تفسیر نمونه- جلد 21
دسته بندی شرح و تفسیر قرآن
نویسنده آية الله مکارم شيرازي
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1404

فهرست مطالب

سوره زخرف 8

آيه (1) تا (8) و ترجمه 11

تفسير: 12

آيه (9) تا (14) و ترجمه 19

تفسير: 20

نكته: 27

آيه (15) تا (19) و ترجمه 30

تفسير: 30

آيه (20) تا (22) و ترجمه 37

تفسير: 37

آيه (23) تا (25) و ترجمه 42

تفسير: 42

آيه (26) تا (30) و ترجمه 46

تفسير: 46

آيه (31) و (32) و ترجمه 53

تفسير: 53

نكته: 56

آيه (33) تا (35) و ترجمه 60

تفسير: 60

نكته ها: 63

آيه (36) تا (40) و ترجمه 68

تفسير: 68

آيه (41) تا (45) و ترجمه 75

تفسير: 75

نكته: 80

آيه (46) تا (50) و ترجمه 82

تفسير: 82

آيه (51) تا (56) و ترجمه 88

تفسير: 88

آيه (57) تا (62) و ترجمه 96

شان نزول: 97

تفسير: 98

آيه (63) تا (65) و ترجمه 105

تفسير: 105

آيه (66) تا (69) و ترجمه 110

تفسير: 110

آيه (70) تا (73) و ترجمه 115

تفسير: 115

آيه (74) تا (80) و ترجمه 122

تفسير: 122

آيه (81) تا (85) و ترجمه 129

تفسير: 129

نكته ها: 135

آيه (86) تا (89) و ترجمه 137

تفسير: 137

سوره دخان 142

آيه (1) تا (8) و ترجمه 145

تفسير: 146

نكته: 155

آيه (9) تا (16) و ترجمه 157

تفسير: 158

نكته: 161

آيه (17) تا (21) و ترجمه 166

تفسير: 166

آيه (22) تا (29) و ترجمه 172

تفسير: 172

آيه (30) تا (33) و ترجمه 182

تفسير: 182

آيه (34) و (36) و ترجمه 187

نكته: 189

آيه (37) تا (39) و ترجمه 191

تفسير: 191

نكته: 194

آيه (40) تا (42) و ترجمه 197

تفسير: 197

آيه (43) تا (50) و ترجمه 200

تفسير: 200

نكته: 204

آيه (51) تا (57) و ترجمه 206

تفسير: 206

نكته: 211

آيه (58) و (59) و ترجمه 214

تفسير: 214

نكته ها: 216

سوره جاثيه 218

آيه (1) تا (6) و ترجمه 220

تفسير: 221

آيه (7) تا (10) و ترجمه 229

تفسير: 229

آيه (11) تا (15) و ترجمه 235

تفسير: 236

آيه (16) تا (20) و ترجمه 244

تفسير: 245

تفسير: 252

نكته ها: 259

آيه (24) و (25) و ترجمه 264

تفسير: 264

آيه (26) تا (31) و ترجمه 270

تفسير: 271

آيه (32) تا (37) و ترجمه 280

تفسير: 281

سوره احقاف 287

آيه (1) تا (3) و ترجمه 289

تفسير: 289

آيه (4) تا (6) و ترجمه 292

تفسير: 292

آيه (7) تا (10) و ترجمه 298

تفسير: 299

آيه (11) تا (14) و ترجمه 307

شان نزول: 308

تفسير: 310

آيه (15) و (16) و ترجمه 316

تفسير: 316

نكته ها: 324

آيه (17) تا (19) و ترجمه 328

تفسير: 328

نكته: 332

آيه (20) و ترجمه 334

تفسير: 334

نكته ها: 335

آيه (21) تا (25) و ترجمه 340

تفسير: 341

آيه (26) تا (28) و ترجمه 348

تفسير: 348

آيه (29) تا (32) و ترجمه 353

شأن نزول: 354

تفسير: 356

نكته ها: 360

آيه (33) تا (35) و ترجمه 363

تفسير: 363

نكته: 370

سوره محمد 374

آيه (1) تا (3) و ترجمه 378

تفسير: 378

آيه (4) تا (6) و ترجمه 384

تفسير: 384

نكته ها: 392

1 - مقام والاى شهيدان 392

2 - اهداف جنگ در اسلام 396

3 - احكام اسراى جنگى 397

آيه (7) تا (11) و ترجمه 412

تفسير: 412

آيه (12) تا (14) و ترجمه 419

تفسير: 419

آيه (15) و ترجمه 426

تفسير: 426

نكته ها: 429

آيه (16) تا (19) و ترجمه 431

تفسير: 432

نكته: 439

آيه (20) تا (24) و ترجمه 446

تفسير: 447

نكته ها: 453

آيه (25) تا (28) و ترجمه 456

تفسير: 456

آيه (29) تا (31) و ترجمه 462

تفسير: 462

آيه (32) تا (34) و ترجمه 468

تفسير: 468

نكته: 471

آيه (35) و ترجمه 474

تفسير: 474

آيه (36) تا (38) و ترجمه 477

تفسير: 477


سوره زخرف

مقدمه

ايـن سـوره در مـكـه نـازل شده و 89 آيه است

محتواى سوره زخرف:

سـوره زخـرف از سـوره هـاى مـكـى اسـت تـنـهـا در مـورد آيه 45 اين سوره جمعى از مفسران گـفـتـگـو كـرده، آن را مـدنـى دانـسـتـه انـد، شـايـد بـه ايـن دليـل كـه بـحث آن بيشتر مربوط به اهل كتاب است، و يا مربوط به داستان معراج، و هر كـدام از ايـن دو بـاشـد مـتناسب با مدينه است، و به خواست خدا در تفسير اين آيه مطلب را روشن خواهيم كرد.

به هر حال طبيعت سوره هاى مكى كه بيشتر بر محور اعتقادات اساسى اسلامى دور مى زند و از مبداء و معاد و نبوت و قرآن و انذار و بشارت بحث مى كند در آن منعكس است.

مـبـاحـث ايـن سـوره را بـه طـور فـشـرده مـى تـوان در هـفـت بـخـش ‍ خـلاصـه كـرد: بـخـش اول: سـرآغـاز سـوره است كه از اهميت قرآن مجيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و برخورد نامطلوب افراد نادان در برابر اين كتاب آسمانى سخن مى گويد.

بـخـش دوم: قـسمتى از دلائل توحيد را در (آفاق ) و نعمتهاى گوناگون خداوند را بر انسانها برمى شمرد.

بخش سوم: همين حقيقت را از طريق مبارزه با شرك و نفى نسبتهاى ناروا به خداوند و مبارزه بـا تـقـليـدهـاى كوركورانه، و خرافاتى همچون تنفر از دختران يا ملائكه را دختران خدا پنداشتند تكميل مى كند.

در بـخـش چـهـارم: بـراى مجسم ساختن اين حقايق قسمتى از سرگذشت انبياى پيشين و اقوام آنها را نقل مى كند، و مخصوصا روى زندگى ابراهيم (عليه‌السلام )

و موسى (عليه‌السلام ) و عيسى (عليه‌السلام ) تكيه مى كند.

در بـخـش پـنـجـم: مـسـاءله مـعـاد و پـاداش مـؤ منان و سرنوشت شوم كفار مطرح شده و با تهديدها و انذارهاى قوى مجرمان را هشدار مى دهد.

بخش ششم: اين سوره كه از مهمترين بخشهاى آن است ناظر به ارزشهاى باطلى است كه حـاكـم بـر افـكـار افـراد بى ايمان بوده و هست كه به خاطر اين ارزشهاى بى اساس در ارزيـابـى خـود دربـاره مـسـائل مهم زندگى گرفتار انواع اشتباه مى شوند، تا آنجا كه انـتـظـار دارنـد قـرآن مـجـيـد نـيـز بـر يـك مـرد ثـروتـمـنـد نازل شده باشد، چرا كه شخصيت را در ثروت مى شمردند، قرآن مجيد در آيات متعددى از ايـن سـوره ايـن تـفـكـر احـمـقانه را درهم مى كوبد، و ارزشهاى والاى اسلامى و انسانى را مشخص مى كند.

بـخش هفتم: كه در غالب سوره ها وجود دارد بخشى است از مواعظ و اندرزهاى مؤ ثر و پر بـار بـراى تكميل كردن بخشهاى ديگر، تا مجموع آيات سوره را به صورت معجون شفا بخش ‍ كامل در آورد و نيرومندترين تاءثير را در شنونده بگذارد.

نـام سـوره از آيـه 35 سوره گرفته شده كه از ارزشهاى مادى و زخرف (طلا و مانند آن ) سخن مى گويد.

فضيلت تلاوت سوره

در احـاديـث اسـلامى در كتب مختلف تفسير و حديث فضيلت بسيارى براى تلاوت اين سوره ذكـر شده، از جمله: در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم: (من قرء سورة الزخرف كان ممن يـقـال له يـوم القـيـامـة يـا عـباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون ادخلوا الجنة بغير حـسـاب): (كـسـى كـه سـوره زخـرف را تـلاوت كـند از كسانى است كه روز قيامت به اين خطاب مخاطب مى شود:

اى بـنـدگـان مـن! امـروز نـه تـرسـى بر شما است، و نه غمى، بدون حساب وارد بهشت شويد).

البـتـه خـطـاب يـا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون همان چيزى است كه در آيه 68 ايـن سـوره آمـده، و جـمـله (ادخـلوا الجـنة ) از آيه 70 گرفته شده، و جمله (بغير حساب ) از لوازم كلام و آيات ديگر قرآن است.

در هر صورت اين بشارت بزرگ و فضيلت بى حساب تنها با تلاوت خالى از انديشه و ايـمـان و عـمـل حـاصـل نمى شود، چرا كه تلاوت مقدمه اى است براى انديشه، و ايمان و (عمل ) ثمره اى از آن است.


آيه (1) تا (8) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( حم ) (1)( و الكتب المبين ) (2)( إ نا جعلنه قرأنا عربيا لعلكم تعقلون ) (3)( و إنه فى أم الكتب لدينا لعلى حكيم ) (4)( أ فنضرب عنكم الذكر صفحا إن كنتم قوما مسرفين ) (5)( و كم أرسلنا من نبى فى الا ولين ) (6)( و ما يأتيهم من نبى إلا كانوا به يستهزؤن ) (7)( فأهلكنا أشد منهم بطشا و مضى مثل الاولين ) (8)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - حم.

2 - سوگند به اين كتابى كه حقايقش آشكار است.

3 - كه ما آن را قرآنى فصيح و عربى قرار داديم تا شما آن را درك كنيد.

4 - و آن در كتاب اصلى (لوح محفوظ) نزد ما است كه بلند پايه و حكمت آموز است.

5 - آيا اين ذكر(قرآن ) را از شما بازگيريم به خاطر اينكه قومى اسرافكاريد؟

6 - چه بسيار از پيامبران را كه (براى هدايت ) در اقوام پيشين فرستاديم.

7 - ولى هيچ پيامبرى به سراغشان نمى آمد مگر اينكه او را استهزا مى كردند.

8 - مـا كـسـانـى را كـه نـيـرومـنـدتر از اينها بودند هلاك كرديم، و داستان پيشينيان قبلا گذشت.

تفسير:

گناه شما مانع رحمت ما نيست!

در آغاز اين سوره باز با حروف مقطعه (حم ) روبرو مى شويم، اين چهارمين سوره اى است كـه بـا (حـم ) آغـاز شـده، سـه سـوره ديـگـر نيز با همين دو حرف شروع مى شود كه مـجـمـوعـا ايـن هـفت سوره (خانواده حم ) را تشكيل مى دهد كه به ترتيب مؤ من - فصلت - شورى - زخرف - دخان - جاثيه، و احقاف است.

دربـاره (حـروف مـقـطـعـه ) قـبـلا بـطـور مـشـروح بـحـث كـرده ايـم (بـه جـلد اول آغـاز سـوره بـقـره، جـلد دوم اول آل عـمـران، جـلد شـشـم اول اعراف و جلد بيستم آغاز سوره فصلت در مورد حم مراجعه فرمائيد).

در دومـيـن آيـه به قرآن مجيد سوگند ياد كرده مى فرمايد: (قسم به اين كتاب آشكار)( و الكتاب المبين ) .

سـوگـنـد بـه ايـن كـتـابـى كـه حـقـايـقـش آشـكـار، و مـفـاهـيـمـش روشـن، و دلائل صدقش نمايان، و راههاى هدايتش واضح و مبين است.

كـه (مـا آن را قـرآنـى عـربـى قـرار داديـم تـا شـما آن را درك كنيد)( انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ) .

عـربـى بـودن قـرآن يـا بـه مـعـنـى نـزول آن بـه زبـان عرب است كه از گسترده ترين زبانهاى جهان براى بيان حقايق مى باشد، و به خوبى مى تواند ريزه كاريهاى مطالب را با ظرافت تمام منعكس سازد.

و يا به معنى (فصاحت ) آن است (چرا كه يكى از معانى عربى همان (فصيح ) است ) اشاره به اين كه آن را در نهايت فصاحت قرار داديم تا حقايق خوبى از لابلاى كلمات و جمله هايش ظاهر گردد، و همگان آن را به خوبى درك كنند.

جـالب ايـنكه در اينجا قسم و جواب قسم هر دو يك چيز است، به قرآن سوگند ياد مى كند كـه اين كتاب عربى قرار داده شده تا همگان به محتوايش پى برند شايد اشاره به اين است كه چيزى والاتر از قرآن نبود كه به آن سوگند ياد شود، والاتر از قرآن خود قرآن است چرا كه كلام خدا است و كلام خدا بيانگر ذات پاك او است.

تـعـبير به (لعل ) (شايد، و به اين اميد...) نه بخاطر اين است كه خداوند در تاءثير قـرآن تـرديـدى داشـتـه، يـا سـخـن از امـيـد و آرزوئى در مـيـان بـاشـد كه رسيدن به آن مشكل است، نه، اين تعبير اشاره به تفاوت زمينه هاى فكرى و اخلاقى شنوندگان آيات قـرآن اسـت و اشـاره بـه ايـن اسـت كـه نـفـوذ قـرآن شـرايـطـى دارد كـه بـا كـلمـه (لعـل ) اجـمـالا بـه آن اشـاره شـده (شـرح بـيـشـتـر ايـن مـعـنـى را در جـلد سـوم ذيل آيه 200 آل عمران گفته ايم ).

سـپس به بيان اوصاف سه گانه ديگرى درباره اين كتاب آسمانى پرداخته مى گويد: (و آن در كـتـاب اصـلى، در لوح محفوظ نزد ما است كه بلند پايه و والا مقام و حكمت آموز است )( و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم ) .

در نـخـسـتـيـن تـوصـيـف اشـاره بـه ايـن مـى كـنـد كه قرآن مجيد در (ام الكتاب ) در نزد پـروردگـار ثـبـت و ضـبـط اسـت، چنانكه در آيه 22 سوره (بروج ) نيز مى خوانيم: بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ: (آن قرآن مجيد است كه در لوح محفوظ قرار دارد).

اكنون به بينيم منظور از (ام الكتاب ) يا لوح محفوظ چيست؟

واژه (ام ) در لغـت بـه مـعـنى اصل و اساس هر چيزى است و اينكه عرب به مادر (ام ) مـى گـويـد بـخـاطـر آن اسـت كه ريشه خانواده و پناهگاه فرزندان است، بنابراين (ام الكـتـاب ) (كـتـاب مـادر) بـه مـعـنـى كـتـابـى اسـت كـه اصـل و اسـاس هـمه كتب آسمانى مى باشد، و همان لوحى است كه نزد خداوند از هر گونه تـغـيير و تبديل و تحريفى محفوظ است، اين همان كتاب (علم پروردگار) است كه نزد او اسـت و هـمه حقايق عالم و همه حوادث آينده و گذشته و همه كتب آسمانى در آن درج است و هيچكس به آن راه ندارد جز آنچه را كه خدا بخواهد افشا كند.

ايـن تـوصـيـف بـزرگـى اسـت بـراى قرآن كه از علم بى پايان حق سرچشمه گرفته و اصل و اساسش نزد او است.

و به همين دليل در توصيف دوم مى گويد: (اين كتابى است والامقام )( لعلى ) .

و در توصيف سوم مى فرمايد: (حكمت آموز و مستحكم و متين و حساب شده است )( حكيم ) .

چيزى كه از علم بى پايان حق سرچشمه گيرد بايد واجد اين اوصاف باشد.

بـعـضـى والا بـودن و عـلو مـقـام قـرآن را از اين نظر دانسته اند كه بر تمام كتب آسمانى پيشى گرفته، و همه را نسخ كرده، و در بالاترين مرحله اعجاز است.

بـعـضـى ديـگـر مـشـتمل بودن قرآن را بر حقايقى كه از دسترس افكار بشر بيرون است (علاوه بر حقايقى كه همه كس از ظاهر آن مى فهمد) مفهوم ديگرى از علو قرآن شمرده اند.

اين مفاهيم تضادى با هم ندارد و همه آنها در مفهوم (على )والامقام ) جمع است.

ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه (حكيم ) معمولا وصف براى شخص است، نه براى كـتاب، اما چون اين كتاب آسمانى خود معلمى بزرگ و حكمت آموز است اين تعبير در مورد آن بسيار بجا است.

البـته (حكيم ) به معنى مستحكم و خلل ناپذير نيز آمده است، و جميع اين مفاهيم در واژه مـزبور جمع است و در مورد قرآن صادق مى باشد، چرا كه قرآن حكيم به تمام اين معانى است.

در آيه بعد، منكران، و اعراض كنندگان از قرآن، را مخاطب ساخته مى گويد: (آيا ما اين قـرآن را كـه مـايه بيدارى و يادآورى شما است از شما باز گيريم به خاطر اينكه قومى اسرافكار و افراطى هستيد)؟!( ا فنضرب عنكم الذكر صفحا ان كنتم قوما مسرفين ) .

درسـت اسـت كه شما در دشمنى و مخالفت با حق، چيزى فروگذار نكرده ايد، و مخالفت را بـه حـد افراط و اسراف رسانده ايد ولى لطف و رحمت خداوند به قدرى وسيع و گسترده اسـت كـه ايـنـهـا را مانع بر سر راه خود نمى بيند، باز هم اين كتاب بيدارگر آسمانى و آيـات حـيـاتـبـخـش آن را پـى در پـى بـر شما نازل مى كند، تا دلهائى كه اندك آمادگى دارنـد، تـكـان بـخورند و به راه آيند، و اين است مقام رحمت عامه و رحمانيت پروردگار كه دوست و دشمن را در برمى گيرد.

جمله (افنضرب عنكم ) به معنى (افنضرب عنكم ) (آيا از شما باز داريم و منصرف سـازيـم ) آمـده اسـت، چـرا كـه وقتى سوار مى خواهد مركبش را از طريقى به جانب ديگرى بـبـرد، آنـرا بـا شـلاق مـى زنـد، و لذا كـلمـه (ضـرب ) در ايـن گـونـه مـوارد بـجاى (صرف ) (منصرف ساختن ) به كار مى رود.

(صـفـح ) در اصـل بـه معنى جانب و طرف چيزى است، و به معنى عرض و پهنا نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به معنى اول است، يعنى آيا ما اين قرآن را كه مايه يادآورى است از سوى شما به جانب ديگرى متمايل سازيم؟

(مـسـرف ) از ماده (اسراف ) به معنى تجاوز از حد است، اشاره به اينكه مشركان و دشمنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مخالفت و عداوت خود، هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناختند.

سپس به عنوان شاهد و گواه بر آنچه گفته شد، و هم تسلى و دلدارى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، و در ضمن تهديدى براى منكران لجوج در عبارتى كوتاه و محكم مى فـرمايد: (چه بسيار از پيامبران را كه براى هدايت در اقوام پيشين فرستاديم )( و كم ارسلنا من نبى فى الاولين ) .

(ولى هـيـچ پـيامبرى به سراغشان نمى آمد مگر اينكه او را به باد استهزاء و مسخره مى گرفتند)( و ما ياتيهم من نبى الا كانوا به يستهزئون ) .

ايـن مـخـالفـتـهـا و سـخـريـه هـا هـرگـز مـانـع لطـف الهـى نـبـود، ايـن فـيضى است كه از ازل تـا بـه ابـد ادامـه يـافته، وجودى است كه بر همه بندگان مى كند، و اصلا آنها را براى رحمت آفريده است( و لذلك خلقهم ) (هود - 119).

بـه همين دليل اعراض و لجاجت شما هرگز مانع لطف او نخواهد بود، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان راستين هم نبايد دلسرد شوند كه اين اعراض از حق و پيروى از شهوات و هوى و هوس نيز سابقه طولانى دارد!

امـا بـراى ايـنـكه تصور نكنند كه لطف بى حساب خداوند مانع مجازات آنها در پايان كار خواهد شد كه مجازات نيز خود، مقتضاى حكمت او است، در آيه بعد مى افزايد: (ما كسانى را كه نيرومندتر از اينها بودند هلاك و نابود كرديم )( فاهلكنا اشد منهم بطشا ) .

(و داسـتـان پـيـشـيـنـيـان قـبـلا گـذشـت )( و مـضـى مثل الاولين ) .

در آيـاتـى كـه قـبـلا بـر تـو نـازل كـرده ايـم، نمونه هاى زيادى از اين اقوام سركش و طـغـيـانـگـر مـطـرح شـده انـد، و شـرح حـال آنـهـا از طـريق وحى، بى كم و كاست بر تو نازل گرديده، در ميان آنها اقوامى بودند كه از مشركان عرب بسيار نيرومندتر بودند، بـا امـكـانـات و ثـروت و نـفـرات و لشـگـر و اسـتـعداد فراوان، اقوامى همچون فرعون و فـرعـونـيـان، زورمـندانى همچون قوم عاد و ثمود، اما برويد ويرانه هاى شهرهاى آنها را بـبـيـنـيـد، و سـرگـذشـت آنـهـا را در تـاريخ بخوانيد، و از همه روشنتر آنچه را در قرآن دربـاره آنـهـا نـازل شـده است بررسى كنيد تا بدانيد شما طاغيان لجوج از عذاب دردناك الهى هرگز در امان نيستيد.

(بـطـش ) (بـر وزن فـرش ) چـنـانـكه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: به معنى (گرفتن چيزى است با قدرت ) و در اينجا با كلمه (اشد) نيز همراه شده كه نشانه قدرت و نيروى بيشترى است.

ضـمـيـر در (مـنـهـم ) بـه مـشـركـان عـرب بـازمـى گـردد كـه در آيـات قـبـل مـخـاطـب بـودنـد، اما در اينجا به صورت غائب از آنها ياد مى شود، چرا كه لايق ادامه خطاب الهى نيستند.

بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ جـمله (مضى مثل الاولين ) (سرانجام كار اقوام پيشين قبلا گـذشـت ) را اشـاره بـه مـطـالبـى دانـسـتـه انـد كـه در سـوره قـبـل (سـوره شورى ) پيرامون گروهى از آنها آمده است، ولى هيچ دليلى بر اين محدوديت در دسـت نـيـسـت، بـخـصـوص ايـنـكه در سوره شورى كمتر اشاره اى به سرگذشت اقوام پيشين شده، در حالى كه در سوره هاى ديگر قرآن بحثهاى مشروحى پيرامون آنها آمده است.

بـه هـر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در آيه 78 سوره قصص گذشت:( اولم يعلم ان الله قـد اهـلك مـن قـبله من القرون من هو اشد منه قوة و اكثر جمعا ) : (آيا قارون نميدانست كه خداوند اقوامى را پيش از او نابود كرد كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بودند)؟!

و يا آنچه در آيه 21 سوره (مؤ من ) گذشت در آنجا كه به مشركان عرب هشدار داده مى گـويـد:( او لم يـسـيروا فى الارض ‍ فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم كانوا هم اشـد مـنـهـم قـوة و آثـارا فـى الارض فاخذهم الله بذنوبهم و ما كان لهم من الله من واق ) : (آيـا در زمـيـن سـيـر نـكـردنـد تـا بـبـيـنـنـد پـايـان كـار كـسـانـى كـه قـبل از آنها بودند چه شد؟ آنها از اينان نيرومندتر و مؤ ثرتر در زمين بودند، اما خداوند آنها را به گناهشان گرفت و كسى نبود كه آنانرا از عذاب الهى نگهدارد).


آيه (9) تا (14) و ترجمه

( و لئن سألتهم من خلق السموت و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم ) (9)( الذى جعل لكم الارض مهدا و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون ) (10)( و الذى نزل من السماء ماء بقدر فأنشرنا به بلدة ميتا كذلك تخرجون ) (11)( و الذى خلق الا زوج كلها و جعل لكم من الفلك و الا نعم ما تركبون ) (12)( لتـستوا على ظهوره ثم تذكروا نعمة ربكم إذا استويتم عليه و تقولوا سبحن الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين ) (13)( و إنا إلى ربنا لمنقلبون ) (14)

ترجمه:

9 - هـرگـاه از آنـهـا سـؤ ال كـنـى چـه كـسى آسمانها و زمين را آفريده؟ مسلما مى گويند: خداوند قادر و دانا آنها را آفريده است.

10 - هـمـان كسى كه زمين را گاهواره و محل آرامش شما قرار داد و براى شما در آن راههائى آفريد تا هدايت شويد (و به مقصد رسيد).

11 - و آن كسى كه از آسمان آبى فرستاد به مقدار معين، و به وسيله آن سرزمين مرده را حيات بخشيديم، و همينگونه در قيامت زنده مى شويد!

12 - و همان كسى كه همه زوجها را آفريد، و براى شما از كشتيها و چهارپايان مركبهائى قرار داد كه بر آن سوار شويد.

13 - تـا بر پشت آنها به خوبى قرار گيريد، سپس نعمت پروردگارتان را هنگامى كه بـر آنـهـا سـوار شـديـد متذكر شويد، و بگوئيد پاك و منزه است كسى كه اين را مسخر ما ساخت و گرنه ما توانائى آن را نداشتيم.

14 - و ما به سوى پروردگارمان باز مى گرديم.

تفسير:

بخشى از دلائل توحيد

از ايـنـجـا بـحـث پـيـرامـون توحيد و شرك شروع مى شود، نخست از فطرت و سرشت آنها بـراى اثـبـات تـوحـيـد كـمك مى گيرد، و بعد از دلائل موجود در نظام عالم هستى، و ضمن بـيان پنج نمونه از مواهب پروردگار، حس شكرگزارى آنها را برمى انگيزد، و بعد به ابطال اعتقاد خرافى آنها پيرامون بتها و انواع شرك مى پردازد.

در قـسـمـت اول مـى فـرمـايـد: (هـر گـاه از آنـهـا سـؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده مسلما در پاسخ مى گويند خداوند عزيز و عليم )( و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن خلقهن العزيز العليم ) .

ايـن تـعـبـير كه در چهار آيه از آيات قرآن مجيد با تفاوت مختصرى آمده است (عنكبوت آيه 61، لقـمـان آيـه 25، زمـر آيـه 38، و زخـرف آيـه مـورد بـحـث ) از يـكـسـو دليل بر فطرى بودن خداشناسى و تجلى نور الهى در سرشت انسانها است.

و از سـوى ديـگـر دليل بر اين است كه مشركان به اين حقيقت كه خالق آسمانها و زمين خدا اسـت مـعـتـرف بـودنـد، و جـز در مـوارد نـادرى بـراى مـعـبـودان خـود خـالقـيـت قائل نبودند.

و از سـوى سـوم ايـن اعـتـراف پـايـه اى اسـت بـراى ابـطـال عـبـوديت بتها، چرا كه شايسته عبادت كسى است كه خالق و مدبر عالم باشد، نه مـوجـوداتـى كـه هـيـچ سـهمى در اين قسمت ندارند، بنابراين اعتراف آنها به خالقيت الله دليل دندان شكنى بر بطلان مذهب فاسدشان بود.

تـعـبـير به (عزيز و حكيم ) كه بيانگر قدرت مطلقه پروردگار و علم و حكمت او است گر چه يك تعبير قرآنى است ولى مطلبى نبوده كه مشركان منكر آن باشند، چرا كه لازمه اعـتـراف بـه خـالقـيت الله نسبت به آسمان و زمين، وجود اين دو صفت براى خدا است، آنها حتى براى بتهايشان علم و قدرت قائل بودند تا چه رسد به خداوند كه بتها را واسطه ميان خود و او مى دانستند.

سپس به پنج قسمت از نعمتهاى بزرگ خدا كه هر يك نمونه اى از نظام آفرينش و آيتى از آيات خدا است اشاره مى كند.

نـخـسـت از زمين شروع كرده مى فرمايد: (همان خداوندى كه زمين را براى شما گاهواره و محل آرامش قرار داد)( الذى جعل لكم الارض مهدا ) .

واژه هـاى (مـهـد و مهاد) هر دو به معنى محلى است كه براى نشستن و خوابيدن و استراحت آمـاده شـده اسـت، و در اصـل بـه محلى گفته مى شود كه كودك را در آن مى خوابانند، خواه گاهواره باشد يا غير آن.

آرى خداوند زمين را گاهواره انسان قرار داد، و در حالى كه چندين نوع حركت دارد در پرتو قـانـون جـاذبـه، و قـشـر عـظـيـم هـوائى كـه آن را از هـر سـو فـرا گـرفـتـه، و عوامل گوناگون ديگر، چنان آرام است كه ساكنان آن كمترين ناراحتى احساس نمى كنند، و مـى دانـيم نعمت آرامش و امنيت پايه اصلى بهره گيرى از نعمتهاى ديگر است، بديهى است اگر اين عوامل مختلف دست به دست هم نمى دادند هرگز اين آرامش وجود نداشت.

و بـراى بـيـان نـعـمـت دوم مـى افزايد: (او براى شما در زمين راههائى قرار داد تا هدايت شويد و به مقصد برسيد)( و جعل لكم فيها سبلا لعلكم تهتدون ) .

ايـن نـعـمـت كـه بارها در قرآن مجيد به آن اشاره شده است (سوره طه آيه 53، سوره انبيا آيـه 31، و سـوره نـحل آيه 15) از نعمتهائى است كه بسيار از آن غافلند، زيرا مى دانيم تقريبا سراسر خشكيها را چين خوردگيهاى بسيار فراگرفته و كوههاى بزرگ و كوچك و تـپـه هـاى مـخـتـلف آن را پـوشـانـده اسـت، و جـالب ايـنـكـه در مـيـان بـزرگترين سلسله جـبال دنيا غالبا بريدگيهائى وجود دارد كه انسان مى تواند راه خود را از ميان آنها پيدا كـنـد، و كـمـتـر اتـفـاق مـى افـتـد كـه ايـن كوهها به كلى مايه جدائى بخشهاى مختلف زمين گردند، و اين يكى از اسرار نظام آفرينش و از مواهب الهى بر بندگان است.

از ايـن گـذشته بسيارى از قسمتهاى زمين بوسيله راههاى دريائى به يكديگر مربوط مى شوند كه اين خود نيز در عموميت مفهوم آيه وارد است.

از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از جمله (لعلكم تهتدون ) هدايت يافتن به مقصود و پـيـدا كـردن مـنـاطـق مـخـتـلف زمـين است، هر چند بعضى آن را اشاره به هدايت يافتن در امر توحيد و خداشناسى دانسته اند (البته جمع ميان هر دو معنى نيز بى مانع است ).

سـومـيـن مـوهـبت را كه مسأاله نزول آب باران و احياء زمينهاى مرده است در آيه بعد به اين صـورت مـطـرح مـى كـند (همان خدائى كه از آسمان آبى فرستاد به اندازه معينى )( و الذى نزل من السماء ماء بقدر ) .

(و به وسيله آن سرزمين مردهاى را حيات بخشيديم )( فانشرنا به بلدة ميتا ) .

(و همينگونه كه زمينهاى مرده با نزول باران زنده مى شوند شما نيز بعد از مرگ زنده، و از قبرها خارج خواهيد شد)( كذلك تخرجون ) .

تـعـبـيـر بـه (قـدر) اشـاره لطـيـفـى اسـت بـه نـظـام خـاصـى كـه بـر نزول باران حكمفرما است به اندازه اى مى بارد كه مفيد و ثمر بخش ‍ است و زيانبار نيست.

درسـت اسـت كه گاهى سيلابها براه مى افتد و زمينهائى را ويران مى كند اما اين از حالات استثنائى است و جنبه هشدار دارد، ولى اكثريت قريب باتفاق بارانها سودمند و مفيد و سود بـخش است، اصولا پرورش تمام درختان و گياهان و گلها و مزارع پر ثمر از بركت همين نزول به اندازه باران است، و اگر نزول باران نظامى نداشت اينهمه بركات عائد نمى شد.

