در ماه رمضان این سال زینب دختر خزیمه را به عقد خود در آورد؛ و در نیمه ماه رمضان این سال حضرت امام حسن (عليهالسلام ) متولد شد(2) .
____________________
1-رجوع شود به تاریخ طبری 2/55 و البدایة و النهایة 4/139 - 142 و کامل ابن اثیر 2/146 - 148.
2-التنبیه و الاشراف 210؛ المنتظم 3/160 و 161؛ و فاء الوفا 1/296.
علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام
) روایت کرده است که: چون کفار قریش از جنگ بدر بسوی مکه مراجعت نمودند با آن حال که از اکابر ایشان هفتاد نفر کشته و هفتاد نفر اسیر شده بودند ابو سفیان گفت: ای گروه قریش! مگذارید زنان خود را که گریه کنند بر کشتگان خود زیرا که آب دیده آتش اندوه و حزن و نائره عدوات و حسد محمد را فرو می نشاند و محمد و اصحاب او بر ما شماتت خواهند کرد، ایشان چنین کردن و گریه نکردند و ماتم کشتگان خود را نداشتند تا جنگ احد واقع شد و بعد از آن زنان خو را رخصت ماتم و نوحه و گریه دادند.
پس چون سال دیگر شد ارداه جنگ احد کردند و با هم سوگندان خود از قبیله کنانه و غیر ایشان جمعیت کردند و اسلحه بسیار تهیه کردند و از مکه با سه هزار سوار و دو هزار پیاده بیرون آمدند و زنان را با خود آوردند که مصیبت بدر را به یاد مردم بیاورند و ایشان را بر قتال تحریص کنند و ابو سفیان زن خود هند دختر عتبه را با خود برد و عمره دختر علقمه حارثیه نیز با ایشان بیرون آمد(1) .
و کلینی یه به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که از جمله نعمتها که حق تعالی بر رسولش منت گذاشته بود آن بود که می توانست خواند و چیزی نمی نوشت، و چون ابو سفیان متوجه احد شد عباس نامه ای به حضرت نوشت و بسوی مدینه فرستاد و آن نامه وقتی به حضرت رسید که در بعضی از باغهای مدینه بود، پس حضرت نامه را خواندن و مضمون آن را به اصحاب خود اظهار نفرمود و امر کرد ایشان را که داخل مدینهچ
____________________
1-تفسیر قمی 1/110؛ مجمع البیان 1/495 - 496 و در آن ذیل روایت ذکر نشده است.
شوند، و چون داخل مدینه شدند مضمون نامه را خبر داد به ایشان(1) .
برگشتیم به روایت علی بن ابراهیم: پس حضرت اصحاب خود را جمع کرد و ایشان را خبر داد که حق تعالی مرا خبر داده که قریش جمعیت کرده اند و اراده مدینه دارند و ترغیب نمود ایشان را بر جهاد، پس عبد الله بن ابی و جماعتی از صحابه گفتند: یا رسول الله! از مدینه بیرون مرو تا در کوچه های مدینه با ایشان جنگ و بر ایشان جنگ کنیم و مردان ضعیف و زنان و غلامان و کنیزان همه دهانه کوچه ها را بگیرند و بر ایشان از بامها سنگ بیاندازند و همه اتفاق کنیم و بر دفع ایشان بدرستی که هرگز گروهی بر سر مدینه نیامدند که بر ما ظفر یابن در وقتی که ما در قلعه ها و خانه خود بودیم و هرگز برای جنگ بیرون نرفتیم مگر دشمن بر ما غالب شد.
گویند: حضرت به این رأی مایل بود(2) پس سعد بن معاذ و غیر او از قبیله اوس برخاستند و گفتند: یا رسول الله! در وقتی که ما مشرک بودیم و بت می پرستیدیم کسی از عرب در ما طمع نکرد، چگونه الحال در ما طمع می کنند و حال آنکه مسلمانیم و تو در میان مایی، البته از مدینه بیرون می رویم و با ایشان جنگ می کنیم پس هر که از ما کشته شود شهید خواهد بود و هر که نجات یابد ثواب جهاد خواهد داشت. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن ایشان را قبول کرد و بیرون رفت با گروهی از اصحاب خود موضعی برای جنگ تعیین نماید چنانکه حق تعالی فرموده است( وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ وَاللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) (3) یعنی: یاد کن - ای محمد - وقتی را که بامداد بیرون رفتی از اهل خود می ساختی و مهیا می کردی برای مومنان جاهای ایستادن برای کارزار و خدا شنوا است گفتار شما را و دانا است به نیتهای شما،( إِذْ هَمَّت طَّائِفَتَانِ مِنكُمْ أَن تَفْشَلَا وَاللَّـهُ وَلِيُّهُمَا وَعَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ) (4) چون قصد کردند دو گروه از شما
____________________
1-در کافی یافت نشد ولی در علل الشرایع 125 همین روایت ذکر شده است.
2-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/243.
3-سوره آل عمران: 121.
4-سوره آل عمران: 122.
که بد دلی کنند و برگردند و خدا یار و نگهدارشان بود و بر خدا باید توکل کنند مؤمنان(1) .
و به روایت علی بن ابراهیم حضرت فرمود: این آیات در جنگ احد نازل شد که قریش از مکه به قصد محاربه آن حضرت بیرون آمدند و حضرت از مدینه بیرون رفت که تعیین فرماید موضعی برای قتال، و مراد از آن دو گروه عبد الله بن ابی است و گروهی که متابعت او کردند در ترک نصرت آن حضرت(2) .
و شیخ طبرسی از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مراد از این دو گروه بنو سلمع و بنو حارثه اند که دو گروهند از انصار؛ و بعضی گفته اند: طایفه ای از مهاجران و طایفه ای از انصار بودند که به سبب برگشتن عبد الله بن ابی بد دل شدند و برنگشتند(3) .
برگشتیم به روایت علی بن ابراهیم: پس حضرت موضع لشکر خود را از جانب راه عراق تعیین فرمود و عبد الله بن ابی و قوم او جماعتی از خزرج متابعت رأی او کردند، پس حضرت اصحاب خود را شمرد و ایشان هفتصد نفر بودند، پس عبد الله بن جبیر را با پنجاه نفر از تیراندازان بر در دره تعیین فرمود زیرا که می ترسید که کمین ایشان از این دره در آیند؛ پس حضرت عبد الله بن جبیر و اصحابش را وصیت فرمود که: اگر ببینید ما را که کافران را گریزانده ایم تا داخل مکه کرده ایم ایشان را از جای خود حرکت مکنید، و اگر ببینید آنها را که ما را گریزاندند تا آنکه ما را داخل مدینه کردند از جای خود زایل مشوید.
پس ابو سفیان لعین خالد بن ولید را با دویست سوار مقرر کرد که در کمین باشند و به ایشان گفت که: چون ببینید که ما با مسلمانان آمیختیم، از این دره داخل شوید و از عقب مسلمانان در آئید؛ پس چون مشرکان در برابر مسلمانان صف کشیدند و حضرت تعبیه اصحاب خود نمود علم را به دست امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داد و انصار همگی به یک دفعه حمله بر مشرکان آوردند و مشرکان با قبح وجوه ریختند و اصحاب حضرت متوجه اموال ایشان
____________________
1-تفسیر قمی 1/111. و نیز رجوع شود به مجمع البیان 1/496.
2-تفسیر قمی 1/111.
3-مجمع البیان 1/495.
شدند و مشغول غارت گردیدند و دست از جنگ برداشتند، و چون خالد آمد که از دره داخل شود عبد الله بن جبیر و اصحابش ایشان را تیرباران کردند و ایشان برگشتند، و چون اصحاب ابن جبیر دیدند که اصحاب حضرت غارت مشغولند به عبد الله گفتند: ما چرا اینجا ایستاده ایم؟ آنها غنیمتها را بردند و ما بی بهره خواهیم ماند؛ عبد الله گفت: از خدا بترسید حضرت ما را سفارش کرده است که از جای خود حرکت نکنیم، هر چند ایشان را نصیحت کرد سودی نبخشید و یک یک می گریختند و می رفتند تا آنکه عبد الله با دوازده نفر ماند و علم قریش با طلحة بن ابی طلحه عبدری(1) بود از بنی عبد الدار، پس طلحه ندا کرد که: ای محمد! شما گمان می کنید که ما را به شمشیرهای خود بسوی جهنم می فرستید و ما شما را به شمشیرهای خود بسوی بهشت می فرستیم؟ پس هر که می خواهد به بهشت خود ملحق شود بیاید تا من او را به بهشت بفرستم!
چون کسی جرات نکرد که به جنگ او برود حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) متوجه او شد و رجزی خواند که مضمونش این است: ای طلحه! اگر شما چنانید که می گوئید شما اسبان دارید و ما شمشیرها، پس بایست تا ببینیم که کدامیک کشته خواهیم شد و کدامیک سزاوارتریم به گفتار خود، بتحقیق که آمده است بسوی تو شیر حمله کننده با شمشیر برنده ه دمش کند نمی شود و خدا و رسول یاور اویند.
طلحه گفت: تو کیستی ای پسر؟
فرمود: منم علی بن ابی طالب.
طلحه گفت: دانستم ای قضیم - یعنی درهم شکنده دلیران - که بغیر تو کسی جرات بر جنگ من نمی کند! پس طلحه ضربتی حواله آن حضرت کرد و حضرت سپر را پیش داشت و حمله او را رد کرد و ضربتی بر او زد که هر دورانهای او را قطع کرد و بر پشت افتاد و علم از دستش افتاد، چون حضرت پیش رفت که سرش را جدا کند حضرت را به رحم قسم داد و حضرت برگشت؛ مسلمانان پرسیدند: چرا او را تمام کش نکردی؟ فرمود:
____________________
1-در تفسیر قمی عدوی ذکر شده است.
ضربتی که من بر او زدم بعد از آن زندگانی نمی تواند کرد.
پس علم را باو سعید پسر ابو طلحه برداشت و باز علی (عليهالسلام ) او را کشت و علم بر زمین افتاد؛ پس عثمان پسر ابو طلحه علم را گذفت و باز امیر المؤمنین (عليهالسلام ) او را کشت و علم بر زمین افتاد؛ پس مسافع پسر ابو طلحه علم را برداشت و به تیغ امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با علم بر زمین افتاد؛ پس حارث پسر ابو طلحه علم را برداشت و به ضربت شاه ولایت بر خاک مذلت افتاد؛ پس عزیز بن عثمان علم را برداشت و به تیغ اسد الله روح پلیدش تباه شد؛ پس علم را عبد الله بن جمیله بلند کرد و به تیغ علی (عليهالسلام ) متوجه اسفل السافلین شد؛ پس علم را دیگری از بنی عبد الدار برداشت و به ضربت آن حضرت کشته شد؛ بعد از او علم را ارطاة بن شرحبیل برداشت و باز به شمشیر امیر (عليهالسلام ) متوجه سعیر شد؛ پس علم را غلام بنی عبد الدار که صواب نام داشته برداشت و علی (عليهالسلام ) ضربتی زد و دست راستش را انداخت، پس آن ملعون علم را به دست چپ گرفت، حضرت دست چپش را انداخت، پس علم را به دستهای بریده خود نگاه داشت و گفت: ای بنی عبد الدار! آیا آنچه شرط یاری شما بود کردم؟ پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ضربتی بر سرش زد که به جهنم واصل شد؛ پس علم را عمره دختر ع 0لق 0مه حارثیه بلند کرد و خالد بن ولید ملعون متوجه دره شد؛ و چون قلیلی از اصحاب ابن جبیر با او مانده بودند 00000ایشان را کشت و از عقب مسلمانان در آمد و شمشیر بر ایشان خوابانید، و چون قریش در گریختن دیدند که علم ایشان هنوز برپاست برگشتند و به زیر علم جمع شدند و از دو طرف مسلمانان را در میان گرفتند و ایشان را گریزاندند و لشکر اسلام به هر سو گریختند و به کوهها بلا رفتند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را تنها گذاشتند.
چون حضرت هزیمت آنها را دید خود را از سر برداشت و فریاد کرد که: بسوی من آئید، منم رسول خدا، از خدا و رسول به کجا می گریزید(1) ؟
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که:
____________________
1-تفسیر قمی 1/111 - 114 با اندکی تفاوت. و نیز رجوع شود به مجمع البیان 1/496.
چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با طلحة بن ابی طلحه مبارزه کرد چرا یا قضیم به آن حضرت خطاب کرد؟ فرمود که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مکه بود کسی از ترس ابو طالب (عليهالسلام ) متعرض آن حضرت نمی توانست شد ولیکن ودکان را اغراء و تحریص بر اذیت آن حضرت می نمودند، و چون آن حضرت از خانه بیرون می آمد کودکان سنگ به جانب آن جناب می انداختند و خاک و خاشاک بر او می ریختند، چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر این حال مطلع شد گفت: یا رسول الله! هر گاه از خانه بیرون می روی مرا با خود ببر که رفع اذیت کودکان از تو بکنم، پس هر گاه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون می رفت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با آن حضرت می رفت، و چون کودکان متوجه آن جناب می شدند امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رو و بینی و گوش ایشان را مجروح می کرد و آنها گراین بسوی پدران خود بر می گشتند و می گفتند: قضمنا علی یعنی: علی ما را به دندان مجروح کرد پس به این سبب آن حضرت را قضیم می گفتند(1) .
و از ابو واثله روایت کرده است که گفت: روزی با عمر بن الخطاب به راهی می رفتم ناگاه اضطرابی در او یافتم و صدائی از سینه او شنیدم مانند کسی که از ترس مدهوش شود! گفتم: چه می شود تو را ای عمر؟
گفت: مگر نمی بینی شیر بیشه شجاعت را و معدن کرم و فتوت را و کشنده طاغیان و باغیان را و زننده به دو شمشیر و علمدار صاحب تدبیر را؟
چون نظر کردم علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را دیدم، گفتم: ای عمر! این علی بن ابی طالب است.
گفت: نزدیک من بیا تا شمه ای از شجاعت و دلیری و بسالت او برای تو بیان کنم: بدان که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز احد از ما بیعت گرفت که نگریزیم و هر که از ما بگریزد گمراه باشد و هر که کشته شود شهید باشد و پیغمبر ضامن بهشت باشد برای او، چون به جنگ ایستادیم ناگاه دیدیم که صد نفر از شجاعان و صنادید قریش رو به ما آوردند که
____________________
1-تفسیر قمی 1/114.
هر یک صد نفر یا بیشتر از دلیران از پی خود داشتند پس ما را از جای خود کندند و همه گریختیم! در آن حال علی را دیدیم که مانند شیر ژیان بر گله موران حمله کند بر مشرکان حمله می کرد و از ایشان پروا نمی کرد، چون ما را دید که می گریزیم گفت: قبیح و پاره پازه و بریده و خاک آلوده باد روی شما به کجا می گریزیم، بسوی جهنم می شتابید؛ چون دید که ما بر نمی گردیم بر ما حمله کرد و شمشیر پهنی در در دست داشت که مرگ از آن می چکید و گفت: بیعت کردید و بیعت را شکستید، والله که شما سزاوار ترید به کشته شدن از آنها که من می کشم؛ چون به دیده هایش نظر کردم مانند دو کاسه روغن زیت که آتش در آن افروخته باشند می درخشید و مانند دو قدح پر خون از شدت غضب سرخ شده بود، من جزم کردم که همه ما را به یک حمله هلاک خواهد نمود، پس من از میان سایر گریختگان به نزدیک او رفتم و گفتم: ای ابو الحسن! بخدا تو را سوگند می دهم که دست از ما برادری زیرا که عرب کارشان این است که گاه می گریزند و گاه حمله می کنند، و چون حمله می کنند ننگ گریختن را بر طرف می کنند؛ گویا از روی من شرم کرد و دست از ما برداشت و! رکافران حمله کرد و تا این ساعت ترس او از دل من بدر نرفته است و هر گاه که او را می بینم چنین هراسان می شوم(222) .
برگشت به روایت اول - حضرت فرمود که: در آن معرکه با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نماند مر ابو دجانه که نام او سماک بن خرشه بود و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام )، و هر گروه از مشرکان که بر سید پیغمبران حمله می کردند امیر ممنان استقبال ایشان می کرد و بسیاری از ایشان را می کشت و ایشان را دفع می کرد تا آنکه شمشیرش پاره پاره شد. و از زنان نسیبه دختر کعب مازنیه در خدمت حضرت مانده بود و نگریخته بود و حضرت او را با خود به جنگها می برد که مجروحان را مداوا کند و پسرش در آن جنگ همراه بود، چون خواست بگریزد نسیبه مادر او بر او حمله کرد و گفت: ای فرزند! از خدا و رسول به کجا می گریزی؟ و او را برگردانید تا آنکه مردی از مشرکان بر آن پسر حمله کرد و او را شهید
____________________
1-تفسیر قمی 1/114.
کرد، پس نسیبه شمشیر پسر خود را گرفت و بر ران کشنده پسر خود زد و او را کشت، حضرت او را تحسین کرد و فرمود: خدا بر تو برکت دهد ای نسیبه، و حود را در پیش روی حضرت بازداشته بود و سینه و پستان خود را سپر کرده بود که آسیبی به آن حضرت نرسد تا آنکه جراحت بسیار به او رسید.
و ابن قمیئه بر حضرت حمله کرد و می گفت: محمد را به من بنمائید، من نجات نیابم اگر او از من نجات یابد؛ پس ضربتی بر دوش حضرت زد و فریاد کرد: به لات و عزی سوگند که محمد را کشتم. در آن حال نظر حضرت به نامردی از مهاجران افتاد که می گریخت و سپر خود را و برو بسوی جهنم؛ او سپر را انداخت و حضرت نسیبه را فرمود: سپر را برادر، نسیبه سپر را برداشت و با مشرکان قتال می کرد. پس حضرت فرمود: مقام نسیبه و وفای او امروز بهتر است از مقام ابو بکر و عمر و عثمان.
و چون شمشیر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) شکست به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! مرد به سلاح خود جنگ می کند و شمشیر من شکست، پس حضرت شمشیر خود ذوالفقار را به او داد و گفت: به این شمشیر جنگ کن، علی (عليهالسلام ) شمشیر را گرفت و هر یک از اشرار که قصد نبی مختار می کردند حیدر کرار به شراره ذوالقار آتشبار روح پلید ایشان را به درک اسفل نار می فرستاد، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب کوه احد میل فرمود و پشت بر کوه داد که جنگ از یک ناحیه باشد زیرا که بغیر از امیر المؤمنین هه کسی از صحابه با او نبود و پیوسته امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در پیش روی آن حضرت مقاتله می کرد تا آنکه بر سر و رو و سینه و شکم و دستها و پاهای مبارکش نود جراحت رسید و چندان محاربه کرد که مشرکان با وفور ایشان منهزم شدن و شنیدند مسلمانان که کسی از آسمان ندا می کرد: لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی نیست شمشیر بجز ذوالفقار و نیست جوانمردی بغیر از علی، پس جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و گفت: یا محمد! بخدا سوگند برادری و برابری و یاری آن است که علی می کند؛ حضرت فرمود: چون نکند که من از اویم و او از من است؛ جبرئیل گفت: من نیز از شمایم.
و در آن جنگ هند دختر عتبه در میان لشکر مشرکان ایستاده بود و هر مرد از قریش که می گریخت میلی و سرمه دانی به او می داد که: تو زنی، این آلت زنان را بگیر و دیگر دعوی مردی مکن.
و شیر خدا حمزة عبد المطلب در جنگ بسیار از مشرکان را به قتل رسانید و به هر طرف که حمله می کرد از او می گریختند و کسی در برابر او نمی ایستاد؛ و هند ملعونه با وحشی که غلام حبشی بود از جبیر بن مطعم عهد کرده بود که اگر محمد یا علی یا حمزه را بکشی آنقدر به تو خواهم بخشید که راضی شوی، وحشی گفت: من بر کشتن محمد قادر نیستم و علی مردی است بسیار حذر کننده و هرگز غافل نمی شود و طمع در او نمی توانم کرد، پس در کمین حمزه نشست در هنگامی که حمزه مشغول کار زار بود ناگاه بر موضعی گذشت که سیلاب زیرش را تهی کرده بود، اسبش فرو رفت و او بر زمین افتاد، پس وحشی نیزه ای در دست داشت و به جانب سید الشهدا انداخت و بر تهیگاه آن حضرت خورد و از شانه اش بیرون آمد - و به روایت دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ): بر بالای پستان او خورد(1) - پس نزدیک رفت و آن جناب را شهید کرد و شکم مبارکش را شکافت و جگرش را بیرون آورد و برای هند ملعونه برد و آن ملعونه جگر عم خیر البشر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در دهان پلید خود گذاشت که بخاید، چون حق تعالی نمی خواست آن عضو شریف جزو بدن آن ملعونه شود آن جگر را مانند استخوان سفت کرد که او نتوانست خائید و بر زمین انداخت و حق تعالی ملکی را فرستاد که آن را به جای خود برگردانید.
پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: خدا نخواست که جزوی از بدن حمزه داخل جهنم شود.
پس هند ملعونه به نزد سید الشهدا آمد و ذکر و دو خصیه و هر دو دست او را برید و هر دو گوشش را برید و مانند قلاده در گردن خود آویخت از روی شماتت، و قریش بر کوه بالا رفتند و ابو سفیان بر بالای کوه فریاد کرد که: بلند باشد ای هبل!
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/244؛ الام الوری 83.
آن حضرت به ام (عليهالسلام ) فرمود: بگو الله اعلی و اجل خدا بلندتر و جلیل تر است.
ابو سفیان گفت: هبل رخصت داد ما را که به جنگ شما آئیم و به برکت او ظفر یافتیم.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: بلکه خدا ما را رخصت داد و به امر خدا آمده ایم به جنگ شما و ما را یاری خواهد داد.
پس ابو سفیان گفت: یا علی! به لات و عزی سوگند می دهم که بگوئی اای ا محمد کشته شد؟
حضرت فرمود: خدا لعنت کند تو را و لات و عزی را! والله که محمد کشته نشده است و اکنون سخن تو را می شنود.
ابو سفیان گفت: تو راستگوتری، خدا لعنت کند فرزند قمیئه را که دعوی می کرد محمد را کشته است.
و عمرو بن ثابت(1) هنوز مسلمان نشده بود، چون شنید که حضرت به جنگ رفته است شمشیر و سپر خود را گرفت و مانند شیر گرسنه متوجه احد شد و کلمه اسلام گفت و مسلمان شد و رو به لشکر کفار آورد و جهاد کرد تا به مرتبه شهادت رسید؛ پس مردی از انصار بر او گذشت و او را در میان کشتگان افتاده دید، از او پرسید: ای عمرو آیا بر دین اول خود هستی؟ گفت: نه والله بلکه شهادت می دهم به یگانگی خدا و پیغمبری محمد؛ این را گفت و مرغ روحش بسوی بهشت پرواز کرد؛ پس مردی از اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: یا رسول الله! عمرو بن ثابت مسلمان شد و کشته شد، آیا شهید است او؟ حضرت فرمود: بلی والله که شهید است و او کسی است که یک رکعت نماز نکرده است و داخل بهشت می شود.
و حنظله پسر ابو عامر رابه مردی از قبیله خزرج و در شب جنگ احد داماد شد
____________________
1-در مصدر عمرو بن قیس ذکر شده است.
و دختر عبد الله بن ابی بن سلول(1) را به عقد خود در آورده بود و از حضرت مرخص شد که برای دامادی آن شب در میدنه بماند، و در آن شب دخول کرد با زن خود، و در باب رخصت او این آیه نازل شد( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا كَانُوا مَعَهُ عَلَىٰ أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ يَذْهَبُوا حَتَّىٰ يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (2) یعنی: نیستند مومنان مگر آنان که ایمان آوده اند به خدا و رسول او، و چون باشند با رسول بر کار جمع آوردنده - یعنی مهمی که بحسب شرع باید ایشان را جمع شدن - برای آن نمی روند از نزدیک آن حضرت تا وقتی که رخصت طلبند از او، بدرستی که آنان که رخصت می طلبند از تو ایشانند آنان که ایمان کامل آورده اند به خدا و رسول او، پس چون طلب رخصت کنند از تو این مومنان خالص برای اصلاح بعضی از کارهای خود پس رخصت ده هر که را خواهی از ایشان و طلب آمرزش کن از برای ایشان از خدا، بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است، پس رخصت داد او را رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و در آن شب با اهل خود نزدیکی کرد و چون صبح شد به یادش آمد که حضرت مشغول جنگ است و او مشغول عیش! پس با جناب شمشیر برداشت و به جانب احد روان شد، و چون خواست از خانه بیرون رود، زنش فرستاد و چهار نفر از انصار را طلبید و گفت: گواه باشید که حنظه با من مقاربت کرده است؛ و ایشان از حنظله اقرار شندند، پس به آن زن گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: زیرا که در این شب خواب دیدم که گویا آسمان شکافته شد و حنظله به آسمان داخل شد و بعد از آن آسمان بهم پیوسته، و از این خواب دانستم که او شهید می شود، پس گواه گرفتم که اگر فرزندی بهم رسد بدانند که از اوست.
و چون به معرکه قتال رسید ابو سفیان را دید که بر اسبی سوار است و در میان معرکه جولان می کند، شمشیر کشید و به جانب ابو سفیان دوید و بر او حمله کرد و اسبش را پی
____________________
1-در مصدر عبد الله بن ابی سلول ذکر شده است.
2-سوره نور: 62.
کرد و ابو سفیان از اسب گردید و بر زمین افتاد و فریاد کرد: ای گروه قریش! من ابو سفیانم، حظله می خواهد مرا بکشد. ابو سفیان گریخت و حنظله از عقبش دوید، پس مردی از مشرکان به حنظله رسید و نیزه ای بر او زد، حنظله با نیزه بسوی آن مشرک دوید و ضربتی بر او زد و او را کشت، و حنظله در میان حمزه و عمرو بن الجموح و عبد الله بن حزام و گروهی از انصار بر زمین افتاد و شهید شد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: من ملائکه را دیدم که حنظله را در میان آسمان و زمین به آب مزن(1) با کاسهای طلا غسل می دادند، پس او را غسیل الملائکه نامیدند یعنی غسل داده ملائکه.
و روایت کرده اند که: مغیره پسر عاص مردی بود چپ انداز و سنگی که می انداخت از نشانه خطا نمی شد، پس در راهی که به احد می آمد سنگ برداشت و گفت: به اینها محمد را می کشم؛ جون به جنگ گاه رسید دید که حضرت ایستاده است شمشیری در دست دارد، پس سنگی انداخت و بر دست مبارک آن حضرت آمد و شمشیر افتاد پس فریاد کرد: کشتم محمد را به لات و عزی سوگند، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: درو فت خدا او را لعنت کند. پس سنگ دیگر انداخت و بر پیشانی نوارنی آن حضرت آمد و حضرت گفت: خداوندا! تو او را حیران گردان. چون مشرکان برگشتند آن ملعون به نفرین آن حضرت در معرکه حیران ماند و نتوانست گریخت تا آنکه عمار بن یاسر به او رسید و او را به قتل رسانید.
و حق تعالی درختان را بر ابن قمیئه مسلط گردانید که چهار پایش او را به میان درختان می برد و گوشتهای بدنش بر آنها بند می شد تا آنکه همه گوشتهای بدنش ریخت و به جهنم و اصل شد.
پس گریختگان صحابه برگشتند و حق تعالی این آیات را فرستاد
____________________
1-آب مزن: آب باران.
( أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّـهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ ) (1) یعنی: آیا گمان می کنید که داخل بهشت خواهید شد پیش از آنکه خدا شما را امتحان کند تا معلوم شود که کی جهاد.یکند از شما و کی صبر می کند بر جنگ و نمی گریزد؟!؛ مراد، وقوع فعل است زیرا که حق تعالی پیشتر می دانست کی جهاد خواهد کرد و کی خواهد گریخت ولیکن خدا به کردار مردم ثواب و عقاب می کند نه به علم خود.( وَلَقَدْ كُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ) (2) و بدرستی که بودید شما که آرزوی مرگ می کردید پیش از آنکه مر را - یعنی اسباب آن را که جنگ است - ببینید، پس بتحقیق که دیدید آنچه می طلبیدید و نظر می کردید - به پیغمبر و صحابه که کشته می شدند و گریختند(3) -.
علی بن ابراهیم روایت کرده است: چون پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جانب خدا خبر داد مومنان را به آن ثوابها که به شهیدان بدر عطا کرد و درجات ایشان را در بهشت بیان فرمود، صحابه آرزوی شهادت کردند و گفتند: خداوندا! بنما به ما جنگی را که شهید شویم در آن، پس خدا در روز احد به ایشان نمود و گریختند مگر اندکی از ایشان که به توفیق دا ثابت قدم ماندند.
( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّـهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّـهُ الشَّاكِرِينَ ) (4) و نیست محمد مگر رسولی از جانب من که گذشته اند پیش از او رسولان، آیا اگر بمیرد او یا کشته شود باز می گردید شما بر پاشنه های خود - مرتد می شوید و از دین بر می گردید یا از جنگ می گریزید - و هر که بر گردد از دین یا بگریزد از جهاد پس او ضرر نمی رساند به خدا هیچگونه ضرری، و زود باشد که خدا جزا دهد شکر کنندگان را.
روایت کرده است که: آنها که می گریختند برای عذر خود به دیگران می گفتند: محمد
____________________
1-سوره آل عمران: 142.
2-سوره آل عمران: 143.
3-تفسیر قمی 1/115 - 119.
4-سوره آل عمران: 144.
کشته شد بگریزید، خدا این آیه را فرستاد.
به روایتی: شیطان ندا کرد که محمد کشته شد و به این سبب مردم گریختند(1) ، و چون برگشتند معذرت از حضرت طلبیدند که سبب گریختن ما این بود پس این آیه نازل شد(2) .
( وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ كِتَابًا مُّؤَجَّلًا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ ) (3) و نیست نفسی را که بمیرد مگر به اذن و فرمان خدا نوشته شده است نوشتنی که اجل مقرری دارد، و هر که خواهد ثواب دنیا را می دهیم او را از دنیا، و هر که خواهد ثواب آخرت را می دهیم او ار از آن، و زود باشد که جزا دهیم شکر کنندگان را،( وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّـهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ ) (4) و بسا پیغمبری که کارزار کرد با او بودند سپاه بسیار از علماء و پرهیزکاران پس سستی نورزیدند به سبب آنچه به ایشان رسید از محنتها در راه خدا و ضعیف نگشتند از بسیاری حرب، و فروتنی نکردند با دشمنان، و خدا دوست می دارد صبر کنندگان را،( مَا كَانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَن قَالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ ) (5) و نبود گفتار ایشان مگر آنکه گفتند: ای پروردگار ما! بیامرز گناهان ما را و از حد در گذشتن ما را در کار ما و ثابت دار قدمهای ما را و یاری ده ما را بر گروه کافران،( فَآتَاهُمُ اللَّـهُ ثَوَابَ الدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ الْآخِرَةِ وَاللَّـهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ) (6) پس عطا کرد خدا ایشان را پاداش دنیا و نکوئی پاداش آخرت، و خدا دوست می دارد نیکوکاران را.
____________________
1-مجمع البیان 1/513؛ اعلام الوری 81.
2-تفسیر قمی 1/119.
3-سوره آل عمران: 145.
4-سوره آل عمران: 146.
5-سوره آل عمران: 147.
6-سوره آل عمران: 148.
( أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ ) (1) ای گروه مومنان! اگر اطاعت کنید آنان را که کافر شدند باز می گردانند شما را از پس پشت از ایمان بسوی کفر پس می گردید زیانکاران، به روایت علی بن ابراهیم: مراد از کافران در این آیه عبد الله بن ابی است در هنگامی که با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مدینه بیرون رفت به جانب احد و در اثنای راه برگشت و اصحاب خود را می ترسانید و تکلیف برگشتن می کرد(2) .
( بَلِ اللَّـهُ مَوْلَاكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ ) (3) بلکه خدا مددکار شماست و او بهترین یاری کنندگان است.
( سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَكُوا بِاللَّـهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَبِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ ) (4) زود باشد که بیندازیم در دلهای کافران ترس و بیم را به آنکه شریک گردانیدند با خدا آن چیزی را که نفرستاده است خدا به آن حجتی و دلیلی جای ایشان جهنم است و بد آرامگاهی است ستمکاران را جهنم، به روایت علی بن ابراهیم: مراد از کافران، قریش اند که به جنگ آن حضرت آمده بودند(5) .
و لقد صدقکم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتی اذا فشلتم و تنازعتم فی الامر و عصیتم من بعد ما اراکم ما تحبون، به روایت علی بن ابراهیم: یعنی بتحقیق که راست کرد خدا برای شما وعده خود را به یاری دادن بر مشرکان در هنگامی که می کشید کافران را به رخصت و معونت خدا تا آنگاه که شما ترسیدید و بد دل شدید و منازعه کردید در جنگ کردن و نافرمانی کردید اکر پیغمبر را در حرکت نکردن از دره کمینگاه بعد از آنکه نمود خدا شما را آنچه می خواشتید از تصرف و غنیمت.
____________________
1-سوره آل عمران: 149.
2-تفسیر قمی 1/120.
3-سوره آل عمران: 150.
4-سوره آل عمران: 151.
5-تفسیر قمی 1/120.
( مِنكُم مَّن يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنكُم مَّن يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنكُمْ وَاللَّـهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ) (1) از شما بعضی اراده دنیا کردند - یعنی از اصحاب عبد الله بن جبیر که ترک ثبات قدم کردند و از پی غنیمت رفتند - و بعضی اراده آخرت کدند - یعنی ابن جبیر و آنها که ماندند و شهید شدند - پس خدا شما را یاری نکرد تا رو گردانیدید تا بیازماید شما را، بدرستی که عفو کرد از شما و خدا صاحب فضل و احسان است بر مومنان(2) .
( إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَىٰ أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِّكَيْلَا تَحْزَنُوا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا مَا أَصَابَكُمْ وَاللَّـهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ) (3) در هنگامی که به بالای کوه می گریختند و نمی ایستادید و التفات نمی کردید بر هیچ یک از مردمان و حال آنکه پیغمبر شما را می خواند از عقب شما پس مکافات داد شما را خدا غمی بعد از غمی تا اندوهیگین نگردید بر آنچه از شما فوت شد - از فتح و غنیمت - و نه در آنکه به شما رسید - از قتل و جراحت و هزیمت - و خدا داناست به کرده های شما. از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: غم اول، گریختن و کشتن است؛ و غم دوم، مشرف شدن خالد بن ولید بر ایشان؛ و آنچه فوت شد از ایشان، غنیمت بود؛ و آنچه به ایشان رسید، قتل برادران ایشان بود(4) .
ثم انزل علیکم من بعد الغم امنة نعاسا یغشی طائفة منکم و طائفة قد اهمتهم انفسهم پس فرستاد خدا بر شما بعد از غم و اندوه امنی و آرامی که آن باعث خواب گردید که فرو گرفت گروهی از شما را و گروهی دیگر، بدرستی که در غم افکنده بود ایشان را جانهای ایشان، علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از گریختن و مجروح شدن برگشتن به خدمت آن حضرت و معذرت می طلبیدند از آن حضرت، حق تعالی خواست که بشناساند به پیغمبر خود راستگو
____________________
1-سوره آل عمران: 152.
2-تفسیر قمی 1/120.
3-سوره آل عمران: 153.
4-تفسیر قمی 1/120.
و دروغگو را، پس در آن حالت خوابی بر ایشان مستولی گردانید که نزدیک شد که بر زمین افتند، و منافقان که تکذیب آن حضرت می کردند قرار نمی گرفتند و عقلهای ایشان پریده بود و سخنان واهی می گفتند و آنچه در خاطر ایشان بود بی اختیار اظهار می کردند، پس طایفه اول که خدا فرمود مومنانند و طائفه دوم منافقان(1) .
و در وصف ایشان فرموده است( يَظُنُّونَ بِاللَّـهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الْأَمْرِ مِن شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّـهِ يُخْفُونَ فِي أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ ) یعنی: گمان می برند به خدا گمان ناروا مانند گمان کافران جاهلیت - که می گفتند مهم محمد به اتمام نخواهد رسید - می گویند - بر سبیل انکار - که: آیا هست ما را از ظفر و نصرت بهره ای؟ بگو - ای محمد - امر همه از خداست و همه به تقدیر اوست پنهان می کنند در خاطر خود آنچه آشکار نمی کنند برای تو،( يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ ) (2) می گویند منافقان در خلوت با یکدیگر که: اگر ما را اختیاری می بود بیرون نمی آمدیم و کشته نمی شدیم در اینجا، بگو - ای محمد - که: اگر می بودید - ای منافقان - در خانه های خود هر آینه بیرون می آمدند آنها که در ازل نوشته شده استبر ایشان کشته شدن بسوی کشتنگاه خود.
کلینی به سند حسن روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: چون مردم در روز احد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در معرکه گذاشتند و گریختند، حضرت رو به ایشان گردانید و می فرمود: منم محمد و منم رسول خدا کشته نشده ام و نمرده ام، پس ابو بکر و عمر ملتفت شدند به جانب آن حضرت در اثناء گریختن و گفتند: الحال ما را نیز ریشخند می کند؛ بعد از آنکه همه لشکرش گریختند و با آن حضرت نماند کسی بغیر از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و ابو دجانه انصاری پس حضرت دعا کرد ابو دجانه را و فرمود: ای ابو دجانه! برو من تو را از بیعت خود رها کردم اما علی پس او من است و من اویم، پس ابو دجانه گریست و سر
____________________
1-تفسیر قمی 1/120 - 121.
2-سوره آل عمران: 154.
بسوی آسمان بلند کرد و گفت: نه بخدا سوگند نه والله من خود ار از بیعت تو رها نمی کنم و از نزد تو به کجا روم یا رسول الله؟ بسوی زوجه ای که خواهد مرد؟ یا فرزندی که خواهد مرد و خانه ای که آخرت خراب خواهد شد و مالی کا فانی خواهد شد و اجلی که نزدیک است به آدمی؟ پس حضرت برای او رقت کرد و او را رخصت جنگ داد و او از یک طرف جنگ می کرد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از طرف دیگر تا آنکه ابو دجانه را جراحتها ضعیف کرد و حضرت امیر او را برداشت و آورد به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بر زمین گذاشت، پس گفت: یا رسول الله؟ آیا وفا به بیعت خود کردم؟ حضرت فرمود: آری وفا کردی؛ و او را دعای خیر کرد. و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) تنها ماند، و چون مردم از جانب راست بر حضرت حمله می آوردند حضرت امیر متوجه ایشان می شد و ایشان را بر می گردانید، پس از جانب چپ حمله می کردند و حضرت ایشان را به ضرب شمشیر بر می گردانید، پیوسته در این کار بود تا شمشیر به سه پاره شد، پس پاره های شمشیر خود را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد و عرض کرد: یا رسول الله! این شمشیر من است که پاره پاره شده است، پس در آن وقت حضرت ذوالفقار را به او داد، و چون حضرت نظر کرد به پاهای امیر المؤمنین و دید که از بسیاری قتال و جدال می لرزید گراین دش و رو به جانب آسمان کرد و گفت: پروردگارا! مرا وعده دادی که دین خود را غالب گردانی و اگر خواهی بر تو دشوار نیست. پس حضرت امیر (عليهالسلام ) به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد عرض کرد: یا رسول الله! صدا شدید به گوشم می رسد و می شنوم کسی می گوید: اقدم حیزوم یعنی: پیش رو ای حیزوم (حیزوم نام اسب جبرئیل است) و هر کس را شمشیر حواله می کنم او می افتد و می میرد پیش از آنکه ضربت من به او رسد.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ایشان جبرئیل و میکائیل و اسرافیل اند که با گروه ملائکه به یاری ما آمده اند.پس جبرئیل آمد و در پهلوی پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاد و گفت: یا محمد! موااست و جان سپاری آن است که علی برای تو می کند.
حضرت فرمود: علی از من است و من از علی ام.
جبرئیل گفت: من از شمایم. پس خس و خاشاک مشرکان به سیلاب تیغ مولای مومنان گریزان شدند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: یا علی! به شمشیر برهنه خود از پی ایشان برو، اگر ببینی که بر شتران سوارند و اسبان را به کتل می کشند بدان که اراده مکه دارند، و اگر ببینی که بر اسبان سوارند و شتران را به جنیبت(1) می کشند بدان که اراده مدینه دارند.
چون حضرت امیر (عليهالسلام ) به ایشان رسید یدد که بر شتران سوار شده اند و اسبان را به کتل می کشند، پس ابو سفیان را نظر بر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) افتاد و گفت: یا علی! از ما چه می خواهی؟ ما اکنون به مکه می رویم، برگرد بسوی یار خود. پس جبرئیل ایشان را تعاقب کرد و هر چند صدای اسم اسب جبرئیل را می شنیدند تندتر می رفتند و پیوسته جبرئیل با گروه ملائکه از پی ایشان می رفت و ابو سفیان می گفت: اینک لشکر محمد به ما رسیدند. پس ابو سفیان داخل مکه دش و اهل مکه ار خبر داد که لشکر محمد از پی ما می آمدند تا داخل مکه شدیم و شبانان و هیزم کشان که به مکه آمدند گفتند: ما لشکر محمد را دیدیم که هر گاه شما بار می کردید ایشان و هیزم کشان که به مکه آمدند گفتند: ما لشکر محمد را دیدیم که هر گاه شما بار می کردید ایشان به جای شما فرود می آمدند و در پیش ایشان سواری بود که بر اسب سرخی سوار بود و از پی شما می آمد زیرا که ملائکه به صورت مسلمانان خود را به ایشان می نمودند. و اهل مکه تعییر و ملامت ابو سفیان می کردند از گریختن از لشکر اسلام، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از احد بار کرد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) علم را در پیش او می برد تا آنکه از عقبه بالا آمدند و بر مدینه مشرف شدند، چون اهل مدینه است و کشته نشده است، پس ابو بکر و عمر گفتند که: علی با علم آمد، و زنان انصار همه بر در خانه ها ایستاده بودند و منتظر قدوم آن حضرت بودند و برای خبر کشته شدن آن حضرت روها خراشیده بودند و موها پریشان کرده و گیسوها و گریبانها چاک کرده و شکمهای خود را مجروح کرده - و مردان انصار چون ندای بشارت شنیدند و خورشید
____________________
1-جنبیت: یدک.
جمال نبوی را دیدند که از بالای عقه طالع گردید از ظلمات مصیبت به نور بشارت در آمدند و جانی در تن و روانی در بدن ایشان در آمده به جانب عقبه دویدند، و آن حضرت را بشارت سلامت می دادند(1) - و چون حضرت داخل مدینه شد و زنان مدینه را بر آن حال مشاهد کرد ایشان را دعای خیر کرد و فرمود که: داخل خانه ها شوید و بدنهای خود را بپوشانید و فرمود که: خدا مرا وعده داده که دین مرا بر همه دینها غالب گرداند و خلاف وعده خود نخواهد کرد؛ پس حق تعالی این آیات را فرستاد و ما محمد الا رسول تا آخر آیات که گذشت(2) .
و کلینی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون مسلمانان در روز احد گریختند، غضب شدیدی بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مستولی شد و عادت آن حضرت چنان بود که چون غضب بر آن حضرت مستولی می شد عرق مانند مروارید از جبین مبین او می ریخت، پس نظر کرد و علی (عليهالسلام ) را در پهلوی خود دید، از روی غضب فرمود که: چرا با خویشان خود نرفتی که مرا گذاشتند و گریختند؟
حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! من از تو جدا نمی شوم و در هر کار پیروی تو می کنم.
حضرت فرمود که: پس اینها را از من دور کن.
حضرت شمشیر کشید و مانند شیر در میان آن کافران افتاد و ایشان را می کشت و می انداخت. پس نظر کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و جبرئیل را دید که در میان زمین و آسمان بر کرسی طلا نشسته است می گوید لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی(3) .
مؤلف گوید که: در روایت ابن بابویه آن سخن اول حدیث با ابو دجانه بود نه با امیر المؤمنین و آن انسب است(4) .
____________________
1-عبارتی که بین دو خط تیره می باشد در مصدر ذکر نشده است.
2-کافی 8/318.
3-کافی 8/110.
4-علل الشرایع 7.
و شیخ مفید به طرق عامه روایت کرده است که ابن عباس می گفت که: علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را چهار منقبت است که احدی غیر از او را نبوده: اول آنکه او اول کسی بود از عرب و عجم که به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایمان آورد و با او نماز کرد؛ دوم آنکه علمدار آن حضرت بود و در هر جنگی؛ سوم آنکه در روز احد همه گریختند او ثابت قدم ماند؛ چهارم آنکه او پیغمبر را داخل قبر کرد(1) .
و باز به طریق مخالفان از ابن مسعود روایت کرده است که گفت: چون در جنگ احد صف کشیدیم در برابر دشمن، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پنجاه نفر از انصار را بر دره احد بازداشت و مردی از انصار را بر ایشان امی رکرد و مبالغه فرمود که: اگر همه ما کشته شویم شما از جای خود حرکت مکنید که اگر آسیبی به ما می رسد از اینجا می رسد، و علم مشرکان در سدت طلحة بن ابی طلحه بود که به شجاعت مشهور بود و او را قوچ معرکه می گفتند، و حضرت علم مهاجران را به دست امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داد و خود به زیر علم انصار ایستاد.
پس ابو سفیان به علمدار خود گفت که: هر سستی که به لشکر می رسد، از علمدار ایشان است، و در روز بدر شما باعث شکست لشکر شدید، اگر نمی توانید علم را نگاه دارید به ما دهید. پس طلحه در غضب شد و گفت: تو به ما چنین می گوئی؟ والله که امروز شماها را به حوضهای مرگ خواهیم انداخت؛ و پیش تاخت و مبارز طلبید و گفت: منم طلحة بن ابی طلحه قوچ جنگ گاه. پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) پیش تاخت و گفت: منم علی بن ابی طالب بن عبد المطلب؛ پس دو ضربت در میان ایشان رد شد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ضربتی بر پیش سرش زد که دیده هایش بر رویش افتاد و نعره ای زد که هرگز چنان صدائی نشنیده بودند و علم از دستش افتاد و دیگری از ایشان برداشت تا آنکه صواب غلام ایشان که در قوت و شجاعت مشهور بود علم را گرفت و حضرت امیر (عليهالسلام ) ضربتی
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/79؛ مستدرک حاکم 3/120؛ استیعاب 3/1090؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 4/116؛ کفایة الطالب 336؛ مناقب خوارزمی 21 - 22؛ ذخائر العقبی 86.
بر دست راستش زد و دستش را انداخت، آن ملعون علم را به دست چپ گرفت، حضرت دست چپش را نیز انداخت، پس به دستهای بریده علم را به سینه خود چشبانید، پس حضرت ضربتی بر سرش زد که بر زمین افتاد و مشرکان رو به هزیمت آوردند و مسلمانان در غنیمت افتادند و جنگ را فراموش کردند، پس اکثر آنها که در دره بودند به طمع غنیمت از جای خود حرکت کردند و نصیحت سردار خود عبد الله بن عمرو بن حزم را نشنیدند و خالد بن ولید فرصت را غنیمت شمرده از دره در آمد و سر کرده ایشان را کشت و به قصد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از عقب لشکر در آمد، و چون بر دور حضرت جمماعت قلیلی را دید به اصحاب خود گفت که: آن که شما می خواهید این است، سعی کنید که او را هلاک کنید؛ پس همه به یک بار بر آن حضرت حمله کردند به ضرب شمشیر و نیز تیر و سنگ، و اصحاب حضرت مقاتله می کردند بر دور آن حضرت تا هفتاد نفر از ایشان کشته شدند و باقی گریختند و بغیر از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و ابو دجانه و سهل بن حنیف کسی نماند و ایشان دفع مشرکان از سید پیغمبران می کردند و مشرکان بسیار شدند.
پس حضرت را غشی طاری شد، و چون چشم گشود امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را دید و گفت: چه شدند مردم؟ حضرت امیر گفت: عهد را شکستند و گریختند، حضرت فرمود که: دفع کن اینها را که به قصد من می آیند، پس حضرت حمله کرد بر ایشان و دفع کرد ایشان را و هر فوج از هر جانب که می آمدند دفع می کرد، و ابو دجانه و سهل بن حنیف بر بالای سر آن حضرت ایستاده بودند و هر یک شمشیری در دست داشتند و نمی گذاشتند که از عقب حضرت کسی بیاید، پس از گریختگان صحابه چهارده نفر برگشتند و باقی به کوه بالا رفتند و کسی فریاد کرد در مدینه که: رسول خدا کشته شد، پس دلهای مردم کنده شد و گریختگان حیران ماندند؛ و وحشی به گفته هند در کمین حمزه نشست در بن درختی، و چون حمزه بر او نظر کرد شمشیر بر او انداخت و شمشیر خطا شد و وحشی حربه ای انداخت و بر بالای ران حمزه آد و از اسب افتاد(1) .
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/80 - 83.
و به روایت شیخ طبرسی: حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: حمزه حمله بر مشرکان می آورد و از ایشان می کشت و باز به جای خود بر می گشت، پس وحشی نیزه ای انداخت و بر بالای پستان سید شهدا آمد و از اسب گردید و کافران هجوم آوردند و آن حضرت را شهید کردند و وحشی جگرش را برای هند برد و حق تعالی آن را در دهان او سفت کرد که نتوانست خائید و انداخت. و حلیس بن علقمه ابو سفیان ملعون را دید بر اسبی سوار است و بر بالای سر حمزه ایستاده است و نیزه ای در دست دارد و به دهان مبارک حمزه (عليهالسلام ) می زند و می گوید: بچش ای عاق! حلیس گفت: نظر کنید ای گروه بنی کنانه این مرد را که دعوی می کند بزرگ قریش است با پسر عم کشته خود چه می کند! آن ملعون منفعل شد و گفت: راست می گوئی لغزشی بود از من، افشا مکن(1) .
برگشتیم به روایت شیخ مفید: پس هند آمد و شکم او را شکافت و جگرش را بیرون آورد و گوش و بینی و اعضای او را برید.
زید بن وبه گفت: من به ابن مسعود گفتم که: همه صحابه گریختند بغیر از علی بن ابی طالب و ابو دجانه و سهل؟ ابن مسعود گفت: در اول همه گریختند بغیر از علی بن ابی طالب که او تنها با حضرت ماند و بعد از آن ابو دجانه و سهل برگشتند.
راوی گفت: ابو بکر و عمر کجا بودند؟
ابن مسعود گفت: از گریختگان بودند.
راوی گفت: ایستادن علی در چنین معرکه ای محل تعجب است!
ابن مسعود گفت: ملائکه نیز تعجب کردند از مردانگی او، مگر نمی دانی که در آن روز جبرئیل ندا می کرد: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی مردم این صدا را می شنیدند و کسی را نمی دیدند، چون از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسیدند فرمود: جبرئیل است(2) .
و در حدیث دیگر از طریق مخالفان روایت کرده است که جبرئیل به حضرت
____________________
1-اعلام الوری 83.
2-ارشاد شیخ مفید 1/83 - 85.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: ما گروه ملائکه تعجب می کنیم از جانفشانی علی در راه تو! حضرت فرمود که: چون نکند من از اویم و او از من است؛ جبرئیل گفت: من نیز از شمایم(1) .
به سند دیگر از طریق مخالفان روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: چون لشکر اسلام در روز احد گریختند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را تنها گذاشتند، بر آن حضرت بسیار ترسیدم و من در پیش بودم و شمشیر می زدم، برگشتم و حضرت را طلب کردم نیافتم با خود گفتم که: من می دانم آن حضرت نمی گریزد و در میان کشتگان نیست مگر خدا او را به آسمان برده باشد، پس غلاف شمشیر خود را شکستم و با خود قرار دادم که جنگ کنم تا کشته شوم و بر کافران حمله آوردم و ایشان را از پیش برداشتم، پس دیدم که حضرت بر زمین افتاده و مدهوش گردیده است، بر سرش ایستادم چشم گشود و فرمود: مردم چه کردند یا علی؟ عرض کردم: یا رسول الله! کافر شدند و تو را تنها گذاشتند و گریختند. پس حضرت دید که گروهی به قصد او می آیند فرمود: یا علی! این گروه را از من دفع کن؛ پس شمشیر را کشیدم و به جانب راست و چپ می زدم تا ایشان را دفع کردم، پس حضرت فرمود: یا علی! مدح خود را نمی شنوی در آسمان؟ بدرستی که ملکی هست که او را رضوان می گویند ندامی کند: لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی پس از شادی گریستم و خدا را شکر کردم(2) .
مولف گوید: حدیث ندای لا فتی از طرق خاصه و عامه متواتر است(3) ، و ابن ابی الحدید و دیگران از مشاهیر علمای ایشان گفته اند که: این از جمله احادیث مشهوره است و انکار نمی توان کرد(4) .
باز شیخ مفید به سند صحیح از حضرت صادق روایت کرده است که: علمداران قریش
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/85؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/251.
2-ارشاد شیخ مفید 1/86.
3-مناقب ابن المغازلی 190؛ تاریخ طبری 2/65؛ الاغانی 15/187؛ تاج العروسی 7/357؛ سیره ابن هشام 3/100.
4-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/251.
در روز احد نه نفر بودند که همه را علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) به جهنم فرستاد و به این سببب کافران گریختند و بنو مخزوم را آن حضرت در آن روز رسوا کرد و گریزاند، و با حکم بن اخنس که از شجاعان مشهور بود مبارزه کرد و ضربتی زد پایش را قطع کرد و به آن ضربت با پای بریده بسوی جهنم شتافت؛ و چون مسلمانان گریختند امیة بن ابی حذیفه زرهی پوشیده آمد و فریاد می کرد که: این روزی است به عوض روز بدر! پس مردی از مسلمانان متعرض او شد و آن مسلمانان کشته شد، پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ضربتی بر سرش زد که در خودش نشست و امیه ضربتی حواله آن حضرت کرد و علی (عليهالسلام ) ضربت او را به سپر دفع کرد و ضربتش در سپر نشست؛ پس حضرت شمشیر را از خوداو کشید و او شمشیر خود را از سپر جدا کرد و حضرت ضربتی بر زیر بغل او زد و او را به جهنم فرستاد و برگشت و به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد، حضرت فرمود: تو با گریختگان نرفتی؟ حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! والله که از این مقام نمی روم تا کشته شوم یا خدا به تو دهد نصرتی که تو را وعده داده است، پس حضرت فرمود: بشارت باد تو را یا علی که خدا وعده ما را خواهد داد و دیگر چنین روزی از کافران نسبت به ما نخواهد شد. پس گروهی از مشرکان پیدا شدند فرمود: بر اینها حمله کن؛ حضرت امیر (عليهالسلام ) حمله کرد و هشام بن امیه مخزومی را کشت و آن گروه گریختند؛ پس لشکر دیگر رو کردند و علی (عليهالسلام ) حمله کرد و در این خمله عمرو بن عبد الله جمعی را کشت و آنها گریختند؛ باز گروه دیگر رو کردند و علی (عليهالسلام ) بر آنها حمله کرد و بشر بن مالک عامری را کشت و ایشان گریحتند و دیگر برنگشتند، و گریختگان مسلمانان برگشتند، و کافران به مکه و مسلمانان به مدینه برگشتند. پس حضرت فاطمه (عليهالسلام ) گریه کنان به استقبال حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمد و ظرف آبی همراه داشت، حضرت روی مبارک خود را از آن شست پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رسید و ذوالفقار در دستش بود و خون از آن می چکید و دستش تا دوش پر از خون بود، پس شمشیر را به فاطمه (عليهالسلام ) داد و گفت: بگیر این شمشیر را که این شمشیر با من دروغ نگفت امروز، و رجزی در باب مردانگی های خود ادا فرمود، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای فاطمه! بگیر شمشیر را که شوهر تو آنچه بر او بود امروز کرد، حق تعالی امروز به شمشیر
او صنادید قریش را به قتل رسانید(1) .
اکثر مورخان عامه اعتراف کرده اند که عمده کشتگان مشرکان در روز احد به شمشیر بی نظیر امیر کل به راه سعیر رفتند، چنانکه محمد بن اسحاق که معتبرترین موخان بی نظیر امیر کل امیر به راه سعیر رفتند، چنانکه محمد بن اسحاق که معتبرترین مورخان عامه است روایت کرده است که علمدار قریش که طلحة بن ابی طلحه بود حضرت امیر او را کشت و پسرش را ابو سعید بن طلحه و برادرش را خالد بن ابی طلحه(2) و عبد الله بن حمید و ابو الحکم بن اخنس و ولید بن ابی حذیفه و امیة بن ابی حذیفه و ارطاة بن شرحبیل و هشام بن امیه و عمرو بن عبد الله جمحی و بشر بن مالک و صواب مولای بنی عبد الدار همه را آن حضرت کشت و فتح بر دست آن حضرت شد و حق تعالی همه صحابه را عتاب کرد بر گریختن و او را از آسمان ثنا کردند(3) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون جنگ ساکن شد و مشرکان برگشتند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کیست که علم داشته باشد از حال سعد بن ربیع؟ مردی گفت: من می روم به طلب او، پس حضرت اشاره کرد به موضعی و فرمود: در آنجا او را طلب کن که من او را در آن موضع دیدم که دوازده نیزه او را فرو گرفته بود، آن مرد گفت: چون به آن موضع آمدم او را در میان کشتگان افتاده دیدم گفتم: یا سعد! جواب نداد، باز گفتم: یا سعد! رسول خدا احوال تو می پرسد؛ چون نام حضرت را شنید سر برداشت و انتعاش کرد و مانند جوجه ای که از تخم بدر آید و پرسید: رسول خدا زنده است؟ گفتم: بلی والله زنده است و او مرا خبر داد که تو را در این موضع در میان دوازده نیزه خورده ام که همه به اندرونم رسیده است، به قوم من که انصارند سلام مرا برسان و بگو به ایشان که اگر یک تن از شما دیده اش حرکت کند و بگذارید که خاری به پای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برود نزد خدا معذور نخواهید بود، این را گفت و نفسی کشید خون از او روان شد مانند شتری که ذبح
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/88.
2-در مصدر کلدة بن ابی طلحه ذکر شده است.
3-ارشاد شیخ مفید 1/90 - 91 به نقل از محمد بن اسحاق.
کنند زیرا که خون را با نفس در اندرون خود ضبط کرده بود و به رحمت الهی واصل شد.
راوی گفت: آمدم و خبر او را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کردم، حضرت فرمود: خدا رحمت کند سعد را که در زندگی یاری ما کرد و در مردن وصیت به ما کرد.
پس فرمود: کیست که ما را از احوال حمزه خبر دهد؟ حارث بن صمه(1) گفت: من موضع او را می دانم، چون به نزدیک او رسید و حال او را مشاهده نمود نخواست که آن خبر را او برساند؛ پس حضرت فرمود: یا علی! عمت را طلب کن؛ حضرت آمد و نزدیک حمزه ایستاد و نخواست که آن خبر وحشت اثر را به سید بشر برساند، تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود آمد و سید الشهدا را بر آن حال مشاهده فرمود پس گریست و فرمود: بخدا سوگند که هرگز در مکانی نایستاده بودم که بیشتر مرا به خشم آورد از این مقام، اگر خدا مرا تمکین دهد بر قریش هفتاد نفر ایشان را به عوض حمزه چنین تمثیل کنم و اعضای ایشان را ببرم؛ پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد( وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِّلصَّابِرِينَ ) (2) یعنی: اگر عقاب کنید پس عقاب کنید به مثل آنچه عقاب کرده شده اید، و اگر صبر کنید البته بهتر است برای صبر کنندگان، پس حضرت فرمود: صبر خواهم کرد و انتقام نخواهم کشید؛ پس حضرت ردائی از برد یمنی که بر دوش مبارکش بود بر روی حمزه انداخت و آن ردا بر قامت حمزه نارسا بود، اگر بر سرش می کشید و پاهایش را از علف و گیاه پوشانید و فرمود: اگر نه آن بود که زنان بنی عبد المطلب اندوهناک می شدند هر آینه او را چنین می گذاشتم که درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا در روز قیامت از شکم آنها محشور شود زیرا که داهیه هر چند عظیمتر است ثوابش بیشتر است.
پس حضرت امر فرمود کشتگان را جمع کردند و بر ایشان نماز کرد و دفن کرد ایشان
____________________
1-در مصدر حرث بن سمیه مذکور شده است.
2-سوره نحل: 126.
را و هفتاد تکبیر بر حمزه گفت در نماز(1) .
عیاشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مشاهده نمود آنچه با حمزه کرده بودند گفت: الهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان علی ما اری پس فرمود: اگر ظفر بیابم اعضای ایشان را ببرم و ببرم. پس حق تعالی فرستاد و ان عاقبتم فعاقبوا... تا آخر آیه، پس فرمود: صبر می کنم و صبر می کنم(2) .
و کلینی و شیخ طوسی به سندهای معتبر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حمزه را با جامه های خون آلود او دفن کرد و ردای خود را اضافه کرد، و چون کوتاه بود اذخر(3) بر پایش انداخت، و در نماز بر او هفتاد تکبیر گفت و هفتاد دعا خواند(4) .
و در حدیث صحیح دیگر وارد شده است که: حمزه را حضرت کفن کرد برای آنکه او را برهنه کرده بودند(5) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است: شیطان در مدینه ندا کرد: محمد کشته شد؛ چون اهل مدینه این صدا محنت افزا را شنیدند زنان مهاجران و انصار از خانه ها بیرون دویدند و حضرت فاطمه زهرا (عليهالسلام ) با پاهای برهنه بسوی احد دوید و می گریست تا به خدمت حضرت رسید، و حضرت از گریه فاطمه گراین شد.
ابو سفیان ملعون ندا کرد: وعده گاه ما و شما در سال آینده بر سر چاه بدر است تا در آنجا جنگ کنیم.
____________________
1-تفسیر قمی 1/122 - 124.
2-تفسیر عیاشی 2/274.
3-اذخر: گیاهی است خوشبو با شاخه های باریک. (فرهنگ عمید 1/125).
4-کافی 3/211؛ تهذیب الاحکام 1/331؛ وسائل الشیعة 2/509. و روایت در هز سه مصدر از امام باقر (عليهالسلام ) می باشد.
5-کافی 3/210؛ تهذیب الحکام 1/331؛ وسائل الشیعة 2/509.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: بگو آری چنین باشد. پس حضرت بار کرد و متوجه مدینه شد و چون داخل مدینه شد زنان به استقبال آن حضرت بیرون آمدند نوحه کنان و می گریستند و احوال کشتگان خود را می پرسیدند، پس زینب دختر جحش به استقبال حضرت آمد و احوال کشتگان پرسید، حضرت فرمود: صبر کن از برای خدا؛ پرسید: برای کی؟ فرمودن برای برادرت! گفت: انا لله و انا الیه راجعون گوارا باد برای او شهادت؛ باز حضرت فرمود: صبر کن برای خدا، زینب گفت: برای کی؟ فرمود: برای حمزة بن عبد المطلب، زینب گفت: انا لله و انا الیه راجعون گوارا باد او را شهادت؛ پس حضرت فرمود: صبر کن برای خدا، زینب گفت: برای کی؟ فرمود: برای شوهرت مصعب بن عمیر، گفت: واحزناه. رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: شوهر را نزد زن مرتبه ای هست که هیچکس را آن مرتبه نزد او نیست؛ پس او گفت: یتیم شدن فرزندانش را بخاطر آوردم. تمام شد روایت علی بن ابراهیم(1) .
شیخ طبرسی روایت کرده است که: زنی از بنو نجار پدر و شوهر و برادرش با حضرت شهید شده بودند، چون به جنگ گاه آمد احوال آنها را نپرسید، پرسید: آیا رسول خدا زنده است؟ گفتند: بلی، گفت: چنان کنید که من او را ببینم؛ مردم راه گشودند تا آن مؤمنه حضرت را دید پس گفت: چون توهستی هر مصیبت دیگر سهل است و برگشت. و چون حضرت داخل مدینه شد و از خانه های بنو اشهل و بنو ظفر صدای نوحه کنندگان را شنید پس دیده اش پر آب شد و بر روی مبارکش ریخت و فرمود: امروز کسی نیست که بر حمزه گریه کند، چون سعد بن معاذ و اسید بن حضیر این را شنیدند گفتند: هیچ زن از انصار بر کشته خود گریه نکند تا اول برود و حضرت فاطمه را بر تعزیه حمزه یاری کند؛ چون حضرت گریه ایشان را شنید فرمود: برگردید خدا شما را رحمت کند(2) ؛ و تا امروز در مدینه مقرر است که هر مصیبت که بر ایشان واقع می شود اول بر حمزه نوحه می کنند.
____________________
1-تفسیر قمی 1/124.
2-اعلام الوری 85.
و بدان مشهور میان مفسران و مورخان آن است که جنگ احد در ماه شوال سال سوم هجرت واقع شد(1) .
به روایت شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و اکثر محدثان شیعه، نزول قریش به احد در چهارشنبه دوازدهم ماه شد، و حضرت در روز جمعه چهاردهم در احد نزول اجلال فرمود و در روز شنبه پانزدهم قتال واقع شد(2) ؛ و بعضی گفته اند: در روز پنجشنبه پنجک شوال قریش به احد رسیدند و جنگ در روز شنبه هفتم واقع شد(3) .
و لشکر کفار مشهور سه هزار نفر بودند، و بعضی زیاده نیز گفته اند، و بعضی دو هزار نفر گفته اند، و بعضی گفته اند دو هزار نفر ایشان اسب سوار بودند و هفتصد نفر زره پوش در میان ایشان بود و سه هزار شتر همراه آورده بودند(4) ؛ اصحاب آن جناب به روایتی هزار نفر بودند، و به روایتی هفتصد نفر(5) .
و از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) منقول است که: لشکر آن جناب ششصد نفر بودند(6) .
و به روایت علی بن ابراهیم: عبد الله بن ابی با سیصد منافق از لشکر حضرت جدا شد و بسوی مدینه برگشت(7) .
مؤلف گوید: دور نیست که ششصد یا هفتصد بعد از بر گشتن آن منافقان باشد، پس روایات متقارب می شوند.
____________________
1-مجمع البیان 1/497؛ سیره ابن اسحاق 324؛ تاریخ طبری 2/62؛ المنتظم 3/161؛ تاریخ ابی الفداء 1/191.
2-مجمع البیان 1/497؛ تاریخ طبری 2/59.
3-مغازی 1/208.
4-رجوع شود به مغازی 1/208 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/217 و اعلام الوری 80. و در این مصادر و دیگر مصادری که دیده شدند تعداد دو هزار نفر اسب سوار یافت نشد، ولی در مناقب ابن شهر آشوب 1/242 تعداددویست نفر اسب سوار مذکور شده است.
5-سیره ابن هشام 3/63 و 65؛ دلائل النبوة 3/220 و 221؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/243.
6-کافی 5/46.
7-تفسیر قمی 1/112.
بدان که میان علمای خاصه و عامه در آن خلاف است، اکثر را اعتقاد آن است که جراحتی بر پیشانی آن جناب واقع شد و لب مبارک حضرت مجروح شد و از دندانهای پیش آن جناب یکی شکست و افتاد(1) ، و از بعضی روایات ظاهر می شود که ندان آن جناب نشکست، و این به روایات شیعه اقرب است(2) .
و شیخ طبرسی از ابن عباس روایت کرده است که: در روز احد عتبة بن ابی و قاص دندان رباعیه آن جناب را شکست و روی آن جناب را شکست تا آنکه خون بر روی مبارکش جاری شد و فرمود: چگونه رستگار شوند گروهی که با پیغمبر خود چنین کنند؟ و به روایت دیگر: خون از روی خود پاک می کرد و می گفت: خداوندا! هدایت کن قوم مرا که ایشان نادانانند. و گویند: مردی از هذیل که او را عبد الله بن قمیئه می گفتند قصد آن حضرت کرد و او نیز از روی آن حضرت خون جاری کرد، و حضرت عتبه را نفرین کرد که سال بر او بر نگردد تا کافر بمیرد، و چنان شد؛ و عبد الله را نفرین کرد، پس خدا بزی را بر او مسلط کرد که شاخ بر شکم او زد و او را کشت(3) .
____________________
1-رجوع شود به امالی شیخ طوسی 142 و مجمع البیان 1/501 و علل الشرایع 598 و سیره ابن هشام 3/80 و دلائل النبوة 3/265 و کامل ابن اثیر 2/154 - 155 و سیره ابن کثیر 3/58.
2-اعلام الوری 83؛ معانی لخبار 406.
3-رجوع شود به مجمع البیان 1/501.
و شیخ طوسی از ابو سعد خدری روایت کرده است که: در روز احد روی مبارک حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شکست و دندان رباعیه آن جناب شکست، پس برخاست و دست بسوی آسمان بلند کرد و گفت: بدرستی که غضب خدا شدید شد بر یهود به سبب آنکه گفتند: عزیز پسر خداست، و شدید شد غضب خدا بر نصاری در وقتی که گفتند: مسیح پسر خداست، و بدرستی که غضب خدا شدید است بر کسی که خون مرا بریزد و آزار عترت و اهل بیت من بکند(1) .
و عیاشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز احد اصحاب آن جناب همه گریختند و هر چند حضرت ایشان را خواند برنگشتند، پس حق تعالی حزا داد ایشان را غمی و از غم به خواب رفتند و چون بیدار شدند گفتند: کافر شدیم، پس ابو سفیان بر کوه بالا رفت و فخر کرد به خدای خود هبل و گفت: بلند شو ای هبل! حضرت فرمود: خدا بلندتر است؛ پس دندان رباعیه آن حضرت را شکستند و بن دندان او را خسته کردند، پس دعا کرد: خداوندا! تو را سوگند می دهم وعده مرا که کرده بودی به عمل آوری و اگر مرا یاری نکنی کسی تو را بندگی نخواهد کرد.
پس نظرش بر علی (عليهالسلام ) افتاد و از او پرسید: کجا بودی؟ گفت: در جنگ بودم و از جنگ گاه حرکت نکردم، فرمود: من به تو این گمان دارم؛ پس فرمود: یا علی! آبی بیاور که خون از روی خود بشویم، پس علی (عليهالسلام ) آب در میان سپر کرد و از برای آن حضرت آورد، حضرت از سپر اظهار کراهت نمود و فرمود: آب را در دست خود کن و بیاور، پس آب در کف خود کرد و آورد تا حضرت روی انور خود را شست(2) ؟
و ابن بابویه از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز چهارشنبه رو و دندان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شکسته شد(3) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 142.
2-تفسیر عیاشی 1/201.
3-علل الشرایع 598.
و شیخ طبرسی در کتاب اعلام الوری از کتاب ابان بن عثمان روایت کرده است از صباح بن سیابه از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: چون آوازه قتل حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدینه بلند شد حضرت فاطمه (عليهالسلام ) و صفیه عمه حضرت به جانب احد روان شدند و چون نظر ایشان بر حضرت افتاد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: عمه را نگاه دار که نزدیک من نیاید و فاطمه را بگذار که بیاید، چون فاطمه (عليهالسلام ) به نزدیک حضرت آمد و دید روی مبارکش را مجروح کرده اند و دهانش را خسته اند و خود از رو و دهانش می ریزد فریاد زد و خون از روی پدر پاک می کرد و می گفت: شدید است غضب خدا بر کسی که خون بر روی رسول خدا جاری کند؛ و حضرت هر خونی که از روی مبارکش می ریخت به دست خود می گرفت و به هوا می انداخت و قطره ای از آن خون به زمین بر نمی گشت.
پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: بخدا سوگند که اگر قطره ای از آن خون به زمین می رسید هر آینه عذاب بر اهل زمین نازل می شد؛ راوی به حضرت عرض کرد: سنیان می گویند که دندان حضرت شکست؛ فرمود: نه والله رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا که رفت هیچ عضو او ناقص نشده بود ولیکن روی آن حضرت را مجروح کردند(1) .
مؤلف گوید: می تواند بود که اخبار شکستن دندان مبارک رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محمول بر تقیه باشد و ممکن است که محمول بر آن باشد که دندان متحرک شده باشد و جدا نشده باشد؛ و بدان که چهار دندان پیش دهان را از بالا و پائین هر یک را ثنیه می گویند، و چهار دیگر که بعد از آنهاست رباعیه می گویند.
____________________
1-اعلام الوری، 82 - 83.
بدان که باز خلاف است در آنکه آیا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز احد از جای خود حرکت فرمود به موضع دیگر یا نه؟
اکثر مورخان و مفسران را اعتقاد آن است که حضرت به ناحیه کوه حرکت فرمود، نه برای گریختن بلکه برای آنکه جنگ از یک طرف باشد.
و از بعضی روایات معتبره شیعه ظاهر می شود که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جای خود بهیچوجه حرکت نفرمود، چنانکه شیخ طبرسی به سند معتبر روایت کرده است که: از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که غاری که در احد هست مردم می گویند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقت جنگ به آنجا رفت، صحیح است؟ فرمود: بخدا سوگند که از جای خود حرکت نکرد و به حضرت گفتند: نفرین کن قوم خود را، نفرین نکرد و گفت: خداوندا! هدایت کن قوم مرا(1) .
و ابن بابویه به سند موثق از زراره روایت کرده است که گفت: با یکی از سادات به زیارت احد رفتیم و او مشاهد را به ما نشان می داد و ما زیارت و نماز می کردیم تا آنکه مکانی را در سر کوه به ما نمود و گفت: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز احد به آنجا رفت و روی خود را شست. من باور نکردم و به آن موضع نرفتم و روز دیگر به خدمت حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) عرض کردم، فرمود: پیغمبر هرگز به آن موضع نرفت؛ عرض کردم: روایت می کنند که دندان رباعیه حضرت شکست، فرمود: دروغ می گویند حضرت
____________________
1-اعلام الوری 83.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سالم از دنیا رفت ولیکن روی آن حضرت مجروح شده بود و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرستاد که آبی از برای او آورد در میان سپر و حضرت کراهت نمود از آنکه از آن آب تناول نماید ولیکن روی خود را به آن آب شست(1) .
____________________
1-معانی الاخبار 406.
اول - قطب روایت کرده است که: در جنگ بدر هفتاد کس از کافران کشته شدند و هفتاد کس اسیر شدند، پس حضرت حکم فرمود که اسیران را بکشند و غنیمتها را بسوزانند، پس گروهی از مهاجران گفتند که: اسیران از قوم تواند و هفتاد نفر ایشان کشته شده اند، ما را رخصت ده که اسیران را فدا بگیریم و غنیمتها را تصرف نمائیم و قوت جوئیم به اینها بر جنگ بر کافران؛ پس حق تعالی وحی فرستاد به آن حضرت که: به ایشان بگو اگر اسیران را نکشند در سال آینده به عدد این اسیران از ایشان کشته خواهد شد؛ ایشان قبول کردند و راضی به این شرط شدند، و چون در جنگ احد هفتاد کس کشته شدند صحابه گفتند: یا رسول الله! تو ما را وعده نصرت دادی پس این چه بود که بر ما واقع شد (شرط خود را فراموش کرده بودند) پس حق تعالی این آیه را فرستاد( أَوَلَمَّا أَصَابَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّىٰ هَـٰذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ ) (1) یعنی: هر گاه به شما رسید مصیبتی که شما یافته بودید دو برابر آن را از مشرکان در جنگ بدر گفتید این از کجا به ما رسید، بگو - یا محمد - که: این از نفسهای شما به شما رسید که خود اختیار فدا و قبول شرط کردید(2) .
____________________
1-سوره آل عمران: 165.
2-خرایج 1/147.
عیاشی نیز به این مضمون حدیثی در تفسیر آیه از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است(1) .
دوم - قطب راوندی روایت کرده است که: چون در روز احد جنگ منقضی شد اولیاء شهدا کشتگان خود را بار شتران کردند که بسوی مدینه بیاورند، هر گاه شتران را رو به مدینه می گردانیدند شتران می خوابیدند و چون رو به جنگ گاه روانه می کردند می دویدند؛ چون واقعه را به خدمت حضرت عرض کردند فرمود: حق تعالی آرمگاه ایشان را اینجا قرار داده چنانکه فرموده است قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم(2) پس هر دو نفر را در یک قبر دفن کردند بغیر از حمزه (عليهالسلام ) که او تنها در یک قبر گذاشتند(3) .
سوم - روایت کرده است که: در آن جنگ به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چهل جراحت رسیده بود، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آب در دهان مبارک خود کرد و بر آن جراحتها افشاند همه بر طرف شد به نحوی که اثری باقی نماند(4) .
چهارم - تیری از مشرکان به چشم قتاده رسید و حدقه اش بر رویش آویخت و حضرت به دست مبارک خود آن را به جای خود گذاشت و از اول نیکوتر شد(5) .
پنجم - چون شمشیر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از بسیاری محاربه شکست حضرت جریده خشکی از درخت خرما به دست گرفت و حرکت داد، ذوالفقار شد، پس به آن حضرت داد و به هر که می زد او را به دو نیم می کرد(6) .
مؤلف گوید: این نقل مخالف احادیث بسیار است که دلالت می کند بر آنکه ذوالفقار از
____________________
1-تفسیر عیاشی 1/205.
2-سوره آل عمران: 154.
3-خرایج 1/148.
4-خرایج 1/148.
5-خرایج 1/148؛ مغازی 1/242؛ سیره ابن هشام 3/82.
6-خرایج 1/148.
آسمان نازل شد، و ممکن است که مقارن این حال نازل شده باشد و در نظر مردم چنین نموده باشد.
ششم - از جابر روایت کرده است که: مردی در مکه اسبی را تربیت می کرد و هر گاه که در مکه به آن حضرت می رسید می گفت: یا محمد! من تو را بر این اسب خواهم کشت، حضرت فرمود: انشاء الله من تو را بر این اسب خواهم کشت؛ و او در جنگ احد قصد حضرت نمود و حضرت حربه ای به جانب او انداخت که چندان تأثیری در او نکرد و فریاد کرد النار النار و در ساعت از آن اسب افتاد و به جهنم واصل شد(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است: آن ملعون ابی بن خلف بود و روز احد بر همان اسب سوار بود و به قصد آن حضرت آمد و می گفت: نجات نیابم اگر از دست من نجات یابی؛ و هرگه خواست متوجه دفع او شود حضرت مانع شد تا آنکه به نزدیک حضرت رسید و مصعب بن عمیر را نیزه ای زد و او را شهید کرد، پس حضرت عصائی از سهل بن حنیف گرفت و بسوی او انداخت، آن عصا بر گریبان زره او آمد و اندکی خراشید، آن ملعون بر گردن اسب خود چسبید و رو به لشکر خود دوانید و مانند گاو فریاد می کرد، ابو سفیان گفت: این چه جزع است؟ این خدشه ای بیش نیست؟ گفت: وای بر تو مگر نمی دانی که کی زده است این حربه را؟ محمد این حربه را به من زده است، و پیوسته در مکه می گفت که: من تو را خواهم کشت و می دانستم که گفته او البته واقع می شود، اگر این طعنه او بر همه اهل حجاز واقع می شد همه می مردند - و به روایت دیگر: اگر آب دهان بر من می انداخت می مردم(2) - پس آن ملعون فریاد کرد تا به جهنم واصل شد(3) .
هفتم - قطب راوندی روایت کرده است: حضرت به شخصی رسید از مسلمانان که تیری در کمان پیوسته بود و می خواست به جانب مشرکی بیندازد، پس حضرت دست بر بالای تیر او گذاشت و فرمود: بینداز، چون تیر را انداخت آن کافر گردید و به جانب دیگر
____________________
1-خرایج 1/148.
2-سیره ابن هشام 3/84؛ کامل ابن اثیر 2/157؛ تاریخ ابن خلدون 2/26.
3-اعلام الوری 82.
رفت، آن تیر نیز گردید به جانب او رفت و به هر طرف که می گریخت تیر از پی او می رفت تا آنکه بر سرش آمد و کشته شد، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰكِنَّ اللَّـهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ اللَّـهَ رَمَىٰ ) (1) یعنی: پس نکشید شما ایشان را ولیکن خدا کشت ایشان را، و تو نینداختی در هنگامی که انداختی ولکن خدا انداخت(2) .
هشتم - روایت کرده است که: ابو غره شاعر در جنگ بدر اسیر شد و به حضرت استغاثه کرد که: می دانی که من مرد فقیرم پس منت گذار بر دختران من و مرا رها کن، حضرت فرمود من تو را بی فدا رها می کنم و بعد از این به جنگ ما خواهی آمد؛ آن ملعون سوگند یاد کرد که دیگر به جنگ آن حضرت نیاید، چون جنگ احد رو داد قریش او را طلبیدند که به جنگ بیاید و مردم ترغیب کند بر جنگ به اشعار خود، او گفت: من با محمد عهد کرده ام و نمی آیم، و گفتند: این مرتبه مثل آن مرتبه نیست و محمد از دست ما بدر نخواهد رفت، و چون به جنگ احد آمد کسی از مشرکان بغیر او اسیر نشد، چون او را به خدمت آن حضرت آوردند حضرت فرمود: تو با ما عهد نکرید که به جنگ ما نیائی؟ گفت: مرا فریب دادند منت گذار بر من! فرمود: هرگز نکنم که بروی به مکه و دوشهای خود را حرکت دهی و بگوئی محمد را بازی دادم المومن لا یسلع من جحر مرتین یعنی: مومن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود، پس علی (عليهالسلام ) را فرمود تا گردن او را زد(3) .
نهم - شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی بود از اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که او را قزمان می گفتند، روزی مدح او کردند نزد پیغمبر و گفتند: او یاری برادران مومن بسیار می کند؛ حضرت فرمود: او از اهل جهنم است؛ پس در روز احد به حضرت عرض کردند: قزمان شهید شد، حضرت فرمود: خدا آنچه خواهد می کند؛ پس آمدند به خدمت حضرت و گفتند: او خود را کشت حضرت فرمود: گواهی می دهم که منم پیغمبر خدا.
____________________
1-سوره انفال: 17.
2-خرایج 1/149.
3-خرایج 1/149. و نیز رجوع شود به سیره ابن هشام 3/104. و در آنها ابو عزه مذکور شده است.
پس حضرت باقر (عليهالسلام ): قزمان جنگ بسیار کرد در احد و شش یا هفت نفر از مشرکان را کشت، چون از جراحت بسیار مانده شد او را برداشتند و به خانه های بنی ظفر بردند، پس مسلمانان به او گفتند: بشارت باد تو را ای قزمان که امروز جهاد بسیار کردی، قزمان گفت: چه بشارت می دهید مرا؟! جنگی که کردم برای حمیت قوم خود کردم نه برای اسلام و اگر حمیت و نام ننگ نمی بود جنگ نمی کردم، چون جراحتهای او شدید بود تیری از کنانه خود بیرون آورد و خود را به آن تیر کشت(1) .
دهم - قطب راوندی از حضرت امام موسی کاظم (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در جنگ احد دست عبد الله بن عتیک را جدا کردند و او در شب دست بریده خود را آورد و حضرت دست او را چسبانید و دست مبارک بر آن مالید، دستش درست شد(2) .
یازدهم - بعضی روایت کرده اند از ربیعة بن الحارث که: چون مصعب بن عمیر که علمدار انصار بود کشته شد حق تعالی ملکی را به صورت مصعب فرستاد که علم را نگاهداشت، چون در آخر روز حضرت به او گفت: پیش راوی مصعب، ملک گفت: یا رسول الله! من مصعب نیستم؛ حضرت در آن وقت دانست که او ملکی است که خدا برای تقویت او فرستاده است(3) .
____________________
1-اعلام الوری 84 - 85. و نیز رجوع شود به تاریخ طبری 2/73 و سیره ابن هشام 3/88.
2-خرایج 2/506؛ قصص الانبیاء راوندی 310.
3-طبقات ابن سعد 3/89؛ المنتظم 3/167. و روایت در هر دو مصدر از عبد الله بن الفضل بن العباس بن ربیعة بن الحارث بن عبد المطلب نقل شده است.
ابن بابویه از طریق مخالفان روایت کرده است از عامر بن واثله که: امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در روز شوری گفت: بخدا سوگند می دهم شما را که آیا در میان شما کسی هست که جبرئیل در حق او گفته باشد مثل آنچه در شأن من گفت در روز احد که: یا محمد! می بینی موااست علی برای تو و حضرت فرمود: او از من است و من از اویم، پس جبرئیل گفت: من از شمایم؟ همه گفتند: نه.
باز فرمود: سوگند می دهم شما را که در میان شما کسی هست که نه کس از بنی عبد الدار را در میان مبارزه کشته باشد، پس صواب حبشی مولای ایشان آمد و می گفت: بخدا سوگند نمی کشم به عوض آقااین خود غیر محمد را و دهانش کف کرده بود و دیده هایش سرخ شده بود و همه از او ترسیدند و جرات نکردید که در برابر او بایستید و من در برابر او ایستادم و او در عظمت جثه مانند گنبد عظیمی بود، پس دو ضربت در میان من و او رد و بدل شد و آخر او را به دو نیم کردم که پاها و رانهایش بر زمین ایستاده بود و نیم بالایش را جدا کردم و مسلمانان بسوی او نظر می کردند و از روی تعجب
می خندیدند؟ گفتند: نه، غیر از تو کسی چنین نکرد(1) .
و شیخ طبرسی در احتجاج از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در روزی شوری فرمود: سوگند می دهم شما را که آیا در میان شما کسی هست که ملائکه با او موافقت کرده باشند در هنگامی که مردم گریختند بغیر از من؟ گفتند: نه.
باز فرمود: سوگند می دهم شما را در میان شما کسی هست که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آب داده باشد در روز احد بغیر از من؟ گفتند: نه(2) .
و در خصال به سند معتبر مروی است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در بیان محنتهای خود فرمود که: اهل مکه همگی آمدند با آنها که به مدد خود آورده بودند از عرب و قریش به طلب کشتگان بدر، پس جبرئیل بر پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و او را خبر داد به آمدن ایشان و حضرت در سد احد لشکر خود را فرود آورد و قریش آمدند و به یک دفعه بر ما حمله کردند و بسیاری از مسلمانان شهید شدند و بقیه گریختند و من تنها با حضرت ماندم و مهاجران و انصار به مدینه رفتند به خانه های خود و هر یک می گفتند: محمد و اصحابش کشته شدند، پس حق تعالی به سبب من روهای مشرکان را زد و زیاده از هفتاد جراحت یافتم در پیش روی آن حضرت، پس ردای مبارک خود را انداخت و جراحتها را نشان داد و فرمود: در آن روز از من امری چند صادر شد در یاری آن جناب که ثواب آنها را از خدا امید دارم انشاء الله(3) .
شیخ طوسی روایت کرده است که: در روز احد چون مسلمانان گریختند باد تندی وزید و صدای هاتفی را شنیدند که می گفت: لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی فاذا ندبتم هالکا فاکبوا الوفی اخا الوفی یعنی نیست شمشیر به غیر از ذوالفقار و نیست شجاع جوانمرد به غیر از علی؛ پس هر گاه نوحه و گریه کنید بر کشته ای، پس گریه کنید بر وفا کننده ای به عهد خدا و رسول یعنی حمزه برادر وفا کننده به عهد خدا و رسول
____________________
1-خصال 556 و 560.
2-احتجاج 1/323 و 327.
3-خصال 367 - 368.
یعنی ابی طالب(1) .
و شارح دیوان حضرت امیر (عليهالسلام ) بعد از آنکه قصه لا فتی را به سند بسیار روایت کرده است گفته است که روایت کرده اند که: باز در روز احد این ندا به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید:
ناد علیا مظهر العجائب - تجده عونا لک فی النوائب
کل غم و هم سینجلی - بولایتک یاعلی یاعلی یاعلی(2)
مولف گوید: اشهر آن است که ندای ناد علیا در جنگ خیبر شد چنانکه بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
عیاشی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون مسلمانان در روز احد گریختند حضرت ندا کرد که: خدا مرا وعده داده است که بر همه اداین غالب گرداند؛ ابو بکر و عمر گفتند: ما را گریزاند و باز ریشخند ما می کند(3) .
ابن شهر آشوب از کتب معتبره عامه روایت کرده است که: در روز احد شانزده ضربت عظیم به بدن مبارک حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رسید در وقتی که در پیش ر
وی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شمشیر می زد و دفع کفار از آن حضرت می کرد و در هر ضربتی بر زمین می افتاد و جبرئیل آن حضرت را بلند می کرد(4) .
و به سند دیگر از طریق مخالفان از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت فرمود: در روز احد شانزده ضربت خوردم که در چهار ضربت از آنها بر زمین افتادم و در هر مرتبه مرد خوشروی خوشبوئی می آمد و بازوهای مرا می گرفت و مرا بر پا می داشت و می گفت: حمله کن بر ایشان که تو در طاعت خدا و رسولی و هر دو از تو راضیند، چون بعد از جنگ به حضرت عرض کردم گفت: یا علی! خدا دیده ات را روشن کند،
____________________
1-امالی شیخ طوسی 143.
2-بحارالنوار 20/73.
3-تفسیر عیاشی 1/201.
4-مناقب ابن شهر آشوب 2/273.
آن مرد جبرئیل بود(1) .
و در کتب معتبره از حذیفه بن الیمان روایت کرده که: چون جنگ احد پیش آمد و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مردم را امر به جهاد کرد به سرعت بیرون رفتند و آرزوی ملاقات دشمن می کردند و در گفتار خود بغی و طغیان می کردند و می گفتند: اگر ما با دشمن برخوردیم بخدا سوگند بر نگردیم تا همه کشته شویم یا خدا ما را فتح روزی کند، و چون برابر دشمن رسیدند حق تعالی مبتلا کرد ایشان را به آنچه دیدند و بزودی ثمره بغی خود را چشیدند و اندک زمانی که ایستادند رو به هزیمت آوردند و همه پشت گردانیدند بغیر علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و ابو دجانه، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن حال را مشاهده نمود خود را از سر برداشت و ندا کرد: ایها الناس! من نمرده ام و کشته نشده ام، مردم ملتفت نمی شدند به گفته آن حضرت و می گریختند تا آنکه داخل مدینه شدند و اکتفا به گریختن نکردند بلکه هر که داخل مدینه می شد می گفت که: رسول خدا کشته شد! چون حضرت از ایشان ناامید شد برگشت و به جای خود ایستاد و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و ابو دجانه با او بودند؛ پس به ابو دجانه گفت: مردم رفتند تو نیز با قوم خود ملحق شو، ابو دجانه گفت: ما با تو چنین بیعت نکرده بودیم و به عزیمت هزیمت از مدینه بیرون نیامده بودیم؛ حضرت فرمود: من تو را حلال کردم از بیعت خود، ابو دجانه گفت: یا رسول الله! زنان در خانه ها حکایت کنند که: من برای جان خود تو را در مهلکه گذاشتم و گریختم، یا رسول الله! خیری نیست در زندگانی بعد از تو. چون حضرت رغبت او را در جهاد دانست او را رخصت جهاد فرمود و در اندک زمانی جراحت بسیار یافت و مانده شد و خود را کشید تا به حضرت رسید و در پهلوی او نشست و حرکت نمی توانست کرد.
و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) پیوسته مشغول کار زار بود و با هر سواره و پیاده که مبارز می کرد البته خدا او را بر دست آن حضرت می کشت تا آنکه شمشیرش شکست و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ذوالفقار را به او داد و بار دیگر حمله آورد بر مشرکان، و هر که در مقابلش
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 2/273؛ الفصول المهمة 57.
می آمد می کشت تا آنکه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نظر کرد و ضعف عظیم در آنجناب دید، پس به آسمان نظر کرد و گفت: خداوندا! محمد بنده و رسول توست و برای هر پیغمبری وزیری از اهل او قرار داده ای که بازوی پیغمبر را به او محکم گردانی و او را شریک گردانی در امر آن پیغمبر و برای من وزیری مقرر ساختی که آن علی بن ابی طالب است برادر من، پس او نیکو برادری است و نیکو وزیری، خداوندا! مرا وعده دادی که امداد کنی مرا به چهار هزار ملک، خداوندا! وعده خود را بعمل آور بدرستی که تو خلف وعده نمیکنی، و مرا وعده داده ای که دین خود را بر همه دینها غالب گردانی هر چند مشرکان نخواهند. حضرت مشغول دعا و تضرع بود ناگاه صداهای بسیار در میان هوا شنید، و چون سر بلند کرد جبرئیل را دید بر کرسی طلا نشسته و چهار هزار ملک با او همراهند و می گویند: لا فتی ال علی لا سیف الا ذو الفقار پس جبرئیل نازل شد و ملائکه بر دور حضرت فرود آمدند و بر او سلام کردند، پس جبرئیل گفت: یا رسول الله! بحق آن خدائی که تو را گرامی داشته است به پیغمبری که ملائکه مقربان در تعجب اند از جانفشانی علی برای تو؛ پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با جبرئیل و ملائکه مقربین حمله آوردند بر مشرکان و ایشان را منهزم ساختند، و چون به جانب مدینه برگشتند حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) علم را به خون اصحاب جور و ستم رنگین کرده و در پیش روی سید عرب و عجم می آمد و ابو دجانه از عقب آن حضرت می آمد، چون به مدینه طیبه رسیدند صدای زنان مدینه را شنیدند که بر مصیبت آن حضرت می گریستند، چون اهل مدینه آن رایت خورشید علامت را مشاهده کردند رجال و نساء به استقبال سید انبیاء دویدند و گریختگان و مجرمان زبان به معذرت گشودند و حق تعالی آیات عتاب آمیز به ملامت ایشان فرستاد چنانکه سابقا مذکور شد، پس حضرت فرمود: ایها الناس! شما مرا گذاشتید و جان خود را نگاه داشتید و علی معونت و موااست کرد با من پس هر که او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است و هر که نافرمانی او کند نافرمانی من کرده است و از من در دنیا و آخرت جدائی گزیده است.
پس حذیفه گفت: هیچ عاقل را سزاوار نیست که شک کند در اینکه کسی که هرگز به خدا شرک نیاورده است بهتر است از کسی که سالها به خدا شرک آورده است، و کسی که
هرگز نگریخته است بهتر است از کسی که در مواطن متعدده گریخته است، و کسی که پیش از همه ایمان آورده است بهتر است از کسی که بعد از او ایمان آورده است(1) .
کلینی به سند معتبر روایت کرده است: ابو دجانه انصاری در روز احد عمامه بر سر بست و علاقه عمامه را بر پشت دوش خود انداخت و در میدان قتال از روی تبختر و اختیال جولان می کرد و مبارز می طلبید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این راه رفتن را خدا دشمن می دارد مگر در قتال در راه خدا(2) .
مولف گوید: ابن ابی الحدید و ابن اثیر و سایر مورخان و مفسران عامه اکثر احادیثی را که در باب ثبات قدم امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و موااست آن حضرت و کشتن شجاعان قریش و علمداران ایشان که سابقا ایراد نمودیم ذکر کرده اند و اعتراف کرده اند که فریب به نصف کشتگان مشرکان در آن جنگ به شمشیر آن حضرت کشته شدند(3) ، و خلافی نکرده اند در آنکه آن حضرت نگریخت(4) ، و اتفاق کرده اند بر آنکه عثمان در آن جنگ گریخت و رفت تا اعوص و بعد از سه روز پیدا شد و حضرت به او فرمود: خوش پهناور گریختی(5) ؟! و واقدی و جمع کثیری از ایشان با شیعه متفقند در گریختن عمر و نقل کرده اند که: ضرار بن الخطاب سر نیزه ای بر عمر زد و گفت: این نعمتی است که می باید شکرش را بعمل آوری که تو را نکشتم(6) ؛ و اکثر ایشان گفته اند: ابو بکر نگریخت با آنکه همه اتفاق کرده اند که از او هیچ چنگی و جراحت زدنی و جراحت یافتنی نقل نشده است(7) ؛ و زیاده از این
____________________
1-تفسیر فرات کوفی 94 - 96.
2-کافی 5/8؛ وسائل الشیعة 15/15.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/54؛ المعیار و الموازتة 90.
4-رجوع شود به مجمع البیان 1/524 و مغازی 1/240 و تفسیر فخر رازی 9/51 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/19.
5-رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/21 و کامل ابن اثیر 2/158 و تفسیر فخر رازی 9/50 و تاریخ طبری 2/69 و البدایة و النهایة 4/29 و الاصابة 3/95.
6-مغازی 1/282؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/20.
7-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/21.
بی حیائی و حماقت و لجاجت تصور نمی توان کرد که دعوی کنند که در جنگ ثابت ماند و یک کسی را ضربتی نزد و یک جراحت نیافت! آخر فکر نمی کنند که در چنین معرکه ای که همه بگریزند و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را تنها بگذارند و کسی با او نماند چون می شد که یک جراحت نزد و یکی را آسیبی نرساند؟ و اگر از نامردی جنگ نکند و جراحت نرساند چرا یک زخم بر ندارد و یک کس متعرض او نشود؟ مگر گویند: کفار می دانستند که او در باطن با ایشان موافق است و به این سبب متعرض او نشدند! وگرنه چون تواند بود که ابو دجانه انصاری و نسیبه جراحه را جراحتها و زخمها برسانند و کسی را که ایشان یار غار و انیس محراب می دانند اینقدر خاطر جویی و رعایت بکنند؟! و ممکن است که بگویند او جادو کرده بوده که از دیده آنها پنهان شده بود، با آنکه ابن ابی الحدید روایت نسیبه را به نحوی که ما نقل کردیم روایت کرده است که حضرت فرمود: مقام او بهتر است از مقام فلان و فلان؛ بعد از آن گفته است: چه بودی اگر راوی می گفت که: فلان و فلان کیستند؟(1) ؛ و نقل کرده است: من نزد محمد بن معد علوی بودم و کسی کتاب مغازی واقدی را نزد او می خواند و به این حدیث رسید که: چون لشکر حضرت در احد گریختند و به کوه بالا می رفتند هر چند ایشان را می خواند ملتفت نمی شدند شنیدم که فرمود: یا فلان! بسوی من بیا، و او متوجه نشد، و به دیگری فرمود: یا فلان! منم رسول خدا، و متوجه نشدند هر دو رفتند. پس محمد بن معد اشاره به من کرد که: بشنو، و گفت: فلان و فلان ابو بکر و عمرند؛ گفتم: بلکه دیگران باشند؟ گفت: کی بغیر از ایشان بود از صحابه که مردم ترسند و نام ایشان را صریح نگویند؟!(2)
مولف گوید: انکار این از نهایت تعصب است یا تقیه، زیرا ظاهر است که از اجداد خلفای آن زمان کسی در جنگ احد با مسلمانان همراه نبود که رعایت او کنند و نامش را صریح نگویند، و آن ملعون که بتهای قریش بودند ایشان را بر امیر المؤمنین (عليهالسلام )
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/266.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/23.
و سایر صحابه ترجیح می دادند در بردن نام ایشان به بدی همه کس تقیه می کردند؛ و از این غریب تر آن است که در اینجا دعوی کرده است که اتفاق کرده اند راواین که ابو بکر نگریخت با آنکه در جوابهای شیخ خود ابو جعفر اسکافی که از شبهه های جاحظ گفته است در فصل اسلام ابو بکر بر اسلام امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ذکر کرده است که جاحظ گفته است که ابو بکر با پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنگ احد ثابت ماند چنانکه علی ثابت ماند، بعد از آن گفته است که: شیخ ما ابو جعفر جواب گفته است: اما ثبات ابو بکر در روز احد پس اکثر مورخان و ارباب سیر انکار کرده اند و جمهور ایشان روایت کرده اند که با حضرت نماند در آن روز بغیر علی (عليهالسلام ) و طلحه و زبیر و ابو دجانه(1) .
و از ابن عباس روایت کرده اند که: عبد الله بن مسعود نیز ماند؛ و بعضی گفته اند مقداد بن عمر و نیز ماند. و یحیی بن سلمة بن کهیل روایت کرده است که: من از پدرم پرسیدم چند نفر در روز احد با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ماندند، هر کس دعوی می کند که ماندم؟ پدرم گفت: دو کس ماندند، علی و ابو دجانه(2) .
پس معلوم شد که اتفاق روایت ایشان نیز غلط است، بلکه اکثر ایشان ابو بکر و عمر و عثمان هر سه را از گریختگان می دانند.
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 13/293. و نیز رجوع شود به المعیار و الموازنة 89 - 94.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 13/293.
بدان که اکثر احادیث معتبره عامه و خاصه دلالت می کند بر اینکه شهداء احد هفتاد نفر بودند(1) ؛ و بعضی گفته اند مجموع شهدا هشتاد و یک نفر بودند، و هفتاد و یک نفر از انصار بودند(2) ؛ و قول اول اصح است. و اشهر آن است که مقتولان مشرکان بیست و هشت نفر بودند(3) .
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گذشت به عمرو بن العاص و عقبة بن ابی معیط و ایشان در باغی شراب می خوردند و غنا می کردند به شعری چند که مشتمل بود بر شماتت بر کشتن شیر خدا حمزه سید الشهدا، حضرت بسیار محزون شد و فرمود: خداوندا! لعنت کن ایشان را و سرنگون در عذاب خود بینداز و بینداز ایشان را در آتش انداختی(4) .
و در قرب الاسناد از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح مکه امر فرمود به کشتن قرتنا و ام ساره که دو زن زناکار بودند که به هجو آن حضرت غنا می کردند و در جنگ احد مردم را تحریص بر قتل
____________________
1-سیره ابن کثیر 3/91؛ تفسیر عیاشی 1/205 د مناقب ابن شهر آشوب 1/244.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/51 - 52.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/54.
4-تفسیر قمی 2/332.
آن حضرت می کردند(1) .
و بدان که مشهور آن است که وحشی قاتل حمزه (عليهالسلام ) مسلمان شد و توبه کرد و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) توبه اش را قبول کرد و فرمود: به نظر من نیاید(2) .
و از اخبار معتبره ظاهر می شود که او از جمله مرجون لامر الله است و در قیامت حال او معلوم خواهد شد، چنانکه کلینی و غیر او به سندهای معتبر روایت کرده اند که از امام محمد باقر (عليهالسلام ) پرسیدند از تفسیر آیه و آخرون مرجون لامر الله(3) یعنی: گروهی دیگر هستند که تأخیر کرده اند ایشان را برای امر خدا یا عذاب می کند ایشان را و یا توبه ایشان را قبول می کند، فرمود: اینها گروهی چندند که مشرک بودند و در حال شرک مانند حمزه و جعفر و اشباه ایشان را از مومنان کشتند پس داخل شدند در اسلام و اقرار به یگانگی خدا کردند ولیکن ایمان را به دل خود نشناخند که از مومنان باشند و بهشت از برای ایشان واجب شود بر انکار خود نماندند که کافر باشند و جهنم بر ایشان واجب شود، پس ایشان بر این حالند یا خدا عذابشان می کند یا توبه ایشان را قبول می کند(4) . و حدیثی که مشهور است که حمزه و کشنده او در بهشتند در طریق شیعه به نظر نرسیده است و از احادیث اهل سنت است.
ابن ابی الحدید روایت کرده است که: مخیریق یهود از احبار یهود بود در روز شنبه که پیغمبر در احد بود گفت: ای گروه یهود! شما می دانید که محمد پیغمبر است و یاری او بر شما لازم است، گفتند: امروز شنبه است و در شنبه متوجه کاری نباید شد، گفت: شنبه نمی باشد بعد از اسلام، و شمشیر خود را برداشت و به خدمت حضرت آمد و شهید شد؛ حضرت فرمود: مخیریق بهترین یهود است؛ و چون بیرون می رفت گفت: اگر من کشته
____________________
1-قرب الاسناد 130.
2-رجوع شود به استیعاب 4/1565 و البدایة و النهایة 4/20 و اسد الغابة 5/410.
3سوره توبه: 106.
4-کافی 2/407؛ تفسیر عیاششی 2/110 و 111. و همین روایت در تفسیر قمی 1/304 از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
شوم مالهایم همه از محمد باشد، هر چه خواهد، بکند؛ و اکثر اوقاف حضرت در مدینه از مال اوست(1) .
و عمرو بن الجموح لنگ بود و چهار پسر داشت که مانند شیران در همه غزوات حضرت حاضر می شدند، در روز احد خود اراده جهاد کرد و قومش مانع او شده گفتند: تو اعرجی و بر تو حرجی نیست اگر به جهاد نروی و پسرانت همه با آن حضرت رفتند، گفت: پسرانم به بهشت روند و من نزد شما بنشینم؟ پس روانه شد و گفت: خداوندا! مرا بسوی اهل خود بر مگردان؛ و به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! قوم من مرا مانع جهاد می شدند و من آمده ام که با این پای لنگ بسوی بهشت شتابم، حضرت فرمود: خدا تو را معذور داشته است بر تو جهاد نیست، او قبول نکرد و رفت و شهید شد. پس زوجه و پسر و برادرش او را بر شتری بار کردند که بسوی مدینه برگردانیدند می دوید، پس برگشت آن زن به خدمت حضرت و حقیقت را عرض کرد، حضرت فرمود: این شتر از طرف خدا مامور است که چنین کند، آیا در وقت بیرون آمدن چیزی گفت؟ گفتند: بلی وقتی متوجه احد شد رو به قبله آورد و گفت: خداوندا! مرا بسوی اهل خود بر مگردان و مرا شهادت روزی کن، حضرت فرمود: به ابن سبب نمی رود شتر، ای گروه نصار! از شما گروهی هستند که خدا را به هر چیز قسم دهند روا می کند و عمرو از آنها بود، ای زن! پیوسته ملائکه بر سر برادر تو عبد الله بن عمرو بال گسترده بودند از وقتی که کشته شد تا حال و نظر می کنند که در کجا مدفون خواهد شد؛ پس حضرت ایستاد تا ایشان او را به قبر سپردند و فرمود: ای هند! شوهر و برادر و پسر تو رفیقند در بهشت، هند گفت: یا رسول الله! دعا کن که: نیز با ایشان باشم.
و این عبد الله پدر جابر انصاری بود و پیش از احد در خواب دید مبشر بن عبد المنذر را که در بدر شهید شده بود که به او گفت: تو در این ایام به نزد ما خواهی آمد، عبد الله به
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/260؛ مغازی 1/262 - 263.
او گفت: تو در کجا می باشی؟ گفت: در بهشت می باشم و به هر جای بهشت که می خواهم می گردم، عبد الله گفت: تو در بدر کشته نشدی؟ گفت: بلی کشته شدم و خدا مرا زنده کرد.
چون عبد الله این خواب را به حضرت نقل کرد حضرت فرمود: شهید خواهی شد ای در جابر، پس حضرت در روز احد فرمود: عبد الله بن عمرو را با عمرو بن الجموح در یک قبر دفن کردند، و چون قبر ایشان در ممر سیل واقع بود سیلاب قبر ایشان را برد و بدن ایشان ظاهر شد دیدند که بر روی عبد الله جراحتی بود و دست بر روی جراحت خود گذاشته بود، چون دستش را از روی جراحت برداشتند خون روان شد، باز دستش را بر روی جراحت گذاشتند و خون بند شد. جابر گفت: بعد از چهل و شش سال از شهادت پدرم او را در قبر دیدم هیچ تغییری در بدن او نشده بود و گویا در خواب بود و کفنش که بر رویش کشیده بودند نو بود و علف حرمل که بر روی پایش ریخته بودند تر و تازه بود و خواست که بوی خوش بر او بریزد صحابه گفتند: به همان نحو که هست بگذار و تصرفی در بدن او مکن(1) .
و باز ابن ابی الحدید و دیگران روایت کرده اند که معاویه چشمه ای در احد جاری کرد که شاید قبرهای شهدا را بر طرف کند و ندا کرد در مدینه که: هر که کشته ای دارد در احد حاضر شود، چون اهل مدینه نزد شهدا حاضر شدند و قبرهای ایشان را شکافتند بدنهای ایشان تر و تازه بود و کج می شد اعضای ایشان به روش اعضای احیاء و بیل به پای یکی از ایشان خورد و خون روان شد و هر چند قبر ایشان را می کندند بوی مشک از خاک قبرهایشان ساطع می شد؛ عبد الله بن عمر و عمرو بن جموح را در یک قبر یافتند، و خارجة بن زید و سعد بن ربیع را در یک قبر یافتند، و عبد الله بن عمرو را از قبر بدر آوردند زیرا که قنات بر قبر ایشان می گذشت و خارجه و سعد را بیرون نیاوردند.
چون معاویه این امر منکر را جاری کرد و کسی مانع او نشد، ابو سعید خدری گفت: بعد از این دیگر هیچ منکر را کسی انکار نخواهد کرد(2) .
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/261 - 264؛ مغازی 1/264 - 267.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/264؛ مغازی 1/267 - 268.
شیخ طبرسی از ابان بن عثمان روایت کرده است و علی بن ابراهیم در تفسیرش و نعمانی در تفسیرش از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون قریش برگشتند، از برگشتن پشیمان شدند و با یکدیگر مشورت می کردند که برگردند و مدینه را غارت کنند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کیست که خبر قریش را برای من بیاورد؟ هیچکس جواب نگفت، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با آن جراحتها که در بدنش بود گفت: من می روم یا رسول الله، فرمود: برو اگر بر اسبان سوارند و شتران را جنیبت می کشند پس بدان که اراده مدینه دارند و بخدا سوگند که اگر اراده مدینه نمایند ایشان را نفرین خواهم کرد که بزودی عذاب بر ایشان نازل شود، و اگر بر شتران سوارند و اسبان را جنیبت می کشند، اراده مکه دارند.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) ایشان را تعاقب کرد و خبر آورد که بر شتران سوار بودند و اسبان را کتل می کشیدند پس حضرت مراجعت نمود، و چون داخل مدینه شدند جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا تو را امر می کند که از پی قریش بروی و ایشان را تعاقب کنی و باید که با تو بیرون نیایند مگر آنان که جراحتی دارد باید که بیرون آید و هر که جراحت ندارد بماند. مجروحان صحابه ضمادها بر جراحتهای خود می گذاشتند و مشغول مداوا بودند، پس حق تعالی فرستاد( وَلَا تَهِنُوا فِي ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ إِن تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمَا تَأْلَمُونَ وَتَرْجُونَ مِنَ اللَّـهِ مَا لَا يَرْجُونَ ) (1) یعنی: سستی مکنید
____________________
1-سوره نساء: 104.
و ضعف مورزید در طلب کافران و کارزار با ایشان، اگر هستید شما که زخم خورده اید و خسته شده اید پس کافران نیز زخم خورده اند و الم یافته اند، و شما امید دارید از خدا آنچه ایشان امید ندارند از ثواب خدا و نصرت دنیا، پس صحابه با المها و جراحتها که داشتند برای تعاقب مشرکان از مدینه بیرون رفتند و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) علم را برداشت و در پیش روی ایشان می برد، چون حضرت با صحابه به حمراء الاسد رسیدند که از مدینه هشت میل دور است و قریش در روحا فرود آمدند، عکرمه پسر ابو جهل و حارث بن هشام و عمرو بن عاص و خالد بن ولید گفتند: بر می گردیم و بر مدینه غارت می بریم زیرا که بزرگان ایشان را هلاک کردیم و دلیر ایشان را که حمزه بود کشتیم، چرا برگردیم بلکه می رویم و اموال ایشان را غارت می کنیم و زنان و دختران ایشان را در بر می کشیم! پس در این وقت مردی به ایشان رسید که از مدینه به مکه می رفت از او خبر پرسیدند، گفت: محمد و اصحابش را در حمراء الاسد گذاشتم که به طلب شما می آیند در نهایت شدت و سرعت و اینک علی بن ابی طالب با مقدمه لشکر ایشان می رسد، ابو سفیان گفت: این برگشتن ما لجاجت و بغی است و هر گروهی که بغی کنند رستگاری نمی یابند، اکنون فتحی کرده ایم و اگر برگردیم مغلوب خواهیم شد. پس نعیم بن مسعود اشجعی به ایشان رسید ابو سفیان از او پرسید: به کجا می روی؟ گفت: بسوی مدینه می روم که آذوقه برای اهل خود بخرم، ابو سفیان گفت: اگر از راه حمراء السد بروی و با محمد و اصحابش ملاقات کنی و ایشان را خبر دهی که حلفا و موالی ما از قبائل عرب بر سر ما جمع شده اند و ایشان را بترسانی تا برگردند من ده شتر پر بار از خرما و مویز به تو می دهم! نعیم قبول کرد، و چون در روز دیگر در حمراء الاسد رسید از اصحاب حضرت پرسید: به کجا می روید؟ گفتند: به طلب قریش می رویم؛ گفت: برگردید که هم سوگندان قریش و هر که به جنگ احد نیامده بود با ایشان جمعیت کرده اند و در همین ساعت طلیعه لشکر ایشان پیدا می شود و شما تاب مقاومت ایشان ندارید.
مسلمانان در جواب گفتند: حسبنا الله و نعم الوکیل ما پروا نداریم، پس جبرئیل
نازل شد و گفت: یا محمد! برگرد که حق تعالی رعبی از شما در دل قریش افکند و ایشان برگشتند.
پس حضرت به مدینه برگشت در روز جمعه و حق تعالی این آیات را فرستاد (الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّـهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ ) (1) آنان که استجابت کردند فرمان خدا و رسول را بعد از آنکه رسیده بود به ایشان جراحتها، مر آن کسانی را که نیکویی کردند از ایشان و پرهیزکاری نمودند اجری است عظیم،( الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّـهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) (2) آنان که گفتند ایشان را مردمان - یعنی نعیم بن مسعود - که: بدرستی که جمع شده اند برای قتال شما مردمان - یعنی ابو سفیان و اصحاب او - پس بترسید از ایشان، پس زیاده گردانید این سخن ایمان ایشان را و گفتند: بس است ما را خدا و نیکو وکیلی است خدا برای ما،( فَانقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ وَفَضْلٍ لَّمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّـهِ وَاللَّـهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ ) (3) پس بازگشتند به نعمتی بزرگ از خدا - که عافیت و امنیت باشد - و فضل بسیار و نرسید به ایشان بدی و مکروهی و پیروی کردند خشنودی خدا را و خدا صاحب فضل عظیم است(4) .
لهذا در احادیث معتبره روایت شده است که: هر که از دشمنی ترسد بگوید: حسبنا الله و نعم الوکیل زیرا که خدا می فرماید: چون این کلمه را گفتند برگشتند به نعمت و فضل خدا و بدی از دشمن به ایشان نرسید(5) .
و شیخ طبرسی از ابان بن عثمان روایت کرده است که: چون حضرت به جنگ حمراء
____________________
1-سوره آل عمران: 172.
2-سوره آل عمران: 173.
3-سوره آل عمران: 174.
4-رجوع شود به اعلام الوری 84 - 86 و مجمع البیان 1/539 و تفسیر قمی 1/124 - 126 و بحار الانوار 20/110 به نقل از تفسیر نعمانی.
5-مواعظ 80؛ خصال 218؛ مجمع البیان 1/541.
الاسد رفت زن فاسقه ای از بنی حطمه که او را عصما می گفتند در مجالس اوس و خزرج می گردید و شعری چند می خواند و مذمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می کرد و مردم را تحریص بر جنگ آن حضرت می نمود، و در آن وقت از بنی حطمه بغیر از یک کس که او را عمیر بن عدی می گفتند کسی مسلمان نشده بود، چون حضرت برگشت عمیر در بامداد آن روز رفت و آن زن را به قتل رسانید و به خدمت حضرت آمد و گفت: من عصما را کشتم برای آنکه نسبت به تو بد می گفت، حضرت دست بر کتف او زد و فرمود: این مردی است که خدا و رسول را غائبانه یاری می کند، خون آن زن پایمال است و کسی را در آن منازعه نخواهد بود، عمیر گفت: چنانکه حضرت فرمود چون برگشتم پسرانش او را دفن می کردند و هیچکس با من در کشتن او سخن نگفت(1) .
ابن ابی الحدید و ابن اثیر روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از غزوه حمراء الاسد مراجعت فرمود در راه معویة بن معتبرة بن ابی العاص و ابو غره جمحی را گرفتند که از لشکر کفار مانده بودند، پس ابو غره را فرمود تا گردن زدند چنانکه گذشت، و معاویه بینی حضرت حمزه را با بعضی از اعضای او بریده بود و راه را گم کرد و صبح به خانه عثمان پناه برد، چون عثمان او را دید گفت: مرا و خود را هلاک کردی، گفت: تو از همه به من نزدیکتری در نسبت به تو پناه می برم که از برای من امان بطلبی، پس عثمان او را در خانه پنهان کرد و آمد که ببیند از او نزد حضرت چه مذکور می شود. چون به مجلس حضرت حاضر شد شنید که حضرت می فرماید: معاویه در مدینه است او را طلب کنید، پس یکی از صحابه گفت: همانا در خانه عثمان است؛ چون به خانه عثمان آمدند ام کلثوم دختر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشان داد که او را در فلان موضع پنهان کرده است، پس او را بیرون آوردند و به خدمت حضرت آوردند.
چون عثمان دید که او را آوردند گفت: بخدا سوگند که من آمده بودم که برای او امان بگیرم، او را به من ببخش؛ حضرت فرمود: او را به تو بخشیدم به شرط آنکه بعد از سه روز
____________________
1-اعلام الوری 86 و در آن بجای بنی خطمه، بنی حطمه است.
اگر او را در مدینه یا حوالی مدینه ببینند او را بکشند. پس عثمان بزودی تهیه سفر او کرد و شتری از برای او خرید و او را روانه کرد و حضرت متوجه غزوه حمراء الاسد شد، و معاویه ماند تا روز سوم که اخبار حضرت را از برای مشرکان ببرد. چون روز چهارم شد حضرت فرمود: معاویه نزدیک است به ما و دور نشده است، او را طلب کنید.
پس زید بن حارثه و عمار بن یاسر او را طلب کردند و چون راه گم کرده بود او را در حوالی مدینه یافتند و زید بر او ضربتی زد، عمار گفت: مرا نیز در او حقی هست و تیری بسوی او انداخت پس او را کشتند، و خبرش را برای حضرت به مدینه آوردند(1) .
مولف گوید: همین واقعه باعث شد که عثمان دختر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را شهید کرد، چنانکه بعد از این مفصلا مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
و سید ابن طاووس (رضی عنه الله) روایت کرده است که: چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از جنگ احد مراجعت نمود هشتاد جراحت به بدن مبارک آن حضرت رسیده بود که فتیله ای داخل آنها می شد، پس حضرت به دیدن آن حضرت رفت و با آن حال بر روی نطعی(2) خوابیده بود، چون او را دید گریست و فرمود: کسی که در راه خدا این تعب بکشد بر خدا لازم است که ثواب جزیل بی نهایت او را کرامت فرماید، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) گریست و فرمود: خدا را شکر می کنم که از تو پشت نگردانیدم و نگریختم ولیکن محزونم که چرا به سعادت شهادت نرسیدم؟ حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: انشاء الله بعد از این به شهادت فائز خواهی گردید.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ابو سفیان به نزد ما فرستاده است به تهدید و وعید و گفته است که وعده ما و شما در حمراء الاسد است، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله از خدمت تو نمی مانم و سبقت می گیرم به این جنگ هر چند باید که مردم مرا بر روی دست بگیرند و ببرند. پس حق تعالی این آیه را در شان
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/45 - 47؛ کامل ابن اثیر 2/165؛ مغازی 1/308 و 332 - 334. و در همه این مصادر ابو عزه ذکر شده است.
2-نطع: فرش، بساط.
آن حضرت فرستاد( وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّـهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ ) (1)(2) .
____________________
1-سوره آل عمران: 146.
2-سعد السعود 112.
و در آن چند فصل است
شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب روایت کرده اند که گروهی از قبیله عضل و دیش آمدند به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گفتند: یا رسول الله! گروهی از قوم خود را با ما بفرست که قرآن و معالم دین اسلام را تعلیم ما نمایند، حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرثد بن ابی مرثد غنوی و خالد بن بکیر(1) و عاصم بن ثابت و گ بن عدی و زید بن دثنه و عبد الله بن طارق را با ایشان فرستاد و مرثد را بر ایشان امیر کرد.
چون به رجیع رسیدند که آبی بود از قبیله هذیل، گروهی از هذیل که ایشان را بنولحیان می گفتند بیرون آمدند و همه مسلمانان را که همراه بودند شهید کردند، و چون دو پسر سلافه دختر سعد را عاصم بن ثابت در جنگ احد کشته بود آن ملعونه نذر کرده بود که شراب در کاسه سر عاصم بیاشامد، چون عاصم را شهید کردند خواستند که سرش را به او بفروشند پس به امر الهی زنبور بسیار بر سر او جمع شدند و هر که نزدیک می آمد می گزیدند و به این سبب نتوانستند که سر او را جدا کنند، گفتند: بگذارید تا شب در آید و زنبورها دور شوند پس سر او را جدا کنیم، چون شب شد به امر الهی سیلی آمد و عاصم را برد و اثری از او نیافتند. و روایت کرده اند که: عاصم سوگند یاد کرده بود که هرگز بدنش به بدن کافری نرسد پس حق تعالی نگذاشت بعد از مردن نیز کافری او را مس کند(2) .
____________________
1-در مناقب ابن شهر آشوب بکر ذکر شده است.
2-اعلام الوری 86؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/246 و در آن فقط صدر مطلب آمده است.
و در بعضی از کتب معتبره روایت کرده اند که: خبیب وزید را اسیر کردند و رفقای ایشان را کشتند و ایشان را به مکه بردند و به کفار قریش فروختند.
و روایت کرده اند که خبیب را نزد یکی از دختران حارث سپرده بودند، آن زن گفت: بهتر از خبیب کسی را ندیده بودم، روزی پسر کوچک من که تازه به راه رفتن آمده بود دیدم که در دامن او نشسته و کارد در دست اوست، من بسیار ترسیدم، خبیب گفت: می ترسی که من او را بکشم، نه والله مکر کار ما نیست. روز دیگر داخل شدم دیدم که خوشه انگوری در دست اوست، و می خورد و پای او در زنجیر بود و حرکت نمی توانست کرد و در آن وقت انگور در مکه بهم نمی رسید، پرسیدم: از کجا آورده ای؟ گفت: خدا به من داده است. و چون او را از حرم بیرون بردند که بکشند گفت: مرا بگذارید تا دو رکعت نماز بکنم، و چون نماز کرد دست به دعا برداشت و قریش را نفرین کرد و شعری چند خواند مشعر به رضا و خوشنودی از کشته شدن در راه خدا، و چون او را زنده بر دار کشیدند گفت: خداوندا! کسی بر دور من نیست که سلام مرا به رسول تو برساند، خداوندا! تو سلام مرا به او برسان. پس ابو عقبة بن حارث او را شهید کرد(1) .
و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زبیر و مقداد را فرستاد که او را از دار فرود آوردند، چون به مکه رسیدند چهل نفر از مشرکان بر دور دار او خوابیده بودند و پاسبانی او می کردند و مست شده به خواب رفته بودند، ایشان او را از دار فرود آوردند و بدنش خشک نشده بود و دست بر جراحت خود گذاشته بود، چون دستش را حرکت دادند خون روان شد رنگش رنگ خون بود و بویش بوی مشک، چون کفار قریش خبر شدند و ایشان را تعاقب کردند ایشان حبیب را بر زمین گذاشتند که با آنها جنگ کنند، به اعجاز حضرت زمین او را فرو برد و زبیر و مقداد برگشتند(2) .
____________________
1-استیعاب 2/440؛ دلائل النبوة 3/324؛ المنتظم 3/202.
2-بحار الانوار 20/154 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی. و نیز رجوع شود به سیره احمد بن زینی دحلان 2/83.
شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: ابو براء عامر بن مالک که بزرگ بنی عامر بن صعصعه بود به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد در مدینه و هدیه ای برای حضرت آورد.
حضرت ابا کرد از قبول کرده هدیه او و فرمود: من هدیه مشرک را قبول نمی کنم، مسلمان شو تا هدیه ات را بپذیرم.
او مسلمان نشد اما امتناع بسیار هم نکرد و گفت: یا محمد! این امری که تو ما را به آن دعوت می کنی نیک است، اگر بعضی از اصحاب خود را بفرستی بسوی اهل نجد که ایشان را دعوت نمایند به اسلام امیدوارم که اجابت تو بکنند.
آن حضرت فرمود: می ترسم که اهل نجد ایشان را بکشند.
ابو براء گفت: ایشان در امان منند و هیچکس نمی تواند به ایشان ضرری برساند.
پس حضرت منذر بن عمر را با هفتاد نفر - و به روایتی: با چهل نفر؛ و به روایت دیگر: کمتر - که همه از نیکان صحابه بودند با او همراه کرد در ماه صفر سال چهارم هجرت (چهار ماه بعد از جنگ احد) و رفتند تا سر چاه معونه، چون فرود آمدند حزام بن ملحان نامه حضرت را برداشت و نزد عامر بن طفیل برد، عامر نامه حضرت را نگرفت پس حزام به آواز بلند گفت: ای اهل بئر معونه! من فرستاده رسول خدایم بسوی شما و شهادت می دهم به وحدانیت خدا و رسالت محمد سید انبیاء، پس ایمان آورید به خدا
و رسول خدا.
چون ندا را تمام کرد ملعونی از خیمه اش بیرون آمد و نیزه ای بر پهلوی حزام زد که از جانب دیگرش بیرون آمد، پس حزام گفت: الله اکبر که فایز شدم به سعادت ابدی بحق پروردگار کعبه. پس عامر بن طفیل صدا زد بنو عامر را که: بکشید مسلمانان را، ایشان قبول نکردند و گفتند: ما امان ابو براء را نمی شکنیم، پس چند قبیله را از عصیه و رعلا و ذکوان طلب کردند به مدد خود تا مسلمانان را در میان گرفتند. پس مسلمانان شمشیر کشیدند و بابشان قتال کردند تا همه کشته شدند بغیر از کعب بن زید که او جراحت بسیار یافته بود و در میان کشتگان افتاده بود، به گمان آنکه مرده است او را گذاشتند و او نجات یافت و در جنگ خندق شهید شد.
و عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار از جمله مسلمانان به اشتراک مسلمانان به صحرا رفته بودند و خبری از واقعه ایشان نداشتند، چون برگشتند و شهدا را در میان خاک و خون دیدند انصاری به عمرو گفت: چه اراده داری؟ گفت: به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می روم، انصاری گفت: من از جائی که منذر بن عمرو شهید شده باشد به جای دیگر نمی روم، پس شمشیر کشید و جهاد کرد تا کشته شد و عمرو را کافران اسیر کردند و چون دانستند که از قبیله مضر است عامر او را نکشت و گفت: بر مادرم بنده آزاد کردنی بود، این را به عوض آن آزاد می کنم.
چون عمرو به خدمت حضرت آمد واقعه را نقل کرد، حضرت گریست و بسیار محزون شد و فرمود: این را ابو براء کرد و من از این قضیه می ترسیدم؛ و حسان بی ثابت و کعب بن مالک اشعاری در مذمت ابو براء و نقض پیمان او گفتند، و چون این خبرها به ابو براء رسید گویند از غصه هلاک شد، و ربیعه پسر ابو براء به تدارک نقض عهد پدرش نیزه ای بر عامر زد و عامر از اسب گردید و به آن نمرد، و حضرت او را نفرین کرد و غده طاعونی بر آورد و به جهنم واصل شد، چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
و موافق بعضی از روایات آیه( وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ أَمْوَاتًا ) (1) در بیان حال شهداء بئر معونه نازل شد. و روایت کرده اند: آیه ای دیگر نازل شد و داخل قرآن نکردند و آن این است: بلغوا عنا قومنا بانا لقینا ربنا فرضی عنا و رضینا عنه یعنی: برسانید از جانب ما قوم ما را به آنکه ملاقات کردیم پروردگار خود را پس راضی شد از ما و ما راضی شدیم از او(2) .
____________________
1-سوره آل عمران: 169.
2-رجوع شود به مجمع البیان 1/535 و مناقب ابن شهر آشوب 1/247 و مغازی 1/346 و کامل ابن اثیر 2/171.
شیخ طبرسی و علی بن ابراهیم و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مدینه شد مصالحه کردند بنو نضیر که عمده طوایف مدینه بودند با آن حضرت که مقاتله نکنند با مسلمانان و اعانت کسی بر ایشان نکنند، و حضرت به این شرط ایشان را امان داد، پس چون جنگ بدر واقع شد و حضرت بر مشرکان غالب آمد گفتند: بخدا سوگند که آن پیغمبری است که نعتش را در تورات یافته ایم که علم او هرگز بر نمی گردد، و چون جنگ احد نزدیک شد و مسلمانان گریختند به شک افتادند و عهد را شکستند و کعب بن الاشرف با چهل سوار از یهودان به مکه رفت و قسم خورد و با ایشان هم سوگند شد که اتفاق کنند بر دفع آن حضرت، پس ابو سفیان با چهل نفر از قریش و کعب با چهل نفر از یهود در پیش کعبه حاضر شدند و با یکدیگر پیمان بستند و کعب با اصحاب خود بسوی مدینه برگشت.
پس جبرئیل نازل شد و این خبر را به حضرت رسانید و امر نمود حضرت را که کعب بن الاشرف را به قتل رساند، پس حضرت محمد بن مسلمه را فرستاد که او را به قتل رسانید چنانکه سابقا مذکور شد.
و اول منازعه بنی نضیر با آن حضرت به روایت علی بن ابراهیم آن بود که در مدینه دو گروه از یهود بودند از اولاد هارون: یکی بنو نضیر، و دیگری بنو قریظه؛ و قریظه هفتصد نفر بودند و نضیر هزار نفر؛ و نضیر مالشان فراوانتر و حلشان نیکوتر از قریظه بود؛ و نضیر
همسوگندان عبد الله بن ابی بودند. و چون میان قریظه و نضیر کسی کشته می شد اگر کشته از نضیر بود به قریظه می گفتند: ما راضی نمی شویم که به عوض یک کس ما یک نفر از شما کشته شود، و در این باب منازعه بسیار کردند تا بر این اتفاق کردند و نامه ای نوشتند که اگر مردی از نضیر مردی از قریظه را بکشد، او را واژگون بر خر سوار کنند و رویش را سیاه کنند و نصف دیه بدهد؛ و اگر مردی از قریظه مردی از نضیر را بکشد دیه تمام از او بگیرند و او را به عوض بکشند.
و چون حضرت به مدینه هجرت فرمود و اوس و خزرج به اسلام شرف یافتند، امر یهود ضعیف شد پس مردی از قریظه مردی از نضیر را کشت، نضیر فرستادند به نزد قریظه که دیه کشته ما را با کشنده او بفرستید که او را بکشیم؛ قریظه گفتند: این موافق حکم تورات نیست و شما به جبر این را قرار کردید و ما به این راضی نمی شویم، یا دیه می دهیم یا قاتل را، و اگر راضی نیستند محمد را در میان خود حکم می کنیم.
پس بنی نضیر به نزد عبد الله بن ابی رفته و گفتند: برو و با محمد سخن بگو که عهد ما را بهم نزند.
عبد الله گفت: شما کسی بفرستید که بشنود سخن من و آن حضرت را، اگر موافق خواهش شما حکم کند راضی شوید والا راضی مشوید. پس کسی همراه او کردند و به خدمت حضرت فرستادند، چون عبد الله به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد گفت: این دو گروه قریظه و بنی نضیر نامه ای نوشته اند در میان خود و عهد محکمی بسته اند و اکنون قریظه می خواهند پیمان را بشکنند و راضی به حکم تو شده اند، تو نامه و شرط ایشان را بر هم مزن که نضیر قوت و شوکت و سلاح دارند و می ترسم فتنه ای بر پا شود که چاره ای نتوان کرد.
حضرت از سخن تهدیدآمیز او آزرده شد و جواب نگفت تا جبرئیل این آیات را آورد یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فی الکفر من الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم ای رسول بزرگوار! تو را اندوهناک نگرداند کردار و گفتار آن کسانی که می شتابند در کفر از آنان که گفته اند ایمان آورده ایم به دهانهای خود و ایمان نیاورده است
دلهای ایشان - یعنی عبد الله بن ابی که منافق بود -،( وَمِنَ الَّذِينَ هَادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ ) و بعضی از آنها که دنی یهود دارند شنوندگانند قول تو را برای آنکه دروغ گویند بر تو - یا شنوندگانند دروغ ابن ابی را - شنوندگانند برای گروهی که نیامده اند به مجلس تو - یعنی آن مردی که از جانب بنی نضیر با ابن ابی آمده بود -،( یُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِن بَعْدِ مَوَاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هَـٰذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَّمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا ) (1) تغییر می دهند کلمات را از مواضعی که خدا در آنها قرار داده است، می گویند: اگر دهند شما را آنچه شما می خواهید پس قبول کنید و اگر نگویند به شما آنچه می خواهید پس حذر کنید از قبول آن و این اشاره است به گفته ابن ابی که به نضیر گفت، تا آخر آیات که حق تعالی در این واقعه فرستاد.
و حضرت حکم نضیر را که بر خلاف تورات بود باطل کرد و برای قریظه حکم فرمود. و سبب دیگر برای نقض امان نضیر آن شد که چون عمرو بن امیه از بئر معونه برگشت در راه به دو کافر رسید از بنی عامر در امان پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند و عمرو بر امان ایشان مطلع نبود پس صبر کرد تا ایشان به خواب رفتند هر دو را به قتل رسانید، چون به مدینه آمد و خبر کشتن ایشان را به پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کرد، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بد کاری کرده ای دو کس که در امان ما بودند کشته ای؛ و حضرت خواست دیه ایشان را بدهد پس به جانب قلاع بنی قریظه رفت با جمعی از صحابه که از ایشان قرضی بگیرد برای ادای دیه آن دو مرد(2) .
و به روایت علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و بعضی از مفسران: به نزد کعب بن الاشرف رفت و هنوز او کشته نشده بود، چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دید گفت: خوش آمدی، و تکریم بسیار کرد و به بهانه طعام آوردن برخاست و در خاطرش داشت که تدبیری در قتل آن جناب بکند(3) .
____________________
1-سوره مائده: 41.
2-رجوع شود به مجمع البیان 2575 و تفسیر قمی 1/168 - 170 و مناقب ابن شهر آشوب 1/248.
3-تفسیر قمی 2/359؛ اعلام الوری 88.
و به روایت دیگر: نزد حی بن اخطب و جمعی از اشراف بنی نضیر رفت و از ایشان قرض طلبید، ایشان به ظاهر قبول کردند و آن جناب را در زیر دیواری نشانیدند و بیرون آمدند، حی بن اخطب گفت: باید یکی برود و سنگی از بام خانه بر سر او بیندازد و او را هلاک کند، پس عمرو بن جحاش گفت: من این کار می کنم؛ سلام بن مشکم گفت: مکنید این کار را که خدا او را مطلع می گرداند بر عزم شما. پس در اینجا جبرئیل نازل شد و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بر عزم ایشان مطلع ساخت، حضرت برخاست و بیرون آمد و متوجه مدینه شد(1) .
پس عبد الله بن صوریا به ایشان گفت: البته حق تعالی او را بر مکر شما مطلع ساخته است و اول کسی که از رسول خدا بسوی شما خواهد آمد حکم اخراج شما را از این دیار خواهد آورد پس اطاعت نمائید مرا در یکی از دو خصلت: اول آنکه مسلمان شوید و ایمن گردید بر خانه ها و مالهای خود، یا وقتی که حکم کند بیرون روید بی تامل بیرون روید؛ و اول بهتر است برای شما. گفتند: هرگز ما اول را اختیار نکنیم(2) .
پس پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محمد بن مسلمه را فرستاد که: برو به نزد بنی نظیر و ایشان را بگو که خدا مرا خبر داد که شما در باب من چه قصد کردید پس یا از شهر ما بیرون روید یا مهیای جنگ باشید، و سه روز شما را مهلت دادم. ایشان در اول گفتند: ما بیرون می رویم، پس عبد الله بن ابی فرستاد بسوی ایشان که: بیرون مروید و بایستید و با محمد جنگ کنید و من با قوم خود و حلفای خود شما را یاری می کنیم، و بنو قریظه و حلفای ایشان از غطفان شما را یاری می کنند، و اگر بیرون می روید با شما بیرون می رویم و اگر قتال می کنید با شما قتال می کنیم.
پس عزم کردند بر ماندن و قلعه های خود را تعمیر کردند و مهیای جنگ شدند و به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستادند که: ما بیرون نمی رویم هر چه خواهی بکن، پس حضرت
____________________
1-مغازی 1/364.
2-اعلام الوری 88 - 89.
برخاست و الله اکبر گفت و اصحاب حضرت الله اکبر گفتند، و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را امر فرمود که علم را بر دارد و متوجه قلاع بنو نضیر شود.
پس علی (عليهالسلام ) علم را روانه آن صوب نمود و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از عقب رفت تا ایشان را محاصره کردند و عبد الله بن ابی و بنو قریظه با ایشان موافقت نکردند(1) ، و حضرت ایشان را پانزده روز(2) یا بیست و یک روز محاصره نمود(3) .
و شیخ مفید و ابن شهر آشوب روایت کرده اند: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه بنو نضیر شد فرمود که خیمه اش را در اقصای قبیله بنی حطمه زدند، چون شب شد مردی از بنو نضیر تیری به جانب خیمه آن حضرت انداخت، پس حضرت فرمود خیمه را کندند و در دامن کوه زدند و مهاجران و انصار دور خیمه حضرت را فرو گرفتند، و چون شب تار حیدر کرار ناپیدا شد مردم گفتند: یا رسول الله! ما علی را نمی بینیم! فرمود: مشغول کاری است که موجب صلاح امور شماست؛ بعد از اندک وقت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد و سر آن یهودی را که تیر به جانب خیمه حضرت انداخته بود و او را عزورا می گفتند آورد و نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نهاد، حضرت پرسید: چگونه او را کشتی؟ گفت: دانستم که این ملعون خبیث بسی جری و شجاع است که چنین حرکتی کرد دانستم که در شب بیرون خواهد آمد که مثل آن کاری بکند لهذا رفتم در کمین او نشستم، چون شب تار شد دیدم که از قلعه بیرون آمد با نه نفر شمشیر برهنه در دست داشت پس بر او حمله آوردم و او را به قتل رسانیدم و یارانش گریختند و پر دور نشده اند اکنون می روم که آنها را نیز به قتل سانم. پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ده نفر از صحابه را با او همراه کرد که ابو دجانه و سهل بن حنیف از جمله ایشان بودند و به آنها رسیدند پیش از آنکه داخل قلعه شوند و همه را کشته و سرهای ایشان را به خدمت پیغمبر آوردند و فرمود آن سرها را در بعض چاههای بنی حطمه انداختند، و این سبب فتح قلاع بنی نظیر شد.
____________________
1-تفسیر قمی 2/359.
2-تاریخ طبری 2/85؛ سیره ابن کثیر 3/146.
3-تفسیر بغوی 4/314.
و ایشان روایت کرده اند که کعب بن الاشرف نیز در این شب کشته شد(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حضرت متوجه خراب کردن خانه های ایشان شد و ایشان نیز چون قطع امید از خانه های خود کردند خانه های نیکوی خود را به دست خود خراب می کردند، پس حضرت فرمود درختهای خرمای ایشان را قطع کنند تا مورث قطع طمع ایشان شود؛ ایشان گفتند: یا محمد! خدا تو را امر به فساد نکرده است چرا درختها را می بری اگر از توست برادر، و اگر از ماست قطع مکن؛ و چون کار بر ایشان بسیار تنگ شد امان طلبیدند و گفتند: یا محمد! مالهای ما را به ما بده تا از دیار تو بیرون رویم. حضرت فرمود: همه مالهای شما را نمی دهم، آنچه شتران شما بردارد به شما می دهم؛ پس قبول نکردند و باز چند روز دیگر ماندند و بعد از آن راضی شدند. حضرت فرمود: چون در اول راضی نشدید اکنون به شرطی شما را مان می دهم که اموال خود را هیچ بیرون نبرید و هر کس چیزی با خود برداشته باشد او را بکشم، پس به این شرط راضی شدند و بیرون آمدند(2) .
شیخ طبرسی روایت کرده است: به هر سه نفر ایشان حضرت یک شتر داد و یک مشک(3) ؛ و بعضی گفته اند که حضرت ایشان را رخصت داد که بغیر از اسلحه جنگ هر چه توانند بر شتران خود بار کنند؛ و گفته اند که که بر ششصد شتر بار کردن؛ و از اسلحه ایشان پنجاه زره و پنجاه خود و سیصد و چهل شمشیر به حضرت رسید، و چون اموال ایشان را بی جنگ گرفته بودند همه مخصوص پیغمبر بود(4) ولیکن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منقولات را در میان مهاجران قسمت کرد و خانه ها و مزارع و چشمه ها را به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گذاشت که آن جناب وقف اولاد فاطمه (عليهالسلام ) کرد.
پس جمعی از یهودان بنی نضیر بسوی فدک و وادی القری رفتند و بعضی به جانب
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/92؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/248 با اختصار.
2-تفسیر قمی 2/359.
3-مجمع البیان 5/257؛ تاریخ طبری 2/85 تفسیر بغوی 4/314.
4-بحار الانوار 20/165 - 166 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
اذرعات شام رفتند، و به روایت بعضی: به خیبر رفتند(1) .
پس حق تعالی در سوره حشر این آیات را فرستاد در بیان قصه ایشان هو الذی اخرج الذین کفروا من اهل الکتاب من دیارهم لاول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنوا انهم مانعتهم حصونهم من الله اوست خداوندی که بیرون کرد آنان را که کافر بودند از اهل تورات - یعنی بنی نضیر - از سراها و منزلهای ایشان در اول راندن ایشان از جزیره عرب، شما - ای گروه مومنان - گمان نداشتید که بیرون روند ایشان و گمان بردند ایشان که منع کننده است ایشان را حصارهای محکم ایشان از فرود آمدن عذاب خدا بر ایشان،( فَأَتَاهُمُ اللَّـهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ ) (2) پس بیامد ایشان را عذاب خدا از آنجا که گمان نداشتند و انداخت در دلهای ایشان ترس و بیم را در حالتی که خراب می کردند خانه های خود را به دستهای خود و به دستهای مومنان، پس عبرت گیرید ای صاحبان دیده ها یا بصیرت ها.
( وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّـهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ ) (3) اگر نه آن بود که خدا نوشته بود بر ایشان بیرون رفتن و آواره شدن از خانه ها را هر آینه عذاب می کرد ایشان را در دنیا به کشتن و اسیر کردن، و برای ایشان مهیاست در آخرت عذاب جهنم،( ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّـهَ فَإِنَّ اللَّـهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ) (4) این عذابها ایشان را به سبب آن است که دشمنی و مخالفت کردند با خدا و رسول او، و ره که دشمنی و منازعه کند با خدا پس بدرستی که خدا صاحب عقاب شدید است،( مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَىٰ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّـهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ ) (5) آنچه بریدید
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 2/359 و مجمع البیان 5/257.
2-سوره حشر: 2.
3-سوره حشر: 3.
4-سوره حشر: 4.
5-سوره حشر: 5.
از درختان خرما یا گذاشتید ایستاده بر اصلهای خود پس به امر خدا بود برای آنکه خوار گرداند فاسقان یهود را.
علی بن ابراهیم گفته است که: این جواب عتابی بود که یهودان در باب بریدن درختها به مسلمانان کردند.
پس حق تعالی در باب عبد الله بن ابی و اصحابش فرستاد( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَاللَّـهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ) (1) آیا نمی بینی بسوی آنان که نفاق می روزند و می گویند مر برادران خود را که کافر شدند از اهل تورات که: اگر بیرون کرده شوید شما از دیار خویش هر آینه بیرون آئیم با شما از روی دستی و فرمان نبریم در آزار شما احدی را هرگز و اگر کارزار کنند با شما هر آینه یاری کنیم شما را و خدا گواهی می دهد که ایشان دروغگویانند،( لَئِنْ أُخْرِجُوا لَا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِن قُوتِلُوا لَا يَنصُرُونَهُمْ وَلَئِن نَّصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنصَرُونَ ) (2) اگر بیون کرده شوند یهودان از مدینه منافقان بیرون نمی روند با ایشان، و اگر کارزار کنند با یهودان منافقان یاری نمی کنند ایشان را و اگر یاری کنند ایشان را هر آینه پشتها بگردانند و بگریزند یاری کرده نیم شوند،( لَأَنتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِم مِّنَ اللَّـهِ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ ﴿١٣﴾ لَا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُم بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ ) (3) البته شما مومنان سخت ترید از جهت ترس در سینه های ایشان از خدا، این سبب آن است که ایشان گروهی اند که نمی دانند عظمت خدا را، کارزار نمی کنند با شما همه ایشان مگر در شهرهای استوار کرده به خندق و برج و بار و یا از پس دیوارها، شدت و کارزار ایشان در میان خود سخت است ولیکن خدا ایشان را از شما ترسانیده است، تو پنداری یهودان و منافقان را که مجتمع و متفقند
____________________
1-سوره حشر 11.
2-سوره حشر: 12.
3-سوره حشر: 13 - 14.
و حال آنکه دلهای ایشان پراکنده است، اینها به سبب آن است که ایشان گروهی چندند که تعقل نمی کنند یا صاحب عقل نیستند.
( كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ) (1) مانند آنان که بودند پیش از ایشان به نزدیکی چشیدند بدی عاقبت کار خود را و ایشان راست عذابی درد آورنده. علی بن ابراهیم گفته است: مراد از آنها بنی قینقاع اند که بزودی به غضب خدا و رسول گرفتار شده بودند، و گفته است که: پس حق تعالی مثلی زد برای عبد الله بن ابی و بنی نضیر و فرمود( كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّـهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ ) (2) یعنی: مثل ایشان مانند مثل شیطان است که گفت انسان را: کافر شو، پس چون کافر شد گفت: من بیزارم از شما بدرستی که من می ترسم از خداوندی که پروردگار عالمیان است.
پس علی بن ابراهیم در تتمه انی قصه از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برگشت و خواست که غنیمتهای بنو نضیر را در میان صحابه قسمت کند هر چند مال آن حضرت بود انصار را میان دو چیز مخیر فرمود، زیرا که وقتی که حضرت به مدینه آمد مقرر فرمود که انصار و مهاجران را در خانه و اموال خود شریک کنند و ایشان را در خانه های خود جا دهند و خرج ایشان را متحمل شوند، در این وقت حضرت فرمود: اگر می خواهید این غنیمت را مخصوص مهاجران گردانم و ایشان را از خانه های شما بیرون می کنم که به خرج خود باشند و با شما کاری نداشته باشند و اگر خواهید میان همه قسمت می کنم که باز در خانه های شما باشند و شما متحمل مؤنه ایشان باشید؛ گفتند: می خواهیم میان ایشان قسمت کنی. حضرت غنیمت را میان مهاجران قسمت کرد و ایشان را از خانه های انصار بیرون کرد و به احدی از انصار چیزی نداد مگر سهل بن حنیف و ابو دجانه که ایشان اظهار پریشانی کردند و به این سبب به
____________________
1-سوره حشر: 15.
2-سوره حشر: 16.
ایشان بهره ای داد(1) .
و شیخ طبرسی از ابن عباس رویات کرده است که انصار گفتند: غنیمت را به ایشان می گذاریم و باز از مال و خانه های خود به ایشان بهره می دهیم، پس حق تعالی در مدح ایشان فرستاد( وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ) (2) یعنی: اختیار می کنند مهاجران را بر نفسهای خود و هر چند ایشان را احتیاج هست به آنچه ایثار می کنند(3) .
____________________
1-تفسیر قمی 2/360. و در آن روایت نام حضرت صادق (عليهالسلام ) ذکر نشده است.
2-سوره حشر: 9.
3-مجمع البیان 5/260.
شیخ طبرسی در تفسیر قول حق تعالی و اذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوة(1) که در نماز خوف نازل شده گفته است که: این آیه وقتی نازل شد که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عسفان بود و مشرکان در ضجنان، پس حضرت نماز عصر را به عنوان نماز خوف کرد؛ و گفته اند که: اسلام ظاهری خالد بن ولید به این سبب شد(2) .
و از تفسیر ابو حمزه ثمالی روایت کرده است که: پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چون به جنگ قبیله محارب و بنی انمار رفت و حق تعالی ایشان را گریزاند و اموال و فرزندان خود را ضبط کردند، و حضرت با لشکر خود فرود آمدند و چون کسی از دشمن پیدا نبود اسلحه خود را کندند و حضرت به قضای حاجت خود فارغ شود سیلی آمد و وادی را پر کرد و باران می بارید، چون حضرت فارغ شد در زیر درخت خاری نشست، پس غورث بن حارث محاربی و قوم او از بالای کوه پیغمبر را دیدند که تنها نشسته است و اصحابش به او گفتند: اینک محمد از اصحابش جدا مانده است او را دریاب، غورث گفت: خدا مرا بکشد اگر او را نکشم، و شمشیر خود را برداشت و از کوه به زیر آمد و حضرت وقتی مطلع شد
____________________
1-سوره نساء: 102.
2-مجمع البیان 2/103.
که او با شمشیر برهنه بر بالای سرش ایستاده بود گفت: یا محمد! اکنون کی تو را از من محافظت می کند؟ فرمود: خدا، پس ناگاه بر رو در افتاد و شمشیرش از دستش رها شد، آن جناب شمشیر او را برداشت و فرمود: ای غورث! الحال کی تو را از من نجات می دهد؟ گفت: هیچکس! فرمود: شهادت به یگانگی خدا و پیغمبری من می دهی؟ گفت: نه ولیکن عهد می کنم که هرگز با تو جنگ نکنم و اعانت دشمن تو نکنم، پس حضرت شمشیر را به دست او داد و او گفت: تو از من نیکوتر بودی، حضرت فرمود: من سزاوارترم به کرم کردن از تو.
چون غورث به نزد اصحاب خود رفت گفتند: تو بر بالای سرش ایستادی چرا شمشیر را نزدی؟ گفت: چون خواستم شمشیر را فرود آوردم کسی بر پشت من زد که افتادم و ندانستم کی بود. پس سیل بزودی فرو نشست و آن حضرت به اصحاب خود ملحق شد(1) .
و کلینی این قصه را به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که در جنگ ذات الرقاع واقع شد(2) .
و در اعلام الوری روایت کرده است که: حضرت بعد از غزوه بنی نضیر متوجه غزوه بنی لحیان شد و در آن غزوه در عسفان نماز خوف کرد به امر الهی و بعد از آن به جنگ ذات الرقاع رفت(3) .
و سایر مورخان گفته اند که: حضرت برای تدارک قتل شهدای معونه متوجه بنی لحیان شد و چون ایشان گریخته بودند متوجه عسفان شد برای تخویف اهل مکه و برگشت(4) ؛ و گفته اند که: حضرت بر سر بنی محارب و بنی ثعلبه رفت و از قبیله غطفان و آن جنگ ذات الرقاع بود، و جنگ رو نداد و مسلمانان زنی از ایشان را اسیر کردند که شوهرش غایب
____________________
1-مجمع البیان 2/103.
2-کافی 8/127.
3-اعلام الوری 89.
4-رجوع شود به تاریخ طبری 2/105 و دلائل النبوة 3/364 و کامل ابن اثیر 2/.188
بود، چون شوهرش حاضر شد از پی لشکر حضرت آمد، و چون حضرت فرود آمد و فرمود: کسی امشب پاسبانی ما می کند؟ پس یکی از مهاجران و یکی از انصار گفتند: ما حراست می کنیم، و در دهان دره ایستادند، مهاجر خوابید و انصاری را گفت: تو اول شب حراست بکن و من در آخر شب، پس انصاری به نماز ایستاد و چون شوهر آن زن آمد و دید که شخصی ایستاده است تیری بر او انداخت و تیر بر بدن انصاری نشست، انصاری تیر را کشید و نماز را قطع نکرد، پس تیر دیگر انداخت و به رکوع و سجود رفت و سلام گفت و رفیق خود را بیدار کرد و او را اعلام کرد که دشمن آمده است، چون شوهر آن زن دید که ایشان مطلع شدند گریخت، و چون مهاجر حال انصار را دید گفت: سبحان الله چرا در تیر اول مرا بیدار نکردی؟! گفت: سوره می خواندم و نخواستم که آن سوره را قطع کنم و چون تیرها پیاپی شد به رکوع رفتم و نماز را تمام کردم و تو را بیدار کردم و بخدا سوگند اگر نه خوف آن داشتم که مخالفت حضرت کرده باشم و در پاسبانی تقصیر کرده باشم هر آینه جانم قطع می شد پیش از آنکه آن سوره را قطع کنم(1) !
چنین بوده اند عابدان پیشتر |
منم عابد اکنون که خاکم بسر |
____________________
1-سیره ابن هشام 3/203 و 208؛ کامل ابن اثیر 2/174 - 175؛ البدایة و النهایة 4/84 و 87.
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند: چون ابو سفیان در جنگ احد وعده کرد با مسلمین که سال دیگر در بدر حاضر شوید برای جنگ و حضرت فرمود که: جواب او بگوئید بلی انشاء الله، و در ماه ذی القعده عرب را در بدر بازاری بود که در آنجا جمع می شدند و خرید و فروش می کردند؛ چون هنگام وعده شد حضرت صحابه را فرمود: مهیای قتال شوید، ایشان تثاقل ورزیدند و اظهار کراهت نمودند، و ابو سفیان نیز از گفته خود پشیمان شد و سهیل بن عمرو را به مدینه فرستاد که اصحاب حضرت را خبر دهد از تهیه و وفور لشکر اسلحه قریش شاید باعث تقاعد ایشان شود، پس حق تعالی فرستاد( فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ لَا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّـهُ أَن يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَاللَّـهُ أَشَدُّ بَأْسًا وَأَشَدُّ تَنكِيلًا ) (1) یعنی: پس قتال کن در راه خدا، تکلیف کرده نشده ای مگر نفس خود را، و ترغیب و تحریص نما مومنان را بر قتال شاید خدا باز دارد باس و ضرر آنان که کافر شدند و خدا باس و ضررش سخت تر است و عقوبتش شدیدتر است.
چون آیه نازل شد پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه بیرون رفتن شد و فرمود: بخدا سوگند می روم هر چند تنها باشم و هیچکس با من نیاید، و عبد الله بن رواحه را در مدینه گذاشت و علم را
____________________
1-سوره نساء: 84.
به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داد و متوجه بدر شد با هفتاد سوار - و بعضی گفته اند با هزار و پانصد نفر - و ده اسب همراه داشتند و متاعهای بسیار برای تجارت برداشتند، و شب اول ماه ذی القعده سال چهارم هجرت وارد بدر شدند و هشت روز در بدر ماندند و متاعهای خود را یک درهم به دو درهم فروختند و از جرات مسلمانان رعبی در دل کافران افتاد؛ ابو سفیان ملعون با دو هزار نفر از مکه بیرون آمد و پنجاه اسب همراه داشتند تا به مر الظهران رسیدند و در آنجا پشیمان شد از بیرون آمدن و گفت: امسال خشکسال است و علف و گیاه کم است و سالی می باید رفت که آب و گیاه برای چهارپااین ما فراوان باشد.
پس صفوان بن امیه ابو سفیان را ملامت کرد که: من گفتم وعده جنگ مکن با ایشان، الحال که خلف وعده از ما شد باعث جرات ایشان خواهد شد، پس برگشتند و مشغول تهیه جنگ خندق شدند(1) .
و بعضی گفته اند: آیه( حَسْبُنَا اللَّـهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ) (2) که در غزوه حمراء الاسد مذکور شد در این جنگ نازل شد(3) . و از جمله وقایع سال چهارم هجرت، قصه بنی ابیرق بود، چنانکه علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: سه برادر بودند از انصار از بنی ابیرق (بشر و بشیر و مبشر) که منافقان بودند و هجو می کردند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و صحابه را و از زبان کافران شهرت می دادند، و ایشان سوراخ کردند خانه عم قتادة بن نعمان را که از مجاهدان بدر بود و طعامی که برای عیال خود تهیه کرده بود و شمشیر و زره او را دزدیدند؛ قتاده این واقعه را به پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شکایت کرد و گفت: بنو ابیرق چنین خیانتی بر عم من کرده اند، چون بنی ابیرق این را شنیدند گفتند: این کار لبید بن جهل است؛ چون لبید این را شنید شمشیر کشید و به خانه بنی ابیرق آمد و گفت: شما مرا نسبت می دهید به دزدی و خود سزاوارترید به آن و شمائید که هجو می کنید رسول خدا را و به قریش نسبت می دهید؟
____________________
1-رجوع شود به مجمع البیان 2/83 و مغازی 1/384 و طبقات ابن سعد 2/45.
2-سوره آل عمران: 173.
3-تفسیر الوسیط 1/522 - 523؛ تفسیر غرائب القرآن 2/310.
والله که شمشیر خود را بر شما می خوابانم.
پس ایشان لبید را به مدارا روانه کردند و رفتند به نزد اسید بن عروه که از قبیله ایشان بود و بلیغ و زبان آور بود و او را به خدمت حضرت فرستادند که در این باب سخن بگوید، او به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! قتاده خانه آباده ما را که صاحب حسب و نسب و عزت و شرفند به دزدی نسبت داده است و ایشان را متهم گردانیده است، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از این واقعه ملول شد، و چون قتاده به خدمت حضرت آمد حضرت او را عتاب فرمود و قتاده محزون و مغموم به نزد عم خود آمد و گفت: چه بودی اگر مرده بودم و در این باب با پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن نمی گفتم و این عتاب را از حضرت نمی شنیدم؟ عم او گفت: از خدا یاری می جویم در این باب.
پس حق تعالی( إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّـهُ وَلَا تَكُن لِّلْخَائِنِينَ خَصِيمًا ﴿١٠٥﴾ وَاسْتَغْفِرِ اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا ﴿١٠٦﴾ وَلَا تُجَادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتَانُونَ أَنفُسَهُمْ إِنَّ اللَّـهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ خَوَّانًا أَثِيمًا ﴿١٠٧﴾ يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّـهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ وَكَانَ اللَّـهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا ) (1) بدرستی که ما فرستادیم بسوی تو قرآن را به راستی تا حکم کنی میان مردمان به آنچه خدا تو را دانا گردانیده است به آن، به فرستادن وحی و مباش برای خیانت کنندگان مخاصمه کننده، و طلب آمرزش کن از خدا بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است، و مجادله مکن از قبل آنان که خیانت می کنند با نفسهای خود بدرستی که خدا دوست نمی دارد هر که بسیار خیانت کننده و گناهکار است، پنهان می کنند کردار خود را از مردم و از خدا پنهان نمی کنند و حال آنکه خدا با ایشان است در هنگامی که در شب تزویر و تدبیر می کنند آنچه را نمی پسندد خدا از گفتار دروغ و خدا به آنچه ایشان می کنند داناست، و بعد از این چند آیه در عتاب و تهدید ایشان فرستاد(2) .
____________________
1-سوره نساء: 105 - 108.
2-مجمع البیان 2/105؛ تفسیر قمی 1/150 و 151؛ تفسیر طبری 4/265؛ تفسیر ابن کثیر 1/473.
و باز علی بن ابراهیم از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: گروهی از خویشان نزدیک بشیر گفتند بیائید برویم به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و با او سخن بگوئیم در باب بشیر و عذر او را روا گردانیم که او بری است از آنچه نسبت به او می دهند، چون آمدند و حضرت این آیات را بر ایشان خواند برگشتند بسوی بشیر و گفتند: استغفار و توبه کن از کردار زشت خود؛ او گفت: بخدا سوگند که ندزدیده است آنها را مگر لبید! پس حق تعالی این آیه را فرستاد( وَمَن يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا ) (1) و هر که کسب کند گناه صغیر یا کبیره پس تهمت کند به آن گناه، بی گناهی را، پس برداشته است بهتان و گناه هویدائی را، پس حضرت فرمود: حق تعالی فرستاد در حق خویشان بشیر که برای او به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده بودند این آیه را( وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّـهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَيْءٍ وَأَنزَلَ اللَّـهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّـهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا ) (2) اگر نه فضل خدا بود بر تو و رحمت او هر آینه قصد کرده بودند گروهی از ایشان که تو را گمراه کنند و گمراه نمی کنند مگر خود را، و ضرر نمی توانند رسانید به تو هیچ چیز، و فرستاد خدا بر تو قرآن و حکمت را و آموخت تو را آنچه نمی دانستی و فضل خدا بر تو بزرگ است. چون این آیات در حق بنی ابیرق نازل شد و رسوا شدند بشیر گریخت و به مکه رفت و اظهار کفر خود نمود و مرتد شد، و در آنجا نیز به دزدی رفت و دیوار بر سرش آمد و به جهنم واصل شد، پس حق تعالی این آیه را در شان او فرستاد( وَمَن يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَىٰ وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّىٰ وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيرًا ) (3) هر که عدوات و مخالفت کند با رسول بعد از آنکه ظاهر شود بر او راه حق و پیروی کند غیر راه مومنان را، واگذاریم او را به آنچه
____________________
1-سوره نساء: 112.
2-سوره نساء: 113.
3-سوره نساء: 115.
خود برای خود خواسته است در آوریم او را به جهنم، و بد محل بازگشتی است جهنم(1) .
و از جمله وقایع این سال جاری کردن حکم سنگسار بود بر یهود. شیخ طبرسی از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: زنی از یهودان خیبر که در میان ایشان شرافت و نجابتی داشت با مردی از اشراف ایشان زنا کرد و آن زن شوهر داشت و آن مرد زن داشت، و ایشان نخواستند که آنها را سنگسار کنند چون شریف و بزرگ ایشان بودند، پس نامه ای به یهودان مدینه نوشتند که: این مسئله را از محمد سوال کنید، به طمع آنکه شاید حضرت رخصت دهد که ایشان را سنگسار نکنند، پس کعب بن الاشرف و کعب بن اسید و شعبة بن عمرو و مالک بن الصیف و کنانة بن ابو الحقیق و سایر اشراف ایشان به خدمت حضرت آمدند و گفتند: خبر ده ما را از حکم زنای مرد محصن با زن محصنه، فرمود: به حکم من راضی خواهید شد؟ گفتند: آری؛ پس جبرئیل حکم سنگسار را آورد و حضرت ایشان را خبر داد، و چون ایشان ابا کردند از قبول آن جبرئیل گفت: عبد الله بن صوریا را میان خود و ایشان حکم گردان.
حضرت به ایشان گفت: می شناسید جوان ساده سفید یک چشم را که در فدک می باشد و او را ابن صوریا می گویند؟ گفتند: آری، فرمود: چگونه است او در میان شما؟ گفتند: از او داناتری از یهود بر روی زمین نیست! حضرت فرمود: او را بطلبید.
چون عبد الله بن صوریا حاضر شد حضرت فرمود: تو را سوگند می دهم بخدای یگانه که تورات را بر موسی فرستاد و دریا را برای شما شکافت و شما را از غرق نجات داد و آل فرعون را غرق کرد و ابر را سایبان شما نمود، و من و سلوی برای شما فرستاد که بگو حکم سنگسار در تورات هست؟
ابن صوریا گفت: آری بحق آن خدائی که یاد کردی این حکم در تورات هست و اگر نه آن بود که ترسیدم حق تعالی مرا بسوزاند اگر دروغ گویم و تغییر کنم حکم تورات را هر آینه اعتراف نمی کردم برای تو ای محمد، بگو که حکم زنا در کتاب تو چگونه است؟
____________________
1-تفسیر قمی 1/152 با اندکی اختصار.
حضرت فرمود حکمش آن است که هرگاه چهار گواه عادل شهادت دهند که زنا کرده اند و مانند میل در سرمه دان دیده اند هر یک که محصن باشد، سنگسار بر او واجب است.
ابن صوریا گفت: خدا در تورات نیز چنین فرستاده است.
حضرت فرمود: بگو به چه سبب این حکم را تغییر دادید؟
ابن صوریا گفت: چون شریفان ما زنا می کردند ایشان را سنگسار نمی کردیم و چون ضعیفان می کردند سنگسار می کردیم، و به این سبب زنا در میان اشراف ما بسیار شد تا آنکه پسر عم پادشاه ما زنا کرد و او را سنگسار نکردیم، پس مرد دیگر زنا کرد و چون پادشاه خواست او را سنگسار کند قوم آن مرد گفتند: تا پسر عم خود را سنگسار نکنی نمی گذاریم او را سنگسار کنی؛ پس علماء گفتند: می باید جمع شویم و حکم دیگر برای زنا قرار دهیم که در شریف و وضیع جاری باشد، پس چنین قرار دادند که هر که زنا کند او را چهل تازیانه بزنند و رویش را سیاه کنند و او را واژگون بر خر سوار کرده و در محلات و قبائل بگردانند، و تا حال این حکم بجای سنگسار در میان ما جاری شده است.
پس یهودان گفتند: به این زودی اعتراف کردی و آنچه ما در حق تو گفتیم دروغ گفتیم ولیکن چون غایب بودی نخواستیم تو را غیبت کنیم.
ابن صوریا گفت: مرا سوگند داد و نتوانستم دروغ بگویم. پس حضرت امر فرمود آن مرد و زن را در مسجد سنگسار کردند و فرمود: منم اول کسی که زنده می کند حکم خدا را هر گاه خواهند پنهان کنند؛ پس حق تعالی فرستاد( يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرًا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ ) (1) ای اهل تورات! بتحقیق که آمده است بسوی شما رسول ما بیان می کند برای شما بسیاری از آنچه شما پنهان می کردید از کتاب خدا و عفو می کند از بسیاری و اظهار نمی کند، پس ابن صوریا برجست و دست بر زانوی حضرت گذاشت و گفت: پناه می برم به خدا و به تو از آنکه ذکر کنی
____________________
1-سوره مائده: 15.
آن را بسیاری را که فرمود که عفو می کنی و ما را رسوا نمی کنی.
پس ابن صوریا پرسید: خواب تو چون است؟ حضرت فرمود: چشمهای من به خواب می رود و دلم به خواب نمی رود.
گفت: مرا خبر ده که چرا گاهی فرزند با پدر شیبه و گاهی با مادر؟ فرمود آب: منی هر یک که زیادتی می کند فرزند به او شیبه تر می شود.
گفت: راست گفتی، مرا خبر ده که کدامیک از اعضای فرزند از منی مرد بهم می رسد و کدام از زن؟ پس حضرت را غشی طاری شد و باز آمد با روی سرخ و عرق از او می ریخت، و این حالتی بود که آن حضرت را در وقت نزول وحی عارض می شد، پس فرمود: استخوان و پی رگها از منی مرد است و گوشت خون و ناخن و مو از منی زن است.
گفت: راست گفتی، گفتار و کردار تو گفتار و کردار پیغمبران است. و مسلمان شد.
و چون خواستند برخیزند بنی قریظه در آویختند در بنو نضیر و گفتند: یا محمد! برادران ما از بنو نضیر پدر ما و ایشان یکی است و دین ما و ایشان یکی است و بر ما جور می کنند و چون کسی از ما را می کشند نمی گذارند که ما قاتل را بکشیم و هفتاد وسق خرما دیه می دهند، و چون ما از ایشان کسی را بکشیم قاتل را به عوض می کشند و صد و چهل وسق خرما نیز می گیرند، و اگر کشته ایشان زن باشد مرد ما را به عوض آن می کشند و به یک مرد ایشان دو مرد ما را می کشند، و به عوض بنده ایشان آزاد ما را می کشند، و جراحات ما را به نصف خو حساب می کنند؛ پس حق تعالی آیات رجم و قصاص را فرستاد(1) .
و از وقایع سال چهارم نزول حکم تحریم خمر بود(2) .
و در این سال حضرت تزویج نمود ام سلمه را که از نساء طاهرة آن حضرت بود(3) .
____________________
1-مجمع البیان 2/193 و 194.
2-التنبیه و الاشراف 213.
3-تاریخ طبری 2/88؛ المنتظم 3/206؛ البدایة و النهایة 4/92.
و در این سال زینب دختر حزیمه زوجه آن حضرت فوت شد(1) ؛ و عبد الله پسر رقیه که از عثمان بهم رسیده بود فوت شد در ماه جمادی الاولی(2) .
و در این سال فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به رحمت رب العالمین واصل شد(3) ، و کیفیت کفن و دفن و صلوة او با سایر فضائل و احوالش انشاء الله تعالی بعد از این مذکور خواهد شد.
و مروی است که: در این سال در سوم ماه شعبان المعظم حضرت سید الشهداء حسین بن علی (عليهالسلام ) متولد شد(4) .
____________________
1-المنتظم 3/210.
2-سیره ابن حبان 237؛ کامل ابن اثیر 2/176؛ البدایة و النهایة 4/91.
3-المنتظم 3/213.
4-المنتظم 3/204.
علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و غیر ایشان روایت کرده اند که: غزوه احزاب در ماه رمضان سال پنجم هجرت بود و سببش آن بود که چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنو نضیر را از مدینه بیرون کرد - و ایشان گروهی بودند از یهود از فرزندان هارون - پس جمعی از ایشان به خیبر رفتند و رئیس ایشان حی بن اخطب به مکه رفت و به ابو سفیان و رؤسای قریش گفت: محمد بسیاری از ما و شما را کشت و عدواتش با ما و شما محکم شده است و ما را از خانه های خود بیرون کرد و اموال و مزارع ما را تصرف کرد و پسر عمان ما بنی قینقاع را نیز از دیار خود جلا فرمود، پس بگردید در زمین و هم سوگندان خود را و غیر ایشان را از قبائل عرب جمع کنید تا برویم بر سر او و از قوم من در مدینه هفتصد نفر هستند - یعنی بنی قریظه - و همه مردان جنگند و میان ایشان و محمد عهد و پیمانی هست و من ایشان را راضی می کنم که پیمان را بشکنند و بر دفع آن حضرت ما را یاری کنند شما از جانب بالای مدینه بیائید و ایشان از جانب پائین مدینه و محمد و اصحابش را از میان برادریم؛ و از موضع بنی قریظه تا مدینه دو میل راه بود و در موضعی می بودند که مسمی است به بئر عبد المطلب. و پیوسته ابن اخطب با ایشان در قبائل عرب می گردید تا ده هزار کس جمع شدند از قریش و کنانه و اقرع بن حابس با قومش و عباس بن مرداس با بنی سلیم.
به روایت شیخ مفید و طبرسی سلام بن ابی الحقیق و حی بن اخطب و کنانة بن ربیع و هودة بن قیس و ابو عماره والبی با گروهی از بنی النضیر و بنی والبه به مکه رفتند، و ابتدا کردند به ابو سفیان چون عدوات او را با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسارعت او را در قتال آن حضرت می دانستند و از او یاری جستند بر قتال آن حضرت، ابو سفیان گفت: من با شما
متفقم بروید و سایر قریش را راضی کنید؛ پس ایشان به نزد وجوه و رؤسای قریش رفتند و گفتند: دست ما با دست شماست و با شما اتفاق می کنیم تا محمد را مستأصل کنیم، پس قریش به ایشان گفتند: شما اهل کتاب اولید و دین محمد را و دین ما را می دانید بگوئید که دین ما بهتر است یا دین او؟ و ما به حق سزاوارتریم یا او؟
یهود گفتند: بلکه دین شما بهتر از دین او. پس حق تعالی فرستاد( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَـٰؤُلَاءِ أَهْدَىٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا أُولَـٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّـهُ وَمَن يَلْعَنِ اللَّـهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصِيرًا ) (1) آیا نمی نگری بسوی آنان که داده اند ایشان را بهره ای از کتاب که به سبب عدوات مسلمانان ایمان می آورند به بتهای قریش که جبت و طاغوتند و می گویند در حق کافران که ایشان هدایت یافته ترند از آنها که ایمان آورده اند به محمد و راه ایشان درست تر است، این گروه آنانند که لعنت کرده است ایشان را خدا و هر که را خدا لعنت کند پس هرگز نمی یابی برای او یاوری، پس قریش شاد شدند به آنکه یهود تصدیق حقیقت دین ایشان کردند، و ابو سفیان ملعون آمد و گفت: اکنون خدا شما را بر دشمن خود تمکین داده است و اینک یهود آمده اند و با شما متفق شده اند که یا کشته شوند یا محمد و اصحابش را مستاصل گردانند.
پس قریش با یهودان اتفاق کردند و یهودان بیرون آمده رفتند به نزد قبیله غطفان و ایشان را بسوی حرب حضرت دعوت کردند و گفتند: قریش با ما متفق شده اند و ایشان نیز اجابت کردند. پس قریش بیرون آمدند وقائدشان ابو سفیان بود؛ و غطفان بیرون آمدند یا عیینة بن حصن فزاری و حارث بن عوف با بنی مره و مسعر بن جبله با اتباع خود از قبیله اشجع و نامه ها نوشتند بسوی حلفای خود از بنی اسد؛ پس طلحه با اتباعش از بنی اسد آمدند و قریش بسوی بنی سلیم نوشتند و ابو الاعور سلمی با اتباعش آمدند.
چون این خبر به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید اصحاب خود را طلبید و با ایشان
____________________
1-سوره نساء: 51 و 52.
مشورت کرد و ایشان هفتصد نفر بودند، سلمان عرض کرد: یا رسول الله! جماعت قلیل در مطاوله و مبارزه در برابر جماعت کثیر نمی توانند ایستاد.
حضرت فرمود: پس چه کنیم؟
سلمان عرض کرد: خندقی می کنیم بر دور خود که حجابی باشد میان تو و ایشان که ایشان از هر جانب بر سر ما نیایند و جنگ از یک جانب باشد، و ما در بلا عجم وقتی که لشکر گرانی متوجه ما می شد چنین می کردیم که جنگ از موضع معینی واقع شود.
پس جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و گفت: رای سلمان صواب است و به آن عمل می باید کرد. حضرت فرمود که زمین را پیمودند از ناحیه احد تا رایح و هر بیست گام یا سی گام را به جماعتی از مهاجران و انصار داد که حفر نمایند و امر کرد که بیلها و کلنگها آوردند و حضرت خود ابتدا کرد در حصه مهاجران و کلنگی برداشت و خود می کند و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خاک را نقل می کرد تا آنکه عرق کرد و مانده شد و فرمود: عیشی نیست مگر عیش آخرت، خدواندا! بیامرز انصار و مهاجران را. چون مردم دیدند که حضرت خود متوجه کندن گردیده اهتمام بسیار کردند در کندن و خاک را نقل می کردند.
چون روز دوم شد بامداد آمدند بر سر خندق و حضرت در مسجد فتح نشست و صحابه مشغول کندن شدند ناگاه به سنگی رسیدند که کلنگ در آن کار نمی کرد، پس جابر بن عبد الله انصاری را به خدمت حضرت فرستادند که حقیقت حال را عرض نماید، جابر گفت: چون به مسجد فتح رفتم دیدم حضرت بر پشت خوابیده است و ردای مبارک را در زیر سر گذاشته و از گرسنگی بر شکم خود سنگی بسته است، گفتم: یا رسول الله! سنگی در خندق پیدا شده که کلنگ در آن اثر نمی کند، پس برخاست و بسرعت روانه شد، و چون به آن موضع رسید آبی طلبید و از آن آب وضو ساخت و کف آبی در دهان حکمت نشان کرد و مضمضه نمود و بر آن سنگ ریخت پس کلنگ را گرفت و ضربتی زد بر آن سنگ که از آن برقی ساطع شد و در اثر آن برق قصرهای شام را دیدیم، پس بار دیگر کلنگ را زد و برقی ساطع شد که قصرهای مداین را دیدیم، پس بار دیگر کلنگ را زد
و برقی لامع شد که قصرهای یمن را دیدیم، پس فرمود: این مواضع را که برق بر آنها تابید شما فتح خواهید کرد؛ مسلمانان از استماع این بشارت شاد شده و خدا را که حمد کردند؛ منافقان گفتند: وعده ملک کسری و قیصر می دهد و از ترس بر دور خود خندق می کند! پس حق تعالی آیه( قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ ) (1) را برای تکذیب منافقان فرستاد(2) .
و ابن بابویه روایت کرده است که: چون کلنگ اول را زد ثلث سنگ را شکست و فرمود: الله اکبر کلیدهای شام را خدا به من داد و بخدا سوگند که قصرهای سرخ آن را می بینم؛ پس کلنگ دیگر زد و ثلث دیگر را شکست و فرمود: الله اکبر خدا کلیدهای ملک فارس را به من داد و بخدا سوگند که الحال قصر سفید مداین را می بینم؛ و چون کلنگ سوم را زد و باقی سنگ جدا شد گفت: الله اکبر کلیدهای یمن را به من دادند و بخدا سوگند که دروازهای صنعا را می بینم(3) .
کلینی به سند معتبر روایت کرده است از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) که: کلنگ را از دست امیر المؤمنین (عليهالسلام ) یا سلمان گرفت و یک ضربت زد که سنگ به سه پاره شد پس فرمود: فتح شد بر من در این ضربت گنجهای کسری و قیصر. پس ابو بکر و عمر با یکدیگر گفتند: نمی توانیم از ترس به قضای حاجت برویم و او وعده ملک پادشاه عجم و پادشاه روم به ما می دهد(4) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون حضرت برای خندق خط کشید هر چهل ذراع را به ده نفر داد، پس نزاع کردند مهاجران و انصار در باب سلمان چون مردی قوی بود، انصار گفتند: سلمان از ماست، و مهاجران گفتند: سلمان از ماست؛ پس حضرت
____________________
1-سوره آل عمران: 26.
2-رجوع شود به تفسیر قمی 2/176 - 178 و مجمع البیان 1/428 و 4/340 و ارشاد شیخ مفید 1/94 و دلائل النبوة 3/408 - 420 و مغازی 2/441 - 450.
3-خصال 162؛ امالی شیخ صدوق 258. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة 3/421.
4-کافی 8/216.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: سلمان از ما اهل بیت است(1) .
برگشتیم به روایت علی بن ابراهیم: پس جابر گفت: آن سنگ به اعجاز آن حضرت ماند ریگ فرو ریخت، و من چون یافتم که حضرت گرسنه است گفتم: یا رسول الله! ممکن است در خانه من چاشت میل فرمائی؟ فرمود: چه چیز در خانه داری ای جابر؟ عرض کردم: بزغاله ای و یک صاع جو دارم، فرمود: برو و آنچه داری بعمل بیاور تا ما بیائیم؛ جابر گفت: به خانه رفتم و زن خود را امر کردم که جو آرد کرد و من بزغاله را کشتم و پوست کندم و زن نان پخت و بزغاله را براین کرد و چون فارغ شد به خدمت حضرت آمدم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله فارغ شدیم بیا با هر که خواهی، پس در کنار خندق ایستاد و فرمود: ای گروه مهاجران و انصار! اجابت کنید دعوت جابر را؛ و در خندق هفتصد مرد کار می کردند، چون ندای حضرت را شنیدند همه بیرون آمدند و به جانب خانه من روانه شدند و در راه حضرت به هر که می رسید از مهاجران و انصار می فرمود: اجابت کنید جابر را. جابر گفت: من پیش رفتم و با اهل خود گفتم: بخدا سوگند حضرت آمد با گروهی که هیچکس را طاقت اطعام ایشان نیست، زن پرسید: آیا تو حضرت را اعلام کردی که چه چیزی در خانه ما هست؟ گفتم: آری، گفت: پس کاری مدار خود بهتر می داند. جابر گفت: حضرت داخل خانه شد و در دیگ نظر کرد و فرمود: کمچه ای بزن و بیرون آور و قدری در ته اش بگذار، و در تنور نظر کرد و فرمود: نان بیرون آور و قدری در تنور بگذار و همه را بیرون میاور، پس کاسه ای طلبید و به دست بابرکت نان در کاسه ترید کرد و کمچه زد و مرق بر روی نان ریخت و فرمود: ده نفر را بیاور، آمدند و خوردند تا سیر شدند، پس فرمود: یک دست بزغاله را بیاور، آوردم و ایشان خوردند، پس فرمود: ده نفر دیگر را بطلب، طلبیدم و ایشان نیز خوردند و سیر شدند و در کاسه اثری از خوردن ایشان ظاهر نشد بغیر جای انگشتان ایشان، پس ذراع دیگر را طلبید و ایشان خوردند، پس ده نفر دیگر را طلبید و ایشان نیز سیر شدند، و ذراع دیگر طلبید
____________________
1-مجمع البیان 1/427 و 4/341؛ مستدرک حاکم 3/691؛ دلائل النبوة 3/418.
و آوردم و ایشان خوردند، پس به حضرت عرض کردم: گوسفند چند ذراع دارد؟ فرمود: دو ذراع؛ عرض کردم: من سه ذراع تا حال آوردم بحق خداوندی که تو را به حق فرستاده است، حضرت فرمود: اگر سخن نمی گفتی هر آینه همه مردم از ذراع می خوردند.
جابر گفت: همچنین ده نفر ده نفر آوردم تا همه خوردند و سیر شدند و آنقدر طعام برای ما ماند که تا چند روز دیگر خوردیم(1) .
و باز علی بن ابراهیم روایت کرده است که: در حفر خندق عثمان گذشت بر عمار بن یاسر و او مشغول کندن خندق بود و غبار بلند شده بود، عثمان آستین خود را بر بینی نحسش گرفت و گذشت، چون عمار کراهت و کناره گیری او را مشاهده کرد رجزی خواند که مضمونش این است: مساوی نیست کسی که بنا کند مساجد را و در آنها بسر آورد راکع و ساجد، و کسی که گذر بر غبار و از آن بسوی دیگر میل کند از روی معانده و انکار؛ پس عثمان برگشت و عمار را دشنام داد که: ای فرزند زن سیاه! مرا می گوئی؟ و به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفت و گفت: ما داخل اسلام نشده ایم که از مردمان دشنام بشنویم، حضرت فرمود: اگر اسلام را نمی خواهی من از کافر شدن تو پروا ندارم به هر جا که خواهی برو.
پس حق تعالی فرستاد( يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّـهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿١٧﴾ إِنَّ اللَّـهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّـهُ بَصِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ) (2) یعنی: منت می گذارند بر تو برای اینکه مسلمان شده اند، بگو - یا محمد - منت مگذارید بر من اسلام خود را بلکه خدا منت می گذارد بر شما که هدایت کرده است شما را بسوی ایمان اگر هستید راستگواین که ایمان آورده اید، بدرستی که خدا می داند پنهان آسمانها و زمین را و خدا بینا و دانا است به آنچه شما می کنید(3) ، از سیاق این آیات چنانکه علی بن ابراهیم روایت کرده است در تفسیر آیه ظاهر است که مراد الهی آن است که دروغ می گوئید و ایمان نیاورده اید.
____________________
1-تفسیر قمی 2/178.
2-سوره حجرات: 18 و 17.
3-تفسیر قمی 2/322.
کلینی و علی بن ابراهیم به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: در اول اسلام مقرر بود که هر که در شب ماه مبارک رمضان به خواب رود خوردن و آشامیدن بر او حرام می شود، و چون حضرت در ماه مبارک رمضان حکم کرد به کندن خندق خوات بن جبیر انصاری برادر عبد الله بن جبیر که در احد شهید شد در خندق کار می کرد و مرد پیر ضعیفی بود، چون شب به خانه برگشت به اهل خود گفت: طعامی حاضر دارید که افطار کنم؟ گفتند: نه به خواب مرو تا بزودی طعامی مهیا کنیم؛ چون تکیه کرد بی اختیار به خواب رفت، گفتن: به خواب رفتی؟ گفت: آری، پس طعام نخورد و بامداد به خندق آمد و مشغول کار شد و در اثنای کار غش بر او طاری می شد، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر او گذشت و حال او مشاهده کرد پرسید: چرا به این حالی؟ او کیفیت واقعه شب را عرض کرد، پس حق تعالی به سبب او منت گذاشت بر مسلمانان و فرستاد( وَكُلُوا وَاشْرَبُوا حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ) (1) یعنی: بخورید و بیاشامید تا ظاهر شود برای شما ریسمان سفید صبح از ریسمان سیاه شب(2) .
پس علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حضرت از کندن خندق فارغ شد سه روز پیش از آمدن قریش، و برای خندق هشت در مقرر فرمود و بر هر دری یک مرد از مهاجران و یک مرد از انصار با گروهی مقرر فرمود که حراست نمایند. پس قبائل قریش و کنانه و سلیم و هلال با حی بن اخطب آمدند و قریش با حلفای خود که ده هزار کس بودند و در ما بین جرف و غابه فرود آمدند و غطفان و توابع ایشان از اهل نجد در جانب احد فرود آمدند؛ و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با سه هزار نفر از صحابه از مدینه بیرون آمدند(3) .
____________________
1-سوره بقره: 187.
2-کافی 4/98 - 99 تفسیر قمی 1/66؛ مجمع البیان 1/280 و در آن بجای خوات، مطعم مذکور شده است.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 2/179 و مجمع البیان 4/341 - 342.
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: لشکر مشرکان هیجده هزار نفر بودند(1) ، و اکثر مجموع لشکر را ده هزار کس گفته اند، پس چون قریش به وادی عقیق رسیدند در میان شب حی بن اخطب بسوی بنی قریظه آمد و ایشان در قلعه خود متحصن بودند و به عهدی که با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کرده بودند در امان بودند، چون دروازه قلعه را کوبید و صدا و به گوش کعب بن اسید(2) رسید به اهل خود گفت: این برادر توست و اهل و قبیله خود را به بلا انداخت و اکنون آمده است که ما را به بلا افکند و عهد ما را با محمد بشکند و محمد با ما نیکی کرده و در امان خود استوار بوده و حق همسایگان ما را پیوسته رعایت می کند و سزاور نیست که با او خیانت کنیم پس از غرفه به زیر آمد و گفت: تو کیستی؟
گفت: منم حی بن اخطب آورده ام برای تو عزت روزگار را.
کعب گفت: بلکه آمده ای با مذلت و خواری ابدی از برای ما.
ابن اخطب گفت: ای کعب! اینک قریش آمده اند با پیشوااین و بزرگواران خود و هم سوگندان خود از قبیله کنانه و در عقیق فرود آمده اند، و اینک قبیله فزاره آمده اند با سر کرده ها و بزرگان خود و در غابه(3) فرود آمده اند، و اینک قبیله سلیم و دیگران آمده اند و در قلعه بنی ذبیان فرود آمدند و هرگز محمد و اصحابش از جنگ این گروه انبوه رها نخواهند شد، پس در بگشا و عهد را میان خود و محمد بشکن. کعب گفت: هرگز برای تو در نگشایم، از راهی که آمده ای برگرد.
ابن اخطب گفت: هیچ چیز تو را مانع نیست از در گشودن مگر آهو بچه ای که در تنور گذاشته ای و می ترسی که من با تو در خوردن آن شریک شوم، در را بگشا و مترس که من شریک تو نخواهم شد. کعب گفت: خدا تو را لعنت کند که از راهی در آمدی که من جواب نتوانم گفت؛ پس گفت: در را برای او بگشائید.
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/249.
2-در مصدر کعب بن اسد ذکر شده است.
3-در مصدر رغابه است.
چون در را گشودند داخل شد و نشست گفت: وای بر تو ای کعب بشکن عهد خود را با محمد رای مرا رد مکن که محمد هرگز از این گروه رها نخواهد شد، و اگر این فرصت را از دست بدهی دیگر چنین فرصتی به دست تو نخواهد آمد.
پس هر که در قلعه بود از روسای یهود مانند غزال بن شمول و یاسر بن قیس و رفاعة بن زید و زهیر بن ناطا(1) جمع شدند و کعب به ایشان گفت: شما چه می گوئید؟ همه گفتند: تو بزرگ مائی و مطاعی در میان ما و عهد و پیمان را تو بسته ای، اگر عهد را می شکنی ما نیز می شکنیم، و اگر در قلعه می مانی ما نیز می مانیم، و اگر بیرون می روی ما نیز بیرون می رویم.
زهیر بن ناطا که مرد پیر صاحب تجربه ای بود گفت: من خواندم در توراتی که خدا فرستاده است بر ما که حق تعالی پیغمبری خواهد فرستاد در آخر الزمان که از مکه خروج خواهد کرد و و محل هجرت او این بحیره خواهد بود - یعنی مدینه - و بر درازگوش برهنه سوار خواهد شد و جامه های کهنه خواهد پوشید و به نان خشک و خرما قناعت خواهد کرد و اوست خندان و بسیار کشنده مردمان و در هر دو چشمش سرخی هست و در میان دو کتفش خاتم نبوت هست، شمشیر خود را بر دوش خواهد گذاشت و پروا نخواهد کرد از هر که در برابر او آید و پادشاهی او به منتهای زمین خواهد رسید؛ اگر این آن پیغمبر است، از بسیاری این گروه پروا نمی کند، و اگر کوهها با او سر کشی و معارضه کنند بر آنها غالب می آید.
ابن اخطب لعین گفت: این آن پیغمبر نیست، آن پیغمبر از بنی اسرائیل است و این از فرزندان اسماعیل است، و هرگز بنی اسرائیل تابع فرزندان اسماعیل نمی شوند زیرا که خدا ایشان را بر جمیع مردم زیادتی داده است و پیغمبری و پادشاهی را در میان ایشان گذاشته است و موسی با ما عهد کرده است که ایمان نیاوریم به رسولی تا قربانی بیاورد که آتش آن را بخورد و با محمد آیتی نیست، این گروه را بر گرد خود جمع کرده است و به جادو ایشان
____________________
1-در مصدر زبیر بن یاطا است.
را فریب داده است و می خواهد به جادوی خود بر مردم غالب آید. و پیوسته به این اکاذیب و اباطیل ایشان را وسوسه می کرد تا همه را از رای خود برگردانید و با خود در رای شوم خود موافق کرد و گفت: بیرون آورید آن نامه را که میان شما و محمد نوشته شده است، چون نامه را بیرون آوردند گرفت و پاره کرد و گفت: الحال آنچه شدنی بود شد دیگر چاره ای بغیر از جنگ نیست پس مهیای جنگ شوید.
چون این خبر به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید بسیار محزون شد و صحابه بسیار ترسیدند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سعد بن معاذ و اسید بن حضیر(1) را که از قبیله اوس بودند و آن قبیله با بنی قریظه همسوگند بودند فرمود: بروید به نزد بنی قریظه و معلوم کنید که با ما در چه مقامند، و اگر نقض عهد کردن باشند چون برگردید کسی را بر این واقعه مطلع مسازید، و چون به نزد من آئید بگوئید عضل و القاره (و این رمزی بود میان حضرت و ایشان که حضرت بیابد و دیگران نیابند، و عضل و قاره دو قبیله بودند از قریش که مسلمان شدند به ظاهر و مکر کردند و مرتد شدند، پس هر که مکر می کرد بر حال او مثل می زدند به حال ایشان).
چون سعد و اسید به دروازه قلعه بنی قریظه رسیدند، کعب از بالای قلعه مشرف شد و ایشان را دشنام داد و نسبت به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ناسزا گفت، سعد گفت: تو مانند روباهی که در سوراخ خود گریخته باشد، بزودی قریش برخواهند گشت و حضرت تو را محاصره خواهد کرد و با مذلت تو را از قلعه به زیر خواهد آورد و گردن خواهد زد.
پس برگشتند و گفتند: عضل و القاره، حضرت برای مصلحت فرمود: لعنت باد بر ایشان من امر کرده ام ایشان را که چنین کنند، و این را برای مصلحت توریه فرمود که جواسیس قریش که پیوسته در میان عسکر حضرت بودند اگر بشنوند به شک افتند که شاید حضرت به ایشان متفق باشد و چنین توطئه کرده باشند که ایشان را فریب دهند.
پس ابن خطب ملعون بسوی ابو سفیان و قریش برگشت و ایشان را خبر داد که
____________________
1-در مصدر اسید بن حصین می باشد.
بنو قریظه پیمان خود را با حضرت شکستند؛ قریش به این خبر شاد شدند و در میان شب نعیم بن مسعود اشجعی به خدمت حضرت آمد و او پیش از آمدن قریش به سه روز مسلمان شده بود و قریش نمی دانستند، پس عرض کرد: یا رسول الله! من ایمان به خدا آورده ام و تصدیق تو کرده ام و کتمان کرده ام از قریش، اگر امر می فرمائی که در خدمت تو باشم و تو را به جان یاری کنم می کنم، و اگر رخصت می فرمائی می روم و میان قریش و بنی قریظه اختلاف می افکنم ایشان را بر هم می زنم تا از قلعه بیرون نیایند.
حضرت فرمود: برو و اتفاق ایشان را بر هم زن که نزد من بهتر است.
عرض کرد: مرا رخصت ده یا رسول الله که آنچه مصلحت دانم در حق تو بگویم.
حضرت فرمود: بگو آنچه خواهی.
پس اول به نزد ابو سفیان رفت و ابو سفیان خبر از اسلام او نداشت و گفت: مودت و خیر خواهی مرا نسبت به خود می دانی و می دانی که من چه مقدار خواهش دارم که خدا شما را بر دشمن شما یاری دهد، و بتحقیق که شنیده ام محمد با یهود اتفاق کرده است که ایشان چون داخل لشکر شما شوند و شما با او مشغول جنگ شوید اظهار بر مشا شمشیر بکشند تا باعث غلبه محمد شود، و وعده داده است ایشان را که چون چنین کنند منازل و مزارع بنو نضیر و بنو قینقاع را که از آنها گرفته است به ایشان بدهد، من مصلحت شما را در این می بینم که نگذارید ایشان داخل لشکر شما شوند تا گروهی از سرکرده های ایشان را گرو بگیرید و بفرستید به مکه تا از مکر و غدر ایشان ایمن باشید.
ابو سفیان گفت: خدا تو را توفیق و جزای نیک دهد که ما را نصیحت و به خیر راهنمائی کردی.
پس بزودی برگشت و به نزد بنو قریظه رفت و ایشان نیز از مسلمان شدن او خبر نداشتند و به ایشان گفت: ای کعب! می دانی مودت مرا نسبت به خود و شنیده ام که ابو سفیان می گفته است که: این یهودان را از قلعه بیرون می آوریم و در برابر محمد باز می داریم، اگر اینها ظفر یافتند نام فتح از ماست و اگر محمد غالب شود اینها مقدمه لشکر مایند کشته می شوند و ما می گریزیم، من مصلحت نمی دانم که شما داخل لشکر
ایشان شوید تا ده نفر از اشراف ایشان به گرو بگیرید که در قلعه شما باشند که اگر بر محمد ظفر نیابند نروند تا برگردانند به شما عهد و پیمانی را که میان شما و محمد بوده است زیرا که هرگاه قریش بگریزند و بر محمد ظفر نیابند محمد با شما جنگ خواهد کرد و شما را خواهد کشت.
کعب گفت: با ما نیکی کردی و نهایت خیر خواهی نمودی، ما از قلعه بیرون نمی رویم تا از ایشان گرو نگیریم(1) .
و به روایت شیخ طبرسی: به ابو سفیان گفت: شنیده ام که بنو قریظه از نقض عهد پشیمان شده و به نزد محمد فرستاده اند که ما ده نفر از اشراف قریش به گرو می گیریم و به تو می دهیم که ایشان را بکشی و با تو موافقت می کنیم در جنگ ایشان شاید از ما راضی شوی(2) .
و در قرب الاسناد به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می فرمود: آنچه من از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کنم البته واقع است، و اگر از آسمان به زیر افتم یا مرغ مرا برباید دوست تر می دارم از آنکه دروغ بر آن حضرت ببندم، و اگر از خود چیزی بگویم در جنگ شاید توریه کنم برای مصلحت زیرا که مدار جنگ بر خدعه و مکر است، بدرستی که چون خبر رسید به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که بنو قریظه به نزد ابو سفیان فرستاده اند که: هر گاه شما با محمد ملاقات کنید ما شما را مدد خواهیم کرد؛ حضرت خطبه ای خواند و فرمود: بنی قریظه به نزد ما فرستاده اند که چون ما با ابو سفیان ملاقات کنیم ما را مدد و اعانت کنند. چون این خبر به ابو سفیان رسید گفت: یهود با ما در مقام مکرند(3) ؛ و یک باعث گریختن ایشان این بود.
شیخ مفید و شیخ طبرسی روایت کرده اند که: لشکر قریش در ناحیه خندق نزول کردند
____________________
1-تفسیر قمی 2/179 - 182.
2-مجمع البیان 4/344 و در آن ده نفر ذکر نشده است؛ و در مغازی 2/481 - 482 و المنتظم 235 هفتاد نفر ذکر شده است.
3-قرب الاسناد 133.
و زیاده از بیست روز ماندند و در میان ایشان جنگی نشد مگر به تیر و سنگ انداختن، و چون حضرت ضعف قلوب اکثر مسلمانان و ظهور نفاق منافقان را مشاهده فرمود به نزد عیینة بن حصن و حارث بن عوف که سر کرده غطفان بودند فرستاد و از ایشان طلب صلح نمود که ثلث میوه مدینه را به ایشان بدهد و ایشان برگردند؛ و در این باب با سعد بن عباده انصاری مشورت فرمود، سعد عرض کرد: یا رسول الله! اگر این صلح به امر خداست ما را در قبول آن چاره ای نیست.
حضرت فرمود: وحی در این باب نازل نشده است ولیکن چون قاطبه عرب برای شما تیر عدوات در کمان گذاشته اند و از هر جانب بر سر شما می آیند خواستم که شوکت ایشان را از شما بشکنم تا قوتی در شما بهم رسد.
پس سعد بن معاذ گفت: وقتی که ما مشرک بودیم و خدا را نمی شناختیم ایشان طمع در مال ما نکردند، اکنون که خدا ما را به اسلام گرامی داشته است و به تو شرف و عزت یافته ایم اموال خود را به ایشان می دهیم؟ بخدا سوگند که بغیر شمشیر هیچ به ایشان نمی دهیم تا خدا میان ما و ایشان حکم کند.
حضرت فرمود: من نیز می خواستم ثبات عزم شما را بدانم، پس بر این امر ثابت باشید، بدرستی که خدا پیغمبرش را وانمی گذارد و مرا یاری خواهد کرد و دین مرا بر همه دینها غالب خواهد گردانید چنانکه وعده فرموده. پس آن حضرت به اقدام جد و اهتمام ایستاده ایشان را بسوی جهاد اعدا دعوت نمود و وعده یاری و نصرت از جانب حق تعالی ایشان را فرمود.
پس گروهی از اشقیاء قریش متوجه میدان قتال شدند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود و عکرمة بن ابی جهل و هبیرة بن ابی وبه و ضرار بن الخطاب و مرداس فهری بودند؛ پس اسلحه جنگ بر خود راست کردند و بر اسبان عربی سوار شده بر منازل بنی کنانه گذشتند و ایشان را تحریص بر قتال کرده و گفتند: مهیای کارزار شوید که امروز معلوم می شود که مرد کیست؛ و چون به کنار خندق رسیدند گفتند: این مکری است که عرب نمی دانستند، این تدبیر آن فارسی است که با اوست. پس گردیدند تا مکان تنگی از
خندق یافتند و اسبان خود را از خندق جهاندند و عمرو بن عبدود که به شجاعت میان عرب مشهور بود و او را با هزار سوار برابر می دانستند و او را فارس یلیل می گفتند - زیرا که در موضعی که آن را یلیل می گویند در راه شام قافله ای از تجار می رفتند که عمرو در میان ایشان بود چون به آن موضع رسیدند و در آن موضع قریب به هزار نفر از دزدان سر راه بر قافله گرفتند اهل قافله همگی گریختند بغیر عمرو که شمشیر کشید و شتر بچه ای را ربود و به عوض سپر بر سر دست گرفت و رو به ایشان آورد و همه را گریزاند و قافله را به سلامت گذرانید، و به این سبب او را فارس یلیل می گفتند - پس او در میدان حرب جولان کرد و رجز می خواند و مبارز می طلبید(1) .
چون لشکر اسلام و را دیدند همه در پشت سر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گریختند و حضرت را پیش داشتند پس عمر به عبد الرحمن بن عوف گفت: این شیطان را می بینی (یعنی عمرو)؟ هیچکس از دست او جان بدر نمی برد، بیائید محمد را به او دهیم تا بکشد و ما به قوم خود ملحق شویم، پس حق تعالی این آیات را فرستاد( قَدْ يَعْلَمُ اللَّـهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا ﴿١٨﴾ أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشَىٰ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولَـٰئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّـهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسِيرًا ) (2) یعنی: بدرستی که خدا می داند بازدارندگان را از یاری رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از گروه شما و گویندگان مر برادران خود را که: بیائید بسوی ما و جنگ مکنید و نمی آیند به کارزار مگر اندکی که به کار نیایند در حالتی که بخیلانند بر شما و نمی خواهند که شما ظفر یابید، مال در راه خدا صرف نمی کنند، پس چون بیاید ترس دشمن می بینی ایشان را که نظر می کنند بسوی تو می گردد چشمهای ایشان مانند کسی که غش بر او طاری شود از سکرات مرگ، پس چون برود ترس بر نجانند شما را به زبانهای تیز در حالتی که بخیلند بر
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/96 - 98؛ مجمع البیان 4/342 با اختصار.
2-سوره احزاب: 18 و 19.
غنیمت، این گروه ایمان نیاورده اند پس باطل گردانیده است خدا عملهای ایشان را و بر خدا آسان است حبط عملهای ایشان یا آنکه خدا را از نفاق ایشان پروائی نیست.
پس عمرو بن عبدود نیزه خود را بر زمین نصب کرد و جولانی کرد و رجزی خواند که مضمونش این بود: صدایم گرفته شد از بس ندا کردم در مجمع شما که کی با من مبارزه می کند، و ایستادم در هنگامی که شجاع می ترسد در مقام قرنی که نگریزد، و من پیوسته چنین مسارعت کننده بودم در جنگلهای عظیم، بدرستی که شجاعت و بخشش در جوان از بهترین خصلتها است.
پس حضرت فرمود: کی می رود که این سگ را دفع کند؟
چون هیچکس جواب نگفت، حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) برجست و گفت: من می روم او را دفع کنم.
حضرت فرمود: یا علی! این عمرو بن عبدود است.
حضرت امیر (عليهالسلام ) عرض کرد که: من علی بن ابی طالبم.
پس حضرت فرمود: نزدیک من بیا؛ و به دست مبارک خود عمامه بر سر او بست و ذوالفقار را به دستش داد و فرمود: برو و به این شمشیر قتال کن. پس دعا کرد که: خداوندا! حفظ کن او را از پیش رو و از پشت سر و از جانب راست و از جانب چپ و از بالای سر و از زیر پا.
پس حضرت اسد الله الغالب مانند ژاین بسرعت متوجه میدان گردید و رجزی خواند که مضمونش این است: تعجیل مکن که آمد بسوی تو اجابت کننده آواز تو که عاجز نیست از مقاومت تو، و صاحب نیت درست و بیناست در راه حق و راستگوئی نجات دهنده هر رستگار است، و بدرستی که امیدوارم بزودی برای تو بر پا کنم نوحه را که بر جنازه ها می کنند، از ضربت شکافنده که آوازه اش بماند بعد از جنگها.
عمرو گفت: تو کیستی که جرت کردی در این معرکه بر قتال من؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود که: منم علی بن ابی طالب پسر عم رسول خدا و داماد او.
گفت: والله که پدرت با من یار بود و ندیم دیرینه من بود و نمی خواهم که تو را بربایم
به نیزه خود و بدارم در میان آسمان و زمین که نه زنده باشی و نه مرده.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: پسر عمم مرا خبر داده است که اگر تو مرا بکشی من داخل بهشت می شوم و تو در جهنم خواهی بود، و اگر من تو را بکشم در بهشت خواهم بود و تو داخل جهنم خواهی شد.
عمرو از روی استهزاء گفت: هر دو از برای تو خواهد بود، این بد قسمتی است که کرده ای.
حضرت فرمود که: این را بگذار ای عمرو، من از تو شنیدم در وقتی که به پرده کعبه دست زده بودی، می گفتی که هر که در جنگ سه خصلت را بر من عرض کند البته یکی را قبول می کنم، و من اکنون سه خصلت بر تو عرض می کنم یکی را قبول کن.
گفت: بگو یا علی.
فرمود: اول آنکه گواهی دهی به وحدانیت خدا و پیغمبری رسول خدا و مسلمان شوی.
گفت: این را از من دور گردان که نمی شود.
فرمود: دوم آنکه برگردی و این لشکر را از رسول خدا برگردانی، اگر راست گوید و امرش ثابت شود موجب شرف شماست و شما بهتر می شناسید او را، و اگر دروغ گوید و پیغمبر نباش گرگان و دزدان عرب کفایت شر او از شما خواهند کرد.
آن بی سعادت گفت: این هم نمی شود زیرا که زنان قریش در خانه ها خواهند گفت و مردم را در اشعار خود خواهند بست که من از جنگ ترسیدم و برگشتم و یاری نکردم گروهی را که مرا رئیس خود کرده اند.
حضرت فرمود: سوم آن است که من پیاده ام تو سواره، تو از اسب فرود آی که من و تو پیاده جنگ کنیم. چون این را شنید از اسب خود بر زمین جست و اسب را پی کرد و گفت: این خصلتی است که گمان نداشتم احدی از عرب جرات کند و این را از من بطلبد.
پس آن ملعون مبادرت کرد و ضربتی بر سر حضرت حواله کرد و حضرت سپر را بر سر
کشید و ضربت آن ملعون سپر را به دو نیم کرد و بر سر آن حضرت نشست، و چون خدعه در جنگ رواست حضرت فرمود که: تو خود را فارس عرب می دانی و این تو را بس نیست که من در این سن با تو مبارزه می کنم که یاوری با خود آورده ای؟ چون او به عقب نظر کرد حضرت ضربتی بر پاهای او زد که هر دو پای او را قطع کرد و او بر زمین افتاد و گردی برخاست که مردم ندانستند که کدامیک دیگری را کشته است، پس منافقان گفتند: علی کشته شد؛ چون گرد بر طرف شد دیدند که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر سینه او نشسته و ریشش را به دست گرفته سرش را جدا می کند.
پس حضرت سر او را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد در حالی که خون از سر مبارک آن حضرت جاری بود از ضربت آن ملعون و از شمشیرش خون می ریخت و می فرمود: منم فرزند عبد المطلب، مرگ از برای جوان بهتر است از گریختن.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! با او مکر کردی؟
عرض کرد: بلی یا رسول الله، مدار جنگ بر خدیعه و مکر است.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زبیر را فرستاد بسوی هبیره و ضربتی بر سرش زد و او را هلاک کرد، و عمر را فرمود که برود و با ضرار مبارزه کند، چون ضرار در برابر عمر پیدا شد عمر تیری بیرون آورد که بسوی او بیندازد، ضرار گفت: ای فرزند صهاک! قاعده کجاست که در مبارزه تیر بیندازی؟ اگر مردی با شمشیر بیا جنگ کنیم و بخدا سوگند که اگر تیر می اندازی من یک عدوی ای را در مکه نمی گذارم که نکشم! پس عمر پشت گردانید و گریخت و ضرار نیزه ای استوار کرده از عقبش تاخت، و چون به او رسید سر نیزه را اندکی در پشت سرش فرو برد و گفت: این را از من نگاهدار که به تو رسیدم و تو را نکشتم و من سوگند یاد کرده ام که تا توانم قریش را نکشم.
پس عمر همیشه حق نعمت او را رعایت می کرد و چون خلیفه شد او را ولایت و حکومت داد(1) .
____________________
1-تفسیر قمی 2/182 - 185.
مولف گوید: قصه مکر حضرت امیر (عليهالسلام ) و فریب دادن او عمرو را در روایات دیگر نیست، و اکثر مورخان عامه نیز نقل نکرده اند، و چون علی بن ابراهیم ذکر کرده بود ایراد نمودیم؛ و اکثر گفته اند که: هبیره را نیز حضرت امیر به قتل رسانید؛ و بعضی گفته اند که حضرت بعد از قتل عمرو و بر هبیره و ضرار حمله کرد و هر دو گریختند. و چون روایات کشتن عمرو فی الجمله اختلافی دارد، اگر بعضی از روایات دیگر مذکور شود مناسب است:
ابن بابویه در خصال به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت در بیان ابتلاهای خود فرمود که: قریش با قبائل عرب جمع شدند و عهد و پیمان محکمی با یکدیگر بستند که تا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را با سایر فرزندان عبد المطلب نکشند برنگردند، پس آمدند با حدت و شدت تمام و اسلحه و دواب بسیار تا فرود آمدند بر دور مدینه با نهایت وثوق و اعتماد بر کثرت و شوکت خود؛ پس جبرئیل نازل شد و پیش از آمدن ایشان خبر آورد و حضرت بر دور خود مهاجران و انصار خندقی کند، پس قریش آمدند و خندق را فرو گرفتند و ما را محصور ساختند و خود را در نهایت قوت و ما را در نهایت ضعف می یافتند و مسلمانان را تهدید و وعید می کردند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایشان را بسوی خدا دعوت می فرمود و ایشان را سوگند به قرابت و رحم می داد؛ و اینها باعث مزید طغیان ایشان می شد و قبول اسلام و برگشتن نمی نمودند، و در آن وقت فارس ایشان و شجاع عرب عمرو بن عبدود بود فریاد می کرد مثل شتر مست و مردم را به مبارزه می طلبید و رجزها می خواند، و گاهی نیزه را جولان می داد و گاهی شمشیر را و هیچکس جرات اقدام بر مبارزه او نمی نمود و هیچکس جرات اقدام بر مبارزه او نمی نمود و هیچیک را طمع جنگ با او در خاطر نمی گذشت و نه احدی از صحابه را حمیتی به حرکت می آورد و نه بصیرت در دین داعی می شود ایشان را به مبارزه آن لعین، پس حضرت مرا به جنگ او فرستاد و عمامه به دست خود بر سر من بست و این شمشیر را به دست من داد (و اشاره به ذوالفقار فرمود)، چون داخل میدان شدم از زنان مدینه شیون برخاست زیرا از عمرو بن عبدود بر من می ترسیدند، پس خدا او را به دست من کشت، و عرب فارسی که با او مقاومت کند بغیر او
نمی شمردند و این ضربت را بر سر من زد (و اشاره فرمود به فرق سر مبارکش). پس قبائل قریش و قبائل عرب به همان ضربت و سایر ضربتها که از من در آن جنگ به ایشان رسید گریختند پس رو به اصحاب خود گردانید و فرمود: آیا چنین نبود؟ همه گفتند: بلی یا امیر المؤمنین(1) .
شیخ مفید و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب به اتفاق ابن ابی الحدید و سایر مورخان عامه و خاصه روایت کرده اند که: چون عمرو بن عبدود لعنة الله علیه در معرکه جولان می کرد و مبارز می طلبید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کیست که با او مبارزه کند؟ هیچکس جواب نگفت و حضرت امیر (عليهالسلام ) برخاست و عرض کرد: یا نبی الله! من می روم؛ حضرت فرمود: این عمرو است بنشین شاید دیگری برخیزد. پس عمرو طغیان می کرد و می گفت: آیا کسی نیست در برابر من بیاید؟ کجاست آن بهشت شما که می گوئید که هر که کشته می شود از شما داخل آن بهشت می شود؟
پس باز حضرت امیر (عليهالسلام ) برخاست و گفت: من می روم یا رسول الله؛ حضرت فرمود: بنشین.
تا آنکه در مرتبه سوم امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مرخص شد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زره خود را بر او پوشانید و عمامه سحاب خود را به دست مبارک خود بر سرش بست و شمشیر خود (ذو الفقار) را بدستش داد و فرمود: برو؛ پس فرمود: خداوندا! او را اعانت فرما(2) .
و به روایت ابن ابی الحدید: چون شیر خدا متوجه معرکه هیجا شد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کل ایمان در برابر کل شرک رفت(3) ؛ چون حضرت در برابر عمرو ایستاد و عمرو او را شناخت گفت: برگرد تا دیگری بیاید که نمی خواهم کریمی مثل تو را
____________________
1-خصال 368 و 369.
2-رجوع شود به ارشاد مفید 1/100 و مجمع البیان 4/342 - 343 و مناقب ابن شهر آشوب 3/160 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 13/284 و 19/63 و تفسیر قمی 2/183 و مغازی 2/470 - 471 و مناقب خوارزمی 104 و حیاة الحیوان الکبری 1/390.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 13/285؛ کنز الفوائد 137.
بکشم و میان من و پدر تو دوستی بود و نمی خواهم فرزند او را بکشم. حضرت فرمود: ولیکن من می خواهم تو را بکشم تا بر کفر باشی(1) .
ابن ابی الحدید گفته است: هر گاه این حدیث را نزد شیخ خود می خواندم می گفت: آن ملعون دروغ می گفت، چون حضرت را دید در میدان نبرد و ضربتهای او را در بدر و احد به یاد آورد ترسید و می خواست به این بهانه از تیغ آن حضرت رهائی یابد. پس آن ملعون از سخن آن حضرت در غضب شد و از اسب فرود آمد و شمشیری حواله آن حضرت کرد که سپر را شکافت و سر مبارکش را مجروح کرد و حضرت امیر (عليهالسلام ) بزودی شمشیری بر گردن او زد که سرش به دور افتاد و الله اکبر گفت، از صدای تکبیر حضرت دانستند که حضرت او را کشته است، و چون سرش را به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد فرمود: یا علی! شاد باش که اگر عمل امروز تو را بسنجند با عمل امت محمد هر آینه عمل امروز تو بر اعمال همه زیادتی کند زیرا که هیچ خانه ای از خانه های مشرکان نیست به کشتن او ضعفی در آن داخل نشود و هیچ خانه ای از خانه های مسلمانان نیست که به کشتن او عزتی در آن داخل نشود(2) .
و در روایات معتبره مذکور است که حضرت فرمود: ضربت علی در روز خندق بهتر است از عبادت جن و انس تا روز قیامت(3) .
و از ابو بکر بن عیاش روایت کرده اند که: علی ضربتی زد که ضربتی از آن عزیزتر نمی باشد و آن ضربت عمرو بود، و ضربتی خورد که از آن شوم تر ضربتی نمی باشد و آن ضربت ابن ملجم(4) .
