فهرست مطالب
سوره هود 9
آيه (1) تا (4) و ترجمه 13
تفسير: 13
آيه (5) و ترجمه 19
تفسير: 19
آيه (6) و ترجمه 22
تفسير: 22
نكته ها: 23
آيه (7) و ترجمه 32
تفسير: 32
آيه (8) تا (11) و ترجمه 37
تفسير: 37
نكته ها: 41
امت معدوده و ياران مهدى ( عليهاالسلام ) 41
چهار پديده كوتاه فكرى 42
ميزان كم ظرفيتى 43
نعمتها همه موهبت است 43
اعمال نيك دو اثر دارد 43
آيه (12) تا (14) و ترجمه 44
تفسير: 45
نكته ها: 47
آيه (15) و (16) و ترجمه 55
تفسير: 55
نكته ها: 57
آيه (17)و ترجمه 61
تفسير: 61
نكته ها: 64
آيه (18) تا (22) و ترجمه 68
تفسير: 69
آيه (23) و (24) و ترجمه 75
تفسير: 75
آيه (25) تا (28) و ترجمه 79
تفسير: 80
آيه (29) تا (31) و ترجمه 86
تفسير: 86
نكته ها: 90
آيه (32) تا (35) و ترجمه 94
تفسير: 94
نكته ها: 99
آيه (36) تا (39) و ترجمه 101
تفسير: 101
نكته ها: 106
1 - تصفيه نه انتقام 106
2 - نشانه هاى مستكبرين 107
3 - كشتى نوح 108
آيه (40) تا (43) و ترجمه 110
تفسير: 111
نكته ها: 116
1 - آيا طوفان نوح ( عليهاالسلام ) عالمگير بود؟ 116
2 - آيا بعد از نزول عذاب توبه ممكن است؟ 118
3 - درسهاى تربيتى در طوفان نوح 120
آيه (44) و ترجمه 124
تفسير: 124
آيه (45) تا (47) و ترجمه 129
تفسير: 129
نكته ها 131
1 - چرا فرزند نوح، عمل غير صالح بود؟ 131
نكته دوم 132
3 - آنجا كه پيوندها گسسته مى شود؟ 133
4 - مسلمانان مطرود! 135
آيه (48) و (49) و ترجمه 137
تفسير: 137
نكته ها: 141
آيه (50) تا (52) و ترجمه 143
تفسير: 143
نكته ها 146
1 - توحيد خمير مايه دعوت همه پيامبران 146
2 - رهبران راستين پاداشى از پيروان نمى طلبند 147
3 - گناه و ويرانى جامعه ها 148
4 - منظور از يزدكم قوة الى قوتكم چيست؟ 150
آيه (53) تا (57) و ترجمه 152
تفسير: 153
آيه (58) تا (60) و ترجمه 159
تفسير: 159
نكته ها: 164
آيه (61) و ترجمه 168
تفسير: 168
آيه (62) تا (65) و ترجمه 173
تفسير: 174
آيه (66) تا (68) و ترجمه 182
تفسير: 182
نكته ها 183
آيه (69) تا (73) و ترجمه 187
تفسير: 187
آيه (74) تا (76) و ترجمه 195
تفسير: 195
آيه (77) تا (80) و ترجمه 199
تفسير: 200
نكته ها: 203
آيه(81) تا (83) و ترجمه 208
تفسير: 208
نكته ها: 212
آيه (84) تا (86) و ترجمه 222
تفسير: 222
آيه (87) تا (90) و ترجمه 229
تفسير: 230
آيه (91) تا (93) و ترجمه 236
تفسير: 236
آيه (94) و (95) و ترجمه 240
تفسير: 240
آيه (96) تا (99) و ترجمه 247
تفسير: 247
آيه (100) تا (104) و ترجمه 252
تفسير: 253
آيه (105) تا (107) و ترجمه 257
تفسير: 257
نكته ها: 261
آيه (109) تا (112) و ترجمه 281
تفسير: 281
آيه (113) و ترجمه 288
تفسير: 288
نكته ها: 288
آيه (114) و (115) و ترجمه 294
تفسير: 294
آيه (116) و (117) و ترجمه 303
تفسير: 303
آيه (118) و (119) و ترجمه 309
تفسير: 309
نكته ها: 311
آيه (120) تا (123) و ترجمه 314
تفسير: 314
نكته ها: 318
سوره يوسف 321
آيه (1) تا (3) و ترجمه 328
تفسير: 328
آيه (4) تا (6) و ترجمه 338
تفسير: 338
نكته ها: 342
آيه (7) تا (10) و ترجمه 352
تفسير: 352
نكته ها: 357
آيه (11) تا (14) و ترجمه 361
تفسير: 361
نكته ها: 365
1 - توطئه هاى دشمن در لباس دوستى 365
2 - نياز فطرى و طبيعى انسان به سرگرمى سالم 366
3 - فرزند در سايه پدر 369
4 - نه قصاص و نه اتهام قبل از جنايت 370
5 - تلقين دشمن 371
آيه (15) تا (18) و ترجمه 373
تفسير: 373
نكته ها: 379
1 - در برابر يك ترك اولى! 379
2 - دعاى گيراى يوسف! 381
3 - جمله و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب 383
4 - تسويل نفس 383
5 - دروغگو حافظه ندارد 384
6 - صبر جميل چيست؟ 384
آيه (19) و (20) و ترجمه 387
تفسير: 387
آيه (21) و (22) و ترجمه 391
تفسير: 391
آيه (23) و (24) و ترجمه 401
تفسير: 401
نكته ها: 412
1 - جهاد با نفس 412
2 - پاداش اخلاص 414
3 - متانت و عفت بيان 415
آيه (25) تا (29) و ترجمه 419
تفسير: 420
نكته ها: 424
1 - شاهد كه بود؟ 424
2 - چرا عكس العمل عزيز مصر، خفيف بود؟ 425
3 - حمايت خدا در لحظات بحرانى 425
4 - نقشه همسر عزيز مصر 426
آيه (30) تا (34) و ترجمه 428
تفسير: 429
نكته ها: 436
آيه (35) تا (38) و ترجمه 441
تفسير: 442
آيه (39) تا (40) و ترجمه 449
تفسير: 450
نكته ها: 455
1 - زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد 455
2 - آنجا كه نيكوكاران بر سر دار مى روند 456
3 - بزرگترين درس آزادى! 457
4 - سوء استفاده از يك شعار سازنده 458
آيه (43) تا (49) و ترجمه 461
تفسير: 462
نكته ها: 467
آيه (50) تا (53) و ترجمه 470
تفسير: 471
نكته ها: 476
مقدمه
ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده و 123 آيه است
محتوا و فضيلت اين سوره
مـشـهـور در مـيـان مـفـسـران ايـن اسـت كـه تـمـام ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده، و طـبـق نـقل تاريخ القرآن، چهل و نهمين سوره اى است كه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل گـرديـد. و نـيـز طـبـق تـصـريـح بـعـضـى از مـفـسـران نزول اين سوره در اواخر سالهائى بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه بـه سـر مـى بـرد يـعـنـى بعد از مرگ ابو طالب و خديجه و طبعا در يكى از سخت ترين دورانـهـاى زنـدگـانـى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه فشار دشمن و تبليغات خشن و زهرآگينش بيش از هر زمان ديگر احساس مى شد.
بـه هـمـيـن جـهـت در آغـاز ايـن سـوره، تعبيراتى كه جنبه دلدارى و تسلى نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان دارد ديده مى شود.
قـسـمـت عمده آيات سوره را سر گذشت پيامبران پيشين مخصوصا نوح كه با وجود نفرات كم بر دشمنان بسيار پيروز شدند تشكيل مى دهد.
ذكر اين سر گذشتها هم وسيله آرامش خاطر براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان در برابر آن انبوه دشمنان بوده، و هم درس عبرتى براى مخالفان نيرومندشان.
و بـه هـر حـال آيـات ايـن سـوره، هـمـانـنـد سـايـر سـوره هـاى مـكـى، اصول معارف اسلام مخصوصا مبارزه با شرك و بت پرستى و توجيه به معاد و جهان پس از مـرگ و صـدق دعـوت پـيـامـبر را تشريح مى كند، و در لابلاى مباحث تهديدهاى شديدى نسبت به دشمنان، و دستورهاى مؤ كدى در زمينه استقامت به مؤ منان، ديده مى شود.
در اين سوره علاوه بر حالات نوح پيامبر و مبارزات شديدش كه مشروحا آمـده اسـت بـه سـر گذشت هود و صالح و ابراهيم و لوط و موسى و مبارزات دامنه دارشان بر ضد شرك و كفر و انحراف و ستمگرى اشاره شده.
اين سوره مرا پير كرد.
آيـات ايـن سـوره به روشنى اين امر را اثبات مى كند كه مسلمانان هرگز نبايد به خاطر كـثـرت دشـمـنـان و حـملات شديد آنان ميدان را خالى كنند، بلكه بايد هر روز بر استقامت خويش بيفزايند.
به همين دليل در حديث معروفى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود شيبتنى سورة هود: سوره هود مرا پير كرد!
و يـا ايـنـكـه هـنـگـامـى كـه يـارانـش عـرضـه داشـتـند آثار پيرى زودرس در چهره شما اى رسولخدا نمايان شده، فرمود: شيبتنى هود و الواقعة: سوره هود و واقعه مرا پير كرد!
و در بـعـضـى از روايـات سـوره مـرسلات و عم يتسائلون و تكوير و غير آن نيز اضافه شده است.
و از ابـن عـبـاس در تـفـسـيـر ايـن حـديـث چـنـيـن نـقـل شـده كـه مـا نـزل عـلى رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آية كان اشد عليه و لا اشق من آية فـاسـتـقم كما امرت و من تاب معك: هيچ آيه اى بر پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شـديـدتـر و دشـوارتـر از آيـه اسـتـقـم كما امرت و من تاب معك... (استقامت كن آنچنان كه دستور يافته اى و همچنين كسانى كه با تو هستند) نبود.
بعضى از مفسران نقل كرده اند كه يكى از دانشمندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در خـواب ديـد، و از حـضـرتـش سـؤ ال كـرد، ايـنـكـه از شـمـا نـقـل شـده سوره هود مرا پير كرد آيا علتش بيان سر گذشت امتهاى پيشين و هلاك آنها است فرمود: نه، علتش آيه فاستقم كما امرت... بود.
بـه هـر حـال ايـن سـوره عـلاوه بـر ايـن آيـه، آيـات تـكـان دهـنـده اى مـربـوط به قيامت و بـازپـرسـى در آن دادگـاه عدل الهى و آياتى پيرامون مجازات اقوام پيشين و دستوراتى دربـاره مـبـارزه با فساد دارد كه همگى مسئوليت آفرين است و جاى تعجب نيست كه انديشه در اين مسئوليتها آدمى را پير كند.
نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه بسيارى از آيات اين سوره تـاكـيـدى اسـت بـر مـطـالبـى كـه در سـوره قـبـل يـعـنـى سوره يونس آمده است، و آغازش مـخـصـوصـا درسـت شـبـيـه هـمان آغاز، و برداشتن نيز در بسيارى از موارد تاكيد بر همان مسائل است.
تاثير معنوى اين سوره
امـا در مورد فضيلت اين سوره، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمـده اسـت: من قرء هذه السورة اعطى من الاجر و الثواب بعدد من صدق هودا و الانبياءعليهماالسلام ، و مـن كـذب بـهـم، و كان يوم القيامة فى درجة الشهداء، و حوسب حسابا يسيرا: كـسـى كـه اين سوره را بخواند، پاداش و ثوابى به تعداد كسانى كه به هود و ساير پـيـامـبران ايمان آوردند و كسانى كه آنها را انكار نمودند خواهد داشت، و روز قيامت در مقام شهداء قرار مى گيرد، و حساب آسانى خواهد داشت.
روشن است كه تنها تلاوت خشك و خالى اين اثر را ندارد بلكه تلاوت اين سوره تواءم با انديشه، و سپس عمل است كه، انسانرا به مؤ منان پيشين نزديك، و از مـنـكـران پـيـامـبـران دور مى سازد، و به همين دليل به تعداد هر يك از آنها پاداشى خواهد داشـت، و چـون بـا شهيدان امتهاى گذشته هم هدف خواهد بود، جاى تعجب نيست كه در درجه آنان قرار گيرد، و حسابى ساده و آسان داشته باشد.
و نـيـز از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: كسى كه اين سوره را بنويسد و بـا خود داشته باشد، خداوند نيروى فوق العادهاى به او خواهد داد، و كسى كه آن را به همراه داشته باشد و با دشمن بجنگد بر او پيروز و غالب مى شود تا آنجا كه هر كس او را ببيند از او مى ترسد!
گـر چـه افـراد ظـاهـر بـيـن و راحت طلب از اينگونه احاديث چنين برداشت مى كنند كه فقط بودن خط و نقش قرآن با انسان براى رسيدن به اين هدفها كافى است، ولى روشن است كـه مـنـظـور از داشـتـن ايـنـهـا بـا خـود آن اسـت كـه هـمـچـون يـك دسـتـورالعمل و برنامه زندگى همراه داشته باشد، پيوسته اين برنامه را بخواند و مو بـه مـو اجـرا كـنـد، و مسلما چنين كار آنهمه آثار را نيز خواهد داشت، چه اينكه در اين سوره دستور استقامت، مبارزه با فساد همبستگى در راه هدف و قسمت زيادى از تجربيات و تاريخ اقوام پيشين كه هر كدام از آنها يك درس پيروزى بر دشمن است، وجود دارد.
بسم الله الرحمن الرحيم
( الر كتب أحكمت أيته ثم فصلت من لدن حكيم خبير ) (1)( ألا تعبدوا إلا الله إننى لكم منه نذير و بشير ) (2)( و أن اسـتـغـفـروا ربـكـم ثـم تـوبـوا إليـه يـمـتـعـكـم مـتـعـا حـسـنـا إلى أجل مسمى و يؤت كل ذى فضل فضله و إن تولوا فإنى أخاف عليكم عذاب يوم كبير ) (3)( إلى الله مرجعكم و هو على كل شى ء قدير ) (4)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده مهربان
1 - الر - ايـن كـتـابـى است كه آياتش استحكام يافته سپس تشريح شده، از نزد خداوند حكيم و آگاه (نازل گرديده است ).
2 - (دعـوت مـن ايـن اسـت ) كـه جـز الله را نـپـرستيد، من از سوى او براى شما بيم دهنده و بشارت دهنده ام.
3 - و ايـنـكـه از پـروردگـار خـويـش آمـرزش بطلبيد، سپس به سوى او باز گرديد تا بـطرز نيكوئى شما را تا مدت معين (از مواهب زندگى اين جهان ) بهره مند سازد، و به هر صـاحـب فضيلتى بمقدار فضيلتش ببخشد، و اگر (از اين فرمان ) روى گردان شويد من بر شما از عذاب روز بزرگى بيمناكم.
4 - (بدانيد) بازگشت شما به سوى الله است و او بر هر چيز قادر است.
چهار اصل مهم در دعوت انبيا
اين سوره همانند آغاز سوره گذشته و بسيارى از سوره هاى ديگر قرآن با بيان اهميت اين كـتـاب بزرگ آسمانى شروع مى شود، تا مردم به محتويات آن بيشتر توجه كنند، و با ديده دقيقترى به آن بنگرند.
ذكـر حـروف مـقـطـعـه الر خـود دليلى است بر اهميت اين كتاب بزرگ آسمانى كه با تمام اعـجـاز و عـظـمـتـش از حـروف مقطعه ساده اى كه در اختيار همگان است همچون الف، لام، راء تشكيل شده است( الر ) .
و بـه دنـبـال ايـن حـروف مقطعه يكى از ويژگيهاى قرآن مجيد را با دو جمله بيان مى كند، نخست اينكه كتابى است كه تمام آياتش متقن و مستحكم است( كتاب احكمت آياته ) .
و سپس شرح و تفصيل و بيان تمام نيازمنديهاى انسان در زمينه زندگى فردى و اجتماعى مادى و معنوى، در آن بيان شده است( ثم فصلت ) .
ايـن كـتـاب بـزرگ بـا ايـن ويـژگـى از سـوى چـه كـسـى نازل شده است؟ از نزد خدائى كه هم حكيم است و هم آگاه( من لدن حكيم خبير ) .
بـه مـقـتـضـاى حـكـيم بودنش آيات قرآن را محكم، و به مقتضاى خبير و آگاه بودنش آيات قـرآن را در بـخشهاى گوناگون، طبق نيازهاى انسان بيان داشته است، چرا كه تا كسى از تـمـام جـزئيـات نـيـازهـاى روحـى و جـسـمـى انسان با خبر نباشد نمى تواند دستورات شايسته تكامل آفرينى صادر كند.
در واقع هر يك از صفات قرآن كه در اين آيه آمده، از يكى از صفات خداوند سرچشمه مى گيرد، استحكام قرآن از حكمتش، و شرح و تفصيل آن از خبير بودنش.
در ايـنـكـه فـرق مـيـان احـكمت و فصلت چيست؟ مفسران بحثهاى فراوان كرده اند و احتمالات زيادى داده اند، اما آنچه نزديكتر از همه، به مفهوم آيه فوق به نظر مى رسد اين است، كه در جمله اول اين واقعيت بيان شده است كه قرآن مجموعه واحد به هم پيوسته اى است كه هـمـچـون يـك بـناى محكم و استوار بر جا است و نشان مى دهد كه از سوى خداوند واحد يكتا نازل شده، و به همين دليل هيچگونه تضاد و اختلاف در ميان آياتش ديده نمى شود.
امـا جـمـله دوم اشـاره بـه ايـن حـقيقت است كه اين كتاب در عين وحدت، آنچنان شاخه ها و شعب فراوان دارد كه تمام نيازهاى روحى و جسمى انسانها را در زير پوشش خود قرار مى دهد، بنابراين در عين وحدت، كثير است و در عين كثرت واحد.
از آيـه بـعـد مهمترين و اساسى ترين محتواى قرآن يعنى توحيد و مبارزه با شرك را به ايـن صـورت بيان مى كند: نخستين دعوت من اين است كه جز خداوند يگانه يكتا را نپرستيد( الا تعبدوا الا الله ) .
و اين نخستين تفصيل از دستورات اين كتاب بزرگ است.
و دومـيـن بـرنامه دعوتم اين است كه من براى شما از سوى او نذير و بشيرم: در برابر نـافـرمـانـيـهـا و ظـلم و فـسـاد و شـرك و كـفـر، شـمـا را بـيـم مـى دهـم، و از عـكـس العمل كارهايتان و مجازات الهى بر حذر مى دارم، و در برابر اطاعت و پاكى و تقوا شما را بشارت به سرنوشتى سعادتبخش مى دهم( اننى لكم منه نذير و بشير ) .
سومين دعوتم اين است كه از گناهان خويش استغفار كنيد، و از آلودگيها خود را شستشو دهيد( و ان استغفروا ربكم )
و چـهـارمين دعوتم اين است كه به سوى او باز گرديد و پس از شستشوى از گناه و پاك شدن در سايه استغفار، خود را به صفات الهى بيارائيد كه بازگشت به سوى او چيزى جز اقتباس از صفات او نيست( ثم توبوا اليه ) .
در واقـع چـهار مرحله از مراحل مهم دعوت به سوى حق در ضمن چهار جمله بيان شده است كه دو قـسـمـت آن جـنـبـه عـقـيـدتـى و زيـر بـنـائى دارد، و دو قـسـمـت جـنبه عملى و رو بنائى: قبول اصل توحيد و مبارزه با شرك و قبول رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دو اصل اعتقادى است.
و شـسـتـشـوى از گـنـاه و تخلق به صفات الهى كه سازندگى را به تمام معنى از نظر عـمـل در بر دارد، دو دستور عملى قرآن است، و اگر درست بينديشيم تمام محتواى قرآن در ايـن چهار بخش خلاصه مى شود، اين فهرستى است براى همه قرآن و براى تمام محتواى اين سوره.
سپس نتيجه هاى عملى موافقت يا مخالفت با اين چهار دستور را چنين بيان مى كند:
هر گاه به اين برنامه ها جامه عمل بپوشانيد خداوند تا پايان عمر شما را از زندگانى سـعـادتـبـخـش ايـن دنـيـا بـهـره مـنـد و مـتـمـتـع مـى سـازد( يـمـتـعـكـم مـتـاعـا حـسـنـا الى اجل مسمى ) .
و از آن بـالاتـر ايـنـكـه بـه هـر كـس بـه اندازه كارش، بهره مى دهد و تفاوت مردم را در چگونگى عمل به اين چهار اصل به هيچوجه ناديده نمى گيرد، بلكه بـه هـر صـاحـب فـضـيـلتـى بـه انـدازه فـضـيـلتـش عـطـا مـى كـنـد( و يـؤ ت كل ذى فضل فضله ) .
و امـا اگـر راه مـخـالفت را پيش گيريد، و در برابر اين دستورهاى چهارگانه عقيدتى و عـمـلى سـرپيچى كنيد، من از عذاب روز بزرگى بر شما بيمناكم همان روز كه در دادگاه بزرگ عدل الهى حضور مى يابيد( و ان تولوا فانى اخاف عليكم عذاب يوم كبير ) .
بـه هـر حـال بـدانـيـد كـه هـر كس باشيد، و در هر مقام و منزلتى قرار گيريد، سرانجام بازگشت همه شما به سوى خدا است( الى الله مرجعكم ) .
و اين جمله اشاره به اصل پنجمى از اصول تفصيلى قرآن يعنى مساله معاد و رستاخيز است.
امـا هـيـچـگـاه فـكر نكنيد كه قدرت شما در برابر قدرت خدا اهميتى دارد، يا مى توانيد از فـرمـان او، و دادگـاه عـدالتـش فـرار كـنـيـد، و نـيـز تـصـور نـكـنـيـد كـه او نـمى تواند استخوانهاى پوسيده شما را بعد از مرگ جمع آورى كند، و لباس حيات و زندگى نوينى بـر آن بـپـوشـانـد چـرا كـه او بـر هـمـه چـيـز قـادر و تـوانـاسـت( و هـو عـلى كل شيى ء قدير ) .
پيوند دين و دنيا
هنوز كم نيستند كسانى كه گمان مى كنند دين دارى فقط براى آباد ساختن سراى آخرت و راحتى پس از مرگ است و اعمال نيك توشه اى است براى سراى ديگر و به نقش مذهب پاك و اصيل در زندگى اين جهان بكلى بى اعتنا هستند، و يا اهميت كمى براى آن قائلند.
در حـالى كـه مـذهـب پـيـش از آنـكه سراى آخرت را آباد كند، آباد كننده سراى دنيا است، و اصولا تا مذهب در اين زندگى اثر نگذارد تاثيرى براى آن زندگى نخواهد داشت!
قـرآن بـا صـراحـت ايـن موضوع را در آيات بسيارى عنوان كرده است و حتى گاه دست روى جزئيات مسائل گذاشته چنانكه در سوره نوح از زبان اين پيامبر بزرگ خطاب به قومش مـى خـوانـيـم: و ان اسـتـغـفـروا ربـكـم انـه كـان غـفـارا يـرسـل السـمـاء عـليـكـم مـدرارا و يـمـددكـم بـامـوال و بـنـيـن و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا: من به آنها گفتم از گناهان خود استغفار كنيد و با آب تـوبـه آنـهـا را بشوئيد كه خدا آمرزنده است، تا بركات آسمان را پى در پى بر شما فرو فرستد، و با اموال و فرزندان شما را يارى بخشد و باغهاى سرسبز و نهرهاى آب جارى در اختيارتان قرار دهد (نوح - 9 - 11).
بـعـضـى پـيـونـد اين مواهب مادى دنيا را با استغفار و شستشوى از گناه منحصرا يك پيوند معنوى و ناشناخته مى دانند، در حالى كه دليل ندارد براى همه اينها تفسير ناشناخته كنيم.
چـه كـسـى نمى داند كه دروغ و تقلب و دزدى و فساد شيرازه زندگى اجتماعى را بهم مى ريزد؟
چـه كـسـى نـمـى دانـد كه ظلم و ستم و تبعيض و اجحاف آسمان زندگى انسانها را تيره و تار مى كند؟
و چه كسى در اين حقيقت شك دارد كه با قبول اصـل تـوحـيـد و سـاخـتـن يـك جـامـعـه تـوحـيـدى بـر اسـاس قـبـول رهـبـرى پـيـامـبـران، و پاكسازى محيط از گناه و آراستگى به ارزشهاى انسانى - يـعـنـى هـمـان چـهـار اصلى كه در آيات فوق به آن اشاره شده - جامعه به سوى يك هدف تكاملى پيش مى رود و محيطى امن و امان، آكنده از صلح و صفا آباد و آزاد به وجود مى آيد. بـه هـمـيـن دليـل در آيـات فـوق پـس از ذكـر ايـن چـهـار اصـل مـى خـوانـيـم: يـمـتـعـكـم مـتـاعـا حـسـنـا الى اجـل مـسـمـى: اگـر ايـن اصول را به كار بنديد تا پايان عمر به طرز شايسته و نيكوئى بهره مند خواهيد شد.
( ألا إنـهـم يـثـنـون صـدورهـم ليـسـتـخفوا منه ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون إنه عليم بذات الصدور ) (5)
ترجمه:
5 - آگاه باشيد هنگامى كه آنها (سرها را بهم نزديك ساخته و سينه هاشان را در كنار هم قـرار مـى دهـنـد تا خود (و سخنان خويش ) را از او (پيامبر) پنهان دارند آگاه باشيد آنگاه كـه آنـهـا لبـاسـهـايشان را بخود مى پيچند و خويش را در آن پنهان مى دارند (خداوند) از درون و برون آنها با خبر است، چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است.
گر چه بعضى از مفسران شان نزولهائى براى اين آيه ذكر كرده اند از جمله اينكه: آيه درباره اخنس بن شريق منافق نازل شده است كه مردى شيرين زبان و پشت هم انداز بود و در بـرابـر پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اظهار دوستى و محبت مى كرد، ولى در باطن عدوات مى ورزيد.
و نـيـز از امـام بـاقـر (عليهاالسلام ) از جـابـر بـن عـبـد الله چـنـيـن نقل شده كه گروهى از مشركان هنگامى كه از برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گذشتند سر خود را به زير افكنده حتى سر را با لباس خويش مى پوشاندند تا پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنـان را نـبـيـنـد ايـن آيـه دربـاره آنـان نازل گشت.
ولى در هـر حال آيه بطور كلى اشاره به يكى از كارهاى احمقانه دشمنان اسلام و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند كه با استفاده از روش نفاق آميز و دور كشى از حق مى خواستند ماهيت خود را از نظرها پنهان سازند تا گفتار حق را نشنوند.
لذا مـى گـويـد: آگـاه بـاشـيـد آنـهـا عـداوت پـيـامـبـر را در دل مخفى مى دارند
و سـرهـا را به زير افكنده سينه را به جلو خم مى كنند تا خود را از نظر او پنهان دارند( الا انهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه ) .
براى فهم دقيق معنى آيه بايد مفهوم جمله يثنون به درستى روشن شود.
يثنون از ماده ثنى بر وزن سنگ در اصل به معنى نزديك ساختن قسمتهاى مختلف چيزى به يكديگر است، مثلا در مورد تا كردن لباس و پارچه گفته مى شود: ثنى ثوبه و اينكه به دو نفر اثنان گفته مى شود به خاطر آن است كه يكى را در كنار ديگر قرار مى دهيم، و اگـر بـه مـداحى كردن ثنا خوانى گفته مى شود به خاطر آن است كه صفات برجسته طرف را يكى پس از ديگرى مى شمرند.
اين ماده به معنى خم شدن نيز آمده است چرا كه انسان با اين كار قسمتهائى از بدن خود را بيكديگر نزديك مى سازد.
و نـيـز بـه مـعـنى در دل گرفتن كينه و عداوت آمده است، چرا كه با اين كار انسان عداوت شـخـص يا چيزى را به دل نزديك مى سازد. اين تعبير در ادبيات عرب ديده مى شود كه: اثـنـونـى صـدره عـلى البـغـضـاء: او كـيـنـه مـرا بـه دل گرفت.
با توجه به آنچه ذكر شد چنين به نظر مى رسد كه تعبير فوق ممكن است اشاره به هر گـونه مخفى كارى ظاهرى و باطنى دشمنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد كـه از يـكـسـو بـا در دل داشـتن كينه و عداوتش در ظاهر با زبان شيرين اظهار دوستى مى كردند، و از سوى ديگر به هنگام گفتگو با يكديگر سرها را به هم نزديك و سينه ها را به عقب داده و حتى لباسها را به سر مى كشيدند كه بدگوئيها و توطئه ها را به صورت مرموزى به يكديگر برسانند، تا كسى از راز آنها آگاه نشود.
لذا قـرآن بـلافـاصـله اضافه مى كند آگاه باشيد آنها هنگامى كه خود را در جامه هاشان پنهان مى دارند پروردگار پنهان و آشكار آنان را مى داند
( الا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يسرون و ما يعلنون ) .
چرا كه او از اسرار درون سينه ها آگاه است( انه عليم بذات الصدور ) .
( و مـا مـن دابـة فـى الا رض إ لا عـلى الله رزقـهـا و يـعـلم مـسـتـقـرهـا و مـسـتـودعـهـا كل فى كتب مبين ) (6)
ترجمه:
6 - هـيـچ جـنـبـنـده اى در زمـيـن نـيـسـت مـگـر ايـنـكـه روزى او بـر خـدا اسـت، او قـرارگـاه و محل نقل و انتقالش را مى داند، همه اينها در كتاب آشكارى (لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است.
همه ميهمان اويند!
در آخـريـن آيـه اى كـه گـذشـت اشـاره اى به وسعت علم پروردگار و احاطه او به اسرار نـهان و آشكار شده بود، آيه مورد بحث در حقيقت دليلى براى آن محسوب مى شود، چرا كه از روزى دادن خـداونـد بـه همه موجودات سخن مى گويد، همان كارى كه بدون احاطه علمى كامل به همه جهان امكان پذير نيست!
نخست مى گويد: هيچ دابه اى در روى زمين نيست مگر اينكه رزق و روزى آن بر خدا است، و قـرارگـاه او را مـى دانـد، و از نـقـاطـى كـه از قـرارگـاهـش بـه آن منتقل مى شود (نيز) باخبر است و در هر جا باشد روزيش را به او مى رساند
( و ما من دابة فى الارض الاعلى الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها ) .
تـمـام ايـن حـقـائق بـا هـمـه حدود و مرزهايش در كتاب مبين و لوح محفوظ علم خداوند ثبت است( كل فى كتاب مبين ) .
براى فهم معنى آيه به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - گـر چـه دابـة از مـاده دبيب به معنى آهسته راه رفتن، و قدمهاى كوتاه برداشتن است، ولى از نـظـر مـفـهـوم لغـوى هـر گـونـه جـنـبـنـده اى را شـامـل مى شود اما گاهى به خصوص اسب و يا هر حيوان سوارى اطلاق مى گردد، و روشن اسـت كـه در آيـه مـورد بـحـث تـمـام مـوجـودات زنـده و هـمـه جـنـبـنـدگـان را شامل است.
2 - رزق به معنى عطاء و بخشش مستمر است، و از آنجا كه روزى الهى عطاى مستمر او به موجودات است به آن رزق گفته مى شود.
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه تذكر است كه مفهوم آن تنها در نيازهاى مادى خلاصه نمى شود بلكه هر گونه عطاى مادى و معنوى را شامل مى گردد، لذا مى گوئيم:( اللهم ارزقنى علما تاما ) : خداوندا علم كامل به من روزى كن و يا مى گوئيم:( اللهم ارزقنى الشهادة فى سبيلك ) : خداوندا شهادت در راهت را نصيب من بگردان.
البـتـه در آيـه مـورد بـحث ممكن است نظر بيشتر روى ارزاق مادى بوده باشد، هر چند اراده مفهوم عام نيز چندان بعيد نيست.
3 - مـسـتـقر در اصل به معنى قرارگاه است، زيرا ريشه اين لغت از ماده قر (بر وزن حر) به معنى سرماى شديد مى باشد كه انسان و موجودات زنده را خانه نشين مى كند، به همين جهت به معنى سكون و توقف نيز آمده است.
مستودع و وديعه از يك ماده است، و در اصل به معنى رها كردن چيزى است، و از آنـجـا كـه امـور نـاپـايـدار رهـا مـى شـونـد، و بـه حـالت اول باز مى گردند، به هر امر ناپايدار، مستودع گفته مى شود، وديعه را نيز به خاطر اينكه سرانجام بايد محل خود را رها كند و به صاحب اصلى باز گردد وديعه گفته اند.
در حقيقت آيه فوق مى گويد: تصور نشود كه خداوند تنها به جنبندگانى كه در جايگاه اصـلى قـرار دارنـد روزى مـى بـخـشـد و بـه اصـطلاح سهميه آنها را در خانه هايشان مى آورنـد، بـلكـه هـر كـجـا بـاشـنـد و در هر وضع و شرائطى قرار گيرند، سهم آنها را از روزى به آنان مى بخشد چرا كه هم جايگاه اصلى آنان را مى داند و هم از تمام نقاطى كه بـه آن نـقـل و مـكـان مـى كـنـنـد بـاخـبـر اسـت. از حـيـوانـات غـول پـيـكـر دريائى گرفته تا جنبندگان بسيار كوچكى كه به زحمت به چشم ديده مى شوند هر يك مناسب حالشان آنچه را لازم دارند مقرر كرده است.
اين روزى به اندازه اى حساب شده و مناسب حال موجودات است كه از نظر كميت و كيفيت كاملا مـنـطـبـق بر خواسته ها و نيازهاى آنها است، حتى غذاى كودكى كه در رحم مادر است، هر ماه بـلكـه هـر روز، بـا مـاه و روز ديگر تفاوت دارد هر چند ظاهرا يكنوع خون بيشتر نيست، و نـيـز كودك در دوران شيرخوارگى با اينكه ظاهرا ماههاى پى در پى غذاى واحدى دارد، اما تركيب اين شير هر روز با روز ديگر متفاوت است!.
4 - كـتـاب مبين به معنى نوشته آشكار است و اشاره به مرحله اى از علم وسيع پروردگار مى باشد كه گاهى از آن تعبير به لوح محفوظ مى شود.
مـمكن است اين تعبير اشاره به اين باشد كه هيچكس نبايد براى به دست آوردن روزى خود كـمـتـريـن نـگرانى به خويش راه دهد، و تصور كند ممكن است در گرفتن سهم خويش، به اصـطـلاح، از قـلم بيفتد، چرا كه نام همگى در كتاب آشكارى ثبت است، كتابى كه همه را احصاء كرده و آشكارا بيان مى كند.
آيـا اگـر در يـك مـؤ سـسـه نـام تـمام كارمندان و كاركنان در دفترى به روشنى ثبت شده باشد احتمال از قلم افتادن كسى مى رود؟!
تقسيم ارزاق و تلاش براى زندگى
در مورد رزق بحثهاى مهمى است كه قسمتى از آن را در اينجا از نظر مى گذرانيم:
1 - رزق - هـمـانـگـونـه كـه گفتيم - در لغت بمعنى بخشش مستمر و متداوم است اعم از اينكه مـادى باشد يا معنوى، بنابراين هر گونه بهره اى را كه خداوند نصيب بندگان مى كند از مواد غذائى و مسكن و پوشاك، و يا علم و عقل و فهم و ايمان و اخلاص به همه اينها رزق گـفـتـه مـى شود، و آنها كه مفهوم اين كلمه را محدود به جنبه هاى مادى مى كنند، توجه به مـوارد اسـتـعـمـال آن دقـيـقـا نـدارنـد، قـرآن دربـاره شـهـيـدان راه حـق مـى گـويـد( بـل احـيـاء عـنـد ربـهـم يـرزقـون ) : آنـهـا زنـده اند و نزد پروردگارشان روزى مى برند (آل عمران - 169) روشن است كه روزى شهيدان، آن هم در جهان برزخ، نعمتهاى مادى نيست، بـلكـه هـمـان مـواهـب مـعـنـوى اسـت كـه حـتـى تـصـورش بـراى مـا در ايـن زنـدگـى مـادى مشكل است.
2 - مـسـاله تـامـيـن نـيـازمـنديهاى موجودات زنده - و به تعبير ديگر رزق و روزى آنها - از جـالبـتـريـن مـسـائلى اسـت كـه بـا گـذشـت زمـان و پيشرفت علم، پرده از روى اسرار آن برداشته مى شود، و صحنه هاى شگفت انگيز تازه اى از آن بوسيله علم فاش مى گردد.
در گـذشته همه دانشمندان در فكر بودند كه اگر در اعماق درياها موجودات زنده اى وجود داشـته باشد غذاى آنها از چه راهى تامين مى شود، زيرا ريشه اصلى غذاها به نباتات و گياهان باز مى گردد كه آن هم نيازمند به نور آفتاب است، و در اعماق بيش از 700 متر مطلقا نورى وجود ندارد و يك شب تاريك ابدى بر آن سايه افكنده است.
ولى بزودى روشن شد كه نور آفتاب، گياهان ذرهبينى را در سطح آب، و در بستر امواج پـرورش مـى دهـد، و هـنـگـامـى كـه مرحله تكاملى خود را پيمود، همچون ميوه رسيده اى، به اعـمـاق دريـا فـرو مـى رود، و سـفـره نـعـمت را براى موجودات زنده ژرفناى آب فراهم مى سازند.
از سوى ديگر بسيارند پرندگانى كه از ماهيان دريا تغذيه مى كنند حتى انواعى از شب پـره وجـود دارد، كـه در ظـلمـت شب همچون يك غواص ماهر به اعماق آب فرو مى رود و صيد خـود را كـه بـا امـواج مـخـصـوص رادار مـانندى كه از بينى آنها بيرون فرستاده مى شود شناسائى و نشانه گيرى كرده اند بيرون مى آورد.
روزى بـعـضـى از انـواع پـرندگان در لابلاى دندانهاى پاره اى از حيوانات عظيم الجثه دريـا نـهفته شده! اين حيوانات كه پس از تغذيه از حيوانات دريائى دندانهايشان احتياج بـه يـك خـلال طـبـيـعى: دارد به ساحل مى آيند، دهانشان را كه بى شباهت به غار كوچكى نـيـسـت بـاز نـگه مى دارند، آن گروه از پرندگان كه روزيشان در اينجا حواله شده است بـدون هـيـچگونه وحشت و اضطراب وارد اين غار مى شوند، و به جستجوى روزى خويش در لابـلاى دنـدانـهـاى حـيوان غول پيكر مى پردازند، هم شكمى از اين غذاى آماده از عزا در مى آورنـد، و هـم حيوان را از اين مواد مزاحم راحت مى سازند، و هنگامى كه برنامه هر دو پايان پـذيـرفت، و آنها به خارج پرواز كردند، حيوان با احساس آرامش دهان را به روى هم مى گذارد و به اعماق آب فرو مى رود!
طـرز روزى رسـاندن خداوند به موجودات مختلف، راستى حيرت انگيز است، از جنينى كه در شـكـم مـادر قرار گرفته و هيچكس بهيچوجه در آن ظلمتكده اسرار آميز به او دسترسى نـدارد، تـا حـشـرات گـونـاگونى كه در اعماق تاريك زمين و لانه هاى پرپيچ و خم و در لابـلاى درخـتان و بر فراز كوهها و در قعر دره ها زندگى دارند از ديدگاه علم او هرگز مـخـفـى و پـنهان نيستند، و همانگونه كه قرآن مى گويد خداوند، هم جايگاه و آدرس اصلى آنها را مى داند و هم محل سيار آنان را، و هر جا باشند روزى آنان را به آنان حواله مى كند.
جـالب ايـنـكـه در آيات فوق به هنگام بحث از روزى خواران تعبير به دابه و جنبنده شده است و اين اشاره لطيفى به مساله رابطه انرژى و حركت است، مى دانيم هر جا حركتى وجود دارد نيازمند به ماده انرژى زا است يعنى ماده اى كه منشا حركت گـردد، قـرآن نـيـز در آيـات مـورد بـحث مى گويد خدا به تمام موجودات متحرك روزى مى بخشد!
و اگر حركت را به معنى وسيعش تفسير كنيم گياهان را هم در بر مى گيرد، زيرا آنها نيز يـك حـركـت بـسـيـار دقـيـق و ظـريـف در مـسـيـر نـمـو دارنـد، بـه هـمـيـن دليل در فلسفه ما يكى از اقسام حركت را مساله نمو شمرده اند.
3 - آيـا روزى هـر كس از آغاز تا پايان عمر تعيين شده، و خواه ناخواه به او مى رسد؟ يا ايـنـكـه بـايـد بـه دنـبـال آن رفـت و بـه گـفـتـه شـاعـر شـرط عقل است جستن از درها!
بعضى از افراد سست و بى حال به اتكاء تعبيراتى همانند آيه فوق، يا رواياتى كه روزى را مقدر و معين معرفى مى كند فكر مى كنند لزومى ندارد كه انسان براى تهيه معاش زيـاد تـلاش كـنـد، چـرا كـه روزى مـقـدر اسـت و بـه هـر حال به انسان مى رسد، و هيچ دهان بازى بدون روزى نمى ماند!
اين چنين افراد نادان كه شناختشان درباره دين و مذهب فوق العاده سست و ضعيف است بهانه به دست دشمنان مى دهند كه مذهب عاملى است براى تخدير و ركود اقتصادى و خاموش كردن فـعـاليـتـهـاى مـثبت زندگى، و تن در دادن به انواع محروميتها، به عذر اينكه اگر فلان مـوهـبـت نـصـيـب من نشده حتما روزى من نبوده، اگر روزى من بود بدون چون و چرا به من مى رسيد و اين فرصت خوبى بدست استثمارگران مى دهد كه هر چه بيشتر خلقهاى محروم را بدوشند و آنها را از ابتدائى ترين وسائل زندگى محروم سازند.
در حـالى كـه مـخـتـصـر آشنائى به قرآن و احاديث اسلامى براى پى بردن به اين حقيقت كافى است كه اسلام پايه هر گونه بهره گيرى مادى و معنوى انسان را سعى و كـوشـش و تـلاش مـى شمرد تا آنجا كه در جمله شعارگونه قرآنى ليس للانسان الا ما سعى بهره انسان را منحصرا در كوشش و كارش قرار مى دهد.
پـيـشـوايان اسلامى براى اينكه سرمشقى به ديگران بدهند در بسيارى از مواقع كار مى كردند كارهائى سخت و توانفرسا.
پـيـامـبـران پـيـشـين نيز از اين قانون مستثنى نبودند، از چوپانى گرفته، تا خياطى، و زرهـبـافـى و كـشـاورزى، اگـر مفهوم تضمين روزى از طرف خدا، نشستن در خانه و انتظار رسـيـدن روزى بـاشـد، نـبـايـد پـيامبران و امامان كه از همه آشناتر به مفاهيم دينى هستند اينهمه براى روزى تلاش كنند.
بـنـابـرايـن مـا هـم مـى گـوئيـم روزى هـر كـس مـقـدر و ثـابـت اسـت، ولى در عـيـن حـال مـشـروط بـه تـلاش و كـوشـش مـى بـاشـد، و هـر گـاه ايـن شـرط حاصل نشود مشروط نيز از ميان خواهد رفت. اين درست به آن مى ماند كه مى گوئيم هر كس اجـلى دارد و مـقـدار مـعـينى از عمر مسلما مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر انسان حتى دست به انـتـحـار و خـودكـشـى و يـا تـغـذيـه از مـواد زيـانـبـخـش بـزنـد تـا اجـل مـعـيـنـى زنـده مـى مـانـد، مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه ايـن بـدن اسـتـعـداد بـقـاء تا يك مدت قـابـل مـلاحـظـه دارد امـا مـشـروط بـه ايـنـكـه اصول بهداشت را رعايت كند و از موارد خطر بپرهيزد، و آنچه سبب مرگ زودرس مى شود از خود دور كند.
نـكـتـه مـهـم اين است كه آيات و روايات مربوط به معين بودن روزى در واقع ترمزى است روى افكار مردم حريص و دنياپرست كه براى تامين زندگى به هر در مى زنند، و هر ظلم و جنايتى را مرتكب مى شوند، به گمان اينكه اگر چنين نكنند زندگيشان تامين نمى شود.
آيات قرآن و احاديث اسلامى به اين گونه افراد هشدار مى دهد كه بيهوده دست و پا نكنند، و از طـريـق نـامـعـقـول و نامشروع براى تهيه روزى تلاش ننمايند، همين اندازه كه آنها در طريق مشروع گام بگذارند و تلاش و كوشش كنند مطمئن باشند خداوند از اين راه همه نيازمنديهاى آنها را تامين مى كند.
خدائى كه آنها را در ظلمتكده رحم فراموش نكرد.
خـدائى كـه بـه هـنـگـام طفوليت كه توانائى بر تغذيه از مواد غذائى اين جهان نداشتند روزيشان را قبل از تولد به پستان مادر مهربان حواله كرد.
خـدائى كـه بـه هـنـگـام پـايـان دوران شـيـرخـوارگـى در آن حـال كـه نـاتـوان بـودنـد، روزيشان را به دست پدر پر مهرى داد كه صبح تا شام جان بكند و خوشحال باشد كه براى تهيه غذاى فرزندانم زحمت مى كشم.
آرى ايـن خـدا چـگـونه ممكن است به هنگامى كه انسان بزرگ مى شود و توانائى و قدرت بـه هـر گـونـه كـار و فـعـاليـت پـيـدا مـى كـنـد او را فـرامـوش نـمـايـد، آيـا عـقـل و ايـمان اجازه مى دهد كه انسان در چنين حالى به گمان اينكه ممكن است روزيش فراهم نشود در وادى گناه و ظلم و ستم و تجاوز به حقوق ديگران گام بگذارد و حريصانه به غصب حق مستضعفان پردازد.
البـتـه نـمـى تـوان انـكـار كـرد كـه بـعـضـى از روزيـهـاسـت چـه انـسـان بـه دنبال آن برود، يا نرود، به سراغ او مى آيند.
آيا مى توان انكار كرد كه نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما مى تابد و يا باران و هـوا بـدون كـوشـش و فـعـاليـت بـه سـراغ مـا مـى شـتـابـد؟ آيـا مـى تـوان انكار كرد كه عقل و هوش و استعدادى كه از روز نخست در وجود ما ذخيره شده به تلاش ما نبوده است!؟
ولى ايـنـگـونـه مـواهـب بـه اصطلاح باد آورده و يا به تعبير صحيحتر مواهبى كه بدون تـلاش، بـه لطـف خـدا، بـه مـا رسيده اگر با تلاش و كوشش خود از آن بطور صحيحى نگهدارى نكنيم آنها نيز از دست ما خواهد رفت، و يا بى اثر مى ماند.
حـديـث مـعروفى كه از على (عليهاالسلام ) نقل شده كه فرمود: و اعلم يا بنى! ان الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق يطلبك: بدان فرزندم، روزى دو گونه است، يـك نوع آن همان روزيهائى است كه تو بايد به جستجويش برخيزى، و گونه ديگرش روزيـهـائى اسـت كـه آن در جـسـتـجوى تو است و به سراغ تو مى آيد نيز اشاره به همين حقيقت است.
ايـن را نـيـز نـمـى تـوان انـكـار كـرد كـه در پـاره اى از مـوارد انـسـان بـه دنـبـال چـيـزى نمى رود، ولى بر اثر يك سلسله تصادفها، موهبتى نصيب او مى شود، اين حـوادث گـر چه در نظر ما تصادف است اما در واقع و از نظر سازمان آفرينش حسابى در آن مـى بـاشـد، بـدون شـك حساب اين گونه روزيها از روزيهائى كه در پرتو تلاش و كوشش بدست مى آيند جدا است، و حديث بالا ممكن است اشاره به اينها نيز باشد.
ولى به هر حال نكته اساسى اين است كه تمام تعليمات اسلامى به ما مى گويد براى تـامـيـن زنـدگـى بـهـتر چه مادى و چه معنوى بايد تلاش بيشتر كرد، و فرار از كار به گمان مقسوم بودن روزى غلط است.
4 - در آيـات مـورد بـحث تنها اشاره به مساله رزق و روزى شده، در حالى كه در چند آيه بـعـد، آنـجـا كـه سـخـن از بـنـدگـان توبه كار و باايمان مى گويد اشاره به متاع حسن (بهره بردارى و تمتع شايسته ) شده است.
مقابله اين دو با يكديگر اين مطلب را به ما مى فهماند كه براى همه جنبندگان: انسانها، حـشـرات، درنـدگان، نيكان و بدان، همگى بهره اى از روزى است، ولى متاع حسن و مواهب شايسته و ارزنده تنها مخصوص انسانهاى با ايمانى است كه خود را با آب توبه از هر گونه گناه و آلودگى شستشو داده اند، و نعمتهاى خدا را در مسير اطاعت فرمانش بكار مى گيرند نه در طريق هوا و هوسهاى سركش!.
( و هـو الذى خلق السموت و الارض فى ستة أيام و كان عرشه على الماء ليبلوكم أيكم أحـسـن عـمـلا و لئن قلت إ نكم مبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين كفروا إن هذا إلا سحر مبين ) (7)
ترجمه:
7 - او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران ) آفريد و عرش (قدرت ) او بـر آب قـرار داشـت، (بـخـاطر اين آفريد) تا شما را آزمايش كند تا كداميك عملتان بهتر اسـت و اگر بگوئى شما بعد از مرگ برانگيخته مى شويد مسلما كافران مى گويند اين سحر آشكارى است!.
هدف آفرينش
در ايـن آيـه از سه نكته اساسى بحث شده است: نخست از آفرينش جهان هستى و مخصوصا آغـاز آفـريـنـش كـه نـشـانـه قـدرت پـروردگـار و دليـل عـظمت او است: او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد( و هو الذى خلق السماوات و الارض فى ستة ايام ) .
نـيـاز به توضيح ندارد كه منظور از روز در اينجا روز معمولى بيست و چهار ساعته نيست زيـرا آن زمـان كـه آسـمـان و زمـين وجود نداشت، نه كره زمين بود و نه حركت بيست و چهار سـاعـته اش بدور خود، بلكه منظور از آن - چنانكه سابقا هم گفته ايم - دوران است، خواه ايـن دوران كـوتـاه بـاشـد و خـواه بـسـيـار طـولانـى و حـتـى بـه مـقـدار مـليـاردهـا سال، و چون در ذيل آيه 54 سوره اعراف شرح كافى و جامع در اين زمينه داده ايم نيازى به تكرار نيست (به تفسير نمونه جلد 6 صفحه 200 به بعد مراجعه فرمائيد)
و نيز همانجا يادآور شديم كه آفرينش جهان در شش دوران متوالى و پى در پى با اينكه خـدا قـدرت داشـت تـمـام عـالم را در يـك لحـظـه بيافريند به خاطر آنست كه اين آفرينش تـدريـجـى كـه هـر زمـان چـهـره تـازه و رنـگ نـو و شكل بديعى پيدا مى كند، بهتر و بيشتر، قدرت و عظمت خدا را معرفى مى نمايد.
او مـى خـواسـت قـدرت خـويـش را در هـزاران چهره بنمايد، نه تنها در يك چهره، در هزاران لبـاس حـكـمـتـش را نشان دهد، نه تنها در يك لباس، تا شناخت ذات پاكش و همچنين شناخت قـدرت و حـكـمـتـش آسـانـتـر و روشـنتر باشد، و دلائلى به تعداد ايام و سالها و قرون و اعصارى كه بر عالم گذشته است، براى معرفتش در اختيار ما باشد.
سپس اضافه مى كند: و عرش او (عرش خداوند) بر آب قرار داشت
( و كان عرشه على الماء ) .
براى فهم تفسير اين جمله بايد به مفهوم دو كلمه عرش و ماء آشنا شويم:
عـرش در اصـل بـه مـعـنـى سقف يا شيئى سقفدار است، و به تختهاى بلند همانند تختهاى سلاطين گذشته نيز عرش گفته مى شود و همچنين داربستهائى كه درختهاى مو و مانند آنرا روى آن قرار مى دهند.
امـا ايـن كـلمـه بـعـدا بـه مـعنى قدرت نيز به كار رفته است، همانگونه كه واژه تخت در فارسى نيز به همين معنى استعمال مى شود:
در عـربـى گـفـتـه مـى شـود فـلان اسـتـوى عـلى عـرشـه - او - ثـل عرشه: فلانكس بر تخت نشست يا تختش فرو ريخت كنايه از اينكه به قدرت رسيد و يا قدرتش نابود شد، در فارسى نيز مى گوئيم فلانكس را بر تخت نشاندند و يا از تخت بپائينش كشيدند.
ايـن نـكته را نيز بايد توجه داشت كه گاهى كلمه عرش به معنى مجموعه جهان هستى است زيـرا تـخت قدرت خداوند همه اين جهان را فرا مى گيرد و اما كلمه ماء معنى معمولى آن آب اسـت، امـا گـاهـى بـه هـر شـئى مـايـع مـاء گـفـتـه مـى شـود مـانـنـد فـلزات مـايـع و امثال آن.
بـا آنـچـه در تـفـسـيـر ايـن دو كلمه گفتيم چنين استفاده مى شود كه در آغاز آفرينش، جهان هـسـتـى بـه صـورت مـواد مـذابـى بـود (يـا گـازهـاى فـوق العـاده فـشـرده كـه شكل مواد مذاب و مايع را داشت ).
سـپس در اين توده آبگونه حركات شديد و انفجارات عظيمى رخ داد، و قسمتهائى از سطح آن پـى در پـى بـه خـارج پـرتـاب شـد، ايـن اتـصـال و بـه هـم پـيـوسـتـگـى بـه انـفـصـال و جـدائى گـرائيـد، و كـواكـب و سـيـارات و مـنـظـومـه هـا يـكـى بـعـد از ديـگرى تشكيل يافتند.
بنابراين جهان هستى و پايه تخت قدرت خدا نخست بر اين ماده عظيم آبگونه قرار داشت.
اين همان چيزى است كه در آيه 30 سوره انبياء نيز به آن اشاره شده است
( أولم يـر الذيـن كـفـروا ان السـمـاوات و الارض كـانـتـا رتـقـا فـفـتـقناهما و جعلنا من الماء كل شيى ء حى ) :
آيا آنها كه خدا را انكار مى كنند با چشم علم و دانش اين حقيقت را نديدند كه آسمانها و زمين در آغـاز به هم پيوسته بود، سپس ما آنها را از هم گشوديم و هر موجود زنده اى را از آب آفريديم.
در نخستين خطبه نهج البلاغه نيز اشارات روشنى به همين معنى شده است.
دومين مطلبى كه آيه فوق به آن اشاره مى كند هدف آفرينش جهان هستى است، همان هدفى كـه قسمت عمده اش به گل سرسبد اين جهان يعنى انسان باز مى گردد، انسانى كه بايد در مسير تعليم و تربيت قرار گيرد و راه تكامل را بـپـويـد و هـر لحـظه به خدا نزديكتر شود، مى فرمايد: اين آفرينش با عظمت را به اين خـاطـر قـرار داد كـه شـمـا را بـيـازمـايـد تـا كـدامـيـن بـهـتـر عمل مى كنيد( ليبلوكم ايكم احسن عملا ) .
ليـبـلوكم از ماده بلاء و ابتلاء به معنى آزمايش است، همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايـم آزمـايـشـهـاى الهـى بـراى كـشـف حال و پى بردن به وضع درونى و روحى و فكرى افـراد نـيـسـت بـلكـه بـه مـعـنـى پـرورش دادن و تـربـيـت نمودن است (شرح اين موضوع ذيـل آيـه 155 سـوره بـقـره جلد اول صفحه 384 به بعد بيان شد) جالب اينكه اين آيه ارزش هـر انـسـانـى را بـه حـسـن عـمـل او مـربـوط مـى دانـد نـه بـه كـثـرت و فـزونـى عـمـل او، و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه اسـلام در هـمـه جـا روى كـيـفـيـت عمل تكيه مى كند نه روى كثرت و كميت عمل.
در حـديـثـى در هـمـيـن زمـيـنـه از امـام صـادق (عليهاالسلام ) چـنـيـن نـقـل شده: ليس يعنى اكثر عملا و لكن اصوبكم عملا، و انما الاصابة خشية الله، و النية الصـادقـة، ثـم قـال الابـقـاء عـلى العـمـل حـتـى يـخـلص اشـد مـن العـمـل، و العـمـل الخـالص، الذى لا تـريـد ان يـحـمـدك عـليـه احـد الا الله عزوجل.
خـداونـد كـثـرت عـمـل را نـمـى خـواهـد بـلكـه درسـتـى عـمـل را مـى خـواهـد، و درسـتـى عمل به آن است كه با خدا ترسى و نيت پاك تواءم باشد، سـپـس فـرمـود: نـگـهـدارى عـمـل از آلودگـى بـه ريـا و نـيـات نـادرسـت مـشـكـلتـر از خود عمل است و عمل خالص عملى است كه نخواهى هيچكس جز خدا ترا بخاطر آن ستايش كند.
سـومـيـن مطلبى كه در اين آيه به آن اشاره شده مساله معاد است كه پيوند ناگسستنى با مـسـاله آفـريـنـش جـهـان و بـيـان هـدف خـلقـت دارد، زيـرا آفـريـنـش جـهـان هـدفـش تـكـامـل انـسـانـهـا اسـت، و تـكـامـل انسانها به خاطر آماده شدن براى زندگى در يك جهان وسيعتر و متكاملتر است، لذا مى گويد:
اگر به آنها بگوئى شما بعد از مرگ برانگيخته مى شويد كافران از روى تـعـجـب مـى گـويـنـد: اين باور كردنى نيست، اين حقيقت و واقعيت ندارد بلكه اين يك سحر آشـكـار اسـت( و لئن قلت انكم مبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين ) .
كـلمـه هذا اشاره به گفتار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) درباره معاد است، يعنى ايـن ادعـائى كـه تـو دربـاره مـعاد دارى سحر آشكارى مى باشد، بنابراين كلمه سحر در اينجا به معنى سخن عارى از حقيقت و گفتار بى اساس و به تعبير ساده، حقه و كلك است، زيـرا سـاحـران غـالبـا بـا كـار خـود چيزهائى را به ناظران نشان مى دهند كه واقعيت و حقيقتى در آن نيست، بنابراين كلمه سحر مى تواند به معنى هر چيز عارى از حقيقت به كار رود.
امـا ايـنـكـه بـعـضـى گـفـتـه انـد هذا اشاره به قرآن مجيد است، زيرا قرآن نفوذ و جاذبه سـحـرانـگـيـزى در شنوندگان داشت، صحيح به نظر نمى رسد، چرا كه در آيه سخن از معاد است نه سخن از قرآن، هر چند جاذبه فوق العاده قرآن جاى انكار نيست.
( و لئن أخـرنـا عـنـهـم العـذاب إلى أمـة مـعـدودة ليـقـولن مـا يـحبسه ألا يوم يأتيهم ليس مصروفا عنهم و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) (8)( و لئن أذقنا الانسن منا رحمة ثم نزعنها منه إنه ليوس كفور ) (9)( و لئن أذقنه نعماء بعد ضراء مسته ليقولن ذهب السيات عنى إنه لفرح فخور ) (10)( إلا الذين صبروا و عملوا الصلحت أولئك لهم مغفرة و أجر كبير ) (11)
ترجمه:
8 - و اگـر مـجـازات را تـا زمـان مـحـدود از آنـهـا بـه تـاخير اندازيم (از روى استهزا) مى گويند چه چيز مانع آن شده؟! آگاه باشيد آن روز كه به سراغشان مى آيد هيچ چيز مانع آن نخواهد بود و آنچه را مسخره مى كردند دامنشان را مى گيرد!
9 - و اگـر بـه انـسان نعمتى بچشانيم سپس از او بگيريم بسيار نوميد و ناسپاس خواهد بود.
10 - و اگـر نـعـمـتهائى پس از شدت و ناراحتى به او برسانيم مى گويد مشكلات از من بر طرف شد و ديگر باز نخواهد گشت و غرق شادى و غفلت و فخر فروشى مى شود.
11 - مـگـر آنـهـا كـه (در سـايـه ايـمـان راسـتـيـن ) صـبـر و اسـتـقـامـت ورزيـدنـد و عمل صالح انجام دادند، كه براى آنها آمرزش و اجر بزرگى است.
مؤ منان پر ظرفيت و افراد بى ايمان كم ظرفيتند
در ايـن آيـات - بـه تـنـاسب بحثى كه درباره افراد بى ايمان گذشت - گوشه هائى از حـالات روانـى و نقاط ضعف اخلاقى اين گونه افراد تشريح شده، همان نقاط ضعفى كه انسان را به راههاى تاريك و فساد مى كشاند.
نـخـسـتـيـن صـفـتـى كـه بـراى آنـهـا ذكـر مـى كـند، شوخى كردن با حقايق و مسخره نمودن مـسـائل سـرنـوشـت سـاز اسـت، آنـهـا بـر اثـر جـهـل و نـادانـى و غـرور هنگامى كه تهديد رجـال آسـمـانى را در زمينه مجازات و كيفر بدكاران مى شنوند، و چند صباحى بر آنها مى گـذرد و خـداوند به لطفش عذاب و مجازات را تاخير مى اندازد با بيشرمى مخصوصى مى گـويـنـد چـه چـيز اين عذاب الهى را به تاخير انداخت؟ چه شد اين مجازات، كجا رفت اين كيفر؟( و لئن اخرنا عنهم العذاب الى امة معدودة ليقولن ما يحبسه ) .
امـت از مـاده ام (بـر وزن قـم ) بـه مـعـنـى مـادر اسـت، و در اصـل بـه معنى انضمام اشياء به يكديگر مى باشد و به همين جهت به هر گروهى كه در هدف، يا در زمان و مكان واحدى جمعند امت گفته مى شود، ولى اين كلمه به معنى وقت و زمان نـيـز آمـده اسـت، چـرا كـه اجـزاى زمـان بـهـم پيوسته اند و يا به خاطر اينكه هر جماعت و گـروهـى در عـصـر و زمـانى زندگى مى كنند، در سوره يوسف آيه 45 مى خوانيم و ادكر بعد امة زندانى آزاد شده بعد از مدتى به ياد يوسف افتاد
در آيـه مـورد بحث نيز امت به همين معنى آمده است، و لذا با كلمه معدودة توصيف شده است، يـعـنـى اگـر مدت كوتاهى مجازات را از آنها تاخير بيندازيم مى گويند: چه چيز مانع آن شده است؟
بـهـر حـال ايـن شـيـوه هـمـه جـاهـلان مـغـرور و بـى خبر است، كه هر چه با تمايلات آنها سـازگـار نـباشد، در نظرشان مسخره است، لذا تهديدهاى تكان دهنده و بيدار كننده مردان حق را، به شوخى مى گيرند و هميشه با آتش بازى مى كنند.
اما قرآن با صراحت به آنها پاسخ مى گويد: آگاه باشيد آن روز كه مجازات الهى فرا رسيد هيچ چيز جلو آن را نخواهد گرفت( الا يوم ياتيهم ليس مصروفا عنهم ) .
و آنچه را مسخره مى كردند بر آنان نازل مى شود و آنها را در هم مى كوبد( و حاق بهم ما كانوا به يستهزئون ) .
درسـت اسـت كـه در آن مـوقـع نـاله و فريادشان به آسمان بلند مى شود، و از گفته هاى شـرم آور خـود، پـشـيـمـان مـيـگـردند، اما نه آن ناله به جائى مى رسد و نه اين پشيمانى سودى خواهد داشت.
ديگر از نقطه هاى ضعف آنان، كم ظرفيتى در برابر مشكلات و ناراحتيها و قطع بركات الهى است چنانكه در آيه بعد مى گويد: (و هر گاه نعمت و رحمتى به انسان بچشانيم و سـپـس آن را از او بـر گيريم او مايوس و نوميد مى شود و به كفران و ناسپاسى بر مى خيزد)( و لئن اذقنا الانسان منا رحمة ثم نزعناها منه انه ليؤ س كفور ) .
گـرچـه در اين آيه سخن از انسان به طور كلى به ميان آمده ولى همانگونه كه سابقا هم بـه آن اشـاره كـرديم، كلمه (انسان ) در اين گونه آيات اشاره به انسانهاى تربيت نـايـافـتـه و خـودرو و بـى ارزش اسـت بـنـابـرايـن بـا بـحـثـى كـه در آيـه قبل درباره افراد بى ايمان گذشت، تطبيق مى كند.
سـومـين نقطه ضعف آنها اين است كه به هنگامى كه در ناز و نعمت فرو مى روند، چنان خود بـاخـتـگى و غرور و تكبر بر آنها چيره مى شود كه همه چيز را فراموش مى كنند، چنانكه قـرآن مـى گـويـد: و اگـر نـعـمـتهائى بعد از ناراحتيها به اين انسان برسد چنان از خود مغرور مى شود كه مى گويد ديگر همه مشكلات و ناراحتيهاى من برطرف شد و هرگز باز نـخـواهـد گـشـت، و بـه همين جهت شادى و سرور بى حساب و فخر فروشى و غرور بيجا سـر تـا پـاى او را فـرا مـى گـيـرد آنـچـنـان كـه از شـكـر نـعـمـتـهـاى پـروردگـار غـافل مى گردد( و لئن اذقناه نعماء بعد ضراء مسته ليقولن ذهب السيئات عنى انه لفرح فخور ) .
احتمال ديگرى در تفسير اين آيه در جمله (ذهب السيئات عنى ) نيز هست و آن اينكه هنگامى كه اين گونه اشخاص گرفتار شدائدى مى شوند و سپس به لطـف پـروردگـار شـدائد جـاى خـود را به نعمتها مى دهد، آنها مى گويند شدائد گذشته كفاره گناهان ما بود، و تمام معاصى ما با آن شسته شد ما ديگر پاك و پاكيزه شديم!، و از مقربان درگاه خدا و به همين دليل نيازى به توبه و بازگشت به درگاه او نداريم:
سپس اضافه مى كند (تنها افراد با ايمان كه صبر را در برابر شدائد و حوادث سخت زنـدگـى پـيـشـه كـرده انـد و در هـمـه حـال از اعـمـال صالح فروگذار نمى كنند، از تنگ نـظريها و ناسپاسيها و غرور، و تكبر بر كنارند)( الا الذين صبروا و عملوا الصالحات ) .
آنها نه به هنگام وفور نعمت، مغرور مى شوند و خدا را فراموش مى كنند، و نه به هنگام شـدت و مـصـيـبت مايوس مى گردند و كفران مى كنند، بلكه روح بزرگ و فكر بلندشان (نـعـمـت ) و (بـلا) را هـر دو در خـود هـضـم كـرده و در هـر حال از ياد خدا و وظائفشان غافل نمى گردند.
و به همين دليل (براى اين افراد آمرزش و پاداش بزرگى خواهد بود)
( اولئك لهم مغفرة و اجر كبير ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - در روايات متعددى كه از طرق اهلبيت (عليهماالسلام ) به ما رسيده، امت معدوده به معنى نـفـرات كـم، و اشاره به ياران مهدى (عليهاالسلام ) گرفته شده است، به اين ترتيب معنى آيه نخستين چنين مى شود: اگر ما مجازات اين ستمگران و بدكاران را به قيام مهدى و يارانش واگذار كنيم آنها مى گويند چه چيز جلو عذاب خدا را گرفته است؟
ولى البـته همانگونه كه گفتيم معنى ظاهر آيه اين است كه امة معدودة به معنى زمان معدود و مـعـيـن اسـت و اتـفـاقـا در روايـتـى كـه از امير مؤ منان على (عليهاالسلام ) در تفسير آيه نـقـل شده امت معدوده همين گونه تفسير گرديده، بنابراين روايات مزبور ممكن است اشاره بـه مـعـنـى دوم آيـه و به اصطلاح (بطن ) آيه بوده باشد كه البته در اين صورت بـيـان يـك قـانون كلى در مورد ستمگران است، نه يك مساله مربوط به مشركان و مجرمان زمـان پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مى دانيم كه قرآن آياتش معانى مختلفى دارد، معنى نخستين و ظاهر آن ممكن است يك مساله خاص يا گروه معينى باشد، اما معنى دوم آن يك معنى عام و مجرد از زمان و گروه معين.
2 - در آيـات فـوق سه حالت مختلف از حالات روحى مشركان و گنهكاران ترسيم شده كه در ضمن آن چهار وصف براى آنان آمده است:
نـخـسـت ايـنكه آنها در برابر قطع نعمتها يؤ وس يعنى بسيار نااميد، و ديگر اينكه كفور يعنى بسيار ناسپاسند.
و بـه عـكـس هـنـگـامـى كـه غرق نعمت مى شوند، يا حتى مختصر نعمتى به آنها مى رسد از خـوشـحـالى دسـت و پـاى خـود را گـم كـرده، يـعنى چنان ذوق زده و غرق لذت و نشاط مى گـردنـد كـه از هـمـه چيز غافل مى شوند، و اين سرمستى از باده لذت و غرور آنها را به فساد و تجاوز از حدود الهى مى كشاند.
ديـگـر ايـنكه فخور يعنى در موقع نعمت بسيار متكبر و خود برتربين و فخر فروش مى شوند.
به هر حال اين صفات چهارگانه همه پديده هائى هستند از كوتاهى فكر و كمى ظرفيت و اينها اختصاص به گروه معينى از افراد بى ايمان و آلوده ندارد، بلكه يك سلسله اوصاف عمومى براى همه آنها است.
ولى مـردم بـاايـمـان كـه روحـى بـزرگ، و فـكرى بلند، و سينه اى گشاده، و ظرفيتى وافـر دارند، نه دگرگونيهاى روزگار آنها را تكان مى دهد، نه سلب نعمتها آنانرا به نـاسـپـاسـى و نوميدى مى كشاند، و نه روى آوردن نعمتها آنها را در غرور و غفلت فرو مى برد.
لذا در آخـريـن آيـه كـه از ايـن بـه عـنـوان يك استثنا ياد مى كند بجاى كلمه ايمان صبر و استقامت را بكار مى برد (دقت كنيد)
3 - نـكـتـه ديـگـرى كـه بـايد به آن توجه كرد اين است كه در هر دو مورد (هم مورد سلب نعمت پس از اعطاى آن، و هم مورد اعطاى نعمت پس از سلب آن ) تعبير به (اذقنا) كه از مـاده اذاقـه بـمـعـنى چشانيدن است شده، اشاره به اينكه آنها بقدرى كم ظرفيتند كه حتى اگـر مـخـتـصـر نـعـمـتـى بـه آنـهـا داده شـود و سـپـس آن را از آنها بگيريم داد و فرياد و نـاسـپـاسـيـشان بلند مى شود و نيز اگر بعد از ناراحتيها مختصر نعمتى به آنها برسد چنان ذوق زده مى شوند كه سر از پا نمى شناسند:!
4 - جالب اينكه در آيه اول نعمت را با كلمه (رحمت ) بيان كرده، و در آيه دوم با همان كـلمـه نـعـمـت و ايـن مـمـكـن اسـت اشـاره بـه آن بـاشـد كـه نـعـمـتـهـاى الهـى هـمـه از طـريق تـفـضل و رحمت خدا به انسان مى رسد، نه از طريق استحقاق، و اگر بنا بود نعمتها جنبه استحقاقى پيدا كند گروه كمى مشمول آن مى شدند، يا هيچكس مشمول آن نمى شد.
5 - در آخـريـن آيـه بـه افـراد بـا ايـمـان و بـا اسـتـقـامـت كـه داراى عـمـل صـالحـنـد هـم وعـده (مـغفرت ) و آمرزش از گناه داده شده و هم وعده (اجر كبير)، اشـاره بـه ايـنكه اعمال نيك دو اثر دارد، يكى شستشوى گناهان و ديگرى جلب پاداشهاى بزرگ.
( فـلعـلك تـارك بـعـض مـا يـوحـى إليـك و ضـائق بـه صـدرك أن يـقـولوا لو لا أنـزل عـليـه كـنـز أو جـاء مـعـه مـلك إنـمـا أنـت نـذيـر و الله عـلى كل شى ء وكيل ) (12)( أم يـقـولون افـترئه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريت و ادعوا من استطعتم من دون الله إن كنتم صدقين ) (13)( فـإ لم يـسـتـجـيـبـوا لكـم فـاعـلمـوا أنـمـا أ نـزل بـعـلم الله و أن لا إله إلا هـو فهل أنتم مسلمون ) (14)
ترجمه:
12 - شايد ابلاغ بعض آياتى را كه به تو وحى مى شود به تاخير مى اندازى و سينه ات از ايـن جـهـت تـنـگ (و نـاراحـت ) مـى شـود كـه مـى گـويـنـد چـرا گـنـجـى بـر او نازل نشده و يا چرا فرشتهاى همراه او نيامده است؟ (ابلاغ كن و نگران و ناراحت مباش چرا كـه ) تـو فـقط بيم دهنده (و بيانگر اعلام خطرهاى الهى ) هستى و خداوند نگاهبان و ناظر بر همه چيز است (و به حساب آنان مى رسد).
13 - بلكه آنها مى گويند اين (قرآن ) را بدروغ (به خدا) نسبت مى دهد، بگو اگر راست مـى گـوئيـد شـمـا هـم ده سوره همانند اين سوره هاى دروغين بياوريد و تمام كسانى را كه ميتوانيد غير از خدا (براى اين كار) دعوت كنيد.
14 - و اگـر آنـهـا دعـوت شـمـا را نـپـذيـرفـتـنـد بـدانـيـد بـا عـلم الهـى نازل شده و هيچ معبودى جز او نيست آيا با اينحال تسليم مى شويد؟
شان نزول:
بـراى آيـات فـوق دو شـان نـزول نقل شده كه ممكن است هر دو صحيح باشد:
نخست اينكه گروهى از رؤ ساى كفار مكه نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و گـفـتـنـد: اگـر راسـت ميگوئى كه پيامبر خدا هستى كوههاى مكه را براى ما طلا كن: و يا فـرشـتـگـانـى را بـيـاور كـه نـبـوت تـو را تـصـديـق كـنـنـد: آيـات فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
شـان نـزول ديـگـرى از امـام صـادق (عليهاالسلام ) نقل شده و آن اينكه پيامبر به على (عليهاالسلام ) فرمود من از خدا خواسته ام كه ميان من و تو برادرى بر قرار سازد و اين درخواست قبول شد و نيز خواسته ام كه تو را وصى من كـنـد ايـن درخواست نيز اجابت گرديد، هنگامى كه اين سخن به گوش بعضى از مخالفان رسـيـد (از روى عـداوت و دشـمـنى ) گفتند به خدا سوگند يك من خرما در يك مشك خشكيده از آنـچه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خداى خود خواسته بهتر است (اگر راست مى گـويـد ) چـرا از خـدا نخواست فرشتهاى براى يارى او بر دشمنان بفرستد و يا گنجى كه او را از فقر نجات دهد - آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ داد.
قرآن معجزه جاويدان
از ايـن آيـات چـنـيـن بـر مـى آيـد كه گاهى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخاطر شـدت مـخـالفـت و لجـاجـت دشـمـنـان ابـلاغ بـعـضـى از آيـات را بـه آخـريـن فـرصـت مـوكـول مـى كـرده است، لذا خداوند در نخستين آيه مورد بحث پيامبرش را با اين بيان، از ايـن كـار نـهى مى كند: (گويا ابلاغ بعضى از آياتيكه بر تو وحى مى شود ترك مى كنى و سينه تو از آن نظر تنگ و ناراحت مى شود)( فلعلك تارك بعض ما يوحى اليك و ضائق به صدرك ) .
از ايـن نـاراحـت مـى شـوى كـه مـبادا آنها معجزات اقتراحى از تو بخواهند و (بگويند چرا گنجى بر او نازل نشده؟ و يا چرا فرشتهاى همراه او نيامده )؟
( ان يقولوا لو لا انزل عليه كنز او جاء معه ملك ) .
البـتـه هـمـانگونه كه از آيات ديگر قرآن مانند سوره اسراء آيه 90 تا 93 بر مى آيد آنـهـا بـا ايـن تـقـاضـاهـاى خود درخواست معجزه براى پذيرش حق و پى بردن به صدق دعوت او نمى كردند، بلكه هدفشان بهانه جوئى و لجاجت و عناد بوده است.
لذا بلافاصله اضافه مى كند (تو تنها بيم دهنده و انذار كننده اى )( انما انت نذير ) .
يعنى خواه آنها بپذيرند، يا نپذيرند و مسخره كنند و لجاجت بخرج دهند.
و در پايان آيه مى گويد: (خداوند حافظ و نگاهبان و ناظر بر هر چيز است )( و الله على كل شى وكيل ) .
يعنى از ايمان و كفر آنها پروا مكن و اين به تو مربوط نيست وظيفه تو ابلاغ است خداوند خودش مى داند با آنها چگونه رفتار كند و او است كه حساب كار آنان را دارد.
از آنجا كه اين بهانه جوئيها و ايرادتراشيها بخاطر آن بود كه آنها اصولا وحى الهى را مـنـكـر بـودنـد و مى گفتند اين آيات از طرف خدا نيست، اينها جمله هائى است كه (محمد) بـه دروغ بـر خـدا بـسـتـه، لذا آيـه بـعـد به پاسخ اين سخن با صراحت هر چه بيشتر پـرداخـتـه، مـى گـويـد (آنـهـا مـيـگـويـند او (پيامبر) آنها را به خدا افترا بسته )( ام يقولون افتراه ) .
(بـه آنـها بگو اگر راست مى گوئيد كه اينها ساخته و پرداخته مغز بشر است شما هم ده سوره همانند اين سوره هاى دروغين بياوريد و از هر كس مى توانيد - جز خدا - براى اين كـار دعـوت كنيد)( قل فاتوا بعشر سور مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين ) .
(امـا اگـر آنـهـا دعـوت شـمـا مـسـلمـانـان را اجـابـت نـكـردنـد و حـاضـر نـشـدنـد لا اقل ده سوره همانند اين سورهها بياورند بدانيد كه اين ضعف و ناتوانى نشانه آن است كه اين آيات از علم الهى سرچشمه گرفته ) و الا اگر ساخته فكر بشر بود، آنها هم بشرند( فان لم يستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم الله ) .
و نـيـز بـدانـيـد كـه مـعـبـودى جـز خـدا نـيـسـت و نـزول ايـن آيـات مـعـجـز نـشـان دليل بر اين حقيقت است( و ان لا اله الا هو ) .
(آيـا بـا ايـن حـال در بـرابـر فـرمـان الهـى شـمـا اى مـخـالفـان تـسليم مى شويد)؟( فهل انتم مسلمون ) .
آيـا بـا ايـنـكـه از شـما دعوت به مبارزه كرديم و عجز و ناتوانيتان در برابر اين دعوت ثابت شد جاى ترديد مى ماند كه اين آيات از طرف خدا است، با اين معجزه روشن باز هم راه انكار را مى پوئيد يا تسليم خواهيد شد؟
در ايـنـجـا بـه چـنـد نـكـتـه مـهـم بـايـد تـوجـه كـرد: 1 - هـمـانـطـور كـه مـى دانـيـم (لعـل ) مـعـمـولا بـراى اظـهار اميدوارى به انجام چيزى ذكر مى شود، ولى در اينجا به (مـعـنـى ) نـهى آمده است، درست مثل اينكه پدرى مى خواهد فرزند خود را از انجام چيزى نـهـى كـند مى گويد شايد تو با فلان كس رفاقت مى كنى كه در كارهاى خود زياد جدى نيستى، يعنى با او رفاقت مكن زيرا رفاقت با او تو را سست مى كند.
بنابراين (لعل ) در اينگونه موارد هر چند در همان معنى (شايد)به كار رفته است، ولى مفهوم التزامى آن نهى از انجام كارى است.
در آيـات مـورد بـحـث نـيز خداوند به پيامبرش تاكيد مى كند كه ابلاغ آيات الهى را به خاطر وحشت از تكذيب مخالفان و يا تقاضاى معجزات (اقتراحى ) به تاخير نيندازد.
2 - در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه: چگونه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ممكن اسـت ابـلاغ آيات الهى را تاخير اندازد، و يا اصولا از ابلاغ آنها خوددارى كند؟ با اينكه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) معصوم است و هيچگونه گناه و خطائى از او سر نمى زند.
پاسخ اين است كه هر گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مامور به ابلاغ فورى حـكـمـى بـاشـد مـسـلما بدون واهمه آن را ابلاغ خواهد كردولى گاه مى شود كه وقت ابلاغ وسيع است، و پيامبر روى ملاحظاتى آنهم نه ملاحظاتى كه به شخص خودش باز گردد، بـلكـه ملاحظاتى كه جنبه عمومى و دفاع از مكتب دارد، ابلاغ آن را به عقب مى اندازد و اين مـسـلمـا گـنـاه نـيـسـت، همانگونه كه نظير آن را در سوره (مائده ) آيه 67 خوانديم كه خـداونـد به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تاكيد مى كند كه آيات الهى را ابلاغ نـمـايـد و از تـهـديـدهـاى مـردم نـهـراسـد، و خـدا او را حـفـظ خـواهـد كـرد( يـا ايـهـا الرسـول بـلغ مـا انـزل اليـك مـن ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ) .
در واقـع بـا اينكه تاخير ابلاغ در اينجا ممنوع نبود، ولى سرعت در آن كه توام با نشان دادن قـاطـعـيت بوده اولى محسوب ميشده است، خداوند به اين طريق مى خواهد پيامبرش را از نـظـر روانـى تـقـويـت كـنـد و قـاطـعـيـت او را در مـقـابل مخالفان بيشتر سازد كه از جار و جنجال و در خواستهاى بى اساس و بهانه جوئيهاى مسخره آنان وحشتى به خود راه ندهد.
3 - دربـاره مـعـنـى (ام ) در آغـاز آيـه دوم (ام يـقـولون افـتـراه...) مـفـسـران دو احـتـمـال داده انـد يـكـى ايـنـكـه بـه مـعنى (او) (يا) بوده باشد و ديگر اينكه به معنى (بل ) (بلكه ) است.
در صورت اول معنى آيه چنين مى شود كه: شايد تو آيات ما را از ترس بهانه جوئيهاى مخالفان بر آنها تلاوت نكردى، يا اينكه آيات را خواندى ولى آنها
- آن را افترا و دروغ بر خدا قلمداد كردند.
و در صـورت دوم مـعـنـى چـنين خواهد بود: ابلاغ آيات الهى را به خاطر بهانه - جوئيهاى آنـهـا بـه تـاخـيـر نـيـنـداز، سـپس اضافه مى كند: اينها اساسا منكر وحى و نبوتند، و مى گويند پيامبر به خدا دروغ بسته است.
در حقيقت خداوند با اين بيان به پيامبرش خبر ميدهد كه درخواستهاى آنها در زمينه معجزات اقتراحى نه به خاطر حقيقت طلبى است بلكه به خاطر آن است كه آنها اصولا منكر نبوتند و اينها همه بهانه است.
به هر حال دقت در مفهوم آيات فوق، و مخصوصا دقت روى كلمات آن، از نظر ادبى نشان مى دهد كه معنى دوم به مفاد آيات نزديكتر است (دقت كنيد).
4 - شـك نـيـسـت كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـايـد در مـقـابل حق طلبان معجزاتى به عنوان سند حقانيت خود ارائه كند و هيچ پيامبرى نمى تواند تـنـهـا روى ادعـا تـكيه نمايد ولى بدون شك مخالفانى كه در آيات فوق سخنى از آنان بـه مـيـان آمـده در جـسـتـجـوى حـقـيقت نبودند، و معجزاتى را كه مطالبه مى كردند معجزات اقـتـراحـى بـود (مـنـظـور از مـعـجـزات اقـتـراحـى ايـن اسـت كـه هـر كـس بـه مـيـل و هـوس خـود پـيـشـنـهـاد مـعـجـزهاى بكند و به هيچ معجزه ديگرى قناعت نكند) مسلما چنين افرادى بهانه جو هستند نه حقيقت خواه.
آيـا حـتـما لازم است پيامبر داراى گنجهاى عظيمى باشد آنچنان كه مشركان مكه پيشنهاد مى كردند؟ و يا حتما بايد فرشتهاى همراه او به تبليغ رسالت پردازد؟
از ايـن گـذشـتـه آيـا خـود قرآن از هر معجزهاى برتر و بالاتر نبود؟ اگر واقعا آنها در صدد بهانه جوئى نبودند چرا به همين گفتار قرآن گوش فرا نمى دادند كه مى گويد: (اگـر مـعتقديد اين آيات را پيامبر از پيش خود گفته برويد و همانند آن را بياوريد و از تمام مردم جهان كمك بگيريد).
5 - آيـات فـوق بـار ديـگر اعجاز قرآن را تاءكيد مى كند و مى گويد: اين يك سخن عادى نـيـسـت، تـراوش مـغـز بـشـر نـمى باشد بلكه وحى آسمانى است كه از علم و قدرت بى پـايـان خـداونـد سـرچـشمه گرفته، و به همين جهت تحدى مى كند و تمام جهانيان را به مـبـارزه مى طلبد و با توجه به اينكه معاصران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حتى اقوام كه تا به امروز روى كار آمدند از انجام چنين چيزى عاجز ماندند و تن به آنهمه مشكلات دادند اما اقدامى در راه معارضه با آيات قرآن انجام ندادند روشن مى شود كه چنين كارى اصولا از بشر ساخته نبوده و نيست، آيا معجزه چيزى غير از اين است
اين نداى قرآن هنوز در گوش ماست، و اين معجزه جاويدان همچنان جهانيان را بسوى خود مى خـوانـد و تـمـام مـحافل علمى دنيا را تحدى مى كند نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت يعنى شـيـريـنـى و جـذابـيت عبارات، و رسائى مفاهيم، بلكه از جهت محتوا، علومى كه آن زمان از نـظـر انـسـانـهـا پـنـهـان بود، قوانين و مقرراتى كه ضامن سعادت و نجات بشريت است، بـيـانـاتى خالى از هر گونه تناقض و پراكنده گوئى، تواريخى خالى از هر گونه خـرافـات و گـزافـگـوئى و مـانـنـد اينها (در تفسير آيات 23 و 24 سوره بقره پيرامون اعجاز قرآن مشروحا بحث كرديم جلد اول تفسير نمونه صفحه 83 به بعد).
همه قرآن يا ده سوره يا يك سوره؟
6 - هـمـانـگـونـه كـه مـيـدانـيـم قـرآن مـجـيـد در يـكـجـا مـخـالفـان را دعـوت بـه آوردن مـثـل قـرآن كـرده اسـت (سـوره اسراء - 88) و در جاى ديگر به آوردن ده سوره همانند قرآن (مـانـنـد آيـات مـورد بـحـث ) و در مـورد ديـگـر بـه آوردن يـك سـوره مثل سورههاى قرآن (بقره - 23).
بـه هـمـيـن دليل در ميان گروهى از مفسران بحث شده كه اين تفاوت در تحدى و دعوت به مبارزه براى چيست؟ چرا يكجا همه قرآن و جاى ديگر 10 سوره و جاى ديگر يك سوره؟
در پاسخ اين سؤ ال طرق مختلفى پيموده اند:
الف - بـعـضـى مـعـتقدند اين تفاوت از قبيل تنزل از مرحله بالاتر به مرحله پائينتر است درسـت مـثـل ايـنـكـه كـسـى بـه ديـگـرى مـى گـويـد: اگـر تـو هـم مـثـل مـن در فـن نـويـسـنـدگـى و شـعر مهارت دارى كتاب و ديوانى همچون كتاب و ديوان من بـنـويـس بـعـد تـنـزل مـى كـنـد و مـى گـويـد يـك فـصـل مـانند آن را و يا حتى يك صفحه مثل آن ارائه بده:
ولى اين پاسخ در صورتى صحيح است كه سوره هاى (اسراء) و (هود) و (يونس ) و بـقـره بـه هـمـيـن تـرتـيـب نـازل شـده بـاشـد، البـتـه آن بـا ترتيبى كه در كتاب (تـاريـخ القـرآن ) از (فـهـرسـت ابـن نـديـم ) نـقـل شـده سـازگار است: چرا كه او مى گويد: سوره اسراء سوره 48 و هود 49 و يونس 51 و بقره نودمين سوره است كه بر پيامبر نازل شده.
امـا مـتـاسفانه اين سخن با ترتيب معروفى كه براى سوره هاى فوق در تفاسير اسلامى آمده است سازگار نمى باشد.
ب - بـعـضـى گـفـتـه انـد گـرچـه تـرتـيـب نـزول سـوره هـاى فـوق مـنـطـبـق بـر تـنـزل از مـرحـله بـالا به مرحله پائين نيست، ولى مى دانيم كه همه آيات يك سوره با هم نـازل نـمـى شـده چـه بـسـا آيـاتـى كـه مـدتـى بـعـد نازل مى شد به دستور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خاطر تناسبهائى كه داشـت در سـوره قـبـل قرار داده مى شد. در محل كلام ما نيز ممكن است چنين باشد، و از اين رو تاريخ سوره هاى فوق منافاتى با تنزل از مرحله بالاتر به پائين تر ندارد.
ج - احتمال ديگرى كه براى حل اين مشكل وجود دارد اين است كه اصولا واژه قـرآن واژهـاى است كه به تمام و (بعض ) قرآن هر دو اطلاق مى شود، مثلا در آيه اول سوره جن مى خوانيم( انا سمعنا قرآنا عجبا ) : (ما قرآن عجيبى شنيديم ) پيدا است كه آنها قسمتى از قرآن را شنيده بودند.
اصـولا (قـرآن ) از مـاده قـرائت اسـت، و مـى دانـيـم قـرائت و تـلاوت، هـم بـر كـل قـرآن صـادق اسـت و هـم بـر جـزء آن، بـنـابـرايـن تـحـدى بمثل قرآن مفهومش تمام قرآن نيست و با ده سوره و حتى يك سوره نيز سازگار مى باشد.
از سـوى ديـگـر (سوره ) نيز در اصل به معنى مجموعه و محدوده است، و بر مجموعهاى از آيات نيز تطبيق مى كند هر چند يك سوره كامل به اصطلاح معمولى نبوده باشد.
و بـه تـعـبـيـر ديـگر سوره در دو معنى استعمال مى شود يكى به معنى مجموع آياتى كه هـدف معينى را تعقيب مى كند و ديگر يك سوره كامل كه با بسم الله شروع و پيش از بسم الله سوره بعد پايان مى پذيرد.
شـاهـد ايـن سـخن آيه 86 سوره توبه است آنجا كه مى فرمايد:( و اذا انزلت سورة أ ن آمـنـوا بـالله و جـاهـدوا مـع رسـوله... ) (هـنـگـامـى كـه سـورهـاى نازل مى شود كه ايمان به خدا بياوريد و با پيامبرش جهاد كنيد...) روشن است كه منظور از سوره در اينجا همان آياتى است كه هدف فوق (يعنى ايمان به خدا و جهاد) را تعقيب مى كند هر چند قسمتى از يك سوره كامل باشد.
(راغـب ) نـيـز در كـتـاب مـفـردات در تـفـسـيـر آيـه اول سـوره نـور (سـورة انـزلنـاهـا...) مـى گـويـد: (اى جـمـلة من الاحكام و الحكم...) همانگونه كه ملاحظه مى كنيم سوره را به معنى مجموعهاى از احكام تفسير كرده است.
بنابراين فرق چندانى ميان (قرآن ) و (سوره ) و (ده سوره ) از نظر مفهوم لغت باقى نمى ماند يعنى همه اينها به مجموعه اى از آيات قرآن اطلاق مى گردد نتيجه اينكه تحدى قرآن به يك كلمه و يك جمله نيست كه كسى ادعا كند من مـى تـوانـم مـثل آيه (والضحى ) و (آيه مدهامتان ) و يا جمله هاى سادهاى از قرآن را بـيـاورم، بـلكـه تـحدى در همه جا به مجموعه اى از آيات است كه هدف مهمى را تعقيب مى كند.(دقت كنيد).
7 - در ايـنـكـه مـخـاطـب در جـمـله( ان لم يستجيبوا لكم ) كيست در ميان مفسران گفتگو است بعضى گفتهاند مخاطب مسلمانانند، يعنى اگر منكران، دعوت شما را اجابت نكردند و همانند ده سـوره از قـرآن را نـيـاوردنـد بـدانـيـد كـه ايـن قـرآن از طـرف خـدا اسـت و ايـن خـود دليل اعجاز قرآن است.
بـعـضى ديگر گفته اند مخاطب منكران هستند يعنى اى منكران: اگر ساير انسانها و هر چه غـيـر از خـدا اسـت دعـوت شـمـا را بـراى كـمـك كـردن بـه آوردن مثل قرآن اجابت نكردند و عاجز و ناتوان ماندند بدانيد كه اين قرآن از طرف خدا است:
البـتـه از نـظـر نـتـيـجـه تـفـاوت چـنـدانـى مـيـان دو تـفـسـيـر نـيـسـت ولى احتمال اول نزديكتر به نظر مى رسد.
( من كان يريد الحيوة الدنيا و زينتها نوف إليهم أعملهم فيها و هم فيها لا يبخسون ) (15)( أولئك الذيـن ليـس لهـم فـى الاخـرة إلا النـار و حـبـط مـا صـنـعـوا فـيـهـا و بطل ما كانوا يعملون ) (16)
ترجمه:
15 - كسانى كه زندگى دنيا و زينت آن را طالب باشند اعمالشان را در اين جهان بى كم و كاست به آنها مى دهيم:
16 - (ولى ) آنـهـا در آخـرت جـز آتـش (سـهـمـى ) نـخـواهند داشت و آنچه را در دنيا (براى نـيـل بـه مـقـاصـد مـادى و بـراى غـيـر خـدا) انـجـام دادنـد بـر بـاد مـى رود و اعـمـالشـان باطل مى شود.
آيـات گـذشته با ذكر (دلائل اعجاز قرآن ) حجت را بر مشركان و منكران تمام كرد و از آنـجـا كـه پـس از وضـوح حـق بـاز گـروهـى، تـنها به خاطر حفظ منافع مادى خويش، از تـسـليـم خـوددارى مـى كـنـنـد در آيـات مورد بحث اشاره به سرنوشت اينگونه افراد دنيا پـرسـت كـرده، مـى گويد: (كسى كه تنها هدفش زندگى دنيا و زرق و برق و زينت آن بـاشـد در هـمـيـن جـهان نتيجه اعمال خويش را در مى يابد بى آنكه چيزى از آن كم و كاست شود)( من كان يريد الحياة الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم فيها و هم فيها لا يبخسون ) .
(بـخس ) در لغت بمعنى نقصان حق است، و جمله( هم فيها لا يبخسون ) اشاره به اين است كه آنها نتيجه اعمالشان را بدون كمترين نقصانى خواهند گرفت.
ايـن آيـه بـيـان يـك سـنـت هميشگى الهى است كه اعمال مثبت و مؤ ثر نتايج، آن از ميان نمى رود، با اين تفاوت كه اگر هدف اصلى رسيدن به زندگى مادى اين جهان باشد ثمره آن چيزى جز آن نخواهد بود، و اما اگر هدف خدا و جلب رضاى او باشد هم در اين جهان تاثير خواهد بخشيد و هم نتايج پر بارى براى جهان ديگر خواهد داشت.
در واقـع قـسـم اول از ايـن اعمال به بناى بى دوام و كوتاه عمرى مى ماند كه تنها براى يك مدت موقت ساخته و از آن استفاده مى شود، ولى بعد از آن ويران مى گردد، اما قسم دوم بـه بـنـاهـاى مـحـكـم و شـالوده دارى شـبـيـه اسـت كـه قـرنهاى متوالى برقرار مى ماند و قابل استفاده است.
نـمـونـه اين موضوع را امروز در اطراف خود به روشنى مى يابيم، جهان غرب با تلاش پـيـگـيـر و مـنـظـم خود اسرار بسيارى از علوم و دانشها را شكافته، و بر نيروهاى مختلف طـبـيـعـت مـسـلط گـشـتـه و بـا سـعـى و كـوشـش مـداوم و اسـتـقـامـت در مقابل مشكلات و اتحاد و همبستگى، مواهب فراوانى فراهم نموده است.
بـنـابـرايـن گـفـتـگـو نـدارد كه آنها نتايج اعمال و تلاشهاى خود را خواهند گرفت و به پـيـروزيـهـاى درخـشانى نايل خواهند شد، اما از آنجا كه هدفشان تنها زندگى است، اثر طبيعى اين اعمال چيزى جز فراهم شدن امكانات مادى آنان نخواهد بود.
حـتـى كـارهـاى انـسانى و مردمى آنها مانند: تاسيس بيمارستانهادرمانگاهها مراكز فرهنگى كمك به بعضى از ملتهاى فقير و امثال آن اگر دامى براى استعمار و استثمار آنان نباشد، چون بهر حال هدف مادى و حفظ منافع مادى دارد تنها اثر مادى خواهد داشت.
همچنين كسانيكه اعمال ريا كارانه انجام ميدهند اعمالى كه جنبه هاى انسانى و عبادى دارد.
لذا در آيـه بعد صريحا مى گويد: (اين گونه افراد در سراى ديگر بهرهاى جز آتش ندارند:)( اولئك الذين ليس لهم فى الاخرة الا النار ) .
(و تـمـام آنـچـه را در ايـن جـهان انجام داده اند در جهان ديگر محو و نابود مى شود و هيچ پاداشى در برابر آن دريافت نخواهند كرد)( و حبط ما صنعوا فيها ) .
و تـمـام اعـمـالى را كـه بـراى غـيـر خـدا انـجـام داده انـد باطل و نابود مى گردد( و باطل ما كانوا يعملون ) .
(حـبـط) (بـر وزن وقـت ) در اصـل بـه ايـن معنى است كه حيوان از علفهاى نامناسب زياد بـخورد تا شكم او باد كند و دستگاه گوارش او بيمار و ضايع شود، اين حيوان بر اثر اين حالت ظاهرا چاق و چله بنظر مى رسد ولى در باطن مريض و بيمار است.
ايـن تعبير جالب و رسائى است درباره اعمالى كه ظاهرا مفيد و انسانى است ولى در باطن با نيتى آلوده و پست انجام يافته است.
در اينجا بايد بچند نكته توجه كرد.
1 - مـمـكـن اسـت در ابـتـداء چـنـيـن بنظر رسد كه دو آيه فوق با هم يكنوع تعارض دارند، براى اينكه آيه اول مى گويد: (اشخاصى كه تنها هدفشان زندگى دنياست نتيجه همه اعـمـالشـان را بـى كـم و كـاسـت بـه آنـهـا مـيـدهـيـم امـا آيـه دوم مـيـگـويـد اعمال آنها حبط و بى خاصيت و باطل مى گردد)!
امـا بـا تـوجـه بـه ايـنـكه يكى از اين دو آيه اشاره به محيط زندگى دنيا و ديگرى به سـراى آخـرت اسـت پـاسـخ ايـن ايـراد روشـن مـى شـود آنـهـا نـتـايـج اعـمـال خـويـش را در دنـيـا بـطـور كـامـل مـى گـيـرنـد، ولى چـه سـود كـه ايـن اعـمـال، هـر چـنـد از مهمترين كارها باشد براى آخرت آنها بى اثر است، چرا كه هدفشان پاك و نيتشان خالص نبوده، آنها هدفى جز وصول به يك سلسله منافع مادى نداشتند كه به آن رسيدند.
2 - ذكر كلمه (زينت ) بعد از حيوة دنيا براى اينست كه دنياپرستى و زرق و برق دنيا را محكوم كند، نه بهره گيرى معتدل و حساب شده از مواهب اين جهان.
كـلمـه (زيـنت ) كه در اينجا بطور سر بسته بيان شده در آيات ديگر به زنان زيبا، گـنـجها و ثروتهاى عظيم، مركبهاى گرانبها و پر زرق و برق زمينهاى زراعتى و دامهاى فراوان تفسير شده است (زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة مـن الذهـب و الفـضـة و الخـيـل المـسـومـة و الانـعـام و الحـرث (آل عمران 14).
3 - ذكـر كـلمـه (بـاطـل ) بـعـد از (حـبـط) مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن بـاشـد كـه اعـمـال آنـها ظاهرى دارد بدون محتوا و بهمين دليل نتيجه آن بر باد مى رود، سپس اضافه مـى كـنـد، اعـمـالشان اصولا از آغاز باطل و بى خاصيت است، منتهى چون حقايق بسيارى از اشـيـاء در ايـن جـهـان شـنـاخـتـه نـمـى شـود و در سـراى ديـگـر كـه مـحـل كـشـف اسـرار اسـت، حـقـيـقـت خـود را نـشـان مـيـدهـد، مـعـلوم مـى شـود كـه ايـنـگـونـه اعمال از آغاز چيزى نبوده است.
4 - در تـفـسـيـر آيـات فـوق در كـتـاب در (المـنـثـور) حـديـثـى نـقـل شـده كـه مـفـاد آيـه را بـخـوبـى روشـن مـى سـازد قـال رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله: اذا كـان يوم القيامة صارت امتى ثلاث فرق: فـرقـة يـعـبـدون الله خالصا و فرقة يعبدون الله رياء و فرقة يعبدون الله يعيون به دنيا.
فـيـقـول للذى كـان يـعـبـد الله للدنـيـا: بـعـزتـى و جـلالى مـا اردت بـعـبـادتـى؟ فيقول الدنيا، فيقول لاجرم لا ينفعك ما جمعت و لا ترجع اليه انطلقوا به الى النار.
و يـقـول للذى يـعـبـد الله ريـاء: بـعـزتـى و جـلالى مـا اردت بـعـبـادتـى؟ قـال الرياء، فيقول انما كانت عبادتك التى كنت ترائى بها لا يصعد الى منها شى ء و لا ينفعك اليوم، انطلقوا به الى النار.
و يـقـول للذى كـان يـعـبـد الله خـالصـا: بـعـزتـى و جـلالى مـا اردت بـعـبـادتـى؟ فـيـقـول بـعـزتـك و جـلالك لانـت اعـلم مـنـى كـنـت اعـبـدك لوجـهـك و لدارك قال: صدق عبدى انطلقوا به الى الجنة:
(پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هنگامى كه روز قيامت مى شود، پيروان من به سه گروه تقسيم مى شوند، گروهى خدا را با اخلاص پرستش مى كردند و گروهى از روى ريا، و گروهى به خاطر اينكه به دنيا برسند، در آن هنگام خداوند به كسى كه او را بـه خـاطـر دنـيـاپـرسـتـش مـى كـرده مـى گـويـد: بـه عـزت و جـلال مـن سـوگند، بگو هدف از پرستش من چه بود؟ در پاسخ مى گويد دنيا، خداوند مى گـويد بنابراين آنچه را اندوختى به حال تو سودى نمى دهد و به آن باز نمى گردى، او را به سوى آتش ببريد:!.
و بـه آنـكـس كـه خدا را از روى ريا عبادت مى كرده مى گويد: به عزت و جلالم سوگند، بگو منظورت از عبادت من چه بوده؟ در پاسخ مى گويد: ريا:، مى فرمايد آن عبادتى را كـه از روى ريا انجام ميدادى چيزى از آن به سوى من صعود نمى كرد، و امروز هيچ سودى به تو نخواهم داد، او را به سوى آتش ببريد!
و به آنكس كه خدا را از روى خلوص عبادت كرده گفته مى شود به عزت و جلالم سوگند بـگـو مـنـظـورت از عـبـادت چـه بـود؟ در پاسخ ميگويد به عزت و جلالت قسم تو از آن آگاهترى، من فقط تو را براى خودت و براى سراى آخرت مى پرستيدم مى فرمايد بنده ام راست ميگويد او را به بهشت ببريد).
( أفـمـن كـان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتب موسى إماما و رحمة أولئك يؤ مـنون به و من يكفر به من الا حزاب فالنار موعده فلا تك فى مرية منه إنه الحق من ربك و لكن أكثر الناس لا يؤ منون ) (17)
ترجمه:
17 - آيـا آن كـس كـه دليـل آشـكـارى از پـروردگـار خـويـش دارد و بـدنـبـال آن شاهدى از سوى او مى باشد و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود (گواهى بر آن ميدهد همچون كسى است كه چنين نباشد آن (حق طلبان و حقيقت جويان ) به او (كـه داراى ايـن ويـژگـيـهاست ) ايمان مى آورند و هر كس از گروههاى مختلف به او كافر شـود آتـش وعـده گـاه اوسـت، بـنـابـرايـن تـرديـدى در آن نداشته باش كه آن حق است از پروردگارت ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند.
در تفسير آيه فوق در ميان مفسران گفتگو بسيار است و در جزئيات كلمات آيه و ضمائر و مـوصـول و اسـم اشـاره آن نـظـرات گـونـاگـونـى داده انـد كـه نـقـل هـمـه آنها بر خلاف روش ما در اين تفسير است، ولى دو تفسير را كه از همه روشنتر به نظر ميرسد، به ترتيب اهميت، در اينجا مياوريم:
1 - در آغاز آيه ميگويد: (آيا كسى كه دليل روشنى از پروردگار خويش در اختيار دارد، و بـه دنـبـال آن شـاهـد و گـواهـى از سـوى خـدا آمـده و قبل از آن كتاب موسى (تورات ) به عنوان پيشوا و رحمت و بيانگر عظمت او آمده است همانند كـسـى اسـت كه داراى اين صفات و نشانه ها و دلائل روشن نيست )( أ فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة ) .
ايـن شـخـص هـمـان پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسـت و (بـيـنـه ) و دليـل روشن او قرآن مجيد و شاهد و گواه صدق نبوتش مؤ منان راستينى همچون على (عليهاالسلام ) ميباشند، پيش از او نشانه ها و صفاتش در تورات آمده است.
به اين ترتيب از سه راه روشن حقانيت دعوتش به ثبوت رسيده است.