در قسمت دوم آيه روى جمله (انشرنا) كه از ماده (نشور) به معنى گستردن است تكيه شـده كـه رسـتاخيز جهان نباتات را مجسم مى سازد: زمينهاى خشكيده كه بذرهاى گياهان را هـمـچـون اجـسـاد مـردگـان در قـبـرهـا در دل خـود پـنـهـان داشـتـه، بـا نـفـخـه صـور نـزول بـاران بـه حـركت درمى آيند، تكانى مى خورند و مردگان گياه سر از خاك برمى دارنـد و محشرى برپا مى شود كه خود نمونه اى است از رستاخيز انسانها كه در آخر همين آيه و در آيات متعدد ديگرى از قرآن مجيد به آن اشاره شده است.

در چـهـارمـيـن مـرحـله بـعـد از ذكر نزول باران و حيات گياهان به آفرينش انواع حيوانات اشاره كرده مى گويد: (آن خدائى كه همه زوجها را آفريد)( و الذى خلق الازواج كلها ) .

تـعـبـيـر بـه (زوجـهـا) كـنايه از انواع حيوانات است، به قرينه گياهان كه در آيات قبل آمد، هر چند بعضى از مفسران آنرا اشاره به تمام انواع موجودات اعم از حيوان و گياه و جماد دانسته اند، چرا كه قانون زوجيت در همه آنها حاكم است، و هر يك جنس ‍ مخالفى دارد، آسـمان و زمين، شب و روز، نور و ظلمت، شور و شيرين، خشك و تر، خورشيد و ماه، بهشت و دوزخ، جز ذات خداوند پاك كه يگانه و يكتا است، و هيچگونه دوگانگى در ذات مقدسش راه ندارد.

ولى همانگونه كه گفتيم قرائن موجود نشان مى دهد كه منظور (ازواج حيوانات ) است، و مـى دانـيم قانون زوجيت قانون حيات در همه جانداران مى باشد و افراد نادر و استثنائى مانع از كليت قانون نيست.

بـعـضـى نـيز (ازواج ) را به معنى اصناف حيوانات گرفته اند، همچون پرندگان و چهارپايان و آبزيان و حشرات و غير آنها.

در پـنـجمين مرحله كه آخرين نعمت را در اين سلسله بيان مى كند سخن از مركبهائى است كه خـداونـد براى پيمودن راههاى دريائى و خشكى در اختيار بشر گذارده، مى فرمايد: (او بـراى شـمـا از كـشـتـيـهـا و چـهـارپـايان مركبهائى قرار داد كه بر آن سوار شويد)( و جعل لكم من الفلك و الانعام ما تركبون ) .

اين يكى از مواهب و اكرامهاى خداوند نسبت به نوع بشر است كه در انواع ديگر از موجودات زنـده ديـده نـمـى شـود كـه خـداونـد انـسـان را بـر مـركـبـهـائى حمل كرده، كه در سفرهاى دريا و صحرا به او كمك مى كنند.

هـمـان گـونـه كـه در آيـه 70 سوره اسراء آمده است:( و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البـر و البـحـر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ) : (ما بنى آدم را گـرامـى داشـتـيـم و آنـهـا را در خـشـكـى و دريـا (بـر مـركـبـهـاى راهـوار) حـمـل كـرديـم، و از انـواع روزيـهـاى پـاكيزه به آنها روزى داديم، و بر ساير خلق خود برترى بخشيديم ).

و بـه راسـتـى وجود اين مركبها فعاليت انسان و گسترش زندگى او را چندين برابر مى كند، و حتى مركبهاى سريع السير امروز كه با استفاده از خواص موجودات مختلف در اختيار انسان قرار گرفته نيز از الطاف آشكار خدا است، وسائلى كه چهره حيات او را به كلى دگرگون ساخته و به همه چيز سرعت بخشيده، و براى او همه گونه آسايش به ارمغان آورده است.

آيـه بعد هدف نهائى آفرينش اين مراكب را چنين بازگو مى كند: (منظور اين است كه بر پـشـت ايـن مـركبها به خوبى قرار گيريد، سپس نعمت پروردگارتان را متذكر شويد، و بگوئيد پاك و منزه است خدائى كه اينها را مسخر ما ساخت، و گرنه ما توانائى نگهدارى آن را نداشتيم )( لتستووا على ظهوره ثم تذكروا نعمة ربكم اذا استويتم عليه و تقولوا سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين ) .

جـمله (لتستووا على ظهوره ) اشاره به اين است كه اين مراكب را به گونه اى آفريده است كه شما مى توانيد به خوبى بر آنها سوار شويد و به راحتى به مقصد برسيد.

در ايـن آيـه دو هـدف بـراى آفـريـنـش اين مركبهاى دريائى و صحرائى بيان شده: نخست يادآورى نعمتهاى پروردگار به هنگام استقرار بر آنها، و ديگر منزه شمردن خداوندى كه ايـنـهـا را مـسـخـر فـرمـان انسان ساخته، كشتيها را چنان آفريده كه بتواند سينه امواج را بشكافد و به سوى مقصد حركت كند، و چهارپايان را رام و تسليم در برابر انسان قرار داده است.

(مقرنين ) از ماده (اقران ) به معنى قدرت و توانائى داشتن بر چيزى است، بعضى از ارباب لغت نيز گفته اند به معنى (ضبط كردن ) و نگهدارى چيزى مى باشد، و در اصل به معنى قرين چيزى واقع شدن بوده كه لازمه آن توانائى بر نگهدارى و ضبط آن است.

بنابراين جمله (و ما كنا له مقرنين ) مفهومش اين است كه اگر لطف پروردگار و مواهب او نبود ما هرگز توانائى بر ضبط و نگهدارى اين مركبها نداشتيم، بادهاى مخالف كشتيها را دائمـا واژگـون مـى سـاخـت، و مـا را از رسـيـدن بـه سـاحـل نـجـات بـاز مـى داشـت، و ايـن حـيوانات نيرومند كه قدرت آنها به مراتب از انسان بـيـشـتـر اسـت اگـر روح تـسـليـم بر آنها حاكم نمى شد هرگز انسان نمى توانست حتى نـزديـك آنـهـا بـرود، بـه هـمين دليل گهگاهى كه يكى از اين حيوانات خشمگين شده، روح تـسـليـم را از دسـت مـى دهند مبدل به موجودات خطرناكى مى گردند كه چندين نفر قدرت مـقـابـله با آنها را ندارد، در صورتى كه در حال دعاى ممكن است دهها يا صدها راس از آنها را بـه ريـسـمانى ببندند و دست بچه اى بسپارند تا (برد هر جا كه خاطر خواه او است ).

گـوئى خـداونـد بـا ايـن حـالات اسـتـثـنـائى چـهـارپـايـان مـى خـواهـد نـعـمـت حال عادى آنها را روشن سازد.

در آخـريـن آيـه مورد بحث گفتار مؤ منان راستين را به هنگام سوار شدن بر مركب اينگونه تـكميل مى كند: (و ما به هر حال به سوى پروردگارمان باز مى گرديم )( و انا الى ربنا لمنقلبون ) .

ايـن جـمـله اشـاره اى به مسأله معاد است بعد از بحثهائى كه پيرامون توحيد در اين آيات گذشت چرا كه هميشه توجه به آفريدگار و مبداء انسان را متوجه معاد نيز مى سازد.

و نيز اشاره اى است به اين معنى كه مبادا هنگام سوار شدن و تسلط بر اين مركبهاى راهوار مـغـرور شـويـد، و در زرق و بـرق دنـيـا فـرو رويـد، بـايـد بـه هـر حال به ياد آخرت باشيد، چرا كه حالت غرور مخصوصا در اين موقع فراوان دست مى دهد و كـسـانى كه مركبهاى خود را وسيله برترى جوئى و تكبر بر ديگران قرار مى دهند كم نيستند.

و از سـوى سـوم سـوار شـدن بـر مـركـب و انـتـقـال از جـائى بـه جـاى ديـگـر مـا را بـه انـتـقـال بزرگمان از اين جهان به جهان ديگر متوجه مى سازد، آرى ما سرانجام به سوى خدا مى رويم.

نكته:

ياد خدا به هنگام بهره گيرى از نعمتها

از نـكـات جـالبـى كـه در آيـات قـرآن بـه چشم مى خورد اين است كه دعاهائى به مؤ منان تـعـليـم داده كـه بـه هـنـگـام بـهره گيرى از مواهب الهى بخوانند، دعاهائى كه با محتواى سازنده اش روح و جان انسان را مى سازد و آثار غرور و غفلت را مى زدايد.

بـه نـوح دسـتـور مـى دهـد:( فـاذا اسـتـويـت انـت و مـن مـعـك عـلى الفـلك فقل الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمين ) : (هنگامى كه تو و كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شديد بگو: ستايش خدائى را كه ما را از قوم ستمگر نجات بخشيد) (مؤ منون - 28).

و نـيـز بـه او دسـتـور مـى دهـد كـه بـراى تـقـاضـاى نـزول در مـنـزلگـاه پـر بـركـت بـگـويـد:( رب انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين ) : (پـروردگـارا! مرا در منزلگاهى پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى ) (مؤ منون - 29).

و در آيات مورد بحث نيز خوانديم كه دستور شكر نعمتهاى پروردگار و تسبيح او را به هنگام قرار گرفتن بر مركبها مى دهد.

و هـر گـاه ايـن خـلق و خـوى انسان گردد كه به هنگام بهره گيرى از هر نعمتى بياد منعم حـقـيـقـى و مـبـداء آن نـعمت باشد، نه در ظلمت غفلت فرو مى رود و نه در پرتگاه غرور مى افتد، بلكه مواهب مادى براى او پلى مى شوند به سوى خدا!.

در حالات پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است كه هر گاه پاى خود را در ركاب مى گذارد مى فرمود: (بسم الله )، و هنگامى كه بر مركب استقرار مى يافت مى فـرمـود: الحـمـد لله عـلى كـل حال، سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا لمنقلبون.

در روايت ديگرى از امام مجتبى حسن بن على (عليه االسلام ) آمده است كه مردى در حضور آن حـضـرت بـه هـنـگـام سـوار شـدن بـر مركب گفت: سبحان الذى سخر لنا هذا، امام فرمود: ايـنـچـنين به تو دستور داده نشده است، دستور اين است كه بگوئى الحمد لله الذى هدانا للاسـلام، الحـمـد لله الذى مـن عـليـنا بمحمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و الحمد لله الذى جعلنا من خير امة اخرجت للناس، ثم تقول: سبحان الذى سخر لنا هذا.

اشـاره بـه اينكه در آيه تنها دستور به گفتن سبحان الذى سخر لنا هذا داده نشده بلكه قـبـلا دسـتـور تـذكر و يادآورى نعمتهاى بزرگتر خداوند داده شده: نعمت هدايت به سوى اسـلام، نـعـمـت نـبـوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، نعمت قرار گرفتن در زمره بهترين امتها، سپس تسبيح خداوند بر تسخير اين مركب!

قـابـل تـوجه اينكه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه هر كس ‍ اين جمله را( سبحان الذى سـخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا لمنقلبون ) به هنگام سوار شدن بر مركب بگويد به فرمان خدا آسيبى به او نخواهد رسيد!.

ايـن مـطـلب در حـديـثـى در كـتـاب كـافـى از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـه السـلام ) نقل شده است.

چـقـدر تـفاوت است ميان اين تعليمات سازنده اسلام با آنچه از گروهى هوسران و مغرور ديده مى شود كه مركبهاى خود را وسيله خودنمائى و فخرفروشى و گاه وسيله اى براى انـواع گـنـاهـان قـرار مـى دهـنـد، چـنـانـكـه (زمـخشرى ) در كشاف از بعضى از سلاطين نـقـل مـى كـنـد كه او سوار بر مركب مخصوصش شده بود، و از شهرى به شهر ديگر مى رفـت، و يـكماه در ميان آن دو فاصله بود، آنقدر شراب مى خورد كه هرگز پيمودن راه را متوجه نشد، تنها هنگامى از مستى به هوش آمد كه به مقصد رسيده بود!


آيه (15) تا (19) و ترجمه

( و جعلوا له من عباده جزءا إن الانسن لكفور مبين ) (15)( أم اتخذ مما يخلق بنات و أصفئكم بالبنين ) (16)( و إذا بشر أحدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو كظيم ) (17)( أو من ينشؤ ا فى الحلية و هو فى الخصام غير مبين ) (18)( و جعلوا الملئكة الذين هم عبد الرحمن إنثا أ شهدوا خلقهم ستكتب شهدتهم و يسلون ) (19)

ترجمه:

15 - آنـهـا بـراى خـداونـد از مـيـان بـنـدگـانش جزئى قرار دادند (و ملائكه را دختران خدا خواندند) انسان كفران كننده آشكارى است!

16 - آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده، و پسران را براى شما؟!

17 - در حـالى كـه هـر گـاه يـكـى از آنـها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمن شبيه قـرار داده (بـه تـولد دختر) بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سياه مى شود، و مملو از خشم مى گردد!

18 - آيـا كـسـى را كـه در لابـلاى زيـنـتـهـا پـرورش مـى يـابـد و بـه هـنـگـام جدال قادر به تبيين مقصود خود نيست (فرزند خدا مى خوانيد)؟!

19 - آنـهـا فـرشـتـگان را كه بندگان خدايند مؤ نث پنداشتند، آيا به هنگام آفرينش آنها شاهد و حاضر بودند؟ اين گواهى آنها نوشته مى شود و از آن بازخواست خواهند شد!

تفسير:

چگونه ملائكه را دختران خدا مى خوانيد؟!

بـعـد از تـحـكـيم پايه هاى توحيد از طريق برشمردن نشانه هاى خداوند در نظام هستى و نـعـمـتـهـا و مـواهـب او، در آيـات مـورد بـحـث بـه نـقـطـه مـقـابـل آن يـعـنـى مـبـارزه بـا شـرك و پـرسـتش غير خدا پرداخته نخست به سراغ يكى از شـاخه هاى آن يعنى پرستش ‍ فرشتگان مى رود و مى فرمايد: (آنها براى خداوند از ميان بندگانش جزئى قرار دادند)( و جعلوا له من عباده جزءا ) .

فرشتگان را دختران خدا و معبودان خود پنداشتند، خرافه زشتى كه در ميان بسيارى از بت پرستان رواج داشت.

تـعـبير به (جزء) هم بيانگر اين است كه آنها فرشتگان را فرزندان خدا مى شمردند زيـرا هـمـيشه فرزند جزئى از وجود پدر و مادر است كه به صورت نطفه از آنها جدا مى شود، و با هم تركيب مى گردد، و هسته بندى فرزند از آن آغاز مى شود.

و نـيـز بـيـان كـنـنـده پـذيـرش عبوديت آنها است چرا كه فرشتگان را جزئى از معبودان در مقابل خداوند تصور مى كردند.

اين تعبير در ضمن يك استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافى مشركان است، چرا كه اگر فرشتگان فرزندان خدا باشند لازمه اش اين است كه خداوند جزء داشته باشد، و نتيجه آن تـركـيـب ذات پـاك خـدا اسـت، در حـالى كه دلائل عقلى و نقلى گواه بر بساطت و احديت وجود او است، چرا كه جزء مخصوص به موجودات امكانيه است.

سپس مى افزايد: (انسان كفران كننده آشكارى است )( ان الانسان لكفور مبين ) .

ايـن هـمـه نـعـمـتـهاى الهى سراسر وجود او را احاطه كرده كه پنج بخش آن در آيات پيشين گـذشـت بـا ايـنـحـال بجاى اينكه سر بر آستان خالق و ولى نعمت خود بسايد راه كفران پيش گرفته به سراغ مخلوقاتش مى رود.

در آيـه بـعـد بـراى محكوم كردن اين تفكر خرافى از ذهنيات و مسلمات خود آنها استفاده مى كـنـد، چـرا كـه آنـهـا جـنـس مـرد را بـر زن تـرجـيح مى دادند، و اصولا دختر را ننگ خود مى شمردند، مى فرمايد: (آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده و پسران را براى شما)؟!( ام اتخذ مما يخلق بنات و اصفاكم بالبنين ) .

بـه پـندار شما مقام دختر پائينتر است، چگونه خود را بر خدا ترجيح مى دهيد؟ سهم او را دختر، و سهم خود را پسر مى پنداريد؟!

درسـت اسـت كـه زن و مـرد در پـيـشـگـاه خـدا در ارزشهاى والاى انسانى يكسانند، ولى گاه اسـتـدلال بـه ذهـنـيات مخاطب تاءثيرى در فكر او مى گذارد كه وادار به تجديد نظر مى شود.

بـاز هـمـين مطلب را به بيان ديگرى تعقيب كرده مى گويد: (هر گاه يكى از آنها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمن شبيه قرار داده بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سياه مى شود، و مملو از خشم و غضب مى گردد)!

( و اذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو كظيم ) .

مـنـظـور از (بـمـا ضـرب للرحمن مثلا) همان فرشتگانى است كه آنها را دختران خدا مى دانستند، و در عين حال معبود خود قرار مى دادند، و شبيه و مانند او!

واژه (كـظـيـم ) از مـاده (كـظـم ) (بر وزن نظم ) به معنى گلوگاه است، و به معنى بستن گلوى مشك آب بعد از پر شدن نيز آمده، و لذا اين كلمه در مورد كسى كه قلبش مملو از خشم يا غم و اندوه است به كار مى رود.

ايـن تـعـبـير به خوبى حاكى از تفكر خرافى مشركان ابله در عصر جاهليت در مورد تولد فـرزنـد دخـتـر اسـت كـه چـگـونـه از شـنـيـدن خـبـر ولادت دخـتـر نـاراحـت مـى شـدند در عين حال فرشتگان را دختران خدا مى دانستند!

بـاز در ادامه اين سخن مى افزايد: (آيا كسى را كه در لابلاى زينتها پرورش مى يابد، و بـه هـنـگـام گفتگو و كشمكش در بحث و مجادله نمى تواند مقصود خود را بخوبى اثبات كـنـد فـرزنـد خدا مى دانيد و پسران را فرزند خود)؟!( او من ينشؤ فى الحلية و هو فى الخصام غير مبين ) .

در ايـنـجا قرآن دو صفت از صفات زنان را كه در غالب آنها ديده مى شود و از جنبه عاطفى آنـان سـرچـشـمه مى گيرد مورد بحث قرار داده، نخست علاقه شديد آنها به زينت آلات، و ديگر عدم قدرت كافى بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جر و بحث بخاطر حيا و شرم.

بـدون شـك زنـانـى هستند كه تمايل چندانى به زينت ندارند، و نيز بدون شك علاقه به زينت در (حد اعتدال ) عيبى براى زنان محسوب نمى شود، بـلكه در اسلام روى آن تأكيد شده است، منظور اكثريتى است كه در غالب جوامع بشرى عـادت بـه تـزيـيـن افـراطـى دارنـد گوئى در ميان زينت به وجود مى آيند و پرورش مى يابند.

و نـيـز بـدون شـك در مـيـان زنـان افـرادى پـيـدا مى شوند كه از نظر قدرت منطق و بيان بـسـيـار قـوى هـسـتـنـد، ولى نمى توان انكار كرد كه اكثريت آنها به خاطر شرم و حيا در مقايسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال قدرت كمترى دارند.

هـدف بيان اين حقيقت است كه چگونه شما دختران را فرزند خدا مى پنداريد و پسران را از آن خود مى شمريد؟!

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث مـطلب را با صراحت بيشترى مطرح كرده، مى فرمايد: (آنها فـرشتگان را كه بندگان خدايند مؤ نث پنداشتند)و دختران خدا معرفى كردند)( و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا ) .

آرى آنها بندگان خدا هستند، سر بر فرمان او دارند، و تسليم اراده اويند، چنانكه در آيه 26 و 27 سـوره حـج نـيـز آمـده اسـت:( بـل عـبـاد مـكـرمـون لا يـسـبـقـونـه بالقول و هم بامره يعملون ) : (آنها بندگان شايسته خدا هستند كه هرگز در سخن بر او پيشى نمى گيرند و همواره به فرمان او عمل مى كنند).

تـعبير به (عباد) در واقع جواب پندار آنها است، زيرا اگر مؤ نث بودند بايد عبادات گـفـته شود، ولى بايد توجه داشت كه (عباد) هم جمع مذكر است، و هم به موجودهائى كـه خـارج از مـذكـر و مـؤ نـث باشند مانند فرشتگان نيز اطلاق مى شود، همانگونه كه در مورد خداوند نيز ضميرهاى مفرد مذكر به كار مى رود در حالى كه مافوق همه اينها است.

قابل توجه اينكه در اين جمله (عباد) به (الرحمن ) اضافه شده، اين تـعـبـير ممكن است اشاره به اين باشد كه غالب فرشتگان مجريان رحمت خداوند و تدبير كنندگان نظامات عالم هستى كه سراسر رحمت است مى باشند.

امـا چـرا ايـن خـرافـه در مـيان عرب جاهلى پيدا شد؟ و چرا هم اكنون رسوبات آن در مغزهاى گـروهـى بـاقـيمانده، تا آنجا كه فرشتگان را به صورت زن و دختر ترسيم مى كنند، حتى به اصطلاح (فرشته آزادى ) را وقتى مجسم مى سازند در چهره زنى با قيافه و موهاى فراوان ترسيم مى كنند!

ايـن پـنـدار مـمـكـن است از اينجا سرچشمه گرفته باشد كه فرشتگان از نظر مستورند و زنان نيز غالبا مستور بوده اند، حتى در مورد بعضى از مؤ نثهاى مجازى در لغت عرب نيز ايـن مـعـنى ديده مى شود كه خورشيد را مؤ نث مجازى مى دانند، و ماه را مذكر.چرا كه قرص خـورشـيـد مـعـمولا در ميان امواج نور خود پوشيده است و نگاه كردن به آن به آسانى ممكن نيست، ولى قرص ماه چنين نمى باشد.

يـا ايـنـكـه لطـافـت وجـود فرشتگان سبب شده كه آنها را همجنس ‍ زنان كه نسبت به مردان مـوجـودات لطـيـفـتـرى هـسـتند بدانند، و عجب اينكه بعد از اينهمه مبارزه اسلام با اين تفكر خـرافـى بـاز هـم هـنگامى كه مى خواهند زنى را به خوبى توصيف كنند مى گويند او يك فـرشـتـه اسـت، ولى در مـورد مردان كمتر اين تعبير به كار مى رود، كلمه (فرشته ) نيز نامى است كه براى زنان انتخاب مى كنند!

سـپـس بـه صـورت اسـتـفـهـام انكارى در پاسخ آنها مى فرمايد: (آيا به هنگام آفرينش فـرشـتـگـان حـاضر بودند و از طريق حضور خود به اين امر پى برده اند)؟!( ا شهدوا خلقهم ) .

و در پايان آيه مى افزايد: (گواهى آنها بر اين عقيده بى اساس در نامه هاى اعمالشان ثبت مى شود، و روز قيامت مورد سؤ ال قرار مى گيرند)( ستكتب شهادتهم و يسئلون ) .

آنـچـه در آيـات فـوق خـوانـديـم بـه صـورت ديـگـرى در سـوره نحل (آيات 57

تـا 59) نـيـز آمـده اسـت، و ما در آنجا بحثهاى مشروحى پيرامون عقائد عرب جاهلى در مورد مـسـاءله (وئاد) (زنـده بـه گـور كردن دختران ) و اصولا عقيده آنها پيرامون جنس زن و نـيـز نـقـش ‍ اسـلام در احـيـا و شـخـصـيت و ارزش مقام زن آورده ايم (جلد 11 صفحه 269 تا 277).


آيه (20) تا (22) و ترجمه

( و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدنهم ما لهم بذلك من علم إن هم إلا يخرصون ) (20)( أم أتينهم كتبا من قبله فهم به مستمسكون ) (21)( بل قالوا إنا وجدنا أبأنا على أمة و إنا على أثرهم مهتدون ) (22)

ترجمه:

20 - آنـان گـفـتـنـد اگـر خدا مى خواست ما آنها را پرستش ‍ نمى كرديم، ولى به اين امر يقين ندارند، و جز دروغ چيزى نمى گويند.

21 - يا اينكه ما كتابى پيش از اين به آنها داده ايم و آنها به آن تمسك ميجويند؟

22 - بلكه آنها مى گويند ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز به آثار آنها هدايت شده ايم.

تفسير:

آنها دليلى جز تقليد از نياكان جاهل ندارند؟

در آيـات گـذشـتـه نـخستين پاسخ منطقى به عقيده خرافى بت پرستان كه فرشتگان را دخـتـران خـدا مـى پـنـداشـتـنـد داده شـد، و آن ايـنـكـه بـراى اثـبـات يـك ادعـا قـبـل از هـر چـيـز مـشـاهـده و رؤ يـت و حـضـور در صحنه لازم است، در حالى كه هيچيك از بت پـرسـتـان هرگز نمى توانند مدعى شوند كه به هنگام آفرينش فرشتگان در آن صحنه شاهد و ناظر بوده اند.

آيـات مـورد بـحـث هـمـيـن مـعـنـى را پـيـگـيـرى كـرده، بـه ابـطـال ايـن خـرافـه زشـت از طـرق ديـگـرى مـى پـردازد، نـخـسـت يـكـى از دلائل واهـى آنـهـا را بـه طـور فـشـرده هـمـراه بـا جـواب آن نقل كرده مى گويد: آنان گفتند: اگر خدا مى خواست ما آنها را هرگز پرستش نمى كرديم ايـن خواست او بوده است كه ما به پرستش آنان پرداخته ايم!( و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ) .

اين تعبير ممكن است به اين معنى باشد كه آنها معتقد به جبر بودند، و مى گفتند هر چه از ما صادر مى شود به اراده خداوند است، و هر كارى انجام مى دهيم مورد رضايت او است.

يـا ايـنـكه اگر اعمال و عقائد ما مورد رضاى او نبود بايد از آن نهى مى كرد، و چون نهى نكرده است دليل بر خشنودى او است!

در حقيقت آنها براى توجيه عقائد فاسد و خرافى خود دست به خرافات ديگرى مى زدند، و بـراى پـنـدارهاى دروغين خود دروغهاى ديگرى به هم مى بافتند در حالى كه هر كدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بى اساس است.

درسـت اسـت كـه در عـالم هـسـتى چيزى بى اراده خدا واقع نمى شود ولى اين به معنى جبر نـيـسـت، زيرا نبايد فراموش كرد كه خدا خواسته است ما مختار و صاحب آزادى اراده باشيم تا ما را بيازمايد، و پرورش دهد.

و درست است كه خدا بايد اعمال بندگان را مورد نقد قرار دهد، ولى نمى توان انكار كرد كه همه انبياى الهى هرگونه شرك و دوگانه پرستى را نفى كردند.

از ايـن گـذشـتـه عـقـل سـليـم انـسـان نـيـز ايـن خـرافـات را انـكـار مـى كـنـد، مـگـر عقل، پيامبر خداوند در درون وجود انسان نيست؟

و در پـايـان ايـن آيـه بـا ايـن جـمـله كـوتـاه بـه ايـن اسـتـدلال واهـى بـت پـرسـتـان پـاسـخ مى گويد: آنها به چنين چيزى كه ادعا مى كنند علم ندارند، و جز دروغ چيزى نمى گويند( ما لهم بذلك من علم ان هم الا يخرصون ) .

آنها حتى به مسأله جبر و يا رضايت خداوند به اعمالشان علم و ايمان ندارند بلكه مانند بـسـيـارى از هـواپـرستان و مجرمان ديگر هستند كه براى تبرئه خويشتن از گناه و فساد موضوع جبر را پيش مى كشند و مى گويند: دست تقدير ما را به اين راه كشانيده!

در حـالى كـه خـودشـان نـيز مى دانند دروغ مى گويند، و اينها بهانه اى بيش نيست، ولذا اگـر كـسى حقوقى از آنها را پايمال كند هرگز حاضر نيستند از مجازات او چشم بپوشند به اين عنوان كه او در كار خود مجبور بوده است!

(يـخـرصـون ) از مـاده (خـرص ) (بـر وزن غـرس ) در اصل به معنى تخمين زدن است.

نخست در مورد تخمين مقدار ميوه بر درختان، سپس به هر گونه حدس و تخمين اطلاق شده، و از آنـجـا كـه حدس و تخمين گاه نادرست از آب درمى آيد اين واژه به معنى دروغ نيز به كار رفته، و در آيه مورد بحث از همين قبيل است.

بـه هـر حـال از آيـات متعددى از قرآن مجيد برمى آيد كه بت پرستان براى توجيه عقائد خـرافى خود كرارا به مسأله مشيت الهى استدلال مى كردند، از جمله اينكه آنها اشيائى را حرام و اشيائى را بر خود حلال كرده بودند، و آن را به خدا نسبت مى دادند، چنانكه در آيه 148 انعام آمده است:( سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لا آبائنا و لا حرمنا من شـى ء ) : (بـه زودى مـشـركـان مى گويند اگر خدا مى خواست نه ما مشرك مى شديم و نه نياكان ما، و چيزى را تحريم نمى كرديم ).

در آيـه 35 نـحـل نـيـز هـمـيـن مـعـنـى تـكـرار شـده اسـت:( و قـال الذيـن اشـركـوا لو شـاء الله مـا عـبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آبائنا و لا حرمنا من دونه من شى ء ) .

قـرآن مـجـيـد در ذيل آيه سوره انعام آنها را تكذيب كرده، مى فرمايد:( كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا ) : (اينگونه كسانى كه پيش از آنها بودند دروغ گفتند و طعم كيفر مـا را چـشـيـدنـد) و در ذيـل آيـه سـوره نـحـل تـصـريـح مـى كـنـد( فهل على الرسل الا البلاغ ) : (مگر بر رسولان الهى جز ابلاغ رسالت چيزى هست )؟!

و در ذيـل آيـه مـورد بـحـث نـيـز چنانكه ديديم آنها را به تخمين دروغين نسبت مى دهد كه در حقيقت همه به يك ريشه بازمى گردد.

در آيـه بـعـد بـه دليـل ديـگـرى كـه مـمـكـن اسـت آنـهـا بـه آن اسـتدلال كنند اشاره كرده، مى گويد: يا اينكه ما كتابى را پيش از اين كتاب به آنها داده ايم و آنها به آن تمسك مى جويند)؟!( ام آتيناهم كتابا من قبله فهم به مستمسكون ) .

يـعـنـى آنـهـا بـراى اثـبـات ايـن ادعـا بـايـد يـا بـه دليـل عـقـل مـتـمـسـك شـونـد، يـا بـه نـقـل، در حـالى كـه نـه دليـلى از عقل دارند، و نه دليلى از نقل، تمام دلائل عقلى دعوت به توحيد مى كند، و همه انبيا و كتب آسمانى نيز دعوت به توحيد كردند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحث به بهانه اصلى آنان اشاره كرده كه آنهم در واقع خرافه اى بـيـش نـيـسـت كـه پـايـه خـرافه ديگرى شده است، مى فرمايد: بلكه آنها مى گويند: ما نـيـاكـان خـود را بـر مـذهـبـى يـافـتـيـم و مـا نـيـز بـه آثـار آنـهـا هـدايـت شـده ايـم( بل قالوا انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مهتدون ) .

در حقيقت آنها دليلى جز تقليد كوركورانه از پدران و نياكان خود نـداشـتـنـد، و عـجـب ايـنكه خود را با اين تقليد هدايت يافته مى پنداشتند، در حالى كه در مـسـائل اعتقادى و زيربناى فكرى هيچ انسان فهميده و آزاده اى نمى تواند متكى بر تقليد بـاشـد آنـهـم بـه صـورت تـقـليـد جاهل از جاهل چرا كه مى دانيم نياكان آنها نيز هيچ علم و دانـشـى نـداشـتـنـد، مـغـزهـاى آنـهـا مـمـلو از خـرافـات و اوهـام بـود، و جـهـل حـاكـم بر افكار و اجتماعشان، چنانكه قرآن در آيه 170 بقره مى گويد:( او لو كان آبـائهـم لايـعقلون شيئا و لايهتدون ) : (آيا نه اينست كه پدران آنها چيزى نمى فهميدند و هدايتى نداشتند)؟!

تـقـليـد تـنـهـا در مـسائل فرعى و غير زيربنائى صحيح است، آنهم تقليد از عالم يعنى رجـوع جـاهـل به عالم، همانگونه كه در مراجعه بيمار به طبيب، و افراد غير متخصص به صـاحـبـان تـخـصـص ديـده مـى شـود، بـنـابـرايـن تـقـليـد آنـهـا بـه دو دليل باطل و محكوم بوده است.

واژه (امـت ) چـنـانكه راغب در مفردات مى گويد به جماعتى مى گويند كه يكنوع ارتباط بـه يـكـديـگـر دارنـد، يـا از نـظـر ديـن، يـا وحـدت مـكـان، يـا زمـان، خـواه آن حـلقـه اتـصـال اخـتـيـارى باشد يا اجبارى (و از همين رو گاهى به معنى مذهب به كار رفته مانند آيـه مـورد بـحـث، ولى مـعـنـى اصلى آن همان جماعت و گروه است و اطلاق اين كلمه بر مذهب نيازمند به قرينه است ).