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/102؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 19/63 - 64؛ مغازی 2/471.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 19/64. و نیز رجوع شود ه مجمع البیان 4/343.
3-رجوع شود به حیاة النبی و سیرته 2/205 و سیره حلبیه 2/642 - 643. و در تاریخ بغداد 13/19 و مستدرک حاکم 3/34 و مناقب خوارزمی 58 آمده است که حضرت فرمود: بتحقیق که مبارزه علی بن ابی طالب با عمرو بن عبدود در روز خندق بهتر از اعمال امتم تا روز قیامت.
4-ارشاد شیخ مفید 1/105؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 19/61؛ مناقب ابن شهر آشوب 3/163 مجمع البیان 4/344.
و روایت کرده اند که عمر گفت: یا علی! چرا زره عمرو را نکندی که زرهی از آن نیکوتر در میان عرب نیست؟ حضرت فرمود: نخواستم که او را برهنه بگذارم(1) .
و چون خواهر عمرو دید که او برهنه نکرده اند و زرهش را نکنده اند گفت: کفو کریمی او را کشته است، و چون شنید علی (عليهالسلام ) او را کشته است راضی شد و گفت: اگر غیر علی عمرو را کشته بود هر آینه تا ابد گریه می کردم(2) .
و از جابر روایت کرده اند که: چون عمرو بر زمین افتاد رفقای او گریختند و از خندق عبور کردند و نوفل بن عبد الله در میان خندق افتاد و مسلمانان سنگ بر او می انداختند؛ او می گفت: مرا به این مذلت مکشید کسی بیاید و با من مقاتله کند؛ پس حضرت امیر (عليهالسلام ) از خندق به زیر رفت و ضربتی بر او زد او را به جهنم فرستاد، و هبیره را ضربتی بر قربوس زینش زد که زرهش افتاد و او گریخت.
پس جابر گفت: چه بسیار شبیه است قصه کشتن عمرو به قصه کشتن داود جالوت را(3) .
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون نوفل کشته شد مشرکان فرستادند که بدن او را به ده هزار درهم بخرند، حضرت فرمود: ما قیمت مردگان را نمی خوریم جیفه او را به هر جا که خواهید ببرید(4) .
و ایضا مخالفان از ربیعه سعدی روایت کرده اند که گفت: به نزد حذیفة بن الیمان رفتم و گفتم: ما چون مناقب علی را نقل می کنیم اهل بصره می گویند شما افراط می کنید در حق علی، آیا حدیثی در باب او روایت می کنی؟
حذیفه گفت: ای ربیعه! چه سوالی می کنی از علی؟! بحق آن خداوندی که جانم بدست قدرت اوست سوگند می خورم که اگر جمیع اعمال اصحاب محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در یک
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/104 و دلائل النبوة 3/439 و مستدرک حاکم 3/35.
2-ارشاد شیخ مفید 1/107 - 108؛ ارشاد القلوب 245. و نیز رجوع شود به الفصول المهمة 61.
3-ارشاد شیخ مفید 1/102؛ اعلام الوری 195؛ مناقب ابن شهر آشوب 3/162 - 163؛ کشف الغمة 1/204.
4-مجمع البیان 4/343؛ سیره ابن کثیر 3/206 و در آن ده هزار درهم ذکر نشده است.
کفه ترازو بگذارند از روزی که خدا آن حضرت را مبعوث گردانیده است تا روز قیامت، و عمل علی را در کفه دیگر بگذارند، هر آینه عمل او بر جمیع اعمال ایشان زیادتی می کند.
ربیعه گفت: این حدیث را متحمل نمی توان شد!
حذیفه گفت: ای احمق! چرا متحمل نمی توان شد؟ کجا بودند ابو بکر و عمر و حذیفه و سایر اصحاب محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز خندق که عمرو بن عبدود که او مبارز طلبید و همه ابا کردند از مبارزه او بغیر علی (عليهالسلام ) که به میدان رفت و خدا عمرو را به دست او کشت؟! بحق خدائی که جان حذیفه در دست اوست که اجر او عظیمتر است از اعمال امت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تا روز قیامت(1) .
و از کتب عامه به طرق متعدده نقل کرده اند که: ابن مسعود این آیه را چنین خواند و کفی الله المؤمنین القتال بعلی و کان الله قویا عزیزا یعنی: خدا کفایت کرد از مومنان مقاتله کردن را به سبب علی و خدا توانا و غالب است(2) .
و ابن ابی الحدید روایت کرده است که: عمر در برابر ضرار رفت و گریخت، پس ضرار سر نیزه را به او رسانید و برداشت و گفت: این نعمتی است که باید شکر این را بجا آوری و در خاطر نگهداری ای پسر خطاب که من سوگند یاد کرده ام که چون بر قریش غالب شوم نکشم ایشان را. و گفته است مثل این واقعه از ضرار نسبت به عمر واقع شد در جنگ احد.
و هر دو را واقدی در کتاب مغازی روایت کرده است(3) .
و قطب راوندی از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) عمرو را کشت شمشیر خود را به حضرت امام حسن (عليهالسلام ) داد و گفت: این را به
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/103؛ اعلام الوری 193؛ کشف الغمة 1/204؛ شرح الاخبار 1/299 - 300؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 19/60 61.
2-شواهد التنزیل 2/7؛ ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق 2/420؛ کفایة الطالب 234؛ تفسیر الدر المنثور 5/192؛ تفسیر روح المعانی 11/171.
3-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 19/64؛ مغازی 1/282 و 2/471.
مادر خود بده که بشوید، چون برگردانید شمشیر را در میانش نقطه ای از خون مانده بود که پاک نشده بود، حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: مگر فاطمه زهرا نشسته است این شمشیر را؟ عرض کرد: بلی او شسته است! فرمود: پس این نقطه خون چیست؟ حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: از ذو الفقار بپرس تا جواب تو بگوید! حضرت امیر (عليهالسلام ) ذو الفقار را حرکت داد و فرمود: مگر فاطمه طاهره تو را از خون این رجس نجس نشسته است؟ ذو الفقار به قدرت خداوند جبار به سخن آمد و گفت: بلی او مرا شسته است ولیکن چون تو نکشته ای به من کسی را که ملائکه او را بیشتر از عمرو دشمن دارند پس پروردگار من مرا امر کرد که این نقطه را از خون بیاشامم و بهره من از خون او این است پس هر گاه که مرا از نیام می کشی و نظر ملائکه بر این نقطه می افتد بر تو صلوات می فرستند(1) .
مولف گوید: بعید نیست که حضرت امام حسن (عليهالسلام ) به اعتبار رتبه امامت در سن دو سالگی یا سه سالگی شمشیر را ببرد و بیاورد و پیام برساند.
و بدان که جمعی از مورخان عامه نقل کرده اند که: چون عمرو کشته شد و خبر قتل او به ابو سفیان رسید بی تامل کوچ کرد و متوجه مکه شد.
علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و قطب راوندی روایت کرده اند: پانزده روز یا زیاده بعد از آن مشرکان ماندند و مسلمانان را محاصره کرده بودند و کار بر مسلمانان بسیار تنگ شد از سرما و کمی آذوقه، و در آن ایام از حضرت معجزات به ظهور آمد از برکت در طعام و غیر آن(2) چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) فرمود: با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودیم در حفر خندق ناگاه حضرت فاطمه (عليهالسلام ) پاره نانی برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، حضرت فرمود: ای فاطمه! این نان از کجاست؟ فاطمه عرض کرد: من قرص نانی برای حسنین پخته بودم بعضی از آن را
____________________
1-خرایج 1/215.
2-رجوع شود به تفسیر قمی 2/185 - 186 و مجمع البیان 4/344 و خرایج 1/156.
برای تو آوردم؛ حضرت فرمود: این اول طعامی است که بعد از سه روز پدر تو می خورد(1) . و سه روز بود حضرت چیزی نخورده بود.
قطب راوندی روایت کرده است که: چون در خندق گرسنگی بر مسلمانان غالب شد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کفی از خرما طلبید و فرمود جامه را پهن کردند و خرما را بر روی آن جامه ریختند و منادی را فرمود که در میان مردم ندا کرد که: بیائید و چاشت بخورید؛ پس اهل مدینه همه جمع شدند و از آن خرما خوردند و سیر شدند و باز خرما از اطراف جامه می ریخت(2) .
پس علی بن ابراهیم و دیگران روایت کرده اند که چون مدت مکث قریش بسیار شد ابو سفیان به حی بن اخطب گفت: ای یهودی! قوم تو کجایند؟
ابن اخطب به نزد بنی قریظه آمد و گفت: وای بر شما! بیرون آئید اکنون که عهد محمد را بر هم زدید در قلعه نشسته اید؛ نه با محمدید و نه با قریش؟!
کعب: گفت: ما بیرون نمی آئیم تا قریش ده نفر از اشراف خود گرو به ما بدهند که ما در قلعه خود نگاه داریم که اگر ظفر نیابند بر محمد حرکت نکنند از جاری خود تا پیمان گسسته ما را با محمد محکم گردانند زیرا که ما ایمن نیستیم که قریش بروند و ما در خانه های خود بمانیم و محمد با ما قتال کند و مردان ما را بکشد و زنان و اطفال ما را اسیر کند، و اگر بیرون نیائیم شاید محمد بر ما رحم کند و پیمان ما را برگرداند.
ابن اخطب گفت: طمع باطلی کرده ای و هرگز قریش این کار را نمی کنند و محمد نیز عهد شما را بر نمی گرداند، اکنون نه با محمد هستید و نه با قریش.
کعب گفت: این از شومی تدبیر توست، تو با قریش پرواز می کنی و می روی و ما را در میان دیار خود می گذاری که محمد هر چه خواهد با ما بکند؟!
ابن اخطب گفت: عهد خدا و موسی را بر خود لازم می گردانم که اگر قریش بر محمد
____________________
1-عیون اخبار الرضا 2/40؛ صحیفة الامام الرضا 237. و نیز رجوع شود به ذخائر العقبی 47.
2-خرایج 1/123. و نیز رجوع شود به سیره ابن هشام 3/218 و تاریخ ابی الفداء 1/195.
ظفر نیابند من با تو به قلعه برگردم که آنچه بر سر تو می آید بر سر من نیز بیاید.
کعب گفت: سخن همان است که گفتم، اگر قریش به ما گرو می دهند بیرون می آئیم و الا بیرون نمی آئیم.
پس ابن اخطب برگشت و پیام ایشان را به قریش رسانید، چون ابو سفیان حرف گرو را شنید گفت: والله که این اول مکر است، نعیم بن مسعود راست می گفت، ما را احتیاجی نیست به این برادران میمون و خوک.
پس چون محاصره بر مسلمانان شدید شد، از شدت سرما و گرسنگی و از یهودان بسیار خائف و هراسان شدند و منافقان زبان به طعن و ناسزا گشودند و مسلمانان را تخویفها می نمودند چنانکه حق تعالی فرموده است و کسی از اصحاب حضرت نماند که منافق نشد مکر اندکی از ایشان، و حضرت پیشتر خبر داده بود اصحاب خود را که: احزاب عرب اتفاق خواهند کرد و بر سر ما خواهند آمد از جانب بالا و یهود با ما مکر خواهند کرد از جانب پائین و مشقت عظیم ما را رو خواهد داد و در عاقبت ما بر ایشان غالب خواهیم شد.
چون قریش آمدند و یهودان پیمان را شکستند منافقان گفتند: خدا و رسول او ما را وعده ندادند مگر فریب؛ و گروهی از ایشان خانه ها در اطراف مدینه داشتند پس گفتند: یا رسول الله! ما را رخصت ده که به خانه های خود برویم زیرا که خانه های ما در اطراف مدینه است و می ترسیم که یهود بر ما غارت بیاورند! و گروهی از ایشان گفتند: بیائید بگریزیم و برویم بسوی بادیه و به اعراب بادیه پناه ببریم زیرا که وعده های محمد همه باطل شده.
و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمعی از صحابه را مقرر فرمود که شبها مدینه را پاسبانی کنند و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در تمام شب بر دور لشکر می گردید و حراست ایشان می نمود، و اگر احدی از قریش حرکت می کرد با او مقاتله می نمود و از خندق عبور می فرمود و به نزدیک قریش می رفت که ایشان او را می دیدند و پروا نمی کرد، و در تمام شب تنها ایستاده بود و مشغول نماز بود و چون صبح می شد به جای خود برمی گشت؛
و مسجد امیر المؤمنین در آنجا معروف است و هر که می رود و می داند، در آنجا نماز می کند و آن مسجد به قدر یک تیر پرتاب از مسجد فتح دور است به جانب عقیق.
پس چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جزع اصحاب خود را به جهت طول محاصره مشاهده نمود بسوی مسجد فتح بالا رفت - و آن کوهی است که امروز مسجد فتح در آنجاست - و دست تضرع و ابتهال به درگاه کریم ذوالجلال برداشت و وعده خود را از خدا طلب کرد و گفت: یا صریخ المکروبین و یا مجیب المضطین و یا کاشف الکرب العظیم انت مولای و ولیی و ولی آبائی الاولین اکشف عنا غمنا و همنا و کربنا و اکشف عنا کرب(1) هؤلاء القوم بقوتک و حولک و قدرتک، پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! حق تعالی سخن تو را شنید و دعای تو را مستجاب کرد و امر کرد باد دبور را با ملائکه که قریش و احزاب را بگریزاند؛ پس حق تعالی باد دبور را فرستاد که خیمه های مشرکان را کند و ایشان عازم گریختن شدند.
چون جبرئیل این خبر را به حضرت داد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حذیفه را ندا کرد و او نزدیک حضرت خوابیده بود و جواب نگفت؛ پس بار دیگر ندا کرد و جواب نشنید؛ در مرتبه سوم گفت: لبیک یا رسول الله.
حضرت فرمود: تو را می خوانم و مرا جواب نمی گوئی؟
گفت: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد از ترس سرما و گرسنگی جواب نگفتم.
پس حضرت فرمود: برو و خبر قریش را برای من بیاور و کاری مکن تا به نزد من بیایی بدرستی که خدا مرا خبر داد که باد فرستاده است بر قریش و ایشان مشغول گریختن هستند.
حذیفه گفت: من از سرما می لرزیدم، چون از خندق گذشتم به اعجاز آن حضرت چنان گرم شدم که گویا در حمامم! چون داخل لشکر ایشان شدم خیمه بزرگی دیدم، به جانب آن خیمه رفتم دیدم آتشی افروخته اند که گاه خاموش و گاه روشن می شود، چون
____________________
1-در مصدر شر ذکر شده است.
نیک نگریستم خیمه ابو سفیان لعین بود و آن ملعون بر روی آتش ایستاده بود و خصیه های خود را آویخته بود و از سرما می لرزید و می گفت: ای گروه قریش! اگر به گمان محمد ما با اهل آسمان جنگ می کنیم، ما طاقت جنگ اهل آسمان نداریم، و اگر مقاتله با اهل زمین می کنیم می توانیم کرد! پس گفت: هر یک از همنشین خود احوالی بپرسید که جاسوس محمد در میان ما نباشد.
حذیفه گفت: من میان عمرو بن عاص و معاویه بودم، مبادرت کردم و از جانب راست خود پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: عمرو بن عاص، و از جانب چپ پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: معاویه، و برای آن مبادرت کردم که دیگران از من نپرسد که تو کیستی.
پس ابو سفیان بر شترش سوار شد، پای شترش بسته بود، و اگر نفرموده بود حضرت که کاری مکن تا برگردی می توانستم که آن ملعون را کشت.
پس ابو سفیان با خالد بن ولید گفت: ای ابو سلیمان! می باید من با و برای محافظت ضعیفان بایستیم، پس گفت: بار کنید؛ و بار کردند و گریختند.
چون صبح شد حضرت فرمود: از جای خود حرکت مکنید، سخن حضرت را نشنیدند و با طلوع آفتاب همه داخل مدینه شده بودند مگر قلیلی که با حضرت ماندند(445) .
و کلینی به سند حسن روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاده بود بر تلی که مسجد فتح بر روی آن واقع است در جنگ احزاب در شب تار بسیار سردی، پس فرمود: کیست که برود و خبر قریش را برای من بیاور و بهشت برای او باشد؟ هیچکس برنخاست - پس حضرت صادق (عليهالسلام ) دست خود را حرکت داد و فرمود: مردم چه می خواستند، بهتر از بهشت چیزی هست؟ - پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: کیست این که در اینجا خوابیده است؟
حذیفه گفت: منم.
فرمود: در تمام این شب صدای مرا می شنوی و جواب نمی گوئی؟ نزدیک من بیا.
____________________
1-تفسیر قمی 2/185 - 187. و نیز رجوع شود به مجمع البیان 4/344 و مغازی 2/487 - 490.
حذیفه برخاست و زبان به معذرت گشود که: فدای تو شوم، سرما و بد حالی مانع من شد از جواب گفتن. فرمود: برو و سخن ایشان را بشنو و خبر برای من بیاور.
چون حذیفه روانه شد حضرت فرمود: اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله حتی ترده، و فرمود: ای حذیفه! احداث امری مکن تا به نزد من آئی.
پس حذیفه شمشیر و کمان و سپر خود را برداشت و روانه شد.
حذیفه گفت: چون روانه شدم هیچ سرما و گرسنگی در خود نیافتم تا گذشتم بر در خندق و مسلمانان و مشرکان بر آن موضع جمع شده بودند.
چون حذیفه متوجه شد حضرت به دعا ایستاد و حق تعالی را ندا کرد که: ای فریادرس مکروبان! و ای اجابت کننده مضطران! بگشا هم و غم مرا بتحقیق که می بینی حال من و حال اصحاب مرا؛ در آن حال جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! خدا دعای تو را مستجاب کرد و هول دشمن تو را کفایت نمود؛ پس حضرت به دو زانو نشست و دستها را گشود و آب از دیده هایش روان ساخت و گفت: شکر می کنم تو را چنانکه رحم کردی مرا و اصحاب مرا. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: خدا بر ایشان بادی فرستاد از آسمان اول که در آن سنگهای ریزه بود و بادی فرستاد از آسمان چهارم که در آن سنگهای بزرگ بود. حذیفه گفت: چون بیرون آمدم و آتشهای لشکر قریش را دیدم، لشکر اول خدا رسید و بادی وزید که در آن سنگهای ریزه بود و جمیع آتشهای ایشان به باد رفت و خیمه های ایشان را کند و نیزه های آنها را بر زمین افکند، و ایشان برای دفع ضرر سنگریزه سپرها بر سر کشیدند و ما صدای سنگریزه ها را می شنیدیم که بر سپرهای ایشان می خورد.
پس حذیفه در میان دو نفر از مشرکان نشست، ناگاه شیطان برخاست به صورت مرد مطاعی در میان مشرکان و گفت: ایها الناس! شما به ساحت این ساحر کذاب فرود آمده اید و امسال سال اقامت نیست، چهارپااین همه هلاک شدند، او از دست شما بدر نمی رود، اگر امسال نباشد سال دیگر، هر کس نام همنشین خود را سوال کند؛ پس حذیفه مبادرت
به سوال نمود و از دو جانب خود پرسید، یکی گفت: منم معاویه و دیگری گفت: منم سهیل بن عمرو. حذیفه گفت: در این حال ناگاه لشکر بزرگ خدا رسید و سنگهای بزرگ بر آنها بارید، پس ابو سفیان برجست و سوار شد و در میان قریش صدا زد: زود بار کنید؛ طلحه ازدی گفت: محمد بد بلائی متوجه شما کرده است، و برجست و سوار شد و در میان قبیله اشجع ندا کرد که: زود بار کنید؛ و عیینة بن حصن و حارث بن عوف مزنی و اقرع بن حابس و همه چنین کردند، و هر یک قوم خود را امر کردند به گریختن و حالی شبیه به اهوال قیامت بر آنها عارض شد.
پس حذیفه برگشت و واقعه را به خدمت حضرت عرض کرد(1) .
و از معجزات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده اند که: بعد از گریختن احزاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بعد از این، آنها به جنگ ما نخواهند آمد و ما به جنگ ایشان خواهیم رفت، و چنان شد(2) .
علی به ابراهیم و دیگران روایت کرده اند که: در غزوه خندق حیان بن قیس بن عرقه تیری به جانب سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را و منم ابن عرقه؛ آن تیر به دست حق پرستش آمد و رگ اکحلش را قطع کرد. سعد گفت: خدا روی تو در آتش فرود برد.
و چون خون بسیار از آن رگ رفت و سعد بسیار ضعیف شد آن رگ را به دست خود گرفت و گفت: خداوندا! اگر از جنگ قریش چیزی باقی مانده است پس مرا باقی بدار برای جنگ آنها که محاربه هیچکس را دوست تر نمی دارم از محاربه گروهی که با خدا و رسول خدا محاربه کنند، و اگر جنگ قریش با حضرت منتهی شده است پس این زخم را برای من شهادت گردان، و مرا نمیران تا دیده مرا به کشتن بنی قریظه روشن گردانی؛ پس خون ایستاد و دستش ورم کرد و حضرت در مسجد خیمه ای برای او بر پا کرد و خود تعاهد
____________________
1-کافی 8/277 - 279.
2-مجمع البیان 4/345؛ دلائل النبوة 3/457.
احوال و پرستاری او می فرمود، پس حق تعالی این آیات را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا ) ای گروهی که ایمان آورده اید! یاد کنید نعمت خدا را بر خود چون آمدند بسوی شما لشکرها پس فرستادیم بر ایشان بادی و لشکرهائی که شما ندیدید آنها را - یعنی ملائکه - و خدا به آنچه شما می کنید بینا است( إِذْ جَاءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّـهِ الظُّنُونَا ) در هنگامی که آمدند لشکرها بسوی شما از اعلای وادی و از اسفل وادی و چون بگشت دیده ها در حدقه ها از ترس و بیم، و رسید دلها به حنجره ها از خوف و بردید به خدا انواع گمانها،( هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا ﴿١١﴾ وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّـهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا ) آنجا امتحان کرده شدند مومنان و متزلزل شدند تزلزل سخت، و در هنگامی که گفتند منافقان و آنان که در دلهای ایشان مرض شک و شبهه بود وعده نداد ما را خدا و رسول او مگر وعده به فریب و دروغ،( وَ إِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا ) و یاد آور آن وقت را که گفتند گروهی از منافقان که: ای اهل مدینه! جای ایستادن شما نیست - در لشکرگاه محمد - پس بازگردید به خانه های خود، و طلب رخصت می کردند گروهی از ایشان از پیغمبر که برگردند، می گفتند: بدرستی که خانه های ما در مدینه خالی است و استحکامی ندارد یا در کنار شهر و نزدیک به دشمن واقع است و حال آنکه چنین نبود، اراده نداشتند مگر گریختن از جنگ را. علی بن ابراهیم روایت کرده است که ایشان می گفتند: خانه های ما در کنار مدینه واقع است و از یهودان می ترسیم،( وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيرًا ) (1) و اگر درآیند لشکر مشرکان بر منافقان از اطراف مدینه به یکباره از منافقان بخواهند که کافر شوند هر آینه کافر شوند و نمانند بعد از کافر شدن مگر اندک زمانی و به
____________________
1-آیاتی که از ابتدای این روایت آورده شد، آیات 9 - 14 سوره احزاب می باشند.
عذاب الهی گرفتار شوند.
و بعد از این حق تعالی در تعییر و توبیخ منافقان آیات بسیار فرستاده است که قبل از این بعضی از آنها مذکور شد.
پس فرمود( مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّـهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ) (1) از مومنان مردان هستند که راست کرده اند آنچه را عهد بسته اند با خدا بر آن - از اثبات بر قتال موافقت رضای خدا در هر حال - پس بعضی از ایشان وفا کردند به نذر و عهد خود تا شهید شدند و بعضی از ایشان انتظار می کشند و تغییر ندادند عهد خود را تغییر دادنی(2) .
و به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) منقول است که: این آیه در شان حمزه و جعفر و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نازل شد، و آن که قضای نحب او شد یعنی اجلش رسید و شهید شد حمزه و جعفر است، و آن که انتظار می کشد امیر المؤمنین (عليهالسلام ) است(3) .
پس علی بن ابراهیم گفته است خدا این آیه را چنین فرستاد: ورد الله الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا و کفی الله المؤمنین القتال بعلی بن ابی طالب و کان الله قویا عزیزا یعنی: و رد کرد و برگردانید خدا از مدینه آنان را که کافر شدند به خشم ایشان، نیافتند غنیمتی و نصرتی، و کفایت کرد خدا مومنان را از جنگ کردن به سبب کشتن علی بن ابی طالب عمرو و دیگران را(4) .
بدان که از احادیث ظاهر شد که حفر خندق در ماه مبارک رمضان بود(5) ، و مشهور آن
____________________
1-سوره احزاب: 23.
2-تفسیر قمی 2/187 - 189، و در آن بجای حیان بن قیس بن عرقه، ابن فرقد کنانی ذکر شده است. و صدر روایت در مجمع البیان 4/344 که در آن حیان بن قیس بن عرفه و در سیره ابن هشام 3/227 که در آن حبان بن قیس بن عرقه ذکر شده است.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 2/88 و تفسیر برهان 3/301.
4-تفسیر قمی 2/188 و 189.
5-رجوع شود به تفسیر قمی 1/66 و کافی 4/98 - 99
است که جنگ در ماه شوال بود(1) ، و مدت محصور بودن مسلمانان را بعضی بیست روز، و بعضی بیست و چهار روز، و بعضی بیست و هفت روز گفته اند، والله تعالی یعلم.
____________________
1-دلائل النبوة 3/393 - 397؛ تاریخ طبری 2/90؛ کامل ابن اثیر 2/178.
علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ احزاب بسوی مدینه معاودت نمود حضرت فاطمه (عليهالسلام ) برای آن حضرت آبی مهیا کرده بود که خود را از غبار بشوید، چون خواست که غسل کند و هنوز علم نصرت شمیم را نگشوده بودند ناگاه جبرئیل نازل شد - و به روایت طبرسی بر استری سوار و عمامه سفیدی بر سر بسته و قطیفه ای بر دوش داشت از استبرق بهشت مکلل به در و یاقوت و آثار غبار بر آن طایر عرشی ظاهر بود - پس حضرت برخاست و غبار از او می افشاند، جبرئیل گفت: خدا رحمت کند تو را اسلحه از خود گشوده ای و هنوز اهل آسمان اسلحه نگشوده اند، ما از پی لشکر قریش بودیم و ایشان را زجر می کردیم و می راندیم تا به روحا رسانیدم - و به روایت علی بن ابراهیم به حمراء الاسد رسانیدیم - بدرستی که پروردگار تو امر می کند تو را که نماز عصر را نگذاری مگر در بنی قریظه و من پیش از تو می روم و قلعه ایشان را متزلزل می گردانم - و به روایت طبرسی ایشان را می کوبم چنانکه تخم را بر سنگ بکوبند - پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمد و حارثة بن نعمان را دید و از او پرسید: چیست خبر ای حارثه؟ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اینک دحیه کلبی در میان مردم ندا می کند که احدی نماز عصر را نگذارد مگر در بنی قریظه، حضرت فرمود: او دحیه نیست جبرئیل است. پس فرمود: علی را بطلبید، چون حضرت امیر حاضر شد فرمود: ندا کن در میان مردم که نماز عصر را کسی نکند مکر در بنی قریظه، پس حضرت در میان ایشان ندا کرد و مردم مبادرت کردند بسوی بیرون رفتن.
و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) علم بزرگ را برداشت و در پیش روی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه
بنی قریظه شد(1) .
و در قرب الاسناد از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز بنی قریظه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرستاد با رایت سیاه که آن را عقاب می گفتند و با لوای سفید(2) .
و فرات بن ابراهیم روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ احزاب مراجعت نمود جبرئیل آمد و گفت: سلاح را مکن که من با ملائکه تعاقب قریش کردیم تا حمراء الاسد و اکنون خدا تو را امر کرده است که به جنگ بنی قریظه بر وی و من با ملائکه می رویم که قلعه های ایشان را با ایشان بلرزانیم تا شما به ما ملحق شوید. پس حضرت علم را به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داد و از پی جبرئیل روانه کرد و خود اندکی توقف فرمود و به ایشان ملحق شد و حضرت در راه به هر که می رسید می پرسید: آن سواره از شما گذشت؟ می گفتند: دحیه کلبی گذشت - زیرا که جبرئیل در آن روز به صورت دحیه ظاهر شده بود و بر اسب خود قطیفه ارغوانی انداخته بود - پس چون عساکر منصوره حضرت به قلعه بنی قریظه رسیدند منادی ایشان ندا کرد که: ای ابو لبابة بن عبد المنذر! تو کجائی؟
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو لبابه را گفت: تو را می طلبند برو و سخن نیک بگو.
چون البابه نزدیک ایشان رفت گریستند و گفتند: ما امروز طاقت این لشکر نداریم که از عقب تو می آیند (و قصه ابو لبابه بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی(3) ).
و علی بن ابراهیم روایت کرده است: بعد از انهزام قریش حی بن اخطب داخل قلعه بنی قریظه شد، و چون حضرت امیر (عليهالسلام ) علم را به پای قلعه ایشان نصب کرد کعب بن اسید از قلعه مشرف شد و مسلمانان را دشنام می داد و ناسزا به حضرت سید انبیاء (عليهالسلام ) می گفت و حضرت جواب او نمی گفت - و به روایت شیخ مفید: چون حضرت پیدا شد فریاد
____________________
1-تفسیر قمی 2/189؛ اعلام الوری 92 - 93. و نیز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/251.
2-قرب الاسناد 131.
3-تفسیر فرات کوفی 174 - 175.
کردند ایشان که کشنده عمرو آمد و رعب عظیم در دل ایشان پیدا شد(1) - تا آنکه حضرت نزدیک شد و بر درازگوشی سوار شده بود، پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به استقبال آن حضرت شتافت و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله نزدیک قلعه میا؛ حضرت دانست که برای این می گوید که مبادا حرف سخیفی از ایشان به سمع شریف آن حضرت برسد؛ پس حضرت فرمود: یا علی! چون مرا ببینند خدا ایشان را ذلیل می گرداند و آنچه می گویند نخواهند گفت، و چنانکه حق تعالی تو را بر کشتن عمرو متمکن ساخت، بر کشتن ایشان نیز متمکن خواهد ساخت و بشارت باد تو را به یاری خدا، و حق تعالی مرا به رعب نصرت داده است که ترس من یک ماه در دل دشمن اثر می کند.
و چون حضرت به نزدیک قلعه ایشان رسید فرمود: ای برادران میمون و خوک! وای عبادت کنندگان طاغوت! آیا مرا دشنام می دهید؟ ما به ساحت هر گروهی که نازل شویم برای انتقام بد روزی است روز ایشان.
پس کعب از قلعه مشرف شد و گفت: والله ای ابو القاسم تو هرگز جهول و دشنام دهنده نبودی.
حضرت صادق (عليهالسلام ) گفت: چون حضرت این سخن را شنید از غایب حیا عصا از دستش و ردا از دوشش افتاد و چند قدم به عقب برگشت(2) .
و در دور قلعه درخت خرمای بسیار بود که جای فرود آمدن لشکر نصرت اثر نبود، پس به دست مبارک خود بسوی درختان اشاره کرد تا به اعجاز حضرت در بیابان پراکنده شدند و پای قلعه گشوده شد و لشکر حضرت فرود آمدند و سه روز ایشان را محاصره کردند، و در آن سه روز سری از ایشان بیرون نیامد و اثری از ایشان ظاهر نشد، بعد از سه روز غزال بن شمول بیرون آمد و عرض کرد: یا محمد! به ما می دهی آنچه به برادران ما بنو نظیر دادی که ما را امان بدهی که خون ما محفوظ باشد و مال ما از تو باشد و ما از دیار
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/109.
2-این پاراگراف از اعلام الوری 93 نقل شده است.
تو بیرون رویم؟
حضرت فرمود: این نمی شود مگر آنکه بر حکم من فرود آئید که آنچه خواهم بکنم. پس برگشت و چند روز دیگر در قلعه ماندند تا زنان و اطفال ایشان به جزع آمدند و محاصره بر آنها سخت شد و به حکم حضرت فرود آمدند؛ و به روایت شیخ طبرسی: بیست و پنج روز ایشان را محاصره کردند تا فرود آمدند(1) .
پس حضرت فرمود که مردان ایشان را که هفتصد نفر بودند دست بستند و زنان را جدا کردند، پس قبیله اوس به خدمت آمدند و گفتند: یا رسول الله! اینها همسوگندان و دوستان مایند و پیوسته ما را بر قتال خزرج مدد می کردند در جمیع مواطن و تو برای عبد الله بن ابی هفتصد زره پوش و سیصد بی زره را بخشیدی در یک روز و ما کمتر از ابن ابی نیستیم.
چون بسیار سخن گفتند حضرت فرمود: آیا راضی هستید که یکی از قبیله شما را حکم گردانم و به حکم او راضی شوید؟
گفتند: بلی، آن مرد کیست؟
فرمود: سعد بن معاذ.
گفتند: راضی شدیم به حکم او.
پس او را در محفه ای(2) کرده و برداشتند و آوردند و قبیله اوس بر ادور محفه او جمع شدند و می گفتند: ای ابو عمرو! احسان کن درباره همسوگندان و یاوران و دوستان خود؛ در بسیار موطنی ایشان ما را یاری کرده اند. چون بسیار گفتند آن سعادتمند گفت: وقت آن است که سعد در راه خدا پروا نکند از ملامت ملامت کنندگان. پس اوس فریاد بر آوردند: و اقوماه! والله که بنو قریظه رفتند؛ و زنان و اطفال نزد سعد تضرع وزاری و استغاثه می کردند، چون ساکت شدند سعد به ایشان گفت: ای گروه یهود! آیا به حکم من راضی
____________________
1-اعلام الوری 93.
2-محفه: تختی است شیبه به هود ج.
هستید؟ گفتند: بلی والله راضی هستیم به حکم تو و امید احسان و نیکی و حسن رعایت از تو داریم! پس بار دیگر گفت: هر حکم بکنم راضی هستید؟ گفتند: بلی! پس از روی نهایت اجلال و اکرام متوجه حضرت شد و گفت: چه می فرمائی پدر و مادرم فدای تو باد؟ حضرت فرمود: ای سعد! حکم کن در حق ایشان که من راضی به هر حکم که تو در حق آنها بکنی، عرض کرد: حکم کردم یا رسول الله که مردان ایشان را بکشی و زنان و اطفالشان را اسیر کنی و غنائم و اموالشان را در میان مهاجران و انصار قسمت نمائی؛ و به روایت شیخ طبرسی: منازل و مزارع آنها را مخصوص مهاجران گردانی(1) .
پس حضرت برخاست و فرمود: حکمی کردی؟خدا در بالای هفت آسمان چنین حکم کرده بود.
پس جراحت سعد بن معاذ موافق استدعائی که خود از جناب اقدس الهی کرده بود منفجر شد و خون آمد تا روح مطهرش به ارواح انبیاء و اوصیاء و شهداء ملحق گردید. پس حضرت فرمود اسیران را بسوی مدینه آوردند و محبوس کردند و فرمود که نقبها در بقیع کندند و یک یک را بیرون می آوردند و گردن می زدند و در آن نقبها می افکندند؛ پس حی بن اخطب به کعب بن اسید(2) گفت: به گمان تو چه می کنند با اینها که بیرون می برند؟ کعب گفت: چه می شود تو را؟ نمی دانی که اینها را می کشند؟! و مگر نمی دانی که پیاپی بیرون می برند و هر که بیرون می رود بر نمی گردد؟! بر شما باد به صبر و ثبات بر دین خود.
پس کعب بن اسید را بیرون بردند دستها را به گردن بسته و او مرد نمااین خوشروئی بود، و چون حضرت بر او نظر کرد فرمود: آیا تو را نفع نبخشبد وصیت ابن حواس آن عالم زیرکی که از شام آمده بود و گفت: ترک کردم شراب و لذتها را و آمدم بسوی تنگدستی و خرما خوردن از برای پیغمبری که مبعوث می گردد و محل خروجش مکه و محل هجرتش مدینه است و اکتفا می کند به نان خشک و چند دانه خرما و بر درازگوش برهنه سوار
____________________
1-اعلام الوری 93.
2-چنین است در مصدر ولی در کتب تاریخ او را کعب بن اسد ذکر کرده اند.
می شود و در دیده هایش سرخی هست و در میان دو کتفش مهر نبوت هست و شمشیر بر دوش می گذارد و به هر که می رسد جهاد می کند و پادشاهی او به منتهای زمین می رسد؟! کعب گفت: چنین بود ای محمد، و اگر نه آن بود که یهودان می گفتند که من برای کشته شدن جزع کرده ام هر آینه به تو ایمان می آوردم و تصدیق تو می کردم ولیکن من بر دین یهود زنده ام و بر دین یهود می میرم! پس حضرت فرمود او را گردن زدند.
چون حی بن اخطب را آوردند حضرت به او گفت: ای فاسق! چگونه دیدی صنع خدا را نسبت به خود؟ آن ملعون گفت: بخدا سوگند که ملامت نمی کنم خود را در عدوات تو، به هر جا که حرکت توان کرد کردم و هر جهدی که توانستم بعمل آوردم ولیکن هر که را خدا یاری نکند او منکوب و مخذول است(1) - و به روایت شیخ مفید: پس رو کرد به جانب مردم و گفت: ایها الناس! هر چه خدا مقدر کرده می شود، این کشتنی است که خدا بر بنی اسرائیل نوشته است، و چون او را بزد امیر المؤمنین (عليهالسلام ) باز داشتند که گردن بزند گفت: شریفی به دست شریفی کشته می شود؛ حضرت فرمود: نیکان مردم بدان ایشان را می کشند، و بدان مردم نیکان ایشان را را می کشند، پس وای بر کسی که نیکان و اشراف او را بکشند و سعادتمند کسی است که ارذال و کفار او را بکشند، گفت: راست گفتی، چون مرا بکشی جامه مرا مکن، حضرت فرمود: جامه تو نزد من از آن خوارتر است که متوجه آن شوم؛ گفت: مرا پوشیده داشتی خدا تو را پوشیده دارد؛ و گردن کشید تا حضرت گردن او را زد، و در میان کشتگان او با جامه ماند(2) ؛ موافق روایت شیخ مفید: همه بنی قریظه را آن حضرت به قتل رسانید(3) ، و موافق بعضی روایات: ده نفر را آن حضرت به قتل رسانید و باقی را بر سایر صحابه قسمت کرده اند(4) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است: در عرض سه روز در اول و آخر روز که هوا
____________________
1-تفسیر قمی 2/189 - 191.
2-ارشاد شیخ مفید 1/112.
3-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/111.
4-اعلام الوری 93 - 94؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/252.
خنک بود ایشان را گردن می زدند و حضرت مبالغه می فرمود که در آن سه روز ایشان را آب شیرین و طعامی نیکو می دادند و می فرمود: نیکو سلوک کنید با ایشان؛ تا آنکه همه را کشتند، پس حق تعالی این آیات را در این قضیه فرستاد( وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا ﴿٢٦﴾ وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَئُوهَا وَكَانَ اللَّـهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا ) (1) یعنی: و خدا فرود آورد آنان را که معاونت کردند احزاب را از گروه اهل کتاب از قلعه های ایشان و افکند در دلهای ایشان ترس از پیغمبر و لشکر او و گروهی را از ایشان می کشید، و اسیر می کنید و به بندگی می گیرید گروهی را، و میراث داد به شما زمین ایشان و خانه های ایشان و اموال ایشان را، و زمینی را که هنوز طی نکرده اید آن را و به تصرف شما در نیامده است - یعنی خیبر یا مالک پادشاهان عجم و روم و سایر بلاد که در اسلام فتح شد - و خدا بر همه چیز تواناست(2) .
و در قرب الاسناد از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنگ بنی قریظه فرمود برای تمیز میان بالغ و نابالغ پشت زهار ایشان را ببینند، پس هر که موی درشت بر زهارش روئیده بود او را می کشتند، و هر که نروئیده بود او را به اطفال ملحق کرد به بندگی می گرفتند(3) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: حضرت بعضی از سبایای ایشان را با سعد بن زید به نجد فرستاد و اسلحه و اسب از برای مسلمانان خرید(4) ؛ و گویند: از زنان ایشان عمره دختر خنافه را حضرت خود برداشت(5) ، و بعضی ریحانه گفتند(6) .
____________________
1-سوره احزاب: 26 و 27.
2-تفسیر قمی 2/192.
3-قرب الاسناد 133؛ تهذیب الاحکام 6/173.
4-مجمع البیان 4/352.
5-ارشاد شیخ مفید 1131.
6-مغازی 2/520؛ سیره ابن هشام 3/245.
و ابن بابویه از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون خبر وفات سعد بن معاذ به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید برخاست و با صحابه به خانه سعد آمد و فرمود که او را غسل بدهند و خود بر عضاده در(1) ایستاد تا او را غسل دادند و حنوط و کفن کردند و برداشتند و حضرت از عقب جنازه آن قدوه سعدا بی کفش و ردا به هیئت اصحاب مصیبت رون شد، گاهی جانب راست جنازه را می گرفت و گاهی جانب چپ را تا او را به قبر رسانیدند، پس حضرت خود داخل قبر او شد و به دست مبارک خود را در لحد گذاشت و خشت بر او چید و می فرمود: سنگ بدهید و خاک بدهید و گل بدهید، و فرجهای ما بین خشتها را پر می کرد، پس چون فارغ شد و خاک بر قبرش ریختند و قبرش را درست کردند حضرت فرمود: من می دانم که بدن او می پوسد و از هم می پاشد ولیکن خدا دوست می دارد بنده ای را که کاری که می کند محکم بکند.
پس مادر سعد از کناری صدا زد: ای سعد! گوارا با تو را بهشت.
حضرت فرمود: ای مادر سعد! ساکت باش و جزم مکن و بر پروردگار خود بدرستی که سعد را فشاری در قبر رسید.
پس حضرت برگشت و مردم برگشتند؛ پس از حضرت پرسیدند که: سبب چه بود که در جنازه سعد کاری چند کردی که در جنازه های دیگر نمی کردی؟
فرمود: اما بی کفش و ردا رفتن برای آن بود که دیدم ملائکه در جنازه اش بی کفش و ردا می روند من نیز به ایشان تاسی کردم؛ و اما آنکه گاهی جانب راست جنازه را می گرفتم و گاهی جانب چپ را پس دست من در دست جبرئیل بود هر جا را که او می رفت من می گرفتم.
گفتند: یا رسول الله! تو بر او نماز کردی و به دست خود او را دفن کردی و بعد از آن فرمود: فشاری به او رسید؟
____________________
1-عضاده: هر یک از دو طرف چهار چوب در. (فرهنگ عمید 3/1719).
فرمود: بلی زیرا با اهل خود کج خلق بود، به این سبب فشار قبر به او رسید(1) .
و در حدیث دیگر روایت کرده است که از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که: مردم می گویند عرش بلرزید از مردن سعد بن معاذ؟ فرمود: تختی که سعد را بر روی آن گذاشته بودند بلرزید(2) .
و کلینی و ابن بابویه و شیخ طبرسی به سندهای معنبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر سعد بن معاذ نماز کرد گفت: هفتاد هزار ملک در نماز او حاضر شدند که جبرئیل در میان ایشان بود، به چه خصلت مستحق این شد که شما بر او نماز کنید؟ جبرئیل گفت: به آنکه مداومت می کرد بر خواندن سوره قل هو الله احد ایستاده و نشسته و سواره و پیاده و در رفتن و برگشتن(3) .
در تفسیر حضرت عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از حکم سعد بن معاذ گفت: ای بندگان خدا! این سعادتمند از نیکان بندگان خداست اختیار کرد رضای خدا را بر سخط خویشان و دامادان خود از یهود و امر کرد به معروف و نهی کرد از منکر و غضب کرد برای محمد رسول خدا و برای علی ولی خدا، پس چون سعد به رحمت ایزدی واصل شد بعد از آنکه سینه اش از اندوه بنی قریظه فارق شد و همه کشته شدند حضرت فرمود: ای سعد! بتحقیق که مانند استخوانی بودی بند شده در گلوی کافران اگر می ماندی نخواستی گذاشت که ابو بکر را در مدینه که بیضه اسلام است نصب کنند به خلافت(4) .
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنی قریظه را محاصره نمود ایشان گفتند: یا محمد! ابولبابه را نزد ما بفرست که با او در امر خود مشورت کنیم؛ پس
____________________
1-امالی شیخ صدوق 314؛ امالی شیخ طوسی 427.
2-معانی الاخبار 388.
3-کافی 2/622؛ مجمع البیان 5/561. و نیز رجوع شود به امالی شیخ صدوق 323 و ثواب الاعمال و عقاب الاعمال 156 و امالی شیخ طوسی 437 که در آنها بجای هفتاد هزار، نود هزار ذکر شده است.
4-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 479 - 480.
حضرت گفت: ای ابولبابه! برو به نزد حلفا و موالی خود، چون به نزد ایشان آمد مردان بسوی او دویدند و زنان و اطفال به نزد او آمدند و گریستند و رقت کرد برای ایشان، پس گفتند: ای ابولبابه! چه مصلحت می بینی آیا به حکم حضرت از قلعه پائین بیائیم؟ گفت: بیائید؛ و اشاره به گلوی خود کرد که کشته خواهید شد.
پس از این حرکت خود پشیمان شد و گفت: خیانت با خدا و رسول کردم؛ و از قلعه که به زیر آمد به خدمت حضرت نیامد و به مسجد رسول رفت و ریسمانی بر گردن خود بست و ریسمان را بر ستونی از مسجد بست که آن را اسطوانه توبه می گویند و گفت: نمی گشایم این ریسمان را تا بمیرم یا خدا مرا قبول کند. چون خبر او به حضرت رسید فرمود: اگر به نزد ما می آمد ما از برای او طلب آمرزش از خدا می کردیم و چون خود به درگاه خدا رفته است خدا اولی است به او.
پس ابولبابه روزها روزه می داشت و شب به قدر سد رمق افطار می کرد و دخترش شام او را می آورد و برای قضای حاجت ریسمان او را می گشود.
چون حضرت برگشت شبی در حجره ام سلمه بود که خدا توبه او را فرستاد و فرمود ای ام سلمه! خدا توبه ابولبابه را قبول کرد؛ ام سلمه گفت: یا رسول الله! رخصت می دهی او را اعلام کنم؟ فرمود: بکن؛ پس سرش را از حجره بیرون کرد و گفت: ای ابولبابه! تو را بشارت باد که خداوند بخشنده توبه تو را قبول کرد.
ابولبابه گفت: الحمد لله. و مسلمانان برجستند که ریسمان او را بگشایند، گفت: نه والله نمی گذارم تا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود ریسمان مرا بگشاید، پس حضرت تشریف آورد و فرمود: ای ابولبابه! خدا چنین توبه ات را قبول کرده است که گویا الحال از مادر متولد شده ای.
ابولبابه گفت: آیا همه مال خود را تصدیق کنم؟ فرمود: نه.
گفت: دو ثلث مال خود را تصدیق کنم؟ فرمود: نه.
گفت: نصف را؟ فرمود: نه.
گفت: یک ثلث را؟ فرمود نه بلی.
پس حق تعالی فرستاد( وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللَّـهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿١٠٢﴾ خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللَّـهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿١٠٣﴾ أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّـهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّـهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ) (1) و قوم دیگر که اعتراف کردند به گناهان خود، مخلوط کردند عمل شایسته را به عمل بد و ناروا شاید خدا توبه ایشان را قبول کند بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است، بگیر از مالهای ایشان صدقه تا پاک کنی ایشان را از گناهان و زیاده گردانی حسنات ایشان را یا پاکیزه کنی نفس ایشان را به آن صدقه و دعا کن برای ایشان که دعای تو آرامی است برای ایشان و خدا شنوا و داناست؛ آیا نمی دانند که خدا قبول می کند توبه را از بندگان خود و می گیرد - یعنی قبول می کند - تصدقهای ایشان را و نمی دانند که خدا بسیار توبه قبول کننده و مهربان است(2) .
____________________
1-سوره توبه: 102 - 104.
2-تفسیر قمی 1/303 - 304.
شیخ طبرسی و شیخ مفید و دیگران روایت کرده اند که قبیله بنی المصطلق بر سر چاهی منزل داشتند که آن را مریسیع می گفتند و سرکرده ایشان حارث بن ابی ضرار بود، پس قوم خود را با گروه دیگر جمع کرد که به جنگ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیاید، چون خبر به حضرت رسید متوجه او شد و سی اسب در میان لشکر حضرت بود و جمعی از منافقان مانند عبد الله بن ابی و اضراب او در آن سفر با حضرت بیرون رفتند و حضرت، عایشه را در آن سفر با خود برد، و در روز دوم ماه شعبان سال پنجم هجرت روانه شد - و بعضی سال ششم هجرت گفته اند - و چون خبر توجه حضرت به ایشان رسید اکثر عربها که با حارث جمع شده بودند ترسیدند و پراکنده شدند و حضرت در مریسیع با ایشان مقاتله نمود و ساعتی تیر بر یکدیگر انداختند پس حضرت حکم فرمود که لشکر به یک دفعه حمله آوردند و ده نفرشان را کشتند و جمعی از فرزندان عبد المطلب در آن روز شهید شدند، و حضرت امیر (عليهالسلام ) مالک و پسرش را به قتل رسانید و آن سبب فتح مسلمانان شد و دویست خانه آباده ایشان را از زنان و مردان و اطفال اسیر کردند و دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند به غنیمت گرفتند و حضرت غنائم و اسیران را در میان مسلمانان قسمت نمود بعد از وضع خمس؛ و جویریه دختر حارث بن ابی ضرار را علی (عليهالسلام ) سبی کرد و به خدمت حضرت آورد و حضرت او را برای خود برداشت؛ پس پدرش بعد از مسلمان شدن
بقیه قوم به خدمت پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله! دختر من زن کریمه ای است و سزاوار نیست که او را اسیر کنند، حضرت فرمود: برو و او را مخیر گردان هر چه او اختیار کند ما به آن عمل می کنیم، گفت: احسان کردی، پس به نزد دختر خود آمد و گفت: ای دختر! قوم خود را رسوا مکن، آن نیک اختر گفت: من اختیار خدا و رسول می کنم؛ پس پدر او را دشنام داد و برگشت و حضرت او را آزاد کرد و نکاح کرد.
جویریه گفت: چون لشکر پیغمبر بر سر ما آمدند در مریسیع شنیدم که پدرم می گفت: لشکری بر سر ما آمدند که ما طاقت مقاومت ایشان نداریم، و من نظر کردم آنقدر از مردم و اسب و سلاح به نظر من آمد که وصف نمی توانم کرد از بسیاری، چون مسلمان شدم و حضرت مرا تزویج کرد و برگشتیم دیدم مسلمانان آنقدر نبودند که من دیده بودم، دانستم که آن رعبی بود که خدا در دلهای مشرکان انداخته بود؛ و گفت: پیش از آمدن حضرت به سه شب خواب دیدم که گویا ماه از طرف مدینه حرکت و چون به نزدیک من رسید به دامن من فرود آمد، من خواب را به کسی نگفتم، و چون اسیر شدم از خواب خود بسیار امیدوار بودم پس اثر خواب ظاهر شد و ماه فلک نبوت در آغوش من در آمد.
و چون خبر به مردم رسید که حضرت جویریه را نکاح کرد، گفتند: این قبیله رابطه مصاهرت نسبت به آن جناب بهم رسانیدند، آنچه از زنان قبیله ایشان به غنیمت گرفته بودند که قریب به صد خانه می شدند همه را آزاد کردند، پس هیچ زن بر قوم خود مبارک نبود مثل او.
و شعار مسلمانان در آن جنگ یا منصور امت بود(1) .
شیخ مفید و شیخ طبرسی و دیگران از ابن عباس روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به غزوه بنی المصطلق رفت به نزدیک وادی مخوفی فرود آمدند، و چون آخر شب شد جبرئیل نازل شد و خبر آورد که طایفه ای از کافران جن در این وادی پنهان
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 94 و ارشاد شیخ مفید 1/118 و مناقب ابن شهر آشوب 1/252 و مغازی 1/404، که مطالب این روایت در این چند مصدر تقسیم شده است.
شده اند و اراده شر دارند نسبت به اصحاب تو، پس آن جناب حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: برو بسوی آن وادی و دفع کن دشمنان خدا را از جن به آن قوتی که خدا تو را به آن مخصوص گردانیده است، و صد نفر از اخلاط ناس را با آن حضرت فرستاد و فرمود که: با او باشید و آنچه بفرماید اطاعت کنید.
چون روانه شدند و به نزدیک آن وادی رسیدند حضرت آن صد نفر را فرمود که: در نزدیک این وادی ایستاد و پناه به خدا برد و اسماء اعظم الهی را یاد کرد و اشاره فرمود به آنها که نزدیک بیائید، چون نزدیک شدند به قدر یک تیر پرتاب، اشاره کرد که: بایستید، و خود داخل وادی شد، پس باد تندی وزید که نزدیک شد همه بر رو در افتند و از ترس قدمهای ایشان می لرزید، و حضرت نعره زد که: منم علی بن ابی طالب وصی رسول خدا و پسر عم او، اگر می خواهید بایستید تا قدرت حق تعالی را مشاهده نمائید؛ پس گروهی از سیاهان پیدا شدند مانند زنگیان و شعله های آتش در دست داشتند و تمام وادی را پر کردند؛ و حضرت پروا نکرد از ایشان و آیات قرآن تلاوت می نمود و شمشیر خود را به جانب راست و چپ حرکت می داد، پس آن گروه آهسته آهسته چون دود سیاهی شده و بر طرف شدند. پس حضرت الله اکبر گفت و از وادی بالا آمد و با اصحاب خود ایستاد، ایشان گفتند: یا امیر المؤمنین! چه کردی نزدیک شد که ما از ترس هلاک شویم؟ فرمود: به نامهای بزرگ خدا ایشان را ضعیف کردم و گریختند و پناه به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بردند و اگر می ایستادند همه را هلاک می کردم. پس چون برگشتند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! بقیة السیف تو آمدند و از ترس شمشیر تو مسلمان شدند(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: سوره منافقان در غزوه بنی المصطلق نازل شد که در سال پنجم هجرت واقع شد. و سببش آن بود که: بعد از مراجعت از آن غزوه بر سر چاهی فرود آمدند که آب کم داشت و انس بن سیار که همسوگند انصار بود جهجاه بن
____________________
1-اعلام الوری 180؛ ارشاد شیخ مفید 1/339؛ خرایج 1/204؛ مناقب ابن شهر آشوب 2/102.
سعید غفاری که اجیر عمر بود بر سر چاه جمع شدند و دلوهای هر دو بر یکدیگر پیچید؛ سیار گفت: دلو من، و جهجاه گفت: دلو من، و جهجاه دستی بر روی سیار زد که خون از رویش روان شد! پس سیار خزرج را ندا کرد و جهجاه قریش را ندا کرد و نزدیک شد فتنه ای عظیم بر پا شود.
چون عبد الله بن ابی این صدر را شنید گفت: چه خبر است؟ گفتند: چنین واقعه ای رو داده است؛ آن ملعون بسیار غضبناک شد و گفت: من نمی خواستم به این سفر بیایم اکنون ما ذلیل ترین عرب شده ایم گمان نداشتم که زنده بمانم تا چنین واقعه ای را بشنوم و نتوانم تدارک آن کرد، پس رو به اصحاب خود کرد و گفت: این ثمره اقبال شماست، ایشان را در خانه های خود فرود آورید و به مال خود با ایشان موااست کردید و ایشان را به جان خود نگاهداری کردید و سینه ها را برای ایشان سپر کردید که زنان شما بیوه و اطفال شما یتیم شدند، اگر آنها را از مدینه بیرون کرده بودید اکنون عیال دیگران بودند؛ پس گفت: اگر به مدینه برگردیم عزیزتر ما ذلیل تر ما را بدر خواهد کرد.
زید بن ارقم که در آن وقت نزدیک به بلوغ بود در میان ایشان بود و در آن وقت عین شدت گرما بود و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زیر درختی نشسته بود و گروهی از مهاجران و انصار در خدمتش بودند، پس زید آمد و سخن ابن ابی را به به حضرت نقل کرد، حضرت فرمود: ای پسر! شاید غلط شنیده باشی؟ گفت: والله غلط نشنیده ام، حضرت فرمود: شاید بر او غضبناک شده باشی و این سخن را از روی غضب گوئی؟ گفت: نه والله چنین نیست، فرمود: شاید سفاهتی بر تو کرده باشد و به این سبب این راگوئی؟گفت: نه بخدا سوگند که چنین نیست.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شقران و مولای خود را فرمود که: بر شتر من حداج(1) ببند، و سوار شد، چون صحابه شنیدند که حضرت سوار شده است گفتند: این وقت سواری حضرت نبود، پس همه سوار شدند و از عقب حضرت روانه شدند.
____________________
1-حداج: کجاوه.
سعد بن عباده خود را به حضرت رسانید و گفت: السلام علیک یا رسول الله و رحمة الله و برکاته حضرت فرمود: و علیکم السلام.
سعد عرض کرد: هرگز در مثل این وقت بار نمی کردی؟ حضرت فرمود: مگر نشنیده ای آن سخن را که صاحب شما گفته است؟
عرض کردند: ما بغیر از تو صاحبی نداریم؛ حضرت فرمود: ابن ابی گفته است که چون به مدینه برگردد عزیزتر ذلیل تر را بیرون کند.
سعد گفت عزیزتر توئی و اصحاب تو، ذلیل تر اوست و اصحاب او.
پس حضرت در تمام آن روز راه می رفت و کسی جرات نمی کرد که با آن حضرت سخن بگوید، و قبیله خزرج چون شدت غضب آن حضرت را دیدند با عبد الله معتبه نمودند و او را بسیار ملامت کردند، پس آن منافق ملعون سوگندها یاد کرد که: من هیچ از اینها نگفته ام، گفتن: پس بیا تا عذر تو را از آن حضرت بطلبیم، آن بدبخت سر را پیچید و قبول نکرد.
چون شب شد حضرت در تمام شب نیز حرکت فرمود و فرود نیامدند مگر به قدر نماز، و در روز دیگر حضرت فرود آمد و صحابه از بیداری و تعب سفر تا فرود آمدند همه به خواب رفتند، پس عبد الله بن ابی به به خدمت حضرت آمد و سوگند یاد کرد که: من اینها را نگفته ام و زید دروغ می گوید، و بار دیگر به زبان کلمتین گفت(1) .
پس حضرت به ظاهر عذر او را قبول فرمود و قبیله خزرج زبان طعن و ملامت بر زید بن ارقم گشودند و گفتند: تو دروغ بستی بر عبد الله که بزرگ ماست. چون حضرت سوار شد و روانه شد زید در خدمت آن جناب بود و می گفت: خداوندا! تو می دانی که من دروغ نبستم بر عبد الله بن ابی؛ پس اندک راهی که رفتند حضرت را حالتی که در حال نزول وحی عارض می گردید طاری شد و چندان سنگین شد که نزدیک شد که ناقه بخوابد از گرانی وحی الهی؛ چون آن حالت از حضرت زایل شد عرق از جبین مبارکش می ریخت،
____________________
1-منظور اینکه شهادتین را فقط به زبان گفت و ایمان قلبی نیاورد.
پس از روی لطف گوش زید را گرفت و او را بلند کرد و فرمود: ای پسر! قول تو راست بود و آنچه شنیده بودی درست به خاطر داشته بودی و حق تعالی آیات به تصدیق قول تو فرستاده است.
چون حضرت فرود آمد صحابه را جمع کرد و سوره منافقان را بر ایشان خواند که مشتمل بر اقوال آن منافق ملعون و جواب گفته های او و تکذیب و تانیب سایر منافقان است پس خدا عبد الله بن ابی را رسوا کرد(1) .
و به سند معتبر از ابان بن عثمان روایت کرده است که: حضرت یک روز و یک شب و از روز دیگر تا چاشت راه طی کرد پس فرود آمد و مردم از ماندگی به خواب افتادند، و غرض حضرت آن بود که مردم مشغول حرکت باشند و سخن نگویند و نزاع نکنند تا آتش فتنه فرو نشیند، پس عبد الله پسر عبد الله بن ابی(2) به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! اگر بر کشتن پدر من عازم شده ای پس مرا بفرما ما که سرش را به خدمت تو بیاورم با آنکه قبیله اوس و خزرج می دانند که فرزندی نسبت به پدر خود از من نیکوکارتر نیست و می ترسم که دیگری را بفرمائی که او را بکشد و من نتوانم کشنده پدر خود را ببینم و بیتاب شوم و مومنی را به عوض کافری بکشم، حضرت فرمود: نه او را نمی کشم و تو نیکو با او مصاحبت کن تا با ما است و عدوات خود را با ما هویدا نمی کند(.) .
و از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: چون آن ملاعین رسوا شدند خویشان ایشان به نزد آنها رفته و گفتند: وای بر شما! رسوا شدید بیائید نزد پیغمبر خدا تا برای شما استغفار کند؛ پس سر پیچیدند و امتناع نمودند، پس حق تعالی این آیه را فرستاد
____________________
1-تفسیر قمی 2/368.
2-در تفسیر قمی تصریح به نام پسر عبد الله بن ابی نشده است، ولی در مجمع البیان 5/294 به این شکل آمده است.
3-تفسیر قمی 2/370.
( وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّـهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ ) (1)(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: در این سفر حضرت بر سر آبی فرود آمد نزدیک به بقیع که آن را بقعا می گفتند و باد عظیمی وزید که متاذی شدند و در آن شب ناقه حضرت ناپیدا شد، حضرت فرمود: سبب این باد که منافقی عظیم النفاق در مدینه مرده است، گفتند: کیست؟ فرمود: رفاعه است؛ پس مردی از منافقان که همراه بود گفت: چگونه دعوی دانستن غیب می کند و نمی داند که ناقه اش در کجاست؟ پس جبرئیل نازل شد و آن حضرت را خبر داد به قول آن منافق و به مکان ناقه؛ پس حضرت صحابه را جمع کرد و فرمود: من نمی گویم که غیب می دانم ولیکن خدا بسوی من وحی می فرستد و اکنون حق تعالی به من وحی فرستاد که فلان منافق چنین گفت و ناقه در فلان موضع است و مهارش بر درختی بسته است، چون به آن موضع رفتند ناقه را چنانکه فرموده بود یافتند و آن منافق مسلمان شد. و چون به مدینه آمدند رفاغة بن زید را در تابوت دیدند و او از عظمای یهود بود از بنی قینقاع و در آن وقت که حضرت خبر داد مرده بود.
چون به مدینه آمدند و عبد الله بن ابی خواست که داخل مدینه شود، عبد الله پسرش آمد و گفت: بخدا سوگند نمی گذارم داخل مدینه شود؛ گفت: الحال که حضرت فرموده است امر از اوست.
بعد از داخل شدن چند روزی ماند و بیمار شد و به جهنم واصل گردید(3) .
و کلینی به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون عبد الله بن ابی مرد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای خاطر پسر او به جنازه اش حاضر شد، پس عمر با حضرت
____________________
1-سوره منافقون: 5.
2-تفسیر قمی 2/370.
3-مجمع البیان 5/294.
معارضه کرد که: چرا حاضر شده ای به جنازه این منافق و حال آنکه خدا تو را نهی کرده است از آنکه بر قبر منافقی بایستی؟! حضرت جواب او نگفت؛ پس بار دیگر اعتراض کرد، حضرت فرمود: وای بر تو چه می دانی که من چه گفتم در نماز بر او! گفتم: خداوندا! شکمش را پر از آتش کن و قبرش را پر از آتش گردان و او را به آتش جهنم برسان.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مضطر کرد که امری را که نمی خواست اظهار کرد(491) .
____________________
1-کافی 3/188؛ تهذیب الاحکام 3/196؛ وسائل الشیعة 3/71.
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هر جنگی که می رفت میان زنان خود قرعه می زد و به نام هر زنی که اصابت می کرد او را با خود می برد؛ و در غزوه بنی المصطق قرعه به اسم عایشه بیرون آمد و او را با خود برد، پس در بعضی از منازل در هنگام بار کردن، عایشه به قضای حاجت خود رفت و چون فارغ شد و برگشت و دست بر سینه خود برد دید که عقدی از جزع یمانی که در گردن داشت گسیخته و ریخته است، پس برگشت که آنها را پیدا کند؛ و چون به لشکر گاه آمد کسی را ندید و هودج او را به گمان آنکه او در هودج نشسته بار کرده و برده بودند، پس در آن منزل توقف کرد به گمان آنکه بزودی به طلب او خواهند آمد، و در آنجا او را خواب ربود و چون بیدار شد صفوان بن معطل سلمی از عقب رسید و او را دید و شناخت، پس شتر خود را خوابانید و به کناری رفت تا عایشه سوار شد و برگشت و سر شتر را کشید تا به عسکر حضرت رسانید در هنگامی که برای قیلوله فرود آمده بودند.
پس عبد الله بن ابی سلول و گروهی از منافقان گمانهای ناسزا بردند و سخنان ناروا گفتند؛ چون عایشه به مدینه آمد بیمار شد و حضرت را با خود بی لطف می یافت، چون از مرض شفا یافت از آن جناب مرخص شد و به دیدن پدر و مادر خود رفت و از مادر خود شنید سخنی چند را که منافقان در حق او می گویند، و سبب بی لطفی آن جناب را دانست و به خانه برگشت و در آن شب تا صباح گریست و به خواب نرفت، پس حضرت
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسامة بن زید و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلب و با ایشان مشورت کرد در باب مفارقت عایشه و سخنانی که در حق او می گویند.
اسامه چون می دانست که آن جناب را محبتی نسبت به او هست از جهت جمال و صغر سن گفت: یا رسول الله!: تست و از او بدی معلوم نیست.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: خدا بر تو تنگ نگرفته است و زن بسیار است، اگر از او کراهت بهم رسانیده ای او را بیرون کن و دیگری را بگیر و اگر خواهی احوال او را از کنیز او معلوم کن.
چون حضرت کنیز او را طلبید او شهادت بر برائت او داد و در این حال حق تعالی بر آن حضرت فرستاد و برای دفع این منقصه از آن حضرت آیات داله بر برائت عایشه از آنچه به او نسبت داده بودند و بر کفر منافقان و مذمت ایشان فرستاد تا آنکه دیگر چنین نسبتها به زنان مسلمان ندهند و بدون ثبوت شرعی حکم به زنا به کسی نکنند(1) .
در تفسیر نعمانی از حضرت صادق روایت کرده است این آیات در امر عایشه و نسبتی که عبد الله بن ابی سلول و حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثه به او داده بودند نازل شد(2) .
علی بن ابراهیم در تفسیر این آیات گفته است که: عامه می گویند که این آیات در حق عایشه و نسبتی که به او دادند در غزوه بنی المصطلق نازل شد، و شیعه می گویند این آیات برای تکذیب و مذمت و تانیب عایشه نازل شد به سبب آنچه نسبت داد به ماریه قبطیه مادر ابراهیم(3) ، چنانکه بعد از این در احوال عایشه مذکور می شود انشاء الله.
____________________
1-مجمع البیان 4/130؛ صحیح بخاری مجلد 3 جزء 5/55؛ المنتظم 3/221.
2-بحار الانوار 20/316 به نقل از تفسیر نعمانی، و روایت در آنجا از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نقل شده است.
3-تفسر قمی 2/99.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به غزوه بدر صغری می رفت از نزدیک محال اشجع و بنی ضمره عبور فرمود و حضرت پیشتر با بنی ضمره صلحی کرده بود، پس صحابه گفتند: یا رسول الله! اینک بنی ضمره به ما نزدیکند و می ترسیم که بر سر مدینه تاختی برند یا قریش را بر جنگ ما مددی کنند، باید اول ابتدا به جنگ ایشان کنیم.
حضرت فرمود: نه چنین است ایشان بیش از همه عرب احسان به پدر و مادر و صله رحم می کنند و بیش از همه وفا به عهد می کنند.
واشجع که قبیله ای از کنانه بودند نزدیک بود بلادشان به بلاد بنی ضمره و ایشان با بنی ضمره همسوگند بودند، پس بلاد اشجع خشک شد و بلاد بنی ضمره آب و علف بسیار داشت و به این سبب اشجع حرکت کردند بسوی بلاد بنی ضمره؛ چون خبر به آن جناب رسید که ایشان به جانب بنی ضمره می روند مهیای جنگ ایشان شد، پس حق تعالی این آیات را فرستاد
( فَإِن تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَلَا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا ﴿٨٩﴾ إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَاقٌ أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّـهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقَاتَلُوكُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّـهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا ) (1) یعنی: پس اگر اعراض کنند کافران از ایمان و هجرت، پس بگیرید ایشان را و بکشیدشان هر جا که بیابید ایشان را و مگیرید از ایشان دوستی و یاوری مگر آنان که پیوند کنند بسوی گروهی که واقع شده است میان شما و ایشان پیمانی یا آمدند بسوی شما و حال آنکه تنگی بود سینه های ایشان از آنکه با شما جنگ کنند یا جنگ کنند با قوم خود و اگر خواستی خدا هر آینه مسلط ساختی ایشان را بر شما پس هر آینه با شما قتال کردندی پس اگر از شما کناره کنند و کارزار نکنند با شما و القاء کنند بسوی شما انقیاد و استسلام را پس نداد خدا مر شما را بر ایشان راهی.
و علی بن ابراهیم گفته است: محال است: محال اشجع بیضا و حل(2) و مستباح بود و نزدیک بودند به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و می ترسیدند به سبب نزدیکی ایشان به حضرت که حضرت بر سر ایشان بفرستد با ایشان قتال کند و حضرت نیز از ایشان متوهم بود که مبادا غارت آورند بر اطراف مدینه و قصد داشت که بر سر ایشان برود؛ در این اندیشه بود که ناگاه خبر رسید که اشجع که هفتصد نفر بودند با رئیس خود مسعود بن رجیله آمده اند و در دره سلع نزول کرده اند.
این قضیه در ماه ربیع الآخر سال ششم هجرت بود؛ پس حضرت اسید بن حصین را طلبید و فرمود: برو با چند نفر از اصحاب خود به نزد ایشان و معلون کن که برای چه آمده اند؟ پس اسید با سه نفر به نزد ایشان رفت و پرسید که: برای چه آمده اید؟ پس مسعود بن رجیله برخاست و سلام کرد بر اسید و اصحاب او و گفت: آمده ایم با محمد صلح کنیم و از او امان بطلبیم.
پس اسید به خدمت پیغمبر آمد و گفت چنین می گویند، حضرت فرمود: ترسیده اند که من به جنگ ایشان بروم و به این جهت آمده اند که میان من و ایشان صلحی منعقد شود؛
____________________
1-سوره نساء: 89 و 90.
2-در مصدر جبل ذکر شده است.
پس ده خروار خرما حضرت برای ایشان فرستاد و فرمود: نیکو چیزی است هدیه فرستادن پیش از گفتن حاجت خود: پس خود به نزد ایشان رفت و فرمود: ای گروه اشجع! برای چکار آمده اید؟ گفتند: خانه ما به تو نزدیک است و در قوم ما گروهی نیست که عددشان از ما کمتر باشد، پس از جنگ تو می ترسیم که خانه ما به تو نزدیک است و از جنگ قوم خود می ترسیم چون عدد ما قلیل است و به این سبب آمده ایم که با تو صلح کنیم.
حضرت التماس ایشان را قبول کرد و صلح کرد با ایشان و در آن روز در آن مکان ماندند و به دیار خود برگشتند، پس خدا آن آیات را در باب صلح ایشان فرستاد(1) .
و گویند: در سال پنجم هجرت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زینب دختر جحش را که زن زید بود به نکاح خود در آورد(2) .
و گفته اند که: حج در این سال واجب شد(3) .
و شیخ طبرسی گفته است: در سال ششم هجرت در ماه ربیع الاول رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عکاشة بن محصن را با چهل سوار به غمره(4) فرستاد و بامداد بر سر ایشان رفتند و ایشان گریختند و دویست شتر از ایشان گرفته به مدینه آوردند.
و در این سال ابو عبیدة بن جراح را با چهل نفر به قصه(5) فرستاد که ایشان را غارت کنند و ایشان گریختند و یک نفرشان را اسیر کردند و او مسلمان شد.
و در این سال زید بن حارثه را با لشکری به جموم فرستاد که از بلا بنی سلیم بود و انعام و اسیران بسیار آوردند.
____________________
1-تفسیر قمی 1/145 - 147.
2-تاریخ طبری 2/89؛ کامل ابن اثیر 2/177؛ البدایة و النهایة 4/147.
3-شذرات الذبه 1/123.
4-غمره از نواحی مدینه بر سر راه نجد است، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عکاشة بن محصن را فرستا برای غزو آن. (معجم البلدان 4/212).
5-در مصدر ذی القصة ذکر شده است.
و باز در این سال زید را به عیص فرستاد در ماه جمادی الاولی.
و در این سال زید را به طرف فرستاد با پانزده نفر به جنگ بنی ثعلبه و ایشان گریختند و چهل شتر(1) از ایشان گرفتند.
و در این سال حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرستاد بر سر بنی عبد الله بن سعد از اهل فدک (چون خبر به آن حضرت رسید که ایشان اراده دارند که مدد کنند یهودان خیبر را). و در این سال عبد الرحمن بن عوف را در ماه شعبان بسوی دومة الجندل فرستاد و فرمود: اگر اطاعت کنند، دختر پادشاه ایشان را تزویج کن؛ پس آنها مسلمان شدند و تماضر دختر اصبغ را که پادشاه ایشان بود به نکاح خود در آورد. و در این سال غزوه عرنیان واقع شد(2) ، و سببش آن بود که هشت نفر از عرینه به خدمت حضرت آمدند و مسلمان شدند و گفتند: هوای مدینه با ما موافقت نمی کند و بیمار شده ایم، حضرت ایشان را به صحرا به نزد شتران خود فرستاد که شیر آن شتران را بخورند تا مزاج ایشان به صلاح آید؛ چون قوت یافتند راعی حضرت را دست و پا بریدند و خار در چشمش و زبانش فرو بردند تا مرد شتران را بردند؛ چون خبر به حضرت رسید کرز بن جابر فهری را با بیست سوار فرستاد که ایشان را گرفته آوردند، فرمود دستها و پاهای ایشان را بریدند و بر دار کشیدند و شتران را برگردانیدند بغیر از یک شتر که کشته بودند(3) . و از جابر منقول است که حضرت دعا کرد که: خداوندا! چنان کن که راه گم کنند؛ پس دعای حضرت مستجاب شد و به این سبب گرفتار شدند.
و در این سال عسکر حضرت اموال ابی العاص بن ربیع را گرفتند و او به تجارت می رفت به جانب شام و خود گریخت و اموالش را به خدمت آن جناب آوردند و قسمت کرد، پس ابو العاص آمد و پناه به زینب زوجه خود آورد، و حضرت آن لشکر را طلبید
____________________
1-در مصدر و بحار الانوار بیست شتر ذکر شده است.
2-اعلام الوری 95.
3-طبقات ابن سعد 2/71.
و فرمود: می دانید که ابو العاص داماد من است اگر مصلحت می دانید مال او را پس بدهید، پس مسلمانان مال او را دادند و او رفت به مکه و اموال مردم را پس داد و گفت: بخدا سوگند که مانع نشد مرا اسلام مگر آنکه گمان کنید که من برای آن مسلمان شده ام که مالهای شما پس ندهم؛ پس شهادت گفت و مسلمان شد(1) .
و گویند: در این سال آن جناب نماز استسقا کرد و باران آمد(2) ، و معجزات از آن جناب در آن استسقا ظاهر شد چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
و بعضی گفته اند که: در این سال عبد الله بن عتیک، سلام بن ابی الحقیق را کشت(3) ، چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
ابن شهر آشوب گفته است که: حضرت در این سال محمد بن مسلمه را با جماعتی بر سر گروهی از هوازن فرستاد و آنها در کمین ایشان نشسته بودند و بی خبر بر سر ایشان آمدند و همه را کشتند، و محمد بن مسلمه گریخت و برگشت(4) .
و گفته است: در این سال حضرت به جنگ غابه رفت(5) .
____________________
1-اعلام الوری 95 - 96.
2-بحار الانوار 20/299 به نقل از المنتقی فی موود المصطفی. و نیز رجوع شود به التنبیه و الاشراف 222.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/252؛ المنتظم 3/261.
4-مناقب ابن شهر آشوب 1/253.
5-مغازی 2/537.
اشهر آن است که غزوه حدیبیه در سال ششم هجرت واقع شد(1) ؛ بعضی در سال پنجم گفته اند(2) .
علی بن ابراهیم به سند حسن بلکه صحیح روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) در تفسیر قول حق تعالی( إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا ) (3) حضرت فرمود: سبب نزول این سوره کریمه و فتح عظیم آن بود که حق تعالی امر کرد رسول خود (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در خواب که داخل مسجد الحرام شود و طواف کند و با قوم خود سر بتراشد، پس حضرت اصحاب خود را خبر داد که چنین خواب دیدم و امر کرد ایشان را به بیرون رفتن، چون بیرون رفتند و به ذی الحلیفه رسیدند احرام به عمره بستند و سیاق شتران نمودند و حضرت شصت و شش شتر برداشت و اشعار کرد نزد احرام خود - یعنی یک طرف کوهان آنها را شکافت و آلوده به خون کرد که ملعون شود هدی اند - و همه احرام از مسجد شجره بستند به عمره تلبیه گواین روانه شدند و هر که هدی داشت با خود برداشت، بعضی برهنه و بعضی با جل.
چون این خبر به قریش رسید خالد بن ولید را با دویست سوار به استقبال حضرت فرستادند مخفی که در کمین حضرت باشد و هر جا که فرصت بیابد بر لشکر حضرت
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/254؛ تاریخ طبری 2/115؛ البدابة و النهایة 4/166.
2-علامه مجلسی (رحمه الله علیه) در بحار الانوار 20/361 از اعلام الوری نقل کرده است که غزوه حدیبیه در سال پنجم واقع شده است در حالی که در خود اعلام الوری ذکر شده است که غزوه حدیبیه از حوادث سال ششم می باشد، و ما مصدر که دلالت کند بر اینکه این غزوه در سال پنجم واقع شده باشد نیافتیم.
3-سوره فتح: 1.
بتازد، و آن ملعون بر سر کوهها با لشکر حضرت حرکت می کرد و در بعضی از راه وقت نماز ظهر شد و بلال اذان گفت و حضرت متوجه نماز شد و با مردم نماز کرد، خالد گفت: اگر در اثنای نماز بر ایشان می تاختیم ایشان قطع نماز خود نمی کردند ولیکن نماز دیگر دارند که آن را دوست تر می دارند از دیده های خود، چون داخل آن نماز شوند بر ایشان غارت می آوریم.
پس جبرئیل بر حضرت نازل شد و نماز خوف را آورد که( وَإِذَا كُنتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلَاةَ ) (1) و نماز عصر را به آن نحو کردند و مشرکان نتوانستند غارت آورند، پس در روز دیگر حضرت در حدیبیه نزول اجلال فرمود و آن متصل به حرم است و حضرت در اثنای راه اعراب بادیه را دعوت به جهاد می کرد و ایشان ابا می کردند و می گفتند: محمد و اصحاب دیار ایشان با ایشان جنگ کردند و ایشان را کشتند هرگز محمد و اصحابش از این سفر به مدینه بر نخواهند گشت، پس چون حضرت در حدیبیه فرود آمد قریش بیرون آمدند از مکه و سوگند یاد کردند به لات و عزی که نگذارند محمد را که داخل مکه شود تا دیده ای از ایشان حرکت کند.
پس حضرت پیغامی به نزد آنها فرستاد که: من از برای جنگ نیامده ایم و آمده ام که عمره بکنم و هدی های خود را بکشم و گوشت آنها را برای شما بگذارم و بروم.
پس قریش عروة بن مسعود ثقفی را که مرد عاقل دانائی بود فرستادند، و چون به خدمت حضرت رسید داخل شدن حضرت را بسیار عظیم شمرد و گفت: یا محمد! قوم تو خیمه ها زده اند در بیرون مکه و زن و مرد و صغیر و کبیر بیرون آمده اند و سوگند یاد می کنند به لات و عزی که تا دیده ای از ایشان حرکت کند نگذارند که تو داخل حرم ایشان شوی، آیا می خواهی که اهل خود و قوم خود را همه مستاصل کنی؟
حضرت فرمود: من به جنگ ایشان نیامده ام، آمده ام که طواف و سعی بکنم و شتران
____________________
1-سوره نساء: 102.
خود را بکشم و گوشتشان را برای شما بگذارم و بروم.
عروه گفت: بخدا سوگند که ندیده ام مثل امروز که کسی را منع کنند از چنین اراده ای که تو داری.
پس برگشت بسوی قریش و پیام حضرت را به ایشان رسانید، ایشان گفتند: بخدا سوگند که اگر محمد داخل مکه شود و عرب بشنوند، ما ذلیل می شویم و عرب بر ما بسیار جرات بهم می رسانند. پس حفص بن احنف و سهیل بن عمرو را فرستادند، چون حضرت نظرش بر ایشان افتاد فرمود: وای بر قریش جنگ ایشان را از کار انداخت و نحیف کرد، چرا مرا با سایر عرب نمی گذارند که اگر راستگو باشم امر پادشاهی با ایشان باشد با شرف به پیغمبری و اگر دروغگو باشم دزدان و گرگان عرب کفایت شر من از ایشان بکنند، هر کس از قریش امروز هر چه از من طلب کند که غضب خدا در آن نباشد البته اجابت او می کنم.
چون آنها به خدمت حضرت رسیدند گفتند: یا محمد! امسال برگرد تا ببینیم امر تو به کجا منتهی می شود زیرا که عرب شنیدند که تو متوجه مکه شدی، اگر به قهر داخل شوی عرب ما را ذلیل خواهند دانست و بر ما جرات خواهند کرد، و در سال دیگر در همین ماه سه روز خانه کعبه را برای تو خالی می کنیم تا قضای نسک خود بکنی و برگردی.
پس حضرت مسئول ایشان را به اجابت مقرون ساخت، گفتند: به شرط آنکه هر که از مردان ما بسوی تو آیند به ما برگردانی و هر که از مردان تو بسوی ما آیند ما برنگردانیم(1) .
حضرت فرمود: هر که از مردان من بسوی شما آید من از او بیزارم و ما را بسوی او حاجتی نیست ولیکن بر این شرط که مسلمانان در مکه برفه باشند و در اظهار اسلام کسی اذیتی به ایشان نرساند و ایشان را اکراه بر کفر ننمایند و بر ایشان انکار نکنند کردن شریعتی از شرایع اسلام را.
____________________
1-در مصدر برگردانیم، و در مناقب ابن شهر ااش وب 1/255 و اعلام الوری 97 برنگردانیم ذکر شده است.
پس ایشان قبول کردند، و اکثر اصحاب حضرت انکار این صلح داشتند و انکار عمر از همه بیشتر بود، عمر به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! آیا چنین نیست که ما بر حقیم و دشمن ما بر باطل است؟ فرمود: بلی، گفت: پس چرا این مذلت را بر خود قرار دهیم در دین خود؟ حضرت فرمود: خدا وعده فتح و نصرت مرا داده است و خلف وعده خود نخواهد کرد. پس آن منافق لعین گفت: اگر چهل نفر با من موافقت کنند من مخالفت محمد خواهم کرد.
و چون سهیل و حفص برگشتند و مژده از برای قریش بردند، عمر برخاست و به حضرت گفت: یا رسول الله! تو تو نگفتی به ما که ما داخل مسجد الحرام خواهیم شد و با سر تراشندگان سر خواهیم تراشید؟ حضرت فرمود: من نگفتم که امسال خواهد شد گفتم خدا وعده داده است که مکه را فتح خواهم کرد و طواف و سعی خواهم کرد و سر خواهم تراشید. چون منافقان صحابه در باب صلح سخنان بسیار گفتند حضرت فرمود: اگر صلح را قبول ندارید پس با ایشان جنگ کنید، پس ایشان رفتند به جانب قریش و آنها مستعد جنگ بودند و بر ایشان حمله کردند و اصحاب حضرت با قبح وجوه گریختند و از پیش حضرت گذشتند، حضرت تبسم نمود و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرمود که: یا علی! شمشیر بگیر و قریش را استقبال کن، و چون حضرت شمشیر کشید و رو به لشکر قریش روانه شد ایشان آن حضرت را دیدند برگشتند و گفتند: یا علی! محمد پشیمان شده است در عهدی مه به ما داده است؟ حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: نه بلکه بر عهد خود باقی است.
پس اصحاب شرمنده برگشتند و زبان به معذرت گشودند، حضرت فرمود: مگر من شما را نمی شناسم؟! آیا شما نیستید اصحاب من در روز بدر که ترسیدید و جزع کردید تا خدا ملائکه را به یاری شما فرستاد؟! آیا شما نیستید اصحاب من در روز احد که گریختید و بر کوهها بالا می رفتید و هر چند شما را می خواندم متوجه من نمی شدید؟! و همچنین حضرت سستی ایشان را در مواطن بسیار بیان فرمود و ایشان معذرت طلبیدند و اظهار
ندامت کردند و گفتند: خدا و رسول مصلحت را بهتر می دانند هر چه می خواهی بکن(1) .
مولف گوید: ابن ابی الحدید نقل کرده است که حضرت این معاتبات را با عمر فرمود بعد از آنکه او تکذیب وعده آن حضرت نمود و از این استدلال کرده است بر آنکه عمر در جنگ احد می باید گریخته باشد که حضرت در ضمن معاتبات آن در ذکر فرموده است(2) .
برگشتیم به روایت علی بن ابراهیم: پس حفص و سهیل برگشتند به خدمت حضرت و عرض کردند: یا محمد! قریش قبول کردند آن شرطها را که کردی که مسلمانان اظهار اسلام در مکه بکنند و کسی ایشان را اکراه بر بیرون رفتن از دین خود نکند.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: بنویس نامه صلح را؛ حضرت امیر نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم سهیل بن عمرو گفت: ما رحمن را نمی شناسیم بنویس به نحوی که پدرانت می نوشتند باسمک الهم، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چنین بنویس که این هم نامی است از نامهای خدا.
پس علی (عليهالسلام ) نوشت: این محاکمه و مصالحه ای است که بر آن اتفاق کردند محمد رسول خدا و بزرگان قریش، پس سهیل گفت: اگر ما می دانستیم که تو رسول خدائی با تو جنگ نمی کردیم، بنویس این حکمی است که اتفاق کردند بر آن محمد بن عبد الله، یا محمد! آیا ننگ داری از نسب خود که چنین نمی نویسی؟ حضرت فرمود: من رسول خدا هستم هر چند شما اقرار نکنید، پس گفت: یا علی! محو کن آن را و محمد بن عبد الله بنویس چنانکه او می گوید، حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: من نام تو را از پیغمبری هرگز محو نخواهم کرد، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به دست مبارک خود آن را محو کرد. پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نوشت: این نامه ای است که صلح کردند بر آن محمد بن عبد الله و اشراف قریش و سهیل بن عمرو و صلح کردند که ده سال در میان ایشان جنگ نباشد، و دست از یکدیگر برادرند و غارت بر یکدیگر نبرند و خیانت با یکدیگر نکنند،
____________________
1-تفسیر قمی 2/309 - 312.
2-رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 10/180.
و صندوق سر بسته در میان ایشان باشد که کینه های دیرینه را در میان آن گذارند و دیگر نگشایند، و به شرط آنکه هر که خواهد در عهد و پیمان و امان محمد در آید و هر که خواهد در عهد و پیمان و امان قریش در آید به شرط آنکه هر که بی رخصت ولی خود به نزد محمد آید او بر گرداند و هر که از اصحاب حضرت به نزد قریش رود برنگردانند او را، و آنکه اسلام در مکه ظاهر باشد و کسی را بر دینش اکراه نکنند و کسی را بر دینی ایذا و ملامت نرسانند، و آنکه محمد امسال برگردد با اصحاب خود و در سال آینده بیایند و سه روز در مکه بمانند و با حربه و اسلحه داخل نشوند مگر سلاحی که مسافران را می باشد که شمشیرها در غلافها باشد. و نوشت نامه را علی بن ابی طالب و گواه شدند برنامه مهاجران و انصار.
پس حضرت فرمود: یا علی! تو ابا کردی از آنکه نام مرا از پیغمبری محمو کنی، بحق آن خداوندی که مرا در حالتی که محزون و مقهور و مظلوم باشی؛ (پس در روز صفین چون به دو حکم راضی شدند حضرت نوشت که: این آن چیزی است که صلح کردند بر آن امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و معاویة بن ابی سفیان، پس عمرو بن عاص ملعون گفت: اگر ما می دانستیم که تو امیر المؤمنانی با تو جنگ نمی کردیم ولیکن بنویس که این آن چیزی که بر آن صلح کردند علی بن ابی طالب و معاویة بن ابی سفیان؛ پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: راست گفتند خدا و رسول، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا به این واقعه خبر داد و بعد از آن نامه را به نحوی که عمرو لعین گفت نوشت).
پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: چون نامه صلح میان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و قریش نوشته شد قبیله خزاعه برخاستند و گفتند: ما در عهد و امان محمدیم؛ و بنو بکر برخاستند و گفتند: ما در عهد و امان قریشیم؛ و برای صلح دو نامه نوشتند یکی را حضرت نگاه داشت و دیگری را به سهیل بن عمرو دادند. پس سهیل با حفص نامه خود را برداشته به نزد قریش رفتند و حضرت اصحاب خود را فرمود که: شرتان را نحر کنید و سرهای خود را بتراشید، صحابه امتناع کردند و گفتند: چگونه نحر کنیم و سر بتراشیم و هنوز طواف
خانه و سعی میان صفا و مروه نکرده ایم؟ حضرت از امتناع ایشان غمگین شد و این واقعه را به ام سلمه شکایت کرد و ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله! تو شتران خود را نحر کن و سر بتراش، چون تو کردی آنها نیز خواهند کرد؛ آن جناب رای ام المومنین را صواب دانشت و خود شتران را نحر کرد و سر تراشید، پس آنها نیز شتران را نحر کردند اما با شک و ریب و گرانی بر نفس ایشان. پس حضرت فرمود: خدا رحمت کند سر تراشندگان را، پس جماعتی که شتر همراه نیاورده بودند گفتند: یا رسول الله! مقصران را هم بگو؛ و این گفتند به گمان آنکه هر که شتر همراه نیاورده است می باید موئی از سر و ریش یا ناخنی بگیرد؛ پس حضرت باز فرمود: خدا رحمت کند آنها را که هدی نیاروده اند و سر می تراشند؛ پس باز صحابه گفتند: مقصران را هم دعا کن، حضرت فرمود: خدا رحمت کند آنها را که سر می تراشند و آنها را که تقصیر می کنند.
پس بار کرد و متوجه مدینه شد و چون به تنعیم می رسید در زیر درختی فرود آمد، پس آنها که انکار صلح رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با قریش می کردند آمدند و زبان به معذرت گشوده و اظهار پشیمانی کردند و از حضرت سوال نمودند که از برای ایشان از خدا طلب آمرزش نماید، پس حق تعالی این آیات را فرستاد( إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا ﴿١﴾ لِّيَغْفِرَ لَكَ اللَّـهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ﴿٢﴾ وَيَنصُرَكَ اللَّـهُ نَصْرًا عَزِيزًا ) بدرستی که ما فتح کردیم از برای تو فتحی هویدا - یعنی صلح حدیبه، یا فتح مکه - تا بیامرزد مر تو را آنچه گذشته است از گناه تو و آنچه پس افتاده است - یعنی گناه امت، یا گناهکار دانستن کافران او را چنانکه گذشت - و تا تمام کند نعمت خود را بر تو و هدایت کند تو را به راه راست در هر امری و یاری کند تو را یاری کردن غلبه دهنده؛( هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَّعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّـهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّـهُ عَلِيمًا حَكِيمًا ) اوست خداوندی که فرستاد سکینه و آرام را در دلهای مومنان تا زیاده کنند ایمانی با ایمان خود، و خدا راست لشکرهای آسمانها و زمین و خدا دانا و حکیم است؛ علی بن ابراهیم گفته است: اینها آن جماعتند که مخالفت نکرده اند حضرت رسول را و انکار نکردند بر او در صلح با مشرکان؛
( لِّيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَكَانَ ذَٰلِكَ عِندَ اللَّـهِ فَوْزًا عَظِيمًا ) تا داخل گرداند مردان مومن و زنان مومنه را بهشتی چند که جاری می شود از زیر منازل و درختان آنها نهرها جاودانند در آنها و بیامرزد از ایشان بدیهای ایشان را و هست این وعده مرا ایشان را نزد خدا رستگاری عظیم؛( يُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّـهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّـهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيرًا ) (1) و تا عذاب کند مردان و زنان منافق را - از اهل مدینه - و مردان و زنان مشرک را - از اهل مکه - که گمان برندگانند به خدا گمان بد و بر این گمان برندگان است گردش بد یعنی ایشان منکوب و مغلوب خواهند شد، و غضب خدا بر ایشان و لعنت کرد ایشان را و مهیا کرد برای ایشان جهنم را و بد محل بازگشتی است جهنم.
علی بن ابراهیم گفته است که: اینها آن جماعتند که انکار صلح کردند و متهم کردند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در این باب(2) .
و اکثر گفته اند که در باب آن گروه اعراب نازل شد که حضرت از ایشان مدد طلبید در هنگام رفتن بسوی مکه و ایشان قبول نکردند و گفتند: حضرت از این سفر برنخواهد گشت چنانکه گذشت(3) .
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: نازل شد در بیعت رضوان این آیه( لَّقَدْ رَضِيَ اللَّـهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ) (4) بتحقیق که خشنود گشت خدا از مومنان در هنگامی که بیعت کردند با تو در زیر درخت خار و حضرت در بیعت بر ایشان شرط گرفت که بعد از این، کاری که حضرت بکند انکار نکنند، و آنچه امر فرماید مخالفت نکنند؛ پس بعد از فرستادن آیه رضوان این آیه را فرستاد
____________________
1-سوره فتح: 1 - 6.
2-تفسیر قمی 2/312 - 315.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 2/310 و تفسیر الوسیط 4/136 و تفسیر بغوی 4/190.
4-سوره فتح: 18.
( إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّـهَ يَدُ اللَّـهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّـهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا ) (1) یعنی: بدرستی که آنان بیعت کردند با تو - در حدیبیه - بیعت نکردند مگر با خدا، دست خدا بالای دستهای ایشان است - و مراد از دست خدا قدرت اوست یا نعمت او - پس هر که بشکند بیعت را پس نشکسته است مگر بر نفس خود - یعنی ضرر آن به نفس او می رسد - و کسی که وفا کند به آنچه عهد کرده است بر آن با خدا پس زود باشد که بدهد خدا او را مزد بزرگ در آخرت. علی بن ابراهیم گفته است که: خدا راضی نشد از ایشان مگر به این نحو از ایشان راضی شد، و در تربیت قرآن آیات را پیش و پس کرده اند(2) .
پس حق تعالی یاد کرد اعرابی را که تخلف ورزیدند از غزوه حدیبیه و با حضرت نرفتند و در وقتی که ایشان را تکلیف کرد که به مدد آن حضرت بروند چنانکه فرمود است( سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ اللَّـهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كَانَ اللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا ) (3) زود باشد که بگویند به تو پس ماندگان از اعراب که: مشغول کرد ما را مالهای ما و زنان و فرزندان ما پس طلب آمرزش کن از برای ما، می گویند به زبانهای خود آنچه نیست در دلهای ایشان، بگو در جواب ایشان که: پس کیست که مالک شود برای شما از حکم خدا چیزی را که اگر خواهد به شما ضرری را یا اگر خواهد به شما نفعی را بلکه هست خدا به آنچه شما می کنید دانا،( بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلَىٰ أَهْلِيهِمْ أَبَدًا وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًا بُورًا ) (4) بلکه گمان می بردید که باز نخواهد گشت پیغمبر و مومنان بسوی اهالی خود به مدینه
____________________
1-سوره فتح: 10.
2-تفسیر قمی 2/315.
3-سوره فتح: 11.
4-سوره فتح: 12.
هرگز، و زینت یافته شد این گمان در دلهای شما و گان بردید گمان بد و بودید شما گروهی هلاک شدگان.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از حدیبیه بسوی مدینه مراجعت نمود متوجه جنگ خیبر شد، پس آنها که در جنگ حدیبیه نرفتند دستوی طلبیدند که در این جنگ بروند و حق تعالی فرستاد( سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انطَلَقْتُمْ إِلَىٰ مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُوا كَلَامَ اللَّـهِ قُل لَّن تَتَّبِعُونَا كَذَٰلِكُمْ قَالَ اللَّـهُ مِن قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنَا بَلْ كَانُوا لَا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًا ) (1) زود باشد که بگویند بازماندگان - از حدیبیه - آنگاه که بروید بسوی غنیمتها - یعنی غنائم خیبر - تا بگیرید آنها را: بگذارید ما را تا پیروی کنیم شما را، بسوی غنیمتها - یعنی غنائم خیبر - تا بگیرید آنها را: بگذارید ما را تا پیروی کنیم شما را، می خواهند تغییر دهند سخن خدا را - که فرموده است که غیر اهل حدیبیه به این حرب نروند - بگو هرگز از پی نخواهید آمد چنین گفته است خدا پیش از تهیه شما، پس زود باشد که گویند: خدا چنین نکفته است بلکه شما حسد می برید بر ما، بلکه منافقان نمی یابند چیزی را مگر اندکی(2) .
پس حق تعالی فرمود که( وَعَدَكُمُ اللَّـهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَـٰذِهِ وَكَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ) (3) یعنی: وعده داده است شما را خدا غنیمتهای بسیار که خواهید گرفت آنها را - مانند غنیمتهای فارس و روم و غیر آنها - که بدست عساکر مسلمانان آمد - پس به نعجیل داد شما را که این غنیمت یعنی غنیمت خیبر و بازداشت دستهای مردمان را از شما تا سالم مانید و تا باشد آن غنیمت نشانه ای مومنان را بر راستی گفتار پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و برای آنکه هدایت کنند شما را به راه راست.
____________________
1-سوره فتح: 15.
2-تفسیر قمی 2/315.
3-سوره فتح: 20.
پس حق تعالی فرمود که( وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكَانَ اللَّـهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا ) (1) و اوست خداوندی که از محض کرم بازداشت دستهای کفار مکه از شما تا صلح کردند و کوتاه کرد دستهای شما را از ایشان در وادی مکه - یعنی حدیبیه - پس از آنکه ظفر داد شما را و غالب گردانید بر ایشان و خدا به آنچه می کنید شما بیناست.
علی بن ابراهیم گفته است: حق تعالی منت نهاده است بر مسلمانان که شما قصد کافران کردید و رفتید بسوی حرم، و خدا چنان کرده که کافران طلب صلح کردند از شما بعد از آنکه ایشان می آمدند به مدینه و با شما جنگ می کردند و شما از ایشان طلب صلح می کردید و قبول نمی کردند(2) .
و شیخ طبرسی گفته است: دست مسلمانان را از ایشان نگاهداشتن بعد از ظفر مسلمانان بر ایشان اشاره است به آنکه مشرکان در سال حدیبیه چهل مرد فرستادند که مسلمان را اذیتی برسانند همه اسیر شدند و حضرت ایشان را رها کرد؛ و بعضی گفته اند: هشتاد نفر بودند از اهل مکه از کوه تنعیم فرو آمدند نزد نماز صبح در سال حدیبیه که مسلمانان را بکشند پس حضرت آنها را گرفت و آزاد گرد؛ و بعضی گفته اند: حضرت در سایه درختی نشسته بود و علی (عليهالسلام ) در خدمتش نشسته بود و نامه صلح می نوشت ناگاه سی جوان مکمل و مسلح رسیدند و به نفرین حضرت کور شدند تا مسلمانان ایشان را گرفتند و حضرت آزاد کرد ایشان را(3) .
و علی بن ابراهیم گفته است: پس حق تعالی خبر داد به علت صلح و فوائد آن در این آیه کریمه فرموده است( هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُّؤْمِنَاتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَئُوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِّنْهُم مَّعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِّيُدْخِلَ اللَّـهُ فِي رَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا ) (4) .
____________________
1-سوره فتح: 24.
2-تفسیر قمی 2/316.
3-مجمع البیان 5/123.
4-سوره فتح: 25.
یعنی: ایشانند آنان که کافر شدند و بازداشتند شما را از مسجد الحرام و منع کردند هدی را که برای قربانی آورده بودید از آنکه برسد به جای خود که محل نحر کردن آن است، و اگر نبودند مردان مومن و زنان مومنه که شما ایشان را نمی دانستید و ایشان را هلاک می کردید پس می رسید به شما از جهت هلاک ایشان گناهی یا عیب و عاری یا دیه به نادانی، پس به این سبب منع کردیم شما را از قتل اهل مکه و از جهت آنکه داخل کند خدا در رحمت خود - یعنی اسلام - هر کس را که خواهد بعد از صلح اگر جدا شوند آن مومنان از کافران هر آینه عذاب کنبم آنان را که کافر شدند از اهل مکه عذابی دردناک(1) .
علی بن ابراهیم گفته است: خدا خبر داد؟صلح واقع نشد مگر برای مردان و زنان مسلمان که در مکه بودند، و اگر صلح نمی شد و کار به جنگ می کشید آنها کشته می شدند، چون صلح شد اظهار اسلام کرده و شناخته شدند به اسلام و فایده این صلح برای مسلمانان زیاده از آن بود که غالب شوند بر مشرکان(2) . و کلینی (رحمه الله علیه) به سند حسن بلکه صحیح روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به غزوه حدیبیه بیرون رفت در ماه ذی القعده بود، و چون رسید به احرامگاه احرام بستند و اسلحه حرب نیز پوشیدند، و چون خبر رسید به آن حضرت که مشرکان خالد بن ولید را فرستاده اند که حضرت را برگرداند، فرمود: مردی برای من طلب کنید که ما را از راه دیگر ببرد، پس مردی آوردند از قبیله مزینه یا از قبیله جهینه و از او سوال کرد و او را نپسندید؛ پس فرمود: مرد دیگر بیاورید، پس مردی دیگر از یکی از این دو قبیله آوردند و حضرت او را با خود برد و رفتند تا به عقبه حدیبیه رسیدند و از آن عقبه خائف بودند پس حضرت فرمود: هر که از این عقبه بالا رود خدا گناهان او را بیامرزد چنانکه در دروازه اریحا برای بنی اسرائیل مقرر فرمود که هر که داخل دروازه شود سجده کند و طلب آمرزش کند خدا گناهانش را بیامرزد، پس گروه انصار از اوس و خزرج
____________________
1-تفسیر قمی 2/316.
2-تفسیر قمی 2/316.
که هزار و هشتصد نفر بودند مبادرت کرده و از عقبه بالا رفتند، و چون از عقبه به زیر رفتند زنی را دیدند که با پسر خود بر سر چاهی ایستاده است، چون پسر را نظر بر لشکر ظفر اثر افتاد گریخت، و چون مادرش نیک تامل نمود پسر را صدا زد که: برگرد که اینها مسلمانند(1) و از ایشان بر تو باکی نیست؛ پس حضرت به نزدیک آن زن آمد و او را فرمود که دلوی از آب چاه کشید و حضرت گرفت و تناول فرمود و روی مبارک خود را شست و باقی آب را در چاه ریخت پس از برکت آن حضرت آن چاه پر آب است تا امروز. و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با لشکر خود برگشت، پس مشرکان ابان بن سعید را با لشکر گران از سواران فرستادند که در برابر حضرت صف کشیده و متعاقب لشکر می فرستادند، چون ابان بن سعید شتران هدی را دید پیش از آنکه با حضرت سخن گوید برگشت و گفت: ای ابو سفیان! بخداسوگند که با تو به این نحو ما سوگند نخورده بودیم که هدی کعبه را از محلش برگردانی، ابو سفیان ملعون گفت: ساکت شو که تو اعرابی ای و خبری از تدبیر نداری! ابان گفت: اگر محمد را می گذاری بیاید به مکه و هدی خود را بکشد خوب و اگر نمی گذاری من جمیع قبائل عرب را که همسوگند شمایند بر می دارم و به کناری می روم و نمی گذارم شما را یاری کنند بر حرب او، ابو سفیان گفت: ساکت شو تا از محمد پیمانی بگیریم.
پس عروة بن مسعود را فرستادند زیرا که او به نزد قریش رفته بود در باب جماعتی که مغیرة بن شعبه ایشان را کشته بود. و آن قصه چنان بود که مغیره با سیزده مرد از بنی مالک رفتند به سوی مقوقس پادشاه اسکندریه به تجارت و مقوقس بنی مالک را در بخشش زیادتی داد بر مغیره، چون برگشتند در اثنای راه شبی بنو مالک شراب خوردند و مست شدند، پس مغیره از روی حسد ایشان را کشت و اموال ایشان را برداشت و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و مسلمان شد، حضرت اسلامش را قبول فرمود و از اموالش چیزی قبول نکرد و خمس آن مال را نیز نگرفت برای آنکه به مکر گرفته بود. چون آن
____________________
1-در مصدر صابئونند ذکر شده است.
خبر به ابو سفیان رسید عروه را خبر داد که چنین امری از مغیره صادر شده است پس عروه به نزد سرکرده بنی مالک که مسعود بن عمره بود رفت و با او سخن گفت که راضی شود به دیه، پس راضی نشدند به دیه و از خویشان مغیره طلب قصاص کردند و نائره حرب در میان ایشان مشتعل گردید، پس عروه به لطائف الحیل آتش آن فتنه را فرو نشانید او از مال خود ضامن دیه آن جماعت شد(1) .
پس چون عروه پیدا شد حضرت فرمود: این مرد شتران هدیه را تعظیم می کند، شتران قربانی را در پیش این لشکر باز دارید؛ چون به خدمت حضرت رسید گفت: یا محمد! به چه کار آمده ای؟ حضرت فرمود: آمده ام طواف بر دور کعبه و سعی کنم در میان صفا و مروه و این شتران را بکشم و گوشت آنها را برای شما بگذارم و بروم، عروه گفت: به لات و عزی سوگند هرگز ندیده ام که چون تو بزرگی را از چنین مطلبی کسی مانع شود، پس گفت: قوم تو سوگند می دهند تو را بخدا و رحم و خویشی که داخل بلاد ایشان نشوی بی رخصت ایشان و قطع رحم ایشان نکنی و دشمنان ایشان را بر ایشان جری نگردانی. حضرت فرمود: داخل نشوم و نسک خود را ادا نکنم برنمی گردم، و عروه در وقتی که با حضرت سخن می گفت دست بر ریش مبارک حضرت گذاشت، و در آن وقت مغیره بر بالای سر حضرت ایستاده بود پس دست زد بر دست او که دستت را کوتاه کن و بی ادبی مکن! عروه گفت: این کیست یا محمد؟ حضرت فرمود: پسر برادر توست مغیره، عروه گفت: ای مکار! والله من به مکه آمده ام برای آنکه عمل قبیل تو را اصلاح کنم.
پس عروه برگشت بسوی قریش و گفت: بخدا سوگند که ندیده ام هرگز که کسی مثل محمد شریفی را از چنین مقصد منیفی برگرداند. پس سهیل بن عمرو و حویطب بن عبد العزی را فرستادند، چون پیدا شدند حضرت فرمود: شتران هدی را در پیش روی ایشان بدارید، چون به خدمت حضرت رسیدند پرسیدند: برای چه مقصد آمده ای؟ حضرت فرمود: آمده ام که عمره بجا آورم و شتران نحر کنم و گوشت آنها را برای شما
____________________
1-رجوع شود به مغازی 2/596 و 597.
بگذارم و بروم، گفتند: قوم تو سوگند می دهند تو را بخدا و رحم که بی رخصت داخل بلاد ایشان نشوی و دشمن ایشان را جرات ندهی بر ایشان، پس حضرت ابا کرد و فرمود: البته داخل می شوم، پس حضرت خواست که عمر را به رسالت فرستد بسوی ایشان، عمر گفت: یا رسول الله! عشیره و قبیله من کمند و من در میان ایشان اعتباری ندارم ولیکن تو را دلالت می کنم بر عثمان بن عفان، حضرت به نزد عثمان فرستاد که برو بسوی قوم خود از مومنان و بشارت ده ایشان را به آنچه وعده داده است مرا خدا از فتح مکه.
چون عثمان روانه شد ابان بن سعید را در راه دید، پس ابان از زین برجست و در عقب زین نشست و او را بر روی زین سوار نمود، پس عثمان داخل شد و رسالت حضرت را رسانید و ایشان مهیای جنگ بودند، پس سهیل نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشست و عثمان نزد مشرکان نشست و حضرت در آن وقت از مسلمانان بیعت رضوان گرفت(1) .
و به روایت شیخ طبرسی گفته است چون مشرکان عثمان را حبس کردند و خبر به حضرت رسید که او را کشتند حضرت فرمود از اینجا حرکت نمی کنم تا با آنها قتال کنم و مردم را بسوی بیعت دعوت نمایم، و برخاست و پشت مبارک به درخت داد و تکیه نمود و صحابه با آن حضرت بیعت کردند که با مشرکان جهاد کنند و نگریزند(2) .
و به روایت کلینی: حضرت یک دست خود را بر دست دیگر زد و برای عثمان بیعت گرفت که چون بیعت را بشکنید گناهش عظیمتر و عقابش شدیدتر باشد، پس مسلمانان گفتند: خوشا حال عثمان که طواف کعبه کرد و سعی میان صفا و مروه کرد و محل شد؛ حضرت فرمود: نخواهد کرد.
چون عثمان آمد حضرت پرسید: طواف کردی؟ گفت: چون تو طواف نکرده بودی من نکردم؛ پس واقع شد آنچه در روایت سابق گذشت تا به صلح قرار یافت.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: بنویس بسم الله الرحمن الرحیم.
____________________
1-کافی 8/322 - 325.
2-اعلام الوری 96.
سهیل بن عمرو گفت: من نمی دانم که رحمن رحیم کیست، ما رحمان مسیلمه را می دانیم که در یمن است ولیکن بنویس به نحوی که ما می نویسیم با سمک اللهم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بنویس این محاکمه ای است که رسول خدا کرد با سهیل بن عمرو.
سهیل گفت: اگر ما می دانستیم که تو رسول خدائی با تو جنگ نمی کردیم!
حضرت فرمود: من رسول خدا هستم و منم محمد بن عبد الله. پس مسلمانان گفتند: تویی رسول خدا، پس حضرت فرمود: نویس محمد بن عبد الله.
و در آن نامه این را نوشتند که هر که از ما بسوی شما بیاید، بسوی ما پس بفرستید، و حضرت او را اکراه نکند که از دین برگداند، و هر که از شما بسوی ما بیاید، ما پس ندهیم به شما. حضرت فرمود: هر که از من برگریزد و به شما پناه آورد، مرا به او حاجتی نیست؛ و این شرط را نوشتند که مردم آشکارا خدا را در مکه عبادت کنند و کسی مزاحمت به ایشان نرساند.
پس حضرت فرمود: این صلح باعث این شد که آمیزش میان اهل مکه و مدینه به متبه ای رسید که جامه ها یا پرده ها از مدینه به مکه به هدیه می فرستادند و هیچ قضیه ای برکتش برای مسلمانان زیاده از این مصالحه نبود، و چنان شایع شد اسلام در مکه که نزدیک شد اسلام مستولی شود بر مکه که اکثر مسلمان شوند.
پس سهیل بن عمرو دست زد و ابو جندل پسر خود را گرفت و گفت: این اول کسی است که صلح خود را در او جاری می کنم.
حضرت فرمود: چون او به نزد ما آمد هنوز صلح منعقد نشده بود سهیل گفت: یا محمد! تو هرگز غدار و مکار نبودی؛ و ابو جندل را برد.
ابو جندل گفت: یا رسول الله! مرا به دست او می دهی؟
حضرت فرمود: من برای تو تنها این شرط نگرفته بودم با آنکه تو داخل این شرط
نبودی؛ پس فرمود: خداوندا! تو برای ابو جندل به در شدی قرار ده(538) .
و شیخ طبرسی از ابن عباس روایت کرده است که: حضرت با هزار و چهارصد کس متوجه شد(539) ، و چون ناقه حضرت به حدیبیه رسد ایستاد و هر چند زجر کردند آن را پیش نرفت، حضرت فرمود: خدائی که فیل را حبس کرد ناقه مرا هم حبس فرمود تا داخل حرم نشود از روی قهر و جبر، پس حضرت فرمود: بخدا سوگند که قریش هر مطلبی از من سوال کنند که متضمن تعظیم حرمتهای خدا باشد البته اجابت خواهم کرد ایشان را.
پس بر سر چاهی فرو آمدند که اندک آبی داشت و آبش اندک اندک بیرون می آمد، پس صحابه از تشنگی شکایت کردند و حضرت تیری از تیره های خود بیرون آورد و فرمود که در ته چاه فرو بردند، و به اعجاز آن حضرت آب از ته چاه جوشید آنقدر که همه سیراب شدند، پس بدیل ورقای خزاعی که خیر خواه ترین اهل مکه بود نسبت به آن حضرت آمد و عرض کرد: کعب بن لوی با صغیر و کبیر اهل مکه اتفاق کرده اند که نگذارند تو را داخل مکه شوی.
حضرت فرمود: من به جنگ ایشان نیامده ام و برای عمره آمده ام و اگر مانع من شوند، تا جان دارم جنگ خواهم کرد.
چون بدیل خبر برای قریش برد عروة بن مسعود برخاست و گفت: قبول کنید آنچه می گوید و مانع او مشوید و من می روم که با او سخن بگویم؛ چون به خدمت حضرت آمد دید که صحابه چگونه اطاعت آن حضرت می نمایند و چون خدمتی می فرماید همه بر یکدیگر سبقت می گیرند، و چون دست می شوید یا وضو می سازد بر سر آن آب که از دست و دهان مبارکش می ریزد مقاتله می نمایند، و چون سخن می گویند صدا بلند نمی کنند و از روی ادب آهسته سخن می گویند، و تند بر روی آن حضرت نظر نمی کنند؛
____________________
1-کافی 8/325 - 327.
2-مجمع البیان 1/284.
پس چون میان او و حضرت آن سخنان جای شد که گذشت و بسوی قوم خود برگشت گفت: من به نزد پادشاهان بسیار رفته ام مانند پادشاه عجم و روم و حبشه، و بخدا سوگند که ندیدم هیچیک از آنها اطاعت پادشاه خود و تعظیم او کنند مثل آنکه اصحاب محمد تعظیم و اطاعت او می کنند و شما البته سخن او را قبول کنید و با او جنگ نکنید.
پس مردی از قبیله کنانه گفت: من می روم با او سخن بگویم؛ چون آمد و صدای تلبیه اصحاب حضرت را شنید و شتران قربانی را دید برگشت و به اصحاب خود گفت: سزاوار نیست اینها را مانع شدن از طواف کعبه.
پس مکرز بن حفص آمد و سخنان ناموافق گفت، و بعد از او سهیل بن عمرو آمد و به مصالحه قرار داد، و چون در نامه شرط کردند که هر که از ایشان به خدمت حضرت آید هر چند مسلمان باشد به ایشان پس دهند، و هر که از جانب حضرت به نزد ایشان رود پس ندهند.
مسلمانان گفتند: سبحان الله چگونه مسلمان را به ایشان می دهی؟
حضرت فرمود: هر که از ما به نزد ایشان رود، خدا و رسول از او بیزارند؛ و هر که از ایشان به نزد ما آید ما به ایشان بدهیم، اگر خدا در دل او اسلام را داند او را نجات خواهد داد. در این سخن بودند که ناگاه ابو جندل پس سهیل بن عمرو که پدرش او را برای مسلمان شدن زنجیر در پا کرده با زنجیر آمد و خود را در میان مسلمانان انداخت، پس سهیل گفت: اول حکم نامه را در حق این جاری می کنم، این را به من بده.
حضرت فرمود: هنوز صلحنامه تمام نشده است.
گفت: پس من صلح نمی کنم.
حضرت فرمود: او را برای من امان بده. گفت: امان نمی دهم.
باز فرمود: بکن. گفت: نمی کنم.
پس سهیل او را گرفت که ببرد، او فریاد زد: ای گروه مسلمانان! من مسلمان شده ام
و کافری مرا می برد و می بینید که مرا چه شکنجه و عذاب کرده اند(1) !
حضرت فرمود: خداوندا! اگر می دانی که ابو جندل راست می گوید او را بزودی فرجی و نجاتی بده. و چون مسلمانان در این باب سخن گفتند حضرت فرمود: او به نزد پدر و مادر خود می رود و بر او باکی نیست و من می خواهم که صلحی منعقد شود که مصلحت عامه مسلمانان در آن است(2) .
عامه و خاصه روایت کرده اند که عمر بن الخطاب گفت: من شک نکردم مگر در آن روز(3) (دروغ گفت بلکه او همیشه در شک و کفر بود) پس بر حضرت زبان طعن و اعتراض گشود و گفت: آیا تو پیغمبر خدا نیستی؟
فرمود: بلی پیغمبر خدایم.
گفت: آیا ما بر حق نیستیم؟
فرمود: بلی ما بر حقیم و دشمن ما بر باطل.
گفت: پس چرا اینقدر مذلت بر ما قرار می دهی؟
فرمود: من پیغمبر خدایم و آنچه خدا فرمود می کنم و خدا یاور من است.
گفت: تو نگفتی که ما طواف کعبه خواهیم کرد و سر خواهیم تراشید؟
حضرت فرمود: من نگفتم امسال خواهیم کرد و بعد از این انشاء الله خواهیم کرد.
و چون نامه نوشته شد و شتران را نحر کردند و محل شدند و برگشتند مردی از قریش که او را ابو بصیر می گفتند مسلمان شد و از مکه گریخت و به مدینه خدمت حضرت آمد، پس کفار قریش دو نفر به طلب او فرستادند و گفتند: تو عهد کرده ای که گریختگان ما را بدهی اکنون ابو بصیر را بده؛ حضرت او را به ایشان داد، چون او را به دو فرسخی مدینه بردند فرود آمدند که چاشت بخوردند! ابو بصیر به یکی از ایشان گفت: شمشیرات را نیکو شمشیری می بینم، او شمشیر خود را از غلاف کشید و گفت: بلی نیکو شمشیری است
____________________
1-مجمع البیان 5/116 - 119.
2-اعلام الوری 98.
3-مجمع البیان 5/119. و نیز رجوع شود به مغازی 2/607.
و مکرر تجربه کرده ام، ابو بصیر گفت: ببینم، چون به دستش داد گردن صاحب شمشیر را زد و خواست که دیگری را بزند، او به جانب مدینه گریخت و همه جا دوید تا از در مسجد در آمد، حضرت فرمود: این مرد ترسیده است.
چون به خدمت حضرت رسید گفت: ابو بصیر رفیق مرا کشت و مار نیز می خواهد بکشد. در این سخن بودند که ابو بصیر رسید و گفت: یا رسول الله! تو وفا به عهد خود کردی و خدا مرا از شر ایشان نجات داد.
حضرت فرمود: خوب افروزنده ای است آتش جنگ را اگر کسی با او همراهی بکند(1) .
و فرمود: رخت و سلاح و اسب آن که کشته ای از توست بگیر و هر جا که خواهی برو. پس ابو بصیر با پنج نفر که مسلمان شده بودند و با او از مکه آمده بودند در ما بین عیص و ذی المروه از زمین جهینه سر راه بر قوافل قریش می گرفتند در کنار دریا و تالان می کردند.
پس ابو جندل نیز از مکه گریخت با هفتاد نفر که مسلمان شده بودند و به ابو بصیر ملحق شدند و گروهی از قبائل اسلم و غفاری و جهینه به ایشان ملحق شدند تا سیصد نفر شدند و همه مسلمان بودند و قافله اسلم و غفاری و جهینه به ایشان ملحق شدند تا سیصد نفر شدند و همه مسلمان بودند و قافله قریش را که می دیدند ایشان را می کشتند و اموالشان را به غنیمت می گرفتند؛ پس قریش ابو سفیان را به خدمت حضرت فرستادند و تضرع و استغاثه کردند که: تو بفرست و ایشان را بطلب که ما از آن شرط گذشتیم، دیگر هر که از ما به نزد تو بیاید به ما پس مده. پس دانستند آنها که بر حضرت اعتراض می کردند در نوشتن این شرط و دادن ابو جندل که آنچه حضرت می کند همه موافق حکمت و مصلحت است، و همین جماعت اموال ابو العاص بن الربیع را که پسر خواهر خدیجه و شوهر زینب بود غارت کردند و برای رعایت دامادی حضرت اهل قافله را نکشتند، و چون ابو العاص
____________________
1-مجمع البیان 5/119.
به زینب پناه برد اموالش را به او رد کردند و او مسلمان شد چنانکه سابقا مذکور شد(1) .
و باز شیخ طبرسی از ابن عباس روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حدیبیه صلح را واقع ساخت و نامه را مهر کرد سبیعه دختر حارث اسلمیه مسلمان شد و به خدمت حضرت آمد پیش از آنکه از حدیبیه روانه شوند و شوهرش مسافر که از بنی محزوم بود به طلب او آمد و او کافر بود و گفت: یا محمد! زن مرا به من رد کن برای شرطی که کرده ای و هنوز مهر نامه خشک نشده است؛ پس حق تعالی این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّـهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْيَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَٰلِكُمْ حُكْمُ اللَّـهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ) (2) که ترجمه اش این است: ای گروه مومنان! هر گاه بیایند بسوی شما زنان مومنه هجرت کنندگانم پس امتحان کنید ایشان را به ایمان، خدا داناتر است به ایمان ایشان، پس اگر دانستید ایشان را که ایمان آورده اند پس برمگردانید ایشان را بسوی کافران، نه آن زنان حلالند بر مردان و نه آن مردان حلالند بر زنان، و باکی نیست بر شما که ایشان را نکاح کنید هر گاه بدهید به ایشان مهرهای ایشان را، و نکاح مکنید زنان کافران را و اگر زنی از شما مرتد شود و برود بسوی کافران بطلبید شما از آنها آنچه خرج کرده اید از مهر، و اگر زنی از آنها مسلمان شود و بسوی شما آید مهر آن زن را به آنها بدهید، این حکم خداست حکم می کند میان شما و خدا دانا و حکیم است.
ابن عباس گفته است که: چون این آیه نازل شد حضرت سوگند داد سبیعه را که: تو برای خدا آمده ای یا از برای کراهت شوهر خود یا خواستند شهر دیگر یا مرد دیگر یا طلب دنیا نیامده ای؟ چون آن زن سوگند یاد کرد، حضرت مهرش را به شوهرش داد و زن را نداد
____________________
1-اعلام الوری 98 - 99. و نیز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/256.
2-سوره ممتحنه: 10.
و فرمود: من برای مردان شرط کردم نه برای زنان، پس هر که از مردان می آمد حضرت پس می داد و هر که از زنان می آمد بعد از امتحان، مهرش را به شوهرش می داد و زن را نمی داد(1) .
و شیخ طبرسی و قطب راوندی و شیخ مفید و غیر ایشان از علمای شیعه و صاحب جامع الاصوال و اکثر محدثان عامه را روایت کرده اند که: در صلح حدیبیه بن عمرو با گروهی از مشرکان به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و گفتند: جماعتی از پسران و برادران و غلامان ما به نزد تو آمده اند که خبری ندارند و از خدمت اموال و مزارع ما گریخته اند، ایشان را به ما پس ده.
حضرت فرمود: ای گروه! یا دست از این سخنان بر می دارید یا می فرستیم بر شما کسی را که بزند گردنهای شما را به شمشیر در راه دین، خدا دل او را به ایمان امتحان کرده است، پس یکی از صحابه گفت: آن مرد ابو بکر است؟ فرمود: نه؛ گفت: عمر است؟ فرمود: نه؛ عرض کرد: پس کیست؟ حضرت فرمود: آن است که نعل مرا پینه می کند، همه دویدند که ببینند کیست، دیدند که حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) نعل حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را پینه می کرد زیرا که بندش گسیخته بود.
و به روایت جامع الاصوال: ابو بکر و عمر پرسیدند: کیست او یا رسول الله؟ فرمود: آن است که نعل مرا پینه می کند(2) .
محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه حدیبیه شد و به منزل جحفه فرود آمد، در آن منزل آب نبود پس مشکها را به سعد بن مالک داد که برود آب بیاورد، چون اندک راهی رفت برگشت و گفت: یا رسول الله! چون پاره ای راه رفتم از ترس نتوانستم که قدم برادرم و برگشتم؛ دیگری را فرستاد و او نیز برگشت؛ پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و مشکها را به او داد و آن حضرت روانه شد و در
____________________
1-مجمع البیان 5/273.
2-رجوع شود به اعلام الوری 189 و ارشاد شیخ مفید 1/122 و تاویل الآیات الظاهرة 2/602 و جامع الاصول 9/223 - 224 و سنن ترمذی 5/592 و تاریخ بغداد 1/133 و کفایة الطالب 97.
اندک وقتی مشکها را پر از آب کرد و برگشت و حضرت او را دعا کرد(1) .
و از جمله معجزاتی که از پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در این جنگ به ظهور آمد آن بود که عامه و خاصه روایت کرده اند از براء بن عازب که او می گفت: شما گمان می کنید که فتح بزرگ فتح مکه است و ما فتح بزرگ بیعت رضوان و جنگ حدیبیه را می دانیم، ما هزار و چهارصد نفر بودیم که در آن جنگ در خدمت آن حضرت بودیم و در حدیبیه یک چاه بود و اندکی که آب کشیدیم آبش به آخر رسید، چون خبر به حضرت رسید بر سر چاه آمد و ظرف آبی طلبید و وضو ساخت، و چون مضمضه خود را در چاه ریخت پس آن چاه آبش بلند شد و ما و چهارپااین ما همه از آن آب سیراب شدیم.
به روایت دیگر: آب دهان معجز نشان خود را در آن چاه انداخت.
به روایت دیگر: تیر خود را فرستد که در چاه فرو بردند(2) .
از سالم بن ابی الجعد و غیر او خاصه و عامه روایت کرده اند که گفت: در روز بیعت شجره ما هزار و پانصد نفر بودیم و بسیار تشنه شدیم، حضرت آبی طلبید در میان ظرفی و دست مبارک خود را در میان آن آب فرو برد، پس آن آب از میان انگشتان دریا نشانش مانند چشمه جاری شد و آنقدر آب آمد که همه ما را کافی بود و اگر صد هزار کس می بودیم همه را کفایت می نمود(3) .
و کلینی به سندهای حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که در تفسیر این آیه کریمه( لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّـهُ بِشَيْءٍ مِّنَ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ ) (4) یعنی: البته امتحان می کند خدا شما را به چیزی از شکار که به آن می رسد دستهای شما و نیزه های شما حضرت فرمود: این امتحان در عمره حدیبیه بود خدا مسلمانان را امتحان کرد به
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/121. و نیز رجوع شود به الاصابة 5/269.
2-مجمع البیان 5/110؛ دلائل النبوة 4/110 - 114.
3-مجمع البیان 5/110؛ صحیح بخاری مجلد 3 جزء 5/63؛ طبقان ابن سعد 2/75؛ الوفا با حوال المصطفی 294؛ البدایة و النهایة 4/172.
4-سوره مائده: 94.
وحشیان صحرا که می آمدند به نزدیک ایشان و اندرون خیمه های ایشان به مرتبه ای که به دست می توانستند گرفت و به نیزه می توانستند شکار کرد(1) ، و چنانکه بنی اسرائیل را به و فور ماهی در روز شنبه امتحان کرد.
و قطب راوندی روایت کرده است که: در جنگ حدیبیه بر مسلمانان گرسنگی بسیار مستولی شد و توشه های ایشان کم شد زیرا که زیاده از ده روز ماندند در آنجا؛ چون این حال را به حضرت شکایت کردند فرمود که نطعی گشودند و فرمود: هر که بقیه توشه دارد بیاورد و بر روی نطع بریزد، پس اندک آرد و چند دانه خرما آوردند و حضرت ایستاد و دعا کرد برای برکت و امر فرمود ظرفهای خود را بیاورند، پس همه ظرفها را آوردند و پر کردند و باز بسیار بود که ظرف نداشتند که پر کنند(2) .
____________________
1-کافی 4/396.
2-خرایج 1/123 - 124.
شیخ مفید و شیخ طبرسی و قطب راوندی و ابن شهر آشوب و سایر روات و محدثان خاصه و عامه به اسانید مختلفه روایت کرده اند که: چون پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از غزوه حدیبیه مراجعت نمود بیست روز در مدینه ماند و بعد از آن متوجه فتح قلاع خیبر شد، و چون به نزدیک خیبر رسید فرمود: بایستید، چون ایستادند این دعا خواند اللهم رب السموات السبع و ما اظللن و رب الارضین السبع و ما اقللن و رب الشیاطین و ما اظللن انا نسئلک خیر هذه القریة و خیر اهلها و خیر ما فیها و نعوذ بک من شر هذه القریة و شر اهلها و شر ما فیها پس فرمود: پیش روید به نام خداوند رحمان رحیم، پس حضرت آنها را محاصره نمود و خود در زیر درختی فرود آمد و در بقیه آن روز ماندند و روز دیگر تا ظهر، پس منادی حضرت ندا کرد و چون مردم جمع شدند دیدند که مردی نزد آن حضرت نشسته است پس فرمود: من در خواب بودم این مرد آمده بود و شمشیر مرا از غلاف کشیده بود و چون بیدار شدم بر سرم ایستاده بود و می گفت: کی مرا از تو باز می دارد امروز؟ گفتم: خدا، پس شمشیر را از دست انداخت و چنین نشسته است و حرکت نمی تواند کرد به قدرت خدا؛ پس حضرت او را بخشید و رها کرد.
و زیاده از بیست روز ایشان را محاصره نمود و علم در دست امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بود، پس آن حضرت را درد چشم عظیمی عارض شد.
و مسلمانان از بیرون قلعه با یهود محاربه می کردند و یهود خندقی بر دور قلعه خود کنده بودند، تا آنکه یک روزی در قلعه را گشودند و مرحب یهودی که به شجاعت مشهور بود به لشکر گران بیرون آمد و متعرض جنگ شد، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علم را به دست ابو بکر داد و با گروه مهاجران و انصار او را فرستد، پس او رفت و شکست خورد و برگشت
و او ملامت اصحاب خود می کرد و آنها ملامت او می کردند تا به خدمت حضرت آمد.
پس روز دیگر علم را به دست عمر داد و فرستاد و اندک راهی که رفت گریخت و برگشت و او اصحاب خود را به جبن نسبت می داد و اصحاب او را به جبن نسبت می دادند تا برگشت.
پس حضرت فرمود: اینها صاحب علم نیستند فردا علم را به دست کسی بدهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و برگردنده باشد به جنگ و هرگز نگریزد و برنگردد تا خدا بر دست او فتح کند. پس هر یک از صحابه در آن شب به آرزوی این خوابیدند که شاید فردا علم به او داده شود.
چون صبح شد همه با این آرزو به خدمت حضرت شتافتند پس حضرت فرمود: علی بن ابی طالب کجاست؟ عرض کردند: یا رسول الله! چشمهایش در می کند.
فرمود: او را حاضر سازید؛ چون دست حضرت را گرفته آوردند فرمود: یا علی! چه درد داری؟
گفت: یا رسول الله! چشمم چنان درد می کند که جائی را نمی توانم دید و سرم درد می کند.
حضرت فرمود: بنشین و سر خود را در دامن من گذار.
پس آب دهان مبارک خود را به دست خود بر دیده و سر مبارکش مالید و فرمود: اللهم قه الحر و البرد خداوندا! او را از ضرر گرما و سرما نگاهدار.
پس در حال دیده های حق بین گشوده شد و صداع درد چشمش زائل شد و رایت سفید خود را به دست او داد و فرمود: برو جبرئیل با توست و نصرت در پیش روی تو می رود و ترس در دلهای ایشان است، و بدان ای علی که ایشان در کتاب خود خوانده اند که کسی که ایشان را هلاک می کند نام او ایلیا است پس بگو منم علی که مخذول می شوند انشاء الله تعالی.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) عرض کرد: یا رسول الله! با ایشان مقاتله کنیم تا مثل ما شوند و مسلمان شوند؟
حضرت فرمود: یا علی! به تانی برو تا به عرصه ایشان در آئی پس دعوت کن ایشان را
بسوی اسلام و خبر ده ایشان را به آنچه واجب است بر ایشان از حق خدا، پس بخدا سوگند که اگر خدا یک مرد را به تو هدایت کند بهتر است از آنکه شتران سرخ مو همه از تو باشند. حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود که: رفتم تا به قلعه های ایشان رسیدم، پس مرحب بیرون آمد و زره پوشید و خودی بر سر گذاشته و سنگ بزرگی را سوراخ کرده بر بالای خود بر سر گذاشته و این رجز را می خواند: یهود خیبر می دانند که منم مرحب، در سلاح خود غوطه خورده ام، و دلیر تجربه کرده ام، پس من گفتم: منم آن که مادرم مرا حیدر نام کرده است، مانند شیر ژاین قدم به میدان گذشته ام، شما را مانند دانه کیل می کنم و بر می دارم؛ پس چون دو ضربت از دو جانب رد شد من ضربتی بر سرش زدم که سنگ و خود و سر آن عنود را به دو نیم کردم که شمشیر بر دندانهایش نشست و از اسب گردید و بر زمین افتاد(1) .
و در روایت دیگر وارد شده است که: چون حضرت فرمود: منم علی بن ابی طالب، عالمی از علمای ایشان گفت که: مغلوب شدید بحق کتابی که خدا به موسی فرستاده است؛ و رعب عظیم در دلهای ایشان بهم رسید، و چون حضرت، مرحب را کشت لشکری که با او بودند به قلعه گریختند و دروازه قلعه را بستند و آن دروازه عظیم محکمی بود که بیست نفر - و به روایتی چهل نفر(2) - آن را می بستند و می گشودند، پس حضرت به قوت ربانی به حلقه آن در چسبید و چنان حرکت داد که تمام قلعه بلرزید و در را کند و بر روی دست گرفت و رفت تا فتح کرد پس در را انداخت(3) .
ابو رافع: گفت: من با شش نفر رفتیم که در را حرکت دهیم نتوانستیم حرکت داد(4) .
و عامه از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند که جابر انصاری گفت: آن جناب
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/124 و مجمع البیان 5/119 و مناقب ابن شهر آشوب 3/152 - 154 و قصص الانبیاء راوندی 347 و دلائل النبوة 4/205 - 213 و کامل ابن اثیر 2/219 و سیره ابن هشام 3/334 و تاریخ طبری 2/136.
2-مجمع البیان 5/121.
3-ارشاد شیخ مفید 1/127.
4-مجمع البیان 5/120.
در روز خیبر در را بر سر دست گرفت و بر خندق پل کرد تا همه مسلمانان از روی آن گذشتند، و قلعه را فتح کرد و بعد از آنکه آن را انداخت چهل نفر - و به روایتی هفتاد نفر - تلاش کردند که آن را بردارند نتوانستند برداشت(1) .
و بو عبد الله جدلی گوید: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) برای من نقل کرد که در خیبر را کندم و سپر خود گردانیدم و با ایشان جنگ کردم تا ایشان را به فضل خدا گریزاندم، پس جسری کردم بر روی خندق تا مسلمانان گذشتند، پس آن را چندین ذراع دور افکندم شخصی گفت: یا امیر المؤمنین! خوش بار گرانی برداشته بودی.
حضرت فرمود: گرانی آن بر من نمی نمود مگر مثل این سپر که در دست دارم(2) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: در روز خیبر مرد بلند قامت سر بزرگی بیرون آمد از قلعه که او را مرحب می گفتند و یهودان او را امیر خود می دانستند به اعتبار شجاعت و تمول او، پس هر که از صحابه در برابر او رفت او گفت: منم مرحب، و بر او حمله کرد نایستاد و گریخت؛ مرحب دایه ای داشت که از کاهنان بود و مرحب را بسیار دوست می داشت به سبب جوانمردی و تنومندی و عظمت خلقت او و مکرر به او می گفت که: هر که با تو جنگ کند با او جنگ کن و هر که خواهد بر تو غالب شود بر او غالب شو مگر کسی که بگوید من حیدر نام دارم که اگر در برابر او بایستی کشته می شوی.
چون بسیار با مردم مقاتله کرد و همه را گریزاند به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شکایت کردند و التماس کردند که امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را به جنگ او بفرستد، پس آن حضرت علی (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: یا علی! برو و کفایت شر مرحب از سر ما بکن.
چون امیر مومنان (عليهالسلام ) رو به قلعه یهودان آورد و نام خدا را برد و مردانه رو به مرحب دوید، مرحب ترسید و برگردید، پس برگشت و رو به حضرت آورد و گفت: منم آن که مادرم مرا مرحب نام کرده است، حضرت نیز رو به او دوید و فرمود: منم آن که مادرم مرا
____________________
1-دلائل النبوة 4/212؛ البدایة و النهایة 4/191.
2-ارشاد شیخ مفید 1/128.
حیدر نام کرده است.
چون مرحب آن نام را شنید نصیحت دایه را به یاد آورد و گریخت، پس شیطان به صورت یکی از علمای یهود بر سر راه او آمد و گفت: به کجا می روی؟
گفت: این جوان می گوید من حیدره نام دارم.
شیطان گفت: چه می شود که حیدره نام دارد؟
گفت: من مکرر از دایه خود شنیدم که می گفت: مبارزه مکن با قرنی که حیدره نام داشته بشد که تو را خواهد کشت.
شیطان گفت: قبیح باد روی تو، مگر حیدره در عالم یکی است؟ تو با این عظمت و شوکت از چنین جوانی می گریزی به گفته زنی و اکثر گفته های زنان خطا می باشد و اگر راست گوید حیدره نام در دنیا بسیار است، برگرد شاید او را بکشی و بزرگ قوم خود شوی و من از عقب تو تحریص می کنم یهودان را که تو را مدد کنند.
پس آن مخذول مدبر فریب آن محیل مزور را خورد و برگشت تا به نزدیک آن حضرت رسید، ضربتی بر سرش زد که بر رو در افتاد و یهودان رو به هزیمت آوردند و فریاد می کردند که مرحب کشته شد(1) .
و عامه به طرق متعدده از سعد بن وقاص روایت کرده اند که او می گفت که علی را سه منقبت بود که اگر یکی از آنها برای من می بود بهتر بود برای من از شتران سرخ مو:
اول آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را در جنگ تبوک در مدینه گذاشت، پس او گفت: یا رسول الله! مرا با اطفال و زنان می گذاری؟ فرمود: یا علی! آیا راضی نیستی که از من به منزله هارون باشی از موسی مگر آنکه پیغمبری بعد از من نیست که تو بعد از من پیغمبر باشی.
دوم آنکه شنیدم که در روز خیبر می گفت: علم را به مردی بدهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند پس ما همه گردن کشیدیم که به ما بدهد،
____________________
1-امالی شیخ طوسی 3 - 4.
پس فرمود: علی را بطلبید، چون حاضر شد چشمهایش درد می کرد پس آب دهان مبارک در دیده های او انداخت و علم را به دست او داد و خدا به دست او فتح کرد.
سوم آنکه چون آیه مباهله نازل شد علی و فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: خداوندا! اینها اهل منند(1) .
و در احتجاج از امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز خیبر علم انصار را به سعد بن عباده داد و به جنگ یهود فرستد و او گریخت و جراحت یافته بود، پس علم مهاجران را به عمر داد و فرستاد و او جنگ نکرده اصحاب خود را از جنگ ترسانیده گریخت؛ پس حضرت سه مرتبه فرمود: آیا مهاجران و انصار چنین می کنند؟ پس فرمود: رایت را به مردی دهم که گریزنده نباشد و خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند(2) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: در روز خیبر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را سوار کرد و عمامه به دست خود بر سر او بست و جامه های خود را بر او پوشانید و او را بر استر خوا سوار کرد و فرمود: یا علی! برو که جبرئیل از جانب راست تو می آید و میکائیل از جانب چپ تو و عزرائیل در پیش روی تو و اسرافیل از عقب تو و دعای من در عقب توست، پس قلعه را فتح کرد و در قلعه را چهل ذراع دور افکند(3) .
عامه و خاصه به طرق بسیار روایت کرده اند که: در روز شوری که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حجتها بر افضلیت خود بر آن منافقان القاء می نمود فرمود: آیا در میان شما کسی هست که در وقتی که عمر در روز خیبر برگشت و علم حضرت را برگردانید و او اصحاب خود را به جبن نسبت می داد و اصحاب او را به جبن نسبت می دادند و گریخته به خدمت حضرت آمد و پیغمبر فرمود: البته فردا رایت را به مردی دهم که گریزنده نیست و خدا و رسول او را دوست می دارند و او خدا و رسول را دوست می دارد و بر نمی گردد تا
____________________
1-صحیح مسلم 4/1871؛ سنن ترمذی 5/596؛ مناقب خوارزمی 59؛ مستدرک حاکم 3/117.
2-احتجاج 2/185.
3-مناقب این شهر آشوب 2/272.
خدا بر دست او فتح کند، و چون صبح شد مرا طلبید گفتند: یا رسول الله! او از درد چشم دیده باز نمی تواند کرد، فرمود: بیاورید او را، چون من در خدمتش ایستادم آب دهان مبارکش را بر دیده من انداخت و فرمود: خداوندا! از او دور گردان گرما و سرما را؛ و تا این ساعت به دعای آن حضرت از گرما و سرما ضرر نیافتم و علم را گرفتم و کافران را گریزاندم، بغیر از من که اینها برای او واقع شده باشد؟ همه گفتند: نه(1) .
باز فرمود: سوگند می دهم شما را بخدا که کسی در میان شما هست بغیر من که رفته باشد به جنگ مرحب و او بیرون آمد و رجز می خواند و از بس که سرش بزرگ بود به عوض خود سنگی بزرگ مانند کوهی بر سر گذاشته بود و من ضربتی بر سرش زدم که سنگ را شکافت و به سرش رسید و او را کشت، بغیر من کسی از شما چنین کرده است؟ گفتند: نه(2) .
پس فرمود: شما را سوگند می دهم که کسی هست بغیر از من در میان شما که در خیبر را کنده باشد و بر دست گرفته باشد و صد ذراع راه برده باشد و بعد از آن چهل نفر نتوانستند آن در را حرکت داد؟ همه گفتند: نه(3) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در نامه ای که به سهل بن حنیف انصاری نوشت در آنجا ذکر کرده بود که: بخدا سوگند که چون در خیبر را کندم و چهل ذراع از پشت سر خود دور افکندم به قوت جسدی نبود و به حرکت غذائی نبود ولیکن موید گردیدم به قوت ملکوتی و به نفسی منور گردیدم به نور پروردگار خود، و من از احمد از بابت چراغی بودم که از چراغی افروزند، بخدا سوگند که اگر همه عرب یاری یکدیگر کنند بر قتال من هر آینه رو نگردانم و نگریزم و اگر فرصت بیابم سرهای منافقان را از بدنها جدا کنم، و کسی که پروا از مرگ ندارد
____________________
1-خصال 555. و نیز رجوع شود به امالی شیخ طوسی 546 و مناقب خوارزمی 222 و مناقب ابن المغازلی 138.
2-خصال 561.
3-احتجاج 1/330. و نیز رجوع شود به امالی شیخ طوسی 552.
و پیوسته آرزوی مرگ دارد از جنگ چه پروا می کند(1) .
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود در جواب یهودی که می پرسید از امتحانها که: خدا اوصیای پیغمبران را کرده است چه بر تو واقع شد؟ فرمود: اما سال ششم هجرت پس وارد شدیم به شهر اصحاب تو خیبر بر مردان یهود و شجاعان ایشان و سواران قریش و مبارزان ایشان، پس رو به ما آوردند مانند کوهها از اسبان و مردان و اسلحه فراوان، و ایشان در محکمترین قلعه ها بودند و عدد ایشان از حد و احصا فزون بود و از روی نهایت جرات و شکوکت مبارز می طلبیدند، و هر که از اصحاب ما بر ایشان می رفت می کشتند تا آنکه دیده های صحابه همه سرخ شد و ترسیدند و در فکر جان خود افتادند و هیچکس قبول نمی کرد که به مبارزه ایشان برود و همه می گفتند: ابو الحسن می باید برود به جنگ ایشان؛ پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا بسوی ایشان فرستاد، و چون به میدان قدم نهادم هر که در برابرم پیدا شد بر خاک مذلت انداختم و هر سواره که نزدیک من می آمد استخوانش را در زیر سم چارپای خود خرد می کردم تا آنکه کسی جرات مبارزه من نمی کرد، پس مانند شیر گرسنه که بر طعمه خود رو کند شمشیر کشیدم و رو به به ایشان آوردم تا همه را گریزاندم پس به قلعه خود گریختند و در قلعه را بستند، پس به دست خود به قدرت ربانی در قلعه را کندم و تنها داخل قلعه ایشان شدم و هر که از مردان ایشان پیدا می شد می کشتم و زنانشان را اسیر می کردم تا آنکه آن قلعه ها را به تنهائی فتح کردم و بغیر از خدا کسی مرا معاونت نکرد(2) .
و قطب راوندی و شیخ طبرسی روایت کرده اند که: جنگ خیبر در ماه ذیحجه سال ششم هجرت: و بعضی گفته اند که: در اول سال هفتم واقع شد(3) ، و زیاده از بیست روز حضرت ایشان را محاصره کرد و چهارده هزار یهودی در قلعه های خیبر بودند و حضرت قلعه قلعه فتح می کرد و می رفت، و محکمترین قلاع ایشان قلعه قموص بود، پس در آن قلعه
____________________
1-امالی شیخ صدوق 415.
2-خصال شیخ صدوق 415.
3-مغازی 2/634.
علم را به ابو بکر داد و او گریخت و برگشت؛ به عمر داد، او نیز گریخت و برگشت؛ پس فرمود: علم را به مردی بدهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و گریزنده نیست و حمله آورنده است، پس منافقان صحابه گفتند: علی نخواهد بود و از شر او ایمنیم زیرا که از درد چشم زیر پای خود را نمی تواند دید، چون حضرت امیر (عليهالسلام ) سخن ایشان را شنید گفت: اللهم لا معطی لما منعت و لا مانع لما اعطیت یعنی: خداوندا! عطا کننده نیست چیزی را که تو منع کنی، و منع کننده نیست چیزی را که تو عطا کنی.
چون روز دیگر صبح شد پیغمبر از خیمه بیرون آمد و علم را در پیش خیمه زد و همه آرزو می کردند که علم را به او بدهد حتی عمر با آنکه خود را آزموده بود می گفت: من آرزوی امارت نکردم مگر در آن روز! پس حضرت فرمود: علی را بطلبید؛ مردم از همه طرف فریاد کردند که: او چنان چشمش درد می کند که پیش پای خود را نمی تواند دید، فرمود: بیاورید او را؛ چون حاضر شد پس آب دهان در دیده های او انداخت و روشن شد و علم را به دست او داد و فرمود: برو و ایشان را به یکی از سه خصلت دعوت کن:
اول آنکه مسلمان شوند و قبول احکام مسلمانان بکنند و مالهای ایشان از ایشان باشد.
دوم آنکه جزیه قبول کنند و مال ایشان از ایشان باشد.
سوم آنکه جنگ کنند. چون حضرت به پای قلعه ایشان آمد بغیر جنگ به چیزی راضی نشدند، و چون مرحب در برابرش پیدا شد ضربتی زد و پاهایش را قلم کرد و انداخت و باقی لشکر گریختند و در قلعه را بستند - و به روایت راوندی در قلعه ایشان سنگ عظیمی بود که مانند آسیا در میانش سوراخی کرد بودند - پس حضرت امیر (عليهالسلام ) کمان را از چپ خود انداخت، چون شمشیر در سدت راستش بود دست چپ خود را داخل آن سوراخ کرد و به قوت و لایت آن در را بسوی خود کشید و کند و بر سر دست خود گرفت و داخل قلعه شد و آن را سپر کرد و با ایشان جنگ کرد، و چون یهود گریختند در را از عقب خود پرتاب کرد که در آخر لشکر افتاد، و چون پیمودند چهل ذراع دور رفته بود پس چهل نفر جمع شدند
و نتوانستند آن سنگ را از جا برداشت(1) .
مولف گوید: قصه گریختن ابو بکر و عمر و فرمودن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که: علم را به کسی خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند، از متواترات است و بخاری و مسلم و سایر محدثان عامه در صحاح خود روایت کرده اند؛ و اکثر مفاخر و مناقبی که از برای حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) منقول شد در کتب معتبره عامه مذکور است(2) ؛ و همین واقعه از برای کسی که اندک تمیزی داشته باشد برای حقیت آن حضرت به خلافت و عدم استحقاق ابو بکر و عمر خلافت را کافی است زیرا که هر عاقلی می فهمد که هر گاه پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از گریختن آنها بفرماید که فردا علم را به کسی می دهم که صاحب این اوصاف است معلوم است که آنها که گریختند از این اوصاف عاریند و کسی که خدا و رسول را دوست ندارد و خدا و رسول او را دوست ندارند چگونه استحقاق آن دارند که خلیفه خدا و پیشوای دین و دنیا باشند.
و شیخ طبرسی به سند موثق از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است: چون حضرت امیر (عليهالسلام ) به در قلعه یهودان خیبر رسید در قلعه را به روی آن حضرت بستند، پس حضرت در را کند و سپر کرد پس در را بر پشت خود گرفت تا همه مسلمانان از روی آن گذشتند و سنگینی مردم هیچ بر آن حضرت اثر ننمود(3) ، پس در را انداخت، و چون بشارت به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید که امیر المؤمنین (عليهالسلام ) قلعه را فتح کرد حضرت متوجه قلعه شد و امیر المؤمنین به استقبال آن حضرت بیرون آمد، و چون نظر حضرت بر امیر کبیر افتاد فرمود: سعی مشکور و مردانگی مشهور تو به من رسید و خدا از تو راضی شد و من از تو خشنود گردیدم، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گریست، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چرا گریه می کنی یا علی؟ گفت: از روی شادی گریه می کنم که بشارت دادی که خدا و رسول
____________________
1-رجوع شود به قصص الانبیاء راوندی 347 و خرایج 1/159 و اعلام الوری 99.
2-صحیح بخاری مجلد 3 جزء 5/76 صحیح مسلم 4/1871 - 1873؛ سنن ابن ماجه 1/86؛ مستدرک حاکم 3/494؛ کسند احمد بن حنبل 3/160؛ سنن ترمذی 5/596.
3-در مصدر عبارت به این صورت آمده است: سنگینی مردم بر حضرت بیش از سنگینی در بر او بود.
از من راضیند.
و فرمود: از جمله سبی ها که حضرت امیر گرفته بود، صفیه دختر حی بود، پس بلال را طلبید و صفیه را به او داد و فرمود: ندهی او را مگر به دست رسول خدا تا آنچه خواهد بکند؛ پس بلال او را از میان کشتگان گذرانید، و چون نظر صفیه بر کشتگان افتاد حالتی او را عارض شد که نزدیک بود جان از بدنش بدر رود، چو به خدمت حضرت آورد او را و حضرت آن حال را در او مشاهده فرمود بلال را عتاب نموده فرمود: مگر رحم از دل تو کنده شده است که زنی را از پیش کشتگان خویشان او می گذرانی؟ پس صفیه را حضرت از برای خود گرفت و آزاد کرد و برای خود نکاح نمود(1) .
و در آن چند روز صفیه را کنانه پسر ربیع بن ابی الحقیق زفاف کرده بود و او در شبی خواب دید که ماه در دامن او فرود آمد، چون خواب را به شوهر خود نقل کرد شوهرش طپانچه ای بر روی او زد که رویش سیاه شد و گفت: آرزوی آن داری که محمد پادشاه حجاز تو را بگیرد؟ چون حضرت اثر طپانچه را در روی او دید از او پرسید: چرا روی تو چنین شده است؟ او واقعه را برای حضرت نقل کرد(2) .
و در کتاب مشارق الانوار روایت کرده است: چون صفیه را به خدمت حضرت آوردند او در نهایت حسن و جمال بود، حضرت خراشی در روی او دید و از سبب آن پرسید، صفیه گفت: چون علی (عليهالسلام ) در قلعه را حرکت داد تمام قلعه بلرزید و نظارگیان که بر قلعه مشرف شده بودند همه افتادند و من از تخت خود افتادم و رویم به پایه تخت خورد و خراشید؛ حضرت فرمود: ای صفیه! مرتبه علی نزد خدا عظیم است و علی چون در را حرکت داد قلعه بلرزید و آسمانها و زمینها و عرش اعلا از برای غضب آن برگزیده خدای اعلی به لرزه آمدند.
چون علی (عليهالسلام ) مرحب را به دو نیم کرد و جبرئیل متعجب به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
____________________
1-اعلام الوری 100.
2-مجمع البیان 5/121.
آمد، حضرت فرمود: ای جبرئیل! از چه چیز تعجب می کنی؟ گفت: ملائکه در مواضع ملکوت ندا می کنند: لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار و تعجب من از آن است که چون مامور شدم قوم لوط را هلاک کنم هفت شهر ایشان را از طبقه هفتم زمین جدا کردم و به یک پر بال خود برداشتم و بلند کردم تا به جائی رسانیدم که اهل آسمان صدای مرغان ایشان و گریه اطفال ایشان را می شنیدند و تا صبح نگاه داشتم و منتظر امر حق تعالی بودم و سنگینی آنها را بال خود نیافتم، و امروز چون علی الله اکبر گفت و از روی غضب آن ضربت هاشمی را بر مرحب زد از جانب خدا مامور شدم که زیادتی قوت ضربت او را بگیرم که زمین را با گاو به دو نیم نکند، و آن ضربت بر بال من گرانتر از آن هفت شهر بود با آنکه میکائیل و اسرافیل در هوا بازوی او را گرفته بودند(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است: ابن ابی الحقیق از قلعه خود به خدمت حضرت فرستاد و امان طلبید که از قلعه به زیر آید و با حضرت سخن بگوید، چون فرود آمد با حضرت صلح کرد که خون قوم او محفوظ باشد و فرزندان و زنان ایشان را به ایشان بگذارند و جمیع خانه ها و مزارع و اموالشان از حضرت باشد بغیر از جامه ای که پوشیده باشند، پس آن جناب با ایشان به این نحو سلح کرد، و چون اهل فدک این قضیه را شنیدند آنها نیز امان طلبیدند و به این نحو با حضرت صلح کردند، پس اهل خیبر عرض کردند: ما زمینها را بهتر از دیگران آبادان می توانیم کرد، اینها را به ما بگذار که نصف که نصف حاصل از ما باشد و نصف از تو، حضرت راضی شد و به این نحو با ایشان معامله نمود و شرط کرد که هر وقت که خواهد، ایشان را بیرون کند؛ و اهل فدک نیز قبول کردند. پس خیبر مال جمیع مسلمانان بود چون به جنگ گرفتند و فدک مخصوص حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود چون بی جنگ ایشان دادند(2) .
و از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) مروی است که: چون پیغمبر از خیبر فارغ شد
____________________
1-مشارق انوار الیقین 110.
2-مجمع البیان 5/121 - 122.
خواست که بر سر قلعه های فدک بفرستد، پس رایت ظفر آیت را بست و فرمود: کیست این رایت را به حقیت بگیرد؟ زبیر برخاست و گفت: من می گیرم.
حضرت فرمود: دور شو.
و سعد برخاست و باز چنین جواب شنید.
پس فرمود: یا علی! برخیز که حق توست.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) علم را گرفت و متوجه فدک شد و با ایشان صلح کرد که خون ایشان محفوظ باشد و مالشان از حضرت رسول باشد، پس قلعه ها شهرها و باغها و مزرعه های فدک مخصوص حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد و مسلمانان در در آنها حق نداشتند. پس جبرئیل نازل شد و گفت: حق تعالی تو را امر می فرماید که به ذی القربی بدهی حق او را.
حضرت فرمود: قربای من کیست و حق چیست؟
جبرئیل گفت: قربای تو فاطمه (عليهالسلام ) است و حق او جمیع فدک است.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جناب فاطمه را طلبید و نامه ای نوشت و فدک را به او داد(1) . و چون آن جناب از دنیا رفت ابو بکر و عمر فدک را از فاطمه (عليهالسلام ) غصب کردند.
ابن شهر آشوب روایت کرده است: حضرت رسول چون متوجه فتح قلعه های فدک شد ایشان به قلعه ای از قلعه های حصین خود متحصن شدند، آن جناب ایشان را طلبید و فرمود: چه خواهید کرد اگر شما را در این قلعه بگذارم و جمیع قلاع شما را بگشایم و اموال شما را متصرف شوم؟
گفتند: ما در آن قلعه ها حافظان داریم و کلیدهای آنها نزد ماست.
حضرت فرمود: بلکه کلیدهای آنها را خدا به من داده است و در دست من است و کلیدها را در آورد و به ایشان نمود.
ایشان متهم کردند آن مردی را که کلیدها را به او سپرده بودند که او کلیدها را به
____________________
1-اعلام الوری 100.
حضرت داده و با او عتاب کردند، او سوگند یاد کرد که کلیدها نزد من است و در سبدی گذاشته ام و سبد را در صندوقی گذاشته ام و صندوق را در خانه محکمی پنهان کرده ام و درش را قفل زده ام؛ چون به آن خانه رفت و ملاحضه کرد قفلها را به حال خود یافت و کلیدها را ندید، پس برگشت و گفت: من اکنون دانستم که او پیغمبر است زیرا که من کلیدها را مضبوط کرده بودم، و چون او را ساحر می دانستم آیه ای چند از تورات برای دفع سحر او بر آن قفلها خوانده بودم و اکنون همه به حال خود است و کلیدها نیست، اکنون دانستم که او ساحر نیست.
پس به خدمت حضرت برگشتند و گفتند: کی داد کلیدها را به تو؟
فرمود: آن کسی داد که الواح را به موسی داد، جبرئیل برای من آورد.
پس در قلعه را گشودند و به خدمت آن جناب آمدند و بعضی مسلمان شدند و حضرت مالشان را خمس گرفت و به ایشان گذاشت، و هر که مسلمان نشد اموالش را تصرف نمود، پس آیه نازل شد که( وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ ) (1) حضرت از جبرئیل پرسید: ذی القربی کیست و حق او چیست؟ گفت: فدک را به فاطمه (عليهالسلام ) بده که میراث اوست از مادرش خدیجه و خواهرش هند دختر ابی هاله.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدینه برگشت و فاطمه (عليهالسلام ) را طلبید و مالها را تسلیم او کرد و آیه را بر خواند.
فاطمه عرض کرد: یا رسول الله! آنچه از من است به تو گذاشتم.
حضرت فرمود: بعد از.با تو منازعه خواهند کرد؛ پس صحابه را طلبید و در حضور ایشان اموال را با املاک فدک تسلیم حضرت فاطمه کرد.
فاطمه (عليهالسلام ) مالها را بر مسلمانان قسمت فرمود و هر سال قوت خود را از فدک بر می داشت و باقی حاصل را بر مسلمانان قسمت می کرد تا آنکه بعد از وفات حضرت
____________________
1-سوره اسراء: 26.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو بکر و عمر از آن حضرت غضب کردند(1) .
مولف گوید: روایت دیگر که موید این روایت در فتح فدک است در بابهای معجزات گذشت.
و در کتاب اختصاص به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: ام ایمن نزد عمر و ابو بکر شهادت داد که: من روزی در خانه فاطمه (عليهالسلام ) نشسته بودم که جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! برخیز که خدا امر کرده است که ملک فدک را برای تو خط بکشم به بال خود، پس حضرت برخاست و رفت و بعد از اندک زمانی برگشت؛ فاطمه پرسید: به کجا رفتی ای پدر؟ فرمود: جبرئیل برای من به بال خود مملکت فدک را خط کشید و حدودش را به من نمود و مرا امر کرد که تسلیم تو نمایم، پس حضرت فدک را به او تسلیم کرد و مرا و علی بن ابی طالب را گواه گرفت(2) .
مترجم گوید: قصه فدک و غضب آن بعد از این مفصل مذکور خواهد شد انشاء الله. کلینی و شیخ مفید به سندهای حسن و معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خیبر را فتح نمود در دست ایشان گذاشت و با ایشان مقاطعه به نصف کرد نخلستان و اراضی را، چون وقت رسیدن میوه شد عبد الله بن رواحه را فرستاد که تخمین کرد میوه ها و زراعت ایشان را و حضرت به ایشان فرمود: اگر خواهید شما به این تخمین قبول کنید و حصه ما را بدهید و اگر خواهید ما برداریم و حصه شما را بدهیم؛ ایشان گفتند: به این عدالت آسمان و زمین برپاست(3) .
و قطب راوندی روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر سر خیبر رفت یهودان چهار هزار سوار از قبیله غطفان که همسوگند ایشان بودند به مدد خود طلبیده بودند، چون حضرت نزدیک خیبر فرود آمد کسی صدا زد در میان قبیله غطفان که برگردید بر قبیله خود که دشمن بر سر شما آمده است، چون ایشان برگشتند بسوی قبیله
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/186.
2-اختصاص 183 - 184.
3-کافی 5/266؛ تهذیب الاحکام 7/193؛ امالی شیخ طوسی 342.
خود کسی را ندیدند، پس دانستند که این از جانب خدا بوده است که ایشان برگشتند و حضرت بر یهود ظفر یابد.
و چون حضرت امیر (عليهالسلام ) قلعه بزرگ ایشان را فتح کرد یک قلعه ماند که جمیع اموال ماکول ایشان در آن قلعه بود و راهی نداشت که توان از آن راه فتح کرد، پس حضرت ایشان را محاصره کرد و بعد از چند روز یکی از یهودان ایشان آمد و گفت: یا محمد! مرا امان ده به جان و مال و اهل خود تا تو را دلالت کنم که از چه راه فتح این قلعه می توانی کرد.
حضرت فرمود: تو را امان دادم بگو.
یهودی موضعی را نشان داد و گفت: امر فرما که در این موضع نقبی بکنند، آن نقب منتهی خواهد شد به آب ایشان پس آب ایشان را سد کن، و چون آب نداشته باشند قلعه را بزودی به تو خواهند داد.
حضرت فرمود: ممکن است که خدا از این بهتر وسیله ای برای فتح برانگیز ولیکن امان تو برقرار است.
چون روز دیگر شد حضرت سوار شد بر استر خود و مسلمانان را فرمود که: از عقب من بیائید؛ و به جانب قلعه روان شد و آن کافران از قلعه تیر و سنگ پیاپی به جانب حضرت می انداختند و از جانب راست و چپ حضرت می رفت و به اعجاز آن حضرت نه آسیبی به او می رسید و نه به احدی از مسلمانان تا حضرت به دروازه قلعه ایشان رسید، پس به دست مبارک خود بسوی دیوارهای قلعه اشاره فرمود و دیوارها به زمین فرو رفت تا آنکه سر دیوارها مساوی زمین شد و حکم فرمود تا مسلمانان بی مشقت از سر دیوارها داخل قلعه شدند و قلعه را گرفتند(1) .
و قطب راوندی از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: چون با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خیبر برگشتیم به رودخانه ای رسیدیم که مملو از آب بود
____________________
1-خرایج 1/164.
و چون اندازه کردیم چهارده قامت آب داشت، پس مردم گفتند: یا رسول الله! دشمن از عقب ماست و رود در پیش روی ما، چنانکه اصحاب موسی گفتند: انا لمدرکون(1) ، پس حضرت پیاده شد گفت: پروردگارا! برای هر پیغمبر مرسل علامتی قرار دادی، پس قدرت خود را به ما بنما؛ و تازیانه بر آب زد و سوار شد و فرمود: بیائید از عقب من و بسم الله گفت و بر روی آب روان شد و صحابه از عقب آن حضرت رفتند و سم اسبان و پای شتران تر نشد تا از آب گذشتند(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون حضرت فتح قلاع خیبر نمود و مطمئن شد و قرار گرفت، زینب دختر حارث بن سلام که دختر برادر مرحب بود گوسفند بریانی برای حضرت به هدیه آورد و پرسیده بود که: حضرت کدام عضو گوسفند را بیشتر رغبت می فرماید؟ گفته بودند: دست گوسفند را؛ پس زهر بسیاری در دست گوسفند بکار برده بود و سایر اعضای آن را نیز مسموم گردانیده بود، چون به نزد حضرت آورد حضرت از دست آن گوسفند لقمه ای برداشت و و در دهان گذاشت و بشر بن براء بن معرور نیز در خدمت حضرت بود و او نیز لقمه ای برداشت و به دندان زد؛ حضرت دست کشید و فرمود: دست مگذارید بر این گوسفند که ذراع آن مرا خبر می دهد که آن را به زهر آلوده اند، چون حضرت آن یهودیه را طلبید و از او پرسید او اعتراف کرد که من کرده ام، حضرت فرمود: چرا چنین کردی؟ گفت: می دانی که چه بر سر قوم من آوردی؟ من گفتم: اگر پیغمبر است خواهد دانست که این مسموم است و اگر پادشاه است ما از او خلاصی می یابیم. پس آن صاحب خلق عظیم عفو کرد از او و بشر بن براء از آن لقمه شهید شد، و چون حضرت در مرض موت بود مادر بشر به عیادت حضرت آمد، حضرت فرمود: ای مادر بشر! از روزی که من خوردم آن لقمه را با فرزند تو در خیبر هر سال طغیان می کرد و مرا رنجور می ساخت و در این مرتبه رگهای پشت مرا قطع کرد؛ پس مسلمانان می گفتند: پیغمبر نیز
____________________
1-سوره شعراء: 61.
2-خرایج 1/54.
شهید شد(1) .
و شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیش از آنکه به خیبر برود عمرو بن امیه ضمری را به رسالت فرستاد به نزد نجاشی پادشاه حبشه و او را به اسلام دعوت نمود و جعفر و اصحابش را از او طلبید، چون نامه حضرت به او رسید مسلمان شد و برای جعفر و اصحابش تهیه ای نیکو مهیا کرد و جامه ها و خلعتهای فاخر به ایشان بخشید و ایشان را در دو کشتی سوار کرده به جانب مدینه فرستاد، پس در روز فتح خیبر جعفر به خدمت حضرت رسید(2) .
کلینی و شیخ طوسی و ابن بابویه و دیگران به سندهای حسن بلکه صحیح روایت کرده اند از حضرت صادق (عليهالسلام ) و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) بعضی مذکور است که: در روز فتح خیبر خبر قدوم جعفر به پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید پس حضرت فرمود: نمی دانم که به کدامیک از این دو نعمت شادتر باشم، به فتح خیبر یا به آمدن جعفر؟ پس بزودی جعفر پیدا شد و چون نظر حضرت بر او افتاد برخاست - و به روایت امام حسن عسکری (عليهالسلام ) دوازده گام او را استقبال کرد - پس او را در برگرفت و گریست و میان دو دیده اش را بوسید و فرمود: ای جعفر! می خواهی تو را عطائی بکنم؟ می خواهی چیزی بزرگ به تو بخشم؟ و مکرر چنین می فرمود؛ دنیا طلبان صحابه گمان کردند که حضرت مال بسیاری یا مملکتی یا و لایتی به او خواهد بخشید، پس همه گردنها کشیدند که ببینند حضرت چه چیز به او عطا می فرماید، حضرت فرمود: نمازی تو را تعلیم می کنم که هر گاه بکنی گناهان تو آمرزیده شود، و اگر هر روز بکنی برای تو بهتر باشد از دنیا و آنچه در دنیاست، و هر که بکند تو در ثواب او شریک باشی. پس نماز جعفر که مشهور و در کتب مذکور است تعلیم او فرمود(3) .
____________________
1-مجمع البیان 5/122. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة 4/263 - 264.
2-اعلام الوری 101، و در آن عمرو بن امیه ضمیری مذکور شده است.
3-کافی 3/465؛ تهذیب الاحکام 3/186؛ من لا یحضره الفقیه 1/552 و روایت در آن از امام باقر (عليهالسلام ) می باشد؛ خصال 484 که سند روایت در آن از امام حسن عسکری (عليهالسلام ) می باشد. و نیز رجوع شود به بحار الانوار 88/204 - 211.
و شیخ طوسی در امالی از حذیفة بن الیمان روایت کرده است که: چون جعفر به مدینه آمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زمین خیبر بود، پس از برای حضرت هدایا آورد از جامه ها و غالیه و بوهای خوش، پس حضرت فرمود: این قطیفه را به کسی می دهم که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول او را دوست می دارند؛ پس صحابه گردنها کشیدند برای طمع آن قطیفه، فرمود: علی کجاست؟ عمار بن یاسر برجست و علی (عليهالسلام ) را طلبید؛ چون آمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! بگیر این قطیفه را؛ جناب امیر (عليهالسلام ) قطیفه را گرفت و چون به مدینه داخل شد رفت بسوی بقیع که بازار مدینه در آنجا بود و چون آن قطیفه مطرز به طلا بود آن را به زرگر داد که تارهای آن را از زر جدا کرد و هزار مثقال طلا از آن بیرون آورد پس حضرت طلاها را فروخت و همه را بر فقرای مهاجران و انصار قسمت نمود، و چون به خانه برگشت هیچ از آن طلا با او نبود.
در روز دیگر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن جناب را دید و گروهی از صحابه که عمار و حذیفه در میان آنها بودند با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همراه بودند، فرمود: یا علی! چون تو دیروز هزار مثقال طلا به دست آورده ای امروز من با این گروه صحابه چاشت خود را نزد تو می خوریم. و در آن روز جناب امیر (عليهالسلام ) هیچ چیز از قلیل و کثیر در خانه نداشت و شرم کرد حضرت را جواب بگوید، عرض کرد: بلی یا رسول الله بیائید شما و هر که خواهی.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل خانه علی (عليهالسلام ) شد و صحابه را فرمود: داخل شوید.
حذیفه گفت: ما پنج نفر بودیم، من بودم با عمار و سلمان و ابوذر و مقداد، پس آن جناب به نزد فاطمه (عليهالسلام ) رفت که سوال کند آیا چیزی برای میهمانان بهم می رسد، چون داخل خانه شد دید کاسه ای از ترید در میان خانه گذاشته است و می جوشد و گوشت بسیار بر روی آن گذاشته و بوی مشک از آن ساطع است، پس حضرت آن کاسه را برداشت به نزد حضرت رسول آورد و همه از آن کاسه خوردیم تا سیر شدیم و هیچ از آن کم نشد.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برخاست و به نزد فاطمه (عليهالسلام ) رفت و فرمود: ای فاطمه! این طعام را از کجا آوردی؟عرض کرد (چنانکه ما شنیدیم): این طعام از جانب خدا آمد بدرستی که خدا روزی
می دهد هر که را خواهد بی حساب.
پس حضرت گراین بسوی ما بیرون آمد و می فرمود: الحمد لله که نمردم تا دیدم در دختر خود آنچه زکریا (عليهالسلام ) دید از برای مریم (عليهالسلام ) که هرگاه در محراب نزد او می رفت نزد او روزی می یافت و می گفت: ای مریم! از کجا این روزی برای تو می آید؟ مریم می گفت: از جانب خدا بدرستی که خدا روزی می دهد هر که را خواهد بی حساب(1) .
و شیخ طبرسی از عبد الرحمن بن ابی لیلی روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گاه در شدت گرما دو جامه پنبه دار می پوشید و بیرون می آمد و پروا نمی کرد و گاه در زمستان با دو جامه تنگ بیرون می آمد و از سرما پروا نمی کرد! پس اصحاب من به نزد من آمده گفتند: آیا سبب این بر تو معلوم شه است؟ گفتم: نه، گفتند: از پدر خود بپرس که گاهی شبها به خدمت آن جناب می رود و صحبت می دارد شاید این را معلوم کند؛ عبد الرحمن گفت: چون از پدرم سوال کردم پدرم شبی از آن جناب از سبب این حال سوال کرده بود، حضرت فرموده بود: آیا در خیبر با ما نبودی؟ عرض کرد: بلی بودم، فرمود: مگر نشنیدی که در وقتی که ابو بکر و عمر علم پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را برگردانیدند و گریختند حضرت فرمود: امروز علم را به مردی می دهم که او خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و خدا بر دست او قلعه را فتح کند و او بسیار حمله آورنده است و گریزنده نیست، پس مرا طلبید و علم را به دست من داد و گفت: خداوندا! کفایت کن از او گرما و سرما را، پس بعد از آن نه گرما یافتیم و نه سرما(2) .
و این حدیث را بیهقی که از علمای مشهور عامه است در کتاب دلائل النبوه ایراد نمود است با بسیاری از احادیث خیبر و مناقب حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که سابقا روایت شد(3) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 614.
2-مجمع البیان 5/121.
3-دلائل النبوة 4/205 - 213.
علی بن ابراهیم روایت گرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ خیبر مراجعت نمود اسامة بن زید را با لشکری بسوی بعضی از شهرهای یهود فرستاد در ناحیه فدک که ایشان را بسوی اسلام دعوت نماید، و در بعضی از آن شهرها مردی از یهود بود که او را مرداس بن نهیک فدکی می گفتند، چون لشکر حضرت را دید اهل و اهل و مال خود را جمع کرد و به ناحیه کوه رفت و عرض کرد: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله، پس اسامه به اسلام او اعتنا نکرد و نیزه ای بر او زد و او را کشت! چون به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برگشت و واقعه را عرض کرد حضرت فرمود: چرا کشتی مردی را که کلمه اسلام گفت؟ اسامه عرض کرد: یا رسول الله؟ کلمه را از ترس کشته شدن گفت، حضرت فرمود: تو پرده دل او را شکافتی که بدانی از ترس گفت و تو را با دل او چکار است؟
پس حق تعالی این آیه را فرستاد( وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَىٰ إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا ) (1) ، پس اسامه سوگند یاد کرد که دیگر جنگ نکند با کسی که کلمه(2) گوید؛ و این را عذر خود گردانید که در جنگها امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حاضر نشد، و عذر آخرش بدتر از گناه اولش بود(3) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: در سال بعد از حدیبیه باز در ماه ذیقعده سال هفتم هجرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اصحاب خود متوجه مکه گردید برای قضای عمره حدیبیه، پس داخل شدند و عمره بجا آوردند و سه روز در مکه معظمه ماندند و بسوی
____________________
1-سوره نساء: 94.
2-منظور از کلمه شهادتین است.
3-تفسیر قمی 1/148 - 149.
مدینه مراجعت نمودند(1) .
و از زهری روایت کرده است که: پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جعفر بن ابی طالب را جلوتر فرستاد به مکه تا میمونه دختر حارث را برای حضرت خواستگاری کند، پس او عباس را وکیل نمود زیرا که خواهرش ام الفضل زوجه عباس بود؛ پس عباس او را به نکاح حضرت در آورد، و چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مکه شد مشرکان بر سر کوهها رفتند و مکه را از برای آن حضرت خالی کردند و از سر آن کوهها مشاهده اصحاب پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می نمودند؛ پس حضرت فرمود که مسلمانان دوشها باز کنند و در طواف و سعی بدوند تا کافران جلادت و قوت ایشان را مشاهده نمایند و موجب رعب ایشان شود.
پس ایشان طواف می کردند و عبد الله بن رواحه در پیش روی آن حضرت رجز می خواند و شمشیر را حمایل کرده بود و به رغم انف کافران رجز می خواند(2) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عمره قضا شرط کرده بود بر کافران که بتهای خود را از صفا و مروه بردارند تا مسلمانان طواف کنند، پس مردی از مسلمانان مشغول شد به کاری و سعی نکرد تا سه روز منقضی شد و بتها را قریش برگردانیدند؛ پس صحابه عرض کردند: یا رسول الله! فلان مرد سعی نکرده است و بتها را به جای خود گذاشته اند، پس حق تعالی فرستاد( إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَائِرِ اللَّـهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا ) (3) بدرستی که صفا و مروه از شعائر خداست و محل عبادت اوست، پس هر که حج خانه کعبه یا عمره کند پس حرجی نیست بر او که طواف کند میان صفا و مروه در حالتی که بتها بر روی آنها باشند(4) .
و روایت کرده اند: چون سه روز شد و حضرت اراده بیرون آمدن کرد دختر حمزه از
____________________
1-رجوع شود به مجمع البیان 5/127 و سیره ابن هشام 4/370 - 372.
2-رجوع شود به مجمع البیان 5/127.
3-سوره بقره: 158.
4-کافی 4/435؛ تهذیب الاحکام 5/149.
عقب حضرت ندا کرد که: ای عم! مرا مگذار در مکه، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) او را گرفت و به فاطمه گفت که: که دختر خود را بردار(1) .
و در کتب معتبره مذکور است که: از جمله وقایع سال ششم هجرت، نامه فرستادن آن حضرت بود بسوی پادشاهان و دعوت نمودن ایشان به انقیاد و اسلام؛ و در آن سال حضرت نگین از برای خود کند؛ و در ماه ذیحجه آن سال شش نفر را بسوی پادشاهان روانه کرد: حاطب بن ابی بلتعه را بسوی مقوقس؛ و دحیة بن خلیفه کلبی را بسوی قیصر پادشاه روم؛ عبد الله بن حذافه را بسوی کسری پادشاه عجم؛ و عمرو بن بن امیه ضمری را بسوی نجاشی؛ و شجاع بن وبه را بسوی حارث بن ابی شمر غسانی؛ و سلیط بن عمرو عامری را بسوی هودة بن علی نخعی.
اما مقومس چون نامه حضرت به او رسید نامه را گرامی داشت و بوسید و در جواب نوشت: می دانم که پیغمبری مانده است که می باید مبعوث گردد و رسول تو را گرامی داشتم؛ و برای حضرت چهار کنیز فرستاد که یکی از آنها ماریه مادر ابراهیم بود و خواهر او سیرین، و دراز گوشی فرستاد که آن را عفیر می گفتند و بعضی یعفور گفته اند، و استری فرستاد که آن را دلدل می گفتند؛ و مسلمان نشد. پس حضرت هدیه او را قبول کرد و فرمود که: او ضنت کرد(2) و پاشاهی او بقائی نخواهد داشت؛ و ماریه را برای خود برداشت و سیرین را به حسان بن وبه داد.
و اما قیصر که او هر قل پادشاه روم بود پس روزی صبح کرد غمگین، علما از او پرسیدند سبب اندوه او را، گفت: در خواب دیدم که پادشاه ختنه کنندگاه ظاهر گردیده است، علمای او گفتند که: ما بغیر از یهود امتی گمان نداریم که ختنه کنند و ایشان در تحت حکم تو داخلند اگر خواهی بفرما تا همه را بکشند تا از اندیشه ایشان راحت یابی؛ در این سخن بودند که ناگاه رسولی از جانب حاکم بصری رسید و مردی از عرب را آورد و گفت:
____________________
1-جامع الاصول 9/246.
2-ضنت کرد: بخل نمود.
ای پادشاه! این مردی است از عرب و خبر می دهد از امر عجیبی چند که در بلاد او حادث شده است. پس هر قل به ترجمان خود گفت که: بپرس از این مرد که در بلاد او چه حادث شده است؟ چون سوال کرد گفت: در میان ما مردی ظاهر شده است و دعوی پیغمبری می کند و گروهی متابعت او کرده اند و دیگران مخالفت او می کنند و در میان ایشان نوایر جدال و قتال در اشتعال است. گفت: این را برهنه کنید، چون برهنه کردند دیدند که ختنه کرده است، پس هر قل گفت که اینک خواب من ظاهر شد، پس سپهسالار خود را طلبید و گفت: در تمام مملکت شام تفحص تمام بک شاید مردی را پیدا کنی که خویشی با این مرد که دعوی پیغمبری می کند داشته باشد، اگر بیابی به نزد من بیاور، پس او تفحص نمود و ابو سفیان را پیدا کرده به نزد او برد.
از ابن عباس مروی است که گفت: من ابو سفیان شنیدم که گفت: چون ما با محمد صلح کردیم من با گروهی از قریش به تجارت شام رفتیم ناگاه دیدیم که رسولی از جانب هر قل آمد با جمعی از سواران و ما را برداشته بهنزد او برد در وقتی که در مجلس عظیمی نشسته بود و بزرگان روم همه در مجلس او حاضر بودند، پس مترجمی طلبید و پرسید که: کدامیک از شما از جهت نسب نزدیکترید به این مردی که دعوی پیغمبری می کند؟
ابو سفیان گفت: من گفتم که من نزدیکترم از همه.
گفت: او را نزدیک من بیاورید و رفقای او را در عقب او بازدارید؛ پس ترجمانش را گفت: بگو به آن جماعت که من از این مرد سوال می کنم از احوال آن مردی که در زمین شما پیدا شده است اگر در جواب من راست گوید بگوئید راست می گوید و اگر دروغ گوید بگوئید دروغ می گوید.
ابو سفیان گفت: اگر نه آن بود که شرم کردم از آنکه دروغ من نزد او ظاهر شود هر آینه همه را دروغ می گفتم؛ پس اول سوالی که کردم آن بود که: نسب او در میان شما چگونه است؟ گفتم: نسب بزرگی دارد و از همه عرب نجیب تر است.
گفت: آیا دیگری پیش از او دعوی کرده بود در میان شما؟ گفتم: نه.
گفت: آیا در پدران او پادشاهی بوده است؟ گفتم: نه.
گفت: آیا اشراف قوم او پیروی او می کنند یا ضعیفان ایشان؟ گفتم: بلکه ضعفیان ایشان.
پرسید که: آیا روز به روز اتباع او زیاده می شوند یا کم؟ گفتم: بلکه زیاده می شوند.
گفت: آیا کسی که داخل دین او شد بعد از داخل شدن پشیمان می شود؟ گفتم: نه.
گفت آیا پیشتر او را متهم به دروغ می داشتید پیش از آنکه این دعوی را بکند؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز او مکری دیدید؟ گفتم: نه و با او ما عهدی بسته ایم و صلحی کرده ایم تا مدتی نمی دانم که در این صلح با ما مکری خواهد کرد یا نه.
ابو سفیان گفت: بغیر این کلمه چیزی دیگر نتوانستم داخل کرد.
باز پرسید: تا حال با او جنگ کرده اید؟ گفتم: بلی.
گفت: جنگ شما با او چگونه است؟ گفتم: جنگ میان ما و او به نوبه است، گاهی ما غالبیم و گاهی او غالب است.
گفت: چه تکلیف می کند شما را؟ گفتم: می گوید خدا را عبادت کنید و چیزی را به او شریک مگردانید و سدت از سخنان پدران خود بردارید، و ما را امر می کند به نماز و تصدیق و عفت و صله رحم.
پس به ترجمان گفت: بگو که بریا آن از نسب او پرسیدم، که پیغمبران می باید که صاحب نسب شریف باشند در میان قوم خود؛ و برای آن پرسیدم که از قوم او پیشتر کسی این دعوی کرده است، زیرا که اگر کسی این دعوی کرده بود می گفتم این نیز متعابعت او کرده است؛ و پرسیدم که در پدرانش پادشاهی بود هاست، برای آنکه اگر در پدرانش پادشاهی می بود می گفتم شاید پادشاهی پدران خود را طلب می کند؛ و پرسیدم که آیا پیشتر از او دروغی شنیده بودید، برای آنکه معلوم شود که هر گاه بر مردم دروغ نبندد چون جرات کند کهبر خدا دروغ ببندد؟؛ تابع انبیاء می شده اند؛ و پرسیدم که زیاده می شوند یا کم، زیرا که امر ایمان چنین می باشد که روز به روز انصار و اعوان آن زیاده می شوند تا مستقر گردد
و تمام شود؛ و پرسیدم که آیا کسی برمی گردد بعد از یافتن دین او، برای آنکه دین حق در دلی که قرار گرفت زایل نمی شود؛ و پرسیدم که آیا مکر می کند، بریا آنکه پیغمبران مکر نمی کنند؛ و پرسیدم که به چه امر می کند، برای آنکه پیغمبران امر کننده اند به نیکیها و نهی کننده اند از بدیها. اگر آنچه گفتی راست است در اندک زمانی مالک خواهد شد اینجا را که من ایستاده ام، و من می دانستم که او ظاهر خواهد شد اما گمان نداشتم که از میان شما ظاهر شود، اگر می دانستم که به او می توانم رسید به هر سعی که ممکن بود خود را به او می رسانیدم و اگر نزد او می بودم پایش را می شستم.
پس طلبید نامه را که حضرت به حاکم بصری فرستاده بود با دحیه کلبی و نامه را گرفت و خواند، حضرت نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم نامه ای است از محمد بن عبد الله رسول خدا و بنده او بسوی هر قل بزرگ روم و سلام خدا بر کسی باد که متابعت هدایت کند، اما بعد پس بدان که من تو را دعوت می کنم بسوی اسلام پس مسلمان شو تا سالم باشی از عذاب الهی در دنیا و عقبی و انقیاد کن تا خدا اجر تو را دوباره عطا کند، و اگر قبول نکنی بر تو خواهد بود گناه آنها که ایمان نیاورده اند از رعیتهای تو، پس این آیه را نوشته بود( قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّـهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّـهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ) (1) .
ابو سفیان گفت که: چون نامه را خواند صداهای ایشان بلند شد و نزاع میان ایشان بهم رسید و ما را بیرون کردند(2) .
و قطب راوندی روایت کرده است که دحیه کلبی گفت: چون حضرت مرا به رسالت فرستاد به نزد قیصر روم و او نامه را خواند و عالم بزرگ ایشان را که اسقف می گفتند طلبید و خبر حضرت رابه او گفت و نامه را به او نمود. اسقف گفت: این آن پیغمبر است که عیسی (عليهالسلام ) ما را به او بشارت داده و ما انتظار او می کشیدیم و من او را تصدیق می کنم
____________________
1-سوره آل عمران: 64.
2-المنتظم 3/273 - 279.
و متابعت او می نمایم، قیصر گفت: اگر من متابعت او کنم پادشاهی من برطرف می شود. بعد از آن قیصر فرستاد و ابو سفیان و سایر تجار مکه را طلبید و سوالها کرد چنانکه گذشت، و چون قیصر خواست که اظهار اسلام کند نصاری جمع شدند که اسفق را بکشند، اسقف به دحیه گفت: چون به نزد صاحب خود بروی سلام مرا به او برسان و به او بگو که من شهادت دادم به وحدانیت خدا و آنکه محمد رسول خداست و نصاری سخن مرا نشنیدند؛ پس بیرون آمد و نصاری او را شهید کردند(1) .
و ایضا راوندی روایت کرده است که: هر قل مردی از قبیله غسان را به خدمت حضرت فرستاد که تفحص آثار و علامات و اطوار آن حضرت بکند، و گفت: سه چیز را برای من حفظ من: اول آنکه بر روی چه چیز نشسته است؛ دوم آنکه کی بر جانب راستش نشسته است؛ و اگر توانی خاتم نبوت را مشاهده کن. چون غسانی به حضرت رسید دید که حضرت بر روی زمین نشسته است و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) بر جانب راستش نشسته است و پای خود را در میان آب گذاشته است و آب از زیر پایش می جوشد، پرسید که: این کیست که در جانب راست او نشسته است؟ گفتند: پسر عم اوست، و غسانی آن سوم را فراموش کرده بود پس حضرت به اعجاز فرمود که: بیا و نظر کن به آنچه صاحبت به آن امر کرده بود، پس برخاست و خاتم نبوت را در پشت حضرت مشاهده نمود، چون آن مرد به نزد هر قل رفت پرسید که: چه کردی؟ گفت: بر روی زمین نشسته بود و آب از زیر پاهایش می جوشید و علی پسر عمش در جانب راستش نشسته بود و من خاتم را فراموش کرده بودم او به یاد من آورد تا نظر کردم و دیدم خاتم نبوت را در پشت او. پس هر قل گفت که: این آن پیغمبر است که عیسی (عليهالسلام ) بشارت داده است که بر شتر سوار خواهد شد پس متابعت او بکنید و او را تصدیق کنید، پس به رسول حضرت گفت که: برو به نزد برادرم و بر او عرض کن که با من شریک باشد در پادشاهی و از پادشاهی
____________________
1-خرایج 1/131 - 132.
خود نتوانست گذشت(1) .
و اما کسری پس چون نامه حضرت را خواند نامه را درید، و حضرت او را نفرین کرد که ملک ایشان بزودی زایل شود(2) ، و چنان شد.
و روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عبد الله بن حذافه را به نزد او فرستاد در نامه نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم نامه ای است از محمد رسول خدا بسوی کسری بزرگ فارس، سلام بر کسی باد که متابعت هدایت نماید و ایمان آورد به خدا و رسول و شهادت دهد به آنکه خدا سگانه است و شریکی ندارد و محمد بنده و رسول است، و تو را می خوانیم به دعوت خدا زیرا که من فرستاده خدایم بسوی جمیع مردمان که بترسانم هر که را زنده است و لازم گردد حجت خدا بر کافران، پس مسلمان شو تا سالم باشی از عذاب خدا و اگر ابا نمائی گناه مجوسان همه بر تو خواهد بود.
چون آن ملعون نامه گریمه خواند در غضب شد و نامه را درید و گفت: بنده من چنین نامه ای به من می نویسد و نام خود را پیش از نام من می نویسد؛ چون خبر به حضرت رسید فرمود که: خدا پادشاهی او را از هم پاشید چنانکه نامه مرا درید(3) .
و به روایت دیگر: مشت خاکی از برای حضرت فرستاد، حضرت فرمود که: امت من بزودی مالک زمین او خواهند شد چنانکه خاک از برای من فرستاد(4) .
پس کسری نامه ای نوشت بسوی باذان که عامل او بود در یمن که: دو مرد تنومند قوی را بفرست بسوی آن مردی که در حجاز بهم رسیده است و دعوای پیغمبری می کند و نام خود را پیش از نام من می نویسد و مرا به دین خود دعوت می کند تا او را بگیرند و به نزد من بیاورند.
و به روایت دیگر: بگو که دست از این دعوی بر دارد و اکر نه لشکر بر سر او می فرستم
____________________
1-خرایج 1/104.
2-مناقب ابن شهر آشوب 1/112 و 113.
3-تاریخ طبری 2/132؛ المنتظم 3/282.
4-مناقب ابن شهر آشوب 1/113.
و ملکش را خراب و او را اسیر می کنم.
پس باذان، بانوبه و خرخسک را به خدمت حضرت فرستاد - و به روایت دیگر: فیروز دیلمی را فرستاد(1) - و نامه ای نوشت که: فرمان پادشاه عجم شده است که تو با ایشان به نزد او بروی، و بانوبه را گفت که احوال این مرد را معلوم کن و خبر از برای من بیاور، چون ایشان به مدینه آمدند و به خدمت حضرت رسیدند بانوبه گفت که: شاهنشاه و پادشاه پادشاهان کسری به باذان نوشته است کسی بفرستد که تو را به نزد او ببرد و باذان مرا به نزد تو فرستاده است، اگر با من می آئی شفاعت تو نزد شاهنشاه می کنم که آسیبی به تو نرساند و اگر ابا می کنی او را می شناسی، تو را و قوم تو را هلاک خواهد کرد و دیار تو را خراب خواهد کرد.
و بعضی گفته اند: چون به خدمت حضرت رسیدند و ریشها را تراشیده بودند و شاربها را بلند گذاشته بودند، حضرت را دیدند ایشان بسیار بد آمد و فرمود که: شما را به این هیئت امر کده است؟ گفتند: پروردگار ما - یعنی کسری - ما را به این امر کرده است، حضرت فرمود که: ولیکن پروردگار من مرا امر کرده است که ریش بلند بگذارم و شارب را ته بگیرم، پس فرمود که: بروید و فردا به نزد من آیید، چون به خدمت حضرت آمدند فرمود که: پروردگار من مرا خبر داد که دیشب کسری کشته شد و خدا شیرویه پسر او را بر او مسلط کرد که شکم او را درید و او را کشت - و به روایت دیگر: حضرت فرمود که دیشب کسری و قیصر هر دو مردند(2) - و به پادشاه خود باذان بگوئید که پادشاهی من تا منتهای زمین خواهد رسید و ملک قیصر و کسری به تصرف امت من در خواهد آمد و بگوئید به او که اگر مسلمان می شود ملک او را به دست او می گذاردم.
چون ایشان به نزد بذان رفتند خبر را نقل کردند و گفتند: ما مهابتی از او مشاهده کردیم که از هیچ پادشاهی ندیده بودیم با آنکه در زی فقرا و مساکین است.
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/113؛ خرایج 1/64.
2-خرایج 1/133.
باذان گفت: این سخن پادشاهان نیست، این مرد پیغمبر است، اینقدر صبر می کنم تا راستی سخن او بر ما ظاهر شود. پس بعد از چند روز نامه شیرویه به او رسید که: من کشتم کسری را برای آنکه اشراف فارس را می کشت، چون نامه به تو رسید پیمان اطاعت مرا از قوم خود بگیر و آن مردی را که کسری به تو نوشته بود که آزار کنی او را متعرض او مشو تا امر من به تو برسد.
س باذان و گروه فارسیان که با او بودند همه مسلمان شدند(1) .
و به روایت دیگر: فیروز مسلمان شد و چون عنسی کذاب خروج کرد و دعوی پیغمبری کرد، حضرت فیروز را امر کرد که او را کشت(2) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: حق تعالی ملکی را فرستاد بسوی کسری در وقت گرمی هوا که او به خلوت رفته بود و گفت: ای کسری! مسلمان شو واگرنه این عصا را می شکنم، کسری گفت: بهل بهل، پس آن ملک رفت و کسری پاسبان خود را طلبید و گفت: چرا گذاشتید که این مرد به نزد من آید؟ گفتند: ما کسی را ندیدیم. پس بعد از یک سال باز در همان وقت ملک آمد و چنان گفت و باز او چنان جواب گفت. پس در سال سوم باز در همان وقت آمد و گفت: مسلمان شو واگرنه عصا را می شکنم، کسری گفت: بهل بهل. پس ملک عصا را شکست و بیرون رفت و در همان شب پسرش او را کشت(3) .
و اما نجاشی پس حضرت عمرو بن امیه را به نزد او فرستاد و در باب جعفر طیار و اصحاب اخیار او نامه ای نوشت و او تعظیم نامه حضرت کرد و بوسید و بر دیده گذاشت و از برای تواضع نامه از تخت به زیر آمد و بر روی زمین نشست و مسلمان شد؛ و گویند پسر خود را با شصت نفر از مردم حبشه بر کشتی سوار کرد و به خدمت حضرت فرستاد، و چون به میان دریا رسیدند غرق شدند(4) .
____________________
1-رجوع شود به تاریخ طبری 2/133 - 134 و المنتظم 3/282 - 283.
2-مناقب ابن شهر آشوب 1/113.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/50.
4-طبقات ابن سعد 1/198؛ المنتظم 3/288.
و بعضی گفته اند که: این نجاشی که در آخر حضرت به او نامه نوشت، غیر آن نجاشی است که جعفر به نزد او هجرت نموده(1) ؛ و بسیاری از احوال نجاشی پیش گذشت.
و اما حارث بن شمر غسانی پس ایمان نیاورد و بزودی ملکش زایل شد و در سال فتح مکه مرد(2) .
و اما هوذة بن علی، او تعظیم نامه حضرت نموده و طلب شرکت در پادشاهی با حضرت کرد و حضرت خبر داد که ملک او زایل خواهد شد، او در سال فتح مکه به جهنم واصل شد(3) .
و قطب راوندی از جریر بن عبد الله بجلی روایت کرده است که گفت: حضرت نامه ای به من داد و بسوی ذی الکلاع حمیری فرستاد که او را به اسلام دعوت نمایم، چون نامه حضرت را به او دادم نامه را تعظیم نمود و اطاعت نموده با لشکر عظیمی متوجه خدمت حضرت شد و من با او بسوی مدینه می رفتم، ناگاه در عرض راه به دیر راهبی رسیدم و چون داخل دیر شدم رابه پرسید: به کجا می روی؟
گفت: می روم بسوی این پیغمبری که مبعوث شده است و این مرد رسول اوست که بسوی من فرستاده است.
رابه گفت: آن پیغمبر می باید که از دار دنیا به دار بقا رحلت کرده باشد.
من پرسیدم: از کجا دانستی؟
گفت: پیش از آنکه شما به دیر من آئید در کتاب دانیال (عليهالسلام ) نظر می کردم تا رسیدم به صفت محمد و نعت او و مدت عمر او، چون حساب کردم یافتم که می باید در این ساعت از دنیا رحلت کرده باشد.
پس ذوالکلاع برگشت و من به مدینه رفتم، چون داخل شدم حضرت در روزی که او
____________________
1-المنتظم 3/289.
2-طبقات ابن سعد 1/200؛ المنتظم 3/290.
3-طبقات ابن سعد 1/201؛ المنتظم 3/290.
خبر او به عالم قدس ازتحال نموده بود(1) .
و گویند که: در سال ششم خوله دختر ثعلبه آمد به خدمت حضرت و از شوهر خود اوس بن صامت شکایت کرد که به او ظهار کرده و حق تعالی حکم ظهار را فرستاد(2) .
و گویند: در این سال حضرت علاء بن حضرمی را بسوی منذر بن شادی فرستاد در بحرین که او را دعوت نماید به اسلام یا دادن جزیه، و ولایت بحرین در تصرف پادشاه عجم بود، پس منذر با جمعی از عرب مسلمان شدند و اهل بلاد از یهود و نصاری صلح کردند با علاء و منذر که جزیه بدهند، و بحرین بی قتال فتح شد(3) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است از زهری که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از جنگ خیبر عبد الله بن رواحه راباسی سوار که عبد الله بن انیس در میان ایشان بود بسوی بشیر(4) بن رزام یهودی فرستاد به سبب آنکه شنید که غلطفان را جمع می کند که به جنگ حضرت آورد، و چون به نزد او رفتند گفتند: حضرت تو را می طلبد که عامل گرداند در خیبر، و بعد از سخن بسیار او را راضی کردند و با سی نفر همراه ایشان آمد و هر یک از مسلمانان ردیف یکی از ایشان شدند، چون دو فرسخ راه آمدند بشیر پشیمان شد و خواست که عدب الله بن انیس را بکشد، عبد الله ملتفت شد و ضربتی بر پای بشیر زد و پایش را قطع کرد و او چوبی بر سر عبد الله زد و سرش را شکست، پس هر یک از مسلمانان ردیف خود را بکشتند بغیر از یکی از یهودان که گریخت و هیچکس از مسلمانان کشته نشدند، چون به خدمت حضرت آمدند آب دهان مبارک خود را بر جراحت او انداخت و در ساعت شفا یافت.
پس غالب بن عبد الله کلبی را بر سر بنی مره فرستاد، بعضی را کشتند و بعضی را اسیر کرده به خدمت حضرت آوردند.
____________________
1-خرایج 2/517 - 518.
2-مجمع البیان 5/246؛ تفسیر الوسیط 4/262؛ تفسیر ابن کثیر 4/279.
3-کامل ابن اثیر 2/215، و در آن و همچنین در طبقات ابن سعد 1/202 منذر بن ساوی ذکر شده است.
4-در مصدر یسیر ذکر شده است.
و عیینة بن حصن را بر سر بنی عنبر فرستاد و بعضی را کشتند و بعضی را اسیر کردند(1) .و در بعضی از کتب معتبره مخالفان ذکر کرده اند که: از جمله حوادث سال هفتم هجرت آن بود که چون حضرت از جنگ خیبر برگشت در آخر شب فرود آمد در نزدیک مسجد شجره و بلال را فرمود که بیدار باشد، پس بلال هم به خواب رفت و همه بعد از طلوع آفتاب بیدار شدند و حضرت نماز را با صحابه قضا کرد(621) ، و در این باب سخنان در باب عصمت از سهو و نسیان گذشت. و ایضا گفته است(622) که: در این سال آفتاب از برای علی بن ابی طالب برگشت(2) . و گفته است که: طحاوری که از علمای مشهور عامه است در کتاب مسکل الحدیث روایت کرده است از اسماء بنت عمیس به دو سند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر مبارک خود را در دام امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گذاشت و وحی بر او ازل می شد و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نماز عصر نکرده بود تا آفتاب غروب کرد، پس چون وحی بر طرف شد حضرت ضرسید: یا علی! نماز کرده ای؟ گفت: نه، پس حضرت دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! علی در طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را برای او برگردان. اسماء گفت: دیدم آفتاب را بعد از فرو رفتن طلوع کرد از مغرب بر زمینها و کوهها تابید و این در صهبا بود در خیبر. و طحاوی گفته است: این حدیث ثابت است و ثقات روایت کرده اند(3) . و گفته است که: در این سال نجاشی ام حیبه دختر ابو سفیان را برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواستگاری نمود و فرستاد(4) . و در این سال شیرویه پدر خود را کشت در شب سه شنبه دهم ماه جمادی الثانی هفت ساعت از شب گذشته(5) . و در این سال مقوقس ماریه و خواهرش سیرین را با یعفور و دلدل برای حضرت فرستاد(6) .
____________________
1-اعلام الوری 101 - 102.
2-رجوع شود به تاریخ طبری 2/139 و المنتظم 3/298 و تفسیر الدر المنثور 4/293.
3-از بحار الانوار 21/42 معلوم می شود که منظور علامه مجلسی از گفته است کازرونی مولف کتاب المنتقی فی مولود المصطفی می باشد.
4-رجوع شود به کفایة الطالب 385 و مناقب خوارزمی 217.
5-رجوع شود به مشکل الآثار 2/7 - 8و4/268 - 269.
6-رجوع شود به تاریخ ابی الفداء 1/201 - 202 و تاریخ ابن خلدون بقیه جلد 2/37 و بحار الانوار 21/43 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی
و در این سال حضرت میمونه دختر حارث را خواست(1) .
و در حوادث سال هشتم هجرت ذکر کرده است که: در این سال حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاطمه دختر ضحاک را خواست و او از حضرت اظهار کراهت نمود - به اغوای عایشه و حفصه - و حضرت او را رد کرد و به خانه اهلش فرستاد(2) .
و در این سال منبر از برای حضرت ساختند، و بعضی در سال هفتم گفته اند(3) .
و از جابر منقول است که: حضرت بر چوب خرمائی پشت می داد و خطبه می خواند پس زنی از انصار پسری داشت نجار بود گفت: یا رسول الله! رخصت فرما که پسرم برای تو منبری بسازد که بر روی ا: خطبه بخوانی، حضرت رخصت فرمود و او ساخت؛ و منبر حضرت سه پایه داشت.
و چون روز جمعه حضرت بر منبر رفت آن چوب خرما مانند کودکی از مفارقت حضرت ناله کرد تا شکافته شد، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از منبر فرود آمد و دست مبارک بر آن مالید و او را تسکین فرمود و بر منبر رفت و خطبه را تمام کرد(4) .
____________________
1-المنتظم 3/298 - 299.
2-تاریخ طبری 2/141؛ طبقات ابن سعد 8/170؛ المنتظم 3/299.
3-تاریخ طبری 2/143؛ طبقات ابن سعد 8/104؛ البدایة و النهایة 4/233.
4-طبقات ابن سعد 8/112؛ المنتظم 3/314؛ البدایة و النهایة 4/374.
5-تاریخ طبری 2/141؛ المنتظم 3/317.
6-رجوع شود به الوفا باحوال المصطفی 326 و المنتظم 3/317 - 318 و وفاء الوفا 2/388.
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: غزوه موته در ماه جمادی الاول سال هشتم هجرت بود(1) .
و ابن ابی الحدید گفته است که: سببش آن بود که حضرت در یال شتم حارث بن عمر ازدی را با نامه ای به نزد پادشاه بصری فرستد، چون به موته رسید شرحبیل بن عمرو غسانی به او رسید و رسید: به کجا می روی؟ گفت: به شام می روم، پرسید: از رسولان محمدی؟ گفت: آری، پس آن ملعون فرمود که او را بستند و گردنش را زد.
چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این واقعه را شنید بسیار محزون شد و لشکر گرانی تربیت داد و به آن طرف فرستاد(2) .
و مشهور میان عامه آن است که اول زید بن حارث را بر ایشان امی رکرد، و فرمود: اگر زید کشته شود جعفر امیر باشد، و اگر جعفر شهید شود عبد الله بن رواحه امیر باشد، و اگر او هم کشته شود مسلمانان کسی را اختیار کنند(3) .
و شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: اول جعفر را امیر کرد و بعد از او زید را و بعد از او ابن رواحه ار، چون به معان رسیدند خبر به ایشان رسید که هر قل پادشاه روم در مارب فرود آمده است با صد هزار نفر از روم و صد هزار نفر از قبایل عرب.
____________________
1-اعلام الوری 102، و در آن فقط کلمه جمادی ذکر شده است؛ تاریخ طبری 2/149؛ البرایة و النهایة 4/241.
2-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/61؛ مغازی 2/755 - 756.
3-تاریخ طبری 2/149؛ المنتظم 3/318؛ البدایة و النهایة 4/241.
و در روایت ابان بن عثمان: خبر به ایشان رسید که گروه بسیار از کفار عرب و عجم از قبایل لخم و جذام و بلی و قضاعه جمع شده اند و مشرکان در زمین مشارق فرود آمده اند، پس مسلمانان در معان دو روز ماندند و گفتند: می فرستیم به خدمت حضرت و خبر می کنیم که دشمن ما بسیارند تا آنچه فرماید بعمل آوریم.
عبد الله بن رواحه گفت: هرگز با دشمن به بسیاری لشکر جنگ نکرده ایم بلکه همیشه به قوت دین حقی که خدا به ما برکت کرده است جنگ می کنیم.
مسلمانان گفتند: راست می گوئی. پس مهیا شدند با سه هزار نفر و روانه شدند و در قریه ای از قرای بلقا که آن را شرف می گفتند با لشکر روم ملاقات کردند و مسلمانان خود را به قریه موته کشیدند و در آنج جنگ واقع شد(1) .
و شیخ طوسی از زهری روایت کرده است که: چون جعفر بن ابی طالب از بلاد حبشه آمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را به جنگ موته فرستاد و او را با زید بن حارثه و عبد الله بن رواحه به تربیت امیر کرد بر آن لشکر. و چون به بلقا رسیدند لشکرهای روم و عرب با ایشان ملاقات کردند و مسلمانان به جانب قریه موته میل کردند و در آنجا قتال واقع شد، و اول علم را زید بن حارثه گرفت و قتال بسیار کردند تا نیزه هاشان شکست و زید کشته شد؛ پس علم را جعفر طیار گرفت و جنگ بسیاری کرده بر اسب اشقری سوار بود، چون جراحت بسیار یافت از اسب فرود آمد، اسب را پی کرد و جنگ کرد تا کشته شد، و جعفر اول کسی بود از مسلمانان که اسب خود را پی کرد؛ پس علم را عبد الله گرفت و کشته شد؛ پس علم را خالد بن ولید کرفت و اندک جنگی کرد و گریخت و مردی را فرستاد که او را عبد الرحمن بن سمره می گفتند که خبر ایشان را به حضرت برساند، چونه عبد الرحمن داخل مسجد شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: باش تا من بگویم، علم را زدی گرفت و جنگ کرد تا کشته شد خدا رحمت کند او را، پس علم را جعفر گرفت و جنگ کرد تا کشته شد خدا رحمت کند او را، پس علم
____________________
1-اعلام الوری 102 - 103.
را عبد الله بن رواحه گرفت و جنگ کرد تا کشته شد خدا رحمت کند او را. پس اصحاب حضرت گریستند.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسید که: چرا گریه می کنید؟
گفتند: چرا گریه نکنیم که نیکان و افاضل اشراف ما رفتند.
حضرت فرمود: گریه مکنید که مثل امت من مثل باغی است که صاحبش آن را به اصلاح بیاورد و منزلهایش را بنا کند و درختهایش را نیکو بعمل آورد تا به بار آید و هر سال میوه دهد و بسا باشد میوه سال آخر بهتر از سال اول باشد، بحق خداندی که مرا به حق فرستاده است که چون عیسی نازل شود در امت من خلقی از حواراین خود خواهد یافت(1) .
و قطب راوندی روایت کرده است که: حضرت لشکر موته را می فرستاد سه سردار تعیین کرد و هر سه را فرمود که اگر کشته شود دیگری امیر باشد، یکی از علمای یهود حاضر بود گفت: اگر این مرد پیغمبر است می باید این امیرها هر سه در جنگ کشته شود، گفتند: چرا؟ گفت: زیرا هر پیغمبری که در بنی اسرائیل لشکری می فرستاد می گفت اگر فلان کشته شود دیگری امیر می باشد اگر صد کس را نام می برد می بایست همه کشته شوند.
پس از جابر روایت کرده است که: چون روز جنگ موته شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از نماز صبح بر منبر بر آمد و فرمود: الحال برادران شما از مسلمانان با مشرکان مشغول کارزار شدند، و حمله هر یک را و جنگ هر یک را نقل می کرد تا گفت: زید بن حارثه شهیدد شد و علم افتاد، پس فرمود: علم را جعفر برداشت و پیش رفت و متوجه جنگ شد، پس فرمود که: یک دستش را انداختند و علم را به دست دیگر گرفت، پس فرمود: دست دیگرش را انداختند و علم را به سینه خود چسبانید، پس گفت که: جعفر شهدی شد و علم افتاد، پس فرمود که: علم را عبد الله بن رواحه برداشت و از مسلمانان فلان و فلان کشته
____________________
1-امالی شیخ طوسی 141 - 142.
شدند و از کافران فلان و فلان کشته شدند، پس گفت که: عبد الله شهید شد و علم را خادل بن ولید گرفت و گریخت و مسلمانا گریختند.
پس از منبر به زیر آمد و به خانه جعفر (عليهالسلام ) رفت و عبد الله بن جعفر را طلبید و در دامن خود نشاند و دست بر سرش مالید و الده او اسماء بنت عمیس گفت: چنان دست بر سرش می کشی که گویا یتیم است، حضرت فرمود که: امروز جعفر شهدی شد؛ و چون این را گفت آب از دیده های مبارکش روان شد و فرمود که پیش از شهید شدن دستهایش بریده شد و خدا به عوض آن دستها او را دو بال داد از زمر سبز که اکنون با ملائکه در بهشت پرواز می کند به هر جا که خواهد(1) .
و شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت جعفر طیار شهید شد پنجاه جراحت به بدنش رسیده بود که بیست و پنج جراحت در روی مبارکش بود(2) .
و برقی کلینی و دیگران به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: در روز موته جعفر طیار در اثنای کارزار از اسب خود به زیر آمد و اسب خود را پی کرد - که طمع نکنند در گریختن او - و جهاد کرد تا شهید شد، و او اول کسی بود که اسب خود را پی کرد در اسلام(3) .
و برقی روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر شهادت جعفر را شنید به منزل زوجه او اسماء بنت عمیس آمد و پسران جعفر را که عبد الله و عون و محمد بودند طلبید و دست مبارک بر سر ایشان می کشید، پس اسماء گفت: یا رسو لالله! چنان دست بر سر ایشان می کشی که گویا ایشان یتیمند، پس حضرت از عقل او
____________________
1-خرایج 1/166.
2-اعلام الوری 103؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/258. و روایت در هر دو مصدر و همچنین در بحار الانوار 21/56 از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است.
3-محاسن 2/477؛ کافی 5/49، و روایت در آن از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است. و نیز رجوع شود به تهذیب الاحکام 6/170 و مناقب ابن شهر آشوب 1/257.
تعجب نمود و فرمود: ای اسماء! مگر نمی دانی که جعفر رضوان الله علیه شهید شد، اسماء چون این خبر ار شنید صدا به گریه و زاری بلند کرد، حضرت فرمود: ای اسماء! گریه مکن که دا مرا خبر داد که او را دو بال داده است از یاقوت سرخ که در بهشت به آنها پرواز می کند، اسماء گفت: یا رسول الله! اگر مردم را جمع کنی و فضایل جعفر را یاد کنی هر آینه نام او و فضایل او پیوسته در میان مردم مذکور خواهد بود، پس حضرت باز از عقل او تعجب نمود و اهل خود را امر فرمود که: طعام برای اهل جعفر طیار بفرستید، و از آن روز سنت جاری شد که دیگران برای اهل مصیبت طعام بفرستند(1) .
و برقی و کلینی و شیخ طوسی به سندهای صحیح و حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون جعفر بن ابی طالب شهید شد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت فاطمه (عليهالسلام ) را امر فرمود که طعامی برای اسماء بنت عمیس بسازد و به خانه او برود و او را تسلی دهد تا شه روز؛ پس سنت جاری شد که دیگران برای مصیبت زدگان سه روز طعام بفرستند(2) .
و کلینی به سند موصق از حضرت صادق روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد بود ناگاه حق تعالی هر بلندی را برای آن حضرت پست کرد و هر پستی را بلند کرد تا نظر آن حضرت بر جعفر طیار افتاد که با کفار کارزار می کرد تا آنکه دید که او کشته شد، پس به صحابه فرمد: جعفر کشته شد؛ و از شدت اندوه دردی در شکم حضرت بهم رسید(3) .
و در کتاب جامع الاصول روایت کرده است که عبد الله بن عمر گفت: من در جنگ موته همراه بودم، چون جعفر را در میان کشتگان پیدا کردیم زیاده از نود جراحت نیزه و تیر در بدن او بود همه در پیش روی او زیرا که پشت نگردانیده بود بسوی دشمن و به روایت دیگر
____________________
1-محاسن 2/194.
2-محاسن 2/193؛ کافی 3/217؛ امالی شیخ طوسی 659.
3-کافی 8/376.
پنجاه ضربت نیزه و شمشیر همه در پیش رویش(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که عبد الله بن جعفر می گفت که: من در خاطر دارم روزی را که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزد مادرم آمد و خبر شهادت پدرم را گفت و می دیدم که دست بر سر من و برادرم می کشید و آب از دیده های مبارکش جاری بود و از ریشش می ریخت پس گفت: خداوندا! جعفر در راه رضای تو پیشی گرفت بسوی شهادت پس خلافت او کن در فرزندانش به بهترین خلافتها، پس گفت: ای اسماء! می خواهی تو را بشارت دهم؟
گفت: بلی پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله.