نخست قرآن كه بينه و دليل روشنى است در دست او.
دوم كـتـب آسـمـانى پيشين كه نشانه هاى او را دقيقا بيان كرده، و پيروان اين كتب در عصر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنـهـا را بـه خـوبـى مـى شـنـاخـتند و به همين دليل در انتظار او بودند.
سـوم پـيـروان فـداكـار و مؤ منان مخلص كه بيانگر صدق دعوت او و گفتار او مى باشند زيـرا يـكـى از نـشـانـه هـاى حـقـانـيـت يـك مـكـتـب اخـلاص و فـداكـارى و عـقـل و درايت و ايمان پيروان آن مكتب است، چرا كه هر مكتبى را از پيروانش مى توان شناخت:!.
آيـا بـا وجـود ايـن دلائل زنده ميتوان او را با مدعيان ديگر قياس كرد و يا در صدق دعوتش ترديد نمود؟.
سـپـس بـه دنبال اين سخن اشاره به افراد حق طلب و حقيقت جو كرده و از آنها دعوت ضمنى بـه ايـمـان مـى كـنـد و مـى گـويـد (آنـهـا بـه چـنـيـن پـيـامـبـرى كـه ايـن هـمـه دليل روشن در اختيار دارد ايمان مى آوردند)( اولئك يؤ منون به )
گرچه چنين كسانى كه با كلمه اولئك به آنها اشاره شده در خود اين آيه ذكـر نـشـده انـد ولى با توجه به آيات گذشته، مى توان حضور آنها را در جو اين آيه احساس كرد و مورد اشاره قرار داد.
و بـه دنـبـال آن سـرنوشت منكران را به اين صورت بيان مى كند: (هر كس از گروههاى مـخـتـلف بـه او كـافـر شـود مـوعـد و مـيعادش آتش دوزخ است )( و من يكفر به من الاحزاب فالنار موعده ) .
و در پـايـان آيـه هـمـانـگـونـه كـه سـيره قرآن در بسيارى از موارد است روى سخن را به پـيـامـبر كرده، يك درس عمومى براى همه مردم بيان مى كند و مى گويد (اكنون كه چنين اسـت و ايـن هـمـه شـاهـد و گـواه بـر صـدق دعـوت تـو وجود دارد، هرگز در آنچه بر تو نازل شده ترديد به خود راه مده )( فلا تك فى مرية منه ) .
(چرا كه اين سخن حقى است از سوى پروردگار تو)( انه الحق من ربك ) .
(ولى بـسـيـارى از مـردم بر اثر جهل و تعصب و خودخواهى، ايمان نمى آورند)( و لكن اكثر الناس لا يؤ منون ) .
2 - تـفـسـيـر ديـگـرى كـه بـراى آيـه ذكـر شـده ايـن اسـت كـه هـدف اصـلى بـيـان حـال مـؤ مـنـان راستين است كه با در دست داشتن دلائل روشن و شواهدى كه بر صدق دعوت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمـده اسـت و گـواهى هائى كه در كتب پيشين مى بـاشـد، آنـهـا بـه اتـكـاى ايـن دلائل به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايمان مى آورند.
بنا بر اين منظور از جمله من كان على بينة من ربه تمام كسانى است كه با چشم باز و در دست داشتن دلائل قانع كننده به دنبال قرآن و آورنده آن شتافتند، نه شخص پيامبر.
تـرجيحى كه اين تفسير بر تفسير سابق دارد اين است كه خبر (مبتدا) در آيه صريحا آمـده اسـت، و مـحـذوفـى ندارد، و مشار اليه (اولئك ) در خود آيه ذكر شده است و بخش اول آيـه كـه بـا افـمن كان على بينة من ربه شروع شده تا (اولئك يؤ منون به ) يك جمله كامل را تشكيل ميدهد بدون هيچگونه حذف و تقدير.
ولى بـدون شـك تـعبيرات ديگر آيه با اين تفسير زياد سازگار نيست، و لذا ما آن را در مرحله دوم قرار داده ايم (دقت كنيد).
در هـر حـال آيـه اشـاره بـه امـتـيـازات اسـلام و مـسـلمـيـن راسـتـيـن و اتـكـاى آنـهـا بـر دلائل مـحـكـم در انـتـخـاب ايـن مـكـتـب اسـت، و در نـقـطـه مقابل سرنوشت شوم منكران مستكبر را نيز بيان كرده است.
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - منظور از شاهد در آيه فوق چيست؟
بـعـضـى از مـفـسـران گفته اند منظور جبرئيل پيك وحى خدا است، و بعضى منظور از آن را پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دانسته اند، و بعضى آن را به معنى زبان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تفسير كرده اند (در حالى كه يتلوه را از ماده تلاوت به معنى قرائت گرفته اند، نه به معنى پشت سر آمدن ).
ولى بسيارى از بزرگان مفسران آن را به على (عليهاالسلام ) تفسير كرده اند.
در روايـات مـتـعـددى كـه از ائمـه مـعـصـومين به ما رسيده است، و در بعضى از كتب تفسير اهـل سـنـت نـيـز آمـده روى تـفـسـير تاكيد شده است كه منظور از شاهد امام امير مؤ منان (عليهاالسلام ) يـعـنـى نـخـسـتـيـن مـردى كـه بـه پـيـامـبـر و قـرآن ايـمـان آورد، و در تـمـام مـراحـل بـا او بـود و لحـظـه اى از فـداكـارى فـروگذار نكرد و تا آخرين نفس در حمايتش كوشيده، مى باشد.
در حديثى مى خوانيم كه على (عليهاالسلام ) فرمود: درباره هر يك از مردان معروف قريش آيه يا آيه هائى نازل شده است كسى عرض كرد اى امير مؤ منان درباره شما كـدام آيه نازل شده است؟، امام فرمود: آيا آيه اى كه در سوره هود است نخوانده اى اءفمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه، پيامبر بينه الهى داشت و شاهد من بودم.
در آخـرين آيه سوره رعد نيز تعبيرى ديده مى شود كه اين معنى را تاييد مى كند آنجا كه مـى فـرمـايـد:( و يـقـول الذيـن كـفـروا لسـت مـرسـلا قـل كـفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب ) : كافران مى گويند تو پيامبر نـيـسـتى بگو همين اندازه بس كه خداوند ميان من و شما شاهد و گواه است و همچنين كسى كه علم كتاب (قرآن ) نزد او است.
در روايات بسيارى از طرق شيعه و اهل سنت چنين مى خوانيم كه منظور از من عنده علم الكتاب على (عليهاالسلام ) است.
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـاد آورى اسـت: هـمـانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم يكى از بـهـتـرين طرق شناخت حقانيت يك مكتب مطالعه در وضع پيروان و مدافعان و حاميان آن است. طـبـق ضـرب المـثـل مـعـروف امـامزاده را از زوارش بايد شناخت هنگامى ملاحظه كنيم گروهى پـاكـبـاز، بـاهـوش، بـاايـمـان، مـخـلص و با تقوى گرد رهبر و مكتبى جمع شده اند به خوبى مى توان دريافت كه اين مكتب و آن رهبر در يك حد عالى از صداقت و درستى است.
امـا هـنگامى كه ببينيم يك عده فرصت طلب شياد، بى ايمان، و بى تقوا، اطراف مكتب و يا رهبرى را گرفته اند كمتر مى توان باور كرد كه آن رهبر و آن مكتب بر حق باشد.
اشـاره بـه ايـن مـطلب را نيز لازم مى دانيم كه تفسير كلمه شاهد به على (عليهاالسلام ) مـنـافـاتـى با اين حقيقت ندارد كه همه مؤ منان راستين و افرادى همچون ابوذرها سلمانها، و عمار ياسرها را شامل شود چرا كه اين گونه تفاسير اشاره به فرد شاخص و برتر مى كند،
يعنى منظور اصلى گروهى است كه در راس آنها آن فرد شاخص قرار گرفته است. شاهد ايـن سـخـن روايـتـى اسـت كـه از امام باقرنقل شده كه فرمود: منظور از شاهد امير مؤ منان، سپس جانشينان او يكى بعد از ديگرى هستند.
گـر چـه در ايـن حـديث تنها معصومين ذكر شده اند ولى اين خود نشان مى دهد كه رواياتى كـه شـاهـد را مـنـحـصـرا بـه عـلى (عليهاالسلام ) تفسير، منظور خصوص آن حضرت نيست بلكه منظور مصداق شاخص است.
2 - چرا تنها اشاره به تورات شده؟
هـمـانـگـونـه كه گفتيم يكى از دلائل حقانيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آيه فـوق كـتـب پيشين ذكر شده، ولى تنها از كتاب موسى ذكرى به ميان آمده در حالى كه مى دانـيـم بـشـارات ظـهـور پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در انجيل نيز هست.
ايـن مـوضـوع مـمـكـن اسـت بـه خـاطـر آن بـاشـد كـه در مـحـيـط نـزول قـرآن و ظـهـور اسـلام يـعـنـى مـكـه و مـديـنـه بـيـشـتـر افـكـار يـهـود - از مـيـان اهـل كـتـاب - منتشر بوده است و مسيحيان در نقاط نسبتا دورترى زندگى داشتند، مانند يمن، شـامـات، و نـجـران كه در كوهستانهاى شمالى يمن در فاصله ده منزلى صنعاء واقع شده است.
و يـا بـه خـاطر اينكه ذكر اوصاف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تورات به طور جامعتر و وسيعترى آمده است.
بـهـر حـال تـعـبـير به امام در مورد تورات ممكن است به خاطر اين باشد كه احكام شريعت مـوسى (عليهاالسلام ) به طور كامل در آن بوده و حتى مسيحيان بسيارى از تعليمات خود را از تورات مى گيرند.
3 - مخاطب در فلا تك فى مرية كيست؟ - در اينكه مخاطب در اين جمله كيست؟ دو احتمال داده شده نخست اينكه مخاطب، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، يعنى كمترين شك و ترديدى در حقانيت قرآن يا آئين اسلام به خود راه مده.
البته پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حكم اينكه وحى را با شهود درك مى كرد و نزول قرآن از طرف خدا براى او محسوس بلكه بالاتر از حس بوده ترديدى در حقانيت اين دعوت نداشت ولى اين نخستين بار نيست كه قرآن خطابى را متوجه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند در حالى كه منظورش عموم مردم است، و به تعبير معروف عرب ايـن گـونـه خـطـابـهـا از قـبـيـل ايـاك اعـنـى و اسـمـعـى يـا جـاره اسـت كـه ضـرب المـثـل عاميانه آن در فارسى در به تو مى گويم ديوار تو گوش كن، يا تو بشنو مى باشد و اين خود يكى از فنون بلاغت است كه در پاره اى از موارد براى تاكيد و اهميت و يا منظورهاى ديگر به جاى مخاطب حقيقى ديگرى را مخاطب قرار مى دهند.
احـتـمـال ديـگـر ايـنـكـه مـخـاطـب، هـر مـكـلف عـاقـل بـوده بـاشد، يعنى فلاتك ايها المكلف العـاقـل فـى مـريـة: اى انـسـان عـاقـل و مـكـلف بـا ايـن دلائل روشـن شـك و تـرديـد در حـقـانـيـت ايـن قـرآن نـداشـتـه بـاش و ايـن احتمال بنابراين است كه منظور از من كان على بينة من ربه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نباشد بلكه همه مؤ منان راستين باشند (دقت كنيد).
ولى به هر حال تفسير اول با ظاهر آيه سازگارتر است.
( و مـن أظـلم مـمـن افـتـرى عـلى الله كـذبـا أولئك يـعـرضـون عـلى ربـهـم و يقول الا شهد هؤ لاء الذين كذبوا على ربهم ألا لعنة الله على الظلمين ) (18)( الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخرة هم كفرون ) (19)( أولئك لم يـكـونـوا مـعـجـزيـن فـى الارض و ما كان لهم من دون الله من أولياء يضعف لهم العذاب ما كانوا يستطيعون السمع و ما كانوا يبصرون ) (20)( أولئك الذين خسروا أنفسهم وضل عنهم ما كانوا يفترون ) (21)( لا جرم أنهم فى الاخرة هم الا خسرون ) (22)
ترجمه:
18 - چـه كـسـى سـتمكارتر است از آنها كه بر خدا افترا مى بندند، آنان (روز رستاخيز) بر پروردگارشان عرضه مى شوند و شاهدان (پيامبران و فرشتگان ) مى گويند اينها همانها هستند كه به پروردگار دروغ بستند. لعنت خدا بر ظالمان باد!
19 - هـمـانـهـا كـه (مردم را) از راه خدا باز مى دارند و راه حق را كج و معوج نشان مى دهند و به سراى آخرت كافرند.
20 - آنـهـا هـيـچـگـاه تـوانـائى فرار در زمين ندارند و جز خدا دوستان و پشتيبانانى نمى يابند عذاب خدا براى آنها مضاعف خواهد بود (چرا كه هم گمراه بودند و هم ديگران
را بـه گـمـراهى كشاندند)، آنها هرگز توانائى شنيدن (حق را) نداشتند و حقايق را) نمى ديدند.
21 - آنـان كـسـانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست دادند و تمام معبودهاى دروغين از نظرشان گم شدند.
22 - (بهمين دليل ) آنها مسلما در سراى آخرت از همه زيانكارترند.
زيانكارترين مردم
در تـعقيب آيه گذشته كه سخن از قرآن و رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه مـيـان آمـده آورده، آيـات مـورد بـحـث سـرنـوشـت منكران، و نشانه ها، و پايان و عاقبت كارشان را تشريح مى كند.
در نخستين آيه مى فرمايد: چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد( و من اظلم ممن افترى على الله كذبا )
يـعنى نفى دعوت پيامبر راستين در واقع نفى سخنان خدا است و آن را به دروغ نسبت دادن، اصـولا تـكـذيـب پـيامبر تكذيب خدا است، و دروغ بستن بر كسى كه جز از طرف خدا سخن نمى گويد، دروغ بستن بر ذات پاك خدا محسوب مى شود.
هـمـانـگـونـه كـه تـاكـنـون مكرر گفته ايم در قرآن مجيد در چندين آيه گروهى به عنوان سـتـمـكـارترين مردم با تعبير اظلم معرفى شده اند، در حالى كه ظاهرا كارهاى آنها با هم مـخـتـلف اسـت و مـمـكـن نـيـسـت چند گروه با داشتن چند كار مختلف هر كدام ستمكارترين مردم شـمـرده شـوند، بلكه بايد گروهى ستمكار يا ستمكارتر و گروه ديگرى ستمكارترين بوده باشند.
ولى هـمـانـگـونـه كـه در جـواب ايـن سـؤ ال بـارهـا گـفـتـه ايـم، ريـشـه تـمـام ايـن اعمال به يك چيز يعنى شرك و تكذيب آيات الهى باز مى گردد، كه بالاترين تهمتهاست (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 مراجعه فرمائيد).
سـپـس آيـنـده شـوم آنـهـا را در قـيـامـت چـنـيـن بـيـان مـى كـند كه آنها در آن روز به پيشگاه پـروردگـار بـا تـمـامـى اعـمـال و كـردارشـان عـرضـه مـى شـونـد و در دادگـاه عدل او حضور مى يابند( اولئك يعرضون على ربهم ) .
در ايـن هـنـگـام شـاهـدان اعمال گواهى مى دهند و مى گويند اينها همان كسانى هستند كه بر پـروردگـار بـزرگ و مـهـربـان و ولى نـعـمـت خـود دروغ بـسـتـنـد( و يقول الاشهاد هؤ لاء الذين كذبوا على ربهم ) .
سپس با صداى رسا مى گويند لعنت خدا بر ستمگران باد( الا لعنة الله على الظالمين )
در ايـنـكـه شـاهـدان، فـرشـتـگـان الهـى هـسـتـنـد؟ يـا مـامـوران ضـبـط اعمال؟ و يا پيامبران؟ مفسران احتمالاتى داده اند، ولى با توجه به اينكه در آيات ديگر قـرآن، پـيـامـبـران خدا به عنوان شاهدان اعمال معرفى شده اند ظاهر اين است كه در اينجا نـيـز مـنـظـور هـمـانـهـا هـسـتـنـد و يـا مـفـهـوم وسـيـعـتـرى كـه آنـهـا و سـايـر شـاهـدان اعمال را دربر گيرد.
در سـوره نـسـاء آيـه 41 مـى خـوانـيـم( فـكـيـف اذا جـئنـا مـن كـل امـة بـشـهـيـد و جـئنـابـك عـلى هـؤ لاء شـهـيـدا ) : چـگـونـه اسـت حـال آنـهـا در آن روز كـه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبيم و ترا گواه آنها قرار مى دهيم.
و در مـورد حـضـرت مـسـيـح (عليهالسلام ) در آيه 117 سوره مائده آمده است و كنت عليهم شـهـيـدا مـادمـت فـيـهـم: مـن تـا آن زمـان كـه در مـيـان پـيـروانـم بـودم بـر اعمال آنها گواه بودم.
و نيز در اينكه گوينده جمله الا لعنة الله على الظالمين خداوند است يا شـاهـدان بـر اعـمـال، در مـيان مفسران گفتگو است اما ظاهر آيه اين است كه اين سخن دنباله گفتار شاهدان است
آيه بعد صفات اين ظالمان را در ضمن سه جمله بيان مى كند:
نـخـسـت مـى گـويـد: آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه مـردم را بـا انـواع وسـائل از راه خـدا بـاز مـى دارنـد( الذيـن يـصـدون عـن سبيل الله ) اين كار يا از طريق القاء شبهه، و زمانى از طريق تهديد، و گاهى تطميع، و مانند آن، صورت مى گيرد كه هدف همه آنها يكى است و آن باز داشتن از راه خدا است.
ديگر اينكه آنها مخصوصا سعى دارند راه مستقيم الهى را كج و معوج نشان دهند( و يبغونها عوجا ) .
يـعـنـى با انواع تحريفها كم و زياد كردن، تفسير به راى و مخفى ساختن حقايق چنان مى كـنند كه اين صراط مستقيم به صورت اصليش در نظرها جلوه گر نشود، تا مردم نتوانند از اين راه بروند، و افراد حق طلب جاده اصلى را پيدا نكنند و ديگر اينكه آنها به قيامت و روز رستاخيز ايمان ندارند( و هم بالاخرة هم كافرون ) .
و عـدم ايـمـانـشان به معاد سرچشمه ساير انحرافات و تبهكاريهاى آنان مى شود چرا كه ايمان به آن دادگاه بزرگ و عالم وسيع بعد از مرگ روح و جان را تربيت مى كند.
جـالب ايـنـكـه تـمـام اين مسائل در مفهوم ظلم جمع است زيرا مفهوم وسيع اين كلمه هر گونه انـحـراف و تـغـيـيـر مـوضـع واقـعـى اشـيـاء و اعـمـال و صـفـات و عـقـائد را شامل مى شود.
ولى در آيـه بعد مى گويد: با اينهمه چنان نيست كه آنها بتوانند در روى زمين از مجازات پـروردگـار فـرار كنند، و از قلمرو قدرت او خارج شوند( اولئك لم يكونوا معجزين فى الارض )
هـمـچـنـين آنها نمى توانند ولى و حامى و پشتيبانى غير از خدا براى خود بيابند( و ما كان لهم من دون الله من اولياء ) .
سـرانـجـام بـه مـجـازات سـنـگـين آنها اشاره كرده مى گويد: مجازات آنها مضاعف مى گردد( يضاعف لهم العذاب ) .
چـرا كـه هـم خـود گـمـراه و گـنـاهـكـار و تـبـهكار بودند، و هم ديگران را به اين راهها مى كشاندند، به همين دليل هم بار گناه خويش را بر دوش مى كشند و هم بار گناه ديگران را (بى آنكه از گناه ديگران چيزى كاسته شود).
شاهد اين سخن آنكه در آيات ديگر قرآن مى خوانيم( و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ) : آنـهـا در روز قـيـامـت سـنـگـيـنـى گـناه خويش، و گناهان ديگرى را با آن، بر دوش خود حمل مى كنند (عنكبوت - 13).
و نيز اخبار فراوانى داريم كه هر كس سنت بدى بگذارد، وزر و گناه تمام كسانى كه به آن سـنـت بـد عـمـل مـى كـنـنـد، بـراى او نـوشـتـه مـى شود همچنين هر كس سنت نيكى بگذارد معادل پاداش كسانى كه به آن عمل مى كنند براى او ثبت مى گردد.
در پـايـان آيـه ريـشـه اصلى بدبختى آنها را به اينگونه شرح مى دهد: آنها نه گوش شنوا داشتند و نه چشم بينا!( ما كانون يستطيعون السمع و ما كانوا يبصرون ) .
در حـقـيـقـت از كار انداختن اين دو وسيله مؤ ثر براى درك حقايق سبب شد كه هم خودشان به گـمـراهـى بـيـفـتند و هم ديگران را به گمراهى بكشانند چرا كه حق و حقيقت را جز با چشم باز و گوش شنوا نمى توان درك كرد.
جالب توجه اينكه در اين جمله مى خوانيم آنها توانائى شنيدن (حق را) نداشتند، اين تعبير اشـاره بـه ايـن واقـعـيـت اسـت كـه بـراى آنـهـا شـنـيـدن سـخـنـان حـق آنـقـدر سـنـگـيـن و ثقيل است كه گوئى اصلا توانائى شنيدن حق را ندارند، اين تعبير درست به اين مى ماند كه مى گوئيم شخص عاشق نمى تواند سخن از عيب معشوق خود را بشنود.
بـديـهـى اسـت ايـن عدم توانائى درك حقايق كه نتيجه لجاجت شديد و دشمنى آنان با حق و حقيقت است، از آنها سلب مسئوليت نمى كند، و به اصطلاح اين همان چيزى است كه خودشان اسباب آن را فراهم ساخته اند در حالى كه مى توانستند اين حالت را از خود دور كنند چرا كه قدرت بر سبب، قدرت بر مسبب است.
آيـه بـعد محصول تمام تلاشها و كوششهاى نادرست آنها را در يك جمله بيان مى كند و مى گـويـد: ايـنـهـا هـمـان كـسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و ورشكست شدند( اولئك الذين خسروا انفسهم ) .
و ايـن بـزرگـتـريـن خـسارتى است كه ممكن است دامنگير انسانى شود كه موجوديت انسانى خـويـش را از دسـت دهـد، سـپـس اضـافـه مـى كـنـد آنـهـا بـه مـعـبـودهـائى دروغـيـن دل بـسـتـه بـودنـد امـا سـرانجام تمام اين معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو گشتند( و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .
آخرين آيه مورد بحث حكم نهائى سرنوشت آنها را به صورت قاطعى چنين بـيـان مى كند: لا جرم و بناچار آنها در سراى آخرت زيانكارترين مردمند( لا جرم انهم فى الاخرة هم الا خسرون ) .
چـرا كـه هـم از نعمت چشم باز و گوش شنوا محروم شدند، و هم تمام سرمايه هاى انسانى وجود خويش را از دست دادند، و با اين حال هم بار مسئوليت خويش را بر دوش مى كشند و هم بار مسئوليت ديگران را!.
مـعـنـى اصـلى لا جـرم - جـرم (بـر وزن حـرم ) در اصـل بـه مـعـنـى چـيدن ميوه از درخت است (چنانكه راغب در مفردات آورده است ) و سپس به هر گـونـه اكـتـسـاب و تـحـصـيـل امـرى گـفـتـه شـده، و بـر اثـر كـثـرت اسـتـعـمـال در كـسـب نـامـلايـمـات ايـن مـفـهـوم را بـخـود گـرفـتـه، بـهـمـيـن دليـل بـه گـنـاه، جـرم گفته مى شود، ولى هنگامى كه اين كلمه با لا به صورت لا جرم بر سر جمله اى مى آيد اين معنى را مى دهد كه هيچ چيزى نمى تواند اين موضوع را قطع و منع كند، بنابراين لا جرم به معنى لابد و ناچار و مسلما به كار مى رود.(دقت كنيد).
( إن الذيـن أمـنـوا و عـملوا الصلحت و أخبتوا إلى ربهم أولئك أصحب الجنة هم فيها خلدون ) (23)( مـثـل الفـريـقـيـن كـالا عـمـى و الا صـم و البـصـيـر و السـمـيـع هل يستويان مثلا أفلا تذكرون ) (24)
ترجمه:
23 - آنـها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و در برابر خداوند خاضع و تسليم بودند، آنها ياران بهشتند، و جاودانه در آن خواهند ماند.
24 - حـال ايـن دو گـروه (مؤ منان و منكران ) حال نابينا و كر و بينا و شنوا است آيا اين دو همانند يكديگرند؟ آيا فكر نمى كنيد؟
در تـعـقـيـب آيات گذشته كه حال گروهى از منكران وحى الهى را تشريح مى كرد، اين دو آيه نقطه مقابل آنها يعنى حال مؤ منان راستين را بيان مى كند.
نـخـسـت مـى گـويد: كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و در برابر خداوند خـاضـع و تسليم و به وعده هاى او مطمئن بودند اصحاب و ياران بهشتند و جاودانه در آن خـواهـنـد مـاند( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت:
1 - بـيـان ايـن سه وصف يعنى ايمان و عمل صالح و تسليم و خضوع در برابر دعوت حق در حـقـيـقـت بـيـان سـه واقـعـيـت مـرتـبـط بـا يـكـديـگـر اسـت، چـرا كـه عمل صالح ميوه درخت ايمان است، ايمانى كه چنين ثمرى نداشته باشد، ايمان سست و بى ارزشى است كه نـمـى تـوان آن را بـه حـسـاب آورد، هـمـچنين مساله تسليم و خضوع و اطمينان به وعده هاى پـروردگـار از آثـار ايـمـان و عـمـل صـالح مـى بـاشـد، چـرا كـه اعـتـقـاد صـحـيـح و عمل پاك سرچشمه پيدايش اين صفات و ملكات عالى در درون جان انسان است.
2 - اخبتوا از ماده اخبات از ريشه خبت (بر وزن ثبت ) گرفته شده كه به معنى زمين صاف و وسـيع است كه انسان به راحتى و با اطمينان مى تواند در آن گام بردارد، به همين جهت اين ماده در معنى اطمينان به كار رفته است، و به معنى خضوع و تسليم نيز آمده، چرا كه چـنـيـن زمـيـنى هم براى گام برداشتن اطمينان بخش است، و هم در برابر رهروان خاضع و تسليم.
بـنـابـرايـن جـمـله اخبتوا الى ربهم، ممكن است به يكى از سه معنى زير باشد كه در عين حال جمع هر سه نيز با هم منافاتى ندارد:
1 - مؤ منان راستين در برابر خداوند خاضعند.
2 - آنها در برابر فرمان پروردگارشان تسليمند.
3 - آنها به وعده هاى خداوند اطمينان دارند.
و در هـر صـورت اشـاره بـه يـكـى از عاليترين صفات انسانى مؤ منان است كه اثرش در تمام زندگى آنان منعكس است.
جـالب ايـنـكـه در حـديثى از امام صادق (عليهاالسلام ) چنين مى خوانيم كه يكى از يارانش عـرض كرد در ميان ما مردى است كه نام او كليب است، هيچ حديثى از ناحيه شما صادر نمى شـود مـگـر ايـنـكـه او فـورا مـى گـويـد من در برابر آن تسليم، و لذا ما اسم او را كليب تسليم گذارده ايم.
امـام فـرمـود: رحـمـت خـدا بـر او باد، سپس اضافه كرد: آيا ميدانى تسليم چيست؟ ما ساكت شديم، فرمود: به خدا سوگند اين همان اخبات است كه در كلام خداوند
عزوجل الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم آمده است.
در آيـه بـعـد خـداونـد حـال ايـن دو گـروه را در ضـمـن يـك مـثـال روشـن و زنـده بـيـان مـى كـنـد و مـى گـويـد: حـال ايـن دو گـروه، حـال نابينا و كر و بينا و شنوا است( مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع ) .
آيا اين دو گروه همانند يكديگرند( هل يستويان مثلا ) .
آيا شما متذكر نمى شويد و نمى انديشيد( افلا تذكرون )
همانگونه كه در علم معانى بيان آمده است همواره براى مجسم ساختن حقايق عقلى و توضيح و تـبـيـين آنها در سطح عموم، معقولات را به محسوسات تشبيه مى كنند، قرآن اين روش را زيـاد بـه كار برده، و در بيان بسيارى از مسائل حساس و پر اهميت، با استفاده از مثلهاى روشن و زيبا، حقايق را به عاليترين صورتى تبيين مى كند.
بـيـان فـوق نيز از همين قبيل است، چرا كه مؤ ثرترين وسيله براى شناخت حقايق حسى در جهان طبيعت چشم و گوش است، به همين دليل نمى توان باور كرد، كه افرادى كه از چشم و گـوش بـه طـور كـلى مـثلا بصورت مادرزاد بى بهره باشند، چيز درستى از اين جهان طـبـيـعـت درك كـنـنـد، آنـهـا مـسـلمـا در يـك عـالم بـى خـبـرى كامل به سر خواهند برد.
هـمـيـن گـونـه آنـهـا كـه بـر اثـر لجـاجـت و دشـمـنـى بـا حـق و گـرفـتـار بـودن در چـنـگـال تـعـصـب و خـودخـواهـى و خـودپرستى، چشم و گوش حقيقت بين را از دست داده اند هرگز نمى توانند، حقايق مربوط به عالم غيب و اثرات ايمان و لذت عبادت پروردگار و شـكـوه تـسـليم در برابر فرمان او را درك كنند، اينگونه افراد به كوران و كرانى مى مـانـنـد كـه در تاريكى مطلق و سكوت مرگبار زندگى دارند، در حالى كه مؤ منان راستين با چشم باز و گوش شنوا هر حركتى را مى بينند و هر صدائى را مى شنوند و با توجه به آن راه خود را به سوى سرنوشتى سعادت آفرين مى گشايند.
( و لقد أرسلنا نوحا إلى قومه إنى لكم نذير مبين ) (25)( أن لا تعبدوا إلا الله إنى أخاف عليكم عذاب يوم أليم ) (26)( فـقـال المـلا الذيـن كـفـروا مـن قـومـه مـانرئك إلا بشرا مثلنا و مانرئك اتبعك إلا الذين هم أراذلنا بادى الرأى و ما نرى لكم علينا من فضل بل نظنكم كذبين ) (27)( قال يقوم أرأيتم إن كنت على بينة من ربى و أتئنى رحمة من عنده فعميت عليكم أنلزمكموها و أ نتم لها كرهون ) (28)
ترجمه:
25 - ما نوح را به سوى قومش فرستاديم (نخستين بار به آنها گفت:) من براى شما بيم دهنده اى آشكارم.
26 - (دعـوت مـن ايـن اسـت كـه ) جز الله (خداى واحد يكتا) را نپرستيد كه بر شما از عذاب روز دردناكى مى ترسم!.
27 - اشراف كافر قومش (در پاسخ ) گفتند ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى بينيم، و كـسـانـى را كـه از تـو پـيـروى كـرده انـد جـز گـروهـى اراذل ساده لوح نمى يابيم، و فضيلتى براى شما نسبت به خود مشاهده نمى كنيم بلكه شما را دروغگو تصور مى كنيم.
28 - (نـوح ) گـفـت: اگـر مـن دليـل روشـنـى از پـروردگـارم داشته باشم و از نزد خود رحمتى بمن داده باشد كه بر شما مخفى مانده (آيا باز هم رسالت مرا انكار مى كنيد؟). آيا من مى توانم شما را به پذيرش اين بينه مجبور سازم با اينكه شما آمادگى نداريد؟
سرگذشت تكان دهنده نوح و قومش
همانگونه كه در آغاز سوره بيان كرديم در اين سوره براى بيدار ساختن افكار و تـوجـه دادن واقعيات زندگى و سرنوشت شوم تبهكاران و بالاخره بيان راه پيروزى و موفقيت، قسمتهاى قابل ملاحظه اى از تاريخ انبياء پيشين بيان شده است:
نخست از داستان نوح (عليهاالسلام ) پيامبر اولواالعزمى شروع مى كند كه ضمن 26 آيه نقاط اساسى تاريخ او را به صورت تكان دهنده اى شرح مى دهد.
بـدون شـك داسـتـان قـيـام نـوح (عليهاالسلام ) و مـبارزه سر سختانه و پى گيرش با مـستكبرين عصر خويش، و سرانجام شوم آنها، يكى از عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخ بشر است كه در هر گامى از آن، درس عبرت مهمى نهفته است.
آيات فوق نخستين مرحله اين دعوت بزرگ را بيان كرده و مى گويد: ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، او به آنها اعلام كرد كه من بيم دهنده آشكارى هستم( و لقد ارسلنا نوحا الى قومه انى لكم نذير مبين ) .
تكيه روى مساله انذار و بيم دادن با اينكه پيامبران هم بيم دهنده بودند و هم بشارت دهنده، به خاطر آن است كه ضربه هاى نخستين انقلاب بايد از اعلام خطر و انذار شروع شود، چرا كه تاثير اين كار در بيدار ساختن خفتگان و غافلان از بشارت بيشتر است.
اصـولا انـسـان تـا احـسـاس خـطـر مـهـمـى نـكـنـد از جـا حـركـت نـخـواهـد كـرد و بـه هـمـيـن دليـل انـذارهـا و اعلام خطرهاى انبيا به صورت تازيانه هائى بر ارواح بيدرد گمراهان چنان فرود مى آمد كه هر كس قابليت حركتى داشت به حركت در آيد!
و نـيـز بـه همين دليل در آيات زيادى از قرآن (مانند 49 حج - 115 شعراء - 50 عنكبوت - 42 فـاطـر - 70 ص - 9 احـقـاف - 50 ذاريات و آيات ديگر) همه روى همين كلمه نذير به هنگام بيان دعوت انبياء تكيه شده است.
در آيه بعد پس از ضربه نخستين، محتواى رسالت خود را در يك جمله خـلاصـه مـى كند و مى گويد رسالت من اين است كه غير از الله ديگرى را پرستش نكنيد( الا تعبدوا الا الله ) .
و بـلا فـاصله پشت سر آن همان مساله انذار و اعلام خطر را تكرار مى كند و مى گويد: من بر شما از عذاب روز دردناكى بيمناكم( انى اخاف عليكم عذاب يوم اليم )
در حقيقت توحيد و پرستش الله (خداى يگانه يكتا) ريشه و اساس و زير بناى تمام دعوت پيامبران است، و به همين دليل در مورد ساير پيامبران همانگونه كه در آيه دوم اين سوره و آيـه 40 سـوره يـوسـف و 23 سـوره اسـراء نـيـز آمده همين تعبير مشاهده مى شود كه آنها دعوتشان را در توحيد خلاصه مى كردند.
اگـر بـراسـتـى هـمـه افـراد جـامـعـه جـز الله را پـرسـتـش نـكـنـنـد و در مـقـابـل انـواع بـتـهاى ساختگى اعم از بتهاى برونى و درونى، خودخواهيها، هوا و هوسها، شـهـوتـهـا پـول و مـقـام و جاه و جلال و زن و فرزند سر تعظيم فرود نياورند، هيچگونه نابسامانى در جوامع انسانى وجود نخواهد آمد.
اگـر انـسـان خـودكـامـه نـاتـوانـى را بـه صـورت يـك بـت در نـيـاورنـد، و در مـقـابل او سجده نكنند و فرمانش را به كار نبندند، نه استبداد و استعمارى به وجود خواهد آمـد و نـه آثـار شـوم آن نه ذلت و اسارت پيش مى آيد و نه وابستگى و طفيلى گرائى و تـمـام ايـن بـدبـخـتـيـهـا كـه دامـان افـراد و جوامع را مى گيرد، به خاطر همان انحراف از پرستش الله، و روى آوردن به پرستش بتها و طاغوتها است.
اكـنـون بـبـيـنـيم نخستين عكس العمل طاغوتها و خود كامگان و صاحبان زر و زور آن عصر در برابر اين دعوت بزرگ و اعلام خطر آشكار چه بود؟
مـسـلمـا چـيـزى جـز يـك مـشـت عـذرهاى واهى، بهانه هاى دروغين و استدلالهاى بى اساس كه برنامه همه جباران را در هر عصر و زمان تشكيل مى دهد نبود.
آنها سه پاسخ در برابر دعوت نوح دادند:
نـخـسـت اشـراف و ثروتمندانى كه از قوم نوح كافر بودند، گفتند ما تو را جز انسانى همانند خود نمى بينيم( فقال الملاء الذين كفروا من قومه ما نريك الا بشرا مثلنا ) .
در حالى كه رسالت الهى را بايد فرشتگان بدوش كشند، نه انسانهائى همچون ما، به گـمان اينكه مقام انسان از فرشته پائينتر است و يا درد انسان را فرشته بهتر از انسان مى داند!
بـاز در ايـنـجـا بـه كلمه ملاء بر خورد مى كنيم كه اشاره به صاحبان زر و زور و افراد چـشـم پـركـن تـوخـالى اسـت كـه در هـر جـامـعـه اى سـرچـشـمـه اصـلى فـسـاد و تباهى را تشكيل مى دهند و پرچم مخالفت را در برابر پيامبران همينها بر افراشته مى دارند.
دليـل ديـگـر آنـهـا ايـن بـود كـه گـفتند اى نوح ما در اطراف تو، و در ميان آنها كه از تو پـيـروى كـرده انـد كـسـى جـز يـك مـشـت اراذل و جـوانـان كـم سـن و سـال نـاآگـاه و بـى خـبـر كـه هـرگز مسائل را بررسى نكرده اند نمى بينيم( و ما نريك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراى )
اراذل جـمـع ارذل (بـر وزن اهـرم ) اسـت و آن خـود نـيـز جـمـع رذل مى باشد كه به معنى موجود پست و حقير است خواه انسان باشد يا چيز ديگر.
البـتـه شـك نـيـسـت كـه گـرونـدگـان و ايـمـان آورنـدگـان بـه نـوح، نـه از اراذل بـودنـد و نـه حـقـيـر و پـسـت، بـلكـه بـه حـكـم ايـنـكـه پـيـامـبـران قـبل از هر چيز به حمايت مستضعفان و مبارزه با مستكبران مى پرداختند، نخستين گروهى كه دعوت پيامبران را لبيك مـى گـفـتـنـد هـمـان گـروه مـحروم و فقير و كم درآمد بودند كه در نظر مستكبران كه مقياس شخصيت را تنها زر و زور مى دانستند، افرادى پست و حقير به شمار مى آمدند.
و ايـنـكـه آنـهـا را به عنوان بادى الراى (ظاهر بين و بى مطالعه و كسى كه با يك نظر عـاشـق و خـواهـان چـيزى مى شود) ناميدند در حقيقت به خاطر آن بود كه لجاجت و تعصبهاى نـاروائى را كـه ديـگران داشتند، آنها نداشتند، بلكه بيشتر، جوانان پاكدلى بودند كه در نـخستين تابش حقيقت را در قلب خود به سرعت احساس مى كردند، و با هوشيارى ناشى از حـقـيـقـت جـوئى نـشـانـه هـاى صـدق را در گـفـتـه هـا و اعمال پيامبران به زودى درك مى كردند.
بـالاخـره سـومـيـن ايراد آنها اين بود كه مى گفتند قطع نظر از اينكه تو انسان هستى نه فـرشـتـه، و عـلاوه بـر ايـنـكـه ايـمان آورندگان به تو نشان مى دهد كه دعوتت محتواى صـحـيـحـى نـدارد اصـولا مـا هـيچگونه برترى براى شما بر خودمان نمى بينيم تا به خـاطـر آن از شـمـا پـيـروى كـنـيـم( و مـا نـرى لكـم عـليـنـا مـن فضل )
و بـه هـمـيـن دليـل مـا گـمـان مـى كـنـيـم كـه شـمـا دروغ گـو هـسـتـيـد( بل نظنكم كاذبين ) .
در آيات بعد پاسخهاى منطقى نوح را در برابر اين ماجرا جويان بيان مى كند، نخست مى گـويـد: اى قوم! اگر من داراى دليل و معجزه آشكارى از سوى پروردگارم باشم، و مرا در انجام اين رسالت مشمول رحمت خود ساخته باشد، و اين موضوع بر اثر عدم توجه بر شـمـا مـخفى مانده باشد آيا باز هم مى توانيد رسالت مرا انكار كنيد، و از پيروى من دست برداريد؟!( قال يا قوم ارايتم ان كنت على بينة من ربى و آتانى رحمة من عنده فعميت عليكم ) .
در ايـنـكـه ايـن پـاسـخ مـربـوط بـه كداميك از ايرادهاى سهگانه مستكبران قوم نوح است، مفسران گفتگوهاى فراوانى دارند، ولى با دقت روشن مى شود كه اين پاسخ جامع مى تواند جوابگوى هر سه ايراد گردد، زيرا نخستين ايرادشان اين بود كه چرا تو انسان هستى؟!
او در پـاسـخ مـى گـويـد: درسـت اسـت كـه مـن انـسـانـى هـسـتـم هـمـچـون شـمـا، ولى مشمول رحمت الهى واقع شده ام و دليل و بينه آشكارى به من داده است، بنابراين انسانيتم نمى تواند مانع اين رسالت بزرگ باشد و لزومى ندارد كه فرشته باشم.
دومـيـن ايراد آنها اين بود كه پيروان تو افراد بى فكر و ظاهر بين هستند، او مى گويد: شما بى فكر هستيد كه اين حقيقت روشن را انكار مى كنيد زيرا دلائلى با من است كه براى هـر فـرد حـقـيـقـت جـوئى كافى و قانع كننده است، مگر افرادى چون شما كه زير پوشش غرور و خودخواهى و تكبر و جاه طلبى، چشم حقيقت بينشان از كار افتاده باشد.
سـومـين ايراد آنها اين بود كه مى گفتند ما هيچ برترى براى شما بر خود نمى يابيم و او در پـاسـخ مـى گـويـد: چـه بـرتـرى از ايـن بـالاتـر كـه خـداونـد مـرا مشمول رحمتش ساخته و مدارك روشن در اختيارم گذاشته است.
بـنـابـرايـن هـيـچ دليـلى نـدارد كـه شـمـا مـرا دروغـگـو خيال كنيد، زيرا كه نشانه هاى صدق گفتار من آشكار است.
و در پـايـان آيـه مـى گـويد: آيا من مى توانم شما را بر پذيرش اين بينه روشن مجبور سـازم در حالى كه خود شما آمادگى نداريد و از پذيرش و حتى تفكر و انديشه پيرامون آن كراهت داريد( انلز مكموها و انتم لها كارهون ) .
( و يـقوم لا أسلكم عليه مالا إن أجرى إلا على الله و ما أنا بطارد الذين أمنوا إنهم ملقوا ربهم ولكنى أرئكم قوما تجهلون ) (29)( و يقوم من ينصرنى من الله إن طردتهم أفلا تذكرون ) (30)( و لا أقـول لكـم عـنـدى خـزائن الله و لا أعـلم الغـيـب و لا أقول إنى ملك و لا أقول للذين تزدرى أعينكم لن يؤ تيهم الله خيرا الله أعلم بما فى أ نفسهم إنى إذا لمن الظلمين ) (31)
ترجمه:
29 - اى قوم: من در برابر اين دعوت اجر و پاداشى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر الله اسـت، و من آنها را كه ايمان آورده اند (بخاطر شما) از خود طرد نمى كنم چرا كه آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد (و در دادگاه قيامت خصم من خواهند بود) ولى شما را قوم جاهلى مى بينم.
30 - اى قـوم! چـه كـسى مرا در برابر (مجازات خدا) يارى مى دهد اگر آنها را طرد كنم! آيا انديشه نمى كنيد؟
31 - مـن هـرگـز به شما نمى گويم خزائن الهى نزد من است و نمى گويم غيب مى دانم و نـمـى گـويم من فرشته ام و (نيز) نمى گويم آنها كه در نظر شما خوار مى آيند خداوند خـيـرى بـه آنـهـا نـخـواهـد داد، خـدا از دل آنـهـا آگـاهـتـر اسـت (مـن اگـر بـا اينحال آنها را برانم ) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.
من هيچ فرد باايمانى را طرد نمى كنم.
در آيات گذشته ديديم كه قوم خود خواه و بهانه جو ايرادهاى مختلفى به نوح داشتند كه او بابيانى رسا و روشن به آنها پاسخ گفت.
آيات مورد بحث نيز دنباله پاسخگوئى به بهانه جوئيهاى آنها است.
نـخـسـتـيـن آيـه يـكـى از دلائل نـبـوت را كـه نـوح بـراى روشـن سـاخـتـن قـوم تـاريـكـدل بـيـان كـرده بـازگـو مـى كـنـد: اى قـوم! مـن در بـرابـر ايـن دعـوت از شـمـا مال و ثروت و اجر و پاداشى مطالبه نمى كنم( و يا قوم لا اسئلكم عليه ما لا ) .
اجر و پاداش من تنها بر خدا است خدائى كه مرا مبعوث به نبوت ساخته و مامور به دعوت خلق كرده است( ان اجرى الا على الله ) .
ايـن بـه خـوبى نشان مى دهد كه من هدف مادى از اين برنامه ندارم و جز به پاداش معنوى الهـى نـمـى انـديشم، و هرگز يك مدعى دروغين نمى تواند چنين باشد و اينهمه دردسر و ناراحتى را بخاطر هيچ براى خود بخرد.
و ايـن مـيـزان و الگوئى است براى شناخت رهبران راستين، از فرصت طلبان دروغين، كه هر گامى را بر مى دارند به طور مستقيم يا غير مستقيم هدف مادى از آنان دارند.
سـپـس در پـاسـخ آنـهـا كـه اصـرار داشـتـنـد نـوح ايـمـان آورنـدگان فقير و يا كم سن و سـال را از خـود بـرانـد بـا قاطعيت مى گويد من هرگز كسانى را كه ايمان آورده اند طرد نمى كنم( و ما انا بطارد الذين آمنوا ) .
چرا كه آنها با پروردگار خويش ملاقات خواهند كرد و در سراى ديگر خصم من در برابر او خواهند بود( انهم ملاقوا ربهم ) .
در پـايـان آيـه بـه آنـهـا اعـلام مـى كـنـد كـه مـن شـمـا را مـردمـى جاهل مى دانم( و لكنى اراكم قوما تجهلون ) .
چـه جـهـل و نـادانـى از ايـن بـالاتـر كـه مـقياس سنجش فضيلت را گم كرده ايد و آن را در ثروت و تمكن مالى و مقامهاى ظاهرى و سن و سال جستجو مى كنيد، و به گمان شما افراد پاكدل و با ايمان كه دستشان تهى و پايشان برهنه است از درگاه خدا دورند، اين اشتباه بزرگ شما است و نشانه جهل و بيخبريتان!.
به علاوه شما بر اثر جهل و نادانى چنين مى پنداريد كه پيامبر بايد فرشته باشد، در حالى كه رهبر انسانها بايد از جنس آنها باشد تا نيازها و مشكلات و دردهاى آنان را بداند و لمس كند.
در آيـه بـعـد بـراى تـوضـيـح بيشتر به آنها مى گويد: اى قوم! اگر من اين گروه با ايمان را طرد كنم چه كسى در برابر خدا (در آن دادگاه بزرگ عدالت و حتى در اين جهان ) مرا يارى خواهد كرد؟!( و يا قوم من ينصرنى من الله ان طردتهم ) .
طـرد افـراد صـالح و مـؤ مـن كـار سـاده اى نـيـست، آنها فرداى قيامت دشمن من خواهند بود و هيچكس نمى تواند در آنجا از من دفاع كند، و نيز ممكن است مجازات الهى در اين جهان دامن مرا بگيرد. آيا انديشه نمى كنيد تا بدانيد آنچه مى گويم عين حقيقت است( افلا تذكرون ) .
مـيـان تفكر و تذكر اين تفاوت وجود دارد كه تفكر در حقيقت براى شناخت چيزى است هر چند هـيـچگونه اطلاعى از آن قبلا نداشته باشيم، ولى تذكر (ياد آورى ) در موردى گفته مى شود كه انسان قبلا با آن موضوع آشنائى داشته است، هر چند از طريق آگاهيهاى فطرى بـاشـد، و اتـفـاقـا مـسـائل مـورد بـحـث نـوح بـا قـومـش نـيـز هـمـه از ايـن قبيل است، مطالبى است كه انسان با مراجعه به فطرت و نهاد خويش آنها را درك مى كند ولى غرور و تعصب و خود خواهى و غفلتشان بر روى آنها پرده افكنده است.
آخـريـن سـخنى كه نوح در پاسخ ايرادهاى واهى قوم به آنها مى گويد اين است كه اگر شـمـا خـيـال مـى كـنـيـد و انـتظار داريد من امتيازى جز از طريق وحى و اعجاز بر شما داشته باشم اشتباه است، با صراحت بايد بگويم كه من نه به شما مى گويم خزائن الهى در اخـتـيـار مـن اسـت و نـه هـر كـارى بـخـواهـم مـى تـوانـم انـجـام دهـم( و لا اقول لكم عندى خزائن الله ) .
و نه مى گويم از غيب آگاهى دارم( و لا اعلم الغيب ) .
و نه مى گويم من فرشته ام( و لا اقول انى ملك ) .
ايـنـگونه ادعاهاى بزرگ و دروغين مخصوص مدعيان كاذب است، و هيچگاه يك پيامبر راستين چنين ادعاهائى نخواهد كرد، چرا كه خزائن الهى و علم غيب تنها در اختيار ذات پاك خدا است، و فرشته بودن با اين احساسات بشرى نيز سازگار نيست.
بـنـابـرايـن هـر كـس يـكـى از ايـن سـه ادعـا يـا هـمـه آنـهـا را داشـتـه بـاشـد دليل بر دروغگوئى او است.
نـظـيـر ايـن تـعـبـيـر درباره پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز در آيه 50 سـوره انـعـام ديـده مـى شـود، آنـجـا كـه مـى گـويـد:( قـل لا اقـول لكـم عـنـدى خـزائن الله و لا اعـلم الغـيـب و لا اقـول لكم انى ملك ان اتبع الا ما يوحى الى ) : بگو من نمى گويم خزائن الهى نزد من است و نـمـى گـويم از غيب آگاهم، و نه مى گويم فرشته ام، من تنها پيروى از آنچه بر من وحـى مـى شـود دارم مـنـحصر ساختن امتياز پيامبر در اين آيه به مسئله وحى و نفى امور سه گـانـه بالا دليل بر اين است كه در آيات مربوط به نوح نيز چنين امتيازى در مفهوم كلام افتاده هر چند صريحا بيان نشده است.
در پايان آيه بار ديگر به موضوع ايمان آورندگان مستضعف پرداخته و تـاكـيـد مـى كـنـد كـه مـن هـرگـز نـمـى توانم درباره اين افرادى كه در چشم شما حقيرند بـگـويـم خـداونـد هـيـچ خـيـر و پـاداش نـيـكـى بـه آنـهـا نـخـواهـد داد( و لا اقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤ تيهم الله خيرا ) .
بـلكـه بـه عـكـس خـيـر ايـن جـهـان و آن جـهـان مـال آنـهـا اسـت، هـر چـنـد دسـتـشـان از مـال و ثـروت تـهـى اسـت، ايـن شـمـا هـسـتـيـد كـه بـر اثـر خـيـالات خـام، خـيـر را در مال و مقام يا سن و سال منحصر ساخته ايد و از حقيقت و معنى به كلى بيخبريد.
و بـه فـرض كـه گـفـتـه شـمـا راسـت بـاشـد و آنـهـا اراذل و اوبـاش بـاشـنـد خـدا از درون جـان آنـهـا و نـيـاتشان آگاه است( الله اعلم بما فى انفسهم )
مـن كـه جـز ايـمـان و صـداقـت از آنـهـا چـيـزى نـمـى بـيـنـم، و بـه هـمـيـن دليل وظيفه دارم آنان را بپذيرم، من مامور به ظاهرم و بنده شناس خداست!
و اگر غير از اين كارى كنم مسلما از ستمكاران خواهم بود( انى اذا لمن الظالمين ) .
ايـن احـتـمـال نـيـز در تفسير جمله آخر داده شده است كه به تمام محتواى آيه مربوط باشد يعنى اگر من ادعاى علم غيب يا فرشته بودن، يا مالك خزائن الهى بودن كنم، و يا ايمان آورندگان را طرد نمايم در پيشگاه خدا و وجدان در صف ستمگران خواهم بود.
در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد:
1 - همانگونه كه بارها اشاره كرده ايم آگاهى از غيب به طور مطلق و بدون هيچگونه قيد و شـرط از آن خدا است، ولى او هر مقدار از اين آگاهى را مصلحت ببيند در اختيار پيامبران و اولياى خود مى گذارد همانطور كه در آيه 26 و 27 سوره جن مى خوانيم:( عالم الغيب فلا يـظـهـر عـلى غـيـبـه احـدا الا من ارتضى من رسول ) (خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هيچكس را از علم غيب خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند).
بـنـابـرايـن هـيـچـگونه تضادى ميان آيات مورد بحث كه نفى علم غيب از پيامبران مى كند و آيـات يـا روايـاتى كه آگاهى بعضى از غيوب را به پيامبران يا امامان (عليهمالسلام ) نسبت مى دهد وجود ندارد.
آگـاهـى از اسـرار غـيـب بـالذات مـخـصوص خدا است و ديگران هر چه دارند بالعرض و از طريق تعليم الهى مى باشد و به همين دليل محدود به حدودى است كه او اراده مى كند.
2 - مقياس سنجش فضيلت
بار ديگر در اين آيات به واقعيت بر خورد مى كنيم كه صاحبان زر و زور و دنياپرستان مـادى كـه هـمـه چـيـز را از دريـچـه افـكـار خـود بـه همان رنگ مادى مى بينند تمام احترام و شخصيت را در داشتن ثروت و مقام و موقعيتهائى هموزن اين دو مى پندارند بنابراين تعجب نـيـست كه مؤ منان راستينى كه دستشان از مال و ثروت تهى بود در قاموس آنها به عنوان اراذل معرفى گردند و با چشم حقارت و پستى به آنها بنگرند.
ايـن مـنـحـصـر بـه قـوم نـوح نـبـود كـه مـؤ منان مستضعف مخصوصا جوانان انقلابى را كه اطـرافـش را گـرفته بودند تهى مغز و كوتاه فكر و بى سر و پا مى دانستند، تاريخ نشان مى دهد كه اين منطق در برابر پيامبران ديگر مخصوصا در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان نخستين وجود داشته است.
هـم اكـنـون نـظير اين منطق را در عصر و زمان خود مى بينيم كه مستكبران فرعون صفت، با اتكاى به قدرت شيطانى خود مؤ منان راستين را متهم به تمام اين موضوعات مى كنند و به صورت تكرار تاريخ همان عناوين را به مخالفان خود نسبت مى دهند
ولى هـنـگـامـى كـه يك محيط فاسد با يك انقلاب الهى پاكسازى شد اين گونه مقياسهاى سـنـجـش شـخـصـيت نيز همراه ساير عناوين موهوم به زباله دان تاريخ ريخته مى شود، و مقياسهاى اصيل و انسانى جاى آنها را مى گيرد، مقياسهائى كه در متن زندگى انسان قرار گـرفـتـه و واقعيتهاى عينى روى آن استوار است و يك جامعه پاك و آباد و آزاد از آنها مايه مـى گـيـرد، هـمـچون ايمان، علم و آگاهى فداكارى و گذشت، تقوا و پاكدامنى، شهامت و شجاعت، تجربه و هوشيارى مديريت و نظم و مانند اينها.
3 - بـعـضـى از مـفـسران مانند نويسنده المنار هنگامى كه به اين آيه مى رسد در ضمن يك جـمـله كـوتـاه بـه آنـهـا كـه عـلم غـيـب را بـراى غـيـر خـدا قـائلنـد و يـا حل مشكلاتى را از آنها مى خواهند اشاره كرده، مى گويد: اين دو امر (علم غيب و خزائن الهى ) هـمـان چـيـزهـائى اسـت كـه قـرآن از پـيـامـبـران نـفـى كـرده امـا بـدعـتـگـزاران مـسـلمـيـن و اهل كتاب آنها را براى اولياء و قديسين اثبات مى كنند!
اگـر مـنـظـور او ايـن باشد كه هر گونه آگاهى از غيب ولو به تعليم الهى از آنها نفى شـود ايـن بـر خـلاف نـصـوص صـريـح قـرآن مـجـيـد اسـت، و اگـر مـنـظـور او نـفـى توسل به پيامبران و اولياى الهى باشد - به اين صورت كه از آنها تقاضا كنيم كه از خـداوند حل مشكلات ما را بخواهند - اين سخن نيز مخالف آيات قرآن و احاديث مسلمى است كه از طـرق شـيـعـه و اهـل سنت نقل شده است (براى توضيح بيشتر در اين باره به جلد چهارم تفسير نمونه صفحه 363 - 369 مراجعه فرمائيد:)
( قالوا ينوح قد جدلتنا فأ كثرت جدلنا فأتنا بما تعدنا إن كنت من الصدقين ) (32)( قال إنما يأ تيكم به الله إن شاء و ما أنتم بمعجزين ) (33)( و لا يـنـفعكم نصحى إن أردت أن أنصح لكم إن كان الله يريد أن يغويكم هو ربكم و إليه ترجعون ) (34)( أم يقولون افترئه قل إن افتريته فعلى إجرامى و أنا برى ء مما تجرمون ) (35)
ترجمه:
32 - گـفـتند اى نوح: با ما جر و بحث كردى، و زياد سخن گفتى (بس است ) اكنون اگر راست مى گوئى آنچه را بما وعده مى دهى (از عذاب الهى ) بياور!
33 - (نوح ) گفت اگر خدا اراده كند خواهد آورد و شما قدرت فرار نخواهيد داشت!
34 - (امـا چه سود كه ) هر گاه خدا بخواهد شما را (بخاطر گناهانتان ) گمراه سازد و من بـخـواهـم شـمـا را انـدرز دهـم انـدرز مـن فايده اى بحالتان نخواهد داشت، او پروردگار شماست و به سوى او بازگشت خواهيد نمود.
35 - (مـشـركـان ) مـى گـويند او (محمد) اين سخنان را بدروغ بخدا نسبت داده بگو اگر من ايـنـهـا را از پـيـش خـود سـاخـته باشم و به او نسبت دهم گناهش بر عهده من است ولى من از گناهان شما بيزارم.
حرف بس است، مجازات كو؟
در اين آيات به دنباله گفتگوى نوح و قومش اشاره شده است آيه نخست از زبان قوم نوح چنين نقل مى كند آنها گفتند: اى نوح اين همه بحث و مجادله كردى بس است، تو بسيار با ما سخن گفتى، ديگر جائى براى بحث باقى نمانده
است( قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا ) .
اگر راست مى گوئى همان وعده هاى دردناكى را كه به ما مى دهى در مورد عذابهاى الهى تحقق بخش( فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) .
اين درست به آن مى ماند كه شخص يا اشخاصى درباره مساله اى با ما سخن بگويند و در ضـمـن تـهديدهائى هم كنند و ما مى گوئيم پر حرفى بس است برويد و هر كارى از شما سـاخـتـه اسـت انـجـام دهـيـد و هـيـچ مـعـطـل نـشـويـد، اشـاره بـه ايـنـكـه: نـه بـه دلائل شما وقعى مى نهيم و نه از تهديدتان مى ترسيم و نه حاضريم بيش از اين گوش به سخنان شما فرا دهيم!
انـتـخاب اين روش در برابر آنهمه محبت و لطف پيامبران الهى و گفتارهائى كه همچون آب زلال و گوارا بر دل مى نشيند حكايت از نهايت لجاجت و تعصب و بى خبرى مى كند.
ضـمـنـا از ايـن گـفـتـار نـوح بـه خـوبـى بـر مى آيد كه مدتى طولانى براى هدايت آنها كـوشـيـده اسـت، و از هـر فـرصـتى براى رسيدن به اين هدف، يعنى ارشاد آنان استفاده كرده است، آنقدر كه آن قوم گمراه اظهار خستگى از سخنان و ارشادهايش كردند.
ايـن واقـعـيت از ساير آياتى كه در قرآن درباره نوح آمده نيز به خوبى روشن مى شود، در سـوره نـوح آيـات 5 تـا 13 بـه طـور مـبـسـوط ايـن مـعـنـى را بـيـان كـرده اسـت( قـال رب انـى دعـوت قـومـى ليـلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الا فرارا و انى كلما دعوتهم لتـغـفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا، ثم انى دعوتهم جهارا، ثم انى اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ) : پروردگارا! من قوم خود را شب و روز به سوى تو خواندم ولى اين دعوت من چيزى جز فرار بر آنها نيفزود!، و من هـر زمـان آنـهـا را دعـوت كـردم تا تو آنانرا بيامرزى انگشتان خويش را در گوشها قرار دادند، و لباسها را بر خود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و استكبار و خود سرى نشان دادند، من باز دست از دعوت آنها بر نداشتم، آشكارا و سپس پنهانى آنانرا به سوى تو دعوت كردم و پى در پى اصرار ورزيدم ولى آنها به هيچ وجه به سخنان من گوش فرا ندادند!
در آيـه مـورد بـحـث جـمـله جـادلتـنـا آمـده اسـت كـه از مـاده مـجـادله گـرفـتـه شـده و آن در اصـل از جـدل بـه مـعـنـى تـابـيـدن و پـيـچـيـدن شـديـد طـنـاب اسـت، و بـه هـمـيـن دليـل بـه بـاز شـكـارى اجـدل گـفـته مى شود چرا كه از همه پرندگان پرخاشگرتر و پيچندهتر است، سپس در مورد پيچانيدن طرف در بحث و گفتگو به كار رفته است.
بـا ايـنـكه جدال و مراء و حجاج (بر وزن لجاج ) در معنى شبيه يكديگرند ولى به طورى كه بعضى از محققين گفته اند در مراء يك نوع مذمت و نكوهش افتاده است، چرا كه در مواردى بـه كـار مـى رود كـه انـسـان روى يـك مـسـاله بـاطـل پـافـشـارى و اسـتـدلال مـى كـنـد، ولى در مـعـنـى جـدال و مـجـادله ايـن مـفهوم الزاما وجود ندارد، اما تفاوت جـدال و حـجاج در اين است كه جدال براى باز گرداندن طرف از عقيده خود به كار مى رود اما حجاج براى دعوت او به يك عقيده و استدلال بر آن.
نوح در برابر اين بى اعتنائى، لجاجت و خيره سرى، با جمله كوتاهى چنين پاسخ گفت: تـنـهـا اگـر خـدا اراده كـنـد بـه ايـن تـهـديـدهـا و وعـده هـاى عـذاب تـحـقـق مـى بـخـشـد( قال انما ياتيكم به الله ان شاء )
ولى به هر حال اين از دست من خارج است و در اختيار من نيست، من فرستاده اويم، و سر بر فرمانش دارم بنابراين مجازات و عذابرا از من مخواهيد.
امـا بـدانـيـد هـنـگـامـى كـه فـرمـان عـذاب فـرا رسـد شـمـا نـمـى تـوانـيـد از چنگال قدرت او بگريزيد، و به مامن و پناهگاهى فرار كنيد:( و ما انتم بمعجزين ) . (معجزه ) از مـاده (اعـجـاز) بـه مـعنى ناتوان ساختن ديگرى است، اين كلمه گاهى در مواردى به كار مى رود كه انسان مانع كار ديگرى شود و جلو او را بگيرد و او را به عجز در آورد، و گاهى در موردى كه از چنگال كسى فرار كند و از دسترس وى بيرون رود و او را ناتوان سازد، و گاهى به اين صورت كه با پيشدستى كردن طرفرا به زانو در آورد و يا خود را در مصونيت قرار دهد.
تـمـام ايـنـهـا چـهره هاى مختلفى از معنى (اعجاز) و ناتوان ساختن طرف است، و در آيه فوق همه اين معانى محتمل است چرا كه هيچگونه منافاتى ميان آنها نيست يعنى شما به هيچ صورت نمى توانيد از عذاب او در امان بمانيد.
سـپـس اضافه مى كند (اگر خداوند به خاطر گناهان و آلودگيهاى جسمى و فكرى تان بـخـواهـد شـمـا را گمراه سازد، هرگز نصيحت من براى شما سودى نخواهد بخشيد هر چند بـخـواهـم شـمـا را نـصيحت كنم )( و لا ينفعكم نصحى ان اردت ان انصح لكم ان كان الله يريد ان يغويكم ) .
چـرا كـه (او پروردگار شمااست و به سوى او باز مى گرديد) و تمام هستى شما در قبضه قدرت او است( هو ربكم و اليه ترجعون ) .
سؤ ال:
بـا مـطـالعـه ايـن آيـه فورااين سؤ ال به نظر مى رسد - و بسيارى از مفسران هم به آن اشـاره كـرده انـد - كـه مـگـر مـمـكـن اسـت خـداونـد اراده گمراه ساختن كسى را بكند؟ آيا اين دليـل بـر جـبـر نـخـواهـد بـود؟ و آيـا بـا قـبـول اصـل آزادى اراده و اخـتـيـار چـنـيـن چـيـزى قابل قبول است؟
پاسخ:
هـمـانـگـونـه كـه از لابـلاى بـحثهاى فوق روشن شد - و بارها هم به آن اشاره كرده ايم گـاهـى يـك سلسله اعمال از انسان سر مى زند كه نتيجه آن گمراهى و انحراف هميشگى و عـدم بـازگـشـت بـه سوى حق است لجاجت مستمر و اصرار بر گناهان و دشمنى مداوم با حق طلبان و رهبران راستين، آنچنان پرده ضخيمى بر فكر انسان مى افكند كه توانائى ديد كمترين شعاع آفتاب حق و حقيقت را پيدا نمى كند!.
و چـون ايـن حـالت، از آثـار اعـمـالى اسـت كـه خـود انـسـان انـجـام داده بـهـيـچـوجـه دليـل بـر جـبـر نـمـى شود، بلكه عين اختيار است، آنچه بخدا مربوط است اين است كه در چنان اعمالى چنين اثرى قرار داده است:
در قـرآن مـجـيـد آيـات مـتـعـددى بـه ايـن واقـعـيـت اشـاره مـى كـنـد كـه مـا در ذيل آيه 7 سوره بقره و... به آن اشاره كرده ايم.
در آخـريـن آيه مورد بحث سخنى به عنوان يك جمله معترضه براى تاكيد بحثهائى كه در داستان نوح در آيات گذشته و آينده عنوان شده است مى گويد: (دشمنان مى گويند اين مـطـلب را او (محمد - (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از پيش خود ساخته و به خدا نسبت داده است )( ام يقولون افتراه ) .
در پـاسخ آنها بگو (اگر من اينها را از پيش خود ساخته ام و به دروغ به خدا نسبت داده ام گناهش بر عهده من است )( قل ان افتريته فعلى اجرامى ) .
(ولى من از گناهان شما بيزارم )( و انا برى ء مما تجرمون )
در اينجا بايد به چند نكته توجه داشت:
1 - (اجرام ) از ماده (جرم ) (بر وزن جهل ) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم به معنى چيدن ميوه نارس و سپس هر كار ناخوش آيندى گفته شده است، و همچنين بـه وادار كـردن كـسى به گناه نيز اطلاق مى شود، و از آنجا كه انسان در ذات و فطرت خود پيوندى با معنويت و پاكى داردانجام گناهان او را از اين پيوند الهى جدا مى سازد.
2 - بعضى احتمال داده اند كه آيه اخير درباره پيامبر اسلام نيست، بلكه مربوط به خود نوح است چرا كه اين آيات همه مربوط به او بوده و آيات آينده نيز از او سخن مى گويد، بـنـابـراين مناسبتر اين است كه اين آيه هم مربوط به نوح باشد، و جمله معترضه خلاف ظاهر است.
ولى بـا تـوجه به اينكه اولا شبيه اين تعبير تقريبا با همين عبارت در سوره احقاف آيه 8 در مـورد پـيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده، ثانيا آنچه درباره نوح در ايـن آيـات آمـده اسـت هـمه بصورت صيغه غايب است، در حالى كه آيه مورد بحث بصورت مـخـاطـب مـى بـاشـد (و مـسـأله (التـفـات ) يـعـنـى انـتـقـال از غـيـبـت به خطاب نيز بر خلاف ظاهر مى باشد) و اگر بخواهيم آيه را درباره نـوح بـدانـيـم جـمـله يـقـولون كـه بـصـورت فـعـل مـضـارع اسـت و هـمـچـنـيـن قـل كـه بـصـورت فـعـل امـر اسـت همه احتياج به تقدير دارد، ثالثا در حديثى كه از امام بـاقـر (عليهاالسلام ) و امـام صـادق (عليهاالسلام ) در تـفـسـيـر بـرهـان ذيـل هـمـيـن آيـه نـقـل شـد آمـده اسـت كـه آيـه فـوق در بـرابـر كـفـار مـكـه نـازل گـرديـده، از مـجـمـوع ايـن دلائل چـنين به نظر مى رسد كه آيه مربوط به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تهمتهاى نارواى كفار و پاسخ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به آنهاست.
ذكـر ايـن نـكته نيز لازم است كه معنى (جمله معترضه ) اين نيست كه سخنى بى ارتباط با اصل گفتار ذكر شود بلكه جمله هاى معترضه غالبا محتوى مطالبى است كه مفاد كلام را تـأكـيـد و تـأيـيـد مى كند و از آنجا كه پيوند سخن را موقتا قطع مى كند مخاطب را از يـكـنـواخـتـى رهـائى مى بخشد و لطافت و روح و تازگى به گفتار مى دهد، و مطمئنا جمله معترضه هيچگاه نمى تواند بتمام معنى بيگانه از سخن باشد
و الا بر خلاف اصول فصاحت و بلاغت است، در حالى كه هميشه در كلمات فصيح و بليغ جمله هاى معترضه ديده مى شود.
3 - بـه هـنـگام مطالعه آيه اخير ممكن است اين ايراد به نظر برسد كه اين چگونه منطقى است كه پيامبر يا نوح در مقابل كفار بگويند اگر اين سخن افتراء است گناهش به گردن مـا، آيـا قـبـول مـسئوليت گناه افتراء سبب مى شود كه سخن آنها حق و مطابق واقع باشد و مردم موظف باشند از آن اطاعت و پيروى كنند؟!
ولى بـا دقـت در آيـات گـذشـتـه بـه پـاسـخ ايـن ايـراد پى مى بريم: آنها در حقيقت مى خـواسـتـنـد بـگـويـنـد با اين سخنان ما كه مشتمل بر انواع استدلالهاى عقلى است، بفرض مـحـال كـه از طـرف خـدا هـم نباشيم گناهش بگردن ما است ولى استدلالات عقلى جاى خودش ثـابـت اسـت و شـمـا بـا مـخـالفـت آن هـمـواره در گناه خواهيد بود، گناهى مستمر و پايدار (تـوجـه داشـتـه بـاشيد كه تجرمرن صيغه مضارع است كه معمولا دلالت بر استمرار مى كند).
( و أوحى إلى نوح أنه لن يؤ من من قومك إلا من قد أمن فلا تبتئس بما كانوا يفعلون ) (36)( و اصنع الفلك بأ عيننا و وحينا و لا تخطبنى فى الذين ظلموا إنهم مغرقون ) (37)( و يـصـنـع الفـلك و كـلمـا مـر عـليـه مـلا مـن قـومـه سـخـروا مـنـه قال إن تسخروا منا فإنا نسخر منكم كما تسخرون ) (38)( فسوف تعلمون من يأ تيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم ) (39)
ترجمه:
36 - به نوح وحى شد كه جز آنها كه (تاكنون ) ايمان آورده اند ديگر هيچكس از قوم تو ايمان نخواهد آورد بنابراين از كارهائى كه مى كنند غمگين مباش،
37 - و (اكـنـون ) در حـضـور مـا و طـبـق وحـى مـا كشتى بساز و درباره آنها كه ستم كردند شفاعت مكن كه آنها غرق شدنى هستند.
38 - او مشغول ساختن كشتى بود و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مى گذشتند او را مـسـخـره مـى كردند، (ولى نوح ) گفت اگر ما را مسخره مى كنيد ما نيز شما را همينگونه مسخره خواهيم كرد:
39 - بزودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغش خواهد آمد و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد!.
تصفيه شروع مى شود.
سر گذشت نوح كه در آيات اين سوره آمده است در حقيقت در چند فراز كه هر فراز مربوط به يك دوره از مبارزات نوح در مقابل مستكبران است بيان شده:
آنـچـه در آيات قبل گذشت مرحله دعوت و تبليغ پى گير و مستمر نوح (عليهاالسلام ) با نـهـايـت جـديـت، و بـا اسـتـفـاده از تـمـام وسـائل بـود، در ايـن مـرحـله كـه سـاليـان دراز طـول كشيد گروه اندكى - اندك از نظر عدد و بسيار از نظر كيفيت و استقامت - به او ايمان آوردند.
آيـات مـورد بـحـث اشاره به مرحله دوم اين مبارزه است، مرحله پايان يافتن دوران تبليغ و آماده شدن براى تصفيه الهى!
در آيـه نـخـست مى خوانيم: (به نوح وحى شد كه جز افرادى كه از قومت به تو ايمان آورده انـد ديـگر هيچكس ايمان نخواهد آورد.)( و اوحى الى نوح انه لن يؤ من من قومك الا من قد آمن ) .
اشـاره بـه ايـنـكـه صـفـوف به كلى از هم جدا شده، و ديگر دعوت براى ايمان و اصلاح سودى ندارد، و بايد آماده تصفيه و انقلاب نهائى شود.
و در پـايـان آيـه بـه نـوح دلدارى داده مـى گويد: (اكنون كه چنين است از كارهائى كه ايـنـها انجام مى دهند به هيچوجه اندوهناك و محزون مباش )( فلا تبتئس بما كانوا يفعلون ) .
ضـمنا از اين آيه استفاده مى شود كه خداوند قسمتهائى از علم اسرار غيب را در هر مورد كه لازم بـاشـد در اختيار پيامبرش ميگذارد همانگونه كه در اينجا به نوح خبر مى دهد كه در آينده هيچكس از آنها ايمان نخواهد آورد.
بـه هـر حـال ايـن گـروه عـصـيانگر و لجوج بايد مجازات شوند، مجازاتى كه جهان را از لوث وجـود آنـهـا پـاك كـنـد و مؤ منان را براى هميشه از چنگالشان رها سازد، فرمان غرق شـدن آنـهـا صـادر شـده اسـت، ولى هـر چـيز وسائلى مى خواهد، نوح بايد كشتى مناسبى بـراى نجات مؤ منان راستين بسازد تا هم مؤ منان در مدت ساختن كشتى در مسير خود ورزيده تر شوند و هم بر غير مؤ منان به اندازه كافى اتمام حجت گردد.
(به نوح فرمان داديم كه كشتى بسازد، در حضور ما و طبق فرمان ما)( و اصنع الفلك باعيننا و وحينا )
مـنـظـور از كـلمه (اعيننا) (در برابر ديدگان ما) اشاره به اين است كه تمام تلاشها و كوششهاى تو در اين زمينه در حضور ما است، بنابراين با فكر راحت به كار خويش ادامه ده، طـبـيـعـى اسـت ايـن احـسـاس كه خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب ميباشد به انسان هم توان و نيرو مى بخشد، و هم احساس مسئوليت بيشتر!
و از كـلمـه (وحينا) چنين بر مى آيد كه نوح چگونگى ساختن كشتى را نيز از فرمان خدا مـى آمـوخت، و بايد هم چنين باشد زيرا نوح پيش خود نمى دانست ابعاد عظمت طوفان آينده چـه انـدازه اسـت تـا كـشـتـى خود را متناسب با آن بسازد، و اين وحى الهى بود كه او را در انتخاب بهترين كيفيتها يارى مى كرد.
در پـايـان آيـه بـه نـوح هـشـدار مـى دهد كه از اين به بعد (در باره ستمگران شفاعت و تـقـاضـاى عـفو مكن چرا كه آنها محكوم به عذابند و مسلما غرق خواهند شد)( و لا تخاطبنى فى الذين ظلموا انهم مغرقون )
ايـن جـمـله به خوبى مى فهماند كه شفاعت درباره همه كس ممكن نيست بلكه شرائطى دارد كـه اگـر در كـسـى مـوجـود نباشد پيامبر خدا هم حق شفاعت و تقاضاى عفو در مورد او ندارد (به جلد اول تفسير نمونه مراجعه شود)
امـا چـنـد جـمـله هم درباره قوم نوح بشنويم آنها به جاى اينكه يك لحظه با مساءله دعوت نـوح بـه طـور جـدى بـر خـورد كـنـند و حداقل احتمال دهند كه ممكن است اينهمه اصرار نوح (عليهاالسلام ) و دعـوتـهـاى مكررش از وحى الهى سرچشمه گرفته، و مسئله طوفان و عـذاب حـتـمـى باشد، باز همانطور كه عادت همه افراد مستكبر و مغرور است به استهزاء و مـسخره ادامه دادند: و هر زمان كه گروهى از قومش از كنار او مى گذشتند و او و يارانش را سـر گـرم تـلاش بـراى آمـاده سـاخـتـن چـوبـهـا و مـيـخـهـا و وسائل كشتى سازى مـى ديـدنـد مسخره مى كردند و مى خنديدند و مى گذشتند( و يصنع الفلك و كلما مر عليه ملاء من قومه سخروا منه ) .
(مـلاء) آن اشـراف از خـود راضـى هـمـه جا مستضعفان را به مسخره مى گيرند و آنها را مـوجـوداتـى پست و در خور تحقير مى پندارند، چرا كه زر و زور ندارند، نه تنها آنها را مسخره مى كنند، بلكه افكارشان هر قدر بلند باشد و مكتبشان هر اندازه ريشه دار باشد و اعـمـالشـان هـر چند كاملا حساب شده باشد به پندار آنها در خور تحقير است و به همين دليـل پـنـد و انـدرز و هـشـدار و اعـلام خطر در آنها اثر نمى كند، تنها تازيانه هاى عذاب دردناك الهى بايد بر پشت آنها نواخته شود.
مى گويند اين گروههاى اشراف قوم نوح هر دسته نوعى استهزاء كه مايه خنده و تفريح بود براى خود انتخاب مى كردند.
يكى مى گفت: اى نوح مثل اينكه دعوى پيامبرى نگرفت آخر سر، نجار شدى!...
ديـگـرى مـى گـفـت: كـشـتـى مـى سـازى بـسـيـار خـوب، دريـايـش را هـم بـسـاز! هـيـچ آدم عاقل ديدهاى در وسط خشكى كشتى بسازد؟!...
بـعـضـى ديـگـر شـايـد مـى گـفـتـنـد: اوه كشتى به اين بزرگى براى چه مى خواهى، لا اقل كوچكتر بساز، كه اگر بخواهى به سوى دريا بكشى براى تو ممكن باشد!
مـى گـفـتند و قاه قاه مى خنديدند و مى گذشتند و اين موضوع در خانه ها و مركز كارشان به اصطلاح سوژه بحثها بود، و با يكديگر درباره نوح و كم فكرى پيروانش سخن مى گـفـتـنـد!: پـيـر مـرد را تماشا كن آخر عمرى به چه روزى افتاده است؟ حالا مى فهميم كه اگـر بـه سـخـنـان او ايـمـان نـيـاورديـم حـق بـا مـا بـود. اصـلا عقل درستى ندارد:!
و امـا نـوح بـا اسـتـقـامت فوق العادهاى كه زائيده ايمان است با جديت فراوان به كار خود ادامه مى داد، و بى اعتنا به گفته هاى بى اساس اين كوردلان از خود
راضـى بـه سـرعـت پيشروى مى كرد، و روز به روز اسكلت كشتى آماده تر و مهياتر مى شـد، فـقـط گـاهـى سـر بـلنـد مى كرد و اين جمله كوتاه و پر معنى را به آنها مى گفت: (اگـر امـروز شـمـا مـا را مـسـخـره مى كنيد ما هم همينگونه در آينده نزديكى شما را مسخره خواهيم كرد:)( قال ان تسخروا منا فانا نسخر منكم كما تسخرون ) :
آن روز كـه شـمـا در ميان طوفان سرگردان خواهيد شد و سراسيمه به هر سو مى دويد و هـيـچ پـنـاهـگـاهى نخواهيد داشت و از ميان امواج فرياد مى كشيد و التماس مى كنيد كه ما را نـجـات ده آرى آن روز مـؤ مـنـان بـر افـكـار شـمـا و غـفـلت و جهل و بى خبريتان مى خندند
(در آن روز خواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغ او خواهد آمد و مجازات جاودان دامـنـش را خـواهـد گـرفـت )( فـسـوف تـعـلمـون مـن يـاتـيـه عـذاب يـخـزيـه و يحل عليه عذاب مقيم )
اشـاره بـه ايـنـكـه اگـر چـه مـزاحـمتهاى شما نسبت بما عذاب دردناكى است ولى اولا ما در تـحـمـل ايـن شـدائد سربلنديم و پرافتخار، و ثانيا اينها هر چه باشد زود گذر است اما مـجـازات الهـى هـم خـوار كـنـنـده اسـت هـم پـايـان نـاپـذيـر و ايـن دو بـا هـم قابل مقايسه نيست.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
از آيـات فـوق بـخـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كه عذابهاى الهى جنبه انتقامى ندارد، بلكه بـخـاطـر تـصـفـيـه نوع بشر و از ميان رفتن آنها كه شايسته حيات نيستند و باقى ماندن صالحان صورت مى گيرد.
بـه ايـن مـعـنـى كه يك قوم مستكبر و فاسد و مفسد كه هيچ اميد به ايمان آنها نيست از نظر نـظـام آفرينش حق حيات ندارد و بايد از ميان برود، و قوم نوح چنين بودند، چرا كه آيات فـوق مـى گـويـد، اكـنـون كـه ديـگر اميدى به ايمان بقيه نيست آماده ساختن كشتى شو، و درباره ظالمان هيچگونه شفاعت و تقاضاى عفو منما.
همين موضوع در نفرين اين پيامبر بزرگ كه در سوره نوح آمده است به چشم مى خورد:( رب لا تـذر عـلى الارض مـن الكـافـريـن ديـارا انـك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا ) : (پروردگارا احدى از اين كافران را بر روى زمين مگذار چرا كه اگر آنها بمانند بندگانت را گمراه مى سازند، و از نسل آنها نيز جز گروهى فاجر و بى ايمان به وجود نخواهد آمد)!
اصـولا در سازمان آفرينش هر موجودى براى هدفى آفريده شده است، هنگامى كه از هدف خـود بـه كـلى مـنـحـرف شـود و تـمـام راهـهـاى اصـلاح را بـروى خود ببندد باقيماندن او بيدليل است و خواه و ناخواه بايد از ميان برود.
و به گفته شاعر
نه طراوتى نه برگى نه گلى نه ميوه دارم ـــــ متحيرم كه دهقان به چكار هشت ما را!
مـسـتـكبران خود خواه هميشه مسائل جدى را كه در مسير خواسته ها و هوسها و منافع آنها نيست بـه بـازى و شـوخى مى گيرند. و بهمين دليل مسخره كردن حقايق مخصوص آنچه مربوط بـه زنـدگـى مـسـتـضـعـفـان اسـت جـزئى از زنـدگـى آنـهـا را تشكيل مى دهد، بسيار ديده ايم كه آنها براى رنگ و آب دادن به جلسات
پـر گـناه خود دنبال فرد با ايمان تهى دستى مى گردند كه او را به اصطلاح ملعبه و مضحكه سازند.
و اگر در مجالس خود دسترسى به چنين افراد پيدا نكنند فرد يا افرادى از آنها را غيابا سوژه سخن قرار داده و مى گويند و مسخره مى كنند و مى خندند.
آنـهـا خـود را عـقـل كـل مـى پـنـدارنـد و بـه گـمـان ايـنكه ثروت انبوه و حرام آنها نشانه لياقت و شخصيت و ارزش آنـهـا اسـت ديـگران را نالايق و بى ارزش و فاقد شخصيت مى دانند: ولى قرآن مجيد سـخـتترين حملات خود را متوجه اين گونه افراد مغرور و متكبر كرده و مخصوصا سخريه هاى آنها را شديدا محكوم مى كند.
فـى المـثـل در تـاريـخ اسـلامـى مـى خـوانـيـم هـنـگـامـى كـه (ابـو عـقـيـل انصارى ) آن كارگر باايمان و فقير شب را بيدار ماند و به آب آوردن از چاه هاى مـديـنـه بـراى خـانـه ها ادامه داد، و مختصر خرمائى را كه از اين راه به عنوان مزد دريافت داشـتـه بـود بـه عـنوان كمك به ارتش مسلمانان براى جنگ تبوك خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورد گـروهـى از مـنـافـقـان مـسـتـكـبـر بـر او خـنـديـدنـد آيـات قـرآن نـازل شـد و هـمـچـون صاعقه بر آنها فرو ريخت( الذين يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم ) :
آنـها كه مؤ منان اطاعت كننده را در كمكهاى مالى در راه خدا به باد مسخره مى گيرند و آنان را كـه جز به مقدار توانائى اندك دسترسى به چيز ديگر ندارند مسخره مى كنند خداوند آنان را مسخره خواهد كرد و براى آنها عذاب دردناكى است:
بـدون شـك كـشـتـى نـوح يـك كـشـتـى سـاده اى نـبـود و بـا وسائل آن روز به آسانى و سـهـولت پـايـان نـيـافـت، كشتى بزرگى بود كه بعلاوه بر مؤ منان راستين يك جفت از نسل هر حيوانى را در خود جاى مى داد و آذوقه فراوانى كه براى مدتها زندگى انسانها و حيوانهائى كه در آن جاى داشتند حمل مى كرد چنين كشتى با چنين ظرفيت حتما در آن روز بى سـابـقـه بـوده اسـت بـه خـصـوص كه اين كشتى بايد از دريائى به وسعت اين جهان با امواجى كوه پيكر سالم بگذرد و نابود نشود، لذا در بعضى از روايات مفسرين مى خوانيم كه اين كشتى هزار دويست ذراع طول و ششصد ذراع عرض داشت: (هر ذراع حدود نيم متر است ).
در بـعـضـى از روايـات اسـلامـى آمـده اسـت كـه مـدت چهل سال قبل از ظهور طوفان يكنوع بيمارى به زنان قوم نوح دست داد كه ديگر از آنان بچه اى متولد نشد و اين در واقع مقدمه اى براى مجازات و عذاب آنان بود.
( حـتـى إذا جـاء أمـرنـا و فـار التـنـور قـلنـا احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و أهـلك إلا مـن سـبـق عـليـه القـول و مـن أمـن و مـا أمـن مـعـه إلا قليل ) (40)( و قال اركبوا فيها بسم الله مجرئها و مرسئها إن ربى لغفور رحيم ) (41)( و هـى تـجـرى بـهـم فـى مـوج كـالجـبـال و نـادى نـوح ابـنـه و كـان فـى معزل يبنى اركب معنا و لا تكن مع الكفرين ) (42)( قـال سـاوى إلى جـبـل يـعـصـمـنـى مـن المـاء قـال لا عـاصـم اليوم من أمر الله إلا من رحم و حال بينهما الموج فكان من المغرقين ) (43)
ترجمه:
40 - (ايـن وضـع هـمـچـنان ادامه يافت ) تا فرمان ما فرا رسيد و تنور جوشيدن گرفت، (بـه نـوح ) گـفـتـيـم از هـر جـفـتـى از حـيـوانـات (نـر و مـاده ) يـك زوج در آن (كـشـتـى ) حـمـل كـن، همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده شده (همسر نوح و يكى از فرزندانش ) و همچنين مؤ منان را، اما جز عده كمى به او ايمان نياوردند
41 - او گـفـت بـنـام خـدا بـر آن سوار شويد و به هنگام حركت و توقف آن ياد او كنيد، كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است.
42 - و او آنها را از لابلاى امواجى همچون كوهها حركت ميداد، (در اين هنگام ) نوح فرزندش را كه در گوشه اى قرار داشت فرياد زد، پسرم: همراه ما سوار شو و با كافران مباش:
43 - گـفـت بـه كـوهـى پـنـاه مـى بـرم تـا مرا از آب حفظ كند، گفت امروز هيچ حافظى در بـرابـر فـرمـان خـدا نـيست، مگر آن كس را كه او رحم كند، در اين هنگام موجى در ميان آندو حائل شد و او در زمره غرق شدگان قرار گرفت
طوفان شروع مى شود
در آيـات گـذشـتـه ديـديـم كـه چگونه نوح و مؤ منان راستين دست به ساختن كشتى نجات زدند و تن به تمام مشكلات و سخريه هاى اكثريت بى ايمان مغرور دادند، و خود را براى طـوفـان، هـمـان طوفانى كه سطح زمين را از لوث مستكبران بى ايمان پاك مى كرد، آماده ساختند:
آيـات مـورد بـحـث سـومـيـن فـراز ايـن سـرگـذشـت يـعـنـى چـگـونـگـى نزول عذاب را بر اين قوم ستمگر به طرز گويائى تشريح مى كند.
نـخـسـت مـى گـويـد: (اين وضع همچنان ادامه داشت تا فرمان ما صادر شد و طلايع عذاب آشكار گشت و آب از درون تنور جوشيدن گرفت )!( حتى اذا جاء امرنا و فار التنور ) .
(تـنـور) (بـا تـشـديـد نـون ) هـمـان مـعـنـى را مـى بـخـشـد كه (تنور) در فارسى متداول امروز يعنى محلى كه نان در آن پخت و پز مى شود.
در ايـنـكه جوشيدن آب از تنور چه تناسبى با مساءله نزديك شدن طوفان دارد مفسران در آن گفتگو بسيار كرده اند.
بعضى گفته اند جوشيدن آب از درون تنور يك نشانه الهى بوده است براى نوح، تا او متوجه جريان شود و خود و يارانش با وسائل و اسباب لازم بر كشتى سوار شوند.
گـروهـى ديـگـر احـتـمـال داده انـد كـه تـنـور در ايـنـجـا در مـعـنـى مـجـازى و كـنـائى استعمال شده، اشاره به اينكه تنور خشم و غضب پروردگار فوران پيدا كرد و شعله ور شـد، و ايـن بـه معنى نزديك شدن عذاب كوبنده الهى است، اين تعبير در فارسى و هم در زبان عربى آمده است كه شدت غضب را تشبيه به فوران آتش مى كنند.
ولى ايـن احـتـمـال قويتر به نظر مى رسد كه تنور به معنى حقيقى و معروف آن باشد و مـنـظـور از آن، تـنـور خـاصى هم نباشد بلكه منظور بيان اين نكته است هنگامى كه آب از درون تـنور كه معمولا مركز آتش است جوشيدن گرفت نوح و يارانش متوجه شدند اوضاع به زودى ديگرگون مى شود و انقلاب و تحول نزديك است (آب كجا و آتش كجا)؟!
بـه تـعـبـيـر ديـگـر هنگامى كه ديدند سطح آب زير زمينى چنان بالا آمده است كه از درون تنور كه معمولا در جاى خشك و محفوظى ساخته مى شود جوشيدن گرفته فهميدند موضوع مهمى در پيش است و حادثه نو ظهورى در شرف تكوين است، همين موضوع اخطار و علامتى بود براى نوح و يارانش كه برخيزيد و آماده شويد!
شـايـد قـوم غـافـل و بـى خـبر نيز جوشيدن آب را از درون تنور خانه هايشان ديدند ولى مانند هميشه از كنار اين گونه اخطارهاى پر معنى الهى چشم و گوش بسته گذشتند، حتى بـراى يـك لحـظـه نـيـز بـه خـود اجازه تفكر ندادند كه شايد حادثه اى در شرف تكوين باشد، شايد اخطارهاى نوح واقعيت داشته باشد.
در اين هنگام به نوح (فرمان داديم كه از هر نوعى از انواع حيوانات يك جفت (نر و ماده ) بـر كـشـتـى سـوار كـن ) تـا در غـرقـاب، نـسـل آنـهـا قـطـع نـشـود( قـلنـا احمل فيها من كل زوجين اثنين ) .
(و هـمـچـنين خاندانت را جز آنها كه قبلا وعده هلاك آنها داده شده و نيز مؤ منان را بر كشتى سوار كن )( و اهلك الا من سبق عليه القول و من آمن ) .
(امـا جـز افـراد كـمـى بـه او ايـمـان نـيـاوردنـد)( و مـا آمـن مـعـه الا قليل ) .
ايـن آيـه از يـك سـو اشـاره بـه همسر بى ايمان نوح و فرزندش (كنعان ) مى كند كه داسـتـان آنـهـا در آيـات آيـنـده آمـده اسـت كـه بـر اثـر انـحراف از مسير ايمان و همكارى با گـنـاهـكاران رابطه و پيوند خود را از نوح بريدند و حق سوار شدن بر آن كشتى نجات نـداشـتـنـد، چـرا كـه شـرط سـوارى بـر آن در درجـه اول (ايمان ) بود.
و از سوى ديگر اشاره به اين مى كند كه محصول ساليان بسيار دراز تلاش پيگير نوح (عليهاالسلام ) در راه تبليغ آئين خويش چيزى جز گروهى اندك از مؤ منان نبود كـه طـبـق بـعـضى از اين روايات در اين مدت طولانى تنها هشتاد نفر به او ايمان آوردند و حـتـى بـعضى، عدد آنها را از اين هم كمتر نوشته اند. و اين خود مى رساند كه اين پيامبر بـزرگ تـا چـه حـد استقامت و پايمردى داشت كه براى هدايت هر يك از آنها بسوى خدا به طور متوسط ده سال زحمت كشيد: زحمتى كه مردم عادى حتى براى هدايت و نجات فرزندشان تحمل نمى كنند.
نـوح بـه سـرعـت بـسـتـگـان و يـاران بـا ايـمـان خـود را جمع كرد و چون لحظه طوفان و فرارسيدن مجازاتهاى كوبنده الهى نزديك مى شد (به آنها دستور داد كه بنام خدا بر كـشـتـى سـوار شـويد، به هنگام حركت و توقف كشتى نام خدا را بر زبان جارى سازيد و بياد او باشيد)( بسم الله مجراها و مرساها )
چـرا مـى گـويـد: در همه حال به ياد او باشيد و از ياد و نام او مدد بگيريد؟ براى اينكه پروردگار من آمرزنده و مهربان است( ان ربى لغفور رحيم )
بـه مـقـتـضـاى رحـمتش اين وسيله نجات را در اختيار شما بندگان با ايمان قرار داده و به مقتضاى آمرزشش از لغزشهاى شما مى گذرد.
سـرانـجـام لحـظـه نهائى فرا رسيد و فرمان مجازات اين قوم سركش صادر شد، ابرهاى تـيره و تار همچون پاره هاى شب ظلمانى سراسر آسمان را فرا گرفت، و آنچنان رويهم مـتـراكـم گـرديد كه نظيرش هيچگاه ديده نشده بود، صداى غرش رعد و پرتو خيره كننده برق پى در پى در فضاى آسمان پخش مى شد و خبر از حادثه بسيار عظيم و وحشتناكى مى داد.
باران شروع شد، سريع و سريعتر شدقطره ها درشت و درشتر شد و همانگونه كه قرآن در آيـه 11 سـوره قمر ميگويد گوئى تمام درهاى آسمان گشوده شده و اقيانوسى از آب از لابلاى ابرها فرو مى ريزد
از سـوى ديـگـر سطح آب زير زمينى آنقدر بالا آمد كه از هر گوشه اى چشمه خروشانى جوشيدن گرفت.
و به اين ترتيب آبهاى زمين و آسمان بهم پيوستند و دست بدست هم دادند و بر سطح زمين هـا، كـوه هـا، دشتها، دره ها جارى شدند و بزودى سطح زمين به صورت اقيانوسى در آمد. وزش بادها امواج كوه پيكرى روى اين اقيانوس ترسيم مى كرد و اين امواج از سر و دوش هم بالا مى رفتند و روى يكديگر مى غلطيدند.
(و كشتى نوح با سرنشينانش سينه امواج كوه پيكر را مى شكافت و همچنان پيش مى رفت )( و هى تجرى بهم فى موج كالجبال ) .
(نوح فرزندش را كه در كنارى جدا از پدر قرار گرفته بود مخاطب ساخت و فرياد زد فـرزندم: با ما سوار شو و با كافران مباش ) كه فنا و نابودى دامنت را خواهد گرفت( و نادى نوح ابنه و كان فى معزل يا بنى اركب معنا و لا تكن مع الكافرين )
نـوح ايـن پـيـامـبر بزرگ نه تنها به عنوان يك پدر، بلكه به عنوان يك مربى خستگى نـاپـذيـر و پـرامـيـد، حـتـى در آخـرين لحظه دست از وظيفه خود بر نداشت به اين اميد كه سخنش در قلب سخت فرزند اثر كند.
اما متأسفانه أثير همنشين بد بيش از آن بود كه گفتار اين پدر دلسوز تاثير مطلوب خود را ببخشد:
لذا ايـن فـرزنـد لجـوج و كـوتـاه فـكـر به گمان اينكه با خشم خدا مى توان به مبارزه برخاست، (فرياد زد پدر براى من جوش نزن، بزودى به كوهى پناه ميبرم كـه دسـت ايـن سـيـلاب بـه دامـنـش هـرگز نخواهد رسيد و مرا در دامان خود پناه خواهد داد)( قال ساوى الى جبل يعصمنى من الماء ) .
نـوح بـاز مـايوس نشد، بار ديگر به اندرز و نصيحت پرداخت شايد فرزند كوتاه فكر از مـركب غرور و خيره سرى فرود آيد و راه حق پيش گيرد، به او (گفت: فرزندم امروز هـيـچ قـدرتـى در بـرابـر فـرمـان خـدا پـنـاه نـخـواهـد داد( قال لا عاصم اليوم من امر الله ) .
تنها نجات از آن كسى است كه مشمول رحمت خدا باشد و بس( الا من رحم ) .
كوه كه سهل است، كره زمين كه سهل است، خورشيد و تمام منظومه شمسى با آن عظمت خيره كننده اش در برابر قدرت لا يزال او ذره بى مقدارى بيش نيست.
مـگـر بـالاتـريـن كـوهها در برابر كره زمين همچون بر آمدگيهاى بسيار كوچكى كه روى سـطـح يـك نـارنـج قـرار دارد نيست؟ همان زمينى كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه بايد بـزرگ شـود تـا بـه انـدازه كـره خـورشـيـد گردد، همان خورشيدى كه يك ستاره متوسط معمولى آسمان از ميان ميليونها ميليون ستاره در پهنه عالم خلقت است.
پس چه خيال خامى و چه فكر كوتاهى كه از (كوه ) كارى ساخته باشد؟! در همين هنگام مـوجـى بـرخـاسـت و جـلو آمـد و جـلوتـر و فـرزنـد نوح را همچون پر كاهى از جا كند و در لابـلاى خـود در هـم كـوبـيـد (و مـيـان پـدر و فـرزنـد جـدائى افكند و او را در صف غرق شدگان قرار داد)!( و حال بينهما الموج فكان من المغرقين )
در اينجا به چند نكته مهم بايد توجه كرد:
از ظاهر بسيارى از آيات قرآن چنين بر مى آيد كه طوفان نوح (عليهاالسلام ) جنبه منطقه اى نـداشـتـه اسـت، بلكه حادثه اى بوده است براى سراسر روى زمين، زيرا كلمه ارض (زمـيـن ) بـه طـور مـطـلق ذكـر شـده مـانـنـد( رب لا تـذر عـلى الارض مـن الكـافـرين ديارا ) : (خداوندا بر روى زمين از كافران كه هرگز اميد به اصلاحشان نيست احدى را زنده مگذار و هـمـچـنـيـن آيـه 44 هـمـيـن سـوره هـود (آيـه آيـنـده ) و قيل يا ارض ابلعى مائك... اى زمين آبهاى خود را فرو بر...)
از بسيارى از تواريخ نيز، جهانى بودن طوفان نوح استفاده مى شود، به همين جهت تمام نـژادهـاى كـنـونـى را به يكى از سه فرزند نوح (حام، و سام و يافث ) كه بعد از نوح باقى ماندند باز مى گردانند.
در تـاريخ طبيعى نيز دورانى بنام دوران بارانهاى سيلابى ديده مى شود كه اگر آن را الزامـا مـربـوط بـه قـبـل از تـولد جـانـداران نـدانـيـم قابل تطبيق بر طوفان نوح نيز هست.
ايـن نـظريه نيز در تاريخ طبيعى زمين هست كه محور كره زمين تدريجا تغيير پيدا مى كند يـعـنـى قـطـب شـمـال و جـنـوب تـبـديـل بـه خـط اسـتـوا و خـط اسـتـوا جـاى قـطـب شمال و جنوب را مى گيرد، روشن است كه به هنگام گرم شدن يخهاى فوق العاده متراكم قطبى، آب درياها به اندازه اى بالا مى آيد كه بسيارى از خشكيها را فرا مى گيرد و با نـفـوذ در لايـه هـاى زمين به صورت چشمه هاى خروشان از نقاط ديگر سر بر مى آورد، و همين گسترش آبها باعث فزونى ابرها و بارش بارانهاى زيادتر مى گردد.
ايـن مـطـلب كـه نـوح از حيوانات روى زمين نمونه هائى با خود برداشت نيز مؤ يد جهانى بودن طوفان است، و اگر محل زندگى نوح را كوفه - آنچنان كه در بعضى از روايات آمده است - بدانيم و باز طبق روايات ديگر دامنه طوفان به مكه و خانه كعبه هم كشيده شده باشد، اين خود مؤ يد ديگرى بر جهانى بودن اين طوفان است.
ولى با اين حال احـتـمـال مـنـطـقـه اى بـودن آن نيز بكلى منتفى نيست، زيرا اطلاق كلمه (ارض ) بر يك مـنـطـقـه وسـيـع جـهـان در قـرآن مـكـرر آمـده اسـت چـنـانـكـه در سـرگـذشـت بـنـى اسـرائيـل مـى خـوانـيـم:( و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها ) : (مـشـرقـهـا و مـغـربـهـاى زمـيـن را در اخـتـيـار گـروه مـسـتـضـعـفـان (بـنـى اسرائيل ) قرار داديم ).
حـمـل حـيـوانـات در كـشـتـى نـيـز مـمـكـن اسـت بـه خـاطـر اين باشد كه در آن قسمت از زمين، نـسـل حـيـوانـات قـطـع نـگـردد، بـخـصـوص ايـنـكـه در آن روز نقل و انتقال حيوانات از نقطه هاى دور دست كار آسانى نبود (دقت كنيد).
همچنين قرائن ديگرى كه در بالا ذكر شد قابل تطبيق بر منطقه اى بودن طوفان نوح مى تواند باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه طوفان نوح به عنوان مجازات آن قوم سركش بود، و ما هـيـچ دليـلى در دسـت نـداريـم كـه دعـوت نـوح بـه سراسر زمين رسيده باشد، اصولا با وسـائل آن زمـان رسيدن دعوت يك پيامبر (در عصر خودش ) به همه نقاط، بسيار بعيد به نظر مى رسد.
ولى در هـر حـال هـدف قـرآن از بـيان اين سرگذشت عبرت انگيز بيان نكته هاى تربيتى مهمى است كه در آن نهفته است خواه جهانى باشد يا منطقه اى.
از آيـات گـذشـتـه اسـتـفـاده مـى شـود كه نوح حتى بعد از شروع طوفان فرزند خود را تـبـليـغ مـى كـرد، ايـن دليـل بـر آنست كه اگر ايمان مى آورد ايمانش پذيرفته بود، در ايـنـجـا ايـن سؤ ال پيش مى آيد كه با توجه به آيات ديگر قرآن كه در گذشته نمونه هـائى از آن را داشـتـه ايـم درهـاى تـوبـه بـعـد از نزول عذاب بسته مى شود، چرا كه در اين هنگام غالب گنهكاران سركش كه مجازات را با چـشـم خـود مـى بينند بى اختيار و از روى اضطرار توبه مى كنند، توبهاى بى ارزش و بى محتوا!
اما با دقت در آيات فوق پاسخ اين سؤ ال را مى توان چنين يافت كه شروع طوفان و آغاز كار آن نشانه روشنى بر عذاب نبود، بلكه يك باران تند و بى سابقه بنظر مى رسيد، بـه هـمـيـن دليـل فـرزنـد نوح به پدر گفت من به كوه پناه مى برم تا از غرقاب نجات يـابـم بـه گـمان اينكه باران و طوفان يك باران و طوفان طبيعى است، در چنين هنگامى باز بودن درهاى توبه مساله عجيبى نيست!.
سؤ ال ديگرى كه در مورد فرزند نوح ممكن است پيش آيد اين است كه چرا او در اين لحظه حساس تنها فرزند خود را مخاطب ساخت، نه همه مردم را؟
ايـن مـمكن است به خاطر آن باشد كه او وظيفه دعوت عمومى اش راحتى فرزندش انجام داده بـود، ولى دربـاره فـرزند وظيفه سنگين ترى داشت و آن وظيفه ابوت علاوه بر (نبوت ) بـود بهمين دليل براى اداى اين وظيفه در آخرين لحظه روى فرزندش تأكيد بيشتر مى كرد.
احتمال ديگرى با توجه به گفته بعضى از مفسران نيز وجود دارد كه فرزند نوح در آن مـوقـع نـه در صـف كـفـار قـرار داشـت و نـه در صـف مـؤ مـنـان و جـمـله و كـان فـى مـعـزل (او در گـوشـه تـنـهـائى قـرار گـرفـتـه بـود) را دليل بر آن دانستند، گرچه به حكم قرار نگرفتن در صف مؤ منان مستحق مجازات بود ولى كـنـاره گـيـريـش از صف كفار ايجاب مى كرد كه مورد محبت و لطف بيشترى از طريق تبليغ قرار گيرد،
بـه علاوه اين جدائى از صف كفار اين فكر را براى نوح به وجود آورده بود كه شايد از كار خود پشيمان شده باشد.