آيه (23) تا (25) و ترجمه

( و كـذلك مـا أرسـلنـا مـن قـبـلك فـى قـريـة مـن نـذيـر إلا قال مترفوها إنا وجدنا أبأنا على أمة و إنا على أثارهم مقتدون ) (23)( قل أولو جئتكم باءهدى مما وجدتم عليه أبأكم قالوا إنا بما أرسلتم به كافرون ) (24)( فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عقبة المكذبين ) (25)

ترجمه:

23 - هـمـيـن گـونـه در هـيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبرى انذاركننده نفرستاديم مگر ايـنـكـه ثـروتمندان مست و مغرور گفتند ما پدران خود را بر مذهبى يافتيم و به آثار آنها اقتدا مى كنيم.

24 - (پـيـامـبـرشان ) گفت: آيا اگر من آئينى هدايت بخش تر از آنچه پدرانتان را بر آن يـافتيد آورده باشم (باز هم انكار مى كنيد؟!) گفتند (آرى ) ما به آنچه شما به آن مبعوث شده ايد كافريم!

25 - لذا ما از آنها انتقام گرفتيم بنگر پايان كار تكذيب كنندگان چگونه بود.

تفسير:

سرانجام كار اين مقلدان چشم و گوش بسته!

ايـن آيـات بـحـث آيـات گـذشـته را در زمينه بهانه اصلى مشركان براى بت پرستى كه مسأله تقليد نياكان بود ادامه مى دهد.

نـخـسـت مى گويد: اين تنها ادعاى مشركان عرب نيست، همين گونه ما در هيچ شهر و ديارى پـيـش از تـو پيغمبرى انذاركننده نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور گفتند: ما پـدران خـود را بـر مـذهبى يافتيم، و ما به آثار آنان اقتدا مى كنيم( و كذلك ما ارسلنا من قبلك فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون ) .

از اين آيه بخوبى استفاده مى شود كه سردمداران مبارزه با انبيا و آنها كه مساءله تقليد از نـيـاكـان را مـطـرح مى كردند و سخت روى اين مساءله ايستاده بودند همان (مترفون ) بـودنـد، هـمـان ثـروتـمـندان مست و مغرور و مرفه، زيرا (مترف ) از ماده (ترفه ) (بـر وزن لقـمـه ) بـه مـعـنـى فـزونـى نـعمت است، و از آنجا كه بسيارى از متنعمان غرق شـهـوات و هـوسـها مى شوند كلمه مترف به معنى كسانى كه مست و مغرور به نعمت شده و طغيان كرده اند آمده، و مصداق آن غالبا پادشاهان و جباران و ثروتمندان مستكبر و خودخواه اسـت، آرى آنـهـا بـودند كه با قيام انبيا به دوران خودكامگيهايشان پايان داده مى شد، و مـنـافـع نـامـشـروعـشـان بـه خـطـر مـى افـتـاد، و مـسـتـضـعـفـان از چـنـگـال آنـهـا رهـائى مـى يـافـتـنـد و بـه هـمـيـن دليـل بـا انـواع حـيل و بهانه ها به تخدير و تحميق مردم مى پرداختند و امروز نيز بيشترين فساد دنيا از هـمـين (مترفين ) سرچشمه مى گيرد كه هر جا ظلم و تجاوز و گناه و آلودگى است آنجا حضور فعال دارند.

قـابـل تـوجـه ايـنكه در آيه قبل خوانديم كه آنها مى گفتند: (انا على آثارهم مهتدون ): (مـا بـر آثـار آنـهـا هـدايـت يـافـتـه ايـم ) و در ايـنـجـا از قـول آنـهـا مـى گـويد:( انا على آثارهم مقتدون ) : (ما به آثار آنها اقتدا كرده ايم ) گـر چـه هـر دو تـعـبـيـر در حـقـيـقـت بـه يـك مـعـنـى بـاز مـى گـردد، ولى تـعـبـيـر اول اشـاره بـه دعـوى حقانيت مذهب نياكان است، و تعبير دوم اشاره به اصرار و پافشارى آنها بر پيروى و اقتداى به نياكان.

به هر حال اين آيه يكنوع تسلى خاطرى است براى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مـؤ مـنـان كه بدانند بهانه جوئى مشركان چيز تازه اى نيست، اين همان راهى است كه همه گمراهان در طول تاريخ پيموده اند!

آيـه بـعـد و پاسخى را كه انبياى پيشين به آنها مى دادند به وضوح بيان مى كند و مى گـويد: (پيامبرشان به آنان گفت: آيا اگر من آئينى روشنتر و هدايت كننده تر از آنچه پـدرانـتـان را بـر آن يـافـتـيـد آورده بـاشـم بـاز هـم آن را انـكـار مـى كـنـيـد)؟!( قال اولو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه آبائكم ) .

ايـن مـؤ دبـانـه تـريـن تـعـبـيـرى اسـت كـه مـى تـوان در مـقـابـل قـومى لجوج و مغرور بيان كرد كه عواطف آنها به هيچوجه جريحه دار نشود، نمى گويد آنچه را شما داريد دروغ و خرافه است و حماقت، بلكه مى گويد: آنچه من آورده ام از آئين نياكان شما هدايت كننده تر است، بياييد بنگريد و مطالعه كنيد.

ايـنـگـونـه تـعـبـيـرات قـرآنـى ادب در بـحـث و مـحـاجـه را مـخـصـوصـا در مقابل جاهلان مغرور به ما مى آموزد.

ولى با اينهمه بقدرى آنها غرق در جهل و تعصب و لجاج بودند كه اين گفتار حساب شده و مـؤ دبـانه نيز در آنها مؤ ثر واقع نشد، آنها فقط در پاسخ انبيائشان گفتند: (ما به آنچه شما به آن مبعوث هستيد كافريم )!( قالوا انا بما ارسلتم به كافرون ) .

بى آنكه كمترين دليلى براى مخالفت خودشان بياورند، و بى آنكه كمترين تفكر و انديشه اى در پيشنهاد متين انبيا و رسولان الهى كنند.

بـديهى است چنين قوم طغيانگر و لجوج و بى منطقى شايسته بقا و حيات نيست، و دير يا زود بـايـد عـذاب الهـى نـازل گـردد و ايـن خار و خاشاكها را از سر راه بردارد، (لذا در آخـريـن آيـه مورد بحث مى فرمايد: لذا ما از آنها انتقام گرفتيم و سخت مجازاتشان كرديم )( فانتقمنا منهم ) .

گـروهـى را بـا طـوفـان، و گـروهـى را بـا زلزله ويـرانـگـر، و جمعى را با تندباد و صاعقه، و خلاصه هر يك از آنها را با فرمانى كوبنده درهم شكستيم و هلاك كرديم.

و در پـايـان آيـه بـراى ايـنـكـه مـشـركـان مكه نيز عبرت گيرند روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كـرده مـى گـويد: (بنگر پايان كار تكذيب كنندگان چگونه بود)؟!( فانظر كيف كان عاقبة المكذبين ) .

جمعيت مشركان لجوج مكه نيز بايد در انتظار چنين سرنوشت شومى باشند!


آيه (26) تا (30) و ترجمه

( و إذ قال إبرهيم لا بيه و قومه إننى براء مما تعبدون ) (26)( إلا الذى فطرنى فإنه سيهدين ) (27)( و جعلها كلمة باقية فى عقبه لعلهم يرجعون ) (28)( بل متعت هؤ لاء و أبأهم حتى جأهم الحق و رسول مبين ) (29)( و لما جأهم الحق قالوا هذا سحر و إنا به كافرون ) (30)

ترجمه:

26 - بـه خـاطـر بـياور هنگامى را كه ابراهيم به پدرش (عمويش ‍ آذر) و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم!

27 - مگر آن خدائى كه مرا آفريده كه او هدايتم خواهد كرد.

28 - او كلمه توحيد را كلمه باقيه در اعقاب خود قرار داد تا به سوى خدا بازگردند.

29 - ولى مـا ايـن گـروه و پـدران آنـها را از مواهب دنيا بهره مند ساختيم تا حق و فرستاده آشكار الهى به سراغشان آمد.

30 - اما هنگامى كه حق به سراغشان آمد گفتند اين سحر است و ما نسبت به آن كافريم!

تفسير:

توحيد سخن جاويدان انبياء

در اين آيات اشاره كوتاهى به سرگذشت ابراهيم و ماجراى او با قوم بت پرست بـابـل شـده اسـت، تـا بـحـث نـكـوهـش تـقـليـد را كـه در آيـات قبل آمده بود تكميل كند، زيرا اولا ابراهيم (عليه‌السلام ) بزرگترين نياى عرب بود كه هـمـه او را مـحـتـرم مـى شـمردند و به تاريخش افتخار مى كردند، هنگامى كه او پرده هاى تقليد را مى درد اينها نيز اگر راست مى گويند بايد به او اقتدا كنند.

اگـر بـنـا هست تقليدى از نياكان شود چرا از بت پرستان تقليد كنند؟ از ابراهيم پيروى نمايند.

ثـانـيـا: بـت پـرسـتـانـى كـه ابـراهـيـم در مـقـابـل آنـهـا قـيـام كـرد بـه هـمـيـن اسـتـدلال واهـى (پـيـروى از پـدران ) تـكـيـه مـى كـردنـد، و ابـراهـيـم هرگز آن را از آنها نـپذيرفت، چنانكه قرآن در سوره انبياء آيه 53 و 54 مى گويد:( قالوا وجدنا آبائنا لها عابدين قال لقد كنتم انتم و آبائكم فى ضلال مبين ) : (بت پرستان گفتند: ما پدران خود را ديـديـم كـه آنـهـا را عـبـادت مـى كـنند (ابراهيم ) گفت مسلما شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوده ايد)!

ثالثا: اين يك نوع دلدارى براى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمانان نخستين است كه بدانند اينگونه مخالفتها و بهانه جوئيها هميشه بوده است، نبايد سست و مأيوس شوند.

نـخـست مى فرمايد: (به خاطر بياور هنگامى كه ابراهيم به پدرش (عمويش آذر) و قوم بـت پـرسـتـش گـفـت مـن از آنـچـه شـمـا مـى پـرسـتـيـد بـيـزارم )!( و اذ قال ابراهيم لابيه و قومه اننى براء مما تعبدون ) .

و از آنجا كه بسيارى از بت پرستان خدا را نيز پرستش مى كردند ابراهيم بلافاصله او را استثناء كرده، مى گويد: (مگر آن خدائى كه مرا آفريده كه او

هـدايـتم خواهد كرد( الا الذى فطرنى فانه سيهدين ) . او در اين عبارت كوتاه هم استدلالى براى انحصار عبوديت به پروردگار ذكر مى كند زيرا معبود كسى است كه خالق و مدبر اسـت، و هـمـه قـبـول داشـتـنـد كـه خـالق خـدا اسـت و هـم اشاره به مسأله هدايت تكوينى و تشريعى خدا است كه قانون لطف آن را ايجاب مى كند.

نظير همين معنى در سوره شعراء از آيه 77 تا 82 نيز آمده است.

ابـراهـيـم نـه تـنـهـا در حيات خود طرفدار اصل توحيد و مبارزه با هر گونه بت پرستى بـود، بـلكـه تمام تلاش و كوشش خود را به كار گرفت كه كلمه توحيد هميشه در جهان بـاقى و برقرار بماند، چنانكه در آيه بعد مى گويد: (او كلمه توحيد را كلمه باقيه در فـرزنـدان و اعـقـاب خـود قـرار داد تا به سوى خدا بازگردند)( و جعلها كلمة باقية فى عقبه لعلهم يرجعون ) .

جالب اينكه امروز تمام اديانى كه در كره زمين دم از توحيد مى زنند از تعليمات توحيدى ابراهيم (عليه‌السلام ) الهام مى گيرند، و سه پيامبر بزرگ الهى موسى (عليه‌السلام ) و عـيـسى (عليه‌السلام ) و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از دودمان او هستند، و اين دليل صدق پيشگوئى قرآن در اين زمينه است.

درسـت اسـت كـه قـبل از ابراهيم (عليه‌السلام ) انبياى ديگرى همچون نوح (عليه‌السلام ) با شرك و بـت پـرسـتـى مبارزه كردند و جهانيان را به سوى توحيد دعوت نمودند، ولى كسى كه بـه ايـن كـلمـه استقرار بخشيد، و پرچم آن را همه جا برافراشت ابراهيم (عليه‌السلام ) بتشكن بود.

او نـه تـنـهـا در زمـان خـود كـوشـش فراوان براى تداوم خط توحيد نمود بلكه در دعاهاى خـويـش نـيـز از سـاحت قدس پروردگار همين معنى را طلب كرد و عرضه داشت:( و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام ) : (من و فرزندانم را از اينكه پرستش بتها كنيم دور دار) (ابراهيم - 35).

در ايـنـجـا تـفـسـيـر ديـگـرى نـيـز وجـود دارد، و آن ايـنـكـه ضـمـيـر در (جـعـل ) بـه خـداوند بازمى گردد، و مفهوم جمله چنين مى شود: خداوند كلمه توحيد را در دودمان ابراهيم باقى و برقرار ساخت.

ولى بـازگـشـت ضـمـيـر بـه خـود ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) (تـفـسـيـر اول ) مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، زيـرا جـمـله هـاى قـبـل، از ابراهيم و كارهاى او سخن مى گويد، و مناسب است كه اين هم جزء كارهاى ابراهيم بـاشـد، بـه خـصـوص ايـنـكـه در آيـات مـتعددى از قرآن روى اين معنى تكيه شده است كه ابـراهـيـم اصـرار داشت فرزندان و اعقابش بر آئين الهى باقى بمانند، چنانكه در سوره بـقـره آيـه 131 و 132 مـى خـوانـيـم:( اذ قـال له ربـه اسـلم قـال اسـلمـت لرب العـالمـيـن و وصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون ) : (به خاطر بياوريد هنگامى را كه پروردگار ابـراهـيـم بـه او گـفـت: اسـلام بياور و تسليم در برابر حق باش، او گفت: در برابر پـروردگـار جهانيان تسليمم، و ابراهيم فرزندان خود را به اين آئين توحيد وصيت كرد هـمـچـنين يعقوب و گفت: اى فرزندان من خداوند اين دين را براى شما برگزيده است، جز به آئين اسلام از دنيا نرويد).

و اگـر تـصـور شـود تـعبير به (جعل ) به معنى آفرينش و خلقت است و مخصوص خدا اسـت تـصـور نـادرسـتـى اسـت، چـرا كـه (جـعـل ) بـر اعمال انسانها و غير انسانها نـيـز اطـلاق مـى شـود و در قـرآن نـمـونـه هـاى فـراوانـى دارد، فـى المـثـل در مورد افكندن يوسف در چاه كه از ناحيه برادران صورت گرفت قرآن تعبير به جـعـل (قـرار دادن ) كـرده اسـت( فـلمـا ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ) (يوسف - 15)

از آنچه گفتيم روشن شد كه ضمير مفعولى در (جعلها) به كلمه توحيد و شهادت لااله الا الله بـازمـى گـردد كـه از جمله اننى براء مما تعبدون: (من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم ) استفاده مى شود، و خبر از تلاشهاى ابراهيم براى تداوم خط توحيد در نسلهاى آينده مى دهد.

در روايـات مـتـعـددى كـه از طـرق اهـل بيت (عليه‌السلام ) رسيده مرجع ضمير، مسأله امامت قلمداد شده است، و طبعا ضمير فاعلى هم به خدا برمى گردد، يعنى خداوند مسأله امامت را در دودمـان ابـراهـيـم تداوم بخشيد، همانگونه كه از آيه 124 سوره بقره استفاده مى شود كـه وقـتـى خـداونـد بـه ابـراهـيـم فـرمـود مـن تو را امام قرار دادم، او تقاضا كرد كه در فـرزنـدانش نيز امامان باشند، خداوند دعاى او را اجابت كرد به استثناى كسانى كه آلوده ظـلم و سـتـم مـى شـونـد:( قـال انـى جـاعـلك للنـاس امـامـا قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين ) .

ولى مشكل در بدو نظر اين است كه در آيه مورد بحث سخنى از امامت در ميان نيست مگر اينكه گـفـتـه شـود جمله (سيهدين ) (خداوند مرا هدايت مى كند) را اشاره به اين معنى بدانيم، چـرا كـه هـدايت پيامبر و امامان نيز شعاعى از هدايت مطلقه الهى است، و حقيقت امامت با حقيقت هدايت يكى است.

و از آن بـهـتـر كـه گـفـته شود مساءله امامت در كلمه توحيد درج است چرا كه توحيد شاخه هائى دارد كه يكى از شاخه هايش توحيد در حاكميت و ولايت و رهبرى است، و مى دانيم امامان ولايت و رهبرى خود را از سوى خدا مى گيرند، نه اينكه از خود استقلالى داشته باشند، و بـه ايـن تـرتـيـب ايـن روايـات از قبيل بيان يك مصداق و شاخه از مفهوم كلى( جعلها كلمة باقية ) محسوب مى شود،

بنابراين منافات با تفسيرى كه در آغاز گفتيم ندارد (دقت كنيد).

اين نكته نيز قابل توجه است كه مفسران در تفسير (فى عقبه ) احتمالات متعددى داده اند بـعـضى آن را به تمام ذريه و دودمان ابراهيم تا پايان جهان تفسير كرده اند، و بعضى آن را مـخـصـوص بـه قـوم ابـراهـيـم و امـت او دانـسـتـه انـد، و بـعـضـى بـه آل مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تـفسير كرده اند، اما ظاهر اين است كه مفهوم آن وسـيـع و گـسـتـرده اسـت و تـمـام دودمـانـش را تـا پـايـان جـهـان شـامـل مـى شـود، و تـفـسـيـر بـه آل مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از قبيل بيان مصداق روشن است.

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت پـاسـخ بـه سـؤ ال مـتـعـددى اسـت و آن ايـنـكـه: بـا ايـنـحـال چـگـونـه خـداونـد مـشـركـان مـكـه را عـذاب نـمـى كـنـد؟ مـگـر در آيـات قبل نخوانديم فانتقمنا منهم: (ما از اقوام گذشته كه انبيا را تكذيب كردند و در كار خود اصرار ورزيدند انتقام گرفتيم )؟!.

در پـاسـخ مـى گـويـد: (بلكه ما اين گروه (مشركان مكه ) و پدران آنها را از مواهب دنيا بـهـره مـنـد سـاخـتـيـم تـا حـق و فـرسـتـاده آشـكـار الهـى بـه سـراغ آنـان آمـده( بل متعت هؤ لاء و آبائهم حتى جائهم الحق و رسول مبين ) .

مـا تـنـهـا بـه حـكـم عـقل به بطلان شرك و بت پرستى و حكم وجدانشان به توحيد قناعت نكرديم، و براى اتمام حجت آنها را مهلت داديم تا اين كتاب آسمانى كه سراسر حق است، و اين پيامبر بزرگ محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى هدايت آنان قيام كند.

بـه تـعـبـيـر ديـگـر جـمـله (لعـلهـم يرجعون ) در آيه گذشته نشان مى دهد كه هدف از تـلاشهاى ابراهيم (عليه‌السلام ) اين بود كه همه دودمان او به خط توحيد باز گردند، در حـالى كـه عـرب مـدعـى بـود از دودمـان ابـراهـيـم اسـت و بـا اينحال بازنگشت، ولى خـداونـد بـاز هـم به آنها مهلت داد تا پيامبر بزرگ و كتاب جديدى بيايد تا از اين خواب گران بيدار شوند و گروه عظيمى بيدار شدند.

ولى عجب اينكه: هنگامى كه حق (قرآن ) به سراغ آنها آمد بجاى اينكه به اصلاح و جبران خـطـاهاى گذشته خويش پردازند گروه كثيرى به مخالفت برخاستند و گفتند: اين سحر است و ما نسبت به آن كافريم( و لما جائهم الحق قالوا هذا سحر و انا به كافرون ) .

آرى قـرآن را سحر خواندند، و پيامبر بزرگ خدا را ساحر، و اگر باز نمى گشتند عذاب الهى دامانشان را مى گرفت.


آيه (31) و (32) و ترجمه

( و قالوا لو لا نزل هذا القرأن على رجل من القريتين عظيم ) (31)

( أهم يقسمون رحمت ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا و رحمت ربك خير مما يجمعون ) (32)

ترجمه:

31 - و گـفـتـنـد چـرا ايـن قـرآن بر مرد بزرگى (مرد ثروتمندى ) از اين دو شهر (مكه و طائف ) نازل نشده است؟!

32 - آيـا آنـهـا رحـمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم و بعضى را بر بعضى برترى داديم تا يكديگر را تسخير و با هم تعاون كنند، و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آورى مى كنند بهتر است.

تفسير:

چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان نازل نشده؟

در آيـات قـبـل سخن از بهانه جوئيهاى مشركان در برابر دعوت پيامبران بود، گاه آن را سـحـر مـى خـوانـدنـد و گـاه بـه تـقـليـد نـيـاكـانـشـان مـتـوسل شده به سخن خدا پشت مى كردند در آيات مورد بحث به يكى ديگر از بهانه هاى واهـى و بـى اسـاس آنـان اشـاره كـرده مـى فـرمـايـد: (آنـها گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو شـهـر (مـكـه و طـائف ) مـردى ثـروتـمـنـد و سـرشـنـاس! نـازل نـشـده اسـت )؟!( و قـالوا لو لا نـزل هـذا القـرآن عـلى رجل من القريتين عظيم ) .

آنـهـا از يـك نـظـر حـق داشـتـند سراغ چنين بهانه هائى بروند، زيرا از ديدگاه آنها معيار ارزش انـسـانـهـا مـال و ثروت و مقام ظاهرى و شهرت آنان بود، اين سبك مغزان تصور مى كـردنـد ثروتمندان و شيوخ ظالم قبائل آنها مقربترين مردم در درگاه خدا هستند، لذا تعجب مـى كـردنـد كـه ايـن مـوهـبـت نـبوت و رحمت بزرگ الهى، چرا بر يكى از اين قماش افراد نازل نشده است؟ و به عكس بر يتيم و فقير و تهيدستى به نام محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده، اين باور كردنى نيست!

آرى آن نـظـام ارزشـى نـادرسـت چـنـيـن اسـتـنـبـاطـى هـم بـه دنـبـال داشـت، و بلاى بزرگ جوامع بشرى و عامل اصلى انحراف فكرى آنها همين نظامات ارزشى غلط است كه گاه حقايق را كاملا واژگون نشان مى دهد.

حامل اين دعوت الهى بايد كسى باشد كه روح تقوى سراسر وجودش را پر كرده باشد، انـسـانـى آگـاه، بـا اراده، مصمم، شجاع، عادل، و آشنا به درد محرومان و مظلومان، اين اسـت ارزشـهـائى كـه بـراى حـمـل ايـن رسـالت آسـمـانـى لازم است، نه لباسهاى زيبا و قـصـرهـائى گـرانبها و مجلل و انواع زينتها و تجملات، مخصوصا هيچيك از پيغمبران خدا داراى چنين شرائطى نبودند، مبادا ارزشهاى اصيل با ارزشهاى دروغين اشتباه شود.

در اينكه منظور بهانه جويان كدام شخص در مكه و طائف بود؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى غالبا (وليد بن مغيره ) را از مكه (و عروة بن مسعود ثقفى ) را از طائف شمرده انـد، هـر چند بعضى نام (عتبة بن ربيعه ) از مكه و (حبيب بن عمر ثقفى ) از طائف را نيز به ميان آورده اند.

ولى گـفـتـار آنـهـا ظاهرا روى شخص معينى دور نمى زد بلكه هدف آنها اشاره به يكى از افراد پرپول و سرشناس و قوم و قبيله دار بوده است.

قـرآن مجيد براى كوبيدن اين طرز تفكر زشت و خرافى پاسخهاى دندانشكنى مى گويد، و ديـدگـاه الهـى و اسـلامـى را كـامـلا مـجـسـم مـى سازد، نخست مى گويد: (آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند)؟!( اهم يقسمون رحمت ربك ) .

تـا بـه هـر كـس بـخـواهـنـد نـبـوت بـخـشـنـد، و كـتـاب آسـمـانـى بـر او نـازل كـنـنـد، و به هر كس مايل نباشند نكنند، آنها اشتباه مى كنند، رحمت پروردگار تو را خود او تقسيم مى كند، و او از همه كس بهتر مى داند چه كسى شايسته اين مقام بزرگ است، چـنـانـكـه در آيـه 124 سـوره انـعـام نـيـز آمـده اسـت( الله اعـلم حـيـث يجعل ) رسالته خدا بهتر مى داند رسالت خود را در كجا قرار دهد).

از ايـن گـذشـتـه اگر تفاوت و اختلافى از نظر سطح زندگى در ميان انسانها وجود دارد هـرگز دليل تفاوت آنها در مقامات معنوى نيست، بلكه: (ما معيشت آنها را در حيات دنيا در مـيـان آنـان تـقـسـيم كرديم، و بعضى را بر بعضى برترى داديم، تا آنها يكديگر را تـسـخـيـر كـنـنـد به يكديگر خدمت نمايند)( نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا ) .

آنـها فراموش كرده اند كه زندگى بشر يك زندگى دستجمعى است، و اداره اين زندگى جـز از طـريـق تـعـاون و خدمت متقابل امكانپذير نيست، هر گاه همه مردم در يك سطح از نظر زنـدگـى و اسـتـعـداد، و در يـك پـايـه از نـظـر مـقـامـات اجـتـمـاعـى بـاشـنـد اصـل تـعـاون و خـدمـت بـه يـكـديـگـر و بـهـره گـيـرى هـر انـسـانـى از ديـگـران متزلزل مى شود.

بنابراين نبايد اين تفاوت آنها را بفريبد، و آن را معيار ارزشهاى انسانى پندارند.

(بـلكـه رحـمـت پـروردگـار تـو از تـمـام آنـچـه گـردآورى مـى كـنـنـد (از مال و جاه و مقام ) برتر و بهتر است )( و رحمة ربك خير مما يجمعون ) .

بـلكـه تـمـام ايـن مـقـامـهـا و ثروتها در برابر رحمت الهى و قرب پروردگار به اندازه بال مگسى وزن و قيمت ندارد.

تـعبير به (ربك ) كه در اين آيه دو بار تكرار شده اشاره لطيفى است به لطف خاص پـروردگـار در مـورد پـيـغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و پوشاندن لباس نبوت و خاتميت بر قامت رساى او.

نكته:

پاسخ به دو سؤ ال مهم

در ايـنجا سؤ الهائى مطرح است كه غالبا به هنگام مطالعه آيه فوق به نظر مى رسد، و از سوى دشمنان اسلام نيز دستاويزى براى حمله به جهان بينى اسلامى شده است.

نخست اينكه چگونه قرآن استخدام و تسخير انسان را به وسيله انسان امضا كرده؟، آيا اين قابل قبول نظام طبقاتى اقتصادى (طبقه استثمار كننده و استثمار شونده ) نيست.

از ايـن گـذشته اگر ارزاق و معيشتها از سوى خدا تقسيم شده، و تفاوتها همه از ناحيه او است، پس تلاش و كوششهاى ما چه ثمرى مى تواند داشته باشد آيا اين به معنى خاموش شدن شعله هاى تلاش و جهاد براى زندگى نيست؟

پاسخ اين سؤ الها با دقت در متن آيه روشن مى شود:

كـسـانـى كـه چـنـيـن ايـرادى مى كنند تصورشان اين است كه مفهوم آيه چنين است كه گروه مـعـيـنـى از بشر گروه ديگرى را مسخر خود سازد، آنهم تسخير به معنى بهرهكشى كردن ظالمانه، در حالى كه مطلب چنين نيست بلكه منظور استخدام عـمـومـى مـردم نـسـبت به يكديگر است، به اين معنى كه هر گروهى امكانات و استعدادها و آمـادگـيهاى خاصى دارند كه در يك رشته از مسائل زندگى مى توانند فعاليت كنند، طبعا خـدمات آنها در آن رشته در اختيار ديگران قرار مى گيرد، همانگونه كه خدمات ديگران در رشـتـه هـاى ديـگـر در اخـتـيـار آنـهـا قـرار مـى گـيـرد، خـلاصـه اسـتـخـدامـى اسـت مـتـقـابل، و خدمتى است طرفينى، و به تعبير ديگر هدف تعاون در امر زندگى است و نه چيز ديگر.

نـاگـفـتـه پـيـداست كه اگر همه انسانها از نظر هوش، و استعداد روحى و جسمى، يكسان بـاشـند هرگز نظامات اجتماعى سامان نمى يابد، همانگونه كه اگر سلولهاى تن انسان از نـظـر سـاخـتـمـان و ظـرافـت و مـقـاومـت هـمـه شـبـيـه هـم بـودنـد نـظـام جـسـم انـسـان مـخـتل مى شد، سلولهاى بسيار محكم استخوان پاشنه پا كجا و سلولهاى ظريف شبكه چشم كجا؟، هر كدام از اين دو ماءموريتى دارند كه بر طبق آن ساخته شده اند.

مثال زنده اى كه براى اين موضوع مى توان گفت همان استخدام متقابلى است كه در دستگاه تـنـفس، و گردش خون، و تغذيه، و ساير دستگاههاى بدن انسان است كه مصداق روشن (ليـتـخـذ بعضهم بعضا سخريا) است (منتها در شعاع فعاليتهاى داخلى بدن ) آيا چنين تسخيرى مى تواند اشكال داشته باشد؟!.

و اگـر گـفـتـه شـود جـمـله (رفـعـنـا بـعـضـهـم فـوق بـعـض درجـات ) دليـل بر عدم عدالت اجتماعى است، مى گوئيم اين در صورتى است كه (عدالت ) به معنى (مساوات ) تفسير شود، در حالى كه حقيقت عدالت آن است كه هر چيز در يك سازمان در جـاى خـود قرار گيرد، آيا وجود سلسله مراتب در يك لشكر يا يك سازمان ادارى، و يك كشور دليل بر وجود ظلم در آن دستگاه است.

مـمـكـن اسـت افرادى در مقام شعار كلمه (مساوات ) را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به كار برند، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امكان پذير نيست، اما هرگز وجود اين تفاوتها نبايد بهانه اى براى استثمار انسان به وسيله انسان گـردد، هـمـه بـايـد آزاد بـاشـند كه نيروهاى خلاق خود را به كار گيرند و نبوغ خود را شـكـوفـا سـازنـد و از نـتـائج فـعـاليـتهاى خود بى كم و كاست بهره گيرند، و در مورد نارسائيها بايد آنها كه قدرت دارند براى بر طرف ساختن آن بكوشند.

و اما در مورد سؤ ال دوم كه چگونه ممكن است با وجود معين بودن روزى شعله جهاد و تلاش و كـوشـش را روشـن نـگـاهـداشت؟ اشتباه از اينجا پيدا شده كه گاه گمان كرده اند خداوند براى تلاش ‍ و كوشش انسان هيچ نقشى قائل نشده است.

درسـت اسـت كـه خـداونـد استعدادها را براى فعاليتهاى مختلف به طور متفاوت آفريده، و درسـت اسـت كـه عـوامـلى بـيـرون از اراده انـسـان در مسير زندگى او مؤ ثر است، ولى با ايـنـحـال يـكـى از عـوامـل بـنـيـادى را نـيـز تـلاش و كـوشـش او قـرار داده اسـت و بـا بيان اصل ان ليس للانسان الا ما سعى (نجم - 39) اين مطلب را روشن ساخته كه بهره انسان در زندگى ارتباط نزديكى با سعى و تلاش او دارد.

بـه هـر حال نكته باريك و دقيق اينجاست كه انسانها همچون ظروف يكدستى نيستند كه در يـك كـارخـانـه سـاخـته مى شود، يك شكل، يك نواخت، يك اندازه، و با يك نوع فايده، و اگر چنين بود حتى يكروز هم نمى توانستند با هم زندگى كنند.

و نـه مـانـنـد پيچ و مهره هاى يك ماشين هستند كه سازنده و مهندسش آنرا تنظيم كرده و به طـور اجـبارى به كار خود ادامه دهند، بلكه هم آزادى اراده دارند، و هم مسئوليت و وظيفه، در عـيـن تـفاوت استعدادها و شايستگيها، و اين معجون خاصى است كه انسانش مى نامند، و خرده گيريها و ايرادها غالبا از عدم شناخت اين انسان سرچشمه مى گيرد.

كوتاه سخن اينكه خداوند هيچ انسانى را بر انسانهاى ديگر در تمام جهات امـتـيـاز نـبـخشيده، بلكه جمله (رفع بعضهم فوق بعض ‍ درجات ) اشاره به امتيازهاى مختلفى است كه هر گروهى بر گروه ديگر دارد، و تسخير و استخدام هر گروه نسبت به گـروه ديـگـر درسـت از هـمين امتيازات سرچشمه مى گيرد و اين عين عدالت و تدبير و حكمت است.


