فهرست مطالب
سوره قصص 7
آيه (1) تا (6) و ترجمه 11
تفسير: 12
نكته ها: 20
آيه (7) تا (9) و ترجمه 26
تفسير: 26
نكته: 34
آيه (10) تا (13) و ترجمه 35
تفسير: 36
آيه (14) تا (17) و ترجمه 42
تفسير: 43
نكته ها: 48
آيه (18) تا (22) و ترجمه 52
تفسير: 53
آيه (23) تا (25) و ترجمه 57
تفسير: 58
نكته ها: 62
آيه (26) تا (28) و ترجمه 66
تفسير: 66
نكته ها: 69
آيه (29) تا (35)و ترجمه 73
تفسير: 74
آيه (36) و (37) و ترجمه 83
تفسير: 83
آيه (38) تا (42) و ترجمه 87
تفسير: 88
نكته: 95
آيه (43) تا (46) و ترجمه 98
تفسير: 99
آيه (47) تا (50) و ترجمه 103
تفسير: 104
نكته: 108
آيه (51) تا (55) و ترجمه 110
شان نزول: 111
تفسير: 112
نكته: 116
آيه (56) و (57) و ترجمه 119
تفسير: 119
نكته: 125
آيه (58) تا (60) و ترجمه 130
تفسير: 130
آيه (61) تا (64) و ترجمه 136
تفسير: 137
آيه (65) تا (70) و ترجمه 142
تفسير: 143
آيه (71) تا (75) و ترجمه 148
تفسير: 149
آيه (76) تا (78) و ترجمه 154
تفسير: 155
آيه (79) تا (82) و ترجمه 165
تفسير: 166
نكته ها: 173
آيه (83) و (84) و ترجمه 181
تفسير: 181
آيه (85) تا (88) و ترجمه 187
شان نزول: 188
تفسير: 188
نكته ها: 196
سوره عنكبوت 200
آيه (1) تا (3) و ترجمه 204
شأن نزول: 204
تفسير: 206
نكته: 208
آيه (4) تا (7) و ترجمه 211
تفسير: 211
آيه (8) تا (9) و ترجمه 216
شأن نزول: 216
تفسير: 216
نكته: 220
آيه (10) تا (13) و ترجمه 222
تفسير: 223
آيه (14) تا (19) و ترجمه 230
تفسير: 231
آيه (20) تا (23) و ترجمه 238
تفسير: 238
آيه (24) تا (27) و ترجمه 245
تفسير: 246
نكته ها: 252
آيه (28) تا (30) و ترجمه 255
تفسير: 255
نكته: 258
آيه (31) تا (35) و ترجمه 261
تفسير: 262
آيه (36) تا (40) و ترجمه 269
تفسير: 270
آيه (41) تا (44) و ترجمه 277
تفسير: 277
آيه (45) و ترجمه 284
تفسير: 284
نكته: 290
آيه (46) تا (49) و ترجمه 297
تفسير: 298
نكته ها: 306
آيه (50) تا (55) و ترجمه 313
تفسير: 314
نكته ها: 323
آيه (56) تا (60) و ترجمه 325
شان نزول: 326
تفسير: 326
آيه (61) تا (66) و ترجمه 334
تفسير: 335
نكته: 343
آيه (67) تا (69) و ترجمه 345
تفسير: 346
نكته ها: 350
سوره روم 354
آيه (1) تا (7) و ترجمه 357
شأن نزول: 358
تفسير: 359
نكته ها: 364
آيه (8) تا (10) و ترجمه 369
تفسير: 370
آيه (11) تا (16) و ترجمه 375
تفسير: 375
نكته: 379
آيه (17) تا (19) و ترجمه 381
تفسير: 381
آيه (20) تا (22) و ترجمه 387
تفسير: 387
آيه (23) تا (25) و ترجمه 396
تفسير: 397
نكته ها: 402
آيه (26) تا (29)و ترجمه 408
تفسير: 409
آيه (30) تا (32) و ترجمه 416
تفسير: 416
نكته ها: 422
آيه (34) تا (36) و ترجمه 432
تفسير: 432
آيه (37) تا (40) و ترجمه 439
تفسير: 440
آيه (41) تا (45) و ترجمه 451
تفسير: 452
نكته ها: 457
آيه (46) تا (50) و ترجمه 464
تفسير: 465
آيه (51) تا (54) و ترجمه 475
تفسير: 475
آيه (55) تا (60) و ترجمه 484
تفسير: 485
مقدمه
سـوره قـصـص در مـكـه نـازل شده و داراى 88 آيه است
محتواى سوره قصص
مـعـروف ايـن اسـت كـه ايـن سـوره در مـكـه نازل شده است، بنابراين محتواى كلى و خطوط اصلى آن همان محتوا و خطوط سوره هاى مكى است.
گـرچـه بـعـضـى از مـفـسران آيه 85 اين سوره، يا آيه 52 تا 55 را استثناء كرده اند و مـعـتـقـدنـد كـه اولى در (جـحفه ) (سرزمينى است ميان مكه و مدينه ) و پنج آيه ديگر در مدينه نازل شده است، ولى دليل روشنى بر گفته آنان در دست نيست. شايد محتواى آيات پـنـجگانه كه سخن از اهل كتاب مى گويد، و اهل كتاب بيشتر ساكن مدينه بودند، سبب چنين تـصـورى شـده اسـت، در حـالى كـه چـنـيـن نـيـسـت كه قرآن در مكه، تنها سخن از مشركان بگويد، بخصوص كه اهل مكه و مدينه رفت و آمد فراوانى با هم داشتند.
البـتـه شـان نـزولى بـراى آيات 52 تا 55 ذكر كرده اند كه تناسب با مدنى بودن آن دارد و بخواست خدا در جاى خود از آن بحث خواهيم كرد.
آيه 85 كه سخن از بازگشت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به موطن اصلى يعنى مـكـه مـى گـويد هيچ مانعى ندارد به هنگام هجرت و خروجش از مكه در نزديكى اين سرزمين مقدس نازل شده باشد، چرا كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به سرزمين مكه كه حـرم امـن خـدا و مركز خانه توحيد بود عشق مى ورزيد، و خداوند در اين آيه به او بشارت مى دهد كه سرانجام تو را به اين شهر باز مى گردانم.
بنابراين آيه مزبور نيز مى تواند مكى باشد، و به فرض كه در سرزمين (جحفه ) نازل شده باشد آن نيز به مكه از مدينه نزديكتر است.
بـنـابـرايـن نمى توان در تقسيم دوگانه آيات به (مكى ) و (مدنى ) جائى براى اين آيه (85) در غير آيات (مكى ) باز كرد.
آرى ايـن سـوره در مـكـه نـازل شـده اسـت، در شـرائطـى كـه مـؤ مـنـيـن در چـنـگـال دشـمـنـان نـيرومندى گرفتار بودند، دشمنانى كه هم از نظر جمعيت و تعداد، و هم قـدرت و قـوت بـر آنـهـا بـرتـرى داشـتند، اين اقليت مسلمان، چنان تحت فشار آن اكثريت بودند، كه جمعى از آينده اسلام بيمناك و نگران به نظر مى رسيدند.
از آنـجـا كـه ايـن حـالت شـبـاهـت زيـادى بـه وضـع بـنـى اسـرائيل در چنگال فرعونيان داشت، بخشى از محتواى اين سوره را داستان (موسى ) و (بـنـى اسـرائيـل ) و (فرعونيان ) تشكيل مى دهد، بخشى كه در حدود نيمى از آيات اين سوره را در برمى گيرد.
مـخـصـوصـا از زمـانـى سـخـن مـى گـويـد كـه مـوسـى طـفـل ضـعـيـف شـيـرخوارى در چنگال فرعونيان بود، اما آن قدرت شكست ناپذيرى كه بر سراسر عالم هستى سايه افكنده اين طفل ضعيف را در دامان دشمنان نيرومندش بزرگ كرد، و سرانجام آنقدر قدرت و قوت به او بخشيد كه دستگاه فرعونيان را در هم پيچيد و كاخ بيدادگريشان را واژگون ساخت.
تـا مـسـلمـانـان بـه لطـف پروردگار و قدرت بى انتهاى او دلگرم باشند، و از فزونى جمعيت و قدرت دشمن، هراسى به خود راه ندهند.
آرى بـخـش اول ايـن سـوره را هـمـيـن تـاريـخـچـه پـر مـعـنـى و آمـوزنـده تشكيل مى دهد، و مخصوصا در آغازش نويد حكومت حق و عدالت را براى مستضعفين و بشارت در هم شكستن شوكت ظالمان را بازگو مى كند، بشارتى آرامبخش و قدرت آفرين.
مـى گـويـد بنى اسرائيل تا آن زمان كه رهبر و پيشوائى نداشتند و در زير چتر ايمان و تـوحـيـد قـرار نـگـرفته بودند و فاقد هرگونه حركت و تلاش و كوشش منسجم و متحدى بـودنـد زنـجـيـر اسـارت و بـردگـى را در گـردن داشتند، اما به هنگامى كه رهبر خود را يافتند و قلب خود را به نور علم و توحيد روشن نمودند، چنان بر فرعونيان تاختند كه حـكـومـت را بـراى هـمـيـشـه از دسـت آنـهـا بـيـرون آورده و بـنـى اسرائيل را آزاد نمودند.
بخش ديگرى از اين سوره را داستان (قارون ) آن مرد ثروتمند مستكبر را كه تكيه بر عـلم و ثـروت خـود داشـت بازگو مى كند كه بر اثر غرور، سرنوشتى همچون سرنوشت فرعون پيدا كرد.
او در آب فرو رفت و اين در خاك، او تكيه بر قدرت نظامى و حكومت داشت و اين تكيه بر ثروت.
تا روشن شود نه (ثروتمندان مكه ) و نه (قدرتمندان مشرك ) در آن سرزمين و نه بـازيـگـران سـيـاسـى آن محيط توانائى دارند كه در برابر اراده الله كه به پيروزى (مستضعفان ) بر (مستكبران ) تعلق گرفته كمترين مقاومتى نشان دهند.
اين بخش در اواخر سوره آمده است.
و مـيـان ايـن دو بـخـش درسـهـاى زنـده و ارزنـده اى از توحيد و معاد، و اهميت قرآن، و وضع حـال مـشـركـان در قـيـامت، و مساءله هدايت و ضلالت، و پاسخ به بهانه جوئيهاى افراد ضـعـيـف، آمـده اسـت كـه در حـقـيـقـت نـتـيـجـه اى اسـت از بـخـش اول و مقدمه اى است براى بخش دوم.
فضيلت تلاوت سوره قصص
در حديثى از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم:
من قرء طسم القصص اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من صدق بموسى و كذب به، و لم يبق ملك فى السماوات و الارض الا شهد له يوم القيامة انه كان صادقا: (كسى كه سوره قـصـص را بـخـوانـد به تعداد هر يك از كسانى كه موسى را تصديق يا تكذيب كردند ده حـسـنـه بـه او داده خـواهـد شـد، و فـرشـته اى در آسمانها و زمين نيست مگر اينكه روز قيامت گواهى بر صدق او مى دهد).
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است: (كسى كه طواسين ثلاث (سوره قصص و نمل و شعراء) را در شب جمعه بخواند از دوستان خدا، و در جوار او، و در كنف حمايت او قـرار خـواهد گرفت و در دنيا هرگز فقر و ناامنى و ناراحتى شديد پيدا نخواهد كرد و در آخـرت خـداونـد آنـقدر از مواهب خود به او مى بخشد كه راضى شود و برتر از راضى بودن ).
بـديـهـى اسـت ايـن هـمـه اجـر و پـاداش از آن كسانى است كه با خواندن اين سوره در صف مـوسـى (عليهالسلام ) و مـؤ مـنـان راسـتين و در خط مبارزه با فرعونها و قارونها قرار گيرند، در مشكلات در برابر دشمن زانو نزنند، و ذلت تسليم را بر خود هموار نكنند كه ايـن همه موهبت را ارزان به كسى نمى دهند، مخصوص آنها است كه مى خوانند و مى انديشند و برنامه عمل خويش قرار مى دهند.
بسم الله الرحمن الرحيم
(طسم) (1)(تلك أيت الكتب المبين) (2)(نتلوا عليك من نبإ موسى و فرعون بالحق لقوم يؤ منون) (3)(إن فـرعـون علا فى الا رض و جعل أهـلهـا شيعا يـستضعف طائفة منهم يذبح أبنأهم و يستحى نساءهم إ نه كان من المفسدين) (4)(و نريد أن نمن على الذين استضعفوا فى الا رض و نجعلهم اءئمة و نجعلهم الورثين) (5)(و نمكن لهم فى الا رض و نرى فرعون و همن و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون) (6)
ترجمه:
1 - طسم.
2 - اينها آيات كتاب مبين است.
3 - مـا از داسـتـان مـوسـى و فـرعون به حق بر تو مى خوانيم، براى گروهى كه ايمان بياورند.
4 - فـرعـون بـرتـريـجـوئى در زمـيـن كرد و اهل آنرا به گروههاى مختلفى تقسيم نمود، گـروهـى را بـه ضعف و ناتوانى مى كشاند، پسران آنها را سرمى بريد و زنان آنها را (براى كنيزى ) زنده نگه مى داشت، او مسلما از مفسدان بود.
5 - اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين نعمت بخشيم، و آنها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم!.
6 - حـكـومـتـشـان را پـابـرجـا سازيم و به فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را بيم داشتند از اين گروه نشان دهيم.
مشيت ما به پيروزى مستضعفان تعلق گرفته!
ايـن چـهـاردهـمـيـن بـار اسـت كـه با (حروف مقطعه ) در آغاز سوره هاى قرآن روبرو مى شويم، مخصوصا (طسم ) سومين و آخرين بار است.
و چنانكه بارها گفتيم حروف مقطعه قرآن تفسيرهاى گوناگونى دارد كه ما در آغاز سوره هاى (بقره ) و (آل عمران ) و (اعراف ) مشروحا از آن بحث كرديم.
بـعـلاوه در مـورد (طسم ) از روايات متعددى برمى آيد كه اين حروف علامتهاى اختصارى از صـفـات خـدا، و يـا مـكـانـهـاى مـقـدسـى مـى بـاشـد، امـا در عـيـن حـال مـانـع از آن تـفـسـيـر مـعروف كه بارها بر روى آن تاءكيد كرده ايم نخواهد بود كه خـداونـد مـى خـواهـد ايـن حـقـيـقـت را بـر هـمـه روشن سازد كه اين كتاب بزرگ آسمانى كه سـرچـشـمـه انـقـلابـى بـزرگ در تـاريـخ بـشـر گـرديـد و بـرنـامـه كـامـل زنـدگـى سـعادتبخش انسانها را در بردارد از وسيله ساده اى همچون حروف (الف باء) تشكيل يافته
كـه هـر كـودكـى مـى تـوانـد بـه آن تـلفـظ كـنـد، ايـن نـهـايـت عـظـمـت اسـت كـه آنـچـنـان مـحـصـول فـوق العاده با اهميتى را از چنين مواد ساده اى ايجاد كند كه همگان آنرا در اختيار دارند.
و شـايـد بـه هـمـيـن دليل بلافاصله بعد از اين حروف مقطعه سخن از عظمت قرآن به ميان آورده مى گويد: (اين آيات با عظمت آيات كتاب مبين است ) كتابى كه هم خود روشن است و هم روشنگر راه سعادت انسانها(تلك آيات الكتاب المبين ) .
گرچه (كتاب مبين ) در بعضى از آيات قرآن مانند آيه 61 سوره يونس(و لا اصغر من ذلك و لا اكـبـر الا فـى كـتـاب مـبـيـن ) و آيـه 6 سـوره هـود (كـل فـى كتاب مبين ) به معنى لوح محفوظ تفسير شده، ولى در آيه مورد بحث به قرينه ذكر (آيات ) و همچنين جمله (نتلوا عليه ) كه در آيه بعد مى آيد به معنى قرآن است.
در ايـنـجـا قـرآن به مبين بودن توصيف شده و (مبين ) چنانكه از لغت استفاده مى شود هم بـه مـعنى لازم و هم به معنى متعدى آمده است، چيزى كه هم آشكار است و هم آشكار كننده، و قرآن مجيد با محتواى روشنش حق را از باطل آشكار و راه را از بيراهه نمودار مى سازد.
قرآن بعد از ذكر اين مقدمه كوتاه وارد بيان سرگذشت (موسى ) و (فرعون ) شده مى گويد: (ما به حق بر تو از داستان موسى و فرعون مى خوانيم براى گروهى كه ايمان مى آورند)(نتلوا عليك من نبا موسى و فرعون بالحق لقوم يؤمنون ) .
تعبير به (من ) كه به اصطلاح (تبعيضيه ) است اشاره به اين نكته مى باشد كه آنـچـه در اينجا آمده گوشه اى از اين داستان پرماجرا است كه بيان آن تناسب و ضرورت داشته.
و تـعـبـيـر (بـالحـق ) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه آنـچـه در اينجا آمده خالى از هر گونه خـرافـات و ابـاطـيـل و اساطير و مطالب غير واقعى است. تلاوتى است تواءم با حق و عين واقعيت، تعبير به (لقوم يؤ منون )، تأكيدى است بر اين حقيقت كه مؤ منان آنروز كه در مـكه تحت فشار بودند و مانند آنها بايد از شنيدن اين داستان به اين حقيقت برسند كه قدرت دشمن هر قدر زياد باشد، و جمعيت و نفرات و نيروهايشان فراوان، و مردم با ايمان هر قدر در اقليت و تحت فشار باشند و ظاهرا كم قدرت، هرگز نبايد ضعف و فتورى به خود راه دهند كه در برابر قدرت خدا همه چيز آسان است.
خـدائى كه موسى را براى نابود كردن فرعون در آغوش فرعون پرورش داد خدائى كه بـردگـان مـسـتـضـعـف را بـه حـكـومـت روى زمـيـن رسـانـيـد، و جـبـاران گـردنـكش را خوار و ذليـل و نـابـود كـرد، و خـدائى كـه كـودك شـيـرخـوارى را در ميان امواج خروشان محافظت فـرمـود و هـزاران هـزار از فرعونيان زورمند را در ميان امواج مدفون ساخت قادر بر نجات شماست.
آرى هـدف اصـلى از ايـن آيـات مـؤ مـنانند و اين تلاوت به خاطر آنها و براى آنها صورت گـرفـته، مؤ منانى كه مى توانند از آن الهام گيرند و راه خود را به سوى هدف در ميان انبوه مشكلات بگشايند.
اين در حقيقت يك بيان اجمالى بود سپس به تفصيل آن پرداخته مى گويد:
(فـرعـون اسـتـكـبار و سلطه گرى و برتريجوئى در زمين كرد)(ان فرعون علا فى الارض ) .
او بـنـده ضـعـيـفـى بـود كـه بـر اثـر جـهـل و نـادانـى شخصيت خود را گم كرد و تا آنجا پيشرفت كه دعوى خدائى نمود.
تعبير به (الارض ) (زمين ) اشاره به سرزمين مصر و اطراف آن است، و از آنجا كه يك قـسـمـت مهم آباد روى زمين در آن روز آن منطقه بوده اين واژه به صورت مطلق آمده است.اين احتمال نيز وجود دارد كه الف و لام، براى عهد و اشاره به سرزمين مصر باشد.
به هر حال او براى تقويت كردن پايه هاى استكبار خود به چند جنايت بزرگ دست زد:
نـخـسـت (كـوشـيـد در مـيـان مـردم مـصـر تـفـرقـه بـيـنـدازد)(و جعل اهلها شيعا) .
هـمـان سـيـاسـتـى كـه در طـول تـاريـخ پـايـه اصـلى حـكـومـت مـسـتـكـبـران را تـشـكـيل مى داده است، چرا كه حكومت يك اقليت ناچيز بر يك اكثريت بزرگ جز با برنامه (تفرقه بينداز و حكومت كن ) امكانپذير نيست!
آنـهـا هـمـيـشـه از (تـوحـيـد كـلمـه ) و (كـلمـه تـوحـيـد) وحـشت داشته و دارند، آنها از پـيـوسـتـگـى صـفـوف مـردم بـه شـدت مـى تـرسـنـد، و بـه هـمـيـن دليل حكومت طبقاتى تنها راه حفظ آنان است، همان كارى كه فرعون و فراعنه در هر عصر و زمان كرده و مى كنند.
آرى فـرعـون مـخـصـوصـا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسيم كرد: (قبطيان ) كه بـومـيـان آن سرزمين بودند، و تمام وسائل رفاهى و كاخها و ثروتها و پستهاى حكومت در اختيار آنان بود.
و (سـبـطيان ) يعنى مهاجران بنى اسرائيل كه به صورت بردگان و غلامان و كنيزان در چنگال آنها گرفتار بودند.
فـقـر و محروميت، سراسر وجودشان را فرا گرفته بود و سختترين كارها بر دوش آنها بـود، بـى آنـكـه بـهـره اى داشـتـه بـاشـنـد (و تـعـبـيـر بـه اهـل در بـاره هـر دو گـروه بـه خـاطـر آن اسـت كـه بـنـى اسـرائيـل مـدتـهـا سـاكـن آن سـرزمـيـن بـودنـد و بـه راسـتـى اهل آن شده بودند).
هـنـگـامـى كـه مـى شـنـويـم بـعـضى از فراعنه مصر براى ساختن يك قبر براى خود (هرم مـعـروف خـوفـو كـه در نـزديـكـى پـايـتخت مصر قاهره قرار دارد) يكصد هزار برده را در طول بيست سال به كار مى گيرد و هزاران نفر از آنها را در اين ماجرا به ضرب شلاق يا از فـشـار كـار بـه قـتـل مـى رسـانـنـد بـايـد حـديـث مـفـصـل را از ايـن مجمل بخوانيم!.
دومـيـن جـنـايـت او اسـتضعاف گروهى از مردم آن سرزمين بود قرآن مى گويد (آنچنان اين گـروه را بـه ضـعـف و نـاتوانى كشانيد كه پسران آنها را سر مى بريد و زنان آنها را براى خدمت زنده نگه مى داشت )(يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم و يستحيى نسائهم ) .
او دسـتـور داده بـود كـه درسـت بـنـگـرنـد فـرزنـدانـى كـه از بـنـى اسـرائيـل مـتـولد مـى شـونـد اگـر پـسر باشند آنها را از دم تيغ بگذرانند! و اگر دختر باشند براى خدمتكارى و كنيزى زنده نگه دارند!
راستى او با اين عملش چه مى خواست انجام بدهد؟
مـعـروف ايـن اسـت كـه او در خواب ديده بود شعله آتشى از سوى بيت المقدس برخاسته و تـمـام خـانـه هـاى مـصـر را فـرا گـرفت، خانه هاى قبطيان را سوخت ولى خانه هاى بنى اسرائيل سالم ماند!
او از آگـاهـان و مـعـبـران خـواب تـوضيح خواست، گفتند: از اين سرزمين بيت المقدس مردى خروج مى كند كه هلاكت مصر و حكومت فراعنه به دست او است!.
و نـيـز نـقـل كـرده انـد كـه بـعـضـى از كـاهـنـان بـه او گـفـتـنـد پـسـرى در بـنـى اسرائيل متولد مى شود كه حكومت تو را بر باد خواهد داد!.
و سـرانـجـام هـمـيـن امـر سـبـب شـد كـه فـرعـون تـصـمـيـم به كشتن نوزادان پسر از بنى اسرائيل را بگيرد.
ايـن احـتـمـال را نـيـز بـعضى از مفسران داده اند كه پيامبران پيشين بشارت ظهور موسى و ويـژگـيـهـاى او را داده بـودند، و فرعونيان با آگاهى از اين امر بيمناك بودند و در مقام مبارزه برآمدند.
ولى قرار گرفتن جمله (يذبح ابنائهم ) بعد از جمله (يستضعف طائفة منهم )، مطلب ديـگـرى را بـازگـو مـى كـنـد، مـى گـويـد فـرعـونـيـان بـراى تـضـعـيـف بـنـى اسـرائيل اين نقشه را طرح كرده بودند كه نسل ذكور آنها را كه مى توانست قيام كند و با فرعونيان بجنگد براندازند، و تنها دختران و زنان را كه به تنهائى قدرت بر قيام و مبارزه نداشتند براى خدمتكارى زنده بگذارند.
گـواه ديگر اين سخن اين است كه از آيه 25 سوره (مؤ من ) به خوبى استفاده مى شود كه برنامه كشتن پسران و زنده نگه داشتن دختران حتى بعد از قيام موسى (عليهالسلام ) ادامه داشت:(فلما جائهم بالحق من عندنا قالوا اقتلوا ابناء الذين آمنوا معه و استحيوا نسائهم و مـا كـيـد الظـالمـيـن الا فـى ضلال) : (هنگامى كه موسى حق را از نزد ما براى آنها آورد، گـفـتـنـد: پـسـران كـسـانـى را كـه بـه مـوسـى ايـمان آورده اند بكشيد و زنانشان را زنده نگهداريد، اما نقشه كافران جز در گمراهى نخواهد بود).
جـمـله يستحيى نسائهم (زنان آنها را زنده نگه مى داشتند) ظاهر در اين است كه اصرار به بـقـاء حـيات دختران و زنان داشتند، يا به خاطر خدمتكارى و يا كامجوئيهاى جنسى و يا هر دو.
و در آخرين جمله اين آيه به صورت يك جمعبندى و نيز بيان علت مى فرمايد: (او بطور مسلم از مفسدان بود)(انه كان من المفسدين ) .
كـوتاه سخن اينكه كار فرعون خلاصه در فساد روى زمين مى شد، برترى جوئيش فساد بـود، ايـجـاد زنـدگـى طـبـقـاتـى در مـصـر، فـسـاد ديـگـر، شـكـنـجـه بـنـى اسـرائيـل و همچنين كشتن پسران آنها و كنيزى دخترانشان فساد سومى بود، و جز اين مفاسد بسيار ديگرى نيز داشت.
طـبـيـعـى اسـت افـراد بـرتـرى جـو و خودپرست تنها حافظ منافع خويشند، و هرگز حفظ مـنـافـع شـخـصـى با حفظ منافع جامعه كه نياز به عدالت و فداكارى و ايثار دارد هماهنگ نخواهد بود، و بنا بر اين هر چه باشد نتيجه اش فساد است در همه ابعاد زندگى.
ضـمـنـا تـعـبـير (يذبح ) كه از ماده (ذبح ) است نشان مى دهد رفتار فرعونيان با بـنـى اسـرائيـل همچون رفتار با گوسفندان و چهارپايان بود، و اين انسانهاى بيگناه را همچون حيوانات سر مى بريدند.
در مـورد ايـن بـرنـامه جنايتبار فرعونيان داستانها گفته اند، بعضى مى گويند فرعون دسـتـور داده بود كه زنان باردار بنى اسرائيل را دقيقا زير نظر بگيرند، و تنها قابله هـاى قـبـطـى و فرعونى مامور وضع حمل آن بودند، تا اگر نوزاد پسر باشد فورا به مقامات حكومت مصر خبر دهند و جلادان بيايند و قربانى خود را بگيرند.
در اينكه چند نفر از نوزادان بنى اسرائيل در اين برنامه قربانى شدند دقيقا روشن نيست، بـعـضـى عـدد آن را نود هزار! و بعضى صدها هزار! گفته اند، آنها گمان مى كردند با ايـن جـنـايـتـهـاى مـوحـش مـى تـوانـنـد جـلو قـيـام بـنـى اسرائيل و تحقق اراده حتمى خدا را بگيرند.
بـلافـاصـله بـعـد از اين آيه مى فرمايد: (اراده و مشيت ما بر اين قرار گرفته است كه بـر مـسـتـضـعـفـين در زمين منت نهيم و آنها را مشمول مواهب خود نمائيم )(و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ) .
(آنها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم )(و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين ) .
(آنـهـا را نيرومند و قوى و صاحب قدرت، و حكومتشان را مستقر و پا بر جا سازيم )(و نمكن لهم فى الارض ) .
(و بـه فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را از سوى اين مستضعفين بيم داشتند نشان دهيم )!(و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون ) .
چـقـدر ايـن دو آيـه گـويـا و امـيـدبـخـش اسـت؟ چـرا كـه بـه صـورت يك قانون كلى و در شـكـل فـعل مضارع و مستمر بيان شده است، تا تصور نشود اختصاص به مستضعفان بنى اسرائيل و حكومت فرعونيان داشته، مى گويد: ما مى خواهيم چنين كنيم... يعنى فرعون مى خـواسـت بـنـى اسـرائيـل را تـار و مـار كـنـد و قـدرت و شوكتشان را درهم بشكند، اما ما مى خواستيم آنها قوى و پيروز شوند.
او مى خواست حكومت تا ابد در دست مستكبران باشد اما ما اراده كرده بوديم كه حكومت را به مستضعفان بسپاريم! و سرانجام چنين شد.
ضمنا تعبير به (منت ) چنانكه قبلا هم گفته ايم به معنى بخشيدن مواهب و نعمتها است، و اين با منت زبانى كه بازگو كردن نعمت به قصد تحقير طرف است و مسلما كار مذمومى است، فرق بسيار دارد.
در ايـن دو آيه خداوند پرده از روى اراده و مشيت خود در مورد مستضعفان برداشته و پنج امر را در اين زمينه بيان مى كند كه با هم پيوند و ارتباط نزديك دارند.
نخست اينكه ما مى خواهيم آنها را مشمول نعمتهاى خود كنيم(و نريد ان نمن...) .
ديگر اينكه ما مى خواهيم آنها را پيشوايان نمائيم(نجعلهم ائمة ) .
سوم اينكه ما مى خواهيم آنها را وارثان حكومت جباران قرار دهيم(و نجعلهم الوارثين ) .
چهارم اينكه ما حكومت قوى و پا بر جا به آنها مى دهيم(و نمكن لهم فى الارض ) .
و بـالاخـره پـنـجـم اينكه آنچه را دشمنانشان از آن بيم داشتند و تمام نيروهاى خود را بر ضـد آن بـسـيـج كـرده بـودنـد به آنها نشان دهيم(و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون ) .
چـنـين است لطف عنايت پروردگار در مورد مستضعفين، اما آنها كيانند؟ و چه اوصافى دارند؟ در بحث نكات به خواست خدا از آن سخن خواهيم گفت.
هامان وزير معروف فرعون بود و تا به آن حد در دستگاه او نفوذ داشت كه در آيه بالا از لشـكـريان مصر تعبير به لشكريان فرعون و هامان مى كند (شرح بيشتر در باره هامان بخواست خدا ذيل آيه 38 همين سوره خواهد آمد).
1 - حكومت جهانى مستضعفان
گـفـتـيـم آيـات فـوق، هـرگز سخن از يك برنامه موضعى و خصوصى مربوط به بنى اسـرائيـل نمى گويد، بلكه بيانگر يك قانون كلى است براى همه اعصار و قرون و همه اقـوام و جـمـعـيـتـهـا، مـى گـويـد: (مـا اراده داريم كه بر مستضعفان منت بگذاريم و آنها را پيشوايان و وارثان حكومت روى زمين قرار دهيم ).
اين بشارتى است در زمينه پيروزى حق بر باطل و ايمان بر كفر.
ايـن بـشـارتـى اسـت بـراى هـمـه انـسـانـهـاى آزاده و خـواهـان حـكـومـت عدل و داد و برچيده شدن بساط ظلم و جور.
نـمـونـه اى از تـحـقـق ايـن مـشـيـت الهـى، حـكـومـت بـنـى اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود.
و نـمـونـه كاملترش حكومت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يارانش بعد از ظـهـور اسـلام بـود، حـكـومـت پـا بـرهـنـه هـا و تـهـيـدسـتـان بـا ايـمـان و مـظـلومـان پـاكـدل كـه پـيـوسـتـه از سـوى فراعنه زمان خود مورد تحقير و استهزاء بودند، و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند.
سـرانـجام خدا به دست همين گروه دروازه قصرهاى كسراها و قيصرها را گشود و آنها را از تخت قدرت بزير آورد و بينى مستكبران را به خاك ماليد.
و نـمـونـه (گسترده تر) آن ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين بوسيله (مهدى ) (ارواحنا له الفداء) است.
ايـن آيـات از جمله آياتى است كه به روشنى بشارت ظهور چنين حكومتى را مى دهد، لذا در روايـات اسـلامـى مى خوانيم كه ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) در تفسير اين آيه اشاره به اين ظهور بزرگ كرده اند.
در نـهج البلاغه از على (عليهالسلام ) چنين آمده است: لتعطفن الدنيا علينا بعد شماسها عظف الضروس على ولدها و تلى عقيب ذلك و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض...: (دنـيـا پـس از چـمـوشـى و سركشى - همچون شترى كه از دادن شير به دوشنده اش خـوددارى مـى كـنـد و بـراى بـچـه اش نـگه مى دارد - به ما روى مى آورد... سپس آيه (و نريد ان نمن ) را تلاوت فرمود.
و در حـديـث ديـگـرى از هـمـان امـام بزرگوار (عليهالسلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه فـوق فـرمـود: هـم آل مـحـمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يبعث الله مهديهم بعد جهدهم، فـيعزهم و يذل عدوهم: (اين گروه آل محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هستند، خداوند مـهـدى آنـهـا را بـعـد از زحمت و فشارى كه بر آنان وارد مى شود برمى انگيزد و به آنها عزت مى دهد و دشمنانشان را ذليل و خوار مى كند).
و در حديثى از امام زين العابدين على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم: و الذى بعث محمدا بالحق بشيرا و نذيرا، ان الابرار منا اهل البيت و شيعتهم بمنزلة موسى و شيعته، و ان عـدونا و اشياعهم بمنزلة فرعون و اشياعه: (سوگند به كسى كه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بـه حـق بـشـارت دهـنـده و بـيـم دهـنـده قـرار داد كـه نـيـكـان از مـا اهـل البـيـت و پـيـروان آنـهـا بـمنزله موسى و پيروان او هستند، و دشمنان ما و پيروان آنها بمنزله فرعون و پيروان او مى باشند) (سرانجام ما پيروز مى شويم و آنها نابود مى شوند و حكومت حق و عدالت از آن ما خواهد بود).
البـتـه حكومت جهانى مهدى (عليهالسلام ) در آخر كار هرگز مانع از حكومتهاى اسلامى در مقياسهاى محدودتر پيش از آن از طرف مستضعفان بر ضد مستكبران نخواهد بود، و هر زمان شرائط آن را فراهم سازند وعده حتمى و مشيت الهى درباره آنها تحقق خواهد يافت و اين پيروزى نصيبشان مى شود.
2 - (مستضعفان ) و (مستكبران ) كيانند؟
مـى دانـيـم واژه (مـسـتـضـعـف ) از مـاده ضـعـف اسـت، امـا چـون بـه بـاب اسـتـفـعـال بـرده شده به معنى كسى است كه او را به ضعف كشانده اند و در بند و زنجير كرده اند.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر مستضعف كسى نيست كه ضعيف و ناتوان و فاقد قدرت و نيرو باشد، مستضعف كسى است كه نيروهاى بالفعل و بالقوة دارد، اما از ناحيه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته، ولى با اين حال در برابر بند و زنجير كه بر دست و پاى او نهاده اند ساكت و تسليم نيست، پيوسته تلاش مى كند، تا زنجيرها را بشكند و آزاد شود، دست جباران و ستمگران را كوتاه سازد و آئين حق و عدالت را برپا كند.
خـداونـد بـه چـنـيـن گروهى وعده يارى و حكومت در زمين داده است، نه افراد بيدست و پا و جـبـان و ترسو كه حتى حاضر نيستند فريادى بكشند، تا چه رسد به اينكه پا در ميدان مبارزه بگذارند و قربانى دهند.
بـنـى اسـرائيـل نـيـز آن روز تـوانـسـتند وارث حكومت فرعونيان شوند كه گرد رهبر خود مـوسـى (عليهالسلام ) را گـرفـتند، نيروهاى خود را بسيج كردند و همه صف واحدى را تشكيل دادند، بقاياى ايمانى كه از جدشان ابراهيم به ارث برده بودند با دعوت موسى (عليهالسلام ) تكميل و خرافات را از فكر خود زدودند و آماده قيام شدند.
البـتـه (مـستضعف ) انواع و اقسامى دارد مستضعف (فكرى ) و (فرهنگى ) مستضعف (اقتصادى ) مستضعف (اخلاقى ) و مستضعف (سياسى ) و آنچه بيشتر قرآن روى آن تكيه كرده است مستضعفين سياسى و اخلاقى است.
بـدون شـك جـبـاران مـسـتـكـبـر بـراى تـحـكـيـم پـايـه هـاى سـيـاسـت جـابـرانـه خـود قـبـل از هـر چيز سعى مى كنند قربانيان خود را به استضعاف فكرى و فرهنگى بكشانند سپس به استضعاف اقتصادى، تا قدرت و توانى براى آنها باقى نماند، تا فكر قيام و گرفتن زمام حكومت را در دست و در مغز خود نپرورانند.
در قرآن مجيد در پنج مورد سخن از (مستضعفين ) به ميان آمده كه عموما سخن از مؤ منانى مى گويد كه تحت فشار جباران قرار داشتند.
در يك جا مؤ منان را دعوت به مبارزه و جهاد در راه خدا و مستضعفين با ايمان كرده مى گويد: چـرا در راه خـدا، و در راه مـردان و زنـان و كـودكـانى كه تضعيف شده اند پيكار نمى كنيد؟ هـمـان افراد ستمديدهاى كه مى گويند: خدايا! ما را از اين شهر (مكه ) كه اهلش ستمگرند بـيـرون بـر، و بـراى مـا از طرف خودت سرپرستى قرار ده، و براى ما از سوى خودت ياورى تعيين فرما (نساء - 75).
تنها در يك مورد سخن از كسانى به ميان مى آورد كه ظالمند و همكارى با كافران دارند و ادعاى مستضعف بودن مى كنند و قرآن ادعاى آنها را نفى كرده، مى گويد: شما مى توانستيد بـا هـجـرت كـردن از مـنـطقه كفر و فساد از چنگال آنها رهائى يابيد، اما چون چنين نكرديد جايگاه شما دوزخ است (مضمون آيه 97 - نساء).
ولى بـه هـر حـال قـرآن هـمـه جا به حمايت از مستضعفان برخاسته و از آنها به نيكى ياد كـرده اسـت و آنـهـا را مـؤ مـنـان تـحـت فـشـار مـى شـمـارد، مـؤ مـنـانـى مجاهد و تلاشگر كه مشمول لطف خدا هستند.
3 - روش عمومى مستكبران تاريخ
نـه تـنـهـا فـرعـون بـود كـه بـراى اسارت بنى اسـرائيـل مردان آنها را مى كشت، و زنانشان را براى خدمتكارى زنده نگه مى داشت، كه در طـول تـاريـخ هـمـه جـبـاران چـنـيـن بـودنـد و بـا هـر وسـيـله نـيـروهـاى فعال را از كار مى انداختند.
آنجا كه نمى توانستند مردان را بكشند مردانگى را مى كشتند، و با پخش
وسائل فساد، مواد مخدر، توسعه فحشاء و بى بندبارى جنسى، گسترش شراب و قمار، و انواع سرگرميهاى ناسالم، روح شهامت و سلحشورى و ايمان را در آنها خفه مى كردند، تا بتوانند با خيالى آسوده به حكومت خودكامه خويش ادامه دهند.
امـا پـيـامـبـران الهـى مخصوصا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سعى داشتند نـيروهاى خفته جوانان را بيدار و آزاد سازند، و حتى به زنان درس مردانگى بياموزند، و آنها را در صف مردان، در برابر مستكبران قرار دهند.
شـواهـد ايـن دو بـرنـامـه در تاريخ گذشته و امروز در همه كشورهاى اسلامى به خوبى نمايان است كه نيازى به ذكر آن نمى بينيم.
(و أوحـينا الى أم موسى أن أرضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين) (7)(فالتقطه ال فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا ان فرعون و هامان و جنودهما كانوا خاطين) (8)(و قالت امرأت فرعون قرت عين لى و لك لا تقتلوه عسى أن ينفعنا أو نتخذه ولدا و هم لا يشعرون) (9)
ترجمه:
7 - مـا بـه مادر موسى الهام كرديم كه او را شير ده، و هنگامى كه بر او ترسيدى وى را در دريا (ى نيل ) بيفكن، و نترس و غمگين مباش كه ما او را به تو باز مى گردانيم، و او را از رسولانش قرار مى دهيم.
8 - (هـنـگامى كه مادر از سوى كودك خود سخت در وحشت فرو رفت او را به فرمان خدا به دريـا افكند) خاندان فرعون او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد، مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطاكار بودند.
9 - هـمـسـر فـرعون (هنگامى كه ديد آنها قصد كشتن كودك را دارند) گفت او را نكشيد، نور چـشـم مـن و شـماست؟ شايد براى ما مفيد باشد، يا او را پسر خود برگزينيم و آنها نمى فهميدند (كه دشمن اصلى خود را در آغوش خويش مى پرورانند!).
در آغوش فرعون!
از اينجا قرآن مجيد، براى ترسيم نمونه زنده اى از پيروزى مستضعفان بر مستكبران وارد شرح داستان موسى و فرعون مى شود، و مخصوصا به بخشهائى مى پردازد كه موسى را در ضـعـيـفـترين حالات و فرعون را در نيرومندترين شرايط نشان مى دهد، تا پيروزى مشية الله را بر اراده جباران به عاليترين وجه مجسم نمايد.
نخست مى گويد: ما به مادر موسى وحى فرستاديم (و الهام كرديم ) كه موسى را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى او را در دريا بيفكن!(و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم ) .
و ترس و اندوهى به خود راه مده(و لا تخافى و لا تحزنى ) .
چـرا كـه مـا قـطـعا او را به تو باز مى گردانيم، و او را از رسولان قرار خواهيم داد(انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين ) .
اين آيه كوتاه مشتمل بر دو امر، و دو نهى، و دو بشارت است كه مجموعا خلاصه اى است از يك داستان بزرگ و پر ماجرا كه فشرده اش چنين است:
دسـتـگـاه فـرعـون بـرنـامـه وسـيـعـى بـراى كـشـتـن نـوزادان پـسـر از بـنـى اسـرائيـل تـربـيـت داده بـود، و حـتـى قـابـله هـاى فـرعـونـى مـراقـب زنـان بـاردار بـنـى اسرائيل بودند.
در ايـن مـيـان يـكـى از ايـن قـابـله هـا بـا مـادر مـوسـى دوسـتـى داشـت (حـمـل مـوسـى مـخـفـيـانـه صـورت گـرفـت و چـنـدان آثـارى از حمل در مادر نمايان نبود) هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شده به سراغ قابله دوسـتـش فـرسـتـاد و گـفـت: مـاجـراى مـن چنين است فرزندى در رحم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نيازمندم.
هـنـگـامـى كـه موسى تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد، چنانكه بدن قابله به لرزه درآمـد، و بـرقـى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست، و تمام زواياى دلش را روشن ساخت.
زن قابله رو به مادر موسى كرد و گفت: من در نظر داشتم ماجراى تولد اين نوزاد را به دسـتـگـاه حـكـومـت خـبـر دهـم، تـا جـلادان بـيـايـنـد و ايـن پـسـر را بـه قـتـل رسـانـند (و من جايزه خود را بگيرم ) ولى چكنم كه عشق شديدى از اين نوزاد در درون قلبم احساس مى كنم! حتى راضى نيستم موئى از سر او كم شود، با دقت از او حفاظت كن، من فكر مى كنم دشمن نهائى ما سرانجام او باشد!.
قـابـله از خـانـه مادر موسى بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد آنچنان كه نميدانست چه كند؟
در مـيـان ايـن وحـشـت شديد كه هوش از سرش برده بود نوزاد را در پارچه اى پيچيد و در تـنـور انـداخـت، مـامـورين وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند!، تحقيقات را از مادر موسى شروع كردند، گفتند: اين زن قابله در اينجا چه مى كرد؟ گفت: او دوست من است براى ديدار آمده بود، مامورين مايوس شدند و بيرون رفتند.
مـادر مـوسـى بـه هـوش آمـد و به خواهر موسى گفت نوزاد كجا است؟ او اظهار بى اطلاعى كـرد، نـاگـهـان صداى گريه اى از درون تنور برخاست مادر به سوى تنور دويد، ديد خـداونـد آتـش را بـراى او بـرد و سـلام كـرده است (همان خدائى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت ) دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.
امـا بـاز مـادر در امـان نـبود، چرا كه ماموران چپ و راست در حركت و جستجو بودند، و شنيدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقع شود.
در ايـنـجـا يـك الهـام الهـى قـلب مـادر را روشـن ساخت، الهامى است كه ظاهرا او را به كار خطرناكى دعوت مى كند، ولى با اينحال از آن احساس آرامش مى نمايد.
اين يك ماموريت الهى است كه به هر حال بايد انجام شود، و تصميم گرفت به اين الهام لباس عمل بپوشاند و نوزاد خويش را به نيل بسپارد!.
بـه سـراغ يـك نـجـار مـصـرى آمـد (نـجارى كه نيز او از قبطيان و فرعونيان بود!) از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.
نـجـار گـفـت: بـا اين اوصاف كه مى گوئى صندوق را براى چه مى خواهى؟! مادرى كه زبـانـش عـادت بـه دروغ نـداشـت نـتـوانـسـت در اينجا سخنى جز اين بگويد كه من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، و مى خواهم نوزادم را در آن مخفى كنم.
اما نجار قبطى تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها آمد، اما چنان وحـشـتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش باز ايستاد، تنها با دست اشاره مى كرد و مى خواست با علائم مطلب را بازگو كند، مامورين كه گويا از حركات او يك نحو سخريه و استهزاء برداشت كردند او را زدند و بيرون كردند.
هنگامى كه بيرون آمد حال عادى خود را باز يافت، اين ماجرا تكرار شد، و در نتيجه فهميد در ايـنـجـا يـك سـر الهـى نـهـفـتـه اسـت، صـنـدوق را سـاخـت و بـه مـادر مـوسـى تحويل داد.
شـايـد صبحگاهانى بود كه هنوز چشم مردم مصر در خواب، هوا كمى روشن شده بود، مادر نوزاد خود را همراه صندوق به كنار نيل آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرين شير را بـه او داد، سـپس او را در آن صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند گذاشت و آن را روى امواج نهاد.
امواج خروشان نيل صندوق را به زودى از ساحل دور كرده، مادر در كنار ايستاده بود و اين منظره را تماشا مى نمود، در يك لحظه احساس كرد قلبش از او جدا شده و روى امواج حركت مـى كـنـد، اگـر لطـف الهى قلب او را آرام نكرده بود، فرياد مى كشيد و همه چيز فاش مى شد!.
هيچكس نمى تواند دقيقا حالت اين مادر را در آن لحظات حساس ترسيم كند، ولى آن شاعره فـارسـى زبان تا حدودى اين صحنه را در اشعار زيبا و با روحش مجسم ساخته است، مى گويد:
مـادر مـوسـى چـو مـوسـى را بـه نـيـل |
در فـكـنـد از گـفـتـه رب جليل |
|
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه |
گفت كاى فرزند خرد بى گناه |
|
گر فراموشت كند لطف خداى |
چون رهى زين كشتى بى ناخداى |
|
وحـى آمـد كـايـن چـه فـكـر بـاطـل اسـت |
رهـرو مـا ايـنـك انـدر منزل است |
|
ما گرفتيم آنچه را انداختى |
دست حق را ديدى و نشناختى |
|
سطح آب از گاهوارش خوشتر است |
دايه اش سيلاب و موجش مادر است |
|
رودها از خود نه طغيان مى كنند |
آنچه مى گوئيم ما آن مى كنند |
|
مـا بـه دريـا حـكـم طـوفـان مـى دهـيـم |
مـا بـه سيل و موج فرمان مى دهيم |
|
نقش هستى نقشى از ايوان ما است |
خاك و باد و آب سرگردان ما است |
|
به كه برگردى به ما بسپاريش |
كى تو از ما دوستر مى داريش |
اينها همه از يكسو
اما ببينيم در كاخ فرعون چه خبر؟ در اخبار آمده: فرعون دخترى داشت و تنها فرزندش همو بود، او از بيمارى شديدى رنج ميبرد، دست به دامن اطباء زد نتيجه اى نگرفت، به كاهنان متوسل شد آنها گفتند كه اى فرعون ما پيشبينى مى كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مينهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند بهبودى مى يابد!
فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرائى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه اى را كـه بـر امـواج در حـركـت بـود، نظر آنها را جلب كرد، دستور داد مامورين فورا به سراغ صندوق بروند، و آن را از آب بگيرند، تا در آن چه باشد؟
صـنـدوق مـرمـوز در برابر فرعون قرار گرفت، ديگران نتوانستند، در آن را بگشايند، آرى مـى بـايـسـت در صـندوق نجات موسى بدست خود فرعون گشوده شود و گشوده شد! هـنـگامى كه چشم همسر فرعون به چشم كودك افتاد، برقى از آن جستن كرد و اعماق قلبش را روشـن سـاخـت و هـمـگـى - مـخـصـوصـا هـمـسـر فـرعـون - مـهـر او را بـه دل گـرفـتـنـد، و هـنـگـامـى كـه آب دهـان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد اين محبت فزونى گرفت.
اكـنـون به قرآن باز مى گرديم و خلاصه اين ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم: قرآن مـى گـويـد: خـانـدان فـرعـون، مـوسـى را (از روى امـواج نـيـل ) بـر گـرفـتـنـد تـا دشـمـن آنـان و مـايـه انـدوهـشـان گـردد!(فـالتـقـطـه آل فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا) .
(التـقط ) از ماده (التقاط) در اصل به معنى رسيدن به چيزى بى تلاش و كوشش اسـت، و اينكه به اشياء گم شده اى كه انسان پيدا مى كند، (لقطه ) مى گويند نيز به همين جهت است.
بـديـهـى اسـت فـرعـونيان قنداقه اين نوزاد را از امواج به اين منظور نگرفتند كه دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند، بلكه آنها به گفته همسر فرعون مى خواستند نور چشمى براى خود برگزينند.
امـا سـرانجام و عاقبت كار چنين شد، و به اصطلاح علماى ادب لام در اينجا لام عاقبت است نه لام عـلت و لطـافـت ايـن تـعـبـيـر در هـمـيـن است كه خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد كه چـگـونـه ايـن گـروه را كـه تـمـام نـيـروهـاى خـود را بـراى كـشـتـن پـسـران بـنـى اسرائيل بسيج كرده بودند وادار مى كند كه همان كسى را كه اينهمه مقدمات براى نابودى او است چون جان شيرين در بر بگيرند و پرورش دهند!.
ضـمـنـا تـعـبـيـر بـه آل فرعون نشان مى دهد كه نه يك نفر بلكه گروهى از فرعونيان بـراى گـرفـتـن صـنـدوق از آب شـركت كردند و اين شاهد بر آن است كه چنين انتظارى را داشتند.
و در پـايـان آيـه اضـافه مى كند: مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطاكار بودند(ان فرعون و هامان و جنودهما كانوا خاطئين ) .
آنـهـا در هـمـه چيز خطاكار بودند، چه خطائى از اين برتر كه راه حق و عدالت را گذارده پايه هاى حكومت خود را بر ظلم و جور و شرك بنا نموده بودند؟
و چـه خـطـائى از ايـن روشنتر كه آنها هزاران طفل را سر بريدند تا كليم الله را نابود كنند، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت: بگيريد و اين دشمنتان را پرورش دهيد و بزرگ كنيد!.
از آيه بعد استفاده مى شود كه مشاجره و درگيرى ميان فرعون و همسرش و احتمالا بعضى از اطـرافـيـان آنـهـا بـر سـر ايـن نـوزاد درگـرفـته بود، چرا كه قرآن ميگويد: (همسر فـرعـون گـفت اين نور چشم من و تو است، او را نكشيد، شايد براى ما مفيد باشد، يا او را بـه عنوان پسر انتخاب كنيم )!(و قالت امراءة فرعون قرة عين لى و لك لا تقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا) .
بـه نـظـر مـيـرسـد كـه فـرعون از چهره نوزاد و نشانه هاى ديگر - از جمله گذاردن او در صـنـدوق و رهـا كـردنـش در امـواج نـيـل - دريـافـتـه بـود كـه ايـن نـوزاد از بـنـى اسـرائيـل اسـت، نـاگـهـان كـابـوس قـيـام يـك مـرد بـنـى اسـرائيـلى و زوال ملك او به دست آن مرد بر روح او سايه افكند، و خواهان اجراى قانون جنايتبارش در باره نوزادان بنى اسرائيل در اين مورد شد!.
اطـرافـيـان مـتـمـلق و چـاپـلوس نـيـز فـرعـون را در اين طرز فكر تشويق كردند و گفتند دليل ندارد كه قانون در باره اين كودك اجرا نشود؟!
اما (آسيه ) همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاكش كه از قماش درباريان فـرعـون نـبـود كـانـون مـهـر ايـن نـوزاد شـده بـود در مقابل همه آنها ايستاد و از آنجا كه در اين گونه كشمكشهاى خانوادگى غالبا پيروزى با زنان است او در كار خود پيروز شد؟
و اگـر داسـتـان شـفـاى دخـتـر فـرعـون نـيـز بـه آن افـزوده شـود دليل پيروزى آسيه در اين درگيرى روشنتر خواهد شد.
ولى قـرآن بـا يك جمله كوتاه و پر معنى در پايان آيه مى گويد: آنها نميدانستند چه مى كنند(و هم لا يشعرون ) .
آرى آنـهـا نـمـى دانـسـتـنـد كه فرمان نافذ الهى و مشيت شكستناپذير خداوند بر اين قرار گـرفـتـه اسـت كـه ايـن نـوزاد را در مـهمترين كانون خطر پرورش دهد، و هيچكس را ياراى مخالفت با اين اراده و مشيت نيست!.
برنامه عجيب الهى
قـدرتـنـمائى اين نيست كه اگر خدا بخواهد قوم نيرومند و جبارى را نابود كند لشكريان آسمان و زمين را براى نابودى آنها بسيج نمايد.
قدرتنمائى اين است كه خود آن جباران مستكبر را مامور نابودى خودشان سازد و آنچنان در قـلب و افـكـار آنـهـا اثـر بـگـذارد كـه مـشـتـاقـانه هيزمى را جمع كنند كه بايد با آتشش بـسـوزنـد، زنـدانـى را بـسـازند كه بايد در آن بميرند، چوبه دارى را بر پا كنند كه بايد بر آن اعدام شوند!.
و در مـورد فـرعـونـيـان زورمند گردنكش نيز چنان شد، و پرورش و نجات موسى در تمام مراحل به دست خود آنها صورت گرفت:
قابله موسى از قبطيان بود!
سازنده صندوق نجات موسى يك نجار قبطى بود!
گـيـرنـدگـان صـنـدوق نجات از امواج نيل آل فرعون بودند! بازكننده در صندوق شخص فرعون يا همسرش آسيه بود!
و سـرانـجـام كـانـون امن و آرامش و پرورش موساى قهرمان و فرعونشكن همان كاخ فرعون بود!
و اين است قدرتنمائى پروردگار.
(و أصـبح فؤ ادأم موسى فرغا ان كادت لتبدى به لو لا أن ربطنا على قلبها لتكون من المؤ منين) (10)
(و قالت لاخته قصيه فبصرت به عن جنب و هم لا يشعرون) (11)
(و حـرمـنـا عـليـه المـراضـع مـن قـبـل فـقـالت هـل أدلكـم عـلى أهل بيت يكفلونه لكم و هم له ناصحون) (12)
(فـرددنـاه الى أمـه كـى تـقـر عينها و لا تحزن و لتعلم أن وعد الله حق و لكن أكثرهم لا يعلمون) (13)
ترجمه:
10 - قـلب مـادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش ) تهى گشت، و اگر قلب او را به وسيله ايمان و اميد محكم نكرده بوديم نزديك بود مطلب را افشا كند.
11 - مـادر بـه خـواهـر او گـفـت وضع حال او را پيگيرى كن، او نيز از دور ماجرا را مشاهده كرد، در حالى كه آنها بى خبر بودند.
12 - مـا هـمـه زنـان شـيـرده را از قـبـل بـر او تـحـريـم كـرديـم (تـا تـنها به آغوش مادر بـرگـردد) خـواهرش (كه بيتابى ماموران را براى پيدا كردن دايه مشاهده كرد) گفت: آيا شـمـا را بـه خـانـواده اى راهـنـمائى كنم كه ميتوانند اين نوزاد را كفالت كنند و خيرخواه او هستند؟
13 - مـا او را بـه مـادرش بـازگـردانـديم تا چشمش روشن شود، و غمگين نباشد، و بداند وعده الهى حق است ولى اكثر آنها نميدانند.
بازگشت موسى به آغوش مادر
در اين آيات صحنه ديگرى از اين داستان مجسم شده است:
مـادر مـوسـى (عليهالسلام ) فـرزنـدش را بـه تـرتـيـبـى كـه قـبـلا گـفـتيم به امواج نيل سپرد، اما بعد از اين ماجرا طوفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت، جاى خالى نوزاد كه تمام قلبش را پر كرده بود، كاملا محسوس بود.
نزديك بود فرياد كشد و اسرار درون دل خود را برون افكند.
نزديك بود نعره زند و از جدائى فرزند ناله سر دهد.
اما لطف الهى به سراغ او آمد و چنانكه قرآن گويد: (قلب مادر موسى از همه چيز جز ياد فـرزنـدش تـهـى گـشـت، و اگـر مـا قـلب او را بـا نور ايمان و اميد محكم نكرده بوديم، نزديك بود اين مطلب را افشا كند)(و اصبح فؤ اد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لو لا ان ربطنا على قلبها لتكون من المؤ منين ) .
فـارغ بـه معنى خالى است، و در اينجا منظور خالى از همه چيز جز از ياد موسى است، هر چند بعضى از مفسران آن را به معنى خالى بودن از غم و اندوه گرفته اند، و يا خالى از الهـام و مـژده اى كـه قـبـلا بـه او داده شـده بـود، ولى بـا تـوجه به جمله ها اين تفسيرها صحيح به نظر نمى رسد.
اين كاملا طبيعى است كه مادرى كه نوزاد خود را با اين صورت از خود جدا كند، همه چيز را جـز نـوزادش فـرامـوش نـمـايـد، و آنچنان هوش از سرش برود كه بدون در نظر گرفتن خـطـراتـى كـه خـود و فـرزنـدش را تـهـديـد مـى كـنـد فـريـاد كـشـد، و اسـرار درون دل را فاش سازد.
اما خداوندى كه اين ماموريت سنگين را به اين مادر مهربان داده قلب او را آنچنان استحكام مى بـخـشد كه به وعده الهى ايمان داشته باشد، و بداند كودكش در دست خدا است، سرانجام به او باز مى گردد و پيامبر مى شود!
(ربـطنا) از ماده (ربط) در اصل به معنى بستن حيوان يا مانند آن به جائى است تا مطمئنا در جاى خود محفوظ بماند، و لذا محل اين گونه حيوانات را (رباط) مى گويند، و سـپـس بـه مـعـنـى وسـيعترى كه همان حفظ و تقويت و استحكام بخشيدن است آمده و منظور از (ربـط) قـلب در ايـنـجـا تـقـويـت دل ايـن مادر است، تا ايمان به وحى الهى آورد و اين حادثه بزرگ را تحمل كند.
مـادر بـر اثـر ايـن لطـف پـروردگار آرامش خود را باز يافت، ولى مى خواهد از سرنوشت فـرزنـدش بـا خـبـر شـود، لذا بـه خـواهـر مـوسـى سـفـارش كـرد كـه وضـع حال او را پيگيرى كن(و قالت لاخته قصيه ) .
(قصيه ) از ماده (قص ) (بر وزن نص ) به معنى جستجو از آثار چيزى است و اينكه قـصه را قصه مى گويند به خاطر اين است كه پيگيرى از اخبار و حوادث گوناگون در آن مى شود.
خـواهـر مـوسـى دسـتـور مـادر را انـجـام داد و از فـاصـله قابل ملاحظه اى به جستجو پرداخت و او را از دور ديد كه صندوق نجاتش را فرعونيان از آب ميگيرند، و موسى را از صندوق بيرون آورده در آغوش دارند(فبصرت به عن جنب ) .
اما آنها از وضع اين خواهر بيخبر بودند(و هم لا يشعرون ) .
بـعـضـى گـفـتـه انـد: خـدمتكاران مخصوص فرعون كودك را با خود از قصر بيرون آورده بودند، تا دايه اى براى او جستجو كنند، و درست در همين لحظات بود كه خواهر موسى از دور برادر خود را ديد.
ولى تـفـسـيـر اول نزديكتر به نظر ميرسد، بنا بر اين بعد از بازگشت مادر موسى به خـانـه خـويـش خواهر از فاصله دور در كنار نيل ماجرا را زير نظر داشت و با چشم خود ديد كه چگونه فرعونيان او را از آب گرفتند و از خطر بزرگى كه نوزاد را تهديد مى كرد رهائى يافت.
براى جمله (هم لا يشعرون ) تفسيرهاى ديگرى نيز شده: مرحوم طبرسى مخصوصا اين احـتـمـال را بـعـيـد نـمـيـدانـد كـه تـكـرار ايـن جـمـله در آيـات قـبـل و ايـنـجـا در بـاره فـرعـون بـراى اشـاره بـه اين حقيقت باشد او كه تا اين اندازه از مـسـائل بـيخبر بود چگونه دعوى الوهيت مى كرد؟ چگونه مى خواست با اراده پروردگار و مشيت الهى بجنگد؟
بـه هـر حـال اراده خـداونـد به اين تعلق گرفته بود كه اين نوزاد به مادرش به زودى بـرگـردد و قـلب او را آرام بـخـشـد، لذا مـى فـرمـايـد: مـا هـمـه زنـان شـيـرده را از قـبـل بـر او تـحـريـم كـرديـم(و حـرمـنـا عـليـه المـراضـع مـن قبل ) .
طـبـيـعـى اسـت نـوزاد شيرخوار چند ساعت كه مى گذرد، گرسنه مى شود، گريه مى كند، بيتابى مى كند، بايد دايه اى براى او جستجو كرد، بخصوص كه ملكه مصر سخت به آن دل بسته، و چون جان شيرينش دوست مى دارد!
ماموران حركت كردند و در به در دنبال دايه مى گردند، اما عجيب اينكه پستان هيچ دايه اى را نميگيرد.
شايد از ديدن قيافه آنها وحشت مى كند، و يا طعم شيرشان كه با ذائقه او آشنا نيست تلخ و نـامـطـلوب جـلوه مـى كـنـد، گوئى مى خواهد خود را از دامان دايه ها پرتاب كند اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه ها را بر او حرام كرده بود.
كـودك لحظه به لحظه گرسنه تر و بى تابتر مى شود پى در پى گريه مى كند و سر و صداى او در درون قصر فرعون مى پيچيد و قلب ملكه را به لرزه در مى آورد.
مـامورين بر تلاش خود مى افزايند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد مـى كـنند كه مى گويد: من خانواده اى را مى شناسم كه ميتوانند اين نوزاد را كفالت كنند و خـيـرخـواه او هـسـتـنـد آيـا مـى خـواهـيـد شـمـا را راهـنـمـائى كـنـم؟(فـقـالت هل ادلكم على اهلبيت يكفلونه لكم و هم له ناصحون ) .
مـن زنـى از بـنـى اسـرائيـل را مـى شـناسم كه پستانى پر شير و قلبى پر محبت دارد او نوزاد خود را از دست داده، و حاضر است شير دادن نوزاد كاخ را بر عهده گيرد.
مـامورين خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند نوزاد هنگامى كه بوى مـادر را شـنـيـد سخت پستانش را در دهان فشرد، و از شيره جان مادر جان تازه اى پيدا كرد، بـرق خـوشحالى از چشمها جستن كرد، مخصوصا ماموران خسته و كوفته كه به مقصد خود رسـيده بودند از همه خوشحالتر بودند، همسر فرعون نيز نمى توانست خوشحالى خود را از اين امر كتمان كند.
شـايـد بـه دايـه گـفـتـنـد تـو كـجـا بودى كه اينهمه ما به دنبالت گردش كرديم كاش زودتر مى آمدى! آفرين بر تو و بر شير مشكلگشاى تو!
در بـعـضـى از روايـات آمـده اسـت كـه وقـتـى مـوسـى پـسـتـان ايـن مـادر را قـبـول كـرد هـامان وزير فرعون گفت من فكر مى كنم تو مادر واقعى او هستى! چرا در ميان ايـنـهمه زن تنها پستان تو را پذيرفت؟ گفت اى پادشاه! به خاطر اين است كه من زنى خـوشـبـو هـسـتم، و شيرم بسيار شيرين است، تاكنون هيچ كودكى به من سپرده نشده مگر ايـنـكـه پستان مرا پذيرفته است! حاضران اين سخن را تصديق كردند و هر كدام هديه و تحفه گرانقيمتى به او دادند!.
در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم كـه فـرمـود: سـه روز بـيـشـتر طـول نـكـشـيـد كـه خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند! بعضى گفته اند اين تحريم تـكوينى شيرهاى ديگران براى موسى به خاطر اين بود كه خدا نميخواست از شيرهائى كـه آلوده بـه حـرام، آلوده بـه امـوال دزدى و جنايت و رشوه و غصب حقوق ديگران است اين پيامبر پاك بنوشد، او بايد از شير پاكى همچون شير مادرش تغذيه كند تا بتواند بر ضد ناپاكيها قيام كند و با ناپاكان بستيزد.
و بـه ايـن تـرتـيـب مـا مـوسـى را بـه مـادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم و انـدوهـى در دل او بـاقـى نـمـانـد، و بـدانـد وعده الهى حق است اگر چه اكثر مردم نميدانند(فـرددنـاه الى امـه كـى تـقـر عـيـنـهـا و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .
در ايـنـجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه: آيا فرعونيان موسى را به مادر سپردند كه او را شـيـر دهد و در خلال اين كار، همه روز يا گاهبگاه، كودك را به دربار فرعون بياورد تا ملكه مصر ديدارى از او تازه كند، و يا كودك را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معين مى آمد و به او شير مى داد؟
دليـل روشـنـى بـر هـيـچـيـك از ايـن دو احـتـمـال نـداريـم امـا احتمال اول نزديكتر به نظر مى رسد.
و نـيـز بـعـد از پـايـان دوران شـيـرخـوارگـى، آيـا مـوسـى بـه كـاخ فـرعـون منتقل شد يا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه مى داشت و ميان اين دو در رفت و آمد بود؟ بعضى گفته اند بعد از دوران شيرخوارگى، او را به فرعون و همسرش آسيه سپرد، و مـوسـى در دامـن آن دو و بـا دسـت آن دو پـرورش يـافـت، و در ايـنـجا داستانهاى ديگرى از كـارهـاى كـودكـانـه امـا پـر مـعـنـى مـوسـى نـسـبـت بـه فـرعـون نـقـل كـرده انـد كـه ذكـر هـمه آنها به درازا مى كشد، اما اين جمله كه فرعون بعد از مبعوث شدن موسى به نبوت به او گفت:(الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين) : آيا تـو را در كـودكـى در دامـان مـهـر خود پرورش نداديم؟ و سالهائى از عمرت را در ميان ما نـبـودى؟ (سـوره شـعراء آيه 17) نشان مى دهد كه موسى مدتى در كاخ فرعون زندگى كرده و سالهائى در آنجا درنگ نموده است.
از تـفسير على بن ابراهيم چنين استفاده مى شود كه موسى با نهايت احترام تا دوران بلوغ در كاخ فرعون ماند، ولى سخنان توحيدى او، فرعون را سخت ناراحت مى كرد، تا آنجا كه تـصـميم قتل او را گرفت، موسى كاخ را رها كرد و وارد شهر شد كه با نزاع دو نفر كه يكى از قبطيان و ديگرى از سبطيان بود (و شرح آن در آيات آينده مى آيد) روبرو گشت.
(و لما بلغ أشده و استوى اتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين) (14)(و دخـل المـديـنـة عـلى حـيـن غـفلة من أهلها فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه فـاسـتـغـاثـه الذى مـن شـيـعـتـه عـلى الذى مـن عـدوه فـوكـزه مـوسـى فـقـضـى عـليـه قال هذا من عمل الشيطان انه عدو مضل مبين) (15)(قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له انه هو الغفور الرحيم) (16)(قال رب بما أنعمت على فلن أكون ظهيرا للمجرمين) (17)
ترجمه:
14 - هنگامى كه نيرومند و كامل شد حكمت و دانش به او داديم، و اينگونه نيكوكاران را جزا مى دهيم.
15 - او در مـوقـعـى كـه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد، ناگهان دو مرد را ديد كه بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغولند، يكى از پيروان او بود، و ديگرى از دشمنانش، آن يك كه از پيروان او بود از وى در برابر دشمنش تقاضاى كمك كرد، موسى مشت محكمى بر سينه او زد و كـار او را سـاخـت (و بـر زمـيـن افـتـاد و مـرد!) مـوسـى گـفـت: ايـن از عمل شيطان بود كه او دشمن و گمراه كننده آشكارى است.
16 - عـرض كرد پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم، مرا ببخش، خدا او را بخشيد كه او غفور و رحيم است.
17 - عـرض كـرد پـروردگـارا! بـه شـكـرانـه نـعـمتى كه به من دادى من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود.
موسى در طريق حمايت از مظلومان
در ايـنـجـا بـا سـومـيـن بـخـش از سرگذشت پر ماجراى موسى (عليهالسلام ) روبرو مى شويم كه در آن مسائلى مربوط به دوران بلوغ او و پيش از آنكه از مصر به مدين برود، و انگيزه هجرت او مطرح شده است.
نـخـسـت مـى گـويـد: (هـنـگـامـى كـه مـوسـى نـيـرومـنـد و كـامـل شـد، حـكـمـت و دانش به او داديم و اين گونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى دهيم )(فلما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين ) .
(اشد) از ماده شدت به معنى نيرومند شدن است، و (استوى ) از ماده (استواء) به معنى كمال خلقت و اعتدال آن است.
در اينكه ميان اين دو چه تفاوتى است، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: بعضى گفته اند (بـلوغ اشـد) آن اسـت كـه انـسـان از نـظـر قـواى جـسـمـانـى بـه سـر حـد كـمـال بـرسـد كـه غـالبـا در سـن 18 سـالگـى اسـت، و (اسـتـواء) هـمـان اعـتـدال و اسـتـقـرار در امـر حـيـات و زنـدگـى اسـت كـه غـالبـا بـعـد از كمال نيروى جسمانى حاصل مى شود.
بـعـضـى ديـگـر (بـلوغ اشـد) را بـه مـعـنـى كـمال جسمى، و (استواء) را به معنى كمال عقلى و فكرى دانسته اند.
در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) كـه در كـتـاب مـعـانـى الاخـبـار نقل شده ميخوانيم: اشد 18 سالگى است، و استواء زمانى است كه محاسن بيرون آيد.
در ميان اين تعبيرات تفاوت زيادى نيست، و از مجموعه آن با توجه به معنى لغوى اين دو واژه تكامل نيروهاى جسمى و فكرى و روحى استفاده مى شود.
فـرق مـيـان (حـكـم ) و (عـلم ) مـمـكـن اسـت ايـن بـاشـد كـه حـكـم اشـاره بـه عـقـل و فـهـم و قـدرت بـر داورى صـحـيـح اسـت، و عـلم بـه معنى آگاهى و دانشى است كه جهل با آن همراه نباشد.
تعبير (كذلك نجزى المحسنين ) به خوبى نشان مى دهد كه موسى (عليهالسلام ) به خـاطـر تقواى الهيش، و به خاطر اعمال نيك و پاكش، اين شايستگى را پيدا كرده بود كه خـداونـد پـاداش عـلم و حكمت به او بدهد، و روشن است كه منظور از اين علم و حكمت، وحى و نبوت نيست، زيرا موسى آن روز با زمان وحى و نبوت فاصله زيادى داشت.
بلكه منظور همان آگاهى و روشنبينى و قدرت بر قضاوت صحيح، و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكوكارى به موسى داد، و از اين تعبير اجمالا برمى آيد كه موسى در همان كاخ فرعون كه بود رنگ آن محيط را به خود هرگز نگرفت و تا آنجا كـه در تـوان داشـت بـه كـمك حق و عدالت مى شتافت هر چند جزئيات آن امروز بر ما روشن نيست.
بـه هـر حـال مـوسـى (عليهالسلام ) در مـوقـعـى كـه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد (و دخل المدينة على حين غفلة من اهلها).
ايـن شـهـر كـدام شـهـر بـوده؟ روشـن نـيـسـت، امـا بـه احـتـمـال قـوى پـايـتـخـت مـصـر بـوده اسـت و بـه گفته بعضى از مفسران موسى بر اثر مخالفتهائى كه با فرعون و دستگاه او داشـت و روز بـه روز اوج مـى گـرفت محكوم به تبعيد از پايتخت مصر شد، ولى او با استفاده از فرصت خاصى كه مردم در حال غفلت بودند وارد پايتخت گرديد.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه منظور وارد شدن در شهر از قصر فرعون بوده باشد، چرا كـه مـعـمـولا قصرهاى فراعنه را در كنار شهر كه بهتر بتوانند راههاى ورود و خروجش را كنترل كنند مى سازند.
مـنـظـور از جـمـله (عـلى حـيـن غـفـلة مـن اهلها) موقعى بوده كه مردم شهر كسب و كار خود را تـعـطـيـل كـرده و كـسـى دقيقا مراقب اوضاع شهر نبود، اما اينكه چه موقعى بوده؟ بعضى گـفـتـه انـد در آغـاز شـب بـوده اسـت كـه مـردم كـسـب و كـار را تعطيل مى كنند، گروهى راهى خانه خود مى شوند و گروهى نيز به تفريح و سرگرمى و شـبنشينى مى پردازند، اين همان ساعتى است كه در بعضى از روايات اسلامى از آن به عنوان ساعت غفلت تعبير شده است.
در حـديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است كه فرمود: تنفلوا فى ساعة الغـفـلة و لو بـركـعتين خفيفتين: در ساعت غفلت نماز نافله بجا آوريد و لو دو ركعت مختصر باشد.
و در ذيل اين حديث آمده است: و ساعة الغفلة ما بين المغرب و العشاء.
و بـراسـتـى ايـن سـاعـت، سـاعت غفلت است و بسيارى از جنايات و تبهكاريها و انحرافات اخلاقى در همين ساعات آغاز شب انجام مى شود.
نه مردم مشغول كسب و كارند و نه در خواب و استراحت، بلكه يك حالت غفلت عمومى معمولا بر شهرها مسلط مى شود و رواج كار مراكز فساد نيز در همين ساعت است.
بعضى نيز احتمال داده اند كه ساعت غفلت نيمه روز به هنگام استراحت.
مـردم و تـعـطـيـل مـوقـت كـار روزانـه اسـت، ولى تـفـسـيـر اول صحيحتر و دقيقتر به نظر مى رسد.
به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه اى روبرو گرديد دو نفر مرد را ديد كـه سـخـت بـا هـم گـلاويز شده اند و مشغول زد و خورد هستند كه يكى از آنها از شيعيان و پيروان موسى بود و ديگرى از دشمنانش(فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته و هذا من عدوه ) .
تـعـبـيـر بـه (شـيـعـتـه ) نشان مى دهد كه از موسى از همان زمان ارتباطهائى با بنى اسرائيل برقرار كرده بود و گروهى پيرو داشت و احتمالا آنها را براى مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان يك هسته مركزى برگزيده بود.
هنگامى كه مرد بنى اسرائيلى چشمش به موسى افتاد از موسى (كه جوانى نيرومند و قوى پنجه بود) در برابر دشمنش تقاضاى كمك كرد(فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه ) .
مـوسـى (عليهالسلام ) بـه يـارى او شـتـافـت تـا او را از چـنـگـال ايـن دشـمـن ظـالم سـتـمگر كه بعضى گفته اند يكى از طباخان فرعون بود و مى خـواسـت مـرد بنى اسرائيلى را براى حمل هيزم به بيگارى كشد نجات دهد در اينجا موسى مشتى محكم بر سينه مرد فرعونى زد اما همين يك مشت كار او را ساخت و بر زمين افتاد و مرد(فوكزه موسى فقضى عليه ) .
بدون شك موسى قصد كشتن مرد فرعونى نداشت، و از آيات بعد نيز به خوبى اين معنى روشـن مـى شـود، نـه بـه خـاطـر ايـنـكـه آنـهـا مـسـتـحـق قـتـل نـبـودنـد، بـلكـه بـه خـاطـر پـى آمـدهـائى كـه ايـن عمل ممكن بود براى موسى و بنى اسرائيل داشته باشد.
لذا بـلافـاصـله مـوسـى گـفـت: ايـن از عـمـل شـيطان بود، چرا كه او دشمن و گمراه كننده آشـكـارى اسـت(قـال هـذا مـن عـمـل الشـيـطـان انـه عـدو مضل مبين ) .
بـه تـعبير ديگر، او مى خواست دست مرد فرعونى را از گريبان بنى اسرائيلى جدا كند، هـر چـنـد گـروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند، اما در آن شرائط اقدام به چنين كارى مـصـلحـت نـبود، و چنانكه خواهيم ديد همين امر سبب شد كه ديگر نتواند در مصر بماند و راه مدين را پيش گرفت.
سـپس قرآن از قول موسى چنين مى گويد: او گفت: پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم، مـرا بـبـخـش، و خـداونـد او را بـخـشـيـد، كـه او غـفـور و رحـيـم اسـت(قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له انه هو الغفور الرحيم ) .
مسلما موسى در اينجا گناهى مرتكب نشد، بلكه در واقع ترك اولائى از او سر زد كه نمى بـايـسـت چنين بى احتياطى كند تا به دردسر و زحمت و رنج بيفتد او در برابر همين ترك اولى از خـدا تـقـاضـاى عـفـو كـرد و خـدا نـيـز او را مشمول لطفش قرار داد.
مـوسـى گـفـت: بـه شـكـرانـه ايـن نـعـمـت كـه مـرا مـشـمـول عـفـو خـود قـرار دادى و در چنگال دشمنان گرفتار نساختى، و به شكرانه تمام نعمتهائى كه از آغاز تاكنون به من مـرحـمـت كـردى مـن هـرگـز پـشـتـيبانى از مجرمان نخواهم كرد و يار ستمكاران نخواهم بود(قال رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين ) .
بلكه هميشه به يارى مظلومان و رنجديدگان خواهم شتافت، منظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكار همكارى نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنى اسرائيل خواهم بود.
و ايـنـكـه بـعـضى احتمال داده اند منظور از مجرم آن مرد اسرائيلى بوده باشد بسيار بعيد به نظر ميرسد.
1 - آيا اين كار موسى منافى مقام عصمت نيست؟
مفسران بحثهاى دامنه دارى در مورد مشاجره مرد قبطى و بنى اسرائيلى و كشته شدن قبطى به دست موسى كرده اند.
البـتـه اصـل ايـن عـمـل مـسـاءله مـهمى نبوده، چرا كه جنايتكاران فرعونى مفسدان بيرحمى بـودنـد كـه هـزاران نـوزاد بنى اسرائيلى را سر بريدند، و از هيچگونه جنايت بر بنى اسرائيل ابا نداشتند، و به اين ترتيب افرادى نبودند كه خونشان مخصوصا براى بنى اسرائيل محترم باشد.
آنـچـه بـراى علماى تفسير ايجاد مشكل كرده تعبيراتى است كه خود موسى (عليهالسلام ) در اين ماجرا مى كند:
يكجا مى گويد:(هذا من عمل الشيطان ) .
جـاى ديـگـر مـى گـويـد: رب انـى ظلمت نفسى فاغفر لى: خدايا! من بر خود ستم كردم مرا ببخش.
ايـن تـعـبـيـرات چـگـونـه بـا عـصـمـت انـبـيـاء كـه حـتـى قبل از نبوت و رسالت بايد داراى مقام عصمت باشند سازگار است؟
اما با توضيحى كه در تفسير آيات فوق داديم روشن مى شود كه آنچه از موسى سر زد تـرك اولائى بـيـش نـبـود، او بـا ايـن عـمـلش خـود را بـه زحـمـت انـداخـت چـرا كـه قتل يك قبطى به وسيله موسى چيزى نبود كه فرعونيان به آسانى از آن بگذرند، و مى دانـيـم تـرك اولى بـه مـعـنـى كارى است كه ذاتا حرام نيست، بلكه موجب مى شود كه كار خوبترى ترك گردد، بى آنكه عمل خلافى انجام شده باشد.
نـظـيـر اين تعبير در سرگذشت بعضى ديگر از انبياء از جمله حضرت آدم (عليهالسلام ) نيز آمده است كه شرح آن را در ذيل آيه 19 سوره اعراف (جلد 6 ) نمونه صفحه 122 به بعد) داده شد.
تفسير
در حديثى كه در عيون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) در تفسير اين آيـات آمـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم: مـنـظـور از جـمـله هـذا مـن عـمـل الشـيـطـان نـزاع و جـدال آن دو مـرد بـا يـكـديـگـر بـوده كـه عـمل شيطانى محسوب مى شده، نه عمل موسى، و منظور از جمله رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى ايـن اسـت كـه مـن خـود را در آنجا كه نبايد بگذارم گذاردم، من نبايد وارد اين شهر مى شدم، و منظور از جمله فاغفر لى اين است كه مرا از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پيدا نكنند (يكى از معانى غفران پوشانيدن است ).
2 - پشتيبانى از مجرمان از بزرگترين گناهان است
در فـقـه اسـلامـى بـاب مـفـصلى پيرامون اعانت بر اثم و معاونت ظلمه با احاديث فراوانى داريم كه نشان مى دهد يكى از زشتترين گناهان يارى ستمكاران و ظالمان و مجرمان است و سبب مى شود كه انسان در سرنوشت شوم آنها شريك باشد.
اصولا ظالمان و ستمگران و افرادى همچون فرعون در هر جامعه اى افراد خاصى هستند، و اگـر تـوده جـمـعـيـت بـا آنـها همكارى نكنند فرعونها فرعون نميشوند اين گروهى از مردم زبون و ضعيف و يا فرصتطلب و دنياپرست هستند كه اطراف آنها را مى گيرند، و دست و بـال آنـهـا و يـا حـداقـل سياهى لشكرشان مى شوند، تا آن قدرت شيطانى را براى آنها فراهم مى سازند.
در قـرآن مـجـيـد روى ايـن اصـل اسـلامى و انسانى كرارا تكيه شده است: در آيه دوم سوره مائده مى خوانيم:(و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان) : بر نيكى و تقوى تعاون كنيد، و به گناه و تعدى هرگز كمك نكنيد.
قرآن با صراحت مى گويد: ركون بر ظالمان موجب عذاب آتش دوزخ است(و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار) (هود - 114).
ركـون خواه به معنى تمايل قلبى باشد، يا به معنى همكارى ظاهرى، يا اظهار رضايت، و يـا دوسـتـى و خيرخواهى، يا اطاعت كه هر يك از مفسران تفسيرى براى آن كرده اند و يا مـفـهـومـى كـه جامع همه اينها است، و آن اتكاء و اعتماد و وابستگى است، شاهد زنده اى بر مقصود ما است.
در حـديـثى از امام زين العابدين على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم: به محمد بن مسلم زهرى كه دانشمندى بود كه با دستگاه بنى اميه مخصوصا هشام بن عبد الملك همكارى مـى كـرد بـعـد از آنـكـه او را از اعـانـت ظالمان برحذر داشت در سخنان تكان دهنده اش چنين فـرمـود: او ليـس بـدعـائهم اياك حين دعوك جعلوك قطبا ادار و ربك رحى مظالمهم، و جسرا يعبرون عليك الى بلاياهم سلما الى ضلالتهم داعيا الى عينهم، سالكا سبيلهم، يدخلون بـك الشـك عـلى العـلمـاء و يـقـتـادون بـك قـلوب الجـهـال اليـهـم!... فـمـا اقل ما اعطوك فى قدر ما اخذوا منك! و ما ايسر ما عمروا لك فى جنب ما حزبوا عليك! فانظر لنـفـسـك فـانـه لا يـنـظـر لهـا غـيـرك و حـاسـبـهـا حـسـاب رجل مسئول!:
(آيـا آنـهـا تـو را بـه جـمـع خـود دعـوت نـكـردنـد و مـركـزيـتـى بـوسـيـله تـو تشكيل ندادند كه آسياى ظلم آنها بر محورش مى گردد)؟
آيا تو را پلى براى عبور به سوى بلاهاى خود قرار ندادند؟
بـوسيله تو نردبانى براى ضلالتشان، و مبلغى براى گمراهى و جهلشان، و رهروى بـراى راه نـنـگـيـنـشـان سـاخـتـنـد، و نـيـز بـوسـيـله تـو، عـلمـا را زيـر سـؤ ال ميكشند و قلوب ساده لوحان جاهل را به دام مى افكنند...
آنـهـا در مـقـابل چيزى كه از تو گرفتند، چه كم بهائى به تو پرداختند؟! و در برابر آنچه از تو ويران كردند چه كم آباد نمودند.
انـدكـى در بـاره خـود بـيـنديش كه هيچكس دلسوز تو جز خودت نيست، و همچون يك انسان مسئول به حساب خويش رسيدگى كن.
بـه راسـتى اين منطق گويا و رساى امام (عليهالسلام ) هر عالم دربارى و وابسته را مى تواند متوجه عاقبت شوم خود كند.
ابن عباس مى گويد: آيه رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين از جمله آياتى است كـه گـواهى مى دهد بر اينكه پشتيبانى مجرمان، جرم و گناه است و كمك به مؤ منان اطاعت فرمان خدا.
بـه يـكـى از عـلمـا گـفـتـند: فلانكس نويسنده فلان ظالم شده است و تنها چيزى را كه مى نـويـسـد، دخـل و خـرج او اسـت، اگـر حقوقى در برابر اين كار بگيرد زندگيش تامين مى شود، و الا خود و خانواده اش شديدا گرفتار فقر خواهند شد.
مرد عالم در پاسخ اين سؤ ال تنها اين جمله را بيان كرد: آيا گفتار آن مرد صالح (موسى ) را نـشـنـيـده اى كـه گـفـت: رب بـمـا انـعـمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين: خداوندا به شكرانه نعمتهائى كه به من بخشيدى هرگز پشتيبانى از مجرمان نميكنم.
(فـاصـبـح فـى المـديـنـة خـائفـا يـتـرقـب فـاذا الذى اسـتـنـصـره بـالامـس يـسـتـصـرخـه قال له موسى انك لغوى مبين) (18)(فـلمـا أن أراد أن يـبطش بالذى هو عدو لهما قال يموسى أتريد أن تقتلنى كما قتلت نفسا بالامس ان تريد الا أن تكون جبارا فى الارض و ما تريد أن تكون من المصلحين) (19)(و جاء رجل مـن أقـصـا المـديـنة يسعى قال يموسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين) (20)(فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين) (21)(و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى اءن يهدينى سواء السبيل) (22)
ترجمه:
18 - مـوسـى در شـهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى (و در جستجوى اخبار) نـاگـهـان ديـد هـمـان كسى كه ديروز از او يارى طلبيده بود فرياد ميزند و از او كمك مى خواهد، موسى به او گفت تو آشكارا انسان گمراهى هستى!
19 - و هـنـگـامـى كـه خـواست با كسى كه دشمن هر دوى آنها بود درگير شود و با قدرت مـانـع او گـردد، (فريادش بلند شد) گفت: اى موسى! مى خواهى مرا بكشى، همانگونه كه ديروز انسانى را به قتل رساندى؟ تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمين باشى، و نميخواهى از مصلحان باشى!
20 - (در اين هنگام ) مردى از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان ) با سرعت آمد و به موسى گفت اى موسى اين جمعيت براى كشتنت به مشورت نشسته اند، فورا (از شهر) خارج شو كه من از خيرخواهان توام.
21 - موسى از شهر خارج شد در حالى كه ترسان بود، و هر لحظه در انتظار حادثه اى، عرض كرد پروردگارا! مرا از اين قوم ظالم رهائى بخش.
22 - و هـنـگـامـى كه متوجه جانب مدين شد گفت اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند.
موسى مخفيانه به سوى مدين حركت مى كند
در ايـن آيـات به چهارمين صحنه اين سرگذشت پرماجرا روبرو مى شويم. مساءله كشته شـدن يـكـى از فـرعونيان به سرعت در مصر منعكس شد و شايد كم و بيش از قرائن معلوم بـود كـه قـاتـل او يك مرد بنى اسرائيلى است، و شايد نام موسى هم در اين ميان بر سر زبانها بود.
البـته اين قتل يك قتل ساده نبود، جرقه اى براى يك انقلاب و يا مقدمه آن محسوب مى شد، و دسـتـگـاه حـكـومـت نـمـيـتـوانـسـت بـه سـادگـى از كـنـار آن بـگـذرد كـه بـردگـان بـنى اسرائيل قصد جان اربابان خود كنند!
لذا در نـخـسـتـيـن آيـه مى خوانيم: به دنبال اين ماجرا، موسى در شهر، ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى، و در جستجوى اخبار(فاصبح فى المدينة خائفا يترقب ) .
نـاگهان با صحنه تازه اى روبرو شد و ديد همان بنى اسرائيلى كه ديروز از او يارى طـلبيده بود فرياد مى كشد و از او كمك مى خواهد (و با قبطى ديگرى گلاويز شده است )(فاذا الذى استنصره بالامس يستصرخه ) .
امـا مـوسـى بـه او گـفـت: تـو بـه وضـوح، انـسـان جاهل و گمراهى هستى!(قال له موسى انك لغوى مبين ) .
هـر روز بـا كـسى گلاويز مى شوى و دردسر مى آفرينى و دست به كارهائى ميزنى كه الان مـوقـع آن نـيـسـت، مـا هـنـوز گرفتار پى آمدهاى برنامه ديروز توئيم كه امروز نيز تجديد برنامه كردى!.
ولى بـه هـر حـال مـظـلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بود (خواه در مقدمات تـقـصـير كرده باشد يا نه ) مى بايست موسى به يارى او بشتابد و تنهايش نگذارد اما هـنـگـامى كه موسى خواست آن مرد قبطى را كه دشمن هر دو آنها بود با قدرت بگيرد و از بنى اسرائيلى دفاع كند، فريادش بلند شد و گفت: اى موسى تو مى خواهى مرا بكشى هـمـانـگـونـه كـه انـسـانـى را ديـروز كـشـتى؟!(فلما ان اراد ان يبطش بالذى هو عدو لهما قال يا موسى اتريد ان تقتلنى كما قتلت نفسا بالامس ) .
از قرار معلوم تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمين باشى، و نمى خواهى از مـصـلحـان بـاشـى!(ان تـريـد الا ان تـكـون جـبـارا فـى الارض و ما تريد ان تكون من المصلحين ) .
ايـن جمله نشان مى دهد كه موسى قبلا نيت اصلاحطلبى خود را چه در كاخ فرعون و چه در بـيـرون آن، اظهار كرده بود، و در بعضى از روايات مى خوانيم كه درگيريهائى در اين زمـيـنـه نـيز با فرعون داشت، لذا مرد قبطى مى گويد: تو هر روز مى خواهى انسانى را بـه قـتـل برسانى، اين چه اصلاحطلبى است؟! در صورتى كه اگر موسى مى خواست اين جبار را نيز به قتل برساند، گامى در مسير اصلاح بود.
بـه هـر حـال مـوسـى مـتـوجـه شـد كه ماجراى ديروز افشا شده است و براى اينكه مشكلات بيشترى پيدا نكند، كوتاه آمد.
مـاجـرا بـه فـرعـون و اطـرافـيـان او رسـيـد و تـكـرار ايـن عـمـل را تـهـديـدى بـر وضـع خـود گـرفـتـنـد، جـلسـه مـشـورتـى تشكيل دادند و حكم قتل موسى صادر شد.
در ايـن هـنـگام يك حادثه غير منتظره موسى را از مرگ حتمى رهائى بخشيد و آن اينكه مردى از نـقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان و كاخ فرعون ) به سرعت خود را به موسى رسـانـد و گـفت اى موسى اين جمعيت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند، فورا از شهر خـارج شـو كـه مـن از خـيـرخـواهـان تـوام(و جـاء رجـل مـن اقـصـى المـديـنـة يـسـعـى قال يا موسى ان الملاء ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين ) .
ايـن مـرد ظـاهـرا هـمـان كـسـى بـود كـه بـعـدا بـه عـنـوان (مـؤ مـن آل فـرعـون ) مـعروف شد، مى گويند نامش حزقيل بود و از خويشاوندان نزديك فرعون محسوب مى شد و آنچنان با آنها رابطه داشت كه در اين گونه جلسات شركت مى كرد.
او از وضـع جـنـايـات فـرعـون رنـج مـى بـرد و در انـتظار اين بود كه قيامى بر ضد او صورت گيرد، و او به اين قيام الهى بپيوندد.
ظـاهـرا چـشم اميد به موسى دوخته بود و در چهره او سيماى يك مرد الهى انقلابى را مشاهده مـى كـرد، بـه هـمـيـن دليـل هـنـگامى كه احساس كرد او در خطر است با سرعت خود را به او رسـانـيد و موسى را از چنگال خطر نجات داد، و بعدا خواهيم ديد كه نه تنها در اين ماجرا، كـه در مـاجـراهـاى ديـگـر نـيـز تـكـيـه گـاهـى بـراى موسى (عليهالسلام ) بود، و ديده تيزبينى براى بنى اسرائيل در قصر فرعون محسوب مى شد.
مـوسـى ايـن خـبـر را كـامـلا جـدى گرفت، به خيرخواهى اين مرد با ايمان ارج نهاد، و به توصيه او از شهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى!(فخرج منها خائفا يترقب ) .
تـمـام قـلب خـود را مـتـوجـه پـروردگـار كـرد و بـراى حـل ايـن مـشـكـل بـزرگ دسـت بـه دامـن لطف او زد و گفت: پروردگار من مرا از اين قوم ظالم رهائى بخش(قال رب نجنى من القوم الظالمين ) . مـن مـى دانم آنها ظالم و بيرحمند، و من به دفاع از مظلومان برخاستم و از ظالمان بيگانه بودم، و همانگونه كه من بقدر توانائى شر ظالمان را از مظلومان كوتاه كرده ام تو نيز اى خداى بزرگ شر ظالمان را از من دفع نما. مـوسـى تـصـمـيـم گـرفـت كـه بـه سـوى سـرزمـيـن مـديـن كـه شـهـرى در جـنـوب شـام و شـمـال حجاز بود و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا محسوب مى شد برود، اما جوانى كه در ناز و نعمت بزرگ شده، و به سوى سفرى مى رود كه در عمرش سابقه نداشته، نـه زاد و نـه تـوشه اى دارد نه مركب و نه دوست و راهنمائى، و پيوسته از اين بيم دارد كـه مـامـوران فـرا رسـنـد و او را دسـتـگـيـر كـرده بـه قتل رسانند، وضع حالش روشن است. آرى مـوسـى بـايـد يك دوران سختى و شدت را پشت سر بگذارد، و از تارهائى كه قصر فـرعـون بـر گـرد شخصيت او تنيده بود بيرون آيد، در كنار مستضعفان قرار گيرد، درد آنـها را با تمام وجودش احساس كند، و آماده يك قيام الهى به نفع آنها و بر ضد مستكبران گردد. ولى در ايـن راه يـك سـرمـايـه بـزرگ هـمـراه داشـت، سـرمـايـه ايـمـان و توكل بر خدا! لذا هـنـگـامـى كه متوجه جانب مدين شد گفت اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كـنـد(و لمـا تـوجـه تـلقـاء مـديـن قـال عـسـى ربـى ان يـهـديـنـى سـواء السبيل ) .
(و لمـا ورد مـاء مـديـن وجـد عـليـه اءمـة مـن النـاس يـسـقـون و وجـد مـن دونهم امرأتين تذودان قال ما خطبكما قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء و أبونا شيخ كبير) (23)(فسقى لهما ثم تولى إلى الظل فقال رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير) (24)(فـجأته إحدئهما تمشى على استحياء قالت إن أبى يدعوك ليجزيك أجر ما سقيت لنا فلما جأه و قص عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظلمين) (25)
ترجمه:
23 - و هنگامى كه به (چاه ) آب مدين رسيد، گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چهارپايان خـود را سـيـراب مى كنند، و در كنار آنها دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشند (و به چـاه نـزديـك نـمـيـشـوند، موسى ) به آنها گفت كار شما چيست؟ (چرا گوسفندان خود را آب نـمـيدهيد؟) گفتند ما آنها را آب نمى دهيم تا چوپانها همگى خارج شوند، و پدر ما پير مرد مسنى است.
24 - مـوسـى بـه (گـوسـفـندان ) آنها آب داد، سپس رو به سوى سايه آورد و عرض كرد پروردگارا! هر خير و نيكى بر من فرستى من به آن نيازمندم!
25 - نـاگـهـان يـكى از آن دو به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام برميداشت و گـفـت: پـدرم از تـو دعـوت مـى كـنـد تا مزد سيراب كردن گوسفندان را براى ما به تو بـپـردازد هنگامى كه موسى نزد او (شعيب ) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت نترس از قوم ظالم نجات يافتى!
يك كار نيك درهاى خيرات را به روى موسى گشود! در اينجا در برابر پنجمين صحنه از ايـن داسـتـان قـرار مـى گـيـريم، و آن صحنه ورود موسى به شهر مدين است... اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنائى نداشت، حتى به گفته بعضى ناچار بود با پاى برهنه اين راه را طى كند، گفته اند هشت روز در راه بود، آنقدر راه رفت كه پاهايش آبله كرد.
بـراى رفـع گـرسـنـگـى از گـياهان بيابان و برگ درختان استفاده مينمود، و در برابر ايـنـهـمـه مـشـكـلات و نـاراحتيها تنها يك دلخوشى داشت و آن اينكه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونى رهائى يافته است.
كـمـكـم دورنـماى مدين در افق نمايان شد، و موجى از آرامش بر قلب او نشست، نزديك شهر رسيد، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد، به زودى فهميد اينها شبانهائى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع كرده اند.
هـنـگـامـى كـه مـوسى در كنار چاه آب مدين قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چـارپـايـان خـود را از آب چـاه سـيـراب مـى كـنند(فلما ورد ماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون ) .
و در كنار آنها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را مراقبت مى كنند اما به چاه نزديك نميشوند(و وجد من دونهم امرأتين تزودان ) .
وضـع ايـن دخـتـران با عفت كه در گوشه اى ايستاده اند و كسى به داد آنها نميرسد و يك مـشـت شـبـان گـردن كـلفـت تنها در فكر گوسفندان خويشند، و نوبت به ديگرى نميدهند، نـظـر مـوسـى را جـلب كـرد، نـزديـك آن دو آمـد و گـفـت كـار شـمـا چـيـسـت؟!(قال ما خطبكما) .
چرا پيش نميرويد و گوسفندان را سيراب نميكنيد.
بـراى مـوسـى ايـن تـبـعـيـض و ظـلم و ستم، اين بيعدالتى و عدم رعايت حق مظلومان كه در پـيشانى شهر مدين به چشم مى خورد قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همين كار، به كاخ فرعون و نعمتهايش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نميتوانست راه و رسم خود را ترك گويد و در برابر بيعدالتيها سكوت كند.
دخـتـران در پـاسـخ او گـفـتـنـد: مـا گـوسـفـندان خود را سيراب نميكنيم تا چوپانان همگى حـيـوانـات خـود را آب دهـنـد و خـارج شـوند و ما از باقيمانده آب استفاده مى كنيم(قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء) .
و براى اينكه اين سؤ ال براى موسى بيجواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را بـه دنـبـال ايـن كـار بـفـرسـتـد؟ افـزودنـد: پدر ما پيرمرد مسنى است پيرمردى شكسته و سالخورده،(و ابونا شيخ كبير) .
نـه خـود او قـادر اسـت گـوسـفـنـدان را آب دهـد و نـه بـرادرى داريـم كـه ايـن مـشـكـل را متحمل گردد، و براى اينكه سربار مردم نباشيم چاره اى جز اين نيست كه اين كار را ما انجام دهيم.
مـوسـى از شـنـيـدن اين سخن سخت ناراحت شد، چه بيانصاف مردمى هستند كه تمام در فكر خويشند و كمترين حمايتى از مظلوم نميكنند؟!
جـلو آمد دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند، دلوى كه مى گويند چندين نفر ميبايست آن را از چـاه بـيـرون بـكـشـنـد، بـا قدرت بازوان نيرومندش يك تنه آنرا از چاه بيرون آورد، و گوسفندان آن دو را سيراب كرد(فسقى لهما) .
ميگويند: هنگامى كه نزديك آمد و جمعيت را كنار زد به آنها گفت شما چه مردمى هستيد كه به غـيـر خـودتـان نـمـى انديشيد؟ جمعيت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند بسم الله! اگـر مـيتوانى آب بكش، چرا كه مى دانستند دلو به قدرى سنگين است كه تنها با نيروى ده نـفـر از چـاه بـيـرون مى آيد، آنها موسى را تنها گذاردند ولى موسى با اينكه خسته و گـرسـنـه و نـاراحـت بـود، نـيـروى ايـمان به ياريش آمد و بر قدرت جسميش افزود و با كشيدن يك دلو از چاه همه گوسفندان آن دو را سيراب كرد.
سـپـس بـه سـايـه روى آورد و بـه درگـاه خـدا عـرض كـرد خـدايـا هـر خـير و نيكى بر من فـرسـتـى مـن بـه آن نـيـازمـنـدم(ثـم تـولى الى الظـل و قال انى لما انزلت الى من خير فقير) .
آرى او خـسـتـه و گرسنه بود، او در آن شهر غريب و تنها بود و پناهگاهى نداشت، اما در عـيـن حـال بـيـتابى نميكند، آنقدر مؤ دب است كه حتى به هنگام دعا كردن صريحا نميگويد خدايا چنين و چنان كن، بلكه مى گويد: هر خيرى كه بر من فرستى به آن نيازمندم يعنى تنها احتياج و نياز خود را بازگو مى كند و بقيه را به لطف پروردگار واميگذارد.
امـا كـار خـيـر را بنگر كه چه قدرتنمائى مى كند؟ چه بركات عجيبى دارد؟ يك قدم براى خـدا بـرداشـتـن و يـك دلو آب از چـاه بـراى حـمـايـت مـظـلوم نـاشـنـاخـتـهـاى كـشـيـدن، فـصـل تـازهاى در زندگانى موسى مى گشايد، و يك دنيا بركات مادى و معنوى براى او بـه ارمـغـان مـى آورد، گـمـشـده اى را كـه مـيـبـايـسـت سـاليـان دراز بـه دنبال آن بگردد در اختيارش مى گذارد.
و آغـاز ايـن بـرنـامه زمانى بود كه ملاحظه كرد يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام بـرمـيـداشـت و پـيـدا بـود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها اين جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گـوسـفـنـدان مـا كـشـيـدى بـتو بدهد!(فجأته احداهما تمشى على استحياء قالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجر ما سقيت لنا) .
بـرق اميدى در دل او جستن كرد گويا احساس كرد واقعه مهمى در شرف تكوين است، و با مـرد بـزرگـى روبـرو خواهد شد، مرد حقشناسى كه حتى حاضر نيست زحمت انسانى، حتى بـه انـدازه كـشـيـدن يـك دلو آب بـدون پـاداش بـمـانـد، او بايد يك انسان نمونه يك مرد آسمانى و الهى باشد، اى خداى من! چه فرصت گرانبهائى؟
آرى آن پـيـرمـرد كـسى جز شعيب پيامبر خدا نبود كه ساليان دراز مردم را در اين شهر به خـدا دعـوت كـرده و نـمـونـه اى از حـقـشـناسى و حق پرستى بود، امروز كه ميبيند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند جويا مى شود، و هنگامى كه از جريان كار آگاه مى گردد تصميم مى گيرد دين خود را به اين جوان ناشناس هر كه باشد ادا كند.
موسى حركت و به سوى خانه شعيب آمد، طبق بعضى از روايات دختر براى راهنمائى از پيش رو حركت مى كرد و موسى از پشت سرش، باد بر لباس دختر مى وزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند، حيا و عفت موسى (عليهالسلام ) اجازه نميداد چنين شود، به دختر گفت من از جلو ميروم بر سر دو راهيها و چند راهيها مرا راهنمائى كن.
مـوسـى وارد خـانـه شـعيب شد، خانه اى كه نور نبوت از آن ساطع است، و روحانيت از همه جـاى آن نـمـايـان، پـيـرمـردى بـا وقار با موهاى سفيد در گوشه اى نشسته، به موسى خوش آمد گفت.
از كـجـا مى آئى؟ چه كاره اى؟ در اين شهر چه مى كنى؟ هدف و مقصودت چيست؟ چرا تنها هستى.
و از اينگونه سؤ الات.
موسى ماجراى خود را براى شعيب بازگو كرد.
قرآن مى گويد: هنگامى كه موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد گفت: نـتـرس، از جـمـعـيـت ظـالمـان رهـائى يـافـتـى(فـلمـا جـائه و قـص عـليـه القـصـص قال لا تخف نجوت من القوم الظالمين ) .
سـرزمـيـن ما از قلمرو آنها بيرون است، و آنها دسترسى به اينجا ندارند، كمترين وحشتى بـه دل راه مـده، تـو در يك منطقه امن و امان قرار دارى، از غربت و تنهائى رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مى شود.
مـوسـى بـه زودى مـتـوجـه شـد اسـتـاد بـزرگـى پـيـدا كـرده كـه چـشـمـه هـاى زلال عـلم و مـعـرفـت و تـقـوا و روحـانـيـت از وجـودش ميجوشد، و مى تواند او را به خوبى سيراب كند.
شـعـيـب نـيـز احـسـاس كـرد شـاگـرد لايـق و مـسـتـعدى يافته كه مى تواند علوم و دانشها و تجربيات يك عمر خود را به او منتقل سازد، آرى به همان اندازه كه شاگرد از پيدا كردن يـك اسـتـاد بـزرگ لذت مـى بـرد اسـتـاد هـم از يـافـتـن يـك شـاگـرد لايـق خوشحال است.
1 - مدين كجا بود؟
(مدين ) نام شهرى بود كه شعيب و قبيله او در آن زندگى مى كردند، اين شهر در شرق خـليـج عـقـبـه (و شـمـال حـجـاز و جـنـوب شـامـات ) قـرار داشـت، و مـردم آن از فـرزنـدان اسـمـاعـيـل بـودنـد، و بـا مصر و لبنان و فلسطين تجارت داشتند، امروز شهر (مدين ) بنام (معان ) ناميده مى شود.
بـعـضـى هـم (مدين ) را بر مردمى اطلاق كرده اند كه ميان خليج عقبه تا كوه سيناء مى زيسته اند، در تورات هم به نام (مديان ) آمده است.
بـعـضـى نـيـز اطلاق نام مدين را بر اين شهر به خاطر آن مى دانند كه يكى از فرزندان ابراهيم بنام مدين در اين شهر مى زيسته اند.
اگـر درسـت بـه نـقـشـه جـغـرافـيـا نـگـاه كنيم مى بينيم اين شهر فاصله زيادى با مصر نداشته، و موسى توانسته است در چندين روز به آن برسد.
امـروز در نـقشه هاى جغرافيائى (اردن ) نيز نام معان به عنوان يكى از شهرهاى جنوب غربى به چشم مى خورد كه با اوصافى كه در بالا گفتيم تطبيق مى كند.
2 - درسهاى آموزنده بسيار
در اين بخش از سرگذشت موسى (عليهالسلام ) درسهاى آموزنده فراوانى است:
الف - پيامبران الهى هميشه حامى مظلومان بوده اند، موسى چه در زمانى كـه در مـصـر بـود و چـه وقتى كه به مدين آمده، هر جا صحنه ظلم و ستمى را كه مى ديد نـاراحـت مى شد، و به يارى مظلوم مى شتافت، و اصولا چرا كه يكى از اهداف بعثت انبياء همين حمايت از مظلومان است.