ايـن احـتـمـال نيز با توجه به آيات آينده وجود دارد كه پسر نوح با صراحت مخالفت با پدر نمى كرد بلكه به صورت منافقان بود، و در برابر او گاه اظهار موافقت مى نمود، به همين دليل نوح درباره او تقاضاى نجات از خدا كرد.
بـه هـر حـال آيـه فـوق هـيـچـگـونـه مـنافاتى با ساير آيات قرآن كه مى گويد: هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته مى شود، ندارد؟
همانگونه كه مى دانيم هدف اصلى قرآن از بيان سرگذشت پيشينيان بيان درسهاى عبرت و نكات آموزنده و تربيتى است و در همين قسمت كه تاكنون از داستان نوح خوانده ايم نكته هاى بسيار مهمى نهفته است كه به قسمتى از آن ذيلا اشاره مى شود:
الف: پـاكـسـازى روى زمين - درست است كه خداوند، (رحيم ) و مهربان است ولى نبايد فراموش كرد كه او در عين حال، (حكيم ) نيز مى باشد، به مقتضاى حكمتش هر گاه قوم و مـلتـى فـاسد شوند و دعوت ناصحان و مربيان الهى در آنها اثر نكند، حق حيات براى آنـهـا نـيست سرانجام از طريق انقلابهاى اجتماعى و يا انقلابهاى طبيعى، سازمان زندگى آنها در هم كوبيده و نابود مى شود.
ايـن نـه منحصر به قوم نوح بوده است و نه به زمان و وقت معينى، يك سنت الهى است در همه اعصار و قرون و همه اقوام و ملتها و حتى در عصر و زمان ما! و چه بسا جنگهاى جهانى اول و دوم اشكالى از اين پاكسازى باشد.
ب: مـجـازات بـا طـوفـان چرا؟ - درست است كه يك قوم و ملت فاسد بايد نابود شوند و وسيله نابودى آنها هر چه باشد تفاوت نمى كند، ولى دقت در آيات قرآن نشان مى دهد كه بالاخره تناسبى ميان نحوه مجازاتها و گناهان اقوام بوده و هست (دقت كنيد).
فـرعـون تـكيه گاه قدرتش را رود (عظيم نيل ) و آبهاى پر بركت آن قرار داده بود و جالب اينكه نابودى او هم بوسيله همان شد!
نـمـرود مـتـكـى بـه لشـكـر عـظـيـمش بود و چنانكه مى دانيم لشكر كوچكى از حشرات او و يارانش را شكست داد!
قوم نوح جمعيت كشاورز و دامدار بودند و چنين جمعيتى همه چيز خود را از دانه هاى حياتبخش باران مى داند، اما سرانجام همين باران آنها را از بين برد.
و از اينجا به خوبى روشن مى شود كه چقدر برنامه هاى الهى حساب شده است و اگر مى بـيـنـيـم انـسـانـهـاى طـغـيـانـگـر عـصـر مـا در جـنـگـهـاى جـهـانـى اول و دوم بـوسـيـله مدرنترين سلاحهايشان درهم كوبيده شدند، نبايد مايه تعجب ما باشد چـرا كـه هـمـيـن صـنـايـع پـيشرفته بود كه تكيه گاه آنها در استعمار و استثمار خلقهاى مستضعف جهان محسوب مى شد!
ج: نـام خدا در هر حال و در همه جا - در آيات بالا خوانديم نوح به يارانش دستور مى دهد كه نام خدا را به هنگام حركت و توقف كشتى فراموش نكنند، همه چيز به نام او، و به ياد او، و بـا اسـتـمـداد از ذات پـاك او بـايـد بـاشـد، هـر حـركـتـى، هـر تـوقـفـى، در حـال آرامش و در حال طوفان، همه بايد با نام او آغاز شود چرا كه هر كار بينام او شروع شـود (ابتر و بريده دم ) خواهد بود. همانگونه كه در حديث معروفى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده اسـت كـل امـر ذى بـال لم يـذكـر فـيـه بـسـم الله فـهـو ابتر (هر كار مهمى كه نام خدا در آن برده نشود نافرجام خواهد بود).
ذكـر نـام خـدا نـه بـه عـنوان تشريفات، بلكه به عنوان انگيزه و هدف يعنى هر كار كه انـگـيـزه خـدائى نـدارد و هـدفـش خـدا نـيـست ابتر است، چرا كه انگيزه هاى مادى پايان مى پـذيـرد ولى انـگـيـزه هـاى الهـى تـمام نشدنى است، هدفهاى مادى به اوج خود كه رسيد خاموش مى شود، اما هدفهاى الهى همچون ذات پاك او جاودانى خواهد بود.
د: پـنـاهـگـاهـهـاى پـوشـالى - مـعـمولا هر كس در مشكلات زندگى به چيزى پناه مى برد، گـروهـى بـه ثـروتـشان، گروهى به مقام و منصبشان، عدهاى به قدرت جسمانيشان، و جمعى به نيروى فكرى شان، ولى همانگونه كه آيات فوق به ما مى گويد، و تاريخ نشان داده، هيچيك از اينها در برابر فرمان پروردگار كمترين تاب مقاومت ندارد، و همچون تارهاى عنكبوت كه در برابر وزش طوفان قرار گيرد به سرعت در هم مى ريزد
فـرزنـد نادان و خيره پسر نوح پيامبر (عليهاالسلام ) نيز در همين اشتباه بود، گمان مى كـرد كـوه مـى تـواند در برابر طوفان خشم خدا به او پناه دهد، اما چه اشتباه بزرگى؟ حركت يك موج كار او را ساخت و به ديار عدمش فرستاد.
بـه هـمـيـن دليـل در پـاره اى از دعاها مى خوانيم من از خشم تو به سوى تو فرار مى كنم هارب منك اليك يعنى اگر پناهگاهى در برابر طوفان خشم تو باشد باز همان ذات پاك تو است و باز گشت به سوى تونه چيز ديگر.
ه: كشتى نجات - رهائى از هيچ طوفانى بدون كشتى نجات ممكن نيست لزومـى نـدارد كـه ايـن كشتى حتما از چوب و آهن باشد، بلكه چه بسا اين كشتى نجات يك مكتب كار ساز حياتبخش مثبت است، كه در برابر امواج طوفانهاى افكار انحرافى مقاومت مى كند و پيروانش را به ساحل نجات مى رساند.
روى همين جهت در رواياتى كه از پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در كتب شيعه و اهـل تـسـنـن آمـده اسـت خـاندان او يعنى امامان اهلبيت و حاملان مكتب اسلام به عنوان (كشتى نجات ) معرفى شده اند.
(حـنش بن مغيره ) مى گويد: من به همراه ابوذر كنار خانه كعبه آمدم او دست در حلقه در خانه كرد و صدا زد منم ابوذر غفارى، هر كس مرا نمى شناسد بشناسد. من همان جندب هستم (نـام اصـلى ابـوذر جـنـدب بـود) مـن يـار پـيـامـبـرم، بـا گوش خود شنيدم كه مى فرمود مـثـل اهـلبـيـتـى مـثـل سـفـيـنـة نـوح مـن ركـبـهـا نـجـى (مـثـل اهـلبـيـت مـن مثل كشتى نوح است كه هر كس به آن پناه برد نجات مى يابد)
در بـعـضـى ديـگر از طرق حديث جمله فمن تخلف عنها غرق: (و هر كس از آن تخلف كند غـرق مـى شود )- يا - من تخلف عنها هلك (هر كس از آن تخلف كند هلاك مى شود اضافه شده است.
ايـن حـديـث پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با صراحت مى گويد به هنگامى كه طـوفـانـهـاى فـكرى و عقيدتى و اجتماعى در جامعه اسلامى رخ مى دهد تنها راه نجات پناه بردن به اين مكتب است، و ما اين مساله را بخوبى در انقلاب شكوهمند ملت ايران آزموديم كه پيروان مكتبهاى غير اسلامى در برابر طاغوت، شكست خوردند جز آن گروهى كه به مكتب اسلام و اهلبيت و برنامه هاى انقلابى آنها پناه بردند.
( و قـيـل يـأ رض ابـلعـى مـاءك و يـسـمـاء أ قـلعـى و غيض الماء و قضى الا مر و استوت على الجودى و قيل بعدا للقوم الظلمين ) (44)
ترجمه:
44 - و گـفـتـه شـد اى زمين آبت را فرو بر، و اى آسمان خوددارى كن، و آب فرو نشست و كـار پـايان يافت، و (كشتى ) بر (دامنه كوه ) جودى پهلو گرفت و (در اين هنگام ) گفته شد: دور باد قوم ستمگر!
پايان يك ماجرا.
هـمـانـگـونـه كـه در آيـات گـذشـتـه بـطور اجمال و سر بسته خوانديم، سرانجام امواج خـروشان آب همه جا را فرا گرفت، آب بالا و بالاتر آمد، گنهكاران بى خبر به گمان ايـنـكه يك طوفان عادى است به نقاط مرتفع و بر آمدگيها و كوههاى زمين پناه بردند، اما آب از آن هم گذشت و همه جا در زير آب پنهان شد، اجسام بيجان طغيانگران، و باقيمانده خانه ها و وسائل زندگانيشان در لابلاى كفها روى آب به چشم مى خورد!
نوح زمام كشتى را به دست خدا سپرده، امواج كشتى را به هر سو مى برد در روايات آمده اسـت كـه شـش ماه تمام (از آغاز ماه رجب تا پايان ماه ذى الحجة و به روايتى از دهم ماه رجب تا روز عاشورا) اين كشتى سرگردان بود و نقاط مختلفى و حتى طبق پاره اى از روايات سر زمين مكه و اطراف خانه كعبه را سير كرد.
سـرانـجـام فـرمـان پـايـان مـجازات و بازگشت زمين به حالت عادى صادر شد. آيه فوق چـگـونـگـى اين فرمان و جزئيات و نتيجه آن را در عبارات بسيار كوتاه و مختصر و در عين حـال فـوق العـاده رسـا و زيـبـا در ضـمـن شـش جـمله بيان مى كند و مى گويد: (به زمين دسـتـور داده شـد، اى زمـيـن آبـت را در كـام فـرو بـر )!( و قيل يا ارض ابلعى مائك ) .
(و به آسمان دستور داده شد اى آسمان دست نگهدار)( و يا سماء اقلعى )
(و آب فرو نشست )( و غيض الماء ) .
(و كار پايان يافت )( و قضى الامر ) .
(و كشتى بر دامنه كوه جودى پهلو گرفت )( و استوت على الجودى )
(در ايـن هـنـگـام گـفـتـه شـد: دور بـاد قـوم سـتـمـگـر )!( و قيل بعدا للقوم الظالمين )
تعبيرات آيه فوق بقدرى رسا و دلنشين است و در عين كوتاهى گويا و زنده، و با تمام زيـبـائى آنـقـدر تـكـان دهنده و كوبنده است كه به گفته جمعى از دانشمندان عرب اين آيه (فصيحترين و بليغترين ) آيات قرآن محسوب مى شود، هر چند همه آيات قرآن در سر حد اعجاز از فصاحت و بلاغت است.
شاهد گوياى اين سخن همان است كه در روايات و تواريخ اسلامى مى خوانيم كه گروهى از كـفـار قـريـش، بـه مـبارزه با قرآن برخاستند و تصميم گرفتند آياتى همچون آيات قرآن ابداع كنند، علاقمندانشان براى مدت چهل روز بهترين غذاها و مشروبات مورد علاقه آنان بر ايشان تدارك ديدند، مغز گندم خالص، گوشت گوسفند و شراب كهنه! تا با خيال راحت به تركيب جمله هائى همانند قرآن بپردازند!.
امـا هـنـگـامـى كه به آيه فوق رسيدند، چنان آنها را تكان داد كه بعضى به بعض ديگر نگاه كردند و گفتند اين سخنى است كه هيچ كلامى شبيه آن نيست، و اصولا شباهت به كلام مخلوقين ندارد، اين را گفتند و از تصميم خود منصرف شدند و مأيوسانه پراكنده گشتند.
(جودى ) كجا است؟
بسيارى از مفسران گفته اند جودى كه محل پـهـلو گـرفـتـن كـشـتـى نـوح در آيـه فـوق مـعـرفـى شده كوه معروفى است در نزديكى موصل بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن آن را كـوهـى در حـدود شـام و يـا نـزديـك (آمـد) و يـا در شمال عراق دانسته اند.
در كـتـاب مـفـردات راغـب آن را كـوهـى در مـيـان مـوصـل و الجـزيـره (نـام مـنـطـقـه اى است در شـمـال عـراق و آن غـير از الجزائر و الجزيره معروف امروز است ) بعيد نيست كه همه اينها به يك معنى باز گردد زيرا (موصل ) و آمد و (جزيره ) همه جزء مناطق شمالى عراق و نزديك شام مى باشند.
بعضى ديگر از مفسران احتمال داده اند كه منظور از جودى هر كوه و زمين محكمى است، يعنى كـشـتـى نـوح بر يك زمين محكم كه براى پياده شدن سرنشينانش آماده بود پهلو گرفت، ولى مشهور و معروف همان معنى اول است.
در كـتـاب (اعـلام قـرآن ) دربـاره كـوه جـودى تـحـقـيـق و تـتـبـعـى شـده اسـت كـه در ذيل مى آوريم:
(جودى نام كوهى است كه كشتى نوح بر فراز آن به خاك نشسته و نام آن در سـوره هود آيه 44 كه قريب المضمون با مندرجات تورات است ذكر شده است... نسبت به محل كوه جودى سه قول اظهار شده است:
1 - بـنـا بـر قـول اصـفهانى، كوه جودى در عربستان است و يكى از دو كوهى است كه در قلمرو قبيله (طى ) واقعست.
2 - كوه جودى سلسله كار دين است كه در شمال شرقى جزيره (ابن عمر) در مشرق دجله، نـزديـك بـه مـوصـل، واقـع اسـت، و اكـراد آن را بـه لهجه خود (كاردو) و يونانيان جوردى و اعراب آن را جودى خوانده اند.
در تـر گـوم يـعـنـى تـرجـمـه كـلدانـى تـورات، و همچنين در ترجمه سريانى تورات، محل به خاك نشستن كشتى نوح، قلعه كوه اكراد (كاردين ) معين شده است.
جـغـرافـيـون عرب نيز جودى مذكور در قرآن را بر اين كوه منطبق كرده اند و گفته اند كه تـخـته پاره هاى كشتى نوح در قله اين كوه تا زمان بنى عباس باقى بوده است و مشركين آن را زيارت مى كرده اند.
در داسـتـانـهاى بابلى داستانى شبيه به داستان توفان نوح موجود است، به علاوه مى توان احتمال داد كه دجله طغيان كرده باشد و مردم آن حدود دچار طوفان شده باشند.
در كـوه جودى كتيبه هاى آشورى موسوم به كتيبه هاى (ميسر) موجود است و در اين كتيبه ها نام (ارارتو) ديده شده است.
3 - در ترجمه فعلى تورات محل به خاك نشستن كشتى نوح كوهاى آرارات تعيين شده و آن كوه ماسيس واقع در ارمنستان است.
نـويسنده قاموس كتاب مقدس معنى اوليه را (ملعون ) ضبط كرده و گفته است: بنا بر روايـات، كـشـتـى نـوح بـر فراز اين كوه به خاك نشست، و آن را عربها (جودى ) مى نامند، و ايرانيان كوه نوح و تركان آن را (كرداغ ) به معنى كوه سراشيب مى خوانند و در نزديكى ارس واقع است.
تا قرن پنجم ارامنه در ارمنستان كوهى به نام جودى نمى شناختند، و از آن قرن شايد بر اثر اشتباه مترجمين تورات كه كوه (اكراد) را كوه آرارات ترجمه كرده اند براى علماء ارمنى چنين تصورى پيدا شده است.
شـايـد مـجـوز ايـن تـصـور آن بـوده اسـت كـه آشـوريـان بـر كـوهـهـاى شمال و جنوب درياچه (وان ) نام آرارات يا آرارتو، ميداده اند.
مـى گـويـنـد كـه حـضـرت نوح بر فراز كوه جودى پس از فرو نشستن توفان، مسجدى سـاخـت و ارامـنـه هـم مـى گـويـند كه در پاى كوه جادى قريه (ثمانين ) يا (ثمان ) نخستين محلى بوده كه همراهان نوح بدان فرود آمده اند.
( و نادى نوح ربه فقال رب إن ابنى من أهلى و إن وعدك الحق و أنت أحكم الحكمين ) (45)( قال ينوح إنه ليس من أهلك إنه عمل غير صلح فلا تسلن ما ليس لك به علم إنى أعظك أن تكون من الجهلين ) (46)( قـال رب إنـى أعـوذ بـك أن أسـلك ما ليس لى به علم و إلا تغفر لى و ترحمنى أ كن من الخسرين ) (47)
ترجمه:
45 - نوح به پروردگارش عرض كرد پروردگارا! پسر من از خاندان من است و وعده تو (در مورد نجات خاندانم ) حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى.
46 - فرمود: اى نوح! او از اهل تو نيست! او عمل غير صالحى است، بنابراين آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواه، من به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى!
47 - عـرض كرد: پروردگارا! من به تو پناه مى برم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم، و هر گاه مرا نبخشى و بر من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود.
سرگذشت دردناك فرزند نوح
در آيـات گـذشـتـه خـوانديم كه فرزند نوح، نصيحت و اندرز پدر را نشنيد و تا آخرين نـفـس دسـت از لجـاجـت و خيره سرى بر نداشت و سرانجام در ميان امواج طوفان گرفتار و غرق شد.
آيـات مـورد بـحث قسمت ديگرى از همين ماجرا را بيان مى كند و آن اينكه وقتى نوح فرزند خود را در ميان امواج ديد، عاطفه پدرى به جوش آمد و به ياد وعده الهى درباره نجات فرزندش افتاد، رو به درگاه خدا كرد و گفت:
(پـروردگـارا! فـرزندم از اهل من و خاندان من است، و تو وعده فرمودى كه خاندان مرا از طـوفان و هلاكت رهائى بخشى، و تو از همه حكم كنندگان برترى، و در وفاى به عهد از هـمـه ثـابت ترى )( و نادى نوح ربه فقال رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين ) .
ايـن وعـده اشـاره بـه هـمـان چـيـزى اسـت كـه در آيـه 40 هـمين سوره آمده است، آنجا كه مى فـرمـايـد:( قـلنـا احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و اهـلك الا مـن سـبـق عـليـه القـول ) : (مـا بـه نـوح فرمان داديم كه از هر نوعى از انواع حيوانات يك جفت بر كشتى سـوار كـن و هـمـچنين خانواده خود را جز آن كسى كه به فرمان خدا محكوم به نابودى است ).
نـوح چـنـيـن فـكـر مـى كـرد كـه مـنـظـور از جـمـله الا مـن سـبـق عـليـه القول تنها همسر بى ايمان و مشرك او است، و فرزندش كنعان جزء آنها نيست، و لذا چنين سخنى را به پيشگاه خدا عرضه داشت.
امـا بـلافاصله پاسخ شنيد، پاسخى تكان دهنده و روشنگر از يك واقعيت بزرگ واقعيتى كه پيوند مكتبى را ما فوق پيوند نسبى و خويشاوندى قرار مى دهد.
(اى نوح! او از اهل تو نيست )!( قال يا نوح انه ليس من اهلك ) .
(بلكه او عملى است غير صالح )( انه عمل غير صالح ) .
فـرد ناشايسته اى است كه بر اثر بريدن پيوند مكتبيش از تو، پيوند خانوادگيش به چيزى شمرده نمى شود.
(حال كه چنين است، چيزى را كه به آن علم ندارى از من تقاضامكن )( فلا تسئلن ما ليس لك به علم ) .
(من به تو موعظه مى كنم تا از جاهلان نباشى )( انى اعظك ان تكون من الجاهلين ) .
نـوح دريافت كه اين تقاضا از پيشگاه پروردگار درست نبوده است و هرگز نبايد نجات چـنـيـن فـرزنـدى را مـشـمـول وعـده الهـى بـر نـجـات خـانـدانـش بـداند، لذا رو به درگاه پـروردگـار كـرد و گـفـت: (پـروردگارا من به تو پناه مى برم از اينكه چيزى از تو بخواهم كه به آن آگاهى ندارم ) قال( انى اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لى به علم ) .
(و اگـر مـرا نبخشى و مشمول رحمتت قرار ندهى از زيانكاران خواهم بود)( و ان لا تغفر لى و ترحمنى اكن من الخاسرين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه در ايـن آيـه كـلمـه اى در تـقـديـر اسـت، و در اصـل مـفـهـومـش چـنـيـن اسـت انـه ذو عـمـل غـيـر صـالح: (فـرزنـد تـو داراى عمل غير صالح است ).
ولى با توجه به اينكه گاهى انسان در انجام يك كار آنچنان پيش مى رود كه گويا عين آن عـمـل مـى شـود در ادبـيـات زبانهاى مختلف به هنگام مبالغه اين تعبير فراوان ديده مى شود، مثلا گفته مى شود فلانكس سرا پا عدل و سخاوت است، و يا فلان شخص سرا پا دزدى و فـسـاد اسـت، گـوئى آنـچـنـان در آن عـمـل غـوطـه ور گـشـتـه كـه ذات او عـيـن آن عمل گشته است.
ايـن پـيـامـبـر زاده نـيـز آنـقـدر بـا بـدان بـنـشـسـت و در اعـمـال زشـت و افـكـار نـادرسـتـشـان غـوطـه ور گـشـت كـه گـوئى وجـودش تبديل به يك عمل غير صالح شد.
بنابراين تعبير فوق در عين اينكه بسيار كوتاه و مختصر است، گوياى يك واقـعـيت مهم در مورد فرزند نوح مى باشد، يعنى اى نوح اگر نادرستى و ظلم و فساد در وجود اين فرزند سطحى بود، امكان شفاعت درباره او مى رفت، اما اكنون كه سرا پا غرق فساد و تباهى است، جاى شفاعت نيست، اصلا حرفش را نزن!.
و ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد كه اين فرزند حقيقتا، فرزند او نبود (يا فـرزنـدى نـامـشـروع بود، يا فرزند مشروع همسرش از شوهر ديگرى بوده است ) مطلب درسـتـى بـه نـظـر نـمـى رسـد، زيـرا جـمـله (انـه عـمـل غـير صالح ) در واقع به منزله علت است براى (انه ليس من اهلك ) يعنى اينكه مـى گـويـم از اهـل تـو نـيـسـت بـراى آن اسـت كـه از نـظـر عمل و كردار با تو فاصله گرفته است هر چند نسب او با تو پيوند دارد.
2 - بـا تـوجـه بـه گـفـتـار نـوح در آيـات فوق و پاسخى كه خداوند به او داد اين سؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـگـونـه نـوح تـوجـه بـه ايـن مـسـاءله نداشت كه فرزندش كنعان مشمول وعده الهى نيست.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال را مـى تـوان از ايـن راه داد، كه اين فرزند - همانگونه كه سابقا هم اشـاره شـد - وضع كاملا مشخصى نداشته، گاهى با مؤ منان و گاهى با كافران بود، و چهره منافق گونه او، هر كس را ظاهرا به اشتباه مى انداخت.
بـه عـلاوه احـسـاس مـسـئوليـت شـديدى كه نوح در رابطه با فرزندش مى كرد، و عشق و عـلاقـه طـبـيـعـى كـه هـر پـدرى بـه فرزندش دارد - و پيامبران نيز از اين قانون مستثنى نيستند - سبب شد كه چنين درخواستى را از خداوند بكند.
امـا بـه مـحـض ايـنـكه از واقعيت امر آگاه شد، فورا در مقام عذر خواهى به درگاه خداوند و طلب عفو بر آمد، هر چند گناهى از او سر نزده بود، اما مقام و موقعيت پيامبر ايجاب مى كند كه بيش از اين مراقب گفتار و رفتار خود باشد، همين ترك اولى براى او با آن شخصيت، بزرگ بود و به همين دليل از پيشگاه خدا تقاضاى بخشش كرد.
و از ايـنـجـا پـاسـخ سـؤ ال ديـگـرى نـيـز روشن مى شود كه مگر انبياء گناه مى كنند كه تقاضاى آمرزش نمايند.
آيـات فـوق يـكـى ديـگـر از عـاليـتـريـن درسـهـاى انـسـانـى و تربيتى را در ضمن بيان سـرگـذشـت نوح منعكس مى كند، درسى كه در مكتبهاى مادى مطلقا مفهوم ندارد اما در يك مكتب الهى و معنوى يك اصل اساسى است.
پـيـونـدهـاى مـادى (نـسـب، خويشاوندى، دوستى و رفاقت ) در مكتبهاى آسمانى هميشه تحت الشعاع پيوندهاى معنوى است.
در اين مكتب نور چشمى و امتياز خويشاوندى در برابر پيوند مكتبى و معنوى مفهومى ندارد.
آنـجـا كـه رابـطـه مـكـتـبـى وجود دارد، سلمان فارسى دور افتاده كه نه از خاندان پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و نـه از قـريـش، و نـه حـتـى از اهـل مـكـه بـود، بـلكـه اصـولا از نـژاد عـرب نـبـود، طـبـق حـديـث مـعـروف (سـلمـان مـنـا اهـل البـيـت ) سـلمان از خانواده ما است جزء خاندان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـحـسـوب مـى شـود، ولى فـرزنـد واقـعـى و بـلا فصل پيامبرى همچون نوح بر اثر گسستن پيوند مكتبيش با پدر، آنچنان طرد مى شود كه با (انه ليس من اهلك ) روبرو مى گردد.
ممكن است چنين مساله مهمى براى آنها كه مادى مى انديشند گران آيد اما اين واقعيتى است كه در تمام اديان آسمانى به چشم مى خورد.
بـه هـمـيـن دليـل در احـاديث اهلبيت (عليهماالسلام ) درباره شيعيانى كه تنها نام تشيع بر خود مى گذارند، و اثر چشمگيرى از تعليمات و برنامه هاى عملى اهلبيت (عليهماالسلام ) در زندگانى آنها ديده نمى شود جمله هاى صريح و تكان دهنده اى مى خوانيم كه بيانگر همان روشى است كه قرآن در آيات فوق، پيش گرفته است.
از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهماالسلام ) نـقـل شـده كه روزى از دوستان خود پرسيد: مردم اين آيه را چگونه تفسير مى كنند (انه عـمـل غـيـر صـالح ) يـكى از حاضران عرض كرد بعضى معتقدند كه معنى آن اين است كه فـرزنـد نـوح (كـنـعـان ) فـرزنـد حقيقى او نبود. امام فرمود: (كلا لقد كان ابنه و لكن لما عصى الله نفاه عن ابيه كذا من كان منالم يطع الله فليس منا): (نه چنين نيست، او براستى فـرزنـد نوح بود، اما هنگامى كه گناه كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بيرون گذاشت خـداوند فرزندى او را نفى كرد، همچنين كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نكنند، از ما نيستند).
بى مناسبت نيست كه با الهام از آيه فوق اشاره به قسمتى از احاديث اسلامى كنيم كه آنها نـيـز گـروه هاى زيادى را كه ظاهرا در زمره مسلمانان و يا پيروان مكتب اهلبيت هستند، مطرود دانسته و آنان را از صف مؤ منان و شيعيان خارج مى سازد:
1 - پيامبر اسلام مى فرمايد: من غش مسلما فليس منا: (آنكس كه با برادران مسلمانش تقلب و خيانت كند از ما نيست ).
2 - امـام صـادق (عليهاالسلام ) مـى فـرمـايـد: ليـس بـولى لى مـن اكل مال مؤ من حراما (كسى كه مال مؤ منى را به گناه بخورد، دوست من نيست ).
3 - پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد: الا و من اكرمه الناس اتقاء شره فليس منى:
(بدانيد كسى كه مردم او را به خاطر اجتناب از شرش گرامى دارند از من نيست )
4 - امـام فرمود: ليس من شيعتنا من يظلم الناس: (كسى كه به مردم ستم مى كند شيعه ما نيست )
5 - امـام كـاظـم فـرمـود: ليـس مـنـا مـن لم يـحـاسـب نـفـسـه فـى كل يوم (كسيكه هر روز به حساب خويش نرسد از ما نيست ).
6 - پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يـجبه فليس بمسلم كسى كه صداى انسانى را بشنود كه فرياد مى زند اى مسلمانان به دادم برسيد و كمكم كنيد، كسى كه اين فرياد را بشنود و پاسخ نگويد مسلمان نيست.
7 - امـام بـاقـر (عليهاالسلام ) به يكى از يارانش به نام جابر فرمود: و اعلم يا جابر بـانـك لا تـكـون لنـا وليـا حـتـى لو اجـتـمـع عـليـك اهـل مـصـرك و قـالوا انـت رجـل سـوء لم يـحـزنـك ذلك و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك و لكن اعرض نفسك على كتاب الله: (اى جابر! بدان كه تو دوست ما نخواهى بود تا زمانى كه اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و بگويند تو آدم بدى هستى غمگين نشوى و اگر همه بگويند تو آدم خـوبـى هـسـتـى خـوشـحـال نـشـوى، بـلكـه خـود را بر كتاب خدا قرآن عرضه دارى و ضوابط خوبى و بدى را از آن بگيرى و بعد ببينى از كدام گروهى )
ايـن احـاديـث خـط بـطـلان بـر پـنـدارهـاى كـسـانـى كـه تـنـها به اسم قناعت مى كنند و از عمل و ارتباط مكتبى در ميان آنها خبرى نيست مى كشد، و به وضوح ثابت مى كند كه در مكتب پـيـشـوايـان الهـى آنـچـه اصـل اسـاسـى و زيـر بـنـائى اسـت، هـمـان ايـمـان بـه مـكـتب و عمل به برنامه هاى آن است، و همه چيز بايد با اين مقياس سنجيده شود.
( قيل ينوح اهبط بسلم منا و بركت عليك و على أمم ممن معك و أمم سنمتعهم ثم يمسهم منا عذاب أليم ) (48)( تـلك مـن أ نـبـاء الغـيـب نـوحـيـهـا إليـك مـا كـنـت تـعـلمـهـا أنـت و لا قـومـك مـن قبل هذا فاصبر إن العقبة للمتقين ) (49)
ترجمه:
48 - (بـه نـوح ) گـفـته شد: اى نوح! با سلامت و بركت از ناحيه ما بر تو و بر تمام امـتهائى كه با تواند، فرود آى، و امتهائى نيز هستند كه ما آنها را از نعمتها بهره مند مى سازيم سپس عذاب دردناكى از سوى ما به آنها مى رسد.
49 - اينها از خبرهاى غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مى كنيم، نه تو و نه قوم تو ايـنـها را قبل از اين نمى دانستيد، بنابراين صبر و استقامت كن كه عاقبت از آن پرهيزكاران است.
نوح به سلامت فرود آمد
اين آيات آخرين آياتى است كه درباره نوح و سرگذشت عبرت انگيزش در اين سوره آمده است كه در آن اشاره به فرود آمدن نوح از كشتى و تجديد حيات و زندگى عادى بر روى زمين شده است.
در نخستين آيه مى گويد: (به نوح خطاب شد كه به سلامت و با بركت از ناحيه ما بر تـو و بـر آنـهـا كـه با تواند فرود آى )( قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على امم ممن معك )
بـدون شـك (طوفان ) همه آثار حيات را در هم كوبيده بود، و طبعا زمينهاى آباد مراتع سر سبز و باغهاى خرم، همگى ويران شده بودند، و در اين هنگام بيم آن مى رفت كه نوح و يارانش از نظر (زندگى ) و (تغذيه ) در مضيقه شديد قرار گيرند، اما خـداونـد بـه ايـن گـروه مـؤ مـنان اطمينان داد كه درهاى بركات الهى به روى شما گشوده خواهد شد و از نظر زندگى هيچگونه نگرانى به خود راه ندهند.
بـه عـلاوه مـمـكن بود نگرانى ديگرى از نظر سلامت براى نوح و پيروانش پيدا شود كه زنـدگـى كردن در مجاورت اين باتلاقها و مردابهاى باقيمانده از طوفان ممكن است سلامت آنـهـا را بـه خـطـر افـكـنـد، لذا خـداونـد در اين زمينه نيز به آنها اطمينان داد كه هيچگونه خـطرى شما را تهديد نمى كند و آن كس كه طوفانرا براى نابودى طغيانگران فرستاد، هم او مى تواند محيطى (سالم ) و (پر بركت ) براى مؤ منان فراهم سازد.
ايـن جـمـله كـوتـاه بـه مـا مـى فـهـمـانـد كـه قـرآن تـا چـه انـدازه بـه ريـزه كـاريـهـاى مسائل اهميت مى دهد و آنها را در عباراتى بسيار فشرده و زيبا منعكس مى سازد.
كـلمـه (امـم ) جمع (امت ) است، و اين تعبير مى رساند كه همراه نوح امتهائى بودند، ايـن عـبـارت مـمـكن است به خاطر آن باشد كه افرادى كه با نوح بودند هر يك سرچشمه پـيدايش قبيله و امتى گشتند و يا اينكه واقعا آنها كه با نوح بودند هر گروهى از قوم و قبيله اى بودند كه مجموعا امتهائى تشكيل مى دادند.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه (امـم ) اصـنـاف حـيـوانـى را كـه بـا نوح بودند نيز شـامـل گـردد، زيـرا در قـرآن مجيد كلمه (امت ) بر آنها نيز اطلاق شده است، چنانكه در سـوره انـعـام آيـه 38 مى خوانيم:( و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امـثـالكـم ) : هـيـچ جـنـبـنـده اى در روى زمـيـن و هـيـچ پـرنـده اى كـه بـا دو بـال خـود پـرواز مـى كـنـد وجـود نـدارد مـگـر ايـنـكـه آنـهـا نـيـز امـتـهـائى مثل شما هستند)
بنابراين همانگونه كه نوح و يارانش به لطف بى پايان پروردگار در برابر آنهمه مشكلات زندگى بعد از طوفان در سلامت و بركت زيستند، انواع جاندارانى كه با نوح از كشتى پياده شدند و گام به روى زمين گذاشتندنيز اين سلامت و مصونيت را به لطف الهى داشتند،
سـپـس اضـافـه مـى كـنـد بـا ايـن هـمـه بـاز در آيـنـده از نـسـل هـمـين مؤ منان امتهائى به وجود مى آيند كه انواع نعمتها را به آنها مى بخشيم، ولى آنـهـا در غرور و غفلت فرو مى روند سپس عذاب دردناك ما به آنها مى رسد (و امم سنمتعهم ثـم يـمـسـهـم مـنـا عذاب اليم ) بنابر اين چنين نيست كه اين انتخاب اصلح، و اصلاح نوع انـسـانى از طريق طوفان آخرين انتخاب، و آخرين اصلاح باشد، بلكه باز هم تا زمانى كـه نـوع آدمـى بـه عاليترين مرحله رشد و تكامل برسد، به خاطر سوء استفاده كردن از آزادى اراده گـاه در راه شر و فساد قدم مى گذارد و باز همان برنامه مجازات در اين جهان و سراى ديگر دامنش را مى گيرد.
جـالب ايـنـكه در جمله فوق فقط مى گويد: (سنمتعهم ) بزودى آنها را از انواع نعمتها بهره مند مى كنيم، و بلا فاصله سخن از عذاب و مجازات آنها مى گويد، اشاره به اينكه بـهـره ورى از نـعمت فراوان در افراد كم ظرفيت و ضعيف الايمان به جاى اينكه حس شكر گـزارى و اطـاعـت را بـيـدار كـنـد، غـالبـا بـر طـغـيـان و غـرور آنـهـا مـى افـزايـد، و بـه دنبال آن رشته هاى بندگى خدا را پاره مى كند.
جـمـله اى كـه مـرحـوم (طـبـرسـى ) در مـجـمـع البـيـان از يـكـى از مـفـسـران در ذيـل ايـن آيـه نـقـل كـرده جـالب اسـت، آنـجـا كـه مـى گويد هلك المستمتعون فى الدنيا لان الجهل يغلب عليهم و الغفلة، فلا يتفكرون الا فى الدنيا و عمارتها و ملاذها: صاحبان نعمت در دنـيا هلاك و گمراه شدند چرا كه جهل و غفلت بر آنها غالب مى شود و جز در فكر دنيا و لذتهاى آن نيستند)
ايـن واقـعـيـت در زنـدگى كشورهاى متنعم و ثروتمند دنيا به خوبى ديده مى شود كه آنها غـالبـا در فـساد غوطه ورند، نه تنها به فكر مستضعفان جهان نيستند، بلكه روز بروز طرحى تازه براى مكيدن هر چه بيشتر خون آنها مى ريزند.
به همين دليل بسيار مى شود كه خداوند جنگها و حوادث دردناكى كه نعمتها را موقتا سلب مى كند، بر آنها فرو مى ريزد، شايد بيدار شوند.
در آخـريـن آيـه كـه بـا آن داسـتان نوح در اين سوره پايان مى گيرد، يك اشاره كلى به تمام آنچه گذشت مى كند و مى فرمايد:
(ايـنـها همه از اخبار غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مى كنيم )( تلك من انباء الغيب نوحيها اليك ) .
(هـيـچـگـاه نه تو و نه قوم تو قبل از اين از آن آگاهى نداشتيد)( ما كنت تعلمها انت و لا قومك من قبل هذا ) .
با توجه به آنچه شنيدى و آنهمه مشكلاتى كه نوح در دعوتش با آن روبرو بود، و با ايـن حـال اسـتـقـامـت ورزيـد، تـو هـم صـبر و استقامت كن، چرا كه سرانجام پيروزى براى پرهيزكاران است( فاصبر ان العاقبة للمتقين ) .
1 - آيه اخير به چند نكته اشاره مى كند:
1 - بيان داستان انبياء به صورت واقعى و خالى از هر گونه خرافه و تحريف تنها از طريق وحى آسمانى ممكن است و گرنه كتب تاريخ پيشينيان آنقدر با اسطوره ها و افسانه هـا آمـيـخـتـه شـده كـه شـنـاخـت حـق از باطل در آن ممكن نيست و هر قدر بيشتر به عقب بر مى گرديم، اين آميختگى بيشتر مى شود.
بنابراين بيان سر گذشت انبياء و اقوام پيشين، خالى از هر گونه خرافات خود يكى از نشانه هاى حقانيت قرآن و پيامبر اسلام است
2 - از ايـن آيـه استفاده مى شود كه بر خلاف آنچه برخى مى پندارندپيامبران از علم غيب آگاهى داشتند، منتها اين آگاهى از طريق الهى و به مقدارى كه خدا مـى خـواست بود، نه اينكه از پيش خود چيزى بدانند و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات نفى علم غيب شده اشاره به همين است كه علم آنها ذاتى نيست بلكه فقط از ناحيه خدا است.
3 - اين آيه واقعيت ديگرى را نيز روشن مى كند كه بيان سرگذشت انبياء و اقوام گذشته در قرآن تنها درسى براى امت اسلامى نيست، بلكه علاوه بر اين يك نوع دلدارى و تسلى خـاطـر و تـقويت اراده و روحيه براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز هست، چرا كـه او هـم بـشـر اسـت، و بـايد از اين طريق در مكتب الهى درس بخواند و براى مبارزه با طـاغـوتـهـاى عـصـر خويش آماده تر شود، و از انبوه مشكلاتى كه بر سر راهش وجود دارد نـهـراسـد يعنى همان گونه كه نوح با آنهمه گرفتاريهاى طاقت فرسا صبر و استقامت بـه خـرج داد، و بـه ايمان آوردن يك عده بسيار كم در عمر طولانى معروفش دلخوش بود، تو هم بايد صبر و استقامت را در هر حال از دست ندهى.
در اينجا داستان نوح را با تمام شگفتيها و عبرتهايش رها كرده و به سراغ پيامبر بزرگ ديگرى يعنى هود كه اين سوره به نام او ناميده شده است مى رويم:
( و إلى عاد أخاهم هودا قال يقوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره إن أ نتم إلا مفترون ) (50)( يقوم لا أسلكم عليه أجرا إن أجرى إلا على الذى فطرنى أفلا تعقلون ) (51)( و يـقـوم اسـتـغفروا ربكم ثم توبوا إليه يرسل السماء عليكم مدرارا و يزدكم قوة إلى قوتكم و لا تتولوا مجرمين ) (52)
ترجمه:
50 - (مـا) بـسـوى (قـوم ) عـاد، برادرشان هود را فرستاديم، (به آنها) گفت اى قوم من! الله را پرستش كنيد كه معبودى جز او براى شما نيست، شما فقط تهمت مى زنيد.
51 - اى قـوم مـن! مـن از شـمـا پـاداشـى نـمـى طـلبم پاداش من فقط بر كسى است كه مرا آفريده، آيا نمى فهميد؟
52 - و اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد سپس به سوى او باز گرديد تا (بـاران ) آسـمـان را پـى در پى بر شما بفرستد و نيروئى بر نيروى شما بيفزايد، و روى (از حق ) بر نتابيد و گناه نكنيد.
بت شكن شجاع
هـمـانـگونه كه گفتيم در اين سوره داستان دعوت پنج پيامبر بزرگ و شدائد و سختيهاى ايـن دعـوتـهـا و نـتـائج آنـهـا بـيـان شـده اسـت، در آيـات قبل سخن از نوح بود و اكنون نوبت به هود مى رسد.
همه اين پيامبران داراى يك منطق و يك هدف بودند، آنها براى نجات بـشـريت از انواع اسارتها، و دعوت به سوى توحيد با تمام ابعادش قيام كردند، شعار همه آنها ايمان و اخلاص و تلاش و كوشش و استقامت در راه خدا بود، واكنش اقوام مختلف در برابر همه آنان نيز تند و خشن و توام با انواع قهرها و فشارها بود.
در نـخـستين آيه از اين ماجرا مى فرمايد ما به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم( و الى عاد اخاهم هودا ) .
در اينجا از هود تعبير به برادر مى كند، اين تعبير يا به خاطر آن است كه عرب از تمام افراد قبيله تعبير به برادر مى كند چرا كه در ريشه نسب با هم مشتركند، مثلا به يك نفر از طايفه بنى اسد اخو اسدى مى گويد و از طايفه مذحج، اخو مذحج.
و يا اشاره به اين است كه رفتار هود مانند ساير انبياء با قوم خود كاملا برادرانه بود، نـه در شـكـل يـك امير و فرمانده، و يا حتى يك پدر نسبت به فرزندان، بلكه همچون يك برادر در برابر برادران ديگر بدون هر گونه امتياز و برتريجوئى.
نـخـسـتـيـن دعـوت هـود همان دعوت تمام انبيا بود، دعوت به سوى توحيد و نفى هر گونه شـرك هـود بـه آنـهـا گـفـت اى قـوم مـن! خـدا را پـرسـتـش كـنـيـد( قال يا قوم اعبدوا الله ) .
چرا كه هيچ اله و معبود شايسته جز او وجود ندارد( ما لكم من اله غيره ) .
شما در اعتقادى كه به بتها داريد در اشتباهيد و به خدا افترا مى بنديد( ان انتم الا مفترون ) .
ايـن بـتـهـا نـه شـريـك او هستند و نه منشا خير و شر و هيچ كارى از آنها ساخته نيست، چه افـتـرا و تـهـمـتـى از ايـن بـالاتـر كـه بـراى چـنـيـن مـوجـودات بـى ارزشـى ايـن همه مقام قائل شويد.
هود (عليهاالسلام ) سپس اضافه كرد اى قوم من! من در دعوت خودم هيچگونه چشمداشتى از شـمـا ندارم، هيچگونه پاداشى از شما نمى خواهم تا گمان كنيد فرياد و جوش و خروش مـن بـراى رسـيـدن بـه مـال و مـقام است، و يا شما به خاطر سنگينى بار پاداشى كه مى خواهيد براى من در نظر بگيريد تن به تسليم ندهيد.( يا قوم لا اسئلكم عليه اجرا )
تـنها اجر و پاداش من بر آن كسى است كه مرا آفريده به من روح و جسم بخشيده و در همه چيز مديون او هستم همان خالق و رازق من( ان اجرى الا على الذى فطرنى ) .
اصولا من اگر گامى براى هدايت و سعادت شما بر مى دارم به خاطر اطاعت فرمان او است و بـنابراين بايد اجر و پاداش از او بخواهم نه از شما. به علاوه مگر شما چيزى از خود داريد كه به من بدهيد هر چه شما داريد از ناحيه او است آيا نمى فهميد؟( افلا تعقلون ) .
سـرانـجـام بـراى تـشـويـق آنـهـا و اسـتـفـاده از تـمـام وسـائل مـمـكـن بـراى بـيـدار سـاخـتـن روح حـق طـلبـى ايـن قـوم گـمـراه، مـتـوسـل بـه بيان پاداشهاى مادى مشروط مى شود كه خداوند در اختيار مؤ منان در اين جهان مى گذارد و مى گويد:
اى قوم من! از خدا بخاطر گناهانتان طلب بخشش كنيد (و يا قوم استغفروا ربكم ).
سپس توبه كنيد و به سوى او باز گرديد( ثم توبوا اليه ) .
اگر شما چنين كنيد به آسمان فرمان مى دهد قطره هاى حياتبخش باران را بر شما پى در پى فرو فرستد( يرسل السماء عليكم مدرارا )
تـا كـشت و زرع و باغهاى شما به كم آبى و بى آبى تهديد نشوند و همواره سرسبز و خرم باشند. به علاوه در سايه ايمان و تقوا و پرهيز از گناه و بازگشت به - سوى خدا نيروئى بر نيروى شما مى افزايد( و يزدكم قوة الى قوتكم ) .
هرگز فكر نكنيد كه ايمان و تقوا از نيروى شما مى كاهد، نه هرگز.
بـلكـه نـيـروى جسمانى شما را با بهره گيرى از نيروى معنوى افزايش مى دهد و با اين پـشـتـوانـه مـهـم قـادر خـواهـيـد بود اجتماعى آباد، جمعيتى انبود، اقتصادى سالم، و ملتى پرقدرت و آزاد و مستقل داشته باشيد.
بنابراين از راه حق روى بر نتابيد و در جاده گناه قدم مگذرايد( و لا تتولوا مجرمين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
تـاريـخ انـبـياء نشان مى دهد كه همه آنها دعوت خود را از توحيد و نفى شرك و هر گونه بـت پـرسـتى آغاز كردند، و در واقع هيچ اصلاحى در جوامع انسانى بدون اين دعوت ميسر نـيـسـت، چرا كه وحدت جامعه و همكارى و تعاون و ايثار و فداكارى همه امورى هستند كه از ريشه توحيد معبود سيراب مى شوند.
اما شرك سرچشمه هر گونه پراكندگى و تضاد و تعارض و خودكامگى و خود محورى و انـحـصـار طـلبى است، و پيوند اين مفاهيم با شرك و بت پرستى به مفهوم وسيعش چندان مخفى نيست.
آن كـس كـه خـود مـحـور يـا انـحـصـار طـلب اسـت تـنـهـا خـويـشـتـن را مـى بـيـنـد و به همين دليـل مـشـرك اسـت، تـوحـيـد قـطـره وجـود يـك فـرد را در اقـيـانـوس پـهـنـاور جـامـعـه حـل مـى كـنـد، مـوحـد چيزى جز يك واحد بزرگ يعنى سراسر جامعه انسانى و بندگان خدا نمى بيند.
برترى جويان از نوعى ديگر از انواع شرك مايه مى گيرند، و همچنين آنها كه دائما با همنوعانشان در جنگ و ستيزند و منافع خود را از منافع ديگران جدا مى بينند، اين دوگانگى و چندگانگى چيزى جز شرك در چهره هاى مختلف نيست.
بـه هـمـيـن دليل پيامبران براى اصلاحات وسيعشان همه از همينجا شروع كرده اند، توحيد معبود (الله ) و سپس توحيد كلمه و توحيد عمل و توحيد جامعه.
يك پيشواى واقعى در صورتى مى تواند دور از هر گونه اتهام و در نهايت آزادى به راه خـود ادامـه دهـد و هـر گـونه انحراف و كجروى را در پيروانش اصلاح كند كه وابستگى و نـيـاز مادى به آنها نداشته باشد، و گرنه همان نياز زنجيرى خواهد شد بر دست و پاى او، و قفل و بندى بر زبان و فكر او!
و منحرفان از همين طريق براى تحت فشار قرار دادن او وارد مى شوند، يا از طريق تهديد به قطع كمكهاى مادى، و يا از طريق پيشنهاد كمكهاى بيشتر، و پيشوا و رهبرى هر قدر هم صاف و مخلص باشد باز انسان است و ممكن است در اين مرحله گام او بلرزد.
بـه هـمـيـن دليـل در آيـات فوق و آيات ديگرى از قرآن مى خوانيم پيامبران در آغاز دعوت صريحا اعلام مى كردند نياز مادى و انتظار پاداش از پيروانشان ندارند.
ايـن سـرمـشقى است براى همه رهبران مخصوصا رهبران روحانى و مذهبى منتها چون بالاخره آنـهـا كـه تـمام وقت در خدمت اسلام و مسلمين هستند بايد به طرز صحيحى نيازهايشان تامين بشود تهيه صندوق كمك و بيت المال اسلامى براى رفع نيازمنديهاى اين گروه است، كه يكى از فلسفه هاى تشكيل بيت المال در اسلام همين مى باشد
بـاز در آيـات فـوق مـى بـيـنـيـم كـه قـرآن پـيـونـد روشـنـى مـيـان مـسـائل مـعـنـوى و مـادى بـر قرار مى سازد و استغفار از گناه و باز گشت به سوى خدا را مـايـه آبادانى و خرمى و طراوت و سرسبزى و اضافه شدن نيروئى بر نيروها معرفى كرده.
اين حقيقت در بسيارى ديگر از آيات قرآن به چشم مى خورد، از جمله در سوره نوح از زبان ايـن پـيـامـبـر بـزرگ مـى خـوانـيـم:( فـقـلت اسـتـغـفـروا ربـكـم انـه كـان غـفـارا يـرسـل السـمـاء عـليـكـم مـدرارا و يـمـددكـم بـامـوال و بـنـيـن و يـجـعـل لكـم جـنـات و يـجـعـل لكـم انـهـارا ) بـه آنـهـا گـفـتـم از گـنـاهـان خـود در پـيـشـگاه پروردگارتان استغفار كنيد كه او آمرزنده است، تا باران آسمان را پشت سر هم بر شما فرو ريزد و شما را با اموال و فرزندان كمك بخشد و باغها و نهرها براى شما قرار دهد.
جـالب توجه اينكه در روايات اسلامى مى خوانيم كه ربيع بن صبيح مى گويد نزد حسن بودم، مردى از در وارد شد و از خوشكسالى آباديش شكايت كرد، حسن به او گفت: استغفار كن، ديگرى آمد از فقر شكايت كرد، به او نيز گفت استغفار كن، سومى آمد و به او گفت: دعـا كـن خداوند پسرى به من بدهد به او نيز گفت استغفار كن، ربيع مى گويد (من تعجب كردم ) و به او گفتم هر كس نزد تو مى آيد و مشكلى دارد و تقاضاى نعمتى به او همين دستور را مى دهى و به همه مى گوئى استغفار كنيد و از خدا طلب آمرزش نمائيد.
وى در جـواب مـن گـفت: آنچه را گفتم از پيش خود نگفتم، من اين مطلب را از كلام خدا كه از پيامبرش نوح حكايت مى كند، استفاده كردم و سپس آيات سوره نوح را كه در بالا ذكر شد تلاوت كرد.
آنـهـا كـه عـادت دارنـد از ايـن مـسـائل آسـان بـگـذرند فورا يكنوع ارتباط و پيوند معنوى نـاشـنـاخـتـه در مـيـان ايـن امـور قـائل مـى شـونـد و از هـر گـونـه تحليل بيشتر خود را راحت مى كنند.
ولى اگـر بـيـشـتـر دقت كنيم در ميان اين امور پيوندهاى نزديكى مى يابيم كه توجه به آنـهـا مـسـائل مـادى و مـعـنوى را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم مى آميزد و يا همانند ريشه و ساقه درخت با گل و ميوه آن ربط مى دهد.
كـدام جـامـعه است كه آلوده به گناه، خيانت، نفاق دزدى، ظلم، تنبلى و مانند آنها بشود و اين جامعه آباد و پر بركت باشد.
كدام جامعه است كه روح تعاون و همكارى را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونريزى را جانشين آن سازد و زمينهاى خرم و سرسبز و وضع اقتصادى مرفهى داشته باشد.
كـدام جـامـعـه اسـت كـه مـردمـش آلوده انـواع هـوسـهـا بـاشـنـد، و در عـيـن حال نيرومند و پا بر جا در مقابل دشمنان ايستادگى كنند.
بـا صـراحـت بـايـد گـفـت: هـيـچ مـسـاله اخـلاقى نيست مگر اينكه اثر مفيد و سازنده اى در زنـدگـى مادى مردم دارد، و هيچ اعتقاد و ايمان صحيحى پيدا نمى شود مگر اينكه در ساختن يك جامعه اى آباد و آزاد و مستقل و نيرومند سهم به سزائى دارد.
آنـهـا كـه مـسـائل اخـلاقـى و ايـمـان مـذهـبـى و تـوحـيـد را از مسائل مادى جدا مى كنند، نه مسائل معنوى را درست شناخته اند و نه مادى را.
اگـر ديـن بـه صـورت يـك سـلسله تشريفات و آداب ظاهرى و خالى از محتوا در ميان مردم باشد بديهى است تاثيرى در نظام مادى اجتماع نخواهد داشت اما آنگاه كه اعتقادات معنوى و روحـانـى آنـچـنان در اعماق روح انسان نفوذ كند كه آثارش در دست و پا و چشم و گوش و زبـان و تـمـام ذرات وجـودش ظـاهـر گـردد، آثـار سازنده اين اعتقادات در جامعه بر هيچكس مخفى نخواهد ماند.
مـمـكـن اسـت مـا بـعـضـى از مـراحـل پـيـونـد اسـتـغـفـار را بـا نـزول بـركـات مادى نتوانيم درست درك كنيم ولى بدون شك قسمت بيشترى از آن براى ما قابل درك است.
در انقلاب اسلامى كشور ما ايران در اين عصر و زمان به خوبى مشاهده كرديم كه اعتقادات اسلامى و نيروى اخلاق و معنويت چگونه توانست بر نيرومندترين اسلحه زمان و قويترين ارتـشـهـا و قـدرتـهاى استعمارى پيروز گردد، و اين نشان مى دهد كار برد عقائد دينى و اخلاق مثبت معنوى تا چه حد در مسائل اجتماعى و سياسى زياد است.
ظـاهـر اين جمله مى گويد: خداوند در پرتو توبه و استغفار نيروئى بر نيروى شما مى افـزايـد بـعـضـى اين جمله را اشاره به افزايش نيروى انسانى گرفته اند (چنانكه در آيـات سـوره نـوح نـيـز بـه آن اشاره شده بود) و بعضى ديگر آن را اشاره به اضافه نـيـروهـاى مـادى بـر نـيـروى مـعـنـوى دانـسـتـه اند، ولى تعبير آيه مطلق است و هر گونه افزايش نيروى مادى و معنوى را شامل مى شود، و تمام اين تفاسير را در بر مى گيرد
( قالوا يهود ما جئتنا ببينة و ما نحن بتاركى ءالهتنا عن قولك و ما نحن لك بمؤ منين ) (53)( إن نـقـول إلا اعـتـرئك بعض ءالهتنا بسوء قال إنى أشهد الله و اشهدوا أنى برى ء مما تشركون ) (54)( من دونه فكيدونى جميعا ثم لا تنظرون ) (55)( إنى توكلت على الله ربى و ربكم ما من دابة إلا هو أخذ بناصيتها إ ن ربى على صرط مستقيم ) (56)( فـإن تـولوا فـقـد أبـلغـتـكـم مـا أرسـلت بـه إليـكـم و يـستخلف ربى قوما غيركم و لا تضرونه شيا إن ربى على كل شى ء حفيظ ) (57)
ترجمه:
53 - گـفـتـند: اى هود! تو دليلى براى ما نياورده اى، و ما خدايان خود را به خاطر حرف تو رها نخواهيم كرد، و ما (اصلا) به تو ايمان نمى آوريم!.
54 - مـا فقط (درباره تو) مى گوئيم بعضى از خدايان ما به تو زيان رسانده (و عقلت را ربـوده انـد) (نـوح ) گفت من خدا را به شهادت مى طلبم شما نيز گواه باشيد كه من از آنچه شريك (خدا) قرار مى دهيد بيزارم!.
55 - از آنچه غير او (مى پرستيد) حال كه چنين است همگى براى من نقشه بكشيد و مرا مهلت ندهيد (اما بدانيد كارى از دست شما ساخته نيست!)
56 - چـرا كـه من توكل بر الله كه پروردگار من و شما است كرده ام، هيچ جنبنده اى نيست مگر اينكه او بر وى تسلط دارد (اما سلطه اى توام با عدالت چرا كه ) پروردگار من بر صراط مستقيم است.
57 - و اگـر روى بـرگـردانيد من رسالتى را كه مامور بودم به شما رساندم و خداوند گـروه ديـگـرى را جـانـشـيـن شـمـا مـى كـنـد و شـمـا كـمـتـرين ضررى به او نمى رسانيد پروردگار من حافظ و نگاهبان هر چيز است.
منطق نيرومند هود
حال ببينيم اين قوم سركش و مغرور يعنى قوم عاد در برابر برادرشان هود (عليهاالسلام ) و نصائح و اندرزها و راهنمائيهاى او چه واكنشى نشان دادند.
آنها گفتند: اى هود تو دليل روشنى براى ما نياورده اى( قالوا يا هود ما جئتنا بينة ) .
و مـا هـرگـز بـه خـاطر سخنان تو دست از دامن بتها و خدايانمان بر نمى داريم( و ما نحن بتاركى الهتنا عن قولك ) .
و ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد!( و ما نحن لك بمؤ منين ) .
و پـس از ايـن سـه جمله غير منطقى، اضافه كردند: ما فكر مى كنيم تو ديوانه شده اى و عـلتـش ايـن بـوده كـه مـبـغـوض خـدايـان مـا گـشـتـه اى و آنـهـا بـه عقل تو آسيب رسانده اند( ان نقول الا اعتراك بعض آلهتنا بسوء ) .
بـدون شـك هـود - هـمـانگونه كه برنامه و وظيفه تمام پيامبران است - معجزه يا معجزاتى بـراى اثبات حقانيت خويش به آنها عرضه داشته بود، ولى آنها به خاطر كبر و غرورى كـه داشـتـند مانند ساير اقوام لجوج، معجزات را انكار كردند و آنها را سحر شمردند، يا يك سلسله تصادفها و حوادث اتفاقى كه نمى تواند دليلى بر چيزى بوده باشد.
از ايـن گـذشـتـه نـفـى بـت پـرسـتـى دليـلى لازم نـدارد هـر كـس مـخـتـصـر عقل و شـعـورى داشـته باشد و خود را از تعقيب برهاند آنرا بخوبى در مى يابد و بفرض كه دليل بخواهد آيا دلائل علاوه بر منطقى و عقلى به معجزه هم نياز دارد؟
و بـه تعبير ديگر آنچه در دعوت هود در آيات گذشته آمدد عوت به سوى خداوند يگانه و باز گشت به سوى او و استغفار از گناهان و نفى هر گونه شرك و بت پرستى است، همه اينها مسائلى است كه اثبات آن با دليل عقلى كاملا امكان پذير است.
بـنـابـرايـن اگـر مـنـظـور آنـهـا از نـفـى بـيـنـة، نـفـى دليـل عـقـلى بـوده، مـسـلما اين سخن نادرست است، و اگر منظور نفى معجزه بوده، اين ادعا نـياز به معجزه نداشته است، و به هر حال اين جمله كه آنها گفته اند ما هرگز به خاطر سـخـنـان تـو، بـتـهـاى خـود را فـرامـوش نـمـى كـنـيـم بـهـتـريـن دليـل بـر لجـاجـت آنها است، چرا كه انسان عاقل و حقيقت جو سخن حق را از هر كس كه باشد مى پذيرد.
مـخـصـوصا اين جمله كه آنها هود را متهم به جنون كردند، جنونى كه بر اثر خشم خدايان حاصل شده بود! خود بهترين دليل بر خرافى بودن و خرافه پرستى آنها است.
سـنـگ و چوبهاى بى جان و بى شعور كه نياز به حمايت بندگان خود دارند، چگونه مى توانند عقل و شعور را از انسان عاقلى بگيرند.
به علاوه آنها چه دليلى بر جنون هود داشتند جز اينكه او، سنت شكنى كرده، و با آداب و سـنـن خـرافـى مـحـيـطـش بـه پـيـكـار بـرخـاسـتـه بـود، اگـر ايـن دليـل جـنـون بـاشـد تـمـام مـصـلحـان جهان و مردان انقلابى كه بر ضد روشهاى غلط بپا خاستند بايد مجنون باشند.
و ايـن تـازگـى ندارد، تاريخ گذشته و معاصر پر است از نسبت جنون به مردان و زنان نيك انديش و سنت شكن كه بر ضد خرافات و استعمارها و اسارتها بپا مى خاستند.
بـه هـر حال هود مى بايد پاسخى دندان شكن به اين قوم گمراه و لجوج بدهد، پاسخى كه هم آميخته با منطق باشد، و هم از موضع قدرت ادا شود قرآن ميگويد: او در پاسخ آنها اين چند جمله را بيان كرد:
مـن خـدا را به شهادت مى طلبم و همه شما نيز شاهد باشيد كه من از اين بتها و خدايانتان بيزارم( قال انى اشهد الله و اشهدوا انى برى ء مما تشركون - من دونه ) .
اشـاره بـه اينكه اگر اين بتها قدرتى دارند از آنها بخواهيد مرا از ميان بردارند، من كه آشكارا به جنگ آنها برخاسته ام و علنا بيزارى و تنفر از آنها را اعلام مى دارم، چرا آنها، معطلند؟ انتظار چه چيز را مى كشند؟ و چرا مرا نابود نمى كنند؟!
سـپـس اضـافـه مى كند: نه فقط كارى از آنها ساخته نيست، شما هم با اين انبوه جمعيتتان قـادر بـر چيزى نيستيد، اگر راست مى گوئيد همگى دست به دست هم بدهيد و هر نقشه اى را مـى تـوانـيـد بـر ضـد مـن بـكـشـيـد و لحـظـه اى مـرا مهلت ندهيد( فكيدونى جميعا ثم لا تنظرون ) .
چرا من انبوه جمعيت شما را به هيچ مى شمرم؟ و چرا كمترين اعتنائى به قوت و قدرت شما نـدارم؟ شـمـائى كـه تـشـنـه خـون مـن هـسـتـيـد و هـمـه گونه قدرت داريد. براى اينكه من پـشـتـيـبـانـى دارم كـه قـدرتـش فـوق قـدرتـهـا اسـت مـن توكل بر خدائى كردم كه پروردگار من و شما است( انى توكلت على الله ربى و ربكم ) .
ايـن خـود دليـل بـر ايـن اسـت كـه مـن دروغ نـمـى گـويـم، ايـن نـشـانـه آن اسـت كـه مـن دل بـه جـاى دگرى بسته ام، اگر درست بينديشيد اين خود يكنوع معجزه است كه انسانى تك و تنها با عقايد خرافى جمعيتى نيرومند و متعصب به پيكار برخيزد،
و حـتـى آنـهـا را تـحـريـك بـه قـيـام بـر ضـد خـود كـنـد، و در عـيـن حـال نـه تـرسـى بـه خـود راه دهـد، و نـه دشمنانش قدرت بر تصميم گيرى بر ضد او داشته باشند.
و بـعـد ادامـه داد نـه تـنـهـا شـما، هيچ جنبنده اى در جهان نيست مگر اينكه در قبضه قدرت و فرمان خدا است و تا او نخواهد كارى از آنان ساخته نيست( ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها ) .
ولى ايـن را نـيـز بـدانـيـد خـداى مـن از آن قدرتمندانى نيست كه قدرتش موجب خودكامگى و هـوسـبـازى گـردد و آن را در غير حق به كار برد، بلكه پروردگار من همواره بر صراط مستقيم و جاده عدل و داد مى باشد و كارى بر خلاف حكمت و صواب انجام نمى دهد( ان ربى على صراط مستقيم ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت:
نـخـسـت ايـن كه ناصيه در اصل به معنى موى پيش سر مى باشد، و از ماده نصا (بر وزن نصر) به معنى اتصال و پيوستگى آمده است، و اخذ به ناصيه (گرفتن موى پيش سر) كـنـايـه از تـسلط و قهر و غلبه بر چيزى است، و اينكه در جمله بالا خداوند مى فرمايد: هـيـچ جـنبنده اى نيست مگر اينكه ما ناصيه او را مى گيريم، اشاره به قدرت قاهره او بر هـمـه چـيـز اسـت، بـه گـونـه اى كـه هيچ موجودى در برابر اراده او هيچگونه تاب مقاومت نـدارد، زيـرا مـعـمـولا هـنـگامى كه موى پيش سر انسان يا حيوانى را محكم بگيرند، قدرت مقاومت از او سلب مى شود.
اين تعبير براى آن است كه مستكبران مغرور و بت پرستان از خود راضى، و سلطه جويان سـتـمـكـار، فـكـر نـكـنـنـد اگـر چـنـد روزى مـيـدان بـه آنـهـا داده شـده اسـت، دليـل بـر آنـست كه مى توانند در برابر اراده پروردگار، كوچكترين مقاومتى كنند باشد كه آنها به اين واقعيت توجه كنند و از مركب غرور فرود آيند.
ديگر اينكه جمله ان ربى على صراط مستقيم از زيباترين تعبيرات در بـاره قـدرت آمـيـخـتـه بـا عـدالت پـروردگار است، چرا كه قدرتمندان غالبا زورگو و ظـالمـنـد، امـا خداوند با قدرت بى انتهايش، همواره بر صراط مستقيم عدالت و جاده صاف حكمت و نظم و حساب مى باشد.
ايـن نـكته را نيز از نظر نبايد دور داشت كه سخنان هود در برابر مشركان بيان كننده اين واقـعـيـت اسـت كـه هـر قـدر دشـمـنـان لجوج بر لجاجت خود بيفزايند، رهبر قاطع بايد بر اسـتـقـامـت خـود بـيـفـزايـد، قـوم هـود او را سـخـت از بـتـهـا تـرسـانـدنـد، او در مقابل، آنها را به نحو شديدترى از قدرت قاهره خداوند بيم داد.
سـرانـجـام هـود در آخرين سخن به آنها چنين مى گويد اگر شما از راه حق روى بر تابيد بـه مـن زيـانى نمى رسد، چرا كه من رسالت خويش را به شما ابلاغ كردم( فان تولوا فقدا بلغتكم ما ارسلت به اليكم ) .
اشـاره به اينكه گمان نكنيد اگر دعوت من پذيرفته نشود براى من شكست است، من انجام وظـيـفـه كـردم، انـجـام وظـيـفـه، پـيـروزى اسـت، هـر چـنـد دعـوتـم مـورد قـبـول واقـع نـشـود، و ايـن درسـى اسـت براى همه رهبران راستين و پيشوايان راه حق، كه هـرگـز از كـار خـود احـسـاس خـسـتـگـى و نـگرانى نكنند، هر چند مردم دعوت آنانرا پذيرا نشوند.
سـپس همانگونه كه بت پرستان او را تهديد كرده بودند، او به طرز شديدترى آنها را بـه مـجـازات الهـى تـهـديـد مـى كـند و مى گويد: اگر شما دعوت حق را نپذيريد خداوند بزودى شما را نابود كرده و گروه ديگرى را جانشين شما مى كند و هيچگونه زيانى به او نمى رسانيد( و يستخلف ربى قوما غير كم و لا تضرونه شيئا ) .
اين قانون خلقت است، كه هر گاه مردمى لياقت پذيرا شدن نعمت هدايت و يا نعمتهاى ديگر پـروردگـار را نداشته باشند، آنها را از ميان بر مى دارد و و گروهى لايق به جاى آنان مى نشاند.
ايـن را هـم بدانيد كه پروردگار من حافظ همه چيز و نگاهدارنده هر گونه حساب است( ان ربى على كل شى ء حفيظ ) .
نـه فـرصـت از دست او مى رود، نه موقعيت را فراموش مى كند، نه پيامبران و دوستان خود را بـه دسـت نـسيان مى سپارد، و نه حساب هيچكس از علم او بيرون است، بلكه همه چيز را مى داند و بر هر چيز مسلط است.
( و لما جاء أ مرنا نجينا هودا و الذين ءامنوا معه برحمة منا و نجينهم من عذاب غليظ ) (58)( و تـلك عـاد جـحـدوا بـايـت ربـهـم و عـصـوا رسـله و اتـبـعـوا أ مـر كل جبار عنيد ) (59)( و أ تـبـعـوا فـى هـذه الدنـيـا لعـنة و يوم القيمة أ لا إ ن عادا كفروا ربهم أ لا بعدا لعاد قوم هود ) (60)
ترجمه:
58 - و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد هود و آنها را كه با او ايمان آورده بودند به رحمت خود نجات بخشيديم و از عذاب شديد آنها را رها ساختيم.
59 - و ايـن قـوم عـاد بود كه آيات پروردگارشان را انكار كردند و رسولان او را معصيت نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق پيروى كردند.
60 - بـدنـبال آنها در اين جهان لعنت (و نام ننگين ) ماند و در قيامت (گفته مى شود) بدانيد عـاد نـسـبـت به پروردگارشان كفر ورزيدند، دور باد عاد، قوم هود، (از رحمت خدا و خير و سعادت ).
لعن و نفرين ابدى بر اين قوم ستمگر
در آخرين قسمت از آيات مربوط به سرگذشت قوم عاد و پيامبرشان هود
به مجازات دردناك اين سركشان اشاره كرده، نخست مى گويد:
هنگامى كه فرمان ما دائر به مجازاتشان فرا رسيد، هود و كسانى را كه با او ايمان آورده بـودنـد بـه خـاطر رحمت و لطف خاصى كه به آنان داشتيم رهائى بخشيد( و لما جاء امرنا نجينا هودا و الذين آمنوا معه برحمة منا ) .
و بـاز بـراى تـاكـيـد بيشتر مى فرمايد: و ما اين قوم با ايمان را از عذاب شديد و غليظ رهائى بخشيديم( و نجينا هم من عذاب غليظ ) .
جالب اينكه: قبل از آنكه مجازات افراد بى ايمان و ياغى و ستمكار را بيان كند، نجات و رهائى قوم با ايمان را ذكر مى كند، تا اين پندار پيدا نشود كه به هنگام عذاب الهى طبق ضـرب المـثـل مـعـروف خـشـك و تـر بـا هـم خـواهـنـد سـوخـت، چـرا كـه او حـكـيـم اسـت و عـادل، و مـحـال اسـت كـه حـتـى يـك فـرد بـا ايمان را در ميان انبوهى بى ايمان و گناهكار مجازات كند.
بـلكـه رحـمـت الهـى ايـن گـونـه اشـخـاص را قـبـل از درگـيـر شـدن مـجـازات بـه مـحـل امـن و امـانـى مـنتقل مى سازد، چنانكه ديديم قبل از آنكه طوفان فرا رسد كشتى نجات نوح آماده بود و پيش از آنكه شهرهاى لوط در هم كوبيده شود شب هنگام لوط و تعداد معدود ياران با ايمانش به فرمان الهى خارج شدند.
در اينكه جمله نجينا (رهائى بخشيديم ) چرا در اين آيه تكرار شده تفسيرهاى گوناگونى وجود دارد، بعضى معتقدند كه نجينا در مرحله اول اشاره به رهائى بخشيدن از مجازات دنيا اسـت و در مـرحـله دوم رهـائى از عذاب آخرت است كه با توصيف به غليظ بودن نيز كاملا سازگار است.
بـعـضـى ديـگـر بـه نكته لطيفى اشاره كرده اند كه چون سخن از رحمت الهى به ميان آمده اگـر بـلافـاصـله كلمه عذاب تكرار مى شد تناسب نداشت، رحمت كجا و عذاب غليظ كجا، لذا نـجـيـنـا بـار ديـگـر تـكرار شده تا ميان اين دو فاصله بيفتد و چيزى از شدت عذاب و تاكيد روى آن كاسته نشود.
ايـن نـكته را نيز بايد مورد توجه قرار داد كه در آيات قرآن در چهار مورد عذاب توصيف بـه غـليـظ شده است كه با دقت در آن آيات چنين به نظر مى رسد كه عذاب غليظ مربوط بـه سـراى ديگر است مخصوصا آيات سوره ابراهيم كه در آن اشاره بر عذاب غليظ شده است با صراحت حال دوزخيان را بيان مى دارد. و بايد هم چنين باشد چرا كه هر اندازه عذاب دنيا شديد باشد باز در برابر عذاب آخرت خفيف و كم اهميت است.
ايـن تـنـاسـب نـيـز قـابـل ملاحظه است كه قوم عاد چنانكه در سوره قمر و سوره حاقه به خواست خدا خواهد آمد، افراد خشن و درشت و بلند قامت بودند، كه اندام آنها به تنه درختان نـخل تشبيه شده و به همين نسبت ساختمانهاى محكم و بزرگ و بلند داشتند تا آنجا كه در تاريخ قبل از اسلام مى خوانيم: عربها بناهاى بلند و محكم را به عاد نسبت مى دادند و مى گـفـتـنـد عـادى لذا عـذاب آنـها نيز مانند خودشان غليظ و خشن بوده است، نه تنها در جهان ديـگـر، در اين دنيا نيز مجازات آنها بسيار شديد و خشن بود، چنانكه در تفسير سوره هاى فوق خواهد آمد.
بـعـدا گـنـاهـان قـوم عـاد را در سـه مـوضـوع خـلاصـه مـى كـنـد: نـخـسـت ايـنكه آنها آيات پـروردگـارشـان را انـكـار كـردنـد، و بـا لجـاجـت، هـر گـونـه دليـل و مـدرك روشنى را بر صدق دعوت پيامبرشان منكر شدند( و تلك عاد جحدوا بايات ربهم ) .
ديگر اينكه آنها از نظر عمل نيز به عصيان و سركشى در برابر پيامبران برخاستند( و عصوا رسله )
اينكه رسل به صورت جمع بيان شده يا به خاطر آن است كه دعوت همه پيامبران بسوى يك واقعيت است (توحيد و شاخه هاى آن ) بنابراين انكار يـك پـيـامـبـر در حـكم انكار همه پيامبران است، و يا اينكه هود آنها را به ايمان به انبياى پيشين نيز دعوت مى كرد و آنها انكار مى كردند.
سـومـين گناهشان اين بود كه فرمان خدا را رها كرده و از فرمان هر جبار عنيدى پيروى مى كردند( و اتبعوا امر كل جبار عنيد )
چـه گـنـاهـى از ايـن گـنـاهـان بالاتر، ترك ايمان، مخالفت پيامبران و گردن نهادن به فرمان جباران عنيد.
جـبـار بـه كـسـى مى گويند كه از روى خشم و غضب مى زند و مى كشد و نابود مى كند، و پـيـرو فرمان عقل نيست و به تعبير ديگر جبار كسى است كه ديگرى را مجبور به پيروى خود مى كند و يا مى خواهد نقص خود را با ادعاى عظمت و تكبر ظاهرا بر طرف سازد، و عنيد كسى است كه با حق و حقيقت، فوق العاده مخالف است و هيچگاه زير بار حق نمى رود.
ايـن دو صـفت، صفت بارز طاغوتها و مستكبران هر عصر و زمان است، كه هرگز گوششان بـدهـكـار حـرف حق نيست، و با هر كس مخالف شدند با قساوت و بى رحمى، شكنجه مى كنند و مى كوبند و از ميان مى برند.
در ايـنجا يك سؤ ال پيش مى آيد و آن اينكه اگر جبار معنايش اين است، چرا يكى از صفات خدا در قرآن سوره حشر آيه 23 و ساير منابع اسلامى جبار ذكر شده است؟
پاسخ اينكه: جبار در اصل ريشه لغت همانگونه كه در بالا اشاره كرديم، يا از ماده جبر به معنى قهر و غلبه و قدرت است و يا از ماده جبران به معنى برطرف ساختن نقص چيزى است.
ولى جـبـار چـه بـه مـعـنـى اول بـاشـد يـا دوم در دو شـكـل بـه كـار مـى رود، گـاهـى بـه صـورت مذمت و آن در موردى است كه انسانى بخواهد كـمبودها و نقائص خود را با خود برتربينى و تكبر و ادعاهاى غلط جبران كند، و يا اينكه بخواهد ديـگـرى را در بـرابـر اراده و خـواسـت دل خـويـش مـقـهـور و ذليل سازد.
اين معنى در بسيارى از آيات قرآن آمده و با صفات مذموم ديگرى احيانا همراه است مانند آيه فـوق كـه تـوام بـا عـنيد ذكر شده و در آيه 32 سوره مريم از زبان عيسى پيامبر خدا مى خوانيم و لم يجعلنى جبارا شقيا خداوند مرا جبار شقى قرار نداده است، و يا در حالات بنى اسـرائيل درباره ساكنان ستمگر بيت المقدس مى خوانيم كه آنها به موسى گفتند( ان فيها قوما جبارين ) : در اين سر زمين گروهى ستمگر و ستم پيشه اند (مائده آيه 22)
امـا گـاه جـبـار از همين دو ريشه در معنى مدح به كار مى رود و به كسى گفته مى شود كه نيازمنديهاى مردم و نقائص آنها را جبران مى كند، و استخوانهاى شكسته را پيوند مى دهد، و يـا ايـنكه داراى قدرت فراوانى است كه غير او در برابر او خاضع مى باشند بى آنكه بـخـواهـد بـر كـسى ستم كند و يا از قدرتش سوء استفاده نمايد و به همين جهت، جبار به هـنـگـامـى كـه بـه اين معنى باشد با صفات مدح ديگر همراه مى گردد چنانكه در آيه 23 سـوره حـشـر مـى خـوانـيـم( الملك القدوس السلام المؤ من المهيمن العزيز الجبار المتكبر ) : او فـرمـانـرواى پـاك و مـنـزهـى اسـت كه بندگانش هرگز از او ستم نمى بينند، و نگهبان و حافظ غير قابل شكست و قدرتمند و برتر است
روشـن اسـت كـه صـفـاتـى همچون قدوس و سلام و مؤ من، هرگز با جبار به معنى ظالم و سـتـمـگر، و متكبر به معنى خود برتر بين سازگار نيست، و اين عبارت به خوبى نشان مى دهد كه جبار در اينجا به معنى دوم است.
ولى از آنـجا كه بعضى تنها پاره اى از استعمالات جبار را در نظر گرفته و به ريشه لغـت و مـعـانـى مـتـعـدد آن توجه نكرده اند، چنين پنداشته اند كه به كار بردن آن درباره خداوند صحيح به نظر نمى رسد (و همچنين واژه متكبر) اما با در نظر گرفتن ريشه هاى اصلى لغت، ايراد برطرف مى شود.
در آخـريـن آيـه مورد بحث كه داستان هود و قوم عاد در آنجا به آن پايان مى گيرد، نتيجه اعمال زشت و نادرست آنها را چنين بيان مى كند: آنها بخاطر اعمالشان در اين دنيا مورد لعن و نفرين واقع شدند، و بعد از مرگشان جز نام بد و تاريخ ننگين از آنها باقى نماند( و اتبعوا فى هذه الدنيا لعنة ) .
و در روز رسـتـاخيز گفته مى شود: بدانيد كه قوم عاد پروردگارشان را انكار كردند( و يوم القيامة الا ان عادا كفروا ربهم ) .
دور باد عاد، قوم هود از رحمت پروردگار (الا بعدا لعاد قوم هود) با اينكه كلمه عاد براى معرفى اين گروه كافى است در آيه فوق بعد از ذكر عاد، قوم هود نيز ذكر شده است كه هـم تـاكـيـد را مـى رسـاند و هم اشاره به اين است اين گروه همان كسانى هستند كه پيامبر دلسوزشان هود را آنهمه ناراحت و متهم ساختند، و به همين جهت از رحمت خداوند دورند.
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - قوم عاد از نظر تاريخ
گـر چـه بـعـضـى از مـورخـان غربى مانند اسپرينگل خواسته اند وجود قوم عاد را از نظر تـاريخى منكر شوند شايد به دليل اينكه در غير آثار اسلامى ذكرى از آن نيافته اند و در كـتـب عهد قديم (تورات ) اثرى از آن نديده اند، ولى مداركى در دست است كه نشان مى دهد قصه عاد بطور اجمال در زمان جاهليت عرب مشهور بوده، و شعراى پيش از اسلام نيز از قوم هود سخن گفته اند، حتى در عصر جاهليت بناهاى بلند و محكم را به عاد نسبت مى دادند و بر آن كلمه عادى اطلاق مى كردند.
بـعـضـى از مـورخـان مـعـتـقـدنـد عـاد بـر دو قـبـيـله اطـلاق مـى شـود، قـبيله اى از انسانهاى قـبل از تاريخ بوده اند كه در جزيره عربستان زندگى مى كرده اند، سپس از ميان رفتند و آثـارشـان نـيـز از مـيـان رفـت، و تـاريـخ بـشـر از زندگى آنان جز افسانه هائى كه قـابـل اطـمـيـنـان نـيـسـت حفظ نكرده است، و تعبير قرآن عاد الاولى (سوره نجم آيه 50) را اشاره به همين گرفته اند.
امـا در دوران تـاريـخ بـشـر و احـتـمـالا در حـدود 700 سـال قـبـل از مـيـلا مـسـيـح يا قديمتر، قوم ديگرى به نام عاد وجود داشتند كه در سر زمين احقاف يا يمن زندگى مى كردند.
آنـهـا داراى قـامـتـهـائى طـويـل و انـدامـى قـوى و پـرقـدرت بـودنـد، و بـه هـمـيـن دليل جنگ آورانى زبده محسوب مى شدند.
بـه عـلاوه از نـظـر تمدن تا حدود زيادى پيشرفته بودند، شهرهاى آباد، زمينهاى خرم و سـرسـبـز، باغهاى پرطراوت داشتند آنچنانكه قرآن در توصيف آنها مى گويد( التى لم تخلق مثلها فى البلاد ) : نظير آن در بلاد جهان خلق نشده بود (فجر آيه 8)
بـه هـمـيـن جهت بعضى از مستشرقين گفته اند كه قوم عاد در حدود برهوت (يكى از نواحى حـضرموت يمن ) زندگى مى كردند و بر اثر آتشفشانهاى اطراف بسيارى از آنها از ميان رفتند و بقايايشان متفرق شدند.
به هر حال اين قوم مدتى در ناز و نعمت به سر مى بردند، ولى آنچنان كه شيوه بيشتر مـتـنـعمان است مست غرور و غفلت شدند و از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار ديگران سوء استفاده كردند و مستكبران و جباران عنيد را پيشواى خود ساختند، آئين بت پرستى را بر پا نمودند و به هنگام دعوت پيامبرشان هود بـا آنـهـمـه تـلاش و كـوشـشى كه در پند و اندرز و روشن ساختن انديشه و افكار آنان و اتـمـام حـجـت نسبت به ايشان داشت نه تنها كمترين وقعى ننهادند بلكه به خاموش كردن نداى اين مرد بزرگ حق طلب برخاستند.
گـاهى او را به جنون و سفاهت نسبت دادند و زمانى از خشم خدايان وى را ترساندند، اما او هـمـچـون كـوه در مـقـابـل خـشـم اين قوم مغرور و زورمند ايستادگى به خرج داد، و سرانجام تـوانـسـت گـروهـى در حـدود چـهـار هـزار نـفر را پاكسازى كرده و به آئين حق بخواند، اما ديگران بر لجاجت و عناد خود باقى ماندند.
سـرانـجـام چـنانكه در آيات سوره ذاريات و حاقه و قمر خواهد آمد، طوفان شديد و بسيار كوبنده اى به مدت هفت شب و شش روز بر آنها مسلط شد كه قصرهايشان را در هم كوبيد، و اجـسـادشـان را همچون برگهاى پائيزى بر امواج باد سوار كرد و به اطراف پراكنده سـاخـت، مـؤ مـنـان راسـتين را قبلا از ميان آنان بيرون برد و نجات داد، و زندگانى و سر نوشتشان درس بزرگ عبرتى براى همه جباران و خودكامگان گشت.
2 - لعن و نفرين ابدى بر قوم عاد باد
ايـن تـعـبـير و مشابه آن در آيات متعددى از قرآن درباره اقوام مختلفى آمده است كه پس از شرح بخشى از حالات آنها مى فرمايد:( الا بعدا لثمود ) (سوره هود آيه 68)( الا بعدا لمدين كما بعدت ثمود ) (سوره هود آيه 89)( فبعدا للقوم الظالمين ) (سوره مؤ منون آيه 41)( فبعدا لقـوم لا يـؤ مـنـون ) (سـوره مـؤ مـنـون آيـه 44) و هـمـچـنـيـن در داسـتان نوح قبلا خوانديم( و قيل بعدا للقوم الظالمين ) (سوره هود آيه 44)
در تـمام اين آيات، نفرين شعار گونه اى درباره كسانى كه گناه عظيمى انجام داده اند، دائر به دورى آنها از رحمت خداوند شده است.
اين درست به شعارهائى مى ماند كه امروز براى افراد و گروههاى سركش و استعمارگر و سـتـم پـيـشـه گـفـته مى شود، منتها اين شعار قرآنى بقدرى جالب و جامع است كه تنها نـاظـر بـه يـك جـنبه و يك بعد نيست، چرا كه وقتى مى گوئيم دور باد فلان گروه، هم دورى از رحـمـت خداوند را شامل مى شود هم دورى از سعادت، و هم دورى از هر گونه خير و بـركـت و نـعـمـت، و هـم دورى از بـنـدگـان خـدا. البـتـه دورى آنـهـا از خـير و سعادت عكس العـمـل دوريـشـان در درون جـان و فـكـر و در مـحـيـط عـمـل از خـدا و خـلق خـداسـت، چـرا كه هر گونه ايده و عملى باز تابى در سراى ديگر و جـهـان پـس از مـرگ دارد، بـاز تـابـى كـامـلا مـشـابـه آن و بـه هـمـيـن دليـل ايـن دوريـهـا در ايـن جهان سرچشمه بعد و دورى در آخرت، از رحمت و عفو و بخشش و مواهب الهى خواهد بود.
( و إلى ثمود أخاهم صلحا قال يقوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره هو أ نشأ كم من الارض و استعمركم فيها فاستغفروه ثم توبوا إليه إن ربى قريب مجيب ) (61)
ترجمه:
61 - و بـه سـوى (قوم ) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم، گفت: اى قوم من! الله را پـرسـتـش كـنـيـد كه معبودى جز او براى شما نيست، او است كه شما را از زمين آفريد و آبـادى آنـرا بـه شـما واگذار نمود، از او آمرزش بطلبيد سپس به سوى از باز گرديد كه پروردگارم (به بندگان خود) نزديك و اجابت كننده (تقاضاهاى آنها) است.
آغـاز سـرگـذشت قوم ثمود سر گذشت قوم عاد با تمام درسهاى عبرت انگيزش به طور فـشـرده پـايـان يـافـت و اكـنـون نـوبـت قـوم ثـمـود اسـت هـمـان جـمـعـيـتـى كـه طـبـق نقل تواريخ در سرزمين وادى القرى در ميان مدينه و شام زندگى داشتند.
باز در اينجا مى بينيم كه قرآن مجيد هنگامى كه سخن از پيامبر آنها صالح مى گويد به عـنـوان بـرادر از او يـاد مـى كـنـد، چه تعبيرى از اين رساتر و زيباتر كه به قسمتى از مـحـتواى آن در تفسير آيات گذشته اشاره كرديم: برادرى دلسوز و مهربان كه جز خير خواهى هدف ديگرى ندارد. ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم( و الى ثمود اخاهم صالحا )
باز مى بينيم برنامه صالح همان برنامه اصولى همه پيامبران است، برنامه اى كه از توحيد و نفى هر گونه شرك و بت پرستى كه خمير مايه تمام رنجهاى بشر است، آغاز مى شود
گـفـت اى قـوم مـن! خـدا را پـرسـتـش كـنـيـد كـه هـيـچ مـعـبـودى جـز او نـيـسـت( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره )
سـپـس بـراى تـحـريـك حـس حـقشناسى آنها به گوشه اى از نعمتهاى مهم پروردگار كه سراسر وجودشانرا فرا گرفته اشاره كرده، مى گويد:
او كسى است كه شما را از زمين آفريد( هو انشاكم من الارض )
زمين و آن خاك بى ارزش و بى مقدار كجا و اين وجود عالى و خلقت بديع كجا؟ آيا هيچ عقلى اجـازه مى دهد كه انسان چنين خالق و پروردگارى را كه اين همه قدرت دارد و اين همه نعمت بخشيده كنار بگذارد و به سراغ اين بتهاى مسخره برود؟
پس از اشاره به نعمت آفرينش، نعمتهاى ديگرى را كه در زمين قرار داده به اين انسانهاى سـركـش يادآورى مى كند: او كسى است كه عمران و آبادى زمين را به شما سپرد و قدرت و وسائل آن را در اختيارتان قرار داد( و استعمر كم فيها ) .
واژه اسـتـعـمـار و اعـمار در لغت عرب در اصل به معنى تفويض آبادى زمين به كسى است و طـبـيعى است كه لازمه آن اين است كه وسائل لازم را در اختيار او بگذارد، اين چيزى است كه ارباب لغت مانند راغب در مفردات و بسيارى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند.
اين احتمال نيز در معنى آيه داده شده است كه منظور آن است كه خداوند عمر طولانى به شما داده، ولى البته معنى اول با توجه به متون لغت صحيحتر به نظر مى رسد.
و در هر حال اين موضوع به هر دو معنى درباره قوم ثمود، صادق بوده است، چرا كه آنها زمـينهاى آباد و خرم و سرسبز و باغهائى پر نعمت داشتند و اصولا در كشاورزى ابتكار و قدرت فراوان به خرج مى دادند، و از اين گذشته عمرهاى طـولانـى و انـدامـهـائى قوى و نيرومند داشتند، و در ساختن بناهاى محكم پيشرفته بودند، چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويـد:( و كـانـوا يـنـحـتـون مـن الجـبـال بـيـوتـا آمـنـيـن ) در دل كوهها خانه هاى امن و امان به وجود مى آوردند (سوره حجر آيه 82)
قـابـل تـوجـه ايـنـكه قرآن نمى گويد خداوند زمين را آباد كرد و در اختيار شما گذاشت، بـلكـه مـى گـويـد عـمـران و آبـادى زمـيـن را بـه شـمـا تـفـويـض كـرد، اشـاره به اينكه وسائل از هر نظر آماده است، اما شما بايد با كار و كوشش زمين را آباد سازيد و منابع آن را بدست آوريد و بدون كار و كوشش سهمى نداريد.
در ضـمـن ايـن حـقـيقت نيز از آن استفاده مى شود كه براى عمران و آبادى بايد به يك ملت مـجـال داد و كـارهـاى آنـهـا را بـدسـت آنـان سـپـرد، و وسائل و ابزار لازم را در اختيارشان گذارد.
اكـنـون كـه چـنـيـن اسـت، از گـنـاهـان خـود تـوبـه كـنـيـد و به سوى خدا باز گرديد كه پروردگار من به بندگان خود نزديك است و در خواست آنها را اجابت مى كند( فاستغفروه ثم توبوا اليه ان ربى قريب مجيب ) .
استعمار در قرآن و عصر ما همانگونه كه در آيات فوق ديديم، پيامبر خدا صالح براى ايفاى نقش تربيتى خود در مـيـان قـوم گـمـراه ثـمود آنانرا بياد آفرينش عظيم انسان از خاك و تفويض آبادى زمين و منابع آن به او سخن مى گويد.
ولى ايـن كـلمـه اسـتـعـمـار بـا آن زيبائى خاص و كشندگى مفهوم كه هم عمران و آبادى را دربر دارد و هم تفويض اختيارات و هم تهيه وسائل و ابزار، آنچنان مفهومش در عصر ما مسخ شده كه درست در نقطه مقابل مفهوم قرآنى قرار گرفته.
تـنـهـا واژه استعمار نيست كه به اين سرنوشت شوم گرفتار شده است، كلمات زيادى چه در فارسى و چه در عربى و چه در لغات ديگر مى يابيم كه گرفتار همين مـسـخ و تـحـريـف و واژگـونـگـى شـده اسـت، مـانند حضارت و ثقافت و حريت در عربى و كلماتى مانند تمدن، روشنفكرى آزادى و آزادگى هنر و هنرمندى در فارسى و در سايه اين تـحـريفها هر گونه از خود بيگانگى و ماده پرستى و اسارت انسانها و انكار هر گونه واقعيت و توسعه هر گونه فساد و انجام هر كار شتابزده و بى مطالعه انجام مى گردد.
به هر حال مفهوم واقعى استعمار در عصر ما، استيلاى قدرتهاى بزرگ سياسى و صنعتى بر ملتهاى مستضعف و كم قدرت است، كه محصول آن غارت و چپاولگرى و مكيدن خون آنها و به يغما بردن منابع حياتى آنان است
ايـن اسـتـعـمـار كـه چـهـره هـاى شـوم گـونـاگـونـى دارد گـاهـى در شـكـل فـرهنگى گاهى فكرى، گاه اقتصادى و گاه سياسى و نظامى مجسم شودهمان است كـه چـهـره دنـيـاى امـروز مـا را تـاريـك و سـياه كرده، اقليتى در اين جهان داراى همه چيز و اكـثـريـت عـظـيمى فاقد همه چيزند، اين استعمار سرچشمه جنگها و ويرانيها و تبهكاريها و مسابقه كمرشكن تسليحاتى است
واژه اى را كه قرآن براى اين مفهوم به كار برده واژه استضعاف است كه درست قالب اين مـعـنـى اسـت، يـعـنـى ضـعـيـف سـاختن به مفهوم وسيع كلمه، ضعيف ساختن فكر و سياست و اقتصاد و هر چيز ديگر دامنه استعمار در عصر ما آنچنان گسترده است كه خود واژه استعمار نيز استعمارى شده است چرا كه مفهوم لغوى آن كاملا واژ گونه است.
بـه هـر حـال اسـتـعـمـار داستان غم انگيز طولانى دارد، كه مى توان گفت سراسر تاريخ بـشـر را در بـر مـى گيرد گرچه دائما تغيير چهره مى دهد ولى بدرستى معلوم نيست چه زمـانـى از جوامع انسانى، ريشه كن خواهد شد، و زندگى بشر بر پايه تعاون و احترام متقابل انسانها و كمك به پيشرفت يكديگر در تمام زمينه ها خواهد انجاميد.
( قـالوا يصلح قد كنت فينا مرجوا قبل هذا أتنهئنا أن نعبد ما يعبد أباؤ نا و إننا لفى شك مما تدعونا إليه مريب ) (62)( قـال يـقـوم أرأيتم إن كنت على بينة من ربى و أتئنى منه رحمة فمن ينصرنى من الله إن عصيته فما تزيدوننى غير تخسير ) (63)( و يقوم هذه ناقة الله لكم أية فذروها تأكل فى أرض الله و لا تمسوها بسوء فيأ خذكم عذاب قريب ) (64)( فعقروها فقال تمتعوا فى داركم ثلثة أ يام ذلك وعد غير مكذوب ) (65)
ترجمه:
62 - گـفـتـنـد اى صـالح! تـو پـيـش از اين مايه اميد ما بودى! آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى پرستيدند نهى مى كنى؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى كنى در شك و ترديد هستيم.
63 - گـفـت: اى قـوم من! آيا اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و رحمت او به سراغ من آمده باشد (مى توانم از ابلاغ رسالت او سرپيچى كنم ) اگر من نافرمانى او كنم چه كسى مى تواند مرا در برابر وى يارى دهد؟ بنابراين (سخنان ) شما چيزى جز اطمينان به زيانكار بودنتان بر من نمى افزايد
64 - اى قـوم مـن! ايـن نـاقـه خـداونـد اسـت كـه بـراى شـمـا دليـل و نـشـانـه اى اسـت بـگـذاريـد در زمـيـن خـدا بـه چـرا مـشـغـول شـود و هـيچگونه آزارى به آن نرسانيد كه بزودى عذاب خدا شما را فرو خواهد گرفت.
65 - (امـا) آنـها آن را از پاى در آوردند و او به آنها گفت (مهلت شما تمام شده ) سه روز در خـانـه هـاتـان متمتع گرديد (و بعد از آن عذاب الهى فرا خواهد رسيد) اين وعده اى است كه دروغ نخواهد بود.
اكنون ببينيم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه
پاسخى دادند؟
آنـهـا بـراى نـفـوذ در صـالح و يـا لااقـل خـنـثـى كـردن نـفـوذ سخنانش در توده مردم از يك عـامـل روانى استفاده كردند، و به تعبير عاميانه خواستند هندوانه زير بغلش بگذارند، و گـفـتند: اى صالح تو پيش از اين مايه اميد ما بودى در مشكلات به تو پناه مى برديم و از تـو مـشـورت مـى كرديم، و به عقل و هوش و درايت تو ايمان داشتيم، و در خيرخواهى و دلسـوزى تـو هـرگـز ترديد به خود راه نمى داديم( قالوا يا صالح قد كنت فينا مرجوا قبل هذا ) .
امـا متاسفانه اميد ما را بر باد دادى و با مخالفت با آئين بت پرستى و خدايان ما كه راه و رسم نياكان ما است و از افتخارات قوم ما محسوب مى شود نشان دادى كه نه احترامى براى بزرگان قائلى، نه به عقل و هوش ما ايمان دارى، و نه مدافع سنتهاى ما هستى.
راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستيدند نهى كنى؟( أتنهانا ان نعبد ما يعبد آباؤ نا ) .
حقيقت اين است ما نسبت به آئينى كه تو به آن دعوت مى كنى، يعنى آئين يكتاپرستى، در شـك و ترديديم، نه تنها شك داريم، نسبت به آن بدبين نيز هستيم( و اننا لفى شك مما تدعونا اليه مريب ) .
در ايـنـجـا مـى بـيـنـيـم قـوم گـمـراه بـراى تـوجـيـه غـلطـكـارى و افـكـار و اعـمـال نـادرسـت خـود به زير چتر نياكان و هاله قداستى كه معمولا آنها را پوشانيده است پـنـاه مـى بـرنـد، هـمـان مـنـطـق كـهـنـه اى كه از قديم ميان همه اقوام منحرف براى توجيه خرافات وجود داشته و هم اكنون در عصر اتم و فضا نيز به قوت خود باقى است.
امـا اين پيامبر بزرگ الهى بدون آنكه از هدايت آنها مايوس گردد، و يا اينكه سخنان پر تزويرشان در روح بزرگ او كمترين اثرى بگذارد، با متانت
خـاص خـودش چـنـيـن پـاسـخ گـفـت: اى قـوم مـن! بـبـيـنـيـد اگـر مـن دليـل روشـنـى از طـرف پـروردگـارم داشـته باشم، و رحمت او به سراغ من آمده باشد و قـلب مـرا روشن و فكر مرا بيدار كرده باشد، و به حقايقى آشنا شوم كه پيش از آن آشنا نـبـوده ام آيـا بـاز هـم مـى تـوانـم سـكـوت اخـتيار كنم و رسالت الهى را ابلاغ نكنم و با انحرافات و زشتيها نجنگم؟!( قال يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينة من ربى و آتانى منه رحمة... )
در ايـن حـال اگـر مـن مـخـالفـت فرمان خدا كنم چه كسى مى تواند در برابر مجازاتش مرا يارى كند( فمن ينصرنى من الله ان عصيته ) .
ولى بـدانـيـد ايـن گـونـه سخنان شما و استدلال به روش نياكان و مانند آن براى من جز ايمان بيشتر به زيانكار بودن شما اثرى نخواهد داشت( فما تزيدوننى غير تخسير ) .
بعد براى نشان دادن معجزه و نشانه اى بر حقانيت دعوتش از طريق كارهائى كه از قدرت انـسـان بـيـرون است و تنها به قدرت پروردگار متكى است وارد شد و به آنها گفت: اى قـوم مـن! ايـن نـاقـه پروردگار براى شما، آيت و نشانه اى است( و يا قوم هذه ناقة الله لكم آية ) .
آنـرا رهـا كـنـيـد كـه در زمـيـن خـدا از مـراتـع و عـلفـهـاى بـيـابـان بـخـورد( فـذروهـا تاكل فى ارض الله )
و هـرگـز آزارى بـه آن نرسانيد كه اگر چنين كنيد بزودى عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت( و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب اليم ) .
ناقه صالح
ناقه در لغت به معنى شتر ماده است، در آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن، اضافه به الله شده است و اين نشانه مى دهد كه اين ناقه ويژگيهائى داشته و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه در آيـه فـوق بـه عـنـوان آيـه و نـشـانـه الهـى و دليل حقانيت ذكر شده است، روشن مى شود كه اين ناقه يك ناقه معمولى نبود و از جهت يا جهاتى خارق العاده بوده است.
ولى در آيـات قـرآن اين مساله بطور مشروح نيامده است كه ويژگيهاى اين ناقه چه بوده است همين اندازه مى دانيم يك شتر عادى و معمولى نبوده است.
تـنـهـا چيزى كه در دو مورد از قرآن آمده اين است كه صالح در مورد اين ناقه به قوم خود اعـلام كـرد كـه آب آن مـنـطقه بايد سهم بندى شود، يكروز سهم ناقه و يكروز سهم مردم باشد( هذه ناقه لها شرب و لكم شرب يوم معلوم ) - شعراء آيه 155 و در سوره قمر آيه 28 نـيـز مـى خـوانـيـم( و نـبـئهـم ان المـاء قـسـمـة بـيـنـهـم كـل شـرب مـحـتـضر ) در سوره شمس نيز اشاره مختصرى به اين امر آمده است، آنجا كه مى فرمايد( فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقياها ) (شمس آيه 13).
ولى كـامـلا مـشـخـص نـشـده كـه ايـن تـقـسـيـم آب چـگـونـه خـارق العـاده بـوده، يـك احـتـمـال اين است كه آن حيوان آب فراوانى مى خورده بگونه اى كه تمام آب چشمه را به خـود اخـتـصاص مى داده، احتمال ديگر آن است كه به هنگامى كه آن حيوان وارد آبشخور مى شده حيوانات ديگر جرئت ورود به محل آب را نداشتند!.
امـا چـگـونـه ايـن حـيـوان از تـمـام آب مـى تـوانـسـتـه اسـتـفـاده كـنـد ايـن احتمال هست كه آب آن قريه كم بوده، مانند آب قريه هائى كه چشمه كوچكى بيش ندارند و مجبورند آب را در تمام شبانه روز در يك گودال مهار كنند تا مقدارى از آن جمع شود و قابل استفاده گردد.
ولى از طـرفـى از پـاره اى از آيات سوره شعراء استفاده مى شود كه قوم ثمود در منطقه كم آبى زندگى نداشتند، بلكه داراى باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلستانها بودند( أتـتـركـون فـى مـا هـيـهـنـا آمـنـيـن فـى جـنـات و عـيـون و زروع و نخل طلعها هضيم ) (شعراء آيه 146 تا 148).
بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم قـرآن ايـن مساله را در مورد ناقه صالح به طور سربسته و اجمال بيان كرده است.
ولى در بـعـضـى از روايـات كـه از طـرق شـيـعـه و اهـل تـسـنـن نـيـز نـقـل شـده مـى خـوانـيـم كـه از عـجـائب آفـريـنـش اين ناقه آن بوده كه از دل كـوه بـيـرون آمـد و خـصـوصـيـات ديـگـرى نـيـز بـراى آن نقل شده كه اينجا جاى شرح آن نيست.
به هر حال با تمام تاكيدهائى كه اين پيامبر بزرگ يعنى صالح درباره آن ناقه كرده بـود آنـهـا سـرانـجـام تـصميم گرفتند، ناقه را از بين ببرند چرا كه وجود آن با خارق عـاداتـى كـه داشـت بـاعـث بـيـدار شدن مردم و گرايش به صالح مى شد، لذا گروهى از سـركـشـان قـوم ثـمـود كـه نـفـوذ دعوت صالح را مزاحم منافع خويش مى ديدند، و هرگز مـايـل بـه بـيـدار شـدن مـردم نـبودند چرا كه با بيدار شدن خلق خدا پايه هاى استعمار و اسـتـثمارشان فرو مى ريخت، توطئهاى براى از ميان بردن ناقه چيدند و گروهى براى ايـن كـار مـامور شدند و سرانجام يكى از آنها بر ناقه تاخت و با ضربه يا ضرباتى كه بر آن وارد كرد آن را از پاى در آورده (فعقروها).
عـقـروهـا از مـاده عـقـر (بـر وزن ظـلم ) بـه مـعـنى اصل و اساس و ريشه چيزى است و عقرت البـعـيـر يـعـنـى شـتـر را سر بريدم و نحر كردم، و چون كشتن شتر سبب مى شود كه از اصل، وجودش برچيده شود اين ماده در اين معنى بـه كـار رفـتـه اسـت، گـاهى به جاى نحر كردن پى كردن شتر و يا دست و پاى آن را قطع نمودن، تفسير كرده اند كه در واقع همه آنها به يك چيز باز مى گردد. و نتيجه اش يكى است (دقت كنيد).
پيوند مكتبى
جـالب ايـنكه در روايات اسلامى مى خوانيم آنكس كه ناقه را از پاى در آورد يك نفر بيش نبود، ولى با اين حال قرآن اين كار را به تمام جمعيت مخالفان صالح نسبت مى دهد و به صورت صيغه جمع مى گويد فعقروها.
ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كـه اسلام رضايت باطنى به يك امر و پيوند مكتبى با آن را به مـنـزله شركت در آن مى داند، در واقع توطئه اين كار جنبه فردى نداشت، و حتى كسى كه اقـدام بـه ايـن عـمـل كـرد، تـنـهـا مـتـكـى بـه نـيـروى خـويش نبود بلكه به نيروى جمع و پـشـتـيـبانى آنها دلگرم بود و مسلما چنين كارى را نمى توان يك كار فردى محسوب داشت بلكه يك كار گروهى و جمعى محسوب مى شود.
امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهاالسلام ) مـى فـرمـايـد: و انـمـا عـقـر نـاقـة ثـمـود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا: ناقه ثمود را يك نفر از پاى در آورد، امـا خـداونـد هـمـه آن قـوم سركش را مجازات كرد چرا كه همه به آن راضى بودند روايات متعدد ديگرى به همين مضمون و يا مانند آن از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمـه اهـلبـيت (عليهمالسلام ) نقل شده كه اهميت فوق العاده اسلام را به پيوند مكتبى و برنامه هاى هماهنگ فكرى روشن مى سازد، كه به عنوان نمونه چند قسمت از آن را ذيلا مى خوانيم:
قـال رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) من شهد امرا فكرهه كان كمن غاب عنه، و من غـاب عـن امـر فـرضـيـه كـان كمن شهده: كسى كه شاهد و ناظر كارى باشد اما از آن متنفر بـاشـد هـمـانـنـد كسى است كه از آن غائب بوده و در آن شركت نداشته است، و كسى كه در بـرنـامـه اى غـائب بـوده امـا قـلبـا بـه آن رضـايت داشته، همانند كسى است كه حاضر و شريك بوده.
امـا عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـليـهـم االسـلام ) مـى فـرمـايـد: لو ان رجـلا قـتـل فـى المـشـرق فـرضـى بـقـتـله رجـل بـالمـغـرب لكـان الراضـى عـنـد الله عـزوجـل شـريـك القاتل: هر گاه كسى در مشرق كشته شود و ديگرى در مغرب راضى به قتل او باشد، او در پيشگاه خدا شريك قاتل است.
و نـيـز از عـلى (عليهاالسلام ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: الراض بـفـعـل قـوم كـالداخـل مـعـهـم فـيـه و عـلى كـل داخـل فـى بـاطـل اثـمـان اثم العمل به و اثم الرضا به: كسى كه به كار گروهى راضى باشد هـمچون كسى است كه با آنها در آن كار شركت كرده است، اما كسى كه عملا شركت كرده دو گناه دارد گناه عمل و گناه رضايت (و آن كس كه فقط راضى بوده يك گناه دارد).
بـراى ايـنـكه عمق و وسعت پيوند فكرى و مكتبى را در اسلام بدانيم كه هيچ حد و مرزى از نـظـر زمـان و مـكـان نمى شناسد كافى است، اين گفتار پر معنى و تكان دهنده على (عليهاالسلام ) را در نهج البلاغه مورد توجه قرار دهيم:
هنگامى كه در ميدان جنگ جمل بر ياغيان آتش افروز پيروز شد، و ياران على (عليهاالسلام ) از ايـن پـيـروزى كـه پـيـروزى اسـلام بـر شـرك و جـاهـليـت بـود خوشحال شدند، يكى از آنها عرض كرد: چقدر دوست داشتم كه برادرم در اين ميدان حاضر بود تا پيروزى شما را بر دشمن با چشم خود ببيند امام رو به او كرد و فرمود:
اهوى اخيك معنا: بگو ببينم قلب برادر تو با ما بود؟!.
فقال نعم: در پاسخ گفت آرى.
امام فرمود: فقد شهدنا (غم مخور) او هم با مادر اين ميدان شركت داشت.
سـپـس اضـافـه فـرمـود: و لقـد شـهـدنـا فـى عـسـكـر نـا هـذا اقـوام فـى اصـلاب الرجـال و ارحـام النـسـاء سيرعف بهم الزمان و يقوى بهم الايمان: از اين بالاتر به تو بـگـويـم: امـروز گـروه هائى در لشگر ما شركت كردند كه هنوز در صلب پدران و رحم مادرانند (و به دنيا گام ننهاده اند!) اما بزودى گذشت زمان آنها را به دنيا خواهد فرستاد و قدرت ايمان با نيروى آنها افزايش مى يابد.
بـدون شـك آنـهـا كـه در بـرنـامـه اى شـركـت دارنـد و تـمـام مـشـكـلات و زحـمـات آن را تـحـمل مى كنند داراى امتياز خاصى هستند، اما اين به آن معنى نيست كه سايرين مطلقا در آن شركت نداشته باشند، بلكه چه در آن زمان و چه در قرون و اعصار آينده تمام كسانى كه از نظر فكر و مكتب، پيوندى با آن برنامه دارند به نوعى در آن شريكند.
ايـن مـسـاله كـه شـايـد در هـيـچيك از مكاتب جهان نظير و مانند نداشته باشد بر اساس يك واقـعـيـت مهم اجتماعى استوار است و آن اينكه كسانى كه در طرز فكر با ديگرى شبيهند هر چند در برنامه معينى كه او انجام داده شركت نداشته باشند اما به طور قطع وارد برنامه هـاى مـشـابـه آن در مـحـيـط و زمـان خـود خـواهـنـد شـد، زيـرا اعمال انسان هميشه پرتوى از افكار او است و ممكن نيست انسان به مكتبى پاى بند باشد و در عمل او آشكار نشود.
اسـلام از گـام اول، اصـلاحـات را در مـنـطـقـه روح و جـان انـسـان پـياده مى كند، تا مرحله عمل، خود به خود اصلاح گردد، طبق، اين دستور كه در بالا خوانديم يـك فـرد مـسـلمـان هـر گـاه خبرى به او برسد كه فلان كار نيك بايد انجام شود، فورا سـعـى مـى كـنـد در بـرابـر آن مـوضـع گـيـرى صـحـيـح كـنـد و دل و جان و خود را با نيكيها هماهنگ سازد و از بدى تنفر جويد، اين تلاش و كوشش درونى بدون شك در اعمال او اثر خواهد گذاشت، و پيوند فكريش به پيوند عملى خواهد انجاميد.
در پايان آيه مى خوانيم: صالح پس از سركشى و عصيان قوم و از ميان بردن ناقه به آنها اخطار كرد و گفت: سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهيد متلذذ و بهره مـنـد شـويـد و بـدانـيـد پـس از ايـن سـه روز عـذاب و مـجـازات الهـى فـرا خـواهـد رسـيـد( فقال تمتعوا فى دار كم ثلاثة ايام ) .
ايـن را جـدى بـگـيـريـد، دروغ نـمـى گويم، اين يك وعده راست و حقيقى است( ذلك وعد غير مكذوب ) .
( فـلمـا جـاء أمـرنـا نـجـيـنـا صـلحا و الذين أمنوا معه برحمة منا و من خزى يومئذ إن ربك هو القوى العزيز ) (66)( و أخذ الذين ظلموا الصيحة فأ صبحوا فى ديرهم جثمين ) (67)( كأن لم يغنوا فيها ألا إن ثمودا كفروا ربهم ألا بعدا لثمود ) (68)
ترجمه:
66 - هـنـگامى كه فرمان ما (دائر به مجازات اين قوم ) فرا رسيد صالح و كسانى را كه بـا او ايـمـان آورده بـودنـد بـه رحـمـت خـود (از آن عـذاب ) و از رسـوائى آن روز رهـائى بخشيديم چرا كه پروردگارت قوى و شكست ناپذير است.
67 - و آنها را كه ستم كرده بودند صيحه (آسمانى ) فرو گرفت و در خانه هايشان به روى افتادند و مردند!
68 - آنچنان كه گوئى هرگز ساكن آن ديار نبودند بدانيد قوم ثمود پروردگارشان را انكار كردند دور باد قوم ثمود (از رحمت پروردگار!).
سرانجام قوم ثمود
در ايـن آيـات چـگونگى نزول عذاب را بر اين قوم سركش (قوم ثمود) بعد از پايان مدت سـه روز تـشـريـح مـى كـنـد هـنـگامى كه فرمان ما دائر به مجازات اين گروه فرا رسيد صـالح و كـسـانى را كه با او ايمان آورده بودند در پرتو رحمت خويش رهائى بخشيديم( فلما جاء امرنا نجينا صالحا و الذين آمنوا معه برحمة منا ) .
نـه تـنها از عذاب جسمانى و مادى كه از رسوائى و خوارى و بى آبروئى كه آن روز دامن اين قوم سركش را گرفت نيز نجاتشان داديم (و من خزى يومئذ).
چـرا كـه پـروردگارت قوى و قادر بر همه چيز و مسلط به هر كار است هيچ چيز براى او مـحـال نـيـسـت، و هـيـچ قـدرتـى تـوانـائى مـقـابله با اراده او را ندارد( ان ربك هو القوى العزيز ) ، و بـه هـمـيـن دليـل نـجـات گـروهـى با ايمان از ميان انبوه جمعيتى كه غرق عذاب الهى مى شـونـد، هـيـچـگـونه زحمت و اشكالى براى او توليد نخواهد كرد، اين رحمت الهى است كه ايـجـاب مـى كـنـد، بى گناهان به آتش گنهكاران نسوزند، و مؤ منان به خاطر افراد بى ايمان گرفتار نشوند.
ولى ظـالمـان را صـيـحـه آسـمـانـى فـرو گـرفـت، و آنـچنان اين صيحه سخت و سنگين و وحشتناك بود كه بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمين افتادند و مردند( و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديار هم جاثمين )
آنـچـنـان مـردنـد و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه گوئى هرگز در آن سرزمين ساكن نبودند( كان لم يغنوا فيها ) .
بـدانـيـد قوم ثمود نسبت به پروردگار خود كفر ورزيدند و فرمانهاى الهى را پشت سر انداختند( الا ان ثمود كفروا ربهم ) .
دور باد قوم ثمود از لطف و رحمت پروردگار و نفرين بر آنها( الا بعدا لثمود ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - باز در اين آيات مى بينيم رحمت الهى نسبت به مؤ منان آنچنان پر بار است كه پيش از نـزول عـذاب همه آنها را به مكان امن و امانى منتقل مى كند، و هيچگاه خشك و تر را به عنوان عذاب و مجازات نمى سوزاند.
البـتـه مـمكن است حوادث ناگوارى مانند سيلها و بيماريهاى عمومى و زلزله ها رخ دهد كه كـوچـك و بـزرگ را فـرا گـيـرد، ولى اين حوادث حتما جنبه مجازات و عذاب الهى ندارد، و گـرنـه مـحـال اسـت در مـنـطـق عـدالت پـروردگـار حـتى يك نفر بى گناه به جرم ميلونها گناهكار گرفتار شود.
البـتـه ايـن مـوضـوع كـامـلا امـكـان دارد كه افرادى ساكت و خاموش در ميان جمعى گناهكار بـاشـنـد و بـه مـسـئوليـتـهـايـشـان در مـبـارزه بـا فـسـاد عـمـل نـكـنـنـد و بـه هـمـان سـرنـوشـت گـرفـتـار شـوند، اما اگر آنها به مسئوليتهايشان عـمـل كـنـنـد مـحـال اسـت حـادثـه اى كـه بـه عـنـوان عـذاب نـازل مـى شـود دامـن آنـها را بگيرد (اين موضوع را در بحثهاى مربوط به خداشناسى در رابطه با نزول بلاها و حوادث در كتابهاى خداشناسى تشريح كرده ايم.
2 - از آيات فوق به خوبى بر مى آيد كه مجازات سركشان و طغيانگران تنها جنبه مادى نـدارد، بـلكـه جـنـبـه مـعـنـوى را نـيز شامل مى شود چرا كه سرانجام كار آنها و سرنوشت مـرگـبـارشـان و زنـدگـى آلوده بـه نـنـگـشـان بـه عـنـوان فـصول رسوا كننده اى در تاريخ ثبت مى شود در حالى كه براى افراد با ايمان سطور طلائى تاريخ رقم مى خورد.
3 - منظور از صيحه چيست؟
صـيحه در لغت به معنى صداى عظيمى است كه معمولا از دهان انسان يا حيوانى بيرون مى آيـد ولى اخـتـصـاص بـه آن نـدارد بـلكـه هـر گـونـه صـداى عـظـيـم را شامل مى شود
در آيـات قـرآن مـى خـوانـيـم كه چند قوم گنهكار به وسيله صيحه آسمانى مجازات شدند يـكـى هـمـيـن قـوم ثـمـود بـودند و ديگر قوم لوط (سوره حجر آيه 73) و ديگر قوم شعيب (سوره هود آيه 94).
از آيـات ديـگـر قـرآن در مـورد قوم ثمود استفاده مى شود كه مجازات آنها بوسيله صاعقه بـود فـان اعـرضـوا فـقـل انـذرتـكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود (فصلت آيه 13) و اين نـشـان مـى دهـد كـه مـنـظور از صيحه صداى وحشتناك صاعقه است. آيا صداى وحشت انگيز صـاعـقـه مـى تـوانـد جـمـعـيـتـى را نـابـود كـنـد؟ جـواب ايـن سـؤ ال مسلما مثبت است، زيرا مى دانم امواج صوتى از حد معينى كه بگذرد،
مـى تـوانـد شـيـشـه ها را بشكند، حتى بعضى از عمارتها را ويران كند و ارگانيسم درون بدن انسان را از كار بيندازد.
ايـن را شـنـيـده ايـم بـه هـنـگـامـى كه هواپيماها ديوار صوتى را مى شكنند (و با سرعتى بـيـشتر از سرعت امواج صوت حركت مى كنند) افرادى بيهوش به روى زمين مى افتند و يا زنانى سقط جنين مى كنند و يا تمام شيشه هاى عمارتهائى كه در آن منطقه قرار دارند مى شكند.
طـبـيـعـى اسـت اگـر شدت امواج صوت از اين هم بيشتر شود به آسانى ممكن است اختلالات كشنده اى در اعصاب و رگهاى مغزى و حركات قلب توليد كند و سبب مرگ انسانها شود.
البـتـه طـبق آيات قرآن پايان اين جهان نيز با يك صيحه همگانى خواهد بود( ما ينظرون الا صيحة واحدة تاخذهم و هم يخصمون ) - يس آيه 49)
هـمـانـگـونـه كـه رسـتاخيز نيز با صيحه بيدار كننده اى آغاز مى شود( ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ) - يس - 53).
4 - جـاثـم از ماده جثم (بر وزن خشم ) به معنى نشستن روى زانو و همچنين به معنى افتادن بـرو آمـده اسـت. (بـراى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 240 مراجعه نمائيد).
البـتـه از تـعـبير به جاثمين چنين استفاده مى شود كه صيحه آسمانى باعث مرگ آنها شد ولى اجساد بى جانشان به روى زمين افتاده بود، اما از پاره اى از روايات بر مى آيد كه آتـش صاعقه آنها را سوزاند، البته اين دو با هم منافات ندارد زيرا اثر وحشتناك صداى صـاعـقه فورا آشكار مى شود در حالى كه آثار سوختگى آن مخصوصا براى كسانى كه در درون عمارتها بوده باشند بعدا ظاهر مى گردد.
5 - يغنوا از ماده غنى به معنى اقامت در مكان است، و بعيد نيست از مفهوم اصلى غنا به معنى بـى نـيـازى گـرفـتـه شـده، بـاشـد زيـرا كـسـى كـه بـى نـيـاز اسـت مـنـزل آمـاده اى دارد و مـجـبـور نـيـسـت هـر زمـان از مـنـزلى بـه مـنزل ديگر كوچ كند، جمله كان لم يغنوا فيها كه درباره قوم ثمود و همچنين قوم شعيب آمده اسـت، مـفـهـومش اين است آنچنان طومار زندگيشان در هم پيچيده شد كه گويا كه هرگز از ساكنان آن سرزمين نبودند.
( و لقـد جـأت رسـلنـا إبـرهـيـم بـالبـشـرى قـالوا سـلمـا قال سلم فما لبث أن جاء بعجل حنيذ ) (69)( فـلمـا رأی أيـديـهم لا تصل إليه نكرهم و أوجس منهم خيفة قالوا لا تخف إنا أرسلنا إلى قوم لوط ) (70)( و امرأ ته قائمة فضحكت فبشرنها بإسحق و من و رأی إسحق يعقوب ) (71)( قالت يويلتى ء ألد و أنا عجوز و هذا بعلى شيخا إن هذا لشى ء عجيب ) (72)( قـالوا أتـعـجـبـيـن مـن أمـر الله رحـمـت الله و بـركـتـه عـليـكـم أهل البيت إنه حميد مجيد ) (73)
ترجمه:
69 - فـرسـتـادگـان ما با بشارت نزد ابراهيم آمدند گفتند: سلام (او نيز) گفت سلام، و طولى نكشيد كه گوساله بريانى (براى آنها) آورد.
70 - (امـا) هـنـگـامـى كـه ديـد دست آنها به آن نمى رسد (و از آن نمى خورند) آنها را زشت شـمـرد و در دل احـسـاس تـرس نـمود (اما به زودى ) به او گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شديم.
71 - و همسرش ايستاده بود خنديد او را بشارت به اسحاق و پس از او يعقوب داديم.
72 - گفت: اى واى بر من! آيا من فرزند مى آورم در حالى كه پيرزنم و اين شوهرم پير مردى است اين راستى چيز عجيبى است.
73 - گفتند از فرمان خدا تعجب مى كنى اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است چرا كه او حميد و مجيد است.
فرازى از زندگى بت شكن
اكنون نوبت فرازى از زندگانى ابراهيم اين قهرمان بت شكن است، البته شرح زندگى پرماجراى اين پيامبر بزرگ (عليهاالسلام ) در سوره هاى ديگر قرآن
مـفـصـلتر از اينجا آمده (مانند سوره بقره، آل عمران، نساء، انعام، انبياء، و غير آن ) ولى در اينجا تنها به يك قسمت از زندگانى او كه مربوط به داستان قوم لوط و مجازات اين گروه آلوده عصيانگر است، ذكر شده، نخست ميگويد:
فـرسـتـاده هـاى مـا نـزد ابـراهـيـم آمـدنـد در حـالى كـه حامل بشارتى بودند( و لقد جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى ) .
هـمـانـگـونـه كـه از آيـات بـعـد اسـتفاده مى شود اين فرستادگان الهى همان فرشتگانى بودند كه مامور در هم كوبيدن شهرهاى قوم لوط بودند، ولى قبلا براى دادن پيامى به ابراهيم (عليهاالسلام ) نزد او آمدند.
در ايـنـكـه ايـن بـشـارتـى كـه آنـهـا حـامـل آن بـودنـد چـه بـوده اسـت، دو احـتـمـال وجـود دارد كـه جـمـع مـيـان آن دو نـيـز بـى مـانـع اسـت: نـخست بشارت به تولد اسماعيل و اسحاق، زيرا يك عمر طولانى بر ابراهيم گذشته بود و هنوز فرزندى نداشت، در حـالى كـه آرزو مـى كـرد فـرزنـد يـا فـرزنـدانـى كـه حـامـل لواى نـبـوت بـاشـنـد داشـتـه بـاشـد، بـنـابـرايـن اعـلام تـولد اسـحـاق و اسماعيل بشارت بزرگى براى او محسوب مى شد.
ديگر اينكه ابراهيم از فساد قوم لوط و عصيانگرى آنها سخت ناراحت بود، هنگامى كه با خبر شد آنها چنين ماموريتى دارند، خوشحال گشت.
بـهـر حـال: هـنـگـامـى كـه رسـولان بر او وارد شدند، سلام كردند (قالوا سلاما) او هم در پاسخ با آنها سلام گفت (قال سلاما)
و چـيـزى نـگـذشـت كـه گـوسـاله بـريـانـى بـراى آنـهـا آورد( فـمـا لبـث ان جـاء بعجل حنيذ )
عـجـل بـه مـعـنـى گـوسـاله، و حـنـيـذ بـه مـعـنـى بـريـان اسـت، و بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كه حنيذ هر نوع بريان را نمى گيرد بلكه تنها به گوشتى گفته مى شود كه روى سنگها مى گذارند و در كنار آتش قرار مى دهند و بى آنكه آتش به آن اصابت كند نرم نرم بريان و پخته مى شود.
از ايـن جـمـله اسـتـفـاده مـى شود كه يكى از آداب مهماندارى آن است كه غذا را هر چه زودتر براى او آماده كنند، چرا كه مهمان وقتى از راه مى رسد مخصوصا اگر مسافر باشد غالبا خسته و گرسنه است، هم نياز به غذا دارد، و هم نياز به استراحت، بايد زودتر غذاى او را آماده كنند تا بتواند استراحت كند.
مـمـكـن اسـت بعضى خرده گيران بگويند براى چند مهمان يك گوساله بريان زياد است! ولى با توجه به اينكه اولا در تعداد اين مهمانها كه قرآن عددشانرا صريحا بيان نكرده گفتگو است، بعضى سه و بعضى چهار و بعضى نه و بعضى يازده نفر نوشته اند، و از ايـن بـيشتر هم احتمال دارد، و ثانيا ابراهيم هم پيروان و دوستانى داشت و هم كاركنان و آشـنـايـانـى، و اين معمول است كه گاه به هنگام فرا رسيدن ميهمان غذائى درست مى كنند چند برابر نياز ميهمان، و همه از آن استفاده مى كنند.
امـا در ايـن هنگام واقعه عجيبى اتفاق افتاد و آن اينكه ابراهيم مشاهده كرد كه ميهمانان تازه وارد دسـت بـسـوى غـذا دراز نـمـى كـنـنـد، ايـن كـار بـراى او تـازگـى داشـت و بـه هـمـيـن دليـل احـسـاس بـيـگـانـگـى نـسـبـت بـه آنـهـا كـرد و بـاعـث وحـشت او شد( فلمارآ ايديهم لا تصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفة ) .
ايـن مـوضـوع از يـك رسـم و عـادت ديـرينه سرچشمه مى گرفت كه هم اكنون نيز در ميان اقـوامى كه به سنتهاى خوب گذشته پايبندند وجود دارد، كه اگر كسى از غذاى ديگرى تـناول كند و به اصطلاح نان و نمك او را بخورد، قصد سوئى درباره او نخواهد كرد. و بـه هـمـين دليل اگر كسى واقعا قصد سوئى نسبت به ديگرى داشته باشد سعى مى كند نان و نمك او را نخورد، روى اين جـهـت ابـراهـيـم از كـار ايـن مهمانان نسبت به آنها بد گمان شد و فكر كرد ممكن است قصد سوئى داشته باشند.
رسولان كه به اين مساله پى برده بودند، بزودى ابراهيم را از اين فكر بيرون آوردند و بـه او گـفتند نترس ما فرستادگانى هستيم بسوى قوم لوط يعنى فرشته ايم و مامور عذاب يك قوم ستمگر و فرشته غذا نمى خورد( قالوا لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط ) .
در اين هنگام همسر ابراهيم (ساره ) كه در آنجا ايستاده بود خنديد( و امراته قائمة فضحكت ) .
ايـن خـنـده مـمـكن است به خاطر آن باشد كه او نيز از فجايع قوم لوط به شدت ناراحت و نگران بود و اطلاع از نزديك شدن مجازات آنها مايه خوشحالى و سرور او گشت.
ايـن احـتـمـال نـيـز هـست كه اين خنده از روى تعجب و يا حتى وحشت بوده باشد، چرا كه خنده مـخـصـوص بـه حـوادث سرورانگيز نيست، بلكه گاه مى شود كه انسان از شدت وحشت و نـاراحـتـى خـنده مى كند، و در ميان عرب ضرب المثل معروفى است شر الشدائد ما يضحك: بدترين شدائد آنست كه انسان را بخنده آورد.
و يـا خـنـده بـه خـاطر اين بود كه چرا مهمانهاى تازه وارد با اينكه وسيله پذيرائى آماده شده دست به سوى طعام نمى برند.
اين احتمال را نيز داده اند كه خنده او از جهت خوشحالى به خاطر بشارت بر فرزند بوده باشد، هر چند ظاهر آيه اين تفسير را نفى مى كند، زيرا بشارت به اسحق بعد از اين خنده بـه او داده شد مگر اينكه گفته شود نخست به ابراهيم بشارت دادند كه صاحب فرزندى خواهد شد و ساره اين احتمال را داد كه او چـنـيـن فرزندى را براى ابراهيم خواهد آورد ولى تعجب كرد كه مگر ممكن است پيرزنى در ايـن سـن و سـال بـراى شـوهـر پـيـرش فـرزنـد بـيـاورد، لذا بـا تـعـجـب از آنـهـا سـؤ ال كـرد و آنـهـا صـريـحـا به او گفتند كه آرى اين فرزند از تو خواهد شد، دقت در آيات سوره ذاريات نيز اين معنى را تاييد مى كند.
قابل توجه اينكه بعضى از مفسران اصرار دارند كه ضحكت را در اينجا از ماده ضحك (بر وزن درك ) بـه مـعـنـى عـادت زنـانه بوده باشد و گفته اند درست در همين لحظه بود كه ساره در آن سن زياد و بعد از رسيدن به حد ياس، بار ديگر عادت ماهيانه را كه نشانه امـكـان تـولد فـرزند بود پيدا كرد و لذا وقتى او را بشارت به تولد اسحق دادند كاملا تـوانـسـت ايـن مـسـاله را باور كند، آنها به اين استدلال كرده اند كه در لغت عرب اين جمله گفته مى شود ضحكت الارانب يعنى خرگوشها عادت شدند!
ولى اين احتمال از جهات مختلفى بعيد است، زيرا اولا شنيده نشده است كه اين ماده در مورد انسان در لغت عرب به كار رفته باشد، و لذا راغب در كتاب مفردات هنگامى كه اين معنى را ذكر مى كند، صريحا مى گويد كه اين تفسير جمله فضحكت نيست آن گونه كه بعضى از مـفـسـران پنداشته اند، بلكه معنى جمله همان معنى خنديدن است ولى مقارن حالت خنده عادت ماهانه نيز به او دست داد، و اين دو با هم اشتباه شده است.
ثـالثا اگر اين جمله به معنى پيدا شدن آن حالت زنانه بوده باشد نبايد ساره بعد از آن از بـشـارت به اسحق تعجب كند چرا كه با وجود اين حالت، فرزند آوردن عجيب نيست، در حالى كه از جمله هاى بعد در همين آيه استفاده مى شود كه او نه تنها تعجب كرده بلكه صدا زد: واى بر من مگر ممكن است من پيرزن فرزند آوردم؟!
به هر حال اين احتمال در تفسير آيه بسيار بعيد به نظر مى رسد.
سپس اضافه مى كند: به دنبال آن به او بشارت داديم كه اسحاق از او متولد خواهد شد و پـس از اسـحـاق، يـعـقـوب از اسـحـاق مـتـولد مى گردد( فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب ) .
در حقيقت هم به او بشارت فرزند دادند، و هم نوه، يكى اسحاق و ديگرى يعقوب كه هر دو از پيامبران خدا بودند.
هـمـسـر ابـراهـيم ساره كه با توجه به سن زياد خود و همسرش سخت از دارا شدن فرزند مـايـوس و نـومـيـد بـود، با لحن بسيار تعجب آميزى فرياد كشيد كه اى واى بر من! آيا من فـرزنـد مى آورم در حالى كه پير زنم، و شوهرم نيز پير است، اين مساله بسيار عجيبى است؟!( قالت يا ويلتا أ أ لد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا الشى ء عجيب ) .
او حـق داشـت تعجب كند زيرا اولا طبق آيه 29 سوره ذاريات در جوانى نيز زن عقيمى بود و در آن روز كـه ايـن مـژده را بـه او دادنـد طـبـق گـفـتـه مـفـسـران و سـفر تكوين تورات نود سـال يـا بـيـشـتـر داشـت و هـمـسـرش ابـراهـيـم حـدود يـكـصـد سال يا بيشتر.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـرا سـاره هـم بـه پـيـر بـودن خـود استدلال كرد و هم پيرى همسرش در حالى كه مى دانيم زنان معمولا بعد از پنجاه سالگى عـادت مـاهيانه شان كه نشانه آمادگى براى تولد فرزند است قطع مى شود و پس از آن احـتـمـال، فـرزنـد آوردن در مـورد آنها ضعيف است، ولى آزمايشهاى پزشكى نشان داده كه مردان از نظر توليد نطفه آمادگى پدر شدن را تا سنين بالا دارند
ولى پاسخ اين سؤ ال روشن است كه در مردان نيز اين موضوع هر چند امكان دارد ولى به هـر صـورت در مـورد آنـهـا نـيـز در سـنـيـن خـيـلى بـالا ايـن احتمال ضعيف خواهد بود، و لذا طبق آيه 54 سوره حجر، خود ابراهيم نيز از اين بشارت به خاطر پيرى تعجب كرد.
بـه عـلاوه از نـظـر روانـى نـيـز سـاره شـايـد بـى ميل نبود، كه تنها گناه را به گردن نگيرد!.
بـه هـر حـال رسـولان پـروردگـار فـورا او را از اين تعجب در آوردند، و سوابق نعمتهاى فـوق العـاده الهـى را بـر ايـن خـانـواده و نـجـات مـعـجـز آسـايـشـان را از چـنـگـال حـوادث يـادآور شدند و به او گفتند: آيا از فرمان خداوند تعجب مى كنى؟( قالوا اتعجبين من امر الله ) .
در حالى كه رحمت خدا و بركاتش بر شما اهلبيت بوده و هست( رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت ) .
هـمـان خـدائى كـه ابـراهـيـم را از چـنـگـال نـمـرود سـتـمـگـر رهـائى بـخـشـيـد، و در دل آتش سالم نگاه داشت، همان خدائى كه ابراهيم قهرمان بت شكن را كه يك تنه بر همه طاغوتها تاخت قدرت و استقامت و بينش داد اين رحمت و بركت الهى تنها آن روز و آن زمان نبود بلكه در اين خاندان همچنان ادامه داشته و دارد، چـه بـركتى بالاتر از وجود پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان معصوم (عليهمالسلام ) كه در اين خاندان آشكار شده اند.
بـعـضـى از مـفـسـران بـا ايـن آيـه اسـتـدلال كـرده انـد كـه هـمـسـر انـسـان نـيـز در عـنـوان اهـل البـيـت وارد اسـت، و ايـن عنوان مخصوص به فرزندان و پدر و مادر نيست، البته اين اسـتـدلال صـحـيـح اسـت، و حـتـى اگـر ايـن آيـه هـم نـبـود، از نـظـر مـحـتـواى كـلمـه اهـل ايـن مـعـنـى درسـت اسـت، امـا هيچ مانعى ندارد كسانى جزء اهلبيت پيامبرى همچون پيامبر اسلام باشند و بر اثر جدا كردن مكتب خود از نظر معنوى
از اهـل بـيـت خـارج شـونـد (شـرح بـيـشـتـر در ايـن بـاره بـه خـواسـت خـدا ذيل آيه 33 سوره احزاب خواهد آمد).
و در پـايان آيه براى تاكيد بيشتر، فرشتگان گفتند او خدائى است كه حميد و مجيد است( انه حميد مجيد )
در واقـع ذكـر ايـن دو صـفـت پـروردگـار دليـلى اسـت بـراى جـمـله قـبـل، زيـرا حـمـيـد بـه مـعنى كسى است كه اعمال او ستوده است، اين نام خدا اشاره اى به نـعـمـتـهـاى فـراوانـى اسـت كـه او بـر بـنـدگـانـش دارد كـه در مـقـابـل آن حـمـدش را مـى كـنـنـد، و مـجـيـد بـه كـسـى گـفـتـه مـى شـود كـه حـتـى قـبـل از اسـتـحقاق، نعمت مى بخشد، آيا از خداوندى كه داراى اين صفات است، عجيب مى آيد كه چنين نعمتى (يعنى فرزندهاى برومند) به خاندان پيامبرش بدهد؟.
( فلما ذهب عن إ برهيم الروع و جاءته البشرى يجدلنا فى قوم لوط ) (74)( إن إبرهيم لحليم أوه منيب ) (75)( يا إبرهيم أعرض عن هذا إنه قد جاء أمر ربك و إنهم أتيهم عذاب غير مردود ) (76)
ترجمه:
74 - هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست و بشارت به او رسيد، با ما، درباره قوم لوط مجادله مى كرد.
75 - چرا كه ابراهيم، بردبار و دلسوز و بازگشت كننده (به سوى خدا) بود.
76 - اى ابـراهـيـم از اين كار صرف نظر كن كه فرمان پروردگارت فرا رسيده و عذاب (الهى ) بطور قطع به سراغ آنها مى آيد و برگشت ندارد.
حـال در آيـات گـذشته ديديم كه ابراهيم بزودى دريافت كه ميهمانهاى تازه وارد، افراد خطرناك و مزاحمى نيستند، بلكه رسولان پروردگارند، كه به گفته
خودشان براى انجام ماموريتى به سوى قوم لوط مى روند.
هنگامى كه وحشت ابراهيم از آنها زائل شد، و از طرفى بشارت فرزند و جانشين برومندى بـه او دادنـد، فـورا بـه فكر قوم لوط كه آن رسولان مامور نابودى آنها بودند افتاد و شـروع بـه مـجادله و گفتگو در اين باره با آنها كرد( فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جائته البشرى يجادلنا فى قوم لوط )
در ايـنـجا ممكن است، اين سؤ ال پيش آيد كه چرا ابراهيم درباره يك قوم آلوده گنهكار به گـفـتـگـو بـرخـاسـتـه و بـا رسولان پروردگار كه ماموريت آنها به فرمان خدا است به مـجـادله پـرداخـتـه اسـت (و بـه همين دليل تعبير به يجادلنا شده، يعنى با ما مجادله مى كرد) در حالى كه اين كار ازشان يك پيامبر، آن هم پيامبرى به عظمت ابراهيم دور است.
لذا قـرآن بـلافـاصـله در آيـه بـعـد مـى گـويـد: ابـراهـيـم بـردبار، بسيار مهربان، و متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى او بود( ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) .
در واقـع بـا ايـن سـه جـمـله پـاسـخ سـر بـسـتـه و كـوتـاهـى بـه ايـن سـؤ ال داده شده است.
تـوضـيـح ايـنـكـه: ذكـر ايـن صـفات براى ابراهيم به خوبى نشان مى دهد كه مجادله او مجادله ممدوحى بوده است، و اين به خاطر آنست كه براى ابراهيم روشـن نـبـود كـه فـرمـان عـذاب بـه طـور قـطـع از نـاحـيه خداوند صادر شده، بلكه اين احـتـمـال را مـى داد كـه هـنـوز روزنـه امـيـدى بـراى نـجـات ايـن قـوم بـاقـى اسـت، و احـتـمـال بـيـدار شـدن دربـاره آنـهـا مـى رود، و بـه هـمـيـن دليـل هنوز جائى براى شفاعت وجود دارد، لذا خواستار تاخير اين مجازات و كيفر بود، چرا كـه او حـليم و بردبار بود، و نيز بسيار مهربان بود و نيز در همه جا به خدا رجوع مى كرد.
بـنابراين اينكه بعضى گفته اند اگر مجادله ابراهيم با خدا بود كه معنى ندارد و اگر بـا فـرسـتادگان او بود آنها نيز از پيش خود نمى توانستند كارى انجام دهند، پس در هر صورت اين مجادله نمى توانست صحيح باشد؟
پـاسـخ ايـن اسـت كـه در برابر يك حكم قطعى نمى توان گفتگو كرد، اما فرمانهاى غير قطعى را با تغيير شرائط و اوضاع مى توان تغيير داد چرا كه راه بازگشت در آن بسته نيست و به تعبير ديگر فرمانهائى است مشروط نه مطلق.
امـا ايـنـكه بعضى احتمال داده اند كه مجادله درباره نجات مؤ منان بوده و از آيه 31 و 32 سـوره عـنـكـبـوت بـر ايـن مـطـلب استشهاد كرده اند، آنجا كه مى گويد:( و لما جائت رسلنا ابـراهـيـم بـالبـشـرى قـالوا انـا مـهـلكـوا اهـل هـذه القـريـة ان اهـلهـا كـانـوا ظـالمـيـن قـال ان فـيـهـا لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امراته كانت من الغابرين ) : هـنـگـامـى كـه رسـولان بـا بـشـارت نـزد ابـراهـيـم آمـدنـد گـفـتـنـد كـه مـا اهـل ايـن قـريـه (شـهـر قـوم لوط) را هـلاك خـواهـيـم كـرد، چـرا كـه اهـل آن سـتـمـكارند ابراهيم گفت: در آنجا لوط زندگى مى كند گفتند ما به كسانى كه در آنـجـا هـستند آگاهتريم، او و خانواده اش جز همسرش را كه در ميان قوم باقى ميماند نجات خواهيم داد.
صـحـيـح نيست زيرا با آيه بعد كه هم اكنون از آن بحث خواهيم كرد به هيچوجه سازگار نمى باشد.
در آيه بعد ميفرمايد: رسولان بزودى به ابراهيم گفتند اى ابراهيم از اين پيشنهاد صرف نظر كن و شفاعت را كنار بگذار كه جاى آن نيست( يا ابراهيم اعرض عن هذا ) چرا كه فرمان حتمى پروردگارت فرا رسيده( انه قد جاء امر ربك )
و عذاب خداوند بدون گفتگو به سراغ آنها خواهد آمد( و انهم آتيهم عذاب غير مردود ) .
تـعـبير به ربك (پروردگارت ) نشان مى دهد كه اين عذاب نه تنها جنبه انتقامى نداشته بلكه از صفت ربوبيت پروردگار كه نشانه تربيت و پرورش بندگان و اصلاح مجتمع انسانى است، سرچشمه گرفته!.
و اينكه در بعضى از روايات مى خوانيم: ابراهيم به رسولان پروردگار گفت: اگر در ميان اين قوم صد نفر از مؤ منان باشد آيا باز هم آنها را هلاك خواهيد ساخت گفتند نه، گفت اگـر پـنـجـاه نـفـر بـاشـد، گـفتند نه، گفت اگر سى نفر گفتند نه، گفت اگر ده نفر، گـفـتـنـد: نـه، گـفت اگر پنج نفر گفتند نه گفت حتى اگر يك نفر در ميان آنها با ايمان بـاشـد گـفـتـنـد نـه، ابـراهيم گفت بطور مسلم لوط در ميان آنها است آنها پاسخ گفتند ما آگاهتريم: او و خاندانش را بجز همسرش نجات خواهيم داد
ايـن روايـت بـه هيچوجه دليل بر آن نيست كه منظور از مجادله اين گفتگو باشد بلكه اين گفتگو درباره مؤ منان بوده و از گفتگوئى كه درباره كافران داشته است جدا است، و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه آيات سوره عنكبوت نيز با تفسيرى كه در بالا آمد منافاتى ندارد. (دقت كنيد).
( و لمـا جـأت رسـلنـا لوطـا سـى ء بـهـم و ضـاق بـهـم ذرعـا و قال هذا يوم عصيب ) (77)( و جـاءه قـومـه يـهـرعـون إليـه و مـن قـبـل كـانـوا يـعـمـلون السـيـات قـال يـقـوم هـؤ لاء بـناتى هن أطهر لكم فاتقوا الله و لا تخزون فى ضيفى أليس منكم رجل رشيد ) (78)( قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق و إنك لتعلم ما نريد ) (79)( قال لو أن لى بكم قوة أو أوى إلى ركن شديد ) (80)
ترجمه:
77 - و هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پريشان گشت و گفت امروز روز سختى است!.
78 - و قـومـش بـه سـرعت به سراغ او آمدند - و قبلا كارهاى بد انجام مى دادند - گفت اى قـوم مـن! ايـنـهـا دخـتـران مـنـنـد، بـراى شـمـا پـاكـيـزهـتـرنـد (بـا آنـهـا ازدواج كـنـيـد و از اعـمال شنيع صرفنظر نمائيد) از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانهايم رسوا مسازيد، آيا در ميان شما يك مرد رشيد وجود ندارد؟!
79 - گـفـتـنـد تو كه ميدانى ما حق (و ميلى ) در دختران تو نداريم و خوب ميدانى ما چه مى خواهيم؟!
80 - گـفـت (افـسـوس ) اى كـاش در بـرابـر شـما قدرتى داشتم يا تكيه گاه و پشتيبان محكمى در اختيار من بود (آنگاه مى دانستم با شما ددمنشان چه كنم؟!).
زندگى ننگين قوم لوط
در آيات سوره اعراف، اشاره به گوشه اى از سر نوشت قوم لوط شده، و تفسير آن را در آنـجـا ديـديـم، امـا در ايـنـجـا بـه تناسب شرح داستانهاى پيامبران و اقوام آنها، و به تـنـاسـب پـيوندى كه آيات گذشته با سر گذشت لوط و قومش داشت پرده از روى قسمت ديگرى از زندگانى اين قوم منحرف و گمراه بر مى دارد، تا هدف اصلى را كه نجات و سعادت كل جامعه انسانى است از زاويه ديگرى تعقيب كند.
نـخـست مى گويد: هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند او بسيار از آمدن آنها ناراحت شـد و فـكـر و روحـش پـراكنده گشت و غم و اندوه تمام وجودش را فرا گرفت( و لما جائت رسلنا لوطا سيى ء بهم و ضاق بهم ذرعا )
در روايـات و تـفـاسـيـر اسـلامـى آمـده است كه لوط در آن هنگام در مزرعه خود كار مى كرد ناگهان، عده اى از جوانان زيبا را ديد كه به سراغ او مى آيند و مايلند مهمان او باشند، عـلاقـه او بـه پذيرائى از مهمان از يكسو، و توجه به اين واقعيت كه حضور اين جوانان زيـبـا، در شـهـرى كـه غـرق آلودگـى انـحـراف جـنـسـى است، موجب انواع دردسر و احتمالا آبروريزى است، او را سخت در فشار قرار داد
ايـن مـسـائل بـه صـورت افكارى جانفرسا از مغز او عبور كرد، و آهسته با خود گفت امروز روز سخت و وحشتناكى است( و قال هذا يوم عصيب )
سيى ء از ماده ساء به معنى بدحال شدن و ناراحت گشتن است.
ذرع را بـعـضـى به معنى قلب و بعضى به معنى خلق گرفته اند بنابراين ضاق بهم ذرعا يعنى دلش به خاطر اين مهمانهاى ناخوانده در چنين شرائط سختى تنگ و ناراحت شد.
ولى بـه طـورى كـه فـخـر رازى در تـفـسـيـرش از از هـرى نـقـل كـرده، ذرع در ايـن گـونـه مـوارد بـه مـعـنـى طـاقـت اسـت، و در اصل فاصله ميان دستهاى شتر به هنگام راه رفتن مى باشد.
طبيعى است هنگامى كه بر پشت شتر بيش از مقدار طاقتش بار بگذارند مجبور است دستها را نـزديـكـتر بگذارد و فاصله آن را به هنگام راه رفتن كمتر كند، به همين مناسبت اين تعبير تدريجا به معنى ناراحتى به خاطر سنگينى حادثه آمده است.
از بعضى از كتب لغت مانند قاموس استفاده مى شود كه اين تعبير در موقعى گفته مى شود كه شدت حادثه بقدرى باشد كه انسان تمام راههاى چاره را به روى خود بسته ببيند.
عـصـيـب از مـاده عصب (بر وزن اسب ) به معنى بستن چيزى به يكديگر است، و از آنجا كه حوادث سخت و ناراحت كننده انسان را در هم مى پيچد و گوئى در لابلاى ناراحتى قرار مى دهد، عنوان عصيب به آن اطلاق مى شود، و عرب روزهاى گرم و سوزان را نيز يوم العصيب مى گويد.
بـه هـر حـال لوط، راهى جز اين نداشت كه ميهمانهاى تازه وارد را به خانه خود بپذيرد و از آنـهـا پـذيـرائى كـنـد، امـا بـراى ايـنـكـه آنـهـا را اغفال نكرده باشد، در وسط راه چند بار به آنها گوشزد كرد، كه اين شهر مردم شرور و مـنـحـرفـى دارد، تـا اگـر مـهـمـانـها توانائى مقابله با آنان را ندارند، حساب كار خويش بكنند.
در روايـتـى مـى خـوانيم كه خداوند به فرشتگان دستور داده بود كه تا اين پيامبر، سه بـار شـهادت بر بدى و انحراف اين قوم ندهد، آنها را مجازات نكنند (يعنى حتى در اجراى فـرمـان خـدا نـسـبـت بـه يـك قـوم گـناهكار بايد موازين يك دادگاه و محاكمه عادلانه انجام گردد!) و اين رسولان شهادت لوط را در اثناء راه سه بار شنيدند.
در پـاره اى از روايـات آمـده كـه لوط آنـقـدر مـهـمـانـهـاى خـود را معطل كرد تا شب فرا رسيد شايد دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ حيثيت و آبروى از آنان پذيرائى كند.
ولى چه مى توان كرد. وقتى كه انسان دشمنش در درون خانه اش باشد.
هـمـسـر لوط كـه زن بـى ايـمـانـى بـود و بـه ايـن قوم گنهكار كمك مى كرد، از ورود اين مـيـهـمـانـان جـوان و زيبا آگاه شد بر فراز بام رفت. نخست از طريق كف زدن، و سپس با روشن كردن آتش و برخاستن دود، گروهى از اين قوم منحرف را آگاه كرد كه طعمه چربى به دام افتاده!
در ايـنـجـا قرآن مى گويد: قوم با سرعت و حرص و ولع براى رسيدن به مقصد خود به سوى لوط آمدند( و جائه قومه يهرعون اليه ) .
هـمـان قـوم و گـروهـى كـه صـفـحـات زنـدگـانـيـشـان سـيـاه و آلوده بـه نـنـگ بود و قبلا اعمال زشت و بدى انجام مى دادند( و من قبل كانوا يعملون السيئات ) .
لوط در اين هنگام حق داشت بر خود بلرزد و از شدت ناراحتى فرياد بكشد و به آنها گفت مـن حـتـى حـاضـرم دخـتـران خـودم را بـه عـقد شما در آورم، اينها براى شما پاكيزه ترند( قال يا قوم هؤ لاء بناتى هن اطهر لكم ) .
بـيـائيد و از خدا بترسيد، آبروى مرا نبريد، و با قصد سوء در مورد ميهمانانم مرا رسوا مسازيد( فاتقوا الله و لا تخزون فى ضيفى ) .
اى واى مـگـر در مـيـان شـما يك انسان رشيد و عاقل و شايسته وجود ندارد كه شما را از اين اعـمـال نـنـگـيـن و بـى شـرمـانـه بـاز دارد (اءليـس مـنـكـم رجل رشيد).
ولى ايـن قـوم تـبـهـكـار در بـرابـر اينهمه بزرگوارى لوط پيامبر بى شرمانه پاسخ گفتند: تو خود به خوبى ميدانى كه ما را در دختران تو حقى نيست( قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق ) .
و تو مسلما ميدانى ما چه چيز مى خواهيم؟!( و انك لتعلم ما نريد ) .
در ايـنـجـا بود كه اين پيامبر بزرگوار چنان خود را در محاصره حادثه ديد و ناراحت شد كه فرياد زد: اى كاش قوه و قدرتى در خود داشتم تا از ميهمانهايم دفاع كنم و شما خيره سران را در هم بكوبم( قال لو ان لى بكم قوة ) .
يـا تـكـيه گاه محكمى از قوم و عشيره و پيروان و هم پيمانهاى قوى و نيرومند در اختيار من بود تا با كمك آنها بر شما منحرفان چيره شوم( او آوى الى ركن شديد ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1 - ايـن جـمـله اى كـه لوط بـه هـنگام حمله قوم به خانه او به قصد تجاوز به مهمانانش گـفـت كـه ايـن دخـتـران مـن بـراى شـمـا پـاك و حـلال است از آنها استفاده كنيد و گرد گناه نگرديد، در ميان مفسران سؤ الاتى را برانگيخته است.
نـخـسـت ايـنـكـه آيـا مـنـظـور دخـتـران نـسـبـى و حـقيقى لوط بوده اند؟ در حالى كه آنها طبق نقل تاريخ دو يا سه نفر بيشتر نبودند، چگونه آنها را به اين جمعيت پيشنهاد مى كند؟ يا ايـنـكـه مـنـظـور هـمـه دخـتـران قـوم و شـهـر بـوده اسـت كـه مـطـابـق معمول بزرگ قبيله از آنها به عنوان دختران خود ياد مى كند.
احـتـمـال دوم ضـعـيـف بـه نـظـر مـى رسـد چـرا كـه خـلاف ظـاهـر اسـت و صـحـيـح هـمـان احـتـمـال اول اسـت و ايـن پـيـشـنـهـاد لوط بـه خـاطـر آن بـود كـه مـهـاجـمـيـن عـده اى از اهـل قريه بودند نه همه آنها، به علاوه او مى خواهد نهايت فداكارى خود را در اينجا نشان دهـد كـه مـن حـتى حاضرم براى مبارزه با گناه و همچنين حفظ حيثيت ميهمانانم دختران خودم را بـه هـمـسـرى شما درآورم، شايد آنها با اين فداكارى بى نظير، وجدان خفته شان بيدار شود و به راه حق باز گردند.
ديگر اينكه مگر ازدواج دختر با ايمانى مانند دختران لوط با كفار بى ايمان جائز بود كه چنين پيشنهادى را كرد؟!
پاسخ اين سؤ ال را از دو راه گفته اند: يكى اينكه در آئين لوط همانند آغاز اسلام تحريم چـنـيـن ازدواجـى وجـود نداشت، لذا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دختر خود را زينب بـه ازدواج ابـى العـاص قـبـل از آنكه اسلام را بپذيرد در آورد، ولى بعدا اين حكم منسوخ گشت.
ديگر اينكه منظور لوط پيشنهاد ازدواج مشروط بود (مشروط به ايمان ) يعنى اين دختران من است، بيائيد ايمان آوريد تا آنها را به ازدواج شما درآورم.
و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كه ايراد بر لوط پيامبر كه چگونه دختران پاك خود را به جـمـعـى از اوبـاش پيشنهاد كرد نادرست است زيرا پيشنهاد او مشروط و براى اثبات نهايت علاقه به هدايت آنها بود.
2 - بـايـد تـوجـه داشـت كـه كـلمـه اطـهـر (پـاكـيـزه تـر) مـفـهـومـش ايـن نـيـسـت كـه عمل زشت و ننگين آنها پاك بوده، و ازدواج از آن پاكيزه تر، بلكه اين تعبيرى است كه در زبان عرب و زبانهاى ديگر به هنگام مقايسه گفته مى شود، مثلا به كسى كه با سرعت سـرسـام آورى رانندگى مى كند مى گويند: دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است. و يا چشم از غذاى مشكوك پوشيدن بهتر از آن است كه انسان جان خود را به خطر بيندازد. در روايـتـى نيز مى خوانيم كه امام به هنگام شدت تقيه و احساس خطر از ناحيه خلفاى بنى عـبـاسـى فرمود و الله افطر يوما من شهر رمضان احب الى من ان يضرب عنقى: يك روز از مـاه رمـضـان را - هـمـانـروزى را كـه خـليفه وقت عيد اعلام كرده بود در حالى كه عيد نبود - افطار كنم (و سپس آن روز را قضا كنم ) بهتر از آن است كه كشته شوم
بـا ايـنـكـه نه كشته شدن خوب است و نه هرگز نرسيدن و مانند آن، اما اين تعبير گفته مى شود.
3 - تـعـبير لوط كه در پايان سخنش گفت: آيا در ميان شما يك مرد رشيد نيست اين حقيقت را بـازگـو مـى كـنـد كـه حـتى وجود يك مرد رشيد در ميان يك قوم و قبيله براى جلوگيرى از اعـمـال نـنـگـيـنـشـان كـافـى اسـت يـعـنـى اگـر يـك انـسـان عاقل و صاحب رشد فكرى در ميان شما بود هرگز به سوى خانه من به قصد تجاوز به ميهمانانم نمى آمديد.
ايـن تـعبير نقش رجل رشيد را در رهبرى جوامع انسانى به خوبى روشن مى سازد اين همان واقعيتى است كه در طول تاريخ بشر نمونه هاى زيادى از آن را ديده ايم.
4 - عـجـب ايـنـكـه آن قـوم گـمـراه بـه لوط گـفـتند ما به دختران تو حق نداريم اين تعبير بيانگر نهايت انحراف اين گروه است، يعنى يك جامعه آلوده كارش به جائى مى رسد كه حـق را بـاطـل و باطل را حق مى بيند ازدواج با دختران پاك و باايمان را اصلا در قلمرو حق خود نمى شمارد، ولى به عكس انحراف جنسى را حق خود مى شمارد.
عـادت كـردن و خو گرفتن به گناه در مراحل نهائى و خطرناكش چنين است كه ننگينترين و زشـتـتـريـن اعـمـال را حق خود مى شمارد و پاكترين تمتع و بهره گيرى جنسى را ناحق مى داند.
5 - در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهاالسلام ) چـنـين مى خوانيم كه در تفسير آيات فوق فرمود: منظور از قوه همان قائم است و ركن شديد 313 نفر يارانش!.
ايـن روايـت مـمـكـن اسـت عجيب به نظر برسد كه چگونه مى توان باور كرد لوط در عصر خودش آرزوى ظهور چنين شخص با چنين يارانى را كرده باشد.
ولى آشـنـائى با رواياتى كه در تفسير آيات قرآن وارد شده تاكنون اين درس را به ما داده اسـت كـه غـالبـا يـك قـانون كلى را در چهره يك مصداق روشنش بيان مى كند، در واقع لوط آرزو مـى كـرد كـه اى كـاش مـردانـى مـصـمـم بـا قـدرت روحى و جسمى كافى براى تـشـكـيـل يك حكومت الهى همانند مردانى كه حكومت جهانى عصر قيام مهدى (عليهاالسلام ) را تـشـكـيـل مـى دهـند در اختيار داشت، تا قيام كند و با تكيه بر قدرت، با فساد و انحراف مبارزه نمايد، و اينگونه افراد خيره سر بى شرم را در هم بكوبد.
( قـالوا يـلوط إنـا رسـل ربـك لن يـصـلوا إليـك فـأ سـر بـأ هـلك بـقـطـع مـن اليـل و لا يـلتـفـت مـنكم أحد إلا امرأتك إنه مصيبها ما أصابهم إن موعدهم الصبح أليس الصبح بقريب ) (81)( فـلمـا جـاء أمـرنـا جـعـلنـا عـليـهـا سـافـلهـا و أمـطـرنـا عـليـهـا حـجـارة مـن سجيل منضود ) (82)( مسومة عند ربك و ما هى من الظلمين ببعيد ) (83)
ترجمه:
81 - گـفتند: اى لوط! ما رسولان پروردگار توايم، آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد، در دل شب با خانواده ات (از اين شهر) حركت كن و هيچيك از شما پشت سرش را نـگـاه نـكـنـد، مگر همسر تو كه او هم بهمان بلائى كه آنها گرفتار مى شوند گرفتار خواهد شد، موعد آنها صبح است، آيا صبح نزديك نيست؟!.
82 - هـنـگـامى كه فرمان ما فرا رسيد آن (شهر و ديار) را زير و رو كرديم و بارانى از سـنـگ: گـلهـاى مـتـحـجـر مـتـراكـم بـر روى هـم بـر آنـهـا نازل نموديم.
83 - (سنگهائى كه ) نزد پروردگارت نشاندار بود و آن از ستمگران دور نيست.
پايان زندگى اين گروه ستمكار.
سـرانـجـام هنگامى كه رسولان پروردگار نگرانى شديد لوط را مشاهده كردند كه در چه عـذاب و شـكـنـجـه روحـى گـرفتار است، پرده از روى اسرار كار خود برداشتند و به او گـفـتـند: اى لوط ما فرستادگان پروردگار توايم نگران مباش، و بدان كه آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد!( قال يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك ) .
جالب اينكه فرشتگان خدا نمى گويند به ما آسيبى نمى رسد بلكه مى گويند به تو اى لوط دست نمى يابند كه آسيب برسانند. اين تعبير يا به خاطر آن است كه آنها خود را از لوط جـدا نـمـى دانـسـتـند چون به هر حال ميهمان او بودند و هتك حرمت آنها هتك حرمت لوط بـود، و يـا بـه خـاطـر ايـن اسـت كه مى خواهند به او بفهمانند، ما رسولان خدا هستيم و عدم دسـتـرسـى بـه مـا مـسـلم اسـت، حـتـى بـه تـو هـم كـه انـسانى همنوع آنان هستى به لطف پروردگار دست نخواهند يافت.
در آيـه 37 سـوره قـمـر مـى خـوانـيـم: و لقـد راودوه عـن ضيفه فطمسنا اعينهم: آنها قصد تـجـاوز به ميهمان لوط داشتند ولى ما چشمهاى آنها را نابينا ساختيم اين آيه نشان مى دهد كـه در ايـن هـنـگـام قوم مهاجم به اراده پروردگار بينائى خود را از دست دادند و قادر بر حـمـله نـبـودنـد. در بعضى از روايات نيز مى خوانيم كه يكى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آنها پاشيد و آنها نابينا شدند.
بـهـر حـال ايـن آگاهى لوط از وضع ميهمانان و ماموريتشان همچون آب سردى بود كه بر قـلب سـوخـتـه اين پيامبر بزرگ ريخته شد، و در يك لحظه احساس كرد بار سنگين غم و اندوه از روى قلبش برداشته شد، برق شادى در چشمش درخشيدن گرفت، و همچون بيمار شديدى كه چشمش به طبيب مسيحادمى بيفتد احساس آرامش نمود، و فهميد دوران اندوه و غم در شـرف پـايـان اسـت و زمـان شادى و نجات از چنگال اين قوم ننگين حيوان صفت فرا رسيده است!.
مـيـهـمـانـان بـلافـاصـله ايـن دسـتـور را بـه لوط دادنـد كـه تـو هـمـيـن امـشـب در دل تـاريـكـى خـانـواده ات را بـا خـود بـردار و از ايـن سرزمين بيرون شو( فاسر با هلك بقطع من الليل ) .
ولى مواظب باشيد كه هيچيك از شما به پشت سرش نگاه نكند( و لا يلتفت منكم احد ) .
تنها كسى كه از اين دستور تخلف خواهد كرد و به همان بلائى كه به قوم گناهكار مى رسد گرفتار خواهد شد همسر معصيتكار تو است( الا امرأ تك انه مصيبها ما اصابهم ) .
در تفسير جمله لا يلتفت منكم احد مفسران چند احتمال داده اند: نخست اينكه هيچكس به پشت سر نگاه نكند.
ديـگر اينكه به فكر مال و وسائل زندگى خود در شهر نباشيد تنها خود را از اين مهلكه بيرون ببريد.
ديگر اينكه هيچيك از شما خانواده از اين قافله كوچك عقب نماند.
چـهـارم اينكه به هنگام خروج شما زمين لرزه و مقدمات عذاب شروع خواهد شد به پشت سر خود نگاه نكنيد و به سرعت دور شويد.
ولى هيچ مانعى ندارد كه همه اين احتمالات در مفهوم آيه جمع باشد.
سـرانـجـام آخـريـن سـخـن را بـه لوط گـفـتـنـد كـه: لحـظـه نزول عذاب و ميعاد آنـهـا صـبح است و با نخستين شعاع صبحگاهى زندگى اين قوم غروب خواهد كرد( ان موعد هم الصبح ) .
اكـنـون بـرخـيـزيـد و هـر چـه زودتـر شهر را ترك گوئيد مگر صبح نزديك نيست( اليس الصبح بقريب ) .
در بعضى از روايات مى خوانيم هنگامى كه فرشتگان موعد عذاب را صبح ذكر كردند لوط از شـدت نـاراحـتـى كـه از ايـن قـوم آلوده داشـت هـمـان قـومـى كـه بـا اعـمـال نـنـگـيـنـشـان قـلب او را مـجـروح و روح او را پـر از غـم و انـدوه سـاخته بودند، از فرشتگان خواست كه حالا كه بنا است نابود شوند چه بهتر كه زودتر!
ولى آنها لوط را دلدارى دادند و گفتند مگر صبح نزديك نيست.
سرانجام لحظه عذاب فرا رسيد و به انتظار لوط پيامبر پايان داد، همانگونه كه قرآن مـى گويد: هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن سرزمين را زير و رو كرديم، و بارانى از سـنـگ، از گـلهـاى مـتـحجر متراكم بر روى هم، بر سر آنها فرو ريختيم( فلما جاء امرنا جـعـلنـا عـاليـهـا سـافـلهـا و امـطـرنـا عـليـهـا حـجـارة مـن سجيل منضود ) .
سـجـيـل در اصـل يـك كـلمـه فـارسـى اسـت كـه از سـنـگ و گـل گرفته شده است بنابراين چيزى است كه نه كاملا مانند سنگ سخت شده و نه همچون گل سست است بلكه برزخى ميان آن دو مى باشد.
مـنـضـود از مـاده نـضـد به معنى رويهم قرار گفتن و پى در پى آمدن است يعنى اين باران سنگ آنچنان سريع و پى در پى بود كه گوئى سنگها بر هم سوار ميشدند.
ولى اين سنگها، سنگهاى معمولى نبودند بلكه سنگهائى بودند نشاندار، نزد پروردگار تو( مسومة عند ربك ) .
اما تصور نكنيد كه اين سنگها مخصوص قوم لوط بودند، آنها از هيچ قوم و جمعيت و گروه ستمكار و ظالمى دور نيستند( و ما هى من الظالمين ببعيد ) .
ايـن قـوم مـنـحـرف هم بر خويش ستم كردند و هم بر جامعه شان، هم سرنوشت ملتشان را بـبـازى گـرفـتـنـد و هم ايمان و اخلاق انسانى را، و هر قدر رهبر دلسوزشان فرياد زد، گوش فرا ندادند و مسخره كردند، و قاحت و بى شرمى را به آنجا رساندند كه حتى مى خواستند به حريم ميهمانهاى رهبرشان نيز تجاوز كنند.
ايـنـهـا كـه هـمـه چيز را وارونه كرده بودند! بايد شهرشان هم واژگونه شود! نه فقط زيـر و رو شـود كـه بارانى از سنگ، آخرين آثار حيات را در آنجا در هم بكوبد و آنها را زيـر پوشش خود دفن كند، به گونه اى كه حتى اثرى از آنها در آن سرزمين ديده نشود، تنها بيابانى وحشتناك و بهم ريخته و قبرستانى خاموش و مدفون زير سنگ ريزه ها، از آنها باقى بماند.
آيـا تنها قوم لوط بايد چنين مجازات شوند، مسلما نه، هر گروه منحرف و ملت ستم پيشه اى چـنـيـن سـرنـوشـتـى در انـتـظـار او اسـت گاهى زير باران سنگريزه ها، و گاهى زير ضـربات بمبهاى آتشزا، و زمانى زير فشارهاى اختلافات كشنده اجتماعى، و بالاخره هر كدام به شكلى و به صورتى.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - چـرا لحـظـه نـزول عـذاب صـبـح بـود؟ - دقـت در آيـات بـالا ايـن سـؤ ال را در ذهـن خـوانـنـده تـرسـيـم مـى كـنـد كـه صـبـح در ايـن مـيان چه نقشى داشت؟ چرا در دل شب عذاب نازل نشد.
آيا به خاطر آن است كه گروه مهاجم به خانه لوط هنگامى كه نابينا شـده انـد بـه سوى قوم برگشتند و جريان را بازگو كردند، و آنها كمى در فكر فرو رفـتـند كه جريان چيست و خداوند اين مهلت را تا صبح به آنها داد و شايد بيدار شوند و به سوى او باز گردند؟!.
يـا ايـنـكـه خـداونـد نـمـى خـواسـت در دل شـب، بـر آنـهـا شـبـيـخـون زنـد و بـه هـمـيـن دليل دستور داد تا فرا رسيدن صبح ماموران عذاب دست نگهدارند.
در تـفـاسـيـر تـقـريبا چيزى در اين زمينه ننوشته اند ولى آنچه در بالا گفتيم احتمالاتى بود كه قابل مطالعه است.
2 - زيـر و رو چـرا؟ - گـفتيم عذاب بايد تناسبى با نحوه گناه داشته باشد از آنجا كه اين قوم در طريق انحراف جنسى همه چيز را دگرگون ساختند، خداوند نيز شهرهاى آنها را زيـر و رو كرد و از آنجا كه - طبق روايات - بارانى از سخنان ركيك به طور مداوم بر هم مى ريختند، خداوند هم بارانى از سنگ بر سر آنان فرو ريخت.
3 - بـاران سـنـگ چرا؟ - آيا بارش سنگريزه قبل از زير و رو شدن شهرهاى آنها بود، يا هـمـراه آن، يـا بـعـد از آن؟ در مـيان مفسران گفتگو است و آيات قرآن نيز صراحتى در اين زمينه ندارد، زيرا اين جمله با واو، عطف شده كه ترتيب از آن استفاده نمى شود.
ولى بـعـضـى از مـفـسـران مـانـنـد نـويـسـنـده المـنـار مـعـتـقـد اسـت، ايـن بـاران سـنـگ يـا قـبـل از زير و رو شدن بوده، يا در اثناء آن، و فلسفه آن، اين بوده كه افراد پراكنده اى كـه در گـوشـه و كنار قرار داشتند و زير آوارها مدفون نشدند، سالم در نروند، آنها نيز به كيفر اعمال زشتشان برسند!.
روايتى كه مى گويد: همسر لوط، صدا را كه شنيد سر بر گردانيد و در همان حال سنگى به او اصابت كرد و او را كشت، نشان مى دهد كه اين دو (زير و رو شدن و باران سنگ ) با هم صورت گرفته است.
ولى اگر از اينها صرف نظر كنيم، مانعى ندارد كه براى تشديد عذاب و محو آثار آنها سـنـگـريـزه حـتـى پـس از زيـر و رو شـدن بـر آنـهـا نازل شده باشد به طورى كه سرزمينشان زير آن پنهان گردد و آثارش محو شود.
4 - نشاندار چرا؟ - گفتيم جمله مسومة عند ربك اين نكته را مى فهماند كه اين سنگها از نزد خـدا نـشـانـدار بـودنـد، ولى در ايـنكه چگونه نشاندار بود، در ميان مفسران گفتگو است، بـعـضـى گفته اند در اين سنگها علاماتى بود كه نشان مى داد سنگ معمولى نيست، بلكه مـخصوصا براى عذاب الهى نازل شده است، تا با ريزش سنگهاى ديگر اشتباه نشود، و بـه هـمـيـن دليل بعضى ديگر گفته اند، سنگها شباهتى با سنگهاى زمينى نداشت، بلكه مـشـاهـده وضـع آنـها نشان مى داد، نوعى سنگ آسمانى است كه از خارج كره زمين به سوى زمين سرازير شده است!.
بـعـضـى نـيـز گـفته اند اينها علائمى در علم پروردگار داشته كه هر كدام از آنها درست بـراى فـرد مـعـيـن و نقطه معين نشانه گيرى شده بود، اشاره به اينكه آنقدر مجازاتهاى الهـى روى حـسـاب اسـت كـه حـتـى مـعلوم است كدام شخص با كدام سنگ بايد در هم كوبيده شود، بيحساب و بى ضابطه نيست.
5 - تحريم همجنس گرائى.
همجنس گرائى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسيار بزرگ است و هر دو داراى حد شرعى است.
حـد هـمـجـنـس گـرائى در مـردان خـواه فـاعـل بـاشـد يـا مفعول اعدام است، و براى اين اعدام طرق مختلفى در فقه بيان شده است، البته اثبات اين گناه بايد
از طـرق مـعـتـبر و قاطعى كه در فقه اسلامى و روايات وارده از معصومين ذكر شده صورت گـيـرد، و حـتـى سـه مـرتـبـه اقـرار هـم بـه تـنـهـائى كـافـى نـيـسـت و بـايـد حداقل چهار بار اقرار به اين عمل كند.
و امـا حـد هـمـجـنـس گرائى در زنان پس از چهار بار اقرار و يا ثبوت بوسيله چهار شاهد عادل (به شرائطى كه در فقه گفته شده ) صد تازيانه است، و بعضى از فقها گفته اند اگر زن شوهردارى اين عمل را انجام بدهد حد او اعدام است.
اجراى اين حدود، شرائط دقيق و حساب شده اى دارد كه در كتب فقه اسلامى آمده است.
روايـاتـى كـه در مـذمـت هـمـجـنـس گـرائى از پـيـشـوايـان اسـلام نـقـل شـده آنقدر زياد و تكان دهنده است كه با مطالعه آن هر كس احساس مى كند كه زشتى اين گناه به اندازه اى است كه كمتر گناهى در پايه آن قرار دارد.
از جـمـله در روايـتـى از پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيم لما عمل قوم لوط ما عملوا بكت الارض الى ربها حتى بلغ دموعها الى السماء، بكت السماء حتى بلغ دموعها العرض، فاوحى الله الى السماء ان احصبيهم، و اوحى الى الارض ان اخسفى بهم: هنگامى كه قوم لوط آن اعمال ننگين را انجام دادند زمين آنچنان ناله و گريه سر داد كه اشكهايش به آسمان رسيد، و آسمان آنچنان گريه كرد كه اشكهايش به عرش رسيد، در ايـن هـنـگـام خـداونـد به آسمان وحى فرستاد كه آنها را سنگباران كن! و به زمين وحى فرستاد كه آنها را فرو بر! (بديهى است گريه و اشك جنبه تشبيه و كنايه دارد).
و در حـديـثى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـرمـود: مـن جـامـع غـلاما جاء يوم القيامة جنبا لا ينقيه ماء الدنيا و غضب الله عليه و لعنه و اعد له جهنم و سائت مصيرا... ثم قال ان الذكر يركب الذكر فيهتز العـرض لذلك: هـر كـس بـا نـوجـوانـى آمـيزش جنسى كند روز قيامت ناپاك وارد محشر مى شود، آنچنان كه تمام آبهاى جهان او را پاك نخواهند كرد، و خداوند او را غضب مى كند و از رحـمـت خـويـش دور مـى دارد و دوزخ را بـراى او آمـاده ساخته است و چه بد جايگاهى است... سپس فرمود: هر گاه جنس مذكر با مذكر آميزش كند عرش خداوند به لرزه در مى آيد.
در حـديـث ديـگـرى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم: آنها كه تن به چنين كارى در مـى دهـنـد بـازمـانـدگـان سـدوم (قـوم لوط) هـستند سپس اضافه فرمود: من نمى گويم از فـرزنـدان آنـهـا هـسـتـنـد ولى از طـيـنـت آنـهـا هـسـتـنـد سـؤ ال شـد همان شهر سدوم كه زيرورو شد، فرمود: آرى چهار شهر بودند سدوم و صريم و لدنا و غميرا (عمورا).
در روايـت ديـگـرى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شـنـيـدم چـنـيـن مـى گـفـت: لعـن الله المـتـشـبـهـيـن مـن الرجال بالنساء و المتشبهات من النساء بالرجال: لعنت خدا بر آن مردانى باد كه خود را شبيه زنان مى سازند، (با مردان آميزش جنسى مى كنند) و لعنت خدا بر زنانى باد كه خود را شبيه مردان مى كنند.
فلسفه تحريم هم جنس گرائى.
گـر چـه در دنـيـاى غـرب كه آلودگيهاى جنسى فوق العاده زياد است، اين گونه زشتيها مـورد تـنـفر نيست و حتى شنيده مى شود در بعضى از كشورها همانند انگلستان طبق قانونى كه با كمال وقاحت از پارلمان گذشته اين موضوع جواز قـانـونـى پيدا كرده!! ولى شيوع اين گونه زشتيها هرگز از قبح آن نمى كاهد و مفاسد اخلاقى و روانى و اجتماعى آن در جاى خود ثابت است.
گـاهـى بعضى از پيروان مكتب مادى كه اينگونه آلودگيها را دارند براى توجيه عملشان مى گويند ما هيچگونه منع طبى براى آن سراغ نداريم!.
ولى آنـهـا فـرامـوش كـرده انـد كـه اصـولا هـر گـونـه انـحراف جنسى در تمام روحيات و ساختمان وجود انسان اثر مى گذارد و تعادل او را بر هم مى زند.
تـوضـيـح ايـنـكـه: انـسـان بـه صـورت طـبـيـعـى و سـالم تـمـايـل جـنـسـى به جنس مخالف دارد و اين تمايل از ريشه دارترين غرائز انسان و ضامن بقاء نسل او است.
هـر گـونـه كـارى كـه تـمـايـل را از مـسير طبيعيش منحرف سازد، يكنوع بيمارى و انحراف روانى در انسان ايجاد مى كند.
مردى كه تمايل به جنس موافق دارد و يا مردى كه تن به چنين كارى مى دهد هيچكدام يك مرد كـامـل نـيـسـتند، در كتابهاى امور جنسى هموسكو آليسم (همجنس گرائى ) به عنوان يكى از مهمترين انحراف ذكر شده است.
ادامه اين كار تمايلات جنسى را نسبت به جنس مخالف در انسان تدريجا مى كشد و در مورد كـسـى كه تن به اين كار در مى دهد احساسات زنانه تدريجا در او پيدا مى شود، و هر دو گـرفـتـار ضـعف مفرط جنسى و به اصطلاح سرد مزاجى مى شوند، به طورى كه بعد از مدتى قادر به آميزش طبيعى (آميزش با جنس مخالف ) نخواهند بود.
بـا تـوجه به اينكه احساسات جنسى مرد و زن هم در ارگانيسم بدن آنها مؤ ثر است و هم در روحـيات و اخلاق ويژه آنان، روشن مى شود كه از دست دادن احساسات طبيعى تا چه حد ضـربـه بـر جـسم و روح انسان وارد مى سازد، و حتى ممكن است افرادى كه گرفتار چنين انـحـرافـى هـسـتند، چنان گرفتار ضعف جنسى شوند كه ديگر قدرت بر توليد فرزند پيدا نكنند.
ايـن گـونـه اشـخـاص از نـظـر روانـى غـالبـا سالم نيستند و در خود يكنوع بيگانگى از خويشتن و بيگانگى از جامعه اى كه به آن تعلق دارند احساس مى كنند.
قـدرت اراده را كـه شـرط هـر نـوع پـيـروزى اسـت تـدريـجـا از دسـت مـى دهـنـد، و يـكـنوع سرگردانى و بى تفاوتى در روح آنها لانه مى كند.
آنـهـا اگـر بـه زودى تصميم به اصلاح خويشتن نگيرند و حتى در صورت لزوم از طبيب جـسـمـى يـا روانـى كـمك نخواهند و اين عمل به صورت عادتى براى آنها در آيد، ترك آن مـشـكل خواهد شد، ولى در هر حال هيچوقت براى ترك اين عادت زشت دير نيست، تصميم مى خواهد و عمل.
بـهـر حـال سـرگـردانـى روانـى تـدريـجـا آنـهـا را بـه مـواد مـخدر و مشروبات الكلى و انحرافات اخلاقى ديگر خواهد كشانيد و اين يك بدبختى بزرگ ديگر است.
جـالب ايـنـكـه در روايات اسلامى در عباراتى كوتاه و پر معنى اشاره به اين مفاسد شده اسـت، از جـمـله در روايـتـى از امـام صـادق (عليهاالسلام ) مـى خوانيم كه كسى از او سؤ ال كـرد لم حـرم الله اللواط: چـرا خـداونـد لواط را حـرام كـرده اسـت فـرمـود: مـن اجـل انـه لو كـان اتـيـان الغـلام حـلالا لاسـتـغـنـى الرجـال عـن النـسـاء و كـان فـيـه قـطـع النـسـل و تـعـطـيـل الفـروج و كـان فـى اجـازة ذلك فـسـاد كـثـيـر: اگر آميزش با پسران حـلال بـود مـردان از زنـهـا بـى نـيـاز (و نـسـبـت بـه آنـان بـى مـيـل ) مـى شدند، و اين باعث قطع نسل انسان مى شد و باعث از بين رفتن آميزش طبيعى جنس موافق و مخالف مى گشت و اين كار مفاسد زياد اخلاقى و اجتماعى ببار مى آورد.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه است كه اسلام يكى از مجازاتهائى را كه براى چنين افـرادى قـائل شـده آنـسـت كـه ازدواج خـواهـر و مـادر و دخـتـر شـخـص مـفـعـول بـر فـاعـل حـرام اسـت يـعـنـى اگـر چـنـيـن كـارى قبل از ازدواج صورت گرفته شد، اين زنان براى او حرام ابدى مى شوند.
آخـريـن نـكـتـه اى كـه در ايـنـجـا بـايـد يـادآور شـويـم اين است كه كشيده شدن افراد به ايـنـگونه انحراف جنسى علل بسيار مختلفى دارد و حتى گاهى طرز رفتار پدر و مادر با فرزندان خود، و يا عدم مراقبت از فرزندان همجنس، و طرز معاشرت و خواب آنها با هم در خانه ممكن است از عوامل اين آلودگى گردد.
گاهى ممكن است انحراف اخلاقى ديگر سر از اين انحراف بيرون آورد.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در حـالات قـوم لوط مـى خـوانـيـم كـه عـامـل آلودگـى آنـهـا بـه ايـن گـنـاه ايـن بـود كـه آنـهـا مـردمـى بـخـيـل بـودنـد و چـون شـهـرهـاى آنـهـا بر سر راه كاروانهاى شام قرار داشت و آنها نمى خـواسـتـند از ميهمانان و عابرين پذيرائى كنند در آغاز چنين به آنها وانمود مى كردند كه قـصـد تـجـاوز جـنسى به آنان دارند تا ميهمانان و عابرين را از خود فرار دهند، ولى اين عـمـل تـدريـجـا بـه صورت عادت براى آنها در آمد و تمايلات انحراف جنسى تدريجا در وجود آنها بيدار شد و كارشان به جائى رسيد كه از فرق تا قدم آلوده شدند.
حـتـى شـوخى هاى بى موردى كه گاهى در ميان پسران و يا دختران نسبت به همجنسان خود مـى شـود گـاهـى انـگـيـزه كـشـيـده شـدن بـه ايـن انـحـرافـات مـى گـردد، بـه هـر حـال بـايد به دقت مراقب اينگونه مسائل بود، و آلودگان را به سرعت نجات داد و از خدا در اين راه توفيق طلبيد.
اخلاق قوم لوط.
در روايات و تواريخ اسلامى اعمال زشت و ننگين ديگرى به موازات انحراف جنسى از آنها نقل شده است از جمله در سفينة البحار مى خوانيم:
قـيـل كـانـت مـجـالسـهم تشتمل على انواع المناكير مثل الشتم و السخف و الصفح و القمار و ضرب المخراق و خذف الاحجار على من مربهم و ضرب المعازف و المزامير و كشف العورات:
گـفـتـه مـى شـود مـجـالس آنـهـا مـمـلو بـود از انـواع مـنـكـرات و اعـمـال زشـت، فـحـشـهـاى ركـيـك و كـلمـات زنـنـده بـا هـم رد و بـدل مـى كـردند، با كف دست بر پشت يكديگر مى كوبيدند، قمار مى كردند، و بازيهاى بـچـهـگانه داشتند، سنگ به عابران پرتاب مى كردند و انواع آلات موسيقى را بكار مى بردند و در حضور جمع بدن خود را برهنه و كشف عورت مى نمودند!.
روشـن اسـت در چـنـان مـحـيـط آلودهـاى، انـحـراف و زشتى هر روز ابعاد تازه اى بخود مى گـيـرد، و اصـولا قبح اعمال ننگين برچيده مى شود و آنچنان در اين مسير پيش مى روند كه هيچ كارى در نظر آنها زشت و منكر نيست!.
و از آنـهـا بدبختتر اقوام و ملتهائى هستند كه در عصر پيشرفت علوم و دانشها در همان راه گـام بـرمـى دارنـد و حـتـى گـاهـى اعـمـالشـان بـقـدرى نـنـگـيـن و رسـوا اسـت كـه اعمال قوم لوط را به فراموشى مى سپارد.
( و إلى مـديـن أخـاهـم شـعـيـبـا قـال يـقـوم اعـبـدوا الله مـا لكـم مـن إله غـيـره و لا تـنـقـصـوا المكيال و الميزان إنى أرئكم بخير و إنى أخاف عليكم عذاب يوم محيط ) (84)( و يـقـوم أوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشيأهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) (85)( بقيت الله خير لكم إن كنتم مؤ منين و ما أنا عليكم بحفيظ ) (86)
ترجمه:
84 - و بـه سـوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت اى قوم من! الله را پرستش كـنـيـد كه جز او معبود ديگرى براى شما نيست و پيمانه و وزن را كم نكنيد (و دست به كم فروشى نزنيد) من خير خواه شما هستم و من از عذاب روز فراگير بر شما بيمناكم!.
85 - و اى قـوم من!، پيمانه و وزن را با عدالت وفا كنيد و بر اشياء (و اجناس ) مردم عيب مگذاريد و از حق آنان نكاهيد و در زمين فساد مكنيد.
86 - سرمايه حلالى كه خداوند براى شما باقى گذارده برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد، و من پاسدار شما (و مامور بر اجبارتان به ايمان ) نيستم.
مدين سرزمين شعيب.
بـا پـايـان يافتن داستان عبرت انگيز قوم لوط نوبت به قوم شعيب و مردم مدين مى رسد هـمـان جـمـعـيـتـى كه راه توحيد را رها كردند و در سنگلاخ شرك و بت پرستى سرگردان شـدنـد، نه تنها بت كه در هم و دينار و مال و ثروت خويش را مى پرستيدند، و به خاطر آن كـسب و تجارت با رونق خويش را آلوده به تقلب و كم فروشى و خلافكاريهاى ديگر مى كردند.
در آغـاز مـى گـويـد: و بـه سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم:( و الى مدين اخاهم شعيبا )
كلمه اخاهم (برادرشان ) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم به خاطر آن است كه نهايت مـحـبـت پـيـامـبـران را بـه قوم خود باز گو كند، نه فقط به خاطر اينكه از افراد قبيله و طائفه آنها بود بلكه علاوه بر آن خير خواه و دلسوز آنها همچون يك برادر بود.
مـديـن (بر وزن مريم ) نام آبادى شعيب و قبيله او است، اين شهر در مشرق خليج عقبه قرار داشـتـه و مـردم آن از فـرزنـدان اسـمـاعـيـل بودند، و با مصر و لبنان و فلسطين تجارت داشته اند.
امـروز شـهـر مـديـن بـه نام معان ناميده مى شود ولى بعضى از جغرافيون نام مدين را بر مردمى اطلاق كرده اند كه ميان خليج عقبه تا كوه سينا مى زيسته اند.
در تـورات نـيـز نـام مـديـان آمـده، امـا بـه عـنـوان بـعـضـى از قـبـائل (و البـتـه اطـلاق يـك نـام بـر شـهـر و صـاحـبـان شـهـر معمول است ).
ايـن پـيـامـبـر اين برادر دلسوز و مهربان همانگونه كه شيوه همه پيامبران در آغاز دعوت بـود نـخـسـت آنها را به اساسى ترين پايه هاى مذهب يعنى توحيد دعوت كرد و گفت: اى قـوم! خـداونـد يـگـانـه يـكـتـا را بـپـرسـتـيـد كـه جـز او مـعـبـودى بـراى شـمـا نـيـسـت( قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره ) .
چـرا كـه دعـوت بـه توحيد دعوت به شكستن همه طاغوتها و همه سنتهاى جاهلى است، و هر گونه اصلاح اجتماعى و اخلاقى بدون آن ميسر نخواهد بود.
آنگاه به يكى از مفاسد اقتصادى كه از روح شرك و بت پرستى سرچشمه مى گيرد و در آن زمـان در مـيـان اهـل مـديـن سـخـت رائج بود اشاره كرده و گفت: به هنگام خريد و فروش پـيـمـانـه و وزن اشـيـاء را كـم نـكـنـيـد( و لا تـنـقـصـوا المكيال و الميزان ) .
مـكـيـال و مـيـزان بـه مـعـنـى پيمانه و ترازو است و كم كردن آنها به معنى كم فروشى و نپرداختن حقوق مردم است.
رواج ايـن دو كـار در مـيـان آنـهـا نـشانه اى بود از نبودن نظم و حساب و ميزان و سنجش در كارهايشان، و نمونه اى بود از غارتگرى و استثمار و ظلم و ستم در جامعه ثروتمند آنها.
اين پيامبر بزرگ پس از اين دستور بلافاصله اشاره به دو علت براى آن مى كند:
نـخـسـت مـى گـويـد: قـبـول اين اندرز سبب مى شود كه درهاى خيرات به روى شما گشوده شـود، پـيـشـرفت امر تجارت، پائين آمدن سطح قيمتها، آرامش جامعه، خلاصه من خير خواه شـمـا هستم و مطمئنم كه اين اندرز نيز سرچشمه خير و بركت براى جامعه شما خواهد بود.( انى اراكم بخير ) .
ايـن احـتـمـال نـيـز در تـفـسـير اين جمله وجود دارد كه شعيب مى گويد: من شما را داراى نعمت فـراوان و خـيـر كـثيرى مى بينم بنابراين دليلى ندارد كه تن به پستى در دهيد و حقوق مردم را ضايع كنيد و به جاى شكر نعمت كفران نمائيد.
ديگر اينكه، من از آن مى ترسم كه اصرار بر شرك و كفران نعمت و كم فروشى، عذاب روز فراگير، همه شما را فرو گيرد( و انى اخاف عليكم عذاب يوم محيط ) .
محيط در اينجا صفت براى يوم است، يعنى يك روز فراگير و البته فراگير بودن روز بـه مـعـنـى فراگير بودن مجازات آن روز است، و اين مى تواند اشاره به عذاب آخرت و همچنين مجازاتهاى فراگير دنيا باشد.
بـنـابـرايـن هم شما نياز به اين گونه كارها نداريد و هم عذاب خدا در كمين شما است پس بايد هر چه زودتر وضع خويش را اصلاح كنيد.
آيـه بـعـد مجددا روى نظام اقتصادى آنها تاكيد مى كند و اگر قبلا شعيب قوم خود را از كم فـروشى نهى كرده بود در اينجا دعوت به پرداختن حقوق مردم كرده، مى گويد: اى قوم! پـيـمـانـه و وزن را بـا قـسـط و عـدل وفـا كـنـيـد( و يـا قـوم اوفـوا المكيال و الميزان بالقسط ) .
و ايـن اصـل يـعـنى اقامه قسط و عدل و دادن حق هر كس به او بايد بر سراسر جامعه شما حكومت كند.
سـپس قدم از آن فراتر نهاده، مى گويد: بر اشياء و اجناس مردم عيب مگذاريد، و چيزى از آنها را كم مكنيد( و لا تبخسوا الناس اشيائهم ) .
بخس (بر وزن نحس ) در اصل به معنى كم كردن به عنوان ظلم و ستم است.
و ايـنـكه به زمينهائى كه بدون آبيارى زراعت مى شود بخس گفته مى شود به همين علت اسـت كـه آب آن كـم اسـت (تـنـهـا از بـاران اسـتـفـاده مـى كـنـد) و يـا آنـكـه محصول آن نسبت به زمينهاى آبى كمتر مى باشد.
و اگـر بـه وسـعـت مـفـهوم اين جمله نظر بيفكنيم دعوتى است به رعايت همه حقوق فردى و اجـتـمـاعـى بـراى همه اقوام و همه ملتها، بخس حق در هر محيط و هر عصر و زمان به شكلى ظـهـور مـى كند، و حتى گاهى در شكل كمك بلا عوض! و تعاون و دادن وام! (همانگونه كه روش استثمار گران در عصر و زمان ما است ).
در پـايـان آيـه بـاز هـم از ايـن فـراتـر رفـته، مى گويد: در روى زمين فساد مكنيد( و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) .
فـسـاد از طـريـق كـم فـروشى، فساد از طريق غصب حقوق مردم و تجاوز به حق ديگران، فـسـاد بـه خـاطر بر هم زدن ميزانها و مقياسهاى اجتماعى، فساد از طريق عيب گذاشتن بر اموال و اشخاص، و بالاخره فساد به خاطر تجاوز به حريم حيثيت و آبرو و ناموس و جان مردم!.
جـمـله (لا تـعـثـوا) به معنى فساد نكنيد است بنابراين ذكر (مفسدين ) بعد از آن به خاطر تاءكيد هر چه بيشتر روى اين مساءله است.
دو آيـه فـوق ايـن واقعيت را به خوبى منعكس مى كند كه بعد از مساءله اعتقاد به توحيد و ايـدئولوژى صـحـيح، يك اقتصاد سالم از اهميت ويژه اى برخوردار است، و نيز نشان مى دهد كه بهم ريختگى نظام اقتصادى سرچشمه فساد وسيع در جامعه خواهد بود.
سرانجام به آنها گوشزد كرد كه افزايش كميت ثروت - ثروتى كه از راه ظلم و ستم و اسـتـثـمار ديگران بدست آيد - سبب بى نيازى شما نخواهد بود، بلكه (سرمايه حلالى كـه بـراى شـمـا بـاقـى مـى مـاند هر چند كم و اندك باشد اگر ايمان به خدا و دستورش داشته باشيد بهتر است )( بقية الله خير لكم ان كنتم مؤ منين ) .
تـعـبـيـر بـه (بـقـيـة الله ) يـا بـه خـاطـر آن اسـت كـه سـود حلال اندك چون به فرمان خدا است (بقية الله ) است.
و يـا ايـنـكـه تـحـصـيـل حلال باعث دوام نعمت الهى و بقاى بركات مى شود.
و يا اينكه اشاره به پاداش و ثوابهاى معنوى است كه تا ابد باقى مى ماند هر چند دنيا و تـمـام آنـچه در آن است فانى شود، آيه 46 سوره كهف و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا نيز اشاره به همين است.
و تعبير به ان كنتم مؤ منين (اگر ايمان داشته باشيد) اشاره به اين است كه اين واقعيت را تنها كسانى درك مى كنند كه ايمان به خدا و حكمت او و فلسفه فرمانهايش داشته باشند.
در روايـات متعددى ميخوانيم كه بقية الله تفسير به وجود مهدى (عليهاالسلام ) يا بعضى از امامان ديگر شده است، از جمله در كتاب اكمال الدين از امام باقر (عليهاالسلام ) چنين نقل شده: اول ما ينطق به القائمعليهاالسلام حين خرج هذه الاية بقية الله خـيـر لكـم ان كـنتم مؤ منين، ثم يقول انا بقية الله و حجته و خليفته عليكم فلا يسلم عليه مسلم الا قال السلام عليك يا بقية الله فى ارضه:
(نـخستين سخنى كه مهدى (عليهاالسلام ) پس از قيام خود مى گويد اين آيه است (بقية الله خـيـر لكـم ان كـنتم مؤ منين ) سپس مى گويد منم بقية الله و حجت و خليفه او در ميان شـما، سپس هيچكس بر او سلام نمى كند مگر اينكه ميگويد: السلام عليك يا بقية الله فى ارضه ).
بـارهـا گـفـتـه ايـم آيـات قـرآن هـر چـنـد در مـورد خـاصـى نازل شده باشد مفاهيم جامعى دارد كه مى تواند در اعصار و قرون بعد بر مصداقهاى كلى تر و وسيع تر، تطبيق شود.
درسـت اسـت كـه در آيـه مـورد بحث، مخاطب قوم شعيبند، و منظور از (بقية الله ) سود و سـرمـايـه حـلال و يـا پـاداش الهـى است، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد، (بقية الله ) محسوب مى شود.
تمام پيامبران الهى و پيشوايان بزرگ (بقية الله )اند.
تـمـام رهـبـران راسـتين كه پس از مبارزه با يك دشمن سر سخت براى يك قوم و ملت باقى ميمانند از اين نظر بقية الله اند.
هـمـچـنـيـن سربازان مبارزى كه پس از پيروزى از ميدان جنگ باز مى گردند آنها نيز بقية الله اند.
و از آنجا كه مهدى موعود (عليهاالسلام ) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس از قـيـام پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است يكى از روشنترين مصاديق (بقية الله ) مى باشد و از همه به اين لقب شايسته تر است، بخصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبران و امامان است.
در پـايـان آيـه مـورد بـحـث از زبان شعيب مى خوانيم كه مى گويد: وظيفه من همين ابلاغ و انـذار و هـشـدار بـود كـه گـفـتـم و (مـن مـسـئول اعـمـال شما و موظف به اجبار كردنتان بر پذيرفتن اين راه نيستم ) اين شما و اين راه و اين چاه!( و ما انا عليكم بحفيظ ) .
( قـالوا يـشـعـيـب أصـلوتـك تـأ مـرك أن نـتـرك مـا يـعـبـد أبـاؤ نـا أو أن نفعل فى أمولنا ما نشؤا إنك لا نت الحليم الرشيد ) (87)( قال يقوم أ رأيتم إن كنت على بينة من ربى و رزقنى منه رزقا حسنا و ما أريد أن أخالفكم إلى مـا أنهئكم عنه إن أريد إلا الاصلح ما استطعت و ما توفيقى إلا بالله عليه توكلت و إليه أنيب ) (88)( و يقوم لا يجرمنكم شقاقى أن يصيبكم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صلح و ما قوم لوط منكم ببعيد ) (89) (و استغفروا ربكم ثم توبوا إليه إن ربى رحيم ودود ) (90)
ترجمه:
87 - گـفـتـنـد: اى شـعـيـب آيـا نـمـازت تـو را دسـتـور مـى دهد كه ما آنچه را پدرانمان مى پرستيدند ترك گوئيم؟ و آنچه را مى خواهيم در اموالمان انجام ندهيم؟ تو مرد بردبار و رشيدى هستى؟.
88 - گـفـت: اى قـوم مـن! هـر گـاه مـن دليـل آشـكـارى از پروردگارم داشته باشم و رزق خوبى بمن داده باشد (آيا مى توانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم؟) من هرگز نـمـى خـواهـم چيزى كه شما را از آن باز مى دارم خودم مرتكب شوم، من جز اصلاح تا آنجا كـه تـوانـائى دارم نـمـى خـواهـم، و تـوفـيـق مـن جـز بـه خـدا نـيـسـت، بـر او توكل كردم و به سوى او باز گشتم.
89 - و اى قـوم مـن دشـمـنى و مخالفت با من سبب نشود كه شما بهمان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند گرفتار شويد، و قوم لوط از شما چندان دور نيست.
90 - از پـروردگـار خـود آمـرزش بـطـلبـيد و به سوى او باز گرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه كار) است.
منطق بياساس لجوجان.
اكنون ببينيم اين قوم لجوج در برابر اين نداى مصلح آسمانى چه عكس - العملى نشان داد.
آنـهـا كـه بـتـهـا را آثـار نـيـاكـان و نـشـانـه اصـالت فرهنگ خويش مى پنداشتند و از كم فروشى و تقلب در معامله سود كلانى مى بردند، در برابر شعيب چنين گفتند: اى شعيب! آيـا ايـن نـمـازت بـه تـو دسـتـور مى دهد كه ما آنچه را (پدرانمان مى پرستيدند ترك گوئيم )؟!( قالوا يا شعيب أ صلوتك تامرك ان نترك ما يعبد آبائنا ) .
و يا آزادى خود را در اموال خويش از دست دهيم و نتوانيم به دلخواهمان در اموالمان تصرف كنيم؟( او ان نفعل فى اموالنا ما نشاء ) .
(تـو كه آدم بردبار. پر حوصله و فهميده اى )، از تو چنين سخنانى بعيد است!( انك لانت الحليم الرشيد ) .
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا آنها روى (نماز) شعيب تكيه كردند؟.
بـعـضـى از مفسران گفته اند، اين به دليل آن بوده كه شعيب بسيار نماز مى خواند و به مـردم مـى گـفت: نماز انسان را از كارهاى زشت و منكرات باز مى دارد، ولى جمعيت نادان كه رابـطـه ميان نماز و ترك منكرات را درك نمى كردند، از روى مسخره به او گفتند: آيا اين اوراد و حركات تو فرمان به تو مى دهد كه ما سنت نياكان و فرهنگ مذهبى خود را زير پا بگذاريم، و يا نسبت به اموالمان مسلوب الاختيار شويم؟!.
بـعـضى نيز احتمال داده اند كه (صلوة ) اشاره به آئين و مذهب است، زيرا آشكارترين سمبل دين نماز است.
بـهـر حـال اگـر آنـهـا درسـت انـديـشه مى كردند، اين واقعيت را در مى يافتند كه نماز حس مـسـئوليـت و تـقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى و حقشناسى را در انسان زنده مى كند، او را به ياد خدا و به ياد دادگاه عدل او مى اندازد، گرد و غبار خودپسندى و خودپرستى را از صـفـحه دل او مى شويد، و او را از جهان محدود و آلوده دنيا به جهان ماوراء طبيعت به عالم پـاكـيـهـا و نـيـكـيها متوجه مى سازد، و به همين دليل او را از شرك و بت پرستى و تقليد كوركورانه نياكان و از كم فروشى و انواع تقلب باز مى دارد.
سؤ ال ديگرى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه آيا آنها جمله انك لانت الحليم الرشيد: (تـو مـرد عـاقـل و فـهـمـيـده و بردبارى ) را از روى واقعيت و ايمان مى گفتند و يا به عنوان مسخره و استهزاء؟.
مـفـسـران هـر دو احـتـمـال را داده انـد، ولى بـا تـوجـه به تعبير استهزاء آميزى كه در جمله قـبـل خـوانـديـم (جـمـله أ صـلوتـك تـامـرك ) چـنين به نظر مى رسد كه اين جمله را از روى استهزاء گفتند، اشاره به اينكه آدم حليم و بردبار كسى است كه تا مطالعه كافى روى چـيـزى نـكـنـد و بـه صـحـت آن اطـمـيـنـان پـيـدا نـنـمـايـد، اظـهـار نمى نمايد، و آدم رشيد و عاقل كسى است كه سنتهاى يك قوم را زير پا نـگـذارد، و آزادى عـمـل را از صـاحـبـان امـوال، سـلب نـكند، پس معلوم مى شود، نه مطالعه كـافـى دارى و نـه عـقـل درسـت و نـه انـديـشـه عـمـيـق، چـرا كـه عـقـل درسـت و انـديشه عميق ايجاب مى كند انسان دست از روش نياكان خود برندارد و آزادى عمل را از كسى سلب نكند!.
امـا شـعـيـب در پـاسـخ آنـهـا كـه سـخـنـانـش را حـمـل بـر سـفـاهـت و دليل بر بيخردى گرفته بودند گفت: اى قوم من! (اى گروهى كه شما از منيدو من هم از شـمـا، و آنـچـه را بـراى خـود دوسـت مـى دارم بـراى شـمـا هـم مـى خـواهـم ) هر گاه خداوند دليـل روشـن و وحـى و نـبـوت بـه مـن داده بـاشـد و عـلاوه بـر ايـن روزى پـاكـيـزه و مال بقدر نياز بمن ببخشد، آيا در اين صورت، صحيح است كه من مخالفت فرمان او كنم و يـا نـسـبـت بـه شـمـا قـصـد و غـرضـى داشـتـه بـاشـم و خـيـر خـواهـتـان نـبـاشـم؟!( قال يا قوم أرأيتم ان كنت على بينة من ربى و رزقنى منه رزقا حسنا ) .
شـعـيب با اين جمله مى خواهد بگويد من در اين كار تنها انگيزه معنوى و انسانى و تربيتى دارم، مـن حـقـايـقـى را مـى دانـم كه شما نمى دانيد و هميشه انسان دشمن چيزى است كه نمى داند.
جـالب تـوجـه ايـنـكـه در اين آيات تعبير يا قوم (اى قوم من ) تكرار شده است، به خاطر ايـنكه عواطف آنها را براى پذيرش حق بسيج كند و به آنها بفهماند كه شما از من هستيد و مـن هـم از شـمـا (خـواه قـوم در ايـنـجـا بـه مـعـنـى قـبـيـله بـاشـد و طـايـفـه و فـامـيـل، و خـواه بـه مـعـنـى گروهى كه او در ميان آنها زندگى مى كرد و جزء اجتماع آنها محسوب مى شد).
سپس اين پيامبر بزرگ اضافه مى كند (گمان مبريد كه من ميخواهم شما را از چـيـزى نهى كنم ولى خودم به سراغ آن بروم )( و ما اريد ان اخالفكم الى ما انها كم عنه ) .
به شما بگويم كم فروشى نكنيد و تقلب و غش در معامله روا مداريد، اما خودم با انجام اين اعـمـال ثروتى بيندوزم و يا شما را از پرستش بتها منع كنم اما خودم در برابر آنها سر تعظيم فرود آورم، نه هرگز چنين نيست.
از ايـن جـمـله چنين بر مى آيد كه آنها شعيب را متهم مى كردند كه او قصد سودجوئى براى شخص خودش دارد، و لذا صريحا اين موضوع را نفى مى كند.
سرانجام به آنها مى گويد: (من يك هدف بيشتر ندارم و آن اصلاح شما و جامعه شما است تا آنجا كه در قدرت دارم )( ان اريد الا الاصلاح ما استطعت ) .
اين همان هدفى است كه تمام پيامبران آن را تعقيب مى كردند، اصلاح عقيده اصلاح اخلاق، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى.
و براى رسيدن به اين هدف (تنها از خدا توفيق مى طلبم )( و ما توفيقى الا بالله ) .
و بـه هـمـيـن دليـل بـراى انجام رسالت خود، و رسيدن به اين هدف بزرگ (تنها بر او تكيه مى كنم و در همه چيز به او باز مى گردم )( عليه توكلت و اليه انيب ) .
بـراى حـل مـشـكـلات، بـا تـكـيـه بـر يـارى او تـلاش مـى كـنـم، و بـراى تحمل شدائد اين راه، به او باز مى گردم.
سـپـس آنـها را متوجه به يك نكته اخلاقى مى كند و آن اينكه بسيار مى شود كه انسان به خـاطـر بـغض و عداوت نسبت به كسى، و يا تعصب و لجاجت نسبت به چيزى، تمام مصالح خـويش را ناديده مى گيرد، و سرنوشت خود را به دست فراموشى مى سپارد، به آنها مى گويد (اى قوم من! مبادا دشمنى و عداوت با من شما را به گناه و عصيان و سركشى وا دارد)( و يا قوم لا يجرمنكم شقاقى ) .
(مـبـادا هـمـان بـلاها و مصائب و رنجها و مجازاتهائى كه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صـالح رسـيـد بـه شـمـا هـم بـرسـد)( ان يـصـيـبـكـم مثل ما اصاب قوم نوح او قوم هود او قوم صالح ) .
(حـتى قوم لوط با آن بلاى عظيم يعنى زير و رو شدن شهرهايشان و سنگباران شدن از شما چندان دور نيستند)( و ما قوم لوط منكم ببعيد ) .
نـه زمـان آنـهـا از شـمـا چـنـدان فـاصـله دارد، و نـه مـكـان زنـدگـيـشـان و نـه اعمال و گناهان شما از گناهان آنان دست كمى دارد!.
البته (مدين ) كه مركز قوم شعيب بود از سرزمين قوم لوط فاصله زيادى نداشت، چرا كـه هـر دو از مـنـاطق شامات بودند، و از نظر زمانى هر چند فاصله داشتند اما فاصله آنها نـيـز آنـچـنـان نـبـود كـه تـاريـخشان به دست فراموشى سپرده شده باشد، و اما از نظر عـمـل هـر چند ميان انحرافات جنسى قوم لوط و انحرافات اقتصادى قوم شعيب، ظاهرا فرق بـسيار بود، ولى هر دو در توليد فساد، در جامعه و به هم ريختن نظام اجتماعى و از ميان بـردن فـضائل اخلاقى و اشاعه فساد با هم شباهت داشتند، به همين جهت گاهى در روايات مـى بـيـنـم كـه يـكـدرهـم ربـا كـه طـبـعـا مـربـوط بـه مسائل اقتصادى است با زنا كه يك آلودگى جنسى است مقايسه شده است.
و سـرانـجام دو دستور كه در واقع نتيجه تمام تبليغات پيشين او است به اين قوم گمراه مى دهد:
نـخـسـت ايـنـكـه (از خـداونـد آمـرزش بـطلبيد) تا از گناه پاك شويد، و از شرك و بت پرستى و خيانت در معاملات بر كنار گرديد( و استغفروا ربكم ) .
(و پـس از پـاكـى از گـنـاه به سوى او باز گرديد كه او پاك است و بايد پاك شد و به سوى او رفت )( ثم توبوا اليه ) .
در واقـع اسـتـغـفـار، تـوقـف در مـسير گناه و شستشوى خويشتن است و توبه بازگشت به سوى او است كه وجودى است بى انتها.
و بـدانـيـد گـنـاه شـمـا هر قدر عظيم و سنگين باشد، راه بازگشت به روى شما باز است (چرا كه پروردگار من، هم رحيم است و هم دوستدار بندگان )( ان ربى رحيم ودود ) .
(ودود) صـيـغـه مـبالغه از ود به معنى محبت است، ذكر اين كلمه بعد از كلمه (رحيم ) اشـاره بـه اين است كه نه تنها خداوند به حكم رحيميتش به بندگان گنهكار توبه كار تـوجه دارد بلكه از اين گذشته آنها را بسيار دوست مى دارد كه هر كدام از اين دو (رحم و محبت ) خود انگيزه اى است براى پذيرش استغفار و توبه بندگان.