فرمود که: خدا برای جعفر دو بال قرار داده است که در بهشت پرواز می کند.
اسماء گفت: پس مردم را اعلام کن که خدا او را چنین رتبه ای داده است.
پس حضرت برخاست و دست مرا گرفت و بسوی مسجد برد و بر منبر بالا رفت و مرا در پیش خود نشاند در پایه پایین منبر و اثر اندوه و حزن در روی حق جویش ظاهر بود پس فرمود که: فراوانی اتباع و خویشان و یاوران آدمی به برادر و پسر عم می باشد و بدرستی که جعفر شهید شد و خدا او را دو بال داد که در بهشت به آن بالها پرواز می کند.
پس از منبر فرود آمد و مرا به خانه خود برد و فرمود طعامی برای من مهیا کردند و فرستاد و برادرم را طلبید تا چاشت نیکو خوردیم و سه روز در منزل شریف آن حضرت ماندیم و ما را با خود می گردانید، و به حجره هر یک از زنان خود که می رفت ما را با خود می برد، و بعد از سه روز ما را مرخص فرمود که به خانه خود برگشتیم؛ پس روزی به خانه ما آمد و من با برادرم بازی می کردم و گوسفند از او می خریدم فرمود: خداوندا! برکت ده در خرید و فروش او؛ پس به برکت دعای آن حضرت هر چه خریدم یا فروختم تا حال البته سودمند شدم(2) .
____________________
1-جامع الاصول 9/248؛ البدایة و النهایة 4/246.
2-اعلام الوری 103؛ مغازی 2/766 - 767؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/71.
و از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کردهس ات که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاطمه (عليهالسلام ) را فرمود: برو و گریه کن بر پسر عمت و واثکلاه مگو، دیگر هر چه در حق او بگوئی راست گفته ای(1) .
و به روایت دیگر فرمود: بر مثل جعفر باید گریه کنند گریه کنندگان(2) .
و از عروه روایت کرده است که: چون لشکر موته برگشتند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مسلمانان به استقبال ایشان رفتند، و چون به ایشان رسیدند مسلمانان خاک بر روی ایشان می ریختند و می گفتند: ای گریختگان! گریختند از جهاد فی سبیل الله؟ حضرت فرمود: ایشان گریختگان نیستند و انشاء الله حمله کنندگان و برگردندگانند به جنگ(3) .
و ابن ابی الحدید روایت کرده است که: آنچه لشکر موته از اهل ایشان در بر روی ایشان نمی گشودند و می گفتند: چرا با اصحاب خود کشته نشدید؟ و بزرگان ایشان از خانه ها از شرم بیرون نمی آمدند تا حضرت آنها را تسلی داد و عذرشان را پسندید(4) .
و در استیعاب روایت کرده است: عمر شریف جعفر (عليهالسلام ) در وقت شهادت به چهل و یک سال رسیده بود(5) .
و ابن ابی الحدید از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مردان از درختهای مختلف خلق شده اند و من جعفر از یک درخت خلق شده ایم؛ و روزی به جعفر گفت که: تو شیبه منی در خلقت و خلق(6) .
و از سعید بن المسیب روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: متمثل شدند
____________________
1-اعلام الوری 104.
2-مغازی 2/766؛ استیعاب 1/243؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/71.
3-اعلام الوری 104؛ تاریخ طبری 2/152؛ دلائل النبوة 4/374.
4-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/70؛ مغازی 2/765.
5-استیعاب 1/245؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/73.
6-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/72 - 73؛ مقاتل الطالبیین 17 و 18.
بریا من جعفر و زید و عبد الله در خیمه ای از مروارید و هر یک بر تختی نشسته بودند، پس زد و ابن رواحه را دیدم که در گردن ایشان کجی می نمود و جعفر مستقیم بود و هیچ عیبی در او نمی نمود، از سبب آن پرسیدم گفتند: آن دو تا در هنگامی که آثار مرگ را مشاهده کردند و اندکی رو از جنگ برتافتند و جعفر آن را هم نکرد(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حق تعالی به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وحی فرستاد که: من چهار خصلت جعفر بن ابی طالب را شکر کرده ام و پسندیده ام. پس حضرت او را طلبید و از او پرسید، جعفر گفت: یا رسول الله! اگر نه آن بود که خدا تو را خبر داده است اظهار نمی کردم، اول آن است که هرگز شراب نخورده ام برای آنکه دانستم اگر شراب بخورم عقلم زایل می شود؛ و هرگز دروغ نگفتم زیرا دروغ مردی مروت را کم می کند؛ و هرگز زنا با حرمت کسی نکردم زیرا که دانستم که اگر من زنا با حرمت دیگری کنم دیگری زنا با حرمت من خواهد کرد؛ و هرگز بت نپرستیدم برای آنکه دانستم از آن نفع و ضرر متصور نیست. پس حضرت دست بر دوش او زد و فرمود که: سزاوار است که خدا و را دو بال بدهد که با ملائکه پرواز کنی(2) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به فاطمه (عليهالسلام ) گفت: شهید ما بهترین شهیدان است و او عم توشت، و از ماست آن که خدا او را دو بال داده است در بهشت و پرواز می کند با ملائکه و او پسر عم توست(3) .
و ایضا به سند معتبر از ابو حمزه ثمالی روایت کرده است که: روزی حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) نظر کرد بسوی عبید الله پسر عباس بن علی (عليهالسلام ) و گریست، پس فرمود که: هیچ روز بر حضرت رسول بدتر نگذشت از روز احد که در آن روز عمش حمزه شیر او و شیر خدا شهید شد، و بعد از آن روز موته بود که پسر عمش جعفر بن ابی طالب شهید شد؛ پس فرمود: هیچ روز مانند روز امام حسین (عليهالسلام ) نبود که سی هزار نفر به او رو آوردند که
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/73؛ استیعاب 1/244.
2-علل الشرایع 558.
3-امالی شیخ طوسی 155.
همه دعوی می کردند که از این امتند و تقرب می جستند بسوی خدا به کشتن او و هر چند ایشان را موعظه می کرد و از خدا می ترسانید سود نمی بخشید تا آنکه او را به بغی و ستم و عدوان شهید کردند؛ پس فرمود: خدا رحمت کند عباس را که ایثار کرد و جان خود را فدای برادر خود نمود تا دستهایش را انداختند و خدا او را به عوض آن دستها دو بال داد که با ملائکه در بهشت پرواز می کند چنانکه جعفر بن ابی طالب را دو بال داد، و عباس را نزد خدا منزلتی هست که جمیع شهدا در روز قیامت آرزوی آن منزلت خواهند نمود(1) .
و در بعضی از کتب معتبره مذکور است که: در وقت جنگ موته رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدینه بر منبر بود و رفع حجاب شده آن معرکه را مشاهده می کرد، همین که جعفر را به نیزه از زمین برداشتند روی مبارک خود را به آسمان نمود و عرض کردن: الهی پسر عم مرا رسوا مگردان، حق تعالی در آن حال او را دو بال بخشید تا از سر نیزه های کافران به روضه رضوان پرواز نمود و به این سبب او را ذو الجناحین گفتند.
و گویند که عمر شریف او در وقت شهادت چهل و یک سال بود(2) .
مولف گوید: احادیث فضائل جناب جعفر بن ابی طالب بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله.
____________________
1-امالی شبخ صدوق 374 و در آن بجای ابو حمزه ثمالی ثابت بن ابی صفیه ذکر شده است که نام ابو حمزه می باشد (رجوع شود به رجال نجاشی 1/289).
2-استیعاب 1/245؛ اسد الغابة 1/544.
علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و قطب راوندی و سایر مفسران و محدثان خاصه و عامه از حضرت صادق (عليهالسلام ) و ابن عباس روایت کرده اند که: دوازده هزار سوار از اهل وادی یابس جمع شدند و با یکدیگر عهد کردند و سوگند یاد نمودند که از یکدیگر جدا نشودند و ترک یاری یکدیگر نکنند تا محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) را به قتل رسانند؛ پس جبرئیل نازل شد و قصه ایشان را برای آن حضرت نقل کرد و از جانب خدا مامور نمود آن حضرت را که ابو بکر را با چهار هزار سوار از مهاجران و انصار به جنگ ایشان بفرستد.
پس حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثنای الهی ادا نمود و فرمود: ای گروه مهاجران و انصار! جبرئیل مرا خبر داد که دوازده هزار نفر برای قتل من و برادرم علی جمع شده اند و امر کرد مرا که ابو بکر را با چهار هزار سوار بر سر ایشان بفرستم، پس سعی کنید در این امر و استعداد خود را بگیرید و متوجه دشمن خود شوید به نام خدا و برکت او در روز دوشنبه انشاء الله.
پس مسلمانان تهیه خود را گرفتند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو بکر را طلبید و بر ایشان امیر کرد و فرمود: چون با ایشان ملاقات نمائی اول اسلام را بر ایشان عرض کن اگر قبول نکنند مردان جنگی ایشان را بکش و زنان و اطفالشان را اسیر کن و مالهایشان را غارت کن و خانه ها و مزارع آنها را خراب کن.
پس اب بکر با آن گروه از مهاجر و انصار با تهیه و اسلحه و اوات بسیار متوجه ایشان شد و لشکر را به تانی می برد تا به اهل وادی یابس رسید و نزدیک به دشمن فرود آمد.
چون خب رنزول سپاه اسلام به آن کافران رسید دویست نفر از آنها با اسلحه قتال به نزد ایشان آمدند و گفتند: شما کیستید و از کجا آمده اید و برای چه مطلب آمده اید؟ امیر لشکر
خود را بگوئید بیرون آید تا با او سخن بگوئیم.
پس ابو بکر با گروهی از مسلمانان از میان عسکر اسلام بیرون رفتند و ابو بکر گفت: من از صحابه حضرت رسولم.
گفتند: برای چه کاری آمده ای؟
گفت: رسول خدا مرا امر کرده است که اسلام را بر شما عرض کنم؛ اگر قبول کنید، آنچه برای مسلمانان می باشد، بریا شما خواهد بود؛ و اگر نه، جنگ در میان ما و شما قائم خواهد شد
گفتند: به لات عزی سوگند که اگر خویشی و قرابت نزدیک که با تو داریم ما را مانع نمی شد تو را با جمیع اصحاب تو می کشیم به کشتنی که در روزگارها بعد از این یاد کنند، پس برگردید و عافیت را غنیمت شمارید که ما را با شما کاری نیست و ما محمد و برادرش علی را می خواهیم که به قتل رسانیم.
ابو بکر به لشکر خود گفت: ای قوم! این گروه چندین برابر شمایند و تهیه آنها زیاده از شماست و شما از برادران خود دورید و مدد ایشان به شما نمی رسد، پس برگردید تا حال این جماعت را به حضرت عرض کنیم.
اهل عسکر همه گفتند: ای ابو بکر! مخالفت رسول کردی و امرش را اطاعت نکردی، از خدا بترس و با ایشان بایست به کارزار و مخالفت رسول خدا را روا مدار.
ابو بکر گفت: من می دانم آنچه شما نمی دانید، و حاضر می بیند امری را که غائب نیم بیند.
پس همه برگشتند و آنچه گذشته بود به خدمت حضرت عرض کردند، حضرت فرمود: ای ابو بکر! مخالفت امر من کردی و آنچه گفته بودم بعمل نیاوردی و بخدا سوگند عاصی من گردیدی.
پس حضرت بر منبر بر آمد و خدا را حمد و ثنا کرد و گفت: ای گروه مسلمانان! من ابو بکر را امر کردم که بسوی اهل وادی یابس برود و اسلام را بر ایشان عرض کند و ایشان را بسوی خدا دعوت کند و اگر امتناع کنند با ایشان جنگ کند، و او رفته است به نزد ایشان
و دویست نفر از ایشان بسوی او بیرون آمده اند و چون سخن ایشان را شنیده ترسیده است و از ایشان حذر نموده و ترک قول من کرده و اطاعت امر من نکرده است و اینک جبرئیل مرا از جانب خدا امر می کند که عمر را به جای او بفرستم با چهار هزار سوار؛ ای عمر! برو با نام خدا و چنان مکن که برادرت ابو بکر کرد زیرا که او معصیت خدا و نافرمانی من کرد.
و باز آنچه ابو بکر را امر کرده بود عمر را نیز به آنها امر کرد.
و عمر با چهار هزار نفر از مهاجران و انصار که با ابو بکر بودند روانه شد و به تانی می رفت تا به ایشان رسید و باز دویست نفر از ایشان بیرون آمدند و آنچه به ابو بکر گفتند به او گفتند و او بزودی برگشت و نزدیک شد که عقلش پرواز کند از ترس آنچه دید از کثرت و تهیه و استعداد ایشان و گریزان برگشت؛ پس جبرئیل خبر او را به حضرت داد که او نیز گریخت، و حضرت بر منبر بر آمد و حم ثنای خدا ادا کرد و مسلمانان را خبر داد که عمر با اصحاب خود برگشت و عاصی من گردید.
چون عمر به خدمت حضرت رسید و سخن ایشان را نقل کرد حضرت فرمود: ای عمر! نافمرانی خداوند رحمان کردی و خلاف گفته من کردی و عمل برای خود کردی، خدا قبیح گرداند روی تو را، و اکنون جبرئیل از جانب حق تعالی مرا امر کرده ااست که علی بن ابی طالب را با این کروه مسلمانا بفرستم و خبر داد که خدا با او و اصحاب او فتح خواهد کرد.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و او را وصیت نمود به آنچه ابو بکر و عمر را به آنها وصیت نموده بود و خبر داد آن حضرت را که خدا بر دست او فتح کرامت خواهد کرد؛ پس حضرت با گروه مهاجران و انصار متوجه آن دیار گردید و بر خلاف رفتار ابو بکر و عمر می رفت و به تعجیل رفت به حدی که می ترسیدند که اسبان ایشان بماند و ایشان از تعب مانده شوند، پس حضرت به ایشان گفت: مترسید بدرستی که حضرت مرا امر کرده است و ا را وعده نصرت و ظفر فرموده است پس شاد باشید که آخر کار به خیر است، پس مسلمانان شاد شدند و آنچه فرمود اطاعت کردند تا به جائی رسیدند که لشکر کفار ایشان را و ایشان کفار را می دیدند، پس ایشان را فرمود که: فرود آئید.
پس باز دویست نفر مکمل و مسلح از ایشان بیرون آمدند و چون حضرت ایشان را دید، با چند نفر از اصحاب خود بسوی ایشان بیرون رفت پس ایشان گفتند: تو کیستی و از کجا می آئی و به چکار آمده ای؟
گفت: منم علی بن ابی طالب پسر عم و برادر پیغمبر و رسول او بسوی شما و شما را دعوت می کنم بسوی شهادت به وحدانیت و رسالت که به اسلام در آید و در نیک و بد با مسلمانان شریک باشید.
آن کافران گفتند: ما تو را می خواستیم و مطلب ما تو بودی، اکنونمهیای جنگ شو و بدان که ما تو را و اصحاب تو را خواهسم کشت و وعده ما و مشا فردا چاشت است، و ما میان خود و تو عذر را تمام کردیم.
حضرت فرمود: وای بر شما! مرا به کثرت لشکر و وفور عسکر می ترسانید؟! من استعانت بخدا و ملائکه و مسلمانان می جویم بر شما و لا حول و لا قوة الا بالله العی العظیم پس آنها به جای خود برگشتند و حضرت به عسکر خود مراجعت نمود، و چون شب شد فرمود که: اسبان را برسید و جو بدهید و زین کنید و مهیا باشید.
و چون صبح طالع شد در اول صبح فریضه صبح را ادا کرد و هنوز هوا تاریک بود که بر سر ایشان غارت برد و هنوز آخر لشکر آن جناب ملحق نشده بود که مردان جنگی ایشان کشته شده بودند و زنان و فرزندان ایشان را اسیر کرد و مالهای ایشان را به غنیمت گرفت و خانه های ایشان را خراب کرد و اسیران و اموال را برداشت و برگشت؛ پس در همان صبح جبرئیل (عليهالسلام ) بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و خبر فتح امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را آورد، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر منبر بر آمد و بعد از حمد و ثنای الهی خبر داد مسلمانان را به فتح امیر مومنان و خبر داد که ازمسلمانان بغیر از دو کس شهید نشدند، پس فرود آمد از منبر و با جمیع اهل مدینه به استقبال امیر مومنان روانه شدند، و چون چند میل از مدینه دور شدند به ایشان رسیدند، و چون نظر امیر المؤمنین بر حضرت سید المرسلین افتاد از اسب فرود آمد و حضرت نیز فرود آمد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در برگرفت و میان دو دیده اش را
بوسید، پس اسیران و غنیمت را به خدمت حضرت آورد(1) .
و حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: مسلمانان هرگز آنقدر غنیمت از مافران نگرفته بودند مگر در خیبر که آن نیز مثل این جنگ بود در وفور غنایم؛ پس حق تعالی سوره عادیات را فرستاد( وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا ) سوگند یاد می کنم به اسبان دونده که در وقت دویدن نفس زنند نفس زدنی(2) .
( فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا ) پس بیرون آورندگان آتش از سنگها به سمهای خویش، علی بن ابراهیم گفته است که: در زمین ایشان سنگ بسیار بود، و چون سم اسبان بر آن سنگها می خورد آتش از آنها می جست(3) .
فالمغیرات صبحا پس قسم به غارت کنندگان در وقت صبح( فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا ﴿٤﴾ فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا ) پس برانگیختند در سپیده دم گردی را در کنار آن قبیله پس به میان در آوردند در آن وقت گروهی را از کافران،( إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ ﴿٦﴾ وَإِنَّهُ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ ﴿٧﴾ وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ ) بدرستی که انسان مر پروردگار خود را ناسپاس است، و بدرستی که بر بخل و کفران خود گواه است، و بدرستی که در محبت مال و زندگانی سخت است،( أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ ﴿٩﴾ وَحُصِّلَ مَا فِي الصُّدُورِ ﴿١٠﴾ إِنَّ رَبَّهُم بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّخَبِيرٌ ) آیا نمی داند انسان که چون بیرون آورده شود آنچه در قبرهاست - از مردگان - و حاضر کرده شود آنچه در سینه هاست، بدرستی که پروردگار ایشان در آن روز به کرده های ایشان داناست(4) .
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: این آیات در بیان نفاق ابو بکر و عمر نازل شد که کفران نعمت خدا کردند، و چون به وادی یابس رفتند برای محبت زندگانی دنیا مخالفت امر خدا
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 2/434 - 438 و ارشاد شیخ مفید 1/162 و مجمع البیان 5/528 و خرایج 1/167 و تفسیر فرات کوفی 599 و امالی شیخ طوسی 407.
2-تفسیر قمی 2/438؛ تفسیر فرات کوفی 602.
3-تفسیر قمی 2/439.
4-سوره عادیات: 1 - 11.
و رسول خا کردند، پس در آیات آخر سوره خدا خبر داد به نفاق ایشان که خدا می داند آن کفر و نفاق را که در سینه های ایشان است و در قیامت ایشان را رسوا خواهد کرد و جزا خواهد داد(1) .
و شیخ مفید (رحمه الله علیه) روایت کرد است در بیان غزوه ذات السلاسل که: روزی اعرابی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: گروهی از عرب در وادی الرمل جمع شده اند و همسوگند شده اند که در مدینه بر سر تو غارت بیاورند، پس حضرت فرمود که ندا کردند و مسلمانان جمع شدند و بر منبر بر آمد و بعد از ادای حمد و ثنای پروردگار عالمیان فرمود که: ای گروه مسلمانان! گروهی از کافران توطئه کرده اند که بر سر ما غارت بیاورند، کی متوجه دفع ایشان می شود؟ پس گروهی از اصحاب صفه صفا از روی صدق و وفا برخاستند و گفتند: ما می رویم هر که را خواهی بر ما امیر کن، پس حضرت قرعه زد بر هشتاد نفر از ایشان و ابو بکر را بر ایشان امیر کرد و فرستاد و علم به دست او داد و فرمود: برو بر سر قبیله بنی سلیم.
و چون مشرکان بر سر کوهها دیده به آنها داشتند و ابو بکر از راه راست رفت آنها مطلع شدند و تهیه خود را گرفتند، و چون ابو بکر نزدیک زمین ایشان رسید زمین سنگلاخی بود و سنگ و درخت بسیار داشت و مسکن ایشان در وادی بود که داخل شدن آن وادی دشوار بود، چون خداست که داخل وادی شود مشرکان بیرون آمدند و ایشان را گریزاندند و جماعت بسیار از مسلمانان شهید شدند، پس ابو بکر گریخت و برگشت؛ و حضرت علم را به عمر داد و فرستاد و او نیز از راه راست رفت و مشرکان مطلع شدند و در زیر سنگها و درختها پنهان شدند، و چون عمر به وادی ایشان داخل شد بیرون آمدند و او را نیز گریزاندند؛ چون او برگشت حضرت بسیار غمگین شد پس عمرو بن عاص گفت: یا رسول الله! مرا بفرست که مدار جنگ بر مکر است شاید به مکر خود بر ایشان غالب شوم، و او نیز از راه متعارف رفت و شکست یافت و برگشت. و به روایت دیگر: بجای عمرو،
____________________
1-تفسیر قمی 2/438 - 439.
خالد بن ولید روایت کرده اند(1) .
پس حضرت چند روز غمگین بود و بر ایشان نفرین می کرد پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و علم برای او بست و گفت: خداوندا! او را فرستادم که کرار است و هرگز نگریخته است، پس دست بسوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! تو می دانی که من پیغمبر توام پس حرمت مرا در حق او رعایت کن و او را یاری ده بر دشمنان(2) .
و به روایت دیگر روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین عصابه ای داشت که چون به جنگ شدید عظیمی می رفت آن عصابه را می بست، پس حضرت به نزد فاطمه (عليهالسلام ) رفت و آن عصابه را طلبید، فاطمه گفت: پدرم مگر تو را کجا فرستاده است؟ آن جناب گفت: کرا به وادی الرمل می فرستد، فاطمه (عليهالسلام ) از خطر آن سفر گراین شد، پس در این حال حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل شد و پرسید از فاطمه که: چرا گریه می کنی؟ اای ا می ترسی که شوهرت کشته شود؟ انشاء الله کشته نمی شود. حضرت امی رگفت: یا رسول الله! نمی خواهی کشته شوم و به بهشت روم(3) ؟
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) روانه شد و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مشایعت او رفت تا مسجد احزاب و حضرت امیر (عليهالسلام ) بر اسب سرخی سوار بود و دو برد یمنی در بر کده بود و نیزه خطی در دست داشت پس حضرت او را دعا کرد و برگشت؛ و ابو بکر و عمر و عمرو بن عاص را - و به روایت دیگر خالد بن ولید را همراه حضرت فرستاد(4) - پس حضرت امیر از راه عراق متوجه شد و راه راست را گذشت و صحابه گمان کردند که حضرت به طرف دیگر متوجه شده است و از راه مخفی ایشان را برد و شبها به راه می رفت و روزها در دره ها و گودالها پنهان می شد، چون عمرو بن عاص یافت که حضرت موافق تدبیر کرد و بر ایشان ظفر خواهد یافت حسد بر او غالب شد و به ابو بکر و عمر و سرکده های لشکر گفت که:
____________________
2-تفسیر فرات کوفی 591.
3-ارشاد شیخ مفید 1/162.
3-ارشاد شیخ مفید 1/115.
4-تفسیر فرات کوفی 591.
علی مرد بی خبری است و اطلاعی بر این راهها ندارد و ما این راهها را از او بهتر می دانیم و در این راه که او می رود درنده بسیار هست و از درندگان آزار به لشکر زیادهاز دشمنان خواهد رسید از او سوال کنید که از این جاده برگردد. چون سخن او را به حضرت عرض کردند فرمود: هر که اطاعات خدا و رسول می کند می باید از پی من بیاید و هر که اراده مخالفت خدا و رسول خدا دارد به هر راه که خواهد برود، پس ساکت شدند و در خدمت حضرت رفتند و از دره ها و وهها در شبها می رفت و روزها در وادیها پنهان می شد و حق تعالی درندگان را مانند گربه ها ذلیل و منقاد آن حضرت گردانیده بود که ضرری به مسلمانان نمی رسانیدند تا به نزدیک مشرکان رسیدند، پس فرمود که دهنبهای چهارپااین را بستند که صدا از آنها ظاهر نشود و ایشان را بازداشت و خود نزدیک رفت، چون عمروه دید که ظفر نزدیک شد گفت: در این دره گرگ و کفتار و درندگان بسیارند با علی سخن بگوئید که ما را رخصت دهد که از وادی بالا رویم، پس ابو بکر رفت و در این باب با حضرت سخن گفت و حضرت متوجه جواب او نشد و برگشت، پس عمروه عمر را گفت که: تو بر او استیلای بیشتر داری برو و با او سخن بگو، او نیز گفت و جواب نشنید، پس عمرو گفت: ما چرا خود را هلاک کنیم به گفته او؟ بیائید تا از وادی بالا رویم.
مسلمانان گفتند: حضرت پیغمبر فرموده است که ما اطاعت علی بکنیم، مخالفت او نمی کنیم که اطاعت تو بکنیم(1) .
در این سخن بودند که صبح طالع شد و حضرت بی خبر بر ایشان تاخت و ظفر یافت و اکثر مردان ایشان را کشت و زنان و اطفال ایشان را اسیر کرد و بقیه مردان ایشان را به زنجیرها و ریسمانها بست، و به این سبب آن جنگ را غزوه ذات السلاسل نامیدند، و از آن موضع که جنگ واقع شد تا مدینه پنج منزل راه بود، و در همان صبح که غارت واقع شد حضرت از خانه بیرون آمد و نماز نمود و چون فارغ شد فرمود: این سوره ای است که خدا بر من فرستاده است در این
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/163 - 165.
وقت و مرا خبر داد که علی بر دشمن غارت برده است و حسد عمرو بن عاص را بر علی حسد خود نامیده است و کنود به معنی حسود است و او بود که حب خیر یعنی محبت زندگانی او شدید بود که از درندگان می ترسید(1) - و به روایت دیگر به جای عمرو خالد بن ولید مذکور است در همه مواضع(2) .
و به روایت علی بن ابراهیم کنود به معنی کفران نعمت است، و اسنان که کفران را به او نسبت داده است ابو بکر و عمر و عمروه بن عاص است که می گفتند در این راه شیر و درنده بسیار است برگرد و از راه متعارف برو(3) .
پس شیخ مفید روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر فتح حضرت علی (عليهالسلام ) را به اصحاب خود نقل کرد با صحابه به استقبال آن جناب بیرون رفت و صحابه از دو طرف راه صف کشیدند، و چون نظر حضرت شاه ولایت بر خورشید سپهر نبوت افتاد خود را از اسب به زیر افکند و به خدمت حضرت شتافت و قدم سعادت شمیم و رکاب ظفر انتساب آن حضرت را بوسید، پس حضرت فرمود: یا علی! سوار شو که خدا و رسول او از تو راشیند، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) از شادی این بشارت گراین شد و به خانه برگشت و مسلمانان غنیمتهای خود را گرفتند. پس حضرت از بعضی از لشکر پرسید که: چگونه یافتید امیر خود را در این سفر؟ گفتند: بدی از او ندیدیم ولیکن امر عچیبی از او مشاهده کردیم که در هر نماز که با او اقتدا کردیم سوره قل هو الله احد در آن نماز خواند، حضرت فرمود که: یا علی! چرا در نمازهای واجب بغیر قل هو الله احد نخواندی؟ گفت: یا رسول الله! به سبب آنکه آن سوره را بسیار دوست می دارم، حضرت فرمود: خدا نیز تو را دوست می دارد چنانکه تو آن سوره را دوست می داری.
پس حضرت فرمود: یا علی! اگر نه آن بود که می ترسم که در حق تو طایفه ای از امت من بگویند آنچه نصاری در حق عیسی کفتند، هر آینه سخنی چند در مدح تو می گفتم
____________________
1-خرایج 1/168.
2-تفسیر فرات کوفی 591 و 592.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 2/439.
امروز که بر هیچ گروه نگذری مگر خاک از زیر پای تو از برای برکت بردارند(1) .
و فرات بن ابراهیم در تفسیر خود از سلمان فارسی روایت کرده است که: روزی اکابر صحابه بر دور حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمع بودند بغیر از علی بن ابی طالب (عليهالسلام )، ناگاه اعرابی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! من مردی ام از قبیله بنی لجیم، و قبیله خثعم جمع شده اند و لشکرها مرتب ساخته اند و حارث بن مکیده خثعمی امیر ایشان است با پانصد مرد از دلیران و شجاعان خثعم و سوگند یاد کرده اند به لات عزی که برنگردند تا به مدینه آیند و تو را و اصحاب را به قتل رسانند، پس حضرت از استماع این خبر وحشت اثر محزون شد و فرمود: ای گروه مهاجران و انصار! شنیدید سخن اعرابی را؟ گفتند: شنیدیم، فرمود: کیست که برود و کفایت شر ایشان از ما بکند و من ضامن شوم از برای او بهشت را؟ پس هیچیک جواب نگفتند.
حضرت برخاست و بار دیگر فرمود: هر که برای دفع ایشان برود من دوازده قصر در بهشت از برای او ضامن می شوم، باز کسی جواب نگفت.
پس در این وقت حضرت امیر (عليهالسلام ) رسید، و چون حضرت را آزرده دید پیش دوید و گفت: ای حبیب خدا! چیست سبب اندوه شما؟ حضرت فرمود که: این اعرابی چنین خبر آورده است و من ضامن شدم برای کسی که متوجه دفع ایشان شود دوازده قصر در بهشت و کسی جواب من نگفت، حضرت امیر (عليهالسلام ) عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد آن قصرها را برای من وصف کن، حضرت فرمود: یا علی! بنای آنها خشتی از طلا است و خشتی از نقره و بجای گل مشک و عنبر بکار برده اند و سنگریزه هر قصر مروارید و یاقوت است و خاکش زعفران است و تلهایش از کافور است، و در صحن هر قصر نهری از عسل و نهری از شراب و نهری از شیر و نهریی از آب جاری است و محفوف است هر یک از عسل و نهری از شراب و نهری از شیر و نهری از آب جاری است و محفوف است هر یک به انواع درختان از در و مرجان، و بر دو طرف نهرها خیمه ها هست از مرواردی سفید که در اآنهادرزی و وصلی نیست و خدا آنها را از یک مروارید آفریده است و از بیرون خیمه ها
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/116.
اندرون آنها، و از اندرون آنها بیرون آنها نمااین است، و در هر خیمه ای تختی هست مرصع به یاقوت سرخ و پایه های آن از زبرجد سبز و بر هر تخت حوریی نشسته است که هفتاد حله سبز و هفتاد حله زرد پوشیده است و از غایب لطافت مغز استخوان ساقش از عقب استخوان و پوست و حله ها و زیورها نمااین است چنانکه شعله ای از میان آبگینه نمااین باشد، و هر حوریی هفتاد گیسو دارد و هر گیسوی او به دست یک کنیزی است، و هر کنیزی مجمره ای در دست دارد که آن گیسو را به آن مجمره خوشبو می کند، و آن مجمره به قدرت خالق بشر بی آتش و شرر از آن بخاری ساطع است که هیچ شامه ای مثل آن را نبوئیده است.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: یا رسو الله! پدر و مادرم فدای تو باد من می روم.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! این سعادتها مخصوص توست و تو برای اینها آفریده شده ای، برخیز و با نام خدا متوجه دفع آن اشقیا بشو.
و حضرت صد و پنجاه نفر از اصحاب با او همراه کرد، پس عباس برخاست و گفت: یا رسول الله! پسر برادر مرا با صدو پنجاه نفر به جنگ این جماعت می فرستید؟ ایشان پانصد نفرند و یکی از ایشان حارث بن مکیده است که او را با پ انصد نفر برابر می دانند! حضرت فرمود که: بخدا سوگند که اگر آنها به عدد ذرات عالم باشند و علی تنها به جنگ ایشان برود هر آینه بر ایشان غالب می شود و اسیران ایشان رابرای من می آورد.
پس حضرت تهیه لشکر نمود و گفت: برو ای حبیب من، خدا تو را حفظ کند از پیش رو و پشت سر و از جانب راست و از جانب چپ و از زیر پای و بالای سر و خدا خلیفه من است بر تو.
حضرت روانه شد و چون به ذی خشب که در یک فرسخی مدینه واقع است رسیدند شب شد و راه گم کردند، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) رو به جانب آسمان بلند کرد و این دعا را خواند: یاهای کل ضال و یا منقذ کل غریق و یا مفرج کل مهموم لا تقو علینا
ظالما و لا تظفر بنا عدوا واهدنا الی سبیل الرشاد(1) .
پس حق تعالی چنان کرد که از سم اسبان که بر سنگها سابیده می شد آتسها افروخته شد که راهها پیدا کردند و رفتند، پس حق تعالی بر پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد که و العادیات ضبحا فالموریات قدحا، و چون صبح طالع شد حضرت به نزدیک ایشان رسید و از آمدن ایشان کافران خبر دار نشدند مگر به صدای آن حضرت که چون صبح طالع شد اذان گفت، چون کافران صدای اذان شنیدند گفتند: شاید شبانی در سر کوهها خدا را یاد می کرده باشد، چون صدای اشهد ان محمدا رسول الله را شنیدند گفتند: این راعی از اصحاب آن ساحر کذاب است، و داب آن حضرت چنان بود که تا صبح طالع نمی شد و ملائکه روز نازل نمی شدند شروع به جنگ نمی کرد، پس چون حضرت از نماز فارغ شد و هوا روشن شد فرمود رایت نصرت علامت را بلند کردند و مشرکان رابت حضرت را شناختند و گفتند با یکدیگر: آن دشمنی که شما می خواستید آمده است، این محمد است که با اصحاب خود آمده است، پس جوانی از ایشان بیرون آمد که از همه دلیرتر و کف و عنادش از همه بیشتر بود ندا کرد که: ای صاحبان ساحر کذاب! کدامیک از شما محمد است؟ بیرون آید که با او جنگ کنم.
پس حضرت اسد الله الغالب در برابر آن خاسر خائب بیرون آمد و فرمود که ن مادرت به عزای تو نشیند، توئی ساحر کذاب و محمد به حق مبعوث گردیده است از جانب حق تعالی.
آنکافر گفت: تو کیستی؟
گفت: منم علی بن ابی طالب برادر و پسر عم رسول خدا و شوهر دختر او.
آن ملعون گفت: هر گاه تو این نسبت به او داری خواه تو را بکشم و خواه او را بکشم نزد من یکسان است؛ و رجزی خواند و بر حضرت حمله کرد و حضرت نیز رجزی خواند و بر او حمله کرد و دو ضربت در میان ایشان رد شد، حضرت در ضربت سوم او را به
____________________
1-این دعا در مصدر با تفاوتهایی ذکر شده است.
جهنم فرستاد.
پس حضرت مبارز طلبید و برادر آن مقتول بیرون آمد و حضرت به ضربت او را به برادرش ملحق و ساخت و مبارز طلبید.
پس حارث بن مکیده که امیر آن لشکر بود و او را با پانصد سوار برابر می دانستند بیرون آمد و حق تعالی مذمت او را فرموده است ان الانسان لربه لکنود، پس او رجزی خواند و به حضرت خمله نمود و حضرت حمله او را رد کرد و ضربتی بر او زد که او را به دو نیم کرد؛ و باز میان طلبید. پسر عم او عمرو بن فتاک بیرون آمد و رجز خوانان بر حضرت حمله نمود و حضرت در ضربت اول او را به پسر عمش رسانید. و بعد از آن هر چند مبارز طلبید کسی جرات بر مبارزت آن جناب نکرد.
پس آن شیربیشه شجاعت بر آن گرگان وادی ضلالت حمله کرد و دلیران ایشان را بر خاک انداخت و اطفال ایشان را اسیر و اموالشان را متصرف شد و به جانب مدینه روانه گردید.
چون بشارت فتح به حضرت رسالت رسید با وجوه صحابه متوجه استقبال آن حضرت شد و در یک فرسخی مدینه مقارنه آن خورشید اوج رسالت و ماه فلک امامت و ولایت واقع شد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با ردای مبارک غبار از چهره سعادتمند زوج بتول پاک نمود و میان دو دیده آن نور دیده خود را بوسید و گریست و فرمود: یا علی! خدا را شکر می کنم که بازوی مرا به تو محکم و پشت مرا به قوی گردانید، یا علی! چنانکه موسی (عليهالسلام ) از خدا طلبید که بازوی او را به برادرش هارون قوی و او را در رسالت او شریک گرداند، من نیز در حق تو از خدا چنین سوال نمودم و به من عطا فرمود. پس رو به جانب صحابه نمود و فرمود: ای گروه صحابه! مرا ملامت مکنید بر محبت علی که من به امر خدا او را دوست می دارم، خدا به من امر فرموده است که علی را دوست بدارم و او را به خود نزدیک گردانم، یا علی! هر که تو را دوست دارد مردا دوست داشته است، و هر که مرا دوست دارد خدا را دوست داشته است، و هر که خدا را دوست دارد خدا او را دوست دارد، و سزاوار است که خدا دوستان خود را داخل بهشت گرداند؛ یا علی! هر که تو را دشمن دارد
مرا دشمن داشته و هر که مرا دشمن دارد خدا را دشمن داشته و هر که خدا را دشمن دارد خدا او را دشمن دارد و او را لعنت کند و بر خدا لازم است در روز قیامت از دشمنان علی هیچ عملی را قبول نکند(1) .
و در روایت دیگر منقول است که: حضرت صد و بیست نفر ایشان را به دست حق پرست خود به قتل رسانید(2) .
____________________
1-تفسیر فرات کوفی 593 - 598.
2-تفسیر فرات کوفی 593.
شیخ مفید و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: فتح مکه در ماه رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، و احادیث معتبره بر این دلالت کرده است، و اکثر گفته اند: در روز سیزدهم ماه بود(1) ؛ و بعضی بیستم گفته اند(2) .
و سببش آن بود که چون در سال حدیبیه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با قریش صلح کرد قبیله خزاعه در امان حضرت داخل شدند و قبیله کنانه در امان قریش، چون دو سال از آن پیمان گذشت ملعونی از قبیله کنانه نشسته بود و هجو رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را می خواند، پس مردی از قبیله خزاعه او را منع کرد که: تو را چه نسبت است که چنین چیزی بخوانی؟ اگر بار دیگر بشنوم که چنین چیزی می خوانی دهنت را می شکنم، پس کنانی ملعون ممتنع نشد و بار دیگر خواند، خزاعی مشتی بر دهن او زد و هر یک از قبیله خود نصرت طلبیدند، و چون کنانه بیشتر بودند آنها را زدند تا داخل حرم کردند و بسیاری از ایشان را کشتند و قریش قبیله کنانه را به چهار پایان و اسلحه مدد کردند.
پس عمرو بن سالم خزاعی سوار شد و به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و واقعه را عرض کرد و شعری چند در این باب انشا کرد و در ضمن آن ابیات طلب نصرت از حضرت نمود، حضرت فرمود: بس است ای عمرو؛ پس برخاست و به خانه میمونه رفت و آبی طلبید و غسل کرد و در اثنای غسل می فرمود: یاری کرده نسوم اگر یاری نکنم، پس بیرون آمد و عازم شد بر رفتن بسوی مکه و عرض کرد: خداوندا! جاسوسان را از قریش باز دار
____________________
1-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/258 و اعلام الوری 104 و 112 و دلائل النبوة 5/22 - 24.
2-العدد القویة 218.
تا ما داخل بلاد ایشان شویم بی خبر ایشان(1) .
پس علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و دیگران به سندهای متعدده روایت کرده اند که: حاطب بن ابی بلتعه مسلمان شده بود و بسوی مدینه هجرت کرده بود و عیالش در مکه بودند، و چون قریش خائف بودند از رفتن حضرت، به نزد عیال حاطب آمده گفتند: نامه ای به حاطب بنویسید و از او سوال کنید که آیا محمد اراده مکه دارد یا نه؟ چون نامه به حاطب رسید او در جواب نوشت که: حضرت اراده مکه دارد، و نامه را به زنی داد که او را صفیه می گفتند(2) - و به روایت دیگر: نامه را به رخ ساره آزاد کرده ابو لهب داد(3) - و آن زن در میان گیسوی خود پنهان کرد و متوجه مکه شد، پس جبرئیل نازل شد و این خبر را به پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسانید؛ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و زبیر را از پی آن زن فرستاد، چون به او رسیدند و نامه را از او طلبیدند آن زن گریست و قسم خورد که با من نامه ای نیست و هر چند تفتیش کردند نامه را نیافتند، زبیر گفت: یا علی! نامه با او ظاهر نیست و قسم می خورد بیا برویم و برای حضرت خبر ببریم، امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: رسول خدا خبر داده است که نامه با اوست و نه رسول دروغ بر جبرئیل بسته است و نه جبرئیل بر خداوند عالمیان؛ پس شمشیر را کشید و بر آن زن حمله نمود که اگر نامه را نمی دهی سرت را جدا میکنم، آن زن گفت: دور شوید از من تا آن را بیرون آورم، پس مقنعه خود را گشود و نامه را از میان گیسوی خود بیرون آورد، پس علی (عليهالسلام ) نامه را گرفت و به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ااورد، پس حضرت فرمود مردم را ندا کردند تا در مسجد جمع شدند و بر منبر بر آمد و نامه ای در دستش بود و فرمود: من از خدا سوال کردم که خدا خبرهای ما ار از قریش پنهان دارد و مردی از شما خبر ما را به مکه نوشته است، صاحب نامه برخیزد و اگر نه خدا او را رسوا میکند، هیچکس برنخاست؛ حضرت بار یگر این سخن را اعاده فرمود، در این مرتبه حاطب برخاست و مانند شاخ خرما در روز باد تند
____________________
1-اعلام الوری 104.
2-تفسیر قمی 2/361، و در آن بجای حاطب، خاطب ذکر شده است.
3-اعلام الوری 105؛ قصص الانبیاء راوندی 348.
می لرزید و گفت: یا رسول الله! صاحب نامه منم و منافق نشده ام و شکی در پیغمبری تو نگرده ام؛ حضرت فرمود: پس چرا چنین کردی؟ گفت: یا رسول الله! چون اهل من در مکه بودند و من در آنجا قبیله و عشیره ای نداشتم ترسیدم که آنها غالب شوند و عیال مرا هلاک کنند خواستم احسانی به ایشان بکنم که ضرری به عیال من نرسانند و این را برای شک در دین نکردم؛ پس عمر که از او منافق تر بود برخاست و گفت: یا رسول الله! رخصت بده تا این منافق را بکشم، حضرت فرمود: او از اخل بدر است و شاید توبه کند و خدا او را بیامرزد، او را از مسجد بیرون کنید. پس مردم بر پشتش می زدند و او را از مسجد بیرون می کردند و او از روی امیدواری نگاهی به حضرت می کرد که شاید او را ببخشد، پس حضرت فرمود او را برگدانیدند و توبه اش را قبول کرد و برای او استغفار نمود و فرمود: دیگر چنین کاری مکن. پس حق تعالی این اایات فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ ) (1)(2) .
و شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون در شام خبر به ابو سفیان رسید که قریش با خزاعه قتال کردند و عهد حضرت را شکستند به مدینه آمد به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گفت: یا محمد! حفظ کن خون قوم خود را و امان ده میان قریش و مدت پیمان ما و خود را زیاده گردان.
فرمود: آیا مکری کرده اید با من ای ابو سفیان؟
گفت: نه یا رسول الله.
فرمود: اگر شما مکر نکرده اید و پیمان را نشکسته اید من هم بر پیمان خود هستم.
پس به نزد ابو بکر آمد و گفت: تو امان ده قریش را.
ابو بکر گفت: وای بر تو کی می تواند بی رخصت رسول خدا امان دهد؟
پس به نزد عمر رفت و از او نیز چنین جواب شنید.
____________________
1-سوره ممتحنه: 1.
2-رجوع شود به تفسیر قمی 2/361 - 362 و ارشاد شیخ مفید 1/56 - 59.
پس به نزد ام حبیبه دختر خود رفت که در خانه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و خواست که بر روی فرش بنشیدند، ام حبیبه فرش را بر چید و نگذاشت که او بر روی فرش بنشیند. ابو سفیان گفت: ای دختر! این فراش را زا من مضایقه می کنی که بر روی آن بنشینم؟ گفت: بلی این فرشی است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر آن نشسته است هرگز نخواهم گذاشت تو بر آن بنشینی و حال آنکه تو مشرکی و نجسی.
پس بیرون آمد و به خانه حضرت فاطمه (عليهالسلام ) رفت و گفت: ای دختر سید عرب! امان ده قریش را و مدت پیمان را زیاده گردان تا کریمترین برگزیده های زنان باشی.
فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: هر که را رسول خدا امان می دهد من هم امان می دهم.
گفت: پس امام حسن و امام حسین را رخصت ده که قریش را امان دهند.
فرمود: ایشان نیز بی رخصت جد خود کاری نمی کنند.
پس بیرون آمد و به خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد و گفت: خویشی تو از همه قوم به من نزدیکتر است و راهها بر من بسته شده است و در کار خود حیران مانده ام، برای من مصلحتی ببین و چاره ای برای من پیدا کن.
حضرت فرمود: تو بزرگ قریشی برو بر در مسجد بایست و بگو: من امان دادم میان قریش، و سوار شو و برو تا به قوم خود ملحق شوی.
ابو سفیان گفت: اگر چنین کنم آیا نفعی به مکن خواهد بخشید؟
حضرت فرمود: نمی دانم که نفع خواهد بخشید، اما چاره ای دیگر برای تو نمی دانم.
پس آمد بر در مسجد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و فرساد کرد: من امان و پیمان قرارد دادم میان قریش؛ و بر شتر خود سوار شد و به مکه رفت، قریش از او پرسیدند: چه کردی؟ گفت: رفتم با محمد سخن گفتم جواب من نگفت، و نزد ابو بکر و عمر رفتم و از آنها هم خیری نیافتم، و به نزد فاطمه رفتم و از او هم چیزی نشنیدم که مرا فایده ای کند، و به نزد علی رفتم و او از برای من چنیننمصلحت دید و کردم و برگشتم.
قریش گفتند: وای بر تو! علی تو را ریشخند کرده است تو خود امان می دهی قریش را؟!
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز جمعه دوم ماه مبارک رمضان بعد از نماز عصر از مدینه بیرون رفت و ابو لبابة بن عبد المنذر را در مدینه خلیفه کرد و فرستاد و سر کرده هر قوم را طلبید که قوم خود را به مکه بیاورند و به حضرت ملحق شوند.
و از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که چون حضرت متوجه مکه شد مردم روزه داشتند، چون به کراع الغمیم رسید امر فرمود مردم را که روزه های خود را افطار کنند، و خود افطار نمود؛ پس بعضی افطار کردند و بعضی نکرند، و آنها که افطار نکردند عاصی نامید پس آنها و اولاد آنها همه عاصیند تا روز قیامت و فرمود: ما می شناسیم فرزندان ایشان را(1) .
پس رفتن تا به مر الظهران رسیدند و نزدیک به ده هزار نفر در خدمت حضرت بودند و چهار صد اسب سوار در میان لشکر حضرت بود و حق تعالی خب رآن حضرت را از قریش پنهان کرده بود که مطلع نشدند از بیرون رفتن حضرت، پس در آن شب ابو سفیان و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقا از مکه بیرون آمدند که تفحص خبری بکنند و عباس پیشتر با ابو سفیان بن الحارث و عبد الله بن ابی امیه به استقبال حضرت بیرون رفته بود و در ثنیة العقاب(2) به حضرت رسید و حضرت در خیمه خود بود و در آن روز سرکده پاسبانان حضرت زیاد بن اسید بود، چون زیاد ایشان را دید عباس را رخصت داد که به خدمت حضرت برود و اآنهارا برگرداند.
پس عباس به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و سلام کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اینک پسر عمت و پسر عمه ات توبه کننده به نزد تو آمده اند.
حضرت فرمود: مرا احتیاجی به ایشان نیست، پس عمم هتک عرض من کرد و پسر عمه ام آن است که در مکه می گفت: ایمان نمی آوریم برای تو تا بیرون آوری از برای ما از
____________________
1-در مصدر عبارت و فرمود: ما می شناسیم فرزندان ایشان را ذکر نشده است.
2-در مصدر و مجمع البیان 5/555 و معجم البلدان 5/333 نیق العقاب و در مناقب ابن شهر آشوب و دلائل النبوة 5/27 ثنیة العقاب ذکر شده است.
زمین چشمه ای یا خانه ای از طلا داشته باشی یا به آسمان بالا روی(1) .
چون عباس بیرون رفت ام سلمه در حق ایشان شفاعت کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، پسر عم تو تائب آمده است او محرومترین مردم نباشد از احسان تو و برادر من که پسر عمه توست و مصاهرت با تو دارد او را محروم مکن.
ابو سفیان از بیرون صدا زد: بریا ما چنان باش که یوسف در حق برادران کرد؛ پس حضرت هر دو را طلبید و توبه ایشان را قبول کرد.
پس عباس گفت: اگر حضرت به قهر و جبر داخل مکه شود بی امان، همه قریش هلاک می شوند، پس بر استر سفید رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوار شد و می گردید که شاید هیزم کشی یا شیر فروشی را ببیند و بفرستد که اهل مکه را خبر کند شاید اشراف ایشان به خدمت پیغمبر بیایند و امانی برای اهل مکه بگیرند، در این فکر بود و به تعجیل می رفت ناگاه به ابو سفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقا رسید و شنید که ابو سفیان از بدیل می پرسد: این آتشهای بسیاری که می نماید چیست؟
بدیل گفت: قبیله خزاعه اند.
ابو سفیان گفت: خزاعه از آن کمترند که این آتشها از آنها باشد شاید قبیله تیم یا ربیعه باشند.
عباس صدای ابو سفیان را شناخت، او را صدا زد. گفت: لبیک تو کیستی؟
گفت: منم عباس.
ابو سفیان گفت: پدر و مادرم فدای تو باد این آتشها چیست؟
گفت: این رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است با ده هزار نفر از مسلمانان آمده است که داخل مکه شود.
ابو سفیان گفت: چاره چیست؟
عباس گفت: چاره آن است که بر پشت استر من سوار شوی تا برای تو از پیغمبر امان
____________________
1-در مصدر عبارت یا خانه ای از طلا داشته باشی یا به آسمان بالا روی ذکر نشده است. و برای اطلاع بیشتر رجوع شود به تفسیر قمی 2/27 و مجمع البیان 3/439 - 440 و اسباب النزول 203 و بقیه تفاسیر.
بگیریم. عباس گفت: او را در عقب خود سوار کردم و متوجه عسکر ظفر پیکر شدم و به هر آتشی که می رسیدم اهل آن به استقبال من می شتافتند و چون مرا می دیدند می گفتند: عم رسول خداست بگذارید تا برود، تا آنکه به در خیمه عمر رسیدم، او ابو سفیان را شناخت و گفت: ای دشمن خدا! الحمد ببه که بدست ما افتادی، و عمر به جانب خیمه حضرت دوید و من نیز استر را تند راندم تا هر دو یکبار به در خیمه رسیدیم و او مبادرت کرد و داخل خیمه شد و گفت: یا رسول الله! ابو سفیان را آورده اند بی عهد و پیمانی، رخصت بده تا من گردنش را بزنم - و آن ملعون پیوسته رایش این بود که اسیری یا دست بسته ای را که می دید عرق نامردیش به حرکت می آمد و در جنگ گاه دشمنی را که می دید به نامردی پشت می گردانید و می گریخت، یک مرتبه چنین جلادتی در معرکه نبرد کسی از آن نامرد ندید -.
عباس گفت که: من داخل شدم و نزدیک سر رسول خدا نشستم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، این ابو سفیان است و من او را امان داده ام.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: بیاورش.
پس داخل شد و با نهایت مذلت در خدمت حضرت ایستاد؛ حضرت فرمود که: آیا وقت نشد که گواهی دهی به وحدانیت خدا و پیغمبری من؟
ابو سفیان گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، چه بسیار کریمی و حلیمی و صله کننده رحمی، اگر با خدا خدای دیگر می بود در روز بدر و احد به فریاد ما می رسید، و اما در پیغمبری تو در نفس من هنوز شکی هست. عباس گفت: شهادت بگو و اگر نه بخدا سوگند در همین ساعت گردنت را می زنم.
پس ابو سفیان به ضرورت گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و صدایش می لرزید و زبانش لکنت داشت.
پس ابو سفیان به عباس گفت: اکنون لات و عزی را چه کنم؟
عمر گفت: بری بر روی آنها(1) .
____________________
1-در متن روایت اسلح علیهما که بمعنی تغوط کن بر آنها است ذکر شده است.
ابو سفیان گفت: اف باد بر تو چه بسیار هرزه گوئی، تو را چه کار است که من با پسر عم خود سخن گویم تو در میان سخن گوئی.
پس حضرت فرمود که: امشب نزد کی بسر می بری؟
گفت: نزد عباس.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عباس را فرمود: او را ببر به خیمه خود و صبح او را حاضر کن نزد ما.
- به روایت قطب راوندی: چون عباس او را به خیمه برد آن ملعون از آمدن خود پشیمان شد و در خاطر خود گفت: کی کرده است آنچه من کرده ام؟ خود را به دست خود به بلا افکندم، اگر به مکه می رفتم و قبایل عرب را جمع می کردم ممکن بود که او را بگریزانم.
پس حضرت به اعجاز نبوت از خیمه خود صدا زد که: اگر چنین می کردی مخذول و منکوب می شدی و خدا ما را بر تو یاری می داد(1) -.
و چون صبح طالع شد و بلال اذان گفت: ای ابوالفظل! این چه صدا است؟
عباس گفت: این موذت حضرت رسول است و مردم را برای نماز خبر می کند، برخیز و وضو بساز و به نماز حاضر شو. پس عباس وضو تعلیم او کرد و او وضو ساخت، و چون او را به خدمت حضرت اورد دید که حضرت وضو می سازد و مسلمانا دستهای خود را در زیر آب وضوی آن حضرت داشته اند و هر قطره به دست هر که یم رسید بر روی خود می مالید.
ابو سفیان گفت: هرگز ندیده ام که پادشاه عجم و پادشاه روم را چنین تعظیم کنند.
پس چون نماز صبح را ادا کردند، عباس ابو سفیان را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، ابو سفیان گفت: یا رسول الله! می خواهم مرا رخصت دهی که بروم بسوی قوم تو و ایشان را بترسانم و بسوی خدا و رسول دعوت کنم. حضرت او را مرخص فرمود، پس
____________________
1-خرایج 1/163.
او به عباس گفت: چه بگویم با مردم که مطمئن گردند؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: بگو به ایشان که هر که لا اله الا الله و محمد رسول الله بگوید و دست از جنگ باز دارد ایمن است، و هر که نزد کعبه بنشیند و سلاح و حربه نداشته باشد ایمن است.
عباس گفت: یا رسول الله! ابو سفیان مردی است که فخر را دوست می دارد و می خواهد که او را به شرفی مخصوص گردانی.
فرمود که: هر که داخل خانه ابو سفیان شود امین است، و هر که در خانه خود بنشیند و در خانه خود را ببندد ایمن است.
پس چون ابو سفیان روانه شد عباس گفت: یا رسول الله! ابو سفیان مردی است که کارش مکر است و مسلمانان را در اینجا پراکنده دید، مبادا فریبی در خاطر داشته باشد.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: برو و او را در دهنه دره نگاه دار تا لشکرهای خدا بر او بگذرند و همه را ببیند.
چون عباس به او رسید گفت: ای بنی هاشم! آیا با من مکر کردید؟
عباس گفت: بر تو معلوم خواهد شد که کار ما مکر نیست ولیکن ساعتی باش تا لشکرهای خدا را مشاهده کنی.
چون خالد بن ولید پیدا شد با سپاه بسیار از مسلمانان ابو سفیان گفت: این رسول خداست که می آید؟ عباس گفت: این خالد است که چرخچی لشکر است، پس زبیر پیدا شد با قبیله جهینه و اشجع.
ابو سفیان گفت: این محمد است؟
عباس گفت: نه این زبیر است، پس هر فوج از لشکر که پیدا می شدند او می گفت: این محمد است؟ و عباس می گفت: نه؛ تا آنکه علم حضرت نمااین شد در سدت سعد بن عبده انصاری - و با آن علم اعیان مهاجران و وجوه انصار همراه بود، همه در میان آهن عوطه خورده بودند و به غیر دیده هاشان نمی نمود.
ابو سفیان گفت: اینها کیستند؟
عباس کفت: اینها اعیان مهاجران و انصارند که در خدمت رسول خدا می آیند.
ابو سفیان گفت: پسر برادر تو پادشاهی عظیم بهم رسانیده است.
عباس گفت: این پادشاهی نیست، این پیغمبری است(1) -.
ابو سفیان از ترس تصدیق کرد. و چون سعد به نزدیک ابو سفیان رسید گفت: ای ابو حنظله! امروز روز جنگ است، امروز روزی است که حرمتها سبی خواهد شد، ای قبیله اوس و خزرج! امروز طلب خون خود خواهید کرد.
ابو سفیان چون این سخنان را از سعد شنید دست عباس را رها کرد و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافت و صفها را می شکافت تا به حضرت رسید و رکاب مبارکش را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد مگر نمی شنوی که سعد چه می گوید؟ و سخنان سعد را نقل کرد، حضرت فرمود که: آنچه سعد گفت هیچ واقع نخواهد شد.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرمود که: برو و علم را از سعد بگیر و به رفیق و مدارا داخل مکه شو. پس حضرت امیر مبادرت نمود و علم را از سعد گرفت و با سعادت و فیروزی داخل مکه شد.
و در آن روز حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء و جبیر بن مطعم مسلمان شدند و ابو سفیان اسب را تاخت و داخل مکه شد و گرد عسکر فیروزی اثر از کوهها بلند شده بود، و قریش خبر نداشتند از آمدن حضرت، پس ابو سفیان از راه پائین مکه داخل مکه شد و می تاخت و قریش به استقبال او آمدند و گفتند: چه خبری است؟ این غبار که از کوهها بلند شده است چیست؟
گفت: محمد است با لشکر بی پااین می آید. پس فریاد کرد: ای آل غالب! به خانه های خود بگریزید و هر که داخل خانه من شود ایمن است، چون هند ملعونه این خبر را شنید مردم را دفع می کرد و می گفت: بروید به جنگ و این پیر خبیث - یعنی ابو سفیان - را بکشید، خدا لعنت کند او را چه بد خبر آورنده و بد طلیعه بوده است برای شما.
____________________
1-رجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 17/271 - 272.
ابو سفیان گفت: وای بر تو! من چنان دولتی دیدم که بزودی پادشاهان روم و پادشاهان عجم و ملکوک کنده و حمیر مسلمان خواهند شد، ساکت شو که حق غالب شذع است و بلیه نزدیک رسیده است.
و حضرت سفارش فرمود مسلمانان را که نشکتند در مکه مگر کسی را که با ایشان اراده قتال نماید بغیر از چند نفر که بسیار آزار حضرت می کردند مانند مقیس بن صبابه(1) و عبد الله بن سعد بن ابی سرح و عبد الله بن حنظل و دو زن مغنیه که غنا به هجو آن حضرت می کردند، و فرمود: ایشان را بکشید هر چند به پرده های کعبه چسبیده باشند.
پس سعید بن حریث و عمار بن یاسر، ابن حنظل را دیدند که به پرده کعبه چسبیده است و هر دو سبقت گرفتند به کشتن او و سعادت کشتن او سعید را نصیب شد، و مقیس بن صبابه را در بازار کشتند، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) یکی از آن دو زن را به قتل رسانید و دیگری گریخت، و حویرث بن نفیل بن کعب(2) را نیز آن به قتل رسانید.
و خبر رسید به حضرت امیر (عليهالسلام ) که ام هانی خواهر آن حضرت گروهی از بنی مخزوم را امان داده است که حارث بن هشام و قیس بن السایب در میان آنهایند، پس حضرت زره و خود پوشیده در خانه ام هانی رفت و ندا کرد که: هر که را پناه داده اید بیرون کنید، و ایشان از صدای حضرت بر خود بلرزیدند.
پس ام هانی بیرون آمد و حضرت را در میان اسلحه حرب نشناخت و گفت: ای بنده خدا! من ام هانی دختر عم حضرت رسول و خواهر امیر المؤمنینم، از خانه من بازگرد.
و باز حضرت فرمود که: اینها را بیرون کنید.
ام هانی گفت: بخدا سوگند شکایت تو را به حضرت رسول خواهم کرد.
پس حضرت خود مصعود را از سر برداشت تا جبین انورش نمااین شد و ام هانی او را شناخت، پس دوید و حضرت را در بر گرفت و گفت: فدای تو شوم، سوگند یاد کردم که تو
____________________
1-در مصدر مقیس بن حبابه ذکر شده است.
2-در مصدر حویرث بن نفیذ بن کعب ذکر شده است.
را شکایت کنم به حضرت رسول.
فرمود: برو و قسم را بعمل آور که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بالای وای ایستاده است.
پس ام هانی به خدمت حضرت آمد در وقتی که خیمه برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر پا کرده بودند و غسل می کرد و فاطمه (عليهالسلام ) در خدمت آن حضرت بود، چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صدای ام هانی را شنید او را شناخت و گفت: مرحیا خوش آمدی ای ام هانی.
گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، چه ها دیدم امروز از علی.
حضرت فرمود که: امان دادم هر که را تو امان داده ای.
حضرت فاطمه گفت: ای ام هانی! آمده ای و از علی شکایت میکنی که دشمنان خدا و رسول را ترسانیده است؟
ام هانی گفت: فدای تو شوم، تقصیر مرا ببخش.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: خدا سعی علی را جزای نیک دهد که در راه خدا رعایت هیچکس نمی کند، و امان دادم هر که را ام هانی امان داده است برای قرابتی که با علی دارد(1) .
و باز شیخ طبرسی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح داخل مکه شد، پرسید که: کلید کعبه نزد کیست؟ گفتند: نزد مادر شیبه است، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شیبه را طلبید و گفت: برو و مادر خود را بگو که کلید را برای ما بفرستد.
چون پیغام را به مادرش رسانید او گفت: بگو مردان ما را کشتی اکنون می خواهی که کلید کعبه را که مکرمت و عزت ماست از ما بگیری؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: بگو بفرستد و اگر نه حکم به قتل او می کنم.
پس کلید را به دست پسر خود داد و به خدمت حضرت فرستاد، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کلید را گرفت و فرمود که عمر را بطلبند، چون آن بدگوهر حاضر شد حضرت فرمود که: تو
____________________
1-اعلام الوری 105 - 111.
تکذیب من کردی و خواب مرا دروغ می پنداشتی، این است تاویل خواب من.
پس حضرت در کعبه را گشود و کلید را پنهان کرد و از آن روز مقرر شده است که چون در کعبه را گشایند کلید را پنهان کنند، پس پسر را طلبید و کلید را در میان ردای او گذاشت و گفت: ببر به مادر خود بده که باز کلید با شما باشد(1) ؛ و تا حال کلید دارای کعبه به اولاد شیبه است، و حضرت صاحب الامر (عليهالسلام ) کلید را از ایشان خواهد گرفت و دستهای ایشان را خواهد برید و بر کعبه خواهد آویخت و ندا خوهد کرد که: ایشان دزدان کعبه اند(2) .
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز فتح مکه برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خیمه ای از مو در ابطح زدند و غسل کرد از کاسه ای که اثر خمیر در آن کاسه بود پس رو به قبله آورد و هشت رکعت نماز کرد(3) .
و طبرسی و کلینی به سند موثق و حسن روایت کرده اند از آن حضرت که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح در کعبه را گشود، چند صورت در کعبه کشیده بودند، فرمود که آنها را محو کردند، پس دو عضاده در کعبه را به دستهای مبارک خود گرفت و گفت: لا اله الا الله وحده لا شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده چه می گوئید و چه گمان می برید؟ و در آن وقت همه صنادید قریش که حضرت را آزار کرده بودند داخل مسجد شدند و گمان ایشان آن بود که همه را به قتل خواهد رسانید، چون این سخن را از حضرت شنیدند گفتند: گمان نیک می بریم و سخن نیک می گوئیم، تو را برادر کریم و پسر عم کریم می دانیم.
حضرت فرمود: من می گویم به شما چنانکه برادرم یوسف به برادران خود گفت در وقتی که بر ایشان قدرت بهم رسانید( لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّـهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) (4) یعنی: ملامتی نیست بر مشا امروز می آمرزد خدا شما را و او رحیم ترین
____________________
1-اعلام الوری 111.
2-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 2/383 - 384 و کتاب الغیبه شیخ طوسی 472 و روضة الواعظین 265.
3-کافی 3/451، و روایت در آنجا بدون ذکر امام صادق (عليهالسلام ) آمده است.
4-سوره یوسف: 92.
رحم کنندگان است. پس فرمود: بدرستی که خدا مکه را محترم گردانیده است در روزی که آسمانها و زمین را آفریده است، پس آن محترم است به حرمت خدا تا روز قیامت، متعرض شکاران نباید شد و درختش را نباید برید و گیاهش را قطع کرد و گمشده اش را برداشتن حلال نیست مگر برای کسی که تعریف کند و به صاحب برساند.
پس عباس گفت که: مگر علف اذخر که برای سقف خانه ها و برای قبرها در کار است.
پس حضرت فرمود به وحی الهی که: مگر اذخر(1) .
به روایت صحیح را که به جنگ داخل شود در آن، و بعد از این برای کسی حلال نخواهد بود، و برای من در همین یک ساعت روز حلال شد(2) .
و به دو روایت و موثق دیگر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) و به روایت موثق دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) منقول است که: در این خطبه فرمود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که: ایها الناس! حاضران به غایبان برسانند که بدرستی که حق تعالی از شما بر طرف کرد نخوت جاهلیت را و تفاخر کردن به پدران و خویشان را؛ بدرستی که همه از آدم بهم رسیده اند و آدم از گل مخلوق شده است و هر که از محرمات الهی پرهیزکارتر است او نزد خدا گرامی تر است و هر که اصاعت خدا بیشتر می کند بهتر است؛ بدرستی که عرب بودن به نسبت نمی باشد ولیکن به زبان گویا و دین حق می باشد پس کسی که عمل او کوتاهی کند حسب او بکار نمی آید؛ بدرستی که خونی که در جاهلیت شده بود و هر ستم و کینه و عدواتی که پیش از این بود همه در زیر پای من است تا روز قیامت، یعنی همه را باطل کردم مگر خدمت کعبه و سقایت حاجیان از زمزم که آنها را به هر که داشته است می گذارم(3) .
و به روایت اخیر: پس با اهل مکه خطاب فرمود که: بد یاران و همسایگان بودید شما برای پیغمبر خود، مرا به دروغ نسبت دادید و دور کردید و از مکه بیرون کردید و مرا ذلیل
____________________
1-اعلام الوری 111 با تفاوتهایی؛ کافی 4/225 - 226.
2-رجوع شود به کافی 4/226 و اعلام الوری 111.
3-رجوع شود به کافی 8/246 و کتاب الزهد 56 و تفسیر قمی 2/322 و مکارم الاخلاق 438.
کردید، و به این هم راضی نشدید تا آنکه بسوی بلاد من آمدید و با من جنگ کردید، بروید که شما را آزاد کردم. پس ایشان بیرون آمدند به نحوی که گویا از قبر زنده شده اند و بیرون آمده اند چون از حیات خود ناامید شده بودند، پس مسلمان شدند و با آن حضرت بیعت کردند(1) .
و شیخ طوسی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: نماز واجب را در میان کعبه مکن زیرا که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حج و عمره داخل کعبه نشد و در روز فتح مکه داخل شد در غیر وقت نماز واجب و دو رکعت نماز در میان دو ستون کرد و اسامة بن زید در خدمت حضرت بود(2) .
و کلینی به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح مکه کسی را اسیر نکرد و فرمود: هر که در خانه خود را ببندد ایمن است و هر که سلاح خود را بیندازد ایمن است(3) .
و در قرب الاسناد از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح مکه داخل کعبه شد دو صورت در میان کعبه دید که نقش کرده بودند، پس جامه ای را طلبید و در آب فرو برد و آن صورتها را محود کرد و امر کرد به کشتن عبد الله بن ابی سرح هر چند که او را در میان کعبه بیابند و به کشتن عبد الله بن حنظل و مقیس بن صبابه و به کشتن قرسا و ام ساره که دو زن زناکار بودند و غنا به هجو آن حضرت می کردند و در روز احد مردم را تحریص بر جنگ آن حضرت می کردند(4) .
و شیخ مفید و قطب راوندی و شیخ طبرسی از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: در مسجد الحرام سیصد و شصت بت گذاشته بودند و به سرب آنها را به یکدیگر دوخته بودند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح مکه مشتی از سنگریزه برداشت و بر روی آنها ریخت
____________________
1-اعلام الوری 112. و نیز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/261 - 262.
2-تهذیب الاحکام 2/382؛ استبصار 1/298.
3-کافی 5/12؛ وسائل الشیعة 15/27.
4-قرب الاسناد 130، و در آن بجای حنظل، خطل؛ و بجای قرسا، فرتنی ذکر شده است.
و گفت: (جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا)(1) پس به اعجاز آن حضرت همه بتها بر رو در افتادند، پس حکم فرمود آنها را از مسجد بیرون بردند و شکستند(2) .
و چون وقت نماز ظهر شد بلال را امر کرد که بر بام کعبه رفت و اذان گفت، عکرمه پسر ابو جهل گفت که: مرا بد می آید که این مرد مانند خر بر بام کعیه فریاد می کند، و خالد بن اسید گفت: الحمد لله که ابو عتاب پدر من زنده نیست که این صدا را بشنود، و سهیل بن عمرو گفت: این کعبه خداست اگر خدا نخواهد برطرف خواهد کرد، پس ابو سفیان گفت: من هیچ نمی گویم می ترسم این دیوارها محمد را خبر دهند.
پس حضرت ایشان را طلبدی و به اعجاز نبوت گفته هر یک را خبر داد، پس عتاب بن اسید گفت: یا رسول الله! گفته ایم اینها را و اکنون استغفار می کنیم و توبه می کنیم؛ پس توبه کرد و مسلمان شد و حضرت او را والی مکه گردانید.
و گویند که: در فتح مکه سه نفر از مسلمانان کشته شدند که راه را گم کردند و از راه پائین مکه داخل شدند و مشرکان ایشان را کشتند(3) .
و ابن طاووس روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مکه شد در حجر اسماعیل سیصد و شصت بت گذاشته بودند، حضرت برابر هر یک از آنها می رسید عصائی که در دست مبارک خود داتش به چشم یا شکم آن بت می زد و می گفت جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا و آن بت در ساعت بر رو می افتاد و اهل مکه می گفتند پنهان که: ما ساحرتر از محمد ندیده ایم(4) .
و ابن بابویه به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مکه شد در روز فتح بر کوه صفا ایستاد و فرمود: ای فرزندان هاشم!
____________________
1-سوره اسراء: 81.
2-ارشاد شیخ مفید 1/138 و در آن نامی از امام صادق (عليهالسلام ) نیامده است؛ خرایج 1/97؛ مجمع البیان 3/435 و 5/557 و روایت در آن دو جا از عبد الله بن مسعود و با اندکی تفاوت ذکر شده است.
3-اعلام الوری 112.
4-سعد السعود 220.
ای فرزندان عبد المطلب! من رسول خدایم بسوی شما، مگوئید که محد از ماست و هر چه خواهید بکنید، بخدا سوگند که نیست دوستان من از شما و از غیر شما مگر پرهیزکاران، و چنان نباشد که در قیامت بیائید و عقاب دنیا بر گردن خود گرفته باشید و دیگران بیایند و ثواب آخرت بر گردن خودگرفته باشند، من در میان خود و خدا در عذر را بر شما قطع کردم و عمل من از من و عمل شما از شما خواهد بود و مرا به عمل شما نخواهند گرفت(1) .
و کلینی و علی بن ابراهیم به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فتح مکه در مسجد نشست و با مردان بیعت کرد تا وقت نماز ظهر شد و نماز کرد و باز بیعت گرفت تا وقت نماز عصر، پس بعد از نماز نشست برای بیعت زنان و حق تعالی این آیات را فرستاد( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَىٰ أَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّـهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ أَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (2) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! هر گاه بیایند بسوی تو زنان مومنه که بیعت کنند با تو بر آنکه شریک نگردانند با خدا چیزی را و دزدی نکنند و زنا نکنند و نکشند اولاد ود را و نیاورند بهتانی که افترا کنند میان دستها و پاهای خود - یعنی فرزند دیگری را به شوهر خود ملحق نکند - و نافرمانی تو نکنند در هر امر نیکی که به ایشان بفرمائی، پس بیعت کن با ایشان و طلب آمرزش کن برای ایشان از خدا، بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است.
چون این آیه را بر ایشان خواند هند گفت: فرزند بزرگ کردیم و شما کشتید؛ و ام حکیم دختر حارث بن هشام که زن عکرمه پسر ابو جهل بود گفت: یا رسول الله! آن کدام معروف است که خدا گفته است ما معصیت تو در آن نکنیم؟ حضرت فرمود: در
____________________
1-صفات شیعه 5.
2-سوره ممتحنه: 12.
مصیبتها طپانچه بر روی خود مزنید و روی خود را مخراشید و موی خود را مکنید و گریبان خود را چاک مکنید و جامه خود را سیاه مکنید و واویلاه مگوئید. پس بر این شرطها حضرت با ایشان بیعت کدر، پس زنان گفتند: یا رسول الله! چگونه با تو بیعت کنیم؟ حضرت فرمود: من دست به دست زنان نمی رسانم؛ پس قدح آبی طلبید و دست مبارک خود را در میان قدح برد و بیرون آورد و فرمود: شما دستهای خود را در قدح داخل کنید، این بیعت شماست.
پس حضرت فرمود که: دست طاهر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آن پاکیزه تر بود که به دست زن نامحرمی برسد(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: حضرت در کوه صفا از زنان بیعت گرفت و هند جگر خوار ملعونه نقابی بسته بود و در میان زنان نشسته بود و از حضرت خایف بود، چون حضرت فرمود: با شما بیعت می کنم که شرک نیاورید، هند گفت: از ما شرطها می گیری که از مردان نگرفتی؟
چون حضرت فرمود که: دزدی مکنید، هند گفت که: ابو سفیان مرد ممسکی است و از مال او چیزی برداشته ام نمی دانم که مرا حلال خواهد نمود یا نه، ابو سفیان گفت: هر چه برداشته ای و هر چه بعد از این برمی داری بر تو حلال است(2) ؛ پس حضرت تبسم فرمود و هند ملعونه را شناخت و فرمود: توئی هند دختر عتبه؟ گفت: بلی عفو کن از آنچه گذشته است تا خدا از تو عفو کند.
پس حضرت فرمود: زنا مکنید، هند گفت: آیا زن حره زنا می کند؟ عمر خندید به اعتبار آنکه در جاهلیت با او زنا کرده بود، و او از زنان مشهور به زنا بود و معاویه را از زنا بهم رسانیده بود.
پس حضرت فرمود: اولاد خود را مکشید، هند گفت: ما در کوچکی فرزندان را بزرگ
____________________
1-کافی 5/527؛ تفسیر قمی 2/364.
2-عبارت و هر چه بعد از این بر می داری در مصدر ذکر نشده است.
نمودیم شما در بزرگی آنها را کشتید؛ و این را برای آن گفت که حنظه پسر او را حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کشته بود در روز بدر، پس حضرت تبسم نمود.
و چون گفت: بهتان مزنید، هند گفت: بهتان قبیح است و تو ما را امر نمی کنی مگر به رشد و صلاح و اخلاق پسندیده.
و چون حضرت فرمود که: معصیت مکنید در معروف، هند گفت: ما که در اینجا نشسته ایم در خاطر نداریم که تورا معصیت کنیم(1) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: در روز فتح مکه عثمان بن ابی طلحه عبدی(2) در کعبه را بست و بر بام رفت، گفتند: کلید را بده که رسول خدا می خواهد، گفت: اگر می دانستم که رسول خداست کلید را از او منع نمی کردم، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر بام رفت و دستش را پیچید و کلید را او گرفت و به خدمت آورد و حضرت در را گشود و داخل خانه شد و دو رکعت نماز کرد، چون بیرون آمد عباس از حضرت سوال کرد که کلید را به او بدهد، پس این آیه نازل شد( اِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا ) (3) پس حضرت عثمان را طلبید و کلید را به او داد، و چون شنید که خدا امر کرده است که کلید را به او دهند مسلمان شد(4) .
عیاشی از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز فتح حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که بتهای قریش را از مسجد بیرون بردند و شکستند و بتی داشتند که در مروه گذاشته بودند، از حضرت التماس کردند که ا: را نشکند، حضرت تاملی فرمود و بعد از آن امر کرد که آن را نیز شکستند پس حق تعالی فرستاد
____________________
1) مجمع البیان 5/276.
2) در مناقب عثمان بن طلحه عبدی و در تفسیر الوسیط و تفسیر غرائب القرآن عثمان بن طلحة الحجبی ذکر شده است.
3) سوره نساء: 58.
4) مناقب ابن شهر آشوب 2/163. و نیز رجوع شود به تفسیر الوسیط 2/69 و تفسیر غرائب القرآن 2/432.
( وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا ) (1) اگر نه آن بود که تو را ثابت داشتیم هر آینه نزدیک بودکه میل کنی بسوی ایشان اندکی(2) .
و از حضرت امام حسن عسکری (عليهالسلام ) منقول است که: چون حق تعالی محمد را در مکه مبعوث گردانید و دعوتع خود را ظاهر ساخت و حجت خود راهویدا گردانید و بزرگان ایشان را در پرستیدن بتها عیبها و ملامتها کرد، همه با او تیر کین در کمان عدوات پیوستند و معاشرت بد با آن جناب نمودند و سعی کردند در خراب کردن مسجدها که محمد و علی و شیعیان ایشان در دور کعبه برای پرستیدن خدا و دعوت بهدین خدا بنا کرده بودند، و در ایذاء و اضرار ایشان دقیقه ای از سعی را فرو نگذاشتند و حضرت رسول را ملجا کردند که به ناچار ترک مکه معظمه نموده بسوی مدینه طیبه هجرت نماید، پس در هنگام بیرون رفتن از مکه رو به جانب مکه گردانید و فرمود: خدا می داند که من تو را دوست می دارم و اگر اهل تو مرا بیرون نمی کردند هیچ شهری را بر تو اختیار نمی کردم و بدل تو هم هیچ مکانی را نمی پسندیدم و بر مفارقت تو بسیار اندوهناکم، پس جبرئیل نازل شد که: خداوند علا تو را سلام می رساند و می فرماید که: بزودی تو را بسوی این بلد برخواهم گردانید ظفر یافته و غنیمت برده و با سلامت و عافیت و قهر و غلبه، چنانکه فرموده است( إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ ) (3) بدرستی که آن کسی که واجب گردانیده است بر تو رسانیدن قرآن را البته تو را بازگرداننده است بسوی محل بازگشت تو یعنی مکه.
چون حضرت این وعده الهی را به اصحاب خود خبر داد و خبر به اهل مکه رسید ایشان استهزاء کردند به این سخن و باور نکردند که حضرت هرگز بسوی مکه برگردد، پس باز حق تعالی فرستاد: زود باشد که من بر اهل مکه تو را ظفر دهم و حکم من در آن بلده مبارکه جاری شود و بزودی منع کنم مشرکان را ازداخل شدن مکه که احدی از ایشان
____________________
1-سوره اسراء: 74.
2-تفسیر عیاشی 2/306.
3-سوره قصص: 85.
داخل شوند مگر پنهان و خائف و ترسان از کشته شدن.
پس چون وعده الهی به عمل آمد و حضرت مکه را فتح کرد و با ظفر و غلبه اخل کعبه شد و فرمان آن جناب در مکه جاری شد، عتاب بن اسید را بر ایشان والی گردانید، و چون خبر حکومت او به اهل مکه رسید گفتند: محمد همیشه استخفاف به حق ما می کند و ما را ذلیل می گرداند تا آنکه طفل هیجده ساله را امیر ما گردانیده است و در میان ما پیران و صاحبان تدبیر هستند و ما همسایگان حرم خدائیم و شهر ما بهترین بقعه های زمین است.
پس حضرت نامه امارت عتاب را نوشت و در اول نامه نوشت: نامه ای است از محمد رسول خدا به همسایگان و مجاوران خانه خدا و ساکنان حرم خدا، اما بعد پس هر که از شما به خدا ایمان آورده است و به محمد رسول خدا در اقوال اوتصدیق کرده است و کردار او را صواب دانسته است و با علی برادر محمد که وصی او و بهترین خلق خداست بعد از او موالات ارد پس او از ماست و بازگشت او بسوی ماست، و هر که یکی از اینها را که نوشتم مخالفت می نماید پس دور باد او که از اصحاب جهنم است و خدا هیچ عمل از اعمال او را قبول نمی کند هر چند عمل او عظیم و بزگ باشد و ابدا الآباد در جهنم به عذاب الهی معذب خواهد بود، و بتحقیق که محمد رسول خدا بر گردن عتاب بن اسید لازم گردانیده است احکام و مصلحتهای شما را و به او تفویض نموده است که غافل شما را تنبیه کند و جاهل شما را تعلیم نماید و امور مضطربه شما را مستقیم گرداند، و هر که از آداب الهی تجاوز نماید او را تادیب کند، و او را برای آن امیر شما گردانید که می دانست که بر مشا فضل و زیادتی دارد در امورات محمد رسول خدا و تعصب از برای علی ولی خدا، پس او خادم ماست و در راه دین برادر ماست و با دوستان ما دوست است و با دشمنان ما دشمن است، و از برای شما آسمانی است سایه افکنده و زمینی است راحت بخشنده و آفتابی است تابنده، و خدا او را بر همه شما زیادتی بخشیده است به سبب زیادتی موالات و محبت او نسبت به محمد و علی و طیبین از آل ایشان، و او حاکم است بر شما که امر خدا را در میان شما جاری گرداند و خدا او را از توفیق خود خالی نخواهد گذاشت چنانکه کامل گردانیده است از موالات محمد و علی بهره و نصیب او را، و او را احتیاج به مکاتبه و مراسله ما
نخواهد شد، و آنچه خیر شما و اوست خدا او را الهام خواهد کرد، پس هر که از شما او را اطاعت کند امیدوار جزای جمیل و عطای جزیل از خداوند جلیل بوده باشد، و هر که مخالفت او نماید از عذاب وافر خداوند قاهر در حذر باشد، و کسی از شما در مخالفت او حجت نگیرد به خردسالی او زیرا که بزرگتر افضل نمی باشد بلکه افضل بزرگتر می باشد، و او افضل و بزرگتر است از شما در دوستی دوستان ما و دشمنی دشمنان ما، و به سبب این ما او را بر شما امیر گردانیم، پس هر که او را اطاعت کند خوشا حال او و هر که مخالفت او نماید عذاب او بر دیگری نوشته نخواهد شد.
پس عتاب با این خطاب مستطاب و فرمان عالیجناب وارد مکه معظمه شد و در مجمع ایشان ایستاد و گفت: ای گروه اهل مکه! رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا بسوی شما فرستاده است که شهاب سوزنده باشم برای منافقان شما و رحمت و برکتی باشم برای مومنان شما، و من نیکو می شناسم مومن و منافق شما را و بزودی ندای نماز در خواهم داد که برای آن حاضر شوید، و ملاحظه خواهم کرد هر که از شما حاضر شده باشد به جماعت مسلمانان حکم مومنان را بر او جاری خواهم کرد و هر که حاضر نشده باشد اگر عذری داشته باشد او را معذور خوام داشت و اگر عذری نداشته باشد گردنش را خواهم زد به حکم خدا و رسول تا پاک گردانم حرم خدا را از لوث وجود پلید منافقان؛ اما بعد بدانید صدق و راستی امانت است، و دروغ و فجور خیانت است، و فاحشه و گناه در هیچ گروه شایع نمی شود مگر آنکه خدا مذلت و خواری را بر ایشان مسلط می گرداند؛ و بدانید که قوی شما نزد من ضعیف است تا حق ضعیفان را از او بگیرم و ضعیف شما نزد من قوی است تا حق او را برای او از اقویا استیفا نمایم؛ پس از خدا بترسید و جانهای خود را به طاعت خدا شریف گردانید و نفسهای خود را به مخالفت پروردگار خود ذلیل مگردانید.
پس حکم الهی را موافق حق و عدالت در میان ایشان جاری ساخت و مونان را عزیز و منافقان را ذلیل گردانید(1) .
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 554.
باب چهل و چهارم در بیان غزوه حنین و سایر وقایعی که پیش از آن و بعد از آن به وقوع پیوست تا غزوه تبوک
شیخ مفید و شیخ طبرسی و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از فتح مکه لشکرها به اطاف مکه فرستاد که قبائل عرب را بسوی اسلام دعوت کنند و ایشان را امر به قتال نفرمود.
پس غالب بن عبد الله را بسوی بنی مدلج فرستاد، ایشان گفتند: ما بر تو نیستیم و با تو نیستیم! مردم گفتند: یا رسول الله! جنگ کن با ایشان، حضرت فرمود: ایشان سرکرده و بزرگی دارند که مرد عاقل فهمیده ای است و بسی آدم از بنی مدلج که در راه خدا هشدی خواهد شد.
و عمرو بن امیه را بسوی قبیله بنی الدئل(1) فرستاد که ایشان را به اسلام دعوت کند و ایشان امتناع بسیار کردند، صحابه گفتند: یا رسول الله! با ایشان قتال کن، فرمود: الحال بزرگ ایشان می آید و مسلمان می شود و قومش مسلمان خواهند شد.
و عبد الله بن سهیل را بسوی بنی محارب فرستاد و ایشان مسلمان شدند و عده ای از ایشان به خدمت حضرت آمدند(2) .
و خالد بن ولید ملعون را بسوی بنی جذیمه فرستاد، و قصه او را عامه و خاصه به طرق بسیار روایت کرده اند با اندک اختلافی(3) .
و ابن بابویه و شیخ طوسی به سند صحیح و معتبر از حضرت محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند
____________________
1-در مصدر بنی الهذیل آمده است.
2-اعلام الوری 112.
3-ارشاد شیخ مفید 1/139؛ اعلام الوری 112 - 113؛ مغازی 3/875؛ تاریخ طبری 2/164؛ کامل ابن اثیر 2/255.
که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خالد بن ولید را بسوی قبیله ای فرستاد که ایشان را بنو مصطلق می گفتند از قبیله بنی جذیمه و میان آن قبیله و بنو مخزوم که قبیله خالد بودند در جاهلیت عدواتی بود، چون خالد به نزد ایشان رفت ایشان پیشتر به خدمت حضرت آمده و اطاعت کرده بودند و نامه امانی از حضرت گرفته بودند، چون ایشان اظهار اسلام و اطاعت کردند خالد امر کرد منادی را که اذان نماز بگوید، چون ایشان به گمان امان بی حربه و سلاح به نماز حاضر شدند و نماز کردند و چون از نماز فارغ شدند امر کرد لشکر خود را بر ایشان تاختند و بسیاری از ایشان را کشتند و اموال ایشان را غارت کردند؛ پس بقیة السیف ایشان نامه خود را برداشتند و به خدمت حضرت آمدند و واقعه را عرض کردند. چون حضرت این واقعه شنیعه هایله را شنید رو به قبله آورد و فرمود: خداوندا! پناه می برم بسیو تو از آنچه کرده است خالد بن ولید.
پس در آن وقت غنیمتی از طلا و امتعه برای حضرت آورده بودند آنها را به امیر المومنین (عليهالسلام ) داد و فرمود: یا علی! برو به نزد بنی جذیمه از قبیله بنی مصطلق و ایشان را راضی گردان از آنچه خالد کرده است با ایشان؛ پس پاهای مبارک خود را برداشت و فرمود: یا علی! حکم اهل جاهلیت را در زیر پاهای خود گذار، یعنی به حکم خدا حکم کن میان ایشان نه به حکم جاهلیت.
پس چون علی (عليهالسلام ) به قبیله ایشان رسید موافق حکم خدا میان ایشان حکم نمود، و چون به خدمت حضرت برگشت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسید: چه کردی در میان ایشان؟ فرمود: یا رسول الله! اول هر خون که در میانشان ریخته شده بود دیه آن را دادم، و هر طفلی که در شکم تلف شده بود غلامی یا کنیزی دادم، و هر مالی که از ایشان تلف شده بود تاوان دادم، و زیادتی مال که در نزد من ماند برای تاوان ظرفهای سگهای ایشان که از آنها آب می خورده اند دادم، و برای تاوان ریسمانهای شبانان ایشان دادم، و باز زیادتی ماند قدری برای ترسیدن زنان و اطفال ایشان دادم و باز قدری برای چیزها که واقع شده باشد و ایشان ندانند دادم، و قدری دیگر نزد ما ماند به ایشان دادم که به طیب خاطر از تو راضی شوند.
حضرت فرمود: دادی یا علی از من راضی شوند، خدا از تو راضی شود، یا علی! تو از من بمنزله هارونی از موسی مگر آنکه بعد از من پیغمبری نمی باشد(1) .
به روایت دیگر فرمود که: مرا راضی کردی خدا از تو راضی شود، یا علی! تو هدایت کننده امت منی، یا علی! سعادتمند و بهترین سعادتمند آن کسی است که تو را دوست دارد و تابع طریقه تو باشد، و شقی و بدترین اشقیا کسی است که مخالفت تو کند و از طریقه تو کراهت داشته باشد تا روز قیامت(2) .
و در کتب معتبره از وقایع سال هشتم هجرت ذکر کرده اند که عکرمه پسر ابو جهل در این سال مسلمان شد و بعد از فتح مکه او از حضرت گریخت و به جانب یمن رفت و زنش از برای اواز حضرت امان گرفت و برگشت و مسلمان شد(3) .
و گفته اند: در این سال حضرت خالد را فرستاد که عزی را شکست و آن عظیمترین بتهای قریش بود؛ و عمرو بن عاص را فرستاد که سواع را شکست و آن بت هذیل بود؛ و سعد بن زید را فرستاد که منات را شکست(4) .
____________________
1-امالی شیخ صدوق 146 - 147.
2-امالی شیخ طوسی 498.
3-سیره ابن هشام 4/410؛ البدایة و النهایة 4/307.
4-تاریخ طبری 2/163 و 164؛ المنتظم 3/329 و 330.
علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: سبب غزوه حنین آن بود که: چون حضرت رسول متوجه مکه گردید چنان اظهار نمود برای مصلحت که به جنگ هوازن می روم، و چون خبر به هوازن رسید تهیه خود را گرفتند و عساکر و اسلحه بسیار جمع کردند و روسای هوازن بسوی مالک بن عوف نضری(723) رفتند و او را بر خود رئیس کردند و بیرون آمدند و اموال و مواشی و انعام و زنان و فرزندان خود را همه با خود آوردند تا به وادی اوطاس نزدول کردند، و درید بن الصمه جشمی در میان ایشان بود و او رئیس جشم بود و مرد پیری بود و نابینا شده بود، چون به اوطاس نزول کردند دست بر زمین مالید و پرسید که: این چه وادی است؟
گفتند: وادی اوطاس است.
گفت: نیکو محلی است برای جولان اسبان، نه ناهموار دندانه دار است و نه نزم لغزنده است؛ پس گفت: چرا من صدای اسب و شتر و گاو و گوسفند می شنوم و صدای گریه اطفال به گوش من می آید؟
گفتند: مالک بن عوف با مردم اموال و مواشی و زنان و فرزندان ایشان را آورده است که مردم برای زن و فرزند و مال خود جنگ کنند و نگریزند.
____________________
1-در اعلام الوری و مغازی و کامل ابن اثیر و بعضی دیگر از کتابها مالک بن عوف نصری ذکر شده است.
گفت: بخدای کعبه او مرد گوسفند چرانی است و از جنگ خبری ندارد.
پس گفتند: بطلبید مالک را، چون مالک حاضر شد گفت: ای مالک! چه تدبیر کرده ای؟
گفت: با مردم اموال و زنان و فرزندان ایشان را آورده ام که مردانه جنگ کنند.
درید گفت: ای مالک! امروز مردم تو را رئیس خود کرده اند و با مرد بزرگی جنگ می کنی و امروز خوب نکرده ای که بیضه هوازن و جمعیت ایشان را همه در برابر لشکر آورده ای، هرگز دیده ای که لشکر گریخته ملتفت زن و فرزند و مال شوند؟ برگردان ایشان را به منتهای بلاد ایشان و محفوظترین قلاع ایشان و مردان جنگی را با اسبان تنها به جنگ بیاور که نفع نمی بخشد تو را مگر مرد کارزار و اسب و شمشیر او، و اگر ظفر یابی آنها که در عقب گذاشته ای به تو ملحق می شوند، و اگر گریختی فضیحتی به سبب اهل و عیال بر تو لازم نمی شود.
مالک گفت: تو پیر شده ای و عقل تو کم شده است. و نصیحت مشفقانه او را قبول نکرد.
پس درید گفت: قبیله کعب و قبیله کلاب کجایند؟
گفتند: کسی از ایشان نیامده است.
گفت: بخت و دور اندیشی غایب است از این لشکر، اگر رفعت و سعادتی مساعد این لشکر می بود این دو قبیله از ایشان دور نمی بودند، پس پرسید که: کی حاضر شده است از قبایل هوازن؟
گفتند: عمرو بن عامر و عوف بن عامر.
گفت: از این دو جوان نفع و ضرری متصور نیست. پس آهی کشید و گفت: چه بودی اگر من در این جنگ جوان می بودم و داد مردانگی می دادم؟
و چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنید که قبایل هوازن در اوطاس جمع شده اند قبایل اسلام را جمع کرد و ایشان را تحریص بر جهاد نمود و وعده نصرت و یاری از جانب خدا فرمود که: حق تعالی شما را بر ایشان غالب خواهد گردانید و اموال و فرزندان و زنان
ایشان را به شما غنیمت خواهد داد، پس مردم راغب به جهاد گردیدند و علمهای خود را برداشته بیرون رفتند و علم بزرگ را حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بست و به دست جناب امیر (عليهالسلام ) داد و هر که داخل مکه شده بود با علمی فرمود که علم خود را بر دارد، و با دوازده هزار کس بیرون رفت، ده هزار نفر از آنها که با حضرت داخل مکه شده بودند و دو هزار نفر از آنها که در ملحق شده بودند(1) .
و به روایت ابی الجارود از امام محمد باقر (عليهالسلام ) مذکور است که: هزار مرد از بنی سلیم با حضرت بودند و رئیس ایشان عباس بن مرداس سلمی بود، و هزار نفر از قبیله مزینه، پس رفتند تا به نزدیک لشکر هوازن رسیدند و فرود آمدند؛ و چون خبر به مالک بن عوف رسید قوم خود را گفت: هر کس از شما باید که اهل و مال خود را در پشت سر خود باز دارد و غلافهای شمشیرهای خود را بشکند و در میان دره ها و در پشت درختها پنهان شوید و در کمین ایشان باشید و در اول صبح که هوا تاریک باشد بر ایشان به یک دفعه حمله آورید و ایشان را در هم بشکنید، زیرا که محمد کسی را ندیده است که آداب جنگ را داند.
چون حضرت نماز صبح را ادا فرمود سوار شد و در وادی حنین سراشیب شد و آن وادیی بود که سراشیب بسیار داشت، و بنو سلیم در مقدمه لشکر حضرت بودند پس به یک دفعه لشکرهای هوازن از هر جانب بر مسلمانان حمله آوردند و بنو سلیم گریختند و آنها که در عقب ایشان بودند همه رو به هزیمت آوردند و همه گریختند مگر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با قلیلی از صحابه، و گریختگان از پیش حضرت می گریختند و ملتفت نمی شدند و عباس لجام استر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را داشت از جانب راست و ابو سفیان پسر حارث بن عبد المطلب از جانب چپ و حضرت ندا می کرد که: ای گروه انصار! به کجا می روید؟ بسوی من آئید منم رسول خدا، و هیچکس بر نمی گشت و نسیبه دختر کعب
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 1/285 - 286 و مجمع البیان 3/18 و المنتظم 3/331 - 332 و کامل ابن اثیر 2/261 - 262 و البدایة و النهایة 4/321 - 323.
مازنیه خاک بر روی گریختگان می پاشید و می گفت: از خدا و رسول به کجا می گریزند تا آنکه عمر از پیش نسیبه گذشت، نسیبه گفت: این چکار است که می کنی؟ گفت: امر خدا چنین است.
پس حضرت استر را به جانب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) دوانید دید که حضرت شمشیر کشیده مشغول جنگ است و علم را در دست دارد، و چون عباس مرد بلندی بود و بلند آواز بود حضرت او را امر کرد که: به این تل بالا رو و مردم را ندا کن که برگردند، پس عباس بالا رفت و به آواز بلند ندا کردکه: ای اصحاب سوره بقره! و ای اصحاب شجره! به کجا می روید؟ رسول خدا اینجاست؛ و حضرت دست بسوی آسمان برداشت و گفت: اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! دعائی کردی که به این دعا دریا برای موسی شکافته شد و از فرعون نجات یافت، پس حضرت ابو سفیان را گفت که: مشتی از ریگ به من ده، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ریگ را گرفت و بر ریو مشرکان پاشید و فرمود: شاهت الوجوه پس سر بسوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! اگر این گروه هلاک شوند کسی عبادت تو نخواهد کرد.
پس چون انصار صدای عباس را شنیدند برگشتند و غلاف شمشیرهای خود را شکستند و لبیک گواین از حضرت گذشتند و از خجلت به نزدیک حضرت نیامدند و به علم امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ملحق شدند، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از عباس پرسید که: آنها کیستند؟ عباس گفت: یا رسول الله! اینها انصارند، حضرت فرمود: اکنون تنور جنگ گرم شد؛ و ملائکه در آن وقت به نصرت مسلمانان فرود آمدند و هوازن رو به هزیمت آوردند و به هر سو می گریختند و مردم صدای اسلحه ملائکه را از میان هوا می شنیدند و کسی را نمی دیدند، پس حضرت بر مشرکان غالب شد و مالها و زنان و فرزندان ایشان را به غنیمت گرفت چنانکه حق تعالی فرموده است( لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّـهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ ) یعنی: بتحقیق که یاری داد شما را خدا در مواطن بسیار - و موافق حدیث هشتاد موطن
بود(1) - و در روز حنین یاری داد شما را در وقتی که تعجب آورد شما را بسیاری لشکر، پس بسیاری لشکری هیچ فایده ای نبخشید شما را و منهزم شدید و زمین گشاده بر شما تنگ شد پس پشت گردانیدید گریختگان،( ثُمَّ أَنزَلَ اللَّـهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ ) (2) پس فرستاد خدا آرام خود را بر پیغمبرش و بر مومنان و فرستاد لشکرها - از ملائکه - که شما آنها را ندیدید و عذاب کرد آنها را که کافر بودند - به کشته شدن و اسیر شدن و غارت یافتن - و این است جزای کافران(3) .
و در احادیث معتبره از امام رضا (عليهالسلام ) منقول است که: سکینه بادی است خوشبو و نیکو که از بهشت می وزد و صورتی دارد مانند صورت آدمی و با پیغمبران می باشد(4) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است: مردی از بنی نضر بن معاویه که او را شجرة بن ربیعه می گفتند بعد از آنکه اسیر شد در سدت مسلمانان از ایشان می پرسید که: کجا رفتند آن اسبان ابلق و آن مردان سفید پوش که بر آنها سوار بودند؟ ما بدست آنها کشته شدیم و شما را در میان آنها مانند خالی می دیدیم از کمی، اکنون آنها را در میان شما نمی بینیم؛ مسلمانان گفتند: آنها ملائکه بودند که خدا به یاری ما فرستاده بود. آنچه مذکور شد موافق روایت علی بن ابراهیم بود(5) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون حضرت خواست که متوجه حنین شود عرض کردند که: صفوان بن امیه صد زره دارد، حضرت فرستاد و از او طلبید، او گفت: یا محمد! آیا به غضب می گیری زره های مرا؟ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نه بلکه به عاریه می گیرم به شرط آنکه اگر تلف شود من تاوان بدهم - و در احادیث واقع شده است که از آن
____________________
1-رجوع شود به معانی الاخبار 218 و کافی 7/463 و مجمع البیان 5/17.
2-سوره توبه: 25 و 26.
3-تفسیر قمی 1/286 - 288.
4-من لا یحضره الفقیه 2/246؛ کافی 4/206؛ مجمع البیان 3/17 - 18.
5-تفسیر قمی 1/288.
روز مقرر شد که اگر شرط ضمان در عاریه بکنند لازم شود( 1 ) - پس او زره ها را داد و حضرت بر اسصحاب خود قسم فرمود و روانه شد با دو هزار نفر لشکر مکه و ده هزار نفر از آنها که با خود آورده بود( 2 ) .
و بیرون رفتن آن حضرت در آخر ماه رمضان یا اول ماه شوال سال هشتم هجرت بود( 3 ) .
و شیخ مفید روایت کرده است که: حضرت متوجه جنگ حنین شد با ده هزار کس پس اکثر مسلمانان چنان گمان می بردند که مغلوب نخواهند شد به سبب بسیاری لشکر مسلمانان و وفور تهیه و اسلحه ایشان، و ابو بکر در آن روز گفت: عجب لشکری جمع شده اند امروز ما مغلوب نخواهیم شد ت و چشم زد لشکر را - و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: چشم زدند لشکر مرا، و یاوری که از او به مسلمانان رسید در آن روز این بود و حق تعالی خواست بر ایشان ظاهر کند که نصرت شما بر بسیاری لشکر و اسلحه نیست بلکه به اعانت و یاری من است، و اعتماد بر غیر حق تعالی نباید کرد - پس چون در برابر لشکر کفار آمدند با قبح وجوه گریختند و کسی بغیر از ده نفر در خدمت حضرت نماند که نه نفر ایشان از بنی هاشم و دهم ایشان ایمن پسر ام ایمن بود و او شهید شد، و آن نه نفر ثابت قدم ماندند تا آنکه گریختگان به تدریج برگشتند و ملحق شدند و حق تعالی در باب چشم زدن ابو بکر فرستاد آن آیه را اذ اعجبتکم کثرتکم... و مومنانی که خدا با پیغمبر یاد کرد که سکینه خود را بر ایشان فرستاد: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) بود با هشت نفر دیگر از فرزندان هاشم که یکی عباس بود و جانب راست حضرت را داشت، و فضل پسر عباس در جانب چپ حضرت بود، و ابو سفیان پسر حارث که پسر عم حضرت بود نه پدر معاویه، او زین استر حضرت را داشت در هنگامی که استر رم کرده بود و قرار نمی گرفت، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در پیش روی حضرت شمشیر می زد و کفار را از آن حضرت دفع
____________________
1-رجوع شود به تاریخ طبری 2/167.
2-مجمع البیان 3/18؛ تاریخ طبری 2/167.
3-مجمع البیان 3/18
می کرد(1) ، و ربیعه پسر حارث بن عبد المطلب، و عبد الله پسر زبیر بن عبد المطلب، و عتبه و معتب پسران ابو لهب بر دور ح بودند، دیگر همه لشکر از مهاجران و انصار گریختند(2) .
و شیخ طوسی به سند معتبر از نوفل پسر حارث بن عبد المطلب روایت کرده است که او گفت: در روز حنین همه صحابه گریختند بغیر از هفت نفر از فرزندان عبد المطلب که آنها عباس و پسرش فضل و علی (عليهالسلام ) و برادرش عقیل و ابو سفیان و ربیعه و نوفل که پسران حارث بن عبد المطلب بودند، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شمشیر را از غلاف کشیده بود و بر استر دلدل سوار بود و بر کافران حمله می کرد و رجزی می خواند به این مضمون: منم پیغمبر بی دروغ و کذب و منم فرزند عبد المطلب.
حارث پسر نوفل گفت که: من از فضل پسر عباس شنیدم که گفت: چون پدرم عباس در آن روز دید که همه گریختند نظر کرد و حضرت امیر المؤمنین را ندید گفت: در چنین وقتی فرزند ابو طالب پیغمبر را می گذارد و می گریزد با آن مردانگیها که او در جنگهای دیگر کرده است.
پس من گفتم: ای پدر! زبان خود را از پسر برادرت کوتاه دار.
گفت: مگر علی حاضر است؟
گفتم: نظر کن در پیش صف او در میان لشکر مخالف است و شمشیر می زند.
گفت: او را نشان من ده.
گفت: در میان آن غبار که بلند شده است نظر کن.
چون نظر کرد پرسید که: آن برق چیست که می بینم؟
گفت: برق شمشیر اوست که آتش در جان مشرکان افکنده و روح و خیم ایشان را به آتش جحیم می رساند و شجاعان معرکه قتال را به سیلاب تیغ بی دریغ خود به گودال زوال
____________________
1-در متن عربی نوفل پسر حارث نیز از جمله ثابت قدمان بود که ظاهرا از این روایت جا افتاده است، و با اضافه نوفل تعداد ثابت قدمان که هشت نفر بغیر از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بودند درست می شود.
2-ارشاد شیخ مفید 1/140 - 141.
می فرستند و آن حیدر کرار است که به صولت ذوالفقار آتش بار باد نخوت از سرهای اشرار بیرون کرده ایشان را بر خاک هلاک می افکند.
چون پدرم نیک نظر کرد و ضربت حیدری را دید گفت: نیکوکار است و فرزند نیکوکردار است عم و خال او فدای او گردند.
فضل گفت که: در آن روز حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چهل نفر از دلیران و شجاعان را افکند که هر یک را به دو نیم درست کرده بود حتی بینی و ذکر که نصف بینی و نصف ذکر ایشان در نیم بدن ایشان بود و نصف دیگر در نیم دیگر؛ و فضل گفت: ضربت آن حضرت همیشه بکر بود یعنی به ضربت اول به دو نیم می کرد و احتیاج به ضربت دوم نداشت(1) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در روز حنین چهل نفر از مشرکان را بدست حق پرست خود به جهنم فرستاد(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون در روز حنین مسلمانان گریختند و نه نفر از فرزندان عبد المطلب دور استر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را داشتند مالک بن عوف پیش تاخت و می گفت: محمد را به من بنمائید، چون حضرت را دید بر حضرت حمله کرد و ایمن بن ام ایمن سر راه بر او گرفت و او ایمن شهید کرد و هر چند خواست که اسبش را به جانب حضرت براند اسبش اطاعت او نکرد، و در آن وقت کلده برادر صفوان بن امیه فریاد کرد که: امروز سحر محمد باطل شد، و صفوان هنوز مسلمان نشده بود به برادر خود گفت که: ساکت شو خدا دهنت را بشکند بخدا سوگند که اگر مردی از قریش پادشاه ما باشد بهتر است از آنکه مردی از هوازن پادشاه ما باشد(3) .
و شیخ مفید روایت کرده است که: چون لشکر حضرت گریختند شب تاری بود
____________________
1-امالی شیخ طوسی 574 - 575.
2-کافی 8/376.
3-رجوع شود به اعلام الوری 114 - 115.
و مشرکان از درها و بیغوله ها بیرون آمدند با شمشیرها و نیزه ها و تیرها، پس حضرت روی انور خود را به جانب گریختگان برگردانید و مانند ماه شب چهارده روشنی داد که همه حضرت را دیدند و ندا کرد مسلمانان را که: چه شد آن پیمانها که با خدا کردید؟ و حق تعالی صدای آن حضرت را به همه رسانید و هر که صدای آن حضرت را شنید برگشت و رو به لشکر مشرکان روانه شد، و در آن وقت مردی از هوازن که علم سیاهی بر سر نیزه بلندی بسته بود در پیش لشکر کفار می آمد و بر شتر سرخی سوار بود، و چون ظفر می یافت بر مسلمانی او را می کشت و چون فارغ می شد علم را بلند می کرد که کفار می دیدند و از پی او می آمدند و رجزی می خواند و به جرات تمام می آمد و نام او ابو جرول بود، پس حضرت امیر (عليهالسلام ) متوجه او شد و اول ضربتی بر شتر ابو جرول زد که شترش افتاد و بعد از آن ضربتی بر آن ملعون زد و او را به دو نیم کرد.
و چون ابو جرول کشته شد کفار رو به هزیمت آوردند و مسلمانان در عقب ایشان تاختند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دعا کرد که: خداوندا! چنانکه اول قریش را زهر عذاب و وبال چشانیدی آخر ایشان را شهد عطا و نوال بچشان.
پس مسلمانان ظفر یافتند و شمشیر بر کافران گذاشتند و اسیر می کردند و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در پیش لشکر می رفت و می زد و می انداخت تا چهل نفر ایشان را به قتل رسانید، و چون آفتاب بلند شد حضرت فرمود ندا کنند در میان مسلمانان که: دست از کشتن مشرکان بازدارید و هر که اسیری در دست آورده باشد او را نکشد.
و در آن روز ابن الاکوع را اسیر کردند و او جاسوس قبیله هذیل بود و در روز فتح مکه به جاسوسی از جانب ایشان به نزد حضرت امده بود، چون عمر او را اسیر دید و چنانکه مکرر معلوم شد که عادت آن نامرد چنان بود که در وقت کارزار فرار را برقرار اختیار کند و چون اسیر را دست بسته ببیند اظهار جرات و جلادت و بی رحمی نماید به مردی از انصار گفت: این آن دشمن خداست که به نزد ما به جاسوسی آمده بود و اکنون اسیر شده است او را بکش، آن انصاری فریب او را خورد و اسیر را به قتل رسانید، چون آن خبر به حضرت رسید بسیار متالم گردید و فرمود: من نگفتم اسیران را مکشید؟ و بعد از آن جمیل بن معمر
را کشتند در وقتی که اسیر شده بود، پس حضرت بسیار در غضب شد و به نزد انصار فرستاد که: من مگر نگفتم که اسیران را مکشید؟ ایشان گفتند: ما به گفته عمر کشتیم.
پس حضرت رو از ایشان گردانید و از ایشان در خشم شد تا آنکه عمیر بن وبه آمد و از جانب انصار معذرت بسیار طلبید تا حضرت ایشان را بخشید(1) ؛ در اول جنگ ابو بکر حضرت را رنجانید و در آخر جنگ عمر آن جناب را ملول گردانید.
و شیخ طبرسی و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند از شیبة بن عثمان بن ابی طلحه عبدری که گفت: من کینه ای عظیم از محمد در دل داشتم به سبب آنکه از قبیله بنی عبد الدار از خویشان من هشت نفر از علمداران نامدار در جنگ احد به شمشیر حیدر کرار کشته شده بود، و پیوسته در کیمن بودم که فرصتی بیابم و کینه خود را از او بکشم و در روز فتح مکه ناامید شدم، و چون جنگ حنین پیش آمد به آن جنگ رفتم شاید فرصتی بیابم، در وقت گریختن مسلمانان فرصت را غنیمت دانسته از جانب راست حضرت در آمدم عباس را دیدم گفتم: او عم اوست و ترک یاری او نخواهد کرد، پس از جانب چپ در آمدم ابو سفیان پسر حارث را دیدم گفتم: این پسر عم اوست و او را یاری خواهد کرد، چون از عقب حضرت آمدم و کسی را نیافتم و شمشیر را کشیدم ناگاه شعله آتشی دیدم که میان من و آن حضرت حایل شد و نزدیک شد که مرا بسوزد پس دست بر دیده خود گذاشتم و به عقب رفتم، پس حضرت رو به من آورد و فرمود که: ای شیبه! نزدیک من بیا، چون نزدیک آن حضرت رفتم دست بر سینه من گذاشت و گفت: خداوندا! شیطان را از او دور گردان، چون چنین کرد و نظر بر او افکندم او را چنان دوست داشتم که از چشم و گوش خود دوست تر می داشتم، پس فرمود: ای شیبه! برو با کفار جنگ کن، رفتم و چنان به اهتمام جنگ می کردم که اگر پدرم در برابر من می آمد او را می کشتم برای یاری آن حضرت، پس چون جنگ منقضی شد و به خدمت آن حضرت رفتم فرمود که: آنچه خدا برای تو خواست بهتر بود از آنچه تو خود برای خود خواسته بودی؛ و آنچه در خاطر
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/142 - 145.
من گذشته بود که بغیر از خدا کسی بر آنها اطلاع نداشت برای من نقل کرد و من به آن سبب مسلمان شدم(1) .
و ایضا شیخ طبرسی از سعید بن مسیب روایت کرده است که: مردی از مشرکان که در جنگ حنین حاضر بود برای من نقل کرد که: چون ما با لشکر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ملاقات کردیم در آن جنگ به قدر دوشیدن گوسفندی لشکر مسلمانان در برابر ما نایستادند که گریختند، چون ایشان را گریزاندیم ایشان را تعاقب کردیم تا رسیدیم به رسول خدا که بر استر اشهبی سوار بود و ایستاد بود، چون به نزدیک آن حضرت رسیدیم مردان سفید روئی رو به ما آوردند و گفتند: شاهت الوجوه قبیح باد روهای شما برگردید، پس ما برگشتیم و مسلمانان از پی ما برگشتند، و ما دانستیم که ایشان ملائکه بودند(2) .
و به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز حنین چهار هزار اسیر و دوازده هزار شتر بدست مسلمانان آمد بغیر آنچه از سایر اموال بدست ایشان آمد که عدد آنها را خدا می داند، و حضرت اموال و سبایا را به جعرانه فرستاد با بدیل بن روقا و خود با لشکر تعاقب کفار نمود؛ و گویند که صد نفر از مشرکان در آن جنگ کشته شدند(3) .
و زهری روایت کرده است که: در آن جنگ شش هزار اسیر بدست مسلمانان آمد و حساب اموال و مواشی و انعام را خدا می داند که چه مقدار بود(4) .
و شیخ مفید و شیخ طبرسی روایت کرده اند که: چون حق تعالی جمعیت مشرکان را در حنین به تفرق مبدل گردانید، بقیة السیف ایشان دو طایفه شدند، پس اعراب و هر که تابع ایشان شد به اوطاس رفتند، و قبیله ثقیف و هر که تابع ایشان شد به طایفه رفتند و مالک بن عوف با ایشان رفت و در قلعه طایف متحصن شدند، پس حضرت ابو عامر اشعری را با
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 115 و خرایج 1/117 و 118 و مغازی 3/909 - 910 و دلائل النبوة 5/145 با تفاوتهایی اندک.
2-مجمع البیان 3/19.
3-رجوع شود به اعلام الوری 116 و مجمع البیان 3/19.
4-مجمع البیان 3/19؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/264.
ابو موسی اشعری و گروهی بسوی اوطاس فرستاد و ابو سفیان بن حرب ملعون را بسوی طایف فرستاد.
اما ابو عامر پس علم را گرفت و پیش رفت و جهاد کرد تا کشته شد، و مسلمانان ابو موسی را گفتند که: تو پسر عم امیری و او کشته شد تو علم را بردار و جنگ کن، پس ابو موسی علم را گرفت ومسلمانان جنگ کردند تا فتح کردند؛ و اما ابو سفیان پس ثقیف با او جنگ کردند و او گریخت و به خدمت حضرت آمد و گفت: مرا با جماعتی فرستادی که به استعانت ایشان دلو آب از چاه نمی توان کشید از هذیل و اعراب و به این سبب من گریختم، حضرت متعرض جواب او نشد و خود با عسکر نصرت اثر در ماه شوال به دولت و اقبال متوجه طایف شد و زیاده از دو روز ایشان را محاصره کرد و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را با گروهی فرستاد که هر چه را بیابند پامال کنند و هر بتی را بیابند بشکنند، چون حضرت متوجه شد لشکر گرانی از قبیله خثعم به جنگ آن حضرت آمدند و در اول صبح که هوا تاریم بود و التقاء فریقین واقع شد و مردی از دلیران ایشان که او را شهاب می گفتند از لشکر ایشان بیرون آمد و مبارز طلبید، حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: کیست که متعرض مبارزه او شود؟ هیچکس جواب نگفت، چون حضرت دید که کسی جرات بر مبارزه او نمی کند خود برخاست که به جنگ او رود، پس ابو العاص بن ربیع که شوهر زینب خاتون بود پیش آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! من می روم و کفایت شر او می کنم، حضرت فرمود که: نه من می روم و اگر کشته شوم تو امیر لشکر باش، و چون شهاب الله ثاقب به نزدیک آن شهاب خایب رسید او را به یک ضربت به جهنم فرستاد و لشکر او را گریزاند و رفت و جمیع بتهای ایشان را شکست و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مراجعت نمود و هنوز حضرت مشغول محاصره اهل طایف بود، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن حضرت را دید تکبیر فتح گفت و دست حضرت را گرفت و با او به خلوت به کناری رفت و راز دور و درازی با آن حضرت گفت(1) .
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/151 - 152 و اعلام الوری 116 - 117 و مجمع البیان 3/19.
و خاصه و عامه به طرق بسیار از جابر بن عبد الله انصاری روایت کرده اند که: چون حضرت سید انبیاء با اشراف اوصیا خلوت کرد و با او راز می گفت، رئیس اشقیا عمر بن الخطاب پیش رفت و گفت: به او راز می گوئی به خلوت و ما را دور می کنی؟
حضرت فرمود: ای عمر! من با او راز نگفتم بلکه خدا با او راز گفت(1) .
عمر از روی غضب برگشت و گفت: این هم مثل آن است که در روز حدیبیه به ما گفتی که داخل مسجد الحرام خواهید شد و داخل نشدیم و برگشتیم.
حضرت از عقب او صدا زد که: من کی گفتم که در آن سال داخل خواهید شد؟ و آخر داخل شدید.
پس از قلعه طایف نافع بن غیلان با جماعتی از ثقیف بیرون آمدند و حضرت رسول حضرت امیر (عليهالسلام ) را به جنگ ایشان فرستاد و در وادی وج ایشان را ملاقات کرد و نافع را به قتل رسانید و مشرکان گریختند، و از کشته شدن نافع و گریختن آن جماعت رعب عظیم در دل اهل قلعه افتاد و جمعی از ایشان از قلعه به زیر آمدند و مسلمان شدند(2) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: در ایام محاصره طایف جماعتی از غلامان اهل قلعه به زیر آمدند و مسلمان شدند، یکی از آنها ابو بکره بود که غلام حارث بن کلده بود، و دیگری منبعث که نام او مضطجع بود و حضرت او را منبعث نام کرد، و دیگری وردان که غلام عبد الله بن ربیعه بود.
چون گروه طایف به خدمت آمدند و مسلمان شدند گفتند: یا رسول الله! غلامان ما که به نزد تو آمده اند به ما پس ده، حضرت فرمود: نمی دهم، ایشان آزاد کرده های خدایند(3) .
____________________
1-اعلام الوری 117؛ ارشاد شیخ مفید 1/153. و نیز رجوع شود به سنن ترمذی 5/597 و مناقب ابن المغازلی 143 - 145 و تاریخ بغداد 7/402 و کفایة الطالب 328 و اسد الغابة 4/101 و جامع الاصول 9/474.
2-اعلام الوری 116 و 117.
3-رجوع شود به اعلام الوری 116 و دلائل النبوة 5/159 و مغازی 3/931 - 932.
و شیخ مفدی از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اهل طایف را محاصره نمود، ده روز یا هفده روز قلعه مفتوح نشد، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوار شد در وقت گرمی هوا و فرمود: ایها الناس! من شفیع شما و فرط شمایم و وعدگاه من و شما و حوض کوثر است و مشا را در باب عترت و اهل بیت خود وصیت به خیر می کنم؛ پس فرمود: بحق آن خداوندی که جانم بدست قدرت اوست که البته بر پا دارید نماز را و بدهید زکات را یا می فرساتم بسوی شما مردی را که از من باشد و بمنزله جان من باشد تا گردنهای شما را بزند و فرزندان شما را اسیر کند.
پس بعضی از مردم گمان کردند که آن مرد ابو بکر است و بعضی گمان کردند کهعمر است، پس دست علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را گرفت و گفت: آن مرد این است(1) .
و ایضا شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ هوازن فارغ شد به نزد قلعه طایف رفت و اهل وج را چند روز محاصره کرد، پس ایشان التماس کردند که: از سر قلعه ما بر خیز تا رسولان ما به نزد تو آیند و با تو شرطها بکنند، حضرت چون به مکه آمد رسولان ایشان به خدمت حضرت آمدند و گفتند: مسلمان می شویم اما قبول نماز و زکات نمی کنیم، حضرت فرمود: خیری نیست در دینی که در آن رکوع و سجود نباشد، بحق آن خداوندی که جانم در قبضه قدرت اوست که البته بر پا می دارید نماز را و می دهید زکات را و اگر نه می فرستم بسوی شما مردی را که از من بمنزله جان من است تا بزندگان مردان شما را و اسیر کند فرزندان شما را؛ پس دست علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را گرفت و بلند کرد و گفت: این است آنکه گفتم. چون آن جماعت برگشتند به طایفه و خبر دادند ایشان را به آنچه از حضرت شنیده بودند ایشان اقرار کردند به نماز و اقرار کردند به هر شرطی که حضرت بر ایشان گرفت، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: هیچ اهل مملکتی و امتی بر من عاصی نمی شوند مگر
____________________
1-در کتب شیخ مفید که در دسترس ما بود یافت نشد؛ امالی شیخ طوسی 504 روزهای محاصره را 18 و 19 روز ذکر نموده است.
آنکه بسوی ایشان می افکنم تیر خدا را، گفتند: یا رسول الله! تیر خدا کدام است؟ فرمود: علی بن ابی طالب است نفرستاده ام او را در هیچ لشکری مگر آنکه دیدم که جبرئیل از جانب راست او می رفت و میکائیل از جانب چپ او می رفت و ملکی از پیش او می رفت و ابری او را سایه می کرد تا حق تعالی آن حبیب و دوست مرا نصرت و یاری می داد(1) .
و قطب راوندی روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محاصره نمود اهل طایف را، عیینة بن حصین گفت: مرا رخصت دهید تا به نزد اهل قلعه روم و با ایشان سخن بگویم، چون حضرت او را رخصت داد و داخل قلعه شد گفت: مرا امان می دهید که به نزدیک شما آیم و سخنی چند بگویم؟ گفتند: بلی، و ابو محجن او را شناخت پس گفت: نزدیک بیا. چون داخل شد بر ایشان گفت: پدر و مادرم فدای شما باد مرا خوشحال کرد آنچه دیدم از شما، و در میان عرب بغیر شما کسی نیست، بخدا سوگند که در میان اصحاب محمد مثل شمائی نیست و مقام ایشان اندکی واقع شد و طعام شما بسیار است و آب شما وافر است، صبر کنید و قلعه را مدهید.
چون بیرون رفت قبیلعه ثقیف به ابو محجن گفتند: ما نخواستیم داخل شدن او را بر ما و می ترسیم که خبر دهد محمد را به خللی که مشاهده کرده باشد در ما یا در قلعه ما، ابو محجن گفت که: من او را بهتر می شناسم از شما، در میان ما کسی نیست که عدواتش نسبت به محمد مثل او باشد هر چند در ماین لشکر اوست.
چون برگشت بسوی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: من به ایشان گفتم که داخل شوید در اسلام بخدا سوگند که محمد از میان دیار شما بیرون نمی رود تا شما از قلعه بیرون آئید پس امانی از آن حضرت از برای خود بگیرید؛ و ایشان را بسیار ترسانیدم.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: دروغ می گوئی، و چنین و چنان گفتی به ایشان - و آنچه گفته بود حضرت به او نقل کرد - و گروهی از صحابه او را معاتبه کردند و او نادم
____________________
1-امالی شیخ طوسی 504 - 505.
و پشیمان شد و گفت: استغفار می کنم از خدا و توبه می کنم و دیگر چنین نخواهد کرد(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در باب اهل قلعه طایف با اصحاب خود مشورت فرمود، سلمان فارسی گفت: یا رسول الله! من چنان مصلحت می دانم که منجنیقی نصب کنید بر قلعه ایشان، پس حضرت امر فرمود که منجنیقی ساختند دو دبه بر آن نصب کردند، پس اهل قلعه آتشی انداختند و دبه ها را سوختند؛ پس حضرت امر فرمود که درختان انگور ایشان را قطع کرند و سوزاندند، سفیان بن عبد الله ثقفی از بالای قلعه ندا کرد که: چرا مالهای ما را قطع می کنی اگر تو بر ما غالب شوی مال تو خواهد بود و اگر تو غالب نشوی از برای خدا و رحم، مال ما را واگذار؛ پس حضرت فرمود: وا می گذارم از برای خدا و رحم(2) .
و روایتی وارد شده است که: محاصره رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اهل طایف را سی شب شد یا نزدیک به آن، پس برگشت و بعد از آن گروه اهل طایف آمدند و مسلمان شدند(3) .
شیخ طوسی به سند معتبر از ابوذر روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقتی که رسولان اهل طایف به خدمت آن حضرت آمده بودند فرمود: بخدا سوگند که یا نماز را بر پا می دارید و زکات را ادا می کنید یا می فرستم بر شما مردی را که بمنزله جان من است و خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول او را دوست می دارند تا شمشیر بر سر شما فرود آورد، پس گردن کشیدند برای این فضیلت اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، پس حضرت دست علی بن ابی طالب را گرفت و بلند کرد و فرمود که: این است آن مرد؛ پس ابو بکر و عمر گفتند: ما ندیده بودیم هرگز فضیلتی برای کسی مثل آنکه امروز از برای علی دیدیم(4) .
و در احادیث معتبره از طریق خاصه و عامه منقول است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام )
____________________
1-خرایج 1/118 - 119.
2-اعلام الوری 117؛ مغازی 3/927 - 928.
3-اعلام الوری 118؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/264.
4-امالی شیخ طوسی 579.
در روز شوری از جمله حجتهای خود فرمود که: سوگند می دهم شما را بخدا که آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق او گفته باشد که دست باز می دارند بنو ولیعه از معارضه من یا می فرستم بسوی ایشان مردی را که بمنزله جان من است و طاعت او طاعت من و معصیت او معصیت من است که ایشان را به شمشیر فروگیرد بغیر از من؟ همه گفتند: نه(1) .
پس فرمود که: سوگند می دهم شما را بخدا که آیا در میان شما کسی هست که در روز طایف رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با او راز گفته باشد پس ابو بکر و عمر گفته باشند که: با علی راز می گوئی و از ما پنهان می داری، حضرت در جواب ایشان فرموده باشد که: من خود با او راز نگفتم بلکه خدا مرا امر کرد با او راز بگویم بغیر از من؟ گفتند: نه(2) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت از محاصره طایف برگشت، با اصحاب خود بسوی جعرانه آمد و در آنجا غنیمتهای روز حنین را قسمت نمود در میان آن جماعتی که تالیف قلب ایشان می نمود از قریش و سایر عرب و به انصار قلیلی و کثیری از آن غنیمت نداد. و بعضی گفته اند که: به انصار اندکی داد و اکثر را به نو مسلمان شدگان داد برای تالیف قلب ایشان.
و گفته اند: ابو سفیان بن حرب را صد شتر داد، و معاویه پسر او را صد شتر داد، و حکیم بن حزام را که از قبیله بنی اسد بود صد شتر داد، و نضر بن حارث را صد شتر داد، و علاء بن حارثه ثقفی را صد شتر داد، و حارث بن هشام را صد شتر داد، و جبیر بن مطعم را صد شتر داد و مالک بن عوف را صد شتر داد.
و بعضی گفته اند که: علقمة بن علاثه، و اقرع بن حابس، و عیینة بن حصن هر یک را صد شتر داد، و عباس بن مرداس شاعر را چهار شتر داد پس عباس در غضب شد و شعری چند گفت متضمن شکایت از آن حضرت، چون آن خبر به حضرت رسید حضرت
____________________
1-خصال 555؛ مناقب خوارزمی 222.
2-احتجاج 1/327.
امیر المؤمنین را گفت: یا علی! عباس را ببر و زبانش را قطع کن، عباس گفت: چون علی دست مرا گرفت و برد گفتم: یا علی! آیا زبان مرا خواهی برید؟ حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: آنچه پیغمبر فرموده است در باب تو به عمل خواهم آورد، پس پاره ای دیگر که راه رفتیم بار دیگر گفتم: یا علی! زبان مرا خواهی برید؟ باز حضرت همان جواب داد. گفت: تا آنکه مرا داخل حظیره ای کرد از حظیرها که در آنها شتران بودند و فرمود که: از چهار شتر تا صد شتر هر قدر می خواهی از برای خود اختیار کن، من گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد چه بسیار کریم و بردبار و دانا ونیکو کردارید؛ پس علی فرمود که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چهار تشر به تو داد و تو را با مهاجران قرار داد، اگر خواهی چهار شتر را بگیر و با مهاجران در فضیلت شریک باش، و اگر خواهی صد شتر را بگیر و با آنها که صد شتر گرتفه اند رفیق باش، من به علی گفتم که: آنچه تو می فرامئی من اختیار می کنم، حضرت فرمود: مصلحت تو را در آن می بینم که چهار شتر بگیری و با مهاجران باشی. پس عباس راضی شد و برگشت.
و گروهی از انصار از این قسمت برنجیدند و سخنان قبیح از ایشان صادر شد تا آنکه بعضی از ایشان گفتند که: در روز احتیاج با ما بود امروز که خویشان و پسر عمان خود را دید ما را فراموش کرد، چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این حال را در انصار مشاهده کرد حکم فرمود که انصار در یک موضع بنشینند و کسی غیر ایشان ننشیند. پس آن حضرت غضبناک بسوی ایشان آمد و کسی بغیر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با آن حضرت نبود. پس فرمود: آیا من نبودم که بسوی شما آمدم در هنگامی که همه در کنار گودال آتش جهنم بودید و حق تعالی به برکت من شما را نجات داد؟ گفتند: بلی خدا و رسول را بر ماست منت و نعمت و احسان.
و باز فرمود: آیا من نبودم که بسوی شما آمدم و همه دشمنان یکدیگر بودید و شمشیرها بر روی یکدیگر کشیده بودید و حق تعالی به برکت من الفت در میان دلهای شما افکند؟ همه گفتند: بلی یا رسول الله.
باز فرمود: آیا من نبودم که بسوی شما آمدم در وقتی که ذلیل و قلیل بودید و حق تعالی
به برکت من شما را بسیار و عزیز گردانید؟
و از این باب نعمتهای خود را بسیار بر ایشان شمرد و ساکت شد؛ پس فرمود: چرا جواب من نمی گوئید؟
ایشان گفتند: چه جواب گوئیم تو را یا رسول الله؟ پدران و مادران ما همه فدای تو باد، تو را است منت و فضل و احسان بر ما و بر جمیع عالمیان.
حضرت فرمود که: اگر خواهید می توانید گفت که: قوم تو، تو را راندند و تکذیب تو کردند و ما تثدیق تو کردیم و تو را جا دادیم، و ترسان بسوی ما آمدی و ما تو را ایمن گردانیدیم.
پس صدای همه به گریه بلند شد و پیرامون ایشان به خدمت حضرت برخاستند و دست و پا و زانوی مبارکش را بوسیدند و گفتند: راضی شدیم از خدا و رسول خدا و اینک مالهای ما همه از توست، اگر خواهی در میان قوم خود قسمت کن.
پس حضرت فرمود: ای گروه انصار! آیا دلگیر شدید از من برای آنکه قسمت کردم مالی را در میان گروهی که تازه به اسلام آمده بودند به جهت آنکه دل ایشان را به اسلام مایل گردانم و اعتماد بر قوت ایمان شما کردم و شما را به حسن اعتقاد شما گذاشتم؟ آیا راضی نیستید که دیگران گوسفندان و شتر ببرند و رسول خدا سهم شما باشد و شما او را در سهم خود ببرید؟
پس رسول خدا فرمود که: انصار مخصوصا منند و صندوق راز منند، اگر همه مردم به یک وادی بروند و انصار به راه دیگر بروند، هر آینه من به راه انصار خواهم رفتن و از ایشان جدا نخواهم شدن، خداوندا! بیامرز انصار را و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را(1) .
کلینی و عیاشی به سند حسن از زراره روایت کرده اند که از حضرت امام
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 118 - 120 و ارشاد شیخ مفید 14م 1/5 - 148 و سیره ابن هشام 4/492 - 493 و 498 - 499.
محمد باقر (عليهالسلام ) پرسید از مولفة قلوبهم حضرت فرمود: ایشان گروهی بودند که خدا را به یگانگی پرستیدند و ترک کردند عبادت بتها را و لا اله الا الله و محمد رسول الله گفتند و با این حال شک داشتند به آنچه حضرت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای ایشان می آورد، پس حق تعالی امر کرد پیغمبرش را که الفت دهد دلهای ایشان را به مال و نوال شاید اسلام ایشان نیکو گردد و ثابت قدم گردند و در دینی که داخل شده اند در آن و اقرار به آن کرده اند، و بدرستی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز حنین تالیف کرد دلهای سرکده های عرب را و اکابر قریش و مضر را مثل ابو سفیان حرب و عیینة بن حصین و اشباه ایشان از مردمان؛ پس در غضب شدند انصار و جمع شدند بسوی سعد بن عباده، پس حضرت ایشان را آورد بسوی جعرانه پس سعد بن عباده گفت: یا رسول الله! رخصت می دهی مرا در سخن گفتن؟ فرمود: بلی.
سعد گفت: اگر این امری که از تو صادر شد که قسمت کردی مالها را در میان قوم خود امری است که خدا فرستاده است، ما راضی شذین؛ و اگر خدا نفرستاده است، ما راضی نیستیم.
پس رو کرد بسوی انصار و فرمود که: آیا همه چنین می گوئید که سید شما سعد بن عباده گفت؟ ایشان گفتند: سید ما خدا و رسول خداست.
پس حضرت بار دیگر از ایشان از ایشان پرسید تا آنکه در مرتبه سوم گفتند که: ما نیز آن را می گوئیم که سعد گفت.
پس حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) فرمود که: از آن روز که از انصار این سخن صادر شد نور ایمان ایشان پست شد، پس حق تعالی سهمی در قرآن برای مولفة قلوبهم مقرر فرمود(1) .
و چون سال دیگر شد دو برابر آن غنیمت که در حین گرفته بودند به برکت تالیف قلب آن جماعت بهم رسید و گروه بسیار به اسلام در آمدند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خطبه ای
____________________
1-کافی 2/411؛ تفسیر عیاشی 2/91 - 92.
خواند و فرمود: ای اگروه مردمان! آنچه من کردم بهتر بود یا آنچه شما می گفتید؟ اکنون چندین برابر آنچه به ایشان دادم در روز حنین برای من آوردند و گروه بسیار به اسلام در آمدند، بحق آن خداوندی که جان محمد در دست قدرت اوست که من دوست می دارم که نزد من آنقدر مال باشد که به هر کس دیه او را بدهم تا مسلمان شود(1) .
و عیاشی به سند دیگر روایت کرده است که: در روز قسمت حنین مردی از انصار گفت: این چه قسمت است که پیغمبر می کند؟ خدا هرگز چنین قسمتی را نخواهد! پس یکی از صحابه به او گفت: ای دشمن خدا! آیا در حق رسول خدا چنین سخن می گوئی؟ و به خدمت حضرت آمد و سخن آن انصاری را نقل کرد، پس حضرت فرمود: برادرم موسی (عليهالسلام ) را قوم او زیاده از این آزار کردند و او از برای خدا صبر کرد؛ و حضرت در روز حنین به هر مردی از مولفة قلوبهم صد شتر داد(2) .
و شیخ مفید و شیخ طبرسی و سایر محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند از ابو سعید خدری و غیر او که: در روز حنین که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قسمت غنیمتها می فرمود، مردی از بنی تمیم که او را ذو الخویصره می گفتند به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! عدالت کن در قسمت کردن.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت نکنم کی عدالت خواهد کرد؟
پس عمر بن خطاب گفت: یا رسول الله! مرا رخصت بده که او را گردن بزنم.
حضرت فرمود: بگذار او را که او اصحابی چند خواهد داشت که شما نمازهای خود را در جنب نماز ایشان کم خواهید شمرد و روزه خود را در جنب روزه ایشان حقیر خواهید دانست و پیوسته قرآن خواهند و قرآن ایشان از گردن ایشان بالاتر نخواهد رفت و از اسلام بیرون خواهند خواهند رفتن چنانکه تیر از نشانه بدر می رود، و علامت ایشان مرد سیاهی خواهد بود که بر یکی از بازوهای او گوشتی مانند پستان زنان آویخته باشد،
____________________
1-تفسیر عیاشی 2/92.
2-تفسیر عیاشی 2/92.
و ایشان خروج خواهند کرد بر بهترین گروهی از مردمان.
ابو سعد گفت: گواهی می دهم که این سخن را از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم و گواهی می دهم که در خدمت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) بودم در جنگ خوارج و شنیدم که آن حضرت امر کرد که در میان جنگ گاه گردیدند و آن مرد را پیدا کردند با آن علامتی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر داده بود(1) .
و ایضا شیخ طبرسی روایت کرده است که: در روز حنین که حضرت قسمت غنیمت می فرمود، چون غنیمت آخر شد حضرت سوار و مردان از پیش می دویدند و یم گفتند: یا رسول الله! قسمتی به ما بده، تا آنکه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را ملجا کردند بسوی درختی و ردا از دوش مبارکش کشیدند، پس آن جناب فرمود که: ایها الناس! پس دهید ردای مرا، بحق آن خداوندی که جانم بدست قدرت اوست که اگر به عدد درختان زمین نزد من شتر و گاو و گوسفند باشد هر آینه همه را قسمت کنم میان شما و مرا بخیل و ترسان نخواید یافت؛ پس حضرت موئی از کوهان شتری کند و فرمود: بخدا سوگند که از غنیمت شما به قدر این مو مصرف نشدم بغیر از خمس و آن را نیز به شما می دهم، پس از غنیمت چیزی خیانت مکنید و پس دهید آنچه برده اید اگر چه به قدر سوزن و ریسمان باشد، بدرستی که دزدی غنیمت موجب عیب و عار و باعث دخول نار است.
پس مردی از انصار برخاست و قدری از رشته تابیده آورد و گفت: یا رسول الله! این را برداشه بودم که جل شترم را با آن بدوزم.
فرمود: آنچه حق من بود از آن گذشتم.
آن مرد گفت: هر گاه کار چنین تنگ است مرا احتیاجی به این رشته نیست؛ و از دست خود انداخت.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ماه ذیقعده از جعرانه متوجه مکه معظمه گردید و احرام
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/148 - 149 و اعلام الوری 121 و خرایج 1/68 و صحیح مسلم 2/744 - 745 و دلائل النبوة 6/427 و تفسیر بغوی 2/301 - 302 و مناقب خوارزمی 182.
به عمره بست و بعد از فارغ شدن از عمره بسوی مدینه برگشت و معاذ بن جبل را امیر اهل مکه نمود؛ و به روایت دیگر عتاب بن اسید را والی گردانید و معاذ بن جبل را با او گذاشت که مسائل دین را تعلیم اهل مکه نماید(1) .
و ابن بابویه به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: هیچ روز بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دشوارتر از روز حنین نگذشت به سبب آنکه اکثر قبائل عرب در آن جنگ اتفاق بر عدوات آن حضرت نموده بودند(2) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: از جمله سبی ها که در حنین گرفته بودند دختر حلیمه دایه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، چون او را در بالای سر حضرت بازداشتند گفت: من خواهر تو، دختر حلیمه ام که مرا اسیر کرده اند. حضرت ردای مبارک خود را برای او پهن کرد و او را روی او نشاند و با او بسیار سخن گفت و احوال بسیار از او سوال نمود(3) .
و به روایت معتبر دیگر: چون برادرش را آوردند اینقدر تعظیم نفرمود که آن دختر را فرمود، از سبب آن رسیدند، فرمود: آن دختر نسبت به پدر و مادر خود نیکوکارتر بود(4) .
پس شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون گروه هوا زن در جعرانه به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسیدند و مسلمان شدند گفتند: یا رسول الله! ما را اصلی و عشیره ای هست و بر تو مخفی نیست بلا و شدتی که ما را دریافته است پس منت گذار بر ما تا خدا منت گذارد بر تو، پس خطیب ایشان برخاست و او را زهیر بن صرد می گفتند و گفت: یا رسول الله! اگر ما شیر داده بودیم حارث بن ابی شمر یا نعمان بن منذر را و بعد از آن بر ما دست می یافتند چنانکه تو بر ما دست یافته ای هر آینه احسان بسیار به ما می کردند و تو از همه کس نیکوتری و در این حظیرها خاله های تو و دختران خاله های تو و محافظت کنندگان تو
____________________
1-اعلام الوری 121 - 122.
2-علل الشرایع 462، و در آن بجای حنین، خیبر ذکر شده است.
3-اعلام الوری 120. و نیز رجوع شود به مغازی 3/913 و تاریخ طبری 2/171.
4-کافی 2/161.
و دختران محافظت کنندگان تو اسیر و در بندند و ما از تو مالی طلب نمی کنیم بلکه زنان و فرزندان خود را طلب می کنیم؛ و پیش از آمدن ایشان حضرت بسیاری از اسیران را در میان صحابه قسمت کرده بود، چون خواهرش با او سخت گفت و شفاعت ایشان کرد میان صحابه قسمت کرده بود، چون خواهرش با اوس خت گفت شفاعت ایشان کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نصیب خود را و نصیب فرزندان عبد المطلب را به تو بخشیدم اما آنچه از سایر مسلمانان است تو خود از آنها شفاعت کن به حق من بر ایشان شاید ببخشند. چون آن حضرت نماز ظهر ادا فرمود دختر حلیمه برخاست و سخن گفت و همه از برای رعایت حضرت اسیران ایشان را بخشیدند بغیر از اقرع بن حابس و عیینة بن حصن که ایشان ابا کردند از بخشیدن و گفتند: یا رسول الله! این قوم از ما نزان بسیار اسیر کرده اند و ما زنان ایشان را پس نمی دهیم، پس حضرت فرمود برای حصه ایشان در میان اسیران قرعه بیندازند؛ و فرمود: خداوندا! نصیب ایشان را پست گردان؛ پس نصیب یکی از ایشان خادمی افتاد از بنی عقیل و نصیب دیگری خادمی افتاد از بنی نمیر، چون ایشان نصیب خود را چنین دیدند ایشان نیز بخشیدند.
و اما زنانی که پیشتر قسمت شده بودند، فرمود: هر که دست از نصیب خود بردارد اول غنیمتی که بهم رسید من شش فریضه به او می دهم؛ پس همه مردان و زنان و فرزندان ایشان را پس دادند.
پس دختر حلیمه شفاعت کرد نزد آن حضرت در حق مالک بن عوف، و حضرت شفاعت او را قبول کرد و فرمود: اگر او به نزد ما بیاید در امان است، پس او به خدمت حضرت آمد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مالش را به او رد کرد و صد شتر نیز به او بخشید(1) .
و روایت کردهاند که: حضرت در روزی که سبی ها را در وادی اوطاس قسمت فرمود امر کرد که ندا کنند در میان مردم که زنان حامله را جماع نکنند تا وضع حمل ایشان بشود و زنان غیر حامله را جماع نکنند تا یک حیض ببینند(2) .
____________________
1-اعلام الوری 120 - 121.
2-مجمع البیان 3/19.
و در بعضی از کتب معتبره مذکور است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سال هشتم هجرت ملیکه کندیه را تزویج نمود و پدر او در روز فتح مکه کشته شده بود، پس بعضی از زنان پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او گفتند: تو شرم نمی کنی که زن یک شخصی می شوی که پدرت را کشته است؟ و آن بی سعادت به این سبب اظهار کراهت از حضرت نمود و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مفارقت او را اختیار کرد(1) .
و گفته است(2) : در این سال ابراهیم فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ماه ذیحجه از ماریه متولد شد و قابله او آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زوجه ابو رافع بود، پس قابله به نزد شوهر خود ابو رافع آمد و او را خبر داد که برای حضرت پسری متولد شد، ابو رافع به خدمت حضرت آمد و این بشارت را به آن حضرت رسانید، حضرت غلامی به او بخشید و آن فرزند را ابراهیم نام کرد و در روز هفتم برای او عقیقه کشت و سرش را تراشید و به وزن موی سرش نقره تصدیق نمود بر مساکین و مویش را فرمود در زمین دفن کردند و زنان انصار در شیر دادن او نزاع کردند، پس حضرت او را به ام برده دختر منذر بن زید داد که او را شیر بدهد(3) .
و گویند: در این سال زینب دختر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وفات یافت(4) .
و در این سال کعب بن عمیر را بسوی ذات اطلاع شام فرستاد و او و اصحابش شهید شدند(5) .
و در این سال عیینة بن حصن را بسوی بنی العنبر فرستاد و بر ایشان غارت آوردند و زنان ایشان را اسیر کردند(6) .
____________________
1-الاصابة 8/320. و نیز رجوع شود به طبقات ابن سعد 8/117.
2-از بحار الانوار 21/183 معلوم می شود که منظور علامه مجلسی از گفته است کازرونی می باشد.
3-طبقات ابن سعد 1/107 - 108؛ المنتظم 3/345.
4-المنتظم 3/349؛ العبر 1/9.
5-مغازی 2/752؛ المنتظم 3/316؛ کامل ابن اثیر 2/272 - 273 و در آنها بجای اطلاع،اطلاع ذکر شده است.
6-کامل ابن اثیر 2/273.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: قافله ای در تابستان از جانب شام به مدینه آمدند و فرشها و طعامها برای اهل مدینه آوردند که بفروشند، و در مدینه شهرت دادند که لشکر روم جمعیت کرده اند و اراده دارند که به جنگ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیایند با لشکر عظیمی و هر قل پادشاه روم با لشکر خود متوجه شده است و قبائل غسان و حزام و فهر و عامله را با خود متفق گردانیده است و لشکر او به بلقا رسیده اند و هر قل به حمص رسیده است. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امر فرمود اصحاب خود را که مهیای جنگ تبوک شوند (تبوک از جمله بلاد بلقا بود) و فرستاد بسوی قبائلی که در حوالی مدینه بودند و بسوی مکه بسوی هر که مسلمان شده بود از قبائل خزاعه و مزینه و جهینه و ایشان را دعوت بسوی جهاد نمود، و لشکر خود را امر فرمود بیرون رفتند و در ثنیة الوداع خیمه زدند و امر فرمود مالداران را که اعانت کنند مردم پریشان را بر آن سفر، پس هر که چیزی داشت به نزد حضرت آورد که حضرت تهیه آن سفر بفرماید.
پس حضرت خطبه ای خواند و بعد از حمد و ثنای حق تعالی فرمود: ایها الناس! بدرستی که راست ترین سخن، کتاب خداست؛ و بهترین گفتار، کلمه تقوی است؛ و بهرتین ملتها، ملت ابراهیم است؛ و بهترین سنتها، سنت محمد است؛ و شریف ترین سخنان، ذکر خداست؛ و بهترین قصه ها قرآن است؛ و بهترین امور، میانهای آن است؛ و بدترین امور، بدعتهاست؛ و بهترین هدایتها، هدایت پیغمبران است؛ و بهترین کشته شدنها، کشته شدن شهیدان است؛ و بدترین گمراهیها، گمراهی بعد از هدایت است؛ و بهترین عملها، عملی است که در آخرت نفع بخشد؛ و بهترین هدایتها، چیزی است که متابعت او کرده شود؛ و بدترین کوریها، کوری دل است؛ و دست بالا به از دست زیر است یعنی دست دهنده بهتر
از دست گیرنده است؛ و مالی که کم باشد و کافی باشد بهتر از مالی است که بسیار باشد است؛ و بدترین پشیمانیها، روز قیامت است؛ و از مردمان جمعی هستند که حاضر نمی شوند بسوی جمعه مگر اندکی و بعضی هستند که یاد خدا نمی کنند مگر گاهی؛ و بدترین خطاکاران، زبان دروغ است؛ و بهترین بی نیازی، بی نیازی نفس است؛ و بهترین توشه ها، پرهیزکاری است از عذاب خدا؛ و سر حکمت، ترسیدن از خداست؛ و بهترین چیزی که در دل آدمی افتند، یقین است؛ و شک در دین کردن، از کفر است؛ و دوری از حق(772) ، از عمل جاهلیت است؛ و دزدی از غنیمت پاره ای از آتش جهنم است؛ و مستی، زبانه جهنم است؛ و شعر، از شیطان است؛ شراب، جامع جمیع گناهان است؛ و زنان، دامهای شیطانند؛ و جوانی شعبه ای است از دیوانگی؛ و بدترین کسبها، کسب ربا است؛ و بدترین خوردنها، خوردن مال یتیم است؛ و سعادتنمد کسی است که از احوال دیگران پند گیرد؛ و بدبخت، کسی است که خدا او را در شکم مادر بدبخت داند؛ و هر که از مشا هست آخر به موضعی می رود که چهار ذرع است؛ و مدار عمل بر خاتمه آن است؛ و بدترین تفکرها، تفکر دروغ است؛ و هر چه آمدنی است، زود می رسد؛ و عدوات مومنان، فسق است؛ و قتال کردن با ایشان، کفر است؛ و خوردن گوشت مومن به غیبت، معصیت خداست؛ و حرمت مال مومن مثل حرمت خون اوست؛ و هر که عفو کند از بدیهای مردم، خدا از بدیهای او عفو می کند؛ و هر که خشم خود را فرو خورد، خدا او را مزد عظیم می دهد؛ و هر که بر بلاها صبر کند، خدا او را عوض نیکو می بخشد؛ و هر که خواهد عمل نیک خود را به مردم بشنواند، خدا او را نزد مردم رسوا می گرداند؛ و هر که روزه دارد، خدا ثواب او را مضاعف می گرداند؛ و هر که خدا را معصیت کند خدا او را
____________________
1-در مصدر و من لا یحضره الفقیه 4/376 و اختصاص 343 بجای ((دوری از حق، نوحه کردن ذکر شده است.
عذاب می کند.
پس مکرر فرمود: خداوندا! مرا و امت مرا بیامرز؛ و فرمود: طلب آمرزش می کنم از خدا از برای خود و از برای شما؛ پس ایشان را ترغیب به جهاد فرمود.
و بعد از استماع این خطبه مردم بسیار راغب به جهاد گردیدند و قبایل عرب که ایشان را به جهاد طلبیده بود حاضر شدند و گروهی از منافقان و غیر ایشان از آن جنگ باز ماندند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جد بن قیس را که یکی از منافقان بود دید و فرمود: آیا نمی آئی با ما به این جنگ که شاید اسیری از دختران روم بگیری؟ آن ملعون از روی استهزاء گفت: یا رسول الله! بخدا سوگند که قوم من می دانند در میان ایشان کسی نیست که خواهش زنان بیش از من داشته باشد و من می ترسم که چون با تو بیرون آیم به لشکر روم برسم و دختران ایشان را ببینم ضبط خود نتوانم کرد پس مرا به فتنه مینداز و رخصت بده در مدینه بمانم؛ پس به جماعتی از قوم خود گفت: بیرون مروید در این گرما که بغیر تعب چیزی نیست، پس پسرش به او گفت که: تو به رسول خدا می رسی و چنان سخن می گوئی و با قوم خود چنین می گوئی، بخدا سوگند که در این زودی آیه ای چند در کفر و نفاق تو نازل خواهد شد که تا روز قیامت مردم خوانند و تو را لعنت کنند؛ پس حق تعالی این آیه را فرستاد( مِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلَا تَفْتِنِّي أَلَا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ ) (1) یعنی: از ایشان کسی باشد که گوید: رخصت ده مرا در نیامدن به جنگ و مرا در فتنه مینداز بدرستی که ایشان در فتنه افتاده اند در مستحق عذاب خدا گردیده اند و بدرستی که جهنم احاطه کننده است به کافران.
پس جد بن قیس گفت: گمان می کند محمد که جنگ روم مثل جنگ دیگران است یکی از این گروه بر نخواهند گشت.
چون این آیات نازل شد جد بن قیس و اصحاب او رسوا شدند و عساکر منصوره حضرت از اطراف و جوانب در ثنیة الوداع جمع شدند و حضرت از آنجا بار کرد
____________________
1-سوره توبه: 49.
و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در مدینه گذاشت، پس مردمان اراجیف بسیار در باب علی در مدینه گفتند و از جمله گفته های باطل ایشان آن بود که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی را نگذاشت در مدینه مگر برای اینکه بردن او را شوم دانست بر خود، چون این خبر به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رسید شمشیر و سلاح خود را برداشت و به جانب حضرت روانه شد و در جرف به خدمت حضرت رسید، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! من تو را در مدینه گذاشتم چرا آمدی؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: منافقان می گویند که تو! جهت شومی من مرا در مدینه گذاشتی.
حضرت فرمود: دروغ می گویند منافقان، یا علی! آیا راضی نیستی که تو برادر من باشی و من برادر تو باشم بمنزله هارون از موسی مگر آنکه پیغمبری بعد از من نیست، و تو خلیفه منی در امت من و تو و زیر منی و برادر منی در دنیا و آخرت؟
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بسوی مدینه برگشت.
و آمدند گریه کنندگان بسوی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ایشان هفت نفر بودند از بی عمرو و بن عوف، سالم بن عمیر که در جنگ بدر حاضر شده بود؛ و از بنی واقف، مدعی بن عمیر؛ و از بنی حارثه(1) ، علیة بن زید، و او مردی بود که تصدق به عرض خود کرده بود نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سببش آن بود که روزی آن حضرت مردم را امر مرد به تصدیق کردن و مردم تصدق می آوردند، پس علیه به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! بخدا سوگند که چیزی ندارم تصدیق منم و عرض خود را در راه رضای تو حلال گردانیدم، حضرت فرمود: خدا تصدیق تو را قبول کرد؛ و از بنی مازن، عبد الرحمن بن کعب که او را ابو لیلی می گفتند؛ و از بنی سلمه، عمر(2) بن غنمه؛ و از بنی زریق سلمة بن صخر؛ و از بنی الغر(3) ناصر بن ساریه. این جماعت آمدند بسوی رسول خدا با گریه و زاری پس
____________________
1-در مصدر بنی جاریه ذکر شده است.
2-در مصدر عمرو ذکر شده است.
3-در مصدر بنی العریاض ذکر شده است.
گفتند: یا رسول الله! ما را قوت آن نیست که با تو بیرون آئیم پس حق تعالی در شان ایشان فرستاد( لَّيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى الْمَرْضَىٰ وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّـهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِن سَبِيلٍ وَاللَّـهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (1) یعنی: نیست بر ناتوانان و عاجزان و نه بر بیماران و نه بر آنان که نیابند چیزی را که نفقه کنند بر خود گناهی اگر باز ایستند از جنگ هر گاه نیک خواهی کنند مر خدا و رسول را نیست بر نیکوکاران هیچ راهی و ملامتی، و خدا آمرزنده و مهربان است(2) .
پس علی بن ابراهیم روایت کرده است که: این گریه کنندگان نمی خواستند مگر نعلی که بر پا کشند و بروند، پس حق تعالی فرمود( إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِيَاءُ رَضُوا بِأَن يَكُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ ) (3) یعنی: نیست راه عتاب و ملامت مگر بر آنان که از تو رخصت می جویند در نیامدن به جنگ و حال آنکه ایشان توانگرانند و زاد و توشه و مرکب ایشان آماده است، راضی شدند به آنکه باشند با زنان و کودکان(4) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: رخصت طلب کنندگان هشتاد نفر بودند از قبیله های مختلف. و تخلف ورزیدند از رفتن با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گروهی چند که صاحبان نیتهای درست و بینائی و دانائی بودند و ایشان را شکی و ریبی عارض نشده بود ولیکن می گفتند که: ملحق خواهیم شد به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، یکی از ایشان ابو خثیمه بود و او تنومند بود و دو زن داشت و دو باغ انگور داشت که موهای آنها را داربست کرده بودند و زنانش زیر داربستها را آب پاشیده بودند و آبها برای او سرد کرده بودند و طعام نیکو برای او مهیا کرده بودند، چون مصرف بر باغهای خود شد و این احوال را مشاهده نمود گفت: بخدا سوگند که این انصاف نیست که حضرت رسالت پناه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که حق تعالی قلم عفو بر گناه گذشته و آینده او کشیده است در صحرا باشد و آفتاب بر بدنش تابد و باد بر وی
____________________
1-سوره توبه: 91.
2-تفسیر قمی 1/290 - 293.
3-سوره توبه: 93.
4-تفسیر قمی 1/293.
وزد و سلاح خود درست کرده باشد و به جهاد رود در راه خدا و ابو خثیمه با نهایت قوت و تنومندی در زیر داربستهای خود با دو زوجه مقبول خود به عیض مشغول باشد، نه والله این انصاف نیست؛ پس ناقه خود را گرفت و جهاز بر پشت ناقه بست و سوار شد و بسرعت تمام شتافت تا به حضرت ملحق شد، پس مردم نظر کردند سواره ای دیدند که از راه مدینه می آید، چون به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کردند فرمود که: ابو خثیمع است، چون به خدمت حضرت رسید و خبر خود را عرض کرد حضرت او را دعای خیر کرد.
و ابوذر سه روز از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پس مانده بود به سبب آنکه شتر او لاغر بود، پس بعد از سه روز به آن حضرت ملحق شد و در میان راه شترش ایستاد، او شتر را گذاشت و جامه های خود را بر پشت خود بست و پیاده روانه شد، چون روز بلند شد مسلمانان نظر کردند دیدند که شخصی از برابر می آید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ابوذر است که می آید، آبی به او برسانید که بسیار تشنه است، چون آب به او رسانیدند بیاشامید و چون به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید مطهره آبی در دست داشت حضرت فرمود: ای ابوذر! تو آب داشتی و تشنه بودی؟ عرض کرد: بلی یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد، در اثنای راه به سنگی رسیدم که آب باران در میان آن جمع شده بود چون از آن آب چشیدم بسیار شیرین و سرد بود، با خود گفتم: نمی آشامم این آب را تا حبیب من رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آن بیاشامد، پس حضرت فرمود: ای ابوذر! خدا تو را رحمت کد، تنها زندگانی خواهی کرد و تنها خواهی مرد و تنها مبعوث خواهی شد در قیامت و داخل بهشت خواهی شد تنها، و سعادتمند خواهند شد به تو گروهی از اهل عراق که مرتکب غسل و کفن و دفن تو خواهند شد(1) .
مولف گوید: تنمه این روایت در احوال ابوذر مذکور خواهد شد انشاء الله.
پس علی بن ابراهیم روایت کرده است که: با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنگ تبوک مردی
____________________
1-تفسیر قمی 1/293 - 295.
بود که او را مضرب می گفتند به بسیاری ضربتها که به او رسیده بود در جنگ بدر واحد، حضرت او را فرمود: بشمار برای من این لشکر را؛ چون مضرب عسکر ظفر اثر آن حضرت را شمرد بیست و پنج هزار نفر بودند بغیر از غلامان و نوکران، پس فرمود: مومنان این لشکر را بشمارد؛ چون شمرد گفت: بیست و پنج مردند.
و در آن جنگ تخلف کرده بودند از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گروهی از منافقان و گروهی از مومنان که بینااین بودند در امر دین و علامت نفاقی از ایشان ظاهر نشده بود، از جمله آنها کعب بن مالک شاعر بود و مرارة(1) بن ربیع و هلال بن امیه؛ چون حق تعالی توبه ایشان را قبول کرد کعب گفت: هرگز من قوی تر نبودم از وقتی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی تبوک رفت و هرگز دو چهار پای سواری از برای من مهیا نشده بود مگر در آن روز، پس می گفتم: فردا بیرون خواهم رفت و پس فردا بیرون خواهم رفت و سستی کردم و از پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چند روز ماندم و هر چند داخل بازار می شدم هیچ حاجت من بر آورده نمی شد، پس هلال بن امیه و مرارة بن ربیع را دیدم که ایشان نیز تخلف کرده بودند پس با هم وعده کردیم که بامداد به بازار رویم و کارسازی خود را بکنیم، باز رفتیم و حاجت ما بر آورده نشد. و پیوسته فردا و پس فردا می گفتیم تا خبر رسید که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مراجعت فرمود و از این جهت بسیار نادم شدیم، چون حضرت نزدیک مدینه رسید به استقبال بیرون رفتیم که آن جناب را تهنیت سلامتی سفر بگوئیم، چون بر حضرت سلام کردیم جواب سلام ما نفرمود و روی مبارک از ما گردانید، پس سلام بر برادران مومن خود کردیم و ایشان نیز جواب سلام ما نگفتند، و چون این خبر به اهل و عیال ما رسید آنها نیز قطع سخن از ما کردند و با ما متکلم نمی شدند، و چون به مسجد حاضر می شدیم هیچکس بر ما سلام نمی کرد و با ما سخن نمی گفت، پس زنان ما به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتند و گفتند: به ما رسیده است که تو غضب کرده ای بر شوهران ما، اگر می فرمائی ما از ایشان جدا شویم، فرمود: جدا مشوید از ایشان ولیکن مگذارید با شما نزدیکی کنند.
____________________
1-در مصدر مراده ذکر شده است.
چون کعبن مالک و رفیقانش این حالت را مشاهده کردند کعب گفت: چرا در مدینه باشیم ما و حال آنکه با ما سخن نمی گوید رسول خدا و نه برادران ما و نه زنان و فرزندان ما، پس بیائید بیرون رویم بسوی این کوه تا آنکه خدا توبه ما را قبول کند یا در آنجا بمیریم. پس بیرون رفتند بسوی کوهی در مدینه که آن را ذباب(1) می گفتند پس روزها روزه می داشتند و اهل ایشان برای ایشان سخن نمی گفتند، پس ایام بسیار بر این حال ماندند که در شب و روز می گریستند و تضرع و استغاثه می کردند که حق تعالی ایشان را بیامرزد، چون مدت سخط ایشان بسیار به طول انجامید کعب گفت: ای قوم! بر ما غضب کردند خدا و رسول خدا و برادران ما و زنان و فرزندان و خویشان ما و هیچیک از ایشان با ما سخن نمی گویند، چرا ماها بر یکدیگر غضب نکنیم؟ پس در آن شب از هم جدا شدند و سوگند یاد کردند که هیچیک از ایشان با دیگری سخن نگوید تا بمیرد یا توبه اش قبول شود، پس بر این حال سه روز ماندند که هیچیک از ایشان با دیگری سخن نگفتند و هر یک در ناحیه ای از کوه بودند که دیگران را نمی دیدند.
چون شب سوم شد و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خانه ام سلمه بود توبه ایشان نازل شد چنانکه حق تعالی فرمود: لقد تاب الله بالنبی علی المهاجرین و الانصار الذین اتبعوه فی ساعة العسرة یعنی: حق تعالی توبه داد به برکت پیغمبر بر مهاجران و انصار که متابعت آن حضرت کردند در ساعت عسرت و تنگی، و حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: چنین نازل شده است آیه نه آن روش که مردم می خوانند که( قَد تَّابَ اللَّـهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ ) (2) و حضرت فرمود: این جماعت که در این آهی خدا توبه ایشان را قبول کرد ابوذر است و ابو خثیمه و عمرو بن وبه که از حضرت پس ماندند و آخر ملحق شدند.
پس حق تعالی در حق این سه کس یعنی کعب و رفیقانش آیه را فرستاد
____________________
1-در مصدر ذناب ذکر شده است.
2-سوره توبه: 117.
( وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا ) (1) حضرت فرمود: این آیه چنان نازل نشده بلکه چنین نازل شده و علی الثلة الذین خالفوا یعنی: قبول کرد توبه آن سه نفر را که مخالفت کردند با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و به جنگ بیرون نرفتند،( حَتَّىٰ إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ) تا وقتی که تنگ شد بر ایشان زمین با گشادگی آن حضرت فرمود: این اشاره است به آنکه سخن نگفتند با ایشان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و برادران و اهالی ایشان، پس بر ایشان تنگ شد مدینه تا از مدینه بیرون رفتند،( وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ ) (2) یعنی: تنگ شد بر ایشان جانهای ایشان حضرت فرمود که: اشاره است به آنکه سوگند یاد کردند که با یکدیگر سخن نگویند و پراکنده شدند، پس حق تعالی توبه ایشان را قبول کرد به سبب آنکه می دانست راستی نیتهای ایشان را(3) .
و باز علی بن ابراهیم روایت کرده است که: گروهی از منافقان که با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جنگ تبوک بیرون رفته بودند در راه با یکدیگر سخن می گفتند که: آیا محمد گمان می کند که جنگ روم مثل جنگ دیگران است؟ یکی از ایشان بر نخواهد گشت از این جنگ؛ پس بعضی از ایشان از روی استهزاء گفتند: چه بسیار سزاوار است که خدا خبر دهد محمد را به آنچه میان ما و شما می گذارد و به آنچه در دلهای ماست و آیه ای چند در این باب بر او فرستد که همیشه مردم می خوانده باشند! و این سخنان را همه از روی استهزاء می گفتند.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عمار را فرمود: ملحق شو به این جماعت که ایشان سخنی چند می گویند که نزدیک است بسوزند، پس عمار به آنها ملحق شد و گفت: چه ناسزا گفته اید که حق تعالی به پیغمبرش خبر داده از سخنان شما؟ گفتند: ما سخن بدی نگفتیم و اگر سخنی گفته ایم بر سبیل بازی و مزاح گفته اید؛ پس حق تعالی این آیات
____________________
1-سوره توبه: 118.
2-سوره توبه: 118.
3-تفسیر قمی 1/296 - 298.
را فرستاد( حْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللَّـهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ ﴿٦٤﴾ وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللَّـهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ ) (1) یعنی: حذر می کنند منافقان از آنکه نازل شود بر مومنان سوره ای از قرآن که خبر دار گرداند مومنان را به آنچه در دلهای منافقان است، بگو - ای محمد - که: استهزاء کنید بدرستی که خدا ظاهر کننده است آنجه را حذر می کنید از اظهار آن، و اگر بپرسی - ای محمد - از منافقان که چه می گفتند هر آینه گویند نبود جز آنکه مانند مسافران انواع سخنان می گفتیم و بازی می کردیم، بگو - ای محمد - به ایشان که: آیا به خدا و آیات خدا و رسول خدا استهزاء می نمائید؟،( لَا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ إِن نَّعْفُ عَن طَائِفَةٍ مِّنكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمِينَ ) (2) یعنی: عذر مگوئید که عذر شما محض دروغ است، بدرستی که اظهار کفر کردید بعد از آنکه اظهار ایمان کرده بودید - یا آنکه کافر شدید بعد از آنکه ایمان آورده بودید - اگر عفو کنیم از گروهی از مشا که توبه کنند عذاب خواهیم کرد طایفه دیگر را به سبب آنکه ایشان هستند گناهکاران و اصرار کنندگان بر نفاق.
علی بن ابراهیم از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) در تفسیر این آیه روایت کرده است: این جماعت گروهی بودند که از روی صدق ایمان آورده بودند پس شک کردند و منافق شدند بعد از ایمان خود و ایشان چهار نفر بودند، و آن که خدا وعده عفو او فرمود یکی بود از آن چهار نفر که او را مختبر بن الحمیر می گفتند پس اعتراف به گناه خود کرد و توبه نمود و گفت: یا رسول الله! این نام مرا هلاک گردانید، پس حضرت او را عبد الله بن عبد الرحمن نام کرد؛ پس او گفت: پروردگارا! مرا در جائی شهید گردان که کسی نداند من در کجایم؛ پس دعای او مستجاب شد و در جنگ مسیلمه شهید شد و کسی ندانست در کجا کشته شد؛ پس اوست که خدا از او عفو فرمود توبه اش را قبول کرد(3) .
و عیاشی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: این آیات در شان
____________________
1-سوره توبه: 64 و 65.
2-سوره توبه: 66.
3-تفسیر قمی 1/300 - 301 و در آن بجای مختبر، محتبر ذکر شده است.
ابو بکر و عمر و ده نفر از بنی امیه نازل شد که این دوازده نفر جمع شدند در عقبه تبوک که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را هلاک کنند و گفتند: اگر ما را ببینند، خواهیم گفت که بازی می کردیم؛ و اگر نینند، محمد را هلاک می کنیم؛ پس حق تعالی این آیات فرستاد و عفو کردن از طایفه ای مراد آن است که ام (عليهالسلام ) در دنیا عفو کرد برای مصلحت از ابو بکر و عمر به امر الهی و ایشان را بر منبر لعنت نفرموده و ده نفر دیگر را بر منبر لعنت کرد(1) .
و چون حضرت از جنگ تبوک برگشت مومنان صحابه متعرض منافقان می شدند و ایشان را آزار می کردند و ایشان در جواب سوگند یاد می کردند که ما بر دین حق ثابتیم و منافق نیستیم، شاید مومنان دست از آنهابردارند و از آنها راضی شوند، پس حق تعالی در بیان کذب ایشان این آیات فرستاد( سَيَحْلِفُونَ بِاللَّـهِ لَكُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ﴿٩٥﴾ يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِن تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّـهَ لَا يَرْضَىٰ عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ ) (2) یعنی: زود باشد که سوگند خوردند بخدا از برای شما چون بازگردید از سفر بسوی ایشان تا رو بگردانید از عتاب و سرزنش ایشان و اعراض کنید از ایشان و بگذارید ایشان را، بدرستی که ایشان نجس و پلیدند و جای ایشان جهنم است برای پاداش آنچه کسب کرده اند، سوگند می خورند منافاقن برای شما تا راضی شوید از ایشان، پس اگر راضی شوید شما ای مومنان از منافقان پس بدرستی که خدا خشنود نمی شود از گروه فاسقان.
در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: قصد کردند گروهی از منافقان که در جنگ تبوک با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همراه بودند که آن جناب را به قتل رسانند و گروهی از ایشان که در مدینه بودند قصد کردند که علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را به قتل رسانند - به سبب حسدی که بر ایشان غالب شده بود از برگزیدن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را بر ایشان - زیرا که چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مدینه بیرون آمد
____________________
1-تفسیر عیاشی 2/95.
2-سوره توبه: 95 و 96.
و حضرت امیر المؤمنین را خلیفه خود گردانید در مدینه و فرمود که: جبرئیل به نزد من آمد و گفت: یا محمد! خداوند علی اعلا تو را سلام می رساند و یم فرماید که: یا محمد! می باید یا تو بیرون روی و علی در مدینه باشد یا تو در مدینه بمانی و علی بیرون رود، و چاره ای از یکی از این دو چیز نیست زیرا که من علی را برگزیده ام برای یکی از این دو چیز که احدی از خلایق نمی داند کنه جلالت و بزرگی کسی را که اطاعت می کند در این دو امر و ثواب عظیم آن را کسی بغیر از من نمی داند.
پس چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را خلیفه گردانید در مدینه و خود متوجه جنگ شد، منافقان در این باب سخنان بسیار گفتند و می گفتند که: محمد را از علی ملالی رو داده و از صحیت او کراهتی بهم رسانیده و به این سبب او را در این سفر با خود همراه نبرد، پس سخنان آن منافقان موجب ملال امیر المؤمنین گردید و از پی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفت تا آنکه در حوالی مدینه به آن حضرت ملحق شد، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! به چه سبب از جای خود حرکت کردی؟
گفت: یا رسول الله! سخنی چند از مردم شنیدم که تاب آنها نیاوردم.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! آیا راضی نیستی که تو از من بمنزله هارون باشی از موسی مگر آنکه پیغمبری بعد از من نیست؟
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به مدینه برگشت.
پس منافقان تدبیر کردند که در راه آن حضرت را به قتل رسانند و حفیره طولانی در راه کندند به قدر پنجاه ذراع و روی آن حفیره را به حصیرها پوشاندند و اندک خاکی بر روی حصیرها ریختند که روی حصیرها پوشیده شد، و حفیره را در مکانی کنده بودند که البته مرور آن حضرت بر آن مکان واقع می شد، و آن حفیره را بسیاری عمیق کرده بودند چون آن حضرت با اسب خود در آن حفیره افتد البته هلاک شود، و آن را در زمینی حفر کرده بودند که در اطرافش سنگ بسیاری بود که چون آن حضرت در آن گودال در افتد آن سنگها را بر او بیاندازند و جسد مبارکش را در زیر سنگ پنهان کنند.
چون حضرت به نزدیک آن مکان رسید اسب حضرت گردن خود را گردانید و بلند کرد
به حدی که دهانش نزدیک گوش مبارک آن حضرت رسید و به امر الهی به سخن آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! منافقان در اینجا گودالی کنده اند
و تدبیر قتل تو نموده اند و تو بهتر می دانی، از اینجا عبور مکن.
حضرت فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد که خیرخواهی من می کنی و برا یمن تدبیر می نمائی، خدا تو را از لطف جمیل خود خالی نخواهد گذاشت؛ پس حضرت اسب را راند تا به دم گودال رسید و اسب از ترس گودال ایستاد، حضرت فرمود: برو به اذن خدا که به سلامت خواهی گذشت و امر عجیبی حق تعالی در باب تو ظاهر خواهد کرد، پس اسب آن حضرت بر روی آن حصیرها دوید و حق تعالی به قدرت چنان محکم گردانیده بود آنها را که از سائر زمینها محکم تر شده بود، چون اسب از آن موضع خطیر گذشت دهان خود را به نزدیک گوش حضرت بلند کرد و گفت: چه بسیار گرامی هستی تو نزد پروردگار عالمیان که تو را از این مکان تهی به این آسانی گذرانید.
حضرت فرمود: خدا تو را جزا داد به سبب آن خیر خواهی که نسبت به من کردی؛ پس حضرت روی اسب را به عقب گردانید و منافقان را که آن تدبیر کرده بودند حکم فرمود: بگشائید این مکان را، چون گشودند ظاهر شد که زیرش خالی بوده و هر که پا بر آن موضع می گذاشت در آن گودال می افتاد، پس منافقان اظهار ترس و تعجب کردند از آنچه دیدند، حضرت از ایشان پرسید که: می دانید این عمل کیست؟
گفتند: نمی دانیم.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: ولیکن اسب من می داند که این از تدبیر شوم کیست؛ پس به اسب خود خطاب نمود که: این چگونه است و کسی تدبیر کرده است این را؟ پس اسب به قدرت حق تعالی به سخن آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! هر گاه حق تعالی محکم گرداند امری را که جاهلان خلق خواهند بر هم زنند و بر هم زند امری را که نادانان خلق خواهند که محکم گردانند، پس خدا غالب است بر هر چه خواهد و خلایق همه مغلوب اویند، کرده است این را یا امیر المؤمنین فلان و فلان و فلان تا آنکه ده کس را شمرد به نامهای ایشان و این عمل را به توطئه بیست و چهار نفر کرده اند که ایشان با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در راه
رفیقند و آنها تدبیر کرده اند که حضرت را در عقبه به قتل رسانند و حق تعالی پیغمبرش را و ولیش را محافظت کننده است و بر اراده خدا غالب نمی توانند شد کافران.
پس بعضی از اصحاب حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از حضرت التماس کردند این خبر را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنویسید و به پیک مسرعی بدهد که بزودی به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برساند، جناب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: پیک خدا و نامه خدا به پیغمبرش زودتر از پیک و نامه من می رسد، شما غمگین مباشید.
چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزدیک آن عقبه رسید که منافقان تدبیر قتل آن حضرت در حضرت در آن عقبه کرده بودند در پائین عقبه فرود آمد و آن منافقان را جمع کرد و به ایشان گفت: اینک روح الامین جبرئیل مرا خبر می دهد که جمعی از منافقان برای هلاک علی بن ابی طالب تدبیری در حوالی مدینه کرده بودند و حق تعالی از عجایب الطافی که نسبت به آن حضرت دارد و غرایب معجزاتی که پیوسته از برای آن حضرت ظاهر می گرداند زمین را در زیر سم اسب آن جناب و اصحاب او سخت گردانید تا از آن موضع عبور فرمود، پس برگشت و آن حفیره را گشود و حق تعالی آن را نرم کرد چنانکه تدبیر کرده بودند منافقان و بر مومنان کید منافقان ظاهر شد؛ و بعضی از مومنان به آن حضرت عرض کردند: این واقعه را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنویس و آن حضرت در جواب گفت: پیک و نامه خدا زودتر از پیک و نامه من به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می رسد. و حضرت خبر نداد ایشان را به آنچه امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خبر داده بود اصحاب خود را که با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منافقی چند هستند که اراده قتل آن حضرت دارند و حق تعالی دفع کید ایشان خواهد کرد. چون آن بیست و چهار نفر که اصحاب عقبه بودند شنیدند آنچه آن حضرت در باب علی گفت با یکدیگر پنهان گفتند: چه بسیار ماهر است محمد در کید و مکر، در این زودی پیک مسرعی یا کبوتر نامه بری از مدینه به او رسیده است چنانکه اصحاب ما با ما توطئه کرده بودند، اکنون خبر را برگردانیده است و ضد آن را نقل می کند از برای مردم که مبادا این خبر در میان مردم شهرت کند و این جماعت که با هستند جرات یابند بر هلاک او، هیهات نه چنین است، هیچ سبب نداشت ماندن علی در مدینه و بیرون آمدن محمد از مدینه
مگر آنکه اجل هر دو رسیده بود و او در آنجا هلاک شده و این را نیز بزودی در اینجا هلاک خواهیم کرد، اکنون بیائید به نزد او برویم و اظهار شادی و خوشحالی کنیم برای سلامتی علی از تدبیری که دشمنان در حق او کرده بودند تا آنکه دل او از مکر ما ایمن گردد و تدبیری که در خاطر داریم به آسانی توانیم کرد.
پس به خدمت حضرت آمدند و حضرت را تهنیت گفتند بر سلامتی علی از مکر دشمنان، پس گفتند: یا رسول الله! ما را خبر ده که علی افضل است یا ملائکه مقربان؟ حضرت فرمود: شرف نیافته اند ملائکه مگر به محبت ایشان برای محمد و علی و قبول کردن ایشان ولایت محمد و علی را، بدرستی که هیچیک از دوستان علی نیست که دلش را از کثافت غش و دغل و کینه و نجاست گناهان پاک کرده باشد مگر آنکه او پاک تر و نیکوتر است از ملائکه، و حق تعالی امر نکرد ملائکه را به سجود آدم مگر برای آنچه در نفوس ملائکه قرار یافته بود که اگر حق تعالی ایشان را از زمین بر دارد و دیگری را بدل ایشان در زمین بیافریند هر آینه ملائکه افضل از آنها خواهند بود و داناتر از آنها خواهند بود به خدا و دین خدا، پس حق تعالی خواست به ایشان شناساند که در این گمانها خطا کرده اند پس آدم را آفرید و همه نامها را تعلیم او کرد، پس عرض کرد صاحبان آن نامها را بر ملائکه و عاجز شدند ملائکه از شناختن آنها پس امر کرد آدم را که بشناساند به ایشان نامها را و صاحبان آن نامها را و به این سبب شناساند ملائکه را که حضرت آدم در علم فضیلت دارد بر ایشان. پس از صلب آدم (عليهالسلام ) ذریتی بیرون آورد که در میان آنها بودند پیغمبران و رسولان و نیکان از بندگان خدا که افضل ایشان محمد است و بعد از او آل محمد، و از جمله نیکان و برگزیدگان ایشان بودند اصحاب محمد و نیکان امت محمد، و به این سبب شناساند ملائکه را که ایشان بهترند از ملائکه هر گاه بار کنند بر ملائکه آنچه بر ایشان بار کرده اند از تکالیف شاقه و مبتلا گردانند ملائکه را به آنچه مبتلا گردانیده اند ایشان را از معارضه شیاطین و مجاهده نفس اماره و متحمل شدن آزار اهل و عیال و سعی نمودن در طلب حلال و مشقتها که به ایشان می رسد می رسد از خوف و بیم از انواع دشمنان از دزدان و پادشاهان و متقلبان و جائران و دشواری امر بر ایشان در تنگناها و کوهها و قله ها
و دریاها و صحراها از برای تحصیل قوت خود و عیال خود از مال حلال.
پس خدا ایشان را تنبیه کرد که نیکان مومنان متحمل این بلاها می شوند و طلب خلاصی از اینها می نمایند و با لشکرهای شیطان محاربه می کنند و ایشان را می گریزانند، و مجاهده با نفوس خود می کنند و ایشان را از شهوتها و خواهشهای خود منع می کنند و بر آنها غالب می شوند به آنچه خدا در ایشان ترکیب کرده است از شهوت جماع و محبت پوشیدن و خوردن و خواهش عزت و ریاست و فخر و خیلا و تکبر و آنچه می کشند ایشان از عنا و بلا از شیطان و اعوان او و آنچه شیاطین در خاطرهای ایشان می افکند و سعیهائی که در گمراهی ایشان می کنند و دفع مکرهائی که شیاطین در خاطرهای ایشان می افکند و سعیهائی که در گمراهی ایشان می کنند و دفع مکرهائی که شیاطین برای ایشان بر می انگیزند و المهائی که به ایشان می رسد از شنیدن طعنهای دشمنان خدا و دشنام دادن دشمنان خداخدا دوستان خدا را و تعبها و مشقتها که به ایشان می رسد در جنگ کردن با اعدای دین خود یا تقیه کردن از مخالفان خود.
پس حق تعالی به ایشان خطاب کرد: ای ملائکه من! شما از اینها همه بر کنارید، نه شهوت جماعی شما را از جا بدر می آورد، و نه خواهش طعامی شما را بی تاب می گرداند، و نه ترس از دشمنان دین و دنیا شما را مضطرب می سازد، و نه شیطان را در ملکوت آسمان و زمین من راهی هست بسوی گمراه کردن ملائکه من که ایشان را به عصمت خود نگاهداشته ام از مخالفت خود؛ ای ملائکه من! پس هر که مرا اطاعت کند از فرزندان آدم و دین خود را سالم دارد از این آفتها و یلاها پس متحمل شده است در راه محبت من امری چند را که شما متحمل آنها نشده اید و کسب کرده است از قربهای من چیزی را که شما آنها را کسب نکرده اید.
پس چون حق تعالی به ملائکه خود شناساند فضیلت نیکان امت محمد را و شیعیان علی و خلفای او را و متحمل شدن ایشان در جنب محبت پروردگار خود آنچه متحمل نشدند ملائکه آن را، ظاهر گردانید فرزندان آدم را که نیکان و متقیانند که افضل و بهترند از ایشان. پس فرمود: به این سبب سجده کنید آدم را زیرا که مشتمل است بر نوار این خلایق که نیکوترین خلقند.
و نبود سجده ایشان از برای آدم بلکه آدم قله ایشان بود و به جانب او سجده از برای خدا می کردند، و این سجده کند از برای احدی بغیر از خدا و خضوع کند از برای احدی چنانکه خضوع می کند از برای حق تعالی به سجده کردن، و اگر امر می کردم احدی را که چنین سجده کند غیر خدا را هر آینه امر می کردم ضعیفان شیعیان ما را و سایر مکلفان از شیعیان ما را که سحده کنند برای کسی که متوسط است در علوم وصی رسول خدا، و خالص گردانیده است محبت بهترین خلق خدا را که آن علی بن ابی طالب است بعد از محمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و متحمل مکاره و بلاها شده باشد در تصریح کردن به اظهار حقوق خدا و منکر نشود بر من حقی را که بر او ظاهر گردانیده باشم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: ابلیس معصیت حق تعالی کرد و هلاک شد زیرا که معصیت او تکبر بود بر حضرت آدم، و حضرت آدم معصیت حق تعالی کرد به خوردن میوه درخت و سالم ماند زیرا که معصیت خود را مقرون نساخت به تکبر کردن بر محمد و آل طیبین او زیرا که حق تعالی به او وحی کرد: ای آدم! شیطان در حق تو معصیت من کرد و تکبر بر تو کرد پس هلاک شد، و اگر تواضع می کرد از برای تو به امر من و تعظیم عزت و جلال و بزرگواری من می کرد هر آینه رستگار می شد چنانکه تو رستگار شدی، و تو معصیت کردی مرا به خوردن میوه درخت، و به سبب تواضع کردن و فروتنی نمودن برای محمد و آل محمد فلاح و رستگاری یافتی و از تو زایل شد عیب و عار آن ذلتی که از تو صادر شد، پس بخوان مرا به حق محمد و آل طیبین او تا حاجت تو را بر آورم؛ پس حضرت آدم شفیع گردانید محمد و آل محمد را و به انوار ایشان متوسل شد و به نهایت مرتبه فلاح و رستگاری رسید به سبب متمسک شدن به عروه ولایت ال بیت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امر کرد اصحاب خود را که در اول نصف آخر شب بار کردند و امر کرد منادی را که ندا کرد در میان مسلمانان که کسی پیش از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عقبه بالا نرود تا حضرت از عقبه بگذرد، پس امر کرد حذیفه را که در اصل
عقبه بنشیند و نظر کند که کی از عقبه پیش از حضرت می گذرد و خبر دهد آن حضرت را، و امر کرد حذیفه را که در عقب سنگی پنهان شود، پس حذیفه عرض کرد: یا رسول الله! من آثار شر و بدی در روهای سر کرده های لشکر تو مشاهده می کنم و می ترسم که اگر در اصل عقبه بنشینم و بیاید یکی زا آنها که می خواهند بر تو تقدم جویند و تدبیر هلاک تو کنند مرا در آنجا بیابد و به سبب خیر خواهی تو مرا هلاک گرداند.
پس حضرت فرمود: چون به اصل عقبه برسی سنگ بزرگی در یک جانب آن هست، به نزد آن سنگ برو و بگو: رسول خدا تو را امر می کند که از برای من گشوده شوی تا آنکه من داخل جوف تو شوم پس امر می کند تو را که سوراخی در خود بگذاری که من از آن سوراخ ببینم هر که از عقبه می گذرد و از این سوراخ بر من نسیمی داخل شود که هلاک نشوم، چون این را می گوئی سنگ چنین خواهد شد به اذن پروردگار عالمیان.
پس حذیفه به نزد سنگ آمد و ادای رسالت آن حضرت نمود و آنچه حضرت فرموده بود همه بعمل آمد، پس آن بیست و چهار نفر از منافقان آمدند بر شترهای خود سواره و پیادگان ایشان در پیش روی ایشان بودند و بعضی از ایشان به بعضی می گفتند: هر که را در اینجا ببینید بکشید تا خبر ندهد محمد را که ما را دیده است و باعث آن شود که محمد برگدد و از عقبه بالا نیاید مگر در روز و تدبیر ما باطل شود.
پس حذیفه شنید و ایشان هر چند تفحص کردند کسی را نیافتند و حق تعالی حذیفه را در میان سنگ پنهان کرده بود، پس متفرق شدند بعضی بر کوه رفتند و بعضی از راه متعارف گردیدند و بعضی در دامنه کوه از جانب راست و چپ ایستادند و با یکدگر می گفتند: نمی بینید اسباب مرگ محمد چگونه آماده شده است که خود سعی در آن می نماید و مردم را منع می کند که پیش از او به عقبه بالا نروند که از برای ما خلوت باشد و تدبیر خود را به آسانی در او جاری توانیم کرد و تا رسیدن اصحاب به او ما تدبیر خود را بعمل آورده باشیم؟!
و حق تعالی همه این صداها را از نزدیکی و دور به گوش حذیفه می رسانید و حذیفه ضبط می کرد، پس چون آن گروه متمکن شدند بر کوه در هر جائی که خواستند، سنگ به
امر الهی با حذیفه به سخن آمد و گفت: برو الحال به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و او را خبر ده به آنچه دیدی و شنیدی.
حذیفه گفت: چگونه بیرون روم روم از تو و حال آنکه اگر قوم مرا ببینند می کشند؟
سنگ در جواب گفت: آن خداوندی که تو را در میان من جا داد و از سوراخی که در من احداث کرده نسیم را به تو رسانید او تو را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواهد رسانید و از دشمنان خدا تو را نجات خواهد داد.
پس چون حذیفه اراده برخاستن کرد سنگ شکافته شد و حق تعالی او را مرغی کرده و در هوا پرواز کرد تا آنکه در پیش رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر زمین نشست و حق تعالی او را به صورت اولش برگردانید، پس خبر داد حضرت را به آنچه دیده و شنیده بود.
حضرت فرمود که: آیا همه را شناختی به روهای ایشان؟
گفت: یا رسول الله! ایشان نقاب بر رو داشتند و اکثر ایشان را می شناختی از شتران ایشان، پس چون تفتیش آن موضع کردند و کسی را نیافتند نقابها از رو برداشتند و من روهای ایشان را دیدم و همه را شناختم و نامهای ایشان فلان و فلان است تا آنکه آن بیست و چهار نفر را همه شمرد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هرگاه حق تعالی خواهد که محد را ثابت بدارد اگر این جماعت با جمیع خلق متفق شوند که او را از جای خود حرکت دهند حق تعالی امر خود را در امر او جاری خواهد کرد هر چند نخواهند کافران. پس فرمود: ای حذیفه! برخیز تو و سلمان و عمار و با من بیائید و توکل کنید بر خدا و چون از آن عقبه صعب بگذریم رخصت دهید مردم را که از پی ما بیایند، پس حضرت بر عقبه بالا رفت و بر ناقه خود سوار بود و حذیفه و سلمان یکی مهار ناقه حضرت را گرفته بود و می کشید و دیگری از عقب ناقه را می راند و عمار در پهلوی ناقه راه می رفت.
و آن منافقان ملعون بر شترهای خود سوار بودند و پیادگان ایشان متفرق بودند در اطراف عقبه و آنهائی که بر بالای عقبه ایستاده بودند دبه ها پر از ریگ کرده بودند پس از بالای عقبه رها کردند دبه ها را که رم دهنده ناقه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را شاید که از عقبه به زیر
افتد، چون دبه ها به نزدیک ناقه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسیدند به قدرت حق تعالی بسیار بلند شدند و از سر ناقه بیرون رفتند و از جانب دیگر سرازیر شدند و هیچ ضرری به ناقه نرسانیدند و ناقه احساس آنها ننمود، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عمار فرمود که: بالا رو به این کوه عصای خود را بر روی شتران ایشان بزن و شتران را از عقبه به زیر انداز، پس عمار چنین کرد و شتران رم کردند و سواران را انداختند پس بعضی دستشان شکست و بعضی پایشان شکست و بعضی پهلویشان شکست و دردهای ایشان به آن سبب عظیم شد، و بعد از آنکه جراحتهای ایشان مندمل شد آثار شکستن بر ایشان باقی ماند تا مردند. و به این سبب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می فرمودند که: حذیفه داناترین مردم است به منافقان زیرا که او در پائین کوه نشسته بود و مشاهده می نمود آنها را که پیش از حضرت گذشتند.
و حق تعالی کفایت کرد از رسولش شر آن منافقان را و حضرت سلامت به مدینه مراجعت فرمود و حق تعالی جامه مذلت و خواری و عیب و عار ابدی بر آنها پوشاند که همراه آن حضرت نرفتند به جنگ و بر آنها که تدبیر کشتن امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کردند(1) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون ناقه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در عقبه رم دادند، ناقه به قدرت حق تعالی به سخن آمد و گفت: بخدا سوگند که قدم از قدم بر نمی دارد هر چند مرا پاره پاره کنند(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حذیفة بن الیمان روایت کرده است که: آنها که ناقه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را رم دادند در هنگامی که از جنگ تبوک کراجعت می فرمود چهارده نفر بودند: ابو بکر و عمر و معاویه و ابو سفیان پدر معاویه و طلحه و سعد بن ابی و قاص و ابو عبیدة بن جراح و ابو الاعور و مغیرة بن شعبه و سالم مولای ابی حذیفه و خالد بن ولید و عمرو بن عاص و ابو موسی اشعری و عبد الرحمن بن عوف، و اینهایند که حق تعالی
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 380 - 389؛ احتجاج 1/116 - 132.
2-کافی 8/165؛ بصائر الدرجات 349؛ اختصاص 297.
در شأن ایشان فرستاد( وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا ) (1)(2) .
و در حدیث معتبره وارد شده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو سفیان را در هفت موطن لعنت کرد: یکی در وقتی که بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حمله کردند در عقبه و ایشان دوازده نفر بودند، هفت نفر از بنی امیه و پنج نفر از سایر ناس، پس حضرت لعنت کرد آنها را که بر عقبه اند بغیر از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ناقه آن حضرت و کشنده و راننده آن(3) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است از طریق خاصه و عامه که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ تبوک مراجعت نمود در اثنای راه دوازده نفر از منافقان در سر عقبه به کمین نشستند که آن حضرت را هلاک کنند، پس جبرئیل نازل شد و خبر ایشان را به حضرت گفت و امر کرد آن حضرت را که بفرستد ککسی را که بر روی شتران ایشان بزنند و برگردانند، و رد آن شب عمار سر شتر حضرت را می کشید و حذیفه از عقب می آمد، پس حضرت حذیفه را گفت که: بزن روی شتران آنها را که بر عقبه ایستاده اند.
چون حذیفه آنها را دور کرد و به خدمت حضرت آمد حضرت از او پرسید که: شناختی ایشان را؟ گفت: نه یا رسول الله.
حضرت فرمود: فلان و فلان و فلان بودند و اراده قتل من داشتند.
حذیفه گفت: چرا نمی فرستی که ایشان را به قتل آوری؟
فرمود: نمی خواهم که عرب بگویند که به یاری جماعتی ظفر یافت بر دشمنان و چون بر دشمنان غالب شد آنها را کشت(4) .
و قطب راوندی به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در راه جنگ تبوک شبی بر ناقه خود سوار بود و می رفت و مردم در پیش روی حضرت می رفتند، پس چون به عقبه رسید جبرئیل نازل شد و گفت: چهاره نفر از
____________________
1-سوره توبه: 74.
2-خصال 499.
3-احتجاج 2/29 - 31.
4-مجمع البیان 3/46؛ تفسیر بغوی 2/307؛ تفسیر خازن 2/378 - 379.
منافقان اصحاب تو که شش نفر ایشان از قریشند و هشت نفر از سایر مردم یا بر عکس - و نامهای ایشان را برد - بر عقبه نشسته اند که ناقه تو را رم دهند و تو را هلاک کنند، پس حضرت ایشان را ندا کرد به نامهای ایشان که: ای فلان و ای فلان! شما بر عقبه نشسته اید که ناقه مرا رم دهید؛ و در آن وقت حذیفه در عقب ناقه حضرت بود و صدای حضرت را می شنید، پس حضرت حذیفه را ندا کرد و فرمود: ایحذیفه! شنیدی آنچه من گفتم؟ حذیفه گفت: بلی، حضرت فرمود: پنهان دار(1) .
و به سند دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: پیوسته منافقان سخن می گفتند و قرآن نازل می شد و ایشان را رسوا می کرد تا آنکه ترک سخن گفتن کردند و به ابرو و چشم با یکدیگر اشاره می کردند، پس بعضی از ایشان گفتند که: ما ایمن نیستیم از آنکه آیه ای چند نازل شود که ما رسوا شویم و این ننگ همیشه در فرزندان ما بماند، بیائید در این عقبه که در پیش داریم به کمین رسول خدا بنشینیم و او را از عقبه بیندازیم تا هلاک شود و از شر او ایمن گردیم و آن را عقبه ذی فتق می گفتند، پس بر سر عقبه نشستند و حذیفه ناقه آن حضرت را می راند، حذیفه گفت که: هر گاه آن جناب اراده خواب دشات من شتر را می گذاشتم که همواره برود و نمی راندم، پس در این شب در خاطر من افتاد که شب تاری است باید که از شتر حضرت جدا نشوم و در خدمت آن جناب بودم که جبرئیل نازل شد و گفت: فلان و فلان و تا جماعتی را شمرد بر عقبه نشسته اند که شتر تو را رم دهند، پس حضرت نام برد این جماعت را که: ای فلان و ای فلان! ای دشمنان خدا! و نامهای همه را مذکور ساخت، پس نظر مبارکش به من افتاد و فرمود: دیدی ایشان را؟ گفتم: بلی.
فرمود: شناختی ایشان را؟ گفتم: خود نقاب بسته بودند ولیکن شتران ایشان را شناختم.
____________________
1-قصص الانبیاء راوندی 308 - 309.
حضرت فرمود که: کسی را خبر مده؛ و حذیفه گفت که: ایشان از قریش بودند(1) .
و شیخ مفید و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ماه رجب سال هشتم هجرت متوجه جنگ تبوک گردید زیرا که حق تعالی به او وحی نمود که می باید خود بیرون روی و مردم را با خود بیرون ببری و متوجه جنگ روم گردی، و آن حضرت را اعلام نمود که در این سفر تو را احتیاج به جنگ نخواهد شد و بی جهاد و بی شمشیر کار تو صورت خواهد یافت. و غرض از این جنگ این بود که مؤمن و منافق اصحاب آن حضرت جدا شوند و نفاقی که در سنیه های جماعتی پنهان بود ظاهر گردد.
پس حضرت ایشان را طلب نمود برای جنگ بلاد روم و این در هنگانی بود که میوه های اهل مدینه رسیده بود و هوا در غایت گرمی بود، پس این سفر بر ایشان دشوار نمود از جهات بسیار: از جهت دوری راه و گرمی هوا و قوت دشمن و خوف ضایع دشواری حرکت کردند، پس حضرت نامه ها نوشت به قبایل عرب که هر که در اسلام داخل شده است به این جنگ حاضر شود، و تأکید بسیار در باب جهاد نمود؛ و چون مهیای بیرون رفتن شد خطبه بلیغی اداء نمود و بعد از حمد و ثنای الهی تر غیب نمود مردم را بر تقویت ضعیفان و متحمل شدن خرج فقیران و انفاق کردن ما در راه خدا، پس بسیاری از منافقان از جهت نام و ننگ مالها آوردند و جمعی از مؤمنان خالص به قدر توانائی خود آنچه توانستند حاضر کردند، و از جمله منافقان عثمان بن عفان چند اوقیه نقره به خدمت حضرت آورد و عبد الرحمن بن عوف و طلحه و زبیر و گروهی از منافقان مالها از برای ریا و سمعه آوردند، پس حق تعالی آیه ای چند از قرآن فرستاد و نیتهای فاسد پنهان ایشان را ظاهر گردانید، و عباس نیز در آن جنگ مال بسیار آورد. پس حضرت فرمود که خیمه ها را در ثنیة الوداع بر پا کردند تا آنکه حاضر شدند هر که قبول دعوت آن حضرت نموده بود از مهاجران و انصار و از قبایل عرب از بنی کنانه و مزینه و جهینه و طی و تمیم و اهل مکه،
____________________
1-خرایج 1/100.
و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در مدینه والی گردانید که شهر مدینه را با فرزندان و زنان و اطفال و عیال حضرت و سایر اهل مدینه محافظت نماید و نگذارد که فتنه در اطراف مدینه بر پا شود، و فرمود: یا علی! مدینه صلاحیت نمی یابد مگر به من یا به تو؛ زیرا که حضرت بدی نیتهای اعراب و اکثر اهل مکه و حوالی آن را می دانست زیرا که با همه ایشان جهاد کرده بود و خون ایشان را ریخته بود و خائف بود از آنکه چون از مدینه دور شود و امیر المؤمنین در مدینه نباشد ایشان قصد مدینه نمایند و با منافقان مدینه متفق شده فتنه ها بر پا کنند.
و حق تعالی می دانست که بغیر از آب شمشیر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چیز دیگر آتش فتنه ایشان را فرو نمی نشاند، لهذا وحی فرستاد که می باید علی را به جای خود در مدینه بگذاری؛ و چون منافقان مدینه از خلافت علی (عليهالسلام ) دل نگران بودند و می دانستند که با حضور آن حضرت آن فتنه ها که در خاطر دارند متمشی نمی شود، و می ترسیدند که اگر پیغمبر را در آن سفر عارضه ای رو دهد خلافت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) قرار گیرد، لهذا برای ماندن آن جناب اراجیفها در مدینه شهرت دادند و گفتند: پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی را برای اکرام و اجلال او در مدینه نگذاشت بلکه از صحبت او به تنگ آمده بود و از رفاقت او کراهت داشت و به این سبب او را در مدنیه گذاشت.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) برای رسوائی ایشان و اظهار دروغ ایشان ملحق شد به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و عرض کرد: یا رسول الله! منافقان گمان می کنند که تو از صحبت من کراهت داشته ای که مرا در مدینه گذاشته ای.
حضرت فرمود: برگرد ای برادر من به جای خود که مدینه را صلاحیت دارد مگر به بودن من یا تو، و تو خلیفه منی در اهل بیت من و در دار هجرت من و در قوم من، آیا راضی نیستی که از من بمنزله هارون باشی از موسی مگر آنکه بعد از من پیغمبری نیست که تو پیغمبر باشی بعد از من؟
پس در این سخن چون حضرت نص صریح بر خلافت امیر المؤمنین نمود باعث زیادتی مذلت و خشم منافقان گردید؛ پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علم مهاجران را به زبیر داد و طلحه را بر میمنه لشکر و عبد الرحمن بن عوف را بر میسره لشکر مقرر فرمود و رفتند تا
به جرف فرود آمدند و از آنجا عبد الله بن ابی بی رخصت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جمعی از منافقان برگشت و حضرت فرمود: حسبی الله هو الذی ایدنی بنصره و بالمؤمنین و الف بین قلوبهم.
پس از آنجا حضرت روانه شد تا آنکه در ماه شعبان در روز سه شنبه به تبوک رسیدند و بقیه ماه شعبان با چند روز از ماه مبارک رمضان در آنجا توقف فرمود و در آنجا فتوحات رو نمود: یکی از آنکه نحبة بن روبه(1) که پادشاه ایله بود بی جنگ اطاعت نمود و قبول جزیه کرد و پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نامه امان برای ایشان نوشت؛ و ایضا اهل جربا و اذرح اطاعت کردند و حضرت نامه امان برای ایشان نوشت؛ و در مدتی که در تبوک بودند ابو عبیدة بن جراح را با جمعی از لشکر بر سر گروهی از قبیله جذام که امیر ایشان زنباع بن روح جذامی بود فرستاد و از ایشان غنیمتها و اسیران گرتفند، و سعد بن عباده را بسوی جماعتی از قبیله بنی سلیم وگروهی چند از قبیله بلی فرستاد، و چون لشکر حضرت به نزدیک ایشان رسیدند ایشان گریختند، و خالد بن ولید را با جماعتب بر سر اکیدر فرستاد که پادشاه دومة الجندل بود و حضرت از باب اعجاز فرمود: شاید حق تعالی کفایت جنگ او از تو بکند به سبب شکار گاو کوهی و او را دستگیر کنی، پس چون خالد به نزدیک قلعه اکیدر رسید در شب ماهی در حوالی قلعه او فرود آمد پس گاو کوهی چند آمدند و بر در قلعه اکیدر شاخ زدند، و اکیدر با دو زن خود مشغول شراب خوردن و عیش بود، چون صدای شاخ گاوها را شنید برخاست و با حسان برادر خود و جمعی از مخصوصان خود سوار شد و از قلعه بیرون آمد و متوجه شکار شد، و خالد با لشکرش پنهان شده بودند، چون از قلعه دور شد از پی او رفتند و او را گرفتند و حسان برادر او را به قتل رسانیدند و سایر اصحابش گریختند و داخل قلعه شدند و در قلعه را بستند، و حسان قبائی پوشیده بود مطرز به ظلا که قبای او قیمت بسیار داشت قبایش را برداشتند و اکیدر را به پای قلعه آوردند و خالد از اهل قلعه سؤال کرد در قلعه را بگشایند، ایشان قبول نکردند، اکیدر گفت: مرا رها کنید تا بروم و در قلعه را برای شما
____________________
1-در اعلام الوری یحنة بن رؤبة ذکر شده است.
بگشایم. پس خالد از او پیمانها گرفت و او را سوگندها داد و رها کرد تا داخل قلعه شد و در قلعه را گشود و خالد و لشکرش داخل شدند، پس اکیدر هشتصد استر و دو هزار شتر و چهارصد زره و پانصد شمشیر به خالد داد و به خدمت پیغمبر فرستاد و التماس صلح کرد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قبول التماس او نمود و با او مصالحه کرد که هر سال جزیه بدهد و در امان باشد(1) .
و در بعضی کتب معتبره وارد شده است که: پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنگ تبوک دو ماه ماند و معلوم شد که خبری که به حضرت رسیده بود که پادشاه روم اراده جنگ آن حضرت کرده غلط بوده است، و چون خبر قدوم حضرت به هر قل رسید مردی از قبیله غسان را به خدمت آن جناب فرستاد که مشاهده نماید آثاری که در کتب سابقه خوانده است برای پیغمبر آخر الزمان در آن جناب هست یا نه؟ چون آن شخص پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید و شمایل و اوصاف و اخلاق آن جناب را مشاهده نمود و بسوی هرقل برگشت و آنچه دیده بود ذکر کرد، هرقل قوم خود را طلبید و گفت: اوصافی که ما در کتب خوانده ایم در این مرد هست بیائید تا به او ایمان آوریم، قوم او امتناع بسیار کردند و او بر پادشاهی خود ترسید و در باطن ایمان آورد و به قوم خود اظهار اسلام نکرد و به جنگ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم نیامد و آن حضرت نیز از جانب حق تعالی رخصت جنگ نیافت و بسوی مدینه معاودت فرمود(2) .
و در آن سفر معجزات بسیار از سید انبیاء (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ظهور آمد:
اول - در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مروی است از علی بن الحسین (عليهالسلام ) که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه غزوه تبوک شد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در مدینه خلیفه فرمود، منافقان توطئه کردند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در راه و علی (عليهالسلام ) را در مدینه به قتل رسانند و جمیع مسجدهای خدا را که به نور این دو چراغ شاهراه هدایت معمور بود خراب گردانند،
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/154 و اعلام الوری 122 و ابواب غزوه تبوک از جلد پنجم دلائل النبوة.
2-بحار الانوار 21/251 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی. و نیز رجوع شود به مغازی 3/1018 - 1019.
پس حق تعالی در آن سفر معجزه ای چند از جناب مقدس نبوی به ظهور رسانید که موجب مزید بصیرت مؤمنان و قطع عذرهای منافقان گردید، و از جمله آنها آن بود که چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوج تبوک شد و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را به امر الهی در مدینه گذاشت، حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! من نمی خواستم که در هیچ امر از تو تخلف نمایم و در هیچ حال از مشاهده جمال تو و ملاحضه سیر حمیده و اخلاق پسندیده تو محروم باشم.
حضرت فرمود: یا علی! آیا نمی خواهی که نسبت تو به من نسبت هارون باشد به موسی در همه چیز بغیر از پیغمبری، و بدرستی که تو را در این ماندن مثل ثواب تو هست اگر بیرون می آمدی و مثل ثواب جمیع آنها که از روی صدق و اخلاص بیرون آمده اند، و چون تو دوست می داری که سیرت و طریقه و اطوار و آثار مرا در همه احوال مشاهده نمائی حق تعالی در جمیع این سفر ما جبرئیل را امر خواهد کرد که برای تو بلند کند آن زمینها را که ما بر آنها راه می رویم و آن زمینی را که تو بر روی آن هستی، و دیده تو را قوتی عطا خواهد فرمود که در همه احوال مرا و اصحاب مرا مشاهده نمائی، و از تو فوت نشود آن انسی که با من و نیکان اصحاب من داشتی و تو را احتیاج به مکاتبه و مراسله با من نباشد.
پس مردی از اهل مجلس حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) برخاست و گفت: چون تواند بود که برای علی (عليهالسلام ) میسر شود چنین امری که غیر پیغمبران را میسر نمی شود؟
حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) فرمود: این از معجزات پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود که خدا به دعای آن حضرت زمینها را برای علی (عليهالسلام ) بلند کرد و نور و ضیای دیده آن جناب را زیاده گردانید تا آنکه دید آنچه دید.
پس حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) فرمود: بسیار ستم می کنند بسیاری از این امت در حق علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و چه بسیار کم انصافتند در آنچه به او تعلق دارد، آیا امری چند را که در حق سایر صحابه قائل می شوند در حق او مضایقه می کنند و حال آنکه همه قائلند که او افضل صحابه است؟
گفتند: چگونه است این یابن رسول الله؟
فرمود: شما موالات می کنید با دوستان ابو بکر و تبری می نمائید از دشمنان او هر که باشد، و چون به علی بن ابی طالب رسیدند می گوئید دوستانش را دوست می داریم و بیزاری از دشمنان او نمی جوئیم! و چگونه جائز است ایشان را این امر و حال آنکه شینده اند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) فرمود: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله پس چرا دشمنی نمی کنند با دشمنان او و وانمی گذارند واگذاراندگان او را؟ این از انصاف دور است.
و یک ما مصافی دیگر آنکه هر گاه برای ایشان ذکر کنند کرامتی را که حق را که حق تعالی به دعای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای علی ثابت گردانیده است انکار می کنند، و آنچه از برای غیر او از صحابه ذکر کنند باور می کنند، چنانکه نقل می کنند که عمر بن الخطاب در مدینه مشغول خطبه بود و در اثنای خطبه ندا کرد که: ای جانب کوه و صحابه از این سخن متعجب شدند! چون از نماز فارغ شدند گفتند: آن چه سخن بود که در اثنای خطبه گفتی؟ گفت: در اثنای خطبه نظر من افتاد بر آن لشکری که با سعد بن ابی وقاص به نهاوند فرستاده ام به جنگ کافران و حق تعالی پرده ها و حجابها را از پیش دیده من برداشت و دیده مرا قوت داد تا آنکه آنها را دیدم که در پیش کوه نهاوند صف کشیده بودند و بعضی از کفار از پشت کوه می خواستند که از عقب ایشان در آیند پس کوه را ندا کردم که دور شود تا کافران نتوانند از عقب مسلمانان در آیند و حق تعالی ظفر داد مسلمانان را بر کافران! و گفت: حساب را نگاه دارید که چون خبر ایشان به شما برسد بر شما معلوم خواهد شد که در این وقت جنگ واقع شده و چنان بوده که من گفتم. و میان مدینه و نهاوند زیاده از پنجاه روز راه است! و چون این را نقل می کنند از عمر که خبر از دبر خود نداشت، قبول می کنند. و چون معجزه ای
از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که مظهر عجایب اولین و آخرین و مخزن اسرار آسمان و زمین است می شنوند، انکار می کنند.
پس حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) برگشت به نقل قصه تبوک از زین العابدین (عليهالسلام )
فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هر گاه اراده جنگی می نمود اظهار نمی کرد که به کجای می روم بلکه برای مصلحت توریه به جای دیگر می فرمود، بغیر از جنگ تبوک که به صحابه اظهار نمود که به جانب تبوک می روم زیرا که سفر طولانی بود و مردم به تهیه محتاج بودند، پس امر فرمود ایشان را که توشه بسیار بردارند و ایشان آرد بسیار برداشتند که در راه نان بپزند و گوشت نمک سود و عسل و خرما با خود برداشتند، و چون چند روز راه رفتند و طعامهای آنها کهنه و متغیر گردید و خوردن آنها بر ایشان دشوار بود خواهش طعام تازه کردند و گروهی از ایشان گفتند: یا رسول الله! این طعامهای که با خود داریم خشک و متغیر و بد بو شده است و کراهت بهم رسانیده ایم از خوردن آنها.
حضرت فرمود: چه چیز با خود دارید؟
گفتند: نان و گوشت نمک سود و عسل و خرما.
حضرت فرمود: در این وقت شبیه است حال شما به حال قوم موسی که می گفتند به آن حضرت که: ما صبر نمی توانیم کرد بر یک طعام و طعامهای مختلف می خواهیم؛ اکنون بگوئید که چه چیز می خواهید؟
گفتند: گوشت تازه از مرغان از کباب براین، و از حلواهای ساخته می خواهیم.
حضرت فرمود: در نوع طعام با بنی اسرائیل مخالفت کردید، ایشان سبزیها خیار و گندم و عدس و پیاز طلبیدند و آنچه زبون تر بود بدل نیکوتر اختیار کردند، و شما نیکوتر را به عوض زبون تر می طلبید و بزودی سؤال می کنم از برای شما از پروردگار خود که به شما عطا کند.
گفتند: ای رسول الله! در میان ما جمعی هستند که آنچه بنی اسرائیل طلبیدند می طلبند. حضرت فرمود: حق تعالی به دعای رسولش همه را به شما عطا خواهد فرمود. پس فرمود: ای بندگان خدا! چون قوم عیسی از او خواستند که مائده از آسمان برای ایشان به زیر آورد، پس حق تعالی فرمود: من می فرستم مائده را بر شما پس هر که کافر شود از شما بعد از نازل شدن مائده البته او را عذابی می کنم که احدی از عالمیان را چنان عذابی نکرده باشم، پس حق تعالی مائده را بر ایشان فرستاد و آنها که کافر شدند بعد از آمدن مائده مسخ
کرد ایشان را، پاره ای به صورت خوک و پاره ای به صورت میمون، و بعضی به صورت خرس و گروهی به صورت گربه، و به صورت سایر طیور و حیواناتی که در دریا و صحرا می باشند، تا آنکه به صورت چهارصد نوع از حیوانات مسخ شدند؛ و محمد رسول خدا مائده شما را از آسمان نمی طلبد که مبادا کافر شوید و مانند قوم عیسی مسخ شوید؛ و محمد پیغمبر شما مهربانتر است نسبت به شما از آنکه شما را در معرض عقاب الهی در آورد.