ب - انـجـام يـك كـار كـوچك براى خدا چه پر بركت است؟ موسى يك دلو آب از چاه كشيد و انـگيزهاى جز جلب رضاى خالق نداشت، اما چقدر اين كار كوچك پربركت بود؟ زيرا همان سـبـب شـد كـه بـه خـانـه شـعـيـب پـيـامبر بزرگ خدا راه پيدا كند، از غربت رهائى يابد، پـنـاهـگـاهـى مـطـمئن پيدا كند، غذا و لباس و همسرى پاكدامن نصيب او شود، و از همه مهمتر ايـنـكـه مـكـتـب انـسـانـسـاز شـعـيـب آن پـيـر روشـن ضـمـيـر را در مـدت ده سال ببيند و آماده رهبرى خلق شود.
ج - مردان خدا هيچ خدمتى - مخصوصا خدمت زحمتكشان - را بى اجر و مزد نمى گذارند و به هـمـين دليل شعيب پيامبر تا خدمت اين جوان ناشناس را شنيد آرام نگرفت فورا به سراغ او فرستاد تا مزدش را بدهد.
د - اين نكته نيز در زندگى موسى قابل توجه است كه هميشه به ياد خدا و متوجه درگاه او بود، و حل هر مشكلى را از او مى خواست.
هـنـگـامـى كـه مـرد قـبـطـى را كشت و ترك اولائى از او سر زد فورا از خدا تقاضاى عفو و مـغـفـرت كـرد و عـرض كـرد: (پـروردگـارا! مـن بـر خـود سـتـم كـردم مـرا بـبـخـش )(قال انى ظلمت نفسى فاغفر لى) .
و به هنگامى كه از مصر بيرون آمد، عرض كرد: (خداوندا مرا از قوم ستمكار نجات ده )(قال رب نجنى من القوم الظالمين) .
و بـه هـنگامى كه متوجه سرزمين مدين شد، گفت: (اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هـدايـت كـنـد): قـال عـسـى ربـى ان يـهـديـنـى سـواء السبيل.
و هنگامى كه گوسفندان شعيب را سيراب كرد و در سايه آرميد عرض كرد: (پروردگارا! هر خيرى بر من نازل كنى من نيازمندم )(قال رب انى لما انزلت الى من خير فقير) .
مـخصوصا اين دعاى اخير كه در بحرانى ترين لحظات زندگى او بود بقدرى مؤ دبانه و تـواءم بـا آرامـش و خـونـسـردى بود كه حتى نگفت خدايا نيازهاى مرا بر طرف گردان، بلكه تنها عرض كرد: من محتاج خير و احسان توام.
ه- تصور نشود كه موسى فقط در سختيها در فكر پروردگار بود، كه در قصر فرعون در آن نـاز و نـعـمـت نـيـز خـدا را فـرامـوش نـكـرد، لذا در روايـات مـى خـوانـيـم روزى در مـقـابـل فـرعـون عـطـسـه زد، و بلافاصله (الحمد لله رب العالمين ) گفت، فرعون از شـنـيـدن ايـن سـخـن نـاراحـت شـد، و بـه او سيلى زد، و موسى نيز متقابلا ريش بلند او را گـرفـت و كـشـيد، فرعون سخت عصبانى شد و تصميم بر كشتن او گرفت، ولى همسرش به عنوان اينكه او كودكى است خردسال و متوجه كارهاى خود نيست او را از مرگ نجات داد!.
(قالت احداهما يا ابت استجره ان خير من استاجرت القوى الامين) (26)(قـال انـى أريد أن أنكحك احدى ابنتى هاتين على أن تاجرنى ثمانى حجج فان أتممت عشرا فمن عندك و ما أريد أن أشق عليك ستجدنى ان شاء الله من الصالحين) (27)(قـال ذلك بـيـنـى و بـيـنـك اءيـمـا الاجـليـن قـضـيـت فـلا عـدوان عـلى و الله عـلى مـا نقول وكيل) (28)
ترجمه:
26 - يـكـى از آن دو (دخـتـر) گـفت: پدرم! او را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى را كه استخدام مى توانى كنى آن كس است كه قوى و امين باشد.
27 - (شـعـيـب ) گـفـت: من مى خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين شـرط كـه هـشـت سـال بـراى مـن كـار كـنـى، و اگـر آن را تـا ده سـال افـزايـش دهـى مـحـبـتـى از نـاحـيه تو است، من نمى خواهم كار سنگينى بر دوش تو بگذارم و ان شاء الله مرا از صالحان خواهى يافت.
28 - (موسى ) گفت (مانعى ندارد) اين قراردادى ميان من و تو باشد، البته هر كدام از اين دو مـدت را انـجام دهم ستمى بر من نخواهد بود (و من در انتخاب آن آزادم ) و خدا بر آنچه ما مى گوئيم گواه است.
موسى در خانه شعيب
اين ششمين صحنه از زندگى موسى در اين ماجراى بزرگ است.
مـوسـى بـه خـانـه شـعيب آمد، خانه اى ساده و روستائى، خانه اى پاك و مملو از معنويت، بعد از آنكه سرگذشت خود را براى شعيب بازگو كرد، يكى از دخترانش زبان به سخن گشود و با اين عبارت كوتاه و پر معنى به پدر پيشنهاد استخدام موسى براى نگهدارى گـوسـفـندان كرد (گفت: اى پدر! اين جوان را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى كه مى تـوانـى استخدام كنى آن فرد است كه قوى امين باشد او هم امتحان نيرومندى خود را داده هم پاكى و درستكارى را(قالت أحداهما يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوى الامين ) .
دخترى كه در دامان يك پيامبر بزرگ پرورش يافته بايد اين چنين مؤ دبانه و حساب شده سخن بگويد، و در عبارتى كوتاه و با كمترين الفاظ حق سخن را ادا كند.
اين دختر از كجا مى دانست كه اين جوان هم نيرومند است و هم درستكار، با اينكه نخستين بار كه او را ديده بر سر چاه بوده و سوابق زندگيش براى او روشن نيست.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال مـعـلوم است: قوت او را به هنگام كنار زدن چوپانها از سر چاه براى گـرفـتـن حـق ايـن مـظـلومـان و كـشـيـدن دلو سـنـگـيـن يـك تنه از چاه فهميده بود، و امانت و درسـتـكاريش آن زمان روشن شد كه در مسير خانه شعيب راضى نشد دختر جوانى پيش روى او راه برود، چرا كه باد ممكن بود لباس او را جابجا كند.
بـعـلاوه از خـلال سـرگـذشـت صـادقـانـه اى كـه بـراى شـعـيـب نـقل كرد نيز قدرت او در مبارزه با قبطيان روشن مى شد و هم امانت و درستى او كه هرگز با جباران سازش نكرد، و روى خوش نشان نداد.
در ايـنـجـا شـعـيـب از پيشنهاد دخترش استقبال كرد، رو به موسى نموده چنين (گفت: من مى خـواهـم يـكـى از ايـن دو دخـتـرم را بـه هـمـسـرى تـو در آورم بـه ايـن شـرط كـه هـشـت سـال بـراى مـن كـار كنى )!(قال انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين على ان تاجرنى ثمانى حجج ) .
سپس افزود (و اگر هشت سال را به ده سال تكميل كنى محبتى كرده اى، اما بر تو واجب نيست )!(فان اتممت عشرا فمن عندك ) .
و بـه هـر حـال (مـن نـمـى خـواهـم كـار را بـر تـو مـشـكـل بگيرم، و انشاء الله به زودى خواهى ديد كه من از صالحانم )(و ما اريد ان اشق عليك ستجدنى ان شاء الله من الصالحين ) .
مـن بـه عـهـد و پـيـمـانم وفادارم و هرگز سختگيرى نخواهم كرد و با خير و نيكى با تو رفتار خواهم نمود.
در اطراف اين پيشنهاد ازدواج و مهريه و ساير خصوصيات آن سؤ الات بسيارى مطرح است كه در بحث نكاح ان شاء الله خواهد آمد.
مـوسـى بـه عـنـوان مـوافـقـت و قـبول اين عقد (گفت: اين قراردادى ميان من و تو باشد)(قال ذلك بينى و بينك ) .
البـتـه (هـر كـدام از ايـن دو مـدت (هـشـت سـال يـا ده سـال ) را انـجـام دهـم ظـلمى بر من نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم )(ايما الاجلين قضيت فلا عدوان على ) .
و بـراى مـحـكم كارى و استمداد از نام پروردگار افزود: (و خدا بر آنچه ما مى گوئيم شاهد و گواه است )(و الله على ما نقول وكيل ) .
و به همين سادگى موسى داماد شعيب شد!
1 - دو شرط اساسى براى مديريت صحيح
در جـمـله كـوتـاهـى كه در آيات فوق از زبان دختر شعيب در مورد استخدام موسى آمده بود مـهـمـتـريـن و اصـوليـتـرين شرايط مديريت به صورت كلى و فشرده خلاصه شده بود: قدرت و امانت.
بـديـهـى اسـت مـنـظـور از قـدرت تنها قدرت جسمانى نيست، بلكه مراد قدرت و قوت بر انجام مسئوليت است.
يـك پـزشـك قـوى و امـيـن پـزشـكـى اسـت كـه از كـار خـود آگـاهـى كافى و بر آن تسلط كامل داشته باشد.
يـك مـديـر قـوى كسى است كه حوزه ماموريت خود را به خوبى بشناسد، از (انگيزه ها) بـا خـبـر بـاشـد، در (بـرنـامـه ريـزى ) مـسلط و از ابتكار سهم كافى و در (تنظيم كـارها) مهارت لازم داشته باشد، (هدفها را روشن كند) و نيروها را براى رسيدن به هدف (بسيج ) نمايد.
در عين حال دلسوز و خيرخواه و امين و درستكار باشد.
آنها كه در سپردن مسئوليتها و كارها تنها به امانت و پاكى قناعت مى كنند به همان اندازه در اشتباهند كه براى پذيرش مسئوليت داشتن تخصص را كافى بدانند.
(مـتـخـصـصـان خـائن و آگاهان نادرست همان ضربه را مى زنند كه درستكاران نا آگاه و بى اطلاع )!
اگـر بـخـواهـيـم كـشـورى را تـخـريـب كـنـيم بايد كارها را به دست يكى از اين دو گروه بسپاريم: مديران خائن، و پاكان غير مدير و نتيجه هر دو يكى است!
مـنـطـق اسـلام ايـن است كه هر كار بايد به دست افرادى نيرومند و توانا و امين باشد، تا نـظـام جـامـعـه بـه سـامـان رسـد، و اگـر در عـلل زوال حـكـومـتـهـا در طـول تـاريـخ بـينديشيم مى بينيم عامل اصلى سپردن كار به دست يكى از دو گروه فوق بوده است.
جـالب ايـنـكـه در بـرنـامـه هـاى اسلامى در همه جا علم و تقوا در كنار هم قرار دارد، مرجع تـقـليـد بـايـد مـجـتـهـد و عـادل بـاشـد، قـاضـى و رهـبـر بـايـد مـجـتـهـد و (عادل ) باشد (البته در كنار اين دو شرط شرائط ديگرى نيز هست اما اساس و پايه، اين دو است (علم و آگاهى )، توام با (عدالت و تقوى )).
2 - پاسخ به چند سؤ ال در مورد ازدواج دختر شعيب با موسى
گـفـتـيم آيات فوق سؤ الات فراوانى را برانگيخته است كه بايد جواب همه را به طور فشرده بياوريم:
الف: آيـا از نـظـر فـقـهـى صـحيح است دخترى كه مى خواهد به ازدواج كسى در آيد دقيقا مـعـلوم نـبـاشـد بـلكـه بـه هـنـگـام اجراى صيغه عقد گفته شود يكى از اين دو دختر را به ازدواج تو درمى آورم.
(پـاسـخ ): معلوم نيست كه عبارت فوق به هنگام اجراى صيغه گفته شده باشد بلكه ظـاهـر ايـن اسـت كـه گـفـتگوى مقدماتى و به اصطلاح (مقاوله ) است تا بعد از موافقت موسى، طرفين يكديگر را انتخاب كنند و صيغه عقد جارى شود.
ب: آيا مى توان (مهر) را به صورت مجهول و مردد ميان كم و زياد قرار داد؟
(پـاسـخ ): از لحـن آيـه بـه خـوبـى بـرمـى آيـد كـه مـهـريـه واقـعـى هـشـت سـال خـدمـت كـردن بـوده اسـت و دو سـال ديـگـر مـطـلبـى بـوده اسـت موكول به اراده و ميل موسى.
ج: اصولا آيا مى توان (كار و خدمات ) را مهريه قرار داد؟ و چگونه مى توان با چنين همسرى هم بستر گرديد در حالى كه هنوز زمان پرداخت تمام مهريه او فرا نرسيده است و حتى قدرت بر پرداخت همه آن يكجا ندارد؟
(پـاسـخ ): هـيچ دليلى بر عدم جواز چنين مهرى وجود ندارد، بلكه اطلاقات ادله مهر در شـريـعـت مـا نـيـز هـر چـيـزى را كـه ارزش داشـتـه بـاشـد شامل مى شود، اين هم لزومى ندارد كه تمام مهر را يكجا بپردازند، همين اندازه كه تمام آن در ذمـه شـوهـر قـرار گـيـرد و زن مـالك آن شـود كـافـى اسـت، اصـل سـلامـت و استصحاب نيز حكم مى كند كه اين شوهر زنده مى ماند و توانائى بر اداء اين خدمت را دارد.
د: اصولا چگونه ممكن است خدمت كردن به پدر، مهر دختر قرار داده شود؟ مگر دختر كالائى است كه او را به آن خدمت بفروشند؟.
(پاسخ ): بدون شك شعيب از سوى دخترش در اين مسأله احراز رضايت نموده و وكالت داشـت كـه چـنين عقدى را اجرا كند، و به تعبير ديگر مالك اصلى در ذمه موسى، همان دختر شـعـيـب بود، اما از آنجا كه زندگى همه آنها به صورت مشترك و در نهايت صفا و پاكى مى گذشت و جدائى در ميان آنها وجود نداشت (همانگونه كه هم اكنون در بسيارى از خانواده هـاى قـديـمى يا روستائى ديده مى شود كه زندگى يك خانواده كاملا به هم آميخته است ) اين مساءله مطرح نبود، كه اداى اين دين چگونه بايد باشد، خلاصه اينكه مالك مهر تنها دختر است نه پدر و خدمات موسى نيز در همين طريق بود.
ه: مـهـريـه دخـتـر شـعـيـب مـهريه نسبتا سنگينى بوده، زيرا اگر به حساب امروز كار يك كـارگـر مـعـمولى را در يك ماه و يكسال محاسبه كنيم و سپس آن را در عدد 8 ضرب نمائيم مبلغ قابل ملاحظه اى مى شود.
(پـاسخ ): اولا اين ازدواج يك ازدواج ساده نبود بلكه مقدمه اى بود براى ماندن موسى در مـكتب شعيب، مقدمه اى بود براى اينكه موسى يك دانشگاه بزرگ را در اين مدت طولانى طى كند، و خدا مى داند كه در اين مدت موسى چه ها از (پير مدين ) فرا گرفت.
از ايـن گـذشته اگر موسى اين مدت را براى شعيب كار مى كرد، در عوض شعيب نيز تمام زنـدگـى او و هـمـسـرش را از هـمـين طريق تامين مى نمود، بنا بر اين اگر هزينه موسى و همسرش را از مزد اين كار كم كنيم مبلغ زيادى باقى نخواهد ماند و تصديق خواهيم كرد مهر ساده و سبكى بوده است!.
3 - ضـمنا از اين داستان استفاده مى شود آنچه امروز در ميان ما رائج شده كه پيشنهاد پدر و كـسـان دخـتـر را در مورد ازدواج با پسر عيب مى دانند درست نيست، هيچ مانعى ندارد كسان دختر شـخـصـى را كـه لايـق هـمسرى فرزندشان مى دانند پيدا كنند و به او پيشنهاد دهند هـمـانـگـونـه كه شعيب چنين كرد، و در حالات بعضى از بزرگان اسلام نظير آن ديده شده است.
4 - نـام دخـتـران شـعـيـب را (صفوره ) (يا صفورا) و (ليا) نوشته اند كه اولى با موسى ازدواج كرد.
(فـلمـا قـضـى مـوسـى الاجـل و سـار بـاهـله انـس مـن جـانـب الطـور نـارا قال لاهله امكثوا انى انست نارا لعلى اتيكم منها بخبر أو جذوة من النار لعلكم تصطلون) (29)(فلما أتاها نودى من شطى الواد الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة اءن يا موسى انى إنا الله رب العالمين) (30)(و أن ألق عـصـاك فـلمـا راهـا تـهـتـزكـانـهـا جـان ولى مـدبـرا و لم يـعـقـب يـمـوسـى أقبل و لا تخف انك من الامنين) (31)(اسـلك يـدك فـى جـيـبـك تـخـرج بـيـضـاء مـن غـير سوء و اضمم اليك جناحك من الرهب فذنك برهانان من ربك الى فرعون و ملايه انهم كانوا قوما فاسقين) (32)(قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف أن يقتلون) (33)(و أخـى هـارون هـو أفـصـح مـنـى لسـانـا فـارسـله مـعـى ردء ايـصـد قنى انى أخاف أن يكذبون) (34)(قـال سـنـشـد عـضـدك بـاخـيك و نجعل لكما سلطانا فلا يصلون اليكما باياتنا أنتما و من اتبعكما الغالبون) (35)
ترجمه:
29 - هـنـگـامـى كـه مـوسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده اش (از مدين به سـوى مـصر) حركت كرد از جانب طور آتشى ديد! به خانواده اش گفت: درنگ كنيد من آتشى ديـدم، مـى روم شـايـد خـبـرى بـراى شـمـا بـياورم، يا شعله اى از آتش، تا با آن گرم شويد.
30 - هـنـگـامـى كـه بـه سـراغ آتـش آمـد نـاگـهـان از ساحل راست وادى در آن سرزمين بلند و پر بركت از ميان يك درخت ندا داده شد كه اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانيان!.
31 - عـصـايت را بيفكن، هنگامى كه (عصا را افكند) نگاه كرد و ديد همچون مارى با سرعت حركت مى كند! ترسيد و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد! (به او گفته شد) برگرد و نترس تو در امان هستى!
32 - دسـتـت را در گـريـبـانـت فـرو بـر، هنگامى كه خارج مى شود سفيد و درخشنده است و بـدون عـيـب و نـقص، و دستهايت را بر سينه ات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود، ايـن دو بـرهـان روشـن از پـروردگـارت به سوى فرعون و اطرافيان اوست كه آنها قوم فاسقى هستند.
33 - عـرض كـرد: پـروردگـارا مـن از آنـهـا يـك تـن را كـشـتـه ام مـى تـرسـم مـرا بـه قتل برسانند.
34 - و برادرم هارون زبانش از من فصيحتر است، او را همراه من بفرست تا ياور من باشد
و مرا تصديق كند مى ترسم مرا تكذيب كنند.
35 - فرمود: بازوان تو را بوسيله برادرت محكم مى كنيم و براى شما سلطه و برترى قرار مى دهيم و به بركت آيات ما بر شما دست نمى يابند، شما و پيروانتان پيروزيد.
نخستين جرقه وحى!
در اينجا به هفتمين صحنه از اين داستان مى رسيم:
هـيـچـكـس دقـيـقـا نـمـى دانـد در ايـن ده سـال بـر مـوسـى چـه گـذشـت امـا بـدون شـك اين ده سـال از بـهـتـريـن سـالهاى عمر موسى بود، سالهائى گوارا، شيرين و آرامبخش سالهاى سازندگى و آمادگى براى يك ماموريت بزرگ.
در حـقـيقت ضرورت داشت كه موسى (عليهالسلام ) يك دوران دهساله را در غربت و در كنار يك پيامبر بزرگ بگذارند و شبانى كند، تا اگر خوى كاخنشينى بر فكر و جان او اثر گذاشته است به كلى شستشو شود، موسى بايد در كنار كوخنشينان باشد، از دردهاى آنها آگاه گردد و براى مبارزه با كاخنشينان آماده شود.
از سوى ديگر موسى بايد زمان طولانى براى تفكر در اسرار آفرينش، و خودسازى در اختيار داشته باشد، كجا بهتر از بيابان مدين؟ و كجا بهتر از خانه شعيب بود؟
مـامـوريـت يـك (پـيـامـبر اولوا العزم ) ساده نيست كه به آسانى بتوان عهده دار آن شد، بـلكـه مـى تـوان گفت ماموريت موسى بعد از پيامبر اسلام در ميان پيامبران از يك نظر از هـمـه سـنـگـيـنـتـر بـود، مـبـارزه بـا بـزرگترين جباران روى زمين كردن و به اسارت قوم بـزرگى پايان بخشيدن، و آثار فرهنگ اسارت را از روح آنها شستشو دادن كار آسانى نيست.
در تورات و همچنين در روايات اسلامى آمده كه شعيب براى قدردانى از زحمات موسى قرار گـذاشـتـه بـود گـوسـفـنـدانـى كـه با علائم مخصوصى متولد مى شوند به او ببخشد، اتـفـاقـا در آخـريـن سـال كـه مـوسى عزم داشت با شعيب خدا حافظى كند و به سوى مصر بازگردد، تمام يا غالب نوزادان گوسفند با همان ويژگى متولد شدند. و شعيب نيز با كمال ميل آنها را به موسى داد.
بديهى است موسى به اين قانع نيست كه تا پايان عمر شبانى كند - هر چند محضر شعيب بـراى او بـسـيـار مـغـتـنم بود - او بايد به يارى قوم خود بشتابد كه در زنجير اسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بيخبرى غوطه ورند.
او بـايـد بـه بـى عـدالتـيـهـا در مـصـر پـايـان بـخـشـد، بـتـهـا را بـشكند، طاغوتيان را ذليـل، و مـظـلومـان را بـه يارى خدا عزيز كند و يك احساس درونى موسى را به اين سفر تشويق مى كرد.
سرانجام اثاث و متاع و گوسفندان خود را جمع آورى كرد و بار سفر را بست.
ضـمـنـا از تـعـبير به (اهل ) كه در آيات متعددى از قرآن آمده استفاده مى شود كه موسى غير از همسرش در آنجا فرزند يا فرزندانى همراه داشت، روايات اسلامى نيز اين معنى را تـاييد مى كند و در تورات در سفر خروج به آن تصريح شده است، بعلاوه همسرش در آن موقع باردار بود.
او بـه هـنـگـام بـازگـشـت، راه را گـم كـرد و شـايـد بـه ايـن دليل بود كه براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام از بيراهه مى رفت.
به هر حال قرآن در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (هنگامى كه موسى مدت خود را به پـايـان رسـانـيـد و هـمـراه خـانواده اش حركت كرد، از جانب طور آتشى ديد)!(فلما قضى موسى الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا) .
(بـه خانواده اش گفت: همينجا درنگ كنيد، من آتشى ديدم، مى روم شايد خبرى براى شما بـيـاورم، يـا شـعـله اى از آتـش، تـا بـا آن گـرم شـويـد)(قال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون ) .
(آنـسـت ) از ماده (ايناس ) به معنى مشاهده كردن و ديدن تواءم با يكنوع آرامش و انس است، (جذوة ) به معنى قطعه اى از آتش است، و بعضى گفته اند به قطعه بزرگى از هيزم گفته مى شود.
از جمله (آتيكم بخبر) (خبرى بياورم ) استفاده مى شود كه او راه را گم كرده بود، و از جمله(لعلكم تصطلون ) بدست مى آيد كه شبى بود سرد و ناراحت كننده.
در آيه سخنى از وضع همسر موسى به ميان نيامده، ولى مشهور در تفاسير و روايات اين اسـت كه او باردار بود و در آن لحظه درد زائيدن به او دست داد، و موسى از اين نظر نيز نگران بود.
(هنگامى كه به سراغ آتش آمد (ديد آتشى است نه همچون آتشهاى ديگر خالى از حرارت و سـوزنـدگـى، يـكـپـارچـه نـور و صـفـا، در هـمـيـن حـال كـه مـوسـى سـخـت در تـعـجـب فـرو رفـتـه بـود) نـاگـهـان از ساحل راست وادى در آن سرزمين بلند و پر بركت از ميان يك درخت ندا داده شد كه اى موسى منم خداوند پروردگار عالميان )!(فلما اتاها نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله رب العالمين ) .
(شـاطـى ء) بـه مـعـنـى سـاحـل و (وادى ) بـه مـعـنـى (دره ) يـا (محل عبور سيلاب )
و (ايـمن ) به معنى راست و صفت است براى (شاطى ) و (بقعه ) به معنى قطعه زمينى است كه نسبت به اطرافش مشخص است.
بـدون شـك خـداونـد قدرت دارد امواج صوتى را در هر چيز بخواهد بيافريند در اينجا در مـيان درخت ايجاد كرد، چرا كه مى خواهد با موسى سخن بگويد، و موسى جسم است و داراى گـوش، و نـيـازمـنـد بـه امـواج صـوتـى، البته بسيارى اوقات پيامبران از طريق الهام درونـى وحـى را مـى گـرفـتـنـد، و گـاه در خـواب، ولى گاهى نيز از طريق شنيدن امواج صـوتـى بـوده اسـت، و بـه هر حال به هيچوجه جاى اين توهم نيست كه براى خدا جسمى قائل شويم.
در بـعـضـى از روايـات آمـده كه موسى هنگامى كه نزديك آتش رسيد دقت كرد ديد از درون شاخه سبزى آتش مى درخشد، و لحظه به لحظه پرفروغتر و زيباتر مى شود با شاخه كوچكى كه در دست داشت خم شد تا كمى از آن بر گيرد، آتش به سوى او آمد وحشت كرد و عـقـب رفـت! گـاه او بـه سـوى آتـش مـى آمـد و گـاه آتـش به سوى او كه ناگهان ندائى بـرخـاسـت و بـشـارت وحـى بـه او داد، و بـه ايـن تـرتـيـب از قـرائن غـيـر قابل انكار براى موسى روشن شد كه اين ندا نداى الهى است و نه غير آن.
امـا بـا تـوجـه بـه مـامـوريـت بـزرگ و سـنگينى كه موسى بر عهده دارد بايد معجزاتى بزرگ به تناسب آن از سوى خدا در اختيارش قرار داده شود كه به دو قسمت مهم آن در اين آيات اشاره شده است:
نخست اينكه (به موسى ندا داده شد كه عصايت را بيفكن، و موسى عصا را افكند، هنگامى كـه بـه آن نـگـاه كـرد ديـد هـمـچـون مارى است كه با سرعت و شدت حركت مى كند، موسى ترسيد و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد)!(و ان الق عصاك فلما رآها تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب ) .
روزى كـه مـوسـى ايـن عصا را براى خود انتخاب كرد تا هنگام خستگى بر آن تكيه كند و بـراى گـوسـفـنـدان برگهاى درختان را بريزد باور نمى كرد كه در درونش چنين قدرت بـزرگـى به فرمان خدا نهفته باشد، و اين عصاى ساده چوپانى كاخهاى بيدادگران را بـلرزه درآورد، و چـنـيـن اسـت مـوجـودات ايـن جـهان كه گاه در نظر ما كوچكند اما استعدادهاى بزرگى در درون نهفته دارند كه به فرمان خدا آشكار مى گردد.
در ايـن هـنـگام بار ديگر موسى ندا را شنيد كه به او مى گويد: (برگرد و نترس تو در امان هستى )!(اقبل و لا تخف انك من الامنين ) .
(جان ) در اصل به معنى موجود ناپيدا است و به مارهاى كوچك (جان ) گفته مى شود چون به صورت ناپيدائى از لابلاى علفها و شيارهاى زمين مى گذرند البته در بعضى ديـگـر از آيـات قرآن تعبير به (ثعبان مبين ) (اژدهاى آشكار) شده است (سوره اعراف - 107 و شعراء - 32) و سابقا گفته ايم اين تفاوت تعبيرها ممكن است بيانگر حالات مختلف آن مـار بـاشـد كـه در آغـاز كـوچـك بـود، و بـعـد بـه صورت اژدهائى عظيم درمى آمد، اين احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه مـوسـى نـخـستين بار كه در وادى طور آن را ديد به صورت كوچكترى بود و در مراحل بعد بزرگتر.
بـه هـر حال موسى مى بايست به اين حقيقت آشنا شود كه در محضر پروردگار امنيت مطلق حكمفرما است، آنجا جاى ترس و خوف نيست.
مـعـجـزه نـخـسـتـين آيتى از وحشت بود، سپس به او دستور داده مى شود كه به سراغ معجزه ديـگـرش بـرود كـه آيـتـى از نـور و امـيـد اسـت و مـجـمـوع آن دو تـركـيبى از (انذار) و (بشارت ) خواهد بود، به او فرمان داده شد (دست خود را در - گريبانت كن و بيرون آور، هـنگامى كه خارج مى شود سفيد و درخشنده است، بدون عيب و نقص )(اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضاء من غير سوء) .
ايـن سـفـيـدى و درخـشـندگى بر اثر بيمارى برص و مانند آن نبود، نورى بود الهى كه كاملا تازگى داشت.
مشاهده اين خارق عادات عجيب، در آن شب تاريك و در آن بيابان خالى، موسى را سخت تكان داد، و بـراى ايـنـكـه آرامـش خويش را باز يابد دستور ديگرى به او داده شد و دستور اين بود: (دستهايت را بر سينه ات بگذار تا قلبت آرامش خود را باز يابد)(و اضمم اليك جناحك من الرهب ) .
بعضى نيز گفته اند اين جمله كنايه از لزوم قاطعيت و عزم راسخ در اداى مسئوليت رسالت و عدم ترس و وحشت از هيچ مقام و هيچ قدرت است.
بـعـضـى نـيـز احـتـمـال داده انـد كـه مـوسـى هـنـگـامـى كـه عـصـا تـبـديل به مار شد دست خود را گشود تا از خويشتن دفاع كند اما خداوند به او دستور داد دستت را جمع كن و نترس نيازى به دفاع نيست!.
تـعـبـيـر (جـنـاح ) (بـال ) بجاى دست، تعبير زيبائى است كه شايد هدف از آن تشبيه حـالت آرامـش انـسـان بـه حـالت پـرنـده اى بـاشـد كـه بـه هـنـگـام مـشـاهـده امـر وحـشتناك بـال و پـر مـى زنـد امـا وقـتـى آرامـش خـود را بـاز يـافـت بال و پر خود را جمع مى كند.
سپس همان ندا به موسى گفت: (اين دو دليل روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطـرافـيـان او اسـت كـه آنـهـا قـوم فـاسـقـى بوده و هستند)(فذانك برهانان من ربك الى فرعون و ملائه انهم كانوا قوما فاسقين ) .
آرى ايـن گـروه از طـاعـت پـروردگـار خارج شده اند، و طغيان را به حد اعلى رسانده اند، وظيفه تو است كه آنها را نصيحت كنى و اندرز گوئى، و اگر مؤثر نشد با آنها مبارزه نمائى.
در ايـنـجـا مـوسى (عليهالسلام ) به ياد حادثه مهم زندگيش در مصر افتاد، حادثه كشتن مرد قبطى و بسيج نيروهاى فرعونى براى تلافى خون او، گرچه موسى به خاطر حـمـايـت مـظـلومـى با اين ظالم گلاويز شده بود ولى اينها در منطق فرعون معنى نداشت او هـنـوز هـم تـصـمـيـم دارد اگـر مـوسـى را پـيـدا كـنـد بـدون چـون و چـرا بـه قتل برساند.
لذا در ايـنـجـا (عـرض مـى كند: پروردگارا! من از آنها يكنفر را كشته ام، مى ترسم به تـلافـى خـون او مـرا بـه قـتـل بـرسـانـنـد و ايـن مـامـوريـت نـاتـمـام بـمـانـد)(قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون ) .
از ايـن گـذشته من تنها هستم و زبانم آنقدر فصيح نيست، (برادرم را نيز با من بفرست كـه زبـانـش از من گوياتر است، تا مرا يارى و تصديق كند، من از اين بيم دارم كه تنها بـمانم و تكذيبم كنند) (و اين كار بزرگ به انجام نرسد)(و اخى هارون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون ) .
(افـصـح ) از ماده (فصيح ) در اصل به معنى خالص بودن چيزى است، و به سخن خـالص و گـويـا كـه خـالى از هـر گـونـه حـشـو و زوائد باشد فصيح گفته مى شود و (ردء) به معنى معين و ياور است.
به هر حال از آنجا كه اين ماموريت بسيار بزرگ و سنگين بود و موسى مى خواست هرگز با شكست مواجه نشود اين تقاضا را از خداوند بزرگ كرد.
خداوند نيز دعوت او را اجابت كرد، و به او اطمينان كافى داد و فرمود: (ما بازوان تو را بـه وسـيـله بـرادرت (هـارون ) مـحـكـم مـى كـنـيـم )(قال سنشد عضدك باخيك ) .
(و بـراى شـمـا در تـمـام مـراحـل سـلطـه و بـرتـرى قـرار مـى دهـيـم )(و نجعل لكما سلطانا) .
كاملا مطمئن باشيد، (آنها هرگز به شما دست پيدا نمى كنند، و به بركت آيـات بـه شـمـا دسـت نـمـى يـابـند و بر شما پيروز نمى شوند)(فلا يصلون اليكما باياتنا) .
بلكه (شما و پيروانتان غالب و پيروزيد)(انتما و من اتبعكما الغالبون ) .
چـه نـويـد بزرگى؟ و چه بشارت عظيمى؟ نويد و بشارتى كه قلب موسى را گرم و عـزم او را جـزم و اراده او را مـحـكم و آهنين ساخت كه اثرات روشن آن را در فرازهاى آينده از اين داستان خواهيم ديد.
(فلما جأهم موسى باياتنا بينات قالوا ما هذا الا سحر مفترى و ما سمعنا بهذا فى أبائنا الاولين) (36)(و قـال مـوسـى ربـى أعـلم بـمـن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عاقبة الدار انه لا يفلح الظالمون) (37)
ترجمه:
36 - هـنـگامى كه موسى با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد گفتند: اين چيزى جز سحر نيست كه به دروغ به خدا بسته شده، ما هرگز چنين چيزى در نياكان خود نشنيده ايم!
37 - مـوسـى گـفـت: پـروردگـار مـن از حـال كـسـانـى كـه هدايت را از نزد او آورده اند، و كسانى كه سرانجام سراى دنيا و آخرت از آن آنهاست آگاهتر است، مسلما ظالمان رستگار نخواهند شد.
موسى در برابر فرعون
در اينجا با هشتمين صحنه از اين ماجراى بزرگ روبرو مى شويم.
مـوسـى (عليهالسلام ) فرمان نبوت و رسالت در آن شب تاريك و در آن سرزمين مقدس از خـداونـد دريـافت نمود، به مصر آمد و برادرش هارون را با خبر ساخت و پيام اين رسالت بـزرگ را بـه او رسانيد، هر دو به سراغ فرعون رفتند، و بعد از زحمت زياد توانستند بـا شـخـص او روبرو شوند، در حالى كه اطرافيان و خاصانش گرداگرد او را گرفته بـودنـد، مـوسـى (عليهالسلام ) دعـوت الهـى را به آنها ابلاغ كرد، اكنون ببينيم عكس العمل آنها در برابر پيام حق چه بود؟
قـرآن در نـخستين آيات مورد بحث مى گويد: (هنگامى كه موسى با معجزات روشن ما به سـراغ آنـها آمد، آنها گفتند: اين چيزى جز سحر نيست كه به دروغ به خدا بسته شده است )!(فلما جائهم موسى باياتنا بينات قالوا ما هذا الا سحر مفترى ) .
(مـا هـرگـز چـنـيـن چـيـزى را در نـيـاكان خود نشنيده ايم )!(و ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولين ) .
آنـهـا در بـرابـر مـعـجـزات بـزرگ مـوسـى بـه هـمـان حـربـه اى مـتـوسـل شـدند كه همه جباران و گمراهان در طول تاريخ در برابر معجزات انبياء به آن مـتـوسـل مـى شدند حربه سحر، چرا كه آن خارق عادت بود و اين هم خارق عادت، لكن اين كجا و آن كجا)؟!
ساحران، افراد منحرف و دنياپرستى هستند كه اساس كارشان بر تحريف حقايق است، و بـا ايـن نـشانه به خوبى مى توان آنها را شناخت، در حالى كه دعوت انبياء و محتواى آن گواه صدق معجزات آنها است.
وانـگـهـى سـاحـران چـون بـه نـيـروى بـشـرى مـتـكى هستند هميشه كارشان محدود است، اما پيامبران كه از نيروى الهى بهره مى گيرند، معجزاتشان عظيم و نامحدود.
تعبير به (آيات بينات ) كه اشاره به معجزات موسى است از اين جهت به صيغه جمع آمـده كـه مـمـكـن اسـت مـوسى علاوه بر اين دو معجزه، معجزات ديگرى هم به آنها ارائه داده بـاشـد، و يـا هـر يـك از ايـن دو مـعـجـزه خـود تـركـيـبـى از مـعـجـزه هـاى مـتـعـدد بـوده: تـبـديـل شـدن عـصـا بـه مـار عـظـيـم مـعـجـزهـاى اسـت، و بـازگـشـت آن بـه حـال اول مـعـجـزه اى ديگر، و همچنين درخشندگى دست موسى در يك لحظه معجزه اى است، و بازگشتش به حال اول معجزهاى ديگر!.
تـعبير به (مفترى ) از ماده (فريه ) به معنى تهمت و دروغ از اين نظر است كه مى خواستند بگويند: موسى اين نسبت را به دروغ بر خدا بسته!
تـعـبـيـر بـه ايـنـكـه مـا هـرگـز چـنـيـن چـيـزى را در نـيـاكـان خـود نـشـنـيـده ايـم بـا اينكه قبل از موسى، آوازه دعوت نوح و ابراهيم و يوسف در آن سرزمين پيچيده بود يا به خاطر فـاصـله زيـاد و بـعـد عـهد و يا به خاطر اين است كه مى خواهند بگويند نياكان ما نيز در مقابل چنين دعوتهائى هرگز تسليم نشده اند.
امـا مـوسـى در پـاسـخ آنـهـا بـا لحـن تـهـديـدآمـيـزى چـنـيـن (گـفـت: پـروردگـار مـن از حـال كـسـانـى كه هدايت را از نزد او براى مردم مى آورند آگاهتر است، و همچنين از كسانى كـه سـرانـجـام سـراى دنـيـا و آخـرت از آنـهـا اسـت )(و قال موسى ربى اعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تكون له عاقبة الدار) .
اشـاره بـه ايـنكه خدا به خوبى از حال من آگاه است، هر چند شما مرا متهم به دروغ كنيد، چـگـونـه مـمـكـن است خدا چنين خارق عادتى در اختيار دروغگوئى قرار دهد كه مايه گمراهى بـنـدگـانـش شـود، ايـنـكـه خـدا بـاطـن مـرا مـى دانـد و ايـن امـكـان را بـه مـن داده بـهـتـرين دليل بر حقانيت دعوت من است.
از اين گذشته دروغگو تنها مدت كوتاهى مى تواند به كار خود ادامه دهد و عاقبت پرده از روى اعـمـالش برداشته مى شود، شما منتظر بمانيد تا ببينيم عاقبت كار و پيروزى از آن كيست، و شكست از آن كى؟
مـطـمـئن باشيد اگر من دروغگو باشم ظالم هستم، (و ظالم هرگز رستگار نخواهد شد)(انه لا يفلح الظالمون ) .
ايـن تـعبير شبيه تعبير ديگرى است كه در آيه 69 سوره طه آمده است: و لا يفلح الساحر حيث آتى: (ساحر هر كجا برود رستگار نخواهد شد)!
ايـن جـمـله ضمنا ممكن است اشاره اى به وضع فرعونيان لجوج و مستكبر باشد كه شما از وضـع معجزات من به حقانيت دعوتم پى برده ايد اما ظالمانه با من مخالفت مى كنيد، ولى بدانيد پيروز نخواهيد شد و عاقبت از آن من است نه از آن شما.
تـعـبير به (عاقبة الدار) ممكن است اشاره به سرانجام دار دنيا يا دار آخرت و يا هر دو باشد، البته معنى سوم جامعتر و مناسبتر به نظر مى رسد.
موسى با اين بيان منطقى و مؤ دبانه شكست و ناكامى آنها را در اين دنيا و جهان ديگر به آنها گوشزد كرد.
(و قـال فـرعـون يـا ايـهـا المـلا مـا عـلمـت لكـم مـن اله غـيـرى فاوقد لى يا هامان على الطين فاجعل لى صرحا لعلى أطلع الى اله موسى و انى لا ظنه من الكاذبين) (38)(و استكبر هو و جنوده فى الا رض بغير الحق و ظنوا أنهم الينا لا يرجعون) (39)(فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم فانظر كيف كان عاقبة الظالمين) (40)(و جعلناهم أئمة يدعون الى النار و يوم القيمة لا ينصرون) (41)(و أتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيامة هم من المقبوحين) (42)
ترجمه:
38 - فـرعـون گـفـت: اى جمعيت (درباريان!) من خدائى جز خودم براى شما سراغ ندارم! (امـا بـراى تـحـقـيـق بـيـشـتـر) اى هـامـان آتـشـى بـر گل بيفروز! (و آجرهاى محكم بساز) و براى من برج بلندى ترتيب ده، تا از خداى موسى خبر گيرم هر چند من گمان مى كنم او از دروغگويان است!
39 - (سـرانـجام ) فرعون و لشكريانش به ناحق در زمين استكبار كردند، و پنداشتند به سوى ما باز نمى گردند.
40 - مـا نـيـز او و لشـكريانش را گرفتيم و به دريا افكنديم، اكنون بنگر پايان كار ظالمان چه شد؟
41 - و مـا آنـهـا را پـيـشـوايـانـى كـه دعوت به آتش (دوزخ ) مى كنند قرار داديم، و روز رستاخيز يارى نخواهند شد.
42 - در اين دنيا لعنت پشت سر لعنت نصيب آنها كرديم، و روز قيامت از زشت رويانند.
ببين سرانجام كار ظالمان چه شد؟!
در ايـنـجـا بـا نهمين صحنه از اين تاريخ پرماجرا و آموزنده مواجه مى شويم و آن صحنه سازى فرعون بوسيله ساختن برج معروفش براى بيرون كردن موسى از ميدان است.
مـى دانيم يكى از سنتهاى سياستبازان كهنه كار اين است كه هرگاه حادثه مهمى بر خلاف مـيـل آنـهـا واقـع شـود براى منحرف ساختن افكار عمومى از آن فورا دست به كار آفريدن صـحـنـه تـازه اى مـى شـونـد كـه افـكار توده ها را به خود جلب و از آن حادثه نامطلوب منحرف و منصرف كنند.
بـه نـظـر مـى رسد كه داستان ساختن برج عظيم بعد از ماجراى مبارزه موسى با ساحران بوده، چرا كه از سوره مؤ من در قرآن مجيد استفاده مى شود كه اين كار در هنگامى بود كه فـرعـونـيـان نـقـشـه قـتـل مـوسـى را مـى كـشـيـدنـد، و مـؤ مـن آل فـرعـون بـه دفـاع از او بـرخـاسـتـه بـود. و مـى دانـيـم قـبـل از مـبـارزه موسى (عليهالسلام ) با ساحران چنين سخنى در كار نبود، بلكه برنامه تـحـقـيـق در باره موسى و كوبيدن او از طريق ساحران در جريان بود. و از آنجا كه قرآن مجيد جريان مبارزه موسى را با ساحران در سوره هاى طه و اعراف و يونس و شعراء بيان كرده است در اينجا از بيان آن صرفنظر نموده، تنها به مسأله بناى برج پرداخته كه تنها در اين سوره و سوره مؤ من مطرح شده است.
بـه هـر حـال آوازه پـيـروزى موسى (عليهالسلام ) بر ساحران در سراسر مصر پيچيد، ايمان آوردن ساحران به موسى نيز مزيد بر علت شد، موقعيت حكومت فرعونيان سخت به خـطـر افـتـاد احـتمال بيدار شدن توده هاى در بند بسيار زياد بود، بايد افكار عمومى را بـه هـر قـيمتى كه هست از اين مساءله منحرف ساخت و يك سلسله مشغوليات ذهنى كه در عين حـال تـواءم بـا بـذل و بـخـشـش دسـتـگـاه حـكـومـت بـاشـد و مـردم را بـتـوانـد اغفال و تحميق كند فراهم ساخت.
فرعون در اين زمينه به مشورت نشست، و در نتيجه فكرش به چيزى رسيد كه در نخستين آيه مورد بحث آمده است: (فرعون گفت: اى گروه اطرافيان و درباريان! من خدائى غير از خودم براى شما سراغ ندارم )!(و قال فرعون يا ايها الملا ما علمت لكم من اله غيرى ) .
خداى زمينى مسلما منم! و اما خداى آسمان دليلى بر وجود او در دست نيست، اما من احتياط را از دسـت نـمـى دهـم و بـه تحقيق مى پردازم! سپس رو به وزيرش هامان كرد گفت: (هامان! آتشى برافروز بر خشتها) (و آجرهاى محكمى بساز)(فاوقد لى يا هامان على الطين ) .
(سـپـس قـصـر و برجى بسيار مرتفع براى من بساز، تا بر بالاى آن روم، و خبرى از خـداى مـوسـى بـگـيـرم!، هـر چند من باور نمى كنم او راستگو باشد، و فكر مى كنم او از دروغگويان است )!(فاجعل لى صرحا لعلى اطلع الى اله موسى و انى لاظنه من الكاذبين ) .
چـرا فـرعـون نـامـى از آجـر نـبـرد و بـا جـمـله آتـشـى بـر گـل (خـشـت ) بيفروز قناعت كرد؟ بعضى مى گويند دليلش اين است كه تا آن زمان ساختن آجـر مـعـمـول نـشـده بـود، و ايـن كـار بـه ابـتكار فرعونيان صورت گرفت در حالى كه بعضى ديگر معتقدند اين طرز بيان يكنوع بيان متكبرانه و موافق سنت جباران بوده است.
بعضى نيز گفته اند كلمه (آجر) تعبير فصيحى نيست كه قرآن آن را به كار برد، لذا بجاى آن چنين تعبيرى را آورده است.
در ايـنـجـا جـمـعـى از مـفـسـران مـانـند (فخر رازى ) و (آلوسى ) به بيان اين سخن پـرداخـتـه انـد كـه آيـا بـه راسـتى فرعون اين دستور خود را در زمينه ساختن كاخ آسمان خراشش عملى ساخت يا نه؟
ظـاهـرا چـيـزى كـه فكر اين مفسران را به خود مشغول داشته اين است كه به هيچ حساب اين كار عاقلانه نبوده است، مگر مردم بالاى كوهها نرفته بودند و منظره آسمان را همانگونه كـه بـر روى زمـيـن اسـت نـديـده بـودنـد؟ كـاخى كه به دست بشر ساخته مى شود از كوه مـرتـفـعـتـر اسـت؟ كـدام احـمق باور مى كرد كه از بالاى چنين كاخى بتوان به آسمان دست يافت؟!
ولى آنـها كه چنين مى انديشند از اين نكته غافلند كه اولا سرزمين مصر كوهستانى نبود، و از ايـن گـذشـتـه سـاده لوحى توده هاى مردم آن زمان را فراموش كرده اند كه چگونه ممكن بـود آنـهـا را با اين مسائل اغفال كرد و فريب داد؟ حتى در عصر و زمان ما كه به اصطلاح عصر علم و دانش است مسائلى مى بينيم كه شباهت به اين فريب و نيرنگها دارد.
به هر حال طبق بعضى از تواريخ، (هامان ) دستور داد تا زمين وسيعى براى اين كاخ و بـرج بـلنـد در نـظـر گـيـرنـد، و پـنـجـاه هـزار مـرد بـنـاء و مـعـمـار بـراى ايـن كـار گـسـيـل داشـت، و هـزاران نـفـر كـارگـر بـراى فـراهـم آوردن وسـائل كـار مـامـور كـرد، درهـاى خـزانـه را گـشـود و امـوال زيـادى در اين راه مصرف كرد و كارگران زيادى به كار گمارد، به طورى كه در همه جا سر و صداى اين برج عظيم پيچيد.
هـر قـدر ايـن بـنا بالاتر و بالاتر مى رفت، مردم بيشتر به تماشاى آن مى آمدند، و در انتظار اين بودند كه فرعون با اين بنا چه خواهد كرد.
بنا بقدرى بالا رفت كه بر تمام اطراف مسلط شد، بعضى نوشته اند معماران آنرا چنان ساختند كه از پله هاى مارپيچ آن مرد اسب سوارى مى توانست بر فراز برج قرار گيرد!
هـنـگامى كه ساختمان به اتمام رسيد، و بيش از آن توان بالا بردن آن را نداشتند، روزى فـرعـون بـا تـشـريـفاتى به آنجا آمد، و شخصا از برج عظيم بالا رفت هنگامى كه بر فـراز برج رسيد نگاهى به آسمان كرد و منظره آسمان را همانگونه ديد كه از روى زمين صاف معمولى مى ديد، كمترين تغيير و دگرگونى وجود نداشت!.
مـعـروف اسـت تـيـرى به كمان گذاشت به آسمان پرتاب كرد تير بر اثر اصابت به پـرنـده اى، و يـا طبق توطئه قبلى خودش خون آلود بازگشت فرعون از آنجا پائين آمد و به مردم گفت: برويد و فكرتان راحت باشد خداى موسى را كشتم!.
حتما گروهى از ساده لوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حكومت وقت اين خبر را باور كردند و در هـمـه جـا پـخـش نـمـودنـد، و از آن سـرگـرمـى تـازه اى بـراى اغفال مردم مصر ساختند.
اين را نيز نقل كرده اند كه اين بنا دوامى نياورد (و طبعا هم نبايد دوام بياورد) آرى اين بنا در هـم شـكـسـت و ويـران شـد و گـروهـى را از مـيـان بـرد، و در ايـنـجـا داسـتانهاى ديگرى نـقـل كـرده انـد كـه چـون اصـالت آنـهـا روشـن نـبـود از نقل آنها صرفنظر شد.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه فرعون در اين سخنش (ما علمت لكم من اله غيرى ) (من غير از خودم خـدائى بـراى شـمـا سراغ ندارم!) نهايت شيطنت را به خرج مى دهد الوهيت خود را مسلم مى شمرد و بحث را تنها در اين قرار مى دهد آيا غير از او خداى ديگرى هست يا نه؟!
سپس به خاطر عدم وجود دليل آن را نيز نفى مى كند.
و در مرحله سوم براى اقامه دليل بر عدم وجود خدائى ديگر داستان برج عظيم را به ميان مى آورد!
همه اينها نشان مى دهد كه او به خوبى مطالب را مى دانست، اما براى تحميق مردم مصر و حفظ موقعيت خويش با الفاظ بازى مى كرد.
قـرآن سـپـس بـه اسـتـكـبار فرعون و فرعونيان و عدم تسليم آنها در برابر (مبدء) و (مـعـاد) كـه ريـشـه جـنـايـات آنـهـا نـيـز از انـكـار هـمـيـن دو اصـل سـرچشمه مى گرفت پرداخته چنين مى گويد: (فرعون و لشكريانش به ناحق در زمين استكبار كردند (و خدا را كه آفريننده بزرگ زمين و آسمان است انكار نمودند) و گمان كـردنـد كـه قيامتى در كار نيست، و به سوى ما باز نمى گردند)(و استكبر هو و جنوده فى الارض بغير الحق و ظنوا انهم الينا لا يرجعون ) .
انـسـان ضـعـيفى كه گاهى قادر به دور كردن پشه اى از خود نيست، و گاه يك موجود ذره بـيـنـى بـه نـام مـى كـرب نـيرومندترين افراد او را به زير خاك مى فرستد چگونه مى تواند خود را بزرگ معرفى كند و دعوى الوهيت نمايد؟!
در حديث معروف قدسى آمده است كه خداوند مى فرمايد: الكبرياء ردائى، و العظمة ازارى، فمن نازعنى واحدا منهما القيته فى النار!:
(بزرگى رداى من است و عظمت لباسى است كه به قامت كبريائى من دوخته شده، هر كس در اينها با من منازعه كند او را به دوزخ مى افكنم )!.
بـديـهـى اسـت خـدا نـيـازى بـه ايـن تـوصـيـفـها ندارد مهم اين است كه طغيانگرى انسان و جنايتگرى او زمانى شروع مى شود كه خود را گم مى كند و باد كبر و غرور مغز او را پر سازد.
اما ببينيم سرانجام اين كبر و غرور به كجا رسيد، قرآن مى گويد: (ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا پرتاب كرديم )!(فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم ) .
آرى مـرگ آنـهـا را بـه دسـت عـامـل حـيـاتـشـان سـپـرديـم، و نـيـل را كـه رمـز عـظـمـت و قـدرت آنـهـا بـود بـه گـورسـتـانـشـان مبدل ساختيم!
جالب اينكه تعبير به (نبذناهم ) مى كند از ماده (نبذ) (بر وزن نبض ) كه به معنى دور افـكـنـدن اشياء بى ارزش و بيمقدار است راستى انسان خودخواه مستكبر و جانى و جبار چـه ارزشـى مـى تـواند داشته باشد؟، آرى ما اين موجودات بى ارزش را از جامعه انسانى طرد كرديم و صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك ساختيم.
و در پايان آيه روى سخن را به پيامبر اسلام كرده مى فرمايد: (ببين عاقبت كار ظالمان چگونه بود)؟(فانظر كيف كان عاقبة الظالمين ) .
اين نگاه با چشم ظاهر نيست كه با چشم دل است، و اين تعبير مخصوص ظالمان ديروز نيست كه ستمگران امروز نيز سرنوشتى جز اين ندارند!
بعد مى افزايد (ما آنها را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه دعوت به دوزخ مى كنند و روز قـيـامـت هـيـچـكـس بـه يـارى آنها نمى آيد)!(و جعلناهم ائمة يدعون الى النار و يوم القيامة لا ينصرون ) .
ايـن تـعـبير براى بعضى از مفسران مشكلى ايجاد كرده كه چگونه ممكن است خداوند كسانى را پـيـشـوايـان باطل قرار دهد؟ كار او دعوت به خير و مبعوث ساختن امامان و پيشوايان حق است نه باطل.
ولى ايـن مـطـلب پـيـچـيـده اى نـيـسـت، زيـرا اولا: آنـهـا سـردسـتـه دوزخيانند و هنگامى كه گروههائى از دوزخيان به سوى آتش حركت مى كنند آنها پيشاپيش آنـان در حـركـتـنـد، هـمـانـگـونـه كـه در ايـن جـهـان ائمـه ضـلال بودند در آنجا نيز پيشوايان دوزخند كه آن جهان تجسم بزرگى است از اين جهان!.
ثـانـيـا: ائمـه ضلال بودن در حقيقت نتيجه اعمال خود آنها است، و مى دانيم تاثير هر سبب بـه فـرمـان خـدا اسـت آنها خطى را پيش گرفتند كه به امامت گمراهان منتهى مى شد، اين وضع آنها در رستاخيز.
باز براى تاءكيد بيشتر قرآن چهره آنها را در دنيا و آخرت چنين ترسيم مى كند: (در اين دنـيا لعنتى پشت سر لعنت نصيب آنها كرديم، و در روز قيامت آنها از زشت چهرگان و سيه رويانند)(و اتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة و يوم القيامة هم من المقبوحين ) .
لعنت خدا كه همان طرد از رحمت است، و لعنت فرشتگان و مؤ منان كه نفرين است هر صبح و شـام و هر وقت و بى وقت نثار آنها مى شود، گاهى در عموم لعن ظالمان و مستكبران داخلند، و گاه بالخصوص مورد لعن و نفرين واقع مى شوند، زيرا هر كس تاريخ آنها را ورق مى زند بر آنها لعن و نفرين مى فرستد!
بـه هـر حـال ايـن زشـت سـيـرتـان ايـن جـهـان زشـت صورتان آن جهانند كه آن روز (يوم البروز) و روز كنار رفتن پرده ها است!
امامان (نور) و (نار)
در منطق قرآن ما دو گونه (امام ) داريم: امامى كه پيشواى متقين در مسير
هدايت است، چنانكه در سوره انبياء آيه 73 در باره گروهى از پيامبران چنين مى خوانيم:(و جـعـلنـاهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كـانـوا لنـا عـابدين) : (آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى كردند، و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و آنها تنها مرا پرستش مى كردند).
ايـنها امامانى بودند با برنامه هاى روشن زيرا توحيد خالص و دعوت به خير و نيكى و حـق و عـدالت، مـتـن برنامه آنها را تشكيل مى داد، اينها امامان نورند كه خط آنها در سلسله انبياء و اوصياء تا پيامبر خاتم و اوصيايش تداوم يافته.
و امامانى كه رهبران ضلال و گمراهى هستند و به تعبير آيات مورد بحث ائمه نارند.
از ويـژگـيـهـاى ايـن دو گـروه از پـيـشـوايـان، آنچنان كه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمـده اسـت، ايـن اسـت كـه: (گـروه اول فـرمـان خـدا را بـر فـرمان خلق و اراده خـودشـان مـقـدم مـى شـمـرنـد، و حكم او را برترين احكام مى دانند، در حالى كه گروه دوم فـرمـان خـويـش را بـر فـرمـان خـدا مـقـدم مـى دارنـد و حـكـم خـويـش را قبل از حكم او مى شمرند).
و با اين معيار شناخت اين دو گروه از امامان بسيار روشن خواهد بود!
در روز رسـتـاخـيـز كـه صـفـوف از هـم مـشـخـص مـى شـود هـر گـروهـى بـدنـبـال امـامشاناند ناريان، ناريان را طالبند، و نوريان، نوريان را چنانكه قرآن مى گـويد:(يوم ندعوا كل اناس بامامهم ) : (آن روز روزى است كه هر گروهى را به نام امامشان دعوت مى كنيم ) (اسراء - 71).
بـارهـا گـفـتـه ايـم رسـتاخيز تجسمى است عظيم از اين جهان كوچك و آنها كه در اينجا به امامى دل بسته اند و در خط او گام برمى دارند در آنجا نيز در خط او هستند!
(بـشـر بـن غـالب ) از امـام (ابـو عـبـدالله الحـسـيـن ) (عليهالسلام ) چـنـيـن نـقـل مى كند كه من از تفسير آيه يوم ندعوا كل اناس بامامهم از آنحضرت پرسيدم فرمود: امام دعا الى هدى فاجابوه اليه، و امام دعا الى ضلالة فاجابوه اليها، هؤ لاء فى الجنة، و هـؤ لاء فـى النـار، و هـو قوله عز و جل فريق فى الجنة و فريق فى السعير: (امامى دعـوت بـه هدايت مى كند و گروهى اجابت او مى كنند، و امامى دعوت به ضلالت مى كند و گـروهـى دعـوتـش را پـذيـرا مـى شوند، آنها در بهشتند و اينها در دوزخ، و اين است معنى (فريق فى الجنة و فريق فى السعير).
جـالب ايـنـكـه فـرعونى كه در دنيا پيشاپيش روى پيروانش حركت كرد و آنها را در امواج نـيـل غـرق نـمود در قيامت نيز در پيشاپيش آنها حركت مى كند و در درياى آتش وارد مى كند، چنانكه قرآن مى گويد:(يقدم قومه يوم القيامة فاوردهم النار) : (پيشاپيش قومش در روز قيامت حركت مى كند و آنها را وارد دوزخ مى سازد)! (هود - 98).
ايـن بحث را با سخنى از على (عليهالسلام ) پايان مى دهيم آنجا كه در باره گروهى از مـنـافـقـان مـى فرمايد: ثم بقوا بعده، فتقربوا الى ائمة الضلالة، و الدعاة الى النار بـالزور و البـهـتـان، فـولوهم الاعمال، و جعلوهم حكاما على رقاب الناس: (اين گروه بـعـد از پيامبر ماندند و به ائمه ضلال تقرب جستند، و آنها دعوت كنندگان به دوزخ از طـريـق دروغ و بـهـتـان بودند، پيشوايان ضلال نيز از وجود اينها بهره گرفتند، پستها به آنها دادند و آنها را بر گردن مردم حاكم و سوار كردند)!
(و لقد اتينا موسى الكتاب من بعد ما اءهلكنا القرون الاولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم يتذكرون) (43)(و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر و ما كنت من الشاهدين) (44)(و لكـنـا أنـشـانـا قـرونـا فـتـطـاول عـليـهـم العـمـر و مـا كـنـت ثـاويـا فـى أهل مدين تتلوا عليهم اياتنا و لكنا كنا مرسلين) (45)(و مـا كـنـت بجانب الطور اذنا دينا ولكن رحمة من ربك لتنذر قوما ما أتئهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون) (46)
ترجمه:
43 - مـا به موسى كتاب آسمانى داديم بعد از آن كه اقوام قرون نخستين را هلاك كرديم، كتابى كه براى مردم بصيرت آفرين بود و مايه هدايت و رحمت، تا متذكر شوند.
44 - تـو در جـانب غربى نبودى هنگامى كه ما فرمان نبوت را به موسى داديم، و تو از شاهدان اين ماجرا نبودى (در آن هنگام كه معجزات را در اختيار موسى نهاديم ).
45 - ولى مـا اقوامى را در اعصار مختلف خلق كرديم، اما زمانهاى طولانى بر آنها گذشت (و آثـار انـبـيـاء از دلهـا محو شد، لذا تو را با كتاب آسمانيت فرستاديم ). تو هرگز در مـيـان مـردم مـديـن اقـامـت نـداشـتى تا آيات ما را به دست آورى و براى آنها (مشركان مكه ) بخوانى، ولى ما بوديم كه تو را فرستاديم (و اين اخبار را در اختيارت قرار داديم ).
46 - تـو در طـرف طـور نـبـودى زمـانـى كـه مـا نـدا داديـم، ولى ايـن رحـمـتـى از سـوى پـروردگـار تـو بـود (كـه ايـن اخبار را در اختيارت نهاد) تا به وسيله آن قومى را انذار كنى كه قبل از تو هيچ انذار كننده اى براى آنها نيامده، شايد متذكر گردند.
اين اخبار غيبى را تنها خدا در اختيارت نهاد
در اين بخش از آيات به (دهمين صحنه ) يعنى آخرين بخش از آيات مربوط به داستان پـر مـاجـراى مـوسـى (عليهالسلام ) مـى رسـيـم، كـه سـخـن از نزول احكام، و تورات مى گويد، يعنى زمانى كه دوران نفى طاغوت پايان گرفته، و دوران سازندگى و اثبات آغاز مى شود.
نخست مى فرمايد: (ما به موسى كتاب آسمانى داديم بعد از آنكه اقوام قرون نخستين را هـلاك كـرديم، كتابى كه براى مردم بصيرت آفرين بود، و مايه هدايت و رحمت تا متذكر شـونـد)(و لقـد آتـيـنا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم يتذكرون ) .
در اينكه منظور از (قرون اولى ) (اقوام عصرهاى پيشين كه هلاك شدند)
در ايـنـجـا كـدام اقـوامـند؟ بعضى از مفسرين آن را اشاره به كفار قوم نوح و عاد و ثمود و مـانـند آنها مى دانند، چرا كه با گذشت زمان، آثار انبياى پيشين محو شده بود و لازم بود كتاب آسمانى تازه اى در اختيار بشريت قرار گيرد.
و بـعضى اشاره به هلاكت قوم فرعون كه بازماندگان اقوام پيشين بودند مى دانند، چرا كه خداوند تورات را بعد از هلاك آنها به موسى (عليهالسلام ) داد.
اما هيچ مانعى ندارد كه جمله فوق اشاره به همه اين اقوام باشد.
(بـصـائر) جمع (بصيرت ) به معنى بينائى است و در اينجا منظور آيات و دلائلى است كه موجب روشنائى قلب مؤ منان مى شد، و هدايت و رحمت نيز از لوازم اين بصيرت است، و به دنبال آن تذكر و بيدارى دلهاى آماده.
سـپـس بـه بيان اين حقيقت مى پردازد كه آنچه را در باره موسى و فرعون با تمام ريزه كـاريـهـاى دقـيق آن بيان كرديم، خود دليلى است بر حقانيت قرآن تو، چرا كه تو در اين صحنه ها هرگز حاضر نبودى و اين ماجراها را با چشم نديدى بلكه اين لطف خدا بود كه اين آيات را براى هدايت مردم بر تو نازل كرد.
مى گويد: (تو در جانب غربى نبودى هنگامى كه ما فرمان نبوت را به موسى داديم، و تـو از شـاهـدان ايـن مـاجراها محسوب نمى شدى )(و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر و ما كنت من الشاهدين ) .
توجه به اين نكته لازم است كه موسى (عليهالسلام ) در مسيرش از مدين به سوى مصر كه از سرزمين سينا مى گذشت درست از سوى (شرق ) به (غرب ) حركت مى كرد، و به عكس هنگامى كه بنى اسرائيل از مصر به سوى شام آمدند و از سينا گذشتند از طرف غرب به شرق مى آمدند (و لذا بعضى از مفسران جمله(فاتبعوهم مشرقين ) را در سوره شـعـراء آيـه 60 كـه در بـاره تـعـقـيـب فـرعـونـيـان از بـنـى اسرائيل سخن مى گويد اشاره به همين معنى دانسته بودند).
سـپـس مـى افـزايد: (ولى ما اقوامى را در اعصار مختلف خلق كرديم، اما زمانهاى طولانى بـر آنها گذشت ) و آثار انبياء و هدايت آنها از قلبها و انديشه هاشان محو شد لذا تو و قـرآنـت را آورديـم و سـرگـذشـت پـيشينيان را بيان كرديم تا روشنگر انسانها باشد)(و لكنا انشانا قرونا فتطاول عليهم العمر) .
(و تـو هـرگـز در مـيـان اهل مدين اقامت نداشتى (تا آيات و اخبار زندگى آنها را به دست آورى ) و بـراى آنـهـا (اهـل مـكـه ) بـخـوانـى )(و مـا كـنـت ثـاويـا فـى اهل مدين تتلوا عليهم آياتنا) .
ايـن مـا بـوديـم كـه تـو را فـرسـتـاديـم (و ايـن اخـبـار دقـيـق مـربـوط بـه هـزاران سال پيش را در اختيار تو قرار داديم تا هادى اين خلق شوى )(و لكنا كنا مرسلين ) .
باز براى تاءكيد همين معنا مى افزايد: (تو در طرف طور نبودى زمانى كه ما ندا داديم (و فرمان نبوت را به نام موسى صادر نموديم )(و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا) .
(ولى مـا ايـن اخـبـار را كـه بـر تو نازل كرديم به خاطر رحمتى است كه پروردگارت دارد تا بوسيله آن قومى را انذار كنى كه قبل از تو هيچ انذار كننده اى براى آنها نيامده، شـايـد مـتـذكـر شـونـد)(و لكن رحمة من ربك لتنذر قوما ما اتاهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون ) .
كوتاه سخن اينكه: حوادث بيداركننده و هشداردهنده اى را كه در اقوام دور دست واقع شده و تـو حـاضـر و نـاظـر آن نـبـودى، بـراى تـو بـازگو كرديم، تا آنها را براى اين قوم گمراه بخوانى شايد مايه بيدارى آنها گردد.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه چـگـونـه قـرآن مـى گـويـد: هـيچ انذار كننده اى قبل از تو براى اين قوم (اعراب معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيامده، در حـالى كـه مى دانيم هرگز روى زمين از حجت الهى خالى نمى شود، و اوصياى پيامبران در ميان اين قوم نيز بوده اند؟!
در پـاسخ مى گوئيم: منظور فرستادن پيامبر صاحب كتاب و انذاركننده آشكار است، چرا كه ميان عصر حضرت مسيح (عليهالسلام ) و ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) قـرنـهـا طـول كـشـيـد و پيامبر اولوالعزمى نيامد و همين موضوع بهانه اى به دست ملحدان و مفسدان داد.
عـلى (عليهالسلام ) در يكى از سخنانش مى فرمايد: ان الله بعث محمدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ليـس احـد مـن العرب يقرء كتابا و لا يدعى نبوة فساق الناس حتى بواهم مـحـلتهم و بلغهم منجاتهم: (خداوند هنگامى محمد را مبعوث كرد كه هيچ كس از عرب كتاب آسـمـانى نمى خواند و مدعى نبوتى نبود، او مردم را در جايگاه لايقشان جاى داد و به سر منزل نجاتشان رسانيد) (نهج البلاغه خطبه 33).
(و لو لا أن تـصـيـبـهـم مصيبة بما قدمت أيديهم فيقولوا ربنا لو لا أرسلت الينا رسولا فنتبع اياتك و نكون من المؤ منين) (47)(فـلمـا جـأهم الحق من عندنا قالوا لو لا أوتى مثل ما أوتى موسى اولم يكفروا بما أوتى مـوسـى مـن قـبـل قـالوا سـحـران تـظـهـرا و قـالوا انـا بكل كافرون) (48)(قل فاتوا بكتاب من عند الله هو أهدى منهما أتبعه ان كنتم صادقين) (49)(فـان لم يـسـتـجـيـبـوا لك فـاعـلم اءنـمـا يـتـبـعـون أهـوأهـم و مـن أضل ممن اتبع هوئه بغير هدى من الله ان الله لا يهدى القوم الظالمين) (50)
ترجمه:
47 - هـرگـاه مـا پيش از فرستادن پيامبرى آنها را به خاطر اعمالشان مجازات مى كرديم مى گفتند پروردگارا چرا رسولى براى ما نفرستادى تا آيات ترا پيروى كنيم و از مؤ مـنـان بـاشـيـم؟ اگـر بـه خـاطـر ايـن امـر نـبـود مـجازات آنها به جهت اعمالشان نياز به ارسال پيامبر هم نداشت!
48 - هـنـگـامـى كـه حـق از نـزد مـا بـراى آنـهـا آمـد گـفـتـنـد چـرا مـثـل هـمـان چـيـزى كـه بـه مـوسـى داده شد به اين پيامبر اعطا نگرديده است؟ مگر بهانه جويانى همانند آنها معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شد، انكار نكردند و گفتند اين دو (موسى و هارون ) دو نفر ساحرند كه دست بدست هم داده اند (تا ما را گمراه كنند) و ما به هر يك از آنها كافريم؟!
49 - بـگـو، اگـر راسـت مى گوئيد (كه تورات و قرآن از سوى خدا نيست ) كتابى هدايت بخشتر از ايندو بياوريد تا من از آن پيروى كنم.
50 - هر گاه اين پيشنهاد تو را نپذيرند، بدان آنها از هوسهاى خود پيروى مى كنند و آيا گـمـراهـتـر از آنكس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته است كسى پيدا مى شود؟
مسلما خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند.
هر روز به بهانهاى از حق مى گريزند
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته سخن از ارسال پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عـنوان انذار كننده و بيمدهنده بود در نخستين آيه مورد بحث به لطفى كه بر وجود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـتـرتب است اشاره كرده مى گويد: (هر گاه ما پيش از فـرسـتـادن پـيـامـبـرى آنـهـا را بـه خـاطـر اعـمـالشـان مـجـازات مـى كـرديـم، مـى گفتند: پـروردگـارا! چـرا رسـولى بـراى ما نفرستادى تا آيات تو را پيروى كنيم و از مؤ منان بـاشـيـم ) اگـر بـه خـاطـر ايـن نـبـود مـجـازات آنـهـا بـه جـهـت اعمال و كفرشان حتى نياز به ارسال پيامبر نداشت(و لو لا ان تـصيبهم مصيبة بما قدمت فيقولوا ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك و نكون من المؤ منين ) .
در حـقـيـقـت آيـه اشاره به اين نكته است كه راه حق روشن است، و هر عقلى حاكم به بطلان شـرك و بـتـپرستى است، و زشتى بسيارى از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حـكـم عـقـل مى باشد و حتى بدون فرستادن پيامبران در اين زمينه مى توان آنها را مجازات كـرد، ولى خداوند حتى در اين قسمت كه حكم عقل در آن واضح و روشن است براى اتمام حجت و نـفـى هـر گـونـه عـذر پـيامبران را با كتابهاى آسمانى و معجزات مى فرستد تا كسى نـگـويـد بـدبـخـتـى مـا بـه خـاطـر نـبـودن راهـنـمـا بـود، اگـر رهـبـر الهـى داشـتـيـم اهل هدايت و نجات بوديم.
بـه هـر حـال ايـن آيـه از آيـاتـى اسـت كـه دلالت بـر لزوم لطـف از طـريـق ارسـال پـيـامـبـران دارد، و نـشـان مـى دهـد كـه سـنـت خـداونـد بـر ايـن اسـت كـه قـبـل از ارسـال پـيـامـبـر هيچ امّتى را به خاطر گناهانشان مجازات نكند، همانگونه كه در سوره نساء آيه 165 نيز مى خوانيم:(رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حـجـة بـعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما) : (ما پيامبرانى فرستاديم كه بشارت دهنده و بـيم دهنده بودند تا براى مردم بعد از اين پيامبران حجتى باقى نماند و خداوند توانا و حكيم است ).
سـپـس بـه بـهـانـه جـوئيـهـاى آنـهـا اشـاره مـى كـنـد كـه آنـهـا بـعـد از ارسال رسل نيز دست از بهانه گيرى برنداشتند، و باز به راه هاى انحرافى خود ادامه دادند مى گويد: (هـنـگـامـى كـه حـق از نـزد مـا بـراى آنـهـا آمـد گـفـتـنـد: چـرا بـه ايـن پـيـامـبـر مـثـل هـمـان چـيـزى كه به موسى داده شد اعطا نگرديده است )؟!(فلما جائهم الحق من عندنا قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى ) .
چـرا عـصاى موسى در دست او نيست؟ چرا يد بيضا ندارد؟ چرا دريا براى او شكافته نمى شود؟ چرا دشمنانش غرق نمى شوند؟ چرا و چرا؟!...
قـرآن بـه پـاسـخ ايـن بـهـانه جوئى پرداخته مى گويد: (مگر بهانه جويانى همانند ايـنها معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شد انكار نكردند)؟! (او لم يكفروا بما اوتى موسى من قبل ).
مـگـر نگفتند اين دو (موسى و هارون ) دو نفر ساحرند كه دست به دست هم داده اند (تا ما را گـمـراه كـنـنـد) و مـا بـه هـر كـدام از آنـهـا كـافـريم!(قالوا سحران تظاهرا و قالوا انا بكل كافرون ) .
تـعـبـيـر به (سحران ) با اينكه قاعدتا (ساحران ) بايد گفته شود براى شدت تـاءكـيد است، چرا كه عرب وقتى در مورد كسى مؤ كدا سخن مى گويد او را عين (عدالت ) يا (ظلم ) و يا (سحر) مى شمرد.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه مراد از (سحران ) دو معجزه بزرگ موسى (عصا) و (يد بيضاء) باشد.
و اگـر گـفـتـه شـود كـه ايـن انـكـارهـا چه ارتباطى با مشركان مكه دارد؟ اين مربوط به فـرعـونـيـان كـفـر پـيشه است، پاسخ آن روشن است و آن اينكه منظور اين است كه مسأله بهانه جوئى چيز تازهاى نيست، اينها همه از يك قماشند و سخنانشان شباهت زيادى با هم دارد و خط و روش و برنامه آنها يكى است.
تـفـسـيـر روشـن آيـه فـوق هـمان بود كه گفتيم ولى جمعى از مفسران آيه را طور ديگرى تفسير كرده اند و گفته اند: منظور از (سحران تظاهرا) حضرت موسى و پيامبر بزرگ اسلام است چرا كه مشركان عرب مى گفتند اين هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو كـافـريـم، و در ايـنـجـا يـك جـريـان تـاريـخـى نـيـز نـقـل كـرده انـد كـه اهـل مـكـه گـروهـى را بـه سـراغ رؤ سـاى يـهـود در يـكى از اعيادشان فـرسـتـادنـد و در بـاره پـيـامـبـر اسـلام از آنـهـا سـؤ ال كـردنـد كـه آيا محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براستى پيامبر خدا است؟ آنها در پاسخ گفتند: ما در تورات او را با اوصافش يافته ايم.
نـمـايـنـدگـان بـازگـشـتـنـد و ماجرا را به مشركان مكه گفتند، در اينجا بود كه آنها جمله (سحران تظاهرا) و (انا بكل كافرون ) (اين هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو كافر هستيم ) را گفتند.
اما با توجه به دو نكته اين تفسير، بعيد به نظر مى رسد:
نخست اينكه كمتر در تاريخ و روايات ديده شده كه مشركان عرب، موسى (عليهالسلام ) را متهم به ساحر بودن كنند و شايد فقط در اينجا چنين احتمالى داده شده باشد.
ديگر اينكه چگونه ممكن است كسى ادعا كند كه موسى و محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـا وجـود تـقـريـبـا دو هـزار سـال فـاصله ساحرانى بودند كه به پشتيبانى يكديگر برخاستند مگر ممكن است ساحرى از هزاران سال قبل بداند چه كسى در آينده، ظهور خواهد كرد و چه دعوى مطرح مى كند؟!
بـه هـر حـال مشركان لجوج اصرار داشتند كه چرا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـعـجزاتى همچون موسى نداشته است؟ و از سوى ديگر نه به گفته ها و گواهى تـورات در بـاره عـلائم پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اعتنا مى كردند، و نه به قـرآن مجيد و آيات پرعظمتش، لذا قرآن، روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـرده مى گويد: (بگو اگر شما راست مى گوئيد كه اين دو كتاب از سوى خدا نيست، كتابى روشنتر و هدايت بخشتر از آنها از سوى خدا بياوريد تا من از آن پيروى كنم )(قل فاتوا بكتاب من عند الله هو اهدى منهما اتبعه ان كنتم صادقين ) .
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر آنـهـا دنـبـال كـتـاب هـدايـت مـى گـردنـد و دنـبـال معجزات، چه معجزهاى بالاتر از قرآن و چه كتاب هدايتى بهتر از آن؟ اگر چيزى در دسـت پـيـامـبر اسلام جز اين قرآن نبود براى اثبات حقانيت دعوتش كفايت مى كرد، ولى آنها حق طلب نيستند بلكه مشتى بهانه جويانند.
سـپـس اضـافـه مـى كـند: (اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرفتند بدان آنها از هوسهاى خود پيروى مى كنند)(فان لم يستجيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهوائهم ) .
زيـرا انسانى كه هواپرست نباشد، در برابر يك چنين پيشنهاد منطقى تسليم مى شود، اما آنها در هيچ صراطى مستقيم نيستند و هر پيشنهادى را به بهانه اى رد مى كنند.
ولى (آيـا كسى گمراهتر از آن كس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته است پيدا مى شود)؟!(و من اضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله ) .
(مسلما خداوند جمعيت ظالمان را هدايت نمى كند)(ان الله لا يهدى القوم الظالمين ) .
اگر آنها حق طلب بودند و راه را گم كرده بودند، لطف الهى به مقتضاى(و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا) شامل حالشان مى شد، ولى آنها ستمگرند، هم بر خويش و هم بر جامعه اى كه در آن زندگى دارند ستم مى كنند، آنها هدفى جز لجاج و عناد ندارند، چگونه ممكن است خداوند كمك به هدايت آنها كند.
هوا پرستى عامل گمراهى
در آيات فوق رابطه اين دو با صراحت بيان شده و حتى گمراهترين مردم گروهى معرفى شده اند كه رهبر خود را هواى نفس خويش قرار داده اند و هرگز هدايت الهى را نپذيرفتند.
هـواى نـفـس، حـجـاب ضـخـيـمـى اسـت در مـقـابـل چـشـمـان عقل انسان.
هـواى نـفس آنچنان دلبستگى به انسان نسبت به موضوعى مى دهد كه قدرت درك حقايق را از دسـت مـى دهـد، چـرا كـه بـراى درك حـقـيـقـت تـسـليـم مـطـلق در مـقـابـل واقـعـيـات، و تـرك هر گونه پيشداورى و دلبستگى شرط است، تسليم بيقيد و شـرط در مـقـابل هر چيز كه عينيت خارجى دارد خواه شيرين باشد يا تلخ؟ موافق تمايلات درونـى مـا يـا مـخـالف؟ هـمـاهـنـگ بـا مـنـافـع شخصى يا ناهماهنگ؟ ولى هواى نفس با اين اصول سازگار نيست.
در اين زمينه بحث مشروحى در ذيل آيه 43 سوره فرقان (جلد 15) نيز داشته ايم.
جـالب اينكه در روايات متعددى آيه فوق به كسانى تفسير شده است كه امام و رهبر الهى را نپذيرفته اند و تنها به آراى خويش تكيه مى كنند.
ايـن روايات كه از امام باقر (عليهالسلام ) و امام صادق (عليهالسلام ) و بعضى ديگر از ائمـه هـدى (عليهمالسلام ) نـقـل شـده در حـقـيـقـت از قـبـيـل مـصـداق روشـن است و به تعبير ديگر انسان نيازمند به هدايت الهى است، اين هدايت گاهى در كتاب آسمانى منعكس مى شود، و گاه در وجود پيامبر و سنت او، و گاه در اوصياى معصومش، و گاه در منطق عقل و خرد.
مهم آنست كه انسان در خط هدايت الهى باشد و نه هواى نفس، تا بتواند از اين انوار هدايت بهرهمند گردد.
(و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون) (51)(الذين أتينهم الكتب من قبله هم به يؤ منون) (52)(و إذا يتلى عليهم قالوا أمنا به إنه الحق من ربنا إنا كنا من قبله مسلمين) (53)(أولئك يـؤ تـون أجـرهـم مـرتـيـن بـمـا صـبـروا و يدرؤن بالحسنة السيئة و مما رزقنهم ينفقون) (54)(و إذا سـمـعوا اللغو أعرضوا عنه و قالوا لنا أعملنا و لكم أعملكم سلم عليكم لا نبتغى الجهلين) (55)
ترجمه:
51 - ما آيات قرآن را يكى بعد از ديگرى براى آنها آورديم شايد متذكر شوند.
52 - كسانى كه قبلا كتاب آسمانى به آنها داده ايم به آن (قرآن ) ايمان مى آورند.
53 - و هنگامى كه بر آنها خوانده مى شود مى گويند: به آن ايمان آورديم، اينها همه حق است، و از سوى پروردگار ماست، ما قبل از اين هم مسلمان بوديم.
54 - آنـهـا كـسانى هستند كه اجر و پاداششان را به خاطر شكيبائيشان دو بار دريافت مى دارنـد آنـهـا بـه وسـيـله نـيـكيها بديها را دفع مى كنند، و از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى نمايند.
55 - هـر گـاه سـخـن لغـو و بـيـهـودهـاى بـشـنـونـد از آن روى مـى گـردانند و مى گويند اعمال ما از آن ماست، و اعمال شما از آن خودتان، سلام بر شما (سلام وداع ) ما طالب جاه
در مـورد شـان نـزول آيـات فـوق مـفـسـران و راويـان خـبـر، روايـات گـونـاگـونـى نقل كرده اند كه قدر مشترك همه آنها يك چيز است و آن ايمان آوردن گروهى از علماى يهود و نـصـارى و افـراد پـاكـدل به آيات قرآن و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
از (سـعـيـد بـن جـبـيـر) نـقـل شـده كـه ايـن آيـات در بـاره هـفتاد نفر از كشيشهاى مسيحى نـازل شـده اسـت كـه (نـجـاشـى ) آنـهـا را بـراى تـحـقـيق از (حبشه ) به (مكه ) فرستاد، هنگامى كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سوره يس را براى آنها تلاوت كرد اشك شوق ريختند و اسلام آوردند.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد ايـن آيـات در بـاره جمعى از نصاراى نجران (شهرى است در شـمـال يمن ) نازل شده كه نزد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و آيات قرآن را شنيدند و ايمان آوردند.
بعضى ديگر آن را در مورد (نجاشى ) و يارانش مى دانند.
و بـعـضـى نـزول آنـرا در بـاره (سلمان فارسى ) و جمعى از علماى يهود، مانند (عبد الله بن سلام ) و (تميم الدارى ) و (جارود عبدى ) دانسته اند.
و بـالاخـره بـعـضى نيز آن را اشاره به چهل نفر از علما و روشن ضميران مسيحى مى دانند كـه سـى و دو نـفرشان از حبشه با جعفر بن ابى طالب به مدينه آمدند و هشت نفر از شام كه در ميان آنها (بحيرا) راهب معروف شامى بود.
البته روايات سه گانه نخست متناسب با نزول اين آيات در مكه است، و گفتار كسانى را كـه مـعـتـقـدنـد تـمـام ايـن سـوره مـكـى اسـت تـايـيـد مـى كـنـد، ولى روايـت چـهـارم و پـنجم دليـل بـر ايـن اسـت كـه ايـن چـنـد آيـه اسـتـثـنـاء در مـديـنـه نازل شده و گواهى است
بر قول كسانى كه آنها را (مدنى ) مى دانند.
بـه هـر حـال ايـن آيـات شـاهـد گـويـائى اسـت بـر ايـنـكـه گـروهـى از دانـشـمـنـدان اهل كتاب با شنيدن آيات قرآن، اسلام را پذيرا شدند، زيرا ممكن نبود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن چـيـزى را بـگـويـد در حـالى كـه كـسـى از اهـل كتاب به او ايمان نياورده باشد چرا كه مشركان فورا به نفى و انكار برمى خاستند و جار و جنجال به راه مى انداختند.
حق طلبان اهل كتاب به قرآن تو ايمان مى آورند
از آنـجـا كـه در آيـات گذشته سخن از بهانه هائى بود كه مشركان براى عدم تسليم در مقابل حقايق قرآن مطرح مى كردند، آيات مورد بحث از دلهاى آمادهاى سخن مى گويد كه با شـنـيـدن ايـن آيـات، حـق را پـيـدا كـرده و بـه آن سـخـت وفـادار مـانـدنـد، و از جـان و دل تسليم آن شدند، در حالى كه قلب هاى تاريك جاهلان متعصب كمترين اثرى از خود نشان نداد!
مـى فـرمـايـد: (مـا آيـات قـرآن را يـكـى بـعـد از ديگرى براى آنها آورديم شايد متذكر شوند)(و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون ) .
ايـن آيـات هـمـچـون قـطـرات بـاران پـيـوسـتـه بـه يـكـديـگـر بـر آنـهـا نـازل شـد، در شـكـلهـاى متنوع، و كيفيات متفاوت، گاهى وعده پاداش، گاهى وعيد دوزخ، گـاه نـصـيـحـت و انـدرز، گـاه تـهديد و انذار، گاه استدلالات عقلى، و گاه تاريخ عبرت انـگـيـز و پـر بـار گـذشـتـگـان خـلاصـه مـجـمـوعـه اى كـامـل و بـسيار متجانسى كه هر قلبى مختصر آمادگى داشته باشد او را به خود جذب مى كند، اما كوردلان نپذيرفتند.
ولى (كسانى كه قبلا كتاب آسمانى به آنها داده ايم (از يهود و نصارى ) به قرآن ايمان مى آورند)(الذين آتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤ منون ) .
چرا كه آن را هماهنگ با نشانه هائى مى بينند كه در كتب آسمانى خود يافته اند.
جـالب ايـنـكـه ايـنـهـا فـقـط گـروهـى بـودند از اهل كتاب، اما آيه فوق از آنها به عنوان اهـل كـتـاب بـدون هـيـچ قـيـدى يـاد مـى كـنـد شـايـد اشـاره بـه ايـنـكـه اهل كتاب واقعى اينها بودند و ديگران هيچ!
سـپـس مـى افـزايد: هنگامى كه اين آيات بر آنها خوانده مى شود مى گويند: به آن ايمان آورديم، اينها مسلما حق است، و از سوى پروردگار ما است(و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا) .
آرى تلاوت اين آيات بر آنها كافى بود كه (آمنا) بگويند و تصديق كنند.
سپس اضافه مى كند:
نـه تـنـهـا امـروز تـسـليـم سـخـنـان پـروردگـاريـم كـه (قبل از اين هم مسلمان بوديم ) (انا كنا من قبله مسلمين ).
مـا نـشـانـه هـاى ايـن پـيـامـبـر را در كـتـب آسـمـانـى خـود يـافـتـه بـوديـم، و بـه او دل بـسـته بوديم و با بيصبرى انتظار او را مى كشيديم، و در اولين فرصت كه گمشده خود را يافتيم آن را گرفتيم و با جان و دل پذيرفتيم.
سـپـس قـرآن بـه پـاداش عـظـيـم اين گروه تقليد شكن و حق طلب پرداخته چنين مى گويد: (آنـها كسانى هستند كه اجر و پاداششان را به خاطر صبر و شكيبائيشان دوبار دريافت مى دارند)!(اولئك يؤ تون اجرهم مرتين بما صبروا) .
يكبار به خاطر ايمانشان به كتاب آسمانى خودشان كه به راستى نسبت به آن وفادار و پايبند بودند، و يكبار هم به خاطر ايمان آوردن به پيامبر اسلام، پيامبر موعودى كه كتب پيشين از او خبر داده بود.
ايـن احـتمال نيز وجود دارد كه دوبار پاداش گرفتن آنها به خاطر آنست كه هم به پيامبر اسـلام قـبـل از ظـهـورش ايـمـان داشـتـنـد و هم بعد از ظهورش ايمان آوردند چنانكه از آيات گذشته اين معنى استفاده مى شود.
و آنـهـا بـراى انـجـام وظـيـفـه در هـر دو مرحله، صبر و استقامت فراوان به خرج دادند، نه مـنـحرفان يهود و نصارى، عمل آنها را مى پسنديدند، و نه تقليد از نياكان و جو اجتماعى بـه آنـهـا اجـازه رها كردن دين سابق مى داد، اما آنها ايستادند و پا بر سر منافع خويش و هواى نفس گذاردند و پاداش عظيم الهى را دو چندان كسب كردند.
سـپـس به يك رشته از اعمال صالح آنها كه هر يك از ديگرى ارزندهتر است اشاره مى كند ايـن اعـمـال عـبـارتـنـد از (دفع سيئات بوسيله حسنات ) (انفاق از نعمتهاى الهى ) و (برخورد بزرگوارانه با جاهلان ) كه به انضمام (صبر و شكيبائى ) كه در جمله قبل آمد، چهار صفت ممتاز مى شود.
نـخـسـت مـى گويد: (آنها بوسيله نيكيها، بديها را دفع مى كنند)(و يدرئون بالحسنة السيئة ) .
بـا گـفـتـار نـيـكـو، سـخـنـان زشـت را، و بـا مـعـروف، مـنـكـر را، و بـا حـلم، جـهـل جـاهلان را، و با محبت عداوت و كينه توزى را، و با پيوند دوستى و صله رحم، قطع پـيـونـد را، خـلاصـه آنـها سعى مى كنند بجاى اينكه بدى را با بدى پاسخ گويند با نيكى دفع كنند!
ايـن يـك روش بـسـيـار مـؤ ثرى است در مبارزه با مفاسد، مخصوصا در برابر گروهى از لجـوجـان و قـرآن كـرارا روى آن تـكـيـه كـرده اسـت (شرح مبسوطى در اين زمينه در جلد دهم صـفـحـه 190 ذيـل آيـه 22 رعـد و جـلد چـهـاردهـم سـوره مـؤ مـنـون ذيل آيه 96 داده ايم ).
ديگر اينكه (از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى كنند)(و مما رزقناهم ينفقون ) .
نه تنها از اموال و ثروتشان كه از علم و دانش و نيروى فكرى و جسمى و وجاهت اجتماعيشان كه همه مواهب و روزيهاى الهى است در راه نيازمندان مى بخشند.
و بـالاخره آخرين امتياز عملى آنان اين است كه (هر گاه سخن لغو و بيهودهاى بشنوند از آن روى مى گردانند)(و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه ) .
هـرگـز (لغـو) را بـا (لغـو) پـاسـخ نـمـى گـويـنـد، و جـهـل را بـا جـهـل جـواب نـمـى دهـنـد، بـلكـه بـه بـيـهـوده گـويـان (مـى گـويـنـد اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن خودتان )!(و قالوا لنا اعمالنا و لكم اعمالكم ) .
نـه شـمـا را بـه جـرم اعـمـال مـا مـى گـيـرنـد و نـه مـا را بـه جـرم اعـمـال شـمـا، امـا بـه زودى خـواهـيـد دانـسـت كـه عمل هر يك از ما چه محصولى به بار آورده است.
سپس مى افزايد آنها با جاهلان بيهوده گو و كسانى كه با سخنان موذيانه سعى مى كنند اعصاب افراد با ايمان و نيكوكار را درهم بريزند، وداع مى گويند و گفتارشان اين است: (سلام بر شما ما طالب جاهلان نيستيم )!(سلام عليكم لا نبتغى الجاهلين ) .
ما نه اهل زشتگوئى و جهل و فساديم، و نه خواهان آن، ما خواهان دانشمندان روشن ضمير و علماى عامل و مؤ منان راستين هستيم.
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا بـجـاى ايـنـكـه نـيـروهـايـشـان را در مـقـابـله بـا جـاهـلان كوردل و زشتگويان بيخبر به هدر دهند با بزرگوارى از كنار آنها گذشته به هدفها و برنامه هاى اساسى خود مى پردازند.
قابل توجه اينكه آنها با اين گونه افراد كه روبرو مى شوند سلام تحيت نمى گويند بلكه سلامشان سلام وداع است!
دلهاى آماده ايمان
در آيـات فـوق، ترسيم بسيار گويا و زيبائى از قلوبى كه بذر ايمان را در خود جاى داده و پرورش مى دهند آمده است.
آنـهـا از قـمـاش افـراد بـيـشـخـصـيـتـى كـه مـخـزنـى از جـهـل و تـعـصـب، بـدزبـانـى و بـيـهـوده گـوئى، بخل و كينه توزى هستند نمى باشند.
آنـهـا بـزرگـمـردان و پـاك زنـانـى هـسـتـنـد كـه قـبـل از هر چيز زنجيرهاى اسارت تقليد كـوركـورانـه را درهم شكسته اند، سپس با دقت به نداى منادى توحيد گوش فرا داده به مـحـض ايـنـكـه دلائل حـق را بـه قـدر كـافـى يـافـتـنـد، بـه آن دل مى بندند.
بـدون شـك بـايـد غـرامـت زيـادى بـراى ايـن تـقـليدشكنى و جدا شدن از انحراف محيطشان بـپـردازنـد، و مـحـرومـيـتـهـا و نـاراحـتـيـهـاى فـراوانـى را متحمل شوند، ولى آنها آنقدر صبر و شكيبائى دارند كه به خاطر هدف بزرگشان از عهده اين مشكلات بر مى آيند.
آنـهـا نـه كـيـنـه تـوزنـد كـه هـر بـدى را بـا بـدتـر پـاسـخ گـويـنـد و نـه بخيل و خسيسند كه مواهب الهى را تنها به خودشان تخصيص دهند.
آنـهـا بـزرگـوارانـى هـسـتند كه علاوه بر همه اينها از دروغ و سرگرمى ناسالم و جر و بـحـثـهـاى بـيهوده و سخنان بيمعنى و شوخيهاى ركيك و مانند آن بركنارند زبانى پاك و قـلبـى پـاكـتـر دارند، و هرگز نيروهاى فعال و سازنده خود را با درگيرى جاهلان تباه نمى كنند، و حتى در بسيارى از موارد سكوت را كه بهترين پاسخ اين نابخردان است بر سخن گفتن ترجيح مى دهند.
آنـهـا در فـكر اعمال و مسؤ ليات خويشند، آنها چون تشنه كامانى كه به سراغ چشمه آب ميروند، تشنه علم و دانش و خواهان حضور در جلسات علماء و دانشمندانند.
آرى اين بزرگوارانند كه مى توانند رسالت ايمان را در خود پذيرا شوند و اجر خود را نه يكبار كه دوبار از پيشگاه خدا دريافت دارند.
ايـنـهـا سلمانها، بحيراها، نجاشيها و حقجويانى همسنگر و هم خط آنها هستند كه در برابر انواع ناملايمات براى رسيدن به سر منزل ايمان مقاومت به خرج مى دهند.
جـالب ايـنكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: نحن صبراء و شـيعتنا اصبر منا و ذلك انا صبرنا على ما نعلم و صبروا على ما لا يعلمون: ما شكيبايانيم و پيروان ما از ما شكيباترند!، چرا كه ما از اسرار امور آگاهيم و شكيبائى مى كنيم (و طبعا ايـن كـار آسـانـتـر اسـت ) ولى آنها بى آنكه اسرار را بدانند صبر و شكيبائى را از دست نمى دهند.
فـكر كنيد دو نفر جانباز راه خدا قدم به ميدان جهاد مى گذارند يكى از پايان كار با خبر اسـت و مـى داند نتيجه اين جهاد پيروزى است، اما دومى با خبر نيست، آيا از يك نظر صبر دومـى بـيـشـتـر از صـبـر اولى نـمـى بـاشـد؟ يـا فـى المـثـل قـرائن نـشـان مـى دهـد كـه هـر دو شـربت شهادت مى نوشند، اما يكى مى داند كه در شهادتش چه اسرارى نهفته است و چه موجى در آينده در اعصار و قرون متمادى ايجاد مى كند و چـه الگـوئى بـراى آزادگـان مى شود، اما ديگرى از اسرار آينده آگاه نيست بدون شك دومى از اين نظر صبر بيشترى به خرج مى دهد.
در حديث ديگرى در تفسير على بن ابراهيم آمده كه منظور از (لغو) در آيه فوق (كذب ) و (لهو) و (غنا) است، و پرهيزكنندگان امامانند.
پيدا است كه هر دو قسمت حديث از قبيل بيان مصداق روشن است و گرنه لغو مفهوم گسترده اى دارد كـه غـيـر ايـنـهـا را نـيـز شامل مى شود، و اعراض كنندگان از لغو نيز همه مؤ منان راستين هستند، هر چند امامان در صف مقدم جاى دارند.
(إنك لا تهدى من أحببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو أعلم بالمهتدين) (56)(و قالوا إن نتبع الهدى معك نتخطف من أرضنا أولم نمكن لهم حرما أمنا يجبى إليه ثمرت كل شى ء رزقا من لدنا و لكن أكثرهم لا يعلمون) (57)
ترجمه:
56 - تـو نـمـيـتـوانـى كـسـى را كه دوست دارى هدايت كنى، ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند، و او از هدايت يافتگان آگاهتر است.
57 - آنـهـا گفتند: ما اگر هدايت را همراه تو پذيرا شويم ما را از سرزمينمان مى ربايند! آيا ما حرم امنى در اختيار آنها قرار نداديم كه ثمرات هر چيزى (از هر شهر و ديارى ) به سوى آن آورده مى شود، ولى اكثر آنها نمى دانند!
هدايت تنها به دست خدا است
گرچه در شان نزول آيه نخست از اين آيات بحثهاى زيادى كرده اند اما چنانكه خواهيم ديد روايـاتـى اسـت بـى اعـتـبـار و بـيـارزش كـه گـويـا بـراى مـقـاصـد خـاصـى جـعـل شـده اسـت و لذا بـهـتر اين ديديم كه تفسير آيه را از خود قرآن مجيد بخواهيم و بعد به نقد و بررسى آن روايات مشكوك يا مجعول برويم.
با توجه به اينكه در آيات گذشته سخن از دو گروه در ميان بود: گروهى مـشـركـان لجـوج از اهـل مـكـه كه هر چند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اصرار بـراى هـدايـت آنـهـا داشـت، نـور ايـمـان در قـلبـشـان نـفـوذ كـرد و بـه عـكـس گـروهـى از اهـل كـتاب و افراد دوردست، هدايت الهى را پذيرفتند و عاشقانه در راه اسلام پافشارى و ايـثـار كـردنـد حتى از مخالفت بستگان و خويشاوندان نزديك و جاهلان خودخواه وحشتى به دل راه ندادند.
بـا تـوجـه بـه اين امور نخستين آيه مورد بحث پرده از روى اين حقيقت برميدارد كه (تو نمى توانى هر كه را دوست دارى هدايت كنى، ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند، و او از هدايت يافتگان آگاهتر است )(انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين ) .
او مى داند چه افرادى لايق پذيرش ايمانند، او مى داند چه قلبهائى براى حق مى طپند، او مـى دانـد در چـه سـرهـائى، سـوداى عـشـق خدا است، آرى او اين افراد شايسته را خوب مى شـنـاسـد و بـه آنـها توفيق مى دهد و لطفش را رفيق راه آنها مى سازد تا به سوى ايمان رهنمون شوند.
امـا تـاريـكدلان زشت سيرتى كه در دل با حق دشمنند، و با تمام قدرتشان به پيكار با فرستادگان خدا برخاستهاند، و از نظر زندگى آنقدر آلوده و ننگينند كه لايق نور ايمان نيستند، خداوند هرگز چراغ توفيق را فرا راه آنها قرار نمى دهد.
بـنـابـرايـن مـنـظـور از هـدايـت در ايـنجا (ارائه طريق ) نيست، چرا كه ارائه طريق كار اصلى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و بدون استثناء راه را به همه نشان مى دهـد، بـلكـه مـنـظـور از هـدايـت در ايـنـجـا (ايـصـال بـه مـطـلوب ) و رسـانيدن به سر مـنـزل مـقـصـود اسـت ايـن تـنـهـا كـار خـدا اسـت كه بذر ايمان را در دلها بپاشد و كار او هم بيحساب نيست او به دلهاى آماده نظر مى افكند و اين نور آسمانى را بر آنها مى پاشد.
بـه هـر حـال اين آيه يكنوع دلدارى براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است كه به اين واقعيت تـوجـه كـنـد نـه اصـرار بـر شـرك از نـاحـيـه گـروهـى از بـت پـرسـتـان مـكـه بـى دليـل اسـت، و نـه ايـمـان مـخـلصـانـه مـردم حـبـشـه يـا نـجـران و امثال سلمانها و بحيراها.
هـرگـز از عـدم ايـمـان گـروه اول نـگرانى به خود راه نده، كه اين نور الهى به سراغ دلهاى آماده مى رود و در آنجا ورود مى كند و خيمه مى زند.
نظير اين مضمون در آيات قرآن فراوان است:
در آيه 272 بقره مى خوانيم:(ليس عليك هداهم و لكن الله يهدى من يشاء) : (هدايت آنها بر تو نيست خدا هر كه را بخواهد هدايت مى كند).
و در آيـه 37 نـمـل مـى خـوانـيـم:(ان تـحـرص عـلى هـداهـم فـان الله لا يـهـدى مـن يـضـل) : (اگـر اصرار بر هدايت اين گروه داشته باشى مؤ ثر نيست، چرا كه خدا كسى را كه گمراه كرده است هدايت نمى كند).
و در آيـه 43 يـونـس آمـده اسـت:(افـانـت تـهـدى العمى و لو كانوا لا يبصرون) : (تو مى خواهى نابينايان را هدايت كنى هر چند چيزى را نمى بينند و حقيقتى را درك نمى كنند)!
و بـالاخـره در آيـه 4 سـوره ابـراهـيـم بـه عـنـوان يـك قـانـون كـلى مـى فـرمـايـد:(فـيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و هو العزيز الحكيم) : (خدا هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هر كس را خدا بخواهد هدايت مى كند و او عزيز حكيم است ).
آخرين جمله آيه اخير به خوبى نشان مى دهد كه مشيت الهى درباره اين دو گروه بى حساب نـيـست بلكه بر طبق حكمت و برنامه لياقتها و تلاشها و كوششهاى افراد است، تنها بر ايـن اسـاس اسـت كـه خـدا تـوفيق هدايت را نصيب گروهى مى كند و يا از گروهى سلب مى نمايد.
در دومـيـن آيـه مـورد بـحـث، سـخـن از كـسـانـى مـى گـويـد كـه در دل به حقانيت اسـلام مـعـتـرف بـودنـد ولى روى مـلاحـظـات مـنـافـع شـخـصـى، حـاضـر بـه قبول ايمان نبودند مى فرمايد: (آنها گفتند ما اگر هدايت را همراه تو پذيرا شويم و از آن پـيـروى كـنـيـم مـا را از سرزمينمان مى ربايند)!(و قالوا ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا) .
در تفاسير آمده كه اين سخن را حارث بن نوفل بيان كرد، خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد عرض نمود ما مى دانيم كه گفتار تو حق است اما چيزى كه مانع مى شود از بـرنـامـه تـو پيروى كنيم و ايمان بياوريم ترس از هجوم عرب بر ما است كه ما را از سرزمينمان بربايند، و ما قدرت مقابله با آنها را نداريم!.
ايـن سخن را كسى مى گويد كه قدرت پروردگار را ناچيز مى شمرد و قدرت مشتى عرب جاهلى را عظيم، اين سخن را كسى مى گويد كه هنوز به عمق عنايتها و حمايتهاى الهى آشنا نـيـسـت، و نمى داند چگونه او يارانش را يارى و دشمنانش را در هم مى شكند، لذا قرآن در پـاسـخ آنـهـا چـنـيـن مـى گـويـد: آيـا مـا حرم امنى در اختيار آنها قرار نداديم كه ثمرات و مـحـصـولات هـر شهر و ديارى به سوى آن آورده مى شود؟!(اولم نمكن لهم حرما آمنا يجبى اليه ثمرات كل شى ء) .
(ولى اكثر آنها نمى دانند)(و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .
خـداونـدى كـه سـرزمين شوره زار و سنگلاخ بى آب و درختى را حرم امن قرار داد، و آنچنان دلها را متوجه آن ساخت كه بهترين محصولات از نقاط مختلف جـهـان را بـه سـوى آن مـى آورنـد، قـدرت خـود را بـخوبى نشان داده است، كسى كه چنين قـدرتـنمائى كرده و اين همه امنيت و نعمت را در چنين سرزمينى قرار داده و با چشم خود آثار آن را مى بينيد و سالها از آن بهره گرفته ايد چگونه قادر نيست شما را در برابر هجوم مشتى اعراب بتپرست حفظ كند؟!
شما در حال كفر مشمول اين دو نعمت بزرگ الهى، امنيت و مواهب زندگى بوديد چگونه ممكن اسـت خـداونـد بـعـد از اسـلام شـمـا را از آن مـحـروم سـازد، دل قوى داريد و ايمان بياوريد و محكم بايستيد كه خداى كعبه و مكه با شما است.
در اينجا اين سؤ ال مطرح است كه تاريخ نشان مى دهد حرم مكه براى مسلمانان آنقدر هم امن و امان نبود، مگر گروهى از مسلمانان را در آنجا آزار و شكنجه ندادند؟ مگر آنهمه سنگ بر بـدن پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزدند؟ مگر بعضى از مسلمانان را در مكه نـكـشـتـنـد؟ مـگر گروهى با جعفر و بقيه با پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سرانجام از آنجا به خاطر ناامنى هجرت نكردند؟!
در پـاسـخ مـى گـوئيم: اولا: با تمام اين امور باز مكه نسبت به بقيه نقاط امنيت بيشترى داشت، و عرب براى آن احترام و قداستى قائل بود، باز هم جناياتى را كه در نقاط ديگر مرتكب مى شدند نمى توانستند در آنجا انجام دهند، خلاصه حتى در عين ناامنى، حرم مكه از امـنـيـت نـسبى قابل توجهى برخوردار بود، مخصوصا اين امنيت از ناحيه اعراب بيرون مكه بيشتر رعايت مى شد.
ثانيا: درست است كه در آغاز اسلام مدت كوتاهى اين سرزمين امن الهى دستخوش پارهاى از نـاامنيها شد، ولى چيزى نگذشت كه به صورت كانونى بزرگ از امنيت پايدار و مركزى عـظـيـم از انـواع نـعـمـتـهـا درآمـد، بـنـابراين تحمل اين مشكلات زودگذر براى رسيدن به نعمتهاى بزرگ كار سخت و پيچيده اى نبود.