آيه (33) تا (35) و ترجمه

( و لو لا أن يـكـون النـاس أمـة وحـدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون ) (33)( و لبيوتهم أبوبا و سررا عليها يتكو ) (34)( و زخرفا و إن كل ذلك لما متع الحيوة الدنيا و الاخرة عند ربك للمتقين ) (35)

ترجمه:

33 - اگـر تـمـكـن كـفار از مواهب مادى سبب نمى شد كه همه مردم امت واحد گمراهى شوند ما بـراى كـسـانـى كـه كـافـر مـى شـدنـد خـانه هائى قرار مى داديم با سقفهائى از نقره و نردبانهائى كه از آن بالا روند!

34 - و بـراى خـانه هاى آنها درها و تختهائى (زيبا و نقره گون ) قرار مى داديم كه بر آن تكيه كنند.

35 - و انـواع وسـائل تـجـمـلى، ولى تـمـام ايـنـهـا مـتـاع زنـدگـى دنـيـاسـت و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است.

تفسير:

قصرهاى باشكوه با سقفهاى نقره اى! (ارزشهاى دروغين ).

ايـن آيـات هـمـچـنـان بـحـث پـيـرامـون نـظـام ارزشـى اسـلام و عـدم مـعـيـار بـودن مال و ثروت و مقامات مادى را ادامه مى دهد.

در نـخـسـتـين آيه مى فرمايد: (اگر بهره مند شدن كفار از انواع مواهب مادى سبب نمى شد كه همه مردم تمايل به كفر پيدا كنند و امت واحد گمراهى گردند، ما براى كسانى كه به خـداونـد رحـمن كافر مى شدند خانه هائى با سقفهائى از نقره قرار مى داديم )( و لو لا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة ) .

خـانـه هـائى كـه چـنـديـن طـبقه داشته باشد، (و براى آنها پله ها و نردبانهاى جالبى قرار مى داديم كه از آن بالا روند)( و معارج عليها يظهرون ) .

جـمـعـى از مـفـسران گفته اند منظور پله هائى از نقره است، و عدم تكرار كلمه (فضة ) (نـقـره ) بـه خـاطـر وضـوح آن اسـت، ولى گـويـا آنـهـا وجـود پـله هـا را بـه تـنـهـائى دليـل بـر اهـمـيـت خـانـه هـا نـدانـسـتـه انـد در حـالى كـه چـنـيـن نـيـسـت، اصل وجود پله هاى فراوان دليل بر عظمت بنا و داشتن طبقات متعدد است.

(سـقـف ) (بـر وزن شـتر) جمع سقف است و بعضى آن را جمع (سقيفه ) به معنى مكان مسقف مى دانند ولى قول اول مشهورتر است.

سـپـس مـى افـزايد (علاوه بر اين، براى خانه هاى آنان درها و تختهائى قرار مى داديم كه بر آن تكيه كنند)( و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكؤن ) .

مـمـكـن اسـت ايـن جـمـله اشـاره بـه درهـا و تـخـتـهـاى نـقـره بـاشـد كـه چـون در آيـه قبل در مورد سقفها آمده در اينجا از تكرار آن خوددارى شده، و نيز ممكن است

وجود درها و تختهاى متعدد (با توجه به اينكه ابوابا و سررا نكره است و در اينجا براى اهـمـيـت آمده ) خود دليل بر عظمت آن قصرها باشد، زيرا هرگز براى يك خانه محقر درهاى مـتـعـدد نـمـى گـذارنـد، ايـن مـخـصـوص قـصـرهـا و خـانـه هـاى مجلل است، و همچنين وجود تختهاى بسيار.

بـاز بـه ايـن هـم اكـتـفـا نـكـرده مـى افـزايـد: عـلاوه بـر هـمـه ايـنـهـا (انـواع وسائل تجملى و زينت آلات براى آنها قرار مى داديم )( و زخرفا ) .

تـا زنـدگـى مـادى و پـر زرق و بـرقـشـان از هـر نـظـر تكميل گردد، قصرهائى مجلل و چند اشكوبه با سقفهائى از نقره، و درها و تختهاى متعدد، و انـواع وسـائل زيـنـتـى، و هـر گـونـه نـقـش و نـگـار آنـچـنانكه مطلوب و مقصود و معبود دنياپرستان است.

سـپـس مى افزايد: (اما همه اينها متاع زندگى دنياى مادى است و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است )( و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا و الاخرة عند ربك للمتقين ) .

(زخـرف ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر گـونـه زيـنـت و تـجـمـل تـواءم بـا نـقـش و نـگـار اسـت، و از آنـجـا كـه يـكـى از مـهـمـتـريـن وسـائل زيـنـت طـلا اسـت بـه آنـهـم زخـرف گـفـتـه شـده اسـت، و اينكه به سخنان بيهوده (مزخرف ) مى گويند به خاطر زرق و برقى است كه به آن مى دهند.

كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه ايـن سـرمـايـه هـاى مـادى و ايـن وسائل تجملاتى دنيا به قدرى در پـيـشگاه پروردگار بى ارزش است كه مى بايست تنها نصيب افراد بى ارزش همچون كـفـار و مـنـكران حق باشد، و اگر مردم كم ظرفيت و دنياطلب به سوى بى ايمانى و كفر مـتـمـايل نمى شدند خداوند اين سرمايه ها را تنها نصيب اين گروه منفور و مطرود مى كرد، تا همگان بدانند مقياس ارزش و شخصيت انسان اين امور نيست.

نكته ها:

1 - اسلام ارزشهاى غلط را درهم مى شكند

بـه راسـتـى تـعـبـيـرى رسـاتـر از آنـچه در آيات فوق آمده براى درهم شكستن ارزشهاى دروغين پيدا نمى شود، براى دگرگون ساختن جامعه اى كه محور سنجش شخصيت افراد در آن تـعـداد شـتـران، مـقـدار درهـم و ديـنـار، و تـعـداد غـلامـان و كـنـيـزان و خـانـه هـا و وسـائل تـجـمـلى اسـت، تـا آنجا كه تعجب مى كنند چرا محمد يتيم و از نظر مادى فقير به نبوت برگزيده شده، اساسى ترين كار اين است كه اين چهارچوبهاى غلط ارزشى درهم شـكـسـته شود، و بر ويرانه آن ارزشهاى اصيل انسانى، تقوى و پرهيزگارى، و علم و دانـش، ايـثـار و فـداكارى، شهامت و گذشت بنا شود، در غير اين صورت همه اصلاحات، روبنائى و سطحى، و ناپايدار خواهد بود.

و ايـن هـمـان كـارى اسـت كه اسلام و قرآن و شخص پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه عـاليـتـريـن وجـهـى انـجـام داد، و بـه هـمـيـن دليل جامعه اى كه از عقب افتاده ترين و خرافى ترين جوامع بشرى بود در مدتى كوتاه، آنچنان رشد و نمو كرد كه در صف اول قرار گرفت.

جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از پـيـغـمـبـر گـرامـى (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در تكميل اين برنامه مى خوانيم: لو وزنت الدنيا عند الله جناح بعوضة ما سقى الكافر منها شربة ماء: (اگر دنيا به اندازه بال مگسى نزد خدا وزن داشت خداوند به كافر حتى يك شربت آب نمى نوشانيد).

امـير مؤ منان على (عليه‌السلام ) نيز در (خطبه قاصعه ) سخن را در اين زمينه به اوج رسانده مى فرمايد:

(موسى بن عمران با برادرش وارد بر فرعون شدند در حالى كه لباسهاى پشمين در دست داشتند و در دست هر كدام عصاى (چوپانى ) بود، با او شرط كردند كه اگر تسليم فـرمـان خـدا شـود حـكـومت و ملكش باقى مى ماند، و عزت و قدرتش دوام خواهد يافت، اما او گـفـت: آيـا از ايـن دو تـعـجـب نـمى كنيد كه با من شرط مى كنند كه بقاى ملك و دوام عزتم بـسـتـگـى بـه خـواسـتـه آنها دارد، در حالى كه فقير و بيچارگى از سر و وضعشان مى بارد! (اگر راست مى گويند) پس چرا دستبندهائى از طلا به آنها داده نشده است؟

(ايـن سـخـن را فـرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا، و جمع آورى آن، و تحقير پشمينه پوشى گفت ).

(اگر خدا مى خواست به هنگام بعثت پيامبرانش درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى سبز و خرم را به روى آنان بگشايد مى گشود، و اگر اراده مى كرد پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل مى داشت، ولى اگر اين كار را مى كرد آزمايش مردم از ميان مى رفت و پاداش و جزا بى اثر مى شد)!.

و در قسمت ديگرى از همين خطبه مى فرمايد:

(مـگـر نـمـى بـيـنـيـد خـداونـد انسانها را، از زمان آدم تا آخر جهان، با سنگهائى كه نه زيـانى مى رساند و نه سودى، نه مى بيند و نه مى شنود، آزمايش نموده، اين سنگها را خانه مقدس خود (كعبه ) قرار داده، و آن را موجب پايدارى و قوام مردم ساخته است، آن را در پـر سـنـگلاخ ‌ترين مكانها، و بى گياه ترين نقاط روى زمين، در تنگناى دره هائى مستقر سـاخـتـه، در مـيـان كـوهـهـاى خشن، شنهاى متراكم، چشمه هاى كم آب، آباديهاى جدا و پر فـاصـله كـه هـيـچ مـركبى به راحتى در آن زندگى نمى كند، و سپس آدم و فرزندانش ‍ را فرمان داد كه به آن سو توجه كنند و آن را مركز تجمع خود سازند...).

اگـر خـدا مى خواست خانه مقدسش و محل انجام مناسك حج را در ميان باغها و نهرها و زمينهاى هـمـوار و پر درخت و آباد كه داراى خانه ها و كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته، در ميان گندم زارها و باغهاى پر گل و گياه، در ميان بستانهاى زيبا و سرسبز و پرآب، در وسـط بـاغستانى بهجت زا با جاده هاى راحت و آباد، قرار دهد، توانائى داشت، ولى در ايـن حـالت آزمـايـش و امـتحان ساده تر بود و پاداش و جزا نيز كمتر (و مردم به ارزشهاى فـريـبـنـده ظـاهـرى مـشـغـول مـى شـدنـد و از ارزشـهـاى واقـعـى الهـى غافل مى گشتند).

بـه هر حال اساس انقلاب اسلامى انقلاب ارزشهاست، و اگر مسلمانان امروز در شرائطى سـخـت و نـاگـوار تـحت فشار دشمنان بيرحم و خونخوار قرار گرفته اند به خاطر همين اسـت كـه آن ارزشـهـاى اصـيـل را رها ساخته، بار ديگر ارزشهاى جاهلى در ميان آنان رونق گـرفـتـه اسـت، مـقـيـاس شـخـصـيـت مـال و مـقـام دنـيا شده، و علم و تقوا و فضيلت را به فـرامـوشـى سـپرده اند، در زرق و برق مادى فرو رفته، و از اسلام بيگانه شده اند، و تا چنين است بايد كفار اين خطاى بزرگ را بپردازند،

و تـا تـحـول را از ارزشـهـاى حـاكـم بـر وجـودشـان شـروع نـكـنـنـد مشمول الطاف الهى نخواهند شد كه( ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) (رعد - 11).

2 - پاسخ به يك سؤال

بـا مـطالعه آيات فوق پيرامون تحقير شديد زينتهاى ظاهرى، و ثروت و مقام مادى، اين سـؤ ال مـطـرح مـى شـود كـه پـس چـرا قـرآن مـجـيـد در جـاى ديـگـر مـى گـويـد:( قـل مـن حـرم زيـنـة الله التـى اخـرج لعـبـاده و الطـيـبـات مـن الرزق قـل هـى للذيـن آمـنـوا فـى الحـيـاة الدنـيـا خـالصـة يـوم القـيـمـة كـذلك نـفـصـل الايـات لقـوم يعلمون ) : (بگو چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفـريـده و طـيـبـات را حـرام كرده است؟ بگو: اينها در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايـمـان آورده انـد (اگر چه ديگران نيز با آنها مشاركت دارند ولى ) در قيامت خالص براى آنها خواهد بود، اينچنين آيات خود را براى كسانى كه مى فهمند شرح مى دهيم ) (اعراف - 32).

يـا در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد:( يا بنى آدم خـذوا زيـنـتـكـم عـنـد كل مسجد ) : (اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگيريد) (اعراف - 31).

چگونه اين دو گروه از آيات با هم سازگار است؟!

در پـاسـخ بـايـد بـه ايـن نكته توجه داشت كه هدف در آيات مورد بحث شكستن ارزشهاى دروغـيـن است، هدف اين است كه مقياس شخصيت انسانها را ثروت و زينت آنها نشمارند، نه ايـنـكـه امـكـانات مادى بد چيزى است، مهم اين است كه به آنها به صورت يك ابزار نگاه شود نه يك هدف متعالى و نهائى.

وانـگـهـى ايـنـهـا در صـورتـى ارزش دارد كـه در حـد معقول و شايسته و خالى از هر گونه اسراف و تبذير باشد، نه ساختن كاخهائى از طلا و نقره و گرد آوردن زينتهاى انبوهى از سيم و زر!

و از اينجا روشن مى شود كه نه بهره مند بودن گروهى از كفار و ظالمان از اين مواهب مادى دليـل بـر شخصيت آنها است، و نه محروم بودن مؤ منان از آن، و نه استفاده از اين امور در حـد مـعـقـول، به صورت يك ابزار، ضررى به ايمان و تقواى انسان مى زند، و اين است تفكر صحيح اسلامى و قرآنى.


آيه (36) تا (40) و ترجمه

( و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطنا فهو له قرين ) (36)( و إنهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون إنهم مهتدون ) (37)( حتى إذا جأنا قال يليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين ) (38)( و لن ينفعكم اليوم إذ ظلمتم إنكم فى العذاب مشتركون ) (39)( أ فأنت تسمع الصم أو تـهـدى العمى و من كان فى ضلل مبين ) (40)

ترجمه:

36 - هـر كـس از يـاد خـدا رويـگـردان شـود شيطانى را به سراغ او مى فرستيم و همواره قرين او باشد.

37 - و آنـهـا (شـيـاطين ) اين گروه را از راه خدا باز مى دارند، در حالى كه گمان مى كنند هدايت يافتگان حقيقى آنها هستند.

38 - تـا زمـانـى كـه نـزد مـا حاضر شود مى گويد: ايكاش ميان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، چه بد همنشينى هستى تو!

39 - هرگز اين گفتگوها امروز به حال شما سودى ندارد، چرا كه ظلم كرديد، و همه

در عذاب مشتركيد.

40 - آيا تو مى توانى سخن خود را به گوش كران برسانى يا كوران و كسانى را كه در ضلال مبين هستند هدايت كنى.

تفسير:

همنشين شياطين!

از آنـجـا كـه در آيـات پـيشين سخن از دنياپرستانى بود كه همه چيز را بر معيارهاى مادى ارزيـابـى مـى كـنـنـد، در آيـات مـورد بحث از يكى از آثار مرگبار دلبستگى به دنيا كه بيگانگى از خدا است سخن مى گويد.

مى فرمايد: (هر كس از ياد خدا روگردان شود شيطانى را به سراغ او مى فرستيم، و همواره با او قرين خواهد بود)!( و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ) .

آرى غفلت از ذكر خدا و غرق شدن در لذات دنيا، و دلباختگى به زرق و برق آن، موجب مى شـود كـه شيطانى بر انسان مسلط گردد و همواره قرين او باشد، و رشته اى در گردنش افكنده، (مى برد هر جا كه خاطرخواه او است )!

بديهى است جاى اين ندارد كه كسى تصور جبر از اين آيه كند، چرا كه اين نتيجه اعمالى اسـت كـه خـود آنـهـا انـجـام داده انـد، بـارهـا گـفـتـه ايـم اعمال انسان، مخصوصا غرق شدن در لذات دنيا و آلوده شدن به انواع گناهان، نخستين تأثيرش اين است كه پرده بر قلب و چشم و گوش انسان مى افتد، او را از خدا بيگانه مـى كـنـد، و شـيـاطـيـن را بـر او مـسـلط مـى سـازد، و تـا آنـجا ادامه مى يابد كه گاهى راه بـازگـشـت بـه روى او بـسـته مى شود، چرا كه شياطين و افكار شيطانى از هر سو او را احـاطـه مـى كـنند، و اين نتيجه عمل خود انسان است هر چند نسبت آن به خداوند نيز به عنوان (سـبـب الاسـباب ) بودن صحيح مى باشد، اين همان چيزى است كه در آيات ديگر قرآن بـه عـنـوان (تـزيـيـن شـيـطـان )( فـزيـن لهـم الشـيـطـان اعـمـالهـم ) (نـحـل - 63) يـا ولايـت شـيـطـان( فـهـو وليـهـم اليـوم ) (نحل - 63) تعبير شده است.

قـابـل تـوجـه ايـنـكه جمله (نقيض ) با توجه به مفهوم لغوى آن هم دلالت بر استيلاء شياطين دارد، و هم قرين بودن آنها، در عين حال جمله (هوله قرين ) بعد از آن آمده تا اين معنى را تاءكيد كند كه شياطين از اينگونه افراد هرگز جدا نمى شوند!

تـعـبـير به (رحمان ) اشاره لطيفى است به اينكه آنها چگونه از خدائى كه رحمت عامش هـمـگـان را فـراگـرفـتـه روى گـردان مـى شـونـد، و از يـاد او غافل مى گردند؟.

آيـا چـنـين كسانى جز اين سرنوشتى مى توانند داشته باشند كه همنشين شياطين، و محكوم فرمان آنها گردند.

بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده اند كه (شياطين ) در اينجا معنى وسيعى دارد كه حتى شياطين انس را شامل مى شود، و آن را اشاره به (رؤ سا و سردمداران ضلالت ) دانسته انـد كـه مـسـتـولى و مـسـلط بـر غـافـلان از ياد خدا مى شوند و با آنها قرين هستند، و اين توسعه بعيد نيست.

سپس به دو امر مهم كه شياطين درباره اين غافلان انجام مى دهند اشاره كـرده مـى فـرمـايـد: (آنـها اين گروه را از راه خدا بازمى دارند)( و انهم ليصدونهم عن السبيل ) .

هـر وقـت اراده بـازگـشـت كنند سنگى بر سر راه آنها مى افكنند و مانعى ايجاد مى كنند تا هرگز به صراط مستقيم بازنگردند.

و آنچنان طريق گمراهى را در نظر آنها زينت مى دهند كه: (گمان مى كنند هدايت يافتگان حقيقى آنها هستند)!( و يحسبون انهم مهتدون ) .

هـمـانـگونه كه در آيه 38 سوره عنكبوت درباره (عاد) و (ثمود) مى خوانيم:( و زين لهـم الشـيـطـان اعـمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين ) : (شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت داد و آنها را از راه بازداشت در حالى كه قبلا راه را پيدا كرده بودند).

خـلاصـه ايـن وضـع هـمـچـنـان ادامـه پـيـدا مـى كـنـد انـسـان غـافـل و بـيـخـبـر در گـمـراهـى خـويـش، و شـيـاطـيـن در اضـلال او تـا هنگامى كه پرده ها كنار مى رود، و چشم حقيقت بين او باز مى شود، (زمانى كـه نـزد مـا حـاضـر مـى شـود مـى بـيـنـد ولى و قرينش همچنان با او است، همان كسى كه عـامـل هـمـه بـدبختيهاى او بوده! فرياد مى زند و مى گويد: ايكاش ميان من و تو فاصله مـشـرق و مـغـرب بـود! چـه بـد قـريـن و هـمـنـشـيـنـى هـسـتـى تـو)!( حـتـى اذا جـائنـا قال يا ليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين ) .

همه عذابها يك طرف، و همنشينى با اين قرين سوء يك طرف، همنشينى با شيطانى كه هر وقـت بـه قيافه نفرت انگيز او مى نگرد تمام خاطره هاى گمراهى و بدبختيش در نظرش مـجـسـم مـى گردد، كسى كه زشتيها را در نظرش زيبا جلوه مى داد، و بيراهه را شاهراه، و گمراهى را هدايت، اى واى كه او براى هميشه قرين و هم بند او است!.

آرى صـحـنـه قـيـامـت تـجسمى است گسترده از صحنه هاى اين جهان و قرين و دوست و رهبر ايـنـجـا بـا آنـجـا يـكـى اسـت، حتى به گفته بعضى از مفسران هر دو را با يك زنجير مى بندند!.

پـيـداسـت كـه مـنظور از (مشرقين ) (دو مشرق ) (مشرق ) و (مغرب ) است زيرا طبق عـادت عـرب بـه هـنـگـامـى كـه مى خواهند از دو جنس مختلف تثنيه بسازند لفظ را از يكى انـتـخـاب مى كنند مانند (شمسين ) (اشاره به خورشيد و ماه ) و (ظهرين ) (اشاره به نماز ظهر و عصر) و (عشائين ) (اشاره به نماز مغرب و عشاء).

تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند كه به هيچوجه در آيه مورد بحث مناسب به نظر نمى رسد، مانند مشرق آغاز زمستان و مشرق آغاز تابستان، هر چند در موارد ديگرى مناسب است.

بـه هـر حـال اين تعبير كنايهاى است از دورترين فاصله اى كه به تصور مى گنجد چرا كه (دورى مشرق و مغرب ) ضرب المثل معروفى است در اين زمينه.

ولى ايـن آرزو هـرگز به جائى نمى رسد، و ميان آنها و شياطين هرگز جدائى نمى افتد، لذا در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (هـرگـز ايـن گـفـتـگـو و نـدامـت امـروز بـه حال شما سودى ندارد، چرا كه شما ظلم كرديد، و در نتيجه همه در عذاب مشتركيد)( و لن ينفعكم اليوم اذ ظلمتم انكم فى العذاب مشتركون ) .

بايد عذاب اين همنشين سوء را با عذابهاى ديگر براى هميشه ببينيد.

و بـه ايـن تـرتـيـب امـيـد آنـهـا را در مـورد جـدائى از شـيـاطـيـن بـراى هـمـيـشـه مبدل به ياس مى كند و چه طاقتفرساست تحمل اين همنشينى؟!

در تـفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز داده شده از جمله اينكه گاه انسان از ديدن دردمندان ديـگـر دردش تـخفيف پيدا مى كند، چرا كه معروف است البلية اذا عمت طابت: (هنگامى كه بـلا عـمومى شد گوارا مى شود!) اما به اينها گفته مى شود در آنجا چنين تسلى خاطرى نيست چنان غرق عذابيد كه عذاب شيطان هم بند شما مايه تسلى شما نخواهد شد.

ايـن احتمال را نيز داده اند كه گاه مصيبتى فرا مى رسد و انسان پيامدهاى آن را ميان خود و دوسـتـان تـقـسـيـم مـى كـنـد، و بار مصيبت سبك مى شود، ولى در آنجا اين مسأله نيز وجود ندارد، چرا كه هر كدام سهم وافرى از عذاب الهى دارند بى آنكه از ديگرى چيزى كاسته شود!.

ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ايـن آيـه تـكـمـيـلى اسـت بـراى آيـه قبل همان تفسير اول كه انتخاب كرديم مناسبتر است.

در اينجا قرآن اين گروه را به حال خود مى گذارد و روى سخن را به سوى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده از غافلان كوردلى كه پيوسته او را تكذيب مى كردند، و از قـمـاش هـمـان گـروهـى بـودنـد كه در آيات قبل از آنها سخن گفته شد، بحث كرده، مى فـرمـايـد: (آيـا تـو مى توانى سخن خود را به گوش كران برسانى؟ و يا كوران را هـدايـت كـنـى؟ و كـسانى را كه در ضلال مبين هستند و احساس نمى كنند به راه راست دعوت نـمـائى )؟!( ا فـانـت تـسـمـع الصـم او تـهـدى العـمـى و مـن كـان فـى ضلال مبين ) .

شبيه اين معنى در آيات ديگرى از قرآن مجيد نيز آمده است، كه افراد لجوج و هدايت ناپذير، و هواپرستان بى بصيرت و غرق گناه را، به كران و كوران، و گاه به مردگان، تشبيه كرده است.

در آيه 42 سوره يونس مى خوانيم:( افانت تسمع الصم و لو كانوا لا يعقلون ) : (آيا تو مـى تـوانـى صـداى خـود را بـه گـوش كـران بـرسـانـى هـر چـنـد تعقل نمى كنند)

و در آيه 80 نمل آمده است:( انك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين ) : (تـو نـمـى تـوانـى سـخنت را به گوش ‍ مردگان برسانى، و نمى توانى كران را هنگامى كه روى برمى گردانند و پشت مى كنند متوجه سخنان خودسازى همچنين آيات ديگر.

ايـن تـعبيرات همه به خاطر آن است كه قرآن براى انسان (دو نوع گوش و چشم و حيات ) قائل است: گوش و چشم و حيات ظاهر، و گوش و چشم و حيات باطن. و مهم بخش دوم از درك و ديد و حيات است، كه وقتى از كار بيفتد، نه پند و اندرز مفيد خواهد بود و نه انذار و هشدار!

قابل توجه اينكه: در آيات گذشته، اين گروه از مردم، به افرادى تشبيه شده بودند كـه چـشمانى ضعيف و ديد محدود دارند، و در آيه اخير آنها را به كران و كوران تشبيه مى كـنـد، ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كـه انـسـان هـنـگـامـى كـه مـشـغـول بـه دنـيـا مـى شود به كسى مى ماند كه چشمانش درد مختصرى پيدا كرده هر قدر اشتغالش به دنيا بيشتر، و تمايلش به ماديات شديدتر، و بى اعتنائيش به روحانيات فـزونتر مى گردد، از آن درد چشم به نقصان ديد، و از آن، به مرحله كورى مى رسد اين هـمـان چـيـزى اسـت كـه دلائل قـطعى در زمينه تشديد روحيات منفى و مثبت در انسان و رسوخ مـلكـات در وجـود او بـر اثـر تـكـرار و اصـرار بـر عمل به ثبوت رسانده است و قرآن نيز همين ترتيب را رعايت فرموده.


آيه (41) تا (45) و ترجمه

( فإ ما نذهبن بك فإ نا منهم منتقمون ) (41)( أو نرينك الذى وعدنهم فإنا عليهم مقتدرون ) (42)( فاستمسك بالذى أوحى إليك إنك على صرط مستقيم ) (43)( و إنه لذكر لك و لقومك و سوف تسلون ) (44)( و سل من أرسلنا من قبلك من رسلنا أ جعلنا من دون الرحمن إلهة يعبدون ) (45)

ترجمه:

41 - هر گاه تو را از ميان آنها ببريم حتما آنها را مجازات خواهيم كرد.

42 - يـا اگر زنده بمانى و آنچه را از عذاب آنان وعده داده ايم به تو ارائه دهيم باز ما بر آنها مسلطيم.

43 - آنچه را بر تو وحى شده محكم بگير كه تو بر صراط مستقيم هستى.

44 - و ايـن مـايـه يـادآورى تـو و قـوم تـو اسـت و بـه زودى سـؤ ال خواهيد شد.

45 - از رسـولانـى كـه قـبل از تو فرستاديم بپرس، آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش آنها قرار داديم؟!

تفسير:

آنچه را بر تو وحى شده محكم بگير

در تعقيب آيات گذشته كه از كفار لجوج و هدايتناپذير و ستمگر سخن مى گفت، در آيات مورد بحث، روى سخن را، به پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، اين گروه را شديدا تهديد و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تـسلى و آرامش خاطر مى بخشد مى فرمايد: (هر گاه تو را از ميان آنها ببريم، حتما از آنها انتقام خواهيم گرفت و مجازاتشان مى كنيم )!( فاما نذهبن بك فانا منهم منتقمون ) .

منظور از بردن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از ميان آن قوم، خواه وفات پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـاشـد و يـا هـجـرت او از مـكـه بـه مـديـنـه، در هـر حـال اشـاره بـه ايـن است كه اگر تو هم شاهد و ناظر نباشى، و آنها به راه خود همچنان ادامـه دهـنـد مـا شـديـدا آنـهـا را مـجـازات مـى كـنـيـم، چـرا كـه (انـتـقـام ) در اصـل بـه مـعـنى مجازات و كيفر دادن است، هر چند از آيات متعدد ديگرى كه در همين معنى در قرآن نازل شده استفاده مى شود كه منظور از بردن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وفـات او است، چنانكه در آيه 46 سوره يونس آمده است:( و اما نرينك بعض الذى نعدهم او نتوفينك فالينا مرجعهم ثم الله شهيد على ما يفعلون ) : اگر ما پاره اى از مجازاتهائى را كه به آنها وعده داده ايم در حال حياتت به تو نشان دهيم يا تو را از دنيا ببريم و آنها را نبينى، در هر حال بازگشتشان به سوى خداست و خداوند گواه اعمالى است كه آنها انجام مى دهند.

هـمـيـن مـعنى در سوره رعد آيه 40، و سوره غافر آيه 77 نيز آمده است، و به اين ترتيب تفسير آيه به مسأله هجرت مناسب به نظر نمى رسد.

سپس مى افزايد: (اگر هم زنده بمانى و آنچه را از عذاب به آنان وعده داده ايم به تو نشان دهيم باز ما بر آنها مسلط هستيم )( او نرينك الذى وعدناهم فانا عليهم مقتدرون ) .

بـه هـر حـال آنـهـا در چـنـگـال قـدرت مـا هـسـتـند چه در ميان آنها باشى و چه نباشى، و مجازات و انتقام الهى در صورت ادامه كارهايشان حتمى است، چه در حيات تو باشد و چه بعد از وفات تو، دير و زود دارد اما تخلف ندارد.

اين تأكيدهاى قرآنى ممكن است از يكسو اشاره به بى صبرى كفار باشد كه مى گفتند: (اگـر راسـت مـى گـوئى پـس چـرا بـلا بـر مـا نازل نمى شود)؟! و از سوى ديگر انتظار مرگ پيامبر را مى كشيدند به گمان اينكه هر گاه پاى او در ميان نباشد همه چيز پايان مى يابد.

بعد از اين هشدارها به پيامبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد (آنچه را بـر تـو وحـى شـده مـحـكـم بـگـير كه تو بر صراط مستقيم قرار دارى )!( فاستمسك بالذى اوحى اليك انك على صراط مستقيم ) .

كـمـتـريـن اعـوجـاج و كـجـى در كـتـب و بـرنـامه تو نيست، و عدم پذيرش گروهى از آنان دليـل بـر نفى حقانيت تو نخواهد بود تو با نهايت جديت به راه خويش ادامه ده، بقيه با ما است.

سـپس مى افزايد (اين قرآنى كه بر تو وحى شده مايه يادآورى تو و قوم تو است )( و انه لذكر لك و لقومك ) .

هدف از نزول آن بيدار ساختن انسانها و آشنا نمودن آنها به وظائفشان است.

و بـه زودى مـورد سؤ ال قرار خواهيد گرفت كه با اين برنامه الهى و اين وحى آسمانى چه كرديد؟!( و سوف تسئلون ) .

مـطابق اين تفسير (ذكر) در آيه فوق به معنى (ذكرالله ) و آشنائى و آگاهى بر تكاليف دينى است، همان گونه كه در آيات 5 و 36 اين سوره نيز به همين معنى آمده است، مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن.

اصولا يكى از نامه اى قرآن مجيد همان (ذكر) است، ذكر به معنى يادآورى و ذكر الله، و كرارا اين جمله را در سوره قمر مى خوانيم:( و لقد يسرنا القرآن للذكـر فـهـل مـن مـدكـر ) : مـا قـرآن را بـراى يـادآورى سـهـل و آسـان سـاخـتـيـم، آيـا كـسى هست كه متذكر شود (آيات 17 - 22 - 32 و 40 سوره قمر).

از ايـن گـذشـتـه جـمـله (و سـوف تـسـئلون ) گـواهـى مـى دهـد كـه مـنـظـور سـؤ ال از عمل به اين برنامه الهى است.

اما با اينهمه عجيب اين است كه بسيارى از مفسران تفسير ديگرى براى اين آيه برگزيده انـد كـه تـنـاسـبـى با آنچه گفتيم ندارد از جمله گفته اند معنى آيه اين است كه اين قرآن مـايـه شـرف و آبـرو يا ذكر خير براى تو و قوم تو است، و عرب و قريش يا امت تو را شـرافـت مى بخشد، چرا كه به لغت آنان نازل شده است و به زودى از اين نعمت الهى سؤ ال مى شود.

درسـت است كه قرآن مجيد آوازه پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و عرب بلكه همه مسلمانان را در جهان بلند ساخت، و بيش از چهارده قرن است كه نام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به عظمت هر صبح و شام بر ماءذنه ها مى برند، و قوم بى نام و نـشـان عـرب جـاهلى در سايه آن نام و نشان يافت و امت اسلامى در پرتو آن در جهان بلند آوازه شد.

و نـيـز درست است كه (ذكر) گاه به اين معنى در قرآن مجيد آمده، ولى بدون شك معنى اول در آيات قرآنى گسترده تر و با هدف نزول قرآن و آيات مورد بحث سازگارتر است.