پس ناگاه مرغی در هوا پیدا شد و حضرت بعضی از اصحاب خود را فرمود، این مرغ را خطاب کن که: رسول خدا تو را امر می کند که بر زمین بیفتی، چون آن مرد آن خطاب نمود به مرغ، در ساعت آن مرغ بر زمین افتاد؛ پس حضرت فرمود: ای مرغ! به امر حق تعالی بزرگ شو؛ پس به قدرت الهی مرغ چندان بزرگ شد و مانند تل عظیمی شد، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصحاب خود را فرمود: بر دور آن مرغ بر آئید و آن مرغ چندان بزرگ شده بود که ده هزار نفر اصحاب حضرت بر دور آن مرغ بر آئید و آن مرغ چندان بزرگ شده بود که ده هزار نفر اصحاب حضرت بر دور آن بر آمدند و گنجایش همه را داشت. پس حضرت فرمود: ای مرغ! حق تعالی تو را امر می فرماید که از بالها و پرهای خود جدا شوی، پس به امر الهی در ساعت آن مرغ از بال و پر خود عراین شد، پس حضرت فرمود که به امر الهی از استخوان و پا و منقار خود جدا شود، در ساعت گوشت از اینها جدا شد، پس حضرت به استخوان و پا منقار خود جدا شود، در ساعت گوشت از اینها جدا شد، پس حضرت به استخوانهای آن مرغ خطاب کرد تا خیار شدند، و بالها و پرهای درشت و ریزه آن را امر فرمود که انوع سبزیها شده اند، پس حضرت فرمود که: ای بندگان خدا! دستهای خود را بسوی اینها دراز کنید و به آنچه خواهید به دستها و کاردهای خود جدا کنید و تناول کنید، چون به خوردن شروع کردند یکی از منافقان در اثنای خوردن گفت که: محمد دعوی می کند که در بهشت مرغی چند هستند که اهل بهشت از یک جانب آن کباب می خوردند و از جناب دیگر براین.یخوردند چرا نظیر آن را در دنیا به ما نمی نماید؟ چون حضرت به اعجاز نبوت سخن آن منافقان را دانست فرمود: ای بندگان خدا! هر که از شما لقمه ای بر می دارد که در دهان گذارد بگوید بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطیبین پس لقمه را در دهان گذارد، چون چنین کند مزه هر طعام که
می خواهد می یابد خواه کباب و خواه برسان و خواه ترید و سایر آنچه خواهد از الوان طعامهای پخته شده و انواع حلواها؛ چون چنین کردند لذت آنچه خواستند یافتند و خوردند تا سیر شدند.
پس گفتند: یا رسول الله! سیر شدیم و اکنون محتاجیم به آبی که بر بالای آن بخوریم.
حضرت فرمود: آیا شیر و سایر شربتها بغیر از آب نمی خواهید؟
گفتند: بلی یا رسول الله در میان ما گروهی هستند که زا آنها می خواهند.
حضرت فرمود: هر که خواهد لقمه ای بر دارد و بر دهان بگذارد و آنچه بگوید که به امر الهی آن لقمه مستحیل می شود به شیر آنچه خواهند از انواع شربتها نیکو؛ چون چنین کردند آنچه حضرت فرموده بود یافتند.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای مرغ! حق تعالی تو را امر می کند که برگردی چنانکه بودی و امر می کند آن بالها و منقارها و پرها را که برگردند به حالتی که اول بودند و به تو چنین کردند آنچه حضرت فرموده بود یافتند.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای مرغ! حق تعالی تو را امر می کند که برگردی چنانکه بودی و امر می کند آن بالها و منقارها و پرها را که برگردند به حالتی که اول بودند و به تو متصل گردند.
پس فرمود: ای مرغ! خدا امر می فرماید جانی را که از تو بیرون رفته است برگردد بسوی بدن تو چنانکه بود. پس فرمود: ای مرغ! خدا تو را امر می فرماید برخیزی و پرواز کنی چنانکه می کردی. پس دیدند مرغ برخسات و پرواز کرد و هیچ در زمین نماند از آن سبزیها و خیار و عدس و سیر و پیاز که می دیدند(1) .
دوم - قطب راوندی روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تبوک نزول اجلال فرمود رسولان میان آن حضرت و پادشاه روم بسیار آمدند و رفتند و توقف ایشان در آن محل به طول انجامید و توشه ها که در لشکر حضرت بود آخر شد و از کمی توشه به آن حضرت شکایت کردند، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هر که آردی ای خرمائی داشته باشد بیاورد، پس یکی از صحابه اندکی آرد آورد و دیگری کفی از خرما آورد و دیگری کفی از
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 560 - 567. و نیز رجوع شود به احتجاج 2/190 - 193.
سویق آورد، پس حضرت ردای مبارک خود را پهن کرد و اینها را بر روی ردا ریخت و دست با برکت خود را بر روی آنها گذاشت پس فرمود: ندا کنید در میان مردم که هر که توشه می خواهد بیاید، پس مردم هجوم آوردند و آنقدر از آرد و خرما و سویق گرفتند که جمیع ظرفها که با خود داشته پر کردند، و آنچه پیشتر بود نه چیزی کم شده بود و نه زیاد شده. و چون مراجعت فرمود به رودخانه ای رسیدند که پیشتر آب در آن دیده بودند و در آن وقت آن را خشک یافتند که قطره ای از آب در آن نبود، پس حضرت تیری از کنانه(1) خود بیرون آورد و به مردی از صحابه داد و فرمود: برو و بر بالای رودخانه نصب کن این را، چون نصب کرد از اطراف تیر دوازده چشمه جاری شد که رودخانه پر شد و همه سیراب شدند و مشکهای خود را پر کردند(2) .
سوم - قطب راوندی روایت کرده که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه تبوک شد ناقه عضبای آن حضرت ناپیدا شد، پس عمارة بن حزم که یکی از منافقان بود بر سبیل استهزا گفت: محمد ما را از آسمان و زمین خبر می دهد و نمی داند که ناقه اش در کجاست، چون حضرت به وحی الهی بر قول آن منافق اطلاع یافت فرمود: من نمی دانم مگر چیزی را که خدا تعلیم من نماید و اکنون خدا مرا خبر داد که ناقه من در فلان دره است و مهارش بر درختی پیچیده است، چون به آن دره رفتند ناقه را چنان یافتند که حضرت فرموده بود(3) . چهارم - باز قطب راوندی روایت کرده است که: در جنگ تبوک بیست و پنچ هزار نفر از صحابه در خدمت آن حضرت بودند بغیر از خدمتکاران ایشان، پس در عرض راه به کوهی رسیدند که قطره های آب از بالای کوه تا پائین کوه می ریخت و آبی جاری نبود، صحابه گفتند: یا رسول الله! چه بسیار عجب است ترشح این کوه! رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این کوه گریه می کند، صحابه از این سخن تعجب کردند، حضرت فرمود:
____________________
1-کنانه: جعبه ای است که تیر در آن می گذرند.
2-خرایج 1/169 - 170.
3-خرایج 1/121، و در آنجا نام ناقه را قصوی ذکر نموده است. و نیز رجوع شود به کافی 8/221 - 222 و سیره ابن هشام 4/523 و دلائل النبوة 5/232.
می خواهید بدانید که چنین است؟ گفتند: بلی، حضرت فرمود: ای کوه! سبب گریه تو چیست؟ پس کوه به امر الهی به سخن آمد و به زبان فصیح با حضرت خطاب کرد: یا رسول الله! روزی حضرت عیسی بن مریم بر من گذشت و آیه ای از انجیل تلاوت کرد که در قیامت آتشی هست که آتش افروز آن مرد مانند و سنگ، و من از آن روز تا حال می گریم از خوف آنکه مبادا از آن سنگ باشم، حضرت فرمود: ساکن باش که تو از آن سنگ نیستی، آن سنگ، سنگ کیریت است، پس آن کوه خشک شد و بعد از آنکسی ترشح از آن کوه ندید(1) .
پنجم - در بعضی از کتب معتبره روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به وادی القری رسید شب در پهلوی حجر فرود آمدند حضرت فرمود: امشب باد بسیار تندی خواهد وزید کسی از شما تنها برنخیزد مگر با رفیقش و هر که شتری داشته باشد پای آن را محکم ببندد، پس باد بسیار تندی وزید که مردم بسیار ترسیدند و هیچکس در آن شب برنخاست مگر با رفیق خود مگر دو مرد از بنی ساعده که یکی به قضای حاجت رفت و دیگری به طلب شتر خود، آن که به قضای حاجت رفته بود از شدت باد هلاک شد، و آن که به طلب شتر رفته بود باد او را برداشت و رد مسان کوهستان قبیله بنی طی انداخت، پس حضرت برای آن اول دعا کرد و زنده شد و برگشت، و آن مرد دیگر را چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدینه آمد قبیله طی او را برای حضرت آوردند(2) .
ششم - روایت کرده اند که: چون حضرت از حجر بار کرد و به منزل دیگر فرود آمد هیچیک از صحابه آب نداشتند و در آن منزل آب نبود و از تشنگی به آن حضرت شکایت کردند، پس حضرت رو به قبله آورد و مشغول دعا شد و در هوا هیچ ابر پیدا نبود، در اثنای دعای حضرت ابرها پیدا شد و آنقدر باران بارید که ایشان سیراب شدند و مشکهای خود
____________________
1-خرایج 1/169.
2-بحار الانوار 21/249 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی. و نیز رجوع شود به سیره ابن شام 4/521 و دلائل النبوة 5/240.
را پر کردن و در ساعت ابر بر طرف شد(1) .
و شیخ طبرسی از ابو حمزه ثمالی روایت کرده است که: سه نفر از انصار: ابو لبابة بن عبد المنذر، و ثعلبة بن ودیعه، و اوس بن حذام در جنگ تبوک تخلف نمودند از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در مدینه ماندند، و چون به ایشان خبر رسید که آیات نازل شده است در مذمت آنها که از آن جنگ تخلف نموده اند یقین کردند به هلاک خود و خود را بر ستونهای مسجد بستند، و چنین بودند تا حضرت از جنگ مراجعت فرمود، و چون از حال ایشان سؤال نمود گفتند: ایشان سوگند یاد کرده اند که خود را از ستونها نگشایند تا حضرت ایشان را بگشاید، پس حضرت فرمود: من نیز سوگند یاد می کنم که ایشان را نگشایم تا حق تعالی مرا در باب ایشان به امری مأمور گرداند، پس این آیه نازل شد عسی الله ان یتوب علیهم(2) و حضرت به نزد ایشان آمد و رسنهای(3) ایشان را گشود و به امر حق تعالی توبه ایشان را قبول فرمود، پس رفتند و مالهای خود را به خدمت حضرت آوردند و گفتند: این است مالهای ما که سبب حرمان ما از سعادت ملازمت تو گردیده بود آورده ایم به خدمت تو که اینها را تصدیق نمائی، حضرت فرمود: در این باب از خدا امری به من نرسیده است پس حق تعالی فرستاد خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم بها وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم(4) یعنی: بگیر از مالهای ایشان تصدقی که پاک گردانی ایشان را به آن و اعمال ایشان را پاکیزه گردانی، و صلوات فرست بر ایشان بدرستی که صلوات و دعای تو آرامی است برای ایشان(5) .
مؤلف گوید: قصه ابو لبابه در باب غزوه بنی قریظه گذشت، و آن معتبرتر است.
و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: چون سعد بن معاذ انصاری شهید
____________________
1-البدایة و النهایة 5/9.
2-سوره توبه: 102.
3-رسن: طناب.
4-سوره توبه: 103.
5-مجمع البیان 3/67
شد بعد از آنکه تشقی خاطر خود از برای خدا از بنی قریظه نمود و حکم به قتل همه فرمود، رسول خدا (صلىاللهعليهوآله ) فرمود: خدا رحمت کند تو را ای سعد، بدرستی که استخوانی بودی در گلوهای کافران، و اگر می ماندی منع خواستی کرد گوساله را که در اراده نصب او خواهند نمود در بیضه اسلام - که مدینه است - مانند گوساله موسی.
صحابه گفتند: یا رسول الله! آیا اراده خواهند نمود در مدینه تو گوساله بر پا کنند؟
حضرت فرمود: بلی والله اراده خواهند کرد، و اگر سعد زنده می بود نمی گذاشت که ایشان بکنند ولیکن خواهند کرد و حق تعالی نخواهد گذاشت که تدبیر ایشان مستمر شود و بزودی خدا تدبیر ایشان را باطل خواهد کرد.
صحابه گفتند: یا رسول الله! ما را خبر ده که تدبیر ایشان چگونه خواهد بود.
حضرت فرمود: بگذارید تا تدبیر حق تعالی در این باب ظاهر گردد(1) .
پس حضرت امام عسکری (عليهالسلام ) روایت کرده از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) که: منافقان بعد از فوت سعد و متوجه شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب تبوک ابو عامر رابه را رئیس و امیر خود گردانیدند و با او بیعت کردند و توطئه کردند که مدینه را غارت کنند و زنان و فرزندان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سایر اهل بیت آن حضرت و زنان و فرزندان صحابه آن حضرت که با آن حضرت بیرون رفته بودند اسیر کنند، و تدبیر کردند که شبیخون آوردند بر آن حضرت در راه تبوک و آن حضرت را به قتل رسانند، پس حق تعالی دفع ضرر ایشان از آن حضرت کرد و منافقان را رسوا گردانید زیرا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود به اصحاب خود که: خواهید رفتن شما به راه آن جماعتی که پیش از شما بوده اند مانند دو کفش که با هم موافقند و مانند پرهای تیر که با هم مساویند حتی آنکه اگر احدی از ایشان داخل سوراخ سوسماری شده باشد شما نیز داخل آن خواهید شد.
گفتند: یابن رسول الله! آن گوساله که فرمودی چه بود و تدبیر آن منافقان چگونه بود؟ حضرت فرمود که: بدانید که خبرها از جانب دومة الجندل به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 480 - 481.
می رسید و پادشاه آن نواحی مملکت عظیمی داشت نزدیک به شام و تهدید می نمود آن حضرت را که قصد او خواهم کرد و اصحاب او را به قتل خواهم رسانید و بنیاد ایشان را بر هم خواهم انداخت. و اصحاب حضرت بسیار ترسان و هراسان بودند از جانب او حتی آنکه هر روز بیست نفر از ایشان به نوبت حراست آن حضرت می نمودند و هر صدائی که بر می آمد در بیم می شدند که مبادا اوایل لشکر او داخل مدینه شده باشند، و منافقان در این باب اراجیف و اکاذیب بسیار می گفتند و اصحاب حضرت را وسوسه می کردند که اکیدر پادشاه دومة الجندل از لشکر اینقدر و از اسبان اینقدر و از مال اینقدر مهیا کرده است برای جنگ شما و ندا کرده است در قبایلی که بر دور او هستند که: من مباح می گردانم از برای شما نهب و غارت مدینه را که هر چه بدست شما آید از شما باشد؛ و ضعیفان مسلمانان را می ترسانیدند که اصحاب محمد کی از عهده اصحاب امیدر بدر می آیند و بزودی اکیدر قصد مدینه خواهد کرد و مردان شما را خواهد کشت و زنان و فرزندان شما را اسیر خواهد کرد تا آنکه دلهای مؤمنان از سخنان منافقان بسیار به درد آمد و این حال را شکایت کردند به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
پس منافقان اتفاق کردند و با ابو عامر رابه که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را فاسق نامیده بود بیعت کردند و او را امیر خود گردانیدند و بر خود اطاعت او را لازم ساختند، پس ابو عامر به ایشان گفت: رأی من آن است که من از مدینه پنهان شوم تا آنکه تدبیر من با شما ظاهر نشود. نامه ای نوشتند به امیدر و بسوی دومة الجندل فرستادند که: تو بیا به سر محمد و ما تو را یاری می کنیم و او را از میان بر می داریم.
و حق تعالی وحی فرستاد بسوی محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تدبیر ایشان را به آن حضرت خبر داد و امر نمود آن حضرت را که متوجه تبوک شود؛ و آن حضرت هر گاه اراده جنگی می کرد اراده خود را اظهار نیم نمود و مردم نمی دانستند که حضرت اراده کدام جانب دارد بغیر از جنگ تبوک که در آنجا اظهار ارداه خود نمود و امر نمود اصحاب خود را که توشه ای از برای جنگ تبوک بردارند، و آن جنگی بود که حق تعالی در آن جنگ منافقان را رسوا گردانید و مذمتها کرد ایشان را در قرآن به سبب تخلف نمودن از جهاد، و حضرت اظهار نمود
که: حق تعالی بسوی من وحی فرستاده است که من بر اکیدر ظفر خواهم یافت و با او صلح خواهم کرد که هر سال هزار اوقیه طلا با دویست حله در ماه صفر و هزار اوقیه طلا با دویست حله در ماه رجب به جزیه بدهد و بعد از هشتاد روز به سلامت به مدینه بر خواهند گردید.
پس حضرت به اصحاب خود فرمود: حضرت موسی چون از میان قوم خود بیرون رفت و به جانب طور ایشان را چهل شب وعده داد، من شما را هشتاد شب وعده می دهم و بعد از هشتاد شب به سلامت و غنیمت یافته و ظفر یافته بی جنگی و بی آنکه آزاری به احدی از اصحاب من رسیده باشد بسوی مدینه بر خواهم گردید.
چون منافقان این سخن را شنیدند گفتند: بخدا سوگند که نه چنین است ولیکن این آخر شکستها اوست که بعد زا این به اصلاح نخواهد آمد، بدرستی که بعضی از اصحاب او در این راه از گرما و بادهای سموم و آبهای ناگوار خواهند مرد و هر که از اصحاب او از این بلاها نجات بیابد در دست لشکر اکیدر کشته و مجروح و اسیر خواهد گردید.
و منافقان آمدند به خدمت آن حضرت و عذرها اظهار می کردند در نرفتن به آن جنگ، پس بعضی اظهار بیماری خود می کردند، و بعضی اظهار بیماری عیال خود می نمودند، و بعضی شدت گرما را عذر خود می ساختند، و به این عذرها از حضرت رخصت می طلبیدند و حضرت ایشان را مرخص می فرمود. پس چون عزم آن حضرت بر رفتن بسوی تبوک به حد جزم رسید منافقان در مدینه مسجدی بنا کردند برای آنکه در آن مسجد جمع شوند برای تدبیرات باطل خود و چنان بنمایند به مردم که ما از برای نماز در اینجا جمع می شویم، پس جماعتی از ایشان به خدمت حضرت آمدند و گفتند: یا رسول الله! خانه های ما زا مسجد تو دور است و ما کراهت داریم از آنکه نماز را بغیر از جماعت ادا کنیم و بر ما دشوار است حاضر شدن به مسجد تو، و به این سبب مسجدی از برای خود بنا کرده ایم، اگر مصلحت دانی بیا و در مسجد ما نماز کن تا مسجد ما میمنت و برکت بهم رساند و چون ما در آن مسجد نماز کنیم از برکت تو محروم نباشیم.
پس حضرت به ایشان اظهار نفرمود آنچه خدا او را خبر داده بود از کفر و نفاق
و تدبیرها باطل ایشان، و فرمود که: درازگوش مرا بیاورید تا سوار شوم، پس یعفور را آوردند و حضرت سوار شد و هر چند او را زجر می نمود که به جانب مسجد ایشان روان شود نمی رفت، و چون به جانب دیگر آن را می گردانید تند و رهوار می رفت.
پس منافقان گفتند: شاید یعفور در این راه چیزی دیده باشد که رم کرده باشد و اکنون نخواهد به این راه برود، پس حضرت فرمود: اسب مرا بیاورید، چون اسب را آوردند و حضرت سوار شد هر چند او را زجر می کردند که به جانب مسجد رود ابا می نمود، و چون روی آن را به جانب دیگر می گردانیدند تند می رفت. باز گفتند منافقان که: شاید این اسب از چیزی رم کرده باشد که نخواهد از این راه برود. حضرت فرمود: بیائید پیاده رویم، چون اراده حرکت کردند آن حضرت و اصحاب آن حضرت هیچیک نتوانستند قدم برادرند، و چون به جانب دیگر متوجه می شدند حرکت بر ایشان آسان می شد؛ حضرت فرمود: معلوم شد که حق تعالی از این امر کراهت دارد و اکنون ما بر جناح سفریم، باشد تا ما از این سفر برگردیم و آنچه موافق رضای الهی باشد به عمل آوریم.
و حضرت اهتمام فرمود در بیرون رفتن، و منافقان عازم شدند که بعد از بیرون رفتن حضرت بازماندگان حضرت و مؤمنان را مستأصل گردانند، پس حق تعالی وحی فرستاد که: ای محمد! خداوندی علی اعلا تو را سلام می رساند و می فرماید که: می باید یا تو به این سفر بروی و علی در مدینه بماند و یا علی به این سفر برود و تو در مدینه بمانی، چون حضرت وحی الهی را به علی (عليهالسلام ) نقل کرد حضرت امیر فرمود: هر چه خدا فرموده اطاعت می کنم و به جان قبول می نمایم هر چند بر من دشوار است که در حالی از احوال از خدمت تو دور باشم و از مشاهده تو محروم مانم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! آیا راضی نیستی که از من بمنزله هارون باشی از موسی در همه باب بغیر آنکه بعد از من پیغمبری نیست؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: راضی شدم یا رسول الله.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: تو را در آن ماندن ثواب بیرون آمدن است و خدا تو را
در این حال امت تنها گردانید که به تنهائی با جمیع کافران و منافقان معارضه نمائی و مهابت تو مانع شود ایشان را از آنکه احداث فتنه بکنند چنانکه حق تعالی ابراهیم را امت تنها گردانید و بهتنهائی او را تکلیف معارضه مشرکان آن زمان فرمود.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مدینه بیرون رفت و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آن حضرت را مشایعت نمود، و منافقان برای ایذای آن حضرت گفتند: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی را برای آن در مدینه گذاشت که از صحبت او ملال بهم رسانید بود و خواست که منافقان بر او شبیخون آوردند و او را هلاک گردانند و از مصاحبت او خلاص شود.
چون این خبر به حضرت رسید حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! می شنوی که منافقان چه می گویند؟
حضرت فرمود: یا علی! آیا تو را کافی نیست که بمنزله مردمک دیده منی و بمنزله روحی در بدن من؟
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روانه شد و حضرت امیر (عليهالسلام ) بسوی مدینه مراجعت نمود، و هر تدبیر که منافقان در حق مسلمانان اندیشه می کردند از بیم صولت و سطوت اسد الله الغالب به تعویق می انداختند و می گفتند: این سفر آخر محمد باشی تا خبر هلاک او برسد و بعد از آن آنچه خواهیم بکنیم.
پس چون میان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اکیدر یک منزل راه ماند زبیر و سماک بن خرشه را با بیست نفر از مسلمانان فرستاد بسوی قلعه اکیدر و فرمود که: او را بگیرید و از برای من بیاورید.
زبیر گفت: یا رسول الله! ما چگونه او را بگیریم و از برای تو بیاوریم با آن لشکر فراوان و خدم و حشم بی پااین که او دارد و قلعه او در نهایت حصانت است؟
حضرت فرمود که: به حیله و تدبیر او را بگیرید.
زبیر گفت: یا رسول الله! چه حیله توانیم کرد در این شب ماهتاب که به مثابه روز روشن است و راه ما تا قلعه او همه جا صحرای هموار است و ایشان از قلعه خود از دور ما را می توانند دید؟
حضرت فرمود: آیا می خواهید که حق تعالی شما را از دیده ایشان مستور گرداند و سایه شما را بر طرف کند که سایه شما را نبینند و شما را نوری مانند نور ماه کرامت کند که در ماهتاب شما را احساس نکنند؟
گفتند: بلی یا رسول الله.
حضرت فرمود: صلوات فرستید بر محمد و آل طیبین او و اعتقاد کنید که بهترین آل محمد، علی بن ابی طالب است؛ و تو ای زبیر به خصوص باید که اعتقاد کنی که علی در میان هر گروه باشد او سزاوارتر است به ولایت بر ایشان از دیگران و دیگری را نیست که بر او تقدم جوید. چون چنین کنید از نظر ایشان پنهان می شوید تا به سایه قصر ایشان برسید پس حق تعالی آهوها و بزهای کوهی و گاوهای صحرائی را خواهد فرستاد که شاخهای خود را بر دروازه قلعه او بمالند، چون او صدای وحشیان را خواهد شنید خواهد گفت: کیست که برود و سوار شود و اینها را برای ما شکار کند؟ پس زن او خواهد گفت: زنهار که اراده بیرون رفتن نکنی که محد نزدیک قلعه تو فرود آمده است و من ایمن نیستم از آنکه جمعی را فرستاده باشد که تو را غافل کنند و بگیرند، او در جواب خواهد گفت: که جرأت می کند در این ماهتاب از لشکر محمد جدا شود و بسوی قلعه ما بیاید و حال آنکه می دانند که جاسوسان و دیده بانان ما در کمین ایشانند و اگر کسی در حوالی قصر می بود این حیوانات وحشی به نزدیک قصر نمی آمدند، پس به زیر خواهد آمد از قصر خود و سوار خواهد شد که آنها را شکار کند و آنها خواهند گریخت و او از عقب آنها خواهد تاخت، پس شما او را تعاقب کنید و به نزد من آورید.
چون ایشان متوجه قصر او شدند و به پای قصر او رسیدند آنچه حضرت فرمود بود واقع شد، و چون گرفتند او را گفت: من حاجتی دارم بسوی شما.
گفتند: بگو حاجت خود را که هر حاجت که داری روا می کنیم بغیر آنکه سؤال کنی که تو را رها کنیم.
گفت: حاجت من آن است که جامه های مرا بکنید و شمشیر و کمربند مرا بگیرید و مرا با پیراهن تنها بسوی محمد ببرید شاید چون مرا بر این حال ببیند بر من ترحم کند. پس
چنان کردند و چون او را به خدمت حضرت آوردند فقرای مسلمانان آن جامه ها و حلیهای طلا را که دیدند می گفتند: آیا اینها از بهشت است؟ حضرت فرمود: اینها جامه های اکیدر است و یک دستمال زبیر و سماک در بهشت بهتر است از این جامه ها اگر بمانند بر آن عهدی که با من کرده اند تا در حوض کوثر مرا ملاقات کنند.
چون مسلمانان از این سخن تعجب کردند حضرت فرمود: یک تار دستمال که اهل بهشت در دست گیرند بهتر است از آنکه ما بین آسمان و زمین را پر از طلا کنند.
چون اکیدر را به خدمت حضرت آوردند او تضرع و استغاثه کرد و گفت: مرا رها کن تا دشمنان تو را که در عقب ملک منند از تو دفع کنم.
حضرت فرمود: اگر وفا نکنی به گفته خود چون خواهد شد؟
گفت: اگر وفا نکنم، اگر پیغمبر خدائی پس تو را ظفر خواهد داد بر من آن خداوندی که نگذاشت در ماهتاب سایه اصحاب تو در زمین پیدا شود و وحشیان صحرا را فرستاد که مرا از قصر بیرون آوردند و به بلا انداختند، و اگر پیغمبر نباشی آن دولت و اقبال تو که مرا به این سبب فریب و حیله عجیب در دام تو انداخت باز مرا مسخر تو خواهد کرد.
پس حضرت با او مصالحه نمود که او را رها کند و او در هر سال در ماه رجب هزار اوقیه طلا و دویست حله و در ماه صفر نیز هزار اوقیه طلا و دویست حله بدهد مشروط بر آنکه هر که از عساکر مسلمانان بر ایشان بگذارند سه روز ایشان را ضیافت کنند و تا منزل دیگر توشه همراه ایشان بکنند، و اگر مخالفت یکی از این شرطها بکنند از امان خدا و رسول خدا بری باشند.
پس حضرت بسوی مدینه مراجعت نمود که کید منافقان را باطل گرداند در نصب کردن گوساله یعنی ابو عامر رابه که حضرت او را فاسق نام کرده بود و به سلامت و عافیت و قرین ظفر و نصرت داخل مدینه شد و امر فرمود که مسجد ضرار را که آن منافقان مکار بنا کرده بودند سوزاندند و حق تعالی ابو عامر را به قلنج و فالج و خوره و لقوه مبتلا گردانید، و چهل صباح بر آن حال ماند و به عذاب ابدی واصل شد چنانکه حق تعالی به قصه ایشان در قرآن اشاره فرموده
است( وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ مِن قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا الْحُسْنَىٰ وَاللَّـهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ) (1) یعنی: و آن جماعتی که اخذ کردند مسجدی برای ضرر رسانیدن - به اهل مسجد قبا یا به سایر مسلمانان - و برای جدائی انداختن میان مسلمانان و پراکنده کردن ایشان از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و انتظار بردن کسی که محاربه کرد با خدا و رسول پیشتر - یعنی ابو عامر رابه - و سوگند یاد می کنند به دروغ که ما اراده نکردیم به ساختن مسجد مگر امر نیکی را و خدا گواهی می دهد که ایشان دروغگویانند(2) .
علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون قبیله بنی عمرو بن عوف مسجد قبا را ساختند و از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) التماس کردند که در مسجد ایشان نماز کرد حسد بردند بر ایشان گروهی از بنی غنم بن عوف و گفتند: مسجدی بنا می کنیم که در آن نماز کنیم و به نماز محمد حاضر نشویم؛ و ایشان دوازده نفر بودند؛ و بعضی گفته اند پانزده نفر بودند(3) .
و به روایت علی بن ابراهیم: به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا رسول الله! رخصت می دهی ما را که مسجدی بنا کنیم در قبیله بنی سالم از برای بیماران و پیران و شبهای باران؟ حضرت ایشان را رخصت داد، و چون مسجد را ساختند به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا رسول الله! می خواهیم که به مسجد ما بیائی و نمازگزاری تا موجب برکت گردد برای ما، و در آن وقت حضرت متوجه غزوه تبوک بود؛ حضرت فرمود که: من بر جناح سفرم چون از این سفر برگردم انشاء الله خواهم آمد، پس چون حضرت از تبوک مراجعت نمود و ایشان بسوی آن اراده معاودت نمودند حق تعالی این آیات را در شأن مسجد ایشان فرستاد و کفر ابو عامر رابه را ظاهر گردانید(4) .
____________________
1-سوره توبه: 107.
2-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 481 - 488.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 1/305 و مجمع البیان 3/72 و اسباب النزول 264 و تفسیر بغوی 2/326 و تفسیر غزائب القرآن 3/528 و تفسیر البحر المحیط 5/101.
4-تفسیر قمی 1/305.
و قصه ابو عامر چنان بود که او در جاهلیت رهبانیت اختیار کرده بود و پلاس پوشیده بود، چون حضرت بسوی مدینه هجرت نمود آن ملعون تحریص کافران بر جنگ آن حضرت می نمود و انواع اذیتها به آن حضرت می رسانید؛ و بعد از فتح مکه که اسلام قوت یافت او بسوی طایف گریخت، و چون اهل طایف مسلمان شدند از طایف گریخت و ملحق به شام شد و اختیار دین نصرانیت کرد، و او پدر حنظله بود که در جنگ احد شهید شد و ملائکه او را غسل دادند، پس آن ملعون به نزد منافقان مدینه فرستاد که: مستعد شوید و مسجدی بنا کنید که در آن مسجد جمعیت نمائید که من می روم به نزد قیصر پادشاه روم و از او لشکری می گیرم وبسوی مدینه می آورم که محمد را از مدینه بیرون کنم.
پس منافقان مدینه منتظر آمدن آن ملعون بودند چنانکه حق تعالی اشاره فرمود، پس آن ملعون پیش از آنکه به پادشاه روم برسد به جهنم واصل شد، پس حق تعالی نهی کرد حضرت رسول را از آنکه در مسجد ایشان نماز کند و فرمود( لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَىٰ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُوا وَاللَّـهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ ﴿١٠٨﴾ أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ تَقْوَىٰ مِنَ اللَّـهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللَّـهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿١٠٩﴾ لَا يَزَالُ بُنْيَانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَن تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ) (1) یعنی: مایست برای نماز گزاردن در آن مسجد هرگز، البته مسجدی که بنا شده است بر پرهیزکاری از روز اول - یعنی مسجد قبا - سزاوارتر است به آنکه قیام نمائی در او، و در آن مسجد مردانی چند هستند دوست می دارند که خود را پاکیزه گردانند و خدا دوست می دارد آنان را که خود را پاک و پاکیزه می دارند، آیا کسی که بنا کند بنیان امور دین خود را بر پرهیزکاری از خدا و طلب خشنودی او بهتر است یا آن کس که بنا نهد بنیان امور دین خود را بر کنار رودی که زیرش به مرور سیل تهی شده باشد و مشرف بر آمدن شده باشد، پس آن زمین سست فرو ریزد با آن بنائی که بر آن ساخته شده در آتش شده در آتش جهنم و خدا هدایت نمی نماید گروه
____________________
1-سوره توبه: 108 - 110.
ستمکاران را بسوی مقاصد فاسده ایشان، پیوسته بنای ایشان که بنا می کنند به سبب نفاق و شکی است که در دلهای ایشان است مگر آنکه پاره پاره شود دلهای ایشان و خدا داناست به مکرهای ایشان و حکیم است در گفتاری و کردار خود(1) .
و کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی و عیاشی به سندهای معتبر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: مسجدی که حق تعالی فرموده که بنای آن در روز اول بر تقوی شده مسجد قبا است که در مدینه واقع است(2) ؛ و به این سبب حق تعالی مدح فرمود ایشان را بر پاکیزگی که استنجای از غایط به آب می کردند(3) .
علی بن ابراهیم روایت کرده است از اما f م محمد باقر (عليهالسلام ) که: آن بنائی که حق تعالی فرموده که در کنار جهنم است، مسجد ضرار است که آن منافقان برای مکر بنا کرده بودند. پس چون این آیات نازل شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مالک بن دخشم(4) خزاعی و عامر بن عدی که از قبیله بنی عمرو بن عوف بود فرستاد که آن مسجد را خراب کنند و بسوزانند؛ چون به نزدیک آن مسجد رسیدند مالک به عامر گفت: صبر کن تا من از خانه خود آتشی بیاروم، پس داخل خانه خود شد و آتشی آورد و در آن مسجد افروختند که آتش در سقف و ستونهای آن مسجد افتاد و آن منافقان گریختند، پس دیوارهایش را خراب کردند و برگشتند(5) .
و به روایت دیگر: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عمار بن یاسر و وحشی را فرستاد که آن مسجد را خراب کردند(6) .
____________________
1-رجوع شود به مجمع البیان 3/72 - 73.
2-کافی 3/296؛ من لا یحضره الفقیه 1/229 بدون ذکر نام امام؛ تهذیب الاحکام 6/17؛ تفسیر عیاشی 2/111.
3-تفسیر عیاشی 2/112؛ مجمع البیان 3/73.
4-در مصدر دجشم ذکر شده است.
5-تفسیر قمی 1/305.
6-مجمع البیان 3/73
شیخ مفید و شیخ طبرسی و سایر مفسران و محدثان و عامه به طرق متواتره روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مشرکان عهدها و پیمانها بسته بود و مشرکان خیانتها در عهدهای حضرت کرده بودند و پیمانها را شکسته بودند، آیات اول سوره براءه نازل شد و آن حضرت مأمور شد که عهدها و پیمانهای خود را با ایشان بر هم زند و اظهار بیزاری از آنها نماید چنانکه خدا فرمود است( بَرَاءَةٌ مِّنَ اللَّـهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿١﴾ فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّـهِ وَأَنَّ اللَّـهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ ) (1) یعنی این بیزاری است از خدا و رسول او بسوی آنان که پیمان بسته اید با ایشان از مشرکان، پس بگو به ایشان که: سیر کنید در زمین چهار ماه که در این چهار ماه ایمنید از آنکه متعرض شما شوند مسلمانان و بدانید که نیستند شما عاجز کنندگان خدا را در آنچه اراده کند نسبت به شما از عقوبت در دنیا و آخرت و بدرستی که خدا خوار کننده و رسوا کننده است کافران را(2) .
بدان که در این چهار ماه که مشرکان را مهلت داده اند خلاف است: بعضی گفته اند ابتدای آن روز نحر بود تا دهم ماه ربیع الآخر، و بر آن قول احادیث معتبره از حضرت صادق (عليهالسلام ) وارد شده است(3) ؛ و بعضی گفته اند ابتدای آن از اول شوال بود(4) ؛ و بعضی
____________________
1-سوره توبه: 1 و 2.
2-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/65 و مجمع البیان 3/3 و تفسیر کشاف 2/242 و تفسیر بغوی 2/266 که در آنها ماجرای نزول سوره براءه به روایتهای مختلف ذکر شده است.
3-تفسیر عیاشی 2/75؛ کافی 4/290؛ تفسیر تبیان 5/169؛ مجمع البیان 3/3.
4-مجمع البیان 3/3؛ تفسیر بیضاوی 2/167؛ تفسیر بغوی 2/267؛ تفسیر کشاف 2/244.
گفته اند از دهم ماه ذی القعده بود زیرا که در آن سال کافران حج را در ماه ذی القعده بجا آورده بودند، و این یکی از بدعتهای آنها بود که حج را از ماه به ماه می گردانیدند(1) .
( وَأَذَانٌ مِّنَ اللَّـهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّـهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّـهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ) (2) یعنی: و اعلامی است و آگاه ساختنی است از جانب خدا و رسول او بسوی مردم در روز حج بزرگ که خدا بیزار است از مشرکان و عهدهای ایشان و پیغمبر او بیزار است، پس اگر توبه کنید از کفر و مکر پس آن بهتر است از برای شما، و اگر قبول نکنید پس بدانید که شما عاجز کنندگان نیستید خدا را از آنچه نسبت به شما خواهد که واقع سازد، و بشارت ده آنان را که کافر شدند به عذابی دردناک.
بدان که در معنی روز حج اکبر خلاف است میان مفسران:
بعضی گفته اند که روز عرفه است(3) ، و به روایتی از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چنین وارد شده است(4) .
و احادیث معتبره بسیار در کلینی و تهذیب و غیر آنها از کتب معتبره حدیث از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) وارد شده است که: روز حج اکبر، روز نحر است(5) .
و در معنی حج اکبر نیز خلاف است:
بعضی گفته اند: موافق آنچه در احادیث معتبره شیعه وارد شده است که حج اکبر در برابر عمره است و عمره حج اصغر است(6) ، پس هر حج را حج اکبر می گویند.
____________________
1-تفسیر کشاف 2/344؛ تفسیر فخر رازی 15/220.
2-سوره توبه: 3.
3-مجمع البیان 3/5؛ تفسیر تبیان 5/171؛ تفسیر بیضاوی 2/168؛ تفسیر کشاف 2/244؛تفسیر بغوی 2/268.
4-مجمع البیان 3/5.
5-کافی 4/290؛ تهذیب الاحکام 5/450؛ تفسیر عیاشی 2/73 - 74؛ من لا یحضره الفقیه 2/488؛ مجمع البیان 3/4.
6-رجوع شود به کافی 4/264 و تفسیر عیاشی 2/76 - 77 و مجمع البیان 3/5.
بعضی گفته اند: خصوص حج آن سال را حج اکبر گفتند برای آنکه در آن سال مسلمانان و مشرکان همه به حج آمدند و بعد از آن مشرکان را منع کردند از حج کردن و حج مخصوص مسلمانان شد(1) .
پس حق تعالی فرمود( إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَىٰ مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ ) (2) یعنی: مگر آنان که عهد کردید با ایشان پس ایشان نشکستند چیزی از عهدهای شما را و یاری ندادند بر شما احدی از دشمنان شما را، پس تمام کنید بسوی ایشان عهد ایشان را تا مدتی که مقرر شده میان شما و ایشان بدرستی که خدا دوست می دارد پرهیزکاران را.
بعضی گفته اند: مراد از این گروه، قومی از بنی کنانه و بنی ضمره بودند که از مدت ایشان نه ماه مانده بود حق تعالی امر فرمود که مدتشان را تمام کنند زیرا از ایشان چیزی صادر نشده بود که موجب نقض عهد باشد(3) .
و بعضی گفته اند که: این عام است در باب هر گروه که پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عهدی با ایشان کرده بود و آنها عهد را نشکسته بودند(4) .
( فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (5) یعنی: پس چون بگذرد ماههای حرام - که ماه ذی القعده، ذیحجه، محرم، رجب است؛ و بعضی گفته اند که مراد آن چهار ماهی است که پیش گذشت(6) - پس بکشید مشرکان را هر جا که بیابید ایشان را و بگیرید و منع کنید آنها را از داخل شدن مکه
____________________
1-تفسیر طبری 6/317؛ تفسیر کشاف 2/245؛ تفسیر بغوی 2/268.
2-سوره توبه: 4.
3-مجمع البیان 3/5؛ تفسیر بغوی 2/269؛ تفسیر الوسیط 2/479.
4-مجمع البیان: 3/5.
5-سوره توبه: 5.
6-تفسیر تبیان 5/173؛ مجمع البیان 3/7.
و بنشینید برای ایشان در هر کمینگاهی، پس اگر بازگردند از شرک و توبه کنند و بر پا دارند نماز را و بدهند زکات را پس رها کنید ایشان را بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است.
روایت کرده اند: چون این آیه و چند آیه بعد از این تا ده آیه نازل شد در سال نهم هجرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این آیات را به ابو بکر داد و بسوی مکه فرستاد که در موسم حج بر مشرکان بخواند، چون ابوبکر پاره ای راه رفت جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و گفت: حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: ادا نمی کند رسالت مرا مگر تو یا کسی که از تو باشد(1) - و به روایت دیگر: مگر تو، یا علی(2) - پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: بر ناقه عضباء من سوار شو و خود را به ابو بکر برسان و سوره براء را از دست او بگیر و برو بسوی مکه و بر اهل مکه بخوان و عهد و پیمانهای مشرکان را بر هم بزن و ابو بکر را برگردان(3) - به روایت دیگر: مخیر گردان ابو بکر را میان آنکه با تو بیاید یا برگردد(4) - پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر ناقه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوار شد و به تعجیل رفت تا آنکه در ذی الحیفه(5) - و به روایت دیگر در روحا(6) - به ابو بکر رسید، و چون ابو بکر آن حضرت را دید بسیار ترسید و به استقبال آن حضرت آمد و گفت: ای ابو الحسن! برای چه کار آمده ای؟
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا فرستاده است که سوره براءه را از تو بگیریم و من به مکه ببرم و بر اهل مکه بخوانم.
پس ابو بکر برگشت بسوی مدینه و به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! مرا سزاوار امری گردانیدی که مردم گردنها بسوی آن کشیدند و بسیار خواهش آن نمودند،
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 1/282 و ارشاد شیخ مفید 1/65 و 66 و مسند احمد بن حنبل 2/427 و ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق 2/385 و تفسیر الدر المنثور 3/209.
2-اعلام الوری 125؛ شواهد التنزیل 1/317.
3-رجوع شود به مجمع البیان 3/3 و شواهد التنزیل 1/305.
4-ارشاد شیخ مفید 1/65.
5-تفسیر طبری 6/307؛ کامل ابن اثیر 2/291؛ شواهد التنزیل 1/305.
6-تفسیر قمی 1/282؛ مصباح المتهجد 613؛ اقبال الاعمال 2/36.
و چون متوجه آن امر شدم مرا معزول کردی و برگردانیدی، آیا در این باب آیه ای در باب من نازل شده؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: جبرئیل امین از جانب خداوند عالمیان نازل شد بسوی من و گفت: ادا نمی کند از تو مگر تو یا مردی که از تو باشد، و علی از من است و ادای رسالت نمی کند از جانب من مگر علی(1) .
و این مضمون را عیاشی و دیگران به طرق متعدده روایت کرده اند(2) .
و در کتب عامه بن سندهای بسیار منقول است و در احادیث معتبره از حضرت صادق (عليهالسلام ) منقول است که: آن حضرت آیات را برد و در روز عرفه در عرفات و در شب عید در مشعر الحرام و روز عید نزد جمره ها و در تمام ایام تشریق در منی ده آیه اول براءه را به آواز بلند بر مشرکان می خواند و شمشیر خود را از غلاف کشیده بود و ندا می کرد که: طواف نکند دور خانه کعبه عریانی، و حج خانه کعبه نکند مشرکی، و هر کس که امان و پیمان او مدتی داشته باشد پس امان او باقی است تا مدت او منقضی شود، هر که را مدتی نباشد پس مدت او چهار ماه است(3) .
و در روایت دیگر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) منقول است که آن حضرت فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا برای چهار چیز به مکه فرستاد: اول آنکه داخل کعبه نشود مگر مؤمنی؛ دوم آنکه طواف خانه کعبه نکند عریانی؛ سوم آنکه جمع نشوند مؤمنان و کافران در مسجد الحرام بعد از این سال؛ چهارم آنکه هر که میان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و میان او عهدی بوده باشد پس عهد او باقی باشد تا آخر مدت، و هر که عهدی نداشته باشد مدت
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/65 - 66.
2-رجوع شود به تفسیر عیاشی 2/73 - 74 و تفسیر فرات کوفی 160 - 162 و مجمع البیان 3/3 و تذکرة الخواص 37 و مناقب خوارزمی 100 - 101 و تفسیر طبری 6/307.
3-رجوع شود به تفسیر فرات کوفی 159 و مجمع البیان 3/3 - 4 و تفسیر طبری 6/304 - 307 و تفسیر بغوی 2/267 - 268 و تفسیر عیاشی 2/73 - 74.
امان او چهار ماه است(1) .
حدر احادیث بسیار از طرق خاصه و عامه منقول است که: یک نام امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در قرآن اذان است که فرموده است و اذان من الله زیرا که آن حضرت علام کننده بود از جانب خدا و رسول این احکام را بسوی اهل مکه(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: در روز اول ماه ذیحجه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو بکر را با سوره براءه بسوی مکه فرستاد، پس جبرئیل نازل شد بر آن حضرت که ادا نمی کند از تو مگر تو یا مردی از تو، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرستاد از عقب ابو بکر تا در منزل روحا در روز سوم به او رسید و سوره را از گرفت و در روز عرفه و نحر بر مردم خواند(3) .
و سید ابن طاووس به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فتح مکه نمود خواست که بار دیگر تأکید حجت بر ایشان بکند و مرتبه دیگر ایشان را بسوی دین خدا دعوت نماید، پس نامه ای بسوی ایشان نوشت و ایشان را از عذاب الهی ترسانید و از عقوبات دنیا و عقبی بر حذر فرمود و وعده فرمود ایشان را به عفو و امیدوار مغفرت حق تعالی گردایند ایشان را، و آیات اول سوره براءه را نوشت که بر ایشان بخوانند، پس عرض کرد بر جمیع اصحاب خود که آن نامه را ببرند و بر ایشان بخوانند و همگی تثقال ورزیدند و امتناع از آن نمودند پس ابو بکر را طلبید که او را بفرستد، در آن حال جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! ادا نمی کند از جانب تو رسالت تو را مگر مردی که از تو باشد.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: خبر داد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟حق تعالی چنین وحی فرستاده و مرا با نامه و رسالت خود بسوی اهل مکه فرستاد و اهل مکه حال ایشان
____________________
1-مجمع البیان 5/4؛ تفسیر طبری 6/306.
2-معانی الاخبار 298؛ تفسیر فرات کوفی 159 و 160؛ تفسییر قمی 1/282؛ تفسیر الدر المنثور 3/211؛ شواهد التنزیل 1/304.
3-مصباح المتجهد 613؛ اقبال الاعمال 2/36.
معلوم بود بر عداوت من، و اگر می توانستند هر عضو مرا بر سر کوهی می گذاشتند و راضی بودند در کشتن من جان و اهل و فرزندان و مال خود را صرف نمایند، پس رسالت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به ایشان رساندم و نامه حضرت را به ایشان خواندم و هر یک مرا ملاقات می کردند با تهدید و وعید و اظهار عدوات و دشمنی می کردند و از صورت مردان و زنان ایشان آثار حقد و کینه من ظاهر می شد، و من هیچ پروا نکردم از اینها تا آنکه فرموده حضرت را بعمل آوردم و رسالت حضرت را به همه ایشان رسانیدم(1) .
و طبری که از مورخان مشهور عامه است در حوادث سال ششم هجرت ذکر کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عمره حدیبیه خواست که عمر را بسوی مکه بفرستد که رسالت آن حضرت را به اهل مکه برساند، عمر از اهل مکه ترسید و از فرموده آن حضرت ابا نمود و عذر خواست که: من از اهل مکه می ترسم؛ پس در سال نهم هجرت بعد از فتح مکه حضرت، عمر را طلبید که رسالت آن حضرت را به اشراف قریش در مکه برساند، عمر گفت: یا رسول الله! من از قریش بر خود می ترسم(2) .
عمر که هیچکس از قریش را نکشته بود در باطن همیشه با ایشان موافق بود، ترسید و رسالت آن حضرت را نرسانید، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که هیچکس در مکه نبود که ضربتی از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر جگر او نخورده باشد پروا نکرد و تنها رفت در میان صد هزار مشرک و پیمان و امان ایشان را بر هم زد و دین آئین ایشان را باطل کرد، بنگر تفاوت ره از کجاست تا به کجا.
و ایضا سید ابن طاووس به سند معتبر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسالت پناه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ابو بکر را با آیات اول سوره براءه بسوی اهل مکه فرستاد جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! حق تعالی تو را امر می کند که ابو بکر
____________________
1-اقبال الاعمال 2/37.
2-تاریخ طبری 2/121 بدون ذکر عبارت سال نهم هجری، و طبری فتح مکه را در حوادث سال هشتم ذکر نموده است. و درباره ترسیدن عمر رجوع شود به مجمع البیان 5/116 و اقبال الاعمال 2/38 به نقل از طبری و مغازی 2/600.
را نفرستی و علی بن ابی طالب را بفرستی زیرا که رسالت تو را بغیر از او کسی ادا نمی تواند نمود، پس امر کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را که ملحق شد به ابو بکر و نامه را از او گرفت و گفت: برگرد بسوی پیغمبر.
ابو بکر گفت: آیا در شأن من چیزی نازل شد؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تو را خبر خواهد داد به آنچه نازل شد.
چون ابو بکر به خدمت حضرت برگشت گفت: یا رسول الله! گمان کردی که من این رسالت را از جانب تو نمی توانم رسانید؟
حضرت فرمود: خدا نخواست بغیر از علی بن ابی طالب کسی این رسالت را برساند. چون ابی بکر در این باب بسیار سخن گفت، حضرت فرمود: چگونه تو می توانستی این رسالت را از جانب من به اهل مکه برسانی و حال آنکه تو رفیق من بودی در غار - و جزع تو را مشاهده کردم با وجود پنهان بودن از کفار -؟
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به مکه رفت و در عرفات حاضر شد و از عرفات بسوی مشعر الحرام آمد و از آنجا به منی آمد و هدی خود را قربانی کرد و سر تراشید و بر کوه بلندی که معروف است به شعب بالا رفت و سه مرتبه ندا کرد مردم را که: بشنوید ای گروه مرمان! منم فرستاده رسول خدا، پس آیات اول سوره براءه را بر ایشان خواند مکرر و شمشیر خود را برهنه کرده به جولان در آورده بود و ندای برائت و بیزاری که بوی خون از او می آمد در میان مردم در می داد، پس مردم گفتند: کیست که چنین ندائی در چنین مجمعی با تن تنها می کند و پروا نمی کند؟ دیگران گفتند که: علی بن ابی طالب است، هر که او را می شناخت گفت: این پسر عم محمد است و بغیر از عشیره محمد کسی چنین جرأتی نمی کند. پس در تمام سه روز ایام تشریق در بامداد و پسین این ندا را به آواز بلند در میان مردم می کرد، پس مشرکان ندا کردند آن حضرت را که: به پسر عمت بگو که نیست از برای او نزد ما مگر ضربت شمشیر و طعنه نیزه.
پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برگشت و به تأنی تشرف می آورد، و وحی مدتی در این باب بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل نشده بود و حضرت در امر
علی بسیار غمگین بود تا آنکه آثار اندوه از روی مبارک آن حضرت ظاهر شد و از بسیاری اندوه به نزد زنان خود نمی رفت، پس مردم را گمان شد که شاید حق تعالی خبر فوت خودش را به او رسانیده باشد یا مرضی آن حضرت را عارض شده باشد که مردم بر آن اطلاع نداشته باشند، پس صحابه ابوذر را گفتند: ما منزلت تو را نزد حضرت رسول می دانیم و آثار اندوه بسیار در آن حضرت مشاهده می کنیم و سبب آن را نمی دانیم، می خواهیم که سبب آن را از آن حضرت سؤال نمائی.
پس ابوذر به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و از سبب آن حال سؤال نمود و گفت که: صحابه به گمان می کنند که خبر وفات شما به شما رسیده است، یا آنکه خبر بدی برای این امت جبرئیل آورده است، یا آنکه مرضی و شدتی شما را عارض شده است.
حضرت فرمود: خبر وفات من به من نرسیده است و می دانم که مرا می باید مرد و از مردن پروا ندارم و در امت خود بغیر نیکی چیزی نمی یابم و در خود مرضی هم نمی یابم ولیکن شدت اندوه من برای علی بن ابی طالب است که وحی در باب او به من نرسیده و نمی دانم چه بر سر او آمده است، و بدرستی که حق تعالی در باب علی نه خصلت به من داده است: سه خصلت از برای دنیای من، و سه خصلت برای آخرت من، و دو خصلت که از آنها ایمنم، و یک خصلت که از آن ترسانم. اما سه خصلت دنیا: پس پوشاننده عورت من است بعد از من، وقایم به امر اهل من است، و وصی من است در امت من؛ و اما سه خصلت آخرت: پس چون در روز قیامت لوای حمد را به من دهنده من به او تسلیم نمایم که از او برای من بردارد، و اعتماد کنم بر او در مقام شفاعت، و یاری کند مرا در برداشتن کلیدهای بهشت؛ و اما دو خصلت که ایمنم از آنها: پس بعد از من گمراه نشود، و کافر نگردد؛ و اما آنچه بر او می ترسم: پس مکر قریش است بر او بعد از من(1) .
و عادت آن حضرت چنان بود که چون از نماز صبح فارغ می شد رو به قبله می داشت
____________________
1-در مصدر چنین ذکر شده است: (سه خصلت از برای دنیای من، و دو خصلت از برای آخرت من، و دو خصلت که از آنها ایمنم، و دو خصلت که از آن ترسانم و نیز ذکر نشده است که چیستند این خصلتها، و آنچه در اینجا ذکر شده است مطابق آنچه در امالی شیخ طوسی 209 و مناقب ابن شهر آشوب 3/303 می باشد
و مشغول تعقیب نماز بود تا آفتاب طاللع می شد و ذکر حق تعالی می کرد، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در عقب حضرت رو می گردانید بسوی مردم و صحابه از آن حضرت مأذون می شدند و پی کارهای خود می رفتند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن حضرت را برای این کار تعیین فرمود بود، و چون حضرت امیر (عليهالسلام ) را به مکه فرستاد کسی را برای این امر تعیین نفرمود و خود بعد از نماز روی مبارک خود را بسوی مردم می گردانید و صحابه از آن حضرت مرخص می شدند برای حوائج خود و می رفتند، پس روزی ابوذر برخاست و گفت: یا رسول الله! مرا رخصت فرما که پی حاجتی بروم. چون از حضرت مرخص شد از مدینه بیرون رفت و به استقبال حضرت امیر (عليهالسلام ) روانه شد، چون پاره ای راه رفت به حضرت امیر (عليهالسلام ) رسید که بر ناقه خود سوار بود و به جانب مدینه می آمد پس حضرت را در بر گرفت و روی انورش را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد به تأنی بیا تا من به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بشتابم و بشارت قدوم بهجت لزوم تو را به حضرت برسانم که برای تو بسیار غمگین است.
حضرت فرمود: چنین باشد.
پس ابوذر به سرعت تمام روانه شد و خود را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسانید و گفت: بشارت باد تو را یا رسول الله.
حضرت فرمود: چه بشارت داری ای ابوذر؟
گفت: علی بن گفت: علی بن ابی طالب به سلامت آمد.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: به عوض این بشارت، بهشت از برای توست.
پس حضرت سوار شدند و صحابه در خدمت آن حضرت سوار شدند و از مدینه بیرون رفتند، و چون حضرت امیر (عليهالسلام ) نظرش بر خورشید جمال حضرت رسالت پناه افتاد از ناقه به زیر آمد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نیز از ناقه به زیر آمد و دست در گردن امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در آورد و روی مبارکش را بر دوش حضرت امیر گذاشت و از شادی ملاقات وافر المسرات او بسیار گریست و حضرت امیر نیز بسیار گریست، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد چه کردی بگو که وحی در باب تو دیر به من رسید، و چون
حضرت امیر آنچه بعمل آورده بود همه همه را بیان کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: خدا داناتر بود به تو از من مرا امر کرد که تو را بفرستم برای این کار(1) .
و سید گفته است که: ابن اشناس بزاز در کتاب خود از طریق اهل خلاف روایت کرده است که: چون حضرت امیر (عليهالسلام ) آیات براءه را به مکه برد خراش برادر عمرو بن عبدود که حضرت امیر در روز خندق او را به قتل رسانیده بود و شعبه برادر دیگر او به حضرت رسیدند در وقتی که آیات را در میان ایشان ندا می کرد، پس خراش به حضرت گفت: توئی که چهار ماه ما را مهلت می دهی؟ ما بیزاریم از تو و پسر عم تو و از برای شما نسیت نزد ما مگر طعنه نیزه و ضربت شمشیر، و شعبه نیز چنین گفت و گفت: اگر می خواهی حالا به تو ابتدا می کنیم و تو را می کشیم. حضرت فرمود: اگر می خواهید بیائید و ضربت مرا بار دیگر ببینید(2) .
و در روایت دیگر در همان کتاب روایت کرده است که حضرت این نداها در میان ایشان در داد که: بعد از این داخل مکه نشود مشرکی، و طواف کعبه نکند عریانی، و داخل بهشتت نمی شود مگر نفس مسلمانی، و هر که میان او و رسول خدا عهدی بوده باشد پس عهد او تا مدت اوست و دیگری عهدی و امانی نیست شرک آورنده را(3) .
و در حدیث دیگر روایت کرده است که: عادت عرب در جاهلیت چنان بود که عراین در دور کعبه طواف می کردند و می گفتند: نمی خواهیم در هنگام طواف جامه حرام و جامه ای که در آن گناه کرده ایم با ما باشد و طواف می کنیم به نحوی که از مادر متولد شده ایم(4) .
مؤلف گوید: بر هر عاقلی ظاهر است حکمت نصب کردن ابو بکر برای تبلیغ سوره براءه و عزل نمود او و دادن به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که بغیر از آن نبود که بر مردم ظاهر شود
____________________
1-اقبال الاعمال 2/38 - 41.
2-اقبال الاعمال 2/41 و در آن بجای عمرو بن عبدود، عمرو بن عبد الله ذکر شده است.
3-اقبال الاعمال 2/41.
4-اقبال الاعمال 2/41.
هر گاه ابو بکر قابل تبلیغ رسالت چند آیه نباشد چگونه قابل ریاست عامه دین و دنیای جمیع امت خواهد بود؟ زیرا که خالی از دو صورت نیست:
اول آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای خود او را اختیار کرده بود، و این شق با وجود آنکه ظاهر است که باطل است و کاری را بی وحی حق تعالی نمی کرد خصوصا این قسم امور عظیمه را، باز مطلب ثابت می شود و معلوم می شود که نصب او موافق مصلحت واقع نبوده است.
دوم آنکه حضرت به امر الهی کرده باشد، و این حق است و حق تعالی را پشیمانی و ااختلافی در رأی نمی باشد، پس معلوم است که نصب و عزل پیش از ایقاع مأمور به برای مصلحتی بوده است، و در این مقام مصلحت دیگر بغیر این متصور نیست چنانکه احادیث صحیحه صریحه بر این ناطق است، و اکثر احادیث این باب در ابواب فضائل حضرت امیر (عليهالسلام ) مذکور خواهد شد در باب جداگانه ای انشاء الله تعالی.
بدان که قصه مباهله از جمله قصص متواتر است و خاصه و عامه در جمیع کتب تفاسیر و تواریخ و احادیث روایت کرده اند با اندک اختلافی و در خصوصیات آن.
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: جمعی از اشراف نصارای نجران به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و سرکرده ایشان سه نفر بودند: یکی عاقب که امیر و صاحب رأی ایشان بود، دیگری عبد المسیح که در جمیع مشکلات به او پناه می بردند، سوم ابو حارثه که عالم و پیشوای ایشان بود و پادشاهان روم برای او کلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها برای او می فرستادند به سبب وفور علم او نزد ایشان.
پس چون ایشان متوجه خدمت حضرت شدند ابو حارثه بر استری سوار شد و کرز بن علقمه برادر او در پهلوی او می راند ناگاه استر ابو حارثه از سر در آمد پس کرز ناسزائی به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت، ابو حارثه گفت: بر تو باد آنچه گفتی، گفت: چرا ای برادر؟ ابو حارثه گفت: بخدا سوگند این همان پیغمبر است که ما انتظار او می کشیدیم. کرز گفت: پس چرا متابعت او نمی کنی؟ گفت: مگر نمی دانی که این گره نصاری چه کرده اند با ما؟ ما را بزرگ کردند و صاحب مال کردند و گرامی داشتند و راضی نمی شوند به متابعت او، و اگر ما متابعت او کنیم اینها همه را از ما باز می گیرند. پس کرز این سخن در دلش جا کرد تا آنکه به خدمت آن حضرت رسید و مسلمان شد.
و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه های دیبا و حله های زیبا که هیچیک از گروه عرب با این زینت نیامده بودند، و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت، پس رفتند به نزد عثمان و عبد الرحمن بن عوف که با ایشان آشنائی داشتند و گفتند: پیغمبر شما نامه ای به ما
نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اکنون جواب سلام ما نمی گوید و با ما به سخن نمی آید.
ایشان آنها را به خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آوردند و در آن باب با علی (عليهالسلام ) مصلحت کردند، حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: این جامه های حریر و انگشترهای طلا را از خود دور کنید و به خدمت آن جناب روید؛ چون چنین کردند و به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتند و سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان گفت و فرمود: بحق آن خداوندی که مرا به راستی فرستاده است که در مرتبه اول که به نزد من آمدید شیطان با شما همراه بود و من برای این جواب سلام ایشان نگفتم، پس در تمام آن روز از حضرت سؤالها کردند و با حضرت مناظره نمودند؛ پس عالم ایشان گفت: یا محمد! چه می گوئی در باب مسیح؟
حضرت فرمود: او بنده و رسول خداست.
گفتند: هرگز دیده ای که فرزندی بی پدر بهم رسد؟
پس این آیه نازل شد( إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّـهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ ) (1) بدرستی که مثل عیسی نزد خدا مثل آدم است که خدا خلق کرد او را از خاک پس گفت مرا او را: باش، پس بهم رسید.
و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت می کردند حق تعالی فرستاد که( فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّـهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ) (2) یعنی: پس هر که مجادله کند با تو در امر عیسی بعد از آنچه آمده است بسوی تو از علم و بینه و برهان، پس بگو - ای محمد: - بیائید بخوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهای خود را و جانهای شما را - یعنی آنها را که بمنزله جان مایند
____________________
1-سوره آل عمران: 59.
2-سوره آل عمران: 61.
و آنها که بمنزله جان شمایند - پس تضرع کنیم و دعا کنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر که دروغ گوید از ما و از شما، و چون این آیه نازل شد قرار دادند که یک روز دیگر مباهله کنند و نصاری به جاهای خود برگشتند، پس ابو حارثه به اصحاب خود گفت: فردا نظر کنید اگر محمد با فرزندان و اهل بیت خود می آید پس بترسید از مباهله او و اگر با اصحاب و اتباع خود می آید از مباهله او پروا مکنید.
پس بامداد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خانه امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد و دست حضرت امام حسن را گرفت و امام حسین را در بر گرفت و حضرت امیر در پیش روی آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه (عليهالسلام ) در عقب آن حضرت، و از مدینه بیرون آمدند، چون ایشان پیدا شدند ابو حارثه پرسید: اینها کیستند که با او همراهند؟ گفتند: آن که پیش می آید پسر عم اوست و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او، و آن دو طفل دو فرزندان اویند از دختر او، و آن زن دختر اوست فاطمه که عزیزترین خلق است نزد او.
پس حضرت آمد و به دو زانو نشست برای مباهله.
ابو حارثه گفت: بخدا سوگند چنان نشسته است که پیغمبران می نشستند برای مباهله. و برگشت و جرأت نکرد بر مباهله، سید گفت: به کجا می روی؟ گفت: اگر بر حق نمی بود چنین جرأت نمی کرد بر مباهله و اگر با ما مباهله کند، پیش از آنکه سال بر ما بگردد یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند.
به روایت دیگر گفت: من روهائی می بینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای خود بکند هر آینه خواهد کند، پس مباهله مکنید که هلاک می شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند(1) .
پس ابو حارثه به خدمت حضرت آمد و گفت: ای ابو القاسم! درگذر از مباهله ما و با ما مصالحه کن بر چیزی که قدرت بر ادای آن داشته باشیم؛ پس حضرت با ایشان مصالحه نمود که هر سال دو هزار حله بدهند که قیمت هر حله چهل درهم باشد، و بر آنکه اگر
____________________
1-مجمع البیان 1/452؛ تفسیر بیضاوی 1/261؛ تفسیر الوسیط 1/444.
جنگی رو دهد سی زره و سی نیزه و سی اسب به عاریه بدهند، و حضرت نامه صلح برای ایشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود: سوگند یاد می کنم بآن خداوندی که جانم در قبضه قدرت اوست که هلاک نزدیک شده بود به اهل نجران، و اگر با من مباهله می کردند هر آینه همه میمون و خوک می شدند و هر آینه تمام این وادی بر ایشان آتش می شد و می سوختند و حق تعالی جمیع اهل نجران را مستأصل می کرد حتی آنکه مرغ بر سر درختان ایشان نمی ماند و همه نصاری پیش از هر سال می مردند.
چون سید و عاقب برگشتند، بعد از اندک زمانی به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند(1) .
و صاحب کشاف روایت کرده است که اسقف نجران گفت: ای گروه نصاری! من روی ها می بینم که اگر خدا خواهد کوهی را از جای خود به حرکت آورد، به این روها به حرکت می آورد، پس مباهله مکنید که هلاک می شوید؛ و چون از مباهله اقاله کردند حضرت فرمود: پس مسلمان شوید؛ و چون از اسلام نیز امتناع کردند حضرت با ایشان مصالحه کرد هر سال دو هزار حله بدهند، هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب و سی زره قدیم(2) .
و ایضا صاحب کشاف و جمیع اهل سنت در صحاح خود نقل کرده اند از عایشه که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز مباهله بیرون آمد و عبائی پوشیده بود از موی سیاه، پس حضرت امام حسن و امام حسین و فاطمه و علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را در زیر عبا داخل کرد و این آیه خواند( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ) (3)(4) .
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 128 - 130 و مجمع البیان 1/451 - 452 و تفسیر فرات کوفی 86 - 89.
2-تفسیر کشاف 1/368 - 369؛ تفسیر فخر رازی 8/85.
3-سوره احزاب: 33.
4-رجوع شود به تفسیر کشاف 1/369 و صحیح مسلم 4/1883 و مستدرک حاکم 3/159 و تفسیر طبری 10/296 و تفسیر بغوی 3/529 و ذخائر العقبی 24 و تفسیر فخر رازی 8/85 و جامع الاصول 10/101 و تفسیر غرائب القرآن 2/178.
و علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون نصارای نجران به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و سید ایشان اهتم و عاقب و سید بودند، و وقت نماز ایشان شد ناقوس نواختند و نماز کردند.
پس صحابه گفتند: یا رسول الله! می گذاری در مسجد تو ناقوس بنوازند و به روش ترسااین نماز کنند؟!
حضرت فرمود: بگذارید ایشان را تا اطوار مرا ببینند و حجت الهی بر ایشان تمام شود.
و چون فارغ شدند به نزدیک حضرت آمدند و گفتند: ما را بسوی چه دعت می کنی؟ حضرت فرمود: شما را دعوت می نمایم بسوی شهادت به وحدانیت خدا و رسالت خود و آنکه عیسی بنده آفریده خداست، می خورد و می آشامد و حدث از او صادر می شد.
گفتند: پس پدر او کیست؟
پس وحی بر آن حضرت نازل شد که: بگو به ایشان چه می گوئید در حق آدم که بنده و مخلوق خدا بود و می خورد و می آشامید و با زنان مجامعت می کرد؟
چون حضرت از ایشان پرسید، گفتند: چنین بود.
فرمود: پس پدر او کی بود؟
ایشان ساکت شدند.
پس حق تعالی فرستاد ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون تا آخر آیه مباهله.
و حضرت فرمود: بیائید مباهله کنیم، اگر من راستگو باشم لعنت بر شما نازل شود، و اگر دروغگو باشم بر من نازل شود.
گفتند: با ما با انصاف آمدی؛ و به مباهله قرار کردند. و چون به جای خود برگشتند سید و عاقب و اهتم گفتند: اگر با قوم خود می آید با او مباهله می کنیم زیرا که معلوم می شود که پیغمبر نیست و اعتماد بر حقیقت خود ندارد که با گروه و لشکر و جماعت کثیر می آید، و اگر
با اهل بیت خود و مخصوصان خود می آید با او مباهله نمی کنیم زیرا اگر او صادق نباشد اهل بیت و مخصوصان خود را مخصوص به نفرین و لعنت نمی گرداند.
چون صبح شد و به نزد حضرت آمدند دیدند که آن حضرت امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) را برای مباهله حاضر گردانیده است، از صحابه پرسیدند که: اینها کیستند؟ گفتند: یکی پسر عم و وصی و حبیب اوست علی بن ابی طالب و یکی دختر اوست فاطمه و دو فرزندان اویند حسن و حسین.
پس ترسیدند و گفتند: ما را معاف دار از مباهله و به هر چه فرمائی راضی می شویم. پس به جزیه قرار دادند و برگشتند(1) .
و سید ابن طاووس ذکر کرده است که: محمد بن العباس بن ماهیار حدیث مباهله را به پنجاه و یک سند مختلف نقل کرده است از طریق خاصه و عامه و من از آنها یکی را ایراد می نمایم که جامعتر است و آن را از منکدر بن عبد الله روایت کرده است که: چون سید و عاقب دو بزرگ ترسااین نجران با هفتاد سوار اکابر و اشراف ایشان متوجه شدند که به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیایند من با ایشان در راه رفیق شدم پس روزی کرز که خرج ایشان با او بود استرش به سر در آمد، پس گفت: هلاک شود آن که ما به نزد او می رویم - و مراد او حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود -.
عاقب گفت: بلکه تو هلاک و سرنگون شوی.
کرز گفت: چرا؟
عاقب گفت: برای آنکه نفرین کردی احمد را که پیغمبر امی است.
کرز گفت: چه می دانی که او پیغمبر است؟
عاقب گفت: مگر نخوانده ای مصباح چهارم انجیل را که حق تعالی وحی نمود بسوی مسیح که: بگو بنی اسرائیل را که: چه بسیار جاهل و نادانید، خود را خوش بو می کنید در دنیا تا خوشبو باشید نزد اهل خود. و درونهای شما نزد من از بابت مردار گندیده
____________________
1-تفسیر قمی 1/104.
است؛ ای بنی اسرائیل! ایمان آورید به رسول من آن پیغمبر امی که در آخر الزمان خواهد آمد صاحب روی انور و جمل احمر و جبین از هر صاحب خلق حسن و جامه های خشن و او بهترین گذشتگان و گرامیترین آیندگان است نزد من، و به سنتهای من عمل می نماید و از برای خشنودی من در شدتها صبر می نماید و از برای من به دست خود با مشرکان جهاد می کند، پس بشارت بده بنی اسرائیل را به آمدن او و امر کن ایشان را که او را تعظیم نمایند و یاری کنند.
پس عیسی گفت: ای مقدس! وای منزه! کیست این بنده شایسته که دل من او را دوست داشت پیش از آنکه او را ببینم؟
حق تعالی فرمود: ای عیسی! او از توست و تو از اوئی، و مادر تو زن او خواهد بود در بهشت، و فرزند کم خواهد داشت و زنان بسیار خواهد داشت، و مسکن او مکه خواهد بود که محل اساس خانه ای استکه ابراهیم (عليهالسلام ) بنا کرده است، و نسل او از زن با برکتی خواهد بود که در بهشت هووی مادر تو خواهد بود، و شأن آن پیغمبر بزرگ است، دیده اش به خواب می رود و دلش به خواب نمی رود، و هدیه را می خورد و صدقه را نمی خورد، و در قیامت او را حوضی خواهد بود از کنار زمزم تا آنجا که آفتاب فرو می رود از زمین و در آن حوض دو آب خواهد بود از رحیق و از تسنیم، و بر دور آن حوض کاسها خواهد بود به عدد ستاره های آمسان، کسی که از آن حوض شربتی بخورد هرگز تشنه نمی شود، و این از جمله زیادتیهاست که او را بر پیغمبران دیگر داده ام، گفتار او موافق کردار اوست و پنهان او مطابق آشکار اوست، پس خوشا حال او و خوشا حال آنان از امت او که بر ملت او زندگانی کنند و بر سنت او بمیردند و از اهل بیت او جدا نشوند، همیشه ایمن و مؤمن و مطمئن و مبارک خواهند بود، و آن پیغمبر در زمانی ظاهر خواهد شد که قحط و خشکسالی عالم را فرو گرفته باشد پس مرا خواهد خواند و من بارانهای رحمت برای او خواهم فرستاد که اثر برکتهای آن در اطراف زمین ظاهر شود و بر هر چیز که دست گذارد برکت در آن خواهم گذاشت.
عیسی گفت: خداوندا! نام او را برای من بیان کن.
حق تعالی فرمود: یک نام او احمد است و یک نام او محمد است، و او فرستاده و رسول من است بسوی جمیع مخلوقات من، و از همه خلق منزلت او به من نزدیکتر است، و شفاعت او نزد من از همه کس مقبولتر است، امر نمی کند مردم را مگر به آنچه من دوست می دارم و نهی نمی کند ایشان را مگر از آنچه من کراهت دارم.
چون عاقب از این سخنان فارغ شد کرز به او گفت: هرگاه او این مرد چنین است که می گوئی پس چرا ما را بسوی او می بری که با او معارضه کنیم؟
گفت: می رویم به نزد او که اقوال او را بشنویم و اطوار و احوال او را مشاهده نمائیم، اگر آن باشد که ما وصفش را خوانده ایم با او صلح می کنیم که دست از اهل دین ما بر دارد به نحوی که نداند که ما را شناخته ایم، و اگر دروغ گوید کفایت شر او بکنیم.
کرز گفت: هر گاه بدانی که او بر حق است چرا ایمان به او نمی آوری و متابعت او نمی نمائی و با او صلح می کنی؟
عاقب گفت: مگر ندیده ای که این گروه نصاری با ما چها کرده اند! ما را گرامی داشتند و مال دار گردانیدند و کلیساهای رفیع برای ما بنا کردند و نام ما را بلند کردند، چگونه راضی می شود نفس ما به آنکه داخل شویم در دینی که وضیع و شریف در آن دین مساویند؟!
پس به هیأتی داخل مدینه شدند از زینت و مال و جمال که هر که از صحابه ایشان را می دید می گفت: ما هیچیک از وفود عرب را به این نیکوئی ندیده بودیم، موهای خوش آینده از سر آویخته بودند و حله های زیبا پوشیده بودند، و چون داخل مسجد مدینه شدند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد حاضر نبود، چون وقت نماز ایشان شد برخاستند و رو به مشرق متوجه نماز شدند پس بعضی از حابه خواستند که ایشان را منع کنند، پس در این حال حضرت داخل مسجد شد و فرمود: بگذارید که هر چه خواهند بکنند.
پس جون از نماز فارغ شدند به خدمت حضرت آمدند و مشغول مناظره شدند و گفتند: ای ابو القاسم! چه می گوئی در باب عیسی؟
حضرت فرمود: بنده خدا و رسول او بود و کلمه خدا بود که القا کرد بسوی مریم،
و روح مطهری که برگزیده او بود و به او داد و عیسی چنین مخلوق شد.
پس بعضی از ایشان گفتند: نه! بلکه عیسی پسر خداست و خدای دوم است؛ و بعضی گفتند: بلکه خدای سوم است، پدر و فرزند و روح القدس. و در این باب سخنان واهی گفتن، پس حق تعالی آیات سوره آل عمران را در جواب ایشان فرستاد، و چون بعد از ظهور حق و لزوم حجت باز مخاصمه و مجادله و معانده می کردند آیه مباهله نازل شد و ایشان قرار دادند که در روز دیگر با حضرت مباهله کنند، و چون برگشتند گفتند: فردا نظر کنیم و ببینیم که با چه جماعت به مباهله می آید، آیا با عامه ناس و اوباش خلق و جماعت بسیار می آید یا به روش پیغمبران با جماعت قلیلی از نیکان و برگزیدگان می آید.
چون روز دیگر بامداد شد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را به جانب راست خود گرفت و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (عليهالسلام ) از جانب چپ و حضرت فاطمه (عليهالسلام ) را از عقب، و همه حله های یمنی پوشیده بودند و بر دوش حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عبای تنگی بود، و چون از مدینه بیرون رفت فرمود که میان دو درخت را جاروب کردند و عبای مبارک خود را بر روی آن دو درخت پهن کرد و آل عبا را در زیر عبا داخل کرد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا کرد و تکیه فرمود بر کمانی که در دست داشت و دست راست خود را برای مباهله بسوی آسمان بلند کرد و مردم از دور نظر می کردند که چه خواهد کرد.
چون سید و عاقب این حال را مشاهده کردند رنگهای ایشان زرد شد و پاهای ایشان لرزید و نزدیک شد که مدهوش شوند، پس یکی از ایشان به دیگری گفت: آیا با او مباهله می کنیم؟
دیگری گفت: مگر نمی دانی که هر گروه که با پیغمبر خود با مباهله کردند البته صغیر و کبیر ایشان هلاک شدند؟! ولیکن خود را به او چنان بنما که ما پروائی از مباهله تو نداریم، و هر چه خواهد از مال و سلاح قبول کن به او بدهی که چون مدار او بر جنگ است احتیاج به سلاح و حربه دارد و بگو به او از روی تحقیر که: تو با این جماعت آمده ای که با
ما مباهله نمائی؟ تا نداند او که ما پیشتر فضیلت او و اهل بیت او را دانسته ایم.
پس چون دیدند که حضرت دست بلند کرد به مباهله، یکی از ایشان به دیگری گفت که: رهبانیت بر طرف شد، زود دریاب این مرد را که اگر لب او به یک کلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت.
پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند: تو با این جماعت آمده ای که با ما مباهله کنی؟
حضرت فرمود: بلی، اینها مقرب ترین خلقند نزد خدا بعد از من.
پس ایشان به لرزه آمدند و رعشه بر بدن ایشان مستولی شد و گفتند: ای ابو القاسم! می دهیم به تو هزار شمشیر و هزار زره و هزار سپر و هزار اشرافی در هر سال به شرط آنکه شمشیرها و زره ها و سپرها نزد تو عاریه باشند تا آنکه آنها که از قوم تو را ندیده اند، برویم نزد ایشان و اطوار و اخلاق تو را به ایشان نقل کنیم و به اتفاق ایشان یا مسلمان شویم یا به حزیه قرار کنیم که هر سال آنچه خواهی بدهیم.
حضرت فرمود: قبول کردم از شما و بحق آن خداوندی که مرا با کرامت و بزرگواری فرستاده است سوگند یاد می کنم که اگر مباهله می کردید با من و اینها که در زیر این عبایند هر آینه تمام این وادی بر شما آتش افروخته می شد و بقدر یک چشم زدن آتش به قوم شما می رسید در هر جا که بودند و همه را هلاک می کرد.
پس جبرئیل نازا شد و گفت: یا محمد! حق تعالی سلامت می رساند و می فرماید: بعزت و جلال خود سوگند یاد می کنم که اگر مباهله کنی با اینها که در زیر عبا ایستاده اند با جمیع اهل آسمان و زمین هر آینه آسمانها پاره پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره پاره بر روی آب جاری شوند و دیگر قرار نگیرند.
پس حضرت دستهای مبارک خود را بسوی آسمان بلند کرد به مرتبه ای که سفیدی زیر بغلهای او نمودار شد و گفت: بر کسی که ستم کند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا که خدا برای شما مقرر کرده است که آن مودت شماست کم کند، لعنت
و غضب خدا پیاپی نازل شود تا روز قیامت(1) .
و ایضا سید ابن طاووس گفته است: روایت به ما رسیده است به اسانید صحیحه که داریم بسوی کتاب ابوالمفضل شیبانی که در قصه مباهله نوشته است و کتاب ابن اشناس بزاز که در عمل ذیحجه نوشته است که ایشان به سندهای معتبر روایت کرده اند که: چون حضرت سید کاینات (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فتح مکه معظمه نمودند و همگی عرب مطیع و منقاد آن حضرت شدند و آن حضرت رسل و رسایل به کافه عالمیان فرستادند خصوصا پادشاه عجم و قیصر روم و ایشان را دعوت به دین اسلام نمودند، و در نامه درج ساختند که اسلام آوردند یا قبول کنند که جزیه بدهند و ذلیل باشند و یا مهیای حرب شوند.
چون این خبر به نصارای نجران رسید به جماعتی که در حوالی ایشان بودند از بنی عبد المدان و فرزندان حارث بن کعب و به کسانی که به ایشان ملحق بودند از سایر مردمان با اختلاف مذابه ایشان در دین نصرانیت از اروسیه و سالوسیه و اصحاب دین الملک و مارونیه و عباد و نسطوریه همگی خائف و ترسان شدند و با نهایت کثرت و جمعیت، دلهای ایشان پر از ترس و رعب شد، و در این خوف بودند که ناگاه فرستادگان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزد ایشان رسیدند با نامه آن حضرت، و رسولان آن حضرت عتبة بن غزوان و عبد الله بن ابی امیه و هدیر بن عبد الله تیمی و صهیب بن سنان نمری بودند که از جهت دعوت ایشان به اسلام آمدند.
و در نامه نامی آن حضرت نوشته بود که باید همگی مسلمان شوند، پس اگر اجابت نمایند همگی برادران مایند در دین، و اگر ابا کنند و تکبر ورزند و مسلمان نشوند باید که مقرر سازند که از روی خواری ادا کنند جزیه را بدست خود، و اگر از این نیز ابا کنند و عناد ورزند پس مهیای حرب عظیم باشند. و در نامه ایشان این آیه مکتوب
____________________
1-سعد السعود 91 - 94.
بود( قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّـهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّـهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ) (1) یعنی: بگو - یا محمد - که: ای اهل کتاب! بیائید به کلمه ای که مساوی است میان و شما، و هر دو به عقل می دانیم که این کلمه حق است و آن این است که ما و شما بندگی نکنیم غیر خداوند عالمیان را و هیچ چیز را در بندگی به او شریک نگردانیم، و ما و شما بعضی از خود را خداوند خود نگردانیم از غیر حق سبحانه و تعالی، پس اگر روی از حق بگردانیم پس شما به ایشان بگوئید: شما گواه باشید که ما مطیع و منقادیم خداوند خود را.
و راواین همه نقل کردند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جنگ نمی کرد با هیچکس تا ایشان را دعوت به اسلام نمی نمود، پس چون رسولان آن حضرت به ایشان رسیدند و نامه را بر ایشان خواندند و ادای رسالت نمودند نفرت ایشان از حق زیاده شد و به خود پرداختند و جمع شدند در کنیسه اعظم خود، و فرمودند تا زمین آن را فرشها انداختند و دیوارهای آن را به حریر و جامه های دنیا پوشانیدند و چلیپای بزرگ را راست کردند و آن از طلا بود که مرصع کرده بودند به جواهر، و پادشاه اعظم روم آن را برای ایشان فرستاده بود، و در آن مجلس حاضر شدند اولاد حارث بن کعب که همه شجاعان روزگار و شیران بیشه کارزار بودند که در جاهلیت در میان همه عرب در قدیم الایام مشهور و معروف بودند، پس همگی بواسطه مشورت اجتماع نمودند که نظر کنند و فکر کنند در کار خود.
و چون این خبر به قبایل عرب رسید از مذحج و عک و حمیر و انمار و کسانی که در نسب و خانه به ایشان نزدیک بودند از قبایل قوم سبا، و همگی برای غضب قوم خود بینیهای ایشان ورم کرد، و جمعی که از آن حوالی مسلمان شده بودند چون این خبر شنیدند بواسطه تعصب جاهلیت مرتد شدند و کافر شدند، پس همگی گفتند که: ما با تمام قبایل به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می رویم در مدینه که با آن حضرت جنگ کنیم.
چون ابو حامد حصین بن علقمه که اعلم علمای ایشان بود و استاد همه بود و علامه
____________________
1-سوره آل عمران: 64.
ایشان بود و از قبیله بنی بکر بن وایل بود دید که همگی متوجه حربند عصابه خود را طلب نمود و بر سر بست که ابروهای خود را از چشمهای خود دور کند زیرا که از غایت پیری ابروهای او بر روی دیده هایش آویخته بود و از عمر او صد و بیست سال گذشته بود، پس از میان آن قوم برپا خاست و تکیه بر عصای خود کرد که خطبه بخواند و به خداوند عالمیان راهی داشت و از بقیه علوم پیغمبران بهره مند بود و صاحب رأی و فکر بود و از جمله موحدان بود و ایمان به حضرت عیسی داشت و ایمان به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورده بود و از کافران قوم خود پنهان می داشت و از اصحاب خود مخفی می کرد، پس شروع کرد به سخن که: آهسته باشید ای فرزندان آل عبد المدان، و نعمت و عافیت و سعادتی که حق سبحانه و تعالی شما را عطا کرده است طلب کنید دوام آن را بر خود، که این دو نعمت پنهان است در صلح نه در جنگ، حرکت را با فکر و تأنی کنید و مانند مورچگان از پی یکدیگر مروید، و زنهار که تندی مکنید بی فکرانه بدرستی که بی فکری عاقبتی ندارد، بخدا سوگند که آنچه نکرده اید آخر می توانید کرد و آنچه را کردید بر نمی توانید گردانید، بدرستی که نجات مقرون است به تأنی و تفکر، و بتحقیق که بسیار باز ایستادنی است که بهتر است از اقدام نمودن، و بسیار گفتنی است که بهتر است از حمله نمودن.
و چون خاموش شد روی به او کرد کرز بن سبره حارثی و او در آن روز بزرگ بنی حارث بن کعب بود و از اشراف و بزرگان و امیر جنگهای ایشان بود، پس گفت: ای ابو حارثه! اندرونت باد کرد و دلت از جای خود به در رفت که این خبر را شنیدی، و گردیدی مانند شخصی که شیری دیده باشد و عقل از سر او رفته باشد، مثلهائی می زنی از برای ما و ما را از جنگ می ترسانی و هر آینه می دانی تو بحق خداوند منان فظیلت حفظ و حمایت دین را بر اقدام بر حروب، و این بزرگ است، و مرتکب جنگ شدن از برای خدا کمیاب است و موجب اصلاح فساد دین خداوند جبار است و ما همه ازکان ریاستیم و صاحبان نور دو پادشاهیم، پس کدامیک از ایام حرب ما را انکار می توانی کرد که ما بر اعادی غلبه نکردیم؟ یا کجا بر ما عیب می توانی کرد؟
پس سخن او تمام نشده بود که پیکام تیری که در دست داشت از خشم و غضب به
دست او نشست و او خبر نداشت. پس چون کرز بن سبره فرو گذاشت رو بسوی او کرد عاقب که اسم او عبد المسیح بن شرحبیل بود و او در آن روز بزرگ قوم بود و امیر رأی و صاحب مشورت ایشان بود که بی رأی او کاری نمی کردند پس عاقب روی به کرز کرده گفت: روی تو سفید باد و جای تو مأنوس باد و پناه آورنده به تو عزیز باد و بر امان داده تو دست تعدی مباد، یاد کردی بحق پیشانیهای گرد آلود حسبی محکم را و نسبی کریم را و عزتی قدیم را، ولیکن ای ابو سبره هر جائی را گفتاری است و هر زمانی را مردانی است و هر کس به روز خود شبیه تر است از روز پیشین؛ واین ایام حرب مختلف است، جمعی را هلاک می کند و گروهی را غلبه می دهد و عافیت بهترین جامه هاست و آفات و را سببهاست، پس اعظم اسباب آفات آن است که از راه آفت و بلا در آئی.
پس عاقب خاموش شد و سر به زیر افکند و سید روی به جانب او کرد و اسم او اهتم بن نعمان بود، و او در آن روز عالم نجران بود و نظیر عاقب بود در بلندی مرتبه و او شخصی بود از قبیله عامله و ملحق شده بود به قبیله لخم، پس به او گفت که: با سعادت باد سعی تو و بلند باد بخت تو ای ابا و اثله، بدرستی که هر لامعه را روشنی هست و هر سخنی راست را نوری هست ولیکن بحق خداوند بخشنده عقل که ادراک نمی کند آن نور را مگر کسی که بینا بوده باشد، بدرستی که شما هر سه در مراتب سخن به هر راهی رفتید بعضی هموار و بعضی ناهموار، و هر یک از شما را به حسب مراتب عقل رأیی بود خوش آینده و امری محکم هر گاه در محل خود گذاشته شود، پس بدرستی که بزرگوار قریش شما را از برای امری عظیم و کاری بزرگوار خوانده است پس هر چه فکر شما به آن می رسد بگوئید و قرار دهید یا به اطلاعات و اقرار یا مخالفت و انکار.
پس باز کرز بن سبره بر سر سخن خود رفت و او بسیار لجوج و سرسخت بود و گفت: آیا ما دین خود را که رگ و ریشه ما بر آن سخت دشه است ترک خواهیم نمودو حال آنکه پدران ما همه بر آن دین بوده اند و پادشاهان عالم ما را به این دین می شناسند و عزت می دارند؟ یا به خود قرار جزیه خواهیم داد از روی ذلت و خواری؟! نه والله هیچیک از این دو کار نخواهیم کرد تا آنکه شمشیرهای بران را از غلاف بیرون آوریم و تا زنان
بسیاری را بی شوهر کنیم یا خون مانزد محمد ریخته شود، و ما با او جنگ می کنیم تا حق سبحانه و تعالی به هر که خواهد نصرت بدهد.
پس سید رو به او کرد که: ای ابو سبره! رحم کن بر خود و بر ما همه که هر گاه ما یک شمشیر از غلاف بیرون آوریم از آن طرف از آن طرف شمشیرها کشیده خواهد شد، بدرستی که همه عرب مطیع و منقاد محمد شده اند و تمام قبایل زمام انقیاد خود بدست او داده اند و حکم او جاری شده است بر اهل شهرها و صحراها، و پادشاه عجم و قیصر روم از او در حسابند، شما چه باشید که معارض او شوید؟! عنقریب شما و هر که با شما به جنگ او روید تمام مستأصل خواهید شد که دیگر نام شما را کسی نخواهد برد و مانند خاشاکی خواهید گردید که بر روی سیلاب باشد یا پارچه گوشتی که بر روی سنگ انداخته باشند.
و در میان ایشان مردی بود که او را جهیر بن سراقه بارقی می گفتند و از زنادقه نصاری بود و او را نزد پادشاهان نصاری منزلت عظیم بود و در نجران ساکن می بود، پس سید به او گفت که: ای ابو سعاد! تو نیز در کار ما سخنی بگو و رأی خود را به کار ما فرما که این مجلسی است که بر این مجلس وقایع عظیمه مترتب می شود.
پس او گفت: رأی من آن است که به نزد محمد بروید و اطاعت نمائید او را در بعضی از چیزهائی که از شما می خواهد، و رسل و رسایل بفرستید به پادشاهان نصاری خصوصا به پادشاه عظیم تر قیصر روم و بسوی پادشاهان سیاهان پادشاه نوبه و پادشاه حبشه و پادشاه علوه و پادشاه رعا و پادشاه راحات و مریس و قبط و همه اینها نصرانیند، و همچنین بفرستید بسوی شام و نصارای آن جانب از پادشاهان غسان و لخم و جذام و قضاعه و غیر ایشان که همه هم دین شمایند و خویشان و دوستان شمایند، و همچنین بفرستید به جانب اهل حیره از عباد و غیر آن و جمعی که میل به دین ایشان کرده اند از قبایل تغلب بنت وایل و غیر اینها از ربیعة بن نزار، پس باید که رسل و رسایل به این جوانب بفرستید و ایشان را به مدد دین خود طلب نمائید تا از روم لشکر بیاید و از سپاهان مانند اصحاب فیل متوجه شما شوند و نصرانیان عرب از ربیعه که در یمن ساکنند و بسوی شما آیند، پس چون از همه جانب مدد بسوی شما آیند در قبایل خود در آیید و با هر کس که معاونت و یاری شما کند
جمیعا که تاب مقاومت داشته بادش متوجه شوید، پس لشکر او تاب مقاومت لشکر شما نخواهد آورد و همگی مغلوب و مقهور خواهند شد و عنقریب او را مستأصل خواهید ساخت و آتش فتنه او را فرو خواهد نشست و شما نزد عالمیان بزرگ خواهید شد مانند کعبه که در تهامه است که همه عالمیان به حج آن می روند، رأی همین است، غنیمت دانید که رأی دیگر و فکر خوب نیست.
پس همگی را آن سخنان جهیر بن سراقه خوش آمد و متفق شدند که به آن عمل نمایند و نزدیک شد که از یکدیگر جدا شوند که ناگاه در میان ایشان شخصی بود از قبیله ربیعة بن نزار از فرزندان قیس بن ثعلبه که نام او حارثة بن اثال بود و بر دین حق حضرت عیسی (عليهالسلام ) بود به پا برخاست و رو به جهیر کرد و شعری بر سبیل مثل خواند که مضمونش این بود که: تا چند می خواهی که راه حق را به باطل مسدود گردانی و حال آنکه حق پوشیده نمی ماند، و اگر به حق خواهی کوهها را به راه اندازی می توانی، هر گاه خانه را از راه در خانه نمی آئی گمراهی، و چون از در می آئی داخل خانه می توانی شد. پس رو کرد به سید و عاقب و علما و عباد نصاری و همه نصارای نجران که کسی دیگر از غیر ایشان در آنجا نبود و گفت: سخن بشنوید و گوش دهید ای فرزندان علم و حکمت و ای باقی ماندگان بردارندگان حجت، والله سعادتمند کسی است که نصیحت گوش کند و رو از سخن حق نگرداند، بدرستی که من شما را از خدا می ترسانم و به یاد شما می آورم سخن حضرت عیسی (عليهالسلام ) را؛ پس شرح کرد وصیت عیسی را ونص کردن او بر وصی خود شمعون بن یوحنا و بیان کردن او آنچه حادث خواهد شد در امیر المؤمنین او که به مذابه باطل خواهند رفت. پس گفت که: حق سبحانه و تعالی وحی نمو به عیسی که: ای پسر کنیز من! بگیر کتاب مرا به جهد و قوت تمام، پس تفسیر کن آن را از برای اهل سوریا به زبان ایشان، و خبر ده ایشان را که منم خداوندی که بجز من خدائی نیست، منم زنده ای که هرگز نمیرم، منم قایم به ذات خود، منم خداوندی که همه عالمیان را بعد از عدم ایجاد نموده ام بی اصلی و ماده ای، منم دایمی که زوال ندارم و از حالی به حال دیگر منتقل نمی شوم، بدرستی که برانگیختم رسولان خود را و فرستادم کتابهای خود را بواسطه رحمت بر خلایق و هدایت
ایشان و تا ایشان را حفظ نمایم از گمراهی، پس بدرستی که خواهم فرستاد برگزیده پیغمبران احمد را که او را اختیار کردم و برگزیدم از جمله خلایق فار قلیطا که دوست من و بنده من است خواهم فرستاد در وقتی که زمانه خالی باشد از هادی، و او را مبعوث خواهم کرد در محل ولادت او کوه فاران در مکه معظمه در مقام پدرش حضرت ابراهیم (عليهالسلام )، و خواهم فرستاد نوری تازه که بگشایم به آن نور چشمهای کور و گوشهای کر را و دلهای نادان را، خوشا حال کسی که دریابد زمان او را و بشنود سخن او را و ایمان آورد به او و متابعت کند شریعت و کتاب او را، پس ای عیسی! چون یاد کنی آن پیغمبر را صلوات فرست بر او که من و فرشتگان من همه صلوات بر وی می فرستیم.
راواین گویند: چون حارثة بن اثال سخن بدینجا رسانید جهان روشن بر سید و عاقب تاریک شد از ذکر این سخنان که راضی نبودند که این خبر عیسی در این مجمع مذکور شود زیرا که این هر دو در دین عیسی بزرگی عظیم یافته بودند در نجران و در نزد پادشاهان منزلت عظیم داشتند و تحف و هدایا به نزد ایشان می فرستادند و همچنین غیر پادشاهان را از رعایا، و ترسیدند که این باعث شود مردمان روی از ایشان بگردانند و اطاعت ایشان نکنند، و اگر مسلمان شوند منزلت ایشان بر طرف شود؛ پس عاقب رو به حارثه کرد و گفت: ای حارثه! خود را نگاهدار که رد کننده این کلام بر تو بیشتر از قبول کننده این است و بسیار سخنی که بلا باشد بر گوینده آن و دلها را نفرتهاست از ظاهر ساختن حکمتها پنهان، پس بترس از نفرت دلها که هر خبری را اهلی است که نزد ایشان باید گفته شود، و هر سخنی را جائی است، و هر سخن را به همه کس نمی توان گفت و در هر جا سخنی باید گفت که موجب نجات باشد و در گفتن آن ضرری به کسی عاید نگردد، پس بدرستی که آنچه شرط نصیحت بود به تو گفتم، دیگر سخن مگو و خاموش شو.
پس سید خواست که همراهی کند با عاقب در سخن، پس روی به حارثه کرد که: همیشه تو را بزرگ و فاضل می دانستم که عقول عقلا مایل به جانب تو بود، زنهار که در مقام لجاج در میا و مردمان را به جای آب بسوی سراب مبر، پس اگر کسی تو را در این گفتگو معذور داند تو معذور نیستی، و اگر ابو واثله با تو سخن درست گفت قصور ندارد
بدرستی که او همه کاره ماست و پیشوای ماست، اگر با تو عتابی کرد تو او را به نصیحت برادر، و بدان که پیشوای قریش - یعنی محمد رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) - بقای او اندکی خواهد بود و منقطع خواهد شد، و بعد از او قرنی خواهد گذشت که مبعوث خواهد شد در آخر آن قرن پیغمبری با حکمت و بیان و با شمشیر و پادشاه، و مالک خواهد شد پادشاهی عظیم را که فرو گیرند امت او مشرق و مغرب را، و از ذریت او پادشاهی خواهد بود ظاهر که غالب شود بر همه پادشاهان، و اهل همه دینها به دین وی در آیند، و پادشاهی او قرار گیرد هر چه را شب و روز قرار می گیرد. ای حارثه! این مدتی مدید خواهد شد و حال وقت آن نیست، پس آنچه از دین خود می دانی آن را محکم نگاه دار و در میا به دین دیگر که زود منقطع شود به انقضای زمان یا به حادثی از حدثان، و آنچه خواهد آمدن به آن کار مدار که ما امروز مکلفیم به این دین، و فردا را اهل فردا دانند.
پس حارثة بن اثال جواب داد که: ساکت باش ای ابو قره، کسی که فکر فردا نکند امروز به چه کار او می آید؟ از خدا بترس تا خدا به فریاد رسد که پناهی نیست عالمیان را بغیر از او، و این سخن را برای خاطر عاقب گفتی که او بزرگ و مطاع شماست و رجوع گروه نصاری بسوی او و توست، اگر از سخن حق رو می گردانید بواسطه س ضبط بزرگی خود امر از شماست، لیکن نصایح سخنان بکرند که به هدیه فرستاده می شوند بسوی کسی که اهل آن سخنان باشد، و شما سزاوارترین مردم بودید به قبول این سخنان، بدرستی که دلهای ما همه مایل به جانب شماست و شما هر د پیشوااین مائید در دین، پس باید که عقل را پیشوا کنید و هر چه عقل به آن امر کند ای دو بزرگوار آن را قبول فرمائید، و آنچه پیش آمده است اطراف آن را فکر کنید و تأمل در عاقبت آن نمائید و تأخیر را واگذارید و رضای حق سبحانه و تعالی را اختیار کنید چنانکه حق سبحان و تعالی هر روز فضل خود را بر شما زیاده می کند، و فکر ننگ و عار را به خود راه مدهید که هر که عنان نفس را واگذارد او را به مهلکه می اندازد، و هر که عاقبت کار خود را ملاحظه نماید از تلف شدن ایمن است، و هر که با عقل خود مشورت نماید عبرت می گیرد و محل عبرت دیگران نمی شود، و هر که از برای خدا نصیحت کند و رضای الهی را اختیار کند حق سبحانه
و تعالی انس می دهد او را و بزرگی در حیات دنیا و می رسد به سعادت عقبی.
پس رو به عاقب کرد از روی عتاب و گفت: ای ابو واثله! گفتی که رد کننده سخن تو بیشتر از قبول کننده آن است! بحق خدا قسم که تو سزاواواری که کسی این سخن را از تو نقل نکند، بدرستی که تو می دانی و ما همه اتباع انجیل می دانیم آنچه حضرت عیسی در میان حواراین گفت و هر که مؤمن است از قوم عیسی می داند، و آنچه تو گفتی تقصیری بود که از تو واقع شد که دفع و تلافی آن نمی کند مگر توبه و اقرار کردن به آنچه انکار کردی. پس چون سخن را به اینجا کشانید رو به جانب سید گردانید و گفت: هیچ شمشیری نیست که خطا نکند، و هیچ عالمی نیست که لغزشی نداشته باشد، پس هر که از خطای خود مصر بمانند؛ بیان کردی که بعد از حضرت عیسی دو پیغمبر خواهند آمد، کجا در صحف الهی این سخن واقع شده است؟ آیا نمی دانی به آنچه به آن خبر داد حضرت عیسی در میان بین اسرائیل و گفت: چگونه خواهد بود حال شما وقتی که بروم نزد پدرم و پدر شما و بعد از زمانی چند بیایند راستگوئی و دروغگوئی؟
گفتند: یا عیسی کیستند اینها؟ گفت: پیغمبری از ذریت حضرت اسماعیل (عليهالسلام ) بیاید و دروغگوئی از بنی اسرائیل بیاید، پس راستگو مبعوث باشد به رحمت و جنگ و او را پادشاهی و سلطنت بوده باشد تا دنیا بوده باشد، و اما دروغگو پس او را لقبی است مسیح دجال، اندک زمانی ملک و پادشاهی او بوده باشد پس حق سبحانه و تعالی او را بکشد به دست من وقتی که من باز به دنیا آیم.
پس حارثه گفت: ای قوم! حذر می فرمایم شما را از افعال پشتیبانی شما از یهود که ایشان را بیم کردند و گفتند: دو مسیح خواهد آمد: یکی مسیح رحمت و هدایت و دیگری مسیح ظلالت، و بواسطه س هر یک علامتی گفتند، پس یهودان انکار نمودند مسیح هدایت را و تکذیب او نمودند و ایمان آوردند به مسیح ضلالت که دجال است و انتظار او می کشند، و چنین فتنه ای بر پا کردند و در سایر چیزها کتاب الهی را پس پشت خود انداختند و پیغمبران خدا را شهید کردند و کسانی را که به امر الهی ایستاده بودند به عدالت، کشتند،
پس حق تعالی بصیرت ایشان را مور کرد بعد از بینائی بواسطه اعمال قبیحه ایشان، و پادشاهی را از ایشان برداشت بواسطه ظلم و فساد ایشان، و ملازم ایشان ساخت مذلت و خواری را و بازگشت ایشان را به آتش دوزخ کرد.
پس عاقب گفت: ای حارثه! تو چه می دانی که این پیغمبر مبعوث که مذکور است در کتب الهی این است که در مدینه است؟ شاید پسر عم تو باشد مسیلمه صاحب یمامه زیرا او نیز دعوی پیغمبری می کند چنانکه محمد قرشی می کند، و هر دو ایشان از ذریت حضرت اسماعیلند و هر یک را اتباع و اصحاب هستند که گواهی می دهند بر پیغمبری ایشان و اقرار دارند به رسالت ایشان، آیا میان هر دو فرقی می یابی که بیان کنی؟
حارثه گفت: آری والله فرق بیشتر از ما بین آسمان و زمین و ما بین سحاب و تراب است، و آن نشانه ودلیلی چند است که به آن دلائل و امثال آنها ثابت آنها ثابت می شود حجتهای الهی در دلهای عبرت گیرندگان از بندگان خدا زا جهت انبیاء و رسل الهی و اما صاحب یمامه مسیلمه کذاب، همین بس است شما را از آنچه خبر دادند به شما سفیران شما و غیر شما و مسافرانی که به زمین او فرو رفته اند و از اهل یمامه جمعی که به نزد شما آمدند، آیا خبر دادند شما را همه ایشان که جمعی را مسیلمه بسوی احمد به یثرب فرستاده بد که تفحص احوال او کنند و یافته بودند در او آثار پیغمبران گذشته را و گفتند: احمد به یثرب آمد و چاهها همه خشک و کم آب بود و آبهای ما همه شور بود و پیش از آنکه او بیاید آب ما شیرین و گوارا نبود پس در بعضی چاهها آب دهان انداخت و در بعضی آبی مضمضه کرد و در آن ریخت پس همه شیرین و پر آب شدند، و گفتند: جمعی که چشمشان درد می کرد آب دهان در چشم آنها انداخت فی الحال شفا یافتند، و جماعتی جراحتها داشتند و آب دهان انداخت و فورا عافیت یافتند و جراحتهای ایشان مندمل شد با بسیاری از معجزات که زا احمد خبر آوردند؛ و چون به نزد صاحب خود رفتند و گفتند: تو نیز چنین کن که احمد کرد، پس از روی کراهت قبول نمود و با ایشان رفت به جانب یکی از چاههای ایشان که آب شیرین داشت، و چون آب مضمضه خود را در چاه ریخت شور شد! و یک چاهی که کم آب بود آب دهان در آن چاه انداخت و خشک شد که یک قطره آب در آن
نماند! و چشم شخصی درد می کرد چون به نزد او بردند تا آب دهان انداخت کور شد! و جراحت شخصی را آب دهان انداخت آن شخص پیس شد.
پس چون این خرق عادات نقیض را مشاهده نمودند و طلب خرق عادت صحیح کردند گفت: شما بد امتید نسبت به پیغمبر خود و بد خویشانید نسبت به خویش خود و پسر عم خود، شما مبالغه نمودید و از من چیزها طلب کردید پیش از آنکه وحی بسوی من آید! الحال مرا رخصت شده است در بدنهای شما نه چاههای شما، بیائید تا شفا دهم! پس هر که ایمان به من دارد شفا می یابد و هر که شک دارد بدتر می شود! هر که خواهد بیاید تا آب دهان بر چشم او و بدن او اندازم تا شفا یابد. همه گفتند: ما نمی خواهیم نسبت به ما کاری بکنی که اهل یثرب بر ما شماتت نمایند. پس رو از معجزات او گردانیدند بواسطه نسبت خویشی و حمیت جاهلیت که عرب به ایشان شماتت ننمایند.
پس سید و عاقب به خنده در آمدند تا آنکه پاهای خود را از بسیاری خنده بر زمین می سائیدند و می گفتند: چه نسبت نور را به ظلمت، و حق را به باطل، و حق و باطل و نور و ظلمت آنقدر فرق میان ایشان نیست که میان این دو شخص در راستی و بطلان.
راواین گفتند: چون عاقب دید که کار مسیلمه ضایع شد از این سخن خواست تدارک آن کند، گفت: اگر مسیلمه در این کار بد می کند که دعوی می نماید که حق تعالی او را مبعوث گردانیده است اما خوب کرده است که قوم خود را از بت پرستی بازداشته است و به ایمان آورده است به حق تعالی.
پس حارثه گفت: قسم می دهم تو را بحق آن خداوندی که زمین را پهن کرده است و به آفتاب و ماه روشن گردانیده است که آیا در کتب سماویه منزله نیست که حق تعالی می فرماید: منم خداوندی که بغیر از من خداوندی نیست و من جزا دهنده روز جزا فرستاده ام کتابهای خود را و مبعوث گردانیده ام پیغمبران خود را تا آنکه بندگان خود را بواسطه ایشان از دامهای شیاطین خلاصی دهم و ایشان را در زمین میان خلایق مانند ستارگان روشن گردانیده ام در آسمانها که مردم را هدایت نمایند به وحی من و امر من، هر که اطاعت ایشان کند اطاعت من کرده است و هر که مخالفت ایشان کند مخالفت من
نموه است، بدرستی که من و فرشتگان زمین و همه خلایق لعنت کرده ایم هر که را انکار کند خداوندی مرا یا خلق مرا شریک من گرداند یا تکذیب نماید احدی از پیغمبران و رسولان مرا یا بگوید که وحی به من آمده است و من وحی به او نفرستاده باشم یا بپوشاند خداوندی مرا یا دعوی خداوندی کند یا گمراه کند بندگان مرا و کور کند ایشان را از راه حق، بدرستی که کسی مرا می پرستد از خلقق من که بداند من از بندگان خود چه می خواهم و به آن بندگی کند مرا، پس هر که به آن راهی که واضح ساخته ام به زبان پیغمبران خود نرود و عبادت او مرا زیاده نمی کند او را از من مگر دوری؟
عاقب گفت: چنین است و گواهی می دهم که راست گفتی.
پس حارثه گفت: بغیر از حق راهی نیست و بغیر راستی پناهی نیست بواسطه س همین آنچه گفتنی بود گفتم.
پس سید چون در فن مجادله و مخاصمه بسیار ماهر بود گفت: این قرشی را اعتقاد ما آن است که پیغمبر است بر قوم خود که فرزندان اسماعیلند و او دعوی می نماید که مبعوث است بر همه خلایق.
حارثه گفت: ای سید! آیا می دانی که محمد مبعوث است از جانب حق تعالی بر قوم خود؟
سید گفت: بلی.
حارثه گفت: آیا گواهی می دهی از جهت او به رسالت؟
سید گفت: کی می تواند انکار کند این دلائل واضحه را؛ بلی گواهی می دهم و شک در این ندارم و در جمیع کتب سماوی هست و همه پیغمبران به بعثت او خبر داده اند.
پس حارثه سر به زیر افکند و خنده می کرد و انگشت بر زمین می کشید، سید گفت: برای چه می خندی ای حارثة بن اثال؟
سید گفت: مگر سخن من محل تعجب بود که خنده می کنی؟
گفت: بلی، آیا عجب نیست از شخصی که دعوی علم و حکمت کند آنکه گوید که حق
سبحانه و تعالی برگزیده است از جهت نبوت و مخصوص گردانیده است به رسالت و مؤید ساخته است به روح و حکمت خود شخصی را که کذاب و دروغگو است و می گوید وحی بسوی من آمده است و حال آنکه وحی بسوی او نیامده است و مخلوط گرداند به یکدیگر راست و دروغ را مانند کاهنان که گاهی راست گویند و گاهی دروغ؟
پس سید منزجر و منفعل شد و دانست که غلط گفته است و ملزم شد.
راواین گویند که: حارثه از اهل نجران نبود و غریب بود و در آنجا ساکن شده بود.
پس عاقب رو به او کرد و گفت: خاموش باش ای ای برادر بنی قیس بن ثعلبه و زبان درازی مکن و زبان خود را نگاه دار که بسا کلمه ای که صاحب خود را در قعر چاه تاریک اندازد و بسیار سخنی که دشمنان را دوست گرداند، پس واگذار سخنانی که دلها آن را قبول نمی کند هر چند عذر داشته باشی در گفتند آن، پس بدان که هر چیز را صورتی است و صورت آدمی، عقل اوست؛ و صورت عقل، ادب است؛ و ادب بر دو قسم است: ادب طبیعی و ادبی که تحصیل آن کرده باشند، پس بهترین آنها آدابی است که حق تعالی به آنها امر کرده است، و از جمله آداب الهی آن است که ادب سلطان خود را نگهدارند زیرا که او را حقی است که هیچیک از خلایق را آن حق نیست زیرا که سلطان واسطه است میان خدا و بندگان او؛ و سلطان بر دو قسم است: یکی سلطان قهر و غلبه و دیگری سلطان حکمت و شرع، و سلطان شرع و حکمت حقش عظیمتر است. و تو ای حارثه! می دانی که حق سبحانه و تعالی ما را زیادتی و حکومت داده است بر پادشاهان ملت نصاری و بعد از آن بر کافه عالمیان، پس باید که حق هر کس را بدانی و همین مذمت تو را بس که با سلاطین حکمت رعایت ادب نمی کنی. پس گفت: تو سخن برادر قریش را یاد کردی و آنکه آیات و معجزات آورده است و بسیار گفتی و خوب گفتی، ما نیز می دانیم آنچه تو گفتی و به او و به رسالت او یقین داریم و گواهی می دهیم که جمع شده است از جهت او معجزات و بینات پیشینیان و پسینیان مگر یک آیتی که آن از همه عظیمتر و ظاهرتر است و آن مانند سر است، و این علامت مانند بدنند، پس چه حال باشد بدن بی سر را؟ صبر کن تا ما تجسس نمائیم اخبار او را و فکر کنیم آثار او را، اگر آن علامت ظاهر شود که خاتمه
همه علامات است ما پیشتر از تو به دین او در خواهیم آمد و پیش از تو اطاعت او خواهیم کرد.
حارثه گفت که: سخن فرمودی و شنوانیدی و حق را بیان کردی، می شنویم و اطاعت می کنیم، کدام است آن علامتی که اگر آن نباشد اینها همه عبث است بعد از این ظهور؟
عاقب گفت: سید آن را بیان کرد و تو گوش نکردی و این همه گفتگو کردی به عبث.
حارثه گفت: الحال بیان فرما پدر و مادرم فدای تو باد.
عاقب گفت: رستگاری می یابد کسی که چون به حق رسد قبول کند و رو از آن نگرداند بعد از دانستن آن، بدرستی که ما و تو می دانیم و غیر ما از علمای کتب الهی که در آنها هست از علوم گذشته و آنچه خواهد آمد، بدرستی که واضح شده است به زبان هر امتی از ایشان در نهایت وضوح با بشارت و انذار که خبر داده اند که خواهد آمد احمد پیغمبری که خاتم پیغمبران است و امت او فرود خواهند گرفت مشرق و مغرب را و پادشاهی خواهند کرد او و امت او زمانی بسیار، پس غصب خواهند کرد پادشاهی را زا گروهی که نزدیکترین امتند از پیغمبر از جهت نسب و فضیلت و از اتباع ایشان و ترک خواهند کرد گفته پیغمبر خود را از روی ظلم و عدوان، پس سالهای بسیار خلافت مبدل می شود به پادشاهی و پادشاهی ایشان عظیم می شود تا آنکه نماند در جزیره عرب خانه ای مگر آنکه بعضی رغبت نمایند به ایشان و بعضی ترسان باشند از ایشان، پس بعد از آن پراکنده خواهد شد پادشاهی ایشان و به گروه دیگر منتقل خواهد شد، پس پادشاه خواهند شد بر ایشان بندگان و غلامان ایشان و سیرتهای بد خواهند گذاشت و پادشاهی ایشان به ظلم و غلبه خواهد بود، پس کم شود ملک ایشان از اطراف و کفار غلبه کنند بر ایشان و سخت شود آفات ایشان و بلیات همه را فرا گیرد تا آنکه مردن پیش ایشان بهتر از حیات بوده باشد از بسیاری ظلم و ستم، و بزرگان ایشان جمعی باشند که سزاوار بزرگی نباشند پس دین از دست ایشان برود و نماند از دین مگر نام آن، و مؤمنان در آن زمان غریب باشند و دین داران اندکی تا آنکه مأیوس شوند از فرج الهی مگر قلیلی، و جمعی گمان می کنند که حق سبحانه و تعالی یاری نخواهد کرد دین خود را از بسیاری بلا و فتنه که ایشان را
فرا گیرد تا آنکه حق سبحانه و تعالی تلافی کند و دریابد ایشان را بعد از ناامیدی به شخصی از ذریه پیغمبر ایشان احمد، و بیاورد او را از جائی که ایشان خبر نداشته باشند، و صلوات فرستند بر او آسمانها و فرشتگان و خوشحال شود از ظهور او زمین و آنچه در زمین است از چرندگان و مرغان و خلایق، و بدهد زمین برکت خود را و زینت و گنجهای خود را به او تا آنک زمین به نحوی شود که در عهد آدم (عليهالسلام ) بود، و برطرف شود از ایشان فقر و امراض در زمان او و بلاهائی که در امم سابقه بر ایشان نازل می شد، و امنیت بهم رسد در جمیع شهرها و کنده شود زهر هر صاحب زهری و نیش هر صاحب نیشی و چنگال هر صاحب چنگالی تا آنکه دختران خردسال با افعیهای نر بازی کنند و هیچ ضرر به ایشان نرسانند، و شیران در میان گاوان بمنزله شبانان باشند، و گرگ با گوسفندان گردد مانند حمایت کنندگان، و حق سبحانه و تعالی او را بر همه اداین غالب گرداند و بگیرد کلیدهای همه اقالیم را تا منتهای چین تا آنکه نماند کسی مگر آنکه بر دین حقی بوده باشد که حق تعالی آن را می خواهد و به آن مبعوث شده اند پیغمبران از آدم تا خاتم.
پس چون عاقب سخن را به اینجا رسانید حارثه گفت که: گواهی می دهم بحق خداوندی که مبدع اشیاء است ای بزرگوار عظیم و ای دانشمند بزرگ که حق ظاهر شد به گفته تو و عالم منور شد به سخن راست تو و آنچه گفتی موافق است به آنچه خدا فرستاده است در کتابهای خود که برای هدایت عباد و اهل بلاد فرستاده است و آنچه گفتی همه حق است و مخالفت نیست با کتب الهی یک حرف، اما چه شد آنچه می خواستی بیان کنی؟ عاقب گفت: آنچه تو در باره احمد قرشی اعتقاد داری محض غلط است.
حارثه گفت: چرا؟ آیا نه معترفی که به نبوت و رسالت او معجزات گواهی داده اند؟
عاقب گفت: آری بحق خدا ولیکن میان عیسی و قیامت دو پیغمبرند که اسم یکی مشتق است از اسم دیگری، یکی محمد است و دیگری احمد، بشارت داده است به اول ایشان موسی (عليهالسلام ) و به دوم ایشان عیسی (عليهالسلام )، پس این قرشی مبعوث است به قوم خود و از عقب او خواهد آمد پیغمبری که پادشاهی او عظیم بوده باشد و مدتش طویل، حق سبحانه و تعالی او را می فرستد که ختم دین به او بشود و حجت بوده باشد بر همه خلایق، پس بعد
از محمد فترتها خواهد شد که همه بناهای دین از بیخ کنده شوند، پس حق سبحانه و تعالی او را خواهد فرستاد که اساس قواعد دین را بار دیگر بنا کند و غالب خواهد کرد او را بر همه اداین، پس مالک خواهند شد او و پادشاهان صالح بعد از او هر چه را طالع شود بر آن شب و روز از زمین و کوه و بر و بحر، و به میراث خواهد برد زمین خدا را به پادشاهی چنانکه آدم و نوح وارث زمین گردیدند و مالک شدند، و ایشان پادشاهان عظیم الشأن خواهند بود و در لباس درویشان با تواضع و فروتنی، پس ایشانند گرامی ترین خلایقی که به اصلاح نخواهند آمد بندگان الهی و بلاد او مگر به ایشان، و بر ایشان نازل خواهد شد عیسی (عليهالسلام ) و بر آخر ایشان بعد از مکث طویل و ملک عظیم، و خیری نخواهد بود در زندگانی بعد از ایشان، و بعد از ایشان خواهند بود جمعی چند بی عقل مانند گنجشک در عقول که بر این جماعت قیامت قایم خواهد شد، و قیامت قایم نخواهد شد مگر بر بدترین خلایق، و این وعده رحمتی است که حق سبحانه و تعالی بر احمد خواهد فرستاد چنانکه بر ابراهیم خلیلش فرستاد با معجزات بسیاری که احمد را خواهد بود که در کتابهای الهی مسطور است.
پس حارثه گفت: این معنی نزد تو مقرر است ای عاقب که این دو اسم از برای دو شخص است در دو عصر مختلف؟
عاقب گفت: بلی.
حارثه گفت: آیا شکی یا گمانی بر خلاف این در خاطرت خطور می کند؟
عاقب گفت: نه، بحق معبود که این نزد من واضحتر از آفتاب است.
پس حارثه سر به زیر افکند و خط بر زمین می کشید از روی تعجب، پس گفت: ای بزرگ مطاع! آفت در آن است که مال را شخصی داشته باشد و خرج نکند، یا شمشیر داشته باشد و آن را زینت خود گردانیده باشد و به آن جنگ نکند، و رأی و فکر داشته باشد و به آن عمل ننماید.
عاقب گفت که: ای حارثه! سخنی گفتی و درشت گفتی، آن کدام است؟
گفت: قسم می خورم بحق خداوندی که آسمانها و زمینها به قدرت او برپاست
و جباران مغلوب اویند به قدرت او که این دو اسم مشتق اند از برای یک کس و یک پیغمبر و یک رسول که انذار به او کرده است موسی بن عمران و بشارت به او داده است عیسی بن مریم و پیش از ایشان خبر داده است حضرت ابراهیم به او در صحف خود.
پس سید خود را به خنده داشت که به حاضران ظاهر سازد که استزا می کند به حارثه و تعجب نموده است از گفتار او. پس عاقب به سخن در آمد و رو به حارثه کرد از روی سرزنش که: مبادا خیال کنی که سید عبث خندید بلکه بر سخنان تو می خندد.
حارثه گفت: اگر خندید ننگی و بلائی بود که بر خود لازم ساخت یا قبیحی بود که به او راجع شد، آیا شما نخوانده اید در حکمت موروث الهی که خدا زا شما باز گرفته است که سزاوار نیست حکیم را که عبث رو ترش کند و یا بی تعجبی بحندد؟ آیا به شما نرسیده است از سید شما مسیح (عليهالسلام ) که فرموده است خنده عالم به عبث غفلتی است که از دل او ناشی شده است یا مستی است که او را غافل ساخته است از فکر فردای او؟ وپس سید گفت که: ای حارثه! بدرستی که هیچ احدی به عقل خود مغرور نمی شود مگر آنکه گمانهای بد به مردم می برد، و من اگر در علم محتاج به روایت تو باشم عالم نخواهم بود، آیا نرسیده است به تو از سید ما مسیح که حق سبحانه و تعالی را بندگان هست که می خندند آشکارا بواسطه رحمت الهی و گریه می کنند پنهان از ترس خداوندگار خود؟
گفت: هر گاه چنین باشد خوب است.
گفت: پس این چیست بغیر از این؟ پس باید که گمان بد نبری به بندگان خداوند خود، بیا بر سر سخن خود رویم که دراز کشید منازعه و جدال میان ما و تو ای حارثه.
راواین روایت کرده اند که: این مجلس سوم ایشان بود، در روز سوم اجتماع ایشان برای تفکر کردن در کار خویش.
پس سید گفت: ای حارثه! آیا خبر نداد تو را ابو واثله به فصیح ترین لفظی که همه کس شنیدند و خبز نداد شما را مرتبه دیگر و در تو و یاران تو اثر نکرد، اینک من زا راه دیگر پیش می آیم پس تو را قسم می دهم بخدا و آنچه فرستاده به عیسی از کتاب خود که آیا
می یابی در کتاب زاجره که نقل شده است از زبان سوریا به عربی یعنی صحیفه شمعون بن حمون الصفا که وصی حضرت عیسی (عليهالسلام ) بود که به اهل نجران دست به دست رسیده است که در آن کتاب بعد از کلام بسیار این را گفته است: چون مدتی بر آید که مردمان گمراه شوند و قطع رحمها و خویشیها بکنند و آثار انبیا محو گردد حق سبحانه و تعالی مبعوث گرداند فارقلیطا را که جدا کننده است میان حق و باطل و بفرستد او را به معدلت و رحمت بر خلایق.
برسیدند از حضرت عیسی که: ای مسیح خدا! فار قلیطا کیست؟
گفت حضرت عیسی که: فارقلیطا حضرت احمد است که پیغمبر است و خاتم انبیا و وارث علوم انبیا و مرسلین است، آن پیغمبری است که حق سبحانه و تعالی بر او رحمت می فرستد در حال حیات او و رحمت می کند بر وی بعد از وفات او به سبب فرزند او که طاهر و مطهر است و عالم است به جمیع علوم پیغمبران، او را مبعوث خواهد کرد در آخر الزمان بعد از آنکه رشته های دین همه گسسته شده باشد و خاموش شده باشد چراغهای پیغمبران و فرو رفته باشد ستاره های ایشان، پس آن بنده صالح در اندک زمانی دین اسلام را بر پای کند مثل اول و حق سبحانه و تعالی قرار دهد پادشاهی او را و دیگر صالحان را از عقب او تا ملک او عالم را بگیرد.
پس حارثه گفت: هر چه گفتید راست است و در حق وحشتی نیست و دل به غیر حق قرار نمی گیرد، پس آنکه وصف او را گفتی او کیست؟
پس سید گفت که: حق آن است که آن شخص نمی باید که بی نسل باشد.
پس حارثه گفت: چنین است و آن شخص محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
پس سید گفت: ای حارثه! مدار تو بر لجاجت است، آیا خبر ندادند ما را مسافران ما و اصحاب ما که به تجسس او فرستاده بودیم و ایشام خبر آوردند که دو پسری که محد داش یکی از زن قرشی بود - یعنی قاسم که از حدیجه بود - و دیگری از زن قبطیه بود - یعنی ابراهیم که از ماریه بود - هر دو فوت شدند و محمد بی فرزند شد مثل گوسفند شاخ شکسته که مشرف است بر هلاک، پس اگر محمد را فرزندی می بود سخن شما صورتی
می داشت چرا که ر صحیفه شمعون است که فرزند او عالمگیر شود، و هر گاه او را فرنزد نوبد باشد این محمد او نیست که حضرت عیسی از او خبر داده است.
پس حارثه گفت: بخدا قسم که عبرت بسیار است ولیکن کسی که عبرت گیرد کیست، و دلایل واضح است اگر بصیرت بینا باشد، و همچنان که چشمهای رمد دیده نمی توانند که قرص آفتاب را مشاهده کنند بواسطه آفت، همچنین بصیرتهای قاصر از دیدن انوار حکمت عاجزند بواسطه ضعف از ادراک آن.
پس حارثه رو به سید و عاقب کردکه: اگر چنین باشد که از محمد فرزند نباشد، شما متابعت او می کنید و قسم می خورد بذات خدا که حجت بر شما تمام شده است به آنچه حق تعالی شما را عطا کرده است از علوم که به شما رسیده است و از ودایع حجتهای الهی که نزد شماست، و به آنکه حق تعالی به شما شرف و منزلت کرامت فرموده است در میان مردمان، و پادشاهان و بزرگان همه را تابع شما گردانیده است که در امور دین رو به شما دارند و شما محتاج به ایشان نیستید و هر چه شما امر می کنید ایشان بجا می آورند و هر کسی که حق تعالی او را شرفی و منزلتی کرامت کند می باید به شکرانه نعمت الهی حق سبحانه و تعالی را تواضع کند چون او را بلند کرده است و ناصح و خیر خواه بندگان خدا باشد و در اوامر الهی مداهنه نکند، و شما خود ذکر کردید محمد را و گواهیهای راست که از جهت او در کتابهای الهی واقع شده است نقل کردید و مطلع شدید که او مبعوث شده است، و باز می گوئید که او همین پیغمبر است بر قوم خود نه بر جمیع خلایق و می گوئید که او محمدی نیست که خاتم جمیع پیغمبران است و حاشر است که حشر جمیع خلایق بر امت او خواهد شد و وارث جمیع انبیاء است و از عقب همه آمده است زیرا که می گوئید محمد بی نسل است، آیا سخن شما همین نیست؟
پس سید و عاقب گفتند: بلی سخن این است.
پس حارثه گفت که: اگر ظاهر شود که او را فرزند و عقب هست آیا شک دارید در اینکه او وارث جمیع پیغمبران است و دین او غالب بر جمیع اداین است و او خاتم انبیاء است و رسول است بر جمیع خلایق؟
گفتند: نه.
پپس حارثه گفت: شما با این منازعتها و خصومتها نیز بر این اعتقاد بودید؟
سید و عاقب گفتند: بلی.
پس حارثه گفت: الله اکبر.
ایشان گفتند: چه واقع شد که الله اکبر گفتی، مگر ما را الزام دادی؟
حارثه گقت که: حق ظاهر و باطل مر دود است و نفس در شنیدن آن مضطرب می شود، و بدرستی که آب دریاها را نقل کردن و سنگها را شکافتن آسانتر است از میرانیدن آنچه را که حق تعالی احیا فرموده است یا احیا کردن آنچه را که حق تعالی میرانده است که آن باطل است، الحال بدانید که محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بی نسل نیست و اوست خاتم پیغمبران و وارث ایشان و آخر ایشان که حشر بر امت او خواهد شد و پیغمبری بعد از او نیست، و در زمان امت او قیامت بر پا خواهد شد و حق تعالی وارث خواهد شد و پیغمبری بعد از او نیست، و در زمان امت او قیامت بر پا خواهد و حق تعالی وارث خواهد بود زمین را و هر چه در آن است که همه خواهند مرد و خدا باقی خواهد بود، و از ذریت اوست آن پادشاه صالح که بیان کردید،و به شما خبر رسیده است که او مالک خواهد شد جمیع مشرق و مغرب را، و حق تعالی او را غالب خواهد ساخت با دین حنیفیه و ابراهیمه که نفی شک است بر همه اداین.
پس هر دو گفتند: ای حارثه! اگر چنین باشد که او را فرزندی باشد و عقبی، حق با تو است و لیکن مدار تو بر روباه بازی است و تنگ نمی آئی از پر گوئی، بر این دعوی که می کنی برهان بیاور تا ببینیم که چه برهان داری. پس حارثه گفت: بتحقیق که من از جهت شما برهانی بیاورم که شما را از شبهه خلاصی دهم و شفای سینه ها بوده باشد.
پس حارثه رو به ابو حارثة بن علقمه کرد که شیخ ایشان و عالم بزرگ ایشان بود و گفت: ای پدر بزرگوار! التماس دارم که دلهای ما را انس دهی و سینه هی ما را شاد گردانی به آنکه کتاب جامعه را در این مجلس حاضر سازی.
راواین نقل کردند که: این سخن در مجلس چهارم ایشان بود در هنگامی که هوا گرم
شده بود و قریب به ظهر بود و فصل تابستان بوده.
پس سید و عاقب رو به حارثه کردند که: این مجلس را به فردا انداز امروز از بس که سخن گفته ایم جان ما به لب رسیده است. و از آن مجلس برخاستند و مقرر ساختند که روز دیگر حاضر سازد کتاب زاجره و جامعه را و در آنها نظر کنند و بر وفق آنها عمل نمایند.
پس چون روز دیگر شد اهل نجران جمیع اهل معابد و علمای خود را جمع نمودند که حاضر باشند در مباحثه عاقب و سید با حارثه و ظاهر شدن حق از کتابهای جامعه؛ پس چون سید و عاقب دیدند که خلایق جمع شده اند برای شنیدن جامعه پشیمان شدند چون می دانستند که حق با حارثه است و سعی نمودند که شاید در حضور خلایق این مباحثه واقع نشود، و این سید و عاقب از جمله شیاطین انس بودند در مکر و حیله.
پس سید رو به حارثه کرد که: بسیار گفتی و همه را به ملال آوردی از گفتگو و نمی گذاری حق ظاهر شود. حارثه گفت: تو و عاقب نمی گذارید حق ظاهر شود، الحال هر چه می خواهید بگوئید. عاقب گفت: آنچه گفتنی بود گفتیم، باز اعاده کنیم بدرستی که ما خبر می دهیم تو را و کتمان حجت الهی نمی نمائیم و انکار آیات حق تعالی را نمی کنیم و افترا بر خداوند عالمیان نمی بندیم که شخصی را که حق تعالی به رسالت فرستاه باشد بگوئیم که او رسول نیست، پس ای حارثه! بدان که ما اعتراف داریم که محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاده حق تعالی است به قوم خود از فرزندان حضرت اسماعیل و بر دیگر از عرب و عجم واجب نمی دانیم که اطاعت او نمایند و دین خود را گذاشته به دین او در آیند مگر آنکه می باید اقرار کنند به آنکه او رسول است بر قوم خود.
حارثه گفت: این اعتراف به رسالت او از چه جهت و به چه سبب می کنید؟
گفتند: بواسطه آن اعتراف می کنیم که از انجیلها و سایر کتابهای الهی شنیده ایم و بر ما ظاهر شده است.
حارثه گفت: از کتابهای الهی هر گاه ظاهر شده است که محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیغمبر است چه
مجمل و چه مفصل، پس شما از کجا می گوئید که او پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وارث و حاشر نیست و بر کافه عالمیان مبعوث نیست؟
ایشان در جواب گفتند: تو خود می دانی و ما می دانیم و شک نداریم که حجت حق تعالی بر طرف نمی شود، و این حکمی است که حق تعالی مقرر ساخته است که همیشه جاری باشد آن، و دنیا از حجت خالی نبوده باشد تا شب و روز باشد، و تا دو کس بمانند می باید که یکی از ایشان حجت الهی بوده باشد و او این دین را بر پا دارد، پس چون حق تعالی فرزندان نرینه او را برد و او را عقیم ساخت دانستیم که او نیست زیرا که محمد بی نسل است و حجت الهی و پیغمبر و خاتم پیغمبران بی نسل نیست به گواهی حق تعالی که در کتب منزله فرستاده است، پس دانستیم آن پیغمبر خواهد بود که خواهد آمد و باقی خواهد بود بعد از محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که مشتق است اسم او از نام محمد، و او احمدی است که مسیح (عليهالسلام ) خبر داده است به نام او و نبوت و رسالت و خاتمه او و آنکه فرزند قاهرش پادشاه عالم خواهد بود و همه مردمان را بر دین اعظم الهی خواهد داشت، و بر دست او این امر جاری نخواهد شد بلکه از ذریت او و عقب اومالک خواهد شد کل شهرهای زمین را و آنچه ما بین شهرها است از بحر و بر مسلم بی معارض، و اینک شاهدند بر این مدعا علماء که همگی انجیلها را در حفظ دارند و ما پیش از این سخنان را بر وجه کمال گفتیم و تازه بیان کردیم، دیگر چه حاجت داری به تکرار آن؟
پس حارثه گفت: ما و شما همه دانستیم و می دانیم این مطالب را ولیکن تکرار بواسطه آن است که اگر کسی فراموش کرده باشد، متذکر شود، و اگر کسی تقصیر نموده باشد، بازگشت کند، و خاطرها جمع شود؛ شما ذکر کردید که دو پیغمبر مبعوث خواهند شد از عقب مسیح (عليهالسلام ) تا روز قیامت و گفتید که: هر دو از فرزندان حضرت اسماعیلند، اول ایشان مبعوث می شود در مدینه و دوم ایشان عاقب است که احمد است، اما محمد که از قریش است این است که در مدینه متوطن است پس ما به او اعتقاد و ایمان داریم، و بحق خداوند معبود که همان است احمدی که در کتابهای حق تعالی است، و آیات الهی بر آن
دلالت کرده است و اوست حجت حق تعالی و اوست خاتم پیغمبران و وارث ایشان حقا، و دیگر پیغمبری و رسولی نیست میان حضرت عیسی و روز قیامت غیر او، بلی کسی خواهد بود از دختر صالحه صدیقه معصومه او که عالم را به دین حق دعوت کند و مشرق و مغرب عالم را متصرف شود، پس شما آنچه باید گفتید و اعتقاد به نبوت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دارید، و اگر نسل داشته باشد شما شک ندارید که اوست سابق در کمال بر پیغمبران و آخر ایشان در زمان ایشان؟
گفتند: بلی، این از عظیمترین دلایل است نزد ما.
پس حارثه گفت که: شما در شبهه اید به اعتقاد خود در پیغمبر دیگر، کتاب جامعه در این باب حاکم است میان ما و شما.
پس مردمان همه فریاد بر آوردند که: الجامعه ای ابو حارثه، جامعه را بیاور؛ چون مردمان از گفتگو به تنگ آمده بودند و دلگیر شده بودند و مردمان را گمان این بود که چون کتاب حاضر شود معلوم خواهد شد که حق به جانب سید و عاقب است بواسطه دعواهائی که ایشان در این مجالس می کردند.
پس ابو حارثه رو به جانب غلام کرد که بر سر او ایستاده بود و به او گفت: برو ای غلام و کتاب جامعه را بیاور. او رفت و کتاب جامعه را بر سر گذاشته آورد و از سنگینی آن نمی توانست نگاه داشت.
راوی گوید: خبر داد مرا مرد راستگوئی که از اهل نجران بود و همیشه در خدمت سید و عاقب می بود و کارهای ایشان را می کرد و بر بسیاری از امور ایشان اطلاع داشت، گفت که: چون کتاب جامعه حاضر شد سید و عاقب نزدیک بود که از غصه هلاک شوند چون می دانستند که در این کتابها احوال رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اوصاف او و ذکر اهل بیت او در زمان آن حضرت و ذریت آن حضرت و آنچه واقع خواهد شد در امت آن حضرت و اصحاب آن حضرت از وقایع تا قیام قیامت هست، پس یکی از ایشان به دیگری گفت که: امروز روزی است که طلوع آفتاب آن بر ما مبارک نبود که همه حاضر شدند و ما ضایع خواهیم شد نزد عوام، و کم است در جائی باشند و این قسم صحبتی بشود و ایشان
غالب نشوند.
دیگری گفت که: مغلوب شدن از عوام بدترین مفاسد است و اصلاح فساد ایشان نمودن در غایت اشکال است، زیرا که فساد ایشان بمنزله خراب کردن خانه است و اصلاح ایشان بمنزله ساختن خانه، و فسادی که در یک کلمه ایشان حادث شود در سالی به اصلاح نمی توان آورد.
راوی گوید: در این وقت حارثه فرصت یافت و شخصی فرستاد به پنهان به نزد جماعتی که آمده بودند از اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ایشان را احتیاطا ساخت، پس عاقب و سید نتوانستد که این مجلس را بر هم زنند و به روز دیگر اندازند چون نصارای نجران همه آمده بودند و همه می خواستند که مطلع شوند بر آنچه در کتاب جامعه است از وصف رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و فرستاده های حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حاضر بودند و میل ابو حارثه شیخ ایشان نیز به جانب حارثه بود.
راوی گوید که: به من گفت آن مرد نجرانی ثقه که: ایشان با خود مقرر ساختند که هر چه حارثه به ایشان گوید و ایشان را به آن خواند ایشان امتناع ننمایند و مضایقه نکنند که مبادا مردمان را این گمان شود که ایشان بر باطلند و چنین وامی نمودند که ایشان می خواهند که ملاحضه نمایند کتاب جامعه را تا آنچه صواب است به آن عمل نمایند تا در نظر مردمان ضایع نگردد.
پس سید و عاقب برخاستند و نزد جامعه آمدند و جامعه نزد ابو حارثه بود و حارث بن اثال نیز شیش آمد و مردمان همه گردنها کشیدند و رسولان آن حضرت نیز به دور ایشان در آمدند، پس امر کرد ابو حارثه که گشودند یک طرف جامعه را و بیرون آوردند از آنجا صحیفه بزرگ حضرت آدم (عليهالسلام ) را مشتمل بود بر علم ملکوت حق تعالی و آنچه حق تعالی او را ایجاد فرموده است در زمین و آسمان و آنچه مقرر فرموده است از امور دنیوی و اخروی، و آن صحیفه ای بود که از حضرت آدم (عليهالسلام ) به حضرت شیث (عليهالسلام ) رسیده بود و جمیع علوم در آنجا بود.
پس سید و عاقب و حارثه شروع به خواندن آن کردند که بر ایشان ظاهر شود آنچه نزاع
در آن داشتند از وصف حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و احوال آن حضرت، و مردمانی که در آنجا حاضر بودند همگی متوجه بودند که از آنجا چه چیز ظاهر می گردد، پس دیدند در مصباح دوم از فصلهای آن که نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم، منم آن خداوندی که بجز من خداوندی نیست، زنده ام به ذات خود و عالمیان را موجود گردانیده ام و زندگانی همه از من است، هر زمانی را بعد از زمانی مقرر فرموده ام، و در هر امر حق و باطل را ظاهر گردانیده ام، و موافق اراده خود هر سببی را سببیت داده ام و هر دشواری به قدرت من رام شده است، پس منم خداوند بزرگوار نیکوکردار بخشاینده مهربان، می بخشم و می بخشایم، پیشی گرفته است رحمت من بر غضب من و عفو من بر عقوبت من، بندگان خود را آفریدم از جهت آنکه عبادت و بندگی کنند مرا و حجت خود را بر همگی تمام کردم، بدرستی که خواهم فرستاد بسوی ایشان پیغمبران خود را و خواهم فرستاد بسوی ایشان کتابهای خود را از زمان اول بشر که حضرت آدم است تا منتهی می شود به احمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیغمبر من، و آن پیغمبری است که می فرستم بر وی صلوات و رحمتهای خود را و و جا می دهم در دل او برکتهای خود را و به او کامل می گردانم پیغمبران و بیم کنندگان خود را.
پس حضرت آدم (عليهالسلام ) عرض کرد: خداوندا! آن پیغمبران کیستند و احمدی که او را رفعت دادی و بزرگواری گردانیدی از ایشان کیست؟
حق تعالی فرمود: همگی از ذریه تو خواهند بود و احمد آخر ایشان خواهد بود.
آدم (عليهالسلام ) عرض کرد: الهی! ایشان را بواسطه چه می فرستی و مبعوث می گردانی؟
حق تعالی فرمود: همه را بواسطه توحید و یگانه دانستن خود می فرستم، و سیصد و سی شریعت به ایشان خواهم فرستاد و همه را از برای احمد تمام می کنم، و مقرر فرمودم و سی شریعت به ایشان خواهم فرستاد و همه را از برای احمد تمام می کنم، و مقرر فرمودم هر که به نزد من آید با شریعتی از این شرایع با ایمان به من و ایمان به پیغمبران من که او را داخل بهشت کنم.
پس در آنجا ذکر کرده بود چیزها که مجملش این بود که: حق تعالی به آدم (عليهالسلام ) شناسانید پیغمبران را و سایر ذریه او را، و حضرت آدم همه را دید تا آنکه نظر کرد به نوری
که لامع شد و تمام مشرق را فرو گرفت، و آن نور زیاده شد تا آنکه تمام مغرب را فرو گرفت، دیگر بلند شد تا به ملکوت آسمان رسید، بعد چون نظر کرد آن نور محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و بوی خوش آن حضرت عالم را خوشبو ساخت، دیگر دید که چهار نور در دور آن حضرت بودند از دست راست و چپ و پیش و پس که از خوشبوئی و روشنی به آن حضرت شبیه تر بودند از همه ذریه آدم؛ بعد از آن نورهای دیگر دید که از آن انوار مدد می یافتند که در بزرگواری و نور و خوشبوئی شبیه به آن حضرت بودند پس نزدیک آن نورها آمدند و از هر جانب به آن نورها احاطه کردند، دیگر نظر کرد نور بسیاری دید بعد از این انوار به عدد ستاره ها در بسیاری اما در ضیاء و روشنی به آنها نمی رسیدند، و بعضی از این نورها از دیگری و روشن تر بود و تفاوت بسیار میان این نورها بود، پس ظاهر شد سیاهی مثل شب تار و مانند سیل از هر طرف به سرعت می آمد تا آنکه زمین پر شد از آن با قبیح ترین صورتی و زشت ترین هیئتی و گندیده ترین بوئی.
پس آدم (عليهالسلام ) از دیدن این اوضاع غریبه متحیر گردیده گفت: ای دانای هر پنهان! و ای آمرزنده گماهان! و ای صاحب قدرت کامله و اراده غالبه! کیستند این سعادتمندان که ایشان را بزرگواری گردانیده ای و بر عالمیان بلندی کرامت فرموده ای؟ کیستند این نورهای بلند قدر که او را فرو گرفته اند؟
حق تعالی وحی فرمود به آدم (عليهالسلام ) که: ای آدم! این نور و این انوار وسیله تواند و وسیله کسانی که سعادتمند گردانیده ام ایشان را از میان خلایق، اینهایند پیشی گرفتگان به رحمت من، ایشانند مقربان من، ایشانند شفاعت کنندگان خلایق که شفاعت ایشان را در حق گناهکاران قبول خواهم کرد، و این نور بزرگوار احمد است بهتر ایشان و بهتر از همه خلایق، او را برگزیدم به علم خود و اسم او را اشتقاق نمودم از نام خود، منم محمود و اوست محمد؛ و این نور دیگر وزیر او و نظیر اوست و وصی او که قوت دادم محمد را به او و گردانیدم برکت و عصمت و طهارت خود را در عقب او که همه از لوث گناهان پاک باشند؛ و این نور دیگر بهترین کنیزان من است و وارث علوم.است، دختر احمد پیغمبر من؛ و این دو نور دیگر فرزند زاده های محمداند و در علم و کمال خلیفه ایشان خواهند
بود؛ و این نورهای دیگر که نور ایشان به انوار آنها احاطه نموده است فرزندان ایشانند که وارث علوم ایشان خواهند بود. بدرستی که من همه را برگزیده ام و مطهر و معصوم گردانیده ام و بر همه برکت داده ام و رحمت کامله خود را شامل حال همگی گردانیده ام و همگی را به علم خود پیشوای ندگان خود ساخته ام و سبب روشنائی شهرهای خود گردانیده ام که عالمیان از نور هدایت ایشان منور شوند.
پس دیگر نظر کرد آدم (عليهالسلام ) و در آخر این انوار نوری دید که می درخشید مانند روشنائی ستاره صبح از جهت اهل دنیا، پس حق تعالی فرمود: به برکت این بنده سعادتمند خود غلها را از گردن بندگان خود می گشایم، و به برکت او مشقتها و ستمها و عقوبتها را از خلایق بر می دارم، و به سبب او زمین را پر از نور و رحمت و عدالت خواهم کرد بعد از آنکه پر از قساوت و جور و ظلم شده باشد.
پس حضرت آدم عرض کرد:نهج پروردگار! بدرستی که بزرگوار کسی است که تو او را بزرگوار گردانی، و صاحب شرف سکی است که او را شرف کرامت فرمائی، خداوندا! هر که تو رفیع و بلند مرتبه گردانیدی سزاوار است که صاحب رفعت و بلندی چنین باشد، پس ای خداوند منعمی که نعمتهای تو منقطع و بریده نمی شود! و صاحب احسانی که تدارک آن نمی توان کرد به عوض و احسان تو آخر نمی شود! به چه سبب این بندگان رفیع مکان به این رتبه عالی مشرف شده اند از عطای تو و فضل و رحمت بی منتهای تو، و همچنین خر که را گرامی گردانیده ای از پیغمبران، سبب آن چیست؟
خداوندا عالمیان فرمود: منم آن خداوندی که بغیر از من خدائی نیست و بخشاینده و مهربان و بزرگوار و دانا و نیکو کردارم و عالم به جمیع آنچه پوشیده است علم آن از خلق و به آنچه در خاطرها خطور می کند، و آنچه بهم رسیده است می دانم که چون بهم رسد و چگونه خواهد بود، و میدانم آنچه نخواهد بود اگر بوده باشد چگونه خواهد بود، و بدرستی که چون من نظر کردم ای بنده من به دلهای بندگان خود نیافتم در میان ایشان کسی را که اطاعت او مرا و خیر خواهی او خلق مرا بیشتر از پیغمبران و رسولان من بوده باشد، بنابر این علوم خود و رسالت را به ایشان دادم و بار حجت و رسال را بر دوش
ایشان گذاشتم و ایشان را برگزیدم بر خلایق به رسالن و وحی خود، پس مقرر گردانیدم بعد از پیغمبران به اختلاف منازل ایشان از مخصوصان و اوصیای ایشان گروهی که حجت خود را به ایشان سپارم و ایشان را در میان خلق پیشوا گردانم و به سبب ایشان درست کنم شکستگیهای خلایق را به برکت ایشان راست کنم کجیهای ایشان را زیرا که من به ایشان و دلهای ایشان دانایم و لطف من ایشان را شامل است، پس در ایمان پیغمبران نظر کردم و نیافتم در این ایشان کسی را که اطاعت او مرا و خیرخواهی او خلق مرا بیشتر از محمد بوده باشد که برگزیده.است و بهتریم خلق من است پس او را برگزیدم به دانش و نام او را بلند کردم با نام خود، پس یافتم دلهای خاضان او را که بعد از اویند موافق دل او پس ایشان را ملحق ساختم به او و ایشان را وارثان کتاب و وحی خود و آشیان حکمت و نور خود ساختم، و قسم به ذات خود یاد کردم عذاب نکنم به آتش هرگز کسی را که ملاقات کند مرا فردای قیامت و اعتصام جسته باشد به یگانگی من و چنگ در رشته مودت ایشان زده باشد.
پس او حارثه گفت: ملاحضه نمایند صحیفه بزرگ شیث (عليهالسلام ) را که به میراث دست به دست به حضرت ادریس (عليهالسلام ) رسیده است، و آن کتای ب به خط سریانی قدیم نوشته شده بود.
پس ملاحضه آن صحیفه نمودند تا رسیدند به این موضع که جمع شدند اصحاب حضرت ادریس و قوم او در هنگاممی که آن حضرت در خانه عبادت خود بود در زمین کوفه، پس حضرت ادریس ایشان را خبر داد که روزی در میان فرزندان صلبی پدر شما گرامی تر است نزد حق تعالی و بلند مرتبه تر است نزد او و منزلت او رفیعتر است؟ پس بعضی از ایشان گفتند: پدر شما آدم افضل است که حق تعالی به ید قدرت خود ایجاد او نموده است و فرشتگان را همه به سجده او داشته و خلافت زمین را به او عطا فرموده و جمیع خلایق رت مسخر او گردانیده است؛ بعضی گفتند: بلکه سرکرده های فرشتگان جبرئیل
و میکائیل و اسرافیل (عليهالسلام ) افضلند؛ و بعضی گفتند: جبرئیل افضل است که امین حق تعالی است بر و حی او. پس همگی آمدند به خدمت حضرت آدم (عليهالسلام ) و گفته ها و اختلافات خود را بیان کردند.
پس حضرت آدم (عليهالسلام ) فرمود: ای فرزندان من! من شما را خبر دهم به گرامی ترین خلایق نزد حق تعالی، قسم می خورم بخدا که چون روح در بدن من دمیدند و درست نشستم، عرش بزرگوار الهی تابنده شد در نظر من پس دیدم که در آن نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله فلان امین خداست فلان برگزیده خداست، پس چند نام را مذکور ساخت که با نام محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قرین بودند.
پس آدم (عليهالسلام ) فرمود: هر جا که نظر کردم در آسمان جائی نبود که مقدار پوستی یا صحفه ای بوده باشد مگر آنکه در آنجا نوشته بو لا اله الا الله و هر جا مه لا اله الا الله نوشته شده بود (البته به حسب خلقت نه کتابت) نوشته بود محمد رسول الله. و هیچ مؤمنی نبود مگر آنکه نوشته بود در آن که فلان برگزیده خداست و فلان خالص کرده خداست و فلان امین خداست؛ پس نامی چند یاد کرد به عدد معین که آن دوازده است.
پس حضرت آدم (عليهالسلام ) فرمود: ای فرزندان من! پس محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن دوازده کس که با او بودند از همه خلایق گرامیتراند نزد حق تعالی.
راوی گفت: بعد از آن ابو حارثه به سید و عاقب گفت: بیائید و نظر کیند به سلوات حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) که فرشتگان از جانب حق تعالی آورده اند.
ایشان گفتند: بس است آنچه آوردی از جامعه.
ابو حارثه گفت: نه، همه را ببینید که عذرها منقطع شود و خلجان شک از دلها برخیزد که بعد از این مشا را شکی بهم نرسد.
ناچار به قول او قائل شدند و همگی آمدند نزد صندوق حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) و در آنجا نوشته بود؛ حق تعالی به تفضلی که می دارد بر هر که خواهد که او را برگزیند از خلق خود حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) رابه خلت برگزید، و مشرف ساخت او را به صلوات و برکات خود و او را قبله پیشوای پسنیان کرد و پیغمبری و امامت و کتاب را در ذریت او قرر ساخت
که هر یک از دیگری میراث بردند، و حق تعالی به میراث داد به او تابوت داود را که مشتمل بود بر علم و حکمت که به سبب آن حق تعالی او را تفضیل داد بر فرشتگان، پس نظر کرد ابراهیم (عليهالسلام ) در آن تابوت و در آنجا خانه ها دید به عدد پیغمبران اولو العزم و به عدد اوصیای ایشان بعد از ایشان، و نظر کرد در هر یک از خانه ها تا به خانه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید که آخ رپیغمبران است، و از دست راتس او حضرت علی بن ابی طالب را دید در صورتی عظیم و نوری درخشان که دست در کمر آن حضرت زده بود، و در آن صورت نوشته بود؛ این نظیر و وصی آن حضرت است که مؤید است به نصرت الهی. پس ابراهیم (عليهالسلام ) عرض کرد: ای خداوند من! و ای بزرگوار من! کیست این خلق بزرگوار؟
حق تعالی وحی فرمود به او که: این بنده و برگزیده من است و اوست فاتح که فتح خواهد کرد ابواب علم و حکمت را بر خلایق، و پیش از همه خلایق خلق شده است و خاتم پیغمبران است، و این صورت دیگر وصی اوست که وارث علوم اوست.
حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) عرض کرد: الهی! فاتح خاتم کیست؟
حق تعالی فرمود: محمد است بزگزیده من که پیش از جمیع خلق روح او را آفریده ام و حجت بزرگوار من است در میان خلایق، و او را پیغمبر گردانیدم و برگزیدم در وقتی که آدم در میان گل و بدن بود، و او را مبعوث خواهم کرد در آخر الزمان تا دین مرا کامل گرداند و به او ختم می نمایم رسالت خود را، و این علی است برادر او و صدیق اکبر او، و در میان ایشان برادری انداختم و ایشان را برگزیدم و صلوات بر ایشان فرستادم و برکات خود را شامل ایشان ساختم و هر دو رامعصوم گردانیدم و برگزیدم با نیکان و نیکوکاران از ذریه ایشان پیش از آنکه بیافرینم آسمان و زمین را و آنچه در آنهاست از خلق من، و این برگزیدن برای آن بود که نیکی ایشان و پاکی دلهای ایشان را می دانستم، بدرستی که من دانا و مطلعم بر بندگان خود و احوال ایشان.
گفت: پس حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) نظر کرد و دوازده صورت دید که انوار ایشان می درخشید و در حسن و نور شبیه به صورت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) بودند، چون ابراهیم (عليهالسلام ) حسن و ضیای آن صورتها را دید و آنها را مقرون به صورت محمد و علی یافت
و در رفعت و جلالت شبیه ایشان دید سؤال کرد از حق تعالی و عرض کرد: الهی! مرا خبر ده به نامهای این صورتها.
حق تعالی وحی فرمود به او که: این نور کنیز من است و دختر پیغمبر من فاطمه معصومه زهرا و گردانیدم او را با شوهرش علی وسیله ذریه پیغمبر من؛ و این دو نور حسن و حسین اند، و این فلان است، و این فلان، تا به حضرت صاحب الامر رسید پس فرمود: این نور من است که به سبب او رحمت خود را بر خلایق می گسترانم و دین خود را به او ظاهر خواهم ساخت و بندگان خود را به او هدایت خواهم نمود بعد از یأس و ناامیدی ایشان از فریاد رسیدن من ایشان را.
پس در آن حالت ابراهیم (عليهالسلام ) بر ایشان صلوات فرستاد و گفت: رب صل علی محمد و آل محمد پروردگار! صلوات فرست بر محمد و آل محمد چنانکه ایشان را برگزیده و خالص گردانیده ای خالص گردانیدن نیکو.
پس حق تعالی وحی نمود به ابراهیم که: گوارا باد تو را کرامت من و فضل من بر تو، بدرستی که من محمد و برگزیدگان او را از صلب تو گردانیده ام و ایشان را از پشت تو بیرون می آورم بعد از آن از پشت اول فرزندان تو اسماعیل، پس بشارت باد تو را ای ابراهیم که من مقرون می سازم صلوات تو را به صلوات ایشان، و مقرر ساخته ام رحمت و حجت خود را که بر خلایق بوده باشد تا روزی که مدت خلایق بسر آید و من وارث آسمان و زمین باشم که هر کس که بوده باشد همه بمیرند، و بعد از آن مبعوث سازم خلایق را زا جهت عدالت خود و فایض گردانیدن عدل و رحمت خود بر ایشان.
راوی گوید: چون شنیدند اصحاب رسول هر چه را قوم تلاوت نمودند از آنچه متضمن آن بود کتاب جامعه و صحفهای پیشینیان از نعت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و وصف اهل بیت آن حضرت (عليهالسلام ) که با آن حضرت مذکور بودند و مشاهده نمودند رتبه ایشان را نزد حق تعالی، یقین و ایمان ایشان زیاده شد و از خوشحالی نزدیک شد که پرواز کند روح ایشان.
راوی گوید: بعد از آن، آن جماعت آمدند بر سر آنچه نازل شده بود بر حضرت موسی، پس دیدند که در سفر دوم از تورات نوشته است که خداوند عالمیان می فرماید: من خواهم فرستاد از میان آدمیان از فرزندان اسماعیل پیغمبری را که نازل می گردانم بر وی کتاب خود را و مبعوث می گردانم او را با شریعت درست و راست به جمیع خلق خود و می دهم او را حکمت خود و مؤید می سازم او را به فرشتگان خود و لشکر خود، و نسل او از دختر مبارک او خواهد بود که او را بابرکت گردانیده ام، و از آن دختر دو فرزند به وجود آورم که مانند اسماعیل و اسحاق اصل دو شعبه عظیم باشند که هر یک از آن دو شعبه را بسیار گردانم، و از ایشان دوازده امام قرار دهم برای محافظت آنچه کامل گردانیدم به سبب محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مبعوث گردانیدم او را به آنها از رسالات و حکمت خود و محمد خاتم پیغمبران من است و بر امت او قایم می گردد قیامت.
پس حارثه گفت: الحال ظاهر شد صبح حق از برای کسی که دم چشم بینا دارد و واضح شده راه راست از برای کسی که دین حق را برای خود پسندیده، پس آیا در دلهای شما دیگر بیماری شک ماند که خواهید از آن شفا یابید؟
پس سید و عاقب جوانی نگفتند، باز ابو حارثه گفت: عبرت گیرید دلیل آخر را از قول سید شما حضرت عیسی (عليهالسلام ).
پس آمدند قوم بسوی کتب و انجیلعائی که حضرت عیسی (عليهالسلام ) آورده بود پس دیدند در مفتاح چهارم از وحی که بر مسیح (عليهالسلام ) نازل شده است که: ای عیسی! ای پسر زن پاکیزه کردار بی شوهر متعبده! بشنو سخن مرا و سعی نما در فرمان من، بدرستی که آفریدم تو را بی پدر و تو را علامتی گردانیدم از برای عالمیان پس مرا عبادت کن و بر من توکل نما و بگیر کتاب را به قوت تمام در عمل نمودن به آن تفسیر کن برای اهل سوریا و خبر ده ایشان را که منم خداوندی که بجز من خداوندی نیست، زنده ام و زندگانی همه از من است و را تغییر و زوال نیست، پس ایمان آورید به من و به رسول من که بعد از این خواهم فرستاد، پیغمبری که در آخر الزمان آید که رحمت عالمیان باشد و مبعوث گردد به رحمت و برای جهاد که بندگان را به شمشیر به راه حق در آورد و او اول است و آخر، یعنی اول همه
است به حسب خلقت روح، و آخر ایشان است به حسب مبعوث شدن بر خلایق، و اوست پیغمبری که بعد از همه پیغمبران خواهد آمد و حشر در زمان او خواهد شد، پس بشارت ده به آن پیغمبر فرزندان یعقوب را.
حضرت عیسی (عليهالسلام ) گفت: ای مالک زمانها و داننده پنهانها! کیست آن بنده صالحی که دل من او را دوست داشت پیش از آنکه چشم من او را ببیند؟
خطاب رسید که: او برگزیده من است و رسول من که به دست خود مجاهده می کند و قول و فعل او موافق یکدیگرند و آشکار و پنهان او مطابقند، می فرستم بسوی او نور تازه ای - یعنی قرآن - که روشن می گردانم به سبب آن چشمهای کوران را و شنوا می گردانم به آن گوشهای کران را و دانا می گردانم به آن دلهای نادانان را و در آن جا داده ام چشمه های علوم را و فهم و حکمت را و بهار دلها را، خوشا حال او و خوشا حال امت او.
گفت: خدایا! او چه نام دارد؟ و علامت او چیست؟ و ملک امت او چقدر خواهد بود؟ و آیا او را ذریتی خواهد بود؟ خطاب رسید که: یا عیسی! تو را خبر دهم به آنچه سؤال کردی. نام او احمد است، و انتخاب کرده شده ای است از ذریت ابراهیم، و برگزیده ای است از اولاد اسماعیل، روی او مانند قمر است و جبین او منور است، بر شتر سوار مس شود، و چشمهای او به خواب می رود و دل او به خواب نمی رود، مبعوث می گردانم او را در امت امی که از علوم بهره ای نداشته باشند، و ملک او تا قیام قیامت خواهد بود، و ولادت او در شهر پدر اوست اسماعیل یعنی مکه، و زنان او بسیار بوده باشند و اولاد او کم، و نسل او از دختر با برکت معصومه او خواهد بود، و از آن دختر دو بزرگوار بهم رسند که شهید شوند و نسل او از ایشان بوده باشد، پس طوبی از برای آن دو پسر است و از برای دوستداران ایشان و از برای کسی که دریابد ایشان را و نصرت دهد ایشان را.
پس حضرت عیسی (عليهالسلام ) گفت: الهی! طوبی چه چیز است؟
خطاب رسید: درختی است در بهشت که ساق آن و شاخهای آن از طلا است، و برگ آن از حله های زیباست، و بار آن مثل پستان دختران بکر است، از عسل شیرین تر است
و از مسکه نرم تر، و آب آن از چشمه تنسیم است، و اگر کلاغی پرواز نماید در وقتی که جوجه باشد و پیر شود در پرواز هنوز بر سر آن درخت نرسد از بلندی آن، و هیچ منزلی از خانه های بهشت نیست مگر آنکه سایه سر آن شاخی از شاخهای آن درخت است.
پس چون همگی خواندند اوصاف رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را که حق تعالی به حضرت مسیح (عليهالسلام ) فرستاده بود و نعت آن حضرت را و پادشاهی امت آن حضرت را و ذکر ذریت آن حضرت و اهل بیت او را، سید و عاقب ملزم شدند و سخن منقطع شد.
راوی گفت: چون حارثه غالب آمد بر سید و عاقب به سبب کتاب جامعه و آنچه در کتابهای پیغمبران دیدند و آنچه در خاطر داشتند از تحریف آن کتابهای ایشان را دست نداد و نتوانستند تأویلی کنند که مردمان را بفریبند، پس دست از نزاع برداشتند و دانستند که غلط مرده اند راه حق را و خطا کردند در تدبیر خود. پس سید عاقب به معبد خود برگشتند با نهایت تأسف و پشیمانی که تدبیری در امر خود بیندیشند، پس نصارای نجران همگی به نزد ایشان آمدند و گفتند: رأی شما به چه قرار گرفت و دین را به چه قرار دادید؟ ایشان گفتند: ما زا دین خود برنگشتیم، شما نیز بر دین خود باشید تا ظاهر شود حقیت دین محمد، وما الحال روانه می شویم بسوی پیغمبر قریش نظر کنیم که چه آورده است و ما را به چه چیز می خواند.
راوی گوید: چون سید و عاقب تهیه کردند که متوجه خدمت حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شوند بسوی مدینه مشرفه، با ایشان روانه شدند چهارده سوار از نصارای نجران که از بزرگان ایشان بودند در عقل و فضل و هفتاد نفر از بزرگان بنی حارث بن کعب و سادات ایشان نیز روانه شدند.
راوی گوید: قیس بن حصین و یزید بن عبد مدان که در شهرهای حضر موت بودند از علمای ایشان به نجران آمدند و با ایشان روانه شدند، پس ایشان بر شتران سوار شدند و اسبان خود را کتل کردند و متوجه مدینه مشرفه شدند، و چون دیر کشید خبر اصحاب حضرت که به جانب نجران رفته بودند حضرت رسالت پناه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خالد بن ولید را با لشکری به جانب ایشان فرستاد تامعلوم کند که ایشان در چه کارند، پس در راه ایشان را
ملاقات کردند و ایشان گفتند: ما به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدهایم بواسطه تحقیق مذبه.
و چون به حوالی مدینه رسیدند سید عاقب خواستند که زینت و شوکت خود را با گروهی که با ایشان همراه بودند در نظر مسلمانان و اهل مدینه به جولان در آورند لهذا بر سر راه قوم خود آمدند و گفتند: اگر به زیر آیید از مرکبها و چرکینهای خود را رفع کنید و جامه های سفر را بکنید و آبی بر خود ریزید، بهتر است. پس آن قوم به زیر آمدند و خود را پاکیزه ساختند و جامه های نفیس یمنی ابریشمینه پوشیدند و خود را به مشک معطر ساختند و بر اسبان خود سوار شدند و نیزه ها را بر سر اسبان راست کردند و با تربیت و تهیه نیکو روانه شدند، و ایشان از همه عرب خوشروتر و تنومندتر بودند.
چون اهل مدینه ایشان را دیدند گفتند: ما هرگز گروهی از ایشان نیکوتر ندیده ایم، پس به آن حالت آمدند تا به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسیدند و آن حضرت در مسجد تشریف داشتند، و بعد از ادراک شرف خدمت آن حضرت چون وقت نماز ایشان شده بود رو به جانب مشرق کردند و مشغول نماز شدند، اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواستند که ایشان را منع کنند از نماز، حضرت اصحاب را منع کرد و فرمود که: ایشان را به حال خود بگذارید؛ پس حضرت و اصحاب او ایشان را سه روز به حال خود گذاشتند و حضرت دعوت ایشان به اسلام نفرمود و ایشان نیز از حضرت سؤال نکردند و ایشان را سه روز مهلت داد تا نظر کنند بسوی سیرت و طریقت و اوصاف و اطوار آن حضرت که در کتب یافته بودند.
بعد از سه روز حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایشان را به اسلام دعوت فرمود، ایشان گفتند: یا ابوالقاسم! هر صفت از اوصاف پیغمبری که مبعوث خواهد شد بعد از حضرت عیسی (عليهالسلام ) که در کتابهای الهی عز و جل دیده ایم همه را در تو یافتیم که هست مگر یک صفت که آن بزرگترین صفات است و دلالتش بر حقیت از همه بیشتر است و آن را در تو نمی یابیم.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آن چه صفت است؟
ایشان گفتند: ما در انجیل دیده ایم که پیغمبری بعد از مسیح (عليهالسلام ) می آید تصدیق او
می نماید و به او اعتقاد دارد و تو او را ناسزا و دوغگو می دانی و گمان می کنی که او بنده است.
راوی گوید که: منازعت و خصومت ایشان با حضرت نبود الا درباره عیسی (عليهالسلام ).
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نه چنین است که می گوئید بلکه من تصدیق او می کنم واعتقاد به او دارم و گواهی می دهم که او پیغمبر مبعوث است از جانب حق تعالی، و می گویم بنده خدای عالمیان است و او مالک نیست نه نفع و نه ضرر خود را، و نه موت و نه حیات خود را، و نه مبعوث شدن بعد از وفات خود را، بلکه همه اینها از حق تعالی است.
گفتند: آیا بندگان می توانند کرد آنچه او می کرد؟ آیا هیچ پیغمبری آورد آنچه او آورد از قدرت کامله خود؟ آیا او مرده را زنده نمی کرد، و کور مادر زاد و پیس را شفا نمی بخشید، و خبر نمی داد به آنچه در خاطر مردم بود و به آنچه در خانه خود ذخیره می نمودند؟ آیا اینها را بغیر از حق تعالی کسی قدرت دارد یا کسی که پسر خدا بوده باشد؟ و هرزه بسیار گفتند از غلور در عیسی (عليهالسلام ) که جق تعالی منزه است از گفته های ایشان به اعلای مراتب تنزیه.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آنچه گفتید که برادر من عیسی مرده زنده می کرد و کور و پیس شفا می داد و خبر می داد قوم خود را به آنچه در خاطر ایشان بود و به آنچه در خانه های خود ذخیره می نمودند واقع است ولیکن همه را به اذن حق تعالی می کرد و او بنده خداست و عیسی را زا بندگی خدا عار نیست، و بدرستی که عیسی گوشت و خون و مو و رگ و پی داشت و طعام می خودر و آب می آشامید و به بیت الخلا می رفت، و اینها صفات مخلوق است؛ و پروردگار او خداوندی است یگانه و حقی است یگانه که مانند او چیزی نیست و او را مثلی نیست.
گفتند: بنما به ما مثل او کسی را که بی پدر خلق شده باشد.
فرمود: حضرت آدم ع، خلقت او از حضرت عیسی (عليهالسلام ) عجیب تر است که بی پدر و مادر مخلوق است و هیچ آفرینشی نزد حق تعالی آسانتر یا دشوارتر از دیگران نیست، یا
قدرت او در این مرتبه است که هر چه ایجاد فرماید، هیمن که می گوید او را باش آن موجود می شود، پس حضرت این آیه را بر ایشان خواند که ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون یعنی: بدرستی که مثل داستان عیسی نزد حق سبحانه و تعالی مانندد داستان آدم است که حق تعالی او را از خاک ایجاد کرد پس گفت او را که: باش، پس موجود شد.
گفتند: در امر عیسی اعتقاد داریم، هستیم و برنمی گردیم و به گفته تو اقرار نمی کنیم در حق او، پس بیابا تو مباهله کنیم که هر یک از شما و ما که بر حق باشیم آن دیگر که درغگو است به لعنت الهی گرفتار شود که مباهله و نفرین کردن سبب عذاب عاجل می گردد و حق بزودی ظاهر می شود، پس حق تعالی آیه مباهله را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد که مضمونش این است: پس اگر با تو مجادله نمایند یا محمد بعد از آنکه آمد بسوی تو آنچه حق است پس بگو که بیائید بخوانیم ما پسران خود را و شما پسران خود را و ما زنان خود را و شما زنان خود را و ما کسانی را که بمنزله جان ما باشند و شما کسانی را که بمنزله جان شما بوده باشند، پس نفرین کنیم و بگردانیم لعنت خدا را بر دروغگواین از ما و شما.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آیه را بر ایشان خواند و فرمود: حق امر فرمود التماس شما را در امر مباهله بجای آوردم، اگر شما بر سر آن بوده باشید و به گفته خود عمل نمائید.
ایشان گفتند: این علامتی است میان ما و شما، فردا می آئیم و با شما مباهله می کنبم.
پس برخاستند سید و عاقب و اصحاب ایشان، و چون دور شدند - و ایشان در سنگستان حوالی مدینه فرود آمده بودند - بعضی از ایشان با بعض دیگر گفتند: محمد آورد چیزی که امر شما و امر او ظاهر شود، پس ملاحضه نمائید که با چه کس از مردمان خود با شما مباهله خواهد کرد، آیا جمیع اصحاب خود را خواهد آورد، یا اصحاب تجمیل از مردمان خود را خواهد آورد، یا درویشان با خشوع که برگزیدگان دینند خواهد آورد که این جماعت همیشه اندک می باشند، پس اگر با کثرت بیاید یا اهل دنیا یا با صاحبان
تجمیل دنیا بیاید، پس به عنوان مباهات آمده است چنانکه پادشاهان می کنند، پس بدانید که شما غالب خواهید بود نه او؛ و اگر جمع قلیل صالح خاشع را بیاورد، این طریق پیغمبران و برگزیده های ایشان است، پس در این صورت زنهار که اقدام بر مباهله منمائید که این علامتی است میان شما و او، پس ببینید که چه می کند، بدرستی که عذر خود را تمام کرده است آن که بیم می کند.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود میان دو درخت را رفتند، پس چون روز دیگر شد فرمود عبائی سیاه تنگ آوردند و بر بالای آن درخت انداختند، چون عاقب و سید دیدند که حضرت بیرون آمده است ایشان نیز دو پسر خود را که یکی صبغة المحسن و دیگری عبد المنعم و از زنان خود ساره و مریم را بیرون آوردند، و نصارای نجران و سواران بنی حارث بن کعب نیر بیرون آمدند در بهترین هیئتی، و اهل مدینه از مهاجر و انصار و غیر ایشان بیرون آمدند با علمها و لواها و بهترین زینتها، که ببینند که کار به کجا می انجامد، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حجره مبارکش تشریف داشتند تا روز بلند شد، پس از حجره بیرون آمدند و دست علی (عليهالسلام ) را گرفته بودند و حضرت امام حسن و امام حسین (صلوات الله علیهاما) را در پیش روی خود روان ساختند و حضرت فاطمه (عليهالسلام ) را در عقب خود و آمدند تا به نزدیک آن دو درخت، پس به همان عنوانی که از خانه بیرون آمدن بودند در زیر آن عبا ایستادند و حضرت شخصی را به نزد سید و عاقب فرستاد که: بیائید به مباهله که ما را به آن می خواندید.
ایشان آمدند و گفتند که: با کی با ما مباهله می کنی یا اباالقاسم؟
حضرت فرمود: با بهترین اهل زمنی و گرامی ترین ایشان نزد حق تعالی، با این جماعت؛ و اشاره به حضرت اهل بیت کرد و علی و فاطمه و حسن و حسین (صلوات الله علیهم).
پس سید و عاقب گفتند که: چرا با بزرگان اهل شأن که ایمان به تو آورده اند بیرون نیامده ای و همین با تو این جوان است و زنی و دو کودک؟آیا با این جماعت با ما مباهله می نمائی؟
حضرت فرمود: بلی، من الحال شما را خبر دادم که به این مأمور شده ام از جانب حق تعالی که با این جماعت با شما مباهله کنم بحق آن خداوندی که مرا به راستی به خلق فرستاده است.
پس رنگهای ایشان زرد شد و برگشتند و به نزد اصحاب خود آمدند، چون اصحاب ایشان را دیدندگفتند: چه واقع شد؟ ایشان خودداری کردند و گفتند: خواهیم گفت؛ پس جوانی که از خوبان علمای ایشان بود گفت: وای بر شما زنهار که مباهله مکنید و به خاطر آورید آنچه خواندید در جامعه از اوصاف محمد و در او مشاهده کردید آن اوصاف را، و بخدا سوگند که چنانکه می باید دانست می دانید که صادق است و هنوز پر نگذاشته است که اصحاب شما مسخ شدند به صورت میمون و خوک، از خدا بترسید. چون دانستند که خیرخواهی ایشان می کند در این گفتگو ساکت شدند.
راوی گفت: منذر بن علقمه که برادر ابو حارثه عالم بزرگ ایشان بود و از جمله علما و دانااین بود نزع ایشان و اعتقاد تمام به او داشتند و از نجران به جائی رفته بود و در وقت نزاع ایشان در نجران حاضر نبود و در وقتی رسید که ایشان مجتمع شده بودند که به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روند، پس با ایشان بیرون آمد، در این وقت چون دید که رأیهای ایشان مختلف شده است دست سید و عاقب را گرفت و رو به اصحاب خود کرد و گفت: بگذارید که من ساعتی با ایشان خلوت کنم؛ پس سید و عاقب را به کناری برد و رو به ایشان کرد و گفت: ناصح دروغ نمی گوید با اهل خود و من شما را مشفق و مهربان می دانم پس اگر عاقبت خود را نظر کنید نجات می یابید و اگر نه هلاک خواهید شد و عالمی را هلاک خواهید کرد.
گفتند: ما تو را نیک خواه خود می دانیم و از شر تو ایمنیم، بگو هر چه می دانی.
او گفت: آیا می دانید که هر قوم که با پیغمبری مباهله نمودند در یک چشک زدن هلاک شدند و شما و هر که ربطی دارد به کتابهای الهی همه می دانید که محمد ابوالقاسم همان پیغمبری است که همه پیغمبران بشارت داده اند به او و ظاهر ساخته اند اوصاف او و اوصاف اهل بیت او را امنای ما؛ و نصیحت دیگر که شما را به آن تخویف می نمایم آن
است که چشم باز کنید و ببینید آنچه ظاهر شده است.
گفتند: چه چیز است؟
گفت: نظر کنید به آفتاب که چگونگی متغیر شده است و درختان که همه سر به زیر آورده اند و مرغان که همه رو بر زمین گذاشته اند و بالها بر زمین گسترده اند و آنچه در چینه دان آنها گداخته است از ترس عذاب الهی با آنکه هیچ گناه بر ایشان نیست و اینها نیست مگر برای آنچه مشاهده می کنند از آثار عذاب خداوندی قهار، و ایضا نظر کنید به لرزیدن و طپیدن کوه ها و دودی که فرو گرفته است عالم را و پاره های ابر سیاه با آنکه فصل تابستان است و وقت پیدا شدن ابر نیست، و باز نظر کنید بسوی محمد و اهل بیت او که چگونه دست به دعا برداشته و منتظر این اند که شما قبول کنید نفرین را، پس بدانید که اگر یک کلمه لعنت بر زبان رانید همه هلاک خواهیم شد و بسوی اهل و مال خود برنخواهیم گشت.
چون سید و عاقب نظر کردند و آثار را مشاهده کردند دانستند به یقین که آن حضرت بر حق است و از جانب حق سبحانه و تعالی است، پس پاهای ایشان به لرزه در آمد و نزدیک بود که عقل ایشان مختل شود و دانستند که البته عذاب بر ایشان نازل خواهد شد اگر مباهله نمایند.
پس چون منذر بن علقمه دید که ایشان خایف شدند به ایشان گفت که: اگر مسلمان شوید در دنیا و عقبی سالم خواهیم ماند، و اگر دنیا خواهید و نتوانید دست برداشتن از اعتباراتی که نزد قوم خود دارید من در آن باب با شما مضایقه ندارم و لیکن خوب نکردید که با محمد طلب مباهله کردید و این را علامتی ساختید میان خود و او، و از شهر خود بیرون آمدید به اختیار خود و این از عدم عقل شما بود و محمد قبول کرد و مقصود شما را فی الحال، و پیغمبران هر گاه چیزی را ظاهر ساختند تا تمام نکنند از آن برنمی گردند، پس اگر اراده دارید که از این مباهله برگردید و خود را از عذاب نجات بخشید پس زنهار بزودی برگردید و با محمد صلح نمائید و او را راضی کنید و تأخیر مکنید که معامله شما به معامله قوم یونس می ماند که چون آثار عذاب ظاهر شد توبه کردند.
سید و عاقب گفتند: پس تو برو نزد محمد و هر چه به او قرار دهی ما به آن راضی ایم و لیکن پسر عمش علی را واسطه ساز و از او التماس کن که این عهد و پیمان را درست کند که محمد خاطر او را می خواهد و از گفته او بیرون نمی رود و زود بیا که خاطر ما قرار گیرد. پس منذر روانه شد به نزد رسول خدا (7غ الله علیه و آله و سلم) و گفت: السلام علیک یا رسول الله گواهی می دهم که غیر از خداوند عالمیان خدائی نیست و تو و عیسی هر دو بنده خدائید و فرستاده اوئید بسوی خلق؛ و مسلمان شد و رسالت ایشان را رسانید، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را فرستاده بود بواسطه مصبالحه، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد، با ایشان به چه عنوان صلح کنم؟
حضرت فرمود که: هر چه رأی تو اقتضا نماید یا اباالحسن، و چنان کن که کرده تو کرده من است.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با ایشان صلح نمود که دو هزار(1) جامه نفیس هر سال بدهند و هزار مثقال طلا بدهند، نصف آن را در محرم و نصف آن را در ماه رجب، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) هر دو را به خواری و زاری به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد و خبر داد حضرت را به آن صلح که کردند و اقرار کردند نزد آن حضرت به مذلت و خواری، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: قبول کردم اما اگر با من مباهله می نمودید و با اینها که در زیر عبا بودند هر آینه حق سبحانه و تعالی این وادی را بر شما آتش می کرد و به کمتر از یک چشم زدن آن آتش را می کشانید بسوی آن جماعت که شما در عقب خود گذاشته اید از اهل ملت خود و همه را به آن آتش می سوخت.
پس چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اهل بیت مراجعت نمود بسوی مسجد خود، جبرئیل نازل شد و گفت: حق تعالی سلامت می رساند و می گوید تو را که: بنده ام موسی (عليهالسلام ) به هارون و فرزندان هارون مباهله نمود با دشمن خود قارون پس حق تعالی قارون را با اهل
____________________
1-در مصدر یکهزار ذکر شده است.
و مالش به زمین فرو برد با کسانی که اعانت او می کردند و به بزرگواری و حشمت خود قسم می خورم ای احمد که اگر تو به خود و اهل تو مباهله می نمودید با اهل زمین و جمیع خلایق هر آینه آسمان پاره پاره و کوهها ریزه ریزه می شدند و زمین فرو می رفت و قرار نمی گرفت مگر آنکه مشیت من بر خلاف آن قرار می گرفت.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سجده شکر رفت و روی خود را بر زمین گذاشت پس دستها را بلند کرد تا آنکه ظاهر شد بر مردمان سفیدی زیر بغل آن حضرت و گفت: شکرا للمنعم، شکرا للمنعم سه مرتبه. پس از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسیدند از وجه سجده و از سبب خوشحالی که در روی حضرت ظاهر شده بود، حضرت فرمود: شکر کردم خداوند عالمیان را بواسطه انعامی؟ نسبت به اهل بیت من کرامت فرمود؛ و خبر داد ایشان را به آنچه جبرئیل (عليهالسلام ) خبر آورده بود(1) .
مؤلف گوید که: این قصه متواتره مباهله که خاصه و عامه در اصل آن و اکثر خصوصیات آن اختلافی ندارند به وجوه شتی دلالت بر حقیت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامت علی مرتضی و فضیلت مجموع آل عبا علیهم الصلوة و التحیة و الثنا دارد:
اول - آنکه اگر حضرت وثوق تام بر حقیت خود نمی داشت به این جرأت اقدام بر مباهله نمی نمود و عزیزترین اهل خود را به دم شمشیر دعای سریع التأثیر گروهی که ظن به حقیت ایشان داشت یا احتمال می داد که ایشان بر حق باشند بدر نمی آورد.
دوم - آنکه خبر داد که اگر با من مباهله کنید عذاب حق تعالی بر شما نازل شود و مبالغه در تحقق مباهله می نمود، اگر جزم به حقیت قول خود نمی داشت این مبالغه متضمن سعی در اظهار کذب خود بود و هیچ عاقل چنین کاری نمی کند با آنکه به اتفاق آن حضرت اعقل عقلا بود.
سوم - آنکه نصاری امتناع از مباهله نمودند، اگر علم به حقیت او نداشتند بایست پروائی از نفرین آن حضرت و معدودی از اهل بیت او نکنند و حفظ رتبه خود در میان قوم
____________________
1-اقبال الاعمال 2/310 - 348.
خود بکنند، چنانکه برای رعایت این معنی اقدام بر مهالک حروب می نمودند و زنان و فرزندان و اموال خود را در معرض اسر و قتل و نهب بدر می آوردند و بایست که مذلت و خواری جزیه را اختیار نکنند.
چهارم - آنکه در همه این اخبار مذکور است که ایشان یکدیگر را منع از اقدام بر مباهله می نمودند، و در آن ضمن می گفتند که: حقیت او بر شما ظاهر گردید و معلوم شد بر شما که آن پیغمبر موعود است و به این سبب امتناع نمودند.
پنجم - از این قضیه ظاهر می شود که حضرت امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (صلوات الله علیهم) بعد از حضرت رسالت اشرف خلق بوده اند و عزیزترین مردم بوده اند نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنانکه جمیع مخالفان و متعصبان ایشان مانند زمخشری(1) و بیضاوی(2) و فخر رازی(3) و غیر ایشان(4) به این اعتراف نموده اند، و زمخشری که از همه متعصب تر است در کشاف گفته است که: اگر گوئی که دعوت کردن خصم بسوی مباهله برای آن بود که ظاهر شود او کاذب است یا خصم او، و این امر مخصوص او و خصم او بود، پس چه فایده داشت ضم کردن پسران و زنان در مباهله؟ جواب می گوئیم که: ضم کردن ایشان در مباهله دلالتش بر وثق و اعتقاد بر حقیقت او زیاده بود از آنکه خود به تنهائی مباهله نماید زیرا که با ضم کردن ایشان جرأت نمود بر آنکه اعزه خود را و پاره های جگر خود را و محوب ترین مردم را نزد خود در معرض نفرین و هلاک در آورد و اکتفا ننمود بر خود به تنهائی و دلالت کرد بر آنکه اعتماد تمام بر دروغگو بودن خصم خود داشت که خواست خصم او با اعزه و احبه اش هلاک و مستأصل گردند اگر مباهله واقع شود، و مخصوص گردانید برای مباهله پسران و زنان را زیرا که ایشان عزیزترین
____________________
1-تفسیر کشاف 1/369 - 370.
2-تفسیر بیضاوی 1/261.
3-تفسیر فخر رازی 8/85.
4-احکام القرآن جصاص 2/18 - 19؛ احکام القرآن ابن عربی 1/360؛ المحرر الوجیز 1/447 - 448؛ تفسیر الوسیط 1/444؛ تفسیر نسفی 1/180.
اهلند و به دل بیش از دیگران می چسبند، و بسا باشد که آدمی خود را در معرض هلاک در آورد برای آنکه آسیبی به ایشان نرسد و به این سبب در جنگها زنان و فرزندان را به خود می برده اند که نگریزند و به این سبب حق تعالی ایشان را در آیه بر انفس مقدم داشت تا اعلام نماید که ایشان بر جان مقدمند. پس بعد از این گفته است: این دلیل است که از این قوی تر دلیلی نمی باشد بر فضل اصحاب عبا(1) ؛ تمام شد کلام او. و هر گاه معلوم شد که ایشان اعز خلق بوده اند نزد آن حضرت، بر هر عاقل ظاهر است که می باید ایشان بهترین خلق باشند در آن زمان بعد از آن حضرت چه معلوم است که محبت آن حضرت از بابت دیگران از جهت روابط بشریت نبود بلکه هر که نزد خدا محبوبتر بود آن حضرت دوست تر می داشت، و هر گاه ایشان بهتر از دیگران باشند تقدم دیگران بر ایشان روانباشد.
ششم - آنکه این قصه دلالت می کند بر آنکه امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) فرزندان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بوده اند زیرا حق تعالی ابنائنا فرموده اند و به اتفاق، حضرت بغیر از حسن و حسین (عليهالسلام ) پسری را داخل مباهله نکرد(2) .
هفتم - فخر رازی گفته است: شیعه از این آیه استدلال می کند بر آنکه علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) از جمیع افضل است زیرا حق تعالی فرموده است: بخوانیم نفسهای خود را و نفسهای شما را و مراد از نفس، نفس شریف محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نیست زیرا که دعوت اقتصادی مغایرت می کند و آدمی خود را نمی خواند پس می باید که مراد دیگری باشد، و به اتفاق مخالفت و موالف غیر از زنان و پسران کسی که به انفسنا از آن تعبیر کرده باشند بغیر از علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) نبود، پس معلوم شد که حق تعالی نفس علی را نفس محمد گفته است، و ایجاد حقیقی میان دو نفس محال است پس باید که مجاز باشد، و این مقرر است در
____________________
1-تفسیر کشاف 1/369 - 370.
2-از جمله کسانی که معتقدند به دلالت این آیه بر اینکه امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) فرزندان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند جصاص در احکام القرآن 2/19 و ابن عربی در احکام القرآن خود 1/360 و فخر رازی در تفسیرش 8/86 می باشند.
اصول که حمل لفظ بر اقرب مجازات به حقیقت اولی است از حمل بر ابعد، و اقرب مجازات استواء در جمیع امور و شرکت در جمیع کمالات است الا ما اخرجه الدلیل، و آنچه به اجماع بیرون رفته است پیغمبری است که علی با او در آن شریک نیست پس در کمالات دیگر شریک باشند؛ و از جمله کمالات رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن است که او افضل است از سایر پیغمبران و از جمیع صحابه پس حضرت امیر (عليهالسلام ) نیز باید افضل از سایر صحابه و از سایر پیغمبران بوده باشند(1) .
و بعد از آنکه فخر رازی این دلیل را به وجه مبسوطی از بعضی علمای شیعه نقل کرده گفته است: جوابش آن است که چنانکه اجماع منعقده شده است بر آنکه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) افضل از علی (عليهالسلام ) است اجماع منعقد است بر آنکه پیغمبران افضلند از غیر پیغمبران؛ و در باب افضلیت بر صحابه جوابی نگفته است؛ زیرا که در آنجا جوابی نداشت و این جواب که در باب پیغمبران گفته است نیز بطلانش ظاهر است زیرا شیعه این اجماع را قبول ندارند و می گویند: اگر می گوید اهل سنت اجماع کرده اند اجماع ایشان به تنهائی چه اعتبار دارد؟ و اگر می گوید جمیع امت اجماع کرده اند مسلم نیست زیرا اکثر علمای شیعه را اعتقاد آن است که حضرت امیر (عليهالسلام ) و سایر ائمه (عليهالسلام ) افضلند از سایر پیغمبران، و احادیث مستفیضه بلکه متواتره از ائمه خود از این باب روایت کرده اند.
هشتم - آنکه اکثر روایات خاصه و عامه مشتمل است بر آنکه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این گروه که من به مباهله آورده ام گرامی ترین خلقند نزد خدا بعد از من.
و بدان که سایر احادیث مباهله و تفضیل دلائل مذکوره در کتاب فضائل حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مذکور خواهد شد انشاء الله، و ما در این مقام به همین قدر اکتفا می نمائیم و برای طالب حق همین مقدار کافی است والله یهدی الی سواء السبیل.
____________________
1-تفسیر فخر رازی 8/86.
شیخ مفید و شیخ طبرسی روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از غروه تبوک بسوی مدینه مراجعت فرمود، عمرو! معدی کرب به خدمت آن حضرت آمد، حضرت به او فرمود: مسلمان شو ای عمرو تا حق تعالی تو را ایمن گرداند از فزع اکبر روز قیامت.
عمرو گفت: ای محمد! فزع اکبر کدام است؟ بدرستی که مرا از چیزی فزع بهم نمی رسد.
حضرت فرمود: هول قیامت چنان نیست که تو گمان کرده ای، بدرستی که یک صدا بر مردمان خواهند زد که هیچ مرده ای نماند مگر آنکه از آن صدا زنده گردد و هیچ زنده ای نماند مگر از هول آن صدا بمیرد مگر آنکس که خدا خواهد او نمیرد، پس صدای دیگر بر ایشان زده شود که هر که از صدای اول مرده باشد زنده گردد و همه را در یک صف باز دارند و آسمانها شکافته گردد و زمینها از هم بپاشد و کوهها از هم بریزد و آتش جهنم شراره ها مانند کوه بیرون افکند، پس هیچ صاحب روحی نماند مگر آنکه دلش از ترس از جاکنده شود و گناه خود را به یاد آورد و به نفس خود پردازد و از احوال دیگران غافل گردد مگر کسی که خدا خواهد او ایمن باشد، پس تو چه خبر داری از چنین فزعی و کجا دیده ای چنین هولی را ای عمرو؟
عمرو گفت: این خبر خبری است عظیم که اکنون می شنوم.پس ایمان به خدا آورد و ایمان آوردند گروهی از آنها که با او بودند و بسوی قوم خود برگشتند.
پس عمرو را نظر افتاد بر ابی بن عثعث خثعمی(1) و او را گرفته به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد و گفت: حکم کن برای من بر این فاجر که پدر مرا کشته است.
حضرت فرمود: اسلام هدر کرده است خونها را که در جاهلیت واقع شده است، و بعد از مسلمان شدن به خونهای جاهلیت قصاص نمی باشد.
پس عمرو مرتد شد و برگشت و غارت برد بر گروهی از فرزندان حارث بن کعب و بسوی قوم خود رفت؛ چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این خبر را شنید حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و آن حضرت را امیر گردانید بر مهاجران و او را با ایشان بسوی قبیله بنی زبید فرستاد، و خالد بن ولید را طلب نمود و او را بر گروهی از اعراب امیر گردانید و بر سر قبیله جعفی فرستاد، و او را امیر کرد که چون ملاقات نماید لشکر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را دست از امارت بردارد و در هر باب اطاعت آن حضرت نماید.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روانه شد به جانب ایشان و خالد بن سعید بن العاص را بر چرخچی لشکر امیر نمود، و خالد نیز بر چرخچی خود ابو موسی اشعری را مقرر کرد.
و چون قبیله جعفی شنیدند که خالد بن ولید متوجه ایشان گردیده دو فرقه شدند یک فرقه به جانب یمن رفتند و فرقه دیگر را ملحق شدند به قبیله بنی زیبید، چون این خبر به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رسید نامه بسوی خالد فرستاد و در آن نامه مرقوم فرمود که: در هر موضع که نامه من به تو رسد در آنجا توقف نما. آن ملعون اطاعت فرموده حضرت نکرد و حرکت کرد؛ پس حضرت نوشت به خالد بن سعید که: سر راه بر او بگیر و او را مگذار پیش رود تا من برسم؛ و خالد بن سعید او را ممانعت کرد از رفت تا حضرت امیر به ایشان ملحق شد و او را ملامت کرد بر مخالفت خود.
پس حضرت روانه شد تا آنکه قبیله بنی زبید را ملاقات نمود در وادی که آن را کثیر(2) می گفتند، چون آن قبیله را نظر بر حضرت افتاد به عمرو گفتند: چگونه خواهد بود حال تو
____________________
1-در اعلام الوری ابی عثعث خثعمی ذکر شده است.
2-در ارشاد شیخ مفید کشر ذکر شده است.
ای ابو ثور در وقتی که تو را ملاقات کند این جوان قرشی و خواهد که از تو خراج بگیرد؟
عمروه گفت: چون با من برخورد خواهد دید که چگونه از من خراج می توان گرفت.
چون دو لشکر در برابر یکدیگر ایستادند عمرو از لشکر خود بیرون آمد و مبارز طلبید، چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) قصد میدان نمود که با آن خارجی مبارزه کند خالد بن سعید به خدمت حضرت آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد مرا اجازه فرما که به مبارزه او بروم.
حضرت فرمود: اگر اطاعت مرا بر خود لازم می دانی بر جای خود بایست و حرکت مکن که من خود به دفع او می روم. پس حضرت قدم در میدان مبارزات نهاد و مانند شیر ژیان نعره ای زد که از مهابت آن عمرو رو به هزیمت آورد و حضرت برادر و پسر برادر او را به قتل رسانید. و زن عمرو را که رکانه دختر سلامه بود اسیر کرد و زنان بسیار از ایشان سبی نمود، پس حضرت با غنیمت بسیار مراجعت نمود و خالد بن سعید را در میان بنی زبید گذاشت که زکات ایشان را قبض نماید و هر که از گریختگان ایشان برگردد و مسلمان شود او را امان دهد.
پس عمرو بن معدی کرب برگشت و از خالد بن سعید رخصت طبید که به نزد او آید، پس خالد او را رخصت و عمرو بار دیگر مسلمان شد و التماس نمود که زن و فرزند او را به او پس دهند، خالد آنها را به او پس داد.
و چون عمرو در در خانه خالد بن سعید ایستاده بود که رخصت داخل شدن بیابد دید که شتری را نحر کرده اند و بر زمین افتاده است، پس چهار دست و پای آن شتر را به یک جا جمع کرد و همه را به یک ضربت به دو نیم کرد به شمشیری که آن را صمصامه می گفتند از تیزی و برندگی آن.
پس چون خالد، زن و فرزند عمرو را به او پس داد عمرو در عوض آن شمشیری بی نظیر را به او بخشید، و چون حضرت امیر المؤمنین از اسیران آن غنیمت کنیزی از برای خود اختیار فرموده بود خالد بن ولید پلید به جهت شدت عدواتی که با آن حضرت داشت بریده اسلمی را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد که آن حضرت را خبر دهد
که امیر المؤمنین در غنیمت خیانت کرده و دختری از خمس از برای خود اختیار نموده، و هر چه تواند از مدمت آن حضرت بگوید.
پس چون بریده به در خانه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید عمر او را دید و از احوال جنگ سؤال نمود و سبب پیش آمدن او را پرسید، بریده گفت: برای این پیش آمده ام که مذمت کنم علی بن ابی طالب را نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و خیانت او را بیان کنم و قصه جاریه را ذکر کرد پس عمر شاد شد و گفت: برو و قصه جاریه را بیان کن که حضرت برای غیرت دختر خود از گرفتن جاریه در غضب خواهد شد.
پس بریده به مجلس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آمد و نامه خالد پلید را به آن حضرت داد و حضرت نامه را گشود، و چون آن ملعون قصه خیانت حضرت امیر را در آن نامه نوشته بود، هر چند که حضرت نامه را می خوان رنگ مبارکش متغییر می شد و آثار غضب از چنین تصرفها در غنیمت کنند غنایم مسلمانان ضایع می شود.
حضرت فرمود: و ای بر تو ای بریده! آیا منافق شده ای؟! بدرستی که از برای علی بن ابی طالب حلال است از غنیمت آنچه از برای من حلال است، بدرستی که علی بن ابی طالب بهتر است از برای تو و قوم تو از جمیع مردم و بهتر است از هر که بعد از من می ماند از برای جمیع امت من؛ ای بریده! حذر کن از دشمنی علی که اگر علی را دشمن داری خدا تو را دشمن می دارد.
بریده گفت: در آن وقت آرزو کردم که زمین شکافته شود و من در زمین فرو روم از خجلت و انفعال، و گفتم: پناه می برم به خدا زا غضب خدا و غضب رسول خدا؛ یا رسول الله؛ طلب آمرزش کن برای من از خدا پس دشمن نخواهم داشت علی را هرگز بعد از این و در حق او بجز سخن خیر نخواهم گفت.
پس حضرت از برای او استغفار نمود و از خطای او در گذشت(1) .
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/158 - 161؛ اعلام الوری 127 - 128 با اختصار.
شیخ مفید و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خالد بن الولبد را فرستاد بسوی اهل یمن که ایشان را بسوی اسلام دعوت نماید و با و جماعتی از مسلمانان را فرستاد که در میان ایشان بود براء بن عازب، پس خالد شش ماه در آنجا ماند و احدی اجابت ننمود، و حضرت از این خبر بسیار غمگین شد پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: برو به جانب یمن و خالد را با لشکرش برگردان؛ و فرمود: اگر آن جماعتی که با خالد همراهند کسی خواهد که در خدمت تو بادش مضایقه مکن.
براء بن عازب گفت: من در خدمت حضرت ماندم، و چون رسیدیم به اوایل اهل یمن و خبر ما به ایشان رسید ایشان جمع شدند و حضرت نماز صبح را با ما ادا نمود پس در پیش ما ایستاد و متوجه آن جماعت گردید و حمد ثنای الهی ادا نمود و نامه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بر ایشان خواند، چون قبیله همدان سخنان معجز نشان آن حضرت را شنیدند همه مسلمان شدند در یک روز و حضرت اسلام ایشان را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نوشت؛ چون حضرت نامه را خواند بسیار خوشحال شد و اظهار شادی نمود و به سجده در آمد و شکر الهی بجا آورد، پس سر از سجده برداشت و نشست و فرمود: سلام الهی بر قبیله همدان باد.
پس بعد از اسلام قبیله همدان اهل یمن همه مسلمان شدند(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرستاد بسوی یمن که ایشان را دعوت نماید بسوی اسلام و از گنجهای ایشان خمس بگیرد و احکام الهی را تعلیم ایشان نماید و حلال و حرام را برای ایشان ظاهر گرداند و زکات اهل نجران را و جزیه ایشان را بگیرد(2) .
و ایضا شیخ طبرسی و سایر محدثان خاصه و عامه از بخاری و مسلم و غیر ایشان روایت کرده اند از عمرو بن شاس اسلمی که گفت: با علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) بودم با جماعتی و حضرت نسبت به من امری که خلافت متوقع من بود بعمل آمدم شکایت کردم آن حضرت را نزد بعضی از مردم که برخوردم به ایشان، پس روزی به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدم و آن حضرت در مسجد نشسته بود پس نظر افکند بسوی من تا آنکه در خدمتش نشستم پس فرمود: ای عمرو بن شاس! مرا آزار کردی.
گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، پناه می برم به خدا و به دین اسلام از آنکه آزار کنم رسول خدا را.
پس حضرت فرمود: هر که علی را آزار کند مرا آزار کرده است(3) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا به یمن فرستاد و فرمود: یا علی! با کسی مقاتله مکن تا آنکه او را دعوت نمائی بسوی اسلام، و بخدا سوگند که اگر هدایت نماید حق تعالی
____________________
1-رجوع شود به ارشاد شیخ مفید 1/61 - 62 و اعلام الوری 130 و مناقب ابن شهر آشوب 1482 و دلائل النبوة 5/396 و ذخائر العقبی 109.
2-اعلام الوری 130.
3-اعلام الوری 130؛ طرائف 75؛ التاریخ الکبیر بخاری 6/307 و در آن فقط ذیل روایت ذکر شده است؛ مستدرک حاکم 3/131 - 132؛ مناقب خوارزمی 93؛ ذخائر العقبی 65؛ اسد الغابة 4/228؛ مجمع الزوائد 9/129.
و تو امام اوئی و میراث او از توست اگر وارثی نداشته باشد، و اگر جنایتی کند بر توست(1) .
و در کتاب بصائر الدرجات به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا طلبید که بسوی یمن بفرستد تا اصلاح کنم میان ایشان، پس گفتم: یا رسول الله! ایشان جماعت بسیارند و من جوان خردسالم، حضرت فرمود: یا علی! چون به بالای گردنگاه افیق برسی به صدای بلند ندا کن: ای درختان و ای سنگها و ای زمینها! رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شما را سلام می رساند.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: چون روانه شدم و بر بالای عقبه افیق بر آمدم و بر شهر یمن مشرف گردیم دیدم اهل یمن همه بسوی من رو آوردند و نیزه های خود را راست کرده بودند و کمانهای خود را حمایل کرده بودن و شمشیرها از غلاف کشیده بودند و به قصد هلاک من می آمدند، پس به آواز بلند آنچه حضرت فرموده بود گفتم، پس نماند هیچ درختی و سنگی و کلوخی و قطعه زمینی مگر آنکه به لرزه در آمدند و همه به یک آواز گفتند که: بر محمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باد سلام و بر تو باد سلام.
چون اهل یم این حالت را مشاهده نمودن پاها و زانوهای ایشان بلزید و حربه ها از دستهای ایشان بر زمین افتاد و به سرعت به قدم اطاعت بسوی من متوجه شدند، پس اصلاح کردم میان ایشان و برگشتم(2) .
و شیخ طبرسی به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا به یمن فرستاد به حضرت عرض کردم که: مرا می فرستی که حکم کنم در میان ایشان و من در حداثت سنم و نمی دانم که چگونه حکم باید کرد؟ حضرت دست مبارک خود را بر سینه من زد و فرمود: خداوندا! دل او را هدایت کن و زبان او را ثابت گردان؛ پس بحق آن خداوندی که جانم بدست اوست که بعد از آن هرگز
____________________
1-رجوع شود به کافی 5/28 و 36؛ تهذیب الاحکام 6/141.
2-بصائر الدرجات 501 و 503 و در آن عقبه فیق ذکر شده است. و نیز رجوع شود به خرایج 2/492 - 493 که در آن نام عقبه ذکر نشده است.
شک نکردم در حکمی که میان دو کس کردم(1) .
قطب راوندی و غیر او به سندهای معتبر روایت کرده اند که: چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به یمن رفت، اسب مردی رها شد و لگد زد بر مردی و او را کشت و وارثان مقتول صاحب اسب را گرفتند و به خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آوردند و دعوی خون بر او کردند، و صاحب اسب بی تقصیر او رها شده و بیرون آمده است، حضرت امیر دیه او را بر آن شخص لازم نگردانید.
پس اولیای آن مرد کشته شده به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند از یمن و شکایت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را کردند که: در این حکم بر ما جور کرده است و خون کشته شده ما را ضایع کرده است؛ رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: علی بن ابی طالب ظلم کننده نیست و از برای ستم خلق نشده است و ولایت و امامت بعد از من از علی است و حکم حکم اوست و گفته، گفته اوست، رد نمی کند حکم او را و گفته او را و امامت او را مگر کافری، و راضی نمی شود به حکم او و امامت او مگر مؤمنی.
چون اهل یمن این سخنان را شنیدند گفتند: راضی شدیم به حکم حضرت امیر و قول او.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این توبه شماست از آنچه گفتید(2) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چون از یمن مراجعت نمود چهار اسب به هدیه از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، حضرت فرمود: صفت اسبان را از برای من بیان کن.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: به رنگهای مختلفند.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: در میان آنها اسبی هست که سفیدی داشته باشد؟
فرمود: بلی، اسب سرخی هست که سفیدی دارد.
____________________
1-اعلام الوری 130 طبقات ابن سعد 2/257. و نیز رجوع شود به مستدرک حاکم 3/146 و تاریخ بغداد 12/444 و اسد الغابة 4/95 و تذکرة الخواص 44 و تاریخ الخلفاء 170.
2-قصص الانبیاء راوندی 286؛ امالی شیخ صدوق 285.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: برای من نگاه دار.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: دو اسب کهر است که هر دو سفیدی دارند.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: به حضرت امام حسن و حضرت امام حسین بده.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: اسب چهارم سیاه یک رنگ است.
حضرت فرمود: آن را بفروش و زرش را خرج عیال خود کن، بدرستی که میمنت اسبان در سفیدی پیشانی و دست و پا می باشد(1) .
____________________
1-کافی 6/535؛ من لا یحصره الفقیه 2/285.
شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: در سال نهم هجرت اشراف و قبایل عرب رو به آن حضرت آوردند و افواج ایشان می آمدند و به شرف اسلام مشرف می شدند(1) .
و گویند: در این سال رسولان پادشاهان حمیر به خدمت آن حضرت رسیدند و نامه ایشان را آوردند که ایشان اظهار اسلام کرده بودند و رسول ایشان حارث بن کلال و نعیم بن کلال و گروه دیگر بودند(2) .
و گویند: در این سال زن غامدیه را حضرت سنگسار فرمود به سبب آنکه خود چهار مرتبه اقرار کرد به زنا(3) .
و در این سال حضرت امان فرمود میان عویمر بن حارث و زن او، چنانکه شیخ طبرسی روایت کرده است از ابن عباس که: چون آیه حد فحش نازل شد عاصم بن عدی گفت: یا رسول الله! اگر مردی از ما با زن خود مردی را ببیند، اگر بگوید که چه دیده است
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 126 و مناقب ابن شهر آشوب 1/265 و المنتظم 3/353 - 357.
2-تاریخ طبری 2/191؛ المنتظم 3/372؛ البدایة و النهایة 5/68، و در همه این مصادر حارث بن عبد کلال و نعیم بن عبد کلال ذکر شده است.
3-المنتظم 3/374.
هشتاد تازیانه می زنند او را، و اگر برود که چهار گواه پیدا کند تا گواها را می آورد آن مرد فارغ شده است و رفته است.
حضرت فرمود: آیه چنین نازل شده است ای عاصم.
پس قبول کرد و برگشت و در راه هالال بن امیه را دید که می گفت: انا للع و انا الیه راجعون، از سبب آن مقال سؤال نمود گفت: شریک بن سحما را بر روی شکم زن خود خوله یافتم؛ پس با هلال برگشت به خدمت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و هلال واقعه خود را به حضرت عرض کرد، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن زن را طلبید و فرمود: چه می گوید شوهر و در حق تو؟ خوله گفت: شریک گاهی به خانه ما می آمد و از ما قرآن می آموخت و بسیار بود که او را در خانه می گذاشت نزد من و بیرون می رفت نمی دانم او را در این باب غیرتی عارض شده است یا آنکه بخلی او را مانع شده است از نفقه دادن من که مرا به چنین تهمتی متهم می سازد.
پس در این وقت حق تعالی آیه لعان را فرستاد و حضرت میان ایشان لعان واقع ساخت و میان ایشان جدائی افکند و حکم فرمود که فرزندان از آن زن است و پدری ندارد و مردم نباید که نسبت زنا به آن زن بدهند، پس حضرت فرمود که: اگر با این صفات بیاید آن فرزند از شوهرش خواهد بود، و اگر با فلان صفات بیاید از شریک خواهد بود(1) ؛ چون آن فرزند متولد شد با صفاتی بود که حضرت آخر فرمود و شبیه ترین خلق خدا بود به شریک(2) .
و گفته اند که: در این سال نجاشی به رحمت الهی واصل شد در ماه رجب، و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز فوت او در مدینه بر او نماز کرد چنانکه گذشت. و روایت کرده اند که: چون نجاشی فوت شد پیوسته در قبر او نوری می یافتند(3) .
و در این سال ام کلثوم دختر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وفات یافت در ماه شعبان.
____________________
1-مجمع البیان 4/127 - 128.
2-بحار الانوار 21/368 به نقل از کتاب المنتقی فی مولود المصطفی.
3-المنتظم 3/375.
و گویند: در این سال عبد الله بن ابی سلول منافق مرد(1) .
و گفته اند که: در سال دهم هجرت گروه سلامان به خدمت آن حضرت آمدند، و گروه قبیله محارب نیز در حجة الوداع به خدمت آن حضرت رسیدند، و در این سال اشراف قبیله ازد به خدمت حضرت آمدند و سرکرده ایشان صرد بن عبد الله بود، و در ماه رمضان این سال اشراف قبیله غسان و قبیله عامر به خدمت آن حضرت آمدند و مسلمان شدند و جایزه ها یافتند.
و باز در این سال و فد قبیله زبید که به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و مسلمان شدند و عمرو بن معدی کرب در میان ایشان بود.
و در این سال گروه عبد القیس و اشراف کنده آمدند به خدمت حضرت واشعث بن قیس در میان ایشان بود؛ و اشراف قبیله بنی حنیفه نیز آمدند و مسیلمه کذاب در میان ایشان بود، و چون مسیلمه به وطن خود برگشت مرتد شد و دعوی پیغمبری کرد.
و در این سال اشراف قبیله بجیله نیز آمدند و جریر عبد الله بجلی در میان ایشان بود با صد و پنجاه نفر از قوم او.
و در این سال سید و عاقب با نصارای نجران آمدند و امتناع از مباهله نمودند چنانکه گذشت.
و ایضا در این سال رسولان قبیله خولان آمدند.
و در این سال اشراف قبیله عامر بن صعصعه آمدند و در میان ایشان بودند عامر بن الطفیل و اربد بن قیس(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون ایشان به خدمت حضرت می آمدند عامر به اربد گفت که: من حضرت را مشغول سخن می گردانم پس چون مشغول گردد تو او را به شمشیر بزن، چون آمدند عامر به حضرت گفت: با من دوستی و محبث کن و مرا یار خود
____________________
1-کامل ابن اثیر 2/291؛ العبر 1/9 و 10.
2-رجوع شود به تاریخ طبری 2/196 - 204 و المنتظم 3/379 - 384 و 4/3 - 4.
گردان.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چنین نمی کنم تا آنکه ایمان به خداوند یگانه بیاورید؛ دو مرتبه گفت و حضرت چنین جواب فرمود.
چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امتناع نمود گفت: بخدا سوگند که مدینه را پر خواهم کرد از سواران و پیادگان که به جنگ تو خواهم آورد؛ و به روایت دیگر گفت با حضرت که: اگر مسلمان شوم برای من چه خواهد بود؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: از برای تو خواهد بود آنچه از برای همه مسلمانان است و بر تو لازم خواهد بود آنچه بر ایشان لازم است.
او گفت که: خلافت و پادشاهی را بعد از خود برای من قرار ده.
حضرت فرمود که: این بدست من نیست، بدست خداست، هر جا که خواهد قرار می دهد.
گفت: پس مرا پادشاه صحرا گردان و تو پادشاه شهر باش.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این هم نمی شود.
گفت: چه چیز از برای من قرار می کنی؟
حضرت فرمود: آن را قرار می کنم که عنانهای اسبان را به دست گیری و در راه خدا جهاد کنی.
مگفتن: امروز این در دست من هست، چه اتحتیاج به تو دارم(1) ؟!
پس چون پشت کرد حضرت فرمود که: خداوندا! کفایت کن از من شر عامر بن الطفیل را.
چون از خدمت حضرت بیرون رفتند عامر به اربد گفت که: چه شد آنچه من تو را به آن امر کرده بودم؟
اربد گفت: بخدا سوگند که هر گاه اراده کردم که شمشیر بر او فرود آورم تو را در میان
____________________
1-البدایة و النهایة 5/54.
خود و او دیدم، آیا می خواستی که تو را به شمشیر بزنم؟!
پس در عرض راه به نفرین آن حضرت حق تعالی طاعونی بر عامر فرستاد و غده طاعون در گردن او ظاهر شد، در خانه زنی از بنی سلول فرود آمد و چون مشرف بر مرگ شد گفت: آیا غده ای مانند غده شتر در گردن من در آمده است و در خانه زن سلولیه می میرم؟! و بودن ایشان در آن قبیله ننگ بود از برای ایشان، پس با این تحسر به جهنم واصل شد.
و اربد بن قیس چون او را دفن کرد با اصحاب خود روانه قبیله خود گردید، پس در اثنای راه حق تعالی صاعقه بر او فرستاد که او را با شترش هلاک کرد. و در کتاب ابان بن عثمان مذکور است که عامر و اربد بعد از غزوه بنی النضیر به خدمت حضرت آمدند(1) .