( قـالوا يـشـعيب ما نفقه كثيرا مما تقول و إنا لنرئك فينا ضعيفا و لو لا رهطك لرجمنك و ما أنت علينا بعزيز ) (91)( قـال يـقـوم أرهـطـى أعـز عليكم من الله و اتخذتموه ورأكم ظهريا إن ربى بما تعملون محيط ) (92)( و يـقـوم اعـملوا على مكانتكم إنى عمل سوف تعلمون من يأ تيه عذاب يخزيه و من هو كذب و ارتقبوا إنى معكم رقيب ) (93)
ترجمه:
91 - گـفتند اى شعيب! بسيارى از آنچه را ميگوئى ما نمى فهميم، و ما تو را در ميان خود ضـعيف مى يابيم، و اگر بخاطر احترام قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مى كرديم و تو در برابر ما قدرتى ندارى.
92 - گـفـت: اى قـوم! آيـا قـبـيـله كوچك من نزد شما از خداوند، عزيزتر است در حالى كه (فـرمـان ) او را پـشـت سـر انداخته ايد؟ پروردگارم با آنچه انجام مى دهيد احاطه دارد (و آگاه است ).
93 - اى قـوم! هـر كـارى از دسـتتان ساخته است انجام دهيد من هم كار خود را خواهم كرد!، و بـه زودى خـواهيد دانست چه كسى عذاب خوار كننده به سراغ او مى آيد و چه كسى دروغگو است، شما انتظار بكشيد من هم در انتظارم.
تهديدهاى متقابل شعيب و قومش
شعيب اين پيامبر بزرگ كه به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشين بـه عـنـوان خـطيب الانبياء لقب گرفته، گفتارش را كه بهترين راهگشاى زندگى مادى و معنوى اين گروه بود با صبر و حوصله و متانت و دلسوزى تمام ايراد كرد، اما ببينيم اين قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند.
آنـهـا بـا چـهـار جـمـله كـه هـمـگـى حـكـايـت از لجـاجـت و جهل و بى خبرى مى كرد جواب دادند.
نـخـسـت ايـنـكـه (گـفتند: اى شعيب ما بسيارى از حرفهاى تو را نمى فهميم )( قالوا يا شعيب ما نفقه كثيرا مما تقول ) .
اسـاسـا سـخـنـان تـو سروته ندارد! و محتوا و منطق با ارزشى در آن نيست كه ما بخواهيم پـيـرامـون آن بـيـنـديـشـيـم! و بـه هـمـيـن دليـل چـيـزى نـيـسـت كـه بـخـواهـيـم آنـرا مـلاك عمل قرار دهيم، بنابراين زياد خود را خسته مكن و به سراغ ديگران برو!
ديـگـر ايـنـكـه (مـا تـو را در مـيان خود ضعيف و ناتوان مى يابيم )( و انا لنريك فينا ضعيفا ) .
بـنـابـراين اگر فكر كنى حرفهاى بى منطقت را با قدرت و زور مى توانى به كرسى بنشانى، آنهم اشتباه است.
گـمـان مـكـن اگـر مـا حساب تو را نمى رسيم به خاطر ترس از قدرت تو است، (اگر مـلاحـظـه قـوم و قـبـيـله ات و احـتـرامـى كـه بـراى آنـهـا قـائل هـسـتـيـم نـبـود تـرا بـه بـدتـريـن صـورتـى بـه قتل مى رسانديم يعنى ترا سنگباران مى كرديم )!( و لو لا رهطك لرجمناك ) .
جـالب ايـنـكـه آنـها از قبيله شعيب به عنوان (رهط) ياد كردند، كه در لغت عرب به يك جـمـعـيـت كـم از سـه تـا هـفـت يـا ده و يـا حـداكـثـر بـه گـفـتـه بـعـضـى بـه چهل نفر اطلاق مى شود، اشاره به اينكه گروه قبيله تو نيز در نظر ما قدرتى نـدارنـد، بـلكـه مـلاحـظـات ديـگر است كه ما را از اين كار باز مى دارد و اين درست به آن مـيـمـانـد كـه مـا بـه ديـگـرى مـى گـوئيـم اگـر مـلاحـظـه ايـن چـهـار نـفـر قـوم و فـامـيـل تـو نـبـود حـق تـو را در دسـتـت مـى گـذاشـتـيـم، در حـالى كـه واقـعـا فـامـيـل و قـبـيـله او چـهـار نفر نيست بلكه منظور بيان اين نكته است كه آنها اهميتى از نظر قدرت ندارند.
سـرانـجام گفتند (تو براى ما فردى نيرومند و شكست ناپذير نيستى )( و ما انت علينا بعزيز ) .
تـو هـر چـنـد از بـزرگـان قـبـيله ات محسوب مى شوى، به خاطر برنامه اى كه در پيش گرفتى در نظر ما قرب و منزلتى ندارى.
شـعـيـب بـدون ايـنكه از سخنان زننده و توهينهاى آنها از جا در برود، با همان منطق شيوا و بيان رسا به آنها چنين پاسخ گفت:
اى قـوم! آيـا ايـن چـنـد نـفـر قـوم و قـبـيـله مـن نـزد شـمـا (ازخـداونـدعـزيـزتـرنـد)؟( قال يا قوم ارهطى اعز عليكم من الله ) .
شـمـا كـه بـه خاطر فاميل من كه به گفته خودتان چند نفرى بيش نيستند به من آزار نمى رسـانـيـد چـرا بـه خـاطر (خدا) سخنانم را نمى پذيريد؟ آيا چند نفر در برابر عظمت پروردگار به حساب مى آيند؟.
آيا شما براى خدا احترام قائليد؟ (با اينكه او و فرمان او را پشت سرانداخته ايد)؟( و اتخذ تموه و رائكم ظهريا ) .
و در پـايـان مـى گـويـد: فـكـر نـكنيد خداوند اعمال شما را نمى بيند و سخنانتان را نمى شنود، (يقين بدانيد كه پروردگار من به تمام اعمالى كه انجام مى دهيد، احاطه دارد)( ان ربى بما تعملون محيط ) .
سـخـنـگـوى بـليـغ كـسـى اسـت كـه در بـرابـر تـمـام مـوضـع گـيـرى هـاى طـرف مـقـابل موضع خود را در لابلاى سخنانش مشخص كند، از آنجا كه مشركان قوم شعيب در آخر سـخـنـان خـود، او را تـهـديد ضمنى به سنگسار كردن نمودند، و قدرت خود را به رخ او كشيدند، شعيب موضع خويش را در برابر تهديد آنها چنين مشخص مى كند:
(اى قـوم مـن! هـر چـه در قـدرت داريـد انـجـام دهيد و كوتاهى نكنيد و هر كارى از دستتان ساخته است مضايقه ننمائيد)( و يا قوم اعملوا على مكانتكم ) .
(من نيز كار خودم را مى كنم )( انى عامل ) .
(امـا بـزودى خـواهيد فهميد چه كسى گرفتار عذاب خوار كننده خواهد شد من يا شما و چه كسى دروغگو است، من يا شما؟)( سوف تعلمون من ياتيه عذاب يخزيه و من هو كاذب ) .
و حال كه چنين است، شما در انتطار بمانيد، من هم در انتظارم( و ارتقبوا انى معكم رقيب ) .
(شـمـا در انـتـظـار ايـن بـاشيد كه بتوانيد با قدرت و جمعيت و ثروت و نفوذتان بر من پـيـروز شـويـد مـن هم در انتظار اين هستم كه مجازات دردناك الهى بزودى دامان شما جمعيت گمراه را بگيرد و از صفحه گيتى بر اندازد)!
( و لمـا جاء أمرنا نجينا شعيبا و الذين أمنوا معه برحمة منا و أخذت الذين ظلموا الصيحة فأصبحوا فى ديرهم جثمين ) (94)( كأن لم يغنوا فيها ألا بعدا لمدين كما بعدت ثمود ) (95)
ترجمه:
94 - و هـنـگـامـى كه فرمان ما فرا رسيد شعيب و آنها را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمت خود، نجات داديم و آنها را كه ستم كردند صيحه (آسمانى ) فرو گرفت و در ديار خود به رو افتادند (و مردند).
95 - آنـچـنـان كـه گـوئى هـرگـز از ساكنان آن ديار نبودند، دور باد مدين (از رحمت خدا) همانگونه كه قوم ثمود دور شدند!.
پايان عمر تبهكاران مدين.
در سـرگـذشـت اقـوام پـيشين بارها در قرآن مجيد خوانده ايم كه در مرحله نخست، پيامبران بـه دعوت آنها به سوى خدا بر مى خاستند و از هر گونه آگاه سازى و اندرز و نصيحت مـضـايقه نمى كردند، در مرحله بعد كه اندرزها براى گروهى سود نمى داد، روى تهديد بـه عـذاب الهـى تكيه مى كردند، تا آخرين كسانى كه آمادگى پذيرش دارند تسليم حق شوند و به راه خدا باز گردند و اتمام حجت شود، در مرحله سوم كه هيچيك از اينها سودى نـمى داد به حكم سنت الهى در زمينه تصفيه و پاكسازى روى زمين، مجازات فرا مى رسيد و اين خارهاى سر راه را از ميان مى برد.
در مـورد قـوم شـعـيـب يعنى مردم مدين نيز، سرانجام مرحله نهائى فرا رسيد، چنانكه قرآن گويد:
(هـنـگامى كه فرمان ما (دائر به مجازات اين قوم گمراه و ستمكار و لجوج ) فرا رسيد، نـخـسـت شـعـيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند به بركت رحمت خود از آن سرزمين نجات داديم( و لما جاء امرنا نجينا شعيبا و الذين آمنوا معه برحمة منا ) .
سـپـس فرياد آسمانى و صيحه عظيم مرگ آفرين، ظالمان و ستمگران را فرو گرفت( و اخذت الذين ظلموا الصيحة ) .
صـيـحـه هـمانگونه كه سابقا هم گفتهايم به معنى هر گونه صداى عظيم است، و قرآن حـكـايـت از نـابـودى چـنـد قـوم گنهكار بوسيله صيحه آسمانى مى كند، اين صيحه احتمالا وسـيـله صـاعـقه و مانند آن بوده است، و همانگونه كه در داستان قوم ثمود بيان كرديم، گاهى ممكن است امواج صوتى بقدرى قوى باشد كه سبب مرگ گروهى شود.
و بـه دنـبال آن مى فرمايد: قوم شعيب بر اثر اين صيحه آسمانى در خانه هاى خود برو افـتـادنـد و مـردنـد و اجـسـاد بـيـجانشان به عنوان درسهاى عبرتى تا مدتى در آنجا بود( فاصبحوا فى ديارهم جاثمين ) .
آنـچـنان طومار زندگانى آنها در هم پيچيده شد كه گويا هرگز ساكن آن سرزمين نبودند( كان لم يغنوا فيها ) .
تـمام آن ثروتهائى كه به خاطر آن گناه و ظلم و ستم كردند و تمام آن كاخها و زينتها و زرق و برقها و غوغاها، همه از ميان رفت و همه خاموش شدند.
سـرانـجـام هـمـان گـونه كه در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بيان شد ميفرمايد دور باد سرزمين مدين از لطف و رحمت پروردگار همانگونه كه قوم ثمود دور شدند( الا بعدا لمدين كما بعدت ثمود ) .
روشـن اسـت كـه مـنـظـور از مـديـن در ايـنـجـا اهـل مدين است، آنها بودند كه از رحمت خدا دور افتادند.
درسهاى تربيتى در داستان شعيب.
خـاطـرات پـيـامبران و ماجراى زندگى اقوام پيشين هميشه الهام بخش براى اقوام بعد است چـرا كـه آزمـايـشـهـاى زنـدگـى آنـان - هـمـان آزمـايـشـهـائى كـه گـاهـى دهـهـا سال يا صدها سال بطول انجاميده - در لابلاى چند صفحه از تاريخ در اختيار همگان قرار مى گيرد، و هر كس مى تواند در زندگى خود از آن الهام بگيرد.
سرگذشت اين پيامبر بزرگ (شعيب ) نيز درسهاى فراوانى به ما مى دهد از جمله:
1 - اهـمـيـت مـسائل اقتصادى - در اين سرگذشت خوانديم كه شعيب بعد از دعوت به توحيد آنـهـا را دعـوت بـه حـق و عـدالت در امـور مـالى و تـجـارت كـرد، اين خود نشان مى دهد كه مـسـائل اقتصادى يك جامعه را نمى توان ساده شمرد، و نيز نشان مى دهد كه پيامبران فقط مامور مسائل اخلاقى نبوده اند، بلكه اصلاح وضع نابسامان اجتماعى و اقتصادى نيز بخش مـهـمـى از دعـوت آنها را تشكيل مى داده است تا آنجا كه آنرا بعد از دعوت به توحيد قرار مى دادند.
2 - اصـالتـهـا را نـبـايـد فـداى تـعـصـب كـرد - در ايـن سـرگـذشـت خوانديم كه يكى از عـوامـل سـقـوط ايـن قـوم گـمـراه در دامـان بـدبـخـتـى ايـن بود كه آنها به خاطر كينه ها و عـداوتـهـاى شـخـصـى، حـقـايـق را بـدسـت فـرامـوشـى مـى سـپـردنـد، در حالى كه انسان عـاقـل و واقـع بـين كسى است كه حق را از هر كس هر چند دشمن شماره يك او باشد بشنود و بپذيرد.
3 - نـمـاز دعـوت بـه تـوحـيـد و پـاكـى مـى كـنـد - قـوم گـمـراه شعيب از روى تعجب از او پرسيدند كه آيا اين نماز تو دعوت به ترك پرستش بتها و ترك كم فروشى و تقلب ميكند؟.
شايد آنها فكر ميكردند اين حركات و اذكار چه اثرى ميتواند در اين امـور بـگـذارد، در حـالى كـه مـا مى دانيم نيرومندترين رابطه ميان اين دو بر قرار است، اگـر نماز به معنى واقعى يعنى حضور انسان با تمام وجودش در برابر خدا باشد، اين حضور نردبان تكامل و وسيله تربيت روح و جان و پاك كننده زنگار گناه از قلب او است، اين حضور، اراده انسان را قوى، عزمش را راسخ و غرور و كبر را از او دور مى سازد.
4 - خـود بـيـنـى رمـز تـوقـف است - قوم شعيب چنانكه از آيات فوق استفاده كرديم افرادى خـودخـواه و خـودبـيـن بـودند، خود را فهميده و شعيب را نادان مى - پنداشتند، او را به باد مسخره مى گرفتند، سخنانش را بى محتوا و شخصش را ضعيف و ناتوان مى خواندند، و اين خود بينى و خود خواهى سرانجام آسمان زندگيشان را تاريك ساخت و آنها را به خاك سياه نشاند!.
نـه تـنها انسان كه حيوان نيز اگر خود بين باشد در راه متوقف خواهد شد، مى گويند: يك نـفـر اسب سوار به نهر آبى رسيد ولى با تعجب ملاحظه كرد كه اسب حاضر نيست از آن نـهـر كـوچـك و كـم عمق بگذرد، هر چه در اين كار اصرار ورزيد سودى نداشت، مرد حكيمى فـرا رسـيـد و گـفـت: آب نـهـر را بـه هـم زنـيـد تـا گل آلود شود مشكل حل خواهد شد! اين كار را كردند اسب به آرامى عبور كرد، تعجب كردند و از او نكته حل مشكل را خواستند.
مـرد حكيم گفت: هنگامى كه آب صاف بود اسب عكس خود را در آب مى ديد و مى پنداشت خود او اسـت، و حـاضـر نـبـود پـا بـه روى خـويـشـتـن بـگـذارد، هـمـيـن كـه آب گل آلود شد و خويش را فراموش كرد با سادگى از آن گذشت!.
5 - ايـمـان و عـمـل از هـم جـدا نـيستند - هنوز بسيارند كسانى كه فكر مى كنند با داشتن يك عـقـيـده سـاده مى توان مسلمان بود، هر چند عملى از آنها سر نزند، هنوز زيادند كسانى كه ديـنـى را ميخواهند كه بر سر راه هوسهاى سركش آنها مانعى ايجاد نكند و از هر نظر آنان را آزاد بگذارد.
داستان شعيب نشان مى دهد كه اين قوم نيز خواهان چنين آئينى بودند، لذا به او مى گفتند ما نـه حـاضـريـم بـتـهـاى نـيـاكـان را فـرامـوش كـنـيـم و نـه آزادى عمل در اموال و ثروتمان را از دست دهيم.
آنـهـا فـرامـوش كـرده بـودنـد كـه اصـولا مـيـوه درخـت ايـمـان، عـمـل اسـت و آئيـن انـبـيـاء بـراى ايـن بـوده است كه خودكامگيها و انحرافات عملى انسان را اصلاح كنند وگرنه يك درخت بى شاخ و برگ و ميوه به هيچ كار جز سوزاندن نمى آيد.
امروز اين طرز فكر، با نهايت تاسف، در ميان عده اى از مسلمانان قوت گرفته كه اسلام را در مـجـمـوعـه اى از عـقـائد خـشـك خـلاصـه مـى كـنـنـد كـه در داخـل مـسـجد همراه آنها است و همينكه از در مسجد بيرون آمدند با آن خداحافظى مى كنند و در ادارات و بازارها و محوطه كار آنها اثرى از اسلام نيست.
سـيـر و سـيـاحـت در بـسـيارى از كشورهاى اسلامى حتى كشورهائى كه كانون ظهور اسلام بـوده ايـن واقـعـيـت تـلخ را نـشـان مـى دهـد كـه اسـلام در يك مشت عقيده و چند عبادت كم روح خـلاصـه شـده، نه از آگاهى، و نه از عدالت اجتماعى، و نه از رشد فرهنگى، و نه از بينش و اخلاق اسلامى در آنها خبرى نيست.
هـر چـنـد خوشبختانه در پرتو پارهاى از انقلابهاى اسلامى مخصوصا در ميان قشر جوان يـكـنـوع حـركـت بـه سـوى اسـلام راسـتـيـن و آمـيـزش ايـمـان و عـمـل پـيـدا شـده اسـت، و ديـگـر ايـن جـمـله كـه اسـلام را بـا اعمال ما چكار؟ يا اسلام مربوط به دل است نه زندگى كمتر شنيده مى شود.
و نيز اين تز كه گروههاى التقاطى مى گويند ما عقيده را از اسلام و اقتصاد را از ماركس گـرفـتـه ايـم، كـه شبيه طرز تفكر گمراهان قوم شعيب است نيز محكوم شمرده مى شود، ولى بـهـر حـال ايـن جـدائى و تـفرقه از قديم بوده و امروز نيز هست كه بايد با آن به مبارزه برخاست.
6 - مـالكـيت بيقيد و شرط سرچشمه فساد است - قوم شعيب نيز گرفتار اين اشتباه بودند كـه هـيـچـكـس نـمـى تـوانـد كـمـتـريـن مـحـدوديـتـى بـراى تـصـرف در امـوال نـسـبـت بـه مـالكـيـن قـائل شـود حـتـى از شـعـيـب تـعـجـب مـى كـردنـد و مـى گـفـتـنـد: مـثـل تـو بـا ايـن عـقـل و درايـت مـمـكـن اسـت جـلو آزادى عـمـل ما را در اموال ما بگيرد اين سخن را خواه به عنوان استهزاء خواه به عنوان حقيقت گفته بـاشـنـد نـشـان مـى دهـد كـه آنـهـا مـحـدوديـت در تـصـرفـات مـالى را دليل بر عدم عقل و درايت مى دانستند! در حالى كه اشتباه بزرگ آنها همين بود اگر مردم در تصرف در اموالشان آزاد باشند، سراسر جامعه را فساد و بدبختى فرا خواهد گرفت، هـمـيـشه امور مالى بايد تحت ضوابط صحيح و حساب شدهاى كه پيامبران الهى بر مردم عرضه كرده اند و گرنه جامعه به تباهى خواهد كشيد.
7 - هـدف پـيـامـبـران تنها اصلاح بود - شعار ان اريد الا الاصلاح ما استطعت، تنها شعار شـعيب نبوده، بلكه از شعارهاى همه انبياء و تمام رهبران راستين بوده است گفتار و كردار آنها نيز شاهدى بر اين هدف محسوب مى شود، آنها نه براى سر گرمى مردم آمده بودند و نـه بـخـشـش گـنـاهـان، و نـه فـروخـتـن بهشت به آنان، و نه براى حمايت از زورمندان و تـخـديـر تـوده هـا بـلكـه هـدفـشان، اصلاح به معنى مطلق و به معنى وسيع كلمه بود، اصـلاح در تـفكر و انديشه، اصلاح در اخلاق، اصلاح در نظامات فرهنگى و اقتصادى و سياسى جامعه، اصلاح در همه ابعاد اجتماع.
و در تحقق اين هدف تكيه گاهشان تنها خدا بود، و از هيچ توطئه و تهديدى هراس نداشتند چنانكه شعيب گفت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب.
( و لقد أرسلنا موسى بايتنا و سلطن مبين ) (96)( إلى فرعون و ملايه فاتبعوا أمر فرعون و ما أمر فرعون برشيد ) (97)( يقدم قومه يوم القيمة فأوردهم النار و بئس الورد المورود ) (98)( و أتبعوا فى هذه لعنة و يوم القيمة بئس الرفد المرفود ) (99)
ترجمه:
96 - ما موسى را با آيات خود و دليل آشكار فرستاديم.
97 - بـه سـوى فرعون و اطرافيانش، اما آنها از فرمان فرعون پيروى كردند در حالى كه فرمان فرعون مايه رشد و نجات نبود.
98 - او در پـيـشـاپـيـش قـومـش روز قـيـامـت خـواهـد بـود و آنـهـا را (بـجـاى چـشـمـه هـاى زلال بهشت ) وارد آتش مى كند و چه بد است كه آتش آبگاه انسان باشد.
99 - آنـهـا در ايـن جـهان و روز قيامت از رحمت خدا دور خواهند بود و چه بد عطائى به آنها داده ميشود.
قهرمان مبارزه با فرعون.
بعد از پايان داستان شعيب و اصحاب مدين اشاره به گوشه اى از سرگذشت موسى بن عـمـران و مـبـارزاتـش بـا فـرعـون مـى كند و اين هفتمين داستان پيامبران در اين سوره است. سـرگـذشـت مـوسـى (عليهالسلام ) از تمام پيامبران در قرآن بيشتر آمده است، زيرا در بـيـش از سـى سـوره بـيـش از صـد بـار بـه مـاجـراى مـوسـى و فـرعـون و بـنـى اسرائيل اشاره شده است.
ويژگى سرگذشت موسى نسبت به پيامبرانى همچون شعيب و صالح و هود و لوط كه در گذشته خوانديم، اين است كه آنها بر ضد اقوام گمراه، قيام كردند، ولى موسى علاوه بر اين در برابر حكومت خودكامهاى همچون دستگاه جبار فرعون قيام نمود.
اصـولا هـمـيـشه آب را بايد از سرچشمه صاف كرد، و تا حكومتهاى فاسد بر سر كارند هـيـچ جـامـعـه اى روى سـعـادت نـخـواهـد ديـد، و رهـبـران الهـى در ايـن گـونـه اجـتـمـاعـات قبل از همه بايد اين كانونهاى فساد را درهم بكوبند.
ولى بـايـد تـوجـه داشـت كـه در ايـن قـسمت از سرگذشت موسى، تنها يك گوشه را مى خوانيم گوشه اى كه در عين كوچكى، پيام بزرگى براى همه انسانها دارد.
نـخستين آيه مى گويد: ما موسى را با معجزاتى كه در اختيار او قرار داديم و منطقى قوى و نيرومند فرستاديم( و لقد ارسلنا موسى باياتنا و سلطان مبين ) .
سـلطـان كه به معنى تسلط است گاهى در سلطه ظاهرى و زمانى در سلطه منطقى به كار مـى رود سـلطـه اى كـه مـخالف را در بن بست قرار دهد به گونه اى كه هيچ راهى براى فرار نيابد!
در آيـه فـوق بـه نظر مى رسد كه سلطان در همان معنى دوم به كار رفته و آيات اشاره به معجزات روشن موسى است (مفسران احتمالات ديگرى نيز درباره اين دو كلمه داده اند).
بـه هـر حال موسى را با آن معجزات كوبنده و آن منطق نيرومند به سوى فرعون و ملاء او فرستاديم( الى فرعون و ملائه ) .
هـمـانـگـونه كه بارها گفته ايم ملا به كسانى گفته مى شود كه ظاهر آنها چشمها را پر مى كند هر چند توخالى هستند، و در منطق قرآن بيشتر به اعيان و اشراف و شخصيتهاى قلابى كه اطراف قدرتهاى ستمگر را مى گيرند، اطلاق شده.
اما اطرافيان فرعون كه با قيام موسى، منافع نامشروع خود را در خطر مى ديدند، حاضر نـشـدنـد در بـرابـر او و مـعـجزات و منطقش تسليم گردند لذا از فرمان فرعون پيروى كردند( فاتبعوا امر فرعون ) .
امـا فـرمـان فـرعـون هرگز ضامن سعادت آنها و مايه رشد و نجات نبود( و ما امر فرعون برشيد ) .
البـتـه ايـن مـوفـقـيـت بـراى فـرعـون به سادگى بدست نيامد، او از هر گونه نيرنگ و تـوطـئه و نـيـروئى بـراى پـيـشـرفـت اهداف خود و شوراندن مردم بر ضد موسى (عليهاالسلام ) استفاده مى كرد و در اين راه حتى هيچ نكته روانى را از نظر دور نمى داشت.
گـاهـى مـى گفت: موسى مى خواهد سرزمينهاى شما را بگيرد و شما را كه صاحبان اصلى آنها هستيد بيرون كند،( يريد ان يخرجكم من ارضكم ) (سوره اعراف آيه 110).
گـاهـى احـسـاس مذهبى قوم خود را تحريك مى كرد و مى گفت: من از اين مرد مى ترسم كه آئين شما را دگرگون سازد انى اخاف ان يبدل دينكم (سوره غافر آيه 26).
مـن از ايـن مـى تـرسـم او سـرزمين شما را به فساد بكشد( او ان يظهر فى الارض الفساد ) (سوره غافر آيه 26).
و گاهى به موسى تهمت مى زد، و زمانى تهديد مى كرد و بار ديگر قدرت و شوكت خود را بـه رخ مـردم مصر مى كشيد و زمانى ادعاى رهبرى داهيانه اى كه ضامن خير و صلاحشان است داشت.
از آنجا كه روز رستاخيز هر قوم و ملت و گروهى با رهبر خويش، وارد محشر مى شوند و پيشوايان اين جهان، پيشوايان آن جهانند، فرعون نيز كه رهبر گمراهان عصر خود بود، در پيشاپيش قومش وارد اين صحنه مى شود
( يقدم قومه يوم القيامة ) .
امـا بـه جـاى ايـنـكـه ايـن پـيـشـوا پـيـروان خـود را در آن گـرماى سوزان به سوى چشمه گوارائى از آب زلال ببرد آنها را به آتش دوزخ وارد مى سازد( فاوردهم النار ) .
و چـقـدر زشـت و نـاپـسند است كه آتش آبشخور گاه انسان باشد كه بر آن وارد گردد( و بئس الورد المورود ) .
هـمـان چـيـزى كـه بـه جاى تسكين عطش تمام وجود انسانرا مى سوزاند و در عوض سيراب كردن بر تشنگيش مى افزايد.
بـايـد تـوجـه داشت كه ورود در اصل به معنى حركت به طرف آب، و نزديك شدن به آن است ولى بعدا به هر نوع داخل شدن بر چيزى كلمه ورود اطلاق شده است.
ورد (بر وزن ذكر) به معنى آبى است كه انسان بر آن وارد مى شود، و به معنى ورود بر آب نيز آمده است.
و مـورود بـه مـعـنـى آبـى اسـت كـه بـر آن وارد مـى شـونـد (اسـم مفعول است ).
بنابراين معنى جمله بئس الورد المورود چنين مى شود آتش بد آبشخور گاهى است كه بر آن وارد مى شوند.
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى رسد كه جهان پس از مرگ همانگونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم عالمى است كه اعمال و افعال ما در اين دنيا در مقياس وسيعى در آنجا مجسم مى شود، خوشبختيها و بدبختيهاى آن جهان پرتوى است از كارهاى ما در ايـن جـهـان، آنها كه در اينجا رهبران بهشتيان بودند در آنجا نيز گروهها را به سوى بهشت و سعادت مى برند و، آنها كه رهبر ستمگران و گمراهان و دوزخيان بودند، در آنجا نيز پيروان خود را به سوى جهنم مى برند و خود جلودار آنها هستند!.
سپس مى گويد: آنها در اين جهان به لعنت خدا ملحق گشتند و به مجازات و كيفرهاى سخت او گـرفـتـار شـدند و در ميان امواج خروشان غرق گرديدند و در روز رستاخيز نيز از رحمت خدا دور خواهند بود( و اتبعوا فى هذه لعنة و يوم القيامة ) .
نـام نـنـگـين آنها هميشه در صفحات تاريخ به عنوان يك قوم گمراه و جبار ثبت مى گردد، بنابراين هم در اين دنيا خسارت كردند و هم در جهان ديگر.
و آتش دوزخ چه بد عطائى است كه به آنها داده شده است( بئس الرفد المرفود ) . رفـد در اصـل به معنى كمك كردن به انجام كارى است، حتى اگر چيزى را تكيه به چيز ديگرى بدهند، از آن تعبير به رفد مى كنند ولى كم كم اين كلمه بر عطا و بخشش اطلاق شده، چرا كه كمكى است از ناحيه عطا كننده به شخص عطا شونده.
( ذلك من أنباء القرى نقصه عليك منها قائم و حصيد ) (100)( و مـا ظـلمـنهم و لكن ظلموا أنفسهم فما أغنت عنهم ألهتهم التى يدعون من دون الله من شى ء لما جاء أمر ربك و ما زادوهم غير تتبيب ) (101)( و كذلك أ خذ ربك إذا أخذ القرى و هى ظلمة إن أخذه أليم شديد ) (102)( إن فى ذلك لاية لمن خاف عذاب الاخرة ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود ) (103)( و ما نؤ خره إلا لا جل معدود ) (104)
ترجمه:
100 - اين از خبرهاى شهرها و آباديهاست كه ما براى تو باز گو مى كنيم، كه بعضى (هنوز) بر پا هستند و بعضى درو شده اند (و از ميان رفته اند).
101 - مـا بـه آنـها ستم نكرديم بلكه آنها خودشان بر خويشتن ستم روا داشتند و هنگامى كـه فـرمان مجازات الهى فرا رسيد خدايانى را كه غير از الله مى خواندند آنها را يارى نكردند و جز هلاكت بر آنها نيفزودند.
102 - و ايـنـچـنـيـن اسـت مـجـازات پـروردگـار تـو هنگامى كه شهرها و آباديهاى ظالم را مجازات مى كند، (آرى ) مجازات او دردناك و شديد است!.
103 - در اين نشانه اى است براى كسى كه از عذاب آخرت مى ترسد، همان روزى است كه مردم در آن جمع مى شوند، و روزى كه همه آنرا مشاهده مى كنند.
104 - و ما آنرا جز تا زمان محدودى تاخير نمى اندازيم.
در آيـات اين سوره سرگذشت هفت قوم از اقوام پيشين و گوشه اى از تاريخ پيامبرانشان بيان شد كه هر كدام قسمت قابل توجهى از زواياى زندگى پرماجراى انسان را روشن مى ساخت، و هر يك درسهاى عبرت فراوانى در برداشت.
در ايـنـجـا بـه تـمام آن داستانها اشاره كرده، به صورت يك جمع بندى مى فرمايد: اين ماجراها گوشه اى از اخبار شهرهاى و آباديها است كه ما داستانش را براى تو بازگو مى كنيم( ذلك من انباء القرى نقصه عليك ) .
هـمـان شـهرها و آباديهائى كه قسمتى از آن هنوز بر پاست، و قسمتى همچون كشتزار درو شده به كلى ويران گشته است( منها قائم و حصيد ) .
قـائم اشـاره بـه شـهـرهـا و آبـاديـهـائى اسـت كـه از اقـوام پيشين بر پا مانده اند، مانند سـرزمـيـن مصر كه جايگاه فرعونيان بود، و پس از غرق اين گروه ظالم و ستمگر همچنان بر جاى ماند، باغهايش و كشتزارهايش و بسيارى از عمارتهاى خيره كننده اش.
حصيد به معنى درو شده، اشاره به سرزمينهائى همچون سرزمين قوم نوح و لوط كه يكى در زير آب غرق شد و ديگرى زير و رو و سنگباران گرديد.
امـا گـمـان مبر كه ما به آنها ستم كرديم، آنها خودشان به خويشتن ظلم كردند( و ما ظلمنا هم و لكن ظلموا انفسهم ) .
آنـهـا بـه بـتـهـا و خـدايـان دروغـينشان پناه بردند، اما خدايانشان را كه به جاى الله مى خـوانـدنـد، هـيـچ مـشـكـلى را در برابر فرمان پروردگار از آنها نگشودند( فما اغنت عنهم آلهتهم التى يدعون من دون الله من شى ء لما جاء امر ربك ) .
آرى اين خدايان قلابى جز ضرر و زيان و هلاكت و بدبختى، بر آنها نيفزودند( و ما زاد و هم غير تتبيب ) .
آرى اين چنين بود مجازات پروردگار تو نسبت به شهرها و آباديهائى كه ستم مى كردند هنگامى كه آنها را تسليم هلاكت كرد( و كذلك اخذ ربك اذ اخذ القرى و هى ظالمة ) .
مسلما مجازات پروردگار دردناك و شديد است( ان اخذه اليم شديد ) .
ايـن يك قانون عمومى الهى است، يك نسبت و برنامه هميشگى است كه هر قوم و ملتى دست بـه ظـلم و سـتـم بـيـالايـنـد و پـا را از مـرز فـرمانهاى الهى فراتر نهند و به رهبرى و راهـنـمـائى و اندرزهاى پيامبران خدا اعتنا ننمايند خداوند آنها را سرانجام سخت مى گيرد و در پنجه عذاب مى فشارد.
ايـن واقـعـيـت كـه بـرنـامـه فوق يك برنامه عمومى و يك سنت هميشگى است از ساير آيات قرآن نيز به خوبى استفاده مى شود و در واقع هشدارى است به تمام مردم جهان كه گمان مبريد شما از اين قانون مستثنى هستيد يا اين حكم مخصوص اقوام پيشين بوده است.
البـتـه ظـلم بـه مـعـنـى وسـيـع كلمه شامل همه گناهان مى شود و توصيف قريه و شهر و آبـادى بـه ظـالم بودن (هى ظالمة ) با اينكه اين صفت مربوط به ساكنان شهر و آبادى اسـت گـويـا اشـاره به اين نكته لطيف است كه آنها آنقدر در ظلم و بيدادگرى فرو رفتند كه گوئى شهر و آبادى يك پارچه ظلم و ستم شده بود. و اين تعبير نزديك به تعبيرى است كه در فارسى داريم كه مى گوئيم ظلم و فساد از در و ديوار فلان شهر مى بارد.
و از آنـجـا كـه ايـن يـك قـانـون كـلى و عـمـومـى اسـت بـلا فـاصـله مـى فـرمـايـد: در ايـن سـرگـذشتهاى عبرت انگيز و حوادث و شوم و دردناكى كه بر گذشتگان گذشت علامت و نـشـانه اى است براى يافتن راه حق، براى كسانى كه از عذاب آخرت مى ترسند( ان فى ذلك لاية لمن خاف عذاب الاخرة ) .
چـرا كـه دنـيـا در بـرابـر سـراى ديـگـر هـمـه چـيـزش كوچك و ناچيز است حتى مجازاتها و عذابهايش و جهان ديگر از هر نظر وسيعتر مى باشد، و آنها كه ايمان به رستاخيز دارند بـا ديـدن هـر يـك از اين نمونه ها در دنيا تكان مى خورند و عبرت مى گيرند و راه خود را باز مى يابند.
در پايان آيه اشاره به دو وصف از اوصاف روز قيامت كرده، مى گويد: آن روزى است كه همه مردم براى آن جمع مى شوند( ذلك يوم مجموع له الناس ) .
و آن روزى است كه مشهود همگان است( و ذلك يوم مشهود ) .
اشـاره بـه ايـنكه همانگونه كه قوانين و سنن الهى در اين جهان عمومى است اجتماع مردم در آن دادگاه نيز عمومى و حتى در يك زمان خواهد بود، روزى است آشكار براى همه آنچنان كه تمام انسانها در آن حاضر مى شوند و آن را مى بينند.
جالب اينكه مى فرمايد: يوم مجموع له الناس و نمى گويد فيه الناس اين تعبير اشاره بـه آن اسـت كـه رستاخيز تنها ظرف اجتماع مردم نيست، بلكه يك هدف است و يك مقصد كه انسانها در مسير تكاملى خود به سوى آن پيش مى روند.
در سـوره تـغـابن آيه 9 نيز مى خوانيم:( يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن ) : در آن روز كـه روز جـمـع و اجـتماع است همه شما را گرد آورى مى كند و آن روزى است كه همه احساس غبن مى كنند!.
و از آنجا كه ممكن است بعضى بگويند سخن از آن روز نسيه است و معلوم نيست كى فرا مى رسـد، لذا قـرآن بـلافـاصـله مـى گـويـد: مـا آن روز را فـقـط تا زمان محدودى تاخير مى اندازيم( و ما نؤ خره الا لاجل معدود ) .
آنـهـم بـراى مـصلحتى كه روشن است تا مردم جهان ميدانهاى آزمايش و پرورش را ببينند، و آخـريـن بـرنـامـه انـبـيـاء پـيـاده شـود، و آخـريـن حـلقـه سـلسـله تكامل كه اين جهان استعداد آن را دارد ظاهر گردد و بعد پايان اعلام شود.
تـعـبـيـر بـه مـعـدود (شـمـرده شـده ) اشـاره بـه نزديكى رستاخيز است زيرا هر چيزى كه قابل شمارش باشد و تحت عدد واقع شود محدود و نزديك است.
خـلاصـه تـاخـير آن روز هرگز نبايد ظالمان را مغرور كند. چرا كه قيامت گر چه دير آيد بيايد و حتى تعبير به دير آمدن هم درباره آن صحيح نيست!.
( يوم يأت لا تكلم نفس إلا بإذنه فمنهم شقى و سعيد ) (105)( فأ ما الذين شقوا ففى النار لهم فيها زفير و شهيق ) (106)( خـلديـن فـيـهـا مـا دامـت السـمـوت و الا رض إلا مـا شـاء ربـك إن ربـك فعال لما يريد ) (107)( و أمـا الذيـن سعدوا ففى الجنة خلدين فيها ما دامت السموت و الارض إلا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ ) (108)
ترجمه:
105 - آن روز كـه (قـيـامت ) فرا رسد هيچكس جز به اجازه او سخن نمى گويد گروهى از آنها شقاوتمندند و گروهى سعادتمند (گروهى بدبختند و گروهى نيكبخت ).
106 - امـا آنـهـا كـه شـقـاوتـمـنـد شـدند در آتشاند، و براى آنها زفير و شهيق (ناله هاى طولانى دم و باز دم ) است.
107 - جـاودانـه در آن خواهند ماند، تا آسمانها و زمين بر پاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد كه پروردگارت هر چه را اراده كند انجام مى دهد.
108 - امـا آنها كه سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود، ما دام كه آسمانها و زمين بر پاست مگر آنچه پروردگارت بخواهد، بخششى است قطع نشدنى!.
سعادت و شقاوت.
در آيات گذشته اشاره اى به مسئله قيامت و اجتماع همه مردم در آن دادگاه بزرگ شده بود.
در آيـات مـورد بـحـث گـوشـه اى از سـرنـوشـت مردم را در آن روز بيان مى كند، نخست مى گويد:
هنگامى كه آن روز فرا رسد هيچ كس جز به اراده پروردگار سخن نمى گويد( يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ) .
گـاه چـنـيـن تـصـور مـى شـود ايـن آيـه كـه دليـل بر سخن گفتن مردم در آن روز به اجازه پروردگار است، با آياتى كه مطلقا نفى تكلم مى كند منافات دارد، مانند آيه 65 سوره يـس:( اليـوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ) : امروز بـر دهـان آنها مهر مى نهيم و به جاى آن دستهايشان سخن مى گويند، و پاهايشان گواهى مـى دهند به كارهائى كه انجام داده اند و در آيه 35 سوره مرسلات مى خوانيم:( هذا يوم لا ينطقون ) امروز روزى است كه آنها سخن نمى گويند.
بـهـمـيـن دليـل بـعـضـى از مـفسران بزرگ معتقدند كه اصولا در آن روز سخن گفتن مفهومى ندارد، چرا كه سخن گفتن وسيله اى است كه ما به آن كشف باطن و درون اشخاص را مى كنيم و اگـر مـا حـسى داشتيم كه از افكار هر كس مى توانستيم به وسيله آن آگاه شويم هيچگاه نـيـازى بـه تـكـلم نـبود، بنابراين در قيامت كه كشف اسرار مى شود و همه چيز به حالت بروز و ظهور در مى آيد اصولا تكلم معنى ندارد.
بـه بـيـانـى ديـگـر: سـراى آخـرت سـراى پـاداش اسـت، نـه دار عـمـل، و بـهـمـيـن دليـل در آنـجـا خـبـرى از اخـتـيـار انـسـانـى و سـخـن گـفـتـن بـه مـيـل و اراده خـويـشتن نيست، بلكه در آنجا تنها انسان است و اعمالش و آنچه به آن مربوط است، بنابراين اگر سخن هم بگويد همچون سخنان دنيا كه از اختيار و اراده، براى كشف اسـرار درون سـرچـشـمـه مـى گيرد نيست، و هر چه بگويد يك نوع انعكاس و بازتاب از اعمال اوست اعمالى كه در آنجا ظاهر و آشكار است.
بـنـابـرايـن سـخـن گـفـتـن در آن روز هـمـانـنـد تـكـلم در دنـيـا نـيـست كه انسان بتواند به ميل خود راست بگويد يا دروغ.
بـهـر حـال آنـروز روز كـشـف حـقائق اشياء و باز گشت غيب به شهود است و شباهتى با اين جهان ندارد.
ولى ايـن بـرداشـت از آيـه فـوق بـا ظـاهر آيات ديگر قرآن چندان سازگار نيست چرا كه قـرآن گـفـتـگـوهـاى زيادى از مؤ منان و مجرمان، پيشوايان و جباران و پيروان آنها، همچنين شـيـطـان و فـريـبـخـوردگـانـش، و دوزخـيـان و بـهـشـتـيـان نقل مى كند كه نشان دهنده وجود سخنانى همانند سخنان اين جهان است.
حتى از بعضى از آيات قرآن استفاده مى شود كه پاره اى از گناهكاران در برابر بعضى از سئوالات دروغ هم مى گويند مثلا در سوره انعام آيه 22 - 24 مى خوانيم( و يوم نحشرهم جـميعا ثم نقول للذين اشركوا اين شركاؤ كم الذين كنتم تزعمون ) -( ثم لم تكن فتنتهم الا ان قـالوا و الله ربـنـا مـا كـنـا مـشـركـيـن ) -( انـظـر كـيـف كـذبـوا عـلى انـفـسـهـم و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) : - آنروز كه همه آنها را محشور مى كنيم به مشركان مى گوئيم مـعـبـودهـائى را كه شريك خدا مى دانستيد كجا هستند؟ پاسخ و عذر آنها جز اين نيست كه مى گـويـنـد بـه خدائى كه پروردگار ماست سوگند كه ما مشرك نبوديم، ببين چگونه به خودشان نيز دروغ مى گويند و آنچه را به دروغ شريك خدا مى پنداشتند از دست مى دهند.
بـنـابـرايـن بـهـتـر آن اسـت كـه در پـاسـخ سـئوال مربوط به تناقض ظاهرى آيات مربوط به تكلم همان جوابى را بگوئيم كه بسيارى از مـفـسـران گـفـتـه انـد و آن اينكه: مردم در آنروز مراحل مختلفى را مى پيمايند كه هر مرحله ويـژگـيـهـائى دارد، در پـاره اى از مراحل هيچگونه پرسش و سئوالى از آنها نمى شود و حـتـى مـهـر بـر دهـانـشـان مـى نـهـنـد، فـقـط اعـضـاى پـيـكـرشـان كـه آثـار اعـمـال را در خـود حـفـظ كـرده انـد بـا زبـان بـى زبـانـى سـخـن مـى گـويـنـد، امـا در مـراحـل ديـگـر قـفـل از زبـانـشـان بـرداشـته مى شود و به اذن خداوند به سخن مى آيند و بـگـنـاهـان خـود اعـتراف مى كنند و خطاكاران يكديگر را ملامت مى نمايند بلكه سعى دارند گناه خويش را بر گردن ديگرى نهند!.
بهر حال در پايان آيه اشاره به تقسيم همه مردم به دو گروه كرده مى گويد: گروهى در آنـجـا شـقى و گروهى سعيدند، گروهى خوش بخت و گروه ديگرى بدبختند (فمنهم شقى و سعيد).
سـعـيـد از ماده سعادت به معنى فراهم بودن اسباب نعمت، و شقى از ماده شقاوت به معنى فـراهـم بـودن اسـبـاب گرفتارى و مجازات و بلاست، بنابراين سعيدها در آن جهان همان نـيـكـوكارانى هستند كه در لابلاى انواع نعمتها جاى آنهاست و شقاوتمندان همان بدكارانى هستند كه در دل دوزخ در انواع مجازاتها گرفتارند.
و بـهـر حـال ايـن شـقـاوت و آن سـعـادت چـيـزى جـز نـتـيـجـه اعمال و كردار و گفتار و نيات انسان در دنيا نيست: و عجب اينكه بعضى از مفسران اين آيه را دسـتـاويـزى براى عقيده باطل خود در زمينه جبر قرار داده اند، در حالى كه آيه كمترين دلالتـى بـر اين معنا ندارد، بلكه از سعادتمندان و شقاوتمندان رستاخيز سخن مى گويد كه همگى به خاطر اعمال خود به اين مرحله رسيده اند شايد آنها مفهوم اين آيه را با پاره اى از احـاديـث اشـتـبـاه كـرده انـد كـه دربـاره سـعـادت و شـقـاوت قبل از تولد سخن مى گويد كه آن داستان جداگانه اى دارد.
سپس حالات شقاوتمندان و سعادتمندان را در عبارات فشرده و گويائى چنين شرح مى دهد:
اما آنها كه شقاوتمند شدند در آتش دوزخ زفير و شهيق دارند و ناله و نعره و فرياد سر مى دهند( فاما الذين شقوا ففى النار لهم فيها زفير و شهيق ) .
و اضافه مى كند: آنها جاودانه در آتش خواهند ماند تا زمانى كه آسمانها و زمين بر پاست( خالدين فيها ما دامت السموات و الارض ) .
مگر آنچه پروردگارت اراده كند( الا ما شاء ربك ) .
چـرا كـه خـداونـد هـر كـارى را اراده كـنـد انـجـام مـى دهـد( ان ربـك فعال لما يريد ) .
و اما آنها كه سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند ماند، تا آسمانها و زمين برپاست( و اما الذين سعدوا ففى الجنة خالدين فيها مادامت السموات و الارض ) .
مگر آنچه پروردگار تو اراده كند( الا ما شاء ربك ) .
اين بخشش و عطيه اى است كه هرگز از آنان قطع نمى شود( عطاء غير مجذوذ ) .
در اينجا بايد به چند نكته توجه كرد:
1 - هـمانگونه كه گفتيم بعضى خواسته اند از آيات فوق ذاتى بودن سعادت و شقاوت را اثبات كنند در حاليكه نه تنها آيات فوق دلالتى بر اين امر ندارد بلكه به وضوح ثـابـت مـى كـند كه سعادت و شقاوت اكتسابى است، زيرا مى گويد: اما الذين شقوا (آنها كـه شـقاوتمند شدند) و يا مى گويد: اما الذين سعدوا (اما آنها كه سعادتمند شدند) اگر شـقاوت و سعادت ذاتى بود مى بايست گفته شود اما الاشقياء و اما السعداء و مانند آن. و از اينجا روشن مى شود آنچه در تفسير فخر رازى آمده كه در اين آيات خداوند از هم اكنون حكم كرده كه گروهى در قيامت سعادتمندند و گروهى شقاوتمند، و كسانى را كه خداوند مـحـكـوم بـه چـنـيـن حـكـمـى كـرده و مـى دانـد سـرانـجـام در قيامت سعيد يا شقى خواهند بود مـحـال اسـت تـغـيـيـر پـيـدا كـنـنـد، و الا لازم مـى آيـه كـه خـبـر دادن خـداونـد كـذب، و علمش جهل شود و اين محال است!!... بكلى بى اساس است.
اين همان ايراد معروف علم خدا در مساله جبر و اختيار است كه پاسخ آن از قديم داده شده است و آن اينكه:
اگـر مـا افـكـار پـيـش سـاخـتـه خـود را نـخـواهـيـم بـر آيـات تـحـمـيـل كـنـيـم مـفـاهـيـم آن روشن است، اين آيات مى گويد: در آن روز گروهى در پرتو اعـمـالشـان سـعادتمند و گروهى بخاطر اعمالشان شقاوتمندند و خدا مى داند چه كسانى بـه اراده خـود و بـه خـواسـت و اختيار خود در طريق سعادت گام مى نهند و چه گروهى با اراده خود در مسير شقاوت گام مى نهند بنابراين بعكس آنچه او گفته اگر مردم مجبور به انـتـخـاب ايـن راه بـاشـنـد عـلم خـدا جـهـل خـواهـد شـد چـرا كـه هـمـگـان بـا ميل و اختيار خود راه خويش را انتخاب مى كنند.
شـاهـد سـخـن ايـنكه آيات فوق به دنبال داستانهاى اقوام پيشين است كه گروه عظيمى از آنـهـا بـر اثـر ظـلم و سـتـم و انـحـراف از جـاده حق و عدالت، و آلودگى به مفاسد شديد اخـلاقـى، و مـبـارزه بـا رهبران الهى گرفتار مجازاتهاى دردناكى در اين جهان شدند كه قـرآن بـراى تـربـيـت و ارشـاد مـا و نـشـان دادن راه حـق از باطل و جدا ساختن مسير سعادت از شقاوت اين داستانها را بازگو مى كند.
اصـولا اگـر مـا - آنـچـنـان كه فخر رازى و هم فكرانش مى پندارند - محكوم به سعادت و شـقـاوت ذاتـى بـاشيم، و بدون اراده به بديها و نيكيها كشانده شويم تعليم و تربيت لغو و بيهوده خواهد بود. آمدن پيامبران و نزول كتب آسمانى و نصيحت و اندرز و تشويق و تـوبـيـخ و سـرزنـش و مـلامت و مؤ اخذه و سؤ ال و بالاخره كيفر و پاداش همگى بيفايده يا ظالمانه محسوب مى گردد.
آنها كه مردم را در انجام نيك و بد مجبور مى دانند خواه اين جبر را، جـبـر الهـى، يا جبر طبيعى، يا جبر اقتصادى، و يا جبر محيط بدانند تنها به هنگام سخن گـفـتـن و يـا مـطـالعـه در كـتـابـهـا از ايـن مـسـلك طـرفـدارى مـى كـنـنـد، ولى در عـمـل حـتـى خـودشـان هـرگـز چـنـيـن عـقـيـده اى نـدارنـد، بـهـمـيـن دليل اگر به حقوق آنها تجاوزى شود متجاوز را مستحق توبيخ و ملامت و محاكمه و مجازات مـى دانـنـد، و هـرگـز حاضر نيستند به عنوان اينكه او مجبور به انجام اين كار است از وى صرفنظر كنند و يا مجازاتش را ظالمانه به پندارند و يا بگويند او نمى توانسته است ايـن عـمـل را مـرتـكـب نـشـود چـون خـدا خـواسـتـه يـا جـبـر محيط و طبيعت بوده است، اين خود دليل ديگرى بر فطرى بودن اصل اختيار است.
بـهـر حـال هـيـچ جـبـرى مـسـلكـى را نـمـى يـابـيـم كـه در عمل روزانه خود به اين عقيده پاى بند باشد بلكه بر خوردش با تمام انسانها برخورد با افراد آزاد و مسئول و مختار است.
تـمـام اقـوام دنيا به دليل تشكيل دادگاهها و دستگاههاى قضائى براى كيفر متخلفان عملا آزادى اراده را پذيرفته اند.
تـمـام مـؤ سـسـات تـربـيـتـى جـهـان نـيـز بـطـور ضـمـنـى ايـن اصـل را قـبـول كرده اند كه انسان با ميل و اراده خود كار مى كند و با تعليم و تربيت مى توان او را راهنمائى و ارشاد كرد و از خطاها و اشتباهات و كج انديشيها بر كنار ساخت.
2 - جـالب ايـنـكـه در آيـات فـوق شـقـوا بـه عـنـوان فعل معلوم و سعدوا به عنوان فعل مجهول آمده است.
اين اختلاف تعبير شايد اشاره لطيفى به اين نكته باشد كه انسان راه شقاوت را با پاى خـود مـى پـيـمـايـد، ولى بـراى پـيـمودن راه سعادت تا امداد و كمك الهى نباشد و او را در مـسـيـرش يـارى نـدهـد پـيـروز نـخـواهـد شـد و بـدون شـك ايـن امـداد و كـمـك تـنـهـا شـامـل كـسـانـى مـى شـود كـه گـامـهـاى نـخـسـتـيـن را با اراده و اختيار خود برداشته اند و شايستگى چنين امدادى را پيدا كرده اند. (دقت كنيد).
3 - مساله خلود در قرآن.
خـلود در اصـل لغـت بـه معنى بقاى طولانى و هم به معنى ابديت آمده است، بنابراين كلمه خـلود بـه تـنـهـائى دليـل بـر ابـديـت نـيـسـت، زيـرا هـر نـوع بـقـاء طـولانـى را شامل مى شود.
ولى در بـسـيارى از آيات قرآن با قيودى ذكر شده است كه از آن به وضوح مفهوم ابديت فـهـمـيـده مى شود، مثلا در آيات 100 توبه 11 طلاق و 9 تغابن در مورد بهشتيان تعبير بـه خالدين فيها ابدا مى كند، كه اين تعبير مفهومش ابديت بهشت براى اين گروهها است، و در آيات ديگرى مانند 169 نساء و 23 جن درباره گروهى از دوزخيان همين تعبير خالدين فيها ابدا ديده مى شود كه دليل بر جاودانگى عذاب آنها است.
تـعـبـيـرات ديـگـرى مانند ماكثين فيها ابدا در آيه 3 كهف لا يبغون عنها حولا (كهف - 108) و مانند اينها نشان مى دهد كه بطور قطع گروهى از بهشتيان و دوزخيان جاودانه در نعمت يا در عذاب خواهند ماند.
بـعـضـى كـه نـتـوانـسـتـه انـد اشـكـالات خـلود و جـاودانـگـى مـجـازات را بـه نـظـر خـود حل كنند ناچار دست به دامن معنى لغوى آن زده و آنرا به معنى مدت طولانى گرفته اند، در حالى كه تعبيراتى نظير آيات فوق تاب چنين تفسيرى را ندارد.
براى توضيح بيشتر نظر شما را به بحث زير معطوف مى داريم.
يك سؤ ال مهم:
در ايـنجا فورا يك علامت استفهام بزرگ در فكر هر شنونده اى ترسيم مى شود كه اين نا برابرى ميان گناه و مجازات چگونه در كار خدا ممكن است؟ چگونه مى توان پذيرفت كه انـسـان تـمـام عـمـر خـود را كـه حـداكـثـر 80 يـا 100 سـال بـوده كـار خـوب يـا بـد كـرده اسـت ولى مـليـونـهـا مـليـون سال و بيشتر - پاداش و كيفر ببيند؟!.
البـتـه ايـن مـطـلب در مـورد پـاداش چـنـدان مهم نيست، زيرا بخشش و پاداش هر چه بيشتر باشد نشانه فضل و كرم پاداش دهنده است، بنابراين جاى ايراد و خرده گيرى نيست.
امـا در مـورد كـار بـد و گـنـاه و ظـلم و كـفـر ايـن سـؤ ال هـسـت كـه چـگـونـه عـذاب جـاودانـه در بـرابـر گـنـاه مـحـدود بـا اصل عدالت خدا سازگار است؟.
كـسـى كـه دوران طـغـيـان و سـركـشـى و تـجـاوزش حـداكـثـر از يـك صـد سال تجاوز نمى كند چرا هميشه بايد در آتش و مجازات شكنجه ببيند؟!.
آيـا عـدالت ايـجـاب نـمـى كـنـد كـه يـكـنـوع تـعـادل در ايـنـجا برقرار گردد و مثلا 100 سال (به اندازه اعمال خلافش ) كيفر ببيند؟!.
پاسخ هاى غير قانع كننده
پـيـچـيـدگـى پاسخ اين اشكال سبب شده كه بعضى به فكر توجيه آيات خلود بيفتند و آنـهـا را طـورى تـفـسـيـر كـنـنـد كـه مـجـازات جـاودان كـه بـه عـقـيـده آنـهـا بـر خـلاف اصل عدالت است از آن استفاده نشود.
1 - بـعـضـى مـى گويند: منظور از خلود معنى كنائى يا مجازى آن است يعنى يك مدت نسبتا طولانى، همانطور كه به افرادى كه تا آخر عمر بايد در زندان بمانند مى گويند آنها محكوم به زندان ابد هستند، با اينكه مسلما ابديتى در هيچ زندانى وجود ندارد و با پايان عمر زندانى پايان مى يابد، حتى در زبان عربى نيز يخلد فى السجن كه از ماده خلود است در اين گونه موارد به كار مى رود.
2 - بـعـضى ديگر مى گويند: اينگونه گردنكشان طاغى و ياغى كه گناه سراسر وجود آنـهـا را فـرا گـرفته است وجودشان به رنگ كفر و گناه در آمده اگر چه هميشه در دوزخ خواهند بود، ولى دوزخ هميشه به يك حال باقى نمى ماند، روزى فرا مى رسد كه آتش آن، مـانـنـد هـر آتـش ديـگـر، بـالاخـره خـامـوش مى گردد! و آرامش خاصى دوزخيان را فرا مى گيرد!.
3 - بـعضى ديگر احتمال داده اند كه با گذشت زمان و پس از كشيدن مجازاتهاى فراوان، سـرانجام يكنوع سازش با محيط در دوزخيان به وجود مى آيد و آنها به رنگ محيط خود در مـى آيـنـد يـعـنـى كـم كـم بـه آن خـو مـى گـيـرنـد و عـادت مـى كـنـنـد! و در ايـن حال هيچگونه احساس ناراحتى و عذاب ندارند!.
البـتـه هـمـان گـونـه كـه گفتيم همه اين توجيهات به خاطر عجز و ناتوانى در برابر حـل مشكل خلود و جاودانى بودن عذاب است وگرنه ظهور آيات خلود در جاودانى بودن عذاب يك دسته خاص قابل انكار نيست.
حل نهائى ايراد.
بـراى حـل ايـن مـشـكـل بـايـد بـه بـحـثهاى سابق باز گرديم و اشتباهى را كه در مقايسه مـجـازاتـهـاى رسـتـاخـيز با مجازاتهاى ديگر روى مى دهد اصلاح كنيم، تا معلوم شود كه مساله خلود هرگز با اصل عدالت پروردگار مخالف نيست.
براى توضيح اين بحث بايد به سه اصل توجه كرد:
1 - مجازات ابدى و جاويدان، همانطور كه قبلا هم اشاره شد، منحصر به كسانى است كه تـمـام روزنـه هـاى نجات را به روى خود بسته اند و عالما عامدا غرق در فساد و تباهى و كـفـر و نـفـاق گـشته اند، سايه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانيده، و در حقيقت به رنگ گناه و كفر در آمده اند همانگونه كه در سوره
بـقـره مـى خـوانـيم:( بلى من كسب سيئة و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خـالدون ) : آرى كـسـى كـه مـرتـكـب گناهى گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه كند چنان كسى اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند (بقره آيه 81).
2 - ايـن اشـتـبـاه است كه بعضى خيال مى كنند كه مدت و زمان كيفر بايد به اندازه مدت و زمـان گـنـاه باشد، زيرا رابطه ميان گناه و كيفر رابطه زمانى نيست بلكه رابطه كيفى است يعنى مقدار زمان مجازات تناسب با كيفيت گناه دارد نه مقدار زمان آن مثلا كسى ممكن است در يك لحظه دست به قتل نفس بزند و طبق پاره اى از قوانين محكوم به زندان ابد گردد، در ايـنـجـا مـى بـيـنـيـم زمـان گـناه تنها يك لحظه بوده در حالى كه مجازات آن گاهى 80 سال زندان خواهد بود.
بنابراين آنچه مطرح است كيفيت است نه كميت گناه از نظر زمان.
3 - گـفـتـيـم مـجـازاتـهـا و كـيـفـرهـاى رسـتـاخـيـز بـيـشـتـر جـنـبـه اثـر طـبـيـعـى عـمـل و خاصيت گناه دارد و به عبارت روشنتر: رنجها و دردها و ناراحتيهائى كه گناهكاران در جـهـان ديگر مى كشند اثر و نتيجه اعمال خود آنها است كه دامانشان را فرا مى گيرد در قـرآن مـى خـوانـيـم( فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون الا ما كنتم تعملون ) : امروز (روز رستاخيز) به هيچكس ستم نمى شود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نيست! (سوره يس آيه 54).
( و بـدا لهـم سـيـئات مـا عـمـلوا و حـاق بـهـم مـا كـانـوا بـه يـسـتـهـزئون ) : اعـمال بد آنها در برابر آنان آشكار مى گردد و آنچه را به باد مسخره مى گرفتند بر آنـهـا وارد مـى گـردد (سـوره جاثيه آيه 33)( فلا يجزى الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يـعـمـلون ) : بـه آنـهـا كـه كـار بـد انـجـام دادنـد جـزائى جـز اعمال آنها داده نمى شود (سوره قصص آيه 84).
اكنون كه اين مقدمات سه گانه روشن شد حل نهائى از دسترس ما چندان دور نيست و براى رسيدن به آن كافى است كه به چند سؤ ال زير جواب دهيد:
فـرض كـنـيـد كـسـى بـر اثـر مصرف كردن پى در پى مشروبات الكلى در مدت يكهفته گـرفـتـار زخـم مـعـده شديد شود. چندان كه مجبور باشد تا آخر عمر با اين درد بسازد و رنـج بـرد، آيـا ايـن بـرابـرى مـيـان عـمـل بـد و نـتـيـجـه آن بـر خـلاف عـدالت اسـت؟ حـال اگـر عـمـر ايـن انـسـان بـه جـاى 80 سـال يـكـهـزار سـال و يـا يـك مـليـون سـال بـاشـد و بـايـد بـخـاطـر يـك هـفـتـه هـوسـرانـى يـك مـليـون سـال رنـج بـبـرد آيـا ايـن بـر خلاف اصل عدالت است در حالى كه قبلا وجود اين خطر در ميگسارى به او اعلام شده، و عاقبت آن نيز براى او توضيح داده شده است.
و نـيـز فرض كنيد كسى دستورات و مقررات رانندگى را كه به كار بستن آنها مسلما به نفع عموم و موجب كاهش تصادف و ناراحتيهاى ناشى از آن است، به دست فراموشى بسپارد و بـه اخـطـارهـاى مكرر دوستان عاقل گوش فرا نداد و حادثه در يك لحظه كوتاه - و همه حـوادث در يـك لحـظـه رخ مـى دهـد - بـه سـراغ او بـيـايد و چشم يا دست و پاى خود را در حـادثـه از دسـت بدهد، و به دنبال آن ناچار شود ساليان دراز رنج نابينائى و بيدست و پـائى را تـحـمـل كـنـد آيـا ايـن پـديـده، هـيـچـگـونـه مـنـافـاتـى بـا اصل عدالت پروردگار دارد؟!.
در ايـنـجـا مثال ديگرى داريم - و مثالها حقايق عقلى را به ذهن نزديك كرده و براى گرفتن نـتيجه نهائى و استدلالى آماده مى كنند - فرض كنيد چند گرم بذر خار مغيلان را بر سر راه خـود مـى پـاشيم و پس از چند ماه يا چند سال خود را با يك صحراى وسيع خار روبرو مـى بـيـنـيـم كـه دائمـا مـزاحـم مـاسـت و مـا را آزار مـى دهـد... و يـا ايـنـكـه چـنـد گـرم بـذر گـل - آگـاهـانـه - مى پاشيم و چيزى نمى گذرد كه خود را با صحرائى از زيباترين و مـعـطـرتـريـن گـلهـا روبـرو مـى بـيـنـيـم كـه هـمـواره مـشـام جـان مـا را مـعـطـر و ديـده و دل ما را نوازش مى دهد.
آيـا ايـن امـور كـه هـمـه از آثـار اعـمـال اسـت هـيـچـگـونـه مـنـافـاتـى بـا اصـل عـدالت دارد، در حـالى كـه مـسـاوات و بـرابـرى در مـيـان كـمـيـت ايـن عمل و نتيجه آن موجود نيست؟.
از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم:
هـنـگـامـى كـه پاداش و كيفر، نتيجه و اثر خود عمل آدمى باشد مسئله مساوات و برابرى از نظر كميت و كيفيت مطرح نخواهد بود اى بسا عمل بظاهر كوچكى كه اثرش يك عمر محروميت و شكنجه و ناراحتى است و اى بسا كار ظاهرا كوچكى كه سرچشمه خيرات و بركات براى يـك عـمـر خـواهـد بـود (اشـتـبـاه نـشـود مـنـظور ما كوچك از نظر مقدار زمان است و الا كارها و گـنـاهـانـى كـه باعث خلود در عذاب مى گردد حتما كوچك از نظر كيفيت و اهميت نخواهد بود) بـنابراين هنگامى كه گناه و كفر و طغيان و سركشى سراسر وجود انسانى را احاطه كرد و تمام بال و پرهاى روح و جان او در آتش بيدادگرى و نفاق سوخت چه جاى تعجب كه در سـراى ديـگـر براى هميشه از نعمت پرواز در آسمان بهشت محروم گردد و همواره گرفتار درد و رنج اين محروميت بزرگ باشد.
آيا به او اعلام نكردند، و او را از اين خطر بزرگ آگاه نساختند؟!.
آرى... پيامبران الهى از يك سو، و فرمان خرد از سوى ديگر، به او آگاهى لازم را دادند. آيا بدون توجه و اختيار دست به چنان كارى زد و چنان سرنوشتى پيدا كرد؟ نه، از روى علم و عمد و اختيار بود.
آيـا جز خودش و نتيجه مستقيم اعمالش اين سرنوشت را براى او فراهم ساخت؟ نه، هر چه بود از آثار كار خود او بود.
بـنـابـرايـن نـه جـاى شـكـايـتـى بـاقـى اسـت و نـه ايـراد و اشكال به كسى، و نه منافاتى با قانون عدالت پروردگار دارد.
4 - خلود در آيات مورد بحث.
آيـا خـلود در آيـات مـورد بـحـث به معنى جاودانگى است و يا همان مفهوم مدت طولانى را كه مفهوم لغوى آن است مى رساند.
بعضى از مفسران از نظر اينكه خلود در اينجا مقيد به ما دامت السماوات و الارض شده (مادام كه آسمانها و زمين بر پا است ) خواسته اند چنين نتيجه بگيرند كه خلود در اين مورد خاص به معنى جاودانگى نيست، زيرا آسمانها و زمينها، ابديت ندارند و طبق صريح قرآن زمانى فـرا مـى رسـد كـه آسـمـانـهـا در هـم پـيـچـيـده مـى شـود و ايـن زمـيـن ويـران مـى گـردد و تبديل به زمين ديگرى مى گردد.
ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ايـنگونه تعبيرات در ادبيات عرب معمولا كنايه از ابديت و جاودانگى است، آيات مورد بحث نيز خلود را به معنى جاودانگى بيان مى كند.
مـثـلا عـرب مـى گـويد: اين وضع بر قرار خواهد بود( ما لاح كوكب ) (ما دام كه ستاره اى مى درخـشـد)( يـا مـا لاح الجـديـدان ) (مـا دام كـه شب و روز وجود دارد)( يا ما اضاء فجر ) (ما دام كه صـبـح مـى درخـشـد)( يـا مـا اختلف الليل و النهار ) (ما دام كه شب و روز پى در پى فرا مى رسد) و مانند اينها كه همه كنايه از جاودانگى است.
در كلام امام امير مؤ منان على در نهج البلاغه مى خوانيم:
هـنـگـامـى كـه بـعـضـى از خـرده گيران ناآگاه به امام ايراد كردند كه چرا در تقسيم بيت المال رعايت مساوات مى كند و بعضى را براى تحكيم پايه هاى حكومت به ديگران ترجيح نمى دهد، امام ناراحت شد و فرمود: أ تامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه و الله لا اطـور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما: آيا به من مى گوئيد براى پيروزى دست به ستم نسبت به كسانى
كـه تـحـت حكومت منند بزنم بخدا نزديك اين كار نمى روم ما دام كه مردم شبها به بحث مى نشينند و ما دام كه ستارگان آسمان يكى پشت سر ديگرى طلوع و غروب دارد.
در اشـعـار دعبل خزاعى در قصيده معروفى كه در حضور امام على بن موسى الرضا (عليهمالسلام ) خواند اين شعر آمده است.
سابكيهم ما ذر فى الافق شارق |
و نادى مناد الخير فى الصلوات |
من بر شهيدان خاندان پيامبر گريه مى كنم تا آن زمان كه خورشيد بر افق مشرق نور مى پاشد و تا آن زمان كه بانگ اذان براى دعوت به نماز بر منارهها سر مى دهد.
البته اين مخصوص به ادبيات عرب نيست، در زبانهاى ديگر نيز كم و بيش وجود دارد و به هر حال دلالت آيه بر ابديت نبايد جاى گفتگو باشد.
و بـه ايـن ترتيب نيازى به گفتار كسانى كه مى گويند آسمان و زمين در اينجا آسمان و زمين قيامت است، كه جاودانى مى باشد نخواهد بود.
5 - استثناء در آيه چه مفهومى دارد؟.
جـمـله اسـتـثنائيه الا ماشاء ربك (مگر آنچه پروردگارت بخواهد) كه در آيات فوق هم در مـورد اهـل بـهـشـت آمده و هم اهل دوزخ، براى مفسران ميدان وسيعى جهت بحث شده است، و مفسر بـزرگ طـبـرسـى در تـفـسـيـر ايـن اسـتـثـنـاء ده وجـه از مـفـسـران نـقـل كـرده اسـت كـه بـه عـقـيـده مـا بـسـيـارى از آنـهـا سـسـت و بـا آيـات قبل يا بعد به هيچوجه سازگار نيست، و لذا از بيان آنها چشم مى پوشيم و تنها آنچه را كه صحيحتر بنظر ما مى رسد در اينجا مى آوريم و آن دو تفسير است:
1 - هـدف از بـيـان اين استثناء اين است كه تصور نشود خلود و مجازات افراد بى ايمان و پاداش مؤ منان راستين چنان است كه بدون خواست و مشيت الهى باشد و قدرت و توانائى و اراده او را مـحـدود كـنـد و صورت جبر و الزام به خود بگيرد، بلكه در عين جاودانى بودن ايـن دو، قدرت و اراده او بر همه چيز حاكم است هر چند به مقتضاى حكمتش پاداش و عذاب را بر اين دو گروه جاودانه مى دارد.
شـاهـد ايـن سـخن آنكه در جمله دوم درباره سعادتمندان بعد از ذكر اين استثناء مى فرمايد: عطاء غير مجذوذ: اين عطا و پاداشى است كه هرگز از آنها قطع نمى شود. و اين نشان مى دهد كه جمله استثنائيه فقط براى بيان قدرت بوده است.
2 - از آنجا كه اين آيات از دو گروه شقى و سعيد بحث مى كند و شقاوتمندان همگى الزاما افراد بى ايمانى كه مستحق خلود باشند نيستند، بلكه ممكن است در ميان آنها گروهى از مؤ منان خطاكار وجود داشته باشند بنابراين استثناء مربوط به اين گروه است.
ولى ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد كه اين استثناء در جمله دوم چه مفهومى خواهد داشت؟ (در مورد سعادتمندان ).
در پـاسـخ گـفته شده است كه آن نيز در مورد مؤ منان خطاكار است كه مدتى بايد در آغاز بـه دوزخ بروند و پاك شوند سپس به صف بهشتيان بپيوندند، در حقيقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر كار است و در جمله دوم نسبت به آغاز كار. (دقت كنيد).
ايـن احـتـمـال نـيـز در پـاسـخ سـؤ ال فـوق وجـود دارد كـه اسـتـثـنـاء در جـمـله اول اشاره به مؤ منان خطاكار باشد كه بعد از مدتى از دوزخ رهائى مى يابند و در جمله دوم تـنـهـا اشـاره بـه قـدرت و توانائى پروردگار باشد. شاهد اين سخن اينكه در جمله اول بـعـد از اسـتـثـنـاء جـمـله: ان ربـك فـعـال لمـا يـريـد كـه دليل بر انجام اين مشيت اسـت ذكـر شـده و در جـمـله دوم عـطـاء غـيـر مـجـذوذ كـه دليل بر ابديت است آمده (دقت كنيد).
اما اينكه بعضى احتمال داده اند كه اين پاداش و مجازات مربوط به بهشت و دوزخ برزخى اسـت كـه مـدتـش مـحـدود اسـت و پـايـان مـى پـذيـرد احـتـمال بسيار بعيدى است زيرا آيات قبل صريحا قيامت بحث مى كند و پيوند اين آيات با آنها ناگسستنى است.
هـمـچـنـيـن احـتـمـال ايـنـكـه خـلود در اينجا مانند بعضى ديگر از آيات قرآن به معنى مدتى طـولانـى بـاشـد نـه ابـديـت بـا جـمـله عـطـاء غـيـر مـجـذوذ و بـا خـود اسـتـثـنـاء كـه دليل بر ابديت جمله هاى قبل از آن است سازگار نمى باشد.
6 - در آيات فوق در مورد دوزخيان مى گويد: آنها در آن زفير و شهيق دارند.
در معنى اين دو كلمه ارباب لغت و مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند. زفير بـه مـعـنـى فـريـاد كـشيدنى است كه با بيرون فرستادن نفس توام باشد، و شهيق ناله توام با فرو بردن نفس است.
بـعـضـى ديگر زفير را به آغاز صداى الاغ و شهيق را به پايان آن تفسير كرده اند كه شايد با معنى اول زياد تفاوت نداشته باشد.
و بـه هـر حـال ايـن هـر دو صداى فرياد و ناله كسانى است كه از غم و اندوه ناله سر مى دهند، ناله اى كه تمام وجود آنها را پر مى كند و نشانه نهايت ناراحتى و شدت عذاب است.
بـايـد تـوجـه داشـت كـه زفـيـر و شـهـيـق هـر دو مـصـدرنـد و زفـيـر در اصـل بـه مـعنى بار سنگين بر دوش گرفتن است و چون چنين كارى سرچشمه آه و ناله مى شود به آن زفير گفته شده، و شهيق در اصل به معنى طولانى بودن است همان
گونه كه به كوه بلند جبل شاهق مى گويند و سپس به ناله هاى طولانى اطلاق شده است.
اسباب سعادت و شقاوت.
سـعادت كه گمشده همه انسانها است و هر كس آن را در چيزى مى جويد و در جائى مى طلبد بـه طـور خـلاصـه عـبـارتـسـت از فـراهـم بـودن اسـبـاب تـكامل براى يك فرد يا يك جامعه، و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است كه همه از آن مـتـنـفـرنـد و آن عـبـارت از: نـامـسـاعـد بـودن شـرائط پـيـروزى و پـيـشـرفـت و تكامل است.
بـنـابـرايـن هـر كس از نظر شرائط روحى، جسمى، خانوادگى، محيط و فرهنگ، اسباب بيشترى براى رسيدن به هدفهاى والا در اختيار داشته باشد به سعادت نزديكتر يا به تعبير ديگر سعادتمندتر است.
و هـر كـس گـرفتار كمبودها، نارسائيها، از جهات بالا بوده باشد شقاوتمند و بى بهره از سعادت خواهد بود.
ولى بـايـد توجه داشت كه پايه اصلى سعادت و شقاوت، اراده و خواست خود انسان است او است كه مى تواند وسائل لازم را براى ساختن خويش و حتى جامعه اش فراهم سازد، و او است كه مى تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخيزد و يا تسليم آن شود.
در مـنـطـق انـبـيـاء سـعـادت و شـقـاوت چـيـزى نـيـسـت كـه در درون ذات انـسان باشد، و حتى نـارسـائيـهـاى مـحـيـط و خـانـوادگـى و وراثـت در بـرابـر تـصـمـيـم و اراده خـود انسان، قـابـل تـغـيـيـر و دگـرگـونـى اسـت، مـگـر ايـنـكـه مـا اصـل اراده و آزادى انـسـان را انـكـار كـنـيـم و او را مـحكوم شرائط جبرى بدانيم و سعادت و شـقـاوتـش را ذاتـى و يـا مولود جبرى محيط و مانند آن بدانيم كه اين نظر بطور قطع در مكتب انبياء و همچنين مكتب عقل محكوم است.
جـالب ايـنـكـه در روايـاتـى كـه از پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه اهلبيت (عـليـهـم السلام ) نقل شده، انگشت روى مسائل مختلفى به عنوان اسباب سعادت يا اسباب شـقـاوت گـذارده شـده كـه مطالعه آنها انسان را به طرز تفكر اسلامى در اين مساله مهم، آشـنـا مـى سـازد و بـجـاى ايـنـكـه بـراى رسـيـدن بـه سـعـادت و فـرار از شـقـاوت بـه دنـبـال مـسـائل خـرافى و پندارها و سنتهاى غلطى كه در بسيارى از اجتماعات وجود دارد، و مـسـائل بـى اسـاسـى را اسـبـاب سـعـادت و شـقـاوت مـى پـنـدارنـد، بـه دنبال واقعيات عينى و اسباب حقيقى سعادت خواهد رفت.
به عنوان نمونه به چند حديث پر معنى زير توجه فرمائيد:
1 - امـام صـادق از جـدش امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهاالسلام ) چـنـيـن نـقـل مـى كـند: حقيقة السعادة ان يختم للرجل عمله بالسعادة و حقيقة الشقاوة ان يختم للمرء عـمـله بـالشـقـاوة: حـقـيـقـت سـعـادت ايـن اسـت كـه آخـريـن مـرحـله زنـدگـى انـسـان بـا عـمـل سـعـادتـمـنـدانـه اى پـايـان پـذيـرد و حقيقت شقاوت اين است كه آخرين مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه اى خاتمه يابد.
ايـن روايـت بـا صـراحـت مـى گـويـد مـرحـله نـهـائى عـمـر انـسـان و اعـمـال او در اين مرحله بيانگر سعادت و شقاوت او است و به اين ترتيب سعادت و شقاوت ذاتـى را بـه كلى نفى مى كند و انسانرا در گرو اعمالش مى گذارد و راه بازگشت را در تمام مراحل تا پايان عمر براى او باز مى داند.
2 - در حديث ديگرى از على (عليهاالسلام ) مى خوانيم: السعيد من وعظ بغيره و الشقى من انـخـدع لهـواه و غـروره: سـعـادتـمـنـد كـسـى اسـت كـه از سـرنـوشت ديگران پند گيرد و شقاوتمند كسى است كه فريب هواى نفس و غرورش را بخورد.
اين سخن على (عليهاالسلام ) نيز تاكيد مجددى است بر اختيارى بودن سعادت و شقاوت و بعضى از اسباب مهم اين دو را بيان مى كند.
3 - پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد:
اربع من اسباب السعادة و اربع من الشقاوة فا لا ربع التى من السعادة المرئة الصالحة و المـسـكـن الواسـع، و الجـار الصـالح، و المـركـب البهى ء و الاربع التى من الشقاوة الجار السوء و المرئة السوء و المسكن الضيق و المركب السوء.
چهار چيز است كه از اسباب سعادت و چهار چيز است از اسباب شقاوت است:
اما آن چهار چيز كه از اسباب سعادت است: همسر صالح، خانه وسيع، همسايه شايسته و مركب خوب است.
و چهار چيز كه از اسباب شقاوت است: همسايه بد و همسر بد و خانه تنگ و مركب بد است.
با توجه به اينكه اين چهار موضوع در زندگى مادى و معنوى هر كس نقش مؤ ثرى دارد و از عـوامـل پـيـروزى يا شكست مى تواند باشد، وسعت مفهوم سعادت و شقاوت در منطق اسلام روشن مى شود.
يك همسر خوب انسانرا به انواع نيكيها تشويق مى كند، يك خانه وسيع روح و فكر انسان را آرامش مى بخشد، و آماده فعاليت بيشتر مى نمايد، همسايه بد بلا آفرين و همسايه خوب كـمك مؤ ثرى به آسايش و حتى پيشرفت هدفهاى انسان مى كند، يك مركب بدردخور براى رسيدن به كارها و وظائف اجتماعى عامل مؤ ثرى است، در حالى كه مركب قراضه و زوار در رفته يك عامل عقب ماندگى است، چرا كه كمتر مى تواند صاحبش را به مقصد برساند.
4 - و نـيـز از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايـن حـديـث نقل شده است:
مـن عـلامـات الشـقـاء جـمـود العـيـنـين، و قسوة القلب، و شدة الحرص فى طلب الرزق، و الاصرار على الذنب.
از نـشـانه هاى شقاوت آنست كه هرگز قطره اشكى از چشم انسان نريزد، و نيز از علامات آن سنگ دلى، و حرص شديد در تحصيل روزى، و اصرار بر گناه است.
ايـن امـور چـهـارگـانـه كـه در حـديـث فـوق آمـده امـورى اسـت اخـتـيـارى كـه از اعـمـال و اخـلاق اكـتـسـابـى خود انسان سرچشمه مى گيرد و به اين ترتيب دور كردن اين اسباب شقاوت در اختيار خود انسانها است.
اگـر اسـبـابى را كه براى سعادت و شقاوت در احاديث بالا ذكر شده با توجه بر عينيت هـمـه آنـهـا و نقش مؤ ثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه هاى خرافى كه حتى در عـصـر مـا، عصر اتم و فضا گروه زيادى به آن پايبندند مقايسه كنيم به اين واقعيت مى رسيم كه تعليمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است.
هنوز بسيارند كسانى كه نعل اسب را سبب خوشبختى، روز سيزده را سبب بدبختى.
پـريـدن از روى آتـش را در بعضى از شبهاى سال سبب خوشبختى، و آواز خواندن مرغ را سبب بدبختى.
پاشيدن آب را پشت سر مسافر سبب خوشبختى و رد شدن زير نردبان را سبب بدبختى، و حـتـى آويـزان كـردن خـرمـهـره را به خود يا به وسيله نقليه سبب خوشبختى و عطسه را نـشـانـه بـدبـخـتـى در انـجـام كـار مـورد نـظـر مـى دانـنـد و امـثـال ايـن خـرافـات كـه در شـرق و غـرب در مـيـان اقـوام و ملل مختلف فراوان است.
و چـه بـسـيـار انـسـانـهـائى كـه بـر اثـر گـرفتار شدن به اين خرافات از فعاليت در زندگى باز مانده اند و گرفتار مصيبتهاى فراوانى شده اند.
اسـلام بـر تـمـام ايـن پـنـدارهـاى خرافى قلم سرخ كشيده و سعادت و شقاوت انسان را در فـعـاليـتـهـاى مـثبت و منفى و نقاط قوت و ضعف اخلاقى و برنامه هاى عملى و طرز تفكر و عقيده هر كس مى داند كه نمونه هائى از آن در چهار حديث فوق بروشنى بيان شده است.
( فـلا تـك فـى مـريـة مـمـا يـعـبـد هـؤ لاء مـا يـعـبـدون إلا كـمـا يـعـبـد أبـاؤ هـم مـن قبل و إنا لموفوهم نصيبهم غير منقوص ) (109)( و لقـد أتـيـنـا موسى الكتب فاختلف فيه و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم و إنهم لفى شك منه مريب ) (110)( و إن كلا لما ليوفينهم ربك أعملهم إنه بما يعملون خبير ) (111)( فاستقم كما أمرت و من تاب معك و لا تطغوا إنه بما تعملون بصير ) (112)
ترجمه:
109 - شـك و تـرديدى در معبودهائى كه آنها مى پرستند بخود راه مده، آنها همان گونه اين معبودها را پرستش مى كنند كه پدرانشان قبلا مى پرستيدند، و ما نصيب آنها را بى كم و كاست خواهيم داد.
110 - مـا كـتـاب آسـمانى به موسى داديم سپس در آن اختلاف كردند، و اگر فرمان قبلى خدا (در زمينه آزمايش و اتمام حجت بر آنها) نبود در ميان آنها داورى مى شد، و آنها (هنوز) در شك اند شكى آميخته با سوء ظن و بدبينى.
111 - و پـروردگـار تـو اعـمـال هـر يـك را بـيكم و كاست به آنها خواهد داد، او به آنچه عمل مى كنند آگاه است.
112 - بنابراين همانگونه كه فرمان يافته اى استقامت كن همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند و طغيان نكنيد كه خداوند آنچه را انجام مى دهيد مى بيند
استقامت كن، استقامت!.
اين آيات در حقيقت به عنوان دلدارى و تسلى خاطر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بـيـان وظـيـفـه و مـسـئوليـت او نـازل شـده اسـت و در واقع يكى از نتائج مهمى كه از شرح داسـتـانـهـاى اقـوام پـيـشـيـن گـرفـتـه مـى شـود هـمـيـن اسـت كـه پـيـامـبـر و بـه دنبال او مؤ منان راستين از انبوه دشمنان نهراسند و در شكست قوم بت پرست و ستمگرى كه با آن روبرو هستند شك و ترديدى به خود راه ندهند و به امدادهاى الهى مطمئن باشند.
لذا در نـخستين آيه مى فرمايد: (شك و ترديدى در مورد چيزى كه اينها پرستش مى كنند بـه خـود راه مـده كـه ايـنـهـا هـم از هـمـان راهـى مـى روند كه گروهى از پيشينيان رفتند و پـرسـتـش نـمـى كـنـنـد مـگـر هـمـانـگـونـه كـه نـيـاكـانـشـان از قبل پرستيدند بنابراين سرنوشتى بهتر از آنان نخواهد داشت )( فلا تك فى مرية مما يعبد هؤ لاء ما يعبدون الا كما يعبد آبائهم من قبل ) .
و لذا بلا فاصله مى گويد: (ما حتما نصيب و سهم آنها را بدون كم و كاست از مجازات و عـذاب خواهيم داد) و چنانچه به راه حق باز گردند، نصيب آنها از پاداش ما محفوظ است( و انا لموفوهم نصيبهم غير منقوص ) .
بـا ايـنـكـه جـمـله (مـوفـوهـم 9 خـود بـه مـعـنـى اداى كامل حق است، ذكر كلمه غير منقوص (بى كم و كاست ) براى تاءكيد بيشتر روى اين مساله است.
در حقيقت اين آيه، اين واقعيت را مجسم مى كند كه آنچه از سرگذشت اقوام پيشين خوانديم، اسـطـوره و افـسـانـه نـبـود، و نـيز اختصاصى به گذشتگان نداشت، سنتى است ابدى و جاودانى و درباره تمام انسانهاى ديروز و امروز و فردا.
مـنـتـهـا ايـن مـجـازاتـهـا در بـسـيـارى از اقوام گذشته به صورت بلاهاى هولناك و عظيم صـورت گـرفـت امـا در مـورد دشـمـنـان پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شـكـل ديـگـرى پـيـدا كـرد و آن اينكه خدا آنقدر قدرت و نيرو به پيامبرش داد كه توانست بوسيله گروه مؤ منان دشمنان لجوج و بى رحم را كه به هيچ صراطى مستقيم نبودند درهم بشكند.
بـاز بـراى تـسـلى خاطر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اضافه مى كند: (اگر قـوم تـو دربـاره كـتاب آسمانيت يعنى قرآن اختلاف و بهانه جوئى مى كنند، ناراحت نباش زيـرا مـا بـه مـوسـى كـتـاب آسـمـانـى (تورات ) را داديم و در آن اختلاف كردند، بعضى پذيرفتند و بعضى منكر شدند)( و لقد آتينا موسى الكتاب فاختلف فيه ) .
و اگـر مى بينى در مجازات دشمنان تو تعجيل نمى كنيم، به خاطر اين است كه مصالحى از نـظـر تـعـليـم و تـربيت و هدايت اين قوم، چنين ايجاب مى كند و اگر اين مصلحت نبود و بـرنـامـه اى كه پروردگار تو از قبل در اين زمينه مقرر فرموده ايجاب تاخير نمى كرد، در مـيـان آنها داورى لازم مى شد و مجازات دامانشان را مى گرفت( و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم ) .
(هـر چـنـد آنـهـا ايـن حـقـيقت را هنوز باور نكردند و همچنان نسبت به آن در شك و ترديدند شكى آميخته با سوء ظن و بدبينى )( و انهم لفى شك منه مريب ) .
(مريب ) از ماده (ريب ) به معنى شكى است كه آميخته با بدبينى و سوء ظن و قرائن خـلاف بـاشـد و بـنـابـراين مفهوم اين كلمه اين مى شود كه بت پرستان نه تنها در مساله حـقـانـيـت قـرآن، و يـا نـزول عذاب بر تبهكاران ترديد داشتند، بلكه مدعى بودند كه ما قرائن خلافى نيز در دست داريم.
(راغب ) در كتاب مفردات، (ريب ) را به شكى معنى مى كند كه بعدا پرده از روى آن برداشته شود، و به يقين گرايد، بنابراين مفهوم آيه چنين مى شود كه بزودى پرده از روى حـقـانـيـت دعـوت تـو و همچنين مجازات تبهكاران برداشته مى شود و حقيقت امر ظاهر مى گردد.
بـراى تـاءكـيـد بـيـشتر اضافه مى كند كه (پروردگار تو هر يك از اين دو گروه (مؤ مـنـان و كـافـران ) را بـه پـاداش اعـمـالشـان بـه طـور كـامـل مـى رسـانـد و اعـمـال آنـهـا را بـى كـم و كـاسـت بـه خـودشـان تحويل مى دهد) (و ان كلا لما ليوفينهم ربك اعمالهم ).
و اين كار هيچگونه مشكل و مشقتى براى خداوند ندارد (زيرا او به همه چيز آگاه است و از هر كارى كه انجام مى دهند با خبر مى باشد)( انه بما يعملون خبير ) .
جـالب ايـنـكـه مـى گـويـد: اعـمـالشان را به آنها مى دهيم و اين اشاره ديگرى بر مساءله تـجـسـم اعـمـال اسـت و ايـنـكـه پـاداش و كـيـفـر در حـقـيـقـت اعمال خود انسان است كه تغيير شكل مى يابد و به او مى رسد.
پـس از ذكـر سـر گـذشـت پـيـامـبران و اقوام پيشين و رمز موفقيت و پيروزى آنها و پس از دلدارى و تقويت اراده پيامبر از اين طريق در آيه بعد، مهمترين دستور را به پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دهد و مى گويد: (استقامت كن همانگونه كه به تو دستور داده شده است )( فاستقم ) .
اسـتـقـامـت در راه تـبليغ و ارشاد كن، استقامت در طريق مبارزه و پيكار كن، استقامت در انجام وظائف الهى و پياده كردن تعليمات قرآن كن.
ولى ايـن اسـتقامت نه به خاطر خوش آيند اين و آن باشد و نه از روى تظاهر و ريا، و نه بـراى كسب عنوان قهرمانى، نه براى بدست آوردن مقام و ثروت و كسب موفقيت و قدرت، بـلكـه تـنها به خاطر فرمان خدا و آنگونه كه به تو دستور داده شده است بايد باشد( كما امرت ) .
امـا ايـن دسـتـور تنها مربوط به تو نيست، هم تو بايد استقامت كنى (و هم تمام كسانى كـه از شـرك بـه سـوى ايـمـان بـاز گـشـتـه انـد و قبول دعوت الله نموده اند.)( و من تاب معك ) .
(اسـتـقـامتى خالى از افراط و تفريط، و زياده و نقصان، استقامتى كه در آن طغيان وجود نداشته باشد)( و لا تطغوا ) .
(چرا كه خداوند از اعمال شما آگاه است، و هيچ حركت و سكون و سخن و برنامه اى بر او مخفى نمى ماند)( انه بما تعملون بصير ) .
آيهاى پر محتوا و طاقت فرسا.
در حـديـث مـعـروفـى از ابـن عـبـاس چـنـيـن مـى خـوانـيـم: مـا نـزل عـلى رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آية كانت اشد عليه و لا اشق من هذه الايـة، و لذلك قـال لاصـحـابـه حـيـن قـالوا له اسـرع اليـك الشـيـب يـا رسول الله! شيبتنى هود و الواقعه.
(هـيـچ آيـه اى شـديـد و مـشـكـلتـر از اين آيه بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل نـشـد و لذا هنگامى كه اصحاب از آنحضرت پرسيدند چرا به اين زودى موهاى شما سفيد شده و آثار پيرى نمايان، گشته، فرمود مرا سوره هود و واقعه پير كرد!.
و در روايـت ديـگـرى مـى خـوانـيـم: هـنـگـامـى كـه آيـه فـوق نـازل شـد پـيـامبر فرمود: شمروا، شمروا، فما رئى ضاحكا: (دامن به كمر بزنيد، دامن به كمر بزنيد (كه وقت كار و تلاش است ) و از آن پس پيامبر هرگز خندان ديده نشد)!.
دليـل آن هـم روشـن اسـت، زيـرا چـهـار دسـتـور مـهـم در ايـن آيه وجود دارد كه هر كدام بار سنگينى بر دوش انسان مى گذارد.
از همه مهمتر، فرمان به استقامت است، استقامت كه از ماده قيام گرفته شده از اين نظر كه انـسـان در حـال قـيـام بـر كار و تلاش خود تسلط بيشترى دارد، استقامت كه به معنى طلب قـيـام اسـت يـعـنـى در خود آنچنان حالتى ايجاد كن كه سستى در تو راه نيابد، چه فرمان سخت و سنگينى؟.
هـمـيـشـه بـدسـت آوردن پـيـروزيـهـا كـار نـسـبـتـا آسـانـى اسـت، امـا نـگه داشتن آن بسيار مـشـكـل آنـهـم در جـامـعـه اى آنـچـنـان عـقـب افـتـاده و دور از عـقـل و دانـش در بـرابـر مردمى لجوج و سرسخت، و در ميان دشمنانى انبوه و مصمم، و در طريق ساختن جامعه اى سالم و سر بلند و با ايمان و پيشتاز، استقامت در اين راه كار ساده اى نبوده است.
دستور ديگر اينكه اين استقامت بايد تنها انگيزه الهى داشته باشد و هر گونه وسوسه شـيطانى از آن دور بماند، يعنى بدست آوردن بزرگترين قدرتهاى سياسى و اجتماعى، آنهم براى خدا!.
سوم مساءله رهبرى كسانى است كه به راه حق برگشتند و آنها را هم به استقامت واداشتن.
چـهـارم مـبـارزه را در مـسـير حق و عدالت، رهبرى نمودن و جلوگيرى از هر گونه تجاوز و طغيان، زيرا بسيار شده است كه افرادى در راه رسيدن به هدف نهايت استقامت را به خرج مـى دهـنـد اما رعايت عدالت براى آنها ممكن نيست و غالبا گرفتار طغيان و تجاوز از حد مى شوند.
آرى مـجـمـوع ايـن جـهـات دسـت بـه دسـت هـم داد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آنـچـنـان در زيـر بـار مـسـئوليـت فـرو بـرد كـه حـتـى مجال لبخند زدن را از او گرفت و او را پير كرد!.
و بـه هـر حـال ايـن تـنـها دستورى براى ديروز نبود بلكه براى امروز و فردا فرداهاى ديگر نيز هست.
امـروز هـم مسئوليت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در اين چهار جمله خلاصه مى شـود اسـتـقامت - اخلاص - رهبرى مؤ منان - و عدم طغيان و تجاوز، و بدون به كار بستن اين اصـول، پـيـروزى بـر دشـمـنـانـى كـه از هـر سـو از داخـل و خـارج مـا را احـاطـه كـرده انـد و از تـمـام وسـائل فـرهـنگى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گيرى مى كنند امكان پذير نمى باشد.
( و لا تـركـنـوا إلى الذيـن ظـلمـوا فـتـمـسـكـم النـار و مـا لكـم من دون الله من أولياء ثم لا تنصرون ) (113)
ترجمه:
113 - و تـكـيـه بـر ظـالمـان نـكـنـيـد كـه مـوجـب مى شود آتش شما را فرو گيرد و در آن حال جز خدا هيچ ولى و سرپرستى نخواهيد داشت و يارى نمى شويد.
تكيه بر ظالمان و ستمگران. اين آيه يكى از اساسيترين برنامه هاى اجتماعى و سياسى و نظامى و عقيدتى
را بـيـان مـى كـنـد، عموم مسلمانان را مخاطب ساخته و به عنوان يك وظيفه قطعى مى گويد: (بـه كـسـانى كه ظلم و ستم كرده اند، تكيه نكنيد)و اعتماد و اتكاى كار شما بر اينها نباشد( و لا تركنوا الى الذين ظلموا ) .
(چرا كه اين امر سبب مى شود كه عذاب آتش، دامان شما را بگيرد)( فتمسكم النار ) (و غـيـر از خـدا هـيـچ ولى و سـرپـرسـت و يـاورى نـخـواهيد داشت )( و ما لكم من دون الله من اولياء ) .
و با اين حال واضح است كه (هيچكس شما را يارى نخواهد كرد)( ثم لا تنصرون ) .
در اينجا چند نكته مهم است كه بايد به آن توجه كرد:
1 - مـفـهوم (ركون ) - (ركون ) از ماده (ركن ) به معنى ستون و ديواره هائى است كـه سـاخـتمان يا اشياء ديگر را بر سر پا مى دارد، و سپس به معنى اعتماد و تكيه كردن بر چيزى به كار رفته است.
گـرچـه مـفـسـران مـعـانـى بـسـيـارى بـراى ايـن كـلمـه در ذيـل آيـه آورده انـد، ولى هـمـه يـا غالب آنها به يك مفهوم جامع و كلى باز مى گردد، مثلا بعضى آنرا به معنى تمايل و بعضى به معنى (همكارى ) و بعضى به معنى (اظهار رضايت ) يا (دوستى ) و بعضى به معنى (خير خواهى و اطاعت ) ذكر كرده اند كه همه اينها در مفهوم جامع اتكاء و اعتماد و وابستگى جمع است.
2 - در چـه امـورى نـبـايـد بـه ظـالمـان تـكـيـه كـرد - بـديـهـى اسـت كـه در درجـه اول نـبـايـد در ظـلمـهـا و ستمگريهايشان شركت جست و از آنها كمك گرفت، و در درجه بعد اتـكـاء بـر آنـهـا در آنـچـه مـايـه ضـعـف و نـاتـوانـى جـامـعـه اسـلامـى و از دسـت دادن استقلال و خود كفائى و تبديل شدن به يك عضو وابسته و ناتوان مى گردد بايد
از مـيان برود كه اين گونه ركونها جز شكست و ناكامى و ضعف جوامع اسلامى، نتيجه اى نخواهد داشت.
و امـا ايـنـكه: فى المثل مسلمانان با جوامع غير مسلمان، روابط تجارى يا علمى بر اساس حـفـظ مـنـافـع مـسـلمـيـن و اسـتـقـلال و ثـبـات جـوامـع اسـلامـى داشـتـه بـاشـنـد، نـه داخـل در مفهوم ركون به ظالمين است و نه چيزى است كه از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عـصر خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اعصار بعد همواره چنين ارتباطاتى وجود داشته است.
3 - فلسفه تحريم ركون به ظالمان.
تـكـيـه بـر ظـالم، مـفـاسـد و نـابـسـامـانـيـهـاى فـراوانـى مـى آفـريـنـد كـه بـطـور اجـمـال بـر هـيـچـكـس پوشيده نيست، ولى هر قدر در اين مساله كنجكاوتر شويم به نكات تازه اى دست مى يابيم.
- تـكـيـه بـر ظـالمان باعث تقويت آنهاست و تقويت آنها باعث گسترش دامنه ظلم و فساد و تباهى جامعه ها است، در دستورات اسلامى مى خوانيم كه انسان تا مجبور نشود (و حتى در پـارهـاى از اوقـات مـجـبـور هـم شـود) نـبايد حق خود را از طريق يك قاضى ظالم و ستمگر بگيرد، چرا كه مراجعه به چنين قاضى و حكومتى براى احقاق حق مفهومش به رسميت شناختن ضـمـنـى و تـقويت او است، و ضرر اين كار گاهى از زيانى كه به خاطر از دست دادن حق مى شود بيشتر است.
- تكيه بر ظالمان در فرهنگ فكرى جامعه تدريجا اثر مى گذارد و زشتى ظلم و گناه را از ميان مى برد و مردم را به ستم كردن و ستمگر بودن تشويق مى نمايد.
- اصـولا تـكـيـه و اعـتـمـاد بـر ديـگـران كه در شكل وابستگى آشكار گردد، نتيجه اى جز بدبختى نخواهد داشت تا چه رسد به اينكه اين تكيه گاه ظالم و ستمگر باشد.
- يـك جامعه پيشرو و پيشتاز و سربلند و قوى، جامعه اى است كه روى پاى خود بايستد هـمـانـگـونـه كـه قـرآن در مـثال زيبائى در سوره فتح آيه 29 مى فرمايد فاستوى على سوقه: همانند گياه سرسبزى كه روى پاى خود ايستاده و براى زنده ماندن و سرفرازى نياز به وابستگى به چيز ديگر ندارد.
يك جامعه مستقل و آزاد، جامعه اى است كه از هر نظر خود كفا باشد و پيوند و ارتباطش باد گران، پيوندى بر اساس منافع متقابل باشد، نه بر اساس اتكاء يك ضعيف بر قوى، ايـن وابستگى خواه از نظر فكرى و فرهنگى باشد يا نظامى يا اقتصادى و يا سياسى، نـتـيـجـه اى جـز اسـارت و اسـتـثـمار ببار نخواهد آورد، و اگر اين وابستگى به ظالمان و ستمگران باشد، نتيجه اش وابستگى به ظلم آنها و شركت در برنامه هاى آنها خواهد بود.
البـتـه فـرمـان آيـه فـوق مـخصوص به روابط جامعه ها نيست بلكه پيوند و رابطه دو فـرد را بـا يـكـديـگـر نيز شامل مى شود كه حتى يك انسان آزاده و با ايمان هرگز نبايد مـتـكـى بـه ظـالم و سـتـمـگـر بـوده بـاشـد كـه عـلاوه بـر از دسـت دادن استقلال، سبب كشيده شدن به دايره ظلم و ستم او و تقويت و گسترش فساد و بيدادگرى خواهد بود.
4 - الذين ظلموا چه اشخاص هستند؟.
مفسران در اين زمينه احتمالات مختلفى ذكر كرده اند بعضى آنها را به مشركان تفسير كرده ولى هـمـانـگـونـه كـه گـروه ديـگـرى گفته اند هيچ دليلى ندارد كه آنها را به مشركان مـنـحـصـر كـنـيـم و اگـر مـصـداق ظـالمـان در عـصـر نـزول آيـه مـشـركـان بـوده انـد، دليل بر انحصار نمى شود.
هـمـانـگـونـه كـه تـفـسـيـر ايـن كـلمـه در روايـات بـه مـشـركـان نـيـز دليـل بـر انـحـصـار نيست، زيرا كرارا گفته ايم اينگونه روايات غالبا مصداق روشن و آشكار را بيان مى كند.
بنابراين تمام كسانى كه دست به ظلم و فساد در ميان بندگان خدا زده اند و آنها را بنده و بـرده خـود سـاخته اند و از نيروهاى آنها به نفع خود بهره كشى كرده اند و خلاصه در مفهوم عام كلمه (الذين ظلموا) وارد هستند جزء مصاديق آيه مى باشند.
ولى مـسـلم اسـت كـسانى كه در زندگى خود ظلم كوچكى را مرتكب شده اند و گاهى مصداق ايـن عـنـوان بـوده اند داخل در مفهوم آن نيستند، زيرا در اين صورت كمتر كسى از آن مستثنى خـواهـد بـود و ركـون و اتكاء به هيچكس مجاز نخواهد شد مگر اينكه معنى ركون را اتكاء و اعتماد در همان جنبه ظلم و ستم بدانيم كه در اين صورت حتى كسانى را كه يكبار دست به ظلم آلوده اند شامل مى شود.
5 - بـعـضى از مفسران اهل سنت در اينجا اشكالى مطرح كرده اند كه روى مبانى آنها پاسخ آن چـنـدان آسـان نـيـسـت و آن ايـنكه از يكسو در روايات آنها وارد شده كه بايد در برابر سـلطـان وقـت - بـه عـنـوان اولو الامـر - تـسليم بود، هر كس كه باشد، مثلا: در حديثى از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده اند كه بر شما لازم است اطاعت سلطان كـنـيـد و ان اخـذ مـالك و ضـرب ظـهـرك: (هـر چـنـد مال تو را بگيرد و تازيانه بر پشتت بزند)! و روايات ديگرى كه روى اطاعت سلطان به معنى وسيع كلمه تاكيد مى كند.
و از سوى ديگر آيه فوق مى گويد: (به افراد ظالم و ستمگر تكيه و اعتماد نكنيد):
آيا اين دو دستور قابل جمع است؟.
بعضى خواسته اند با يك استثناء، اين تضاد را برطرف سازند و آن اينكه اطاعت سلطان تا آنجا لازم است كه راه عصيان را نپويد و در طريق كفر گام ننهد.
ولى لحن روايات آنها در زمينه اطاعت سلطان چندان با چنين استثنائى هماهنگ نيست.