به هر حال بسيارند كسانى كه از ترس تزلزل منافع شخصيشان همچون حارث
بـن نـوفـل، دسـت از هـدايـت و ايـمـان بـرمى دارند در حالى كه ايمان به خدا و تسليم در بـرابـر فـرمـان او، نه تنها منافع معنوى آنها را تامين مى كند كه در تامين منافع مشروع مـادى و مـحـيـط امـن و سـالم بـراى آنـهـا نـيـز فوق العاده مؤ ثر است، ناامنيها و كشتارها و غارتگريهائى را كه در دنياى به اصطلاح متمدن امروز، دنيائى كه از ايمان و هدايت دور افتاده است مى بينيم گواه زنده اين مدعا است.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه خـداونـد در ايـنـجـا اول نـعـمـت امـنيت را مى شمرد و بعد جلب ارزاق را از همه جا به سوى مكه، اين تعبير ممكن اسـت بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت بـاشـد كـه تـا امـنيت در شهر و كشورى حكمفرما نگردد وضع اقـتـصـادى آنـهـا سـامـان نـخـواهـد يـافـت، شـرح ايـن سـخـن را ذيل آيه 35 سوره ابراهيم داده ايم (جلد 10 صفحه 366).
و نـيـز جـالب ايـنـكـه يـجـبـى بـه صـورت فـعـل مـضـارع آمـده كـه دال بـر اسـتـمرار در حال و آينده است، و ما امروز بعد از گذشتن چهارده قرن با چشم خود شـاهـد مـفـهوم اين سخن و استمرار جلب همه نوع مواهب به سوى اين سرزمين هستيم، كسانى كه خانه خدا را زيارت مى كنند با چشم خود مى بينند اين سرزمين خشك و سوزان و بى آب و عـلف در مـيان انواع بهترين نعمتها غرق است، و شايد در هيچ نقطه اى از دنيا اين وفور نعمت نباشد.
ايمان ابو طالب و جنجالى كه در اين زمينه برپا كرده اند!
ابـتدا اين موضوع براى كسانى كه اهل مطالعه هستند عجيب جلوه مى كند كه چرا گروهى از راويان اخبار اصرار داشتند ابو طالب عموى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را كه به اتفاق همه مسلمانان جهان از كسانى بود كه حداكثر فداكارى و ايثار و حمايت
را در مـورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) انجام داد، بى ايمان و مشرك جلوه دهند و كافر بميرانند؟!
چرا درباره ديگران كه نقشى در تاريخ اسلام نداشتند اين همه اصرار نيست؟
اينجا است كه با خبر مى شويم مسأله يك مسأله عادى نيست، سپس با كمى دقت به اينجا مـيـرسـيـم كه پشت سر اين بحثهاى تاريخى و روائى بازى سياسى خطرناكى از ناحيه رقـبـا و دشمنان على (عليهالسلام ) در جريان بوده، آنها اصرار داشتند هر فضيلتى را از او سـلب كـنـنـد و حتى پدر ايثارگر و فداكارش را مشرك قلمداد كنند و بيايمان از دنيا بـبـرنـد! يـقـيـنـا بـنـى امـيـه و هواخواهان آنها در عصر خود، و حتى پيش از آنكه به حكومت بـرسـنـد، هـر جـا تـوانـسـتند به اين فكر دامن زدند و كوشش داشتند از هر جا كه ممكن است شواهدى هر چند سست و بيپايه براى اثبات اين مدعا سر هم كنند.
مـا قـطـع نـظـر از ايـن مـوج انـحـرافـى سـيـاسـى كـثـيـف و آلوده كـه خـود از جـهـاتـى قـابـل دقـت و مـطـالعـه اسـت، مـساءله را به عنوان يك مسأله صرفا تاريخى و تفسيرى بـطـور بـسيار فشرده (آنچنانكه وضع كتاب ايجاب مى كند) مورد بررسى قرار مى دهيم تـا روشـن شـود در پـشت سر اين جنجالها هيچگونه مدرك معتبرى وجود ندارد، بلكه شواهد زندهاى بر ضد آن در دست داريم:
1 - آيـه مـورد بـحـث (انـك لا تـهـدى مـن احـببت...) چنانكه ديديم هيچگونه ارتباطى با ابو طـالب نـدارد و آيـات قـبـل از آن بـخـوبـى دلالت مـى كـنـد كه درباره گروهى از مؤ منان اهل كتاب در برابر مشركان مكه است.
جـالب ايـنـكـه فـخـر رازى كـه خـود بـه اصـطـلاح اجـمـاع مـسـلمـيـن را بـر نزول آيه در باره ابو طالب نقل كرده، تصريح مى كند كه در ظاهر آيه كمترين دلالتى بر كفر ابو طالب نيست.
امـا بـا ايـن حال چرا اصرار دارند كه آن را به شرك ابو طالب ارتباط دهند راستى وحشت آور است.
2 - مـهـمترين دليلى كه در اين زمينه اقامه كرده اند ادعاى اجماع مسلمين است كه ابوطالب، مشرك از دنيا رفته است!
در حـالى كـه چـنـيـن اجـمـاعـى دروغ مـحـض اسـت، چـنـانـكـه مـفـسـر مـعـروف اهـل سـنـت (آلوسـى ) در (روح المـعـانى ) تصريح كرده است كه اين مساءله اجماعى نـيـسـت و حـكـايـت اجـمـاع مـسـلمـيـن يـا مـفـسـريـن بـر ايـنـكـه آيـه فـوق در باره ابو طالب نازل شده صحيح به نظر نمى رسد، چرا كه علماى شيعه و بسيارى از مفسرين آنها معتقد بـه اسـلام ابـوطالب هستند و ادعاى اجماع ائمه اهلبيت بر اين معنى كرده اند، بعلاوه اكثر قصيده هاى ابوطالب شهادت بر ايمان او مى دهد.
3 - دقت و بررسى نشان مى دهد كه اين ادعاى اجماع از اخبار آحادى سر چشمه مى گيرد كه هيچ اعتبارى به آن نيست، و در سند اين روايات افراد مشكوك يا كذابى هستند.
از جـمـله روايـتـى اسـت كـه ابـن مـردويـه بـا سـنـد خـودش از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده كـه آيـه(انـك لا تـهـدى مـن احـبـبـت ) در بـاره ابـو طـالب نازل شده است، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به او اصرار كرد اسلام بياورد او نپذيرفت!.
در حـالى كـه در سند اين روايت (ابوسهل سرى ) است كه بنا به تصريح بعضى از بـزرگـان عـلم رجـال، او يـكـى از دروغـپـردازان و جـعل كنندگان و سارقان حديث بود، و همچنين (عبد القدوس ابى سعيد دمشقى ) كه باز در سند اين حديث است، او نيز از (كذابين ) است!.
ظـاهـر تـعـبـيـر حـديـث، چـنـيـن گـواهـى مـى دهـد كـه ابـن عـبـاس بدون واسطه اين حديث را نـقـل كـرده و خـودش شـاهـد و نـاظـر بـوده، در حـالى كـه مـى دانـيـم ابـن عـبـاس، سـه سال قبل از هجرت متولد شد، بنابراين هنگام وفات ابوطالب هنوز از پستان مادر شير مى خورد! و اين نشان مى دهد كه جاعلان حديث حتى در كار خود ناشى بوده اند.
حـديـث ديـگـرى در ايـن زمـيـنـه از (ابـو هـريـره ) نـقـل كـرده انـد، مـى گـويـد: هـنگامى كه وفات ابو طالب فرا رسيد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه او فرمود: (اى عمو بگو لا اله الا الله تا من روز قيامت نزد خدا بـراى تـو گواهى به توحيد دهم ) ابو طالب گفت: (اگر نه به خاطر اين بود كه قـريـش مـرا سـرزنـش مـى كـرد كـه او بـه هـنگام مرگ از روى ترس، اظهار ايمان نمود من شـهـادت بـه تـوحـيـد مـى دادم، و چـشم تو را روشن مى ساختم! در اين هنگام آيه (انك لا تهدى من احببت ) نازل شد)!.
باز ظاهر حديث اين است كه (ابو هريره ) شخصا شاهد چنين مطلبى بوده است در حالى كـه مـى دانـيـم ابـو هـريـره در سـال فـتـح خـيـبـر، يـعـنـى هـفـت سـال بـعـد از هـجـرت اظـهـار اسـلام كـرد، او كـجـا و وفـات ابـوطـالب كـه قبل از هجرت واقع شد كجا؟!
بنابراين آثار جعل ناشيانه در اين حديث نيز نمايان است.
و اگر گفته شود ابن عباس و ابو هريره، خود شاهد اين ماجرا نبودند، و اين داستان را از ديگرى شنيده اند، سؤ ال مى كنيم از چه كسى؟ شخصى كه اين روايت را براى اين دو نفر بـيـان كـرده نـاشـنـاس و مـجـهـول اسـت، و چـنـيـن حـديـثـى را مـرسـل مـى نـامـنـد و هـمـه مـى دانـنـد اعـتـبـارى بـه احـاديـث مرسل نيست.
متاسفانه جمعى از مفسران و راويان اخبار بدون دقت و مطالعه اين گونه احـاديـث را در كـتـابـهـاى خـود از يـكـديـگـر گـرفـتـه و نـقـل كـرده انـد، و كـمكم براى خودشان اجماعى درست كرده اند اما كدام اجماع؟ و كدام حديث معتبر؟
4 - از همه اينها گذشته متن همين احاديث مجعول نشان مى دهد كه ابو طالب ايمان به حقانيت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشته، هر چند روى ملاحظاتى بر زبان جارى نـمـى كرده، و مى دانيم ايمان به قلب است و زبان جنبه طريقت دارد، در بعضى از احاديث اسـلامـى، وضـع ابـوطـالب بـه اصـحـاب كـهـف تـشـبـيـه شـده اسـت كـه ايـمـان در دل داشتند هر چند به عللى قدرت اظهار آن را نداشتند.
5 - مگر مى توان در مساءله اى به اين مهمى، يك جانبه بحث كرد و تنها به روايت مرسله از ابـو هريره و ابن عباس و مانند آن قناعت نمود؟ چرا اجماع امامان اهلبيت (عليهمالسلام ) و چـرا اجـمـاع عـلمـاى شـيـعه در اينجا مورد توجه قرار نمى گيرد؟! با آنكه آنها به وضع خاندان پيامبر آشناترند.
ما امروز اشعار زيادى از ابوطالب در دست داريم كه ايمان او را به اسلام و رسالت محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان پيامبر اسلام با وضوح تمام بيان مى كند، اين اشـعـار را بـسـيـارى از بـزرگـان و دانـشـمندان در كتابهايشان آورده اند، و ما نمونه هاى گـويـائى از آن را در جـلد پـنـجـم تـفـسـيـر نـمـونـه صـفـحـه 194 بـه بـعـد (ذيـل آيـه 26 سـوره انـعـام ) از مـنـابـع مـعـروف اهـل سـنـت نقل كرديم.
6 - از هـمـه اينها گذشته تاريخ زندگى ابوطالب و فداكارى عظيم او نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و علاقه شديد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مـسـلمـانـان نـسـبـت بـه او تـا آنـجـا كـه سـال مـرگـش را (عـام الحـزن ) (سـال انـدوه ) نـام نـهـادنـد، هـمه نشان مى دهد كه او به اسلام عشق مى ورزيد و دفاعش از پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به عنوان دفاع از يك خويشاوند نبود، بلكه به صورت دفاع يك مؤ من مخلص و يك عاشق پاكباخته و سرباز فداكار از جان
گـذشـته از رهبر و پيشواى خود بود، با اين حال چقدر غفلت و بيخبرى و ناسپاسى و ظلم است كه گروهى اصرار داشته باشند، اين مؤ من موحد مخلص را از دنيا ببرند؟!.
(و كـم أهـلكـنا من قرية بطرت معيشتها فتلك مسكنهم لم تسكن من بعدهم إلا قليلا و كنا نحن الورثين) (58)(و مـا كـان ربـك مـهـلك القـرى حتى يبعث فى أمها رسولا يتلوا عليهم أيتنا و ما كنا مهلكى القرى إلا و أهلها ظلمون) (59)(و مـا أوتـيـتـم مـن شـى ء فـمـتـع الحـيـوة الدنيا و زينتها و ما عند الله خير و أبقى أفلا تعقلون) (60)
ترجمه:
58 - بـسـيـارى از شـهـرهـا و آباديهائى كه بر اثر فزونى نعمت مست و مغرور شده بود هلاك كرديم.
ايـن خانه هاى آنهاست (كه ويران شده ) و بعد از آنها جز اندكى كسى در آن سكونت نكرد، و ما وارث آنان بوديم.
59 - پـروردگـار تـو هـرگز شهرها و آباديها را هلاك نمى كرد تا اينكه در كانون آنها پـيـامـبـرى مـبـعـوث كـنـد كـه آيـات مـا را بر آنان بخواند، و ما هرگز آباديهائى را هلاك نكرديم مگر آنكه اهلش ظالم بودند.
60 - آنـچـه بـه شما داده شده متاع زندگى دنيا و زينت آن است و آنچه نزد خداست بهتر و پايدارتر است، آيا انديشه نمى كنيد؟
دلبستگيهاى دنيا شما را نفريبد
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از ايـن بـود كـه بـعـضـى از كـفـار مـكـه متوسل به اين عذر مى شدند كه اگر ما ايمان بياوريم، عرب به ما حمله مى كند و ما را از سـرزمـيـنـمـان بـيرون مى راند و زندگى ما را مختل مى كند، و در آيات گذشته يك پاسخ گويا به اين سخن داده شد.
در آيات مورد بحث دو پاسخ ديگر به آن داده شده است:
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: بـه فـرض كـه شـمـا ايمان را نپذيرفتيد و در سايه كفر و شرك زنـدگى مرفه مادى پيدا كرديد، اما فراموش نكنيد: (ما بسيارى از شهرهائى را كه مست و مـغـرور نعمت و زندگى مرفه بودند نابودشان كرديم )(فكم اهلكنا من قرية بطرت معيشتها) .
آرى غـرور نـعـمـت آنها را به طغيان دعوت كرد، و طغيان سرچشمه ظلم و بيدادگرى شد، و ظلم ريشه زندگانى آنها را به آتش كشيد.
(ايـن خانه ها و ديار آنها است كه بعد از آنان جز مدت قليلى كسى در آن سكونت نكرد)(و تلك مساكنهم لم تسكن من بعدهم الا قليلا) .
آرى شهرها و خانه هاى ويران آنها همچنان خالى و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر كسانى به سراغ آن آمدند افراد كم و در مدت كوتاهى بود.
(و ما وارث آنها بوديم )!(و كنا نحن الوارثين ) .
آيـا شـمـا مـشـركان مكه نيز مى خواهيد در سايه كفر به همان زندگى مرفهى برسيد كه پايانش همانست كه گفته شد، اين چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟!
(بـطرت ) از ماده بطر (بر وزن بشر) به معنى طغيان و غرور بر اثر فزونى نعمت است.
تـعـبـيـر بـه (تـلك ) كـه اسـم اشـاره بـه دور اسـت و غـالبـا در امـور قـابل مشاهده به كار مى رود ممكن است اشاره به سرزمين عاد و ثمود و قوم لوط باشد كه در فـاصـله اى نه چندان زياد با مردم مكه قرار داشت، يعنى در سرزمين احقاف (ميان يمن و شـام ) يـا در وادى القـرى و يـا در سـرزمين سدوم كه همه آنها در مسير كاروانهاى تجارى اعـراب مـكه به شام بود و اعراب با چشم خود اين ديار خالى را مى ديدند كه بعد از آنها كمتر كسى در آنجا سكونت گزيده بود.
جـمـله الا قـليـلا كـه بـه صـورت اسـتـثـنـاء آمـده اسـت سـه احتمال دارد: نخست اينكه استثناء از ساكنان باشد، دوم از مساكن و سوم از سكونت.
در صورت اول مفهومش اين است كه تنها گروه اندكى بعد از آنها ساكن اين ديار شد، و در صـورت دوم معنى چنين است كه تنها خانه هاى اندكى از آنها بعدا مسكون شد و در صورت سـوم مـفـهـوم ايـن اسـت كـه تنها زمان كمى در آنها سكونت شده است، چرا كه هر كس در اين شهرهاى شوم و بلاخيز، سكونت اختيار كرد به زودى طومار زندگانيش درهم پيچيده شد.
البـتـه اراده هـر سـه مـعـنـى نـيـز طـبـق روش مـا مـشـكـل ايـجـاد نـمـى كـنـد، هـر چـنـد مـعـنـى اول به نظر نزديكتر مى رسد.
بـعـضـى نـيـز آن را اشاره به سكونت موقت مسافران به هنگام رفت و آمدشان از اين مناطق دانـسـتـه اند، و بعضى قليل را اشاره به جغدها و حيوانات وحشى دانسته اند قدر مسلم اين اسـت كـه ايـن شـهرهاى آلوده به گناه و شرك چنان ويران گشت كه ديگر روى آبادى به خود نديد.
تعبير به (كنا نحن الوارثين ) اشاره به خالى ماندن آن ديار است و نيز اشاره اى است به مالكيت حقيقى خداوند نسبت به همه چيز، كه اگر مالكيت اعتبارى بعضى اشياء را موقتا به بعضى انسانها واگذار كند، چيزى نمى گذرد كه همه زائل مى گردد و او وارث همگان خواهد بود.
آيه بعد در حقيقت جواب سؤ ال مقدرى است و آن اينكه: اگر چنين است كه خداوند طغيانگران را نـابـود مـى كـنـد، پس چرا مشركان مكه و حجاز را كه طغيانگرى را به حد اعلا رسانيده بودند و جهل و جنايتى نبود كه مرتكب نشوند با عذابش نابود نكرد.
قرآن مى گويد: (پروردگار تو هرگز شهرها و آباديها را هلاك نمى كرد تا اينكه در كـانـون و مـركـز آنـها پيامبرى بفرستد كه آيات ما را بر آنان بخواند)(و ما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى امها رسولا يتلوا عليهم آياتنا) .
آرى تا اتمام حجت نكنيم و پيامبران را با دستورات صريح نفرستيم مجازات نخواهيم كرد.
تـازه بـعد از اتمام حجت مراقب اعمال آنها هستيم، اگر ظلم و ستمى از آنها سر زد و مستوجب عذاب شدند مجازاتشان مى كنيم (و ما هرگز شهرهائى را هلاك نمى كرديم مگر آنكه اهلش ظالم و ستمگر باشند)(و ما كنا مهلك القرى الا و اهلها ظالمون ) .
تعبير (ما كان ربك ) يا (ما كنا) دليل بر اين است كه اين سنت هميشگى و جاودانگى خدا بوده و هست كه بدون اتمام حجت كافى كيفر نمى دهد.
جمله (حتى يبعث فى امها رسولا) (تا در مركز اين شهرها پيامبرى مبعوث كند) اشاره به ايـن اسـت كه لزومى ندارد در هر شهر و روستا پيامبرى مبعوث شود، همين اندازه كه در يك كانون بزرگ كه مركز پخش اخبار و محل انديشمندان و متفكران يك قوم است پيامبرى مبعوث گـردد كـافـى اسـت، زيـرا مـردم تمام آن منطقه بر اثر نيازهاى زندگى مرتبا به آنجا رفـت و آمـد دارنـد و هـر خبرى در آنجا باشد به سرعت در تمام منطقه و نقاط دور و نزديك پخش مى گردد، همانگونه كه آوازه قيام پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سرزمين مكه در مدت كوتاهى در تمام جزيره عربستان پيچيده و از آن هم فراتر رفت چون مكه ام القرى بود، هم مركز روحـانـى حـجـاز، و هـم مركز تجارى بود، و حتى در مدت كوتاهى به مراكز مهم تمدن آن زمان رسيد.
بـنـابـرايـن آيـه يـك حـكـم كـلى و عمومى را بيان مى كند، و اينكه بعضى از مفسران آن را اشـاره بـه مكه دانستهاند كاملا بيدليل است و تعبير به فى امها نيز يك تعبير عام است، چرا كه ام به معنى مادر و مركز اصلى است و اختصاصى به مكه ندارد.
آخـريـن آيه مورد بحث پاسخ سومى است براى گفتار بهانه جويانى كه مى گفتند اگر ايمان بياوريم عرب بر ما هجوم مى كند و زندگى ما را به هم مى ريزد، قرآن مى گويد: آنـچـه را از ايـن رهـگـذر به دست مى آوريد متاع بيارزش زندگى دنيا و زينت آن است(و ما اوتيتم من شى ء فمتاع الحياة الدنيا و زينتها) .
ولى آنـچـه نـزد خـدا اسـت (از نعمتهاى بى پايان جهان ديگر، و مواهب معنويش در اين دنيا) بهتر و پايدارتر است(و ما عند الله خير و ابقى ) .
چـرا كـه تـمام نعمتهاى مادى دنيا داراى عوارض ناگوار و مشكلات گوناگونى است و هيچ نعمت مادى خالص از ضرر و خطر يافت نمى شود.
بـعـلاوه نـعمتهائى كه در نزد خدا است به خاطر جاودانگى آنها و زودگذر بودن مواهب اين دنيا قابل مقايسه نيست، بنابراين هم بهتر و هم پايدارتر است.
بـه ايـن تـرتـيـب در يـك مـقايسه ساده هر انسان عاقلى مى فهمد كه نبايد آن را فداى اين كرد، لذا در پايان آيه مى فرمايد: آيا تعقل نمى كنيد؟!(ا فلا تعقلون ) .
(فـخـر رازى ) از يكى از فقها چنين نقل مى كند كه اگر كسى وصيت كند ثلث مالش را بـه عـاقـلتـرين مردم بدهند فتواى من اين است كه اين ثلث را به كسانى بدهند كه اطاعت فـرمـان حـق مى كنند، زيرا عاقلترين مردم كسى است كه متاع اندك (زودگذرى ) را بدهد و سرمايه فراوان (پايدارى ) را بگيرد و اين تنها در مورد مطيعان فرمان خدا صادق است.
سـپـس فـخر رازى اضافه مى كند كه گويا او اين حكم فقهى را از آيه مورد بحث استفاده كرده است.
(أفـمـن وعـدنـه وعـدا حـسـنـا فـهـو لقـيـه كـمن متعنه متع الحيوة الدنيا ثم هو يوم القيمة من المحضرين) (61)(و يوم يناديهم فيقول أين شركأى الذين كنتم تزعمون) (62)(قال الذين حق عليهم القول ربنا هؤ لاء الذين أغوينا أغوينهم كما غوينا تبرأنا إليك ما كانوا إيانا يعبدون) (63)(و قيل ادعوا شركأكم فدعوهم فلم يستجيبوا لهم و رأوا العذاب لو أنهم كانوا يهتدون) (64)
ترجمه:
61 - آيـا كـسى كه به او وعده نيك داده ايم و به آن خواهد رسيد، همانند كسى است كه متاع زندگى دنيا به او داده ايم، سپس روز قيامت (براى حساب و جزا) احضار مى شود.
62 - روزى را بـه خـاطـر بـيـاوريد كه خداوند آنها را ندا مى دهد، و مى گويد: كجا هستند شريكانى كه براى من مى پنداشتيد؟!
63 - گروهى (از معبودان ) كه فرمان عذاب درباره آنها مسلم شده مى گويند: پروردگارا ما اين (عابدان ) را گمراه كرديم (آرى ) ما آنها را گمراه كرديم همانگونه كه خود
گـمـراه شـديـم، مـا از آنها بيزارى مى جوئيم، آنها در حقيقت ما را نمى پرستيدند (بلكه هواى نفس خويش را پرستش مى كردند).
64 - بـه آنـهـا (عـابـدان ) گـفته مى شود شما معبودهايتان را كه شريك خدا مى پنداشتيد بخوانيد (تا شما را يارى كند) آنها معبودهايشان را مى خوانند، ولى جوابى به آنها نمى دهند.
در ايـن هـنـگـام عذاب الهى را (با چشم خود) مى بينند، و آرزو مى كنند اى كاش هدايت يافته بودند.
آنها هواى نفس خويش را مى پرستيدند
در آيـات گـذشته سخن از كسانى بود كه به خاطر تمتع و بهره گيرى از نعمتهاى دنيا كـفـر را بـر ايـمـان و شـرك را بـر تـوحيد ترجيح داده اند، در آيات مورد بحث وضع اين گروه را در قيامت در برابر مؤ منان راستين مشخص مى كند.
نـخـسـت بـا يـك مقايسه كه به صورت استفهام مطرح شده، وجدان همگان را به داورى مى طـلبـد و مـى گـويـد: (آيا كسى كه به او وعده نيك داده ايم، و به وعده خود قطعا خواهد رسـيـد، بـا كـسـى كـه تـنـها از متاع دنيا به او بهره داده ايم، سپس روز قيامت در پيشگاه پـروردگـار بـراى حـساب و جزاء احضار مى شود يكسان است )؟(افمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه كمن متعناه متاع الحيوة الدنيا ثم هو يوم القيامة من المحضرين ) .
بـدون شـك، هـر وجـدان بـيـدار، وعده هاى نيك الهى و مواهب عظيم و جاويدان او را بر بهره گـيـرى چـنـد روز از نـعـمـتـهـاى فـانـى و لذات زودگـذر كـه بـه دنبال آن درد و رنج جاويدان است ترجيح مى دهد.
جمله (فهو لاقيه ) تاءكيدى است بر اينكه وعده الهى تخلف ناپذير است و بايد چنين بـاشـد، چـرا كه تخلف از وعده يا به خاطر جهل است يا عجز، كه هيچيك از آنها در ذات خدا راه ندارد.
جـمـله(هـو يـوم القـيامة من المحضرين ) اشاره به احضار در محضر خداوند براى حساب اعـمـال اسـت، و بـعـضـى آن را بـه احـضـار در آتـش دوزخ، تـفـسير كرده اند ولى تفسير اول مناسبتر است، و به هر حال اين تعبير نشان مى دهد كه اين آلودگان با اكراه و بدون تمايل به اين صحنه كشانده مى شوند، و بايد هم چنين باشد، چرا كه وحشت حساب و كيفر تمام وجود آنها را فرا گرفته است.
تـعـبـيـر بـه حـيات دنيا كه بارها در سورههاى مختلف قرآن مجيد آمده اشاره به پستى اين زنـدگـى در مـقـايـسـه بـا (حـيـات آخـرت ) و زنـدگـى جـاويـدان و زوال نـاپـذيـر آن اسـت، زيـرا دنـيـا از مـاده (دنـو) (بـر وزن غـلو) در اصـل بـه مـعـنى نزديكى در مكان يا زمان يا منزلت و مقام است، سپس دنيا و ادنى گاه به مـوجـودات كـوچـك كـه در دسـتـرس قـرار دارنـد، در مـقـابـل مـوجـودات بـزرگ اطـلاق شـده، و گـاه در مـوضـوعـات پـسـت در مـقـابـل خوب و والا، و گاه به نزديك در مقابل دور اطلاق گرديده، و از آنجا كه زندگى ايـن جـهـان در بـرابـر جـهـان ديـگـر هم كوچك است و هم بيارزش و هم نزديك، نام (حيات دنيا) كاملا متناسب آن است.
و بـه دنبال اين سخن، صحنه هاى رستاخيز را در برابر كفار مجسم مى كند صحنه هائى كه از تصورش مو بر بدن راست مى شود و اندام را به لرزه در مى آورد.
مـى گـويد: (روزى را به خاطر بياوريد كه خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گويد: كجا هـسـتـنـد شـريـكـانـى كـه بـراى مـن مـى پـنـداشـتـيـد)؟!(و يـوم يـنـاديـهـم فيقول اين شركائى الذين كنتم تزعمون ) .
بديهى است اين سؤ الى است توبيخى، براى اينكه در قيامت كه روز كنار رفتن پرده ها و حـجـابـهـا اسـت نـه شـرك مـفـهـومـى دارد و نـه مـشـركـان بـر عـقيده خود باقيند، اين سؤ ال در حقيقت يكنوع سرزنش و مجازات است، يكنوع توبيخ و عقوبت است.
امـا آنـها بجاى اينكه به پاسخ پردازند معبودهايشان به سخن در مى آيند و از آنها اظهار تـنـفـر و بيزارى مى كنند، زيرا مى دانيم معبودان گاه بتهاى سنگ و چوبى بودند، و گاه مـقـدسينى همچون فرشتگان و مسيح، و گاه جن و شياطين در اينجا گروه سوم به سخن مى آيـنـد كـه سخن آنها را در آيه بعد چنين مى خوانيم: گروهى از معبودان كه فرمان عذاب در باره آنها مسلم شده، مى گويند: پروردگارا! ما اين عابدان را گمراه كرديم، آرى ما آنها را گـمـراه كـرديـم هـمـانـگـونـه كـه خـود گـمـراه شـديـم (ولى آنـهـا بـه مـيـل خـويـش بـه دنبال ما آمدند) ما از آنها بيزارى مى جوئيم آنها ما را پرستش نمى كردند بـلكـه در حـقـيـقـت هـواى نـفـس خـويـش را مـى پـرسـتـيـدنـد(قـال الذيـن حق عليهم القول ربنا هؤ لاء الذين اغوينا اغويناهم كما غوينا تبراءنا اليك ما كانوا ايانا يعبدون ) .
بـنـابـرايـن آيـه فـوق شـبـيـه آيـه 28 سـوره يـونـس اسـت كـه مـى گـويـد: و قـال شـركـائهم ما كنتم ايانا تعبدون (معبودان در قيامت رو به سوى عبادت كنندگان خود مى كنند و مى گويند شما ما را پرستش نمى كرديد)! و به اين ترتيب معبودان اغواگر، هـمـچون فرعون و نمرود و شياطين و جن، بيزارى و تنفر خود را از چنين عابدانى اعلام مى دارند، و به دفاع از خويش برمى خيزند، حتى گمراهى آنها را نيز از خود نفى مى كنند، و مى گويند: آنها به ميل خود به دنبال ما آمدند.
ولى بديهى است نه اين نفى اثرى دارد و نه آن بيزارى و تبرى، و آنها در گناه عابدان خود قطعا شريك و سهيمند.
جالب توجه اين است كه در آن روز، هر يك از اين منحرفان خلافكار از ديگرى بيزارى مى جويند و هر كدام سعى دارند گناه خود را به گردن ديگرى افكند.
ايـن درسـت نـظير چيزى است كه نمونه كوچك آن را در دنيا با چشم خود مى بينيم كه جمعى دست به دست هم مى دهند تا امر خلافى مرتكب شوند، پس از دستگيرى و حضور در محضر دادگـاه از يـكديگر بيزارى مى جويند، و گناه را به گردن ديگرى مى افكنند، اين است، سرنوشت گروه گمراه و خلافكار در دنيا و آخرت.
هـمـانـگـونه كه در آيه 22 سوره ابراهيم مى خوانيم كه شيطان در روز قيامت به پيروان خـود مـى گـويـد: (مـن سـلطـه اى بـر شـمـا نـداشتم، من تنها از شما دعوت كردم شما هم مـشـتـاقانه اجابت كرديد مرا ملامت نكنيد خود را ملامت كنيد)(و ما كان لى عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تلومونى و لوموا انفسكم) .
و در مـورد مـشـركان در آيه 30 سوره صافات مى خوانيم كه آنها به مناقشه با يكديگر بـرمـى خـيـزنـد و هـر يـك ديگرى را مقصر مى شمرد، اما اغواگران صريحا در پاسخ مى گـويـنـد: (مـا بـر شما سلطه اى نداشتيم شما خود گروهى طغيانگر بوديد)(و ما كان لكم علينا من سلطان بل كنتم قوما طاغين) .
به هر حال به دنبال سؤ الى كه از آنها در باره معبودهايشان مى شود و آنها در پـاسخ عاجز مى مانند، به آنان (گفته مى شود شما معبودهايتان را كه شريك خدا مى پـنـداشـتـيـد بـخـوانـيـد) تـا بـه يـارى شـمـا بـرخـيـزنـد!(و قيل ادعوا شركائكم ) .
آنـهـا با اينكه مى دانند در آنجا كارى از دست معبودان ساخته نيست، بر اثر شدت وحشت و كوتاه شدن دستشان از همه جا، و يا به خاطر اطاعت فرمان خدا كه مى خواهد با چنين كارى مـشـركـان و مـعـبـودان گـمـراه را در بـرابـر هـمـگـان رسـوا سـازد، دست تقاضا به سوى معبودانشان دراز مى كنند و آنها را به كمك مى خوانند(فدعوهم ) .
ولى پـيـدا اسـت (جـوابـى بـه آنـها نمى دهند) و دعوت آنها را لبيك نمى گويند(فلم يستجيبوا لهم ) .
در اين هنگام است كه (عذاب الهى را در برابر چشم خود مى بينند) (ورأوا العذاب ).
(و آرزو مى كنند كه اى كاش هدايت يافته بودند)(لو انهم كانوا يهتدون ) .
چـرا كه هر دست و پائى در آنجا كنند جز ناكامى و رسوائى نتيجه اى نخواهد داشت، چون تنها راه نجات ايمان و عمل صالح بوده كه آنها فاقد آنند.
(و يوم يناديهم فيقول ما ذا أجبتم المرسلين) (65)(فعميت عليهم الا نباء يومئذ فهم لا يتسألون) (66)(فأ ما من تاب و أمن و عمل صلحا فعسى أن يكون من المفلحين) (67)(و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة سبحن الله و تعلى عما يشركون) (68)(و ربك يعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون) (69)(و هو الله لا إله إلا هو له الحمد فى الا ولى و الاخرة و له الحكم و إليه ترجعون) (70)
ترجمه:
65 - به خاطر بياوريد روزى را كه خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گويد: به پيامبران چه پاسخى گفتيد؟
66 - در ايـن هـنـگام همه اخبار بر آنها پوشيده مى ماند (حتى نمى توانند) از يكديگر سؤ الى كنند!
67 - امـا كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد اميد است از رستگارا باشد.
68 - و پـروردگـار تو هر چه را بخواهد مى آفريند، و هر چه را بخواهد برمى گزيند. آنـهـا (در بـرابـر او) اخـتـيـارى ندارند، منزه است خداوند و برتر است از شريك هائى كه براى او قائل مى شوند.
69 - پروردگار تو مى داند آنچه را كه سينه هاشان پنهان مى دارد و آنچه را كه آشكار مى كند.
70 - او خـدائى اسـت كـه مـعبودى جز او نيست، ستايش براى اوست. در اين جهان و در جهان ديگر، حاكميت (نيز) از آن اوست، و همه شما به سوى او باز مى گرديد.
آيـات مـورد بـحـث، تـعقيبى است بر بحثى كه در آيات گذشته، پيرامون مشركان و سؤ الاتى كه از آنها در قيامت مى شود آمده بود.
بـه دنـبـال سـؤ ال از مـعـبـودهـاى آنـهـا، سـؤ ال ديـگـرى از عـكـس العـمـل آنـان در برابر پيامبران مى شود، مى فرمايد: (روزى را به خاطر بياوريد كه خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گويد: در برابر پيامبران چه پاسخى گفتيد)؟!(و يوم يناديهم فيقول ما ذا اجبتم المرسلين ) .
مـسلما آنها براى اين سؤ ال - همچون سؤ ال اول - پاسخى ندارند، آيا بگويند دعوت آنها را اجـابـت كـرديـم كـه ايـن دروغ اسـت و دروغ در آن صـحـنـه خـريـدار نـدارد؟ يـا بگويند تكذيبشان كرديم، به آنها تهمت زديم، ساحرشان ناميديم مجنونشان خوانديم، بر ضد آنـهـا دسـت بـه پـيـكـار مـسـلحـانـه زديـم، و آنـهـا و پـيـروانـشـان را بـه قتل رسانديم؟! چه بگويند؟ هر چه بگويند مايه بدبختى و رسوائى است!
جـائى كـه پـيـامـبـران بـزرگ الهـى در روز قـيـامـت در بـرابـر ايـن سـؤ ال كـه مـردم چـه پاسخى به دعوت شما گفتند، مى گويند: ما در برابر علم تو علمى از خود نداريم، تو علام الغيوبى (مائده - 109) اين كوردلان مشرك چه مى توانند در پاسخ اين سؤ ال بگويند.
لذا در آيه بعد مى فرمايد: در اين هنگام همه اخبار بر آنها پوشيده و پنهان مى ماند و هيچ پاسخى براى گفتن در اختيار ندارند(فعميت عليهم الانباء يومئذ) .
(حـتـى نـمـى تـوانـنـد از يـكـديـگـر سـؤ الى كـنـند) و پاسخى از هم بشنوند(فهم لا يتسائلون ) .
قابل توجه اينكه نسبت عمى و نابينائى در آيه فوق به خبرها داده شده نه به خود آنها، نـمـى گـويـد آنـهـا نابينا مى شوند، بلكه مى گويد: (خبرها از پيدا كردن آنها نابينا هـسـتند)! زيرا بسيار مى شود كه انسان خود از چيزى باخبر نيست اما گوئى خبر دهن به دهـن مى گردد و به سراغ او مى آيد، همانگونه كه بسيارى از اخبار اجتماعى از همين طريق پخش مى شود، اما در آنجا نه افراد، آگاهى دارند و نه خبرها، قابليت نشر!
و بـه ايـن تـرتـيـب همه خبرها بر آنها پوشيده مى شود، هيچ پاسخى در برابر اين سؤ ال كه جواب پيامبران را چه داديد پيدا نمى كنند و سكوتى مطلق سر تا پاى آنها را فرا مى گيرد.
و از آنـجـا كه روش قرآن اين است كه هميشه درها را به روى كافران و گنهكاران باز مى گـذارد تـا در هـر مـرحله اى از فساد و آلودگى باشند بتوانند به راه حق برگردند، در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (امـا كـسـى كـه تـوبـه كـنـد و ايـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد امـيـد اسـت از رسـتـگـاران بـاشـد)(فـامـا مـن تـاب و آمـن و عمل صالحا فعسى ان يكون من المفلحين ) .
بـنـابـرايـن راه نـجات شما در سه جمله خلاصه مى شود: بازگشت به سوى خدا ايمان و عمل صالح، كه به دنبال آن مسلما نجات و فلاح و رستگارى است.
تـعـبـيـر بـه (عـسـى ) (امـيـد اسـت ) بـا ايـنـكـه كـسـى كـه داراى ايـمـان و عمل صالح باشد حتما اهل فلاح و رستگارى است، ممكن است به خاطر اين باشد كه اين رسـتـگـارى مـشـروط بـه بـقـاء و دوام اين حالت است و از آنجا كه دوام و بقاء در مورد همه توبه كنندگان مسلم نيست تعبير به عسى شده است.
بعضى از مفسران نيز گفته اند اين تعبير (عسى ) هنگامى كه از شخص كريم صادر شود مفهوم آن قطعى بودن مطلب است و خداوند اكرم الاكرمين است.
آيـه بـعـد در حـقـيـقـت دليـلى اسـت بـر نـفـى شـرك و بـطـلان عقيده مشركان، مى فرمايد: (پروردگار تو هر چه را بخواهد خلق مى كند، و هر چه را بخواهد بر مى گزيند)(و ربك يخلق ما يشاء و يختار) .
آفرينش به دست او است و تدبير و اختيار و گزينش نيز به اراده و فرمان او است.
(آنها در برابر او اختيارى ندارند)(ما كان لهم الخيرة ) .
اخـتـيـار آفـريـنـش بـا او اسـت، اخـتـيـار شـفـاعـت بـه دسـت او، و اخـتـيـار ارسال پيامبران نيز به اراده او است، خلاصه اختيار همه چيز بستگى به مشيت ذات پاك او دارد. بـنـابـرايـن نه از بتها كارى ساخته است، و نه حتى از فرشتگان و انبياء مگر به اجازه او.
بـه هـر حـال اطلاق اختيار در اينجا دليل بر تعميم آنست، يعنى خداوند هم صاحب اختيار در امور تكوينى است و هم تشريعى و هر دو از مقام خالقيت او سر چشمه مى گيرد.
با اينحال چگونه آنها راه شرك مى پويند و چگونه به سوى غير خدا مى روند؟!
لذا در پـايـان آيه مى فرمايد: (منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از شريكهائى كه براى او قائل مى شوند)(سبحان الله و تعالى عما يشركون ) .
در رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده آيه فوق به مسأله اختيار و گـزيـنـش امام معصوم از سوى خدا تفسير شده است، و جمله(ما كان لهم الخيرة ) (آنها اخـتـيـارى در ايـن زمـيـنـه نـدارنـد) نـيـز بـر هـمـيـن مـعـنـى تـطـبـيـق شـده و ايـن در واقع از قبيل بيان مصداق روشن است، چرا كه مسأله حفظ دين و آئين، و انتخاب رهبر معصوم براى اين هدف، جز از ناحيه خدا ممكن نيست.
آيه بعد كه سخن از علم گسترده خداوند مى گويد در حقيقت تاءكيدى است و يا دليلى است براى آنچه در آيه قبل از اختيار گسترده خداوند بيان شد، مى فرمايد: (پروردگار تو مى داند آنچه را سينه هاشان پنهان مى دارد، و آنچه را كه آشكار مى كنند)(و ربك يعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون ) .
اين احاطه او بر همه چيز دليلى است بر اختيار او نسبت به همه چيز و ضمنا تهديدى است براى مشركان كه گمان نكنند خدا از نيّات و توطئه هاى آنها آگاه نيست.
آخـريـن آيـه مورد بحث كه در حقيقت، حكم نتيجه گيرى و توضيح براى آيات گذشته در زمـيـنـه نـفـى شـرك دارد، چـهـار وصـف از اوصـاف الهى را منعكس مى كند كه همه فرع بر خالقيت و مختار بودن او است.
نخست مى گويد: (او خدائى است كه معبودى جز او نيست )(و هو الله لا اله الا هو) .
چـگـونـه مـمـكـن است معبودى جز او پيدا شود، در حالى كه خالق منحصر به او است، و همه اختيارات متعلق به او مى باشد، آنها كه به بهانه شفاعت و مانند آن دست به دامن بتها مى زنند، سخت در اشتباهند.
ديگر اينكه تمام نعمتها چه در اين جهان و چه در آن جهان همه از ناحيه او است، و اين لازمه خـالقـيـت مـطـلقـه او مـى بـاشد، لذا مى افزايد (هر حمد و ستايشى نيز به او تعلق مى گيرد چه در اين جهان و چه در آن جهان )(له الحمد فى الاولى و الاخرة ) .
سوم اينكه (حاكم در هر دو عالم او است )(و له الحكم ) .
بديهى است وقتى خالق و مختار او باشد، حاكميت تكوين و تشريع نيز در اختيار او خواهد بود.
چـهـارم ايـنـكـه: (بـازگـشـت همه شما (براى حساب و پاداش و كيفر) به سوى او خواهد بود)(و اليه ترجعون ) .
او اسـت كـه شـمـا را آفـريـده، و او است كه از اعمال شما آگاه است و او است كه حاكم يوم الجزاء مى باشد، بنابر اين حساب و جزاى شما نيز بدست او خواهد بود.
(قـل أرايـتم ان جعل الله عليكم اليل سرمدا الى يوم القيمة من اله غير الله ياتيكم بضياء أفلا تسمعون) (71)(قـل أرايـتـم ان جـعـل الله عـليـكـم النـهـار سـرمـدا الى يـوم القيمة من اله غير الله ياتيكم بليل تسكنون فيه أ فلا تبصرون) (72)(و من رحمته جعل لكم اليل و النهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون) (73)(و يوم يناديهم فيقول أين شركائى الذين كنتم تزعمون) (74)(و نـزعـنـا مـن كـل أمـة شـهـيـدا فـقـلنـا هـاتـوا بـرهـانـكـم فـعـلمـوا أن الحـق لله و ضل عنهم ما كانوا يفترون) (75)
ترجمه:
71 - بگو: به من خبر دهيد اگر خداوند شب را براى شما تا روز قيامت جاودان قرار دهد آيا معبودى جز خدا مى تواند روشنائى براى شما بياورد؟ آيا نمى شنويد؟!
72 - بگو: به من خبر دهيد هر گاه خداوند روز را تا قيامت بر شما جاودان كند، كدام معبود غير از الله است كه شبى براى شما بياورد تا در آن آرامش يابيد؟ آيا نمى بينيد؟!
73 - از رحـمـت اوسـت كه براى شما شب و روز قرار داد، تا هم در آن آرامش داشته باشيد و هم براى بهره گيرى از فضل خدا تلاش كنيد، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد.
74 - به خاطر بياوريد روزى را كه آنها را ندا مى دهد و مى گويد كجايند شريكانى كه براى من مى پنداشتيد؟
75 - (در آن روز) از هـر امـتـى گـواهى برمى گزينيم و (به مشركان گمراه ) مى گوئيم دليل خود را بياوريد، اما آنها مى دانند كه حق براى خداست و تمام آنچه را افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد!
نعمت بزرگ روز و شب
آيات مورد بحث سخن از بخش عظيمى از مواهب الهى مى گويد كه هم دليلى است بر مسأله تـوحـيـد و نـفـى شـرك، و از ايـن نـظـر بـحـث گـذشـتـه را تـكـمـيـل مـى كـنـد، و هـم نـمونه اى است از نعمتهاى خداوند كه به خاطر آن شايسته حمد و سـتـايـش اسـت، سـتـايـشـى كـه در آيات قبل به آن اشاره شد، و هم گواهى است بر مختار بودن او در نظام آفرينش و تدبير اين جهان.
نخست به نعمت بزرگ نور و روشنائى روز كه مايه هر جنبش و حركت است اشاره كرده مى فـرمـايـد: بگو: به من خبر دهيد اگر خداوند شب را بر شما تا روز قيامت جاودان قرار مى داد آيـا مـعـبـودى جـز خـدا مـى تـوانـسـت، نـور و روشـنـائى بـراى شـمـا بياورد؟ آيا نمى شـنـويـد)؟!(قل ارأيتم ان جعل الله عليكم الليل سرمدا الى يوم القيامة من اله غير الله ياتيكم بضياء ا فلا تسمعون ) .
در اينجا تعبير به (ضياء) (نور) مى كند، چرا كه هدف اصلى از روز همان نـور و روشـنـائى اسـت، هـمان نورى كه حيات و زندگى همه موجودات زنده بسته به آن اسـت كـه اگـر نـور آفـتـاب نـبـود، نه درختى مى روئيد و نه گلى مى خنديد، و نه مرغى پـرواز مـى كـرد، نه انسان زنده اى وجود داشت و نه قطره بارانى مى باريد (سرمد) بـه مـعـنـى دائم و هميشگى است (بعضى آن را از ماده (سرد) به معنى (پى درپى ) دانـسـتـه انـد و ميم آن را زائده مى دانند، ولى ظاهر اين است كه خود اين ماده مستقلا به معنى دائم و هميشگى مى باشد).
آيه بعد سخن از نعمت (ظلمت و تاريكى ) به ميان مى آورد مى فرمايد: بگو به من خبر دهـيـد آيـا اگـر خداوند روز را تا قيامت بر شما جاودان كند چه معبودى غير از الله است كه شـبـى بـراى شـمـا بـيـاورد تـا در آن آرامـش يـابـيـد؟ آيـا نـمـى بـيـنـيـد؟!(قـل ا رأيـتـم ان جـعـل الله عـليـكـم النهار سرمدا الى يوم القيامة من اله غيره الله ياتيكم بليل تسكنون فيه ا فلا تبصرون ) .
و در سـومـيـن آيـه كـه در حـقـيـقـت نـتـيـجـه گـيـرى از دو آيـه قـبـل است مى فرمايد: (از رحمت الهى است كه براى شما شب و روز قرار داد، تا از يكسو در آن آرامـش پـيـدا كـنـيـد، و از سـوى ديـگـر بـراى تـامـيـن زنـدگـى و بـهـره گـيـرى از فـضـل خـداونـد تـلاش كـنـيـد، و شـايـد شـكـر نـعـمـت او را بـجـا آوريـد)(و مـن رحـمـتـه جعل لكم الليل و النهار لتسكنوا فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) .
آرى گـسـتـردگـى دامـنـه رحـمـت خـدا ايـجـاب مـى كـنـد كـه تـمـام وسـائل حـيـات شـمـا را تـامـيـن كند، شما از يكسو نياز به كار و كوشش و حركت داريد كه بدون روشـنـائى روز مـمكن نيست، و از سوى ديگر نياز به استراحت و آرامش كه بدون تاريكى شب كامل نمى شود.
امـروز از نـظـر عـلمـى ثـابـت شـده اسـت كـه در بـرابـر نور تمام دستگاههاى بدن انسان فـعال و سرزنده مى شوند: گردش خون، دستگاه تنفس، حركت قلب، و ساير دستگاهها، و اگـر نـور بـيـش از انـدازه بـتـابـد، سـلولهـا خـسـتـه مى شوند و نشاط جاى خود را به فرسودگى مى دهد. و بر عكس، دستگاههاى بدن در تاريكى شب در آرامش و آسايش عميقى فـرو مـى رونـد و در سـايـه آن تـجـديد قوا و نشاط مى كنند (ما شرح اين معنا را در جلد 8 صفحه 343 و جلد 12 صفحه 41 بيان كرده ايم ).
جـالب توجه اينكه هنگامى كه سخن از شب جاويدان مى گويد، در پايان آيه مى فرمايد: (آيـا نـمى شنويد)؟ و هنگامى كه سخن از روز سرمدى به ميان مى آورد مى فرمايد آيا نمى بينيد؟ اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه حس متناسب شب گوش است و شـنـوائى، و حـس مـتناسب روز، چشم است و بينائى تا اين حد قرآن مجيد در تعبيرات خود دقت به خرج داده است.
ايـن نـيـز شايان توجه است كه در پايان اين سخن مساءله شكر را مطرح مى كند، شكر در بـرابـر نظام حساب شده نور و ظلمت، شكرى كه خواه و ناخواه انسان را به شناخت منعم و معرفت او، وا مى دارد، و شكرى كه انگيزه ايمان در مباحث اعتقادى است.
بـار ديـگـر پـس از ذكـر گـوشـه اى از دلائل تـوحـيـد و ابـطـال شـرك بـه سراغ همان سؤ الى مى رود كه در آيات گذشته نيز مطرح شده بود، مـى فـرمـايـد: (روزى را بـه خـاطـر بـياوريد كه خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گويد كـجـايـنـد شـريـكـانـى كـه بـراى مـن مـى پـنـداشـتـيـد)؟!(و يـوم يـنـاديـهـم فيقول اين شركائى الذين كنتم تزعمون ) .
آيه عينا همان آيه اى است كه در گذشته (آيه 62 همين سوره ) آمد.
ايـن تـكـرار مـمـكـن اسـت بـه خـاطـر ايـن بـاشـد كـه در قـيـامـت در مـرحـله اول، يـك سـؤ ال انـفـرادى از آنـهـا مـى شـود، تـا به وجدان خويش بازگردند و شرمنده شوند، اما در مرحله دوم سؤ الى در محضر عموم و شاهدان و گواهان كه در آيه بعد به آن اشاره شده مطرح مى شود تا در حضور آنها از كار خود، شرمنده و شرمسار گردند.
لذا در آيه بعد مى فرمايد: (در آن روز ما از هر امتى گواهى برمى گزينيم )(و نزعنا من كل امة شهيدا) .
سـپـس (بـه مـشـركـان بـيـخـبـر و گـمـراه مـى گـوئيـم: دليل خود را بر شركتان بياوريد)؟!(و قلنا هاتوا برهانكم ) .
ايـنـجـا اسـت كـه هـمـه مـسـائل آفتابى مى شود (و آنها مى دانند كه حق براى خدا است )(فعلموا ان الحق لله ) .
(و تـمـام آنـچـه را افـتـرا مـى بـسـتـنـد از دسـتـشـان مـى رود، و گـم خـواهـد شـد)(و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .
اين گواهان به قرينه آيات ديگر قرآن، همان پيامبرانند كه هر پيامبرى گواه امت خويش اسـت، و پـيـامـبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه خاتم انبياء است گواه بر همه انـبـيـاء و امـتـهـا، چـنـانـكـه در آيـه 41 سـوره نـسـاء مـى خـوانـيـم:(فـكـيـف اذا جـئنـا مـن كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤ لاء شهيدا) : (حال آنها چگونه است آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبيم و تو را گواه آنها قرار مى دهيم )؟
بـه ايـن تـرتـيـب، مـجـلسـى در حـضـور انـبـيـاء و پـيـامـبـران تشكيل مى شود و اين مشركان كوردل و لجوج در آن مجلس بزرگ مورد بازخواست قرار مى گيرند، در آنجا است كه به عـمـق فـاجـعـه شرك آشنا مى شوند، و حقانيت پروردگار و پوچى بتها را به روشنى مى بينند.
جـالب ايـنـكـه قـرآن در ايـنـجـا تـعـبـير به(ضل عنهم ما كانوا يفترون ) مى كند يعنى پـنـدارهـاى بـى اسـاسـشـان در مـورد بتها همه از نظرهاشان محو و غائب مى شود، چرا كه عـرصـه قـيـامـت عـرصـه حـق اسـت و جـائى بـراى بـاطـل در آنـجـا نـيـسـت، باطل از آن صحنه گم مى شود و محو مى گردد.
اگـر در ايـنـجـا بـاطـل پـرده اى از حـق بـر خـود مـى پوشاند و چند روزى به فريبكارى مـشـغول مى شود، در آنجا پرده هاى فريب و نيرنگ كنار مى رود و جز حق چيزى باقى نمى ماند.
در روايـتـى از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) در تـفـسـيـر جـمـله (و نـزعـنـا مـن كـل امـة شـهـيدا) چنين مى خوانيم (و من هذه الامة امامها) يعنى از اين امت نيز امامش را برمى گزينيم.
ايـن سـخـن اشاره به آن است كه در هر عصر و زمانى شاهد و گواه معصومى براى امت لازم است، و حديث فوق از قبل بيان مصداق اين معنا است.
(ان قـارون كـان مـن قـوم مـوسـى فـبـغـى عـليـهـم و أتـيـنه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنواء بالعصبة اءولى القوة اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين) (76)(و ابتغ فيما أتئك الله الدار الاخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا و أحسن كما أحسن الله اليك و لا تبغ الفساد فى الارض ان الله لا يحب المفسدين) (77)(قال انما أوتيته على علم عندى أولم يعلم أن الله قد أهلك من قبله من القارون من هو أشد منه قوة و أكثر جمعا و لا يسل عن ذنوبهم المجرمون) (78)
ترجمه:
76 - قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم كرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بوديم كـه حـمـل صـنـدوقـهـاى آن بـراى يـك گـروه زورمـنـد مـشـكل بود، به خاطر بياور هنگامى را كه قومش به او گفتند: اين همه شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد.
77 - و در آنچه خدا به تو داده سراى آخرت را جستجو كن، بهره ات را از دنيا مـنـمـا، و هـمانگونه كه خدا به تو نيكى كرده است نيكى كن و هرگز فساد در زمين منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد.
78 - (قارون ) گفت: اين ثروت را به وسيله دانشى كه نزد من است به دست آورده ام، آيا او نـمـى دانـسـت خـداونـد اقـوامـى را قبل از او هلاك كرد كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بـودنـد؟! (و هـنـگـامـى كـه عـذاب الهـى فـرا رسـد) مـجـرمـان از گـنـاهـانـشـان سـؤ ال نمى شوند (و مجالى براى عذرخواهى آنان نيست ).
ثروتمند خود خواه بنى اسرائيل
سـرگـذشـت عـجـيـب مـوسـى و مـبـارزه او با فرعون در بخشى از آيات گذشته اين سوره مشروحا آمد، و گفتنيها در باره آنها گفته شد، گفتارى كه به قدر كافى الهام بخش بود.
در بـخـش ديـگـرى از آيـات ايـن سـوره سـخـن از درگـيـرى ديـگـر بـنـى اسرائيل با مردى ثروتمند و سركش از خودشان به نام قارون به ميان مى آورد، قارونى كه مظهر ثروت آميخته با كبر و غرور و طغيان بود.
اصـولا مـوسـى در طـول زنـدگـى خـود بـا سـه قـدرت طـاغـوتى تجاوزگر مبارزه كرد: (فـرعـون ) كـه مـظـهـر قـدرت حـكـومـت بـود، و (قـارون ) كـه مظهر ثروت بود، و (سامرى ) كه مظهر صنعت و فريب و اغفال.
گـرچـه مـهـمـترين مبارزه موسى (عليهالسلام ) با قدرت حكومت بود، ولى دو مبارزه اخير نيز براى خود واجد اهميت است و محتوى درسهاى آموزنده بزرگ.
مـعـروف اسـت كـه قـارون از بـسـتـگان نزديك موسى (عليهالسلام ) (پسر عمو يا عمو يا پـسـر خـاله او) بـود، و از نـظـر اطـلاعـات و آگـاهـى از تـورات مـعـلومـات قـابـل ملاحظه اى داشت، نخست در صف مؤ منان بود، ولى غرور ثروت او را به آغوش كفر كـشـيـد و بـه قـعـر زمـيـن فرستاد، او را به مبارزه با پيامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت انگيزش
درسى براى همگان شد، كه شرح اين ماجرا را در آيات مورد بحث مى خوانيم.
نخست مى گويد: (قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم و ظلم كرد)(ان قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم ) .
عـلت ايـن بـغـى و ظـلم آن بـود كـه ثـروت سـرشـارى به دست آورده بود، و چون ظرفيت كـافـى و ايـمان قوى نداشت، اين ثروت فراوان او را فريب داد و به انحراف و استكبار كشانيد.
قـرآن مـى گـويـد: (مـا آنـقـدر امـوال و ذخـائر و گـنـج بـه او داديـم كـه حمل خزائن او براى يك گروه زورمند، مشكل بود)(و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبة اولى القوة ) .
(مفاتح ) جمع (مفتح ) (بر وزن مكتب ) به معنى محلى است كه چيزى را در آن ذخيره مى كنند، مانند صندوقهائى كه اموال را در آن نگهدارى مى نمايند.
بـه ايـن تـرتـيـب مـفـهـوم آيـه چـنـيـن مـى شـود كـه قـارون آنـقـدر طـلا و نـقـره و اموال گرانبها و قيمتى داشت كه صندوق آنها را، گروهى از مردان نيرومند به زحمت جابجا مى كردند.
و بـا تـوجـه بـه ايـنـكه (عصبه ) به معنى جماعتى است كه دست به دست هم داده اند و نـيـرومـنـدنـد و هـمـچون اعصاب يكديگر را گرفته اند روشن مى شود كه حجم جواهرات و امـوال گـرانـقـيـمـت قـارون چـقـدر زياد بوده است (بعضى مى گويند عصبه به ده نفر تا چهل نفر مى گويند).
جـمـله (تـنـوء) از مـاده (نـوء) به معنى قيام كردن با زحمت و سنگينى است و در مورد بـارهـاى پـروزنـى بـه كـار مـى رود كـه وقـتـى انـسـان آن را حـمـل مـى كـنـد از سـنـگـيـنـى او را بـه ايـن طـرف و آن طـرف متمايل مى سازد!
آنچه در بالا در مورد تفسير (مفاتح ) گفتيم چيزى است كه گروه عظيمى
از مفسران و علماى لغت پذيرفته اند، در حالى كه بعضى ديگر (مفاتح ) را جمع مفتح (بـر وزن مـنبر به كسر ميم ) به معنى (كليد) دانسته اند، و مى گويند كليد گنجهاى قـارون آنـقـدر زيـاد بـود كـه چـنـديـن مـرد زورمـنـد از حمل آن به زحمت مى افتادند!
كـسـانـى كـه ايـن مـعـنى را برگزيدند خودشان براى توجيه آن به زحمت افتاده اند كه چـگـونـه ايـنـهـمـه كـليـد گـنـج امـكـان پـذيـر اسـت و بـه هـر حال تفسير اول روشنتر و صحيحتر است.
زيـرا گـذشـتـه از ايـن كـه اهـل لغت براى همين كلمه (مفتح به كسر ميم ) نيز معانى متعددى گـفـتـه انـد از جـمـله خـزانـه يـعـنـى مـحـل جـمـع آورى مـال اسـت، مـعـنـى اول به واقعيت نزديكتر و دور از هر گونه مبالغه است.
و بـه هـر حـال ايـن لغـت را بـا (مفاتيح ) كه جمع (مفتاح ) به معنى كليد است نبايد اشتباه كرد.
از اين بحث بگذريم و ببينيم بنى اسرائيل به قارون چه گفتند؟
قـرآن مـى گـويد: (به خاطر بياور زمانى را كه قومش به او گفتند: اينهمه خوشحالى آمـيـخته با غرور و غفلت و تكبر نداشته باش كه خدا شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)(اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين ) .
بعد از اين نصيحت، چهار اندرز پرمايه و سرنوشت ساز ديگر به او مى دهند كه مجموعا يك حلقه پنجگانه كامل را تشكيل مى دهد.
نـخـسـت مـى گويند: (در آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجو كن )(و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخرة ) .
اشـاره بـه اينكه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضى از كج انديشان، چيز بدى نيست، مـهـم آن اسـت كـه بـبـيـنـيم در چه مسيرى به كار مى افتد، و اگر بوسيله آن (ابتغاء دار آخـرت ) شـود، چـه چـيـزى از آن بهتر است؟، اگر وسيله اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد، چه چيز از آن بدتر؟!
ايـن هـمـان منطقى است كه در جمله معروف امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در باره دنيا به روشنى از آن ياد شده است: من ابصر بها بصرته، و من ابصر اليها اعمته: (كسى كه بـه دنـيـا به عنوان يك وسيله بنگرد چشمش را بينا مى كند، و كسى كه به عنوان يك هدف نگاه كند نابينايش خواهد كرد)!.
و قـارون كـسى بود كه با داشتن آن اموال عظيم، قدرت كارهاى خير اجتماعى فراوان داشت ولى چه سود كه غرورش اجازه ديدن حقايق را به او نداد.
در نـصيحت دوم افزودند: (سهم و بهره ات را از دنيا فراموش مكن )(و لا تنس نصيبك من الدنيا) .
ايـن يـك واقـعـيت است كه هر انسان سهم و نصيب محدودى از دنيا دارد، يعنى اموالى كه جذب بـدن او، يـا صـرف لباس و مسكن او مى شود مقدار معينى است، و مازاد بر آن به هيچوجه قابل جذب نيست و انسان نبايد اين حقيقت را فراموش كند.
مگر يك نفر چقدر مى تواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چند مسكن و چند مركب مى تواند داشته باشد؟ و به هنگام مردن چند كفن با خود مى تواند ببرد؟ پس بقيه خواه و ناخواه سهم ديگران است و انسان امانتدار آنها!.
و چـه زيـبـا فـرمود: امير مؤ منان على (عليهالسلام ): يا بن آدم ما كسبت فوق قوتك فانت فيه خازن لغيرك: (اى فرزند آدم! هر چه بيشتر از مقدار خوراكت بدست مى آورى خزانه دار ديگران در مورد آن خواهى بود)!.
تـفـسـيـر ديـگـرى براى اين جمله در روايات اسلامى و سخنان مفسران ديده مى شود كه با تـفـسـيـر فـوق قـابـل جـمـع اسـت و مـمـكـن اسـت هـر دو مـعـنـى مـراد بـاشـد، (چـون استعمال لفظ در اكثر از معنى واحد جايز است )، و آن اينكه:
در مـعـانى الاخبار از (امير مؤ منان على ) (عليهالسلام ) در تفسير جمله و لا تنس نصيبك من الدنيا چنين آمده است: لا تنس صحتك و قدرتك و فراغك و شبابك و نشاطك ان تطلب بها الاخـرة: (تـنـدرسـتـى و قـوت و فـراغـت و جوانى و نشاطت را فراموش مكن و بوسيله اين (پنج نعمت بزرگ ) آخرت را بطلب )!
طبق اين تفسير جمله فوق هشدارى است به همه انسانها كه فرصتها و سرمايه ها را از دست ندهند كه فرصت چون ابر در گذر است.
سـومـيـن انـدرز ايـنكه: (همانگونه كه خدا به تو نيكى كرده است تو هم نيكى كن )(و احسن كما احسن الله اليك ) .
ايـن نـيـز يـك واقـعـيـت اسـت كـه انسان هميشه، چشم بر احسان خدا دوخته و از پيشگاه او هر گـونـه خـيـر و نـيـكـى را تـقـاضـا مـى كند، و همه گونه انتظار از او دارد، در چنين حالى چـگـونـه مـى تـوانـد تـقـاضـاى صـريـح يـا تـقـاضـاى حال ديگران را ناديده بگيرد و بى تفاوت از كنار همه اينها بگذرد؟!
و بـه تـعـبير ديگر همانگونه كه خدا به تو بخشيده است به ديگران ببخش، شبيه اين سخن را در آيه 22 سوره نور در مورد عفو و گذشت مى خوانيم:(و ليعفوا و ليـصـفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم) : (مؤ منان بايد عفو كنند و صرفنظر كنند آيا دوست نمى داريد خداوند بر شما ببخشد)؟
ايـن جـمـله را بـه تـعـبير ديگر چنين مى توان تفسير كرد كه گاه خداوند مواهب عظيمى به انـسـان مـى دهـد كـه در زنـدگـى شـخـصـيـش نـيـاز بـه هـمـه آن نـدارد، عقل توانائى مى دهد كه نه فقط براى اداره يك فرد، بلكه براى اداره يك كشور كارساز اسـت، عـلمـى مـى دهـد كـه نـه يـك انـسـان، بـلكـه يـك جـامعه مى تواند از آن استفاده كند، اموال و ثروتى مى دهد كه درخور برنامه هاى عظيم اجتماعى است.
ايـن گـونـه مـواهـب الهـى مـفهوم ضمنيش اين است كه همه آن به تو تعلق ندارد بلكه تو وكـيـل پروردگار در منتقل ساختن آن به ديگران هستى، خدا اين موهبت را به تو داده كه با دست تو بندگانش را اداره كند.
بالاخره (چهارمين ) اندرز اينكه: (نكند كه اين امكانات مادى تو را بفريبد و آن را در راه (فـسـاد) و (افساد) به كارگيرى: (هرگز فساد در زمين مكن كه خدا مفسدان را دوست ندارد)(و لا تبغ الفساد فى الارض ان الله لا يحب المفسدين ) .
ايـن نـيـز يـك واقعيت است كه بسيارى از ثروتمندان بى ايمان گاه بر اثر جنون افزون طـلبـى و گـاه براى برترى جوئى دست به فساد مى زنند جامعه را به محروميت و فقر مـى كـشـانند همه چيز را در انحصار خود مى گيرند، مردم را برده و بنده خود مى خواهند، و هـر كـسـى زبـان به اعتراض بگشايد او را نابود مى كنند، و اگر نتوانند از طريق تهمت بـه وسـيله عوامل مرموز خود او را منزوى مى سازند، و خلاصه جامعه را به فساد و تباهى مى كشند.
در يك جمع بندى كوتاه به اينجا مى رسيم كه اين اندرزگويان نخست سعى كردند غرور قارون را درهم بشكنند.
در مرحله دوم اخطار نمودند كه دنيا وسيله است نه هدف.
در مـرحـله سـوم بـه او هشدار دادند كه از آنچه دارى تنها بخش كمى را مى توانى مصرف كنى.
در مـرحـله چـهارم اين حقيقت را به او گوشزد كردند كه فراموش نكن خداوند به تو نيكى كرده تو هم بايد نيكى كنى، و گرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت.
و در مـرحـله پـنـجـم او را از فـسـاد در ارض كـه نـتـيـجـه مـسـتـقـيـم فـرامـوش كـردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
درسـت مـعـلوم نـيـسـت كـه ايـن نـصـيحت كنندگان چه كسانى بودند؟ قدر مسلم اينكه مردانى دانشمند، پرهيزگار، هوشيار، نكته سنج و با شهامت بودند.
امـا ايـنـكـه بـعـضى احتمال داده اند كه خود موسى بوده بسيار بعيد است چرا كه قرآن مى گويد (اذ قال له قومه ): (قوم قارون به او گفتند).
اكـنـون نـوبـت آن رسـيـده اسـت كـه بـبـيـنـيـم مـرد يـاغـى و سـتـمـگـر بـنـى اسرائيل به اين واعظان دلسوز چه پاسخ گفت؟
قارون با همان حالت غرور و تكبرى كه از ثروت بيحسابش ناشى مى شد (چنين گفت: مـن ايـن ثـروت را بـه وسـيـله عـلم و دانـش خـودم بـه دسـت آورده ام )!(قال انما اوتيته على علم عندى ) .
ايـن مـربوط به شما نيست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم! من كه با علم و آگاهيم در ايجاد آن دخالت داشته ام در مصرف آن نياز به ارشاد و راهنمائى كسى ندارم!
بـعـلاوه لابـد خداوند مرا لايق اين ثروت مى دانسته كه به من عطا كرده است راه مصرف آن را نيز به من ياد داده، از ديگران بهتر مى دانم و لازم به دخالت شما نيست!.
و از هـمـه اينها گذشته من زحمت كشيده ام، رنج برده ام، خون جگر خورده ام تا اين ثروت را اندوخته ام، ديگران هم اگر لياقت و توانائى دارند چرا زحمت نمى كشند؟ من مزاحم آنها نيستيم! و اگر ندارند چه بهتر كه گرسنه بمانند و بميرند.
ايـنـهـا مـنـطـقـهـاى پـوسـيـده و رسـوائى اسـت كـه غـالبـا ثـروتـمـنـدان بـى ايـمـان در مقابل كسانى كه آنها را نصيحت مى كنند اظهار مى دارند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن اين معنى را سربسته گذاشته كه قارون به كدام علمش در تحصيل اين ثروت تكيه مى كند؟.
آيا به علم كيميا، آنچنان كه بعضى از مفسران گفته اند؟
يا به علم تجارت و كشاورزى و فنون صنعت؟
و يـا بـه عـلم مـديـريـت خـاصش كه توانسته بود از طريق آن اين ثروت عظيم را به چنگ آورد؟ يا همه اينها؟
بـعـيـد نـيـسـت كـه مـفـهـوم آيـه مـعـنـى وسـيـعـى داشـتـه بـاشـد و هـمـه را شامل شود.
(البته صرف نظر از اينكه علم كيميا - علمى است كه بوسيله آن مى توان از مس و مانند آن طلا بسازند - افسانه است يا واقعيت ).
در ايـنـجا قرآن پاسخ كوبنده اى به قارون - و قارونها - مى دهد كه (آيا او نمى دانست خـداونـد اقـوامـى را قـبـل از او هـلاك كـرد كـه از او نـيـرومـنـدتـر و آگاهتر و ثروتمندتر بودند)؟!(او لم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا) .
تو مى گوئى آنچه دارى از طريق علم و دانشت دارى، اما فراموش كردى كه از تو عالمتر و نـيـرومـنـدتـر و ثـروتـمـنـدتـر فـراوان بـودنـد، آيـا تـوانـسـتـنـد از چنگال مجازات الهى رهائى يابند؟
روشـن ضـمـيـران بـنـى اسـرائيـل بـه قـارون گفته بودند (ما آتاك الله...) (خدا اين مـال و ثـروت را بـه تـو داده ) امـا ايـن بـى ادب جـسـور بـا ايـن سخن مقابله كرد و گفت: (آنـچـه را دارم از عـلم خـويـش دارم ) اما خداوند در جمله بالا كوچكى قدر و قوت او را در برابر اراده و مشيتش آشكار مى سازد.
و در پـايـان آيـه با يك جمله كوتاه و پر معنى هشدار ديگرى به او مى دهد و مى فرمايد: (بـه هـنـگـام نـزول عـذاب الهـى، مـجـرمـان از گـنـاهـانـشـان سـؤ ال نمى شوند) اصلا مجالى براى پرسش و پاسخ نيست، عذابى است قاطع و دردناك و كوبنده و ناگهانى(و لا يسئل عن ذنوبهم المجرمون ) .
يـعـنـى امـروز آگـاهـان بـنـى اسـرائيـل بـه قـارون نـصـيـحـت مـى كـنـنـد و مجال انديشه و پاسخ به او مى دهند اما هنگامى كه اتمام حجت شد و عذاب الهى فرا رسيد، ديـگـر مـجـالى بـراى انـديـشـه يـا سـخـنـان ناموزون و كبرآلود نيست، عذاب الهى همان و نابودى همان!.
در ايـنـجـا ايـن پـرسـش پـيـش مـى آيـد كـه مـنـظـور از ايـن سـؤ ال كه در مورد مجرمان نفى شده كدام سؤ ال است؟ در دنيا يا آخرت؟
بـعضى از مفسران، اولى را انتخاب كرده اند، و بعضى دومى را، و مانعى ندارد كه هر دو مـراد بـاشـد، يـعـنـى هـم در مـوقـع مجازات استيصال در دنيا از آنها سؤ الى نمى شود تا بخواهند پشت هم اندازى كنند و عذر تراشى نمايند و خود را بى گناه قلمداد كنند، و هم در قـيـامـت، چـرا كه در آنجا بدون سؤ ال همه چيز روشن است و به گفته قرآن، چهره ها خود گواهى بر وضع مجرمان مى دهد!(يعرف المجرمون بسيماهم ) (سوره رحمن آيه 41) و به ايـن تـرتـيـب آيه مورد بحث هماهنگ با آيه 39 سوره رحمان است كه مى فرمايد:(فيومئذ لا يـسـئل عـن ذنـبه انس و لا جان) : (در آن روز از هيچيك نه انسان و نه جن در باره گناهش سؤال نمى شود).
در ايـنـجـا سـؤال ديـگرى مطرح است كه اين تعبير با آيه 92 سوره حجر كه مى گويد: (قـسـم بـه پـروردگـارت كـه مـا از هـمـه آنـهـا سـؤال مى كنيم )(فو ربك لنسئلنهم اجمعين ) چگونه سازگار است؟ ايـن سـؤ ال را نـيـز از دو راه مـى تـوان پاسخ گفت: نخست اينكه قيامت، مواقف متعددى دارد بعضى از مواقف سؤال مى كنند، اما در بعضى از مواقف همه چيز روشن است و نياز به سؤ ال ندارد. ديـگـر ايـنـكـه سـؤ ال دو گـونـه اسـت: (سـؤ ال تـحـقـيـق ) و (سـؤ ال سرزنش )، در قيامت نياز به سؤ ال تحقيق نيست، چرا كه همه چيز عيان است و حاجت به بـيـان نـيـست، ولى (سؤ ال سرزنش آميز) در آنجا وجود دارد كه اين خود يكنوع مجازات روانى براى مجرمان است. درسـت هـمانند سؤ الى كه پدر از فرزند ناخلفش مى كند و مى گويد: آيا من اين همه به تـو خـدمـت نـكـردم؟ و آيـا جـزاى آنـهـمـه خـدمـت خـيانت و فساد بود؟! (در حالى كه هر دو از جريانها باخبرند و منظور پدر سرزنش فرزند است ).
(فـخـرج عـلى قـومـه فـى زيـنـتـه قـال الذيـن يـريـدون الحـيـوة الدنـيـا يـا ليـت لنـا مثل ما أوتى قرون انه لذو حظ عظيم) (79)(و قـال الذيـن أوتـوا العـلم ويـلكـم ثـواب الله خـيـر لمـن أمـن و عمل صالحا و لا يلقئها إلا الصبرون) (80)(فـخـسـفـنـا بـه و بـداره الارض فـمـا كـان له مـن فـئة يـنـصـرونـه من دون الله و ما كان من المنتصرين) (81)(و أصـبـح الذيـن تمنوا مكانه بالامس يقولون ويكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر لو لا أن من الله علينا لخسف بنا ويكانه لا يفلح الكافرون) (82)
ترجمه:
79 - (قـارون ) بـا تـمـام زيـنـت خـود در برابر قومش ظاهر شد، آنها كه طالب حيات دنيا بودند گفتند: اى كاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم! به راستى كه او بهره عظيمى دارد!
80 - كـسانى كه علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند واى بر شما! ثواب الهى بهتر است براى كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند، اما جز صابران آنرا
دريافت نمى كنند.
81 - سپس ما، او و خانه اش را در زمين فرو برديم، و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند، و خود نيز نمى توانست خويشتن را يارى دهد.
82 - آنـهـا كـه ديـروز آرزو مـى كـردند بجاى او باشند (هنگامى كه اين صحنه را ديدند) گـفـتند: واى بر ما گوئى خدا روزى را بر هر كس از بندگانش بخواهد گسترش مى دهد، يـا تـنگ مى گيرد، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را نيز به قعر زمين فرو مى برد! اى واى گوئى كافران هرگز رستگار نمى شوند!
جنون نمايش ثروت!
معمولا ثروتمندان مغرور گرفتار انواعى از جنون مى شوند، يك شاخه آن (جنون نمايش ثـروت ) اسـت، آنـهـا از ايـنـكه ثروت خود را به رخ ديگران بكشند لذت مى برند، از اينكه سوار مركب راهوار گرانقيمت خود شوند و از ميان پابرهنه ها بگذرند و گرد و غبار بر صورت آنها بيفشانند و تحقيرشان كنند احساس آرامش خاطر مى كنند!
گـرچـه همين نمايش ثروت غالبا بلاى جانشان است زيرا كينه ها در سينه ها پرورش مى دهـد، و احـسـاسـات را بـر ضـد آنـهـا بـسـيـج مـى كـنـد، و بـسـيـار مـى شـود كـه هـمـيـن عـمـل زشت و شرم آور طومار زندگى آنها را درهم مى پيچد، و يا ثروتشان را بر باد مى دهد!.
مـمـكـن است اين كار جنون آميز انگيزه اى مانند (تطميع افراد طمعكار) و (تسليم افراد سـركـش ) داشـتـه بـاشـد، ولى آنـهـا حـتـى بـدون ايـن انـگـيـزه ايـن عمل را انجام مى دهند، اين يكنوع هوس است نه برنامه و نقشه.
به هر حال قارون از اين قانون مستثنى نبود، بلكه نمونه بارز آن محسوب مى شد، قرآن در يك جمله در آيات مورد بحث آن را بيان كرده مى فرمايد: (قارون با تمام زينت خود در برابر قومش (بنى اسرائيل ) ظاهر شد)(فخرج على قومه فى زينته ) .
تـعـبـير به (فى زينته ) گوياى اين حقيقت است كه او تمام توان و قدرت خود را به كـار گـرفت تا آخرين زينت و بالاترين ثروت خود را به نمايش بگذارد و ناگفته پيدا است كه مردى با اين ثروت چه ها مى تواند انجام دهد؟!
در تـواريـخ داسـتـانـهـا، يـا افـسـانـه هـاى زيـادى در ايـن زمـيـنـه نـقـل شـده اسـت، بـعـضـى نـوشـتـه انـد قـارون با يك جمعيت چهار هزار نفرى در ميان بنى اسرائيل رژه رفت، در حالى كه چهار هزار نفر بر اسبهاى گرانقيمت با پوششهاى سرخ سوار بودند كنيزان سپيدروى با خود آورد كه بر زينهائى طلائى كه بر استرهاى سفيد رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهايشان سرخ، و همه غرق زينت آلات طلا!
بـعـضـى عـدد نـفـرات او را هـفـتـاد هـزار نـوشـتـه انـد و مسائل ديگرى از اين قبيل.
ولى مـا حـتـى اگـر ايـنـهـا را مـبالغه آميز بدانيم باز نمى توان انكار كرد كه او چيزهاى بسيارى براى نمايش دادن در اختيار داشت.
در اينجا - طبق معمول - مردم به دو گروه شدند: اكثريت دنياپرست كه اين صحنه خيرهكننده قـلبـشـان را از جا تكان داد و آه سوزانى از دل كشيدند و آرزو كه اى كاش به جاى قارون بودند، حتى يكروز، و يكساعت، و يك لحظه! چه زندگى شيرين و جذابى چه عالم نشاط انـگـيز و لذت بخشى؟ چنانكه قرآن مى گويد: (كسانى كه طالب زندگى دنيا بودند گـفـتـنـد اى كـاش مـا هـم مـثـل آنـچـه بـه قـارون داده شـده اسـت داشـتـيـم )!(قـال الذيـن يـريـدون الحـيـاة الدنـيـا يـا ليـت لنـا مثل ما اوتى قارون ) .
(به راستى كه او بهره عظيمى از نعمتها دارد)!(انه لذو حظ عظيم ) .
آفـريـن بـر قـارون و بر اين ثروت سرشارش! چه جاه و جلالى؟ و چه حشمتى تاريخ مثل او را به خاطر ندارد، اين عظمت خدادادى است!... و مانند اين حرفها.
در حقيقت در اينجا كوره عظيم امتحان الهى داغ شد، از يك سو قارون در وسـط كـوره قـرار گـرفـته، و بايد امتحان خيره سرى خود را بدهد، و از سوى ديگر دنياپرستان بنى اسرائيل در گرداگرد اين كوره قرار گرفته اند.
و البـته مجازات دردناك، مجازاتى است كه بعد از چنين نمايشى باشد، و از آن اوج عظمت به قعر زمين فرو رود!
ولى در مـقـابـل اين گروه عظيم گروه اندكى عالم و انديشمند، پرهيزگار و با ايمان كه افـق فـكـرشـان از ايـن مـسـائل بـرتـر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند، كسانى كه شخصيت را با معيار زر و زور نمى سنجيدند، كسانى كه ارزشها را در امكانات مادى جستجو نمى كردند، كسانى كه بر اينگونه نمايشهاى مسخره هميشه لبخند تمسخرآميز مى زدند، و ايـن مـغزهاى پوك را تحقير مى كردند آرى گروهى از آنها در اينجا بودند چنانكه قرآن مـى گويد: (كسانى كه علم و آگاهى به آنها داده شده بود صدا زدند واى بر شما! چه مـى گـوئيـد؟ ثـواب و پـاداش الهـى بـراى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجام مى دهند بهتر است )(و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن امن و عمل صالحا) .
و سـپـس افـزودنـد: (اين ثواب الهى تنها در اختيار كسانى قرار مى گيرد كه صابر و شكيبا باشند)(و لا يلقاها الا الصابرون ) .
آنها كه در مقابل زرق و برقهاى هيجان انگيز و زينتهاى دنيا استقامت به خرج مى دهند، آنها كـه در بـرابـر مـحـرومـيـتـهـا مـردانـه مـى ايـسـتـنـد، و در مـقـابـل نـاكـسـان سـر فـرو نـمـى آورنـد، آنـهـا كـه در بـوتـه آزمـايـش الهـى، آزمـايـش مـال و ثـروت و تـرس و مـصـيبت، همچون كوه پا بر جا مى ايستند آرى اينها لياقت ثواب الهى را دارند.
مـسـلمـا مـنـظـور از جـمـله(الذيـن اوتـوا العـلم ) دانـشـمـنـدان مـؤ مـن بـنـى اسرائيل است كه در ميان آنها مردان بزرگى همچون يوشع بودند، ولى جالب اين است
در بـرابـر جـمـله الذيـن يـريـدون الحـيـاة الدنـيـا كـه در بـاره گـروه اول آمـده، تـعبير به(الذين يريدون الحياة الاخرة ) نمى كند بلكه تنها تكيه بر علم مـى كـنـد، چـرا كـه (عـلم ) خـمـير مايه و ريشه ايمان و استقامت و عشق به ثواب الهى و سراى آخرت است.
ضـمـنـا تـعـبـير به (الذين اوتوا العلم ) پاسخ كوبنده اى است به قارون كه خود را عالم مى دانست، قرآن مى گويد: عالم اينها هستند كه افق فكرشان اين چنين بلند است، نه تو خيره سر و مغرور! و به اين ترتيب باز هم مى بينيم كه ريشه همه بركات و خيرات به علم و دانش حقيقى بازمى گردد.
قارون با اين عمل طغيان و سركشى خود را به اوج رسانيد، ولى در تواريخ و روايات در اينجا ماجراى ديگرى نقل شده است كه نشانه نهايت بيشرمى قارون است و آن اينكه: روزى مـوسـى (عليهالسلام ) به قارون گفت: خداوند به من فرمان داده كه حق نيازمندان زكات مـالت را بـگـيـرم، قـارون هـنـگـامـى كه از كم و كيف زكاة با خبر شد و با يك حساب ساده فـهـميد چه مبلغ هنگفتى را بايد در اين راه بپردازد سرباز زد، و براى تبرئه خويش به مـبـارزه بـا مـوسـى (عليهالسلام ) بـرخـاسـت، در مـيـان جـمـعـى از ثـروتـمـنـدان بـنى اسـرائيـل بـرخـاسـت و گـفـت: مـردم! مـوسـى مـى خـواهـد امـوال شـما را بخورد، دستور نماز آورد پذيرفتيد، امور ديگر را نيز همه پذيرفتيد، آيا زيـرا ايـن بـار هـم مـى رويـد كه اموالتان را به او بدهيد؟! گفتند: نه، ولى چگونه مى توان با او مقابله كرد؟
قارون در اينجا يك فكر شيطانى به نظرش رسيد، گفت من راه خوبى فكر كرده ام، به عـقـيـده مـن بـايد براى او پرونده عمل منافى عفت ساخت! بايد به سراغ زن بدكاره اى از فواحش بنى اسرائيل بفرستيم تا به سراغ موسى برود و او را متهم كند كه با او سر و سرى داشته! آنها پسنديدند و به سراغ آن زن فرستادند و گفتند: آنچه خودت بخواهى به تو مى دهيم كه گواهى دهى موسى با تو رابطه نامشروع داشته! او نيز اين پيشنهاد را پذيرفت، اين از يكسو. از سوى ديگر قارون به سـراغ مـوسـى آمـد و گفت: خوب است بنى اسرائيل را جمع كنى و دستورات خداوند را بر آنها بخوانى، موسى پذيرفت و آنها را جمع كرد.
گـفـتند: اى موسى! دستورات پروردگار را بازگو، گفت: خداوند به من دستور داده كه جـز او را پـرسـتـش نـكـنـيد، صله رحم بجا آوريد و چنين و چنان كنيد، و در مورد مرد زناكار دستور داده است اگر زناى محصنه باشد، سنگسار شود!
آنها (ثروتمندان توطئه گر بنى اسرائيل ) در اينجا گفتند: حتى اگر خود تو باشى!! گفت: آرى، حتى اگر خود من باشم!!
در ايـنـجـا وقـاحت را به آخرين درجه رساندند و گفتند: ما مى دانيم كه تو خود مرتكب اين عـمـل شـده اى، و بـه سـراغ فـلان زن بـدكـاره رفـتـه اى، و فـورا بـه دنبال آن زن بدكاره فرستادند و گفتند: تو چگونه گواهى مى دهى؟
مـوسـى (عليهالسلام ) رو بـه او كـرد و گفت: به خدا سوگندت مى دهم حقيقت را فاش بگو!
زن بـدكـاره با شنيدن اين سخن تكان سختى خورد، لرزيد و منقلب شد و گفت: اكنون كه چـنـيـن مـى گـوئى مـن حقيقت را فاش مى گويم، اينها از من دعوت كردند و پاداش سنگينى قـرار دادنـد كـه تـو را مـتـهـم كـنـم، ولى گـواهـى مـى دهـم كـه تـو پـاكـى و رسول خدائى!
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت كـه آن زن گـفت: واى بر من، من هر كار خلافى را كرده ام اما تـهـمـت به پيامبر خدا نزده ام، و سپس دو كيسه پولى را كه به او داده بودند نشان داد و گفتنيها را گفت.
مـوسـى (عليهالسلام ) بـه سـجـده افـتـاد و گريست، در اينجا بود كه فرمان مجازات قارون زشت سيرت توطئه گر صادر شد.
در همين روايت آمده است كه خدا فرمان (خسف ) (فرو رفتن در زمين ) را در اختيار موسى (عليهالسلام ) قرار داد.
در ايـنجا قرآن مجيد مى گويد: (ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم )(فخسفنا به و بداره الارض ) .
آرى هنگامى كه طغيان و سركشى و تحقير مؤ منان تهيدست، و توطئه بر ضد پيامبر پاك خـدا، به اوج خود برسد، دست قدرت الهى از آستين بيرون مى آيد و به حيات طغيانگران پـايـان مـى دهـد، چـنـان آنـهـا را درهـم مـى كوبد كه زندگى آنها عبرتى براى همگان مى گردد.
مـسـأله (خسف ) كه در اينجا به معنى فرو رفتن و پنهان گشتن در زمين است، بارها در طـول تـاريـخ بـشر واقع شده است كه زمين لرزه شديدى آمده و زمين از هم شكافته شده و شـهر يا آبادى هائى را در كام خود فرو بلعيده است، ولى اين خسف با موارد ديگر متفاوت بود، طعمه اصلى او فقط قارون و گنجهاى او بود.
عـجـبا! فرعون در امواج نيل فرو مى رود، و قارون در اعماق زمين، آبى كه مايه حيات است مـأمـور نـابـودى فـرعـونـيـان مـى شـود، و زمـيـنـى كه مهد آرامش است گورستان قارون و قارونيان.
مـسـلم است كه در آن خانه قارون تنها نبود، او و اطرافيانش، او و هم سنگرانش او و ياران ظالم و ستمگرش همه در اعماق زمين فرو رفتند.
(امـا او گـروهـى نـداشـت كـه وى را در بـرابـر عـذاب الهـى يارى كنند، و خود نيز نمى تـوانـسـت خـويـشـتـن را يارى دهد)!(فما كان له من فئة ينصرونه من دون الله و ما كان من المنتصرين ) .
نـه جـيـره خـوارانـش، و نـه دوسـتـان صـمـيـمـيـش و نـه امـوال و ثـروتش، هيچيك او را از چنگال عذاب الهى نجات ندادند، و همه به قعر زمين فرو رفتند!.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث دگـرگـونـى عـجـيـب تـمـاشـاچـيـان ديـروز را كـه از مشاهده جاه و جـلال قـارون بـه وجـد و سـرور آمده بودند و آرزو مى كردند كه اى كاش براى هميشه يا لااقـل يـك لحـظـه بـه جاى او بودند منعكس مى كند كه به راستى عجيب و آموزنده است، مى گـويد: (آنها كه ديروز آرزو داشتند كه بجاى او باشند آنگاه كه صحنه فرو رفتن او و ثروتش را به قعر زمين ديدند مى گفتند: واى بر ما! گوئى خدا روزى را بر هر كس از بـنـدگانش بخواهد گسترش مى دهد و بر هر كس بخواهد تنگ مى گيرد) و كليد آن تنها در دسـت او اسـت(فـاصبح الذين تمنوا مكانه بالامس يقولون ويكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر) .
امـروز بـر مـا ثـابـت شـد كـه هـيچكس از خود چيزى ندارد، هر چه هست از ناحيه او است، نه عـطـايـش دليـل بـر رضـايـت و خـشـنـودى از كـسـى اسـت و نـه مـنـعـش دليل بر عدم ارزش او در پيشگاه خدا است.
او بـا همين ثروتها افراد و اقوام را به آزمايش مى كشد و نهاد و سيرت آنان را آشكار مى سازد.
سپس در اين فكر فرو رفتند كه اگر دعاى مصرانه آنها ديروز به اجابت مى رسيد و خدا آنها را بجاى قارون مى گذاشت، امروز چه خاكى بر سر مى كردند؟
لذا در مقام شكر اين نعمت بر آمدند و گفتند: (اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمين فرو مى برد)!(لو لا ان من الله علينا لخسف بنا) .
(اى واى! مثل اينكه كافران هرگز رستگار نمى شوند)(و يكانه لا يفلح الكافرون ) .
الان حقيقت را با چشم خود مى بينيم، و نتيجه غرور و غفلت و سرانجام كفرو شهوت را.
و نـيـز مـى فـهـمـيـم كـه ايـن گـونـه زنـدگـانـيـهـائى كـه دورنـمـاى دل انگيزى دارد چه وحشتزا است؟
ضـمـنـا از جمله اخير اين داستان به خوبى روشن مى شود كه سرانجام، قارون مغرور با كـفر و بى ايمانى از دنيا رفت، هر چند يك روز در اعداد قاريان تورات و دانشمندان بنى اسرائيل بود و خويشاوندى نزديكى با موسى داشت.
1 - قارونهاى ديروز و امروز!
داسـتـان قـارون - سـمـبـل ثـروتـمـند مغرور - كه قرآن مجموع آن را ضمن هفت آيه به طرز بـسـيـار جـالبى بيان كرده است، پرده از روى حقايق بسيارى در زندگى انسانها برمى دارد.
ايـن داسـتـان روشنگر اين حقيقت است كه غرور و مستى ثروت گاه انسان را به انواع جنون مـى كـشـاند، جنون نمايش دادن ثروت و به رخ ديگران كشيدن جنون لذت بردن از تحقير تهيدستان!
و بـاز هـمـين غرور و مستى و عشق بى حد و حصر به سيم و زر، گاه سبب مى شود كه دست بـه زشـت تـريـن و نـنـگـيـن تـريـن گـنـاهـان بـزنـد، در مـقـابـل پـيـامـبـر پاك خدا، قيام كند و به مبارزه و ستيز با حق و حقيقت برخيزد، و حتى بى شرمانه ترين تهمتها را به پاكترين افراد ببندد حتى با استفاده از ثروت خود از زنان آلوده هر جائى براى رسيدن به مقصدش كمك گيرد.
غرور و مستى ناشى از ثروت به انسان اجازه نمى دهد كه نصيحت اندرزگويان را بشنود و سخن خيرخواهان را به كار بندد.
ايـن مـغـروران بـيـخـبـر، خـود را از هـمـه دانشمندتر و آگاهتر مى دانند، و به گمان اينكه ثـروتـشـان كـه گـاه از طـريـق غـصـب حـقـوق ديـگـران بـه دسـت آمـده اسـت دليل بر عقل و هوش و درايت آنها است، همه را نادان و خود را دانا مى پندارند!
حـتـى كـارشـان بـه جائى مى رسد كه در برابر پروردگار اظهار وجود مى كنند و دم از استقلال مى زنند و مى گويند: آنچه را پيدا كرده ايم به ابتكار و هوش سرشار و خلاقيت و استعداد و اطلاعات بى نظير خودمان بوده است.
و ديـديـم سـرانـجـام ايـن گـونـه مـغـروران تـبـهـكـار بـه كجا مى رسد؟! اگر قارون با اطـرافـيـانـش و تـمـام ثـروتـش بـه قـعـر زمـيـن فـرو رفـت و نـابـود شـد ديـگـران بـه اشـكـال ديـگـرى نـابـود مـى شـونـد، و گـاه حـتـى زمـيـن، ثـروتـشـان را بـه شـكـل ديـگـرى مـى بـلعـد، يـعـنـى ثـروتـهـاى عـظـيـم خـود را تـبـديـل به كاخها، باغها و زمينهائى مى كنند كه هرگز از آن استفاده نخواهند كرد، و گاه حـتـى امـوال خـود را مـى دهـنـد و زمـيـنـهـاى بـايـر و مـوات را خـريـدارى مـى كـنـنـد، به اين خـيـال كـه آن را تـقـسـيـم كـرده و بـه قـيمتهاى گزافى بفروشند و به اين ترتيب، زمين ثروتشان را مى بلعد!.
ايـن گـونـه افراد سبك مغز، چون راهى براى خرج كردن ثروت عظيم خود پيدا نمى كنند رو به سوى ارزشهاى خيالى مى آورند، مجموعه اى از كاسه كوزه هاى شكسته قديمى را، به عنوان عتيقه هاى گرانبها!، و گاه مجموعه اى از تابلوهاى بيرنگ و يا حتى مجموعه اى از تـمـبـرهاى پستى، اسكناسها و مانند آن كه متعلق به سالها و يا قرون گذشته است، به عنوان باارزشترين كالاها در قصر و كاخ خود جمع آورى مى كنند كه اگر به دقت به آنها نگاه كنيم گاهى مى بينيم جاى آنها فقط در زباله دان است!.
آنـهـا ايـن زندگى تجملى و تخيلى را در حالى فراهم آورده اند كه در شهر و ديار آنها و گاه در همسايگى ديوار به ديوارشان افراد محرومى هستند كه شب گرسنه مى خوابند، و عجب اينكه چنان وجدان آنها تحليل رفته كه حتى كمترين ناراحتى از اين وضع احساس نمى كنند!
گـاه حـيوانات آنها داراى مرفه ترين زندگى هستند، و حتى از معلم و پزشك و دارو بهره مـى گـيرند، در حالى كه انسانهاى مظلومى در نزديكى آنها در بدترين شرائط زندگى مـى كـنند، و يا در بستر بيمارى ناله سرداده اند، نه پزشكى بر بالين آنها حاضر مى شود و نه قطره دوائى.
تـمـام اين بحثها گاه درباره افراد معينى در يك جامعه است و گاه درباره يك كشور، يعنى يـك كـشـور قـارونى مى شود در مقابل ديگر كشورهاى دنيا! همانگونه كه در عصر خود در مورد كشورهائى همچون آمريكا و بسيارى از ممالك اروپائى مى بينيم.
آنـهـا مجلل ترين زندگى را به قيمت استثمار مردم جهان سوم و كشورهاى فقير و تهيدست بـراى خـود فراهم ساخته اند، به طورى كه گاه مواد غذائى اضافى آنها كه به زباله دانها ريخته مى شود اگر بطور صحيحى جمع آورى مى شد براى تغذيه مليونها انسان گرسنه كافى بود.
اينكه مى گوئيم كشورهاى فقير نه اين است كه حقيقتا فقير باشند اينها در حقيقت دزد زده و غـارت شـده انـد، گاهى بهترين و گرانبهاترين منابع زير زمينى در اختيار آنها است، اما اين ابر غارتگران همه را مى برند و آنها را بر خاك سياه مى نشانند.
ايـنـهـا قارونهاى زالو صفتى هستند كه پايه هاى كاخ بيدادگرى خود را بر ويرانه هاى كـوخـهـاى مـسـتـضـعـفـيـن بنا نهاده اند، و تا مستضعفين جهان دست به دست هم ندهند و آنها را همچون قارون به قعر زمين نفرستند اوضاع دنيا به همين صورت خواهد بود، آنها باده مى نـوشـنـد و خـنـده مـسـتـانـه سـر مـى دهـنـد، و ايـنـهـا بـايـد زانـوى غـم در بغل گيرند و گريه كنند!
2 - قارون اين ثروت را از كجا آورده بود.
جـالب ايـنـكه از آيه 23 و 24 سوره مؤ من به خوبى استفاده مى شود كه رسالت موسى (عليهالسلام ) از آغـاز هـم بـراى مـبـارزه با سه كس بود: فرعون، وزيرش هامان، و ثـروتمند مغرور قارون: و لقد ارسلنا موسى باياتنا و سلطان مبين الى فرعون و هامان و قـارون فـقـالوا سـاحـر كـذاب: (مـا مـوسـى را بـا آيـات خـود و دلائل و مـعـجـزات روشـنـى فـرسـتـاديم به سوى فرعون و هامان و قارون و همگى گفتند موسى ساحر دروغگوئى است ).
از اين آيه استفاده مى شود كه او همكار فرعونيان بود و در خط آنها، و در تواريخ نيز مى خـوانـيـم كـه او از يـكـسـو نـمـايـنـده فـرعـون در بـنـى اسرائيل بود و از سوى ديگر خزانه دار گنجهاى فرعون.
و ايـنـجـا اسـت كـه پـرونـده قـارون روشـنـتـر مـى شـود: فـرعـون بـراى ايـنـكـه بـنـى اسرائيل را به زنجير كشد و تمام هستى آنها را غارت كند يك نفر مرد منافق حيله باز و به انـدازه كـافـى بـيـرحـم، از مـيان بنى اسرائيل برگزيد و زمام اختيار آنها را به دست او سـپـرد، تـا بـه نـفـع دستگاه جبارش آنها را استثمار كند و بر خاك سياه بنشاند، و از اين رهگذر ثروت كلانى نيز براى خود كسب كند.
قـرائن نـشان مى دهد كه بعد از نابودى فرعونيان مقدار عظيمى از ثروت و گنجهاى آنها در دسـت قـارون مـانـد، و مـوسـى (عليهالسلام ) تـا آن زمـان مـجـال اين را پيدا نكرده بود كه اين ثروت بادآورده فرعونى را به نفع مستضعفان از او بگيرد.
بـه هـر حـال خـواه او اين ثروت را در عصر فرعون پيدا كرده باشد، و يا از طريق غارت گنجهاى او، و يا به گفته بعضى از طريق علم كيميا، و آگاهى بر فنون تـجـارت سـالم، يـا آشـنـائى بـه اصـول استثمار مستضعفان، هر چه بود قارون بعد از پـيـروزى مـوسـى بـر فـرعـونـيـان ايـمـان اخـتيار كرد، و به سرعت تغيير چهره داد و با زبـردستى خاصى كه ويژه اين گروه است خود را در صف قاريان تورات و آگاهان بنى اسرائيل جا زد، در حالى كه بعيد است ذره اى ايمان در چنين قلبى نفوذ كند.
سـرانـجـام هـنـگامى كه موسى (عليهالسلام ) تصميم گرفت زكات از او بگيرد پرده از چـهـره اش كنار رفت، و قيافه زشت و منحوسى كه در پشت ماسك فريبنده ايمان داشت بر همگان ظاهر شد، و ديديم كه اين مرد منافق عاقبت كارش به كجا منتهى گشت؟
3 - موضع اسلام در برابر مسأله ثروت
نـبـايـد از آنـچـه گـفـتـيـم ايـن چـنـيـن اسـتـنـبـاط شـود كـه اسـلام در بـرابـر مال و ثروت موضع منفى دارد و با آن مخالف است، نبايد تصور كرد كه اسلام، فقر را مى پسندد و دعوت به فقر مى كند و آن را وسيله كمالات معنوى مى داند.
بـلكـه بـه عـكس اسلام به عنوان يك وسيله مؤ ثر و كارساز روى آن تكيه مى كند در آيه 180 سوره بقره از (مال ) تعبير به (خير) شده است.
و در حـديـثى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم: نعم العون الدنيا على طلب الاخرة: (دنيا كمك خوبى است براى رسيدن به آخرت ).
بـلكـه آيـات مـورد بـحـث كـه شـديـدترين مذمت را از قارون ثروتمند مغرور مى كند شاهد گـويـائى بـر اين موضوع است، منتها اسلام ثروتى را مى پسندد كه بوسيله آن ابتغاء دار آخرت و طلب سراى ديگر شود، چنانكه دانشمندان
بنى اسرائيل به قارون گفتند: و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخرة.
اسـلام ثـروتـى را مـى پـسندد كه در آن (احسن كما احسن الله اليك ) و نيكى به همگان باشد.
اسـلام ثروتى را مدح مى كند كه در آن لا تنس نصيبك من الدنيا تحقق يابد بالاخره اسلام ثـروتـى را خـواهـان اسـت كـه مـايـه فـسـاد در زمـين و فراموش كردن ارزشهاى انسانى و گـرفـتـار شـدن در مـسـابـقـه جـنـون آمـيـز (تـكـاثـر) نـگـردد، و انـسان را به (خود برتربينى ) و (تحقير ديگران ) و حتى رؤ ياروئى با پيامبر خدا نكشاند.
وسـيـله اى بـاشـد بـراى اسـتفاده همگان، براى پر كردن خلاهاى موجود اقتصادى، براى مرهم نهادن بر زخمهاى جانكاه محرومان، و براى رسيدن به نيازها و مشكلات مستضعفان.
عـلاقـه بـه چنين ثروتى با چنين هدفهاى مقدسى علاقه به دنيا نيست، علاقه به آخرت اسـت، چـنـانـكـه در حديثى مى خوانيم يكى از ياران امام صادق (عليهالسلام ) خدمتش آمد و شـكـايـت كـرد كه ما دنبال دنيا هستيم و به آن علاقمنديم (از اين مى ترسيم كه دنياپرست باشيم ).
امـام (كـه پـاكـى و تـقـواى آن مـرد را مى دانست ) فرمود: با اين ثروت دنيا چه مى خواهى انـجـام دهـى؟ در پـاسـخ عـرض كـرد: هـزيـنـه خـود و خـانـواده ام را تـهـيـه كـنـم، و بـه خـويـشـاوندانم كمك نمايم، در راه خدا انفاق كنم، و حج و عمره بجا آورم امام فرمود: ليس هذا طلب الدنيا هذا طلب الاخرة: (اين، دنياطلبى نيست اين طلب آخرت است ).
و از ايـنـجـا فـاسـد بـودن عـقيده دو گروه: گروهى از مسلمان نماهاى بيخبر از تعليمات اسـلام كـه اسـلام را حـامـى مـسـتـكبران معرفى مى كنند و گروهى از دشمنان مغرض كه مى خواهند چهره اسلام را دگرگون نشان داده و آن را ضد ثروت و طرفدار فقر نشان دهند، روشن مى شود.
اصولا يك ملت فقير، نمى تواند آزاد و سربلند زندگى كند.
فقر وسيله وابستگى است.
فقر مايه روسياهى در دنيا و آخرت است.
و فقر انسان را به گناه و آلودگى دعوت مى كند.
هـمـانـگونه كه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: غنى يحجزك عن الظلم خير من فقر يحملك على الاثم: (بى نيازى كه تو را از تجاوز به حق ديگران باز دارد از فقرى كه تو را وادار به گناه كند بهتر است ).
جوامع اسلامى بايد بكوشند هر چه بيشتر، غنى و بى نياز گردند، به مرحله خودكفائى بـرسـنـد و روى پـاى خـود بـايـسـتـنـد و شـرف و عـزت و اسـتـقـلال خـود را بـر اثـر فـقـر، فـداى وابـسـتـگـى بـه ديـگـران نـكـنـنـد و بدانند خط اصيل اسلام اين است.
(تـلك الدار الاخـرة نـجـعـلهـا للذيـن لا يـريـدون عـلوا فـى الا رض و لا فـسـادا و العـاقـبـة للمتقين) (83)(من جاء بالحسنة فله خير منها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيات الا ما كانوا يعملون) (84)
ترجمه:
83 - (آرى ) ايـن سراى آخرت را تنها براى كسانى قرار مى دهيم كه اراده برتريجوئى در زمين و فساد را ندارند، و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است.
84 - كسى كه كار نيكى انجام دهد براى او پاداشى بهتر از آن است و به كسانى كه كار بدى انجام دهند مجازاتى جز اعمالشان داده نمى شود.
نتيجه سلطه جوئى و فساد در ارض
بـعـد از ذكـر ماجراى تكان دهنده ثروتمند جنايتكار و مستكبر يعنى قارون، در نخستين آيه مورد بحث بيانى آمده است كه در حقيقت يك نتيجه گيرى كلى از اين ماجرا است، مى فرمايد:
(سـراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه نه اراده برترى جوئى در زمين دارند، و نـه فـسـاد مـى كـنند)(تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا) .
نه تنها برترى جوى و مفسد نيستند كه اراده آن را نيز نمى كنند، قلبشان از اين امور پاك، و روحشان از اين آلودگيها منزه است.
آنـچـه سـبـب مـحـرومـيـت انسان از مواهب سراى آخرت مى شود در حقيقت همين دو است، برترى جـوئى (استكبار) و (فساد در زمين ) كه همه گناهان در آن جمع است، چرا كه هر چه خدا از آن نـهـى كـرده حـتـمـا بـر خـلاف نـظـام آفـريـنـش انـسـان و تكامل وجود بوده، بنابراين ارتكاب آن نظام زندگى او را بر هم مى زند لذا مايه فساد در زمين است.
حتى مسأله (استعلاء) و برترى جوئى خود يكى از مصاديق (فساد در ارض ) است، ولى اهميت فوق العاده آن سبب شده است كه بالخصوص مطرح گردد.
در شـرح حال و سرنوشت قارون ديديم آنچه مايه بدبختى و هلاك و نابودى او شد همان استكبار و برتريجوئى بود.