و ایضا شیخ طبرسی روایت کرده است که: عروة بن مسعود ثقفی به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و مسلمان شد و رخصت طلبید از حضرت که به قوم خود برگردد، حضرت فرمود: می ترسم که تو را بکشند، عروه گفت که: اگر مرا در خواب ببینند بیدار نمی کنند؛ پس حضرت او را مرخص فرمود، چون به طایف رسید ایشان را دعوت کرد بسوی اسلام و نصیحت کرد ایشان را، پس او را نافرمانی کردند و سخنان بد به او گفتند، چون روز دیگر صبح طالع شد و به نماز صبح ایستاد در غرفه خانه خود و در اذان و تشهد کلمتین از او شنیدند، ملعونی از آن قبیله تیری بسوی او افکند و او را هلاک گردانید، و معجزه آن حضرت ظاهر شد، پس بعد از کشتن او زیاده از ده نفر از اشراف آن قبیله به رسالت از جانب ایشان آمدند به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسلمان شدند، پس حضرت ایشان را گرامی داشت و بخششها فرمود به ایشان و امیر گردانید بر ایشان عثمان بن ابی العاص بن بشر را و او سوره ای چند از قرآن یاد گرفته بود، پس چون قبیله ثقیف مسلمان شدند رسولان و اشراف سایر قبایل عرب فوج فوج به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافتند و از جمله ایشان عطار بن حاجب بن زراره بود که با اشراف قبیله بنی تمیم به
____________________
1-اعلام الوری 126.
خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده و اقراع بن حابس و زبرقان بن بدر و قیس بن عاصم و عیینة بن حصن فزاری و عمرو بن اهتم با ایشان بودند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایشان را امان داد و اکرام ایشان نمود(1) .
گویند که: در سال دهم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امراء خود را برای گرفتن زکات بسوی شهرها و قبایل عرب فرستاد(2) .
و منقول است که در این سال آیات قبول شهادت اهل کتاب در وصیت نازل شد، چنانکه علی بن ابراهیم روایت کرده است که: ابن بندی و ابن ابی ماریه دو نصرانی بودند، و مسلمانی بود که او را تمیم داری می گفتند به رفاقت این دو نصرانی متوجه سفری گردید، و با تمیم خورجینی و متاعی چند و آنیه ای که نقش کرده بودند آن را به طلا و گردنبندی بود و اینها را می برد که در بعضی از بازارهای عرب بفروشد، چون به نزدیک مدینه رسیدند تمیم بیمار شد، و چون نزدیک مرگ او شد آنچه با خود همراه داشت به آن دو نصرانی داد و امر کرد ایشان را که آنها را به وارثان او برسانند، پس بعد از آنکه وارد مدینه شدند آنچه تمیم به ایشان داده بود به وارثان رسانیدند و آنیه و قلاده را نگاه داشتند و ندادند، پس ورثه میت از ایشان پرسیدند که: آیا تمیم بسیار کشید که خرج بسیاری در آن بیماری کرده باشد؟
ایشان گفتند که: بیماری نکشید مگر چند روزی اندک.
ورثه گفتند که: آیا چیزی از او دزدیدند در این راه؟ گفتند: نه.
ورثه گفتند: آیا تجارتی کرد در این سفر که زیانی کرده باشد در آن تجارت؟ گفتند: نه.
ورثه گفتند: پس ما نمی یابیم در میان متاع او نفیس ترین چیزهائی که با او بود که آن آنیه منقوش به طلا و گردنبد بود؟! گفتند: آنچه به ما داده بود ما به شما رسانیدیم.
____________________
1-اعلام الوری 125 - 126.
2-کامل ابن اثیر 2/301.
پس ورثه میت آن دو نصرانی را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند و بر ایشان دعوی کردند و حضرت موافق ظاهر شرع قسم متوجه آن دو نصرانی گردانید که منکر بودند و ایشان قسم خوردند و رفتند، پس بعد از چند روز آنیه و گردنبند در دست ایشان ظاهر شد، و ورثه این خبر را به حضرت رسانیدند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در این باب منتظر حکم الهی گردید و حق تعالی این آیات را فرستاد( یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهَادَةُ بَيْنِكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ ) (1) پس حضرت ورثه تمیم را طلبید و ایشان را سوگند داد به نحوی که در آیه مذکور است، چون سوگند یاد کردند، آینه و گردنبند را از ایشان گرفته به ورثه میت داد(2) ، و تفصیل این حکم در کتب فقه مذکور و میان علماء مشهور است.
____________________
1-سوره مائده: 106.
2-تفسیر قمی 1/189 و در آن بجای تمیم داری، تمیم دارمی ذکر شده است.
کلینی به سندهای صحیح و حسن از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حج بجا نیاورد تا آنکه در سال دهم حق تعالی این آیه را فرستاد( وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ ﴿٢٧﴾ لِّيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ) (1) یعنی: ندا در ده در میان مردم به حج و بطلب ایشان را بسوی آن تا بیایند بسوی تو در حالتی که پیادگان باشند و سواران باشند بر هر شتر لاغری و آیند بسوی او از هر دره عمیقی یا از هر راه دوری تا حاضر شوند منفعتهای خود را برای دنیا و عقبی، پس امر کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مؤذنان را که اعلام نمایند مردم را به آوازاهای بلند به آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در این سال به حج می رود، پس مطلع شدند بر حج رفتن آن حضرت هر که در مدینه حاضر بود و در اطراف مدینه و اعراب بادیه.
و حضرت نامه ها نوشت بسوی هر که داخل شده بود در اسلام که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اراده حج دارد پس هر که طاقت حج دارد حاضر شود؛ پس همه حاضر شدند برای حج آن حضرت و در همه حال تابع آن حضرت بودند و نظر می کردند که آنچه آن حضرت بجا می آورد بجا آورند و آنچه می فرماید اطاعت نمایند.
و چهار روز از ماه ذیقعده مانده بود که حضرت بیرون رفت، چون به ذی الحلیفه رسید اول زوال شمس بود، پس مردم را امر فرمود موی زیر بغل و موی زهار را ازاله کنند و غسل نمایند و جامعه های دوخته را بکنند و لنگی و ردائی بپوشند، پس غسل احرام
____________________
1-سوره حج: 27 و 28.
بجا آورد و داخل مسجد شجره شد و نماز ظهر را در آن مسجد ادا نمود، پس عزم نمود بر حج تنها که عمره در آن داخل نباشد - زیرا حج تمتع هنوز نازل نشده بود - و احرام بست و از مسجد بیرون آمد، و چون به بیدار رسید نزد میل اول مردم صف کشیدند از دو طرف راه، و حضرت تلبیه حج به تنهائی فرموده و گفت: لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمة لک و الملک لا شریک لک و حضرت در تلبیه خود ذی المعارج بسیار می گفت و تلبیه را تکرا می نمود در هر وقت که سواره می دید یا بر تلی بالا می رفت یا از وادیی به زیر می رفت و در آخر شب و بعد از نمازها؛ و هدی با خود راند شصت و شش یا شصت و چهار شتر - و به روایت صحیح دیگر: صد شتر سیاق نمود(1) -.
و روز چهارم ماه ذیحجه داخل مکه معظمه شد و چون به در مسجد الحرام رسید از در بنی شیبه داخل شد و بر در مسجد ایستاد و حمد و ثنای الهی بجای آورد و بر پدرش ابراهیم (عليهالسلام ) صلوات فرستاد، بعد به نزدیک حجر الاسود آمد و دست بر حجر مالید و آن را بوسید و هفت شوط بر دور خانه کعبه طواف کرد و در پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف بجا آورد.
و چون فارق شد به نزد چاه زمزم رفت و از آب بیاشامید و گفت: اللهم انی اسئلک علما نافعا ورزقا واسعا من کل داء و سقم و این دعا را رو به کعبه خواند.
پس به نزدیک حجر آمد و دست بر حجر مالید و آن را بوسید و متوجه صفا شد و این آیه را تلاوت فرمود( إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَائِرِ اللَّـهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا ) (2) یعنی: بدرستی که کوه صفا و کوه مروه از علامتهای مناسک الهی است، پس کسی که حج کند خانه را یا عمره کند پس باکی نیست بر او آنکه طواف کند به صفا و مروه.
پس بر کوه صفا بالا رفت و رو به جانب رکن یمانی نمود و حمد ثنای الهی بجای آورد
____________________
1-کافی 4/248.
2-سوره بقره: 158.
و دعا به قدر آنکه سوره بقره را به تأمی بخواند، پس سراشیب شد از صفا و متوجه کوه مروه گردید و بر مروه بالا رفت و به قدر آنچه توقف نموده بد در صقا در مروه نیز توقف نمود، پس باز از کوه مروه به زیر آمد و متوجه صفا گردید، و باز بر کوه صفا توقف نمود و دعا خواند، و متوجه مروه شد، تا آنکه هفت شوط بجا آورد.
چون از سعی فارغ شد و هنوز بر کوه مروه ایستاده بود رو به جانب مردم نمود و حمد و ثنای الهی بجا آورد پس اشاره به پشت سر خود نمود و فرمود: این جبرئیل است و امر می کند مرا که امر نمایم کسی را که هدی با خود نیاورده است به آنکه محل گردد(1) و حج خود را به عمره منقلب گرداند، و اگر من می دانستم چنین خواهد شد هدی با خود نمی آورد و چنان می کردم که شما می کنید ولیکن هدی با خود رانده ام و سزاوار نیست راننده هدی را که محل گردد تا آنکه هدی به محل خود برسد.
پس مردی از صحابه (عمر) گفت: ما چگونه به حج بیرون رویم و از سر و موهای ما آب غسل جنابت چکد؟!
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را فرمود: تو هرگز ایمان به حج تمتع نخواهی آورد.
پس سراقة بن مالک بن جعشم کنانی برخاست و عرض کرد: یا رسول الله! احکام دین خود را دانستیم چنانکه گویا امروز مخلوق شده ایم، پس بفرما ما که آنچه ما را امر فرمودی در باب حج مخصوص این سال است یا همیشه ما باید حج تمتع بجا آوریم؟
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مخصوص این سال نیست بلکه ابد الآباد این حکم جاری است.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انگشتان دستهای خود را در یکدیگر داخل گردانید و فرمود: داخل شد عمره در حج تا روز قیامت.
در این وقت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که از جانب یمن به فرموده حضرت رسول متوجه حج گردیده بود داخل مکه شد، و چون به خانه حضرت فاطمه (عليهالسلام ) داخل شد دید
____________________
1-از احرام خارج شود.
که فاطمه (عليهالسلام ) محل گردیده و بوی خوش از او شنید و جامه های ملون در بر او دید پس گفت: این چیست ای فاطمه و پیش از وقت محل شدن چرا محل شده ای؟
حضرت فاطمه (عليهالسلام ) گفت که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا چنین امر کرد.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بیرون آمد و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شتافت که حقیقت حال را معلوم نماید، چون به خدمت حضرت رسید گفت: یا رسول الله! من فاطمه را دیدم که محل گردیده و جامه های رنگین پوشیده است.
حضرت فرمود: من امر کرده ام مردم را که چنین کنند، پس تو یا علی به چه چیز احرام بسته ای؟
گفت: یا رسول الله! چنین احرام بستم که: احرام می بندم مانند احرام رسول خدا.
حضرت فرمود: بر احرام خود باقی باش مثل من، و تو شریک منی در هدی من.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرموده که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن ایامی که در مکه بود با اصحاب خود رد ابطح نزول فرموده بود و به خانه ها فرود نیامده بود، پس چون روز هشتم ماه ذیحجه شد نزد زوال شمس امر کرد مردم را که غسل احرام بجا آورند و احرام به حج بندند، و این است معنی آنچه حق تعالی فرموده است که( فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ ) (1) که مراد از این متابعت در حج تمتع است.
پس حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون رفت با اصحاب خود تلبیه گواین به حج تا آنکه به منی رسیدند پس نماز ظهر و عصر و شام و خفتن و صبح را در منی بجا آوردند و بامداد روز نهم بار کرد با اصحاب خود و متوجه عرفات گردید.
و از جمله بدعتها قریش آن بود که ایشان از مشعر الحرام تجاوز نمی کردند و می گفتند: ما اهل حرمیم و از حرم بیرون نمی رویم، و سایر مردم به عرفات می رفتند و چون مردم از عرفات بار می کردند و به مشعر می آمدند ایشان با مردم از مشعر به منی می آمدند، و قریش امید آن داشتند که حضرت در این باب با ایشان موافقت نماید، پس
____________________
1-سوره آل عمران: 95.
حق تعالی این آیه را فرستاد( ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ ) (1) یعنی: پس بار کنید از آنجا که بار کردند مردم. حضرت فرمود که: مراد از مردم در این آیه حضرت ابراهیم و اسماعیل واسحاق (عليهالسلام ) اند و پیغمبرانی که بعد از ایشان بودند که همه از عرفات افاضه می نمودند، پس چون قریش دیدند که قبه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مشعر گذشت بسوی عرفات در دلهای ایشان خدشه ای بهم رسید زیرا امید داشتند که حضرت از مکان ایشان افاضه نماید و به عرفات نرود، پس حضرت رفت تا به نمره فرود آمد در برابر درختان اراک(2) پس خیمه خود را در آنجا بر پا کرد و مردم خیمه های خود را بر دور خیمه حضرت زدند.
و چون زوال شمس شد حضرت غسل کرد و با قریش و سایر مردم داخل عرفات گردید و در آن وقت تلبیه را قطع نمود و آمد تا به موضعی که مسجد آن حضرت می گویند و در آنجا ایستاد و مردم بر دور آن حضرت ایستادند پس خطبه ای ادا نمود و ایشان را امر و نهی فرمود، پس با مردم نماز ظهر و عصر را بجا آورد به یک اذان و دو اقامه، پس رفت بسوی محل وقوف و در آنجا ایستاد و مردم مبادرت می کردند بسوی شتر آن حضرت و نزدیک شتر می ایستادند، پس حضرت شتر را حرکت داد وایشان نیز حرکت کردند و بر دور ناقه جمع شدند، حضرت فرمود: ای گروه مردم! موقف همین زیر پای ناقه من نیست و به دست مبارک خود اشاره نمود به تمام موقف عرفات و فرمود که: اینها خمه موقف است.
پس مردم پراکنده شدند و در مشعر الحرام نیز چنین کردند، پس مردم در عرفات ماندند تا قرص آفتاب فرو رفت، پس حضرت بار کرد و مردم بار کردند و امر نمود ایشان را به تأنی.
- پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود که: مشرکان از عرفات پیش از غروب آفتاب بار
____________________
1-سوره بقره: 199.
2-اراک: درختی است شبیه به درخت انار، برگها پنهن و همیشه سبز است، چون آن سست و خاردار است، از شاخه ها و برگهایش مسواک درست می کنند، د مناطق گرمسیر می روید. (فرهنگ عمید 1/127).
می کردند پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مخالفت ایشان نمود و بعد از غروب آقتاب روانه شد فرمود: ای گروه مردم! حج به تاختن اسبان نمی باشد و به دوانیدن شتران نمی باشد ولیکن از خدا بترسید و سیر نمائید سیر کردن نیکو و ضعیفی را پامال مکنید و مسلمانی را در زیر پای اسبان و شرتان مگیرید. و حضرت سر ناقه را آنقدر می کشید برای آنکه تند نرود تا آنکه سر ناقه به پیش جهاز می رسید و می فرمود: ای گروه مردم! بر شما باد به تأنی(1) - تا آنکه داخل مشعر الحرام شد پس در آنجا نماز شام و خفتن را به یک اذان و دو اقامه ادا نمود و شب را در آنجا بسر آورد تا نماز صبح را نیز در آنجا ادا نمود و ضعفیان بنی هاشم را در شب به منی فرستاد - و به روایت دیگر: زنان را در شب فرستد و اسامة بن زید را همراه ایشان کرد(2) - و امر کرد ایشان را که جمره عقبه را نزنند تا آفتاب طالع گردد، پس چون آفتاب طالع شد از مشعر الحرام روانه شد و در منی نزول فرمود پس جمره! عقبه را به هفت سنگ زد.
و شرتان هدی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورده بوده شصت و چهار بود یا سی و شش، و مجموع شتراه هر دو صد شتر بودند - و به روایت دیگر: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) شتری نیاورده بود و مجموع صد شتر را حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورده بود و حضرت امیر را شریک گردانید در هدی خود و سی هفت شتر را به آن حضرت داد(3) - پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شصت و شش شتر را نجر فرمود و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) سی و چهار شتر نحر نمود.
پس حضرت امر فرمود که از هر شتری از آن صد شتر پاره گوشتی جدا کردند و همه را در دیگی زا سنگ ریختند پس پختند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از مرق آن تناول نمودن تا آنکه از همه آن شتران خورده باشند و نداند به قصابان پوست آن شتران را و نه جلهای آن را و نه قلاده های آن را بلکه همه را تصدق کردند.
____________________
1-کافی 4/467.
2-کافی 4/475.
3-کافی 2/249.
پس حضرت سر تراشید و در همان روز متوجه طواف خانه کعبه گردید و طواف و سعی را بجا آورد و باز به منی معاودت فرمود و در منی توقف نمود تا روز سیزدهم که آخر ایام تشریق است، و در آن روز رمی هر سه جمره نمود و بار کرد و متوجه مکه گردید، و چون به ابطح رسید عایشه گفت: یا رسول الله! سایر زنان تو حج و عمره کنند و من حج تنها بکنم؟! پس حضرت در ابطح نزوا فرمود و عبد الرحمن برادر او را با او فرستاد و او را به تنعیم برد و احرام به عمره بست، پس آمد و طواف خانه کعبه کرد و دو رکعت نماز طاف نزد مقام ابراهیم (عليهالسلام ) بجا آورد و سعی میان صفا و مروه بجا آورد و به خدمت حضرت آمد، و در همان روز بار کرد وداخل مسجد الحرام نشد و طواف خانه کعبه نکرد و در وقت داخل شدن از جانب بالای مکه داخل شد از عقبه مدنیین و در وقت رفتن از جانب پائین مکه بیرون رفت از عقبه ذی طوی(1) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمد تقی (عليهالسلام ) روایت کرده است که در روز نحر در منی طوایف مسلمانان به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند پس بعضی گفتند: یا رسول الله! ذبح کردیم پیش از آنکه رمی جمره کنیم؛ و بعضی گفتند: سر تراشیدیم پیش از آنکه ذبح کنیم، و نماند چیزی ایشان را که سزاوار باشد که پبش بکنند مگر آنکه بعد کرده بودند، و نبود چیزی که بایست بعد بکنند مگر آنکه بعضی پیش کرده بودند؛ پس حضرت در جواب می فرمود: باکی نیست باکی نیست(2) ؛ چون به نادانی کرده بودند.
و در کتاب خصال منقول است که: در حجة الوداع سوره( إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّـهِ وَالْفَتْحُ ) (3) بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد در روز دوم ایام تشریق، پس حضرت دانست از نزول آن سوره که این حج آخر است و چون دلالت می کرد آن سوره بر آنکه آن حضرت دین را رواج داد و از کار مردم فارغ شد، و امر نمود حق تعالی او را که متوجه تسبیح و استغفار گردد از برای خود.
____________________
1-رجوع شود به کافی 4/245 - 250.
2-کافی 4/504؛ تهذیب الاحکام 5/236؛ استبصار 2/284.
3-سوره نصر: 1.
پس حضرت بر ناقه عضبای خود سوار شد و حمد و ثنای الهی بجای آورد و فرمود: ای گروه مردمان! هر خونی که در جاهلیت ریخته شد آن هدر است و باز خواستی ندارد، و اول خونی را که هدر می گردانم خون حارث بن ربیعة بن حارث است و او شیر خورده بود در قبیله بنولیث او را کشته بودند یا بر عکس، و به این سبب همیشه در میان این دو قبیله کشش و نزاع بود؛ و هر سودی که در جاهلیت قرار داده بودند همه باطل است، و اول سودی را که بر طرف می کنم سودهای عباس بن عبد المطلب است که از مردم می طلبید.
ایها الناس! بدرستی که زمانه گردید پس امروز موافق شده است با آن روز که حق تعالی آسمان و زمین را خلق کرد و ماه و سال را مقرر فرمود، و بدرستی که عدد ماهها دوازده بود در روزی که خلق کرد خداوند عالمیان آسمانها و زمین را، و از آن دوازده ماه چهار ماه حرام است که حرمت آنها را رعایت باید کرد و مقاتله در آنها نباید کرد، و آن چهار ماه یکی رجب است - که آن را مضر می گفتند و میان جمادی و شعبان است - و ماه ذیقعده و ذیحجه و محرم است، پس ستم مکنید در باب این ماهها بر نفسهای خود، بدرستی که نسی - یعنی پس انداختن ماههای حرام از ماهی به ماهی - زیادتی است در کفر که ماهی را در یک سال حلال می گردانند و در سال دیگر همان ماه را حرام می گردانند و به گمان خود موافق می گردانند با عددی که خدا حرام گردانیده است، پس عادت ایشان چنین بود که در سالی محرم را حرام می گردانیدند و صفر را حلال می گردانیدند و در سال دیگر صفر را حرام می گردانیدند و محرم را حلال می گردانیدند، و در هر سال به خواهش خود ماههای حرام را در ماهی چند مقرر می کردند تا آنکه در سال حجة الوداع موافق شده بود به آنچه خداوند عالمیان مقرر فرموده و ماههای حرام به جاهای خود قرار گرفته بود.
ایها الناس! شیطان ناامید شد از آنکه او پرستیده شود در بلاد شما تا روز قیامت و راضی شده است از مشا به گناهان دیگر که غیر شرک است.
ایها الناس! هر که نزد او امانتی باشد پس رد کند او را بسوی آن کسی که او را امین گردانیده است.
ایها الناس! بدرستی که زنان نزد شما اسیرانند که ایشان را گرفته اید به امانت الهی و فرجهای ایشان را حلال گردانیده اید به شریعت خدا، پس شما را بر ایشان حقی چند هست و ایشان را بر شما حقی چند هست، پس از جمله حقهای شما بر ایشان آن است که دیگری را در فراش شما داخل نگردانند و نافرمانی شما نکنند در امر نیکی، پس چون این را بکنند از برای ایشان بر مشا لازم است که روزی و پوشش ایشان را موافق حال ایشان برسانید به ایشان و نزنید ایشان را.
ایها الناس! در میان شما گذاشته ام چیزی را که اگر متمسک به آن شوید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست پس چنگ زنید در آن.
ایها الناس! این چه روزی است؟
گفتند: روز محترمی است.
فرمود که: ایها الناس! این چه ماهی است؟
گفتند: ماه محترمی است.
پس فرمود: ایها الناس! این چه شهری است؟
گفتند: شهری محترمی است.
پس حضرت فرمود: بدرستی؟خداوند عالمیان حرام گردانیده است بر شما خونهای شما و مالهای شما و عرضهای شما را مثل حرمتی که این روز شما را هست در این ماه حرام تا روز قیامت که خدا را ملاقات نمائید؛ پس آنچه گفتم به شما حاضران شما به غایبان برسانید، بدرستی که پیغمبری بعد از من نخواهد بود و امتی بعد از شما نخواهد بود.
پس دستهای مبارک خود را بلند کرد به مرتبه ای که سفیدی زیر بغلهایش نما این شد و فرمود: خداوندا! تو گواه باش که من به ایشان رسانیدم آنچه باید رسانید(1) .
و در کتاب خصال از ابن عباس روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چهار عمره
____________________
1-خصال 486 - 487.
بجا آورد: عمره حدیبیه، و عمره قضا در سال دیگر، و عمره سوم از جعرانه(1) ، و عمره چهارم را با حج بجا آورد(2) .
و در کتاب علل الشرایع به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیست حج کرد پنهان و در هر یک از آن حجها چون به ما زمین مشعر الحرام می رسید فرود می آمد و بول می کرد؟
پس راوی عرض کرد که: به چه سبب فرود می آمد در آنجا و بول می کرد؟
حضرت فرمود: برای آنکه آن اول موضعی است که در آنجا عبادت صنم کردند، و از آنجا برداشته بودند سنگی را که تراشیدند از آن بت بزرگ قریش که آن را هبل می گفتند و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آن را به زیر انداخت از بام کعبه در وقتی که به دوش حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بالا رفت، پس حضرت امر کرد که آن را نزد باب بنی شیبه دفن کردند، و به این سبب سنت شد داخل شدن از باب بنی شیبه تا آن را پامال گردانند(3) .
و ابن ادریس به سند صحیح از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیست حج بجا آوردند پنهان از قریش و ده حج از آنها یا هفت حج پیش از نبوت بود، و حضرت چهار ساله بود که نماز بجا آورد در وقتی که با ابو طالب به زمین بصری از بلاد شام رفته بود و آن موضعی است که قریش از برای تجارت از مکه به آن موضع می رفتند(4) .
و کلینی و شیخ طوسی به سند موثق و معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از آمدن به مدینه بغیر از یک حج بجا نیاورد، و پیش از هجرت بسوی مدینه حجها کرده بود(5) .
____________________
1-جعرانه: آبی است بین طائف و مکه است که به مکه نزدیکتر می باشد. (معجم البلدان 2/142).
2-خصال 200.
3-علل الشرایع 450.
4-سرائر 3/575.
5-کافی 4/244؛ تهذیب الاحکام 5/443، و روایت در هر دو مصدر از امام باقر (عليهالسلام ) می باشد.
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ده حج بجا آوردند پنهان، و در همه آنها در ما زمین فرود می آمدند و بوا می کردند(1) .
و به سندهای بسیار دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت بیست حج بجا آورد که در هر یک از آنها در تنگنای مشعر فرود می آمدند و بول می کردند(2) .
مؤلف گوید:احادیث مختلفه که در باب حج آن حضرت واقع شده است ممکن است که بعضی محمول بر تقیه بوده باشد یا آنکه در بعضی عمره را با حج حساب کرده باشند یا آنکه حدیث در حج محمول باشد بر حجهائی که بعد از نبوت بجا آوردند، و اما پنهان کردن آن حضرت حج را با آنکه کفار قریش مضایقه از حج نداشتند یا به اعتبار نسی است که ایشان حج را در غیر وقتش بجا می آوردند یا به اعتبار بدعتها می بود که ایشان در حج احداث کرده بودند و حضرت نمی خواست که در آن بدعتها با ایشان موافقت نماید.
و ایضا کلینی به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در حجة الوداع کسی که بر شتر آن حضرت موکل بود ناجیة بن جندب خزاعی بود؛ و آن که سر مبارک آن حضرت را تراشید معمر بن عبد الله بود که از اولاد عدی بن کعب است، در آن وقتی که سر حضرت را می تراشید قریش به او گفتند: گوشهای رسول خدا در دست توست یا آنکه حضرت در این وقت در زیر دست توست و تیغ در دست داری.
معمر گفت: این را فضل عظیمی می دانم از خدا بر خود.
و معمر در آن راه جهاز شتر پیغمبر را می بست، پس شبی حضرت به او فرمود: امشب جهاز شتر سست است.
معمر عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد من آن را محکم بسته بودم چنانکه هر شب می بستم ولیکن بعضی از آنها که حسد مرا می برند در خدمت کردن تو تنگ شتر را سست کرده اند شاید دیگری را به جای من قرار دهی.
____________________
1-کافی 4/244؛ تهذیب الاحکام 5/458.
2-کافی 4/252؛ تهذیب الاحکام 5/443؛ من لا یحضره الفقیه 2/238.
حضرت فرمود: من چنین نخواهم کرد و خدمت تو را به دیگری نخواهم فرمود(1) .
و ایضا به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سه عمره بجا آورد: یکی عمره ای بود که از عسفان احرام بست و آن عمره حدیبیه بود؛ و عمره دیگر را از جحفه احرام بست و آن قضاء عمره حدیبیه بود؛ و یک عمره دیگر را احرام بست از جعرانه در وقتی که از غزوه حنین معاودت بسوی مکه فرمود(2) .
در دو روایت موثق دیگر فرمود که: هر سه عمره را در ماه ذی القعده واقع ساخت(3) .
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: آن حضرت در دو جامه پنبه احرام بست(4) .
و ایضا به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: آن حضرت در دو جامه یمنی احرام بست که یکی از عبر بود و یکی از ظفار، و در همان دو جامه آن حضرت را کفن کردند(5) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به کعب بن عجره گذشت و شپش از سر او می ریخت و او محرم بود، حضرت از او پرسید: آیا آزار می کند تو را جانوران سر تو؟
گفت: بلی. پس این آیه نازل شد فمن کان منکم مریضا او به اذی من رأسه ففدیة من صیام او صدقه اونسک(6) پس حضرت او را امر کرد سر بتراشد و روزه را سه روز مقرر فرمود وتصدق را بر شش مسکین قرار داد که بر هر مسکین دو مد بدهند و نسک را گوسفندی مقرر فرمود(7) .
و ایضا به سند حسن از آن حضرت روایت کرده اند که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقت
____________________
1-کافی 4/250 - 251؛ تهذیب الاحکام 5/458.
2-کافی 4/251.
3-کافی 4/252؛ من لا یحضره الفقیه 2/450.
4-کافی 4/339؛ تهذیب الاحکام 5/66؛ من لا یحضره الفقیه 2/240.
5-کافی 4/339؛ من لا یحضره الفقیه 2/334.
6-سوره بقره: 196.
7-کافی 4/358؛ تهذیب الاحکام 5/333؛ استبصار 2/195.
طواف بر ناقه عضبای خود سوار بود واستلام ارکان را به چوب سرکجی می نمود که به دست خود داشت وآن چوب را می بوسید(1) .
و ایضا به سند حسن و صحیح از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: اسماء بنت عمیس نفسا شد به محمد بن ابی بکر یعنی از او متولد شد در وقتی که متوجه حجة الوداع بودند در بیدار، پس چون خواست احرام ببندد از ذی الحلیفه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را امر کرد که فرج خود را از پنبه پر کند و پاردمی(2) بر روی آن بندد و احرام ببندد به حج؛ چون به مکه آمدند و اعمال را بجا آوردند و هیجده روز از زائیدن او گذشته بود حضرت او را امر فرمود که غسل کند و طواف کند و نماز طواف بجا آورد و هنوز خون از او منقطع نشده بود(3) .
و از جمله معجزاتی که در سفر حجة الوداع از آن حضرت ظاهر شد آن است که در کتب معتبره روایت کرده اند که:در مکه طفلی را به خدمت آن حضرت آوردند در روزی که متولد شده بود، حضرت از او پرسید: من کیستم؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت: تو رسول خدائی؛ حضرت فرمود: راست گفتی خدا برکت فرماید در تو. پس بعد از آن طفل سخن نگفت تا بزرگ شد و به سب دعای آن حضرت و ظهور اثر آن دعا در او مسمی شد به مبارک یمامه(4) .
شیخ مفید و شیخ طبرسی از طرق خاضه و عامه روایت کرده اند که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اراده نمود که متوجه حج بیت الله الحرام شود در میان مردم ندا کرد به حج، و دعوت آن حضرت به اقصی بلاد اهل اسلام رسید، پس مردم مهیای بیرون رفتن با آن حضرت شدند و در اطراف و نواحی مدینه گروه بسیار جمع شدند، پس رسول خدا
____________________
1-کافی 4/429.
2-پاردم: نوعی تسمه است.
3-کافی 4/444 و 449؛ تهذیب الاحکام 1/179 و 5/399؛ استبصار 1/153؛ من لا یحضره الفقیه 2/380.
4-مناقب ابن شهر آشوب 1/179؛ البدایة و النهایة 6/166.
(صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بیست و ششم ماه ذی القعده(1) از مدینه بیرون رفت، و چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در یمن بود نامه ای به آن جناب نوشت که از یمن متوجه حج شود و در نامه ننوشت که من اراده کدام نوع از حج دارم و حضرت به حج قران متوجه شد و شتران هدی با خود سیاق نمود، و آن حضرت از ذی الحلیفه احرام بست و مردم نیز با او احرام بستند، و تلیبه گفت نزد میلی که در اول بیدا است و مردم صدا به تلیبه بلند کردند، پس متصل شد ما بین مکه و مدینه از صداهای تلیبه تا آنکه به کراع الغمیم رسیدند، و مردم بعضی سواره بودند و بعضی پیاده و بر پیادگان رفتار دشوار شده بود و بسیار به تعب افتاده بودند پس شکایت کردند به رسول خدا از مشقت پیاده رفتن و طلب مرکوبی از حضرت کردند، حضرت فرمود: من برای شما مرکوبی نمی یابم و فرمود: کمرهای خود را محکم ببندید و قدم کش بروید؛ چون چنین کردند بر ایشان آسان شد پیاده رفتن.
و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با لشکری که در خدمت آن جناب بودند متوجه مکه گردیدند و حله هائی که از اهل نجران گرفته بود با خود آورد.
پس چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزدیک مکه رسید امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نیز به نزدیک مکه رسید و از لشکر پیش آمد که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را ملاقات نماید و مردی از ایشان را خلیفه خود گردانید بر ایشان، پس وقتی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید که آن حضرت مشرف بر مکه شده بود پس بر حضرت سلام کرد و آنچه کرده بود به خدمت آن حضرت عرض کرد و به آنچه گرفته بود از اهل نجران خبر داد و گفت که: من پیشی گرفتم بر لشکر که زودتر به خدمت تو برسم.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دیدن آن جناب بسیار شاد و خوشحال شد و پرسید: به کدام حج احرام بسته ای یا علی؟
عرض کرد: چون ندانستم که شما به کدام حج احرام بسته اید گفتم که احرام می بندم به هر احرامی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسته است و با خود سی و چهار شتر سیاق نموده ام.
____________________
1-در هر دو مصدر پنج روز مانده از ماه ذی القعده ذکر شده است.
حضرت فرمود: الله اکبر! من شصت و شش شتر با خود آورده ام و تو سی و چهار، تو شریک منی در حج من و مناسک من و هدی من، پس بر احرام خود باقی بمان و محل مشو و برگرد بسوی لشکر خود و زود ایشان را بیاور تا در مکه با یکدیگر جمع شویم انشاء الله.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آن حضرت را وداع کرد و بسوی لشکر خود برگشت، چون اندک راهی رفت به ایشان برخورد و دید حله ها که با ایشان بود همه را پوشیده اند، پس حضرت در غضب شد و انکار کرد بر ایشان کردار ایشان را ومعاتبه نمود آن شخصی را که بر ایشان خلیفه گردانیده بود و فرمود: چه باعث شد تو را که پیش از آنکه حله ها را به نظر شریف حضرت برسانیم به ایشان دادی و حال آنکه من تو را رخصت نداده بودم که این کار بکنی؟
گفت: از من التماس کردند که زینت کنند خود را به این جامه ها و احرام بندند در اینها و بعد از آن به من پس دهند.
پس حضرت آن حله ها را از ایشان گرفت و در میان بسته های بار بست وایشان به این سبب کینه آن حضرت را در دل گرفتند، و چون داخل مکه شدند شکایتهای ایشان بسیار شد بر آن حضرت، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امر کرد منادی را که در میان مردم ندا کرد که: زبانهای خود را بردارید از علی بن ابی طالب بدرستی که او درشت است در راه رضای الهی و مداهنه در دین خدا نمی کند، پس ایشان زبان از حرف آن حضرت بستند و قرب و منزلت او را نسبت به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دانستند و دانستند که خشمناک می شود بر کسی که عیب جوئی آن جناب نماید.
و جناب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر احرام خود باقی ماند برای تأسی به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بسیاری از مسلمانان با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمده بودند که سیاق هدی نکرده بودند، پس حق تعالی فرستاد این آیه را که( وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّـهِ ) (1) یعنی: تمام کنید حج و عمره را از برای خدا پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: داخل شد عمره در
____________________
1-سوره بقره: 196.
حج تا روز قیامت، و انگشتان دستهای خود را در یکدیگر داخل گردانید، پس آن جناب فرمود: اگر می دانستم که چنین خواهد شد هر آینه سیاق هدی نمی کردم.
پس امر کرد منادی خود را ندا کند که: هر که از شما سیاق هدی نکرده است البته محل شود و باید که احرام حج خود را به احرام عمره برگرداند، و هر که از شما سیاق هدی کرده است باید که بر احرام خود باقی بماند.
پس در این امر بعضی از مردم اطاعت کردند و بعضی مخالفت نمودند ومنازعات در این باب در میان ایشان بسیار شد، پس بعضی گفتند: رسول خدا ژولیده مو و غبار آلود است ما چگونه جامه های دوخته بپوشیم و با زنان خود نزدیکی کنیم و روغنهای خوشبو بر خود بمالیم؟ و بعضی گفتند: شرم نداریم که زا مکه بسوی عرفات بروید و از سرهای شما آب غسل چکد و حال آنکه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر احرام خود هست؟!
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انکار بلیغ نمود بر کسی که در این باب مخالفت کرد و فرمود: اگر نه این بود که من سیاق هدی کرده بود هر آینه محل می شدم و آن راه عمره می گردانیدم، پس هر که سیاق هدی نکرده است باید که محل شود، پس بعضی برگشتند به حق و بعضی بر خلاف ماندند، و کسی که بر مخالفت مستمر و باقی ماند عمر بن الخطاب بود پس حضرت او را طلبید و گفت که: چیست تو را ای عمر که محل نگردیده ای، مگر سیاق هدی کرده ای؟
گفت: سیاق هدی نکرده ام.
حضرت فرمود: چرا محل نشده ای و حال آنکه من امر کردم که هر که سیاق نکرده است محل شود؟
پس او گفت: یا رسول الله! محل نخواهم شد تا تو محرمی.
حضرت فرمود: تو ایمان نخواهی آورد به حج تمتع تا بمیری.
و موافق آنچه حضرت فرموده او بر انکار حج تمتع باقی بود تا آنکه در زمان خلافت مقرون به شقاوت خود بر منبر بالا رفت و نهی کرد از حج تمتع و تهدید نمود کسی را که حج تمتع بجا آورد.
- چنانکه خاصه و عامه به طرق متواتره روایت کرده اند که او گفت: دو متعه بود در زمان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و من حرام می گردانم هر دو را و عقاب می نمایم بر هر دو: یکی متعه زنان و دیگری متعه حج(1) -.
پس چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اعمال حج فارغ شد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را در هدی خود شریک گرداندی و بار کرد و متوجه مدینه شد و حضرت امیر المؤمنین با آن حضرت بود و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند، و چون حضرت به غدیر خم رسید و آن موضع در آن وقت محل نزول قوافل نبود زیرا که آبی و چراگاهی در آن نبود حضرت در آن موضع نزول فرمود و مسلمانان نیز نزول کردند، و سبب نزول آن حضرت در چنان موضعی آن بود که آیات کریمه قرآنی به تأکید تمام بر آن حضرت نازل شد که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را نصب کند به خلافت بعد از خود، و پیشتر نیز در این باب وحی بر آن حضرت نازل شده بود ولیکن مشتمل بر توقیف و تأکید نبود و به این سبب حضرت تأخیر نمود که مبادا در میان امت اختلافی حادث شود و بعضی از ایشان از دین برگردند، و خداوند عالمیان می دانست که اگر از غدیر خم در گذرند متفرق خواهند شد بسیاری از مردم بسوی شهرها و وادیهای خود، پس حق تعالی خواست که در این موضع ایشان جمع شوند که همه ایشان نص بر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را بشنوند و حجت بر ایشان در این باب تمام شود و کسی از مسلمانان را عذری نماند، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! برسان به مردم آنچه فرستاده شده است بسوی تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت علی بن ابی طالب و خلیفه نمودن او در میان امت خود؛ پس فرمود:( وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (2) یعنی: پس اگر نکنی پس نرسانیده خواهی بود رسالت خدا را و خدا تو را نگاه می دارد از شر مردم، پس تأکید نمود در باب تبلیغ
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/182 و 12/251؛ الشافی فی الامامة 4/195؛ کنز العمال 16/519؛ احکام القرآن جصاص 2/191؛ البیان و التبیین 2/201؛ تفسیر قرطبی 2/392.
2-سوره مائده: 67.
رسالت و تخویف نمود آن حضرت از تأخیر آن امر و ضامن شد برای آن حضرت که او را از شر مردم نگاه دارد، پس به این سبب حضرت در چنان موضعی که محل فرود آمدن نبود نزول فرمود و مسلمانان همه بر گرد آن حضرت فرود آمدند و روز بسیار گرمی بود، پس امر فرمود که زیر درخت خاری چند را رفتند و امر فرمود آمدند و روز بسیار گرمی بود، پس امر فرمود که زیر درخت خاری چند را رفتند و امر فرمود که پالانهای شتران را جمع کردند و روی هم گذاشتند پس منادی خود را فرمود ندا در دهد در میان مردم که همه نزد آن حضرت جمع شوند، و اکثر ایشان از شدت گرما رداهای خود را بر پاهای خود پیچیده بودند.
و چون مردم جمع شدند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر بالای پالانهای بر آمد و علی (عليهالسلام ) را بر بالای منبر طلبید و در جانب راست خود بازداشت، پس خطبه ای خواند مشتمل بر حمد و ثنای الهی و موعظه های بلیغ ایشان را فرمود و خبر مرگ خود را به امت داد و فرمود: مرا به درگاه حق تعالی خوانده اند و نزدیک شده است که اجابت دعوت الهی کنم، و وقت آن شده است که از میان شما پنهان شوم و دار فانی را وداع کنم و بسوی درجات عالیه آخرت رحلت نمایم، و بدرستی که در میان شما می گذارم چیزی را که تا متمسک به آن باشید هرگز گمراه نگردید بعد از من، که آن کتاب خداست و عترت من که اهل بیت منند، بدرستی که این دو تا از هم جدا نمی شوند تا هر دو بر حوض کوثر بر من وارد شوند.
پس به آواز بلند در میان ایشان ندا کرد که: آیا نیستم من سزاوارتر به شما از جانهای شما؟
گفتند: خداوندا! چنین است.
پس بازوهای حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را گرفت و بلند کرد آن حضرت را بحدی که سفیدی زیر بغلهای ایشان نمودار شد و گفت: هر که من مولی و اولی به نفس اویم پس علی مولی و اولی به نفس اوست، خداوندا! دوستی کن با هر که با علی دوستی کند، و دشمنی کن با هر که با علی دشمنی کند، و یاری کن هر که علی را یاری کند، و واگذار هر که علی را واگذراد.
پس حضرت از منبر فرود آمد و در آن وقت نزدیک زوال بود در عین شدت گرما پس
دو رکعت نماز کرد، پس زوال شمس شد و مؤذن آن حضرت اذان گفت و نماز ظهر را با ایشان بجا آورد، پس به خیمه خود مراجعت فرمود و امر فرمود که خیمه ای از برای امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در برابر خیمه او بر پا کردند، و حضرت امیر در آن خیمه نشست و رسول خدا امر کرد مسلمانان را فوج فوج به خدمت آن حضرت بروند و آن جناب را تهنیت و مبارک باد امامت بگویند و سلام کنند بر آن جناب به امارت و پادشاهی مؤمنانی و بگویند: السلام علیک یا امیر المؤمنین.
پس همه مردم چنین کردند. و امر کرد زنان خود را و سایر زنان مسلمانان را که با آن جناب بودند که بروند و تهنیت و مبارک باد بگویند و سلام کنند بر آن جناب به امارت مؤمنان، پس همه بجا آوردند.
و از جمله آنها که در این باب اهتمام کردند زیاده از دیگران، عمر بن الخطاب بود و زیاده از دیگران اظهار شادی و بشاشت نمود به امامت و خلافت آن جناب و گفت در میان آن کلماتی که در تهنیت آن جناب می گفت که: بخ بخ لک یا علی اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة یعنی: به به گوارا باد تو را، گردیدی آقای من و آقای هر مؤمن و مؤمنه.
پس حسان بن ثابت به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و رخصت طلبید از آن جناب که قصیده اس در مدح امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در ذکر قصه غدیر و نصب آن جناب به امامت و خلافت و دعاهائی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق او فرمود انشا نماید، چون از آن جناب مرخص شد بر بلندی بر آمد و قصیده مشهوره او را که خاصه و عامه به طریق متواتر روایت کرده اند به آواز بلند بر مردم خواند، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را تحسین نمود و فرمود که: پیوسته ای حسان تو مؤیدی به روح القدس مادام که یاری نمائی ما را به زبان خود(1) ؛ و این اشعاری بود از آن جناب بر آنکه او بر ولایت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ثابت نخواهد ماند چنانکه بعد از وفات آن جناب اثر آن ظاهر شد.
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 171 - 177؛ اعلام الوری 130 - 133 با اختصار.
سید ابن طاووس و شیخ بن ابی طالب طبرسی و غیر ایشان از محدثان خاصه و عامه به طرق متعدده از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمیع شرایع دین خود را به مردم رسانید غیر از حج بیت الله الحرام و و لایت امام همام علی بن ابی طالب (عليهالسلام )، پس جبرئیل بر آن جناب نازل شد و گفت: یا محمد! بدرستی که خداوند علام تو را سلام می رساند و می فرماید که: من قبض نکرده ام روح پیغمبری را از پیغمبران خود را و نه رسولی از رسولان خود را مگر بعد از تمام کردن دین خود و کامل گردانیدن حجت خود، و از جمله آنها دو چیز بزرگ مانده است که باید البته آنها را به قوم خود برسانی، یکی فریضه حج و دیگری فریضه ولایت و خلافت بعد از تو، بدرستی که من خالی نگذاشته ام هرگز زمین خود را از حجتی و بعد از این خالی نخواهم گذاشت از حجت تا روز قیامت؛ پس در این وقت حق تعالی تو را امر می فرماید که برسانی به قوم خود شرایع حج را، پس باید که تو به حج بروی و با تو بیاید هر که استطاعت حج داشته باشد از اهل حضر و از اهل اطراف و عربان بادیه و تعلیم نمائی به ایشان مسائل حج ایشان را چنانکه تعلیم ایشان نمودی نماز و زکات و روزه را و این شریعت را تعلیم ایشان نمائی.
پس منادی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در میان مردم ندا کرد که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اراده حج کرده است و می خواهد که مناسک حج را تعلیم شما نماید چنانکه سایر شرایع دین را تعلیم شما نموده است، پس حضرت بیرون رفت از مدینه و مردم با او بیرون رفتند و همگی متوجه آن حضرت بودند و و نظر به افعال رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می کردند که آنچه او بجا آورد ایشان متابعت نمایند و با ایشان افعال حج را بجا آورد؛ و با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حاضر شده بودند در حج از اهل مدینه و اطراف و نواحی و اعراب هفتاد هزار کس یا زیاده موافق عدد اصحاب حضرت موسی (عليهالسلام ) که ایشان هفتاد هزار کس بودند و حضرت موسی بیعت هارون را از ایشان گرفت پس بیعت را شکستند و متابعت گوساله سامری کردند؛ و همچنین آن حضرت بیعت گرفت از برای علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) به خلافت از جماعتی که به عدد اصحاب حضرت موسی بودند و ایشان نیز بعد از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیعت آن
حضرت را شکستند و متابعت گوساله سامری این امت که ابوبکر و عمر بودند کردند، سنتی بود موافق سنت گذشته و مثلی بود موافق مثل امم سابق. و چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روانه حج شد از کثرت هجوم مردم تلبیه متصل شد در میان مکه و مدینه، پس چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عرفات وقوف نمود جبرئیل از جانب حق تعالب به نزد آن حضرت آمد و گفت: یا محمد! خداوند عالمیان تو را سلام می رساند و می فرماید که اجل تو نزدیک گردیده است و مدت عمر تو به آخر رسیده است و من تو را می طلبم بسوی آنچه چاره ای از آن نداری و از آن گریزگاهی نمی باشد - یعنی مرگ - پس عهد خود را درست کن و وصیت خود را پیش انداز و متوجه شو بسوی آنچه نزد توست از علومی که من بسوی تو فرستاده ام و علوم پیغمبران گذشته که به تو میراث داده ام و سلاح و تابوت و جمیع آنچه نزد توست از معجزات و علامات پیغمبران (عليهمالسلام )، و همه را تسلیم نما به وصی خود و خلیفه خود که حجت بالغه من است بر خلق من علی بن ابی طالب، پس او را علمی و نشانه گردان در میان مردم که به او راه هدایت را بیابند، و تازه گردان عهد او و میثاق او و بیعت او را بر مردم، و به یاد ایشان بیاور آنچه من بر ایشان گرفته ام از بیعت خود و میثاق و پیمانهائی که بر ایشان محکم گردانیده ام و عهدی که بسوی ایشان فرستاده ام پیشتر از ولایت و امامت ولی من و مولای ایشان و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنه که علی بن ابی طالب است زیرا که من قبض نکرده ام روح پیغمبری از پیغمبران خود را مگر بعد از آنکه دین خود را کامل گردانیده ام و عهدی که بسوی ایشان فرسستاده ام پیشتر از ولایت و امامت ولی من و مولای ایشان و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنه که علی بن ابی طالب است زیرا که من قبض نکرده ام روح پیغمبری از پیغمبران خود را مگر بعد از آنکه دین خود را کامل گردانیدم و نعمت خود را تمام ساختم به ولایت دوستان خود و دشمنی دشمنان خود، و این تمام یگانه پرستی من و دین من است و تمام شدن نعمت من بر خلق من به متابعت من است و اطاعت کردن او، و این به سبب آن است که من نمی گذارم هرگز زمین خود را بدون قیمی تا آنکه حجت من باشد بر خلق من، پس امروز کامل گردانیدم از برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و پسندیدم برای شما دین اسلام را به ولایت ولی خود مولای هر مؤمن و مؤمنه که او علی بن ابی طالب است بنده من و وصی پیغمبر من و خلیفه من بعد از او و حجت کامله من بر خلق من، مقرون است طاعت او به محمد پیغمبر من و مقرون است طاعت محمد به
طاعت من، پس هر که او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است و هر که او را معصیت کند مرا معصیت کرده است، او را علمی و نشانه گردانیده ام میان خود و میان خلق خود هر که او را بشناسد مؤمن است و هر که او را انکار نماید کافر است، و کسی که دیگری را در بیعت او شریک گرداند مشرک است، و هر که مرا ملاقات کند با ولایت او و به اعتقاد به امامت او داخل بهشت می شود، و هر که مرا ملاقات کند با عدوات او داخل جهنم می شود، پس بر پای دار ای محمد علی را علمی در میان خلق و بگیر بر ایشان بیعت او را و تازه گردان عهد و پیمانی را که پیشتر از ایشان گرفته بودم، بدرستی که من تو را قبض می کنم بسوی خود و تو را به جوار رحمت خود می طلبم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ترسید از قوم خود که مبادا اهل شقاق و نفاق پراکنده شوند و به جاهلیت و کفر خود برگردند، زیرا که حضرت می دانست که عداوت ایشان با علی بن ابی طالب در چه مرتبه است و کینه او در سنه های ایشان جا کرده است، پس سؤال کرد از جبرئیل که زا خداوند عالمیان سؤال نماید که او را از کید آن منافقان حفظ کند و انتظار می برد که جبرئیل که از خداوند عالمیان خبر محافظت او را از شر منافقان بیاورد، پس تبلیغ رسالت را تأخیر نمود تا به مسجد خیف، پس در مسجد خیف جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و امر کرد آن حضرت را که عهد ولایت را به ایشان برساند و او را قایم مقام خود گرداند و وعده محافظت از شر اعادی را برای آنچه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طلب نموده بود بیارود.
پس باز حضرت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تأخیر نمود تا به کراع الغمیم رسید که در میان مکه و مدینه است، و باز جبرئیل نازل شد و در امر ولایت تأکید نمود و آیه عصمت را نیاورد. پس حضرت فرمود: ای جبرئیل! من از قوم می ترسم که مرا تکذیب نمایند و قول مرا در حق علی قبول نکنند؛ پس از آنجا باز کرد.
پس چون به غدیر خم رسید که به قدر میل پیش از جحفه است جبرئیل به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد در وقتی که پنج ساعت از روز گذشته بود با نهایت زجر و تهدید و مبالغه و با ضامن شدن عصمت از شر اعادی، پس گفت: یا محمد! خداوند عزیز جلیل تو را سلام می رساند و می گوید که: ای پیغمبر بزرگوار! تبلیغ کن آنچه بسوی تو فرستاده
شده است در باب علی، و اگر نکنی نرسانیده خواهی بود هیچیک از رسالات الهی را و خدا تو را نگاه می دارد از شر مردم.
و اول قافله نزدیک به جحفه رسیده بود پس جبرئیل آن حضرت را امر کرد که برگرداند آنها را که از پیش رفته بودند و نگذارد آنها را که در عقبند پیش روند تا آنکه علی را برای مردم به خلافت نصب نماید و برساند به ایشان آنچه حق تعالی فرستاده است در شأن علی، و خبر داد پیغمبر را که خداوند عالمیان او را از شر مردم حفظ می نماید، پس چون خبر عصمت از شر اعادی به آن حضرت رسید مناداین خود را امر فرمود که ندا کردند در میان مردم که همه نزد آن حضرت جمع شوند و برگردانند پیش رفتگان را و حبس نمایند دیگران را، و جبرئیل آن حضرت را از جانب خداوند عالمیان امر کرد که میل نماید به حانب راست راه موضعی که اکنون مسجد غدیر است، و در آن موضع درخت خاری چند بود، پس حضرت امر فرمود بروبند زیر آن درختان را و برای آن حضرت سنگی چند نصب نمایند شبیه به منبر تا آنکه بر مردم مشرف تواند شد، پس مردم همه در این مکان جمع شدند و آنها که پیش رفته بودند برگشتند.
پس حضرت بالای آن سنگها بر آمد و حمد ثنای الهی ادا نمود و فرمود که: حمد و سپاس خداوندی را سزا است که بلند مرتبه است در یگانگی خود و نزدیک است به خلایق با یکتایی خود و جلیل است در پادشاهی خود، و عظمت او ظاهر است در جمیع مخلوقاتش و علمش به همه چیز احاطه کرده است با علو مکان او، و مقهور و مغلوب گردانیده است جمیع خلق را به توانایی و خویدایی خود، پیوسته صاحب مجد و بزرگواری بود و همیشه مستحق حمد و ستایش خواهد بود، آفریننده آسمانهای بلند است و پهن کننده زمینهای پست است و آثار جبروتش در آسمانها ظاهر است، تفضیل کننده است بر جمیع مخلوقات خود و انعام کننده است بر هر که او را به درگاه جلال خود نزدیک گرداند، و همه دیده ها را می بیند و دیده ای او را نمی بیند، کریم است، بردبار است، صاحب علم و وقار است، رحمتش همه چیز را فرا گرفته و بر همه چیز به نعمت خود منت گذاشته، به
عدالت مردم را انتقام نمی نماید بلکه تفضل می کند، و مبادرت نمی نماید بسوی ایشان به آنچه مستحق آن گردیده اند از عذاب او، پنهانهای مردم را می داند و بر ضمائر ایشان مطلع است، و هیچ پوشیده ای بر او مخفی نیست و هیچ امر مخفی بر او مشتبه نیست، احاطه به هر چیز نموده و غالب بر هر چیز گردیده و بر هر چیز قوی شده و بر هر چیز توانا گردیده، هیچ چیز مانند او نیست و او همه اشیا را آفرید در وقتی که هیچ چیز نبود، دائمی است که زوال ندارد و قیام به عدالت می نماید در میان مردم، نیست خداوندی به جز او و بر هر چه اراده کند غالب است و کارهای او منوط به حکمت و مصلحت است، از آن بزرگتر است که بصیرتها او را ادراک نمایند و او بصیرتها را ادراک می نماید و اوست دانای لطائف امور و آفریننده دقایق اشیا و مطلع بر خفایای امور، احدی وصف او نمی تواند نمود از روی معاینه و مشاهده و نمی داند احدی که او چگونه است در آشکار و پنهانش مگر به آنچه خود دلالت فرموده است مردم بر بر ذات مقدس خود.
و گواهی می دهم که اوست خداوندی که بجز او خداوندی نیست و معبودی غیر از او سزاوار پرستش نیست، پر کرده است جهان را آثار قدس و تنزه او، و نور و هویدایی او از ازل تا ابد را روشن گردانیده است، و اوست خداوندی که جاری می گرداند امر خود را بی مشورت صاحب رأیی و با او در تقدیر امور شریکی و انبازی نیست و در تدبیرات او تفاوتی نیست، و تصویر کرد هر چه را از نو پدید آورد بی آنکه مثالی از برای او در نظر داشته باشد، و آفرید آنچه را آفرید بی آنکه احدی یاری او نموده باشد یا مشقتی در آن بوده باشد یا اندیشه و حیله در آن نموده باشد، بلکه به محض قدرت خود آفریده پس موجود شدند، و از کتم عدم به وجود آورد پس ظاهر گردیدند، پس اوست آفریننده ای که بجز او آفریننده ای نیست، صنعتهای خود را محکم نمود و احسانهای نیکو فرموده، اوست عادلی که هرگز جور نمی کند و اوست کریمتری که همه امور به او بر می گردد، و گواهی می دهم که اوست خداوندی که فروتنی می کند هر چیز نزد عظمت او، و خاضع است هر چیز برای هیبت او.
مالک ملکهاست و بلند کننده فلکها است و تسخیر کننده آفتاب و ماه است برای
منفعت خلایق که هر یک جاری می شوند تا وقت معلومی، پرده شب را بر روی روز می کشد و پرده روز را بر روی شب می کشد در حالتی که طلب می کند روز شب را به سرعت، در هم شکننده هر متجبر معاند است و هلاک کننده هر شیطان متمرد است، با او ضدی و مثلی نبوده است، یگانه است، مقصود همه خلق است در حوائج، والد نیست و از کسی متولد نشده است، و علتی ندارد و احدی کفو و نظیر او نیست، و معبودی است یگانه و پروردگاری است بزرگوار، اراده می کند پس بعمل می آورد و می خواهد پس حکم می کند، و عالم است اشیاء را پس احصا کرده است همه را، و می میراند و بعد از مردن زنده می گرداند، و فقیر و غنی می گرداند، و می خنداند و می گریاند، و نزدیک می گرداند و دور می افکند، و گاهی منع می کند و گاهی عطا می کند، مخصوص اوست پادشاهی و اوست سزاوار ستایش، نیکیها همه در دست اوست و بر همه چیز قادر است، داخل می گرداند شب را در روز و داخل می گرداند روز را در شب، بدرستی که اوست غالب و آمرزنده، اجابت کننده دعا است و بزرگ دهنده عطا است، احصا کننده انفاس و پروردگار جنیان و ناس است، چیزی بر او مشکل نمی شود، و به ملال نمی آورد او را ناله استغاثه کنندگان و دلتنگ نمی گرداند او را الحال الحاح کنندگان، نگاه دارنده صالحان است، آن خداوند است که مستحق است از همه مخلوقات خود حمد و شکر را در وقت نعمت و در وقت بلا و در هنگام شدت و رخا، و ایمان می آورم به او و به ملائکه او و کتابهای او و رسولان او، می شنوم امر او را و اطاعت می نمایم، و مبادرت می کنم بسوی هر چیز که او می پسندد و انقیاد می نمایم قضاهای او را برای رغبت در فرمانبرداری او و از ترس عقوبت او زیرا که او خداوندی است که از عذاب او ایمن نمی توان بود و از جور او نمی باید ترسید، اقرار می نمایم از برای او بر خود به بندگی و گواهی می دهم از برای او به پروردگاری، و می رسانم آنچه وحی رسانیده است به من از بیم آنکه اگر نرسانم عقوبتی عظیم از او بر من نازل گردد که هیچ احدی نتواند آن را دفع کردن هر چند حیله او عظیم باشد زیرا که خداوندی بجز او نیست، و بدرستی که مرا اعلام کرده است که اگر تبلیغ ننمایم آنچه را
بسوی من فرستاده است تبلیغ رسالت او نکرده خواهم بود، و بتحقیق که ضامن شده است برای من که مرا از شر مردم محافظت نماید، و اوست خداوند کفایت کننده دشمنان و کرم نماینده برای دوستان.
وحی نموده است به سوی من که: بسم الله الرحمن الرحیم( يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (1) .
ای گروه مردمان! تقصیر نکردم در رسانیدن آنچه فرستاده بود بسوی من، و اینک بیان می کنم برای شما سبب نزول این آیه را؛ سببش ابن بود که: جبرئیل نازل شد بر من سه مرتبه و در هر مرتبه از جانب حق تعالی مرا سلام رسانید و امر نمود که در این مقام بایستم و اعلام نمایم هر سفید و سیاه را به آنکه علی به ابی طالب برادر من و وصی من خلیفه من است و پیشوای امت من است بعد از من و محل او از من محل هارون است از موسی (عليهالسلام ) مگر آنکه پیغمبری بعد از من نیست و او اولی به امر شما است بعد از خدا و رسول، و حق تعالی به این مضمون آیه ای از قرآن بر من فرستاده است( إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّـهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ) (2) یعنی: نیست اولی به امر شما مگر خدا و رسول خدا و آن گروهی که ایمان آورده اند به خدا، آن کسانی که نماز را بر پا می دارند و می دهند زکات را در وقتی که در رکوعند.
پس حضرت فرمود: علی بن ابی طالب نماز را بر پا داشت و زکات داد در وقتی که در رکوع بود و در جمیع اینها غرضش رضای الهی بود و نیتش خالص بود.
پس سؤال کردم از جبرئیل که از جانب اقدس الهی تستعفا نماید از برای من تبلیغ این رسالت را زیرا می دانستم پرهزکاران کم اند و منافقان بسیار و حیله های حیله کنندگان را می دانستم و مطلع بودم بر مکرهای استهزاء کننگان به اسلام، آنها که حق تعالی در کتاب خود وصف کرده ایشان را به آنکه می گویند به زبانهای خود چیزی را که نیست در
____________________
1-سوره مائده: 67.
2-سوره مائده: 55.
دلهای ایشان، و گمان می کنند که این سهل است و حال آنکه این نزد خدا عظیم است؛ بسیار مرا آزار کردند تا آنکه مرا اذن نامیدند برای آنکه علی پیوسته با من می بود و من پیوسته رو به او داشتم و سخن او می شنیدم تا آنکه حق تعالی این آیه را فرستاد( وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ) (1) یعنی: و بعضی از منافقان گروهی اند که ایذا می کنند پیغمبر را و می گویند که اذن است - یعنی گوش به سخن هر کس می دهد و سخن هر کس را قبول می کند - بگو - یا محمد - که: او گوش دهنده است آنچه را خیر است برای شما، ایمان دارد به خدا و تصدیق می کند سخن مؤمنان را.
پس حضرت فرمود: اگر خواهم نامهای ایشان را بگویم می توانم گفت، و اگر خواهم اشاره کنم به شخصهای ایشان اشاره می توانم کرد، و اگر خواهم دلالت نمایم بر ایشان می توانم کرد، ولیکن بخدا سوگند که در امور ایشان کرم می ورزم و ایشان را رسوا نمی کنم و با همه این احوالی که گفتم می دانم که حق تعالی راضی نمی شود بغیر آنکه تبلیغ نمایم آنچه را فرستاده است بسوی من.
پس حضرت بار دیگر آن آیه را خواند و فرمود: ایها الناس! پس بدانید که خداوند عالمیان علی را نصب کرده است برای شما ولی و اولی به امر شما و امام و پیشوای شما و فرض گردانیده است اطاعت او را بر مهاجران و انصار و بر جماعتی که متابعت ایشان کنند به احسان، و بر شهر نشین و بر بادیه نشین و بر عرب و عجم و بر آزاد و بنده و بر خرد و بزرگ و بر سفید و سیاه و بر هر که خدا را به یگانگی می پرستد حکمش روا است و گفته اش جاری است و امرش نافذ است، هر که مخالفت او کند ملعون است و هر که متابعت او کند مرحوم است، و هر که تصدیق او نماید و سخن او را بشنود و فرمان او را اطاعت نماید حق تعالی او را می آمرزد.
ای گروه مردمان! این آخر ایستادنی است که من در چنین مجمعی می ایستم پس
____________________
1-سوره توبه: 61.
بشنوید سخن مرا و اطاعت نمایید فرموده مرا و منقاد شوید امر پروردگار خود را، بدرستی که حق تعالی اولی به نفس شماست و آفریننده شماست، پس بعد از خدا رسول او محمد اولی به امر شماست و ایستاده است و قیام نماینده به مصلتهای شماست و مخاطبه می نماید شما را به آنچه برای شما ضرور است، پس بعد از من علی ولی شماست و پیشوای شماست به امر خداوند عالمیان، بعد از او امامت در ذریت من است از فرزندان او تا روزی که خدا و رسول را ملاقات نمایید در روز قیامت، نیست حلالی مگر آنچه خدا حلال گردانیده است و نیست حرامی مگر آنچه خدا حرام کرده است، حق تعالی به من شناسانده است جمیع حلال و حرام خود و من رساننده ام آنچه خدا تعلیم من کرده بود از کتاب خود از حلال و حرام خود بسوی علب بن ابی طالب و همه را تعلیم او نموده ام.
ای گروه مردم! هیچ علمی نیست مگر آنکه خدا آن را در من احصا کرده است، و هر علمی که خدا تعلیم من کرده است همه را من احصا کرده ام در امام متقیان علی بن ابی طالب و همه را تعلیم او نموده ام، واوست امام مبین که حق تعالی در قرآن فرموده است که( وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُّبِينٍ ) (1) یعنی: همه چیز را ما احصا کرده ایم در امام ظاهر کننده.
ای گروه مردم! گمراه مشوید از او و نفرت منمایید از او و تکبر منمایید از قبول ولایت او، اوست که هدایت می کند شما را به حق و عمل می کند به حق و محو می کند باطل را و نهی می کند از آن، و او را مانع نمی شود در راه خدا ملامت ملامت کننده ای، پس او اول کسی است که ایمان آورد به خدا و رسول او از این امت، و اوست که جان خود را فدای رسول خدا کرد، و اوست که با رسول خدا عبادت حق تعالی می کرد در وقتی که هیچکس بغیر از ایشان از مردان عبادت خدا نمی کرد.
ای گروه مردمان! او را تفضیل دهید که خدا او را تفضیل داده است، و قبول کنید که خدا او را نصب کرده است.
____________________
1-سوره یس: 12.
ای گروه مردمان! او امام است از جانب خدا، قبول نمی کند خدا توبه کسی را که انکار ولایت او نماید و نمی آمرزد او را، واین امری است که خدا لازم گردانیده است بر خود که چنین کند نسبت به کسی که مخالفت امر خدا نماید در امر علی، و آنکه او را عذاب کند عذابی عظیم ابد الآباد که هرگز عذاب او منتهی نشود، پس حذر نمایید از مخالفت او که اگر مخالفت او نمایید آتش افروز آتشی خواید بود که آتش افروز آن مردمند وسنگ و مهیا کرده است خداوند عالمیان آن را برای کافران.
ایها الناس! بخدا سوگند که به من بشارت دادند گذشتگان از پیغمبران و مرسلان که من خاتم پیغمبران و مرسلان و حجت خدایم بر جمیع مخلوقیت از اهل آسمانها و زمین، پس هر که شک نماید در این او کافر است مانند کفر اهل جاهلیت اولی، و کسی که شک کند در یک گفته از گفته های من پس بتحقیق که شک کرده است در جمیع گفته های من، و ر که شک کند در آنچه گفتم بازگشت او بسوی آتش جهنم است.
ای گروه مرمان! منت گذاشت خداوند عالمیان و مرا گرامی داشت به این فضیلت از محض فضل و احسان خود، و خداوندی بجز او نیست و او مستحق حمد است از من ابد الآباد بر همه احوال.
ای گروه مردمان! تفضیل دهید علی را، بدرستی که او افضل مردم است بعد از من از مردان و زنان، به برکت ما حق تعالی روزی بر خلایق می فرستد و ایشان را زا مهالک نجات می دهد؛ ملعون است ملعون است مغضوب است مغضوب است کسی که رد کند بر من این گفته مرا هر چند موافق طبع او نباشد، بدرستی که جبرئیل مرا چنین خبر داد از خداوند عالمیان و می گوید: هر که دشمنی علی را اختیار نماید و اقرار به امامت او نکند پس بر اوست لعنت من و غضب من، پس نظر کند هر نفسی که چه پیش می فرستد برای فردای خود، و بترسید از خدا از آنکه مخالفت کنید علی را پس بلغزد قدمهای شما بعد از آنکه ثابت بود در دین، بدرستی که خداوند عالمیان بینا است به کرده های شما.
ای گروه مردمان! علی است جنب الله که حق تعالی می فرماید که مخالفان او در
قیامت می گویند( يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّـهِ ) (1) یعنی: زهی حسرت بر آنچه تقصیر کردم در جنب خدا یعنی در ولابت علی بن ابی طالب (عليهالسلام ).
ای گروه مردمان! تدبر نمایید در قرآن و بفهمید آیات آن را و نظر کنید بسوی محکمات آن و متابعت منمایید متشابهات آن را، پس بخدا سوگند که بیان نمی کند از برای شما آیات زجر کننده آن را و واضح نمی گرداند از برای شما تفسیر آن را کسی بغیر آنکه من دستش را خواهم گرفت وئ بسوی خود بالا خواهم برد و بازوی او را بلند خواهم کرد و شما همه او را می بینید، و اعلام می نمایم شما را که هر که من مولای او بودم پس اینک علی مولای اوست، و او علی بن ابی طالب است برادر من و وصی من و مولات او از جانب حق تعالی نازل شده است بر من.
ای گروه مردم! بدرستی که علی و پاکیزگان از فرزندان من ثقل کوچکتر است که در میان شما می گذارم، و قرآن ثقل بزگتر است - و ثقل چیزی را می گویند که تحمل آن بر طبع مردم گران باشد - پس حضرت فرمود که: هر یک از اینها خبر دهنده اند از دیگری و هر یک موافق دیگرند و از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.
و اهل بیت من امینای خدایند در میان خلق او و حکیمان خدایند در زمین او، بدرستی که ادای رسالت کردم و تبلیغ وحی الهی نمودم و آنچه بایست شنوانیدم و آنچه بر من نازل شده بود واضح گردانیدم، بدرستی که آنچه گفتم خدا گفته بود و من از جانب خدا رسانیدم، بدرستی که نیست امیر المؤمنین بغیر این برادرم که در پهلوی من ایستاده است و حلال نیست پادشاهی مؤمنان برای احدی بعد از من غیر او.
پس دست خود را بر بازوی آن حضرت زد و او را بلند کرد به مرتبه ای که پاهای او به زانوی آن حضرت می رسید، و در اول حال که بر منبر بالا رفت حضرت امیر (عليهالسلام ) را بر بالای منبر طلبید و یک پایه پائین تر از خود بازداشت، پس فرمود:
ای معاشر مردمان! اینک علی برادر من است و وصی من است و حفظ کننده علم من
____________________
1-سوره زمر: 56.
است و خلیفه من است بر امت من و جانشین من است در تفسیر کتاب خداوند عالمیان و خواننده مردم است بسوی خدا و عمل کننده است به آنچه پسندیده اوست و محاربه کننده است با دشمنان خدا و دوستی کننده است بر طاعت خدا و نهی کننده است از معصیت خدا، و اوست خلیفه رسول خدا و اوست از امیر مؤمنان و اوست پیشوای هدایت کننده، و اوست کشنده بیعت شکنندگان و جور کنندگان و از دین بدر روندگان به امر خدا.
و بدانید که آنچه گفتم تغییر نمی یابد و به امر پروردگار خود گفتم، خداوند! دوست دار هر که او را دوست دارد و دشمن دار هر که او را دشمن دارد و لعنت کن هر که او را انکار نماید و غضب کن بر هر که انکار حق او کند، خداوند! تو بر من فرستاده ای که امامت از برای علی است ولی تو در وقتی که من بیان کنم آن را برای مردم و نصب کنم او را به سبب آنکه خواستی که کامل گردانی برای بندگان خود دین ایشان را و تمام گردانی بر ایشان نعمت خود را و پسندیدی از برای ایشان دین اسلام را پس فرمودی( وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ) (1) یعنی: هر که طلب کند غیر اسلام دینی را پس هرگز از او قبول نمی شود و او در آخرت از زیانکاران است، خداوندا! تو را گواه می گیرم که آنچه در این باب فرستادی من به ایشان رساندم.
ای گروه مردمان! بدرستی که کامل گردانید خداوند عالمیان دین شما را به امامت علی، پس هر که اقتدا ننماید به او و به امامانی که بعد از فرزندان او تا روز قیامت که عرض می نمایند اعمال را بر خداوند عالمیان، پس حق تعالی حبط می نماید عملهای ایشان را و ابد الآباد در جهنم خواهند بود، سبک نمی شود از ایشان عذاب و مهلت نمی دهند ایشان را.
ای طوایف مسلمانان! این است علی بن ابی طالب یاری کننده ترین شما مرا و سزاوارترین شما به من و نزدیکترین شما به من و عزیزترین شما به من، و خداوند عزیز جلیل و من هر دو از او خشنودیم، و نازل نشده است آیه ای در شأن پسندیدگان مگر آنکه
____________________
1-سوره آل عمران: 85.
در شأن او نازل شده است، و خطاب یا ایها الذین آمنوا در قرآن نکرده است مگر آنکه ابتدا به او نموده است و مقصود اصلی او بوده است، و هیچ آیه ای و وحی در قرآن فرود نیامده است مگر در شأن او، و گواهی به استحقاق بهشت در سوره( هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ ) (1) نداده است مگر از برای او، و آن سوره را در حق غیر اونازل نگردانیده است و به آن سوره مدح نکرده است غیر او را.
ای گروه مسلمنان! علی است یاور دین خدا، و اوست جهاد کننده در حمایت رسول خدا، و اوست پرهیزکار پاکیزه کردار و هدایت کننده و هدایت یافته، وپیغمبر شما بهترین پیغمبران است و وصی شما بهترین اوصیای ایشان است و فرزندان او بهترین اوصیای پیغمبرانند.
ای طوایف مردمان! ذریت هر پیغمبری از صلب او بوده اند و ذریت من از صلب علی.
ای طوایف مردمان! بدرستی که شیطان آدم را از بهشت بیرون کرد به حسد، پس حسد مبرید بر علی که حبط می شود اعمال شما و می لغزد از راه ایمان قدمهای شما و بدرستی که آدم را فرو فرستاده به زمین به سبب یک خطا و حال آنکه او برگزیده خداوند جلیل بود، پس چگونه خواهد بود حال شما در مخالفت حق تعالی و حال آنکه شما آنانید که می دانید و از شما جمعی هستند که دشمنان خدایند، بدرستی که دشمن نمی دارد علی را مگر بدبختی و دوست نمی دارد علی را مگر پرهزکاری و ایمان نمی آورد به علی مگر مؤمنی که ایمان خود را از برای خدا خالص گردانیده باشد، بخدا سوگند یاد می کنم که در شأن علی نازل شده سوره عصر.
ای گروه مردمان! بدرستی که خدا را گواه گرفتم و رسالت خود را به شما رسانیدم و نیست بر رسول بغیر از رسانیدن هویدا.
ای گروه مردمان! بترسید از خدا چنانکه حق ترسیدن است و ممیرید مگر با دین اسلام.
____________________
1-سوره انسان: 1.
ای گروه مردمان! ایمان بیاورید به خدا و رسول او و به آن نوری که با او نازل گردیه است که آن علی بن ابی طالب است.
ای گروه مردمان! نور از جانب خداوند عالمیان در من جاری شده است، پس در علی بن ابی طالب، پس در نسل او که امامان به حقند تا قایم مهدی که اخذ می کند به حق خدا و به هر حقی که ما را بوده است زیرا که خداوند عالمیان ما را حجتی گردانیده است بر تقصیر کنندگان و معاندان و مخالفان و خیانتکاران و گناهکاران و ستمکاران از جمیع عالمیان.
ای گروه مردمان! شما را اعلام می کنم که منم رسول خدا که گذشته اند پیش از من رسولان او، آیا اگر من بمیرم یا کشته شوم از پس پشت بر خواهید گشت و مرتد خواهید شد؟ و کسی که از دین برگردد هیچ ضرر به خدا نمی رساند، بزودی جزا خواهد داد شکر کنندگان را، بدانید که علی موصوف است به صبر و شکر، پس بعد از او فرزندان او که از صلب اویند به این صفات موصوفند.
ای گروه مسلمانان! منت مگذارید بر خدا اسلام خود را پس غضب می کند بر شمات و در می یابد شما را به عذابی عظیم از نزد خود، بدرستی که او بر صراط جزا دهنده کافران است.
ای طوایف مسلمانان! بعد از من پیشوای چند خواهند بود که مردم را بخوانند بسوی جهنم و در روز قیامت ایشان یاری کرده شده نخواهند بود؛ ای گروه مردم! خدا و من از ایشان بیزاریم.
ای گروه مردمان! بدرستی که این پیشوااین ضلالت و یاوران ایشان و پیروان ایشان واتباع ایشان در پایین ترین درکات جهنم اند و بد جایی است جایگاه متکبران، بدرستی که ایشان اصحاب صحیفه اند، پس نظر کنند به صحیفه خود که چه نوشته اند.
پس حضرت باقر (عليهالسلام ) فرمود که: مردم نفهمیدند که مراد از صحیفه کدام است مگر جماعت قلیلی از ایشان که در آن صحیفه شریک بودند، و مراد آن صحیفه ای است که در همین صفر منافقان در پیش کعبه نوشتند و با یکدیگر عهد کردند که نگذارند که خلافت در
علی بن ابی طالب قرار یابد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای طوایف مسلمان! بدرستی که من می سپارم خلافت را امانتی ووراثتی در فرزندان خود تا روز قیامت، و بتحقیق که رساندم آنچه مأمور به آن بودم تا حجتی گردد بر هر که حاضر است و هر که غایب است و بر هر احدی از آنها که حاضر هستند و از آنها که حاضر هستند واز آنها که حاضر نیستند خواه متولد شده باشند و خواه نشده باشند، پس باید که برسانند حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت، و زود باشد که خلافت مرا غصب نمایند و پادشاهی گردانند، خدا لعنت کند غصب کنندگان را و اعانت کنندگان ایشان را، و در آن وقت مستحق این خطاب عقوبت مآب می گردند که( سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلَانِ ) (1) ( يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِّن نَّارٍ وَنُحَاسٌ فَلَا تَنتَصِرَانِ ) (2) .
ای گروه مردمان! خداوند عالمیان نخواهد گذاشت شما را تا جدا گرداند خبیث را از طیب - یعنی منافق را از مؤمن - و حق تعالی شما را مطلع بر غیب نگردانیده است، و تا فتنه نشود مؤمن و منافق را نخواهید شناختن.
ای گروه مردمان! هیچ قریه ای نیست مگر آنکه خدا هلاک کننده است اهل آن را به سبب تکذیب کردن ایشان پیغمبران خود را، چنین هلاک می گرداند خدا شهرهایی را که اهل آنها ستمکارانند چنانکه حق تعالی در قرآن یاد فرموده است، و این امام شماست و اولی به امر شماست و او محل وعده های خدا است که وعده نموده است برای او در رجعت و در قیامت و خدا راست می گرداند وعده خود را.
ای گروه مردمان! بتحقیق که لغزیدند پیش از شما اکثر پیشینیان و خدا هلاک کرد پیشینیان را و هلاک خواهد گردانید آیندگان را.
ای گروه مردمان! بدرستی که حق تعالی مرا امر کرد و نهی کرد ومن امر کردم علی را و نهی نمودم او را و دانست او امر و نواهی را از جانب پروردگار خود، پس بشنوید امر علی
____________________
1-سوره الرحمن: 31.
2-سوره الرحمن: 35.
را تا سالم گردید از مخاوف دنیا و عقبی، و اطاعت نمایید او را تا هدایت یابید بسوی دین خدا و منتهی شوید در نهی او تا به رشد و صلاح بر آیید و بازگردید بسوی مراد او و از راه حق او بسوی راههای دیگر پراکنده مشوید.
ای گروه کردمان! منم صراط مستقیم خدا که حق تعالی شما را امر کرده است به اطاعت آن، پس علی بعد از من، پس فرزندان من که از صلب اویند امامان و پیشوایانند و هدایت می نمایند به حق، و به حق در میان مردم عدالت می کنند. پس حضرت سوره حمد را تا آخر تلاوت نمود و فرمود که: این سوره در میان ایشان نازل شده است و همه ایشان را فرا گرفته است و مخصوص ایشان است، ایشانند دوستان خدا و ترسی و بیمی بر ایشان نیست و اندوهناک نمی شوند در قیامت و بدرستی که ایشانند حزب خدا و حزب خدا رستگارانند.
و بندانید دشمنان علی اهل شقاقند که تجاوز از حق نموده اند و برادران شیاطینند که القا می کنند بعضی از ایشان بسوی بعضی سخن باطل را که زینت داده اند برای آنکه یکدیگر را فریب دهند، و بدرستی که دوستان علی و ذریت او مؤمنانی چندند که حق تعالی وصف کرده است ایشان را در این آیه( لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ) (1) یعنی: نمی یابی گروهی را که ایمان آورده اند به خدا و روز قیامت که دوستی کنند با کسی که دشمنی کند با خدا و رسول او، و هر چند بوده باشند پدران ایشان یا پسران ایشان یا برادران ایشان یا عشیره و خویشان ایشان، و بدرستی که دوستان، مؤمنانند که حق تعالی وصف کرده است ایشان را در این آیه( الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَـٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ ) (2) یعنی: آنان که ایمان آوردند و نپوشانیدند ایمان خود را به ستمی، این جماعت مر ایشان راست ایمنی و ایشانند هدایت یافتگان، باز فرمود: بدرستی که دوستان ایشان آنانند
____________________
1-سوره مجادله: 22.
2-سوره انعام: 82.
که داخل بهشت می شوند ایمنان و استقبال می نمایند ملائک ایشان را به سلام و خطاب می نمایند ایشان را که خوش آمدید پس داخل شوید در بهشت که جاوید بمانید در آن(1) ، و بدرستی که اولیای ایشان آنانند که حق تعالی می فرماید که: داخل بهشت می شوند بی حساب(2) و بدرستی که دشمنان ایشان آتش افروز جهنمند و دشمنان ایشان آنانند که می شنوند از جهنم صدای مهیب می بینند از آن جوشیدنی غریب هر گاه که داخل می شوند در جهنم امتی لعنت می کنند امت دیگر را(3) ، بدرستی که دشمنان ایشان آنهایند که حق تعالی در شأن ایشان فرموده است: هر گاه که می اندازند در جهنم فوجی را سؤال می نمایند از ایشان خازنان جهنم که: آیا نیامد بسوی شما ترساننده ای؟ گویند: بلی بتحقیق که آمد بسوی ما ترساننده ای پس تکذیب او کردیم و گفتیم: دروغ می گویید خدا چیزی نفرستاده است(4) ، و بدرستی که دوستان ایشان آنانند که می ترسیدند از پروردگار خود به سبب امری چند که غایب است از دیده های ایشان، ایشان راست آمرزش گناهان و اجری بزرگ(5) .
ای گروه مردمان! چه بسیار تفاوت است میان جهنم و بهشت، پس دشمن ما کسی است که خدا او را مذمت و لعنت کرده است، و دوست ما کسی است که خدا او را مدح کرده است و دوست داشته است.
ای گروه مردمان! منم ترساننده و علی است هدایت کننده، چنانکه حق تعالی فرموده است انما انت منذر ولکل قوم هاد(6) .
ای گروه مردمان! من پیغمبرم و علی وصی من است، و بدرستی که خاتم امامان از
____________________
1-اشاره به آیه 73 سوره زمر.
2-اشاره به آیه 40 سوره غافر.
3-اشاره به آیه 38 سوره اعراف.
4-ترجمه آیه 8 و 9 سوره ملک.
5-ترجمه آیه 12 سوره ملک.
6-سوره رعد: 7.
ماست و اوست قائم به حق و مهدی، و بدرستی اوست غالب شونده بر همه دینها و اوست انتقام کشنده از ستمکاران و اوست فتح کننده قلعه ها و خراب کننده آنها، اوست کشنده هر قبیله از مشرکان و اوست طلب کننده هر خونی که از دوستان خدا ریخته شده و طلب آن نکرده اند، و اوست یاری کننده دین خدا، و اوست آب برگیرنده از دریای بی پااین علوم حق تعالی، و اوست قسمت کننده برای هر صاحب فضیلتی در خور فضیلت او و برای هر جاهلی در خور جهل او، و اوست پسندیده خدا و برگزیده او، و اوست وارث جمیع علوم و احاطه کننده به آنها، و اوست خبر دهنده از جانب پروردگار خود، و اوست صاحب رشد درست کردار، و اوست که حق تعالی امر امت را به اوگذاشته است، و اوست که بشارت داده اند به او هر که پبش از او گذشته است، و اوست که حجتش باقی است و بعد از حجتی نیست و هیچ حقی حقی نیست مگر آنکه با اوست و هیچ نوری نیست مگر آنکه نزد اوست، و اوست که هیچکس بر او غالب نمی گردد و هیچکس بر او یاری نمی یابد، اوست ولی خدا در زمین و حکم کننده خدا در میان خلق و امین خا در آشکار و پنهان.
ای گروه مردمان! بیان کردم از برای شما و فهمانیدم شما را و اینک علی بعد از من به شما می فهماند، و بدانید که بعد از انقضاء خطبه خود می خوانم شما را که دست بر دست من زنید برای بیعت او و اقرار کردن به امامت او پس بعد از من دست بر دست او بزنید و با او بیعت نمایید، و بدانید که من با خدا بیعت کرده ام و علی با من بیعت کرده است و من شما را امر می کنم از جانب حق تعالی که با علی بیعت کنید، پس کسی که بشکند این بیعت را ضرر آن به خودش می رسد و کسی که وفا کند به آنچه با خدا بر آن عهد کرده است پس بزودی خواهد داد به او خدا مزدی بزرگ.
ای گروه مردمان! بدرستی که حج و عمره از شعایر دین خداست، پس ای گروه مردم حج کنید خانه کعبه را که هیچ اهل بیتی به حج نرفتند مگر آنکه مستغنی شدند، و هیچ خانه آباده ای تخلف از حج نکردند مگر آنکه فقیر و محتاج شدند.
ای گروه مردم! هیچ مؤمنی در عرفات و قوف نکرده است مگر آنکه حق تعالی گناهان گذشته او را تا آن روز آمرزیده است، و چون حج را تمام کند عمل را از سر می گیرد.
ای گروه مردمان! حاجیان را خدا یاری می کند و آنچه خرج می کنند خدا عوض کرامت می فرماید و خدا ضایع نمی گرداند اجر نیکوکاران را.
ای گروه مردمان! حج کنید خانه کعبه را با کمال دین و دانایی از مسائل آن، و بر مگردید از مشاعر حج و مواقف آن مگر با توبه و پشیمانی و ترک کردن گناهان.
ای گروه مردمان! حج کنید خانه کعبه را با کمال دین و دانایی از مسائل آن، و بر مگردید از مشاعر حج و مواقف آن کگر با توبه و پیشمانی و ترک کردن گناهان. ای گروه مردمان! بر پا دارید نماز را و ادا کنید زکات را چنانکه خدا شما را امر کرده است که اگر مدت بر مشا بسیار بگذرد و به آن سبب تقصیر کنید در محافظت احکام دین یا فراموش کنید آنها را بی تقصیری، پس علی ولی شماست و بیان می کند از برای شما احکام دین شما را، و او و آن کسی که خدا او را آفریده است از من و از او خبر می دهند شما را به آنچه سؤال کنید از آن و بیان می کنند از برای شما آنچه را ندانید، بدرستی که حلال و حرام زیاده از آن است که من احصا نمایم آنها را و بشناسانم آنها را به شما و امر کنم به همه حلالها و نهی کنم از همه حرامها در یک مقام و یک مجلس، پس مأمور شده ام در این وقت که بیعت بگیرم از شما و دست بر دست شما بزنم بلکه قبول کنید آنچه را آورده ام از جانب خدا در باب علی بن ابی طالب که امیر المؤمنین است و امامان بعد از او که ایشان از من و از علی بهم می رسند، ایشان امامان خلقتد تا روز قیامت و قائم ایشان از ایشان است که حکم می کند به حق. ای گروه مردمان! هر حلالی که دلالت کردم شما را بر آن و هر حرامی که شما را نهی کردم از آن پس من از آن برنگشته ام و تبدیل نکرده ام، پس یاد آورید آنها را و حفظ کنید و یدگدیگر را به آنها وصیت نمایید و آنها را بدل مکنید و تغییر مدهید، و بر پا دارید نماز را و بدهید زکات را و امر کنید به نیکیها و نهی کنید از بدیها، و بدانید که سر عملهای شما امر به معروف و نهی از منکر است؛ پس بشناسانید هر که را حاضر نبوده در این مقام به آنچه گفتم و سخنان مرا به دیگران برسانید زیرا که آنچه گفتم به امر پروردگار شما گفتم، و امر به معروف و نهی از منکر نمی باشد مگر با امام معصومی.
ای گروه مردم! قرآن شما را می شناساند و دلالت می نماید که ائمه بعد از علی بن ابی طالب از فرزندان اویند و من بیان کردم که ایشان از من و از علی اند چنانکه حق تعالی
در قصه حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) فرموده است( وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ ) (1) یعنی: گردانید خداوند عالمیان خلافت را کلمه ای که باقی است در عقب او؛ پس از این آیه ظاهر شد که می باید خلافت همیشه در نسل حضرت ابراهیم بوده باشد و ذریت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از نسل ابراهیم اند، ومحتمل است که ضمیر عقبه به حسب تأویل قرآنی راجع به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) باشد.
پس حضرت فرمود: من نیز بیان کردم از برای شما که هرگز گمراه نمی شوید تا متمسک باشید به قرآن و ایشان.
ای گروه مردمان! بپرهیزید از مخالفا خدا و بترسید از عذاب او وحذر نمایید از قیامت چنانکه حق تعالی فرموده است( إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ ) (2) و به یاد آرید مردن را و حساب روز قیامت را و ترازوهای اعمال را و محاسبه نمودن کرده های بندگان را نزد خداوند عالمیان و ثواب و عقاب الهی را، پس هر که حسنه بیاورد در قیامت ثواب می برد و هر که با سیئه بیاید او را در بهشت نصیبی نیست؛ و در اخبار دیگر وارد شده است که مراد از سیئه، عدوات امیر المؤمنین است(3) .
ای گروه مردمان! شما زیاده از آنید که همه به دست خود با من بیعت توانید کرد، پس حق تعالی مرا امر کرده است که از زبانهای شما همه اقرار بگیرم به آنچه بر خود لازم گردانیدند و از شما پیمان گرفتم از برای علی بن ابی طالب از پادشاهی مؤمنان و از برای اآنها که می آیند بعد از علی از امامانی که از من و از او بهم می رسند چنانکه من شما را اعلام کردم که ذریت من زا صلب او خواهند بود پس همه شما بگویید که ما شنودگانیم و اطاعت کنندگانیم و راضی ایم و انقیاد می نماییم آنچه را رسانیدی به ما از پروردگار ما و پروردگار خود در امر علی و امر فرزندان او که از صلب او بهم می رسند از امامان، با تو بیعت می کنیم در این امر به دلهای خود و جانهای خود و به زبانهای خود و دستهای خود،
____________________
1-سوره زخرف: 28.
2-سوره حج: 1.
3-تفسیر قمی 2/131؛ تأویل الآیات الظاهرة 1/411.
و بر این اعتقاد زندگانی می کنیم و بر این اعتقاد می میریم و بر این اعتقاد مبعوث می شویم در قیامت، و تغییر نخواهیم داد و تبدیل نخواهیم کرد و شکی و ریبی در آن نداریم و بر نمی گردیم از عهد خود و نمی شکنیم پیمان خود را، و اطاعت می کنیم آنچه ما را پند دادی در امامت امیر مؤمنان و امامت امامان بعد از او که یاد کردی که از فرزندان تو و از فرزندان اویند و اول ایشان حسن و حسین اند و بعد از ایشان آنها که از ذریت حسین اند که حق تعالی برای امامت نصب کرده است ت و بگویید که اطاعت کردیم خدا را و تو را و علی را و امامان از ذریت علی را به آنچه گفتی، عهدی و پیمان محکمی گرفته شده است برای امیر المؤمنین و ائمه بعد از او از دلهای خود و جانهای خود و زبانهای ما و بیعت دستهای ما، طلب نمی کنیم به آنچه گفتیم ولی و در خاطر خود نمی یابیم که از این اعتقاد برگردیم هرگز، و خدا را گواه می گیریم و خدا کافی است برای شهادت و تو نیز بر ما گواهی بر این بیعت و گواهی می گیریم هر که اطاعت خدا کرده است از آنها که ظاهرند نزد ما و پنهانند از ما و ملائکه خدا و لشکرهای خدا و بندگان خدا را و خدا بزرگتر است از هر شاهد و گواهی.
ای گروه مردمان! چه می گویید؟! بدرستی که حق تعالی هر دائی را می داند و سر و پنهان هر نفسی را می داند، پس هر که هدایت یابد برای خود هدایت یافته است و هر که گمراه شود ضرر گمراهی به او عاید می گردد، و هر که بیعت کند با خدا بیعت کرده است، دست رحمت خدا بر بالای دستهای ایشان است.
ای گروه مردمان! پس از خدا بترسید و بیعت کنید با علی امیر مؤمنان و با حسن و حسین و ائمه بعد از حسین که ایشان کلمه باقی اند تا روز قیامت، خدا هلاک می گرداند هر که را مکر کند و رحم می کند هر که را وفا کند، و هر که بیعت را بشکند ضررش به او عاید می گردد، و هر که وفا کند به بیعت مزد عظیم از حق تعالی می یابد.
ای گروه مردمان! بگویید آنچه گفتم به شما و سلام کنید بر علی به امارت و پادشاهی مؤمنان و بگویید: شنیدیم و طاعت کردیم و از تو طلب می نماییم آمرزش تو را ای پروردگار ما و بسوی توست بازگشت ما، و بگویید: حمد و سپاس خداوندی را که هدایت کرد ما را و نبودیم ما که هدایت
بیابیم اگر هدایت نمی کرد ما را خدا.
ای گروه مردمان! بدرستی که فضایل علی بن ابی طالب که نزد خداوند عالمیان مکنون است و آنچه از آن در قرآن مجید بیان فرموده است زیاده از آن است که در یک مقام و یک مجلس احصای آنها توانم نمود، پس هر که خبر دهد شما را به فضایل او و بشناساند شما را تصدیق او بکنید.
ای گروه مردمان! هر که اطاعت کند خدا و رسول او را و علی را و امامان از ذریت او را که ذکر کردم ایشان را، پس رستگار شده است رستگاری عظیم.
ای گروه مردمان! سبقت گیرندگان بسوی بهشت و درجات عالیه آن آنانند که سبقت گیرند بسوی بیعت او و موالات او و سلام کردن بر او به امارت مؤمنان، ایشانند مقربان و فایز گردیده اند به رحمتهای عظیم در جنایت نعیم.
ای گروه مردمان! بگویید سخنی را که خدا را از شما راضی می گرداند، پس اگر کافر شوید شما و جمیع آنها که در زمینند هیچ ضرر به خداوند عالمیان نمی رسد.
خداوندا! بیامرز مردان مؤمن و زنان مؤمنه را که ایمان آوردند به آنچه من ادا کردم و امر نمودم، و غضب کن بر مردان کافر و زنان کافره که انکار نمایند آنچه را گفتم و ایشان را هلاک گردان؛ و الحمد لله رب العالمین.
پس همه صحابه آوازها بلند کردند و گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم آنچه ما را به آن امر کردند خدا و رسول او به دلهای خود و جانهای خود و زبانهای خود و دستهای خود و جمیع اعضای خود. و همگی جمع شدند بر گرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و همه مصافحه کردند و بیعت کردند، پس اول کسی که دست بر دست رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زد و به ولایت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بیعت کرد ابو بکر بود، و بعد از او عمر، و بعد از او ابو عبیده جراح، و بعد از او سالم مولای حذیفه، و بعد از او سعید بن العاص که اینها اصحاب صحیفه ملعونه بودند؛ و محمتل است که عثمان بجای یکی از اینها باشد. و بعد از آن سایر مهاجران و انصار و باقی مردم تا آخر ایشان و همه به حسب مراتب خود بیعت کردند، و بیعت آن روز کشید تا وقت نماز شام و حضرت نماز شام و خفتن را با یکدیگر بجا آورد
و باز مشغول بیعت شدند، و تا سه روز این بیعت ممتد شد تا آنکه همه حاضران بیعت کردند، و هر گروهی که بیعت می کردند حضرت می فرمود: حمد می کنم خداوندی را که تفضیل داد ما را بر جمیع عالمیان. پس به این سبب دست به دست دادن و بیعت کردن سنتی شد در میان خلفا حتی آنها که حقی در خلافت نداشتند و غضب خلافت کردند باز چنین از مردم بیعت می گرفتند(1) .
در کتاب ارشاد القلوب و غیر آن مذکور است که: مردی از انصار در وقت وفات حذیفة بن الیمان در مداین نزد او حاضر شد و از احوال غاصبان خلافت و منقلبان امت سؤال نمود، حذیفه بعد از سخنی چند گفت: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جانب خداوند عالمیان مأمور به حج گردید مناداین به اطراف و نواحی مدینه و سایر بلاد و قری و بوادی فرستاد که مردم را برای حج طلب نمایند، و چون مردم جمع شدند و متوجه حج گردیدند و مناسک حج را تعلیم ایشان نمود پس چون از اعمال حج فارغ شد جبرئیل نازل شد و اول سوره عنکبوت را آورد و گفت یا محمد بخوان: بسم الله الرحمن الرحیم الم احسب( الم ﴿١﴾ أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ ﴿٢﴾ وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ ﴿٣﴾ أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ أَن يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ ) (2) یعنی: آیا گمان می برند مردم که واگذشته می شوند ایشان به آنکه گفتند ایمان آوردیم و ایشان امتحان کرده شده نخواهند شد، و بتحقیق که امتحان کردیم آنان را که پیش از ایشان بودند پس البته ظاهر خواهد گردانید خدا آنان را که راست گفتند در دعوی ایمان و البته ظاهر خواهد گردانید دروغگواین را، آیا گمان می کنند آنان که کارهای بد می کنند که سبقت خواهند گرفت و بر ما عاجز خواهیم گردید در جزا دادن ایشان، بد حکمی است می کنند ایشان.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای جبرئیل! این فتنه کدام است؟
____________________
1-الیقین 343 - 361؛ احتجاج 1/133 - 161؛ روضة الواعظین 89 - 99.
2-سوره عنکبوت: 1 - 4.
جبرئیل گفت: یا محمد! حق تعالی تو را اسلام می رساند و می فرماید که من نفرستاده ام پیغمبری را مگر آنکه او را امر کرده ام در وقتی که اجل و منقضی شده است اینکه خلیفه گرداند در میان امت خود کسی را که قائم مقام او باشد و زنده دارد در میان ایشان سنتهای آن پیغمبر واحکام او را، پس آنان که اطاعت می نماید رسول خدا را در آنچه امر می نماید ایشان را به آن، راستگو که خدا فرموده است در این آیه، و آنها که مخالف امر او می نمایند دروغگویانند در دعوی ایمان، و بتحقیق که نزدیک شده است رفتن تو بسوی پروردگار تو و بهشت او و حق تعالی امر می نماید تو را که نصب نمائی برای امت خود بعد از خود علی بن ابی طالب را و وصیت نمائی بسوی او، پس او خلیفه ای است که قایم است به امر رعیت و امت تو خواه معصیت او کنند و فرمان او نبرند چنانکه خواهند کرد د پس این است فتنه که این است که این امت به آن امتحان کرده می شوند، و حق تعالی تو را امر می نماید که تعلیم او نمائی آنچه را تعلیم تو کرده است و از او طلب نمائی که حفظ کند جمیع آن چیزهایی را که خداوند از تو طلب حفظ آنها نموده است.و به او بسپاری جمعیع امانتهای خود را که اوست امین موتقین.
ای محمد! تو را برگزیدم از میان بندگان خود که پیغمبر من باشی و برگزیدم او را که وصی تو باشد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) را طلبید و یک شب و یک روز با او خلوت کرد و هر علم و حکمت که حق تعالی به او سپرده بود همه را تعلیم او نمود و آنچه جبرئیل وحی کرده بود در این باب همه را به آن حضرت گفت، و این در روز نوبت عایشه بود، پس عایشه گفت که: بسیار طولانی شد خلوت تو با علی در این روز، پس حضرت رو از او گردانید و متوجه جواب او نگردید.
عایشه گفت که: چرا رو از من می گردانی و مرا خبر نمی دهی به امری که شاید صلاح من در آن باشد؟
حضرت فرمود که: راست گفتی، آن امری است که صلاح است برای کسی که حق تعالی او را سعادتمند گرداند و توفیق قبول آن بیابد، و من مامور
شده ام که جمیع مردم را بسوی آن امر بخوانم و در وقتی که قیام به آن امر خواهم نمود تو مسلع خواهی شد.
عایشه گفت: یا رسول الله! چرا الحال مرا خیر نمی دهی که پیش از دیگران به آن اقدام نمایم به آنچه صلاح من در آن است؟
حضرت فرمود: من تو را خبر می دهم، باید که حفظ نمایی آن را پنهان داری آن را تا وقتی که به همه مردمان بگویم، پس اگر حفظ نمایی و افشانکنی حق تعالی تو را از شر دنیا و آخرت حفظ خواهد کرد و تو را این فضیلت خواهد بود به سبقت گرفتن و مسارعت نمودن بسوی ایمان به خدا و رسول، و اگر ضایع گردانی آن را و ترک نمایی رعایت آن چیزی را که به تو القا می نمایم از این امر، کافر خواهی شد به پروردگار خوود و ثوابهای تو حبط خواهد شد و از تو بیزار خواهد گردید امان خدا و امان رسول خدا و از جمله زیانکاران خواهی بودن و از عمل تو هیچ ضرری به خدا و رسول او نخواهد رسید.
پس عایشه ضامن شد که حفظ نماید آن را افشا نکند و ایمان بیاورد به آن و رعایت آن بکند د پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او فرمود: حق تعالی مرا خبر داده است که عمر من منقضی شده و امر کرده است مرا که علی را عملی و نشانه ای گردانم در میان مردم و او را در میان ایشان امام و پیشوا گردانم و او را خلیفه خود سازم چنانکه پیعمبران گذشته اوصیای خود را خلیفه گردانیدند، و من اطاعت امر پروردگار خود می نمایم و فرموده او را به عمل می آورم، پس باید که این راز را در سویدای دل خود پنهان داری تا هنگامی که حق تعالی مرا رخصت دهد که امر را ظاهر گردانم.
عایشه ضامن همه اینها شد و حق تعالی پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مطلع گردانیده بود به هر خیانتی که عایشه و حفصه و پدرهای ایشان در این باب کردند، پس عایشه بزودی آن خبر را حفضه گفت و هر یک آن راز را به پدر خود گفتند، پس بار یکدیگر مجتمع شدند و فرستادند بسوی جماعت طلقا و منافقان و ایشان را از این خبر مطلع گردانیدند.پس بعض از آنها به بعضی گفتند: محمد می خواهد در امر خلافت به سنت کسری و قیصر عمل نماید که همیشه در ذریه او باشد تا روز قیامت، بخدا سوگند که شما را در زندگانی
بهره ای نخواهد بود اگر خلافت به علی برسد، بدرستی که محمد با شما به ظاهر شما عمل می کرد و علی با شما معامله خواهد کرد به آنچه در خاطر خود از شما می یابد، پس نیکو نظر کنید و تفکر نمایید برای خود در این امر و پیشتر آنچه رای شماست در این باب قرار دهید.
در این باب سخن در میان ایشان بسیار جاری شد و مخاطبات بسیار گذشت و تدبیرات بسیار نمودند تا آنکه اتفاق نمودند بر آنکه رم دهند ناقه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر عقبه هرشی(1) ، و پیشتر نیز این عمل را کردند در غزوه تبوک و حق تعالی در آنجا دفع شر ایشان را از پیغمبر خود کرد، و مکرر منافقان اجتماع نمودند و توطئه کردند که آن حضرت را بناگاه هلاک کنند یا زهری به او بخورانند و ایشان را مسیر نشد.پس در این وقت دشمنان آن حضرت از منافقان قریش و جمعی که به ضرب شمشیر اظهار اسلام کرده بودند و منافقان انصار و آنهایی که به خاطر داشتند مرتد شونده و از دین برگردند از اهل مدینه و غیر آن اتفاق نمودند بر قتل آن حضرت و با یکدیگر پیمان بستند و همسوگند شدند که رم دهند ناقه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بر عقبه و ایشان چهار ده نفر بودند، و حضرت چنین عزم داشت که چون به مدینه آید حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) را به امامت نصب نماید، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای تعجیل در این امر دو شبانه روز متصل حرکت فرمود و در روز سوم جبرئیل آخر سوره حجر را برای آن حضرت آورد( فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٩٢﴾ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿٩٣﴾ فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ﴿٩٤﴾ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) (2) یعنی: البته سوال خواهم کرد از ایشان همه از آنچه می کردند پس ظاهر گردان آنچه را مأمور به آن گردیده ای، و روبگردان از مشرکان بدرستی که ما کفایت کردیم از تو شر آنها را که به تو را استهزاء می نمایند، پس حضرت بار کرد و به سرعت حرکت می فرمود که بزودی داخل مدینه شود و علی را خلیفه خود گرداند؛ چون شب چهارم شد در آخر شب
____________________
1-در مصدر عقبه هریش و در معجم البلدان 5/397 آمده است که: هرشی گردنه ای است در راه مکه نزدیک جحفه.
2-سوره حجر: 92-95.
جبرئیل بر آن جناب نازل شد و آیه( يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ) تا( إِنَّ اللَّـهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ) (1) را آورد - حذیفه گفت: مراد از کافران آنهایند که قصد قتل آن حضرت کرده بودند - پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای جبرئیل! نمی بینی که من چنین به سرعت می روم که بزودی داخل مدینه شوم و فرض گردانم ولایت علی را بر حاضر و غائب؟
جبرئیل گفت: حق تعالی تو را امر می نماید که فردا ولایت علی را بر مردم لازم گردانی در وقتی که فرود آئی.
حضرت فرمود: چنین باشد، فردا چنین خواهم کرد انشاء الله.
پس در آن وقت حضرت امر فرمود بار کردند و سیر فرمود تا به غدیر خم رسید و در آنجا نزول فرمود و با مردم نماز گزارد و امر فرمود که مردم جمع شوند، پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و دست چپ او را به دست راست خود گرفت و آن حضرت را بلند کرد و به آواز بلند ندای ولایت آن جناب را در میان مردم در داد و اطاعت او را بر همه واجب گردانید و امر نمود ایشان را که از او تخلف نورزند بعد از آن حضرت، و ایشان را خبر داد که آنچه می گوید از جانب حق تعالی است و به ایشان فرمود: آیا نیستم من اولی و سزوارتر به مؤمنین از جانهای ایشان؟
همه گفتند: بلی یا رسول الله.
پس فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست؛ پس فرمود: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله پس امر کرد مردم را که با آن حضرت بیعت کنند، پس همه با او بیعت کردند و هیچیک سخنی با ایشان نگفتند، و ابو بکر و عمر پیشتر رفته بودند به جحفه، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد و ایشان را برگردانید و چون آمدند روترش کرده و به ایشان فرمود: ای پسر قحافه! و ای عمر! بیعت کنید با علی که او ولی امامت است بعد از من.
____________________
1-سوره مائده: 67.
ایشان گفتند: آیا این امر از جانب خدا و رسول است؟
فرمود: بلی، از جانب خدا و رسول است، بیعت کنید.
پس ایشان بیعت کردند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روانه شد و در بقیه آن روز و آن شب حرکت فرمود تا آنکه نزدیک به عقبه هر شی رسیدند، و آن منافقان پیشتر رفتند و بر سر آن عقبه ایستادند و با خود دبه ها برده بودند و در میان دبه ها را پر از سنگریزه کرده بودند. حذیفه گفت: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزدیک عقبه رسید مرا و عمار را طلبید، و عمار را امر کرد که سر ناقه را بگیرد و بکشد، و مرا امر نمود که در عقب ناقه باشم تا آنکه بر سر آن رسیدیم و آن منافقان در عقب ما بودند و دبه ها را در زیر پاهای ناقه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گردانیدند، پس ناقه ترسید و نزدیک بود که رم کند و حضرت را بیندازد، حضرت ناقه را صدا زد که: ساکن باش که بر تو باکی نیست، پس حق تعالی ناقه را به سخن آورد و به لغت عربی فصیح گفت: بخدا سوگند یا رسول خدا که دستهای خود را از جای خود حرکت نمی دهم و پاهیا خود را از جای خود حرکت نمی دهم در حالتی که تو در پشت من باشی. پس آن منافقان به نزدیک ناقه آمدند که آن را بیندازند، پس من و عمار شمشیرهای کشیدیم و رو به ایشان دویدیم و شب بسیار تاری بود، پس آن ملاعین برگشتند و ناامید شدند از آنچه تدبیر کرده بودند، پس من گفتم: یا رسول الله! کیستند این جماعت که چنین اراده نسبت به تو می کنند؟
حضرت فرمود: ای حذیفه! اینها منافقانند در دنیا و آخرت.
من گفتم: یا رسول الله! چرا نمی فرستی گروهی را که سرهای ایشان را بیاوردند؟
حضرت فرمود: حق تعالی مرا امر کرده است که متعرض ایشان نگردم و نمی خواهم که مردم بگویند آنکه دعوت کرد گروهی از قوم خود و اصحاب خود را بسوی دین خود پس قبول دعوت او نمودند و به معونت ایشان با دشمنان خود جنگ کرد و چون بر دشمنان عالب گردید ایشان را کشت، ولیکن واگذرا ایشان را ای حذیفه که حق تعالی در قیامت جزای ایشان را خواهد داد و اندک مهلتی ایشان را در دنیا می دهد پس مضطر خواهد گردانید ایشان را بسوی عذاب عظیم.
پس گفتم: یا رسول الله! این منافقان کیستند، آیا از مهاجرانند یا از انصار؟
پس حضرت یک یک را نام برد تا همه را شمرد و جماعتی را در میان ایشان نام برد که من نمی خواستم آنها در میان ایشان باشند، و به این سبب ساکت شدم.
حضرت فرمود: ای حذیفه! گویا شک کردی در بعضی از آنها که من نام بردم ایشان را از برای تو، سر بالا نما و بسوی ایشان نظر کن، پس به جانب ایشان نظر افکندم و ایشان همه بر سر عقبه ایستاده بودند، پس برقی جست و جمیع اطراف ما را روشن گردانید و آن برق آنقدر مکث نمود که من گمان کردم آفتاب طالع شده است، پس نظر کردم بسوی آن جماعت و همه را یک یک شناختم و همه را چنان یافتم که حضرت فرموده بود و عدد ایشان چهارده نفر بود: نه نفر از قریش بودند و پنج نفر از سایر مردم.
پس آن انصاری گفت: نام بر ایشان را از برای من خدا رحمت کند تو را.
حذیفه گفت: بخدا سوگند که این جماعت بودند ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص و ابو عبیدة بن الجراح و معاویة بن ابی سفیان و عمرو بن العاص، و این جماعت از قریش بودند؛ و آن پنج نفر دیگر اینها بودند ابو موسی اشعری و مغیره بن شعبه و اوس بن حدثان و ابو هریره و ابو طلحه انصاری.
حذیفه گفت: چون از عقبه به زیر آمدیم صبح طالع شده بود، حضرت از ناقه فرود آمد و وضو ساخت و انتظار اصحاب خود کشید تا جمع شدند، پس آن منافقان را دیدم که از عقبه به زیر آمدند و خود را در میان مردم انداختند و با حضرت و با حضرت نماز کردند، چون حضرت از نماز صبح فارغ شد نظر کرد و دید که ابو بکر و عمر و ابو عبیدة بن الجرح با یکدیگر رازی می گویند، پس حضرت فرمود منادی در میان مردم ندا کرد که: سه نفر با یکدیگر جمع نشود راز گویند، پس حضرت بار کرد از منزل عقبه و روانه شد، چون به منزل دیگر فرود آمد سالم مولای حذیفه ابو بکر و عمر و ابو عبیده را دید با یکدیگر راز می گویند، پس نزد ایشان ایستاد و گفت: آیا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نهی نکرد از آنکه سه کس بر یک رازی مجتمع شوند؟ بخدا سوگند که اگر مرا خبر ندهید به آن رازی که در میان دارید هر آینه به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می روی و او را مطلع می گردانم بر اجتماع شما.
پس ابو بکر گفت: ای سالم! از تو می گیریم عهد و پیمان خدا را که هر گاه این راز از ما بشنوی اگر خواهی داخل گردی در آن امری که ما به سبب آن جمع شده ایم و مانند یکی از ما باشی، و اگر نخواهی پنهان داری و محمد را بر سر ما مطلع نگردانی.
سالم این عهد را از ایشان قبول کرد و بر این وجه با ایشان پیمان بست، و سالم کینه و عدوات امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را زیادتر از دیگران در دل داشت و ایشان می دانستند که او چنین است، پس گفتند به او که: ما مجتمع شده ایم که با یکدیگر عهد کنیم و همسوگند گردیم اطاعت نکنیم محمد را در آنچه بر ما واجب گردانیده است از ولایت علی.
پس سالم گفت: اول کسی که با شما پیمان می بندد و عهد می کند در این امر و مخالفت شما نمی نماید منم، پس بخدا سوگند می خورم که هیچ خانه آباده ای را بیشتر دشمن نمی دارم از بنی هاشم، و در بنی هاشم هیچکس را دشمن نمی دارم مانند علی و با هیچیک عدوات زیاده از او ندارم، پس در این امر آنچه رأی شما اقتضا می کند بعمل آورید که من یکی از شمایم. پس در همان وقت با یکدیگر عهد کردند و سوگند خوردند در این امر و متفرق شدند.
و چون حضرت فرمود که بار کنند این منافقان به نزد حضرت آمدند حضرت فرمود: در این روز چه راز با یکدیگر می گفتید و حال آنکه نهی کرده بودم شما را از راز گفتن؟
گفتند: یا رسول الله! ما یکدیگر را ندیدم در این روز بغیر این ساعت که در خدمت تو ایستاده ایم.
پس حضرت ساعتی از روی تعجب در ایشان نظر کرد و فرمود: شما داناترید یا خدا و کیست ستمکارتر از کسی که کتمان نماید شهادتی را که نزد اوست از خدا و خدا غافل نیست از آنچه شما می کنید.
پس حضرت روانه شد تا داخل مدینه شد، پس جمع شدند آن منافقان و صحیفه و نامه ای در میان خود نوشتند، و آنچه در این امر پیمان بسته بودند در آن نامه درج کردند، و اول چیزی که در آن صحیفه نوشته بودند شکستن بیعت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بود و آنکه این
امر تعلق به ابو بکر عبیده و سالم دارد و دیگری را در این امر مدخلیتی نیست، و سی و چهار نفر از منافقان بر آن گواه شدند: چهارده نفر ایشان از اصحاب عقبه بودند و باقی از سایر منافقان، و صحیفه را به ابو عبیدة بن الجراح سپردند و او را امین گردانیدند بر آن.
پس انصاری به حذیفه گفت که: آن منافقان به ابو بکر و عمر و ابو عبیده راضی شدند که از قریش بودند آیا به چه سبب سالم را در این امر داخل گردانیدند و حال آنکه او نه از قریش بود و نه از مهاجران و نه از انصار و آزاد کرده زنی از انصار بود؟
حذیفه گفت که: غرض آن منافقان آن بود که خلافت بر علی بن ابی طالب قرار نگیرد برای حسدی که بر آن حضرت می بردند و عدواتی که با او داشتند، و جمع شد با حسد و عدوات این گروه آنچه در دلهای قریش بود از خونهایی که او ریخته بود از ایشان در راه خدا و ضربتهایی که از او در جگرهای ایشان بود و آنکه او را مخصوص رسول خدا می دانستند و طلب می کردند خونهایی را که حضرت رسول به دست علی بن ابی طالب و دیگران از ایشان ریخته بود، و چون سالم را در این امر با خود متفق می دانستند او را در صحیفه داخل گردانیدند.
پس انصاری گفت: ای حذیفه! می خواهم مضمون آن صحیفه را از برای من بیان کنی.
حذیفه گفت: خبر صحیفه را اسماء بنت عمیس به من روایت کرد که در آن وقت زن ابو بکر بود، گفت که: این جماعت جمع شدند در خانه ابو بکر و در این باب مشورت می کردند و توطئه می نمودند و اسماء سخن ایشان را می شنید و جمیع تدبیرات شوم ایشان را می فهمید تا آنکه رأی ایشان بر آن قرار یافت، پس ایشان امر کردند سعید بن عاص اموی را که این صحیفه میشومه را به اتفاق آرای فاسده ایشان نوشت و نسخه صحیفه ایشان این بود:
بسم الله الرحمن الرحیم، این است آنچه اتفاق کردند بر آن اشراف و رؤسای امت محمد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مهاجران و انصار که حق تعالی مدح کرده است ایشان را در کتاب خود بر زبان پیغمبر خود، همگی اتفاق کردند بعد از آنکه رأی خود را بکار بردند و مشورت با یکدیگر نمودند و این صحیفه را نوشتند برای شفقت ایشان بر اسلام و اهل
اسلام تا روز قیامت تا آنکه پیروی ایشان نمایند هر که می آید از مسلمانان بعد از ایشان، اما بعد پس بدرستی که خداوند عالمیان به نعمت و کرم خود مبعوث گردانید محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به رسالت بسوی جمیع مردم به دین خود که آن را پسندیده بود از برای بندگانش، پس ادای رسالت بسوی جمیع مردم به دین خود که آن را پسندیده بود از برای بندگانش، پس ادای رسالت نمود و آنچه حق تعالی او را امر نموده بود تبلیغ کرد و واجب گردانید بر ما که قیام نماییم به جمیع آن تا آنکه کامل گردانید از برای ما دین را، و فرایض را واجب گردانید، و سنتها را محکم ساخت، پس حق تعالی اختیار کرد برای او درجات عالیه عقبی را بر منازل فانیه دنیا، پس روح او را قبض نمود بسوی خود گرامی داشته شده و به نعمتهای ابدی متنعم گردانیده بی آنکه بعد از خود کسی را خلیفه گردانیده باشد و اختیار خلافت را بسوی امت گذاشت تا اختیار نمایند از برای خود کسی را که اعتماد داشته باشند بر رأی و خیرخواهی او، بدرستی که مسلمانان را لازم است که تأسی نمایند به رسول خدا تأسی نیکو چنانکه حق تعالی در قرآن مجید فرموده است( لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّـهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ ) (1) بدرستی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خلیفه خود نگردانید احدی را تا آنکه این خلافت در یک خانه نباشد که میراثی باشد در میان ایشان و سایر مسلمانان از آن محروم باشند تا آنکه دست بدست نگردانند توانگران ایشان ریاست و امامت را و تا آنکه نگوید دعوی کننده خلافت که این امر همیشه در فرزندان من خواهد بود تا روز قیامت، و آنچه واجب است بر مسلمانان نزد مردن خلیفه ای از خلفا آن است که جمع شوند صاحبان رأی و صلاح پس مشورت نمایند در امور خود پس هر که را بیابند که مستحق خلافت هست او را والی گردانند، پس اگر عوی کند دعوی کننده ای از مردم آنکه رسول خدا خلیفه گردانیده است و نصب کرده است او را از برای مردم و نص بر خلافت او نموده است پس سخن باطلی گفته است و خبری آورده است که مخالفت امری است که می دانند اصحاب رسول خدا آن را بر پیغمبران، و مخالفت کرده است جماعت مسلمانان را؛ و اگر دعوی نماید مدعی که خلافت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به
____________________
1-سوره احزاب: 21.
میراث می باشد یا آنکه کسی از آن حضرت میراث می برد پس سخن محالی گفته است زیرا که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: ما گروه پیغمبران چیزی به میراث نمی دهیم به کسی، آنچه بعد از ما می ماند صدقه است؛ و اگر کسی دعوی کند که خلافت صلاحیت ندارد مگر برای یک کس از جمیع مردم و خلافت منحصر است در او و از برای دیگری سزاوار نیست زیرا که خلافت تالی نبوت است پس دروغ گفته است زیرا که پیغمبر گفت که: اصحاب من بمنزله ستارگانند به هر یک از ایشان که اقتدا نمایید هدایت می یابید؛ و اگر کسی دعوی کند که اوست مستحق امامت و خلافت به سبب قرابتی که به رسول خدا دارد و خلافت مقصور است بر او و بر عقب از فرزندان او که هر فرزند به میراث ببرد از پدرش و در هر عصر و زمان چنان است و برای غیر ایشان صلاحیت ندارد و سزاوار نیست که برای احدی غیر ایشان بوده باشد و چنین است تا آنکه زمین و هر چه در زمین است به حق تعالی به میراث برسد و همه خلایق بمیرند، پس نیست خلافت از برای گوینده این سخن و نه از برای فرزندان او و هر چند نسب او به پیغمبر نزدیک باشد زیرا که خداوند عالمیان می گوید و قبول حکم او بر همه کس لازم است که( إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ ) (1) یعنی: گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست، و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: امان مسلمانان یکی است سعی می کند در امان ایشان پست ترین ایشان و همه مانند یک دستند بر هر که غیر ایشان است، یعنی می باید که همه یاری یکدیگر بکنند و متفق گردند بر دفع دشمنان خود، پس هر که ایمان آورد به کتاب خدا و اقرار نماید به سنت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پس بر راه حق مستقیم مانده است و رجوع به حق نموده است و اخذ به صواب کرده است، و هر که کراهت داشته باشد از کردار مسلمانان و خلیفه نصب کردن ایشان پس مخالفت کرده است با حق و با کتاب خدا و از جماعت مسلمانان مفارقت کرده است، پس بکشید او را که کشتن او موجب صلاح امت است، و بتحقیق که گفت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ): هر که بیاید بسوی امت من در وقتی که ایشان مجتمع
____________________
1-سوره حجرات: 13.
باشند و ایشان را پراکنده گرداند او را، و هر که تنها شود از امت پس او را بکشید هر که باشد، بدرستی که اجتماع رحمت است و پراکندگی مورث عذاب است، و جمع نمی شوند امت من بر ضلالت هرگز، و بدرستی که مسلمانان بمنزله یک دستند بر دیگران زیرا که بیرون نمی رود از جماعت مسلمانان مگر کسی که مفارقت نماید از ایشان و معافند ایشان باشد و یاور دشمنان ایشان باشد، پس چنین کسی را خدا و رسول مباح گردانیده اند خون او را و حلال است کشتن او.
و نوشت این نامه را سعید بن عاص به اتفاق گروهی که نام ایشان در آخر این صحیفه نوشته می شود در ماه محرم سال دهم هجرت، و اللحمدالله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بعد از آن صحیفه ملعونه را به ابوعبیده ملعون دادند و آن صحیفه را فرستادند بسوی کعبه معظمه، و پیوسته آن صحیفه در کعبه بود مدفون بود تا زمان خلافت عمر بن الخطاب و عمر آن را از آن موضع بیرون آورد، و این همان صحیفه است که حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) فرمود در وقتی که عمر مرده بود و حضرت نزد او حاضر شده بود فرمود:
آرزو دارم که خدا را ملاقات کنم با صحیفه این مرد که خوابید و جامه ای بر روی او کشیده اند.
پس برگشتند از خانه ابوبکر و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نماز فجر را ادا نمودند و مشغول تعقیب بود تا آفتاب در آمد، پس رو به جانب ابوعبیده ملعون گردانید و بر سبیل تعریض فرمود که: به به! کیست مثل تو و حال آنکه تو گردیدی امین این امت.
پس حضرت این آیه را بر ایشان خواند( فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَـٰذَا مِنْ عِندِ اللَّـهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ ) (1) یعنی: وای بر آن گروهی که می نویسد کتاب را به دستهای خود پس می گویند که این از جانب خداست برای آنکه بفروشند آن را ثمن قلیلی، پس عذاب
____________________
1-سوره بقره: 79.
الهی برای ایشان است به سبب آنچه می نویسد به دست های خود و عذاب الهی برای ایشان است و به سبب آنچه کسب می نمایند.
بعد از آن حضرت فرمود: شبیهند این جماعت به مردانی چند که استغفار می نمایند از مردم و استغفار نمی نمایند از خدا و حال آنکه خدا با ایشان است در هنگامی که شب بسر می آورند به سخنی چند که حق تعالی نمی پسندد آنها را و خدا به کرده های ایشان محیط و عالم است.
پس حضرت فرمود: در این امت گروهی به رسم جاهلیت و کفر صحیفه ای نوشته اند و بر کعبه آویخته اند و حق تعالی ایشان را مهلتی می دهد تا امتحان کند ایشان را و هر که بعد از ایشان می آید، و جدا کند خبیث را از طیب، و اگرنه این بود که حق تعالی مرا امر کرده است که متعرض ایشان نگردم برای حکمتی چند که حق تعالی را در مهلت ایشان هست هر آینه ایشان را می طلبیدم و گردن های ایشان را می زدم.
حذیفه ایشان را می طلبید و گردن های ایشان را می زدم.
حذیفه گفت: بخدا سوگند که ما دیدیم آن چند نفر از منافقان را هنگامی که حضرت این سخن را می فرمود لرزه بر ایشان مستولی گردیده بود و به مرتبه ای احوالشان متغیر شد که خیالشان متغیر شد که خیانتشان بر همه حاضران ظاهر گردید و همه دانستند که تعریضات آن حضرت نسبت به ایشان بود و مثلها را برای ایشان نموده و آیات قرآنی را برای ایشان خواند.
پس حذیفه گفت: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از این سفر مراجعت نمود در منزل ام سلمه نزول فرمود و یک ماه در خانه ام سلمه ماند و به خانه زنان دیگر نرفت چنانکه پیش از این می کرد، پس عایشه و حفصه این حالت را به پدری های خود شکایت کردند، آن دو نفر گفتند: ما می دانیم که آن حضرت چرا چنین می کند و این چه سبب دارد؟بروید نزد او و با او ملاطفت کنید و در سخن و اظهار محبت به او بنمایید و او را فریب دهید و از خود که اگر چنین کنید چون او صاحب حیا و کریم است ممکن است به لطایف الحیل آنچه در دل اوست بیرون کنید و او را با خود بر سر لطف آورید.
پس عایشه به تنهایی رفت به خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن حضرت را در خانه ام سلمه یافت و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نزد آن حضرت بود، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: برای چکار
آمده ای ای حمیرا؟
عایشه گفت: یا رسول الله! بر من گران آمد نیامدن تو به منزل من در این مرتبه و من پناه می برم به خدا از غضب تو یا رسول الله.
حضرت فرمود: اگر راست می گفتی این سخن را افشا نمی کردی رازی را که به تو سپردم و مبالغه نمودم که اظهار مکن، بتحقیق که خود هلاک شدی و گروهی از مردم را هلاک کردی.
پس حضرت، کنیزک ام سلمه را فرمود: همه زنان مرا بطلب که جمع شوند، چون همه جمع شدند در منزل ام سلمه حضرت به ایشان فرمود: بشنوید آنچه به شما می گویم، پس به دست مبارک خود اشاره نمود بسوی علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و فرمود: این برادر من است و وصی و وارث من است و قیام کننده است به امور شما و به امور سایر امت بعد از من، پس اطاعت نمایید او را در هر چه شما را به آن امر می کند و نافرمانی او مکنید که به نافرمانی او هلاک می شوید.
پس به حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) فرمود: یا علی! این زنان را که به تو سفارش می نمایم ایشان را نگاهداری بکن و خرج ایشان را بکش مادام که اطاعت تو نمایند، و امر کن ایشان را به امر خود و نهی کن ایشان را از آنچه تو را به شک می اندازد، و اگر نافرمانی کنند ایشان را رها کن و طلاق بگو.
حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) عرض کرد: یا رسول الله! ایشان زنانند و کار ایشان است سستی در امور و ضعف رای.
حضرت فرمود: تا آنکه صلاح ایشان را در مدارادانی مدارا کن با ایشان، و هر که تو را نافرمانی کند از ایشان پس او را طلاق بگو طلاقی که خدا و رسول از او شاد گردند.
پس زنان آن حضرت همه ساکت شدند و حرفی نگفتند مگر عایشه که او سخن گفت و گفت: یا رسول الله! هرگز ما چنین نبودیم که ما را امری بفرمایی و ما غیر آن را بجا آوردیم.
حضرت فرمود: نه چنین است ای حمیرا، بلکه مخالفت من نمودی بدترین مخالفتها،
و بخدا سوگند که همین سخنی را که الحال گفتم مخالفت خواهی کرد و نافرمانی علی خواهی کرد بعد از من و بیرون خواهی رفت رسوا و علانیه از آن خانه ای که من تو را در آن می گذارم، و چندین هزار کس دور تو را فرو خواهند گرفت و عاق او خواهی گردید و عاصی پروردگار خودخواهی شد، و در راهی رفتن سگان بر سر راه تو فریاد خواهند کرد.و این امری است که البته واقع خواهد شد.
پس حضرت ایشان را مرخص فرمود که به خانه های خود برگردند.
و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمع کرد آن جماعت منافقان را که اصحاب صحیفه و عقبه بودند با هر که با ایشان موافقت نموده بود از طلقا و منافقان، و ایشان چهار هزار نفر بودند، و اسامه بن زید را بر ایشان امیر گردانید و امر کرد ایشان را که بروند به ناحیه شام. پس ایشان گفتند: ما برگردیده ایم از این سفری که با تو بودیم و محتاج به تهیه سفر تازه ای هستیم، ما را رخصت فرما که چند روز در مدینه بمانیم و تهیه سفر خود را بگیریم. حضرت ایشان را رخصت داد که چند روز در مدینه بمانیم و تهیه سفر خود را بگیریم.
حضرت ایشان را رخصت داد که چند روز در مدینه بمانیم و تهیه سفر خود را بگیریم.
حضرت ایشان را رخصت داد که چند روز در مدینه بمانند و آنچه ایشان را به آن احتیاج بود عطا فرمود به ایشان و امر کرد اسامه بن زید را که ایشان را از مدینه بیرون بیرون برد و در یک فرسخی مدینه فرود آورد، پس اسامه بیرون رفت و در مکانی که حضرت فرموده بود توقف نمود و انتظار می کشید که منافقان و غیر ایشان بر سر او جمع شوند در وقتی که از کارسازی خود فارغ شوند، و غرض حضرت از فرستادن اسامه بن زید و ابن جماعت با او این بود که مدینه از ایشان خالی شود و احدی از منافقان در مدینه نماند، و حضرت اهتمام بسیار در باب سفر ایشان می فرمود و ترغیب و تحریص می نمود ایشان را.
ناگاه حضرت بیمار شد به بیماری که در آن مرض از دنیا رحلت فرمود، چون منافقان مرض حضرت را دیدند تاخیر می کردند در بیرون رفتن و تعلل می نمودند، پس حضرت امر فرمود قیس بن سعد عباده را که همیشه راننده عسکر حضرت بود و حباب بن منذر را با جماعتی از انصار که آنها را جبر کنند در بیرون رفتن و به لشکرگاه اسامه برسانند، پس قیس و حباب آنها را از مدینه بیرون کردند و راندند تا به لشکر اسامه رسانیدند و اسامه را گفتند: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تو را فرموده است که دیگر توقف ننمایی و در همین
ساعت بار کنی و روانه شوی، پس در همین ساعت بارکن تا حضرت بداند که روانه شده ای.
پس اسامه در همان ساعت بار کرد و قیس و حباب به خدمت حضرت مراجعت کردند و آن حضرت را اعلام کردند که قوم روانه شدند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود:
ایشان نخواهند رفت.
و بعد از مراجعت قیس و حباب خلوت کردند ابوبکر و عمر ابوعبیده با اسامه و جماعتی از اصحاب او به او گفتند: به کجا می روی و مدینه را خالی می کنی و ما در هیچ وقت احتیاج به بودن مدینه بیش از این وقت نداشته ایم؟
اسامه و اصحابش گفتند: به چه سبب این سخن را می گوئید؟
گفتند: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وقت وفات او شده است و بخدا سوگند که اگر مدینه را خالی بگذاریم در این وقت امری چند در آن حادث خواهد شد که بعد از این اصلاح نتوان کرد، پس می مانیم و انتظار می کشیم که ببینیم امر حضرت به کجا منتهی می شود بعد از آن به این سفر می توانیم رفت.
پس برگشتند اسامه و اصحابش به لشکرگاه اول و در آنجا توقف نمودند و پیکی فرستادند که خبر احوال آن حضرت را برای ایشان بیاورد، پس پیک ایشان پنهان به نزد عایشه آمد و احوال حضرت را مخفی از او پرسید، عایشه گفت که: برو به نزد ابو بکر و عمر و جمعی که با ایشانند و بگو به ایشان که مرض حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسیار سنگین شده است و احدی از شما از جای خود حرکت نکند و من پیوسته خبر آن حضرت را برای شما می فرستم.
پس بار کوفت حضرت سنگین تر شد و عایشه صهیب را فرستاد و گفت: به ابو بکر بگو که حضرت به حالی رسیده است که امیدی از او نیست، تو و عمر و ابو عبیده و هر که را مصلحت می دانید که با شما باشد بزودی خود را به مدینه برسانید و پنهان در شب داخل شوید.
چون این خبر به آن ملاعین رسید دست صهیب را گرفتند و به نزد اسامه رفتند و خبر
شدت مرض حضرت را به او رسانیدند و گفتند: چگونه ما را جایز است که تخلف نماییم از مشاهده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در چنین حالی؟ و از او رخصت طلبیدند که داخل مدینه شوند، پس رخت داد ایشان را و امر کرد ایشان را که: کس را مطلع مگردانید بر داخل شدن مدینه اگر حضرت عافیت بیابد برگردید به لشکرگاه خود و اگر حادثه مرگ آن حضرت را در یابد ما را خبر کنید تا ما نیز در میان جماعت مرد باشیم.
پس ابو بکر و عمر و ابو عبیده در شب داخل شدند و مرض حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسیار سنگین شده بود، پس چون حضرت را افاقه رو داد فرمود: امشب شر عظیمی داخل مدینه ما شد.
گفتند: آن شر چیست یا رسول الله؟
حضرت فرمود: آن جماعتی که در لشکر اسامه بودند بعضی از ایشان برگشتند و مخالفت امر من نمودند، بدانید که من نزد خدا از ایشان بیزارم. پس پیوسته می گفت که: روانه کنید جیش اسامه را و همراهی کنید با آن لشکر و خدا لعنت کند کسی را که تخلف کند از آن تا آنکه مرات بسیار فرمود این را.
و بلال مؤذن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقت هر نماز اذان می گفت، پس اگر حضرت را ممکن بود بیرون رفتن با تعب و مشقت بیرون می رفت و با مردم نماز می کرد، و اگر قدرت نداشت که بیرون رود علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را امر می کرد که با مردم نماز کند، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فضل پسر عباس در این مرض از حضرت جدا نمی شدند و پیوسته در خدمت آن حضرت بودند؛ پس در صبح آن روزی که آن ملاعین در شب داخل مدینه شدند بلال اذان گفت و به خانه حضرت آمد به عادت معهود که خبر کند حضرت را برای نماز، چون مرض آن حضرت ثقیل بود بر آمدن او مطلع نگردید و نگذاشتند او را که داخل خانه شود، پس عایشه صهیب را به نزد پدرش ابو بکر فرستاد و گفت: بگو او را که مرض حضرت سنگین شده است و خود نمی تواند به نماز حاضر شود و علی بنی ابی طالب مشغول پریستاری آن حضرت است، تو برو و با مردم نماز کن که این حالت نیکی است برای تو و این نماز بعد از این بکار تو خواهد آمد.
و مردم در مسجد جمع شده بودند و انتظار می کشیدند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) یا حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بیایند و نماز کنند موافق عادت معهود، ناگاه ابو بکر داخل مسجد شد و گفت: مرض حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سنگین شده است و مرا امر کرده است که با مردم نماز کنم.
پس مردی از اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او گفت که: این پیغام کی به تو رسید و تو در لشکر اسامه بودی؟ و بخدا سوگند گمان ندارم که کسی را به نزد تو فرستاده باشد و نه آنکه تو را امر به نماز کرده باشد.
پس بلال مردم را ندا کرد که: صبر کنید تا من از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رخصت بطلبم. پس به سرعت به در خانه آن حضرت آمد و در را بسیار محکم کوبید، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن صدا را شنید و فرمود: ببینید این در کوبیدن عنیف از برای چیست؟
پس فضل بن عباس بیرون آمد و در را گشود و بلال را دید و پرسید: برای چکار در می زدی؟
بلال گفت: ابو بکر به مسجد آمده است و در جای رسول خدا ایستاده است و می گوید حضرت مرا فرستاده است که در جای او با مردم نماز کنم.
فضل گفت: مگر ابو بکر در جیش اسامه نیست؟! بخدا سوگند که این همان شر بزرگی است که حضرت فرمود دیشب در مدینه نازل شده.
پس فضل بلال را به خدمت حضرت آورد و بلال خبر ابو بکر را به حضور رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کرد، حضرت فرمود: مرا برخیزانید و بیرون برید بسوی مسجد و بحق آن خداوندی که جانم در دست قدرت اوست که نازل شد بر اسلام بلیه عظیمی.
پس حضرت از خانه بیرون رفت و عصابه ای بر سر بسته یک دست بر دوش علی (عليهالسلام ) انداخت و دست دیگر بر دوش بن عباس و پاهای خود را بر زمین می کشید تا آنکه به مشقت بسیار داخل مسجد گردید، در آن وقت ابو بکر در جای آن حضرت ایستاده بود و بر دور او احاطه کرده بودند عمر و ابو عبیده و سالم و صهیب و گروهی که داخل مدینه شده بودند، و اکثر مردم اقتدا به او نکرده بودند و منتظر خبر بلال بودند، پس چون مردم
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دیدند که به آن شدت مرض و ضعف و ناتوانی داخل مسجد گردید عظیم شمردند این حالت را، پس حضرت به نزد محراب رفت و ابو بکر را کشید و دور کرد او را از محراب.
پس ابو بکر و آن منافقان دیگر که با او متفق بودند عقب رفتند و در میان مردم پنهان شدند و مردم با آن حضرت نماز کردند و حضرت نشسته با ایشان نماز گزاد، و چون حضرت ضعیف بود و صدای تکبیرش به مردم نمی رسید بلال تکبیر حضرت را به مردم می رسانید تا آنکه نماز را تمام کردند، پس حضرت رو به عقب گردانید و ابو بکر را ندید فرمود: ای گروه مردم! تعجب مکنید از پسر ابو قحافه و اصحاب او که من ایشان را با لشکر اسامه فرستادم و امر کردم ایشان را که متوجه به جانبی شوند که من آنها را به آن جانب فرستاده ام پس مخالفت امر من کرده اند و بسوی مدینه برگردیده اند برای طلب فتنه و فساد و حق تعالی ایشان را سرنگون در فتنه انداخته است.
پس فرمود: مرا بر منبر بالا کنید. پس دست حضرت را گرفته و بردند تا اینکه بر پله اول منبر نشست و حمد و ثنای الهی ادا نمود و فرمود: ایها الناس! بدرستی که آمده است بسوی من از امر پروردگار من چیزی که شما را بسوی آن باید رفت، بدرستی که شما را گذاشتم بر راه روشن راست، و چنان واضح گردانیدم برای شما دین را که شبش مانند روزش روشن است، پس اختلاف مکنید بعد از من چنانکه اختلاف کردند بنی اسرائیل.
ایها الناس! حلال نمی گردانم بر شما چیزی را مگر چیزی را که قرآن حلال گردانیده است، و حرام نمی گردانم بر شما مگر چیزی را که قرآن حرام گردانیده، بدرستی که در میان شما دو چیز بزرگ می گذارم که تا متمسک به آنها باشید و دست از آنها برندارید هرگز گمراه نمی شوید، آنها کتاب خدا و عترت و اهل بیت منند، و این دو تا خلیفه منند در میان شما و از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، پس در آنجا سؤال خواهم کرد از شما که چگونه بعد از من رعایت ایشان کرده اید؟ و بتحقیق که در آن روز مردانی چند را دفع خواهند کرد و دور خواهند گردانید از حوض من چنانکه در وقت آب دادن شتران شتر غریب را از حوض می رانند؛ پس مردانی چند خواهند گفت از آنهایی که
ایشان را دور می کنند که من فلان و من فلان! من در جواب ایشان خواهم گفت: من نامهای شما را می دانم ولیکن بعد از من مرتد شدید و زا دین به در رفتید پس دوری از رحمت خدا و نزدیکی عذاب الهی برای شماست.
پس حضرت از منبر فرود آمد و به حجره طاهره خود مراجعت فرمود، و ابو بکر پنهان بود در مدینه و خود را ظاهر نمی کرد تا پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سرای باقی رحلت نمود و کردند انصار آنچه کردند از منع حقوق اهل بیت رسالت و اراده غصب حق ایشان که حق تعالی از برای ایشان مقرر فرموده بود، و این سبب شد که ملاعین دیگر غصب خلافت کردند؛ پس یک خلیفه رسول خدا را چنین کردند و خلیفه دیگر را که کتاب خدا بود تحریف کردند و تغییر دادند و به هر وجه که خواستند گردانیدند.
پس حذیفه گفت: ای انصاری! در این امر عظیمی که برای تو نقل کردم محل عبرتی است برای کسی که خدا خواهد او را هدایت نماید.
انصاری گفت: ای حذیفه! نام بر از برای من آن جماعت دیگر را که حاضر بودند بر نوشتن صحیفه و گواه شدند بر آن.
گفت: این جماعت بودند: ابو سفیان، عکرمة بن ابی جهل، صفوان بن امیة بن خلف، سعید بن العاص، خالد بن الولید، عیاش بن ابی ربیعه، بشر بن سعد، سهیل بن عمرو، حکیم بن حزام، صهیب بن سنان، ابواعور سلمی، مطیع بن اسود مدری و جمع دیگر بودند که نام و عدد ایشان از خاطر محو شده.
پس آن جوان انصاری گفت: ای حذیفه! این گروه چه قدر داشتند در میان اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که به سبب همه صحابه از دین برگردند؟
حذیفه گفت: این جماعت سرکده های قبیله ها و اشراف و بزرگان ایشان بودند و هیچیک از این جماعت نبود مگر آنکه خلق عظیمی تابع او بودند و سخن او را می شنیدند و اطاعت او می نمودند و در اعماق دل خبیث ایشان محبت ابو بکر جا کرده بود چنانکه در دل بنی اسرائیل محبت عجل سامری جا کرده بود چنانکه حق تعالی
می فرماید( وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ) (1) تا آنکه ترک کردند بنی اسرائیل هارون را و او را ضعیف گردانیدند.
آن جوان انصاری سعادتمند گفت: من سوگند یاد می کنم بخداوند عالمیان به حق و راستی که همیشه دشمن ایشان خواهم بود و بیزاری می جویم بسوی خدا از ایشان و از کرده های ایشان و پیوسته در خدمت علی (عليهالسلام ) خواهم بود تا بزودی مرا شهادت نصیب شود انشاء الله.
پس وادع کرد حذیفه را و متوجه خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گردید وقتی به خدمتش رسید که حضرت از مدینه بیرون آمده بود و متوجه عراق بود، پس با حضرت به بصره رفت، و او اول کسی بود که در آن جنگ شهید شد، و او همان جوان است که حضرت قرآن را به او داد و در برابر ناکثان فرستاد و ایشان او را شهید کردند چنانکه بعد از این در جنگ صفین مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی(2) .
و در بعضی از کتب مذکور است که: در سال دهم هجرت باذان عامل یمن فوت شد و حضرت جای او را قسمت کرد میان شهر پسر باذان و عامر پس شهر، و معاذ بن جبل را به یمن و حضرت موت فرستاد که معالم دین را تعلیم ایشان نمود(3) .
و در این سال نیز جریر بن عبد الله را بسوی ذی الکلاع حمیری فرستاد که از ملوک طایف بود و او مسلمان شد و انقیاد نمود(4) .
و در این سال نیز فروه حذامی که عامل پادشاه روم بود مسلمان شد و عریضه ای به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نوشت و اظهار اسلام نمود و مردی از قوم خود را به رسالت نزد آن حضرت فرستاد به نام مسعود بن سعد و استر سفیدی و اسبی و درازگوشی و جامه ای چند و قبائی از حریر که مطرز به طلا کرده بودند به رسم هدیه فرستاد؛ و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
____________________
1-سوره بقره: 93.
2-ارشاد القلوب 327 - 342.
3-رجوع شود به تاریخ طبری 2/247 و بحارالانوار 21/407 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
4-المنتظم 4/7 8.
جواب نامه او را نوشت و بلال را فرمود که دوازده اوقیه و نیم از نقره یا طلا به رسول او داد.
چون خبر اسلام فروه به پادشاه روم رسید او را طلبید و هر چند مبالغه نمود که او از دین اسلام برگردد قبول نکرد و او را شهید کرد و بر دار کشید(1) .
و گفته اند: ابراهیم فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ماه ربیع الاول این سال به رحمت ذوالجلال واصل شد و در بقیع مدفون گردید(2) .
و در حوادث سال یازدهم هجرت ذکر کرده اند که: در این سال گروهی از یمن در نیمه محرم به خدمت آن حضرت آمدند و ایشان دویست نفر بودند و اقرار به اسلام نمودند و در یمن با معاذ بن حبل بیعت کرده بودند و اینها آخر وفدهایی بودند که به خدمت حضرت آمدند(3) .
و ایضا روایت کرده اند که: در ماه محرم این سال حضرت مأمور شد که برای مردگان بقیع استغفار نماید، پس حضرت بسوی بقیع رفت و برای ایشان استغفار نمود، پس خطاب کرد با مردگان بقیع و فرمود: گوارا باد شما را این حالتی که دارید و از فتنه ها نجات یافته اید، بدرستی که بعد از من فتنه ها رو خواهد داد از بابت پاره هایی شب تار که هر فتنه ای بعد از فتنه ای خواهد بود و فتنه سابق خواهد بود(4) .
____________________
1-طبقات ابن سعد 1/215 خذ المنتظم 4/9 و در آن مسعود بن سعید ذکر شده است.
2-المنتظم 4/10؛ البدایة و النهالیة 5/269 - 270.
3-المنتظم 4/14.
4-المنتظم 4/14 - 15.
مفسران خاصه و عامه روایت کرده اند که: روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با سلمان و بلال و عمار و صهیب و خباب و گروهی از ضعفای مسلمانان و فقرای ایشان نشسته بود، در این حال اقرع بن حابس تمیمی و عیینة بن حصن فزاری و اشباه ایشان از مؤلفة قلوبهم بر آن حضرت گذشتند و ایشان را حقیر شمرده و گفتند: یا رسول الله! چه بودی اگر ایشان را از خود دور می کردی و ما با تو خلوت می کردیم زیرا که اشراف عرب به نزد تو می آیند و نمی خواهیم که ایشان ما را با این بنده ها ببینند و چون ما از مجلس تو بر خیزیم اگر خواهی ایشان را بطلب به نزد خود.
و به روایت دیگر: جمعی از کفار قریش بر آن حضرت گذشتند و این جماعت را در خدمت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دیدند و گفتند: آیا ایشان را پسندیده ای در میان قوم خود و ما باید تابع ایشان شویم؟! آیا ایشان جماعتی اند که خدا بر ایشان منت گذاشته است به دین حق در میان ما؟ ایشان را از خود دور کن شاید اگر ایشان را دور کنی ما متابعت تو بکنیم.
بعضی روایت کرده اند: چون حضرت بسیار حریص بود بر اسلام ایشان، به این معنی راضی شد و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید که در این باب نامه ای بنویسند.
و بعضی روایت کرده اند: حضرت راضی نشد، و این اقوی است.
پس حق تعالی این آیات را
فرستاد( وَلَا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَيْكَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَيْءٍ وَمَا مِنْ حِسَابِكَ عَلَيْهِم مِّن شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ
مِنَ الظَّالِمِينَوَكَذَٰلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لِّيَقُولُوا أَهَـٰؤُلَاءِ مَنَّ اللَّـهُ عَلَيْهِم مِّن بَيْنِنَا أَلَيْسَ اللَّـهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ ) (1) یعنی: مران از مجلس خود آنان را که می خوانند پروردگار خود را در بامداد و پسین و غرض ایشان رضای حق تعالی است، نیست بر تو از حساب اعمال ایشان چیزی، و نیست از حساب عمل تو بر ایشان چیزی پس برانی ایشان را پس بوده باشی از ستمکاران، و چنین امتحان کرده ایم بعضی از ایشان را به بعضی که بعضی را غنی و بعضی را فقیر و بعضی را قوی و بعضی را ضعیف گردانیده ام تا گویند اغنیا تا گویند اغنیا و اقویای ایشان که آیا این گروهند که خدا منت نهاده است بر ایشان به نعمت ایمان در میان ما، آیا نیست خدا داناتر به شکر کنندگان.
پس سلمان و بلال و عمار و اضراب ایشان گفتند: چون حق تعالی این آیات را فرستاد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو به جانب ما کرد و ما را نزدیک خود طلبید و فرمود( كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ) (2) ، و پیوسته در خدمت آن حضرت می نشستیم و هر گاه که آن حضرت می خواست برخیزد بر می خاست تا آنکه حق تعالی این آیه را فرستاد( وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ ) (3) پس بعد زا نزول این آیه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنقدر ما را نزدیک خود می نشانید که نزدیک بود زانوهای ما به زانوی او برسد و پیش از ما بر نمی خاست، و چون می دانستیم که وقت برخاستن آن حضرت است بر می خاستیم و بعد از ما آن حضرت بر می خاست و به ما می گفت: شکر می کنم خداوندی را که مرا از دنیا نبرد تا آنکه امر فرمود مرا که صبر فرمایم نفس خود را با گروهی از امت خود، با شما زندگانی خواهم کرد و بعد از مردن با شما خواهم بود(4) .
____________________
1-سوره انعام: 52 - 53.
2-سوره انعام: 54.
3-سوره کهف: 28.
4-رجوع شود به مجمع البیان 2/305 - 306 و 3/465 و تفسیر بغوی 2/99 و تفسیر الدر المنثور 3/12 - 14.
علی بن ابراهیم در تفسیر آیه ثانی(1) از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سلمان فارسی عبایی داشت از پشم که بر روی آن طعام می خورد و شب آن را بر خود می پوشانید و روز آن را ردای خود می کرد، پس روزی در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشسته بود که عیینة بن حصین فزاری به خدمت حضرت آمد، و چون نشست از بوی عبای سلمان و عرق او که در روز بسیار گرم در میان چنان عبایی عرق کرده بود متأذی شد و گفت: یا رسول الله! چون ما به نزد تو می آییم این را از پیش خود دور گردان و چون ما بیرون رویم هر که را خواهی بطلب. پس حق تعالی این آیه را فرستاد که مضمونش این است: صبر فرما نفس خود را با آنان که می خوانند پروردگار خود را در بامداد و پسین و غرض ایشان رضای الهی است و دیده های خود را از ایشان برمدار، آیا می خواهی زینت زندگانی دنیا را؟ و اطاعت مکن آن کسی را که غافل گردانیده ام دل او را از یاد خود (یعنی عیینة بن حصین لعنة الله(2) ).
و ایضا علی بن ابراهیم در سبب نزول آن آیات سابقه(3) روایت کرده است که: در مدینه گروهی بودند از فقرای مؤمنان که ایشان را اصحاب صفه می نامیدند برای آنکه حضرت برای ایشان صفه ای(4) در پهلوی مسجد بنا کرده بود و امر فرموده بود و ایشان را که در آن صفه بسر برند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنفسه تعهد احوال ایشان می نمود و در اکثر اوقات طعام را خود از برای ایشان بر می داشت و به نزد ایشان می آورد، و ایشان پیوسته به خدمت حضرت می آمدند و با ایشان می نشست و ایشان را به نزدیک خود می نشانید و مونسشان بود، چون اغنیا و متعمان اصحاب آن حضرت می آمدند این معنی را بر آن
____________________
1-این روایت در تفسیر قمی در ضمن تفسیر آیه و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم... ذکر شده است.
2-تفسیر قمی 2/34 - 35.
3-منظور از آیات سابقه آیات و لا تطرد الذین... می باشد.
4-صفه: ایوان، غرفه مانندی که در داخل اطاق یا مسجد که جای نشستن چند تن باشد، جای سایه دار. (فرهنگ عمید 2/1625).
حضرت انکار می کردند و می گفتند: ایشان را از خود دور گردان.
پس روزی مردی از انصار به نزد آن حضرت آمد و مردی از اصحاب صفه نزد حضرت حاضر بود و خود را به حضرت چسبانیده بود و حضرت با او سخن می گفت، پس انصاری دور نشست از ایشان و چندان که حضرت او را نزدیک طلبید قبول نکرد.
حضرت فرمود: گویا ترسیدی که از فقر او چیزی به تو برسدم؟
انصاری گفت: این جماعت را از پیش خود دور کن.
پس حق تعالی این آیات را فرستاد و واجب گردانید بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که سلام کند بر او به کارانی که کارهای بد کرده باشند و بعد از آن توبه کنند و فرمود( وَإِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ) (1) یعنی: چون بیایند به نزد تو آنان که ایمان دارند به آیات ما پس بگو که سلام بر شما باد، نوشته است پروردگار شما و لازم گردانیده است بر نفس خود رحمت و بخشایش را بر کسی که توبه کند، بدرستی که هر که بکند از شما کار بدی به نادانی پس توبه کند بعد از آن و اصلاح کار خود بکند پس بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است: چون زکات را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند و به فقرا قسمت نمود و اغنیا را بهره ای نداد، اغنیا عیب کردند حضرت را و در خشم شدند و گفتند: ماییم که به جنگ قیام می نماییم و دفع دشمن از او می کنیم و تقویت امر او می کنیم، و او صدقات را به جماعتی می دهد که یاری او نمی کنند و هیچ فایده ای به او نمی رسانند؛ پس حق تعالی این آیات را فرستاد
____________________
1-سوره انعام: 54.
2-تفسیر قمی 1/202.
( وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ ﴿٥٨﴾ وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّـهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّـهُ سَيُؤْتِينَا اللَّـهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّـهِ رَاغِبُونَ ) (1) یعنی: از ایشان گروهی هستند که عیب می کنند تو را در صدقات، پس اگر داده شوند از آن خشنود می گردند و اگر داده نشوند از آن پس ناگاه خشمناک می شوند، و اگر ایشان راضی می شدند به آنچه عطا می کنند به ایشان خدا و رسول او و می گفتند: بس است ما را خدا بزودی عطا خواهد کرد به ما خدا از فضل خود و رسول او بدرستی که ما بسوی خدا رغبت کنندگانیم، هر آینه بهتر بود از برای ایشان(2) .
و ایضا به سند حسن از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: زنی از زنان مسلمانان به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد - و به روایت دیگر او را خوله می گفتند و شوهرش اوس بن طامت بود - گفت: یا رسول الله! من برای شوهر خود شکم خود را فرش کردم و او را بر دنیا و آخرت او اعنایت نمودم و هرگز از من مکروهی به او نرسید، اکنون از او شکایت می نمایم بسوی تو.
فرمود: در چه چیز از او شکایت می کنی؟
گفت: به من گفته است تو بر من مثل پشت مادر منی، و مرا از خانه بیرون کرده است پس نظر کن در امر من - و این عبارت در جاهلیت بمنزله طلاق بود -.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حق تعالی در این حکم چیزی به من نازل نساخته است و من از پیش خود حکمی بیان نمی کنم.
و آن زن می گریست و شکایت می کرد حال خود را بسوی خداوند عالمیان و بسوی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
پس چون آن زن برگشت حق تعالی آیات اول سوره مجادله را بر حضرت نازل ساخت و حکم ظهار را بیان فرمود، پس حضرت فرستاد و خوله را طلبید و فرمود: شوهر خود
____________________
1-سوره توبه: 58 - 59.
2-تفسیر قمی 1/298.
را بیارو.
چون آن مرد حاضر شد حضرت از او پرسید که: آیا تو به زن خود چنین گفته ای؟ گفت: بلی.
حضرت فرمود: حق تعالی در باب تو و زوجه تو آیه ای چند فرستاده است؛ و آیات را بر ایشان خواند، پس فرمود که: زن خود را به خانه بر و از او جدا مشو که سخن ناروای دروغی گفته ای و آنچه حق تعالی حکم کرده است به آن عمل نما و از آنچه گفتی خدا عفو کرد و آمرزید، دیگر چنین سخنی مگو.
پس آن مرد برگشت نادم و پشیمان از آنچه گفته بود و حق تعالی این عمل را مکروه و زشت گردانید که دیگر کسی از مؤمنان چنین نکند(1) .
علی بن ابراهیم و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: دحیه کلبی پیش از آنکه مسلمان شود تجارتی از شام بسوی مدینه می آورد از مطعومات و غیر آن، و چون داخل مدینه می شد در موضعی که آن را احجار الزیت می گفتند فرود می آمد و طبلی و سازی برای جمع شدن مردم می نواخت و همه اهل مدینه حتی زنان باکره برای سودا و معامله و برای تنزه و تماشا می رفتند و بر دور او جمع می شدند، پس روز جمعه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر منبر بود و خطبه می خواند ناگاه صدای طبل او بلند شد، ناگاه آن جماعتی که در خدمت آن حضرت بودند همگی متفرق شده و متوجه او گردیدند که مبادا دیگران بر ایشان سبقت گیرند مگر جماعت قلیلی که نزد حضرت ماندند؛ و در عدد ایشان خلاف کرده اند؛ بعضی گفته اند که دوازده نفر بودند؛ و بعضی یازده نفر؛ و بعضی هشت نفر گفته اند. پس حق تعالی این آیه را فرستاد که( وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِندَ اللَّـهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَّـهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّـهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ ) (2) یعنی:
____________________
1-تفسیر قمی 2/353 - 354.
2-سوره جمعه: 11.
و هر گاه دیدند تجارتی یا لهوی و سازی، پراکنده می شوند بسوی آن و تو را وامی گذارد ایستاده، بگو - یا محمد - که: آنچه نزد خداست از ثواب آخرت بهتر است از ساز و از تجارت، و خدا بهترین روز دهندگان است.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اگر همه می رفتید و مرا تنها می گذاشتید هر آینه در آن وادی حق تعالی آتشی می فرستاد که همه را می سوخت؛ و به روایت دیگر: سنگ از آسمان بر شما می بارید(1) .
شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: پسری از یهودان مدینه بسیار به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می آمد تا آنکه حضرت او را گاهی پی کارهای خود می فرستاد و گاه بود که به او نامه ها می داد و به جاها می فرستاد، پس چند روز او را ندید، از احوال او سؤال نمود پس شخصی به آن حضرت عرض کرد: او را در آخر روزی از روزهای دنیا گذاشتم.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جماعتی از اصحاب خود به نزد او رفت، و آن حضرت را برکتی بود که با هر که سخن می فرمود که زبانش بسته شده بود البته زبانش گشوده می شد و جواب آن حضرت را می گفت، پس چون حضرت نام او را برده و او را آواز داد چشم گشود و گفت: لبیک یا اباالقاسم.
حضرت فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا الله و گواهی بده که من پیغمبر خدایم.
پس آن طفل بسوی پدر خود نظر کرد و پدر چیزی نگفت.
پس بار دیگر حضرت او را ندا کرد و همان سخن را اعاده نمود، باز نظر بسوی پدر خود کرد و پدر چیزی نگفت.
باز حضرت در مرتبه سوم او را ندا فرمود و همین سخن او را اعاده نمود، باز پسر به
____________________
1-رجوع شود به تفسیر قمی 2/367 و مجمع البیان 5/287 و منا
جانب پدر ملتفت شد، در این مرتبه پدرش گفت: اگر خواهی بگو و اگر نخواهی مگو.
پس آن پسر گفت: شهادت می دهم به وحدانیت خدا و شهادت می دهم که تویی رسول خدا؛ و در همان ساعت جان به حق تسلیم کردیم.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پدر او را گفت: بیرون رو از این خانه.
پس حضرت اصحاب خود را فرمود که: او را غسل دهید و کفن کنید و ار را بیاورید به نزد من که نماز کنم بر او.
و چون حضرت از نماز او فارغ شد فرمود: حمد و سپاس خداوندی را سز است که امروز به برکت من بنده ای را از آتش جهنم آزاد گردانید(1) .
و قطب راوندی از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بعضی از سفرها در اثنای راه فرمود به اصحاب خود که: مردی از این دره ها پیدا خواهد شد که سه روز است که شیطان نزدیک او نرفته است و بر او دست نیافته است.
پس در آن زودی اعرابی پیدا شد که از لاغری پوستش بر استخوانش چسبیده بود و چشمهایش در سرش فرو رفته بود و لبهایش سبز شده بود از بسیاری خوردن علف، چون به اول لشکر رسید احوال حضرت را پرسید تا آنکه به خدمت حضرت رسید و گفت: بر من عرض کن اسلام را.
حضرت فرمود: بگو اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله.
پس او شهادت گفت و گفت: اقرار کردم.
حضرت فرمود که باید نمازهای پنجگانه را بجا آوری و روزه ماه مبارک رمضان را بعمل آوری.
گفت: اقرار کردم.
پس فرمودی که: آیا حج خانه کعبه می کنی و زکات را ادا می کنی و غسل جنابت را بجا
____________________
1-امالی شیخ طوسی 438؛ امالی شیخ صدوق 325.
می آوری؟
گفت: اقرار کردم.
پس چون پاره ای راه آمدند و شتر اعرابی در عقب ماند، حضرت ایستاد و احوال او را پرسید، چون مردم برگشتند که او را طلب کنند و به آخر لشکر رسیدند دیدند که پای شتر او به سوراخ موشی فرو رفته و بسر در آمده و گردن اعرابی و گردن شتر هر دو شکسته و اعرابی به رحمت ایزدی واصل گردیده و شترش هلاک شده است.
چون احوالش را به حضرت عرض کردند فرمود که خیمه ای زدند و اعرابی را در آن خیمه غسل دادند، پس حضرت داخل خیمه شد و او را کفن کرد، پس از حضرت حرکتی شنیدند، و چون حضرت از خیمه بیرون آمد از جبین مبارکش عرق می ریخت و فرمود که: این اعرابی گرسنه مرده بود و او از آن جماعت است که ایمان آورند و ایمان خود را به ستمی و گناهی مخلوط نگردانند، پس مبادرت کردند حورالعین از برای او به میوه های بهشت و در دهان او می گذاشتند و هر یک از ایشان می گفتند: یا رسول الله! مرا از زنان این اعرابی بگردان در بهشت(1) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: در بعضی از غزوات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بلال اسیر کرد جمانه دختر زخاف اشجعی را، چون به وادی النعام رسید، آن زن بر او غالب گردید و چند ضربت بر او زد، پس هر چه دوست می داشت آنها را از اموال خود از طلا و نقره برداشت و بر یکی از اسبان پدر خود سوار شد و گریخت و به شهاب بن مازن که ملقب بود به کوکب دری ملحق شد، و پیشتر شهاب او را خواستگاری کرده بود از پدرش و پدرش ابا کرده بود.
پس چون آمدن بلال دیر کشید حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سلمان و صهیب را از عقب او فرستاد، چون به او رسیدند او را دیدند که مرده و بر روی زمین افتاده است و خون
____________________
1-خرایج 1/88.
از زیرش روان است.
پس آمدند ایشان به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حال بلال را به حضرت عرض کردند و می گریستند، حضرت فرمود که: گریه را بگذارید و بلال را بیاورید.
چون او را حاضر کردند حضرت دو رکعت نماز بجا آورد و دعایی چند کرد، پس کفی از آب گرفت و بر بلال پاشید و در ساعت زنده شد و برخاست و بر پای فلک پیمان آن حضرت افتاد و می بوسید، حضرت از او پرسید که: کی با تو این کار کرده ای بلال؟
گفت: جمانه دختر زحاف با من این کار کرد، و من عاشق اویم.
حضرت فرمود: بشارت باد تو را ای بلال که من لشکر خواهم فرستاد و او را برای تو خواهم آورد.
پس حضرت رو کرد به جانب حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فرمود: در این وقت مرا خبر می دهد جبرئیل از جانب خداوند عالمیان که چون جمانه بلال را کشت متوجه شهاب شد و پیشتر شهاب او را خواستگاری کرده بود از پدرش و او را مجاب ساخته بود، و چون به نزد شهاب رفت و حال خود رابسوی او شکایت کرد شهاب با لشکر خود متوجه جنگ ما شده، پس یا علی برو و با مسلمانان متوجه دفع او شو که حق تعالی تو را بر او نصرت خواهد داد و اینک من بسوی مدینه بر می گردم.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با گروهی از مسلمانان روانه شد و به سرعت طی منازل نمود تا به شهاب رسید و با او مقاتله کرد و بر ایشان غالب گردید، پس شهاب و جمانه مسلمان شدند با تمام لشکر او، و حضرت ایشان را به مدینه آورد و بر دست حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بار دیگر اسلام خود را تازه کردند.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: ای بلال چه می گویی؟
بلال گفت: من عاشق او بودم و اکنون شهاب به او احق است از من.
چون بلال این جوانمردی کرد، شهاب دو کنیز و دو اسب و دو شتر به او بخشید(1) .
و در تفسیر امام (عليهالسلام ) مذکور است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی لشکری فرستاد بسوی جماعتی از کفار که نهایت شدت و قوت داشتند، پس خبر ایشان دیر به آن حضرت رسید و خاطر شریف آن حضرت متعلق بع استعلام خبر ایشان بود و حضرت فرمود که: کاش کسی می رفت و خبر ایشان را برای ما می آورد.
و حضرت به خواب قیلوله رفته بود که ناگاه بشارت دهنده ای خبر آورد که ایشان ظفر یافتند بر دشمنان و مستولی گردیدند بر ایشان، بعضی را کشتند و بعضی را مجروح گردانیدند و بعضی را اسیر کردند و مالهای ایشان را غارت کردند و زنان و فرزندان ایشان را به بندگی گرفتند.
پس چون آن گروه نزدیک مدینه رسیدند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اصحاب خود به استقبال ایشان بیرون رفت و امیر آن لشکر زید بن حارثه بود. پس چون نظر زید بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) افتاد خود را از ناقه انداخت و بسوی حضرت شتافت و قدم مکرم و رکاب محترم آن حضرت را بوسید آنگاه دست مبارک حضرت را بوسید، پس حضرت او را در بر گرفت و سرش را بوسید.
پس عبد الله بن رواحه نیز فرود آمد و دست و پای حضرت را بوسید و حضرت او را نیز در بر گرفت.
پس همه لشکر از چهارپااین به زیر آمدند و بر آن حضرت صلوات فرستادند و حضرت ایشان را دعای خیر کرد و فرمود: خبر دهید مرا از آنچه گذشت میان شما و دشمنان شما؛ و ایشان از اسیران کافران و فرزندان ایشان و مالهای ایشان از طلا و نقره و اصناف متاعها بسیار آورده بودند.
پس گفتند: یا رسول الله! اگر حال ما را می دانستی هر آینه تعجب عظیمی می کردی.
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/182 - 183.
حضرت فرمود که: من پیشتر نمی دانستم ولیکن جبرئیل الحال مرا خبر داد و من از کتاب و دین خدا چیزی نمی دانستم تا آنکه پروردگار من مرا تعلیم نمود چنانکه حق تعالی فرموده( وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَـٰكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ) (1) ولیکن خبر دهید به آنچه واقع شده است برادران مؤمن خود را تا آنکه تصدیق نمایند شما را، بتحقیق که مرا خبر داده است جبرئیل به آنچه در این سفر واقع شده است.
پس ایشان گفتند: یا رسول الله! چون نزدیک دشمن رسیدیم کسی را فرستادیم که احوال ایشان و عدد ایشان را معلوم کند، پس از برای ما خبر آورد که ایشان به قدر هزار نفرند و ما دو هزار نفر بودیم.
ایشان از شهر خود بیرون آمدند با هزار نفر و سه هزار نفر دیگر را در شهر گذاشتند و ما گمان کردیم که ایشان همین هزار نفرند.
پیک ما چنین خبر داد که ایشان در میان خود می گفتند که: ما هزار نفریم و ایشان دو هزار نفرند و ما تاب مقاومت ایشان نداریم و چاره ای بغیر آن نداریم که در شهر متحصن شویم تا اینکه دلتنگ شوند از قتال ما و برگردند.
به این سبب ما جرأت کردیم و بر ایشان تاختیم، ایشان داخل شهر شدند و دروازه شهر را بستند، پس ما در دور قلعه نشستیم به قصد مقاتله ایشان.
چون نصف شب گذشت دروازه شهر را گشودند و ما غافل و در خواب بودیم و در میان ما بغیر از چهار نفر بیدار نبود؛ یکی از ایشان زید بن جارثه بود که در یک جانب عسکر ما مشغول نماز و تعلاوت قرآن بود (و عبد الله بن رواحه در جانب دیگر نماز می کرد و مشغول تلاوت قرآن بود، و قتادة بن النعمان در جانب دیگر نماز می کرد و مشغول تلاوت قرآن
____________________
1-سوره شوری: 52.
بود(1) ) و قیس بن عاصم در جانب دیگر نماز می کرد و مشغول تلاوت قرآن بود.
پس بیرون آمدند و در شب بسیار تاریک و ما را تیرباران کردند، و چون شهر ایشان بود به راهها و طرق آن عارف بودند و ما با آنها نابلد بودیم، پس بسیار ترسیدیم و با خود گفتیم: به مهلکه افتادیم و در این شب تار نمی توانیم از تیر دشمنان کناره کردن زیرا که ما تیر ایشان را نمی بینیم.
ناگاه دیدیم روشنایی عظیم از دهان قیس بن عاصم ساطع شد مانند آتشی که افروخته باشند، و روشنایی دیگر دیدیم که ساطع از دهان قتادة بن النعمان مانند روشنانیی زهره و مشتری، و روشنایی دیگر از دهان عبد الله بن رواحه ساطع شد مانند شعاع ماه در شب تار، و ایضا نوری ساطع گردید از دهان زید بن حارثه روشن تر از آفتاب تابان؛ پس این نورها لشکرگاه ما را چنان روشن کرد که از روز روشن تر گردید و دشمنان ما در تاریکی عظیمی بودند پس ما ایشان را می دیدیم و ایشان ما را نمی دیدند، پس زید ما را پراکنده کرد بر اطراف ایشان تا آنکه برگرد ایشان برآمدیم و ما ایشان را می دیدیم و ایشان ما را نمی دیدند و ما بمنزله بینااین بودیم و ایشان بمنزله کوران، پس شمشیرها کشیدیم و در میان ایشان افتادیم و بعضی را کشتیم و گروهی را مجروح گردانیدیم و باقی را اسیر کردیم و داخل شهر ایشان شدیم و زنان و فرزندان ایشان را اسیر کردیم و اموال و اسبان ایشان را متصرف شدیم، و اینک زنان و فرزندان ایشان را به خدمت تو آورده ایم و هیچ امری عجب تر ندیده بودیم از نورهایی که از دهان این جماعت ساطع گردید که آن نور تاریکی گردید بر دشمتان ما تا اینکه ما توانستیم ایشان را به قتل آورد.
پس حضرت فرمود: بگویید الحمد لله رب العالمین و شکر کنید خدا را بر آنکه شما را تفضیل داد به سبب ماه شعبان. و جنگ ایشان در شب اول ماه شعبان بود در هنگامی که ماه رجب که از ماههای حرام است و قتال در آن جائز نیست بیرون رفته بود و این نورها
____________________
1-عبارات داخل کروشه از متن عربی روایت اضافه شدند.
ظاهر شده بود به سبب عملهایی که از صاحبان این نورها ظاهر گردید در روز اول ماه شعبان، و حق تعالی برای ثواب آن اعمال این نورها در شب پیشتر به ایشان کرامت کرد.
پس صحابه گفتند: یا رسول الله! بفرما آن اعمال چیست تا آنکه ما نیز موافقت ایشان نماییم و ثواب یابیم.
حضرت فرمود: اما قیس بن عاصم پس او در اول ماه شعبان امر کرد مردم را به نیکی و نهی کرد از بدی و دلالت نمود مردم را بر خیر و صلاح، به این سبب حق تعالی پیش از این اعمال در شب او را این نور کرامت نمود در هنگامی که تلاوت قرآن می نمود.
و اما قتاده پس او ادا کرد قرضی را که بر او بود در روز اول ماه شعبان، به این سبب حق تعالی او را در شب سابق نوری کرامت فرمود.
و اما عبد الله بن رواحه پس چون بسیار نیکوکار بود نسبت به پدر و مادر خود، به این سبب شب بهره او از ثواب زیاده گردید، چون روز و شب پدر و مادرش به او گفتند که: ما تو را دوست می داریم و فلان زن تو ما آزار می کند و ما را عیب می کند و ما ایمن نیستیم از اینکه برگردد به ما کار در بعضی از جنگها و دشمنان بر ما غالب گردند و تو کشته شوی و زن تو با ما شریک شود در مال تو و زیاده گردد بر ما طغیان او و ضرر او، عبد الله گفت: من پیشتر نمی دانستم که او بر شما زیادتی می کند و شما از او کراهت دارید، و اگر می دانستم او را طلاق می گفتم ولیکن الحال او را طلاق می گویم و از خود جدا می کنم تا شما ایمن گردید از آنچه حذر می نمایید از آن، و هرگز نخواهد بود که من دوست دارم چیز را که شما از آن کراهت داشته باشید، پس به این سبب حق تعالی این نور را پیشتر به او عطا کرد.
و اما زید بن حارثه که از دهان او ساطع می گردید نوری روشن تر از آفتاب و او بهترین قوم است و نیکوترین ایشان است، پس به سبب آن بود که حق تعالی می دانست از او عمل
بزرگی صادر خواهد شد، و به این سبب او را برگزید و زیادتی داد بر دیگران به آن عمل خیر که سبب ساطع شدن نور از دهان او گردید تا آنکه به سبب آن نور ظفر یافتند مسلمانان بر مشرکان، و آن عمل آن بود که در روزی که در شبش مسلمانان بر کافران غالب گردیدند مردی از منافقان به نزد زید آمد و خواسد که فتنه ای برانگیزد میان او و میان علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و فاسد گرداند محبتی را که در میان ایشان هست پس گفت: به به ای آن کسی که نظیر نداری در میان اهل بیت و اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )! نعمت تو بر اسلام و اهل اسلام بزرگ شد به سبب فتحی که کردی و جلالت و بزرگی تو روشن و هویدا گردید به آن نوری که دیشب از تو ساطع شد.
پس زید گفت که: ای بنده خدا! از خدا بترس و افراط مکن در سخن و مرا زیاده از اندازه خود بالا مبر که به سبب این سخن مخالفت خدا و رسول خواهی بود و کافر خواهی گردید، و اگر من نیز گفتار تو را تلقی نمایم به قبول مثل تو کافر خواهم گردید، ای بنده خدا! می خواهی خبر دهم تو را به آنچه در اوایل اسلام و بعد از آن واقع شد تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مدینه گردید و تزویج نمود به علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) فاطمه زهرا را و از فاطمه حسن و حسین (عليهالسلام ) متولد شدند؟
آن منافق گفت: بلی.
زید گفت: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا بسیار دوست می داشت تا آنکه از بسیاری محبت مرا فرزند خود خواند پس مرا زید پسر محمد می گفتند تا آنکه از برای حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) متولد شدند و من نخواستم برای خاطر ایشان که مرا فرزند آن حضرت گویند پس هر که مرا چنین ندا می کرد می گفتم که نمی خواهم مرا چنین ندا کنید بلکه گویید که زید آزادکرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زیرا که من کراهت دارم از آنکه شیبه باشم با حسن و حسین (عليهالسلام )، و پیوسته چنین بود تا آنکه حق تعالی کلام مرا تصدیق نمود و این آیه را فرستاد
( مَّا جَعَلَ اللَّـهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ) (1) یعنی: نگردانید خدا برای مردی دو دل در اندرون او یعنی در آدمی دو دل نمی باشد که به یک دل محمد و آل او را دوست دارد و ایشان را تعظیم نماید و بر دیگران تفضیل دهد، و به دل دیگر دشمنان ایشان را دوست دارد و بر ایشان تفضیل دهد، پس هر که دوست ایشان است باید که اقرار به فضیلت ایشان نماید و از دشمنان ایشان بیزاری جوید، و حق تعالی فرمود: نگردانیده است خدا زنان شما را که ظهار می کنید با ایشان و ایشان را تشبیه می نمایید به مادران خود ماردان، و نگردانیده است پسر خواندگان شما را پسران شما؛ پس بعد از آن فرمود( وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّـهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَىٰ أَوْلِيَائِكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَٰلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا ) (2) یعنی: خویشان بعضی از ایشان سزاوارترند به بعضی در کتاب خدا و در آنچه واجب گردانیده است از سایر مؤمنان و مهاجران مگر آنکه خواهید که بجا آورید نسبت به دوستان خود معروف و نیکی و احسانی که در لوح محفوظ چنین نوشته شده است، چون این آیات نازل شد دیگر مرا فرزند آن حضرت نخواندند و می گفتند که زید برادر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، پس پیوسته چنین گفتند مردم و من از این سخن کراهت داشتم تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی بن ابی طالب را برادر خود گردانید و دیگر کسی مرا برادر آن حضرت نگفت.
پس زید گفت: ای بنده خدا! زید مولای علی بن ابی طالب است و آزد کرده اوست چنانکه آزاد کرده رسول خداست، پس زید را نظیر علی مپندار و مرتبه او را زیاده از اندازه او مگردان پس خواهی بود مانند نصاری که عیسی را از اندازه خود بلندتر کردند و کافر شدند به خداوند عظیم.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حق تعالی زید را به آن سبب زیادتی داد و به آن نور
____________________
1-سوره احزاب: 4.
2-سوره احزاب: 6.
و ضیا او را منور گرانید که علی را در مرتبه خود شناخت و خود را در دوستی او کامل گردانید، بحق آن خداوندی که مرا به راستی به خلق فرستاده است که آنچه حق تعالی از برای زید در آخرت به سبب این اعتقاد حق مهیا گردانیده به مرتبه ای است که آنچه شما مشاهده کردید از نور او در دنیا بسیار کم است در جنب او، بدرستی که چون زید به صحرای محشر در آید نور او با او حرکت نماید از پیش روی او و از پشت سر او و از جانب راست و جانب چپ او و از بالای سر و از زیر پای او به قدر هزار ساله راه(1) .
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب آسمان نظر کرد و تبسم نمود، پس از سبب آن از حضرت سؤال کردند، حضرت فرمود: تعجب مرذن از دو ملک که از آسمان به زمین آمدند و طلب می کردند بنده صالح مؤمنی را در جای نمازش تا بنویسند عمل او را در آن شب و روزش و او را در نمازگاهش نیافتند.
پس به آسمان بالا رفتند و گفتند: پروردگارا! بنده تو را طلب کردیم در جای نمازش تا آنکه عمل شب و روز او بنویسیم و او را در آن موضع نیافتیم و او را در بند تو یافتیم که بیمار بود.
پس حق تعالی فرمود: برای بنده من بنویسید آنچه در صحت بجا می آورده است از اعمال خیر در شب و روز خود مادام که در بند من است زیرا که در فضل و بزرگواری من بر من لازم است که بنویسم از برای او ثواب آن را چون خود حبس کرده ام آن را از او(2) .
و ایضا کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: گروهی از اشراف یمن به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و در میان ایشان مردی بود که سخنش از همه عظیم تر بود و زیاده از دیگران مبالغه می کرد در منازعه با آن حضرت، پس
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 637 - 645.
2-کافی 3/113.
حضرت در غضب شد تا آنکه پیچیده شد رگ غضب در میان چشمهای آن حضرت و متغییر شد رنگ مبارک آن حضرت و ساعتی سر به زیر افکند.
پس جبرئیل به نزد آن حضرت آمد و گفت: پروردگارت تو را سلام می رساند و می فرماید: این مرد سخنی و جوانمردی است که طعام می خوراند به مردم.
پس غضب از آن حضرت زایل شد و سر برداشت و فرمود: اگر نه این بود که جبرئیل خبر داد که تو سخی و جوانمردی و به مردم طعام می خورانی هر آینه بر تو سخت می گرفتم و تو را عبرتی می گردانیدم برای آنها که در عقب تواند.
پس آن مرد گفت که: پروردگار تو سخاوت را دوست می دارد؟
حضرت فرمود: بلی.
گفت: پس من شهادت می دهم به وحدانیت خدا و پیغمبری تو، پس سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که تو را به راستی فرستاده است که هرگز از مال خود احدی را رد نکرده ام که به او عطا نکرده باشم(1) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: مردی به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: من مرد پیرم و عیال بسیار دارم و ضعف و ناتوانی بر من مستولی شده است و مالی ندارم، آیا ممکن است که مرا یاری کنی در تنگی روزگار خود؟
پس حضرت به صحابه نظر کرد و صحابه به آن حضرت نظر کردند و حضرت فرمود که: سخن خود را به من و شما شنوانید.
پس مردی برخاست و گفت: من دیروز مثل تو بودم و امروز خدا مرا مال و افری عطا کرده است؛ و او را به خانه خود برد و کیسه بزرگی پر از طلا و نقره کرد و به او داد، آن مرد پیر گفت: اینها همه را به من می دهی؟
گفت: بلی.
____________________
1-کافی 4/39.
آن مرد پیر گفت: بگیر زر خود را که من نه از جنم و نه از انس، و لیکن ملکی ام از جانب خداوند عالمیان که مرا فرستاده است که تو را امتحان نمایم پس تو را شکر کننده نعمت خدا یافتم و تو را خدای تعالی جزای خیر دهد(1) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: مردی به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! مرا موعظه ای تعلیم کن.
حضرت فرمود: برو و غضب مکن.
آن مرد گفت که: اکتفا کردم به این. و برگشت بسوی اهل خود، و چون به اهل خود رسید در میان ایشان جنگی برپا شده بود و از دو طرف صفها کشیده بودند و اسلحه پوشیده بودند، چون این حالت را مشاهده نمود نائره غضب او مشتعل گردید و سلاح پوشید و متوجه جنگ شد، پس به خاطرش رسید موعظه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که حضرت فرمود: غضب مکن، پس اسلحه را انداخت و آمد به نزد آن گروهی که دشمن قوم او بودند و گفت: ای قوم! هر چه بر شما واقع شده باشد از جراحتی یا کشتنی یا زدنی که در آن اثری نباشد، همه را من از مال خود غرامت می کشم و دیت آنها را به شما می رسانم.
ایشان گفتند: هر چه از این باب واقع شده باشد همه را ما به شما بخشیدیم و ما به احسان کردن سزاوارتریم از شما.
پس صلح کردند با یکدیگر و غضب از میان ایشان برخاست(2) .
و در تفسیر فرات بن ابرهیم و غیر آن مذکور است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ولید بن عقبه را بسوی قبیله بنو ولیعه فرستاد که زکات از ایشان بگیرد، و در جاهلیت در میان ولید و آن قبیله عدواتی بود.
چون به نزد قبیله ایشان رسید، اهل آن قبیله بیرون آمدند که معلوم کنند که در خاطر او
____________________
1-کافی 4/48.
2-کافی 2/304.
از آن عدوات جیزی باقی هست یا نه، پس ولید از ایشان ترسید و به خدمت حضرت برگشت و گفت: یا رسول الله! بنو ولیعه خواستند که مرا بکشند و زکات خود را به من ندادند.
چون این خبر به آن قبیله رسید به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا رسول الله! ولید دروغ گفته است آنچه به شما عرض کرده است ولیکن میان ما و او عدواتی بود در جاهلیت و ترسیدیم که ما را معاقبه کند به سبب آن عدوات.
پس حضرت فرمود که: ترک می کنید نافرمانی را ای بنو ولیعه یا آنکه می فرستم بر شما مردی را که نزد من بمنزله جان من است که مردان شما را بکشد و فرزندان شما را اسیر کند؟ و دست خود را بر دوش حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) زد و گفت: آن مرد این است که می بینید، پس حق تعالی در حق ولید این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ) (1) یعنی: ای گروهی که ایمان آورده اید! اگر بیاید بسوی شما فاسقی با خبری پس بشکافید آن خبر را که مبادا ضرر رسانید به گروهی به نادانی آخر پشیمان گردید(2) و حق تعالی ولید را در این آیه فاسق نامید.
و کلینی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بازار مدینه بر گندمی یا جوی گذشت که بسیار نیکو می نمود، پس به فروشنده آن طعام گفت که: طعام تو را بسیار نیکو می یابم؛ و از قیمت آن سؤال نمود پس حق تعالی وحی کرد بسوی آن حضرت که: دست فرو بر در طعام او و از زیر طعام او بیرون آور، چون چنین کرد از زیر آن طعام زبونی بیرون آمد، حضرت فرمود: جمع کرده ای
____________________
1-سوره حجرات: 6.
2-تفسیر فرات کوفی 427؛ المعجم الا وسط 4/477 - 478.
خیانت را با فریب دادن مسلمانان(1) .
ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) رواست کرده است که: اعرابی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و در مقام اعتراض گفت که: آیا نیستی تو بهترین ما از جهت پدر و مادر و گرامی ترین ما از جهت فرزندان و بزرگ ما در جاهلیت و اسلام؟
پس حضرت به غضب آمد و فرمود که: ای اعرابی! آیا به زبان تو چند حجاب هست؟
اعرابی گفت که: دو حجاب که لبها و دندانهایند.
حضرت فرمود که: آیا یکی از اینها کافی نیست برای آنکه رد کند از ما تندی زبان تو را؟
و حضرت فرمود که: چیزهایی که به آدمی داده اند در دنیا هیچ ضرر به آخرت این کس نمی رساند زیاده از طلافت لسان، یا علی! برخیز و زبان او را قطع کن؛ پس مردم گمان کردند که زبان او را خواهد برید، پس حضرت درهمی چند به آن اعرابی عطا فرمود و او را رها کرد(2) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: ثوبان آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسیار آن حضرت را دوست می داشت و بر مفارقت آن حضرت صبر نمی توانست کرد، روزی به خدمت آن حضرت آمد با رنگ زرد و بدن نحیف، پس حضرت فرمود که: ای ثوبان! چه چیز باعث تغییر رنگ تو شده است؟
ثوبان گفت: یا رسول الله! مرا دردی و مرضی نیست بغیر از آنکه چون تو را نمی بینم مشتاق می شوم بسوی تو و بیتاب می گردم از مفارقت تو، و تا به خدمت تو نرسم ساکت نمی شوم پس به یاد آخر افتادم و می ترسم که در آنجا به خدمت تو نرسم زیرا که می دانم که تو را با پیغمبران به اعلای درجات جنان بالا می برند، و اگر من داخل بهشت شوم در
____________________
1-کافی 5/161.
2-معانی الاخبار 171.
منزلتی خواهم بود که از منزلت تو پست تر خواهد بود، و اگر داخل بهشت نشوم گمان ندارم که هرگز تو را ببینم.
پس این آیه نازل شد( وَمَن يُطِعِ اللَّـهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَـٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّـهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَـٰئِكَ رَفِيقًا ) (1) یعنی: هر که اطاعت نماید خدا و رسول را پس ایشان با آن گروهند که خدا انعام کرده است بر ایشان از پیغمبران و صدیقان و شهیدان و صالحان و نیکو رفیقانند ایشان، پس حضرت فرمود که: بحق آن خداوندی که مرا به راستی فرستاده است که ایمان نیاورده است عبدی مگر آنکه بوده باشم من نزد او محبوتر از خودش و از پدر و مادرش و اهل و فرزندانش و جمیع مردم(2) .
و علی بن ابراهیم به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مؤلفة قلوبهم(3) که حق تعالی در قرآن یاد فرموده است این جماعتند: ابو سفیان پدر معاویه، و سهیل بن عمرو، و همام بن عمرو، و صفوان بن امیه، و اقرع بن حابس، و عیینة بن حصین فزاری، و مالک بن عوف، و علقمة بن علاقه که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هر یک از ایشان را صد شتر می داد با راعیان آنها و زیاده و کم(4) .
و ایضا روایت کرده است که: عبد الله بن نفیل منافق بود و در مجلس حضرت می نشست و سخن رسول خدا را می شنید و سخن چینی می کرد و سخن حضرت را به منافقان نقل می کرد، پس جبرئیل بر حضرت نازل شد و گفت: یا محمد! بدرستی که مردی از منافقان نمامی می کند بر تو و سخنان تو را بسوی منافقان می برد، حضرت از جبرئیل پرسید که: او کیست؟ جبرئیل گفت که: مرد سیاهی است و موی بسیاری در سر دارد و دو
____________________
1-سوره نساء: 69.
2-مجمع البیان 2/72؛ تفسیر کشاف 1/531.
3-اشاره به آیه 60 سوره توبه می باشد.
4-تفسیر قمی 1/299.
چشم بزرگ دارد که چون نظر می کند به آنها گمان می کنی که دو قزقانند و به زبان او شیطانی سخن می گوید.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را طلبید و خبر جبرئیل را به او نقل کرد و او سوگند یاد کرد که: من چنین نکردم، و حضرت به ظاهر فرمود که: من از تو قبول کردم و دیگر چنین مکن، با آنکه می دانست که او دروغ می گوید، پس آن منافقان برگشت بسوی اصحاب و گفت: محمد اذن است یعنی آنچه می گویی گوش می دهد و قبول می کند، حق تعالی او را خبر داد که: من نمامی می کنم و خبرهای او را به دشمنان او نقل می کنم پس از خدا قبول کرد، و چون من گفتم که نکردم از من نیز قبول کرد، پس حق تعالی این آیه را فرستاد و منهم الذین یؤذون النبی و یقولون هو اذن قل خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین(1) .
علی بن ابراهیم گفته است که: یعنی تصدیق می کند خدا را در آنچه بسوی او می فرستد و تصدیق می نماید آن منافق را در عذری که می خواهد به حسب ظاهر و تصدیق نمی نماید او را در باطن، پس مراد به مؤمنان آنهایند که در ظاهر ایمان آورده اند هر چند در باطن کافر باشند(2) .
و ایضا روایت کرده است که چون حق تعالی از مردم قرض طلبید و هر یک از صحابه در خور حال خود به ایمان خود صدقه به خدمت آن حضرت می آوردند، سالم بن عمیر انصاری صاعی از خرما آورد به خدمت آن حضرت و گفت: یا رسول الله! من در این شب مزدوری کردم برای جریر تا آنکه دو صاع خرما بدست آوردم پس یک صاع را از برای عیال خود نگاه داشتم و صاع دیگر آورده ام که به پروردگار خود قرض بدهم، پس حضرت امر فرمود که آن صاع خرما را در میان صدقات بریزد، و منافقان استهزاء کردند به
____________________
1-سوره توبه: 61.
2-تفسیر قمی 1/300.
او و گفتند: بخدا سوگند که خدا بی نیاز است از صاع او ولیکن غرض او این بوده که خود را به خاطر پیغمبر بیاورد که چون صدقه بهم رسد به او بدهد، پس این آیه نازل شد که( الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ ) (1) در مذمت ایشان نازل شده(2) .
و ایضا به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: میان علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و عثمان بن عفان منازعه بود در باغی، حضرت به او گفت که: راضی می شوی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) میان ما حکم کند؟ پس عبد الرحمن بن عوف به عثمان گفت که: راضی مشو به محاکمه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که از برای او حکم بر تو خواهد کرد ولیکن او را ببر به محاکمه نزد ابن شیبه یهودی؛ پس عثمان به امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت که: راضی نمی شوم مگر به محاکمه این شیبه یهودی.
پس ابن شیبه به عثمان گفت که: محمد را امین می دانید در وحی آسمان و او را امین نمی دانید در حکمی که در میان شما بکند؟
پس حق تعالی این آیات را فرستاد( وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّـهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ ) (3) یعنی: و هر گاه ایشان را بخوانند بسوی خدا و رسول او تا آنکه حکم کند رسول میان ایشان ناگاه گروهی از ایشان اعراض کنندگانند و رو از حق می گردانند تا آخر آیات که در بیان کفر و شقاوت ایشان نازل گردیده(4) .
و ایضا روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر باغی گذشت که در آنجا عمرو بن عاص و عقبة بن ابی معیط مست شده بودند و خوانندگی می کردند و شعری چند
____________________
1-سوره توبه: 79.
2-تفسیر قمی 1/302.
3-سوره نور: 48.
4-تفسیر قمی 2/107 و در آن بجای ابن شیبه، ابن ابی شیبه ذکر شده است.
می خواندند در شماتت بر شهادت سید الشهدا حمزة بن عبد المطلب (عليهالسلام )، پس حضرت فرمود: خداوندا! ایشان را سرنگون گردان در فتنه سرنگون گردانیدنی و در آر ایشان را در آتش جهنم انداختنی(1) .
و ایضا روایت کرده است که: مردی از انصار درختی داشت در خانه مردی و بی رخصت صاحب خانه داخل می شد، پس صاحب خانه به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شکایت کرد از آن انصاری، حضرت صاحب درخت را طلبید و فرمود: درخت خرمای خود را به من بفروش که به عوض آن درختی در بهشت به تو بدهم، آن بی سعادت قبول نکرد.
حضرت فرمود: آن را بفروش به من به بستانی که در بهشت به تو بدهم، باز قبول نکرد و برگشت، پس ابو الدحداح به نزد آن انصاری رفت و درخت را از او خرید و به خدمت حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! این درخت را از من بگیر و آنچه در بهشت عوض می دادی به آن انصاری برای آن درخت به من عوض بده.
حضرت فرمود: برای تو در بهشت به عوض این درخت باغهایی خواهد بود؛ پس حق تعالی در این وقت این آیات را فرستاد( فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ ﴿٥﴾ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿٦﴾ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ ) (2) یعنی: پس اما کسی که عطا کند مال خود را در راه خدا و بپرهیزد از بخل و عذاب الهی و تصدیق نماید به مثوبت نیکو پس مهیا می گردانیم او را برای آسانی و راحت در بهشت یا برای کاری که او را به آسانی بسوی راحت کشد، پس این آیات در شأن ابو الدحداخ نازل شد که تصدیق به ثواب الهی نمود، و این آیات دیگر در باب آن انصاری نازل شد که بخل ورزید و تصدیق به ثواب آخرت نکرد چنانکه فرموده
____________________
1-تفسیر قمی 2/332.
2-سوره لیل: 5 - 7.
است که( وَأَمَّا مَن بَخِلَ وَاسْتَغْنَىٰ ﴿٨﴾ وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿٩﴾ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَىٰ ﴿١٠﴾ وَمَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّىٰ ) (1) یعنی: و اما آن کسی که بخل ورزد به مال خود و خود را بی نیاز داند از ثواب خدا و تکذیب نماید به ثواب نیکویی خدا پس بزودی مهیا می گردانیم او را برای امری که موجب شدت عذاب آخرت باشد و نفع نمی بخشد او را مال او در وقتی که در قبر یا در جهنم درافتد، و در آخر سوره حق تعالی ابو الدحداح را پرهیزکارتر نامیده و مدح کرده است او را و آن انصاری را شقی تر نامیده و وعده جهنم برای او کرده(2) .
و در قرب الاسناد همین مضمون را به سند صحیح از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است، و در آن روایت مذکور است که ابو الدحداح باغ خرماستانی داد و آن درخت خرما را خرید(3) .
و شیخ طبرسی سبب نزول این سوره را چنین روایت کرده است که: مردی درخت خرمایی داشت در خانه خود که شاخ آن درخت به خانه همسایه او میل کرده بود و آن همسایه مرد فقیر عیال باری بود، پس چون آن مرد می آمد و بر درخت خرما بالا می رفت که خرمای خود را بچیند خرماها از آن درخت به خانه همسایه می ریخت و عیال آن مرد فقیر آن خرماها را بر می چیدند و صاحب درخت فرود می آمد و خرماها را از دست ایشان می گرفت، و اگر در دهان گذاشته بودند انگشت در دهان ایشان می کرد و خرما را از دهان ایشان بیرون می آورد، پس آن فقیر شکایت آن مرد را به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، پس حضرت آن فقیر را گفت که: برو، و صاحب درخت را طلبید و فرمود: آن درخت خرمایی که شاخش در خانه آن مرد فقیر است به من بده تا من در بهشت درخت خرمایی به تو عطا کنم.
پس آن بدبخت گفت که: من درخت خرما بسیار دارم و میوه هیچیک را مثل این
____________________
1-سوره لیل: 8 - 11.
2-تفسیر قمی 2/425 - 426.
3-قرب الاسناد 355 - 356.
درخت دوست نمی دارم.
و چون ابو الدحداح در آن مجلس حاضر بود و آن سخن را شنید بعد از آنکه آن مرد برگشت برخاست و به خدمت حضرت عرض کرد که: یا رسول الله! اگر آن درخت را من بگیرم و به شما تسلیم نمایم آنچه برای صاحب درخت ضامن شدی برای من می شوی؟
حضرت فرمود: بلی.
پس البو الدحداح به نزد صاحب درخت رفت و درخت را طلب کرد که از او بخرد، او گفت: آیا دانستی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عوض آن درختی در بهشت به من داد و من قبول نکردم؟
ابو الدحداح گفت: آیا اراده فروختن آن داری یا نه؟
صاحب درخت گفت: نمی فروشم مگر آنکه مال بسیاری کسی به من دهد که گمان نداشته باشم که کسی بر آن درخت آنقدر مال بدهد.
گفت: نهایت آرزوی تو چیست در قیمت این درخت؟
صاحب درخت گفت که: چهل درخت خرما.
ابو الدحداح گفت: خوش قیمت بسیاری می طلبی، به عوض یک درخت کج خود چهل درخت می خواهی. پس گفت: چهل درخت را دادم.
صاحب درخت گفت که: جمعی را بیاور و گواه بگیر که از این سودا پشیمان نشوی.
ابو الدحداح رفت و جماعتی را آورد و ایشان را گواه گردانید و آن درخت را به چهل درخت خرید، پس به خدمت حضرت رفت و گفت: یا رسول الله! آن درخت در ملک من داخل شد و به تو بخشیدم آن را.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خانه آن مرد فقیر تشریف برد و فرمود که: این درخت خرما از تو و از عیال توست.
پس حق تعالی این آیات را فرستاد(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سه کس بودند که دروغ بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسیار می بستند: ابو هریره و انس و عایشه(2) .
و در قرب الاسناد به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سه کس شهادت ناحق دادند برای منع فدک از حضرت فاطمه (عليهالسلام ) و دروغ بستند بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که کسی از آن حضرت میراث نمی برد: عایشه و حفصه و اوس بن حدثان(3) .
و قطب راوندی روایت کرده است از وایل بن حجر که گفت: خبر ظهور حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وقتی به من رسید که من در پادشاهی عظیم بودم و همه قوم من مرا اطاعت می کردند، پس ترک پادشاهی خود کردم و اطاعت خدا و رسول را اختیار نمودم و به خدمت آن حضرت آمدم، پس چون داخل شدم اصحاب آن حضرت مرا خبر دادند که سه روز قبل از آمدن من حضرت اصحاب خود را به قدوم من خبر داده بود و فرموده بود که: اینک وایل بن حجر می آید از زمین دوری از بلاد حضرت موت در حالتی که راغب است بسوی اسلام و اطاعت کننده حق است و او از بقیه فرزندان پادشاهان است.
پس گفتم: یا رسول الله! چون خبر بعثت تو به من رسید من در پادشاهی بودم پس خدا بر من منت گذاشت که همه را ترک کردم و اختیار خدا و رسول نمودم و رغبت به دین حق کردم.
حضرت فرمود: راست گفتی، خدایا! برکت ده در وایل و در فرزندان او و در فرزندان فرزندان او(4) .
____________________
1-مجمع البیان 5/501.
2-خصال 1/190.
3-قرب الاسناد 99.
4-رجوع شود به خرایج 1/60 - 61 و دلائل النبوة 5/349.
و شیخ طوسی و شیخ نجاشی روایت کرده از عبیدالله بن ابی رافع از پدرش ابو رافع که گفت: روزی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتم، آن جناب را چنان دیدم که در خواب بود یا وحی بر او نازل می شد و دیدم که ماری بر یک جانب خانه است، نخواستم که آن مار را بکشم مبادا حضرت بیدار شود، پس میان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن مار خوابیدم که اگر از آن مار گزندی آید بر من واقع شود نه بر آن حضرت، در آن اثنا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیدار شد و شنیدم این آیه را می خواند( إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّـهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ) (1) ، بعد از آن فرمود: الحمدلله الذی اتم لعلی نعمته و هنیئا له بفضل الله الذی آتاه، آنگاه بسوی من التفات نمود و دید که در جانب خانه خوابیده ام فرمود: یا ابا رافع! چرا به یک سو خوابیده ای؟ حکایت مار را به عرض رسانیدم، آن حضرت فرمود: برخیز و آن را بکش، برخاستم و مار را بکشتم، آنگاه دست مرا به دست خود گرفت و فرمود: چه می گویی در شأن آن قوم که با علی مقاتله کنند و علی بر حق باشد و ایشان بر باطل؟
گفتم: حق است در راه خدا جهاد ایشان و هر که استطاعت نداشته باشد باید به دل منکر آن باشد.
پس از آن حضرت التماس نمودم که در حق من دعایی کند که چون آن جماعت را ادراک کنم حق تعالی مرا قوت دهد بر قتال ایشان، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دعا کرد: اللهم ان ادرکهم فقوه و اعنه، بعد از آن از خانه نزد من مردمی که در بیرون جمع شده بودند آمد و فرمود: ایها الناس! هر که خواهد که نظر کند به امین من بر جان من پس اینک ابو رافع امین من است بر جان من(2) .
و همچنین روایت نموده اند از عون بن عبد الله بن ابی رافع که گفت: چون مردم بر
____________________
1-سوره مائده: 55.
2-رجوع شود به امالی شیخ طوسی 59 و رجال نجاشی 1/63.
حضرت امیر (عليهالسلام ) بیعت کردند و معاویه مخالفت نمود و طلحه و زبیر به جانب بصره رفتند ابو رافع گفت: این است آنچه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می فرمود: سیقاتل علیا قوم یکون حقا فی الله جهادهم، پس خانه خود را و زمین زارعتی که در خیبر داشت فروخت و به نیت آنکه درجه شهادت یابد با فرزندان خود در رکاب ظفر انتساب حضرت امیر (عليهالسلام ) از مدینه بیرون آمد، و او در آن وقت مردی پیر بود که هشتاد و پنج سال داشت و در آن اثنا می گفت: الحمد لله لقد اصبحت و لا لحد بمنزلتی، لقد بایعت البیعتین بیعة العقبة و بیعة الرضوان، و صلیت القبلتین، و هاجرت الهجر الثلاث، راوی گوید: از او پرسیدم آن سه هجرت کدامند؟ گفت: یک هجرت با جعفر بن ابی طالب به حبشه؛ و هجرت دوم با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی مدینه؛ و هجرت سوم با علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) به کوفه.
و همیشه ابو رافع در خدمت حضرت امیر (عليهالسلام ) بود تا آن حضرت شهید شد، پس ابو رافع با حضرت امام حسن (عليهالسلام ) به مدینه مراجعت نمود، و چون خانه و مزرعه ای نداشت آن حضرت خانه حضرت امیر (عليهالسلام ) را در میان خود و او مناصفه نمود، و زمین مزرعه ای به او داد که آخر عبید الله بن ابی رافع آن مزرعه را به صد و هفتاد هزار درهم به معاویه فروخت(1) .
و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای گروه مردم! دوست دارید آزاد کرده های ما را با دوستی شما آل ما را؛ اینک زید بن حارثه و پسرش اسامه از خواص موالی مایند پس ایشان را دوست دارید، بحق آن خداوندی که محمد را به راستی فرستاده است که محبت ایشان شما را نفع می بخشد.
صحابه گفتند: چگونه نفع می بخشد به ما محبت ایشان؟
حضرت فرمود: ایشان به نزد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خواهند آمد در روز قیامت با خلق بسیاری زیاده از عده قبیله ربیعه و مضر، پس می گویند: ای برادر رسول خدا! این
____________________
1-رجال نجاشی 1/64. و نیز رجوع شود به امالی شیخ طوسی 59.
جماعت ما را دوست می داشتند به سبب محبت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و محبت تو، پس حضرت برای ایشان نامه ای می نویسد که از صراط به آسانی بگذرند پس به آسانی از صراط می گذرند و به سلامت داخل بهشت می شوند(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: در زمان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مردی بود از انصار که او را ثعلبة بن حاطب می گفتند، به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: دعا کن که حق تعالی مرا مالی روزی کند.
حضرت فرمود: اندکی از مال که ادای شکر آن بکنی بهتر است از بسیاری مال که طاقت شکر آن نداشته باشی، آیا نمی خواهی که مانند رسول خدا باشی در کمی مال؟ بحق آن خداوندی که جانم به دست قدرت اوست اگر خواهم که کوههای عالم همه طلا و نقره شوند و با من حرکت کنند، خواهد شد.
پس بار دیگر به خدمت حضرت آمد و باز آن استدعا نمود و گفت: سوگند می خورم بحق آن خداوندی که تو را به راستی فرستاده است که اگر خدا مرا مالی روزی کند هر آینه حقوق آن مال را بیرون کنم و به هر صاحب حقی حق او را برسانم.
پس حضرت دعا کرد که: خداوندا! روزی کن ثعلبه را مالی.
پس گوسفندی بهم رسانید و حق تعالی در اندک وقتی گوسفندان او را بسیار کرد بحدی که مدینه تنگی می کرد برای گوسفندان او، پس از مدینه دور شد و در وادیی از وادیهای مدینه ساکن گردید، پس باز بسیار شد به مرتبه ای که در آنجا نیز نتوانست ماند و از مدینه دور شد، و به این سبب از فضیلت جمعه و جماعت محروم گردید.
پس حضرت کسی را فرستاد که زکات گوسفندانش را بگیرد، پس ابا کرد و بخل ورزید و گفت: این زکات گرفتن خواهر جزیه گرفتن است.
چون این خبر به حضرت رسید فرمود: وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه!
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 441.
پس حق تعالی این آیات را در مذمت او فرستاد( وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللَّـهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿٧٥﴾ فَلَمَّا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَّهُم مُّعْرِضُونَ ) (1) یعنی: و از ایشان کسی هست که عهد کرده است با خدا که اگر عطا کند به من از فضل خود هر آینه تصدق خواهم کرد و هر آینه خواهم بود از شایستگان؛ پس چون خدا عطا کرد به ایشان از فضل خود، بخل ورزیدند به آن و رو گردانیدند از خدا و اعراض نمودند از دادن زکات. و بعد از این آیات بسیار در کفر و نفاق او فرستاد(2) .
و کلینی به سند صحیح از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی از اهل یمامه که او را جویبر می گفتند به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد به طلب اسلام و مسلمان شد و اسلامش نیکو شد، و مردی بود کوتاه قد و بد صورت و پریشان و محتاج و عراین از سیاهان بد صورت بود، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را به عیال خود ملحق گردانید و متکفل احوال او می گردید به سبب عریانی و غربت او و هر روز یک صاع خرما برای او مقرر فرمود به صاع قدیمی که در زمان آن حضرت بود و دو جامه بر او پوشاند و امر نمود او را که ملازم مسجد باشد و شبها در مسجد بخوابد، و بر این حال مدتی ماند تا آنکه غریبان پریشان و محتاج که داخل شده بودند در اسلام بسیار شدند در مدینه و مسجد بر ایشان تنگی کرد، پس حق تعالی وحی فرمود بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که: پاکیزه گردان مسجد خود را و بیرون کن از مسجد آنان را که شب در مسجد می خوابند، و امر کن که هر که دری از خانه خود در مسجد گشوده مسدود گردانند مگر در خانه علی بن ابی طالب و فاطمه (عليهالسلام )، و مرور نکند در مسجد تو جنبی و نخوابد در آن غریبی، پس امر کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که درهای همه خانه های صحابه را که به مسجد گشوده بودند مسدود گردانیدند بغیر در خانه علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) که آن را مفتوح گذاشت و مسکن حضرت فاطمه را در مسجد به
____________________
1-سوره توبه: 75 و 76.
2-مجمع البیان 3/53. و نیز رجوع شود به دلائل النبوة 5/290 و مجمع الزوائد 7/31.
حال خود گذاشت، و حضرت امر فرمود که برای فقران مسلمان و غربای ایشان صفه صفا را بنا کردند و امر فرمود که فقرا و غربای مسلمانان شب و روز خود را در آن صفه بسر آورند، پس همگی در آن صفه جمع شدند و آن را منزل خویش گزیدند، و پیوسته رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تفقد وتعهد احوال ایشان می نمود و گندم و جو و خرما و مویز هر گاه نزد او بهم می رسید از برای ایشان می فرستاد، و مسلمانان نیز تعهد احوال ایشان می نمودند و برای مهربانی حضرت نسبت به ایشان ملاطفت با ایشان می کردند و زکات و صدقات خود را برای ایشان می آوردند.
پس روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نظر کرد بسوی جویبر از روی مهربانی و شفقت و رقت و مرحمت و فرمود که: ای جویبر! کاشکی زنی می خواستی که فرج خود را به آن زن از حرام نگاه می داشتی و یاری می نمود تو را بر دنیا و آخرت تو.
جویبر گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، کی رغبت می نماید بسوی من و کدام زن به جانب من میل می کند و حال آنکه نه حسب دارم و نه نسب و نه مال و نه جمال؟!
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای جویبر! بتحقیق که حق تعالی پست گردانید به سبب اسلام آنان را که در جاهلیت شریف بودند، و شرف بخشید به سبب اسلام آنها را که پست بودند، و عزیز گردانید به برکت اسلام گروهی را که در جاهلیت ذلیل و خوار بودند، و بر طرف کرد به سبب اسلام آنچه بود در جاهلیت از نخوتهای ایشان و فخر کردنهای ایشان به عشایر و خویشان و نسبهای بلند ایشان، پس امروز همه مردمان سفید ایشان و سیاه ایشان و قرشی ایشان و عربی ایشان و عجمی ایشان مساویند و همه فرزند آدمند و حق تعالی آدم (عليهالسلام ) را از خاک آفرید تا خاکساری نمایند ذریت او، و بدرستی که محبوبترین مردمان نزد خداوند عالمیان در روز جزا کسی است که طاعت او بیشتر کرده باشد و پرهیزکارتر باشد، و من نمی دانم ای جویبر احدی از مسلمانان را که امروز بر تو
فضیلتی داشته باشد مگر کسی که از تو پرهیزکارتر باشد و اطاعت حق تعالی بیش از تو کرده باشد.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای جویبر! برو بسوی زیاد بن لبید بدرستی که او شریفترین قبیله بنی بیاضه است از جهت حسب و بگو که منم فرستاده رسول خدا بسوی تو و آن حضرت می فرماید که: تزویج نما به جویبر دختر خود را که دلفاء(1) نام دارد.
پس جویبر رفت به نزد زیاد بن لبید در وقتی که او در خانه خود بود و گروهی از قوم او نزد او حاضر بودند، چون به در خانه رسید رخصت طلبید و چون مرخص گردید داخل شد و سلام کرد بر او و گفت: ای زیاد بن لبید! مرا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با رسالتی بسوی تو فرستاده است، آیا بلند و آشکار بگویم یا آهسته و پنهان؟
زیاد گفت که: رسالت آن حضرت را بلند بگو، بدرستی که آن موجب شرف و فخر من است.
پس جویبر گفت: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می فرماید که دختر خود دلفاء را به جویبر تزویج نما.
زیاد گفت که: آیا رسول خدا تو را به این رسالت فرستاده است؟!
جویبر گفت: بلی، من چگونه بر آن حضرت دروغ بندم؟
پس زیاد گفت: ما تزویج نمی کنیم دختران خود را مگر به آنها که کفوا ایشانند از قبایل انصار، پس برو ای جویبر نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تا من به خدمت آن حضرت برسم و عذر خود را بیان کنم.
پس جویبر برگشت و می گفت که: بخدا سوگند که قرآن به این نازل نشده و به این نحو ظاهر نشده است پیغمبری محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
و چون دلفاء دختر زیاد از پس پرده سخن جویبر و جواب پدر خود را شنید زیاد را
____________________
1-در مصدر ذلفاء ذکر شده است.
طلبید و گفت: آن چه سخن بود که در میان تو و جویبر می گذشت؟
زیاد گفت: ای دختر! جویبر چنین رسالتی از جانب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورده بود و من او را چنین جواب گفتم.
دلفاء گفت که: جویبر هرگز دروغ نخواهد بست بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در شهری که حضرت در آن شهر باشد، پس بزودی بفرست که جویبر را برگردانند و چنین جواب ناملایمی را به آن حضرت نرساند.
پس زیاد بزودی پیکی بسوی جویبر فرستاد و او را از میان راه برگردانید و گفت: ای جویبر! خوش آمدی، در منزلی ما ساعتی قرار گیر تا من به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برون و بسوی تو برگردم.
پس متوجه خدمت حضرت شد و چون به مجلس شریف آن حضرت در آمد گفت: یا رسول الله! جویبر چنین رسالتی از جانب تو بسوی من آورد و من سخن نرمی در جواب او نگفتم، و ما دختران خود را تزویج نمی نماییم مگر به کفوهای خود از انصار.
حضرت فرمود: ای زیاد! جویبر مؤمن است و مرد مؤمن کفو زن مؤمنه است، و مرد مسلمان کفو زن مسلمه است، پس دختر خود را به او تزویج نما و از دامادی او کراهت مدار.
پس زیاد به خانه خود برگشت و به نزد دختر خود آمد و آنچه از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیده بود به او گفت، پس دختر گفت: اگر معصیت نمایی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را کافر خواهی شد پس مرا تزویج نما به جویبر.
زیاد چون این سخن از دختر صالحه خود شنید بیرون آمد و دست جویبر را گرفت و به نزد قوم خود آورد و موافق سنت خدا و رسول دختر خود را به او تزویج نمود و مهر او را از مال خود ضامن شد پس برگشت و تهیه دختر خود را درست کرد و به نزد جویبر فرستاد که: آیا خانه ای داری که ما دختر خود را به خانه تو فرستیم.
جویبر گفت: بخدا سوگند که مرا خانه ای نیست.