در هر صورت ما فكر مى كنيم همانگونه كه در مكتب اهلبيت آمده تنها اطاعت از ولى امرى لازم اسـت كـه عـالم و عـادل بـوده بـاشد و بتواند جانشين عام پيامبر و امام محسوب شود و اگر سـلاطـيـن بـنـى اميه و بنى عباس احاديثى به نفع خود در اين زمينه ساخته و پرداخته اند بـه هـيـچـوجـه بـا اصـول مـكتب ما و با تعليماتى كه از قرآن گرفته ايم هماهنگ نيست و بايد چنين رواياتى را اگر قابل تخصيص است تخصيص وگرنه به كلى كنار بگذاريم چرا كه هر روايتى بر خلاف كتاب الله بوده باشد مردود است و قرآن صراحت دارد كه امام و پيشواى مؤ منين بايد ظالم نباشد و آيه فوق نيز صريحا مى گويد به ظالمان تكيه و اعتماد نكن!.
و يا اينكه اينگونه روايات را مخصوص مقام ضرورت و ناچارى بدانيم.
( و أقـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن اليـل إن الحـسـنـت يذهبن السيات ذلك ذكرى للذكرين ) (114)( و اصبر فإن الله لا يضيع أجر المحسنين ) (115)
ترجمه:
114 - نماز را در دو طرف روز و اوائل شب برپا دار، چرا كه حسنات، سيئات (و آثار آنها را) بـر طـرف مـى سـازنـد، ايـن تـذكـرى اسـت بـراى آنـهـا كـه اهل تذكرند.
115 - و شكيبائى كن كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد.
(نماز) و (صبر).
در اين آيات، انگشت روى دو دستور از مهمترين دستورات اسلامى كه در واقع روح ايمان و پايه اسلام است گذارده شده:
نـخـسـت فـرمـان بـه اقـامـه نـمـاز داده مـى گـويـد: نـمـاز را در دو طـرف روز، و در اوائل شـب بـر پـا دار( و اقـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن الليل ) .
ظاهر تعبير طرفى النهار (دو طرف روز) اين است كه نماز صبح و مغرب را بيان مى كند، كـه در دو طـرف روز قرار گرفته و (زلف ) كه جمع (زلفه ) به معنى نزديكى اسـت بـه قـسـمـتهاى آغاز شب كه نزديك به روز است گفته مى شود بنا بر اين منطبق بر نماز عشا مى گردد.
هـمـين تفسير در روايات ائمه اهلبيت (عليهماالسلام ) نيز وارد شده كه آيه فوق اشاره به سه نماز (صبح و مغرب و عشا) است.
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا از نمازهاى پنجگانه تنها در اينجا اشـاره بـه سـه نـماز صبح و مغرب و عشا شده و از نماز ظهر و عصر سخن به ميان نيامده است.
پيچيده بودن پاسخ اين سؤ ال سبب شده است كه بعضى از مفسران (طرفى النهار) را آنـچـنـان وسـيـع بـگـيـرنـد كـه هـم نـمـاز صـبـح و هـم ظـهـر و عـصـر و هـم مـغـرب را شـامل شود و با تعبير به (زلفا من الليل ) كه اشاره به نماز عشا است همه نمازهاى پنجگانه را در بر مى گيرد.
ولى انـصـاف ايـن اسـت كـه (طرفى النهار) تاب چنين تفسيرى را ندارد مخصوصا با تـوجـه بـه ايـنـكـه مـسـلمـانـان صـدر اول مـقـيـد بـودنـد كـه نـمـاز ظـهـر را در اول وقت و نماز عصر را حدود نيمه وقت (ميان ظهر و غروب آفتاب ) انجام دهند.
تـنـهـا چـيـزى كـه مى توان اينجا گفت اين است كه در آيات قرآن گاهى هر پنج نماز ذكر شـده مـانـنـد( اقـم الصـلوة لدلوك الشـمـس الى غـسـق الليـل و قـرآن الفجر ) (اسراء - 78) و گاهى سه نماز مانند آيه مورد بحث و گاهى تنها يـك نـمـاز ذكـر شـده اسـت، مـانند( حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى و قوموا لله قانتين ) (بقره - 238).
بـنـابـرايـن لزومـى نـدارد كـه در هـر مورد هر پنج نماز با يكديگر ذكر شود بخصوص ايـنـكـه گـاهـى مناسبات ايجاب مى كند كه تنها روى نماز ظهر (صلوة وسطى ) به خاطر اهـمـيتش تكيه شود، و گاهى روى نماز صبح و مغرب و عشا كه گاهى بخاطر خستگى و يا خواب ممكن است در معرض فراموشى قرار گيرد.
سـپـس بـراى اهـمـيـت نـمـاز روزانـه خصوصا و همه عبادات و طاعات و حسنات عموما چنين مى گويد: (حسنات، سيئات را از ميان مى برند)( ان الحسنات يذهبن السيئات ) .
(و اين تذكر و يادآورى است براى آنها كه توجه دارند)( ذلك ذكرى للذاكرين ) .
آيـه فـوق هـمـانـنـد قـسـمـتـى ديـگـر از آيـات قـرآن تـاثـيـر اعمال نيك را در از ميان بردن آثار سوء اعمال بد بيان مى كند، در سوره نساء آيه 31 مى خـوانـيـم( ان تـجـتـنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ) : (اگر از گناهان بزرگ دورى كنيد گناهان كوچك شما را مى پوشانيم ).
و در آيـه (7 عنكبوت ) مىخوانيم ( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) : (كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دارند گناهان آنانرا مى پوشانيم ).
و بـه ايـن تـرتـيـب اثـر خـنـثـى كـنـنـده گـنـاه را در طـاعـات و اعمال نيك تثبيت مى كند.
از نـظـر روانـى نيز شك نيست كه هر گناه و عمل زشتى، يك نوع تاريكى در روح و روان انـسـان ايـجاد مى كند كه اگر ادامه يابد اثرات آنها متراكم شده، به صورت وحشتناكى انسان را مسخ مى كند.
ولى كار نيك كه از انگيزه الهى سر چشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى بخشد كه آثـار گـنـاه را مـى تـوانـد از آن بـشـويـد و آن تـيـرگـيـهـا را بـه روشـنـائى مبدل سازد.
امـا از آنـجـا كـه جـمله فوق( ان الحسنات يذهبن السيئات ) بلا فاصله بعد از دستور نماز ذكـر شـده يـكى از مصداقهاى روشن آن، نمازهاى روزانه است و اگر مى بينيم در روايات تنها تفسير به نمازهاى روزانه شده دليل بر انحصار نيست، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم بيان يك مصداق روشن قطعى است.
اهميت فوق العاده نماز
در روايـات مـتـعـددى كـه ذيـل آيات فوق از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمه معصومين (عليهمالسلام ) نقل شده تعبيراتى ديده مى شود كه از اهميت فوق العاده نماز در مكتب اسلام پرده بر مى دارد.
ابـو عـثمان مى گويد: من با سلمان فارسى زير درختى نشسته بودم، او شاخه خشكى را گـرفـت و تـكـان داد تـا تـمـام بـرگـهـايـش فـرو رفـت، سـپـس رو بـه مـن كـرد و گـفـت سئوال نكردى چرا اين كار را كردم.
گفتم: بگو ببينم منظورت چه بود؟
گـفـت: اين همان كارى بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انجام داد هنگامى كه خـدمـتـش زيـر درخـتـى نـشـسـتـه بـودم، سـپـس پـيـامـبـر ايـن سـؤال را از مـن كـرد و گـفـت سـلمـان نـمـى پـرسـى چـرا چـنـين كردم؟ من عرض كردم بفرمائيد چـرا؟فـرمـود: ان المـسـلم اذا تـوضـا فـاحـسن الوضوء ثم صلى الصلوات الخمس تحاتت خـطـاياه كما تحات هذا الورق ثم قرء هذه الاية و اقم الصلوة...: هنگامى كه مسلمان وضو بـگـيـرد و خـوب وضـو بـگـيرد، سپس نمازهاى پنجگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ريـزد، هـمانگونه كه برگهاى اين شاخه فرو ريخت، سپس همين آيه (اقم الصلوة...) را تلاوت فرمود.
در حديث ديگرى از يكى از ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنام (ابى امامه ) مـى خـوانـيـم كه مى گويد: روزى در مسجد خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـشـسـتـه بـوديم كه مردى آمد و عرض كرد يا رسول الله من گناهى كرده ام كه حد بر آن لازم مى شود، آن حد را بر من اجرا فرما، فرمود: آيا نماز با ما خواندى؟ عرض كرد آرى، اى رسولخدا، فرمود: خداوند گناه تو - يا حد تو - را بخشيد.
و نـيـز از عـلى (عليهاالسلام ) نقل شده كه مى فرمايد: با رسولخدا در مسجد در انتظار نماز بوديم كه مردى برخاست و عرض كرد: اى رسولخدا من گناهى كرده ام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روى از او بـرگـردانـد، هـنـگـامـى كـه نـمـاز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول را تكرار كرد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: آيا با مـا ايـن نـمـاز را انـجـام نـدادى؟ و بـراى آن بـخوبى وضو نگرفتى؟ عرض كرد: آرى، فرمود اين كفاره گناه تو است!.
و نـيـز از عـلى (عليهاالسلام ) از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقل شده كه فرمود: انما منزلة الصلوات الخمس لامتى كنهر جار على باب احدكم فما يظن احدكم لو كان فى جسده درن ثم اغتسل فى ذلك النهر خمس مرات كان يبقى فى جسده درن فكذلك و الله الصلوات الخمس لامتى:
نـمـازهاى پنجگانه براى امت من همچون يك نهر آب جارى است كه بر در خانه يكى از شما باشد، آيا گمان مى كنيد اگر كثافتى در تن او باشد و سپس پنج بار در روز در آن نهر غسل كند آيا چيزى از آن بر جسد او خواهد ماند (مسلمانه ) همچنين است بخدا سوگند نمازهاى پنجگانه براى امت من.
بـه هر حال جاى ترديد نيست كه هر گاه نماز با شرائطش انجام شود، انسانرا در عالمى از مـعـنـويت و روحانيت فرو مى برد كه پيوندهاى ايمانى او را با خدا چنان محكم مى سازد كه آلودگيها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو مى دهد.
نـمـاز انـسـانـرا در بـرابـر گـنـاه بـيـمـه مـى كـنـد، و نـيـز نماز زنگار گناه را از آئينه دل مى زدايد.
نماز جوانه هاى ملكات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى روياند، نماز اراده را قوى و قـلب را پـاك و روح را تـطهير مى كند، و به اين ترتيب نماز در صورتى كه بصورت جسم بيروح نباشد مكتب عالى تربيت است.
اميد بخشترين آيه قرآن
در تـفـسـيـر آيـه مـورد بـحـث حـديـث جـالبـى از عـلى (عليهاالسلام ) بـه ايـن مـضـمـون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما اميد بخشترين آيه قـرآن كـدام آيـه است؟ بعضى گفتند( آيه ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمـن يـشـاء ) (خـداونـد هـرگـز شـرك را نـمـى بـخشد و پائين تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد).
امـام فـرمـود: خـوب اسـت، ولى آنـچـه مـن مـيـخـواهـم نـيـسـت، بـعـضـى گـفـتـنـد آيـه( و مـن يـعـمـل سـوء او يـظـلم نـفـسـه ثـم يـسـتـغـفـر الله يـجـد الله غـفـورا رحـيـمـا ) (هـر كـس عـمـل زشـتـى انـجام دهد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت ) امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نيست.
بعضى ديگر گفتند آيه( قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ) (اى بندگان من كه اسراف بر خويشتن كرده ايد از رحمت خدا مايوس نشويد) فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نيست!
بـعـضـى ديگر گفتند آيه( و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله ) (پرهيزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انـجـام مى دهند يا به خود ستم مى كنند به ياد خدا مى افتند، از گناهان خويش آمرزش مى طـلبـنـد و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بيامرزد) باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نيست.
در ايـن هـنـگـام مـردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم.
امـام فرمود: از حبيب خودم رسولخدا شنيدم كه فرمود: اميد بخشترين آيه قرآن اين آيه است( و اقـم الصـلوة طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن الليل ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكرى للذاكرين ) .
البـتـه هـمـانگونه كه در ذيل آيه 48 سوره نساء گفتيم در حديث ديگرى آمده است كه اميد بـخـشترين آيه قرآن: آيه( ان الله لا يغفران يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء ) مى باشد.
اما با توجه به اينكه هر يك از اين آيات به زاويه اى از اين بحث نظر دارد و يك بعد از ابعاد آنرا بيان مى كند، تضادى با هم ندارد:
در واقع آيه مورد بحث از كسانى سخن مى گويد كه نمازهاى خود را به خوبى انجام مى دهـنـد، نـمـازى بـا روح و بـا حـضـور قـلب كـه آثـار گـنـاهـان ديـگـر را از دل و جانشان مى شويد.
امـا آيـه ديـگر از كسانى سخن مى گويد كه داراى چنين نمازى نيستند و تنها از در توبه وارد مى شوند پس اين آيه براى اين گروه و آن آيه براى آن گروه اميد بخش ترين آيه است.
چـه امـيـدى از ايـن بـيـشـتر كه انسان بداند هر گاه پاى او بلغزد و يا هوى و هوس بر او چيره شود (بدون اينكه اصرار بر گناه داشته باشد پايش به گناه كشيده شود) هنگامى كه وقت نماز فرا رسيد، وضو گرفت و در پيشگاه معبود به راز و نياز برخاست احساس شـرمـسـارى كـه از لوازم تـوجـه بـه خـدا اسـت نـسـبـت بـه اعمال گذشته به او دست داد گناه او بخشوده مى شود و ظلمت و تاريكيش از قلب او بر مى خيزد.
به دنبال برنامه انسانساز نماز و بيان تاثيرى كه حسنات در زدودن سيئات دارد در آيه بـعـد فرمان به (صبر) مى دهد، و مى گويد: (شكيبا باش كه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى كند)( و اصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ) .
گرچه بعضى از مفسران خواسته اند معنى صبر را در اينجا محدود به مورد نماز و يا اذيت و آزارهاى دشمنان در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كنند.
ولى روشن است كه هيچگونه دليلى بر محدود ساختن معنى صبر، در آيه مورد بحث نداريم بـلكـه يك مفهوم كلى و جامع را در بر دارد كه هر گونه شكيبائى را در برابر مشكلات، مـخـالفـتـهـا، آزارهـا، هـيـجـانـهـا، طـغـيـانـهـا و مـصـائب گـونـاگـون را شامل مى شود و ايستادگى در برابر تمام اين حوادث در مفهوم جامع صبر مندرج است.
(صـبـر) يـك اصـل كـلى و اسـاس اسلامى است كه در موردى از قرآن با نماز همراه ذكر شـده اسـت شـايـد بـه اين دليل كه نماز در انسان (حركت ) مى آفريند و دستور صبر، مـقاومت ايجاب مى كند، و اين دو يعنى (حركت ) و (مقاومت ) هنگامى كه دست به دست هم دهند عامل اصلى هر گونه پيروزى خواهند شد.
اصـولا هـيچگونه نيكى بدون ايستادگى و صبر ممكن نيست، چون بپايان رساندن كارهاى نـيـك حـتـمـا اسـتـقـامـت لازم دارد، و بـه هـمـيـن جـهـت در آيـه فـوق بـه دنـبـال امـر بـه صـبـر مـى فـرمـايـد خـداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند، يعنى نيكوكارى بدون صبر و ايستادگى ميسر نيست.
ذكـر ايـن نـكـته نيز لازم است كه مردم در برابر حوادث ناگوار به چند گروه تقسيم مى شوند.
1 - گروهى فورا دست و پاى خود را گم مى كنند و به گفته قرآن بنا بر جزع و فزع مى گذارند اذا مسه الشر جزوعا (معارج - 20).
2 - گـروه ديـگـرى دسـت و پـاى خـود را گـم نـمـى كـنـنـد و بـا تحمل و برد بارى در برابر حادثه مى ايستند.
3 - گروه ديگرى هستند كه علاوه بر تحمل و برد بارى، شكر گزارى هم دارند.
4 - گروه ديگرى هستند كه در برابر اينگونه حوادث عاشقانه به تلاش و كـوشـش بـر مـى خـيـزند و براى خنثى كردن اثرات منفى حادثه، طرح ريزى مى كنند، جـهـاد و پـيـكـار خـسـتـگـى نـاپـذيـر بـه خـرج مـى دهـنـد و تـا مشكل را از پيش پا بر ندارند آرام نمى گيرند.
خداوند به چنين صابرانى وعده پيروزى داده( ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين ) - انفال: 65).
و نـعمتهاى بهشتى را پاداش سراى ديگر آنها شمرده( و جزا هم بما صبروا جنة و حريرا ) - انسان: 12).
( فـلو لا كـان مـن القـرون من قبلكم أولوا بقية ينهون عن الفساد فى الأرض إلا قليلا ممن أنجينا منهم و اتبع الذين ظلموا ما أترفوا فيه و كانوا مجرمين ) (116)( و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و أهلها مصلحون ) (117)
ترجمه:
116 - چرا در قرون (و اقوام ) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتى نبودند كه از فساد در زمـيـن جـلوگـيـرى كنند، مگر اندكى از آنها كه نجاتشان داديم و آنها كه ستم مى كردند از تنعم و تلذذ پيروى كردند و گناهكار بودند (و نابود شدند).
117 - و چـنـيـن نـبـود كـه پروردگارت آباديها را به ظلم و ستم نابود كند در حالى كه اهلش در صدد اصلاح بوده باشند.
امل تباهى جامعه ها.
بـراى تـكـمـيـل بـحـثـهـاى گـذشـتـه در ايـن دو آيـه يـك اصـل اسـاسى اجتماعى كه ضامن نجات جامعه ها از تباهى است مطرح شده است، و آن اينكه در هر جامعه اى تـا زمـانـى كه گروهى از انديشمندان متعهد و مسئول وجود دارد كه در برابر مفاسد ساكت نمى نشينند، و به مبارزه بر مى خيزند، و رهبرى فكرى و مكتبى مردم را در اختيار دارند اين جامعه به تباهى و نابودى كشيده نمى شود.
امـا آن زمـان كـه بـى تـفاوتى و سكوت در تمام سطوح حكم فرما شد و جامعه در برابر عوامل فساد بى دفاع ماند، فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است.
در آيه نخست ضمن اشاره به اقوام پيشين كه گرفتار انواع بلاها شدند مى گويد
(چـرا در قرون و امتها و اقوام قبل از شما نيكان و پاكان قدرتمند و صاحب فكرى نبودند كـه از فـسـاد در روى زمـيـن جـلوگـيرى كنند)( فلو لا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد فى الارض ) .
بـعـد به عنوان استثناء مى گويد: مگر افراد اندكى كه آنها را نجات داديم( الا قليلا ممن انجينا منهم ) .
اين گروه اندك هر چند امر به معروف و نهى از منكر داشتند، اما مانند لوط و خانواده كوچكش و نـوح و ايـمـان آورندگان محدودش و صالح و تعداد كمى كه از او پيروى كرده بودند، آنچنان كم و اندك بودند كه توفيق بر اصلاح كلى جامعه نيافتند.
و بـه هـر حـال سـتـمـگـران كـه اكـثـريـت ايـن جـامـعـه هـا را تـشكيل مى دادند به دنبال ناز و نعمت و عيش و نوش رفتند و آنچنان مست باده غرور و تنعم و لذات شدند كه دست به انواع گناهان زدند( و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين ) .
سـپـس بـراى تاءكيد اين واقعيت، در آيه بعد اضافه مى فرمايد: اينكه مى بينى خداوند اين اقوام را به ديار عدم فرستاد به خاطر آن بود كه مصلحانى در مـيـان آنها نبودند، زيرا (خداوند هرگز قوم و ملت و شهر و ديارى را به خاطر ظلم و سـتـمـش نـابـود نـمـى كند اگر آنها در راه اصلاح گام بردارند)( و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون ) .
چه اينكه در هر جامعهاى معمولا ظلم و فسادى وجود دارد، اما مهم اين است كه مردم احساس كنند كـه ظـلم و فـسـادى هست و در طريق اصلاح باشند و با چنين احساس و گام برداشتن در راه اصـلاح، خـداونـد بـه آنـان مـهـلت مـى دهـد و قـانـون آفـريـنـش بـراى آنـهـا حـق حـيـات قائل است.
اما همين كه اين احساس از ميان رفت و جامعه بى تفاوت شد و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت آنگاه است كه ديگر در سنت آفرينش حق حياتى براى آنها وجود ندارد اين واقعيت را با يك مثال روشن مى توان بيان كرد:
در بـدن انـسـان، نـيـروى مـدافـع مـجهزى است به نام (گلبولهاى سفيد خون ) كه هر مـيـكـرب خـارجـى از طـريـق هـوا، آب و غـذا و خـراشـهـاى پـوسـت بـه داخـل بدن هجوم كند اين سربازان جانباز در برابر آنها ايستادگى كرده و نابودشان مى كنند و يا حداقل جلو توسعه و رشد آنها را مى گيرند.
بـديـهـى اسـت اگـر يـك روز ايـن نـيـروى بـزرگ دفـاعـى كـه از مـليـونـهـا سـربـاز تـشـكـيـل مـى شود دست به اعتصاب بزند و بدن بى دفاع بماند چنان ميدان تاخت و تاز ميكربهاى مضر، مى شود كه به سرعت انواع بيماريها به او هجوم مى آورند.
كل جامعه انسانى نيز چنين حالى را دارد اگر نيروى مدافع كه همان (اولوا بقيه ) بوده بـاشد از آن برچيده شود ميكربهاى بيمارى زاى اجتماعى كه در زواياى هر جامعه اى وجود دارد به سرعت نمو و تكثير مثل كرده، جامعه را سر تا پا بيمار مى كنند.
نقش (اولوا بقيه ) در بقاى جوامع آنقدر حساس است كه بايد گفت: بدون آنها حق حيات از آنان سلب مى شود و اين همان چيزى است كه آيات فوق به آن اشاره دارد.
اولوا بقيه چه كسانى هستند
(اولوا) بـه مـعـنـى صاحبان و بقيه به معنى باقيمانده است و معمولا اين تعبير در لغت عـرب بـه مـعـنـى اولوا الفـضل (صاحبان فضيلت و شخصيت و نيكان و پاكان ) گفته مى شـود زيـرا انـسـان مـعمولا اجناس بهتر و اشياء نفيستر را ذخيره مى كند و نزد او باقى مى ماند و به همين جهت اين كلمه مفهوم نيكى و نفاست را با خود دارد.
و از ايـن گـذشـتـه هـمـواره در ميدان مبارزات اجتماعى آنها كه ضعيفترند، زودتر از صحنه خـارج مـى شـوند يا نابود مى گردند، و تنها آنها باقى مى مانند كه از نظر تفكر و يا نيروى جسمانى قويترند، و به همين دليل باقيماندگان نيرومندانند، به همين جهت در عرب ايـن ضـرب المـثـل وجـود دارد كـه مـى گـويـنـد فـى الزوايـا خـبـايـا و فـى الرجـال بـقـايـا (در زاويـه هـا هـنـوز مـسـائل مـخـفـى وجـود دارد و در مـيـان رجال، شخصيتهائى باقيمانده ).
و نيز به همين دليل كلمه (بقيه ) كه در سه مورد از قرآن مجيد آمده است همين مفهوم را در بر دارد: در داستان طالوت و جالوت در قرآن مجيد مى خوانيم:
( ان آيـة مـلكـه ان يـاتـيـكـم التـابـوت فـيـه سـكـيـنـة مـن ربـكـم و بـقـيـة مـمـا تـرك آل موسى ) : (نشانه حقانيت حكومت طالوت اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد هـمـان صـنـدوقـى كه يادگارى نفيس خاندان موسى و هارون در آنست و مايه آرامش شما است ).
و نـيـز در داسـتـان شعيب در همين سوره خوانديم كه به قومش گفت:( بقية الله خير لكم ان كنتم مؤ منين ) (هود - 86).
و اينكه در پارهاى از تعبيرات نام (بقية الله ) بر مهدى موعود (عليهاالسلام ) گذارده شـده نـيـز اشـاره به همين موضوع است، زيرا او يك وجود پر فيض و ذخيره بزرگ الهى اسـت كـه بـراى بـر چـيـدن بـسـاط ظـلم و بـيـدادگـرى در جـهـان و بـر افـراشـتـن پرچم عدل و داد نگاهدارى شده است
و از ايـنـجـا روشن مى شود كه چه حق بزرگى اين شخصيتهاى ارزشمند و مبارزه كنندگان با فساد و (اولوا بقيه ها) بر جوامع بشرى دارند چرا كه آنها رمز بقاء و حيات ملتها و نجات آنها از نابودى و هلاكتند!
نكته ديگرى كه در آيه فوق جلب توجه مى كند اين است كه قرآن مى گويد: خداوند هيچ شـهـر و آبـادى را بـه ظـلم و سـتم نابود نمى كند در حالى كه اهلش (مصلح ) باشند. تـوجـه بـه تـفـاوت (مـصـلح ) و (صـالح ) ايـن نـكـتـه را روشن مى سازد كه تنها (صـلاحـيـت ) ضامن بقاء نيست بلكه اگر جامعه اى صالح نباشد ولى در مسير اصلاح گام بردارد او نيز باز حق بقاء و حيات دارد، ولى آن روز كه نه صالح بود و نه مصلح، از نظر سنت آفرينش حق حيات براى او نيست و به زودى از ميان خواهد رفت.
بـه تعبير ديگر هر گاه جامعه اى ظالم بود اما به خود آمده و در صدد اصلاح باشد چنين جامعه اى مى ماند، ولى اگر ظالم بود و در مسير اصلاح و پاكسازى نبود، نخواهد ماند.
نـكـتـه ديـگر اينكه يكى از سرچشمه هاى ظلم و جرم در آيات فوق پيروى از هوسرانى و لذت پـرسـتـى و عـيـش و نـوشـهـا ذكر شده كه در قرآن از آن تعبير به (اتراف ) مى شود.
اين تنعم و تلذذ بيقيد و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است كه در طبقات تصيح توسط اسماعيل در ابتداى كار پاك شود
مـرفـه جـامـعـه هـا به وجود مى آيد، چرا كه مستى شهوت آنها را از پرداختن به ارزشهاى اصيل انسانى و درك واقعيتهاى اجتماعى باز مى دارد و غرق عصيان و گناه مى سازد.
( و لو شاء ربك لجعل الناس أمة وحدة و لا يزالون مختلفين ) (118)( إلا من رحم ربك و لذلك خلقهم و تمت كلمة ربك لا ملا ن جهنم من الجنة و الناس أجمعين ) (119)
ترجمه:
118 - و اگـر پـروردگـارت مـى خـواسـت هـمه مردم را امت واحده (بدون هيچگونه اختلاف ) قرار مى داد، ولى آنها همواره مختلفند.
119 - مـگـر آنـچـه پـروردگـارت رحـم كـنـد و بـراى هـمـين (پذيرش رحمت و در سايه آن تكامل ) آنها را آفريد و فرمان پروردگارت قطعى است كه جهنم را از (سركشان و طاغيان ) جن و انس پر خواهم كرد.
در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى از سـنـن آفـريـنش كه در واقع زير بناى ساير مـسـائل مـربـوط بـه انسان است اشاره شده و آن مساله اختلاف و تفاوت در ساختمان روح و جسم و فكر و ذوق و عشق انسانها، و مساله آزادى اراده و اختيار است.
مـى فرمايد: اگر خدا مى خواست، همه مردم را امت واحده قرار مى داد ولى خداوند چنين كارى را نـكـرده و هـمـواره انـسـانـهـا بـا هـم اخـتـلاف دارنـد( و لو شـاء ربـك لجعل الناس امة واحدة و لا يزالون مختلفين ) .
تـا كـسـى تـصـور نـكـنـد تـاكـيـد و اصـرار پـروردگـار در اطـاعـت فـرمـانـش دليل بر اين است كه او قادر بر اين نبود كه همه آنها را در يك مسير و در يك برنامه معين قرار دهد.
آرى هيچ مانعى نداشت كه او به حكم اجبار و الزام، همه انسانها را يكنواخت و مؤ من به حق و مجبور بر قبول ايمان بيافريند.
ولى نـه چـنـيـن ايـمانى فايده اى داشت، و نه چنان اتحاد و هماهنگى، ايمان اجبارى كه از روى انـگـيـزه هـاى غـيـر ارادى بـرخـيـزد، نـه دليـل بـر شـخـصـيـت اسـت و نـه وسـيـله تـكـامـل، و نـه مـوجـب پـاداش و ثـواب، درسـت بـه ايـن مـيـمـانـد كـه خـداونـد زنـبـور عـسـل را چـنـان آفـريـده كـه بـه حـكـم الزام غـريـزه بـه دنبال جمع آورى شيره گلها مى رود، و پشه مالاريا را آنچنان قرار داده كه تنها در مردابها لانه مى كند و هيچكدام در اين راه از خود اختيارى ندارند.
اصـولا ارزش و امـتـياز انسان و مهمترين تفاوت او با موجودات ديگر داشتن همين موهبت آزادى اراده و اخـتـيار است، همچنين داشتن ذوقها و سليقه ها و انديشه هاى گوناگون و متفاوت كه هر كدام بخشى از جامعه را مى سازد، و بعدى از ابعاد آن را تامين مى كند.
از طرفى هنگامى كه آزادى اراده آمد، اختلاف در انتخاب عقيده و مكتب، طبيعى است، اختلافى كـه سـبـب مـى شـود گـروهـى راه حـق را بـپـذيـرنـد و گـروه ديـگـرى راه باطل را، مگر اينكه انسانها تربيت شوند و در دامان رحمت پروردگار و با استفاده از مواهب او تـعليمات صحيح ببينند، در اين هنگام با تمام تفاوتهائى كه دارند و با حفظ آزادى و اختيار، در راه حق گام خواهند گذارد هر چند در همين مسير نيز تفاوتهائى خواهند داشت.
بـه همين جهت در آيه بعد مى فرمايد: مردم در پذيرش حق با هم اختلاف دارند مگر آنها كه مشمول رحمت پروردگارند( الا من رحم ربك ) .
ولى ايـن رحـمت الهى مخصوص گروه معينى نيست، همه مى توانند (بشرط اينكه بخواهند) از آن اسـتـفاده كنند، اصلا خداوند مردم را براى پذيرش اين رحمت و موهبت آفريده( و لذلك خلقهم ) .
آنـها كه بخواهند در زير اين چتر رحمت الهى قرار بگيرند راه براى آنها باز است رحمتى كه از طريق تشخيص عقل و هدايت انبياء و كتب آسمانى به همه مردم افاضه شده است.
و هـر گـاه از ايـن رحـمـت و مـوهـبت استفاده كنند درهاى بهشت و سعادت جاويدان به روى آنها گشوده خواهد شد.
در غـيـر اين صورت فرمان خدا صادر شده است كه جهنم را از سركشان و طاغيان جن و انس پر مى كنم( و تمت كلمة ربك لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت:
1 - آزادى اراده اساس آفرينش انسان و دعوت همه انبياء است، و اصولا بدون آن انسان حتى يـك گـام در مـسـيـر تـكـامـل (تـكـامـل انـسـانـى و مـعـنـوى ) پـيـش نـخـواهـد رفـت، بـه هـمين دليـل در آيـات متعددى از قرآن تاكيد شده است كه اگر خداوند مى خواست همه را به اجبار هدايت مى كرد، اما چنين نخواست.
كـار خـداونـد تـنـهـا دعـوت بـه مـسـير حق و نشان دادن راه، و علامتگذارى، و هشدار دادن در برابر بيراهه، و تعيين كردن راهبر، و برنامه طى طريق است.
قـرآن مـى گـويـد: ان عـليـنـا للهـدى! بـر مـا نـشـان دادن راه اسـت (سـوره ليل آيه 12).
و نيز مى گويد( انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر ) : تو فقط يادآورى كننده اى نه اجبار كننده (سوره غاشيه آيه 21).
و در سوره (شمس آيه 8) مى فرمايد:( فالهمها فجورها و تقواها ) :
خداوند انسانرا آفريد و راه فجور و تقوا را به او الهام كرد.
و نـيـز در سـوره انـسـان آيـه 4 مـى خـوانـيـم:( انـا هـديـنـاه السـبـيل اما شاكرا و اما كفورا ) : ما راه را به انسان نشان داديم يا شكر گذارى مى كند و يا كفران؟
بـنـابـراين آيات مورد بحث از روشنترين آياتى است كه بر آزادى اراده انسان و نفى مكتب جبر تاكيد مى كند و دليل بر آن است كه تصميم نهائى با خود انسان است.
2 - درباره هدف آفرينش در آيات قرآن بيانات مختلفى آمده است كه در( خلقت الجن و الانس الا ليـعبدون ) : من جن و انس را نيافريديم مگر اينكه مرا پرستش كنند (ذاريات - 56) يعنى در مكتب بندگى و عبادت تكامل يا بند، و به عاليترين مقام انسانيت در اين مكتب برسند.
در جـاى ديـگـر مى خوانيم( الذى خلق الموت و الحياة ليبلوكم ايكم احسن عملا ) : آن خدائى كه مـرگ و زنـدگـى را آفـريـد تـا شـمـا را بـيـازمـايـد تـا كـدامـيـن بـهـتـر عـمـل مـى كـنـيـد (يـعـنـى آزمـايـشـى آمـيـخـتـه بـا پـرورش و در نـتـيـجـه تكامل ) - سوره ملك آيه 2.
و در آيـه مـورد بـحـث مى فرمايد( و لذلك خلقهم ) : براى پذيرش رحمت، رحمتى آميخته با هدايت و قدرت بر تصميم گيرى، مردم را آفريد.
همانگونه كه ملاحظه مى كنيد، همه اين خطوط به يك نقطه منتهى مى شود و آن پرورش و هدايت و پيشرفت و تكامل انسانها است كه هدف نهائى آفرينش محسوب مى شود.
هـدفـى كه بازگشتش به خود انسان است، نه به خدا، زيرا او وجودى است بى نهايت از تـمـام جـهـات، و چـنـين وجودى كمبود در آن راه ندارد تا بخواهد با آفرينش خلق، كمبود و نيازى را برطرف سازد.
3 - در ذيـل آيه اخير، فرمان مؤ كد خداوند دائر به پر كردن جهنم از جن و انس مى خوانيم ولى بديهى است كه اين فرمان حتمى تنها يك شرط دارد و آن بيرون رفتن از دايره رحمت الهى و پشت پا زدن به هدايت و راهنمائى فرستادگان او است، و به اين ترتيب اين آيه نه تنها دليل بر مكتب بر جبر نخواهد بود، بلكه تاكيد مجددى است بر اختيار.
( و كـلا نقص عليك من أنباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك و جأك فى هذه الحق و موعظة و ذكرى للمؤ منين ) (120) (و قل للذين لا يؤ منون اعملوا على مكانتكم إنا عملون ) (121)( و انتظروا إنا منتظرون ) (122)( و لله غيب السموت و الا رض و إليه يرجع الا مر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغفل عما تعملون ) (123)
ترجمه:
120 - مـا از هـر يـك از سرگذشتهاى انبياء را براى تو باز گو كرديم تا قلبت آرام (و اراده ات قـوى ) گـردد و در ايـن (اخـبـار و سرگذشتها) حق و موعظه و تذكر براى مؤ منان آمده است.
121 - و بـه آنـهـا كه ايمان نمى آورند بگو هر چه در قدرت داريد انجام دهيد ما هم انجام مى دهيم؟.
122 - و انتظار بكشيد ما هم منتظريم!
123 - و بـراى خـدا اسـت غـيـب (و اسـرار نهان ) آسمانها و زمين و همه كارها به او باز مى گـردد، او را پـرسـتـش كـن و بـر او تـوكـل نـمـا و پـروردگـارت غافل از كارهائى كه مى كنيد نيست.
مطالعه سرگذشت پيشينيان چهار اثر دارد
در ايـن آيـه آيـات سـوره هـود بـا آن پـايـان مـى پـذيـرد يـك نتيجه گيرى كلى از مجموع بحثهاى سوره بيان شده است و از آنجا كه قسمت عمده اين سوره داستانهاى عبرت انگيز پيامبران و اقوام پيشين بود، نتائج گرانبهاى ذكر اين داستانها را در چهار موضوع خلاصه مى كند:
نـخـسـت مـى گـويـد: مـا سر گذشتهاى گوناگون پيامبران را براى تو بيان كرديم تا قـلبـت را مـحـكـم كـنـيـم و اراده ات را قـوى و ثـابـت( و كـلا نـقـص عـليـك مـن انـبـاء الرسل ما نثبت به فؤ ادك ) .
كـلمه كلا اشاره به تنوع اين سرگذشتها است كه هر كدام به نوعى از جبهه گيريها در بـرابـر انـبياء اشاره مى كند و نوعى از انحرافات و نوعى از مجازاتها را، و اين تنوع، اشعه روشنى بر ابعاد زندگى انسانها مى اندازد.
تـثـبـيت قلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تقويت اراده او كه در اين آيه به آن اشاره شده يك امر كاملا طبيعى است، زيرا مخالفتهاى سرسختانه دشمنان لجوج و بيرحم، خـواه و نـاخـواه در قـلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اثر مى گذاشت كه او هم انسان و بشر بود.
امـا براى اينكه هرگز كمترين گرد و غبار نوميدى و ياس بر قلب پاك او ننشيند، و اراده آهـنـيـنش از اين مخالفتها و كارشكنيها به ضعف نگرايد، خداوند داستانهاى انبياء و مشكلات كـار آنـهـا و مقاومتهايشان را در برابر اقوام لجوج و پيروزى آنها را يكى پس از ديگرى شـرح مـى دهـد، تـا روح و دل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و همچنين مؤ منانى كه دوشـادوش او در ايـن پـيـكـار بـزرگ شـركـت دارنـد، هـر روز قـويـتـر از روز قبل باشد.
سـپـس بـه دومـيـن نـتـيـجـه بزرگ بيان اين داستانها اشاره كرده، مى گويد: در اين اخبار پـيـامـبـران حـقـايـق و واقـعـيـتـهـاى مـربـوط بـه زنـدگـى و حـيـات، پـيـروزى و شـكست، عوامل موفقيت و تيره روزى، همگى براى تو آمده است( و جائك فى هذه الحق ) .
سـومـيـن و چـهـارمـيـن اثر چشمگير بيان اين سرگذشتها آن است كه براى مؤ منان موعظه و اندرز، تذكر و يادآورى است( و موعظة و ذكرى للمؤمنين )
جـالب ايـنـكـه نويسنده المنار در ذيل اين آيه مى گويد: در اين آيه معجزه ايجاز و اختصار آنـچـنـان اسـت كه گوئى تمام اعجاز سرگذشتهاى گذشته را در خود جمع كرده و با چند جمله كوتاه همه فوائد آنها را بيان نموده است.
و به هر حال اين آيه بار ديگر تاكيد مى كند كه تواريخ قرآن را نبايد سرسرى شمرد و يا به عنوان يك سرگرمى از آن براى شنوندگان استفاده كرد چرا كه مجموعه اى است از بـهترين درسهاى زندگى در تمام زمينه ها و راهگشائى است براى همه انسانهاى امروز و فردا.
سـپـس بـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دسـتـور مـى دهـد كـه تـو نـيـز در مقابل سرسختيها و لجاجتهاى دشمن همان بگو كه بعضى از پيامبران پيشين به اين افراد مـى گـفـتـنـد: بـه آنـهـا كـه ايـمـان نمى آورند بگو هر چه در قدرت داريد انجام دهيد و از هـيـچـكـارى فـرو گـذار نـكـنـيـد مـا هـم آنـچـه در تـوان داريـم انـجـام خـواهـيـم داد( و قل للذين لا يؤ منون اعملوا على مكانتكم انا عاملون ) .
شـمـا در انـتظار باشيد و ما هم انتظار مى كشيم تا ببينيم كدامين پيروز مى شوند و كدامين شكست مى خورند( و انتظروا انا منتظرون ) .
شـمـا در انـتظار خام شكست ما باشيد و ما در انتظار واقعى عذاب الهى براى شما هستيم كه يا از دست ما خواهيد كشيد و يا مستقيما از طرف خدا!
ايـن گـونـه تـهـديدها كه به صورت امر ذكر مى شود در موارد ديگرى از قرآن نيز به چـشم مى خورد مانند( اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصير ) : هر كار مى خواهيد بكنيد، خدا از اعمال شما آگاه است (سوره فصلت آيه 40)
و در مـورد شـيـطـان مـى خـوانـيم( و استفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجـلك ) : بـا صـداى خـود آنها را به حركت در آور و لشگر سواره و پياده خود را به سوى آنها بفرست (سوره اسراء آيه 64).
بـديـهـى اسـت هـيـچيك از اين صيغه هاى امر براى وادار كردن به كار نيست بلكه همه آنها جنبه تهديد دارد.
آخـريـن آيـه ايـن سـوره بـه بـيـان تـوحـيـد (تـوحـيـد عـلم و تـوحـيـد افـعـال و توحيد عبادت ) مى پردازد همانگونه كه آيات آغاز اين سوره از علم توحيد سخن مى گفت.
در حـقـيقت در اين آيه انگشت روى سه شعبه از توحيد گذاشته شده است نخست توحيد علمى پروردگار، غيب آسمانها و زمين مخصوص خدا است و او است كه از همه اسرار آشكار و نهان با خبر است( و لله غيب السماوات و الارض )
و غـيـر او علمش محدود و در عين محدوديت از ناحيه تعليم الهى است، بنابراين علم نامحدود، آن هم علم ذاتى، نسبت به تمام آنچه در پهنه زمين و آسمان قرار دارد، مخصوص ذات پاك پروردگار است.
و از سوى ديگر زمام تمام كارها در كف قدرت او است، همه چيز به سوى او باز مى گردد( و اليه يرجع الامر كله ) .
و اين مرحله توحيد افعالى است.
سـپـس نتيجه مى گيرد اكنون كه آگاهى نامحدود و قدرت بى پايان، مخصوص ذات پاك او است و بازگشت هر چيز به سوى او مى باشد، تنها او را پرستش كن( فاعبده ) .
و فقط بر او توكل نما( و توكل عليه ) .
و اين مرحله توحيد عبادت است.
و از آنـچـه نـافـرمـانى و سركشى و طغيان و گناه است، بپرهيز، چرا كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست( و ما الله بغافل عما تعملون ) .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - علم غيب مخصوص خدا است.
هـمـانـگـونـه كـه در جـلد هـفـتـم ذيـل آيـه 188 اعـراف و در جـلد پـنـجـم ذيل آيه 50 سوره انعام مشروحا بيان كرديم جاى ترديد نيست كه آگاهى بر اسرار نهان و اسـرار گـذشـتـه و آيـنـده مـخـصـوص خـداوند است، آيات مختلف قرآن نيز بر اين حقيقت گواهى مى دهد، او در اين صفت تنها است و هيچكس شبيه و مانند او نيست.
و اگـر مى بينيم در پاره اى از آيات قرآن، بخشى از علم غيب به پيامبران نسبت داده شده و يـا در آيـات و روايـات فـراوانـى درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و على (عليهاالسلام ) و ائمه معصومين (عليهمالسلام ) مى خوانيم كه آنها گاهى از حوادث آينده و از اسرار نهان خبر مى دادند بايد دانست كه آن هم به تعليم الهى است.
او اسـت كـه در هر مورد صلاح بداند، قسمتى از اسرار غيب را به بندگان خاصش تعليم مـى دهـد اما اين علم، نه ذاتى است و نه نامحدود، بلكه از طريق تعليم الهى است و محدود به مقدارى است كه او اراده كرده است.
و بـا ايـن تـوضـيح پاسخ تمام بد گويانى كه عقيده شيعه را در زمينه علم غيب به باد انتقاد گرفته اند كه پيامبران و امامان را عالم الغيب مى دانند روشن مى گردد.
نه تنها خداوند اسرار غيب را در مورد لازم به پيامبران و امامان تعليم مى دهد بلكه گاهى بـه غـيـر پـيـامـبـر و امـام نيز چنين تعليمى مى دهد همانگونه كه در داستان مادر موسى در قـرآن مى خوانيم كه خداوند به او گفت نترس و اندوه به خود راه مده، ما اين كودك را به تو باز مى گردانيم و او را از پيامبران قرار مى دهيم( و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين ) (قصص آيه 7).
حـتـى گـاهى پرندگان و جانداران ديگر به خاطر ضرورتهاى زندگى، آگاهيهائى از اسـرار نـهـان و حـتـى از آيـنـده نـسـبـتـا دور پـيـدا مـى كـنـنـد كـه تـصـورش بـراى مـا مشكل و پيچيده است، و به اين ترتيب بعضى از مسائلى كه براى ما غيب محسوب مى شود، براى آنها غيب نيست.
2 - عبادت مخصوص او است.
در آيـه فوق دليل لطيفى بر اختصاص پرستش به خدا بيان شده است، و آن اينكه اگر پرستش به خاطر عظمت و صفات جمال و جلال باشد، اين صفات بيش از همه در خدا است، و ديـگـران در بـرابـر او نـاچـيـزند، بزرگترين نشانه عظمت، علم نامحدود و قدرت بى پايان است كه آيه فوق مى گويد هر دو مخصوص او است و اگر پرستش به خاطر پناه بردن در حل مشكلات به معبود باشد، چنين كـارى در مـورد كسى شايسته است كه از همه نيازها و احتياجهاى بندگان و از اسرار غيب و نـهـان آنـهـا بـا خـبـر اسـت و توانائى بر اجابت دعوت و انجام خواسته ها دارد، و به همين دليل توحيد صفات، سبب توحيد عبادت مى گردد (دقت كنيد).
3 - بـعـضـى از مـفـسران گفته اند كه تمام سير انسان در طريق عبوديت پروردگار در دو جـمـله در آيـه فوق خلاصه شده: فاعبده و توكل عليه چرا كه عبادت خواه عبادت جسمانى بـاشد مانند عبادات معمولى و يا عبادت روحانى باشد مانند تفكر در عالم آفرينش و نظام اسرار هستى، آغاز اين سير است.
و توكل يعنى واگذارى مطلق به خدا و سپردن همه چيز بدست او كه يكنوع فناء فى الله محسوب مى شود، آخرين نقطه اين سير مى باشد.
در تـمام اين مسير از آغاز تا انتها توجه به حقيقت توحيد صفات، رهروان اين راه را يارى مى دهد، و به تلاش و تكاپوى آميخته با عشق وا مى دارد.
پروردگارا! چنان كن كه ترا با صفات جلال و جمالت بشناسيم.
و چنان كن كه با آگاهى به سوى تو حركت كنيم.
پـروردگـارا! بـه مـا تـوفـيـقـى ده كـه مـخلصانه ترا پرستش كنيم و عاشقانه به تو توكل نمائيم.
پـروردگـارا! در ايـن بـرهـه از زمـان كـه پـس از انـقلاب شكوهمند اسلامى ما مشكلات روز افزون از هر سو ما را احاطه كرده، و دشمنان براى خاموش كردن نور اين انقلاب تلاش و كـوشـش مـى كـنـنـد، تـنـهـا امـيـد مـا تـوئى، و تـكـيـه گـاه بـراى حل اين مشكلات ذات پاك تو است.
پروردگارا! اين ما نبوديم كه راه را تا بدينجا پيموديم، بلكه تاييدات آشكار و نهان تو بود كه در همه جا ما را در رسيدن به اين مرحله توان بخشيد،
در باقيمانده راه نيز ما را از اين موهبت بزرگ محروم مفرما و لطف خاصت را از ما دريغ مدار و بـه مـا نـيـز تـوفـيـق مـرحـمـت كـن كه بتوانيم اين تفسير را كه دريچه تازه اى به كتاب بزرگ آسمانيت مى گشايد بپايان برسانيم. (پايان سوره هود)
مقدمه
(داراى 111 آيه كه همه در مكه نازل شده است )
قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره ذكر چند امر لازم است:
1 - در ايـنـكـه ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده اسـت در مـيـان مـفـسـران، بـحـث و اشـكـال نـيـسـت، تنها از ابن عباس نقل شده كه چهار آيه آن (سه آيه نخست و آيه هفتم ) در مدينه نازل گرديده.
ولى دقـت در پـيوند اين آيات با آيات ديگر اين سوره نشان مى دهد كه نمى توان آنها را از بقيه تفكيك كرد، بنابراين احتمال نزول اين چهار آيه در مدينه بسيار ضعيف است.
2 - تمام آيات اين سوره جز چند آيه كه در آخر آن آمده سر گذشت جالب و شيرين و عبرت انـگـيـز پـيـامـبـر خـدا يـوسـف (عليهاالسلام ) را بـيـان مـى كـنـد و بـه هـمـيـن دليل اين سوره بنام يوسف ناميده شده است و نيز و به همين جهت از مجموع 27 بار ذكر نام يـوسـف در قـرآن 25 مـرتـبـه آن در اين سوره است، و فقط دو مورد آن در سوره هاى ديگر (سوره غافر آيه 34 و انعام آيه 84) مى باشد.
محتواى اين سوره بر خلاف سوره هاى ديگر قرآن همگى به هم پيوسته و بيان فرازهاى مختلف يك داستان است، كه در بيش از ده بخش با بيان فوق العاده گويا، جذاب، فشرده، عميق و مهيج آمده است.
گر چه داستان پردازان بى هدف، و يا آنها كه هدفهاى پست و آلوده اى دارند سعى كرده انـد از ايـن سـرگـذشـت آمـوزنـده يـك داستان عشقى محرك براى هوسبازان بسازند و چهره واقـعـى يـوسـف و سـرگـذشـت او را مـسـخ كـنـنـد، و حـتـى در شكل يك فيلم عشقى به روى پرده سينما بياورند ولى قرآن كه همه چيزش الگو و اسوه است، در لابلاى اين داستان عاليترين درسهاى عفت و خويشتن دارى و تقوى و ايمان و تسلط بر نفس را منعكس ساخته آنچنان كه هر انسانى - هر چند، بارها آنرا خوانده باشد - باز به هنگام خواندنش بى اختيار تحت تاثير جذبه هاى نيرومندش قرار مى گيرد.
و به همين جهت قرآن نام زيباى احسن القصص (بهترين داستانها) را بر آن گذارده است، و در آن براى اولواالالباب (صاحبان مغز و انديشه ) عبرتها بيان كرده است.
3 - دقـت در آيـات اين سوره اين واقعيت را براى انسان روشنتر مى سازد كه قرآن در تمام ابـعـادش مـعـجـزه اسـت، چـرا كه قهرمانهائى كه در داستانها معرفى مى كند - قهرمانهاى واقعى و نه پندارى - هر كدام در نوع خود بى نظيرند.
ابراهيم قهرمان بت شكن با آن روح بلند و سازش ناپذير در برابر طاغوتيان.
نوح آن قهرمان صبر و استقامت و پايمردى و دلسوزى در آن عمر طولانى و پربركت.
موسى آن قهرمان تربيت يك جمعيت لجوج در برابر يك طاغوت عصيانگر.
يـوسـف آن قـهـرمـان پاكى و پارسائى و تقوى، در برابر يك زن زيباى هوسباز و حيله گر.
و از ايـن گـذشته قدرت بيان وحى قرآنى در اين داستان آنچنان تجلى كرده كه انسان را بـه حـيـرت مـى انـدازد، زيـرا ايـن داسـتـان چـنـانـكـه مـى دانـيـم در پـاره اى از مـوارد بـه مسائل بسيار باريك عشقى منتهى مى گردد، و قرآن بى آنكه آنها را درز بگيرد، و از كنار آن بگذرد تمام اين صحنه ها را با ريزه كاريهايش طورى بيان مى كند كه كمترين احساس مـنـفـى و نامطلوب در شنونده ايجاد نمى گردد، در متن تمام قضايا وارد مى شود اما در همه جا اشعه نيرومندى از تقوا و پاكى، بحثها را احاطه كرده است.
4 - داستان يوسف قبل از اسلام و بعد از آن
بدون شك قبل از اسلام نيز داستان يوسف در ميان مردم مشهور و معروف بوده است، چرا كه در تـورات در چـهـارده فـصـل از سـفـر پـيـدايـش (از فصل 37 تا 50) اين داستان مفصلا ذكر شده است.
البـتـه مـطـالعـه دقـيـق ايـن چـهارده فصل نشان مى دهد كه آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسيارى با قرآن مجيد دارد و مقايسه اين تفاوتها نشان مى دهد كه تا چه حد آنچه در قرآن آمـده پـيـراسـته و خالص و خالى از هر گونه خرافه مى باشد و اينكه قرآن به پيامبر مـى گـويـد: پـيـش از ايـن از آن غافل بودى (بنابر اينكه منظور از احسن القصص داستان يـوسـف بـاشـد) اشاره به عدم آگاهى پيامبر از واقعيت خالص اين سرگذشت عبرت انگيز است.
از تورات كنونى چنين بر مى آيد كه يعقوب هنگامى كه پيراهن خون آلود يوسفرا ديد چنين گـفـت: ايـن قـبـاى پسر من است و جانور درنده او را خورده يقين كه يوسف دريده شده است - پـس يـعـقـوب جـامه هاى خود را دريد و پلاس به كمرش بست و روزهاى بسيارى از براى پسرش نوحه گرى نمود - و تمامى پسران و تمامى دخترانش از براى تسلى دادن به او برخاستند، اما او را تسلى گرفتن امتناع نمود و گفت به پسر خود به قبر محزونا فرود خواهم رفت.
در حالى كه قرآن مى گويد: يعقوب با هوشيارى و فراست از دورغ فرزندان آگاه شد و در ايـن مـصـيـبـت جـزغ و فـزع و بـى تـابى نكرد، بلكه آنچنان كه سنت انبياء است با آن مـصـيبت برخورد صبورانه اى داشت هر چند قلبش مى سوخت و اشكش جارى مى شد و طبعا از كـثـرت گـريـه چـشـمـش را از دسـت داد ولى بـه تـعـبـيـر قـرآن بـا صـبـر جميل و با خويشتن دارى (كظيم ) سعى كرد از كـارهـائى هـمـچـون دريـدن جـامـه و نـوحه گرى و پلاس به كمر بستن كه علامت عزادارى مخصوص بود خوددارى كند.
بهر حال بعد از اسلام نيز اين داستان در نوشته هاى مورخين شرق و غرب گاهى با شاخ و بـرگـهـاى اضـافـى آمـده اسـت در شـعـر فـارسـى نخستين قصه يوسف و زليخا را به فردوسى نسبت مى دهند و پس از او يوسف و زليخاى شهاب الدين عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او، يوسف و زليخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است.
5 - چـرا بر خلاف سرگذشتهاى ساير انبياء داستان يوسف يكجا بيان شده است؟ - يكى از ويـژگـيـهـاى داسـتـان يـوسـف ايـن است كه همه آن يكجا بيان شده، بخلاف سرگذشت سـاير پيامبران كه بصورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گرديده است.
اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كـه دارد پـيـونـد اسـاسـى آن را از هـم مـى بـرد، و بـراى نـتـيـجـه گـيـرى كـامـل همه بايد يكجا ذكر شود، فى المثل داستان خوب يوسف و تعبيرى كه پدر براى آن ذكر كرد كه در آغاز اين سوره آمده بدون ذكر پايان داستان مفهومى ندارد.
لذا در اواخـر ايـن سـوره مى خوانيم، هنگامى كه يعقوب و برادران يوسف به مصر آمدند و در بـرابـر مـقـام پـر عـظـمـت او خضوع كردند، يوسف رو به پدر كرد و گفت: يا ابت هذا تـاويـل رؤ يـاى مـن قـبـل قـد جـعـلهـا ربـى حـقـا: پـدرم! ايـن تاويل همان خوابى است كه در آغاز ديدم خداوند آن را به واقعيت پيوست (آيه 100).
ايـن نـمـونـه پـيوند ناگسستنى آغاز و پايان اين داستان را روشن مى سازد، در حالى كه داسـتـانـهـاى پـيـامـبـران ديـگـر ايـن چـنـيـن نـيـسـت و هـر يـك از فـرازهـاى آن مـسـتـقـلا قابل درك و نتيجه گيرى است.
يـكـى ديـگر از ويژگيهاى اين سوره آنست كه داستانهاى ساير پيامبران كه در قرآن آمده معمولا بيان شرح مبارزاتشان با اقوام سركش و طغيانگر است كه سرانجام گروهى ايمان مى آوردند و گروه ديگرى به مخالفت خود تا سر حد نابودى به مجازات الهى ادامه مى دادند.
امـا در داسـتـان يـوسـف، سـخـنـى از اين موضوع به ميان نيامده است بلكه بيشتر بيانگر زنـدگانى خود يوسف و عبور او از كورانهاى سخت زندگى است كه سرانجام به حكومتى نيرومند تبديل مى شود كه در نوع خود نمونه بوده است.
6 - فضيلت سوره يوسف.
در روايـات اسـلامـى بـراى تـلاوت ايـن سـوره فـضـائل مـخـتـلفى آمده است از جمله در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: من قـرء سـورة يـوسـف فـى كـل يـوم او فـى كـل ليـلة بـعـثـه الله يـوم القـيـامـه و جـمـاله مثل جمال يوسف و لا يصيبه فزع يوم القيامة و كان من خيار عباد الله الصالحين.
: هـر كـس سـوره يـوسـف را هـم روز و هـم شـب بـخـواند، خداوند او را روز رستاخيز بر مى انگيزد در حالى كه زيبائيش همچون زيبائى يوسف است و هيچگونه ناراحتى روز قيامت به او نمى رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود.
بـارهـا گـفـتـه ايـم روايـاتـى كه در بيان فضيلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سـطـحـى بـدون تفكر و عمل نيست بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر، و تفكرى است سر آغاز عمل، و با توجه به محتواى اين سوره روشن است كه اگر كسى بـرنـامـه زنـدگـى خـود را از آن بـگـيـرد و در بـرابـر طـوفـانـهـاى شـديـد شـهـوت و مـال و جـاه و مـقـام خـويـشـتـنـدارى كـنـد تـا آنـجـا كـه سـيـاه چال زندان را توام با پاكدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد، چنين كسى زيبائى روح و جـان او هـمـانـنـد زيـبـائى يـوسـف است و در قيامت كه هر چيز در درون است آشكار مى گردد جمال خيره كننده اى پيدا خواهد كرد و در صف بندگان صالح خدا خواهد بود.
لازم بـه تـذكـر اسـت كـه در چـنـد حـديث از تعليم دادن اين سوره به زنان نهى شده است شايد به اين دليل كه آيات مربوط به همسر عزيز مصر و زنان هوسباز مصرى با تمام عـفـت بـيـانـى كه در آن رعايت شده براى بعضى از زنان تحريك كننده باشد و به عكس تاكيد شده است كه سوره نور (كه مشتمل بر آيات حجاب است ) به آنها تعليم گردد.
ولى اسـنـاد ايـن روايـات رويـهـمـرفـتـه چـندان قابل اعتماد نيست و به علاوه در بعضى از روايـات عـكـس اين مطلب ديده مى شود و در آن تشويق به تعليم اين سوره به خانواده ها شـده اسـت از ايـن گـذشته دقت در آيات اين سوره نشان مى دهد كه نه تنها هيچ نقطه منفى بـراى زنـان در آن وجود ندارد بلكه ماجراى زندگى آلوده همسر عزيز مصر درس عبرتى است براى همه آنهائى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى مى شوند.
بسم الله الرحمن الرحيم
( الر تلك أيت الكتب المبين ) (1)( إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ) (2)( نحن نقص عليك أحسن القصص بما أوحينا إليك هذا القرأن و إن كنت من قبله لمن الغفلين ) (3)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الر - آن آيات كتاب آشكار است.
2 - ما آنرا قرآن عربى نازل كرديم تا شما درك كنيد (و بينديشيد).
3 - ما بهترين سرگذشتها را بر تو بازگو كرديم، از طريق وحى كردن اين قرآن به تو، هر چند پيش از آن از غافلان بودى.
احسن القصص در برابر تو است.
اين سوره نيز با حروف مقطعه (الف - لام - راء) آغاز شده است كه نشانه اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پر محتوى از ساده ترين اجزاء يعنى حروف الفبا مى باشد
دربـاره حـروف مـقـطـعـه قـرآن تـا كـنـون در سـه مـورد (آغـاز سـوره بـقـره و آل عـمران و اعراف ) بقدر كافى بحث كرده ايم و ديگر ضرورتى براى تكرار نيست، و دلالت آنها را بر عظمت قرآن ثابت كرديم.
و شايد به همين دليل است كه بعد از ذكر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن مـى كـنـد و مـى گـويـد اينها آيات كتاب مبين است كتابى روشنى بخش و آشكار كننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقيم و راه پيروزى و نجات( تلك آيات الكتاب المبين ) .
جـالب تـوجـه اينكه در اين آيه از اسم اشاره به دور (تلك ) استفاده شده است، كه نظير آن در آغاز سوره بقره و بعضى ديگر از سوره هاى ديگر قرآن داشتيم و گفتيم اين گونه تعبيرات همگى اشاره به عظمت اين آيات است يعنى آنچنان بلند و والا است كه گوئى در نـقـطـه دور دسـتـى قـرار گـرفـتـه، در اوج آسمانها، در اعماق فضاى بيكران كه براى رسـيـدن بـه آن بـايد تلاش و كوشش وسيعى انجام داد، نه همچون مطالب پيش پا افتاده كـه انـسـان در هر قدم با آن روبرو مى شود. (نظير اين تعبير را در ادبيات فارسى نيز داريم كه در حضور يك شخص بلند پايه مى گويند: آن جناب... آن مقام محترم...).
سپس هدف نزول اين آيات را چنين بيان مى كند:
مـا آن را قـرآن عـربـى فـرسـتاديم تا شما آن را به خوبى درك كنيد( انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ) .
هـدف تـنـهـا قرائت و تلاوت و تيمن و تبرك با خواندن آيات آن نيست، بلكه هدف نهائى درك اسـت، دركـى نـيـرومـنـد و پـر مـايـه كـه تـمـام وجـود انـسـان را بـه سـوى عمل دعوت كند.
امـا عـربـى بـودن قـرآن عـلاوه بـر ايـنـكـه زبـان عـربـى بـشـهـادت آنـهـا كـه اهل مطالعه در زبـانـهـاى مـخـتلف جهانند آنچنان زبان وسيعى است كه مى تواند ترجمان لسان وحى بـاشـد و مـفاهيم و ريزه كاريهاى سخنان خدا را باز گو كند، علاوه بر اين، مسلم است كه اسـلام از جزيره عربستان از يك كانون تاريكى و ظلمت و توحش و بربريت طلوع كرد، و در درجـه اول مى بايست مردم آن سامان را گرد خود جمع كند، آنچنان گويا و روشن باشد كـه آن افراد بى سواد و دور از علم و دانش را تعليم دهد و در پرتو تعليمش دگرگون سازد و يك هسته اصلى براى نفوذ اين آئين در ساير مناطق جهان به وجود آورد.
البـتـه قـرآن بـا ايـن زبـان بـراى هـمـه مـردم جـهـان قـابـل فـهـم نـيـسـت (و بـه هـر زبان ديگرى بود نيز همين گونه بود) زيرا ما يك زبان جـهـانـى كـه همه مردم دنيا آنرا بفهمند نداريم، ولى اين مانع از آن نخواهد شد كه ساير مردم جهان از ترجمه هاى آن بهره گيرند و يا از آن بالاتر با آشنائى تدريجى به اين زبان، خود آيات را لمس كنند و مفاهيم وحى را از درون همين الفاظ درك نمايند.
بـه هـر حال تعبير به عربى بودن كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آنـهـا كـه پـيـامـبـر را مـتـهـم مى كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشيده است.
ضـمـنـا ايـن تـعـبـيرات پى در پى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجود مى آورد كه هـمـگـى بـايـد بـكـوشـنـد و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است.
سـپـس مى فرمايد: ما نيكوترين قصه ها را از طريق وحى و فرستادن اين قرآن براى تو بـازگـو مى كنيم هر چند پيش از آن، از آن غافل بودى( نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينا اليك هذا القرآن و ان كنت من قبله لمن الغافلين ) .
بـعـضـى از مـفـسران معتقدند كه (احسن القصص ) اشاره به مجموعه قرآن است، و جمله بـمـا اوحـيـنـا اليـك هـذا القرآن را قرينه بر آن مى دانند، و قصه در اينجا تنها به معنى داسـتان نيست، بلكه از نظر ريشه لغت به معنى جستجو از آثار چيزى است، و هر چيز كه پـشـت سـر هـم قـرار گـيـرد، عرب به آن قصه مى گويد و از آنجا كه به هنگام شرح و بـيـان يـك مـوضـوع، كلمات و جمله ها پى در پى بيان مى شوند، اين كار را قصه ناميده اند.
بـهر حال خداوند مجموعه اين قرآن كه زيباترين شرح و بيان و فصيحترين و بليغترين الفـاظ را بـا عـاليـتـريـن و عـمـيـقـترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا و فوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پر محتوا است احسن القصص ناميده.
در روايـات مـتـعـددى نيز مشاهده مى كنيم كه اين تعبير مجموعه قرآن به كار رفته است هر چند اين روايات به عنوان تفسير آيه مورد بحث وارد نشده است (دقت كنيد).
مـثـلا در حـديـثـى كـه عـلى بـن ابـراهـيـم از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده مى خوانيم: و احسن القصص هذا القرآن: بهترين قصه ها اين قرآن است.
در كـتـاب روضـه كـافـى در خـطـبـه اى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهاالسلام ) چـنـيـن نقل شده كه ان احسن القصص و ابلغ الموعظة و انفع التذكر كتاب الله عز ذكره: بهترين داسـتـانـهـا و رسـاتـريـن مـوعـظـه هـا و سـودمـنـدتـريـن تـذكـرهـا كـتـاب خـداونـد متعال است.
ولى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى كند با آيه مورد بحث آنچنان است كـه ذهـن انـسـان بـيشتر متوجه اين معنى مى شود كه خداوند داستان يوسف را احسن القصص ناميده است و حتى شايد براى بسيارى به هنگام مطالعه آيات آغاز اين سوره غير از اين معنى چيزى به ذهن نيايد.
امـا بـارهـا گـفـتـه ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان يوسف بطور خصوص.
چـرا ايـن داستان بهترين داستان نباشد؟ با اينكه در فرازهاى هيجان انگيزش ترسيمى از عاليترين درسهاى زندگى است.
حاكميت اراده خدا را بر همه چيز در اين داستان به خوبى مشاهده مى كنيم.
سـر نـوشـت شـوم حـسـودان را با چشم خود مى بينيم، و نقشه هاى نقش بر آب شده آنها را مشاهده مى كنيم.
ننگ بى عفتى، عظمت و شكوه پارسائى و تقوى را در لابلاى سطورش مجسم مى بينيم.
مـنـظـره تـنـهـائى يك كودك كم سن و سال را در قعر چاه، شبها و روزهاى يك زندانى بى گـنـاه را در سـيـاه چـال زنـدان، تـجلى نور اميد از پس پرده هاى تاريك ياس و نوميدى و بالاخره عظمت و شكوه يك حكومت وسيع كه نتيجه آگاهى و امانت است، همه در اين داستان از مقابل چشم انسان رژه مى رود.
لحـظـاتـى را كه سر نوشت يك ملت با يك خواب پر معنى دگرگون مى شود و زندگى يك قوم و جمعيت در پرتو آگاهى يك زمامدار بيدار الهى از نابودى نجات مى يابد، و دهها درس بزرگ ديگر در اين داستان منعكس شده است چرا احسن القصص نباشد؟!:
مـنتها احسن القصص بودن سر گذشت يوسف به تنهائى كافى نيست، مهم اين است كه در ما آنچنان شايستگى باشد كه بتوانيم اينهمه درس بزرگ را در روح خود جاى دهيم.
بسيارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى جـالب مـى نـگـرنـد، هـمـچـون چـارپـايـانـى كـه بـه يـك بـاغ پـر طـراوت و پـر گل، تنها به صورت يك مشت علف براى سد جوع مى نگرند.
و هنوز بسيارند كسانى كه با دادن شاخ و برگهاى دروغين به اين داستان سعى دارند از آن يـك مـاجـراى سـكـسـى بـسـازنـد، ايـن از عـدم شـايـسـتـگـى و قـابـليـت محل است و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است و در آيـنده به خواست خدا خواهيم ديد كه نمى توان به آسانى از فرازهاى جامع و زيباى اين داستان گذشت، و به گفته شاعر شيرين سخن گاه در برابر جاذبه هاى اين داستان بوى گل انسان را چنان مست مى كند كه دامنش از دست مى رود!.
نقش داستان در زندگى انسانها.
بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه قـسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داسـتـانـهـاى گـذشـتـگـان بـيـان شـده اسـت، ايـن سـؤ ال بـراى بـعـضـى پـيـش مـى آيـد كه چرا يك كتاب تربيتى و انسانساز اينهمه تاريخ و داستان دارد؟.
اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى سازد:
1 - تـاريـخ آزمـايـشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است، و آنچه را كه انسان در ذهن خـود بـا دلائل عقلى ترسيم مى كند در صفحات تاريخ به صورت عينى باز مى يابد، و با توجه به اينكه مطمئن ترين معلومات آن است كه جنبه حسى داشته باشد، نقش تاريخ را در نشان دادن واقعيات زندگى به خوبى مى توان درك كرد.
انـسـان بـا چشم خود در صفحات تاريخ، شكست مرگبارى را كه دامن يك قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراكندگى مى گيرد مى بيند، و همين گونه پيروزى درخشان قوم ديگر را در سايه اتحاد و همبستگى.
تـاريـخ بـا زبـان بـى زبـانـيـش نـتـائج قـطـعـى و غـيـر قابل انكار مكتبها: روشها،
و برنامه هاى هر قوم و گروهى را بازگو مى كند.
داسـتـانـهـاى پـيـشـيـنـيـان مجموعه اى است از پرارزشترين تجربيات آنها، و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست.
تـاريـخ آئيـنـه اى اسـت كـه تـمـام قـامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتيها، زيـبـائيـهـا، كـامـيـابـيـهـا، نـاكـامـيـهـا، پـيـروزيـهـا و شـكـسـتـهـا و عوامل هر يك از اين امور را.
بـه هـمـيـن دليـل مـطـالعـه تاريخ گذشتگان، عمر انسان را - درست به اندازه عمر آنها - طولانى مى كند! چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آنها را در اختيار انسان مى گذارد.
و بـه هـمـيـن دليل على (عليهاالسلام ) در آن سخن تاريخيش كه در لابلاى وصايايش به فـرزنـد بـرومـندش كرده چنين مى گويد: اى بنى انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فـقـد نـظـرت فـى اعـمـالهـم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى آثار هم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امور هم قد عمرت من اولهم الى آخرهم.
: فـرزنـدم! مـن هـر چـنـد عـمـر پـيـشـيـنـيـان را يـكـجـا نـداشـتـه ام، ولى در اعـمـال آنـهـا نـظـر افكندم، در اخبارشان انديشه نمودم، و در آثارشان به سير و سياحت پـرداخـتم، آنچنان كه گوئى همچون يكى از آنها شدم بلكه گوئى من به خاطر آنچه از تجربيات تاريخ آنان دريافته ام با اولين و آخرين آنها عمر كرده ام!.
البـتـه تـاريـخـى كـه خـالى از خـرافـات و دروغ پـردازيـهـا و تملق ها و ثنا خوانيها و تحريفها و مسخها بوده باشد، ولى متاسفانه اين گونه تواريخ كم است، و نقش قرآن را در ارائه نمودن نمونه هائى از تاريخ اصيل نبايد از نظر دور داشت.
تاريخى كه همچون آئينه صاف باشد، نه كژ نما!، تاريخى كه تنها به ذكر وقايع نپردازد، به سراغ ريشه ها و نتيجه ها نيز برود.
بـا ايـن حـال چـرا قـرآن كـه يـك كـتـاب عـالى تـربـيـت اسـت در فـصـول و فـرازهـاى خـود تـكـيـه بـر تـاريـخ نـكـنـد و از داسـتـانـهـاى پـيـشـيـنـيـان، مثال و شاهد نياورد.
2 - از ايـن گـذشـتـه تـاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تاثير اين جاذبه فوق العاده است.
و بـه هـمـيـن جـهـت قسمت مهمى از ادبيات جهان، و بخش بزرگى از آثار نويسندگان، را تاريخ و داستان تشكيل مى دهد.
بـهـتـريـن آثـار شـعرا و نويسندگان بزرگ اعم از فارسى زبان و غير آنها، داستانهاى آنـهـا اسـت، گـلستان سعدى، شاهنامه فردوسى، خمسه نظامى و آثار جذاب نويسندگان معاصر، همچنين آثار هيجان آفرين ويكتور هوگو فرانسوى، شكسپير انگليسى، و گوته آلمانى، همه در صورت داستان عرضه شده است.
داسـتـان چـه بـه صـورت نـظـم بـاشـد يـا نـثـر و يـا در شـكـل نـمـايشنامه و فيلم عرضه شود، اثرى در خواننده و بيننده مى گذارد كه استدلالات عقلى هرگز قادر به چنان تاثير نيست.
دليـل ايـن موضوع شايد آن باشد كه انسان قبل از آنكه، عقلى باشد حسى است و بيش از آنچه به مسائل فكرى مى انديشد در مسائل حسى غوطه ور است.
مسائل مختلف زندگى هر اندازه از ميدان حس دور مى شوند و جنبه تجرد عقلانى به خود مى گيرند ثقيلتر و سنگينتر و ديرهضم تر مى شوند.
و از ايـنـرو مـى بـيـنـيـم هميشه براى جاافتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شـود و گـاهـى ذكـر يـك مـثـال مـنـاسـب و بـجـا تـاثـيـر اسـتـدلال را چندين برابر مى كند. و لذا دانشمندان موفق آنها هستند كه تسلط بيشترى بر انتخاب بهترين مثالها دارند.
و چرا چنين نباشد در حالى كه استدلالهاى عقلى بالاخره برداشتهائى از مسائل حسى و عينى و تجربى است.
3 - داسـتان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است، بر خلاف استدلالات عقلى كه همه در آن يكسان نيستند!
بـه هـمـيـن دليـل كـتـابـى كه جنبه عمومى و همگانى دارد و از عرب بيابانى بيسواد نيمه وحـشـى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند، حتما بايد روى تاريخ و داستانها و مثالها تكيه نمايد.
مـجـمـوعه اين جهات نشان مى دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است.
مـخـصـوصا با توجه به اين نكته كه قرآن در هيچ مورد به ذكر وقايع تاريخى بطور برهنه و عريان نمى پردازد، بلكه در هر گام از آن نتيجه گيرى كرده، و بهره بردارى تربيتى مى كند، چنانكه نمونه هايش را در همين سوره به زودى خواهيد ديد.
( إذ قـال يـوسـف لا بـيـه يـأ بـت إنـى رأ يت أحد عشر كوكبا و الشمس و القمر رأيتهم لى سجدين ) (4)( قال يبنى لا تقصص رؤياك على إ خوتك فيكيدوا لك كيدا إ ن الشيطن للانسن عدو مبين ) (5)( و كـذلك يـجـتـبـيـك ربـك و يـعـلمـك مـن تـأويـل الا حـاديـث و يـتـم نـعـمـتـه عـليـك و عـلى أل يعقوب كما أتمها على أبويك من قبل إبرهيم و إسحق إن ربك عليم حكيم ) (6)
ترجمه:
4 - (بـخـاطـر آر) هـنـگـامـى را كـه يوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى كنند!.
5 - گـفـت: فـرزنـدم! خـواب خـود را بـراى بـرادرانـت بـازگـو مـكن كه براى تو نقشه خطرناك مى كشند، چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است!.
6 - و اينگونه پروردگارت تو را بر مى گزيند، و از تعبير خوابها به تو مى آموزد، و نـعـمـتـش را بـر تـو و بـر آل يعقوب تمام و كامل مى كند، همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد، پروردگار تو عالم و حكيم است.
بارقه اميد و آغاز مشكلات!.
قـرآن داسـتـان يـوسف را از خواب عجيب و پر معنى او آغاز مى كند، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پر تلاطم يوسف محسوب مى شود يك روز صبح با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت كـه در ظـاهـر چـنـدان مـهـم نـبـود امـا در واقـع شـروع فصل جديدى را در زندگانى او اعلام مى كرد.
(يـوسـف گـفـت پـدرم! من ديشب در خواب يازده ستاره را ديدم كه از آسمان فرود آمدند، و خـورشـيـد و مـاه نـيـز آنـهـا را هـمراهى مى كردند، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده كـردنـد)( اذ قـال يوسف لابيه يا ابت انى رايت احد عشر كوكبا و الشمس و القمر رايتهم لى ساجدين ) .
ابـن عـبـاس مـى گـويـد: يـوسـف ايـن خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر، (شب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود) ديد.
در ايـنـكـه يـوسـف بـه هـنـگـام ديـدن ايـن خـواب چـنـد سـال داشـت، بـعـضـى نـه سـال، بـعـضـى دوازده سـال و بـعـضـى هـفـت سـال، نـوشـتـه انـد، قـدر مـسـلم ايـن اسـت كـه در آن هـنـگـام بـسـيـار كـم سـن و سال بود.
قابل توجه اينكه: جمله (رايت ) به عنوان تأكيد و قاطعيت در اين آيه تكرار شده است اشـاره بـه ايـنكه من چون بسيارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مى كنند و بـا شـك و تـرديد از آن سخن مى گويند نيستم، من با قطع و يقين ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده كردند، در اين موضوع شك ترديدى ندارم.
نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه ضـمـيـر (هـم ) كـه بـراى جـمـع مـذكـر عاقل است در مورد خورشيد و ماه و ستارگان به كار رفته، همچنين كلمه (ساجدين ).
اشـاره بـه ايـنـكـه سـجـده آنـها يك امر تصادفى نبود بلكه پيدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشيار سجده مى كنند.
البته روشن است كه منظور از سجده در اينجا خضوع و تواضع مى باشد و گرنه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
اين خواب هيجان انگيز و معنى دار يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد:
خـورشـيـد و ماه و ستارگان آسمان؟ آنهم يازده ستاره؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند، چقدر پر معنى است؟ حتما خورشيد و ماه، من و مادرش (يا من و خاله اش ) مـى بـاشـيـم، و يـازده سـتـاره، بـرادرانـش، قـدر و مـقـام فـرزندم آنقدر بالا ميرود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مى سايند، آنقدر در پيشگاه خدا عزيز و آبـرومـنـد مـى شـود كـه آسـمـانـيـان در بـرابرش خضوع مى كنند، چه خواب پر شكوه و جالبى؟!.
لذا بـا لحـن آمـيـخـتـه بـا نـگـرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنين (گـفـت: فـرزنـدم ايـن خـوابـت را بـراى بـرادران بـازگـو مـكـن )( قال يا بنى لا تقصص رؤ ياك على اخوتك ) .
(چرا كه آنها براى تو نقشه هاى خطرناك خواهند كشيد) (فيكيدوا لك كيدا).
من مى دانم (شيطان براى انسان دشمن آشكارى است )( ان الشيطان للانسان عدو مبين ) .
او مـنتظر بهانه اى است كه وسوسه هاى خود را آغاز كند، به آتش كينه و حسد دامن زند، و حتى برادران را به جان هم اندازد.
جالب اينكه يعقوب نگفت: (مى ترسم برادران قصد سوئى درباره تو كنند بلكه آنرا بـصـورت يـك امـر قـطـعـى و مـخـصـوصـا بـا تـكـرار (كـيـد) كـه دليـل بـر تـأكـيـد اسـت بـيان كرد، چرا كه از روحيات ساير فرزندانش با خبر بود، و حساسيت آنها را نسبت به (يوسف ) مى دانست، شايد برادران نيز از تعبير كردن خواب بى اطلاع نبودند، به علاوه اين خواب خوابى بود كه تعبيرش چندان پيچيدگى نداشت.
از طرفى اين خواب، شبيه خوابهاى كودكانه به نظر نمى رسيد، كودك مـمـكـن اسـت خـواب مـاه و سـتـاره را بـبـيـند اما اينكه ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و با شعور در برابر او سجده كنند، اين يك خواب كودكانه نيست و روى اين جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بيمناك باشد.
ولى ايـن خـواب تـنـها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود، بلكه نـشـان مـى داد كـه او بـه مـقـام نـبـوت نـيـز خـواهـد رسـيـد، چـرا كـه سـجـده آسـمـانـيـان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است، و لذا پدرش يعقوب اضافه كرد: (و اينچنين پروردگارت تو را بر مى گزيند)( و كذلك يجتبيك ربك ) .
(و از تـعـبـيـر خـواب بـه تـو تـعـليـم مـى دهـد)( و يـعـلمـك مـن تاويل الاحاديث ) .
(و نـعـمـتـش را بـر تـو و آل يـعـقـوب تـكـمـيـل مـى كـنـد)( و يـتـم نـعـمـتـه عـليك و على آل يعقوب ) .
(هـمـانـگـونـه كـه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد)( كما اتمها على ابويك من قبل ابراهيم و اسحاق ) .
آرى (پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مى كند)( ان ربك عليم حكيم ) .
در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد:
1 - رؤيا و خواب ديدن.
مـسـاءله رؤ يا و خواب ديدن، هميشه از مسائلى بوده است كه فكر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است.
ايـن صـحـنـه هـاى زشت و زيبا، وحشتناك و دلپذير، سرورآفرين و غم انگيز كه انسان در خواب مى بيند چيست؟!.
آيـا ايـنـهـا مـربـوط بـه گـذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا تغييرات و تـبـديـلاتـى خـودنـمـائى مى كنند و يا مربوط به آينده است كه بوسيله دستگاه گيرنده حـساس روح آدمى از طريق ارتباط مرموزى از حوادث آينده عكسبردارى مى نمايد، و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آينده و قسمتى نتيجه تمايلات و خواستهاى ارضا نشده است.
قرآن در آيات متعددى صراحت دارد كه حداقل، پاره اى از خوابها، انعكاسى از آينده دور يا نزديك مى باشد.
در داستان خواب يوسف كه در آيات فوق خوانديم، و همچنين داستان خواب زندانيان كه در آيـه 36 هـمـيـن سـوره و داسـتـان خواب عزيز مصر كه در آيه 43 خواهد آمد به چند نمونه خـواب بـرخـورد مـى كنيم كه همه آنها از حوادث آينده پرده برداشته است، بعضى از اين حـوادث نـسـبـتـا دور مـانـنـد خـواب يـوسـف كـه مـى گـويـنـد بـعـد از چهل سال به تحقق پيوست و بعضى در آينده نزديكتر مانند خواب عزيز مصر و هم بندهاى يوسف به وقوع پيوست.
در غـيـر ايـن سـوره اشـاره بـه (خـوابـهـاى تعبيردار) ديگرى نيز شده، مانند رؤ ياى پـيـغـمـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابـراهـيم كه در سوره صافات آمده است (اين خواب، هم فرمان الهى بود و هم تعبير داشت ).
جالب اينكه در روايتى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم: الرؤ يا ثـلاثـة بـشـرى من الله و تحزين من الشيطان و الذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى مـنامه: (خواب و رؤ يا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است گاه وسيله غـم و انـدوه از سوى شيطان، و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بيند.
روشن است كه خوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد، اما خوابهاى رحمانى كـه جـنـبـه بـشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد.
بهر حال لازم است در اينجا به نظرات مختلف كه درباره حقيقت رؤ يا ابراز شده به طور فشرده اشاره كنيم:
درباره حقيقت رؤ يا. تفسيرهاى زيادى شده است كه ميتوان آنها را به دو بخش تقسيم كرد:
1 - تفسير مادى.
2 - تفسير روحى.
ماديها مى گويند رؤ يا چند علت ميتواند داشته باشد:
الف - ممكن است خواب ديدن و رؤ يا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد، يعنى آنچه بـراى انـسـان در روزهـاى گـذشـتـه روى داده بـه هـنـگـام خـواب در مقابل فكرش مجسم گردد.
ب - ممكن است يك سلسله آرزوهاى بر آورده نشده باعث ديدن خوابهائى شـود، هـمانطور كه شخصى تشنه، آب در خواب مى بيند و كسى كه در انتظار سفر كرده اى اسـت آمـدن او را از سفر بخواب مى بيند (و از قديم گفته اند شتر در خواب بيند پنبه دانه!...)
ج - مـمـكـن اسـت تـرس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند زيرا مكرر تجربه شـده اسـت كـسـانـى كـه از دزد وحـشـت دارنـد شـب خـواب دزد مـى بـيـنـنـد (ضـرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبين اشاره به همين حقيقت است ).
(فرويد) و پيروان مكتب فرويد يكنوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند:
آنـهـا طـى مـقـدمـات مـشـروحـى اظـهـار مـى دارنـد كـه: خواب و رؤ يا عبارت است از ارضاى تـمـايلات واپس زده و سركوفته اى كه هميشه با تغيير و تبديلهائى براى فريب (من ) به عرصه خودآگاهى روى مى آورند.
تـوضـيـح ايـنـكـه: بـعـد از قـبـول ايـن مـسـئله كـه روان آدمـى مـشـتـمـل بـر دو بـخـش است (بخش آگاه ) (آنچه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اخـتـيـارات انسان ارتباط دارد) و (بخش ناآگاه ) (آنچه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضا نشده پنهان گرديده است ) مى گويند:
بـسـيـار مـى شـود امـيـالى كـه مـا داريـم و به عللى نتوانسته ايم آنها را ارضا كنيم و در ضـمـيـر بـاطـن مـا جـاى گـرفته اند، به هنگام خواب كه سيستم خود آگاه از كار مى افتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مى آورند، گاهى بدون تغيير منعكس مـى شـونـد (هـمـانـند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده ميكند ) و گـاهـى تـغيير شكل داده و به صورتهاى مناسبى منعكس مى شوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند.
بنابراين (رؤ ياها) هميشه مربوط به گذشته است، و از آينده هرگز خبر نمى دهد، تنها ميتوانند وسيله خوبى براى خواندن ضمير( ناآگاه ) باشند، و به همين جـهـت بـراى درمـان بيماريهاى روانى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار مى شود كه از خوابهاى بيمار كمك مى گيرند.
بـعـضـى از دانـشـمـنـدان غـذا شـنـاس ميان (خواب و رؤ يا) و (نيازهاى غذائى بدن ) رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلا اگر انسان در خواب ببيند از دندانش (خون ) ميچكد لابد ويتامين ث بدن او كم شده است! و اگر در خواب ببيند موى سرش سفيد گشته معلوم مى شود گرفتار كمبود ويتامين ب شده است!!.
و امـا فـلاسفه روحى تفسير ديگرى براى خوابها دارند، آنها ميگويند، خواب و رؤ يا بر چند قسم است:.
1 - خـوابـهـاى مـربـوط بـه گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشكيل مى دهد.
2 - خـوابـهـاى پـريـشـان و نـامـفـهـوم كـه مـعـلول فـعـاليـت تـوهـم و خيال است (اگر چه ممكن است انگيزه هاى روانى داشته باشد).
3 - خوابهائى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مى دهد.
شـك نيست كه خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه هائى كـه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارند، همچنين خوابهاى پريشان و بـه اصـطـلاح (اضغاث احلام ) كه نتيجه افكار پريشان، و همانند افكارى است كه انـسـان در حـال تـب و هـذيـان پـيـدا مـى كـنـد نـيـز تـعـبـيـر خـاصـى نـسـبـت بـه مـسـائل آيـنـده زندگى نمى تواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها بـه عـنـوان دريـچـه اى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آنها را كـليـدى بـراى درمـان بيماريهاى روانى مى دانند، بنابراين تعبير خواب آنها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بيماريها است نه براى كشف حوادث آينده زندگى.
و اما خوابهاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است، قسمتى خوابهاى صريح و روشن مـى باشند كه به هيچوجه تعبيرى نمى خواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى با نهايت تعجب، در آينده دور يا نزديك تحقق مى پذيرد مى باشد.
دوم خـوابـهـائى اسـت كـه در عـيـن حـكـايـت از حـوادث آيـنـده بـر اثـر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است.
بـراى هـر يـك از ايـن خوابها نمونه هاى زيادى وجود دارد كه همه آنها را نمى توان انكار كـرد، نـه تـنـهـا در مـنـابـع مـذهـبـى و كـتب تاريخى نمونه هائى از آن ذكر شده بلكه در زنـدگـى خـصـوصى خود ما يا كسانى كه مى شناسيم مكرر رخ داده است به اندازه اى كه هرگز نمى توان همه را معلول تصادف دانست.
در اينجا چند نمونه از خوابهائى كه بطرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و از افراد مورد اعتماد شنيده ايم يادآور مى شويم.
1 - يكى از علماى معروف و كاملا مورد وثوق همدان مرحوم اخوند ملا على از مرحوم آقا ميرزا عـبـد النـبـى كـه از عـلمـاى بـزرگ تـهـران بـود چـنـيـن نـقـل مـى كـرد: هـنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران بـراى مـن فـرسـتـاده مـى شد، و به اعتبار همين موضوع قبلا كه نياز پيدا مى كردم قرض هائى مى نمودم و بهنگام وصول آن وجه، تمام بدهى هاى خود را ادا مى كردم.
يـك سـال بـمـن خـبـر دادنـد كـه امـسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنابراين وجهى فرستاده نمى شود! بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم، ناگهان در خواب پـيـامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را ديدم كه مرا صدا زد و گفت: فلان كس! بـرخـيـز در آن دو لاب را بـاز كـن (اشـاره بـه دولابـى كـرد) و يـك صـد تومان در آن هست بردار. از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ تقليد شيعيان است گفت
مـيـرزا شـمـا را مـى خـواهـد. مـن تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى خواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، (من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم ) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنـجـا هـسـت بـردار، بـلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كـردم خـواسـتـم چـيـزى بـگـويـم، احـسـاس كـردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.
2 - دوسـتـى كـه مـورد اعـتـمـاد اسـت نـقـل مى كرد نويسنده كتاب (ريحانة الادب ) مرحوم تـبـريـزى فـرزنـدى داشـت دسـت راسـت او ناراحت بود (شايد روماتيسم شديد داشت ) به طـورى كـه بـه زحـمـت مـى تـوانـست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى گويد: در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كـردم و جـريـان را بـا قـيـد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بـسـتـگـان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب بـه كـلى از خـاطرم رفته بود، بالاخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بـلافـاصـله بـيـاد جـريـان خـواب افـتـادم، تـقـويـم را بـيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود!.
3 - نـويـسـنـده مـعـروف اسـلامـى سـيـد قـطـب در تـفـسـيـر خـود فـى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره يوسف چنين مى نويسد: اگر من تمام آنچه درباره رؤ يـا گـفـتـه ايـد انكار كنم هيچگاه نمى توانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زاده ام خون چشمانش را فـرا گـرفـتـه بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزاده ام با ساير اعضاى خانواده ام در مصر بودند) من از اين جريان متوحش شدم، فورا نامه اى براى خانواده ام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زاده ام سـؤ ال كـردم، چـيزى نگذشت كه جواب نامه بدستم رسيد نوشته بودند كه چشم او مبتلا بـه خـونـريـزى داخـلى شـده و قـادر بـه ديـدن نـيـسـت و هـم اكـنـون مشغول معالجه است.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه خـونـريـزى داخـلى چـشـم او طـورى بـود كـه در مـشـاهـده مـعـمـولى قـابـل رؤ يـت نـبـود و تـنـهـا بـا وسـائل پـزشـكـى ديـدن آن مـيـسـر بـود ولى بـه هـر حـال از بـيـنـائى چـشـم مـحـروم گـشته بود، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم!.
خـوابـهـائى كـه پـرده از روى اسـرارى بـرداشـته و حقايقى مربوط به آينده و يا حقايق پـنـهـانـى مـربـوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد دير باور بتوانند انـگـشـت انـكـار روى هـمـه آنـهـا بـگـذارنـد، و يـا آنـهـا را حمل بر تصادف كنند.
بـا تـحـقـيـق از دوسـتان نزديك خود غالبا مى توانيد به نمونه هائى از اين خوابها دست يـابـيـد، ايـنـگـونـه خـوابـهـا از طـريـق (تـفـسـيـر مـادى رؤ يـا) هـرگـز قـابـل تـعـبـيـر نـيـسـتـنـد و تـنـهـا بـا تـفـسـيـر فـلاسـفـه روحـى، و اعـتـقـاد بـه اسـتـقـلال روح مـى تـوان آنـهـا را تـفسير كرد، بنابراين از مجموع آنها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مى توان استفاده كرد.
2 - در آيات مورد بحث خوانديم كه يعقوب علاوه بر اينكه فرزندش را از بازگو كردن خـواب خـود بـه بـرادران بـر حـذر داشـت، خـواب را بـطـور اجمال براى او تعبير كرد، و به او گفت تو بر گزيده خدا خواهى شد و تعبير خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تمام خواهد كرد.
دلالت خواب يوسف بر اينكه او در آينده به مقامهاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسيد كاملا قابل درك است، ولى اين سؤ ال پيش مى آيد كه مساله آگاهى يـوسـف از تـعبير خواب در آينده چگونه از رؤياى يوسف براى يعقوب، كشف شد؟ آيا اين يـك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت، و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد؟.
ظـاهر اين است كه يعقوب اين مساءله را از خواب يوسف فهميد، و اين ممكن است از يكى از دو راه بوده باشد:
نـخـسـت ايـنـكـه يـوسـف در آن سـن و سـال كـم ايـن خـوابرا بطور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد (چرا كه پدر به او توصيه كرد در كتمان آن بكوشد) و اين نشان مى دهد كه يوسف نيز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آنرا در جمع مطرح نكرد، وجـود چـنـيـن احـسـاسـى در كـودك كـم سـن و سـالى مـانـنـد يـوسـف دليل بر اين است كه او يكنوع آمادگى روحى براى كشف تعبير خواب، دارد و پدر احساس كرد با پرورش اين آمادگى او در آينده آگاهى وسيعى در اين زمينه پيدا خواهد كرد.
ديـگـر ايـنـكه ارتباط پيامبران با عالم غيب از چند طريق بوده است گاهى از طريق الهامات قـلبى، و گاه از طريق نزول فرشته وحى، و گاه از طريق خواب، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود اما وقوع چنين خواب معنى دارى براى يوسف نشان مى داد كـه او در آيـنـده از ايـن طـريق با عالم غيب، ارتباط خواهد گرفت و طبعا بايد تعبير و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنين رابطه اى داشته باشد.
3 - از درسهائى كه اين بخش از آيات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مـقـابـل بـرادران نـيز بايد عملى شود، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگـر فاش شود ممكن است آينده او يا جامعهاش را به خطر اندازد، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانه هاى وسعت روح و قدرت
اراده اسـت، چـه بـسـيـارنـد افـرادى كه به خاطر ضعف در اين قسمت سرنوشت خويش و يا جـامـعه اى را به خطر افكنده اند و چه بسيار ناراحتيهائى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پيش مى آيد.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهمالسلام ) مى خوانيم: لا يكون المؤ من مؤ منا حتى تكون فيه ثلاث خصال سنة من ربه و سنة من نبيه (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و سـنـة مـن وليـه (عـليـهـم السـلام ) فـامـا السـنة من ربه فكتمان السر و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى البا ساء و الضراء.
(مـؤ مـن، مـؤ مـن نـخواهد بود مگر اينكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار و سـنـتـى از پـيـامبر و سنتى از امام و پيشوا، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است، اما سنت پيامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شكيبائى در برابر ناراحتيها و مشكلات مى باشد) (البته كتمان سر در اينجا بيشتر ناظر به كتمان اسرار ديگران است ).
و در حـديـثـى از امام صادق (عليهمالسلام ) مى خوانيم: سرك من دمك فلا يجرين من غير او داجك: (اسرار تو همچون خون تو است كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد).
( لقد كان فى يوسف و إخوته أيت للسائلين ) (7)( إذ قـالوا ليـوسـف و أخـوه أحـب إلى أبـيـنـا مـنـا و نـحـن عـصـبـة إن أبـانـا لفـى ضلل مبين ) (8)( اقتلوا يوسف أو اطرحوه أرضا يخل لكم وجه أبيكم و تكونوا من بعده قوما صلحين ) (9)( قـال قـائل مـنـهـم لا تـقـتلوا يوسف و ألقوه فى غيبت الجب يلتقطه بعض السيارة إن كنتم فعلين ) (10)
ترجمه:
7 - در (داسـتـان ) يـوسـف و بـرادرانـش نـشـانـه هـاى (هـدايـت ) بـراى سـؤ ال كنندگان بود.
8 - هنگامى كه (برادران ) گفتند يوسف و برادرش (بنيامين ) نزد پدر از ما محبوبترند در حالى كه ما نيرومندتريم، مسلما پدر ما، در گمراهى آشكار است!.
9 - يـوسـف را بـكـشـيد يا او را به سرزمين دور دستى بى فكنيد تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه مى كنيد و) افراد صالحى خواهيد بود!.
10 - يـكـى از آنها گفت يوسف را نكشيد و اگر كارى مى خواهيد انجام دهيد او را در نهانگاه چاه بى فكنيد تا بعضى از قافله ها او را برگيرند (و با خود به مكان دورى ببرند).
نقشه نهائى كه كشيده شد.
از اينجا جريان درگيرى برادران يوسف با يوسف شروع مى شود:
در آيه نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است
كـرده؛ مـى گـويـد بـه يـقـين در سر گذشت يوسف و برادرانش، نشانه هائى براى سؤ ال كنندگان بود( لقد كان فى يوسف و اخوته آيات للسائلين ) .
در اينكه منظور از اين سؤ ال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران (مانند قرطبى در تـفـسـيـر الجـامـع و غـيـر او) گـفـتـه انـد كـه ايـن سـؤال كـنـنـدگـان جـمـعى از يهود مدينه بودند كه در اين زمينه پرسشهائى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى كـردنـد ولى ظاهر آيه مطلق است و مى گويد: (براى همه افراد جستجوگر آيات و نشانه ها و درسهائى در اين داستان نهفته است ).
چـه درسـى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشه هاى حساب شده اى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها، تمام كوشش خود را به كار گيرند، اما با همين كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كـشـور پـهناورى كنند، و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند، اين نشان مى دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى تواند آن را، حتى بدست مخالفين آن كار، پياده كند، تـا روشـن شـود كه يك انسان پاك و باايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما خدا نخواهد تار موئى از سر او كم نخواهند كرد!.
يـعـقـوب دوازده پـسـر داشـت، كـه دو نـفـر از آنـهـا (يوسف ) و (بنيامين ) از يك مادر بـودنـد، كـه (راحـيـل ) نـام داشـت، يـعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بـيـشترى نشان مى داد، زيرا اولا كوچكترين فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نياز به حـمـايـت و مـحـبـت بـيـشـتـرى داشـتـنـد، ثـانـيـا طـبـق بـعـضـى از روايـات مـادر آنـهـا (راحـيـل ) از دنـيـا رفـته بود، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گـذشته مخصوصا در يوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.
برادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كـه شـايـد بـر اثـر جـدائى مـادرهـا، رقابتى نيز در ميانشان طبعا وجود داشت، لذا دور هم نـشـسـتـنـد (و گـفـتـنـد يـوسـف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اينكه ما جمعيتى نـيـرومـنـد و كـارسـاز هـسـتـيـم ) و زنـدگى پدر را به خوبى اداره مى كنيم، و به همين دليـل بـايـد عـلاقـه او بـه مـا بـيـش از ايـن فـرزنـدان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست.( اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبة ) .
و بـه ايـن تـرتـيـب بـا قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند: (به طور قـطـع پـدر مـا در گـمـراهـى آشـكـارى اسـت )!( ان ابـانـا لفـى ضلال مبين ) .
آتـش حـقـد و حـسـد بـه آنـهـا اجـازه نـمـى داد كـه در تـمـام جـوانـب كـار بـيـنـديـشـنـد دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به اين دو كودك بدانند، چرا كه هميشه منافع خاص هر كس حـجابى بر روى افكار او مى افكند، و به قضاوتهائى يك جانبه كه نتيجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مى دارد.
البـتـه مـنـظـور آنـها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان مى دهد آنها به بـزرگـى و نـبـوت پـدر اعـتـقـاد داشـتـنـد و تـنـها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مى گرفتند.
حس حسادت، سرانجام برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت: گرد هم جمع شدند و دو پـيـشـنهاد را مطرح كردند و گفتند: (يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بـيـفـكـنـيـد تـا مـحـبـت پـدر يـكـپـارچه متوجه شما بشود)!( اقتلوا يوسف او اطرحوه ارضا يخل لكم وجه ابيكم ) .
درسـت اسـت كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهيد كرد، چرا كه با برادر كـوچك خود اين جنايت را روا داشته ايد ولى جبران اين گناه ممكن است، توبه خواهيد كرد و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد!( و تكونوا من بعده قوما صالحين ) .
ايـن احـتـمـال نـيز در تفسير جمله اخير داده شده كه منظور آنها اين بوده است كه بعد از دور ساختن يوسف از چشم پدر، مناسبات شما با پدر به صلاح مى گرايد، و ناراحتيهائى كه از ايـن نـظـر داشـتـيـد از مـيـان مـى رود، ولى تـفـسـيـر اول صحيحتر به نظر مى رسد.
بـهـر حـال ايـن جـمـله دليـل بـر آن اسـت كـه آنـهـا احـسـاس گـنـاه بـا ايـن عـمـل مـى كـردنـد و در اعـمـاق دل خـود كـمـى از خـدا تـرس داشـتـنـد، و بـه هـمـيـن دليل پيشنهاد توبه بعد از انجام اين گناه مى كردند.
ولى مـساءله مهم اينجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فريب وجدان و گـشـودن راه بـه سـوى گـنـاه اسـت، و بـه هـيـچـوجـه دليل بر پشيمانى و ندامت نمى باشد.
و به تعبير ديگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پيدا شود، اما گفتگو از توبه قبل از گناه، توبه نيست.
تـوضـيـح ايـنـكـه بسيار مى شود كه انسان به هنگام تصميم بر گناه يا مخالفت وجدان روبرو مى گردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ايجاد مى كند و از پيشرويش به سوى گناه ممانعت به عمل مى آورد، او براى اينكه از اين سد به آسانى بگذرد و راه خود را بـه سـوى گـنـاه بـاز كـنـد وجـدان و عقيده خود را با اين سخن مى فريبد، كه من پس از انـجـام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مى آيم، چنان نيست كه دست روى دست بگذارم و بـنـشـيـنـم، تـوبـه مـى كـنـم، بـدر خـانـه خـدا مـى روم، اعمال صالح انجام مى دهم، و سرانجام آثار گناه را مى شويم!.
يعنى همانگونه كه نقشه شيطانى براى انجام گناه مى كشد، يك نقشه شيطانى هم براى فريب وجدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مى كند، و چه بسا اين نقشه شيطانى نيز مـؤ ثـر واقع مى شود و آن سد محكم را با اين وسيله از سر راه خود بر مى دارد، برادران يوسف نيز از همين راه وارد شدند.
نـكـتـه ديـگـر ايـنكه آنها گفتند پس از دور ساختن يوسف، توجه پدر و نگاه او به سوى شـمـا خـواهـد شـد (يخل لكم (وجه ) ابيكم ) و نگفتند قلب پدر در اختيار شما خواهد شد( يـخـل لكـم قـلب ابـيـكـم ) چـرا كـه اطـمـيـنـان نداشتند پدر به زودى فرزندش يوسف را فراموش كند، همين اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آنها باشد كافى است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه صورت و چشم دريچه قلب است، هنگامى كه نگاه پدر متوجه آنها شد تدريجا قلب او هم متوجه خواهد شد.
ولى در مـيان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر، و يا با وجدان تر بود، به همين دليـل بـا طـرح قـتـل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت: اگر اصرار داريد كارى بكنيد يـوسـف را نـكـشـيـد، بـلكـه او را در قعر چاهى بى فكنيد (بگونهاى كه سالم بماند) تا بـعضى از راهگذران و قافله ها او را بيابند و با خود ببرند و از چشم ما و پدر دور شود( قـال قـائل مـنـهـم لا تقتلوا يوسف و القوه فى غيابت الجب يلتقطه بعض السيارة ان كنتم فاعلين ) .
1 - (جب ) به معنى چاهى است كه آنرا سنگ چين نكرده اند، و شايد
غـالب چـاهـهـاى بـيـابـانـى هـمـيـنـطـور اسـت، و (غـيـابـت ) بـه مـعـنـى نـهـانـگـاه داخـل چـاه اسـت كه از نظرها غيب و پنهان است، و اين تعبير گويا اشاره به چيزى است كه در چـاهـهـاى بـيـابـانـى مـعـمـول اسـت و آن ايـنـكـه در قـعر چاه، نزديك به سطح آب، در داخـل بـدنـه چـاه مـحل كوچك طاقچه مانندى درست مى كنند كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشيند و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند، بى آنكه خود وارد آب شـود و طـبـعـااز بـالاى چـاه كـه نـگـاه كـنـنـد درسـت ايـن محل پيدا نيست و به همين جهت از آن تعبير به (غيابت ) شده است.
و در محيط ما نيز چنين چاه هائى وجود دارد.
2 - بدون شك قصد اين پيشنهاد كننده آن نبوده كه يوسف را آنچنان در چاه سرنگون سازند كـه نابود شود بلكه هدف اين بود كه در نهانگاه چاه قرار گيرد تا سالم بدست قافله ها برسد.
3 - از جـمـله ان كـنـتـم فـاعـليـن چـنـيـن استفاده مى شود كه اين گوينده حتى اين پيشنهاد را بصورت يك پيشنهاد قطعى مطرح نكرد، شايد ترجيح مى داد كه اصلا نقشه اى بر ضد يوسف طرح نشود.