بـعـضـى از مـفـسـران آيه 10 سوره انبيا را شاهد بر تفسير دوم گرفته اند( لقد انزلنا اليـكـم كـتـابـا فـيـه ذكـركـم افـلا تـعـقـلون ) : (مـا كـتـابـى بـر شـمـا نازل كرديم كه وسيله تذكر شما در آن است آيا انديشه نمى كنيد)؟!.

در حـالى كـه آن آيـه نـيـز مـتـنـاسـب تـفسير اول است چنانكه در جلد سيزدهم تفسير نمونه ذيل همان آيه شرح داده ايم.

رواياتى در ذيل اين آيه در منابع حديث وارد شده است كه در بحث نكات خواهد آمد.

سـپـس بـراى نـفـى بـت پـرسـتـى و ابـطـال عـقـائد مـشـركـيـن بـه دليـل ديـگـرى پـرداخـتـه، مـى گـويـد: (از رسـولانـى كـه قـبـل از تـو فـرسـتـاديم بپرس، آيا غير از خداوند رحمن، معبودهائى براى پرستش آنها قرار داديم )؟!( و اسئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن آلهة يعبدون ) .

اشـاره بـه اينكه تمام انبياى الهى دعوت به توحيد كرده اند، و همگى به طور قاطع بت پرستى را محكوم نموده اند، بنابراين پيامبر اسلام در مخالفتش با بتها كار بى سابقه اى انـجـام نـداده، بـلكه سنت هميشگى انبيا را احيا نموده است، اين بت پرستان و مشركانند كه بر خلاف مكتب تمام انبيا گام برمى دارند.

مـطابق اين تفسير، سؤ ال كننده هر چند پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است، ولى منظور تمام امت و حتى مخالفان او هستند.

و كـسـانـى كه مورد سؤ ال واقع مى شوند پيروان انبياى پيشينند، پيروان راستين و مورد اطـمـيـنان آنها، و حتى افراد عادى آنها، چرا كه از مجموعه سخنان آنها خبر متواتر به دست مى آيد كه بيانگر مكتب توحيدى انبياء است.

لازم به يادآورى است كه حتى منحرفان از اصل توحيد (مانند مسيحيان

امروز كه طرفدار تثليثند) باز دم از توحيد مى زنند، و مى گويند تثليث ما با توحيد كه آئيـن هـمـه انـبـيـا اسـت مـنـافـاتـى نـدارد! و بـه ايـن تـرتـيـب مـراجـعه به اين امتها براى ابطال دعوى مشركان كافى است.

ولى جمعى از مفسران احتمال ديگرى در تفسير آيه با الهام از بعضى از روايات داده اند و آن ايـنـكـه سـؤ ال كـنـنـده شـخـص پـيـغـمـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و سـؤ ال شـونـده خـود انـبـيـاى پيشين هستند، سپس افزوده اند كه اين موضوع در شب معراج تحقق يـافـت، چـرا كـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با ارواح انبياى پيشين تماس گرفت، و براى تاءكيد امر توحيد اين سؤ ال را مطرح نمود، و پاسخ شنيد.

بعضى نيز افزوده اند كه در غير شب معراج هم اين ارتباط براى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـمـكـن بـوده، چـرا كـه فـاصله هاى زمانى و مكانى در ارتباط پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـا ارواح انـبـيـا هـرگـز مـانعى ايجاد نخواهد كرد، و آن بزرگوار در هر لحظه و هر مكان مى توانست با آنها ارتباط گيرد.

البته اين تفسيرها هيچ مشكل عقلى ندارد، ولى از آنجا كه هدف از آيه نفى مذهب مشركان است نـه آرامـش روح پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، چرا كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـسـأله تـوحـيـد چـنـان غـرق بـود و از شـرك بـيـزار كـه نـيـازى به سؤ ال نـداشـت، و بـراى اسـتدلال در مقابل مشركان تماس روحانى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـا ارواح انـبـيـاى پيشين قانع كننده نبود، لذا تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، و تفسير دوم ممكن است اشاره به بطون آيه باشد نه ظاهر آن، چرا كه آيات قرآن ظاهرى دارد و بطونى.

اين موضوع نيز قابل توجه است كه از ميان نامهاى خداوند در آيه فوق روى نـام (رحـمـن ) تـكـيه شده، اشاره به اينكه چگونه ممكن است خداوندى را كه رحمت عـامـش هـمـه را فـرا گـرفـتـه رهـا كـنـند و به سراغ بتهائى بروند كه مبداء هيچ سود و زيانى نيستند.

نكته:

قوم پيامبر كيانند؟

در ايـنـكـه منظور از (قوم ) در آيه (و انه لذكر لك و لقومك ) چه اشخاصى هستند؟ سه احتمال وجود دارد:

نخست مجموع امت اسلامى، و ديگر قوم عرب، و سوم قبيله قريش.

و از آنجا كه (قوم ) در منطق قرآن در بسيارى از موارد به امتهاى انبياء يا اقوام معاصر آنها اطلاق شده به نظر مى رسد كه در آيه فوق نيز همين معنى مورد نظر باشد.

بـنـابـرايـن قـرآن مـايـه ذكـر و آگـاهـى اسـت بـراى هـمـه امـت اسـلامـى (طـبـق تـفـسـيـر اول ) و مايه افتخار و شرف است براى همه آنها (طبق تفسير دوم ).

ولى در روايـات مـتـعـددى كـه از مـنـابـع اهـل بـيـت رسـيـده مى خوانيم كه ائمه معصومين مى فرمودند كه منظور از قوم در اين آيه ما خاندان پيغمبريم.

اما بعيد نيست كه اينها از قبيل بيان مصداقهاى روشن بوده باشد، خواه مفهوم قوم مجموع امت اسـلامـى بـوده بـاشـد، و يـا قـوم عـرب، و يـا طائفه پيامبر اسلام، در هر صورت ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) از واضحترين مصداقهاى آن محسوب مى شوند.


آيه (46) تا (50) و ترجمه

( و لقـد ارسـلنـا مـوسـى بـايـتـنـا إلى فـرعـون و مـلائه فقال إنى رسول رب العالمين ) (46)( فلما جأهم بايتنا إذا هم منها يضحكون ) (47)( و ما نريهم من أية إلا هى أكبر من أختها و أخذنهم بالعذاب لعلهم يرجعون ) (48)( و قالوا يأيه الساحر ادع لنا ربك بما عهد عندك إننا لمهتدون ) (49)( فلما كشفنا عنهم العذاب إذا هم ينكثون ) (50)

ترجمه:

46 - مـا مـوسـى را بـا آيـات خود به سوى فرعون و درباريان او فرستاديم (به آنها) گفت: من فرستاده پروردگار عالميانم.

47 - ولى هنگامى كه او آيات ما را براى آنها آورد از آن مى خنديدند.

48 - ما هيچ آيه (و معجزه اى ) به آنها نشان نمى داديم مگر اينكه از ديگرى بزرگتر (و مهمتر) بود، و آنها را با مجازات هشدار داديم شايد بازگردند.

49 - (هـنـگـامـى كه گرفتار بلا شدند) گفتند: اى ساحر! پروردگارت را به عهدى كه با تو

كرده بخوان (تا ما را از اين درد و رنج برهاند) كه ما هدايت خواهيم يافت.

50 - اما موقعى كه عذاب را از آنها بر طرف مى ساختيم پيمان خود را مى شكستند!

تفسير:

فرعونيان مغرور و پيمانشكن

در ايـن آيـات بـه گـوشـه اى از مـاجـراى پـيـغـمبر خدا موسى بن عمران و برخورد او با فـرعـون اشـاره شـده، تـا پاسخى باشد به گفتار بى اساس مشركان كه اگر خدا مى خـواسـت پـيـامـبـرى بـفـرسـتـد چـرا مردى را از ثروتمندان مكه و طائف براى اين مأموريت بزرگ انتخاب نكرد)؟

زيـرا (فـرعـون ) نـيـز هـمـيـن ايـراد را بـه موسى داشت، و منطق او عينا همين منطق بود، فـرعـون او را بـه خـاطـر لبـاس پشمينهاش و نداشتن زيورآلات طلا مورد ملامت و سرزنش قرار داد.

در آيـه نـخـسـت مى فرمايد: (ما موسى را با آيات و نشانه هاى خود به سوى فرعون و اطـرافـيـان و دربـاريـان او فـرستاديم )( و لقد ارسلنا موسى باياتنا الى فرعون و ملائه ) .

(مـوسـى بـه آنـهـا گـفـت مـن فـرسـتـاده پـروردگـار جـهـانـيـانـم )( فقال انى رسول رب العالمين ) .

منظور از (آيات ) معجزاتى است كه موسى در دست داشت، و حقانيت خود را به وسيله آن اثبات مى كرد كه مهمترين آنها معجزه (عصا) و (يد بيضا) بود.

و (مـلاء) (بـر وزن خـلاء) چنانكه قبلا هم گفته ايم از ماده (ملا) (بر وزن خلع ) به مـعـنـى گـروهـى اسـت كه هدف مشتركى را تعقيب مى كنند و ظاهر آنها چشم پر كن است، اين كلمه در قرآن مجيد معمولا به اشراف و ثروتمندان يا درباريان گفته مى شود.

تـكـيـه بـر عـنـوان (رب العـالمـيـن ) در حـقـيـقـت از قبيل بيان مدعا توأم با دليل اسـت، زيـرا تـنـهـا كـسـى كـه پروردگار جهانيان است و مالك و مربى آنها است شايسته عبوديت است، نه مخلوقات محتاج و نيازمندى همچون فراعنه و بتها!

اكـنـون بـبـيـنـيـم اوليـن بـرخـورد فـرعـون و فـرعـونـيـان بـا دلائل مـنـطـقى و معجزات روشن موسى چه بود؟ قرآن در آيه بعد مى گويد: (هنگامى كه موسى با آيات ما به سراغ آنها آمد همگى از آن مى خنديدند)( فلما جائهم باياتنا اذا هم منها يضحكون ) .

ايـن نـخـسـتـيـن برخورد همه طاغوتها و جاهلان مستكبر در برابر رهبران راستين است، جدى نگرفتن دعوت و دلائل آنها، و همه را به سخريه و مضحكه پاسخ گفتن، تا به ديگران بـفـهمانند كه اصلا دعوت آنها قابل بررسى و مطالعه و جوابگوئى نيست، و ارزش ‍ يك برخورد جدى را ندارد.

امـا مـا براى اتمام حجت آيات خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم و هيچ آيه اى و معجزه اى بـه آنـهـا نـشان نمى داديم مگر اينكه از ديگرى بزرگتر و مهمتر بود( و ما نريهم من آية الا هى اكبر من اختها ) .

خـلاصـه نـشـانـه هاى خود را كه هر يك از ديگر مهمتر و گوياتر و كوبنده تر بود به آنـهـا ارائه داديـم، تا هيچ بهانه اى براى آنها باقى نماند، و از مركب غرور و نخوت و خودخواهى پياده شوند.

و بـه ايـن تـرتـيـب بـعـد از مـعـجـزه (عـصـا) و (يد بيضا) معجزات (طوفان ) و (جراد) و (قمل ) و (ضفادع ) و غير اينها را به آنها نشان داديم.

سپس مى افزايد: آنها را به عذابها و مجازاتهاى هشدار دهنده گرفتار نموديم شايد بيدار شوند و به راه حق بازگردند( و اخذناهم بالعذاب لعلهم يرجعون ) .

خـشـكـسـالى و قـحـطـى و كمبود ميوه ها چنانكه در آيه 130 سوره اعراف آمده، و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات به سراغ آنها آمد.

گـاه رنـگ آب نـيـل بـه رنـگ خـون درآمـد كـه نـه بـراى شـرب قابل استفاده بود، و نه براى كشاورزى، و گاه آفات نباتى غلات آنها را نابود كرد.

ايـن حـوادث تـلخ و دردنـاك گـر چـه موقتا آنها را بيدار مى كرد و دست به دامن موسى مى زدند هنگامى كه طوفان حادثه فرو مى نشست همه چيز را به دست فراموشى مى سپردند و موسى را آماج انواع تيرهاى تهمت قرار مى دادند.

چنانكه در آيه بعد مى خوانيم: (آنها گفتند اى ساحر! پروردگارت را به عهدى كه با تـو كـرده اسـت بـخـوان، تـا مـا را از اين درد و رنج و بلا و مصيبت رهائى بخشد، و مطمئن باش كه ما راه هدايت را پيش خواهيم گرفت )!( و قالوا يا ايها الساحر ادع لنا ربك بما عهد عندك اننا لمهتدون ) .

چه تعبير عجيبى؟ از يكسو ساحرش مى خوانند، و از سوى ديگر براى رفع بلا دست به دامنش مى زنند! و از سوى سوم به او وعده قبول هدايت مى دهند!

و عـدم تـنـاسب اين امور سه گانه در ظاهر با يكديگر، سبب تفسيرهاى گوناگونى شده اسـت: بـعـضـى گـفـتـه انـد سـاحـر در ايـنـجـا بـه مـعـنى عالم است، چرا كه در آن زمان و مخصوصا در محيط مصر ساحران را محترم مى شمردند، و به عنوان دانشمندانى به آنها مى نگريستند.

بعضى احتمال داده اند سحر در اينجا به معنى انجام يك كار مهم است،

هـمـانـگـونـه كـه در تـعـبـيـرات روزمـره مى گوئيم: فلان كس در كار خود آنقدر ماهر است گوئى سحر مى كند!.

و گاه گفته اند منظور ساحر در افكار گروهى از مردم است.

و امثال اين تفسيرها.

امـا كـسـانـى كـه بـا طـرز فـكـر و سـخـن گفتن جاهلان از خود راضى، و مستكبران مغرور و طـاغـوتـهـاى مـسـتـبد آشنا باشند، مى دانند آنها از اينگونه تعبيرات ضد و نقيض فراوان دارند، و تعجب نيست كه در آغاز ساحرش بخوانند، سپس دست به دامنش بزنند، و در پايان وعده قبول هدايت مى دهند.

بنابراين ظاهر تعبيرات آيه را بايد حفظ كرد و نيازى به توجيه و تفسيرهاى ديگر به نظر نمى رسد.

و به هر حال از لحن آنها پيدا بوده كه در عين احساس نياز به موسى (عليه‌السلام ) وعده دروغين به او مى دادند، و حتى به هنگام بيچارگى و عرض حاجت باز از مركب غرور پياده نـمـى شـدند، به همين جهت تعبير به ربك (پروردگارت ) و بما عهد عندك (به عهدى كه بـا تـو كـرده ) كـردنـد، و هرگز نگفتند پروردگار ما، و وعده اى كه به ما فرموده، با ايـنـكـه مـوسـى (عليه‌السلام ) بـه آنـهـا صـريـحا گفته بود من فرستاده پروردگار عالميانم، نه پروردگار خودم.

آرى سـبـك مـغـزان مـغـرور هـنگامى كه بر اريكه قدرت مى نشينند چنين است منطقشان و راه و رسمشان.

ولى بـه هـر حـال مـوسـى بـه خـاطر اين تعبيرات نيشدار و موهن هرگز دست از هدايت آنها بـرنـداشت، و از خيره سرى آنها ماءيوس و خسته نشد، همچنان به كار خود ادامه داد بارها دعا كرد تا طوفان بلاها فرونشيند و فرو نشست، اما چنانكه آيه بعد مى گويد: هنگامى كه عذاب را از آنها بر طرف مى ساختيم آنها پيمانهاى خود

را مـى شـكـسـتـنـد و بـه لجاجت و انكار خود ادامه مى دادند)( فلما كشفنا عنهم العذاب اذا هم ينكثون ) .

ايـنـها همه درسهائى است زنده و گويا براى مسلمانان و تسليت خاطرى است براى شخص پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه از لجاجت و سرسختى مخالفان هرگز خسته نشوند، و گرد غبار ياءس و نوميدى بر روح و جانشان ننشيند و بدانند: رگ رگ است اين آب شـيـريـن و آب شـور و بـا اسـتـقـامـت و پـايـمـردى هر چه بيشتر به راه خود ادامه دهند، همانگونه كه موسى (عليه‌السلام ) و بنى اسرائيل ادامه دادند و سرانجام بر فرعونيان پيروز گشتند.

و نـيـز هـشـدارى است به دشمنان لجوج و سرسخت كه آنها هرگز از فرعون و فرعونيان قويتر و قدرتمندتر نيستند، سرانجام كار آنها را ببينند و در عاقبت كار خويش بينديشند.


آيه (51) تا (56) و ترجمه

( و نـادى فـرعـون فـى قـومـه قـال يقوم اءليس لى ملك مصر و هذه الا نهر تجرى من تحتى أفلا تبصرون ) (51)( أم إنا خير من هذا الذى هو مهين و لايكاد يبين ) (52)( فلو لا ألقى عليه أسورة من ذهب أو جاء معه الملئكة مقترنين ) (53)( فاستخف قومه فأطاعوه إنهم كانوا قوما فاسقين ) (54)( فلما اسفونا انتقمنا منهم فأغرقنهم أجمعين ) (55)( فجعلناهم سلفا و مثلا للاخرين ) (56)

ترجمه:

51 - فـرعـون در ميان قوم خود ندا داد و گفت: اى قوم من! آيا حكومت مصر از آن من نيست، و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى بينيد؟!

52 - مـن از ايـن مـردى كـه خـانـواده و طـبـقـه پـستى است و هرگز نمى تواند فصيح سخن بگويد برترم!

53 - اگـر راست مى گويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده؟! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده اند؟ (تا گفتارش را تاءييد كنند).

54 - او قوم خود را تحميق كرد و از وى اطاعت كردند.

55 - اما هنگامى كه ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتيم و همه را غرق كرديم.

56 - و آنها را پيشگامان (در عذاب ) و عبرتى براى ديگران قرار داديم.

تفسير:

اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟!

مـنـطـق مـوسـى از يـكسو، و معجزات گوناگونش از سوئى ديگر، و بلاهائى كه بر سر مـردم مـصـر فرود آمد و به بركت دعاى موسى (عليه‌السلام ) برطرف شد از سوى سوم تـاءثـيـر عـمـيـقـى در مـحـيـط گـذاشـت، و افـكـار تـوده هـاى مـردم را نـسـبـت بـه فـرعون مـتـزلزل سـاخـت و تـمـام نـظـام مـذهـبـى و اجـتـمـاعـى آنـهـا را زيـر سـؤ ال برد.

ايـنجا بود كه فرعون با سفسطه بازى و مغلطه كارى مى خواست جلو نفوذ موسى (عليه‌السلام ) را در افـكـار مردم مصر بگيرد، دست به دامن ارزشهاى پستى مى زند كه بر آن مـحـيـط حاكم بود، و خود را با اين ارزشها با موسى مقايسه مى كند تا برترى خويش را بـه ثـبـوت رسـاند، چنانكه قرآن در آيات مورد بحث مى گويد: فرعون در ميان قوم خود نـدا داد كـه اى قـوم مـن! آيا حكومت سرزمين پهناور مصر از آن من نيست؟ و اين نهرهاى عظيم تحت فرمان من قرار ندارد؟ و از قصر و مزارع و باغهاى من نمى گذرد؟ آيا نمى بينيد؟( و نادى فرعون فى قومه قال يا قوم اليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى افلا تبصرون ) .

ولى مـوسـى چـه دارد؟ هيچ، يك عصا و يك لباس پشمينه! آيا شخصيت از آن او است يا از آن مـن؟ آيـا او سخن حق مى گويد يا من مى گويم؟ چشمهاى خود را باز كنيد و درست مطلب را بنگريد.

و بـه ايـن تـرتـيـب فـرعـون ارزشـهـاى قـلابى را به چشم مردم مصر كشيد، و همانند بت پـرسـتـان عـصـر جـاهـليـت در بـرابـر پـيـغـمـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) مال و مقام را ارزشهاى واقعى انسانى گرفت.

تـعـبـيـر بـه نـادى (نـدا داد) نـشـان مى دهد كه فرعون مجلس عظيمى از سرشناسان مملكت تشكيل داد و با صدائى رسا و بلند همه را مخاطب ساخته و اين جمله ها را بازگو نمود، يا اينكه دستور داد كه نداى او را به عنوان يك بخشنامه در سرتاسر كشور منعكس ‍ كنند.

تـعـبـيـر بـه (انـهـار) جـمـع (نـهـر) بـا ايـنـكـه مـنـظـور از آن رود نـيـل اسـت به خاطر آن است كه اين رود عظيم كه همانند درياى پهناورى است به شعبه هاى بسيار زيادى تقسيم مى شد، و سراسر مناطق آباد مصر را مشروب مى ساخت.

بـعـضـى از مـفـسـران گـفته اند رود نيل 360 شاخه داشت كه مهمترين آنها (نهرالملك ) (نهر طولون ) (نهر دمياط) و (نهر تنيس ) بود.

چـرا فـرعـون مـخصوصا روى شاخه هاى نيل تكيه مى كند براى اينكه تمام آبادى مصر و ثـروت و قـدرت و تـمـدن آنـها از نيل سرچشمه مى گرفت، لذا فرعون به آن مى نازد و بر موسى فخر مى فروشد!

تـعـبـيـر بـه (تـجـرى مـن تـحـتـى ) بـه ايـن مـعـنـى نـيـسـت كـه رود نـيـل از زيـر قـصـر مـن مـى گـذرد، آنـگـونـه كـه جـمـعى از مفسران گفته اند، چرا كه رود نيل از آن عظيمتر بود كه از زير قصر فرعون بگذرد، اگر منظور از كنار قصر او باشد بـسـيـارى از قـصـرهـاى مـصر چنين بود، و غالب آباديها در دو حاشيه اين شط عظيم قرار داشـت، بـلكه منظور اين است اين رود تحت فرمان من است و نظام تقسيم آن بر آباديها طبق مقرراتى است كه من اراده مى كنم.

سـپـس مـى افـزايـد: (بـدون شـك من از اين فرد كه مقام و نژادى پست دارد، و هرگز نمى تواند فصيح سخن بگويد برترم )( ام انا خير من هذا الذى هو مهين و لا يكاد يبين ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب دو افـتـخـار بـزرگ بـراى خـود (حـكـومـت مـصـر، و مـالكـيـت نيل ) و دو نقطه ضعف براى موسى (فقر، و لكنت زبان ) بيان كرد.

در حـالى كـه مـوسـى هـرگـز در آن زمـان لكـنـت زبـان نداشت، چرا كه خداوند دعاى او را مـسـتجاب كرد و سنگينى زبانش را برطرف ساخت، چرا كه به هنگام بعثت عرضه داشت( و احـلل عـقدة من لسانى ) (خداوندا گره را از زبان من بگشا) (طه - 27) و مسلما دعايش مستجاب شد و قرآن نيز گواه بر آن است.

نداشتن ثروت فراوان و لباسهاى مجلل و كاخهاى پر زرق و برق كه معمولا از طريق ظلم و ستم بر محرومان حاصل مى شود نه تنها عيب نيست بلكه افتخار است و كرامت و ارزش.

تـعـبـيـر بـه (مـهـيـن ) (پـسـت ) مـمـكـن اسـت اشاره به طبقات اجتماعى آن زمان باشد كه ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا، و زحمتكشان كم درآمد را طبقه پست مى پنداشتند، و يا اشاره به نژاد موسى باشد كه از بنى اسرائيل بود، و قبطيان فرعونى خود را آقا و سرور آنها مى پنداشتند.

سـپـس فـرعـون بـه دو بهانه ديگر متشبث شده گفت: (چرا دستبندهائى از طلا به او داده نـشده؟! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده اند تا گفتار او را تصديق كنند)؟!( فلو لا القى عليه اسورة من ذهب او جاء معه الملائكة مقترنين ) .

اگر خداوند او را رسول خود قرار داده چرا همچون رسولان ديگر به او دستبند طلا نداده و يار و معاونانى براى او قرار نداده است؟.

مـى گويند فرعونيان عقيده داشتند كه رؤ سا بايد دستبند و گردنبند طلا زينت خود كنند، لذا از ايـنكه موسى چنين زينت آلاتى همراه نداشت، و بجاى آن لباس پشمينه چوپانى در تـن كـرده بـود اظـهـار تـعـجـب مـى كـنـد، و چـنـيـن اسـت حـال جـمـعـيـتـى كـه مـعـيـار سـنـجـش شـخصيت در نظر آنها طلا و نقره و زينت آلات است. اما پـيـامـبران الهى با كناره گيرى از اين مسائل مخصوصا مى خواستند اين ارزشهاى كاذب و دروغـيـن را ابـطال كنند، و ارزشهاى اصيل انسانى يعنى علم و تقوى و پاكى را جانشين آن سـازند، چرا كه تا نظام ارزشى يك جامعه اصلاح نشود آن جامعه هرگز روى سعادت به خود نخواهد ديد.

بـه هـر حـال ايـن بـهـانـه فـرعـون درسـت شـبـيـه بـهـانـه اى بـود كـه در چـنـد آيـه قـبـل از قـول مـشـركـان مـكه نقل شده كه مى گفتند چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان مكه و طائف نازل نشده؟!

بـهـانـه دوم هـمـان بـهـانـه مـعـروفـى است كه بسيارى از امم گمراه و سركش در برابر پـيـامـبـران مطرح مى كردند: گاه مى گفتند: چرا او انسان است و فرشته نيست؟ و گاه مى گفتند: اگر انسان است لااقل چرا فرشته اى همراه او نيامده؟

در حالى كه رسولان مبعوث به انسانها بايد از جنس خود آنها باشند تا نيازها و مشكلات و مـسـائل آنـهـا را لمـس كـنـنـد، و بـه آن پـاسـخ گـويند، و بتوانند از جنبه عملى الگو و اسوهاى براى آنها باشند.

لازم بـه يـادآورى اسـت كـه (اسورة ) جمع (سوار) (بر وزن هزار) به معنى دستبند است، خواه از طلا باشد يا نقره، و اصل آن از واژه فارسى (دستواره )

گرفته شده (اساور نيز جمع جمع است ).

در آيـه بـعد قرآن به نكته لطيفى اشاره مى كند، و آن اينكه: فرعون از واقعيت امر چندان غـافـل نـبود، و به بى اعتبارى اين ارزشها كم و بيش توجه داشت، ولى (او قوم خود را تحميق كرد، و عقول آنها را سبك شمرد و از وى اطاعت كردند)!( فاستخف قومه فاطاعوه ) .

اصولا راه و رسم همه حكومتهاى جبار و فاسد اين است كه براى ادامه خودكامگى بايد مردم را در سـطـح پـائيـنـى از فـكـر و انـديـشـه نـگـهـدارنـد، و بـا انـواع وسائل آنها را تحميق كنند، آنها را در يك حال بى خبرى از واقعيتها فرو برند و ارزشهاى دروغـيـن را جـانشين ارزشهاى راستين كنند، و دائما آنها را نسبتا به واقعيتها شستشوى مغزى دهند.

چـرا كـه بـيـدار شـدن مـلتـهـا و آگـاهـى و رشـد فكرى ملتها بزرگترين دشمن حكومتهاى خودكامه و شيطانى است كه با تمام قوا با آن مبارزه مى كنند!

اين شيوه فرعونى يعنى استخفاف عقول با شدت هر چه تمامتر در عصر و زمان ما بر همه جـوامـع فـاسـد حـاكـم اسـت، اگـر فـرعـون بـراى نـيـل بـه ايـن هـدف وسـائل مـحـدودى در اخـتـيـار داشـت طـاغـوتـيـان امـروز بـا اسـتـفـاده از وسـائل ارتـبـاط جـمـعى، مطبوعات، فرستنده هاى راديو تلويزيونى، و انواع فيلمها، و حـتـى ورزش در شـكـل انـحـرافـى، و ابـداع انـواع مـدهـاى مـسـخـره، بـه اسـتـخـفـاف عـقـول مـلتـهـا مـى پـردازنـد، تا در بيخبرى كامل فرو روند و از آنها اطاعت كنند، به همين دليـل دانـشـمـنـدان و مـتـعـهـدان دينى كه خط فكرى و مكتبى انبيا را تداوم مى بخشند وظيفه سنگين در مبارزه با برنامه استخفاف عقول بر عهده دارند كه از مهمترين وظائف آنها است.

جالب اينكه آيه فوق را با اين جمله تكميل و پايان مى دهد آنها گروهى فاسق بودند( انهم كانوا قوما فاسقين ) .

اشـاره بـه ايـنـكـه ايـن قـوم گـمـراه اگـر فـاسـق و خـارج از اطـاعـت فـرمـان خـدا و حـكـم عقل نبودند تسليم چنين تبليغات و ترهاتى نمى شدند، و اسباب گمراهى خود را به دست خـويش فراهم نمى ساختند، به همين دليل آنها هرگز در اين گمراهى معذور نبودند، درست اسـت كـه فـرعـون عقل آنها را دزديد و به طاعت خويش واداشت، ولى آنها نيز با (تسليم كوركورانه ) موجبات اين دزدى را فراهم ساختند.

آرى آنها فاسقانى بودند كه از فاسقى تبعيت مى كردند.

ايـن بـود جـنـايـات فـرعـون و فـرعـونـيـان و مـغـلطـه كـاريـهـايـشـان در مـقابل فرستاده الهى موسى (عليه‌السلام ) اما اكنون ببينيم بعد از آنهمه وعظ و ارشاد و اتـمـام حـجـتـهـا از طـرق گـونـاگـون، و عـدم تـسـليـم آنـهـا در مقابل حق، سرانجام كار آنها به كجا رسيد؟!.

مـى فـرمـايـد: (هـنگامى كه ما را با اعمالشان به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتيم، و همه را غرق نموديم )!( فلما آسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين ) .

خـداونـد مـخصوصا از ميان تمام مجازاتها مجازات غرق را براى آنها انتخاب نمود، چرا كه تـمـام عـزت و شـوكـت و افـتـخـار و قـدرتـشـان بـا هـمـان رود عـظـيـم نـيـل و شاخه هاى بزرگ و فراوانش ‍ بود كه فرعون از ميان تمام منابع قدرتش روى آن تكيه كرد، و گفت اليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى (آيا حكومت مصر از آن من نيست، و اين نهرها تحت فرمان من نمى باشد)؟! آرى بايد همان چيزى كه مايه حيات و قدرت آنها است عامل فنا و نابودى و گورستانشان گردد تا همگان عبرت گيرند!.

(آسفونا) از ماده (اسف ) هم به معنى اندوه آمده و هم (غضب ) بلكه به گفته راغب در مـفـردات گـاه بـه انـدوه تـواءم بـا غـضـب گـفـتـه مى شود، و گاه به هر يك از اين دو جـداگـانـه، چـرا كـه حـقـيـقـت آن هيجانى درونى است كه انسان را به انتقام دعوت مى كند، هرگاه نسبت به زيردستان باشد در شكل غضب ظاهر مى شود، هر گاه نسبت به بالادستان بـاشد به صورت اندوه آشكار مى گردد، لذا وقتى از ابن عباس درباره حزن و غضب سؤ ال كردند گفت ريشه هر دو يكى است اما لفظ آن مختلف است!.

بعضى از مفسران (آسفونا) را به معنى (آسفوارسلنا) (فرستادگان ما را محزون و غـمـگـيـن سـاخـتـنـد) تفسير كرده اند، ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد و ضرورتى براى چنين خلاف ظاهرى وجود ندارد.

ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه نه حزن و اندوه درباره خداوند مفهومى دارد و نه خشم به آن معنى كه در ميان ما معروف است، بلكه خشم و غضب خداوند به معنى اراده مجازات، و رضايت او به معنى (اراده ثواب ) است.

در آخـريـن آيـه مـورد بحث به عنوان يك نتيجه گيرى از مجموع اين سخن مى فرمايد: (ما آنها را پيشگامان در عذاب و عبرتى براى ديگران قرار داديم )( فجعلناهم سلفا و مثلا للاخرين ) .

(سلف ) در لغت به معنى هر چيز متقدم است، و لذا به نسلهاى پيشين (سلف ) و به نسلهاى بعد از آنها خلف اطلاق مى شود، و به معاملاتى كه به صورت پيش خريد انجام مى گيرد نيز (سلف ) مى گويند چرا كه قيمت آن قبلا پرداخته مى شود.

و (مـثل ) به سخنى مى گويند كه در ميان مردم به عنوان عبرت رائج و جارى مى شود، و از آنـجـا كـه مـاجـراى زندگى فرعون و فرعونيان و سرنوشت دردناك آنها درس عبرت بزرگى بود در اين آيه به عنوان مثل براى اقوام ديگر ياد شده است.