پس دختر را مهیا کردند و خانه ای برای او تعیین نمودند و خانه را به فرشهای نیکو و زینتها آراستند و دو جامه نفیس بر جویبر پوشانیدند، پس دلفاء را در آن خانه داخل کردند و جویبر را طلبیدند و به خانه عروس در آوردند و عمامه بر سر او بستند.
چون جویبر به آن خانه در آمد عروسی دید در نهایت حسن و جمال و خانه ای دید به الوان فرشها و زینتها آراسته و به انواع عطرها معطر گردانیدند، پس جویبر به زاویه خانه میل کرد و سجاده عبادت خود را گسترد و مشغول عبادت حق تعالی گردید و پیوسته مشغول تلاوت و رکوع و سجود و دعا و تضرع بود تا صبح طالع گردید؛ چون اذان صبح را شنیدند هر دو از خانه بیرون آمدند و آن زن وضو ساخت و نماز کرد، پس از او پرسیدند که: آیا دستی بر تو گذاشت؟ گفت: نه پیوسته مشغول تلاوت قرآن و نماز بود تا ندای صبح را شنید و بیرون رفت.
چون شب دوم شد باز چنین کرد، و این خبر را از زیاد مخفی داشتند، و در روز سوم نیز چنین کردند.
و در روز سوم زیاد بر این معنی مطلع شد، پس به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، مرا امر کردی که دختر خود را تزویج نمایم به جویبر و بخدا سوگند که او در آن مرتبه نبود که ما به او دختر دهیم ولیکن به سبب و جوب اطاعت تو بر من قبول کردم.
پس حضرت فرمود: اکنون چه چیز از او دیده اید که شما را خوش نیامده؟
گفت: ما خانه ای از برای او مهیا کردیم و متاعها برای او در آن خانه ترتیب دادیم و دختر خود را به آن خانه فرستادیم و او را در آن خانه در آوردیم، پس با دختر سخن نگفت و نظر بسوی او نیفکند و نزدیک او نرفت بلکه در کنار خانه ایستاد و پیوسته مشغول نماز و تلاوت بود تا ندای صبح را شنید بیرون آمد، و سه شب است که بر این منوال
می گذراند و مطلقا با او سخن نگفته و نزدیک او نرفته تا این هنگام که به خدمت تو آمدم و همچنین گمان می برم که او اراده زنان ندارد، پس فکری در باب ما بکن.
چون زیاد برگشت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جویبر را طلبید و فرمود که: آیا نزدیکی با زنان نمی توان کرد؟
جویبر گفت: مگر من مرد نیستم! بلکه یا رسول الله من بسیار خواهش زنان دارم و بسی حریصم در مقاربت ایشان.
حضرت فرمود که: خبر دادند مرا به خلافت آنچه تو خود را به آن وصف می نمایی، و مذکور ساختند که برای تو خانه ای و فرشی و متاعی مهیا کرده اند، و داخل کرده اند در آن خانه برای تو دختر خوشرویی و خوشبویی را و تو داخل آن خانه شده ای غمگین و نظر بسوی آن دختر نکرده ای و با او سخن نگفته ای و نزدیک او نرفته ای، پس اگر میل به زنان داری تو را چه باعث شده بر این؟
جویبر گفت: یا رسول الله! مرا به خانه گشاده ای در آوردند و در آنجا متاعهای نیکو و فرشهای زیبا دیدم و دختر جوان نیکو روی خوشبویی را به نظر در آوردم، پس در آن وقت به یاد آوردم حال سابق خود را که غریب بودم و پریشان و محتاج بودم و کسی به حالم نمی پرداخت و با غریبان و مسکینان بسر می بردم، پس چون دیدم که حق تعالی مرا به چنین کرامتی سرافرازی گردانیده و مرا از آن حال به این مقام رسانیده خواستم که او را شکر کنم بر این نعمتها که مرا عطا کرده و تقرب جویم به درگاه او به شکر نعمت او، پس در کنار خانه ایستادم و پیوسته مشغول تلاوت و عبادت و رکوع و سجود و شکر منعم معبود بودم تا ندای صبح شنیدم و بیرون آمدم و آن روز را قصد روزه کردم و سه شبانه روز بر این منوال گذارنیدم، و من این شکر را کم می شمارم در جنب آن نعمتی که حق تعالی مرا کرامت کرده ولیکن امشب آن دختر و قوم او را ارضی و خشنود خواهم گردانید انشاء الله تعالی.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زیاد را طلبید و سخن جویبر را به او رسانید، پس زیاد و اهل او شاد شدند، و جویبر وفا کرد به وعده خشنودی که ایشان را داده بود، پس بعد از آن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه یکی از غزوات گردید و جویبر در آن غزوه در خدمت آن حضرت بود، پس در آن جنگ به درجه شهادت فائز گردید و به رحمت حق تعالی واصل شد و به عوض دلفاء معانقه حور را اختیار نمود و بدل خانه زیاد نعمت ابداالآباد را گزید.
پس حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) فرمود که: بعد از جویبر هیچ زن بی شوهر رواتر نبود از زن جویبر، یعنی شوهری جویبر باعث نقص آن زن نگردید بلکه طلبکاران او بیشتر و عزت او در میان قومش فزونتر شد(1) .
و ایضا به سند صحیح از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در زمان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرد مؤمن فقیری بود از اهل صفه که در همه اوقات صلاة ملازم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و در وقت هیچ نماز غایب نبود، و آن حضرت پیوسته بر او رقت می نمود به سبب پریشانی و غربت او و می فرمود که: ای سعد! اگر چیزی برای من بیاید تو را غنی می گردانم، پس دیر شد آمدن مالی از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اندوه حضرت شدید شد برای او پس حق تعالی مطلع شد بر غمی که آن حضرت را عارض شد به سبب سعد، پس جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و دو درهم آورد و گفت: یا محمد! حق تعالی دانست که تو از برای تنگی احوال سعد بسیار غمگین گردیده ای، آیا می خواهی که او را بی نیاز گردانی؟
حضرت فرمود: بلی.
پس جبرئیل گفت که: بگیر این دو درهم را و عطا کن به سعد و امر کن او را که تجارت کند با این دو درهم.
پس حضرت دو درهم را گرفت و چون برای نماز ظهر بیرون آمد سعد را دید که بر در
____________________
1-کافی 5/340.
حجره های مقدسه ایستاده و انتظار بیرون آمدن آن حضرت می برد، چون نظر مبارک حضرت بر او افتاد فرمود: ای سعد! آیا تجارت می توانی کرد؟
سعد گفت: بخدا سوگند که مالی نمی یابم که با آن تجارت کنم.
پس حضرت آن دو درهم را به او داد و فرمود: با این دو درهم تجارت کن و در روزی حق تعالی تصرف کن.
پس سعد دو درهم را گرفت و در خدمت حضرت روانه شد تا نماز ظهر و عصر را با آن حضرت ادا نمود، و چون از نمازها فارغ شد حضرت فرمود: برخیز ای سعد و متعرض تحصیل روزی شو و بتحقیق که بسیار غمگین بودم به حال تو ای سعد.
پس سعد متوجه تجارت شد و حق تعالی او را برکتی کرامت فرمود که هر متاعی را که به یک درهم می خرید به دو درهم می فروخت و هر چه را به دو درهم می خرید به چهار درهم می فروخت، پس دنیا رو آورد به سعد و مال و متاع او فراوان شد و تجارت او عظیم شد، پس بر در مسجد دکانی گرفت و در آن دکان برای تجارت نشست و اموال و امتعه خود را در آن دکان جمع کرد و هر گاه که بلال اذان می گفت و حضرت برای نماز بیرون می آمد سعد را می دید که مشغول دنیا گردیده و وضو نساخته و مهیای نماز نگردیده چنانکه پیش از مشغول شدن به دنیا می کرد، و حضرت به او می فرمود که: ای سعد! بتحقیق که تو را مشغول کرده است دنیا از نماز، و سعد در جواب می گفت که: چه کنم مال خود را بگذارم که ضایع شود؟ این مردی است که به او متاعی خریده ام و می خواهم قیمت متاع او را به او برسانم.
پس آن حضرت را از این حال سعد و مشغول گردیدن او به دنیا و غافل شدن از عبادت حق تعالی اندوهی عارض شد زیاده از اندوهی که به سبب فقر او آن حضرت را عارض شده بود، پس روزی جبرئیل (عليهالسلام ) بر آن حضرت نازل شد و گفت: یا محمد! بدرستی که
حق تعالی مطلع شد بر غمی که تو را عارض شده است از حال سعد، اکنون کدام را بهتر می خواهی؟ حالتی که الحال دارد یا آن حالتی که پیشتر داشت؟
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای جبرئیل! بلکه حالت اول او را خوشتر دارم، زیرا که دنیای او آخرتش را بر باد داده.
پس جبرئیل گفت: بدرستی که محبت دنیا و مالهای آن فتنه ای است که آدمی را از یاد آخرت غافل می گرداند، سعد را بگو که پس دهد به تو آن دو درهم را که در روز اول به او عطا کردی، زیرا که اگر بگیری آن دو درهم را بر می گردد به حالتی که اول داشت.
پس حضرت از خانه بیرون آمد و به سعد گذشت و فرمود: ای سعد! آیا پس نمی دهی به من آن دو درهم را که به تو دادم؟
سعد گفت: بلی می دهم؛ و دویست درهم دیگر نیز می دهم.
حضرت فرمود: ای سعد! من بغیر آن دو درهم چیزی نمی خواهم از تو.
پس سعد دو درهم را به آن حضرت پس داد و دنیا از او برگشت تا آنچه جمع کرده بود از دستش بیرون رفت و به حالت اول خود برگشت(1) .
و ایضا به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مردی گذشت که درختی چند می کاشت در باغی از باغهای خود پس به نزد او ایستاد و فرمود: می خواهی تو را دلالت نمایم بر درختی که اصلش ثابت تر باشد و میوه اش زودتر برسد و ثمره اش نیکوتر و باقی تر باشد؟ گفت: بلی یا رسول الله، مرا دلالت نما بسوی آن.
پس حضرت فرمود: هر گاه صبح کنی یا شام کنی بگو سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر پس بدرستی که هر گاه این را بگویی حق تعالی به قدر هر تسبیحی ده درخت در بهشت تو را عطا می فرماید از انواع میوه ها، و این تسبیحات از جمله باقیات
____________________
1-کافی 5/312.
صالحات است که حق تعالی در قرآن یاد فرموده.
پس آن مرد سعادتمند گفت: تو را گواه می گیرم یا رسول الله که این باغ خود را وقف گردانیدم بر فقرای مسلمانان و به قبض وقف دادم، پس حق تعالی این آیات را در شأن او فرستا( فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ ﴿٥﴾ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿٦﴾ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ ) (1) یعنی: پس اما آن کسی که عطا کرد مال در راه خدا و بپرهیزد از معصیت او و تصدیق او نمود ثواب نیکویی آخرت را پس زود باشد که آسان گردانیم بر او و توفیق دهیم او را که بجا آورد عمل چند را که موجب راحت آخرت باشد(2) .
و ایضا به سند موثق از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و شکایت نمود بسوی آن حضرت همسایه خود را که: مرا آزار می رساند، پس حضرت فرمود که: صبر کن بر آزار او. پس مرتبه دیگر آمد و باز شکایت کرد، باز حضرت او را امر به صبر نمود. چون در مرتبه سوم شکایت کرد حضرت فرمود: چون وقت آمدن مردم شود به نماز جمعه متاعهای خانه خود را از خانه بیرون ریز تا آنکه ببینند آنها که می آیند به نماز جمعه، چون از سبب این حال از تو سؤال کنند ایشان را خبر ده که من با خدا عهد کردم که دیگر تو را آزار نکنم(3) .
و به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حجره طاهره ام سلمه در آمد و بوی خوشی استشمام نمود، پرسید که: آیا زن احول به خانه شما آمده است؟
____________________
1-سوره لیل: 5 - 7.
2-کافی 2/506.
3-کافی 2/668.
ام سلمه گفت که: بلی آمده است و شکایت از شوهر خود می نماید که نزدیک او نمی رود.
پس آن زن از در درآمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، شوهر من از من رو گردانیده است و بسوی من التفات نمی نماید.
حضرت فرمود که: ای زن احوال! بوی خوش خود را زیاده گردان شاید بسوی تو رغبت نماید.
آن زن گفت: هیچ بوی خوشی نگذاشتم مگر آنکه مگر آنکه خود را به آن خوشبو گردانیدم، و باز از من کناره می کند.
حضرت فرمود: نمی داند که اگر رو به تو آورد چه ثوابها برای او حاصل است.
آن زن گفت: او را چه ثواب هست به سبب رو آوردن بسوی من؟
حضرت فرمود: بدرستی که در وقتی که متوجه تو می گردد دو ملک او را احاطه می کنند و در ثواب مانند کسی است که شمشیر کشیده باشد و در راه خدا جهاد کند، و چون مشغول مجامعت می شود گناهان از او فرو می ریزد مانند برگ که از درختان ریزد، پس چون غسل می کند از گناهان بیرون می آید(1) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سه زن به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و یکی از ایشان گفت که: شوهر من گوشت نمی خورد، و دیگری گفت که: شوهر من بوی خوش نمی کند، و دیگری گفت که: شوهرم با زنان نزدیکی نمی کند.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خانه بیرون آمدند و ردای مبارک را از غضب بر زمین می کشیدند تا آنکه بر منبر بالا رفتند و بعد از حمد و ثنای الهی فرمودند: چه چیز باعث شده است که جمعی از اصحاب من گوشت نمی خورند و بوی خوش نمی بویند و به نزد
____________________
1-کافی 5/496.
زنان خود نمی رودند؟! بدرستی که من گوشت می خورم و بوی خوش می بویم و به نزد زنان می روم، پس هر که سنت مرا نخواهد و ترک کند او از من نیست(1) .
و به سند معتبر از حضرت امام صادق (عليهالسلام ) منقول است که: مردی را مرگ حاضر شد در زمان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پس به حضرت عرض کردند که فلان شخص را مرگ رسیده، حضرت برخاست با جماعتی از اصحاب خود و بر بالین او حاضر شد و او بیهوش بود، پس حضرت با ملک موت خطاب فرمود: دست از او برادر تا من از او سؤالی بکنم. پس آن مرد به هوش آمد حضرت از او پرسید که: چه می بینی؟
گفت: سفیدی بسیار و سیاهی بسیار می بینم.
حضرت پرسید: کدامیک از اینها به تو نزدیکترند؟
گفت: سیاهی به من نزدیکتر است از سفیدی.
حضرت فرمود که: این دعا بخوان اللهم اغفر لی الکثیر من معاصیک و اقبل منی الیسیر من طاعتک.
باز بیهوش و باز حضرت با ملک موت خطاب نمود که: ساعتی بر او سبک گردان تا از او سؤال کنم، پس به هوش باز آمد و حضرت از او پرسید: چه می بینی؟
گفت: سفیدی و سیاهی بسیار می بینم.
حضرت پرسید که: کدامیک به تو نزدیکترند؟
گفت: سفیدی.
حضرت فرمود که: حق تعالی بیمار شما را آمرزید.
پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: هر گاه حاضر شوید تزد کسی که مشرف بر مرگ باشد این دعا را تلقین او نمایید تا بگوید(2) .
____________________
1-کافی 5/496.
2-کافی 3/124.
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد نماز صبح گزاردند پس نظر کردند بسوی جوانی که او را حارثة بن مالک می گفتند دیدند که سرش از بیخوابی به زیر می آمد و رنگ رویش زرد شده و بدنش نحیف گشته و چشمهایش در سرش فرو رفته، حضرت از او پرسیدند که: بر چه حال صبح کرده ای و چه حال داری ای حارثه؟
گفت: صبح کرده ام یا رسول الله با یقین.
حضرت فرمود: بر هر چیز که دعوی کنند حقیقتی و علامتی و گواهی هست، حقیقت به یقین تو چیست؟
گفت: حقیقت به یقین من یا رسول الله است که پیوسته مرا محزون و غمگین دارد و شبها مرا بیدار دارد و روزهای گرم مرا به روزه می دارد و دل من از دنیا رو گردانیده و آنچه در دنیاست مکروه دل من گردیده و به یقین به مرتبه ای رسیده که گویا می بینم عرش خداوندم را که برای حساب در محشر نصب کرده اند و خلایق همه محشور شده اند و گویا من در میان ایشانم و گواین من می بینم اهل بهشت را که تنعم می نمایند در بهشت و بر کرسی ها نشسته با یکدیگر آشنایی می کنند و صحبت می دارند و تکیه کرده اند، و گویا می بینم اهل جهنم را که در میان جهنم معذبند و استغاثه و فریاد می کنند و گویا زفیر و آواز جهنم در گوش من است.
پس حضرت به اصحاب فرمود که: این بنده ای است که خدا دل او را به نور ایمان منور گردانیده است؛ پس فرمود: بر این حال که داری ثابت باش.
آن جوان گفت: یا رسول الله! دعا کن که خدا شهادت را روزی من گرداند.
حضرت دعا فرمود، چند روزی که شد حضرت او را با جعفر به جهاد فرستاد و بعد از نه نفر او شهید شد(1) .
____________________
1-رجوع شود به کافی 2/53 و 54.
و به سند معتبر و صحیح روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: براء بن معرور انصاری در مدینه بود و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مکه بود و هنوز هجرت نکرده بود و براء به آن حضرت ایمان آورده بود، چون وقت فوت او شد در آن وقت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با مسلمانان به جانب بیت المقدس نماز می کردند، پس در آن وقت وصیت نمود براء که چون او را دفن کنند روی او را بسوی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بگردانند به جانب قبله، س سنت چنین جاری شد.
و باز وصیت نمود در وقت فوت خود به ثلث مالش که در مصارف خیر صرف نمایند، پس قرآن به این نحو نازل شد و جاری شد به این سنت(1) .
و به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حال مردی از اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخت شد و بسیار پریشان شد، پس زن او گفت او را: کاش می رفتی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و از آن حضرت چیزی سؤال می کردی، پس آمد به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و چون نظر آن حضرت بر او افتاد پیش از آنکه او سؤال کند فرمود: هر که از ما سؤالی می کند ما عطا می کنیم به او و هر که طلب بی نیازی می کند و سؤال نمی کند خدا او را بی نیاز می گرداند، پس آن مرد درخاطر خود گفت که: مقصود حضرت از این سخن بغیر از من کسی نیست؛ و برگشت بسوی زن خود و آنچه از حضرت شنیده بود او را خبر داد.
پس آن زن گفت: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بشر است و غیب نمی داند، پس برو و حاجت خود را بگو؛ پس آن مرد برگشت به خدمت حضرت، و چون نظر حضرت بر او افتاد همان را فرمود که در مرتبه اول فرموده بود، تا آنکه آن مرد سه مرتبه چنین کرد و در هر مرتبه حضرت چنین می فرمود.
____________________
1-کافی 3/254 - 255.
پس آن مرد رفت و کلنگی به عاریه گرفت و به جانب کوه رفت و به کوه بالا رفت و قدری از هیزم کند و به بازار آورد و آن هیزم را به نیم مد از آرد فروخت و آن را به خانه آورد و با عیال خود خورد، باز روز دیگر به کوه رفت و زیاده از آنچه در روز اول آورده بود آورد و فروخت، پس پیوسته چنین می کرد و جمع می نمود تا آنکه کلنگی از برای خود خرید، باز جمع کرد تا آنکه دو شتر و غلامی خرید، باز کار کرد تا آنکه مال بسیار بهم رسانید، پس به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و حال خود را از اول تا آخر عرض کرد، حضرت فرمود که: من گفتم به تو که هر که از ما سؤال می کند به او عطا می کنیم و هر که اظهار بی نیازی می نماید حق تعالی او را بی نیاز می گرداند(1) .
و به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: گروهی از انصار به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند پس سلام کردند بر آن حضرت و حضرت جواب سلام ایشان فرمود، پس گفتند: یا رسول الله! ما را بسوی تو حاجتی هست.
حضرت فرمود: بگویید حاجت خود را.
گفتند: حاجتی است بزرگ.
فرمود: بگویید کدام است.
گفتند: حاجت ما آن است؟ضامن شوی از برای ما بر پروردگار خود بهشت را.
پس حضرت سر مبارک خود را به زیر افکند و در زمین نقش می فرمود از روی تفکر، پس سر برداشت و فرمود: می کنم آنچه گفتید نسبت به شما به شرط آنکه از هیچکس چیزی سؤال نکنید.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: ایشان چنان به آن شرط وفا کردند که گاه بو یکی از ایشان در سفری بود و تازیانه از دست او می افتاد کراهت داشت از اینکه به دیگری بگوید که تازیانه را به من ده برای آنکه نمی حواست سؤال کند پس از اسب فرود می آمد و تازیانه را بر می داشت، و گاه بود که یکی از ایشان بر سر خوانی بود و دیگری از او به آب نزدیکتر بود
____________________
1-کافی 2/139.
نمی گفت آن آب را به من ده تا آنکه بر می خاست و آب می خورد(1) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کسوه ای از حریر به اسامة بن زید بخشید، پس اسامه آن را پوشید و بیرون آمد، حضرت فرمود که: بکن ای اسامه که این جامه را کسی می پوشد که در آخرت او را بهره ای نباشد، پس قسمت کن این جامه را میان زنان خود(2) .
و ایضا به سند دیگر از آن حضرت روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قبیله بنی سلمه گفت که: کیست بزرگ و رئیس شما؟
گفتند: یا رسول الله؟ سید ما مردی است که در او بخلی هست.
حضرت فرمود: کدام درد بدتر از بخل است. پس حضرت فرمود که: بلکه سید و بزرگ شما این مرد سفید پوست است که او براء بن معرور است(3) .
و ایضا به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: شخصی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را برای طعامی دعوت نمود، چون حضرت داخل خانه او شد دید که مرغی بر بالای دیوار نشسته است، پس تخمی از آن مرغ جدا شد و به زیر آمد و در میان دیوار میخی بود بر آن بند شد و تخم نشکست و نیفتاد، پس حضرت از آن حال تعجب فرمود.
آن مرد گفت: یا رسول الله! آیا تعجب کردی از این تخم؟ بحق آن خداوندی که تو را به حق فرستاده است سوگند یاد می کنم هرگز نقصانی به مال من نرسیده است.
چون حضرت این سحن را از او شنید برخاست و از طعام او چیزی تناول ننمود و فرمود: هر کس نقصانی به مال او نمی رسد خدا او را دوست نمی دارد(4) .
به سند معتبر دیگر روایت کرده است از آن حضرت که: مرد مالداری به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد با جامه های پاکیزه و در مجلس آن حضرت نشست، پس مرد پریشان با
____________________
1-کافی 4/21؛ من لا یحضره الفقیه 2/71 بدون ذکر سند روایت.
2-کافی 6/453.
3-کافی 4/44.
4-کافی 2/256
جامه های چرکین آمد و در پهلوی او نشست، پس آن مرد مالدار جامه خود را از زیر ران او کشید، حضرت او را عتاب نمود و فرمود: آیا ترسیدی از پریشانی او چیزی به تو برسد؟ گفت: نه.
فرمود: پس ترسیدی که از توانگری تو چیزی به او برسد؟ گفت: نه.
فرمود: پس ترسیدی که جامه های تو چرکین شود؟ گفت: نه.
فرمود: پس چه باعث شد تو را که چنین کردی؟
گفت: یا رسول الله! مرا همنشینی هست که هر قبیحی را در نظر من زینت می دهد و هر نیکی را نزد من قبیح می نماید، و بتحقیق که نصف مال خود را به او می دهم برای تدارک اهانتی که به او رسانیدم.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آن مرد پریشان خطاب نمود: آیا قبول می نمایی؟
گفت: نه.
آن مرد گفت: چرا قبول نمی کنی؟
گفت: می ترسم که بر من داخل شود آنچه بر تو داخل شده است از عجب و تکبر(1) .
و به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خانه نشسته بود و عایشه نزد آن حضرت بود ناگاه مردی رخصت طلبید که داخل شود، پس حضرت فرمود: بد برادری است برای قوم خود.
پس عایشه برخاست و داخل خانه دیگر شد و حضرت او را مرخص فرمود که داخل شود، چون داخل شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو بسوی او گردانید و با بشاست خوشرویی با او سخن گفت تا آنکه فارغ شد و آن مرد بیرون رفت.
چون عایشه به خدمت حضرت برگشت گفت: یا رسول الله! تو اول او را به بدی یاد کردی و چون داخل شد با روی نیکو با او ملاقات کردی و سخن نیک به او گفتی!
حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: از جمله بدترین بندگان خدا کسی است که مردم
____________________
1-کافی 2/262.
کراهت داشته باشند از همنشینی او برای بد زبانی او(1) .
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: مردی به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! منم فلان بن فلان، تا آنکه نه کس از پدران کافر خود را از برای فخر شمرد.
حضرت فرمود که: بدرستی که تو دهم ایشان خواهی بود در جهنم(2) .
و به سند موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی زینب احول عطر فروشی به نزد زنان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد، پس حضرت به خانه در آمد در وقتی که او نزد ایشان بود و حضرت به او فرمود که: هرگاه به نزد ما می آیی خانه های ما خوشبو می گردد.
زینب گفت: خانه های تو به بوی تو خوشبوتر است از عطرهای من یا رسول الله.
پس حضرت فرمود: ای زینب! هر گاه چیزی فروشی احسان کن به مشتراین و فریب مده ایشان را، بدرستی که این بیشتر باعث پرهیزکاری است برای خدا و باقی تر می دارد مال را(3) .
به سندها موثق و معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سمرة بن جندب را درخت خرمایی بود در باغ مردی از انصار و خانه انصاری بر در باغ بوده و سمره می آمد و از میان خانه انصاری می گذشت و به پای درخت خرمای خود می رفت بی آنکه رخصت بطلبد و ایشان را خبر کند، پس آن مرد انصاری به او گفت: هرگاه می خواهی که داخل باغ شوی از ما رخصت بطلب؛ و هر چه در این باب با سمره سخن گفت ثمره ای نبخشید.
پس انصاری به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و از سمره شکایت کرد، حضرت به نزد سمره فرستاد و شکایت انصاری را به او پیغام فرمود و فرمود: هرگاه خواهی که داخل
____________________
1-کافی 2/326.
2-کافی 2/329.
3-کافی 5/151 و 8/153.
باغ شوی از ایشان رخصت بطلب؛ و سمره از سخن حضرت نیز ابا نمود، چون ابا کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود آن درخت را به من بفروش؛ و باز ابا نمود، پس حضرت قیمتش را زیاد کرد و او با نمود نا آنکه به قیمت بسیاری رسانید و او امتناع نمود، پس حضرت فرمود: آن درخت را بده تا من برای تو ضامن شوم در بهشت درخت خرمایی را که هر وقت خواهی میوه اش را به ااس انی توانی چیئ، باز آن بی سعادت ابا نمود؛ پس آن حضرت در این وقت به انصاری فرمود: برو درخت او را بکن و به نزد او بیفکن که در دین اسلام ضرری نمی باشد(1) .
و به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر بعضی از مردگان پنج تکبیر می فرمود و در بعضی چهار تکبیر می فرمود، و چون چهار تکبیر می فرمود مردم می دانستند که آن مرده منافق است(2) .
و به سند حسن از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دعا کرد که: خداوندا! مرا تمکین بده بر ثمامة بن اثال، و او یکی از رؤسای اهل شرک بود، پس حق تعالی دعای آن حضرت را مستجاب گردانید و گروهی از لشکر آن حضرت به او رسیدند و او را اسیر کرده به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند، چون حضرت را نظر بر او افتاد فرمود: تو را در میان یکی از سه چیز مخیر می گردانم:
اول آنکه تو را بکشم؛ گفت: پس مرد عظیمی را کشته خواهی بود.
فرمود: دوم آنکه فدا بگیرم و تو را رها کنم؛ گفت: اگر چنین کنی بهای مرا بسیار گران خواهی یافت، یعنی فدای بسیاری برای من خواهند داد.
فرمود: سوم آنکه بر تو منت گذاشتم. و فرمود او را بی فدیه رها کردند.
پس ثمامه شهادت گفت و مسلمان شد و گفت: در اول که تو را دیدم دانستم که تو
____________________
1-رجوع شود به کافی 5/292 و 294 و من لا یحضره الفقیه 3/103 و 233 و تهذیب الاحکام 7/146. و روایت در همه این مصادر از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است.
2-کافی 3/181؛ تهذیب الاحکام 3/197 و 316.
پیغمبر خدایی ولیکن نخواستم در وقتی که در بند تو باشم مسلمان شوم(1) .
به سند معتبر دیگر روایت کرده است از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) که در عهد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مردی بود که او را ذو المنره می گفتند و از همه کس قباحت منظر او بیشتر بود و به این سبب او را ذو المنره می گفتند، پس روزی به خدمت رسول خدا آمد و گفت: یا رسول الله! خبر ده مرا از آنچه حق تعالی بر من واجب گردانیده است.
پس حضرت فرمود: حق تعالی در هر شبانه روز هفده رکعت نماز بر تو واجب گردانیده است، و روزه ماه مبارک رمضان بر تو واجب کرده هر گاه دریابی آن را، و حج را بر تو واجب گردانیده اگر استطاعت رفتن داشته باشی، و زکات را بر تو واجب گردنیده؛ و بیان مقدار و شرایط زکات برای او نمود.
پس ذو المنره گفت: سوگند یاد می کنم بآن خداوندی که تو را به راستی فرستاده است که برای پروردگار خود زیاده از آنچه بر من واجب گردانیده است نخواهم کرد.
حضرت فرمود: چرا زیاده از واجبات نمی کنی؟
گفت: زیرا که مرا چنین بد صورت آفریده است.
پس در آن وقت جبرئیل بر جناب رسول نازل شد و گفت: پروردگار تو می فرماید که سلام او را به ذو المنره برسانی و بگویی او را که: آیا راضی نیستی که حق تعالی تو را در روز قیامت بر حسن و جمال حضرت جبرئیل مبعوث گرداند؟
پس ذو المنره گفت: اکنون راضی شدم ای پروردگار من و بعزت و جلال تو سوگند یاد می کنم آنقدر بندگی تو را زیاده گردانم که از من خشنود گردی(2) .
به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اگر نه این بود که من نمی خواهم که مردم بگویند محمد استعانت جست به جماعتی تا آنکه ظفر یافت بر دشمنان خود پس ایشان را کشت، هر آینه می زدم گردن جماعت بسیاری از
____________________
1-رجوع شود به کافی 8/299 - 300.
2-کافی 8/336.
اصحاب خود را که می دانم که ایشان منافقند(1) .
و در کتاب اختصاص و غیر آن به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت شده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسبی از اعرابی ای به قیمت معلومی خرید و او را بسیار خوش آمد از آن اسب، پس گروهی از منافقان صحابه حسد بردند بر آن حضرت در آنکه به قیمت ارزان خرید آن اسب را پس به اعرابی گفتند: اگر این اسب را به بازار می بردی به اضعاف این قیمت می فروختی.
پس حرصی بر اعرابی غالب شد و گفت: بر می گردم و از او التماس می کنم که اسب را به من باز دهد.
منافقان گفتند که: نه، چنین مکن زیرا که او مرد صالحی است چون زر تو را بیاورد منکر شو و بگو من به این قیمت نفروختم به تو، چنین گویی اسب را به تو پس خواهد داد.
چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زر از برای او آورد اعرابی به اغوای آن منافقان منکر شد و گفت: من اسب را به این قیمت نفروخته ام.
حضرت فرمود که: بحق آن خداوندی که مرا به راستی فرستاده است سوگند یاد می کنم که تو اسب را به این قیمت به من فروختی.
در این سخن بودند که خزیمة بن ثابت پیدا شد، و چون مشاجره حضرت را با اعرابی شنید و بر حقیقت دعوای ایشان مطلع گردید گفت: ای اعرابی! من گواهی می دهم که اسب را به آن حضرت فروختی به این قیمت که می فرماید.
اعرابی گفت: وقتی که من اسب را می فروختم دیگری حاضر نبود، تو چگونه گواه شدی؟
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خزیمه گفت که: چگونه این شهادت را دادی؟
خزیمه گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، تو از جانب خدا ما را خبر می دهی به خبرهای
____________________
1-کافی 8/345.
آسمان و ما تو را تصدیق می فرماییم، و تو را تصدیق نمی کنیم در ثمن یک اسبی؟
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به امر الهی حکم فرمود که شهادت او را بجای شهادت دو کس قبول کنند، و به این سبب او را ذو الشهادتین لقب کردند(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: گروهی آمدند به خدمت حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گفتند: یا رسول الله! ضامن شو از برای ما بر پروردگار خود بهشت را.
حضرت فرمود: من ضامن می شوم به شرط آنکه مرا یاری کنید به طول دادن سجده.
گفتند: چنین باشد یا رسول الله. پس ضامن شد بهشت را از برای ایشان(2) .
ابن بابویه به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حجامت کرد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آزاد کرده شده ای از قبیله بنی بیاضه، پس چون فارغ شد حضرت از او پرسید که: کجاست خون؟
گفت: آشامیدم آن را.
حضرت فرمود که: تو را سزاوار نبود که چنین کنی، و چون چنین کردی به نادانی حق تعالی آن را حجابی گردانید میان تو آتش جهنم(3) .
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی بود زیت فروش و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بسیار دوست می داشت، و عادت او چنین بود که هر روز تا مشاهده جمال آن حضرت نمی نمود متوجه کاری از کارهای خود نمی شد، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این حالت را از او یافته بود پس هرگاه که او پیدا می شد حضرت از میان مردم بلند می شد و گردن می کشید تا او به مشاهده جمال آن حضرت مشرف می شد، پس روزی از روزها به خدمت حضرت آمد و حضرت بلند شد تا او مشاهده جمال آن حضرت نمود و پی کار خود روانه شد، پس بزودی باز مراجعت نمود، چون حضرت او را
____________________
1-اختصاص 64. و نیز رجوع شود به کافی 7/401 و من لا یحضره الفقیه 3/108.
2-امالی شیخ طوسی 664.
3-من لا یحضره الفقیه 3/160؛ کافی 5/116.
دید که به آن زودی برگشت بسوی او اشاره نمود که: بنشین، چون نشست حضرت فرمود: هر روز که مرا مشاهده می نمودی پس کارهای خود می رفتی امروز چرا به این زودی مراجعت کردی؟
گفت: یا رسول الله! بحق آن خداوندی که تو را به راستی فرستاده که امروز فرو گرفت دل مرا محبت و یاد تو بحدی که نتوانستم پس کاری رفت لهذا بزودی برگشتم که بار دیگر از مشاهده جمال تو بهره مند گردم؛ پس دعای نیک از برای او کرد و او را ثنا گفت.
پس بعد از آن، آن حضرت چند روز را ندید، چون احوال او را پرسید صحابه گفتند که: چند روز است که ما او را ندیدم، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نعلین در پای کشید و با اصحاب خود روانه شد تا به بازار زیت فروشان رسید، پس در دکان او کسی را نیافت، چون حال او را از همسایگان او سؤال کرد گفتند: یا رسول الله! او به رحمت الهی واصل شد و او نزد ما امین و راستگو بود مگر آنکه در او یک خصلت بد بود.
حضرت فرمود که: آن چه خصلت بود؟
گفتند از پی زنان می رفت و عشق بازی با ایشان می کرد.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بخدا سوگند یاد می کنم که او مرا آنقدر دوست می داشت که اگر برده فروشی می بود خدا او را می آمرزید(1) .
مؤلف گوید: یعنی برده فروشی که آزادان را فروشد.
و در کتاب تمحیص روایت کرده است از جناب امام رضا (عليهالسلام ) که جناب رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه بعضی از غزوات خود گردیده بود رد اثنای راه گروهی به آن جناب رسیدند، از ایشان پرسید که: شما کیستید؟
گفتند: ما مؤمنانیم یا رسول الله.
آن جناب فرمود: ایمان شما به چه مرتبه رسیده است؟
____________________
1-کافی 8/77 - 78.
گفتند: صبر می کنیم نزد بلاها و شکر الهی بجا می آوریم در وقت نعمت و راضی هستیم به قضاهای خدا.
پس آن جناب فرمود: بر دبارانند دانایانند نزدیک است که از دانایی به مرتبه پیغمبران رسیده باشند. پس به ایشان خطاب نمود: اگر چنانید که می گوییئ پس بنا مکنید خانه ای را که در آن ساکن نخواهید شد و جمع مکنید چیزی را که نخواهید خورد و بپرهیزید از عقوبت پروردگاری که بازگشت شما همه بسوی اوست(1) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشسته بود ناگاه زن عریانی به خدمت آن حضرت آمد و در پیش روی حضرت ایستاد و گفت: یا رسول الله! من زنا کرده ام مرا پاک گردان و حد خدا را بر من جاری کن. پس مردی از عقب آن رسید و جامه ای بر سر او افکند.
حضرت فرمود: این زن چه نسبت دارد به تو؟
گفت: یا رسول الله! زوجه من است و من با کنیز خود خلوت کردم و او از غیرت چنین کرد.
حضرت فرمود: ببر او را به خانه خود؛ و فرمود: چون غیرت بر زنی عالب شد دیده اش بالای رودخانه را از پایین آن فرق نمی کند(2) .
و ایضا به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی از انصار در زمان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سفری رفت و عهد کرد با زن خود که از خانه بیرون نزود تا او برگردد، چون او بیرون رفت پدر آن زن بیمار شد پس آن زن به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد و گفت: شوهرم به سفر رفته است و مرا سفارش کرده است که از خانه بیرون نروم تا او برگردد و در این وقت پدرم بیمار شده است، آیا رخصت می فرمایی که به عیادت او بروم؟
____________________
1-التمحیص 61؛ کافی 2/48.
2-کافی 5/505.
حضرت فرمود: در خانه خود بنشین و اطاعت شوهر خود بکن.
پس بیماری پدرش سنگین شد و بار دیگر به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاد و رخصت طلبید؛ حضرت باز همان جواب فرمود.
تا آنکه پدرش وفات یافت و فرستاد و از حضرت رخصت طلبید که برود و بر پدرش نماز کند، باز حضرت فرمود: بنشین در خانه خود و اطاعت کن شوهر خود را.
چون پدرش را دفن کردند حضرت به نزد آن زن فرستاد که: بدرستی که حق تعالی آمرزید تو را و پدر تو را به سبب اطاعتی که شوهر خود را کردی(1) .
و ایضا به سند صحیح از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز نحر رفتند به بیرون مدینه و بر شتر برهنه سوار بودند و گذشتند بر جماعتی از زنان، پس ایستادند و فرمودند: ای گروه زنان! تصدق کنید و اطاعت نمایید شوهران خود را بدرستی که اکثر شما در آتش جهنم خواهید بود.
چون سخن حضرت را شنیدند گریستند، پس زنی از ایشان برخاست و عرض کرد: یا رسول الله! ما بر کافران در جهنم خواهیم بود؟! و بخدا سوگند که ما کافر نیستیم.
حضرت فرمود: شما کافرید به حق شوهران خود(2) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی خطبه ای خواند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای زنان و در خطبه خود فرمود: ای گروه زنان! تصدق کنید هر چند به زیورهای شما باشد و هر چند به یک خرما باشد و هر چند به نصف خرما باشد بدرستی که بیشتر شما هیزم جهنمید زیرا که شما دشنام بسیار می دهید و کفران نعمت خویشان خود می کنید.
پس زنی از بنی سلیم که او را عقلی بود گفت: یا رسول الله! آیا نیستیم ما مادر فرزندان که مشقت حمل می کشیم و شیر می دهیم؟ آیا نیستند از جمله ما دختران در خانه صبر
____________________
1-کافی 5/513.
2-کافی 5/514.
کننده و خواهران مهربان؟
پس حضرت از برای او رقت نمود و فرمود: شمایید زنان بار حمل کشنده و مادر فرزندان و شیر دهندگان ایشان و مهربان نسبت به فرزندان و خویشان، اگر نه آن بود که با شوهران خو بد سلوک می کنید هر آینه نماز گزارنده ای از شما داخل جهنم نمی شد(1) .
و به سند معتبر از اسباط بن سالم منقول است که: به خدمت حضرت صادق (عليهالسلام ) رفتم، از احوال عمر بن مسلم سؤال فرمود.
گفتم: صالح است و خوب است اما ترک تجارت کرده است.
حضرت سه مرتبه فرمود: کار شیطان است، مگر نمی داند که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تجارت فرمود و از قافله ای که از شام آمدند متاع ایشان را خرید و آنقدر نفع بهم رسانید که قرضش را ادا فرمود و بر خویشان قسمت نمود؟ خدا می فرماید: مردانی که غافل نمی گرداند ایشان را تجارت و بیع از یاد خدا و اقامه صلاة و دادن زکات(2) و علما و اهل سنت که قصه خوانانند می گویند اصحاب پیغمبر تجارت نمی کردند، دروغ می گویند تجارت می کردند اما نماز را ترک نمی کردند در وقت فضیلت؛ چنین کسی افضل است از کسی که به نماز حاضر شود و تجارت نکند(3) .
و در حدیث معتبر منقول است که: چون زنان به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هجرت کردند زنی آمد که او را ام حبیب می گفتند و زنان را ختنه می کرد، حضرت فرمود: ای ام حبیب! آن کاری که داشتی هنوز داری؟
گفت: بلی یا رسول الله مگر آنکه نهی فرمایی و من ترک کنم.
حضرت فرمود: نه بلکه حلال است، بیا تا تو را بیاموزم که چه باید کرد، چون ختنه کنی زنان را بسیار به ته مبر و اندکی بگیر که رو را نورانی تر و رنگ را صافی تر می گرداند و نزد شوهر عزیزتر می دارد.
____________________
1-کافی 5/514.
2-ترجمه آیه 37 سوره نور.
3-کافی 5/75.
پس ام عطیه خواهر او آمد که زنان را مشاطگی می کرد، حضرت به او فرمود: چون زنان را مشاطگی کنی برای جلا دادن پارچه های جامه بر روی ایشان مالیدن خوب نیست آبروی ایشان را می برد(1) ، و موهای دیگران را به موی ایشان پیوند مکن(2) .
در کتاب سلیم بن قیس هلالی که به نظر این قاصر رسیده روایت کرده است از سلمان و ابوذر و مقداد که گروهی از منافقان جمع شدند و گفتند: محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ما را خبر می دهد از بهشت و از آنچه خدا مهیا کرده است در آن برای دوستا خود از نعمتها و ما را خبر می دهد از جهنم و از آنچه خدا مهیا کرده است در آن برای دشمنان خود و اهل معصیت خود از عقوبتها و خواری ها، اگر راست می گوید ما را خبر دهد از پدران ما و مادران ما و از جاهای ما در بهشت و دوزخ تا احوال و منزلت خود را در دنیا و آخرت بدانیم.
این خبر به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید و بلال را امر فرمود که مردم را ندا کند تا در مسجد حاضر شوند، پس جمع شدند مردم تا آنکه مسجد پر شد و مسجد تنگی می کرد بر اهلش، پس بیرون آمد حضرت غضبناک و جامه را از دستها و پاهای مبارک خود بر زده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت و حمد و ثنای الهی بجا آور و فرمود: ای گروه مردمان! من بشری هستم مثل شما که حق تعالی وحی نموده است بسوی من و مرا مخصوص گردانیده است به رسالت خود و برگزیده است بر آنچه خواست از غیب خود، پس بپرسید از آنچه خواهید، پس بحق آن خداوندی که جانم در قبضه قدرت اوست سوگند می خورم که هر که سؤال کند از من از پدر و مادر خود و از جای خود در بهشت و دوزخ و البته او را خبر می دهم، اینک جبرئیل در دست راست من ایستاده است و از جانب پروردگار مرا خبر می دهد، پس هر چه خواهید بپرسید.
پس برخاست مرد مؤمنی که محب خدا و رسول بود و گفت: ای پیغمبر خدا! من کیستم؟
حضرت فرمود: تویی عبد الله پسر جعفر، و جعفر نام همان پدری بود که مردم او را به آن منسوب می ساختند. چون آن مؤمن نسبش را صحیح یافت شاد شد و نشست.
پس برخاست مرد منافقی بد باطن که دشمن خدا و رسول او بود و گفت: یا رسول الله! من کیستم؟
____________________
1-کافی 5/118.
2-این قسمت از روایت دیگری است که در همان جلد کافی صفحه 119 آمده است.
حضرت فرمود: تو فلان پسر فلانی، و به جای پدر او نام شبانی از قبیله بنی عصمه را برد، و بنی عصمه بدترین شعبه های قبیله بنی ثقیف بودند که معصیت کردند خدا را و خدا ایشان را ذلیل گردانید.
پس آن منافق با نهایت مذلت و خواری نشست و رسوا گردید در میان مردم، و پیش از آن مردم را گمان آن بود که او به حسب و نسب و بزرگی از بزرگان قریش است و نجیبی از نجبای ایشان است.
پس برخاست منافق دیگر که دلش مبتلا بع شک و شبهه بود و پرسید: یا رسول الله! من و رسوایی نشست.
پس عمر بن الخطاب برخاست و از ترس آنکه رسوا شود گفت: یا رسول الله! راضی شدیم به پروردگاری خدا، و دین اسلام را برای خود پسندیدیم، و تو را پیغمبر خود دانستیم، و پناه می بریم به خدا از غضب او و غضب رسول او، پس عفو کن از ما یا رسول الله تا خدا از تو عفو کند و عیبهای ما را بپوشان تا حق تعالی پرده عصمت بر تو بپوشاند.
پس حضرت فرمود: اگر سؤالی داری بکن.
عمر گفت: عفو کن از امت خود؛ و صرفه خود را در سؤال کردن ندانست.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) برخاست و عرض کرد: نسب مرا بیان فرما یا رسول الله تا مردم خویشی و قرابت مرا نسبت به تو بدانند.
حضرت فرمود: یا علی! حق تعالی آفرید مرا و تو را از دو عمود از نور که در یر عرش آویخته بودند و تنزیه و تقدیس حق تعالی می کردند پیش از آنکه حق تعالی خلایق را بیافریند به دو هزار سال، پس از آن دو عمود نور دو نطفه سفید آفرید که بر هم پیچیده بودند، پس آن دو نطفه را منتقل گردانید از پشتهای بزرگوار به رحمهای پاکیزه تا آنکه نصف آن دو نطفه را در صلب عبد الله قرار داد و نصف دیگر را در صلب ابو طالب، پس از یک جزو آن دو نطفه من بهم رسیدم و از جزو دیگر تو بهم رسیدی چنانکه حق تعالی فرموده است( وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيرًا ) (1) یعنی: اوست خداوندی که آفرید از آب، نطفه بشری را، پس گردانید او را نسبی و دامادی، و پروردگار تو بر همه چیز قادر است، پس مراد از آن بشر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) است که با رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نسب قرابت و نسب دامادی را جمع کرده است.
پس حضرت فرمود: یا علی! تو از منی و من از توام، مخلوط گردیده است گوشت تو به گوشت من و خون تو به خون من و تویی سبب و وسیله میان خدا و خلق او بعد از من، پس هر که انکار ولایت تو کند قطع کرده است سببی را که میان او و خدا بوده است که او را به درجات عالیه می رسانیده. یا علی! خدا شناخته نشده است مگر به من و بعد از من به تو، هر که انکار ولایت تو کند انکار پروردگاری حق تعالی کرده است. یا علی! تو نشانه بزرگ خدایی در زمین و تو رکن اعظم خدایی در قیامت، پس هر که در قیامت در سایه مرحمت تو باشد او رستگاری است زیرا که حساب خلایق با توست؛ و بازگشت ایشان بسوی توست؛ و میزان قیامت، میزان توست؛ و صراط، صراط توست؛ و موقف قیامت؛ موقف توست؛ و حساب آن روز، حساب توست؛ پس هر که میل کند بسوی تو نجات می یابد و هر که مخالفت تو نماید هلاک می شود.
____________________
1-سوره فرقان: 54.
پس دو مرتبه فرمود: خداوندا! تو گواه باش؛ و از منبر فرود آمد(1) .
و ایضا سلیم بن قیس در کتاب مذکور روایت کرده است از سلمان فارسی که: هر گاه قریش در مجالس خود می نشستند و مردی از اهل بیت را می دیدند که می گذرد سخن خود را قطع می کردند، روزی نشسته بودند پس مردی از ایشان گفت: مثل محمد در میان اهل بیتش مثل درخت خرمایی است که در مزبله بوده باشد، چون این خبر به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید در غضب شد پس بیرون آمد و به مسجد رفت و بر منبر بالا رفت و نشست تا مردم جمع شدند، پس برخاست و حمد ثنای الهی ادا نمود و فرمود: ای گروه مردمان! من کیستم؟
گفتند: تویی رسول خدا.
فرمود: منم رسول خدا و منم محمد بن عبد الله بن عبد المطلب؛ و نسب شریف خود را ذکرد کرد تا نزار. پس فرمود: من و اهل بیت من نوری چند بودیم که حرکت می کردیم در پیش عرش الهی پیش از آنکه حق تعالی آدم را بیافریند به دو هزار سال، و هر گاه که آن نور تسبیح الهی می کرد ملائکه به تسبیح می گفتند، و چون حق تعالی حضرت آدم (عليهالسلام ) را آفرید آن نور مقدس را در صلب او قرار داد و آن نور را در صلب آدم (عليهالسلام ) بع زمین فرستاد، پس آن نور را در کشتی داخل گردانید در صلب حضرت نوح (عليهالسلام )، پس آن نور در صلب حضرت ابراهیم (عليهالسلام ) بود که او را به آتش انداختند؛ و پیوسته نور ما را نقل می کرد در بزرگوارترین طلب ها تا آنکه بیرون آورد گوهر شریف ما را از بهترین معدنها و رویانید شجره طیبه ما را از بهترین مغرسها از آبای شریف و امهات طیبه که هیچیک از ایشان ملاقات نکردند با یکدیگر به زنا، بدرستی که ما فرزندان عبد المطلب بزرکواران اهل بهشتیم یعنی من و علی و جعفر و حمزه و حسن و حسین و فاطمه و مهدی آخر الزمان (عجل الله تعالی و فرجه الشریف)، و بدرستی که حق تعالی نظر کرد بسوی اهل زمین و از همه ایشان دو مرد را اختیار کرد: یکی از آنها منم که مرا به رسالت و نبوت فرستاد، و دیگری علی بن ابی طالب
____________________
1-کتاب سلیم بن قیس 201 - 203.
است، پس وحی کرد بسوی من که بگیرم او را برادر خود و دوست خود و وزیر خود و وصی خود و خلیفه خود در میان امت خود، بدرستی که او ولی نفس هر مؤمن است بعد از من، هر که به او دوستی کند خدا به او دوستی کند و هر که به او دشمنی کند خدا به او دشمنی کند، و دوست نمی دارد او را مگر مؤمنی و دشمن نمی دارد او را مگر کافری، و او میخ زمین است بعد از من، زمین به برکت او قرار می گیرد، و اوست کلمه تقوی که محبت او موجب نجات از آتش جهنم است، و اوست ریسمان محکم خدا که توسل به او موجب نجات است، آیا می خواهید که فرو نشانید نور خدا را به دهانها و خدا تمام کننده است نور خود را هر چند نخواهند کافران؟ پس بدرستی که حق تعالی بعد از ما نظر کرد بسوی خلایق و یازده وصی از میان ایشان انتخاب کرد از اهل بیت من و گردانید ایشان را برگزیدگان امت من یکی بعد از دیگری مانند ستاره های آسمان که هر گاه ستاره ای پنهان می شود دیگری به عوض آن طالع می گردد، ایشان پیشوااین هدایت کنندگان و هدایت یافتگانند، ضرر نمی رساند به ایشان مکر کسی که به ایشان مکر کند و نه واگذاشتن کسی که ایشان را یاری نکند، ایشانند حجتهای خدا در زمین و گواهان حق تعالی در میان خلق و خزینه داران علم اویند و بیان کنندگان وحی اویند و معدنهای حکمت اویند، هر که ایشان را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است و هر که ایشان را نافرمانی کند خدا را معصیت کرده است، ایشان با قرآنند و قرآن با ایشان است، از قرآن جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شودند، پس برساند هر که حاضر است به غایبان آنچه گفتم در حق ایشان.
پس سه مرتبه فرمود: خدایا! تو گواه باش(1) .
____________________
1-کتاب سلیم بن قیس 203 - 205.
در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خدیجه متولد شدند طاهر و قاسم و فاطمه و ام کلثوم و رقیه و زینب.
فاطمه را به حضرت امیر المؤمنین تزویج نمود؛ و تزویج کرد به ابو العاص بن ربیعه که از بنی امیه بود زینب را؛ و به عثمان بن عفان ام کلثوم را، و پیش از آنکه به خانه او برود به رحمت الهی واصل شد، و بعد از او حضرت رقیه را به او تزویج نمود.
پس از برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدینه ابراهیم متولد شد از ماریه قبطیه که به هدیه فرستاده بود از برای آن حضرت پادشاه اسکندریه با استر اشهبی و بعضی هدایای دیگر(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متولد شد از خدیجه قاسم و طاهر - و نام طاهر، عبد الله بود - و ام کلثوم و رقیه و زینب و فاطمه.
حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فاطمه را تزویج نمود؛ و تزویج نمود زینب را ابو العاص بن ربیع و او مردی بود از بنی امیه؛ و عثمان بن عفان ام کلثوم را تزویج نمود و پیش از آنکه به خانه او برود به رحمت الهی واصل شد، پس چون به جنگ بدر رفتند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رقیه را به او تزویج نمود.
و برای آن حضرت ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شد و او کنیزی بود ام ولد(2) .
و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: اولاد امجاد آن مفخر
____________________
1-قرب الاسناد 9.
2-خصال 404
عباد از غیر خدیجه بهم نرسیدند مگر ابراهیم که از ماریه بودجود آمد(1) .
و مشهور آن است که برای حضرت سه پسر به وجود آمد: اول قاسم و آن حضرت را به آن سبب الو القاسم کنیت کردند و او پیش از بعثت آن جناب متولد شد؛ دوم عبد الله که بعد از بعثت متولد شد و به این سبب او را ملقب به طیب و طاهر گردانیدند؛ سوم ابراهیم(2) .
و بعضی گفته اند که: پسران آن حضرت پنج تن بودند، و طیب و طاهر را نام دو پسر دیگری می دانند غیر عبد الله(3) ، و قول اول اشهر واصح است.
و مشهور آن است که قاسم پیش از عبد الله متولد شد و بعضی بر عکس گفته اند، و به اتفاق هر دو در طفولیت در مکه معظمه به ریاض جنت ارتحال نمودند، و ابراهیم در مدینه طیبه روح مطهرش بسوی آشیان رحمت پرواز نمود(4) .
و مشهور آن است که دختران آن حضرت چهار نفر بودند و همه از حضرت خدیجه بوجود آمدند:
اول - زینب، و حضرت پیش از بعثت و حرام شدن دختر به کافران دادن او را به ابی العاص بن ربیع تزویج نمود، و امامه دختر ابی العاص از او بوجود آمد و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بعد از حضرت فاطمه به مقتضای وصیت آن حضرت امامه را به نکاح خود در آورد و بعد از شهادت آن حضرت مغیرة بن نوفل بن حارثة بن عبد المطلب او را به حباله خود در آورد(5) .
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: امامه بنت ابو العاص که دختر زینب بود بعد از وفات حضرت فاطمه (عليهالسلام ) حضرت امیر المؤمنین او را تزویج نمود و بعد از شهادت
____________________
1-اعلام الوری 141؛ مناقب ابن شهر آشوب 1/209؛ کشف الغمة 2/136؛ کامل ابن اثیر 2/307.
2-رجوع شود به اعلام الوری 140 و 141 و مناقب ابن شهر آشوب 1/209 و الوفا بأحوال المصطفی 677 678.
3-تاریخ طبری 2/211؛ سیره ابن حبان 408؛ کامل ابن اثیر 2/307.
4-رجوع شود به استیعاب 1/56 و 4/1818 و مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
5-رجوع شود به اعلام الوری 140 و البدایة و النهایة 5/256.
آن حضرت به نکاح مغیرة بن نوفل در آمد، پس او را مرض شدید عارض شد که زبانش بند آمد، پس حضرت امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) بر بالین او حاضر شدند در وقتی که او قادر بر سخن گفتن نبود و او را بر وصیت داشتند با آنکه مغیره کراهت داشت وصیت او را، پس به او می گفتند که: آزاد کردی فلان غلام را؟ و او اشاره به سر خود می کرد که بلی، پس می گفتند که فلان کار را از برای تو بکنند؟ و اشاره به سر خود می کرد که بلی، و به این روش وصیت کرد و آن دو بزرگوار اجازه وصیت او نمودند(1) .
و منقول است که: ابو العاص در جنگ بدر اسیر و زینب قلاده ای که حضرت خدیجه به او داده بود به نزد حضرت فرستاد برای فدای شوهر خود، چون حضرت را نظر بر آن قلاده افتاد خدیجه را یاد نمود و رقت کرد و از صحابه چنین کردند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ابو العاص شرط گرفت چون به مکه برگردد زینب را به خدمت حضرت فرستد و او به شرط خود وفا نمود و زینب را فرستاد(2) و بعد از آن خود به مدینه آمد و مسلمان شد(4) چنانکه مجملی از قصه او سابقا مذکور شد. و زینب در مدینه در سال هفتم هجرت(3) - و به روایتی در سال هشتم(5) - به رحمت ایزدی واصل شد.
دوم - رقیه، و گویند که او را عتبه پسر ابو لهب تزویج نمود در مکه و پیش از دخول او را طلاق گفت، و در مدینه عثمان او را تزویج نمود و عبد الله از او بوجود آمد و در کودکی مرد.
و رقیه در مدینه به رحمت ایزدی واصل شد در هنگامی که جنگ بدر رو داد(6) .
سوم - ام کلثوم، و او را نیز عثمان بعد از رقیه تزویج نمود، و گویند که در سال هفتم
____________________
1-من لا یحضره الفقیه 4/198؛ تهذیب الاحکام 8/258 و 9/241.
2-مجمع البیان 2/559؛ تاریخ طبری 2/43 - 44.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
4-مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
5-تاریخ طبری 2/144؛ المنتظم 3/349؛ البدایة و النهایة 5/268.
6-اعلام الوری 140؛ البدایة و النهایة 5/268.
هجرت به رحمت ایزدی واصل شد(1) .
مؤلف گوید: آنچه از روایات ظاهر شد که تزویج و وفات ام کلثوم پیش از تزویج و وفات رقیه بوده است(2) ، اقوی واصح است، هر چند ثانی اشهر است؛ و جمعی از علمای خاصه و عامه را اعتقاد آن است که رقیه و ام کلثوم دختران خدیجه بودند از شوهر دیگر مع پیش از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشته و حضرت ایشان را تربیت کرده بود و دختر حقیقی آن جناب نبودند(3) ؛ و بعضی گفتند که: دختران هاله خواهر خدیجه بوده اند(4) . و بر نفی این دو قول روایت معتبره دلالت می کند. و بدان که مخالفان بر شیعه شبهه می کنند که اگر عثمان مسلمان نمی بود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دو دختر خود را به او تزویج نمی نمود و این شبهه باطل است به چند وجه:
اول - آنکه ممکن است که تزویج کردن حضرت دختران خود را یا دختران خدیجه را به او پیش از آن باشد که حق تعالی حرام گرداند دختر دادن به کافران را چنانکه به اتفاق مخالفان حضرت زینب را به ابو لعاص تزویج نمود در مکه در وقتی که او کافر بود، و همچنین رقیه و ام کلثوم را بنا بر مشهور میان مخالفان به عتبه و عتیق که پسران ابو لهب بودند و کافر بودند تزویج نموده بود پیش از آنکه به عثمان تزویج نماید(5) .
جواب دوم آنکه مسلمان بودن او در وقتی که حضرت دختران خود را به او تزویج نمود، منافات ندارد با آنکه در آخر به انکار کردن نص امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و سایر کارهایی که موجب کفر است از او صادر شد کافر و مرتد شده باشد.
جواب سوم که جواب حق است که ایشان داخل منافقان بودند و برای خوف
____________________
1-بحار الانوار 22/167 به نقل از المنتقی فی مولود المصطفی.
2-قرب الاسناد 9؛ خصال 404.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/209، و در آن و همچنین در بحار الانوار 22/152 نام دختران را زینب و رقیه ذکر نموده اند.
4-مناقب ابن شهر آشوب 1/206، و در آن و هچنین در بحار الانوار 22/191 نام دختران را رقیه و زینب ذکر نموده اند.
5-مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
و طمع به ظاهر اظهار به اسلام می کردند و در باطن کافر بودند، و حق تعالی حکم فرموده بود برای حکم و مصالح که آن حضرت بر ایشان در ظاهر حکم اسلام جاری گرداند و در طهارت و مناکحه و میراث دادن و سایر احکام ظاهر ایشان را با مسلمانان شریک گرداند، لهذا آن حضرت در هیچ حکمی از احکام ایشان را از مسلمانان جدا نمی کرد و اظهار نفاق ایشان نمی نمود.
و چنانکه خاصه و عامه روایت کرده اند: آن جناب بر عبد الله بن ابی که مشهور به نفاق بود بعد از مردن نماز گزارد(1) برای تألیف قلب ایشان، پس اگر دختر به عثمان داده باشد بنابر آنکه در ظاهر مسلمان بوده است دلالت نمی کند بر آنکه در باطن کافر نبوده است و تألیف قلب ایشان و دختر خواستن از ایشان و دختران دادن به ایشان در ترویج دین اسلام و اعلای کلمه حق مدخلیت عظیم داشت، و در اینها مصالح بسیار بود که اکثر آنها بر عاقل متأمل پوشیده نیست، و اگر آن جناب اظهار نفاق ایشان می نمود و اسلام ظاهر ایشان را قبول نمی فرمود با آن جناب بغیر از قلیلی از ضغفا نمی ماندند چنانکه بعد از آن جناب با امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بغیر از سه چهار نفر نماندند، و تفصیل این سخن بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
چهارم - حضرت فاطمه (عليهالسلام ) است که تفصیل احوال آن جناب بعد از این در مجلد دیگر بیان خواهد شد انشاء الله تعالی.
کلینی و قطب راوندی به سندهای معتبر از یزید بن خلیفه روایت کرده اند که گفت: من در خدمت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) بودم که عیسی بن عبد الله قمی از آن جناب پرسید: آیا زنان به نماز جنازه حاضر می شودند؟
حضرت فرمود: مغیرة بن ابی العاص دعوی کرد که در روز احد من شکستم دندان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را و لبهای مبارک آن حضرت را شکافتم، و دروغ گفت؛ و دعوی کرد که من حمزه (عليهالسلام ) را کشته ام، و دروغ گفت؛ و در جنگ خندق با مشرکان به جنگ رسول
____________________
1-تفسیر عیاشی 2/101؛ کامل ابن اثیر 2/291 - 292؛ البداید والنهایة 5/31.
خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و در شبی که کافران گریختند، حق تعالی خواب را بر او مسلط کرد و بیدار نشد تا صبح طالع شد و ترسید که مبادا او را بگیرند، پس جامه خود را بر سر پیچید و به نخوی داخل مدینه شد که کسی او رانشناخت و خود را چنان می نمود که مردی است از بنی سلیم که پیوسته برای عثمان اسب و گوسفند و روغن می آورد و همه جا احوال خانه عثمان را پرسید تا به خانه او رسید و در خانه او پنهان شد، چون عثمان به خانه آمد گفت: وای بر تو دعوی کردی که تیر و سنگ به جانب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انداخته ای و لب و دندانش را خسته کرده ای و دعوی کردی که حمزه را کشته ای، به این حال چرا به مدینه آمده ای؟ او حال خود را نقل کرد.
چون دختر پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در خانه عثمان بود شنید که او دعوی کرده است که با پدر و عمش چنین کرده است فریاد بر آورد و صدا به گربه بلند کرد، پس عثمان به نزد او آمد و او را ساکت گردانید و سفارش نمود او را که: پدر خود را خبر مده که مغیره در خانه من است؛ زیرا که اعتقاد نداشت وحی الهی بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل می شود.
پس دختر حضرت فرمود: من هرگز دشمن پدرم را از او پنهان نخواهم کرد.
عثمان چون این را شنید و می دانست که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خون مغیره را هدر کرده و فرموده: هر که او را ببیند بکشد، لهذا معیره را در زیر کرسی پنهان کرد و قطیفه ای بر روی آن کرسی افکند، پس در این وقت وحی بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد که مغیره در خانه عثمان است.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: شمشیر خود را برادر و برو به خانه دختر پسر عم خود، و اگر مغیره را در آنجا بیابی او را بکش.
چون علی (عليهالسلام ) به خانه عثمان آمد و مغیره را در خانه ندید برگشت و گفت: یا رسول الله! او را ندیدم.
حضرت فرمود: جبرئیل مرا خبر می دهد که او را در زیر کرسی که جامه ها بر روی آن می گذارند پنهان کرده است.
پس بعد از بیرون رفتن امیر المؤمنین (عليهالسلام ) عثمان دست عم خود مغیره را گرفت و به
خدمت حضرت آورد؛ و به روایت دیگر: خود تنها به خدمت حضرت آمد.
وچون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را نظر بر او افتاد سر به زیر افکند و متوجه او نگردید، و آن حضرت بسیار صاحب حیا و کریم بود؛ پس عثمان گفت: یار سول الله! این عم من است مغیره و بحق آن خداوندی که تو را به راستی فرستاده است سوگند می خورم که تو او را امان داده بودی یا آنکه من او را امان داده بودم.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: من سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که آن حضرت را به راستی فرستاده بود که عثمان دروغ گفت و او را امان نداده بود.
پس حضرت از او رو گردانید، آن بی حیا به جانب راست حضرت آمد و ابر دیگر آن سحن را اعاده کرد و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رو از او گردانید؛ باز به جانب چپ آمد و آن سوگند و سخن دروغ را اعاده کرد، تا آنکه چهار مرتبه چنین کرد، در مرتبه چهارم آن جناب فرمود: برای تو او را امان دادم سه روز، اگر بعد از سه روز او را در مدینه یا حوالی مدینه بیابم به قتل خواهم رسانید.
پس چون پشتع کرد او، حضرت فرمود: خداوندا! لعنت کن مغیره را، و لعنت کن هر که او را در خانه خود جا دهد، و لعنت کن کسی را که او را سوار گرداند، و لعنت کن کسی را که او را طعام دهد، و لعنت کن کسی را که او را آب دهد، و لعنت کن کسی را که تهیه سفر او بکند، و لعنت کن کسی را که به او مشکی بدهد یا کفشی بدهد یا دلو و رسنی بدهد یا ظرفی بدهد یا پالان شتری بدهد، و اینها را می شمرد به دست راست خود تا ده چیز شمرد.
پس عثمان او را به خانه خود برد و در خانه خود جا داد و او را طعام داد و آب داد و چهارپای سواری داد و جمیع تهیه سفرش را مهیا کرد و جمیع آنچه حضرت لعنت کرده بود بر کننده آن همه را بجا آورد، و در روز چهارم او را سوار کرد و از مدینه بیرون کرد؛ هنوز آن ملعون از خانه های مدنیه به در نرفته بود که حق تعالی را حله او را هلاک کرد، و چون قدری پیاده رفت کفشش پاره شد و خون از پایش روان شد، پس به چهار دست و پا راه رفت تا آنکه زانوهایش مجروح شد و مانده شد و بنا چار در زیر درخت خاری قرار گرفت، پس وحی بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد که آن ملعون در فلان موضع است
و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: تو و عمار و یک مرد دیگر بروید و مغیره را در زیر فلان درخت بکشید - و به روایت دیگر حضرت زید و زبیر را فرستاد - پس چون به آن موضع رسیدند - به روایت اول حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) او را به قتل رسانید؛ و به روایتی ثانی: زید بن حارثه به زبیر گفت: بگذار من او را بکشم که دعوی می کرد برادر مرا کشته است؛ و مرادش از برادر، جناب حمزه بود زیرا که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زید و حمزه را با یکدیگر برادر کرده بود - چون عثمان خبر قتل او را شنید به نزد دختر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: تو پدر خود را خبری کردی که مغیره در خانه من است تا او کشته شد، آن مظلومه شهیده سوگند یاد کرد به خدا که من خبر برای حضرت نفرستادم و آن ملعون تصدیق او نکرد و چوب جهاز شتر را گرفت و بسیار بر او زد و او را خسته و مجروح گردانید، پس آن مظلوم به خدمت پدر خود فرستاد و از عثمان شکایت کرد و حال خود را به آن حضرت عرض کرد، در جواب او فرستاد که: حیای خود را نگاه دار که بسیار قبیح است که زنی که صاحب حسب و نسب و دین باشد هر روز شکایت از شوهر خود نماید، پس چند مرتبه دیگر فرستاد و به خدمت آن حضرت شکایت کرد و در هر مرتبه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنین جواب فرمود، تا آنکه در مرتبه چهارم فرستاد که: مرا کشت، در این مرتبه آن حضرت علی بن ابی طالب را طلبید و فرمود که: شمشیر خود را برادر و برو به خانه دختر پسر عم خود و او را به نزد من بیاور، و اگر عثمان مانع شود و نگذارد او را به شمشیر خود بکش، و حضرت بیتابانه از عقب او روانه شد و از شدت اندوه گویا حیران گردیده بود.
چون حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به در خانه عثمان رسید حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آن شهیده مظلومه را بیرون آورده بود، چون نظرش به آن جناب افتاد صدا به گریه بلند کرد و حضرت نیز از مشاهده حال او بسیار گریست و او را با خود به خانه آورد، و چون به خانه داخل شد پشت خود را گشود و به پدر بزرگوار خود نمود، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دید که پشتش تمام سیاه و مجروح گردیده است پس حضرت سه مرتبه فرمود: چرا تو را کشت خدا او را بکشد.
و اپن در روز یکشنبه بود، و چون شب شد عثمان در پهلوی جاریه دختر رسول خوابید و به او زنا کرد، پس روز دوشنبه و سه شنبه آن مظلومه بر بستر درد و الم خوابید و در روز چهارشنبه به اعلای درجات شهیدان ملحق گردید، پس مردم برای نماز آن شهیده حاضر شدند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جنازه او بیرون آمد و حضرت فاطمه زهرا (عليهالسلام ) را امر نمود که با زنان مؤمنان همه همراه جنازه او بیایند و عثمان نیز همراه جنازه بیرون آمده بود، و چون نظر مبارک حضرت بر او افتاد فرمود که: هر که دیشب در پهلوی جاریه خوابیده است همراه این جنازه نیاید، تا سه مرتبه حضرت این را فرمود و برنگشت تا آنکه در مرتبه چهارم فرمود: برگردد یا آنکه نام او و پدرش را خواهم گفت و او را رسوا خواهم گردانید؛ چون عثمان ترسید که حضرت کفر و نفاق او را ظاهر گرداند بر غلام خود تکیه کرده دست بر شکم خود گرفت و به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! دلم درد می کند مرا رخصت ده که برگردم و این را برای این گفت که رسوا نگردد، پس برگشت و حضرت فاطمه و زنان مؤمنان و مهاجران بر جنازه آن شهیده مظلومه نماز کردند و برگشتند(1) .
و ایضا کلینی به سند موثق روایت کرده است که مردی از آن حضرت پرسید که: آیا از فشار قبر کسی رهایی می یابد؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: پناه می برم به خدا از آنچه بسیار کم است کسی که از آن رهایی یابد. پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چون عثمان رقیه مظلومه را شهید کرد و او را دفن کردند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزد قبر او ایستاد و سر به جانب آسمان بلند کرد و آب از دیده های مبارکش ریخت پس به مردم گفت که: به خاطر آوردم ستمی را که بر این مظلومه واقع شد و برای او ایستادم در درگاه خدا و از خدا طلبیدم که او را به من ببخشید از فشار قبر.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: خداوندا! ببخش رقیه را به من از فشار قبر؛
____________________
1-رجوع شود به کافی 3/251 و خرایج 1/94.
و حق تعالی او را به او بخشید(1) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: چون رقیه دختر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وفات یافت، حضرت رسول او را خطاب نمود که: ملحق شو به گذشتگان شایسته ما عثمان بن مظعون و اصحاب او، و جناب فاطمه (عليهالسلام ) بر شفیر قبر نشسته بود و آب از دیده غم رسیده اش در قبر می ریخت و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آب دیده آن نور دیده خود را به جامه خود پاک می کرد و در کنار قبر ایستاده بود و دعا می کرد پس فرمود: من دانستم ضعف و ناتوانی او را و از حق تعالی سؤال کردم که او را امان دهد از فشار قبر(2) .
و ابن ادریس به سند صحیح از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دختر به دو منافق داد که یکی ابو العاص پسر ربیع، و آن دیگری که عثمان بود، حضرت برای تقیه نام نبرد(3) .
و عیاشی روایت کرده است که از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که: آیا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دختر خود را به عثمان داد؟
حضرت فرمود که: بلی.
راوی گفت که: چون دختر آن حضرت را شهید کرد، باز دختر دیگر به او داد؟!
حضرت فرمود: بلی و حق تعالی در آن واقعه این آیه را فرستاد( وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ ) (4) یعنی: گمان نکنند آنان که کافر شده اند آنکه ما مهلتی که می دهیم ایشان را بهتر است از برای ایشان و از برای جانهای ایشان، مهلت نمی دهیم ایشان را مگر برای آنکه زیاده گردانند گناه را، و از برای ایشان است عذابی خوار کننده(5) .
____________________
1-کافی 3/236.
2-کافی 3/241.
3-سرائر 3/565.
4-سوره آل عمران: 178.
5-تفسیر عیاشی 1/207، و در آن نام امام صادق (عليهالسلام ) ذکر نشده است.
به اتفاق خاصه و عامه مادر ابراهیم ماریه قبطیه بود، و مشهور آن است که ولادت او در مدینه شد در سال هشتم هجرت، و چون وفات یافت از عمر شریفش یک سال و ده ماه و هشت روز گذشته بود(1) - و به روایت دیگر: یک سال و شش ماه و چند روز(2) - و او را در بقیع دفن کردند.
و اشهر آن است که: ماریه را مقوقس پادشاه اسکندریه برای آن جناب فرستاده بود(3) ؛ و بعضی گفته اند که: نجاشی فرستاده بود(4) .
ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسیدند که: به چه علت پسر از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از او نماند؟
حضرت فرمود: زیرا که حق تعالی محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را پیغمبر آفریده بود و علی (عليهالسلام ) را برای وصایت او خلق کرده بود، اگر پسری از آن جناب می ماند هر آینه سزاوارتر بود به وصایت از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نزد مردم، پس وصایت آن جناب ثابت نمی شد(5) .
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
2-اعلام الوری 141.
3-قرب الاسناد 9؛ استیعاب 4/1912؛ سیره ابن حبان 407.
4-تفسیر قمی 1/179.
5-علل الشرایع 131.
و ابن شهر آشوب از ابن عباس روایت کرده است که: روزی حضرت نشسته بود و بر ران چپش ابراهیم پسرش را نشانده بود و بر ران راست خود امام حسین (عليهالسلام ) را نشانده بود و یک مرتبه این را می بوسید و یک مرتبه او را، ناگاه آن جناب را حالت وحی عارض شد، و چون آن حالت از او زایل گردید فرمود که: جبرئیل از جانب پروردگار من آمد و گفت: ای محمد! پروردگارت تو را سلام می رساند و می گوید که: این دو را برای تو جمع نخواهد کرد یکی را فدای دیگری گردان.
پس حضرت نظر کرد بسوی ابراهیم و گریست، و نظر کرد بسوی سید الشهدا و گریست، پس فرمود که: ابراهیم مادرش ماریه است و چون بمیرد کسی بغیر از من بر او محزون نخواهد شد، و مادر حسین فاطمه است و پدرش علی است که پسر عم من و بمنزله گوشت و خون من است، و چون او بمیرد دخترم و پسر عمم هر دو اندوهناک می شوند و من نیز بر او محزون می گردم، و من اختیار می کنم حزن خود را بر حزن ایشان؛ ای جبرئیل! فدای حسین کردم ابراهیم را و به فوت او راضی شدم.
پس بعد از سه روز مرغ روح ابراهیم به جنان نعیم پرواز نمود و بعد از آن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هر گاه اضض حسین را می دید او را به سینه خود می چسبانید و لبهای او را می مکید و می گفت: فدای تو شوم ای آن کسی که ابراهیم را فدای تو کردم(1) .
و کلینی و برقی به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون ابراهیم فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رحلت نمود در فوت او سه امر غریب به ظهور آمد: اول آنکه در آن روز آفتاب گرفت پس مردم گفتند: آفتاب از برای مردن فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گرفت، حضرت چون این را شنید بر منبر بر آمد و حق تعالی را حمد و ثنا گفت و فرمود: ایها الناس! بدرستی آفتاد و ماه دو آیند و از آیات خدا و حرکت می کنند به امر خدا و فرمانبردار اویند و منکسف نمی شوند برای مردن کسی و از برای زندگی کسی، پس چون منکسف شوند هر دو یا یکی از اینها نماز بجا آورید، پس از منبر به زیر آمد و با مردم
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 4/88 - 89.
نماز کسوف را ادا نمود، و چون سلام گفت فرمود: یا علی! برخیز و کارسازی فرزند من بکن؛ پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) برخاست و ابراهیم را غسل داد و حنوط و کفن کرد و به جانب قبرستان برد و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همراه جنازه رفت تا نزدیک قبر او رسید، پس مردم گفتند: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از بسیاری جزع و حزن فرزند خود فراموش کرد که بر او نماز گزارد، پس حضرت برخاست و فرمود که: جبرئیل مرا خبر داد به آنچه شما گفته بودید من از شدت جزع فراموش کرده ام نماز بر فرزند خو را و نه چنان است که شما گمان کرده اید ولیکن خداوند لطیف خیبر بر شما پنج نماز واجب کرده است و از برای مردگان شما از هر نمازی یک تکبیر اختیار کرده است و امر کرده است مرا که نماز نگزارم مگر بر کسی که نماز گزارده باشد.
پس حضرت فرمود: یا علی! به قبر پائین رو و فرزند مرا در لحد گذار. پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داخل قبر شد و آن طائر قدسی را در آشیان لحد گذاشت پس مردم گفتند: سزوار نیست احدی را که فرزند خود را در لحد گذارد و در قر فرزند خود داخل شود زیرا که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل قبر فرزند خود نشد؛ پسحح فرمود: ایها الناس! بر شما حرام نیست داخل قبرهای فرند خود بشوید ولیکن من ایمن نیستم که اگر یکی از شما داخل قبر فرزند خود شود و بندهای کفن او را بگشاید از آنکه شیطان بر او مسلط شود و او را بدارد بر جزعی که باعث حبط اجر او شود، پس حضرت از نزدیک قبر مراجعت نمود(1) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزد قبر ابراهیم فرنزد خود حاشر شد در جانب قبله قبر نشست و فرمود ابراهیم را سرازیر به قبر داخل کردند و فرمود قبرش را بلند کردند(2) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت
____________________
1-کافی 3/208؛ محاسن 2/29.
2-رجوع شود به کافی 3/194 و 199.
ابراهیم از دینا رحلت نمود آب از دیده های مبارک حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرو ریخت و فرمود که: دیده می گرید و دل اندوهناک می شود و نمی گویم چیزی که باعث غضب پروردگار گردد.
پس خطاب کرد به ابراهیم که: ما بر تو اندوهناکیم ای ابراهیم. پس در قبر ابراهیم رخنه ای مشاهده نمود و به دست خود آن رخنه را اصلاح کرد و فرمود: هر گاه احدی از شما عملی کند باید که محکم بکند. پس فرمود که: ملحق شو به سلف شایسته خود عثمان بن مظعون(1) .
و در روایت دیگر منقول است که: چون حضرت بر ابراهیم گریست صحابه به آن حضرت گفتند که: تو هم گریه می کنی؟ حضرت فرمود: این گریه جزع نیست گریه رحمت است و هر که رحم نکند او را رحم نمی کنند(2) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: نزد قبر ابراهیم فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قدرت الهی درخت خرمایی رسته بود که سایه بر آن قبر مطهر می افکند و به هر طرف که آفتاب می گشت به اعجاز حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درخت به آن سو می گشت که آفتاب بر قبر نتابد، تا آنکه آن درخت خرما خشکید و قبر ناپدید گردید و دیگر کسی ندانست که آن در کجاست(3) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که آن حضرت به یکی از اصحاب خود فرمود که: چون به مدینه روی برو بسوی عرفه مادر ابراهیم که آن مسکن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و محل نماز آن حضرت بود(4) .
و علی بن ابراهیم و ابن بابویه به سندهای موثق و معتبر از حضرت امیر المؤمنین و حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون ابراهیم فرزند
____________________
1-کافی 3/262.
2-امالی شیخ طوسی 388.
3-کافی 3/254.
4-کافی 4/560؛ تهذیب الاحکام 3/17.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به رجمت الهی واصل شد بر او به حزن شدیدی، پس عایشه به آن جناب گفت: چرا اینقدر اندوهناکی بر ابراهیم؟ او نبود مگر فرزند جریح قبطی که هر روز به نزد ماریه می رود و بیرون می آید. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسیار در غضب شد و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید که شمشیر خود را بگیر و سر جریح را از برای من بیاور.
حضرت امیر (عليهالسلام ) شمشیر را برداشت و فرمود: پدر و مادرم قدای تو باد یا رسول الله مرا پس کاری که می فرستی زود به عمل آورم مانند سیخ سرخ کرده که در میان پشم شتر فرو می رود یا آنکه تأمل و تثبت کنم تا حقیقت آن امر بر من ظاهر شود؟
حضرت فرمود: تثبت و تأمل بکن و مبادرت به آن منما.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) بسوی جریح رفت، و به یک روایت(1) جریح در باغی بود، حضرت چون در باغ را زد و جریح آمد که در بگشاید، از رخنه در آثار غضب از جبین مبارک حضرت مشاهده کرد و شمشیر برهنه ای در دست آن جناب دید ترسید و در را نگشود، حضرت از دیوار باغ بالا رفت و جریح گریخت و آن جناب از عقب او شتافت، چون نزدیک شد که حضرت به او برسد بر درخت خرما بالا رفت، چون حضرت به نزدیک او رسید خود را از درخت انداخت، چون بر زمین افتاد عورتش گشوده شد و نظر آن جناب بی اختیار بر عورت او فتاد و دید که آلت مردان و زنان هیچیک ندارد(2) .
و به روایت دیگر: حضرت بسوی غرفه ابراهی رفت و از دیوار غرفه بالا رفت، چون نظر جریح بر آن جناب افتاد گریخت و خود را به زیر افکند و بر درخت خرمایی بالا رفت، و چون حضرت به پای درخت رسید فرمود: از درخت به زیر آی، جریح گفت: یا علی! از خدا بترس و گمان بد به من مبر که آلتهای مردی مرا پاک بریده اند، پس عورت خود را گشود و نظر حضرت بر عورت او افتاد، و به هر حال حضرت او را برداشت و به
____________________
1-این همان روایات تفسیر قمی 2/99 می باشد.
2-رجوع شود به تفسیر قمی 2/99 و 318 و خصال 563.
خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از او پرسدی که: ای جریح! حال خود را نقل کن که چرا چنین شده ای.
گفت: یا رسول الله! قاعده قبطیان آن است که از خدمتکاران ایشان هر که داخل خانه ایشان می شود او را خواجه سرای می کنند، و چون قبطیان به غیر قبطیان انس نمی گیرند پدر ماریه مرا با او به خدمت شما فرستاد که به نزد او روم و خدمت او کنم و مونس او باشم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: شکر می کنم خداوندی را که همیشه بدیها را از ما اهل بیت دور می گرداند و کذب دورغگواین را ظاهر می کند؛ پس حق تعالی این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ) (1) که ترجمه اش سابقا مذکور شد(2) ، پس حق تعالی آن آیات قذف را که سنیان می گویند برای عایشه نازل شد از برای بیان کفر عایشه و نفاق او فرستاد.
و علی بن ابراهیم به سند معتبر دیگر روایت کرده است که: عبد الله بن بکیر از حضرت امام جعفر (عليهالسلام ) پرسید که: فدای تو شوم آیا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقتی که امر فرمود که جریح قطبی را بکشند آیا می دانست این نسبت بر او افترا است یا آنکه نمی دانست و حق تعالی به سبب تثبت کردن حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کشتن را از آن قبطی دفع کرد؟
حضرت فرمود: بلکه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می دانست که آن افتراء است و از برای مصلحت آن امر را فرمود، و اگر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حکم جز به کشتن او می نمود حضرت امیر (عليهالسلام ) تا او را نمی کشت بر نمی گشت، ولیکن آن جناب برای آن این حکم را فرمود که شاید عایشه چون بداند که کسی به ناحق به گفته او کشته می شود از گناه خود برگردد، پس برنگشت و بر او دشوار ننمود که مرد مسلمانی به دروغ او کشته شود(3) .
____________________
1-سوره حجرات: 6.
2-تفسیر قمی 2/319.
3-تفسیر قمی 2/319.
ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پانزده زن تزویج کرد و با سیزده نفر از ایشان مقاربت نمود، و چون به دار آخرت رحلت نمود نه زن در حباله آن حضرت بودند.
اما آن دو زن که حضرت با ایشان مقاربت ننمود یکی عمره بود و دیگر سنا.
و آن سیزده زن که با ایشان مقارت نموده بود: اول ایشان حضرت خدیجه دختر خویلد بود، و سوده(1) دخرت زمعه، پس ام سبمه و نام او هند بود و دختر ابی امیه بود، پس عایشه دختر ابوبکر که ام عبد الله کنیت او بود، پس حفصه دختر عمر، پس زینب دختر خزیمة بن الحارث که او را ام المساکین می گفتند، پس زینب دختر جحش، پس رمله دختر ابو سفیان که ام حبیب(2) کنیت او بود، پس میمونه دختر حارث، پس زینب دخر عمیس و جویریه دختر حارث، پس صفیه دختر حی بن اخطب، و زنی که نفس خود را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخشید و آن خوله دختر حکیم سلمی است.
و آن جناب را دو خاصه بود که چنانکه به زنان قسمت می رسانید در شبها به ایشان قسمت می رسانید یکی ماریه بود و دیگری ریحانه خندفیه.
و آن نه زن که در وقت وفات آن جناب در خانه حضرت بودند: عایشه، حفصه، ام سلمه، زینب دختر جحش، میمونه دختر حارث، ام حبیب دختر ابو سفیان، صفیه دختر حی بن اخطب، جویریه دختر حارث، سوده دختر زمعه بودند. و بهترین همه خدیجه
____________________
1-در مصدر سوره ذکر شده است.
2-در مصدر ام حبیبه ذکر شده است.
دختر خویلد بود، و بعد از ام سلمه، و بعد از میمونه دختر حارث(1) .
و ایضا به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: خدا رحمت کند خواهران از اهل بهشت را. پس حضرت نام برد ایشان را: اسماء دختر عمیس خثعمیه که اول نزد جعفر بن ابی طالب (عليهالسلام ) بود؛ سلمی دختر عمیس خثعمیه خواهر اسماء که در خانه حمزه بود؛ و پنج زن از قبیله بنی هلال که یکی از ایشان میمونه دختر حارث است که نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، دوم ام الفضل که نزد عباس بود و نام او هند بود، سوم غمیصا مادر خالد بن ولید، چهارم عزه که در قبیله ثقیف زن حجاج بن غلاظ بود، پنجم حمیده بود که او فرزندی نداشت(2) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است در بیان عدد زنان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و صفات ایشان که: نه زن در وقت وفات آن حضرت در حباله او بودند: عایشه، حفصه، ام حبیب دختر ابی سفیان، زینب دختر جحش، سوده دختر زمعه، میمونه دختر حارث، صفیه دختر حی بن اخطب، ام سلمه دختر ابی امیه، جویریه دختر حارث. و عایشه از بنی تیم بود؛ حفصه از بنی عدی، حضرت سلمه از بنی مخزوم، سوده از قبیله بنی اسد بن عبد العزی؛ زینب دختر جحش نیز از بنی اسد بود و او را زا بنی امیه می شمردند؛ ام حبیب دختر ابو سفیان از بنی امیه؛ میمونه از بنی هلال؛ صفیه از بنی اسرئیل. و غیر ایشان چند زن دیگر نکاح کرده بود یکی آن که خود را به حضرت بخشید، و دیگری خدیجه دختر خویلد که مادر فرزندان آن حضرت بود، و سوم زینب دختر ابی الجون که او را بازی دادند و از معاشرت آن حضرت محروم کردند، و چهارم زن کندیه(3) .
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: اول زنی که آن حضرت تزویج نمود خدیجه دختر خویلد بود، در وقتی که آن حضرت او را تزویج نمود بیست و پنج سال داشت، و پیش از آنکه حضرت او را تزویج نماید عتیق بن عایذ مخزومی او را تزویج کرده
____________________
1-خصال 419.
2-خصال 363.
3-کافی 5/390.
بود و از او دختری بهم رسانید، و بعد از او ابو هاله اسدی او را تزویج کرد و هند بن ابی هاله را از او بهم رسانید، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را خواستگاری نمود و هند پسر او را تربیت نمود.
و سیدد مرتضی و شیخ طوسی روایت کرده اند که: چون آن حضرت خدیجه را تزویج نمود او باکره بود، و به عقد شوهر دیگر پیش از آن حضرت در نیامده بود؛ و قول اول اشهر است، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زنی بر سر او نخواست تا او از دنیا رفت و بیست و چهار سال و یک ماه با آن حضرت بود، و مهرش دوازده اوقیه و نیم بود که به حساب این زمان سی و یک هزار و پانصد دینار است، و مهر سایر زنان آن حضرت نیز آن مقدار بود. پس اول فرزندی که از برای او بهم رسید عبد الله بود که او را به طیب و طاهر ملقب ساختند، و بعد از او قاسم متولد شد، و بعضی گفته اند که قاسم از عبد الله بزرگتر بود؛ و چهار دختر از برای حضرت آورد: زینب، رقیه، ام کلثوم، فاطمه (عليهالسلام ).
و زن دوم آن جناب سوده دختر زمعه بود، و پیش از آن حضرت نزد سکران بن عمروه بوده و سکران مسلمان شد و در حبشه به رحمت الهی واصل شد.
سوم - عایشه دختر ابو بکر بود، و حضرت او را در مکه خواستگاری نمود در وقتی که هفت ساله بود و زن باکره بغیر از او تزویج نفرمود، و چون هفت ماه از دخول مدینه مشرفه گذشت حضرت او را زفاف نمود و در آن وقت نه ساله بود، و تا خلافت معاویه زنده بود، و عمر شومش نزدیک به هفتاد سال رسید.
چهارم - ام شریک بود که نفس خود را به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخشید و اسمش غزیه دختر دودان بن عوف بن عامر بود، و پیش از آن حضرت نزد ابو العکر بن سمی الازدی بود، و شریک را از او بهم رسانیده بود.
پنجم - حفصه دختر عمر بن الخطاب بود، حضرت او را تزویج نمود بعد از آنکه شوهرش خنیس بن عبد الله وفات یافت، و حضرت خنیس را بخ حجابت به نزد پادشاه عجم فرستاده بود و در آن سفر مرد و فرزندی از او نماند. و حفصه دختر عمر در مدینه بود و ماند تا ایام خلافت عثمان؛ و ابن شهر آشوب گفته است که: تا آخر خلافت امیر
المؤمنین (عليهالسلام ) ماند(1) .
ششم - ام حبیبه دختر ابو سفیان بود و نام او رمله است، و پیش از حضرت نزد عبد الله بن جحش بود، و عبد الله او را با خود به حبشه برده بود و در آنجا نصرانی شد و به جهنم واصل شد، پس حضرت او را تزویج نمود و وکیل آن حضرت عمرو بن امیه بود.
هفتم - ام سلمه بود و مادر او عاتکه دختر عبد المطلب بود که عمه آن حضرت است؛ و بعضی گفته اند: عاتکه دختر عامر بن ربیعه بود. و نامش هند دختر ابو امیه بود و دختر عم ابو جهل است. و روایت کرده اند که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزد ام سلمه فرستاد که: امر کن پسر خود را که تو را به من تزویج نماید، پس ام سلمه پسر خود را وکیل کرد و او را به حضرت تزویج نمود، و نجاشی پادشاه حبشه نزد عقد چهارصد اشرافی به جهت صداق از برای او فرستاد - و بعضی گفته اند که: نجاشی مهر را برای ام حبیبه فرستاد(2) - و ام سلمه بعد از همه زنان آن حضرت به رحمت ایزدی واصل شد، و پیش از آن حضرت زوجه ابی سلمة بن عبد الاسد بود و مادر ابو سلمه بره دختر عبد المطلب بود، و ام سلمه از او زینب و عمر را بهم رسانید، و عمر در جنگ جمل در خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بود و حضرت او را والی بحرین گردانید.
هشتم - زینب دخر جحش است که از قبیله بنی اسد بود، و مادر او میمونه دختر عبد المطلب بود که عمه آن حضرت است - و ابن شهر آشوب امیمه را دختر عبد المطلب گفته است(3) - و او اول کسی بود که از زنان آن حضرت وفات یافت و در خلافت عمر رحلت نمود: و پیش از آن حضرت زوجه زید بن حارثه بود چنانکه قصه اش بعد از این بیان خواهد شد.
نهم - زینب دختر خزیمه هلالیه است، و پیش از آن حضرت زوجه عبیدة بن الحارث
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/207.
2-محاسن 2/191.
3-مناقب ابن شهر آشوب 1/207.
بن عبد المطلب بود، و بعضی گفته اند که زوجه برادر او طفیل بن الحارث بود(1) ، و او را ام المساکین می گفتند و در حیات آن حضرت به دار بقا رحلت نمود.
دهم - میمونه دختر حارث بود و در مدینه او را تزویج نمود، و در وقتی که از عمره مراجعت می فرمود در سرف که در سه فرسخی مکه معظمه واقع است زفاف او واقع شد، و وفات او نیز در آن موضع واقع شد و در آنجا مدفو گردید - در سال سی و ششم هجرت -، و پیش از آن حضرت زوجه ابو سبرة بن ابو رهم عامری بود.
یازدهم - جویر به دختر حارث است که از قبیله بنی المصطلق بود و در آن جنگ حضرت او را سبی نمود و آزاد کرد و به عقد خود در آورد و در سال پنجاه و ششم هجرت وفات یافت.
دوازدهم - صفیه دختر حی بن اخطب که در جنگ خیبر از غنایم خیبر برای خود اختیار فرمود و او را آزاد نمود و به شرف مزاوجت خود مشرف گردانید و آزادی او را مهر او گردانید، و در سال سی و ششم هجرت رحلت نمود.
و با همه این دوازده زن مقاربت نموده بود، و یازده نفر ایشان را به عقد نکاح خود در آورده بود و یکی خود را به حضرت بخشیده بود.
و اما زنانی که حضرت با ایشان مقاربت ننموده بود:
اول - عالیه دختر ظبیان است که چون او را به خدمت حضرت آوردند پیش از دخول، طلاق داد.
دوم - قتیله خواهر اشعث بن قیس بود که حضرت پیش از دخول به او به درحاب عالیه جنان ارتحال فرمود؛ و بعضی گفته اند که حضرت او را پیش از دخول طلاق گفت؛ و گویند که بعد از حضرت عکرمه پس ابو جهل او را خواست.
سوم - فاطمه دختر ضحاک است که بعد از وفات خواهرش زینب حضرت او را به عقد خود در آورد، و چون آیه تخییر بر آن حضرت نازل شد و زنان خود را مخیر فرمود میان
____________________
1-البدایة و النهایة 5/257.
اختیار آن حضرت و اختیار دنیا؛ پس آن بی سعادت اختیار دنیا کرد و مفارقت حضرت را اختیار نمود، و بعد از آن در فقر و فاقه به مرتبه ای رسید که در کوچه های مدینه پشکل شتر بر می چید و به آن معاش می گذارنید و می گفت: منم بدبختی که اختیار دنیا کردم.
چهارم - سنا دختر صلت است که حضرت او را تزویج نمود و پیش از آنکه او را به خدمت حضرت بیاورند، حضرت از دار فانی رحلت فرمود.
پنجم - اسماء دختر نعمان بن شراجیل است که چون حضرت او را تزویج نمود و به خدمت آن حضرت آوردند عایشه و حفصه حسد او را بردند و او را فریب دادند و گفتند: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چون به نزدیک تو بیاید بزودی به او دست مده تا تو را دوست دارد، آن بی سعادت فریب آن دو را خورد، و چون آن جناب به نزدیک او آمد گفت: پناه می برم به خدا از تو، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: پناه بردی به جای محکمی پناده دادم، برو و ملحق شو به اهل خود، پس آن جناب پیش از دخول او را طلاق گفت.
ششم - ملیکه لیثیه است، روایت کرده اند که چون او را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند آن جناب فرمود: خود را به من ببخش، او گفت: آیا پادشاه خود را به بازاری می بخشد؟ و چون حضرت دست به جانب او دراز کرد گفت: پناه می برم به خدا از تو، پس او را طلاق گفت و مالی به او بخشید و او را بیرون کرد.
هفتم - عمره دختر یزید است، چون او را به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند پیسی در بدن او مشاهده نمود و به او مقاربت نکرد و او را طلاق داد.
هشتم - لیلی دختر خطیم انصاریه است، چون به خدمت حضرت آمد اظهار کراهت نمود پس آن جناب او را رها کرد. ابن شهر آشوب روایت کرده است که: او را گرگ درید(1) .
نهم - روایت کرده اند که: زنی از بنی مره را خواستگاری نمود و پدرش نخواست که به آن جناب بدهد و به دروغ عذر گفت که: او پیس است، چون به خانه برگشت به اعجاز
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/208.
آن حضرت آن دختر پیس شده بود.
دهم - روایت کرده اند که: آن جناب خواستگاری نمود زنی را که عمره نام داشت، پس پدرش اوصاف حمیده دختر خود را بیان می کرد، از جمله آن اوصاف گفت که: هرگز بیمار نشده است دختر من، چون آن جناب این را شنید فرمود که: چنین کسی را نزد حق تعالی خیری نیست، او را تزویج ننمود؛ و بعضی گفته اند که: او را تزویج نموده بود و چون این را شنید او را طلاق گفت.
پس موافق این روایت آن جناب بیست و یک زن تزویج کرده(1) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: آن جناب هجده زن تزویج نمود(2) ؛ و بعضی پانزده زن گفته اند چنانکه در روایت معتبر گذشت(3) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: آن جناب را دو کنیز بود که با ایشان مقاربت می نمود، و چنانکه برای زنان خود شبی مقرر کرده بود برای هر یک از ایشان نیز شبی مقرر کرده بود، یکی ماریه دختر شمعون قبطیه بود و دیگری ریحانه دختر زید قرضیه که هر دو را مقوثس پادشاه اسکندریه برای حضرت فریتاده بود؛ و بعضی گقته اند که: ریحانه را آزاد کرد و به نکاح خود در آورد، و ماریه پنج سال بعد از وفات آن جناب از دنیا رحلت نمود؛ و بعضی روایت کرده اند که: آن جناب از جمله سبی بنی قریظه کنیزی اختیار کرد که نام او تکانه بود و در ملک آن حضرت بود تا از دنیا مفارقت نمود و بعد از آن جناب عباس او را تزویج کرد(4) .
و کلینی به سند حسن از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: زنی از انصار به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد خود را مشاطگی کرده و جامه های نیکو پوشیده و در آن
____________________
1-درباره تعداد زنان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و احوال آنها رجوع شود به اعلام الوری 139 - 143 و مناقب ابن شهر آشوب 1/206 - 208.
2-مبسوط 4/270.
3-خصال 419.
4-رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 1/209.
وقت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خانه حفصه بود، پس گفت: یا رسول الله! زن را متعارف نمی باشد که خواستگاری شوهر کند، من مدتی است که شوهر ندارم و فرزندی ندارم و اگر تو را به من حاجتی هست نفس خود را به تو می بخشم اگر قبول کنی مرا، پس حضرت او را دعای خیر کرد و فرمود: ای زن انصاریه! خدا شما را از جانب رسول خدا جزای نیک دهد بدرستی که مردان شما یاری کردند مرا و زنان شما رغبت نمودند بسوی من.
پس حفصه آن زن را ملامت کرد و گفت: چه بسیار کم است حیای تو و چه بسیار جرأت می نمایی و حرص بر مردان داری.
آن حضرت حفصه را خطاب نمود که: دست از او بدار ای حفصه که او بهتر است از تو زیرا که او رغبت کرد به رسول خدا و تو او را ملامت نمودی و عیب کردی.
پس به آن زن خطاب فرمود: برو خدا تو را رحمت کند، بتحقیق که حق تعالی برای تو بهشت را واجب گردانید به سبب آنکه رغبت نمودی بسوی من و متعرض محبت و شادی من گردیدی و بزودی امر من به تو خواهد رسید انشاء الله؛ پس حق تعالی این آیه را فرستاد( وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ ) (1) یعنی: حلال کردیم از برای تو زن مؤمنه را اگر ببخش نفس خود را برای پیغمبری بی مهری، اگر پیغمبر خواهد که او را نکاح کند، و این حکم مخصوص توست نه از برای سایر مؤمنان.
پس حضرت باقر (عليهالسلام ) فرمود که: حق تعالی حلال کرد بخشیدن زن نفس خود را از برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و حلال نیست این از برای غیر آن جناب(2) .
و علی بن ابراهیم نیز این حدیث را روایت کرده است و بجای حفصه عایشه را ذکر کرده است(3) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نکاح کرد زنی را از
____________________
1-سوره احزاب: 50.
2-کافی 5/568.
3-تفسیر قمی 2/195.
قبیله بنی عامر بن صعصعه که او را سناة(1) می گفتند و مقبول ترین اهل زمان خود بود، چون عایشه و حفصه را نظر بر او افتاد گفتند: این بر ما غالب خواهد آمد و به وفور حسن و جمال بر ما زیادتی خواهد کرد و آن جناب را از دست ما خواهد گرفت، پس حیله کردند و به او گفتند: باید که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از تو حرصی بر محبت خود نیابد. چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزد او آمد و دست مبارک بر او دراز کرد آن فریب خورده بی سعادت گفت: پناه می برم به خدا از تو، پس حضرت دست مبارک خود را از او کشید و او طلاق گفت و به اهل خود ملحق گردانید.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زنی از قبیله کنده به عقد خود در آورد که او را بنت ابی الجون می گفتند، چون حضرت ابراهیم فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ریاض جنت رحلت نمود آن زن گفت: اگر پیغمبر می بود فرزندش نمی مرد، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیش از آنکه با او مقاربت نماید او را به اهل خود ملحق گردانید و طلاق گفت، پس چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دار فانی به سرای باقی رحلت فرمود آن زن عامریه و کندیه هر دو به نزد ابو بکر آمدند و گفتند که: ما را مدرم خواتسگاری می نمایند، ابو بکر با عمر در این باب مصلحت کرد و هر دو به آن دو زن گفتند که: اگر خواهید پرده نشین گردید و ترک شوهر کنید و اگر خواهید لذت جماع را اختیار کنید، آن دو بی سعادت اختیار شوهر کردند و هر یک در حباله مردی در آمدند، پس به اعجاز رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) یکی از آن دو مرد به مرض خوره مبتلا شد و دیگری دیوانه شد.
پس عمر بن اذینه که راوی این حدیث است گفت: چون این حدیث را به زراه و فضیل روایت کردم ایشان از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کردند که آن حضرت فرمود: حق تعالی نهی نکرد از چیزی نگر آنکه مردم خدا را در آن نافرمانی کردند حتی آنکه زنان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بعد از او تزویج کردند، پس حضرت قصه این عامریه و کندیه را بیان فرمود. پس حضرت فرمود: اگر از علمای عامه بپرسید که اگر مردی زنی را نکاح کند
____________________
1-در مصدر سنی ذکر شده است.
و پیش از دخول طلاق بگوید آیا آن زن بر فرزندان او حلال است هر آینه خواهند گفت: نه، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حرمتش زیاده از پدران ایشان است(1) .
مؤلف گوید که: این ادریس و غیر او به اسانید معتبره این حدیث را روایت کرده اند(2) و در این خلاف نیست میان علمای خاصه و عامه که زنی را که حضرت رسول با او دخول نموده باشد و تا وقت وفات در حباله آن حضرت باقی مانده باشد جایز نیست احدی را که بعد از آن جناب او را تزویج نماید، و زنی را که آن جناب در حال حیات او را طلاق گفته باشد یا با او دخول نکرده باشد میان علمای خاصه و عامه در حرام بودن او بر مردم خلاف است، و اکثر علمای عامه را اعتقاد آن است که جایز است و اشهر میان علمای شیعه واقوی حرمت است، و هر گاه خلفای جور در این امر مخالفت آن حضرت نموده باشند و زنی را که حضرت با او دخول نفرموده باشد به شوهر داده باشند برای آن حضرت نفصی و عیبی ثابت نمی شود و بدتر نخواهد بود از سوار شدن عایشه بر شتر و با چندین هزار کافر و منافق به جنگ امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رفتن و جگر گوشه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به زجر شهید کردن پس به محض استبعاد رد این احادیث معتبره روا نیست.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون خداوند عالمیان فرستاد که( وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ) (3) یعنی: زنان آن جناب مادران مؤمنانند و حرام گردانید بر ایشان نکاح آنها را، طلحه به غضب آمد و گفت: محمد زنان خود را بر ما حرام می گرداند و خود زنان ما را تزویج می نماید، اگر خدا محمد را بمیراند هر آینه ما بکنیم با زنان او آنچه او با زنان ما می کرد، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّـهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّـهِ عَظِيمًا ) (4) یعنی: نبوده است شما
____________________
1-کافی 5/421.
2-سرائر 3/550 و در آنفقط ذیل روایت ذکر شده است؛ بحار الانوار 101/23 به نقل از کناب نودار احمد بن محمد بن عیسی؛ مستدرک الوسائل 14/378.
3-سوره احزاب: 6.
4-سوره احزاب: 53.
را آزار کنید رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را و نه آنکه نکاح کنید زنان او را بعد زا او هرگز، بدرستی که این نزد خدا گناهی است عظیم(1) .
و برقی به سند صحیح و کلینی به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون نجاشی در حبشه آمنه دختر ابو سفیان را که او را ام حبیبه می گفتند برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواستگاری نمود و به عقد آن جناب در آورد و لیمه کرد و طعامی حاضر ساخت و گفت: از جمله سنت پیغمبران است طعام خورانیدن در وقت تزویج(2) .
و اینها هر دو به سند صحیح و حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چون تزویج کرد میمونه دختر حارث را ولیمه کرد و اطعام نمود مردم را به چنگال خرما و روغن و کشک(3) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اراده خواستگاری زنی می نمود زنی را می فرستاد که نظر کند بسوی او و می فرمود که: بو کن گردنش را که اگر گردنش خوشبو است همه بدنش خوشبو است، و غوزک پایش ملاحظه کن که اگر آنجا پر گوشت است همه جای تن او پر گوشت است(4) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که: در جنگ، صفیه زوجه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خدمت آن جناب آمد و گفت: یا رسول الله! من مانند زنان دیگر نیستم، برای خاطر تو پدر و برادر و عم خود را کشتم، پس اگر تو را حادثه ای رو دهد خلافت و امامت باکی خواهد بود؟ آن جناب اشاره کرد بسوی امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فرمود که: امر امت و اختیار شما و جمیع امت با او خواهد بود(5) .
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: سفیر بن شجره عامری به مدینه آمد و به در
____________________
1-تفسیر قمی 1/195.
2-محاسن 2/191؛ کافی 5/367.
3-محاسن 2/191؛ کافی 5/368.
4-کافی 5/335.
5-امالی شیخ طوسی 34؛ امالی شیخ مفید 271.
خانه میمونه دختر حارث زوجه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفت و رخصت طلبید و داخل شد، میمونه از او پرسید که: از کجا آمده ای؟ گفت: از کوفه.
میمونه گفت که: از کدام قبیله ای؟ گفت: از بنی عامر.
گفت: خوش آمدی، از برای چکار آمدی؟ سفیر گفت: ای مادر مؤمنان! چون اختلاف مردم را دیدم ترسیدم که فتنه مرا فرو گیرد و گمراه شوم، به این سبب از کوفه به نزد تو آمدم.
میمونه گفت که: آیا با علی بیعت کردی؟
گفت: بلی.
میمونه گفت: برگرد و از صف علی جدا مشو پس بخدا سوگند که او گمراه نشد و کسی به سبب او گمراه نشد.
و سفیر گفت که: ای مادر! آیا حدیثی به من روایت می کنی در باب علی که از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیده باشی؟
گفت: بلی، شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می گفت: علی آیت و علامت حق است و علم و رایت هدایت است، علی شمشیر خداست که او را از غلاف می کشد برای کافران و منافقان، پس هر که او را دوست دارد به سبب محبت من او را دوست داشته است، و هر که او را دشمن دارد به دشمنی من ا را دشمن داشته است، بدرستی که هر که مرا دشمن دارد یا علی را دشمن دارد چون خدا را ملاقات نماید در روز قیامت او را هیچ حجت نباشد(1) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: عایشه و حفصه آزار می کردند صفیه را و دشنام می دادند او را و می گفتند: ای دختر یهودیه؛ پس شکایت کرد به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ایشان، حضرت فرمود: چرا جواب ایشان نگفتی؟ صفیه گفت: چه جواب گویم ایشان را یا رسول الله؟ حضرت فرمود: بگو در جواب ایشان که پدرم هارون است پیغمبر خدا و عمم موسی است کلیم خدا و شوهرم محمد است رسول خدا، پس چه چیز
____________________
1-امالی شیخ طوسی و در آن بجای سفیر، شقیر ذکر شده است.
مرا انکار می کنید و بد می دانید؟ چون این سخن را در جواب ایشان گفت گفتند: این سخن تو نیست و رسول خدا تو را چنین تعلیم کرده است، پس حق تعالی این آیات را در مذمت ایشان فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَىٰ أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَىٰ أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُولَـٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ) (1) یعنی: ای گروه مؤمنان! استهزا نکند گروهی از گروهی، شاید بوده باشند بهتر از ایشان، و نه زنانی از زنانی شاید که بوده باشند بهتر از ایشان، و عیب مکنید نفسهای خود را یعنی اهل دین خود را، و مخوانید یکدیگر را به لقبهای ناخوش، بدنامی است کسی را یاد کردن به فسق - یعنی یهود و ترسا گفتن - بعد از ایمان یا آنکه بد نامی است برای آدمی نام فسق بعد از ایمان آوردن، و هر که توبه نکند پس ایشانند ستمکاران بر نفس خود(2) .
و شیخ طبرسی در نزول این آیه ذکر کرده است که: روزی ام سلمه جامه سفیدی بر کمر خود بسته و دو طرف آن را از پس سر خود آویخته بود و بر زمین می کشید، پس عایشه به حفصه گفت: ببین که چه چیز از پشت سر خود می کشد پنداری زبان سگ است؛ و بعضی گفته اند که: عایشه او را به کوتاهی سرزنش کرد و به دست اشاره نمود به کوتاهی او(3) .
و حمیری و کلینی و غیر ایشان به سندهای صحیح و معتبر بسیار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تزویج نکرد احدی از دختران خود را و نخواست زنی از زنان خود را که مهر ایشان را زیاده از پانصد درهم کرده باشد(4) .
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: از آن حضرت پرسیدند
____________________
1-سوره حجرات: 11.
2-تفسیر قمی 2/321 - 322.
3-مجمع البیان 5/135.
4-رجوع شود به قرب الاسناد 174 و کافی 5/375 - 382 و مبسوط 4/273.
از تفسیر این آیه( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّـهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورًا رَّحِيمًا ) (1) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! بدرستی که ما حلال کردیم از برای تو زنان تو را از زنانی که دادی مهرهای ایشان را و آنچه مالک شده است دست راست تو ایشان را - یعنی کنیزان - از آنچه برگردانید خدا بر تو از غنیمتها و هدایا و دختران عم تو و دختران عمه های تو - گفته اند: یعنی زنان قریش(2) - و دختران خالوی تو و دختران خاله های تو - گفته اند: یعنی زنان بنی زهره(3) - آن زنانی که هجرت کرده اند با تو از مکه بسوی مدینه، و زن مؤمنه اگر ببخشد نفس خود را برای پیغمبر اگر اراده کند پیغمبر نکاح او را، مخصوص توست بغیر از مؤمنان، بتحقیق که ما دانستیم آنچه واجب گردانیدیم بر مؤمنان در باب زنان ایشان و کنیزان ایشان، و آن احکام را از تو برداشتیم تا آنکه بر تو حرج و تنگی نباشد و خدا آمرزنده و رحیم است.
پس راوی از حضرت صادق (عليهالسلام ) پرسید که: چند زن برای حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حلال بود؟ حضرت فرمود: هر چه می خواست.
راوی پرسید که: پس چه معنی دارد آنکه خدا فرموده است( لا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ ) (4) یعنی: حلال نیست برای تو زنان بعد از این و نه آنکه بدل کنی به ایشان از زنان هر چند خوش آید تو را حسن ایشان مگر کنیزان تو؟ حضرت فرمود: جایز بود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را که نکاح کند هر چه خواهد از دختران عم خود و دختران عمه های خود و دختر خال خود و دختران خاله های خود و زنانی که با او هجرت کرده بودند، و حلال شد برای آن حضرت که نکاح
____________________
1-سوره احزاب: 50.
2-مجمع البیان 4/364.
3-مصدر سابق.
4-سوره احزاب: 52.
کند از زنان مؤمنان هر که باشد بی مهر و این هبه و بخشش است و حلال نیست بخشش مگر برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اما از برای غیر آن حضرت پس صلاحیت ندارد نکاح بی مهر چنانکه حق تعالی در قرآن فرموده است.
راوی گفت: چه معنی دارد آنچه حق تعالی فرموده است( تُرْجِي مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاءُ ) (1) یعنی: دور می کنی هر که را می خواهی از ایشان و جا می دهی بسوی خود هر که را می خواهی؟ حضرت فرمود: مراد آن است که هر که را می خواهی از زنان نکاح می کنی و هر که را نمی خواهی نکاح نمی کنی، و آنکه حق تعالی فرمود که حلال نیست برای زنان تو بعد از این، مراد آن زنانند که حق تعالی بر همه کس حرام کرده است در آیه دیگر یعنی مادران و دختران و خواهران و سایر زنان محرمه بر مؤمنان، و اگر چنان باشد معنی آیه که سنیان می گویند که بعد از این آیه زن خواستن بر آن حضرت حرام شد و بدل کردن زنانی که داشت حرام بود بر او، هر آینه خدا بر شما زنی چند حلال کرده خواهد بود که بر او حلال نکرده باشد زیرا؟شما اختیار دارید در بدل کردن هر زنی که خواهید و خواستگاری نمودن هر زنی که اراده کنید(2) .
مؤلف گوید که: بر این مضمون احادیث بسیار است(3) ؛ و قول بعضی از مفسران ر تفسیر این آیه این است(4) ؛ و بعضی گفته اند که: بعد از آنکه حضرت زنان خو را مخیر گردانید میان اختیار آن حضرت و اختیار دنیا و ایشان اختیار آن حضرت کردند حق تعالی بر آن حضرت حرام کرد که زن دیگر بعد از ایشان بخواهد یا آنکه ایشان را بدل کند(5) ؛ و بعضی گفته اند: در اول این حکم مقرر گردید و بعد از آن منسوخ شد(6) . و آنچه در
____________________
1-سوره احزاب: 51.
2-کافی 5/387 - 388.
3-رجوع شود به کافی 5/388 - 391 و تهذیب الاحکام 7/450.
4-تفسیر عیاشی 1/230؛ مجمع البیان 4/367.
5-تفسیر تبیان 8/355 - 356؛ مجمع البیان 4/367.
6-تفسیر تبیان 8/356؛ مجمع البیان 4/367.
احادیث سابقه وارد شده محل اعتماد است و اقوال دیگر موافق اهل سنت است(1) .
کلینی به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قوت جماع چهل مرد داشت و نه زن داشت و در هر شبانه روز همه ایشان را می دید(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جنگ خیبر مراجعت نمود و گنج آل ابی الحقیق به دست آن حضرت آمده بود، زنان آن حضرت گفتند که: آنچه یافته ای از این غنیمت به ما بده.
حضرت فرمود: قسمت کردم همه را میان مسلمانان چنانکه حق تعالی امر کرده بود.
پس زنان به غضب آمدند و گفتند: شاید تو گمان کنی که اگر ما را طلاق بگویی ما کفو خود را از قوم خود نخواهیم یافت که ما را تزویج نمایند، پس حق تعالی غیرت نمود برای پیغمبر خود و امر نمود آن حضرت را که از ایشان کناره کند و در غرفه مادر ابراهیم ساکن شود، پس حضرت از ایشان اعتزال نموده در غرفه مادر ابراهیم که در نزدیک مسجد قبا واقع است ساکن شد تا زنان حایض شدند، پس حق تعالی این آیه تخییر فرستاد( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا ﴿٢٨﴾ وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّـهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا ) (3) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! بگو مر زنان خود را که: اگر هستید شما که می خواهید زندگانی دنیا را و زینت آن را پس بیایید تا شما را بهره مند گردانم و مال دهم و رها کنم شما را رها کردن نیکو، و اگر هستید که اراده کردید خدا و رسول او را و سرای آخرت را پس بدرستی که حق تعالی مهیا کرده است برای نیکوکاران از شما مزد بزرگ.
پس چون آن جناب این آیه را بر ایشان خواند اول مرتبه ام سلمه برخاست و گفت: من اختیار
____________________
1-برای اطلاع از اقوال اهل سنت رجوع شود به احکام القرآن جصاص 3/482 و احکام القرآن ابن عربی 3/593 و تفسیر قرطبی 14/219.
2-کافی 5/567.
3-سوره احزاب: 28 و 29.
خدا و رسول او کردم بر دنیا، پس بعد از او همه برخاستند و دست در گردن حضرت در آوردند و همه آنچه ام سلمه گفته بود گفتند، پس حق تعالی فرستاد( تُرْجِي مَن تَشَاءُ مِنْهُنَّ وَتُؤْوِي إِلَيْكَ مَن تَشَاءُ ) (1) یعنی: دور می گردانی و طلاق می گویی هر که را می خواهی از ایشان و پناه می دهی و بر نکاح می گذاری هر که را می خواهی؛ پس حق تعالی خطاب کرد زنان آن حضرت را که( يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّـهِ يَسِيرًا ﴿٣٠﴾ وَمَن يَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّـهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا ) (2) ای زنان پیغمبر! هر که از شما اتیان کند به گناه بسیار بد رسوایی - مانند بیرون رفتن به جانب بصره برای آنکه مقاتله با امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کند - دو چندان می شود برای او عذاب در آخرت، و عذاب او بر خدا آسان است، و هر که قانت و مطیع گردد از شما برای خدا و رسول او و عمل شایسته بکند عطا می کنیم مزد او را دو برابر و مهیا می گردانیم برای او روزی نیکو(3) .
و به سند صحیح از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: فاحشه مبینه و گناه رسوا، خروج به شمشیر است(4) که از عایشه واقع شد.
و کلینی به سندهای معتبر بسیاری روایت کرده است از امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) که: حق تعالی غیرت نمود برای پیغمبر خود ار سخنی که گفت بعضی از زنان او که محمد گمان می کند که اگر ما را طلاق بگوید ما کفو خود را نخواهیم یافت از قوم خود که ما را تزویج نمایند.
و به روایت دیگر زینب گفت: تو عدالت نمی کنی میان ما با آنکه پیغمبر خدایی، و حفصه گفت: اگر ما را طلاق بگوید همتای خود را خواهیم یافت از قوم خود که ما را تزویج نماید.
____________________
1-سوره احزاب: 51.
2-سوره احزاب: 30 و 31.
3-تفسیر قمی 2/192 - 193.
4-تفسیر قمی 2/193.
و به روایت دیگر: این هر دو سخن را زینب گفت. و چون آیه تخییر نازل شد حضرت بیست و نه شب از زنان خود کناره کرده در غرفه ماریه بسر برد.
و به روایت دیگر: بیست روز وحی از آن حضرت منقطع شد پس آیه تخییر نازل شد و حضرت ایشان را را طلبید و مخیر گردانید و ایشان اختیار آن جناب کردند و اگر اختیار دنیا می کردند بر آن جناب، حرام می شدند و حکم طلاق به این داشت.
و به روایت دیگر: اگر اختیار دنیا می کردند حضرت ایشان را طلاق می گفت و هرگز نخواهد بود که ایشان اختیار حضرت نکنند و حضرت دیگر به ایشان رغبت نماید.
و به روایت دیگر: چون نوبه تخییر به زینب دختر جحش رسید برجست و آن جناب را بوسید و گفت: اختیار خدا و رسول کردم(1) .
و در احادیث معتبره بسیار وارد شده است: تخییر، مخصوص حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و دیگری را روا نیست که زن خود را مخیر گرداند(2) .
مؤلف گوید: مشهور میان فقهای امامیه رضوان الله علیهم آن است که واقع شدن بینونت و جدائی زن از مرد به عنوان تخییر مخصوص حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است؛ و بعضی گفته اند که: در دیگران نیز جاری است و خلاف است که بر تقدیر وقوع آیا حکم طلاق بیان دارد یا طلاق رجعی، و اظهر آن است که مخصوص آن حضرت است، پس در فروع آن تفکر کردن و سخن گفتن بی فایده است.
____________________
1-کافی 6/138 و 139.
2-کافی 6/136 و 137.
علی بن ابراهیم به سند حسن بلکه صحیح روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خدیجه را به نکاح خود در آورد برای تجارتی به جانب بازار عکاظ رفت پس در آنجا زید را مشاهده نمود و او را غلام عاقل زیرکی یافت و او را خرید، و چون حضرت مبعوث به رسالت گردید او را به اسلام دعوت نمود و او به سعادت اسلام مشرف شد پس او را زید آزاد کرده محمد می گفتند، و چون این خبر به حارث بن شراحبیل کلبی که پدر زید خود بود رسید به جانب مکه آمد و او مردی بود صاحب شأن، پس به نزد ابو طالب آمد و گفت: پس مرا اسیر کرده اند و شنیده ام که به پسر برادر تو او را فروخته اند، می خواهم از او التماس نمایی که یا او را به من بفروشد یا فدا از من بگیرد یا او را آزاد کند.
چون ابو طالب با حضرت در این باب سخن گفت، حضرت فرمود که: او آزاد است به هر جا که خواهد برود.
پس حارثه برخاست و دست زید را گرفت و گفت: ای فرزند! ملحق شو به شرف و حسب خود.
زید گفت: تا زنده ام از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جدا نمی شوم.
پس پدرش در غضب شد و گفت: ای گروه قریش! گواه باشید که من از او بیزار شدم و او فرزند من نیست.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: گواه باشید که زید فرزند من است، من از او میراث می برم و او از من میراث می برد.
پس او را زید پسر محمد می گفتند و حضرت بسیار او را دوست می داشت و او را زید الحب نام کرد یعنی زید دوستی.
و چون آن جناب بسوی مدینه هجرت نمود زینب دختر جحش را به نکاح او در آورد، پس روزی دیر به خدمت حضرت آمد، حضرت بسوی منزل او رفت که از حالی او سؤال نماید، چون پرده را برداشت ناگاه زینب را دید که در میان حجره نشسته و بوی خوشی سحق می کند و زینب د نهایت حسن و جمال بود، پس حضرت فرمود که: سبحان الله خالق النور و تبارک الله احسن الخالقین یعنی: به پاکی یاد می کنم خداوندی را که آفریننده نور است، و پاکیزه است و بابرکت و رحمت است خداوندی که نیکوترین آفرینندگان است.
پس حضرت به منزل شریف خود مراجعت نمود و محبت زینب در دل آن جناب جا کرده بود، چون زید به خانه در آمد و زینب او را خبر داد به تشریف آوردن آن جناب و آنچه بر زبان معجز بیانش جاری شد در وقت مشاهده او، زید گفت: آیا می خواهی که من تو را طلاق بگویم تا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تو را خواستگاری نماید، شاید که تو را پسندیده باشد و محبت تو در دل او افتاده باشد؟ زینب گفت: می ترسم که تو مرا طلاق گویی و آن حضرت مرا تزویج ننماید.
پس زید به خدمت حضرت آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، مرا زینب چنین خبر داد، آیا راضی می شوی که من او را طلاق بگویم و تو او را به نکاح خود در آوردی؟
حضرت فرمود: نه، برو و از خدا بترس و زن خود را نگاه دار.
پس حق تعالی این آیات را فرستاد( إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّـهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّـهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّـهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّـهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّـهِ مَفْعُولًا ) (1) یعنی: و یاد کن آن را که گفتی مر آن کس را که انعام کرده است خدا بر او به اسلام و توفیق خدمت و متابعت تو و تو انعام کرده ای بر او به پروردن و آزاد کردن و سر خواندن که نگاه دار از برای خود زن خود را
____________________
1-سوره احزاب: 37.
و بترس از خدا و از روی اضرار او را طلاق مگو، و پنهان می کردی در نفس خود آنچه را خدا ظاهر کننده آن است، و می ترسی از مردم و خدا سزاوارتر است به آنکه از او بترسی، پس چون رسید زید به حاجت خود از زینب که با او مقاربت نمود ما تزویج کردیم تو را به او تا نبوده باشد بر مؤمنان ننگی و گناهی در خواستن زنان پسر خوانده های خود هر گاه حاجت خود را از ایشان بعمل آوردند و طلاق بگویند، و امر خدا که تقدیر کرده البته شدنی است. پس حضرت(1) فرمود: حق تعالی زینب را به آن حضرت تزویج نمود در عرش خود.
پس چون منافقان گفتند که: زن (پسران(2) ) ما را بر ما حرام می گرداند و زن پسر خود را که زید است تزویج می نماید حق تعالی فرستاد برای رد قول ایشان( وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّـهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿٤﴾ ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّـهِ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ ) (3) یعنی: و نگردانیده است خدا فرزند خوانده های شما را پسران شما، این گفتار شماست به دهنانهای شما و خدا می گوید حق را و او هدایت می نماید به راه حق، بخوانید ایشان را و نسبت دهید به پدران ایشان، آن راست تر است نزد خدا، پس اگر ندانید پدران ایشان را پس برادران شمایند در دین و دوستان شمایند، به این روش ایشان را بخوانید.
و باز این آیه را فرستاد( و ما كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَـٰكِن رَّسُولَ اللَّـهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّـهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ) (4) یعنی: نبود محمد پدر احدی از مردان شما ولیکن رسول خداست و آخر پیغمبران است و خدا به همه چیز دانا است(5) .
و ایضا به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواستگاری نمود زینب دختر جحش را که از بنی اسد بن خزیمه بود و دختر عمه آن حضرت بود برای زید بن جارثه. زینب گفت: یا رسول الله! بگذار که با خود در این باب
____________________
1-منظور از حضرت، امام صادق (عليهالسلام ) است.
2-این کلمه از متن عربی روایت اضافه شد.
3-سوره احزاب: 4 - 5.
4-سوره احزاب: 40.
5-تفسیر قمی 2/172 - 175.
فکری بکنم. پس حق تعالی این آیه را فرستاد( وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّـهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا ) (1) یعنی: نبوده و نشاید هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را که هرگاه حکم کنند خدا و رسول او کاری را آنکه بوده باشد ایشان را اختیاری از کار خود، و هر که نافرمانی کند خدا و رسول او را پس بتحقیق که گمراه شده است گمراهی هویدا.
چون این آیه نازل شد زینب گفت: یا رسول الله! اختیار من بدست توست، پس حضرت او را به زید تزویج نمود و مدتی نزد زید بود، بعد از آن نزاعی میان ایشان شد و به مرافعه به خدمت حضرت آمدند، و چون حضرت را نظر بر زینب افتاد خوش آمد او را، پس زید گفت: یا رسول الله! مرا رخصت فرما که او را طلاق بگوییم زیرا که پیر شده است و به زبان خود مرا آزار می رساند. حضرت فرمود: از خدا بترس و زن خود را نگاه دار و احسان کن بسوی او.
پس زید او را طلاق گفت و بعد از عده به امر حق تعالی حضرت او را به نکاح خود در آورد(2) .
و ابن بابویه و دیگران به سندهای معتبر از امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی برای کاری به خانه زید بن شراحیلی کلبی رفت و چون داخل خانه زید شد زینب زن او را دید که غسل می کند، پس آن جناب فرمود سبحان الذی خلقک و غرض حضرت آن بود که به پاکی یاد کند خدا را و تنزیه نماید او را از گفتار آن کافران که می گویند ملائکه دختران خدایند چنانکه حق تعالی فرموده است( أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ إِنَاثًا إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيمًا ) (3) آیا برگزیده شما را پروردگار شما به پسران و اخذ کرد از ملائکه از برای خود دختران، بدرستی که می گویید شما سخنی بزرگ، پس حضرت چون او را در حالت غسل مشاهده نمود گفت: تنزیه می کنم
____________________
1-سوره احزاب: 36.
2-تفسیر قمی 2/194.
3-سوره اسراء: 40.
خداوندی را که تو را آفریده است از آنکه فرزندی داشته باشد که محتاج به پاک گردانیدن خود و غسل کردن باشد.
پس چون زید به خانه برگشت زنش او را خبر داد که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و چنین سخنی گفت و رفت؛ زید گمان کرد که حضرت این سخن را برای این گفته است که حسن او حضرت را خوش آمده است پس به خدمت آن جناب آمد و گفت: یا رسول الله! بدرستی که زن من بد خلق است و می خواهم او را طلاق بگویم.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: زن خود را نگاه دار و از خدا بترس.
و چون حق تعالی عدد زنان آن جناب را در دنیا و عدد زنان او را که در آخرت و نامهای ایشان را به او وحی کرده بود و زینب در میان آنها بود، این معنی در خاطر شریف حضرت بود و به زید و دیگری اظهرا ننمود از ترس آنکه مردم گویند که محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مولای خود می گوید که زن تو بعد از این زوجه من خواهد بود - و به روایت دیگر: ترسید از آنکه منافقان گویند زنی که در خانه مرد دیگر است می گوید که زنان من است و از مادرهای مؤمنان است(1) - و آن جناب را عیب کنند به این، لهذا حق تعالی فرستاد که: پنهان می کنی در نفس خود آنچه را خدا ظاهر کننده آن است و می ترسی از مردم.
پس زید بن حارثه زینب را طلاق گفت و بعد از عده حق تعالی او را به پیغمبرش تزویج نمود و آن آیات را فرستاد، و چون می دانست که منافقان عیب خواهند کرد آن جناب را بر این عمل فرستاد که( مَّا كَانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّـهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّـهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَكَانَ أَمْرُ اللَّـهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا ) (2) یعنی: نبوده و نیست بر پیغمبر هیچ حرجی و گناهی در آنچه خدا جائز یا واجب گردانیده است برای او مانند سنت خدا در پیغمبران گذشته - که بعضی از لذتها بر ایشان مباح بوده یا زنان بسیار می گرفته اند - و بود امر خدا تقدیری مقدر شده(3) .
____________________
1-امالی شیخ صدوق 84.
2-سوره احزاب: 38.
3-عیون اخبار الرضا 1/203؛ احتجاج 2/434 - 436.
پس امام رضا (عليهالسلام ) فرمود: حق تعالی متولی تزویج احدی از خلق خود نشد مگر تزویج حوا به آدم (عليهالسلام ) و تزویج زینب به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) - زیرا که زوجناکها گفته است - و فاطمه به علی بن ابی طالب (عليهالسلام )(1) .
مؤلف گوید که: آنچه در حدیث امام رضا (عليهالسلام ) وارد شده است مختار علمای امامیه است و با اصول ایشان اوفق است؛ و روایت اول که علی بن ابراهیم روایت کرده است شابد محمول بر تقیه باشد زیرا که منصب نبوت و خلافت از آن ارفع است که زنی را که در حباله نکاح دیگری باشد خواهش کنند و عاشق او شوند اگر چه آن روایت نیز قابل تأویل است؛ و اما عتابی که در آیه نسبت به آن جناب واقع شده است بر ترسیدن از مردم محتمل است که برای ترک اولی باشد و شرم کردن از مردم یا خوف تشنیع گناه نیست، و محتمل است که این نوع از عتاب برای معاتبه آن منافقان باشد که حضرت از ایشان حذر می نمود و به ظاهر خطاب متوجه آن حضرت شده باشد چنانکه در بسیاری از آیات کریمه قرآن چنین واقع شده است و در متعارفات مردم نیز این نوع عتاب شایع است.
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون زینب دختر جحش مادرش امیمه دختر عبد المطلب بود و حضرت او را برای زید خواستگاری کرد، امتناع بسیار کرد و گفت: من دختر عمه توام و هرگز راضی نمی شوم که عیال زید شوم، و برادرش عبد الله بن جحش نیز چنین گفت، پس آیه و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة نازل شد، پس زینب گفت: راضی شدم و امر خود را به حضرت گذاشتم، و حضرت او را به زید تزویج کرد و ده دینا طلا و شصت درهم نقره برای او مهر فرستاد و مقنعه و چادری و پیراهنی و ازاری و پنجاه مد طعام و سی صاع خرما برای ایشان فرستاد(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زینب را به نکاح خود در آورد بسیار او را دوست داشت و او را ولیمه کرد و اصحاب خود را به ولیمه طلب
____________________
1-امالی شیخ صدوق 84.
2-مجمع البیان 4/359.
نمود، و چون اصحاب آن حضرت طعام می خوردند می خواستند که در خدمت صحبت بدارند سخن بگویند، و آن جناب می خواست که با زینب خلوت کند، پس حق تعالی این آیه را فرستاد( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَىٰ طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَـٰكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّـهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ ذَٰلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّـهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَٰلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّـهِ عَظِيمًا ) (1) یعنی: ای گروه مؤمنان! در میایید به خانه های پیغمبر مگر آنکه رخصت دهند شما را و بخوانند شما را به خوردن طعامی در حالتی که انتظار نبرید رسیدن طعام را، ولیکن چون خوانده شوید پس در آیید، پس چون طعام خورید پراکنده شوید و منشینید انس گیرندگان به سخن، بدرستی که درنگ شما بعد از طعام می رنجاند پیغمبر را پس شرم یم دارد از شما که گوید بیرون روید، و خدا شرم نمی دارد از گفتن راست، و چون خواهید از زنان پیغمبر متاعی را پس بخواهید از ایشان از پس پرده، این پاکیزه تر است از برای دلهای شما و دلهای ایشان، و نیست شما را که برنجانید رسول خدا را و نه آنکه نکاح کنید زنان او را بعد از او هرگز، بدرستی که این نزد خدا بزرگ است(2) .
____________________
1-سوره احزاب: 53.
2-تفسیر قمی 2/195.
ابن بابویه به سند معتبر از امام حعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی خبر رسید به ام سلمه که یکی از آزاد کرده های او ناسزا به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می گوید پس او را به نزد خود طلبید و گفت: ای فرزند! شنیده ام که نسبت به علی ناسزا می گویی.
گفت: بلی ای مادر.
ام سلمه گفت: بنشین مادرت به عزایت بنشیند تا برای تو نقل کنم حدیثی که از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیده ام و بعد از آن هر چه برای خود نیکوتر دانی اختیار کن، بدرستی که ما نه زن آن حضرت در حباله او بودیم پس در روزی از روزها که نوبت من بود حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل شد و نور از سر جبین مبینش ساطع بود و دست علی را به دست خود گرفته بود پس گفت: ای ام سلمه! از خانه بیرون رو و خانه را از برای ما خلوت کن، چون از خانه بیرون رفتم آن حضرت با علی مشغول راز گفتن شد و من صدا ایشان را می شنیدم اما سخن ایشان را نمی فهمیدم، چون صحبت ایشان به طول انجامید من به نزدیک در رفتم و گفتم: یا رسول الله! رخصت می دهی که داخل شوم؟ فرمود که: نه. پس برگشتم و از سر در آمدم و برگردیدم از ترس آنکه مبادا برگردانیدن من از غضب باشد یا از آسمان خبر بدی یا آیه ای در باب من نازل شده باشد.
پس بعد از اندک زمانی باز به نزدیک در آمدم و رخصت طلبیدم و رخصت نیافتم و سخت تر از اول به سر در آمدم.
چون مرتبه سوم به نزدیک در آمدم و دستوری خواستم که داخل شوم حضرت فرمود که: داخل شوم ای ام سلمه. چون به خانه در آمدم علی را دیدم ممکه به دو زانو در خدمت آن حضرت نشسته است و می گوید: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله هر گاه چنین شود
چه امر می فرمایی مرا؟
فرمود که: امر می کنم تو را به صبر کردن.
پس بار دیگر سخن را بر او اعاده کرد و باز حضرت امر فرمود او را به صبر کردن.
چون در مرتبه سوم این سخن را اعاده نمود حضرت فرمود: ای علی! ای برادر من! هرگاه کاری به اینجا رسد پس شمشیر خود را از غلاف بکش و بر دوش خود بگذار و جنگ بکن و پروا مکن تا آنکه چون به نزد من آیی از شمشیر تو خون ایشان ریزد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به جانب من التفات نمود و فرمود: این چه اندوه است که در تو مشاهده می کنم ای ام سلمه؟
گفتم: یا رسول الله! این برای آن است که مرا چند مرتبه از پیش خود راندی.
حضرت فرمود که: بخدا سوگند که تو را از برای غضب رد نکردم و از تو بدی در خاطر نداشتم، و بدرستی که تو بر خیری از جانب خدا و رسول او ولیکن چون تو آمدی جبرئیل در جانب راست من بود و علی در جانب چپ من بود و جبرئیل مرا خبر می داد به وقایعی که بعد از من خواهد بود و امر می کرد مرا که علی را در باب آنها وصیت کنم که بداند که در آن فتنه ها چه باید کرد.
ای ام سلمه! بشنو و گواه باش اینک علی بن ابی طالب برادر من است در دنیا و برادر من است در آخرت.
ای ام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب وزیر من است در دنیا و وزیر من است در آخرت.
ای ام سلمه! بشنو و گواه شو که علی بن ابی طالب علمدار من است در دنیا و علمدار من است در قیامت.
ای ام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب وصی و جانشین من است بعد از من و وفا کننده است به وعده های من و رانده است دشمنان خود را از حوض کوثر.
ای ام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب سید و بزرگ مسلمانان است و برگزیده و پیشوای متقیان است و کشاننده مؤمنان است بسوی بهشت و کشنده ناکثان
و قاسطان و مارقان است.
من گفتم: یا رسول الله! کیستند ناکثان؟
فرمود: آنهایند که بیعت خواهند کرد با او در مدینه و بیعت او را خواهند شکست در بصره.
گفتم: کیستند قاسطان؟
فرمود: معاویه و اهل او از اهل شام.
گفتم: کیستند مارقان؟
فرمود: خارجیان نهروانند.
چون ام سلمه این حدیث را نقل کرد، مولای ام سلمه گفت: فرج بخشیدی مرا و عقده از دل من گشودی، خدا فرج بخشد تو را، بخدا سوگند که دیگر بعد از این ناسزا به علی نخواهم گفتن هرگز(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر از ثابت مولای ابوذر روایت کرده است که گفت: با لشکر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حاضر شدم در جنگ جمل، چون عایشه را در پیش صف مخالفان دیدم شکی در دل من پیدا شد چنانکه اکثر مردم به آن سبب در شک افتاده بودند، چون زوال شمس شد حق تعالی پرده شک را از دل من برداشت و با لشکر امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مشغول جنگ مخالفان شدم، پس بعد از آن به نزد ام سلمه زوجه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و خویشاوند آن حضرت آمدم و قصه خود را به او نقل کردم، گفت: چه کردی در وقتی که مرغ دلها از آشیانهای خود پرواز کرده بودند؟
گفتم: من نیز در دل خود شکی یافتم و شکر می کنم خدا را که نزد زوال آفتاب آن حجاب ارتیاب را از دلم برداشت و در خدمت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) قتال نیکویی کردم.
ام سلمه گفت: نیکو کردی، من از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم که می گفت که: علی با قرآن
____________________
1-امالی شیخ صدوق 311؛ امالی شیخ طوسی 425.
است و قرآن با علی است و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر به نزد من آیند(1) .
و در قرب الاسناد حمیری به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) مروی است که: زنی بود از انصار که او را حسرت می گفتند و بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیوسته به نزد آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می آمد و ایشان را بسیار دوست می داشت، روزی ابو بکر و عمر در راه او را دیدند از او پرسیدند که: به کجا می روی ای حسرت؟
گفت: به خدمت آل محمد می روم که حق ایشان را ادا کنم و عهد خود را تازه گردانم.
آن دو نفر گفتند که: وای بر تو امروز ایشان را حقی نیست و حق ایشان مخصوص زمان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
پس حسرت برگشت و بعد از چند روز دیگر به خدمت اهل بیت رسالت رفت، پس ام سلمه زوجه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: ای حسرت! چرا دیر به نزد ما آمدی؟
گفت: ابو بکر و عمر دچار من شدند و چنین گفتند.
ام سلمه گفت: دروغ گفتند لعنت خدا بر ایشان باد، حق آل محمد واجب است بر مسلمانان تا روز قیامت(2) .
و در بصائر الدرجات به سند معتبر از عمر پس ام سلمه روایت کرده است که ام سلمه گفت که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی بن ابی طالب را در خانه من نشانید و پوست گوسفندی طلبید و بر علی املا می کرد و علی بر آن پوست می نوشت تا آنکه تمام آن پوست پر کرد، پس آن پوست را حضرت به من سپرد و فرمود: هر که بعد از من به نزد تو بیاید و فلان و فلان نشان را به تو بگوید این پوست را به او تسلیم نما.
چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رفت و ابو بکر غصب خلافت آن حضرت نمود مادرم ام سلمه مرا گفت: برو به مسجد و ببین که این مرد چه می کند، چون به مسجد رفتم دیدم که ابو بکر بر منبر بر آمد و خطبه خواند و از منبر فرود آمد و به خانه خود برگشت، من
____________________
1-امالی شیخ طوسی 460 و 506، و در آن نام راوی ابی ثابت ذکر شده است.
2-قرب الاسناد 60.
به نزد مادر خود رفتم و خبر او را نقل کردم؛ پس صبر کرد تا عمر خلیفه شد باز مرا فرستاد بسوی مسجد و برگشتم و گفتم که او نیز مثل ابو بکر کرد؛ پس صبر کرد تا عثمان خلیفه شد و باز مرا به مسجد فرستاد و از برای او خبر بردم که او نیز مثل آن دو نفر دیگر کرد.
پس چون جناب امیر مؤمنان (عليهالسلام ) خلیفه شد مادرم گفت: برو به مسجد و ببین که این مرد چه می کند؛ چون به مسجد آمد حضرت بر منبر بر آمد و خطبه ادا نمود و از منبر فرود آمد و مرا طلبید و گفت: برو به نزد مادر خود و رخصت بطلب که من به نزد او می آیم، چون به نزد مادرم رفتم و آنچه آن جناب فرموده بود به او گفتم گفت: بخدا سوگند که من نیز او را می طلبم.
پس چون علی (عليهالسلام ) به خانه ام سلمه در آمد فرمود: بده به من نامه را که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به تو سپرده است.
عمر پسر ام سلمه گفت: چون حضرت این را فرمود مادرم ام سلمه برخاست و صندوق را گشود و از میان آن صندوق کوچکی بیرون آورد و در آن را گشود و نامه ای از میان آن بیرون آورد و به علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) تسلیم نمود.
پس ام سلمه له من گفت: ای فرزند! پیوسته ملازم علی (عليهالسلام ) باش و دست از دامان او بر مدار که بخدا سوگند یاد می کند که بعد از پیغمبر تو امامی بغیر او ندیدم(1) .
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ام سلمه را خواستگاری نمود، عمر بن ابی سلمه که پسر او بود او را به حضرت تزویج نمود، و عمر هنوز کودک بود و بالغ نشده بود(2) .
و ایضا کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی ابو بکر و عمر به نزد ام سلمه آمدند و گفتند: ای ام سلمه! تو پیش از آنکه به حباله رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آیی زن مرد دیگری بودی، بگو که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قوت مجامعت
____________________
1-بصائر الدرجات 163.
2-کافی 5/391.
با تو چون است؟
ام سلمه گفت: نیست او در این باب مگر مانند سایر مردان.
چون ایشان بیرون رفتند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل خانه شد، ام سلمه از گفته خود پشیمان شده ترسید که در باب او امری از آسمان نازل شود، پس مبادرت نمود و به خدمت آن جناب عرض کرد آن چه میان او و میان ایشان گذشته بود، پس حضرت به مرتبه ای در غضب شد که رنگ مبارکش متغیر گردید و عرق غضب در میان دو دیده اش پیچید و از خانه بیرون آمد و ردای مبارک خود را از شدت غضب در بر زمین می کشید تا آنکه بر منبر بالا رفت و انصار را طلبید، و چون ایشان آن حالت را دیدند همگی اسلحه جنگ پوشیدند و چون همه حاضر شدند حضرت حمد و ثنای حق تعالی ادا نمود و فرمود: ایها الناس! چه سبب دارد که گروهی از منافقان تتبع عیب من می کنند و از عیب من سؤال می نمایند؟ و بخدا سوگند که من از همه شما بزرگواترم از جهت حسب و پاکیزه ترم از جهت نسب و اطاعت کننده ترم خداوند خود را در غایبانه مردم، هر که از شما بپرسد از من که پدرش کیست او را خبر می دهم.
پس مردی برخاست و سؤال کرد از پدر خود؛ آن جناب فرمود: پدر تو فلان شبان است. پس مرد دیگر برخاست و گفت: پدر من کیست؟ حضرت فرمود که: غلام سیاه شماست. پس سوم برخاست و گفت: پدر من کیست؟ حضرت فرمود: پدر تو آن کسی است که تو را به او نسبت می دهند.
پس انصار برخاستند و گفتند: یا رسول الله! عفو کن از ما تا خدا عفو کند از تو، بدرستی که حق تعالی تو را برای رحمت فرستاده است.
و چون عادت آن جناب آن بود که چون نزد او سخن می گفتند و شفاعت می کردند شرم می کرد و عرق حیا از جبین با صفایش می ریخت و دیده از دیده های مردم می پوشید، پس از منبر فرود آمد و به خانه برگشت، و چون سحر شد جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و کاسه ای از هریسه بهشت برای آن جناب آورد و گفت: یا محمد! این هریسه را حورالعین برای تو ساخته اند، پس بخورید از آن تو و علی و فرزندان شما، بدرستی که صلاحیت
ندارد غیر شما را که از آن بخورد.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی و فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) نشستند و از آن هریسه تناول نمودند.
پس به آن سبب حق تعالی به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مجامعت قوت چهل مرد کرامت فرمود، و بعد از آن چنان بود که هر گاه می خواست در یک شب با جمیع زنان خود مقاربت می نمود(1) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: ولید پسر مغیره مرد پس ام سلمه به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض کرد که: آل مغیره ماتمی بر پا کرده اند دستوری فرما که من به ماتم ایشان حاضر شوم، چون حضرت او را رخصت داد جامه های خود را پوشید و مهیای رفتن گردید و او در حسن و جمال مانند پری بود و چون بر می خاست و موهای خود را می آویخت جمع بدنش را می پوشانید و طرفهای گیسوهایش را به خلخالهایش می بست، پس شروع کرد به ندبه و نوحه کردن بر پسر عم خود در پیش روی آن جناب و شعری چند خواند و حضرت منع او نکرد و او را عیب ننمود(2) .
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خانه ام سلمه در آمد پس گفت: چرا در خانه تو برکت نمی بینم؟
ام سلمه گفت: خدا را حمد می گویم که به سبب تو برکت در خانه من بسیار است.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: حق تعالی سه برکت فرستاده است: آب و آتش و گوسفند(3) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زنی را دید و او را خوش آمد، پس بزودی به خانه ام سلمه رفت چون نوبت
____________________
1-کافی 5/565.
2-کافی 5/117؛ تهذیب الاحکام 6/358.
3-کافی 6/545.
او بود با او مقاربت نمود و غسل کرد و بیرون آمد و آب غسل از سر مبارکش می ریخت، پس فرمود: ایها الناس، نظر کردن از شیطان است، پس هر که بعد از نظر خواهشی در خود بیابد، به نزد زن خود رود و با او مقاربت نماید تا شهوت او ساکن گردد(1) .
____________________
1-کافی 5/494.
حق تعالی می فرماید:( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّـهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّـهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿١﴾ قَدْ فَرَضَ اللَّـهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّـهُ مَوْلَاكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ) (1) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! چرا حرام می گردانی چیزی را که حلال کرده است خدا زا برای تو؟ آیا طلب می کنی خشنودی زنان خود را؟ و خدا آمرزنده و مهربان است، بدرستی که خدا مقرر گردانیده است از برای شما گشودن و بر هم زدن قسمتهای شما را و خدا دوست و یاور شماست و او دانا و حکیم است.
و علی بن ابراهیم به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: این آیات در وقتی نازل شد که عایشه و حفصه مطلع شدند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با ماریه نزدیکی کرده است و حضرت سوگند یاد کرد که دیگر با ماریه نزدیکی نکند، پس حق تعالی این آیات را فرستاد و امر کرد آن جناب را که کفاره قسم خود را بدهد و ترک مقاربت ماریه ننماید(2) .
و ایضا روایت کرده است که: سبب نزول این آیات آن بود که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی در خانه حفصه بود و ماریه قبطیه آن جناب را خدمت می نمود، پس حفصه پی کاری رفت و حضرت با ماریه مقاربت نمود، چون حفصه بر این امر مطلع شد غضبناک گردید و گفت: یا رسول الله! در روز نوبت من و در فراش من با کنیزی مقاربت می کنی؟ پس آن جناب شرمنده شد و فرمود: این سخن را بگذار که ماریه را بر خود حرام گردانیدم و دیگر هرگز
____________________
1-سوره تحریم: 1 و 2.
2-تفسیر قمی 2/375
با او نزدیکی نخواهم کرد؛ پس این آیات نازل شد(1) .
و شیخ طبرسی روایت کرده است که: عادت آن حضرت چنین بود که چون از نماز بامداد فارغ می شد یک یک زنان خود را می دید، و چون برای حفصه عسلی به هدیه آورده اند بودند هرگاه حضرت به خانه او می رفت از برای عسل خوردن، حضرت را ساعتی نگاه می داشت، چون عایشه این حالت را مشاهده کرد به غیرت آمد و با چند زن دیگر توطئه کرد که: هرگاه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزد شما بیاید بگویید که ما زا تو بوی مغافیر می شنویم - و آن صمغی بود بد بو که چون مگس عسل بر آن می نشست عسل بد بو می شد -؛ و می دانست بر حضرت بسیار دشوار است که از او بوی بدی استشمام نمایند.
پس چون حضرت به نزد سوده رفت او از ترس عایشه گفت که: یا رسول الله! این چه بوی بد است که از تو می شنوم، مگر مغافیر خورده ای؟ حضرت فرمود: نه ولیکن عسلی نزد حفصه خوردم.
و به نزد هر زنی که می رفت این را می گفتند تا آنکه به نزد عایشه آمد، پس او بینی خود را گرفت و گفت: چرا بوی مغافیر می شنوم از تو؟
حضرت فرمود که: نزد حفصه عسلی خوردم.
عایشه گفت: شاید مگس آن عسل بر مغافیر نشسته باشد.
حضرت فرمود: بخدا سوگند می خورم که دیگر عسل نخوردم.
بعضی گفته اند که: حضرت عسل را نزد ام سلمه تناول نموده بود؛ و بعضی گفته اند که نزد زینب بنت جحش تناول کرده بود و عایشه و حفصه با یکدیگر توطئه کردند که هرگاه حضرت پیش ایشان بیاید بگویند که ما از تو بوی مغافیر می شنویم، و به این سبب آن جناب عسل را بر خود حرام گردانید(2) .
و ایضا شیخ طبرسی و جمعی از مفسران عامه روایت کرده اند که: روزی حضرت
____________________
1-تفیسر قمی 2/375.
2-مجمع البیان 5/313.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در خانه حفصه بود و حفصه رخصت طلبید که به خانه پدر خود برود، و چون مرخص شد و بیرون رفت حضرت ماریه را طلبید و با او خلوت کرد، چون حفصه برگشت در خانه را بسته دید، پس صبر کرد تا حضرت در را گشود و از روی مبارکش عرق می ریخت، پس حفصه با حضرت معاتبه بسیاری کرد، حضرت در جواب فرمود: او جاریه من است و حق تعالی بر من حلال گردانیده است ولیکن از برای خاطر تو بر خودم حرام کردم او را و این سخن نزد تو امانت است به دیگری مگو.
پس چون آن جناب از خانه او بیرون رفت او سنگی گرفت و کوبید دیواری را که در میان خانه او و خانه عایشه بود و گفت: بشارت باد تو را که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کنیز خود ماریه را بر خود حرام گردانید و ما از دست او راحت یافتیم؛ و آنچه گذشته بود به عایشه نقل کرد زیرا که او و عایشه با یکدیگر متفق بودند و معاونت یکدیگر می نمودند بر اسرار سایر زنان آن جناب.
پس این آیات نازل شد و حضرت حفصه را طلاق گفت و از همه زنان خود بیست و نه روز کناره کردن و در غرفه ماریه با او بسر می برد تا آنکه حق تعالی آیه تخییر را فرستاد؛ و بعضی گفته اند که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز نوبت عایشه با ماریه خلوت کرد و حفصه بر آن حال مطلع شد، پس حضرت حفصه را گفت که: اعلام مکن عایشه را که من ماریه را بر خود حرام کردم، پس حفصه بزودی عایشه را خبر داد و گفت: این سخن را به کسی اظهار مکن، پس حق تعالی این آیات را فرستاد( وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَىٰ بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّـهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَن بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنبَأَكَ هَـٰذَا قَالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ ) (1) و یاد کنید ای مؤمنان چون راز گفت پیغمبر بسوی بعضی از زنان خود سخنی را - که تحریم ماریه است یا عسل یا پادشاهی ابو بکر و عمر چنانکه بعد از این مذکور خواهد شد - پس چون خبر کرد - حفصه عایشه را - به آن راز و مطلع گردانید خدا پیغمبر خود بر آن شناسانید و خبر داد پیغمبر حفصه را به بعضی از آن سخنان که او
____________________
1-سوره تحریم: 3.
خیانت کرده بود و اعراض کرد از بعضی دیگر که مروت نمود و بر روی او نگفت، پس چون خبر داد پیغمبر حفصه را به آنچه خدا او را به آن مطلع ساخته بود حفصه گفت: کی خبر داد تو را به این که من راز تو را آشکار کردم؟ حضرت فرمود که: خبر داد مرا خداوند علیم خیبر(1) .
و علی بن ابراهیم و عیاشی روایت کرده اند که: چون حفصه بر قصه ماریه مطلع شد و حضرت را در آن باب عتاب نمود حضرت فرمود: دست از من بدار که برای خاطر تو ماریه را بر خود حرام گردانیدم و رازی به تو می گویم که اگر آن راز را به دیگری خبر دهی بر تو خواهد بود لعنت خدا و لعنت ملائکه و لعنت جمیع مردمان.
حفصه گفت: چنین باشد، بگو آن راز کدام است؟
حضرت فرمود: راز آن است که ابو بکر بعد از من به جور خلیفه خواهد شد و بعد از او پدر تو خلیفه خواهد شد.
حفصه گفت: کی تو را خبر داده است به این امر؟
حضرت فرمود: خدا مرا خبر داده است.
پس حفصه در همان روز این خبر را به عایشه رسانید، و عایشه پدر خود ابو بکر را به آن راز مطلع گردانید، پس ابو بکر به نزد عمر آمد و گفت: عایشه از حفصه خبری نقل کرد و من اعتمادی بر قول او ندارم، تو از حفصه سؤال نما که آن خبر راست است یا نه؟
پس عمر به نزد حفصه آمد و گفت: این چه خبر است که عایشه از تو نقل می کند؟
حفصه در ابتدای حال منکر شد و گفت: من به او سخنی نگفته ام.
عمر گفت: اگر این سخن راست است از ما مخفی مدار تا آنکه ما پیشتر در کار خود تدبیری بکنیم.
چون حفصه این را شنید گفت: بلی، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنین گفت.
پس آن دو مرد و دو زن با یکدیگر اتفاق کردند که آن جناب را به زهر شهید کنند.
____________________
1-مجمع البیان 4/314؛ اسباب النزول 459؛ تفسیر بغوی 4/363؛ تفسیر خازن 4/312.
پس جبرئیل (عليهالسلام ) بر آن حضرت نازل شد و این آیات را آورد و آن رازی که خدا فرموده این راز بود؛ و آنچه خدا پیغمبرش را بر آن مطلع گردانید افشای این راز و اراده قتل آن جناب بود که ایشان بر آن عازم شده بودند؛ و آنچه حق تعالی فرموده که حضرت بعضی را اظهار نمود و بعضی را اعراض فرمود و اظهار ننمود مراد آن است که آن جناب حفصه را گفت که چرا آن رازی را که به تو سپردم افشا کردم و از لعنت خدا و رسول و ملائکه نترسیدی؛ و آنچه اراده کرده بودند از قتل آن حضرت حق تعالی او را بر آن مطلع گردانیده بود به ایشان اظهار ننمود، پس حق تعالی در مقام معاتبه ایشان و اتمام حجت بر ایشان فرستاد( إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّـهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّـهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَٰلِكَ ظَهِيرٌ ﴿٤﴾ عَسَىٰ رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِّنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا ) (1) یعنی: اگر توبه کنید - ای عایشه و حفصه - بسوی خدا از آنچه کردید بتحقیق که میل کرد دلهای شما بسوی کفر و ضلالت، و اگر معاونت یکدیگر نمایید بر آزار آن حضرت پس بدرستی که خدا یاور و مددکار پیغمبران است و جبرئیل و شایسته مؤمنان - که به اتفاق خاصه و عامه امیر المؤمنین است(2) - مددکار اویند و تمام ملائکه بعد از این یاور اویند، شاید پروردگار او اگر طلاق دهد شما را آنکه بدل شما به او عطا کند زنانی چند بهتر از شماها که مسلمانان باشند و ایمان آورندگان باشند و نماز گزارندگان و فرمانبرداران باشند و توبه کنندگان و عبادت کنندگان و روزه داران باشند، و بعضی شوهر دیدگان و بعضی دختران باکره باشند.
پس حق تعالی برای دفع استبعاد جاهلان که نگویند که چون تواند بود که زنان پیغمبر کافر و منافق باشند مثلی برای ایشان بیان فرمود و کفر ایشان را در آن مثل بر هر عاقل هویدا گردانید چنانکه بعد از این آیات فرموده است
____________________
1-سوره تحریم: 4 و 5.
2-تفسیر فرات کوفی 489 - 491؛ طرائف 99؛ تأویل الظاهرة 2/698 و 699؛ تفسیر حبری 324؛ مناقب ابن المغازلی 235؛ کفایة الطالب 137؛ شواهد التنزیل 2/341 - 352.
که( ضَرَبَ اللَّـهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّـهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ ) (1) یعنی: بیان کرد خدا مثلی برای آنان که کافر شدند و آن مثل حال زن نوح و زن لوط است که بودند آن دو زن در زیر فرمان دو بنده شایسته از بندگان ما پس خیانت کردند با آن دو بنده به نفاق و کفر، پس دفع نکردند آن دو پیغمبر از ایشان از عذاب خدا چیزی را و گفته خواهد شد در روز قیامت یا گفته شود به ایشان در عالم برزخ که: داخل شوید در آتش جهنم با کافران دیگر که داخل می شوند(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: یک خیانت ایشان بیرون رفتن عایشه بود با طلحه و زبیر بسوی بصره به جنگ امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و حضرت صاحب الامر عایشه را زنده خواهد کرد و برای این حد خواهد زد(3) .
مؤلف گوید که: حق تعالی در این آیات کریمه کفر و نفاق عایشه و حفصه و اتفاق ایشان را بر ایذر و اضرار حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر وجهی ظاهر و هویدا گردانیده که بر هیچ عاقل مستور و مخفی نیست و در نهایت صراحت این آیات در کفر ایشان است.
زمخشری و فخر رازی با نهایت تعصب و عناد گفته اند که: در این دو تمثیل که حق تعالی در این آیه و آیه بعد از این در باب زن فرعون بیان کرده کنایه عظیمی است به دو مادر مؤمنان به سبب آنچه از ایشان صادر شد از اتفاق بر آزار آن حضرت و افشای راز آن حضرت نمودن و حق تعالی در این مثلها بیان آن نموده که با وجود کفر و نفاق روابط نسبی و سببی نفع نمی بخشد هر چند انتساب به اشراف خلق که پیغمبرانند بوده باشد؛ و با وجود ایمان، انتساب به کافران ضرر نمی رساند هر چند کافری مانند فرعون بوده باشد(4) .
و بدان که معاتبه ای که حق تعالی با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اول سوره فرموده معلوم است
____________________
1-سوره تحریم: 10.
2-تفسیر قمی 2/376 - 377؛ مجمع البیان 5/314 به نقل از عیاشی.
3-رجوع شود به تفسیر قمی 2/377.
4-کشاف 4/571؛ تفسیر فخر رازی 30/49.
که از غایت لطف و مرحمت است نسبت به آن حضرت که چرا از برای رضاجویی زنان خود بر خود حرام می گردانی لذت چند را که خدا برای تو حلال گردانیده است و منع حضرت خود را از آن لذات خصوصا وقتی که ظاهرا متضمن مصلحتی باشد بر حضرت حرام نبوده که فعل آن حضرت متضمن معصیتی باشد، و در حقیقت معاتبه که از آیه مفهوم می شود آن نیز تعریضی است برای آن دو کس که برای خاطر ایشان چرا باید خود را از لذتی که چند ممنوع گردانی و در گفتن امر خلافت ابو بکر و عمر آن دو نفر.
اگر حدیث واقع باشد مصالح بسیار هست از امتحان ایشان و ظهور کفر و نفاق ایشان و سایر مصالحی که عقول اکثر خلق از ادراک آنها قاصر است مانند مصلحت در خلق کردن شیطان و عالب گردانیدن شهوات بر نفس انسان و قادر گردانیدن ایشان بر فساد و طغیان، و مؤمن باید که در هر باب در مقام تسلیم باشد و راه شبهه و اعتراض را بر خود نگشاید و وساوس شیطان را به خود راه ندهد و آنچه از ائمه دین به او رسد مبادرت به انکار آنها ننماید و عملش را به ایشان گذارد.
و شیخ طوسی و سید این طاووس به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: روزی به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتم و ابوبکر و عمر نزد آن حضرت بودند پس میان آن حضرت و میان عایشه نشستم، عایشه گفت که: نیافتی جایی به غیر از دامن من و دامن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟ حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: ساکت شو ای عایشه و آزار مکن مرا در حق علی بدرستی که او برادر من است در آخرت و او امیر مؤمنان است، حق تعالی او را در روز قیامت بر صراط خواهد نشانید پس دوستان خود را داخل بهشت خواهد کرد و دشمنان خود را داخل جهنم(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است سه کس بودند که بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دروغ بسیار می بستند؛ ابو هیره و انس بن مالک و عایشه(2) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 290؛ الیقین 134.
2-خصال 190.
و ابن بابویه و برقی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون حضرت قائم آل محمد (عليهالسلام ) ظاهر شود عایشه را زنده گرداند تا آنکه او را حد بزند و تا آنکه انتقام بکشد برای حضرت فاطمه (عليهالسلام ).
راوی گفت: فدای تو شوم به چه سبب او را حد می زند؟
فرمود: برای افترائی که بر مادر ابراهیم گفت.
راوی پرسید که: چرا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را حد نزد و حق تعالی حد او را تأخیر فرمود که قائم آل محمد (عليهالسلام ) این حد را جاری گرداند؟
حضرت فرمود: برای آنکه حق تعالی محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را برای رحمت فرستاده است و قائم (عليهالسلام ) را برای انتقام و عذاب خواهد فرستاد(1) .
شیخ طوسی به سند معتبر از ام سلمه روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حجة الوداع زنان خود را همه با خود به حج برد و در هر شب و روزی با یکی از ایشان بسر می برد با آنکه محرم بود برای رعایت عدالت در میان ایشان، پس چون نوبت به عایشه رسید در شب و روزی که نوبت او بود حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خلوت کرد و در عرض راه با او راز می گفت و راز ایشان بسیار به طول انجامید، پس این بر عایشه گران آمد و گفت: می خواهم بروم بسوی علی و به زبان خود او را آزار کنم که چرا حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را باز گرفته است از من در نوبت من. و من خر چند او را نهی کردم فایده نبخشید و راحله خود را دوانید تا به ایشان رسید پس ناگاه گراین بسوی من برگشت. گفتم: چرا می گریی؟ گفت ن به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسیدم و گفتم: ای پسر ابو طالب! تو پیوسته حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از من حبس می کنی.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: حایل مشو میان من و علی بدرستی که نمی ترسد از او در حق من کسی، و بحق خداوندی که جانم بدست قدرت اوست که دشمن نمی دارد او را مؤمنی و دوست نمی دارد او را کافری، و بدرستی که حق بعد از من با علی است به هر سو
____________________
1-علل الشرایع 580؛ محاسن 2/70.
که علی میل می کند حق با او میل می کند و حق از او جدا نمی شود تا هر دو نزد حوض کوثر بر من وارد شوند.
ام سلمه گفت: من گفتم به عایشه که: من تو را منع کردم و سخن مرا نشنیدی(1) .
و ابن طاووس به سندهای معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: پیش زا آنکه آیه حجاب نازل شود روزی من رفتم به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن حضرت در خانه عایشه بود پس میان آن حضرت و میان عایشه نشستم، عایشه گفت: ای پسر ابو طالب! جایی برای نشستنگاه خود به غیر از دامن من نیافتی؟ دور شو از من. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست خود را بر میان دو کتف او زد و فرمود: وای بر تو چه می خواهی از امیر مؤمنان و بهترین اوصیای پیغمبران و کشاننده رو سفیدان و دست و پا سفیدان(2) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که: ابن ام مکتوم - که مؤذن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود نابینا بود - روزی به خدمت آن حضرت آمد و عایشه و حفصه نزد آن حضرت نشسته بودند پس حضرت به ایشان گفت: برخیزید و داخل حجره شوید، ایشان گفتند که: او نابیناست، حضرت فرمود: اگر او شما را نمی بیند شما او را می بینید(3) ؛ و به روایت دیگر فرمود: اگر او نابیناست شما نابینا نیستید(4) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عایشه را در ماه شوال به عقد خود در آورد(5) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شبی به نزد عایشه خوابیده بود، در میان شب برخاست و مشغول نماز نافله شد،
____________________
1-امالی شیخ طوسی 475.
2-الیقین 456.
3-کافی 5/534.
4-مکارم الاخلاق 233.
5-کافی 5/563.
چون عایشه بیدار شد و حضرت را در جای خود ندید گمان کرد حضرت به نزد کنیز او رفته است، پس بیتابانه برخاست و به تفحص آن حضرت می گردید ناگاه پای شومش بر گردن مبارک آن حضرت آمد در هنگامی که حضرت در سجده بود و می گریست و با خداوند خود مناجات می کرد و می گفت: سجد لک سوادی و خیالی و آمن بک فؤادی و ابوء الیک بالنعم و اعترف لک بالذنب العظیم، عملت سوء و ظلمت نفس فاغفر لی انه لا یغفر الذنب العظیم الا انت، اعوذ بعفوک من عقوبتک و اعوذ برضاک من سخطک و اعوذ برحمتک من نقمتک و اعوذ بک منک لا ابلغ مدحک و الثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک استغفرک و اتوب الیک پس چون حضرت از سجده فارغ شد فرمود: ای عایشه! گردن مرا به درد آوردی، از چه چیز ترسیدی، آیا می ترسیدی که من به نزد کنیز تو بروم(1) ؟
مؤلف گوید که: بسیاری از اخبار عایشه در میان جنگ جمل مذکور خواهد شد انشاء الله.
____________________
1-کافی 3/324.
شیخ طبرسی و این شهر آشوب روایت کرده اند که: آن حضرت را نه عمو بود که ایشان فرزندان عبد المطلب بودند: حارث و زبیر و ابو طالب و حمزه و غیداق و ضرار و مقوم و ابو لهب و عباس؛ و فرزند نماند مگر از چهار نفر ایشان، حارث و ابو طالب و عباس و ابو لهب؛ و حارث بزرگترین فرزندان عبد المطلب بود و عبد المطلب را به آن سبب ابو الحارث می گفتند و با او در حفر چاه زمزم شریک بود؛ و فرزندان حارث ابو سفیان و مغیره و ربیعه و عبد شمس بودند، و ابو سفیان در سال فتح مکه مسلمان شد، و نوفل در جنگ خندق مسلمان شد و فرزند از او ماند، عبد شمس را حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عبد الله نام کرد و فرزندان او در شام هستند.
و ابو طالب یا عبد الله پدر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از یک مادر بود و مادر ایشان فاطمه دختر عمرو بن عایذ بن عمران بن مخزوم بود، و نام ابو طالب عبد مناف بود، و او چهار پسر داشت: طالب و عقیل و جعفر و علی (عليهالسلام )، و دو دختر داشت: ام هانی که نامش فاخته بود، و جمانه؛ و مادر همه فاطمه بنت اسد بود، و از همه فرزند ماند بغیر از طالب، و ابو طالب پیش از هجرت آن حضرت به سه سال به رحمت الهی واصل شد، و چون خبر وفات او به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را امر نمود که برو و پدر خود را غسل بده و کفن و حنوط بکن و چون جنازه او را برادری مرا خبر کن. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در جنازه او حاضر شد و فرمود: صله رحم کردی خدا تو را جزای خیر دهد، ای عم من! بدرستی که مرا کفایت و تربیت نمودی در خردسالی و یاری و معاونت نمودی در بزرگی؛ پس رو به مردم گردانید و فرمود: برای عم خود شفاعتی بکنم که جن و انس از آن در تعجب مانند.
و اما عباس، پس کنیت او ابوالفضل بود و سقیایت زمزم با او بود، و در جنگ بدر مسلمان شد، و در مدینه در ایام خلافت عثمان وفات یافت، و در آخر عمر دیده اش نابینا شده بود، و او نه پسر سه دختر داشت: عبد الله و عبید الله و فضل و قثم و معبد و عبد الرحمن و تمام و کثیر و حارث و ام حبیب و آمنه و صفیه.
و اما ابو لهب پس فرزندان او عتبه و عتیبه و معتب بودند، و مادر ایشان ام جمیل خواهر ابو سفیان است که حق تعالی او را حمالة الحطب فرموده است.
و آن حضرت را شش عمه بود که هر یک از مادری بودند: امیمه و ام حکیمه(1) و بره و عاتکه و صفیه و اروی. و امیمه در خانه جحش بن رباب(2) اسدی بود؛ و ام حکیمه در خانه کریز بن ربیعه بود؛ و بره نزد عبد الاسد بن هلال مخزو می بود و از او ابو سلمه شوهر ام سلمه بهم رسید؛ و عاتکه در خانه ابی امیة بن مغیره مخزومی بود؛ و صفیه زوجه حارث بن حرب بن امیه بود، و بعد از او عوام بن خویلد او را خواست و زبیر از او بهم رسید؛ و اروی زوجه عمیر بن عبد العزی بود.
و از عمه های آن حضرت بغیر از صفیه کسی مسلمان نشد؛ و بعضی گفته اند
که اروی و عاتکه نیز مسلمان شدند.
و اما خویشان رضاعی آن حضرت، پس آن حضرت را خویشان مادری نبود مگر از جهت مادر رضاعی زیرا که مادر آن حضرت را آمنه بنت و به برادر و خواهری نبود که خالو و خاله آن حضرت باشند ولیکن قبیله بین زهره چون آمنه از ایشان بود می گویند که ما خولوهای آن حضرتیم، و پدر و مادر آن حضرت را که عبد الله و آمنه بودند فرزندی بغیر آن جناب نبود که برادر و خواهر نسبی آن حضرت باشند، و آن جناب را خاله رضاعی بود که او را سلمی می گفتند و او خواهر حلیمه بنت ابی ذویب بود که دایه آن حضرت است، و آن حضرت را دو برادر رضاعی بود؛ عبد الله بن الحارث و انیسة بن الحارث.
____________________
1-در اعلام الوری و مناقب ابن شهر آشوب و همچنین در طبقات ابن سعد 8/37 ام حکیم ذکر شده است.
2-در اعلام الوری رئاب و در طبقات ابن سعد 8/37 ریاب ذکر شده است.
و اما آزاد کرده های آن حضرت:
اول - زید بن حارثه بود که حکیم بن حزام برای خدیجه خریده بود به چهارصد درهم و خدیجه او را به حضرت بخشید پس حضرت او را آزاد کرد و ام ایمن را به او عقد کرد پس اسامه از ایشان بهم رسید؛ و حضرت زید را پسر خود خواند پس او را زید پسر رسول الله می خواندند تا آنکه حق تعالی فرستاد که( ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ ) (1) پس مردم دیگر چنین نگفتند. دوم - ابو رافع و نام او اسلم بود، و او اول از عباس بود و به آن حضرت بخشید، پس چون عباس مسلمان شد ابو رافع بشارت اسلام او را برای آن حضرت آورد، حضرت به آن مژده او را آزاد کرد و سلمی آزاد کرده خود را به او تزویج نمود پس عبید الله بن ابی رافع از او بهم رسید که کاتب جناب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بود. سوم - سفینه است که نام او رباح بود و بعضی مفلح و برخی رومان بلخی گفته اند؛ و بعضی گفته اند که ام سلمه او را آزاد کرد و شرط کرد که خدمت آن جناب بکند؛ و اکثر گفته اند که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را خرسید و ااز د کرد. چهارم - ثوبان است و کنیت او ابو عبد الله بود، و او را قبیله حمیر سبی کرده بودند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را خرید و آزاد کرد و در خدمت آن جناب و اولاد امجاد آن جناب ماند تا ایام معاویه. پنجم - یسار است، و او غلام رومی بود؛ و بعضی گفته اند که نوبی بود و در جنگ بنی ثعلبه او را اسیر کردند و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را آزاد کرد و منافقانی که بر شتران آن جناب غارت آوردند او را کشتند. ششم - شقران است و نام او صالح بود، و از پدر آن جناب میراث به او رسیده بود و گویند از فرزندان رهبانان ری بوده. هفتم - ابو کبشه است و نام او سلیمان بود یا سلیم، آن جناب او را خرید و آزاد کرد و در روز اول خلافت عمر وفات یافت. هشتم ابو ضمیره بود که حضرت او را آزاد کرده بود و هنوز آن نامه در میان فرزندان او هست. نهم - مدعم بود که فروه دختر عمرو جذامی برای آن جناب به هدیه فرستاده بود و در وادی القری تیری به او خورد و شهید شد. دهم - ابو مویهبه است که در قبیله مزینه متولد شده بود و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را آزاد کرد. یازدهم
____________________
1-سوره احزاب: 5.
- انسیه(1) بن کردی است که از عجم بود و در جنگ بدر شهید شد؛ و گویند که در خلافت ابوبکر وفات یافت. داوزدهم - فضاله است که رفاعة بن زید به حضرت بخشید و در وادی القری شهید شد. سیزدهم - طهمان. چهاردهم - ابو ایمن و نام او رباح بود. پانزدهم - ابو هند. شانزدهم - انجشه. هفدهم - صالح. هیجدهم - ابو سلمی. نوزدهم - ابو عسیب. بیستم - عبید. بیست و یکم - افلح. بیست و دوم - رویفع. بیست و سوم - ابو لقیط. بیست و چهارم - ابو رافع اصغر. بیست و پنجم - یسار اکبر. بیست و ششم - کرکره که هوذة(2) بن علی برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هدیه فرستاده بود و آن جناب او را آزاد کرد؛ و بعضی گفته اند که در ندگی مرد. بیست و هفتم - رباح. بیست و هشتم - ابو لبابه که آن جناب او را خرید و آزاد کرد. بیست و نهم - ابو الیسر. سی ام - سلمان فارسی. سی و یکم - بلال حبشی. سی و دوم - صهیب رومی. سی و سوم - ابوبکره که اسمش نفیع بود و از قلعه طایف به خدمت حضرت آمد و آزاد شد. سی و چهارم - اسلم رومی. سی و پنجم - حبشه حبشی. سی و ششم - ماهر که مقوقس برای آن جناب به هدیه فرستاده بود. سی و هفتم - ابو ثابت. سی و هشتم - ابو نیرز(3) . سی و نهم - مهران.
و اما کنیزان آزاد کرده آن جناب: مقوقس پادشاه اسکندریه دو کنیز از برای آن جناب فرستاد یکی را خود نگاه داشت که او را ماریه مادر ابراهیم بود و بعد از آن جناب به پنج سال وفات یافت، و دیگری را به حسان بن ثابت بخشید. سوم - ام ایمن بود که تربیت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) کرده بوده و او کنیز سیاهی بود که از مادر آن جناب به میراث به آن جناب رسیده بود و نام او برکه بود، پس آن جناب او را به زید تزویج نمود و اسامه از او بهم رسید، پس اسامه و ایمن برادران مادری بودند. چهارم - ریحانه دختر شمعون بود که آن جناب از عنیمت بنی قریظه از برای خود برداشت. و بعضی از کنیزان آن
____________________
1-در اعلام الوری انسه و در مناقب ابن شهر آشوب انبسه ذکر شده است.
2-در اعلام الوری هوده ذکر شده است.
3-در مناقب ابن شهر آشوب ابو بیزر ذکر شده است.
جناب نقل کرده اند: حارثه دختر شمعون را که پادشاه حبشه برای آن جناب فرستاد و سلمی و رضوی و اسلمه و انسه، و بعضی گفته اند که آن جناب را خواجه سرائی بود که او را مابور می گفتند.
و اما خدمتکاران آن جناب از آزادان پس انس بن مالک، هند دختر خارجه، اسما دختر خارجه بودند(1) .
و اما کاتبان آن جناب: پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کاتب وحی بود و غیر وحی را نیز می نوشت د و ابی بن کعب و زید بن ثابت گاهی وحی را می نوشتند، و زید و عبد الله بن ارقم نامه به پادشاهان می نوشتند، و علاء بن عقبه و عبد الله بن ارقم قبالات را می نوشتند، و زبیر بن عوام و جهم بن صلت کاتب صدقات و زکوات بودند، و حذیفه کاتب صدقات خرما بود. و از جمله کاتبان آن حضرت این جماعت را نیز نقل کرده اند: عثمان، خالد بن سعید، ابان بن سعید، مغیرة بن شعبه، حصین بن نمیر، علاء بن حضرمی، شرحبیل بن حسنه، حنظة بن ربیع، عبد الله بن سعد بن ابی سرح که در کتابت وحی خیانت کرد و حضرت او را لعنت کرد و مرتد شد.
از ابن عباس روایت کرده اند که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی معاویه را طلبید که نامه ای نبویسد، گفتند: طعام می خورد؛ پس بار دیگر فرستاد گفتند: هنوز از طعام خوردن فارغ نشده است؛ حضرت فرمود: خدا هرگز شکمش را سیر نگرداند. پس به نفرین آن جناب همیشه به مرض جوع مبتلا بود تا به جهنم واصل شد.
و دربان آن جناب انس بن مالک بود.
و آن حضرت چند مؤذن داشت: اول - بلال و او اول کسی بود که برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اذان گفت. دوم - عمرو بن ام مکتون و نام پدرش قیس بود. سوم - زیاد بن الحارث. چهارم - اوس بن مغیر. پنجم - عبد الله بن زید انصاری.
و منادی آن حضرت ابو طلحه بود.
____________________
1-رجوع شود به کتابهای اعلام الوری 144 - 147 و مناقب ابن شهر آشوب 1/205 - 222.
و کسی که کافران را در پیش آن جناب گردن می زد: علی بن ابی طالب (عليهالسلام )، زبیر، محمد بن مسلمه، عاصم بن افلح(1) و مقداد بودند.
و اما آنها که حراست آن حضرت می کردند در بعضی از مواطن: پس سعد بن معاذ بود که در روز بدر حراست آن جناب می نمود، و ذکوان بن عبد الله نیز در آن جنگ حارس آن حضرت بود، و در جنگ احد محمد بن مسلمه، و در جنگ خندق زبیر، و در شبی که صفیه را زفاف نمود سعد بن ابی وقاص و ابو ایوب انصاری، و در وادی القری بلال، و در شب فتح مکه زیاد بن اسد بودند، و جمعی مقرر بودند که حراست آن حضرت می کردند چون حق تعالی فرستاد که( وَاللَّـهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ) (2) حضرت حارسان خود را جواب گفت.
و اما عمال آن جناب: عمرو بن حزم را والی نجران گردانید، زیاد بن اسید را والی حضرت موت، و خالد بن سعید را والی صنعاء، ابو امیه مخزومی را والی کنده و صدق، و ابو موسی اشعری را والی زبید و زمعه عدن و ساحل، و معاذ بن جبل را والی بعضی از اعمال یمن، عمرو بن عاص را با ابو زید انصاری والی عمان، و یزید بن ابی سفیان را والی صدقات نجران، و حذیفه و بلال را والی صدقات میوه ها، و عباد بن بشیر انصاری را والی صدقات بنی المصطلق، و اقرع بن حابس را والی صدقات بنی دارم، و زبر قان بن بدر را والی صدقات عوف، و مالک بن نویره را ولی صدقات بنی یربوع، و عدی بن حاتم را والی صدقات طی و اسد، و عیینة بن حصن را والی صدقات فزاره، و ابو عبیدة بن الجراح را والی صدقات مزنیه و هذیل و کنانه.
و رسولان آن حضرت شش نفر بودند: حاطب بن ابی بلتعه را بسوی مقوقس فرستاد، و شجاع بن وبه را بسوی حارث بن شمر فرستاد، و دحیه کلبی را بسوی پادشاه روم فرستاد، و سلیط بن عمرو را بسوی هوذة بن علی حنفی فرستاد، و عبد الله بن حذافه را
____________________
1-در مصدر عاصم بن اقلح ذکر شده است.
2-سوره مائده: 67.
بسوی پادشاه عجم فرستاد، و عمرو بن امیه را بسوی پادشاه حبشه فرستاد.
و شعرا مداحان آن حضرت این جماعت بودند: کعب بن مالک، عبد الله بن رواحه، حسان بن ثابت، نابغه جعدی، کعب بن زهیر، قیس بن صرمه، لبید بن زبعری، امیة بن الصلت، عباس بن مرداس، طفیل غنوی، کعب بن نمط، مالک بن عوف، قیس بن بحر اشجعی، عبد الله بن حرب اسهمی؛ بجیر بن ابی سلمه؛ ابو دهبل جمحی(1) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است: زن عثمان بن مظعون به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: یا رسول الله! عثمان روزها روزه می دارد و شبها مشغول عباد می باشد و نزدیک من نمی آید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) غضبناک از خانه بیرون آمد و نعلین خود را به دست گرفته بود تا به خانه عثمان آمد و او را در نماز دید، چون عثمان آن جناب را دید و از نماز فارغ شد به خدمت حضرت آمد، حضرت به او گفت: ای عثمان! حق تعالی مرا به رهبانیت نفرستاده است ولیکن مرا با شریعت سهل و آسان فرستاده است، روزه می دارم و نماز می گزارم و با زنان خود نزدیکی می کنم، پس هر که فطرت و دین مرا خواهد باید که بر سنت و طریقه من باشد و از سنت من است نکاح زنان(2) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: چون عثمان بن مظعون به رحمت الهی واصل شد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از وفات او را بوسید(3) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جنازه عثمان بن مظعون می رفت شنید که زنی می گوید: گوارا باشد تو را بهشت ای ابوسایب. حضرت فرمود: چه می دانی که او از اهل بهشت است همین بس است تو را که بگویی او خدا و رسول را دوست می داشت. و چون ابراهیم فرزند آن حضرت مرغ روحش بسوی آشیان رحمت و ریاض جنت پرواز کرد حضرت فرمود: ملحق شو به
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 1/210 - 217.
2-کافی 5/494.
3-کافی 3/161.
سلف شایسته خود عثمان بن مظعون(1) .
مؤلف گوید که: عثمان بن مظعون از اکابر زهاد و صلحای صحابه بود و هجرت به حبشه و مدینه هر دو نمود، و اول کسی که از مهاجران در مدینه به سرای باقی رحلت نمود او بود؛ و فوت او به قولی بعد سی ماه از هجرت بود؛ و به قولی دیگر بعد از بیست و دو ماه(2) .
و خاصه و عامه روایت کرده اند که حضرت بعد از وفات او روی او را بوسید و چون از دفن او فارغ شدند فرمودند: نیکو سلفی است برای ما(3) .
و کلینی به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ضباعه دختر زبیر بن عبد المطلب را که دختر عم آن حضرت بود به مقداد بن اسود (رض الله عنه) تزویج نمود، پس فرمود: من برای این ضباعه را به مقداد تزویج کردم که نکاح پست شود و رعایت حسبها و نسبها در مواصلت نکنید و تأسی و اقتدا نمایید به سنت رسول خدا و بدانید که گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
و حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: زبیر با عبد الله و ابو طالب از یک مادر و یک پدر بودند(4) .
و ایضا به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که: چون قریش اراده قتل رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمودند گفتند: چگونه ابو لهب را چاره کنیم که در این اراده ما را مزاحمت ننماید؟ ام جمیل زن ابو لهب گفت: من کفایت شر او از شما خواهم کرد و می گویم به او که امروز صبح در خانه بنشین تا شراب صبحوحی بیاشامیم.
چون روز دیگر شد و مشرکان بر آن اراده عازم شدند ام جمیل ابو لهب را در خانه حبس کرد و او را به شراب خوردن مشغول گردانید.
____________________
1-کافی 3/262 - 263.
2-استیعاب 3/1053.
3-کافی 3/161؛ مسکن الفؤاد 95، و در آنها ذیل روایت ذکر نشده است؛ استیعاب 3/1053.
4-کافی 5/344.
ابو طالب علی (عليهالسلام ) را طلبید و گفت: ای فرزند! برو به نزد عم خود ابو لهب و سعی کن که در را بگشایند، و اگر در را نگشایند بشکن و داخل شو و چون داخل شوی بگو پدرم می گوید مردی که عم او بزرگ قوم خود باشد نمی باید ذلیل شود. چون حضرت به در خانه ابو لهب رفت در را بسته یافت و هر چند در را کوبید نگشودند، پس در را شکست و در خانه در آمد، و چون ابولهب نظرش بر علی (عليهالسلام ) افتاد گفت: چیست تو را ای پسر برادر؟ حضرت پیغام ابو طالب را به او رسانید،، ابولهب گفت: راست گفته است پدر تو مگر چه واقع شده است ای پسر برادر؟ حضرت فرمود که: پسر برادرت کشته می شود و تو به شراب خوردن و عیش خود مشغولی! پس برجست و شمشیر خود را برداشت که بیرون آید، ام جمیل ملعونه بر او چسبید که مانع شود، ابو لهب طپانچه بر روی او زد که یک چشم آن را کور کرد و با شمشیر برهنه بیرون آمد.
چون قریش او را دیدند و آثار غضب از روی او مشاهده کردند گفتند: چه می شود تو را ای ابو لهب؟ گفت: من با شما بیعت می کنم بر آزار پسر برادر خود پس شما اراده قتل او می کنید؟! به لات و عزی سوگند یاد می کنم که قصد کردم که مسلمان شوم به رغم شما و چون مسلمان شوم خواهید دید که چه خواهم کرد، پس قریش زبان به معذرت گشودند و او را راضی کرده برگردانیدند(1) .
و به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرموده: گواهی می دهم که ام ایمن از اهل بهشت بود(2) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: خواهر رضاعی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خدمت آن جناب آمد، چون نظر مبارک حضرت بر او افتاد شاد شد و ردای خود را برای او انداخت و او را بر ردای خود نشانید و با او سخن گفت و بر روی او خندید پس او برخاست و رفت، و بعد از او برادرش آمد و حضرت آن اکرامی که نسبت
____________________
1-کافی 8/276.
2-کافی 2/405.
به خواهرش بعمل آورد نسبت به او بعمل نیاورد، صحابه گفتند: یا رسول الله! چرا خواهرش را زیاده از او اکرام نمودی؟ فرمود: زیرا که نسبت به پدر و مادرش از او نیکوکارتر بود(1) .
و به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دو موذن داشت یکی بلال و دیگری ابن ام مکتوم، و چون ابن ام مکتوم نابینا بود در شب اذان می گفت و بلال بعد از طلوع صبح اذان می گفت، و به این سبب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می فرمود: چون اذان بلال را بشنوید در ماه رمضان ترک خوردن و آشامیدن بکنید که صبح طالع شده است(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در روز دوشنبه مبعوث به نبوت گردید و در روز سه شنبه حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) به آن حضرت ایمان آورد، پس بعد از او خدیجه زوجه طاهره آن حضرت ایمان آورد، پس ابو طالب به خانه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و دید که آن حضرت نماز می کند و حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) در جانب راستش ایستاده بود و به او اقتدا کرده است، پس ابو طالب به جعفر طیار گفت که: بال پسر عمت را درست کن و تو نیز در جانب چپش بایست، پس جعفر و زید بن حارثه و خدیجه کسی نماز نمی کرد تا آنکه حق تعالی فرستاد( فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ) (3)(4) .
ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بهترین برادران من علی است، و بهترین عموهای من حمزه است،
____________________
1-کافی 2/161.
2-کافی 4/98.
3-سوره حجر: 94.
4-تفسیر قمی 1/378.
و عباس با پدرم از یک اصل برآمده است(1) . و فرمود که: حضرت در نماز بر حمزه هفتاد تکبیر گفت(2) .
ایضا به سند معتبر از ابن عباس روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمد از خانه و دست امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را به دست خود گرفته بود، پس فرمود: ای گروه انصار! ای گروه فرزندان هاشم! ای گروه فرزندان عبد المطلب! منم محمد، منم رسول خدا، بدرستی که من خلق شده ام از طینت مرحومه با سه کس از اهل بیت من که علی و حمزه و جعفرند(3) .
و از طریق مخالفان از انس بن مالک روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ما فرزندان عبد المطلب بزرگوارن اهل بهشتیم، رسول خدا و حمزه سید الشهداء و جعفر که خدا به او دو بال خواهد داد و علی و فاطمه و حسن و حسین و مهدی(4) .
و در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) مروی است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: از ماست رسول خدا که سید پیشینیان است و خاتم پیغمبران است، و وصی او که بهترین اوصیای پیغمبران است، و دو فرزند زاده او حسن و حسین که بهترین فرزندزاده های پیغمبرانند، و بهترین شهیدان حمزه که عم اوست، و جعفر که با ملائکه پرواز می کند، و قائم آل محمد(5) .
و علی بن ابراهیم به سند معتبر روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: پروردگار من برگزیده مرا با سه نفر از اهل بیت من که من بهترین و پرهیزکارترین ایشانم و فخر نمی کنم، برگزید مرا و علی و جعفر دو پسر ابو طالب را و حمزه پسر عبد المطلب را، بدرستی که شبی ما در ابطح خوابیده بودیم و جامه های خود را بر روی خود پوشیدیم
____________________
1-عیون اخبار الرضا 2/61.
2-عیون اخبار الرضا 2/45.
3-امالی شیخ صدوق 172.
4-امالی شیخ صدوق 384؛ سنن ابن ماجه 4/414؛ ذخائر العقبی 89.
5-قرب الاسناد 25.
و علی در جانب راست و جعفر در جانب چپ و حمزه در پایین پای من خوابیده بودند پس صدای بال ملائکه و سردی دست علی بر سینه من از خواب مرا بیدار کرد، پس جبرئیل را دیدم با سه ملک دیگر و یکی از آن سه ملک از جبرئیل پرسید که: بسوی کدامیک از این چهار نفر فرستاده شده ای؟ پس اشاره کرد جبرئیل بسوی من و گفت: این محمد است بهترین پیغمبران، و این علی بن ابی طالب است بهترین اوصیاء، و آن جعفر بن ابی طالب است که با دو بال رنگین در بهشت پرواز خواهد کرد، و آن حمزه پسر عبد المطلب است بهترین شهیدان(1) .
و ایضا روایت کرده است از امام محمد باقر (عليهالسلام ) در تفسیر قول حق تعالی( مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّـهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ) (2) فرمود: مراد آن است که از مؤمنان مردان هستند که راست گفتند آن عهد را که با خدا کردند که هرگز از جنگ نگریزند تا کشته شوند، پس بعضی اجل او به او رسیده و بر عهد خود ماند تا کشته شد - یعنی حمزه و جعفر - و بعضی از ایشان انتظار اجل خود را می کشند که بعد از وصول اجل به شرف شهادت برسند - و او علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) است - و بدل نکردند هیچ امر از امور دین را بدل کردنی(3) .
و ایضا در تفسیر این آیه( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّـهَ عَلَىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ ) (4) روایت کرده است که: اول در شأن علی و حمزه و جعفر (عليهالسلام ) نازل شد و بعد از آن حکمش در سایر مردم جاری شد، یعنی دستوری داده شده است برای آنها که با ایشان مقاتله می کنند کافران در قتال کردن به سبب آنکه ستم رفته است بر ایشان و بدرستی که خدا بر یاری ایشان البته تواناست(5) .
____________________
1-تفسیر قمی 2/347 - 348.
2-سوره احزاب: 23.
3-تفسیر قمی 2/188 - 189.
4-سوره حج: 39.
5-تفسیر قمی 2/84.
و در خصال به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مردم از درختهای مختلف آفریده شده اند و من از درختی خلق شده ام که اصل آن درخت علی است و فرع آن جعفر است(1) .
و ایضا روایت کرده است حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در روز شوی گفت: سوگند می دهم شما را بخدا که آیا در میان شما کسی هست که برادری مانند جعفر داشته باشد که خدا او را به دو بال رنگین به خون زینت داده است در بهشت و به هر جا که می خواهد از درجات بهشت پرواز می کند، و عمی داشته باشد مانند حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا و بهترین شهیدان؟ همه گفتند که: نه(2) .
و در بصائر به سند معتبر از امام باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: بر ساق عرش نوشته است که حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا و سید شهدا است(3) .
و کلینی به سند معتبر از امام زین العابدین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: هیچ حمیتی صاحبش را داخل در بهشت نکرده است مگر حمیت حمزة بن عبد المطلب که مسلمان شد برای غضب از جهت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در هنگامی که کفار مکه بچه دان شتر را بر پشت مبارک آن حضرت انداختند(4) .
و فرات بن ابراهیم روایت کرده است که این آیه( مَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ اللَّـهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّـهِ لَآتٍ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ) (5) و این آیه( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) (6) هر دو در شأن حمزة بن عبد المطلب و عبیدة بن الحارث بن عبد المطلب نازل شد(7) .
کلینی به سند حسن روایت کرده است که: سدیر از حضرت از امام محمد باقر (عليهالسلام ) پرسید
____________________
1-خصال 21.
2-خصال 555.
3-بصائر الدرجات 121.
4-کافی 2/308.
5-سوره عنکبوت: 5.
6-سوره عنکبوت: 6.
7-تفسیر فرات کوفی 318 - 319. و نیز رجوع شود به شواهد التنزیل 1/568.
که: کجا بود عزت و شوکت و کثرت بنی هاشم که از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بعد از حضرت رسالت از ابوبکر و عمر و سایر منافقان مغلوب گردید؟ حضرت فرمود: از بنی هاشم که مانده بود! جعفر و حمزه که در غایت ایمان و یقیت و از سابقین اولین بودند به عالم بقا رحلت کرده بودند و دو مرد ضعیف الیقین ذلیل النفس تازه مسلمان شده مانده بودند عباس و عقیل و ایشان را در جنگ بدر اسیر کردند و آزاد کردند و ایمان چنین قوتی نمی دارد، بخد سوگند که اگر حمزه و جعفر حاضر می بودند در آن فتنه ابابکر و عمر یاری آن نداشتند که حق امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را غضب کنند، و اگر سعی می کردند البته ایشان را می کشتند. و مثل این حدیث در احتجاج از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مروی است(1) .
و شیخ طوسی از جابر انصاری روایت کرده است که: عباس مرد بلند قامت خوشرو بود، روزی به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و چون حضرت را نظر بر او افتاد تبسم نمود و فرمود که: ای عم! تو صاحب جمالی.
عبای گفت: یا رسول الله! جمال مرد به چه چیز است؟
فرمود: به راستی گفتار در حق.
پرسید که: کمال مرد به چه چیز است؟
فرمود: پرهیزکاری از محرمات و نیکی خلق(2) .
و ایضا از جابر انصاری روایت کرده است: چون عباس به مدینه آمد انصار خواستند که پیراهنی را بر او بپوشانند، هر چند تفحص کردند پیراهنی موافق بدن و قامت او نیافتند به سبب بلندی و تنومندی او مگر پیراهن عبد الله بن ابی که او نیز بلند و تنومند بود(3) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حرمت مرا در حق عم من عباس رعایت کنید که او بقیه پدران من
____________________
1-کافی 8/189 - 190؛ احتجاج 1/450.
2-امالی شیخ طوسی 497.
3-امالی شیخ طوسی 395.
است(1) .
و ایضا به سند دیگر از ابن عباس روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هر که آزار کند عباس را آزار من کرده است زیرا که عم آدمی شبیه پدر است(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از ابن عباس روایت کرده است که: روزی علی بن ابی طالب از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسید که: یا رسول الله! آیا تو عقیل را دوست می داری؟ فرمود: بلی والله او را دوست می دارم به دو دوستی یکی دوستی او و دیگر آنکه ابو طالب او را دوست می داشت، و بدرستی که فرزندان او کشته خواهند شد در محبت فرزندان تو و دیده های مؤمنان بر ایشان خواهد گریست و ملائکه مقربان بر ایشان صلوات خواهند فرستاد. پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنقدر گریست که آب دیده اش بر سینه اش جاری شد و فرمود: به خدا شکایت می کنم آنچه به اهل بیت من خواهد رسید بعد از من(3) .
علی بن ابراهیم به سند حسن از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت امیر (عليهالسلام ) و عباس و شیبه در یک مجلس جمع شدند پس عباس گفت: من بهترم از شما زیرا که آب دادن حاجیان به دست من است؛ و شیبه گفت: من از شماها بهترم زیرا که حجابت کعبه با من است؛ پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: من از شما افضلم زیرا که پیش از شما ایمان آوردم و هجرت کردم و جهاد کردم.
پس راضی شدند به آنچه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در میان ایشان حکم کند و حق تعالی این آیه را فرستاد( أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّـهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ لَا يَسْتَوُونَ عِندَ اللَّـهِ ) (4) یعنی: آیا گردانیدید آب دادن حاجیان را و عمارت کردن مسجد الحرام را مانند کسی که ایمان آوردند به خدا و روز باز پسین و جهاد
____________________
1-امالی شیخ طوسی 362.
2-امالی شیخ طوسی 273.
3-امالی شیخ صدوق 111.
4-سوره توبه: 19.
کند در راه خدا؟! مساوی نیستند ایشان نزد خدا(1) .
و ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که حضرت زین العابدین (عليهالسلام ) فرمود که: در حق عبد الله بن عباس و پدرش این آیه نازل شد( وَمَن كَانَ فِي هَـٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا ) (2) یعنی: هر که در این دنیا کور است و راه حق را نمی بیند، پس او در آخرت کور است از دیدن راه بهشت و گمراهتر است(3) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است از حضرت صادق (عليهالسلام ) که: نثیله (کنیز(4) ) مادر زبیر بن عبد المطلب و ابو طالب و عبد الله بود، و عبد المطلب با او مقاربت نمود و عباس از او بهم رسید، پس زبیر با عبد المطلب دعوی کرد که این کنیز از مادر ما به میراث رسیده است و تو بی رخصت ما با او مقاربت کرده ای و این فرزندی که بهم رسیده است بنده ماست، پس عبد المطلب اکابر قریش را به شفاعت به نزد او فرستاد تا آنکه زبیر راضی شد که دست از عباس بردارد به شرطی که نامه ای نوشته شود که عباس و فرزندان او در مجلسی که ما و فرزندان ما نشسته باشند در صدر مجلس ننشینند و در هیچ امری با ما شریک نشوند و حصه نبرند، پس به این مضمون نامه ای نوشتند و اکابر قریش مهر کردند و آن نامه نزد ائمه ما بوده است، و حضرت صادق (عليهالسلام ) آن نامه را برای جواب دعوی داود بن علی عباس ظاهر گردانید(5) .
مؤلف گوید که: این حدیث بسیار غریب است، و چون عبد المطلب از اوصیا بوده نباید که از او حرامی صادر شده باشد، پس محتمل است که عبد المطلب به ولایت تقویم نموده باشد یا مادر زبیر کنیز را به او بخشیده باشد و زبیر خبر از آن نداشته باشد، و علی ای حال نسبت خطا به زبیر دادن آسانتر است از نسبت دادن به عبد المطلب.
____________________
1-تفسیر قمی 1/284.
2-سوره اسراء: 72.
3-تفسیر قمی 2/23.
4-کلمه کنیز از متن عربی روایت اضافه شد.
5-کافی 8/260.
و ابن بابویه روایت کرده است که: روزی جبرئیل بر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و قبای سیاهی پوشیده بود و کمربندی بر روی آن بسته بود و خنجری بر آن کمربند زده بود، حضرت فرمود: ای جبرئیل! این چه زی است؟ جبرئیل گفت که: زی فرزندان عم توست عباس، یا محمد! وای بر فرزندان تو از فرزندان عم تو عباس.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خانه بیرون آمد و به عباس گفت که: ای عم من! وای بر فرزندان من از فرزندان تو.
عباس گفت: یا رسول الله! اگر رخصت می دهی آلت مردی خود را قطع می کنم.
حضرت فرمود که: قلم جاری شده است به آنچه در این امر واقع خواهد شد(1) .
مؤلف گوید: بعضی گفته اند که مراد آن است که آلت مردی بریدن تو فایده نمی کند زیرا که عبد الله از تو بهم رسیده است و آن فرزندان از او بهم خواهند رسید؛ و محتمل است که مراد آن باشد که حکم الهی چنین جاری نشده است که به جرم کسی دیگری را سیاست کنند و به گناه واقع نشده کسی را عقوبت کنند؛ و در این مقام سخن بسیار است و این محل گنجایش ذکر آنها ندارد. و بدان که در باب احوال عباس و مدح و ذم او احادیث متعارض است، اکثر علما به خبی او میل نموده اند و آنچه از احادیث ظاهر می شود آن است که او در مرتبه کمال ایمان نبوده است و عقیل نیز به او شبیه است و احوال او بعد از این مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
____________________
1-من لا یحضره الفقیه 1/252.
کلینی و حمیری به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیش از بعثت نزد مردی فرود آمد و آن مرد آن حضرت را گرامی داشت، پس چون حضرت مبعوث به رسالت گردید به آن مرد گفتند که: می دانی کیست این پیغمبر که مبعوث گردیده است؟ گفت: نه، گفتند: آن مردی است که در فلان روز نزد تو فرود آمد و تو او را گرامی می داشتی.
پس آن مرد به خدمت حضرت روانه شد، و چون سعادت ملاقات حضرت را دریافت گفت: یا رسول الله! مرا می شناسی؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: تو کیستی؟
گفت: منم آن که در فلان روز نزد من فرود آمدی در فلان موضع و فلان و فلان طعام از برای تو آوردم.
حضرت فرمود: مرحبا خوش آمدی، هر چه خواهی از من سؤال کن.
گفت: صد گوسفندی می خواهم با شبانان آنها(1) .
حضرت ساعتی سر به زیر افکند پس فرمود آنها را به او دادند و به صحابه گفت: چه مانع شد این مرد را که سؤال کند مانند سؤال پیر زال بنی اسرائیل؟
____________________
1-در کافی دویست و در قرب الاسناد هشتاد ذکر شده است.
گفتند: یا رسول خدا! سؤال پیر زال چه بود؟
حضرت فرمود که: حق تعالی وحی کرد بسوی حضرت موسی که: چون خواهی از شهر بیرون روی استخوانهای حضرت یوسف را بیرون آور و با خود ببر به جانب بیت المقدس، پس حضرت موسی از مردم سؤال کرد که قبر حضرت یوسف در کجاست، کسی نشان نداد، پس مرد پیری گفت: اگر کسی از قبر یوسف خبر دارد فلان پیر زال است. حضرت موسی فرستاد و او را طلبید و از او پرسید: آیا موضع قبر یوسف را می دانی؟ گفت: بلی، موسی گفت: پس مرا دلالت کن بر آن تا برای تو ضامن بهشت شوم، پیر زال گفت: بخدا سوگند تو را دلالت نمی کنم مگر آنکه هر چه من می گویم برای من بعمل آوری، موسی گفت: بهشت را برای تو ضامن می شوم، پیر زال گفت: تا آنچه من گویم بعمل نیاوری من تو را دلالت نمی کنم. پس حق تعالی وحی کرد بسوی حضرت موسی که: آنچه او بطلبد قبول کن و از من سؤال کن که بر من هیچ چیز دشوار نیست. پس موسی گفت: آنچه خواهی بطلب، گفت: حکم می کنم بر تو که با تو باشم در بهشت در همان درجه ای که تو در آن هستی.
پس حضرت فرمود که: چرا این مرد از من چنین سؤال نکرد که با من باشد در بهشت(1) .
و ایضا کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پیش از بعثت با مردی مخالطه و معامله می فرمود، چون به رسالت مبعوث گردید آن مرد پیغمبر را دید و گفت: خدا تو را جزای خیر دهد که نیکو یاری بودی تو از برای من و پیوسته با من موافقت می نمودی و منازعه و مجادله نمی کردی. پس حضرت به او گفت: خدا تو را نیز جزای خیر دهد که نیکو مخالطه و معامله کردی با من و سودی را بر من رد نمی کردی و بر مال من دندان طمع فرو نمی بردی(2) .
____________________
1-کافی 8/155؛ قرب الاسناد 58.
2-کافی 5/308.
و ایضا به سند حسن از آن حضرت روایت کرده است که عرب در جاهلبت دو فرقه بودند: حل و حمس، قریش را حمس می گفتند و سایر عرب را حل می گفتند و هر یک از حل می بایست که مصاحبی از حمس داشته باشد که در حرم ساکن باشد، و اگر کسی از عرب می آمد به مکه که مصاحبی از اهل مکه نداشت نمی گذاشتند که بر دور خانه کعبه طواف کند مگر عراین، زیرا که می گفتند که جامه های ایشان جامه هایی است که در آن گناهان کرده اند و با آن جامه ها نمی باید که دور کعبه طواف کند، و اگر مصاحبی از اهل حرم داشتند جامه خود را می انداختند و در جامه مصاحب خود طواف می کردند. و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مصاحب عیاض بن حماز مجاشعی بود و عیاض مردی بود عظیم الشأن در میان قوم خود و قاضی اهل عکاظ بود در جاهلیت، پس چون عیاض داخل مکه می شد جامه های گناهان خود را می انداخت و جامه های طاهر و رسول خدا را می پوشد و در آنها طواف می کرد، و چون از طواف فارغ می شد به حضرت پس می داد. چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مبعوث گردید عیاض هدیه ای از برای آن حضرت آورد و رسول خدا قبول نکرد و فرمود: اگر مسلمان شوی هدیه تو را قبول می کنم زیرا که حق تعالی برای من نخواسته است عطای مشرکان را، پس بعد از آن عیاض مسلمان شد و اسلامش نیکو شد و هدیه ای از برای حضرت آورد و رسول خدا هدیه اش را قبول کرد(1) .
____________________
1-کافی 5/142.
ابن بابویه به سند معتبر از ابی امامه روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: خوشا حال کسی که مرا ببیند وایمان آورد به من؛ پس هفت مرتبه گفت: خوشا حال کسی که مرا ببیند و ایمان آورد به من(1) .
به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است: اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دوازده هزار نفر بودند: هشت هزار نفر از مدینه، و دو هزار نفر از اهل مکه، و دو هزار نفر از رها کرده ها و آزاد کرده ها و یکی از ایشان قدری نبودند که به جبر قائل باشند، و مرجی نبوند که گویند ایمان همه کس به یکی قسم است، و حروری نبودند که امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را ناسزل گویند، و متزلی نبودند که گویند خدا را در عمل بنده هیچ دخل نیست، و در دین خدا برای خود سخن نمی گفتند، و در شب و روز گریه می کردند و می گفتند: خداوندا! روحهای ما را قبض کن پیش از آنکه خبر شهادت حضرت امام حسین (عليهالسلام ) را بشنویم؛ و به روایت دیگر: پیش از آنکه نان میده بخوریم(2) .
و به سند دیگر از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: خوشا حال کسی که مرا دیده باشد، و خوشا حال کسی که کسی را دیده باشد که او مرا دیده باشد، و خوشا حال کسی که کسی را دیده باشد که او کسی را دیده باشد که او مرا دیده باشد(3) .
مؤلف گوید که: این حدیث از طریق مخالفان است، و شک نیست که در این فضیلت، ایمان شرط است.
____________________
1-خصال 342.
2-خصال 639 - 640.
3-امالی شیخ صدوق 327.
و شیخ طوس به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: وصیت می کنم شما را به اصحاب پیغمبر شما که ایشان را دشنام ندهید، و اصحاب پیغمبر شما آنانند که بعد از او بدعتی در دین نکرده باشند و صاحب بدعتی را پناه نداده باشند، بدرستی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این جماعت را به من سفارش کرد(1) .
و ایضا به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در عراق نماز صبح را با مردم ادا کرد، و چون از نماز فارغ شد رو به جانب مردم گردانید و ایشان را موعظه کرد پس گریست و ایشان را گریانید از خوف حق تعالی، بعد از آن گفت: بخدا سوگند یاد می کنم که دیدم گروهی را در زمان خلیل خودم رسول خدا که صبح شام می کردند و ژولیده مو و گرد آلوده و با شکمهای گرسته و پیشانیهای ایشان از بسیاری سجود پینه بسته بود مانند زانوهای بزها، و شبها را به عبادت الهی بسر می آوردند گاهی ایستاده و گاهی در رکوع و گاهی در سجود، و به نوبت پاها و پیشانیهای خود را در عبادت الهی به تعب می انداختند، و پیوسته با پروردگار خود مناجات می کردند و به تضرع از او سؤال می نمودند که بدنهای ایشان را از آتش جهنم آزاد گرداند، و بخدا سوگند که ایشان را به این احوال همیشه از بیم عذاب الهی ترسان می یافتم(2) .
و به سند دیگر روایت کرده است از عبد الرحمن جهنی که گفت: روزی در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودیم ناگاه دو سواره پیدا شدند، چون آن حضرت ایشان را مشاهده نمود فرمود: این دو کس از قبیله مذحجند، چون به نزدیک آمدند معلوم شد که از آن قبیله اند، پس یکی از آنها به نزدیک آن حضرت آمد که بیعت نماید، چون آن جناب دست او را گرفت برای بیعت گفت: یا رسول الله! مرا خبر ده که کسی که تو را ببیند وایمان به تو بیاورد و تصدیق تو نماید و متعابعت تو کند چه ثواب از برای او هست؟ حضرت فرمود که:
____________________
1-امالی شیخ طوسی 523.
2-امالی شیخ طوسی 102.
طوبی از برای اوست، پس با حضرت بیعت کرد و برگشت؛ و دیگری به نزدیک آمد و دست حضرت را گفت و گفت: یا رسول الله! مرا خبر ده که کسی که ایمان به تو آورد و سخن تو را باور کند و پیروی تو نماید و تو را ندیده باشد چه ثواب از برای او هست؟ حضرت فرمود: طوبی از برای اوست، پس بیعت کرد و برگشت(1) .
و به سند دیگر از بعضی از اصحاب رسول خدا روایت کرده است که گفت: روزی در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشسته بودیم و چاشت می خوردیم پس گفتم: یا رسول الله! آیا از ما کسی بهتر هست که با تو اسلام آورده ایم و رد خدمت تو جهاد کرده ایم؟
حضرت فرمود: بلی بهتر از شما گروهی از امت منند که بعد از من می آیند و ایمان به من می آوردند(2) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که: ابو عمرو زبیری از حضرت صادق (عليهالسلام ) سؤال کرد که: آیا ایمان را درجه ها و منزلتهاست که به سبب آنها مؤمنان نزد حق تعالی زیادتی بر یکدیگر می دارند؟ فرمود: بلی.
ابو عمرو گفت که: وصف کن از برای من تا من بفهم آن را.
حضرت فرمود که: خداوند عالمیان میان مؤمنان مسابقه انداخته چنانکه اسبها را در میدان به گرو می دوانند، پس زیادتی داده است ایشان را بر یکدیگر بع قدر سبقتی که بر یکدیگر می گیرند، پس گردانیده است برای هر کس به قدر درجه پیشی گرفتن او در ایمان و اعمال صالحه فصیلتی و کرامتی، و هیچ مسبوقی بر سابق خود پیشی نمی گیرد و هیچ مفضولی بر فاضل زیادتی نمی کند، و به این سبب آنها که در اول این امت ایمان آوردند زیادتی دارند بر آنها که در آخر ایمان آوردند، و اگر سبقت گیرنده ای به ایمان را فضیلتی نمی بود بر کسی که بعد از او ایمان آورد هر آینه ملحق می توانستند شد آخر این امت به اول ایشان بلکه بر ایشان پیشی نیز می توانستند گرفتن به زیادتی اعمال خیر، پس فضیلتی
____________________
1-امالی شیخ طوسی 264.
2-امالی شیخ طوسی 391.
نخواهد بود آنها را که پیشتر ایمان آورده اند بر آنها که دیرتر ایمان آورده اند، ولیکن به درجه های ایمان حق تعالی مقدم داشته است سابقان را و به تعویق انداختن ایمان پس انداخته است تقصیر کنندگان را، زیرا که ما می بینیم بعضی از مؤمنان راک آخر ایمان آورده اند که نماز و روزه و حج و زکات و جهاد و صدقات ایشان زیاده از پیشینیان است، اگر سبقت به ایمان اعتبار نداشته باشد هر آینه ایشان که آخر ایمان آورده اند به بسیاری عمل مقدم خواهند شد بر پیشسینیان، ولیکن حق تعالی ابا کرده است از آنکه دریابد آخر درجات ایمان اولش را و نمی توان مقدم کرد کسی را که خدا پس انداخته است او را و نمی توان پس انداخت کسی را که خدا مقدم داشته است او را.