در روايـات اسـلامـى مـخـصـوصـا روى ايـن مـساءله بسيار تكيه شده است، تا آنجا كه در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: ان لرجـل ليـعـجـبـه ان يـكـون شـراك نـعـله اجـود مـن شـراك نـعل صاحبه فيدخل تحتها!: (گاه مى شود كه انسان از اين لذت مى برد كه بند كفش او از بـنـد كـفـش دوسـتـش بـهـتـر بـاشـد و بـه خـاطـر هـمـيـن داخل تحت اين آيه مى شود، (چرا كه اينهم شاخه كوچكى از برتريجوئى است!).
جـالب ايـنـكـه صـاحـب تـفـسـيـر (كشاف ) بعد از ذكر اين حديث جمله اى مى گويد كه: (بعضى از طمعكاران علو را در آيه مورد بحث به فرعون مى زنند به مقتضى(ان فرعون عـلا فـى الارض) (قـصـص - 4) و فـسـاد را بـه قـارون بـه مقتضاى(و لا تبغ الفساد فى الارض) (قـصـص - 77) و مـى گـويـنـد كـسـى كـه مـثـل فـرعـون و قارون نباشد بهشت و سراى جاويدان از آن او است، و به اين ترتيب تنها فـرعـون و قـارون و امـثـال اين دو را از بهشت بيرون مى فرستند، و بقيه را از آن خود مى دانند! اينها جمله و العاقبة للمتقين كه در ذيل اين آيه آمده است مورد دقت قرار نداده اند، آنگونه كه على (عليهالسلام ) در آن دقت فرموده ).
مطلبى را كه بايد بر اين سخن بيفزائيم اين است كه اين گروه حتى در شناخت فرعون و قارون گرفتار اشتباه شده اند، چرا كه فرعون هم علو در ارض كرد و هم مفسد بود(انه كان من المفسدين ) (قصص - 4) و قارون نيز فساد در زمين كرد و هم علو و برترى جوئى به مقتضاى(فخرج على قومه فى زينته ) (قصص - 79).
در حـديـث ديـگـرى از امـيـر مـؤ مـنـان على (عليهالسلام ) چنين آمده است كه به هنگام خلافت ظـاهرى شخصا در بازارها قدم مى زد، گم شده ها را راهنمائى مى كرد، ضعيفان را كمك مى نـمـود و از كـنـار فـروشندگان و كسبه رد مى شد و اين آيه را براى آنها مى خواند: تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا، سپس مى فرمود: نزلت هـذه الايـة فـى اهـل العـدل و التـواضـع مـن الولاة، و اهـل القـدرة مـن النـاس: (ايـن آيـه در بـاره زمـامـداران عـادل و مـتـواضـع و هـمـچـنـيـن سـايـر قـدرتـمـنـدان از تـوده هـاى مـردم نازل شده است ).
يـعـنـى هـمـانگونه كه من حكومت را وسيله برتريجوئى خودم قرار نداده ام شما نيز نبايد قـدرت مـالى خـود را وسـيـله سـلطـه بـر ديگران قرار دهيد كه سرانجام و عاقبت نيك از آن گروهى است كه نمى خواهند برتريجوئى و فساد كنند.
همانگونه كه قرآن در پايان آيه مورد بحث مى فرمايد: (و عاقبت از آن پرهيزكاران است )(و العاقبة للمتقين ) .
(عاقبت ) به مفهوم وسيع كلمه، سرانجام نيك، پيروزى در اين جهان، بـهـشـت و نـعـمـتـهايش در جهان ديگر است، ديديم كه قارونها و فرعونها چه عاقبتى پيدا كردند با اينكه قدرت آنها بى نظير بود؟ چون تقوى نداشتند به دردناكترين سرنوشت مبتلا شدند.
سـخـن را در بـاره ايـن آيـه بـا حـديـثـى كـه از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شده پايان مى دهيم و آن اينكه هنگامى كه امام (عليهالسلام ) اين آيه را تلاوت نمود شروع به گريه كرد و فرمود: ذهبت و الله الامانى عند هذه الاية: (با وجود اين آيه همه آرزوهـا بـر بـاد رفـتـه اسـت )! و دسـتـرسـى بـه سـراى آخـرت مشكل است!.
بـعـد از ذكـر ايـن واقـعيت كه سراى آخرت و نعمتهايش از آن سلطه جويان و مستكبران نيست بلكه مخصوص پرهيزكاران متواضع و حق طلب است، در دومين آيه مورد بحث به بيان يك قـانـون كـلى كـه آمـيـزه اى اسـت از (عـدالت ) و (تـفـضـل ) در مورد پاداش و كيفر پرداخته مى گويد: (كسى كه كار نيكى انجام دهد، پاداشى بهتر از آن دارد)(من جاء بالحسنة فله خير منها) .
ايـن هـمـان مـرحـله (تـفـضـل ) اسـت يعنى خداوند همچون مردم تنگ چشم نيست كه به هنگام رعـايـت عـدالت، سـعـى مـى كـنـنـد مـزد و پـاداش درسـت بـه انـدازه عـمـل بـاشـد او گـاهـى ده برابر و گاه صدها برابر و گاه هزاران برابر، از لطف بى كرانش پاداش عمل مى دهد، و حداقل آن همان ده برابر است، چنانكه در آيه 160 سوره انعام مـى خـوانيم: من جاء بالحسنة فله عشر امثالها، و حداكثر آن را تنها خدا مى داند كه گوشه اى از آن در مورد انفاق در راه خدا، در آيه 261 سوره بقره آمده است.
البـتـه ايـن مـضـاعـف سـاخـتـن اجـر و پـاداش بـى حـسـاب نـيـست، بستگى به ميزان پاكى عـمـل و اخـلاص و حـسـن نـيـت و صـفـاى قـلب دارد، ايـن مـرحـله تفضل الهى درباره
نيكوكاران سپس به ذكر مجازات بدكاران پرداخته، مى گويد (به كسانى كه كار بد كـنـنـد مجازاتى جز اعمالشان داده نمى شود)!(و من جاء بالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يعملون ) .
و ايـن مـرحـله (عـدل ) پـروردگار است، چرا كه ذره اى بيش از آنچه انجام داده اند كيفر نمى شوند.
جـالب ايـن اسـت كـه مـى گـويـد: اعمال خود آنها كيفر آنها است، يعنى اين عملشان كه طبق قـانـون بـقاء موجودات در عالم هستى، آثارش چه در درون جان، و چه در بيرون، در اين عـالم بـاقى مى ماند و در قيامت كه روز آشكار شدن پنهانيها (يوم البروز) است در شكلى مناسب خود تجسم مى يابد و با گنهكاران همراه خواهد بود و آنها را شكنجه و آزار مى دهد.
در اينجا سه سؤ ال وجود دارد كه بايد به آنها پاسخ گفت:
1 - چرا سيئة در اين آيه دو بار تكرار شده است؟
مـمـكـن اسـت دليـلش ايـن بـاشد كه قرآن مى خواهد روى اين مطلب تكيه كند كه در برابر (سـيـئات ) كـيـفرى جز همان عمل را كه انجام داده اند دامنشان را نمى گيرد. و به تعبير ديگر (خود كرده را تدبير نيست ).
2 - آيـا (حـسـنـه ) در آيـه فـوق ايـمـان و تـوحـيـد را نـيـز شـامـل مـى شود؟ اگر چنين است معنى اين جمله كه مى گويد بهتر از آن را پاداش آن قرار مى دهيم چيست؟ مگر چيزى بهتر از آن پيدا مى شود كه پاداش آن باشد؟
در پـاسـخ مى گوئيم بدون ترديد حسنه معنى وسيعى دارد و هم برنامه هاى اعتقادى و هم گـفـتار و هم اعمال خارجى را شامل مى شود، و اما بهتر از اعتقاد به توحيد رضا و خشنودى پـروردگـار اسـت كـه پـاداش نـيـكـوكـاران مى باشد چنانكه در آيه 72 سوره توبه مى خوانيم: و رضوان من الله اكبر: (خشنودى خدا از هر پاداشى برتر است ).
3 - چرا (حسنه ) در آيه فوق به صورت مفرد است و (سيئات ) به صورت جمع؟
بعضى معتقدند اين تفاوت تعبير اشاره به فزونى گنهكاران و كمى نيكو كاران است.
ايـن احتمال نيز وجود دارد كه حسنات در حقيقت توحيد، خلاصه مى شوند و تمام حسنات به ريشه توحيد باز مى گردد، در حالى كه سيئات به ريشه شرك باز مى گردد كه مركز پراكندگى و تشتت و تعدد و كثرت است.
(ان الذى فـرض عـليـك القـران لرادك الى مـعـاد قل ربى أعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين) (85)(و ما كنت ترجوا أن يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك فلا تكونن ظهيرا للكافرين) (86)(و لا يصدنك عن ايات الله بعد اذ أنزلت اليك و ادع الى ربك و لا تكونن من المشركين) (87)(و لا تـدع مـع الله الهـا ءاخـر لا اله الا هـو كـل شـى ء هـالك الا وجـهـه له الحـكـم و اليـه ترجعون) (88)
ترجمه:
85 - آن كـس كـه قـرآن را بـر تـو فـرض كـرد تـو را بـه جـايـگـاهت (زادگاهت ) بازمى گـردانـد بـگو پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى (برنامه ) هدايت آورده، و چه كسى در ضلال مبين است؟
86 - تـو هـرگـز امـيـد نـداشـتـى كـه ايـن كـتـاب آسمانى به تو القا گردد، ولى رحمت پروردگارت چنين ايجاب كرد، اكنون كه چنين است هرگز از كافران پشتيبان مكن.
87 - هـرگـز تـو را از آيـات خـداونـد بـعـد از آنـكـه بـر تـو نازل شد باز ندارند، به سوى پروردگارت دعوت كن، و از مشركان مباش.
88 - و مـعبود ديگرى را با خدا مخوان كه هيچ معبودى جز او نيست، همه چيز جز ذات پاك او فانى مى شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوى او بازمى گرديد.
جـمـعـى از مـفـسـريـن شـاءن نـزولى بـراى نـخـسـتـيـن آيـه فـوق از ابـن عـبـاس نقل كرده اند كه مضمونش چنين است:
هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قصد هجرت از (مكه ) به سوى (مدينه ) مى آمد به سرزمين جحفه كه فاصله چندان زيادى از مكه ندارد رسيد، به ياد مـوطـنش (مكه ) افتاد، شهرى كه حرم امن خدا است و خانه كعبه كه قلب و جان پيامبر با آن پيوند ناگسستنى داشت در آنجا است، آثار اين شوق كه با تاءثر و اندوه آميخته بود در چـهـره مـبـاركـش نـمـايـان گـشـت، در ايـنـجـا پـيـك وحـى خـدا جـبـرئيـل نـازل شـد و پـرسـيـد آيـا به راستى به شهر و زادگاهت اشتياق دارى؟ پيامبر فرمود: آرى، جبرئيل عرض كرد: خداوند اين پيام را براى تو فرستاده: ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد (آن كس كه اين قرآن را بر تو فرض كرده است تو را به سرزمين اصليت بازمى گرداند)
و مـى دانيم اين وعده بزرگ سرانجام تحقق يافت و پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيروزمندانه با ارتشى نيرومند و قدرت و عظمت فراوان به مكه بازگشت، و حرم امن خدا بدون جنگ و خونريزى به او تسليم شد.
بنابراين آيه فوق يكى از پيشگوئيهاى اعجازآميز قرآن است كه
چـنـيـن خـبـرى را بـه طور قطع و بدون هيچ قيد و شرط بيان كرده و بعد از مدت كوتاهى تحقق يافت.
وعده بازگشت به حرم امن خدا
ايـن آيـات كه آخرين آيات سوره قصص است پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مـخـاطـب سـاخـتـه، و بـه دنـبال بيان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (عليه السـلام ) و مـبـارزه او با فرعونيان بشارتى به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و دستورالعملهاى مؤ كدى به او مى دهد.
گـفـتـيم: نخستين آيه از اين آيات طبق مشهور در سرزمين (جحفه ) در مسير پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) به سوى مدينه نازل شد، او مى خواهد به يثرب برود و آن را (مـديـنـة الرسـول ) كـنـد، هـسـتـه اصـلى حـكـومـت اسـلامـى را در آنـجـا تـشـكـيـل دهـد و اسـتـعـدادهـاى نـهـفـتـه را شكوفا سازد، و آنجا را پايگاه و سكوئى براى دسـتـيـابـى بـه حـكـومـت گـسـتـرده الهـى و اهـدافـش قـرار دهـد، امـا بـا ايـن حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزار مى دهد و دورى از اين حرم امن الهى براى او بسيار ناگوار است.
ايـنجا است نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين ماءلوف را بـه او مـى دهـد، و مـى گـويـد: (هـمـان كـسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)(ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد) .
غـم مـخـور همان خدائى كه موسى را در طفوليت به مادرش بازگرداند، همان خدائى كه او را بـعـد از يـك غـيـبـت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش بازگردانيد تا چراغ توحيد را بـرافـروزد و حـكـومت مستضعفان را تشكيل دهد و قدرت فرعونيان طاغوتى را درهم بشكند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند، و چراغ توحيد را با دست تو در اين سرزمين مقدس برمى افروزد.
هـمـان خـدائى كـه قـرآن را بـر تـو نـازل كـرد و ابلاغش را فرض نمود و احكامش را واجب گـردانـيـد، آرى خـداى قـرآن، خـداى بـا عـظـمـت زمـين و آسمان اين امور در برابر قدرتش سهل و آسان است.
سـپـس مـى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت (بگو: پروردگار من از همه بـهـتـر مـى دانـد چـه كـسـى هـدايـت را از سـوى او آورده، و چـه كـسـى در ضـلال مـبـيـن اسـت )(قـل ربـى اعـلم مـن جـاء بـالهـدى و مـن هـو فـى ضلال مبين ) .
راه هـدايـت روشـن اسـت و گـمـراهـى آنـها آشكار، آنها بيهوده خود را خسته مى كنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است.
البته تفسير روشن آيه فوق همان بود كه در بالا گفتيم، ولى جمعى از مفسرين احتمالات ديگرى در كلمه (معاد) داده اند كه منظور از (معاد) (بازگشت به حيات پس از مرگ ) يا (سرزمين محشر) يا (خود مرگ ) يا (مقام شفاعت كبرى ) يا (بهشت ) و يا (بـيـت المـقـدس ) اسـت كـه معراجگاه نخستين پيامبر بود و مانند آن، ولى با توجه به مـحـتـواى مـجـمـوع سـوره قـصـص و آنـچـه در سـرگـذشـت مـوسـى و بـنـى اسـرائيـل آمده، و شاءن نزولى كه در بالا آورديم همه اين معانى بعيد به نظر مى رسد، جز تفسير (معاد) يعنى محل بازگشت، به سرزمين مكه.
بـعـلاوه مـعـاد روز قـيـامـت چـيزى نيست كه مخصوص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـاشـد، در حـالى كه آيه تنها از پيامبر سخن مى گويد، و قرار گرفتن اين آيه بعد از آيـه مـربـوط بـه پـاداش و كـيـفـر در قـيـامـت نـه تـنـهـا دليـل بـر ايـن مـطـلب نـمـيـشـود، بـلكـه مـمـكـن اسـت دليـل بـر عكس آن باشد، چرا كه آيه قـبل، از پيروزى در سراى ديگر سخن مى گويد و مناسب اين است كه در آيه مورد بحث از پيروزى در اين جهان سخن بگويد.
آيه بعد به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبر اكرم مى پردازد و مـى گـويـد: (تو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گـردد، لكـن رحـمـت پـروردگـار تـو چـنـيـن ايجاب كرد)(و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ) .
بـسـيـارى از مـردم بـشـارت ظـهـور آئيـن جـديـد را شـنـيـده بـودنـد و شـايـد گـروهـى از اهـل كـتـاب و غـيـر آنـهـا انـتـظـار مـى كـشـيـدنـد كـه وحـى بـر آنـان نازل شود و خدا اين مسئوليت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از هـمـه شـايـسـتـه تـر مـى دانـسـت، و ايـن آئين بزرگ تنها به دست تو مى بايست در جهان گسترده شود.
بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ ايـن جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند كه قبلا در باره داسـتـان مـوسـى - خـطاب به پيامبر اسلام - آمده بود، آنجا كه مى فرمود: و ما كنت بجانب الغـربـى اذ قـضـيـنـا الى مـوسـى الامـر... و مـا كـنـت ثـاويـا فـى اهل مدين... و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك: (تو هرگز در وادى طور نـبـودى آنجا كه وحى به موسى فرستاديم... در ميان مردم مدين زندگى نكردى... در آن سـاعـتـى كـه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اينها رحمت خدا است كه شـامـل حـال تـو شـده و اخـبـار دقـيـقـش را در اخـتـيارت گذارده است )، بنابراين منظور از (كتاب ) در اينجا همان سرگذشت انبياى پيشين است.
ولى اين تفسير با تفسير فوق، منافاتى ندارد و در حقيقت بخشى از آن محسوب مى شود.
سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ (هرگز از كافران پشتيبانى مكن )(فلا تكونن ظهيرا للكافرين ) .
مـسـلمـا پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز پشتيبانى از كفار نمى كرد، اين دستور در مورد او تاءكيد است، و در مورد ديگران بيان يك وظيفه مهم.
ايـن سخن در حقيقت هماهنگ با مطلبى است كه در آيات پيشين در مورد موسى خوانديم كه مى گـفـت (پـروردگـارا به خاطر نعمتى كه به من دادى، من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود) (درباره كمك به ظالمان در ذيل همان آيه 17 سوره قصص مشروحا بحث كرديم ).
دو آيـه پـايـان ايـن سـوره، تـاءكـيـدى اسـت بـر مـسـاءله توحيد با تعبيرها و استدلالات گـونـاگـون، تـوحـيـدى كـه خـمـيـر مـايـه تـمـام مـسـائل ديـنـى اسـت، تـوحـيـدى كـه هـم اصل است و هم فرع، هم كل است و هم جزء.
در ايـن دو آيـه چـهـار دسـتـور بـه پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده شده و چهار تـوصيف از پروردگار به عمل آمده است، و مجموع بحثهائى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند.
نـخـسـت مـى گـويـد: (نـبـايـد كـفـار تـو را از آيـات خـداونـد بـعـد از آنـكـه بـر تـو نازل شد باز دارند)(و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ) .
گرچه نهى متوجه كفار است، اما مفهومش عدم تسليم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر كارشكنيها و توطئه هاى آنها است، و درست به اين مى ماند كه بگوئيم: نبايد فلان شخص تو را وسوسه كند، يعنى تسليم وسوسه هاى او مباش.
و بـه ايـن تـرتـيـب بـه پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شد بايد با قاطعيت روى آن بايستى، و هرگونه دو دلى و ترديد را از خـود دور سازى، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى، و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است.
بـه گـفته (ابن عباس ) مفسر معروف، مخاطب گرچه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسـت، امـا مـنـظـور عـمـوم مـردمـنـد، و از قـبـيـل ضـرب المثل معروف عرب (اياك اعنى و اسمعى ياجاره ) مى باشد.
به دنبال اين دستور كه جنبه نفى داشت، دستور دوم را كه جنبه اثبات دارد صادر مى كند و مى گويد (به سوى پروردگارت دعوت كن )(و ادع الى ربك ) .
خـداونـدى كـه مـالك تـو اسـت، صـاحـب اخـتـيار تو است، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد.
سومين دستور بعد از دعوت به سوى الله، نفى هر گونه شرك و بت پرستى است، مى گويد: (قطعا از مشركان مباش )(و لا تكونن من المشركين ) .
كـه راه تـوحـيـد آشـكار است و نورانى، و رهروان آن بر صراط مستقيمند. بالاخره چهارمين دسـتور، تأكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك، مى فرمايد: (هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )(و لا تدع مع الله الها آخر) .
اين دستورهاى پى در پى كه هر كدام ديگرى را تاءكيد مى كند، اهميت مساءله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد كه بدون آن همه چيز بر باد است.
و بـه دنـبـال اين دستورات چهارگانه، توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند، كه آنها نيز تاءكيد پى در پى در مساءله توحيد است.
نخست مى گويد: (هيچ معبودى جز او نيست )(لا اله الا هو) .
(هـمـه چـيـز جـز ذات پـاك او فـانـى و نـابـود مـى شـود)(كل شى ء هالك الا وجهه ) .
(حكم و حاكميت در جهان تكوين و تشريع مخصوص ذات پاك او است )(له الحكم ) .
(و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است )(و اليه ترجعون ) .
تـوصـيـفـهـاى سـه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هر گونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است.
زيرا هنگامى كه ما همه فانى هستيم و بقا منحصر به او است.
و هنگامى كه تدبير نظام هستى و حاكميت متعلق به او است.
و هـنـگـامـى كـه بـازگـشـت هـمه ما در قيامت به سوى او است، معبودهاى ديگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چيز جز او قابل پرستش است؟
مفسران بزرگ در تفسير جمله (كل شى ء هالك الا وجهه ) مطالب گوناگونى دارند كه بر محور تفسير (وجه ) و كلمه (هالك ) دور مى زند.
زيـرا (وجـه ) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار رود به معنى ذات پاك او است.
واژه (هالك ) از ماده (هلاك ) به معنى مرگ و نابودى است.
بنابراين جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاك او مى كند، نه تنها فناى بعد از پايان اين جهان، كه الان هم در برابر او فانى و هالكند! چرا كه موجودات امكانى وابـسته به ذات پاك او هستند، و لحظه به لحظه فيض وجود را از او مى گيرند، در ذات خـود چـيـزى نـدارنـد و هـر چـه دارنـد از خدا است، كه اگر (نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها)!
گـذشـتـه از ايـن، مـوجـودات اين جهان همه متغيرند و در معرض دگرگونيها حتى طبق عقيده حـركـت جـوهرى ذات آنها عين تغيير و دگرگونى است، و مى دانيم حركت و تغيير به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است، در هر لحظه اى موجودات
جهان ماده مى ميرند و زنده مى شوند.
بـنـابـرايـن اكـنـون هـم هـالكـنـد و فـانـيـند، تنها ذاتى كه تغيير و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است.
و نيز مى دانيم در پايان اين جهان فنا و نيستى به صورت آشكارترى خودنمائى مى كند و بـه گـفـتـه قـرآن(كـل مـن عـليـهـا فـان و يـبـقـى وجـه ربـك ذو الجـلال و الاكـرام) : (تـمام كسانى كه بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند) (سوره رحمان آيه 26 و 27).
نـه تـنـهـا زمـيـنيان كه اهل آسمانها نيز فانى مى شوند(و نفخ فى الصور فصعق من فى السـمـوات و مـن فـى الارض) : (بـه هنگام (نفخ صور) تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند) (زمر - 68).
اين تفسيرى است هماهنگ با ظاهر آيه و آيات ديگر قرآن.
اما بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز براى آن ذكر كرده اند از جمله اينكه:
مـنـظـور از (وجـه ) عـمـل صـالح اسـت و مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كـه تـمـام اعمال بر باد مى رود جز عملى كه براى ذات پاك خدا انجام شده باشد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور از (وجه ) همان جنبه انتساب اشياء به خدا است، بـنـابـرايـن مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كـه هـمـه چيز ذاتا معدوم است جز از ناحيه انتسابش به پروردگار.
بـعـضـى گـفـتـه اند: وجه به معنى دين است، و مفهوم آيه چنين است كه همه آئينها فانى و باطل است جز آئين خدا، و جمله (له الحكم ) را به معنى حاكميت تشريعى و تأكيدى بر اين تفسير دانسته اند، همچنين جمله (و اليه ترجعون ) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شريعت تفسير كرده و تاءكيد مجددى بر اين معنى.
ايـن تـفـاسـيـر بـا آنـچـه در بـالا گفتيم در حقيقت چندان منافاتى ندارد چرا كه هنگامى كه دانـسـتـيـم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خدا است روشن مى شود آنچه نـيز به نحوى با ذات پاك او مربوط است، آن نيز رنگ بقاء و ابديت به خود مى گيرد: آئيـن خـدا كـه از ناحيه او است ابدى است، عمل صالح كه براى او است ابدى است، رهبران الهى كه به او ارتباط دارند از اين نظر كه به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هـر چـيـز بـه نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاك براى او نيست (دقت كنيد).
1 - چگونه همه اشياء فانى مى شوند؟
از جـمـله سـؤ الاتـى كـه در ذيـل آيـه فوق مطرح شده اين است كه اگر همه چيز در پايان جـهـان نـابـود مـى گـردد بـايـد خـاكـهـائى كـه از بـدن انـسـانـهـا حـاصـل شـده نـيز از ميان برود در حالى كه قرآن كرارا تصريح كرده كه ما اين خاكها را جـمـع كـرده بـار ديـگـر از آن انـسـانـهـا را بـه وجـود مى آوريم، و يا انسانها در قيامت از قبرهايشان سر برمى آورند.
و نيز طبق ظاهر آيات قرآن بهشت و دوزخ هم اكنون آفريده شده اند (تعبير اعدت للمتقين يا مشابه آن كه اشاره به آماده شدن بهشت براى پرهيزگاران است در دو مورد از آيات قرآن آل عمران - 133 و حديد 21 و تعبير اعدت للكافرين در مورد دوزخ در دو مورد بقره - 24 - آل عمران - 131 آمده است ).
آيا بهشت و دوزخ نيز در پايان جهان فانى و نابود مى شوند؟!
از همه اينها گذشته، عقيده به حيات برزخى انسانها داريم و آن را از آيات قرآن در مورد ارواح استفاده كرده ايم آيا آنها نيز نابود مى شوند؟!
پاسخ همه اين سؤ الات با توضيح زير روشن مى گردد.
بـسيار مى شود كه منظور از (هلاك ) و نابودى و فنا، (به هم خوردن نظام ) است، نـه از بـين رفتن مواد، مثلا اگر يك ساختمان بوسيله زلزله متلاشى شود در اينجا هالك و فانى بر آن صدق مى كند، در حالى كه مواد آن موجود است تنها نظامش از هم گسيخته.
و مى دانيم در پايان اين جهان، خورشيد بى فروغ، و ماه تاريك، و كوه ها از هم متلاشى مى شوند، و موجودات زنده همه مى ميرند، اين است معنى هلاك آنها، اين از يكسو.
از سـوى ديـگـر هلاك و فنا مربوط به دنيا و آنچه در دنيا است، اما بهشت و دوزخ، چه آن را در بـاطـن و درون اين جهان بدانيم و چه بيرون و محيط بر اين جهان، آنها جزء اين دنيا نـيـسـتـنـد كـه حـكـم فـنـا و نـابـودى نـظام آنها را شامل گردد آنها متعلق به جهان ديگر و آخرتند، و نه اين جهان.
از سـوى سـوم در بـالا گفتيم هلاك و فنا در مورد موجودات امكانى منحصر به پايان جهان نـيـست، آنها الان هم فانى و هالكند كه در درون ذات از خود چيزى ندارند و هر چه دارند از ديـگـرى اسـت، آنـهـا مـتـغـيـرنـد و دائمـا در حـال حـركـت، و مـى دانيم حركت به معنى فناى تدريجى و تركيبى از وجود و عدم است.
با اين توضيحات پاسخ سؤ الات فوق، كاملا روشن مى شود.
2 - تفسير انحرافى براى جمله(ولاتدع مع الله الها آخر)
جـمـعـى از (وهـابـيـيـن ) كـه اصـرار دارنـد مـسـاءله (توسل و شفاعت ) با حقيقت
تـوحـيـد سـازگـار نـيـسـت گـاهـى بـه آيـه فـوق، و آيـات مـشـابـه آن، اسـتدلال كرده اند، آنها مى گويند: قرآن صريحا از عبادت و پرستش غير خدا و اينكه نام كسانى را همراه نام خدا ببريم نهى كرده است فلا تدعوا مع الله احدا (سوره جن آيه 18 ).
در حالى كه منظور از اين گونه آيات مسلما اين نيست كه ما اشخاص ديگرى را صدا نزنيم، مـنـظـور هـمـان چيزى است كه از كلمه (مع الله ) (با خدا) استفاده مى شود، يعنى اگر كسى كار خدا را از غير خدا بخواهد و او را مستقل در انجام آن بداند، مشرك است.
اما اگر ما همه قدرتها را مخصوص خدا بدانيم و كسى را با او همراه و مبدء اثر نشناسيم، ولى مـعـتـقـد بـاشـيـم اوليـاء خـدا بـه اذن و فـرمـان او شـفـاعـت مـى كـنـنـد و بـه آنـهـا مـتـوسل شويم كه در پيشگاه خدا براى ما شفاعت كنند، اين عين توحيد است و اين همان چيزى است كه مكرر در آيات قرآن به آن اشاره شده است.
آيـا هـنـگامى كه برادران يوسف به پدر گفتند: يا ابانا استغفر لنا: (اى پدر براى ما از خداوند آمرزش بطلب ) (سوره يوسف - 97) اين شرك بود؟!
يا هنگامى كه قرآن مى گويد:(و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوك فاستغفروا الله و استغفر لهـم الرسـول لوجـدوا الله توابا رحيما) : (اگر آنها هنگامى كه به خود ستم مى كنند (و مـرتـكب گناهى مى شوند) نزد تو آيند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر نيز براى آنها استغفار كند، خدا را تواب و رحيم مى يابند (نساء - 64) دعوت به سوى شرك است؟!
حقيقت شفاعت و توسل نيز چيزى جز اين نيست.
پروردگارا! نور توحيد و معرفتت را در قلب ما بيفكن تا جز تو نبينيم
و جز تو نجوئيم و جز تو نخواهيم.
خـداونـدا! ارتـبـاط مـا را بـه ذات پـاكـت روز بـه روز محكمتر كن، تا از اين طريق بقاء و جاودانگى ذاتت در روح ما پرتوافكن گردد.
بـارالهـا! مـحـبـت دنـيـا، برترى جوئى، فساد در ارض را از جان ما دور كن و ما را در صف پرهيزگاران كه عاقبت نيك براى آنها است، قرار ده(و العاقبة للمتقين ) .
مقدمه
اين سوره در (مكه ) نازل شده و داراى 69 آيه است
محتواى سوره عنكبوت
مـشـهـور در مـيـان جـمـعـى از مـحـقـقـيـن ايـن اسـت كـه تـمـام ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده است، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سوره هاى مكى است سخن از مبدء و معاد است، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بت پرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است.
سـخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانه جوئيهاى كفار در زمينه هاى مختلف است.
هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كرده اند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نـازل شـده اسـت، انـگـيـزه آنها بر اين اعتقاد، شايد پاره اى از شأن نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده، و همچنين اشاره اى كه در بعضى از آنها به مساءله منافقين است، و اينها متناسب با سوره هاى مدنى است.
ولى بـعـدا خـواهـيـم ديـد كه اين امور منافاتى با (مكى ) بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بت پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى كنند تشبيه به عنكبوت مى كند كه تكيه گاهش، تارهاى سست و بى بنياد است.
به طور كلى مى توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى شود:
1 - بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساءله (امتحان ) و (وضع منافقان ) است و اين دو پـيـونـد نـاگـسـستنى با هم دارند، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست.
2 - بـخـش ديـگـرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان اندك
نخستين از طريق بيان گوشه هائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شـعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشـتـنـد، ابـزار ايـن مـبـارزه، كيفيت اين مبارزه و پايان آن، مشخص شده است تا هم دلدارى بـراى مـؤ مـنـان بـاشـد و هـم هـشـدارى بـراى بـت پـرسـتـان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند.
3 - بـخـش ديـگـرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد، و نـشـانـه هاى خدا در عالم آفرينش، و مبارزه با شرك، سخن مى گويد، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مى طلبد.
4 - قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى، و عـابـدان (عـنـكـبـوت صـفـت ) آنـهـا اسـت و هـمـچـنـيـن عـظـمـت قـرآن و دلائل حـقـانـيـت پـيـامـبـر اسـلام و لجـاجـت مـخـالفـان و نـيـز يـك سـلسـله مـسـائل تـربـيـتـى هـمـچـون نـمـاز، نـيـكـى بـه پـدر و مـادر، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مى زند.
فضيلت اين سوره
در تـفـسـيـر مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده اسـت: مـن قـرء سـورة العـنـكـبـوت كـان له مـن الاجـر عـشـر حـسـنـات بـعـدد كـل المـؤ مـنـيـن و المـنـافـقين: (هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤ منان و منافقان، ده حسنه براى او نوشته مى شود). مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم، فضيلت فـوق العـاده اى وارد شـده اسـت تـا آنـجـا كـه در حـديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خـوانـيـم: مـن قـرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله مـن اهـل الجـنة، لا استثنى فيه ابدا، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا: (هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سـوم تـلاوت كـند به خدا سوگند اهل بهشت است، و من هيچكس را از اين مساءله استثناء نمى كنم، و نمى ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد). بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن، و برنامه هاى سازنده عـمـلى كـه در ايـن دو سـوره ارائه شـده اسـت كـافـى اسـت كـه هـر انـسـانـى را كـه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد. بـلكـه شـايـد تـنـهـا اگـر از نـخـسـتـيـن آيـه سـوره عـنـكـبـوت الهـام بـگـيـريـم، مشمول سـوگـند امام صادق (عليهالسلام ) شويم، همان آيه اى كه مساءله امتحان عمومى انسانها را مـطـرح مـى كـند و مى گويد: همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مى گيرند تا سيه روى شوند آنها كه غش دارند. چـگـونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد؟
بسم الله الرحمن الرحيم
(الم) (1)(أحسب الناس أن يتركوا أن يقولوا ءامنا و هم لا يفتنون) (2)(و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين) (3)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الم
2 - آيا مردم گمان كردند به حال خود رها مى شوند و آزمايش نخواهند شد؟!
3 - ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز امتحان مى كنيم ) بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گويند و كسانى كه دروغ مى گويند تحقق يابد.
بـعـضـى از مـفسران روايتى نقل كرده اند كه بر طبق آن يازده آيه آغاز اين سوره در مدينه نـازل شـده، در مـورد مـسلمانانى كه در مكه بودند و اظهار اسلام مى كردند اما حاضر به هـجـرت بـه مـديـنه نبودند، آنها نامهاى از برادران خود در مدينه دريافت داشتند كه در آن تصريح شده بود: (خدا اقرار به ايمان را از شما نمى پذيرد مگر اينكه هجرت كنيد و به سوى ما بيائيد) آنها تصميم به هجرت گرفتند و
مكه خارج شدند، جمعى از مشركان به تعقيب آنان پرداختند و با آنان پيكار كردند بعضى كـشـتـه شـدنـد و بـعـضـى نـجـات يـافـتـنـد (و احـتـمـالا بـعـضى نيز تسليم شده به مكه بازگشتند).
بـعـضـى ديـگر (آيه دوم ) را در مورد عمار ياسر و جمعى ديگر از مسلمانان نخستين مى دانند كه ايمان آوردند و سخت تحت شكنجه دشمنان واقع شدند.
بـعـضـى گـفـتـه انـد آيـه هـشـتـم در مـورد اسـلام آوردن (سـعـد بـن ابـى وقـاص ) نازل شده.
ولى بـررسـى خـود ايـن آيـات نـشـان مـى دهـد كه هيچ دليلى بر مساءله ارتباط آيات با هـجـرت در آنـهـا نـيـسـت تـنـهـا بيانگر فشارهائى است كه بر مؤ منان در آن زمان از ناحيه دشمنان، و حتى گاه از ناحيه پدران و مادران مشرك آنها وارد مى شد.
اين آيات مسلمانان را تشويق به استقامت و پايمردى در برابر موج فشار دشمن مى كند، و اگـر سـخـن از جـهـاد بـه مـيـان آورده نـيـز ظـاهرا جهاد در همين زمينه است، نه جهاد مسلحانه دسـتـجـمـعـى و گـروهـى، كـه دسـتـور آن در مـديـنـه نازل شد.
و نـيـز اگـر سخن از منافقان مى گويد ممكن است اشاره به گروه سست ايمانى باشد كه احـيـانـا در مـكـه در لابـلاى مسلمانان وجود داشتند، گاه با مسلمانان همراه بودند و گاه با مشركان، و كفه هر كدام سنگينتر مى شد به سوى او مى چرخيدند!
بـه هـر حـال پيوستگى و انسجام آيات اين سوره ايجاب مى كند كه همه آنها را (مكى ) بدانيم و روايات بالا كه خود با يكديگر انسجام ندارد نمى تواند اين بهم پيوستگى را بر هم زند.
آزمايش الهى يك سنت جاويدان
بـاز در آغـاز ايـن سـوره بـه حروف مقطعه (الف - لام - ميم ) برخورد مى كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاه هاى مختلف بيان كرده ايم.
بـعـد از ذكـر حـروف مـقـطـعـه بـه يـكـى از مـهـمـتـريـن مسائل زندگى بشر كه مساءله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مى كند.
نـخـسـت مـى گـويد: (آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به تـوحـيـد و رسـالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمى شوند)؟!(احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ) .
بـعـد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بـوده اسـت. مـى فـرمـايد: (ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم )(ولقد فتنا الذين من قبلهم ) .
آنـهـا را نـيـز در كـوره هـاى سـخـت امـتحان افكنديم، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بـيـرحـم و جـاهـل و بـيـخـبـر و مـتعصب و لجوج قرار داشتند، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشته اند.
بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مى تواند خود را برترين مؤ من، بالاترين مـجـاهـد، و فـداكـارتـريـن انسان معرفى كند، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفته ها هماهنگ يا ناهماهنگ است؟
آرى (بـايـد خـدا بـدانـد چـه كـسـانـى راسـت مـى گـويند، و چه كسانى دروغگو هستند)(فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ) .
بديهى است خدا همه اينها را مى داند، حتى قبل از خلقت انسانها، منظور از علم در اينجا همان تـحـقـق عـينى مسائل و وجود خارجى آنها است، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود، و تحقق عينى يابد، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مى رود.
دليـل ايـن مـسـأله نـيـز روشـن اسـت زيـرا نـيـات درونـى و صـفـات بـاطـنـى تـا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد.
آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است.
و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك (دانشگاه ) يا يك (مزرعه ) است (اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد، لياقتها پرورش يابد، و آنچه در مرحله (قوه ) است به (فعليت ) برسد.
بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد، و از درون آنها جوانه ها بيرون آيد، جوانه ها سـر از خـاك بـردارنـد، پـرورش يـابند، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست.
و از ايـنـجـا مـى فـهـمـيـم كـه آزمـايـشهاى الهى نه براى شناخت افراد است، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است.
بنابراين اگر ما آزمايش مى كنيم براى كشف مجهولى است، اما اگر خداوند آزمايش مى كند بـراى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه ها است.
1 - آزمونها در چهره هاى مختلف
گـرچـه بـيـان عـمـومـيـت امـتـحـان بـراى تـمـام اقـوام و جـمـعـيـتـهـا، اثـر سـازنـده بـسـيار قـابـل مـلاحـظه اى براى مؤ منان مكه كه در آن روز در اقليت شديدى بودند داشت و توجه بـه ايـن واقـعيت آنها را در مقابل دشمنان، سخت مقاوم و شكيبا مى كرد، ولى اين منحصر به مـؤ مـنان مكه نبود بلكه هر گروه و جمعيتى به نوعى در اين سنت الهى شريك و سهيمند و امتحانات خداوند در چهره هاى گوناگون به سراغ آنها مى آيد.
گـروهـى در مـحيطهائى قرار مى گيرند كه از هر نظر آلوده است، وسوسه هاى فساد از هـر طـرف آنـهـا را احـاطـه مـى كـنـد، امتحان بزرگ آنها اين است كه در چنين جو و شرائطى همرنگ محيط نشوند و اصالت و پاكى خود را حفظ كنند.
گـروهـى در فـشـار مـحـرومـيـتـها قرار مى گيرند، در حالى كه مى بينند اگر حاضر به مـعـاوضـه كـردن سـرمـايه هاى اصيل وجود خود باشند، فقر و محروميت به سرعت درهم مى شكند، اما به بهاى از دست دادن ايمان و تقوا و آزادگى و عزت و شرف، و همين آزمون آنها است.
گـروهـى ديـگـر بـر عـكس غرق در نعمت مى شوند و امكانات مادى از هر نظر در اختيارشان قرار مى گيرد، آيا در چنين شرائطى، قيام به وظيفه شكر نعمت مى كنند؟ يا غرق در غفلت و غـرور و خـودخـواهـى و خـودبـيـنـى، غـرق در لذات و شـهـوات و بيگانگى از جامعه و از خويشتن مى شوند؟!
گـروهـى - هـمچون غرب و شرق زده هاى عصر ما - با كشورهائى روبرو مى شوند كه در عين دورى از خدا و فضيلت و اخلاق، از تمدن مادى خيره كننده اى بهرهمندند و رفاه اجتماعى قابل ملاحظه اى دارند، در اينجا جاذبه نيرومند مرموزى آنها را به سوى اين نوع زندگى مى كشاند كه به قيمت زير پا نهادن همه اصولى كه به آن اعـتـقـاد دارنـد و بـه قـيـمت تن دادن به ذلت وابستگى چنان زندگى را براى خود و جامعه خويش فراهم سازند، اين نيز يكنوع آزمون است.
مـصـيـبـتها، درد و رنجها، جنگ و نزاعها، قحطى و گرانى و تورم، حكومتهاى خودكامه، كه انـسـانـهـا را بـه بـردگـى و اسـارت خود دعوت مى كنند و آنها را به تسليم در برابر برنامه هاى طاغوتى خود فرا مى خوانند، و بالاخره امواج نيرومند هواى نفس و شهوت، هر يك از اينها وسيله آزمايشى است بر سر راه بندگان خدا، و در همين صحنه ها است كه ايمان و شخصيت و تقوى و پاكى و امانت و آزادگى افراد مشخص مى شود.
اما براى پيروزى در اين آزمونهاى سخت، جز تلاش و كوشش مستمر و تكيه بر لطف خاص پروردگار راهى نيست.
جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى كـه در اصول كافى از بعضى از معصومين در تفسير آيه(احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون) آمده چنين مى خوانيم: يفتنون كما يفتن الذهب، ثـم قـال يـخـلصـون كـمـا يـخلص الذهب!: (آزمايش مى شوند همانگونه كه طلا در كوره آزمـايش مى شود، و خالص مى شوند همانگونه كه فشار آتش ناخالصيهاى طلا را از بين مى برد و آن را خالص مى كند).
بـه هـر حـال عـافـيت طلبانى كه گمان مى كنند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند در صف مؤ منان قرار مى گيرند و در اعلى عليين بهشت همنشين پيامبران و صديقين و شهداء خواهند بود سخت در اشتباهند.
به گفته امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بـلبـلة، و لتـغربلن غربلة، و لتساطن سوط القدر، حتى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم: (سوگند به كسى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به حق مبعوث كـرده بـه شـدت مـورد آزمـايـش قـرار مـى گـيـريـد، و غـربـال مـى شـويـد، و هـمـانـند محتويات يك ديگ به هنگام جوشش، زير و رو خواهيد شد، آنچنان كه بالاى شما پائين و پائين بالا قرار خواهد گرفت )!.
ايـن سخن را هنگامى مى گويد كه تازه مردم با او بيعت كرده اند و در انتظار اين هستند كه بـبـيـنـنـد او با تقسيم اموال بيت المال و مقامها چه مى كند؟! آيا با همان معيارهاى گذشته و تبعيضها يا بر معيار تلخ عدالت محمدى؟!
(أم حسب الذين يعملون السيات أن يسبقونا ساء ما يحكمون) (4)(من كان يرجوا لقاء الله فان أجل الله لات و هو السميع العليم) (5)(و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين) (6)(و الذيـن أمـنـوا و عـمـلوا الصـالحات لنكفرن عنهم سياتهم و لنجزينهم أحسن الذى كانوا يعملون) (7)
ترجمه:
4 - آيـا كـسـانى كه اعمال بد بجا مى آورند گمان كردند از حوزه قدرت ما بيرون خواهند رفت؟ چه بد داورى مى كنند؟
5 - كـسـى كـه امـيـد بـه لقاء الله (و رستاخيز) دارد (بايد در اطاعت فرمان او فروگذار نكند) زيرا زمانى را كه خدا تعيين كرده سرانجام فرا مى رسد، و او شنوا و دانا است.
6 - كسى كه جهاد و تلاش كند براى خود جهاد مى كند، چرا كه خداوند از همه جهانيان بى نياز است.
7 - و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى پوشانيم (و مى بخشيم ) و آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند پاداش مى دهيم.
فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست!
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از آزمـايـش عـمـومى مؤ منان بود، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شـديـدى بـراى كـفـار و گـنهكاران است، تا گمان نكنند اگر مؤ منان را تحت فشار قرار دادنـد و مـجـازاتـهـاى الهـى فـورا دامـان آنـهـا را فـرو نـگـرفـت خـدا از آنـهـا غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد.
مـى فـرمـايـد: (آيا كسانى كه سيئات را انجام مى دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گـرفـت، و از چـنـگـال كـيـفر ما رهائى خواهند يافت؟ چه بد قضاوتى كردند)!(ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون ) .
مـهـلت الهـى آنـهـا را مـغـرور نـكـنـد كـه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت.
ايـنـكـه بـعـضـى از مـفسران آيه فوق را اشاره به مؤ منين گنهكار دانسته اند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مى دهد كه منظور مشركان و كفار است.
سـپـس بار ديگر به سراغ برنامه هاى مؤ منان و اندرز به آنها مى رود مى گويد: (هر كـسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند، زيـرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مى رسد)(من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات ) .
آرى ايـن وعـده الهـى تـخـلف نـاپـذيـر اسـت، و راهـى اسـت كـه بـه هـر حال بايد پيموده شود.
و از ايـن گـذشـتـه خـداونـد سـخـنـان شـمـا را مـى شـنـود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه (او شنوا و دانا است )(و هو السميع العليم ) .
در ايـنـكـه مـنـظور از (لقاء الله ) (ملاقات پروردگار) چيست؟ بعضى آن را به معنى مـلاقـات فـرشـتگان پروردگار، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كرده اند، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانسته اند، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم.
بـايد گفت: لقاى پروردگار در قيامت، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يـكـنـوع شـهـود بـاطـنـى اسـت، چـرا كـه در آنـجـا پـرده هـاى ضـخـيـم عـالم مـاده از مقابل چشم جان انسان كنار مى رود، و حالت شهود به انسان دست مى دهد.
بـه گـفـتـه (عـلامـه طباطبائى ) در الميزان، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در مـوقـفـى قـرار مـى گـيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مى گويد:(و يعلمون ان الله هو الحق المبين) : (آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است ) (سوره نور آيه 25).
آيـه بـعـد در حـقـيـقـت تـعـليـلى اسـت بـراى آنـچـه در آيـه قـبل گذشت، مى گويد: اينكه دستور داده شده مؤ منان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند
بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه (هـر كـسـى جـهـادى كـنـد و تـلاش و كـوشـشـى كـنـد و تـحـمـل مـصـائب و مـشـكـلاتـى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است )(و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ) .
برنامه آزمون الهى، جهاد با هواى نفس، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا، برنامه خود انسان است، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هـيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند، از خودشان چيزى ندارند.
از ايـن بـيـان روشن مى شود كه (جهاد) در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نـيـسـت، بـلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حـفـظ ايمان و تقوى، و تحمل انواع شدائد و مبارزه هاى موضعى را با دشمن لجوج و كينه توز شامل مى شود.
خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مى گردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مى كند، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهره مند شـود در مـرحـله بـعد خواهد بود، بنابراين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث، تـوضـيـح و تـكـميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قـبـل تحت عنوان (جهاد) آمده بود، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مى كند: (كـسـانـى كـه ايـمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى پوشانيم )(و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم )
بـنـابـرايـن نـخـسـتـيـن فـايـده ايـن جـهـاد بـزرگ (ايـمـان و عمل صالح ) تكفير
و پـوشـانـدن گـنـاهـان است كه عائد خود انسان مى شود، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى باشد، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مى گويد: (ما به طور قطع آنها را بـه بـهـتـريـن اعـمـالى كـه انـجام دادند پاداش مى دهيم )(و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) .
(نـكـفـر) از مـاده (تـكـفـيـر) در اصـل بـه مـعـنـى (پـوشـاندن ) است، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است.
تـعـبـيـر بـه (احـسـن الذى كـانـوا يـعـمـلون ) بـا ايـنـكـه خـداونـد هـمـه اعـمـال نـيـك را جزا مى دهد چه (حسن ) باشد و چه (احسن ) (چه خوب چه خوبتر) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مى گذاريم، يـعـنـى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عـالى مـى گـذاريـم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 38 نـور) نـيـز بـه آن اشاره شده است:(ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله) : (تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد).
(و وصـينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون) (8)(و الذين امنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين) (9)
ترجمه:
8 - مـا به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، و اگر آنها تلاش كنند كـه بـراى مـن شـريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آنها اطاعت مكن، بازگشت همه شما به سوى من است، و شما را از آنچه انجام مى داديد با خبر خواهم ساخت.
9 - كـسـانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در زمره صالحان وارد خواهم كرد.
روايات مختلفى در شاءن نزول آيه فوق آمده است كه عصاره همه آنها يكى است و آن اينكه: (بـعـضى از مردانى كه در مكه بودند ايمان و اسلام را پذيرفتند هنگامى كه مادر آنها از ايـن مـساءله آگاه شد تصميم گرفت كه غذا نخورد، آب ننوشد، تا فرزندش از اسلام بـازگـردد! گـرچـه هـيـچـكـدام از ايـن مـادران بـه گفته خود وفا نكردند و اعتصاب غذا را شكستند، ولى آيه فوق نازل شـد و خـط روشنى در برخورد با پدر و مادر در زمينه مساءله ايمان و كفر به دست همگان داد.
برترين توصيه نسبت به پدر و مادر
يكى از مهمترين آزمايشهاى الهى مساءله (تضاد) خط ايمان و تقوا، با پيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است، قرآن در اين زمينه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است.
نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ريشه هاى عواطف و حقشناسى سرچشمه مى گيرد مى فـرمـايـد: (مـا بـه انسان توصيه كرديم نسبت به پدر و مادرش نيكى كند)(و وصينا الانسان بوالديه حسنا) .
گـرچـه ايـن يـك حكم تشريعى است ولى اين مساءله پيش از آنكه يك لازم تشريعى باشد بـه صـورت يـك قـانـون تـكوينى در نهاد همه انسانها وجود دارد، و مخصوصا تعبير به انـسـان در اينجا جلب توجه مى كند، چرا كه اين قانون مخصوص به مؤ منان نيست، بلكه هـر كـس شـايـسـتـه نام انسان است بايد در برابر پدر و مادر حقشناس باشد، و احترام و تـكـريـم و نـيـكـى بـه آنـهـا را در تـمـام عـمـر فـرامـوش نـكـنـد، هـر چـنـد بـا ايـن اعمال هرگز نمى تواند دين خود را به آنها اداء كند.
سپس براى اينكه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر مى تواند بر پيوند انـسـان بـا خـدا و مـسـأله ايـمان حاكم گردد، با يك استثناء صريح مطلب را در اين زمينه روشـن كـرده، مـى فـرمـايـد: (و اگـر آن دو (پدر و مادر) تلاش و كوشش كنند و به تو اصـرار ورزنـد كه براى من شريكى قائل شوى، كه به آن علم ندارى، از آنها اطاعت مكن )(و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما) .
تعبير به (جاهداك )، مفهومش به كار گرفتن نهايت تلاش و كوشش و اصرار آنها است.
و تـعـبـيـر بـه (مـاليـس لك بـه عـلم ) (چيزى كه به آن علم ندارى ) اشاره به منطقى نـبـودن شـرك اسـت، چون اگر واقعا شرك صحيح بود، دليلى بر آن وجود داشت، و به تعبير ديگر جائى كه انسان علم به چيزى نداشته باشد بايد از آن پيروى نكند، تا چه رسد به اينكه علم به بطلان آن داشته باشد.
پـيـروى از چـنـيـن چـيـزى پيروى از جهل است، اگر پدر و مادر تو را وادار به پيروى از جهل كنند اطاعت آنها مكن، اصولا تقليد كوركورانه غلط است حتى اگر در مورد ايمان باشد تا چه رسد به شرك و كفر.
هـمـيـن تـوصـيـه در مورد پدر و مادر در سوره لقمان نيز آمده است، با اين اضافه كه در آنـجـا مـى فرمايد: و صاحبهما فى الدنيا معروفا: (در عين اينكه دعوت آنها را به شرك مـپـذيـر در امـور دنـيـا نـسـبـت بـه آنـهـا ارفـاق كـن و در مـعـاشـرت بـا آنـهـا بـه نـيـكـى عمل نما) مبادا كسى چنين تصور كند كه مخالفت با پدر و مادر در مورد دعوت به شرك، دليل بر بد رفتارى با آنها است، و اين نهايت تاءكيد اسلام را در مورد احترام به پدر و مادر ثابت مى كند.
به اين ترتيب از اينجا يك اصل كلى استفاده مى شود كه هيچ چيز نمى تواند بر ارتباط انسان با خدا حاكم گردد كه آن مقدم بر همه چيز است، حتى بر پيوند با پدر و مادر كه نزديكترين پيوندهاى عاطفى است.
حـديـث مـعـروف لا طـاعـة لمـخـلوق فـى مـعـصـية الخالق: (اطاعت از مخلوق در عصيان خالق روانـيـسـت ) كـه از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) نقل شده معيار روشنى را در اين مسائل به دست مى دهد.
و در پـايان آيه مى افزايد: (بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از اعمالى كـه انـجـام مى داديد آگاه مى سازم ) و پاداش و كيفر آن را بى كم و كاست در اختيارتان خواهم گذاشت(الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ) .
ايـن جـمـله در حـقـيـقـت تـهديدى است براى كسانى كه راه شرك را مى پويند، و كسانى كه ديـگـران را بـه ايـن راه دعـوت مـى كـنـنـد، زيـرا صـريـحـا مـى گويد: خداوند حساب همه اعمال آنها را نگاه مى دارد و به موقع تحويل آنها مى دهد.
آيـه بـعـد بـار ديـگـر حـقـيـقـتـى را كـه قـبـلا در مـورد كـسـانـى كـه ايـمـان و عمل صالح دارند بيان شد تكرار و تأكيد مى كند، مى فرمايد: (كسانى كه ايمان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجـام مـى دهـنـد آنـهـا را در زمـره صـالحـان داخل خواهيم كرد)(و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين ) .
اصـولا عـمـل انـسـان بـه انـسـان رنـگ مـى دهـد، عـمـل صالح انسان را از نظر روحى به رنگ خود در مى آورد و در زمره صالحان وارد مى كند، و عمل سوء در زمره بدان و(ناصالحان ) .
در ايـنـكـه ايـن تـكـرار بـه چـه مـنـظـور اسـت بـعـضـى گـفـتـه انـد در آيـات قبل اشاره به كسانى بود كه راه حق را مى سپردند، و در اينجا اشاره به كسانى است كه هـاديان اين راه و دليلان طريق توحيدند، زيرا تعبير به (صالحين ) در مورد بسيارى از انبياء آمده است كه از خدا مى خواستند آنها را به صالحان ملحق كند.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه در آيات قبل، سخن از بخشش گناهان و جزاى شايسته اين گـروه مـؤ مـنـان بـود، ولى در ايـنـجـا اشـاره به مقام والاى آنها است كه خود پاداشى است ديگر، آنها در صف صالحان، در صف پيامبران و صديقين و شهدا قرار مى گيرند و همدم و همنشين آنهايند.
نيكى به پدر و مادر
ايـن نـخـسـتـيـن بار نيست كه قرآن به اين مسأله مهم انسانى اشاره مى كند، قبلا در سوره اسراء آيه 23 اشاره شده و بعدا در سوره لقمان آيه 14 و 15 و احقاف آيه 15 نيز به اين موضوع مهم اشاره خواهد كرد.
در حـقـيـقـت اسـلام بـرتـريـن احـتـرام را بـراى ايـن دو تـن قـائل اسـت، كـه حـتـى در صـورت مـشـرك بودن، و دعوت به شرك كردن كه منفورترين كارها در نظر اسلام است باز حفظ احترام آنها را - در عين عدم پذيرش دعوت آنها به شرك - واجب مى شمرد.
ايـن در واقـع يكى از آزمايشهاى بزرگ الهى است كه در آغاز اين سوره به آن اشاره شده اسـت، چـرا كـه گـاهـى آنـهـا بـه سـالهـائى از عـمـر مـى رسند كه نگهدارى و تحملشان مـشـكـل مـى شـود، ايـنـجا است كه بايد فرزندان، امتحان خود را در زمينه حقشناسى و اطاعت فرمان خدا بدهند، و از پدران و مادران به بهترين وجه نگاهدارى كنند.
در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: شخصى خدمتش آمد و عرض كـرد: مـن بـه چـه كـسـى نـيـكـى كـنـم؟ فـرمـود: بـه مـادرت، دوبـاره سـؤ ال كـرد: بـعـد از او بـه چـه كـسـى؟ فـرمـود: بـه مـادرت، بـار سـوم سـؤ ال كرد: بعد از او به چه كسى؟ باز فرمود: به مادرت! و در چهارمين بار توصيه پدر و سپس ساير بستگان را به ترتيب نزديكى آنها با انسان فرمود.
در حـديـث ديـگـرى كـه در بـسـيارى از كتب آمده است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: الجنة تحت اقدام الامهات: (بهشت زير پاى مادران است ) (و تنها از طريق خضوع و همچون خاك راه بودن در برابر آنها مى توان به بهشت برين راه يافت ).
(و مـن النـاس مـن يـقـول امـنـا بـالله فـاذا أوذى فـى الله جـعـل فـتـنـة الناس كعذاب الله و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم أوليس الله باعلم بما فى صدور العالمين) (10)(و ليعلمن الله الذين امنوا و ليعلمن المنافقين) (11)(و قـال الذيـن كـفـروا للذيـن أمـنـوا اتـبـعـوا سـبـيـلنـا و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون) (12)(و ليحملن أثقالهم و أثقالا مع أثقالهم و ليسئلن يوم القيمة عما كانوا يفترون) (13)
ترجمه:
10 - در مـيـان مـردم كسانى هستند كه مى گويند به خدا ايمان آورده ايم اما هنگامى كه به خاطر خدا (از سوى دشمنان ) مورد آزار قرار مى گيرند فتنه دشمنان را همچون عذاب الهى مـى شـمـارنـد (و از آن سـخـت وحشت مى كنند) اما هنگامى كه پيروزى از سوى پروردگارت بيايد مى گويند ما هم با شما بوديم (و در اين پيروزى شريكيم!) آيا خداوند به آنچه در سينه هاى جهانيان است آگاه تر نيست؟
11 - مسلما خداوند مؤ منان را مى شناسد، و يقينا منافقان را (نيز) مى شناسد.
12 - كـافـران بـه مـؤ مـنـان گـفتند: شما از ما پيروى كنيد (اگر گناهى داشته باشد) ما گـنـاهـانـتـان را بـر عـهـده خـواهيم گرفت! آنها هرگز چيزى از گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت، آنها دروغ مى گويند!
13 - آنـهـا بـار سـنـگـيـن گناهان خويش را بر دوش مى كشند، و بارهاى سنگين ديگرى را اضـافـه بـر بـارهـاى سـنـگـيـن خـود، و روز قـيـامـت مـسـلمـا از دروغـهـائى كـه مـى بـستند سئوال خواهند شد.
در پيروزيها شريكند اما در مشكلات نه!
از آنـجـا كـه در آيـات گذشته بحثهاى صريحى از (مؤ منان صالح ) و (مشركان ) آمـده بـود در نـخستين آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون گروه سوم يعنى (منافقان ) مـى پـردازد و مـى گـويـد: (بـعـضـى از مـردم اظهار ايمان مى كنند، اما در برابر فشار مـخـالفـان تحمل و استقامت به خرج نمى دهند، هنگامى كه در مسير الله تحت فشار شكنجه قـرار گـيـرند از ايمان به كنار مى روند و فشار و شكنجه مردم را همچون عذاب الهى مى شـمـرنـد) (و از آن سـخـت وحـشـت مـى كـنـنـد)(و مـن النـاس مـن يقول آمنا بالله فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله ) .
(امـا هـنـگـامـى كه يارى از سوى پروردگارت به سراغ تو بيايد و پيروز شويد مى گـويـنـد: مـا بـا شـمـا بـوديم و در افتخارات شما شريكيم )!(و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم ) .
آيـا ايـنـهـا گـمـان مـى كنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست؟ (آيا خداوند به آنچه در سينه هاى مردم جهان است از همه آگاهتر نمى باشد)؟(اوليس الله باعلم بما فى صدور العالمين ) .
تـعـبير به (آمنا) (ايمان آورده ايم ) به صورت صيغه جمع در حالى كه جمله بعد به صورت صيغه مفرد است شايد از اين نظر باشد كه اين گروه منافقان مى خواهند خـودشـان را در صـف جـمـعيت مؤ منان جا بزنند، لذا (آمنا) مى گويند يعنى همچون سائر مردم ايمان آورده ايم.
تـعـبـيـر بـه اوذى فـى الله بـه مـعـنـى (اوذى فـى سبيل الله ) است، يعنى آنها در راه خدا و ايمان گاهى مورد آزار دشمن قرار مى گيرند.
جـالب ايـنـكه از مجازات الهى تعبير به (عذاب ) مى كند، و از آزارهاى مردم تعبير به (فتنه )، اشاره به اينكه آزارهاى مردم در حقيقت عذاب نيست، بلكه آزمايش است و وسيله تـكـامـل براى انسان، و به اين ترتيب به آنها تعليم مى دهد كه اين دو را با هم مقايسه نـكـنـند، و با اين بهانه كه مخالفان آنها را آزار و شكنجه مى كنند دست از ايمان خود بر ندارند كه اين جزئى از برنامه كلى امتحان در اين دنيا است.
در ايـنـجا يك سؤ ال پيش مى آيد كه خداوند در مكه كدام پيروزى نصيب مسلمانان كرده بود كه منافقين خود را در آن سهيم بدانند؟.
در پاسخ مى گوئيم: جمله فوق به صورت (شرطيه ) است، و مى دانيم جمله شرطيه دليـل بـر وجـود شـرط نيست، بلكه مفهومش اين است كه اگر در آينده پيروزيهائى نصيب شما شود اين منافقان سست ايمان خود را در آن شريك مى دادند.
اضـافه بر اين در مكه نيز مسلمانان پيروزيهائى در برابر دشمنان كسب كردند، هر چند پـيـروزى نظامى نبود، بلكه پيروزى در تبليغات و نفوذ افكار عمومى و پيشرفت اسلام در ميان قشرهاى مردم بود.
از هـمـه ايـنـهـا گـذشته تعبير به اذيت و آزار مؤ منان مناسب با محيط مكه است و گرنه در محيط مدينه كمتر چنين چيزى اتفاق مى افتاد.
ضـمـنـا ايـن نكته نيز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمى گويند كه در باطن ابدا ايـمـان ندارند و اظهار ايمان مى كنند بلكه افراد سست ايمانى كه در تحت فشار اين و آن به زودى عقيده خود را عوض مى كنند جزء منافقان محسوب
مـى شوند، و آيه مورد بحث ظاهرا از اينگونه منافقان سخن مى گويد، و تصريح مى كند كه خدا از نيات آنها آگاه است.
در آيـه بـعد باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: (به طور قطع خداوند مؤ منان را مى شـنـاسـد، و نـيـز بـه طور يقين خداوند منافقان را نيز مى شناسد)(و ليعلمن الله الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين ) .
اگـر سـاده لوحـانـى فكر مى كنند مى توانند با اخفاء حقائق از قلمرو علم خدا دور بمانند سخت در اشتباهند.
مـجـددا تـكـرار مـى كـنـيـم تعبير به (منافق ) دليل بر اين نيست كه اين آيات در مدينه نـازل شـده اسـت، درسـت اسـت كـه مساءله نفاق معمولا بعد از پيروزى يك جمعيت و به دست گـرفـتـن حـكـومـت پـيـدا مـى شـود كـه مـخـالفـان تـغـيـيـر چـهـره داده و گـروه زير زمينى تـشـكـيل مى دهند، ولى همانگونه كه گفتيم نفاق معنى وسيعى دارد و افراد ضعيف الايمانى را كـه بـا مـخـتـصـر فـشـارى تـغـيـيـر عـقـيـده مـى دهـنـد نـيـز شامل مى شود.
آيـه بـعـد بـه يـك نمونه از منطق هاى سست و پوچ مشركان كه هم اكنون نيز در ميان قشر وسـيـعـى وجـود دارد اشاره كرده، مى گويد: (كافران به مؤ منان گفتند: شما بيائيد از راه و آئيـن ما پيروى كنيد و اگر گناهى داشته باشد ما گناه شما را به دوش مى گيريم )(و قـال الذيـن كـفـروا للذيـن آمـنـوا اتـبـعـوا سـبـيـلنـا و لنحمل خطاياكم ) .
امـروز نـيـز بـسـيـارى از وسـوسـه گـران را مـى بـيـنـيـم كـه هـنـگـام دعـوت بـه يـك عـمـل خـلاف مـى گويند اگر گناهى دارد به گردن ما!، در حالى كه مى دانيم هيچكس نمى تـوانـد گـنـاه ديـگـرى را بـه گـردن بـگـيـرد، و اصـلا ايـن كـار مـعـقـول نـيـسـت، خـداونـد عـادل اسـت، كـسـى را بـه جرم ديگرى مجازات نمى كند، و از اين گذشته مسئوليت انسان در برابر اعمالش با اين حرفهاى بى اساس از بين نمى رود، و بر خلاف آنچه بعضى از كوته فكران مى پندارند اين تعبيرات سر سوزنى از مجازات انـسـان نمى كاهد لذا در هيچ محكمه و دادگاهى به اين حرفها اعتنا نمى كنند كه فلان كس گـنـاهـش را به گردن گرفته، درست است كه اين تشويق كننده در گناه و جرم او شريك است اما اين شركت در جرم به هيچ وجه از مسئوليت او نخواهد كاست.
لذا در جمله بعد با صراحت مى گويد: (آنها هرگز چيزى از خطاها و گناهان اينها را بر دوش نـخـواهند گرفت، آنها دروغ مى گويند)(و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون ) .
در ايـنـجا سؤ الى مطرح است كه صدق و كذب در مورد جمله هاى خبريه است، در حالى كه در محل بحث ما جمله خبريه اى وجود ندارد، بلكه جمله انشائيه است (امر) و مى دانيم جمله هاى انشائيه صدق و كذب ندارد، پس چرا قرآن مى گويد آنها دروغ مى گويند؟.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال از بـيـان سابق روشن مى شود و آن اينكه جمله امريه در اينجا به يك جـمله شرطيه خبريه بازگشت مى كند و مفهومش اين است اگر شما از طريق ما پيروى كنيد مـا گـنـاهـانـتـان را بـه گـردن مـى گـيـريـم و چـنـيـن جـمـله اى قابل صدق و كذب است.
سپس براى اينكه تصور نشود اين دعوت كنندگان به كفر و شرك و بت پرستى و ظلم، در بـرابـر ايـن عـمـلشـان مجازاتى ندارند در آيه بعد مى افزايد: (آنها بارهاى سنگين گناهانشان را بر دوش مى كشند، و بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خودشان )!(و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ) .
اين بار گناه اضافى همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشويق ديگران به گناه است، همان بار سنت بد گذاردن كه پيامبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من سن سـنة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها من غير ان ينقص من وزره شى ء: (كسى كه سنت بـدى بـگـذارد، گـنـاه آن سـنـت و گـنـاه كـسـانـى كـه بـه آن عمل مى كنند بر او است، بى آنكه از گناه عمل كنندگان چيزى كاسته شود).
مهم اين است كه آنها در تمام گناهان ديگران نيز شريكند، بى آنكه سر سوزنى از گناه آنان كاسته شود.
و در پـايان آيه مى افزايد (آنها به طور قطع در روز قيامت از افتراها و دروغهائى كه مى بستند سؤ ال مى شوند و بايد خود جوابگوى آن باشند)(و ليسئلن يوم القيامة عما كانوا يفترون ) .
در ايـنـجا سؤ ال ديگرى پيش مى آيد كه منظور از اين افتراء كه بايد در قيامت جوابگوى آن باشند چيست؟
مـمـكـن است اشاره به دروغهائى باشد كه به خدا مى بستند و مى گفتند: (خدا گفته است كه ما اين بتها را پرستش كنيم )!
يـا اشـاره به اينكه منظور آنها از اين سخن كه مى گفتند ما گناهان شما را به گردن مى گـيـريـم اين بوده كه اصلا اين كارها گناه ندارد، و اين دروغى است كه بايد جواب آن را بدهند.
يـا اينكه به راستى در قيامت به آنها گفته مى شود بيائيد بار گناهان آنها را بر دوش بكشيد و آنها سرباز مى زنند و دروغ و افتراى خود را ظاهر مى كنند.
يا اينكه ظاهر سخنان آنها اين بود كه هر انسانى مى تواند مسئوليت گناه ديگرى را بر عـهـده گـيـرد، در حـالى كـه ايـن سـخـن نـيـز دروغ و افـتـرا اسـت و هـر كـس مسئول اعمال خويش است.
نكته ها:
1 - سنتهاى نيك و بد
در مـنطق اسلام پايه گذارى يك برنامه اجتماعى مسئوليت آفرين است و خواه ناخواه انسان را در آن بـرنـامـه و كـار تـمـام كـسـانـى كـه بـه آن عـمـل مـى كـنـنـد شـريـك و سـهـيـم مـى سـازد، چـرا كـه انـگـيـزه هـاى عـمـل، بـخـشـى از مـقـدمـات عـمـل اسـت، و مـى دانـيـم هـر كـس در مـقـدمـه كـارى دخيل باشد در ذى المقدمه نيز شريك است هر چند مقدمه ساده اى باشد.
شـاهـد ايـن سـخـن حـديثى است كه از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل شده است:
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جمعى از ياران همراه بود سائلى آمد و تقاضاى كـمـك كـرد كـسـى بـاو چـيـزى نـداد، مردى پيشقدم شد و به او كمكى كرد، ديگران تشويق شـدنـد، آنها نيز كمك كردند، در اينجا پيامبر فرمود من سن خيرا فاسنن به كان له اجره و مـن اجـور من تبعه، غير منتقص من اجورهم شيئا، و من سن شرا فاسنن به كان عليه وزره و من اوزار مـن تـبـعه، غير منتقص من اوزارهم شيئا!: (كسى كه سنت نيكى بگذارد و ديگران به آن اقـتـدا كـنـنـد پاداش آن و از پاداش كسانى كه پيروى كردند براى او خواهد بود، بى آنكه از پاداششان كاسته شود، و كسى كه سنت شرى بگذارد و به آن اقتدا كنند گناه آن و از گـنـاهـان كـسـانـى كـه پـيـروى كرده اند بر او خواهد بود، بى آنكه از گناهان آنها كاسته شود)!.
نـظـيـر هـمـيـن مـعـنـى بـه عـبـارات گـونـاگـون در مـنـابـع حـديـث شـيـعـه و اهل تسنن آمده است و اين حديثى است مشهور.
2 - پاسخ به يك سؤال
بعضى اين سؤ ال را در اينجا مطرح كرده اند كه در قوانين اسلامى گاهى ديه انسان بر عـهـده ديـگـرى اسـت مـثلا در قتل خطاى محض ديه بر عهده (عاقله ) است (منظور از عاقله خـويـشـاونـدان ذكـور از سوى پدر است كه ديه خطا در ميان آنها تقسيم مى شود و هر كدام بايد بخشى از آن را بپردازند).
آيا اين مساءله با آيات فوق تضاد ندارد؟
در پـاسـخ مـى گـوئيـم در بـحـثـهاى فقهى اين حقيقت را روشن ساخته ايم كه ضامن بودن عـاقـله در حـقـيـقـت يـك نـوع بـيـمـه مـتـقـابـل و الزامـى در اعـضـاى يـك فـاميل است، اسلام براى اينكه بار سنگين ديه خطا بر دوش يك فرد نماند به مردان يك فـامـيـل الزام كـرده كه در برابر يكديگر ضامن ديه خطا باشند، و مبلغ آن را در ميان خود سـرشـكـن كـنـنـد، امـروز ايـن يـكـى ممكن است مرتكب خطائى شود و فردا ديگرى (توضيح بـيـشـتـر را دربـاره ايـن مـسـأله بـه بـحـث ديـات از كـتـاب فـقـه موكول مى كنيم ).
بـه هـر حـال ايـن بـرنـامـه يـكـنـوع تـعـاون و هـمـكـارى در حـفـظ مـنـافـع مـتـقـابل است، و بهيچوجه مفهوم گناه ديگران را به گردن گرفتن ندارد، بخصوص كه ديه قتل خطا اصلا جريمه گناه نيست، بلكه جبران خسارت است (دقت كنيد).
(و لقد أرسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم ألف سنة الا خمسين عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون) (14)(فانجيناه و أصحاب السفينة و جعلنها أية للعالمين) (15)(و ابراهيم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون) (16)(انـمـا تـعـبدون من دون الله أوثنا و تخلقون افكا ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه و اشكروا له اليه ترجعون) (17)(و ان تـكـذبـوا فـقـد كـذب أمـم مـن قـبـلكـم و مـا عـلى الرسول الا البلاغ المبين) (18)(أولم يروا كيف يبدى الله الخلق ثم يعيده ان ذلك على الله يسير) (19)
ترجمه:
14 - مـا نـوح را بـه سـوى قـومـش فـرسـتـاديـم و او در مـيـان آنـهـا هـزار سـال، الا پـنـجـاه سـال، درنـگ كرد اما سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالى كه ظالم بودند.
15 - ما او و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم و آنرا آيتى براى جهانيان قرار داديم.
16 - مـا ابـراهـيـم را فرستاديم، هنگامى كه به قومش گفت: خدا را پرستش كنيد، و از او بپرهيزيد كه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد.
17 - شما غير از خدا فقط بتها (قطعات سنگ و چوبى ) را مى پرستيد و دروغهائى به هم مى بافيد، كسانى را كه غير از خدا پرستش مى كنيد مالك رزق شما نيستند، روزى را نزد خـدا بـطـلبـيـد و او را پـرسـتـش كـنـيـد و شـكر او را بجا آوريد، كه به سوى او باز مى گرديد.
18 - اگـر شـما (مرا) تكذيب كنيد، امتهاى پيش از شما نيز (پيامبرانشان را) تكذيب كردند وظيفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست.
19 - آيـا آنـهـا نـديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مى كند، سپس بازمى گرداند؟ اين كار براى خدا آسان است.
اشاره اى به سرگذشت نوح و ابراهيم
از آنـجـا كـه بـحـثـهـاى گـذشـتـه سـخـن از آزمـايـش عمومى انسانها بود از اينجا به بعد بخشهائى از آزمايشهاى سخت انبياء و اقوام پيشين را منعكس مى كند كه چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند، و چگونه صبر كردند و سرانجام پيروزى نصيبشان شد، تا هم دلدارى باشد براى ياران پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در آن روز سخت در فشار دشمنان نيرومند در مكه بودند، و هم تهديدى باشد براى دشمنان كه مراقب پايان دردناك عمرشان باشد.
نخست از اولين پيامبر اولوا العزم يعنى نوح (عليهالسلام ) شروع مى كند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانيش را كه بيشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود بازگو مى كند.
مـى گـويـد: (مـا نـوح را بـه سـوى قـومـش فـرسـتـاديـم و او در مـيـان آنـهـا هـزار سال بجز پنجاه سال، درنگ كرد)(و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما) .
شب و روز مشغول تبليغ و دعوت به سوى توحيد بود، در خلوت و تنهائى، در ميان جمعيت و بـا اسـتـفـاده از هـر فـرصـت، آنـهـا را در ايـن مـدت طـولانـى يـعـنـى 950 سـال! بـه سـوى خـدا فرا خواند، و از اين تلاش پيگير خسته نشد و ضعف و فتورى به خـود راه نـداد، امـا بـا ايـنـهـمـه جـز گـروه انـدكـى (حـدود هـشـتـاد نـفـر طـبـق نـقـل تـواريـخ ) ايـمـان نـيـاوردنـد (يـعـنـى بـطـور مـتـوسـط هـر دوازده سال يكنفر!).
بنابراين شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشويد كه برنامه شما در مقابل برنامه نوح (عليهالسلام ) سهل و آسان است.
ولى بـبينيد پايان اين قوم ستمگر و لجوج به كجا رسيد: (سرانجام طوفان عظيم آنها را فرو گرفت، در حالى كه ظالم و ستمگر بودند)(فاخذهم الطوفان و هم ظالمون ) .
و بـه ايـن تـرتـيب طومار زندگى ننگينشان درهم پيچيده شد، و كاخها و قصرها و جسدهاى بيجانشان در امواج طوفان دفن شد.
تـعـبـيـر بـه (هـزار سـال الا پـنـجـاه سـال ) - در حـالى كـه مـمـكـن بـود از اول 950 سـال بـگـويـد - بـراى اشـاره بـه عـظـمـت و طـول ايـن زمـان اسـت، زيـرا عـدد (هـزار) آن هـم بـه صـورت (هـزار سال ) براى مدت تبليغ عدد بسيار بزرگى محسوب مى شود.
ظـاهر آيه فوق اين است كه اين مقدار، تمام عمر نوح نبود - هر چند تورات كنونى اين عدد را بـراى تـمـام مـدت عـمـر نـوح ذكـر كـرده، (تـورات - سـفـر تـكـويـن فصل نهم ) بلكه بعد از طوفان هم مدت ديگرى زندگى كرد كه طبق گفته بعضى از مفسران سيصد سال بود.
البـته اين عمر طولانى در مقياس عمرهاى زمان ما بسيار زياد است و هيچگاه طبيعى به نظر نمى رسد، ممكن است ميزان عمر در آن ايام با امروز تفاوت داشته، اصولا قوم نوح چنانكه از بـعـضـى مـدارك بـه دسـت مـى آيد عمر طولانى داشتند و در اين ميان خود نوح نيز فوق العاده بوده است، ضمنا اين نشان مى دهد كه ساختمان وجود انسان به او امكان عمر طولانى مى دهد.
مـطـالعـات دانـشـمـندان امروز نيز نشان داده كه عمر انسان حد ثابت و معينى ندارد، و اينكه بـعضى آن را محدود به 120 سال، يا كمتر و بيشتر، دانسته اند، كاملا بى پايه است، بلكه با تغيير شرائط كاملا ممكن است دگرگون شود.
هـم اكـنون به وسيله آزمايشهائى توانسته اند عمر پاره اى از گياهان و يا موجودات زنده ديـگـر را بـه دوازده بـرابر عمر معمولى و حتى در بعضى از موارد اگر تعجب نكنيد به نـهـصـد بـرابـر! برسانند، و اگر موفق شوند با همين معيار عمر انسان را افزايش دهند، ممكن است انسان هزاران سال عمر كند.
ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت كـه كـلمـه (طـوفـان ) در اصـل بـه مـعـنى هر حادثه اى است كه انسان را احاطه مى كند (از ماده طواف ) سپس به آب فـراوان، يا سيل شديد كه مساحت زيادى از زمين را فرا مى گيرد و در خود فرو مى برد، اطـلاق شـده اسـت، هـمـچـنين به هر چيز شديد و فراوان كه فراگير باشد - اعم از باد و آتش و آب - نيز گفته مى شود، و گاه به معنى تاريكى شديد شب نيز آمده است.
جـالب ايـنـكه مى گويد: و هم ظالمون يعنى آنها به هنگام وقوع طوفان همچنان به ظلم و ستم خود ادامه مى دادند، اشاره به اينكه اگر اين كار را رها كـرده و نـادم مـى شـدنـد و بـه سـوى خـدا مى آمدند هرگز گرفتار چنين سرنوشتى نمى شدند.
در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (مـا نوح و اصحاب كشتى را رهائى بخشيديم، و آن را آيت و نـشـانـه اى بـراى جـهـانـيـان قـرار داديـم )(فـانـجيناه و اصحاب السفينة و جعلناها آية للعالمين ) .
سـپـس بـه دنـبـال مـاجـراى فشرده نوح (عليهالسلام ) و قومش به سراغ داستان ابراهيم (عليهالسلام ) دومـيـن پـيـامـبر بزرگ اولواالعزم مى رود و مى فرمايد: (ما ابراهيم را فرستاديم هنگامى كه به قومش گفت: خداى يگانه را پرستش كنيد و از او بپرهيزيد كه ايـن بـراى شـمـا بـهـتـر اسـت اگـر بـدانـيـد)(و ابـراهـيـم اذ قال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ) .
در ايـنـجـا دو بـرنـامـه مهم اعتقادى و عملى انبيا، را كه دعوت به (توحيد) و (تقوا) بـوده اسـت يـكـجـا بيان كرده و در پايان مى گويد: اگر شما درست بينديشيد پيروى از تـوحـيـد و تـقـوا بـراى شـمـا بـهـتـر اسـت كـه دنـيايتان را از آلودگيهاى شرك و گناه و بدبختى نجات مى دهد، و آخرت شما نيز سعادت جاويدان است.
سـپـس ابـراهـيـم (عليهالسلام ) به دلائل بطلان بت پرستى مى پردازد و با چند تعبير مختلف كه هر كدام متضمن دليلى است، آئين آنها را شديدا محكوم مى كند.
نـخـسـت مـى گويد: (شما غير از خدا فقط بتهائى را مى پرستيد)(انما تعبدون من دون الله اوثانا) .
هـمـان بـتـهـائى كـه مـجـسـمـه هـاى بـيـروحـى هـسـتـنـد، مـجـسـمـه هـائى بـى اراده، بـى عـقـل و شـعـور و فـاقـد هـمـه چـيـز كـه چـگـونـگـى مـنـظـره آنـهـا خـود دليـل گويائى بر بطلان عقيده بت پرستى است (توجه داشته باشيد (اوثان ) جمع (وثـن ) - بـر وزن صنم - به معنى سنگهائى است كه آن را مى تراشيدند و عبادت مى كردند).
بـعـد از ايـن فـراتـر مى رود و مى گويد: نه تنها وضع اين بتها نشان مى دهد كه معبود نيستند، بلكه شما نيز مى دانيد كه خودتان دروغهائى به هم مى بافيد و نام معبود را بر اين بتها مى گذاريد(و تخلقون افكا) .
شما چه دليلى براى اين دروغ بزرگ داريد؟ جز يك مشت اوهام و خرافات!.
از آنـجا كه (تخلقون ) از ماده (خلق ) است كه گاهى به معنى آفريدن و ساختن مى آيـد و گـاه بـه مـعنى دروغ گفتن، بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين جمله غير از آنـچـه در بـالا گـفـتـيـم ذكـر كـرده انـد، و گـفته اند منظور اين است كه شما اين بتها (اين مـعـبـودهـاى قـلابى ) را با دست خود مى تراشيد و خلق مى كنيد (بنابراين (افك ) به معنى معبودهاى دروغين است و (خلق ) به معنى تراشيدن ).
سـپـس به دليل سومى مى پردازد كه پرستش شما نسبت به اين بتها يا به خاطر منافع مـادى اسـت و يـا سـرنـوشـتـتـان در جـهـان ديـگـر، و هـر كـدام بـاشـد باطل است،
چرا كه (كسانى را كه غير از خدا مى پرستيد، قادر نيستند به شما رزق و روزى دهند)(ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا) .
شما خود قبول داريد كه بتها خالق نيستند، بلكه خالق خدا است بنابراين روزى دهنده نيز او است (سپس روزى را نزد خدا جستجو كنيد)(فابتغوا عند الله الرزق ) .
و چون روزى دهنده او است (او را عبادت كنيد و شكر او را بجا آوريد)(و اعبدوه و اشكروا له ) .
بـه تـعـبـيـر ديـگـر يـكـى از انـگـيـزه هـاى عـبـادت، حـس شـكـرگـزارى اسـت در مقابل منعم حقيقى، شما مى دانيد منعم حقيقى خدا است، پس شكر و عبادت نيز مخصوص ذات پاك خدا است.
و اگـر زنـدگـى سراى ديگر را مى طلبيد بدانيد (بازگشت همه شما به سوى او است ) و نه به سوى بتها!(اليه ترجعون ) .
بتها نه در اينجا منشا اثرى هستند و نه آنجا.
به اين ترتيب با چند دليل كوتاه و روشن، منطق واهى آنها را مى كوبد.
سـپـس ابـراهـيم (عليهالسلام ) به عنوان تهديد، و همچنين بى اعتنائى نسبت به آنها، مى گـويـد: (اگـر شما سخنان مرا تكذيب كنيد مطلب تازه اى نيست، امتهاى پيش از شما نيز پـيامبرشان را تكذيب كردند) (و به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند)(و ان تكذبوا فقد كذب امم من قبلكم ) .
(وظيفه رسول و فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست خواه پذيرا شوند يا نشوند)(و ما على الرسول الا البلاغ المبين ) .
منظور از امتهاى پيشين، قوم نوح و اقوامى بودند كه بعد از آنها روى كار آمدند.
البته ارتباط آيات ايجاب مى كند كه اين جمله از سخنان ابراهيم (عليهالسلام ) باشد و بـسـيـارى از مـفـسـران نـيـز هـمـيـن تـفـسـيـر را پـذيـرفـتـه، يـا بـه عـنـوان يـك احتمال ذكر كرده اند.
احـتـمـال ديگر اينكه روى سخن در اين آيه به مشركان مكه و معاصران پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) اسـت، و جـمـله (كـذب امـم مـن قـبـلكم ) تناسب بيشترى با آن دارد، بـعـلاوه شـبـيـه ايـن تـعـبير كه در آيه 25 زمر و 25 فاطر آمده نيز در مورد پيامبر اسلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و مـشـركـان عـرب اسـت، ولى بـه هـر حال هر كدام از اين دو تفسير باشد از نظر نتيجه تفاوتى پيدا نمى كند.
در ايـنجا قرآن داستان ابراهيم را موقتا رها كرده و بحثى را كه ابراهيم در زمينه توحيد و بـيـان رسـالت خـويـش داشـت بـه وسـيـله ذكـر دليـل بـر مـعـاد تكميل مى كند، مى گويد:
(آيـا ايـن مـنـكـران معاد، نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مى كند سپس آن را بازمى گرداند)؟(اولم يروا كيف يبدى الله الخلق ثم يعيده ) .
مـنـظـور از رؤ يـت و ديـدن در ايـنـجا همان مشاهده قلبى و علم است، يعنى آيا آنها چگونگى آفـرينش الهى را نمى دانند، همان كسى كه قدرت بر (ايجاد نخستين ) داشته قادر بر اعـاده آن نـيـز هـسـت، كـه قـدرت بـر يـك چـيـز، قـدرت بـر امثال و اشباه آن نيز مى باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (رؤ يت ) در اينجا به همان معنى مشاهده با چشم باشد، چرا كـه انـسـان در ايـن دنـيـا زنـده شـدن زمـيـنـهـاى مـرده و روئيـدن گـيـاهـان و تـولد اطفال از نطفه و جوجه ها را از تخم مرغ با چشم ديده است، كسى كه قدرت بر چنين كارى دارد مى تواند بعد از مرگ مردگان را حيات ببخشد.
و در پـايـان آيـه بـه عـنـوان تـاءكـيـد مـى افـزايـد: (ايـن كـار بـراى خـدا سهل و آسان است )(ان ذلك على الله يسير) .
چرا كه تجديد حيات در برابر ايجاد روز نخست مسأله ساده ترى محسوب مى شود.
البـتـه ايـن تـعـبـيـر بـه تـنـاسـب فـهـم و مـنـطـق انـسـانـهـا اسـت، و گـرنـه سـاده و مشكل در برابر كسى كه قدرتش بيانتها است مفهومى ندارد، اين قدرتهاى محدود ما است كه ايـن مـفـاهـيـم را آفـريـده، و بـا تـوجـه بـه كـارآمـد آن، امـورى مشكل و امورى آسان شدند (دقت كنيد).
(قـل سيروا فى الارض فانظروا كيف بداء الخلق ثم الله ينشى النشاة الاخرة ان الله على كل شى ء قدير) (20)(يعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون) (21)(و مـا أنـتـم بـمـعـجـزيـن فـى الارض و لا فـى السـمـاء و مـا لكـم من دون الله من ولى و لا نصير) (22)(و الذين كفروا بايات الله و لقائه أولئك يئسوا من رحمتى و أولئك لهم عذاب أليم) (23)
ترجمه:
20 - بـگـو، در زمـيـن سـيـر كـنـيـد و بـنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده؟ سپس خداوند (به همين گونه ) جهان آخرت را ايجاد مى كند، خداوند بر هر چيز قادر است.
21 - هـر كـس را بـخـواهـد (و مـستحق بداند) مجازات مى كند، و هر كس را بخواهد مورد رحمت قرار مى دهد، و به سوى او بازمى گرديد.
22 - شما هرگز نمى توانيد بر اراده خدا چيره شويد و از حوزه قدرت او در زمين و آسمان فرار كنيد، و براى شما جز خدا ولى و ياورى نيست.
23 - كـسـانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من ماءيوسند، و براى آنها عذاب دردناكى است.
مأيوسان از رحمت خدا
ايـن آيـات هـمـچـنـان بـحـث معاد را تعقيب مى كند و به صورت جمله هاى معترضه اى است در وسط داستان ابراهيم (عليهالسلام ).
ايـن نـخـستين بار نيست كه با چنين طرز بحثى روبرو مى شويم، روش قرآن اين است كه وقتى بيان داستانى به مرحله حساس مى رسد براى نتيجه گيرى بيشتر موقتا دنباله آن را رها كرده و به نتيجه گيريهاى لازم مى پردازد.
بـه هـر حال در نخستين آيه مورد بحث مردم را به سير آفاقى در مساءله معاد دعوت مى كند در حالى كه آيه قبل، بيشتر جنبه (سير انفسى ) داشت.
مـى فرمايد: (بگو برويد و در روى زمين سير كنيد، انواع موجودات زنده را ببينيد اقوام و جـمـعـيـتـهـاى گـونـاگـون را بـا ويژگيهايشان ملاحظه كنيد و بنگريد خداوند آفرينش نخستين آنها را چگونه ايجاد كرده است )؟(قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدء الخلق ) .
(سـپـس همان خداوندى كه قدرت بر ايجاد اين همه موجودات رنگارنگ و اقوام مختلف دارد، نشاة آخرت را ايجاد مى كند)(ثم الله ينشى ء نشاة الاخرة ) .
چـرا كه او با خلقت نخستين، قدرتش را بر همگان ثابت كرده است، آرى (خداوند بر هر چيزى قادر و توانا است )(ان الله على كل شى ء قدير)
هم اين آيه و هم آيه قبل از آن، امكان معاد را از طريق وسعت قدرت خداوند اثبات مى كند، با ايـن تـفـاوت كه اولى پيرامون خلقت نخستين درباره خود انسان و آنچه اطراف او است سخن مـى گـويـد و آيـه دوم دسـتـور بـه مـطالعه حالات اقوام و موجودات ديگر مى دهد تا حيات نخستين را در چهره هاى مختلف و در شرائط كـامـلا مـتـفـاوت بـبـينند و به عموميت قدرت خدا آشنا شوند و به توانائى او بر اعاده اين حيات پى ببرند.
در حـقـيـقت همانگونه كه اثبات توحيد گاه از مشاهده (آيات انفسى ) است و گاه (آيات آفاقى ) اثبات معاد نيز از هر دو طريق انجام مى گيرد.
امـروز ايـن آيـه بـراى دانـشـمـنـدان مـعنى دقيقتر و عميقترى مى تواند ارائه دهد و آن اينكه بـرونـد و آثار موجودات زنده نخستين را كه به صورت فسيلها و غير آن در اعماق درياها، در دل كوه ها، و در لابلاى طبقات زمين است ببينند، و به گوشه اى از اسرار آغاز حيات در كره زمين و عظمت و قدرت خدا پى برند و بدانند كه او بر اعاده حيات قادر است.
ضـمـنـا واژه (نـشـاءه ) در اصـل بـه مـعنى ايجاد و تربيت چيزى است و گاه از دنيا به (نشاءه اولى ) و از قيامت به (نشاءه آخرت ) تعبير مى شود.
ايـن نـكـتـه نـيز قابل توجه است كه در ذيل آيه گذشته(ان ذلك على الله يسير) آمده بود و در اينجا(ان الله على كل شى ء قدير) ، اين تفاوت ممكن است به خاطر آن باشد كه اولى يك مطالعه محدود را بيان مى كند و دومى يك مطالعه وسيع و گسترده را.
سپس به ذكر يكى از مسائل مربوط به معاد مى پردازد، و آن مساءله رحمت و عذاب است مى گويد: (او در قيامت هر كس را بخواهد و مستحق بداند مجازات مى كند، و هر كس را بخواهد و لايق ببيند مورد رحمت قرار مـى دهـد، و بـه سـوى او بـازگـشـت مـى كـنـيـد)(يـعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون ) .
بـا اينكه رحمت الهى بر غضبش پيشى گرفته اما در اينجا نخست سخن از عذاب مى گويد بعد رحمت، چرا كه در مقام تهديد است، و مناسب مقام تهديد، همين است.
در ايـنـجـا ايـن سـؤال پـيـش مى آيد كه چگونه اول سخن از عذاب و رحمت مى گويد و بعد سـخـن از بـازگـشـت مـردم بـه سـوى او، در حـالى كه قضيه بر عكس است، نخست مردم در پـيـشگاه او حاضر مى شوند و بعد مشمول رحمت يا عذاب مى گردند، و شايد همين امر سبب شود كه بعضى اين عذاب و رحمت را عذاب و رحمت دنيا بدانند.
در پـاسـخ مـى گـوئيـم: عـذاب و رحـمـت بـه قـريـنـه آيـات قبل و بعد ظاهرا همان عذاب و رحمت قيامت است، و جمله (اليه تقلبون ) مى تواند اشاره به دليل آن باشد، يعنى چون بازگشت همه شما به سوى او است و حساب و كتابتان نزد او، پس عذاب و رحمت نيز در اختيار او و با اراده او است.
اين معنى نيز بعيد نيست كه عذاب و رحمت در اين آيه مفهوم وسيعى داشته باشد كه عذاب و رحمت دنيا و آخرت را شامل شود.
ايـن نـكته نيز روشن است كه مراد از جمله (من يشاء) (هر كه را بخواهد) همان مشيت تواءم بـا حـكمت است يعنى هر كه را شايسته و مستحق بداند كه مشيت خدا بى حساب نيست و هماهنگ با شايستگيها و استحقاقها است.
جـمـله (تـقـلبـون ) از مـاده (قـلب ) در اصـل بـه مـعـنـى دگـرگـون ساختن چيزى از صورتى به صورت ديگر است، و از آنجا كه در قيامت انسان از صورت خاك بيجان به صورت موجود زنده كاملى در مى آيد، اين تعبير در مورد آفرينش مجدد او آمده است.
ايـن تعبير ممكن است اشاره به اين نكته نيز بوده باشد كه در سراى آخرت انسان آنچنان دگرگون و زير و رو مى شود كه باطنش ظاهر مى گردد و اسرار درونـش آشـكـار، و به اين ترتيب معنى آيه 9 سوره طارق يوم تبلى السرائر (روزى كه اسرار درون آشكار مى گردد) را تداعى مى كند.
در تـكـمـيل اين بحث كه عذاب و رحمت به دست خدا است، و بازگشت همه به سوى او است، مـى افـزايـد: اگـر تـصـور كـنـيـد مـى تـوانـيـد از قـلمـرو حـكـومـت خداوند بيرون رويد و چـنـگـال مـجازات گريبان شما را نگيرد، سخت در اشتباهيد چرا (كه شما نمى توانيد بر اراده خـداونـد چـيـره شـويـد و از دسـت قـدرت او در زمـيـن يـا آسمان فرار كنيد)(و ما انتم بمعجزين فى الارض و لا فى السماء) .
و اگـر تـصور كنيد سرپرست و ياورى از شما دفاع مى كند، آنهم اشتباه محض است زيرا (براى شما جز خدا، ولى و ياورى نيست )(و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير) .
در حـقـيـقـت رهـائى از چنگال عذاب پروردگار يا به اين است كه از قلمرو حكومت او بيرون رويـد، يـا بـمـانيد و با تكيه كردن بر قدرت ديگران از خويشتن دفاع كنيد، نه بيرون رفتن امكان پذير است كه همه جا كشور او است و تمام عالم هستى ملك پهناور او، و نه كسى وجود دارد كه بتواند در برابر قدرتش قد علم كند و به دفاع از شما برخيزد.
در اينجا دو سؤ ال باقى ميماند:
نخست اينكه: با توجه به اين واقعيت كه نظر در اين آيه به مشركان و كفار است و آنها از ساكنان زمينند، تعبير به (و لا فى السماء) چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟
در پاسخ بايد گفت: اين تعبير يكنوع تاءكيد و مبالغه است يعنى شما نه مى توانيد در مـحـدوده زمين از قلمرو قدرت خدا بيرون رويد و نه در آسمانها كه اگر فرضا قدرت مى داشتيد و به آسمان هم مى رفتيد باز هم تحت قدرت او بوديد.
يـا ايـنـكـه نـه بـوسـيله زمينيان مى توانيد خداوند را در مشيتش عاجز كنيد نه معبودانى كه بـراى خـود در آسـمـان مـى پـنـداشـتـيـد، هـمـچـون فـرشـتـگـان و جـنـيـان (البـتـه تـفـسير اول مناسبتر است ).
ديگر اينكه فرق ميان (ولى ) و (نصير) چيست؟
مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـيان مى گويد: (ولى كسى است كه بدون درخواست به انـسـان كـمـك كـنـد، اما نصير اعم از آنست، گاه با درخواست و گاه بدون درخواست كمك مى نـمـايـد) بـلكـه مـى تـوان گـفـت بـا تـوجـه بـه مـقـابـله ايـن دو كلمه، ولى اشاره به سـرپرستى است كه بدون تقاضا كمك مى كند و نصير فريادرس و ياورى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مى شتابد.
و به اين ترتيب قرآن تمام درهاى فرار از چنگال مجازات الهى را به روى اين مجرمان مى بندد.
لذا در آيـه بـعـد بـطـور قـاطع مى فرمايد: (كسانى كه به آيات خدا و لقاى او كافر شدند از رحمت من ماءيوسند)(و الذين كفروا بايات الله و لقائه اولئك يئسوا من رحمتى ) .
سـپـس بـراى تاءكيد مى افزايد: (براى آنها عذاب دردناكى است )(و اولئك لهم عذاب اليم ) .
اين (عذاب اليم ) لازمه ماءيوس شدن از رحمت خدا است.
منظور از (آيات الله )، يا (آيات تكوينى ) يعنى آثار عظمت الهى در نظام آفرينش است و در اين صورت اشاره به مساءله توحيد مى باشد، در حالى كه (لقائه ) اشاره به مساءله معاد است يعنى آنها هم منكر مبداء هستند و هم منكر معاد.
و يـا اشـاره بـه (آيـات تـشـريـعـى ) يـعـنـى آيـاتـى كـه خـداونـد بـر پـيـامـبـرانـش نازل كرده كه هم از مبدء سخن مى گويد و هم از نبوت و هم از معاد، و در اين صورت تعبير به (لقائه ) از قبيل ذكر عام بعد از خاص است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور همه آيات خدا در عالم آفرينش و تشريع است.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (يـئسـوا) (مـاءيـوس شـدنـد) (فـعـل مـاضـى ) اسـت، هـر چـنـد هـدف اصـلى آن آيـنـده يـعـنـى قـيـامـت مى باشد، زيرا مـعـمـول عـرب ايـن اسـت كـه حـوادث آيـنـده هـنـگـامى كه صددرصد قطعى باشد گاهى با فعل ماضى از آن تعبير مى كند.
(فـمـا كـان جـواب قـومـه الا أن قـالوا اقـتلوه أو حرقوه فانجاه الله من النار ان فى ذلك لايات لقوم يؤمنون) (24)(و قـال انما اتخذتم من دون الله أوثنا مودة بينكم فى الحيوة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا و ماوئكم النار و ما لكم من ناصرين) (25)(فامن له لوط و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم) (26)(و وهـبنا له اسحاق و يعقوب و جعلنا فى ذريته النبوة و الكتاب و اتيناه أجره فى الدنيا و انه فى الاخرة لمن الصالحين) (27)
ترجمه:
24 - امـا جـواب قـوم او (ابـراهـيـم ) چـيـزى جـز ايـن نـبـود كـه گـفـتـنـد، او را بـه قـتـل برسانيد يا بسوزانيد، ولى خداوند او را از آتش رهائى بخشيد، در اين ماجرا نشانه هائى
است براى كسانى كه ايمان مى آورند.
25 - (ابـراهـيـم ) گـفـت: شـمـا غـيـر از خـدا بـتهائى براى خود انتخاب كرده ايد كه مايه دوسـتـى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد، سپس روز قيامت هر يك به ديگرى كافر مـى شـويـد و يـكديگر را لعن مى كنيد و جايگاه شما آتش است و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت!
26 - لوط بـه او (ابراهيم ) ايمان آورد و (ابراهيم ) گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم كه او عزيز و حكيم است.
27 - و مـا بـه او اسـحـق و يعقوب را بخشيديم، و در دودمانش نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم، پاداش او را در دنيا داديم و در آخرت از صالحان است.
طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم (عليهالسلام )
حـال نـوبـت آن اسـت كـه بـبـيـنـيـم ايـن قـوم گـمـراه در بـرابـر دلائل سـه گـانـه ابـراهـيم (عليهالسلام ) در زمينه توحيد و نبوت و معاد چه گفتند؟ آنها قـطـعـا پـاسـخ مـنـطـقـى نـداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بى منطق تكيه بر قدرت شـيـطـانـيـشـان كـردنـد، و فـرمـان قتل او را صادر نمودند چنانكه قرآن مى گويد: (قوم ابـراهـيـم جـوابـى جـز ايـن نـداشـتـنـد كـه گـفـتـنـد او را بـه قتل برسانيد يا بسوزانيد)!(فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه ) .
از ايـن تـعبير استفاده مى شود كه گروهى طرفدار سوزاندن ابراهيم بودند در حالى كه گـروهـى ديـگر اعدام او را به وسيله شمشير و امثال آن پيشنهاد مى كردند سرانجام گروه اول پيروز شدند چون معتقد بودند بدترين نوع اعدام همان سوزانيدن با آتش است.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه هـمـه آنـهـا نـخـسـت بـه اعـدام او بـا وسائل معمولى مى انديشيدند، ولى بعدا همگى اتفاق بر اين كردند كه او را آتش بزنند و حداكثر شدت عمل را به خرج دهند.
در ايـنـجا سخنى در مورد چگونگى آتش سوزى ابراهيم به ميان نيامده است، همين اندازه در دنباله آيه فوق مى خوانيم خداوند او را از آتش رهائى بخشيد(فانجاه الله من النار) .
ولى شـرح مـاجـراى آتـش سوزى در سوره انبياء آيه 68 - 70 آمده است كه در جلد سيزدهم تفسير نمونه صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث كرده ايم.
در پـايـان مى افزايد در اين ماجرا آيات و نشانه هائى است براى جمعيتى كه ايمان دارند(ان فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) .
نه يك نشانه بلكه نشانه هائى در اين حادثه وجود دارد، زيرا از يكسو عدم تاءثير آتش در جسم ابراهيم معجزه روشنى بود، تبديل آتش به گلستان - طبق معروف - معجزه ديگرى، عـدم تـوانائى اين گروه عظيم قدرتمند در برابر يك فرد كه ظاهرا دستش از هر وسيله اى خالى بود معجزه سومى است.
و عـدم تـاءثـيـر اين حادثه عجيب خارق العاده در قلب آن سياه دلان نيز نشانه اى از قدرت خدا است كه توفيق را از اينگونه افراد لجوج چنان سلب مى كند كه بزرگترين آيات در آنها اثر نمى گذارد!
در روايـتـى آمـده اسـت هـنـگـامـى كه ابراهيم را دست و پا بسته به ميان آتش افكندند تنها چيزى كه از او سوخت همان طنابى بود كه او را با آن محكم بسته بودند.
آرى آتش جهل و جنايت تبهكاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهيم آزاد شد! و اين خود آيـت ديـگـرى مـحسوب مى شود، و شايد به خاطر همينها است كه در داستان نوح و نجات او با كشتى مى فرمايد: (جعلناها آيه ) (به صورت مفرد) در اينجا مى فرمايد: (لايات ) (به صورت جمع ).
بـه هـر حال ابراهيم (عليهالسلام ) از آن آتش عظيم به صورت خارق العاده اى به لطف پروردگار رهائى يافت، ولى نه تنها دست از بيان هدفهاى خود بر نداشت بلكه شتاب و سرعت و حرارت بيشترى به آن داد.
(ابـراهـيـم بـه آنـها گفت: شما غير از خدا بتهائى براى خود انتخاب كرده ايد كه مايه دوسـتـى و مـحـبـت ميان شما در زندگى دنيا باشد، اما بدانيد روز قيامت اين رشته محبت به كـلى از هـم گـسـسـته مى شود، و هر يك از شما به ديگرى كافر مى گردد، و يكديگر را لعن و نفرين مى كنيد و جايگاه همه شما آتش است، و هيچ يار و ياورى نخواهيد داشت )(و قـال انـمـا اتـخـذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم فى الحياة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا و ماواكم النار و ما لكم من ناصرين ) .
چگونه انتخاب بتها مايه مودت ميان بت پرستان مى شد؟
اين سؤ الى است كه از چند راه مى توان به آن پاسخ گفت:
نـخـسـت ايـنـكه پرستش بت براى هر قوم و قبيله اى به اصطلاح رمز وحدت بود زيرا هر گروهى بتى براى خود انتخاب كرده بود، چنانكه در مورد بتهاى معروف جاهليت عرب نيز نـوشـتـه انـد كه هر يك از آنها تعلق به اهل شهر يا قبيله اى داشت (از جمله بت (عزى ) مخصوص قريش بود و (لات ) از آن طايفه ثقيف و (منات ) مخصوص اوس و خزرج ).
ديگر اينكه پرستش بتها پيوندى ميان آنها و نياكانشان ايجاد مى كرد و غالبا متعذر به همين عذر مى شدند كه اينها آثار نياكان ما است و ما از آنها پيروى مى كنيم.
از ايـن گـذشته سران كفار پيروان خود را دعوت به پرستش بتها مى كردند و اين حلقه اتصالى بين (سران ) و (پيروان ) بود.
ولى در قـيـامـت همه اين پيوندهاى پوچ و پوسيده و پوشالى از هم گسسته مى شود و هر يـك گـنـاه را بـه گـردن ديـگـرى مـى انـدازد و او را لعـن و نـفـريـن مـى كـنـد، و از عـمـل او بـيـزارى مى جويد، حتى معبودهاى آنان كه به پندار خامشان وسيله ارتباط آنها با خـدا بـودنـد و درباره آنها مى گفتند(ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى) (ما آنها را نـمـى پـرسـتـيـم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند) (سوره زمر آيه 30)، از آنها بيزارى مى جويند.
چـنانكه قرآن مى گويد در سوره مريم آيه 82:(كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضـدا) : (بـه زودى آنـهـا عـبادت پرستش كنندگان را انكار مى كنند و بر ضد آنها خواهند بود)!
بـنـابـرايـن منظور از كافر شدن به يكدگر، و لعن كردن بعضى به بعضى، اين است كـه در آن روز، آنـهـا از يكديگر بيزارى مى جويند و آنچه مايه پيوند محبت دروغينشان در دنيا بود مايه عداوت و بغضشان در آخرت مى شود، چنانكه قرآن در آيه 67 سوره زخرف مـى گـويـد:(الاخـلاء يـومـئذ بـعـضـهـم لبـعـض عدو الا المتقين) : (دوستان در آن روز دشمن يكديگر مى شوند مگر پرهيزكاران )!