4 - در ايـنـكـه نـام اين فرد چه بوده در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفته اند نام او (روبـيـن ) بـود، كـه از هـمه باهوشتر محسوب مى شد، و بعضى (يهودا) و بعضى (لاوى ) را نام برده اند.
5 - نقش ويرانگر حسد در زندگى انسانها.
درس مـهـم ديـگـرى كه از اين داستان مى آموزيم اين است كه چگونه حسد مى تواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و يا توليد درد سرهاى خيلى شديد براى او پيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود، هم ديگران را به آتش مى كشد و هم خود انسان را.
اصـولا هـنـگـامـى كـه نـعـمتى به ديگرى مى رسد و خود شخص از او محروم مى ماند، چهار حالت مختلف در او پيدا مى شود.
نـخـسـت ايـنـكـه آرزو مى كند همانگونه كه ديگران دارند، او هم داشته باشد، اين حالت را (غـبـطـه ) مـى خوانند و حالتى است قابل ستايش چرا كه انسان را به تلاش و كوشش سازنده اى وا مى دارد، و هيچ اثر مخربى در اجتماع ندارد.
ديـگـر ايـنـكـه آرزو مـى كـنـد آن نـعـمت از ديگران سلب شود و براى اين كار به تلاش و كـوشـش بـر مـى خـيـزد ايـن هـمـان حالت بسيار مذموم حسد است، كه انسان را به تلاش و كوشش مخرب درباره ديگران وا مى دارد، بى آنكه تلاش سازندهاى درباره خود كند.
سـوم ايـنـكـه آرزو مـى كـند خودش داراى آن نعمت شود و ديگران از آن محروم بمانند، و اين هـمان حالت (بخل ) و انحصار طلبى است كه انسان همه چيز را براى خود بخواهد و از محروميت ديگران لذت ببرد.
چهارم اينكه دوست دارد ديگران در نعمت باشند، هر چند خودش در محروميت بسر ببرد و حتى حاضر است آنچه را دارد در اختيار ديگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و اين حالت والا را (ايثار) مى گويند كه يكى از مهمترين صفات برجسته انسانى است.
بهر حال حسد تنها برادران يوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پيش نبرد بلكه گاه مى شود كه حسد انسان را به نابودى خويش نيز وا مى دارد.
بـه هـمـيـن دليـل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهنده اى ديده مى شود.
بـه عـنـوان نـمـونـه: از پـيـامـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: خـداونـد مـوسـى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود: ان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذلك فلست منه و ليس منى: (شخص حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است، و از قسمتهائى كه مـيـان بـنـدگانم قائل شده ام ممانعت مى كند، هر كس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم ).
از امام صادق مى خوانيم: آفة الدين الحسد و العجب و الفخر: (آفت دين و ايمان سه چيز است: حسد و خود پسندى و فخر فروشى ).
و در حديث ديگرى از همان امام مى خوانيم: ان المؤ من يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يـغبط: (افراد با ايمان غبطه مى خورند ولى حسد نمى ورزند، ولى منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد).
6 - ايـن درس را نـيز مى توان از اين بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوق العاده دقت به خرج دهد.
گـرچـه يعقوب بدون شك در اين باره مرتكب خطائى نشد و ابراز علاقه اى كه نسبت به يـوسـف و بـرادرش بـنيامين مى كرد روى حسابى بود كه قبلا به آن اشاره كرديم، ولى بـه هـر حـال ايـن مـاجرا نشان مى دهد كه حتى بايد بيش از مقدار لازم در اين مساله حساس و سختگير بود، زيرا گاه مى شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند، آنچنان عقده اى در دل فرزند ديگر ايجاد مى كند كه او را به همه كـار وا مـى دارد، آنـچـنـان شـخـصـيـت خـود را در هم شكسته مى بيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش، حد و مرزى نمى شناسد.
حـتـى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد و گاه گرفتار بـيـمـارى روانـى مـى شود، فراموش نمى كنم فرزند كوچك يكى از دوستان بيمار بود و طـبـعا نياز به محبت بيشتر داشت، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتكارى براى او در آورده بـود چـيـزى نـگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بيمارى روانى ناشناخته اى شد، بـه آن دوسـت عـزيز گفتم فكر نمى كنى سرچشمه اش اين عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد، او كه اين سخن را باور نمى كرد، به يك طبيب روانى ماهر مراجعه كرد، طبيب به او گـفـت فـرزنـد شما بيمارى خاصى ندارد سرچشمه بيماريش همين است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصيتش ضربه ديده در حالى كه برادر كوچك اينهمه محبت ديده است، و لذا در احاديث اسلامى ميخوانيم:
روزى امـام بـاقـر (عليهالسلام ) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار مـحـبـت مـى كنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شكر در دهانش مى گذارم، در حالى كه مى دانم حق با ديگرى است، ولى اين كار را به خاطر اين مـى كـنـم تـا بـر ضـد سـايـر فـرزندانم تحريك نشود و آنچنان كه برادران يوسف به يوسف كردند، نكند.
( قالوا يأبانا ما لك لا تأ منا على يوسف و إنا له لنصحون ) (11)( أرسله معنا غدا يرتع و يلعب و إنا له لحفظون ) (12)( قال إنى ليحزننى أن تذهبوا به و أخاف أن يأكله الذئب و أنتم عنه غفلون ) (13)( قالوا لئن أكله الذئب و نحن عصبة إنا إذا لخسرون ) (14)
ترجمه:
11 - (برادران نزد پدر آمدند و) گفتند پدر جان! چرا تو درباره (برادرمان ) يوسف به ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما خير خواه او هستيم؟.
12 - او را فـردا بـا مـا (بـخارج شهر) بفرست تا غذاى كافى بخورد و بازى و تفريح كند و ما حافظ او هستيم.
13 - (پدر ) گفت من از دورى او غمگين مى شوم و از اين مى ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد!.
14 - گـفـتـنـد اگر او را گرگ بخورد با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى ممكن نيست ).
صحنه سازى شوم.
بـرادران يـوسـف پـس از آنكه طرح نهائى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟ لذا طرح ديگرى براى ايـن كـار ريـخـتـه و بـا قـيافه هاى حق بجانب و زبانى نرم و لين آميخته با يكنوع انتقاد تـرحـم انـگـيـز نـزد پدر آمدند (و گفتند: پدر چرا تو هرگز يوسف را از خود دور نمى كنى و به ما نمى سپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امين نمى دانى در حالى كه ما مسلما خير خواه او هستيم )( قالوا يا ابانا ما لك لا تامنا على يوسف و انا له لناصحون ) .
بيا دست از اين كار كه ما را متهم مى سازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد، او هـم نـيـاز بـه اسـتفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، (فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آيد، گردش كند از ميوه هاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد)( ارسله معنا غدا يرتع و يلعب ) .
و اگـر نـگـران سـلامت او هستى (ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود) چرا كه برادر است و با جان برابر!( و انا له لحافظون ) .
و بـه ايـن تـرتيب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظيم كردند، و چه بسا سخن را در بـرابـر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد.
ايـن نـقـشـه از يـك طـرف پـدر را در بـنـبـست قرار مى داد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دليـل بـر ايـن اسـت كـه مـا را مـتـهـم مـى كنى، و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مى كرد.
آرى چـنـيـن اسـت نـقـشـه هـاى آنـهـائى كه مى خواهند ضربه غافلگيرانه بزنند، از تمام مـسـائل روانـى و عـاطـفـى بـراى اينكه خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مى كنند، ولى افراد با ايمان به حكم المؤ من كيس (مؤ من هوشيار است ) هرگز نبايد فريب اين ظواهر زيبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد!.
يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آنكه آنها را متهم به قصد سوء كـنـد گـفـت ايـنـكـه مـن مـايـل نـيـسـتـم يـوسـف بـا شـمـا بـيـايـد، از دو جـهـت اسـت، اول ايـنـكـه (دورى يـوسـف بـراى مـن غـم انـگـيـز اسـت )( قال انى ليحزننى ان تذهبوا به ) .
و ديـگـر ايـنـكـه در بـيـابـانـهـاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند و (من مى تـرسـم گـرگ فـرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد)( و اخاف ان ياكله الذئب و انتم عنه غافلون ) .
و ايـن كـامـلا طـبـيـعـى بـود كـه بـرادران در چـنـيـن سـفـرى بـه خـود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن (بيابان گرگ ) خيز گرگ قصد جان يوسف كند.
البـتـه بـرادران پـاسـخـى بـراى دليل اول پدر نداشتند، زيرا غم و اندوه جدائى يوسف چـيـزى نـبـود كـه بـتـوانند آن را جبران كنند، و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروخته تر مى ساخت.
از سوى ديگر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكر نداشت و آن ايـنـكـه بـالاخـره فرزند براى نمو و پرورش، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گياه نورسته اى دائما در سايه درخت وجود پدر باشد، نمو نخواهد كرد، و پدر براى تكامل فرزندنش ناچار بايد تن به اين جدائى بدهد، امروز گردش و تفريح اسـت، فردا تحصيل علم و دانش و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى، بالاخره جدائى لازم است.
لذا اصـلا بـه پـاسـخ ايـن اسـتـدلال نـپـرداخـتـنـد، بـلكـه بـه سـراغ دليـل دوم رفـتند كه از نظر آنها مهم و اساسى بود و گفتند چگونه ممكن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر چنين شود ما زيانكار و بدبخت خواهيم بود( قالوا لئن أ كله الذئب و نحن عصبة انا اذا لخاسرون ) .
يـعـنـى مـگر ما مرده ايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد، گذشته از علائق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وا مى دارد، ما در ميان مردم آبرو داريـم، مـردم دربـاره ما چه خواهند گفت، جز اينكه مى گويند يك عده زورمند گردن كلفت نـشـسـتند، و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره كردند، ما ديگر مى توانيم در ميان مردم زندگى كنيم؟!.
آنها در ضمن به اين گفتار پدر كه شما ممكن است سرگرم بازى شويد و از يوسف غفلت كـنـيـد، نـيـز پـاسـخ دادنـد و آن ايـنـكـه مـسـأله مسأله خسران و زيان و از دست دادن تمام سـرمـايـه و آبـرو اسـت، مـسـأله ايـن نـيست كه تفريح و بازى بتواند انسانرا از يوسف غـافـل كـنـد، زيـرا در ايـن صورت ما افراد بى عرضه اى خواهيم شد كه به درد هيچ كار نمى خوريم.
در ايـنـجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا يعقوب از ميان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت؟.
بـعـضى مى گويند: بيابان كنعان بيابانى گرگ خيز بود، و به همين جهت خطر بيشتر از اين ناحيه احساس مى شد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه اين به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلا ديده بود كه گـرگـانـى بـه فـرزنـدش يـوسـف حـمـله مـى كـنـنـد، ايـن احـتـمـال نـيـز داده شده است كه يعقوب با زبان كنايه سخن گفت، و نظرش به انسانهاى گرگ صفت همچون بعضى از برادران يوسف بود.
ولى به هر حال با هر حيله و نيرنگى بود، مخصوصا با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تفريح در خارج شهر كه شايد اولين بار بود كه فرصت براى آن به دسـت يـوسـف مـى افـتـاد، تـوانـسـتـند پدر را وادار به تسليم كنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.
در اينجا به چند درس زنده كه از اين بخش از داستان گرفته مى شود بايد توجه كرد:
معمولا هرگز دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد ميدان نمى شوند، بـلكـه بـراى ايـنـكـه بـتـوانـنـد طـرف را غـافـلگـيـر سـازنـد، و مـجـال هـر گـونـه دفاع را از او بگيرند، كارهاى خود را در لباسهاى فريبنده پنهان مى سـازنـد، بـرادران يـوسـف نـقـشـه مـرگ يا تبعيد او را تحت پوشش عاليترين احساسات و عـواطـف بـرادرانـه پـنـهـان ساختند، احساساتى كه هم براى يوسف تحريك آميز بود و هم براى پدر ظاهرا قابل قبول.
ايـن هـمان روشى است كه ما در زندگى روز مره خود در سطح وسيع با آن روبرو هستيم، ضربه هاى سخت و سنگينى كه از دشمنان قسم خورده، از اين رهگذر خوردهايم كم نيست، گاهى بنام كمكهاى اقتصادى، و زمانى تحت عنوان روابط فرهنگى، گاه در لباس حمايت از حـقـوق بـشـر، و زمـانـى تـحت عنوان پيمانهاى دفاعى، بدترين قراردادهاى استعمارى نـنـگـيـن را بـر مـلتـهـاى مـسـتـضـعـف و از جـمله ما تحميل كردند، ولى با اينهمه تجربيات تاريخى بايد اينقدر هوش و درايت داشته باشيم كه ديگر نسبت به اظهار محبتها و ابراز احـساسات و عواطف اين گرگان خونخوار كه در لباس انسانهاى دلسوز خود را نشان مى دهـنـد خـوشـبـيـن نـبـاشـيـم، ما فراموش نكرده ايم كه قدرتهاى مسلط جهان بنام فرستادن پزشك و دارو به بعضى از كشورهاى جنگ زده آفريقا اسلحه و مهمات براى مزدوران خود ارسـال مى داشتند، و زير پوشش ديپلمات و سفير و كاردار، خطرناكترين جاسوسهاى خود را به مناطق مختلف جهان اعزام مى نمودند.
بنام مستشاران نظامى و آموزش دهنده هاى سلاحهاى مدرن و پيچيده تمام اسرار نظامى را با خـود مى بردند، و بنام تكنيسين و كارشناس فنى، اوضاع اقتصادى را در مسير الگوهاى وابسته، كه خود مى خواستند هدايت مى كردند.
آيا اين همه تجربه تاريخى براى ما كافى نيست كه هيچگاه فريب اين لفـافـهـاى دروغـيـن زيبا را نخوريم، و چهره واقعى اين گرگان را از پشت اين ماسكهاى ظاهرا انسانى ببينيم؟.
جالب اينكه يعقوب پيامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نياز يوسف به گردش و تـفـريـح هـيـچ پـاسـخـى نـداد، و عـمـلا آن را پـذيـرفـت، ايـن خـود دليل بر اين است كه هيچ عقل سالم نمى تواند اين نياز فطرى و طبيعى را انكار كند.
انـسـان مانند يك ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از آن كار بكشند، بلكه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مى شود، همانگونه كه جسم نياز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نياز به سرگرمى و تفريح سالم دارد.
تجربه نيز نشان داده كه اگر انسان به كار يك نواخت ادامه دهد، بازده و راندمان كار او بـر اثـر كـمـبـود نـشاط تدريجا پائين مى آيد، و اما به عكس، پس از چند ساعت تفريح و سـرگـرمـى سـالم، آنـچـنـان نـشـاط كـار در او ايـجـاد مى شود كه كميت و كيفيت كار هر دو فـزونـى پيدا مى كند، و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى مى شود كمك به ساعت كار است.
در روايات اسلامى اين واقعيت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است، آنجا كه عـلى (عليهالسلام ) مى فرمايد: للمؤ من ثلاث ساعات فساعة يناجى فيها ربه و ساعة يـرم مـعـاشـه، و سـاعـة يـخـلى بـيـن نـفـسـه و بـيـن لذتـهـا فـيـمـا يـحـل و يـجمل: زندگى فرد باايمان در سه قسمت خلاصه مى شود، قسمتى به معنويات مى پردازد و با پروردگارش مناجات ميكند، و قسمتى به فكر تامين و ترميم معاش است، و قـسـمـتـى را بـه ايـن تـخـصـيـص مـى دهـد كـه در بـرابـر لذاتـى كـه حلال و مشروع است آزاد باشد.
جـالب اينكه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است و ذلك عون على سائر الساعات: (و اين سرگرمى و تفريح سالم كمكى است براى ساير برنامه ها).
به گفته بعضى تفريح و سرگرمى همچون سرويس كردن و روغن كارى نمودن چرخهاى يـك مـاشـين است گرچه اين ماشين يكساعت متوقف براى اين كار مى شود، ولى بعدا قدرت و تـوان و نـيروى جديدى پيدا مى كند كه چند برابر آن را جبران خواهد كرد، به علاوه بر عمر ماشين خواهد افزود.
امـا مـهـم ايـن اسـت كـه سـرگـرمـى و تـفـريـح، (سالم ) باشد و گرنه مشكلى را كه حـل نـمـى كـنـد بـلكـه بـر مـشـكـلها مى افزايد، چه بسيار تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مى كوبد كه قدرت كار و فعاليت را تا مدتى از او مى گيرد و يا لااقل بازده كار او را به حداقل مى رساند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اسلام تا آنجا به مساله تفريح سالم اهميت داده شده اسـت كـه يـك سلسله مسابقات حتى با شرط بندى را اسلام اجازه داده و تاريخ ميگويد كه قـسـمـتـى از ايـن مـسـابـقـات در حضور شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و با داورى و نظارت او انجام مى گرفت.
حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مى گذاشت.
در روايتى از امام صادق (عليهاالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: ان النبى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اجـرى الابـل مـقـبـلة مـن تـبـوك فـسـبـقـت الغـضـبـاء و عـليـهـا اسـامـة، فـجـعـل النـاس يـقـولون سـبـق رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و رسول الله يقول سبق اسامة: (هنگامى كه پيامبر از تبوك بر مى گشت، ميان ياران خود مـسـابـقـه سوارى بر قرار ساخت، اسامه كه بر شتر معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنام غضباء سوار بود از همه پيشى گرفت، مردم به خاطر اينكه شتر از آن پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـود صـدا زدنـد رسول الله پيشى گرفت، اما پيامبر صدا زد اسامه پيشى گرفت و برنده شد (اشاره به اينكه سوار كار مهم است نه مركب، و چه بسا مركب راهوارى كه بدست افراد ناشى بى فتد و كارى از آن ساخته نيست ).
نـكـتـه ديـگـر ايـنكه همانگونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گـردش و تـفـريـح بـراى رسـيـدن بـه هـدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دسـتـهـاى مـرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى كند، بايد به هوش بود كه ابر قدرتهاى گرگ صفت در لبـاس ورزش و تـفـريـح، نـقـشه هاى شوم خود را ميان جوانان بنام ورزش و مسابقات منطقه اى يا جهانى پياده نكنند.
فـرامـوش نـمـى كـنـيـم در عصر (طاغوت ) هنگامى كه مى خواستند نقشه هاى خاصى را پـيـاده كـنند و سرمايه ها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند، يـك سـلسـله مـسـابـقـات ورزشـى طويل و عريض ترتيب مى دادند و مردم را آنچنان به اين بـازيـهـا سرگرم مى ساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آنها جريان دارد بپردازند.
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مى كند كه او را همواره در كنار خود نگه دارنـد ولى پـيـدا اسـت كه فلسفه اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بيدريغ از فـرزنـد بـه هنگام نياز به آن است، روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كـرد، و بـه فـرزنـد اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد، رشد و نمو لازم را نخواهد يافت.
شـايـد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقه اى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه اين امر بـر يـعـقـوب بـسـيـار سـنـگـيـن بـود، امـا مـصـلحـت يـوسـف و رشـد و نـمـو مـسـتـقـل او ايجاب مى كرد كه تدريجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهائى را بسر برد.
ايـن يـك مـسـاءله مهم تربيتى است، كه بسيارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصـطـلاح فرزندان خود را عزيز در دانه پرورش مى دهند آنچنان كه هرگز قادر نيستند، بـيـرون از چـتـر حمايت پدر و مادر زندگى داشته باشند، در برابر يك طوفان زندگى بـه زانـو در مـى آيـنـد، و فـشـار حـوادث آنـهـا را بـر زمـيـن مـى زنـد، و بـاز بـه هـمـيـن دليل است كه بسيارى از شخصيتهاى بزرگ كسانى بودند كه در كودكى، پدر و مادر را از دست دادند، و به صورت خود ساخته و در ميان انبوه مشكلات پرورش يافتند.
مـهـم ايـن اسـت كه پدر و مادر به اين مساءله مهم تربيتى توجه داشته باشند، و محبتهاى كاذب مانع از آن نشود كه آنها استقلال خود را باز يابند.
جالب اين است كه اين مساءله بطور غريزى درباره بعضى از حيوانات ديده شده است كه مـثـلا جـوجـه هـا در آغاز در زير بال و پر مادر قرار مى گيرند و مادر چون جان شيرين در برابر هر حادثه اى از آنها دفاع مى كند.
امـا كـمـى كـه بـزرگتر شدند، مادر نه تنها حمايت خود را از آنها بر مى دارد بلكه اگر بـه سـراغ او بـيـايـنـد بـا نـوك خـود آنـها را بشدت مى راند، يعنى برويد و راه و رسم زنـدگـى مـسـتـقـل را بـيـامـوزيـد تـا كـى مـى خـواهـيـد وابـسـتـه و غـيـر مستقل زندگى كنيد؟ شما هم براى خود (آدمى )؟ هستيد؟!.
ولى بـه هـر حـال ايـن مـوضـوع هـرگز با مسأله پيوند خويشاوندى و حفظ مودت و محبت منافات ندارد بلكه محبتى است عميق و پيوندى است حساب شده بر اساس مصالح هر دو طرف.
در ايـن فراز از داستان به خوبى مشاهده مى كنيم كه يعقوب با اينكه از حسادت برادران نـسـبـت به يوسف آگاهى داشت و به همين دليل دستور داد خواب عجيبش را از برادران مكتوم دارد هـرگز حاضر نشد آنها را متهم كند كه نكند شما قصد سوئى درباره فرزندم يوسف داشـتـه بـاشـيـد، بـلكه عذرش تنها عدم تحمل دورى يوسف، و ترس از گرگان بيابان بود.
اخـلاق و مـعيارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نيز همين را ايجاب مى كند كه تا نشانه هـاى كـار خـلاف از كـسـى ظـاهـر نـشـده بـاشـد او را مـتـهـم نـسـازنـد، اصل، برائت و پاكى و درستى است، مگر اينكه خلاف آن ثابت شود.
نـكـته ديگر اينكه در روايتى در ذيل آيات فوق از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيـم كـه( لا تـلقـنـوا الكـذاب فـتـكـذب فـان بـنـى يـعـقـوب لم يـعـلمـوا ان الذئب ياكل الانسان حتى لقنهم ابوهم ) : (به دروغگو تلقين نكنيد تا به شما دروغ گويد، چرا كه پسران يعقوب تا آن موقع نمى دانستند كه ممكن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر اين سخن را گفت از او آموختند)!
اشاره به اينكه گاه مى شود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى نـدارد، شـما بايد مراقب باشيد كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذكر مى كنيد، راههاى انحرافى را به او نشان ندهيد.
اين درست به اين مى ماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مى گويد توپ خود را به لامـپ چـراغ نـزن كودك كه تا آنوقت نمى دانست مى شود توپ را به لامپ بزند، متوجه اين مـسـاله مـى شـود كـه چـنـيـن كـارى امـكـان پـذيـر اسـت و بـه دنبال آن حس كنجكاوى او تحريك مى شود كه بايد ببينم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مى شود؟و به دنبال آن شروع به آزمايش اين مساءله مى كند، آزمايشى كه به شكستن لامپ منتهى خواهد شد.
اين تنها يك موضوع ساده درباره كودكان نيست، در سطح يك جامعه بزرگ نيز گاهى امر و نـهـى هـاى انـحـرافـى سـبـب مـى شـود مـردم بسيارى از چيزهائى را كه نمى دانستند ياد بگيرند، و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع مى شود، در اينگونه موارد حتى الامكان بايد مسائل را بطور كلى مطرح كرد تا بد آموزى در آن نشود.
البـتـه يـعـقـوب پـيـامـبر روى پاكى و صفاى دل اين سخن را با فرزندان بيان كرد، اما فرزندان گمراه از بيان پدر سوء استفاده كردند.
نظير اين موضوع روشى است كه در بسيارى از نوشته ها با آن برخورد مى كنيم كه مثلا كـسـى مـى خـواهـد دربـاره ضـررهـاى مـواد مـخـدر يـا اسـتـمـنـاء سـخـن بـگـويـد، چـنان اين مسائل را تشريح مى كند و يا صحنه هاى آنرا بوسيله فيلم نشان مى دهد كه ناآگاهان به اسـرار و رمـوز ايـن كـارها آشنا مى گردند، سپس مطالبى را كه در نكوهش اين كارها و راه نـجـات از آن بـيـان مـى كـنـد بـدسـت فـرامـوشـى مـى سـپـارنـد، بـه هـمـيـن دليل غالبا زيان و بدآموزى اين نوشته ها و فيلم ها به مراتب بيش از فايده آنها است.
نكته ها:
6 - آخرين نكته اينكه: برادران يوسف گفتند. اگر با وجود ما گرگ برادرمان را بخورد مـا زيـانكاريم، اشاره به اينكه انسان هنگامى كه مسئوليتى را پذيرفت بايد تا آخرين نفس پاى آن بايستد و گرنه سرمايه هاى خود را از دست خواهد داد، سرمايه شخصيت، سرمايه آبرو و موقعيت اجتماعى و سرمايه وجدان.
چـگـونـه مـمـكـن اسـت انسان وجدان بيدار و شخصيتى والا داشته باشد، و به آبرو و حيثيت اجتماعى خود پايبند باشد و با اين حال از مسئوليتهائى كه پذيرفته است سرباز زند، و در برابر آن بى تفاوت بماند.
( فلما ذهبوا به و أجمعوا أن يجعلوه فى غيبت الجب و أوحينا إليه لتنبئنهم بأمرهم هذا و هم لا يشعرون ) (15)( و جأو أباهم عشاء يبكون ) (16)( قالوا يأ بانا إنا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متعنا فأ كله الذئب و ما أنت بمؤمن لنا و لو كنا صدقين ) (17)( و جـاءو عـلى قـمـيـصـه بـدم كـذب قـال بـل سـولت لكـم أنـفـسـكـم أمـرا فـصـبـر جميل و الله المستعان على ما تصفون ) (18)
ترجمه:
15 - هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفى گاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان باخبر خواهى ساخت، در حالى كه آنها نمى دانند.
16 - شب هنگام در حالى كه گريه مى كردند بسراغ پدر آمدند.
17 - گفتند اى پدر ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را تصديق نخواهى كرد هر چند راستگو باشيم!
18 - و پـيـراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كـار را بـرايـتـان آراسته! من صبر جميل مى كنم (و ناسپاسى نخواهم كرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مى گوئيد يارى مى طلبم
دروغ رسوا!
سـرانـجـام بـرادران پـيـروز شـدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آنها بفرستد، آنشب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه، آنها درباره يوسف عملى خواهد شد، و اين بـرادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مى دارند. تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد، آنها نـيـز اظـهـار اطـاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند
مى گويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسفرا از آنها گرفت و بـه سـيـنـه خـود چسبانيد، قطره هاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف را به آنها سـپـرد و از آنـهـا جـدا شد، اما چشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى كرد آنها نيز تا آنـجـا كـه چـشـم پدر كار مى كرد دست از نوازش و محبت يوسف بر نداشتند، اما هنگامى كه مـطـمـئن شـدند پدر آنها را نمى بيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينه هائى را كه بـر اثـر حـسـد، سـالهـا روى هـم انـبـاشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مى برد، اما پناهش نمى دادند!.
در روايـتى مى خوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مى ريخت و يا به هنگامى كه او را مـى خـواسـتـند بچاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد، برادران سخت در تـعـجـب فـرو رفـتـنـد كـه ايـن چـه جـاى خـنـده است، گوئى برادر، مسأله را به شوخى گـرفـتـه است، بيخبر از اينكه تيره روزى در انتظار او است، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت:
(فراموش نمى كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم، با خود گفتم كسى كه اينهمه يـار و يـاور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم، و به من پناه نمى دهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او - حتى به برادران - تكيه نكنم.)
بـه هـر حـال قـرآن مـى گـويـد: (هـنـگـامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه بيفكنند، آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند)( فلما ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ) .
جمله (اجمعوا) نشان مى دهد كه همه برادران در اين برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او راى آنها متفق نبود.
اصولا (اجمعوا) از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مى باشد.
سـپـس اضـافـه مـى كـند: در اين هنگام ما به يوسف، وحى فرستاديم، و دلداريش داديم و گـفـتـيم غم مخور، (روزى فرا مى رسد كه آنها را از همه اين نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى كه آنها تو را نمى شناسند)( و او حينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا يشعرون ) .
هـمـان روزى كـه تـو بـر اريـكه قدرت تكيه زده اى، و برادران دست نياز به سوى تو دراز مى كنند، و همچون تشنه كامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان سوزان مى دوند با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مى آيند، اما تو چنان اوج گرفته اى كـه آنـهـا بـاور نـمـى كـنند برادرشان باشى، آن روز به آنها خواهى گفت، آيا شما نـبـوديـد كـه بـا بـرادر كـوچـكـتـان يـوسف چنين و چنان كرديدو در آن روز چقدر شرمسار و پشيمان خواهند شد.
اين وحى الهى به قرينه آيه 22 همين سوره وحى نبوت نبود بلكه الهامى بود به قلب يـوسف براى اينكه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد، اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.
بـرادران يـوسـف نـقـشه اى را كه براى او كشيده بودند، همانگونه كه مى خواستند پياده كـردنـد ولى بـالاخـره بـايـد فـكـرى بـراى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صـورت طـبـيـعـى، و نه از طريق توطئه، سر به نيست شده است، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند.
طـرحـى كـه براى رسيدن اين هدف ريختند اين بود، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بـيـم داشـت و پـيـش بـيـنـى مـى كـرد وارد شـونـد، و ادعـا كـنـند يوسف را گرگ خورده، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مى گويد: (شب هنگام برادران گريه كنان به سراغ پدر رفتند)( و جاؤا اباهم عشاء يبكون ) .
گـريـه دروغين و قلابى، و اين نشان مى دهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمى توان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
پـدر كـه بـى صـبـرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى كشيد با يك نگاه به جمع آنها و نديدن يوسف در ميانشان سخت تكان خورد، بر خود لرزيد،
و جـويـاى حـال شـد: آنـهـا گـفـتـنـد: (پـدر جـان مـا رفـتـيـم و مـشـغـول مـسـابـقـه (سـوارى، تـيـرانـدازى و مانند آن ) شديم و يوسف را كه كوچك بود و تـوانـائى مسابقه را با ما نداشت، نزد اثاث خود گذاشتيم، ما آنچنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و در اين هنگام گرگ بى رحم از راه رسيد و او را دريد)!( قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنافا كله الذئب ) .
(ولى مى دانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم ) چرا كـه خـودت قـبـلا چـنـيـن پـيـش بـيـنـى را كـرده بـودى و ايـن را بـر بـهـانـه حمل خواهى كرد( و ما انت بمؤ من لنا و لو كنا صادقين ) .
سخنان برادران خيلى حساب شده بود، اولا پدر را با كلمه (يا ابانا) (اى پدر ما) كه جـنـبـه عـاطـفـى دارد مـخـاطـب سـاخـتـنـد، و ثـانـيـا طـبـيـعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارنـد، و از ايـن گـذشـته براى غافلگير كردن پدر پيش دستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد، هر چند ما راست بگوئيم.
و براى اينكه نشانه زنده اى نيز بدست پدر بدهند، (پيراهن يوسف را با خونى دروغين آغـشتند) (خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند)( و جاءوا على قميصه بدم كذب ) .
امـا از آنـجـا كـه دروغـگـو حـافـظـه نـدارد، و از آنـجـا كـه يـك واقـعـه حـقـيـقـى پـيوندهاى گـونـاگـونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مى توان همه آنها را در تنظيم دروغـيـن آن مـنـظـم سـاخـت، بـرادران از ايـن نـكـتـه غـافـل بـودنـد كـه لااقـل پـيـراهـن يـوسـف را از چـنـد جـا پـاره كـنـنـد تـا دليـل حـمـله گـرگ بـاشـد، آنـهـا پـيـراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند، پدر هـوشـيـار پـر تـجـربه همينكه چشمش بر آن پيراهن افتاد، همه چيز را فهميد و گفت: شما دروغ مـى گـوئيـد (بـلكـه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته و اين نقشه هاى شيطانى را كشيده است )( بل سولت لكم انفسكم امرا ) .
در بـعـضـى از روايـات مـى خـوانيم او پيراهن را گرفت و پشت رو كرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت: اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى بـه پـيـراهـنـش كمترين آسيبى نرسانده است، و سپس بيهوش شد و بسان يك قطعه چوب خـشـك بـه روى زمـين افتاد، بعضى از برادران فرياد كشيدند كه اى واى بر ما از دادگاه عـدل خـدا در روز قـيـامـت، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم، و پدر همچنان تا سـحـرگـاه بـيـهـوش بود ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش، به هوش آمد.
و بـا ايـنـكـه قـلبـش آتـش گـرفـتـه بـود و جـانش مى سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه نـاشـكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد، بلكه گفت: (من صـبر خواهم كرد، صبرى جميل و زيبا، شكيبائى توام با شكر گزارى و سپاس خداوند)( فصبر جميل ) .
و سـپـس گـفـت: (مـن از خـدا در بـرابـر آنچه شما مى گوئيد يارى مى طلبم )( و الله المستعان على تصفون ) .
از او مى خواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان بيشتر دهد تا در بـرابـر ايـن طـوفان عظيم، خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.
او نـگفت از خدا مى خواهم در برابر بر مصيبت مرگ يوسف به من شكيبائى دهد، چرا كه مى دانـسـت يـوسـف كـشته نشده، بلكه گفت در مقابل آنچه شما توصيف مى كنيد كه نتيجه اش به هر حال جدائى من از فرزندم است صبر ميطلبم.
ابـو حـمـزه ثـمـالى از امـام سـجـاد (عليهاالسلام ) نـقـل مـى كـند كه من روز جمعه در مدينه بودم، نماز صبح را با امام سجاد (عليهاالسلام ) خـوانـدم، هـنـگـامـى كـه امـام از نـمـاز و تـسـبـيـح، فـراغـت يـافـت بـه سـوى مـنـزل حـركـت كـرد و مـن بـا او بـودم، زن خـدمـتـكـار را صـدا زد، گـفـت: مـواظـب بـاش. هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهيد، زيرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مى گويد، گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مى كند، مستحق نيست!.
امام فرمود: درست است، ولى من از اين مى ترسم كه در ميان آنها افراد مستحقى باشند و ما بـه آنـهـا غـذا نـدهيم و از در خانه خود برانيم، و بر سر خانواده ما همان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!.
سـپـس فـرمـود. بـه هـمه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيده ايد) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبـح مـى كردند، قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود و فرزندانش مى خورد، يك روز سـؤال كـنـنـده مـؤ منى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افـتـاد، شـب جـمـعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به ميهمان مستمند غـريـب گـرسـنـه از غـذاى اضـافـى خود كمك كنيد، چند بار اين سخن را تكرار كرد، آنها شـنـيدند، و سخن او را باور نكردند، هنگامى كه او مأيوس شد و تاريكى شب، همه جا را فـرا گـرفـت بـرگـشت، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مى گفت، اما يعقوب و خانواده يعقوب، كاملا سير شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
امـام سـپـس اضـافـه فـرمـود: خـداوند به يعقوب در همان صبح، وحى فرستاد كه تو اى يـعـقـوب بـنـده مـرا خـوار كـردى و خـشـم مـرا بـر افـروخـتـى، و مـسـتـوجـب تـاديـب و نـزول مـجـازات بـر تو و فرزندانت شدى... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مى كنم و اين به خاطر آنست كه به آنها علاقه دارم!.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه به دنبال اين حديث مى خوانيم كه ابو حمزه مى گويد از امام سجاد (عليهاالسلام ) پرسيدم يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟ امام فرمود: در همان شب.
از اين حديث به خوبى استفاده مى شود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك ترك اولى كـه گـنـاه و مـعـصـيـتـى هـم مـحـسـوب نـمـى شـد، (چـرا كـه حـال آن سـائل بـر يـعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولياى حق چه بسا سبب مى شود كه خداوند، گوشمالى دردناكى به آنها بدهد، و اين نيست مگر به خاطر اينكه مقام والاى آنان ايـجـاب مـى كـنـد، كـه هـمواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند، چرا كه حسنات الابرار سيئات المقربين (كارهائى كه براى بعضى از نيكان (حسنه ) محسوب مى شود براى مقربان درگاه خداوند سيئه است ).
جـائى كـه يـعـقـوب آنـهـمـه درد و رنـج بـه خـاطـر بـى خـبـر مـانـدن از درد دل يـك سـائل بـكـشـد بـايـد فـكـر كـرد، كـه جـامـعـه اى كـه در آن گروهى سير و گروه زيـادتـرى گـرسـنـه بـاشـنـد چـگـونه ممكن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نكند.
در روايات اهلبيت (عليهمالسلام ) و در طرق اهل تسنن مى خوانيم: هنگامى كه يوسف در قعر چـاه قـرار گـرفت، اميدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد، با خداى خود مناجات مى كرد و به تعليم جبرئيل راز و نيازهائى داشت، كه در روايات به عبارات مختلفى نقل شده است.
در روايـتـى مـى خـوانـيـم بـا خـدا چـنـيـن مـنـاجـات كـرد: اللهـم يـا مـونـس كـل غـريـب و يـا صـاحـب كـل وحـيـد و يـا مـلجـا كـل خـائف و يـا كـاشـف كـل كـربـة و يـا عـالم كـل نـجـوى و يـا مـنـتـهـى كـل شـكـوى و يـا حـاضـر كـل مـلاء يـا حـى يـا قـيـوم اسـئلك ان تـقـذف رجـائك فـى قـلبـى حتى لا يكون لى هم و لا شـغـل غـيـرك و ان تـجـعـل لى مـن امـرى فـرجـا و مـخـرجـا انـك عـلى كل شى ء قدير..
: (بـار پـروردگـارا! اى آنكه مونس هر غريب و يار تنهايانى، اى كسى كه پناهگاه هر تـرسـان، و بـر طـرف كننده هر غم و اندوه، و آگاه از هر نجوى، و آخرين اميد هر شكايت كـنـنده و حاضر در هر جمع و گروهى، اى حى و اى قيوم! از تو مى خواهم كه اميدت را در قـلب مـن بـيـفـكـنـى، تـا هـيـچ فكرى جز تو نداشته باشم، و از تو مى خواهم كه از اين مشكل بزرگ، فرج و راه نجاتى، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چيز توانائى ).
جـالب ايـنـكـه در ذيـل ايـن حـديـث مى خوانيم، فرشتگان صداى يوسف را شنيدند و عرض كـردنـد: الهـنـا نـسـمـع صـوتـا و دعـاء: الصـوت صـوت صـبـى و الدعـاء دعـاء نـبـى!: (پـروردگارا! ما صدا و دعائى مى شنويم، آواز، آواز كودك است، اما دعا، دعاى پيامبرى است )!.
اين نكته نيز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران در چاه افكندند
پـيـراهـن او را در آورده بـودنـد و تـنـش بـرهـنـه بـود، فـريـاد زد كـه لااقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرم كفن من بـاشـد، بـرادران گـفـتـنـد، از هـمـان خورشيد و ماه و يازده ستاره اى را كه در خواب ديدى بـخـواه كـه در ايـن چـاه مـونـس تـو بـاشـد و لبـاس در تـنـت بـپـوشـانـد! (و او بـه دنبال ياس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند).
از امـام صـادق (عليهاالسلام ) نـقـل شـده اسـت كـه فـرمـود: هـنگامى كه يوسف را به چاه افـكـندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: كودك! اينجا چه مى كنى در جواب گفت برادرانم مرا در چـاه انـداخـتـه انـد گـفـت دوسـت دارى از چـاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بـيـرون مى آورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آئى، گفت: كدام دعـاگـفـت: بـگو اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان، بديع السماوات و الارض، ذو الجـلال و الاكـرام، ان تـصـلى عـلى مـحـمـد و آل مـحـمـد و ان تـجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا: (پروردگارا! من از تو تقاضا مى كـنـم اى كـه حـمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، توئى كه بر بندگان نـعـمـت مـى بـخـشـى آفـريـنـنـده آسـمـانـهـا و زمـيـنـى، صـاحـب جلال و اكرامى، تقاضا مى كنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنـچـه در آن هـسـتـم بـراى مـن قـرار دهى ) مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.
(اتـفـاق كـردنـد كـه او را در مـخـفـيـگـاه چـاه قـرار بـدهـنـد) دليـل بـر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند، بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين مـى رونـد، نـزديـك سـطح آب، درست مى كنند قرار دادند، به اين ترتيب كه طناب را به كمر او بسته، او را به نزديك آب بردند و رها ساختند.
پـاره اى از روايـات كـه در تـفـسـيـر آيـات فـوق نازل شده نيز اين مطلب را تأييد مى كند.
جـمـله (سولت ) از ماده (تسويل ) به معنى (تزيين ) مى باشد گاهى آن را به معنى ترغيب و گاهى به معنى وسوسه كردن نيز تفسير كرده اند كه تقريبا همه به يك معنى باز مى گردد. يعنى هواهاى نفسانى شما اين كار را براى شما زينت داد.
اشـاره بـه ايـنـكـه هـنـگامى كه هوسهاى سركش بر روح و فكر انسان چيره مى شود زشت تـريـن جـنـايـات هـمچون كشتن يا تبعيد برادر را در نظر انسان آنچنان زينت ميدهد كه آنرا امـرى مـقـدس و ضـرورى، تـصـور مـى كـنـد، و ايـن دريـچـه اى اسـت بـه يـك اصـل كـلى در مسائل روانى كه هميشه تمايل افراطى نسبت به يك مساله مخصوصا هنگامى كه تواءم با رزائل اخلاقى شود، پرده اى بر حس تشخيص انسان مى افكند و حقايق را در نظر او دگرگون جلوه مى دهد.
لذا قـضـاوت صـحيح و درك واقعيات عينى بدون تهذيب نفس، امكان پذير نيست و اگر مى بـيـنـيم در قاضى عدالت شرط شده است، يكى از دلائلش همين است، و اگر قرآن مجيد در سوره بقره آيه 282 مى گويد:(اتقوا الله و يعلمكم الله) : تقوى را پيشه كنيد و خداوند به شما علم و دانش مى دهد باز اشاره اى به همين روايت است.
سـرگـذشـت يـوسـف و داسـتـان او بـا بـرادرانـش بـار ديـگـر ايـن اصل معروف را به ثبوت مى رساند كه دروغگو نمى تواند راز خود را بـراى هـمـيـشـه مـكتوم دارد، چرا كه واقعيتهاى عينى به هنگامى كه وجود خارجى پيدا مى كـنـد، روابط بى شمارى با موضوعات ديگر در اطراف خود دارد، و دروغگو كه مى خواهد صحنه نادرستى را با دروغ خود بيافريند، هر قدر زيرك و زبر دست باشد نمى تواند تـمـام ايـن روابـط را حـفـظ كـنـد، بـفـرض كـه چـنـديـن رابـطـه دروغـيـن در پـيـونـد بـا مسائل پيرامون حادثه درست كند، باز نگهدارى همه اين روابط ساختگى در حافظه براى هـمـيـشـه كـار آسـانـى نـيـسـت و كـمـترين غفلت از آن موجب تناقض گوئى ميشود، به علاوه بسيارى از اين پيوندها مورد غفلت قرار مى گيرد و همانهاست كه سرانجام واقعيت را فاش مـى كـنـد، و ايـن درس بـزرگـى اسـت بـراى هـمـه كـسـانـى كـه بـه آبـرو و حـيثيت خويش علاقمنداند كه هرگز گرد دروغ نروند و موقعيت اجتماعى خويش را به خاطر نيفكنند و خشم خدا براى خود نخرند.
شـكـيـبـائى در بـرابر حوادث سخت و طوفانهاى سنگين نشانه شخصيت و وسعت روح آدمى است، آنچنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى دهد و لرزان نمى گردد.
يـك نـسيم ملايم مى تواند آب استخر كوچكى را به حركت در آورد، اما اقيانوسهاى بزرگ همچون اقيانوس آرام، بزرگترين طوفانها را هم در خود مى پذيرند، و آرامش آنها بر هم نمى خورد.
گـاه انـسـان ظـاهـرا شكيبائى مى كند ولى چهره اين شكيبائى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثه است زشت و بد نما مى سازد.
اما افراد باايمان و قوى الاراده و پرظرفيت كسانى هستند كه در اين گونه حوادث هرگز پـيمانه صبرشان لبريز نمى گردد، و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى تـابى و جزع باشد بر زبان جارى نمى سازند، صبر آنها، (صبر زيبا) و (صبر جميل ) است.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات ديگر اين سوره مى خوانيم يعقوب آنقدر گريه كـرد و غـصـه خـورد كـه چـشـمـانـش را از دسـت داد، آيـا ايـن مـنـافـات بـا صـبـر جميل ندارد؟!.
پـاسـخ ايـن سؤ ال يك جمله است و آن اينكه: قلب مردان خدا كانون عواطف است، جاى تعجب نـيست كه در فراق فرزند، اشكهايشان همچون سيلاب جارى شود، اين يك امر عاطفى است، مـهـم آن اسـت كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگويند و نكنند.
از احـاديـث اسـلامـى اسـتـفـاده مـى شـود كه اتفاقا همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مى ريخت به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مى ريزيد؟.
پـيـامـبـر در جواب فرمود: چشم مى گريد و قلب اندوهناك ميشود ولى چيزى كه خدا را به خـشـم آورد نـمـى گـويـم (تـدمـع العـيـن و يـحـزن القـلب و لا نقول ما يسخط الرب ) و در جاى ديگر مى خوانيم فرمود. ليس هذا بكاء ان هذا رحمة (اين گريه (بى تابى ) نيست، اين رحمت (گريه عاطفى ) است ).
اشـاره بـه ايـنـكـه در سـيـنـه انـسـان قـلب اسـت نـه سـنـگ، و طـبـيعى است كه در برابر مـسـائل عـاطفى واكنش نشان مى دهد و ساده ترين واكنش آن جريان اشك از چشم است، اين عيب نيست اين حسن است، عيب آنست كه انسان سخن بگويد كه خدا را به غضب آورد.
( و جـأت سـيـارة فـأرسـلوا واردهـم فـأ دلى دلوه قال يبشرى هذا غلم و أ سروه بضعة و الله عليم بما يعملون ) (19)( و شروه بثمن بخس درهم معدودة و كانوا فيه من الزهدين ) (20)
ترجمه:
19 - و كـاروانـى فـرا رسيد، ماءمور آب را (بسراغ آب ) فرستادند، او دلو خود را در چاه افكند، و صدا زد: مژده باد: اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى ) و اين امر را بعنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه است.
20 - و او را بـه بـهـاى كـمـى - چـنـد درهـم - فروختند، و نسبت به (فروختن ) او بى اعتنا بودند (چرا كه مى ترسيدند رازشان فاش شود).
به سوى سرزمين مصر.
يـوسـف در تـاريـكـى وحـشـتـنـاك چاه كه با تنهائى كشنده اى همراه بود، ساعات تلخى را گـذرانـده امـا ايـمـان بـه خـدا و سـكـيـنـه و آرامـش حـاصـل از ايـمـان، نـور امـيـد بـر دل او افـكـنـد و بـه او تـاب و تـوان داد كـه ايـن تـنـهـائى وحـشـتـنـاك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش، پيروز بدر آيد.
چـنـد روز از ايـن مـاجـرا گـذشـت خـدا مى داند، بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشته اند.
بهر حال (كاروانى سر رسيد) (و جائت سيارة ).
و در آن نزديكى منزل گزيد، پيدا است نخستين حاجت كاروان تامين آب است، لذا (كسى را كه مامور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند)( فارسلوا واردهم ) .
(مامور آب، دلو خود را در چاه افكند)( فادلى دلوه ) .
يـوسـف از قـعـر چـاه مـتـوجـه شـد كـه سـر و صـدائى از فـراز چـاه مـى آيـد و بـه دنبال آن، دلو و طناب را ديد كه به سرعت پائين مى آيد، فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبيد.
مـامـور آب احـسـاس كـرد دلوش بـيـش از اندازه سنگين شده، هنگامى كه آن را با قوت بالا كـشـيـد، نـاگـهـان چشمش به كودك خردسال ماه پيكرى افتاده و فرياد زد: (مژده باد اين كودكى است بجاى آب )( قال يا بشرى هذا غلام ) .
كم كم گروهى از كاروانيان از اين امر آگاه شدند ولى براى اينكه ديگران باخبر نشوند و خـودشـان بـتـوانـنـد ايـن كـودك زيـبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند، اين امر را بعنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند( و اسروه بضاعة ) .
البـتـه در تـفسير اين جمله احتمالات ديگرى نيز داده شده از جمله اينكه يابندگان يوسف، يـافـتـن او را در چـاه، مـخفى داشتند و گفتند اين متاعى است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشته اند تا براى او در مصر بفروشيم.
ديـگر اينكه بعضى از برادران يوسف كه براى خبر گرفتن از او و يا رسانيدن غذا به او گـاه و بـيگاه به كنار چاه مى آمدند هنگامى كه از جريان با خبر شدند، برادرى يوسف را كـتـمـان كـردنـد، تـنـهـا گفتند او غلام ما است، كه فرار كرده و در اينجا پنهان شده، و يوسف را تهديد به مرگ كردند كه اگر پرده از روى كار بر دارد، كشته خواهد شد.
ولى تفسير نخست از همه نزديكتر به نظر مى رسد.
و در پـايـان آيـه مـى خوانيم (خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه است )( و الله عليم بما يعملون ) .
(سـرانـجـام يـوسف را به بهاى كمى - چند درهم - فروختند)( و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ) .
گرچه در مورد فروشندگان يوسف و اينكه چه كسانى بودند گفتگو است، بعضى آنها را بـرادران يوسف دانسته اند، ولى ظاهر آيات اين است كه كاروانيان اقدام به چنين كارى كـردنـد، زيـرا در آيـات قـبـل سـخـنـى از بـرادران نـيـسـت و بـا پـايـان آيـه قـبـل كـه گـذشـت بـحـث برادران تمام شده است، و ضميرهاى جمع در جمله (ارسلوا،) و (اسروه ) و (شروه ) همه به يك چيز باز مى گردد، يعنى كاروانيان.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـرا آنـهـا يـوسـف را كـه حـداقـل غـلام پـر قـيـمـتـى مـحـسـوب مـى شـد به بهاى اندك و به تعبير قرآن بثمن بخس فروختند.
ولى اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مى يـابند از ترس اينكه مبادا ديران بفهمند آنرا فورا مى فروشند، و طبيعى است كه با اين فوريت نمى توانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند.
(بخس ) در اصل به معنى اين است كه چيزى را با ستمگرى كم كنند و لذا قـرآن مى گويد:( و لا تبخسوا الناس اشيائهم ) : اشياء مردم را با ظلم كم نكنيد (هود - 85).
در ايـنـكـه يـوسـف را بـه چند درهم فروختند و چگونه ميان خود تقسيم كردند، باز در ميان مفسران گفتگو است، بعضى 20 درهم و بعضى 22 درهم و بعضى 40 درهم و بعضى 18 درهـم نـوشـتـه انـد، و با توجه به اينكه عدد فروشندگانرا ده نفر دانسته اند، سهم هر كدام از اين مبلغ ناچيز روشن است.
و در پايان آيه مى فرمايد: آنها نسبت به فروختن يوسف، بى اعتنا بودند( و كانوا فيه من الزاهدين ) .
در حـقـيـقـت ايـن جـمـله در حـكـم بـيـان عـلت بـراى جـمـله قبل است، اشاره به اينكه اگر آنها يوسف را به بهاى اندك فروختند به خاطر اين بود كه نسبت به اين معامله بى ميل و بى اعتنا بودند.
ايـن مـوضـوع يـا بـه خـاطـر آن بود كه يوسف را كاروانيان، ارزان بدست آورده بودند و انـسـان چـيـزى را كـه ارزان بـدسـت آورد غالبا ارزان از دست مى دهد، و يا اينكه از اين مى ترسيدند كه سر آنها فاش شود، و مدعى پيدا كنند و يا از اين نظر كه در يوسف نشانه هـاى غـلام بـودن را نمى ديدند، بلكه آثار آزادگى و حريت در چهره او نمايان بود و به همين دليل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خريداران.
( و قال الذى اشترئه من مصر لامرأ ته أ كرمى مثوئه عسى أن ينفعنا أو نتخذه ولدا و كذلك مـكنا ليوسف فى الا رض و لنعلمه من تأويل الا حاديث و الله غالب على أمره و لكن أكثر الناس لا يعلمون ) (21)( و لما بلغ أ شده ءاتينه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين ) (22)
ترجمه:
21 - و آنكس كه او را از سرزمين مصر خريد بهمسرش گفت: مقام وى را گرامى دار، شايد بـراى مـا مـفـيـد بـاشـد، و يـا او را بعنوان فرزند انتخاب كنيم، و اينچنين يوسف را در آن سرزمين متمكن ساختيم، (ما اين كار را كرديم ) تا تعبير خواب را بياموزد و خداوند بر كار خود پيروز است، ولى اكثر مردم نمى دانند.
22 - و هـنـگـامـى كـه بـمـرحـله بـلوغ و قـوت رسـيـد مـا حـكـم و عـلم به او داديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم.
در كاخ عزيز مصر.
داسـتـان پـر مـاجـراى يـوسـف بـا بـرادران كـه مـنـتهى به افكندن او در قعر چاه شد بهر صـورت پـايـان پـذيـرفـت، و فـصـل جـديـدى در زنـدگـانـى ايـن كـودك خردسال در مصر شروع شد.
بـه ايـن تـرتـيب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند، و در معرض فروش گذاردند و طـبـق مـعـمـول چـون تـحـفـه نـفـيسى بود نصيب عزيز مصر كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون را داشت گرديد، چرا كه آنها بودند كه مى توانستند قيمت بيشترى براى اين غلام ممتاز از تمام جهات بپردازند، اكنون ببينيم در خانه عزيز مصر چه مى گذرد؟.
قرآن مى گويد: كسى كه يوسف را در مصر خريد، به همسرش سفارش او را كرد، و گفت: مقام اين غلام را گرامى دار و به چشم بردگان به او نگاه نكن، چرا كه ما اميدواريم بهره فراوانى از اين كودك در آينده ببريم و يا او را به عنوان فرزند براى خود انتخاب كنيم( و قال الذى اشتراه من مصر لامراته اكرمى مثواه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا ) .
از ايـن جـمـله چنين استفاده مى شود كه عزيز مصر فرزندى نداشت و در اشتياق فرزند به سـر مـى بـرد، هـنـگـامـى كـه چـشـمـش بـه ايـن كـودك زيـبـا و بـرومـنـد افـتـاد، دل به او بست كه بجاى فرزند براى او باشد.
سپس اضافه مى كند اين چنين يوسف را، در آن سرزمين، متمكن و متنعم و صاحب اختيار ساختيم( و كذلك مكنا ليوسف فى الارض ) .
ايـن تمكين در ارض، يا به خاطر آن بود كه آمدن يوسف به مصر و مخصوصا گام نهادن او در مـحـيـط زنـدگى عزيز مصر، مقدمه اى براى قدرت فوق العاده او در آينده شد، و يا بـه خـاطـر ايـن بـود كـه زنـدگـى در قـصـر عـزيـز قـابـل مـقـايـسـه بـا زندگى در قعر چاه نبود، آن شدت تنهائى و گرسنگى وحشت كجا و اينهمه نعمت و رفاه و آرامش كجا؟.
بـعـد از آن اضـافـه مـى نـمـايـد كـه مـا ايـن كـار را كـرديـم تـا تـاويـل احـاديـث را بـه او تـعـليـم دهـيـم( و لنـعـلمـه مـن تاويل الاحاديث ) .
مـنـظور از تاويل احاديث همانگونه كه سابقا اشاره شد علم تعبير خواب است كه يوسف از طـريـق آن مـى تـوانـسـت به بخش مهمى از اسرار آينده آگاهى پيدا كند، و يا اينكه منظور وحـى الهى است چرا كه يوسف با گذشتن از گردنه هاى صعب العبور آزمايشهاى الهى در دربار عزيز مصر اين شايستگى را پيدا كرد كه
حـامـل رسـالت و وحـى گـردد، ولى احـتـمـال اول مناسبتر به نظر مى رسد.
در پـايـان آيه مى فرمايد: خداوند بر كار خود، مسلط و غالب است. ولى بسيارى از مردم نمى دانند( و الله غالب على امره و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
يـكـى از مـظـاهـر عـجـيـب قدرت خداوند و تسلطش بر كارها اين است كه در بسيارى از موارد وسائل پيروزى و نجات انسان را بدست دشمنانش فراهم مى سازد، چنانكه در مورد يوسف اگـر نـقـشـه بـرادران نـبـود او هرگز به چاه نمى رفت و اگر به چاه نرفته بود، به مـصـر نـمـى آمـد، و اگـر بـه مـصـر نيامده بود نه به زندان مى رفت و نه آن خواب عجيب فرعون و نه سرانجام عزيز مصر مى شد.
در حـقيقت خداوند يوسف را با دست برادران بر تخت قدرت نشاند، هر چند آنها چنين تصور مى كردند كه او را در چاه بدبختى سرنگون ساختند.
يـوسـف در ايـن مـحـيـط جـديـد كـه در حـقـيـقـت يكى از كانونهاى مهم سياسى مصر بود، با مـسـائل تازه اى روبرو شد، در يك طرف دستگاه خيره كننده كاخهاى رؤ يائى و ثروتهاى بيكران طاغوتيان مصر را مشاهده مى كرد، و در سوى ديگر منظره بازار برده فروشان در ذهـن او مـجـسـم مـى شد، و از مقايسه اين دو با هم، رنج و درد فراوانى را كه اكثريت توده مردم متحمل مى شدند بر روح و فكر او سنگينى مينمود و در فكر پايان دادن به اين وضع - در صورت قدرت - بود.
آرى او بسيار چيزها در اين محيط پر غوغاى جديد آموخت، همواره در قلبش طوفانى از غم و انـدوه در جـريان بود، چرا كه در آن شرائط كارى از دستش ساخته نبود و او در اين دوران دائمـا مـشغول به خودسازى، و تهذيب نفس بود، قرآن مى گويد: هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تكامل جسم و جان رسيد و آمادگى براى پذيرش انوار وحى پيدا كرد، ما حكم و علم به او داديم( و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما ) .
و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم (و كذلك نجزى المحسنين ). اشد از ماده شد به معنى گره محكم است و در اينجا اشاره به استحكام جسمانى و روحانى مى باشد، بعضى گفته انـداشـد، جـمـعـى اسـت كه مفرد ندارد، ولى بعضى ديگر آن را جمع شد (بر وزن سد) مى دانند ولى بهر حال معنى جمعى آن قابل انكار نيست.
مـنـظور از حكم و علم كه در آيه بالا مى فرمايد ما آنرا پس از رسيدن يوسف به حد بلوغ جسمى و روحى به او بخشيديم، يا مقام وحى و نبوت است چنانكه بعضى از مفسران گفته انـد و يـا ايـنـكـه مـنـظـور از حـكـم، عـقل و فهم و قدرت بر داورى صحيح كه خالى از هوا پرستى و اشتباه باشد و منظور از علم، آگاهى و دانشى است كه جهلى با آن توام نباشد، و هـر چـه بـود ايـن حـكم و علم دو بهره ممتاز و پر ارزش الهى بود كه خدا به يوسف بر اثر پاكى و تقوا و صبر و شكيبائى و توكل داد، كه همه اينها در كلمه محسنين جمع است.
بـعـضـى از مـفـسـران مـجـمـوعـه احـتـمـالات حـكـم و عـلم را در ايـنـجـا سـه احتمال ذكر كرده اند:
1 - حكم اشاره به مقام نبوت (چون پيامبر حاكم بر حق است ) و علم اشاره به علم دين است.
2 - حـكـم بـه مـعـنى خويشتن دارى در برابر هوسهاى سر كش است كه در اينجا اشاره به حـكـمت عملى است، و علم اشاره به حكمت و دانش نظرى است، و مقدم داشتن حكم بر علم، به خاطر آنست كه تا انسان تهذيب نفس و خودسازى نكند به علم صحيح راه نمى يابد.
3 - حـكـم به معنى اين است كه انسان به مقام نفس مطمئنه برسد و تسلط بر خويشتن پيدا كـنـد آنـچـنـان كـه بـتـوانـد نـفـس امـاره و وسـوسـه گـر را كـنـتـرل كند و منظور از علم، انوار قدسيه و اشعه فيض الهى است كه از عالم ملكوت بر قلب پاك آدمى پرتوافكن مى شود.
نكته ها:
1 - از جمله مسائلى كه در آيات فوق جلب توجه مى كند اين است كه نام عزيز مصر در آن برده نشده. تنها گفته شده است آن كسى كه از مصر يوسف را خريد. اما اين كس چه كسى بوده در آيه بيان نگرديده است در آيات آينده باز مى بينيم يك مرتبه پرده از روى عنوان اين شخص بر داشته نمى شود و تدريجا معرفى مى گردد مثلا در آيه 25 مى فرمايد( و الفـياسيد هالدى الباب ) هنگامى كه يوسف تسليم عشق زليخا نشد و به سوى در خروجى فرار كرد آقاى آن زن را دم در ناگهان مشاهده كرد.
از اين آيات كه مى گذريم به آيه 30 مى رسيم كه تعبير امراة العزيز (همسر عزيز) در آن شده است.
اين بيان تدريجى يا به خاطر آن است كه قرآن طبق سنتى كه دارد هر سخنى را به مقدار لازم بـازگـو مـى كند كه اين از نشانه هاى فصاحت و بلاغت است و يا اينكه همانگونه كه امروز نيز در ادبيات معمول است به هنگام ذكر يك داستان از يك نقطه سر بسته شروع مى كنند تا حس كنجكاوى خواننده را بر انگيزند و نظر او را به سوى داستان جذب كنند.
2 - نكته ديگرى كه در آيات فوق سؤ ال انگيز است اين است كه موضوع آگاهى از تعبير خـواب چـه رابطه اى با آمدن يوسف به كاخ عزيز مصر دارد كه با لام در لنعلمه كه لام غايت است به آن اشاره شده است.
ولى تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه مـمـكـن اسـت پـاسـخـى بـراى سـؤ ال فـوق بـاشـد كـه بـسـيـارى از مـواهـب عـلمـى را خـداونـد در مـقابل پرهيز از گناه و مقاومت در برابر هوسهاى سركش مى بخشد و به تعبير ديگر اين مـواهـب كـه ثـمـره روشـن بـيـنيهاى قلبى است جائزهاى مى باشد كه خداوند به اينگونه اشخاص مى بخشد.
در حـالات ابـن سـيـريـن معبر معروف خواب مى خوانيم كه او مرد بزازى بود، بسيار زيبا، زنـى دل به او بست و با حيله هاى مخصوصى، او را به خانه خود برده درها را به روى او بـسـت، امـا او تـسـليـم هوسهاى آن زن نشد و مرتبا مفاسد اين گناه بزرگ را بر او مى شـمـرد، ولى آتـش هوس او به قدرى سركش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمى ساخت، ابـن سـيـرين براى نجات از چنگال او چاره اى انديشيد، بر خاست و بدن خود را با اشياء آلوده اى كـه در آن خـانـه بـود چـنـان كثيف آلوده و نفرت انگيز ساخت كه هنگامى كه زن آن مـنـظـره را ديـد از او متنفر شد، و او را از خانه بيرون كرد. مى گويند ابن سيرين بعد از ايـن مـاجـرا فـراسـت و هـوشـيـارى فـوق العاده اى در تعبير خواب نصيبش شد و داستانهاى عـجـيبى از تعبير خواب او در كتابها نوشته اند كه از عمق اطلاعات او در اين زمينه خبر مى دهد.
بـنـابـرايـن مـمـكـن اسـت يـوسـف ايـن عـلم و آگـاهـى خـاص را بـه خـاطر تسلط بر نفس در مقابل جاذبه فوق العاده همسر عزيز مصر پيدا كرده باشد.
از اين گذشته در آن عصر و زمان دربار زمامداران بزرگ، مركز معبران خواب بود و جوان هـوشـيـارى هـمـچـون يوسف مى توانست در دربار عزيز مصر از تجربيات ديگران آگاهى يـابـد و آمـادگـى روحـى را بـراى افـاضـه عـلم الهـى در ايـن زمـيـنـه حاصل كند.
بـه هـر حـال اين نه اولين بار و نه آخرين بار است كه خداوند به بندگان مخلصى كه در مـيدان جهاد نفس بر هوسهاى سركش پيروز مى شوند مواهبى از علوم و دانشها مى بخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش نيست حديث معروف العلم
نور يقذفه الله فى قلب من يشاء نيز مى تواند اشاره به اين واقعيت باشد.
ايـن عـلم و دانشى نيست در محضر استاد خوانده شود و يا اينكه بى حساب به كسى بدهند. اينها جوائزى است براى برندگان مسابقه جهاد با نفس!.
3 - منظور از بلوغ اشد چيست؟.
گفتيم اشد به معنى استحكام و قوت جسمى و روحى است و بلوغ اشد به معنى رسيدن به ايـن مـرحـله اسـت ولى ايـن عـنـوان در قـرآن مـجـيـد بـه مراحل مختلفى از عمر انسان اطلاق شده است.
گـاهـى بـه مـعـنـى سـن بـلوغ آمـده مـانـنـد:( و لا تـقـربـوا مـال اليـتـيـم الا بـالتـى هـى احـسـن حـتـى يـبـلغ اشـده ) : (اسـراء - 34) نـزديـك مال يتيم نشويد مگر به نحو احسن تا زمانى كه به حد بلوغ برسد.
و گاهى به معنى رسيدن به چهل سالگى است مانند حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة، (تـا زمـانـى كـه بـلوغ اشـد پـيـدا كـنـد و بـه چـهـل سال برسد) (احقاف - 15).
و گـاهى به معنى مرحله قبل از پيرى آمده مانند:( ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشد كم ثم لتكونوا شيوخا ) (غافر - 67).
(سـپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم چنين بيرون مى فرستد، سپس به مرحله استحكام جسم و روح مى رسيد سپس به مرحله پيرى ).
ايـن تـفـاوت تـعـبيرات ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان براى رسيدن به استحكام روح و جـسـم مـراحـلى را مـى پيمايد كه بدون شك رسيدن به حد بلوغ يكى از آنها است و رسـيـدن بـه چـهـل سـالگـى كـه مـعـمـولا تـوام بـا يـك نـوع پـخـتـگـى در فـكـر و عـقـل مى باشد مرحله ديگر است و همچنين قبل از آنكه انسان قوس نزولى خود را سير كند و به وهن و سستى گرايد.
ولى به هر حال در آيه مورد بحث منظور همان مرحله بلوغ جسمى و روحى است كه در يوسف در آغـاز جـوانـى پـيـدا شـد فـخـر رازى در تـفسيرش در اين زمينه سخنى دارد كه ذيلا مى شنويد:
مـدت گـردش مـاه (تا هنگامى كه به محاق برسد) 28 روز است هنگامى كه آن را به چهار قـسـمـت تـقـسـيـم كـنـيـم هـر قـسـمـتـى 7 روز مـى شـود (كـه عـدد ايـام هـفـتـه را تشكيل مى دهد).
لذا دانـشـمـنـدان احوال بدن انسان را به چهار دوره هفت ساله تقسيم كرده اند: نخست هنگامى كه او متولد مى شود ضعيف و ناتوان است هم از نظر جسم و هم از نظر روح، اما به هنگامى كه به سن 7 سالگى رسيد آثار هوش و فكر و قوت جسمانى در او ظاهر مى شود.
او وارد مـرحـله دوم مـى شـود و بـه تـكامل خود ادامه مى دهد تا چهارده سالگى را پشت سر بـگـذارد و 15 سـاله شـود در ايـن هـنـگـام به مرحله بلوغ جسمى و روحى رسيده و شهوت جنسى در او به حركت در مى آيد (و با تكميل سال پانزدهم ) مكلف مى شود.
بـاز بـه تـكـامل خود ادامه مى دهد تا دور سوم را به پايان رساند و مرحله جديدى را طى كـنـد و بـالاخـره با پايان گرفتن دور چهارم و رسيدن به 28 سالگى مدت رشد و نمو جسمانى پايان مى گيرد، و انسان وارد مرحله تازه اى كه مرحله توقف است مى گردد و اين هـمان زمان بلوغ اشد است و اين حالت توقف تا پايان دور پنجم يعنى 35 سالگى ادامه دارد (و از آن به بعد سير نزولى آغاز مى شود).
تقسيم بندى فوق گر چه تا حدودى قابل قـبـول اسـت ولى دقـيـق به نظر نمى رسد زيرا اولا مرحله بلوغ در پايان دور دوم نيست و هـمـچـنـيـن پـايان رشد جسمانى طبق آنچه دانشمندان امروزى مى گويند 25 سالگى است و بلوغ فكرى كامل طبق بـعـضى از روايات در چهل سالگى است. و از همه اينها گذشته آنچه در بالا گفته شد يك قانون همگانى محسوب نمى شود كه درباره همه اشخاص صادق باشد.
4 - آخـريـن نـكـتـه اى كـه در اينجا توجه به آن لازم است اينكه: قرآن در آيات فوق به هـنـگـامـى كـه سـخـن از دادن حـكـمـت و عـلم بـه يـوسـف مـى گويد اضافه مى كند: اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم يعنى مواهب الهى حتى به پيامبران بى حساب نيست. و هر كس بـه انـدازه نـيـكوكارى و احسانش از درياى بيكران فيض الهى بهره مى گيرد. همانگونه كه يوسف در برابر صبر و استقامت در مقابل آن همه مشكلات سهم وافرى نصيبش شد.
( و رودتـه التـى هـو فـى بـيـتـهـا عـن نـفـسـه و غـلقـت الا بـوب و قـالت هـيـت لك قال معاذ الله إنه ربى أحسن مثواى إنه لا يفلح الظلمون ) (23)( و لقـد همت به و هم بها لو لا أن رأی برهن ربه كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء إنه من عبادنا المخلصين ) (24)
ترجمه:
23 - و آن زن كـه يـوسف در خانه او بود از او تمناى كامجوئى كرد و درها را بست و گفت بشتاب بسوى آنچه براى تو مهياست! (يوسف ) گفت پناه مى برم بخدا، او (عزيز مصر) صـاحـب نـعـمـت مـن است، مقام مرا گرامى داشته (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟) مسلما ظالمان رستگار نمى شوند.
24 - آن زن قـصد او را كرد، و او نيز - اگر برهان پروردگار را نمى ديد - قصد وى را - مـيـنـمـود، ايـنـچـنـيـن كرديم تا بدى و فحشاء را از او دور سازيم چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.
عشق سوزان همسر عزيز مصر.
يـوسـف بـا آن چهره زيبا و ملكوتيش، نه تنها عزيز مصر را مجذوب خود كرد، بلكه قلب همسر عزيز را نيز به سرعت در تسخير خود در آورد، و عشق او پنجه در اعماق جان او افكند و با گذشت زمان، اين عشق، روز بروز داغتر و سوزانتر شد، اما يوسف پاك و پرهيزكار جز به خدا نمى انديشيد و قلبش تنها در گرو عشق خدا بود.
امور ديگرى نيز دست به دست هم داد و به عشق آتشين همسر عزيز، دامن زد. نداشتن فرزند از يـكـسـو، غـوطـهـور بـودن در يـك زندگى پر تجمل اشرافى از سوى ديگر، و نداشتن هـيـچـگـونـه گـرفـتـارى در زنـدگـى داخـلى آنـچـنـان كـه مـعـمول اشراف و متنعمان است از سوى سوم، و بيبند و بارى شديد حاكم بر دربار مصر از سوى چهارم، اين زن را كه از ايمان و تقوى نيز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شـيـطـانـى فـرو بـرد، آنـچـنـان كـه سـرانـجـام تـصـمـيـم گـرفـت مـكـنـون دل خويش را با يوسف در ميان بگذارد و از او تقاضاى كامجوئى كند.
او از تمام وسائل و روشها براى رسيدن به مقصد خود در اين راه استفاده كرد، و با خواهش و تـمنا، كوشيد در دل او اثر كند آنچنان كه قرآن مى گويد: آن زن كه يوسف در خانه او بود پى در پى از او تمناى كامجوئى كرد( و راودته التى هو فى بيتها عن نفسه ) .
جـمـله راودتـه از مـاده مـراوده در اصـل بـه مـعـنـى جـسـتـجـوى مـرتـع و چـراگـاه اسـت و مـثـل مـعـروف: الرائد لا يـكـذب قـومه (كسى كه دنبال چراگاه مى رود به قوم و قبيله خود دروغ نـمـى گـويـد) اشـاره بـهـمـيـن اسـت و هـمـچـنـيـن بـه مـيـل سـرمـه دان كه آهسته سرمه را با آن به چشم مى كشند، مرود (بر وزن منبر) گفته مى شود، و سپس به هر كارى كه با مدارا و ملايمت طلب شود، اطلاق شده است.
اين تعبير اشاره به اين است كه همسر عزيز براى رسيدن به منظور خود به اصطلاح از طريق مسالمت آميز و خالى از هر گونه تهديد با نهايت ملايمت و اظهار محبت از يوسف دعوت كرد.
سـرانـجام آخر ين راهى كه به نظرش رسيد اين بود يكروز او را تنها در خلوتگاه خويش بـدام انـدازد، تـمـام وسـائل تـحـريـك او را فـراهـم نـمـايـد، جالبترين لباسها، بهترين آرايشها، خوشبوترين عطرها را بكار برد، و صحنه را آنچنان بيارايد كه يوسف نيرومند را به زانو در آورد.
قـرآن مـى گـويـد: او تـمـام درها را محكم بست و گفت: بيا كه من در اختيار توام!( و غلقت الابواب و قالت هيت لك ) .
غـلقـت معنى مبالغه را مى رساند و نشان مى دهد كه او همه درها را محكم بست، و اين خود مى رسـانـد كـه يـوسـف را بـه مـحـلى از قـصـر كـشـانـده كـه از اطـاقـهـاى تـو در تـوئى تشكيل شده بود، و بطورى كه در بعضى از روايات آمده است او هفت در را بست.
تا يوسف هيچ راهى براى فرار نداشته باشد.
بـه عـلاوه او شـايـد بـا ايـن عـمـل مـى خواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتيجه كار نباشد، چرا كه هيچكس را قدرت نفوذ به پشت اين درهاى بسته نيست.
در اين هنگام كه يوسف همه جريانها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد، و هيچ راهى از نـظـر ظـاهر براى او باقى نمانده بود، در پاسخ زليخا به اين جمله قناعت كرد و گفت: پناه مى برم به خدا( قال معاذ الله ) .
يوسف به اين ترتيب خواسته نامشروع همسر عزيز را با قاطعيت رد كرد، و به او فهماند كـه هرگز در برابر او تسليم نخواهد شد، و در ضمن اين واقعيت را به او و به همه كس فهماند كه در چنين شرائط سخت و بحرانى براى رهائى از چـنـگـال وسـوسه هاى شيطان و آنها كه خلق و خوى شيطانى دارند، تنها راه نجات، پناه بردن به خداست، خدائى كه خلوت و جمع براى او يكسان است و هيچ چيز در برابر اراده اش مقاومت نمى كند.
او بـا ذكـر ايـن جـمـله كـوتـاه، هـم بـه يـگـانـگـى خـدا از نـظـر عـقـيـده و هـم از نـظـر عمل، اعتراف نمود.
سپس اضافه كرد: از همه چيز گذشته من چگونه مى توانم تسليم چنين خواسته اى بشوم، در حـالى كـه در خـانـه عـزيز مصر زندگى مى كنم و در كنار سفره او هستم و او مقام مرا گرامى داشته است( انه ربى احسن مثواى ) .
آيـا ايـن ظـلم و ستم و خيانت آشكار نيست؟ مسلما ستمگران رستگار نخواهند شد( انه لا يفلح الظالمون ) .
منظور از رب در اين جمله كيست؟.
در ميان مفسران گفتگوى بسيار است، اكثر مفسران چنانكه مرحوم طبرسى در مجمع البيان و نـويـسـنده المنار در المنار مى گويد رب را به معنى وسيع كلمه گرفته اند و گفته اند مـنـظـور از آن عـزيـز مـصر است، كه در احترام و اكرام يوسف، فرو گذار نمى كرد، و از همان آغاز كار سفارش يوسف را با جمله اكرمى مثواه به همسرش نمود.
و گـمـان ايـنـكـه كـلمـه رب در اين معنى به كار نمى رود، كاملا اشتباه است، زيرا در همين سوره چندين بار كلمه رب به غير از خدا، اطلاق شده است، گاهى از زبان يوسف و گاهى از زبان غير يوسف.
مـثـلا در داسـتـان تـعـبـيـر خواب زندانيان مى خوانيم كه يوسف به آن زندانى كه بشارت آزادى داده بـود گـفـت: مـرا بـه رب خـود (سـلطـان مـصـر) يـادآورى كـن، و قال للذى ظن انه ناج منهما اذكرنى عند ربك (آيه 42).
و بـاز از زبـان يـوسـف مى خوانيم هنگامى كه فرستاده فرعون مصر نزد او آمد، گفت به نـزد رب خود (فرعون ) باز گرد و از او بخواه، تحقيق كند، چرا زنان مصر دستهاى خود را بـريـدنـد( فـلمـا جـائه الرسـول قـال ارجـع الى ربـك فـاسـئله مـا بال النسوة اللاتى قطعن ايديهن ) (آيه 50).
در آيـه 41 همين سوره از زبان يوسف و در ذيل آيه 42 از زبان قرآن مى خوانيم كه كلمه رب به مالك و صاحب نعمت، اطلاق شده است.
بنابراين ملاحظه مى كنيد كه در همين سوره در چهار مورد، غير از مورد بحث، كلمه رب به غـيـر خـدا اطـلاق شـده است، هر چند در همين سوره و سوره هاى ديگر قرآن، اين كلمه كرارا به پروردگار جهان گفته شده است، منظور اين است كه اين يك كلمه مشترك است و به هر دو معنى اطلاق مى گردد.
ولى بـه هـر حـال بـعـضى از مفسرين، ترجيح داده اند كه كلمه رب در آيه مورد بحث انه ربـى احسن مثواى، به معنى خداوند است، زيرا كلمه الله كه در كنار آن ذكر شده سبب مى شـود كـه ضمير به آن بر گردد، و در اين صورت معنى جمله چنين مى شود كه من به خدا پـنـاه مى برم خدائى كه پروردگار من است و مقام و منزلت مرا گرامى داشت، و هر نعمتى دارم از ناحيه او است، ولى توجه به سفارش عزيز مصر با جمله اكرمى مثواه و تكرار آن در آيه مورد بحث، معنى اول را تقويت مى كند.
در تـورات در فصل 39 شماره 8 و 9 و 10 چنين آمده: و بعد از اين مقدمات واقع شد اينكه زن آقايش چشمان خود را بر يوسف انداخته به او گفت با من بخواب، اما او ابا نموده به زن آقايش گفت، اينك آقايم به آنچه با من در خانه است عارف نيست و تمامى مايملكش به دست من سپرده است، در اين خانه از من بزرگترى نيست و از من چيزى مضايقه نكرده است جز تـو چـون كـه زن او ميباشى پس اين قباحت عظيم را چگونه خواهم كرد به خدا گناه بورزم... اين جمله هاى تورات نيز مؤ يد معنى اول است.
در ايـنـجا كار يوسف و همسر عزيز به باريكترين مرحله و حساسترين وضع مى رسد، كه قـرآن بـا تـعـبـيـر پـر مـعـنائى از آن سخن مى گويد همسر عزيز مصر، قصد او را كرد و يـوسـف نيز، اگر برهان پروردگار را نمى ديد، چنين قصدى مى نمود!( و لقد همت به و هم بها لو لا ان راى برهان ربه ) .
در مـعـنـى ايـن جـمله در ميان مفسران گفتگوى بسيار است كه مى توان همه را در سه تفسير زير خلاصه كرد:
1 - همسر عزيز تصميم بر كامجوئى از يوسف داشت و نهايت كوشش خود را در اين راه به كار برد، يوسف هم به مقتضاى طبع بشرى و اينكه جوانى نوخواسته بود، و هنوز همسرى نـداشـت، و در بـرابـر هـيـجـان انـگـيـزتـريـن صحنه هاى جنسى قرار گرفته بود. چنين تصميمى را مى گرفت هر گاه برهان پروردگار يعنى روح ايمان و تقوى و تربيت نفس و بالاخره مقام عصمت در اين وسط حائل نمى شد!.
بـنـابـرايـن تـفاوتى ميان هم (قصد) همسر عزيز و يوسف اين بود، كه از يوسف، مشروط بـود بـه شرطى كه حاصل نشد (يعنى عدم وجود برهان پروردگار) ولى از همسر عزيز مـطـلق بـود و چـون داراى چنين مقام تقوا و پرهيزكارى نبود، چنين تصميمى را گرفت و تا آخرين مرحله پاى آن ايستاد تا پيشانيش به سنگ خورد.
نـظـيـر ايـن تـعـبـيـر در ادبـيـات عـرب و فـارسـى نـيـز داريـم، مـثل اينكه مى گوئيم: افراد بيبند و بار تصميم گرفتند ميوه هاى باغ فلان كشاورز را غارت كنند، من هم اگر ساليان دراز در مكتب استاد تربيت نشده بودم، چنين تصميمى را مى گرفتم.
بـنـابـرايـن تـصـمـيـم يـوسـف مـشـروط بـه شـرطـى كـه حاصل نشد و اين امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى يوسف منافات ندارد بلكه توضيح و بيان اين مقام والا است.
طبق اين تفسير از يوسف، هيچ حركتى كه نشانه تصميم بر گناه باشد سر نزده است، بلكه در دل تصميم هم نگرفته است.
بنابراين بعضى روايات كه مى گويد: يوسف آماده كام گيرى از همسر عزيز شد، و حتى لبـاس را از تـن بـيـرون كـرد، و تـعـبـيـرات ديـگـرى كـه مـا از نـقـل آن شـرم داريـم، همه بى اساس و مجعول است، و اينها اعمالى است كه در خور افراد آلوده و بيبند و بار و ناپاك و نادرست است، چگونه مى توان يوسف را با آن قداست روح و مقام تقوا به چنين كارهائى متهم ساخت.
جـالب ايـنـكـه: در حـديـثـى از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عليهمالسلام ) همين تفسير اول در عـبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده است آنجا كه مامون خليفه عباسى از امام مـى پرسد آيا شما نمى گوئيد پيامبران معصومند؟ فرمود آرى، گفت: پس اين آيه قرآن تفسيرش چيست؟ و لقد همت به و هم بها لو لا ان راى برهان ربه.
امـام فـرمـود: لقـد هـمـت بـه و لو لا ان راى بـرهـان ربه لهم بها كما همت به، لكنه كان مـعـصـومـا و المـعـصـوم لا يـهـم بـذنـب و لا يـاتـيـه... فقال المامون لله درك يا ابا الحسن!: همسر عزيز تصميم به كامجوئى از يوسف گرفت، و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمى ديد، همچون همسر عزيز مصر تصميم مى گـرفـت، ولى او مـعـصـوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى كند و به سراغ گناه هم نمى رود مأمون (از اين پاسخ لذت برد) و گفت: آفرين بر تو اى ابوالحسن!
2 - تـصـمـيم همسر عزيز مصر و يوسف، هيچكدام مربوط به كامجوئى جنسى نبود، بلكه تـصـمـيـم بـر حـمله و زدن يكديگر بود، همسر عزيز به خاطر اينكه در عشق شكست خورده بـود، و روح انـتـقـامـجـوئى در وى پـديـد آمـده بـود و يـوسف به خاطر دفاع از خويشتن و تسليم نشدن در برابر تحميل آن زن.
از جـمـله قرائنى كه براى اين موضوع ذكر كرده اند اين است كه همسر عزيز تصميم خود را بر كامجوئى خيلى قبل از اين گرفته بود و تمام مقدمات آن را انـجام داده بود، بنابراين جاى اين نداشت كه قرآن بگويد او تصميم بر اين كار گرفت چرا كه اين لحظه، لحظه تصميم نبود.
ديگر اينكه پيدا شدن حالت خشونت و انتقامجوئى، پس از اين شكست، طبيعى است زيرا او تـمـام آنچه را در توان داشت از طريق ملايمت با يوسف به خرج داد، و چون نتوانست از اين راه در او نفوذ كند به حربه ديگر متوسل شد كه حربه خشونت بود.
سوم اينكه در ذيل اين آيه مى خوانيم كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء: ما هم بدى و هـم فـحـشـاء را از يـوسـف بـر طرف ساختيم فحشاء، همان آلودگى به بى عفتى است، و سوء نجات از چنگال ضربه همسر عزيز مصر.
ولى بـه هـر حـال يـوسـف، چـون بـرهـان پروردگار را ديد، از گلاويز شدن به آن زن خوددارى كرد مبادا به او حمله كند و او را مضروب سازد و اين خود دليلى شود كه او قصد تـجـاوز را داشـتـه، و لذا تـرجـيـح داد كـه خـود را از آن محل دور سازد و به سوى در فرار كند.
3 - بـدون شـك، يـوسـف جوانى بود با تمام احساسات جوانى، هر چند غرائز نيرومند او تـحـت فـرمـان عـقـل و ايـمـان او بـود، ولى طـبيعى است كه هر گاه چنين انسانى در برابر صـحنه هاى فوق العاده هيجان انگيز قرار گيرد، طوفانى در درون او بر پا مى شود، و غـريـزه و عـقـل بـه مـبـارزه بـا يـكـديـگـر بـر مـى خـيـزنـد، هـر قـدر امـواج عـوامـل تـحريك كننده نيرومندتر باشد، كفه غرائز، قوت مى گيرد، تا آنجا كه ممكن است در يـك لحـظـه زود گـذر بـه آخـريـن مـرحله قدرت برسد، آنچنان كه اگر از اين مرحله، گـامـى فـراتـر رود، لغـزشـگـاه هـولنـاكـى اسـت، نـاگـهـان نـيـروى ايـمـان و عقل به هيجان در مى آيد و به اصطلاح بسيج مى شود و كودتا مى كند، و قدرت غريزه را كه تا لب پرتگاه كشانيده بود به عقب ميراند.
قرآن مجيد اين لحظه زود گذر حساس و بحرانى را كه در ميان دو زمان آرامـش و قـابـل اطـمـيـنان قرار گرفته بود، در آيه فوق، ترسيم كرده است، بنابراين مـنـظـور از جـمـله هـم بـهـا لو لا ان راى بـرهـان ربـه ايـن اسـت كـه در كـشـمـكـش غـريزه و عـقـل، يـوسـف تـا لب پرتگاه كشيده شد، اما ناگهان، بسيج فوق العاده نيروى ايمان و عـقل، طوفان غريزه را در هم شكست تا كسى گمان نكند اگر يوسف توانست خود را از اين پـرتـگـاه بـرهـانـد، كـار سـاده اى انـجـام داده چـرا كـه عـوامل گناه و هيجان در وجود او، ضعيف بود، نه هرگز، او نيز براى حفظ پاكى خويش در اين لحظه حساس دست به شديدترين مبارزه و جهاد با نفس زد.
منظور از برهان پروردگار چيست؟
بـرهـان در اصـل مـصـدر بـره بـه مـعـنـى سـفـيـد شـدن اسـت، و سـپـس بـه هـر گـونـه دليـل مـحـكـم و نيرومند كه موجب روشنائى مقصود شود، برهان گفته شده است، بنابراين بـرهـان پـروردگـار كـه بـاعـث نـجـات يـوسـف شـد، يـكـنـوع دليل روشن الهى بوده است كه مفسران درباره آن احتمالات زيادى داده اند، از جمله:
1 - علم و ايمان و تربيت انسانى و صفات برجسته.
2 - آگاهى او نسبت به حكم تحريم زنا.
3 - مقام نبوت و معصوم بودن از گناه.
4 - يكنوع امداد و كمك الهى كه بخاطر اعمال نيكش در اين لحظه حساس به سراغ او آمد.
5 - از روايـتـى اسـتـفـاده مـى شود كه در آنجا بتى بود، كه معبود همسر عزيز محسوب مى شـد، نـاگـهـان چشم آن زن به بت افتاد، گوئى احساس كرد با چشمانش خيره خيره به او نـگاه مى كند و حركات خيانت آميزش را با خشم مى نگرد، برخاست و لباسى به روى بت افكند، مشاهده اين منظره طوفانى در دل يوسف پديد آورد،
تكانى خورد و گفت: تو كه از يك بت بى عقل و شعور و فاقد حس و تشخيص، شرم دارى، چـگـونـه مـمـكن است من از پروردگارم كه همه چيز را مى داند و از همه خفايا و خلوتگاهها باخبر است، شرم و حيا نكنم؟.
ايـن احـسـاس، تـوان و نـيـروى تازه اى به يوسف بخشيد و او را در مبارزه شديدى كه در اعماق جانش ميان غريزه و عقل بود كمك كرد، تا بتواند امواج سركش غريزه را عقب براند.
در عين حال هيچ مانعى ندارد كه تمام اين معانى يكجا منظور باشد زيرا در مفهوم عام برهان همه جمع است، و در آيات قرآن و روايات، كلمه برهان به بسيارى از معانى فوق اطلاق شده است.
امـا روايـات بيمدركى كه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه مى گويد يوسف تصميمش را بـر گـنـاه گـرفـتـه بـود كـه نـاگـهـان در يـك حـالت مـكـاشـفـه جبرئيل يا يعقوب را مشاهده كرد، كه انگشت خود را با دندان مى گزيد، يوسف اين منظره را ديـد و عقب نشينى كرد، اينگونه روايات كه هيچ سند معتبرى ندارد، به روايات اسرائيلى مـيـمـانـد كـه زائيده مغزهاى انسانهاى كوتاه فكرى است كه هرگز مقام انبياء را درك نكرده اند.
اكـنـون بـه تفسير بقيه آيه توجه كنيد: قرآن مجيد مى گويد ما اين چنين برهان خويش را بـه يـوسـف نـشـان داديـم، تـا بـدى و فـحـشاء را از او دور سازيم( كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء ) .
چرا كه او از بندگان برگزيده و با اخلاص ما بود( انه من عبادنا المخلصين ) .
اشاره به اينكه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را بيارى او فرستاديم، تا از بـدى و گـنـاه رهـائى يـابـد، بى دليل نبود، او بنده اى بود كه با آگاهى و ايمان و پـرهيزگارى و عمل پاك، خود را ساخته بود، و قلب و جان او از تاريكيهاى شرك، پاك و خالص شده بود، و به همين دليل شايستگى چنين امداد الهى را داشت.
ذكـر ايـن دليل نشان مى دهد كه اينگونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى بـه سراغ پيامبرانى همچون يوسف مى شتافته، اختصاصى به آنها نداشته، هر كس در زمـره بـنـدگـان خـالص خـدا و عـباد الله المخلصين وارد شود، او هم لايق چنين مواهبى خواهد بود.
مـى دانـيـم در اسـلام بـرتـرين جهاد، جهاد با نفس است، كه در حديث معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جـهـاد اكـبـر خـوانده شده يعنى برتر از جهاد با دشمن كه جهاد اصغر نام دارد، اصولا تا جهاد اكبر به معنى واقعى در انسان پياده نشود در جهاد با دشمن پيروز نخواهد شد.
در قـرآن مـجيد صحنه هاى مختلفى از ميدان جهاد اكبر رابطه با پيامبران و ساير اولياى خدا ترسيم شده است، كه سرگذشت يوسف و داستان عشق آتشين همسر عزيز مصر يكى از مـهـمترين آنها است، گر چه قرآن مجيد تمام زواياى آنرا به خاطر اختصار تشريح نكرده ولى بـا يـك جـمـله كوتاه( و هم بها لو لا ان راى برهان ربه ) شدت اين طوفان را بيان كرده است.
يـوسـف از مـيـدان ايـن مـبـارزه روسـفـيـد در آمـد بـه سـه دليـل: نـخـسـت ايـنـكـه خـود را بـه خـدا سـپـرد و پـنـاه بـه لطـف او بـرد (قال معاذ الله ) و ديگر اينكه توجه به نمك شناسى نسبت به عزيز مصر كه در خانه او زندگى مى كرد، و يا توجه به نعمتهاى بى پايان خداوند كه او را از قعر چاه وحشتناك به محيط امن و آرامى رسانيد، وى را بـر آن داشـت كـه بـه گـذشته و آينده خويش بيشتر بينديشد و تسليم طوفانهاى زود گـذر نشود، سوم اينكه خود سازى يوسف و بندگى توام با اخلاص او كه از جمله انه من عـبـادنـا المـخـلصـين استفاده مى شود به او قوه و قدرت بخشيد كه در اين ميدان بزرگ در برابر وسوسه هاى مضاعفى كه از درون و برون به او حمله ور بود زانو نزند.
و ايـن درسـى اسـت بـراى هـمـه انـسـانهاى آزاده اى كه مى خواهند در ميدان جهاد نفس بر اين دشمن خطرناك پيروز شوند.
امـيـر مؤ منان على (عليهاالسلام ) در دعاى صباح چه زيبا مى فرمايد: و ان خذلنى نصرك عـنـد مـحـاربـة النـفس و الشيطان فقد وكلنى خذلانك الى حيث النصب و الحرمان: اگر به هـنـگام مبارزه با نفس و شيطان از يارى تو محروم بمانم اين محروميت مرا به رنج و حرمان مى سپارد و اميدى به نجات من نيست.
در حـديـثـى مـى خـوانيم: ان النبى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعث سرية فلما رجعوا قـال مـرحـبـا بـقـوم قـضـوا الجـهـاد الاصـغـر و بـقـى عـليـهـم الجـهـاد الاكـبـر، فقيل يا رسول الله ما الجهاد الاكبر قال جهاد النفس: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گـروهـى از مـسـلمانان را به سوى جهاد فرستاد هنگامى كه (با تنهاى خسته و بدنهاى مجروح ) بازگشتند فرمود آفرين بر گروهى كه جهاد اصغر را انجام دادند، ولى وظيفه جهاد اكبر بر آنها باقى مانده، عرض كردند اى رسولخدا! جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس.
عـلى (عليهاالسلام ) مـى فـرمـايـد المـجـاهـد من جاهد نفسه: مجاهد حقيقى كسى است كه با هوسهاى سركش نفس بجنگد.
و از امام صادق (عليهاالسلام ) نقل شده: من ملك نفسه اذا رغب، و اذا رهب، و اذا اشـتـهى، و اذا غضب، و اذا رضى، حرم الله جسده على النار: كسى كه بر خويشتن در چند حالت مسلط باشد بهنگام تمايل، و به هنگام ترس و به هنگام شهوت و به هنگام غضب و به هنگام رضايت و خشنودى از كسى (آنچنان بر اراده خويش مسلط باشد كه اين امور، او را از فرمان خدا منحرف نسازد) خداوند جسد او را بر آتش حرام مى كند.
هـمـانـگـونـه كـه در تـفـسـيـر آيات فوق اشاره كرديم، قرآن مجيد نجات يوسف را از اين گـرداب خطرناك كه همسر عزيز بر سر راه او ايجاد كرده بود به خدا نسبت مى دهد و مى گويد ما سوء و فحشاء را از يوسف بر طرف ساختيم.
ولى با توجه به جمله بعد كه مى گويد او از بندگان مخلص ما بود اين حقيقت روشن مى شـود كه خداوند بندگان مخلص خود را هرگز در اين لحظات بحرانى تنها نمى گذارد، و كـمـكـهاى معنوى خود را از آنان دريغ نمى دارد، بلكه با الطاف خفيه خود و مددهاى غيبى كـه تـوصـيـف آن بـا هـيـچ بـيـانـى ممكن نيست، بندگان خود را حفظ مى كند و اين در واقع پاداشى است كه خداى بزرگ به اين گونه بندگان مى بخشد، پاداش پاكى و تقوا و اخلاص.
ضمنا تذكر نكته نيز لازم است كه در آيات فوق يوسف از بندگان مخلص (بر وزن مطلق ) بـه صورت اسم مفعولى ذكر شده يعنى خالص شده، نه به صورت مخلص (بر وزن محسن ) به صورت اسم فاعلى كه به معنى خالص كننده است.
دقـت در آيات قرآن نشان مى دهد كه مخلص (به كسر لام ) بيشتر در مواردى به كار رفته اسـت كـه انـسـان در مـراحـل نـخستين تكامل و در حال خود سازى بوده است،( فاذا اركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين ) : هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند (عنكبوت - 65)( و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين ) : به آنها فرمان داده نشد مگر اينكه خدا را با اخلاص پرستش كنند (بينه - 5).
ولى مـخـلص (بـفـتـح لام ) بـه مـرحـله عـالى كـه پـس از مـدتـى جـهـاد بـا نـفـس، حـاصـل مـى شـود گفته شده است، همان مرحله اى كه شيطان از نفوذ وسوسه اش در انسان مـايـوس مـى شـود، در حـقـيـقـت بـيـمـه الهـى مـى گـردد،( قال فبعزتك لا غوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ) : شيطان گفت به عزتت سوگند كه همه آنها را گمراه مى كنم مگر بندگان مخلصت را (ص - 83).
و يـوسـف بـه ايـن مـرحله رسيده بود كه در آن حالت بحرانى، همچون كوه استقامت كرد و بايد كوشيد تا به اين مرحله رسيد.
از شگفتيهاى قرآن كه يكى از نشانه هاى اعجاز، اين است كه هيچگونه تعبير زننده و ركيك و ناموزون و مبتذل و دور از عفت بيان، در آن وجود ندارد، و ابدا متناسب طرز تعبيرات يكفرد عـادى درس نـخـوانـده و پـرورش يـافـتـه در مـحـيـط جهل و نادانى نيست، با اينكه سخنان هر كس متناسب و همرنگ افكار و محيط اوست.
در مـيـان تـمام سرگذشتهائى كه قرآن نقل كرده يك داستان واقعى عشقى، وجود دارد و آن داستان يوسف و همسر عزيز مصر است.
داسـتـانـى كـه از عـشـق سـوزان و آتـشـيـن يـك زن زيـبـاى هـوس آلود، بـا جـوانـى ماهرو و پاكدل سخن مى گويد.
گويندگان و نويسندگان هنگامى كه با اينگونه صحنه ها روبرو مى شوند يا ناچارند براى ترسيم چهره قهرمانان و صحنه هاى اصلى داستان جلو زبان يا قلم را رهـا نـموده و به اصطلاح حق سخن را ادا كنند، گو اينكه هزار گونه تعبيرات تحريك آميز يا زننده و غير اخلاقى به ميان آيد.
و يـا مـجـبـور مـى شـونـد بـراى حفظ نزاكت و عفت زبان و قلم، پاره اى از صحنه ها را در پـرده اى از ابـهـام بـپـيـچـنـد و بـه خـوانـنـدگـان و شـنـونـدگـان - بـطـور سـربـسـتـه تحويل دهند!،
گـويـنـده و نـويـسـنـده هـر قـدر مـهـارت داشـتـه بـاشـد، غـالبـا گـرفتار يكى از اين دو اشكال مى شود.
آيـا مـى تـوان بـاور كـرد فردى درس نخوانده، هم ترسيم دقيق و كاملى از باريكترين و حـسـاسـترين فصول چنين عشق شورانگيزى بنمايد، بدون اينكه كوچكترين تعبير تحريك آميز و دور از عفتى به كار برد.
ولى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس اين داستان به طرز شگفت انگيزى دقت در بيان را با متانت و عفت بهم آميخته و بدون اينكه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است.
مـى دانـيـم از هـمـه صحنه هاى اين داستان، حساستر شرح ماجراى آن خلوتگاه عشق است كه ابتكار و هوس همسر عزيز مصر، دست بدست هم دادند و آنرا به وجود آوردند.
قـرآن در شـرح ايـن مـاجـرا هـمـه گـفـتـنـيـهـا را گـفـتـه، امـا كـوچـكـتـريـن انـحـرافـى از اصول عفت سخن پيدا نكرده است، آنجا كه مى گويد:
( و راودتـه التـى هـو فـى بـيـتـهـا عـن نـفـسـه و غـلقـت الابـواب و قـالت هـيـت لك قـال مـعـاذ الله انـه ربـى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون ) (يوسف - 23): و بانوئى كه يـوسـف در خانه او بود از وى تقاضا و خواهش كرد و تمام درها را بست و گفت بشتاب به سـوى آنـچـه بـراى تـو مـهـيـا شـده، گفت: از اين كار به خدا پناه مى برم (عزيز مصر) بزرگ و صاحب من است، مرا گرامى داشته، مسلما ظالمان و (آلودگان ) رستگار نخواهند شد.
نكاتى كه در اين آيه قابل دقت است از اين قرار است:
1 - كـلمه راود در جائى بكار برده مى شود كه كسى با اصرار آميخته به نرمش و ملايمت چـيزى را از كسى بخواهد (اما همسر عزيز مصر چه چيز از يوسف خواسته بود) چون روشن بوده، قرآن به همين كنايه واضح قناعت نموده و نامى از آن نبرده است.
2 - قرآن در اينجا حتى تعبير امراة العزيز (يعنى همسر عزيز مصر) را به كار نمى برد بـلكه مى گويد: التى هو فى بيتها (بانوئى كه يوسف در خانه او بود) تا به پرده پـوشـى و عفت بيان نزديكتر باشد ضمنا با اين تعبير حس حقشناسى يوسف را نيز مجسم ساخته، همانطور كه مشكلات يوسف را در عدم تسليم در برابر چنين كسى كه زندگى او در پنچه وى مى باشد مجسم مى كند.
3 - غـلقـت الابـواب كـه مـعـنى مبالغه را مى رساند و دلالت مى كند تمام درها را به شدت بست و اين ترسيمى از آن صحنه هيجان انگيز است.
4 - جـمـله قالت هيت لك كه معنى آن بشتاب به سوى آنچه براى تو مهياست يا بيا كه من در اخـتـيـار تـوام آخـريـن سـخـن را از زبـان هـمـسـر عـزيـز بـراى رسـيـدن بـه وصـال يـوسـف شـرح مـى دهـد، ولى در عـبـارتـى سـنـگـيـن و پـرمتانت و پر معنى و بدون هيچگونه جنبه تحريك آميز و بدآموز.
5 - جمله معاذ الله انه ربى احسن مثواى كه يوسف در پاسخ دعوت آن زن زيباى افسونگر گـفـت، به گفته اكثر مفسران به اين معنى است: پناه به خدا مى برم، عزيز مصر همسر تـو بـزرگ و صـاحـب مـن است و به من احترام مى گذارد و اعتماد نموده چگونه به او خيانت كـنـم ايـن كـار هم خيانت است و هم ظلم و ستم انه لا يفلح الظالمون و به اين ترتيب كوشش يوسف را براى بيدار ساختن عواطف انسانى همسر عزيز مصر تشريح مى كند.
6 - جـمـله و لقد همت به و هم بها لو لا ان رآ برهان ربه از يك طرف ترسيم دقيقى از آن خـلوتـگـاه عـشـق اسـت كـه آنـچـنـان وضـع تـحـريـك آمـيـز بـوده كـه اگـر يـوسـف هـم مـقام عقل يا ايمان يا عصمت نداشت گرفتار شده بود و از طرف ديگر پيروزى نهائى يوسف را در چنين شرايطى بر ديو شهوت طغيانگر بطرز زيبائى توصيف نموده.
جـالب ايـنـكـه تـنـهـا كـلمـه هـم بـه كار برده شده يعنى همسر عزيز مصر تصميم خود را گـرفته بود و يوسف هم اگر برهان پروردگار را نمى ديد، تصميم خود را مى گرفت آيا كلمه اى متانت آميزتر از كلمه قصد و تصميم در اينجا مى توان پيدا كرد؟!.
( و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر و ألفيا سيدها لدا الباب قالت ما جزاء من أراد بأ هلك سوءا إلا أن يسجن أو عذاب أليم ) (25)( قـال هـى رودتـنـى عـن نـفـسـى و شـهـد شـاهـد مـن أهـلهـا إن كـان قـمـيـصـه قـد مـن قبل فصدقت و هو من الكذبين ) (26)( و إن كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصدقين ) (27)( فلما رأی قميصه قد من دبر قال إنه من كيدكن إن كيدكن عظيم ) (28)( يوسف أعرض عن هذا و استغفرى لذنبك إنك كنت من الخاطين ) (29)
ترجمه:
25 - و هـر دو بـسـوى در دويـدنـد (در حـالى كـه هـمـسـر عزيز، يوسف را تعقيب مى كرد و پـيـراهـن او را از پـشـت پـاره كـرد و در اين هنگام آقاى آن زن را دم در يافتند! آن زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو اراده خيانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟!.
26 - (يـوسـف ) گـفـت او مـرا بـا اصـرار بـسـوى خـود دعوت كرد و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده آن زن راست مى گويد و او از دروغگويان است.
27 - و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مى گويد و او از راستگويان است.
28 - هـنـگـامـى كه (عزيز مصر) ديد پيراهن او (يوسف ) از پشت سر پاره شده گفت اين از مكر و حيله شماست كه مكر و حيله شما زنان عظيم است.
29 - يـوسـف! از اين موضوع صرفنظر كن، و تو اى زن نيز از گناهت استغفار كن كه از خطاكاران بودى.
طشت رسوائى همسر عزيز از بام افتاد!.