آيه (57) تا (62) و ترجمه

( و لما ضرب ابن مريم مثلا إذا قومك منه يصدون ) (57)( و قـالوا ألهـتـنـا خـيـر أم هـو مـا ضـربـوه لك إلا جـدلا بل هم قوم خصمون ) (58)( إن هو إ لا عبد اءنعمنا عليه و جعلنه مثلا لبنى إ سرائيل ) (59)( و لو نشاء لجعلنا منكم ملئكة فى الارض يخلفون ) (60)( و إنه لعلم للساعة فلا تمترن بها و اتبعون هذا صرط مستقيم ) (61)( و لا يصدنكم الشيطان إنه لكم عدو مبين ) (62)

ترجمه:

57 - و هـنـگـامى كه درباره فرزند مريم مثلى زده شد قوم تو از آن مى خنديدند (و مسخره مى كردند).

58 - و گـفـتـنـد آيـا خـدايان بهترند يا او؟ (مسيح، اگر معبودان ما در دوزخند مسيح نيز در دوزخ اسـت چـرا كـه مـعـبـود واقـع شـده!) ولى آنـهـا ايـن مثل را

جدال براى تو نزدند، آنها گروهى كينه توز و پرخاشگرند.

59 - او فـقـط بـنده اى بود كه ما نعمت به او بخشيديم و نمونه و الگوئى براى بنى اسرائيلش قرار داديم.

60 - و هـر گـاه بـخـواهـيـم بـجـاى شما در زمين ملائكه اى قرار مى دهيم كه جانشين (شما) گردند.

61 - و او سـبـب آگـاهـى بـر روز قـيـامـت اسـت (نزول عيسى گواه نزديكى رستاخيز است ) هرگز در آن ترديد نكنيد و از من پيروى كنيد كه اين راه مستقيم است.

62 - و شيطان شما را (از راه خدا) باز ندارد كه او دشمن آشكار شما است

شان نزول:

در سـيـره ابن هشام چنين آمده است: رسول خدا روزى با وليد بن مغيره در مسجد نشسته بود (نضر بن حارث ) نيز آمد و در كنار آنها نشست، گروهى از سران قريش نيز در مجلس بـودنـد پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با آنها سخن گفت، (نضر) به مقابله بـرخـاسـت، پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـا دلائل مـنـطـقـى (پيرامون بطلان بت پرستى ) او را محكوم ساخت، سپس اين آيه را بر آنها خـوانـد( انـكـم و مـا تـعـبـدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون لو كان هؤ لاء الهة ما وردوها و كل فيها خالدون... ) :

(شـما و آنچه غير از خدا مى پرستيد هيزم جهنم خواهيد بود و همگى در آن وارد مى شويد، اگـر ايـنـهـا خـدايـان بـودنـد هـرگز وارد دوزخ نمى شدند، و همگى در آن جاودانه خواهند بود).

بـعـد از ايـن مـاجـرا پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از جا برخاست و رفت، در اين هـنـگـام (عـبدالله بن زبعرى ) آمد و به آن جمع پيوست، (وليد) به (عبدالله ) گفت: (نضر بن حارث ) در مقابل محمد درمانده شد، و پاسخى نداشت بدهد، محمد گمان مى كند ما و همه معبودهايمان هيزم دوزخيم!.

(عبدالله ) گفت: به خدا سوگند اگر من او را مى ديدم پاسخش را مى دادم، از او بـپـرسـيـد آيـا درسـت است كه همه معبودان با عابدانشان در دوزخند؟ اگر چنين است ما فرشتگان را مى پرستيم، و يهود عزير را و نصارى عيسى بن مريم را (چه عيبى دارد كه ما با فرشتگان و پيامبرانى چون عزير و مسيح باشيم!).

ايـن پـاسـخ بـراى وليـد و كـسـانـى كـه در مـجـلس بـودنـد جـالب آمد، و معتقد بودند كه دليـل دنـدانـشـكـنـى اسـت، اين سخن را خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) گفتند، رسـول الله فرمود: آرى هر كس دوست داشته باشد كه معبود واقع شود او هم با عابدانش در دوزخ خـواهـد بـود، ايـن بـت پرستان در حقيقت شياطين را مى پرستيدند، و هر چيز را كه شيطان به آنها دستور مى داد.

ايـنـجـا بـود كـه آيـه شـريـفـه (سـوره انـبـيـاء - 101) نـازل شـد( ان الذيـن سـبـقت لهم منا الحسنى اولئك عنها مبعدون ) : (كسانى كه وعده نيكى از قـبل به آنها داده ايم (بندگان با ايمانى كه هرگز راضى نبودند معبود واقع شوند) از آن دور نگهداشته مى شوند)... و نيز آيه و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون (آيه مورد بحث ) نازل گرديد.

تفسير:

كدام معبودان در دوزخند؟

ايـن آيـات كـه پـيـرامـون مـقـام عـبوديت حضرت مسيح (عليه‌السلام ) و نفى گفتار مشركان درباره الوهيت او و بتها سخن مى گويد تكميلى است براى بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون دعوت موسى و مبارزه او با بت پرستان فرعونى آمد، و هشدارى است به مشركان عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و همه مشركان جهان.

گـر چـه ايـن آيـات سـربـسته سخن مى گويد، ولى با قرائنى كه در خود آيات و آيات ديگر قرآن وجود دارد محتواى آن على رغم تفسيرهاى گوناگونى كه مفسران ذكر كرده اند پيچيده نيست.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (هـنـگـامـى كه درباره فرزند مريم مثلى زده شد قوم تو از آن مى خنديدند و رويگردان مى شدند)( و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون ) .

اين مثل چه بوده؟ و چه كسى آن را در مورد عيسى بن مريم بيان كرده است؟

ايـن هـمـان سؤ الى است كه در پاسخ آن ميان مفسران گفتگو است، و كليد فهم تفسير آيه نـيـز در آن نـهـفـتـه اسـت، ولى دقـت در آيـات بـعـد روشـن مـى سـازد كـه مـثـل از نـاحيه مشركان بوده، و در ارتباط با بتها بيان شده است، زيرا در آيات بعد مى خوانيم:( ما ضربوه لك الا جدلا ) : (آنها اين مثال را فقط از روى مجادله بيان كردند).

بـا تـوجـه بـه ايـن حـقـيـقـت و آنـچـه در شـاءن نـزول آمـده روشـن مـى شـود كـه مـنظور از مـثـال همانست كه مشركان به عنوان استهزاء به هنگام شنيدن آيه( شريفه انكم و ما تعبدون مـن دون الله حـصـب جـهـنـم ) : شما و آنچه را غير از خدا مى پرستيد هيزم دوزخيد (انبيا - 98) گـفـتـنـد و آن ايـن بود كه عيسى بن مريم نيز معبود واقع شده و به حكم اين آيه بايد در دوزخ بـاشـد چـه بـهـتر كه ما و بتهايمان نيز همسايه عيسى باشيم! گفتند و خنديدند و مسخره كردند!

سپس: (گفتند: آيا خدايان ما بهتر است يا مسيح )؟!( و قالوا ء آلهتنا خير ام هو ) .

هنگامى كه او دوزخى باشد، خدايان ما كه از او بالاتر نيستند!.

ولى بـدان آنـهـا حـقـيـقـت را مـى دانـنـد (و ايـن مـثـل را جـز از روى جدال براى تو نزده اند)( ما ضربوه لك الا جدلا ) .

(بـلكـه آنـهـا گـروهـى كـيـنـه تـوز و پـرخـاشـگـرند)، و براى جلوگيرى از حق به باطل متوسل مى شوند( بل هم قوم خصمون ) .

آنها به خوبى مى دانند تنها معبودانى وارد دوزخ مى شوند كه راضى به عبادت عابدان خود بودند، همچون فرعون كه آنها را به عبادت خود دعوت مى نمود، نه مانند مسيح (عليه‌السلام ) كـه از عـمل آنها بيزار بوده و هست بلكه او فقط بنده اى بود كه ما نعمت خود را بـر او ارزانـى داشـتـيـم و او را بـه نبوت و رهبرى خلق مبعوث كرديم (ان هو الا عبد انعمنا عـليـه ) و او را نـمـونـه و الگـوئى بـراى بـنـى اسرائيل قرار داديم( و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل ) .

تـولدش از مـادر بـدون پدر آيتى از آيات خدا بود، سخن گفتنش در گاهواره آيت ديگر، و معجزاتش هر يك نشانه بارزى از عظمت خداوند و مقام نبوت او بود.

او در تـمـام عمرش به مقام عبوديت پروردگار اعتراف داشت، و همه را به عبوديت او دعوت كـرد، و هـمانگونه كه خودش مى گويد: (مادام كه در ميان امت بود اجازه انحراف از مسير توحيد به كسى نداد)، بلكه خرافه الوهيت مسيح (عليه‌السلام ) يا تثليث را بعد از او به وجود آوردند.

جـالب ايـنـكـه در روايـات مـتـعـددى كـه از طـربـق شـيـعـه و اهل سنت نقل شده مى خوانيم كه پيغمبر به على (عليه‌السلام ) فرمود: ان فيك مثلا من عيسى، احـبـه قـوم فـهـلكـوا فـيـه، و ابـغـضـه قـوم فـهـلكـوا فـيـه، فـقـال المنافقون اما رضى له مثلا الا عيسى، فنزلت قوله تعالى و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون:

(در تو نشانه اى از عيسى است، گروهى او را دوست داشتند (و آن چنان غـلو كـردنـد كه خدايش خواندند) و به همين جهت هلاك شدند، و گروهى او را مبغوض داشتند (همچون يهود كه كمر به قتلش ‍ بستند) آنها نيز هلاك شدند، (گروهى نيز تو را به مقام الوهـيـت مـى رسـانـنـد، و گـروهـى كـمر بر عداوتت مى بندند و هر دو دوزخى خواهند بود) هـنـگـامـى كـه مـنـافـقـان ايـن سـخـن را شـنـيـدنـد از روى اسـتـهـزا گـفـتـنـد: آيـا مـثـال ديـگـرى بـراى او جـز عـيـسـى پـيـدا نـكـرد، در ايـن هـنـگـام بـود كـه آيـه فـوق نازل شد: و لما ضرب ابن مريم مثلا....

آنـچـه در بـالا گـفـتـيـم مـتـن روايـتـى است كه حافظ ابوبكر بن مردويه از علماى معروف اهل سنت در كتاب مناقب (طبق نقل كشف الغمه صفحه 95) آورده است.

همين مضمون را با تفاوت مختصرى ميرمحمد صالح كشفى ترمذى در مناقب مرتضوى آورده جمعى ديگر از دانشمندان اهل سنت و علماى بزرگ شيعه در كتابهاى متعددى اين ماجرا را گاه بدون ذكر آيه فوق، و گاه با ذكر آيه نقل كرده اند.

قـرائن مـوجـود در آيـات نـشـان مـى دهـد كـه ايـن حـديـث مـعـروف از قـبـيـل تـطـبـيـق اسـت نـه شـاءن نـزول، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر شـاءن نزول آيه همان داستان عيسى و گفتگوى مشركان عرب و بتهاى آنها است، اما چون ماجرائى شبيه آن براى على (عليه‌السلام ) بعد از آن گفتار تاريخى پيغمبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) روى داد، پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اين آيه را در اينجا تلاوت فرمود كه اين ماجرا از جهات مختلفى همانند مصداق آن بود.

در آيه بعد براى اينكه توهم نكنند خدا نيازى به عبوديت و بندگى آنها دارد كه اصرار بر ايمانشان مى كند مى فرمايد: (اگر ما بخواهيم بجاى شما فرشتگانى در زمين قرار مى دهيم كه جانشين شما باشند)( و لو نشاء لجعلنا منكم ملائكة فى الارض يخلفون ) .

فرشتگانى كه سر بر فرمان حق دارند، و جز اطاعت و بندگى او كارى را نمى شناسند.

جمعى از مفسران تفسير ديگرى براى آيه برگزيده اند كه بر طبق آن مفهوم آيه چنين است اگـر مـا بـخـواهـيـم فـرزنـدان شـمـا را فرشتگانى قرار مى دهيم كه جانشين شما در زمين گردند.

بـنـابراين تعجب نكنيد كه مسيح بدون پدر متولد گردد خداوند حتى قادر است فرشته را كه نوع جداگانه اى است از انسان بيافريند.

و از آنـجـا كـه تـولد فرشته از انسان چندان مناسب به نظر نمى رسد بعضى از مفسران بزرگ آن را به تولد فرشته صفتان تفسير كرده اند، و گفته اند منظور اين است تعجب نـكنيد بنده اى همچون مسيح قدرت بر زنده كردن مردگان و شفاى بيماران به فرمان خدا داشـتـه بـاشـد و در عـيـن حـال بـنـده اى مـخـلص و مطيع فرمان او باشد، خدا مى تواند از فرزندان شما كسانى را بيافريند كه تمام خلق و خوى فرشتگان را داشته باشند.

ولى تـفـسـير اول از همه با ظاهر آيه سازگارتر است، و اين تفسيرها بعيد به نظر مى رسد.

آيـه بـعـد اشـاره بـه يـكـى ديـگـر از ويـژگـيـهاى حضرت مسيح (عليه‌السلام ) است مى فرمايد: (او (عيسى ) سبب آگاهى بر روز قيامت است )( و انه لعلم للساعة ) .

يا از اين جهت كه تولد او بدون پدر دليلى است بر قدرت بى پايان خداوند كه مساءله زندگى بعد از مرگ در پرتو آن حل مى شود.

و يا از اين نظر كه نزول حضرت مسيح (عليه‌السلام ) از آسمان طبق روايات متعدد اسلامى در آخر زمان صورت مى گيرد و دليل بر نزديك شدن قيام قيامت است.

جـابـر بـن عـبـدالله مـى گـويـد: از پـيـامـبـر شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: يـنـزل عـيـسـى بـن مـريـم فـيـقـول امـيـرهـم تـعـال صـل بـنـا، فـيـقـول: لا، ان بـعـضـكـم عـلى بـعـض امـراء تـكـرمـة مـن الله لهذه الامة: (حضرت عيسى نـازل مـى شود و امير مسلمانان (منظور از اين امير حضرت مهدى (عج ) است به طورى كه از احـاديـث ديـگـر استفاده مى شود) مى گويد: بيا تا با تو نماز بگذاريم، مى گويد: نه بـعـضـى از شـمـا امـام و امـيـر بـعـض ديـگـريـد و ايـن احـتـرامـى اسـت كه خدا براى اين امت قائل شده (سپس مسيح به مهدى اقتدا مى كند)

در حـديـث ديگرى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم كه فرمود: كيف انتم اذا نـزل فـيـكـم ابن مريم و امامكم منكم چگونه خواهيد بود هنگامى كه فرزند مريم در ميان شما نازل شود در حالى كه امام شما از خود شما است.

بـه هـر حـال اطـلاق كـلمه (علم ) بر حضرت مسيح يكنوع تاءكيد و مبالغه است، اشاره به اينكه نزول او حتما از نشانه هاى رستاخيز است.

ايـن احـتـمال نيز داده شده است كه مرجع ضمير در (انه ) به (قرآن ) بازگردد كه بر طبق آن معنى آيه چنين مى شود: نزول قرآن به خاطر اينكه آخرين كتب آسمانى است دليلى بر نزديكى رستاخيز است، و از قيام قيامت خبر مى دهد.

ولى مـحـتـواى آيـات قـبـل و بـعـد كـه دربـاره عـيـسـى اسـت تـفـسـيـر اول را تقويت مى كند.

به هر حال به دنبال آن مى فرمايد: قيام قيامت قطعى است و وقوع آن نزديك است و هرگز شك و ترديد از ناحيه آن به خود راه ندهيد( فلا تمترن بها ) .

نه از نظر عقيده، و نه از نظر عمل همچون غافلان از قيامت رفتار نكنيد.

(و از من پيروى كنيد كه اين راه مستقيم است )( و اتبعون هذا صراط مستقيم ) .

چه راهى از اين مستقيمتر كه شما را از آينده خطرناكى كه در پيش داريد با خبر مى سازد، و راه نجات از خطرات را در روز بعث به شما نشان مى دهد؟

ولى شـيـطـان مـى خـواهـد پيوسته شما را در غفلت و بى خبرى نگهدارد، به هوش باشيد شـيـطـان شما را از راه خدا و از توجه به سرنوشتتان در رستاخيز باز ندارد، چرا كه او دشمن آشكارى براى شما است( و لا يصدنكم الشيطان انه لكم عدو مبين ) .

او عداوت و دشمنى خود را از روز نخست يكبار به هنگام وسوسه پدر و مادرتان آدم و حوا و اخـراج آنـهـا از بـهـشـت نـشـان داد، و بـار ديـگـر به هنگامى كه سوگند ياد نمود كه همه فـرزنـدان آدم جـز مـخـلصـيـن را گـمـراه خـواهـد سـاخت، چگونه در برابر چنين دشمن قسم خـوردهـاى خاموش مى نشينيد، و به او اجازه مى دهيد كه بر قلب و روح شما مسلط گردد، و با وسوسه هاى مداومش شما را از راه حق باز دارد؟!


آيه (63) تا (65) و ترجمه

( و لما جاء عيسى بالبينات قال قد جئتكم بالحكمة و لا بين لكم بعض الذى تختلفون فيه فاتقوا الله و أطيعون ) (63)( إن الله هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صرط مستقيم ) (64)( فاختلف الا حزاب من بينهم فويل للذين ظلموا من عذاب يوم أليم ) (65)

ترجمه:

63 - هنگامى كه عيسى با دلائل روشن به سراغ آنها آمد گفت من براى شما حكمت آورده ام و آمده ام تا پاره اى از امورى را كه در آن اختلاف داريد تبيين كنم، تقواى الهى پيشه كنيد و از من اطاعت نمائيد

64 - خـداونـد پـروردگار من و پروردگار شماست، او را پرستش كنيد كه راه راست همين است.

65 - ولى گـروهـهـائى از مـيـان آنـهـا ظـهـور كـردند كه (درباره مسيح ) اختلاف نمودند و بعضى او را خدا پنداشتند واى بر آنها كه ستم كردند از عذاب روز دردناك.

تفسير:

آنها كه درباره مسيح غلو كردند

در آيـات گـذشـتـه بـه گـوشـه اى از ويژگيهاى زندگى حضرت مسيح (عليه‌السلام ) اشاره شد، و آيات بحث آن را ادامه مى دهد، و مخصوصا روى دعوت حضرت مسيح به توحيد خالص و نفى هرگونه شرك تكيه مى كند.

نخست مى فرمايد: (هنگامى كه عيسى با در دست داشتن بينات (معجزات و آيات الهى ) آمد، گـفـت: مـن بـراى شـمـا حكمت آورده ام و آمده ام تا بعض امورى را كه در آن پيوسته اختلاف داريـد بـراى شـمـا تـبـيـيـن كـنـم )( و لمـا جـاء عـيـسـى بـالبـيـنـات قال قد جئتكم بالحكمة و لابين لكم بعض الذى تختلفون فيه ) .

بـه ايـن ترتيب سرمايه عيسى (بينات ) يعنى آيات الهى و معجزات بود كه از يكسو حـقـانـيـت او را تـبـيـيـن مـى كـرد، و از سـوى ديـگر حقايق مربوط به مبداء و معاد و نيازهاى زندگى بشر را.

در ايـن عـبـارت حـضـرت مسيح (عليه‌السلام ) محتواى دعوت خود را (حكمت ) توصيف مى كـنـد، و مى دانيم ريشه اصلى (حكمت ) به معنى (جلوگيرى كردن از چيزى به منظور اصـلاح آن ) اسـت، و سپس به تمام عقائد حق، و برنامه هاى صحيح زندگى كه انسان را از هـرگـونـه انـحـراف در ايـمـان و عـمـل بـازمـى دارد، و به تهذيب نفس و اخلاق او مى پـردازد، اطلاق شده است، و به اين ترتيب حكمت در اينجا معنى وسيعى دارد كه هم (حكمت عـلمـى ) را مـى گـيـرد و هم (حكمت عملى ) را اين حكمت علاوه بر اينها هدف ديگرى نيز به دنبال دارد و آن برطرف ساختن اختلافاتى است كه وجود آنها نظام جامعه را به هم مى ريـزد، و مـردم را سرگردان و بيچاره مى كند، و لذا حضرت مسيح در متن سخنانش روى اين مسأله تكيه مى نمايد.

در اينجا سؤ الى مطرح است كه غالب مفسران نيز به آن توجه كرده اند و آن اينكه چرا مى گويد: آمده ام كه بعضى از امورى را كه در آن اختلاف داريد تبيين كنم، چرا همه آن را تبيين نمى كند؟!.

از ايـن سـؤ ال جـوابـهاى متعددى داده شده كه از همه مناسبتر اين است: اختلافاتى كه مردم دارنـد دو گـونـه اسـت: بـخـشـهـائى اسـت كـه در سـرنـوشـت آنـهـا از نـظـر اعـتـقـاد و عـمـل، و از نـظـر فـرد و جـامـعه مؤ ثر است، در حالى كه بخش ديگر اختلافاتى است در امـورى كه هرگز سرنوشت ساز نيست، مانند نظرات مختلفى كه درباره پيدايش منظومه شمسى و آسمانها، و چگونگى افلاك و ستارگان، و ماهيت روح آدمى، و حقيقت حيات و مانند اينها روشـن اسـت انـبـيـاء مـأمـوريـت دارنـد كـه بـه اخـتـلافـات در بـخـش اول از طـريـق تبيين واقعيتها پايان دهند، ولى هرگز ماءمور نيستند كه هر گونه اختلافى را هر چند تاءثيرى در سرنوشت آدمى نداشته باشد پايان دهند ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه تبيين پاره اى از اختلافات نتيجه و غايت دعوت انبياء است يـعـنـى آنـهـا سـرانـجـام مـوفـق مـى شـونـد پـاره اى از اخـتـلافـات را حـل كـنـنـد، ولى حـل هـمـه اخـتـلافـات در دنـيـا امـكـانـپـذيـر نـيـسـت، و بـه هـمـيـن دليـل در آيـات مـتـعـددى از قـرآن مـجـيـد يـكـى از ويـژگيهاى قيامت را پايان گرفتن تمام اخـتـلافـات بـيـان مـى كند، در آيه 92 - نحل مى خوانيم:( و ليبينن لكم يوم القيامة ما كنتم فـيـه تـخـتـلفـون ) : (به طور مسلم در روز قيامت آنچه را در آن اختلاف داشتيد براى شما تـبيين مى كند) (همين معنى در آيات 55 آل عمران - 48 مائده - 164 انعام - 69 حج، و غير آن آمده است ).

و در پـايان آيه مى افزايد: (اكنون كه چنين است و محتواى دعوت من اين است تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نمائيد)( فاتقوا الله و اطيعون )

سـپـس بـراى ايـنـكـه هر گونه ابهامى را در زمينه عبوديت خود برطرف سازد مى گويد: (بـه طـور قـطـع خـداونـد پـروردگـار مـن و پروردگار شما است )( ان الله هو ربى و ربكم ) .

قابل توجه اينكه كلمه (رب ) را دو بار در اين آيه تكرار مى كند، يكبار در مورد خود، و يكبار در مورد مردم، تا روشن سازد من و شما يكسانيم، و پروردگار شما و من يكى است.

مـن نـيـز در تـمـام وجـود و هـستيم همانند شما نيازمند به خالق و مدبرى هستم، او مالك من و راهنماى من است.

و بـراى تـأكـيـد بـيـشـتـر اضـافـه مـى كند: (اكنون كه چنين است او را پرستش كنيد)( فاعبدوه ) .

چرا كه غير او لايق پرستش نيست، همه مربوبند و او رب است، و همه مملوكند و او مالك.

باز هم سخن خود را با جمله ديگرى تاءكيد مى كند تا جاى هيچ بهانه اى باقى نماند مى گويد (اين است صراط مستقيم )( هذا صراط مستقيم ) .

آرى راه راست همان راه عبوديت و بندگى پروردگار است، راهى است كه انحراف و اعوجاج در آن نيست، همانگونه كه در آيه 61 سوره يس آمده است:( و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم ) : (آيا با شما عهد نكردم كه مرا پرستش كنيد اين است راه مستقيم ).

اما عجب اينكه با اينهمه تاءكيدات باز هم در ميان گروههاى زيادى كه بعد از عيسى (عليه‌السلام ) پـيـدا شـدنـد احـزابـى ظـهـور كـردند كه درباره عيسى اختلاف داشتند (فاختلف الاحزاب من بينهم )

بعضى او را خدا مى پنداشتند كه به زمين نازل شده!

بعضى ديگر فرزند خدايش مى خواندند.

بـعـضـى او را يـكـى از اقـنومهاى سه گانه (سه ذات مقدس اب و ابن و روح القدس ) مى دانستند.

تنها گروهى كه در اقليت بودند او را بنده خدا و فرستاده او مى شمردند، ولى سرانجام عقيده اكثريت غالب شد و مساءله تثليث و خدايان سه گانه جهان مسيحيت را فرا گرفت.

در ايـن زمـيـنـه حـديـث تـاريـخـى جـالبـى نـقـل كرده كه در جلد سيزدهم صفحه 70 ذيل آيه 36 سوره مريم آورده ايم.

ايـن احـتـمـال نـيـز در تفسير آيه وجود دارد كه اختلاف تنها در ميان مسيحيان نبود، بلكه در ميان يهود و پيروان مسيح در مورد او اختلاف درگرفت، پيروانش درباره او غلو كردند و او را بـه مـقـام الوهـيـت رسـانـدنـد، در حـالى كـه دشـمـنـانش او و مادرش مريم پاكدامن را به بـدترين اتهامات متهم ساختند، و اينگونه است راه و رسم جاهلان، گروهى در افراطند، و گـروهـى در تـفـريـط، و يـا بـه گـفـتـه امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) بعضى محب غـال هـسـتـنـد و بـعـضـى مـبـغـض قـال آنـجـا كـه فـرمـود: هـلك فـى رجـلان مـحـب غال و مبغض قال: دو گروه درباره من هلاك شدند

دوسـتـان غـلو كـنـنـده كـه مرا خدا پنداشتند، و دشمنان تهمت زننده كه نسبتهاى ناروا به من دادند!.

و چه شباهت دارد حالات اين دو بزرگوار!

در پـايـان آيـه آنـهـا را به عذاب دردناك روز قيامت تهديد كرده، مى فرمايد: (واى بر كـسـانـى كـه سـتـم كـردنـد، و از صـراط مـسـتقيم منحرف شدند، واى بر آنها از عذاب روز دردناك( فويل للذين ظلموا من عذاب يوم اليم ) .

آرى روز قيامت روز دردناكى است، طول حسابش دردناك، عذاب و مجازاتش دردناك، حسرت و اندوهش دردناك، رسوائى و فضيحتش نيز دردناك است.


آيه (66) تا (69) و ترجمه

( هل ينظرون إلا الساعة أن تأتيهم بغتة و هم لا يشعرون ) (66)( الا خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو إلا المتقين ) (67)( يا عباد لاخوف عليكم اليوم و لا أنتم تحزنون ) (68)( الذين أمنوا بايتنا و كانوا مسلمين ) (69)

ترجمه:

66 - آنـهـا چـه انتظارى مى كشند؟ جز اينكه قيامت ناگهان به سراغ آنها آيد در حالى كه خبر ندارند.

67 - دوستان در آن روز دشمن يكديگرند مگر پرهيزگاران.

68 - اى بندگان من! امروز نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين مى شويد.

69 - آنها كه به آيات ما ايمان آوردند و تسليم بودند.

تفسير:

در انتظار چه هستيد؟ جز عذاب آخرت؟

در آيـات پيشين سخن از بت پرستان لجوج، و همچنين منحرفان و مشركان امت عيسى بود، و در آيات مورد بحث پايان كار آنها را مجسم مى كند.

نخست مى فرمايد: (اينها چه چيزى را انتظار مى كشند، جز اينكه ناگهان قيامت به سراغ آنـهـا آيـد در حـالى كـه مـتـوجـه نـيـستند)؟!( هل ينظرون الا الساعة ان تاءتيهم بغتة و هم لايشعرون ) .

ايـن سـؤ ال كـه بـه صـورت اسـتـفـهـام انـكـارى طـرح شـده در حـقـيـقـت بـيـان حـال واقـعـى ايـنـگونه افراد است، مثل اينكه در مقام مذمت فردى كه گوش به نصيحت هيچ نـاصـح مـشـفـقـى فـرا نمى دهد و عوامل نابودى خود را به دست خويش فراهم مى سازد مى گوئيم: او تنها در انتظار مرگ خويش است!

منظور از (ساعة ) در اين آيه مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن روز قيامت است، چرا كه حوادث آن به سرعت تحقق مى يابد، و گوئى همه در يك ساعت رخ مى دهد.

البـتـه ايـن كـلمـه گـاهـى بـه مـعنى لحظه پايان دنيا نيز آمده است، و از آنجا كه اين دو فـاصـله زيـادى بـا هـم نـدارنـد مـمـكـن اسـت ايـن تـعـبـيـر هـر دو مـرحـله را شامل شود.

به هر حال قيام قيامت كه با پايان گرفتن ناگهانى دنيا شروع مى شود به دو وصف در آيه فوق توصيف شده است نخست همين ناگهانى بودن آن است (بغتة )، و ديگر عدم آگاهى عموم مردم از زمان وقوع آن مى باشد.

مـمـكـن است چيزى ناگهانى رخ دهد ولى قبلا انتظار آن را داشته باشيم و براى مقابله با مشكلات آن آماده شويم، اما بدبختى آنجاست كه حادثه فوق العاده سخت و كوبنده اى به طـور نـاگـهـانـى واقـع شـود و مـا از آن بـه كـلى غافل باشيم.

حـال مـجـرمان درست اينگونه است، چنان غافلگير مى شوند كه طبق بعضى از روايات از پـيـغـمـبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): تقوم الساعة و الرجلان يحلبان النـعـجـة، و الرجـلان يـطـويـان الثـوب، ثـم قـراء (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): هل ينظرون الا الساعة تاتيهم بغتة و هم لا يشعرون:

فـرمـود: (قـيـامـت بـه طـور نـاگـهانى رخ مى دهد در حالى كه (هر كس به كار زندگى خـويـش مـشـغـول اسـت ) مـردانـى مـشـغـول دوشـيـدن گـوسـفـنـدانـنـد، و مـردان ديـگـرى مشغول گستردن پارچه (و گفتگو براى خريد و فروش ) سپس حضرت آيه فوق را تلاوت فرمود( هل ينظرون الا الساعة تاتيهم بغتة و هم لا يشعرون ) .

و چـه دردنـاك اسـت كـه انـسـان در بـرابـر چنين رخدادى كه هيچ راه بازگشت ندارد اينچنين غافلگير گردد و بدون هيچگونه آمادگى در امواج آن فرو رود.

سـپـس از حـالت دوستانى كه در مسير گناه و فساد، و يا زرق و برق دنيا، دست مودت به هـم مـى دهـنـد پـرده بـرداشـتـه مـى گـويـد: هـمـه دوستان در آن روز دشمن يكديگرند مگر پرهيزگاران!( الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين ) .

ايـن آيه كه توصيفى از صحنه هاى قيامت است به خوبى نشان مى دهد كه منظور از ساعت در آيه قبل نيز روز رستاخيز است، روز از هم گسستن پيوندهاى دوستى، مگر پيوندهائى كه براى خدا و به نام خدا برقرار شده است.

تـبـديـل شـدن ايـنگونه دوستيها به عداوت در آن روز طبيعى است، چرا كه هر كدام از آنها ديگرى را عامل بدبختى و بيچارگى خود مى شمرد: تو بودى كه اين راه را به من نشان دادى و مرا به سوى آن دعوت كردى، تو بودى كه دنيا را در نظر من زينت دادى و مرا به آن تـشـويـق نـمـودى، آرى تـو بـودى كـه مـرا غـرق غفلت و غرور ساختى و از سرنوشتم بيخبر كردى، هر يك از آنها به ديگرى اينگونه مطالب را مى گويد.

تـنـهـا پـرهـيـزگارانند كه پيوند دوستى آنها جاودانى است، چرا كه بر محور ارزشهاى جاودانى دور مى زند، و نتايج پربارش در قيامت آشكارتر مى شود و آن را استحكام بيشترى مى بخشد.

طـبـيـعـى اسـت كـه دوسـتان در امور زندگى كمك يكديگرند اگر دوستى بر اساس شر و فـسـاد بـاشـد شريك در جرم يكديگرند، و اگر بر اساس خير و صلاح باشد شريك در پـاداش يـكـديـگـر مـى بـاشـنـد، بـنـابـرايـن جـاى تـعـجـب نـيـسـت كـه دوسـتـى از قـسـم اول در آنجا تبديل به دشمنى گردد، و از قسم دوم به دوستى محكمتر.

امـام صـادق (عليه‌السلام ) مـى فـرمـايـد: الا كل خلة كانت فى الدنيا فى غير الله عز و جـل فـانـهـا تـصـيـر عـداوة يـوم القـيامة: (بدانيد هر دوستى كه در دنيا براى خاطر خدا نباشد در قيامت تبديل به عداوت و دشمنى مى شود).

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت تفسيرى است براى اوصاف و حالات متقين و بيانى است از سرنوشت پرافتخار آنها.