از بـعـضـى روايـات اسـتـفاده مى شود كه اين حكم مخصوص بت پرستان نيست بلكه تمام كـسـانـى كـه امـام و پـيـشـواى بـاطـلى بـراى خـود بـرگـزيـدنـد، دنـبـال او راه افـتـادنـد و با او پيمان مودت بستند در قيامت دشمن يكديگر مى شوند، از هم بيزارى مى جويند و يكديگر را لعنت مى كنند.
در حالى كه پيوند محبت مؤ منان كه بر اساس توحيد و خداپرستى و اطاعت فـرمـان حـق در ايـن دنـيـا تـشـكـيل شده است، رنگ جاودانى به خود خواهد گرفت و در آنجا مـحـكـمـتـر مـى شـود، حـتـى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه مؤ منان در آنجا براى يكديگر استغفار و شفاعت مى كنند، در حالى كه مشركان به لعن كردن يكديگر مشغولند.
در آيه بعد اشاره به ايمان لوط و هجرت ابراهيم مى كند، مى گويد (لوط به ابراهيم ايمان آورد)(فامن له لوط) .
(لوط) خـود از پـيـامـبـران بـزرگ خـدا بود و با ابراهيم خويشاوندى نزديك داشت (مى گـويـنـد: پسر خواهر ابراهيم بود) از آنجا كه پيروى يك فرد بزرگ به منزله پيروى يـك امـت و مـلت اسـت، خـداونـد در ايـنـجـا مـخصوصا از ايمان لوط آن شخصيت والاى معاصر ابراهيم سخن مى گويد: تا روشن شود اگر ديگران ايمان نياوردند مهم نبود.
البته به نظر مى رسد كه در سرزمين بابل دلهاى آماده اى براى پذيرش دعوت ابراهيم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظيم به او گرويدند، ولى مسلما در اقليت قرار داشتند.
سپس مى افزايد: (ابراهيم گفت: من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم كه او عزيز و حكيم است )(و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم ) .
روشن است هنگامى كه رهبران الهى رسالت خود را در يك منطقه به انجام رساندند و محيط آنقدر آلوده و تحت فشار جباران قرار داشت كه پيشرفت دعوت آنها را متوقف نمود، بايد از آنجا به منطقه اى ديگر هجرت كنند تا دعوت الهى را گسترش دهند.
ابراهيم (عليهالسلام ) نيز از سرزمين بابل - به اتفاق لوط و همسرش ساره - به سوى سـرزمين شام، مهد انبياء و توحيد، حركت كرد، تا بتواند در آنجا عده وعده اى فراهم سازد و دعوت توحيد را وسعت بخشد.
جالب اينكه ابراهيم (عليهالسلام ) مى گويد: (من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم ) چرا كه اين راه، راه پروردگار بود، راه رضاى او، و راه دين و آئين او.
البـتـه بـعـضى احتمال داده اند كه ضمير (قال ) به (لوط) بازگردد، يعنى لوط گـفـت: مـن به سوى خداى خودم هجرت مى كنم، ظاهر جمله نيز با اين معنى سازگار است، ولى شواهد تاريخى و قرآنى نشان مى دهد كه مرجع ضمير (ابراهيم ) است، و هجرت لوط نيز به تبعيت ابراهيم بود.
شـاهـد ايـن سـخـن آيـه 99 سـوره صـافـات اسـت كـه از قـول ابراهيم مى گويد:(انى ذاهب الى ربى سيهدين) : (من به سوى خداى خودم مى روم و او مرا هدايت خواهد كرد).
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث سـخـن از مواهب چهارگانه اى است كه خداوند بعد از اين هجرت بزرگ به ابراهيم داد.
نـخـسـت فـرزنـدان لايق و شايسته بود، فرزندانى كه بتوانند چراغ ايمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند، مى گويد: (ما به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم )(و وهبنا له اسحق و يعقوب ) .
دو پـيـامـبـر بـزرگ و شـايـسـته كه هر كدام راه و خط ابراهيم (عليهالسلام ) بت شكن را تداوم بخشيدند.
ديـگـر ايـنـكه: (در دودمان ابراهيم، نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم )(و جعلنا فى ذريته النبوة و الكتاب ) .
نـه تـنـها اسحاق و يعقوب (فرزند و فرزندزاده او) پيامبر بودند كه ادامه خط نبوت در دودمـان او تـا خـاتـم انبياء (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) جريان يافت، پيامبرانى پشت سر يكديگر از اين دودمان بزرگ برخاستند و جهان را به نور توحيد روشن ساختند.
سوم اينكه: (ما پاداش دنيوى او را داديم )(و آتينا اجره فى الدنيا) .
ايـن پـاداش كـه به صورت سربسته بيان شده ممكن است اشاره به امور مختلفى باشد: مانند نام نيك و لسان صدق در ميان همه امتها، چرا كه همه به ابراهيم (عليهالسلام ) به عـنـوان يـك پـيـامـبـر عظيم الشاءن احترام مى گذارند، به وجود او افتخار مى كنند و شيخ الانبيايش مى نامند.
آبادى سرزمين مكه به دعاى او، و جذب همه دلها به سوى او و يادآورى خاطرات پرشكوه و ايمان آفرين و سازنده اش همه سال در مراسم حج يكى ديگر از اين پاداشها است.
چهارم اينكه (او در آخرت نيز از صالحان است )(و انه فى الاخرة لمن الصالحين ) .
و اين يك مجموعه كامل از افتخارات را تشكيل مى دهد.
1 - بزرگترين افتخار
داخـل بـودن در صـالحـان بـه طورى كه از آيات زيادى از قرآن بر مى آيد اوج افتخارى اسـت كـه مـمـكـن اسـت نـصـيـب يك انسان بشود، و لذا بسيارى از پيامبران از خدا تقاضا مى كردند كه آنها را در زمره صالحان قرار دهد.
(يـوسـف ) بـعـد از رسيدن به برترين پيروزيهاى ظاهرى به پيشگاه خدا عرض مى كند:(توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين) : (مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق كن ) (يوسف - 101).
(سليمان ) نيز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض مى كند:(ادخلنى برحمتك فى عبادك الصـالحـيـن) : (خـداونـدا مـرا بـه رحـمـتـت در بـنـدگـان صـالحـت داخل كن ) (نمل - 19).
(شـعـيـب ) آن پـيـامبر بزرگ هنگامى كه قراردادش با موسى تمام مى شود مى گويد:(سـتـجـدنـى انـشـاء الله مـن الصـالحين) : (به خواست خدا مرا از صالحان خواهى يافت ) (قصص - 27).
(ابراهيم ) نيز هم براى خودش تقاضا مى كند كه در زمره صالحان باشد:(رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين) (شعراء - 83).
و هـم تـقـاضـا مـى كـنـد كـه فـرزنـدان صـالحـى داشـتـه باشد:(رب هب لى من الصالحين) (صافات - 100).
در آيات بسيارى نيز هنگامى كه خداوند مى خواهد پيامبران بزرگى را مدح كند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصيف مى نمايد.
از مـجـمـوع ايـن آيـات بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كه صالح بودن، عاليترين مرحله تكامل يك انسان است.
صـالح بـودن يـعـنـى چـه؟ يـعنى: شايستگى از نظر اعتقاد و ايمان، شايستگى از نظر عمل، و شايستگى از نظر گفتار و اخلاق.
نـقـطـه مـقـابـل صـالح، فـاسـد اسـت و مـى دانـيـم (فـسـاد در ارض ) تـعبيرى است كه شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتكاريها مى شود.
در قـرآن مـجـيـد گـاهـى (صـلاح ) در بـرابـر (فـسـاد) بـه كـار رفته، و گاه در مقابل (سيئه ) كه به معنى گناه و بديها است.
2 - مواهب عظيم ابراهيم
بـعـضـى از مـفـسران گفته اند كه در آيه فوق نكته لطيفى وجود دارد و آن اينكه: خداوند تـمـام احـوال نـاراحـت كـنـنـده ابـراهـيـم (عليهالسلام ) را بـه ضـد آن تبديل كرد:
بت پرستان بابل مى خواستند ابراهيم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد.
آنها مى خواستند او هميشه تنها بماند، خداوند آنچنان جمعيت و كثرتى براى او قرار داد كه دنيا از دودمان ابراهيم پر شد.
بـعـضـى از نـزديكترين افراد به او گمراه و بت پرست بودند - از جمله آزر - خداوند در عوض به او فرزندانى داد كه هم خود هدايت يافته بودند و هم هدايتگر ديگران شدند.
ابـراهـيـم (عليهالسلام ) در آغـاز مـال و جـاهـى نـداشـت، امـا خـداونـد در پـايـان مال و جاه عظيمى به او عطا كرد.
ابـراهـيـم (عليهالسلام ) در ابـتـداء بـقـدرى گـمـنـام بـود كـه حـتـى بـت پـرسـتـان بـابـل هـنـگـامـى كـه مـى خـواسـتـنـد از او يـاد كـنـنـد مـى گـفـتـنـد: سـمـعـنـا فـتى يذكرهم يـقـال له ابـراهـيـم: (شـنـيـديـم جوانكى گفتگوى بتها را مى كرد كه به او ابراهيم مى گـفـتـنـد)! امـا خـدا آنـچـنـان اسـم و آوازه اى به او داد كه به عنوان شيخ الانبياء يا شيخ المرسلين معروف شد.
(و لوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من أحد من العالمين) (28)(أئنـكـم لتـاتـون الرجـال و تقطعون السبيل و تاتون فى ناديكم المنكر فما كان جواب قومه الا أن قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين) (29)(قال رب انصرنى على القوم المفسدين) (30)
ترجمه:
28 - و لوط را فرستاديم هنگامى كه به قوم خود گفت: شما كار بسيار زشتى انجام مى دهيد كه احدى از مردم جهان قبل از شما آنرا انجام نداده!
29 - آيـا شـمـا بـه سـراغ مـردان مـى رويـد، و راه تـداوم نـسـل انسان را قطع مى كنيد، و در مجلستان اعمال منكر انجام مى دهيد؟!، اما پاسخ قومش جز اين چيزى نبود كه گفتند: اگر راست مى گوئى عذاب الهى را براى ما بياور!
30 - (لوط) عرض كرد: پروردگارا مرا در برابر اين قوم مفسد يارى فرما.
آلوده دامنان خيره سر!
بـعـد از بـيـان گـوشـه اى از مـاجـراى ابـراهيم (عليهالسلام ) به سراغ ذكر بخشى از سـرگـذشت پيامبر هم عصرش لوط (عليهالسلام ) مى پردازد و مى فرمايد: (ما لوط را فرستاديم به
بـيـاور هـنگامى را كه به قومش گفت: شما كار بسيار زشتى را انجام مى دهيد كه احدى از جـهـانـيـان تـاكـنـون مـرتـكـب آن نـشـده اسـت )!(و لوطـا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ) .
(فـاحـشـه ) - چـنـانـكـه قـبـلا هـم گـفـتـه ايـم از مـاده (فـحـش ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر فعل يا سخن بسيار زشت و زننده است، و در اينجا كنايه از (همجنس گرائى ) است.
از جـمـله مـا سـبـقـكـم بـهـا مـن احـد مـن العـالمـيـن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه ايـن عـمـل زشـت و نـنـگـيـن لااقـل بـه صـورت هـمـگـانـى و عـمـومـى و در آن شكل زننده در ميان هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است.
در حالات قوم لوط نوشته اند يكى از عوامل اصلى آلودگى آنها به اين گناه اين بود كه آنـهـا مـردمى بخيل بودند، و چون شهرهاى آنها بر سر راه كاروانهاى شام قرار داشت آنها بـا انـجـام اين عمل نسبت به بعضى از عابرين و ميهمانان آنها را از خود متنفر كردند، ولى كـم كـم تـمـايـلات هـمـجـنس گرائى در ميان خود آنها قوت گرفت و در لجنزار (لواط) فرو رفتند.
بـه هـر حال آنها هم بار گناه خويش را بر دوش مى كشند و هم بار گناه كسانى را كه در آيـنـده از عـمـل آنـهـا پـيـروى مـى كـنند (بى آنكه از گناه آنان چيزى كاسته شود) چرا كه بـنـيـانـگـذار ايـن سـنـت شـوم و پـليـد بـودنـد، و مـى دانـيـم هـر كـس سـنـتـى بـگـذارد در اعمال كسانى كه به آن عمل كنند سهيم است.
(لوط) (عليهالسلام ) ايـن پـيامبر بزرگ سپس مقصد خود را فاش تر بيان ساخت و گـفـت: (آيـا شـمـا بـه سـراغ مـردان مـى رويـد)؟!(ائنـكـم لتـاءتـون الرجال ) .
(و آيـا راه تـكـثـيـر نـسـل انـسـان را قـطـع مـى كـنـيـد)؟!(و تـقـطـعـون السبيل ) .
(و آيـا شـمـا در مـجـالسـى كـه مـركـز اجـتـمـاعـتـان اسـت آشـكـارا اعمال منكر انجام مى دهيد)؟(و تأتون فى ناديكم المنكر) .
(نـادى ) از مـاده (نداء) به معنى مجلس عمومى، و گاه به معنى مركز تفريح است، چون افراد در آنجا يكديگر را صدا مى زنند و ندا مى كنند.
قـرآن در ايـنـجـا شـرح نـداده اسـت كـه آنها چه منكراتى در مجالس خود انجام مى دادند، اما نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت اعـمـالى بـوده اسـت كـه مـتـنـاسـب بـا هـمـان عمل زشتشان بوده، و به طورى كه در بعضى از تواريخ آمده آنها فحشهاى ركيك و كلمات زشـت و زننده رد و بدل مى كردند، با كف دست بر پشت يكديگر مى زدند قمار مى كردند، بـازيـهـاى بـچـه گـانـه داشـتـنـد، مخصوصا سنگهاى كوچك به يكديگر يا به عابران پرتاب مى كردند، انواع آلات موسيقى را به كار مى بردند، و حتى در حضور جمع بدن خود را برهنه و گاه كشف عورت مى كردند!.
در حـديـثـى از (ام هـانى ) از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده است كه حضرت در پاسخ سؤ ال از جمله و تاتون فى ناديكم المنكر فرمود: كانوا يخذفون من يمر بهم و يسخرون منه: (آنها هر كسى كه رد مى شد سنگريزه به سوى او پرتاب مى كردند و به باد مسخره اش مى گرفتند.
اكـنـون ببينيم پاسخ اين قوم گمراه و ننگين در برابر سخنان منطقى حضرت لوط (عليهالسلام ) چه بود.
قـرآن مـى گـويـد: (آنها جوابى جز اين نداشتند كه گفتند: اگر راست مى گوئى عذاب خـدا را بـراى مـا بـيـاور)(فـمـا كـان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين ) .
آرى آن هـوسـبـازان كـه فـاقـد عـقـل و درايـت كـافى بودند، اين سخن را از روى سخريه و استهزاء در برابر دعوت معقول و منطقى لوط گفتند.
و از ايـن پـاسـخ بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه لوط عـلاوه بـر آن سـخـنـان مستدل آنها را به عذاب دردناك الهى نيز در صورت ادامه راه خود تهديد كرده بود، اما آنها هـمـه را رها كردند و اين يكى را چسبيدند، آنهم از روى مسخره و استهزاء در سوره قمر آيه 36 نـيـز شبيه اين مطلب آمده است(و لقد انذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر) : (لوط قومش را از عذاب ما ترسانيد، اما آنها با بيم دهندگان به ستيز برخاستند).
ضـمـنـا ايـن تـعـبـيـر قـوم گـمـراه نـشـان مـى دهـد كـه آنـهـا مـى خـواسـتـنـد از عـدم نـزول عذاب نتيجه گيرى كنند كه او كاذب و دروغگو است، در حالى كه اين رحمت خدا است كه حتى به آلوده ترين اقوام فرصت و مهلت براى مطالعه، تجديد نظر و بازگشت مى دهد.
در ايـنجا بود كه لوط (عليهالسلام ) دستش از همه جا كوتاه شد، رو به درگاه خدا آورد و با قلبى آكنده از غم و اندوه گفت: (پروردگارا! مرا بر اين قوم مفسد، پيروز گردان )(قال رب انصرنى على القوم المفسدين ) .
قومى كه روى زمين را به فساد و تباهى كشيده اند، اخلاق و تقوى را بر باد داده اند، عفت و پـاكـدامـنـى را پـشت سر انداخته اند، عدالت اجتماعى را زير پا نهاده اند، و شرك و بت پـرسـتـى را بـا فـسـاد اخـلاق و ظـلم و سـتـم آمـيـخـتـه انـد، و نـسـل انـسـان را بـه فنا و نيستى تهديد كرده اند، پروردگارا! مرا بر اين فاسدان مفسد پيروز فرما.
بلاى همجنس گرائى!
(هـمـجـنـس گـرائى ) چـه در مـيـان مـردان بـاشد (لواط) و چه در ميان زنان (مساحقه ) از بدترين انحرافات اخلاقى است كه سرچشمه مفاسد زيادى در جامعه خواهد بود.
اصـولا طـبـيـعت زن و مرد آنچنان آفريده شده است كه آرامش و اشباع سالم خود را در علاقه به جنس مخالف (از طريق ازدواج سالم ) مى بينند، و هرگونه تمايلات جنسى در غير اين صورت، انحراف از طبع سالم انسانى و يكنوع بيمارى روانى است كه اگر به آن ادامه داده شـود روز بـه روز تـشـديـد مـى گـردد و نتيجه اش بى ميلى به (جنس مخالف ) و اشباع ناسالم از طريق (جنس موافق ) است.
ايـن گـونـه روابـط نـامـشـروع در ارگـانيسم بدن انسان و حتى در سلسله اعصاب و روح اثـرات ويـرانـگـرى دارد: مـرد را از يـك مـرد كـامـل بـودن، و زن را از يـك زن كامل بودن ساقط مى كند، بطورى كه چنين زنان و مردان همجنس باز، گرفتار ضعف جنسى شديد مى شوند و قادر نيستند پدر و مادر خوبى براى فرزندان آينده خود باشند و گاه قدرت بر توليد فرزند را به كلى از دست مى دهند.
افـراد (هـمـجـنـس گـرا) تـدريـجـا به انزوا و بيگانگى از اجتماع و سپس بيگانگى از خويشتن رو مى آورند، و گرفتار تضاد پيچيده روانى مى شوند، و اگر بـه اصـلاح خـويـش نـپـردازند ممكن است به بيماريهاى جسمى و روانى مختلفى گرفتار شوند.
بـه هـمين دليل و به دلائل اخلاقى و اجتماعى ديگر، اسلام شديدا همجنس گرائى را در هر شـكـل و صـورت تـحـريـم كـرده، و براى آن مجازاتى شديد كه گاه به سرحد اعدام مى رسد قرار داده است.
مـوضـوع مـهـم اين است كه بى بندوبارى و تنوع طلبى بيمارگونه دنياى متمدن مادى، بـسـيارى از پسران و دختران را به سوى اين انحراف بزرگ مى كشاند، نخست پسران را تـشـويـق بـه لبـاسـهـاى جلف و زنانه و خودآرائى مخصوص و دختران را به لباسهاى پـسرانه دعوت مى كند، و از اينجا انحراف و همجنس گرائى شروع مى شود تا جائى كه بـه وقـيـحـترين اعمال در اين زمينه، شكل قانونى مى دهند و از هرگونه پيگرد و مجازات بركنار مى دادند كه قلم از شرح و وصف آن شرم دارد.
(و لمـا جـأت رسـلنـا ابـراهـيـم بـالبـشـرى قـالوا انـا مـهـلكـوا أهل هذه القرية ان أهلها كانوا ظالمين) (31)(قـال ان فـيـهـا لوطـا قـالوا نـحـن أعـلم بـمـن فـيـهـا لنـنـجـيـنه و أهله الا امرأته كانت من الغابرين) (32)(و لمـا أن جـأت رسلنا لوطا سى ء بهم و ضاق بهم ذرعا و قالوا لا تخف و لا تحزن انا منجوك و أهلك الا امرأتك كانت من الغابرين) (33)(انا منزلون على أهل هذه القرية رجزا من السماء بما كانوا يفسقون) (34)(و لقد تركنا منها اية بينة لقوم يعقلون) (35)
ترجمه:
31 - هـنـگـامـى كـه فـرسـتـادگـان ما (از فرشتگان ) به سراغ ابراهيم با بشارت (به تـولد فـرزند براى او) آمدند، گفتند: ما اهل اين شهر و آبادى را (اشاره به شهرهاى قوم لوط) هلاك خواهيم كرد چرا كه اهل آن ستمگرند.
32 - (ابـراهـيـم ) گـفـت: در ايـن آبـادى لوط اسـت، گـفـتـنـد مـا به كسانى كه در آن است آگـاهـتـريـم! مـا او و خـانـواده اش را نجات مى دهيم، جز همسرش را كه در ميان قوم باقى خواهد ماند.
33 - هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند از ديدن آنها اندوهگين شد، گفتند، نترس و غـمـگين مباش، ما تو و خانواده ات را نجات خواهيم داد، جز همسرت را كه در ميان قوم باقى مى ماند.
34 - ما بر اهل اين شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسقشان فرو خواهيم ريخت.
35 - مـا از آن آبـادى نـشـانـه روشـنـى و درس عـبـرتـى بـراى كـسـانـى كـه تعقل مى كنند باقى گذارديم.
و اينهم سرنوشت آلودگان!
سـرانـجـام دعـاى لوط مستجاب شد و فرمان مجازات سخت و سنگين اين قوم تبهكار از سوى پـروردگـار صـادر گـرديـد، فـرشـتـگـانـى كـه مـأمـور عـذاب بـودنـد قـبـل از آنـكـه بـه سـرزمـيـن لوط (عليهالسلام ) بـراى انجام مأموريت خود بيايند به سـرزمـيـنـى كـه ابـراهـيـم (عليهالسلام ) در آن بود براى اداى رسالتى ديگر، يعنى بشارت ابراهيم (عليهالسلام ) به تولد فرزندان رفتند.
آيـات فـوق نـخـست داستان برخورد آنها را با ابراهيم (عليهالسلام ) بيان مى كند و مى گـويـد: (هـنـگـامـى كـه فرستادگان ما به سراغ ابراهيم با بشارت آمدند (و او را به تـولد اسـحـاق و يـعـقـوب نـويـد دادنـد) افـزودنـد، مـا اهـل ايـن شـهـر و آبـادى را (اشـاره بـه شـهـرهـاى قـوم لوط) هـلاك خـواهـيـم كـرد چـرا كـه اهـل آن ظـالم و سـتـمـگـرنـد)(و لمـا جـائت رسـلنـا ابـراهـيـم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين ) .
تـعـبـيـر بـه (هـذه القـريـة ) (ايـن آبادى ) دليل بر اين است كه شهرهاى قوم لوط در مجاورت سرزمين ابراهيم بود.
و تـعـبـيـر بـه (ظالم ) به خاطر آن است كه آنها، هم بر خويشتن ظلم مى كردند كه راه شـرك و فـساد اخلاق و بى عفتى را پيش گرفته بودند، و هم بر ديگران كه ظلم و ستم آنها حتى شامل عابرين و كاروانهائى كه از آن سرزمين عبور مى كردند مى شد.
هـنگامى كه ابراهيم اين سخن را شنيد نگران لوط پيامبر بزرگ خدا شد و (گفت: در اين آباديها لوط است )!(قال ان فيها لوطا) .
سرنوشت او چه خواهد شد؟!
امـا فـورا در پـاسـخ او گـفـتـنـد: نـگـران مـبـاش (ما به كسانى كه در اين سرزمين هستند آگاهتريم )(قالوا نحن اعلم بمن فيها) .
ما هرگز تر و خشك را با هم نمى سوزانيم و برنامه ما كاملا دقيق و حساب شده است.
و افـزودنـد: (مـا قطعا لوط و خانواده اش را نجات خواهيم داد، جز همسرش كه در ميان قوم باقى خواهد ماند)!(لننجينه و اهله الا امراته كانت من الغابرين ) .
از اين آيه بخوبى استفاده مى شود كه در تمام آن شهرها و آباديها تنها يك خانواده مؤ من و پاك بود، و خداوند هم به موقع آنها را رهائى بخشيد، چنانكه در آيه 36 سوره ذاريات مـى خـوانـيـم:(فـمـا وجـدنـا فـيـهـا غير بيت من المسلمين) : (ما در آنجا جز يك خانواده مسلمان نيافتيم و تازه همسر لوط نيز از صف مؤ منان خارج بود و لذا محكوم به عذاب شد).
تـعـبـيـر بـه (غـابرين ) جمع (غابر) به معنى كسى است كه همراهانش بروند و او بـمـانـد، زنى كه در خانواده نبوت بوده نمى بايست از (مسلمين و مؤ منين ) جدا شود، اما كفر و شرك و بت پرستى او سبب جدائيش گرديد.
و از اينجا روشن مى شود كه انحراف او تنها از نظر عقيده بود، بعيد نيست ايـن انـحـراف را از مـحـيـط خـود گرفته باشد، و در آغاز مؤ من و موحد بوده است و به اين ترتيب ايرادى متوجه لوط نخواهد شد كه چرا با چنين زنى ازدواج كرده است؟.
ضـمـنـا اگـر مـؤ مـنـان ديـگـرى بـه لوط گـرويـده بـودنـد حـتـمـا قـبـل از ايـن مـاجرا از آن سرزمين آلوده هجرت كرده بودند، تنها لوط بود و خانواده اش كه مى بايست تا آخرين ساعتى كه احتمال تاءثير تبليغ و انذار مى داد در آنجا بماند.
در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مـى آيـد و آن ايـنـكـه مـگـر ابـراهـيـم احتمال مى داد كه عذاب الهى دامن لوط را هم بگيرد كه در برابر فرشتگان از وضع لوط اظهار نگرانى كرد و آنها به او اطمينان دادند كه لوط نجات مى يابد؟
پاسخ روشن اين سؤ ال اين است كه ابراهيم (عليهالسلام ) مطلب را مى دانست ولى براى اطـمـيـنان قلبش سؤال مى كند، چنانكه نظير آن را همين پيامبر بزرگ در مورد معاد دارد كه خداوند به وسيله زنده كردن مرغان منظره معاد را پيش روى او مجسم مى سازد.
ولى مـفـسـر بـزرگ عـلامـه طـبـاطبائى معتقد است كه منظور ابراهيم اين بود كه وجود لوط (عليهالسلام ) را در ميان اين قوم دليلى براى رفع عذاب از آنها بگيرد، و از آيه 74 - 76 سوره هود نيز براى اين مقصد كمك مى گيرد، زيرا اين آيات مى گويد: (ابراهيم مى خـواسـت مـجـازات ايـن قوم به تاءخير افتد شايد نور هدايت در قلبشان پرتوافكن شود، ولى با اين جواب روبرو شد كه اصرار در اين موضوع نكن كه وضع آنها از اين حرفها گذشته، و مجازاتشان قطعى و لا يتغير است.
امـا بـه اعـتـقـاد مـا پـاسخى كه فرشتگان در اينجا در مورد آزادى لوط و خانواده اش دادند بخوبى نشان مى دهد كه در اين آيات تنها سخن از لوط در ميان بوده است، اما آيات سوره هود مطلب جداگانه اى را تعقيب مى كند، و همانگونه
كه گفتيم ابراهيم اين سؤ ال را تنها براى كسب اطمينان بيشتر مطرح كرد (دقت كنيد).
گـفـتـگـوى فـرشـتـگان با ابراهيم در اينجا پايان گرفت و آنها روانه ديار لوط (عليهالسلام ) شدند.
قرآن مى گويد: (هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند از ديدن آنها اندوهگين و بى طاقت شد)(و لما ان جائت رسلنا لوطا سيئى بهم و ضاق بهم ذرعا) .
تـمـام نـاراحـتـى او از ايـن بـود كـه آنـها را نمى شناخت، آنها به صورت جوانانى خوش قـيـافـه بـودنـد، و آمدن چنين ميهمانانى در چنان محيط آلوده اى، ممكن بود براى لوط موجب دردسـر و احـتـمـالا آبـروريـزى نـزد مـيـهـمانان شود، لذا سخت در فكر فرو رفت كه عكس العمل قوم گمراه و ننگين و بى شرم در برابر اين ميهمانان چه خواهد بود؟!
(سـيـئى ) از مـاده (ساء) به معنى بد حال شدن است، و (ذرع ) به معنى (قلب ) يا خلق است، بنابراين (ضاق بهم ذرعا) يعنى دلتنگ و ناراحت شد.
بـعـضـى از مـفـسران گفته اند كه اين كلمه در اصل به معنى (فاصله ميان دستهاى شتر هـنـگـام راه رفتن ) است، و از آنجا كه هرگاه بار سنگينى بر پشت او بگذارند، فاصله گـامـهـاى خـود را كـمـتر و تنگتر مى كند، اين جمله (ضاق ذرعا) به عنوان كنايه از حادثه سنگين و طاقت فرسا ذكر مى شود.
ولى مـيـهـمـانـان كـه نـاراحـتـى او را درك كردند به زودى خود را معرفى نموده و او را از نـگـرانـى بـيـرون آوردنـد: (گفتند: نترس، و غمگين مباش (كارى از اين بيشرمان ساخته نـيـسـت، و بـه زودى هـمـگى نابود خواهند شد) ما تو و خانواده ات را نجات خواهيم داد، جز همسرت كه در ميان آنها مى ماند) (و هلاك مى شود)
(و قالوا لا تخف و لا تحزن انا منجوك و اهلك الا امرأتك كانت من الغابرين ) .
البـتـه از آيـات سـوره هـود بخوبى استفاده مى شود هنگامى كه آن قوم بى آزرم از وجود مـيـهـمـانـهـاى لوط (عليهالسلام ) با خبر شدند به سرعت به سراغ او آمدند و در نظر داشـتـند مزاحم آنان شوند، لوط كه هنوز فرشتگان را نشناخته بود، سخت ناراحت شد گاه بـا تـوسـل به نصيحت، و گاه به تهديد، و گاه از طريق تحريك وجدان آنها كه آيا يك مـرد رشـيـد در مـيـان شـمـا وجـود نـدارد؟! و گـاه از طريق پيشنهاد ازدواج دخترانش با آنها، خـواسـت آنـان را از اين كار بازدارد، اما اين بيشرمان به هيچ چيز قانع نبودند و تنها به هدف ننگين خود مى انديشيدند!
ولى رسـولان پـروردگار خود را به لوط (عليهالسلام ) معرفى كرده و از طريق اعجاز الهـى چـشـمـان آن قـوم مـهـاجـم را نـابـيـنا ساختند و آب سردى بر قلب سوخته اين پيامبر بزرگ ريختند.
قـابـل تـوجه اينكه رسولان پروردگار به لوط گفتند: (نترس ) و (غمگين مباش ) در اينكه ميان اين دو كلمه (خوف و حزن ) چه تفاوتى وجود دارد در تفسير الميزان چنين آمده كه (خوف ) در مورد حوادث ناگوار احتمالى است و (حزن ) در موارد قطعى.
بـعـضـى (خوف ) را مربوط به حوادث آينده مى دادند، و (غم ) را متعلق به حوادث گذشته.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه (خـوف ) در مـورد مسائل (خطرناك ) است اما غم مربوط به حوادث (دردناك )، هر چند خطرى در آن وجود نداشته باشد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه بر طبق آيات سوره هود، ترس و اندوه لوط مـربـوط بـه خـودش نـبـوده، بـلكـه از ايـن بيم داشت كه مزاحم ميهمانهايش شوند اما جـوابـى كـه فـرشـتـگـان دادند، مربوط به نجات لوط و خانواده اش بود و اين دو با هم سازگار نيست.
پـاسـخ ايـن سـؤ ال را از آيه 81 سوره هود اجمالا مى توان استفاده كرد، زيرا هنگامى كه قـوم بـى شـرم براى دست دراز كردن به سوى ميهمانها آمدند فرشتگان به لوط گفتند: (ايـن قـوم بـه تـو دسـتـرسـى پـيـدا نـخـواهـنـد كـرد يـعـنـى مـا كـه سهل است، آزارى به تو نيز نمى توانند برسانند، بنابراين فرشتگان، نجات خود را مـسـلم گـرفـتـنـد - و راستى هم مسلم بود - تنها بشارت را روى نجات لوط و خانواده اش متمركز كردند.
بـعـد بـراى اينكه سرنوشت اين گروه آلوده به ننگ را در برنامه ماءموريت خود روشنتر سازند افزودند: (ما بر اهل اين شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسق و گناهشان فـرو خـواهيم ريخت )!(انا منزلون على اهل هذه القرية رجزا من السماء بما كانوا يفسقون ) .
منظور از (قريه ) همان شهر (سدوم ) و شهرها و آباديهاى اطراف آنها است كه قوم لوط در آن مى زيستند و بعضى تعداد جمعيت آنها را هفتصد هزار نفر شمرده اند.
و منظور از (رجز) در اينجا (عذاب ) است (معنى اصلى رجز اضطراب است، سپس به هـر چـيـزى كـه موجب اضطراب مى گردد رجز مى گويند و لذا عرب آن را در معانى زيادى مـانـنـد بلاهاى سخت، طاعون، برف و تگرگ شديد، بت، وسوسه شيطان و عذاب الهى به كار مى برد).
جمله (بما كانوا يفسقون ) علت مجازات دردناك آنها را كه فسق و نـافـرمـانـى خـدا بـود بـيـان مـى كـنـد، و تـعـبـيـر بـه فعل مضارع (يفسقون ) دليل بر استمرار و ادامه كارهاى زشتشان است.
اين تعبير بيانگر اين واقعيت است كه اگر از ادامه گناه، خوددارى مى كردند و به راه حق و تـقـوا و پاكى باز مى گشتند گرفتار چنين عذابى نمى شدند و گذشته آنان بخشوده مى شد.
در اينجا چگونگى عذاب دردناك آنها توضيح داده نشده، همين اندازه مى فرمايد: (ما از آن آباديها (از ويرانه هاى درهم ريخته و شهرهاى بلا ديده و نابود شده ) آنها درس عبرت و نشانه روشنى براى كسانى كه انديشه مى كنند باقى گذارديم )(و لقد تركنا فيها آية بينة لقوم يعقلون ) .
ولى در هـمان سوره هود آيه 82 و همچنين سوره اعراف 84، شرح عذاب آنها داده شده است، كـه نـخـسـت زلزله شـديـدى شـهـرهـاى آنها را به كلى زير و رو كرد، و سپس بارانى از سـنـگهاى آسمانى بر آنها فرو ريخت، به گونه اى كه بدنها و ويرانه هاى خانه ها و قصرهاشان زير آن مدفون گشت.
تـعـبـير به (آية بينة ) (نشانه روشنى ) اشاره به آثار باقيمانده شهر (سدوم ) اسـت كـه طـبـق آيـات قـرآن در مـسير راه كاروانهاى مردم حجاز قرار داشت، و تا زمان ظهور پـيـامـبـر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز باقى بود، چنانكه در آيه 76 سوره حجر مى خوانيم: و انها لبسبيل مقيم: (آثار آن بر سر راه كاروانيان برقرار است ) و در آيـه 137 و 138 صـافـات چـنـيـن آمـده:(و انـكـم لتـمـرون عـليـهـم مـصـبـحـيـن و بـالليـل افـلا تـعـقـلون) : (شـمـا صـبـح و شام از كنار آنها مى گذريد آيا انديشه نمى كنيد)؟!
(و الى مدين أخاهم شعيبا فقال يقوم اعبدوا الله و ارجوا اليوم الاخر و لا تعثوا فى الا رض مفسدين) (36)(فكذبوه فأخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين) (37)(و عـادا و ثـمـود و قـد تـبـيـن لكـم مـن مـسـاكـنـهـم و زيـن لهـم الشيطان أعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين) (38)(و قـارون و فـرعـون و هـامـان و لقـد جاءهم موسى بالبينات فاستكبروا فى الا رض و ما كانوا سابقين) (39)(فـكـلا أخـذنـا بـذنـبه فمنهم من اءرسلنا عليه حاصبا و منهم من أخذته الصيحة و منهم من خسفنا به الا رض و منهم من أغرقنا و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا أنفسهم يظلمون) (40)
ترجمه:
36 - ما به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد و به روز بازپسين اميدوار باشيد، و در زمين فساد نكنيد.
37 - آنها او را تكذيب كردند و به اين سبب زلزله آنها را فرو گرفت و در خانه هاى خود به رو در افتادند و مردند.
38 - مـا طـايـفـه عـاد و ثـمـود را نـيز هلاك كرديم، و مساكن (ويران شده ) آنها براى شما آشكار است، شيطان اعمالشان را براى آنها زينت كرده بود، لذا آنان را از راه بازداشت در حالى كه مى ديدند!
39 - قـارون و فـرعـون و هـامـان را نـيـز هـلاك كـرديـم، مـوسـى بـا دلائل روشـن بـه سراغ آنها آمد اما آنها در زمين برترى جوئى كردند، ولى نتوانستند بر خدا پيشى گيرند.
40 - مـا هـر يـك از آنها را به گناهشان گرفتيم، بر بعضى از آنها طوفانى تواءم با سنگريزه فرستاديم، و بعضى از آنها را صيحه آسمانى فرو گرفت، و بعضى ديگر را در زمـيـن فـرو بـرديـم، و بـعضى را غرق كرديم، خداوند هرگز به آنها ستم نكرد، ولى آنها خودشان بر خويشتن ستم نمودند.
هر گروه ستمگر به نوعى مجازات شدند
بـعـد از داسـتان لوط و قومش نوبت به اقوام ديگرى همچون (قوم شعيب ) و (عاد) و (ثـمـود) و (قـارون ) و (فـرعـون ) مـى رسد كه در آيات مورد بحث به هر كدام اشاره فشرده و كوتاهى براى يك نتيجه گيرى كلى شده است.
نخست مى گويد: (ما به سوى (مدين ) برادرشان شعيب را فرستاديم )(و الى مدين اخاهم شعيبا) .
تـعـبـير به برادر، چنانكه بارها گفته ايم، اشاره به نهايت محبت اين پيامبران نسبت به امتهايشان و عدم سلطه جوئى است، البته اين پيامبران غالبا پيوند خويشاوندى با اقوامشان نيز داشتند.
(مدين ) شهرى است در جنوب غربى اردن كه امروز به نام (معان ) خوانده مى شود، در شرق (خليج عقبه ) قرار گرفته، و حضرت شعيب و قومش در آنجا مى زيستند.
(شـعـيـب ) مـانـنـد سـايـر پيامبران بزرگ خدا دعوت خود را از اعتقاد به مبداء و معاد كه پـايه و اساس هر دين و آئين است آغاز كرد، (گفت اى قوم من! خدا را بپرستيد و به روز قيامت اميدوار باشيد)(فقال يا قوم اعبدوا الله و ارجوا اليوم الاخر) .
ايـمـان بـه مـبـداء سـبـب مـى شـود كـه انـسـان احـساس مراقبت دقيقى به طور دائم از ناحيه پـروردگـار بر اعمال خود داشته باشد، و ايمان به معاد انسان را به ياد دادگاه عظيمى مى اندازد كه همه چيز بى كم و كاست در آن مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
اعتقاد به اين دو اصل مسلما در تربيت و اصلاح انسان تاءثير فوق العاده اى خواهد داشت.
دسـتـور سـوم (شـعـيـب ) يك دستور جامع عملى بود كه تمام برنامه هاى اجتماعى را در برمى گيرد گفت: (سعى در فساد در زمين مكنيد)(و لا تعثوا فى الارض مفسدين ) .
فـسـاد مفهوم وسيعى دارد كه هرگونه نابسامانى و ويرانگرى و انحراف و ظلم را در بر مـى گـيرد و نقطه مقابل آن صلاح و اصلاح است كه تمام برنامه هاى سازنده در مفهوم آن جمع است.
(تعثوا) از ماده (عثى ) به معنى توليد فساد كردن است، منتها اين تعبير بيشتر در مورد مفاسد اخلاقى گفته مى شود، بنابراين ذكر كلمه (مفسدين ) بعد از آن جنبه تأكيد دارد.
امـا آن گـروه بـجـاى ايـنـكه اندرزهاى اين مصلح بزرگ را به گوش جان بشنوند در مقام مخالفت برآمده او را تكذيب كردند)(فكذبوه ) .
(اين عمل سبب شد كه زلزله شديدى آنها را فرو گرفت )!(فاخذتهم الرجفة ) .
(و آنها بر اثر اين حادثه در خانه هاى خود به رو افتادند و مردند)!(فاصبحوا فى دارهم جاثمين ) .
(جـاثـم ) از مـاده (جـثـم ) (بر وزن چشم ) به معنى نشستن روى زانو، و توقف در يك مـكـان اسـت، بـعـيـد نيست اين تعبير اشاره به آن باشد كه آنها در موقع وقوع اين زلزله شـديـد در خـواب بودند، ناگهان به پا خاستند، همينكه بر سر زانو نشستند حادثه به آنها مهلت نداد و با فرو ريختن ديوارها و صاعقه اى كه با آن زلزله مرگبار همراه بود، جان خود را از دست دادند.
آيـه بـعـد سـخـن از قـوم (عاد) و (ثمود) مى گويد، بى آنكه از پيامبر آنها (هود و صـالح )، و گـفـتـگـوهـايـشـان با اين دو قوم سركش سخنى به ميان آورد، چرا كه اقوامى بودند شناخته شده و داستان پيامبرشان در آيات ديگر قرآن كرارا آمده است، مى فرمايد: (ما طايفه عاد و ثمود را هلاك كرديم )(و عادا و ثمود) .
سـپـس مـى افـزايـد: (مـسـاكن و جايگاه هاى آنها براى شما آشكار است ) (و ويرانه هاى شهرهايشان در سرزمين حجر و يمن بر سر راهتان )(و قد تبين لكم من مساكنهم ) .
شـمـا هـمـه سـال در مـسـافـرتـهـايـتـان براى تجارت، به سوى يمن و شام، از سرزمين (حجر) كه در شمال جزيره عرب، و (احقاف ) كه در جنوب و نزديكى يمن قرار دارد مـى گـذريد و ويرانه هاى شهرهاى عاد و ثمود را با چشم خود تماشا مى كنيد، چرا عبرت نمى گيريد؟!
سـپـس به علت اصلى بدبختى آنها اشاره كرده مى گويد: (شيطان اعمالشان را براى آنـهـا زيـنت كرده بود، و در نتيجه آنها را از راه حق بازداشته بود)(و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل ) .
(در حـالى كـه چـشـم بينا و عقل و خرد داشتند)، فطرت آنها بر توحيد و تقوى بود، و پيامبران الهى نيز بقدر كافى راه را به آنها نشان داده بودند(و كانوا مستبصرين ) .
بـعـضـى از مـفـسـران ايـن جـمـله را بـه مـعـنـى داشـتـن چـشـم بـيـنـا و عـقـل و درك كـافـى، و بـعـضـى بـه مـعـنى دارا بودن فطرت سالم، و بعضى به معنى استفاده از راهنمائى پيامبران دانسته اند.
هـيـچ مـانـعـى نـدارد كـه هـمـه ايـنـهـا در مـعـنـى آيـه جـمـع بـاشـد، اشـاره بـه ايـنـكه آنها جـاهـل قـاصـر نـبـودنـد، بـلكـه قـبـلا بـخـوبـى حـق را مـى شـناختند، وجدان بيدار داشتند، عـقـل و خـرد كـافـى، و پـيـامـبـران بـه آنـهـا اتـمـام حـجـت كـردنـد، ولى بـا ايـنهمه نداى عـقل و وجدان، دعوت انبياء را رها كرده به دنبال وسوسه هاى شيطانى افتادند و روز به روز اعـمـال زشـت و شـومـشـان در نـظرشان زيباتر جلوه كرد، و بجائى رسيدند كه راهى بـراى بـازگـشـت نـبـود، قانون آفرينش، اين چوبهاى خشك و بى بار و بر را به آتش كشيد كه (سزا خود همين است مربى برى را)!
آيـه بـعـد از سـه نـفـر از گـردنـكـشـان كه هر كدام نمونه بارزى از يك قدرت شيطانى بـودنـد نـام مـى بـرد مـى گـويـد: (و قارون و فرعون و هامان را نيز هلاك كرديم )(و قارون و فرعون و هامان ) .
قـارون مـظـهر ثروت تواءم با غرور و خودخواهى و غفلت، فرعون مظهر قدرت استكبارى تواءم با شيطنت، و هامان الگوئى براى معاونت از ظالمان مستكبر بود.
سـپـس مـى افـزايد: (موسى با دلائل روشن به سراغ اين سه آمد و حجت را بر آنها تمام كرد)(و لقد جائهم موسى بالبينات ) .
(امـا آنـهـا راه اسـتـكـبـار و غـرور و سركشى را در زمين پيش گرفتند)(فاستكبروا فى الارض ) .
قـارون تـكيه بر ثروت و زينت و گنجها و علم و دانشش كرد، و فرعون و هامان تكيه بر لشكر و قدرت نظامى و نيروى تبليغاتى عظيم در ميان توده هاى ناآگاه.
ولى (آنـهـا بـا ايـنـهـمـه نـتـوانـسـتـنـد بـر خـدا پـيـشـى گـيـرنـد و از چنگال قدرت او فرار كنند)(و ما كانوا سابقين ).
خـداونـد فـرمـان نابودى قارون را به زمينى داد كه مهد آسايش او بود، و فرمان نابودى فـرعون و هامان را به آبى كه مايه حيات است، خدا براى نابودى آنها لشكرهاى آسمان و زمين را بسيج نكرد، بلكه آنچه مايه حيات آنها بود فرمان مرگ آنها را اجرا كرد!.
(سابقين ) جمع (سابق ) به معنى كسى است كه پيشى مى گيرد و جلو مى افتد، و اگر مى فرمايد: آنها پيشى نگرفتند مفهومش اين است آنها نتوانستند از قلمرو قـدرت خـدا بـا امـكـانـاتى كه در اختيار داشتند بگريزند، و از عذاب الهى رهائى يابند، بـلكـه در هـمـان لحـظـه اى كـه خـداونـد اراده كرد آنها را به ديار عدم با ذلت و زبونى فرستاد.
چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: (ما هر يك از آنها را به گناهش گرفتيم )(فكلا اخذنا بذنبه ) .
و از آنـجـا كـه در حـقـيـقـت چـهـار گـروه در دو آيـه قـبـل ذكر شده بود كه مجازاتشان بيان نـگرديده ((قوم عاد و قوم ثمود) (قارون ) و (فرعون ) و (هامان )) در دنباله آيه مجازاتهاى آنها را به ترتيب بيان كرده و مى گويد:
(بـر بـعـضـى از آنـهـا طـوفـانـى شـديد و كوبنده تواءم با سنگريزه فرستاديم )(فمنهم من ارسلنا عليه حاصبا) .
(حاصب ) به معنى طوفانى است كه در آن سنگريزه ها به حركت در آيند ((حصباء) به معنى سنگريزه است ).
منظور از اين گروه، قوم عاد است كه بر طبق سوره ذاريات و حاقه و قمر، طوفان شديد و بـسـيار كوبنده اى در مدت هفت شب و هشت روز بر آنها مسلط گرديد، خانه هاشان را درهم كـوبـيد، و جسدهاشان را همچون برگهاى پائيزى به اطراف پراكنده ساخت (سوره حاقه آيات 5 تا 7).
(بعضى ديگر را صيحه آسمانى فرو گرفت )(و منهم من اخذته الصيحة ) .
گـفـته ايم: صيحه آسمانى نتيجه صاعقه ها است كه با زمين لرزه در مركز وقوعش همراه اسـت، و ايـن عـذابـى بـود كـه بـراى قـوم ثـمـود، و بـعـضـى اقـوام ديـگـر نازل گرديد، چنانكه در سوره هود آيه 67 در باره قوم ثمود مى گويد:(و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديارهم جاثمين) .
(و بعضى ديگر از آنها را در زمين فرو برديم )(و منهم من خسفنا به الارض ) .
ايـن مـجـازاتـى بـود كـه در مـورد قـارون، ثـروتـمـنـد مـغـرور مـسـتـكـبـر بـنـى اسرائيل تحقق يافت كه در آيه 81 سوره قصص به آن اشاره شده است.
(و بالاخره بعضى ديگر را غرق كرديم )(و منهم من اغرقنا) .
مى دانيم اين اشاره به فرعون و هامان و اتباع آنها است، كه در سوره هاى مختلف قرآن از آن بحث شده است.
به هر حال با توجه به اين بيان، مجازاتهاى چهارگانه فوق به ترتيب براى گروه هاى چهارگانه اى است كه در دو آيه قبل، اشاره به انحراف و گمراهى و گناه آنها شده، بى آنكه مجازات آنها ذكر شود.
امـا ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد كـه ايـن مـجـازاتـهـا شامل اقوام ديگرى نيز بشود (از جمله غرق براى قوم نوح و باران سنگ براى قوم لوط) بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا مجازات آنها در همانجا كه قرآن شرح حالشان را داده بيان گرديد، و نيازى به تكرار نبود، آنچه در اين سلسله آيات بيان نشده بود، مجازات گروه هاى چهارگانه اى بود كه در دو آيه اخير آمده است.
در پـايـان آيـه بـراى تـاءكـيـد ايـن واقـعـيـت كـه ايـنـهـا هـمـه گـرفـتـار عـكـس العـمـل كـارهـاى خـويش شدند و محصولى را درو مى كردند كه بذر آن را خودشان پاشيده بـودنـد، مـى فـرمـايـد: (خـداونـد هـرگـز بـه آنها ظلم و ستم نكرد، آنها بودند كه بر خويشتن ستم كردند)(و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون ) .
آرى مـجـازاتـهـاى ايـن جـهـان و جـهـان ديـگـر بـازتـاب و تـجـسـمـى اسـت از اعمال انسانها، در آنجا كه تمام راه هاى اصلاح و بازگشت را به روى خود ببندند.
خدا عادلتر از آنست كه كوچكترين ظلم و ستمى درباره انسانى روا دارد.
ايـن آيـه مـانـنـد بـسـيـارى ديـگـر از آيـات ديـگـر قـرآن بـه روشـنـى اصـل آزادى اراده و اخـتيار انسان را تثبيت مى كند، و اين حقيقت را روشن مى سازد كه تصميم گـيـريـهـاى هـمـه جـا از خـود انـسـان اسـت، و خـدا او را آزاد آفـريـده و آزاد خـواسته است، بنابراين اعتقاد پيروان مكتب جبر كه متاءسفانه در ميان مسلمانها نيز وجود دارند با اين منطق نيرومند قرآن ابطال مى شود.
(مثل الذين اتخذوا من دون الله أولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان أوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون) (41)(ان الله يعلم ما يدعون من دونه من شى ء و هو العزيز الحكيم) (42)(و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون) (43)(خلق الله السماوات و الا رض بالحق ان فى ذلك لاية للمؤ منين) (44)
ترجمه:
41 - كـسـانـى كـه غـيـر از خـدا را اوليـاء خود برگزيدند، همچون عنكبوتند كه خانه اى براى خود انتخاب كرده و سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است اگر مى دانستند!
42 - خداوند آنچه را غير از او مى خوانند مى داند و او شكست ناپذير و حكيم است.
43 - اينها مثالهائى است كه ما براى مردم مى زنيم و جز عالمان آن را درك نمى كنند.
44 - خداوند، آسمانها و زمين را به حق آفريد، در اين آيتى است براى مؤ منان.
تكيه گاههاى سست همچون لانه عنكبوت!
در آيـات گـذشـتـه سـرنوشت دردناك و غم انگيز مشركان مفسد و مستكبران لجوج و ظالمان بـيـدادگـر و خـودخـواه بـيـان شـد، بـه هـمـيـن تـنـاسـب در آيـات مـورد بـحـث مـثـال جـالب و گـويائى براى كسانى كه غير خدا را معبود و ولى خود قرار مى دهند بيان مى كند كه هر چه درباره اين مثال بينديشيم نكات بيشترى از آن، عائدمان مى شود.
مـى فـرمـايـد: (كسانى كه غير از خدا را ولى و معبود خود برگزيدند، همچون عنكبوتند كـه خـانـه اى بـراى خود برگزيده، و سست ترين خانه ها، خانه عنكبوت است، اگر مى دانـسـتـنـد)!(مـثـل الذيـن اتـخـذوا مـن دون الله اوليـاء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون ) .
چه مثال رسا و جالبى و چه تشبيه گويا و دقيقى؟!
درسـت دقـت كنيد: هر حيوان و حشره اى براى خود خانه و لانه اى دارد، اما هيچيك از اين خانه ها به سستى خانه عنكبوت نيست.
اصـولا خـانـه بـايـد ديـوار و سـقـف و درى داشته باشد، و صاحب آن را از حوادث حفظ كند طـعـمـه و غـذا و نـيـازهـاى او را در خـود نـگـاه دارد. بـعـضـى از خـانـه هـا سـقـف نـدارنـد اما لااقل ديوارى دارند يا اگر ديوار ندارند سقفى دارند.
اما لانه عنكبوت كه از تعدادى تارهاى بسيار نازك ساخته شده نه ديوارى دارد، نه سقفى، نه حياطى و نه درى، اينها همه از يك سو.
از سـوى ديـگر مصالح آن بقدرى سست و بى دوام است كه در برابر هيچ حادثه اى مقاومت نمى كند.
اگر نسيم ملايمى بوزد تار و پودش را درهم مى ريزد!
اگر چند قطره باران بر آن ببارد آن را متلاشى مى كند!
كمترين شعله آتشى به آن برسد نابودش مى سازد.
حتى اگر گرد و غبار بر آن بنشيند پاره پاره مى شود و از سقف خانه آويزان مى گردد.
مـعـبـودهـاى دروغـيـن ايـن گـروه نـيـز نـه سـودى دارنـد و نـه زيـانـى، نـه مـشـكـلى را حل مى كنند، و نه در روز بيچارگى پناهگاه كسى هستند.
درست است كه اين خانه براى عنكبوت با آن پاهاى بلند و طولانيش هم مركز استراحت است و هـم در و دكـان و دامـى بـراى صـيـد حـشـرات و تحصيل غذا.
ولى در مقايسه با خانه هاى حيوانات و حشرات ديگر بى نهايت سست و بى دوام است.
كسانى كه غير خدا را تكيه گاه خود قرار دهند تكيه آنها بر تار عنكبوت است.
آنها كه غير از خدا را معبود خويش برگزينند تكيه آنها بر تار عنكبوت است تخت و تاج فرعونها، اموال بى حساب قارونها، قصرها و گنجهاى شاهان، همه مانند تارهاى عنكبوت است.
بى دوام، سست، غير قابل اعتماد و ناپايدار در برابر طوفان حوادث.
تـاريـخ نـيز نشان مى دهد كه به راستى هيچ يك از اين امور نمى تواند تكيه گاه انسان گردد.
ولى آنها كه بر ايمان و توكل بر خدا تكيه مى كنند تكيه بر سد پولادين دارند.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز در ايـنجا ضرورى است: خانه عنكبوت و تارهاى او با اينكه ضرب المثل در سستى مى باشد خود از عجائب آفرينش است كه دقت در آن انسان را به عظمت آفريدگار آشناتر مى كند.
تـارهاى عنكبوت از مايع لزجى ساخته مى شود كه در حفره هاى بسيار كوچكى همچون سر سـوزن در زيـر شـكـم او قـرار دارد، ايـن مـايـع داراى تـركـيـب خاصى است كه هر گاه در مجاورت هوا قرار گيرد سخت و محكم مى شود.
عـنكبوت آن را به وسيله چنگال مخصوصش از اين حفره ها بيرون كشيده و تارهاى خود را از آن مى سازد.
مـى گـويـنـد هـر عـنـكـبوت قادر است با همين مايع بسيار مختصر كه در اختيار دارد در حدود پانصد متر از اين تارها بتند!
بعضى نوشته اند كه سستى اين تارها بر اثر نازكى فوق العاده است و گرنه از تار فولادينى كه به ضخامت آن باشد محكمتر است!.
عـجـيـب ايـنـكـه ايـن تـارهـا گـاهـى هـر كـدام از چـهـار رشـتـه تـشـكـيـل شـده و هـر رشـتـه اى نـيـز خـود از هـزار رشـتـه! تـشـكـيـل يـافـتـه كـه هر كدام از سوراخ بسيار كوچكى كه در بدن او است بيرون مى آيد اكـنـون فـكـر كـنيد هر يك از اين تارهاى فرعى چه اندازه ظريف و دقيق و باريك تهيه مى شود.
عـلاوه بـر عـجـائبـى كـه در مـصـالح سـاخـتـمـانـى خـانـه عـنـكـبـوت بـه كـار رفـتـه، شـكـل سـاختمانى و مهندسى آن نيز جالب است، اگر به خانه هاى سالم عنكبوت دقت كنيم مـنـظـره جـالبـى هـمچون يك خورشيد با شعاعهايش بر روى پايه هاى مخصوصى از همين تـارهـا مـشـاهده مى كنيم البته اين خانه براى عنكبوت خانه مناسب و ايده آلى است ولى در مـجـمـوع سـسـتـتـر از آن تـصـور نـمـى شـود، و ايـن چـنين است معبودهائى كه غير از خدا مى پرستند.
بـا تـوجـه به اينكه عنكبوت تنها يكنوع نيست بلكه بعضى از دانشمندان مدعى هستند كه تـاكـنـون بـيـسـت هـزار نوع عنكبوت شناخته شده است! و هر كدام ويژگيهائى دارند عظمت قدرت خدا در آفرينش اين موجود كوچك آشكارتر مى شود.
ضمنا تعبير به (اولياء) (جمع ولى ) به جاى (اصنام ) و بتها شايد براى اشاره بـه اين نكته است كه نه فقط معبودهاى ساختگى كه پيشوايان و رهبران غير الهى نيز در همين حكمند.
جـمـله لو كـانـوا يـعـلمـون (اگـر مـى دانـسـتـند) كه در آخر آيه آمده است مربوط به بتها و مـعـبـودهاى دروغين است، نه مربوط به سستى خانه عنكبوت، چرا كه سستى آن را همه مى دادند، بنابراين مفهوم جمله چنين است اگر آنها از سستى معبودان و پايگاه هائى كه غير از خـدا بـرگـزيـده انـد بـا خـبـر بودند بخوبى مى دانستند كه اينها در سستى همانند تار عنكبوتند.
در آيـه بـعـد هـشـدار تـهـديـد آمـيـزى بـه ايـن مـشـركـان غافل و بيخبر مى دهد مى گويد: (خداوند آنچه را آنها غير از او مى خوانند مى داند)(ان الله يعلم ما يدعون من دونه من شى ء) .
شرك آشكار آنها، و شرك مخفى و پنهانشان، هيچيك بر خدا پوشيده نيست.
(و او است قادر شكست ناپذير و حكيم على الاطلاق )(و هو العزيز الحكيم ) .
اگـر مهلت به آنها مى دهد، نه به خاطر آنست كه نمى داند يا قدرتش محدود است، بلكه حـكـمـت او ايـجـاب مـى كـنـد كـه فـرصـت كافى دهد تا بر همه اتمام حجت شود، و آنها كه شايسته هدايتند، هدايت گردند.
بـعـضـى از مفسران، اين جمله را اشاره به بهانه هائى دانسته اند كه مشركان براى خود مـى تراشيدند و آن اينكه اگر ما اين بتها را مى پرستيم نه به خاطر خودشان است اينها در حـقـيـقـت مـظـهـر و سمبل هستند از ستارگان آسمان، و از پيامبران و فرشتگان ما در حقيقت بـراى آنـهـا سـجـده مـى كـنـيـم، و از آنـهـا احـتـرام بـه عمل مى آوريم، و خير و شر ما و سود و زيان ما در دست آنها است.
قرآن مى گويد: خدا مى داند شما چه چيزهائى را مى خوانيد، هر كه باشند
و هر چه باشند، در برابر قدرت فرمان او چون تار عنكبوتند و از خود چيزى ندارند كه به شما بدهند.
سـومين آيه مورد بحث گويا اشاره به ايرادى است كه دشمنان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در برابر اين مثالها به او مى كردند و مى گفتند: چگونه ممكن است خدائى كه آفـريـنـنـده زمـيـن و آسـمـان اسـت بـه عـنـكـبـوت و مـگـس و حـشـرات و مـانـنـد ايـنـهـا مثال بزند.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويد: (اينها مثالهائى است كه ما براى مردم مى زنيم و جز عالمان آنرا درك نمى كنند)(و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون ) .
اهـمـيـت و ظرافت مثال در بزرگى و كوچكى آن نيست، بلكه در انطباق آن بر مقصود است، گاه كوچك بودن آن بزرگترين نقطه قوت آن است.
فـى المـثـل هـنـگـامـى كـه سـخـن از تـكـيـه گـاهـهـاى سـسـت و بـى اسـاس اسـت، بـايـد مثال را از تار عنكبوت انتخاب كرد كه بهتر از هر چيز مى تواند اين سستى و ناپايدارى و عدم ثبات را منعكس كند، اين عين فصاحت و بلاغت است.
ايـنـجـا اسـت كـه مـى گـويد تنها عالمان هستند كه ريزه كاريهاى مثالهاى قرآن را درك مى كنند.
در آخـريـن آيه مورد بحث اضافه مى كند: (خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده و در ايـن نشانه عظيمى است براى افراد با ايمان )(خلق الله السماوات و الارض بالحق ان فى ذلك لاية للمؤ منين ) .
بـاطـل و بـيهوده در كار او راه ندارد، اگر مثال به عنكبوت و خانه سست و بى بنيادش مى زنـد، روى حـسـاب اسـت، و اگـر مـوجـود كـوچـكـى را بـراى تمثيل برگزيده
بـراى بـيـان حـق است، و گرنه او آفريننده بزرگترين كهكشانها و منظومه هاى آسمانى است.
جـالب ايـنـكه در پايان اين چند آيه تكيه روى (علم ) و (ايمان ) است، در يك جا مى فـرمـايـد: لو كـانـوا يـعـلمـون (اگـر مـى دانـسـتـند) جاى ديگرى مى فرمايد و ما يعقلها الا العالمون (جز عالمان آگاه اين مثلها را درك نمى كنند).
و در ايـنـجـا مـى فـرمـايـد:(ان فى ذلك لاية للمؤ منين) (در اين نشانه بزرگى است براى افراد با ايمان ).
اشـاره بـه ايـنـكـه چـهـره حق روشن و آفتابى است اما در زمينه هاى مستعد شكوفا مى شود، قـلبـى آگـاه و جـسـتـجـوگـر، روحـى بـيـدار و تـسـليـم در مـقابل حق لازم است و اگر اين كوردلان جمال حق را نمى بينند نه به خاطر خفاى آن است كه به خاطر نابينائى آنها است.
(اتـل مـا أوحـى اليـك مـن الكـتـاب و اءقم الصلوة ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله أكبر و الله يعلم ما تصنعون) (45)
ترجمه:
45 - آنـچـه را از كـتـاب آسـمـانى به تو وحى شده تلاوت كن، و نماز را بر پا دار كه نـماز (انسان را) از زشتيها و منكرات باز مى دارد و خداوند مى داند شما چه كارهائى انجام مى دهيد.
نماز باز دارنده از زشتيها و بديها
بـعـد از پـايان بخشهاى مختلفى از سرگذشت اقوام پيشين و پيامبران بزرگ و برخورد نامطلوب آنها با اين رهبران الهى، و پايان غم انگيز زندگى آنها، روى سخن را - براى دلدارى و تـسـلى خـاطر و تقويت روحيه و ارائه خط مشى كلى و جامع - به پيامبر كرده دو دستور به او مى دهد:
نـخـسـت مـى گـويـد (آنـچه را از كتاب آسمانى (قرآن ) به تو وحى شده تلاوت كن )(اتل ما اوحى اليك من الكتاب ) .
ايـن آيـات را بـخـوان كـه هر چه مى خواهى در آن است: علم و حكمت، نصيحت و اندرز، معيار شناخت حق و باطل، وسيله نورانيت قلب و جان، و مسير حركت هر گروه و هر جمعيت.
بخوان و در زندگيت به كار بند، بخوان و از آن الهام بگير، بخوان و قلبت را به نور تلاوتش روشن كن.
بعد از بيان اين دستور كه در حقيقت جنبه آموزش دارد، به دستور دوم مى پردازد كه شاخه اصلى پرورش است، مى گويد: (و نماز را بر پا دار)(و اقم الصلوة ) .
سـپـس بـه فـلسـفـه بـزرگ نماز پرداخته مى گويد: (زيرا نماز انسان را از زشتيها و منكرات باز مى دارد)(ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر) .
طـبـيـعـت نـمـاز از آنـجـا كـه انـسـان را بـه يـاد نـيـرومـنـدتـريـن عـامـل بازدارنده يعنى اعتقاد به مبدء و معاد مى اندازد داراى اثر بازدارندگى از فحشاء و منكر است.
انـسـانى كه به نماز مى ايستد، تكبير مى گويد، خدا را از همه چيز برتر و بالاتر مى شـمرد، به ياد نعمتهاى او مى افتد، حمد و سپاس او مى گويد، او را به رحمانيت و رحيميت مـى سـتـايد، به ياد روز جزاى او مى افتد، اعتراف به بندگى او مى كند، از او يارى مى جـويد صراط مستقيم از او مى طلبد، و از راه كسانى كه غضب بر آنها شده و گمراهان به خدا پناه مى برد (مضمون سوره حمد).
بـدون شـك در قـلب و روح چـنـين انسانى جنبشى به سوى حق و حركتى به سوى پاكى و جهشى به سوى تقوا پيدا مى شود.
بـراى خـدا (ركوع ) مى كند، و در پيشگاه او پيشانى بر خاك مى نهد، غرق در عظمت او مى شود و خودخواهيها و خود برتربينيها را فراموش مى كند.
شهادت به يگانگى او مى دهد گواهى به رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دهد.
بر پيامبرش درود مى فرستد و دست به درگاه خداى برمى دارد كه در زمره
بندگان صالح او قرار گيرد (تشهد و سلام ).
هـمـه اين امور موجى از معنويت در وجود او ايجاد مى كند، موجى كه سد نيرومندى در برابر گناه محسوب مى شود.
اين عمل چند بار در شبانه روز تكرار مى گردد، هنگامى كه صبح از خواب برمى خيزد در ياد او غرق مى شود.
در وسط روز هنگامى كه غرق زندگى مادى شده ناگهان صداى تكبير مؤ ذن را مى شنود، برنامه خود را قطع كرده، به درگاه او مى شتابد، و حتى در پايان روز و آغاز شب پيش از آنـكـه بـه بـسـتـر اسـتـراحـت رود بـا او راز و نـيـاز مـى كـنـد و دل را مركز انوار او مى سازد.
از ايـن گـذشـتـه بـه هـنگامى كه آماده مقدمات نماز مى شود خود را شستشو مى دهد پاك مى كند، حرام و غصب را از خود دور مى سازد و به بارگاه دوست مى رود همه اين امور تأثير بازدارنده در برابر خط فحشاء و منكرات دارد.
مـنـتـهـا هـر نـمـازى بـه هـمـان انـدازه كـه از شـرايـط كـمـال و روح عبادت برخوردار است نهى از فحشاء و منكر مى كند، گاه نهى كلى و جامع و گاه نهى جزئى و محدود.
مـمـكن نيست كسى نماز بخواند و هيچگونه اثرى در او نبخشد هر چند نمازش صورى باشد هـر چـنـد آلوده گـناه باشد، البته اين گونه نماز تاءثيرش كم است، اين گونه افراد اگر همان نماز را نمى خواندند از اين هم آلوده تر بودند.
روشـنـتـر بـگوئيم: نهى از فحشاء و منكر سلسله مراتب و درجات زيادى دارد و هر نمازى به نسبت رعايت شرايط داراى بعضى از اين درجات است.
از آنـچـه در بـالا گـفتيم روشن مى شود سرگردانى جمعى از مفسران در تفسير اين آيه و انـتـخـاب تـفـسـيـرهـاى نـامـنـاسـب بـى جـهـت اسـت، شـايـد آنـهـا بـه هـمـيـن دليل كه ديده اند بعضى نماز مى خوانند و مرتكب گناه مى شوند و آيه را در معنى مطلقش بدون سلسله مراتب ديده اند گرفتار شك و ترديد شده اند، و راه هاى ديگرى را در تفسير آيه برگزيده اند.
از جـمـله بـعـضـى گـفـتـه انـد: نـمـاز انـسـان را از فـحـشـاء و مـنـكـر باز مى دارد مادام كه مشغول نماز است!!
چـه حـرف عـجـيـبـى؟ ايـن مـزيـتـى بـراى نـمـاز نـيـسـت، بـسـيـارى از اعمال چنين است.
بعضى ديگر گفته اند اعمال و اذكار نماز به منزله جمله هائى است كه هر يك انسان را از فـحـشـاء و مـنـكـر نـهـى مـى كـنـد، مـثـلا تـكـبـيـر و تـسـبـيـح و تـهـليـل هـر كـدام بـه انـسـان مـى گـويـد گـنـاه مـكـن، حال انسان گوش به اين نهى مى دهد يا نه؟ مطلب ديگرى است.
امـا آنـهـا كـه آيـه فـوق را چـنـيـن تـفـسـيـر كـرده انـد از ايـن حـقـيـقـت غـافـل شده اند كه نهى در اينجا فقط (نهى تشريعى ) نيست، بلكه (نهى تكوينى ) اسـت، ظـاهـر آيه اين است كه نماز اثر بازدارنده دارد و تفسير اصلى همان است كه در بالا گفتيم، البته مانعى دارد كه بگوئيم نماز هم نهى تكوينى از فحشاء و منكر مى كند و هم نهى تشريعى.
به چند حديث توجه كنيد:
1 - در حـديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم كه فـرمـود: مـن لم تـنه ه صلاته عن الفحشاء و المنكر لم يزدد من الله الا بعدا: (كسى كه نـمـازش او را از فـحـشـاء و مـنـكـر بـاز نـدارد هـيـچ بـهـره اى از نـمـاز جـز دورى از خـدا حاصل نكرده است )!.
2 - در حـديـث ديـگـرى از هـمـان حـضـرت چـنين آمده: لا صلوة لمن لم يطع الصلوة، و طاعة الصـلوة ان يـنـتهى عن الفحشاء و المنكر: (كسى كه اطاعت فرمان نماز نكند نمازش نماز نيست، و اطاعت نماز آن است كه نهى آن را از فحشاء و منكر به كار بندد).
3 - و در حـديث سومى از همان بزرگوار چنين مى خوانيم: كه جوانى از انصار نماز را با پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ادا مـى كـرد امـا بـا ايـن حـال آلوده گـنـاهـان زشـتـى بـود ايـن ماجرا را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عـرضـه داشـتـنـد فـرمـود: ان صـلاتـه تنهاه يوما: (سرانجام نمازش روزى او را از اين اعمال پاك مى كند).
4 - اين اثر نماز بقدرى اهميت دارد كه در بعضى از روايات اسلامى به عنوان معيار سنجش نـمـاز مـقبول و غير مقبول از آن ياد شده، چنانكه امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: من احـب ان يـعـلم اقـبـلت صـلوتـه ام لم تـقـبـل؟ فـليـنـظـر: هـل مـنـعـت صـلوته عن الفحشاء و المنكر؟ فبقدر ما منعته قبلت منه!: (كسى كه دوست دارد ببيند آيا نمازش مقبول درگاه الهى شده يا نه؟ بايد ببيند آيا اين نماز او را از زشتيها و مـنـكـرات بـاز داشـتـه يـا نـه؟ بـه هـمـان مـقـدار كـه بـازداشـتـه نـمـازش قبول است )!.
در دنـبـاله آيه اضافه مى فرمايد (ذكر خدا از آن هم برتر و بالاتر است )(و لذكر الله اكبر) .
ظـاهر جمله فوق اين است كه بيان فلسفه مهمترى براى نماز مى باشد، يعنى يكى ديگر از آثار و بركات مهم نماز كه حتى از نهى از فحشاء و منكر نيز مهمتر است آنست كه انسان را بـه يـاد خـدا مـى انـدازد كـه ريـشـه و مـايـه اصـلى هـر خـيـر و سـعـادت اسـت، و حـتـى عامل اصلى نهى از فحشاء و منكر نيز همين (ذكر الله ) مى باشد، در واقع برترى آن به خاطر آنست كه علت و ريشه محسوب مى شود.
اصـولا يـاد خدا، مايه حيات قلوب و آرامش دلها است، و هيچ چيز به پايه آن نمى رسد:(الا بـذكـر الله تطمئن القلوب) : (آگاه باشيد ياد خدا مايه اطمينان دلها است ) (سوره رعد آيه 28).
اصـولا روح هـمـه عـبـادات - چـه نـمـاز و چـه غـيـر آن - ذكـر خـدا اسـت، اقـوال نـمـاز، افـعـال نماز، مقدمات نماز، تعقيبات نماز، همه و همه در واقع، ياد خدا را در دل انسان زنده مى كند.
قـابل توجه اينكه در آيه 14 سوره طه اشاره به اين فلسفه اساسى نماز شده و خطاب بـه مـوسـى مـى گويد:(اقم الصلوة لذكرى) : (نماز را بر پا دار تا به ياد من باشى ).
ولى مـفـسـران بـزرگ بـراى جـمـله بالا تفسيرهاى ديگرى ذكر كرده اند كه در بعضى از روايـات اسـلامـى نـيز اشاراتى به آن تفسيرها شده، از جمله اينكه: منظور از جمله فوق ايـن است كه (ياد خدا از شما به وسيله رحمت ) برتر از (ياد شما از او بوسيله طاعت ) است.
ديگر اينكه ذكر خدا از نماز برتر و بالاتر است چرا كه روح هر عبادتى ذكر خدا است.
ايـن تـفسيرها كه بعضا در روايات اسلامى نيز آمده، ممكن است اشاره به بطون آيه بوده بـاشـد، و گـرنـه ظاهر آن با معنى اول هماهنگتر است، زيرا در اكثر مواردى كه ذكر الله به كار رفته، منظور ياد كردن مردم از خدا است، و آيه فوق نيز همين معنى را تداعى مى كند، ولى البته ياد كردن خدا از بندگان مى تواند به عنوان يك نتيجه مستقيم براى ياد بندگان از خدا بوده باشد، و به اين ترتيب تضاد ميان دو معنى برطرف مى شود.
در حـديـثـى از (مـعـاذ بـن جـبـل ) چـنـيـن آمـده اسـت: (هـيـچ يـك از اعـمـال آدمـى بـراى نجات او از عذاب الهى برتر از ذكر الله نيست، از او پرسيدند حتى جهاد در راه خدا؟ گفت: آرى زيرا خداوند مى فرمايد: و لذكر الله اكبر).
ظـاهـر ايـن اسـت كـه معاذ بن جبل اين سخن را از كلام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسـتـفـاده كـرده زيـرا خـود او نـقـل مـى كـنـد كـه از پـيـامـبـر خـدا پـرسـيـدم: كـدام عـمـل از هـمـه اعـمـال بـرتـر اسـت فـرمـود: ان تـمـوت و لسـانـك رطـب مـن ذكـر الله عـز و جـل: (ايـنـكـه بـه هـنـگـام مـردن زبـان تـو بـه ذكـر خـداونـد بـزرگ مشغول باشد).
و از آنـجا كه نيات انسانها و ميزان حضور قلب آنها در نماز و سائر عبادات بسيار متفاوت اسـت در پـايـان آيـه مى فرمايد: (و خدا مى داند چه كارهائى را انجام مى دهيد)(و الله يعلم ما تصنعون ) .
چـه اعـمـالى را كـه در پـنـهـان انـجـام مـى دهـيـد يـا آشـكـار، چـه نـيـاتـى را كـه در دل داريد، و چه سخنانى كه بر زبان جارى مى كنيد.
تاثير نماز در تربيت فرد و جامعه
گـر چـه نـماز چيزى نيست كه فلسفه اش بر كسى مخفى باشد، ولى دقت در متون آيات و روايات اسلامى ما را به ريزه كاريهاى بيشترى در اين زمينه رهنمون مى گردد:
1 - روح و اسـاس و هدف و پايه و مقدمه و نتيجه و بالاخره فلسفه نماز همان ياد خدا است، همان (ذكر اللّه ) است كه در آيه فوق بعنوان برترين نتيجه بيان شده است.
البـتـه ذكـرى كـه مـقـدمـه فـكـر، و فـكـرى كـه انـگـيـزه عـمـل بـوده بـاشـد، چـنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است كه در تفسير جـمـله و لذكـر الله اكـبـر فـرمـود: ذكـر الله عـنـد مـا احـل و حـرم (يـاد خـدا كـردن بـه هنگام انجام حلال و حرام ) (يعنى به ياد خدا بيفتد به سراغ حلال برود و از حرام چشم بپوشد).
2 - نـمـاز وسيله شستشوى از گناهان و مغفرت و آمرزش الهى است چرا كه خواه ناخواه نماز انـسـان را دعـوت بـه تـوبه و اصلاح گذشته مى كند، لذا در حديثى مى خوانيم: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از يـاران خـود سـؤ ال كـرد: لو كـان عـلى بـاب دار احـدكـم نـهـر و اغـتـسـل فـى كـل يـوم مـنـه خـمـس مـرات اكـان يـبـقـى فـى جـسـده مـن الدرن شـى ء؟ قـلت لا، قـال: فـان مثل الصلوة كمثل النهر الجارى كلما صلى كفرت ما بينهما من الذنوب: (اگر بر در خانه يكى از شما نهرى از آب صاف و پاكيزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد، آيا چيزى از آلودگى و كثافت در بدن او مى ماند؟).
در پاسخ عرض كردند: نه، فرمود: (نماز درست همانند اين آب جارى است، هر زمان كه انسان نمازى مى خواند گناهانى كه در ميان دو نماز انجام شده است از ميان مى رود).
و بـه ايـن تـرتـيـب جـراحـاتى كه بر روح و جان انسان از گناه مى نشيند، با مرهم نماز التيام مى يابد و زنگارهائى كه بر قلب مى نشيند زدوده مى شود.
3 - نـمـاز سـدى در بـرابـر گناهان آينده است، چرا كه روح ايمان را در انسان تقويت مى كند، و نهال تقوى را در دل پرورش مى دهد، و مى دانيم ايمان و تقوى نيرومندترين سد در برابر گناه است، و اين همان چيزى است كه در آيه فوق به عنوان نهى از فحشاء و منكر بـيـان شده است، و همان است كه در احاديث متعددى مى خوانيم: افراد گناهكارى بودند كه شـرح حـال آنها را براى پيشوايان اسلام بيان كردند فرمودند: غم مخوريد، نماز آنها را اصلاح مى كند و كرد.
4 - نماز، غفلت زدا است، بزرگترين مصيبت براى رهروان راه حق آن است كه هدف آفرينش خود را فراموش كنند و غرق در زندگى مادى و لذائذ
زود گذر كردند، اما نماز به حكم اينكه در فواصل مختلف، و در هر شبانه روز پنج بار انـجـام مـى شـود، مـرتـبـا به انسان اخطار مى كند، هشدار مى دهد، هدف آفرينش او را خاطر نـشـان مى سازد، موقعيت او را در جهان به او گوشزد مى كند و اين نعمت بزرگى است كه انسان وسيله اى در اختيار داشته باشد كه در هر شبانه روز چند مرتبه قويا به او بيدار باش گويد.
5 - نـمـاز خود بينى و كبر را در هم مى شكند، چرا كه انسان در هر شبانه روز هفده ركعت و در هـر ركـعـت دو بـار پـيـشـانـى بـر خاك در برابر خدا مى گذارد، خود را ذره كوچكى در برابر عظمت او مى بيند، بلكه صفرى در برابر بى نهايت.
پرده هاى غرور و خود خواهى را كنار مى زند، تكبر و برترى جوئى را در هم مى كوبد.
به همين دليل عـلى (عليهالسلام ) در آن حديث معروفى كه فلسفه هاى عبادات اسلامى در آن منعكس شده اسـت بـعـد از ايمان، نخستين عبادت را كه نماز است با همين هدف تبيين مى كند مى فرمايد: فـرض الله الايـمان تطهيرا من الشرك و الصلوة تنزيها عن الكبر...: (خداوند ايمان را براى پاكسازى انسانها از شرك واجب كرده است و نماز را براى پاكسازى از كبر).
6 - نماز وسيله پرورش، فضائل اخـلاق و تـكـامـل مـعـنوى انسان است، چرا كه انسان را از جهان محدود ماده و چهار ديوار عالم طـبـيـعت بيرون مى برد، به ملكوت آسمانها دعوت مى كند، و با فرشتگان همصدا و همراز مـى سـازد، خـود را بدون نياز به هيچ واسطه در برابر خدا مى بيند و با او به گفتگو برمى خيزد.
تـكـرار ايـن عـمل در شبانه روز آنهم با تكيه روى صفات خدا، رحمانيت و رحيميت و عظمت او مـخـصـوصا با كمك گرفتن از سوره هاى مختلف قرآن بعد از حمد كه بهترين دعوت كننده به سوى نيكيها و پاكيها است اثر قابل ملاحظه اى در پرورش فضائل اخلاقى در وجود انسان دارد.
لذا در حـديـثـى از امـير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم كه در فلسفه نماز فرمود: الصلوة قربان كلى تقى: (نماز وسيله تقرب هر پرهيزكارى به خدا است ).
7 - نماز به سائر اعمال انسان ارزش و روح مى دهد- چرا كه نماز روح اخلاص را زنده مى كـنـد، زيـرا نـمـاز مـجـمـوعـه اى اسـت از نـيـت خـالص و گـفـتـار پـاك و اعـمـال خـالصـانـه، تـكـرار ايـن مـجـمـوع در شـبـانـه روز بـذر سـايـر اعمال نيك را در جان انسان مى پاشد و روح اخلاص را تقويت مى كند.
لذا در حديث معروفى مى خوانيم كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در وصاياى خود بعد از آن كـه فـرق مـبـاركش با شمشير ابن ملجم جنايتكار شكافته شد فرمود: الله الله فى الصلوة فانها عمود دينكم: (خدا را خدا را در باره نماز، چرا كه ستون دين شما است ).
مـى دانـيم هنگامى كه عمود خيمه در هم بشكند يا سقوط كند هر قدر طنابها و ميخهاى اطراف مـحـكـم باشد اثرى ندارد، همچنين هنگامى كه ارتباط بندگان با خدا از طريق نماز از ميان برود اعمال ديگر اثر خود را از دست خواهد داد.
در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: اول ما يحاسب به العبد الصلوة فان قبلت قبل سائر عمله، و ان ردت رد عليه سائر عمله: (نـخـسـتـيـن چـيـزى كـه در قـيـامـت از بـنـدگـان حـسـاب مـى شـود نـمـاز اسـت اگـر مـقـبـول افـتـاد سـائر اعـمـالشـان قـبـول مـى شـود، و اگـر مـردود شـد سـائر اعمال نيز مردود مى شود)!
شـايـد دليـل ايـن سـخـن آن بـاشـد كـه نماز رمز ارتباط خلق و خالق است، اگر به طور صـحـيـح انـجـام گـردد قـصـد قـربـت و اخـلاص كـه وسـيـله قـبـولى سـائر اعـمـال اسـت در او زنـده مـى شـود، و گـرنـه بـقـيـه اعمال او مشوب و آلوده مى گردد و از درجه اعتبار ساقط مى شود.
8 - نـمـاز قـطـع نـظـر از محتواى خودش با توجه به شرائط صحت دعوت به پاكسازى زندگى مى كند، چرا كه مى دانيم مكان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشى كه بر آن نـمـاز مـى خـوانـد، آبـى كـه بـا آن وضـو مـى گـيـرد و غـسـل مـى كند، محلى كه در آن غسل و وضو انجام مى شود بايد از هر گونه غصب و تجاوز بـه حقوق ديگران پاك باشد كسى كه آلوده به تجاوز و ظلم، ربا، غصب، كمفروشى، رشـوه خـوارى و كـسـب امـوال حـرام بـاشـد چـگونه مى تواند مقدمات نماز را فراهم سازد؟ بـنـابـرايـن تـكـرار نـمـاز در پنج نوبت در شبانه روز خود دعوتى است به رعايت حقوق ديگران.
9 - نـمـاز عـلاوه بـر شـرائط صـحـت شـرائط قـبـول، يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر شـرائط كمال دارد كه رعايت آنها نيز يك عامل مؤ ثر ديگر براى ترك بسيارى از گناهان است.
در كـتـب فـقـهـى و مـنـابـع حـديـث، امـور زيـادى بـه عـنـوان مـوانـع قـبـول نـمـاز ذكـر شـده اسـت از جـمـله مـسـأله شـرب خـمـر اسـت كـه در روايـات آمـده:(لا تـقـبـل صـلوة شـارب الخـمـر اربـعـيـن يـومـا الا ان يـتـوب) : (نـمـاز شـرابـخـوار تـا چهل روز مقبول نخواهد شد مگر اينكه توبه كند).
و در روايـات مـتـعـددى مـى خـوانـيـم: (از جـمـله كـسـانـى كـه نـمـاز آنـهـا قبول نخواهد شد پيشواى ستمگر است ).
و در بـعـضـى از روايـات ديـگـر تصريح شده است كه نماز كسى كه زكات نمى پردازد قـبـول نخواهد شد، و همچنين روايات ديگرى كه مى گويد: خوردن غذاى حرام يا عجب و خود بـيـنى از موانع قبول نماز است، پيدا است كه فراهم كردن اين شرايط قبولى تا چه حد سازنده است؟
10 - نـمـاز روح انـضـبـاط را در انـسان تقويت مى كند، چرا كه دقيقا بايد در اوقات معينى انـجـام گيرد كه تاخير و تقديم آن هر دو موجب بطلان نماز، است همچنين آداب و احكام ديگر در مـورد نيت و قيام و قعود و ركوع و سجود و مانند آن كه رعايت آنها، پذيرش انضباط را در برنامه هاى زندگى كاملا آسان مى سازد.
هـمه اينها فوائدى است كه در نماز، قطع نظر از مساءله جماعت وجود دارد و اگر ويژگى جـمـاعـت را بر آن بى فزائيم - كه روح نماز همان جماعت است - بركات بى شمار ديگرى دارد كه اينجا جاى شرح آن نيست، بعلاوه كم و بيش همه از آن آگاهيم.
گـفـتـار خـود را در زمـيـنـه فلسفه و اسرار نماز با حديث جامعى كه از امام على بن موسى الرضـا (عليهمالسلام ) نـقل شده پايان مى دهيم: امام در پاسخ نامه اى كه از فلسفه نماز در آن سؤ ال شده بود چنين فرمود: علت تشريع نماز اين است كه توجه و اقرار به ربـوبـيـت پـروردگـار اسـت، و مـبـارزه بـا شـرك و بـت پـرسـتـى، و قـيـام در پـيـشـگاه پـروردگـار در نـهايت خضوع و نهايت تواضع، و اعتراف به گناهان و تقاضاى بخشش از معاصى گذشته، و نهادن پيشانى بر زمين همه روز براى تعظيم پروردگار.
و نـيـز هدف اين است كه انسان همواره هشيار و متذكر باشد، گرد و غبار فراموشكارى بر دل او ننشيند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد، طالب و علاقمند افزونى در مواهب دين و دنيا گردد.
عـلاوه بـر ايـنـكـه مـداومـت ذكـر خـداونـد در شـب و روز كـه در پـرتـو نـمـاز حـاصـل مـى گردد، سبب مى شود كه انسان مولا و مدبر و خالق خود را فراموش نكند، روح سركشى و طغيانگرى بر او غلبه ننمايد.
و هـمين توجه به خداوند و قيام در برابر او، انسان را از معاصى باز مى دارد و از انواع فساد جلوگيرى مى كند.
(و لا تـجـدلوا أهـل الكـتـب إلا بـالتـى هى أحسن إلا الذين ظلموا منهم و قولوا أمنا بالذى أنزل إلينا و أنزل إليكم و إلهنا و إلهكم وحد و نحن له مسلمون) (46)(و كذلك أنزلنا إليك الكتب فالذين أتينهم الكتب يؤ منون به و من هؤ لاء من يؤ من به و ما يجحد بايتنا إلا الكفرون) (47)(و ما كنت تتلوا من قبله من كتب و لا تخطه بيمينك إذا لاضرتاب المبطلون) (48)(بل هو أيت بينت فى صدور الذين أوتوا العلم و ما يجحد بايتنا إلا الظلمون) (49)
ترجمه:
46 - بـا اهـل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى كه از آنها مرتكب ظلم و ستم شدند، و به آنها بگوئيد ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما
و شما نازل شده ايمان داريم، معبود ما و شما يكى است و در برابر او تسليم هستيم.
47 - اينگونه، كتاب را بر تو نازل كـرديـم، كسانى كه (پيش از اين ) كتاب آسمانى به آنها داده ايم به اين كتاب ايمان مى آورنـد، و بـعـضـى از ايـن گـروه (مـشـركـان ) نـيز به آن مؤ من مى شوند و آيات ما را جز كافران انكار نمى كنند.
48 - تـو هـرگـز قـبـل از ايـن كتابى نمى خواندى و با دست خود چيزى نمى نوشتى مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند.
49 - بـلكـه ايـن كـتـاب آسـمـانـى مـجـمـوعـه اى از آيـات روشن است كه در سينه صاحبان دل جاى دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمى كنند.
براى بحث بهترين روش را برگزينيد
در آيـات گـذشـتـه بـيـشـتـر سـخـن از نـحـوه بـرخـورد بـا (بـت پـرسـتـان ) لجوج و جـاهـل بـود كـه بـه مـقـتـضـاى حـال با منطقى تند، با آنها سخن مى گفت، و معبودانشان را سـسـتـتـر از تـارهـاى عـنـكـبـوت معرفى مى كرد، و در آيات مورد بحث، سخن از مجادله با (اهـل كـتـاب ) اسـت كـه بـايـد بـه صـورت مـلايـمـتـر بـاشـد، چـه ايـنـكـه آنـهـا حـداقل بخشى از دستورهاى انبياء و كتب آسمانى را شنيده بودند و آمادگى بيشترى براى بـرخـورد مـنـطـقـى داشـتـنـد كـه بـا هـر كـس بـايـد بـه مـيـزان عقل و دانش و اخلاقش سخن گفت.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: بـا اهـل كتاب جز به روشى كه از همه بهتر است مجادله نكنيد(و لا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن ) .
(لاتـجـادلوا) از مـاده (جدال ) در اصل به معنى تابيدن طناب و محكم كردن آن است، اين واژه در مورد ساختمان محكم و مانند آن نيز به كار مى رود و هنگامى كه دو نفر به بحث مـى پـردازنـد، و در حـقـيـقـت هـر كـدام مى خواهد ديگرى را از عقيده اش بپيچاند به اين كار مـجـادله گـفـتـه مـى شـود، بـه كـشـتـى گـرفـتـن نـيـز (جدال )
مى گويند، و به هر حال منظور در اينجا بحث و گفتگوهاى منطقى است.
تـعـبـيـر بـه (التـى هـى احسن )، تعبير بسيار جامعى است كه تمام روشهاى صحيح و مناسب مباحثه را شامل مى شود، چه در الفاظ، چه در محتواى سخن، چه در آهنگ گفتار، و چه در حركات ديگر همراه آن.
بـنـابراين مفهوم اين جمله آن است كه الفاظ شما مؤ دبانه، لحن سخن دوستانه محتواى آن مستدل، آهنگ صدا خالى از فرياد و جنجال و هر گونه خشونت و هتك احترام، همچنين حركات دسـت و چـشـم و ابرو كه معمولا مكمل بيان انسان هستند همه بايد در همين شيوه و روش انجام گيرد.
و چه زيبا است تعبيرات قرآن كه در يك جمله كوتاه يك دنيا معنى نهفته است.
ايـنـهـا هـمـه بـه خـاطـر آن است كه هدف از بحث و مجادله برترى جوئى و تفوق طلبى و شـرمـنده ساختن طرف مقابل نيست، بلكه هدف تاثير كلام و نفوذ سخن در اعماق روح طرف است، و بهترين راه براى رسيدن به اين هدف همين شيوه قرآنى است.
حـتـى بـسـيـار مـى شـود كـه انـسـان اگـر سـخـن حـق را بـه صورتى منعكس كند كه طرف مقابل آن را فكر خود بداند نه فكر گوينده، زودتر انعطاف نشان مى دهد چرا كه انسان به افكار خود همچون فرزندان خود علاقمند است.
درسـت بـه هـمـيـن دليـل اسـت كـه قـرآن مـجـيـد بـسـيـارى از مـسـائل را بـه صـورت سـؤ ال و اسـتـفهام طرح مى كند، تا جوابش را از درون فكر مخاطب بجوشد و آن را از خود بداند.
ولى البـتـه هـر قـانـونـى اسـتـثـنـائى هـم دارد، از جـمـله هـمـيـن اصـل كـلى در بـحـث و مـجـادله اسـلامـى در مـواردى مـمـكـن اسـت حـمـل بـر ضـعـف و زبـونـى شود، و يا طرف مقابل آنچنان مست و مغرور باشد كه اين طرز برخورد انسانى، بر جرأت و جسارتش بـيـفـزايد لذا در دنبال آيه به صورت يك استثناء مى فرمايد: (مگر كسانى از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شدند)(الا الذين ظلموا منهم ) .
هـمانها كه بر خود و ديگران ظلم كردند و بسيارى از آيات الهى را كتمان نمودند تا مردم به اوصاف پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آشنا نشوند.
آنـهـا كـه ظـلم كـردنـد و فـرمـانهاى الهى را در آنجا كه بر خلاف منافعشان بود زير پا گذاردند.
آنـها كه ظلم كردند و خرافاتى همچون مشركان به ميان آوردند، مسيح يا عزيز را فرزند خدا خواندند.
و بـالاخـره آنـهـا كـه ظـلم كـردنـد و بـجـاى بـحـث مـنـطـقـى دسـت بـه شـمـشـيـر بـرده و متوسل به زور شدند و به شيطنت و توطئه چينى پرداختند.
و در آخـر آيـه يـكى از مصداقهاى روشن مجادله به احسن را كه مى تواند الگوى زنده اى براى اين بحث باشد به ميان آورده، مى فرمايد:
(بـگـوئيـد مـا بـه تـمـام آنـچـه از سـوى خـدا بـر مـا و شـمـا نازل شده است ايمان داريم، معبود ما و شما يكى است، و در برابر او تسليم هستيم )(و قولوا آمنا بالذى انزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون ) .
چـه تـعـبـيـر زيبا و چه آهنگ جالبى؟ آهنگ وحدت و ايمان به همه آنچه از سوى خداى واحد نازل شده، و حذف همه تعصبها، و ما و شماها، و بالاخره توحيد معبود و تسليم بى قيد و شرط در برابر (اللّه ).
اين يك نمونه از مجادله به احسن است كه هر كس بشنود مجذوب آن مى شود، و نشان مى دهد اسـلام گـروه گـرا، و تـفـرقه طلب نيست، آواى اسلام آواى وحدت است و تسليم بودن در برابر هر سخن حق.
نـمـونـه هـاى ايـن بحث در قرآن فراوان است، از جمله نمونه اى است كه امام صادق (عليهالسلام ) در حديثى به آن اشاره كرده، مى فرمايد: (مجادله به احسن، مانند
مـطـلبى است كه در آخر (سوره يس ) در مورد منكران معاد آمده است، هنگامى كه استخوان پـوسـيـده را در مـقـابـل پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند و گفتند: چه كسى قـدرت دارد آن را احـيـا كـنـد؟ فـرمـود: يـحـيـيـهـا الذى انـشـاهـا اول مرة... (همان خدائى كه روز نخست آن را آفريد، زنده مى كند، همان خدائى كه از درخت سبز، براى شما آتش بيرون مى فرستد).
آيـه بـعـد بـه عـنـوان تـاءكـيـد بـر اصـول چـهـارگـانـه اى كـه در آيـه قـبـل آمـد، مـى فـرمـايـد: (ايـن گـونـه مـا كـتـاب آسـمـانـى (قـرآن ) را بـر تـو نازل كرديم(و كذلك انزلنا اليك الكتاب ) .
آرى ايـن قرآن بر اساس وحدت معبود، وحدت دعوت همه پيامبران راستين تسليم بى قيد و شـرط در بـرابـر فـرمـان حـق، و مـجـادله بـا بـهـتـريـن شـيـوه هـا نازل شده.
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: مـنـظـور از جـمـله فـوق تـشـبـيـه نـزول قـرآن بـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه نـزول كـتـب پيشين بر ساير انبياء است، يعنى همانگونه كه بر پيامبران گذشته كتاب آسمانى نازل كرديم بر تو نيز قرآن را نازل نموديم.
ولى تفسير اول دقيقتر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر دو معنى نيز ممكن است.
سـپـس مى افزايد: (كسانى كه پيش از اين كتاب آسمانى به آنها داده ايم (و به راستى به آن پايبند و معتقدند) به اين كتاب ايمان مى آورند)(و الذين آتيناهم الكتاب يؤ منون به ) .
چـرا كـه هـم نـشـانـه هـاى آن را در كـتـب خـود يـافـتـه انـد، و هـم مـحـتـوايـش را از نـظـر اصول كلى هماهنگ با محتواى كتب خود مى بينند.
البته مى دانيم همه اهل كتاب (يهود و نصارى ) به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايمان نـيـاوردنـد، بـنابراين جمله فوق، اشاره به آن گروه مؤ منان واقعى و حقجويان خالى از تعصب است كه نام (اهل كتاب ) تنها شايسته آنها است.
بـعـد مـى افـزايـد: (گـروهـى از ايـنها (از اهل مكه و مشركان عرب ) نيز به آن ايمان مى آورند)(و من هؤ لاء من يؤ من به ) .
و در پـايان در مورد كافران هر دو گروه مى گويد: (آيات ما را جز كافران انكار نمى كنند)(و ما يجحد باياتنا الا الكافرون ) .
بـا تـوجـه به اينكه مفهوم (جحد) آنست كه انسان، به چيزى معتقد باشد و آن را انكار كـنـد مـفـهـوم جـمـله فـوق ايـن مـى شـود كـه حـتـى كـفـار در دل به عظمت اين آيات معترفند و نشانه هاى صدق و راستى را در جبين آن مى نگرند، و راه و رسم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و زندگى پاكيزه و پيروان پاكباخته او را دليـلى بـر اصـالت آن مـى شـمـرند اما به خاطر لجاجت و تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان، و يا براى حفظ منافع نامشروع زودگذر به انكار برمى خيزند.
به اين ترتيب قرآن موضع گيريهاى اقوام مختلف را در برابر اين كتاب آسمانى مشخص مى كند: در يك صف اهل ايمانند، اعم از علماى اهل كتاب و مؤ منان راستين و مشركانى كه تشنه حـق بـودنـد و حـق را يـافـتـنـد و دل به آن بستند، و در صف ديگر منكران لجوجى كه حق را ديدند اما همچون خفاشان خود را از آن پنهان داشتند، چرا كه ظلمت كفر جزء بافت وجودشان شده و از نور ايمان وحشت دارند!
قابل توجه اينكه اين گروه قبلا نيز كافر بوده اند، ولى تاءكيد مجدد بر كفرشان ممكن اسـت به اين جهت باشد كه قبلا اتمام حجت بر آنها نشده بود، كفر حقيقى الان است كه بر آنها اتمام حجت شده و با علم و آگاهى صراط مستقيم را رها كرده در بيراه ه گام مى زنند.
سـپـس بـه يـكى ديگر از نشانه هاى روشن حقانيت دعوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه تـاءكـيـدى اسـت بـر مـحـتـواى آيه گذشته اشاره كرده مى گويد: (تو قـبـل از نـزول قـرآن هـرگـز كـتـابـى را نـمـى خواندى، و هرگز با دست خود چيزى نمى نوشتى مبادا دشمنانى كه در صدد ابطال دعوت تو هستند گرفتار شك و ترديد شوند) (و بـگـويند آنچه را او آورده نتيجه مطالعه كتب پيشين و نسخه بردارى از آنها است )(و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون ) .
تـو هـرگـز بـه مـكـتب نرفتى و خط ننوشتى، اما با اشاره وحى الهى، مساءله آموز صد مدرس شدى!.
چـگونه مى توان باور كرد، شخصى درس نخوانده و استاد و مكتب نديده با نيروى خودش كـتـابـى بـيـاورد و از هـمـه جـهـان بـشـريـت دعـوت بـه مـقـابـله كـنـد و هـمـگـان از آوردن مـثل آن عاجز شوند؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه نيروى تو از قدرت بيپايان پروردگار مـدد مـى گـيـرد؟ و كـتـاب تـو وحـى آسمانى است كه از ناحيه او بر تو القاء شده است؟ تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه لازم است كه اگر كسى بگويد ما از كجا بدانيم كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هرگز به مكتب نرفت و خط ننوشت! در پاسخ مى گوئيم: او
در مـحـيـطى زندگى كرد كه با سواد در آنجا بسيار محدود و معدود بود به طورى كه مى گـويـنـد در تـمـام شـهـر مكه بيش از 17 نفر قدرت بر خواندن و نوشتن نداشتند در چنين مـحـيـطـى اگـر كـسـى درس بـخـوانـد، مـكـتـبـى بـبـيـنـد مـحـال است بتواند كتمان كند، در همه جا مشهور و معروف مى شود، و استاد و درسش شناخته خواهد شد.
چـنـيـن شـخـصـى چـگـونه مى تواند ادعا كند پيامبر راستين است اما دروغى به اين آشكارى بـگـويد؟ بخصوص اينكه اين آيات در مكه در مهد نشو و نماى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل گرديده آنهم در برابر دشمنان لجوجى كه كوچكترين نقطه ضعفها از نظرشان مخفى نمى ماند.
در آيـه بـعـد نـشـانـه هـاى ديـگـرى براى حقانيت قرآن بيان مى كند، مى گويد:اين كتاب آسـمـانـى مـجـمـوعـه اى اسـت از آيـات بينات كه در سينه هاى صاحبان علم قرار مى گيرد(بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم ) .
تعبير به (آيات بينات ) بيانگر اين واقعيت است كه نشانه هاى حقانيت قرآن در خود آن بـه چـشـم مـى خـورد و در پـيـشـانـى آيـات مـى درخـشـد، و دليل آن با خود آن است.
در حـقـيـقت همچون آيات تكوينى است كه انسان از مطالعه آن بدون نياز به چيز ديگر به حـقـيـقـت پـى مـى بـرد؟ ايـن آيـات تـشـريـعى نيز از نظر ظاهر و محتوى چنان است كه خود دليل صدق خويش است.
از اين گذشته، طرفداران اين آيات و طالبان و دلدادگان آن، كسانى هستند كه بهره اى از علم و آگاهى دارند، هر چند دستشان تهى و پايشان برهنه است.
بـه تـعـبـيـر روشـنـتـر يـكـى از طـرق شـنـاخـت اصـالت يـك مـكـتـب بـررسـى حـال مؤ منان به آن مكتب است، اگر گروهى نادان يا شياد، دور كسى را گرفتند به نظر مى رسد كه او نيز از همين قماش باشد، اما اگر كسانى كه اسرار علوم در سينه هاى آنـهـا نـهـفـتـه اسـت اعـلام وفـادارى بـه مـكـتـبـى كـردنـد دليـل بـر حـقـانـيـت آن اسـت، و مـا مـى بـيـنـيـم گـروهـى از عـلمـاى اهل كتاب و شخصيتهاى با تقواى ممتازى همچون ابوذرها و سلمانها، مقدادها و عمار ياسرها و شخصيت والائى همچون على (عليهالسلام ) حاميان و عاشقان اين مكتب بودند.
در روايـات زيـادى كـه از طـرق اهـل بـيـت (عليهمالسلام ) وارد شـده ايـن آيـه بـه ائمه اهـل بـيـت (عليهمالسلام ) تفسير شده است، اين نه به معنى انحصار است، بلكه بيان مصداق روشنى است براى(الذين اوتوا العلم ) .
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات، تصريح شده به اينكه منظور خصوص امامان است در حـقيقت اشاره به مرحله كامل علم قرآن مى باشد كه در اختيار آنها است و هيچ مانعى ندارد كه علما و دانشمندان بلكه توده هاى فهميده مردم بهره اى از اين علوم قرآن داشته باشند.
ضـمـنا اين آيه نشان مى دهد كه علم و دانش منحصر به آنچه در كتاب و از محضر استاد مى خـوانـنـد و مـى آمـوزنـد نـيست، چرا كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طبق صريح آيـات گذشته به مكتب نرفت و خط ننوشت ولى برترين مصداق (الذين اوتوا العلم ) بـود، پـس در ماوراى علم رسمى، علمى است برتر و والاتر كه از سوى پروردگار به صورت نورى در قلب آدمى القاء مى شود كه العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء و اين جوهره علم است، و علوم ديگر پوسته علم.
در پـايـان آيـه اضافه مى كند: (آيات ما را جز ستمگران از روى عناد انكار نمى كنند)(و ما يجحد باياتنا الا الظالمون ) .
چرا كه نشانه هاى آن روشن است: پيامبر امى و درس نخوانده آورنده آن است.
آگاهان انديشمند مؤ منان به آن هستند.
از ايـن گـذشـتـه خود آن نيز مجموعه آيات بينات (سخنانى با محتواى روشن و آشكار) مى باشد.
و در كتب پيشين نيز نشانه هاى آن آمده است.
بـا ايـنـهـمـه آيـا كـسـى جـز آنـها كه بر خويشتن و بر جامعه ستم مى كنند آن را انكار مى نمايد؟ (تكرار مى كنيم كه تعبير به جحد در موردى است كه انسان چيزى را مى داند و بر خلاف علمش انكار مى كند).
1 - نگار من كه به مكتب نرفت!...
درسـت اسـت كـه خـوانـدن و نـوشـتـن بـراى هـر انـسـانـى كـمـال مـحـسـوب مـى شـود ولى گـاه شـرائطـى پـيـش مـى آيـد كـه نـخـوانـدن و نـنـوشـتن كمال است.
و ايـن در مورد پيامبران مخصوصا خاتم انبياء (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كاملا صدق مـى كـنـد، چـه ايـنـكه اگر دانشمندى درس خوانده، و فيلسوفى آگاه و پر مطالعه ادعاى نـبـوت كـنـد و كـتـابـى ارائه دهـد بـه عنوان يك كتاب آسمانى در چنين شرائطى ممكن است وسـوسه و ترديدهائى پيش بيايد كه آيا اين كتاب و مكتب مولود انديشه هاى خود او نيست؟.
اما اگر ببينيم از ميان يك قوم عقب افتاده يك انسانى كه هرگز محضر استادى را درك نكرده، كـتـابـى نـخـوانـده، و صـفـحـه نـنـوشته، برخاست، كتابى به عظمت عالم هستى، با مـحـتـوائى بـسيار بلند و عالى، ارائه داد، در اينجا خيلى خوب مى توان درك كرد كه اين تراوش مغز او نيست، بلكه وحى آسمانى و تعليم الهى است.
در آيـات ديـگـر قـرآن نـيـز روى (امـى ) بـودن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تـكـيـه شـده، و چنانكه ذيل آيه 157 سوره اعراف گفتيم سه تفسير براى كلمه امى ذكر كرده اند كه از همه روشنتر (درس نخوانده ) است.
اصولا در محيط حجاز درسى نبود كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بخواند و معلمى نـبـود كـه از مـحضرش استفاده كند، و گفتيم تعداد كسانى كه فقط سواد خواندن و نوشتن داشـتند در تمام مكه در مردان از 17 نفر تجاوز نمى كرد مى گويند از زنان نيز تنها يك نفر بود كه خواندن و نوشتن مى دانست.
طـبـيـعـى اسـت كـه در چـنـين محيطى كه ابتدائى ترين مرحله علم (خواندن و نوشتن ) اينقدر كـمـيـاب و مـحـدود اسـت ممكن نيست كسى درس خوانده باشد و مردم از آن آگاه نشوند و اگر كـسـى بـا قـاطـعـيـت ادعـا كـرد مـن هـيـچ درسـى نـخـوانـدهـام و كـسـى آن را انـكـار نـكـرد دليـل روشـنـى بـر صـدق گـفـتـه او اسـت، و بـه هـر حـال ايـن وضـع خاص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه در آيات فوق آمده براى تـكميل اعجاز قرآن و قطع بهانه هاى بهانه جويان بسيار مؤ ثر و مفيد بود، آرى او عالم بزرگ و بى نظيرى بود كه فقط در مكتب وحى درس خوانده بود.