مـقـاومـت سـرسـختانه يوسف همسر عزيز را تقريبا مايوس كرد، ولى يوسف كه در اين دور مـبـارزه در بـرابـر آن زن عشوه گر و هوسهاى سركش نفس، پيروز شده بود احساس كرد كـه اگـر بـيـش از ايـن در آن لغـزشـگـاه بـمـانـد خـطـرنـاك اسـت و بـايـد خـود را از آن محل دور سازد و لذا با سرعت به سوى در كاخ دويد تا در را باز كند و خارج شود، همسر عزيز نيز بى تفاوت نماند، او نيز به دنبال يوسف به سوى در دويد تا مانع خروج او شـود، و بـراى اين منظور، پيراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب كشيد، به طورى كه پشت پيراهن از طرف طول پاره شد( و استبقا الباب و قدت قميصه من دبر ) .
استباق در لغت به معنى سبقت گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است، و قد به معنى پاره شده از طرف طول است، همانگونه كه قط به معنى پاره شدن از عرض است، لذا در حديث داريـم كـانـت ضـربـات عـلى بـن ابـيـطالب (عليهاالسلام ) ابكارا كان اذا اعتلى قد، و اذا اعترض قط: ضربه هاى على بن ابيطالب (عليهاالسلام ) در نوع خود بى سابقه بود، هـنـگامى كه از بالا ضربه مى زد، تا بپائين مى شكافت و هنگامى كه از عرض، ضربه مى زد دو نيم مى كرد.
ولى هـر طـور بـود، يـوسـف خود را به در رسانيد و در را گشود، ناگهان عزيز مصر را پشت در ديدند، به طورى كه قرآن مى گويد: آن دو، آقاى آن زن را دم در يافتند( و الفيا سيدها لدى الباب ) .
الفـيـت از ماده الفاء به معنى يافتن ناگهانى است و تعبير از شوهر به سيد به طورى كـه بـعـضـى از مفسران گفته اند طبق عرف و عادت مردم مصر بوده كه زنها شوهر خود را سيد خطاب مى كردند، و در فارسى امروز هم زنان از همسر خود تعبير به آقا مى كنند.
در ايـن هـنـگـام كـه هـمسر عزيز از يكسو خود را در آستانه رسوائى ديد، و از سوى ديگر شـعـله انـتقامجوئى از درون جان او زبانه مى كشيد، نخستين چيزى كه بنظرش آمد اين بود كـه بـا قيافه حق بجانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت، صـدا زد كـيـفـر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو، اراده خيانت كند، جز زندان يا عذاب اليم چه خواهد بود؟!( قالت ما جزاء من اراد باهلك سوء الا ان يسجن او عذاب اليم ) .
جالب اينكه اين زن خيانتكار تا خود را در آستانه رسوائى نديده بود فراموش كرده بود كـه هـمـسـر عـزيـز مصر است، ولى در اين موقع با تعبير اهلك (خانواده تو) مى خواهد حس غـيرت عزيز را برانگيزد كه من مخصوص توام نبايد ديگرى چشم طمع در من بدوزد!، اين سـخـن بـى شـباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى (عليهاالسلام ) نيست، كه به هـنـگـام تـكـيـه بـر تـخـت قـدرت مى گفت اليس لى ملك مصر: آيا كشور مصر از آن من نيست (زخـرف - 51) امـا بـه هـنـگـامـى كـه تـخـت و تـاج خـود را در خـطـر، و سـتـاره اقـبال خويش را در آستانه افول ديد گفت: اين دو برادر (موسى و هارون ) مى خواهند شما را از سرزمينتان! خارج سازند، يريدان ان يخرجاكم من ارضكم (طه - 63).
نـكـته قابل توجه ديگر اينكه همسر عزيز مصر، هرگز نگفت يوسف قصد سوئى درباره مـن داشـتـه بـلكـه دربـاره مـيزان مجازات او با عزيز مصر صحبت كرد، آنچنان كه گوئى اصـل مـسـاله مسلم است، و سخن از ميزان كيفر و چگونگى مجازات او است و اين تعبير حساب شـده در آن لحـظـه اى كـه مـى بـايست آن زن دست و پاى خود را گم كند نشانه شدت حيله گرى او است.
و باز اين تعبير كه اول سخن از زندان مى گويد و بعد گوئى به زندان هم قانع نيست، پـا را بـالاتـر مـى گـذارد و از عـذاب اليـم كه تا سر حد شكنجه و اعدام پيش مى رود، حرف مى زند.
يـوسـف در ايـنـجـا سـكـوت را به هيچوجه جايز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق هـمـسـر عـزيـز بـرداشـت و گـفـت: او مـرا بـا اصـرار و التماس به سوى خود دعوت كرد( قال هى راودتنى عن نفسى ) .
بـديـهـى اسـت در چنين ماجرا هر كس در آغاز كار به زحمت مى تواند باور كند كه جوان نو خـاسـتـه بـرده اى بـدون هـمـسـر، بـى گـنـاه بـاشـد، و زن شـوهردار ظاهرا با شخصيتى گناهكار، بنابراين شعله اتهام بيشتر دامن يوسف را مى گيرد، تا همسر عزيز را!.
ولى از آنجا كه خداوند حامى نيكان و پاكان است، اجازه نمى دهد، اين جوان پارساى مجاهد بـا نـفس در شعله هاى تهمت بسوزد، لذا قرآن مى گويد: در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گـواهـى داد، كـه بـراى پـيـدا كـردن مـجـرم اصـلى، از ايـن دليـل روشـن اسـتـفـاده كـنيد: اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن، راست مى گـويـد، و يـوسـف دروغـگـو اسـت( و شـهـد شـاهـد مـن اهـلهـا ان كـان قـمـيـصـه قـد مـن قبل فصدقت و هو من الكاذبين ) .
و اگـر پـيراهنش از پشت سر پاره شده است، آن زن دروغ مى گويد و يوسف راستگو است( و ان كان قميصه قد من دبر فكذبت و هو من الصادقين ) .
چـه دليـلى از ايـن زنده تر، چرا كه اگر تقاضا از طرف همسر عزيز بوده، او به پشت سر يوسف دويده است و يوسف در حال فرار بوده كه پيراهنش را چسبيده، مسلما از پشت سر پاره مى شود، و اگر يوسف به همسر عزيز هجوم برده و او فرار كـرده يـا رو در رو بـه دفـاع از خـويش برخاسته، مسلما پيراهن يوسف از جلو پاره خواهد شـد، و چه جالب است كه اين مسأله ساده پاره شدن پيراهنى، مسير زندگى بى گناهى را تغيير دهد و همين امر كوچك سندى بر پاكى او، و دليلى بر رسوائى مجرمى گردد!.
عزيز مصر، اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد، و در پيراهن يوسف خيره شد، و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت سر پاره شده (مخصوصا با توجه به اين معنى كه تا آن روز دروغـى از يـوسف نشنيده بود) رو به همسرش كرد و گفت: اين كار از مكر و فريب شـمـا زنـان اسـت كـه مـكـر شـمـا زنـان، عـظـيـم اسـت( فـلمـا رآ قـمـيـصـه قـد مـن دبـر قال انه من كيد كن ان كيد كن عظيم ) .
در اين هنگام عزيز مصر از ترس اينكه، اين ماجراى اسفانگيز برملا نشود، و آبروى او در سرزمين مصر، بر باد نرود، صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سر پوش نهد، رو به يوسف كرد و گفت: يوسف تو صرف نظر كن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو( يوسف اعرض عن هذا ) .
سپس رو به همسرش كرد و گفت: تو هم از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى( و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين ) .
بـعـضـى گـفـته اند گوينده اين سخن، عزيز مصر نبود، بلكه همان شاهد بود، ولى هيچ دليـلى بـراى ايـن احـتـمال وجود ندارد، بخصوص كه اين جمله بعد از گفتار عزيز واقع شده است.
در اينكه شهادت دهنده چه كسى بود كه پرونده يوسف و همسر عزيز را به اين زودى جمع و جـور و مـختومه ساخت و بى گناه را از گنهكار آشكار نمود، در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفته اند يكى از بستگان همسر عزيز مصر بود، و كلمه (من اهلها) گواه بر اين اسـت، و قـاعدة مرد حكيم و دانشمند و با هوشى بوده است، كه در اين ماجرا كه هيچ شاهد و گـواهـى نـاظـر آن نـبـوده، تـوانـسـت از شـكـاف پـيـراهـنـى! حـقـيـقـت حـال را بـبـيـند، و مى گويند اين مرد از مشاوران عزيز مصر، و در آن ساعت، همراه او بوده است.
تفسير ديگر اينكه بچه شير خوارى از بستگان همسر عزيز مصر، در آن نزديكى بود، و يـوسـف از عـزيـز مـصـر خـواست، كه داورى را از اين كودك بطلبند، عزيز مصر نخست در تعجب فرو رفت كه مگر چنين چيزى ممكن است؟ اما هنگامى كه كودك شير خوار - همچون مسيح در گهواره - به سخن آمد، و اين معيار و مقياس را براى شناختن گنهكار از بى گناه بدست داد متوجه شد كه يوسف يك غلام نيست، بلكه پيامبرى است يا پيامبرگونه!.
در روايـاتـى كه از طرق اهلبيت و اهل تسنن وارد شده به اين تفسير اشاره شده است از جمله ابـن عـبـاس از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد كـه فـرمـود: چهار نفر در طفوليت سخن گفتند: فرزند آرايشگر فرعون، و شاهد يوسف، و صاحب جريج و عيسى بن مريم.
در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم نـيـز از امـام صـادق (عليهاالسلام ) نقل شده كه شهادت دهنده كودكى در گاهواره بود.
ولى بايد توجه داشت كه هيچيك از دو حديث بالا، سند محكمى ندارد، بلكه هر دو مرفوعه است.
سـومـيـن احـتـمـالى كـه داده اند اين است كه شاهد، همان دريدگى پيراهن بود كه با زبان حـال ايـن شـهادت را داد، ولى با توجه به كلمه من اهلها (شاهد از خاندان همسر عزيز مصر بود) اين احتمال بسيار بعيد بنظر مى رسد بلكه منتفى است.
از جـمـله مـسائلى كه در اين داستان توجه انسان را به خود جلب مى كند اين است كه در يك چنين مسأله مهمى كه ناموس عزيز مصر به آن آلوده شده بود، چگونه او با يك جمله قناعت كرد و تنها گفت از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى، و شايد همين مسأله سبب شـد كـه هـمـسـر عـزيـز پس از فاش شدن اسرارش در سرزمين مصر، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت كند و داستان عشق خود را با صراحت و عريان باز گو نمايد.
آيـا تـرس از رسـوائى، عـزيـز را وادار كـرد كـه در ايـن مـساءله كوتاه بيايد؟ يا اينكه اصـولا بـراى زمـامـداران خـود كـامه و طاغوتيان، مساءله غيرت و حفظ ناموس چندان مطرح نيست؟ آنها آنقدر آلوده به گناه و فساد و بى عفتى هستند كه اهميت و ابهت اين موضوع، در نظرشان از بين رفته است.
احتمال دوم قويتر به نظر مى رسد.
درس بـزرگ ديـگـرى كـه ايـن بـخـش از داسـتـان يـوسـف به ما مى دهد، همان حمايت وسيع پـروردگـار اسـت كـه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد و به مقتضاى (يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ) از طرقى كه هيچ بـاور نـمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود و شكاف پيراهنى سند پاكى و برائت او مى گردد، همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز، برادران يوسف را در پيشگاه پدر به خـاطـر پـاره نـبودن رسوا مى كند، و روز ديگر همسر هوسران عزيز مصر را بخاطر پاره بودن، و روز ديگر نور آفرين ديده هاى بى فروغ يعقوب است، و بوى آشناى آن همراه نـسيم صبحگاهى از مصر به كنعان سفر مى كند، و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مى دهد!.
به هر حال خدا الطاف خفيه اى دارد كه هيچكس از عمق آن آگاه نيست، و به هنگامى كه نسيم ايـن لطـف مـى وزد، صـحـنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچكس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست.
پـيـراهـن با تمام كوچكيش كه چيز مهمى است، گاه مى شود چند تار عنكبوت مسير زندگى قوم و ملتى را براى هميشه عوض مى كند، آنچنان كه در داستان غار ثور و هجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) واقع شد.
در آيـات فوق، اشاره به مكر زنان (البته زنانى همچون همسر عزيز كه بيبند و بار و هوسرانند) شده است، و اين مكر و حيله گرى به عظمت توصيف گرديده( ان كيد كن عظيم ) . در تـاريـخ و همچنين در داستانها كه سايه اى از تاريخ است، مطالب زيادى در اين زمينه نـقـل شـده، كـه مـطـالعه مجموع آنها نشان مى دهد، زنان هوسران براى رسيدن به مقصود خود، نقشه هائى مى كشند كه در نوع خود بى نظير است.
در داسـتـان بـالا ديـديـم كـه هـمسر عزيز چگونه بعد از شكست در عشق و قرار گرفتن در آستانه رسوائى، با مهارت خاصى برائت خود و آلودگى يوسف را مطرح ساخت، او حتى نگفت كه يوسف قصد سوء به من داشته، بلكه آنرا به عنوان يك امر مسلم فرض كرد و تنها سؤ ال از مجازات چنين كسى نمود؟ مجازاتى كه در مرحله زندان نيز متوقف نمى شد، بلكه به صورت نامعلوم و نامحدود، مطرح گشته بود.
در داسـتـان هـمـيـن زن كـه در رابطه با سرزنش زنان مصر نسبت به عشق بى قرارش به غـلام و بـرده خـويـش در آيـات بعد، مطرح است، نيز مى بينيم كه او براى تبرئه خود از چنين نيرنگ حساب شده استفاده مى كند، و اين تاءكيد ديگرى است بر مكر اينگونه زنان.
( و قـال نـسـوة فـى المـدينة امرأت العزيز ترود فتئها عن نفسه قد شغفها حبا إنا لنرئها فى ضلل مبين ) (30)( فـلمـا سـمـعـت بـمـكـرهـن أرسـلت إليـهـن و أعـتـدت لهـن مـتـكـا و أتـت كل وحدة منهن سكينا و قالت اخرج عليهن فلما رأينه أكبرنه و قطعن أيديهن و قلن حش لله ما هذا بشرا إن هذا إلا ملك كريم ) (31)( قـالت فـذلكـن الذى لمـتـنـنـى فـيـه و لقـد رودتـه عـن نـفـسـه فـاسـتـعـصـم و لئن لم يفعل ما أمره ليسجنن و ليكونا من الصغرين ) (32)( قال رب السجن أحب إلى مما يدعوننى إليه و إلا تصرف عنى كيدهن أصب إليهن و أكن من الجهلين ) (33)( فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن إنه هو السميع العليم ) (34)
ترجمه:
30 - گروهى از زنان شهر گفتند كه همسر عزيز جوانش (غلامش را) بسوى خود دعوت مى كند و عشق اين جوان در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم!.
31 - هـنـگـامـى كـه (هـمـسـر عزيز) از فكر آنها باخبر شد بسراغ آنها فرستاد (و از آنها دعـوت كـرد) و بـراى آنها پشتى هاى گرانقيمتى فراهم ساخت، و بدست هر كدام چاقوئى (براى بريدن ميوه ) داد و در اين موقع (به يوسف ) گفت وارد مجلس آنان شو، هنگامى كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و (بى اختيار) دستهاى خود را بريدند! و گفتند منزه است خدا اين بشر نيست، اين يك فرشته بزرگوار است!.
32 - (همسر عزيز) گفت اين همان كسى است كه بخاطر (عشق ) او مرا سرزنش كرديد
(آرى ) مـن او را بـه خـويـشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد، و اگر آنچه را دستور مى دهم انـجـام نـدهـد بـه زنـدان خـواهـد افـتـاد و مـسـلمـا خـوار و ذليل خواهد شد!.
33 - (يـوسـف ) گـفت پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا بسوى آن مـى خـوانـنـد و اگـر مـكـر و نـيـرنـگ آنـهـا را از مـن بـازنـگـردانـى قـلب مـن بـه آنـهـا متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود.
34 - پـروردگـارش دعـاى او را اجابت كرد و مكر آنها را از او بگردانيد چرا كه او شنوا و داناست.
توطئه ديگر همسر عزيز مصر
هر چند مساءله اظهار عشق همسر عزيز، با آن داستانى كه گذشت يك مساءله خصوصى بود كـه عـزيـز هـم تـاءكـيـد بر كتمانش داشت، اما از آنجا كه اينگونه رازها نهفته نمى ماند، مخصوصا در قصر شاهان و صاحبان زر و زور، كه ديوارهاى آنها گوشهاى شنوائى دارد، سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد، و چنانكه قرآن گويد: گروهى از زنان شـهر، اين سخن را در ميان خود گفتگو مى كردند و نشر مى دادند كه همسر عزيز با غلامش سـر و سـرى پـيـدا كـرده و او را بـه سـوى خـود دعـوت مـى كـنـد( و قال نسوة فى المدينة امراة العزيز تراود فتيها عن نفسه ) .
(و آنـچـنـان عشق غلام بر او چيره شده كه اعماق قلبش را تسخير كرده است )( قد شغفها حبا ) .
و سـپـس او را بـا اين جمله مورد سرزنش قرار دادند (ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم )!( انا لنرها فى ضلال مبين ) .
روشـن اسـت آنها كه اين سخن را مى گفتند، زنان اشرافى مصر بودند كه اخبار قصرهاى پر از فساد فرعونيان و مستكبرين براى آنها جالب بود و همواره در جستجوى آن بودند.
ايـن دسـتـه از زنـان اشـرافـى كـه در هـوسـرانـى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند، چون دسـتـشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مى كشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مى ديدند!.
حـتـى بعضى از مفسران احتمال داده اند، كه پخش اين راز بوسيله اين گروه از زنان مصر، نـقـشـه اى بـود بـراى تحريك همسر عزيز، تا براى تبرئه خود، آنها را به كاخ دعوت كند و يوسف را در آنجا ببينند!، آنها شايد فكر مى كردند اگر به حضور يوسف برسند چـه بـسـا بـتـوانـنـد نـظـر او را به سوى خويشتن! جلب كنند كه هم از همسر عزيز شايد زيـبـاتـر بـودنـد، و هـم جـمـالشـان براى يوسف تازگى داشت، و هم آن نظر احترام آميز يوسف به همسر عزيز، كه نظر فرزند به مادر، يا مربى. يا صاحب نعمت بود، در مورد آنـهـا مـوضـوع نـداشـت، و بـه ايـن دليـل احـتـمـال نـفـوذشـان در او بـسـيـار بـيـشـتـر از احتمال نفوذ همسر عزيز بود!.
(شـغـف ) از مـاده (شـغـاف ) به معنى گره بالاى قلب و يا پوسته نازك روى قلب اسـت، كـه بـه مـنـزله غـلافـى تـمام آنرا در برگرفته و شغفها حبا يعنى آنچنان به او عـلاقمند شده كه محبتش به درون قلب او نفوذ كرده، و اعماق آنرا در بر گرفته است، و اين اشاره به عشق شديد و آتشين است.
(آلوسـى ) در تـفـسـير (روح المعانى ) از كتاب (اسرار البلاغه ) براى عشق و علاقه مراتبى ذكر كرده كه به قسمتى از آن در اينجا اشاره مى شود:
نـخـسـتـيـن مـراتـب مـحـبـت هـمـان (هـوى ) (بـه مـعـنـى تمايل ) است، سپس (علاقه ) يعنى محبتى كه ملازم قلب است. و بعد از آن، (كلف ) به معنى شدت محبت، و سپس (عشق ) و بعد از آن (شعف ) (با عين ) يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مى سوزد و از اين سوزش احساس لذت مى كند و بعد از آن (لوعه ) و سـپـس (شـغـف ) يـعـنـى مـرحـله اى كـه عـشـق بـه تـمـام زوايـاى دل نـفـوذ مـى كـنـد و سـپـس تـدله و آن مـرحـله اى اسـت كـه عـشـق، عقل انسان را مى ربايد و آخرين مرحله (هيوم ) است و آن مرحله بى قرارى مطلق است كه شخص عاشق را بى اختيار به هر سو مى كشاند.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجه است كه چه كسى اين راز را فاش نمود، همسر عزيز كه او هـرگـز طـرفـدار چـنين رسوائى نبود، يا خود عزيز كه او تاءكيد بر كتمان مى نمود، يا داور حـكـيـمـى كـه ايـن داورى را نـمـود كـه از او ايـن كـار بـعـيـد مـى نـمـود، امـا بـهـر حـال ايـنـگونه مسائل آنهم در آن قصرهاى پر از فساد - همانگونه كه گفتيم - چيزى نيست كه بتوان آن را مخفى ساخت، و سرانجام از زبان تعزيه گردانهاى اصلى به درباريان و از آنـجا به خارج، جسته گريخته درز مى كند و طبيعى است كه ديگران آنرا با شاخ و برگ فراوان زبان به زبان نقل مى نمايند.
هـمـسـر عـزيـز، كه از مكر زنان حيله گر مصر، آگاه شد، نخست ناراحت گشت سپس چاره اى انـديـشـيـد و آن ايـن بـود كـه از آنـهـا بـه يـك مـجـلس مـيـهـمـانـى دعـوت كـند و بساط پر تـجـمـل بـا پـشـتـيهاى گرانقيمت براى آنها فراهم سازد، و بدست هر كدام چاقوئى براى بـريـدن مـيـوه دهد (اما چاقوهاى تيز، تيزتر از نياز بريدن ميوه ها!)( فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن و اعتدت لهن متكا و آتت كل واحدة منهن سكينا ) .
و ايـن كـار خـود دليـل بـر ايـن اسـت كـه او از شـوهر خود، حساب نمى برد، و از رسوائى گذشته اش درسى نگرفت.
سـپـس بـه يـوسف دستور داد كه در آن مجلس، گام بگذارد تا زنان سرزنشگر، با ديدن جمال او. وى را در اين عشقش ملامت نكنند( و قالت اخرج عليهن ) .
تـعـبـيـر بـه اخـرج عـليـهـن (بـيـرون بـيـا) بـه جـاى ادخـل (داخـل شـو) ايـن معنى را مى رساند كه همسر عزيز، يوسف را در بيرون نگاه نداشت، بـلكـه در يـك اطـاق درونى كه احتمالا محل غذا و ميوه بوده، سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از در ورودى نباشد و كاملا غير منتظره و شوك آفرين باشد!.
امـا زنـان مـصـر كـه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند، هنگامى كه آن قـامـت زيـبـا و چـهـره نـورانـى را ديـدنـد، و چـشـمـشـان بـه صورت دلرباى يوسف افتاد، صـورتـى هـمچون خورشيد كه از پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند، در آن مـجـلس طـلوع كـرد چـنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست، نمى شناختند (آنها بهنگام ديدن يوسف او را بزرگ و فوق العاده شمردند)( فلما راينه اكبرنه ) .
(و آنـچـنـان از خـود بـى خـود شـدنـد كـه (بـجاى ترنج ) دستها را بريدند)( و قطعن ايديهن ) .
و هنگامى كه ديدند، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد و رخسار معصومش از شدت حـيـا و شرم گلگون شده، همگى فرياد بر آوردند كه نه، اين جوان هرگز آلوده نيست، او اصلا بشر نيست، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است( و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم ) .
در اينكه زنان مصر در اين هنگام، چه اندازه دستهاى خود را بريدند در ميان مفسران گفتگو اسـت، بـعـضـى آنـرا بـه صـورتـهـاى مـبـالغـه آمـيـز نـقل كرده اند، ولى آنچه از قرآن استفاده مى شود اين است كه اجمالا دستهاى خود را مجروح ساختند.
در ايـن هـنگام زنان مصر، قافيه را به كلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خون مى چـكـيـد و در حـالى پريشان همچون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشك شده بودند، نشان دادند كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.
او از ايـن فـرصت استفاده كرد و (گفت: اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مى كرديد)( قالت فذلكن الذى لمتننى فيه ) .
هـمـسـر عـزيـز گويا مى خواست به آنها بگويد شما كه با يكبار مشاهده يوسف، اين چنين عـقـل و هـوش خـود را از دسـت داديـد و بـى خـبـر دسـتـهـا را بـريـديـد و مـحـو جـمـال او شديد و به ثنا خوانيش برخاستيد، چگونه مرا ملامت مى كنيد كه صبح و شام با او مى نشينم و بر مى خيزم؟.
هـمـسـر عـزيـز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود، احساس غرور و خوشحالى مى كـرد و عـذر خـود را مـوجـه جلوه داده بود يكباره تمام پرده ها را كنار زد و با صراحت تمام بـه گـنـاه خـود اعـتراف كرد و گفت: (آرى من او را به كام گرفتن از خويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد)( و لقد راودته عن نفسه فاستعصم ) .
سـپـس بـى آنـكـه از ايـن آلودگـى بـه گـنـاه اظـهـار نـدامـت كـنـد، و يـا لااقـل در بـرابـر مـيهمانان كمى حفظ ظاهر نمايد، با نهايت بى پروائى با لحن جدى كه حـاكـى از اراده قـطـعـى او بـود، صـريـحـا اعلام داشت، (اگر او (يوسف ) آنچه را كه من فرمان مى دهم انجام ندهد و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد بطور قطع به زندان خواهد افتاد)( و لئن لم يفعل ما آمره ليسجنن ) .
نـه تـنـهـا بـه زنـدانـش مـى افـكـنـم بـلكـه در درون زنـدان نـيـز خـوار و ذليل خواهد بود( و ليكونا من الصاغرين ) .
طـبـيعى است هنگامى كه عزيز مصر در برابر آن خيانت آشكار همسرش به جمله و استغفرى لذنبك (از گناهانت استغفار كن ) قناعت كند بايد همسرش رسوائى را به اين مرحله بكشاند، و اصـولا در دربـار فـراعـنـه و شـاهـان و عـزيـزان هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم ايـن مسائل چيز تازه اى نيست.
بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كرده اند و آن اينكه گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند، و هر يك براى تشويق يوسف به تسليم شدن يكنوع سخن گفتند:
يـكـى گـفـت اى جـوان! ايـنهمه خويشتن دارى و ناز براى چيست؟ چرا به اين عاشق دلداده، تـرحـم نـمـى كـنـى؟ مـگـر تـو ايـن جـمـال دل آراى خـيـره كـنـنـده را نـمى بينى؟ مگر تو دل نـدارى و جـوان نيستى و از عشق و زيبائى لذت نمى برى؟ آخر مگر تو سنگ و چوبى؟!.
دومـى گـفت گيرم كه از زيبائى و عشق چيزى نمى فهمى، ولى آيا نمى دانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است؟ فكر نمى كنى كه اگر قلب او را بدست آورى، همه اين دستگاه در اختيار تو خواهد بود؟ و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است؟.
سومى گفت، گيرم كه نه تمايل بـه جـمـال زيـبـايـش دارى، و نـه نـيـاز بـه مـقـام و مـالش، ولى آيا نمى دانى كه او زن انـتـقـامـجـوى خـطـرنـاكـى اسـت؟ و وسائل انتقامجوئى را كاملا در اختيار دارد؟ آيا از زندان وحـشـتـنـاك و تاريكش نمى ترسى و به غربت مضاعف در اين زندان تنهائى نمى انديشى؟!.
تـهـديـد صـريح همسر عزيز به زندان و ذلت از يك سو، و وسوسه هاى اين زنان آلوده كه اكنون نقش دلالى را بازى مى كنند، از سوئى ديگر يك لحظه بحرانى شـديـد براى يوسف فراهم ساخت، طوفان مشكلات از هر سو او را احاطه كرده بود، اما او كه از قبل خود را ساخته بود، و نور ايمان و پاكى و تقوا، آرامش و سكينه خاصى در روح او ايـجـاد كـرده بـود، بـا شـجـاعـت و شـهـامت، تصميم خود را گرفت و بى آنكه با زنان هـوسـبـاز و هـوسـران بـه گـفـتگو برخيزد رو به درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نـيـايـش پـرداخـت: بار الها، پروردگارا! زندان با آنهمه سختيهايش در نظر من محبوبتر اسـت از آنـچـه ايـن زنـان مـرا بـه سـوى آن مـى خـوانـنـد( قال رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه ) .
سـپـس از آنجا كه مى دانست در همه حال، مخصوصا در مواقع بحرانى، جز به اتكاء لطف پـروردگـار راه نـجـاتـى نيست، خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست، پروردگارا اگر كليد و مكر و نقشه هاى خطرناك اين زنان آلوده را از من باز نگردانى، قـلب مـن بـه آنـهـا متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود( و ان لا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين ) .
خـداونـدا! مـن بـه خـاطـر رعـايـت فرمان تو، و حفظ پاكدامنى خويش، از آن زندان وحشتناك اسـتـقبال مى كنم، زندانى كه روح من در آن آزاد است و دامانم پاك، و به اين آزادى ظاهرى كه جان مرا اسير زندان شهوت مى كند و دامانم را آلوده مى سازد پشت پا مى زنم.
خـدايـا! كـمـكـم فـرمـا، نـيـرويـم بـخـش، بـر قـدرت عقل و ايمان و تقوايم بيفزا تا بر اين وسوسه هاى شيطانى پيروز گردم.
و از آنـجا كه وعده الهى هميشه اين بود كه جهاد كننده گان مخلص را (چه با نفس و چه با دشمن ) يارى بخشد، يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق بياريش شتافت، آنچنان كـه قـرآن مـى گـويـد: پـروردگارش اين دعاى خالصانه او را اجابت كرد( فاستجاب له ربه ) .
و مكر و نقشه آنها را از او بگردانيد( فصرف عنه كيدهن ) .
چرا كه او شنوا است و دانا است( انه هوا السميع العليم ) .
هـم نـيـايـشـهـاى بـنـدگـان را مـى شـنـود و هـم از اسـرار درون آنـهـا آگـاه اسـت، و هـم راه حل مشكل آنها را مى داند.
1 - هـمـانـگـونـه كه ديديم همسر عزيز و زنان مصر براى رسيدن به مقصود خود از امور مختلفى استفاده كردند: اظهار عشق و علاقه شديد تسليم محض، و سپس تطميع، و بعد از آن تهديد. و يا به تعبير ديگر توسل به شهوت و زر و سپس زور.
و ايـنها اصول متحد المالى است كه همه خودكامگان و طاغوتها در هر عصر و زمانى به آن مـتـوسـل مى شدند. حتى خود ما مكرر ديده ايم كه آنها براى تسليم ساختن مردان حق در آغاز يـك جـلسـه نرمش فوق العاده و روى خوش نشان مى دهند، و از طريق تطميع و انواع كمكها وارد مـى شـونـد، و در آخـر هـمـان جـلسـه بـه شـديـدتـريـن تـهـديـدهـا توسل مى جويند. و هيچ ملاحظه نمى كنند كه اين تناقض گوئى آنهم در يك مجلس تا چه حد زشت و زننده و در خور تحقير و انواع سرزنشها است.
دليـل آنـهـم روشـن اسـت آنـهـا هـدفشان را مى جويند، وسيله براى آنان مهم نيست، و يا به تعبير ديگر براى رسيدن به هدف استفاده از هر وسيله اى را مجاز مى شمرند.
در ايـن وسط افراد ضعيف و كم رشد در مراحل نخستين، يا آخرين مرحله تسليم مى شوند و بـراى هـمـيشه به دامنشان گرفتار مى گردند، اما اولياى حق با شجاعت و شهامتى كه در پـرتـو نـور ايمان يافته اند همه اين مراحل را پشت سر گذارده و سازش ناپذيرى خود را بـا قـاطـعـيت هر چه تمامتر نشان مى دهند، و تا سر حد مرگ پيش مى روند، و عاقبت آنهم پـيـروزى اسـت، پـيـروزى خـودشـان و مـكـتـبـشـان و يـا حداقل پيروزى مكتب.
2 - بـسيارند كسانى كه مانند زنان هوسباز مصر هنگامى كه در كنار گود نشسته اند خود را پـاك و پـاكـيـزه نـشـان مـى دهند، و لاف تقوا و پارسائى مى زنند و آلودگانى همچون همسر عزيز را در ضلال مبين مى بينند.
امـا هـنـگـامـى كـه پـايـشـان بـه وسـط گـود كـشـيـده شـد در هـمـان ضـربـه اول از پـا در مـى آيـنـد و عـملا ثابت مى كنند كه تمام آنچه مى گفتند حرفى بيش نبوده، اگـر هـمـسـر عـزيز پس از سالها نشست و برخاست با يوسف گرفتار عشق او شد آنها در هـمـان مـجـلس اول بـه چنين سرنوشتى گرفتار شدند و به جاى ترنج دستهاى خويش را بريدند!.
3 - در ايـنـجـا سؤ الى پيش مى آيد كه چرا يوسف حرف همسر عزيز را پذيرفت و حاضر شد گام در مجلس همسر عزيز مصر بگذارد، مجلسى كه براى گناه ترتيب داده شده بود، و يا براى تبرئه يك گناهكار.
ولى بـا توجه به اينكه يوسف ظاهرا برده و غلام بود و ناچار بود كه در كاخ خدمت كند مـمـكن است همسر عزيز از همين بهانه استفاده كرده باشد و به بهانه آوردن ظرفى از غذا يـا نوشيدنى پاى او را به مجلس كشانده باشد، در حالى كه يوسف مطلقا از اين نقشه و مكر زنانه اطلاع و آگاهى نداشت.
به خصوص اينكه گفتيم ظاهر تعبير قرآن (اخرج عليهن ) نشان مى دهد كه او در بيرون آن دستگاه نبود بلكه در اطاق مجاور كه محل غذا و ميوه يا مانند آن بوده است قرار داشته است.
4 - جمله يدعوننى اليه (اين زنان مرا به آن دعوت مى كنند)
و كـيـدهـن (نـقـشه اين زنان...) به خوبى نشان مى دهد كه بعد از ماجراى بريدن دستها و دلباختگى زنان هوسباز مصر نسبت به يوسف آنها هم به نوبه خود وارد ميدان شدند و از يوسف دعوت كردند كه تسليم آنها و يا تسليم همسر عزيز مصر شود و او هم دست رد به سينه همه آنها گذاشت، اين نشان مى دهد كه همسر عزيز در اين گناه تنها نبود و (شريك جرم ) هائى داشت
5 - بـه هـنگام گرفتارى در چنگال مشكلات و در مواقعى كه حوادث پاى انسان را به لب پـرتـگـاهـهـا مـى كـشاند تنها بايد به خدا پناه برد و از او استمداد جست كه اگر لطف و يـارى او نـبـاشد كارى نمى توان كرد، اين درسى است كه يوسف بزرگ و پاكدامن به ما آموخته، او است كه مى گويد پروردگارا اگر نقشه هاى شوم آنها را از من باز نگردانى مـن هـم به آنها متمايل مى شوم، اگر مرا در اين مهلكه تنها بگذارى طوفان حوادث مرا با خود مى برد، اين توئى كه حافظ و نگهدار منى، نه قوت و قدرت و تقواى من!.
اين حالت وابستگى مطلق به لطف پروردگار علاوه بر اين كه قدرت و استقامت نامحدودى به بندگان خدا مى بخشد سبب مى شود كه از الطاف خفى او بهره گيرند. همان الطافى كه توصيف آن غير ممكن است و تنها بايد آن را مشاهده كرد و تصديق نمود.
اينها هستند كه هم در اين دنيا در سايه لطف پروردگارند و هم در جهان ديگر.
در حـديـثـى از پـيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم: سبعة يظلهم الله فـى ظـل عـرشـه يـوم لا ظـل الا ظـله: امـام عـادل، و شـاب نـشـا فـى عـبـادة الله عـز و جـل، و رجـل قـلبـه. متعلق بالمسجد اذا خرج منه حتى يعود اليه، و رجلان كانا فى طاعة الله عـز و جـل فـاجـتـمـعـا عـلى ذلك و تـفـرقـا، و رجـل ذكـر الله عـز و جـل خـاليـا فـفـاضـت عـيـنـاه، و رجـل دعـتـه امـراة ذات حـسـن و جمال فقال انى اخاف الله تعالى، و رجل تصدق بصدقة فاخفاها حتى لا تعلم
شماله ما تصدق بيمينه!:
هـفـت گـروهـنـد كه خداوند آنها را در سايه عرش خود قرار مى دهد آن روز كه سايه اى جز سايه او نيست:
پيشواى دادگر.
و جوانى كه از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش يافته.
و كـسـى كـه قـلب او بـه مـسـجد و مركز عبادت خدا پيوند دارد و هنگامى كه از آن خارج مى شود در فكر آن است تا به آن باز گردد.
و افـرادى كه در طريق اطاعت فرمان خدا متحدا كار مى كنند و به هنگام جداشدن از يكديگر نيز رشته اتحاد معنوى آنها همچنان برقرار است.
و كـسـى كـه بـه هـنـگـام شـنـيـدن نـام پروردگار (به خاطر احساس مسؤ ليت يا ترس از گناهان ) قطره اشك از چشمان او سرازير مى شود.
و مـردى كـه زن زيـبـا و صاحب جمالى او را به سوى خويش دعوت كند او بگويد من از خدا ترسانم.
و كـسـى كـه كمك به نيازمندان مى كند و صدقه خود را مخفى مى دارد آنچنان كه دست چپ او از صدقه اى كه با دست راست داده باخبر نشود!.
( ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الايت ليسجننه حتى حين ) (35)( و دخـل مـعـه السـجـن فـتـيـان قـال أحـدهـمـا إنـى أرئنـى أعـصـر خـمـرا و قـال الاخـر إنـى أرئنـى أحـمـل فـوق رأسـى خـبـزا تـأكل الطير منه نبئنا بتأويله إنا نرئك من المحسنين ) (36)( قـال لا يـأتـيـكـمـا طـعـام تـرزقـانـه إلا نـبـأ تـكـمـا بـتـأويـله قـبل أن يأتيكما ذلكما مما علمنى ربى إنى تركت ملة قوم لا يؤمنون بالله و هم بالاخرة هم كفرون ) (37)( و اتبعت ملة أبأى إبرهيم و إسحق و يعقوب ما كان لنا أن نشرك بالله من شى ء ذلك من فضل الله علينا و على الناس و لكن أكثر الناس لا يشكرون ) (38)
ترجمه:
35 - بـعـد از آنـكـه نشانه هاى (پاكى يوسف ) را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند.
36 - و دو جـوان هـمـراه او وارد زنـدان شـدنـد، يكى از آن دو گفت من در عالم خواب ديدم كه (انـگـور بـراى ) شـراب مـى فـشـارم، و ديـگـرى گفت من در خواب ديدم كه نان بر سرم حـمـل مـى كـنـم و پـرنـدگـان از آن مـى خـورنـد مـا را از تـعـبير آن آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم.
37 - (يـوسـف ) گـفـت پـيـش از آنـكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگـاه خـواهم ساخت اين از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته من آئين جمعيتى را كـه ايـمـان بـخـدا نـدارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم (و شايسته چنين موهبتى شدم.)
38 - مـن از آئيـن پـدرانـم ابـراهيم و اسحق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نبود چـيـزى را شـريـك خـدا قـرار دهـيـم، ايـن از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى اكثر مردم شكرگزارى نمى كنند.
زندان به جرم بيگناهى!.
جـلسـه عـجـيب زنان مصر با يوسف در قصر عزيز با آن شور و غوغا پايان يافت، ولى طـبـعـا خـبـرش بـه گـوش عزيز رسيد، و از مجموع اين جريانات روشن شد كه يوسف يك جـوان عـادى و مـعـمولى نيست، آنچنان پاك است كه هيچ قدرتى نمى تواند او را وادار به آلودگـى كند و نشانه هاى اين پاكى از جهات مختلف آشكار شد، پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر، و مقاومت او در برابر وسوسه هاى زنان مصر، و آماده شدن او براى رفتن به زندان، و عدم تسليم در برابر تهديدهاى همسر عزيز به زندان و عذاب اليم، همه اينها دليل بر پاكى او بود، دلائلى كه كسى نمى توانست آن را پرده پوشى يا انكار كند.
و لازمـه ايـن دلائل اثـبـات نـاپـاكـى و جـرم هـمـسـر عـزيـز مـصـر بـود، و بـدنـبال ثبوت اين جرم، بيم رسوائى و افتضاح جنسى خاندان عزيز در نظر توده مردم روز بروز بيشتر مى شد، تنها چاره اى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديـده شد اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند، آنچنان كه مردم او و نامش را بـدسـت فـرامـوشـى بـسـپـارنـد، و بـهـتـريـن راه بـراى ايـن كـار، فـرسـتـادنش به سياه چـال زنـدان بود، كه هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى شد كه مجرم اصلى، يوسف بوده است!.
لذا قرآن مى گويد: بعد از آنكه آنها آيات و نشانه هاى (پاكى يوسف ) را ديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند (ثم بدا لهم من بعد ما راوا الايات ليسجننه حتى حين ) .
تـعبير به بدا كه به معنى پيدا شدن راى جديد است نشان مى دهد كه قبلا چنين تصميمى در مـورد او نداشتند، و اين عقيده را احتمالا همسر عزيز براى اولين بار پيشنهاد كرد و به ايـن تـرتـيـب يـوسـف بيگناه به گناه پاكى دامانش، به زندان رفت و اين نه اولين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايسته اى به جرم پاكى به زندان برود.
آرى در يـك مـحـيـط آلوده، آزادى از آن آلودگـان اسـت كـه همراه مسير آب حركت مى كنند، نه فـقـط آزادى كـه همه چيز متعلق به آنها است، و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف كـه هـمـجـنـس و هـمـرنـگ آن مـحـيط نيستند و بر خلاف جريان آب حركت مى كنند بايد منزوى شوند، اما تا كى، آيا براى هميشه؟ نه، مسلما نه!.
از جـمـله كـسـانـى كـه بـا يـوسـف وارد زنـدان شـدنـد، دو جـوان بـودنـد( و دخل معه السجن فتيان ) .
و از آنـجـا كـه وقـتـى انـسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مى افتد، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند، و خواب و رؤ يا هم براى او مطلبى مى شود.
از هـمـيـن رو يـك روز ايـن دو جـوان كه گفته مى شود يكى از آن دو مامور آبدار خانه شاه و ديـگـرى سـر پرست غذا و آشپزخانه بود، و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بـر مـسـموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مى نمود باز گو كرد.
يكى از آن دو گفت: من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مى فشارم!( قال احد هما انى ارانى اعصر خمرا ) .
و دومـى گـفـت: مـن در خـواب ديـدم كـه مـقـدارى نـان روى سـرم حمل مى كنم،
و پـرنـدگـان آسـمـان مـى آيـنـد و از آن مـى خـورنـد( و قال الاخرانى ارانى احمل فوق راسى خبزا تاكل الطير منه ) سپس اضافه كردند: ما را از تـعـبـيـر خـوابـمـان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم( نبئنا بتاويله انا نراك من المحسنين ) .
در ايـنـكه اين دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد، در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى گفته اند: يوسف شخصا خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تـعـبـيـر خواب اطلاع وسيعى دارد، و بعضى گفته اند سيماى ملكوتى يوسف نشان مى داد كـه او يـك فـرد عـادى نيست، بلكه فرد آگاه و صاحب فكر و بينش است و لابد چنين كسى مى تواند مشكل آنها را در تعبير خواب حل كند.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه اند يوسف از آغاز ورودش به زندان، با اخلاق نيك و حسن خلق و دلدارى زنـدانـيـان و خـدمـت آنـها و عيادت از مريضان نشان داده بود كه يك فرد نيكوكار و گـره گـشـا اسـت بـه هـمـيـن دليـل در مـشـكـلاتـشـان به او پناه مى بردند و از او كمك مى خواستند.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كه در اينجا قرآن بجاى كلمه عبد و برده تعبير به فتى (جوان ) مى كند، كه يكنوع احترام است، و در حديث داريم لا يقولن احدكم عبدى و امتى و لكن فـتاى و فتاتى: هيچكدام از شما نبايد بگويد غلام من و كنيز من بلكه بگويد جوان من تا در دوران آزادى تدريجى بردگان كه اسلام برنامه دقيقى براى آن چيده است، بردگان از هر گونه تحقير در امان باشند).
تـعـبـيـر به انى اعصر خمرا (من شراب مى فشردم ) يا به خاطر آنست كه او در خواب ديد انـگـور را بـراى سـاخـتـن شراب مى فشارد، و يا انگورى را كه در خم، تخمير شده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب از آن مى فشرده است، و يا اينكه انگور را مى فشرده تا عصير آنرا به شاه بدهد، بى آنكه شراب شده باشد و از آنجا كه اين انگور قابل تبديل به شراب است اين كلمه به آن اطلاق شده است.
تعبير به انى ارانى (من مى بينم ) - يا اينكه قاعدتا بايد بگويد من در خواب ديدم - به عنوان حكايت حال است، يعنى خود را در آن لحظه اى كه خواب مى بيند فرض مى كند و اين سخن را براى ترسيم آن حال بيان مى دارد.
بـهـر حـال يـوسـف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمائى زندانيان از دست نمى داد، مراجعه اين دو زندانى را براى مساله تعبير خواب به غنيمت شمرد و به بهانه آن، حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت.
نخست براى جلب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زنـدانـى بـود چـنـيـن گـفـت: من بزودى و قبل از آنكه جيره غذائى شما فرا رسد شما را از تـعـبـيـر خـوابـتـان آگـاه خـواهم ساخت( قال لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل ان ياتيكما ) .
و به اين ترتيب به آنها اطمينان داد كه قبل از فرا رسيدن موعد غذائى آنها مقصود گمشده خود را خواهند يافت.
در تفسير اين جمله مفسران احتمالات فراوانى داده اند.
از جـمـله اينكه يوسف گفت: من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مى توانم تعبير خواب شما را بازگو كنم بلكه از هم اكنون مى توانم بگويم، غذائى كه بـراى شـمـا امـروز مـى آورنـد، چه نوع غذا و با چه كيفيت است و خصوصيات آن را بر مى شمرم.
بـنـابـرايـن تـاويـل بـه مـعـنـى ذكـر خـصـوصـيـات آن غـذاسـت (ولى البـتـه تـاويـل كـمـتـر بـه چـنـيـن مـعـنـى آمـده بـخـصـوص ايـنـكـه در جـمـله قبل به معنى تعبير خواب است ).
احتمال ديگر اينكه منظور يوسف اين بوده كه هر گونه طعامى در خواب بـبـيـنـيـد، مـن مـى تـوانـم تـعـبـيـر آنـرا بـراى شـمـا بـاز گـو كـنـم (ولى ايـن احتمال، با جمله قبل أ ن ياتيكما سازگار نيست ) بنابراين بهترين تفسير جمله فوق همان است كه در آغاز سخن گفتيم.
سـپـس يـوسـف بـا ايـمـان و خـدا پرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانـده بود، براى اينكه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمى پذيرد چنين ادامه داد.
اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است( ذلكما مما علمنى ربى ) .
و براى اينكه تصور نكنند كه خداوند، بى حساب چيزى به كسى مى بخشد اضافه كرد من آئين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند، ترك كردم و ايـن نـور ايـمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است( انى تركت ملة قوم لا يؤ منون بالله و هم بالاخرة هم كافرون ) .
منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است.
من بايد از اين گونه عقايد جدا شوم، چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است، و به عـلاوه مـن در خـاندانى پرورش يافته ام كه خاندان وحى و نبوت است، من از آئين پدران و نـيـاكـانـم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم( و اتبعت ملة آبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ) .
و شـايـد ايـن اوليـن بـار بود كه يوسف خود را اين چنين به زندانيان معرفى مى كرد تا بـدانـنـد او زاده وحـى و نـبـوت اسـت و مـانـنـد بـسـيـارى از زندانيان ديگر كه در نظامهاى طاغوتى به زندان مى رفتند بيگناه به زندان افتاده است.
بعد به عنوان تاكيد اضافه مى كند براى ما شايسته نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم چرا كه خاندان ما، خاندان توحيد، خاندان ابراهيم بت شكن است( ما كان لنا ان نشرك بالله من شى ء ) .
ايـن از مـواهـب الهـى بـر مـا و بـر هـمـه مـردم اسـت( ذلك مـن فضل الله علينا و على الناس ) .
تـصور نكنيد اين فضل و محبت تنها شامل ما خانواده پيامبران شده است، اين موهبتى است عام و شـامـل هـمـه بـندگان خدا كه در درون جانشان به عنوان يك فطرت به وديعه گذاشته شده است و بوسيله رهبرى انبياء تكامل مى يابد.
ولى مـتـاسفانه اكثر مردم اين مواهب الهى را شكر گزارى نمى كنند و از راه توحيد و ايمان منحرف مى شوند( و لكن اكثر الناس لا يشكرون ) .
قابل توجه اينكه در آيه فوق، اسحاق در زمره پدران (آباء) يوسف شمرده شده در حالى كـه مى دانيم يوسف فرزند يعقوب و يعقوب فرزند اسحاق است، بنابراين كلمه اب بر جد نيز اطلاق مى شود.
( يصحبى السجن ء أرباب متفرقون خير أم الله الوحد القهار ) (39)( مـا تـعـبـدون مـن دونـه إلا أسـمـاء سـمـيـتـمـوهـا أنـتـم و أبـاؤ كـم مـا أنزل الله بها من سلطن إن الحكم إلا لله أمر ألا تعبدوا إلا إياه ذلك الدين القيم و لكن أكثر الناس لا يعلمون ) (40)( يـصـحـبـى السـجـن أمـا أحـدكـمـا فـيـسـقـى ربـه خـمـرا و أمـاالاخـر فـيـصـلب فـتـأ كل الطير من رأ سه قضى الا مر الذى فيه تستفتيان ) (41)( و قـال للذى ظـن أنـه نـاج مـنهما اذكرنى عند ربك فأ نسئه الشيطن ذكر ربه فلبث فى السجن بضع سنين ) (42)
ترجمه:
39 - اى دوستان زندانى من آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداوند واحد قهار؟.
40 - ايـن مـعبودهائى را كه غير از خدا مى پرستيد چيزى جز اسمهاى (بى مسما) كه شما و پـدرانـتـان آنـهـا را خـدا نـامـيـده ايـد نـيـسـت، خـداونـد هـيـچ دليـلى بـراى آن نـازل نـكـرده، حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد، اينست آئين پا بر جا ولى اكثر مردم نمى دانند.
41 - اى دوسـتـان زندانى من! اما يكى از شما (آزاد مى شود و) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد، و اما ديگرى به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند! اين امرى كه درباره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است.
42 - و بـه آن يـكـى از آن دو كه مى دانست رهائى مى يابد گفت: مرا نزد صاحبت (سلطان مـصـر) يـادآورى كـن، ولى شـيـطـان يـادآورى او را نـزد صـاحـبـش از خـاطـر وى بـرد و بدنبال آن چند سال در زندان باقى ماند.
زندان يا كانون تربيت؟.
هنگامى كه يوسف با ذكر بحث گذشته، دلهاى آن دو زندانى را آماده پذيرش حقيقت توحيد كرد رو به سوى آنها نمود و چنين گفت. اى همزندانهاى من. آيا خدايان پراكنده و معبودهاى مـتـفـرق بـهـتـرنـد يـا خداوند يگانه يكتاى قهار و مسلط بر هر چيز( يا صاحبى السجن أ أرباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار ) .
گوئى يوسف مى خواهد به آنها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مى بينيد چرا در بـيـدارى نمى بينيد؟ چرا؟ آيا جز اين است كه اين پراكندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شـرك و بـت پـرسـتـى و اربـاب مـتـفـرقـون سـرچشمه مى گيرد، سبب شده كه طاغوتهاى سـتـمـگـر بـر شـمـا غـلبـه كـنـنـد، چرا شما زير پرچم توحيد جمع نمى شويد و به دامن پـرسـتـش الله واحـد قهار دست نمى زنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بيگناه و به مجرد اتهام به زندان مى افكنند از جامعه خود برانيد.
سـپـس اضـافـه كـرد ايـن معبودهائى كه غير از خدا براى خود ساخته ايد چيزى جز يك مشت اسـمهاى بى مسمى كه شما و پدرانتان آنها را درست كرده ايد نيست( ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها انتم و آباؤ كم ) .
ايـنـهـا امـورى اسـت كـه خـداونـد دليـل و مـدركـى بـراى آن نـازل نـفـرمـوده بـلكـه سـاخـتـه و پـرداخـتـه مـغـزهـاى نـاتـوان شـمـا اسـت( مـا انزل الله بها من سلطان ) .
بدانيد حكومت جز براى خدا نيست و به همين دليل شما نبايد در برابر اين بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظيم فرود آوريد( ان الحكم الا لله ) .
و بـاز بـراى تاكيد بيشتر اضافه كرده: خداوند فرمان داده جز او را نپرستيد( امر ان لا تعبدوا الا اياه ) .
ايـن اسـت آئيـن و دين پا بر جا و مستقيم كه هيچگونه انحرافى در آن راه ندارد( ذلك الدين القيم ) .
يـعـنـى تـوحـيد در تمام ابعادش، در عبادت، در حكومت در جامعه، در فرهنگ و در همه چيز، آئين مستقيم و پا بر جاى الهى است.
ولى چـه مـى تـوان كـرد بيشتر مردم آگاهى ندارند و به خاطر اين عدم آگاهى در بيراهه هاى شرك سر گردان مى شوند و به حكومت غير الله تن در مى دهند و چه زجرها و زندانها و بدبختيها كه از اين رهگذر دامنشان را مى گيرد( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
يـوسـف پـس از دلالت و ارشاد دو رفيق زندانى خود و دعوت آنها به حقيقت توحيد در ابعاد مختلفش به تعبير خواب آنها پرداخت، چرا كه از آغاز به همين منظور نزد او آمده بودند، و او هـم قـول داده بـود ايـن خـوابـهـا را تـعـبـيـر كـنـد، ولى فـرصـت را غـنـيـمـت شـمـرد و فصل گويا و زنده اى از توحيد و مبارزه با شرك براى آنها بازگو كرد.
سـپس رو به سوى دو رفيق زندانى كرد و چنين گفت: دوستان زندانى من! اما يكى از شما آزاد مـى شـود، و ساقى شراب براى ارباب خود خواهد شد( يا صاحبى السجن اما احد كما فيسقى ربه خمرا ) .
امـا نـفـر ديـگـر بـه دار آويخته مى شود و آنقدر ميماند كه پرندگان آسمان از سر او مى خورند!( و اما الاخر فيصلب فتاكل الطير من راسه ) .
گـر چـه با توجه به تناسب خوابهائى كه آنها ديده بودند، اجمالا معلوم بود كداميك از ايـن دو آزاد و كـدامـيـك بـه دار آويـخـتـه مـى شـود، امـا يـوسـف نـخواست اين خبر ناگوار را صريحتر از اين بيان كند لذا تحت عنوان يكى از شما دو نفر مطلب را تعقيب كرد.
سـپـس بـراى تـاكـيـد گـفـتـار خـود اضـافه كرد اين امرى را كه شما درباره آن از من سؤ ال كـرديـد و استفتاء نموديد حتمى و قطعى است اشاره به اينكه اين يك تعبير خواب ساده نيست، بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافته ام مايه مى گيرد، بنابراين جاى ترديد و گفتگو ندارد!( قضى الامر الذى فيه تستفتيان )
در بـسـيارى از تفاسير ذيل اين جمله آمده است، كه نفر دوم همينكه اين خبر ناگوار را شنيد در مـقـام تكذيب گفتار خود بر آمد و گفت من دروغ گفتم چنين خوابى نديده بودم شوخى مى كردم، به گمان اينكه اگر خواب خود را تكذيب كند اين سرنوشت دگرگون خواهد شد، و لذا يوسف به دنبال اين سخن گفت آنچه درباره آن استفتاء كرديد، تغيير ناپذير است.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه يوسف آنچنان در تعبير خواب خود قاطع بود كه اين جمله را به عنوان تاكيد بيان داشت.
امـا در اين هنگام كه احساس مى كرد اين دو بزودى از او جدا خواهند شد، براى اينكه روزنه اى بـه آزادى پـيدا كند، و خود را از گناهى كه به او نسبت داده بودند تبرئه نمايد، به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مى دانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اخـتـيـار خـود (شـاه ) از مـن سـخـن بـگـو تـا تـحـقـيـق كـنـد و بى گناهى من ثابت گردد( و قال للذى ظن انه ناج منهما اذكرنى عند ربك )
امـا ايـن غـلام فـرامـوشكار آنچنان كه راه و رسم افراد كم ظرفيت است كه چون به نعمتى بـرسـنـد صـاحب نعمت را بدست فراموشى مى سپارند - به كلى مساله يوسف را فراموش كرد.
ولى تـعـبـيـر قرآن اين است كه شيطان ياد آورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد( فانساه الشيطان ذكر ربه ) .
و بـه ايـن تـرتـيـب، يـوسـف بـدسـت فـرامـوشـى سـپـرده شـد، و چـنـد سال در زندان باقى ماند( فلبث فى السجن بضع سنين ) .
در ايـنـكـه ضـمـيـر انـسـاه الشـيطان به ساقى شاه بر مى گردد يا به يوسف، در ميان مفسران گفتگو است بسيارى اين ضمير را به يوسف باز گردانده اند بنابراين معنى اين جـمـله چـنـيـن مـى شـود كـه شـيـطـان يـاد خـدا را از خـاطـر يـوسـف بـرد و بـهـمـيـن دليل به غير او توسل جست.
ولى بـا تـوجـه بـه جـمـله قبل، كه يوسف به او توصيه مى كند مرا نزد صاحب و مالكت بـازگـو كـن ظاهر اين است كه ضمير به شخص ساقى باز مى گردد، و كلمه رب در هر دو جا، يك مفهوم خواهد داشت.
بـه عـلاوه جـمـله و ادكـر بـعد امة (بعد از مدتى باز يادش آمد) كه در چند آيه بعد در همين داستان درباره ساقى مى خوانيم نشان مى دهد كه فراموش كننده او بوده است نه يوسف.
ولى بهر حال چـه ضـمير به يوسف باز گردد و چه به ساقى، در اين مساله شكى نيست كه يوسف در اينجا براى نجات خود توسل به غير جسته است.
البـتـه ايـنگونه دست و پا كردن ها براى نجات از زندان و ساير مشكلات در مورد افراد عـادى مـسـاله مـهـمى نيست، و از قبيل توسل به اسباب طبيعى مى باشد، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ايمان عالى و توحيد قرار دارند، خالى از ايراد نمى تواند باشد، شايد به همين دليل است كه خداوند اين ترك اولى را بر يوسف نبخشيد و بخاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت.
در روايـتـى از پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم كه فرمود من از بـرادرم يـوسـف در شـگـفـتـم كـه چـگـونه به مخلوق، و نه به خالق، پناه برد و يارى طلبيد؟.
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهاالسلام ) مـى خـوانـيـم كـه بـعـد از اين داستان، جبرئيل نزد يوسف آمد و گفت چه كسى تو را زيباترين مردم قرار داد؟ گفت:
پروردگار من!.
گـفـت چـه كـسـى مهر تو را آنچنان در دل پدر افكند؟ گفت: پروردگار من. گفت چه كسى قافله را به سراغ تو فرستاد، تا از چاه نجاتت دهند؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى سنگ را (كه از فراز چاه افكنده بودند) از تو دور كرد؟ گفت پروردگار من:
گفت چه كسى تو را از چاه رهائى بخشيد؟ گفت: پروردگار من.
گفت چه كسى مكر و حيله زنان مصر را از تو دور ساخت؟ گفت پروردگار من!
در ايـنـجـا جـبـرئيـل چنين گفت: پروردگارت مى گويد چه چيز سبب شد كه حاجتت را بنزد مـخـلوق بـردى، و نـزد مـن نـيـاوردى؟ و بـه هـمـيـن جـهـت بـايـد چـنـد سال در زندان بمانى.
زنـدان تـاريخچه بسيار دردناك و غمانگيزى در جهان دارد. بدترين جنايتكاران و بهترين انـسـانـهـا هـر دو بـه زنـدان افـتـاده انـد، بـه هـمـيـن دليـل زنـدان هـمـيشه كانونى بوده است براى بهترين درسهاى سازندگى و يا بدترين بد آموزيها.
در زنـدانـهـائى كـه تـبـهـكـاران دور هـم جـمـع مى شوند در حقيقت يك آموزشگاه عالى فساد تشكيل مى شود، در اين زندانها نقشه هاى تخريبى را مبادله مى كنند و تجربياتشان را در اختيار يكديگر مى گذارند و هر تبهكارى در واقع درس اختصاصى خود را به ديگران مى آمـوزد، بـه هـمـيـن دليـل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنايات خود ادامه مى دهند، آنهم با حفظ وحدت و تشكل جديد، مگر ايـنـكـه ناظران بر وضع زندان مراقب اين موضوع باشند و با ارشاد و تربيت زندانيان آنـهـا را كـه غـالبـا افـرادى پـر انـرژى و بـا اسـتـعـداد هـسـتـنـد تبديل به عناصر صالح و مفيد و سازنده بكنند.
و امـا زنـدانـهـائى كـه از پـاكـان و نـيـكـان و بـى گـنـاهـان و مـبـارزان راه حـق و آزادى تـشـكـيـل مـى گـردد كـانـونـى اسـت بـراى آمـوزشـهـاى عقيدتى، و راههاى عملى مبارزه، و سـازمـانـدهـى، ايـنـگـونـه زنـدانـهـا فرصت خوبى به مبارزان راه حق مى دهد تا بتوانند كوششهاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشكل سازند.
يـوسف كه در مبارزه با زن هوسباز، حيله گر، و قلدرى، همچون همسر عزيز مصر، پيروز شـده بـود، سـعـى داشـت كـه مـحيط زندان را تبديل به يك محيط ارشاد و كانون تعليم و تربيت كند، و حتى پايه آزادى خود و ديگران را در همان برنامه ها گذارد.
ايـن سرگذشت به ما اين درس مهم را مى دهد كه ارشاد و تعليم و تربيت محدود و محصور در كـانـون مـعـيـنى مانند مسجد و مدرسه نيست، بلكه بايد از هر فرصتى براى اين هدف استفاده كرد حتى از زندان در زير زنجيرهاى اسارت.
ذكـر ايـن نـكته نيز لازم است كه درباره سالهاى زندان يوسف گفتگو است ولى مشهور اين اسـت كـه مـجـمـوع زنـدان يـوسـف 7 سـال بـوده ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد قـبـل از مـاجـراى خـواب زنـدانـيـان 5 سـال در زنـدان بـود و بـعـد از آن هـم هـفـت سـال ادامه يافت سالهائى پر رنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پر بار و پر بركت.
جالب اينكه در اين داستان مى خوانيم كسى كه در خواب ديده بود جام شراب به دست شاه مى دهد آزاد شد و آن كس كه در خواب ديده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مى خورند به دار آويخته شد.
آيـا مـفـهـوم ايـن سخن اين نيست كه در محيطهاى فاسد و رژيمهاى طاغوتى آنها كه در مسير شـهـوات خـودكامگانند آزادى دارند و آنها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و نان دادن بـه مـردم قـدم بـر مى دارند حق حيات ندارند و بايد بميرند؟ اين است بافت جامعه اى كه نظام فاسدى بر آن حكومت مى كند، و اين است سرنوشت مردم خوب و بد در چنين جامعه ها.
درسـت اسـت كـه يـوسـف با اتكاء به وحى الهى و علم تعبير خواب چنين پيش بينى را كرد ولى هيچ معبرى نمى تواند چنين تناسبها را در تعبيرش از نظر دور دارد.
در حقيقت خدمت در اين جوامع گناه است و خيانت و گناه عين ثواب!.
ديـديم كه يوسف بالاترين درسى را كه به زندانيان داد درس توحيد و يگانه پرستى بود، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است.
او مـى دانـسـت اربـاب متفرقون و هدفهاى پراكنده، و معبودهاى مختلف، سرچشمه تفرقه و پـراكـندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراكندگى وجود دارد طاغوتها و جباران بر مردم مـسـلطند، لذا براى قطع ريشه آنها دستور داد كه از شمشير براى توحيد استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببينند بلكه آن را در بيدارى مشاهده كنند.
مـگر جباران و ستمگران كه بر گرده مردم سوارند در هر جامعه اى چند نفر مى باشند كه مردم قادر به مبارزه با آنها نيستند؟ جز اين است كه آنها افراد محدودى هستند ولى با ايجاد تـفـرقـه و نـفـاق، از طـريـق اربـاب مـتـفـرقـون، و در هـم شـكـسـتـن نـيـروى متشكل جامعه، امكان حكومت را بر تودههاى عظيم مردم به دست مى آورند؟.
و آن روز كـه مـلتـهـا به قدرت توحيد و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زير پرچم الله الواحـد القـهـار جـمـع گردند و به نيروى عظيم خود پى برند آن روز روز نابودى آنها اسـت، اين درس بسيار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسانها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاريخ.
مـخصوصا توجه به اين نكته ضرورت دارد كه يوسف مى گويد: حكومت مخصوص خداست( ان الحـكـم الا لله ) و سـپـس تـاكيد مى كند پرستش و خضوع و تسليم نيز فقط بايد در برابر فرمان او باشد (امر الا تعبدوا الا اياه ) و سپس تاكيد مى كند آئين مستقيم و پا بر جا چيزى جز اين نيست( ذلك الدين القيم ) ولى سرانجام اين را هم مى گويد كه با همه اين اوصـاف مـتـاسـفـانـه اكـثر مردم از اين واقعيت بى خبرند( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) و بـنـابـراين اگر مردم آموزش صحيح ببينند و آگاهى پيدا كنند و حقيقت توحيد در آنها زنده شود اين مشكلاتشان حل خواهد شد.
شعار ان الحكم الا لله كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت الله و آنـچـه بـه الله مـنـتـهـى مـى شـود نـفـى مـى كـنـد مـتـاسـفـانـه در طـول تـاريـخ مـورد سوء استفاده هاى عجيبى واقع شده است از جمله همانگونه كه مى دانيم خـوارج نـهروان كه مردمى قشرى، جامد، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جـنـگ صـفين به اين شعار چسبيدند و گفتند تعيين حكم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند مى گويد ان الحكم الا لله: حكومت و حكميت مخصوص خدا است!.
آنـهـا از ايـن مـسـاله بـديـهـى غـافـل بـودنـد، و يـا خـود را بـه تـغـافـل مى زدند، كه اگر حكميت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا صادر شده حكم آنها نيز حكم خدا است چرا كه سرانجام منتهى به او مى شود.
درسـت اسـت كـه حـكـمـهـا (داورهـا) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مؤ منان على (عليهالسلام ) تعيين نشدند ولى اگر تعيين مى شدند حكم آنها حكم على (عليهاالسلام ) و حكم عـلى (عليهاالسلام ) حـكـم پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حكم پيامبر حكم خدا بود.
اصـولا مـگـر خـداونـد مـسـتـقيما بر جامعه انسانى حكومت و ياداورى مى كند، جز اين است كه بـايـد اشـخـاصى از نوع انسان - منتهى به فرمان خدا - زمام اين امر را به دست گيرند؟ ولى خـوارج بـدون تـوجـه بـه ايـن حـقـيـقـت روشـن، اصل داستان حكميت را بر على (عليهاالسلام ) ايراد گرفتند و حتى - العياذ بالله - آن را دليـل بـر انـحـراف حـضـرتـش از اسـلام دانـسـتـنـد، زهـى خـود خـواهـى و جهل و جمود!!.
و ايـن چـنـيـن، سـازنـده تـريـن بـرنـامـه هـا هـنـگـامـى كـه بـه دسـت افـراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسائل مخرب مى شود.
و امـروز هـم گـروهـى كـه در حـقـيـقـت دنـبـاله روان خـوارجـنـد و از نـظـر جـهـل و لجـاجـت چـيـزى از آنـهـا كـم نـدارنـد آيـه فـوق را دليـل بـر نـفى تقليد از مجتهدان و يا نفى صلاحيت حكومت از آنها مى دانند، ولى جواب همه اينها در بالا داده شد.
توجه به غير خدا.
توحيد تنها در اين خلاصه نمى شود كه خداوند يگانه و يكتا است، بلكه بايد در تمام شـؤ ن زنـدگـى انـسـان پـياده شود، و يكى از بارزترين نشانه هايش اين است كه انسان موحد به غير خدا تكيه نمى كند و به غير او پناه نمى برد.
نـمـى گـوئيـم عـالم اسـبـاب را نـاديـده مـى گـيـرد و در زنـدگـى دنـبـال وسيله و سبب نمى رود، بلكه مى گوئيم تاثير واقعى را در سبب نمى بيند بلكه سـر نـخ هـمـه اسـبـاب را به دست مسبب الاسباب مى بيند، و به تعبير ديگر براى اسباب استقلال قائل نيست و همه آنها را پرتوى از ذات پاك پروردگار مى داند.
مـمـكـن اسـت عـدم تـوجـه بـه ايـن واقـعـيـت بـزرگ دربـاره افـراد عـادى قـابـل گـذشـت بـاشـد، امـا سـر سـوزن بـى تـوجـهـى بـه ايـن اصـل بـراى اوليـاى حـق مـسـتـوجـب مـجازات است، هر چند ترك اولائى بيش نباشد و ديديم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بى توجهى به اين مساله حياتى سالها زندانش تمديد شـد تا باز هم در كوره حوادث پخته تر و آبديده تر شود، آمادگى بيشتر براى مبارزه بـا طـاغـوت و طـاغـوتـيـان پـيدا كند، و بداند در اين راه نبايد جز بر نيروى الله و مردم ستمديده اى كه در راه الله گام بر مى دارند تكيه نمايد.
و ايـن درس بـزرگـى اسـت بـراى هـمـه پـويندگان اين راه و مبارزان راستين، كه هرگز خيال ائتلاف به نيروى يك شيطان، براى كوبيدن شيطان ديگر به خود راه ندهند، و به شرق و غرب تمايل نيابند و جز در صراط مستقيم كه جاده امت وسط است گام بر ندارند.
( و قـال المـلك إنى أرى سبع بقرت سمان يأ كلهن سبع عجاف و سبع سنبلت خضر و أ خر يابست يأ يها الملا أفتونى فى رؤياى إن كنتم للرؤيا تعبرون ) (43)( قالوا أضغث أحلم و ما نحن بتأويل الا حلم بعلمين ) (44)( و قال الذى نجا منهما و ادكر بعد أمة أنا أنبئكم بتأويله فأرسلون ) (45)( يـوسـف أيـهـا الصـديـق أفـتـنا فى سبع بقرت سمان يأ كلهن سبع عجاف و سبع سنبلت خضر و أ خر يابست لعلى أرجع إلى الناس لعلهم يعلمون ) (46)( قال تزرعون سبع سنين دأ با فما حصدتم فذروه فى سنبله إلا قليلا مما تأ كلون ) (47)( ثم يأتى من بعد ذلك سبع شداد يأ كلن ما قدمتم لهن إلا قليلا مما تحصنون ) (48)( ثم يأتى من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون ) (49)
ترجمه:
43 - مـلك گـفـت مـن در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه خشكيده ها بر سبزها پيچيدند و آنها را از بين بردند) اى جمعيت اشراف! درباره خواب من نظر دهيد اگر خواب را تعبير مى كنيد!.
44 - گـفتند خوابهاى پريشان و پراكنده است و ما از تعبير اينگونه خوابها آگاه نيستيم!.
45 - و آن يـكـى از آن دو نـفـر كـه نجات يافته بود - و بعد از مدتى متذكر شد ـ گفت من تاويل آنرا به شما خبر مى دهم مرا به سراغ (آن جوان زندانى بفرستيد).
46 - يـوسف اى مرد بسيار راستگو درباره اين خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گـاو لاغـر مـى خـوردنـد، و هـفـت خوشه تر و هفت خوشه خشكيده، تا من به سوى مردم باز گردم تا آنها آگاه شوند.
47 - گفت هفت سال با جديت زراعت مى كنيد، و آنچه را درو كرديد - جز كمى كه مى خوريد - بقيه را در خوشه هاى خود بگذاريد (و ذخيره نمائيد).
48 - پس از آن هفت سال سخت (و خشكى و قحطى ) مى آيد كه آنچه را شما براى آنها ذخيره كرده ايد مى خورند جز كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيد كرد.
49 - سـپـس سـالى فـرا مـى رسـد كـه بـاران فـراوان نـصـيـب مـردم مـى شـود و در آن سال مردم عصير (ميوه ها و دانه هاى روغنى ) مى گيرند.
ماجراى خواب سلطان مصر.
يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند، تنها كار او خـودسـازى، و ارشاد و راهنمائى زندانيان، و عيادت و پرستارى بيماران، و دلدارى و تسلى دردمندان آنها بود.
تـا ايـنـكـه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد، نه تنها سرنوشت او كه سـرنـوشـت تـمـام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت: پادشاه مصر كه مى گويند نـامـش وليـد بن ريان بود (و عزيز مصر وزير او محسوب مى شد) خواب ظاهرا پريشانى ديـد، و صـبـحگاهان تعبير كنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين گفت: من در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله كردند و آنها را مى خورند، و نيز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم كه خشكيده ها بر گرد سبزها پيچيدند و آنها را از مـيـان بـردند( و قال الملك انى ارى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات ) .
سـپس رو به آنها كرد و گفت: اى جمعيت اشراف! درباره خواب من نظر دهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد( يا ايها الملا افتونى فى رؤ ياى ان كنتم للرؤ يا تعبرون ) .
ولى حـواشـى سـلطـان بـلافـاصله اظهار داشتند كه اينها خوابهاى پريشان است و ما به تـعـبـيـر ايـنـگـونـه خـوابـهـاى پـريـشـان آشـنـا نـيـسـتـيم!( قالوا اضغاث احلام و ما نحن بتاويل الاحلام بعالمين ) .
اضـغاث جمع ضغث (بر وزن حرص ) به معنى يك بسته از هيزم يا گياه خشكيده يا سبزى يا چيز ديگر است و احلام جمع حلم (بر وزن نهم ) به معنى خواب و رؤ يا است، بنابراين اضـغـاث و احـلام بـه مـعـنـى خـوابـهـاى پـريـشـان و مـخـتـلط اسـت، گـوئى از بسته هاى گـونـاگـونـى از اشـيـاء مـتـفـاوت تـشـكـيـل شـده اسـت و كـلمـه الاحـلام كـه در جـمله ما نحن بـتـاويـل الاحـلام بـعـالمـيـن آمـده بـا الف و لام عـهـد اشـاره بـه ايـن اسـت كـه مـا قـادر به تاويل اينگونه خوابها نيستيم،
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه اظهار ناتوانى آنها واقعا به خاطر آن بوده كه مفهوم واقعى اين خواب براى آنها روشن نبود، و لذا آن را جزء خوابهاى پريشان محسوب داشتند، چـه ايـنـكـه خـوابـهـا را بـه دو گـونـه تـقـسـيـم مـى كـردنـد: خـوابـهـاى مـعـنـيـدار كـه قـابل تعبير بود، و خوابهاى پريشان و بى معنى كه تعبيرى براى آن نداشتند، و آن را نـتـيـجـه فـعـاليـت قـوه خـيـال مـى دانـسـتـنـد، بـخـلاف خـوابـهـاى گـروه اول كه آن را نتيجه تماس روح با عوالم غيبى مى ديدند.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه آنها از اين خواب، حوادث ناراحت كننده اى را در آينده پيش بينى مى كردند و آنچنان كه معمول حاشيه نشينان شاهان و طاغوتيان است تنها مسائلى را بـراى شاه ذكر مى كنند كه به اصطلاح مايه انبساط خاطر عاطر ملوكانه! گردد و آنچه ذات مـبـارك را نـاراحـت كـنـد از ذكـر آن ابـا دارنـد، و هـمـيـن اسـت يـكـى از علل سقوط و بدبختى اينگونه حكومتهاى جبار!.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه آنـهـا چـگـونـه جـرئت كـردنـد در مقابل سلطان مصر چنين اظهار نظر كنند و او را به ديدن خوابهاى پريشان متهم سازند،
در حـالى كه معمول اين حاشيه نشينان اين است كه براى هر حركت كوچك و بى معنى شاه، فلسفه ها مى چينند و تفسيرهاى كشاف دارند!.
مـمـكـن اسـت ايـن بـه آن جـهـت بـاشـد كـه آنـهـا شـاه را از ديـدن ايـن خـواب، پـريـشـان - حال و نگران يافتند، و او حق داشت كه نگران باشد زيرا در خواب ديده بود گاوهاى لاغر كـه مـوجـودات ضـعـيفى بودند بر گاوهاى چاق و نيرومند چيره شدند و آنها را خوردند، و همچنين خوشه هاى خشك.
آيـا ايـن دليـل بـر آن نـبـود كـه افـراد ضـعـيـفـى مـمـكـن است ناگهانى حكومت را از دست او بگيرند؟.
لذا براى رفع كدورت خاطر شاه، خواب او را خواب پريشان قلمداد كردند، يعنى نگران نباش، مطلب مهمى نيست، اين قبيل خوابها دليل بر چيزى نمى تواند باشد!.
ايـن احـتـمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه: منظور آنها از اضغاث احلام اين نبود كه خـواب تـو تـعبير ندارد، بلكه منظور اين بود كه خواب پيچيده و مركب از قسمتهاى مختلف اسـت، مـا تنها مى توانيم خوابهاى يكدست و يكنواخت را تعبير كنيم، نه اينگونه خوابها را، بـنابراين آنها انكار نكردند كه ممكن است استاد ماهرى پيدا شود و قادر بر تعبير اين خواب باشد، خودشان اظهار عجز كردند.
در اينجا ساقى شاه كه سالها قبل از زندان آزاد شده بود بياد خاطره زندان و تعبير خواب يوسف افتاد رو به سوى سلطان و حاشيه نشينان كرد و چنين گفت: من مى توانم شما را از تـعـبـيـر ايـن خـواب خـبـر دهم، مرا به سراغ استاد ماهر اين كار كه در گوشه زندان است بـفـرسـتـيـد تـا خـبـر صـحـيـح دسـت اول را بـراى شـمـا بـيـاورم( و قال الذى نجامنهما و ادكر بعد امة انا انبئكم بتاويله فارسلون ) .
آرى در گـوشـه ايـن زنـدان، مـردى روشـن ضـمـيـر و بـا ايـمـان و پاكدل زندگى
مى كند كه قلبش آئينه حوادث آينده است، او است كه مى تواند پرده از اين راز بردارد، و تعبير اين خواب را باز گو كند.
جـمـله فـارسـلون (مـرا به سراغ او بفرستيد) ممكن است اشاره به اين باشد كه يوسف در زندان ممنوع الملاقات بود و او مى خواست از شاه و اطرافيان براى اين كار اجازه بگيرد.
اين سخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين ماموريت برود و نتيجه را فورا گزارش دهد.
ساقى به زندان آمد به سراغ دوست قديمى خود يوسف آمد، همان دوستى كه در حق او بى وفـائى فراوان كرده بود اما شايد مى دانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.
رو به يوسف كرد و چنين گفت: يوسف تو اى مرد بسيار راستگو، درباره اين خواب چه مى گـوئى كـه كـسـى در خـواب ديـده اسـت كـه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مى خورند، و هفت خـوشـه سـبـز و هـفـت خـوشـه خشكيده (كه دومى بر اولى پيچيده و آن را نابود كرده است )( يـوسـف ايـهـا الصـديـق افـتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات ) .
شـايـد مـن بـه سـوى اين مردم باز گردم، باشد كه آنها از اسرار اين خواب آگاه شوند( لعلى ارجع الى الناس لعلهم يعلمون ) .
كـلمـه النـاس مـمـكن است اشاره به اين باشد كه خواب شاه به عنوان يك حادثه مهم روز، بـه وسـيـله اطـرافيان متملق و چاپلوس، در بين مردم پخش شده بود، و اين نگرانى را از دربار به ميان توده كشانده بودند.
بـه هـر حـال يـوسـف بـى آنـكـه هـيـچ قـيـد و شـرطـى قـائل شـود و يـا پـاداشـى بـخـواهـد فـورا خواب را به عاليترين صورتى تعبير كرد، تعبيرى گويا و خالى از هر گونه پرده پوشى، و توام با راهنمائى و برنامه ريزى بـراى آيـنـده تـاريـكـى كـه در پـيـش داشـتـنـد، او چـنـيـن گـفـت: هـفـت سـال پـى در پـى بـايـد بـا جـديـت زراعـت كـنـيـد چـرا كـه در ايـن هـفـت سـال بـارنـدگـى فـراوان اسـت، ولى آنـچـه را درو مـى كنيد به صورت همان خوشه در انـبـارهـا ذخـيـره كـنـيـد، جـز بـه مـقـدار كـم و جـيـره بـنـدى كـه بـراى خـوردن نـيـاز داريد( قال تزرعون سبع سنين دأ با فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قليلا مما تاكلون ) .
اما بدانيد كه بعد از اين هفت سال هفت سال خشك و كم باران و سخت در پيش داريد كه تنها بـايـد از آنـچـه از سـالهـاى قبل ذخيره كرده ايد استفاده كنيد و گرنه هلاك خواهيد شد( ثم ياتى من بعد ذلك سبع شداد ياكلن ما قدمتم لهن ) .
ولى مـراقـب بـاشـيـد در آن هـفـت سـال خـشـك و قحطى نبايد تمام موجودى انبارها را صرف تـغـذيـه كـنـيـد، بـلكـه بـايـد مـقـدار كـمـى بـراى زراعـت سال بعد كه سال خوبى خواهد بود نگهدارى نمائيد( الا قليلا مما تحصنون ) .
اگـر بـا بـرنـامـه و نقشه حسابشده اين هفت سال خشك و سخت را پشت سر بگذاريد ديگر خطرى شما را تهديد نمى كند، زيرا بعد از آن سالى فرا مى رسد پر باران كه مردم از اين موهبت آسمانى بهره مند مى شوند( ثم ياتى من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس ) .
نـه تنها كار زراعت و دانه هاى غذائى خوب مى شود بلكه علاوه بر آن دانه هاى روغنى و مـيـوه هائى كه مردم آن را مى فشارند و از عصاره آن استفادهاى مختلف مى كنند نيز فراوان خواهد بود( و فيه يعصرون ) .
1 - تـعـبـيـرى كـه يـوسف براى اين خواب كرد چقدر حساب شده بود گاو در افسانه هاى قـديـمـى سـنـبـل سـال بـود، چـاق بـودن دليـل بـر فـراوانـى نـعـمـت، و لاغـر بـودن دليـل بـر خـشـكـى و سـخـتـى، حـمـله گـاوهـاى لاغـر بـه گـاوهـاى چـاق دليـل بـر ايـن بـود كـه در ايـن هـفـت سـال بـايـد از ذخـائر سـالهـاى قبل استفاده كرد.
و هـفـت خـوشـه خـشـكـيـده كـه بـر هـفـت خوشه تر پيچيدند تاكيد ديگرى بر اين دو دوران فـراوانـى و خـشـكـسـالى بـود، بـه اضـافـه ايـن نـكـتـه كـه بـايـد مـحـصـول انـبار شده به صورت خوشه ذخيره شود تا به زودى فاسد نشود و براى هفت سال قابل نگهدارى باشد.
و ايـنـكه عدد گاوهاى لاغر و خوشه هاى خشكيده بيش از هفت نبود نشان مى داد كه با پايان يـافـتـن ايـن هـفـت سـال سـخـت آن وضـع پـايـان مـى يـابـد و طـبـعـا سال خوش و پر باران و با بركتى در پيش خواهد بود. و بنابراين بايد به فكر بذر آن سال هم باشند و چيزى از ذخيره انبارها را براى آن نگهدارند!.
در حقيقت يوسف يك معبر ساده خواب نبود بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زنـدان بـراى آيـنـده يـك كـشـور بـرنـامـه ريـزى مـى كـرد و يـك طـرح چـنـد مـادهـاى حداقل پانزده ساله به آنها ارائه داد، و چنانكه خواهيم ديد اين تعبير توام با راهنمائى و طـراحـى بـراى آيـنـده شـاه جـبار و اطرافيان او را تكان داد و موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خودكامگان!.
2 - بار ديگر اين داستان اين درس بزرگ را به ما مى دهد كه قدرت خداوند بيش از آنچه مـا فـكـر مى كنيم مى باشد او است كه مى تواند با يك خواب ساده كه به وسيله يك جبار زمـان خـود ديـده مـى شـود هـم مـلت بزرگى را از يك فاجعه عظيم رهائى بخشد و هم بنده خـاص خـودش را پـس از سـالها زجر و مصيبت رهائى دهد. بايد سلطان اين خواب را ببيند و بـايـد در آن لحـظـه سـاقـى او حـاضـر باشد، و بايد به ياد خاطره خواب زندان خودش بيفتد، و سرانجام حوادثى مهم به وقوع پيوندد. او است كه با يك امر كوچك حوادث عظيم مى آفريند، آرى به چنين خدائى بايد دل ببنديم.
3 - خـوابـهـاى متعددى كه در اين سوره به آن اشاره شده از خواب خود يوسف گرفته تا خـواب زنـدانـيـان، تـا خـواب فرعون مصر، و اهميت فراوانى كه مردم آن عصر به تعبير خـواب مـى دادنـد نـشـان مـى دهد كه اصولا در آن عصر تعبير خواب از علوم پيشرفته زمان محسوب مى شد. و شايد به همين دليل پيامبر آن عصر يعنى يوسف نيز از چنين علمى در حد عالى برخوردار بود كه در واقع يك اعجاز براى او محسوب مى شد.
مـگر نه اين است كه معجزه هر پيامبرى بايد از پيشرفته ترين دانشهاى زمان باشد؟ تا بـه هـنـگـام عـاجـز مـانـدن عـلمـاى عـصـر از مـقـابـله بـا آن يـقـيـن حاصل شود كه اين علم سرچشمه الهى دارد نه انسانى.
( و قـال المـلك ائتـونـى بـه فـلمـا جـاءه الرسـول قال ارجع إلى ربك فسله ما بال النسوة التى قطعن أيديهن إن ربى بكيدهن عليم ) (50)( قـال مـا خـطـبـكـن إذ رودتـن يوسف عن نفسه قلن حش لله ما علمنا عليه من سوء قالت امرأ ت العزيز الن حصحص الحق أنا رودته عن نفسه و إنه لمن الصدقين ) (51)( ذلك ليعلم أنى لم أخنه بالغيب و أن الله لا يهدى كيد الخائنين ) (52)( و ما أبرئ نفسى إن النفس لا مارة بالسوء إلا ما رحم ربى إن ربى غفور رحيم ) (53)
ترجمه:
50 - مـلك گـفـت او را نـزد من آوريد، ولى هنگامى كه فرستاده او نزد وى (يوسف ) آمد گفت بـه سوى صاحبت باز گرد و از او بپرس ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بوده؟ كه خداى من به نيرنگ آنها آگاه است.
51 - (ملك آنها را احضار كرد و) گفت جريان كار شما - به هنگامى كه يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد - چه بود؟ گفتند منزه است خدا، ما هيچ عيبى در او نيافتيم (در اين هنگام ) هـمـسر عزيز گفت: الان حق آشكار گشت! من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم! و او از راستگويان است.
52 - ايـن سـخـن را بـخاطر آن گفتم تا بداند من در غياب به او خيانت نكردم و خداوند مكر خائنان را رهبرى نمى كند.
53 - من هرگز نفس خويش را تبرئه نمى كنم كه نفس (سركش )، بسيار به بديها امر مى كند مگر آنچه را پروردگارم رحم كند، پروردگارم غفور و رحيم است.
تبرئه يوسف از هر گونه اتهام.
تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد همانگونه كه گفتيم آنقدر حسابشده و منطقى بود كه شاه و اطرافيانش را مجذوب خود ساخت. او مى بيند كه يك زندانى ناشناس بدون انـتـظـار هـيـچـگـونـه پـاداش و تـوقـع مـشـكـل تـعـبـيـر خـواب او را بـه بـهـتـريـن وجـهـى حل كرده است، و براى آينده نيز برنامه حسابشده اى ارائه داده.
او اجـمـالا فهميد كه اين مرد يك غلام زندانى نيست بلكه شخص فوق العادهاى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق ديدار او شد اما نه آنچنان كه غرور و كبر سـلطـنـت را كـنـار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد بلكه دستور داد كه او را نزد من آوريد( و قال الملك ائتونى به ) .
ولى هـنـگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد به جاى اينكه دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سالها در سياه چال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مى وزد به فرستاده شاه جواب مـنـفـى داد و گفت: من از زندان بيرون نمى آيم تا اينكه تو به سوى صاحب و مالكت باز گـردى و از او بـپـرسـى آن زنـانـى كـه در قصر عزيز مصر (وزير تو) دستهاى خود را بريدند به چه دليل بود؟( فلما جائه الرسول قال ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوة اللاتى قطعن ايديهن ) .
او نـمـى خـواسـت به سادگى از زندان آزاد شود و ننگ عفو شاه را بپذيرد، او نمى خواست پـس از آزادى بـه صـورت يـك مـجـرم يـا لااقـل يـك مـتـهـم كـه مـشـمـول عـفـو شـاه شـده اسـت زندگى كند. او مى خواست نخست درباره علت زندانى شدنش تـحـقـيق شود و بى گناهى و پاكدامنيش كاملا به ثبوت رسد، و پس از تبرئه سر بلند آزاد گردد. و در ضمن آلودگى سازمان حكومت مصر را نيز ثابت كند كه در دربار وزيرش چه مى گذرد؟.
آرى او به شرف و حيثيت خود بيش از آزادى اهميت مى داد و اين است راه آزادگان.
جالب اينكه يوسف در اين جمله از كلام خود آنقدر بزرگوارى نشان داد كه حتى حاضر نشد نـامـى از هـمـسـر عزيز مصر ببرد كه عامل اصلى اتهام و زندان او بود. تنها به صورت كلى به گروهى از زنان مصر كه در اين ماجرا دخالت داشتند اشاره كرد.
سپس اضافه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسيله چه كسانى طرح شد، اما پروردگار من از نيرنگ و نقشه آنها آگاه است( ان ربى بكيد هن عليم ) .
فرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پيشنهاد يوسف را بيان داشت، اين پيشنهاد كه بـا مـنـاعت طبع و علو همت همراه بود او را بيشتر تحت تاثير عظمت و بزرگى يوسف قرار داد لذا فـورا بـه سـراغ زنـانـى كـه در اين ماجرا شركت داشتند فرستاد و آنها را احضار كرد، رو به سوى آنها كرد و گفت: بگوئيد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجوئى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود؟!( قال ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه ) .
راست بگوئيد، حقيقت را آشكار كنيد، آيا هيچ عيب و تقصير و گناهى در او سراغ داريد؟!.
در ايـنـجـا وجـدانـهـاى خـفـتـه آنـهـا يـك مـرتـبـه در بـرابـر ايـن سـؤ ال بـيـدار شد و همگى متفقا به پاكى يوسف گواهى دادند و گفتند: منزه است خداوند ما هيچ عيب و گناهى در يوسف سراغ نداريم( قلن حاش لله ما علمنا عليه من سوء ) .
هـمـسـر عـزيـز مـصـر كـه در ايـنجا حاضر بود و به دقت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مى داد بى آنكه كسى سؤ الى از او كند قدرت سكوت در خود نديد، احساس كرد موقع آن فرا رسيده است كه سالها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پـاكـى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند، به خصوص اينكه او بزرگوارى بى نظير يـوسـف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر به طور سر بسته سخن گفته است.
يـك مـرتـبـه گـوئى انـفـجـارى در درونش رخ داد فرياد زد: الان حق آشكار شد، من پيشنهاد كـامـجـوئى بـه او كـردم او راسـتگو است و من اگر سخنى درباره او گفتم دروغ بوده است دروغ!( قالت امراة العزيز الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقين ) .
همسر عزيز در ادامه سخنان خود چنين گفت: من اين اعتراف صريح را به خاطر آن كردم كه يوسف بداند در غيابش نسبت به او خيانت نكردم( ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ) .
چـرا كـه مـن بـعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشته ام فهميده ام خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمى كند (و ان الله لا يهدى كيد الخائنين ).
در حقيقت (بنابر اينكه جمله بالا گفتار همسر عزيز مصر باشد همانگونه كه ظاهر عبارت اقـتـضـا مـى كـنـد) او بـراى اعـتـراف صـريـحـش بـه پـاكى يوسف و گنهكارى خويش دو دليل اقامه مى كند. نخست اينكه: وجدانش - و احتمالا بقاياى علاقه اش به يوسف! - به او اجازه نمى دهد كه بيش از اين حق را بپوشاند و در غياب او نسبت به اين جوان پاكدامن خيانت كـنـد، و ديـگـر ايـنكه با گذشت زمان و ديدن درسهاى عبرت اين حقيقت براى او آشكار شده اسـت كـه خـداونـد حـامـى پـاكـان و نـيكان است و هرگز از خائنان حمايت نمى كند، به همين دليـل پـرده هـاى زنـدگـى رؤ يـائى دربـار كـم كـم از جـلو چشمان او كنار مى رود و حقيقت زندگى را لمس مى كند و مخصوصا بـا شكست در عشق كه ضربهاى بر غرور و شخصيت افسانه اى او وارد كرد چشم واقعبينش بازتر شد و با اين حال تعجبى نيست كه چنان اعتراف صريحى بكند.
باز ادامه داد من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمى كنم چرا كه مى دانم اين نفس اماره ما را به بديها فرمان مى دهد( و ما ابرء نفسى ان النفس لامارة بالسوء ) .
مگر آنچه پروردگارم رحم كند و با حفظ و كمك او مصون بمانيم( الا ما رحم ربى ) .
و در هـر حـال در بـرابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است( ان ربى غفور رحيم ) .
گـروهـى از مـفـسران دو آيه اخير را سخن يوسف دانسته اند و گفته اند اين دو آيه در حقيقت دنـبـاله پـيـامـى اسـت كه يوسف به وسيله فرستاده سلطان به او پيغام داد و معنى آن چنين است.
مـن اگـر مـى گـويم از زنان مصر تحقيق كنيد به خاطر اين است كه شاه (و يا عزيز مصر وزيـر او) بـدانـد مـن در غـيابش در مورد همسرش نسبت به او خيانت نكرده ام و خداوند نيرنگ خـائنـان را هـدايـت نـمى كند. در عين حال من خويش را تبرئه نمى كنم چرا كه نفس سركش، انـسان را به بدى فرمان مى دهد مگر آنچه خدا رحم كند چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است.
ظاهرا انگيزه اين تفسير مخالف ظاهر اين است كه آنها نخواسته اند اين مقدار دانش و معرفت را بـراى همسر عزيز مصر بپذيرند كه او با لحنى مخلصانه و حاكى از تنبه و بيدارى سخن مى گويد.
در حالى كه هيچ بعيد نيست كه انسان هنگامى كه در زندگى پايش به سنگ بخورد يكنوع حالت بيدارى توام با احساس گناه و شرمسارى در وجودش پيدا شود بخصوص اينكه بسيار ديده شده است كه شكست در عشق مجازى راهى براى انسان به سـوى عـشـق حـقـيـقـى (عـشـق بـه پـروردگار) مى گشايد! و به تعبير روانكاوى امروز آن تـمـايـلات شـديـد سـر كـوفـتـه تـصـعـيـد مـى گـردد و بـى آنـكـه از مـيـان بـرود در شكل عاليترى تجلى مى كند.
پـاره اى از روايـات كـه در شـرح حـال هـمـسـر عـزيـز در سـنـيـن بـالاى زنـدگـيـش نقل شده نيز دليل بر اين تنبه و بيدارى است.
از اين گذشته ارتباط دادن اين دو آيه با يوسف به قدرى بعيد و خلاف ظاهر است كه با هيچيك از معيارهاى ادبى سازگار نيست زيرا:
اولا - ذلك كـه در آغـاز آيـه ذكـر شـده در حـقيقت به عنوان ذكر علت است، علت براى سخن پـيـش كـه چـيـزى جـز سـخن همسر عزيز نيست، و چسبانيدن اين علت به كلام يوسف كه در آيات قبل از آن با فاصله آمده است بسيار عجيب است.
ثانيا - اگر اين دو آيه بيان گفتار يوسف باشد يكنوع تضاد و تناقض در ميان آن خواهد بود، زيرا از يكسو يوسف مى گويد من هيچ خيانتى به عزيز مصر روا نداشتم و از سوى ديـگر مى گويد من خود را تبرئه نمى كنم چرا كه نفس سركش به بديها فرمان مى دهد. اينگونه سخن را كسى مى گويد كه لغزش هر چند كوچك از او سر زده باشد در حالى كه مى دانيم يوسف هيچگونه لغزشى نداشت.
ثالثا - اگر منظور اين است كه عزيز مصر بداند او بى گناه است او كه از آغاز (پس از شـهـادت آن شـاهد) به اين واقعيت پى برد و لذا به همسرش گفت از گناهت استغفار كن. و اگـر مـنـظـور ايـن بـاشـد كـه بگويد به شاه خيانت نكرده ام اين مساله ارتباطى به شاه نـداشـت، و تـوسل به اين عذر و بهانه كه خيانت به همسر وزير خيانت به شاه جبار است يـك عـذر سـسـت و واهـى بـه نظر مى رسد. به خصوص اينكه درباريان معمولا در قيد اين مسائل نيستند.
خلاصه اينكه ارتباط و پيوند آيات چنين نشان مى دهد كه همه اينها گفته هاى همسر عزيز مصر است كه مختصر تنبه و بيدارى پيدا كرده بود و به اين حقايق اعتراف كرد.
1 - در ايـن فـراز از داسـتـان يـوسـف ديـديـم كـه سرانجام دشمن سر سختش به پاكى او اعتراف كرد و اعتراف به گنهكارى خويش و بى گناهى او نمود، اين است سرانجام تقوا و پـاكـدامـنـى و پـرهـيـز از گـنـاه، و ايـن اسـت مـفـهـوم جـمـله( و مـن يـتـق الله يـجـعـل له مـخـرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ) (هر كسى تقوا پيشه كند خداوند راه گشايشى براى او قرار مى دهد و از آنجا كه گمان نمى كرد به او روزى مى دهد).
تو پاك باش و در طريق پاكى استقامت كن خداوند اجازه نمى دهد ناپاكان حيثيت تو را بر باد دهند!.
2 - شـكـسـتـهـائى كـه سـبـب بيدارى است - شكستها هميشه شكست نيست بلكه در بسيارى از مـواقـع ظـاهرا شكست است اما در باطن يك نوع پيروزى معنوى به حساب مى آيد، اينها همان شـكـسـتـهـائى اسـت كه سبب بيدارى انسان مى گردد و پرده هاى غرور و غفلت را مى درد و نقطه عطفى در زندگى انسان محسوب مى شود.
هـمـسـر عـزيـز مـصر (كه نامش زليخا يا راعيل بود) هر چند در كار خود گرفتار بدترين شكستها شد ولى اين شكست در مسير گناه باعث تنبه او گرديد، وجدان خفته اش بيدار شد و از كـردار نـاهـنـجـار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خدا آورد داستانى كه در احاديث دربـاره مـلاقـاتـش بـا يـوسـف پـس از آنـكـه يـوسـف عـزيـز مـصـر شـد نـقـل شـده نـيـز شـاهـد ايـن مـدعـا اسـت زيـرا رو بـه سوى او كرد و گفت: الحمد لله الذى جـعـل العـبـيـد مـلوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته: حمد خدايرا كه بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش ملوك ساخت و ملوك را به خاطر گناه برده
گردانيد و در پايان همين حديث مى خوانيم كه يوسف سرانجام با او ازدواج كرد.
خـوشـبخت كسانى كه از شكستها پيروزى مى سازند و از ناكاميها كاميابى، و از اشتباهات خـود راهـهـاى صـحيح زندگى را مى يابند و در ميان تيره بختيها نيكبختى خود را پيدا مى كنند.
البـتـه واكـنـش هـمـه افـراد در برابر شكست چنين نيست، آنها كه ضعيف و بيمايه اند به هـنـگـام شكست ياس و نوميدى سراسر وجودشان را مى گيرد، و گاهى تا سر حد خودكشى پـيـش مـى رونـد، كـه اين شكست كامل است، ولى آنها كه مايه اى دارند سعى مى كنند آن را نردبان ترقى خود قرار دهند و از آن پل پيروزى بسازند!.
3 - حـفـظ شـرف بـرتـر از آزادى ظـاهـرى اسـت - ديـديـم يـوسـف نـه تـنها به خاطر حفظ پـاكـدامـنـيـش به زندان رفت بلكه پس از اعلام آزادى نيز حاضر به ترك زندان نشد تا ايـنـكـه فـرسـتـاده ملك باز گردد و تحقيقات كافى از زنان مصر درباره او بشود و بى گـنـاهـيـش اثـبـات گردد تا سرفراز از زندان آزاد شود، نه اينكه به صورت يك مجرم آلوده و فـاقـد حـيـثـيـت مشمول عفو شاه گردد كه خود ننگ بزرگى است. و اين درسى است براى همه انسانها در گذشته و امروز و آينده.
4 - نـفـس سـركـش - عـلمـاى اخـلاق براى نفس (احساسات و غرائز و عواطف آدمى ) سه مرحله قائلند كه در قرآن مجيد به آنها اشاره شده است.
نـخـسـت نـفـس امـاره نفس سر كش است كه انسان را به گناه فرمان مى دهد و به هر سو مى كـشـانـد و لذا امـاره اش گـفـتـه انـد در ايـن مـرحـله هـنـوز عقل و ايمان آن قـدرت را نيافته كه نفس سركش را مهار زند و آن را رام كند بلكه در بسيارى از موارد در برابر او تسليم مى گردد و يا اگر بخواهد گلاويز شود نفس سركش او را بر زمين مى كوبد و شكست مى دهد.
ايـن مـرحـله هـمان است كه در آيه فوق در گفتار همسر عزيز مصر به آن اشاره شده است و همه بدبختيهاى انسان از آن است.
مـرحـله دوم نـفس لوامه است كه پس از تعليم و تربيت و مجاهدت، انسان به آن ارتقاء مى يـابـد، در ايـن مـرحـله مـمـكـن است بر اثر طغيان غرائز گهگاه مرتكب خلافهائى بشود اما فورا پشيمان مى گردد و به ملامت و سرزنش خويش مى پردازد، و تصميم بر جبران گناه مـى گـيـرد، و دل و جـان را بـا آب تـوبـه مـى شـويـد، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر در مـبـارزه عـقـل و نـفـس گـاهـى عـقـل پـيـروز مـى شـود و گـاهـى نـفـس، ولى بـه هـر حال كفه سنگين از آن عقل و ايمان است.
البـتـه بـراى رسـيـدن به اين مرحله جهاد اكبر لازم است و تمرين كافى و تربيت در مكتب استاد و الهام گرفتن از سخن خدا و سنت پيشوايان.
اين مرحله همان است كه قرآن مجيد در سوره قيامت به آن سوگند ياد كرده است، سوگندى كـه نشانه عظمت آن است لا اقسم بيوم القيمة و لا اقسم بالنفس اللوامة: سوگند به روز رستاخيز و سوگند به نفس سرزنشگر!.
مـرحـله سـوم نـفـس مـطـمـئنـه اسـت و آن مـرحـله اى است كه پس از تصفيه و تهذيب و تربيت كامل، انسان به مرحله اى مى رسد كه غرائز سركش در برابر او رام مى شوند و سپر مى انـدازنـد، و تـوانـائى پـيـكـار بـا عـقـل و ايـمـان در خـود نـمـى بـيـنـنـد چـرا كـه عـقـل و ايـمـان آنـقـدر نـيـرومـند شده اند كه غرائز نفسانى در برابر آن توانائى چندانى ندارد.
اين همان مرحله آرامش و سكينه است، آرامش كه بر اقيانوسهاى بزرگ حـكـومـت مـى كـنـد، اقـيـانـوسـهـائى كـه حتى در برابر سختترين طوفانها چين و شكن بر صورت خود نمايان نمى سازند.
اين مقام انبياء و اوليا و پيروان راستين آنها است، آنهائى كه در مكتب مردان خدا درس ايمان و تـقـوا آموختند و سالها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله نهائى رسانده اند.
ايـن هـمـان اسـت كـه قرآن در سوره فجر به آن اشاره مى كند آنجا كه مى گويد: يا ايتها النـفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى: اى نفس مـطـمـئن و آرام بـاز گـرد به سوى پروردگارت كه هم تو از او خشنود هستى، و هم او از تو، و داخل در زمره بندگان خاص من شو، و در بهشتم گام نه!.
پروردگارا! به ما كمك كن كه در پرتو آيات نورانى قرآنت نفس اماره را به لوامه و از آن بـه مـرحـله نفس مطمئنه ارتقاء بخشيم، روحى مطمئن و آرام پيدا كنيم كه طوفان حوادث مـتـزلزل و مـضـطـربـش نـسـازد، در بـرابـر دشـمـنـان قـوى و نـيـرومـنـد و در مقابل زرق و برق دنيا بى اعتنا و در سختيها شكيبا و بردبار باشيم:
بـار الهـا! اكـنـون كـه بيش از يكسال و نيم از انقلاب اسلامى ما مى گذرد نشانه هائى از اخـتـلاف كـلمـه در صـفوف رزمندگان با نهايت تاسف آشكار گشته است، نشانه هائى كه هـمه علاقمندان به اسلام و شيفتگان انقلاب و پاسداران خونهاى شهيدان را نگران ساخته!.
خـداونـدا! بـه هـمـه ما عقلى مرحمت فرما كه بر هوسهاى سركش پيروز گرديم و اگر در اشتباهيم چراغ روشنى از توفيق و هدايت فراراه ما قرار ده.
خداوندا! ما اين راه را تا به اينجا با پاى خود نپيموده ايم بلكه در هر مـرحـله تـو رهبر و راهنماى ما بوده اى، لطفت را از ما دريغ مدار! و اگر ناسپاسى اين همه نـعـمـت مـا را مستوجب كيفرت كرده است پيش از آنكه به دام مجازات بيفتيم ما را بيدار فرما! (آمين يارب العالمين )