در آن روز خداوند به آنها مى گويد: (اى بندگان من! امروز نه ترسى بر شما است، و نه غم و اندوهى خواهيد داشت )( يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون ) .

چه پيام جالبى؟! پيامى بدون واسطه از سوى خداوند، پيامى كه با بهترين توصيفها آغاز مى شود، اى بندگان خدا! پيامى كه مهمترين نگرانى انسان را در آن روز پرنگرانى زائل مـى كـنـد، پـيـامـى كـه هـرگـونـه غـم و انـدوه از گـذشـتـه را از دل مى زدايد، آرى اين پيام داراى چهار مزيت بالا است.

در آخرين آيه مورد بحث اين پرهيزگاران و بندگان گرامى را با دو جمله ديگر مشخصتر سـاخته، مى فرمايد: (همانها كه به آيات ما ايمان آوردند و در برابر فرمان و دستور ما تسليم بودند)( الذين آمنوا باياتنا و كانوا مسلمين ) .

آرى آنـهـا هـسـتـنـد كـه بـه چـنـان خـطـاب پـرافـتـخـارى مـخـاطـب و مشمول چنان نعمتهائى مى شوند.

در حـقـيـقـت دو جـمـله فـوق تـعـريـف گـويـائى از اعـتـقـاد و عمل آنها است، ايمان مبانى استوار اعتقادى آنها را روشن مى سازد، و اسلام تسليمشان را در عمل در برابر فرمان حق و اجراء دستورات او.


آيه (70) تا (73) و ترجمه

( ادخلوا الجنة أنتم و أزواجكم تحبرون ) (70)( يطاف عليهم بصحاف من ذهب و أكواب و فيها ما تشتهيه الا نفس و تلذ الا عين و أنتم فيها خالدون ) (71)( و تلك الجنة التى أورثتموها بما كنتم تعملون ) (72)( لكم فيها فكهة كثيرة منها تأكلون ) (73)

ترجمه:

70 - (به آنها خطاب مى شود) وارد بهشت شويد شما و همسرانتان در نهايت شادمانى.

71 - ظرفها (ى غذا) و جامها (ى شراب طهور) از طلا گرداگرد آنها مى گردانند، و در آن (بـهشت ) آنچه دل مى خواهد و چشم از آن لذت مى برد وجود دارد، و شما در آن هميشه خواهيد ماند.

72 - اين بهشتى است كه شما وارث آن مى شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد.

73 - بـراى شـمـا در آن مـيـوه هـاى فـراوان اسـت كـه از آن تناول مى كنيد.

تفسير:

آنچه دل بخواهد و چشم از ديدنش لذت برد...

ايـن آيـات پـاداش بـنـدگـان خـالص خـدا و مـؤ مـنـان صـالحـى را كـه در آيـات قبل توصيف آنها به ميان آمده بود بيان مى كند، و بهشت جاويدان را با هفت نعمت ارزنده به آنها نويد مى دهد.

نـخـسـت مـى فـرمـايد: (از سوى خداوند بزرگ و منان به آنها خطاب مى شود وارد بهشت شويد)( ادخلوا الجنة ) .

بـه ايـن تـرتـيب پذيرائى كننده واقعى از آنها خدا است كه از ميهمانان خودش دعوت كرده مى گويد: بفرمائيد و وارد بهشت شويد!

سپس به نخستين نعمت اشاره كرده، مى افزايد (شما و همسرانتان )( انتم و ازواجكم ) .

روشـن اسـت بـودن در كنار همسران با ايمان و مهربان هم براى مردان لذت بخش است و هم براى زنانشان كه اگر در اندوه دنيا شريك بودند در شادى آخرت نيز شريك باشند.

بـعـضـى ازواج را در ايـنـجـا بـه معنى همرديفان و دوستان و نزديكان تفسير كرده اند كه اگر آنهم باشد خود نعمت بزرگى است، ولى ظاهر آيه همان معنى نخست است.

سـپـس اضـافه مى كند (همگى غرق سرور و شادى باشيد، آنچنان كه سرور و شادمانى كه آثارش در چهره هاى شما پرتوافكن باشد)( تحبرون ) .

(تـحـبـرون ) از مـاده (حـبـر) (بـر وزن فكر) به معنى اثر مطلوب است، و گاه به زيـنـت و آثـار شـادمانى كه در چهره ظاهر مى شود نيز اطلاق شده، و اگر به (علماء) (احبار) (جمع حبر بر وزن ابر) گفته مى شود به خاطر آثارى است كه از آنها در ميان مـجـتـمـعـات بـشـرى باقى ميماند، چنانكه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) فرمود: العلماء بـاقون ما بقى الدهر اعيانهم مفقودة و امثالهم فى القلوب موجوده: (دانشمندان تا پايان جهان زنده اند شخص آنها در ميان نيست اما آثارشان در قلبها موجود است ).

و در سـومـين نعمت مى فرمايد (ظرفهاى غذا و جامهاى شراب طهور از طلا مملو از بهترين غـذا و شـرابـهـاى بـهـشـتـى به وسيله خدمتكاران مخصوص گرداگرد آنها مى گردانند)( يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب ) .

آنها در بهترين ظروف، و از بهترين غذا، در نهايت آرامش و آسايش و صفا، و بدون هيچ درد سر پذيرائى مى شوند.

(صـحـاف ) جـمـع (صـحـفـة ) (بـر وزن صـفـحـه ) در اصـل از مـاده (صـحـف ) به معنى گستردن گرفته شده، و در اينجا به معنى ظرفهاى بزرگ و وسيع است.

(اكـواب ) جـمـع (كـوب ) بـه مـعـنى ظروف آب است كه دسته اى در آن نباشد و به تعبير امروز (جام ) يا (قدح ) است.

گـر چـه در آيـه فوق تنها سخن از ظرفهاى طلا به ميان آمده، و از غذا و نوشيدنيهاى آن بحثى نشده، ولى پيداست ظرفهاى خالى را هرگز براى پذيرائى اطراف ميهمانها نمى گردانند.

در مـرحـله چـهـارم و پـنـجـم به دو نعمت ديگر اشاره مى كند كه تمام نعمتهاى مادى و معنوى جـهـان در آن جـمـع اسـت مـى فـرمـايـد: (در بـهـشـت آنـچـه دل مى خواهد و چشم از آن لذت مى برد موجود است )( و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين ) .

بـه گـفته مرحوم طبرسى در مجمع البيان اگر تمام خلايق جمع شوند تا توصيف انواع نعمتهاى بهشتى را كنند هرگز قادر نخواهند بود چيزى بر آنچه در اين جمله آمده بيفزايند.

چـه تـعـبـيـرى از ايـن زيباتر و جامعتر؟ تعبيرى به گستردگى عالم هستى، و به وسعت آنـچـه امـروز در ذهن ما مى گنجد يا نمى گنجد، تعبيرى كه مافوق آن تعبيرى نمى توان يافت.

جالب اينكه مسأله خواست دل از لذت چشم جدا بيان شده است، و اين جدائى پرمعنى است:

آيـا از قـبـيـل ذكـر خاص بعد از عام است؟ از اين جهت كه لذت نظر اهميت فوق العاده اى دارد كه از لذات ديگر برتر و بالاتر است، يا از اين نظر كه جمله (ما تشتهيه الانفس ) لذات ذائقه و شامه و سامعه و لامسه را بيان مى كند، ولى جمله تلذ الاعين بيانگر لذت چشم است؟.

بعضى نيز عقيده دارند كه جمله ما (تشتهيه الانفس ) اشاره به تمام لذات جسمانى است، در حـالى كـه جـمـله (تـلذ الاعـيـن ) بـيـانـگر لذات روحانى است، چه لذتى در بهشت بـالاتـر از ايـنـكـه انـسـان بـا چـشـم قـلب بـه جـمـال بـى مثال پروردگار نگاه كند كه يك لحظه آن از تمام نعمتهاى مادى بهشت برتر است.

بديهى است هر قدر شوق يار بيشتر باشد لذت ديدار بيشتر است.

سؤال:

در اينجا سؤ الى براى مفسران مطرح شده است، و آن اينكه آيا عموميت و گسترش مفهوم اين آيـه دليـل بـر ايـن اسـت كـه اگـر مـطـالبى را كه در دنيا حرام است در آنجا تقاضا كنند خداوند به آنها مى دهد؟.

پاسخ:

طـرح ايـن سـؤ ال در حـقـيـقـت بـه خـاطـر عـدم توجه به يك نكته است و آن اينكه محرمات و زشـتـيـها در حقيقت همچون غذائى است نامناسب براى روح انسان، و مسلما روح سالم اشتهاى چـنـيـن غـذائى نـمـى كـنـد، و ايـن ارواح بـيـمـار اسـت كـه گـاه بـه سموم و غذاهاى نامناسب متمايل مى شود.

بـيـمـارانـى را مـى بـيـنـيـم كـه در هـنـگـام مـرض حـتـى تـمـايـل بـه خـوردن خـاك و يـا اشـيـاء ديـگـرى از ايـن قـبـيـل پيدا مى كنند، اما به مجرد اينكه بيمارى بر طرف شود آن اشتهاى كاذب ساقط مى گـردد، آرى بـهـشـتـيـان هـرگـز تـمـايـل بـه چـنـان اعـمـالى پـيـدا نـخـواهند كرد، چرا كه تمايل و كشش روح نسبت به آنها از ويژگيهاى ارواح بيمار دوزخى است.

اين سؤ ال شبيه چيزى است كه در حديث وارد شده است كه يك اعرابى نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد و عرض كرد آيا در بهشت شتر هم پيدا مى شود؟

زيـرا مـن بسيار به شتر علاقمندم!.پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كه مى داند در آنـجـا نـعـمـتـهـائى اسـت كه با وجود آن، مرد اعرابى شتر خود را فراموش خواهد كرد، در پـاسـخ بـا عـبـارتى كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: يا اعرابى ان ادخلك الله الجنة اصبت فـيـهـا مـا اشتهت نفسك و لذت عينك!: (اى اعرابى اگر خدا ترا وارد بهشت كند آنچه دلت بخواهد و چشمت از ديدنش لذت برد در آنجا خواهى يافت )!.

و به تعبير ديگر آنجا عالمى است كه انسان كاملا با واقعيتها هماهنگ مى شود و به گفته شاعر:

آنچه بينى دلت همان خواهد

و آنچه خواهد دلت همان بينى

بـه هـر حـال از آنـجـا كه ارزش نعمت هنگامى است كه جاودانى باشد، در ششمين توصيف، بـهـشـتـيـان را از ايـن نـظـر آسوده خاطر ساخته، مى فرمايد: (شما جاودانه در آن خواهيد ماند)( و انتم فيها خالدون ) .

مبادا فكر زوال نعمت خاطر آنها را مكدر سازد و از آينده نگران كند.

در ايـنـجـا بـراى ايـنكه روشن شود اينهمه نعمتهاى بهشتى را به (بها) مى دهند و به (بهانه ) نمى دهند مى افزايد (اين بهشتى است كه شما وارث آن مى شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد)( و تلك الجنة التى اورثتموها بما كنتم تعملون ) .

جـالب ايـنكه از يكسو مقابله با اعمال را مطرح مى كند، و از سوى ديگر ارث را كه معمولا در جـائى بـه كـار مـى رود كـه نـعـمـتـى بـى خـون دل و بـدون تـلاش و زحـمـت بـه انـسـان بـرسـد، اشـاره بـه ايـنـكـه اعـمـال شـمـا پـايـه اصـلى نـجـات شـمـاسـت، ولى آنـچه دريافت مى داريد در مقايسه با اعمالتان آنقدر برترى دارد كه گوئى همه را رايگان از فضل الهى به دست آورده ايد!.

بـعـضـى نـيـز ايـن تـعـبـيـر را اشـاره به همان مطلبى مى دانند كه قبلا گفته ايم كه هر انـسـانـى مـسـكـنـى در بـهـشـت و جـايـگـاهـى در دوزخ دارد، بـهـشـتـيـان وارث منازل دوزخيان مى شوند، و دوزخيان وارث منازل بهشتيان!

اما تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.

در آخـريـن و هـفـتـمـيـن نـعـمـت سـخن از ميوه هاى بهشتى است كه از بهترين نعمتهاى الهى مى بـاشـد، مـى فـرمـايـد: (بـراى شـمـا در بـهـشـت مـيـوه هـاى فـراوانـى اسـت كـه از آنـهـا تناول مى كنيد)( لكم فيها فاكهة كثيرة منها تاكلون ) .

در حـقـيـقـت ظـرفـهـا و جـامـهـا بـيـانـگر انواع غذاها و نوشيدنيها بود، اما ميوه ها خود حساب جداگانه اى دارد كه در آخرين آيه مورد بحث به آن اشاره شده است.

جالب اينكه با تعبير (منها) اين حقيقت را بيان مى كند كه ميوه هاى بهشتى آنقدر فراوان اسـت كه شما تنها جزئى از آن را تناول مى كنيد، و به اين ترتيب مجموعه فناناپذيرى است، و درختانش هميشه پر بار و پر ثمر است.

در حـديـثـى چـنـيـن آمـده: لا يـنـزع رجل فى الجنة ثمرة من ثمرها الا نبت مثلاها مكانها: (هيچ انسانى ميوهاى از درختان بهشتى نمى چيند مگر اينكه دو چندان جاى آن مى رويد).

اينها بخشى از نعمتهاى جانپرور بهشتى بود كه در انتظار كسانى است كه ايمانى روشن و اعمالى شايسته و صالح دارند.


آيه (74) تا (80) و ترجمه

( إن المجرمين فى عذاب جهنم خلدون ) (74)( لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون ) (75)( و ما ظلمنهم و لكن كانوا هم الظلمين ) (76)( و نادوا يملك ليقض علينا ربك قال إنكم مكثون ) (77)( لقد جئنكم بالحق و لكن اءكثركم للحق كرهون ) (78)( أم أبرموا أمرا فإ نا مبرمون ) (79)( أم يحسبون إنا لا نسمع سرهم و نجوئهم بلى و رسلنا لديهم يكتبون ) (80)

ترجمه:

74 - مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه مى مانند.

75 - هرگز عذاب از آنها تخفيف نمى يابد و آنها در آنجا از همه چيز ماءيوسند.

76 - ما به آنها ستم نكرديم آنها خود ستمكار بودند.

77 - آنـهـا فـريـاد مـى كـشند اى مالك دوزخ! آرزو داريم پروردگارت ما را بميراند (تا آسوده شويم!) مى گويد: شما در اينجا ماندنى هستيد!

79 - بلكه آنها تصميم محكم بر توطئه گرفتند ما نيز اراده محكمى (درباره آنها) داريم.

80 - آنـهـا چنين مى پندارند كه ما اسرار پنهانى و سخنان درگوشى آنها را نمى شنويم آرى رسولان (و فرشتگان ) ما نزد آنها هستند و مى نويسند.

تفسير:

آرزو داريم بميريم و از عذاب راحت شويم!

در اين آيات سرنوشت مجرمان و كافران در قيامت تشريح شده تا در مقايسه با سرنوشت شوق انگيزى كه مؤ منان فرمانبردار پروردگار داشتند هر دو بعد مطلب روشنتر گردد.

نـخـست مى فرمايد: (مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه خواهند ماند)( ان المجرمين فى عذاب جهنم خالدون )

(مـجـرم ) از مـاده (جـرم ) در اصـل بـه معنى قطع كردن است كه در مورد قطع ميوه از درخـت، و هـمـچنين قطع خود درختان نيز به كار مى رود ولى بعدا در مورد انجام هر گونه اعـمـال بـد بـه كـار رفـتـه اسـت، شـايـد بـه ايـن تناسب كه انسان را از خدا و ارزشهاى انسانى جدا مى سازد.

ولى مـسـلم اسـت كـه در ايـنـجا همه مجرمان را نمى گويد، بلكه مجرمانى كه راه كفر پيش گـرفـتـه انـد مـنـظـور اسـت، به قرينه ذكر مساءله خلود و عذاب جاودان و هم به قرينه مـقابله با مؤ منانى كه در آيات قبل سخن از آنها بود، و اينكه بعضى از مفسران گفته اند همه مجرمان را شامل مى شود بسيار بعيد است.

ولى از آنـجـا كـه مـمـكـن اسـت (عـذاب دائم ) با گذشت زمان تخفيف يابد، و تدريجا از شدت آن كاسته گردد در آيه بعد مى افزايد: (هرگز عذاب از آنها تخفيف نخواهد يافت، و هـيـچـگـونـه راه نـجاتى براى آنان نيست، و آنها از همه جا مأيوس خواهند بود)( لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب عـذاب آنـان هـم از نظر زمان دائمى است، و هم از نظر شدت، چرا كه (فـتـور) هـمـانـگونه كه راغب مى گويد به معنى سكون بعد از حدت، و نرمش بعد از شدت، و ضعف بعد از قوت است.

(مـبـلس ) از مـاده (ابـلاس ) در اصـل به معنى اندوهى است كه از شدت ناراحتى به انـسـان دسـت مـى دهـد، و از آنـجـا كـه چـنـيـن انـدوهى انسان را به سكوت دعوت مى كند ماده (ابـلاس ) بـه مـعنى سكوت و بازماندن از جواب نيز به كار رفته، و از آنجا كه در شـدائد سـخـت، انـسـان از نـجـات خود ماءيوس مى شود، اين ماده در مورد ياس نيز به كار رفـتـه اسـت، و نامگذارى (ابليس ) به اين نام به خاطر همين معنى است كه ماءيوس از رحمت خدا است.

بـه هـر حـال در ايـن دو آيـه روى سـه نـكـته تكيه شده: مساءله خلود، عدم تخفيف عذاب، و اندوه و ياس مطلق، و چه دردناك است عذابى كه با اين امور سه گانه آميخته باشد.

در آيه بعد اين نكته را خاطر نشان مى سازد كه اين عذاب دردناك الهى چيزى است كه آنها خـود بـراى خـويـش فراهم ساخته اند مى فرمايد: (ما به آنها ستمى نكردهايم ولى آنها خود ستمكار بوده اند)( و ما ظلمناهم و لكن كانوا هم الظالمين ) .

در حـقـيـقـت هـمـانـگـونـه كـه در آيـات پـيـشـيـن سـرچـشـمـه آنـهـمـه نعمتهاى بى پايان را اعـمـال مـؤ مـنـان پـرهـيـزگـار مـعـرفـى كـرد، در ايـنـجـا نيز سرچشمه اين عذاب جاودان را اعمال خود آنها مى شمرد.

چـه ظـلم و سـتـمـى از ايـن بالاتر كه انسان آيات الهى را تكذيب كند، و تيشه بر ريشه سعادت خود زند و( من اظلم ممن افترى على الله الكذب ) (سوره صف - 7).

آرى قـرآن سـرچـشـمـه اصـلى هـمـه سـعـادتـهـا و شـقـاوتـهـا را خـود انـسـان و اعمال او مى شمرد نه مسائل پندارى كه گروهى براى خود درست كرده اند.

سـپـس به بيان گوشه ديگرى از بيچارگى آنها پرداخته مى گويد: (آنها فرياد مى كـشـنـد كه اى مالك دوزخ! آرزو داريم پروردگارت ما را بميراند تا از اين عذاب دردناك آسوده شويم )!( و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك ) .

بـا ايـنـكه هر كس از مرگ مى گريزد و خواهان ادامه حيات است، اما گاهى چنان مصائب بر انـسـان فـشـار مـى آورد كـه از خـدا تـمـناى مرگ مى كند، و اين چيزى است كه اگر در دنيا بـراى بـعـضـى واقع شود در آنجا براى مجرمان جنبه عمومى دارد و همگى تمناى مرگ مى كنند.

امـا چـه سـود كه مالك دوزخ به آنها پاسخ مى گويد (شما در اينجا ماندنى هستيد)! و نجاتى حتى از طريق مرگ وجود ندارد( قال انكم ماكثون ) .

و عـجـب ايـنكه به گفته بعضى از مفسران مالك دوزخ اين پاسخ را با نهايت بى اعتنائى بعد از هزار سال! به آنها مى گويد، و چه دردناك است اين بى اعتنائى.

مـمـكـن اسـت گـفته شود اين چه تقاضائى است كه آنها مى كنند با اينكه يقين دارند مرگ و مـيـرى در كـار نـيست، ولى بايد توجه داشت كه اينگونه درخواستها از يك انسان بيچاره كـه از هـمـه جـا قـطع اميد كرده طبيعى است، آرى آنها وقتى تمام راههاى نجات را به روى خود مسدود مى بينند چنين فريادى از دل برمى كشند!

امـا چـرا آنـهـا خـودشـان مـسـتـقيما تقاضاى مرگ از خدا نمى كنند، بلكه به مالك دوزخ مى گـويـنـد از پـروردگـارت بخواه تا به ما مرگ دهد؟ براى اينكه آنها در آن روز از خداى خـود مـحـجوبند، چنانكه در آيه 15 مطففين مى خوانيم( كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون ) ، لذا تقاضاى خود را وسيله فرشته عذاب مطرح مى كنند، يا به علت اينكه او فرشته است و نزد خداوند مقرب است.

در آيـه بـعـد كـه در حقيقت علتى است براى خلود آنها در آتش ‍ دوزخ مى گويد: (ما حق را بـراى شـمـا آورديـم، ولى اكـثـر شما از حق كراهت داريد و در برابر آن تسليم نيستيد)( لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق كارهون ) .

در ايـنـكـه سخن از ناحيه مالك دوزخ است و منظور از (ما) جمعيت فرشتگان است كه مالك دوزخ خـود در زمـره آنـهـا مـى بـاشـد، يـا گفتار خداوند است؟ مفسران دو نظر متفاوت اظهار داشته اند.

البـتـه سـوق كـلام ايجاب مى كند كه دنباله گفتار (مالك دوزخ ) باشد، ولى محتواى خود آيه تناسب با گفتار خداوند دارد، شاهد ديگر بر اين سخن آيه 73 سوره زمر است:( و قـال لهم خزنتها ا لم ياتكم رسل منكم يتلون عليكم آيات ربكم ) : خازنان دوزخ به آنها مى گـويـنـد: آيـا فـرسـتـادگـانـى از مـيـان خـود شـمـا بـه سـراغ شـمـا نـيـامـدنـد كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند؟

در اينجا خازنان دوزخ رسولان را آورنده حق مى شمرند نه خودشان را.تعبير به (حق ) مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد كـه هـمـه حـقـايـق سـرنـوشـت سـاز را شامل مى شود هر چند در درجه اول مسأله توحيد و معاد و قرآن قرار دارد.

اين تعبير در حقيقت اشاره به اين است كه شما تنها با پيامبران الهى مخالف نبوديد اصلا شما مخالف حق بوديد، و اين مخالفت، عذاب جاويدان را براى شما به ارمغان آورد.

در آيـه بـعـد گـوشـهـاى از كـراهـت و بـيـزارى آنـهـا را از حـق و طـرفـدارى آنـهـا را از باطل منعكس ساخته، مى فرمايد: (بلكه آنها تصميم محكمى بر توطئه گرفتند ما نيز اراده مـحـكـم و تـغـيـيـرنـاپـذيرى درباره آنها داريم ) (ام ابرموا امرا فانا مبرمون ) آنها توطئه ها چيدند تا نور اسلام را خاموش كنند، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را به قتل رسانند، و از هر طريقى بتوانند ضربه بر مسلمين وارد كنند.

مـا نـيـز اراده كرده ايم آنها را در اين جهان و جهان ديگر سخت كيفر دهيم. بعضى از مفسران شـان نـزول ايـن آيـه را مـسـاءله تـوطـئه قـتـل پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قـبـل از هـجـرت دانـسـتـه انـد كـه در آيـه( و اذ يـمـكـر بـك الذيـن كـفـروا... ) (انفال - 30) نيز به آن اشاره شده است.

ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه ايـن مـطـلب از قـبـيـل تـطـبـيـق اسـت نـه شـان نزول.

آيـه بعد در حقيقت بيان يكى از علل توطئه گريهاى آنها است، مى فرمايد: (بلكه آنها چـنـيـن مـى پـنـدارنـد كـه مـا اسـرار پنهانى سخنان درگوشى آنها را نمى شنويم )!( ام يحسبون انا لا نسمع سرهم و نجواهم ) .

ولى چـنـيـن نـيـسـت، هـم مـا مـى شنويم، و هم (رسولان و فرشتگان ما نزد آنان حاضر و ناظرند و پيوسته سر و نجواى آنها را مى نويسند)( بلى و رسلنا لديهم يكتبون ) .

(سـر) بـه مـعـنـى مـطـلبـى اسـت كه انسان در دل پنهان مى كند، و يا تنها با دوستان رازدارش مطرح مى سازد، و نجوى به معنى سخنان درگوشى است.

آرى خـداونـد نـه تنها سخنان آهسته آنها را كه در مجالس مخفى و يا درگوشى مى گويند مـى شـنـود، بـلكـه از حـديـث نـفـس و گـفـتـگـوئى كـه در دل بـا خـويـشـتـن دارنـد نـيـز آگـاه است، چرا كه پنهان و آشكار براى او تفاوتى ندارد، فـرشـتـگـانـى كـه ماءمور ثبت اعمال و گفتار انسانها هستند نيز پيوسته اين سخنان را در نـامـه اعـمـالشـان ثبت مى كنند، هر چند بدون آن نيز حقايق روشن است، تا در دنيا و آخرت كيفر اعمال و گفتار و توطئه هاى خود را ببينند.


آيه (81) تا (85) و ترجمه

( قل إن كان للرحمن ولد فإنا أول العبدين ) (81)( سبحن رب السموت و الا رض رب العرش عما يصفون ) (82)( فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلقوا يومهم الذى يوعدون ) (83)( و هو الذى فى السماء إله و فى الا رض إله و هو الحكيم العليم ) (84)( و تـبـارك الذى له مـلك السـمـوت و الارض و مـا بـيـنـهـمـا و عـنـده عـلم السـاعـة و إليـه ترجعون ) (85)

ترجمه:

81 - بگو اگر براى خداوند فرزندى بود من نخستين مطيع او بودم.

82 - مـنـزه اسـت پـروردگار آسمانها و زمين، پروردگار عرش، از توصيفى كه آنها مى كنند.

83 - آنـهـا را بـه حـال خـود واگـذار تا در باطل غوطه ور باشند، و سرگرم بازى، تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند (و نتيجه كار خود را ببينند).

84 - او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود و او حكيم و عليم است.

85 - پـر بركت و زوال ناپذير است كسى كه مالك و حاكم آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو اسـت مـى بـاشـد، و آگـاهـى از قـيـام قـيـامـت فـقط نزد او است و به سوى او باز مى گرديد.

تفسير:

بگذار در باطل خود غوطه ور باشند

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه، مـخـصـوصـا در آغـاز سـوره، گفتگو از مشركان عرب و اعـتـقـادشـان بـه وجـود فـرزنـد بـراى خـدا در مـيـان بـود، و فـرشتگان را دختران خدا مى پـنـداشـتـند، و نيز در چند آيه قبل از مسيح (عليه‌السلام ) و دعوت او به توحيد خالص و عـبـوديت پروردگار، سخن به ميان آمد، در آيات مورد بحث از طريق ديگرى براى نفى اين عـقـايـد باطل وارد شده مى فرمايد: (به آنها كه دم از وجود فرزندى براى خدا مى زنند بـگـو اگـر براى خداوند رحمن فرزندى باشد من نخستين كسى بودم كه به او احترام مى گـذاردم و از وى اطـاعـت مـى كـردم )( قـل ان كـان للرحـمـن ولد فـانـا اول العابدين ) .

زيـرا از هـمـه شـمـا ايـمـان و اعـتـقادم به خدا بيشتر و معرفت و آگاهيم فزونتر است، و من قبل از شما به فرزند او احترام مى گذارم و از وى اطاعت مى كنم.

اگـر چـه مـضـمـون ايـن آيـه براى گروهى از مفسران پيچيده آمده و به توجيهات مختلفى پرداخته اند كه بعضى بسيار عجيب به نظر مى رسد ولى محتواى آيه هـيـچـگونه پيچيدگى ندارد، و اين روش جالبى است كه در برابر افراد لجوج به كار مـى رود، مـثـل ايـنكه به شخصى كه از روى اشتباه مى گويد فلان كس از همه اعلم است در حـالى كـه هـيـچ عـلم و دانـشى ندارد مى گوئيم: اگر او اعلم باشد اولين كسى كه از وى پيروى مى كند ما هستيم، تا او در انديشه فرو رود و به فكر يافتن استدلالى بر مدعاى خويش بيفتد و بعدا كه سرش به سنگ خورد از خواب غفلت بيدار شود.

منتها در اينجا به دو نكته بايد توجه داشت:

نـخـسـت ايـنكه: عبادت همه جا به معنى پرستش نيست، گاه نيز به معنى اطاعت و تعظيم و احـتـرام مـى آيـد، و در ايـنـجـا بـه هـمـيـن مـعـنـى اسـت، زيـرا بـه فـرض محال كه خدا فرزندى داشته باشد دليلى بر پرستش آن فرزند وجود ندارد، ولى چون به هر حال طبق اين فرض محال فرزند خدا است بايد مورد احترام و اطاعت قرار گيرد.

ديـگر اينكه از نظر ادبيات عرب در اينگونه موارد معمولا كلمه (لو) به جاى (ان ) به كار مى رود كه دليل بر محال بودن است اگر در آيه مورد بحث چنين كارى نشده تنها بـه خـاطـر مـمـاشـات و هـمـاهـنـگـى در سـخـن بـا طـرف مقابل است.

به اين ترتيب پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) براى اينكه آنها را مطمئن كند كـه مـحـال اسـت خـدا فـرزنـدى داشـتـه بـاشـد مـى گـويـد اگـر او فـرزنـدى داشـت مـن قبل از شما او را محترم مى شمردم.

بعد از اين سخن به دليل روشنى بر نفى اين ادعاهاى واهى پرداخته، مى فرمايد: (منزه اسـت پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـيـن، پـروردگـار عرش از توصيفى كه آنها مى كنند)( سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما يصفون ) .

كسى كه مالك و مدبر آسمانها و زمين است، و پروردگار عرش ‍ عظيم مى باشد،

چـه نـيازى به فرزند دارد؟ او وجودى است بيانتها و محيط بر تمام عالم هستى، و مربى هـمـه عـالم آفـريـنـش، فـرزنـد بـراى كـسـى لازم اسـت كـه مـى مـيـرد و ادامـه نسل او از طريق فرزند است.

فـرزنـد بـراى كـسـى لازم اسـت كـه نياز به كمك و انس براى موقع ناتوانى و تنهائى دارد.

بالاخره وجود فرزند دليل بر جسم بودن و قرار گرفتن در محدوده زمان و مكان است.

پـروردگـار عـرش و آسـمـان و زمـيـن كه از همه اينها منزه و پاك است، نيازى به فرزند ندارد.

تـعـبـيـر بـه (رب العـرش ) بـعـد از (رب السـمـوات و الارض ) در حـقـيـقـت از قـبـيـل ذكـر عـام بـعـد از خـاص مـى بـاشد، زيرا (عرش ) چنانكه قبلا هم گفته ايم به مجموعه عالم هستى كه تخت حكومت خداوند بزرگ است گفته مى شود.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه (عـرش ) اشـاره بـه عـالم مـاوراء طـبـيـعـت بـاشـد در مقابل (سموات و ارض ) كه اشاره به عالم ماده است.

(بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر دربـاره مـعـنـى عـرش به جلد دوم تفسير نمونه صفحه 200 ذيـل آيـه 255 و از آن گـسـتـرده تـر در جـلد بـيـسـتـم ذيل آيه 7 سوره مؤ من مراجعه فرمائيد).

سـپس به عنوان بياعتنائى و تهديد اين لجوجان كه خود نوعى ديگر از روش بحث با اين قـمـاش افـراد اسـت مـى افـزايـد: (اكـنـون كـه چـنـيـن اسـت آنـهـا را بـه حـال خـود واگـذار تـا در بـاطـل غوطه ور باشند، و سرگرم بازى! تا روزى را كه به آنـهـا وعـده داده شـده اسـت مـلاقـات كـنـنـد) (و مـيـوه هـاى تـلخ اعمال و افكار زشت و ننگين خود را بچينند)( فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلاقوا يومهم الذى يوعدون ) .

روشـن اسـت كـه مـنـظـور از ايـن روز مـوعـود هـمـان روز قـيـامـت اسـت، و ايـنـكـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد مـنـظـور لحـظـه مرگ است بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه مجازات اعمال در قيامت است نه در لحظه مرگ.

اين همان يوم موعودى است كه در سوره بروج آيه 2 به آن سوگند ياد شده است و اليوم الموعود (سوگند به روز موعود) (روز رستاخيز).

دو آيـه بـعـد ادامـه سـخـن پـيرامون مسأله توحيد است كه از يك نظر نتيجه اى است براى آيـات قـبـل و از يـك نـظـر دليـلى بـراى تـحـكـيـم و تـكـميل آن است، و در آن هفت توصيف براى خداوند آمده است كه همه در تحكيم مبانى توحيد مؤ ثر است.