تـنـهـا بـهـانـه اى بـراى بـعـضـى مـانـده ايـن اسـت كـه پـيـامـبـر قـبـل از دوران نـبـوتـش يـكـى دو سـفـر بـه شـام كـرد (بـراى مـدتـى كـوتـاه كـه مـشـغـول انـجـام بـرنـامـه تـجـارت بـود) مـى گـويند شايد در اين يكى دو سفر با علماى اهل كتاب تماس گرفته و مسائل را از آنها دريافت داشته است!
دليـل سـسـتـى ايـن ادعا در خودش نهفته است كه اينهمه تاريخ پيامبران و احكام و قوانين و مـقـررات و مـعارف عالى را چگونه ممكن است كه انسان درس نخوانده و مكتب نرفته به اين زودى از افـرادى بـشـنـود و بـه خـاطـر بـسـپـارد و در مـدت 23 سـال پـيـاده كـنـد؟ و در بـرخـورد بـا حـوادثـى كـه بـيـسـابـقـه و غـيـر مـنتظره بود عكس العـمل لازم نشان دهد و اين درست به آن مى ماند كه بگوئيم فلان ليست بزرگ تمام علوم و فـنـون طـب را در آن چـنـد روزى آمـوخـت كـه در فـلان بـيـمـارسـتـان نـاظـر حال مداواى بيماران وسيله پزشكان بود، اين سخن به شوخى شبيه تر است!
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از رسيدن به مرحله نـبـوت احتمالا توانائى بر نوشتن و خواندن از طريق تعليمات الهى داشت هر چند در هيچ تـاريـخـى ديـده نـشـده اسـت كـه او از ايـن علم و دانشش استفاده كرده باشد، چيزى را از رو بخواند و يا با دست خود نامه اى بنويسد، و شايد پرهيز پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تـمـام عـمـرش از اين كار باز براى اين بود كه دستاويزى به دست بهانه - جويان ندهد.
تنها موردى كه در بعضى كتب تاريخ و حديث آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خودش مطلبى را نوشت در ماجراى صلح حديبيه است كه در مسند احمد آمده است: (پيامبر شخصا قلم به دست گرفت و صلحنامه را نوشت ).
ولى جـمـعـى از علماى اسلام اين حديث را انكار كرده اند و آن را مخالف صريح آيات فوق مـى دادنـد، هـر چـنـد بـه عـقـيده بعضى صراحتى هم ندارد، زيرا اين آيات ناظر به وضع پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قـبـل از نـبـوت اسـت چـه مانعى دارد كه بعد از نيل به مقام نبوت استثنائا در يك مورد خطى بنويسد كه آن خود معجزهاى محسوب مى شود.
ولى به هر حال در چـنـين مساله اى تكيه كردن بر خبر واحد دور از حزم و احتياط و مخالف چيزى است كه در علم اصول اثبات شده، هر چند اين خبر چنانكه گفتيم مشكلى ايجاد نكند.
2 - راه نفوذ در ديگران
بـراى تـسـخـيـر دلهـا و نـفـوذ سـخـن حـق در افـكـار ديـگـران تـنـهـا تـوسل به استدلالات قوى و نيرومند كافى نيست، نحوه برخورد با طرف، و شيوه بحث عميقترين اثر را در ايـن مـرحـله مـى گـذارد، چـه بـسـيـارنـد كـسـانـى كـه در بحثها دقيق و موشكاف، و بر مسائل علمى مسلط و آگاهند، اما چون از شيوه (جدال احسن ) و بحثهاى سازنده آگاه نيستند كمتر در گفتگو با ديگران موفق به نفوذ در قلب آنها مى شوند.
حـقـيـقت اين است كه اقناع (عقل و فكر) به تنهائى كافى نيست، بايد عواطف نيز اقناع گردد كه نيمى از وجود انسان را تشكيل مى دهند.
بـه تـعـبـيـر ديـگر نفوذ در مرحله (خود آگاه ) روح انسان به تنهائى كفايت نمى كند بـايـد در مـرحـله (نـاآگـاه ) كـه بـخـش مـهـم روح را تشكيل مى دهد نيز نفوذ كرد.
از بـررسـى حـال پـيامبران مخصوصا حال پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ائمـه هـدى (عـليـهـم السـلام ) بـخـوبى استفاده مى شود كه اين بزرگواران براى تحقق بـخـشـيـدن بـه اهـداف تـبـليـغـى و تـربـيـتـى خـود از اخـلاق اجـتـمـاعـى و اصول روانشناسى و انسانيترين شيوه هاى نفوذ در قلبها استفاده مى كردند.
طـرز بـرخـورد آنـهـا بـا مردم چنان بود كه به سرعت آنها را به سوى اهداف خود جلب و جذب مى كردند، گرچه بعضى ميل دارند به اين امور هميشه جنبه اعجاز دهند اما چنين نيست، اگـر مـا هـم سـنـت و روش و شـيوه بحث آنها را در برخورد با ديگران به كار بنديم به سرعت مى توانيم در آنها اثر بگذاريم و در اعماق جانشان نفوذ كنيم.
قـرآن بـا صراحت به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گويد:(فبما رحمة مـن الله لنـت لهـم و لو كـنـت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك) : (به خاطر رحمت الهى اسـت كـه نـسـبـت بـه آنـهـا نـرمـخـو شـده اى كـه اگـر خـشـن و سـنـگـدل بـودى از اطـراف تـو پـراكـنـده مـى شـدنـد) (آل عمران - 159).
بـسـيـار ديـده شـده اسـت كـه بـعضى بعد از ساعتها بحث و گفتگو نه تنها پيشرفتى در مـذاكـرات خـود حـاصـل نـمـى كـنـنـد بـلكـه طـرف را در عـقـيـده باطل خويش را سختر و مـتـعـصـبـتـر مـى بـيـنـد، دليـل آن ايـن اسـت كـه از روش جدال به احسن استفاده نشده است.
خـشـونـت در بـحـث، بـرتـرى جـوئى، تـحـقـيـر طـرف مـقـابـل، اظهار كبر و غرور، عدم احترام به افكار ديگران، و عدم صميميت در بحثها همه از امـورى اسـت كه باعث شكست انسان در بحث مى شود، لذا در مباحث اخلاق اسلامى بحثى تحت عـنـوان تـحـريم (جدال ) و (مراء) مى بينيم كه منظور از آن بحثهائى است كه در آن روح حـقـجـوئى و حـقـطـلبى نباشد، بلكه هدف از آن پرخاشگرى و برتريطلبى و به كرسى نشاندن سخن خويش است!
تحريم جدال و مراء گذشته از جنبه هاى معنوى و اخلاقى، براى همين است كه در اينگونه بحثها هرگز پيشرفت فكرى حاصل نمى شود.
تـحـريـم (جـدال ) و (مـراء) بـه هـم نـزديـك اسـت ولى دانـشـمندان اسلامى ميان آنها فـرقـهـائى گـذارده انـد: (مـراء) بـه مـعـنـى اظـهـار فـضـل و كـمـال اسـت، و (جـدال ) بـه مـنـظـور تـحـقـيـر طـرف مقابل.
جدال به حملات ابتدائى در بحث گفته مى شود ولى (مراء) به حملات دفاعى.
(جـدال ) در مـسـائل عـلمـى است و مراء اعم است (البته تضادى در ميان اين تفسيرها وجود ندارد).
بـه هـر حال مجادله و بحث با ديگران گاهى (جدال به احسن ) است و آن بحثى است كه شـرايـطـى كـه در بـالا گـفتيم دقيقا در آن رعايت شود، و گاهى به غير احسن است و آن در صورتى است كه امور بالا به دست فراموشى سپرده شود.
اين گفتار را با ذكر چند روايت گويا و آموزنده پايان مى دهيم.
در حـديـثـى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيـم: لايستكمل عبد حقيقة الايمان حتى بدع المراء و ان كان محقا: (هيچكس حقيقت ايمان را به طور
كامل درك نمى كند مگر اينكه (مراء) را ترك گويد، هر چند حق با او باشد).
در حديث ديگرى مى خوانيم كه پيامبر خدا (سليمان ) به فرزندش گفت: يا بنى اياك و المـراء، فـانـه ليـسـت فـيـه مـنـفـعـة، و هـو يـهـيـج بـيـن الاخـوان العداوة: (پسرم! از جـدال بـپـرهـيـز، زيـرا نـه تـنـهـا سـودى در آن نيست، بلكه آتش دشمنى را ميان برادران شعلهور مى سازد).
و نـيـز از پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده اسـت كـه فـرمـود: مـا ضـل قـوم بـعـد ان هـداهـم الا اوتـوا الجـدال: (هـيـچ گـروهـى پـس از هـدايـت گـمـراه نـشـدنـد مـگـر ايـنـكـه از راه جـدال و بـحـثـهـاى پـرخـاشـگـرانـه و بـرتـريـجـويـانـه، كـه حـقـيـقـت در آن دنبال نمى شود وارد شدند).
3 - (كافران ) و (ظالمان )
در آيـات فـوق يك بار با اين جمله برخورد مى كنيم كه (آيات ما را جز كافران از روى عناد انكار نمى كنند) و بار ديگر با همين جمله با اين تفاوت، كه عنوان ظالمان به جاى كافران نشسته و مى گويد: (آيات ما را جز ظالمان انكار نمى كنند).
مـقـايـسـه ايـن دو بـا هـم نـشـان مـى دهـد كـه مـسـاءله از قـبـيل تكرار نيست، بلكه بيان دو مطلب مختلف است، يكى به جنبه هاى عقيدتى اشاره مى كند و ديگرى به جنبه هاى عملى. نـخـست مى گويد: (آنها كه با پيشداوريهاى نادرست خود و يا تقليدهاى كوركورانه از نياكان، كفر و شرك را برگزيده اند، هر آيت و نشانهاى را از خدا ببينند نفى مى كنند هر چند عقلشان آن را به درستى پذيرفته باشد). در تـعـبير دوم مى گويد: آنها كه با ظلم و ستم بر خويشتن و جامعه راهى را انتخاب كرده انـد، و مـنـافـع نامشروعشان را در آن مى بينند، و مصمم به ادامه اين ستمگرى هستند طبيعى اسـت كـه زيـر بـار آيـات مـا نمى روند، چرا كه آيات ما همانگونه كه با خط فكرى آنها سازگار نيست با خط عملى آنها نيز سازگار نمى باشد.
(و قالوا لو لا أنزل عليه أيت من ربه قل إنما الايت عند الله و إنما إنا نذير مبين) (50)(أولم يـكـفـهـم أنا أنزلنا عليك الكتب يتلى عليهم إن فى ذلك لرحمة و ذكرى لقوم يؤ منون) (51)(قـل كـفـى بـالله بـيـنـى و بـيـنـكـم شـهـيـدا يعلم ما فى السموت و الارض و الذين أمنوا بالبطل و كفروا بالله أولئك هم الخسرون) (52)(و يـسـتـعـجـلونـك بـالعـذاب و لو لا أجـل مـسـمـى لجـأهم العذاب و ليأ تينهم بغتة و هم لا يشعرون) (53)(يستعجلونك بالعذاب و إن جهنم لمحيطة بالكفرين) (54)(يـوم يـغـشـئهـم العـذاب مـن فـوقـهـم و مـن تـحـت أرجـلهـم و يقول ذوقوا ما كنتم تعلمون) (55)
ترجمه:
50 - گـفـتـنـد: چـرا مـعـجـزاتـى از سـوى پـروردگـارش بـر او نـازل نـشـده؟ بـگـو مـعـجـزات هـمـه نـزد خـداسـت (و بـه فـرمـان او نازل مى شود، نه به ميل من و شما) من تنها انذار كننده آشكارى هستم.
51 - آيـا بـراى آنـهـا كـافـى نـيـسـت كـه ايـن كـتـاب آسـمـانـى را بـر تـو نـازل كـرديـم كـه پـيـوسـته بر آنها تلاوت مى شود؟ در اين رحمت و تذكرى است براى كسانى كه ايمان مى آورند.
52 - بـگـو هـمـيـن بس كه خدا ميان من و شما گواه است، آنچه را در آسمانها و زمين است مى داند كسانى كه به باطل ايمان آوردند و به الله كافر شدند زيانكاران واقعى هستند.
53 - آنـهـا بـا عـجـله از تـو عـذاب را مى طلبند، و اگر موعد مقررى تعيين نشده بود عذاب (الهـى ) بـه سـراغ آنـهـا مـى آمـد، سـرانـجـام ايـن عـذاب بـطـور نـاگـهـانـى بـر آنـهـا نازل مى شود در حالى كه نمى دانند.
54 - آنـهـا بـا عـجـله از تو تقاضاى عذاب مى كنند، در حالى كه جهنم به كافران احاطه دارد!
55 - آن روز كه عذاب (الهى ) آنها را از بالاى سر و پائين پا مى پوشاند و به آنها مى گويد بچشيد آنچه را عمل مى كرديد (روز سخت و دردناكى است ).
آيا معجزه قرآن كافى نيست؟!
كـسـانـى كـه بر اثر لجاجت و اصرار در باطل، حاضر نبودند به هيچ قيمتى در برابر بـيـان مـسـتـدل و مـنـطقى قرآن تسليم شوند، و آوردن كتابى همچون قرآن به وسيله فرد درس نـخـوانـدهـاى هـمـچـون پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه دليـل روشـنى بر حقانيت وى بود بپذيرند، دست به بهانه جوئى تازهاى زدند، چنانكه قـرآن در نـخـسـتـيـن آيـات مورد بحث مى گويد: آنها از روى سخريه و استهزاء گفتند چرا مـعـجـزاتـى (هـمـچـون مـعـجـزات مـوسـى و عـيـسـى ) از سـوى پـروردگـارش بـر او نازل نشده است؟(و قالوا لو لا انزل عليه آيات من ربه ) .
چرا او عصاى موسى و يد بيضاء و دم مسيحا ندارد؟
چرا او هم دشمنان خود را با معجزات بزرگ نابود نمى كند؟ آن گونه كه موسى و شعيب و هـود و نـوح و ثـمـود كردند؟ و يا همانگونه كه در سوره اسراء از زبان اين گروه آمده اسـت (چـرا پـيـامـبـر اسـلام، نـهـرها و چشمه هاى آب جارى از بيابان خشك مكه ظاهر نمى كند)؟ (چرا قصرى از طلا ندارد)؟ (چرا به آسمان صعود نمى كند؟ و چرا نامهاى از سوى خدا از آسمان براى آنها نمى آورد)!!.
بـدون شك پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) معجزات ديگرى غير از قرآن مجيد داشـتـه، و تـواريـخ نـيز با صراحت از آن سخن مى گويد، ولى آنها با اين سخنانشان، دنـبـال تـحصيل معجزه نبودند، بلكه از يكسو مى خواستند اعجاز قرآن را ناديده بگيرند و از سـوى ديـگـر تقاضاى معجزات اقتراحى داشتند (منظور از معجزات اقتراحى اين است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طبق تمايلات اين و آن، هر امر خارق العادهاى را كه پيشنهاد كنند انجام دهد، مثلا اين يكى پيشنهاد خارج ساختن چشمه هاى آب كند ديگرى بگويد من قبول ندارم بايد كوه هاى مكه را طلا كنى، سومى هم بهانه بگيرد كه اين كافى نيست بايد به آسمان صعود كنى، و به اين ترتيب معجزه را به صورت بازيچه بيارزشى در آورند، و تازه آخر كار بعد از ديدن همه اينها ساحرش بخوانند).
لذا قـرآن در آيـه 111 سـوره انـعـام مـى گـويـد(و لو انـنا نزلنا اليهم الملائكة و كلمهم الموتى و حشرنا عليهم كل شى ء قبلا ما كانوا ليؤ منوا) : (اگر ما فرشتگان را بر آنها نـازل كـنـيـم و مـردگـان زنـده شوند و با آنها سخن بگويند و همه چيز را در برابر آنها محشور نمائيم باز هم ايمان نمى آورند)!
به هر حال قرآن براى پاسخگوئى به اين بهانهجويان لجوج، از دو راه وارد مى شود:
نـخـسـت مـى گويد: به آنها (بگو معجزه كار من نيست كه با تمايلات شما انجام گيرد، معجزات همه نزد خدا است )(قل انما الايات عند الله ) .
او مـى دانـد چـه مـعـجـزهـاى بـا چـه زمـانـى و براى چه اقوامى متناسب است، او مى داند چه افـرادى در صـدد تـحـقـيـق و پـى جوئى حقند و بايد خارق عادات به آنها نشان دهد، و چه افرادى بهانه گيرند و دنبال هواى نفس؟
و بگو (من فقط انذار كننده و بيم دهنده آشكارم )(و انما انا نذير مبين ) .
تـنـهـا وظـيـفه من انذار و تبليغ است و بيان كلام خدا، اما ارائه معجزات و خارق عادات تنها به اختيار ذات پاك او است، اين يك پاسخ.
پـاسـخ ديـگر اينكه: (آيا همين اندازه براى آنها كافى نيست كه ما اين كتاب آسمانى را بـر تـو نـازل كـرديـم كـه پـيوسته بر آنها تلاوت مى شود)(او لم يكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ) .
آنها تقاضاى معجزات جسمانى مى كنند، در حالى كه قرآن برترين معجزه معنوى است.
آنـهـا تـقاضاى معجزه زود گذرى دارند در حالى كه قرآن معجزهاى است جاويدان، و شب و روز آياتش بر آنها خوانده مى شود.
آيـا امـكـان دارد انـسانى درس نخوانده - و حتى اگر فرضا درس خوانده بود - كتابى با ايـن مـحـتـوا و ايـن جـاذبـه عـجيب كه فوق توانائى انسانها است بياورد و عموم جهانيان را دعوت به مقابله كند و همه در برابر آن عاجز و ناتوان بمانند؟!
اگـر راسـتـى مـنـظـور آنـهـا مـعـجـزه اسـت مـا بـه وسـيـله نـزول قـرآن بيش از آنچه آنها تقاضا دارند در اختيارشان گذارده ايم، ولى نه، آنها حق طلب نيستند، بهانه جو هستند.
بايد توجه داشت كه جمله او لم يكفهم (آيا براى آنها كافى نيست؟) معمولا در مـواردى گـفـتـه مـى شـود كـه انـسـان كـارى مـا فـوق انـتظار طرف انجام داده و او از آن غافل است يا خود را به غفلت مى زند.
مـثـلا مـى گـويـد چـرا فـلان خـدمـت را بـه مـن نـكـردى و ما انگشت روى خدمت بزرگترى مى گـذاريـم كـه او آن را نـاديـده گـرفـتـه و مـى گـوئيـم آيـا كـافـى نـيست كه ما چنين خدمت بـزرگـى بـه تـو كـرديـم؟! از همه اينها گذشته معجزه بايد هماهنگ با شرائط زمان و مكان و چگونگى دعوت پيامبر باشد، پيامبرى كه آئينش جاودانى است بايد معجزه جاودانى داشته باشد.
پـيـامبرى كه دعوتش جهانگير است و بايد قرون و اعصار آينده را نيز در بر گيرد بايد مـعـجـزه روحانى و عقلانى روشنى داشته باشد كه فكر همه انديشمندان و صاحبخردان را بـه سـوى خـود جذب كند. مسلما براى چنين هدفى قرآن مناسب است، نه عصاى موسى و يد بيضا.
و در پايان آيه براى تأكيد و توضيح بيشتر مى گويد: در اين كتاب آسمانى هم رحمت بـزرگـى نـهـفـتـه است و هم تذكر گويائى، براى كسانى كه ايمان مى آورند(ان فى ذلك لرحمة و ذكرى لقوم يؤ منون ) .
آرى قـرآن هـم رحـمـت اسـت و هـم وسـيـله يادآورى، اما براى گروه با ايمان براى آنها كه درهـاى قـلب خـود را به روى حقيقت گشوده اند، براى آنها كه طالب نورند و خواهان پيدا كـردن راه، آنـها اين رحمت الهى را با تمام وجود خود احساس مى كنند و در پرتو آن آرامش مى يابند، آنها هر بار كه آيات قرآن را مى خوانند تذكر تازهاى مى يابند.
مـمـكـن اسـت فرق ميان (رحمت ) و (ذكرى ) اين باشد كه قرآن تنها يك معجزه و مايه تذكر نيست، بلكه علاوه بر آن مملو است از برنامه ها و قوانين رحمت آفرين و دستورهاى تـربـيـتـى و انسانساز، فى المثل عصاى موسى تنها معجزه بود ولى در زندگى روز مره مردم اثرى نداشت اما قرآن هم معجزه است و هم برنامه كامل زندگى و مايه رحمت.
و از آنجا كه هر مدعى نياز به شاهد و گواه دارد در آيه بعد مى فرمايد: (بگو همين بس كه خدا ميان من و شما گواه است )(قل كفى بالله بينى و بينكم شهيدا) .
بـديـهى است هر قدر آگاهى شاهد و گواه بيشتر باشد ارزش شهادت او بيشتر است، لذا در جـمـله بـعـد اضـافه مى كند: (خدائى گواه من است كه تمام آنچه را در آسمانها و زمين است مى داند)(يعلم ما فى السموات و الارض ) .
حال ببينيم خداوند چگونه بر حقانيت پيامبرش گواهى داده؟
ممكن است اين گواهى، گواهى عملى باشد زيرا وقتى خداوند معجزه بزرگى همچون قرآن را در اخـتيار پيامبرش قرار مى دهد سند حقانيت او را امضاء كرده است، مگر ممكن است خداوند حـكـيـم عـادل معجزه را در اختيار فرد دروغگوئى (العياذ بالله ) بگذارد؟ بنابراين اعطاى معجزه به شخص پيامبر خود بهترين طرز گواهى دادن خدا به نبوت او است.
عـلاوه بر گواهى عملى فوق، در آيات متعددى از قرآن مجيد گواهى قولى نيز داده شده، چـنـانـكـه در آيـه 40 سـوره احـزاب مـى خـوانـيـم:(مـا كـان مـحـمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين) .
و در آيـه 29 سـوره فـتـح نـيـز آمـده اسـت:(مـحـمـد رسـول الله و الذيـن مـعـه اشـداء عـلى الكـفـار رحـمـاء بـيـنـهـم) : (مـحـمـد رسـول خـدا اسـت و كـسـانـى كه با او هستند در برابر كفار خشن و در ميان خودشان رحيم و مهربانند).
بـعـضى از مفسران گفته اند: اين آيه در پاسخ بعضى سران يهود در مدينه مانند (كعب بـن اشـرف ) و اتـبـاع او نـازل شده است كه گفتند: اى محمد چه كسى گواهى مى دهد كه تو فرستاده خدائى؟ آيه نازل شد و گفت: خداوند چنين گواهى مى دهد.
از ايـنـجـا تـفـسـير و بيان ديگرى براى آيه فوق نيز مى توان به دست آورد و آن اينكه مـنـظـور گـواهـى و شـهـادت خـداونـد اسـت در كـتـب آسـمـانـى پـيـشـيـن كـه عـلمـاى اهل كتاب بخوبى از آن آگاهى داشتند.
در عـيـن حـال منافاتى بين اين تفسيرهاى سه گانه نيست و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد.
در پـايـان آيـه بـه عـنـوان يـك هـشـدار و تـهـديـد مـى فـرمـايـد: (كسانى كه ايمان به بـاطـل آوردنـد و بـه الله كـافـر شـدنـد زيـانـكـاران واقـعـى هـسـتـنـد)(و الذيـن آمـنـوا بالباطل و كفروا بالله اولئك هم الخاسرون ) .
چـه خـسـرانـى از ايـن بـالاتر كه انسان تمام سرمايه هاى وجود خود را در برابر هيچ از دسـت دهـد؟ آنـگـونـه كـه مـشـركـان دادنـد، قـلب و جان خود را در اختيار بتها نهادند و تمام نـيـروهاى جسمانى، و امكانات اجتماعى و فردى خود را در اختيار تبليغ و ترويج آئين بت پرستى و محو نام الله گذاردند و جز خسران و زيان نتيجه اى عائد آنها نشد.
غـالبـا قـرآن در آيـات خـود بـه ايـن خـسـران بزرگ اشاره مى كند و گاهى با ذكر كلمه (اخـسـر) (زيـانـكـارتر) اين حقيقت را نشان داده كه زيانى از اين برتر و بالاتر نيست (هود - 22 - نمل - 5 - كهف - 103).
مـهـمـتـر ايـن كـه گاه انسان در معاملهاى زيان مى كند تنها سرمايه خود را از دست مى دهد و ورشـكـسـت مـى شـود، اما گاهى از اين فراتر مى رود بدهكارى زيادى نيز بر دوش او مى مـانـد و ايـن بـدتـريـن نـوع ورشـكـسـت اسـت، و مـشـركـان درسـت هـمـيـن حـال را دارنـد، بـلكـه گـاهـى مـايـه ورشـكستگى و گمراهى ديگران نيز مى شوند و به اصطلاح ورشكستگى زنجيرهاى را تشكيل مى دهند.
در آيـات گـذشـتـه دو قـسمت از بهانه جوئيهاى كفار در برابر دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پـاسـخ آن مـطرح شد، نخست اينكه مى گفتند: چرا او معجزهاى نمى آورد؟ كه قرآن پاسخ داد: اين كتاب آسمانى خود برترين معجزه است.
ديـگـر اينكه چه كسى گواهى بر حقانيت او مى دهد؟ كه قرآن پاسخ داد خدائى كه از همه چيز آگاه است.
در آيه مورد بحث به سومين بهانه جوئيهاى آنها اشاره مى كند. مى گويد (آنها در مورد عذاب عجله مى كنند و با سرعت آن را از تو مى طلبند)(و يستعجلونك بالعذاب ) .
آنـهـا مـى گـويند (اگر عذاب الهى حق است و دامن كفار را مى گيرد پس چرا به سراغ ما نمى آيد)؟!
قرآن در پاسخ اين سخن سه جواب مى دهد.
نـخـسـت مى گويد اگر موعد مقررى تعيين نشده بود عذاب الهى فورا به سراغشان مى آمد(و لو لا اجل مسمى لجائهم العذاب ) .
ايـن زمـان مـعـيـن بـراى آن اسـت كـه هـدف اصـلى يـعـنـى بـيـدارى يـا اتـمـام حـجت بر آنها حاصل گردد، خدا هرگز بر خلاف حكمت در كارهايش شتاب و عجله نمى كند.
ديـگـر ايـنـكه آنها كه اين سخن را مى گويند چه اطمينانى دارند كه هر لحظه عذاب الهى دامـنـشان را بگيرد؟ (چرا كه اين عذاب ناگهانى و بدون مقدمه، و در حالى كه آنها نمى دانند و توجه ندارند به سراغشان مى آيد)(و لياتينهم بغتة و هم لا يشعرون ) .
گرچه موعد عذاب در واقع معين و مقرر است ولى مصلحت اين است كه آنـهـا از آن آگـاه نـبـاشند و بدون مقدمه فرا رسد، چرا كه اگر وقت آن اعلام مى شد باعث تـجرى و جسارت كفار و گنهكاران مى گرديد، آنها تا آخرين لحظه به گناه و كفر ادامه مى دادند و در لحظات آخر كه موعد مقرر عذاب نزديك مى شد همگى توبه مى كردند و به سوى حق باز مى گشتند!
فـلسـفـه تـربـيتى اين مجازاتها ايجاب مى كند كه موعدش مكتوم باشد تا هر لحظه اثر خـود را بـبـخشد و ترس و وحشت آن عاملى بازدارنده گردد ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كـه مـنـظـور از جـمـله (و هـم لا يـشـعـرون ) ايـن نـيـسـت كـه آنـهـا اصل وجود عذاب را درك نمى كنند و گرنه فلسفه عذاب از بين مى رفت، بلكه منظور اين اسـت كـه آنـهـا لحـظـه وقوع آن و مقدماتش را تشخيص نمى دهند، و به تعبير ديگر بطور غافلگيرانه مثل صاعقه بر آنها فرود مى آيد.
از آيـات مـخـتـلف قـرآن بر مى آيد كه اين بهانه جوئى منحصر به كفار مكه نبود، بلكه بسيارى از امم ديگر نيز روى مسأله تعجيل عذاب اصرار مى ورزيدند.
بـالاخـره سومين پاسخ را قرآن در آيه بعد بيان كرده، مى گويد (آنها در برابر تو در مـورد عـذاب عـجله مى كنند در حالى كه جهنم كافران را احاطه كرده است )!(يستعجلونك بالعذاب و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ) .
اگـر عـذاب دنيا تاخير بيفتد عذاب آخرت صددرصد قطعى است آنچنان مسلم است كه قرآن بـه صـورت يـك امر فعلى از آن ياد مى كند و مى گويد (جهنم گوئى هم اكنون آنها را احاطه كرده است )!
در ايـنجا تفسير دقيقترى نيز براى اين آيه وجود دارد و آن اينكه جهنم از دو نظر هم اكنون (به معنى واقعى ) كلمه اين گروه را احاطه كرده.
نخست جهنم دنيا است آنها بر اثر شرك و آلودگى به گناه در جهنمى كه خود فراهم كرده اند مى سوزند، جهنم جنگ و خونريزى، جهنم نزاع و اختلاف، جهنم ناامنى و ناآرامى، جهنم ظلم و بيدادگرى، و جهنم هوى و هوسهاى سركش!
ديـگـر ايـنكه طبق ظاهر آيات قرآن جهنم هم اكنون موجود است و طبق تحليلى كه قبلا داشته ايـم در بـاطن و درون اين دنيا است و به اين ترتيب حقيقتا كافران را احاطه كرده است، در آيـه 5 و 6 و 7 سـوره تـكاثر نيز به آن اشاره شده:(كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين) : (اين چنين نيست اگر علم اليقين مى داشتيد دوزخ را مشاهده مى كرديد سپس آنرا به عين اليقين ميديديد).
سـپـس مـى افـزايـد: (آن روز كه عذاب الهى از بالاى سر و از پائين پا آنها را فرا مى گـيـرد، و بـه آنـهـا مـى گـويـد بـچـشـيـد آنـچـه را كـه عمل مى كرديد روز سخت و دردناكى است )(يوم يغشاهم العذاب من فوقهم و من تحت ارجلهم و يقول ذوقوا ما كنتم تعملون ) .
ايـن آيـه ممكن است توضيحى براى احاطه عذاب جهنم در قيامت نسبت به كفار باشد، و ممكن اسـت بـيـانى مستقل براى آن عذاب دردناك آنان محسوب گردد كه امروز بر اثر اعمالشان آنها را احاطه كرده و فردا ظاهر و آشكار مى شود.
بـه هـر حـال ايـنـكـه مى فرمايد اين عذاب از بالاى سر و پائين پاها است و بقيه جهات و جـوانـب را ذكـر نـمـى كـنـد در حـقـيـقت به خاطر وضوح مطلب و روشنى بحث است، بعلاوه هـنـگـامـى كـه شـعـله هـاى آتش از پائين پا زبانه كشد و از بالا بر سر آنها فروريخته شود تمام بدن آنها را احاطه خواهد كرد، و تمام جوانب و اطراف را نيز مى پوشاند.
اصـولا ايـن تـعـبـيـر هـم در زبـان فـارسـى و هـم در زبـان عـربـى مـعـمـول اسـت كـه مى گويند فلان كس از فرق تا قدم مثلا در لجنزار بيعفتى فرو رفت، يـعـنـى تـمـام وجود او غرق در اين گناه شد، و به اين ترتيب مشكلى كه براى بعضى از مـفـسـران بـه وجـود آمده كه چگونه سوى بالا و پائين ذكر شده و چهار طرف مسكوت مانده است؟ حل مى شود.
جمله ذوقوا ما كنتم تعملون كه ظاهرا گوينده اش خداوند است علاوه بر اينكه يكنوع مجازات روانى براى اينگونه اشخاص است بيانگر اين واقعيت مى باشد كه عذاب الهى چيزى جز بازتاب و انعكاس اعمال خود انسان در نشاه آخرت نيست.
1 - دلائل اعـجـاز قـرآن - بـدون شك قرآن بزرگترين معجزه پيامبر اسلام است، معجزه اى اسـت گـويـا، جـاودانـى و پـويـا، و مـتـنـاسب با هر عصر و زمان، و براى تمام قشرها، ما بـحـثـهـاى مـربـوط بـه اعـجـاز قـرآن را مـشـروحـا در جـلد اول ذيل آيه 23 سوره بقره آورده ايم و نيازى به تكرار نمى بينيم.
2 - دسـتـاويـزى بـراى انـكـار مـعجزات - بعضى از دانشمندان غربزده اسلامى كه مايلند خـارق عـادات پـيـامـبـران را ناديده بگيرند اصرار دارند كه پيامبر اسلام معجزهاى غير از قـرآن نـداشته است، ممكن است حتى قرآن را نيز معجزه ندانند در حالى كه اين سخن هم بر خلاف آيات قرآن است، هم روايات متواتر، و هم تاريخ مسلم اسلامى است.
ما شرح اين سخن را در جلد 12 صفحه 386 (ذيل آيه 93 - 90 سوره اسراء) بيان كرديم.
3 - معجزات اقتراحى - هميشه يكى از روشهاى لجوجانه مخالفان پيامبران طرح معجزات اقتراحى بوده، و با اين كار مى خواستند از يكسو ابهت معجزات را بشكنند و آنها را به ابتذال بكشانند، و از سوى ديگر بهانه اى براى عدم پذيرش دعوت پيامبران در دسـت داشـتـه بـاشـنـد، ولى هـيـچـگاه پيامبران الهى تسليم اين توطئه ها نمى شدند و چـنـانـكـه در آيـات بـالا ديديم در پاسخ مى گفتند (معجزات در اختيار ما نيست كه مطابق ميل و هوس شما هر روز و هر ساعت معجزه اى انجام گيرد بلكه معجزات فقط به فرمان خدا صورت مى گيرد و از اختيار ما بيرون است ).
دربـاره مـعـجـزات اقـتـراحـى شـرحـى در جـلد هـشـتـم صـفـحـه 253 بـه بـعـد (ذيل آيه 20 سوره يونس ) آمده است.
(ياعبادى الذين أمنوا إن أرضى واسعة فاياى فاعبدون) (56)(كل نفس ذائقة الموت ثم إلينا ترجعون) (57)(و الذيـن أمـنوا و عملوا الصالحت لنبوئنهم من الجنة غرفا تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها نعم أجر العاملين) (58)(الذين صبروا و على ربهم يتوكلون) (59)(و كاين من دابة لا تحمل رزقها الله يرزقها و إ ياكم و هو السميع العليم) (60)
ترجمه:
56 - اى بـندگان من كه ايمان آورده ايد زمين من وسيع است تنها مرا بپرستيد (و تسليم در برابر فشارهاى دشمنان نشويد).
57 - هر انسانى مرگ را مى چشد، سپس به سوى ما باز مى گرديد.
58 - كـسـانـى كـه ايـمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در غرفه هائى از بهشت جاى مى دهيم كه نهرها در زير آن جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند، چه خوبست پاداش عمل كنندگان!
59 - هـمـانـهـا كـه (در بـرابر مشكلات ) صبر (و استقامت ) مى كنند و بر پروردگارشان توكل
مى نمايند.
60 - چـه بـسـيـار جـنـبـنـدگـانـى كـه قـدرت نـدارنـد روزى خـود را حمل كنند خداوند آنها را و شما را روزى مى دهد، و او است شنوا و دانا.
بـسـيـارى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه آيـه اول در بـاره مـؤ مـنـانـى نازل شده كه در مكه تحت فشار شديد كفار بودند، بطورى كه توانائى بر اداى وظائف اسلامى خود نداشتند.
به آنها دستور داده شد از آن سرزمين هجرت كنند.
و نـيـز بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه آيـه و كـايـن مـن دابـة لا تـحـمـل رزقـهـا (آخـريـن آيـه مـورد بـحـث ) در مـورد گـروهـى از مـؤ مـنـان نـازل شـده كه در مكه گرفتار آزار دشمنان بودند، و مى گفتند: اگر ما به مدينه هجرت كـنـيـم در آنـجـا نـه خـانـه اى داريـم نـه زمـينى، و چه كسى به ما آب و غذا مى دهد؟! (آيه نـازل شـد و گـفـت تـمام جنبندگان روى زمين از خوان نعمت خداوند بزرگ روزى مى برند، غصه روزى را نخوريد).
هجرتى بايد كرد!
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته سخن از موضعگيريهاى مختلف مشركان در برابر اسلام و مـسلمانان بود در آيات مورد بحث به وضع خود مسلمانان پرداخته و مسؤ ليت و وظيفه آنها را در بـرابـر يـكـى از مـشـكـلاتـى كـه در ارتـبـاط بـا كـفـار دارنـد يـعـنـى مشكل اذيت و آزار و محدوديت و فشار آنها را بيان مى كند.
مى فرمايد: (اى بندگان من كه ايمان آورده ايد، و هم اكنون براى انجام وظائف دينى خود تحت فشار دشمن هستيد، سر زمين من وسيع است بجاى ديگر هجرت كنيد و مرا بپرستيد)(يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعة فاياى فاعبدون ) .
بـديـهـى اسـت ايـن يـك قـانـون اخـتـصـاصـى مـربـوط بـه مـؤ مـنـان مـكـه نـيـست، و شاءن نزول هرگز مفهوم وسيع و گسترده آيه را كه هماهنگ با ديگر آيات قرآن است محدود نمى كـنـد، بـه ايـن تـرتـيـب در هـر عـصـر و زمـان، و در هـر مـحـيـط و مـكـان، آزادى بـطـور كـامـل از مـسـلمـانان سلب شود و ماندن در آنجا نتيجه اى جز ذلت و زبونى و دور ماندن از برنامه هاى الهى نداشته باشد وظيفه مسلمانان مهاجرت است به مناطقى كه بتوانند آزادى مطلق يا آزادى نسبى را به دست آورند.
بـه تعبير ديگر: هدف آفرينش انسان بندگى خدا است، همان بندگى كه رمز آزادگى و سرفرازى و پيروزى انسان در همه جبه هها است، و در جمله (فاياى فاعبدون ) به آن اشاره شده، و در آيه 56 سوره ذاريات(و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون) نيز آمده است.
هـر گـاه ايـن هـدف اسـاسى و نهائى زير پا بماند راهى جز هجرت نيست، زمين خدا وسيع اسـت، و بـايـد بـه نـقـطه ديگرى قدم نهاد، و هرگز در چنين مواردى اسير مفاهيمى همچون قـبـيـله و قوم، وطن، و خانه و كاشانه نشد و تن به ذلت و اسارت در نداد كه احترام اين امور تا زمانى است كه هدف اصلى به مخاطره نيفتد.
در اينگونه موارد است كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: ليس بلد باحق بك مـن بـلد، خـيـر البـلاد ما حملك: (هيچ شهرى براى تو شايستهتر از شهر ديگرى نيست، بـهـتـريـن شـهـرهـا شـهـرى اسـت كـه تـو را پـذيـرا گـردد و وسائل پيشرفت تو را فراهم سازد).
درسـت اسـت كـه حـب وطـن و عـلاقـه بـه زادگـاه جـزء سـرشـت هـر انـسـانـى است ولى گاه مسائل مهمترى در زندگى مطرح مى شود كه اين موضوع را تحت الشعاع خود قرار مى دهد.
در زمـيـنـه ديـدگـاه اسـلام در مـسأله مهاجرت، و رواياتى كه در اين زمينه رسيده، شرح مبسوطى در جلد چهارم صفحه 190 به بعد (ذيل آيه 100 سوره نساء) داشتيم.
تـعـبـيـر بـه جـمـله (يـا عـبـادى )! مـحبت آميزترين تعبيرى است كه از ناحيه خداوند به بـنـدگان مى شود، تاج افتخارى است حتى برتر از مقام رسالت و خلافت همانگونه كه هـمـواره در تشهد نماز آنرا مقدم بر رسالت مى شمريم و مى گوئيم اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
جـالب ايـنـكـه هـنـگـامـى كـه خـداونـد آدم را آفريد او را به لقب (خليفة اللهى ) مفتخر فـرمـود، امـا شـيـطان باز از وسوسه او مايوس نشد، و به سراغ آدم آمد، و شد آنچه شد، ولى هنگامى كه او را به مقام عبوديت ستود شيطان در برابر او زانو زد و گفت:(فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين) : (به عزتت سوگند كه همه فرزندان آدم را اغوا مى كنم، مگر بندگان مخلص تو) (سوره ص آيه 82 و 83).
حـتـى خـداونـد نيز اين موضوع را تضمين فرموده:(ان عبادى ليس لك عليهم سلطان) (تو هرگز بر بندگان من سلطه نخواهى يافت ) (سوره حجر آيه 42 ).
بنابراين مقام عبوديت خالص حتى از مقام خلافت الهى در زمين برتر و بالاتر است.
از آنـچـه گـفـتـيم بخوبى روشن شد كه منظور از عباد در آيه مورد بحث همه انسانها نيست بـلكـه انـسـانهاى مؤ من است و جمله (الذين آمنوا) به عنوان تاءكيد و توضيح ذكر شده است.
از آنجا كه يكى از عذرهاى كسانى كه در بلاد شرك مى ماندند و حاضر به هجرت نبودند ايـن بـود كـه مـا مى ترسيم از ديار خود بيرون برويم خطر مرگ به وسيله دشمنان، يا گـرسـنـگـى، يا عوامل ديگر ما را تهديد كند بعلاوه به فراق بستگان و خويشاوندان و فرزندان و شهر و ديار خود مبتلا شويم، قرآن در آيه بعد به عنوان يك پاسخ جامع به آنـهـا مـى گـويـد: سـرانـجـام همه انسانها مى ميرند، و هر كسى مرگ را مى چشد، سپس به سوى ما باز مى گرديد(كل نفس ذائقة الموت ثم الينا ترجعون ) .
ايـن جـهـان دار بـقـاء بـراى هيچكس نيست، بعضى زودتر و بعضى ديرتر بايد بروند، فـراق دوسـتـان و فـرزنـدان و خـويـشـاونـدان بـه هـر حـال تحقق مى يابد، چرا انسان به خاطر اين مسائل زودگذر در ديار شرك و كفر بماند و بار ذلت و اسارت را بر دوش كشد براى اينكه چهار روز بيشتر زندگى كند؟
از همه اينها گذشته از اين بترسيد كه مرگتان فرا رسد و در همين ديار شرك و كفر پيش از آن كه به ديار ايمان و اسلام برويد بميريد، چه دردناك است چنين مرگ و مردنى؟!
وانـگـهـى گـمان نكنيد مرگ پايان همه چيز است، مرگ آغاز زندگى اصلى انسانها است، چـرا كه (همه شما به سوى ما باز مى گرديد) به سوى پروردگار بزرگ، و به سوى نعمتهاى بى پايانش.
آيـه بـعـد گـوشـه اى از ايـن نـعـمـتـها را چنين شرح مى دهد: (كسانى كه ايمان آوردند و عـمـل صـالح انـجام دادند آنها را در غرفه هائى از بهشت جاى مى دهيم كه نهرها از زير آن جـارى اسـت )(و الذيـن آمنوا و عملوا الصالحات لنبوئنهم من الجنة غرفا تجرى من تحتها الانهار) .
آنها در قصرهائى كه درختان بهشتى از هر سو احاطه اش كرده، و نهرهاى گوناگون كه طـبق آيات ديگر قرآن هر كدام طعم و منظرهاى مخصوص به خود دارند از لابلاى آن درختان، و زيـر ايـن قـصـرها در جريان است منزل مى كنند. (توجه داشته باشيد (غرف ) جمع (غرفه ) به معنى ساختمان بلند است كه بر اطراف خود مشرف باشد).
امـتـيـاز ديـگـر غـرفـه هـاى بـهـشـتـى ايـن اسـت كـه هـمـچـون مـنـازل و قـصـرهـاى ايـن جـهـان نـيـسـت كـه هـنـوز انـسـان دمـى در آن نـيـاسـوده اسـت بـانـگ (الرحيل ) زده مى شود بلكه (آنها جاودانه در آن خواهند ماند)(خالدين فيها) .
و در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كـنـد: (چـه خـوب اسـت پـاداش آنـهـا كـه بـراى خـدا عمل مى كنند)(نعم اجر العاملين ) .
يك مقايسه ساده ميان آنچه در باره كفار و گنهكاران در آيات گذشته گفته شد، با آنچه در اين آيه آمده است، عظمت پاداش مؤ منان را روشن مى كند.
كفار در لابلاى آتش و عذابى بودند كه از فرق تا قدم آنها را فرا گرفته بود، و به عـنـوان سـرزنـش بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـد: بـچـشـيـد آنـچـه را عمل مى كرديد!.
امـا مؤ منان در ميان نعمتهاى بهشتى غوطه ورند و رحمت پروردگار از هر سو آنها را احاطه كرده، و به جاى جمله هاى ملامت بار سخنانى مى شنوند كه همه نشانه محبت و لطف خداوند كـريـم اسـت آرى بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـود (چـه خـوب و زيـبـا اسـت اجـر و پـاداش عمل كنندگان ).
بـديـهـى اسـت مـنـظـور از (عـامـليـن ) بـه قـريـنـه جـمـله هـاى قبل كسانى است كه عمل صالح و توام با ايمان دارند، هر چند كلمه (عاملين ) مطلق است.
در حـديـثـى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين مى خوانيم: (ان فـى الجـنـة لغـرفا يرى ظهورها من بطونها، و بطونها من ظهورها)!: (در بهشت غرفه هـائى اسـت آنـقـدر شفاف كه بيرونش از درون، و درونش از بيرون ديده مى شود)! كسى برخاست
عـرض كـرد: ايـن غـرفـه هـا از آن كـيست اى رسول خدا! فرمود: هى لمن اطاب الكلام و اطعم الطـعـام و ادام الصـيـام و صـلى الله بـالليل و الناس نيام: (اينها براى كسى است كه سـخـن خـود را پـاكـيـزه كـنـد، گـرسـنـگـان را سـيـر نـمـايـد، و روزه بـسـيار بگيرد و در دل شب، هنگامى كه مردم در خوابند، براى خدا نماز بخواند0).
آيه بعد مهمترين اوصاف مؤ منان عامل را به اين صورت بيان مى كند: (آنها كسانى هستند كـه در بـرابـر مـشـكـلات صـبـر و اسـتـقـامـت بـه خـرج مـى دهـنـد، و بـر پروردگارشان توكل مى كنند)(الذين صبروا و على ربهم يتوكلون ) .
از زن و فرزند و دوستان و بستگان و خانه و كاشانه خود جدا مى شوند و صبر مى كنند.
مرارتهاى غربت و سختيهاى آوارگى از وطن را مى چشند و شكيبا هستند.
بـراى حـفـظ ايـمان خود آزار دشمنان را به جان مى خرند، و در راه جهاد با نفس كه (جهاد اكـبـر) اسـت، و مـبـارزه بـا دشـمـنان سر سخت كه (جهاد اصغر) است از انواع مشكلات استقبال مى كنند و صبر مى كنند.
آرى اين صبر و استقامت رمز پيروزى آنها و عامل بزرگ افتخار آنان است كه بدون آن هيچ عمل مثبتى در زندگى امكان پذير نيست.
از ايـن گـذشـتـه، آنـهـا نه بر اموالشان و نه بر دوستان و بستگان تكيه دارند، تكيه گـاهشان تنها خدا، و توكلشان بر ذات پاك او است، اگر هزار دشمن قصد هلاك آنها كنند مى گويند: گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك!
و اگـر درسـت بـيـنـديـشـيـم ريـشـه هـمـه فـضـائل انـسـانـى هـمـيـن (صـبـر) و (تـوكـل ) اسـت: صـبـر عـامـل اسـتـقـامـت در بـرابـر مـوانـع و مـشـكـلات اسـت، و توكل انگيزه حركت در اين راه پر نشيب و فراز.
در حـقـيـقـت بـراى انـجـام عـمـل صـالح بـايـد از اين دو فضيلت اخلاقى مدد گرفت صبر و توكل كه بدون اين دو انجام اعمال صالح در مقياس وسيع هرگز امكان پذير نيست.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث در پـاسـخ كـسـانـى كـه بـه زبـان حال يا زبان قال مى گفتند: اگر ما از شهر و ديار خود هجرت كنيم چه كسى به ما روزى مى دهد؟
قـرآن مـى گـويد غم روزى را نخوريد و ننگ ذلت و اسارت را نپذيريد، روزى رسان خدا اسـت، نـه تـنـهـا شـمـا كـه (بـسـيـارنـد جـنبندگانى كه حتى نمى توانند روزى خود را حـمـل كـنند و هرگز ذخيره غذائى در لانه خود ندارند، و هر روز نو روزى نو مى خواهند، اما خـدا آنـهـا را گرسنه نمى گذارد و روزى مى دهد، و همو شما را نيز روزى مى بخشد)(و كاين من دابة لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم ) .
در مـيـان جـنـبـنـدگـان و حـيـوانـات و حشرات گذشته از انسان انواع كمى هستند كه همچون مـورچـگـان و زنـبـوران عـسـل مـواد غـذائى خـود را از صـحـرا و بـيـابـان بـه سـوى لانـه حـمـل و ذخـيـره مـى كـنند، و غالبا (گنجشك روزى ) هستند، يعنى هر روز جديد بايد به دنبال روزى تازه اى بروند، و مليونها ميليون از آنها در اطراف ما در نقاط دور و نزديك، در بيابانها و اعماق دره ها، و بر فراز كوه ها، و درون درياها وجود دارند كه همه از خوان نعمت بى دريغش روزى مى خورند.
و تـو اى انـسـان كـه از آنـهـا بـراى بـه دسـت آوردن روزى و ذخـيـره كـردن بـا هـوش و تواناترى چرا اين چنين از ترس قطع روزى به زندگى آلوده و ننگين چسبيده اى؟ و زيـر بـار هـر ظـلم و ستم و خوارى و مذلت مى روى؟ تو هم از درون اين محدوده زندگى تـنـگ و تـاريـك خـود بـيرون آى و بر سر سفره گسترده پروردگارت بنشين و غم روزى مخور! در آن روز كه به صورت جنين ضعيف و ناتوانى در شكم مادر محبوس بودى و هيچكس حتى پـدر و مـادر مـهـربـانـت به تو دسترسى نداشتند پروردگارت تو را فراموش نكرد، و آنـچـه را نياز داشتى دقيقا در اختيار تو گذاشت، امروز كه موجودى توانا و نيرومندى، و از آنـجـا كه رسانيدن روزى به نيازمندان فرع آگاهى از وجود و نيازشان است در پايان آيه تاءكيدى مى كند: (او است شنوا و دانا)(و هو السميع العليم ) . سـخـن هـمـه شما را مى شنود، و حتى زبان حال شما و همه جنبندگان را مى داند از نيازهاى همه بخوبى با خبر است و چيزى از دائره علم بى پايان او پنهان نيست.
(و لئن سـالتـهـم مـن خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله فانى يؤ فكون) (61)(الله يـبـسـط الرزق لمـن يـشـاء مـن عـبـاده و يـقـدر له ان الله بكل شى ء عليم) (62)(و لئن سـالتـهـم مـن نـزل مـن السـمـاء مـاء فـاحـيـا به الارض من بعد موتها ليقولن الله قل الحمد لله بل أكثرهم لا يعقلون) (63)(و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون) (64)(فـاذا ركـبـوا فـى الفـلك دعـوا الله مـخـلصـيـن له الديـن فـلمـا نـجـئهـم الى البـر اذا هـم يشركون) (65)(ليكفروا بما اتيناهم و ليتمتعوا فسوف يعلمون) (66)
ترجمه:
61 - هر گاه از آنها بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است؟ مى گويند: الله، پس با اينحال چگونه (از عبادت خدا) منحرف مى شوند؟.
62 - خداوند روزى را براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى كند، و براى هر كس مى خواهد محدود مى سازد، خداوند به همه چيز داناست.
63 - و اگـر از آنـهـا بـپـرسـى چـه كـسـى از آسـمـان آبـى نازل كرد و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش احيا نمود؟ مى گويند: الله، بگو ستايش مخصوص خداست، اما اكثر آنها نمى دانند.
64 - ايـن زنـدگـى دنـيـا جز لهو و لعب چيزى نيست، و زندگى واقعى سراى آخرت است، اگر آنها مى دانستند.
65 - هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند) اما هنگامى كه خدا آنها را به خشكى رسانيد و نجات داد باز مشرك مى شوند!
66 - (بگذار) آياتى را كه به آنها داده ايم انكار كنند و از لذات زودگذر زندگى بهره گيرند اما به زودى خواهند فهميد!
در دل خدا مى گويند و با زبان بت!
در آيـات گـذشـتـه روى سـخـن بـا مشركانى بود كه حقانيت اسلام را درك كرده بودند اما بـخـاطـر تـرس از قـطـع روزى خود حاضر به قبول ايمان و هجرت نبودند در آيات مورد بـحـث روى سـخـن را بـه پـيـامـبـر اسـلام - و در واقـع بـه هـمـه مـؤ مـنـان كـرده - دلائل توحيد را از طريق (خلقت ) و (ربوبيت ) و (فطرت ) - يعنى از سه طريق مـتـفاوت - بيان مى كند، و به آنها خاطر نشان مى سازد كه سرنوشت آنها به دست خدائى است كه در (آفاق ) و (انفس ) آثار او را مى يابند، نه به دست بتها كه بت ها هيچ نقشى در اين ميان ندارند.
نـخست به مسئله خلقت آسمان و زمين اشاره كرده و از اعتقادات باطنى آنها كمك گرفته، مى گـويـد: (اگـر از آنـهـا سـؤ ال كـنـى چـه كـسـى آسمانها و زمين را آفريده؟ و چه كسى خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش در طريق منافع بندگان كرده؟ همه يك زبان پاسخ مى گويند (الله )(و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله ) .
زيـرا مـسـلم اسـت نـه بـت پـرسـتان و نه غير آنها هيچكس نمى گويد خالق زمين و آسمان و تسخير كننده خورشيد و ماه يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر: حـتى بت پرستان در (توحيد خالق ) شك نداشتند، آنها در عبادت مـشـرك بودند، مى گفتند ما بتها را براى اين مى پرستيم كه واسطه ميان ما و خدا شوند، چنانكه در آيه 18 سوره يونس مى خوانيم:(و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله ) .
مـا لايـق ايـن نـيستيم كه مستقيما با خدا ارتباط گيريم، بايد از طريق بتها رابطه خود را برقرار كنيم!:(ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى ) : (ما آنها را پرستش نمى كنيم مگر به اين جهت كه مقام ما را به خدا نزديك كند)! (زمر آيه 3).
غـافـل از ايـنـكـه هـيـچ فـاصـله اى مـيان خالق و خلق وجود ندارد، و او بما از رگ گردن ما نـزديـكـتـر اسـت، بـعلاوه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چيزى مى تواند واسطه او شود.
بـه هـر حـال در پـايـان آيـه، بـعـد از ذكـر ايـن دليـل روشـن مـى گـويـد: (بـا ايـن حـال چـگـونـه آنـهـا از عـبادت خداوند خالق متعال به عبادت يك مشت بتهاى سنگى و چوبى بازگردانده مى شوند)؟(فانى يؤ فكون ) .
(يؤ فكون ) از ماده (افك ) (بر وزن فكر) به معنى بازگرداندن چيزى از صورت واقعى و حقيقى آن است، و به همين تناسب بر دروغ، و نيز بادهاى مخالف اطلاق مى شود.
تـعـبـيـر (يـؤ فكون ) به صيغه مجهول اشاره به اين است كه آنها قدرت بر تصميم گيرى ندارند، گوئى بى اراده به سوى بت پرستى كشيده مى شوند!
ضـمنا منظور از تسخير خورشيد و ماه نظاماتى است كه خداوند براى آنها قرار داده و آنها را با اين نظامات در طريق منافع انسانها به راه انداخته است.
سـپـس بـراى تـاءكـيـد هـمـيـن معنى كه هم خالق او است و هم رازق او است، اضافه مى كند: (خـداونـد روزى بـراى هـر كـس از بـنـدگـانـش بـخواهد گسترده مى كند و براى هر كس بخواهد محدود و تنگ مى سازد)(الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ) .
كليد روزى به دست او است نه به دست انسانها، و نه بتها.
و ايـنـكـه در آيـات قـبـل گـفـتـه شـد مـؤ مـنـان راسـتـيـن تـنـهـا بـر او تـوكـل مـى كـنـنـد بـخـاطر همين است كه اختيار همه چيز به دست او است، پس چرا از اظهار ايمان بترسند و زندگى خويش را از ناحيه دشمنان در خطر ببينند؟!
و اگـر چـنـيـن تـصـور كـنـنـد كـه خـدا قـدرت دارد، ولى از حـال آنها آگاه نيست اين اشتباه بزرگى است، چرا كه (خداوند به همه چيز عالم است )(ان الله بكل شى ء عليم ) .
مگر ممكن است كسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فيض او به موجودات برسد و در عين حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ اين قابل تصور نيست.
در مـرحـله دوم سـخـن از (تـوحـيـد ربـوبـى ) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از نـاحـيـه خـدا اسـت، مـى فـرمـايـد: (اگـر از آنـهـا سـؤ ال كـنـى چـه كـسـى از آسمان آبى نازل كرد و زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده كرد هـمـه يـك زبـان مـى گـويـنـد: الله )!(و لئن سـالتـهـم مـن نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله ) .
اين اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زيرا آنها هم (خالق ) را خدا مى دانستند و هم (رب و مدبر جهان ) را خدا معرفى مى كردند.
بـعـد مـى افـزايـد: (بـگـو حـمـد و سـتـايـش مـخـصـوص خـدا اسـت )(قل الحمد لله ) .
حـمـد و سـپـاس بـراى كـسـى است كه همه نعمتها از ناحيه او است، زيرا هنگامى كه آب كه سرچشمه اصلى حيات و مايه زندگى همه جانداران است از ناحيه او باشد پيدا است ساير ارزاق نيز از ناحيه او است.
بنابراين حمد و ستايش نيز بايد مخصوص به او باشد كه معبودهاى ديگر سهمى در اين ميان ندارند.
بگو شكر خدا را كه آنها خودشان به اين حقايق نيز معترفند.
و بـگـو شـكـر خـدا را كـه مـنـطـق مـا آن قـدر زنـده و كـوبـنـده اسـت كـه هـيـچكس قدرت بر ابطال آن ندارد.
و از آنـجـا كـه گـفـتـگـوهاى مشركان از يكسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگر با هم تـنـاقـض داشـت، در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (بـلكـه اكـثـر آنـهـا درك نـمـى كـنـنـد)(بل اكثرهم لا يعقلون ) .
و گـرنه انسان عاقل و فهميده چگونه ممكن است اين قدر پراكنده گوئى كند؟ از يك طرف خـالق و رازق و مـدبـر جـهـان را خـدا بـدانـد، و از سـوى ديـگـر در بـرابـر بـتها كه هيچ تاءثيرى در سرنوشت آنان ندارند سجده كند.
از يك سو معتقد به توحيد (خالق ) و (رب ) باشند و از سوى ديگر دم از شرك در عبادت زنند.
جـالب ايـنـكـه نـمـى گـويـد آنـهـا عـقـل نـدارنـد مـى گـويـد تعقل نمى كنند، يعنى دارند و به كار نمى گيرند!
و براى اينكه انديشه آنها را از افق اين زندگى محدود فراتر برد و جهانهاى وسيعترى در بـرابـر ديـد عـقـل آنـهـا بـگـشـايد در آيه بعد چگونگى زندگى دنيا را در مقايسه با زنـدگـى جـاويـدان سراى ديگر در يك عبارت كوتاه و بسيار پر معنى چنين بيان مى كند: (ايـن زنـدگـى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن يافت نمى شود)(و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب ) .
(و سـراى آخـرت زنـدگـى واقـعـى اسـت اگـر آنـها مى دانستند)(و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ) .
چـه تـعـبـيـر جـالب و رسائى؟ چرا كه (لهو) به معنى سرگرمى است و هر كارى كه انـسـان را بـه خود مشغول مى دارد و از مسائل اصولى زندگى منحرف مى كند و (لعب ) به كارهائى مى گويند كه داراى يك نوع نظم خيالى براى يك هدف خيالى است (بازى ).
در لعـب و بـازى يـكـى شـاه مـى شـود، و ديگرى وزير، ديگرى فرمانده لشكر و ديگرى قافله، يا دزد، و بعد از درگيرى ها وقتى بازى به پايان مى رسد مى بينيم همه نقشها خواب و خيال بوده است.
قرآن مى گويد: زندگى دنيا يكنوع سرگرمى و بازى است، مردمى جمع مى شوند و به پـنـدارهـائى دل مى بندند، بعد از چند روزى پراكنده مى شوند، و در زير خاك پنهان مى گـردنـد، سـپس همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود. اما حيات حقيقى كه فنائى در آن نـيـسـت، نـه درد و رنـج و نـاراحـتـى و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم، تنها حيات آخرت است، ولى اگر انسان بداند و اهل دقت و تحقيق باشد.
و آنـهـا كـه دل به اين زندگى مى بندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند كودكانى بيش نيستند، هر چند ساليان دراز از عمر آنها مى گذرد.
ضـمنا بايد توجه داشت كه (حيوان ) (بر وزن ضربان ) به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حيات است (معنى مصدرى دارد).
اشـاره بـه اينكه (سراى آخرت ) عين زندگى و حيات است، گوئى حيات از همه ابعاد آن مى جوشد، و چيزى جز (زندگى ) در آن نيست!.
بـديـهـى اسـت قرآن هرگز نمى خواهد با اين تعبير ارزش مواهب الهى را در اين جهان نفى كـنـد، بـلكـه مى خواهد با يك مقايسه صريح و روشن ارزش اين زندگى را در برابر آن زنـدگـى مـجسم سازد، علاوه بر اين به انسان هشدار دهد كه اسير اين مواهب نباشد، بلكه (امـيـر) بـر آنـهـا گـردد، و هـرگـز ارزشـهـاى اصيل وجود خود را با آنها معاوضه نكند.
در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحيد در بحرانى ترين حـالات، در درون جـان انسانها مى رود و ضمن مثال بسيار گويائى مى فرمايد: (هنگامى كـه بـر كـشـتـى سـوار مـى شـونـد خـدا را بـا اخـلاص كـامـل مـى خـوانـنـد و غـيـر او از نـظـرشـان محو مى شود، اما هنگامى كه آنها را از طوفان و گرداب رهائى مى بخشد و به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند)!(فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ) .
آرى شـدائد و طـوفـانـها زمينه ساز شكوفائى فطرت آدمى است، چرا كه نور توحيد در درون جان همه انسانها نهفته است، آداب و رسوم خرافى، تربيتهاى غلط، تلقينهاى سوء، پرده هائى بر آن مى افكند، ولى هنگامى كه طوفانها از هر سو مى وزد و گـردابـهاى مشكلات در برابر انسان نمايان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظـاهـرى كـوتـاه مـى بـيند بى اختيار به سراغ عالم ماوراء طبيعت مى رود و هرگونه فكر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره اين حوادث - به مصداق (مخلصين له الدين ) - از هر ناخالصى خالص مى گردد.
كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه: هـمـيـشـه يـك نـقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد كه خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبيعت، و نزديكترين راه به سوى خدا است.
تـعـليـمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت، پرده هائى بر آن مـى افكند، اما طوفانهاى حوادث اين پرده ها را مى درد و خاكسترها را كنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشكار مى شود.
به همين دليل پيشوايان بزرگ اسلام كسانى را كه در مساءله خداشناسى سخت در ترديد فرو مى رفتند از همين طريق ارشاد مى نمودند.
داسـتـان مرد سرگردانى را كه در امر خداشناسى گرفتار شك و ترديد شده بود، و امام صادق (عليهالسلام ) از همين راه فطرى و درونى او را ارشاد فرمود، همه شنيده ايم.
عرض كرد: يا بن رسول الله دلنى على الله ما هو؟ فقد اكثر على المجادلون و حيرونى!
فـقـال له الامـام (عليهالسلام ): يـا عـبـدالله! هـل ركـبـت سـفـيـنـة قـط؟ قـال نـعـم، قـال فـهـل كـسـر بـك حـيـث لا سـفـيـنـة تـنـجـيـك و لا سـبـاحـة تـغـنـيـك؟ قال نعم.
قـال فـهـل تـعـلق قـلبـك هـنـالك ان شـيـئا مـن الاشـيـاء قـادر عـلى ان يـخـلصـك مـن ورطتك؟ قال: نعم.
قـال الصـادق (عـليه السلام ) فذلك الشى ء هو الله القادر على الانجاء حيث لا منجى، و على الاغاثة حيث لا مغيث:
(اى فرزند رسولخدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مرا به خدا راهنمائى كن او كيست؟ زيـرا وسـوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كـشـتـى شـده اى؟ عـرض كرد آرى، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آنجا كه هيچ كـشـتـى ديـگـرى براى نجات تو نبوده، و قدرت بر شناگرى نداشته اى؟ عرض كرد: آرى، فـرمـود در آن حـالت آيـا قـلب تـو به اين امر تعلق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى.
امـام صـادق فـرمـود او خـداوندى است كه قادر بر نجات است در آنجا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست ).
در آخـريـن آيه مورد بحث بعد از ذكر اينهمه استدلالات بر توحيد و خداپرستى مخالفان را بـا تهديدى شديد و كوبنده مواجه ساخته، مى گويد: (آنها آيات ما را انكار كنند، و نـعـمـتـهـاى ما را ناديده بگيرند، و چند روزى از لذات زودگذر بهره ببرند، اما به زودى خـواهـنـد فـهـمـيـد) كـه عـاقـبـت كـفـر و شـرك آنـها به كجا خواهد رسيد؟ و آنها را به چه سرنوشت شومى گرفتار خواهد ساخت؟(ليكفروا بما آتيناهم و ليتمتعوا فسوف يعلمون ) .
گـرچـه ظـاهر آيه در اينجا امر به كفر و انكار آيات الهى است، اما بديهى است منظور از آن تـهديد است، درست مثل اينكه به يك شخص جنايتكار ستمگر مى گوئيم: هر جنايتى از دستت مى آيد بكن، اما به زودى نتيجه تلخ اعمالت را يكجا خواهى چشيد!.
در اينگونه عبارات گرچه صيغه امر به كار مى رود اما هدف از آن تهديد است، نه طلب.
جالب اينكه جمله فسوف يعلمون به صورت مطلق آمده نمى گويد چه چيز را مى دادند، بلكه مى گويد (به زودى خواهند دانست ) اين اطلاق كلام براى آن است كه مـفـهـومـش هـر چـه وسـيـعـتـر بـاشـد و ذهـن شـنـونـده در هـيـچ حـدى مـحـدود نـگـردد، نـتـيـجه اعمال، عذاب الهى، رسوائى در دو جهان و هرگونه بدبختى ديگر.
شدائد زمينه ساز شكوفائى فطرت است
بـه خـواسـت خـداونـد در ذيـل آيـه 30 سـوره روم پـيـرامـون فـطـرى بـودن اصل توحيد و خداشناسى مشروحا سخن خواهيم گفت آنچه در اينجا ذكر آن لازم است اين است كـه قـرآن مـجيد در آيات فراوانى از مشكلات و سختيها به عنوان يك وسيله ظهور و بروز اين فطرت انسانى سخن مى گويد:
در يك جا مى گويد:(و ما بكم من نعمة فمن الله ثم اذا مسكم الضر فاليه تجارون ثم اذا كـشـف الضر عنكم اذا فريق منكم بربهم يشركون) : (آنچه از نعمتها داريد از خدا است، و چون بلائى به شما رسد به درگاه او فرياد مى كشيد اما هنگامى كه بلا را از شما بر طـرف مـى كـنـد بـاز گـروهـى از شـمـا مـشـرك مـى شـونـد)! (نحل - 53 - 54).
در سـوره يـونـس هـمين معنى به صورت ديگرى مطرح شده:(و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الى ضرمسه) : (هنگامى كه رنـج و بلائى به انسان رسد در همان لحظه ما را مى خواند خفته، يا نشسته يا ايستاده، اما هنگامى كه رنج او را بر طرف ساختيم آنچنان در غفلت فرو مى رود كه گوئى هرگز ما را براى حل مشكلش نخوانده است )! (يونس - 12). در سـوره روم آيـه 33، و سـوره زمـر آيـه 49، و در سـوره اسـراء آيه 67 - 69 نيز همين مطلب با عبارات ديگر و اشارات پر معنى آمده است. در آيـات مـورد بـحـث نـيـز خـوانـديـم كـه ايـن گـروه مـشـركـان در حال آلودگى خاطر، به سراغ بتها مى روند، ولى هنگامى كه به سفر دريا مى شتابند و طوفانها و گردابها و بادهاى مخالف آنها را احاطه مى كنند و كشتيشان همچون يك پر كاه روى امواج به هر سو پرتاب مى شود، و دست آنان از همه چيز بريده و كوتاه مى گردد نـور تـوحـيـد در قـلبشان درخشيدن مى گيرد، تمام معبودهاى ساختگى به كنار مى روند و خـلوص كـامـل - امـا خـلوص اجـبـارى و بـى ارزش! - فـراهـم مى شود، ولى به مجرد اينكه طـوفـانـها فرو نشست، و حالت عادى بازگشت، پرده ها فرو مى افتد و خارهاى جانگداز شرك و بت پرستى در اطراف اين گل ظاهر مى شوند. مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود ايـن حـال تـوجـه بـر اثـر تـلقـيـن و رسـوبـات فـكـرى حاصل از فرهنگ اجتماعى و افكار محيط است. ايـن سـخـن در صـورتـى قـابـل قـبـول اسـت كـه ايـن مساءله تنها براى افراد مذهبى و در محيطهاى مذهبى آزموده شود اما با تـوجـه بـه ايـنـكه اين حالت حتى براى سرسختترين منكران خدا، و در جوامع غير مذهبى، نيز پديد مى آيد روشن مى شود كه ريشه اش در جاى ديگر نهفته است، در ضمير ناآگاه انسان و در درون فطرت و سرشت او.
(أولم يـروا إنـا جـعـلنـا حـرمـا امـنـا و يـتـخـطـف النـاس مـن حـولهـم أفبالباطل يؤ منون و بنعمة الله يكفرون) (67)(و مـن أظـلم مـمـن افـتـرى عـلى الله كـذبـا أو كـذب بـالحق لما جأه أليس فى جهنم مثوى للكافرين) (68)(و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين) (69)
ترجمه:
67 - آيا نديدند كه ما حرم امنى براى آنها قرار داديم در حالى كه مردم را در اطراف آنها (در بـيـرون ايـن حـرم ) مـى ربـايند؟ آيا به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند؟.
68 - چـه كـسـى ستمكارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ مى بندد، يا حق را پس از آنكه به سراغش آمد تكذيب مى كند؟ آيا جايگاه كافران در دوزخ نيست؟
69 - و آنـهـا كـه در راه مـا (بـا خـلوص نيت ) جهاد كنند قطعا هدايتشان خواهيم كرد و خدا با نيكوكاران است.
شاءن نزول:
در تـفـسـيـر (در المـنـثـور) ذيـل آيـه مـورد بـحـث از (ابـن عـبـاس ) چـنـيـن نقل شده
(گـروهـى از مـشـركـان گـفـتـنـد: اى مـحـمـد! اگـر مـا داخـل در ديـن تو نمى شويم تنها به خاطر اين است كه مى ترسيم مردم ما را بربايند (و بـه سـرعـت نـابـود كـنـند) چون جمعيت ما كم است و جمعيت مشركان عرب بسيارند، به محض ايـنـكه به آنها خبر رسد كه ما وارد دين تو شده ايم به سرعت ما را مى ربايند، و خوراك يك نفر از آنها هستيم!
در اينجا آيه ا و لم يروا... نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در آيـات گـذشـتـه نيز به اين بهانه مشركان به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مـى تـرسـيـم اگـر اظـهـار ايـمـان كـنـيـم و بـه دنـبـال آن هـجـرت نـمـائيـم زنـدگـى مـا مختل گردد كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت.
در آيـات مـورد بحث قرآن از طريق ديگرى به آنها پاسخ مى گويد و مى فرمايد: (آيا آنـهـا نـديـدنـد كه ما براى آنها حرم امنى قرار داديم ) (سرزمين پاك و مقدس مكه )(اولم يروا انا جعلنا حرما آمنا) .
در حـالى كـه عـرب در نـاامـنـى به سر مى برند، و در بيرون اين سرزمين انسانها را مى ربـايـنـد، هـمـه جـا غارت است و كشتار، اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است(و يتخطف الناس من حولهم ) .
خـدائى كـه قـادر اسـت در ايـن دريـاى مـتـلاطـم و طوفانى سرزمين حجاز حرم مكه را همچون جزيرهاى آرام و امن و امان قرار دهد چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ كند؟ و چـگـونـه آنـهـا از ايـن مـردم ضـعـيـف و نـاتـوان در بـرابـر خـداونـد بـزرگ و قـادر متعال وحشت دارند؟!
(آيا با اين حال آنها به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند)؟!
(افبالباطل يؤ منون و بنعمة الله يكفرون ) .
كوتاه سخن اينكه خداوندى كه مى تواند در ميان يك سرزمين گسترده بحرانى، كه جمعى از مـردم نـيـمه وحشى در آن سكونت دارند يك منطقه كوچك را در امنيت فرو برد چگونه نمى تواند انسانهاى مؤ من را در ميان انبوهى كافر و بى ايمان حفظ كند؟
پس از ذكر اين دليل روشن در آيه بعد چنين نتيجه گيرى و جمع بندى مى كند: (آيا كسى ظـالمـتـر از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، يا حق را پس از آن كه به سراغشان آمد انكار مى كنند پيدا مى شود)؟!(و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بالحق لما جائه ) .
مـا دلائل آشـكـارى بـراى شـما اقامه كرديم كه جز (الله ) شايسته پرستش نيست اما شما بـر خـدا دروغ مـى بنديد و شريكانى براى او مى تراشيد، و حتى مدعى هستيد كه اين يك برنامه الهى است!
از سـوى ديـگـر قـرآنى بر شما نازل كرديم كه نشانه هاى حق در آن لائح است، اما شما همه اينها را ناديده گرفته و پشت سر افكنديد، آيا ظلم و ستمى از اين برتر تصور مى شود؟ ظلم بر خويشتن، و ظلم بر همه انسانها، چرا كه شرك و كفر ظلم عظيم است.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر آيـا ظـلم بـه مـعـنـى وسـيـع كلمه جز انحراف و خارج ساختن چيزى از مـحـل شـايسته اش مى باشد؟ آيا بدتر از اين پيدا مى شود كه انسان يك مشت سنگ و چوب بيارزش را همرديف خالق آسمانها و زمين قرار دهد؟
بـعـلاوه شـرك خـمير مايه همه مفاسد اجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مى گيرد، هواپرستى، مقام پرستى، و دنياپرستى هر كدام نوعى از شرك است.
ولى بـدانـيـد عـاقـبـت شـومـى در انـتـظـار مـشـركـان اسـت (آيـا محل و جايگاه كافران دوزخ نيست )؟(اليس فى جهنم مثوى للكافرين ) .
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در 15 مـورد از قـرآن مـجـيد افرادى به عنوان (ظالمترين مردم ) معرفى شده اند كه همه آنها با جمله استفهاميه (من اظلم ) (استفهام انكارى ) شروع شده است.
دقـت در ايـن آيـات نـشـان مـى دهـد كـه آيـات مـزبـور گـرچـه مـسـائل مـتـنـوعـى ظـاهـرا در آنـهـا مـطرح است، اما همه آنها به ريشه شرك باز مى گردد، بـنـابـرايـن هـيـچ تـضادى در ميان آنها نيست (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 - ذيل آيه 21 سوره انعام - مراجعه فرمائيد).
آخـرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مى كند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است.
مـى فـرمـايـد: راه خـدا گـرچـه مـشـكـلات فـراوان دارد، مـشـكـل از نـظـر شـنـاخـت حـق، مـشـكـل از نـظـر وسـوسـه هـاى شـيـاطـيـن جـن و انـس، مـشـكـل از نـظـر مـخـالفـت دشـمـنـان سـرسـخـت و بـى رحـم، و مـشـكـل از نـظـر لغـزشـهـاى احـتـمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مى دهد و حمايت مى كند و آن اينكه: (كسانى كه در راه ما جهاد كنند مـا آنـها را به طرق خويش هدايت مى كنيم، و خداوند با نيكوكاران است )(و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ) .
در اينكه منظور از (جهاد) در اينجا چيست؟ و آيا جهاد با دشمن است، يا جهاد با نفس، يا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمى و استدلالى؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند.
و هـمـچنين در مورد تعبير (فينا) كه آيا منظور در راه رضاى خدا است، يا در راه جهاد با نفس، يا در طريق عبادت، يا در طريق مبارزه با دشمن؟
ولى پـيـدا اسـت كـه هـم تـعـبـيـر بـه (جـهـاد) تـعـبـير وسيع و مطلقى است و هم تعبير (فـيـنـا)، بـنابراين هرگونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصـول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مى شود، خواه در طريق كسب معرفت باشد، يا جـهـاد بـا نـفـس، يـا مـبارزه با دشمن يا صبر بر طاعت، يا شكيبائى در برابر وسوسه معصيت، يا در مسير كمك به افراد مستضعف، و يا انجام هر كار نيك ديگر.
كـسـانـى كـه در ايـن راه هـا بـه هـر شـكـل و هـر صـورت بـراى خـدا مـجـاهـده كـنـنـد مشمول حمايت و هدايت الهى هستند.
ضـمـنـا از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از (سبل ) در اينجا راه هاى مختلفى است كه بـه سـوى خـدا مـنـتـهى مى شود: راه جهاد با نفس، راه مبارزه با دشمنان، راه علم و دانش و فرهنگ، خلاصه جهاد در هر يك از اين راه ها سبب هدايت به مسيرى است كه به خدا منتهى مى شود.
ايـن وعـده اى اسـت كـه خـداوند مؤ كدا به همه مجاهدان راهش داده، و با انواع تاءكيدات (لام تاءكيد و نون تاءكيد ثقيله ) آن را مؤ كد ساخته و پيروزى و ترقى و موفقيت را در گرو دو چيز شمرده، (جهاد) و (خلوص نيت ).
جـمـعـى از فلاسفه معتقدند كه انديشه و مطالعه و تفكر ايجاد علم و دانش نمى كند، بلكه روح انسانى را براى پذيرش صور معقولات آماده مى سازد و هنگامى كه روح انسانى آماده پذيرش شد فيض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشيده مى شود.
بنابراين انسان بايد در اين راه جهاد كند ولى هدايت به دست خدا است.
و اينكه در حديث وارد شده است كه علم به كثرت تعليم و تعلم نيست بلكه نورى است كه خداوند به قلب هر كس بخواهد و شايسته بداند مى افكند نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد.
1 - (جهاد) و (اخلاص )
از آيـه فـوق بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه هرگونه شكست و ناكامى نصيب ما شود معلول يكى از دو چيز است: يا در جهاد كوتاهى كرده ايم، و يا اخلاص در كار ما نبوده است، و اگر اين دو با هم جمع شود بنا به وعده مؤ كد الهى، پيروزى و هدايت حتمى است.
و اگر درست بينديشيم مى توانيم سرچشمه مشكلات و مصائب جوامع اسلامى را در همين امر پيدا كنيم.
چرا مسلمانان پيشرو ديروز، امروز عقب مانده اند؟
چـرا دسـت نـيـاز در هـمـه چـيـز حتى در فرهنگ و قوانين خويش به سوى بيگانگان دراز مى كنند؟
چـرا بـراى حـفـظ خـود در برابر طوفانهاى سياسى و هجومهاى نظامى بايد به ديگران تكيه كنند؟
چرا يك روز ديگران ريزه خوار خوان نعمت علم و فرهنگ آنها بودند اما امروز بايد بر سر سفره ديگران بنشينند؟
و بـالاخـره چـرا در چـنـگـال ديـگـران اسـيـرنـد و سـرزمـيـنـهـاى آنـهـا در اشغال متجاوزان؟!
تـمـام ايـن (چـراهـا) يـك پـاسخ دارد و آن اينكه يا جهاد را فراموش كرده اند و يا نيتها آلوده شده است.
آرى جـهـاد در صـحـنـه هـاى عـلمـى و فـرهـنـگـى و سـيـاسـى و اقـتصادى و نظامى به دست فراموشى سپرده شده، حب نفس و عشق به دنيا و راحت طلبى و كوته نگرى و اغراض
شـخـصـى بر آنها چيره شده، تا آنجا كه كشتگانشان به دست خودشان بيش از كشتگانى است كه دشمن از آنها قربانى مى گيرد!
خـودبـاخـتـگى گروهى غربزده و شرقزده، خودفروختگى جمعى از زمامداران و سران، و ياس و انزواى دانشمندان و متفكران هم جهاد را از آنها گرفته، و هم اخلاص را.
هـر گـاه مـختصر اخلاصى در صفوف ما پيدا مى شود و مجاهدان ما تكانى به خود مى دهند پيروزيها پشت سر يكديگر فرا مى رسد.
زنجيرهاى اسارت گسسته مى شود.
يـاءسـهـا تـبـديـل بـه امـيـد و نـاكـامـيها مبدل به كاميابى، ذلت به عزت و سربلندى، پـراكـنـدگـى و نـفـاق بـه وحدت و انسجام تبديل مى گردد، و چه عظيم و الهام بخش است قرآن كه در يك جمله كوتاه هم درد و هم درمان را بيان كرده!
آرى آنها كه در راه خدا جهاد مى كنند مشمول هدايت الهى هستند و بديهى است كه با هدايت او گمراهى و شكست مفهومى ندارد.
اگـر مـى بـيـنـيـم در بـعـضـى از روايـات اهـلبـيـت (عـليـهـم السـلام ) ايـن آيه تفسير به آل مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پيروان آنها شده است بيان مصداق كاملى از آن اسـت، چـرا كـه آنـهـا در طـريـق جـهـاد و اخـلاص پـيـشـگـام و پـيـشـقـدم بـودنـد و هـرگـز دليل بر محدوديت مفهوم آيه نخواهد بود.
بـه هـر حـال هر كس اين حقيقت قرآنى را به روشنى در تلاشها و كوششهايش لمس مى كند كه وقتى براى خدا و در راه او به تلاش و پيكار برمى خيزد درها به روى او گشوده مى شود، و مشكلات آسان و سختيها قابل تحمل و سرانجام مى گردد.
2 - مردم سه گروهند:
گروهى منكران لجوجند كه هيچ هدايتى براى آنها سودى نمى دهد،
و گروهى پيكارگر مخلص هستند كه به حق مى رسند.
امـا گـروه سـومـى از اينها هم برترند، آنها دور نيستند تا نزديك شوند، از او جدا نيستند كه به او بپيوندند، چرا كه هميشه با اويند!
آيـه گـذشـتـه (و مـن اظـلم مـمـن افـتـرى ) اشـاره بـه گـروه اول بود.
جمله و الذين جاهدوا فينا اشاره به گروه دوم است.
و جمله ان الله لمع المحسنين اشاره به گروه سوم!.
ضمنا از اين تعبير روشن مى شود كه مقام (محسنين ) از مجاهدين فراتر است چرا كه آنها عـلاوه بـر جـهـاد و تـلاش در راه نجات خود داراى مقام ايثار و احسانند و براى ديگران نيز تلاش مى كند.
پـروردگارا! آنچنان توفيقى به ما مرحمت كن كه در تمام عمر دست از تلاش و كوشش در راه تو باز نداريم.
خـداوندا! آنچنان اخلاصى مرحمت فرما كه به غير از تو نينديشيم، و براى غير تو گام برنداريم.
بـارالهـا! مـا را از مـقـام مـجـاهـدان فـراتـر بـر، و بـه مـقـام احـسـان و ايـثـار مـحـسـنـيـن نائل گردان، و در همه عمر زير پوشش هدايتت قرار ده! آمين يا رب العالمين!
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است
محتواى سوره روم
از آنـجـا كـه ايـن سـوره مـطـابـق مـشـهـور تـمـامـا در مـكـه نـازل شده است، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بـحـث از مـسـاءله (مـبـدء) و (معاد) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصـيـل اسلامى، توحيد و مبارزه با شرك، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است.
در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد.
1 - پـيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مـناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد.
2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز.
3 - بـخـش مـهـمـى از آيـات عـظـمـت خـداونـد در آسـمـان و زمـيـن و در وجـود انـسـانـهـا از قـبـيـل خـروج حـيـات از مرگ، و مرگ از حيات، خلقت انسان از خاك، نظام زوجيت و آفرينش همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران، و حيات زمين بعد از مرگ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا.
4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا.
5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد
در زمين بر اثر گناهان آنها.
6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى.
7 - بـازگـشـت مـجـددى بـه دلائل تـوحـيـد و نـشـانـه هـاى حـق و مسائل مربوط به معاد.
روى هـم رفـتـه در ايـن سـوره هـمـچـون سـوره هـاى ديـگـر قـرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است.
فضيلت سوره روم
در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است:
(هـر كـس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهـل بـهـشـت اسـت و هـيـچ در ايـن سـخـن اسـتـثـنا نمى كنم... و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند).
و در حـديث ديگرى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده: (من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليـلتـه ): (هـر كـس سـوره روم را بـخـوانـد پـاداشـى مـعـادل ده حـسـنـه بـه تـعـداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)
بـديـهـى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قـيـامـت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جـزا و مـحـكـمـه عـدل الهـى را مـسـلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است.
بسم الله الرحمن الرحيم
(الم) (1)(غلبت الروم) (2)(فى اأدنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون) (3)(فى بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المؤ منون) (4)(بنصر الله ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم) (5)(وعد الله لا يخلف الله وعده و لكن أكثر الناس لا يعلمون) (6)(يعلمون ظهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون) (7)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الم
2 - روميان مغلوب شدند.
3 - (و ايـن شـكـسـت ) در سـرزمـين نزديكى رخ داد، اما آنها بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد.
4 - در چـنـد سـال، هـمـه كـارهـا از آن خـدا اسـت، چـه قـبـل و چـه بـعـد (از ايـن شـكـسـت و پـيـروزى ) و در آن روز مـؤ مـنـان خوشحال خواهند شد.
5 - به سبب يارى پروردگار، خداوند هر كس را بخواهد نصرت مى دهد و او عزيز و حكيم است.
6 - ايـن چـيـزى است كه خدا وعده كرده، و وعده الهى هرگز تخلف نمى پذيرد، ولى اكثر مردم نمى دانند.
7 - آنها تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى دادند، و از آخرت (و پايان كار) بيخبرند.
مـفـسـران بـزرگ هـمـگـى اتـفـاق دارنـد كـه آيـات نـخـسـتـيـن ايـن سـوره بـديـن سـبـب نـازل شد كه در آن هنگام كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه بود، و مؤ منان در اقـليـت قـرار داشـتـند، جنگى ميان ايرانيان و روميان در گرفت، و در اين نبرد ايرانيان پيروز شدند.
مـشـركـان مـكه اين را به فال نيك گرفتند و دليل بر حقانيت شرك خود دانستند! و گفتند: ايـرانـيـان مـجـوسـى هـسـتـنـد و مـشـرك (دوگـانـه پـرسـت ) امـا رومـيـان مـسـيـحـيـنـد و اهـل كتاب، همانگونه كه (ايرانيان ) بر (روميان ) غلبه كردند پيروزى نهائى از آن شرك است و طومار اسلام به زودى پيچيده خواهد شد و ما پيروز مى شويم.
گـرچه اينگونه نتيجه گيريها پايه و مايه اى نداشت اما در آن جو و محيط براى تبليغ در ميان مردم جاهل خالى از تاءثير نبود، لذا اين امر بر مسلمانان گران آمد.
آيات فوق نازل شد و قاطعانه گفت: گرچه ايرانيان در اين نبرد پيروز شدند اما چيزى نـمـى گـذرد كه از روميان شكست خواهند خورد و حتى حدود زمان اين پيشگوئى را نيز بيان داشت و گفت اين امر فقط در طول چند سال به وقوع مى پيوندد!.
ايـن پـيشگوئى قاطع قرآن كه از يكسو نشانه اعجاز اين كتاب آسمانى و اتكاء آورنده آن بـه عـلم بـى پـايـان پـروردگـار بـه عـالم غـيـب اسـت، و از سـوى ديـگـر نـقـطـه مـقابل تفاءل مشركان بود، مسلمانان را طورى دلگرم ساخت كه حتى مى گويند بعضى از آنـان بـا مـشـركـان روى ايـن مـسـاءله شـرط بندى مهمى كردند! (آن روز هنوز حكم تحريم اينگونه شرط بنديها نازل نشده بود).
يك پيشگوئى عجيب!
اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ).
كـرارا در تـفـسـيـر ايـن حـروف مـقـطـعـه (مـخـصـوصـا در آغـاز سـوره بـقـره، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم.
تـنـها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عـظـمـت قـرآن نمى يابيم، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز
بـيان عظمت قرآن است، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود.
بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: (روميان مغلوب شدند)(غلبت الروم ) .
(و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)(فى ادنى الارض ) .
نـزديـك بـه شـمـا مـردم مـكـه، در شـمال جزيره عرب، در اراضى شام، در منطقه اى ميان (بصرى ) و(اذرعات ) .
و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از (روم ) روم شرقى است نه روم غربى.
بـعـضـى از مـفـسـران مـانـنـد مـرحـوم شـيـخ طـوسـى در تـبـيـان احـتـمـال داده انـد كـه مـنـظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود.
درسـت اسـت كـه تـفـسير اول با الف و لام عهد در كلمه (الارض ) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد.
در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نـداشـتـه بـاشـد، و آن ايـنـكـه مـنـظور از اين زمين، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سـرحـداتـشـان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چـرا كـه شـكـسـت در نـقـطـه هـاى دور دسـت و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود.
بـنـابـرايـن ذكـر جمله (فى ادنى الارض ) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست، و طـبـعـا پـيـشـگـوئى از پـيـروزى طـرف مـغـلوب ظـرف چـنـد سال آينده واجـد اهـمـيـت بـيـشـتـرى خـواهـد بـود كـه جـز از طـريـق اعـجـاز قابل پيش بينى نيست!
سپس اضافه مى كند: (آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)(و هم من بعد غلبهم سيغلبون ) .
بـا ايـنـكـه جـمـله (سـيـغلبون ) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير (من بعد غلبهم ) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده اسـت، تـا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نـزديـكـترين و نيرومندترين مرزهايش، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد.
سـپـس حـدود سـالهـاى آن را بـا ايـن عـبـارت بـيـان مـى كـنـد: (در چـنـد سال )!(فى بضع سنين ) .
و مى دانيم مفهوم تعبير (بضع ) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد.
و اگـر مـى بـينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )(لله الامر من قبل و من بعد) .
بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خـواهـد اخـتـيـار را از ديـگـران سـلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد.
سـپـس مـى افـزايـد اگـر امـروز كـه رومـيـان شـكـسـت خـوردنـد مـشـركـان خـوشـحـال شـدنـد (در آن روز كـه رومـيـان غـالب شـدنـد مـؤ مـنـان خوشحال خواهند شد)!(و يومئذ يفرح المؤ منون ) .
آرى (خوشحال مى شوند به نصرت الهى )(بنصر الله ) .
(خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )(ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ) .
در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پـيـروزى رومـيان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بـودنـد پـيـروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى (توحيد) بر (شرك ) بود.
و بـعـضـى افـزوده انـد: مـؤ مـنـان از ايـن خـوشـحـال شـدنـد كـه ايـن حـادثـه را بـه فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان.
يـا ايـنـكـه شـادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت.
ايـن احـتـمـال نـيـز بـعـيـد بـه نـظـر نـمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پـيـروزيـهـاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كـه اين پيروزى مقارن پيروزى (بدر)، و يا مقارن (صلح حديبيه ) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد.
خـلاصـه، مـسـلمـانـان در آن روز از جـهـات مـخـتـلفـى خوشحال شدند:
از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود.
از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن.
و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا (صلح حديبيه ) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود.
باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: (اين وعده اى است كه خدا داده است )(وعد الله ) .
(و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)(لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
و عـلت عـدم آگـاهـى مـردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درسـتـى نـشـنـاخـتـنـد، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نـيـسـتـنـد، چـرا كـه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد.
امـا خـدائى كـه هـم از عـواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد.
سپس مى افزايد (اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند)!(يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ) .
آنـهـا تـنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مـجـمـوعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست.
اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چـرا كـه دقـت كـافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طـولانـى، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نـشـان مـى دهـد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است.
آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند.
جـالب ايـنـكـه بـا تـكـرار ضمير (هم ) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بـيـخـبـرى خـود آنـهـا هـسـتـنـد، درسـت مـثـل ايـنـكـه كـسـى بـه ما بگويد: مرا از اين امر تو غـافـل كـردى، و در جـواب بـگـوئيـم: تـو خـودت غافل شدى، يعنى سبب غفلت خودت بودى.
1 - اعجاز قرآن از دريچه علم غيب
1 - يكى از طرق اثبات اعجاز قرآن خبرهاى غيبى قرآن است كه يك نمونه روشن آن در همين آيـات مـورد بـحـث آمـده، در طـى چند آيه با انواع تاءكيدات از پيروزى بزرگ يك ارتش شكست خورده در چند سال بعد خبر مى دهد، و آن را به عنوان يك وعده تخلف ناپذير الهى معرفى مى كند.
از يك سو خبر از اصل پيروزى مى دهد (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ).
از سـوى ديـگـر خبر از پيروزى ديگرى براى مسلمانان بر كفار مقارن همان زمان(و يومئذ يفرح المؤ منون بنصر الله ) .
و از سـوى سـوم تـصـريـح مـى كـنـد كـه ايـن امـر در چـنـد سال آينده به وقوع خواهد پيوست(فى بضع سنين ) .
و از سـوى چـهـارم بـا دو بـار تـاءكـيـد، قـطـعـى بـودن ايـن وعـده الهـى را مسجل مى كند(وعد الله - لا يخلف الله وعده ) .
تـاريـخ بـه مـا مـى گويد كه هنوز نه سال نگذشته بود كه اين دو حادثه انجام يافت. رومـيـان در نـبـرد جـديدى بر ايرانيان پيروز شدند، و مقارن همان زمان مسلمانان با صلح حديبيه (و طبق روايتى در جنگ بدر) پيروزى چشمگيرى بر دشمنان پيدا كردند.
اكـنـون ايـن سؤ ال مطرح است كه آيا يك انسان با علم عادى مى تواند اين چنين قاطعانه از حـادثـه اى بـه ايـن مـهـمـى خـبـر دهـد؟ حـتـى فـرضـا اگـر قـابـل پـيـش بـيـنـى سـيـاسـى هـم بـاشـد - كـه نـبـود - بـايـد بـا قـيـد احـتـيـاط و ذكـر احـتـمـال بـگويد، نه اين چنين با صراحت و قاطعيت كه اگر تخلف آن ظاهر گردد بهترين سند براى ابطال دعوى نبوت به دست دشمنان خواهد افتاد.
حـقـيـقـت اين است كه مسائلى از قبيل پيش بينى پيروزى يك كشور بزرگ همچون كشور روم بـا مـساءله مباهله به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بجاى ديگرى دل بسته بود، و پشتگرمى از جاى ديگر داشت، و گرنه هيچكس در شرائط عادى توانائى و جراءت بر چنين امورى ندارد.
بـخـصوص اينكه مطالعه در حال پيامبر اسلام نشان مى دهد كه او از كسانى نبود كه بى گـدار بـه آب بـزند، بلكه كارهايش حساب شده بود، چنين ادعائى از چنين كسى نشان مى دهد كه او تكيه بر جهان ماوراى طبيعت، بر وحى الهى و علم بى پايان خداوند داشته است.
در باره تطبيق تاريخى اين پيشگوئى قرآن به زودى بحث خواهيم كرد.
2 - ظاهر بينان!
اصولا بينش يك انسان مؤ من و الهى با يك فرد مادى يا مشرك تفاوت بسيار دارد.
اولى طـبـق عـقـيـده تـوحيدى جهان را مخلوق خداوند حكيم و آگاهى مى داند كه تمام افعالش روى حـسـاب و بـرنامه است و به همين دليل معتقد است كه جهان مجموعه اى است از اسرار و رموز دقيق، هيچ چيز در اين عالم ساده نيست، همه كلمات اين كتاب پر محتوا و پر معنى است.
ايـن بـينش توحيدى به او مى گويد: از كنار هيچ حادثه و هيچ موضوعى ساده نگذر زيرا ممكن است ساده ترين مسائل پيچيده ترين آنها باشد.
او هـمـيـشـه بـه عـمـق ايـن جهان مى نگرد و به ظواهر آن قانع نيست، او اين درس را در مكتب تـوحـيـد خـوانـده اسـت، او بـراى عـالم هـدف بـزرگـى قائل است و همه چيز را در دائره آن هدف مى بيند.
در حـالى كه يك فرد مادى و بى ايمان دنيا را مجموعه اى از حوادث كور و كر و بى هدف مـى شـمـرد، و جـز بـه ظـاهـر آن نـمـى انـديـشـد. اصـلا بـراى آن بـاطـن و عـمـقـى قـائل نـيست، مگر مى توان براى كتابى كه مجموعه خطوط آن همان چيزى است كه كودكى بـا حـركـات بـى هـدف دسـت خـود بـه روى كـاغـذ بـه وجـود آورده اسـت اهـمـيـت و عـمـقـى قائل شد؟!
حتى به گفته بعضى از دانشمندان بزرگ علوم طبيعى تمام انديشمندان بشر از هر قشر و گروه كه در باره نظام جهان به انديشه برخاسته اند، از نوعى تفكر مذهبى برخوردار بوده اند (دقت كنيد).
(آينشتاين ) دانشمند معروف معاصر مى گويد: (به سختى مى توان در مـيـان مـغـزهـاى مـتـفـكر جهان كسى را يافت كه داراى يكنوع احساس مذهبى مخصوص به خود نـبـاشد، اين مذهب با مذهب يك شخص عامى فرق دارد... مذهب اين دانشمند تحيرى شعف آور از نـظـام عجيب و دقيق كائنات است كه گهگاه پرده از روى اسرارى برمى دارد كه در مقايسه بـا آن تـمـام تـلاشـهـا و تـفـكـرات مـنـظـم بـشـرى انـعـكـاسـى ناقابل بيش نيست )!.
در جاى ديگر مى گويد: (اصلا چيزى كه سبب شد دانشمندان و متفكران و مكتشفان در تمام طول قرون و اعصار در گوشه تنهائى به مطالعه اسرار دقيق جهان هستى بپردازند همين اعتقاد مذهبى آنان بود).
از سـوى ديـگر چگونه ممكن است كسى كه اين دنيا را مرحله نهائى و هدف اصلى مى شمرد بـا كـسـى كه آن را يك (مزرعه ) و (ميدان آزمودگى ) براى زندگى جاويدانى كه دنـبـال آن است مى داند يكسان ببيند؟ او از آن ظاهرى بيش نمى بيند و اين به اعماق ژرفش مى انديشد.
و اين اختلاف ديدها در تمام زندگى آنها اثر مى گذارد:
آن (ظـاهـربـيـن ) انـفـاق را سـبـب خـسـران و زيان مى شمرد، در حالى كه اين (موحد) تجارتى پر سود مى داند.
آن يـكـى ربـاخـوارى را مـايـه افـزايـش درآمـد، و ايـن يـكـى مـايـه وبال و بدبختى و زيان.
آن يـكـى جـهـاد را مـايـه دردسـر و شـهـادت را بـه مـعـنـى نـابودى و اين يكى جهاد را رمز سربلندى و شهادت را حيات جاويدان مى شمرد.
آرى افراد بى ايمان تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت غافلند(يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ) .
3 - تطبيق تاريخى
بـراى ايـنـكه بدانيم شكست روميان از ايرانيان و سپس پيروزى آنها در چه مقطع تاريخى واقـع شـده اسـت كافى است بدانيم كه در تواريخ امروز، در دوران خسروپرويز، به يك دوران جـنـگ طـولانـى مـيـان ايـرانـيـان و رومـيـان بـرخـورد مـى كـنـيـم كـه بـيـسـت و چـهـار سـال دوام يـافـت، و از 604 مـيـلادى تـا 628 بـه طول انجاميد.
در حـدود سـنـه 616 ميلادى دو سردار معروف ايرانى بنام (شهر براز) و (شاهين ) بـه قـلمـرو روم شـرقـى حمله كردند، آنها را شكست سختى دادند، و منطقه شامات و مصر و آسـيـاى صـغـيـر را مـورد تـاخـت و تـاز قرار دادند، دولت روم شرقى كه گرفتار شكست سـختى شده بود تا آستانه انقراض پيش رفت و دولت ايران تمام متصرفات آسيائى او را با مصر تسخير كرد.
و اين در حدود سال هفتم بعثت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
ولى پـادشـاه روم (هـرقـل ) از سال 622 ميلادى تهاجم خود را به ايران شروع كرد و شـكـسـت هـاى پـى در پـى بـه سـپـاه خـسـروپـرويـز وارد سـاخـت، و تـا سـال 628 مـيـلادى ايـن جـنگهائى كه به نفع روميان بود ادامه يافت، (خسروپرويز) شـكـسـت سـخـتـى خـورد و مـردم ايران او را از سلطنت خلع كرده و پسرش (شيرويه ) را بجاى او نشاندند.
بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه مـيـلاد پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سـال 571 و بـعـثـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سـال 610 مـيـلادى واقـع شـد شـكـسـت رومـيـان مـنـطـبـق بـر سـال هـفـتـم بـعـثـت و پـايـان پـيـروزى رومـيـان و شـكـسـت خـسـروپـرويـز بـر سـال پـنـجـم تـا شـشـم هـجـرت مـنـطـبـق مـى شـود، و مـى دانـيـم در سـال پـنـجـم فـتـح خـنـدق اتـفـاق افتاد و در سال ششم صلح حديبيه اتفاق افتاد، البته انـتـقـال اخـبـار جـنـگ ايـران و روم بـه مـنـطـقـه حـجـاز و مـكـه نـيـز معمولا مقدارى از زمان را اشغال مى كرده است و به اين ترتيب تطبيق تاريخى اين خبر قرآنى روشن مى شود (دقت كنيد).
(أولم يـتـفـكـروا فـى اءنـفـسـهـم مـا خـلق الله السـمـوت و الا رض و ما بينهما إلا بالحق و أجل مسمى و إن كثيرا من الناس بلقاى ربهم لكفرون) (8)(أولم يـسـيـروا فـى الا رض فـيـنـظروا كيف كان عقبة الذين من قبلهم كانوا أشد منهم قوة و أثـاروا الا رض و عـمـروهـا أكـثـر مـمـا عـمـروهـا و جأتهم رسلهم بالبينت فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا أنفسهم يظلمون) (9)(ثم كان عقبة الذين أسوا السوأى أن كذبوا بايت الله و كانوا بها يستهزؤن) (10)
ترجمه:
8 - آيا آنها در دل خود نينديشيدند كه خداوند آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است، جز بـه حـق و بـراى زمـان مـعـيـنـى نـيـافـريـده، ولى بـسـيـارى از مـردم (رسـتاخيز و) لقاى پروردگارشان را منكرند.
9 - آيـا در زمـيـن سـيـر نـكـردنـد و بـبـيـنـنـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قبل از آنها بودند چگونه شد؟، آنها
نيروئى بيش از اينان داشتند، و زمين را (براى زراعت و آبادى ) دگرگون ساختند، و بيش از آنـچـه ايـنـان آبـاد كـردنـد، عـمـران نـمـودنـد، و پـيـامـبـرانـشـان بـا دلائل روشـن بـه سراغشان آمدند (اما آنها انكار كردند و كيفر خود را ديدند) خداوند هرگز به آنها ستم نكرد، آنها به خودشان ستم مى كردند.
10 - سـپـس سـرانـجـام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جائى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنرا به سخريه گرفتند.
عاقبت بدكاران
در آخـريـن آيـه بـحث گذشته سخن از ظاهربينانى بود كه تنها افق فكرشان به محدوده دنيا و جهان ماده تعلق دارد، و از قيامت و عالم ماوراء طبيعت بيخبرند.
در آيـات مـورد بـحـث و آيـات آيـنده به ذكر مطالب متنوعى پيرامون مبدء و معاد مى پردازد نخست به صورت يك استفهام اعتراض آميز مى گويد: (آيا آنها در درون جان خويش تفكر نـكـردنـد كـه خـداونـد آسـمان و زمين و آنچه را در ميان اين دو است جز به حق نيافريده؟ و بـراى آن اجـل و پـايـان مـعـيـنـى قـرار داده است )(ا و لم يتفكروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض الا بالحق و اجل مسمى ) .
يـعـنى اگر آنها درست بينديشند و به وجدان خود و داورى عقلشان مراجعه كنند به خوبى از ايـن دو امـر آگاه مى شوند كه اولا جهان بر اساس حق آفريده شده، و نظاماتى بر آن حاكم است كه دليل بر وجود عقل و قدرت كامل در خالق اين جهان است.
و ثانيا اين جهان رو به زوال و فنا مى رود و از آنجا كه خالق حكيم ممكن نيست بيهوده آن را آفـريـده باشد دليل بر اين است كه جهان ديگرى كه سراى بقا است بعد از اين جهان مى باشد، و گرنه آفرينش اين جهان مفهوم نداشت، و اين خلقت طويل و عريض تنها براى اين چهار روز زندگى دنيا بى معنى بود، و از اينجا به وجود آخرت پى ميبرند.
بـنـابـرايـن دقـت در نـظـم و حـقـانـيـت ايـن جـهـان دليـل بـر وجـود مـبدء است و دقت در داشتن (اجل مسمى ) دليل بر معاد است (دقت كنيد).
لذا در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كـنـد: (بـسـيـارى از مـردم بـه لقـاى پـروردگارشان كافرند)(و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون ) .
يـا اصـلا مـنـكـر مـعـادنـد، هـمـانـگـونـه كـه مـكـرر در آيـات قـرآنـى از قول مشركان نقل شده كه مى گفتند: آيا هنگامى كه ما خاك شديم مجددا به زندگى باز مى گـرديـم؟ ايـن حـرف عـجـيـبـى اسـت؟ ايـن غـيـر مـمـكـن اسـت! ايـن دليـل جـنـون گـويـنـده آن اسـت! (سـوره رعـد آيـه 5، سـوره مـؤ مـنـون آيـه 35، سـوره نمل آيه 67، و سوره ق آيه 3).
و يا اينكه با زبان منكر نيستند اما عملشان آنچنان آلوده و ننگين است كه نشان مى دهد آنها اعتقادى به معاد ندارند، چرا كه اگر معتقد بودند نبايد اين چنين فاسد و مفسد باشند.
ضـمـنـا تـعـبـيـر (فـى انفسهم ) به اين معنى نيست كه آنها در باره اسرار وجود خويش مـطـالعه كنند آنچنانكه فخر رازى در تفسير خود گفته، بلكه منظور اين است كه آنها در درون جان از طريق عقل و وجدان به آفرينش آسمانها و زمين بينديشند.
تـعـبـيـر (بـالحـق ) ممكن است دو معنى داشته باشد: يكى تواءم بودن آفرينش با حق و قـانـون و نـظـم اسـت، و ديـگـر ايـنـكـه هدف آفرينش هدف حقى بوده است و البته اين دو تفسير با هم منافات ندارند.
تعبير به (لقاء ربهم ) همانگونه كه بارها گفته ايم اشاره به قيامت و رستاخيز است كه در آنجا حجابها كنار مى رود و انسان با شهود باطنى خدا را به عظمت مى شناسد.