ابو عمرو گفت: مرا خبر ده از آنچه خدا ترغیب نموده است مردم را در آن به سبقت گرفتن بسوی ایمان.
حضرت فرمود: خداوند عالمیان می فرماید( سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّـهِ وَرُسُلِهِ ) (1) یعنی پیشی گیرید بسوی آمرزشی از جانب پروردگار خود و به سوی بهشتی که عرض آن مانند عرض آسمان و زمین است، مهیا شده است برای آنان که ایمان آورده اند به خدا و به رسولان او د و باز فرموده است که( وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿١٠﴾ أُولَـٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ) (2) یعنی: سبقت گیرندگان به ایمان و عمل صالحه، سبقت گیرندگانند بسوی بهشت، و ایشانند مقربان، و باز فرموده است( وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللَّـهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ) (3) یعنی: پیشی گیرندگان که پیشتر بوده اند از مهاجران و انصار و آنان که متابعت ایشان کرده اند به نیکی راضی شد خدا از ایشان و ایشان راضی شدند از او.
حضرت فرمود: پس خدا ابتدا نموده به آنها که پیشتر هجرت کرده بودند به قدر درجه ایشان، پس در مرتبه دوم انصار را یار کرد که بعد از مهاجران یاری آن حضرت نمودند،
____________________
1-سوره حدید: 21.
2-سوریه واقعه: 10 و 11.
3-سوره توبه: 100.
پس در مرتبه سوم تابعان ایشان را به احسان یاد نمود، پس هر گروهی را در مرتبه ای قرار داد به قدر درجات و منازلی که ایشان را نزد او هست.
پس حق تعالی ذکر کرد تفضیلی را که بعضی از دوستانش را بر بعضی داده است پس فرمود( تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ اللَّـهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ ) (1) یعنی: این گروه رسولان فضیلت دادیم بعضی از ایشان را بر بعضی از ایشان، کسی هست که سخن گفت خدا با او و بلند کرد خدا بعضی از ایشان را بر بالای بعضی درجه های بسیار، و باز فرمود( وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَىٰ بَعْضٍ ) (2) ، و فرمود( انظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَلَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَكْبَرُ تَفْضِيلًا ) (3) ، و فرمود( هُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ اللَّـهِ ) (4) ، و فرمود( وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ ) (5) که مضمون این آیه همه زیادتی مرتبه پیغمبران است بعضی بر بعضی، و بعضی دلالت بر تفضیل دیگران نیزمی کند د و باز فرمود( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّـهِ ) (6) یعنی: آنها ایمان آوردند به خدا و رسول و هجرت کردند از وطنهای خود و جهاد کردند در راه خدا به مال های خود و جانهای خود، بزرگتر است درجه ایشان نزد خدا، و باز فرمود:( فَضَّلَ اللَّـهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا ﴿٩٥﴾ دَرَجَاتٍ مِّنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً ) (7) یعنی: زیادتی داده است خدا جهادکنندگان را بر آنان که نشسته اند و جهاد نمی کنند به مزدی بزرگ که آن درجه هاست از خدا و آمرزشی است عظیم و رحمتی است فراوان، و باز فرموده
____________________
1-سوره بقره: 253.
2-سوره اسراء: 55.
3-سوره اسراء: 21.
4-سوره آل عمران: 163.
5-سوره هود: 3.
6-سوره توبه: 20.
7-سوره نساء: 95-96
است( لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَـٰئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا ) (1) یعنی: مساوی نیست از شما کسی که انفاق کند در راه خدا پیش از فتح مکه و قتال کند با کسی که چنین نباشد بزرگترند بحسب درجه از آنان که انفاق کردند بعد از فتح مکه و قتال کردند(2) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بدرستی که انصار سپر منند برای دفع دشمنان من، پس عفو کنید و درگذرید از گناهان ایشان و یاری کنید نیکوکاران ایشان را(3) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون مردم فوج فوج در دین رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل می شدند حضرت فرمود که: قبیله آمدند با دلهای نازک تر و دهانهای شیرین تر، صحابه گفتند: یا رسول الله! نازکی دلها را فهمیدیم به چه سبب دهان ایشان شیرین تر است؟ حضرت فرمود: زیرا که ایشان در جاهلیت مسواک می کردند(4) .
و شیخ طبرسی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است: شمشیر مسلمنان از غلاف کشیده نشد و صفهای ایشان در نماز و در جنگ بسته نشد و اذان را به صدای بلند نگفتند و یا ایها الذین آمنوا در قرآن نازل نشد از آنکه مسلمان شوند قبیله اوس و قبیله خزرج که انصارند(5) .
مؤلف گوید که: مدحها و فضیلتها که در آیات و احادیث برای صحابه و مهاجران و انصار وارد شده است برای آنهاست که از دین به در نرفته اند و منافق نبودند و متابعت غیر خلیفه حق امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نکردند، و آنها که کافر و مرتد شدند و مخالفت امیر المؤمنین
____________________
1-سوره حدید: 10.
2-کافی 2/40 - 42.
3-امالی شیخ طوسی 255.
4-علل الشرایع 294.
5-بحار الانوار 22/312.
نمودند و دشمنان او را یاری کردند از همه کفار بدترند چنانکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر داد که: بسیاری از صحابه مرا از حوض کوثر دور خواهند کرد و من خواهم گفت اینها اصحاب منند پس حق تعالی خواهد فرمود که: یا محمد! نمی دانی که بعد از تو چه کردند از پس پاشنه های خود زا دین به در رفتند و مرتد شدند(1) . و بعد از این در این باب احادیث بسیار از طرق خاصه و عامه مذکور می شود انشاء الله.
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: حضرت صادق (عليهالسلام ) شنید که مردی از قریش با مردی از شیعیان گفتگو می کرد و بر او مفاخرت و زیادتی می کرد به نسب خود حضرت فرمود به آن شیعه که: او را جواب بگو که تو به سبب ولایت اهل بیت رسالت شریفتری از او(2) .
و به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چهار قبیله را دوست می داشت و چهار قبیله را دشمن می داشت؛ اما آنها که دوست می داشت: انصار و عبد القیس و اسلم و بنی تمیم بودند؛ و آنها که دشمن می داشت: بنو امیه و بنو حنیف و بنو ثقیف و بنو هذیل بودند. و می فرمود که: نزائیده است مادرم مرا که بکری باشم یا ثقفی. و می فرمود: در هر قبیله نجیبی می باشد مگر بنو امیه که در آن نجیب نمی باشد(3) .
و شیخ طوسی روایت کرده است: روزی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: بطلبید قبیله غنی و قبیله باهله را که عطاهای خود را بگیرند، پس بحق آن خداوندی که حبه را شکافته است و خلایق را آفریده است سوگند یاد می کنم که ایشان را در اسلام بهره ای نیست، و من گواهی خواهم داد نزد حوض کوثر و نزد مقام محمود شفاعت که ایشان دشمنان منند در دنیا و آخرت،
____________________
1-رجوع شود به امالی شیخ مفید 37 - 38 و صحیح مسلم 4/1794 و 1796 و 1800 و جامع الاصول 11/119 - 122.
2-علل الشرایع 393.
3-خصال 227 - 228.
و اگر قدمهای من بر خلافت ثابت گردد هر آینه برگردانم قبیله ای چند را بسوی قبیله ای چند و هر آینه مباح کنم کشتن شصت قبیله را که ایشان را در اسلام بهره ای نیست(1) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 116.
ابن بابویه به سند معتبر از کریزه بن صالح روایت کرده است که گفت: شنیدم از ابوذر (رضی عنه الله) که گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سه کلمه می گفت در حق علی بن ابی طالب که اگر یکی از آنها از برای من باشد دوست تر می دارم از دینا و هر چه در دنیاست؛ شنیدم در حق علی می گفت که: خداوندا! او را اعانت کن و استعانت جو به او؛ خداوندا! او را یاری کن و انتقام از دشمنانت بکش به او بدرستی که او بنده توست و برادر رسول توست. پس ابوذر رحمة الله علیه گفت: شهادت می دهم برای علی که ولی خداست و برادر و وصی رسول خداست.
پس کریزه گفت: همین شهادت را برای آن حضرت می دادند سلمان فارسی و مقداد و عمار و جابر بن عبد الله انصاری و ابو الهیثم بن التیهان و خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و ابو ایوب صاحب خانه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و هاشم بن عتبه مرقال که همه افاضل اصحاب رسول خدا بودند(1) .
و ایضا به سند معتبر منقول است که: از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) پرسیدند از احوال ابوذر غفاری، فرمود: علوم حق را در دانست و سرش را محکم بست که از آن چیزی بیرون نیامد.
پس از حال حذیفه پرسیدند، فرمود: نامهای منافقان را یاد گرفت.
پس از حال عمار بن یاسر پرسیدند، فرمود: مؤمنی بود که مغز استخوانش پر از ایمان شده بود، و فراموش کاری بود که چون به یادش می آوردند زود متذکر می شد.
____________________
1-امالی شیخ صدوق 52.
پس از حال عبد الله بن مسعود پرسیدند، فرمود: قرآن را خواند و نزد او قرآن نازل شد. گفتند: خبر ده ما را از حال سلمان فارسی، فرمود: دریافت علم اول را و علم آخر را، او دریائی است بی پااین و او از ما اهل بیت است. گفتند: خبر ده ما را از حال خود یا امیر المؤمنین، فرمود: من چنین بودم که هرگاه سؤال می کردم به من عطا می کردند علم را، و چون ساکت می شدم ابتدا می کردند(1) .
و ایضا روایت کرده است از حبه عرنی که عبد الله بن عمر دید که دو کس مخاصمه می کردند در سر عمار (رضی عنه الله) که هر یک می گفتند که: من او را کشته ام. عبد الله گفت: مخاصمه می کنند در آنکه کدامیک زودتر به جهنم خواهند رفت. پس گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: کشنده عمار و بردارنده سلاح و جامه او در آتش جهنم است(2) .
و ایضا روایت کرده است که: چون عمار (رضی عنه الله) کشته شد مردم به نزد حذیفه آمدند و گفتند که: این مرد کشته شد و مردم اختلاف کرده اند در کشته شدن او که آیا به حق بوده یا به ناحق، تو چه می گویی؟ حذیفه گفت: مرا بنشانید، مردی او را برخیزانید و بر سینه خود او را تکیه داد پس گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که سه مرتبه فرمود که: ابو الیقظان بر فطرات اسلام است و ترک نخواهد کرد آن را تا بمیرد(3) .
و ایضا از عایشه روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مخیر نمی شود عمار میان دو امر مگر آنکه اختیار می کند آن را که بر او دشوارتر است(4) .
و در قرب اسناد به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حق تعالی مرا امر کرده است به دوستی چهار کس.
صحابه گفتند: کیستند ایشان یا رسول الله؟
فرمود: علی بن ابی طالب از ایشان است، و ساکت شد.
____________________
1-امالی شیخ صدوق 209.
2-امالی شیخ صدوق 330. و نیز رجوع شود به روضة الواعظین 286.
3-امالی شیخ صدوق 330 - 331؛ روضة الواعظین 286.
4-امالی شیخ صدوق 331.
پس بار دیگر فرمود: حق تعالی مرا امر فرموده است به دوستی چهار کس.
گفتند: کیستند ایشان یا رسول الله؟ فرمود: علی بن ابی طالب و مقداد بن اسود و ابوذر غفاری و سلمان فارسی(1) . و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حق تعالی بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) این آیه را فرستاد( قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ ) (2) یعنی: بگو - یا محمد - که سؤال نمی کنم از شما بر تبلیغ رسالت مزدی را مگر مودت خویشان خود، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برخاست و فرمود: ایها الناس! بدرستی که حق تعالی واجب گردانیده است از برای من بر شما فریضه ای آیا ادای آن خواهید کرد؟ پس احدی از صحابه جواب نگفتند، و حضرت برگشت و روز دیگر آمد و در میان ایشان ایستاد و آن سخن را اعاده فرمود و از کسی جواب نشنید، و در روز سوم نیز آمد و همان سخن را اعاده نمود، و چون کسی سخن نگفت فرمود: ایها الناس! آنچه خدا برای من بر شما واجب کرده است از طلا و نقره نیست و از خوردنی و آشامیدنی نیست، گفتند: پس بگو که چیست؟ فرمود: حق تعالی این آیه را فرستاده است و مزد رسالت مرا محبت اهل بیت من گردانیده است، گفتند: این را قبول می کنیم.
پس حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: بخدا سوگند یاد می کنم که وفا به این شرط نکردند مگر هفت نفر: سلمان و ابوذر و عمار و مقداد بن اسود و جابر بن عبد الله انصاری و آزاد کرده ای از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که او را ثبت می گفتند و زید بن ارقم(3) .
و علی بن ابراهیم به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در شأن ابوذر و مقداد و سلمان و عمار این آیه نازل شد( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا ) (4) و جنات فردوس را منزل و مأوای ایشان گردانید(5) .
____________________
1-قرب الاسناد 56. و نیز رجوع شود به سنن ترمذی 5/595 و سنن ابن ماجه 1/99.
2-سوره شوری: 23.
3-قرب الاسناد 78 و 79.
4-سوره کهف: 107.
5-تفسیر قمی 2/46.
ابن بابویه و شیخ مفید و دیگران به سندهای معتبر بسیاری روایت کرده اند که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حق تعالی مرا امر کرده است به دوستی چهار کس از اصحاب من و مرا خبر داده است که ایشان را دوست می دارد.
صحابه گفتند: یا رسول الله! کیستند ایشان بدرستی که همه ما یم خواهیم که از ایشان باشیم؟
حضرت فرمود: ایشان علی بن ابی طالب و سلمان و ابوذر و مقدادند(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده است که: عمار بن یاسر در جنگ صفین می گفت که: در زیر این علم جنگ کرده ام در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سه مرتبه و این مرتبه چهارم است، بخدا سوگند که اگر ایشان ما را بزنند تا برسانند ما را به نخلستان هجر هر آینه خواهیم دانست که ما بر حقیم و ایشان بر باطل(2) .
و ایضا به سند معتبر از امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: بهشت مشتاق است بسوی تو یا علی و بسوی سلمان و عمار و ابوذر و مقداد(3) .
و ایضا به سند معتبر از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: سبقت گیرندگان بسوی ایمان پنج نفرند، پس من سابق عربم، و سلمان سابق اهل فارس است، و صهیب سابق روم است، و بلال سابق حبشه است، و خباب سابق نبط است(4) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق و حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: واجب است ولایت و محبت مؤمنانی که تغییر خلیفه خدا و تبدیل دین خدا بعد از پیغمبر خود نکردند مانند سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود کندی و عمار بن یاسر
____________________
1-رجوع شود به خصال 253 و 254 و اختصاص 9 و روضة الواعظین 283 و عیون اخبار الرضا 2/32 و حلیة الاولیاء 1/172 و مناقب خوارزمی 34 و تاریخ الخلفاء 169 و الصواعق المحرقة 188.
2-خصال 276.
3-خصال 303؛ روضة الواعظین 280 بدون ذکر سند.
4-خصال 312.
و جابر بن عبد الله انصاری و حذیفه بن یمان و ابو هیثم بن تیهان و سهل بن حنیف و ابو ایوب انصاری و عبد الله بن صامت و عبادة بن صامت و خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و ابو سعید خدری و هر که به طریقه ایشان رفته است و کردار ایشان را پیروی کرده است(1) .
و ایضا از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: زمین برای هفت کس آفریده شده است که به سبب ایشان روزی داده می شوند اهل زمین و به برکت ایشان باران می بارد بر ایشان و به برکت ایشان یاری کرده می شوند: ابوذر و سلمان و مقداد و عمار و حذیفه و عبد الله بن مسعود. پس حضرت فرمود: من امام و پیشوای ایشانم و ایشانند که حاضر شدند در نماز فاطمه زهرا (عليهالسلام )(2) .
مؤلف گوید که: این حدیث محتاج به تأویل است، شاید مراد آن باشد که اگر ایشان در آن روز متابعت امیر المؤمنین نمی کردند و همه اتفاق بر متابعت ابو بکر می کردند حق تعالی بر اهل زمین عذاب می فرستاد و دیگر کسی در زمین زندگانی نمی کرد، و آنچه در این حدیث در باب ابن مسعود وارد شده است مخالف احادیث دیگر است که در مذمت او وارد شده است، و امر او مشتبه است اگر چه بدی او ارجح است.
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: عمار بر حق خواهد بود در وقتی که کشته شود در میان دو لشکر که یکی از آنها بر راه من و سنت من باشد و دیگری از دین به در رفته باشد(3) .
و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: چون سلمان در حضور رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با عبد الله بن صوریا که از علمای یهود بود مناظره نمود، عبد الله در اثنای مناظره گفت که: جبرئیل دشمن ماست از میان ملائکه.
سلمان گفت: گواهی می دهم که هر که دشمن جبرئیل است پس او دشمن میکائیل
____________________
1-خصال 607 - 608؛ عیون اخبار الرضا 2/126.
2-خصال 361؛ تفسیر فرات کوفی 570.
3-عیون اخبار الرضا 2/66.
است، و هر دو دشمنند با کسی که ایشان را دشمن دارد و دوستند با کسی که ایشان را دوست دارد. پس حق تعالی موافق قول سلمان این دو آیه را فرستاد( قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّـهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿٩٧﴾ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلَّـهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّـهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ ) (1) پس حضرت امام حسن عسکری (عليهالسلام ) فرمود: یعنی هر که دشمن باشد با جبرئیل به سبب معاونت کردن او دوستان خدا را بر دشمنان خدا و فرود آوردن او فضایل علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را که ولی خداست از جانب خدا پس بدرستی که فرود آورده است جبرئیل این قرآن را بر دل تو به اذن خدا و امر او در حالتی که تصدیق کننده است مر کتابهای خدا را که پیش از آن نازل شده است و هدایت کننده است به راه راست و بشارت دهنده ای است آنان را که ایمان آورده اند به پیغمبری محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ولایت علی (عليهالسلام ) و امامان بعد از او به آنکه ایشان دوستان خدایند به حق و راستی اگر بمیرند بر موالات محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) و آل طیبین ایشان.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای سلمان! بدرستی که خداوند عالمیان تصدیق کرد گفتار تو را و صواب شمرد رأی تو را، و بدرستی که جبرئیل از جانب خداوند جلیل مرا خبر می دهد که: ای محمد! سلمان و مقداد دو برادرند با یکدیگر که صافی و خالصند در محبت تو و مودت علی برادر تو و وصی و برگزیده تو، و این دو نفر در میان اصحاب تو مانند جبرئیل و میکائیلند در میان ملائکه، سلمان و مقداد دشمنند کسی را که دشمن یکی از ایشان باشد و دوستند کسی را که با ایشان دوست باشد و دوست دارد محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) را و دشمنند با کسی که دشمن محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) و دوستان ایشان باشد، و اگر دوست دارند اهل زمین سلمان و مقداد را چنانکه دوست می دارند ایشان را ملائکه آسمانها و حجب و کرسی و عرش را برای محض دوستی ایشان با محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) و دوست داشتن ایشان دوستان محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) را و دشمن داشتن ایشان
____________________
1-سوره بقره: 97 و 98.
دشمنان محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علی (عليهالسلام ) را هر آینه خدا عذاب نکند احدی از ایشان را هرگز به هیچگونه عذابی(1) .
و در کتاب احتجاج از امیر المؤمنین علی (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رفت و آن جناب را غسل دادم و دفن کردم مشغول جمع قرآن گردیدم، و چون از آن فارغ گردیدم دست فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) را گرفتم و به خانه های جمیع اهل بدر و آنها که سبقتها در دین گرفته بودند گردیدم و ایشان را قسم دادم به حق خود و طلب یاری از ایشان نمودم، و اجابت من نکردم از ایشان مگر چهار کس: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار(2) ؛ و به روایت دیگر: بیست و چهار نفر از ایشان بیعت کردند، و آن جناب امر کرد ایشان را که چون بامداد شود سرهای خود را بتراشند و اسلحه خود را بردارند و به خدمت حضرت بیایند و با آن جناب بیعت کنند و تا کشته نشوند دست از یاری او برندارند؛ چون روز شد بغیر سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر دیگری نیامد، و سه شب حضرت چنین کرد و چون روز می شد بغیر این چهار نفر کسی نمی آمد(3) .
و ایضا به سند معتبر از سلمان روایت کرده است که: چون جناب امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از غسل دادن و کفن کردن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فارغ شد داخل گردانید مرا و ابوذر و مقداد و فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) را و پیش ایستاد و ما در عقب او صف بستیم و نماز بر آن حضرت کردیم، و عایشه در آن حجره بود و جبرئیل چشمهای او را گرفت که ما را ندید(4) .
و ایضا از اصبغ بن نباته روایت کرده است که: عبد الله بن کوا از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) سؤال نمود از احوال اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
آن جناب فرمود که: از احوال کدامیک از صحابه می پرسی؟
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 453 - 457؛ احتجاج 1/91 - 95.
2-احتجاج 1/188.
3-احتجاج 1/206 - 207؛ کتاب سلیم بن قیس 31، و در هر دو مصدر چهل و چهار ذکر شده است.
4-احتجاج 1/204؛ کتاب سلیم بن قیس 29.
گفت: خبر ده مرا از احوال ابوذر غفاری، حضرت فرمود: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می فرمود که: سایه نینداخته است آسمان سبز و برنداشته است زمین گرد آلود سخن گویی را که راستگوتر از ابوذر باشد.
گفت: یا امیر المؤمنین! خبر ده مرا از حال سلمان فارسی. حضرت فرمود که: به به سلمان از اهل بیت است و کجا پیدا می توانید کرد کسی را که مانند لقمان حکیم باشد بغیر از او، او دانست علم اول و علم آخر را.
گفت: یا امیر المؤمنین (عليهالسلام )! خبر ده ما را از حال بن یاسر، حضرت فرمود: او مردی بود که خدا حرام کرد گوشت و خون را بر آتش جهنم و مس نخواهد کرد آتش جهنم هیچ چیز از گوشت و خون او را.
گفت: یا امیر المؤمنین! خبر ده مرا از حال حذیفه بن الیمان. حضرت فرمود: او مردی بود که نامهای منافقان را دانست و اگر سؤال کنید از او حدود الهی را او را دانا و عارف خواهید یافت به آنها.
گفت: یا امیر المؤمنین خبر ده مرا از خود. حضرت فرمود: هر گاه سؤال می کردم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به من عطا می فرمود از علم خود و هر گاه ساکت می شدم خود ابتدا می فرمود(1) .
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: گروهی به در خانه امام رضا (عليهالسلام ) آمدند و گفتند: ماییم از شیعه امیر المؤمنین (عليهالسلام ). پس مدتی ایشان را منع فرمود و رخصت دخول نداد ایشان را، و چون ایشان را رخصت فرمود و ایشان شکایت کردند از منع کردن ایشان در آن مدت حضرت فرمود: چگونه شما را منع نکنم که دعوی دروغی می کنید که ماییم شیعه امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و شیعه آن حضرت نبود مگر حسن و حسین و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابی بکر که مخالفت نکردند چیزی از آنها را که حضرت ایشان
____________________
1-احتجاج 1/615 - 616.
را به آنها مأمور ساخته بود(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر از حسین بن اسباط روایت کرده است که گفت: شنیدم از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در وقتی که متوجه جنگ صفین می شد گفت: خداوندا! اگر دانم که رضای تو در آن است که خود را از بالای این کوه به زیر افکنم هر آینه خواهم افکند، و اگر دانم که رضای تو در آن است که آتشی برای خود برافروزم خود را در آن اندازم هر آینه خواهم کرد، و من قتال نمی کنم با اهل شام مگر از برای رضای تو و امید دارم که مرا ناامید نگردانی از آنچه قصد کرده ام(2) .
و سید ابن طاووس از طریق مخالفان روایت کرده است از انس بن مالک که گفت: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بهشت مشتاق است بسوی چهار کس از امت من، و مهابت آن حضرت مرا مانع شد از آنکه سؤال کنم که ایشان کیستند، پس به نزد ابوبکر رفتم و گفتم که: تو سؤال کن از آن حضرت که ایشان کیستند، ابوبکر گفت: می ترسم که من از ایشان نباشم و بنو تیم مرا سرزنش کنند. پس به نزد عمر رفتم و او را گفتم که سؤال کند، گفت: می ترسم که از ایشان نباشم و بنی عدی مرا سرزنش کنند. پس به نزد عثمان رفتم و گفتم: تو از حضرت سؤال کن، او نیز گفت: می ترسم که از ایشان نباشم و بنو امیه مرا سرزنش کنند. پس به خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رفتم و آن حضرت در باغ خود آب می کشید گفتم: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که بهشت مشتاف است بسوی چهار کس از امت من، التماس دارم که از آن جناب سؤال کنی که ایشان کیستند. حضرت فرمود: بخدا سوگند که سؤال می کنم، اگر من از ایشان باشم خدا را حمد خواهم کرد و اگر از ایشان نباشم از خدا سؤال خواهم کرد که مرا از ایشان گرداند و ایشان را دوست خواهم داشت.
پس آن جناب روانه شد و من در خدمت او روانه شدم، و چون به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسیدیم سر مبارک آن حضرت در کنار دحیه کلبی بود، چون دحیه حضرت
____________________
1-احتجاج 2/459 - 460؛ تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 312 - 313.
2-امالی شیخ طوسی 176، و در آن و همچنین در بحار الانوار 22/330 و 33/9 بجای حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام )، عمار بن یاسر مذکور شده است.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را دید برخاست و بر او سلام کرد و گفت: بگیر سر پسر عم خود را یا امیر المؤمنین که سزوارتری به او از من.
چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیدار شد و سر خود را در دامن علی (عليهالسلام ) دید گفت: یا اباالحسن! نیامده ای نزد ما مگر برای حاجتی.
گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، چون داخل شدم سر تو را در کنار دحیه کلبی دیدم پس برخاست و بر من سلام کرد و گفت: بگیر سر پسر عمت را که تو سزاوارتری به او از من یا امیر المؤمنین.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آیا شناختی او را؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: او دحیه کلبی بود.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: او جبرئیل بود که تو را امیر المؤمنین نامید.
حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، انس مرا خبر داد؟تو فرموده ای بهشت مشتاق است بسوی چهار کس از امت من، بفرما که ایشان کیستند؟
حضرت به دست خود اشاره کرد بسوی او و سه مرتبه فرمود که: تو والله اول ایشانی.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: پدر و مادرم فدای تو باد آن سه نفر دیگر کیستند؟
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که که: مقداد و سلمان و ابوذر(1) .
و ابن ادریس به سند معتبر از مفضل روایت کرده است که گفت: عرض کردم بر حضرت صادق (عليهالسلام ) جماعتی را که بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرتد شدند، پس هر که از نام می بردم می فرمود که: دور شو از من، تا آنکه حذیفه و ابن مسعود را گفتم و هر یک را چنین گفت، پس فرمود: اگر آنها را می خواهی که هیچ شکی در ایشان داخل نشده است پس بر تو باد به ابوذر و سلمان و مقداد(2) .
و عیاشی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون
____________________
1-الیقین 147 - 148.
2-سرائر 3/549.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رحلت نمود مردم همه مرتد شدند بغیر چهار نفر: علی بن ابی طالب، مقداد، سلمان و ابوذر، راوی پرسید که: عمار چه شد؟ حضرت فرمود: اگر کسی را می خواهی که هیچ شک در او داخل نشده باشد، این سه نفرند(1) .
و در تفسیر حضرت امام حسن عسکری مذکور است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صبح کرد و مجلس آن حضرت از صحابه پر شده بود پس فرمود: کدامیک از شما امروز نفع بخشیده است به جاه و عزت خود برادر مؤمن خود را؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: من، پس حضرت فرمود: چه کردی؟
فرمود: گذشتم به عمار بن یاسر و مردی از یهودی بر او چسبیده بود به سبب سی درهم که از او طلب داشت، چون عمار مرا دید گفت: ای برادر رسول خدا! این یهودی برای این بر من چسبیده است که به من اذیت برساند و مرا ذلیل گرداند به سبب محبتی که نسبت به شما اهل بیت دارم پس مرا خلاص گردان از دست او به جاه و عزت خود؛ چون خواستم که با آن یهودی سخن گویم در باب او، عمار گفت: ای برادر رسول خدا! من تو را بزگتر می دانم در دل و دیده خود زا آنکه شفاعت کنی برای من نزد این کافر ولیکن شفاعت کن برای من نزد کسی که هیچ حاجت تو را رد نمی کند و از او سؤال کن که مرا اعانت کند بر اداء قرض خود و مرا بی نیاز گرداند از قرض کردن. من گفتم: خداوندا! آنچه مطلب اوست به او عطا کن، و بعد از این دعا به او گفتم که: دست دراز کن و آنچه در پیش خود بیابی از سنگ و کلوخ برادر که از برای تو طلای خالص خواهد شد، پس دست زد و سنگی برداشت که به وزن چند من بود و به قدرت حق تعالی و اعجاز سید اوصیاء منقلب به طلا گردید، پس رو کرد به یهودی و گفت: قرض تو چند است؟ یهودی گفت: سی درهم. پرسید که: قیمت آن از طلا چند است؟ یهودی گفت: سه دینار. در این وقت عمار گفت: خداوندا! بحق منزلت آن کسی که به جاه او این سنگ را طلا گردانیدی سوگند می دهم که این طلا را نرم گردانی که من به قدر حق یهودی از آن جدا کنم. پس حق تعالی برای او
____________________
1-تفسیر عیاشی 1/199.
چندان نرم گردانید آن طلا را که به آسانی به قدر سه مثقال از آن جدا کرد و به او عطا نمود. پس عمار نظر کرد بسوی باقیمانده طلا و گفت: خداوندا! من شنیده ام که تو فرموده ای در قرآن که( كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَىٰ ﴿٦﴾ أَن رَّآهُ اسْتَغْنَىٰ ) (1) یعنی: بدرستی که آدمی طاغی می گردد به سبب آنکه خود را بی نیاز می بیند و من نمی خواهم بی نیازی را که باعث طغیان من گردد پس خداوندا! برگردان این طلا را به سنگ بحق بزرگواری آن کسی که به منزلت او آن را طلا گردانیدی بعد از آنکه سنگ بود. پس برگردید و سنگ شد و عمار آن را از دست خود انداخت و گفت: بس است مرا از دنیا و آخرت همین که دوستدار و شیعه توام ای برادر رسول خدا.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: ملائکه هفت آسمان تعجب کردند از گفتار او و صدا بلند کردند بسوی خدا به مدح و ثنای او و صلوات و رحمت الهی از عرش اعظم پیاپی بر او نازل می گردد. پس به عمار گفت: بشارت باد تو را ای ابوالیقظان که تو با علی برادری در دیانت او و از نیکان اهل ولایت اوئی و از آنهایی که در محبت او کشته می شوند، تو را خواهند کشت گروه بغی کننده بر امام خود، و آخر توشه تو از دنیا یک صاع از شیر خواهد بود که بیاشامی و روح تو ملحق خواهد شد به ارواح محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آل او که نیکوترین خلقند و تو از نیکان شیعه منی(2) .
و ایضا در تفسیر امام (عليهالسلام ) مذکور است که: چون در روز احد رسید به مسلمانان آنچه رسید از محنتها و شدتها و کشته شدنها و جراحتها بسوی مدینه مراجعت نمودند گروهی از یهود و به نزد حذیفه بن الیمان و عمار بن یاسر آمدند و گفتند به ایشان: آیا ندیدید آنچه به شما رسید در روز احد؟ نیست جنگ محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مگر مثل جنگ سایر پادشاهان، گاهی غالب است و گاهی مغلوب، و اگر پیغمبر می بود همیشه غالب بود پس برگردید از دین او.
حذیفه در جواب ایشان گفت که: لعنت خدا بر شما باد، من با شما همنشینی نمی کنم
____________________
1-سوره علق: 6 - 7.
2-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 84 - 86.
و گوش به سخن شما نمی دهم و می ترسم از شما بر جان خود و دین خود و از شما گریزانم به این سبب؛ و از پیش ایشان برخاست و گریخت. و عمار (رضی عنه الله) برنخاست از پیش ایشان و در جواب ایشان گفت که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و عده ظفر و نصرت داد اصحاب خود را در روز بدر به شرطی که صبر نمایند، پس وفا به شرط کردند و صبر نمودند و ظفر یافتند، و در روز احد نیز ایشان را وعده نصرت داد به شرط آنکه صبر نمایند و ایشان وفا به شرط ننمودند و ترسیدند و سستی ورزیدند و مخالفت آن حضرت نمودند و به این سبب رسید به ایشان آنچه رسید، و اگر در این جنگ نیز اطاعت می کردند و متحمل صبر می گردیدند البته ظفر می یافتند.
یهودان گفتند: ای عمار! اگر تو اطاعت محمد می کردی بر بزرگان قریش ظفر می یافتی به این پاهای باریکی که تو داری؟ عمار گفت: بلی بحق آن خداوندی که آن حضرت را به حقیقت فرستاده است سوگند یاد می کنم که محمد مرا شناسانده است از فضل و حکمت آنچه شناسانیده است مرا از پیغمبر خود و فهمانیده است مرا زا فضیلت برادر و وصی خود و بهتر کسی که بعد از خود می گذارد و انقیاد نمودن از برای ذریت طیبین او، و امر کرده است مرا به شفیع گردایندن ایشان در دعا در هنگام عارض شدن شدتها و رخ نمودن حاجتها، و وعده داده است مرا که هر چه مرا ارم نماید به آن و به اعتقاد درست متوجه آن گردم و عرض من اطاعت و انقیاد او بادش البته آن بعمل آید، حتی آنکه اگر امر نماید مرا که آسمانها را بسوی زمین فرود آورم یا زمینها را بسوی آسمانها بالا برم هر آینه پروردگار من بدن مرا قوی خواهد گردانید با همین دو ساق باریکی که می بینید.
پس آن ملاعین یهود گفتند: نه بخدا سوگند ای عمار قدر محمد نزد خدا کمتر است از آنچه گفتی و منزلت تو نزد خدا و نزد محمد پست تر است از آنچه دعوی کردی، و در میان ایشان چهل منافق بودند، پس عمار برخاست از مجلس ایشان و گفت: کامل گردایندم بر شما حجت پروردگار خود را و خیر خواهی شما نمودم ولیکن شما کراهت دارید از نصیحت نصیحت کنندگان.
پس به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد، چون حضرت او را دید فرمود: رسید بسوی
من خبر شما، اما حذیفه پس به سبب حفظ دین خود گریخت از شیطان و دوستان او، و از بندگان شایسته خداست؛ و اما تو یا عمار پس مجادله کردی در دین خدا و خیر خواهی کردی محمد رسول خدا را، پس تو را بهترین جهاد کنندگان در راه خدایی.
حضرت در این سخن بوده که ناگاه آن یهودان که با عمار مجادله کرده بودند حاضر شدند و گفتند: یا محمد! اینک عمار که از صحابه توست دعوی می کند که اگر تو او را امر کنی که آسمان را بسوی زمین آورد و زمین را بسوی آسمان برد و او اعتقاد کند اطاعت تو را و عزم نماید بر قبول امر تو هر آینه حق تعالی او را اعانت خواهد کرد بر آن و ما اکتفا می نماییم به آنچه کمتر از این است، اگر تو صادقی در دعوی پیغمبری به همین قانع می شویم که عمار به این ساقهای نازک این سنگ را از زمین بردارد. و در آن وقت آن حضرت در بیرون مدینه بود و سنگی در پیش روی حضرت بود که اگر دویست نفر جمع می شدند آن سنگ را از جای خود حرکت نمی توانستند داد.
پس آن یهودان گفتند که: یا محمد! اگر عمار خواهد که این سنگ را حرکت دهد نمی تواند داد، و اگر خود را به مشقت بر این بدارد هر آینه ساقهای او بشکند و بدنش از هم بریزد. حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حقیر مشمارید ساقهای عمار را که آنها در میزان حسنات او از کوههای ثور و ثبیر و حرا و ابو قبیس بلکه از کل زمین و آنچه بر روی آن است سنگین تر است، بدرستی که حق تعالی سبک گردانید به سبب صلوات فرستادن بر محمد و آل طیبین او آنچه سنگین تر است از این سنگ در هنگامی که عرش را سبک گردانید بر دوش هشت ملک به سبب صلوات بر ایشان بعد از آنکه طاقت نیاوردند برداشتن آن را عدد بسیاری از ملائکه که احصا نتوان کرد عدد ایشان را و حال آنکه این هشت ملک در میان ایشان بودند.
پس حضرت به عمار گفت که: ای عمار! اعتقاد کن اطاعت مرا و بگو: خداوندا! به جاه محمد و آل طیبین او قوی گردان مرا تا خدا بر تو آسان گرداند آنچه تو را به آن امر می نمایم چنانکه آسان گردانید بر کالب بن یوحنا عبور کردند دریا را هنگامی که سؤال کرد از خدا بحق ما و بر اسب خود سوار شد و بر روی آب تاخت تا به منتهای دریا رسید
و برگشت و سمهای اسبش تر نشد.
پس عمار به اعتقاد درست به این کلمه طیبه تکلم نمود و آن سنگ گران را برداشت و به بالای سر خود برد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله، سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که تو را به پیغمبری فرستاده است که این سنگ سبکتر است در دست من از خلالی که در دست من باشد.
پس حضرت فرمود: این سنگ را در هوا بیفکن بسوی آن کوه؛ و اشاره نمود به کوهی که یک فرسخ دور بود از ایشان.
چون عمار آن سنگ را در هوا انداخت به قوتی که حق تعالی در آن وقت او را کرامت کرده بود به برکت توسل به اهل بیت رسالت آن سنگ چنان در هوا بلند شد که بر قله آن کوه قرار گرفت.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با آن یهودان گفت: دیدید قوت عمار را؟
گفتند: بلی.
باز حضرت گفت: ای عمار! بالا رو بسوی قله این کوه و در آنجا سنگی عظیم هست که چندین برابر این سنگ است، آن را برادر و به نزد ما بیاور.
چون عمار متوجه کوه شد حق تعالی زمین را در زیر پای او در نوردید که در گام دوم به قله کوه رسید و سنگ را برگرفت و به خدمت حضرت آورد، و در گام سوم به نزدیک آن حضرت رسید پس حضرت فرمود: این سنگ را به قوت بر زمین بزن.
چون یهودان آن حالت را ملاحظه کردند ترسیدند و گریختند و عمار چنان سنگ را بر زمین زد که ریزه شد و اجزای آن مانند غباری در هوا بلند شد.
حضرت به یهودان گفت: ایمان بیاورید ای گروه یهود زیرا که مشاهده کردید آیات الهی را. پس بعضی از ایشان ایمان آوردند و شقاوت بعضی بر بعضی غالب شد و بر کفر خود ماندند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: آیا می دانید که مثل این سنگ چیست؟ گفتند: نه یا رسول الله، حضرت فرمود که: بحق خداوندی که مرا به راستی فرستاده است که مردی می باشد از شیعیان که گناهان و خطاها دارد بزرگتر از کوهها و زمین و آسمان،
و چون توبه می کند و تازه می کند بر خود ولایت ما را گناهان او را بر زمین می زنند سخت تر از آنکه عمار این سنگ را بر زمین زد، و بدرستی که مردی باشد او را اطاعتها بوده باشد مانند آسمان و زمین و کوهها و دریاها پس منکر ولایت ما اهل بیت می شود پس اطاعت او را بر زمین می زنند سخت تر از آنکه عمار این سنگ را بر زمین زد و طاعتهای او از هم می پاشد مانند این سنگ، و چون به آخرت هیچ حسنه ای او را نیست و گناهان او از کوهها و زمین و آسمان بزرگتر است پس در آخرت عذاب او شدید و عقاب او دایم خواهند بود.
چون عمار در خود آن قوت مشاهده نمود که سنگ با آن عظمت را بر زمین زد و اجزاء آن مانند غبار در هوا بلند شد گفت: یا رسول الله! مرا دستوری ده که به آن قوتی که حق تعالی مرا در این وقت عطا کرده است با این یهودان مقاتله کنم و همه را هلاک گردانم.
حضرت فرمود: ای عمار! حق تعالی می فرماید( فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّـهُ بِأَمْرِهِ ) (1) یعنی: پس عفو کنید و در گذرید تا خدا امر خود را بفرستد، حضرت فرمود: یعنی عذاب خود را و فتح مکه را و سایر اموری که وعده فرموده است(2) .
و ایضا در کتاب مذکور از حضرت زین العابدین (عليهالسلام ) مروی است در تفسیر این آیه( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّـهِ وَاللَّـهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ ) (3) یعنی: از مردم که کسی هست که می فروشد نفس خود را برای طلب خشنودی خدا و خدا مهربان است نسبت به بندگان خود، حضرت فرمود: این آیه در شأن جماعتی از نیکان صحابه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد که عذاب کردند ایشان را اهل مکه برای آنکه از دین اسلام برگردند، و از جمله ایشان بودند بلال و صهیب و خباب و عمار بن یاسر و پدر و مادر او.
اما بلال پس او را ابی بکر بن ابی قحافه خرید به دو غلام سیاه، و چون به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را تعظیم می نمود به اضعاف آنچه ابوبکر
____________________
1-سوره بقره: 109.
2-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 515 - 519.
3-سوره بقره: 207.
را تعظیم می کرد، پس جماعتی از اهل فساد گفتند: ای بلال! کفران نعمت کردی و کم کردی فضیلت ابوبکر را که مولای توست و تو را خرید و آزاد گردانید و از قید بندگی و تعذیب کافران رهایی بخشید و علی بن ابی طالب هیچیک از این کارها را نسبت به تو نکرده است و تو توقیر و تعظیم او را زیاده از ابوبکر بجا می آوری، این کفران نعمتی است که نسبت به او می کنی و حق ناشناسی است که در حق او بعمل می آوری.
بلال گفت: آیا لازم است مرا که تعظیم ابوبکر را زیاده از تعظیم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعمل آورم؟
گفتند: معاذ الله ما چون توانیم گفت؟ابوبکر را زیاده از آن حضرت تعظیم نمایی؟
بلال گفت: این سخن شما مخالف سخن اول شماست که می گفتید جایز نیست که من علی را زیاده از ابوبکر توقیر نمایم به سبب آنکه ابوبکر مرا آزاد گرداینده است.
ایشان گفتند: مساوی نیستند رسول خدا و علی زیرا که رسول خدا افضل خلایق است.
بلال گفت: علی نیز بهترین خداست بعد از پیغمبر خدا و محبوترین خلق است بسوی خدا زیرا در وقتی که مرغ براین برای حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند دعا کرد که: خداوندا! بیاور بسوی من محبوبترین خلق خود را بسوی تو که با من از این مرغ بخورد، پس علی آمد و با او تناول نمود، و علی شبیه ترین خلق است به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زیرا که خدا او را برادر رسول خود گردانید در دین خود، و ابوبکر از من توقع ندارد آنچه شما توقع می نمایید زیرا که می داند که علی از او افضل است و می داند که حق علی بر من زیاده از حق اوست زیرا که علی مرا از عذاب پروردگار رهایی بخشیده است و به سبب موالات او و تفضیل دادن او بر دیگران مستحق نعیم ابدی بهشت گردیده ام.
و اما صهیب پس گفت: من مرد پیرم و از بودن من با شما به شما نفعی عاید نمی شود و از مفارقت من از شما ضرری به شما نمی رسد پس مال مر بگیرید و مرا با دین خود بگذارید، آن کافران مال او را برداشتند، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسید از صهیب: چه مقدار بود مال تو که با ایشان گذشته ای؟ صهیب گفت: مال من هفت هزار درهم بود. حضرت فرمود که:
آیا به طیب خاطر خود آن مال را به ایشان گذاشته ای؟ صهیب گفت: بحق آن خداوندی که تو را به حق فرستاده ای است که اگر تمام دنیا طلای سرخ بود و من مالک همه می بودم همه را می دادم به عوض یک نظر که به جمال تو بکنم و یک نظر که به جمال برادر و وصی تو علی بن ابی طالب می اندازم. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: عاجز گرانیده ای خزینه داران بهشت را از آنچه حساب نمایند آن مالی را که حق تعالی به تو کرامت فرموده است در بهشت به عوض آن مالی که از تو رفته است به این اعتقاد حقی که تو را روزی شده است زیرا که احصا نمی توان کرد مالهای تو را در بهشت کسی بغیر آن خداوندی که آنها را آفریده است.
و اما خباب بن الارت پس او را در زنجیر گران بسته بودند و غلی بر گردن او گذاشته بودند پس خدا را خواند بحق محمد و علی و آل طیبین ایشان، و حق تعالی به برکت ایشان آن زنجیر را اسبی گردانید که بر آن سوار شد و آن غل را شمشیری گردانید که حمایل خود ساخت و از محل ایشان بیرون رفت، و چون آن کافران آن معجزات را در حال او مشاهده کردند احدی از ایشان جرأت نکرد که نزدیک او بیاید و او گفت: هر که خواهد نزدیک من بیاید که من از خدا سؤال کرده ام بحق محمد و علی و آل ایشان (عليهالسلام ) و می دانم که اگر به این عقیده شمشیر خود را بر کوه ابو قبیس فرود آورم هر آینه آن را به دو نیم خواهم کردن، پس نزدیک او نیامدند و او به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد.
و اما یاسر و مادر عمار پس صبر کردند برای خدا تا از شکنجه کافران شهید شدند.
و اما عمار پس ابو جهل او را عذاب می کرد و حق تعالی انگشتر او را در دست او به مرتبه ای تنگ کرد که او را بر زمین افکند و خوار گردانید او را، و پیراهن او را بر او سنگین گردانید تا آنکه از زره های آهنی سنگین تر گردید، ابو جهل به عمار گفت: مرا خلاص گردان از آنچه در آن هستم زیرا می دانم که نیست این بلا مگر از کارهای غریب محمد، پس عمار انگشتر او را از دست او بیرون آورد و پیراهن او را از بدنش کند. ابو جهل گفت: در مکه مباش که بر من عیب کنی و گویی که انگشتر و پیراهن او را کنده ام. پس عمار متوجه مدینه شد و چون به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید صحابه به او گفتند که: چه
سبب داری که خباب به آن معجزاتی که بر او ظاهر شد نجات یافت و پدر و مادر تو از در شکنجه ماندند تا کشته شدند؟
عمار گفت که: این حکم آن خداوندی است که ابراهیم را از آتش نجات داد و یحیی و زکریا را به کشتن امتحان کرد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای عمار! تو از بزرگان فقها و دانایانی. عمار گفت: یا رسول الله! همین بس است مرا از علم که می دانم تو رسول پروردگار عالمیانی و بزرگترین خلقی، و آنکه برادرت علی وصی و خلیفه توست و بهترین آنهاست که بعد از خود می گذاری، و آنکه گفتار حق گفته اوست و کردار حق کرده تو و کرده اوست، و می دانم که حق تعالی مرا توفیق نداده است برای دوستی و موالات شما و دشمنی دشمنان شما مگر آنکه خواسته است که مرا با شما گرداند در دنیا و آخرت.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: راست گفتی ای عمار، بدرستی که حق تعالی تقویت می کند به تو دینی را و قطع می نماید به تو عذرهای غافلان را واضح می گرداند به تو عناد معاندان را در وقتی که تو را بکشند گروهی که بغی کننده بر امام حق باشند. پس فرمود: ای عمار! به سبب علم رسیده ای به آنچه رسیده ای از فضیلت پس زیاده گردان علم خود را تا زیاده گردد فضیلت تو، بدرستی که بنده هرگاه به طلب علم بیرون می رود و حق تعالی از عرش اعظم او را ندا می کند که: مرحبا به تو ای بنده من آیا می دانی که چه منزلتی را طلب می کنی و چه درجه را قصد می نمایی مشابهت می جویی با ملائکه مقربان تا قرین ایشان گردی؟ البته تو را برسانم به مراد تو و حاجت تو را بر آورم(1) .
شیخ مفید به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: شنیدم از جابر انصاری می گفت: اگر زنده شوند سلمان و ابوذر و ببینند گروهی را که امروز دعوی محبت شما اهل بیت می نمایند هر آینه خواهند گفت که ایشان دروغگویانند، و اگر این دعوی کنندگان محبت شما ببینند سلمان و ابوذر و امثال ایشان را
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 621 - 625.
هر آینه خواهند گفت که ایشان دیوانگانند(1) .
کلینی و دیگران به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: ایمان ده درجه دارد، و مقداد در درجه هشتم است، و ابوذر در درجه نهم است، و سلمان در درجه دهم است(2) .
و در کتاب روضة الواعظین و غیر آن از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) مروی است که: چون روز قیامت شود منادی از جانب حق تعالی ندا کند که: کجایند حواراین محمد بن عبد الله رسول خدا که عهد را نشکستند و بر عهد و پیمان او ماندند تا از دنیا رفتند؟ پس برخیزند سلمان و ابوذر و مقداد.
پس ندا کنند: کجایند حواراین علی بن ابی طالب و وصی محمد بن عبد الله، پس برخیزند عمرو بن حمق خزاعی و میثم تمار و محمد بن ابی بکر و اویس قرنی(3) .
و ایضا روایت کرده است که: مردی از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) پرسید که: چه می گویی در حق عمار؟ حضرت سه مرتبه فرمود: خدا رحمت کند عمار را قتال کرد در خدمت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و شهید شد.
راوی گفت: در خاطر خود گفتم که منزلتی از این عظیم تر نمی باشد، پس حضرت متوجه من شد و فرمود که: گمان می کنی که او مثل آن سه نفر می تواند بود سلمان و ابوذر و مقداد؟! هیهات هیهات.
راوی گفت: چه می دانست عمار که در آن روز کشته خواهد شد؟
حضرت فرمود: چون در آن روز دید که آتش حرب ساعت به ساعت مشتعل تر می شود و کشتگان زیاده می شوند از صف جنگ جدا شد و به خدمت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! آیا وقت کشته شدن من رسیده است؟ حضرت فرمود: به صف خود برگرد. او سه مرتبه این سؤال کرد و حضرت چنین جواب گفت تا آنکه در آخر
____________________
1-امالی شیخ مفید 214.
2-کافی 2/45 و در آن نام صحابه ذکر نشده است؛ خصال 447 - 448؛ روضة الواعظین 280.
3-روضة الواعظین 282؛ رجال کشی 1/41.
حضرت فرمود: بلی. پس مردانه به صف خود برگشت و از روی یقین و ایمان مشغول جهاد آن منافقان گردید و می گفت: امروز ملاقات می نمایم دوستان خود را که محمد و گروه اویند(1) .
و ایضا از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: بهشت مشتاق است بسوی سه کس.
حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) پرسید که: کیستند ایشان؟
حضرت فرمود: تو از ایشانی و اول ایشانی؛ و دیگری سلمان فارسی است بدرستی که او راتکبر نیست و خیر خواه توست، پس او را یار خود گردان؛ و سوم عمار بن یاسر است که در مشاهد بسیار با تو حاضر خواهد شد و در هیچ مشهدی نخواهد بود مگر آنکه خیرش بسیار و نورش عظیم و اجرش بزرگ خواهد بود(2) .
و ایضا از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در هر خانه آباده ای البته نجیبی هست، و نجیب ترین نجیبان از بدترین خانه آباده ها محمد پسر ابوبکر است(3) .
و فرات بن ابراهیم از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است در تفسیر این آیه( إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ ) (4) یعنی: مگر آنها که ایمان آورده اند و اعمال شایسته کردند، پس ایشان راست مزدی که منقطع نمی شود، حضرت فرمود: این آیه در شأن این جماعت است: علی بن ابی طالب و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار رضی الله عنهم(5) .
و در کتاب اختصاص روایت کرده است: عیسی بن حمزه از حضرت صادق (عليهالسلام ) سؤال نمود: کیستند آنها چهار نفر که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود بهشت بسوی ایشان مشتاق
____________________
1-روضة الواعظین 285 - 286.
2-روضة الواعظین 286.
3-روضة الواعظین 286، و در آن و نجیب ترین نجیبان از اهل بیت من محمد پسر ابوبکر است.
4-سوره تین: 6.
5-تفسیرات فرات کوفی 577.
است؟ حضرت فرمود: بلی سمان و ابوذر و مقداد و عمارند.
راوی گفت: کدامیک بهترند؟ حضرت فرمود: سلمان؛ پس از ساعتی فرمود: سلمان علمی دانست که اگر ابوذر آن را می دانست کافر می شد(1) .
و ایضان به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که جابر انصاری گفت: سؤال کردم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از سلمان فارسی، حضرت فرمود: سلمان دریای علم است کسی علم او را به آخر نمی تواند رسانید، سلمان مخصوص است به علم اول و علم آخر، خدا دشمن دارد هر که او را دشمن دارد و خدا دوست دارد هر که او را دوست دارد.
جابر گفت: چه می گویی در ابوذر؟ حضرت فرمود: او از ماست، خدا دشمن دارد هر که او را دشمن دارد و خدا دوست دارد هر که او را دوست دارد.
جابر گفت: چه می گویی در مقداد؟ گفت: او از ماست، خدا دشمن دارد هر که او را دشمن دارد و خدا دوست دارد هر که او را دوست دارد.
جابر گفت: چه می گویی در عمار؟ گفت: او از ماست، خدا دشمن دارد هر که او را دشمن دارد و دوست دارد هر که او را دوست دارد.
جابر گفت: من بیرون آمدم از خدمت حضرت برای آنکه بشارت دهم ایشان را به آنچه حضرت در حق ایشان گفت، چون پشت کردم مرا طلبید و فرمود که: بیا بسوی من ای جابر، چون رفتم فرمود: تو نیز از مایی خدا دشمن دارد کسی را که تو را دشمن دارد و خدا دوست دارد کسی را که تو را دوست دارد.
پس جابر گفت: چه می گویی در حق علی بن ابی طالب؟ حضرت فرمود: او جان من است.
جابر گفت: چه می گویی در حق حسن و حسین؟ حضرت فرمود: ایشان روح منند و فاطمه مادر ایشان دختر من است، آزرده می کند مرا هر چه او را آزرده می کند و شاد
____________________
1-اختصاص 12.
می گرداند مرا هر چه او را شاد می گرداند، گواه می گیرم خدا را که من جنگم با هر که با ایشان در جنگ است و صلحم با هر که با ایشان صلح است؛ ای جابر! هرگاه خواهی که خدا را دعا کنی و دعایت را مستجاب گرداند پس بخوان خدا را به نامهای ایشان که محبوبترین نامهاست بسوی خداوند عالمیان(1) .
و شیخ کشی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: زمین تنگ شد بر هفت نفر که به سبب ایشان روزی داده می شوند اهل زمین و به برکت ایشان یاری کرده می شوند، و از جمله ایشانند سلمان فارسی و مقداد و ابوذر و عمار و حذیفه، و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: من امام ایشانم، و ایشانند که نماز کردند بر حضرت فاطمه (عليهالسلام )(2) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردم هلاک شدند بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مگر سلمان و ابوذر و مقداد، بعد از آن ملحق شدند به ایشان ابوساسان و عمار شتیره و ابو عمره پس هفت نفر شدند(3) .
و در کتاب اختصاص به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای سلمان! اگر عرض کنند علم تو را بر مقداد هر آینه کافر می شود.
پس فرمود: ای مقداد! اگر عرض کنند صبر تو را بر سلمان هر آینه کافر می شود(4) .
و از سلمان فارسی (عليهالسلام ) منقول است که گفت: بعد از وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) یک روز از خانه بیرون آمدم در راه حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را ملاقات کردم فرمود: برو به نزد حضرت فاطمه که تحفه ای از بهشت برای او آمده می خواهد به تو عطا فرماید. به تعجیل به خدمت آن حضرت شتافتم فرمود: دیروز در همین موضع نشسته بودم و در خانه
____________________
1-اختصاص 222 - 223.
2-رجال کشی 1/32 - 34.
3-رجال کشی 1/34 - 35.
4-اختصاص 11 - 12.
بسته بود و غمگین بودم و فکر می کردم در منقطع شدن وحی الهی از ما و نیامدن ملائکه بسوی ما ناگاه دیدم که در گشوده شد و سه دختر به اندرون آمدند که کسی به حسن و جمال و طراوت و نزاکت و خوشبوئی ایشان هرگز ندیده است، چون ایشان را دیدم برخاستم و سؤال کردم که: شما از اهل مکه اید یا از اهل مدینه؟ گفتند: ای دختر حضرت رسول! ما از اهل زمین نیستیم ما را پروردگار عزت از بهشت جاوید بسوی تو فرستاده و بسیار مشتاق تو بودید.
از یکی که بزرگتر می نمود پرسیدم که: چه نام داری؟ گفت: مقدوده. گفتم: به چه سبب تو را این نام کردند؟ گفت: به جهت آنکه از برای مقداد بن اسود خلق شده ام.
پس از دیگری پرسیدم که: چه نام داری؟ گفت: ذره نام دارم. از سبب آن نام پرسیدم؟ گفت: زیرا که از برای ابوذر غفاری خلق شده ام.
از سوم پرسیدم که: چه نام داری؟ گفت: سلمی. از سبب نام پرسیدم؟ گفت: زیرا که از برای سلمان فارسی آزاد کرده پدر تو خلق شده ام.
حضرت فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: پس از برای من رطبی چند بیرون آوردند مانند گرده های نانها بزرگ از برف سفیدتر و از مشک خشبوتر.
پس سلمان گفت: حضرت فاطمه یکی از آن رطبها به من دادند و فرمودند که امشب این رطب افطار کن و فردا هسته اش را برای من بیاور، پس آن رطب را گرفتم و بیرون آمدم و به هر جمعی از اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می گذشتم می پرسیدند که: ای سلمان! مگر مشک همراه داری؟ می گفتم: بلی.
چون وقت افطار شد تناول کردم هیچ هسته نداشت، روز بعد به خدمت حضرت فاطمه رفتم و عرض کردم که: هسته نداشت. فرمود: چون هسته داشته باشد و حال آنکه این رطب از درختی بهم رسیده است که حق تعالی آن را در بهشت غرس فرموده است به سبب دعایی که پدرم به من تعلیم کرده است و هر صبح و شام می خوانم؟!
سلمان گفت: ای سیده من! آن دعا را تعلیم من فرما.
فرمود: اگر خواهی تا در دنیا باشی آزار تب نیابی بر این دعا مواظبت کن، این
است دعا: بسم الله الرحمن الرحیم، بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نور علی نور، بسم الله الذی هو مدبر الامور، بسم الله الذی خلق النور من النور، الحمد لله الذی خلق النور من لنور و انزل النور علی الطور، فی کتاب مسطور فی رق منشور بقدر مقدور علی نبی محبور، الحمد لله الذی ه بالعز مذکور و بالفخر مشهور، و علی السراء و الضراء مشکور، و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
سلمان گفت: این دعا را به زیاده از هزار نفر از اهل مکه و مدینه که تب داشتند تعلیم کردم و همه از تب نجات یافتند(1) .
____________________
1-مهج الدعوات 6 - 8.
ابن بابویه علیه رحمه به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) روایت نموده که: شخصی از آن حضرت سؤال نمود از کیفیت اسلام سلمان فارسی.
آن حضرت فرمود: خبر داد مرا پدرم که روزی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و سلمان و ابوذر و جماعتی از قریش نزد قبر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جمع بودند، حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از سلمان پرسید که: یا ابا عبدالله! ما را از اول کار خود خبر نمی دهد که اسلام تو چگونه بود؟
سلمان گفت: والله اگر دیگری می پرسید نمی گفتم ولیکن اطاعت تو لازم است؛ من مردی بودم از اهل شیراز و از دهقان زاده ها و بزرگان ایشان بودم و پدر و مادر مرا بسیار عزیز و گرامی می داشتند، روز عیدی با پدرم به عیدگاه می رفتم به صومعه ای رسیدم، کسی در آن صومعه به آواز بلند ندا می کرد اشهد ان لا اله الا الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله پس چون این ندا شنیدم محبت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در گوشت و خون من جا کرد و از عشق آن حضرت خوردن و آشامیدن بر من گوارا نبود، مادرم گفت: چرا امروز آفتاب را سجده نکردی و نپرستیدی؟ من ابا کردم و چندان مضایقه نمودم که او ساکت شد، پس چون به خانه برگشتم نامه ای دیدم در سقف خانه و آویخته بود، به مادر خود گفتم: این چه نامه ای است؟ مادرم گفت: چون از عیدگاه برگشتیم این نامه را چنین آویخته دیدیم به نزدیک این نامه نروی که پدر تو را می کشد، من هم چنان در حیرت بودم و انتظار بردم تا شب شد و مادر و پدرم در خواب شدند، برخاستم و نامه را برگرفتم و بخواندم، نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم، این عهد و پیمانی است از خدا به حضرت آدم که از نسل او پیغمبری بهم رسد محمد نام که امر نماید مردم را به اخلاق کریمه و صفات
پسندیده و نهی و منی نماید مردم را از پرستیدن غیر خدا و عبادت بتان، ای روز به! تو وصی عیسائی پس ایمان بیاور و مجوسیت و گبری ار ترک کن.
پس چون این را بخواندم بیهوش شدم و عشق آن حضرت زیاده شد، و چون پدر و مادرم بر این حال مطلع گردیدند مرا گرفتند و در چاه عمیقی محبوس ساختند و گفتند: اگر از این امر برنگردی تو را بکشیم، گفتم به ایشان که: آنچه خواهید بکنید محبت محمد از سینه من هرگز بیرون نخواهد رفت.
سلمان گفت: من پیش از خواندن آن نامه، عربی را نمی دانستم و از آن روز عربی را به الهام الهی آموختم، پس مدتی در آن چاه ماندم و هر روز یک گرده نان کوچک در آن چاه برای من فرو می فرستادند، و چون حبس و زندان بسیار به طول انجامید دست بسوی آسمان بلند کردم و گفتم: خداوندا! تو محمد و وصی او علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را محبوب من گردانیدی پس بحق وسیله و درجه آن حضرت فرج مرا نزدیک گردان و مرا راحت بخش از این محنت.
شخصی به نزد من آمد جامه های سفید در بر و گفت: برخیز ای روز به، و دست مرا گرفت و نزد صومعه آورد، من گفتم اشهد ان لا اله الا الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله دیرانی سر از صومعه بیرون کرد و گفت: توئی و روز به؟ گفتم: بلی؛ مرا برد به نزد خود و دو سال تمام او را خدمت کردم و چون هنگام وفات او شد گفت: من این دار فانی را وداع می کنم، گفتم: مرا به کی می سپاری؟ گفت: کسی راگمان ندارم که در مذبه حق با من موافق باشد مگر راهبی که در انطاکیه می باشد چون او را دریابی سلام من به او برسان؛ و لوحی به من داد که این را به او برسانم و به عالم بقا ارتحال نمود، من او را غسل دادم و کفن کردم و لوح را بر گرفتم و به حانب انطاکیه روانه شدم، و چون به انطاکیه در آمدم به پای صومعه آن رابه آمدم و گفتم: اشهد ان لا اله الا الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله پس رابه از دیر خود فرو نگریست و گفت: تویی روز به؟ گفتم: بلی، گفت: به بالا بیا، به نزد او رفتم و دو سال دیگر او را خدمت کردم، و چون هنگام رحلت او شد خبر وفات خود به من گفت، من گفتم: مرا به کی می گذاری؟ گفت: کسی گمان ندارم که
در مذبه حق با من موافق باشد مگر راهبی که در شهر اسکندریه است چون به او رسی سلام من به او برسان و این لوح را به او سپار، چون وفات کرد او را تغسیل و تکفین و دفن کردم و لوح را بر گرفته به شهر اسکندریه در آمدم و نزد صومعه رابه آمدم و شهادت برخواندم، رابه سؤال نمود: تویی روزبه؟ گفتم: بلی، مرا به نزد خود برد و دو سال وی را خدمت کردم تا هنگام وفات او شد، گفتم: مرا به کی می سپاری؟ گفت: کسی گمان ندارم درسخن حق با من موافق باشد و محمد بن عبد الله بن عبد المطلب نزدیک شده است که عالم را به نور وجود خود منور گرداند، برو و آن حضرت را طلب نما و چون به شرف ملازمت آن حضرت بر سی سلام من بر او عرض کن و این لوح را بدو سپار، چون از غسل و کفن و دفن او فارغ شدم لوح را برگرفتم و بیرون آمدم و با جمعی رفیق شدم و به ایشان گفتم: شما متکفل نان و آب من بشوید و من شما را خدمت کنم در این سفر، قبول کردند، چون وقت طعام خوردن ایشان شد به سنت کفار قریش گوسفندی بیاوردند و چندان چوب بر آن زدند که بمرد و پاره ای کباب کردند و پاره ای براین کردند و مرا تکلیف خوردن نمودند و چون میته بود من ابا کردم، باز تکلیف کردند گفتم: من مرد دیرانی ام و دیرانیان گوشت تناول نمی کنند، مرا چندان زدند که نزدیک شد مرا بکشند، یکی از آنها گفت: دست از او بدارید تا وقت شراب شود اگر شراب نخورد وی را بکشیم، چون شراب بیاوردند مرا تکلیف کردند گفتم: من رابه و از اهل دیرم و شراب خوردن شیوه ما نیست، چون این بگفتم در من آویختند و عزم و کشتن من کردند، به ایشان گفتم: ای گروه! مرا مزنید و مکشید که من اقرار به بندگی شما می کنم و خود را به بندگی یکی از ایشان گفتم: ای گروه! مرا مزنید و مکشید که من اقرار به بندگی شما می کنم و خود را به بندگی یکی از ایشان در آوردم، پس مرا بیاور و به مرد یهودی به سیصد درهم بفروخت و یهودی از قصه من سؤال کرد، قصه خود باز گفتم و گفتم: من گناهی بجز این ندارم که دوستدار محمد و وصی اویم.
یهودی گفت: من نیز تو را و محمد را هر دو دشمن می دارم. و مرا از خانه بیرون آمدم و در خانه اش ریگ بسیاری ریخته بود گفت: والله ای روز به اگر صبح شود و تمام این ریگها را از اینجا بدر نبرده باشی من تو را بکشم. من تمام شب تعب کشیدم و چون عاجز شدم دست به آسمان برداشتم و گفتم: ای پروردگار من! تو محبت محمد و وصی او را در
دل من جا داده ای پس بحق درجه و منزلت آن حضرت که فرج مرا نزدیک گردان و مرا از این تعب راحت بخش. چون این گفتم قادر متعال بادی برانگیخت که تمام ریگها را به مکانی که یهودی گفته بود نقل کرد. چون صبح یهودی بیامد و آن حال را مشاهده کرد گفت: تو ساحر و جادوگری و من چاره کار تو را نمی دانم، تو را از این شهر بیرون می باید کرد که مبادا به شومی تو این شهر خراب شود.
پس مرا از آن شهر بیرون آورد و به زن سلیمه بفروخت، و آن زن مرا بسیار دوست داشت و باغی داشت گفت: این باغ به تو تعلق دارد، خواهی میوه آن را تناول نما و خواهی ببخش و خواهی تصدق کن، پس مدتی بر این حال ماندم روزی در آن باغ بودم هفت نفر مشاهده نمودم که می آیند و ابر بر سر ایشان سایه انداخته، گفتم: والله ایشان همه پیغمبر نیستند ولیکن در میان ایشان پیغمبری هست، پس بیامدند تا به باغ داخل شدند، چون مشاهده کردم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و عقیل بن ابی طالب و ابوذر و مقداد، پس خرماهای زبون را تناول می فرمودند و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ایشان می گفت: به خرمای زبون قناعت نمایید و میوه باغ را ضایع مکنید، من به نزد مالکه خود آمدم و گفتم: یک طبق از خرمای باغ به من ببخش، گفت: تو را رخصت شش طبق دادم، بیامدم و طبقی از رطب برگرفتم و در خاطر خود گذرانیدم که اگر در میان ایشان پیغمبر هست از خرمای تصدق و تناول نمی نماید و هدیه را تناول می نماید، پس طبق را نزد ایشان آوردم و گفتم: این خرمای تصدق است، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و حمزه و عقیل چون از بنی هاشم بودند و صدقه بر ایشان حرام است تناول ننمودند و آن سه نفر دیگر به خوردن مشغول شدند، به خاطر خود گذرانیدم که این یک علامت از علامات پیغمبر آخر الزمان که در کتب خوانده ایم.
پس برفتم و رخصت یک طبق دیگر از آن زن طلبیدم، او رخصت شش طبق داد، پس یک طبق دیگر از رطب نزد ایشان حاضر ساختم و گفتم: ای هدیه است، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دست دراز فرمود و گفت: بسم الله همگی تناول نمایید، پس همگی تناول نمودند،
در خاطر خود گفتم: این نیز یک علامت دیگر است.
و من مضطرب بر گرد سر آن جناب می گشتم و در عقب آن حضرت می نگریستم، آن حضرت به من التفات نمودند و فرمودند که: مهر نبوت را طلب می کنی؟ گفتم: بلی، دوش مبارک خود را گشودند دیدم مهر نبوت را که در میان دو کتف آن حضرت نقش گرفته و مویی چند بر آن رسته، بر زمین افتادم و قدم مبارکش را بوسه دادم، فرمود: ای روزبه! برو به نزد خاتون خود و بگو: محمد بن عبدالله می گوید که این غلام را به ما بفروش.
چون ادای رسالت نمودم گفت: بگو او را نفروشم مگر به چهارصد درخت خرما که دویست درخت آن خرمای زرد باشد و دویست درخت آن خرمای سرخ؛ چون به حضرت عرض نمودم فرمود: چه بسیار بر ما آسان است آنچه او طلبیده، پس گفت: یا علی! دانه های خرما را جمع نما! پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دانه را در زمین فرو می برد و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آب می داد، و چون دانه دوم را می کشتند دانه اول سبز شده بود و همچنین تا هنگامی که فارغ شدند همه درختان کامل شده و به میوه آمده بود؛ پس حضرت پیغام داد که: بیا درختان خود را بگیر و غلام را به ما سپار.
چون زن درختان را بدید گفت: والله نفروشم تا همه درختا خرمای زرد نباشد؛ در آن حال جبرئیل نازل شد و بال خو را بر درختان مالید، همه درختان خرمای زرد شد.
پس آن زن به من گفت: والله یکی از این درختان نزد من بهتر است از محمد و از تو.
من گفتم که: یک روز خدمت آن سرور نزد من بهتر است از تو و از آنچه تو داری.
پس حضرت مرا آزاد فرمود و سلمان نام نهاد(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که سلمان گفت: تعجب کردم از برای شش چیز که سه تا از آنها مرا به خنده آورد و سه تا از آنها مرا به گریه آورد؛ اما آن سه چیز که مرا به گریه آورد: اول مفارقت دوستان است که محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اصحاب اویند، دوم هول مرگ و احوال بعد از مرگ، سوم باز ایستادن نزد خداوند
____________________
1-کمال الدین و تمام النعمة 161 - 165.
عالمیان از برای حساب؛ و اما آن سه چیز که مرا به خنده آورد: اول آن کسی است که طلب دنیا می کند و مرگ او را طلب می نماید، دوم کسی است که غافل است از احوال آخرت و حق تعالی و ملائکه از او غافل نیستند و اعمال او را احصا می نمایند. و سوم کسی است که دهان را از خنده پر می کند و نمی داند که خدا از او راضی است یا در غضب است(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: مردی از اصحاب سلمان (رضه عنه الله) بیمار شد، چون چند روز او را نیافت احوال پرسید که کجاست مصاحب شما؟ گفتند: بیمار است، گفت: بیایید برویم به عیادت او، پس با او برخاستند و به جانب خانه آن مرد روانه شدند و چون به خانه آن داخل شدند او را در سکرات مرگ یافتند، پس سلمان به ملک موت خطاب کرد که: رفق و مدارا کن با دوست خدا، پس ملک موت سلمان را جواب گفت چنانکه حاضران همه شنیدند که: ای ابو عبد الله! من رفق می نمایم به همه مؤمنان و اگر از برای کسی ظاهر می شدم که مرا ببیند هر آینه برای تو ظاهر می شدم(2) .
و شیخ احمد بن ابی طالب طبرسی در کتاب احتجاج روایت کرده است که: چون عمر بعد از پسر حذیفه بن الیمان، سلمان را والی مداین گردانید و سلمان به رخصت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) قبول نمود و متوجه مداین گردید عمر نامه ای به او نوشت و در امر چندی به او اعتراض نمود، پس سلمان در جواب او نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، این نامه ای است از سلمان آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی عمر بن الخطاب، ما بعد بتحقیق که آمد بسوی من از جانب تو نامه ای که مرا در آن نامه ملامت و سرزنش کرده بودی و در آنجا یاد کرده بودی که مرا امیر گردانیده ای بر مداین، و مرا امر کرده بودی که پیروی کنم اعمال پسر حذیفه را وتتبع کنم تمام ایام حکومت او را و سیرت و طریقت او را پس نیک و بد آنها را به تو خبر دهم، و حال آنکه
____________________
1-خصال 326.
2-امالی شیخ طوسی 128.
حق تعالی مرا نهی کرده است ای عمر در آیه محکمه کتاب خود از آنچه تو مرا به آن امر می نمایی در آنجا که فرموده است( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّـهَ ) (1) یعنی: ای گروهی که ایمان آورده اید! جتناب نمایید از بسیاری از گمانها بدرستی که بعضی از گمانها گناه است، و تجسس مکنید عیبهای یکدیگر را و غیبت نکنند بعضی از شما بعضی را، آیا دوست می دارد احدی از شما که بخورد گوشت برادر مؤمن خود را در وقتی که مرده باشد؟ پس شما کراهت دارید خوردن آن را و بپرهیزید از عذاب خدا، و هرگز نخواهد بود که من معصیت خدا کنم در باب پسر حذیفه وتو را اطاعت نمایم.
و اما آنچه به من نوشته بودی که من زنبیل می بافم و نان جو می خورم، پس اینها چیزی نیست که مؤمن را به آن سرزنش کند کسی و تعییر نماید بر آن، و بخدا سوگند ای عمر که خوردن جو و بافتن زنبیل و بی نیاز شدن از زیادتهای خوردنی و آشامیدنی و از غضب کردن حق مؤمنی و دعوی کردن چیزی که حق من نیست بهتر است و محبوبتر است نزد حق تعالی و به پرهیزکاری نزدیکتر است، بتحقیق که دیدم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را که هر گاه نان جو به دست او می آمد تناول می کرد و شاد می گردید و آزرده نمی شد.
و اما آنچه ذکر کرده بودی که من آنچه بهم می رسانم به مردم عطا می کنم، پس آنها را پیش می فرستم از برای روز فقر و احتیاج خود، و بپروردگار عزت سوگند می خورم ای عمر که پروا ندارم هرگاه طعام از دهان من بگذرد و در گلوی من گوار گردد از آنکه مغز گندم باشد یا مغز قلم بزغاله یا سبوس جو باشد.
و اما آنچه گفتی که من ضعیف کرده ام حکومت خدا را و سست کرده ام آن را و خوار گردانیده ام نفس خود را و خود را خدمتکار مردم ساخته ام تا آنکه اهل مداین نمی دانند که من امیر ایشانم پس مرا به منزله پلی گردانیده اند که بر بالای من عبور می کنند و بارهای
____________________
1-سوره حجرات: 12.
خود را بر دوش من می گذارند، و چنین نوشته بودی که اینها باعث سلطنت خدا می شود و ذلیل می گرداند آن را، پس بدان که ذلیل شدن در اطاعت الهی محبوبتر است بسوی من از عزیز بودن در معصیت خدا، و تو خود می دانی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تألیف دلهای مردم می نمود و به ایشان نزدیکی می جست و مردم بسوی او تقرب می جستند و نزدیک او می نشستند با جلالت نبوت او و پادشاهی او تا آنکه گویا یکی از ایشان بود از بسیاری نزدیکی که به ایشان می نمود، و بتحقیق که طعام ناگوار می خورد و جامه های کهنه می پوشید و همه مردمان نزد او از قرشی ایشان و عربی ایشان و سفید و سیاه ایشان نزد او در دین مساوی بودند، و گواهی می دهم که از آن حضرت شنیدم که فرمود: هر که والی شود بر هفت نفر از مسلمانان بعد از من پس عدالت نکند در میان ایشان چون حق تعالی را ملاقات نماید بر او غضبناک باشد، پس آرزو می کنم ای عمر که به سلامت بر هم از امارت مداین و چنان باشم که تو گفتی از ذلیل گردانیدن نفس خود و خدمت فرمودن آن در مصالح مسلمانان، پس چگونه خواهد بود ای عمر حال کسی که خود را والی جمیع امت گرداند بعد از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، بدرستی که حق تعالی می فرماید( تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ) (1) یعنی: این خانه آخرت است منزل می گردانیم آن را برای کسانی که نمی خواهند بلندی را در زمین و نه فساد کردنی، و عاقبت نیکو برای پرهیزکاران است، و بدان بدرستی که من متوجه نشدم سیاست و حکومت ایشان را و جاری نمی گردانم حدود الهی را در میان ایشان مگر به ارشاد و راهنمایی دانایی، پس راه می روم در میانه ایشان به طریق رفتار او و سلوک می کنم در میان ایشان به سیرت او و می دانم که اگر حق تعالی خیر این امت را می خواست و اراده الهی متعلق به صلاح و رشد ایشان شده بود هر آینه والی می گردانید بر ایشان بهتر و داناتر ایشان را، و اگر این امت از خداوند عالمیان ترسان می بودند و متابعت قول پیغمبر خود می نمودند و به حق دانا می بودند تو را امیر المؤمنین نمی نامیدند، پس هر حکمی که
____________________
1-سوره قصص: 83.
می خواهی بکن که حکم تو جاری نیست بر ما مگر در این زندگانی دنیا، پس مغرور مشو به طول بخشیدن خدا و مهلتی که داده است تو را از تعجیل کردن عقوبت خود، و بدان بدرستی که بزودی تو را در خواهد یافت عاقبتهای ستمهای تو در دنیا و آخرت و بزودی از تو سؤال خواهند کرد از آنچه پیش فرستاده ای و از آنچه بعد از این بر اعمال شنیعه تو مترتب می شود(1) .
و قطب راوندی به سند معتبر روایت کرده است که سلمان گفت: من مردی بودم از اهل اصفهان از دهی که آن را جی می گفتند و پدرم رئیس آن ده بود و مار بسیار دوست می داشت و مرا در خانه حبس می کرد چنانکه دختر ار در خانه ای نگاه دارند، و من طفلی بودم که از مذابه مردم چیزی نمی دانستم بغیر از گبری که می دیدم تا آنکه پدرم عمارتی بنا کرد و او را مزرعه ای بود، روزی به من گفت: ای فرزند! عمارت کردن مرا مشغول ساخته است از اطلاع بر احوال مزرعه پس برو به جانب مزرعه و امر کن برزیگران را که چنین و چنان کنند، و بسیار ممان و زود برگرد.
پس به جانب مزرعه روانه شدم، در اثنای راه به کلیسای نصاری رسیدم و صداهای ایشان را شنیدم، پرسیدم که: ایشان کیستند؟ گفتند: ایشان ترسایانند نماز می گزارند،، پس داخل شدم که مشاهده احوال ایشان کنم پس خوش آمد مرا آنچه دیدم از احول ایشان و پیوسته نزد ایشان نشستم تا آفتاب غروب گردید، و پدرم در طلب من به هر سو فرستاد تا آنکه شب به نزد او برگشتم و به جانب مزرعه نرفتم، پس پدرم از من پرسید: کجا بودی؟ گفتم: گذشتم به کلیسای ترسااین و خوش آمد مرا نماز کردن و دعا کردن ایشان.
پدرم گفت: ای فرزند! دین پدران تو بهتر است از دین ایشان، من گفتم: نه والله چنین نیست و دین پدران ما بهتر از دین ایشان نیست، ایشان گروهی چندند که خدا را می پرستیدند و دعا می کنند و نماز می کنند از برای او و تو آتش را می پرستی که به دست
____________________
1-احتجاج 1/316 - 320.
خود افروخته ای و اگر دست از آن برادری می میرد؛ پس زنجیری در پای من گذاشت و مرا در خانه محبوس گردانید.
پس من کسی به نزد نصاری فرستادم و از ایشان سؤال نمودم که: اصل دین شما در کجاست؟ گفتند: اصل دین ما در شام است؛ پس پیغام کردم ایشان را که هر گاه جمعی از مردم شام به نزد شما بیایند پس مرا اعلام نمایید، گفتند: چنین باشد، پس بعد از چند روز که تجار شام آمدند فرستادند و مرا خبر کردند، من گفتم که: هر گاه ایشان کارسازی خود بکنند و خواهند که بیرون روند مرا اعلام نمایید، گفتند: چنین باشد.
بعد از چند روز فرستادند به نزد من که اکنون ایشان ارده سفر دارند، پس زنجیر را از پای خود دور کردم و به ایشان ملحق شدم و متوجه شام گردیدم، چون به شام رسیدم پرسیدم که: بهترین علمای این دین کیست؟ گفتند: آن عالمی که صاحب کنیسه بزرگ است و او را اسقف می گویند او از همه داناتر است، پس به نزد او رفتم و گفتم: می خواهم با تو باشم و از تو نیکیها را که تصدقها برای او بیاورند، و چون به نزد او می آوردند تصدقات را جمع می کرد آنها را و ضبط می کرد و چیزی از آنها به فقرا و مساکین نمی داد.
پس اندک زمانی که با او ماندم او مرد، چون نصاری آمدند او را دفن کنند گفتم: این مرد بدی بود، و ایشان را مطلع کردم بر آن گنجی که اموال صدقه را در آنجا جمع می کرد، پس هفت سبوی بزرگ بیرون آوردند پر از طلا و او را بر چوبی بهدار کشیدند و سنگباران کردند، و مرد دیگر آوردند پر از طلا و او را بر چوبی به دار کشیدند و سنگباران کردند، و مرد دیگر آوردند به جای او قرار دادند، پس از او نیکتر کسی ندیدم، از همه ایشان زاهدتر بود در دنیا و عبادتش از همه کس بیشتر بود، پس پیوسته در خدمت او می بودم تا وقت فوت او شد و او را بسیار دوست می داشتم.
چون آثار موت در او مشاهده نمودم گفتم: هنگام رحلت تو بسوی آخرت شده مرا به کی می گذاری که در خدمت او باشم؟ گفت: ای فرزند من! کسی را گمان ندارم بغیر از عالمی که در موصل می باشد، برو به خدمت او و اگر او را دریابی حال او را مثل حال من خواهی یافت.
چون او به رحمت الهی واصل شد رفتم به جانب موصل و به خدمت آن عالم رسیدم و او را مانند عالم اول یافتم در ترک دنیا و عبادت حق تعالی، پس به او گفتم که: فلان عالم مرا به تو سفارش کرده، گفت: ای فرزند! نزد من باش، پس در خدمت او نیز ماندم تا هنگام وفات او نیز شد، پس به او گفتم که: مرا به کی حواله می نمائی؟ گفت: ای فرزند! کسی را گمان ندارم مگر مردی که در شهر نصیبین می باشد، به او ملحق شو.
چون او به رحمت الهی واصل شد و او را دفن کردم به رابه نصیبین ملحق گردیدم و گفتم که: فلان عام مرا به تو حواله نموده، گفت: ای فرزند! نزد من باش، پس نزد او ماندم و او را نیز بر صفت آنها یافتم در علم و زهد و عبادت؛ چون هنگام وفات او شد گفتم: مرا به خدمت کی امر می نمائی؟ گفت: گمان ندارم کسی را مگر مردی که در عموریه روم می باشد اگر به نزد او روی او را بر مثل حال ما خواهی یافت.
چون او را دفن کردم به جانب عموریه رفتم و او را نیز مانند ایشان یافتم، پس مدیت در خدمت او ماندم و بعضی از غنایم و اموال و گاوی چند کسب نمودم، چون هنگام وفات او شد به او گفتم که: مرا به کی می گذاری؟ گفت: گمان ندارم که کسی بر حال ما باشد در این زمان ولیکن نزدیک شده است زمان بعثت پیغمبری که در مکه ظاهر خواهد شد و محل هجرت او در میان دو سنگستان خواهد بود در زمین شوره زاری که درخت خرمای بسیار داشته باشد و در او علامتها ظاهر باشد، و در میان دو کتفش مهر پیغمبری خواهد بود و هدیه را تناول می نماید و تصدق را نمی خورد، اگر توانی که خود را به آن بلاد رسانی، بکن.
سلمان گفت: چون او را دفن کردیم در آنجا ماندم تا جماعتی از تجار عرب از قبیله بنی کلب وارد شدند، گفتم به ایشان که: مرا رفیق خود گردانید تا بلاد عرب و من این اموال و گاوها که تحصیل نموده ام به شما می دهم؛ گفتند: چنین باشد، پس آن اموال را به ایشان دادم و با ایشان رفیق شدم تا رسیدم به وادی القری، چون به آنجا رسیدم بر من ستم کردند و مرا به بندگی گرفتند و فروختند به مردی از یهود، چون در آنجا درختان خرما دیدم امیدوار شدم که این آن بلاد خواهد بود که برای من وصف کرده اند که پیغمبر آخر الزمان در
آنجا مبعوث خواهد شد، پس نزد آن یهودی بودم تا آنکه مردی از بنی قریظه آمد از یهودان وادی القری و مرا خرید از آن یهود که نزد او بودم و مرا بسوی مدینه برد، چون مدینه را دیدم او صافی که زا آن رابه شنیده بودم همه را یافتم، پس نزد آن یهودی مدتی ماندم تا آنکه شنیدم که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مکه مبعوث گردیده است.
و چون من به قید بندگی گرفتار بودم، از احوال آن حضرت چیزی نمی شنیدم تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مدینه هجرت نمود و در قبا نزول اجلال فرمود، من در باغی از باغهای آن یهودی کار می کردم ناگاه پسر عم آن یهودی به باغ در آمد و گفت: خدا بکشد بنی قیله یعنی انصار که جمع شده اند در قبا بر سر یک مردی که از مکه آمده است و گمان می کنند که او پیغمبر است. پس بخدا سوگند که چون نام او را شنیدم لرزه بر من افتاد به مرتبه ای که نزدیک بود بر روی آقای خود بیفتم، پس گفتم: چه خبر است و این مرد کیست که آمده است؟ پس مولای من دست خود را بلند کرد و بر میان سینه من زد و گفت: تو را با اینها چکار است؟ مشغول کار خود باش.
چون شب شد قدری از طعام برگرفتم و رفتم بسوی قبا به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گفتم که: شنیده ام تو مرد شایسته ای و نزد تو اصحابی چند هستند و چیزی از تصدیق نزد من بود برای تو آورده ام پس از آن تناول کن، پس حضرت اصحاب خود را فرمود که بخورید و خود تناول نفرمود، من در خاطر خود گفتم که: این یک صفت است از صفاتی که رابه مرا به آن خبر داده بود؛ پس برگشتم و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل مدینه شد، پس باز چیزی جمع کردم و به خدمت حضرت آوردم و عرض کردم که: چون دیدم تصدق را تناول نمی نمائی این طعام را بر سبیل هدیه و کرامت برای تو آورده ام و صدقه نیست، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تناول فرمود و اصحاب حضرت نیز تناول کردند، پس در خاطر خود گفتم: این خصلت دوم است از آن خصلتها که رابه بیان فرموده بود؛ پس بار دیگر به خدمت حضرت آمدم در وقتی که آن حضرت از پی جنازه می رفت و دو جامه کهنه پوشیده بود و اصحاب آن حضرت در خدمتش بودند، پس برگرد آن حضرت گردیدم که شاید مهر نبوت را ببینم در پشت آن حضرت، چون به عقب سر آن حضرت رفتم به
فراست نبوت یافت که من می خواهم آن علامت را مشاهده نمایم، پس ردای خود را از کتف مبارک خود دور کرد تا خاتم نبوت را دیدم در میان دو کتف آن حضرت به نحوی که آن رابه برای من وصف کرده بود، پس بر روی آن خاتم افتادم می بوسیدم و می گریستم پس فرمود: ای سلمان! بگرد ونزد من اای، پس گردیدم و در خدمتش نشستم پس حضرت فرمود: قصه خود را نقل کن تا صحابه بشنوند؛ پس تمام قصه خود را از اول تا آخر نقل کردم، چون فارع شدم از قصه خود حضرت فرمود: ای سلمان! خود را مکاتب گردان و از مولای خود خود را بخر و آزاد شو.
پس رفتم به نزد مولای خود و خود را مکاتب گردانیدم که سیصد درخت خرما برای او بکارم و چهل اوقیه نقره به تو بدهم، پس اعانت کردند مرا اصحاب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نهالهای خرما، بعضی سی نهال و بعضی بیست نهال دادند، هر کسی به قدر حال خود تا سیصد نهال تمام شد، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: من به دست خود می کارم، پس در آن موضعی که مقرر شده بود که باغ احداث نمایم من گودالهای درختان را کندم و به خدمت حضرت آمدم و گفتم که: فارغ شدم از آنها، پس حضرت بیرون آمد تا به آن موضع رسید، پس ما نهالها را می بردیم به خدمت حضرت و آن حضرت به موضعشان می گذاشت و ما خاک بر آن می ریختیم و پر می کردیم تا آنکه همه تمام شد، پس سوگند می خورم بحق آن خداوندی که او را به راستی فرستاده است که یکی از آن نهالها خطا نکرد و همه سبز شد و بر من باقی ماند آن روزها، پس مردی از برای آن حضرت آورد از بعضی از معادن(1) مقدار بیضه از طلا، پس حضرت فرمود: کجاست آن فارسی که خود را مکاتب گردانیده؟ چون من به خدمت آن حضرت آمدم فرمود: این طلا را بگیر و آنچه بر توست بده، گفتم: یا رسول الله! این کی وفا می کند به آنچه بر من است؟ حضرت فرمود: حق تعالی برکت خواهد داد در این مال تا آنکه هر چه بر تو لازم است ادا کنی.
پس سوگند یاد می کند بآن خداوندی که جان سلمان در قبضه قدرت اوست که از آن
____________________
1-در بحار الانوار 22/365 مغازی ذکر شده است.
طلا موازی چهل اوقیه ادا کردم و از حق یهود فارغ شدم و آزاد شدم، و به سبب بندگی از من فوت شد جنگ بدر و احد و نتوانستم در آنها حاضر شد و در جنگ خندق حاضر شدم و در سایر غزوات در خدمت آن حضرت حاضر بودم(1) .
و به روایت دیگر از سلمان چنین روایت شد که: چون وقت وفات رابه عموریه شد گفت: برو به زمین شام که در آنجا دو بیشه هست و در سالی یک مردی از یک بیشه بیرون می آید و در بیشه دیگر داخل می شود، و در آن وقت بیماران و صاحبان در دهای مزمن بر سر راه او جمع می شوند و به دعای او شفا می یابند پس او را دریاب در آن وقت و از او سؤال کن از دین حنیفه که ملت ابراهیم است که از من سؤال نمائی؛ پس به آن بیشه رفتم و یک سال انتظار کشیدم تا آنکه در شب مقرر بیرون آمد از یکی از بیشه ها و خواست که داخل بیشه دیگر شود، چون داخل آن بیشه شد و همین دوشهای آن پیدا بود من به او چسبیدم و گفتم: خدا تو را رحمت کند از تو طلب می کنم ملت حنیفه را که دین حضرت ابراهیم است، گفت: از چیزی سؤال می کنی که مردم از او سؤال نمی کنند در این روزگار بدرستی که نزدیک شده است که ظاهر شود پیغمبری نزد خانه کعبه در حرم مکه و او مبعوث خواهد شد به این دینی که سؤال می نمائی پس اگر او را دریابی چنان است که عیسی را دریافته باشی(2) .
و به سند دیگر در کتاب خرایج و جرایح روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قبا نزول فرمود و فرمود که: داخل مدینه نمی شوم تا علی به من ملحق گردد، و سلمان بسیار سؤال می نمود از احوال حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واو را یکی زا یهودان مدینه خریده بود و در نخلستان او خدمت می کرد، پس چون سلمان مطلع شد که حضرت در قبا فرود آمده طبقی از خرما بر گرفت و به خدمت حضرت آورد و گفت: شنیده ام شما جماعتی غریبانید و به این موضع فرود آمده اید این طبق خرما را از صدقه خود از برای
____________________
1-قصص الانبیاء راوندی 298 - 302. و نیز رجوع شود به طبقات ابن سعد 4/56 و اسد الغابة 2/511.
2-قصص الانبیاء راوندی 302 - 304.
شما آوردم پس بخورید، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصحاب خود را فرمود که نام خدا را ببرید و بخورید و خود هیچ تناول نفرمود، سلمان ایستاده بود و نظر می کرد پس طبق را برگرفت و برگشت و به زبان فارسی گفت: این یکی، پس طبق را پر کرد از خرما و باز آورد به خدمت حضرت و گفت: دیدم که تو از خرمای صدقه نخوردی این خرمای هدیه است از برای تو آورده ام، پس حضرت دست دراز کرد و تناول نمود و فرمود به اصحاب خود که: بخورید به نام خدا، پس سلمان طبق را برداشت و گفت: این دوتا، پس برگردید و به پشت سر حضرت رفت و مهر نبوت را مشاهده نمود و به حضرت عرض کرد که: من غلام مرد یهودی ام چه می فرمائی مرا؟
حضرت فرمود: برو و با او مکاتبه کن بر یک مالی که به او بدهیم و تو را آزاد کنیم.
پس سلمان به نزد یهودی رفت و گفت: من مسلمان شدم و متابعت دین آن پیغمبر کردم که به این شهر آمده است و بعد از این از من منتفع نخواهی شد مرا مکاتب گردان به یک مالی که بدهم و آزاد شوم.
یهودی گفت که: تو را مکاتب می کنم بر پانصد درخت خرما که برای من غرس نمائی و خدمت کنی آنها را تا به بار آیند پس آنها را تسلیم من نمائی، و بر چهل اوقیه طلای نیکو که هر اوقیه چهل مثقال است.
پس سلمان برگشت و حضرت را خبر داد به گفته یهودی، حضرت فرمود: برو و با او مکاتبه کن بر آنچه گفته است؛ پس سلمان رفت و با یهودی خود را مکاتب گردانید به نحوی که گفته بود و یهودی را گمان این بود که نخواهد شد اینها مگر بعد از چندین سال.
پس سلمان نامه مکاتبه را آورد به خدمت آن حضرت، حضرت فرمود که: برو و پانصد هسته خرما برای من بیاور، چون دانه های خرما را حاضر کردم فرمود: آنها را به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بده، و فرمود به سلمان که: ببر ما را بسوی زمینی که می خواهد اینها را در آنجا کشته شود. پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و سلمان رفتند بسوی آن زمین، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زمین را به انگشت مبارک خود سوراخ می کرد و می فرمود به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) که: هسته خرما را در سوراخ
بیفکن، پس می ریخت خاک را بر آن هسته و انگشتان مبارک خود را می گشود و آب از میان انگشتانش جاری می شد و به آن موضع می ریخت، پس به موضع دیگر می رفت و باز چنین می کرد، چون از دوم فارغ می شد اول روییده بود و سبر شده بود، پس به موضع سوم می رفت و چون از سوم فارغ می شد اول درختی شده و به بار آمده بود و دوم روئیده بود و سبز شده بود، چون به موضع چهارم می رفت و فارغ می شد اول و دوم به بار آمده بودند و سوم سبز شده بود، و همچنین می کرد تا فارغ شد از کشتن پانصد دانه خرما و همه به بار آمدند.
چون یهودی این حال غریب را مشاهده کرد گفت: قریش راست می گفتند که محمد ساحر است. و گفت: من درختان خرما را قبض کردم طلا را بیاور. پس حضرت دست دراز کرد و سنگی از پیش روی خود برداشت و به اعجاز آن حضرت طلائی شد که از آن نیکوتر نتواند بود، پس یهودی گفت: هرگز طلائی مثل این ندیده ام و چنین تقدیر می کرد که آن طلا مقدار ده اوقیه باشد، پس دو پله ترازو گذاشت با ده اوقیه و طلا زیادتی کرد، و همچنین سنگ را زیاده می کرد تا مساوی چهل اوقیه شد نه زیاد و نه کم.
سلمان گفت: پس با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آزاد برگشتم و ملازمت آن حضرت اختیار نمودم(1) .
و شیخ کشی از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است میثب که یکی از باغهای وقف حضرت فاطمه صلوات الله علیها بود همین باغی است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از برای مکاتبه سلمان غرس نمود و خدا آن را از یهود به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برگردانید و حضرت آن را به حضرت فاطمه داد و حضرت فاطمه وقف نمود(2) .
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عهدی و فرمانی نوشت از برای قبیله سلمان که در کازرون بودند به این مضمون که: این نامه ای است از محمد بن
____________________
1-خرایج 1/150 - 152.
2-رجوع شود به رجال کشی 1/70 و کافی 7/47.
عبد الله رسول خدا در هنگامی که سؤال کرد از او سلمان که سفارشی بنویسد از برای برادرش مهاد بن فروخ بن مهیار و سایر اقارب و اهل بیت او و فرزندان او بعد از او هر چند نسل آوردند، هر که از ایشان مسلمان گردد و بماند بر دین خود، سلام بر شما باد و حمد می کنم خدا را بسوی شما بدرستی که حق تعالی مرا امر کرده است که بگویم: لا اله الا الله وحده لا شریک له، می گویم آن را و امر می کنم مردم را که بگویند و امر و فرمان همه از خداست. پس خداوند است که خلق کرده است ایشان را و می میراند ایشان را و باز زنده می گرداند ایشان را و بازگشت همه بسوی اوست.
پس در آن نامه از احترام سلمان بسیار نوشت و از جمله آنها این بود: بتحقیق که برداشتیم از ایشان تراشیدن موی پیشانی را و جزیه دادن را و خمس و عشر از اموال ایشان گرفتن را و سایر خرجها و تکالیف را، پس اگر از شما چیزی سؤال کنند به ایشان عطا کنید، و اگر استغاثه کنند بسوی شما به فریاد ایشان برسید، و اگر امان طلب نمایند از شما ایشان را امان بدهید، و اگر بدی کنند بیامرزی ایشان را، و اگر بدی نسبت به ایشان کنند مانع شوید، و از بیت المال مسلمانان هر سال دویست حله به ایشان بدهید یا صد اوقیه نقره(1) زیرا که سلمان از جانب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مستحق این کرامتها گردیده. پس در آخر نامه دعا کرد از برای کسی که عمل به این نامه نماید و نفرین کرد کسی را که آزار و اذیت به ایشان برساند؛ و نامه را امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) نوشت.
ابن شهر آشوب (رحمة الله) گفته است که: این نامه تا امروز در دست اولاد و خویشان سلمان هست و مردم موافق فرمان حضرت با ایشان عمل می نمایند؛ و این از جمله معجزات آن حضرت است زیرا اگر آن حضرت علم نمی داشت که دین او جمیع زمین را خواهد گرفت چنین فرمانی نوشت برای مملکتی که در تصرف او نبود(2) .
و در رجال کشی و غیر آن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: سلمان علم اول
____________________
1-در مصدر و از اوقیه صدتا ذکر شده است.
2-مناقب ابن شهر آشوب 1/151 - 152.
و علم آخر را دریافت و او دریائی بود از علم که آخر نمی شد علم او، و او از ما اهل بیت است، و علم او به مرتبه ای رسیده بود که روزی گذشت به مردی که در میان گروهی ایستاده بود پس به او خطاب کرد: ای بنده خدا! توبه کن بسوی خداوند عالمیان از آنچه دیشب در خانه خود کردی.پس سلمان گذشت و آن گروه به آن مرد گفتند: سلمان نسبت به تو داد و تو آن را از خود دفع نکردی؟گفت: مرا خبر داد به امری که بغیر از حق تعالی و من دیگری مطلع نبود(1) .
و به سند دیگر روایت کرده است: آن مرد ابوبکر بن ابی قحافه بود(2) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است آن حضرت از فضیل بن یسار پرسید: می دانی چه معنی دارد آنکه سلکان علم اول و علم آخر را دانست؟
فضیل گفت: یعنی دانست علم بنی اسرائیل را و علم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را.
حضرت فرمود: نه چنین است بلکه مراد آن است که علم پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علم حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) و غرایب امر پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و غرایب امیرالمومنین (عليهالسلام ) را دانست(3) .
و ایضا شیخ کشی و شیخ مفید به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرد اند: روزی ابوذر به خانه سلمان درآمد و قزقان سلمان در بار بو، پس در اثنای آنکه با یکدیگر سخن می گفتند قزقان سرنگون شد بر روی زمین و هیچ از مرق و چربی آن بر زمین نریخت، پس ابوذر تعجب بسیاری کرد از آن، و سلمان باز قزقان را برگردانید و بر حال خود گذاشت و مشغول سخن شدند، پس باز قزقان سرنگون شد و هیچ از مرق و چربی آن بر زمین نریخت، پس تعجب ابوذر زیاده شد و از خانه سلمان دهشت زده بیرون آمد و در غرایب آن حال تفکر می نمود ناگاه حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) را بر در خانه سلمان دید، چون نظر حضرت امیر بر ابوذر افتاد گفت: ای ابوذر! چه چیز باعث شد تو را که نزد سلمان بیرون آمدی و چه چیز است سبب دهشت تو گردیده است؟
____________________
1-رجال کشی 1/52 د اختصاص 11.
2-رجال کشی 1/25.
3-رجال کشی 1/64.
ابوذر گفت: یا امیرالمومنین (عليهالسلام )! سلمان را دیدم که چنین کاری کرد، به این سبب متعجب و متحیر گردیدم.
حضرت فرمود: ای ابوذر! اگر سلمان تو را خبر دهد به آنچه می داند هر آینه خواهی گفت که: خدا رحمت کند کشنده سلمان را، ای ابوذر! بدرستی که سلمان درگاه خداست در زمین، هر که او بشناسد مومن است و هر که او را انکار نماید کافر است، و بدرستی که سلمان از ما اهل بیت است(1) .
و به روایت شیخ مفید: چون حضرت به نزد سلمان آمد فرمود: ای سلمان! مدارا کن با مصاحب خود و نزد او ظاهر مساز چیزی را که او تاب نیاورد(2) .
کلینی و کشی و شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده اند: روزی سلمان در مسجد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جماعتی از قریش نشسته بود پس ایشان شروع کردند در ذکر حسبهای خود و نسبت های خود را بالا بردند تا آنکه نوبت به سلمان رسید، پس عمر بن الخطاب به او گفت: خبر ده مرا ای سلمان که تو کیستی و پدر تو کیست و اصل تو چیست؟
سلمان گفت: منم سلمان پسر بنده خدا، من گمراه بودم پس حق تعالی مرا هدایت کرد به برکت محمد، و من پریشان بودم پس خدا مرا غنی گردانید به محمد، و من بنده بودم پس خدا آزاد گردانید مرا به برکت محمد، این است نسبت من و این است حسب من.
پس در این سخن بودند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمد پس سلمان گفت: یا رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم )! چه کشیدم من از این جماعت! با ایشان نشستم پس شروع کردند به ذکر نسبهای خود و فخر کردند به پدران خود تا آنکه به من رسیدند پس عمر از من چنین سوال کرد.حضرت فرمود: تو چه جواب گفتی؟سلمان جواب خود را نقل کرد، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای گروه قریش! بدرستی که حسب مرد دین اوست و مردی او خلق
____________________
1-رجال کشی 1/59 د اختصاص 12 و در آن قسمتی از روایت ذکر شده است.
2-اختصاص 12.
اوست و اصل آدمی عقل اوست، حق تعالی می فرماید:( إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ ) (1) یعنی: بدرستی که ما آفریدیم شما را از مردی و زنی و گردانیدیم شما را شعبها و قبیله ها برای آنکه بشناسید یکدیگر را، بدرستی که گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نیست هیچیک از این جماعت را بر تو فضیلتی مگر به پرهیزکار از معاصی خداوند عالمیان، و اگر تو پرهیزکارتر ایشان باشی از ایشان افضلی(2) .
وایضا کشی روایت کرده است: هرگاه سلمان می دیدی شتری را که آن را عسکر می گفتند - و عایشه در روز جمل بر آن سوار شد - تازیانه ای بر آن می زد، پس به سلمان می گفتند که: ای ابوعبدالله! چه می خواهی از این بهیه؟پس سلمان می گفت: این بهیمه نیست ولیکن این عسکر پسر کنعان جنی است به این صورت شده است که مردم را گمراه کند.پس به اعرابی صاحب شتر گفت: شتر تو این جا روا نیست ولیکن ببر آن را به سر حد حواب که اگر به آنجا ببری به هر قیمت که خواهی از تو می خرند(3) .
پس از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: لشکر عایشه عسکر را برای او به هفتصد درهم خریدند در وقتی که به جنگ حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) می رفتند(4) .
مولف گوید: این از جمله کرامات حضرت سلمان است که سالها پیش از واقعه جمل خبر به آن داده بود و شتر عایشه را تعیین نمود.
وایضا کشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سلمان زنی خواست از قبیله کنده، چون داخل خانه او شد دید که کنیزکی دارد و پرده ای از عبا بر در خانه اش آویخته است، پس سلمان گفت: در خانه شما مگر بیماری هست که پرده بر در آویخته اید؟یا خانه کعبه را به اینجا آورده اید که جامه بر آن پوشانیده اید؟گفتند: آن زن
____________________
1-سوره حجرات: 13.
2-کافی 8/181 د رجال کشی 1/59 د امالی شیخ طوسی 147.
3-رجال کشی 1/58.
4-رجوع شود به رجال کشی 1/58.
از برای ستر بر خود این برده را آویخته است د سلمان گفت: این کنیز چیست؟ گفتند: این زن مالی داشت خواست کنیزکی بگیرد که او را خدمت کند، سلمان گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که هر مردی که نزد او کنیزکی بوده باشد و با او نزدیکی نکند و او را به شوهر ندهد و آن کنیز زنا بکند، پس مثل گناه آن کنیز بر آن مرد باشد، و هر که قرضی بدهد چنان باشد که نصف آن مال را تصدق کرده باشد و چون مرتبه دیگر قرض دهد چنان باشد که کل مال را تصدق کرده باشد، و ادا کردن حق به صاحبش آن است که حق او را بردارد و به خانه او یا به محل متاع او برساند و به صاحب حق بگوید که: حق خود را بگیر(1) .
و بازکشی به سند معتبر روایت کرده است که: روزی نزد حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) نام بردند سلمان فارسی را، حضرت فرمود: او سلمان محمدء است بدرستی که سلمان از ماست اهل بیت، سلمان به مردم گفت: گریختید از قرآن بسوی احادیث زیرا که قرآن را کتاب رفیعی یافتید و در آنجا شما را حساب می نمایند بر نقیر و قطمیر و فتیل - یعنی هر امر خردی و ریزی - و بر قدر دانه خردلی پس ننگی کرد بر شما احکام قرآن پس گریختند بسوی احادیثی که کار را بر شما گشاد و آسان کرده است(2) .
و شیخ مفید و کشی به سندهای صحیح و موثق از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است: روزی حضرت سلمان در کوفه در بازار حدادان عبور نمود پس در آنجا جوانی را دید که بیهوش شده بود و مردم بر گرد او جمع شده بودند، پس به سلمان گفتند: ای ابوعبدالله! این جوان را صرع گرفته است بیا و در گوش او دعائی بخوان شاید به هوش بازآید، چون سلمان به نزدیک او رفت جوان به هوش آمد و گفت: ای ابوعبدالله! مرا آن مرض نیست که ایشان گمان بردند ولیکن چون به این حدادان گذشتم و گرزهای ایشان را دیدم که بر آهن می کوبیدند به خاطر آمد آنچه حق تعالی در قرآن می فرماید:( وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِيدٍ ) (3) یعنی: از برای ایشان گرزها از آهن هست پس از ترس عذاب
____________________
1-رجال کشی 1/68.
2-رجال کشی 1/71.
3-سوره حج: 21.
الهی عقلم بر طرف شد و مدهوش شدم، پس سلمان او را برادر خود گرفت و در دل سلمان حلاوت محبت او درآمد از برای خدا، و پیوسته با او می بود و شرایط اخوت را رعایت می نمود تا آنکه آن جوان بیمار شد، سلمان به عیادت او رفت و بر بالین او نشست و دید که او در حال جان کندن است گفت: ای ملک موت! مدارا کن به برادر من، ملک موت گفت: ای ابوعبدالله! من با هر مومن مدارا می کنم و با ایشان مهربانم(1) .
و ایضاکشی به سند معتبر از مسیب بن نحجه روایت کرده است که: چون سلمان فارسی به امارت مداین آمد ما به استقبال او بیرون رفتیم پس با او می آمدیم، چون به کربلا رسیدیم سلمان پرسید: این زمین چه نام دارد؟گفتم: این را کربلا می گویند، گفت: این موضع کشته شدن برادران من است، و این موضع ریختن خون های ایشان است، کشته شده است در این زمین بهترین پشینیان و کشته خواهد شد در این زمین بهترین پسینیان، پس با او آمدیم تا به حرورا رسیدیم که محل اجتماع خوارج نهروان بود پرسید که: این موضع چه نام دارد؟ گفتم: حرورا نام دارد، گفت: در این جا خروج کرده اند بدترین پیشینیان و خروج خواهند کرد بعد از این بدترین پسینیان، چون به کوفه رسید گفت: این است کوفه؟گفتم: بلی، گفت: قبه اسلام است(2) .
مولف گوید که: شیخ کشی خطبه طولانی از حضرت سلمان روایت کرده است(3) که در آنجا بیان حق اهل بیت رسالت و شقاوت ستمکاران این امت و غاصبان خلافت نموده است و خبر داده است از اکثر وقایع و ظلمهائی که بر اهل بیت رسالت واقع شده است و از خروج بنی امیه و فتنه های ایشان و خروج بنی عباس و اکثر وقایع گذشته و بسیاری از وقایعی که بعد از این موقع خواهد شد از کشته شدن نفس زکیه و خروج حضرت قایم (عليهالسلام ) و فرورفتن لشکر سفیانی در بیدا و غیرآنها از وقایعی که در احادیث معتبره واقع شده است،
____________________
1-امالی شیخ مفید 136، رجال کشی 1/72.
2-رجال کشی 1/73-75.
3-رجال کشی 1/75-98.
و شاید که بعد از این در کتاب غیبت مذکور شود انشاء الله تعالی.
و در تفسیر حضرت امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: سلمان روزی بر جماعتی از یهود گذشت پس از او سوال کردند که نزد ایشان بنشیند و نقل کند از برای ایشان آنچه شنیده است از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن روز.
پس به نزد ایشان نشست از نهایت حرصی که بر اسلام ایشان داشت و گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که خداوند عالمیان می فرماید که: ای بندگان من! آیا چنین نیست که جمعی را که بسوی شما حاجتهای بزرگ باشد و شما آن حاجت ها را بر نمی آورید مگر آنکه شفیع گردانند نزد شما محبوب ترین خلق را بسوی شما، پس چون ایشان را شفیع گردانند از برای کرامت آنها نزد شما حاجتهای ایشان را بر می آورید، پس بدانید گرامی ترین خلق نزد من نیکوتر و فاضل ترین ایشان نزد من محمد است و برادر او علی و آنان که بعد از اویند از ائمه (عليهالسلام ) که وسیله های خلایقند بسوی من، پس هر که را حاجتی رو دهد که از من طلب نفع آن نماید یا بلائی عارض شود که از من دفع آن را خواهد پس بخواند مرا بحق محمد و آل او که نیکوترین خلقند و پاکان و پاکیزگانند از نقایص و گناهان تا برآورم من حاجت او را نیکوتر از آنچه بر می آورد آن کسی که شفیع می گردانید بسوی او عزیزترین خلق را نزد او.
پس آن یهوداین گفتند به سلمان از روی استهزا و سخریه: چرا تو از خدا سوال نمی کنی به شفاعت ایشان و متوسل نمی شوی بسوی خدا بحق ایشان که تو را بی نیازترین اهل مدینه گرداند؟
پس سلمان گفت: خدا را خواندم به سبب ایشان و سوال کردم از خدا به شفاعت ایشان به چیزی را که جلیلتر و بزرگتر و نافع تر است از جمیع ملک دنیا، سوال کردم بحق ایشان که مرا عطا فرماید زبانی که برای بیان بزرگواری و ثنای او یاد کننده باشد و دلی عطا کند که شکرکننده نعمتهای او باشد و بر مصیبت های عظیم صبر کنند باشد، و حق تعالی اجابت من نمود در آنچه طلب کردم و آن بهتر است از پادشاهی تمام دنیا و آنچه در دنیا هست از نعمتها صد هزار هزار مرتبه.
پس ایشان استهزا کردند به سلمان و گفتند: ای سلمان! دعوی کردی مرتبه عظیم شریفی را که ما محتاجیم که امتحان کنیم در آن دعوی راست و دروغ تو را، اول امتحان ما آن است که بر می خیزیم و تازیانه های خود را بر تو می زنیم پس از پروردگار خود سؤال کن که دست ما را از تو باز دارد.
سلمان گفت: خداوندا! مرا بر بلا صبر کننده گردان؛ و سلمان مکرر این دعا می کرد و ایشان او را به تازیانه های خود می زدند تا آنکه وامانده شدند و ملال بهم رسانیدند و سلمان بغیر آن دعا سخنی نمی گفت.
چون وامانده شدند ایشان گفتند که: ما گمان نداشتیم که روحی در بدنی بماند با چنین عذاب شدیدی که ما بر تو وارد ساختیم، چرا از پروردگار خود سؤال نکردی که ما را ز ضرر تو باز دارد؟
سلمان گفت: زیرا که این سؤال خلاف صبر است بلکه تسلیم کردم و راضی شدم به مهلتی که حق تعالی شما را داده است و سؤال کردم از او که مرا شکیبائی دهد بر این بلا.
چون ساعتی استراحت کردند باز برخاستند و گفتند: در این مرتبه آنقدر بر تو تازیانه خواهیم زد که جان تو از بدنت مفارقت کند یا کافر شوی به محمد.
گفت: هرگز چنین نخواهم کرد که کافر شوم به محمد، بدرستی که حق تعالی فرستاده است بر رسول خودش( الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ) (1) یعنی: ایمان می آورند در غایبانه و بدرستی که صبر کردن من بر مکروهات شما برای آنکه داخل شوم در زمره آن جماعتی که حق تعالی در این آیه مدح ایشان کرده بر من سهل و آسان است.
پس باز شروع کردند و زدند او را به تازیانه های خود تا آنکه مانده شدند، باز نشستند و گفتند: ای سلمان! اگر تو را قدری نزد حق تعالی می بود به سبب ایمانی که به محمد آورده ای هر آینه دعای تو را مستجاب می گردانید و باز می داشت ما را از تو.
سلمان فرمود: چه بسیار جاهلید شما! چگونه مستجاب کرده باشد دعای مرا هرگاه
____________________
1-سوره بقره: 3.
بکند نسبت به من خلاف آن چیزی را که از او طلب کرده ام زیرا که من از او صبر طلبیدم پس دعای مرا مستجاب گردانید و مرا صبر کرامت فرمود، و از او نطلبیدم که شما را از من بازدارد تا آنکه به بازنداشتن شما خلاف دعای مرا بعمل آورده باشد چنانچه شما گمان می کنید.
پس باز مرتبه سوم برخاستند و تازیانه ها کشیدند و بر او می زدند و سلمان زیاده بر این نمی گفت که: خداوند! مرا صبر ده بر بلاهائی که به من می رسد در محبت برگزیده و دوست تو محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
پس آن کافران گفتند: ای سلمان! وای بر تو، آیا محمد تو را رخصت نداده است که از برای تقیه از دشمنان خود بگوئی کفری را که خلاف آن چیزی است که در خاسطر توست و اعتقاد به آن داری؟ پس چرا نمی گوئی آنچه را جبر می کنیم تو را به آن از برای تقیه؟
سلمان گفت: خدا مرا رخصت داده است که در این امر تقیه کنم و بر من واجب نگردانیده است بلکه جایز ساخته است از برای من که بگویم آنچه شما مرا به آن جبر می نمائید و صبر کنم بر آزارهای و مکروهات شما و این را بهتر گردانیده از آنکه از روی تقیه آنچه گوئید بگویم و من غیر این را اختیار نخواهم کرد.
پس بار دیگر برخاستند و تازیانه بسیار بر او زدند بحدی که خون از بدن او روان شد و از روی سخریه و استهزا به او گفتند: از خدا سوال نمی کنی که ما را از ضرر تو باز دارد و آنچه ما از تو طلب می کنیم نمی گوئی که ما دست از تو بازداریم؟پس نفرین کن بر ما که خدا ما را هلاک کند اگر از جمله راستگویانی در دعوائی که می کنی که خداوند عالمیان رد نمی کند دعای تو را اگر سوال کنی بحق محمد و آل طیبین او.
پس سلمان گفت که: من کراهت دارم از آنکه خدا را بخوانم برای هلاکت شما از ترس آنکه مبادا در میان شما کسی باشد که حق تعالی داند که او بعد از این ایمان خواهد آورد پس از خدا سوال کرده باشم که اسم او را منقطع گرداند از ایمان.
آن کافران معاند گفتند: هرگاه از این می ترسی چنین دعا کن که: خداوند! هلاک گردان هرکه را که در علم تو هست که او باقی خواهد ماند بر تمرد و کفران خود که اگر
چنین کنی دعای تو متضمن آن چیزی نخواهد بود که از آن می ترسی.
پس شکافته شد دیوار آن خانه که آن قوم در آنجا بودند و سلمان مشاهده کرد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را و حضرت فرمود: دعا کن بر ایشان به هلاک شدن زیرا که در میان ایشان کسی نیست که ایمان بیاورد و به رشد و صلاح در آید چنانکه حضرت نوح (عليهالسلام ) نفرین کرد بر قوم خود در وقتی که دانست از قوم او ایمان نخواهد آورد احدی بغیر از آنها که ایمان آورده اند.
پس سلمان گفت که: چگونه می خواهید نفرین کنم بر شما به هلاک؟
گفتند: دعا کن که خداوند عالمیان منقلب گرداند تازیانه هر کسی را به افعی که سر خود را برگرداند و استخوانهای بدن صاحبش را بخاید.
پس حضرت سلمان (عليهالسلام ) چنین دعا کرد تا آنکه تازیانه هر یک از ایشان افعی شد که دوسر داشت، به یک سر سر صاحبش را گرفت و به سر دیگر دست راستش را گرفت که به آن تازیانه گرفته بود، پس همه استخوانهایش را درهم شکست و خایید و فرو برد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن مجلسی که نشسته بود فرمود: ای گروه مسلمانان! بدرستی که حق تعالی یاری کرد مصاحب شما سلمان را در این ساعت بر بیست نفر منافقان و یهودان و منقلب ساخت تازیانه های ایشان را به افعیها که ایشان را کوبیدند و خاییدند و استخوانهای ایشان را در هم شکستند و فرو بردند ایشان را، پس برخیزید که نظر کنم بسوی آن افعیها که حق تعالی برانگیخت از برای نصرت سلمان.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اصحابش برخاستند و متوجه آن خانه شدند، و در آن وقت جمع شده بودند و در آن خانه همسایگان او از منافقان و یهودان در وقتی که صداهای آن کافران را شنیده بودند که افعیها ایشان را می دریدند، و چون آن حال را مشاهده کرده بودند ترسیده بودند از آن افعیها و نفرت می کردند از نزدیکی آن ها.پس چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تشریف آورد آن افعیها از خانه بیرون آمدند در شارع مدینه و آن شارع بسیار تنگ بود و حق تعالی آن شارع را گشاده گردانید و ده برابر آنچه بود گشادگی داد، پس آن افعیها به امر الهی ندا کردند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
را: السلام علیک یامحمد السلام علیک یا سید الاولین و الاخرین، پس سلام کردند بر حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) و گفتند: السلام علیک یا علی یا سید الوصیین، پس سلام کردند بر ذریت مقدسه آن حضرت و گفتند السلام علی ذریتک الطیبین الطاهرین الذین جعلوا علی الخلایق قوامین یعنی: سلام بر ذریت تو باد که پاکان و معصومانند و حق تعالی ایشان را قیام نماینده گردانیده است به امور خلق، اینک ما تا زیانه های این منافقانیم که حق تعالی ما را افعیها گردانید به دعای این مومن که سلمان است.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که در میان امت من کسی را قرار داده است که شبیه است به حضرت نوح (عليهالسلام ) در صبر کردن و دعا نکردن در بدو حال و نفرین کردن در آخر کار.
پس آن افعیها ندا کردند: یا رسول الله! شدید شده است غضب ما و خشم ما بر این کافران، و حکمهای تو و حکمهای وصی تو جاری است بر ما در ممالک پروردگار عالمیان، و ما از تو سوال می کنیم که از حق تعالی سوال کنی که بگرداند ما را از افعیهای جهنم که بر ایشان مسلط خواهد گردانید تا آنکه در جهنم از عذاب کنندگان ایشان باشیم چنانکه در دنیا ایشان را فرو بردیم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آنچه طلب کردید برای شما روا شد، پس ملحق شوید به پائین ترین درکات جهنم بعد از آنکه بیرون افکنید آنچه در شکمهای شماست از اجزای این کافران تا آنکه برای خواری ایشان تمام تر باشد و عار ایشان در روزگار بیش تر باقی ماند به سبب آنکه در میان مردم مدفون گردند و از حال ایشان عبرت گیرند مومنانی که بر قبرهای ایشان گذرند و گویند: اینهایند این ملعونان که به غضب الهی گرفتار شدند به سبب دعای سلمان محمدی که دوست محمد است و برگزیده مومنان است.
پس آن افعیها انداختند آنچه در شکمهای ایشان بود از جزوهای بدنهای ایشان، و خویشان ایشان آمدند و آن کافران را دفن کردند و بسیاری از کافران به سبب دیدن این معجزه مسلمان شدند، و مومن خالص شدند بسیاری از منافقان، و شقاوت غالب شد بر بسیاری از کافران و منافقان و گفتند: این سحری است هویدا، پس رو کرد حضرت
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بسوی سلمان و گفت: ای ابو عبدالله! تو از خواص برادران مومن مائی و محبوب دلهای ملائکه مقربانی، و بدرستی که تو در آسمان ها و در حجب حق تعالی و در کرسی و عرش اعظم الهی و آنچه در میان عرش است تا تحت الثری مشهورترین در فضیلت و کرامت نزد اهل آنها از آفتابی که طالع گردیده باشد در روزی که در هوا هیچ ابر و غبار و تیرگی نبوده باشد، تو از نیکوترین مدح کرده شدگانی در آیه کریمه الذین یومنون بالغیب(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که مردی به حضرت صادق (عليهالسلام ) عرض کرد: چه بسیار می شنوم از شما ذکر سلمان فارسی را.
حضرت فرمود: مگو سلمان فارسی ولیکن بگو سلمان محمدی، آیا می دانی به چه سبب من او را بسیار یاد می کنم؟
راوی گفت: نه.
حضرت فرمود: برای سه خصلت: اول آنکه او اختیار کرد خواهش حضرت امیرالمومنین را بر خواهش نفس خود، دوم آنکه فقرا را دوست می داشت و ایشان را اختیار نمود بر مالداران و اهل عزت و شرف، آنکه علم و علما را دوست می داشت بدرستی که سلمان بنده شایسته خدا بود و میل کننده بود از هر باطل بسوی حق، و مسلمان حقیقی بود و هیچگونه شرک اختیار ننمود(2) .
و بن بابویه به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) فرمود که: میان سلمان و مردی سخنی و خصومتی واقع شد پس آن مرد گفت: تو کیستی یا سلمان؟ سلمان گفت: اما اول من و اول تو پس نطفه جنسی است و اما آخر من و آخر تو پس مردار گندیده ای است، و چون قیامت برپا شود و نصب نمایند ترازوهای اعمال را پس هر که سنگین باشد میزان حسنات او گرامی و بزرگوار است
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 69-72.
2-امالی شیخ طوسی 133.
و هر که سبک باشد ترازوی اعمال او لئیم و بی مقدار است(1) .
و در کتاب حسین بن سعید به سند معتبر منقول است که: حضرت سلمان رحمه الله علیه می گفت: اگر نه سجده کردن می بود از برای خدا و همنشینی با گروهی که کلام نیک از دهان خود می افکنند همچنانکه خرمای نیک از درخت می ریزد هر آینه آرزوی مرگ می کردم(2) .
و ابن ابی الحدید روایت کرده است از ابووایل که: من با رفیق خود رفتم به نزد سلمان و نزد او نشستیم، سلمان گفت: اگر نه این بود که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نهی فرمود از آنکه تکلف کنند برای مهمان هر آینه برای شما تکلف می کردم و تکلف آن است که چیزی که نزد آن شخص نباشد به مشقت حاضر کند پس نانی و نمک سوده ای که چیزی دیگر با آن مخلوط نبود از برای ما آورد، پس رفیق من گفت: اگر با این نمک سعتر(3) می بود بهتر بود، سلمان مطهره خود را فرستاد و در گرو سعتر کرد و از برای ایشان آورد، چون خوردیم رفیق من گفت: شکر می کنم خداوندی را که قانع گردانید ما را به آنچه روزی ما کرده است، سلمان گفت که: اگر قانع بودی به آنچه خدا روزی کرده است تو را مطهره من به گرو نمی رفت(4) .
وایضا ابن ابی الحدید گفته است که: سلمان از اهل فارس بود از رامهرمز؛ و بعضی گفته اند: بلکه از اهل اصفهان بود از قریه ای که آن را جی می گویند، و او از جمله موالی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و کنیت او ابوعبدالله بوده است، و چون او می پرسیدند که تو پسر کیستی، می گفت: من سلمان پسر اسلامم و از فرزندان آدمم، و روایت کرده اند که: او را
____________________
1-امالی شیخ صدوق 489.
2-کتاب الزهد 79، مستدرک الوسائل 4/484.
3-سعتر: گیاهی است بیابانی، دارای برگهای ریز و گلهای کبود رنگ، طعمش تند و خوشبو، در طب برای معالجه بعضی امراض ریه و معده بکار می رود.(فرهنگ عمید 2/1435).
4-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 3/155.
زیاده از ده آقا مالک شد و دست به دست می گردید تا به دست رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید(1) .
ابن عبد البر در کتاب استیعاب روایت کرده است از حسن بصری که: عطائی که هر سال به سلمان می دادند از بیت المال پنج هزار درهم بود، و چون آن را می گرفت همه را تصدق می کرد و از عمل دست خود می خورد، و او را یک عبا بود که نصف را بر زمین می انداخت و نصفی را بر خود می پوشانید.
و ذکر کرده اند که: سلمان را خانه نبود و در سایه دیوارها و سایه درختان بسر می برد، روزی شخصی به او گفت: می خواهی از برای تو خانه بسازم که در آن ساکن شوی؟
گفت: مرا احتیاج به آن نیست.
پس پیوسته آن مرد مبالغه می نمود در این باب تا آنکه گفت: می دانم خانه ای که موافق توست کدام است و چنان خانه ای از برای تو می سازم.
سلمان گفت: وصف کن از برای من خانه ای را که موافق من است.
مرد گفت: خانه ای از برای تو می سازم که هر گاه تو در آن خانه بایستی سرت به سقف آن برسد و اگر پاهای خود را دراز کنی به دیوار برسد.
گفت: بلی، چنین خانه می خواهم؛ پس چنین خانه ای برای او بنا کرد.
و ایضا در استیعاب روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: اگر ایمان در ثریا باشد هر آینه به او خواهد رسید سلمان(2) .
و ایضا از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سلمان فارسی مانند لقمان حکیم است.
و از کعب الاحبار روایت کرده است که: سلمان را پر کرده اند از علم و حکمت(3) .
و کشی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: علی بن ابی طالب (عليهالسلام )
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 18/34.
2-استعیاب 2/635 - 636؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 18/35 - 36.
3-استیعاب 2/637.
محدث بود و سلمان (رضه عنه الله) محدث بود، یعنی ملائکه با هر دو سخن می گفتند(1) .
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: معنی محدث بودن سلمان آن است که امامش او را حدیث می گفت و اسرار خود را تعلیم او می نمود نه آنکه از جانب حق تعالی به او حدیث می رسید زیرا که بغیر از حجت خدا کسی دیگر را حدیث از جانب خدا به او نمی رسد(2) .
مؤلف گوید: ممکن است آنچه در این حدیث نفس شده است سخن گفتن حق تعالی بی واسطه ملک باشد، و ملک با سلمان سخن می گفته باشد، چنانکه پیش گذشت.
و ایضا به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: از آن حضرت پرسیدند از معنی محدث بودن سلمان، فرمود که: ملک در گوشش سخن می گفت(3) .
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: ملک بزرگواری با او سخن می گفت، راوی گفت: هرگاه سلمان چنین باشد پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) چگونه خواهد بود؟ حضرت فرمود: پس کار خود باش و به اینها کاری مدار(4) .
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: ملکی در دل او نقش می کرد که چنین و چنان است(5) ؛ و در حدیث دیگر فرمود: سلمان از جمله متوسمان بود، یعنی به فراست احوال مردم را می دانست(6) .
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: سلمان اسم عاظم را می دانست(7) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی تقیه
____________________
1-رجال کشی 1/55.
2-رجال کشی 1/61 - 62.
3-رجال کشی 1/63 - 64.
4-رجال کشی 1/72.
5-رجال کشی 1/64 و در آن در گوش او می گفت؟چنین و چنان است ذکر شده است.
6-رجال کشی 1/56.
7-رجال کشی 1/56.
نزد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مذکور شد، حضرت فرمود: اگر ابوذر می دانست آنچه در دل سلمان بود هر آینه او را می کشت، و حال آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برادری افکنده بود میان ایشان، پس چه گمان دارید به سایر مردمان(1) .
و ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: سلمان (رضه عنه الله) دختر از عمر بن الخطاب طلبید و عمر بن الخطاب دختر به او نداد، و بعد از آن عمر پشیمان شد و خواست که به او دختر بدهد؛ سلمان گفت: نمی خواهم، مطلب من این بود که بدانم آیا حمیت جاهلیت و کفر از دل تو به در رفته است یا آنکه باقی است چنانکه بود(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به اصحاب خود فرمود که: کدامیک از شما تمام سال روزه می دارید؟ سلمان گفت: من.
فرمود: کدامیک از شما همه شب را احیا می کنید؟ سلمان گفت: من.
فرمود: کدامیک از شما هر روز ختم قرآن می کند؟ سلمان گفت: من.
پس عمر به خشم آمد و گفت: این مردی است از فارس می خواهد بر ما که از قریشیم فخر کند، دروغ می گوید، در اکثر روزها روزه نیست و در اکثر شب خواب است و در اکثر روزش خاموش می باشد.
حضرت فرمود: او مانند و شبیه لقمان حکیم است، از او سؤال کن تا جوابت بگوید. عمر پرسید؛ سلمان فرمود: اما روزه سال، من ماهی سه روز روزه می دارم و حق تعالی می فرماید هر که حسنه ای بکند ده برابر به ثواب می دهم، این برابر روزه سال می شود با آنکه ماه شعبان را هم روزه می گیرم و با ماه رمضان پیوند می کند؛ و اما بیداری شب، هر شب با وضو می خوابم و از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم که می فرمود: هر که با وضو بخوابد چنان است که تمام شب را به عبادت احیا کرده باشد؛ و اما ختم قرآن، در هر روز سه مرتبه
____________________
1-رجال کشی 1/70.
2-رجال کشی 1/62.
سوره قل هو الله احد را می خوانم و از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم که به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می فرمود: یا علی! مثل تو در میان امت من مثل قل هو الله احد است هر که سوره قل هو الله احد را یک بار بخواند چنان است که ثلث قرآن را خوانده است، و هر که دو بار بخواند چنان است؟دو ثلث قرآن را خوانده است، و هر که سه بار بخواند چنان است که قرآن را ختم کرده است، پس هر که تو را به زبان دوست دارد ثلث ایمان در او تمام شده است و هر که تو را به زبان و دل دوست دارد و به دست خود تو را یاری کند تمام ایمان در او کامل شده است، یا علی! بحق آن خداوندی که مرا به راستی فرستاده است سوگند که اگر تو را اهل زمین دوست می داشتند چنانکه اهل آسمان تو را دوست می دارند خدا هیچکس را به آتش جهنم عذاب نمی کرد(1) .
پس عمر ساکت شد گویا سنگی به دهانش گذاشتند(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمد تقی (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی سلمان ابوذر را به ضیافت طلبید پس دو گرده نان نزد او حاضر ساخت، ابوذر گرده های نان را برداشت و می گردانید و در آن نظر می کرد.
سلمان گفت: از برای چکار این نانها را می گردانی؟
گفت: می ترسم که خوب پخته نشده باشد.
پس سلمان بسیار در غضب شد و فرمود: چه بسیار جرأت داری که این نانها را می گردانی و نظر می کنی، بخدا سوگند که در این نان کار کرده است آبی که در زیر عرش الهی است، و ملائکه در آن عمل کرده اند تا آنکه آن را در هوا افکنده اند، و باد در آن عمل کرده است تا آن را به ابر افکنده است، و ابر در آن کار کرده است تا آنکه آن را به زمین افشانده است، و رعد و ملائکه در آن همه کار کرده اند تا آنکه قطرات آن را در جاهای خود گذاشته اند، و عمل کرده اند در آن زمین و چوب و آهن و چهارپااین و آتش و هیزم
____________________
1-درباره حدیث رسول اکرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رجوع شود به مناقب ابن المغازلی پاورقی صفحه 108 و ینابیع المودة 1/376.
2-امالی شیخ صدوق 37؛ روضة الواعظین 280 - 281 بدون ذکر سند روایت.
و نمک و آنچه را من احصا نمی توانم کرد زیاده از آن است که گفتم از کارکنان در این نان، پس چگونه می توانی به شکر این نعمت قیام نمائی؟
پس ابوذر گفت: توبه می کنم بسوی خدا و طلب آمرزش می کنم از او از آنچه کردم، و بسوی تو عذر می طلبم از آنچه تو نخواستی.
و فرمود: روزی دیگر سلمان ابوذر را طلبید و از همیان خود چند پاره نان خشکی بیرون آورد و آن نانها تر کرد از مطهره ای که داشت و نزد ابوذر گذاشت، پس ابوذر گفت: چه نیکو است این نان، کاش نمکی با آن می بود. سلمان برخاست و بیرون رفت و مطهره خود را گرو گذاشت و نمکی گرفت و برای ابوذر آورد، پس شروع کرد ابوذر و آن نان را می خورد و نمک بر آن می پاشید و می گفت: حمد می کنم خداوندی را که روزی کرده است ما را چنین قناعتی.
سلمان گفت: اگر قناعت می داشتی مطهره من به گرو نمی رفت(1) .
و در بصائر الدرجات به سند معتبر از فضل بن عیسی روایت کرده است که گفت: من و پدرم به خدمت حضرت صادق (عليهالسلام ) رفتیم پس پدرم به خدمت آن حضرت عرض کرد: آیا راست است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: سلمان از ما اهل بیت است؟ فرمود: بلی.
پدرم گفت: آیا از فرزندان عبد المطلب است؟ حضرت فرمود: از ما اهل بیت است.
باز فرمود: از فرزندان ابو طالب است؟ حضرت فرمود: از ما اهل بیت است.
پدرم گفت: من نمی فهم این را، حضرت فرمود: چنین بدان که از ما اهل بیت است، پس اشاره فرمود به سینه خود و فرمود: چنان نیست که تو فهمیدی، بدرستی که حق تعالی طینت ما را از علیین خلق کرد و طینت شیعیان ما را از یک مرتبه پست تر از آن خلق کرد، پس ایشان از مایند؛ و طینت شیعیان ما را از یک مرتبه پست تر از آن خلق کرد، پس ایشان را از مایند؛ و طینت دشمنان ما را از سجین خلق کرد و طینت دوستان ایشان را یک مرتبه پست تر از آن خلق کرد، پس آنها از ایشانند؛ و سلمان بهتر است از لقمان(2) .
____________________
1-عیون اخبا الرضا 2/52.
2-بصائر الدرجات 17.
و در کتاب روضة الواعظین روایت کرده است که ابن عباس گفت: در خواب دیدم سلمان را پس گفتم: تو سلمانی؟ گفت: بلی، گفتم: تو آن نیستی که آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودی؟ گفت: بلی؛ و تاجی از یاقوت بر سر او دیدم و به انواع حله ها و زیورها زنیت کرده بود، پس من گفتم: ای سلمان! این منزلت نیکوئی است که حق تعالی به تو عطا کرده است؟ گفت: بلی، گفتم: در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول چه چیز را نیکوترین اعمال یافتی؟ گفت: در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول هیچ چیز بهتر از محبت علی بن ابی طالب نیست و متابعت آن حضرت کردن(1) .
و ایضا از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده است که: بهشت مشتاق تر است بسوی سلمان از سلمان بسوی بهشت، و بهشت عاشق تر است بسوی سلمان از سلمان بسوی بهشت(2) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول برادر گردانید سلمان و ابوذر را و شرط کرد بر ابوذر که مخالفت سلمان نکند(3) .
و در کتاب اختصاص به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که اصبغ بن نباته از آن حضرت پرسید از فضیلت سلمان، حضرت فرمود: چه گویم در باب کسی که از طینت ما خلق شده است و روح او به روح ما مقرون است! حق تعالی او را مخصوص گردانیده است از علوم به اول آنها و آخر آنها و ظاهر آنها و باطن آنها و پنهان آنها و آشکار آنها، و روزی نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حاضر شدم و سلمان در خدمت حضرت بود پس اعرابی داخل شد و او را از جای خود دور کرد و در جای او نشست، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در غضب شد تا آنکه پر شد رگی که در میان دو چشم آن حضرت بود و دیده های مبارکش سرخ شد پس فرمود: آیا دور می کنی مردی را که خداوند عالمیان او را دوست می دارد و دوستی خود را نسبت به او ظاهر گردانیده در آسمان
____________________
1-روضة الواعظین 281 - 282.
2-روضة الواعظین 282.
3-کافی 8/162.
و رسول خدا او را در زمین دوست می دارد، ای اعرابی! آیا دور می کنی مردی را که جبرئیل نیامده است پیش من هیچ مرتبه مگر آنکه مرا امر کرده است از جانب پروردگار من که او را سلام برسانم؟ ای عرابی! بدرستی که سلمان از من است هر که او را جفا کند مرا جفا کرده است و هر که او را آزاد کند مرا آزاد کرده و هر که او را دور گرداند مرا دور گردانیده است و هر که او را نزدیک گرداند مرا نزدیک گردانیده، ای اعرابی! غلط مکن در باب سلمان بدرستی که حق تعالی مرا امر کرده است که مطلع گردانم او را بر مرگهای مردم و بلاهائی که به ایشان می رسد و نسبهای مردم و سخنانی که جدا کننده حق است از باطل.
اعرابی گفت: یا رسول الله! من گمان نداشتم که اعمال سلمان به این مرتبه رسیده است، آیا او مجوسی نبود که مسلمان شد؟
حضرت فرمود: ای اعرابی! من از حق تعالی فضیلت سلمان را برای تو نقل می کنم و تو در برابر می گوئی که سلمان مجوسی بوده است؟! بدرستی که سلمان مجوسی نبود ولیکن شرک را ظاهر می کرد برای تقیه و ایمان را پنهان می کرد، ای اعرابی! مگر نشنیده ای حق تعالی می فرماید( فلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) (1) یعنی: پس نه بحق پروردگار تو ایمان نمی آوردند ایشان تا حکم گردانند تو را در هر منازعه ای که میان ایشان واقع شود پس نیابند در نفسهای خود تنگی و حرجی از آنچه تو حکم کنی در میان ایشان و انقیاد کنند انقیاد کردنی آیا نشنیده ای که حق تعالی می فرماید که: آنچه عطا کند به شما رسول او پس بگیرید آن را و آنچه شما را از آن نهی فرموده است ترک کنید(2) ، ای اعرابی! بگیر آنچه به تو عطا می کنم و از جمله شکر کنندگان باش و انکار مکن گفته مرا که مستحق عذاب الهی گردی و انقیاد کن گفته رسول خدا را تا از ایمنان گردی(3) .
مؤلف گوید که: دور نیست که مراد از اعرابی عمر باشد چنانکه در بسیاری از احادیث
____________________
1-سوره نساء: 65.
2-اشاره به آیه 7 سوره حشر.
3-اختصاص 221 - 222، و سند روایت در آن از خود اصبغ بن نباته می باشد.
برای تقیه به این عبارت از او تعبیر نموده اند.
و ایضا در کتاب اختصاص به سند معتبر روایت کرده است که: روزی سلمان فارسی داخل مجلس پیغمبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد پس صحابه او را تعظیم کردند و او را بر خود مقدم داشتند و در صدر مجلس او را جا دادند برای عظیم شمردن حق او و تعظیم پیری او و برای اختصاص که او را بود به حضرت رسول و آل آن حضرت، پس عمر داخل شد و دید که او را در صدر مجلس نشانیده اند، گفت: کیست این عجمی که در صدر مجلس نشسته است در میان عربان؟ پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر منبر بالا رفت و خطبه ای خواند و فرمود: بدرستی که همه مردم از زمان آدم تا این زمان مانند دندانهای شانه اند و فضیلتی نیست عربی را بر عجمی و نه سرخی را بر سیاهی مگر به تقوی و پرهیزکاری، سلمان دریائی است که آخر نمی شود و گنجی است که منتهی نمی شود، سلمان از ما اهل بیت است، سلمان عطا می کند حکمت را و برهانهای حق را ظاهر می گرداند(1) .
و ایضا در کتاب اختصاص روایت کرده است که: روزی در خدمت حضرت صادق (عليهالسلام ) نام سلمان و جعفر طیار مذکور شد و حضرت تکیه فرموده بودند پس بعضی جعفر را بر سلمان تفضیل دادند، و ابو بصیر در آن مجلس حاضر بود پس گفت: سلمان گبری بود و مسلمان شد، حضرت صادق (عليهالسلام ) درست نشست غضبناک و فرمود: ای ابو بصیر! حق تعالی سلمان را علوی کرد بعد از آنکه مجوسی بود و آن را قرشی گردانید بعد از آنکه فارسی بود پس صلوات خدا بر سلمان باد، و بدرستی که جعفر را رتبه عظیمی نزد حق تعالی هست و با ملائکه در بهشت پرواز می کند(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: روزی سلمان در میان جماعتی نشسته بود و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر ایشان گذشت و بر استر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوار بود، پس سلمان به آن جماعت گفت: چرا بر نمی خیزید که چنگ در دامان او بزنید و مسائل
____________________
1-اختصاص 341.
2-اختصاص 341.
دین خود را از او بپرسید! سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که دانه را شکافته است و خلایق را آفریده است که خبر نمی دهد شما را به سیرتهای پیغمبر شما کسی غیر او، و بدرستی که اوست عالم زمین و آن کارهای او همه خدائی است بر زمین و به برکت او زمین ساکت است، و اگر او از میان شما برود علم را نخواهید یافت و اطوار مردم را منکر خواهید شد(1) .
و ابن اب الحدید گفته است که: وفات سلمان در آخر خلافت عثمان بود در سال سی و پنجم از هجرت؛ و بعضی گفته اند در اول سی و ششم بود؛ و بعضی گفته اند وفات او در خلافت عمر بود. و اشهر، قول اول است.(2)
و در کتاب فضایل شاذان بن جبرئیل از اصبغ بن نباته منقول است که گفت: من با سلمان فارسی بودم در وقتی که امیر مداین بود در ابتدای خلافت حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) زیرا که عمر او را والی مداین گردانید و تا ابتدای خلافت حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) زیرا که عمر او را والی مداین گردانید و تا ابتدای خلافت حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) والی بود.پس روزی به نزد او رفتم و او را بیمار یافتم و در آن مرض به رحمت الهی واصل شد، و پیوسته او را عیادت می کردم در آن بیماری تا آنکه مرض او شدید شد و یقین کرد به مرگ خود پس متوجه من شد و فرمود: ای اصبغ! حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا خبر داد چون نزدیک مرگ من شود مرده با من سخن خواهد گفت و می خواهم که بدانم وفات من نزدیک شده است یا نه؟
اصبغ گفت که: آنچه می خواهی بفرما تا من از برای تو بعمل آورم.
سلمان گفت که: تختی بیاور و به روی آن فرش کن آنچه برای مردگان فرش می کنند و چهار کس مرا برادرند و به قبرستان برند.
اصبغ گفت: من گفتم چنین می کنم و به جان منت می دارم، پس به سرعت بیرون رفتم و بعد از ساعتی برگشتم و آنچه فرموده بود بعمل آوردم و گروهی را آوردم که او را
____________________
1-امالی شیخ صدوق 440.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 18/37؛ استیعاب 2/638.
برداشتند و به قبرستان مداین رسانیدند، چون او را در قبرستان بر زمین گذاشتند گفت: ای قوم! روی مرا به قبیله کنید پس به آواز بلند ندا کرد که: السلام علیکم ای اهل عرصه کهنه شدن و پوسیدن، سلام خدا بر شما باد ای گروهی که محجوب گردانیده اند شما را از دنیا، پس کسی جواب او نداد، پس بار دیگر ایشان را ندا کرد و گفت: السلام علیکم ای گروهی که مرگ را چاشتگاه شما قرار داده اند، السلام علیکم ای گروهی که زمین را لحاف شما گردانیده اند، السلام علیکم ای گروهی که رسیده اید به عملهائی که در دار دنیا کرده بودید، السلام علیکم ای گروهی که انتظار می کشید که اسرافیل در صور بدمد و از قبرها بیرون آیید، سوال می کنم از شما بحق خداوند عظیم و بحق پیغمبر کریم که البته یکی از شما مرا جواب بگوید، بدرستی که منم سلمان فارسی آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن حضرت مرا خبر داده است که چون نزدیک وفات من شود مرده با من سخن خواهد گفت و می خواهم بدانم که وفات من نزدیک شده است یا نه.
چون سلمان سخن خود را تمام کرد ناگاه میتی از قبر خود به سخن درآمد و گفت: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته، ای گروهی که بناها می سازید وفانی خواهید شد و مشغول گردیده اید به عرصه دنیا، اینک سخن تو را می شنویم و بزودی تو را جواب می گوئیم، از آنچه خواهی بپرس خدا تو را رحمت کند.
سلمان گفت: ای سخن گوینده بعد از مرگ! وای کلام گوینده بعد از حسرت مردن! آیا تو از اهل بهشتی یا از اهل جهنم؟
گفت: ای سلمان! من از آنهایم که خدا انعام کرده است بر ایشان به عفو و کرم خود و ایشان را داخل بهشت گردانیده است به رحمت خود.
پس سلمان گفت: ای بنده خدا! وصف کن از برای من که مرگ را چگونه یافته ای و چه رسید به تو از آن، و چه دیدی و چه مشاهده نمودی؟
گفت: مهلت ده مرا ای سلمان و مبالغه منما، پس بخدا سوگند که بریدن بدن به اره های و جدا کردن و پاره کردن به مقراضها آسانتر است بر من از شدت مرگ، بدان که حق تعالی در دار دنیا مرا نیکیها الهام کرده بود و عمل به خیر می کردم و فرایض الهی را بجا می آوردم
و قرآن را می خواندم و در نیکی پدر و مادر حریص بودم و اجتناب از چیزهای حرام می نمودم و از ظلم و ستم بر بندگان ترسان بودم و در شب و روز تعب می کشیدم و سعی می نمودم در طلب حلال از ترس ایستادن نزد خدا برای سوال، پس روزی از روزها در نهایت عیش و لذت و فرح و شادی و سرور بودم ناگاه بیمار شدم و چند روز در آن مرض ماندم تا آنکه از دنیا مدت من منقضی شد، پس در آن وقت مردی به نزد من آمد با خلقتی عظیم و منظری مهیب و در برابر من ایستاد در هوانه بسوی آسمان بالا می رفت و نه بسوی زمین فرود می آمد، پس اشاره کرد بسوی دیده من و آن را کور گردانید و بسوی گوش من و آن را کر گردانید و بسوی زبان من و آن را لال گردانید پس چنان شدم که هیچ چیز از چیزهای دنیا را به این چشم نمی دیدم و به این گوش نمی شنیدم، پس در این وقت گریستند اهل و یاران من و خبر من به برادران و همسایگان من رسید، پس در این وقت گفتم او را: تو کیستی ای آن کسی که مرا مشغول گردانیدی از اهل و مال و فرزندان من؟
گفت: منم ملک موت آمده ام به نزد تو که نقل فرمایم تو را از خانه دنیا به خانه آخرت و بتحقیق که منقضی شده است مدت حیات تو و آمده است وقت مرگ تو.
و در این حال که او با من مخاطبه می کرد دو شخصی دیگر آمدند به نزد من و ایشان به حسب خلقت و صورت نیکوترین مردم بودند که من دیده بودم و یکی از ایشان در جانب راست من نشست و دیگری در جانب چپ، پس گفتند به من که: السلام علیک ورحمه الله و برکاته بتحقیق که آورده ایم بسوی تو نامه تو را، الحال بگیر و نظیر کن در آن.
گفتم: این چه نامه ای است که باید من بخوانم؟
گفتنم مائیم آن دو ملک که با تو می بودیم در دار دنیا و نیکیها و بدیها تو را می نوشتیم، این است نامه عمل تو.
پس نظر کردم در نامه حسنات خود و آن نامه در دست ملکی بود که او را رقیب می گفتند و شاد شدم به آنچه در آن دیدم از نیکیهاثی و خندان شدم و مرا فرحی عظیم رو داد، پس نظر کردم به نامه گناهان و آن در دست ملکی بود که او را عقیده می گفتند و بسیار غمگین شدم از آنچه در آن مشاهده کردم و به گریه در آورد مرا، پس به من گفتند: بشارت
باد تو را که از برای تو خیر و نیکی خواهد بود.
پس به نزدیک من آمد آن مرد اول یعنی ملک موت و روح را از تن من کشید و هر جذبه و کشیدنی از او برابری می کرد با همه سختیها از آسمان تا زمین، و پیوسته در این شدت بودم تا آنکه جان به سینه من رسید، پس اشاره کرد بسوی من به حربه ای که اگر آن را بر کوهها می گذاشت می گداختند و روح مرا از بینی من قبض نمود، پس در آن وقت صدای گریه اهل من بلند شد و هر چه می گفتند همه را می شنیدم و هرچه می کردند بر آن مطلع بودم.
پس چون بسیار شدید شد گریه و جزع اهل بیت من بر من، ملک موت با نهایت خشم و آزردگی متوجه ایشان شد و گفت: ای گروه! از چه چیز است گریه شما؟ پس بخدا سوگند که ما ستمی بر او نکرده ایم که شما شکایت کنید و تعدی بر او نکرده ایم که شما فریاد کنید، گریه کنید ولیکن ما و شما بنده یک خداوندیم که اگر خدا شما را امر می کرد در باب ما امری چنانکه ما را در باب شما امر کرده است هر آینه شما امتثال امر او می کردید در حق ما چنانکه ما امتثال امر او نمودیم در حق شما، بخدا سوگند که ما روح او را نگرفتیم تا آنکه روزی مقدار او تمام شد و مدت حیات او منقطع شد و رفت بسوی پروردگار کریمی که هر حکمی که خواهد در باره او می نماید و او بر همه چیز قادر است، پس اگر صبر کنید مزد می یابید و اگر جزع نمائید خواهید گردید، چه بسیار برگشتی خواهد بود مرا بسوی شما می گیرم پسران و دختران و پدران و مادران را.
پس در آن وقت از نزد من روانه شد و روح مرا با خود برد، در این وقت ملکی دیگر آمد و روح مرا از او گرفت و او را در جامه حریری پیچید و بالای برد بسوی آسمان و او را نزد حق تعالی گذاشت در کمتر از یک چشم زدن، پس چون روح من نزد حق تعالی حاضر گردید از هر عمل صغیر و کبیری از من سوال نمود و از نماز و روزه ماه مبارک رمضان و حج بیت الله الحرام و تلاوت قرآن و زکات دادن و تصدق نمودن و از هر عملی که در سایر ایام و اوقات کرده بودم و از اطاعت پدر و مادر و از کشتن آدمی به ناحق و از خوردن مال یتیم و از مظلمه های بندگان خدا و از عبادت کردن در شب در وقتی که مردمان در خوابند
و آنچه مشابه اینهاست از اعمال از همه اینها سؤال نمود از روح من، پس بعد از این روح را به زمین برگردانیدند به اذان حق تعالی.
در این وقت غسل دهنده من به نزد من آمد و جامه های مرا کند و شروع نمود در غسل دادن من، پس روح من او را ندا کرد که: ای بنده خدا! مدارا کن با این بدن ضعیف بخدا سوگند که من از هیچ رگی از رگهای او بیرون نیامدم مگر آنکه آن منقطع گردید و از هیچ عضو او بیرون نیامدم مگر آنکه آن عضو درهم شکسته شد، بخدا سوگند که اگر آن غسل دهنده این سخن را می شنید هر آینه هرگز مرده ای را غسل نمی داد، پس آب بر بدن من ریخت و سه غسل داد مرا و مرا کفن کرد در سه جامه و مرا حنوط کرد و همین بود توشه من که به آن آن بیرون رفتم بسوی خانه آخرت، پس انگشتر را از دست راست من بیرون آورد و بعد از فارغ شد از غسل من به پسر بزرگ من تسلیم نمود و گفت: خدا تو را ثواب دهد در مصیبت پدرت و تو را مزد و صبر بسیار دهد، پس مرا در کفن پیچید و مرا تلقین نمود و ندا کرد اهل و همسایگان مرا و گفت: بیایید به نزدیک او و او را وداع کنید؛ پس ایشان به نزد من آمدند که مرا وداع کنند، و چون از وداع من فارغ شدند مرا بر تختی از چوب نهادند و در این وقت روح میان رو و کفن من بود تا آنکه مرا گذاشتند و بر من نماز کردند، و چون از نماز فارغ شدند و مرا به جانب قبر روانه کردند، چون مرا به قبر گردانیدند و در قبر آویختند هولی عظیم مشاهده نمودم ای سلمان که گویا از آسمان به زمین درافتادم، پس مرا در لحد گذاشتند و خشت بر من چیدند و خاک در قبر من ریختند.
پس در این روح برگردانید بسوی زبان و گوش من(1) ، و چون مردم را ندا کردند که از قبر من برگردند شروع کردم در ندامت و پشیمانی و گفتم: کاش من از این جماعت بودم و بر می گشتم، پس شخصی از کنار قبر مرا جواب داد گفت: نه چنین است و بر نمی توان گشتن، و این آیه را
____________________
1-در مصدر پس در این وقت روح گرفته شد از زبان من، و همچنین از گوش و چشمم آمده است.
خواند( لَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ) (1) این سخنی است که حق تعالی بر رد جمعی از کافران فرمود که ایشان طلب برگشتن به دنیا می کنند بعد از مرگ یعنی حاشا که او را بازگردانند، این کلمه ای است که او گوینده آن است و از پس ایشان برزخی هست تا روزی که زنده شوند و مبعوث گردند، و برزخ فاصله میان دنیا و آخرت است، پس به او گفتم: کیستی تو که با من سخن می گوئی؟
گفت: منم منبه و منم ملکی که حق تعالی مرا موکل گردانیده است به جمیع خلایق که تنبیه نمایم ایشان را بعد از مردن ایشان تا بنویسند عملهای خود را بر نفسهای خود که حجت باشد بر ایشان نزد خداوند عالمیان؛ پس مرا کشید و نشانید و گفت: بنویس عمل خود را.
من گفتم: به خاطر ندارم عملهای خود را.
گفت: مگر نشنیده ای سخن پروردگار خود را که در قرآن فرموده است( أَحْصَاهُ اللَّـهُ وَنَسُوهُ ) (2) یعنی: احصا کرده است کرده های ایشان را خدا و فراموش کرده اند ایشان کرده های خود را، پس گفت: تو بنویس و من بر تو املا می کنم و اعمال تو را می گویم.
گفتم: کاغذ کجاست که بنویسم؟
پس کنار کفن مرا کشیده، ناگاه کفن خود را کاغذی دیدم و گفت: این صحیفه توست.
گفتم: قلم از کجا بیاورم؟
گفت: انگشت شهادت تو قلم توست.
گفتم: مرکب از کجا بیاورم؟
گفت: آب دهان تو به جای مرکب است.
پس املا کرد بر من آنچه کرده بودم در دار دنیا و نماند از اعمال من خردی و بزرگی مگر آنکه او را بر من املا کرد چنانکه
____________________
1-سوره مؤمنون: 100.
2-سوره مجادله: 6.
حق تعالی فرموده است( وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَـٰذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا ) (1) یعنی: می گویند کافران: وای بر ما چیست این نامه ما که ترک نکرده است گناه کوچکی را و نه بزرگی را مگر آنکه احصا کرده است آن را، و یافتند آنچه کرده بودند حاضر، و ستم نمی کند پروردگار تو احدی را.
پس ملک آن نامه را گرفت و مهری بر آن زد و طوق گردانید آن را بر گردن من، پس گمان کردم که جمیع کوههای دنیا را طوق کرده اند و در گردن من، پس به او گفتم: ای منبه! چرا با من چنین می کنی؟
گفت: آیا نشنیده ای سخن پروردگار خود را که فرموده است( وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا ﴿١٣﴾ اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا ) (2) یعنی: و هر انسانی را ملازم او گردانیده ام طایر او را - یعنی عمل نیک و بد او را، یا تقدیرات خدا را که برای او کرده است - در گردن او و بیرون می آوریم از برای او در روز قیامت نامه ای را که آن را ملاقات نماید گشوده شده، پس به او گفته می شود که: بخوان نامه خود را کافی است نفس تو حساب کننده و گواه بر تو.
پس منبه گفت: این خطابی است که تو را به آن خطاب خواهند ساخت در روز قیامت و تو را حاضر خواهند گردانید در آن روز و حال آنکه نامه عمل تو در میان دو دیده تو گشوده باشد و گواهی دهی در آن روز بر نفس خود.
پس منبه از من دور شد، و به نزد من آمد منکر با عظیمترین منظری و منکرترین صورتی و عمودی از آهن در دست او بود که اگر جن و انس جمع می شدند آن عمود را حرکت نمی توانستند داد، پس صدای موحشی بر من زد که اگر جمیع اهل زمین آن صدا را می شنیدند هر آینه همه می مردند، پس به من گفت: ای بنده خدا! خبر ده مرا که مرا پروردگار تو کیست و دین تو چیست و امام تو کیست و بر چه طریقه و حالت
____________________
1-سوره کهف: 49.
2-سوره اسراء: 13 و 14.
بوده ای و چه اعتقاد داشته ای در دنیا؟
پس زبان من بسته شد از ترس و بیم او و حیران شدم در امر خود و ندانستم که چه بگویم در جواب او، و در بدن من هیچ عضو نماند مگر آنکه مفارقت کرد از ترس، پس دریافت مرا رحمتی از جانب پروردگار من که دل مرا نگاه داشت و زبان مرا گویا گردانید پس به او گفتم: بنده خدا! چرا مرا می ترسانی و حال آنکه من شهادت می دهم به وحدانیت خدا و شهادت می دهم که محمد رسول خداست و گواهی می دهم که خداوند عالمیان پروردگار من است و محمد پیغمبر من است و اسلام دین من است و قرآن کتاب من است و کعبه قبله من است و علی امام من است و مؤمنان برادران منند؛ و گفتم: این است گفتار من و اعتقاد من و بر این اعتقاد ملاقات می کنم پروردگار خود را در روز معاد.
پس در این وقت گفت: ای بنده خدا! بشارت باد تو را به سلامتی، بدرستی که نجات یافتی؛ و از پیش من رفت.
پس نکیر به نزدیک من آمد و صدای مهیب بر من زد و عظیمتر از صدای اول، پس اعضای من بعضی بر بعضی داخل شدند و گفت: عمل خود را بگو ای بنده خدا.
پس حیران ماندم و متفکر شدم که چه جواب بگویم، پس در این وقت گردانید حق تعالی از من شدت ترس و بیم را و حجت مرا به من الهام کرد به یقین نیکو و توفیق مرا کرامت فرمود، پس گفتم: ای بنده خدا! مدارا کن با من و من از دنیا بیرون آمدم و حال آنکه گواهی می دادم که خداوندی نیست بغیر خداوند یگانه و او را شریکی نیست و گواهی می دادم که محمد بنده و رسول خداست (و آنکه امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و ائمه طاهرین از ذریت او امامان منند(1) ) و آنکه بهشت حق است و عذاب آتش جهنم حق است و صراط حق است و میزان حق است و حساب کردن خلایق حق است و سؤال منکر و نکیر در قبر حق است و زنده شدن در قبر حق است و آنکه بهشت و آنچه حق تعالی وعده کرده است در آن از نعمتها حق است و آنکه جهنم و آنچه حق تعالی و عید فرموده است در آن از
____________________
1-این عبارت از متن عربی روایت اضافه شد.
عذاب حق است و آنکه قیامت آمدنی است و شکی در آن نیست و آنکه خدا زنده می گرداند آنها را که در قبرهایند.
پس مرا گفت: ای بنده خدا! بشارت باد تو را به نعیم ابدی و خیری که هرگز زایل نگردد. پس مرا در لحد خوابانید و گفت:: بخواب مانند خوابیدن داماد، و از نزدیک سر من دری گشود از بهشت، و دری از پیش پای من گشود بسوی جهنم پس گفت: نظر کن ای بنده خدا بسوی آنچه خواهی یافت بسوی آن از بهشت و نعمتهای آن و نظر کن بسوی آنچه نجات یافتی از آن از آتش جهنم، پس دری که از پیش پایم بسوی جهنم گشوده شد آن را مسدود گردانید و دری را که از پیش سرم بسوی بهشت گشوده بود چنان گشاده گذاشت، و پیوسته داخل می شد بر من و از آن در شمیم بهشت و نعمتهای آن و لحد مرا فراخ گردانید بقدر آنچه دیده کار کند، و از نزد من رفت - و ای سلمان! من نیافتم نزد حق تعالی چیزی را که خدا دوست دارد بزرگتر از سه چیز: اول نماز کردن در شب بسیار سرد، دوم روزه داشتن در روز بسیار گرم، سوم تصدقی که به دست راست کنی که دست چپ تو از آن خبر نداشته باشد(1) - پس این است سخن من و وصف من و آنچه من دریافته بودم آن را از شدت اهوال، و من گواهی به وحدانیت الهی و رسالت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و گواهی می دهم که مرگ حق است، پس در مقام مراقبه و خوف حق تعالی باش از ایستادن نزد او در وقت سؤال.
و در این وقت سخن آن مرد منقطع شد و سلمان گفت که: مرا بر زمین گذارید، چون سریر او را بر زمین گذاشتیم گفت: مرا تکیه دهید، چون او را تکیه دادیم نظر به جانب آسمان افکند و گفت: یا من بیده ملکوت کل شی ء و الیه ترجعون، و هو یجیر و لا یجار علیه، بک آمنت و لنبیک اتبعت و بکتابک صدقت اتانی ما وعدتنی یا من لا یخلف المیعاد اقبضی الی رحمتک و انزلنی دار کرامتک فانا اشهد ان لا اله الا الله
____________________
1-این قسمت در روایت فضائل شاذان نیامده و در بحار الانوار 22/381 مذکور شده است.
وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله(1) ، پس چون از این دعا و شهادت فارغ شد رخت از سرای فانی به دار باقی کشیده و به رسول خدا و ائمه طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین ملحق گردید.
اصبغ گفت: ما در حیرت بودیم که ناگاه مردی پیدا شد که بر استر اشهبی سوار بود و نقابی بر رو بسته بود، چون به نزدیک ما رسید بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او گفتیم، چون سخن گفت دانستیم که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) است پس گفت: ای اصبغ! اهتمام نمائید در امر تجهیز سلمان، پس ما شروع کردیم در تهیه غسل و کفن او و خواستیم که کفن و حنوط تحصیل نمائیم، حضرت فرمود که: حاجتی به آنها نیست و نزد من هست، پس آبی و تختی که بر روی آن غسل دهند نزد آن حضرت حاضر کردیم، پس به دست مبارک خود او را غسل داد و کفن کرد و پیش ایستاد و بر او نماز کردیم و او به دست مبارک خود او را در لحد گذاشت، و چون از دفن سلمان فارغ شد و خواست که برگردد من به جامه حضرت چسبیدم و گفتم: یا امیر المؤمنین! چگونه آمدی و کی تو را خبر داد به مردن سلمان؟ حضرت رو به حانب من گردانید و گفت: می گیرم بر تو ای اصبغ عهد و پیمان خدا را که نقل نکنی این قصه را به احدی تا من زنده باشم.
پس گفتم: یا امیر المؤمنین! من پیش از تو خواهم مرد؟
حضرت فرمود: نه ای اصبغ.
گفتم: یا امیر المؤمنین! بگیر از من عهد و پیمان که من سخن تو را می شنوم و اطاعت تو می نمایم و نقل نخواهم کرد این سخن را به احدی تا حکم کند در باب تو خدا به آنچه حکم خواهد کرد و خدا بر همه چیز قادر است.
پس حضرت فرمود: ای اصبغ! حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا خبر داده بود که سلمان در این وقت خواهد مرد و من در این ساعت در کوفه نماز کردم و از مسجد بیرون آمدم که به خانه روم، چون به خانه رسیدم و خوابیدم در خواب دیدم که شخصی مرا گفت سلمان
____________________
1-این گفته حناب سلمان در مصدر با اندکی تفاوت ذکر شده است.
وفات یافته، پس بیدار شدم و بر استر خود سوار شدم و چیزهائی که برای مرده ضرور است از کفن و حنوط و غیر آن با خو برداشتم و روانه شدم، پس حق تعالی دور را برای من نزدیک گردانید تا آنکه به این زودی به این موضع رسیدم و مرا به این امور رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خبر داده بود.
پس حضرت ناپیدا شد، ندانستم که بسوی آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت، چون به کوفه رسیدم شنیدم که حضرت در وقتی به کوفه رسیده بوده است که در آن روز منادی برای نماز مغرب ندا می کرده است و حضرت نماز مغرب را با ایشان ادا کرده بود(1) .
مؤلف گوید که: این حدیث غرایب بسیار دارد و از جمله آنها فوت سلمان است در زمان خلافت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و آمدن آن حضرت به کوفه و این خلاف مشهور و احادیث دیگر است، و چون مشتمل بر فواید بسیار بود ایراد نمودیم.
و ابن شهر آشوب از جابر بن عبد الله انصاری روایت کرده است که: روزی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در مدینه نماز صبح را با ما ادا نمود پس روی مبارک به جانب ما گردانید و گفت: ای گروه مردمان! خدا اجر شما را عظیم گرداند در مصیبت برادر شما سلمان، و مردم در این باب سخن بسیار گفتند پس حضرت عامه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بر سر بست و پیراهن حضرت را پوشید و عصای آن حضرت را در دست گرفت و شمشیر آن حضرت را حمایل نمود و بر شتر عضباء آن حضرت سوار شد و قنبر را گفت: ده گام بشمار یا آنکه از یک تا ده بشمار.
قنبر گفت: چون از شمردن فارغ شدم به در خانه سلمان رسیده بودیم.
پس زاذن روایت کرد که: چون وقت وفات سلمان شد از او پرسیدم: کی تو را غسل می دهد؟ گفت: آن که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را غسل می داد.
من گفتم: تو در مداینی و او در مدینه است! سلمان گفت: ای اذان! چون من بمیرم و لحیین مرا ببندی صدائی خواهی شنید؛ پس چون دهان او را بستم صدائی شنیدم و از پی
____________________
1-فضایل شاذان بن جبرئیل 85 - 91.
صدا به در خانه آمدم حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را مشاهده نمودم پس گفت: ای زذان! به رحمت حق واصل شد ابو عبد الله سلمان؟ گفتم: بلی ای سید من. پس او داخل شد و ردا از روی سلمان برداشت و سلمان تبسم نمود بر روی آن حضرت، پس حضرت به او گفت: مرحبا ای ابا عبد الله هرگاه دریابی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را پس خبر ده او را به آنچه گذشت بر برادر تو از قوم او؛ پس حضرت شروع کرد در تجهیز او و چون نماز کرد بر سلمان از حضرت تکبیرهای بلند می شنیدیم و دو کس با آن حضرت می دیدیم که همراه او بودند، چون پرسیدم که اینها کیستند فرمود: یکی برادرم جعفر و دیگری حضرت خضر (عليهالسلام ) و با هر یک از ایشان هفتاد صف از ملائکه آمده بود که در هر صفی هزار ملک بودند(1) .
و در کتاب مشارق الانوار روایت کرده است که: چون حضرت جامه از روی سلمان برداشت سلمان تبسم نمود و خواست که بنشیند، حضرت فرمود: به مرگ خود برگرد؛ و او به حال اول عود نمود(2) .
و قطب راوندی روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بامدادی داخل مسجد مدینه شد و فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در خواب دیدم و به من گفت: سلمان از دنیا رحلت نموده است، و سلمان مرا وصیت کرده بود که او را غسل دهم و کفن کنم و نماز کنم بر او و او را دفن کنم و اینک من می روم به مداین برای این کار.
پس عمر گفت: کفن را از بیت المال برادر، حضرت فرمود: کفن او را تهیه کرده اند و حاضر شده است؛ پس با جماعتی از صحابه بیرون رفت از مدینه و حضرت به جانب مداین روانه شد و مردم برگشتند و پیش از زوال مراجعت نمود و فرمود: من او را دفن کردم، و اکثر مردم در این باب حضرت را تصدیق ننمودند تا آنکه بعد از مدتی از مداین مکتوبی رسید که سلمان وفات یافت ر آن روز و اعرابی داخل شد و او را غسل داد و کفن کرد و بر او نماز کرد و او را دفن کرد و برگشت، پس همه مردم تعجب کردند(3) .
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 2/337 - 338.
2-بحار الانوار 22/384 به نقل از مشارق الانوار.
3-خرایج 2/562.
و در کتاب روضة الواعظین از سعد بن ابی وقاص روایت کرده است که او به عیادت سلمان رفت در هنگامی که او بیمار بود و او را گراین یافت، سعد گفت: چه سبب دارد گریه تو ای ابو عبد الله و حال آنکه چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رحلت نمود از تو راضی بود و در حوض کوثر به نزد او خواهی رفت؟
سلمان گفت: من از جزع مرگ نمی گریم و گریه من از حرص دنیا نیست ولیکن حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عهد کرد بسوی ما و فرمود: باید متاع ضروری هر یک از شما مانند توشه مسافران باشد و من در دور خود این متاعها را می بینم و به این سبب آزرده ام؛ و رد دور او نبود مگر طغاری و کاسه ای و مطهره ای(1) .
و شیخ کشی به سند معتبر روایت کرده است که سلمان (رضی عنه الله) گفت: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چون مرگ تو را حاضر شود گروهی چند نزد تو حاضر خواهند شد که بوی نیک و بد را می یابند و طعام نمی خورند یعنی ملائکه، پس سلمان کیسه ای بیرون آورد و گفت: این هبه است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به من بخشیده است و آن بوی خوشی بود، گفت: پس آن را در آب ریخت و بر دور خود پاشید پس زن خود را گفت که: برخیز و در را ببند، پس زن برخاست و در را بست، چون برگشت مرغ روح او به عالم قدس پرواز کرده بود(2) .
____________________
1-روضة الواعظین 490.
2-رجال کشی 1/66.
بدان که از احادیث معتبره سابقه و لاحقه چنین مستفاد می شود که در میان صحابه بعد از سلمان فارسی (رضی عنه الله) کس در فضیلت به ابوذر نمی رسد، و ابوذر کنیت اوست و اسم او بر قول اصح جندب بن جناده است و اصل او عرب بوده است از قبیله بنی غفار.
کلینی به اسناد معتبر از حضرت امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت به شخصی از اصحاب خود فرمود: می خواهید شما را خبر دهم که چگونه بود مسلمان شدن سلمان و ابوذر؟
آن شخص گفت که: کیفیت اسلام سلمان را می دانم، مرا خبر ده به کیفیت اسلام ابوذر؛ و خطا کرد که هر دو را از حضرت نپرسید.
پس فرمود که: بدرستی که ابوذر در بطن مر که محلی است در یک منزلی مکه معظمه گوسفندان خود را چرا می فرمود، ناگاه گرگی از جانب راست متوجه گوسفندان او شد و به عصای خود آن را براند، پس از جانب چپ متوجه شد و ابوذر عصا بر وی حواله نمود و گفت: من گرگ از تو خبیت تر و بدتر ندیده ام.
آن گرگ به اعجاز آن حضرت به سخن آمد و گفت: والله که اهل مکه از من بدترند، خداوند عالمیان بسوی ایشان پیغمبری فرستاده او را به دروغ نسبت می دهند و نسبت به او دشنام و ناسزا می گویند.
ابوذر چون این سخن بشنید به زن خود گفت: توشه و مطهره و عصای مرا بیاور؛ پس اینها را گرفت و به پای خود به جانب مکه روان شد که تا خبری که از گرگ شنید معلوم نماید و طی مسافت نموده و در ساعتی بسیار گرم داخل مکه شد و تعب بسیار کشیده بود و تشنگی بر او غالب گردیده نزد چاه زمزم آمد و دلوی از آن آب برای خود کشید،
چون نظر کرد دید که آن دلو پر از شیر است، در دل او افتاد که این گواه آن خبری است که گرگ مرا به آن خبر داده و این نیز از معجزات آن پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است؛ پس بیاشامید و به کنار مسجد آمد دید جماعتی از قریش بر گرد یکدیگر نشسته اند، نزد ایشان بنشست، دید که ایشان ناسزا به حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می گویند به نحوی که گرگ از آن خبر داده بود، و پیوسته در این کار بودند تا آخر روز ناگاه حضرت ابو طالب بیامد، چون نظر ایشان بر او افتاد به یکدیگر گفتند: خاموش شوید که عمویش آمد، پس زبان از مذمت آن حضرت کوتاه کردند؛ و چون ابوطالب بیامد با او مشغول سخن گفتن شدند تا آخر روز.
ابوذر گفت: چون ابو طالب از نزد ایشان برخاست من از پی او روانه شدم، رو به جانب من کرد و گفت: حاجت خود را بگو.
گفتم: به طلب پیغمبری آمده ام که در میان شما مبعوث شده است.
گفت: با او چکار داری؟
گفتم: می خواهم به او ایمان بیاروم و آنچه فرماید به راستی او اقرار نمایم و خود را منقاد او گردانم و آنچه فرماید او را اطاعت نمایم.
گفت: البته چنین خواهی کرد؟
گفتم: بلی.
گفت: فردا این وقت نزد من بیا تا تو را به او برسانم.
من در شب در مسجد به روز آوردم و چون روز شد در مجلس آن کفار بنشستم و ایشان زبان ناسزا گشودند بر منوال روز گذشته، و چون ابوطالب بیامد زبان از آن قول ناشایست برگرفتند و با او مشغول سخن شدند، و چون از نزد ایشان برخاست از پی او روانه شدم و باز سؤال روز گذشته را اعاده فرمود و من همان جواب گفتم و تأکید فرمود که: البته آنچه می گوئی خواهی کرد؟ گفتم: بلی.
پس مرا با خود برد به خانه ای که در آنجا حضرت حمزه بود، بر او سلام کردم و از حاجت من پرسید، همان جواب گفتم، گفت: گواهی می دهم که خدا یکی است و محمد فرستاده اوست؟ گفتم: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله.
پس حمزه مرا با خود برد به خانه ای که حضرت جعفر طیار در آنجا بود سلام کردم و نشستم و از مطلب من سؤال کرد و همان جواب گفتم و تکلیف شهادتین کرد، بر زبان راندم.
پس جعفر برد مرا به خانه ای که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) در آنجا بود، و بعد از سؤال و امر به شهادتین آن حضرت مرا به خانه ای بردند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تشریف داشتند، سلام کردم و نشستم و از حاجت من سؤال نمودند و کلمه شهادتین تلقین فرمودند، و چون شهادتین گفتم فرمودند که: ای ابوذر! به جانب وطن خود برو و تا رفتن تو پسر عمی از تو فوت شده خواهد بود که بغیر از تو وارثی نداشته باشد، مال او او را بگیر و نزد اهل و عیال خود باش تا امر نبوت ما ظاهر گردد آخر به نزد ما بیا.
چون ابوذر به وطن خویش باز آمد پس عمش فوت شده بود و مال او را به تصرف در آورده مکث نمود تا هنگامی که حضرت به مدینه هجرت نمود و امر اسلام رواج گرفت و در مدینه به خدمت حضرت مشرف شد.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: این بود خبر مسلمان شدن ابوذر، و خبر اسلام سلمان را که شنیده ای.
آن شخص پشیمان شد از اظهار دانستن اسلام سلمان و استدعا کرد که: آن را نیز بفرمائید، حضرت نفرمود(1) .
و ابن عبدالبر که از اعاظم علمای اهل سنت است در کتاب استیعاب از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روایت کرده است که: ابوذر در میان امت من بر زهد عیسی بن مریم است(2) ؛ و به روایت دیگر شبیه عیسی بن مریم است در زهد(3) .
و ایضا روایت نمود که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: ابوذر علمی چند ضبط کرد که
____________________
1-کافی 8/297؛ روضة الواعظین 278 و در آن فقط ذیل روایت که فرمایش صادق (عليهالسلام ) می باشد ذکر نشده است.
2-استیعاب 4/1655؛ اسد الغابة 6/97.
3-استیعاب 1/255.
مردمان از حمل آن عاجز بودند و گرهی بر آن زد که هیچ از آن بیرون نیامد(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی ابوذر بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گذشت و جبرئیل به صورت دحیه کلبی در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته بود و سخنی در میان داشت، ابوذر گمان کرد که دحیه کلبی است و با حضرت حرف نهانی دارد، بگذشت، جبرئیل گفت: یا محمد! اینک ابوذر بر ما گذشت و سلام نکرد اگر سلام می کرد ما او را جواب می گفتیم بدرستی که او را دعائی هست که در میان اهل آسمانها معروف است چون من عروج نمایم از وی سؤال کن.
چون جبرئیل برفت و ابوذر بیامد حضرت فرمود: ای ابوذر! چرا بر ما سلام نکردی؟ ابوذر گفت: چنین یافتم که دحیه کلبی نزد تو بود و برای امری او را به خلوت طلبیده ای نخواستم کلام شما را قطع نمایم.
حضرت فرمود: جبرئیل بود، و چنین گفت.
ابوذر بسیار نادم شد. حضرت فرمود که: چه دعاست که خدا را به آن می خوانی که جبرئیل خبر داد که در آسمانها معروف است؟
گفت: این دعا را می خوانم: اللهم انی اسئلک الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس(2) .
و در تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) مذکور است که: ابوذر از برگزیدگان صحابه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، روزی به خدمت حضرت عرض نمود: من شصت گوسفند دارم و نمی خواهم که بروم نزد آنها و از خدمت تو محروم شوم، و کراهت دارم از آنکه آنها را به شبانی بگذارم که ستم کند بر آنها و نیکو رعایت آنها نکند.
حضرت فرمود که: برو به نزد آنها.
چون روز هفتم شد به خدمت حضرت برگشت، حضرت فرمود: ای ابوذر!
____________________
1-استیعاب 1/255.
2-امالی شیخ صدوق 283. و نیز رجوع شود به کافی 2/587 و رجال کشی 1/107.
عرض کرد: لبیک یا رسول الله.
حضرت فرمود: چه کردی گوسفندان خود را؟
گفت: یا رسول الله! قصه آنها عجیب است، روزی من مشغول نماز بودم ناگاه گرگی دوید بر گوسفندان من پس مردد شدم میان آنکه نماز را قطع کنم و محافظت گوسفندان خود نمایم یا نماز را تمام کنم و از گوسفندان خود بگذارم، پس نماز را بر گوسفندان خو اختیار کردم و در آن حال شیطان در خاطر من وسوسه کرد که اکنون گرگ در گله تو می افتد و همه را هلاک می کند و برای تو چیزی نمی ماند که به آن تعیش نمائی؛ من در جواب شیطان گفتم که: اگر گوسفندان از دست من می روند برای من می ماند توحید حق تعالی و ایمان به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و موالات برادر او علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) که بهترین خلق است بعد از او و موالات هدایت کنندگان و پاکان از فرزندان او و دشمنی دشمنان ایشان، و بعد از آنکه اینها با من باشند هر چه از من فوت شود سهل است؛ پس به نماز خود رو آوردم و گرگ را دیدم که در میان گله در آمده و بره ای را گرفت و برد، ناگاه شیری پیدا شد و آن گرگ را به دو نیم کرد و بره را از آن گرفت و بسوی گله برگردانید و مرا ندا کرد که: ای ابوذر! مشغول نماز خود باش که حق تعالی مرا موکل گردانیده است به گوسفندان تو تا از نماز فارغ شوی، پس با حضور قلب نماز خود را به آداب و شرایط بجا آوردم، و چون از نماز فارغ شدم شیر به نزد من آمد و گفت: برو به نزد محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و او را خبر ده که حق تعالی گرامی داشت مصاحب تو را و حفظ کننده شریعت تو را و شیری را موکل گردانید به گوسفندان او تا از نماز فارغ شد.
چون جماعتی از صحابه که نزد آن حضرت بودند این خبر را از ابوذر شنیدند در شگفت شدند، پس حضرت فرمود: راست گفتی ای ابوذر، تصدیق کردیم تو را در این سخن من و علی و فاطمه و حسن و حسین.
چون منافقان این سخنان را شنیدند گفتند: این توطئه ای است میان محمد و ابوذر، و محمد می خواهد ما را به این حیله ها فریب دهد که به آنچه او می گوید اعتقاد کنیم؛ و جمعی از ایشان گفتند: می رویم نزد گله او که مشاهده کنیم او را در حالت نماز کردن که
آیا شیر محافظت گوسفندان او می نماید در آن حالت تا دروغ او را بر مردم ظاهر کنیم.
چون به نزدیک او رفتند دیدند که ابوذر ایستاده است و نماز می کند و شیر بر دور گوسفندان او می گردد و آنها را می چراند و هر گوسفندی که از گله دور می رود بسوی گله بر می گرداند، و چون ابوذر از نماز فارغ شد شیر به قدرت حق تعالی به سخن آمد و گفت: بگیر گوسفندان خود را بسلامت.
پس شیر ندا کرد آن منافقان را که: ای گروه منافقان که انکار می کنید که حق تعالی مرا مسخر گردانیده برای محافظت گوسفندان کسی که موالی محمد و علی و آل طیبین ایشان است و بسوی خدا توسل می جوید به ایشان! سوگند یاد می کند بحق آن خداوندی که گرامی داشت محمد و آل طیبین او را که حق تعالی مرا مطیع ابوذر گردانیده است حتی آنکه اگر امر کند که شما را از هم بدرم و هلاک گردانم هلاک خواهم کرد شما را، و سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که سوگندی بزرگتر از سوگند به او نیست که اگر سؤال کند از خدا بحق محمد و آل طیبین او که همه دریاها را روغن زنبق و لبان گرداند و جمیع کوهها را مشک و عنبر و کافور گرداند و شاخه های جمیع درختان را زمرد و زبرجد گرداند هر آینه قادر منان همه را چنان خواهد کرد.
پس چون ابوذر به خدمت آمد، حضرت فرمود: ای ابوذر! تو نیکو بعمل آوردی طاعت پروردگار خود را و به این سبب حق تعالی مسخر تو گردانید حیوانی را که اطاعت تو نماید و دفع ضررهای درندگان و غیر ایشان از تو کند، پس تو از بهترین آنهائی که حق تعالی در قرآن مدح کرده است ایشان را که نماز را بر پا می دارند(1) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) روایت کرده است که ابوذر می گفت: از دنیا بیزارم و آن را مذمت می نمایم بغیر از دو گرده نان جو که یکی را در بامداد بخورم و دیگری را در پسین، و بغیر از دو جامه پشمینه که یکی را بر کمر بندم و دیگری
____________________
1-تفسیر امام حسن عسکری (عليهالسلام ) 73، و قسمتی از روایت در ارشاد القلوب 425 ذکر شده است.
را بر دوش افکنم(1) .
و ایضا به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: ابوذر در خطبه خود می گفت: ای طلب کنندگان علم! نیست در دنیا چیزی مگر آنکه یا خیر آن نفع می بخشد یا شر آن ضرر می رساند مگر آنکه خدا رحم کند، پس طلب کن امری را که امید خیر از آن داشته باشی، ای طلب کننده علم! تو را مشغول نگرداند اهل و مال تو از جان تو زیرا که روزی که از اهل خود مفارقت نماید، و نیست میان مردن و مبعوث شدن مگر خوابی که بزودی از آن بیدار شوی، ای طلب کننده علم! پیش بفرست از اعمال صالحه برای روزی که تو را در مقام حساب و سؤال نزد خداوند ذوالجلال بازدارند و در آن روز ثواب خواهی یافت به اعمل نیک خود و هر چه می کنی جزا می یابی ای طلب کننده علم(2) .
و ایضان به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که مردی از ابوذر پرسید: چرا ما مرگ را نمی خواهیم؟ ابوذر گفت: زیرا که شما آبادان کرده اید دنیای خود را و خراب کرده اید آخرت خود را و به این سبب نمی خواهید که از خانه آبادان به خانه خراب بروید.
باز آن مرد پرسید که: رفتن ما به نزد حق تعالی چگونه خواهد بود؟ ابوذر گفت: رفتن نیکوکار شما مانند مسافری خواهد بود که به خانه خود برگردد، و رفتن بدکردار شما مانند غلام گریخته خواهد بود که او را به نزد آقای خود برگردانند.
باز پرسید که: حال ما نزد خدا چگونه خواهد بود؟ ابوذر فرمود که: عرض کنید عملهای خود را بر کتاب خدا حق تعالی می فرماید ان( إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ ﴿١٣﴾ وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ ) (3) یعنی: بدرستی که نیکوکاران در نعیم بهشتند و بدرستی که گناهکاران در جهنمند، آن مرد گفت: پس رحمت خدا کجاست! ابوذر گفت: رحمت خدا نزدیک است
____________________
1-کافی 2/134؛ امالی شیخ طوسی 702؛ رجال کشی 1/120.
2-کافی 2/134. و خطیبه ابوذر به سند امام باقر (عليهالسلام ) در امالی شیخ مفید 179 نیز ذکر شده است.
3-سوره انفطار: 13 و 14.
به نیکوکاران(1) .
و ایضا از آن حضرت روایت کرده است که: مردی بسوی ابوذر نوشت که: علم تازه نیکوئی به من افاده کن، ابوذر بسوی او نوشت که: علم بسیار است ولیکن اگر توانی که بدی نکنی بسوی کسی که او را دوست دارد مکن.
آن مرد گفت: هرگز دیده ای که کسی با دوست خود بدی کند؟! ابوذر گفت: بلی، جان تو محبوب ترین جانهاست بسوی تو، و چون معصیت خدا می کنی، به جان خود ضرر می رسانی(2) .
و ایضا به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: مردی بود در مدینه که داخل مسجد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می شد، روزی داخل مسجد شد و گفت: خداوندا! انس ده وحشت مرا و وصل کن تنهائی مرا و مرا روزی کن همنشینی شایسته، چون از دعا فارغ شد دید که مردی در کنار مسجد نشسته است، به نزد او رفت و بر او سلام کرد و گفت: تو کیستی ای بنده خدا؟ گفت: منم ابوذر، آن مرد گفت: الله اکبر الله اکبر، ابوذر گفت: ای بنده خدا! چرا تکبیر می گوئی؟ گفت: چون داخل شدم چنین دعائی کردم و حق تعالی ملاقات تو مرا روزی کرد، ابوذر گفت: من سزاوارتر بودم به تکبیر گفتن از تو که من بودم همنشین شایسته و بدرستی که من شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که فرمود: من و شما بر بلندی خواهیم بود در قیامت تا مردم فارغ شوند از حساب، برخیز ای بنده خدا که عثمان نهی کرده است مردم از همنشینی من مبادا به تو آسیبی برسد(3) .
و به سند موثق از آن حضرت روایت کرده است که: روزی ابوذر به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد گفت: یا رسول الله! هوای مدینه مشرفه با من موافقت نمی کند آیا رخصت می دهی که من و پسر برادرم بیرون رویم بسوی قبیله مزینه و در آنجا بسر بریم؟ حضرت فرمود: می ترسم که غارت بیاورند بر تو گروهی از سواران عرب پس بکشند
____________________
1-کافی 2/458.
2-کافی 2/458.
3-کافی 8/307.
پسر برادر تو را و بیائی بسوی من ژولیده مو و در پیش من بایستی بر عصای خود تکیه کرده و بگوئی که کشته شد پسر برادرم و حیوانات مرا گرفتند.
ابوذر گفت: یا رسول الله! واقع نمی شود انشاء الله مگر آنچه خیر است؛ پس حضرت او را رخصت داد و او با پسر برادر و زوجه اش بیرون رفتند از مدینه، چون به قبیله مزینه رسیدند از اندک زمانی گروهی از سواران قبیله فزاره بر ایشان غارت آوردند که در میان ایشان بود عیینة بن حصن، پس حیوانات او را گرفتند و پسر برادرش را کشتند و زن او را که از قبیله بنی غفار بود گرفتند، پس ابوذر به سرعت آمد تا به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاد و طعنه نیزه ای بر او زده بودند که به جوفش رسیده بود، پس بر عصای خود تکیه کرد و گفت: راست گفتند خدا و رسول او، چنانکه فرموده بودی گرفتند گله مرا و پسر برادرم را کشتند و اکنون نزد تو بر عصای خود تکیه کرده ایستاده ام.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صدا زد در میان مسلمانان و ایشان مبادرت نمودند به بیرون رفتن و قبیله فزاره را تعاقب نمودند و مالهای ابوذر را پس گرفتند و جمعی از مشرکان را به قتل آوردند(1) .
مؤلف گوید: مخالفت کردن ابوذر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را منافی جلالت اوست، و محتمل است که این در اول حال ابوذر باشد پیش از آنکه ایمانش کامل گردد. و ایضا احتمال دارد که غرضش ظهور معجزه آن حضرت باشد یا اختیار کردن ثواب آخرت بر راحت دنیا.
و به سندهای متواتر عامه و خاصه روایت کرده اند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: آسمان سبز سایه نیفکنده و زمین گرد آلود بر نداشته سخنگوئی را که راستگوتر از ابوذر باشد(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که
____________________
1-کافی 8/126. و همین روایت بطور مختصر و بدون سند در خرایج 1/105 مذکور شده است.
2-استیعاب 1/255؛ سنن ترمذی 5/628؛ اسد الغابة 1/563؛ الاصابة 7/108؛ کمال الدین و تمام النعمة 1/59 - 60؛ رجال کشی 1/98؛ روضة الواغظین 284.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ابوذر صدیق این امت است(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای ابوذر! بدرستی که من دوست می دارم از برای تو آنچه از برای خود دوست می دارم و من و را ضعیف و ناتوان می بینم، پس امیر مشو بر دو کس و متکفل مال یتیم مشو(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که شخصی به خدمت حضرت صادق (عليهالسلام ) عرض کرد که: ابوذر بهتر است یا شما اهل بیت؟ حضرت فرمود: ماههای سال چند است؟ روای گفت: دوازده ماهند، حضرت فرمود: چند ماه از آنها حرام و محترم است؟ راوی گفت: چهار ماه، حضرت فرمود: ماه رمضان از جمله آنهاست؟ راوی گفت: نه، حضرت فرمود: ماه رمضان بهتر است یا ماههای حرام؟ راوی گفت: بلکه ماه رمضان، حضرت فرمود: چنین است حال ما اهل بیت، کسی را به ما قیاس نمی توان کرد و بدرستی که ابوذر روزی در میان گروهی از اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نشسته بود و با ایشان ذکر می کردند فضایل این امت را، ابوذر گفت: بهترین این امت علی بن ابی طالب است و او قسمت کننده بهشت و دوزخ است و او صدیق و فاروق این امت است و حجت خداست بر این امت، چون آن منافقان این سخن را از او شنیدند همه رو از او برگردانیدند و سخن او را انکار کردند و او را به دروغ نسبت دادند پس ابو امامه باهلی از میان ایشان برخاست و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفت و سخن ابوذر را و انکار آن جماعت را عرض کرد، حضرت فرمود: آسمان سبز سایه نیفکنده و زمین غبار آلود بر نداشته سخنگوئی را که راستگوتر از ابوذر باشد(3) .
و ایضا به سند دیگر روایت کرده است که مردی از حضرت صادق (عليهالسلام ) همین حدیث(4) را پرسید که: آیا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق ابوذر چنین گفته است؟ حضرت فرمود: بلی،
____________________
1-عیون اخبار الرضا 2/65.
2-امالس شیخ طوسی 384.
3-علل الشرایع 177.
4-در اینجا منظور، حدیث آسمان سبز سایه نیفکنده و زمین... می باشد.
راوی گفت: پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و حسن و حسین (عليهالسلام ) کجایند؟ حضرت فرمود که: مثل ما مثل ماه مبارک رمضان است که در آن یک شب هست که عمل کردن در آن برابر است با عمل کردن هزار ماه - و سایر اکابر صحابه مانند ماههای حرامند در میان ماههای دیگر - کسی را به ما اهل بیت قیاس نمی توان کرد(1) .
و در کتاب حسین بن سعید به سند حسن از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: روزی مردی به نزد ابوذر (رضی عنه الله) آمد و او را بشارت داد که گوسفندان تو فرزندان آورده اند و بسیار شده اند، ابوذر گفت: از بسیاری آنها من شاد نمی شوم و دوست نمی دارم آن را و آنچه کم باشد و کافی باشد نزد من محبوبتر است از آنکه بسیار باشد و مرا از یاد خدا غافل گرداند، بدرستی که شنیده ام از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: بر دو طرف صراط در روز قیامت رحم و امانت خواهند بود اگر کسی بر صراط گذرد صله رحم بسیار کرده باشد و در مال مردم خیانت نکرده باشد صراط او را به آتش نمی اندازد(2) .
و ایضا به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که: در زمان حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی ابوذر مردی را سرزنش کرد به مادر او و گفت: ای پس زن سیاه! و مادر او سیاه بود، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای ابوذر! آیا سرزنش می کنی کسی را به مادرش؟ چون ابوذر این سخن را از حضرت شنید بر خاک افتاد و می گریست و سر روی خود را بر خاک می مالید تا آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از او راضی شد(3) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که ابوذر (رضی عنه الله) را گفتند: چگونه صبح کرده ای ای مصحاب رسول خدا؟ گفت: صبح کرده ام میان دو نعمت: گناهی که خدا بر من پوشانیده است، و ثنائی که مردم مرا می کنند که هر که به آن ثنا مغرور گردد او فریب
____________________
1-معانی الاخبار 179؛ اختصاص 13.
2-کتاب الزهد 40.
3-کتاب الزهد 60؛ مستدرک الوسائل 9/112، و روایت در هر دو مصدر از امام باقر و امام صادق (عليهالسلام ) می باشد.
خورده است(1) .
و شیخ کشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی ابوذر به طلب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به باغی رفت و حضرت را در خواب یافت، خواست معلوم کند که حضرت در خواب است یا بیدار است، چوب خشکی گرفت و شکست، حضرت سر برداشت و فرمود: ای ابوذر! آیا مرا بازی می دهی؟! مگر نمی دانی که من می بینم اعمال شما را در خواب چنانکه می بینم در بیداری، چشمهای من به خواب می روند و دل من به خواب نمی رود(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: بیشتر عبادات ابوذر رحمة الله علیه تفکر نمودن و عبرت گرفتن بود(3) .
و قطب راوندی از ابوذر روایت کرده است که گفت: روزی من و عثمان با یکدیگر راه می رفتیم و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد تکیه کرده بود، پس در خدمت حضرت نشستم تا آنکه عثمان برخاست و من نشسته بودم، حضرت فرمود که: چه راز می گفتی با عثمان؟ گفتم: سوره ای از قرآن می خواندم، حضرت فرمود: زود باشد که او با تو دشمنی کند و تو با او دشمنی کنی و هر که از شما ستمکار باشد به جهنم رود، من گفتم: انا لله و انا الیه راجعون ستمکار از من و او در آتش است بفرما که کدامیک از ما ستمکار خواهیم بود؟ حضرت فرمود: ای ابوذر! حق را بگو هر چند تلخ یابی آن را تا ملاقات کنی مرا در قیامت بر عهدی که با تو بسته ام(4) .
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) منقول است که: ابوذر از خوف الهی چندان گریست که چشم او آزرده شد، به او گفتند: دعا کن که خدا چشم تو را شفا بخشد، گفت: مرا چندان غم آن نیست، گفتند: چه غم است که تو را از چشم خود بی خبر کرده؟
____________________
1-امالی شیخ طوسی 640.
2-رجال کشی 1/123 - 124؛ بصائر الدرجات 421.
3-خصال 42.
4-خرایج 2/490.
گفت: دو امر عظیم که در پیش دارم که بهشت و دوزخ است(1) .
ابن بابویه از عبد الله بن عباس روایت کرده است که: روزی رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مسجد قبا نشسته بود و جمعی از صحابه در خدمت آن حضرت بودند، فرمود: اول کسی که از این در درآید در این ساعت شخصی از اهل بهشت باشد، چون صحابه این را شنیدند جمعی برخاستند که شاید مبادرت به دخول نمایند پس حضرت فرمود: جماعتی الحال داخل شوند که هر یک بر دیگری سبقت گیرند، هر که در میان ایشان مرا بشارت دهد به بیرون رفتن آذار ماه او از اهل بهشت است، پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به ایشان گفت: ما در کدام ماهیم از ماههای رومی؟ ابوذر گفت: آذار به در رفت یا رسول الله، حضرت فرمود که: من می دانستم ولیکن می خواستم که صحابه بدانند که تو از اهل بهشتی، و چگونه چنین نباشی و حال آنکه تو را از حرم من به سبب محبت اهل بیت من و دوستی ایشان بیرون خواهند کرد پس تنها در غربت زندگانی خواهی کرد در تنهائی خواهی مرد و جمعی از اهل عراق سعادت تجهیز و دفن تو خواهند یافت، آن جماعت رفیقان من خواهند بود در بهشتی که خدا پرهیزکاران را وعده فرمود(2) .
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: در جنگ تبوک ابوذر سه روز عقب ماند به جهت اینکه شتر او لاغر و ناتوان بود، پس چون دانست که شتر به قافله نمی رسد شتر را در راه بگذاشت و رخت خود را بر پشت بست و پیاده متوجه شد، و چون روز بلند شد و آفتاب گرم شد نظر مسلمانان بر وی افتاد، حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ابوذر است که می آید و تشنه است آب زود به وی رسانید، آب به او رسانیدند تناول کرد و به خدمت حضرت شتافت و مطهره ای پر از آب در دست وی بود، حضرت فرمود: ای ابوذر! تو که آب داشتی چرا تشنه مانده بودی؟ گفت: یا رسول الله! به سنگی رسیدم بر آن آب باران جمع شده بود، چون چشیدم و آن را سرد و شیرین یافتم با خود قرار کردم که تا حبیب
____________________
1-خصال 40، و همین روایت در امالی شیخ طوسی 702 از امام کاظم (عليهالسلام ) نقل شده است.
2-علل الشرایع 2/176؛ مغانی الاخبار 205.
من رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از این آب نیاشامم، حضرت فرمود: ای ابوذر! خدا تو را رحم کند تو تنها و غریب زندگانی خواهی کرد و تنها خواهی مر و تنها مبعوث خواهی شد و تنها بهشت داخل بهشت خواهی شد و جمعی از اهل عراق به تو سعادتمند خواهند شد که متوجه غسل و تکفین و دفن تو خواهند شد(1) .
و ارباب سیر معتمده نقل کرده اند که: ابوذر در زمان عمر به ولایت شام رفت و در آنجا بود تا زمان خلافت عثمان، و چون قبایح اعمال عثمان به سمع او رسید خصوصا قصه اهانت و ضرب عمار، زبان طعن و مذمت بر عثمان بگشاد و عثمان را آشکار لعن می فرمود و قبایح اعمال او را بیان می نمود، و چون از معاویه اعمال شنیعه مشاهده می کرد او را توبیخ و سرزنش می نمود و مردم را به ولایت خلیفه به حق حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) ترغیب می فرمود و مناقب آن حضرت را بر اهل شام می شمرد و بسیاری از ایشان را به تشیع مایل گردانید، و چنین مشهور است شیعیانی که در شام و جبل عمل اکنون هستند به برکت ابوذر است.
معاویه حقیقت این حال را به عثمان نوشت و اعلام نمود که: اگر چند روز دیگر در این ولایت بماند مردم این ولایت را از تو منحرف می گرداند.
عثمان در جواب نوشت: چون نامه من به تو رسد البته باید که ابوذر را بر مرکب درشت رو نشانی و دلیلی عنیف را با او فرستی که آن مرکب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذکر من و ذکر تو از خاطر او فراموش گردد.
چون نامه به معاویه رسید ابوذر را بخواند و او را بر کوهان شتری درشت رو برهنه بنشاند و مردی عنیف را با او همراه کرد، و ابوذر مردی دراز بالا و لاغر بود، و در آن وقت شیب و پیری اثری تمام در او کرده بود و موی سر و روی او سفید گشته و ضعیف و نحیف شده، دلیل شتر او را به عنف می راند و شتر جهاز نداشت تا آنکه از غایت سختی و ناخوشی که آن شتر می رفت رانهای ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بیفتاد و کوفته
____________________
1-تفسیر قمی 1/294 - 295.
و رنجور داخل مدینه شد، چون او را به نزد عثمان آوردند در او نگریست و گفت: هیچ چشم به دیدار تو روشن مباد ای جندب.
ابوذر گفت: پدر من مرا جندب نام کرد و مصطفی (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا عبد الله نام نهاد.
عثمان گفت: تو دعوی مسلمانی می کنی و از زبان ما می گوئی که حق تعای درویش است و ما توانگرانیم، آخر کی من این سخن را گفته ام؟!
ابوذر گفت: این کلمه بر زبان من نرفته است ولیکن گواهی می دهم که از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم که او گفت: چون پسران ابی العاص سی نفر شوند مال خدای تعالی را وسیله دولت و اقبال خویش کنند و بندگان خدا را چاکران و خدمتکاران خود گردانند و در دین خدای تعالی خیانت کنند، پس از آن خدای تعالی بندگان خود را از ایشان خلاصی دهد و باز رهاند(1) .
و علی بن ابراهیم این آیه کریمه را در تفسیر خود ایراد نمود( وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لَا تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَلَا تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ ﴿٨٤﴾ ثُمَّ أَنتُمْ هَـٰؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأْتُوكُمْ أُسَارَىٰ تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَن يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ) (2) ترجمه اش موافق قول اکثر مفسران این است که: یاد کنید وقتی را که پیمان از شما - یا پدران شما - گرفتیم که نریزید خونهای خود یعنی خویشان و هم دینان خود را و بیرون مکنید ایشان را به ظلم و ستم از خانه ها و شهرهای خود، و قبول نمودید این عهد و پیمان را و حال آنکه می دانید این معنی را و گواهی می دهید بر حقیقت این، پس شما آن گروهید که پیمان را شکستید، می کشید کسان خود را و بیرون می کنید گروهی را از خانه ها و شهرهای خود و یاری یکدیگر می کنید در بیرون
____________________
1-رجوع شود به امالی شیخ مفید 162 و الفتوح 2/373 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/255 - 258 و تاریخ یعقوبی 2/171 - 172.
2-سوره بقره: 84 - 85.
کردن ایشان (به گناه و ستم، و اگر بیایند شما را اسیران فدیه از ایشان بگیرید در حالی که حرام است بر شما بیرون راندن ایشان(1) ) آیا می گروید به پاره ای از احکام کتاب خدا که فدیه اسیر دادن است و کافر می شوید به بعض دیگر که آن حرمت کشتن و بیرون کردن است؟! پس نیست پاداش آنکس که چنین نافرمانی کند از شما مگر خواری و رسوائی در زندگانی دنیا و در روز قیامت بازگردند به سخت ترین عذابها که آتش جهنم است و خدا غافل نیست از آنچه می کنند ایشان.
علی بن ابراهیم ذکر کرده است که: این آیات در باب ابوذر و عثمان نازل شده به این سبب، و چون ابوذر به مدینه داخل شد علیل و بیمار تکیه بر عصائی داده به نزد عثمان آمد در آن وقت صد هزار درهم از مال مسلمانان از اطراف آورده بودند و نزد عثمان جمع بود و منافقان اصحاب او بر گرد او نشسته نظر بر آن مال داشتند که بر ایشان قسمت نماید، ابوذر به عثمان گفت: این چه مال است؟
گفت: صد هزار درهم است که از بعضی نواحی برای من آورده اند و انتظار می برم که مثل آن را بیاورند و با آن ضم نمایم و آنچه خواهم بکنم و به هر که خواهم بدهم.
ابوذر گفت: ای عثمان! صد هزار درهم بیشتر است یا چهار دینار؟
گفت: صد هزار درهم.
ابوذر گفت: به یاد درای که من و تو در وقت خفتن به نزد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتیم دلگیر و محزون بود و با ما سخن نگفت و چون بامداد به خدمت آن حضرت رفتیم او را خندان و خوشحال یافتیم، گفتیم: پدران ما و مادران ما فدای تو باد سبب چیست که دوش چنین مغموم بودی و امروز چنین شادمانی؟
فرمود: دیشب چهار دینار از مال مسلمانان نزد من جمع شده بود و هنوز قسمت ننموده بودم ترسیدم که مرا مرگ در رسد و آن نزد من مانده باشد، و امروز بر مسلمانان قسمت نمودم و راحت یافته خوشحال شدم.
____________________
1-این عبارات جهت تکمیل ترجمه اضافه شد.
عثمان به جانب کعب الاحبار نظر کرد و گفت: چه می گوئی در باب کسی که زکات واجب مال خود را داده آیا بر او دیگر چیزی لازم است؟ و به روایت دیگر گفت: ای کعب! چه حرج باشد امامی را که بعضی از بیت المال را به مسلمانان دهد و بعضی دیگر را حفظ نماید که تا به مرور ایام به هر که مصلحت داند صرف نماید(1) .
کعب گفت: اگر یک خشت از طلا و یک خشت از نقره بسازد بر او چیزی نیست.
در این هنگام ابوذر عصای خود را بر سر کعب زد و گفت: ای یهودی زاده! تو را چکار است که در احکام مسلمانان نظر نمائی؟ گفته خدا راست تر است از گفته تو خداوند عالم می فرماید( الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿٣٤﴾ يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَـٰذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ ) (2) ترجمه اش به قول اکثر مفسران این است که: آنان که جمع می کنند و گنج می نهند طلا و نقره را و در راه خدا نفقه نمی کنند بشارت ده ایشان را به عذابی دردناک در روزی که آنچه به گنج نهاده اند در آتش جهنم سرخ کنند پس داغ کنند بدان پیشانی ایشان را که در وقت دیدن فقرا گره بر آن زده اند، و پهلوهای ایشان را که از اهل فقر تهی کرده اند، و پشتهای ایشان را که بر درویشان گردانیده اند، و گویند به ایشان که: این است آن گنج که نهاده بودید برای خود و گمان نفع از آن داشتید، پس بچشید و بال آنچه ذخیره می کردید از برای خود.
چون ابوذر این آیات را بخواند عثمان گفت: تو پیر و خرف شده ای و عقل از تو زایل شده است، اگر نه این بود که صحبت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را دریافته ای هر آینه تو را می کشتم.
ابوذر گفت که: دروغ می گوئی ای عثمان و قادر بر قتل من نیستی، حبیب من رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا خبر داده که: ای ابوذر! تو را از دین بر نمی گردانند و تو را نمی کشند، و اما عقل من از او اینقدر ماند است که یک حدیث در شأن تو و خویشان تو از حضرت رسالت
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/256.
2-سوره توبه: 34 و 35.
پناه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخاطر دارم.
گفت: چه حدیث است؟
ابوذر گفت: شنیدم که آن حضرت فرمود: چون اولاد ابی العاص بن سی تن رسند مالهای خدا را به ناحق تصرف نموده در میان خود به نوبت بگیرند و قرآن را به باطل تأویل نمایند و مردمان را به بندگی خود بگیرند و فاسقان و ظالمان را یاور خود گردانند و با صاحبان در محاربه و منازعه باشند.
عثمان گفت: ای گروه صحابه! هیچیک از شما این حدیث را از پیغمبر شنیده اید؟
همه از برای خوش آمد او گفتند: نشنیده ایم.
عثمان گفت: حضرت علی بن ابی طالب را بخوانید؛ پس چون حضرت بیامد عثمان گفت: ای ابوالحسن! ببین که این پیر دروغگو چه می گوید.
حضرت فرمود: بس کن ای عثمان و او را به دروغ نسبت مده که من شنیدم که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حق او فرمود: آسمان سبز سایه نیفکنده بر کسی و زمین تیره برنداشته سخنگوئی را که راستگوتر از ابوذر باشد.
جمیع صحابه که حاضر بودند گفتند: والله علی راست می فرماید، ما این حدیث را از پیغمبر شنیده ایم(1) .
پس ابوذر بگریست و گفت: وای بر شما همه گردن بسوی این مال دراز کرده اید و مرا به دروغ نسبت می دهید و گمان می بردی که من بر پیغمبر دروغ می بندم.
پس ابوذر رو به آن منافقین کرد و گفت: کی در میان شما بهتر است؟
عثمان گفت: تو را گمان این است که تو از ما بهتری؟
گفت: بلی، از روزی که از حبیب خود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جدا شده ام تا حال همین جبه را پوشیده ام و دین را به دنیا نفروخته ام و شما بدعتها در دین پیغمبر احداث کردید و برای دنیا دین را خراب کردید و در مال خدا تصرفها به ناحق کردید و خدا از شما سؤال خواهد
____________________
1-در مصدر بجای علی راست می فرماید، ابوذر راست می فرماید آمده است.
کرد و از من سؤال نخواهد کرد.
عثمان گفت: بحق رسول تو را سوگند می دهم که از آنچه می پرسم جواب بگوئی.
ابوذر گفت: اگر قسم هم ندهی هم می گویم.
عثمان گفت: کدام شهر را دوست تر می داری؟
گفت: شهر مکه که حرم خدا و حرم رسول است، می خواهم در آنجا خدا را عبادت کنم تا مرا مرگ در رسد. گفت: تو را به آنجا نفرستم و تو را نزد من کرامتی نیست.
پس ابوذر ساکت شد، عثمان گفت: کدام شهر را دشمن تر می داری؟
گفت: ربذه که در حالت کفر در آنجا بوده ام.
عثمان گفت: تو را به آنحا می فرستم.
ابوذر گفت: ای عثمان! تو از من سؤال کردی و من راست گفتم، اکنون من سؤالی دارم تو نیز راست بگو، مرا خبر ده که اگر لشکری به جانب دشمن فرستی و مرا در میان لشکر کافران به اسیری بگیرند و گویند که او را باز نمی دهیم تا ثلث مال خود را ندهی، خواهی داد؟
گفت: بلی.
گفت: اگر نصف مال تو را خواهند، می دهی؟
گفت: بلی.
گفت: اگر به فدای من تمام مال تو را طلبند می دهی؟
گفت: بلی.
ابوذر گفت: الله اکبر، حبیب من رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی به من گفت: ای ابوذر! چگونه باشد حال تو در روزی که از تو پرسند بهترین بلاد را و تو مکه را گوئی و قبول سکنای تو در آنجا ننمایند و بدترین شهرها را از تو پرسند و تو گوئی ربذه و تو را به آنجا فرستند؟ گفتم: یا رسول الله! چنین زمانی خواهد بود؟ فرمود: آری بحق آن خدائی که جان من در قبضه تصرف اوست که این امر خواهد بود، گفتم: یا رسول الله! در آن روز شمشیر بر دوش
بگیرم و مردانه از برای خدا با ایشان جهاد کنم؟ حضرت فرمود که: نه بشنو و خاموش باش و متعرض کسی مشو اگر چه غلام حبشی باشد و بدرستی که حق تعالی در ما جرای تو و عثمان آیه ای چند فرستاد و آن آیات را که گذشت حضرت بخواند(1) .
و انطباق جمیع آن آیات بر این قصه بر خبیر پوشیده نیست از بیرون کردن ابوذر و قصه فدا که ابوذر از او سؤال کرد و جواب گفت و خواری دنیا که به حال خود کشته شد و در آخرت به عذاب ابدی معذب است.
پس مروان بن الحکم را حکم کرد که ابوذر را با عیال از مدینه بیرون فرستد به جانب ربذه و تأکید کرد که احدی از صحابه به مشایعت او بیرون نرود ولیکن اهل بیت رسالت با جمعی از خواص امر عثمان را اطاعت نکرده به مشایعت بیرون رفتند و او را دلداری نمودند، چنانکه محمد بن یعقوب کلینی روایت نموده است که: چون ابوذر از مدینه بیرون رفت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) و عقیل برادر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و عمار بن یاسر به مشایعت او بیرون رفتند، و چون هنگام وداع شد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: ای ابوذر! تو از برای خدا غضب کردی امید بدار از آنکه از برای او غضب کرده ای، این گروه ترسیدند که مبادا تو در دنیای ایشان تصرف نمائی و تو ترسیدی بر دین خود و دین خود را به ایشان نگذاشتی و حفظ کردی پس تو را از بلاد خود راندند و به بلاها ممتحن ساختند، والله که اگر راههای آسمان و زمین را بر کسی ببندند و او پرهیزکار باشد البته حق تعالی بدر روی از برای او مقرر می فرماید، مونس تو نیست مگر حقیت تو و حشت و تنهائی و دوری از باطل است.