و از آنـجـا كـه تـعـبـيـرهـا بـه اجـل مـسـمـى بـيـانـگـر ايـن حـقـيـقـت اسـت كـه بـه هـر حـال زنـدگـى ايـن جـهان دوام بقائى ندارد و اين هشدارى است به همه دنياپرستان در آيه بـعـد چـنـيـن اضـافه مى كند (آيا آنها سير در زمين نكردند تا بنگرند عاقبت كسانى كه پيش از آنها بودند به كجا كشيده شد)(اولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ) .
(هـمـانها كه نيروئى بيشتر از اينان داشتند، و زمين را دگرگون ساختند و بيش از آنچه اينها آباد كردند آنها عمران نمودند)(كانوا اشد منهم قوة و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها) .
(و پيامبران آنها با دلائل آشكار به سوى آنها آمدند)(و جائتهم رسلهم بالبينات ) .
امـا آنها خيره سرى كردند، و در برابر حق تسليم نشدند و به مجازات دردناك الهى مبتلا گشتند.
(خـداونـد بـه آنها هرگز ستم نكرد، ولى آنها به خويشتن ظلم و ستم مى كردند)(و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون ) .
در واقـع قـرآن اشـاره بـه اقـوامـى مـى كند كه نسبت به مشركان معاصر پيامبر برترى چـشـمـگيرى از نظر قدرت و نيروى جسمى و مالى داشتند، و سرنوشت دردناك آنها را درس عبرتى براى اينها قرار مى دهد.
جـمـله اثـاروا الارض (زمـين را زير و رو كردند) ممكن است اشاره به شخم كردن زمين براى زراعت و درختكارى، يا كندن نهرها و قناتها، و يا بيرون آوردن شالوده عمارتهاى بزرگ و يا همه اينها باشد، چرا كه جمله(اثاروا الارض ) مفهوم وسـيـعـى دارد كـه تـمـام ايـن امـور را كـه مـقـدمـه عـمـران و آبـادى اسـت شامل مى شود.
و از آنـجـا كـه در دنياى آن روز بيشترين قدرت در دست كسانى بود كه از نظر كشاورزى پـيـشـرفـتـه تر بودند و از نظر ساختن عمارتها، ترقى چشمگيرى داشتند، برترى اين اقوام را نسبت به مشركان مكه كه قدرتشان از اين نظر بسيار محدود بود روشن مى سازد.
امـا آنـهـا بـا اينهمه توانائى هنگامى كه آيات الهى را انكار، و پيامبران را تكذيب كردند قدرت فرار از چنگال مجازات نداشتند شما چگونه مى توانيد فرار كنيد؟!
و اين مجازاتهاى دردناك و محصول اعمال و فرآورده دست خود آنها بود آنها بودند كه بر خويشتن ظلم كردند و خداوند هرگز ظلم و ستمى بر كسى روا نمى دارد.
آخـرين آيه مورد بحث آخرين مرحله كفر آنها را بيان مى كند و مى گويد: (سپس سرانجام كـسـانـى كـه اعـمـال بـد انـجام دادند بجائى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند، و از آن بـدتـر بـه استهزاء و مسخره كردن آن برخاستند)(ثم كان عاقبة الذين اساؤا السؤ ى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزئون ) .
آرى گـنـاه و آلودگـى هـمـچـون بـيمارى خوره به جان انسان مى افتد، و روح ايمان را مى خورد و از بين مى برد، و كار به جائى مى رسد كه سر از تكذيب آيات الهى در مى آورد، و از آن هـم فـراتـر مـى رود، و او را بـه اسـتـهزاء و سخريه پيامبران و آيات الهى وامى دارد، و بـه مـرحـله اى مـى رسـد كـه ديـگـر هـيـچ وعـظ و اندرز و انذارى مؤ ثر نيست و جز تازيانه عذاب دردناك الهى راهى باقى نمى ماند!
يك نگاه به صفحات تاريخ زندگى بسيارى از ياغيان و جانيان نشان مى دهد كه آنها در آغـاز كـار چـنـيـن نـبـودنـد حداقل نور ضعيفى از ايمان در قلب آنها مى تابيد ولى ارتكاب گـنـاهـان پـيدرپى سبب شد كه روز به روز از ايمان و تقوا فاصله بگيرند و سرانجام به آخرين مرحله كفر برسند.
در خـطـبـه مـعـروف حـضـرت زيـنـب شـيـر زن كـربـلا (عـليـهـاالسـلام ) كـه در شـام در مقابل يزيد ايراد فرمود نيز اين آيه با همان برداشتى كه در بالا گفتيم آمده است.
زيـرا آن حـضـرت هـنـگـامـى كه ديد يزيد با گفتن كلمات كفرآميز و اشعار معروف (لعبت هاشم بالملك...) كه بيانگر عدم ايمان او به اساس اسلام بود همه چيز را به سخريه گرفته، بعد از حمد الهى و درود بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين فرمود:
صـدق الله كـذلك يـقـول ثـم كـان عـاقـبـة الذين اساؤ ا السؤ ى ان كذبوا بايات الله و كانوابها يستهزئون...
يـعـنـى اگر تو امروز با اين اشعار كفرآميز اسلام و ايمان را انكار مى كنى و به نياكان مـشـركـت كـه در جـنـگ بـدر بـه دسـت مـسـلمـانـان كشته شدند مى گوئى اى كاش بوديد و انتقامگيرى مرا از خاندان بنى هاشم مى ديديد، جاى تعجب نيست اين همان چيزى است كه خدا فـرمـوده كه مجرمان سرانجام آيات ما را تكذيب مى كنند... و در اين زمينه مطالب فراوانى فرمود (براى توضيح بيشتر به جلد 45 بحار الانوار صفحه 157 مراجعه فرمائيد.
(الله يبدؤا الخلق ثم يعيده ثم إليه ترجعون) (11)(و يوم تقوم الساعة يبلس المجرمون) (12)(و لم يكن لهم من شركائهم شفعؤا و كانوا بشركائهم كفرين) (13)(و يوم تقوم الساعة يومئذ يتفرقون) (14)(فأما الذين أمنوا و عملوا الصلحت فهم فى روضة يحبرون) (15)(و أما الذين كفروا و كذبوا بايتنا و لقاى الاخرة فأ ولئك فى العذاب محضرون) (16)
ترجمه:
11 - خـداونـد آفرينش را آغاز مى كند سپس آن را تجديد مى نمايد، سپس به سوى او باز مى گرديد.
12 - آن روز كه قيامت بر پا مى شود مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرو مى روند.
13 - و بـراى آنـهـا شـفـيعانى از معبودانشان نخواهد بود و نسبت به معبودهائى كه آنها را شريك خدا قرار داده بودند كافر مى شوند.
14 - آن روز كه قيامت بر پا مى گردد (مردم ) از هم جدا مى شوند.
15 - امـا آنـهـا كـه ايـمـان آوردند و عمل صالح انجام دادند در باغى از بهشت شاد و مسرور خواهند بود.
16 - و اما آنها كه به آيات ما و لقاى آخرت كافر شدند در عذاب الهى احضار مى شوند.
سـرنـوشـت مـجـرمـان در قـيامت در آيات گذشته سخن از تكذيب كنندگانى به ميان آمد كه آيات خدا را به باد مسخره مى گرفتند، و در آيات مورد بحث با بيان گوشه اى از مباحث مـعـاد و سـرنـوشـت مـجـرمـان در قـيـامـت بـحـثـهـائى را كـه قـبـل از ايـن در بـاره مـعـاد در آيـات قـبـل گـفـتـه شـد تكميل مى كند.
نـخـست مى فرمايد: (خداوند آفرينش را آغاز نموده سپس اعاده مى كند، و بعد به سوى او بازميگرديد)(الله يبدء الخلق ثم يعيده ثم اليه ترجعون ) .
در آيه يك استدلال كوتاه و پر معنى براى مساءله معاد بيان شده كه در آيات ديگر قرآن نـيـز بـه عـبـارات ديـگـرى تـكـرار گـرديـده است، و آن اينكه: همان كسى كه قدرت بر آفـرينش نخستين داشت قدرت بر معاد هم دارد، و قانون عدالت و همچنين حكمت خداوند ايجاب مى كند كه اين آفرينش مجدد تحقق يابد.
جـمـله ثـم اليـه تـرجـعـون اشـاره بـه اين است كه بعد از زندگى قيامت همگى به سوى دادگاه پروردگار و پاداش و ثواب او باز مى گرديد، و از اين فراتر مؤ منانى كه در خط تكامل الهى قرار گرفته اند همچنان در تكامل خويش به سوى بى نهايت و به سوى ذات پاك پروردگار پيش مى روند.
آيه بعد وضع مجرمان را چنين مجسم مى كند: (آن روز كه قيامت بر پا مى شود مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرو مى روند)(و يوم تقوم الساعة يبلس المجرمون ) .
(يـبـلس ) از مـاده (ابـلاس ) در اصـل به معنى غم و اندوهى است كه از شدت ياس و نوميدى دست مى دهد.
بـديـهى است اگر چيزى كه انسان از آن نااميد مى شود امرى ضرورى نباشد نوميديش مهم نـيست، اما غم و اندوه نشان مى دهد كه در اين موارد از يك امر ضرورى نوميد شده است، لذا بعضى از مفسران ضرورى بودن را جزء ماده (ابلاس ) مى دادند.
(ابليس ) را نيز به همين مناسبت ابليس گفته اند كه از رحمت خدا مايوس و غمناك شد.
به هر حال مـجـرمـان حـق دارنـد كـه در آن روز مـايـوس و غـمـنـاك شـونـد، چـرا كـه نـه ايـمـان و عـمـل صـالحـى بـا خـود بـه عـرصـه مـحـشـر آورده اند، نه يار و ياورى دارند و نه امكان بازگشت به دنيا و جبران گذشته وجود دارد.
لذا در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (آنـها شفيعانى از معبودانشان ندارند)(و لم يكن لهم من شركائهم شفعاء) .
هـمـان بـتـهـا و مـعـبـودهـاى سـاخـتـگـى كـه هـر وقـت از آنـهـا سـؤ ال مى شد چرا اينها را مى پرستيد؟ مى گفتند:(هؤ لاء شفعائنا عند الله) : (اينها شفيعان ما در پيشگاه خدايند) (سوره يونس آيه 18).
در آنـجـا مـى فـهـمند كه هيچ خاصيتى بر وجود اين معبودهاى تو خالى و بى ارزش مترتب نيست.
به همين جهت نسبت به معبودهائى كه آنها را شريك خدا قرار داده بودند كافر مى شوند و از آنها تنفر و بيزارى مى جويند)(و كانوا بشركائهم كافرين ) .
چرا كافر نشوند؟ با اينكه مى بينند اين معبودها نه تنها گرهى از كارشان نمى گشايند بـلكـه بـه گفته قرآن به تكذيب آنها برمى خيزند و مى گويند: پروردگارا!(ما كانوا ايـانـا يـعـبـدون) : (ايـنـهـا مـا را پـرسـتـش نـمـى كـردند) (بلكه هواى نفس خويش را مى پرستيدند) (آيه 63 سوره قصص ).
و از ايـن بـالاتـر ايـنـكـه، مـعـبودان كمر دشمنى آنها را مى بندند چنانكه در آيه 6 سوره احقاف مى خوانيم:(و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداء و كانوا بعبادتهم كافرين) : (هنگامى كـه مـردم (مـشـرك ) مـحـشـور مـى شوند معبودان دروغين دشمن آنان مى شوند و عبادت آنها را انكار مى كنند).
سـپس به گروه هاى مختلف مردم در آن روز اشاره كرده، مى گويد: (روزى كه قيامت بر پا مى شود مردم از هم جدا مى گردند)(و يوم تقوم الساعة يومئذ يتفرقون ) .
(گروهى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها در باغى از بهشت متنعم و شاد و مـسـرور خواهند بود، آنچنان كه آثار شادى در چهره هايشان هويدا مى گردد)(فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فهم فى روضة يحبرون ) .
(يـحـبـرون ) از مـاده (حـبر) (بر وزن قشر) به معنى اثر جالب و خوب است، و به حـالت شـادى و سـرورى كه آثار آن در چهره ظاهر گردد نيز گفته مى شود و از آنجا كه قـلب بـهـشـتيان چنان مالامال از شادى و سرور است كه آثار آن در تمام وجودشان ظاهر مى گردد اين تعبير در مورد آنها به كار رفته.
(روضـة ) بـه مـعـنـى مـحـلى اسـت كـه آب و درخـت فـراوان دارد، لذا بـه باغهاى خرم و سرسبز (روضة ) اطلاق مى شود، و اگر مى بينيم در اينجا اين كلمه به صورت نـكره آمده است براى تعظيم و بزرگداشت آن است، يعنى در بهترين و برترين باغهاى زيبا و سرورانگيز بهشت غرق نعمت خواهند بود.
(و امـا آنـهـا كـه كـافـر شدند و آيات ما و لقاى آخرت را تكذيب كردند آنها براى عذاب الهـى احـضـار مى شوند)(و اما الذين كفروا باياتنا و لقاء الاخرة فاولئك فى العذاب محضرون ) .
جـالب ايـنـكـه در مورد بهشتيان تعبير به (يحبرون ) آمده كه نشان رضايت همه جانبه آنـهـا اسـت، ولى در بـاره دوزخـيـان بـه (مـحـضـرون ) تـعـبـيـر مـى كـنـد كـه دليـل بـر نـهـايـت كراهت و ناخوشايندى آنها است، زيرا احضار كردن در مواردى اطلاق مى شود كه بر خلاف ميل باطنى انسان صورت مى گيرد.
نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه: در مـورد بـهـشـتـيـان (ايـمـان ) و (عـمـل صـالح ) را هـر دو قـيد مى كند، در حالى كه در مورد دوزخيان تنها به عدم ايمان (انـكـار مـبـداء و مـعـاد) قـناعت نموده است، اشاره به اينكه براى ورود در بهشت تنها ايمان كـافـى نـيـسـت، عـمـل صـالح نـيـز لازم اسـت، امـا بـراى دخول در دوزخ عدم ايمان كافى است هر چند گناهى از او سر نزده باشد، چرا كه كفر خود بزرگترين گناه است!.
چرا يكى از نامهاى قيامت ساعة است
توجه به اين نكته نيز لازم است كه در بسيارى از آيات قرآن و از جمله در دو آيه از آيات مـورد بـحـث از قـيـام قـيـامت تعبير به (قيام ساعت ) شده است، اين به خاطر آن است كه سـاعـة در اصـل به معنى جزئى از زمان يا لحظاتى زودگذر است، و از آنجا كه از يكسو وقـوع رسـتـاخـيـز بـه صـورت ناگهانى و برق آسا است، و از سوى ديگر به مقتضاى (سريع الحساب ) بودن خداوند، حساب بندگان را در آن روز بـه سـرعـت مـى رسـد، ايـن تـعـبـيـر در مـورد قـيـامـت به كار رفته تا مردم موقعيت رستاخيز را همواره در نظر داشته باشند.
(ابـن منظور) در (لسان العرب ) مى گويد: (ساعة ) اسم براى زمانى است كه صـيـحـه پـايان جهان زده مى شود، و همگى ناگهان مى ميرند، و نيز نام براى وقتى است كـه مـردم در قـيـامـت بـرانـگـيـخـته مى شوند، اين نام از آن جهت براى پايان جهان و وقوع رستاخيز انتخاب شده كه در صيحه نخستين كه خداوند در آيه ان كانت الا صيحة واحده فاذا هم خامدون اشاره كرده بطور ناگهانى همگى مى ميرند (و در نفخه دوم ناگهان همه بپا مى خيزند و قيامت بر پا مى شود).
(زبـيـدى ) در (تـاج العـروس ) از بـعـضـى نقل مى كند كه (ساعة ) سه گونه است:
(ساعت كبرى ) روز رستاخيز و زنده شدن مردم براى حساب.
و (سـاعـت وسـطـى ) روز مـرگ نـاگـهانى اهل يك زمان (به مجازاتهاى الهى و عذابهاى استيصال ).
و (ساعت صغرى ) روز مرگ هر انسانى.
(فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون) (17)(و له الحمد فى السموت و الا رض و عشيا و حين تظهرون) (18)(يخرج الحـى مـن المـيـت و يـخـرج المـيـت مـن الحـى و يـحـى الا رض بـعـد مـوتـهـا و كذلك تخرجون) (19)
ترجمه:
17 - منزه است خداوند به هنگامى كه شام مى كنيد و صبح مى كنيد.
18 - و حمد و ستايش مخصوص اوست در آسمان و زمين، و تسبيح و تنزيه براى اوست به هنگام عصر و هنگامى كه ظهر مى كنيد.
19 - او زنـده را از مـرده خـارج مـى كـند، و مرده را از زنده، و زمين را بعد از مرگ حيات مى بخشد، و به همين گونه روز قيامت برانگيخته مى شويد!
تسبيح و حمد در همه حال براى خدا است
بـعـد از بـحثهاى فراوانى كه در آيات گذشته در مورد مبدء و معاد و بخشى از پاداش مؤ مـنـان و كـيـفـر مـشـركـان آمـد، در آيـات مورد بحث به تسبيح و حمد پروردگار و تنزيه و تقديس او از هرگونه شرك و نقص و عيب پرداخته مى فرمايد: تسبيح و تنزيه از آن خدا اسـت بـه هـنگامى كه شام مى كنيد و هنگامى كه صبح مى كنيد(فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون )
(و حمد و ستايش مخصوص ذات پاك او است در آسمان و زمين، و منزه است به هنگام عصر، و هـنـگـامـى كـه وارد ظـهـر مـى شويد)(و له الحمد فى السموات و الارض و عشيا و حتى تظهرون ) .
به اين ترتيب در اين دو آيه چهار وقت براى تسبيح پروردگار بيان شده: آغاز شب(حين تمسون ) .
طلوع صبح(و حين تصبحون ) .
عصرگاهان(و عشيا) .
و به هنگام زوال ظهر(و حين تظهرون ) .
امـا (حـمـد) از نـظـر مـكـان تـعـمـيـم يـافـتـه و پـهـنـه آسـمـان و زمـيـن را شامل شده است.
ذكر اين چهار وقت در آيات فوق ممكن است كنايه از دوام و هميشگى تسبيح باشد، چنانكه در فارسى مى گوئيم هر صبح و شام از فلان كس مراقبت كن (يعنى هميشه و در هر زمان ).
ايـن احـتـمـال نـيـز از نـاحيه بعضى از مفسران اظهار شده است كه اوقات چهار گانه فوق اشاره به وقتهاى نماز است، ولى اين سؤ ال را پاسخ نگفته اند كه چرا بجاى پنج وقت تنها از چهار وقت سخن گفته است (و از وقت عشا سخنى به ميان نيامده ).
ولى ممكن است پاسخ داده شود كه چون وقت نماز مغرب و عشاء نسبتا به هم نزديك است، و فاصله ميان آن دو در حدود يك الى يك ساعت و نيم مى باشد هر دو يكجا آمده است، در حالى كه فاصله وقت فضيلت ظهر و عصر نسبتا زياد و چند ساعت است.
اما اگر تسبيح و حمد را به معنى وسيع كلمه در آيات فوق بگيريم محدود به نمازهاى پنجگانه نخواهد شد، هر چند اين نمازها از مصداقهاى روشن آن است.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله هاى (سبحان الله ) (وله الحمد) مى تواند انشاء تسبيح و حمدى از ناحيه خداوند باشد، همانگونه كه در آيه 14 سوره مؤ منون مى فرمايد(فتبارك الله احسن الخالقين ) : (جاويد و پر بركت است خداوندى كه بهترين خالقها است ).
و مـمكن است اين حمد و تسبيح به معنى امر باشد، يعنى او را تسبيح و حمد گوئيد (سبحوه و احـمـدوا له ) و اين تفسير نزديكتر به نظر مى رسد كه آيات فوق دستورى باشد به هـمـه بـنـدگـان كـه بـراى زدودن آثـار شـرك و گـنـاه از دل و جان، هر صبح و شام، و هر ظهر و عصر، حمد و تسبيح خدا گويند، به وسيله نماز و غير نماز.
در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين آمده است: (هر كس دو آيـه فـوق و آيـه مـا بـعـد از آن را صـبـحگاهان بخواند آنچه را در روز از او فوت مى گردد جبران خواهد كرد، و هر كس آن را در آغاز شب بخواند آنچه را در شب از او فوت شود جبران خواهد كرد).
در آيـه بـعـد بـاز بـه مـساءله معاد بازميگردد، و از طريق ديگرى به استبعاد منكران چنين پاسخ مى گويد: (خداوند همواره زنده را از مرده، و مرده را از زنده خارج مى كند، و زمين را بـعـد از مرگ حيات مى بخشد، و همينگونه روز قيامت مبعوث و خارج مى شويد)(يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و يحيى الارض بعد موتها و كذلك تخرجون ) .
يـعـنـى (صـحـنه معاد) و (صحنه پايان دنيا) كه يكى خروج (حّى از ميت ) است و ديگرى (ميت از حّى ) مرتبا در برابر چشم شما تكرار مى شود، بنابراين چـه جـاى تـعـجـب كه در پايان جهان همه موجودات زنده بميرند و در رستاخيز همه انسانها به زندگى جديدى بازگردند؟!
امّا (خروج حّى از ميت ) در مورد زمينهاى مرده كه بارها در قرآن براى مساءله معاد روى آن تكيه شده، براى همه روشن است كه در فصل زمستان زمين به صورت مرده درمى آيد، نه گـيـاهـى از آن مـى رويـد، نـه گـلى مـى خـنـدد، و نـه شـكـوفـهـاى مـى شـكـفـد، امـا در فـصـل بـهـار بـا تعادل هوا و فرو ريختن قطرات حياتبخش باران جنبشى در زمين پيدا مى شود، همه جا گياهان مى رويند، گلها مى خندند و شكوفه ها بر شاخها آشكار مى شوند، و اين صحنه معاد است كه در اين جهان مى بينيم.
و اما در مورد خارج ساختن مرده از زنده آنهم چيز پوشيده و پنهانى نيست دائما در سطح كره زمـيـن درخـتـانـى مـى مـيـرنـد و بـه چـوب خـشـكـيـدهـاى تـبـديـل مـى شـونـد انـسـانـهـا و حـيـوانـات حـيـات خـود را از دسـت داده و بـه جسد بيجانى مبدل مى گردند.
و اما در مورد (بيرون آمدن موجود زنده از مرده ) بعضى از مفسران آن را به خروج انسان و حـيـوان از نطفه تفسير كرده اند و بعضى به تولد مؤ من از كافر و بعضى به بيدار شدن خفتگان.
ولى ظاهر اين است كه معنى اصلى آيه هيچكدام از اين معانى نيست، چرا كه نطفه خود موجود زنـده اى اسـت، و مـسـاءله ايـمـان و كفر نيز جزء بطون آيه است نه ظاهر آيه، و موضوع خواب و بيدارى جنبه مجازى دارد زيرا حيات و مرگ حقيقى نيست.
ظـاهـر آيـه ايـن اسـت كه خداوند همواره موجودات زنده را از موجودات مرده خارج مى سازد، و موجودات بى جان را مبدل به جاندار مى كند.
گـرچـه طـبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمايشهاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى ديده نشده است كه موجودات زنده از موجودات بيجان تـولد يـابند، بلكه همواره موجودات زنده از تخم يا بذر يا نطفه موجودات زنده ديگرى مـتولد مى شوند، ولى مسلما در آغاز كه اين كره خاكى يك پارچه آتش بود، موجود زندهاى وجـود نـداشـت، بـعـدا در شـرائط خـاصـى كـه عـلم هنوز آن را به درستى كشف نكرده است مـوجـودات زنـده از مـواد بيجان با يك جهش بزرگ متولد شدند، اما اين موضوع در شرائط فـعلى كره زمين در آنجا كه در دسترس علم و دانش بشر است ديده نمى شود (البته شايد در اعماق اقيانوسها در پارهاى از شرائط هم اكنون نيز اين جهش بزرگ صورت پذيرد).
امـا آنـچـه بـراى مـا مـحـسـوس و كـامـلا قـابـل لمس و درك است اين است كه موجودات مرده دائما جزء اندام موجودات زنده مى شوند و لباس حيات در تن مى پوشانند، آب و غذائى كه ما مى خوريم موجود زندهاى نيست، اما جزء بدن مـا كـه شـد تـبـديل به يك موجود زنده مى شود، و سلولهاى تازهاى بر سلولهاى بدن ما افـزوده مـى گـردد چـنـانـكـه طـفـل شـيـرخـوار از هـمـيـن راه بـه جـوان نيرومند قوى پيكرى تبديل مى گردد.
آيا اين خارج كردن زندگى از دل مرگ، و حى از ميت نيست؟!
بـنـابـرايـن مـى تـوان گـفـت: دائمـا در نـظـام عـالم طـبـيـعـت زنـدگـى از دل مـرگ و مـرگ از دل زنـدگـى بـيـرون مـى آيـد بـه هـمـيـن دليل خدائى كه آفريننده طبيعت است قادر به احياى مردگان در جهان ديگر مى باشد.
البـتـه - همانگونه كه گفتيم - آيه فوق از نظر بعد معنوى نيز تفسيرهاى ديگرى دارد، از جـمـله تـولد مـؤ مـن از كـافـر، و كـافـر از مـؤ مـن، عـالم از جـاهـل، و جاهل از عالم، صالح از مفسد، و مفسد از صالح است، همانگونه كه در بعضى از روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است.
اين معانى ممكن است از بطون آيه باشد، چرا كه مى دانيم آيات قرآن ظاهر و باطنى دارد، و نيز ممكن است مرگ و حيات معنى جامع و وسيعى داشته باشد كه هم جنبه مادى و هم جنبه معنوى را شامل شود.
در روايـتـى از امام موسى بن جعفر (عليهالسلام ) در تفسير آيه يحيى الارض بعد موتها چـنـيـن آمـده اسـت: ليـس يـحـيـيـهـا بـالقـطـر و لكـن يـبـعـث الله رجـالا فـيـحـيـون العـدل فتحى الارض لاحياء العدل، و لاقامة العدل فيه انفع فى الارض من القطر اربعين صباحا: (منظور اين نيست كه خداوند زمين را به وسيله باران زنده مى كند، بلكه مردانى را بـرمـى انـگـيـزد كـه اصـول عـدالت را احيا كنند، و زمين با احياى عدالت زنده مى شود، (بدانيد) اقامه عدل در زمين از چهل روز باران نافعتر است ).
روشـن اسـت ايـنـكـه امـام (عليهالسلام ) مـى فـرمـايـد مـنـظـور نـزول بـاران نـيست نفى انحصار است، يعنى آيه را منحصرا نبايد به باران تفسير كرد چرا كه احياى معنوى زمين به عدالت از نزول باران نيز پراهميت تر است.
(و من أياته أن خلقكم من تراب ثم إذا أنتم بشر تنتشرون) (20)(و مـن أيـاتـه أن خـلق لكـم مـن أنـفـسـكـم أزوجـا لتـسـكـنـوا إليـهـا و جعل بينكم مودة و رحمة إن فى ذلك لايات لقوم يتفكرون) (21)(و مـن أيـاتـه خـلق السموآت و الارض و اختلاف ألسنتكم و ألوانكم إن فى ذلك لايات للعالمين) (22)
ترجمه:
20 - از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس انسانهائى شديد و در روى زمين انتشار يافتيد.
21 - و از نـشـانـه هـاى او ايـنكه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد، تا در كنار آنـهـا آرامـش يـابـيـد، و در مـيـانـتـان مـودت و رحمت قرار داد، در اين نشانه هائى است براى گروهى كه تفكر مى كنند.
22 - و از آيـات او آفـريـنـش آسـمـانها و زمين و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست، در اين نشانه هائى است براى عالمان.
آيات خدا در آفاق و انفس!
ايـن آيـات و قـسـمـتـى از آيـات بـعـد نـكـات جـالبـى از دلائل تـوحـيـد و نـشـانـه هاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده، و بحثهاى گذشته را تكميل مى نمايد
و مـى تـوان گـفـت رويـهـمـرفـتـه بـخـش مـهـمـى از آيـات تـوحـيـدى قـرآن را هـمـيـن آيـات تشكيل مى دهد.
ايـن آيـات كـه هـمـه بـا تـعـبـيـر مـن آياته (يكى از نشانه هاى خدا...) آغاز مى شود و آهنگ مـخـصـوص و لحـن گـيـرا و جـذاب و تـعـبـيـرات مـؤ ثـر و عـمـيـقـى دارد مـجـموعا از هفت آيه تشكيل شده كه شش آيه آن پشت سر هم و يك آيه جداگانه است (آيه 46 همين سوره ).
ايـن هـفـت آيـه تـقسيم بندى جالبى از نظر آيات آفاقى و انفسى دارد، به طورى كه سه آيـه در بـاره آيـات انـفـسى (نشانه هاى خدا در وجود خود انسان ) و سه آيه در باره آيات آفـاقـى (نشانه هاى عظمت پروردگار در بيرون وجود انسان ) و يك آيه از آيات انفسى و هم از آيات آفاقى سخن مى گويد.
قابل توجه اينكه آياتى كه با اين جمله شروع مى شود در قرآن يازده آيه بيش نيست كه هـفت آيه آن در همين سوره روم است، و دو آيه در سوره فصلت (آيه 37 و 39) و دو آيه در سـوره شـورى اسـت (آيـه 29 و 32) و مـجـمـوع ايـن يـازده آيـه حـقـا يـك دوره كامل توحيد است.
ذكـر ايـن نـكـتـه را قـبل از ورود در تفسير آيات نيز لازم مى دانيم كه آنچه را قرآن در اين آيـات بـه آن اشـاره مـى كـنـد گـرچـه مـسـائلى اسـت كـه در بـدو نـظـر بـراى عـموم مردم قـابـل درك و تـشخيص است، ولى با پيشرفت علم و دانش بشرى همواره نكته هاى تازهاى در زمـيـنـه آن بـراى دانـشـمـندان آشكار مى شود كه به قسمتى از آن در لابلاى تفسير اين آيات اشاره خواهيم كرد.
قـرآن در ايـنجا نخست به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر او است مى رود و مى گويد: (يكى از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس شما انـسـانـهائى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد)(و من آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ) .
در ايـن آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده: يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد، يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كـه مـواد غـذائى تشكيل دهنده وجود انسان همه، مستقيما يا بطور غير مستقيم از خاك گرفته مى شود.
ديگر تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است كه اگر ويژگى گـسـتـرش در آدم آفـريـده نـشـده بـود بـه زودى از مـيـان مـى رفـت و نسل او برچيده مى شد.
راسـتـى خـاك كـجـا و انـسـانى با اين ظرافت كجا؟ اگر پرده هاى ظريف چشم كه از برگ گل هم لطيفتر و حساستر و ظريفتر است، همچنين سلولهاى فوقالعاده حساس و ظريف مغز را در كنار خاك بگذاريم و با هم مقايسه كنيم آنگاه مى فهميم كه آفريدگار جهان چه قدرت عـجـيـبـى بـه كـار گـرفـتـه كـه از آن ماده تيره كم ارزش چنين دستگاه هاى ظريف و دقيق و پرارزشى را به وجود آورده است؟.
خاك نه نور دارد، نه حرارت، نه زيبائى و نه طراوت، و نه حس و نه حركت ولى در عين حال خمير مايه انسانى شده است داراى همه اين صفات، آن كس كه از چنين موجود مردهاى كه كـم ارزشـتـريـن مـوجـودات محسوب مى شود چنان موجود زنده شگرفى بيافريند شايسته هـرگـونـه ستايش بر اين قدرت و علم و دانش بيحساب است(تبارك الله احسن الخالقين ) .
اين تعبير ضمنا بيانگر اين واقعيت است كه در ميان انسانها تفاوتى نيست و ريشه همه به يكجا بازميگردد، همگى پيوند ناگسستنى با خاك دارند و طبعا سرانجام نيز همه به همان خاك بازمى گردند.
قـابـل تـوجـه ايـنـكه كلمه (اذا) در لغت عرب معمولا در مورد امور ناگهانى به كار مى رود، ذكر اين تعبير در اينجا ممكن است اشاره به آن باشد كه خداوند آنـچـنـان قـدرت تـكـثـيـر مـثـل بـه آدم داد كـه در مـدتـى كـوتـاه نـاگـهـان نسل او در سراسر زمين منتشر شد و جامعه متشكل انسانى را به وجود آورد.
دومين آيه مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد از آفرينش انسان قـرار دارد مـطـرح كرده مى فرمايد: (ديگر از نشانه هاى خدا اين است كه از جنس خودتان هـمـسـرانـى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد)(و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها) .
و از آنـجـا كـه ادامه اين پيوند در ميان همسران خصوصا، و در ميان همه انسانها عموما، نياز بـه يـك جـاذبـه و كـشـش قـلبـى و روحـانـى دارد بـه دنـبـال آن اضـافـه مـى كـنـد: (و در مـيـان شـمـا مـودت و رحـمـت آفـريـد)(و جعل بينكم مودة و رحمه ) .
و در پـايـان آيه براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: (در اين امور نشانه هائى است براى افرادى كه تفكر مى كنند)(ان فى ذالك لايات لقوم يتفكرون ) .
جـالب ايـنـكـه قـرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است، و با تعبير پر معنى (لتسكنوا) مسائل بسيارى را بيان كرده و نظير اين تعبير در آيه 189 سوره اعراف نيز آمده است.
بـه راستى وجود همسران با اين ويژگيها براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنها است يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مى شود.
ايـن آرامـش از ايـنـجـا نـاشـى مـى شـود كـه ايـن دو جـنـس مكمل يكديگر و مايه شكوفائى و نشاط و پرورش يكديگر مى باشند بطورى كه هر يك بـدون ديـگـرى نـاقـص اسـت، و طـبـيـعـى اسـت كـه مـيـان يـك مـوجـود و مكمل وجود او چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد.
و از ايـنـجـا مـى تـوان نـتـيـجـه گـرفـت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنند وجود ناقصى دارند، چرا كه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده (مگر آنكه به راستى شرائط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند).
به هر حال اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است، و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
بـيـمـاريـهـائى كـه بـه خـاطـر تـرك ازدواج بـراى جـسـم انـسـان پـيـش مـى آيـد قابل انكار نيست.
همچنين عدم تعادل روحى و ناآراميهاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسئوليت مى كنند و به همين جهت انتحار و خودكشى در ميان مجردان بيشتر ديده مى شود، و جنايات هولناك نيز از آنها بيشتر سرميزند.
هـنـگـامـى كـه انسان از مرحله تجرد گام به مرحله زندگى خانوادگى مى گذارد شخصيت تـازهـاى در خود مى يابد، و احساس مسئوليت بيشترى مى كند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج.
و امـّا مـسـأله (مـودت ) و (رحـمت ) در حقيقت (ملاط) و (چسب ) مصالح ساختمانى جـامـعـه انـسـانـى اسـت، چـرا كـه جـامـعـه از فـرد فـرد انـسـانـهـا تـشـكـيـل شـده هـمـچـون سـاخـتـمـان عـظـيـم و پـرشـكـوهـى كـه از آجـرهـا و قـطـعات سنگها تشكيل مى گردد.
اگـر ايـن افـراد پـراكنده، و آن اجزاء مختلف، با هم ارتباط و پيوند پيدا نكنند (جامعه ) يا(ساختمانى ) به وجود نخواهد آمد.
آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفريده اين پيوند و ربط ضرورى را نيز در جان او ايجاد كرده است.
فرق ميان (مودت ) و (رحمت ) ممكن است از جهات مختلفى باشد:
1 - (مودت ) انگيزه ارتباط در آغاز كار است، اما در پايان كه يكى از دو همسر ممكن است ضعيف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد (رحمت ) جاى آن را مى گيرد.
2 - (مـودت ) در مـورد بـزرگترها است كه مى توانند نسبت بهم خدمت كنند اما كودكان و فرزندان كوچك در سايه رحمت پرورش مى يابند.
3 - (مـودت ) غـالبـا جـنـبـه مـتـقـابل دارد، اما رحمت يك جانبه و ايثارگرانه است، زيرا بـراى بـقـاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن مودت است و گاه خدمات بلاعوض كه نياز به ايثار و (رحمت ) دارد.
البـتـه آيـه مـودت و رحـمـت را مـيـان دو هـمـسـر بـيـان مـى كـنـد ولى ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه تعبير (بينكم ) اشاره به همه انسانها باشد، كه دو همسر يـكـى از مـصـاديـق بـارز آن مـحـسـوب مـى شـونـد، زيـرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زنـدگـى در كـل جـامعه انسانى بدون اين دو اصل يعنى مودت و رحمت امكانپذير نيست، و از مـيـان رفـتـن ايـن دو پـيـونـد، و حـتى ضعف و كمبود آن، مايه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث مـعـجـونـى از آيـات آفـاقى و انفسى است: نخست به مساءله خلقت آسمانها و زمين اشاره كرده مى گويد: (از نشانه هاى بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است )(و من آياته خلق السموات و الارض ) .
آسـمـانـها با آنهمه كرات، با آنهمه منظومه ها و كهكشانها، آسمانهائى كه انديشه بلند پرواز انسان از درك عظمت آن عاجز و فكر از مطالعه آن خسته مى شود و هر قدر علم و دانش انسان پيش مى رود نكته هاى تازهاى از عظمتش آشكار مى گردد.
يـك روز بـود كـه انـسـان كـواكب آسمان را همين تعدادى مى دانست كه با چشم ديده مى شود (دانـشـمـنـدان آنـچه را با چشم غير مسلح ديده مى شود حدود پنج الى ششهزار احصاء كرده اند).
اما هر قدر تلسكوپهاى قويتر و عظيمترى ساخته شد عظمت و كثرت ستارگان
آسـمـان فـزونـتـر گـرديـد، تـا آنـجـا كـه امروز معتقدند تنها كهكشان ما كه يكى از انبوه كهكشانهاى آسمان است بيش از يكصد ميليون ستاره دارد كه خورشيد ما با عظمت خيره كننده اش يكى از ستارگان متوسط آن محسوب مى شود!، و تنها خدا مى داند كه در همه كهكشانها كه تعداد آنها بر هيچكس روشن نيست چقدر ستاره وجود دارد.
هـمـچـنـيـن هـر قـدر عـلوم طـبيعى، زمينشناسى، گياهشناسى، حيوانشناسى و علم تشريح و فـيـزيـولوژى و روانشناسى و روانكاوى پيشرفت مى كند عجائب تازهاى درباره آفرينش زمين كشف مى شود كه هر يك آيتى از آيات عظمت خدا است.
سـپـس به يكى از آيات بزرگ انفسى سخن را منتقل ساخته مى گويد: (اختلاف زبانها و رنگهاى شما نيز از آيات عظمت او است )!(و اختلاف السنتكم و الوانكم ) .
بـى شـك زندگى اجتماعى بشر بدون شناخت افراد و اشخاص ممكن نيست كه اگر يك روز هـمـه انـسـانـها يك شكل و يك قيافه و داراى يك قد و قواره باشند در همان يك روز شيرازه زنـدگـى آنها بهم ميريزد، نه پدر و فرزند و همسر از بيگانه شناخته مى شوند، و نه مجرم از بيگناه، بدهكار از طلبكار، فرمانده از فرمانبر و رئيس از مرئوس، و ميزبان از مـهـمـان، دوسـت از دشـمـن شـنـاخـتـه نـمـى شـود و چـه جنجال عجيبى بر پا خواهد شد! اتفاقا گاهى اين مساءله در مورد برادران دوقلو كه از هر نـظـر شـبـاهـت با هم دارند پيش مى آيد و چه مشكلاتى در برخورد مردم و مناسبات با آنها روى مـى دهـد تـا آنـجـا كـه شـنـيـده ايـم گـاهـى يـكـى از بـرادران دو قـلوى هـمـرنـگ و هم شـكـل، بـيـمـار بـوده و مادر دارو را به ديگرى داده است! لذا براى سازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرار داده است.
بـه گـفـتـه (فخر رازى ) در ذيل آيه مورد بحث، شناسائى انسان نسبت به انسان يا بـايـد از طـريـق چـشـم حاصل شود يا به وسيله (گوش )، خداوند براى تشخيص چشم رنـگـهـا و صـورتـهـا و شكلها را مختلف آفريده، و براى تشخيص گوش اختلاف آوازها و آهـنـگـهاى صدا را ايجاد كرده است، بطورى كه در تمام جهان نمى توان دو انسان را پيدا كـرد كـه از نـظـر چـهـره و آهنگ صدا از تمام جهات يكسان باشند يعنى صورت انسان كه عضو كوچكى است و آهنگ صداى انسان كه موضوع ساده اى است به قدرت پروردگار به ميلياردها شكل مختلف در مى آيد و اين از آيات عظمت او است.
البـتـه اين احتمال نيز وجود دارد - و بعضى از مفسران بزرگ به آن اشاره كرده اند - كه اخـتـلاف السـنـه بـه مـعـنـى اخـتلاف زبانها از قبيل عربى و فارسى و مانند آن باشد، و اختلاف رنگها اشاره به اختلاف نژادها كه هر نژادى رنگى دارد.
ولى مـى تـوان مـعـنـى وسـيـعـى از كـلمـه (اخـتـلاف ) اسـتـفـاده كـرد كـه شـامـل اين تفسير و تفسير ما قبل آن هر دو شود، و به هر معنى اين تنوع خلقت شاهد عظمت و قدرت او است.
(فـريد وجدى ) در دائرة المعارف خود از قول (نيوتن ) دانشمند معروف غربى چنين نـقـل مـى كـنـد كه مى گويد: (درباره آفريدگار جهان و خداوند هرگز شك نكنيد، زيرا مـعـقـول نـيـسـت ضـرورت و عـلت و معلول فاقد شعور به تنهائى رهبر وجود باشد، چون ضـرورت كـور و يـكـسـان در هـر مـكـان و هـر زمـان متصور نيست كه اينهمه كائنات متنوع و مـوجـودات رنـگـارنـگ از او صادر گردد، و ممكن نيست كه وجود با نظام و ترتيب اجزائش و تناسبهاى لازم و هماهنگ با تغييرات زمان و مكان ظاهر گردد، بلكه همه اين امور حتما بايد از مبدئى سرچشمه گرفته باشد
كه داراى علم و حكمت و اراده است ).
قـرآن در پـايـان آيـه فـوق مـى گـويـد: (در ايـن امور نشانه هائى است براى عالمان و انديشمندان )(ان فى ذالك لايات للعالمين ) .
چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مى شوند.
(مـن أيـاتـه مـنـامـكـم بـالليـل و النـهـار و ابـتـغـاؤ كم من فضله إن فى ذلك لايات لقوم يسمعون) (23)(و مـن أيـاتـه يـريـكم البرق خوفا و طمعا و ينزل من السماء ماء فيحى به الا رض بعد موتها إن فى ذلك لايات لقوم يعقلون) (24)(و مـن أيـاتـه أن تـقـوم السـمـاء و الارض بأ مره ثم إذاد عاكم دعوة من الا رض إ ذا أنتم تخرجون) (25)
ترجمه:
23 - و از نـشـانـه هاى او خواب شما در شب و روز است، و تلاش و كوششتان براى بهره گـيـرى از فـضـل پروردگار (و تامين معاش ) در اين امور نشانه هائى است براى آنها كه گوش شنوا دارند!
24 - و از آيـات او ايـن اسـت كـه بـرق (و رعد) را به شما نشان مى دهد كه هم مايه ترس اسـت و هـم امـيـد (تـرس از صـاعـقـه، و امـيـد بـه نزول باران ) و از آسمان آبى فرو مى فرستد كه زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده مى كند، در اين نشانه هائى است براى جمعيتى كه عقل خود را به كار مى گيرند.
25 - و از آيـات او ايـن است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست سپس هنگامى كه شما را (در قيامت ) از زمين فرا مى خواند ناگهان همه خارج مى شويد (و در صحنه محشر حضور مى يابيد).
باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون بـه دنـبـال بـحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس، آيات مورد بحث به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.
نـخـسـت پـديـده خـواب را بـه عـنـوان يـك پـديـده مهم آفرينش و نمودارى از نظام حكيمانه آفريننده آن مورد توجه قرار داده مى گويد:
(از آيـات او خـواب شـمـا در شـب و روز اسـت، و نـيـز تـلاش و كـوشش شما براى بهره گـيـرى از فـضـل پـروردگـار و تـامـيـن نـيـازمـنـديـهـاى زنـدگـى )(و مـن آياته منامكم بالليل و النهار و ابتغاءكم من فضله ) .
و در پايان مى افزايد: (در اين امور آيات و نشانه هائى است براى آنها كه گوش شنوا دارند)(ان فى ذلك لايات لقوم يسمعون ) .
ايـن حـقـيقت بر هيچ كس پوشيده نيست كه همه موجودات زنده براى تجديد نيرو و به دست آوردن آمـادگـى لازم بـراى ادامه كار و فعاليت نياز به استراحت دارند، استراحتى كه به طـور الزامـى به سراغ آنها بيايد، و حتى افراد پر تلاش و يا حريص را ناگزير به انجام آن سازد.
چـه عـاملى براى وصول به اين هدف بهتر از خواب تصور مى شود كه الزاما به سراغ انـسـان مـى آيـد و او را وادار مـى كـنـد كـه تـمـام فـعـاليـتـهـاى جـسـمـانى و بخش مهمى از فـعـاليـتـهاى فكرى و مغزى خويش را تعطيل كند، تنها دستگاه هائى از جسم همانند قلب و ريه و بخشى از فعاليتهاى مغزى كه براى ادامه حيات لازم است به كار خود ادامه مى دهند آنهم بسيار آرام و آهسته.
ايـن مـوهـبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود، و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است
آرامش و رفع خستگى حاصل گردد، و انسان حيات و نشاط و نيروى تازهاى پيدا كند.
مـسـلمـا اگـر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد، و بسيار زود پـيـرى و شـكـسـتـگـى بـه سـراغ او مـى آمـد، بـه هـمـيـن دليل خواب متناسب و آرام، راز سلامت، و طول عمر، و دوام نشاط جوانى است.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه اولا خـواب را قـبـل از (ابـتـغـاء فـضـل اللّه ) كـه در آيات قرآن به معنى تلاش براى روزى است قرار داده، اشاره به ايـنـكـه پـايـه اى بـراى آن مـحـسـوب مـى شـود، چـرا كـه بـدون خـواب كـافـى (ابتغاء فـضل اللّه ) مشكل است. (ثانيا) درست است كه خواب معمولا در شب است و تلاش معاش در روز، امـا چـنـان نـيـست كه انسان نتواند اين برنامه را به هنگام لزوم تغيير دهد، بلكه خـداونـد انـسـان را چـنـان آفـريـده كـه مـى تواند برنامه خواب خود را تغيير داده، و بر ضـرورتـهـا و نـيـازهـا مـنـطـبـق سـازد، تـعـبـيـر بـه (مـنـامـكـم بالليل و النهار) (خواب شما در شب و روز) گويا اشاره به همين نكته است.
بـدون شـك بـرنـامـه اصـلى خـواب مـربـوط بـه شب است، و شب به خاطر آرامشى كه از تـاريـكـى پـديـد مـى آيـد اولويـت خاصى در اين مورد دارد، اما گاه شرائطى در زندگى انـسـان پـيـدا مى شود كه مثلا مجبور مى شود شبانه سفر كند و روز استراحت نمايد، اگر برنامه تنظيم خواب در اختيار انسان نبود چه مشكلى پيش مى آمد؟ اهميت اين مطلب مخصوصا در عصر ما كه بسيارى از مؤ سسات صنعتى و پزشكى و درمانى مجبورند بطور مداوم در تـمـام شـبـانـه روز كار كنند و تعطيل برنامه هاى آنها ممكن نيست، و لذا كارگران در سه نوبت به كار مى پردازند، از هر زمان ديگرى روشنتر است.
نـيـاز جـسـم و روح انـسـان بـه خـواب بـه انـدازهـاى زيـاد اسـت كـه تـوانـائى و تحمل انسان در برابر بيخوابى بسيار كم است و از چند شبانه روز تجاوز نمى كند،
به همين جهت جلوگيرى از خواب هميشه به عنوان يكى از دردناكترين شكنجه ها نزد جباران و طاغوتيان شناخته شده است.
و نـيـز به همين دليل يكى از طرق درمان مؤ ثر بسيارى از بيماريها اين است كه بيمار را در خواب عميق فرو مى برند، و از اين راه توان و نيروى بيمار را افزايش مى دهند.
البـتـه هـيـچ كـس نـمـى تـوانـد مقدار معينى را به عنوان (مقدار خواب لازم ) براى عموم انـسـانـهـا تـعـيـيـن كـنـد، چـه ايـنـكـه ايـن امـر بـسـتـگـى بـه سـن و سـال و وضـع و مـوقـعـيـت اشخاص و چگونگى ساختمان روحى و جسمى آنها دارد، آنچه مهم اسـت ايـنـكـه (خـواب كـافـى ) مـقـدارى است كه انسان بعد از آن احساس كند از اين نظر اشباع شده است، درست همانگونه كه در مورد آب و مقدار غذا احساس سيرى مى كند.
ايـن نـيـز قـابـل توجه است كه علاوه بر (طول ) زمان خواب، عمق آن نيز اهميت ويژهاى دارد، اى بسا يك ساعت خواب عميق كار چند ساعت خواب سطحى را در بازسازى روح و جسم انسان انجام مى دهد.
البـتـه در آنـجـا كـه خـواب عـمـيق ممكن نباشد (نعاس ) (خواب خفيف ) هم يكى از نعمتهاى الهى است، چنانكه در آيه 11 سوره انفال در مورد مجاهدان بدر از آن ياد شده، چرا كه در ميدان جنگ خواب عميق نه امكان پذير است و نه مفيد و سودمند.
بـه هـر حـال نـعمت خواب، و آرامش و آسايش ناشى از آن و نيز قدرت و نشاطى كه بعد از خـواب پـيـدا مـى شـود از نـعـمـتـهـائى اسـت كـه بـا هـيـچ بـيـانـى قابل توصيف نيست.
آيـه بـعـد كه پنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كند باز به سراغ آيات آفاقى مى رود، و مسئله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس از مرگ
مـورد تـوجـه قـرار داده، مـى گويد: (از نشانه هاى خدا اين است كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد، به شما نشان مى دهد)(و من آياته يريكم البرق خوفا و طمعا) .
(تـرس ) از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت (صاعقه ) در مى آيد و هر چـيـز را در حـوزه آن قـرار گـيـرد آتـش مـى زنـد و خـاكـسـتـر مـى كـنـد، و (اميد) از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.
بـنـابـرايـن، بـرق آسـمـان پـيـشـاهـنـگـى اسـت بـراى نـزول باران (علاوه بر فوائد گوناگون مهمى كه در اين برق نهفته شده و دانش امروز از آن پرده برداشته و ما در آغاز سوره رعد به آن اشاره كرديم ).
سـپـس مـى افـزايـد: (و از آسـمـان آبـى نـازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد)(و ينزل من السماء مأا فيحيى به الارض بعد موتها) .
زمـيـن خـشـك و سـوزانـى كـه بـوى مـرگ از تـمـام آن بـه مـشـام مـى رسـد بـعـد از نـزول چند باران حياتبخش آنچنان جان مى گيرد و زنده مى شود و آثار حيات به صورت گـلهـا و گـيـاهـان در آن نمايان مى گردد كه گاه باوركردنى نيست كه اين همان زمين مرده سابق است.
در پايان آيه به عنوان تاءكيد مى افزايد: (در اين امور آيات و نشانه هائى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مى كنند)(ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون ) .
آنها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است كه آنرا رهبرى و هدايت مى كند و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
در آخرين آيه، بحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان و زمين و ثبات و بقاى آنـهـا ادامـه داده، مـى فرمايد: (يكى ديگر از آيات عظمت حق اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپا است )(و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره ) .
يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپائى و ادامـه نـظام آنها نيز آيتى ديگر مى باشد، چه اينكه اين اجرام عظيم در گردش منظم خود احـتـيـاج بـه امـور زيـادى دارد كـه مـهـمـتـريـن آنـهـا مـحـاسـبـه پـيـچـيـده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است.
پـروردگـار بـزرگ آنـچـنـان ايـن تـعـادل را سـامـان بـخـشـيـده كـه مـيـليـونـهـا سال بدون كمترين انحراف در مسير خود گردش مى كنند.
و بـه تـعـبـير ديگر آيه گذشته اشاره به (توحيد خلقت ) بود، و اين آيه اشاره به (توحيد ربوبيت و تدبير) است.
تـعـبـيـر بـه (قـيام ) و برپائى آسمان و زمين، تعبير لطيفى است كه از حالات انسان گرفته شده، چرا كه بهترين حالات انسان براى ادامه فعاليتها حالت قيام است كه قادر بر انجام همه حوائج خود مى باشد و تسلط كامل بر اطراف خويش دارد.
تعبير به (امر) در اينجا اشاره به نهايت قدرت پروردگار است كه براى ادامه حيات و نظم اين جهان پهناور تنها يك فرمان او كافى است.
و در پايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن (توحيد) براى معاد بحث را به اين مسئله مـنـتـقـل سـاخـتـه مى فرمايد: (سپس هنگامى كه شما را از زمين فرا مى خواند ناگهان همه خارج مى شويد)(ثم اذا دعاكم دعوة من الارض اذا انتم تخرجون ) .
كـرارا در آيـات قرآن ديده ايم كه خداوند مساءله معاد را با تكيه بر نشانه هاى قدرت او در آسمان و زمين اثبات مى كند و آيه مورد بحث نيز يكى از آنها است.
تـعبير به (دعاكم ) (شما را فرا مى خواند) اشاره به اين است كه همانطور كه براى تـدبـيـر و نـظـم جـهـان يـك فرمان او كافى است، براى بعث و نشور و رستاخيز نيز يك دعـوت او كـفـايت مى كند، مخصوصا با توجه به جمله (اذا انتم تخرجون ) كه (اذا) در آن بـه اصـطـلاح بـراى مـفـاجـاة اسـت روشـن مـى سازد كه با يك دعوت او همه ناگهان بيرون مى ريزند.
ضـمـنـا تـعـبـيـر (دعـوة مـن الارض ) نـشـانه روشنى بر معاد جسمانى است كه انسان در رستاخيز از اين زمين فرا خوانده مى شود (دقت كنيد).
1 - يكدوره كامل درس خداشناسى
در آيـات شـشـگـانـه گـذشـتـه بـحثهاى گوناگونى پيرامون خداشناسى مطرح شده كه مـجـمـوعـا يكدوره جالب را تشكيل مى دهد، از آفرينش آسمان گرفته تا آفرينش بشر از خاك، و از پيوند محبت خانوادگى گرفته تا خواب آرامبخش در شب و روز از تدبير نظام و جـهـان بـالا گـرفـتـه تـا بـرق آسمان و نزول باران و اختلاف زبانها و رنگها، يعنى مجموعه مناسبى از آيات آفاقى و انفسى.
جـالب ايـنـكـه در هـر يـك از ايـن شـش آيـه دو بـخـش از دلائل تـوحـيـد ذكـر شده تا يكى زمينه سازى كند و ديگرى تحكيم و تاءكيد، درست همانند آوردن دو شـاهـد عـادل بـراى اثـبات يك مدعا كه مجموعا دوازده شاهد صادق را براى قدرت بيپايان حق تشكيل مى دهد!
2 - چه كسانى از اين آيات الهام مى گيرند؟
در ذيـل چـهـار آيه از اين شش آيه تاءكيد شده است كه در اين امور نشانه هاى روشنى است براى (متفكران )، (عالمان )، (شنوايان ) و (عاقلان ) ولى در آيه اول و آخر اين موضوع ديده نمى شود.
فخر رازى در اين زمينه چنين توضيح مى دهد: عدم ذكر آن در نخستين آيه ممكن است به خاطر آن باشد كه آيه اول و دوم كه پشت سر هم قرار گرفته و هر دو از آيات انفسى سخن مى گويد و يكسان است.
و در آخرين آيه، مطلب به قدرى وضوح پيدا كرده كه ديگر نياز به توضيح بيشتر و تأكيد بر تعقل و تفكر نيست.
جـالب ايـنـكـه نخست سخن از (تفكر) به ميان مى آورد، سپس از (علم ) چرا كه تفكر پايه و زمينه ساز علم است بعد از آن سخن از (گوش شنوا) است چرا كه در پرتو علم و آگـاهـى انـسـان آماده شنيدن و پذيرش حق مى شود، همانطور كه قرآن مى گويد:(فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه) : (به بندگانم بشارت ده آنانى كه سخنان را مى شنوند و از بهترين آنها پيروى مى كنند) (سوره زمر آيه 18).
و در آخرين مرحله سخن از (عقل ) است چون آنها كه گوش شنوا دارند سرانجام به مرحله عقل كامل خواهند رسيد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در ذيل نخستين آيه سخن از آغاز آفرينش انسان و انتشار نسل او در زمين است(ثم اذا انتم بشر تنتشرون ) .
و در آخرين آيه نيز سخن از خروج و نشور انسانها در قيامت است(اذا انتم تخرجون ) .
اولى آغاز است و آخرى انجام.
3 - شگفتيهاى عالم خواب
با تمام بحثهائى كه دانشمندان پيرامون خواب و ويژگيهاى آن كرده اند باز هـم بـه نـظر مى رسد كه هنوز همه زواياى اين عالم اسرارآميز روشن نشده و حقائق پيچيده آن فاش نگرديده است.
هـنـوز در مـيـان دانـشـمـنـدان بـحـث اسـت كـه چـه فـعـل و انـفعال در بدن انسان صورت مى گيرد كه در يك لحظه ناگهانى بخشى از فعاليتهاى مغز و بدن او تعطيل مى گردد، و تحولى در سرتاسر روح و جسمش ظاهر مى شود؟
بـعـضـى عـامـل اصـلى خـواب را يـك (عـامـل فـيـزيـكـى ) مـى دانـنـد، و مـعـتـقـدنـد كـه انتقال خون از مغز به قسمتهاى ديگر بدن اين پديده را به وجود مى آورد، و براى اثبات عقيده خود از تختخواب مخصوصى به نام (تختخواب ترازوئى ) استفاده كرده اند كه انتقال خون را از مغز به ساير اعضاء مشخص مى كند.
جمعى ديگر عامل خواب را (عامل شيميائى ) مى دانند، و معتقدند به هنگام تلاش و كوشش سـمـومـى در بـدن پيدا مى شود كه بخشى از مغز را از كار مى اندازد در نتيجه انسان به خواب مى رود، هنگامى كه اين سموم جذب بدن و خنثى شد انسان بيدار مى شود.
جـمـع ديـگـرى بـراى خـواب يـك (عـامـل عـصـبـى ) قـائلنـد و مـى گـويـنـد سـيـسـتـم فـعـال عـصـبـى ويـژهـاى در مـغـز مـوجـود اسـت كـه حـكـم گـاز اتومبيل را دارد و بر اثر خستگى خاموش مى شود و موقتا از كار مى ايستد.
اما پيرامون تمام اين نظريه ها سؤ الات و نقاط مبهم و تاريكى وجود دارد كه هنوز پاسخ آن به روشنى داده نشده است، و خواب همچنان چهره اسرارآميز خود را حفظ كرده است.
از شگفتيهاى عالم خواب كه دانشمندان اخيرا از روى آن پرده برداشته اند اين است كه به هـنـگـام خـواب و از كـار افـتـادن مـوقـت بـخـش عـظـيـمى از مغز بعضى از سلولها كه آن را سـلول نـگـهـبـان بـايـد نـامـيـد هـمـچـنـان بـيـدار مـى مـانـند، و توصيه هائى را كه انسان قبل از خواب در مورد لحظه بيدارى به آنها مى كند هرگز فراموش نمى كنند تا به هنگام لزوم تمام مغز را بيدار كرده به حركت در آورند.
مـثلا مادر خسته و كوفته اى كه شب مى خوابد و فرزند شيرخوارش در گاهواره نزديك او اسـت ناخودآگاه به سلول نگهبان كه رابط ميان روح و جسم است اين مطلب را توصيه مى كـنـد كـه هر زمان كودك من كمترين صدائى كرد مرا بيدار كن، اما سر و صداهاى ديگر مهم نيست! لذا ممكن است غرش رعد اين مادر را از خواب بيدار نكند اما كمترين صداى كودكش سبب بيدارى او است، اين وظيفه مهم را همان سلول نگهبان بر عهده گرفته!
خـود مـا نـيـز اين مطلب را بسيار آزموده ايم كه هر وقت تصميم داشته باشيم صبح زود يا حـتـى وسـط شـب دنـبال سفر يا برنامه مهمى برويم و اين را به خودمان بسپاريم غالبا بـه موقع بيدار مى شويم، در حالى كه در غير اين موقع ساعتها ممكن است در خواب فرو رويم.
خلاصه از آنجا كه خواب از پديده هاى روحى است، و روح جهانى است پر از اسرار، عجيب نـيـسـت كـه زواياى اين مساءله هنوز روشن نشده باشد، ولى هر چه بيشتر در آن به غور و بررسى مى پردازيم به عظمت آفريدگار اين پديده آشناتر مى شويم.
ايـنـها همه در مورد خواب بود و اما در باره رؤ يا و خواب ديدن بحثهاى فراوانى است كه در تفسير سوره يوسف جلد نهم صفحه 312 به بعد آورده ايم.
4 - پيوند محبت دو همسر
بـا ايـنـكه ارتباط انسان با پدر و مادر و برادرش ارتباط نسبى است و از ريشه هاى عميق خـويـشـاونـدى مـايـه مـى گـيـرد و پيوند دو همسر يك پيوند قرار دادى و قانونى است اما بـسـيـار مـى شـود كـه مـحـبت و علاقه ناشى از آن حتى بر علاقه خويشاوندى پدر و مادر پيشى مى گيرد، و اين در حقيقت همان چيزى است كه در آيات فوق با جمله و جعل بينكم مودة و رحمة به آن اشاره شده است.
در حـديـثـى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه بعد از جـنـگ احـد: به (دختر جحش ) فرمود دائى تو (حمزه ) شهيد شد، او گفت (انا لله و انا اليه راجعون ) من اجر اين مصيبت را از خدا مى خواهم.
بـاز بـه او فـرمود برادرت نيز شهيد شد، ديگر بار (انا للّه ) گفت و اجر و پاداش خود را از خدا خواست.
امـا هـمـينكه خبر شهادت همسرش را به او داد دست بر سرش گذاشت و فرياد كشيد پيامبر فـرمـود: (آرى ) مـا يـعدل الزوج عند المراءة شى ء: (هيچ چيز براى زن همانند همسر نيست ).
(و له من فى السموت و الا رض كل له قنتون) (26)(و هـو الذى يـبـدؤ ا الخـلق ثـم يـعـيـده و هـواء هـون عـليـه و له المثل الا على فى السموات و الا رض و هو العزيز الحكيم) (27)(ضـرب لكـم مـثـلا مـن اءنـفسكم هل لكم من ما ملكت أيمانكم من شركاء فى ما رزقناكم فأ نتم فـيـه سـواء تـخـافـونـهـم كـخـيـفـتـكـم أنـفـسـكـم كـذلك نفصل الايات لقوم يعقلون) (28)(بـل اتـبـع الذيـن ظـلمـوا أهـواء هـم بـغـيـر عـلم فـمـن يـهـدى مـن أضل الله و ما لهم من ناصرين) (29)
ترجمه:
26 - و از آن اوسـت تـمـام كـسـانـى كـه در آسـمانها و زمينند، همگى در برابر او خاضع و مطيعند.
27 - او كسى است كه آفرينش را آغاز كرد سپس آن را باز مى گرداند، و اين كار براى او آسـانـتـر مـى بـاشـد، و بـراى او تـوصـيـف بـرتـر در آسـمان و زمين است و او است شكست ناپذير و حكيم.
28 - خـداونـد مـثالى از خودتان براى شما زده: آيا (اگر مملوك و بردهاى داشته باشيد) اين مملوكهايتان هرگز شريك شما در روزيهائى كه به شما داده ايم مى باشد،
آنـچـنـان كـه هر دو مساوى باشيد و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنها بيم داشته باشيد، آنـگـونـه كـه در مـورد شـركـاى آزاد بـيـم داريـد؟ ايـن چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم.
29 - بلكه ظالمان از هوى و هوسهاى خود بدون علم و آگاهى پيروى مى كنند، و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده است هدايت كند؟ و براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود!
توحيد مالكيت خداوند
در آيـات گـذشـتـه بـحـثـهـائى پيرامون (توحيد خالقيت ) و (توحيد ربوبيت ) آمده بود، نخستين آيه مورد بحث از يكى ديگر از شاخه هاى توحيد كه (توحيد مالكيت ) است سخن مى گويد.
مى فرمايد: (تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از آن او مى باشند)(و له من فى السموات و الارض ) .
و چـون هـمـه از آن اويـنـد (در بـرابـر او خـاضـع و مـطـيـعـنـد)(كل له قانتون ) .
روشـن اسـت كه منظور از مالكيت و همچنين مطيع بودن، مالكيت و مطيع بودن تكوينى است، يـعنى از نظر قوانين آفرينش زمام امر همه در دست او است و همه خواه ناخواه تسليم قوانين او در جهان تكوينند.
حـتـى گـردنـكـشـان يـاغـى و گـنـهـكاران قانون شكن نيز مجبورند سر بر فرمان قوانين تكوينى خدا بگذارند.
دليل اين (مالكيت ) همان خالقيت و ربوبيت او است: كسى كه در آغاز موجودات را آفريده و تدبير آنها را بر عهده دارد، مسلما مالك اصلى نيز بايد او باشد، نه غير او.
و از آنجا كه همه موجودات جهان هستى در اين امر يكسانند روشن مى شود كـه هـيچ شريكى براى او در مالكيت وجود ندارد، حتى معبودهاى پندارى مشركان نيز مملوك مالك الملوكند و سر بر فرمان او دارند.
ضـمـنـا بـايـد تـوجـه داشـت (قـانـت ) از مـاده (قـنـوت ) در اصل به معنى ملازمت اطاعت تواءم با خضوع است (چنانكه راغب در مفردات گفته است ).
در حـديـثـى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـوانـيـم: كل قنوت فى القرآن فهو طاعة: (هر قنوتى در قرآن به معنى اطاعت است ).
منتهى گاه اطاعت تكوينى و گاه تشريعى است.
و ايـنـكـه بـعـضى از مفسران (قانتون ) را در اينجا به معنى (قائمون بالشهادة على وحـدانـيـتـه ) كـرده انـد در حـقيقت بيان يكى از مصداقهاى اطاعت است، چرا كه شهادت به وحدانيت خدا نوعى اطاعت او است.
و از آنـجـا كـه در سـلسـله آيـاتـى كـه گـذشـت و نـيـز بـعـدا خـواهـد آمـد مـسـائل مـربـوط بـه مبدء و معاد همچون تار و پود يك پارچه درهم انسجام يافته، در آيه بـعـد بـاز بـه مساءله معاد بر مى گردد و مى گويد: (او كسى است كه آفرينش را آغاز كـرد سـپـس آنـرا بـاز مى گرداند، و اين براى او آسانتر است )!(و هو الذى يبدء الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه ) .
قرآن در اين آيه با كوتاهترين استدلال، مساءله امكان معاد را اثبات كرده
است، مى گويد: شما معتقديد آغاز آفرينش از او است، بازگشت مجدد كه از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟
دليل آسانتر بودن (اعاده ) از (آغاز) اين است كه در آغاز اصلا چيزى نبود و خدا آنرا ابـداع كـرد، ولى در اعـاده لااقل مواد اصلى موجود است، قسمتى در لابلاى خاكهاى زمين، و بخشى در فضا پراكنده مى باشد، تنها مساءله همان نظام دادن و صورت بندى آن است.
ولى تـوجـه بـه يك نكته در اينجا ضرورى است كه تعبير به آسان بودن و سخت بودن از دريـچـه فـكـر ما است، والا براى وجودى كه بينهايت است (سخت ) و (آسان ) هيچ تـفاوتى ندارد، اصولا سخت و آسان در جائى مفهوم دارد كه سخن از قدرت محدودى در ميان بـاشد كه از عهده كارى به خوبى برآيد و از عهده كار ديگرى به زحمت، اما هنگامى كه سخن از قدرت نامحدود در ميان است سخت و آسان بى معنى مى شود.
به تعبير ديگر برداشتن عظيمترين كوه هاى روى زمين براى خداوند به همان اندازه آسان است كه برداشتن يك پر كاه!
و شـايـد بـه هـمـيـن دليـل بلافاصله در ذيل آيه مى فرمايد: (و براى خدا است توصيف برتر در آسمان و زمين )(و له المثل الا على فى السموات و الارض ) .
چـرا كـه هـر وصـف كمالى در آسمان و زمين در باره هر موجودى تصور كنيد از علم قدرت و مـالكـيـت و عـظـمـت وجود و كرم، مصداق اتم و اكمل آن نزد خدا است، چرا كه همه محدودش را دارنـد، و او نـامحدودش، اوصاف همه عارضى است و اوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است.
حتى الفاظ ما كه غالبا براى بيان مقاصد روزمره ما است بيانگر اوصاف او نمى تواند باشد، همانگونه كه در تعبير (اهون ) (آسانتر) نمونه آن را ديديم.
جمله فوق همانند چيزى است كه در سوره اعراف آيه 180 آمده:(و لله الاسـمـاء الحسنى فادعوه بها) : (براى خدا بهترين نامها است او را با آن بخوانيد) و در سوره شورى - 11 آمده است(ليس كمثله شى ء) : (هيچ چيز در عالم همانند خدا نيست ).
سـرانـجـام در پـايـان آيـه بـه عـنـوان تـأكـيـد يـا بـه عـنـوان يـك دليل، مى گويد: (و او است عزيز و حكيم )(و هو العزيز الحكيم ) .
عـزيز است و شكست ناپذير اما در عين قدرت نامحدودش كارى بى حساب انجام نمى دهد، و همه افعالش بر طبق حكمت است.
بعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شـرك بـه صورت بيان يك مثال پرداخته، مى گويد: (خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )(ضرب لكم مثلا من انفسكم ) .
و آن مـثـال ايـن اسـت كـه اگـر بـردگـان و مـمـلوكـهـائى در اخـتـيـار شـما باشد (آيا اين مـمـلوكـهـايـتـان هـرگـز شـريـك شـمـا در روزيـهـائى كه به شما داده ايم مى باشند)؟!(هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركاء فى ما رزقناكم ) .
(آنچنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)(فانتم فيه سواء) .
(آنـچـنان كه بيم داشته باشيد آنها مستقلا و بدون اجازه شما در اموالتان تصرف كنند، هـمـانگونه در مورد شركاى آزاد، در اموال يا ميراث خود بيم داريد)(تخافونهم كخيفتكم انفسكم ) .
يـا آنـچـنـان كـه شـمـا حـاضـر نـيـسـتـيـد بـدون اجـازه آنـهـا دخل و تصرفى در اموالتان كنيد.
وقـتـى در مورد بردگانتان كه (ملك مجازى ) شما هستند اين چنين امرى را نادرست و غلط مى دانيد، چگونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى همچون مسيح، يا فرشتگان خدا، يا مخلوقاتى همچون جن، و يا بتهاى سنگى و چوبى را شركاء خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است؟!
(مـمـلوكـهـاى مـجـازى ) كـه بـه سرعت ممكن است آزاد شوند و در رديف شما قرار گيرند (هـمـانـگـونـه كـه در اسـلام ايـن طـرح ريـخـتـه شـده ) هـرگـز در حـال مـمـلوك بـودن در رديـف مالك خود قرار نمى گيرند، و حق دخالت در قلمرو او ندارند، چـگـونـه (مـمـلوكـهـاى حـقـيـقـى ) كـه ذات و وجـودشـان مـتـعـلق بـه خـدا اسـت، و مـحـال است اين تعلق و وابستگى از آنها سلب شود، و هر چه داريد از او داريد، و بدون او هيچ است و پوچيد، چگونه آنها را به عنوان شريك خدا انتخاب كرده ايد؟
بعضى از مفسران گفته اند كه اين آيه ناظر به سخنى است كه مشركان قريش به هنگام مراسم حج و گفتن (لبيك ) ذكر مى كردند، چرا كه آنها مى گفتند:
لبـيـك، اللهـم لا شريك لك، الا شريكا هو لك، تملكه و ما ملك! كه محتواى آن اين بود (خداوندا تو شريكى دارى كه مالك او هستى و مالك املاك او)!.
بـديـهـى است اين شأن نزول مانند سائر شاءن نزولها معناى آيه را محدود نمى كند و در هـر حـال آيـه پـاسخى است به همه مشركان، و از زندگى خود آنها كه بر مدار بردگى مى چرخيد گرفته، و بر آنها احتجاج مى كند.
تعبير به (ما رزقناكم ) اشاره به اين نكته است كه شما نه مالك واقعى اين بردگان هـسـتـيـد، و نـه مـالك واقـعـى امـوالتـان، چـرا كـه هـمـه از آن خـدا اسـت، امـا بـا ايـن حـال حـاضـر نـيـسـتـيـد امـوال مجازى خود را به مملوكهاى مجازى خود واگذار كنيد و آنها را شـريـك خـود بـشـمـاريـد، در حـالى كـه از نـظـر تـكـويـنـى مشكل و محالى لازم نمى آيد، زيرا سخن در محور اعتباريات دور مى زند.
امـا تـفـاوت خـدا بـا مـخـلوقـاتـش يـك تـفـاوت تـكـويـنـى و غـيـر قابل تغيير است، و شريك قرار دادن آنها محال است محال.
از سـوى ديـگر پرستش يك موجود يا بخاطر عظمت او است، يا بخاطر سود و زيانى است كه از او به انسان مى رسد، اما اين معبودان ساختگى نه آن دارند نه اين!.
و در دنـبـاله آيـه بـراى تـاءكـيـد بـر دقـت هـر چـه بـيـشـتـر بـر مـضـمـون ايـن سـؤ ال، مـى فـرمـايـد: (ايـن گـونـه آيـات خـود را بـراى افـرادى كـه تعقل مى كنند تشريح مى كنيم )(كذلك نفصل الايات لقوم يعقلون ) .
آرى بـا ذكـر مـثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تا انديشه خـود را بـه كـار انـدازيـد، و لااقـل چـيـزى را كـه حـتـى بـراى خـود نـمـى پـسـنديد براى پروردگار جهان قائل نشويد.
ولى ايـن آيـات بـيـنات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است، نـه ظـالمـان هـواپـرسـت بـى دانـشـى كـه پـرده هـاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده، و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها را تـيـره و تـار كـرده. لذا در آيه بعد مى افزايد: (ظالمان از هوا و هوسهاى خويش بدون عـلم و آگـاهـى پـيـروى مـى كـنـنـد و تـابـع هـيـچ مـنـطـقـى نـيـسـتـنـد)(بل اتبع الذين ظلموا اهوائهم بغير علم ) .
ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است و (چه كسى مى تواند آنـهـا را كـه خـدا گـمـراه كـرده اسـت هـدايـت كـنـد)؟!(فـمـن يـهـدى مـن اضل الله ) .
تـعـبـيـر بـه (ظـلمـوا) بـجـاى (اشـركـوا) اشـاره بـه ايـن است كه (شرك ) خود بزرگترين (ظلم ) محسوب مى شود، ظلم بر خالق از اين نظر كه مخلوقش را همرديف او قرار داده اند (و مى دانيم ظلم اين است كه چيزى را در غير جاى خود قرار دهند).
و ظلم بر خلق خدا كه آنها را از راه خير و سعادت كه راه توحيد است باز داشته اند.
و ظـلم بر خويشتن كه تمام سرمايه هاى وجود خود را بر باد داده و در بيراهه سرگردان شده اند.
ضـمـنـا اين تعبير مقدمه اى است براى جمله بعد كه اگر خداوند آنها را از طريق حق گمراه سـاخـتـه بـه خـاطـر ظـلمـشان است، همانگونه كه در سوره ابراهيم آيه 27 مى خوانيم:(و يضل الله الظالمين) : (خداوند ظالمان را گمراه مى سازد).
و مـسـلم اسـت كـسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند (براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)(فما لهم من ناصرين ) .
و بـه ايـن تـرتـيب سرنوشت شوم اين گروه را روشن مى سازد، چرا چنين نباشد در حالى كـه آنـهـا مـرتـكـب بـزرگـتـريـن ظلمها شده اند، عقل و انديشه خود را از كار انداخته و به آفـتـاب عـلم و دانـش پشت كرده، و به تاريكى هوى و هوس روى آورده اند، طبيعى است كه خـداونـد توفيقش را از آنها سلب مى كند و در ظلمتها رهايشان مى سازد و هيچ يار و ياورى براى آنها باقى نمى ماند.
(فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن أكثر الناس لا يعلمون) (30)(منيبين اليه و اتقوه و أقيموا الصلوة و لا تكونوا من المشركين) (31)(من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون) (32)
ترجمه:
30 - روى خـود را مـتوجه آئين خالص پروردگار كن اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده دگرگونى در آفرينش خدا نيست اين است دين و آئين محكم و استوار ولى اكثر مردم نمى دانند.
31 - ايـن بـايـد در حـالى بـاشـد كه شما بازگشت به سوى او كنيد و از او بپرهيزيد و نماز را بر پا داريد و از مشركان نباشيد.
32 - از كـسـانـى كه دين خود را پراكنده ساختند و به دسته ها و گروه ها تقسيم شدند و (عجب اينكه ) هر گروهى به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند.
تـا ايـنجا بحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش و اسـتـفـاده از آن بـراى اثـبات يك مبدء علم و قدرت در ماوراى جهان طبيعت با استفاده از آيات توحيدى اين سوره داشته ايم.
و بـه دنـبـال آن در نـخـسـتين آيه از آيات مورد بحث سخن از توحيد فطرى است يعنى همان مساءله را از طريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى و جدائى تعقيب مى كند.
مـى فـرمـايـد: (روى خـود را مـتـوجـه آئين پاك و خالص پروردگار كن )!(فاقم وجهك للدين حنيفا) .
چـرا كـه (ايـن فـطـرتـى اسـت كـه خـداونـد انـسـانها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفـريـنـش خـدا نـيـسـت )(فـطـرة الله التـى فـطـر النـاس عـليـهـا لا تبديل لخلق الله ) .
(اين است دين و آئين محكم و استوار)(ذلك الدين القيم ) .
(ولى اكثر مردم نمى دانند)(و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .
(وجـه ) بـه مـعـنـى (صـورت ) اسـت، و در ايـنـجـا مـنـظـور صـورت باطنى و روى دل مى باشد، بنابراين منظور تنها توجه با صورت نيست، بلكه توجه با تمام وجود اسـت، زيـرا وجـه و صـورت مـهـمـتـريـن عـضـو بـدن و سنبل آن است.
(اقم ) از ماده (اقامه ) به معنى صاف و مستقيم كردن و بر پا داشتن است.
و (حـنـيـف ) از مـاده (حـنـف ) (بـر وزن كـنـف ) بـه مـعـنـى تـمايل از باطل به سوى حق و از كجى به راستى است، به عكس (جنف ) (بر همين وزن ) به معنى تمايل از راستى به گمراهى است.
بـنـابـرايـن دين حنيف يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحرافات و خرافات و گمراهيها به سوى راستى و درستى متمايل شده است.
مجموع اين جمله چنين معنى مى دهد كه توجه خود را دائما به سوى آئينى داشته باش كه از هرگونه اعوجاج و كجى خالى است، همان آئين اسلام و همان آئين پاك و خالص خدا است.
آيـه فـوق تـأكـيـد مـى كـند كه دين حنيف و خالص خالى از هرگونه شرك دينى است كه خداوند در سرشت همه انسانها آفريده است سرشتى است جاودانى و تغيير ناپذير هر چند بسيارى از مردم توجه به اين واقعيت نداشته باشند.
آيه فوق بيانگر چند حقيقت است:
1 - نـه تـنـها خداشناسى، بلكه دين و آئين بطور كلى، و در تمام ابعاد، يك امر فطرى اسـت، و بـايـد هـم چـنـيـن بـاشـد، زيـرا مـطـالعـات توحيدى به ما مى گويد ميان دستگاه (تكوين ) و (تشريع ) هماهنگى لازم است، آنچه در شرع وارد شده حتما ريشه اى در فطرت دارد و آنچه در تكوين و نهاد آدمى است مكملى براى قوانين شرع خواهد بود.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر: (تكوين ) و (تشريع ) دو بازوى نيرومندند كه به صورت هـمـاهـنـگ در تـمـام زمـيـنه ها عمل مى كنند، ممكن نيست در شرع دعوتى باشد كه ريشه آن در اعـمـاق فـطـرت آدمـى نـباشد، و ممكن نيست چيزى در اعماق وجود انسان باشد و شرع با آن مخالفت كند.
بـدون شـك شـرع بـراى رهـبـرى فـطـرت حـدود و قـيـود و شـرائطى تعيين مى كند تا در مـسـيـرهـاى انـحرافى نيفتد، ولى هرگز با اصل خواسته فطرى مبارزه نمى كند بلكه از طريق مشروع آن را هدايت خواهد كرد، و گرنه در ميان تشريع و تكوين تضادى پيدا خواهد شد كه با اساس توحيد سازگار نيست.
به عبارت روشنتر خدا هرگز كارهاى ضد و نقيض نمى كند كه فرمان تكوينيش بگويد انجام ده، و فرمان تشريعيش بگويد انجام نده!.
2 - ديـن بـه صـورت خـالص و پاك از هرگونه آلودگى در درون جان آدمى وجود دارد، و انـحـرافات يك امر عارضى است، بنابراين وظيفه پيامبران اين است كه اين امور عارضى را زايل كنند و به فطرت اصلى انسان امكان شكوفائى دهند.
3 - جـمـله لا تـبـديـل لخـلق الله و بـعد از آن جمله ذلك الدين القيم تاءكيدهاى ديگرى بر مسأله فطرى بودن دين و مذهب و عدم امكان تغيير اين فطرت الهى است هر چند بسيارى از مردم بر اثر عدم رشد كافى قادر به درك اين واقعيت نباشند.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (فـطـرت ) در اصـل از مـاده (فـطـر) (بـر وزن بـذر) بـه مـعـنـى شـكـافـتـن چـيـزى از طـول است، و در اينگونه موارد به معنى خلقت به كار مى رود، گوئى به هنگام آفرينش موجودات، پرده عدم شكافته مى شود و آنها آشكار مى گردند.
به هر حال از نخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان او شعله ور است.
روايـات مـتـعـددى كـه در تـفـسير اين آيه آمده آنچه را در بالا گفتيم تاءييد مى كند كه در بـحـث نـكات از آن سخن خواهيم گفت، علاوه بر بحثهاى ديگرى كه در زمينه فطرى بودن توحيد خواهيم داشت.
در آيه بعد چنين مى افزايد: اين توجه شما به دين حنيف خالص و فطرى (در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد) (منيبين اليه ).
اصـل و اسـاس وجـود شـمـا بـر تـوحـيـد اسـت و سـرانـجـام بـايـد بـه سـوى هـمـيـن اصل بازگرديد.
(مـنـيـبـيـن ) از ماده (انابه ) در اصل به معنى بازگشت مكرر است، و در اينجا منظور بازگشت به سوى خدا و بازگشت به سوى سرشت توحيدى مى باشد
بـه ايـن مـعـنـى كـه هـر زمـان عـامـلى پـيـدا شـود كـه انـسـان را از نـظـر عـقـيـده و عـمـل از اصـل تـوحـيـد منحرف سازد بايد به سوى او بازگردد، و هر قدر اين امر تكرار شـود مـانـعـى نـدارد تـا سرانجام پايه هاى فطرت آنچنان محكم و موانع و دوافع آنچنان سـسـت و بـى اثـر گـردد كه بطور مداوم در جبه ه توحيد بايستيد، و مصداق تام(و اقم وجهك للدين حنيفا) گردد.
قـابـل تـوجـه اينكه: (اقم وجهك ) به صورت مفرد آمده، (منيبين ) به صيغه جمع، اين نشان مى دهد كه دستور اول گرچه مفرد است و مخاطب آن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى باشد، ولى در حقيقت همه مؤ منين و مسلمين مخاطبند.
و بـه دنـبـال دستور (انابه ) و بازگشت، دستور به (تقوا) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است، مى فرمايد (از خداوند بپرهيزيد)(و اتقوه ) .
يعنى از مخالفت فرمان او.
سـپـس از مـيان تمام اوامر تكيه و تاءكيد بر موضوع نماز كرده، مى گويد: (و نماز را بر پا داريد)(و اقيموا الصلوة ) .
چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤ ثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خدا است.
لذا از مـيـان تـمـام نـواهى نيز روى (شرك ) تكيه مى كند و مى گويد: (و از مشركان نباشيد)(و لا تكونوا من المشركين ) .
چـرا كـه شـرك بـزرگـتـريـن گـنـاه و اكـبر كبائر است كه هر گناهى را ممكن است خداوند بـبـخـشـد اما شرك را هرگز نخواهد بخشيد چنانكه در آيه 48 نساء مى خوانيم:(ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) : (خداوند شرك را نمى بخشد ولى كمتر از آن را براى هر كس بخواهد مى بخشد).
پـيـدا اسـت كـه دسـتـورات چـهارگانه اى كه در اين آيه آمده همه تاءكيدى است بر مسأله توحيد و آثار عملى آن، اعم از توبه و بازگشت به سوى خدا، تقوا، اقامه نماز، و پرهيز از شرك.
در آخـريـن آيـه مورد بحث يكى از نشانه ها و پى آمدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پر معنى بيان كرده، مى گويد: (از مشركان نباشيد، از آنها كه دين خود را پراكنده ساختند، و به دسته ها و گروه هاى مختلفى تقسيم شدند)(من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا) .
و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند (هر گروه از آئين و روش خود شاد و خوشحالند)!(كل حزب بما لديهم فرحون ) .
آرى يـكـى از نـشـانه هاى شرك پراكندگى و تفرقه است، چرا كه معبودهاى مختلف منشاء روشهاى متفاوت، و سرچشمه جدائيها و پراكندگيها است، به خصوص اينكه شرك همواره تواءم با هواى نفس و تعصب و كبر و خودخواهى و خودپسندى و مولود آن است، لذا اتحاد و وحدت جز در سايه خداپرستى و عقل و تواضع و ايثار امكان پذير نيست.
بـنـابـرايـن هـر جا اختلاف و پراكندگى ديديم بايد بدانيم نوعى شرك حاكم است، اين مـوضـوع را بـه صـورت نـتـيجه مى توان بازگو كرد كه نتيجه شرك جدائى صفوف، تضاد، هدر رفتن نيروها، و سرانجام ضعف و زبونى و ناتوانى است.
و امـا ايـنـكـه هر گروهى از منحرفان و مشركان از راهى كه انتخاب كرده اند خوشحالند و آنرا حق مى پندارند دليلش روشن است، چرا كه هوا و هوس كارش زينت كردن خواسته هاى دل در نـظـر انـسـان اسـت، و ايـن تـزيـيـن نتيجه اش دلبستگى هر چه بيشتر و خوشحالى بخاطر راهى است كه برگزيده، هر چند بيراهه و گمراهى باشد.
هواپرستى هرگز به انسان اجازه نمى دهد چهره حقيقت را آن چنان كه هست ببيند، و قضاوت صحيح و خالى از حب و بغضها پيدا كند.
قرآن مجيد در آيه 8 سوره فاطر مى گويد: فمن زين سوء عمله فرآه حسنا: (آيا كسى كه اعـمـال زشـتـش در نـظرش تزيين شده و آن را زيبا مى بيند (همانند كسى است كه در راه حق گام برمى دارد و حقايق را آن چنان كه هست مى بيند و مى داند).
1 - توحيد يك جاذبه نيرومند درونى
بـدون شـك هـمـانـگـونـه كـه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد در درون جان او نيز كـششها و جاذبه هائى وجود دارد كه گاهى آگاهانه و گاه ناخود آگاه براى او تعيين جهت مى كند.
فـلسـفـه وجـودى آنـهـا هـمـين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عـقـل و مـنـطـق بـنـشـيـنـد، چـرا كـه ايـن كـار گـاهـى سـبـب تـعـطـيـل هـدفـهـاى حـيـاتـى مى شود، مثلا اگر انسان براى خوردن غذا، يا آميزش جنسى، بـخـواهـد از مـنـطـق (لزوم بـدل مـا يـتـحـلل ) و (لزوم تـداوم نـسـل از طريق توالد و تناسل ) الهام بگيرد و طبق آن حركت كند، بايد مدتها پيش از اين نـوع او مـنـقـرض شـده بـاشد، ولى غريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سـوى ديـگـر خـواه نـاخـواه او را بـه سوى اين هدف مى كشاند، و هر قدر هدفها حياتيتر و عموميتر باشد اين جاذبه ها نيرومندتر است!.
ولى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است: بعضى ناآگاه است يـعـنـى نـياز به وساطت عقل و شعور ندارد، همانگونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
امـا گـاهـى تـاءثـيـر آن بـه صـورت آگـاهـانـه اسـت يـعـنـى ايـن جـاذبـه درونـى در عقل و انديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
معمولا قسم اول را (غريزه ) و قسم دوم را (فطرت ) مى نامند (دقت كنيد).
خداگرائى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد.
مـمـكـن است بعضى در اينجا اين سخن را تنها يك ادعا بدانند كه از ناحيه خداپرستان جهان عـنـوان شـده، ولى شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن (خداگرائى ) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:
1 - دوام اعـتـقـاد مـذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خود نشانه اى بر فـطـرى بـودن آن اسـت، چـرا كـه اگـر عـادت بود نه جنبه عمومى و همگانى داشت، و نه دائمى و هميشگى بود، اين عموميت و جاودانگى آن دليلى است بر اينكه ريشه فطرى دارد.
مورخان بزرگ مى گويند: تا آنجا كه تاريخ بشر را بررسى كرده اند، و تا آنجا كه دسـتـرسـى بـه دوران قـبـل از تـاريـخ دارنـد هـرگز (لادينى ) را جز به صورت يك استثناء در جوامع انسانى نديده اند.
(ويل دورانت ) مورخ معروف معاصر، مى گويد:
(اگـر ديـن را به معنى پرستش نيروهاى برتر از طبيعت ) تعريف كنيم از همان ابتداى بحث بايد اين نكته را در نظر بگيريم كه بعضى از اقوام ابتدائى ظاهرا هيچگونه دينى نـداشـته اند... سپس بعد از ذكر نمونه هائى براى اين موضوع، چنين ادامه مى دهد: (با وجود اينها، نمونه هائى كه ذكر شد جزء (حالات نادر) است، و اين اعتقاد كهن كه (دين نمودى است كه عموم افراد بشر را شامل مى شود با حقيقت وفق مى دهد.... )
سپس اضافه مى كنند: (اين قضيه در نظر فيلسوف يكى از قضاياى اساسى تاريخ و روانشناسى بشمار مى رود، او به اين نكته قانع نمى شود كه همه اديان از
مطالب لغو و باطل آكنده است، بلكه به اين مساءله توجه دارد كه دين از قديم الايام با تـاريـخ بـشـر هـمـراه بـوده اسـت )... و در پايان سخنش با اين استفهام پر معنى گفتار خـويـش را خـاتـمـه مـى دهـد: (آيـا مـنـبـع ايـن تـقـوائى كـه بـه هـيـچـوجـه از دل انسان زدوده نمى شود در كجا قرار دارد).
هـمـان (مـورخ ) در تـحـقـيـقـات ديـگـرى كـه در زمـيـنـه وجـود مـذهـب در دورانـهـاى قبل از تاريخ نموده چنين مى گويد:
(و اگـر مـا بـراى مـذهـب ريـشه هائى در دوران پيش از تاريخ تصور نكنيم هرگز نمى توانيم آنها را در دوران تاريخى چنانكه هست بشناسيم ).
كـاوشـهـائى كـه پـيـرامـون انـسانهاى قبل از تاريخ از طريق حفاريها، انجام شده نيز اين مـطـالب را تـاءيـيـد مى كند، چنانكه جامعه شناس معروف (ساموئلكنيگ ) در كتاب خود بـنـام (جـامـعـه شـنـاسـى ) تـصـريـح مى كند كه: (اسلاف انسانهاى امروزى (انسان نـئانـدرتـال ) حـتما داراى مذهب بوده اند)، سپس براى اثبات اين مطلب به آثارى كه در حـفاريها به دست آمده كه آنها مرده هاى خود را با وضع مخصوصى به خاك مى سپردند و اشـيـائى هـمـراه آنـهـا دفـن مـى كـردنـد كـه بـيـانـگـر اعتقاد آنها به رستاخيز بوده است، استدلال مى نمايند.
به هر حال جدا كردن مذهب را از تاريخ بشر چيزى نيست كه هيچ محققى بتواند بپذيرد.
2 - مـشـاهـدات عـيـنى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيـمـهـاى اسـتـبـدادى جـهـان بـراى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
بـه خـوبـى مـى دانـيـم حـزب حـاكـم (روسـيـه شـوروى بـيـش از 60 سـال اسـت كـه بـا تـبـليـغـات مـسـتمر و بدون هيچگونه وقفه، و با كمك گرفتن از تمام وسـائل ارتـبـاط جـمـعـى، سـعـى كـرده اسـت كـه مغزها و دلها را به كلى از اعتقادات مذهبى شـسـتـشـو دهـد، ولى اخبارى كه جسته گريخته از اين محيط در بسته بخارج درز كرده، و اخـيـرا در مـطـبـوعات خوانديم، نشان مى دهد كه نه تنها با آن همه تبليغات و سختگريها نـتـوانـسـتـه انـد، به چنان هدفى برسند، بلكه در اين اواخر جنب و جوش و كشش بيشترى نسبت به مسائل مذهبى در بعضى از جمهوريهاى شوروى به چشم مى خورد كه سران نظام حاكم را متوحش ساخته، و اين نشان مى دهد كه اگر يكروز فشار و اختناق برداشته شود، مـذهـب بـه سـرعـت جاى خود را باز خواهد يافت، و اين شاهد ديگرى بر فطرى بودن مذهب است.
3 - كـشـفـيـات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهد ديگرى بر ايـن مـدعـا اسـت، آنـهـا مى گويند: بررسى در باره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بـعـد اصـيـل آن (بـعد مذهبى ) يا به تعبير آنها (قدسى ) و (يزدانى ) است، و گـاه ايـن بـعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد (راستى ) (علم ) و (نيكوئى ) و (زيبائى ) دانسته اند.
آنها مى گويند انگيزه هاى اصولى و اساسى روح آدمى به شرح زير است:
1 - (حـس راسـتى ) كه سرچشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمر و پيگير در شناخت جهان هستى است.
2 - (حس نيكى ) كه انسانرا به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مـانـنـد آن جـذب مـى كـند، حتى اگر انسان خود داراى اين صفات نباشد به قهرمانان اين صفات عشق مى ورزد، و اين نشان مى دهد كه عشق به نيكى در ريشه هاى جان او نهفته است.
3 - (حـس زيـبـائى ) كـه انـسـانـرا بـه سـوى هـنـرهـاى اصيل، زيبائيها، ادبيات،
مسائل ذوقى جذب مى كند، و گاه سرچشمه تحول هائى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
4 - (حس مذهبى ) يعنى ايمان به يك مبدء متعالى و پرستش و نيايش او.
در مقاله اى كه (كوونتايم ) در اين زمينه نگاشته چنين مى خوانيم:
(روانـشـناسى به وسيله جستجو در روان ناآگاه بشر كه توسط (فرويد) شروع و بـه كـمـك (آدلر) و (يـونـگ ) ادامه يافت، در اعماق روح انسان به عالم تازه اى از قـواى مـسـتـور و انـحـاء درك و مـعـرفـت وراء عـقـل رسيده است كه ممكن است يكى از كليدهاى حل معماى (حس دينى ) شود.
هـر چـنـد در ايـن بـاره هـنـوز از اتـفـاق نـظـر دوريـم، امـا بـا ايـن حـال هم اكنون يك جريان فكرى وجود دارد كه روز به روز تعداد بيشترى از متفكران را از مكتبهاى گوناگون به تعريفى همانند آنچه ذيلا مى آوريم معتقد مى سازد.
(حـس ديـنـى يـكـى از عـناصر اوليه و ثابت و طبيعى روح انسانى است، اصلى ترين و مـاهـوى تـريـن قـسـمـت آن، و بـه هـيـچـيـك از رويـدادهـاى ديـگـر قـابـل تـطـبيق نيست، بلكه... يكى از چشمه هاى آن از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مى كـنـد، و نسبت به مفاهيم زيبائى و نيكى و راستى، مفهوم دينى يا بطور صحيحتر (مفهوم مـقـدس ) مـقـوله چـهـارمـى اسـت كـه داراى هـمـان اصـالت و استقلال سه مفهوم ديگر است ).
و نـيز در ترجمه و اقتباسى كه از مقاله محققانه (تانه گى - دو - كنتن ) شده چنين مى خـوانـيم: (همانگونه كه يكى از مزاياى عصر حاضر است كه در عالم طبيعت بعد چهارمى بـنـام زمـان يـا جـايـگـاه كـشـف كـنـنـد كـه از سـه بـعـد فـضـائى مـشـخـص و در عـيـن حال جامع آن سه بعد است، همچنين در اين عصر به موازات سه مفهوم
(زيبائى، و نيكوئى، و راستى، مقوله چهارم قدسى يا يزدانى كه در حقيقت بعد چهارم روح انـسانى است دو باره كشف گرديده، در اينمقام نيز اين بعد چهارم روحى از سه مفهوم ديگر مجزا است، و ممكن است منشاء توليد سه بعد ديگر بوده باشد)!.
4 - پـنـاه بردن انسان در شدائد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى و تقاضاى حـل مـشـكـلات و فـرونـشـسـتن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او، نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه به انضمام ساير شواهدى كه گفتيم - مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
البته ممكن است بعضى اين توجه را واكنش تلقينات و تبليغات مذهبى محيط بدانند كه در تمام طول عمر تحت تاءثير آن بوده و هستيم.
ولى عـمـومـيـت ايـن پـديـده در هـمـه انـسـانـهـا و حـتـى در آنـهـائى كـه مـعـمـولا بـا مـسـائل مـذهـبـى سـر و كـار نـدارنـد نشان مى دهد كه ريشه اى عميقتر از اين فرضيه دارد، ريشه اى كه در اعماق وجود انسان نهفته شده و نه مولود تبليغ و تلقين است.
5 - در زنـدگـى انـسـان رويـدادهـائى ديـده مـى شـود كـه جـز از طـريق اصالت حس مذهبى قـابـل تـفـسـيـر نيست: انسانهائى را مى بينيم كه همه امكانات مادى خود را عاشقانه فداى عـواطـف مـذهـبـى كرده و مى كنند، و همه آنچه را كه دارند، با گذشت بينظيرى در پاى مذهب خود ريخته و حتى جان خويش را بر سر اين كار مى نهند.
شـهـيدانى كه در ميدانهاى جنگ براى پيشبرد اهداف الهى شربت شهادت را با شوق و عشق نـوشـيـده انـد كـه نمونه هاى آن نه تنها در تاريخ انقلاب اسلامى به وضوح و فراوان به چشم مى خورد بلكه در تاريخ اقوام و ملل ديگر نيز كم نيست
روشنگر اين حقيقت است كه حس مذهبى ريشه عميقى در روح انسان دارد.
مـمـكن است ايراد شود كه افرادى مانند كمونيستها كه موضعگيرى الحادى و ضد مذهبى خود را هـرگـز مـكـتـوم نكرده و نمى كنند، و نيز كم و بيش داراى چنين فداكاريهائى در راه حفظ مكتب و اعتقادات خود هستند.
ولى بـا تـوجـه بـه يـك نـكـتـه اين ايراد كاملا حل مى شود و آن اينكه حتى كمونيستها كه ظـاهـرا مـذهـب را به كلى نفى مى كنند، و معتقدند مذهب مربوط به تاريخ گذشته است و در جـامـعـه هـاى كـمـونـيـسـتـى هـرگـز نـمـى تواند جائى داشته باشد - آرى همانها - بطور ناخودآگاه شكل ديگرى از مذهب را پذيرا گشته اند.
آنـها به پيشوايانشان به همان - ديد نگاه مى كنند كه بت پرستان مصرى به بتهايشان، و صـفـهـاى طـولانـى كـه بـسـيـارى روزهـا در كـنـار قـبـر لنـيـن بـراى زيـارتـش تشكيل مى شود دليل ديگرى بر اين موضوع است.
آنها غالبا اصول ماركسيسم را همانند وحى آسمانى (خدشه ناپذير) و (مقدس ) مى شـمـرنـد، و مـاركـس و لنين را همچون معصومانى خالى از خطا و اشتباه مى پندارند، و حتى تجديد نظر در اين اصول را گناه نابخشودنى مى پندارند، و مخالفان را با همان تعبير مـذهـبـى (مـرتـد) خطاب مى كنند، و به اين ترتيب بسيارى از مفاهيم و مراسم و اعتقادات مـذهـبـى را پـذيـرفـتـه انـد مـنـتـهـا يـكـنـوع تـفـكـر مـذهـبـى در شكل انحرافى است!
2 - فطرت خداشناسى در احاديث اسلامى:
نـه تـنـها در آيات قرآن كه در احاديث اسلامى نيز در باره فطرى بودن (معرفة الله و تـوحـيـد) بـحـثـهاى قابل ملاحظه اى وارد شده است كه در بعضى تاءكيد بر (فطرت توحيدى ) و در بعضى تحت عنوان (معرفت ) و در بعضى ديگر (فطرت اسلامى ) و بالاخره در بعضى نيز به عنوان (ولايت ) آمده است.
در حـديـث مـعـتـبـرى كـه مـحـدث بـزرگـوار (كـليـنـى ) در اصـول كـافـى آورده از هـشام بن سالم چنين نقل مى كند كه مى گويد: از امام صادق (عليهالسلام ) پـرسـيـدم: مـنـظـور از فـطـرة الله التـى فـطـر النـاس عليها چيست؟ فرمود: (منظور، توحيد است ).
و نـيـز در هـمـان كـتـاب كـافـى از يـكـى ديـگـر از يـاران امـام صـادق (عليهالسلام ) نقل شده كه وقتى از امام، تفسير آيه را مطالبه كرد، امام فرمود: هى الاسلام.
در حديث مشابهى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم كه در پاسخ (زراره ) يكى از يـاران دانـشـمـندش كه از تفسير آيه سؤ ال كرده بود فرمود: فطرهم على المعرفة به: (خداوند سرشت آنها را بر معرفت و شناخت خود قرار داد).
حـديـث مـعـروف (كـل مـولود يـولد عـلى الفـطـرة حتى ليكون ابواه هما اللذان يهودانه و يـنـصـرانـه ) كـه از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) نـقل شده نيز نشان مى دهد كه هر نوزادى بر فطرت اسلام و دين خالى از شرك متولد مى شـود و رنـگـهائى همچون يهوديت و نصرانيت انحرافى از طريق پدر و مادر به آنها القا مى شود).
و بـالاخـره در حـديـثـى كـه آن نـيـز در اصـول كـافـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شـده اسـت در تـفسير همين آيه مى خوانيم: قال هى الولاية: فرمود: (منظور فطرت ولايت و پذيرش رهبرى اولياى الهى است ).
در خطبه اول نهج البلاغه نيز از اميرمؤ منان على (عليهالسلام ) در عبارتى كوتاه و پر مـعـنـى چـنـيـن آمده است: فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يـذكـروهـم مـنـسـى نـعـمـتـه و يـحـتـجـوا عـليـهـم بـالتـبـليـغ و يـثـيـروا لهـم دفـائن العقول: (خداوند رسولان خود را به سوى انسانها فرستاد و انبياى
خـود را يـكـى پـس از ديـگرى ماءموريت داد تا وفاى به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كـنـنـد، و نـعـمتهاى فراموش شده الهى را به آنها يادآور شوند، از طريق تبليغ بر آنان اتمام حجت نمايند، و گنجينه هاى انديشه ها را براى آنها فاش سازند)!
طـبـق روايـات فـوق، نه تنها (معرفة الله )، كه مجموع اسلام به صورت فشرده در درون سرشت انسانى نهاده شده، از توحيد گرفته تا رهبرى پيشوايان الهى و جانشينان راستين پيامبر و حتى فروع احكام.
بـنـابـر ايـن طـبـق تـعـبـيـرى كـه در نـهج البلاغه آمده بود، كار پيامبران شكوفا ساختن فـطـرتـهـا، و بـه يـاد آوردن نـعـمـتـهاى فراموش شده الهى، از جمله سرشت توحيدى، و استخراج گنجهاى معرفت است كه در درون جان و انديشه انسانها نهفته و مستور مى باشد.
جـالب تـوجـه اينكه قرآن مجيد، در آيات متعددى از شدائد و مشكلات و حوادث دردناكى كه در زندگى انسان روى مى دهد به عنوان (زمينه ساز شكوفائى حس مذهبى ) ياد مى كند از جـمـله مـى گـويـد:(و اذا ركـبـوا فـى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البـر اذا هم يشركون) : (هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند و در وسط دريا گرفتار مشكلات وحشتناك مى گردند خدا را با اخلاص مى خوانند، اما هنگامى كه آنها را به سلامت به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند)! (عنكبوت - 65).
البته در اين زمينه ذيل آيات بعد در همين سوره كه بى شباهت به آيه سوره عنكبوت نيست باز هم به خواست خدا سخن خواهيم گفت.
(و اذا مـس النـاس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ثم اذا أذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون) (33)(ليكفروا بما أتيناهم فتمتعوا فسوف تعلمون) (34)(أم أنزلنا عليهم سلطانا فهو يتكلم بما كانوا به يشركون) (35)(و اذا أذقنا الناس رحمة فرحوا بها و ان تصبهم سيئة بما قدمت أيديهم اذا هم يقنطون) (36)
ترجمه:
33 - هـنـگـامـى كـه ضـرر و ناراحتى به مردم برسد پروردگار خود را مى خوانند و به سـوى او باز مى گردند اما هنگامى كه رحمتى از خودش به آنها بچشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند.
34 - (بـگـذار) نعمتهائى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند و (از نعمتهاى زودگذر دنيا هر چه مى توانيد) بهره گيريد اما به زودى خواهيد دانست (كه نتيجه كفران و كامجوئيهاى بى حساب شما چه بوده است ).
35 - آيـا مـا دليـل مـحكمى براى آنها نازل كرديم كه از شرك آنها سخن مى گويد و آنرا موجه مى شمارد؟
36 - و هـنـگـامـى كـه رحـمـتـى بـه مـردم بـچـشـانـيـم خـوشـحـال مـى شوند و هر گاه رنج و مصيبتى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها رسد ناگهان ماءيوس مى شوند.
نـخستين آيه مورد بحث در حقيقت استدلال و تاءكيدى است بر بحث گذشته در زمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدائد و سختيها.
مـى فـرمـايـد: (هـنـگـامـى كـه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان را مى خوانند، و به سوى او انابه مى كنند)(و اذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ) .
ولى آنـچـنان كمظرفيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هستند كه به مجرد اينكه حوادث سخت بر طرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و خداوند رحمتى از سوى خودش به آنها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)(ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ) .
تعبير به مس الناس ضر اشاره به مختصر ناراحتى است.
هـمـانـگونه كه تعبير اذاقهم منه رحمة (رحمتى از سوى خود به آنها مى چشاند) اشاره به رسـيـدن بـه مـختصر نعمت است، زيرا تعبير چشيدن در اينگونه موارد در امور كم و جزئى اطلاق مى شود مخصوصا با ذكر كلمه (ضر) و (رحمة ) به صورت نكره.
يـعـنـى گـروهـى چـنانند كه با مختصر مشكلى به سراغ (الله ) مى روند و پرده ها از روى فطرت توحيديشان به كنار مى رود، اما با مختصر نعمتى به كلى تغيير مسير داده و مست و غافل مى شوند، و همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند.
البـتـه در مورد اول به صورت كلى مى گويد همه مردم چنين هستند كه در مشكلات به ياد خدا مى افتند زيرا وجود فطرت توحيدى همگانى است.
اما در مورد دوم، يعنى نعمت، تنها از گروهى ياد مى كند كه راه شرك را مـى پويند، چرا كه گروهى از بندگان خدا هم در مشكلات به ياد او هستند و هم در نعمتها، هرگز تغييرات زندگى آنها را از ياد حق غافل نمى كند.
تكيه روى منيبين اليه با توجه به مفهومى كه براى (انابه ) سابقا ذكر كرديم كه (انـابـه ) از مـاده (نوب ) به معنى بازگشت مكرر به چيزى است اشاره لطيفى به ايـن مـعنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امـر عـارضـى اسـت كـه وقـتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد بازمى گردد.
جـالب ايـنـكـه (رحـمـت ) در آيـه فوق از ناحيه خدا شمرده شده اما (ضر) و ناراحتى اسـنـاد بـه او داده نـشـده اسـت، زيـرا بـسـيـارى از گـرفـتـاريـهـا و مـشـكـلات مـا نـتـيـجه اعـمال و گناهان خود ما است، اما رحمتها همه به خدا باز مى گردد، خواه به طور مستقيم يا غير مستقيم.
كـلمـه (ربـهـم ) كه دو بار در آيه ذكر شده تأكيدى است بر اينكه انسان ربوبيت و تـدبـير الهى را بر وجود خويش احساس مى كند اگر تعليمات غلط او را به سوى شرك سوق ندهد.
ذكـر ايـن نكته نيز لازم است كه ضمير در (منه ) به خدا بازمى گردد و تاءكيدى است بـر ايـن حـقـيـقـت كـه تـمـام نـعمتها از ناحيه او است، بسيارى از مفسران مانند نويسندگان الميزان و تبيان و ابوالفتوح رازى همين معنى را اختيار كرده اند هر چند بعضى ديگر مانند فـخـر رازى ايـن ضـمـيـر را بـه (ضـر) بـازگـردانـده و آيـه را چـنـين معنى كرده اند: (هـنـگـامى كه خداوند رحمتى بعد از مضرت و ناراحتى به آنها مى رساند گروهى مشرك مى شوند)(بنابراين (من ) در اينجا به معنى بدليت است ).
ولى روشن است كه تفسير اول با ظاهر آيه سازگارتر مى باشد.
در آيـه بـعـد بـه عـنـوان تـهـديـد بـه ايـن افـراد كـم ظـرفـيـت مـشـرك كـه بـه هـنـگـام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: (بگذار نعمتهائى را كه مـا به آنها داده ايم كفران كنند) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند(ليكفروا بما آتيناهم ) .
(و تا مى توانيد از اين نعمتهاى زودگذر دنيا بهره گيريد)(فتمتعوا) .
(اما به زودى نتيجه شوم اعمال خويش را خواهيد دانست )(فسوف تعلمون ) .
گرچه مخاطب، مشركانند، ولى بعيد نيست آيه مفهوم وسيعى داشته باشد كه تمام كسانى را كـه بـه هنگام رو آوردن نعمتها خدا را فراموش كرده و تنها به تمتع و بهره گيرى از ايـن نـعـم پـرداخـتـه، و بـخـشـنـده نـعـمـتـهـا را از يـاد مـى بـرنـد، شامل گردد.
بديهى است به كار بردن صيغه امر در اينجا به عنوان تهديد است.
در آيـه بـعـد بـراى مـحـكـوم سـاختن اين گروه مشرك، سخن را در قالب استفهام آميخته با تـوبـيـخ در آورده، مـى گـويـد: (آيـا مـا دليـل مـحـكـمـى بـر آنـهـا نـازل كـرديم دليلى كه از شرك آنها سخن مى گويد و خبر مى دهد)؟!(ام انزلنا عليهم سلطانا فهو يتكلم بما كانوا به يشركون ) .
(ام ) در اينجا براى استفهام است، و استفهام جنبه انكارى و توبيخ را دارد
يـعـنـى پـيـروى از ايـن راه و رسـم يـا بـايـد بـه خـاطـر نـداى فـطـرت بـاشـد، يـا حكم عقل، يا فرمان خدا، اما وجدان و فطرت آنها كه در شدائد و سختيها آشكار مى شود فرياد توحيد مى كشد، عقل نيز مى گويد بايد به سراغ كسى رفت كه (واهب النعم ) است.
بـاقـى مى ماند حكم خدا كه در اين آيه مورد نفى قرار گرفته كه ما هرگز چنين دستورى بـه آنـهـا نـداده ايـم، بـنـابـرايـن آنـهـا در ايـن اعـتـقـاد خـود بـه هـيـچ اصل قابل قبولى متكى نيستند.
(سلطان ) به معنى چيزى است كه مايه سلطه و پيروزى مى گردد و در اينجا به معنى دليل محكم و قانع كننده است.
تـعـبـيـر بـه (يـتـكـلم ) (سخن مى گويد) يكنوع تعبير مجازى است كه به هنگام روشن بودن يك دليل تعبير مى كنيم: (اين دليلى است گويا كه با انسان حرف مى زند).
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه (سلطان ) در اينجا به معنى فرشته اى است صاحب قـدرت كـه در ايـن صـورت تكلم به معنى حقيقى خواهد بود، يعنى ما فرشته اى كه پيام آور شرك باشد براى آنها نفرستاديم تا با آنها در اين زمينه سخن گويد.
ولى اين تفسير روشنتر است.
بـالاخـره آخـريـن آيـه مـورد بـحـث كه ترسيم ديگرى از طرز فكر و روحيه اين جاهلان كم ظـرفـيـت اسـت چـنـيـن مـى گـويـد: (هـنـگـامـى كـه رحـمـتـى بـه مـردم بـچـشـانـيـم خـوشـحال و مغرور مى شوند، و هر گاه بلا و رنج و دردى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها برسد ناگهان ماءيوس و نوميد مى گردند)(و اذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها و ان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم اذا هم يقنطون ) .
ولى در حالى كه مؤ منان راستين كسانى هستند نه به هنگام نعمت گرفتار غرور و غفلت مى شـونـد و نـه به هنگام مصيبت، گرفتار ياءس و نوميدى، نعمت را از خدا مى دادند و شكر بـه درگـاه او مـى بـرنـد، و مـصـيـبـت را آزمـون و امـتـحـان، و يـا نـتـيـجـه اعمال خويش محسوب مى دارند و صبر مى كنند و رو به درگاه او مى آورند.
در حالى كه افراد بى ايمان در ميان (غرور) و (ياءس ) دست و پا ميزنند افراد با ايمان در ميان (شكر) و (صبر) قرار دارند.
ضـمـنـا از ايـن آيـه بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه لااقـل، بـخـشـى از مـصـائب و گـرفـتـاريـهـائى كـه دامـان انـسـان را مـى گـيـرد نـتـيـجـه اعمال و گناهان او است، خدا مى خواهد به اين وسيله به آنها هشدار دهد و آنان را پاك كرده و به سوى خود آورد.
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كه جمله (فرحوا بها) در اينجا تنها به معنى خـوشـحـال شـدن بـه نـعـمـت نـيـسـت، بـلكه منظور شادى تواءم با غرور و يكنوع مستى و بيخبرى است همان حالتى كه به افراد كم مايه به هنگامى كه به نوائى مى رسند دست مـى دهـد و گـرنـه شـادى تـوأم با شكر و توجه به خدا نه تنها بد نيست بلكه به آن دستور داده شده است(قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا) (يونس - 58).
تـعـبـيـر بـه مـا قـدمـت ايديهم كه معاصى را به دستها نسبت مى دهد به خاطر اين است كه بـيشترين اعمال انسان به كمك دست او انجام مى شود، هر چند گناهانى با قلب يا با چشم و زبان نيز صورت مى گيرد، اما فزونى اعمال دست موجب اين تعبير شده است.
در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مـى آيـد كـه آيـا اين آيه با آيه سى و سوم همين سوره (دو آيه قـبـل ) تضاد ندارد؟!، چون در اين آيه سخن از ياءس آنها به هنگام مصائب است، در حالى كـه آيـه گذشته از توجه آنها به خدا به هنگام بروز مشكلات و شدائد سخن مى گويد، خلاصه، آن يكى سخن از اميدوارى مى گويد و اين سخن از يأس؟
اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤ ال را روشن مى سازد و آن اينكه:
در آيـه گـذشـتـه بـحـث از مـساءله ضر يعنى حوادث زيانبار مانند طوفانها و زلزله ها و شـدائد ديـگـر در مـيـان بـود كـه عـمـوم مـردم - اعـم از مـوحـد و مـشـرك - در ايـن حال به ياد خدا مى افتند و اين يكى از نشانه هاى فطرت توحيدى است.
اما در آيه مورد بحث، سخن از بازتابهاى معاصى انسان است و ياءس ناشى از آن، زيرا بـعـضـى از افـراد چنانند كه اگر عمل نيكى انجام دهند مغرور مى شوند و خود را مصون از عذاب الهى مى شمرند، و هنگامى كه كار بدى انجام دهند و عكس العملش دامن آنها را بگيرد، يأس از رحمت خدا سراسر وجودشان را احاطه مى كند، هم آن (عجب ) و غرور مذموم است و هم اين (ياءس و نوميدى ) از رحمت خدا.
بنابراين هر يك از دو آيه مطلبى را مطرح كرده كه از ديگرى جدا است.
(أولم يروا أن الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر إن فى ذلك لايات لقوم يؤمنون) (37)(فـات ذاالقـربـى حـقـه و المـسـكـيـن و ابـن السـبـيـل ذلك خير للذين يريدون وجه الله و اءولئك هم المفلحون) (38)(و مـا اتـيـتـم مـن ربـا ليـربوا فى أموال الناس فلا يربوا عند الله و ما ءاتيتم من زكوة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون) (39)(الله الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ء سبحانه و تعلى عما يشركون) (40)
ترجمه:
37 - آيـا نـديـدنـد كه خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده يا تنگ مى سازد در اين نشانه هائى است براى جمعيتى كه ايمان مى آورند.
38 - چـون چـنـيـن اسـت حـق نـزديـكـان و مـسـكـيـنـان و ابـن سـبـيـل را ادا كـن ايـن بـراى آنـهـا كـه رضـاى خـدا را مـى طـلبـنـد بهتر است و چنين كسانى رستگارانند.
39 - آنـچـه را بـه عـنـوان ربـا مـى پـردازيـد تـا در امـوال مـردم فـزونـى يـابـد نـزد خدا فزونى نخواهد يافت و آنچه را به عنوان زكات مى پردازيد و تنها رضاى خدا را مى طلبيد كسانى كه چنين مى كنند داراى پاداش مضاعفند.
40 - خداوند همان كسى است كه شما را آفريد سپس روزى داد بعد مى ميراند سپس زنده مى كند آيا هيچيك از شريكانى كه براى خدا ساخته ايد چيزى از اين كارها را مى توانند انجام دهند منزه است او و برتر است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند.
نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث هـمچنان از (توحيد ربوبيت ) سخن مى گويد، و به تناسب بـحـثـى كـه در آيـات گـذشـته آمده بود كه بعضى از كم ظرفيتان با روى آوردن نعمت، مغرور و با مواجه شدن بلا، ماءيوس مى شوند، چنين مى فرمايد: (آيا آنها نمى دانند كه خـداونـد روزى را بـراى هـر كـس بخواهد گسترده و براى هر كس بخواهد تنگ مى سازد)(اولم يروا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر) .
نـه ظـهور نعمتها بايد مايه غرور و فراموشكارى و طغيان شود، و نه پشت كردن آن مايه يـاءس و نـومـيـدى كـه وسـعـت و ضـيـق روزى بـه دسـت خـدا اسـت، گـاهـى مـصـلحـت را در اول مى بيند و گاه در دوم.
درسـت اسـت كـه عـالم، عـالم اسـبـاب است و آنها كه تلاشگرند و سختكوشند معمولا بهره بيشترى از روزيها دارند و آنها كه تنبلند و سست و كم تلاش، بهره كمترى، ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست، چرا كه گاه افراد بسيار جدى و لايقى را مى بينيم كه هر چه مى دوند به جائى نمى رسند، و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است!.
ايـن اسـتـثـنـاهـا گـويـا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاءثيرى كه در عالم اسـبـاب آفـريده، نبايد در عالم اسباب گم شوند، و نبايد فراموش كنند كه در پشت اين دستگاه، دست نيرومند ديگرى است كه آن را مى گرداند.
گاه چنان سخت مى گيرد كه هر چه انسان مى كوشد و به هر درى مى زند، همه درها را به روى خـود بـسـته مى بيند، و گاه آنچنان آسان مى گيرد كه هنوز به سراغ درى نيامده در برابر او باز مى شود!.
ايـن امر كه در زندگى خود كم و بيش با نمونه هاى آن روبرو بوده ايم علاوه بر اينكه با غرور نعمت و يأس ناشى از فقر مبارزه مى كند، دليلى است بر اينكه در ماوراى اراده و خواست ما دست نيرومند ديگرى در كار است.
لذا در پايان آيه مى گويد: (در اين نشانه هائى است از قدرت و عظمت خدا براى قومى كه ايمان مى آورند)(ان فى ذلك لايات لقوم يؤ منون ) .
بـعـضـى از مـفـسـران سـخـنـى بـه ايـن مـضـمـون نـقـل كرده اند كه از عالمى پرسيدند: ما الدليل على ان للعالم صانعا واحدا؟: (چه دليلى داريم كه عالم را خالقى يكتا است )؟ گـفـت: بـه سـه دليـل: ذل اللبيب، و فقر الاديب، و سقم الطبيب!: (عقب ماندگى افراد هوشيار، و تنگدستى افراد هنرمند و سخنور، و بيمارى طبيبان )!.
آرى وجـود ايـن اسـتـثـنـاهـا نـشـانـه اين است كه كار به دست ديگرى است، چنانكه در حديث مـعـروفـى از عـلى (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: عـرفـت الله سبحانه بفسخ الغرائم و حل العقود و نقض الهمم: (من خداوند سبحان را از آنجا شناختم كه (گاه ) تصميمهاى محكم، فسخ مى شود و گاه گره ها گشوده و اراده هاى قوى نقض مى گردد و ناكام مى ماند).
و از آنـجا كه هر نعمت و موهبتى، وظائف و مسئوليتهائى را همراه مى آورد، در آيه بعد روى سـخـن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گويد: (چون چنين است حق بـسـتـگـان و نزديكان را ادا كن، و همچنين مسكينان و در راهماندگان را) (فات ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل ).
بـه هـنـگـام وسـعـت روزى فـكـر نـكـن آنـچـه دارى از آن تـو اسـت، بـلكـه ديگران نيز در امـوال تـو حـق دارنـد، از جـمـله خويشاوندان و افراد مستمندى كه از شدت فقر زمينگير شده اند، و همچنين افراد آبرومندى كه دور از وطن بر اثر حوادثى در راه مانده اند و محتاجند.
تـعـبـيـر بـه (حـقـه ) بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت اسـت كـه آنـهـا در امـوال انـسـان شـريكند و اگر چيزى انسان مى پردازد حق خود آنها را ادا مى كند و منتى بر گردن آنان ندارد.
جمعى از مفسران، مخاطب را در اين آيه منحصرا پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دانـسـتـه اند و (ذى القربى ) را خويشاوندان او، در روايت معروفى از (ابو سـعـيـد خـدرى ) و غـيـر او چـنـيـن نـقـل شـده: (هـنـگـامـى كـه آيـه فـوق نازل شد پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فدك را به فاطمه بخشيد و تـسـليـم وى نـمـود) (لمـا نـزلت هـذه الاية على النبى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اعطى فاطمه فدكا و سلمه اليها).
عـيـن ايـن مـضـمـون از امـام بـاقـر (عليهالسلام ) و امـام صـادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
ايـن مـعـنـى در روايـت بـسـيـار مـشـروحـى ضـمن بيان گفتگوى بانوى اسلام فاطمه زهراء (عليهاالسلام ) با ابوبكر از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است.
ولى جـمـعـى ديـگـر از مـفـسـران خـطـاب را در ايـن آيـه عـام گـرفـتـه انـد و شـامـل پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و غير او مى دانند، طبق اين تفسير همه مردم موظفند كه حق خويشاوندان و ذى القربى خود را فراموش نكنند.
البته اين دو تفسير منافاتى با هم ندارد و قابل جمع است، به اين ترتيب كه مفهوم آيه مـفـهـوم گـسـترده اى است و پيامبر و خويشاوندان او مخصوصا فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) مصداق اتم آن است.
و از اينجا روشن مى شود كه هيچيك از تفاسير فوق با مكى بودن اين سوره منافات ندارد چـرا كـه مـفـهـوم آيـه يـك مـفـهـوم جـامـعـى اسـت كـه هـم در مـكـه مـى بـايـسـت بـه آن عـمـل شـود و هـم در مـديـنـه و حتى اعطاى (فدك ) به (فاطمه ) (عليهاالسلام ) بر اساس اين آيه كاملا قابل قبول است.
تـنـهـا چـيـزى كـه در ايـنـجا باقى مى ماند جمله (لما نزلت هذه الاية...) در روايت ابو سـعـيـد خـدرى اسـت كـه ظـاهـرش ايـن اسـت اعـطـاى فـدك بـعـد از نزول آيه بوده است، ولى اگر (لما) را در اينجا به معنى علت بگيريم نه به معنى زمـان خاص، اين مشكل نيز حل مى شود، و مفهوم روايت اين خواهد بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خاطر اين دستور الهى فدك را به فاطمه عطا كرد، به علاوه گاه آياتى از قرآن دو بار نازل شده است.
امـا ايـنـكـه چرا از ميان همه افراد نيازمند و صاحب حق تنها اين سه گروه ذكر شده اند ممكن اسـت بـه خـاطـر اهميت آنها باشد، زيرا حق خويشاوندان از هر حقى بالاتر است، و در ميان محرومان و نيازمندان، مساكين و واماندگان در راه از همه نيازمندترند.
و يـا بـه خـاطـر نـكـتـه اى اسـت كـه فـخر رازى در اينجا آورده، او مى گويد: (اصناف هشتگانه اى كه مى بايست زكات به آنها پرداخت در صورت وجوب زكات است، ولى سه گـروهـى كـه در آيه ذكر شده اند حتى در صورت تعلق نگرفتن زكات نيز كمك به آنها لازم اسـت، چـرا كـه بعضى از خويشاوندان واجب النفقه انسانند و مسكين فقير محرومى است كه اگر به او كمك نشود چه بسا جانش به خطر بيفتد
و هـمـچـنـين (ابن السبيل ) ممكن است در شرائطى باشد كه با نرسيدن كمك تلف شود، ترتيبى كه در ذكر اين سه گروه در آيه رعايت شده نيز متناسب با ترتيب اهميت آنها است ).
به هر حال در پايان آيه براى تشويق نيكوكاران، و ضمنا بيان شرط قبولى انفاق مى فـرمـايـد: (ايـن كـار براى كسانى كه تنها رضاى خدا را مى طلبند بهتر است )(ذلك خير للذين يريدون وجه الله ) .
(و كسانى كه چنين كار نيكى را انجام مى دهند رستگارانند)(و اولئك هم المفلحون ) .
آنها هم در اين جهان رستگار خواهند شد، چرا كه انفاق بركات عجيبى در همين زندگى همراه خـود مـى آورد، و هـم در جـهـان ديـگـر كـه انـفـاق يـكـى از سنگينترين اعمال در ترازوى سنجش الهى است.
با توجه به اينكه (وجه الله ) به معنى صورت جسمانى خداوند نيست كه او صورت جـسـمانى ندارد، بلكه به معنى ذات پاك پروردگار است، اين آيه نشان مى دهد كه تنها مسأله انفاق و پرداختن حق خويشاوندان و ديگر صاحبان حقوق كافى نيست، مهم آن است كه با اخلاص و نيت پاك و خالى از هرگونه ريا و خودنمائى و منت و تحقير و انتظار پاداش توأم باشد.
ذكـر ايـن نـكته نيز لازم است كه بر خلاف گفته بعضى از مفسران كه تصريح كرده اند انـفـاق بـه خـاطـر رسيدن به بهشت مصداق (وجه الله ) نيست تمام كارهائى كه انسان انـجـام مى دهد و نوعى ارتباط با خدا دارد خواه براى رضاى او، يا رسيدن به پاداش او، يـا نـجـات از كـيـفـر او بـاشـد، هـمـه مـصـداق (وجـه الله ) اسـت، هر چند مرحله عالى و كامل آن است كه جز عبوديت و اطاعت او را در نظر نگيرد.
در آيه بعد به تناسب بحثى كه از انفاق خالص در ميان بود به دو نمونه از انفاقها كه يـكـى بـراى خـدا اسـت، و ديـگـرى بـه مـنـظـور رسـيـدن بـه مال دنيا است اشاره كرده، مى فرمايد: (آنچه را به منظور جلب افزايش مى پردازيد تا در امـوال مـردم فـزونى گيرد، نزد خدا فزونى نخواهد يافت، و آنچه را به عنوان زكات مـى پـردازيـد و تـنـهـا رضـاى خدا را مى طلبيد چنين كسانى داراى پاداش مضاعفند)(و ما آتـيـتـم مـن ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند الله و ما آتيتم من زكاة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون ) .
مـفـهوم جمله دوم يعنى دادن زكات و انفاق كردن در راه خدا كه موجب اجر و پاداش فراوان مى بـاشـد روشـن اسـت، ولى در مـورد جـمـله اول بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ربـا در اصل به معنى افزايش است، تفسيرهاى گوناگونى گفته اند.
نـخـستين تفسير كه از همه روشنتر و با مفهوم آيه سازگارتر، و هماهنگ با رواياتى است كـه از اهـل بـيـت (عليهمالسلام ) رسيده، اين است كه منظور هدايائى است كه بعضى از افـراد بـراى ديـگـران - مـخـصـوصا صاحبان مال و ثروت - مى برند، به اين منظور كه پاداشى بيشتر و بهتر از آنها دريافت دارند.
بـديـهـى اسـت در ايـن گـونـه هـدايـا نـه اسـتحقاق طرف در نظر گرفته مى شود، و نه شايستگيها و اولويتها، بلكه تمام توجه به اين است كه اين هديه به جائى داده شود كه بـتـواند مبلغ بيشترى را صيد كند!، و طبيعى است اينچنين هدايا كه جنبه اخلاص در آن نيست از نظر اخلاقى و معنوى فاقد ارزش مى باشد.
بـنـابـر ايـن مـراد از ربـا، در ايـن آيـه هـمـان (هـديـه و عـطـيـه ) اسـت و مـنظور از جمله (ليربوا فى اموال الناس ) گرفتن پاداش بيشتر از مردم است.
بـدون شـك گـرفـتن چنين پاداشى حرام نيست، چون شرط و قراردادى در كار نبوده، ولى فاقد ارزش معنوى و اخلاقى است، و لذا در روايات متعددى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در مـنـابـع مـعـروف حـديـث آمـده اسـت از آن بـه (ربـاى حلال ) تعبير شده است، در مقابل (رباى حرام ) كه در آن شرط و قراردادى گذارده مى شود.
در حـديـثـى كـه در كـتاب (تهذيب الاحكام ) از امام صادق (عليهالسلام ) در تفسير آيه فـوق نـقـل شـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم:(هـو هـديـتـك الى الرجـل تـطـلب مـنـه الثـواب افضل منها فذلك ربى يؤ كل) : (منظور هديه اى است كه به ديگرى مى پردازى و هدفت ايـن اسـت كـه بـيـشـتـر از آن پـاداش دهـد ايـن ربـاى حلال است ).
در حـديـث ديـگـرى از هـمـان امـام (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: الربـا ربـائان احـدهـمـا حـلال، و الاخـر حـرام فـامـا الحـلال فـهـو ان يـقـرض الرجل اخاه قرضا يريد ان يزيده و يعوضه باكثر مما ياخذه بلا شرط بينهما، فان اعطاه اكـثر مما اخذه على غير شرط بينهما فهو مباح له و ليس له عند الله ثواب فيما اقرضه، و هـو قـوله فـلا يـربـوا عـنـد الله، و امـا الحـرام فالرجل يقرض قرضا و يشترط ان يرد اكثر مما اخذه فهذا هو الحرام:
(ربـا بـر دو گـونـه اسـت: يـكـى حـلال و ديـگـرى حـرام، امـا ربـاى حـلال آن اسـت كـه انـسـان به برادر مسلمانش قرضى دهد به اين اميد كه او به هنگام باز پس دادن چيزى بر آن بيفزايد بى آنكه شرطى در ميان اين دو باشد، در اين صورت اگر شـخـص وام گـيرنده چيزى بيشتر به او بدهد - بى آنكه شرط كرده باشد - اين افزايش براى او حلال است، ولى ثوابى از قرض دادن خود نخواهد برد، و اين همان است كه قرآن در جـمـله (فـلا يربوا عند الله ) بيان كرده، اما رباى حرام آن است كه انسان قرضى بـه ديـگـرى بـدهد و شرط كند كه بيش از آنچه وام گرفته به او باز پس گرداند اين رباى حرام است ).
تـفـسـير ديگرى كه براى آيه ذكر كرده اند اين است كه منظور رباى حرام است و در حقيقت طـبـق ايـن تفسير، قرآن مى خواهد ربا را با انفاقهاى خالصانه مقايسه كند و بگويد ربا گرچه ظاهرا افزايش مال است، اما نزد پروردگار افزايش نيست، افزايش واقعى در انفاق فى سبيل الله است.
و بـر ايـن اسـاس، آيـه را مـقـدمـه اى مـى دادنـد بـر مـسـاءله تـحـريـم ربـا كـه نـخـسـت قـبـل از هـجرت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به صورت يك اندرز اخلاقى بيان شـد، و بـعـد از هـجـرت در سـه سـوره ديـگـر قـرآن (سـوره بـقـره و آل عمران و نساء) تحريم آن به صورت تدريجى پياده گشت (و ما نيز بر همين اساس در جلد دوم تفسير نمونه صفحه 270 اشاره اى داشتيم ).
البته ميان اين دو معنى تضادى نيست، و مى توان آيه را به معنى وسيعى تفسير كرد كه هم (رباى حلال ) و هم (رباى حرام ) در آن جمع باشد و هر دو در برابر انفاق فى سـبـيـل الله قـرار گـيـرد، امـا تـعـبـيـرات آيـه بـا تـفـسـيـر اول سازگارتر است.
زيرا ظاهر آيه اين است كه در اينجا عملى انجام شده كه ثوابى ندارد و مباح است چون مى گـويـد: ايـن كـار در نـزد خـدا افـزايـشـى نـمـى آورد، و ايـن تـنـاسـب بـا ربـاى حـلال دارد كـه نـه ثـواب دارد و نـه گـنـاهـى، ولى چـيـزى نـيـسـت كـه مـوجـب خشم و غضب پروردگار گردد، و گفتيم روايات اسلامى نيز ناظر به آن است.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (مـضـعـفـون ) كـه صـيـغـه اسـم فاعل است در اينجا به معنى مضاعف كننده نيست، بلكه به معنى صاحب پاداش مضاعف است، زيـرا اسـم فـاعـل در لغـت عـرب گاه به معنى صاحب چيزى مى آيد مانند (موسر) يعنى (صاحب مال فراوان ).
اين موضوع را نيز نبايد از نظر دور داشت كه (ضعف ) و (مضاعف ) در لغت عرب به مـعـنـى دو چـنـدان نـيـسـت، بـلكـه دو بـرابـر و چـنـديـن بـرابـر را شـامـل مـى شـود و حـداقـل در مـورد آيـه، ده بـرابـر اسـت (چـنانكه قرآن مى گويد:(من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) - انعام - 160).
و در مورد قرض به هيجده برابر مى رسد، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: على باب الجنة مكتوب القرض بثمانية عشر و الصدقة بعشر:
(بر در بهشت نوشته شده است كه پاداش قرض هيجده برابر و صدقه ده برابر است ).
و در مـورد انـفـاق فـى سـبيل الله گاه به هفتصد برابر و بيشتر مى رسد چنانكه در آيه 261 سوره بقره آمده است.
در آخـرين آيه مورد بحث بار ديگر به مساءله مبدء و معاد كه موضوع اساسى در بسيارى از آيـات ايـن سـوره بـود بـاز مـى گـردد، و خدا را با چهار وصف، توصيف مى كند تا هم اشاره اى به توحيد و مبارزه با شرك باشد، و هم دليلى بر معاد، مى فرمايد: (خداوند هـمـان كـسـى است كه شما را آفريد، سپس روزى داد، بعد مى ميراند و بعد زنده مى كند)(الله الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم ) .
(آيـا هـيچيك از شريكانى كه شما براى خدا ساخته ايد توانائى بر چيزى از اين كارها دارد)؟(هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ء) .
(مـنـزه اسـت خـدا، و بـرتر است از آنچه آنها شريك براى او قرار مى دهند)(سبحانه و تعالى عما يشركون ) .
مسلم است هيچيك از مشركان، معتقد نبودند كه آفرينش به وسيله بتها صورت گرفته، يا ايـنـكـه روزى آنـهـا بـه دسـت بـتـهـا اسـت، و يا پايان عمرشان، چرا كه آنها اين معبودان ساختگى را واسطه ميان خود و خدا و شفيعانى مى پنداشتند نه خالق آسمان و زمين و روزى دهنده، بنابراين پاسخ اين سؤ الات منفى است و استفهام، استفهام انكارى مى باشد.
مـطـلب ديـگـرى كـه در ايـنجا مورد سؤ ال قرار مى گيرد اين است كه آنها معمولا معتقد به حيات بعد از مرگ نبودند، چگونه قرآن در آخرين توصيف پروردگار روى آن تكيه مى كند؟.
اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه مساءله معاد و حيات پس از مرگ - همانگونه كه در بحثهاى معاد گفته ايم - جنبه فطرى دارد، و قرآن در اينجا نه بر معتقدات آنها كه بر فطرت آنها تكيه مى كند.
بـعـلاوه گـاه مـى شـود كـه يـك گـويـنـده توانا هنگامى كه با كسى روبرو مى شود كه مـطـلبـى را مـنـكـر اسـت آن را هـمـراه بـا حـقـايـق ديـگـرى كـه مـورد قبول او است ذكر مى كند و قاطعانه روى آن تكيه مى نمايد تا اثر خود را ببخشد، و او را از مركب انكار پائين آورد.
از هـمه اينها گذشته ميان قدرت خدا بر زندگى نخستين، و زندگى بعد از مرگ رابطه ناگسستنى است، و با توجه به اين رابطه منطقى هر دو در يك عبارت آمده است.
به هر حال قرآن مى گويد وقتى تمام اين امور (خلقت و روزى و مرگ و حيات ) به دست او اسـت عـبـادت و پـرسـتـش هـم بـايـد منحصر به او باشد، و با جمله سبحانه و تعالى عما يشركون اين حقيقت را بازگو مى كند كه آنها مقام پروردگار را فوق العاده پائين آوردند كه در كنار بتها و معبودان ساختگى قرار مى دهند.
(ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت أيدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون) (41)(قـل سـيـروا فـى الارض فـانـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـة الذيـن مـن قبل كان أكثرهم مشركين) (42)(فاقم وجهك للدين القيم من قبل أن ياتى يوم لا مرد له من الله يومئذ يصدعون) (43)(من كفر فعليه كفره و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون) (44)(ليجزى الذين امنوا و عملوا الصالحات من فضله إ نه لا يحب الكافرين) (45)
ترجمه:
41 - فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهائى كه مردم انجام داده اند آشكار شده، خدا مى خواهد نتيجه بعضى از اعمال آنها را به آنها بچشاند شايد (به سوى حق ) بازگردند.
42 - بـگـو در زمـيـن سـيـر كـنـيـد و بـنـگـريـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قبل از شما بودند چگونه بود؟ بيشتر آنها مشرك بودند.
43 - روى خـود را بـه سـوى آئيـن مـسـتقيم و پايدار كن، پيش از آنكه روزى فرارسد كه هـيـچـكـس قـدرت ندارد آن را از خدا بازگرداند، در آن روز مردم به گروه هائى تقسيم مى شوند.
44 - هـر كـس كـافـر شـود كـفـرش بـر زيـان خـود او اسـت و آنـهـا كـه عمل صالح انجام دهند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده مى سازند.
45 - ايـن بـراى آنـسـت كـه خـداونـد كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده و عمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد، او كافران را دوست ندارد.
سرچشمه فساد، اعمال خود مردم است!
در آيات گذشته، سخن از شرك در ميان بود و مى دانيم ريشه اصلى تمام مفاسد فراموش كردن اصل توحيد و روى آوردن به شرك است، لذا در آيات مورد بحث نخست سخن از ظهور فساد در زمين به خاطر اعمال مردم به ميان آورده، مى گويد: (فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهائى كه مردم انجام داده اند آشكار شده )(ظهر الفساد فى البحر و البر بما كسبت ايدى الناس ) .
(خـدا مـى خواهد عكس العمل كارهاى مردم را به آنها نشان دهد و نتيجه بعضى از اعمالى را كـه انـجـام داده انـد بـه آنـها بچشاند، شايد بيدار شوند، و به سوى حق بازگردند)!(ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ) .
آيه فوق معنى وسيع و گسترده اى را پيرامون ارتباط (فساد) و (گناه )
بـا يـكـديـگـر بيان مى كند كه نه مخصوص سرزمين مكه و حجاز است، و نه عصر و زمان پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـلكـه بـه اصـطـلاح از قبيل قضيه حقيقيه است كه پيوند محمول و (موضوع ) را بيان مى كند، به عبارت ديگر هـر جـا فـسـادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است، و در ضمن يك هدف تربيتى دارد، تا مردم طعم تلخ نتيجه اعمالشان را بچشند، شايد به خود آيند.
بـعـضـى مـى گويند: اين آيه ناظر به آن قحطى و خشكسالى ميباشد كه به خاطر نفرين پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دامان مشركان مكه را گرفت، باران قطع شد، بـيـابـانـهـا خشكيد و خشكيده تر شد، و حتى استفاده از صيد دريا (درياى احمر) براى آنها مشكل گشت.
بـه فرض كه اين سخن از نظر تاريخى صحيح باشد تنها بيان يك مصداق است و معنى آيه را در مساءله ارتباط فساد و گناه هرگز محدود نمى كند، نه محدود به آن زمان و مكان و نه محدود به خشكسالى و كمى باران.
از آنـچـه در بـالا گفتيم به خوبى روشن مى شود بسيارى از تفسيرهاى محدود و موضعى كـه از بـعـضـى از مـفـسـران ذيـل ايـن آيـه نـقـل شـده بـه هـيـچـوجـه قـابـل قـبـول نـيـسـت، مـثـل ايـنـكـه مـراد از فـسـاد در خـشـكـيـهـا، قـتـل هـابـيـل بـه دست قابيل است، و منظور از فساد در دريا غصب كشتيها در عصر موسى و خضر است.
يـا ايـنـكـه مـنـظور از فساد دريا و صحرا زمامداران فاسدى هستند كه همه اين مناطق را به فساد مى كشند.
البـتـه مـمـكـن اسـت يـكـى از مـصـداقـهـاى فـسـاد ايـن چنين افراد بوده باشند كه بر اثر دنـيـاپـرسـتـى و مـجامله و تن در دادن مردم به ذلت، بر سر آنها مسلط مى شوند اما مسلما تمام مفهوم آيه اين نيست.
جـمـعـى از مفسران نيز در معنى (فساد بحر) به گفتگو نشسته اند: بعضى گفته اند: بحر به معنى شهرهائى است كه در كنار دريا است، و بعضى
گفته اند بحر به معنى مناطق حاصلخيز و پر باغ و زراعت است.
مـا دليـلى بـر ايـنـگـونه تكلفات نمى بينيم، چرا كه (بحر) معنى معروفى دارد كه هـمـان دريـا اسـت و فـسـاد در آن، مـمكن است به صورت كمبود مواهب دريائى و يا ناامنيها و جنگهائى كه در درياها به وقوع مى پيوست باشد.
در حـديـثـى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: حيات دواب البحر بالمطر فاذا كف المـطـر ظـهـر الفـسـاد فـى البـحـر و البـر، و ذلك اذا كـثـرت الذنـوب و المـعـاصـى: (زنـدگـى مـوجـودات دريـا بـه وسـيله باران است هنگامى كه باران نبارد هم خشكيها به فساد كشيده مى شود، و هم دريا، و اين هنگامى است كه گناهان فزونى گيرد)!.
البته آنچه در اين روايت آمده بيان يك مصداق روشن از فساد است، و نيز آنچه در رابطه با نزول باران و حيات حيوانات دريائى در اين حديث ذكر شده مساله اى است كه دقيقا به تجربه رسيده كه هر وقت باران كمتر ببارد ماهى در دريا كم خواهد شد، و حتى از بعضى از سـاحـلنـشـيـنان شنيديم كه مى گفتند: فايده باران براى دريا بيش از فايده آن براى صحرا است )!
در زمينه رابطه فساد بر و بحر با گناهان مردم تحليلهاى ديگرى داريم كه به خواست خدا در بحث نكات خواهد آمد.
در آيـه بـعـد بـراى ايـنكه مردم شواهد زنده اى را در مساءله ظهور فساد در زمين به خاطر گـناه انسانها با چشم خود بينند، دستور سير در ارض را مى دهد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى فـرمـايـد: (بـگـو شـمـا در روى زمـيـن بـه گـردش پـردازيـد، حـال امـتـهـاى پـيـشـيـن را جـستجو كنيد، و اعمال و سرنوشت آنها را مورد بررسى قرار دهيد بـبـيـنـيـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قـبـل از شـمـا بـودنـد بـه كـجـا رسـيـد)؟!(قـل سـيـروا فـى الارض فـانـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـة الذيـن مـن قبل ) .
قصرها و كاخهاى ويران شده آنها را بنگريد، خزائن به تاراج رفته آنها را تماشا كنيد، جـمـعـيـت نـيـرومـنـد پـراكـنـده آنـهـا را مـشـاهـده نـمـائيـد، و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوانهاى پوسيده آنها را بنگريد.
ببينيد سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرك آنها چه شد؟
بـبـيـنيد اگر آنها آشيانه مرغان را سوزاندند، چگونه خانه اين صيادان نيز به ويرانى كشيده شد؟
آرى (اكثر آنها مشرك بودند)(كان اكثرهم مشركين ) .
و شرك ام الفساد و مايه تباهى آنها شد.
جالب توجه اينكه هنگامى كه در آيات قبل سخن از نعمتهاى خدا بود، نخست آفرينش و خلقت انـسـان را مـطـرح كـرد، سـپـس روزى دادن به او را(الله الذى خلقكم ثم رزقكم ) ولى در آيـات مـورد بـحـث هـنـگـامـى كـه سـخـن از مـجـازات الهـى مـى گـويـد: نـخـسـت اشـاره بـه زوال نعمتها بر اثر گناه مى كند، سپس نابودى و هلاكت بر اثر شرك، چرا كه به هنگام بـخـشـش، اول مـوهـبـت خـلقـت اسـت و بـعـد روزى، و بـه هـنـگـام بـاز پـس گرفتن، نخست زوال نعمت است و بعد هلاكت.
تعبير به (اكثرهم مشركين ) با توجه به اينكه اين سوره مكى است و مسلمانان آن روز در اقـليـت قـرار داشتند، شايد اشاره به اين است كه از انبوه مشركان نهراسيد كه خداوند گـروه هـاى عـظـيمى از اين قبيل افراد را در گذشته هلاك و نابود كرده است، و هم هشدارى است براى اين طغيانگران كه سير در ارض كنند و پايان كار پيشينيان هم مسلك خود را با چشم ببينند.
و از آنجا كه پند گرفتن و بيدار شدن، و سپس بازگشتن به سوى خدا، هميشه مفيد و مؤثـر نيست، در آيه بعد روى سخن را به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده چنين مى گويد: (صورت خود را به سوى دين و آئين مستقيم و پا بر جا (آئين توحيد خالص ) قرار ده، پـيـش از آنـكـه روزى فرا رسد كه هيچكس قدرت ندارد آن روز را از خدا بازگرداند و بـرنـامه الهى را تعطيل كند، و در آن روز مردم گروه گروه مى شوند و صفوف از هم جدا مـى گـردد گـروهـى در بـهـشـت و گـروهـى در دوزخ(فـاقـم وجـهـك للديـن القـيـم مـن قبل ان ياتى يوم لا مرد له من الله يومئذ يصدعون ) .
توصيف دين به (قيم ) با توجه به اينكه قيم به معنى ثابت و برپادارنده است در حـقـيـقـت اشـاره بـه دليـل ايـن تـوجه مستمر به دين است، يعنى چون آئين اسلام آئينى است ثابت و مستقيم، و برپادارنده نظام زندگى مادى و معنوى مردم، هرگز از آن منحرف مشو.
و ايـنكه خطاب را متوجه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى كند، براى اين است كه ديگران حساب كار خويش را برسند.
تـعـبـيـر بـه (يـصـدعـون ) از مـاده (صـدع ) در اصل به معنى شكستن و شكافتن ظرف است، ولى تدريجا به معنى هرگونه پراكندگى و تـفـرق به كار رفته است، و در اينجا اشاره به جدائى صفوف بهشتيان و دوزخيان مى بـاشـد كـه هـر يـك از ايـن دو صـف نيز به صفوفى تقسيم مى شوند، به تناسب سلسله مراتب درجات بهشتى، و دركات دوزخى.
آيـه بـعد در حقيقت شرحى است براى اين جدائى صفوف در قيامت، مى فرمايد: (هر كسى كافر شد كفرش بر زيان خود او است ) و وبالش دامنگير او(من كفر فعليه كفره ) .
(و امـا آنها كه عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهيا مى سازند)(و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون ) .
(يـمـهـدون ) از مـاده (مـهـد) (بر وزن عهد) - همانگونه كه راغب در مفردات گفته - در اصـل بـه مـعـنـى گـاهـواره يـا مـحـلى اسـت كـه براى كودك آماده مى كنند، سپس (مهد) و (مـهـاد) به معنى وسيعترى يعنى هر مكان مهيا و آماده اى (كه نهايت آرامش و آسايش در آن است ) گفته شده است، انتخاب اين تعبير براى بهشتيان و مؤ منان صالح نيز از همين نظر است.
خـلاصـه ايـنكه گمان نكنيد ايمان و كفر و اعمال زشت و زيباى شما براى خدا اثرى دارد، اين شما هستيد كه از آن شاد و خشنود، يا ناراحت و غمگين مى شويد.
جـالب ايـنـكـه: در مورد كفار با همان جمله من كفر فعليه كفره قناعت كرده ولى در مورد مؤ مـنـان در آيـه بـعـد تـوضـيـح مـى دهـد كـه نـه تـنـهـا اعـمـال خـود را در آنـجـا مـى بـيـنـنـد، بـلكـه خـدا مـواهـب بـيـشـتـرى كـه شـايـسـتـه فضل و كرم او است به آنها مى بخشد مى گويد: (هدف اين است كه خداوند كسانى را كه ايـمـان آورده، و عـمـل صـالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد)(ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات من فضله ) .
مسلما اين فضل الهى شامل حال كافران نمى شود، (چرا كه خدا كافران را دوست ندارد)(انه لا يحب الكافرين ) .
بديهى است كه با آنها نيز بر طبق عدالت رفتار مى كند و بيش از استحقاقشان مجازات نخواهد كرد، ولى فضل و موهبتى نيز نصيبشان نخواهد شد.
1 - رابطه (گناه ) و (فساد)!
بـدون شـك هـر كار خلافى در وضع (جامعه )، و از طريق آن در وضع (افراد) اثر مـى گـذارد، و مـوجـب نـوعـى فـسـاد در سـازمـان اجـتـمـاعـى مـى شـود، گـناه و كار خلاف و قـانونشكنى همانند يك غذاى ناسالم و مسموم است كه در سازمان بدن انسان چه بخواهيم و چه نخواهيم تاثير نامطلوب خواهد گذارد، و انسان گرفتار واكنش طبيعى آن مى شود.
(دروغ ) سلب اعتماد مى كند.
(خيانت در امانت ) روابط اجتماعى را بر هم مى زند.
(ظلم ) هميشه منشا ظلم ديگرى است.
(سوء استفاده از آزادى ) به ديكتاتورى مى انجامد، و ديكتاتورى به انفجار.
(تـرك حـقـوق مـحـرومان ) كينه و عداوت مى آفريند، و تراكم كينه ها و عداوتها اساس جامعه را متزلزل مى سازد.
خـلاصـه ايـنـكـه: هـر كـار نـادرسـت چـه در مـقـيـاس مـحـدود و چـه گـسـتـرده، عـكـس العـمل نامطلوبى دارد و يكى از تفسيرهاى آيه ظهر الفساد فى البحر و البر بما كسبت ايدى الناس همين است (اين رابطه طبيعى (گناه ) و (فساد) است ).
ولى از روايات اسلامى استفاده مى شود كه بسيارى از گناهان علاوه بر اينها، يك سلسله آثـار شـوم بـا خـود هـمـراه مـى آورنـد كـه ارتـبـاط و پـيـونـدشـان بـا آن آثـار لااقل از نظر طبيعى ناشناخته است.
مـثـلا در روايـات آمـده اسـت (قـطـع رحـم ) عـمـر را كـوتـاه، و خـوردن مال حرام قلب را تاريك، و شيوع زنا سبب فناى انسانها مى شود و روزى را كم مى كند و....
حـتـى در روايـتـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: من يموت بالذنوب اكثر ممن يـمـوت بـالاجـال: (آنـها كه بوسيله گناه از دنيا مى روند بيش از كسانى هستند كه به مرگ طبيعى مى ميرند).
نـظـيـر هـمـيـن مـعنى به تعبير ديگرى در قرآن مجيد آمده است آنجا كه مى فرمايد:(و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بـما كانوا يكسبون) : (اگر آنها كه در شهرها و آباديها زندگى مى كنند ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند، بركات آسمانها و زمين را به روى آنها مى گشائيم، ولى آيات ما را تكذيب كردند، ما نيز آنها را به مجازات اعمالشان گرفتيم )! (اعراف - 96).
بـه ايـن تـرتـيـب (فـسـاد) در آيـه مـورد بـحـث، اعـم از مفاسد اجتماعى و بلاها و سلب بركات است.
نكته قابل توجه ديگر اينكه: از آيه فوق ضمنا استفاده مى شود كه يكى از فلسفه هاى آفـات و بـلاهـا، تـاثـيـر تـربـيـتـى آنـهـا روى انـسـانـهـا اسـت، آنـهـا بـايـد واكـنـش اعـمـال خـود را بـبـيـنـنـد، تـا از خـواب غـفلت بيدار شوند و به سوى پاكى و تقوى باز گردند.
نـمـى گـوئيـم هـمـه شـرور و آفـات از ايـن قـبـيـل اسـت ولى مـى گـوئيـم حداقل بخشى از آنها داراى چنين فلسفه اى است، و البته فلسفه هاى ديگرى نيز دارد كه در جاى
خود از آن بحث كرده ايم.
2 - فلسفه سير در ارض
مـسـاءله گـردش در زمـيـن (سـيـر در ارض ) شـش بـار در قـرآن مـجـيـد در سـوره هـاى آل عـمـران، انـعـام، نـحـل، نمل، عنكبوت، و روم آمده، كه يكبار از آنها به منظور مطالعه اسـرار آفـريـنـش (عـنـكـبـوت - 20) و پـنـج بـار ديگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناك و شوم اقوام ظالم و جبار و ستمگر و آلوده است.
قـرآن بـراى مـسـائل عـيـنـى و حـسـى كـه آثـار آن كـامـلا قابل لمس است در امور تربيتى اهميت خاصى قائل است، مخصوصا به مسلمانان دستور مى دهد كه از محيط محدود زندگى خود در آيند و به سير و سياحت اين جهان پهناور بپردازند، در اعـمـال و رفـتـار اقـوام ديـگر و پايان كار آنها بينديشند، و از اين رهگذر اندوخته پر ارزشى از آگاهى و عبرت فراهم سازند.
قـدرتـهـاى شـيـطـانـى در دنياى امروز براى گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان تـمـام كـشـورهـا و سـرزمينها و اقوام مختلف را بررسى كرده و طرز فرهنگ و نقاط قوت و ضعف و صنايع مادى آنها را به خوبى برآورد كرده اند.
قرآن مى گويد: بجاى اين جباران شما سير در ارض كنيد و به جاى تصميمهاى شيطانى آنها درسهاى رحمانى بياموزيد.
عبرت گرفتن از زندگى ديگران از تجربه هاى شخصى مهمتر و پرارزشتر است، زيرا در ايـن تـجـربـه هـا بـايد انسان زيانهائى متحمل شود تا مسائلى بياموزد ولى در عبرت گـرفـتـن از زنـدگـى و تـجـارب ديـگـران، انـسـان بـى آنـكـه متحمل سوخت و زيانى شود، توشه گرانبهائى مى اندوزد.
دستور قرآن در زمينه (سير در ارض ) منطبق بر كاملترين شيوه هائى است كـه امـروز بـشـر بـراى مـطـالعـات خـود بـه دسـت آورده، و آن ايـنـكه پس از فراگرفتن مـسـائل در كـتابها دست شاگردان را مى گيرند و به سير در ارض و مطالعه شواهد عينى آنچه خوانده اند مى برند.
البـتـه امـروز يـكـنـوع ديـگـرى سـيـر در ارض تـحـت عـنوان جهانگردى از طرف تمدنهاى شـيـطانى براى جلب مال و ثروت حرام رائج شده است كه غالبا هدفهاى انحرافى دارد، مـانـنـد انـتـقال فرهنگهاى ناسالم، عياشى، هوسرانى، بى بند و بارى و سرگرميهاى ناسالم ديگر، اين همان جهانگردى ويرانگر است.
اسـلام طـرفـدار آن نـوع جـهـانـگـردى اسـت كـه وسـيـله انـتـقـال فـرهنگهاى سالم تراكم تجربه ها، آگاهى از اسرار آفرينش در جهان انسانيت و جهان طبيعت، و گرفتن درسهاى عبرت از سرنوشت دردناك اقوام فاسد و ستمگر است.
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز بى تناسب نيست كه در اسلام نوع ديگرى از جهانگردى تحت عنوان (سـيـاحـت ) مورد نهى واقع شده، چنانكه در حديثى مى خوانيم: لا سياحة فى الاسلام: (سـيـاحـت در اسـلام نـيـسـت ) و منظور از آن زندگى كسانى است كه براى تمام عمر يا مـدتـى از زنـدگى اجتماعى به كلى جدا مى شدند و بى آنكه فعاليتى داشته باشند در روى زمـيـن بـه حـركـت مـى پـرداختند و همچون رهبانها زندگى مى كردند و سربار اجتماع بودند.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر كـار آنـهـا (رهـبـانـيـت سـيـار) بـود در مقابل رهبانهاى ثابتى كه در ديرها منزوى بودند و از جامعه بركنار، و از آنجا كه اسلام با رهبانيت و انزواى اجتماعى مخالف است اين نوع (سياحت ) را نيز محكوم مى كند.
3 - دين قيم (آئين پا بر جا)
در آيات فوق به پيامبر دستور داده شده كه تمام توجه خويش را به آئينى معطوف دارد كـه مـسـتـقـيـم و ثـابـت و اسـتـوار اسـت، هـيـچـگونه انحرافى به كجيها ندارد و هيچگونه تزلزلى در پايه هاى آن نيست.
قابل توجه اينكه در آيات ديگر قرآن مجيد تعبيرات ديگرى درباره دين آمده است:
در آيه 105 سوره يونس توصيف به (حنيف ) (دينى كه از هرگونه انحراف بر كنار است ).
در آيه (3 سوره زمر) توصيف به (خالص )(الا لله الدين الخالص ) .
در آيـه 52 سـوره نـحـل تـوصـيـف بـه (واصـب ) آئيـنـى كـه غـيـر قابل تغيير و خالى از فنا و زوال است(و له الدين واصبا) .
و در آيـه 78 سـوره حـج اسـلام را بـه عـنوان آئينى كه خالى از هرگونه سختگيرى است توصيف كرده(و ما جعل عليكم فى الدين من حرج ) .
و نظير اينها.
هـر يـك از ايـن امـور يـكـى از ابـعـاد آئيـن اسـلام را تـشـكـيـل مى دهد كه در عين حال لازم و ملزوم يكديگرند، آرى اين چنين دينى را بايد انتخاب كرد، و در راه شناختش كوشيد، و در حفظش تا پاى جان ايستاد.
4 - بازگشتى در قيامت نيست
در آيـات فـوق دربـاره قـيـامـت خـوانـديم يوم لا مرد له من الله: روزى است كه هيچكس نمى تـوانـد آن را از خـدا بـازدارد و از وقـوع آن جلوگيرى كند و يا راهى براى بازگشت به سوى دنيا بگشايد.
شبيه اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه
44 سـوره شـورى مى خوانيم كه وقتى ظالمان عذاب دردناك الهى را مى بينند مى گويند:(فهل الى مرد من سبيل) : (آيا راهى به سوى بازگشت هست )؟
و در آيه 47 سوره شورى نيز قيامت به عنوان يوم لا مرد له من الله توصيف شده است.
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه عـالم هـسـتى داراى مراحلى است كه هرگز بازگشت از مرحله بعد به قبل در آن ممكن نيست، و اين يك سنت تخلف ناپذير پروردگار است.
آيـا هـرگز طفل - خواه كامل متولد شده باشد يا ناقص - ممكن است به عالم جنين بازگردد؟ آيا ميوهاى كه از درخت جدا شده - خواه رسيده خواه نارس - امكان دارد بار ديگر به شاخه ها بپيوندد؟
انـتـقـال انـسـان از ايـن جـهـان بـه جهان ديگر نيز همينگونه است يعنى هيچ راهى به سوى بازگشت نيست، و اين حقيقتى است كه پشت انسان را مى لرزاند و به انسان بيدارباش مى دهد.
(و مـن أيـاتـه أن يـرسـل الرياح مبشرات و ليذيقكم من رحمته و لتجرى الفلك بأ مره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون) (46)(و لقـد أرسـلنا من قبلك رسلا الى قومهم فجاءوهم بالبينات فانتقمنا من الذين أجرموا و كان حقا علينا نصر المؤ منين) (47)(الله الذى يـرسـل الريـاح فـتـثـيـر سـحابا فيبسطه فى السماء كيف يشاء و يجعله كسفا فترى الودق يخرج من خلله فإ ذا اءصاب به من يشاء من عباده إذا هم يستبشرون) (48)(و إ ن كانوا من قبل أن ينزل عليهم من قبله لمبلسين) (49)(فـانـظـر إلى أثـار رحمت الله كيف يحى الا رض بعد موتها إن ذلك لمحى الموتى و هو على كل شى ء قدير) (50)
ترجمه:
46 - از آيـات (عـظـمـت و قـدرت ) خـدا ايـن اسـت كـه بـادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتيها به فرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيرند شايد شكرگزارى كنيد.
47 - قـبـل از تـو پـيـامـبـرانـى بـه سـوى قـومـشـان فـرسـتـاديـم، آنـهـا بـا دلائل روشـن بـه سـراغ قـوم خـود رفـتـند (ولى هنگامى كه اندرزها سودى نداد) از مجرمان انتقام گرفتيم (و مؤ منان را يارى كرديم ) و همواره يارى مؤ منان حقى است بر ما.
48 - خـداونـد هـمـان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهائى را به حركت درآورند، سـپـس آنـهـا را در پـهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند، و متراكم ميسازد در اين هـنـگـام دانـه هـاى بـاران را مـى بـيـنـى كه از لابلاهاى آن خارج مى شوند، هنگامى كه اين (بـاران حـيـاتـبـخـش ) را بـه هـر كـس از بـنـدگـانـش كـه بـخـواهـد مـيـرسـانـد خوشحال مى شوند.
49 - هر چند پيش از آنكه بر آنان نازل شود مايوس بودند.
50 - به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند، آن كس (كه زمين مرده را زنده كرد) زنده كننده مردگان در قيامت است و او بر همه چيز تواناست.
به آثار رحمت الهى بنگر!
گـفـتـيـم در ايـن سـوره، بـخـش قـابـل ملاحظهاى از دلائل توحيد و نشانه هاى
پـروردگـار در هـفت آيه بيان شده كه هر كدام با جمله (و من آياته ) آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى در پى خوانديم، و نخستين آيه مورد بحث هفتمين و آخرين آنها مى باشد.
و از آنـجـا كـه در آيـه قـبـل سـخـن از ايـمـان و عـمـل صـالح بـود، بـيـان دلائل توحيدى تاءكيدى نيز بر آن مى باشد.
مى فرمايد: (از آيات عظمت و قدرت خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد)(و من آياته ان يرسل الرياح مبشرات ) .
آنـهـا در پـيشاپيش باران حركت مى كنند، قطعات پراكنده ابر را با خود برداشته به هم مـى پـيـونـدنـد، و بـه سـوى سـرزمـيـنـهـاى خـشك و تشنه مى برند، صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو، ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.
مـمـكـن اسـت اهـمـيـت قـدوم ايـن بـشـارتـگران براى شهرنشينان متنعم چندان روشن نباشد، اما بـيابانگردان تشنهكامى كه نياز به قطراتى از باران دارند، همينكه بادها به حركت در مـى آيـند، و ابرها را همراه خود جابجا مى كنند، و از لابلاى نسيم، عطر مخصوص بارانى كـه بـر گـيـاهـان در نقطه ديگرى باريده، به مشامشان مى رسد، برق اميد در دلهايشان جستن مى كند.
گـرچـه در آيـات قـرآن، بـيـشـتـر روى بـشـارتـگـرى بـاد، نـسـبـت بـه نـزول بـاران تكيه شده، اما كلمه (مبشرات ) را نمى توان در آن محدود ساخت، چرا كه بادها بشارتهاى فراوان ديگرى نيز با خود دارد.
بادها، گرما و سرماى هوا را تعديل مى كنند.
بادها، عفونتها را در فضاى بزرگ مستهلك كرده، و هوا را تصفيه مى كنند.
بادها از فشار حرارت خورشيد، روى برگها و گياهان مى كاهند و جلو آفتاب سوختگى را مى گيرند.
بادها اكسيژن توليد شده بوسيله برگهاى درختان را براى انسانها به ارمغان مى آورند و گاز كربن توليد شده بوسيله بازدم انسان را براى گياهان هديه مى برند.
بـادها بسيارى از گياهان را تلقيح مى كنند، و نطفه هاى نر و ماده را در جهان نباتات به هم پيوند مى دهند.
بادها وسيله اى براى حركت آسيابها و عاملى براى تصفيه خرمنها هستند.
بادها بذرها را از نقاطى كه در آن بذر فراوان موجود است حركت مى دهند و همچون باغبانى دلسوز در سرتاسر بيابان مى گسترانند.
و بـادهـا كـشـتـيهاى بادبانى را با مسافران و بار زياد به نقاط مختلف مى برند و حتى امروز كه وسائل ماشينى جانشين نيروى باد شده باز هم وزش بادهاى مخالف يا موافق در پيشرفت يا كندى كار كشتيها بسيار مؤ ثر است.
آرى آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف.
لذا در دنـبـاله آيـه مـى خـوانـيـم: (خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خود بچشاند، كـشـتـيـهـا بـه فـرمـانـش حـركـت كـنـنـد، و شـمـا از فـضـل و رحـمـت او بهره گيريد، شايد شـكـرگـزارى كنيد)(و ليذيقكم من رحمته و لتجرى الفلك بامره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) .
آرى بادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند، و هم وسيله حمل و نقل، و سرانجام سبب رونق امر تجارت كه با جمله (ليذيقكم من رحمته ) به اولى اشـاره شـده، و بـا جـمـله (لتـجـرى الفـلك بـامره ) به دوم، و با جمله (لتبتغوا من فضله ) به سومى.
جـالب ايـنـكه همه اين (بركات ) مولود (حركت ) است، حركتى در ذرات هوا در محيط مجاور زمين! اما هيچ نعمتى تا از انسان سلب نشود، قدر آن معلوم نخواهد شد، اين بادها و نسيمها نيز تا متوقف نشوند، انسان نمى داند چه بلائى بر سر او مى آيد، توقف هـوا، زنـدگـى را در بهترين باغها همچون زندگى در سياه چالهاى زندان مى كند، و اگر نـسـيـمـى در سـلولهاى زندانهاى انفرادى بوزد آن را همچون فضاى باز مى كند، و اصولا يكى از عوامل شكنجه در زندانها همان توقف هواى آنها است.
حتى در سطح او قيانوسها اگر بادها متوقف شود و امواج خاموش گردد، زندگى جانداران دريـاهـا بـر اثـر كـمـبـود اكـسـيـژن هـوا بـه مـخـاطـره خـواهـد افـتـاد، و دريـا تبديل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناكى خواهد شد.
فـخـر رازى مـى گـويد: جمله (و ليذيقكم من رحمته ) (تا شما را از رحمت خود بچشاند) بـا تـوجـه به اينكه چشانيدن در مورد شى ء قليل گفته مى شود، اشاره به اين است كه تـمـام دنـيـا و نعمت دنيا رحمت اندكى بيش نيست، و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان ديگر است.
در آيه بعد سخن از فرستادن پيامبران الهى است، در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر بـه نـعـمـت وزش بـادهـا بـرمـى گـردد، ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه دربـاره نـعـمـت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد - چنانكه بعضى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: و مـمـكـن اسـت ذكـر مـسـاءله نـبـوت در كـنـار ايـن بـحـثـهـا بـراى تـكـميل مسائل مربوط به مبداء و معاد باشد كه مكرر در اين سوره به آن اشاره شده است - چنانكه بعضى ديگر گفته اند.
و نـيـز مـمـكـن اسـت هـشدارى باشد به همه كسانى كه در اينهمه نعمتها بهره مى گيرند و كفران مى كنند.
به هر حال چنين مى گويد: (ما قبل از تو پيامبرانى به سوى قومشان فرستاديم )
(و لقد ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم ) .
(آنـهـا دلائل روشـن و آشـكـار از مـعـجـزات و مـنـطـق عقل براى اين اقوام آوردند)(فجاؤ هم بالبينات ) .
گـروهـى ايـمـان آوردنـد، و گـروهـى بـه مـخـالفـت برخاستند (اما هنگامى كه اندرزها و هشدارها سودى ندارد ما از مجرمان انتقام گرفتيم )!(فانتقمنا من الذين اجرموا) .
و مـؤ مـنان را يارى كرديم (همواره اين حق بر ما بوده است كه مؤ منان را يارى كنيم )(و كان حقا علينا نصر المؤ منين ) .
تعبير به (كان ) كه نشانه ريشه دار بودن اين سنت است و تعبير به (حق ) و بعد از آن تعبير به (علينا) كه آن نيز بيانگر حق است تأكيدهاى پى در پى در اين زمينه مـحـسـوب مـى شـود، و مـقـدم داشـتـن حـقـا عـليـنـا بـر (نـصـر المـؤ مـنـيـن ) كـه دليل بر حصر است تاءكيد ديگرى مى باشد، و مجموعا چنين معنى مى دهد كه به طور مسلم ما يارى كردن مؤ منان را بر عهده گرفته ايم، و بدون نياز به يارى ديگرى ما اين وعده خود را عملى خواهيم ساخت.
اين جمله ضمنا مايه تسلى و دلدارى براى مسلمانانى است كه در آن روز در مكه تحت فشار شديد دشمنانى قرار داشتند كه از نظر عده و عده افزون بودند.
اصـولا هـمـيـنـكـه دشـمـنـان خـدا غـرق آلودگـى و گـنـاه هـسـتـنـد خـود يـكـى از عـوامـل پـيـروزى و يـارى مـؤ مـنان است، چرا كه همين گناه سرانجام ريشه آنها را مى زند، وسـائل نـابـوديـشان را با دست خودشان فراهم مى سازد، و انتقام الهى را به سراغ آنها مى فرستد.
آيـه بـعـد بار ديگر به توضيح نعمت وزش بادها پرداخته، چنين مى گويد خداوند همان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهائى را به حركت در آورند
(الله الذى يرسل الرياح فتثير سحابا) .
(سـپـس ابـرهـا را در پـهـنـه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند)(فيبسطه فى السماء كيف يشاء) .
(و آنـهـا را بـه صـورت قـطـعـاتى در آورده، متراكم و بر هم سوار مى كند)(و يجعله كسفا) .
(ايـنـجـا اسـت كـه دانـه هـاى بـاران را مى بينى كه از لابلاى آنها خارج مى شوند)(و ترى الودق يخرج من خلاله ) .
آرى يكى از نقشهاى مهم هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است آنها هستند كه قـطـعـات ابـر را از سـوى دريـاهـا بـه سـوى زمـيـنـهـاى خـشـك و تـشـنـه حـمـل مـى كـنـنـد، و هـمـانـها هستند كه ماموريت گستردن ابرها را بر صفحه آسمان، و سپس متراكم ساختن آنها، و بعد از آن خنك كردن محيط ابرها و آماده نمودن براى بارانزائى بر عهده دارند.
بـادهـا هـمـچـون چـوپـان آگـاه و پـر تـجربهاى هستند كه گله گوسفندان را به موقع از اطـراف بـيابان جمع مى كند و در مسيرهاى معينى حركت مى دهد، سپس آنها را براى دوشيدن شير آماده مى سازد!
جـمله (فترى الودق يخرج من خلاله ) (دانه هاى باران و ذرات كوچك آن را مى بينى كه از لابـلاى ابـرهـا خـارج مـى شوند) ممكن است اشاره به اين باشد كه غلظت ابرها و شدت وزش بادها در حدى نيست كه مانع خروج قطره هاى كـوچـك بـاران از ابـر و نـزول آن بـر زمين شود، بلكه اين ذرات كوچك عليرغم طوفان و ابـرى كـه صـحـنه آسمان را پوشانده، راه خود را از لابلاى آنها به سوى زمين پيدا مى كنند، و نرم نرم بر زمينهاى تشنه پاشيده مى شوند تا به خوبى آنها را سيراب كنند و در عين حال ويرانى به بار نياورند.
باد و طوفانى كه گاه درختان عظيم را از جا مى كند و صخره ها را به حركت در مى آورد، به قطره كوچك و لطيف باران اجازه مى دهد كه از لابلاى آن بگذرد و بر زمين قرار گيرد.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه قطعه قطعه بودن ابرها هر چند در يك روز ابرى كه ابـر تـمـام صـفحه آسمان را پوشانيده براى ما چندان محسوس نيست اما به هنگامى كه با هـواپـيـمـا از لابـلاى ابـرهـا عبور مى كنيم يا بر فراز آن قرار مى گيريم كاملا روشن و نمايان است.
در پـايـان آيـه مـى افزايد: (هنگامى كه اين باران حياتبخش را به هر كس از بندگانش بـخـواهد برساند، آنها خوشحال و مسرور مى شوند)(و اذ اصاب به من يشاء من عباده اذا هم يستبشرون ) .
(هـر چـنـد پـيـش از آنـكـه بـر آنـان نـازل شـود، نوميد و مايوس بودند)(و ان كانوا من قبل ان ينزل عليهم من قبله لمبلسين ) .
ايـن يـاس و آن بشارت را كسانى به خوبى درك مى كنند كه همچون عربهاى بيابانگرد حيات و زندگيشان پيوند بسيار نزديكى با همين قطره هاى باران دارد.
آنـهـا در حالى كه گاه نااميدى و ياس، سايه شوم و سنگينى بر جان و روحشان افكنده و آثار تشنگى و عطش در وجود آنها و دامها و زمين مزروعيشان آشكار گشته ناگهان بادهائى كه پيشقراولان نزول باران است به حركت در مى آيد، بادهائى كه آنها بوى باران از لابلايش به مشام مى رسد.
چند لحظه مى گذرد، ابرها در آسمان گسترده مى شوند، غليظتر و فشردهتر مى گردند، و سـپـس بـاران شـروع مـى شـود، گـودالهـا از آب زلال پـر مـى شـود، جـويـهـاى كـوچـك و بـزرگ از ايـن مـائده آسمانى لبريز مى گردد، زنـدگـى و حـيـات در زمـيـنـهـاى خـشـك و هـم در اعـمـاق دل ايـن بـيـابـانـگـردان جوانه مى زند، برق اميد در دلهاشان مى درخشد و ابرهاى تاريك ياس و نوميدى كنار مى رود.
تـكـرار كـلمـه (قـبـل ) در آيـه ظـاهـرا بـراى تـاءكـيـد اسـت، مـى گـويـد: چـنـد لحـظه قـبـل از بـاران - آرى چـنـد لحـظـه قـبـل از آن - چـهـره هـا عبوس، و قيافه ها در هم بود، اما نـاگـهـان بـاران مى بارد و لبخند شادى بر لبها نقش مى بندد، چه موجود ضعيفى است انسان و چه خداى مهربانى است او.
در فارسى نيز گاهى زمان را براى تأكيد تكرار مى كنيم، مى گوئيم تا ديروز - بله تا همين ديروز - فلانى با من دوست بود، ولى الان شديدا دشمن شده و هدف از اين تكرار تاءكيد بر تغيير حالات انسان است.
در آخـريـن آيـه مورد بحث، روى سخن را به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده، مى گويد: (به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند)(فانظر الى آثار رحمة الله كيف يحيى الارض بعد موتها) .
تكيه روى جمله (فانظر) (بنگر) اشاره به اين است كه آنقدر آثار رحمت الهى در احياى زمـيـنـهـاى مـرده بـوسـيـله نـزول بـاران آشـكـار است كه با يك نگاه كردن بدون نياز به جستجوگرى بر هر انسان ظاهر مى شود.
تـعبير به (رحمت الهى ) در مورد باران، اشاره به آثار پر بركت آن از جهات مختلف است.
باران، زمينهاى خشك را آبيارى و بذر گياهان را پرورش مى دهد.
باران به درختان، زندگى و حيات نوين مى بخشد.
باران گرد و غبار هوا را فرو مى نشاند و محيط زيست انسان را سالم و پاك مى كند.
باران گياهان را شستشو داده به آنها طراوت مى بخشد.
بـاران هـوا را مـرطـوب و مـلايـم، و بـراى انـسـان قابل استنشاق مى كند.
باران به زمين فرو مى رود و بعد از چندى به صورت قناتها و چشمه ها ظاهر مى شود.
بـاران، نـهـرها و سيلابهائى به راه مياندازد كه بعد از مهار شدن در پشت سدها توليد برق و نور و روشنائى و حركت مى كنند.
و بـالاخـره بـاران، هـواى گـرم و سـرد را هـر دو تـعـديـل مـى كـنـد، از گـرمـى مـى كـاهـد و سـردى را قابل تحمل مى كند.
تـعـبير به (رحمت ) در مورد باران در آيات ديگر قرآن نيز منعكس است: از جمله در آيه 48 سوره فرقان، و 63 سوره نمل.
و نـيـز در آيـه 28 سـوره شـورى مـى خـوانـيـم:(و هـو الذى يـنـزل الغـيـث مـن بـعـد مـا قـنـطـوا و يـنـشـر رحـمـتـه) : (او كـسـى اسـت كـه بـاران را نازل مى كند بعد از آنكه مردم نوميد شده اند، و دامنه رحمت خود را مى گستراند).
سـپـس بـا تـوجـه بـه پـيـونـدى كـه مـبـدء و مـعـاد در مـسـائل مـخـتـلف دارنـد در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (آن كـسـى كـه زمـيـن مـرده را بـا نزول باران زنده كرد، هم او زنده كننده مردگان در رستاخيز است، و او بر همه چيز توانا است )(ان ذلك لمحيى الموتى و هو على كل شى ء قدير) .
تـعـبـيـر بـه (مـحـيـى ) بـه صـورت اسـم فـاعـل بـه جـاى فعل مضارع، مخصوصا با لام تاءكيد دليل بر نهايت تأكيد است.
بارها در آيات قرآن ديده ايم كه اين كتاب آسمانى براى اثبات مسأله معاد
زنده شدن زمين مرده را بعد از نزول باران به عنوان گواه انتخاب مى كند.
در سـوره ق آيـه 11 نـيـز بـعد از ذكر حيات زمينهاى مرده، مى فرمايد:(و كذلك الخروج) : (رستاخيز نيز چنين است ).
شـبـيـه هـمـيـن تـعـبـيـر در آيـه 9 سـوره فاطر نيز آمده است كه مى فرمايد كذلك النشور (اينگونه است نشور در قيامت ).
در واقع قانون حيات و مرگ همه جا شبيه يكديگر است: كسى كه با چند قطره باران زمين مـرده را زنـده مـى كـنـد و شـور و جـنـبـش و حـركـت در آن مـى آفـريـنـد و ايـن كـار هـمـه سال و گاه همه روز تكرار مى شود، اين توانائى را دارد كه انسانها را نيز بعد از مرگ زنده كند، همه جا مرگ به دست او است و حيات نيز به فرمان او. درست است كه ظاهرا زمين مـرده زنـده نـمـى شـود، بـلكـه بـذرهـاى گـيـاهـان كـه در دل زمـيـن مـى بـاشـد پـرورش مى يابد، ولى مى دانيم اين بذرهاى كوچك، مقدار عظيمى از اجـزاء زمـيـن را در پـيـكـر خـود جـذب كـرده و مـوجـودات مـردهـاى را تـبـديـل بـه موجودات زنده مى كند، و حتى ذرات متلاشى شده اين گياهان نيز مجددا نيرو و قدرت براى حيات به زمين مى بخشد.
در حقيقت منكران معاد هيچ دليلى بر مدعاى خود جز استبعاد نداشتند، و قرآن مجيد براى در هم شكستن استبعاد آنان از اين نمونه هاى زنده بهره مى گيرد.
(و لئن أرسلنا ريحا فرأوه مصفرالظلوا من بعده يكفرون) (51)(فإ نك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء إ ذا ولوا مدبرين) (52)(و ما أنت بهد العمى عن ضللتهم إن تسمع إلا من يؤ من بايتنا فهم مسلمون) (53)(الله الذى خـلقـكـم مـن ضـعـف ثـم جـعـل مـن بـعـد ضـعـف قـوة ثـم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة يخلق ما يشاء و هو العليم القدير) (54)
ترجمه:
51 - و اگـر مـا بـادى بـفـرستيم (داغ و سوزان ) و بر اثر آن زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند، راه كفران پيش مى گيرند.
52 - تـو نـمـى تـوانـى صداى خود را به گوش مردگان برسانى، و نه سخنت را به گوش كران هنگامى كه روى مى گردانند.
53 - و (نـيـز) نمى توانى نابينايان را از گمراهيشان هدايت كنى، تو تنها سخنت را به گوش
كسانى مى رسانى كه ايمان به آيات ما مى آورند و در برابر حق تسليمند.
54 - خـدا هـمـان كـسـى اسـت كه شما را آفريد در حالى كه ضعيف بوديد سپس بعد از اين ضـعـف و نـاتـوانـى قـوت بـخـشـيد، و باز بعد از قوت ضعف و پيرى قرار داد، او هر چه بخواهد مى آفريند، و اوست عالم و قادر.
مردگان و كران سخن تو را نمى شنوند!
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته، سخن از بادهاى پر بركتى در ميان بود كه پيشقراولان بـارانـهـاى رحـمـت زا هستند، در نخستين آيه مورد بحث، اشاره به بادهاى زيانبار كرده مى گويد: و اگر ما بادى بفرستيم (بادى داغ و سوزان يا سرد و خشك و يا تواءم با سموم ) و بـه دنبال آن، زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند راه كفران را پيش مى گيرند، و بـه ايـن راه هـمـچـنـان ادامـه مـى دهـنـد(و لئن ارسـلنا ريحا فرأوه مصفرا لظلوا من بعده يكفرون ) .
آنـهـا افـراد ضـعـيـف و كـم ظـرفـيـتـى هـسـتـنـد و آنـچـنـانـنـد كـه قـبـل از آمـدن بـاران مـايـوس و بعد از نزول آن، بسيار شادند، و اگر روزى باد سمومى بـوزد و زندگى آنان موقتا گرفتار مشكلاتى گردد، فريادشان بلند مى شود و زبان به كفر مى گشايند.
به عكس مؤ منان راستين كه از نعمت خدا شادند و شكرگزار و در مصائب و مشكلات صبورند و شكيبا، دگرگونيهاى زندگى مادى هرگز در ايمان آنها، كمترين خللى وارد نمى كند، و هـمـچـون كـوردلان ضـعـيـف الايـمان با وزش يك باد مؤ من و با وزش باد ديگر كافر نمى شوند.
كلمه (مصفرا) از ماده (صفرة ) (بر وزن سفره ) به معنى رنگ زرد است، و به اعتقاد اكـثـر مـفـسـران، ضـمـيـر (راءوه ) بـه گـيـاهان و درختان بازميگردد كه بر اثر وزش بادهاى مضر، زرد و پژمرده مى شوند.
بعضى نيز احتمال داده اند كه ضمير به ابرها برگردد، زيرا ابرهاى زرد رنگ طبعا ابرهاى نازكى هستند، معمولا باران ندارند بخلاف ابرهاى سياه و انبوه كه مولد بارانند.
بـعـضـى نيز مرجع ضمير را (باد) مى دادند، زيرا بادهاى معمولى بيرنگند و بادهاى سـمـوم آتـشـزا كـه احـيـانـا گـرد و غـبـار بـيـابـان را بـا خـود حمل مى كنند، زرد و تيره اند.
احـتـمـال چـهـارمـى نـيز وجود دارد كه (مصفر) به معنى خالى است، زيرا همانگونه كه (راغـب ) در (مـفـردات ) گـفـتـه اسـت: ظـرف خـالى از محتوا و شكم خالى از غذا و يا رگـهـائى كـه از خـون خـالى شده است، صفر (بر وزن سفر) ناميده مى شود، بنابر اين تعبير فوق در اينجا اشاره به بادهائى است كه از باران خالى است.
(در اين صورت ضمير (رأوه )به ريح بازميگردد) (دقت كنيد).
ولى تفسير اول از همه مشهورتر مى باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اينجا بادهاى مفيد و بارانزا به صورت صيغه جمع آمـده (ريـاح ) امـا در مـورد بـادهاى زيانبار صيغه مفرد (ريح ) اشاره به اينكه اغلب بادها مـفـيـدنـد و بـاد سـمـوم، جـنـبـه اسـتـثـنـائى دارد كـه گـاه در يـك مـاه و يـا يكسال، يكبار ميوزد، اما وزشهاى مفيد در تمام روزها و شبها در جريانند.
يـا اشاره به اين است كه بادهاى مفيد در صورتى اثر خود را مى بخشند كه پى در پى در آيـنـد، در حـالى كـه وزشـهـاى زيـانـبار گاهى در يك مرتبه نيز، اثر سوء خود را مى گذارند.
آخـريـن نـكـتـهـاى كـه ذكـر آن را در ذيـل ايـن آيـه ضـرورى مـى دانـيـم تـفـاوت يستبشرون (خوشحال مى شوند) كه در مورد وزشهاى مفيد در آيات گذشته آمده با جمله لظلوا من بعده يكفرون (بعد از آن به كفر خود ادامه مى دهند) كه در اين آيه آمده مى باشد.
ايـن تـفـاوت نـشـان مى دهد كه آنان آنهمه نعمتهاى بزرگ و پى در پى خدا را مى بينند و خوشحال مى شوند، اما اگر براى يكبار و يكروز، مصيبتى فرا برسد، چنان داد و فرياد مى كشند و به سوى كفر مى روند كه گوئى از آن دستبردار نيستند.
درست همانند كسانى كه يك عمر سالم هستند و زبان به شكر باز نمى كنند اما يك شب كه در آتش تب مى سوزند، آنچه كفر و ناسزا است مى گويند.
و چنين است حال افراد بى دانش و ضعيف الايمان.
در ايـن زمـيـنـه در ذيـل آيـه 35 همين سوره، و آيه 9 و 10 سوره هود، و آيه 11 سوره حج بحثهاى ديگرى داشته ايم.
در دو آيـه بـعـد به تناسب بحثى كه در آيه فوق آمد، مردم را به چهار گروه تقسيم مى كند: گروه مردگان، يعنى آنها كه هيچ حقيقتى را درك نمى كنند هر چند ظاهرا زنده اند.
و گروه ناشنوايان كه آمادگى براى شنيدن سخن حق ندارند.
و گروهى كه از ديدن چهره حق محرومند.
و سـرانـجـام گـروه مـؤ منان راستين كه دلهائى دانا، و گوشهائى شنوا، و چشمهائى بينا دارند.
نخست مى گويد: (تو نمى توانى سخنان حق خود را به گوش مردگان برسانى ) و اندرزهاى تو در دل آنان كه دلمرده اند اثر ندارد(فانك لا تسمع الموتى ) .
و نـيز تو نمى توانى سخنت را به گوش كران برسانى مخصوصا هنگامى كه روى مى گردانند و پشت مى كنند(و لا تسمع الصم الدعا اذا ولوا مدبرين ) .
و هـمـچـنـيـن (تـو نـمى توانى نابينايان را از گمراهيشان هدايت كنى )(و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ) .
(تـنـهـا سـخنان حقت را مى توانى به گوش كسانى برسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند و در برابر حق تسليمند)(ان تسمع الا من يؤ من باياتنا فهم مسلمون ) .
هـمـانـگـونـه كه قبلا هم گفته ايم قرآن غير از (حيات ) و (مرگ ) مادى و جسمانى و هـمـچـنـيـن (شـنـوائى ) و (بـيـنائى ) ظاهرى، نوع برترى از حيات و مرگ و ديد و شنود، قائل است كه ريشه اصلى سعادت يا بدبختى انسان در آن است.
ارزيـابـى آن از ايـن مـسـائل، ارزيـابـى مـادى و فيزيكى نيست، بلكه ارزيابى معنوى و انسانى است.
شرط اول براى درك حقيقت داشتن قلبى آماده و پذيرا، و چشمى بينا و گوشى شنوا است، و گرنه هر گاه تمام انبياء و اولياء جمع شوند و همه آيات الهى را به گوش كسى كه حـس تـشخيص و درك حقيقت را بر اثر كثرت گناه و لجاجت و عناد از دست داده، بخوانند، در او اثر نخواهد كرد!
و اگر در قرآن تنها اشاره به دو قسمت از حواس ظاهر، به اضافه درك باطن شده است، به خاطر آنست كه اكثريت قريب به اتفاق معلومات انسان، يا از طريق اين دو حاسه (چشم و گوش ) و يا وجدانيات و تحليل عقل به دست مى آيد.
و جالب اينكه سه مرحله اى كه در آيات بالا آمده، سه مرحله مختلف از انحراف و عدم درك حقيقت مى باشد كه از شديد شروع شده و به خفيف پايان مى يابد.
مرحله اول دلمردگى است كه از آن تعبير به (موتى ) (مردگان ) كرده كه هيچ راهى براى امكان نفوذ در آنها نيست.
مـرحـله دوم، مـرحـله نـاشـنـوائى اسـت، مـخـصـوصـا نـاشـنـوايـانـى كـه پـشـت كـرده و در حـال فـرار كردن هستند كه حتى فريادهاى شديدى كه به هنگام نزديك بودن ممكن است در آنها اثر كند، در اينجا بى اثر مى شود.
البـتـه ايـن گـروه مـانند مردگان نيستند، گاهى ممكن است با علامت و اشاره مطلبى را به آنـهـا حـالى كـرد، ولى مـى دانـيـم بسيارى از حقايق را با ايماء و اشاره نمى توان تفهيم نمود، مخصوصا در آن هنگام كه رويگردانند و دور شوند.
مرحله سوم نابينائى است، البته زندگى كردن با نابينا به مراتب آسانتر از زندگى بـا كـران و يـا مـردگـان اسـت، اينها لااقل گوش شنوا دارند و بسيارى از مفاهيم را ميتوان براى آنها بيان كرد، ولى شنيدن كى بود مانند ديدن.
از ايـن گـذشـتـه تـنها تبيين مسائل كافى نيست، به فرض كه به نابينا گفته شود از سـمـت راسـت يـا از سمت چپ حركت كن، عمل كردن به اين دستور كار آسانى نيست و گاه با مـخـتـصـر اشـتـبـاه در انـدازهـگـيـرى در پـرتـگـاه سـقـوط مـى كـنـد! در بـحـث مـشروحى كه ذيل آيات 80 و 81 سوره نمل داشتيم، ضمن تحليلى در باره حقيقت حيات و مرگ در قرآن، ايـراد سـسـتـى را از سـوى جـمـعـى از وهـابـيـيـن مـطـرح كـرديـم كـه آنـهـا بـراى نـفـى تـوسـل بـه پـيـامـبر و امامان، از آيات مورد بحث و مانند آن كمك مى گيرند و مى گويند: مردگان (حتى پيامبر!) مطلقا چيزى نمى فهمند.
ولى در آنجا ثابت كرديم كه انسان - مخصوصا پيشوايان بزرگ و شهداء - بعد از مرگ يـكـنـوع حـيات برزخى دارند و مدارك زيادى از قرآن و احاديث به آن گواهى مى دهد، و در ايـن حـيـات برزخى درك و ديدى وسيعتر از حيات دنيوى دارند (براى توضيح بيشتر به جلد 15 ذيل آياتى كه در بالا اشاره كرديم مراجعه فرمائيد).
و در ايـنـجـا ايـن جـمـله را بايد بيفزائيم كه همه مسلمانان همواره در نمازهاى خود به هنگام تـشـهـد پـيـامـبـر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مخاطب ساخته و با جمله السـلام عـليـك ايـهـا النـبـى و رحـمة الله و بركاته بر او سلام مى فرستند، و مى دانيم تخاطب حقيقى - نه مجازى - حتما با كسى است كه مى شنود و درك مى كند، بنابراين سلام بـر پـيـامـبـر بـه صـورت خـطـاب از راه دور و نـزديـك، دليـل بـر آنـسـت كـه روح مـقـدسـش هـمـه ايـن سلامها را مى شنود، و دليلى ندارد كه ما اين خطابها را حمل بر مجاز كنيم.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى ديـگـر از دلائل تـوحـيـد كـه دليـل فـقـر و غـنا است اشاره مى كند و بحثهائى را كه در سرتاسر اين سوره، پيرامون تـوحـيـد آمـده تكميل مى نمايد مى گويد: (خداوند همان كسى است كه شما را در حالى كه ضعيف و ناتوان بوديد آفريد، سپس بعد از اين ضعف و ناتوانى، قوت و قدرت بخشيد و دوران جـوانـى و شـكـوفائى نيروها آمد، و بعد از آن بار ديگر ضعف و پيرى را جانشين قـوت كـرد)(الله الذى خـلقـكـم مـن ضـعـف ثـم جـعـل مـن بـعـد ضـعـف قـوة ثـم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة ) .
آرى (او است كه هر چه را بخواهد مى آفريند و او است عالم و قادر)(يخلق ما يشاء و هو العليم القدير) .
در آغاز آنچنان ضعيف و ناتوان بوديد كه حتى قدرت نداشتيد مگسى را از خود دور كنيد يا آب دهان خويش را نگه داريد، اين از نظر جسمانى، و از نظر فكرى به مصداق لا تعلمون شـيـئا (هـيـچ چيز نمى دانستيد) حتى پدر و مادر مهربانى را كه دائما مراقب شما بودند نمى شناختيد.
ولى كمكم داراى رشد و قدرت شديد، اندامى نيرومند و فكرى قوى و عقلى توانا و دركى وسيع پيدا كرديد.
و با اين حال نميتوانستيد اين قدرت را نگاه داريد و درست همانند انسانى كه از دامنه كوه بلندى به فراز قله رسيده از طرف ديگر سراشيبى را شروع كرديد، و باز به قعر دره ضعف و ناتوانى جسمى و روحى رسيديد.
ايـن دگـرگـونـيها و فراز و نشيبها، بهترين دليل براى اين حقيقت است كه نه آن قوت از شـمـا بـود، و نـه آن ضعف، بلكه هر دو از ناحيه ديگرى بود، و اين خود نشانه آنست كه چرخ وجود شما را ديگرى مى گرداند، و هر چه داريد عارضى است.
ايـن هـمـانست كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در گفتار نورانيش به آن اشاره كرده مى فـرمـايـد: عـرفـت الله سـبـحـانـه بـفـسـخ الغـرائم و حـل العـقـود و نـقض الهمم: (من خدا را در فسخ تصميمهاى محكم و گشودن گره ها و نقض اراده هاى قوى و ناكام ماندن آن شناختم ) من از اين دگرگونيها فهميدم كه قدرت اصلى دست ديگرى است، و ما از خود چيزى نداريم جز آنچه او به ما مى بخشد.
جـالب ايـنكه در مورد ضعف دوم كه براى انسان پيش مى آيد، كلمه (شيبة ) (پيرى ) را نيز اضافه مى كند، ولى در ضعف اول، نامى از كودكى نمى برد.
ايـن تـعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه ضعف پيرى دردناكتر است، زيرا اولا رو به سوى مرگ و فنا دارد، بر عكس ضعف كودكى، و ثانيا توقعى كه از پيران سالخورده و با تجربه دارند هرگز از كودكان نيست، در حالى كه گاه ضعف و ناتوانى آنها يكسان است و اين بسيار عبرت انگيز مى باشد.
اين مرحله است كه قدرتمندان ياغى و سركش را به زانو در مى آورد و به ضعف و زبونى و بيچارگى مى كشاند.
آخـريـن جـمله آيه كه اشاره به علم و قدرت خدا است، هم بشارت است و هم انذار كه خدا از همه اعمال و نيات شما آگاه است و نيز توانائى بر پاداش و كيفر شما دارد.
(و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤ فكون) (55)(و قـال الذين أوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله إلى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون) (56)(فيومئذ لاينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون) (57)(و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل مثل و لئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا إن أنتم إلا مبطلون) (58)(كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون) (59)(فاصبران وعد الله حق و لايستخفنك الذين لا يقنون) (60)
ترجمه:
55 - و روزى كه قيامت بر پا شود گنهكاران سوگند ياد مى كنند كه جز ساعتى (در عالم برزخ ) درنگ نكردند! اينچنين آنها از درك حقيقت محروم مى شدند!
56 - كـسـانـى كـه عـلم و ايـمان به آنها داده شده مى گويند: شما به فرمان خدا تا روز قيامت (در عالم برزخ ) درنگ كرديد، و اكنون روز رستاخيز است ولى شما نمى دانستيد!
57 - آن روز عذر خواهى ظالمان سودى ندارد، و توبه آنان پذيرفته نمى شود.
58 - مـا بـراى مـردم در ايـن قرآن از هرگونه مثال و مطلبى بيان كرديم، و اگر آيه اى براى آنها بياورى كافران مى گويند شما اهل باطل هستيد (و اينها سحر و جادو است )!
59 - اينگونه خداوند بر دلهاى كسانى كه آگاهى ندارند مهر مى نهد!
60 - اكـنـون كـه چنين است صبر پيشه كن كه وعده خدا حق است، و هرگز كسانى كه ايمان ندارند نبايد تو را خشمگين سازند (و از جا تكان دهند).
آن روز كـه عـذر خواهى سودى ندارد! گفتيم در اين سوره، بحثهاى مربوط به مبدء و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچـه انـسـجـام يـافـتـه اسـت، و در آيـات مـورد بـحـث بـه دنبال بحثهائى كه قبل از آن پيرامون مبدء و معاد بود نيز بار ديگر به مساءله رستاخيز باز مى گردد و صحنه دردناك ديگرى از حال مجرمان را در آن روز مجسم مى سازد.
مـى گـويـد: (روزى كه قيامت بر پا شود، مجرمان سوگند ياد مى كنند كه فقط ساعتى در عالم برزخ توقف داشتند)!(و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة ) .
آرى (آنـهـا در گـذشته نيز اين چنين از درك حقيقت، محروم و مصروف مى شدند)!(كذلك كانوا يؤ فكون ) .
تعبير به (ساعة ) از روز قيامت، چنانكه سابقا هم اشاره كرده ايم، يا به خاطر آنست كه قيامت در يك لحظه ناگهانى بر پا مى شود، و يا از اين جهت است
كه به سرعت اعمال بندگان مورد حساب قرار مى گيرد زيرا خداوند سريع الحساب است، و مى دانيم (ساعة ) در لغت عرب به معنى جزء كمى از زمان است.
گـرچـه در آيـه فـوق، سـخـن از مـحـل ايـن تـوقـف بـه مـيـان نـيـامـده اسـت و لذا بـعـضـى احـتمال داده اند كه اشاره به توقف در دنيا باشد كه در واقع لحظه زودگذرى بيش نيست، ولى آيه بعد دليل روشنى است بر اينكه منظور همان توقف در جهان برزخ و عالم بعد از مـرگ و قـبـل از رسـتـاخـيـز اسـت، زيرا جمله لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث پايان اين دو را به قيامت منتهى مى كند و اين جز در مورد برزخ صحيح نيست (دقت كنيد).
ايـن را نـيـز مـى دانـيـم كـه (بـرزخ )، بـراى همه يكسان نمى باشد، گروهى در عالم برزخ حيات آگاهانه اى دارند، اما گروه ديگرى همچون افرادى هستند كه به خواب فرو مى روند و گوئى در قيامت از خواب خود بيدار مى شوند و هزاران را ساعتى مى پندارند!.
در ايـنجا دو مطلب باقى مى ماند نخست اينكه چگونه مجرمان، چنين سوگند خلافى را ياد مى كنند؟
پـاسـخ آن روشـن اسـت، آنها به راستى چنين مى پندارند كه دوران برزخ، دوران بسيار كوتاهى بوده است، چرا كه حالتى شبيه خواب داشته اند، مگر اصحاب كهف كه افرادى مؤ من و صالح بودند، بعد از بيدارى از خواب بسيار طولانى خود، تصور نكردند كه يك روز يـا بـخشى از يك روز در خواب بوده اند، و يا يكى از پيامبران الهى كه داستانش در سـوره بـقـره آيـه 259 آمـده اسـت بـعـد از آنـكـه از دنـيـا رفـت و پـس از يـكـصـد سال مجددا به حيات بازگشت، اظهار نداشت كه فاصله ميان دو زندگى يك روز يا بخشى از يك روز بوده است.
چـه مـانـعـى دارد كه مجرمان با توجه به حالت خاص برزخيشان، چنين تصورى از روى عدم آگاهى پيدا كنند؟
لذا در آيه بعد خواهد آمد كه مؤ منان آگاه، به آنان مى گويند اشتباه كرديد، شما تا روز قيامت در عالم برزخ توقف نموده ايد، و اكنون روز رستاخيز است!.
و از اينجا مطلب دوم يعنى تفسير جمله (كذلك كانوا يؤ فكون ) روشن مى شود چرا كه (افـك ) در اصـل بـه مـعـنى دگرگونى چهره واقعى و انصراف از حق است و اين گروه بـه خـاطـر وضـع خـاصـشـان در برزخ از واقعيتها به دور مانده اند، و نمى توانند مقدار توقفشان را در برزخ تشخيص دهند.
بـا تـوجه به آنچه گفتيم نيازى به بحثهاى طولانى جمعى از مفسران كه چرا مجرمان در روز قـيـامت عمدا دروغ مى گويند؟ نمى بينيم، زيرا در آيه دليلى بر دروغ عمدى آنها در اين مرحله نيست.
البته در آيات ديگر قرآن نمونه هائى از دروغ و كذب مجرمان در رستاخيز ديده مى شود كـه پـاسـخ مـشـروح آن را قـبـلا در جـلد پـنـجـم صـفـحـه 187 ذيـل آيـه 23 سـوره انـعـام داده ايـم، ولى بـه هـر حال اين بحث، ارتباطى با موضوع بحث اين آيات ندارد.
آيـه بـعد، پاسخ مؤ منان آگاه را به سخنان مجرمان ناآگاهى كه از وضع برزخ و قيامت اطلاع درستى ندارند بازگو مى كند.
مـى فـرمـايـد: (كسانى كه علم و ايمان به آنها داده شده مى گويند: شما به فرمان خدا تـا روز قـيـامـت در جـهـان بـرزخ درنگ كرديد، و اكنون روز رستاخيز است، ولى شما نمى دانستيد)(و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون ) .
مقدم داشتن (علم ) بر (ايمان ) به خاطر آنست كه علم پايه ايمان است.
و تـعبير (فى كتاب الله ) ممكن است اشاره به كتاب تكوينى باشد يا اشاره به كتب آسـمـانى، و يا هر دو، يعنى به فرمان تكوينى و تشريعى پروردگار، مقدر بود چنان مدتى را در برزخ بمانيد و سپس در روز رستاخيز محشور شويد.
در ايـنـكـه مـنـظـور از(الذين اوتوا العلم و الايمان ) چه كسانى مى باشند؟ بعضى از مـفـسـران آن را اشـاره بـه فرشتگان الهى، كه هم داراى علمند و هم صاحب ايمانند، دانسته اند، و جمعى ديگر اشاره به مؤ منان آگاه و معنى دوم ظاهرتر است.
و ايـنـكـه در بـعـضـى از روايـات تفسير به فرزندان امير مؤ منان على (عليهالسلام ) و ائمه طاهرين (عليهمالسلام ) شده است از قبيل بيان مصداقهاى روشن است، و معنى گسترده آيه را محدود نمى كند.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل ذكـر است كه بعضى از مفسران، گفتگوى اين دو گروه را درباره برزخ كه يكى آن را به مقدار ساعتى مى پندارد و ديگرى به مقدار واقعى آن آگاهى دارد نـاشـى از ايـن مـى دادنـد كـه گـروه اول چون انتظار عذاب الهى را مى كشند مايلند هر چه بيشتر به تاخير افتد، و فاصله ها را هر چند زياد باشد ناچيز مى شمارند، اما گروه دوم كه انتظار بهشت و نعمتهاى جا و دانش را مى كشند اين فاصله ها را بسيار زياد مى بينند.
به هر حال هنگامى كه مجرمان خود را با واقعيات دردناك روز قيامت روبرو مى بينند در مقام عـذر خـواهـى و تـوبه بر مى آيند، ولى قرآن مى گويد: (در آن روز عذر خواهى ظالمان سودى ندارد و توبه آنان نيز پذيرفته نيست )(فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون ) .
اين نكته قابل توجه است كه در بعضى از آيات قرآن تصريح شده كه اصلا به مجرمان اجـازه عـذرخـواهـى داده نـمـى شـود(لا يـؤ ذن لهم فيعتذرون) (مرسلات - 36) اما در اينجا مى فـرمـايـد: عـذر خـواهـى آنـها سودمند نيست، و ظاهرش اين است عذر خواهى مى كنند اما اثرى ندارد.
البـتـه تـضـادى در مـيـان ايـن آيـات نـيـسـت، زيـرا قـيـامـت مـراحـل مـخـتـلفـى دارد در پـارهاى از مراحل اصلا اجازه عذر خواهى و حرف زدن به آنها داده نـمـى شـود و بـر دهان آنها مهر مى گذارند، تنها دست و پا و اعضاء و جوارح و زمينى كه گـنـاه بـر آن كـرده انـد بـازگـو كـنـنـده اعـمـالشـان هـسـتـنـد، ولى در پـارهـاى ديـگر از مراحل زبانشان گشوده مى شود و به عذر خواهى مى پردازند، اما چه سود؟
يكى از اعذار آنها اين است كه گناهان خود را به گردن سردمداران كفر و نـفـاق بـيـندازند، به آنها مى گويند:(لو لا انتم لكنا مؤ منين ) : (اگر شما نبوديد ايمان مى آورديم ) (سوره سبا آيه 31).
ولى آنها در پاسخشان مى گويند:(ا نحن صددناكم عن الهدى بعد اذ جائكم) (آيا ما شما را از هدايت بازداشتيم بعد از آن كه هدايت به سراغتان آمد و با چشم باز آن را مى ديديد)؟! (سبا - 32).
و گـاه در مقام عذرخواهى سعى مى كنند انحراف خود را به گردن شيطان بيندازند و او را بـر وسـوسـه هـايـش مـلامـت كنند، ولى ابليس به آنها پاسخ مى گويد:(فلا تلومونى و لومـوا انفسكم) : (امروز مرا سرزنش نكنيد، خود را سرزنش كنيد)! (ابراهيم - 22) من شما را اجبار بر كارى نكردم تنها دعوت دوستانهاى كردم شما هم پذيرفتيد)!.
آيـه بـعـد در حـقـيقت اشاره اى است به كل مطالبى كه در اين سوره بيان شد مى فرمايد: (ما براى مردم در اين قرآن از هر گونه مثالى بيان كرديم ) (وعد و وعيد، امر و نهى، بـشـارت و انـذار، آيـات آفاقى و انفسى، دلائل مبدء و معاد و اخبار غيبى، و خلاصه از هر چـيـز كـه در نـفـوس انـسـانـهـا مـمكن است اثر مثبت بگذارد بيانى داشتيم )(و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل ) .
در حـقـيـقـت، قـرآن بـطـور كـلى، و سـوره روم كـه اكـنـون در مـراحـل پـايـان آن هـسـتـيـم بـالخـصـوص مـجـمـوعـه اى اسـت از مسائل بيدار كننده براى هر قشر و گروه و براى هر طرز فكر و عقيده.
مـجـمـوعـه اى اسـت از درسهاى عبرت، مسائل اخلاقى، برنامه هاى عملى، امور اعتقادى به گـونـه اى كـه از تـمـام طـرق مـمـكـن اسـت براى نفوذ در فكر انسانها و دعوتشان به راه سعادت، استفاده شده است.
ولى با اين حال گروهى هستند كه هيچيك از اين امور در قلوب تاريك
و سـيـاهـشان اثرى نمى گذارد، (لذا هر آيه و نشانه اى از حق، براى آنها بياورى باز ايـن گـروه كـافـران مى گويند: شما اهل باطل هستيد، و اينها امورى است بى اساس )!(و لئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون ) .
تـعبير به (مبطلون ) تعبير جامعى است كه همه بر چسبها و نسبتهاى نارواى مشركان را در بـر مـى گـيرد، نسبت دروغ، سحر، جنون، افسانه هاى خرافى و اساطير، كه هر كدام چهرهاى از چهره هاى باطل مى باشد در آن جمع است، آرى آنها همواره پيامبران الهى را به يـكـى از ايـن امـور بـاطـل مـتـهـم مـى سـاخـتـنـد، تـا چـنـد روزى مـردم پاكدل را به وسيله آن اغفال كنند.
مـخـاطـب در (انـتـم ) (شـمـا) مـمـكـن اسـت پـيـامبر و مؤ منان راستين باشند، و ممكن است همه طـرفـداران حـق و تـمـام انـبـيـاء و پـيـشـوايـان الهى، چرا كه اين دسته از كفار لجوج با كل طرفداران اين مكتب مخالف بودند.
آيـه بـعـد دليـل مـخـالفـت ايـن گـروه را بـه روشـنـى بـيـان مـى كـنـد، مـى گـويـد: ايـن نـفوذناپذيرى و لجاجت بى حد و حساب و دشمنى با هر حقيقت، به خاطر آنست كه آنها حس تشخيص و درك خود را بر اثر كثرت گناه و لجاجت از دست داده اند، و ابدا چيزى درك نمى كـنـنـد، آرى (ايـن چـنـيـن خـداوند بر دلهاى كسانى كه علم و آگاهى ندارند مهر مى نهد)(كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون ) .
(يـطـبـع ) از مـاده (طـبـع ) بـه مـعنى مهر نهادن است، و اشاره به كارى است كه در سـابق و امروز معمول بوده و هست كه گاهى براى اينكه چيزى دست نخورده بماند و در آن مـطـلقـا دخـل و تـصـرفـى نـشـود، در آن را مـحـكـم مـى بـنـدنـد، و روى قـفـل يا گرهى كه به آن زده اند، ماده خميرمانندى گذارده و روى آن مهر مى زنند، بديهى اسـت گـشـودن در آن جـز با شكستن مهر ممكن نيست، و اين كارى است كه به زودى افشا مى شود.
قـرآن ايـن تـعـبير گويا را به عنوان كنايه از دلهاى نفوذ ناپذير و كسانى كه وجدان و آگـاهـى و عـقـل سـالم را بـه كـلى از دسـت داده اند و اميدى به هدايتشان نيست، به كار مى برد.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات گـذشـتـه، عـلم پـايـه ايـمان شناخته شده، و در اين آيه جـهـل پايه كفر و عدم تسليم در برابر حق آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره روم است، دو دستور مهم و يك بشارت بزرگ به پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) مـى دهـد، تـا او را در ايـن مـبـارزه پـيـگـيـر و مـسـتـمـر در بـرابـر ايـن لجـوجـان جاهل، و بيخردان سرسخت، به استقامت دعوت كند.
نـخـسـت مى گويد: (اكنون كه چنين است در برابر همه حوادث، همه آزارها و كارشكنيها و نسبتهاى ناروا، شكيبائى و صبر پيشه كن )(فاصبر) .
كه شكيبائى و صبر و استقامت كليد اصلى پيروزى است.
و بـراى ايـنـكـه پـيامبر را در اين راه دلگرمتر كند مى افزايد: (وعده خدا بطور مسلم حق است )(ان وعد الله حق ) .
او به تو و مؤ منان وعده پيروزى، و خلافت در ارض، و غلبه اسلام بر كفر، و نور بر ظـلمـت، و عـلم بـر جـهـل، داده اسـت، و بـه ايـن وعـده، جـامـه عمل مى پوشاند.
كـلمـه (وعـد) در ايـنجا اشاره به وعده هاى مكررى است كه در قرآن در مورد پيروزى مؤ منان داده شده است، از جمله در همين سوره آيه 47 مى خوانيم(و كان حقا علينا نصر المؤ منين) : (همواره يارى مؤ منان حقى بر ما بوده و هست ). و در آيه 51 سوره غافر آمده است:(انا لنـنـصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد) : (ما رسولان خود و مؤ منان را در زندگى اين دنيا و در روز قيامت كه گواهان بپا مى خيزند يارى مى كنيم ).
و نـيـز آيه 56 سوره مائده مى گويد:(فان حزب الله هم الغالبون) : (حزب خدا پيروز است ).
دومـيـن دسـتور، دستور به تسلط بر اعصاب و حفظ متانت و آرامش، و به اصطلاح از جا در نـرفـتـن در ايـن مـبارزه سخت و پيگير است، مى فرمايد: (هرگز نبايد كسانى كه ايمان ندارند تو را خشمگين و عصبانى كنند)(و لايستخفنك الذين لا يوقنون ) .
وظيفه تو بردبارى و تحمل و حوصله هر چه بيشتر و حفظ متانتى كه شايسته يك رهبر در برابر اينگونه افراد است، مى باشد.
(لايـسـتـخـفـنـك ) از ماده (خفت ) به معنى سبكى است، يعنى آنچنان سنگين و پابر جا بـاش كـه ايـن افـراد نـتوانند تو را سبك بشمرند و از جا تكان دهند، در مسيرت استوار و محكم بايست، چرا كه آنها يقين ندارند و تو كانون يقين و ايمانى.
ايـن سـوره بـا وعـده پيروزى مؤ منان بر دشمنان آغاز شد، و با وعده پيروزى نيز پايان مى گيرد، ولى شرط اصلى آن در صبر و استقامت شمرده است.
پـروردگـارا! آنـچـنـان صـبـر و استقامتى به ما مرحمت كن كه طوفانهاى مشكلات و حوادث سخت، هرگز ما را از جا تكان ندهد.
خـداونـدا! بـه ذات پـاكت پناه مى بريم، از اينكه در زمره كسانى باشيم كه موعظه ها و اندرزها، عبرتها و انذارها در دلهايشان اثر نمى گذارد.
بـارالهـا! دشـمـنـان مـتـشكل و متحدند، و با انواع سلاحهاى شيطانى مسلح، ما پيروزى بر دشمنان برونى و شيطان درونى را از تو مى طلبيم آمين يا رب العالمين.