پس عقیل گفت: ای ابوذر! تو می دانی که ما اهل بیت تو را دوست می داریم و ما می دانیم که تو ما را دوست می داری، تو حق و حرمت ما را از پیغمبر نگاهداشتی و دیگران ضایع کردند مگر قلیلی از اهل حق، پس ثواب تو بر خداست و به جهت محبت اهل بیت رسالت تو را آواره شهر و دیار می کنند، خدا مزد دهد تو را، بدان که از بلا گریختن از جزع
____________________
1-تفسیر قمی 1/51 - 54.
است و عافیت را بزودی طلب نمودن از ناامیدی، پس جزع و ناامیدی را بگذار و بر خدا توکل کن و بگو: حسبی الله و نعم الوکیل.
پس حضرت امام حسن (عليهالسلام ) فرمود: ای عم! این گروه با تو کردند آنچه می دانی و خداوند عالمیان بر جمیع امور مطلع و شاهد است، یاد دنیا را به یاد مفارقت دنیا از خاطر خود محو نما و سختیهای دنیا را به امید راحتهای عقبی بر خود آسان کن، و بر بلاها صبر نما تا چون پیغمبر را ملاقات نمائی از تو خشنود و راضی باشد.
پس حضرت امام حسین (عليهالسلام ) گفت: ای عم! خداوند عالمیان قادر است که بدل نماید این حالت شدت را به حالت رخا و خدا را بر وفق حکمت و مصلحت هر روز تقدیری و کاری است، این گروه دنیای خود را از تو منع کردند و تو دین خود را از ایشان منع کردی و تو چه بسیار بی نیاز از آنچه ایشان از تو منع کردند و ایشان بسی محتاجند به آنچه تو از ایشان منع نمودی، بر تو باد به صبر که عمده خیرات در شکیبائی است و شکیبائی از صفات کریمه است، و جزع را بگذار که نفعی نمی دهد.
پس عمار گفت: ای ابوذر! خدا به وحشت و تنهائی مبتلا کند کسی را که تو را به وحشت اخداخت و خدا بترساند کسی را که تو را ترسانیده والله که مردم را باز نداشت از گفتن سخن حق مگر میل به دنیا و محبت آن، و بخدا سوگند که اطاعت الهی با جماعت اهل بیت است و پادشاهی دنیا از کسی است که به زور متصرف شود، این گروه مردم را بسوی دنیا خواندند و مردم ایشان را اجابت نمودند و دین خود را به ایشان بخشیدند پس زیانکار دنیا و آخرت شدند و این است خسران عظیم.
پس ابوذر در جواب ایشان گفت: بر شما باد سلام و رحمت و برکتهای الهی، پدر و مادرم فدای این روها باد که می بینم، بدرستی که هرگاه شما را می بینم حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خاطر می آورم و مرا در مدینه کاری و دلبستگی و انسی بغیر از شما نیست، بودن من در مدینه بر عثمان گران آمد همچنان که بودن من در شام بر معاویه دشوار بود، عثمان سوگند خورد که مرا از مدینه به شهری از شهرها فرستد از او درخواستم که مرا به کوفه فرستد ترسید که من مردم کوفه را بر برادرش بشورانم قبول نکرد و قسم یاد کرد که
مرا به جائی فرستد که در آنجا مرا مونسی نباشد و آواز دوستی به گوش من نرسد، والله که من بغیر خداوند خود انیسی و مصاحبی نمی خواهم، و چون خدا با من است از تنهائی پروائی ندارم، او مرا در جمیع امور کافی است و خداوندی بجز او نیست بر او توکل دارم و اوست خداند عرش عظیم و بر همه چیز قادر و توانا است و صلوات و درود بر محمد و اهل بیت طاهرین و طیبین او باد(1) .
چو شیخ مفید به سند خود روایت کرده است از مردم اهل شام که: چون عثمان ابی ذر را از مدینه بیرون کرد و به جانب شام فرستاد پس ما را موعظه می نمود و قصه ها برای ما بیان می کرد، و چون ابتدا به سخن می کرد حمد و ثنای الهی می نمود و صلوات بر حضرت رسول و آل او می فرستاد و می گفت: اما بعد بدرستی که ما بودیم در زمان جاهلیت پیش از آنکه بر ما کتاب نازل گردد و پیغمبر مبعوث شو بر این حالت که وفا می کردیم به عهد و پیمان و راست می گفتیم سخن را و رعایت همسایگان می کردیم و مهمان را گرامی می داشتیم و با فقیران موااست می کردیم و ایشان را شریک در مال خود می گردانیدیم، پس چون خداوند عالمیان کتاب خود را بر ما فرستاد و رسول خود را بر ما مبعوث کردانید این اخلاق پسندیده خدا و رسول یافتیم و اهل اسلام سزاوارتر شدند به عمل کردن به این اخلاق و اولی بودند به محافظت آنها، پس مدتی بر این حالت ماندند تا آنکه والیان جور عملهای قبیح بدعت کردند که ما نمی دیدیم پیشتر آنها را، و سنتهای رسول را فرونشانیدند و بدعتها را احیا کردند و هر که سخن حقی گفت تکذیب او کردند، و اختیار کردند جمعی را که پرهیزکار نبودند بر گروهی که صالحان و شایستگان بودند، خداوندا! اگر آنچه نزد توست بهتر است از برای من از این دنیا پس قبض کن جان مرا بسوی خود پیش از آنکه دین تو را تبدیل کنم یا سنت پیغمبر تو را تغییر نمایم؛ و مکرر این سخنان را در مجامع می گفت تا آنکه حبیب بن مسلمه به نزد معاویه رفت و گفت: ابوذر مردم را بر تو فاسد می گرداند به این قسم سخنان، پس معاویه این قصه را به عثمان نوشت و عثمان
____________________
1-کافی 8/206 - 208. و نیز روجوع شود به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/253 - 254.
به معاویه نوشت که: او را بسوی من فرست، و چون او را به مدینه آوردند او را بیرون کرد و به ربذه فرستاد(1) .
و ایضا روایت کرده است از بعضی از اهل شام که: چون عثمان ابوذر را به جانب شام فرستاد هر روز در میان مردم می ایستاد و ایشان را پند می داد و امر می کرد ایشان را به متمسک شدن به طاعت الهی و ایشان را حذر می فرمود از ارتکاب معصیتهای خدا و روایت می کرد از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچه از آن حضرت شنیده بود از فضایل اهل بیت او و ترغیب می فرمود مردم را بر چنگ زدن به دامان اهل بیت و عترت آن حضرت.
پس معاویه به عثمان نوشت که: اما بعد، بدرستی که ابوذر در هر صبح و شام جماعتی نزد او جمع می شوند و او چنین مواعظ و نصایح و روایات برای ایشان ذکر می کند، اگر تو را احتیاجی به مرد شام هست بزودی او را به نزد خود بطلب که در اندک وقتی همه را فاسد می گرداند بر من و بر تو و السلام.
پس عثمان به او نوشت که: اما بعد، همین که نامه مرا می خوانی بی تأمل ابوذر را بسوی من فرست و السلام.
پس معاویه ابوذر را طلبید و نامه عثمان را بر او خواند و گفت: بزودی روانه شو بسوی مدینه.
پس ابوذر از مجلس آن ملعون بیرون آمد و جهاز بر شتر خود بست و سوار شد، پس اهل شام نزد او جمع شدند و گفتند: ای ابوذر! خدا تو را رحمت کند اراده کجا داری؟
گفت: مرا بسوی شما فرستادند از روی غضب بر من و اکنون مرا می طلبند از پیش شما بسوی خود برای آزار من، و چنین گمان دارم که امر من و امر ایشان پیوسته چنین خواهد بود تا آنکه به راحت افتد نیکوکاری یا مردم به راحت افتند از شر بد کرداری؛ و روانه شد، و چون مردم شنیدند که او بیرون می رود به مشایعت او شتافتند و پیوسته با او رفتند تا به دیر مران رسیدند، ابوذر در آنجا فرود آمد و ایشان نیز فرود آمدند و پیش ایستاد و با
____________________
1-امالی شیخ مفید 121 - 122.
ایشان نماز کرد و بعد از نماز گفت: ایها الناس! بدرستی که وصیت می کنم شما را به چیزی که نافع باشد برای شما و ترک می کنم درازگوئی و سخن آرائی را؛ پس گفت: حمد کنید خداوند عالمیان را، ایشان گفتند: الحمد لله، پس شهادت داد به وحدانیت الهی و رسالت حضرت پناهی، و ایشان نیز با او موافقت کردند، پس گفت: شهادت می دهم که زنده شدن در قیامت حق است و بهشت حق است و دوزخ حق است و اقرار می کنم به آنچه پیغمبر از جانب حق تعالی آورده است و شما را گواه می گیرم بر این اعتقادات خود، همه گفتند که: ما بر آنچه گفتی گواهیم؛ پس گفت: بشارت داده می شود کسی از شما که بر این اعتقادات حق بمیرد به رحمت و کرامت حق تعالی مادام که گناهکاران را معاون نباشد و اصلاح کننده اعمال ظالمان نباشد و ستمکاران را یاوری ننماید، ای گروه مردمان! جمع کنید با نماز و روزه خود غضب کردن از برای خدا را در وقتی که ببینید که خدا را معصیت می کنند در زمین، و راضی مگردانید پیشوااین خود را به چیزی که موجب غضب حق تعالی می گردد، و اگر احداث کنند در دین خدا چیزی چند را که شما حقیقت آنها را نمی دانید پس از ایشان کناره کنید و عیب کنید بر ایشان هر چند شما را عذاب کنند و از درگاه خود برانند و از عطای خود محروم گردانند و شما را از شهرها بیرون کنند، تا حق تعالی از شما خشنود گردد، بدرستی که خدا بلندتر و جلیلتر است زا همه کس و سزاوار نیست که کسی او را به خشم آورد برای راضی شدن مخلوقین، خدا بیامرزد مرا و شما را و بخدا می سپارم شما را و می خوانم بر شما سلام و رحمت الهی را.
پس مردم همه او را ندا کردند که: خدا سالم دارد تو را و رحمت کند تو را ای ابوذر، ای مصاحب رسول خدا! آیا نمی خواهی که تو را برگردانیم به شهر خود و تو را حمایت کنیم از شر دشمنان تو؟
ابوذر گفت: برگردید خدا رحمت کند شما را بدرستی که من صبر کننده ترم از شما بر بلا، و زنهار که پراکنده مشوید و اختلاف در میان خود مکنید؛ و روانه شد تا آنکه داخل مدینه شد و به نزد عثمان آمد، عثمان گفت: خدا دیده ای را نزدیک نگرداند به عمرو (این مثلی بود در میان عرب).
و ابوذر گفت: بخدا سوگند که پدر و مادر من مرا عمر و نام نکرده اند که تو چنین می گوئی ولیکن خدا نزدیک نگرداند کسی را که معصیت خدا کند و مخالفت امر او نماید و تابع خواهش نفس خود گردد.
پس کعب الاحبار برخاست و گفت: از خدا نمی ترسی ای مرد پیر که بر روی امیر المؤمنین چنین سخن می گوئی؟
پس ابوذر عصای خود را بلند کرد و بر سر کعب زد و گفت: ای پسر دو یهودی! تو را چکار است با سخن گفتن با مسلمانان، بخدا سوگند که هنوز دین یهودیت از دل تو بدر نرفته است.
پس عثمان گفت: بخدا سوگند که من و تو در یک خانه نمی باشیم خرف شده ای و عقل تو رفته است؛ پس گفت: بیرون برید او را از پیش من و او را بر جهاز شتر سوار کنید بی آنکه چیزی در زیر پای او باشد و ناقه را تند و درشت برایند و او را برنجانید تا به ربذه برسانید پس او را در ربذه فرود آورید که تنها در آنجا بسر برد بی یاری و مونسی تا آنکه خدا حکم کند در باب او آنچه حکم خواهد کرد. پس او را به مذلت و خواری بیرون بردند و بدن شریفش را به ضرب عصا می رنجانیدند.
و عثمان حکم کرد کسی از مردم مشایعت او نکند، چون این خبر به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رسید آنقدر گریست که ریش مبارکش از آب دیده اش تر شد و فرمود: آیا چنین سلوک می کنند با مصاحب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟انا لله و انا الیه راجعون.
پس آن حضرت برخاست با حسن و حسین و عبد الله و قثم و فضل و عبید الله پسران عباس و به مشایعت او بیرون رفتند تا به او ملحق شدند، چون نظر ابوذر بر ایشان افتاد به جانب ایشان میل کرد و بر مفارقت ایشان گریست و گفت: پدرم فدای این روها باد، هرگاه که این روهای مبارک را می بینم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به خاطر می آورم و مرا برکت فرا می گیرد به دیدن این روها؛ پس دست به جانب آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! من ایشان را دوست می دارم، و گر عضو عضو مرا از هم جدا کنند برای محبت ایشان ترک آن نخواهم کرد برای طلب رضای تو و طلب ثواب آخرت؛ پس گفت: برگردید خدا رحمت کند
شما را و از خا سؤال می کنم که خلافت نماید مرا در میان شما نیکوترین خلافتی.
پس ایشان وداع کردند او را و برگشتند و می گریستند بر مفارقت او(1) .
و شیخ کشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: عثمان دو آزاد کرده خود را با دویست دینار به نزد ابوذر فرستاد و به ایشان گفت که: بروید به نزد ابوذر و بگوئید که عثمان تو را سلام می رساند و می گوید که: این دویست دینار را برای تو فرستاده ام که استعانت جوئی به آنها بر آنچه تو را عارض می شود از نوایب روزگار.
چون به نزد ابوذر آمدند و رسالت عثمان را رسانیدند ابوذر گفت: آیا هر یک از مسلمانان را داده است بقدر آنچه برای من فرستاده است؟
گفتند: نه.
ابوذر گفت: من یکی از مسلمانانم و روا نیست برای من مگر چیزی که برای همه مسلمانان رواست.
گفتند به او که: عثمان می گوید این از عین مال من است و سوگند یاد می کنم بخداوندی که بجز او خداوندی نیست که حرامی با این مال مخلوط نشده است، و نفرستاده است از برای تو مگر از حلال.
گفت: مرا احتیاجی به این مال نیست و صبح کرده ام این روز را و حال آنکه بی نیازترین مردمم.
ایشان به او گفتند: خدا تو را عافیت دهد و حال تو را به اصلاح آورد ما نمی بینیم در خانه تو نه کمی و نه بسیاری از چیزهائی که به آنها تمتع توان نمود.
گفت: در زیر این جلی که می بینید و دو گرده نان جو هست که چند روز بر آنها گذشته است پس چه می کنم این دینارها را! نه بخدا سوگند که نمی گیرم مگر آنکه خداوند داند که قادر بر هیچ قلیلی و کثیری نیستم، بتحقیق که صبح کرده ام بی نیاز به سبب ولایت علی بن ابی طالب و عترت و فرزند او که هدایت کنندگان و هدایت یافتگانند و به قضای الهی
____________________
1-امالی شیخ مفید 162.
راضیند و پسندیده خداوند عالمیانند و هدایت می کنند مردم را به حق و به عدالت سلوک می کنند در میان مردم و چنین شنیدم که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می فرمود در حق ایشان، و قبیح است مرد پیر را که دروغ گوید، پس برگردانید این مال را بسوی او و اعلام کنید او را که مرا حاجتی در این مال نیست و نه آنچه در نزد او هست از مالهای دیگر تا ملاقات کنم پروردگار خود را و او حکم کند میان من و او(1) .
شیخ مفید روایت کرده است که: چون ابوذر را از شام به نزد عثمان آوردند از او پرسید: کدام شهر را بهتر می خواهی؟ ابوذر گفت: شهری را که محل هجرت من است، گفت: تو هرگز مجاور من نخواهی بود در شهری که من در آن باشم، ابوذر گفت: پس مرا به حرم خدا فرست که در آنجا مجاور شوم، گفت: نخواهم کرد، گفت: پس مرا به کوفه فرست که اصحاب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آنجا هستند، گفت: نه، ابوذر گفت: من شهر دیگر را اختیار نمی کنم، عثمان گفت: برو به ربذه، ابوذر گفت: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا امر کرد که بشنو و اطاعت کن و انقیاد نما به هر سو که تو را بکشند و اگر چه برای غلام حبشی گوش و بینی بریده باشد.
پس ابوذر از مدینه بسوی ربذه رفت و مدتی در آنجا ماند پس برگشت بسوی مدینه و به نزد عثمان آمد و مردم دو صف در برابر او ایستاده بودند و گفت: ای عثمان! مرا از زمین خود بیرون کردی و بر زمینی فرستاده ای که در آنجا زراعتی و حیوانی ندارم مگر چند گوسفند قلیلی و خادمی ندارم مگر کنیز آزاد کرده ای و سر سایه ای ندارم مگر سایه درختان، پس به من بده خادمی و گوسفندی چند که با آنها تعیش نمایم.
پس عثمان رو از او برگردانید، باز ابوذر برای اتمام حجت به جانب دیگر رفت و آن سخن را اعاده کرد، چون عثمان جواب نگفت حبیب بن سلمه گفت: ای ابوذر! من هزار درهم به تو می دهم و خادمی و پانصد گوسفند.
ابوذر گفت: اینها را به کسی ده که از من محتاج تر باشد، من از تو چیزی نمی خواهم
____________________
1-رجال کشی 1/118 - 120؛ روضة الواعظین 284 - 285.
و حقی که خدا در کتاب خود برای من مقرر ساخته است از او می طلبم.
در آن وقت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حاضر شد و عثمان به آن حضرت خطاب کرد که: این بیخرد را چرا من دور نمی گردانی؟
حضرت فرمود: بیخرد کیست؟
گفت: ابوذر.
حضرت فرمود: او بیخرد نیست، من شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در حق او می گفت: آسمان سایه نیفکنده است و زمین برنداشته است سخنگوئی را که راستگوتر از ابوذر باشد، او را بمنزله مؤمن آل فرعون قرار ده، اگر دروغ گوید ضرر دروغش به خودش عاید می شود و اگر راست گوید بعضی از آن چیزها که شما را وعده می دهد به شما خواهد رسید(1) .
و شیخ کشی به سند معتبر روایت کرده است از عبد الملک پسر ابوذر غفاری که او گفت: چون عثمان مصحفها را پاره کرد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) مرا گفت: برو پدر خود را بطلب، چون پیغام را رسانیدم بسرعت به خدمت حضرت شتافت، چون حاضر شد حضرت فرمود: ای ابوذر! امروز امر عظیمی در اسلام حادث شد کتاب خدا را پاره کردند و آهن در میان کتاب خدا گذاشتند و بر خدا لازم است که مسلط گرداند آهن را بر بدن آن ملعونی که آهن در کتاب خدا گذاشت و قرآن را با آهن پاره کرد.
پس ابوذر گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: جبارانی(2) که بر موسی مسلط شدند مقاتله کردند با اهل بیت نبوت و بر ایشان غالب شدند و مدتها ایشان را می کشتند پس حق تعالی جوانی چند را بر ایشان مسلط گردانید که از دیار دیگر به دیار ایشان آمدند و با ایشان مقاتله کردند، و تو بمنزله ایشانی در این امت یا علی.
حضرت فرمود: حکم کردی که من کشته خواهم شد ای ابوذر.
____________________
1-امالی طوسی 710. در بحار الانوار نیز این روایت از شیخ طوسی نقل شده است.
2-در مصدر اهل جبریه ذکر شده است.
گفت: بخدا سوگند که می دانم اول ابتدا به کشتن تو خواهند کرد از این اهل بیت(1) .
و ایضا به سند معتبر از حذیفة بن اسید روایت کرده است که گفت: ابوذر را دیدم که به حلقه کعبه چسبیده بود و می گفت: منم جندب هر که مرا شناسد و هر که مرا نشناسد منم ابوذر پس جناده، بدرستی که شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: هر که با من قتال کند در مرتبه اول و در مرتبه دوم پس در مرتبه سوم از پیروان دجال خواهد بود، بدرستی که مثل اهل بیت من در این امت مثل کشتی نوح است در میان لجه دریا، هر که سوار شد نجات یافت و هر که تخلف نمود از آن غرق شد، آنچه بر من بود به شما رسانیدم(2) .
مؤلف گوید: گویا مراد از مرتبه دوم، قتال با امیر المؤمنین (عليهالسلام ) است.
و ابن ابی الحدید از ابن عباس روایت کرده است که: چون عثمان ابوذر را از مدینه بیرون کرد به جانب ربذه امر کرد که در میان مردم ندا کنند کسی با ابوذر سخن نگوید و به مشایعت او بیرون نرود، و مروان بن الحکم را موکل کرد که او را از مدینه بیرون برد، پس از ترس عثمان هیچکس به مشایعت او بیرون نرفت مگر علی بن ابی طالب و حسن و حسین (عليهالسلام ) و عقیل و عمار بن یاسر که ایشان به مشایعت او بیرون رفتند، و چون به او رسیدند حضرت امام حسن (عليهالسلام ) با ابوذر مشغول سخن شد، مروان گفت: ای حسن! مگر نمی دانی که عثمان نهی کرده است از سخن گفتن با این مرد؟ اگر نمی دانی بدان.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) تازیانه خود را بلند کرد و بر میان دو گوش را حله او زد و گفت: دور شو خدا تو را قبیح گرداند و بسوی آتش فرستد.
پس مروان غضبناک بسوی عثمان برگشت و او را به آنچه گذشته بود خبر داد و عثمان بسیار در غضب شد، و چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) با یاران خود از وداع ابوذر فارغ شدند و بسوی مدینه برگشتند مردم به حضرت گفتند: عثمان با تو در غضب است به سبب آنکه مشایعت ابوذر کرده ای.
____________________
1-رجال کشی 1/108 - 113.
2-رجال کشی 1/115 - 117.
حضرت فرمود: غضب او بر من مانند غضب اسب است بر دهنه لجام که هر چند آن را می خاید سودی نمی بخشد.
پس چون نظر او بر حضرت افتاد گفت: چه چیز باعث شد تو را که رسول مرا برگدانیدی و امر مرا سهل شمردی؟
حضرت فرمود که: رسول تو خواست مرا برگرداند، من او را برگردانیدم؛ و امری که تو کنی که خلاف فرموده خدا باشد ما به آن عمل نخواهیم کرد.
و میان او و آن حضرت سخنان ناخوش گذشت و حضرت غضبناک از مجلس او برخاست، و چون مصلحت خود را در آن ندید جمعی از صحابه را به میان انداخت که اصلاح کردند میان او و آن حضرت(1) .
و ایضا ابن ابی الحدید روایت کرده است که: سبب بیرون کردن عثمان ابوذر را به جانب شام آن بود که چون عثمان دست زد بر بیت المال مسلمانان و بخشید به مروان و غیر او از منافقان آنچه خواست، ابوذر در میان مردم و در راهها از برای بیان کفر و عناد او به آواز بلند این آیه را می خواند( الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ) (2) و مکرر این خبرها به عثمان می رسید و تغافل می کرد و به کار خود مشغول بود، و چون از حد گذشت یکی از آزاد کرده های خود را به نزد او فرستاد و گفت: ترک کن آن سخنان را که از تو به من می رسد.
ابوذر گفت: آیا عثمان نهی می کند از خواندن کتاب خدا و از عیب کردن کسی که ترک کند امر خدا را، بخدا سوگند که اگر راضی کنم خدا را به غضب عثمان نزد من محبوبتر است و بهتر است از برای من از آنکه خدا را به خشم آورم برای خشنودی عثمان.
پس این سخنان عثمان را بیشتر به غضب آورد و برای مصلحت متعرض او نمی شد تا آنکه عثمان روزی در مجلس خود گفت: آیا جایز است امام را که از بیت المال چیزی به
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/252 - 255.
2-سوره توبه: 34.
قرض بردارد و چون بهم رساند باز در بیت المال گذارد؟
کعب الاحبار گفت: باکی نیست.
ابوذر گفت: ای فرزند دو یهودی! آیا تو دین ما را تعلیم ما می نمائی؟
پس عثمان گفت: بسیار شد آزار تو نسبت به من و اصحاب من. و حکم کرد که او را به شام بردند؛ و در شام چون اطور ناپسندیده معاویه را مشاهده نمود بر او نیز انکار می کرد و او را مذمت می فرمود.
روزی معاویه سیصد دینار طلا برای او فرستاد ابوذر به رسول او گفت: این اگر از عطای من است که امسال به من نرسانیده اید قبول می کنم و اگر صله و احسان است مرا حاجتی به آن نیست؛ و آن زر را پس فرستاد.
و چون معاویه قبه خضراء را در دمشق بنا کرد ابوذر به او گفت: ای معاویه! اگر این را از مال خدا ساخته ای، خیانت کرده ای؛ و اگر از مال خود ساخته ای، اسراف کرده ای.
و پیوسته ابوذر در شام می گفت که: بخدا سوگند عملی چند حادث شده است در این زمان که نه موافق کتاب خداست و نه سنت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، بدرستی که می بینم که حقها را فرو می نشانند و باطلها را ترویج می نمایند و راستگواین را به دروغ نسبت می دهند و حق صالحان را به فاجران می دهند.
پس حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت که: ابوذر شام را بر تو فاسد می گرداند، چاره ای بکن(1) .
و ایضا از جلام بن جندول روایت کرده است که: من عامل معاویه بودم بر قنسرین در ایام خلافت عثمان، روزی به نزد معاویه آمدم برای مهمی ناگاه شنیدم که کسی در در خانه او فریاد می کرد که: قطار شتران آمد بسوی شما که آتش جهنم در بار دارند، خداوندا! لعنت کن آنها را که امر می کنند مردم را به نیکیها و خود ترک آنها می نمایند، خداوندا! لعنت کن آنها را که نهی می کنند مردم را از بدیها و خود مرتکب آنها می شوند؛ ناگاه دیدم که
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/256 - 257.
روی معاویه بسیار متغیر شد و گفت: آیا می شناسی این فریاد کننده را؟ گفتم: نه، گفت: جندب بن جناده است هر روز بر در قصر ما می آید و به آنچه شنیدی ندا می کند. پس گفت که او را به قتل در آورند ناگاه دیدم که ابوذر را آوردند و در پیش او بازداشتند، معاویه گفت: ای دشمن خدا و رسول! هر روز به نزد ما می آئی و این سخنان می گوئی، اگر من می کشتم کسی از اصحاب محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بی رخصت عثمان هر آینه تو را می کشتم ولیکن در باب تو از او رخصت خواهم طلبید.
جلام گفت: من می خواستم که ابوذر را ببینم زیرا که او از قبیله ما بود، چون نظر کردم مرد گندمگون باریک بلند بالائی دیدم که موهای ریشش تنک بود و از پیری پشتش منحنی شده بود.
ابوذر در جواب معاویه گفت: من دشمن خدا و رسول نیستم بلکه تو و پدرت دشممن خدا و رسول بودید و برای مصلحت اسلام را ظاهر کردید و رد باطن کافر بودید و مکرر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تو را لعنت کرد و نفرین کرد بر تو که هرگز سیر نشوی، و شنیدم از آن حضرت که می فرمود: چون والی این امت شود مرد گشاده چشم فراخ گلوئی که بسیار خورد و هرگز نشود باید که امت من از شر او در حذر باشند.
معاویه گفت که: آن مرد من نیستم.
ابوذر گفت: بلکه توئی و حضرت مرا خبر داد که توئی، و روزی تو بر آن حضرت گذشتی شنیدم که می فرمود: خداوندا! لعنت کن او را و او را سیر مگردان مگر به خاک، و شنیدم که می فرمود: مقعد معاویه در آتش است.
پس آن ملعون خندید و امر کرد که او را حبس نمایند، و احوال را به عثمان نوشت پس عثمان او را طلبید به نحوی که سابق مذکور شد(1) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که ابو سخیله گفت: من با سلمان فارسی متوجه حج شدیم، چون به ربذه رسیدیم به خدمت ابوذر رفتیم، پس ابوذر گفت که: بعد از من فتنه
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 8/257 - 258.
خواهد شد، چون آن فتنه حادث شود بر شما باد به کتاب خدا و بزرگ دین خدا علی بن ابی طالب و دست از ایشان بر مدارید زیرا که من شنیدم از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: علی (عليهالسلام ) اول کسی است که به من ایمان آورد و پیش از دیگران تصدیق من نمود و پیش از همه کس در قیامت با من مصافحه خواهد کرد و اوست صدیق اکبر و اوست فاروق این امت که جدا می کند حق را از باطل و اوست پادشاه مؤمنان و مال پادشاه منافقان است(1) .
مؤلف گوید: ذکر سلمان در این حدیث خالی از غرابتی نیست به چند وجه که بر خیبر پوشیده نیست.
و ابن بابویه از نعیم بن قعنب روایت کرده است که گفت: به طلب ابوذر رفتم به ربذه و زنی را دیدم و از او پرسیدم که: ابوذر در کجاست؟ گفت: پس کاری از کارهای خود رفته است؛ ناگاه دیدم که ابوذر آمده و دو شتر را قطار کرده بود و می کشید و در گردن هر یک مشک آبی آویخته بود، پس برخاستم و بر او سلام کردم و نشستم، چون داخل خانه خود شد با زن خود سخنی گفت و شنیدم به او می گفت: تو چنانی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: زن بمنزله دنده است که اگر او را راست کنی می شکند و اگر به حال خود بگذاری از او منتفع می شوی؛ پس کاسه ای نزد من آورده و در آن کاسه جانوری بود مانند اسفرود و گفت: تناول نما که من روزه ام، پس برخاست و دو رکعت نماز کرد و چون فارغ شد به نزد من آمد و شروع کرد به خوردن، من گفتم: سبحان الله من گمان نداشتم که چون توئی دروغ گوید تو گفتی که من روزه ام و اکنون تناول کردی، ابوذر گفت: من از این ماه سه روز روزه داشته ام و ثواب روزه تمام ماه را دارم اگر خواهم باقی آن را روزه می دارم و اگر خواهم افطار می کنم(2) .
و ابن طاووس به سند معتبر از معاویة بن ثعلبه و غیر او روایت کرده است: چون ابوذر
____________________
1-امالی شیخ طوسی 148؛ رجال کشی 1/113 - 115.
2-معانی الاخبار 305 - 306.
بیمار شد بیماریی که در آن مرض به رحمت الهی واصل شد ما به عیادت او رفتیم و او را تکلیف به وصیت نمودیم، گفت: وصی خود گردانیدم امیر المؤمنین را.
گفتم: عثمان را می گوئی؟
گفت: نه، آن کسی را می گویم که به حق و راستی امیر مؤمنان است یعنی علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و اوست بهار زمین که زمین به او ساکن و آبادان است و اوست عالم ربانی در این امت، و اگر او از میان شما برود کارهای منکر و قبیح در زمین بسیار خواهید دید.
گفتم: ما می دانیم که هر که را پیغمبر بیشتر دوست می داشته است تو او را بیشتر دوست می داری بگو که کی را بیشتر دوست می داری؟
گفت: محبوبترین خلق نزد من آن پیر مظلوم است که حق او را غصب کرده اند یعنی علی بن ابی طالب (عليهالسلام )(1) .
و برقی به سند صحیح از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی در ربذه ابوذر را دیدند که درازگوش خود را آب می داد، گفتند: ای ابوذر! آیا کسی نداری که این درازگوش را آب بدهد؟ گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که هر دابه چون صبح می شود می گوید: خداوندا! روزی کن مرا مالک شایسته ای که مرا سیر کند از علف و سیراب گرداند از آب و مرا زیاده از طاقت من بار نکند، پس به این سبب می خواهم که خود آب دهم آن را(2) .
و شیخ کشی روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در شأن ابوذر فرمود که: سایه نیفکنده است آسمان سبز و برنداشته است زمین گرد آلود سخنگوئی را که راستگوتر از ابوذر باشد، تنها زندگانی خواهد کرد و تنها داخل بهشت خواهد شد و تنها مبعوث خواهد شد.
و او به آواز بلند فضایل امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را بیان می کرد و می گفت: اوست وصی
____________________
1-رجوع شود به الیقین 143 - 146.
2-محاسن 2/467؛ کافی 6/537.
و خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و گ و سلم)؛ پس او را از حرم خدا و رسول بیرون کردند و از شام طلبیدند بر شتر برهنه، و او پیوسته در میان ایشان ندا می کرد که: این قطارها آتش جهنم برای شما می آورند و از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شنیدم که: چون فرزندان ابو العاص سی نفر شوند دین خدا را فاسد گردانند و بندگان خدا را غلامان خود دانند و مالهای خدا را دست به دست گردانند، پس به این سبب او را به فقر و گرسنگی و بدحالی کشتند و او در همه این احوال صبر کننده بود(1) .
و ایضا روایت کرده است: چون وقت وفات ابوذر شد زن خود را گفت: تو گوسفندی از گوسفندان خود بکش و آن را بر این کن و بر سر راه عراق بنشین و اول قافله که بیاید بگو: ای بندگان خدا! اینک ابوذر مصاحب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وفات یافته است و به رحمت پروردگار خود واصل گردیده است مرا اعانت نمائید بر تجهیز او؛ پس ابوذر گفت: خبر داد مرا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که من در زمین غربت خواهم مرد و متکفل غسل و کفن و دفن من خواهند گردید مردان شایسته از امت آن حضرت.
پس علقمة بن اسود نخعی روایت کرده است گفت: من با مالک اشتر و جماعتی متوجه حج گردیدیم، چون به ربذه رسیدیم زنی را دیدم بر سر راه نشسته و می گوید که: ای بندگان خدا! ای مسلمانان! اینک ابوذر مصاحب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در این غربت وفات یافته است و من کسی ندارم که مرا یاری کند بر دفن او، پس به یکدیگر نظر کردیم و خدا را شکر کردیم که چنین نعمتی ما را روزی کرده است که تجهیز نمائیم چنین بزرگواری را و از مصیبت او بسیار محزون شدیم و گفتیم: انا لله و انا الیه راجعون و با آن زن رفتیم و متوجه تجهیز ابوذر شدیم و در میان خود نزاع کردیم در کفن کردن او و هر یک می خواستیم که از مال خود بکنیم تا آنکه قرار دادیم که همه مساوی از مالی خود بدهیم و همه یاری یکدیگر کردیم بر غسل او، و چون فارغ شدیم مالک اشتر پیش ایستاد و بر او نماز گزاردیم، و چون او را دفن کردیم مالک اشتر نزد قبر او ایستاد و گفت: خداوندا!
____________________
1-رجال کشی 1/98 - 105.
این است ابوذر از صحابه رسول تو، تو را عبادت کرد در میان عبادت کنند ان و جهاد کرد از برای رضای تو با مشرکان و هیچ امری از امور دین تو را تغییر و تبدیل نکرد ولیکن بدعتی چند در دین تو دید و انکار کرد آنها را به زبان و دل خود، و به این سبب جفا کردند بر او و او را از دیار خود راندند و از حقوق خود محروم گردانیدند و او را حقیر شمردند پس مرد تنها و غریب، خداوندا! درهم شکن آن کسی را که او را از حق خود محروم گردانید و از محف هجرت او و حرم رسول تو او را بیرون کرد؛ و ما همه دست برداشتیم و گفتیم: آمین.
پس آن زن گوسفند بر این را حاضر کرد و گفت: ابوذر قسم داده است شما را که از این مکان حرکت نکنید تا آنکه به این طعام چاشت کنید، پس چاشت کردیم و بار کردیم(1) .
و در کتاب روضة الواعظین منقول است که در وقت فوت ابوذر را گفتند که: مال تو چیست؟ گفت: مال من عمل من است، گفتند: ما از طلا و نقره سؤال می کنیم، ابوذر گفت: هرگز صبح و شام نکرده ام که مرا خزانه ای بوده باشد که مال خود را در آن جمع کرده باشم و شنیدم از خلیلم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که می فرمود: خزانه آدمی قبر اوست(2) .
و شیخ طوسی به سند معتبر همین خبر را از حضرت موسی بن جعفر (عليهالسلام ) روایت کرده است(3) .
ابن ابی الحدید به روایت دیگر نقل کرده است: چون این جماعت به نزد ابوذر آمدند هنوز زنده بود، به ایشان گفت: شنیدم از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) می گفت با گروهی که من در میان ایشان بودم که: یکی از شما در بیابانی خواهد مرد و گروهی از مؤمنان به جنازه او حاضر خواهند شد؛ و آن جماعتی که حضرت این را به ایشان گفت همه در شهرها و در میان اهل خود مردند و می دانم که آن مرد منم و اگر مرا یا زن مرا جامه ای می بود که برای کفن من کافی بود راضی نمی شدم که دیگری مرا کفن کند، و بخدا سوگند می دهم شما را که کسی از شما مرا کفن نکند که امارت و حکومت کرده باشد یا نقابت گروهی کرده باشد
____________________
1-رحال کشی 1/283.
2-روضة الواعظین 285.
3-امالی شیخ طوسی 702.
یا نزد ظالمان روشناس بوده باشد یا پیک ستمکاری بوده باشد.
پس مردی از انصار در میان ایشان بود که مرتکب هیچ ولایتی و حکومتی نشده بود گفت: ای عم! من تو را کفن می کنم در این ردائی که پوشیده ام و در دو جامه ای که در صندوق با خود همراه دارم که ریسمان او را مادرم رشته و من آن را بافته ام.
ابوذر گفت: کفن من تعلق به تو دارد(1) .
و شیخ مفید روایت کرده است از ابو امامه باهلی: چون عثمان ابوذر را به ربذه فرستاد ابوذر نامه ای نوشت بسوی حذیفه بن الیمان، و مضمون نامه این است:
بسم الله الحمن الرحیم اما بعد ای برادر من! بترس از خدا ترسیدنی که به سبب آن گریه دیده های تو بسیار شود، و دل خود را از تعلقات دنیا آزاد گردان، و شبها به عبادت حق تعالی بیدار باش، و به تعب انداز بدن خود را در طاعت پروردگار خود زیرا که سزاوار است کسی را که داند که آتش جهنم محل قرار کسی است که خدا بر او غضب کند آنکه بسیار بوده باشد گریه او و تعب او و بیداری شب او تا آنکه بداند که حق تعالی از او خشنود گردیده است، و سزاوار است کسی را بداند که بهشت محل قرار کسی است که حق تعالی از او خشنود است آنکه رو آورد بسوی حق شاید رستگار گردد به سبب آن، و اندک شمارد در تحصیل رضای خدا بیرون رفتن از اهل و مال خود را، و سهل داند بیداری شب خود را و روزه داشتن روز خود را و جهاد کردن ظالمان و ملحدان را به دست و زبان خود تا آنکه بداند که حق تعالی بهشت را برای او لازم گردانیده است و این را نمی توان دانستن مگر بعد از مردن، و سزاوار است هر که خواهد در بهشت در جوار رحمت الهی باشد و رفیق پیغمبران خدا باشد آنکه چنان باشد که گفتم.
ای برادر من! تو از آنهائی که استراحت می جویم بسوی ایشان به ذکر کردن اندوه و حزن خود و شکایت می نمایم بسوی ایشان از معاونت کردن ستمکاران یکدیگر را رد آزار من، بدرستی که دیدم جور ستمکاران را به دیده خود و شنیدم گفته های باطل ایشان
____________________
1-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 15/100؛ المنتظم 4/347؛ دلائل النبوة 6/401.
را به گوش خود و انکار کردم بر ایشان، پس مرا از عطای خود محروم ساختند و از شهر به شهر مرا آواره کردند و از خویشان و برادران خود مرا دور گردانیدند و از حرم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا محروم کردند، و پناه می برم به خداوند عظیم خود از آنکه این گفتار من شکایتی باشد از آنکه با من چنین کردند بلکه خبر می دهم تو را که راضیم به آنچه پروردگار من از برای من خواسته است و بر من حکم کرده است و برای من مقدر گردانیده است، و برای این حالت خود را به تو اظهار کردم که از حق تعالی بطلبی برای من و برای عامه مسلمانان راحت و فرج را و دعا کنی که حق تعالی نصیب کند من و ایشان را چیزی که نفعش بیشتر و عاقبتش نیکوتر باشد و السلام.
پس حذیفه در جواب او نشت: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد ای برادر من! بتحقیق که رسید به من نامه تو که مرا ترسانیده بودی به آن و حذر فرموده بودی در آن از بازگشتن من در قیامت و تحریص و ترغیب نموده بودی مرا بر چیزی که صلاح نفس من در آن است.
ای برادر! تو پیوسته نسبت به من و جمیع مسلمانان خیر خواه و مهربان بودی و با همه در مقام شفقت و احسان بودی و بر ایشان خایف و ترسان بودی، و پیوسته امر کننده بودی ایشان را به یکیها و نهی کننده بودی ایشان را از بدیها، و هدایت نمی کند بسوی خشنودی خدا مگر آن خداوندی که بجز او خداوندی نیست، و از غضب و عذاب او نجات نمی توان یافت مگر به منت و احسان و عفو و آمرزش او، پس از حق تعالی سؤال می کنم از برای خود و مخصوصان خود و عامه ناس و جمیع این امت آمرزش عام و رحمت گشاده او را، و بتحقیق که فهمیدم آنچه یاد کرده بودی ای برادری من از بیرون کردن تو و به غربت افکندن تو و راندن تو از درهای ایشان، پس بر بسیار گران و دشوار آمد ای برادر آنچه به تو رسیده است از مکروهات، و اگر می توانستم این حالت را از تو به مالی دفع کنم هر آینه جمیع مال خود را به طیب خاطر می دادم که حق تعالی به مال من این مکروه را از تو دور گرداند، و بخدا سوگند که اگر می توانستم سؤال کنم که مرا با تو شریک در بلیه گردانند و نصف بلیه تو را بر من قرار دهند و قبول این سؤال از من می نمودند هر آینه می خواستم در
این بلیه و فقر با تو شریک باشم ولیکن برای جانهای ما نیست مگر آنچه خدا خواسته است برای ما.
ای برادر! باید که ما و تو هر دو تضرع کنیم بسوی خداوند خود و بسوی او رغبت نمائیم در ثواب او و خلاصی از عقاب او، بدرستی که نزدیک شده است که جانهای ما را درو کنند و نزدیک شده است که میوه زندگانی ما را از درختان بدنهای ما قطع نمایند، و زود باشد که ما و تو را بخوانند به درگاه خدا و اجابت کنیم و عرض کنند بر ما کرده های ما را پس محتاج شویم بسوی آنچه پیش فرستادیم از اعمال خود.
ای برادر! آزرده مباش بر آنچه از تو فوت شده است و اندوهناک مباش بر آنچه به تو رسیده است و طلب اجر از خدا بکن و منتظر عظیمترین ثوابها از جانب او باش.
ای برادر! مرگ را برای خود و تو بهتر می یابم از زندگانی دنیا زیرا که مشرف شده است بر ما فتنه های بسیار که بعضی از پس بعضی می آیند مانند پاره های شب تار بر انگیخته اند مرکبهای خود را و مالهای دنیا را پامال اسبان خود کرده اند، شمشیرها در این فتنه برهنه خواهد شد و مرگها بر مردم فرو خواهد آمد، هر که در این فتنه ها سر بیرون کند یا خود را متلبس به آنها گرداند یا اسبی در آنها بتازد البته کشته شود و نماند قبیله ای از قبایل عرب از شهر نشین و صحرا نشین مگر آنکه آن فتنه ها در ایشان تصرفی بکند، و در آن زمانها هر که ظالم تر باشد عزیزتر باشد و هر که پرهیزکارتر باشد خوارتر باشد، پس خدا پناه دهد مرا و تو را از زمانه ای که حال اهلش این باشد، و بدرستی که ترک نمی کنم دعا را از برای تو در حال ایستادن و نشستن و حال آنکه حق تعالی در قرآن امر به دعا کرده و وعده استجابت فرموده چنانکه فرموده است( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ ) (1) پس پناه می بریم بخدا از تکبر کردن در عبارت او و از تنگ داشتن اطاعت او، حق تعالی بزودی برای من و برای تو فرجی نزدیک و چاره ای
____________________
1-سوره غافر: 60.
نیکو کرامت فرماید به رحمت خود والسلام علیک(1) .
و علی بن ابراهیم و کلینی روایت کرده اند: ابوذر را پسری بود ذر نام و در ربذه وفات یافت، ابوذر چون او را دفن کرد بر سر قبر وی ایستاد پس دست بر قبر وی نهاد و گفت: ای ذر! خدا تو را رحم کند بدرستی که خوش خلق و نیکو کردار بودی به پدر و مادر خود و چون از دنیا رفتی من از تو راضی بودم، بر من از رفتن تو نقصی راه نیافته و مرا بغیر حق تعالی حاجتی نیست و از دیگری امید نفع ندارم که از رفتن او دلگیر باشم، و اگر نه احوال بعد از مرگ می بود آرزو داشتم که به جای تو باشم، مرا اندوه بر تو مشغول ساخته است از اندوه از برای تو، والله که گریه از برای تو نکردم بلکه بر تو گریستم، کاش می دانستم که چه با تو گفتند و تو چه در جواب گفتی، خداوندا! حقی چند از برای خود بر او واجب گردانیده بودی و حقی چند برای من بر او فرض گردانیده بودی، الهی! من حقوق خود را به او بخشیدم تو نیز حقوق خود را به او ببخش و از او عفو فرما که تو سزاوارتری به جود و کرم از من.
و ابوذر را گوسفندی چند بود که معاش خود و عیال به آنها می گذرانید آفتی میان ایشان بهم رسید و همگی تلف شدند و زوجه اش نیز در ربذه وفات یافته بود، همین ابوذر مانده بود و دختری که نزد وی می بود، دختر ابوذر گفت: سه روز بر من و بر پدرم گذشت که هیچ بدست ما نیامد که بخوریم و گرسنگی بر ما غلبه کرد، پدر من گفت: ای فرزند! بیا تا به این صحرای ریگستان رویم شاید گیاهی بدست آوریم و بخوریم، چون به صحرا رفتیم چیزی بدست ما نیامد، پدرم ریگی جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر کردم چشمهای او را دیدم که می گردد و به حال احتضار افتاد، گریستم و گفتم: ای پدر! من با تو چه کنم در این بیابان با تنهائی و غربت؟ گفت: ای دختر! مترس که چون من بمیرم جمعی از اهل عراق بیایند و موجه امور من شوند بردستی که حبیب من رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا در عزوه تبوک چنین خبر داده، ای دختر! چون به عالم بقا رحلت نمایم عبا را بر روی من
____________________
1-بحار الانوار 22/408.
بکش و بر سر راه عراق بنشین و چون قافله پیدا شو نزدیک برو و بگو: ابوذر که از صحابه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است وفات یافته.
دختر گفت: در این حال جمعی از اهل ربذه به عیادت پدرم آمدند و گفتند: ای ابوذر! چه آزار داری و از چه شکایت داری؟ گفت: از گناهان خود، گفتند: چه چیزی خواهش داری؟ گفت: رحمت پروردگار خود را، گفتند: آیا طبیبی می خواهی که برای تو بیاوریم؟ گفت: طبیب، مرا بیمار کرده، طبیب خداوند عالمیان است و درد و دوا از اوست.
دختر گفت: چون نظر وی بر ملک موت افتاد گفت: مرحبا به دوستی در هنگامی آمده است که نهایت احتیاج به او دارم، رستگار مباد کسی که از دیدار تو نادم و پشیمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خویش برسان، بحق تو سوگند که می دانی که همیشه خواهان لقای تو بوده ام و هرگز کاره مرگ نبوده ام.
دختر گفت: چون به عالم قدس ارتحال نمود عبا بر روی او کشیدم و بر سر راه قافله نشستم، جمعی پیدا شدند به ایشان گفتم که: ای گروه مسلمانان! ابوذر مصاحب حضرت رسول الله وفات یافته، ایشان فرود آمدند و بگریستند و او را غسل دادند و کفن کردند و بر او نماز گزاردند و دفن کردند، و مالک اشتر در میان ایشان بود.
مروی است که مالک گفت: من او را در حله کفن کردم که با خود داشتم و قیمت آن حله چهاز هزار درهم بود.
و دختر گفت: من چنین بر سر قبر او می بودم و نمازی که او می کرد می کردم و روزه ای که او می داشت بجا می آوردم، شبی نزد قبر او خوابیده بودم او را به خواب دیدم که قرآن در نماز شب می خواند چنانکه در حال حیات می خواند به او گفتم: ای پدر! خداوند تو با تو چه کرد؟ گفت: ای دختر! نزد پرودگار کریمی رفتم او زا من خشنود شد و من از وی راضی شدم، کرمها فرمود و مرا گرامی داشت و عطاها بخشید، اما ای دختر! عمل بکن و مغرور مباش(1) .
____________________
1-تفسیر قمی 1/295؛ کافی 3/250 و در آن قسمتی از روایت ذکر شده است.
اکثر ارباب تواریخ به جای دختر ابوذر، زن او را نقل کرده اند(1) .
و احمد بن اعثم کوفی نقل کرده است که: جمعی که در تجهیز ابوذر حاضر بودند احنف بن قیس تمیمی و صعصعة بن صوحان العبدی و خارجة بن الصلت التمیمی و عبد الله بن مسلمة التمیمی و بلال بن مالک المزنی و جریر بن عبد الله البجلی و اسود بن یزید النخعی و علقمة بن قیس النخعی و مالک اشتر بودند، و چون از نماز ابوذر فارغ شدند مالک اشتر بر سر قبر او بر پا خاست و بعد از حمد و ثنای باری تعالی گفت: بار خدایا! ابوذر غفاری از صحابه رسول تو بود و به کتابها و رسولان تو ایمان آورده بود و در راه دین جهاد کرده و بر جاده اسلام ثابت قدم بوده و تبدیل و تغییر به شعایر دین راه نداده چیزی چند دیده بود نه بر طریق سنت و جماعت و بر آنها انکار کرده بود به زبان و به دل، بدان سبب او را حقیر شمردند و محروم گردانیدند و از شهر بیرون کردند و ضایع گذاشتند تا در غربت او را وفات رسید؛ بار خدایا! به آنچه از بهشت مؤمنان را وعده کرده ای خط او را از آن موفور گردان و جزای آنکس که او را از مدینه که حرم رسول توست بیرون کرد و ضایع گذاشت چنانکه مستوجب آن است برسان(2) .
مالک این دعا بگفت و حاضران آمین گفتند(3) .
و ابن عبد البر در کتاب استیعاب ذکر کرده است که: وفات ابوذر در سال سی و یکم یا سی و دوم هجرت بود و عبد الله بن مسعود بر او نماز گزارد؛ و بعضی گفته اند که سال بیست و چهارم هجرت بود؛ و قول اول اصح است(4) .
____________________
1-طبقات ابن سعد 4/176؛ المنتظم 4/346؛ اسد الغابة 1/564؛ البدایة و النهایة 6/213.
2-الفتوح 2/378.
3-رجوع شود به رجال کشی 1/283.
4-استیعاب 4/1655.
فضائل او در ابواب سابقه گذشت، و بعد از سلمان و ابوذر در میان صحابه کسی به جلالت قدر او نیست؛ و ابن اثیر در جامع الاصول گفته است که: کنیت او ابو معبد بود و بعضی ابو الاسود نیز گفته اند؛ و او پسر عمرو بن ثعلبة بن ثمامة بن مطرود بن عمرو کندی بود(1) ؛ و بعضی گفته اند که از قبیله قضاعه بود؛ و بعضی گفته اند از حضرت موت بود و چون پدرش با قبیله کنده همسوگند شده بود او را به آن قبیله نسبت می دادند، و چون مقداد با اسود بت غبد یغوث زهری همسوگند شده بود او را زهری می گفتند، و به این سبب نیز او را ابن اسود می گفتند که همسوگند او بود، و بعضی گفته اند که او را بزرگ کرده بود - و ابن عبد البر گفته است که او بنده اسود بن عبد یغوث بود، در جنگ بدر و احد و سایر غزوات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حاضر شد و از فضلا و نجبا و بزرگان صحابه بود(2) - وفات او در جرف واقع شد که یک فرسخ از مدینه دور است در سال سی و سوم هجرت و او را مردم بر دوشهای خود برداشته به مدینه آوردند و در بقیع دفن کردند، و گویند در وقت وفات عمر او هفتاد سال بود؛ و تا اینجا کلا ابن اثیر بود(3) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ضباعه دختر زبیر بن عبد المطلب را به او تزویج نمود(4) .
____________________
1- در مصدر عمرو بن ثعلبة بن مالک بن ربیعة بن ثمامه... ذکر شده است.
2-استیعاب 4/1480 - 1481.
3-در جامع الاصول چنین مطالبی نیافتیم ولی در اسد الغابة 5/242 - 244 که آن نیز از مؤلفات ابن اثیر می باشد مطالب فوق آمده است.
4-کافی 5/344.
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که: جبرئیل بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شد و گفت: یا محمد! پروردگارت تو را سلام می رساند و می گوید که دختران باکره بمنزله میوه اند بر درخت، چون میوه درخت رسید و دوائی به غیر از چیدن ندارد، و اگر نچینی او را فاسد می گرداند آفتاب و متغییر می کند باد، و همچنین چون دختران باکره بالغ شوند دوائی نیست ایشان را بغیر از شوهر دادن و اگر نکنی ایمن نیستی بر ایشان از فتنه و فساد.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر منبر بر آمد و برای مردم خطبه خواند و ایشان را اعلام کرد به آنچه خدا امر کرده بود ایشان را به آن، پس گفتند که: به کی تزویج نمائیم دختران خود را یا رسول الله؟ فرمود: به کفوهای ایشان، گفتند: کفوهای ایشان کیستند؟ فرمود: مؤمنان کفو یکدیگرند. پس از منبر فرود نیامد تا آنکه تزویج نمود ضباعه را به مقداد بن اسود، پس فرمود: تزویج نکردم دختر عم خود را به مقداد مگر برای آنکه نکاح پست شود(1) ، یعنی مردم در کفوها رعایت حسبها و نسبها نکنند و به هر مؤمنی دختر بدهند.
و کلینی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی عثمان به مقداد گفت که: دست برادر از مذمت من و مدح علی بن ابی طالب و اگر نه تو را بر می گردانم به آقای اول تو، چون وقت وفات مقداد شد به عمار گفت: بگو عثمان را که برگشتم بسوی آقای اولم یعنی پروردگار عالمیان(2) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: چون مردم با عثمان بیعت کردند مقداد به عبد الرحمن بن عوف گفت: بخدا سوگند که هرگز ندیدم مثل آنچه واقع شد بر اهل بیت پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از آن حضرت.
عبد الرحمن گفت: تو را با این کارها چکار؟
مقداد گفت: بخدا سوگند من دوست می دارم ایشان را برای آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
____________________
1-علل الشرایع 578؛ عیون اخبا الرضا 1/289.
2-کافی8/331.
ایشان را دوست می داشت، و بخدا سوگند مرا حزنی رو می دهد به دیدن احوال ایشان که اظهار نمی توانم نمود زیرا که قریش به شرافت ایشان شرف یافتند بر مردم و همه اجتماع کردند بر آنکه پادشاهی حضرت رسول را از دست ایشان بگیرند.
عبد الرحمن گفت: وای بر تو والله که من این سعی را از برای شما کردم که نگذاشتم خلافت به علی قرار گیرد.
مقداد گفت: بخدا سوگند که دست برداشتی از مردی که هدایت می کرد مردم را بسوی حق و به عدالت سلوک می کرد در میان ایشان، بخدا سوگند اگر یاوران می یافتم هر آینه جنگ می کردم با قریش مانند جنگی که در روز بدر واحد با ایشان کردم.
عبد الرحمن گفت: مادرت به عزای تو نشیند ای مقداد این سخن را ترک کن که مردم از تو نشنوند و فتنه بر پا شود، بخدا سوگند که می ترسم که به سبب گفتار تو فتنه و اختلافی در میان مردم بهم رسد.
راوی گفت: بعد از آنکه مقداد از آن مجلس برخاست من به نزد او رفتم و گفتم: ای مقداد! من از یاوران توام.
مقداد گفت: خداتو را رحمت کند، آن امری که ما اراده داریم به دو کس و سه کس ساخته نمی شود.
پس راوی از نزد مقداد بیرون آمد و به خدمت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) رفت و گفته مقداد و گفته خود را به خدمت حضرت عرض کرد، پس حضرت دعای خیر از برای ایشان کرد(1) .
و در کتاب اختصاص به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: منزلت مقداد بن اسود در این امت مانند منزلت الف است در قرآن که حرف دیگر به آن نمی چسبد، همچنین مقداد دیگری در کمال به او ملحق نمی گردد(2) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 191 - 192.
2-اختصاص 10.
و شیخ کشی به سند معتبر روایت کرده است که: هیچیک از صحابه نبود که بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حرکتی نکنند مگر مقداد بن اسود، بدرستی که در اول او در تصلب در حق مانند پاره های آهن بود(1) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای سلمان! اگر علم تو را عرض کنند بر مقداد هر آینه کافر خواهد شد؛ ای مقداد! اگر عرض کنند علم تو را بر سلمان هر آینه کافر خواهد شد(2) .
و ایضا به سند حسن از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: صحابه بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرتد شدند مگر سه نفر: سلمان و ابوذر و مقداد.
راوی گفت: عمار چه شد؟
حضرت فرمود که: اندک میلی کرد و بزودی برگشت. پس فرمود: اگر کسی را خواهی که هیچ شک نکرد و شبهه ای او را عارض نشد او مقداد است، اما سلمان در دل او عارض شد که نزد امیر المؤمنین (عليهالسلام ) اسم اعظم الهی هست اگر تکلم نماید به آن هر آینه زمین آن منافقان را فرو می برد پس چرا چنین مظلوم در دست ایشان مانده است! چون در خاطرش گذشت گریبانش را گرفتند و رسنی در گلویش کردند و پیچیدند تا آنکه کنده ای در حلقش بهم رسید پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بر او گذشت و به او فرمود: ای ابو عبد الله! این کنده گلوی تو از آن چیزی است که در خاطر تو خطور کرد، بیعت کن با ابوبکر، پس سلمان بیعت کرد؛ و اما ابوذر پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) امر کرد او را که ساکت باشد و او را ملامت ملامت کنندگان از جا به در نیاورد پس قبول نکرد و پیوسته حق را می گفت تا آنکه عثمان کرد با او آنچه کرد، پس بعد از آن بعضی زا صحابه برگشتند به حق و اول کسی که برگشت از ایشان ابو ساسان انصاری و ابو عمره و شتیره بودند پس هفت نفر شدند و در آن وقت حق حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را بغیر این هفت نفر نمی دانستند(3) .
____________________
1-رجال کشی 1/46.
2-رجال کشی 1/47؛ اختصاص 11 - 12.
3-رجال کشی 1/51 - 52 و در آن بجای ابو ساسان، ابو سنان ذکر شده است.
ابن بابویه به سند معتبر از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: از پروردگار خود سؤال کردم که سه خصلت را، دو خصلت را به من عطا کرد و یکی را منع کرد، گفتم: پروردگارا! امت من از گرسنگی هلاک نشوند، فرمود: به تو دادم؛ گفتم: پروردگار! بر ایشان مسلط مگردان کافران را که ایشان را مستأصل گردانند، فرمود: به تو دادم؛ عرض کردم: پروردگارا! چنان مکن که ایشان با یکدیگر قتال و نزاع کنند، این را به من نداد(1) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: خصلتی در میان امت من کمتر از روی نیکو و صدای خوش و قوت حافظه نیست(2) .
و ایضا به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: برداشته اند از امت من نه چیز را: چیزی که از روی خطا و نادانی کنند، یا فراموش کنند، یا ایشان را بر آن اکراه نمایند، و چیزی را که ندانند، و چیزی را که طاقت آن نداشته باشند، و چیزی را که مضطر شوند به آن، و حسد بردن که اظهار نکنند، و از فال نیک و بد چیزی را که در خاطر ایشان در آید و به آن اعتقاد نکنند، و چیزی را که از بدیهای مردم در خاطر ایشان در آید اظهار ننمایند(3) .
و در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت
____________________
1-خصال 83.
2-خصال 137.
3-خصال 417.
رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: حق تعالی به امت من سخ چیز داده است که نداده بود مگر به پیغمبران پیش از من:
اول اانکه حق تعالی هر گاه پیغمبری می فرستاد به او وحی می نمود که سعی کن در دین خود و کار دین بر تو تنگ نیست، و این فضیلت را به امت من عطا کرد و فرمود( وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ ) (1) یعنی: خدا بر شما در دین هیچ تنگی قرار نداده.
دوم آنکه چون پیغمبری می فرستاد وحی می کرد او را که چون مکروهی تو را عارض شود دعا کن مرا تا دعای تو را مستجاب گردانم، و این را به امت من عطا کرد و فرمود( ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ) (2) .
سوم آنکه چون پیغمبری می فرستاد او را گواه بر مردم خود می گرداند و امت مرا گواه بر جمیع خلق گردانید، چنانکه می فرماید( لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ ) (3)(4) .
و این بابویه به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چهار خصلت بد همیشه در امت من خواهد بود تا روز قیامت: اول، فخر کردن به حسبهای خود؛ دوم، طعن کردن در نسبها؛ سوم، آمدن باران را از اوضاع کواکب دانستن و اعتقاد به علم نجوم داشتن؛ چهارم، نوحه کردن، و بدرستی که اگر نوحه کننده توبه نکند پیش از مردنش چون روز قیامت مبعوث شود جامه ای از مس گداخته و جامه ای از جرب بر او پوشانند(5) .
مؤلف گوید که: علما حمل کرده اند این را بر نوحه ای که به باطل باشد یعنی چیزهای دروغ از برای میت گوید یا چیزهای بد به جانب مقدس الهی گوید یا آنکه صدای او
____________________
1-سوره حج: 78.
2-سوره غافر: 60.
3-سوره حج: 78.
4-قرب الاسناد 84.
5-خصال 226.
را مردان نامحرم شنوند.
و ایضا به سند معتبر از امام رضا (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود که: سه خصلت است که بر امت خود می ترسم بعد از دخول: اول، گمراهی بعد از دانستن حق؛ دوم، فتنه های گمراه کننده مردم؛ سوم، شهوت شکم و فرج(1) .
و ایضا از آن حضرت روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بر شما می ترسم که دین را سبک شمارید، و حکم در میان مردم برای مال دنیا بکنید، و قطع رحم نمائید، و قرآن را به ساز و نغمه بخوانید، و مقدم دارید در خلافت یا در نماز کسی را که افضل نیست از شما در دین(2) .
و شیخ طوسی روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: در امت من بر زمین فرو رفتن و مسخ شدن و سنگ از آسمان بر ایشان باریدن خواهد بود.
صحابه گفتند: یا رسول الله! به چه سبب؟
حضرت فرمود: به آنکه کنیزان و زنان خواننده بگیرند و شراب بخورند(3) .
و در جامع الاخبار روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بر مردم زمانی خواهد آمد که روهای ایشان روی آدمیان باشد و دلهای ایشان دلهای شیاطین باشد و مانند گرگان درنده باشند و خونهای مردم را ریزند و کارهای بدی که کنند به نصیحت ترک نکنند، اگر متابعت ایشان کنی در باب تو شک کنند، و اگر با ایشان سخن گوئی تو را تکذیب نمایند، و اگر از ایشان پنهان شوی تو را غیبت کنند، سنت در میان ایشان بدعت باشد و بدعت در میان ایشان سنت باشد، و بردبار را مکار شمارند و مکار را بردبار دانند، و مؤمن در میان ایشان ضعیف باشد و فاسق در میان ایشان صاحب شرف باشد، اطفال ایشان بدکار و زنان ایشان زناکار باشند و پیران ایشان امر به معروف و نهی از منکر نکنند،
____________________
1-عیون اخبار الرضا 2/29؛ امالی شیخ طوسی 157.
2-عیون اخبار الرضا 2/42؛ وسائل الشعیة 4/275.
3-امالی شیخ طوسی 397.
و التجا بردن بسوی ایشان مذلت و خواری باشد، و طلب کردن آنچه در دست ایشان است باعث فقر و پریشانی گردد، پس در آن وقت حق تعالی ایشان را محروم گرداند از باران آسمان که در وقت خود بر ایشان نبارد و در غیر وقتش ببارد، و حق تعالی مسلط گرداند بر ایشان بدان ایشان را که بدترین عذابها بر ایشان وارد سازند و فرزندان ایشان را کشند و زنان ایشان را اسیر کنند پس نیکان ایشان در حق ایشان دعا کنند و مستجاب نشود(1) .
و در حدیث دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: زمانی بر مردم خواهد آمد که از علما گریزند چنانکه گوسفند از گرگ می گریزد پس خدا ایشان را به سه بلیه مبتلا گرداند: اول آنکه برکت را از مالهای ایشان بردارد؛ دوم آنکه پادشاه جابری بر ایشان مسلط گرداند؛ سوم آنکه از دنیا بی ایمان به در روند(2) .
و به سند دیگر روایت کرده است که آن حضرت فرمود: زمانی بر امت من بیاید که علما را نشناسند مگر به جامه نیکو و قرآن را نشناسند مگر به آواز خوش و عبادت نکند خدا را مگر در ماه رمضان، چون چنین شود حق تعالی بر ایشان مسلط گرداند پادشاهی را که دانائی و بردباری و رحم نداشته باشد(3) .
____________________
1-جامع الاخبار 355. و نیز رجوع شود به المعجم الاوسط 7/143 و مجمع الزوائد 7/286.
2-جامع الاخبار 356.
3-جامع الاخبار 356 - 357.
شیخ طبرسی روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از حجة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد که رحلت او به عالم بقا نزدیک شده است پیوسته در میان ایشان خطبه می خواند و ایشان را از فتنه های بد از خود و مخالفت فرموده های خود حذر می نمود و وصیت می فرمود ایشان را که دست از سنت و طریقه او برندارند و بدعت در دین الهی نکنند و متمسک شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت و نصرت و حراست و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند، و منع می کرد ایشان را از متخلف شدن و مرتد شدن، و مکرر می فرمود: ایها الناس! من پیش از شما می روم و شما در حوض کوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم کرد چه کردید با دو چیز گردان بزرگ که در میان شما گذاشتم که کتاب خدا و عترت و اهل بیت منند پس نظر کنید که چگونه خلافت من خواهید نمود در این دو چیز، بدرستی که خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است که این دو چیز از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، بدرستی که این دو چیز را در میان شما می گذارم و می روم پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراکنده مشوید از ایشان و تقصیر مکنید در حق ایشان که هلاک خواهید شد و چیزی تعلیم ایشان مکنید بدرستی که ایشان داناترند از شما، و چنین نیابم شما را بعد از من که از دین برگردید و کافر شوید و شمشیرها بر روی یکدیگر بکشید پس ملاقات کنید من - یا علی را - در لشکری مانند سیل در فراوانی و سرعت و شدت. و بدانید که علی بن ابی طالب پسر برادر و وصی من است و قتال خواهد کرد بر تأویل قرآن چنانکه من قتال کردم بر تنزیل قرآن.
و از این باب سخنان در مجالس متعدده می فرمود، پس اسامة بن زید را امیر کرد و لشکری از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان برای او ترتیب داد و امر کرد او را که با اکثر
صحابه بیرون رود بسوی بلاد روم به آن موضعی که پدرش در آنجا شهید شده بود، و غرض حضرت از فرستادن این لشکر آن بود که مدینه از اهل فتنه و منافقان خالی شود و کسی با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) منازعه نکند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد، و مردم را مبالغه بسیار می فرمود در بیرون رفتن و اسامه را به جرف فرستاد و حکم فرمود که در آنجا توقف نماید تا لشکر بر سر او جمع شوند و جمعی را مقرر نمود که مردم را بیرون کنند و ایشان را حذر می فرمود از دیر رفتن، پس در اثنای آن حال آن حضرت را مرضی طاری شد که به آن مرض به جوار رحمت الهی واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را گرفت و متوجه بقیع گردید و اکثر صحابه از پس او بیرون آمدند و فرمود: حق تعالی مرا امر کرده است که استغفار کنم برای مردگان بقیع، چون به بقیع رسید گفت: السلام علیکم ای اهل قبور گوارا باد شما را آن حالتی که صبح کرده اید در آن و نجات یافته اید از فتنه هائی که مردم را در پیش است بدرستی که رو کرده است بسوی مردم فتنه هائی بسیار مانند پاره های شب تار.
پس مدتی ایستاد و طلب آمرزش برای اهل بقیع کرد و رو آورد بسوی حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فرمود: جبرئیل در هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرض می کرد و در این سال دو مرتبه عرض نمود و چنین گمان دارم که این برای آن است که وفات من نزدیک شده است؛ پس فرمود: یا علی! بدرستی که حق تعالی مرا مخیر گردانیده میان خزانه های دنیا و مخلد بودن در آن یا بهشت، و من اختیار لقای پروردگار خود کردم، چون من بمیرم عورت مرا بپوشان که هر که به عورت من نظر کند کور می شود.
پس به منزل خود مراجعت نمود و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد در آمد عصابه بر سر بسته و به دست راست بر دوش حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و به دست چپ بر دوش فضل بن عباس تکیه فرموده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت و نشست و فرمود: ای گروه مردم! نزدیک شده است که من از میان شما غایب شوم، هر که را نزد من وعده ای باشد بیاید وعده خود بگیرد و هر که را بر من قرضی باشد مرا خبردار کند.
ای گروه مردم! نیست میانه خدا و میانه احدی و سیله ای که به سبب آن خیری بیاید یا
شری از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا.
ایها الناس! دعوی نکند دعوی کننده ای که من بی عمل رستگار می گردم، و آرزو نکند آرزو کننده ای که بی طاعت خدا به رضای او می رسم، بحق آن خداوندی که مرا به حق فرستاده است که نجات نمی دهد از عذاب الهی مگر عمل نیکو با رحمت حق تعالی و اگر من معصیت کنم هر آینه به جهنم می روم. خداوندا! آیا رسانیدم رسالت تو را؟
پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز سبکی ادا کرد و به خانه ام سلمه برگشت و یک روز یا دو روز در آنجا ماند، پس عایشه زنان دیگر را راضی کرد و به نزد حضرت آمد و التماس کرد و آن حضرت را به خانه برد، و چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجه عالم قدس بود، چون بلال ندای نماز در داد حضرت مطلع شد (پس فرمود: کسی نماز را با مردم کند(1) ) پس عایشه گفت: ابوبکر را بگوئید که با مردم نماز کند، و حفصه گفت: عمر را بگوئید که با مردم نماز کند، حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض فاسد ایشان را دانست فرمود: دست از این سخنان بردارید که شما به زنانی می مانید که یوسف را می خواستند که گمراه کنند.
و چون حضرت امر کرده بود که ابوبکر و عمر با لشکر اسامه بیرون روند و در این وقت از سخنان عایشه و حفصه یافت که ایشان برای فتنه و فساد به مدینه برگشته اند بسیار غمگین شد و با آن شدت مرض برخاست که مبادا ابوبکر یا عمر با مردم نماز کنند و این باعث شبهه مردم شود، و دست بر دوش امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و فضل بن عباس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانی پاهای خود را می کشید تا به مسجد در آمد، و چون به نزدیک محراب رسید دید که ابوبکر سبقت کرده است و در محراب به جای آن حضرت ایستاده و به نماز شروع کرده است، پس به دست مبارک خود اشاره کرد که پس بایست و خود داخل محراب شد و نشست و با مردم نماز را نشسته ادا کرد و نماز را از سر گرفت و اعتنا
____________________
1-این عبارت از اعلام الوری اضافه شد.
نکرد به آنچه ابوبکر کرده بود، و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و ابوبکر و عمر و جماعتی از مسلمانان را طلبید و فرمود: من نگفتم که شما با لشکر اسامه بیرون روید؟
گفتند: بلی یا رسول الله گفتی.
فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نکردید؟
ابوبکر گفت: من بیرون رفتم و برگشتم برای آنکه عهد خود را با تو تازه کنم؛ و عمر گفت: یا رسول الله! من بیرون نرفتم برای آنکه نخواستم که خبر بیماری تو را از دیگران بپرسم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: روانه کنید لشکر اسامه را و بیرون روید با لشکر اسامه، خدا لعنت کند کسی را که تخلف نماید از لشکر اسامه؛ سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهی که عارض شد آن حضرت را به سبب آنچه مشاهده نمود از اطوار ناپسندیده منافقان و دانست از نیتهای فاسد ایشان.
پس مسلمانان بسیار گریستند و صدای گریه و نوحه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست، پس حضرت چشم مبارک گشود و بسوی ایشان نظر کرد و فرمود: بیاورید از برای من دواتی و کتف گوسفندی تا بنویسم از برای شما نامه ای که گمراه نشوید هرگز. پس یکی از صحابه برخاست که دوات و کتف را بیاورد، عمر گفت: برگرد که این مرد هذاین می گوید و بیماری بر او غالب شده است و ما را کتاب خدا بس است.
پس اختلاف نمودند آنهائی که در آن خانه بودند، بعضی گفتند: قول، قول عمر است؛ و بعضی گفتند: قول، قول رسول خداست و گفتند: در چنین حالی چگونه مخالفت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روا باشد؟ پس بار دیگر پرسیدند: آیا بیاوریم آنچه طلب فرمودی یا رسول الله؟ فرمود: بعد از این سخنان که از شما شنیدم مرا حاجتی به آن نیست ولیکن وصیت می کنم شما را که با اهل بیت من نیکو سلوک کنید و رو از ایشان نگردانید. و ایشان
برخاستند(1) .
مؤلف گوید: این حدیث دوات و قلم در صحیح بخاری و مسلم و سایر کتب معتبره اهل سنت مذکور است به طرق متعدده و چنین روایت کرده اند ایشان از ابن عباس که: او گریست آنقدر که آب دیده اش سنگریزه مسجد را تر کرد و می گفت که: روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه روزی که درد حضرت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شدید شد و گفت: بیاورید دواتی و کتفی تا بنویسم از برای شما کتابی که گمراه نشوید بعد از آن هرگز، پس نزاع کردند در این و سزاوار نبود که نزاع کنند در حضور پیغمبر خود، پس عمر گفت: رسول خدا هذاین می گوید(2) .
و به روایت دیگر گفت: درد بر او غالب شده است و نزد شما قرآن هست، بس است ما را کتاب خدا! پس اختلاف کردند اهل آن خانه و با یکدیگر مخاصمه کردند، بعضی گفتند: بیاورید تا بنویسد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای شما کتابی که بعد از آن گمراه نشوید، و بعضی گفتند: قول، قول عمر است! چون آوازها بلند و اختلاف بسیار شد نزد آن حضرت، پیغمبر دلتنگ شد و فرمود: برخیزید از پیش من.
پس ابن عباس می گفت: بدرستی که مصیبت و بدترین مصیبتها آن بود که مانع شدند میان رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و میان آنکه آن کتاب را برای ایشان بنویسد به سبب اختلافی که نمودند و آوازها که بلند کردند(3) .
ای عزیز! آیا بعد از این حدیث که همه عامه روایت کرده اند هیچ عاقل را مجال آن هست که شک نماید در کفر او و کفر کسی که او را مسلمان داند؟! اگر بقالی یا علافی خواهد که وصیت کند و کسی مانع وصیت او شود مردم بر او طعنه ها می کنند، هرگاه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواهد که وصیتی کند که صلاح جمیع امت در آن باشد و کسی مانع او شود و در
____________________
1-رجوع شود به اعلام الوری 133 - 135 و ارشاد شیخ مفید 1/179 - 184.
2-صحیح مسلم 3/1257؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 2/54.
3-صحیح بخاری مجلد اول جزء 1/37 و مجلد سوم جزء 5/137 - 138؛ صحیح مسلم 3/1259؛ مسند احمد بن حنبل 5/135؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 2/55.
چنان حالی آن حضرت را آزرده کند و نسبت هذاین به آن حضرت دهد چگونه خواهد بود حال او و حال آنکه حق تعالی می فرماید( وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿٣﴾ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ) (1) یعنی سخن نمی گوید آن حضرت از خواهش نفس خود و نیست سخن او مگر وحی که به او فرستاده می شود، و می فرماید: آنها که آزار می کنند خدا و رسول او را خدا لعنت کرده است ایشان را در دنیا و آخرت(2) ، و کدام آزار از این بدتر می باشد که پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با آن بزرگواری و شفقت و مهربانی را چون بیابند که نزدیک رفتن او شده است و دیگر منفعتی از او متصور نیست کینه های خود را ظاهر کنند و دست از اطاعت او برادرند و هر چند فرماید که با لشکر اسامه بیرون روید، فرمان نبرند؛ و فرماید که دوات و قلم بیاورید تا وصیتنامه ای بنویسم، اطاعت نکنند برای آنکه مبادا امر خلافت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را واضحتر گرداند؛ و در همه احوال حضرت داند که غرض ایشان آن است که بعد از آن حضرت انتقام او را از اهل بیت او بکشد! پس لعنت خدا و رسول بر ایشان باد و بر هر که ایشان را مسلمان داند و هر که در لعن ایشان توقف نماید؛ و تفصیل این سخن در محل خود بیان خواهد شد انشاء الله تعالی.
کلینی به سند معتبر از امام موسی کاظم (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: از پدرم امام جعفر صادق (عليهالسلام ) پرسیدم: آیا نه چنین بود که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) کاتب وصیتنامه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود که حضرت بر او القا می کرد و او می نوشت و جبرئیل و ملائکه مقربان گواه بودند؟
حضرت صادق (عليهالسلام ) ساعتی ساکت شد و بعد از آن فرمود: چنین بود که گفتی ولیکن چون وقت وفات آن حضرت شد جبرئیل از جانب خداوند جلیل نامه ای نوشته تمام کرده مهر کرده آورد با امینان خداوند عالمیان از ملائکه مقربان، پس جبرئیل عرض کرد: یا محمد! امر کن بیرون کنند آنها را که نزد تواند بغیر از وصی تو علی بن ابی طالب تا آنکه
____________________
1-سوره نجم: 3 و 4.
2-ترجمه آیه 57 سوره احزاب.
نامه آسمان را از ما بگیرد و گواه گیری تو ما را بر آنکه نامه را به او سپردی و او ضامن شد که عمل نماید به آنچه در آن نامه هست، پس امر فرمود رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که هر که در آن خانه بود بیرون کردند بغیر از علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و فاطمه (عليهالسلام ) که در میان در و پرده نشسته بود.
پس جبرئیل عرض کرد: یا محمد! پروردگار تو سلام می رساند تو را و می فرماید که: این نامه آن چیزی است که پیشتر در شب معراج و غیر آن عهد کرده بودم با تو و شرط کرده بودم بر تو و گواه شده بودم به آن بر تو و گواه گرفته بودم بر تو ملائکه خود را به آنکه من کافیم برای گواه بودن ای محمد.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چون این سخن را از جبرئیل شنید بندهای بدن مبارکش از خوف الهی لرزید و فرمود: ای جبرئیل! پروردگار من سالم است از همه نقصها و از اوست همه سلامتیها و بسوی او بر می گردد همه تحیتها، راست گفته است پروردگار من و وفا به وعده خود نموده است، به من بده نامه را.
پس جبرئیل نامه را به آن حضرت داد و امر کرد که تسلیم حضرت امیر نماید، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آن حضرت تسلیم نمود فرمود: این نامه را بخوان. حضرت، نامه را حرف حرف خواند تا به آخر نامه رسید، چون تمام کرد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: این عهد پروردگار من است بسوی من و شرطی است که بر من گرفته است و امانتی است از او نزد من، و من رسانیدم آن را و آنچه شرط خیرخواهی امت بود بعمل آوردم و ادای رسالتهای خدا نمودم.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: گواهی می دهم از برای تو پدرم و مادرم فدای تو باد که تبلیغ رسالت کردی و خیرخواهی امت نمودی، و تصدیق می نمایم تو را در آنچه گفتی، و گواهی می دهد از برای تو گوش من و چشم من و گوشت و خون من.
پس جبرئیل گفت: من نیز از برای شما هر دو بر آنچه گفتید از جمله گواهانم.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! گرفتی وصیت مرا و دانستی آن را و ضامن شدی از برای خدا و از برای من که وفا کنی به هر عهدی که در آن نامه نوشته است؟
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: بلی پدر و مادرم فدای تو باد، بر من است ضمان آنها و بر خداست که مرا یاری فرماید و توفیق دهد که به آنها عمل نمایم.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: یا علی! من می خواهم که بر تو گواه بگیرم که چون در روز قیامت به نزد من آئی برای من گواهی دهند که حجت بر تو تمام کردم.
حضرت امیر (عليهالسلام ) عرض کرد: بلی گواه بگیر.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: جبرئیل و میکائیل با ملائکه مقربان که با ایشان آمده اند حاضرند و میان من و تو گواهند.
حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: گواه شوند بر من و من نیز ایشان را گواه می گیرم پدر و مادرم فدای تو باد.
پس پیغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایشان را گواه گرفت، و از جمله اموری که بر آن حضرت شرط گرفت به امر جبرئیل از جانب حق تعالی آن بود که فرمود: یا علی! وفا می کنی به آنچه در این نامه هست از دوستی کسی که با خدا و رسول دوستی کند و دشمنی کسی که با آنها دشمنی کند و بیزاری نمودن از ایشان و آنکه صبر کنی بر فرو خوردن خشم ایشان و بر رفتن حق تو و غضب نمودن خمس تو و ضایع کردن حرمت تو؟
عرض کرد: بلی یا رسول الله.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) فرمود: سوگند یاد می کنم بحق آن خداوندی که دانه را شکافته و خلایق را آفریده است که شنیدم از جبرئیل که می گفت به رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ): یا محمد! اعلام کن او را که هتک حرمت او خواهند کرد و حرمت او حرمت خدا و رسول است و ریش او را از خون سر او خضاب خواهند کرد.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: چون این کلمه را شنیدم از جبرئیل امین مدهوش شدم و بر رو در افتادم و گفتم: بلی قبول کردم و راضی شدم هر چند هتک حرمت من کنند و سنتها را معطل گردانند و کتاب الهی را پاره کنند و کعبه را خراب کنند و ریشم را از خونم رنگین کنند و در همه احوال صبر خواهم کرد و امید اجر از پروردگار خود خواهم داشت تا آنکه مظلوم به نزد تو آیم.
پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فاطمه و حسن و حسین را طلبید و ایشان را اعلام نمود مثل آنچه حضرت امیر را اعلام کرده بود و ایشان نیز جواب گفتند مثل آنچه حضرت امیر جواب گفت، پس وصیتنامه را مهر کردند به مهرهای طلای بهشت که آتش به آن طلا نرسیده بود و نامه را به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) سپردند.
چون حضرت امام موسی (عليهالسلام ) سخن را به اینجا رسانید راوی پرسید که: آیا در این وصیت چه نوشته بود؟
حضرت فرمود: سنتهای خدا و سنتهای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ).
راوی پرسید که: آیا در آن وصیت نوشته بود آن منافقان غصب خلافت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خواهند کرد؟
حضرت فرمود: بلی والله جمیع آنچه کردند در آن نامه نوشته بود، مگر نشنیده ای قول حق تعالی را( إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَىٰ وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُّبِينٍ ) (1) یعنی: ما زنده می گردانیم مردگان را و می نویسیم آنچه پیش فرستاده اند و آنچه بعد از ایشان بر اعمال ایشان مترتب می شود و همه چیز را احصا کرده ایم در امام مبین - یعنی لوح محفوظ یا امیر المؤمنین (عليهالسلام ) -.
پس حضرت فرمود: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حضرت امیر المؤمنین و فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: آیا فهمیدید آنچه به شما گفتم و قبول کردید که به آنها عمل نمائید؟
گفتند: بلی قبول کردیم چنانکه حق قبول کردن است و صبر می کنیم بر آنچه بر ما دشوار باشد و ما را به خشم آورد(2) .
و ایضا کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: جبرئیل امین از جانب خداوند عالمیان خبر وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آورد در وقتی که آن حضرت را هیچ دردی و المی نبود، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود در میان مردم ندا کردند جمع
____________________
1-سوره یس: 12.
2-کافی 1/281 - 283.
شوند و مهاجران و انصار را حکم فرمود اسلحه خود را بپوشند، چون مردم جمع شدند حضرت بر منبر آمد و خبر فوت خود را به ایشان گفت و فرمود: خدا را به یاد کسی می آورم که بعد از من والی باشد بر امت من که البته رحم کند بر جماعت مسلمانان و پیران ایشان را بزرگ شمارد و بر ضعیفان ایشان رحم کند، و عالم ایشان را تعظیم نماید و ضرر به ایشان نرساند که باعث مذلت ایشان گردد، و فقیر نگرداند ایشان را که مورث کفر ایشان شود، و در خود را بر روی ایشان نبندد که اقویای ایشان بر ضعیفان مسلط شوند، و ایشان را در سر حدهای کافران بسیار حبس ننماید که باعث قطع نسل امت من گردد.
پس فرمود: تبلیغ رسالت کردم و خیرخواهی شما بجا آوردم، پس همه گواه باشید.
حضرت صادق (عليهالسلام ) فرمود: این آخر سخنی بود که آن حضرت بر منبر خود گفت(1) .
کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی و شیخ مفید و اکثر محدثان خاصه و عامه و! سندهای معتبر از حضرت امام زین العابدین و امام محمد باقر (عليهالسلام ) و امام جعفر صادق صلوات الله علیهم و غیر ایشان روایت کرده اند: چون هنگام وفات رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد و بیماری آن حضرت سنگین شد حضرت امیرالمومنین و عباس را طلب نمود و خانه پر بود از اصحاب آن حضرت دور می کرد، پس آن حضرت چشم گشود و فرمود: ای عباس عم پیغمبر! قبول کن و صیت مرا در اهل من و در زنان من و بگیر میراث مرا و ادا کن دین مرا و وعده های مرا بعمل آور و ذمت مرا بری گردان.
عباس گفت: یا رسول الله! من مرد پیر عیال بارم و تو از ریح عاصف باز دست تری و از ابر بهاری بخشنده تری و مال من وفا نمی کند به وعده های تو و به بخششهای تو، از من بگردان بسوی کسی که طاقتش از من بیشتر باشد.
و حضرت سه مرتبه این سخن را بر او اعاده کرد و در هر مرتبه او چنین جواب گفت،
____________________
1-کافی 1/406.
پس حضرت فرمود: میراث خود را به کسی دهم که قبول کند آن را چنانکه حق قبول کردن است و سزاوار آن باشد و چنانکه تو جواب گفتی جواب نگوید، پس به حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) خطاب کرد و فرمود: یا علی! تو بگیر میراث مرا که مخصوص توست و کسی را با تو در آن نزاعی نیست و قبول کن وصیت مرا و بعمل آور و وعدهای مرا و ادا کن قرضهای مرا، یا علی! خلیفه من باش در اهل من و تبلیغ رسالت من بعد از من به مردم بکن.
پس حضرت امیر المومنین (عليهالسلام ) فرمود: چون نظر کردم و سر مبارک حضرت رسول را دیدم که در دامن من از شدت مرض می لرزد بیتاب شدم و آب از دیده های من بر روی مبارک ریخت و دلم طپیدن گرفت و نتوانستم جواب آن حضرت گفت.
پس بار دیگر آن سخن را اعاده فرمود و باز گریه در گلوی من گره شده بود، با نهایت دشواری به صدای ضعیفی گفتم که: بلی یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد، پس حضرت فرمود که: مرا بنشان، آن حضرت را نشاندم و پشت مبارکش را بر سینه خود چسباندم، پس گفت: یا علی! توئی برادر من در دنیا و آخرت و وصی و خلیفه من در اهل بیت و امت من، پس فرمود: ای بلال! برو بیاور خود مرا که آن را ذوالجبین می گویند، وزره مرا که آن را ذات الفضول می گویند، و رایت مرا که آن را عقاب می گویند، و شمشیر مرا ذوالفقار، و عمامه مرا که آن را سحاب می گویند، و عمامه دیگر را که آن را اتحمیه می گویند، و برد مرا و ابرقه مرا و عصای کوچک مرا و چوب دست مرا که آن را ممشوق می گویند.
عباس گفت: آن ابرقه را من پیشتر ندیده بودم، و چون آن را حاضر کردند نور آن نزدیک بود که دیده ها را برباید، پس حضرت فرمود: یا علی! جبرئیل این جامه را برای من آورد و گفت: یا محمد! این را در حلقه های زره خود داخل کن و بجای منطقه بر کمر ببند، پس دو جفت نعل عربی را طلبید که یکی پنبه داشت و دیگری پنبه نداشت و پیراهنی را که در شب معراج پوشیده بود طلبید و پیراهنی را که در روز احد پوشیده بود طلبید و سه کلاه خود را طلبید کلاهی که در سفر می پوشید و کلاهی
که در عیدها می پوشید و کلاهی که می پوشید و در میان اصحاب خود می نشست.
پس فرمود: ای بلال! بیاور دو استر مرا یکی شهبا و دیگری دلدل، و دو ناقه مرا یکی عضبا و دیگری صهبا، و دو اسب مرا یکی جناح و دیگری حیزوم، و جناح آن بود که در مسجد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باز می داشتند و حضرت هر که را برای حاجتی می فرستاد بر آن سوار می شد، و حیزوم آن بود که در روز احد حضرت بر آن سوار بود و جبرئیل در میان هوا می گفت: پیش رو ای حیزوم، و درازگوش خود را طلبید که آن ا یعفور می گفتند.
چون بلال اینها را حاضر کرد حضرت عباس را طلبید و فرمود: بجای علی بنشین و پشت مرا نگاه دار، و فرمود: یا علی! برخیز و اینها را قبض کن در حیات من که این جماعت که حاضرند همه گواه شوند و کسی بعد از من با تو نزاعی نکند.
حضرت فرمود: برخاستم و پای من توانائی رفتار نداشت، پس با نهایت مشقت رفتم و همه را گرفتم و به خانه خود بردم، پس برگشتم و به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستادم، چون نظر مبارکش بر من افتاد انگشتر خود را از دست حق پرست خود بیرون آورد و در دست من کرد در وقتی که خانه پر بود از بنی هاشم و سایر مسلمانان، و با آن ضعف که سر خود را نمی توانست نگاه داشت و سر مبارکش به جانب راست و چپ حرکت می کرد صدا بلند کرد که همه شنیدند و گفت: ای گروه مسلمانان! علی برادر من و وصی و خلیفه من است در اهل و امت من و علی ادا می کند دین مرا و وفا می کند به وعده های من.
ای گروه فرزندان هاشم و فرزندان عبدالمطلب! وای گروه مسلمانان! دشمنی با علی مکنید و مخالف امر او منمائید که گمراه می شوید و حسد بر او مبرید و از جانب او بسوی دیگری رغبت منمائید که کافر می شوید.
پس فرمود: ای عباس! برخیز از جای علی.
عباس گفت که: مرد پیری را بر می خیزانی و طفلی را به جای او می نشانی؟!
حضرت سه مرتبه این سخن را فرمود و او چنین جواب گفت، پس عباس غضبناک برخاست و حضرت امیر (عليهالسلام ) در جای او نشست، چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عباس را
غضبناک یافت فرمود: ای عباس! ای عم رسول خدا! کاری مکن که من از دنیا بیرون روم و بر تو خشمناک باشم و غضب من تو را به جهنم برد.
چون این را شنید برگشت و به جای خود نشست.
پس حضرت فرمود: یا علی! مرا بخوابان، چون حضرت خوابید فرمود: ای بلال! بیاور دو فرزند مرا حسن و حسین، چون ایشان حاضر شدند ایشان را بر سینه خود چسبانیدن و آن دو گل بوستان رسالت را می بوئید و می بوسید، حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) فرمود: من ترسیدم که ایشان باعث زیادتی اندوه آن حضرت شوند نزدیک رفتم که ایشان را دور کنم، حضرت فرمود که: یا علی! بگذار ایشان را که من ایشان را ببویم و ایشان مرا ببویند و ایشان توشه خود را از ملاقات من بگیرند و من توشه خود را از لقای ایشان بگیرم که بعد از من بلیه های بزرگ و مصیبتهای عظیم به ایشان خواهد رسید پس خدا لعنت کند کسی را که ایشان را بترساند و جور و ظلم به ایشان برساند، خداوندا! ایشان را به تو می سپارم و به شایسته مومنان یعنی علی بن ابیطالب(1) .
پس شیخ مفید روایت کرده است که: حضرت مردم را مرخص کرد و بیرون رفتند و عباس و فضل پس او و علی بن ابی طالب و اهل بیت مخصوص آن حضرت نزد او ماندند، پس عباس گفت: یا رسول الله! اگر این امر خلافت در ما بنی هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده که شاد شویم و اگر می دانی که بر ما ستم خواهند کرد و خلافت را از ما غضب خواهند کرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بکن.
حضرت فرمود: شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و بر شما غالب خواهند شد.
پس همه اهل بیت گراین شدند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند، و در آن مرض امیر المونین (عليهالسلام ) شب و روز در خدمت آن حضرت بود و از آن حضرت مفارقت نمی نمود مگر برای حاجت ضروری(2) .
____________________
1-رجوع شود به کافی 1/236 و علل الشرایع 166-169 و امالی شیخ طوسی 572 و 600 و ارشاد شیخ مفید 1/185 و اعلام الوری 135.
2-ارشاد شیخ مفید 1/184-185، اعلام الوری 135-136.
ابن بابویه و شیخ مفید و شیخ طوسی و صفار طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند و به سندهای متواتر از حضرت امیرالمومنین و امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهالسلام ) و ام سلمه و عایشه و غیر ایشان که: در مرض آخر آن حضرت حضرت امیرالمومنین برای حاجت ضروری بیرون رفته بود، حضرت فرمود: بخوانید از برای من یار مرا و دوست مرا و برادر مرا، عایشه به نزد ابوبکر فرستاد و حفصه به نزد عمر فرستاد و ایشان را طلبیدند، و چون ایشان حاضر شدند و نظر حضرت بر ایشان افتاد سر و روی خود را به جامه ای پوشانید - و به روایت دیگر: رو از ایشان گردانید(1) - چون ایشان برگشتند باز جامه را دور کرد کرد و فرمود: بطلبید از برای من خلیل من و حبیب من و برادر مرا، باز آن دو نفر پدرهای خود را طلبیدند و چون حاضر شدند حضرت باز رو از ایشان گردانید یا رو از ایشان پوشانید، ایشان گفتند که: ما را نمی خواهد و علی را می خواهد، پس حضرت فاطمه حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) را طلب کرد، و چون حاضر شد حضرت او را بر سینه خود چسبانید و دهان مبارک را بر گوش او گذاشت و جامه خود را بر روی او کشید و عرق ایشان بر روی یکدیگر می ریخت و زمان بسیار با آن حضرت راز گفت و مردم در پشت خانه آن حضرت جمع شده بودند و ابوبکر و عمر نیز در بیرون در ایستاده بودند، چون حضرت بیرون آمد آن دو نفر با سایر صحابه پرسیدند که: این چه راز دراز بود که پیغمبر با تو می گفت؟
حضرت فرمود: هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود(2) .
به روایت دیگر: حضرت خضر (عليهالسلام ) در دهلیز خانه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر (عليهالسلام ) را گرفت و پرسید که: آیا پیغمبر خدا به تو رازی گفت؟
گفت: بلی هزار نوع از علم به من آموخت که از هر نوعی هزار نوع دیگر مفتوح
____________________
1-بصائر الدرجات 303 و 304 و 314 - 315؛ خصال 646 و 648؛ اعلام الوری 136.
2-رجوع شود به خصال 642 و 651 و اختصاص 285 و بصائر الدرجات 313 و 314 و مناقب ابن شهر آشوب 1/294.
می گردید.
حضرت خضر پرسید که: آیا همه را دانستی و ضبط کردی؟
فرمود: بلی.
پرسید: چیست آن کلفتی که در ماه هست؟
حضرت فرمود: خداوند عالمیان می فرماید( وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً ) (1) ؟
خضر گفت: درست یاد گرفته ای یا علی(2) .
و در روایات عایشه چنین است که: چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حاضر شد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را در میان لحاف خود برد و در برگرفت او را و با او راز می گفت تا آنکه چون روح مقدسش از بدن مطهرش مفارقت کرد دستش بر روی بدن امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بود(3) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون هنگام وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد مرا طلبید و گفت: یا علی! توئی وصی من و خلیفه من بر اهل من و امت من در حیات من و بعد از موت من، دوست تو دوست من است و دوست من دوست دوست خداست، و دشمن تو دمشن من است و دشمن من دشمن خداست، یا علی! هر که منکر امامت توست بعد از من چنان است که انکار رسالت من کرده باشد در حیات من زیرا که تو از منی و من از توام؛ پس مرا نزدیک طلبید و هزار باب از علم بر روی من گشود که از هر بابی هزار باب مفتوح می گردید(4) .
و به روایت دیگر فرمود: هزار باب از حلال و حرام و از آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قیامت تعلیم من نمود که از هر بابی هزار باب بر من مفتوح گردید تا آنکه دانستم
____________________
1-سوره اسراء: 12.
2-خصال 643 و در آن تصریح به نام حضرت خضر (عليهالسلام ) نشده است.
3-امالی شیخ طوسی 332. و نیز رجوع شود به ذخائر العقبی 72.
4-خصال 652.
مرگهای مردم را و بلاهای ایشان را و حکمهای حقی که در میان مردم باید کرد(1) .
و صفار به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: روزی حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مرض خود نماز صبح را در مسجد ادا نمود و پیراهن سیاهی پوشیده بود پس خطبه ای خواند برای مردم و در آن خطبه مردم را امر و نهی کرد و موعظه فرمود و آخرت را به یاد ایشان آورد، پس برای تنبیه مردم فرمود: ای فاطمه! عمل کن و طاعت خدا بجا آور که بدون عمل من فایده به تو نمی توانم بخشید.
چون مردم خطبه حضرت را شنیدند شاد شدند و به دیدن آن حضرت مسرور گردیدند و زنان آن حضرت شاد شدند که آن حضرت شفا یافته است و گیسوهای خود را شانه کردند و سرمه در دیده های خود کشیدند، پس در همان روز حضرت از دنیا مفارقت نمود. راوی پرسید که: پس در چه وقت بود آنکه حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هزار باب از علم تعلیم حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) نمود؟
حضرت فرمود: آن پیش از این روز بود(2) .
و شیخ مفید به سند از عبد الله بن عباس روایت کرده است که: علی بن ابی طالب و عباس و فضل بن عباس بر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داخل شدند در مرضی که در آن از دنیا مفارقت نمود و گفتند: یا رسول الله! مردان و زنان انصار در مسجد حاضر شده اند و همه بر تو می گریند، حضرت فرمود: چرا می گریند؟ گفتند: می ترسند که تو در این مرض از ایشان مفارقت نمائی، حضرت فرمود: دست مرا بگیرید؛ پس بیرون آمد و چادری بر خود پوشیده و عصابه ای بر سر بسته بود، پس بر منبر نشست و حمد و ثنای حق تعای ادا کرد و فرمود: اما بعد ایها الناس! چه انکار می کنید مردن پیغمبر خود را! من مکرر خبر مرگ خود را به شما دادم و خبر مرگ شما را به شما گفتم، اگر پیش از من پیغمبری همیشه در دنیا می ماند هر آینه من همیشه در میان شما می ماندم، بدانید که من می روم بسوی
____________________
1-خصال 643 و 646؛ بصائر الدرجات 305؛ اختصاص 283.
2-بصائر الدرجات 304.
پروردگار خود و در میان شما چیزی می گذارم که اگر به آن متمسک شوید هرگز گمراه نمی شوید و آن کتاب خداست که در میان شماست و در هر صبح و شام تلاوت می کنید، پس رغبت منمائید در دنیا و حسد مبرید بر یکدیگر و دشمنی مکنید با هم و برادران باشید چنانکه خدا شما را امر فرموده است، و بتحقیق که اهل بیت و عترت خود را در میان شما می گذرام و شما را وصیت می کنم به ایشان، پس وصیت می کنم شما را به انصار زیرا که دانستید حقهای ایشان را وسعیهای ایشان را نزد خدا و نزد رسول و نزد مؤمنان، توسعه دادند برای شما در خانه های خود و نصف میوه های خود را به شما بخشیدند و اختیار کردند شما را بر خود هر چند که خود محتاج بودند، پس کسی که والی امری شود در میان مسلمانان باید که نیکوکار انصار را بنوازد و از دبکردار ایشان عفو نماید.
و این آخر مجلسی بود که حضرت بر منبر نشست تا آنکه حق تعالی را ملاقات کرد(1) .
و شیخ مفید به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون هنگام وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد جبرئیل به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله! آیا می خواهی که به دنیا برگردی؟
حضرت فرمود: نمی خواهم، و آنچه بر من بود از تبلیغ رسالت الهی بعمل آورده ام.
باز جبرئیل گفت که: آیا نمی خواهی که به دنیا برگردی؟
فرمود: نه، بلکه رفیق اعلی را می خواهم یعنی موافقت انبیا و اوصیا ئ دوستان خدا.
پس حضرت مردم را موعظه کرد و فرمود: ایها الناس! پیغمبری بعد از من نیست و سنتی بعد از سنت من نیست، پس هر که بعد از من دعوی پیغمبری کند یا بدعتی در دین من کند دعوی او و بدعت او در آتش است، و هر که چنین دعوائی کند او را بکشید، و هر که پیروی او کند در آتش است. ایها الناس! احیا کنید قصاص را و زنده بدارید حق را و پراکنده مشوید و مسلمان باشید و انقیاد کنید پیشوااین دین را تا از عذاب دنیا و آخرت
____________________
1-امالی شیخ مفید 46.
سالم گردید، پس این آیه را خواند( كَتَبَ اللَّـهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّـهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ) (1)(2) .
و ایضا به سند معتبر از ابو سعید خدری روایت کرده است که: آخر خطبه ای که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) برای ما خواند خطبه ای بود که در مرض آخر خود خواند و از خانه بیرون آمد تکیه کرده بر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) و بر میمونه آزادکرده خود پس بر منبر نشست و گفت: ایها الناس! بدرستی که در میان شما می گذارم دو چیز بزرگ؛ و ساکت شد.
پس مردی برخاست و گفت: یا رسول الله! این دو چیز که گفتی کدامند؟
پس حضرت در غضب شد تا رنگ مبارکش سرخ شد و فرمود: من نگفتم آن را مگر آنکه می خواستم تفسیر آن بکنم از ضعف بیماری نفسم تنگ شد.
پس فرمود: یکی از آنها قرآن است که ریسمانی است آویخته از آسمان به زمین و یک طرفش به دست خداست و یک طرفش به دست شما، و دیگری اهل بیت منند.
پس فرمود: بخدا سوگند این سخن را به شما می گویم و می دانم مردانی چند هستند که هنوز در پشتهای اهل شرکند و به دنیا نیامده اند و امید از ایشان زیاده از اکثر شما دارم.
پس فرمود: بخدا سوگند که دوست نمی دارد اهل بیت مرا بنده ای مگر آنکه حق تعالی عطا می کند به او نوری در روز قیامت تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شود، و دشمن نمی دارد ایشان را بنده ای مگر آنکه حق تعالی را رحمت خود را از او محجوب می گرداند در روز قیامت.
راوی گفت: من این حدیث را به خدمت حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) عرض کردم و حضرت تصدیق آن نمود(3) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که سلمان گفت: به خدمت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفتم در مرضی که در آن مرض به عالم قدس رحلت نمود و در خدمت او
____________________
1-سوره مجادله: 21.
2-امالی شیخ مفید 53.
3-امالی شیخ مفید 135.
نشستم و از احوال آن حضرت پرسیدم، و چون برخاست که بیرون آیم فرمود: بنشین ای سلمان که گواه شوی بر امری که آن بهترین امور است؛ چون نشستم ناگاه دیدم که مردی چند از اهل بیت آن حضرت و مردی چند از اصحاب آن حضرت به خانه در آمدند و حضرت فاطمه (عليهالسلام ) نیز داخل شد، و چون ضعف آن حضرت را مشاهده کرد گریه در گلویش گره و آب دیده اش بر روی مبارکش فرو ریخت، چون حضرت حال او را مشاهده نمود فرمود که: ای دختر! چرا گریه می کنی خدا دیده تو را روشن گرداند و هرگز دیده تو را نگریاند؟
حضرت فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: چگونه نگریم و تو را با این حال مشاهده می کنم؟
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای فاطمه! توکل کن بر خدا و صبر کن چنانکه صبر کردند پدران تو که پیغمبران بودن و مادران تو که زنهای پیغمبران بودند، آیا می خواهی بشارت دهم تو را ای فاطمه؟
عرض کرد: بلی ای پدر بزرگوار.
فرمود: مگر نمی دانی که حق تعالی از جمیع خلق پدر تو را اختیار کرد و او را به مرتبه پیغمبری رسانید و برکافه خلق مبعوث فرمود، پس بعد از او علی را اختیار نمود و امر کرد مرا که تو را به او تزویج نمایم و او را به امر پروردگار و زیر و وصی خود نمودم؛ ای فاطمه! حق علی بر مسلمانان از حق همه کس عظیمتر است بر ایشان و اسلام او از همه قدیمتر است و علم او از همه بیشتر است و حلم او از همه فراوانتر است و در میزان قدر و منزلت قدر او از همه گرانتر است.
پس حضرت فاطمه (عليهالسلام ) شاد شد.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آیا شاد کردم تو را ای فاطمه؟
عرض کرد: بلی ای پدر.
فرمود: می خواهی زیاده بگویم در فضیلت شوهر و پسر عم تو؟
عرض کرد: بلی ای پیغمبر خدا.
فرمود: بدرستی که علی اول کسی است که ایمان آورد به خدا و رسول از این امت و بعد
از او پیش از همه کس خدیجه مادر تو ایمان آورد، و اول کسی که یاری من کرد بر پیغمبری من علی بود، ای فاطمه! بدرستی که علی برادر من است و برگزیده من است و پدر فرزندان من است، بدرستی که حق تعالی علی را خصلتهای نیکو عطا فرموده است که احدی را پیش از او نداده است و احدی را بعد از او نخواهد داد، پس صبر نیکو بکن و بدان که پدر تو در این زودی به حق تعالی ملحق می گردد.
فاطمه عرض کرد: ای پدر! اول مرا شاد کردی و آخر غمگین نمودی؟
فرمود: ای دختر! چنین است امور دنیا، شادی دنیا به اندوه آن آمیخته است، و صافی دنیا به کدورتش مخلوط است؛ آیا می خواهی زیاده کنم برای تو ای دختر؟
عرض کرد: بلی یا رسول الله.
حضرت فرمود: حق تعالی خلایق را آفریده و ایشان را دو قسمت کرد و مرا و علی را در قسمت نیکوتر قرار داد که ایشان اصحاب الیمین اند، و آن هر دو قسمت را قبیله ها گردانید و مرا و علی را در بهترین قبیله ها قرار داد چنانکه فرموده( وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ ) (1) ، پس آن قبیله ها را خانه آبادها گردانید و مرا و علی را در بهترین خانه آبادها قرار داد چنانکه فرموده( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ) (2) ، پس حق تعالی اختیار کرد مرا از اهل بیت من و اختیار کرد علی و حسن و حسین و تو را از ایشان، پس من بهترین فرزندان آدمم و علی بهترین عرب است و تو بهترین زنان عالمیانی و حسن و حسین بهترین جوانان اهل بهشتند، و از ذریت توست مهدی که به برکت او زمین را پر می گرداند از عدالت بعد از آنکه پر از جور و ستم شده باشد(3) .
و فرات بن ابراهیم به سند معتبر از جابر انصاری روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مرض آخر خود به حضرت فاطمه (عليهالسلام ) گفت: پدر و مادرم فدای تو باد
____________________
1-سوره حجرات: 13.
2-سوره احزاب: 33.
3-امالی شیخ طوسی 7، 6.
بفرست و شوهر خود بطلب؛ فاطمه (عليهالسلام ) امام حسین (عليهالسلام ) را فرمود: برو به نزد پدر خود و بگو که جد من تو را می طلبد، چون حضرت امیر (عليهالسلام ) حاضر شد شنید که فاطمه (عليهالسلام ) می گوید: زهی الم و اندوه برای شدت الم و آزار تو ای پدر، پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: دیگر شدتی بر پدر تو بعد از امروز نیست، و بدان ای فاطمه که برای پیغمبر گریبان نمی باید درید و رو نمی باید خراشید و واویلا نمی باید گفت ولیکن بگو آنچه پدر تو در وفات ابراهیم فرزند خود گفت که: چشمان می گریند و دل به درد می آید و نمی گوئیم چیزی که موجب غضب پروردگار باشد، و ای ابراهیم! ما بر تو اندوهناکیم؛ و اگر ابراهیم زنده می ماند می بایست پیغمبر شود.
پس فرمود: ای علی! نزدیک من بیا، چون نزدیک رفت فرمود: گوش خود را نزدیک دهان من بدار - و چون عایشه و حفصه گوش دادند که سخن حضرت را بشنوند فرمود: خداوندا! گوشهای ایشان را مسدود بدار که نشنوند(1) - پس فرمود: ای برادر من! شنیده ای آنچه حق تعالی در قرآن فرموده است( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَـٰئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) (2) یعنی: بدرستی که آنان که ایمان آورده اند و اعمال شایسته کرده اند، ایشان بهترین خلقند؟
عرض کرد: بلی شنیده ام یا رسول الله.
حضرت فرمود: ایشان تو و شیعیان و یاوران تواند و وعده گاه من و ایشان در روز قیامت نزد حوض کوثر است در هنگامی که همه امتها به دو زانو در افتاده باشند و اعمال ایشان را بر حق تعالی عرض نمایند پس خدا بخواند تو و شیعیان تو را و بیائید با روها و دست و پاهای نورانی در حالتی که سیر و سیراب باشید.
یا علی! شنیده ای آنکه حق تعالی در قرآن فرموده است( اِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا أُولَـٰئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ ) (3) ؟
____________________
1-این مقدار از روایت موافق آنچه در کتاب سلیم بن قیس 189 آمده است می باشد.
2-سوره بینه: 7.
3-سوره بینه: 6.
گفت: بلی یا رسول الله.
حضرت فرمود: ایشان یهودان و بنی امیه و اتباع ایشان(1) و دشمنان شیعیان تواند مبعوث می شوند در روز قیامت گرسنه و تشنه با روهای سیاه و با شقاوت و تعب و عذاب شدید(2) .
و همین حدیث در کتاب سلیم بن قیس از امیر المؤمنین (عليهالسلام ) منقول است(3) ؛ و در تفسیر محمد بن العباس بن ماهیار از امام محمد باقر (عليهالسلام ) مروی است(4) .
و ابن بابویه به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در هنگامی وفات خو به حضرت فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: ای فاطمه! چون بمیرم روی خود را برای من مخراش و گیسوی خود را پریشان مکن و واویلا مگو و نوحه گران را مطلب(5) .
و در کتاب بشارة المصطفی روایت کرده است که: چون حضرت رنجور شد در بیماریی که از دنیا به آن مفارقت نمود، حضرت فاطمه (عليهالسلام ) حسن و حسین (عليهالسلام ) را برداشت و به خدمت او آمد، و چون حضرت را با آن حال مشاهده نمود بیتاب شد و بر روی آن حضرت افتاد و سینه خود را بر سینه آن حضرت چسبانید و بسیار گریست، پس حضرت فرمود که: ای فاطمه! گریه مگن و صبر را پیشه کن. پس حضرت فاطمه (عليهالسلام ) برخاست و آب از دیده های مبارک حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جاری شد سه نوبت و گفت: خداوندا! ایشان اهل بیت منند و من ایشان را می سپارم به هر مؤمنی(6) .
____________________
1-عبارت ایشان یهودان و بنی امیه و اتباع ایشان در مصدر نیامده ولی در کتاب سلیم بن قیس 190 ذکر شده است.
2-تفسیر فرات کوفی 586 و در آن بجای امام حسین، امام حسن ذکر شده است.
3-کتاب سلیم بن قیس 189 - 190 با تفاوت.
4-تأویل الآیات الظاهرة 2/832.
5-معانی الاخبار 390و روایت در آن از عمرو بن ابی المقدام نقل شده که گفته است: شنیدم از اباالحسن یا ابا جعفر (عليهالسلام ) که گفت...، و همین روایت از همان راوی در کافی 5/527 از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده است.
6-بشارة المصطفی 127.
و شیخ مفید روایت کرده است که: چون رحلت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ریاض جنت نزدیک شد حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را گفت: یا علی! سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند عالمیان رسیده است، و چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و بر روی خود بکش، پس روی مرا بسوی قبله بگردان و متوجه تجهیز من شو و اول تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپاری، و در جمیع این امور از حق تعالی یاری بجوی.
چون حضرت امیر (عليهالسلام ) سر مبارک آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بیهوش شد؛ پس حضرت فاطمه (عليهالسلام ) نظر به جمال بی مثال آن حضرت می کرد و می گریست و ندبه می کرد و شعری خواند که مضمونش این است: سفید روئی که به برکت روی او طلب باران می کنند و فریادرس یتمیان و پناه بیوه زنان است.
چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) صدای فاطمه را شنید دیده خود را گشود و به آواز ضعیفی گفت: ای دختر! این سخن عم تو ابو طالب است، این را مگو ولیکن بگو( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ ) (1) ، چون فاطمه بسیار گریست حضرت او را به نزدیک خود طلبید و رازی در گوش او گفت و او شاد شد.
و چون روح مقدس آن حضرت مفارقت کرد حضرت امیر (عليهالسلام ) دستش در زیر روی او بود پس دست خود را بلند کرد و بر روی خود کشید و دیده های حق بینش را پوشانید و جامه بر قامت با کرامتش کشید.
پس از حضرت فاطمه (عليهالسلام ) پرسیدند که: آن چه راز بود که چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در گوش تو گفت اندوه تو به شادی مبدل شد و قلق و اضطراب تو تسکین یافت؟
حضرت فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اول کسی که از اهل بیت او به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حیات من بعد از او امتدادی نخواهد داشت،
____________________
1-سوره آل عمران: 144.
و به این سبب شدت اندوه و حزن من تسکین یافت زیرا که دانستم که مفارقت من و آن حضرت بسیار نخواهد بود(1) .
____________________
1-ارشاد شیخ مفید 1/186 - 187؛ اعلام الوری 136 - 137.
بدان که اکثر علمای خاصه و عامه را اعتقاد آن است که ارتحال سید انبیا به عالم بقا در روز دوشنبه بوده است(1) ، و اکثر علمای شیعه را اعتقاد آن است که آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است(2) ، و اکثر علمای عامه دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند(3) ، محمد بن یعقوب کلینی از علمای ما به این قول قایل شده است(4) ،. و قول اول اصح و اشهر است.
و بعضی از علماء عامه اول ماه ربیع الاول(5) ، بعضی دوم(6) ، و بعضی هیجدهم ماه ربیع(7) ، و بعضی دهم(8) ، و بعضی هشتم(9) نیز گفته اند.
و خلافی نیست که در آن وقت از سن شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود و سال دهم هجرت بود(10) .
____________________
1-امالی شیخ طوسی 266؛ قصص الانبیاء راوندی 317؛ تاریخ ابی زرعه 17؛ تاریخ طبری 2322؛ کامل ابن اثیر 2/323؛ تاریخ ابی الفداء 1/214.
2-ارشاد شیخ مفید 1/189؛ تهذیب الاحکام 6/2؛ اعلام الوری 137؛ روضة الواعظین 71. و در همه این مصادر دو شب مانده از صفر ذکر شده است.
3-طبقات ابن سعد 2/209؛ تاریخ خلیفة بن خیاط 46؛ تاریخ طبری 232؛ کامل ابن اثیر 2/323؛ تاریخ ابی الفداء 1/214؛ سیره ابن حبان 400.
4-کافی 1/439.
5-دلائل النبوة 7/234؛ البدایة و انهایة 5/223 و 224.
6-طبقات ابن سعد 2/208؛ دلائل النبوة 7/234 و 235؛ تاریخ طبری 2/232.
7-کشف الغمة 1/14.
8-البدایة و النهایة 5/224.
9-کشف الغمة 1/14.
10-کافی 1/439؛ کشف الغمة 1/13؛ تهذیب الاحکام 6/2؛ روضة الواعظین 71؛ البدایة و النهایة 5/226.
و در کشف الغمه از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و از عمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بو، چهل سال در مکه ماند تا وحی بر او نازل شد و بعد از آن سیزده سال دیگر در مکه ماند و چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند و وفات آن حضرت در روز دوشنبه دوم ماه ربیع الاول واقع شد(1) .
مؤلف گوید که: به این قول کسی از علمای شیعه قائل نشده است و شاید محمول بر تقیه بوده باشد.
و ایضا در کشف الغمه روایت کرده است که: عمر شریف آن حضرت شصت و سه سال بود، با پدر خود دو سال و چهار ماه ماند، و چون عبد المطلب وفات یافت هشت سال از عمر شریفش گذشته بود و بعد او عم او ابو طالب کفالت و حمایت او می نمود، و بعضی گفته اند که: چون پدر آن حضرت وفات یافت هنوز آن حضرت متولد نشده بود؛ و بعضی گفته اند که در وقت وفات پدر خود هفت ماهه بود. و چون شش سال از عمر شریفش گذشت مادرش به رحمت الهی واصل شد، و چون عم او ابو طالب به ریاض جنت رحلت نمود از عمر آن حضرت چهل و شش سال و هشت ماه و بیست و چهار روز گذشته بود، و بعد از او به سه روز حضرت خدیجه از دنیا رحلت نمود، پس به این سبب آن سال را عالم الحزن گفتند. و آن حضرت بعد از بعثت سیزده سال در مکه ماند پس سه روز یا شش روز در غار پنهان بود و بعد از آن بسوی مدینه هجرت نمود، و در روز دوشنبه یازدهم ریبع الاول داخل مدینه شد و ده سال در مدینه ماند پس در بیست و هشتم ماه صفر به رحمت خالق قضا و قدر فایز گردید در سال دهم هجرت(2) .
و قطب راوندی از ابن عباس روایت کرده است که: روزی ابو سفیان لعین به خدمت
____________________
1-کشف الغمة 1/13 - 14.
2-کشف الغمة 1/15 - 16 و در آن بجای سال دهم هجرت، سال یازدهم ذکر شده است.
حضرت سید المرسلین آمد و گفت: یا رسول الله! می خواهم از تو سؤالی بکنم، حضرت فرمود: اگر می خواهی من خبر دهم از سؤال تو پیش از آنکه بگوئی، گفت: بلی، حضرت فرمود که: آمده ای از من سؤال کنی که عمر من چقدر خواهد بود، گفت: بلی یا رسول الله، حضرت فرمود: من شصت و سه سال زندگانی خواهم کرد، ابو سفیان گفت: گواهی می دهم که تو راستگوئی، حضرت فرمود: به زبان می گوئی نه به دل(1) .
و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزه مگیر و سفر مکن در روز دوشنبه که در آن روز حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رحلت نمود(2) ؛ و بر این مضمون از ائمه طاهرین (عليهالسلام ) احادیث بسیار منقول شده است(3) .
و شیخ طوسی و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: چون مصیبتی به تو برسد به یاد آور مصیبت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را که به مردم چنین مصیبتی نرسیده و نخواهد رسید هرگز(4) .
ابن شهر آشوب روایت کرده است که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفت: یا علی! به هر که مصیبتی برسد، مصیبت مرا یاد کند که آن عظیمترین مصیبتهاست(5) .
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: جبرئیل برای رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چهل درهم از کافور بهشت برای حنوط آورد، پس حضرت آن را سه قسمت مساوی فرمود: یک قسمت را برای خودنگاه داشت، و یک قسمت را به علی (عليهالسلام ) داد، و یکی را به فاطمه (عليهالسلام )(6) .
____________________
1-قصص الانبیاء راوندی 294.
2-خصال 385.
3-محاسن 2/83؛ کافی 4/146 و 8/314؛ خصال 2/385؛ من لا یحضره الفقیه 2/267؛ تهذیب الاحکام 4/301؛ استبصار 2/135.
4-امالی شیخ طوسی 681؛ کافی 8/168؛ امالی شیخ مفید 195.
5-مناقب ابن شهر آشوب 1/294.
6-علل الشرایع 1/302؛ کافی 3/151؛ تهذیب الاحکام 1/290. و در هر سه مصدر کافور بهشت ذکر نشده است.
و شیخ طوسی به ستد معتبر از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: رفتم به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در وقتی که بیمار بود، دیدم که سر آن حضرت در دامن کسی است که از او خوشروتر ندیده بودم کسی را و حضرت رسول در خواب بود، چون داخل شدم آن مرد گفت: بیا و سر پسر عم خود را بگیر که تو سزاوارتری به او از من، چون من نزدیک رفتم آن مرد برخاست و سر آن سرور را در دامان من گذاشت، چون ساعتی نشستم حضرت بیدار شد و فرمود: کجا رفت آن مردی که سر من در دامن او بود؟ من آنچه گذشته بود عرض کردم، حضرت فرمود: آن مرد را شناختی؟ عرض کردم: نه پدر و مادرم فدای تو باد، فرمود: او جبرئیل بود و چون آزار من عظیم بود با: سخن می گفت تا آنکه درد من سبک شد و مشغول سخن او گردیدم و به خواب رفتم(1) .
و ابن بابویه روایت کرده است که عبد الله بن مسعود گفت: از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پرسیدم: کی تو را غسل خواهد داد چون وفات یابی؟ فرمود: هر پیغمبری را وصی او غسل می دهد؛ گفتم: وصی تو کیست یا رسول الله؟ فرمود: علی بن ابی طالب؛ پرسیدم: چند سال بعد از تو زندگانی خواهد کرد؟ فرمود: سی سال چنانکه یوشع بن نون وصی موسی بعد از موسی سی سال زندگانی کرد و صفراء دختر سعیب که زوجه حضرت موسی بود بر او خروج کرد و گفت: من سزاوارترم به خلافت موسی از تو و یوشع با او مقاتله کرد و لشکر او را کشت و او را اسیر کرد و بعد از اسیر کردن او را گرامی داشت، بدرستی که دختر ابوبکر بر علی خروج خواهد کرد با چندین هزار نامرد از امت من و علی اکثر مردان لشکر او را خواهد کشت و او را اسیر خواهد کرد و بعد از اسیر کردن با او احسان خواهد کرد(2) .
و کلینی و صفار و شیخ طوسی و ابن بابویه و قطب راوندی و دیگران به سندهای بسیار
____________________
1-امالی شیخ طوسی 385. و نیز رجوع شود به مناقب ابن شهر آشوب 2/270.
2-کمال الدین و تمام النعمة 27.
از امیر المؤمنین و امام محمد باقر و امام جعفر صادق صلوات الله علیهم اجمعین روایت کرده اند که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را طلبید و فرمود: یا علی! چون بمیرم شش مشک آب بکش از چاه غرس پس مرا نیکو غسل ده به آن آب و مرا کفن کن و حنوط کن، و چون از غسل و کفن و حنوط کن، و چون از غسل و کفن و حنوط من فارغ شوی گریبان کفن مرا بگیر و مرا بنشان و هر چه خواهی از من سؤال کن که هر چه بپرسی تو را جواب می گویم.
پس حضرت امیر (عليهالسلام ) چنین کرد و فرمود: در این موضع نیز هزار باب از علم مرا تعلیم نمود که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود؛ و در روایت دیگر حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: چون از آن حضرت سؤال کردم مرا خبر داد به آنچه واقع خواهد شد تا روز قیامت پس هیچ گروهی از مردم نیستند مگر آنکه می دانم که محق ایشان و گمراه ایشان کیست؛ و به روایت دیگر آنچه حضرت املا فرمود در آن وقت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) همه را نوشت(1) .
شیخ طوسی به سند صحیح از امام جعفر (عليهالسلام ) روایت کرده است که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را فرمود: یا علی! چون بمیرم مرا غسل ده، که احدی عورت مرا نبیند بغیر از تو مگر آنکه دیده های او کور می شود.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) عرض کرد: یا رسول الله! تو مرد گرانی هستی و مرا چاره ای نیست از کسی که مرا یاری کند بر غسل تو.
فرمود: جبرئیل با توست و تو را یاری خواهد کرد بر غسل من، و امر کن فضل بن عباس را که آب به دست تو بدهد و بگو او را که عصا به بر دیده خود ببندد که اگر نظرش بر عورت من افتد کور می شود(2) .
و ابن بابویه به سند معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: دو مرد از قریش به خدمت حضرت امام زین العابدین (عليهالسلام ) آمدند فرمود: می خواهید شما را خبر
____________________
1-رجوع شود به کافی 1/296 - 297 و بصائر الدرجات 284 و تهذیب الاحکام 1/435 و استبصار 1/196 و خرایج 2/801 - 804.
2-امالی شیخ طوسی 660.
دهم از وفات رسول خدا؟ گفتند: بلی، حضرت فرمود: پدرم مرا خبر داد که سه روز پیش از وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: ای احمد! بدرستی که حق تعالیمرا فرستاده است بسوی تو برای گرامی داشتن تو و تفضیل تو و سؤال می کند از تو از حالتی که خود بهتر می داند آن را و می گوید: چگونه می یابی حال خود را ای محمد؟
فرمود: ای جبرئیل! خود را غمگین و در شدت می یابم.
چون روز سوم شد جبرئیل نازل شد با ملک موت و با ایشان ملکی بود که او را اسماعیل می گویند و در هوا موکل است بر هفتاد هزار ملک، پس جبرئیل پیش از ایشان آمد و از جانب حق تعالی هما پیغام سابق را آورد و حضرت همان جواب را فرمود، پس ملک موت رخصت طلبید که داخل شود در خانه آن حضرت، جبرئیل گفت: ای احمد! این ملک موت است و رخصت می طلبد که در خانه آن تو درآید و رخصت نطلبیده است بر داخل شدن خانه احدی پیش از تو و رخصت نخواهد طلبید از احدی بعد از تو.
حضرت فرمود: رخصت ده او را تا داخل شود.
پس جبرئیل او را رخصت داد، چون ملک موت داخل شد به نزدیک آمد و به قدم ادب در خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاد و گفت: ای احمد! بدرستی که حق تعالی مرا فرستاده است بسوی تو و امر کرده است مرا که اطاعت کنم تو را در هر چه مرا به آن امر نمائی، اگر فرمائی که جان تو را قبض کنم، می کنم؛ و اگر فرمائی که برگردم، برمی گردم.
حضرت فرمود: اگر تو را امر کنم که برگردی و مرا بگذری، خواهی کرد ای ملک موت؟
گفت: بلی، چنین مأمور شده ام که اطاعت کنم تو را در هر چه فرمائی.
جبرئیل گفت: ای احمد! بدرستی که حق تعالی مشتاق لقای تو گردیده است.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: ای ملک موت! مشغول شو به آنچه مأمور گردیده ای.
پس جبرئیل گفت: این آخر آمدن من است به زمین، تو بودی حاجت من از دنیا و با تو کار داشتم و دیگر مرا به دنیا حاجتی نیست.
پس چون روح مقدس آن حضرت از بدن مطهرش مفارقت نمود شخصی آمد و ایشان را تعزیه فرمود که صدای او را می شنیدند و شخص او را نمی دیدند پس گفت: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته( كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ) (1) یعنی: هر نفسی چشنده مرگ است و نیست جز آنکه تمام داده می شود مزدهای خود را در روز قیامت، پس هر که دور گردانیده شود از آتش جهنم و داخل گردانند او را در بهشت پس رستگار گردیده است، و نیست زندگانی دنیا مگر متاع فریب، پس گفت: بدرستی که رحمت الهی صبر فرماینده است از هر مصیبتی و خدا خلف است از هر که هلاک شود و ثواب او تدارک می نماید آنچه را فوت شود پس بر خدا اعتماد کنید و از او امید بدارید بدرستی که مصیبت یافته کسی است که از ثواب خدا محروم گردد و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
پس امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود: این خضر (عليهالسلام ) بود که به تعزیت ما آمده بود(2) .
و ایضا ابن بابویه از ابن عباس روایت کرده است که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر بستر بیماری خوابید و اصحابش بر گرد او جمع شده بودند عمار بن یاسر (رضی عنه الله) برخاست و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله چون به جوار رحمت پروردگار خود واصل گردی کی از میان ما تو را غسل خواهد داد؟
فرمود: غسل دهنده من علی بن ابی طالب است زیرا که هر عضوی از اعضای مرا که قصد می کند که بشوید ملائکه او را بر شستن آن عضو اعانت می کنند.
عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله کی از ما بر تو نماز ادا خواهد کرد؟ فرمود: ساکت شو خدا تو را رحمت کناد.
پس رو به حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آورد و گفت: ای پسر ابو طالب! چون بینی که
____________________
1-سوره آل عمران: 185.
2-امالی شیخ صدوق 226 - 227.
روح من از بدن من مفارقت کرد مرا غسل ده و نیکو غسل ده و کفن کن مرا در این دو جامه که پوشیده ام یا در جامه سفید مصری یا در برد یمانی و کفن مرا بسیار گران مگردان و مرا بردارید تا بر کنار قبر گذارید پس اول کسی که بر من نماز خواهد کرد خداوند جبار خواهد بود که بر عرش عظمت و جلال خود بر من صلوات خواهد فرستاد، بعد از آن جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با لشکرها و فوجهای ملائکه که نمی داند عدد ایشان را بغیر از حق تعالی بر من نماز خواهند کرد، پس آنها که احاطه به عرش الهی کرده اند، پس بعد از ایشان ساکنان هر آسمانی بعد از آسمان دیگر بر من نماز خواهند کرد، پس جمیع اهل بیت من و زنان من در مرتبه قرب و منزلت ایشان ایماء کنند ایما کردنی و سلام کنند سلام کردنی و آزار نرسانند مرا به صدای نوحه کننده ای و نه ناله کننده ای.
پس گفت: ای بلال! مردم را به نزد من بطلب که در مسجد جمع شوند؛ چون جمع شدند حضرت بیرون آمد و عمامه مبارک او را بر سر بسته بود و بر کمان خود تکیه فرموده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت و حمد ثنای الهی ادا کرد و فرمود: ای گروه اصحاب من! چگونه پیغمبری بودم برای شما؟ آیا خود به نفس خود جهاد نکردم در میان شما؟ آیا دندان پیش مرا نشکستید؟ آیا جبین مرا خاک آلود نکردید؟ آیا خون بر روی من جاری نکردید تا آنکه ریش من رنگین شد؟ آیا متحمل شدتها و تعبها نشدم از نادانان قوم خود؟ آیا سنگ گرسنگی بر شکم نبستم برای ایثار بر امت خود؟
صحابه گفتند: بلی یا رسول الله بتحقیق که صبر کننده بودی از برای خدا و نهی کننده بودی از بدیها پس جزا دهد خدا تو را از ما بهترین جزاها.
حضرت فرمود: خدا نیز شما را جزای خیر دهد. پس فرمود: حق تعالی حکم کرده است و سوگند یاد نموده است که از او نگذرد ظلم ستمکاری، پس سوگند می دهم شما را بخدا که هر که او را نزد محمد مظلمه ای بوده باشد البته برخیزد و از او قصاص بستاند که قصاص دنیا نزد من محبوبتر است از قصاص عقبی در حضور گروه ملائکه و انبیا.
پس مردی از آخر مردم برخاست که او را سوادة بن قیس می گفتند و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله در هنگامی که از طایف می آمدی به استقبال تو آمدم و تو بر ناقه
عضبای خود سوار بودی و عصای ممشوق خود را در دست داشتی، چون بلند کردی آن را که بر راحله خود بزنی بر شکم من آمد، ندانستم که به عمدا زدی یا به خطا.
حضرت فرمود: معاذالله که به عمد زده باشم. پس فرمود: ای بلال! برو به خانه فاطمه و همان عصا را بیاور.
چون بلال از مسجد بیرون آمد در بازارهای مدینه ندا می کرد: ای گروه مردم! کیست که قصاص فرماید نفس خود را پیش از روز قیامت؟ اینک محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود را در معرض قصاص در آورده است پیش از روز جزا. چون به در خانه فاطمه (عليهالسلام ) رسید در را کوبید و گفت: ای فاطمه! برخیز که پدرت عصای ممشوق خود را می طلبد.
فاطمه (عليهالسلام ) گفت: ای بلال! امروز روزگار فرمودن عصا نیست، برای چه آن را می خواهد؟
بلال گفت: ای فاطمه! مگر نمی دانی که پدرت بر منبر بر آمده است و اهل دین و دنیا را وداع می کند!
چون فاطمه (عليهالسلام ) سخن وداع شنید فریاد بر آورد و گفت: زهی غم و اندوه و حسرت دل فکار من برای اندوه تو ای پدر بزرگوار من، بعد از تو فقیران و بیچارگان و غریبان و درماندگان به کی پناه برند ای حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا؟
پس بلال عصا را گرفت و به خدمت حضرت شتافت، چون عصا را به رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داد فرمود: به کجا رفت آن مرد پیر؟
گفت: حاضرم یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد.
حضرت فرمود: بیا و از من طلب قصاص کن تا راضی شوی از من.
آن مرد گفت: شکم خود را بگشا یا رسول الله.
چون حضرت شکم محترم خود را گشود گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله دستوری ده که دهان خود را بر شکم تو گذارم.
چون رخصت یافت شکم آن حضرت را بوسیده و گفت: پناه می برم به موضع قصاص شکم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آتش جهنم در روز جزا.
حضرت فرمود که: ای سواده! آیا قصاص می کنی یا عفو می نمائی؟
گفت: بلکه عقو می کنم یا رسول الله.
فرمود: خداوندا! تو عفو کن از سوادة بن قیس چنانکه او عفو کرد از پیغمبر تو.
پس از حضرت منبر به زیر آمد و داخل خانه ام سلمه شد و می گفت: پروردگارا! تو به سلامت دار امت محمد را از آتش جهنم و بر ایشان حساب روز جزا را آسان گردان.
ام سلمه گفت: یا رسول الله! چرا تو را غمگین می یابم و رنگ مبارکت را متغیر می بینم؟
حضرت فرمود: جبرئیل در این ساعت خبر مرگ مرا به من رسانید پس سلام بر تو باد در دنیا که بعد از این روز هرگز صدای محمد را نخواهی شنید.
ام سلمه چون این خبر محنت اثر را شنید خروش بر آورد و گفت: واحزناه بر تو، اندوهی مرا رو داد یا محمد که ندامت و حسرت تدارک آن نمی کند.
حضرت فرمود: ای ام سلمه! حبیب دل من و نور دیده من فاطمه را طلب نما؛ این را گفت و بیهوش شد.
چون فاطمه زهراء (عليهالسلام ) به خانه در آمد و پدر خود سید انبیا را بر آن حال مشاهده نمود خروش بر آورد و گفت: جانم فدای جان تو باد و رویم فدای روی تو باد، ای پدر بزرگوار! تو را چنان می بینم که عزم سفر آخرت داری و لشکرهای مرگ از هر سو تو را فرو گرفته اند، آیا یک کلمه با فرزند مستمند خود سخن نمی گوئی و آتش حسرت او را به زلال بیان خود تسکین نمی دهی؟
چون حضرت صدای غمزدای فرزند دلبند خود را شنید دیده مبارک خود را گشود و گفت: ای دختر گرامی! در این زودی از تو مفارقت می کنم و تو را وداع می نمایم، پس سلام بر تو باد.
فاطمه (عليهالسلام ) چون این خبر وحشت اثر را شنید آه حسرت از دل پر درد کشید و گفت: ای پدر بزرگوار! در روز قیامت کجا تو را ملاقات کنم؟
فرمود: در آنجا که خلایق را حساب می کنند.
فاطمه (عليهالسلام ) گفت: اگر آنجا تو را نبینم کجا بجویم؟
فرمود: در مقام محمود که خدا مرا وعده داده است که در آنجا گناهکاران امت خود را شفاعت خواهم کرد.
فاطمه (عليهالسلام ) گفت: اگر آنجا نیز تو را نیابم چه کنم؟
فرمود: مرا نزد صراط طلب کن در هنگامی که امتم از صراط گذرند و من ایستاده باشم و جبرئیل در جانب راست من و میکائیل در جانب چپ من و سایر ملائکه در پیش رو و پس سر من ایستاده باشند و همه به درگاه حق تعالی تضرع نمایند که: پروردگار! امت محمد را به سلامت از صراط بگذران و حساب را بر ایشان آسان گردان.
پس فاطمه (عليهالسلام ) پرسید: مادر من خدیجه کبری در کجاست؟
فرمود که: در قصری است که چهار در آن قصر بسوی بهشت گشوده می شود.
پس آن حضرت مدهوش شد و متوجه عالم قدس گردید، و چون بلال ندای نماز در داد و گفت: الصلوة رحمک الله حضرت به هوش باز آمد و برخاست و به مسجد در آمد و نماز را سبک ادا کرد، و چون فارغ شد علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) و اسامة بن زید را طلبید و فرمود: مرا به خانه فاطمه برید.
چون به خانه فاطمه در آمد سر خود را در دامان آن بهترین زنان عالمیان گذاشت و تکیه فرمود، چون حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (عليهالسلام ) جد بزگوار خود را بر آن حالت مشاهده نمودند بیتاب گردیدند و آب حسرت از دیده غمدیده باریدند و خروش بر آوردند و می گفتند که: جانهای ما فدای جان تو باد و روهای ما فدای روی تو باد.
حضرت پرسید که: ایشان کیستند؟
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! فرزندان گرامی تواند حسن و حسین.
پس پیغمبر ایشان را به نزدیک خود طلبید و دست در گردن ایشان در آورد و آن دو جگر گوشه خود را به سینه خود چسبانید، و چون امام حسن (عليهالسلام ) بیشتر می گریست حضرت فرمود: یا حسن! گریه را کم کن زیرا که گریه تو بر من دشوار است و موجب آزار دل فکار است.
پس در این حال ملک موت نازل شد و گفت: السلام علیک یا رسول الله.
حضرت فرمود: و علیک السلام ای ملک موت مرا بسوی تو حاجتی است.
ملک موت گفت: حاجت تو چیست ای پیغمبر خدا؟
حضرت فرمود: حاجت من آن است که روح مرا قبض نکنی تا جبرئیل به نزد من آید و بر من سلام کند و من بر او سلام کنم و او را وداع نمایم.
پس ملک موت بیرون آمد و می گفت: یا محمداه؛ پس جبرئیل از هوا به ملک موت رسید و پرسید که: قبض روح محمد کردی ای ملک موت؟
گفت: نه ای جبرئیل، آن حضرت از من سؤال کرد او را قبض روح ننمایم تا تو را ملاقات نماید و با تو وداع کند. جبرئیل گفت: ای ملک موت! مگر نمی بینی که درهای آسمانها را گشوده اند برای روح محمد؟! مگر نمی بینی حوراین بهشت را زینت کرده اند برای روح محمد؟!
پس جبرئیل نازل شد و به نزد پیغمبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و گفت: السلام علیک یا اباالقاسم.
حضرت فرمود: و علیک و السلام یا جبرئیل، آیا در چنین حالی ما را تنها می گذاری؟
جبرئیل گفت: یا محمد! تو را می باید مرد و همه کس را مرگ در پیش است و هر نفسی چشنده مرگ است. حضرت فرمود: نزدیک شو به من ای حبیب من.
پس جبرئیل به نزدیک آن حضرت رفت و ملک موت نازل شد و جبرئیل به او گفت: ای ملک موت! بخاطر دار وصیت حق تعالی را در قبض روح محمد.
پس جبرئیل در جانب راست آن حضرت ایستاد و میکائیل در جانب چپ و ملک موت در پیش رو مشغول قبض روح اطهر آن سرور گردید.
پس ابن عباس گفت: آن حضرت در آن روز مکرر می گفت که: بطلبید از برای من حبیب دل مرا، و هر که را می طلبیدند روی مبارک خود را از او می گردانید، پس به حضرت فاطمه (عليهالسلام ) گفتند: ما گمان می بریم که او علی را می طلبد، حضرت فاطمه (عليهالسلام ) رفت و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را حاضر گردانید، چون نظر مبارک سید انبیا بر روی منور سید اوصیا افتاد
شاد و خندان گردید و مکرر گفت: ای علی! نزدیک من بیا، تا آنکه دست او را گرفت و نزدیک بالین خود نشانید و باز مدهوش شد.
پس در این حال حسن مجتبی و حسین سید شهدا از در درآمدند، و چون نظر ایشان بر جمال بی مثال آن برگزیده ذوالجلال افتاد و آن حضرت را بر آن حال مشاهده کردند فریاد واجداه وامحمداه بر آوردند و فغان کنان خود را بر آن حضرت افکندند، امیر المؤمنین (عليهالسلام ) خواست که ایشان را دور کند، در این حالت پیغمبر اکرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هوش باز آمد و گفت: یا علی! بگذار که من این دو گل بوستان خود را ببویم و ایشان گل رخسار مرا ببویند و من ایشان را وداع کنم و ایشان مرا وداع کنند بدرستی که ایشان بعد از من مظلوم خواهند شد و به تیغ ظلم و به زهر ستم کشته خواهند شد، پس سه مرتبه فرمود: لعنت خدا بر کسی باد که بر ایشان ستم کند، پس دست بسوی امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فراز کرد و آن حضرت را کشید تا آنکه به زیر لحاف خود برد و دهان خود را بر دهان او - و به روایت دیگر: در گوش او گذاشت(1) - و با او راز بسیار گفت و اسرار الهی و علوم غیر متناهی بر گوش او می خواند تا آنکه مرغ روح مقدسش بسوی آشیان عرش رحمت پرواز کرد، پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از زیر لحاف آن سید پیغمبران بیرون آمد و گفت: حق تعالی مزد شما را عظیم گرداند در مصیبت پیغمبر شما بدرستی که خداوند عالمیان روح برگزیده آدمیان را بسوی خود برد، پس صدای خروش و شیون از اهل بیت رسالت بلند شد و جمعی قلیل از مؤمنان که به غضب خلافت مشغول نگردیده بودند در تعزیه و مصیبت با ایشان موافقت نمودند.
ابن عباس گفت: از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) پرسیدند که: چه راز بود که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به تو گفت در هنگامی که تو را به زیر لحاف خود برد؟ حضرت فرمود: هزار باب علم تعلیم من نمود که از هر باب هزار باب دیگر گشوده می شود(2) .
____________________
1-بصائر الدرجات 314؛ خصال 651.
2-امالی شیخ صدوق 505 - 509.
و ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود که: اول بلاها و امتحانها که بعد از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر من وارد شد آن بود که مرا به خصوص در میان همه مسلمانان بغیر از حضرت رسالت پناه مونسی و یاری و یاوری نبود که اعتماد بر او نمایم و امید یاری از او داشته باشم، او مرا در خردسالی تربیت کرد و در بزرگی پناده دادم و از یتیمی به درآورد و خرج من و عیال مرا متکفل گردید و مرا بی نیاز گردانید از طلب و محتاج نشدم به برکت آن حضرت به کسب اینها و امثال اینها، نعمتی چند بود از آن حضرت بر من در امور دنیا و اینها با بسیاری کم بود در جنب آنچه مرا به آن مخصوص گردانید از ترقی فرمودن در درجات عالیه کمالات نفسانی و ممتاز گردانیدن به علوم ربانی و راهنمائی سلوک مراتب قرب و وصال ملک متعال و متجلی گردانیدن به آداب حسنه در اقوال و افعال، پس نازل شد بر من از وفات آن حضرت الم و اندوهی چند که گمان ندارم که اگر آنها را بر کوهها بار می کردند تاب تحمل آنها می داشتند پس مردم را در آن مصیبت بر احوال مختلف یافتم، بعضی جزع ایشان به مرتبه ای بود که ضبط خود نمی توانستند کرد و قوت بر تحمل آن مصیبت عظیم نداشتند؛ شدت جزع، صبر ایشان را برده بود و عقل ایشان را پریشان کرده بود و حایل گردیده بود میان او و فهمیدن و فهمانیدن و گفتن و شنیدن.
این بود حال خویشان آن حضرت از اهل بیت او و فرزندان عبد المطلب و سایر مردم، بعضی تعزیت می گفتند و امر به صبر می فرمودند و بعضی مساعدت و یاری ایشان در گریه می کردند و با ایشان در جزع شریک می شدند؛ پس با چنین مصیبت عظیمی که ناگاه رو به من آورد خود را بر شکیبائی داشتم و خاموشی را اختیار کردم و مشغول گردیدم به آنچه مرا امر نموده بود از تجهیز نمودن و غسل دادن و حنوط و کفن کردن و نماز بر او گزاردن و او را در قبر سپردن و جمع کردن کتاب خدا، و مرا از این امور ضروریه که از جانب آن حضرت مأمور شده بودم مانع نشد گریه بیتابانه و نه آه و ناله و نه حرقت گزنده و نه مصیبت به درد آورنده، تا آنکه ادا کردم در دین امور آنچه از حق تعالی بر من لازم گردانیده بود و آن دردها و مصیبتها را بر خود شکستم از روی صبر شکیبائی و امیدواری رحمت نامتناهی
الهی(1) .
و ابن شهر آشوب از ابن عباس روایت کرده است که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مرض وفات روزی مدهوش شد ناگاه کسی در خانه را کوبید، حضرت فاطمه (عليهالسلام ) گفت: کیست که در می کوبد؟
گفت: منم مرد غریبم و آمده ام که از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سؤالی بکنم، آیا دستوری می دهی که در خانه درآیم؟
حضرت فاطمه گفت: برو پی کار خود خدا تو را رحمت کند که رسول خدا به مرض خود مشغول است و به تو نمی تواند پرداخت.
پس رفت و بعد از انداک زمانی برگشت و باز در را کوبید و گفت: غریبی رخصت می طلبد که به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آید، آیا رخصت می دهید غریبان را؟
در این حالت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به هوش باز آمد و دیده مبارک خود را گشود و فرمود: ای فاطمه! می دانی که این کیست؟
گفت: نه یا رسول الله.
فرمود: این پراکنده کننده جماعتهاست و در هم شکننده لذتها است، این ملک موت است و پیش از من بر کسی رخصت نطلبیده است و بعد از من بر کسی رخصت نخواهد طلبید و برای کرامتی که من نزد پروردگار خود دارم از من دستوری طلب می نماید، دستور دهید او را که در آید.
پس حضرت فاطمه گفت: به خانه درآخدا رحمت کند تو را.
پس داخل شد مانند نسیم تند و سلام کرد بر اهل بیت رسالت و گفت: السلام علی اهل بیت رسول الله.
پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وصیت کرد امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را به صبر کردن از آنچه در دنیا از اهل جور و جفا ملاقات نماید و بر حفظ کردن حضرت فاطمه و بر آنکه قرآن را جمع کند
____________________
1-خصال 370 - 371.
و قرضهای آن حضرت را ادا نماید و غسل دهد جسد او را و بر دور قبر آن حضرت دیواری بسازد و حسن و حسین را محافظت نماید(1) .
و در کشف الغمه از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون هنگام وفات سید انبیا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسید مردی رخصت طلبید که به خدمت آن حضرت درآید، امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بیرون رفت و پرسید که: چه کار داری؟
گفت: می خواهم آن حضرت را ملاقات نمایم.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت که: در این وقت ملازمت آن حضرت مسیر نیست، بگو چه کار داری؟
گفت: کاری ضروری دارم و البته می باید به خدمت او برسم.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و برای او رخصت طلبید، رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: بگو درآید، چون داخل شد نزدیک بالین آن حضرت نشست و گفت: ای پیغمبر خدا! من به رسالت از جانب حق تعالی به نزد تو آمده ام.
فرمود: تو کیستی؟
گفت: منم ملک موت، حق تعالی مرا فرستاده است که تو را مخیر گردانم میان لقای او و برگشتن به دنیا.
حضرت فرمود: مرا مهلت ده تا جبرئیل فرود آید و با او مشورت نمایم.
پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! آخرت بهتر است برای تو از دنیا، و حق تعالی در آخرت او قرب و کرامت و منزلت و شفاعت آنقدر به تو خواهد داد که خشنود گردی و لقای حق تعالی برای تو نیکتر است از بقای دنیا.
پس حضرت ملک موت را گفت: به آنچه مامور شده ای از جانب خدا اقدام نما.
جبرئیل گفت: ای ملک موت! تعجیل مکن تا من به نزد پروردگار خود روم و برگردم.
ملک موت گفت: جان مقدس او به جائی رسیده است که دیگر تؤخیر در آن روا
____________________
1-مناقب ابن شهر آشوب 3/384 - 385.
نیست.
پس جبرئیل گفت: این آخر آمدن من به زمین بود و دیگر مرا بسوی زمین حاجتی نیست(1) .
و ایضا از ثعلبی روایت کرده است که: ابوبکر به خدمت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد در وقتی که مرض آن حضرت سنگین شده بود گفت: یا رسول الله! اجل تو کی خواهد بود؟
حضرت فرمود: حاضر شده است اجل من.
ابوبکر گفت: بازگشت تو به کجاست؟
فرمود: بسوی سدرة المنتهی و جنة المأوی و رفیق اعلا و عیش گوارا و جرعه های شراب قرب حق تعالی.
ابوبکر گفت: کی تو را غسل خواهد داد؟
فرمود: هر که از اهل بیت من به من نزدیکتر است.
پرسید که: در چه چیز تو را کفن کنند؟
فرمود: در همین جامه ها که پوشیده ام، یا در حله های یمنی، یا در جامه های سفید مصری.
پرسید که: چگونه بر تو نماز کنند؟
در این وقت خروش از مردم برخاست و در و دیوار به لرزه درآمد، حضرت فرمود: صبر کنید خدا عفو کند از شما، چون مرا غسل دهند و کفن کنند مرا بر تختی بگذارید بر کنار قبر من و ساعتی بیرون روید و مرا تنها بگذارید و اول کسی که بر من نماز می کند خداوند عالمیان است، پس رخصت می فرماید ملائکه را که بر من نماز کنند، و اول کسی که نازل می شود جبرئیل است پس اسرافیل پس میکائیل پس ملک موت، پس لشکرهای ملائکه همگی فرود می آیند و بر من نماز می کنند، پس شما فوج فوج به این خانه در آیید و بر من صلوات فرستید و سلام کنید و مرا آزار مکنید به گریه و فریاد و ناله، و باید که اول
____________________
1-کشف الغمة 1/18 - 19.
کسی که از آدمیان بر من نماز کند نزدیکان اهل بیت من باشند بعد از آن زنان و کودکان اهل بیت من و بعد از ایشان مردم دیگر.
ابوبکر گفت: کی داخل قبر تو خواهد شد؟
فرمود: هر که از اهل بیت من به من نزدیکتر است با ملکی چند که شما ایشان را نخواهید دید؛ پس فرمود که: برخیزید و آنچه گفتم به دیگران برسانید(1) .
و ایضا از حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) روایت کرده است که در بیماری آخر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جبرئیل هر روز و هر شب بر آن حضرت نازل می شد و می گفت: السلام علیک، بدرستی که پروردگار تو تو را سلام می رساند و می فرماید که: چگونگی می یابی حال خود را و او حال تو را بهتر از تو می داند ولیکن می خواهد که کرامت و شراف تو را زیاده گرداند چنانکه تو را بر جمیع خلق فضیلت داده است، و خواست که عیادت بیماران سنتی گردد در امت تو؛ اگر آن حضرت را وجعی بود در جواب می فرمود که: درد دارم، و جبرئیل در جواب می گفت که: ای محمد! هیچکس گرامی تر نیست نزد حق تعالی از تو و برای آن تو را درد داده است که دوست می دارد که صدای دعای تو را بشنود و می خواهد که درجات تو را در آخرت بلندتر گرداند؛ و اگر آن حضرت می فرمود که: من در راحت و عافتیم، جبرئیل می گفت که: خدا را حمد کن بر عافیت که حق تعالی حمد حامدان را می پسندد و نعمت خود را بر ایشان فزون می گرداند.
پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود که: هرگاه جبرئیل نازل می شد و آثار آمدن او بر ما ظاهر می گردید همه از آن خانه بیرون می رفتند بغیر از من، پس در مرتبه آخر جبرئیل به آن حضرت گفت: یا محمد! پروردگار تو سلام می رساند تو را و از حال تو سؤال می نماید با آنکه آن را بهتر می داند.
حضرت فرمود که: خود را بر جناح سفر آخرت می بینم و آثار مرگ را در خود مشاهده می نمایم.
____________________
1-کشف الغمة 1/16 - 17.
جبرئیل گفت: یا محمد! بشارت باد تو را که حق تعالی می خواهد به سبب این حالی که در تو هست درجات تو را بلندتر گرداند از آنچه هست با آنکه درجه هیچکس به درجه تو نمی رسد.
پس حضرت فرمود: ای جبرئیل! ملک موت رخصت طلبید و به خانه من داخل شد و من از او مهلت طلبیدم تا تو به نزد من آئی.
جبرئیل گفت: یا محمد! پروردگار عالمیان بسوی تو مشتاق است و ملک موت بغیر از تو از هیچکس رخصت نطلبید و نخواهد طلبید.
حضرت فرمود: ای جبرئیل! حرکت مکن تا ملک موت برگردد.
پس حضرت زنان و فرزندان خود را طلب نمود که با ایشان وداع کند و حضرت فاطمه را فرمود: نزدیک من بیا ای دختر، پس آن حضرت را در برکشید و بوسید ورازی در گوش او گفت، چون حضرت فاطمه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر برداشت آب از دیده های مبارکش ریخت پس حضرت بار دیگر او را به نزدیک خود طلبید و در برکشید ورازی در گوش او گفت و چون سر برداشت خندان گردید، پس زنان آن حضرت از آن حال تعجب کردند و چون از آن حضرت سوال کردند فرمود: اول مرتبه خبر وفات خود را به من گفت و به آن سبب گراین شدم و در مرتبه دوم فرمود: ای دختر من! جزع مکن که من از پروردگار خود سوال کرده ام که اول کسی که از اهل بیت من بسوی من آید تو باشی و دعای مرا مستجاب گردانیده و بعد از من در دنیا بسیار نخواهی ماند، و به این سبب شاد و خندان گردیدم، پس حضرت امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) را طلبید و ایشان را بوسید و آب از دیده های مبارکش ریخت(1) .
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا مفارقت نمود، پرده ای در پیش آن حضرت آویختند و حضرت امیرالمومین (عليهالسلام ) در پیش پرده نشسته بود و از غایت اندوه دستهای خود را بر روی خود گذاشته بود، و چون باد
____________________
1-کشف الغمه 1/17-18.
می وزید آن پرده بر روی مبارک آن حضرت می خورد و صحابه بر در خانه آن حضرت و در مسجد پر شده بودند و صدا به ناله وزاری بلند کرده بودند و آب حسرت از دیده می ریختند و خاک مذمت بر سر خود می ریختند، ناگاه صدائی از اندرون خانه حضرت بلند شد که گوینده را ندیدند و صدای او را شنیدند که گفت: پیغمبر شما طاهر و مطهر بود او را دفن کنید و غسل مدهید.
چون حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) این صدا را شنید و دانست که صدای شیطان است از افتان مردم ترسیده و سر از زانوی اندوه برداشت و فرمود: دور شوای دشمن خدا که آن حضرت مرا امر کرده است که او را غسل دهم و کفن کنم و دفن کنم و این سنت از برای همه کس جاری است تا روز قیامت.
پس منادی دیگر ندا کرد به غیر آن صدای اول که: ای علی بن ابی طالب! بپوشان عورت پیغمبر خود را و در وقت غسل پیراهن را از بدن او بیرون مکن(1) .
و شیخ مفید و سید رضی الدین و دیگران به سندهای معتبر از ابن عباس و غیر او روایت کرده اند که: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دار فنا به دار بقا رحلت فرمود حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) متوجه غسل آن حضرت گردید و عباس حاضر بود و فضل بن عباس آن حضرت را مدد می نمود، چون از غسل آن حضرت فارغ گردید و آن جناب را کفن کرد جامه را از روی مبارک آن جناب دور کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، طیب و نیکو و پاکیزه بودی در حیات و بعد از موت، و منقطع شد به وفات تو آنچه منقطع نشده بود به وفات احدی از خلق از پیغمبری و نازل شدن و حیهای آسمانی، مصیبت تو چندان عظیم شد که تسلی فرماینده مصیبتهای دیگران گردید و محنت وفات تو چندان عام گردید که همه خلق صاحب مصیبتند در تعزیت تو، و اگر نه آن بود که امر کردی به صبر کردن و نهی نمودی از جزع تو را هرگز دوام نمی کردیم و جراحت مفارقت تو را از سینه بیرون نمی کردیم،
____________________
1-تهذیب الاحکام 1/468.
و اینها در مصیبت تو اندکی است از بسیار، و اندوه و حسرت را چاره ای نمی توان کرد و حزن و مفارقت تو بر طرف شدنی نیست، پدر و مادر ما فدای تو باد یاد کن ما را نزد پروردگار خود و ما را از خاطر خود بیرون مکن.
پس بر روی آن جناب درافتاد و روی مبارکش را بوسید و آه حسرت از سینه پردرد کشید، پس جامه را بر روی آن جناب پوشانید(1)
و در بصائر الدرجات روایت کرده است که: روزی که امیرالمومنین (عليهالسلام ) رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را غسل داد حق تعالی با او راز گفت(2) .
و ایضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون جناب رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عالم بقا رحلت نمود نازل شدند جبرئیل و ملائکه و روح که در شب قدر بر آن حضرت نازل می شدند پس حق تعالی دیده امیرالمومنین (عليهالسلام ) را منور گردانید که ایشان را از منتهای آسمانها تا زمین می دید و ایشان معاونت آن جناب می نمودند در غسل دادن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و نماز کردن بر او و قبر شریف آن جناب را حفر می کردند، و بخدا سوگند که کسی بغیر از ملائکه قبر آن جناب را نکند تا آنکه امیرالمومنین آن جناب را به قبر برد ایشان با آن جناب داخل قبر شدند و آن جناب را در قبر گذاشتند، پس حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با ملائکه به سخن آمد و حق تعالی گوش امیرالمومنین (عليهالسلام ) را شنوائی آن سخنان را داد و شنید که آن جناب ملائکه را سفارش امیرالمومنین (عليهالسلام ) می کند پس حضرت گراین شد و شنید که ملائکه را سفارش امیرالمومنین (عليهالسلام ) می کند، پس حضرت گریانت شد و شنید که ملائکه در جواب گفتند که: ما در خدمت و اعانت و یاری و خیرخواهی او تقصیر نخواهم کرد و اوست صاحب و امام و پیشوای ما بعد از تو و پیوسته به نزد تو خواهیم آمد ولیکن او بغیر این مرتبه ما را نخواهد دید و صدای ما را خواهد شنیدم
و چون حضرت امیرالمومنین (عليهالسلام ) به عالم قدس رحلت نمود جبرئیل و ملائکه و روح
____________________
1-امالی شیخ مفید102-104.
2-بصائر الدرجات 411.
باز بر حسن و حسین (عليهالسلام ) نازل شدند و ایشان ملائکه را دیدند و واقع شد آنچه در وفات رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واقع شده بود و دیدند حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را که مدد می کرد ملائکه را در غسل و کفن و دفن حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ).
و چون امام حسن (عليهالسلام ) به سرای باقی ارتحال نمود، امام حسین (عليهالسلام ) جبرئیل و ملائکه و روح و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) را دید که نازل شدند و در غسل و کفن و دفن او با او موافقت نمودند.
و چون جناب امام حسین (عليهالسلام ) شهید شد، جناب علی بن الحسین (عليهالسلام ) جبرئیل و ملائکه و روح و رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حضرت امیر المؤمنین و امام حسن (عليهالسلام ) را دید که حاضر شدند و در همه امور یاری آن حضرت نمودند.
و چون علی بن الحسین (عليهالسلام ) به ریاض جنت رحلت نمود امام محمد باقر (عليهالسلام ) رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین (عليهالسلام ) را دید که مدد می کردند جبرئیل و ملائکه و روح را در معاونت آن جناب.
و چون حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) به سرای آخرت رحلت نمود من دیدم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امیر المؤمنین و حسن و حسین و امام زین العابدین (عليهالسلام ) را که مدد می کردند ملائکه و روح را در غسل و کفن و دفن و نماز آن حضرت و یاری من در همه امور می نمودند.
و این حکم جاری و باقی است تا آخر ائمه (عليهالسلام )(1) .
مؤلف گوید که: شاید مراد از آن احادیثی که گذشت که جبرئیل فرمود که: دیگر من به زمین نازل نمی شوم، مراد آن باشد که برای وحی نازل نمی شوم تا با این اخبار منافات نداشته باشد؛ و محتمل است که بعد از آن جناب به زمین نمی آمده باشد و در هوا این امور را بعمل می آورده باشد. والله تعالی یعلم.
کلینی و شیخ طوسی و دیگران به سندهای معتبر روایت کرده اند که: رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
____________________
1-بصائر الدرجات 225.
را در سه جامه کفن کردند، یکی در برد حبره سرخی بود و دو جامه سفید از صحار یمن بود(1) .
و ایضا به سند حسن از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: عباس به خدمت حضرت علی (عليهالسلام ) آمد و گفت: مردم اتفاق کرده اند که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در بقیع دفن کنند و ابوبکر پیش بایستد و بر آن حضرت نماز کند. چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) دانست که آن منافقان اراده فساد دارند از خانه بیرون آمد و فرمود: ایها الناس! بدرستی که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) امام و پیشوای ماست در حال حیات و بعد از وفات و خود فرمود که: من دفن می شوم در بقعه ای که در آنجا قبض روح من می شود.
و چون ایشان در غصب خلافت مطلب خود را بعمل آورده بودند در این باب با آن جناب مضایقه نکردند و گفتند: آنچه می دانی بکن.
پس حضرت در پیش در ایستاد و خود بر او نماز کرد و بعد از آن صحابه را فرمود که ده نفر ده نفر داخل می شدند و ایشان بر دور جنازه آن جناب می ایستادند، و علی (عليهالسلام ) در میان ایشان می ایستاد و این آیه را می خواند( إِنَّ اللَّـهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) (2) پس ایشان این آیه را می خواندند و صلوات بر آن جناب می فرستادند و بیرون می رفتند تا آنکه اهل مدینه و اطراف مدینه همه بر آن جناب صلوات فرستادند(3) .
و شیخ طبرسی از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: ده نفر ده نفر داخل می شدند و چنین بر آن حضرت نماز می کردند بی امامی در روز دوشنبه و شب سه شنبه تا صبح و روز سه شنبه تا شام تا آنکه خرد و بزرگ و مرد و زن از اهل مدینه و اهل اطراف مدینه همه بر آن جناب چنین نماز کردند(4) .
____________________
1-تهذیب الاحکام 1/296؛ وسائل الشعیة 3/7. و نیز رجوع شود به کافی 1/400 و 3/143.
2-سوره احزاب: 56.
3-رجوع شود به کافی 1/451 و کفایة الاثر 125 - 126.
4-اعلام الوری 137.
و کلینی به سند معتبر از امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است که: چون حضرت رسالت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رحلت فرمود نماز کردند بر او جمیع ملائکه و مهاجران و انصار فوج فوج و امیر المؤمنین (عليهالسلام ) فرمود که: شنیدم از حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) که در حالت صحت خود می فرمود که: این آیه در باب نماز بر من بعد از فوت من نازل شده است(1) .
و شیخ طوسی به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که: چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را غسل داد جامه بر روی آن جناب افکند و در میان خانه گذاشت و هر گروهی که داخل خانه می شدند بر دور آن جناب می ایستادند و صلوات بر آن جناب می فرستادند و برای او دعا می کردند و بیرون می رفتند پس گروهی دیگر داخل می شدند، چون همه از صلوات بر آن حضرت فارغ شدند امیر المؤمنین (عليهالسلام ) داخل قبر آن جناب شد و فضل بن عباس را نیز با خود به قبر برد، و چون آن جناب را بر روی دست خود گرفت که داخل قبر کند در این حال مردی از انصار از بنی الخیلا که او را اوس بن خولی می گفتند از بیرون خانه نگاه کرد و گفت: سوگند می دهم شما را که حق ما را قطع مکنید و خدمتهای ما را فراموش مکنید و ما را نیز از این شرف بهره ای بدهید؛ پس حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) او را نیزطلبید و داخل قبر کرد و او در جنگ بدر حاضر شده بود.
راوی پرسید که: جنازه آن جناب را در کجای قبر گذاشتند؟
حضرت فرمود که: نزد پای قبر گذاشتند و از آنجا داخل قبر کردند(2) .
و در کتاب احتجاج و کتاب سلیم بن قیس هلالی از سلمان روایت کرده است که: چون حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از غسل و کفن رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فارغ شد و داخل خانه کرد مرا و ابوذر و مقداد و فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) را و خود پیش ایستاد و ما در عقب آن جناب صف بستیم و بر آن حضرت نماز کردیم و عایشه در آن حجره بود و مطلع نشد بر
____________________
1-کافی 1/451.
2-تهذیب الاحکام 1/296.
نماز کردن ما به سبب آنکه جبرئیل چشمهای او را گرفته بود، پس ده نفر ده نفر از مهاجران و انصار را داخل حجره می گردانید و ایشان بر آن جناب صلوات می فرستادند و بیرون می رفتند تا آنکه همه مهاجران و انصار چنین کردند، و نماز بر آن جناب همان بود که در اول واقع شد(1) .
و در کتاب کفایة الاثر به سند معتبر از عمار روایت کرده است که: چون هنگام وفات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شد علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) را طلبید و راز بسیار با او گفت پس فرمود: یا علی! تو وصی منی و وارث منی و حق تعالی به تو عطا کرده است علم و فهم مرا، و چون من از دنیا بروم ظاهر خواهد شد برای تو کینه های دیرینه ای که در سینه های جماعتی پنهان است و غصب حق تو خواهند نمود.
پس حضرت فاطمه و حسن و حسین (عليهالسلام ) گریستند، حضرت به فاطمه (عليهالسلام ) فرمود: ای بهترین زنان! چرا می گریی؟
گفت: ای پدر! می ترسم که حق ما را بعد از تو ضایع کنند و حرمت ما را رعایت ننمایند.
حضرت فرمود: بشارت باد تو را ای فاطمه که تو اول کسی خواهی بود که از اهل بیت من به من ملحق می گردد، گریه مکن و اندوهناک مباش بدرستی که تو بهترین زنان اهل بهشتی و پدر تو بهترین پیغمبران است، و پسر عم تو بهترین اوصیای پیغمبران است، و دو پسر تو بهترین جوانان اهل بهشتند، و حق تعالی از صلب حسین نه امام بیرون خواهد آورد که همه مطهر و معصوم باشند، و از ما خواهد بود مهدی این امت.
پس با علی بن ابی طالب (عليهالسلام ) خطاب کرد که: یا علی! متوجه غسل و کفن من نشود کسی بغیر از تو.
حضرت امیر (عليهالسلام ) گفت: یا رسول الله! کی معاونت من خواهد نمود بر غسل تو؟
____________________
1-احتجاج 1/204؛ کتاب سلیم بن قیس 29.
فرمود: جبرئیل معاونت تو خواهد کرد و فضل بن عباس آب به دست تو بدهد(1) .
در فقه الرضا مذکور است که: چون امیر المؤمنین (عليهالسلام ) از غسل حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فارغ شد به زبان مبارک خود لیسید آنچه در دور چشم رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله طیب و پاکیزه بودی در حال حیات و بعد از وفات(2) .
و در کتاب نهج البلاغه مسطور است که: بعد از وفت فاطمه زهرا علی (عليهالسلام ) با حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خطاب کرد: بدرستی که مفارقت عظیم تو و مصیبت بزرگ تو مرا صبر فرماینده است از هر مصیبتی زیرا که بدست خود تو را در لحد گذاشتم و روح مقدس تو در میان نحر و سینه من بیرون آمد(3) .
و در خطبه ای دیگر فرمود: چون روح رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را قبض کردند سر مبارکش بر سینه من بود و جان او در میان کف من جاری شد و آن را بر روی خود کشیدم و خود متوجه غسل آن حضرت شدم و ملائکه یاوران من بودند، پس آن خانه و اطراف آن خانه از صدای ملائکه پر شده بود، گروهی بالا می رفتند و گروهی به زیر می آمدند و صداهای ایشان را می شنیدم که بر آن حضرت صلوات می فرستادند تا آنکه جسد مطهر آن حضرت را در ضریح منورش پنهان کردم، پس کیست از من سزاوارتر به آن حضرت در حیات او و بعد از وفات او(4) .
و کلینی به سند حسن از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است: ابو طلحه انصاری لحد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را کند(5) .
مؤلف گوید که: می تواند بود به حسب ظاهر در نظر مردم چنین نموده باشد که ابو طلحه می کند و در واقع ملائکه کنده باشند تا منافی خبر سابق نباشد.
____________________
1-کفایة الاثر 124 - 125.
2-فقه الرضا (عليهالسلام ) 183.
3-نهج البلاغه 320، خطبه 202.
4-نهج البلاغة 311، خطبه 197.
5-کافی 3/166.
و کلینی به سند معتبر دیگر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: شقران آزاد کرده رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قبر آن حضرت قطیفه ای انداخت(1) .
و به سند صحیح دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: علی (عليهالسلام ) در قبر آن حضرت خشت چید(2) .
و به سند دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: بر روی قبر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سنگریزه های سرخ ریختند(3) .
و کلینی و حمیری و دیگران روایت کرده اند: حضرت رسالت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) علی (عليهالسلام ) را گفت: چون من بمیرم مرا در همین مکان دفن کن و قبر مرا از زمین چهار انگشت بلند کن و آب بر روی قبر من بریز(4) .
و شیخ طوسی در حدیث دیگر روایت کرده است: قبر شریف آن حضرت را یک شبر از زمین بلند کردند(5) .
مؤلف گوید که: احادیث چهار انگشت بیشتر است، و محتمل است که در اول چهار انگشت بوده باشد و بعد از ریختن سنگریزه یک شبر شده باشد، و احتمال دارد که این حدیث محمول بر تقیه باشد.
و شیخ طبرسی روایت کرده است که ام سلمه گفت: چون رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عالم بقا رحلت نمود من دست خود را بر سینه مبارک آن حضرت گذاشتم، پس چند هفته بعد از آن چون طعام می خوردم یا وضو می ساختم بوی مشک از دست خود می شنیدم(6) .
و کلینی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليهالسلام ) روایت کرده است: در شبی که
____________________
1-کافی 3/197.
2-کافی 3/197 - 198.
3-کافی 3/201.
4-کافی 1/450 - 451؛ و نیز رجوع شود به قرب الاسناد 155 و وسائل الشیعة 3/192.
5-تهذیب الاحکام 1/469؛ علل الشرایع 307.
6-اعلام الوری 137.
رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ریاض جنت رحلت نمود بر اهل بیت آن حضرت درازترین شبها گذشت و حالتی بر ایشان گذشت که نمی دانستند که زیر آسمانند یا بر روی زمین اند، زیرا که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از برای خدا با نزدیکان و دوران دشمنی کرده بود و از ایشان بسیار کسی کشته بود و از انتقام کافران و منافقان ترسان بودند، پس حق تعالی در این حال ملکی را فرستاد - و به روایت دیگر: جبرئیل را فرستاد(1) - که او را نمی دیدند و صدای او را می شنیدند و گفت: السلام علیکم اهل البیت و رحمة الله و برکاته بدرستی که ثواب خدا تسلی دهنده است از هر مصیبتی و نجات دهنده است از هر مهلکه ای و تدارک کننده است هر فوت شده را؛ پس این آیه را خواند( كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ ) (2) پس فرمود: بدرستی که حق تعالی شما را برگزیده است و بر دیگران فضیلت داده است و از گناهان و عیبها پاک گردانیده است و شما را اهل بیت پیغمبر خود گردانیده است و علم خود را به شما سپرده است و کتاب خود را به شما میراث داده است و شما را صندوق علم خود گردانیده است و عصای عزت خود ساخته است و برای شما مثلی از نور خود زده است و معصوم گردانیده است شما را از لغزشها و ایمن گردانیده است شما را از فتنه ها پس به صبر فرمودن خدا صبر کنید، بدرستی که حق تعالی از شما دور نمی کند رحمت خود را و زایل نمی گرداند نعمت خود را، بخدا سوگند که شمائید اهل خدا که به شما تمام کرده است نعمت خود را بر خلق و مجتمع ساخته است پراکندگیها را و متفق گردانیده است کلمه ها را و شمائید دوستان خدا، هر که ولایت شما را اختیار نماید رستگار است و هر که بر شما ستم کند و حق شما را از شما بگیرد او هالک است، حق تعالی مودت شما را در کتاب خود بر مؤمنان واجب گردانیده است و خدا قادر است بر یاری کردن شما هر وقت که خواهد و مصلحت داند، پس صبر کنید و منتظر باشید عاقبت نیکو را بدرستی که بازگشت امور
____________________
1-کافی 3/221؛ تفسیر عیاشی 1/209؛ مسکن الفؤاد 108.
2-سوره آل عمران: 185.
بسوی خداست، و بتحقیق که پیغمبر خدا شما را به ملحق تعالی سپرد و حق تعالی از او قبول کرد و شما را سپرد به دوستان مؤمن خود در زمین، پس هر که ادای امانت الهی بکند و ولایت شما را بر خود لازم داند و حرمت شما را رعایت نماید حق تعالی جزای راستگوئی او را در قیامت به او می دهد، پس شمائید امانت سپرده شده خدا و رسول و از برای شماست مودت واجبه و اطاعت مفروضه، و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا نرفت تا آنکه دین را از برای شما کامل گردانید و راه نجات را از برای شما بیان کرد و از برای هیچ جاهلی حجتی نگذاشت، پس کسی که نادان باشد یا اظهار نادانی نماید یا انکار حقی بکند یا فراموش کند یا اظهار فراموشی نماید پس با خداست حساب او و خدا بر آورنده حاجتهای شماست و شما را به خدا می سپارم والسلام علیکم.
راوی پرسید از آن حضرت که: این تعزیب از جانب کی بود؟
حضرت فرمود که: از جانب خداوند عالمیان بود(1) .
و در احادیث معتبره وارد شده است که: آن حضرت به شهادت از دنیا رفت(2) ، چنانکه صفار به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله ای، چون حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لقمه ای تناول فرمود آن گوشت به سخن آمد و گفت: یا رسول الله! مرا به زهر آلوده اند. پس رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مرض موت خود می فرمود: امروز پشت مرا درهم شکست آن لقمه ای که در خیبر تناول کردم و هیچ پیغمبر و وصی پیغمبر نیست مگر آنکه به شهادت از دنیا می رود.
و در روایت معتبر دیگر فرمود که: زن یهودیه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندی، و چون حضرت قدری از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد که: من زهر آلوده ام پس حضرت آن را انداخت، و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر می کرد تا آنکه به همان علت از دنیا رحلت نمود(3) .
____________________
1-کافی 1/445 - 446.
2-تهذیب الاحکام 6/2.
3-بصائر الدرجات 503.
و عیاشی به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: عایشه و حفصه آن حضرت را به زهر شهید کردند(1) ، و محتمل است که هر دو زهر در شهادت آن حضرت ذخیل بوده باشند.
و شیخ مفید و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و سایر محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا رحلت نمود منافقان مهاجران و انصار - مانند ابوبکر و عمر و عبد الرحمن بن عوف و امثال ایشان - اهل بیت آن حضرت را بر آن حال گذاشتند و به تعزیت ایشان نپرداختند و متوجه تجهیز آن حضرت نگردیدند و رفتند به سقیفه بنی ساعده و متوجه غصب خلافت شدند و به این سبب اکثر ایشان نماز بر آن حضرت را در نیافتند و حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) بریده را به نزد ایشان فرستاد که به نماز آن حضرت حاضر شوند، ایشان نرفتند تا آنکه بیعت خود را در وقتی تمام کردند که حضرت را دفن کرده بودند، و چون صبح شد حضرت فاطمه (عليهالسلام ) فریاد بر آورد و اسوء صباحاه یعنی: روز بد بیا که روز تست؛ چون ابوبکر این سخن را شنید از روی شماتت گفت: روز تو بدترین روزهاست.
پس آن ملاعین فرصت را غنیمت شمردند که حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) متوجه تجهیز و تغسیل و دفن آن حضرت است و بنی هاشم به مصیبت آن حضرت درمانده اند پس رفتند و با یکدیگر اتفاق کردند که ابوبکر را خلیفه گردانند چنانکه در حیات حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنین توطئه کرده بودند، و چون منافقان انصار خواستند که خلافت را برای سعد بن عباده بگیرند با منافقان مهاجران مقاومت نتوانستند کرد و مغلوب شدند.
چون بیعت ابوبکر تمام شد مردی به خدمت حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) آمد در وقتی که آن حضرت بیل در دست داشت و قبر شریف حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را می ساخت و گفت: منافقان صحابه با ابوبکر بیعت کردند از ترس آنکه مبادا چون شما فارغ شوید نتوانند غصب حق شما نمود، پس حضرت بیلی که در دست داشت بر زمین گذاشت و این آیات
____________________
1-تفسیر عیاشی 1/200.
را خواند بسم الله الرحمن الرحیم( الم ﴿١﴾ أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ ﴿٢﴾ وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ ﴿٣﴾ أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ أَن يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ ) (1)(2) .
و تفصیل این قصه بعد از این در مجلد دیگر مذکور خواهد شد انشاء الله.
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: به خدمت حضرت امام محمد تقی (عليهالسلام ) نوشتند که: آیا امیر المؤمنین (عليهالسلام ) غسل کرد در وقتی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را غسل داد؟ حضرت در جواب نوشت که: حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طاهر و مطهر بود ولیکن امیر المؤمنین (عليهالسلام ) غسل کرد و سنت چنین جاری شد که هر میتی را که مس نمایند غسل کنند(3) .
و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و سایر محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند که: در روز شوری که علی (عليهالسلام ) حجتها بر آن منافقان القا می نمود فرمود: آیا در میان شما کسی هست بغیر از من که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را غسل داده باشد با ملائکه مقربین که نازل شده بودند با بوها و گلهای بهشت و ملائکه از برای من اعضای آن حضرت را می گردانیدند و من سخن ایشان را می شنیدم و می گفتند که: بپوشانید عورت پیغمبر خود را تا حق تعالی شما را بپوشاند؟ همه گفتند: نه.
باز فرمود: آیا در میان شما کسی هست بغیر از من که کفن کرده باشد حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را و دفن کرده باشد آن حضرت را به دست خود؟ همه گفتند: نه.
باز فرمود: آیا بغیر از من کسی در میان شما هست که حق تعالی بسوی او تعزیت
____________________
1-سوره عنکبوت: 1 - 4.
2-ارشاد شیخ مفید 1/189 - 190؛ اعلام الوری 137 - 138. و نیز رجوع شود به کتاب سلیم بن قیس 25 - 50 و 207 و الاحتجاج 1/175 و الامامة و السیاسة 1/5 و تاریخ طبری 2/241 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 6/5.
3-تهذیب الحکام 1/107؛ استبصار 1/99، و در هر دو مصدر تصریح به نام امام نشده است. و در تهذیب الاحکام 1/469 روایت از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
فرستاده باشد در وقتی که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از دنیا مفارقت نمود و فاطمه زهرا بر آن حضرت می گریست ناگاه شنیدیم صدائی از پیش رو که گوینده ای می گفت بی آنکه او را ببینیم: السلام علیکم اهل البیت و رحمةالله و برکاته پروردگار شما سلام می رساند شما را و می فرماید که در رحمت و ثواب الهی خلف و عوض هست از هر مصیبتی و تسلی فرماینده است از هر گذشته ای و تدارک نماینده است از هر فوت شده ای پس به تعزیت فرمودن خدا صبر کنید و بدانید که همه از هل زمین می میرند و از اهل آسمان کسی باقی نمی ماند والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و در آن وقت نبود در آن خانه بغیر از من و فاطمه و حسن و حسین و حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در میان ما خوابیده بود و جامه ای بر روی او پوشانیده بودیم؟ گفتند: نه.
باز فرمود: آیا در میان شما کسی هست که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حنوط بهشت را به او داده باشد و فرموده باشد که: آن را سه قسمت بکن و با ثلث آن مرا حنوط کن و یک ثلث را برای دختر من و یک ثلث را برای خود نگاه دار؟ گفتند: نه.
باز فرمود: سوگند می دهم شما را به خدا که آیا در میان شما کسی هست که عهد او به ملاقات رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از من نزدیکتر باشد؟ گفتند: نه.
باز فرمود: سوگند می دهم شما را بخدا که آیا بغیر از من کسی در میان شما هست که حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هزار کلمه به او تعلیم نموده باشد که هر کلمه ای کلید هزار کلمه دیگر بوده باشد؟ گفتند: نه(1) .
کلینی و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ریاض خلد رحلت نمود حضرت فاطمه (عليهالسلام ) را از وفات آن حضرت و جور منافقان امت حزنی رو داد که بغیر از حق تعالی کسی شدت آن را نمی دانست پس حق تعالی جبرئیل را بسوی آن حضرت فرستاد که نزد آن حضرت سخن
____________________
1-رجوع شود به امالی شیخ طوسی 547 و 553 و احتجاج 1/323 و 327 و 334 و مناقب خوارزمی 225 و ترجمة الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق 3/117 و 119 و 120 و فرائد السمطین 1/322.
گوید و شدت اندوه آن جناب را تسکین نماید، و هر روز جبرئیل می آمد و دلداری آن جناب می نمود و خبر می داد آن جناب را از قرب و منزلت حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزد حق تعالی و درجات و منازل آن جناب و آنچه بعد از آن جناب بر ذریت مطهر آن جناب واقع خواهد شد از مصیبتهای و محنتها و آنچه بر دشمنان ایشان واقع خواهد شد از عذابها و هر که در این امت سلطنتی و دولتی به حق یا باطل خواهد یافت.
چون حضرت فاطمه (عليهالسلام ) این حالت را مشاهده نمود با حضرت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) گفت: کسی نزد من می آید و چنین سخنان می گوید.
حضرت فرمود: ای فاطمه! هرگاه که او نزد تو آید مرا خبر کن.
پس هرگاه که جبرئیل می آمد جناب فاطمه (عليهالسلام ) حضرت علی (عليهالسلام ) را خبر می کرد و آنچه جبرئیل می گفت امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می نوشت تا آنکه کتابی جمع شد و آن است مصحف فاطمه و آن مشتمل است بر جمیع احوال آینده تا روز قیامت و آن کتاب اکنون نزد قائم (عليهالسلام ) است.
حضرت فرمود: جناب فاطمه (عليهالسلام ) بعد از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هفتاد و پنج روز زنده ماند و پیوسته در شدت و الم بود تا به پدر بزرگوار خود ملحق گردید صلوات الله علیها و علی ابیها و بعلها و اولادها الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین(1) .
____________________
1-رجوع شود به کافی 1/240 و 241 و بصائر الدرجات 153 - 154 و 157. و در هر دو مصدر عبارت و آن کتاب اکنون نزد قائم (عليهالسلام ) است ذکر نشده است.
شیخ طوسی روایت کرده است که: چون خواستند عمارت روضه آن جناب را بسازند از نزد سر آن جناب و نزدیک پای آن جناب مشکی ظاهر شد که به آن خوشبوئی ندیده بودند(1) .
و کلینی به سند معتبر روایت کرده است که از جعفر بن مثنی خطیب که گفت: من در مدینه بودم که خراب شد سقف مسجد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از موضعی که نزدیک قبر شریف آن جناب بود و بنااین و کارکنان بالا می رفتند و فرود می آمدند، پس من اسماعیل بن عمار را گفتم از حضرت صادق (عليهالسلام ) سؤال کند که آیا می توانیم بالا رفت که بر قبر مقدس آن حضرت مشرف شویم و نظر کنیم؟
روز دیگر اسماعیل برای ما خبر آورد که حضرت فرمود: من دوست نمی دارم برای احدی که بر قبر آن جناب مشرف شود و ایمن نیستم که ببیند چیزی را که دیده اش نابینا شود به سبب آن یا آنکه ببیند که آن جناب ایستاده است و نماز می کند یا آنکه ببیند که با بعضی از زنان طاهره خود نشسته است و صحبت می دارد(2) .
و ایضا به سند صحیح از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده است که: در سال چهل و یکم هجرت معاویه اراده حج کرد، نجاری را با چوبها و آلتها فرستاد و نامه ای به والی مدینه نوشت که: منبر حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بکن و به قدر منبری که من در شام دارم بساز.
____________________
1-امالی شیخ طوسی 317، در مصدر مذکور نزد قبر امام حسین (عليهالسلام ) می باشد ولی در بحار الانوار 22/553 و 97/191 نزد قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ذکر شده است.
2-کافی 1/452 با اندکی تفاوت. و در کتاب رجال شیخ طوسی آمده است که جعفر بن مثنی خطیب یکی از اصحاب امام رضا (عليهالسلام ) می باشد.
و چون اراده کندن منبر آن جناب کردند آفتاب منکسف شد و زلزله ای عظیم در زمین پیدا شد و ایشان دست برداشتند و آن قضیه را به معاویه نوشتند، آن ملعون در جواب نوشت: آنچه نوشته ام البته می باید کرد! پس ایشان به گفته آن ملعون منبر آن جناب را کندند و بزرگ کردند(1) .
و صفار و دیگران به سندهای صحیح و معتبر از امام جعفر صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزی به اصحاب خود گفت: زندگی من بهتر است از برای شما و مردن من بهتر است از برای شما.
اصحاب گفتند: یا رسول الله! می دانیم که حیات تو بهتر است از برای ما و به سبب تو هدایت یافتیم از ضلالت و از کنار گودال آتش نجات یافتیم، به چه سبب مردن تو از برای ما بهتر است؟
فرمود: بعد از فوت من عملهای شما را به من عرض می نمایند پس هر عمل نیک که از شما می بینم دعا می کنم که خدا توفیق شما را زیاده گرداند، و هر عمل بد که از شما می بینم برای شما از خدا طلب آمرزش می نمایم.
پس مردی از منافقان گفت: یا رسول الله! چگونه از برای ما دعا خواهی کرد در وقتی که استخوانهای تو خاک شده باشد؟
فرمود: نه چنین است زیرا که حق تعالی گوشتهای ما را بر زمین حرام کرده است و بدن ما در زمین نمی پوسد و کهنه نمی شود(2) .
و ایضا به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: هیچ پیغمبر و وصی پیغمبر در زمین زیاده از سه روز نمی ماند تا آنکه روح و گوشت و استخوان او بالا می رود و مردم بسوی جای بدنهای ایشان می روند و از دور و نزدیک سلام مردم به ایشان می رسد(3) .
و ایضا به سندهای معتبر بسیار از آن حضرت روایت کرده اند که: چون ابوبکر از
____________________
1-کافی 4/554.
2-رجوع شود به بصائر الدرجات 443 و کافی 8/254 و معانی الاخبار 410 - 411.
3-بصائر الدرجات 445؛ کامل الزیارات 329 - 330؛ کافی 4/567؛ نت لا یحضره الفقیه 2/577.
امیر المؤمنین (عليهالسلام ) غصب خلافت کرد حضرت به او گفت: آیا رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تو را امر نکرد که مرا اطاعت کنی؟
ابوبکر گفت: نه، و اگر مرا امر می کرد، می کردم.
حضرت فرمود: اگر الحال پیغمبر را ببینی و تو را امر کند به اطاعت من آیا خواهی کرد؟
گفت: آری.
حضرت فرمود: با من بیا بسوی مسجد قبا.
چون به مسجد قبا رسیدند ابوبکر دید که رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاده است و نماز می کند، چون حضرت از نماز فارغ شد علی (عليهالسلام ) عرض کرد: یا رسول الله! ابوبکر انکار می کند که تو او را امر به اطاعت من کرده ای.
حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به ابوبکر فرمود: من تو را مکرر امر کرده ام به اطاعت او، برو و او را اطاعت کن.
ابوبکر بسیار ترسید و برگشت و در راه عمر را دید، عمر گفت: چه می شود تو را ای ابوبکر؟
گفت: رسول خدا به من چنین گفت.
عمر گفت: هلاک شوند امتی که چون تو را والی خود کرده اند! مگر نمی دانی که اینها همه از سحر بنی هاشم است(1) .
و در کتاب اختصاص و بصائر الدرجات و سایر کتب به سندهای معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون گریبان علی (عليهالسلام ) را گرفتند برای بیعت ابوبکر و بسوی مسجد کشیدند حضرت در برابر قبر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ایستاد و گفت آنچه هارون در جواب موسی (عليهالسلام ) گفت( ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي ) (2) یعنی: ای برادر من! و ای فرزند مادر من! بدرستی که قوم مرا ضعیف گردانیدند و نزدیک شد
____________________
1-رجوع شود به بصائر الدرجات 274 - 282 و اختصاص 273 و 274.
2-سوره اعراف: 150.
که مرا بکشند پس دستی از قبر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بیرون آمد بسوی ابوبکر که همه شناختند دست آن حضرت است و به صدائی که همه شناختند صدای حضرت است فرمود( أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا ) (1) یعنی: آیا کافر شدی به آن خداوندی که تو را خلق کرده است از خاک پس از نطفه پس تو را مردی گردانیده است(2) .
و به روایت دیگر: دستی از قبر ظاهر شد و بر آن نوشته بود که اکفرت بالذی خلقک من تراب ثم نطفة ثم سویک رجلا(3) .
و ایضا صفار و دیگران به سند معتبر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که آن حضرت به اصحاب خود فرمود: چرا آزارده می کنید رسول خدا را؟ گفتند: ما چگونه آزرده می کنیم آن حضرت را؟ فرمود: مگر نمی دانید که اعمال شما بر آن جناب عرض می شود و چون معصیتی از شما می بیند آزرده می شود(4) .
و کلینی و صفار و دیگران به سند های معتر از حضرت صادق (عليهالسلام ) روایت کرده اند که: چون شب جمعه می شود رخصت میدهند روح رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را و ارواح پیغمبران گذشته را و روح امام زمان(عليهالسلام ) را پس ایشان را به عرش بالا می برند و هفت شوط بر دوش عرش طواف می کنند و نزد هر قائمه ای از قائمه های عرش دو رکعت نماز می گذارند، و چون صبح می شود علم ایشان بسیار فزون گردیده.(5)
و در روایات معتبره دیگر وارد شده است: چون حق تعالی می خواهد علم تازه ای بر امام زمان (عليهالسلام ) افاضه نماید بغیر از حلال و حرام، پس آن علم را با ملکی می فرستد به نزد رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آن را بر آن حضرت عرض می نماید، پس آن حضرت می فرماید: برو به ند علی (عليهالسلام ) و این علم را به او برسان، چون به نزد امیر المؤمنین (عليهالسلام ) می آید می فرماید: برو
____________________
1-سوره کهف: 37.
2-بصائر الدرجات 275؛ اختصاص 275. و نیز رجوع شود به کتاب سلیم بن قیس 45 و تفسیر عیاشی 2/67 و احتجاج 1/215 و مناقب ابن شهر آشوب 2/132.
3-بصائر الدرجات 276؛ اختصاص 274.
4-بصائر الدرجات 445؛ کافی 1/219؛ کتاب الزهد 16؛ امالی شیخ مفید 196 بدون ذکر نام امام (عليهالسلام ).
5-کافی1/253-254؛ بصائر الدرجات131.
به نزد حسن (عليهالسلام )، و همچنین هر امامی بسوی امامی دیگر می فرستد تا به امام زمان (عليهالسلام ) منتهی می شود(1) .
و حمیری و صفار به سند روایت کرده اند که حضرت امام رضا (عليهالسلام ) فرمود: من دیشب حضرت رسول (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در همین موضع دیدم و او را در برگرفتم(2) .
مؤلف گوید که: تحقیق معانی این اخبار در کتاب بحار الانوار بیان شده است، انشاء الله تعالی در مجلد امامت بعضی اسرار و دقایق این اخبار واضح خواهد شد و از برای شیعیان که در مقام انقیاد و تسلیم اند همین بس است که مجملا به این اخبار ایمان بیاورند و علمش را به ایشان بگذارند و شکوک و شبهات را در نفس خود راه ندهند که مقدمه الحاد تفکر در شبهات شیطانی و وساوس نفسانی است خصوصا کسانی که قدرت بر حل آنها نداشته باشند.
و به اینجا ختم کردم این مجاد را و از برادران ایمانی ملتمسم که بر خطای لفظ و معنی مؤاخذه ننمایند و این قریق لجه عصیان را از استدعای رحمت و غفران خداوند منان محروم نگردانند و حق این بی بضاعت را فراموش ننمایند که با وفور اشتغال و اختلال بال و کثرت ملامت کنندگان و قلت حق شناسان کتب اخبار اهل بیت رسالت که سالهای بسیار به سبب قلت اعتنای مردم مهجور و متروک گردیده بود برای شیعیان جمع کردم و ترتیب دادم و برای آنان که به لغت عرب آشنا نبودند ترجمه نمودم که بر اخلاق و اطوار و علوم و اسرار پیشوا این دین و مقربان درگاه رب العالمین مطلع گردند، و از حق تعالی مزد می طلبم و از ملامت حق ناشناسان پروا ندارم و هو حسبی و نعم الوکیل و الحمد لله رب العالمین
____________________
1-اختصاص 313؛ بصائر الدرجات 393.
2-قرب الاسناد 348؛ بصائر الدرجات 274.
فهرست مصادر تحقیق
1-قرآن کریم
2- اثبات الهداة
حرّ عاملی، المطبعة العلمیة، قم.
3-الاحتجاج
احمد بن علی بن طالب طبرسی، انتشارات اسوه، 1413 ه ق.
4-احقاق الحق
قاضی نور الله مرعشی شوشتری، کتابفروشی اسلامیه، تهران.
5- أحکام القرآن
محمد بن عبدالله (ابن عبری)، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
6-أحکام القرآن
أحمد بن علی راضی جصاص، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
7-إحیاء علوم الدین
محمد بن محمد غزالی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
8-أخبار مکة
محمد بن عبدالله ارزقی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1411 ه ق.
9-الاختصاص
شیخ مفید، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، چاپ چهارم.
10-الارشاد
شیخ مفید، مؤسسة آل البیتعليهالسلام ، قم، چاپ اول، 1413 ه ق.
11-ارشاد القلوب
دیلمی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1412 ه ق.
12-اسباب الن زول
علی بن احمد واحدی نیشابوری، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1411 ه ق.
13-الاستبصار
شیخ طوسی، دار الکتاب الاسلامیة، تهران
14-الاستیعاب
یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبد البر، دار الجیل، بیروت، چاپ اول، 1412 ه ق.
15-اسد الغابة
عز الدین علی بن محمد بن اثیر جزری، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
16-الاصابة
احمد بن علی بن عسقانلی، دار الکتاب العلمیة، 1415 ه ق.
17-اِعلام الوری باَعلام الهدی
فضل بن حسن طبرسی، دار الکتاب الاسلامیة، چاپ چهارم.
18-الأغانی
ابو الفرج اصفهانی، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1412 ه ق.
19-اقبال الاعمال
علی بن موسی بن طاووس، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، چاپ اول، 1414 ه ق.
20-الأمالی
شیخ طوسی، مؤسسة البعثة، قم، چاپ اول، 1414 ه ق.
21-الأمالی
شیخ مفید، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، چاپ دوم، 1412 ه ق.
22-أمالی السید المرتضی
الشریف المرتضی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم، 1403 ه ق.
23-أمالی الصدوق
شیخ صدوق، مؤسسة العلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ پنجم، 1400 ه ق.
24-الامامة و السیاسة
عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، انتشارات الشریف الرضی و زاهدی، قم، 1363 ه ق.
25-أنساب الأشرف
احمد بن یحیی بلاذری، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، 1397 ه ق.
26-الأنوار قی مولد النبیصلىاللهعليهوآلهوسلم
ابوالحسن عبدالله بکری، منشورات الشریف الرضی، قم، 1411 ه ق.
27-بحار الانوار
علامه محمد باقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
28-البدایة و النهایة
اسماعیل بن عمر بن کثیر دمشقی، دار الکتاب العلمیة، بیروت.
29-بشارة المصطفی لشیعة المرتضی
محمد بن ابی قاسم محمد بن علی طبری، المکتبة الحیدریة، نجف اشرف، چاپ دوم.
30-بصائر الدرجات
محمد بن الحسن بن فروخ صفار قمی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم، 1404 ه ق.
31-البیان التبیین
عمرو بن بحر جاحظ، انتشارات کتابخانه ارومیه، قم، 1409 ه ق.
32-پیرامون ائمه اثنی عشر
احمد بن عبدالله بن عیاش جوهری، مؤسسة نشر و تبلیغ کتاب، 1363 ه ش.
33-تأویل الآیات الظاهرة
علی حسینی استرابادی نجفی، مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، چاپ اول، 1407 ه ق.
34-تاریخ بن خلدون
عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، مؤسسة جمال للطباعة و النشر، بیروت.
35-تاریخ أبی زرعة الدمشقی
عبد الرحمن بن عمرو بن عبدالله، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1417 ه ق.
36-تاریخ أبی الفداء
اسماعیل بن علی بن محمود، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1417 ه ق.
37-تارخ بغداد
احمد بن علی خطیب بغدادی، دار الکتاب العلمیة، بیروت.
38-تاریخ الخلفاء
جلال الدین سیوطی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1411 ه ق.
39-تاریخ خلیفة بن خیاط
خلیفة بن خیاط بن أبی هبیرة، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
40-تاریخ طبری
محمد بن جریر بن طبری، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1408 ه ق.
41-التاریخ الکبیر
اسماعیل بن ابراهیم جعفی بخاری، دار الکتاب العلمیة، بیروت.
42-تاریخ یعقوبی
احمد بن ابی یعقوب، دار صادر، بیروت.
43-التبیان فی التفسیر القرآن
شیخ طوسی، دار الاحیاء التراث العربی، بیروت.
44-تذکرة الخواص
سبط ابن الجوزی، مکتبة نینوی الحدیثة، تهران.
45-ترجمة الامام علی بن أبی طالبعليهالسلام ، من تارخ دمشق
علی بن حسن بن عبدالله شافعی (ابن عساکر)، مؤسسة المحمودی، بیروت، 1398 ه ق.
46-تفسیر ابن کثیر
اسماعیل بن عمر بن دمشقی، دار القلم، بیروت، چاپ دوم.
47-تفسیر ابی السعود
ابو السعود بن محمد بن عمادی، دار الفکر، بیروت.
48-تفسیر البحر المحیط
محمد بن یوسف اندلسی (ابو حیان)، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1413 ه ق.
49-تفسیر البرهان
تفسیر هاشم برهانی، دارالتفسیر، قم، چاپ اول، 1417 ه ق.
50-تفسیر بغوی
حسین بن مسعود بن فراء بغوی شافعی، دار المعرفة، بیروت، 1415 ه ق.
51-تفسیر بیضاوی
عبدالله بن عمر شیرازی بیضاوی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1410 ه ق.
52-تفسیر الجوامع الجامع
فضل بن حسن طبرسی، دار الأضواء، بیروت، 1405 ه ق.
53-تفسیر حبری
حسین بن حکم بن مسلم حبری، مؤسسة آل بیتعليهالسلام ، بیروت، 1408 ه ق.
54-تفسیر الخازن
علی بن محمد بن ابراهیم بن بغدادی، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
55-تفسیر الدر المنثور
سیوطی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم.
56- تفسیر روح المعانی
سید محمود الوسی بغدادی ، دار الکتاب العلمیة، بیروت،چاپ اول، 1415 ه ق.
57-تفسیر عیاشی
محمد بن مسعود بن عیاش، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران.
58-تفسیر فرات الکوفی
فرات بن ابرهیم بن کوفی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول،1410 ه ق.
59-تفسیر قرطبی (الجامع الأحکام القرآن)
محمد بن امد بن انصاری قرطبی، دار الاحیاء التراث العربی، بیروت، 1405 ه ق.
60-تفسیر قمی
علی بن ابراهیم بن قمی، دار الکتاب، قم.
61-تفسیر کبیر
محمد بن عمر فخر رازی، المطبعة البهیة المصریة، قاهره.
62-تفسیر کشاف
جاد الله محمود بن عمر زمخشری، منشورات البلاغة، قم.
63-تفسیر منسوب به امام حسن عسکریعليهالسلام
مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، چاپ اول.
64-تفسیر نسائی
احمد بن شعیب نسائی، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، 1410 ه ق.
65-تفسیر نسفی
عبدالله بن احمد محمود، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
66-تفسیر الوسیط
علی بن احمد نیسابوری، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
67-التمحیص
محمد بن همام اسکافی، مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، چاپ اول.
68-تنبیه الخواطر و نزهة النواظر
ابو فراس مالکی اشتری، دار الکتب الاسلامیة، تهران.
69-التوحید
شیخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
70-تهذیب الاحکام
شیخ طوسی، دار الکتب الاسلامیة، تهران، چاپ چهارم.
71-ثواب الاعمال و عقاب الاعمال
شیخ صدوق، مکتبة صدوق تهران و کتابفروشی کتبی نجفی قم.
72-جامع الاصول
مبارک بن محمد بن اثیر جزری، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
73-حلیة الأولیاء
ابو نعیم اصفهانی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
74-حیاة الحیوان الکبری
محمد بن موسی دمیری، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1364 ه ش.
75-حیاة النبیصلىاللهعليهوآلهوسلم و سیرته
شیخ محمد قوام الوشنوی، دار الأسوة للطباعة و النشر، قم، 1416 ه ق.
76-الخرائج و الجرائح
قطب الدین راوندی، مؤسسة الامام المهدیعليهالسلام ، چاپ اول.
77-الخصال
شیخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، چاپ چهارم.
78-خصائص امیر المؤمنینعليهالسلام
شریف رضی، محپجمع البحوث الاسلامیة، مشهد، 1306 ه ق.
79-دلائل النبوة
احمد بن حسین بیهقی، دار الکتب العلمیة، بیروت،1405 ه ق.
80-ذخائر العقبی
محب الدین طبری، دار المعرفة، بیروت.
81-رجال شیخ طوسی
مؤسسة النشر الاسلامی، قم، چاپ اول، 1415 ه ق.
82-رجال کشی (اختیار معرفة الرجال)
شیخ طوسی، مؤسسة آل بیتعليهالسلام ، قم، 1404ه ق.
83-رجال النجاشی
احمد بن علی نجاشی، دار الاضواء بیروت، چاپ اول.
84-روضة الواعظین
شیخ محمد بن فتال نیسابوری، منشورات الرضی، قم.
85-الزهد
حسین بن سعید کوفی اهوازی، ناشر: سید ابوالفضل حسینیان، چاپ دوم.
86-السائر
ابن ادریس حلّی، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
87-سعد السعود
محمد بن طووس، منشورات الرضی، قم، 1363 ه ش.
88-سنن أبی داوود
سلیمان بن الاشعث سجستانی، دار الکتب العلمیة، بیروت،1416 ه ق.
89-سنن ابن ماجة
محمد بن یزید قزوینی، دارالمعرفة، بیروت، 1416 ه ق.
90-سنن الترمذی
محمد بن عیسی بن سوره، دار الفکر، تحقیق کمال یوسف الحوت.
91-سنن النسائی
احمد بن شعیب بن علی نسائی، دار العرفة، بیروت،1414 ه ق.
92-السنن الکبری
احمد بن الحسن بیهقی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1414 ه ق.
93-سیرة ابن اسحاق
محمد بن اسحاق بن یسار، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی، 1368 ه ش.
94-سیرة بن کثیر
ابی الفداء اسماعیل بن کثیر، دار احیاء التراث العربی.
95-سیرة بن حبان
ابو حاکم محمد بن حبان، مؤسسة الکتب الثقافیة،1411 ه ق.
96-سیرة ابن هشام
عبد الملک هشام معافری، مؤسسة علوم قرآن.
97-السیرةالحلبیة
علی بن برهان بن حلبی، دار المعرفة، بیروت.
98-السیرةالنبویة
احمد بن زینی دحلان، دار القلم العربی، سوریه، 1417 ه ق.
99-الشافی فی الامامة
شریف مرتضی، مؤسسة الصادق، تهران، 1410 ه ق.
100-شذرات الذهب
ابن العماد حنبلی دمشقی، دار ابن کثیر، 1406 ه ق.
101-شرح الاخبار قی فضائل الائمة الاطهار
النعمان بن محمد التمیمی المغربی، مؤ سسة النشر الاسلامی، قم.
102-شرح الشفا
ملا علی قاری، دار الکتب العلمیة، بیروت.
103-شرح نهج البلاغه
ابن ابی الحدید معتزلی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم، 1404 ه ق.
104-شواهد التنزیل
عبدالله بن عبدالله بن احمد (حاکم حسکانی)، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة-وزارت ارشاد، 1411 ه ق.
105-صحیح البخاری
محمد بن اسماعیل بخاری جعفی، دار الفکر، بیروت، 1401 ه ق.
106-صحیح مسلم
مسلم بن حجاج قشیری نیسابوری، دار الکتب العلمیة، بیروت.
107-صحیفة الامام الرضاعليهالسلام
مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، 1408 ه ق.
108-صفات شیعه
شیخ صدوق، انتشارات اعلمی، تهران.
109-صفة الصفوة
جمال الدین ابو الفرج ابن الجوزی، دار المعرفة، بیروت، چاپ اول، 1415 ه ق.
110-الصواعق المحرقة
احمد بن حجر هیتمی مکی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1414 ه ق.
111-طب الائمة
المطبعة الحیدریة، نجف اشرف.
112-الطبقات الکبری
محمد بن سعد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1410 ه ق.
113-الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف
علی بن موسی بن طاووس، چاپ خیام، قم، 1400 ه ق.
114-العبر
حافظ ذهبی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
115-العدد القویة
رضی الدین علی بن یوسف حلّی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، چاپ اول.
116-العقد الفرید
احمد بن محمد بن عبد ربّه اندلسی، دار الکتب العربی، بیروت، 1403 ه ق.
117-علل الشرایع
شیخ صدوق، انتشارات داوری، قم.
118-عوای اللئالی
ابن ابی جمهور احسائی، چاپخانه سید الشهداء، قم، 1403 ه ق.
119-عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق، ناشر رضا مشهدی، چاپ دوم.
120-عیون المعجزات
حسین بن عبدالوهاب، منشورات الشریف الرضی، قم، چاپ اول، 1414 ه ق.
121-غیبت نعمانی
محمد بن ابراهیم نعمانی، دار الکتاب الاسلامیة، تهران، 1363 ه ش.
122-فرائد السمطین
جوینی خراسانی، مؤسسة المحمودی، بیروت، 1363 ه ش.
123-فرهنگ فارسی عمید (سه جلدی)
حسن عمید، انتشارات، امیر کبیر، چاپ اول، 1411ه ق.
124-الفتوح
ابن اعثم کوفی، دار الاضواء، بیروت، چاپ اول، 1411 ه ق.
125-فرج المهموم
علی بن موسی بن طاووس، منشورات الرضی، قم، 1363 ه ش.
126-الفصول المهمة
علی بن محمد ابن الصباغ، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول.
127-الفضائل
شاذان بن جبرئییل، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، 1408 ه ق.
128-فضائل شیعه
شیخ صدوق، انتشارات اعلمی، تهران.
129-فقه الرضا
المنسوب للامام الرضا، مؤسسة آل بیتعليهالسلام ، لاحیاءالتراث، قم، 1406 ه ق.
130-قرب الاسناد
عبدالله بن جعفر حمیری، مؤسسة آل بیتعليهالسلام ، قم، چاپ اول، 1413 ه ق.
131-قضض الانبیاء
قطب الدین راوندی، مجمع البحوث الاسلامیة، مشهد، چاپ اول، 1409 ه ق.
132-الکافی
شیخ کلینی، دار الکتب الاسلامیة، تهران، چاپ پنجم.
133-کامل الزیارات
محمد بن قولویه، المطبعة المرتضویة، نجف اشرف.
134-الکامل فی التاریخ
ابن اثیر، مؤسسة الاعلمی، تهران.چ
135-کتاب سلیم بن قیس الهلالی
بنیاد بعثت، تهران
136-کتاب الغیبة
شیخ طوسی، مؤسسة المعارف الاسلامیة، قم، چاپ اول، 1411 ه ق.
137-کشف الغمة فی معرفة الائمه
علی بن عیسی بن ابی الفتح اربلی، دار الاضواء، بیروت.
138-كفایة الأثر
علی بن محمد بن خزاز قمی رازی، انتشارات بیدار، قم، 1401 ه ق.
139-کفایة الطالب
محمد بن یوسف گنجی شافعی، درا احیاء تراث اهل بیتعليهالسلام ، تهران، چاپ سوم.
140-کمال الدین و تما النعمة
شیخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
141-کنز العمال
عالاء الدین علی متقی بن جاسم الدین هندی، مؤسسة الرسالة، بیروت.
142-کنز الفوائد
محمد بن علی کراجکی، مکتبةالمصطفی، قم، چاپ دوم.
143-لسان العرب
ابن منظور، دار احیاء تراث العربی، بیروت،چاپ اول، 1408 ه ق.
144-مائة منقبة
ابن شاذان قمی، مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، چاپ اول، 1407 ه ق.
145-المبسوط
شیخ طوسی، مکتبة المرتضویة، تهران.
146-مجمع البیان فی تفسیر القرآن
فضل بن حسن طبرسی، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی، قم.
147-مجمع الزوائد
علی بن ابی بکر هیثمی، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1408 ه ق.
148-المحاسن
احمد بن محمد بن خالد برقی، المجمع العاملی لأهل البیتعليهالسلام ، قم چاپ اول، 1413 ه ق.
149-المحرر الوجیز
عبدالحق اندلسی، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1413 ه ق.
150-مختصر بصائر درجات
حسن بن سلیمان حلّی، انتشارت رسول المصطفی، قم.
151-المستدرک علی الصحیحین
حاکم نیسابوری، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1411 ه ق.
152-مستدرک الوسائل
میرزا حسین نوری طبرسی، مؤسسة آل بیتعليهالسلام لاحیاء التراث، قم، 1407 ه ق.
153-مسند أحمد بن حنبل
مؤسسة الرسالة، بیروت، 1413 ه ق.
154-مسکّن الفؤاد
علی بن احمد جبعی عاملی (شهید ثانی)، مؤسسة آل بیتعليهالسلام ، قم.
155-مشارق الانوار الیقین فی اسرا الامیر المومنینعليهالسلام
الحافظ رجب البرسی، منشورات الشریف الرضی، قم، چاپ اول.
156-مشکاة الأنوار
ابوالفضل علی طبرسی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1411 ه ق.
157-مشکل الآثار
احمد بن محمد طحاوی، دارالکتاب العلمیة، بیروت، 1415 ه ق.
158-المصباح
ابراهیم بن علی کفعمی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1403 ه ق.
159-مصباح المجتهد و سلاح المعتبد
شیخ طوسی، نشر وتصحیح اسماعیل انصاری زنجانی.
160-المعارف
عبدالله بن مسلم بن قتیبه، منشورات الشریف الرضی، قم، چاپ اول.
161-معانی الاخبار
شیخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، قم.
162-المعجم الأوسط
سلمیان بن احمد طبرانی، مکتبة المعارف، الریاض، 1405 ه ق.
163-معجم البدان
یاقوت بن عبدالله حموی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1399 ه ق.
164-المعجم الکبیر
سلیمان بن احمد طبرانی، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
165-المعیار و الموازنة
ابو جعفر اسکافی معتزلی، تحقیق شیخ محمد باقر محمودی، 1402 ه ق.
166-المغازی
محمد بن عمر واقدی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1409 ه ق.
167-مقاتل الطالبیین
ابو الفرج اصفهانی، دار المعرفة، بیروت.
168-مکارم الاخلاق
حسن بن فضل طبرسی، مؤسسة الاعلمی، للمطبوعات، بیروت، چاپ ششم، 1392 ه ق.
169-المناقب للخوارزمی
موفق بن احمد حنفی، مکتبة نینوی الحدیثة، تهران.
170-مناقب آل ابی طالب
محمد بن علی بن شهر آشوب، دار الاضواء، بیروت، 1412 ه ق.
171-مناقب الامام علی بن ابی طالب
علی بن محمد شافعی (ابن المغازی)، دار الاضواء، بیروت، 1412 ه ق.
172-المنتظم
ابن الجوزی، دار الکتاب العلمیة، بیروت.
173-من لا یحضره الفقیه
شیخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ سوم.
174-المواعظ
شیخ صدوق، انتشارات هجرت، قم.
175-الموطّأ
مالک بن انس، دار الکتاب العربی، بیروت، چاپ سوم، 1416 ه ق.
176-الؤمن
حسین بن سعید کوفی اهوازی، مدرسة الامام المهدیعليهالسلام ، قم، چاپ اول.
177-مهج الدعوات و منهج العباد
علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس، دار الذخائر، قم، چاپ دوم، 1372 ه ش.
178-المهذبّ البارع
احمد بن محمد بن فهد حلّی، مؤسسة النشر الاسلامی، 1414 ه ق.
179-النهایة فی غریب الحدیث و الأثر
مجد الدین ابی السعادات مبارک بن محمد جزری (ابن اثیر)، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، چاپ چهارم.
180-نهج البلاغة
حضرت امام علیعليهالسلام ، دکتر صبحی الصالح، دار الهجرة، قم.
181-وسائل الشیعة
حّر عاملی، مؤسسة آل البیتعليهالسلام ، قم، چاپ اول، 1409 ه ق.
182-الوفا بأحوال المصطفی
ابن الجوزی، دار الکتاب العلمیة، بیروت، 1408 ه ق.
183-وفاء الوفا
علی بن احمد سمهودی، دار الباز للنشر و التوزیع، مکه مکرمه.
184-الیقین فی امرة امیر المومنینعليهالسلام
سید رضی الدین ابن طاووس، دار الکتاب الجزائری، قم، چاپ اول، 1413 ه ق.
185-ینابیع المودة لذوی القربی
سلیمان بن ابراهیم بن قندوزی حنفی، دار الاسوة للطباعة و النشر، چاپ اول، 1416 ه ق.