نـخـسـت در مـقـابـل مـشـركـان كـه بـراى آسـمـان و زمـيـن اله و مـعـبـود جـداگـانـه قـائل بـودنـد، و حـتـى خـداى دريـا، و خـداى صـحـرا، خـداى جنگ، و خداى صلح، و خدايان مختلفى مطابق انواع موجودات در پندار خود ساخته بودند مى فرمايد: (او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود)( و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله ) .

چـرا كـه بـا قـبـول ربـوبـيت او در آسمانها و زمين كه در آيات قبل آمده مساءله الوهيت نيز ثابت مى شود، زيرا معبود واقعى كسى است كه رب و مدير و مدبر عالم است.

نـه اربـاب انـواع، نـه فـرشتگان، نه حضرت مسيح (عليه‌السلام )، و نه بتها هيچكدام شايسته پرستش و عبوديت نيستند، چرا كه مقام ربوبيت ندارند، آنها به نوبه خود مخلوق و مربوب و روزيخوار خوان اويند، آنها نيز او را پرستش مى كنند.

سپس در توصيف دوم و سوم مى افزايد (او حكيم و عليم است )( و هو الحكيم العليم ) .

تـمـام كـارهـايـش روى حـسـاب و حكمت است، و از همه چيز آگاه و با خبر، و به اين ترتيب اعمال بندگان را به خوبى مى داند و بر طبق حكمتش آنها را پاداش و كيفر مى دهد.

در چهارمين و پنجمين توصيف از بركات فراوان و دائم وجود او و مالكيتش نسبت به آسمان و زمـيـن سـخـن مـى گـويـد و مـى فـرمـايـد: (پـر بـركـت و زوال نـاپـذيـر اسـت كـسـى كه مالك آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است مى باشد)( و تبارك الذى له ملك السموات و الارض و ما بينهما ) .

(تبارك ) از ماده (بركت ) به معنى داشتن خير فراوان، و يا ثبات و بقاء، و يا هر دو اسـت و در مـورد خـداونـد هـر دو صـادق است چرا كه هم وجودش جاودانى و برقرار، و هم سرچشمه خيرات فراوان است.

اصـولا خير فراوان بدون ثبات مفهوم كاملى ندارد چرا كه خيرات و نيكيها هر قدر فراوان باشد اما موقت و زودگذر فراوان است.

و بـالاخـره در ششمين و هفتمين توصيف مى افزايد: (آگاهى از قيام قيامت مخصوص ذات او است، و همگى به سوى او بازمى گرديد)( و عنده علم الساعة و الى الله ترجعون ) .

بنابراين اگر خير و بركتى ميخواهيد از او بخواهيد، نه از بتها و سرنوشت شما در قيامت بـه دسـت او است، و مرجع شما در آن روز تنها خدا است، و بتها و معبودان ديگر هيچ نقشى در اين امور ندارند.

نكته ها:

1 - در ايـن آيـات سـمـاوات و ارض (آسـمـانها و زمين ) سه بار تكرار شده است يكبار به عـنـوان بـيـان ربـوبـيـت پـروردگـار و تـدبـيـر و تـصـرف او، و يكبار به عنوان الوهيت پـروردگـار، و يـكـبار هم مالكيت و حاكميت او، و اين هر سه با هم مربوط و در حقيقت علت و مـعـلول يـكـديـگـرنـد، او (مـالك ) اسـت و بـه هـمـيـن دليل (رب ) است، و در نتيجه (اله ) است و توصيف او به (حكيم ) و (عليم ) نيز تكميلى است براى همين معانى.

2 - از بـعـضـى از روايـات اسـلامـى اسـتـفاده مى شود كه تعبير آيات فوق هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله دستاويزى براى بعضى از زنادقه و مشركان شده بوده است، و بـا سـفـسـطـه آن را چـنـيـن تـفـسـير مى كردند كه در آسمان معبودى است و در زمين معبود ديـگـرى، در حالى كه آيه فوق عكس آن را مى گويد: او كسى است كه هم در آسمان معبود است و هم در زمين يعنى همه جا معبود او است.

بـا ايـنـحـال هـنـگـامـى كـه ايـن مـطـلب را بـه عـنـوان يـك سـؤ ال در برابر امامان معصوم طرح مى كردند آنها با جوابهاى نقضى و حلى به آنها پاسخ مى گفتند.

از جـمـله در كـتـاب كـافـى از (هـشـام بـن حـكـم ) نقل شده است كه (ابو شاكر ديصانى ) به من گفت در قرآن آيه اى است كه سخن ما را مى گويد! گفتم: كدام آيه؟ گفت همين آيه( هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله ) و من ندانستم چگونه به او پاسخ بگويم.

در آن سال به زيارت خانه خدا مشرف شدم و نزد امام صادق (عليه‌السلام ) آمدم، و ماجرا را عـرض كـردم، فرمود: اين كلام ملحد خبيثى است، هنگامى كه بازگشتى از او بپرس نام تو در كوفه چيست؟ مى گويد: فلان، بگو نام تو در بصره چيست؟ مى گويد: فلان، سـپـس بگو: پروردگار ما نيز همينگونه است در آسمان اله، و معبود، او است، و در زمين هم اله و معبود او است، و همچنين در درياها و در صحراها و در هر مكانى اله و معبود او است.

هـشـام مـى گـويـد هنگامى كه بازگشتم به سراغ (ابوشاكر) رفتم، و اين پاسخ را به او دادم، گفت: اين سخن از تو نيست اين را از حجاز آورده اى!.

مـفـسر بزرگ (طبرسى ) در مورد تكرار لفظ (اله ) در آيه مورد بحث دو علت ذكر كـرده يـكـى مـسـأله تـأكـيـد بـر الوهـيت پروردگار در همه جا، و ديگر اشاره به اينكه فـرشـتـگـان آسـمـان او را عـبـادت مـى كـنـنـد، و انسانهاى روى زمين نيز او را مى پرستند، بنابراين او معبود فرشتگان و انسانها و همه موجودات در زمين و آسمانها است.


آيه (86) تا (89) و ترجمه

( و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفعة إلا من شهد بالحق و هم يعلمون ) (86)( و لئن سألتهم من خلقهم ليقولن الله فأنى يؤ فكون ) (87)( و قيله يرب إن هؤ لاء قوم لا يؤ منون ) (88)( فاصفح عنهم و قل سلم فسوف يعلمون ) (89)

ترجمه:

86 - آنها را كه غير از او مى خوانيد قادر بر شفاعت نيستند مگر كسانى كه شهادت به حق داده اند، و به خوبى آگاهند.

87 - و اگـر از آنـهـا سـؤ ال كـنـى چـه كـسى آنها را آفريده؟ قطعا مى گويند: خدا، پس چگونه از عبادت او منحرف مى شويد؟

88 - آنها چگونه از شكايت پيامبر كه مى گويد: پروردگارا! اينها قومى هستند كه ايمان نمى آورند (غافل مى شوند؟).

89 - اكنون كه چنين است از آنها روى برگردان و بگو سلام بر شما، اما به زودى خواهند دانست!.

تفسير:

چه كسى قادر بر شفاعت است؟

در اين آيات كه آخرين آيات سوره زخرف است همچنان سخن درباره

ابـطـال عـقـيـده شـرك و سـرانـجـام تـلخ مـشـركـان اسـت، و بـا دلائل ديگرى بطلان اعتقاد آنها را آشكار مى سازد، نخست مى فرمايد: اگر آنها به گمان شـفاعت به سراغ اين معبودان مى روند بايد بدانند كه (معبودانى كه آنها غير از خدا مى خـوانـنـد مـالك و قـادر بـر هـيـچگونه شفاعتى نيستند8)( و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة ) .

(شـفـاعـت ) در پـيشگاه خداوند تنها به اذن و فرمان او است، و خداوند حكيم هرگز چنين اذن و فـرمـانـى را بـه ايـن سـنـگ و چـوبـهـاى بـى ارزش و فـاقـد عقل و شعور نداده است.

ولى از آنـجـا كـه در مـيـان مـعـبـودان آنـهـا فـرشـتـگـان و مـانـنـد آنـان وجـود داشـتـنـد در ذيل آيه آنها را استثنا كرده مى فرمايد: (مگر كسانى كه شهادت به حق داده اند)( الا من شهد بالحق ) .

هـمانها كه توحيد و يگانگى خدا را در تمام مراحل پذيرفته اند و در برابر حق به طور كامل تسليمند، آرى اين گروه به اذن پروردگار مالك شفاعتند.

ولى چـنـان نيست كه آنها براى هر كس، هر چند بت پرست و مشرك و منحرف از آئين توحيد بـاشد شفاعت كنند، بلكه (آنها به خوبى مى دانند براى چه كسى اجازه شفاعت دارند)( و هم يعلمون ) .

بـه ايـن تـرتـيـب امـيـد آنـهـا را از شـفـاعـت فـرشـتـگـان بـه دو دليـل قـطـع مـى كـنـد: نـخـسـت ايـنـكـه آنها خود شهادت به وحدانيت خدا مى دهند، و به همين دليـل اجـازه شـفـاعـت پـيـدا كـرده انـد، و ديـگـر ايـنـكـه آنـهـا محل و مورد شايسته شفاعت را به خوبى مى شناسند.

بـعـضـى جـمـله (و هـم يعلمون ) را مكمل (الا من شهد بالحق ) دانسته اند كه مطابق آن مـفـهوم جمله چنين مى شود تنها كسانى حق شفاعت دارند كه به توحيد شهادت دهند و از حقيقت آن آگاه باشند ولى تفسير اول مناسبتر است.

و بـه هـر حـال ايـن آيـه شرط عمده شفعاء را در پيشگاه خدا مشخص مى سازد، آنها كسانى هـسـتـنـد كـه گـواهـان حقند، و حق را در تمام مراحل مى شناسند، و از روح توحيد به خوبى آگاهند، و از شرائط شفاعت شوندگان نيز باخبرند.

سـپـس از مـعـتـقـدات خـود مـشـركان گرفته، به آنها پاسخ دندانشكن مى دهد و مى گويد: (اگـر از آنـها سؤ ال كنى چه كسى آنها را آفريده است؟ به طور مسلم مى گويند: الله )!( و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن الله ) .

كرارا گفته ايم در ميان مشركان عرب و غير عرب كمتر كسى پيدا مى شد كه بتها را خالق و آفـريـننده بداند، بلكه آنها بتها را به عنوان وساطت و شفاعت در پيشگاه خدا، و يا به عنوان اينكه سمبل و نشانه اى هستند از وجودهاى مقدس اولياء الله، به ضميمه اين بهانه كه معبود ما بايد موجود محسوسى باشد تا با آن انس ‍ بگيريم، پرستش مى كردند، لذا هر گاه درباره خالق از آنها سؤ ال مى شد خالق را (الله ) معرفى مى كردند.

قـرآن بـارهـا ايـن حـقـيقت را يادآور مى شود كه پرستش تنها براى خالق و مدبر اين عالم شـايـسـتـه اسـت، و شما كه خالق و مدبر را او مى دانيد راهى جز اين نداريد كه عبوديت و الوهيت را نيز مخصوص او بشمريد.

لذا در پايان آيه به عنوان ملامت و سرزنش مى گويد اكنون كه چنين است چگونه از عبادت خدا به سوى غير او بازگردانده و منحرف مى شوند؟!( فانى يؤ فكون ) .

آيـه بـعـد از شـكـايـت پيامبر در پيشگاه خدا از اين قوم لجوج و بى منطق سخن گفته، مى فرمايد: (آنها چگونه از شكايت پيامبر در پيشگاه خداوند كه مى گويد: اى پروردگار من اينها گروهى هستند كه ايمان نمى آورند غافل مى شوند)؟( و قيله يا رب ان هؤ لاء قوم لا يؤ منون ) .

او مـى گـويـد: مـن شـب و روز بـا آنـهـا سـخـن گـفتم، از طريق بشارت و انذار وارد شدم، سرگذشت دردناك اقوام پيشين را براى آنها برشمردم، آنها را تهديد به عذاب تو كردم، و تـشـويـق به رحمتت در صورت بازگشت از اين راه انحرافى، خلاصه آنچه در توان داشـتـم بـيـان كردم و آنچه گفتنى بود گفتم، اما با اينهمه سخنان گرم من در قلب سرد آنها اثر نگذاشت و ايمان نياوردند، تو مى دانى و آنها.

و در آخرين آيه به او دستور مى دهد: اكنون كه چنين است از آنها روى برگردان( فاصفح عنهم ) .

در عين حال اعراض تو به معنى قهر و جدائى تواءم با خشونت و پرخاشگرى نباشد

بلكه (به آنها بگو سلام بر شما)( و قل سلام ) .

نـه سـلامى به عنوان دوستى و تحيت، بلكه به عنوان جدائى و بيگانگى، اين سلام در حقيقت شبيه سلامى است كه در آيه 63 سوره فرقان آمده است،( و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سـلامـا ) : هنگامى كه جاهلان آنها را با سخنان زشت خود مورد خطاب قرار دهند در پاسخ آنها مى گويند: (سلام ) سلامى كه نشانه بى اعتنائى تواءم با بزرگوارى است.

بـا ايـن حـال آنـهـا را با جملهاى پرمعنى تهديد مى كند، تا گمان نكنند اين جدائى و وداع دليل بر آن است كه خدا كارى با آنها ندارد، مى فرمايد: (اما به زودى خواهند دانست )( فسوف يعلمون ) .

آرى خواهند دانست چه آتش سوزان و عذاب دردناكى با لجاجتهاى خود براى خويشتن فراهم ساخته اند؟!

بعضى شان نزولى براى آيه (و لا يملك الذين يدعون...) ذكر كرده اند، و آن اينكه: (نـضـر بـن حـارث ) و چند نفر از قريش گفتند: اگر آنچه را محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى گويد حق است ما نيازى به شفاعت او نداريم، ما فرشتگان را دوست داريم و ولى خـود مـى شـمـاريـم، آنـهـا سـزاوارتـر بـه شـفـاعـتند، در اينجا بود كه آيه فوق نـازل شـد (و بـه آنـهـا اخـطـار كـرد كـه ملائكه براى احدى در قيامت شفاعت نمى كنند مگر براى كسانى كه گواهى به حق بدهند يعنى مؤ منان ) و.

و در اينجا سوره زخرف پايان مى يابد.

پروردگارا! ارتباط و پيوند ما را با خودت و اوليائت روز به روز محكمتر گردان تا مشمول شفاعتشان شويم.

خداوندا! ما را از هر گونه شرك جلى و خفى محفوظ و بركنار دار.

بـارالهـا! روز قـيـامـت بـا اوصـافـى كـه در كـتـاب آسـمـانـيـت بـيـان كرده اى روز سخت و طاقتفرسائى است در آن روز با فضلت با ما معامله كن نه با عدلت آمين رب العالمين.


سوره دخان

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده، و 59 آيه است

محتواى سوره دخان

ايـن سـوره پـنجمين سوره از سوره هاى هفتگانه حواميم است، و به حكم اينكه از سوره هاى مـكـى اسـت مـحـتـواى عـمـومـى آنـهـا را، يـعـنـى بـحـث از مـبـداء و مـعـاد و قـرآن، بـه نـحـو كـامـل در بـر دارد، و آياتش در اين زمينه ها آنچنان تنظيم شده است كه ضربات كوبنده و بـيـدار كـننده اى بر قلبهاى خفته و غافل وارد مى سازد و آنها را به ايمان و تقوا و حق و عدالت فرا مى خواند.

بخشهاى اين سوره را مى توان در هفت بخش خلاصه كرد:

1 - آغـاز سـوره از حـروف مـقـطـعـه و سـپـس بـيـان عـظـمـت قـرآن است، با اين اضافه كه نزول آن را در شب قدر براى اولين بار بيان مى كند.

2 - در بـخـش ديـگـرى از تـوحـيد و يگانگى خدا و بيان بعضى از نشانه هاى عظمت او در جهان هستى است.

3 - بخش مهمى از آن از سرنوشت كفار، و انواع كيفرهاى دردناك آنها سخن مى گويد.

4 - در بـخـش ديـگـرى بـراى بيدار ساختن اين غافلان قسمتى از سرگذشت موسى (عليه‌السلام ) و بـنـى اسـرائيـل در مقابل فرعونيان و شكست سخت آنها، و نابودى و هلاكشان، گفتگو مى كند.

5 - مـسـاءله قـيـامـت و عذابهاى دردناك دوزخيان و پاداشهاى جالب و روحپرور پرهيزكاران قسمت ديگرى از آيات اين سوره را تشكيل مى دهد.

6 - موضوع هدف آفرينش، و بيهوده نبودن خلقت آسمان و زمين از موضوعات

ديگرى است كه در آيات اين سوره مطرح شده است.

7 - سرانجام، سوره را با بيان عظمت قرآن همانگونه كه آغاز شده بود پايان مى دهد.

و از آنجا كه در آيه دهم اين سوره سخن از (دخان مبين ) به ميان آمده اين سوره به عنوان سوره (دخان ) نام گرفته است.

فضيلت تلاوت اين سوره

در حـديـثـى از پـيـغـمـبـر گـرامى اسلام آمده است من قراء سورة الدخان ليلة الجمعة و يوم الجـمـعة بنى الله له بيتا فى الجنة: (كسى كه سوره دخان را شب و روز جمعه بخواند خداوند خانه اى در بهشت براى او بنا مى كند).

و هـم از آنـحضرت روايت شده: من قراء سورة الدخان فى ليلة، اصبح يستغفر له سبعون الف ملك: (كسى كه سوره دخان را در شبى بخواند صبح مى كند در حالى كه هفتاد هزار فرشته براى او استغفار مى كنند).

در حـديـث ديـگـرى از ابـو حـمـزه ثـمـالى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) چـنـيـن نقل شده: من قراء سورة الدخان فى فرائضه و نوافله بعثه الله من الامنين يوم القيامة، و اضـله تـحت ظل عرشه، و حاسبه حسابا يسيرا، و اعطى كتابه بيمينه: (كسى كه سوره دخـان را در نـمـازهاى فريضه و نافله بخواند خداوند او را در زمره كسانى كه روز قيامت در امـنـيت به سر مى برند مبعوث مى كند و او را در سايه عرشش قرار مى دهد، و حساب را بر او آسان مى گيرد و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد).


آيه (1) تا (8) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( حم ) (1)( و الكتب المبين ) (2)( إ نا أنزلنه فى ليلة مبركة إنا كنا منذرين ) (3)( فيها يفرق كل أمر حكيم ) (4)( أمرا من عندنا إنا كنا مرسلين ) (5)( رحمة من ربك إنه هو السميع العليم ) (6)( رب السموت و الا رض و ما بينهما إن كنتم موقنين ) (7)( لا إله إلا هو يحى و يميت ربكم و رب أبائكم الاولين ) (8)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - حم.

2 - سوگند به اين كتاب آشكار.

3 - كه ما آنرا در شبى پربركت نازل كرديم، ما همواره انذار كننده بوده ايم.

4 - در آن شب كه هر امرى بر طبق حكمت خداوند تنظيم مى گردد.

5 - فرمانى بود از ناحيه ما، ما (محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را) فرستاديم.

6 - اينها همه بخاطر رحمتى است از سوى پروردگارت كه او شنونده و داناست.

7 - پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـيـن و آنـچـه در مـيـان آنـهـاسـت، اگـر اهل يقين هستيد.

8 - هيچ معبودى جز او نيست، زنده مى كند و ميميراند، پروردگار شما و پروردگار پدران نخستين شماست.

تفسير:

نزول قرآن در شبى پربركت

در ابـتداى اين سوره نيز همانند چهار سوره گذشته و دو سوره آينده كه مجموعا هفت سوره را تـشـكـيـل مى دهد با حروف مقطعه (حم ) روبرو مى شويم، درباره تفسير حروف مقطعه به طور كلى در گذشته فراوان بحث كرده ايم.

و در مورد خصوص حم در آغاز نخستين سوره از سوره هاى حواميم (سوره مؤ من ) و آغاز سوره فصلت بحث شده است.

قـابـل توجه اينكه بعضى از مفسران در اينجا (حم ) را به عنوان سوگند تفسير كرده اند كه با سوگند ديگرى كه بعد از آن آمده و به قرآن قسم ياد شده دو سوگند پى در پى و متناسب را تشكيل مى دهد، سوگند به حروف الفبا همچون حـم، و سـوگـنـد بـه ايـن كـتـاب مـقـدس كـه از ايـن حـروف تـشـكـيل يافته است در دومين آيه اين سوره چنانكه گفتيم به (قرآن مجيد) سوگند ياد كرده مى فرمايد (قسم به اين كتاب آشكار)( و الكتاب المبين ) .

كتابى كه محتوايش روشن، معارفش آشكار، تعليماتش زنده، احكامش سازنده، و برنامه هـايـش حـسـاب شـده اسـت، كـتـابـى كـه خـود دليـل حـقـانـيـت خـويـش اسـت، آفـتـاب آمـد دليل آفتاب.

اما ببينيم اين سوگند براى چه منظورى ذكر شده است؟ آيه بعد اين حقيقت را روشن ساخته مـى گـويـد: بـطور مسلم ما قرآن را (كه سند حقانيت پيامبر اسلام است ) در شبى پربركت نازل كرديم( انا انزلناه فى ليلة مباركة ) .

(مبارك ) از ماده (بركت ) به معنى سودمند و جاويدان و پردوام است.

اين كدام شب است كه مبداء خيرات و سرچشمه خوبيهاى پايدار مى باشد؟

غـالب مـفسران آن را به شب قدر تفسير كرده اند، شب پربركتى كه مقدرات جهان بشريت بـا نـزول قرآن رنگ تازه اى به خود گرفت، شبى كه سرنوشت خلايق و مقدرات يكسان در آن رقـم زده مـى شـود، آرى قـرآن در شـبـى سـرنـوشـت سـاز، بـر قـلب پـاك پـيـامـبر نازل شد.

ايـن نـكـتـه لازم بـه تـذكـر اسـت كـه ظـاهـر آيـه ايـن اسـت كـه تـمـام قـرآن در شـب قـدر نازل گرديد.

امـا هـدف اصـلى از نـزول آن چـه بـود؟ هـمـان اسـت كـه در ذيـل هـمـيـن آيه به آن اشاره شده مى فرمايد: ما همواره انذار كننده بوديم (انا كنا منذرين ) ايـن يـك سـنـت هـمـيـشـگـى مـاسـت كه فرستادگان خود را براى بيم دادن ظالمان و مشركان مـاءمـوريـت مـى دهـيـم، و فـرسـتـادن پيامبر اسلام با اين كتاب مبين نيز آخرين حلقه از اين سلسله است.

درسـت اسـت كه پيامبران از يكسو انذار مى كنند، و از سوى ديگر بشارت مى دهند، اما چون پـايـه اصـلى دعـوت آنـهـا را در مـقـابـل قـوم ظـالم و مـجـرم بـيـشـتـر بـيـم و انـذار تشكيل مى دهد غالبا از آن سخن گفته شده است.

نزول دفعى و نزول تدريجى قرآن

1 - مـى دانـيـم قـرآن در طـى بـيـسـت و سـه سـال دوران نـبـوت پـيـامـبـر نـازل شـده اسـت، و از ايـن گـذشـتـه مـحـتواى قرآن محتوائى است كه ارتباط و پيوند با حـوادث مـخـتـلف زنـدگـى پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مـسـلمـانـان در طول اين 23 سال دارد كه اگر از آن بريده شود نامفهوم خواهد بود.

بـا ايـنـحـال چـگـونـه قـرآن بـه طـور كـامـل در شـب قـدر نازل شده است؟

در پـاسـخ ايـن سـؤ ال بـعـضـى قـرآن را بـه مـعـنـى آغـاز نـزول قـرآن تـفـسـيـر كـرده انـد، بـنابراين مانعى ندارد كه آغاز آن در شب قدر باشد، و دنبال آن در طول 23 سال.

ولى چـنـانـكـه گـفـتـيـم ايـن تـفـسـيـر با ظاهر آيه مورد بحث و آياتى ديگر از قرآن مجيد سازگار نيست.

بـراى يـافتن پاسخ اين سؤ ال بايد توجه داشت كه از يكسو در آيه مى خوانيم (قرآن در ليله مباركه نازل شده است ).

از سـوى ديـگـر در آيـه 185 سـوره بـقـره آمـده اسـت شـهـر رمـضـان الذى انزل

فـيـه القـرآن مـاه رمـضـان را روزه بـداريـد، مـاهـى كـه قـرآن در آن نازل شده است.

و از سـوى سـوم در سـوره قـدر مى خوانيم:( انا انزلناه فى ليلة القدر ) (ما آنرا در شب قدر نازل كرديم ).

از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه آن شب مباركى كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده شب قدر در ماه مبارك رمضان است.

از ايـن كـه بـگـذريـم از آيات متعددى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) قـبـل از نـزول تـدريـجـى قـرآن از آن آگـاهى داشت، مانند آيه 114 سوره طه( و لا تـعـجـل بـالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه ) : (پيش از آنكه وحى درباره قرآن بر تو نازل شود نسبت به آن عجله مكن ).

و در آيـه 16 سـوره قـيـامـة آمـده اسـت:( لا تـحـرك بـه لسـانـك لتعجل به ) : (زبان خود را براى عجله به قرآن حركت مده ).

از مـجـمـوع ايـن آيـات مـى تـوان نـتـيـجـه گـرفـت كـه قـرآن داراى دو نـوع نـزول بـوده است: اول (نزول دفعى ) و جمعى كه يكجا از سوى خداوند بر قلب پاك پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مـاه رمـضـان و شـب قـدر نـازل گـرديـده، دوم (نـزول تدريجى ) كه بر حسب شرائط و حوادث و نيازها در طى 23 سال نازل شده است.

شـاهـد ديـگـر ايـن سـخـن ايـنـكـه در بـعـضـى از آيـات قـرآن تـعـبـيـر بـه (انـزال ) و در بـعضى ديگر تعبير به (نزول ) شده است، از پاره اى از متون لغت اسـتـفـاده مـى شـود كـه (تـنـزيـل ) مـعـمولا در مواردى گفته مى شود كه چيزى تدريجا نـازل شـود و بـه صـورت پـراكـنـده و تـدريـجـى، امـا (انـزال ) مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كـه هـم نـزول تـدريـجـى را شامل مى شود و هم نزول دفعى را.

و جـالب ايـنـكـه در تـمـام آيـات فـوق كـه سـخـن از نـزول قـرآن در شـب قـدر و مـاه مـبـارك رمـضـان اسـت تـعـبـيـر بـه (انزال ) شده كه با (نزول دفعى ) هماهنگ است، در حالى كـه در مـوارد ديـگـرى كـه سـخـن از (نـزول تـدريـجـى ) در مـيـان است تنها تعبير به (تنزيل ) شده است.

امـا ايـن (نزول دفعى ) بر قلب پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چگونه بوده؟ آيا به شكل همين قرآن فعلى با آيات و سوره هاى مختلف؟.

يا مفاهيم و حقايق آنها به صورت فشرده و جمعى؟.

دقـيـقـا روشـن نـيست، همين قدر از قرائن فوق مى فهميم كه يكبار اين قرآن در يك شب بر قـلب پـاك پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده است و يكبار تدريجى در 23 سال.

شاهد ديگر براى اين سخن اينكه تعبير به قرآن در آيه فوق ظهور در مجموع قرآن دارد، درسـت اسـت كـه واژه (قـرآن ) بـه (كـل ) و (جـزء) آن هر دو اطلاق مى شود، ولى نـمـى تـوان انـكـار كـرد كـه ظـاهر اين كلمه به هنگامى كه قرينه ديگرى همراه آن نباشد مـجـمـوع قـرآن اسـت، و ايـنـكـه بـعـضـى آيـه مـورد بـحـث را بـه آغـاز نـزول قـرآن تـفـسـيـر كـرده انـد، و گـفـته اند نخستين آيات قرآن در ماه رمضان و شب قدر نازل شده، خلاف ظاهر آيات است.

و از آن ضـعـيفتر قول كسانى است كه مى گويند: چون سوره حمد كه عصاره و خلاصه اى از مـجـمـوع قـرآن اسـت در شـب قـدر نـازل شـده، تـعـبـير به انا انزلناه فى ليلة القدر گرديده است!

تـمـام اين احتمالات مخالف ظاهر آيات است، چرا كه ظاهر آن اين است كه تمام قرآن در شب قدر نازل شده.

تنها چيزى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه در روايات متعددى كه در تفسير على بن ابـراهـيـم از امـام بـاقـر و امـام صـادق و امـام ابـوالحـسـن (مـوسى بن جعفر(عليه‌السلام ) نـقـل شده مى خوانيم كه در تفسير انا انزلناه فى ليلة مباركة فرمودند: هى ليلة القدر، انـزل الله عـز و جـل القـرآن فـيـهـا الى البـيـت المـعـمـور جـمـلة واحـدة، ثـم نـزل مـن البـيـت المـعـمـور عـلى رسـول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـى طول عشرين سنة:

(مـنـظور از اين شب مبارك شب قدر است كه خداوند همه قرآن را يكجا در آن شب به (بيت المـعـمـور) نـازل كـرد، سـپـس در طـول بـيـسـت سـال از (بـيـت المـعـمـور) بـر رسـول الله تـدريـجـا نـازل فـرمـود (تـوجـه داشـتـه بـاشـيـد كـه در اينجا نيز در مورد نـزول دفـعـى تـعـبـيـر بـه (انـزل ) و در مـورد نزول تدريجى تعبير به (نزل ) شده است ).

در ايـنـكـه (بـيـت المـعـمـور) كجا است در روايات متعددى كه شرح آن به خواست خدا در ذيل آيه 4 سوره طور خواهد آمد تصريح شده است كه خانه اى است به محاذات خانه كعبه در آسمانها كه عبادتگاه فرشتگان است، و هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مى شوند، و تا قيامت به آن باز نمى گردند.

ولى در ايـنـكه (بيت المعمور) در كدام آسمان است؟ روايات مختلف است، در بسيارى از آنها آسمان چهارم، و در بعضى آسمان نخست (آسمان دنيا) و در بعضى آسمان هفتم آمده است. در حـديـثى كه مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) در تفسير سوره طور از على (عليه‌السلام ) نـقـل كـرده چـنـيـن مـى خـوانـيـم: هـو بـيـت فـى السـمـاء الرابـعـة بـحـيـال الكـعـبـه مـعـمـرة المـلائكـة بـمـا يـكـون مـنـهـا فـيـه مـن العـبـادة، و يـدخـله كـل يـوم سـبـعـون الف ملك ثم لايعودون اليه ابدا: (آن خانه اى است در آسمان چهارم در مـقـابـل كـعـبـه كـه فـرشتگان با عبادت خود آن را معمور و آباد مى كنند، هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مى شوند و تا ابد به آن بازنمى گردند!.

ولى در هر حال نزول قرآن در شب قدر بطور كامل به بيت المعمور هرگز

مـنـافـات بـا آگـاهـى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آن ندارد چرا كه او را به لوح محفوظ كه مكنون علم خدا است راه نيست، امام به عوالم ديگر آگاهى دارد.

و بـه تـعـبـيـر ديـگـر آنـچه از آيات گذشته استفاده كرديم كه قرآن دو بار بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل شـده يـكـبـار (نـزول دفـعـى ) در شـب قـدر، و بـار ديـگـر (نـزول تـدريـجـى ) در طـول 23 سـال مـنـافـاتـى بـا حـديـث فـوق كـه مـى گويد در شب قدر بر بيت - المعمور نازل شد ندارد. چرا كه قلب پيغمبر از (بيت المعمور) آگاه است.

بـا تـوجـه بـه آنـچـه در پـاسـخ ايـن سـؤ ال گـفـتـه شـد پـاسـخ سـؤ ال ديـگـرى كـه مـى گـويـد: اگـر قـرآن در شـب قـدر نازل شده پس چگونه طبق روايات مشهور آغاز بعثت پيغمبر در 27 ماه رجب صورت گرفته است؟ روشن گرديد.

زيـرا نـزول آن در مـاه رمـضـان جـنـبـه جـمـعـى داشـتـه، در حـالى كـه نـزول اولين آيات در 27 رجب مربوط به نزول تدريجى آن است و به اين ترتيب مشكلى از اين نظر پيش نمى آيد.

آيه بعد توصيف و توضيحى است براى شب قدر، مى گويد: (شب قدر شبى است كه هر امـرى از امـور بـر طـبـق حـكـمـت الهـيـه تـفـصـيـل و تـبـيـيـن مـى شـود)( فـيـهـا يـفـرق كل امر حكيم ) .

تـعـبـيـر بـه (يـفـرق ) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه هـمـه امـور و مسائل سرنوشت ساز در آن شب مقدر مى شود، و تعبير به (حكيم ) بيانگر استحكام اين تـقـديـر الهـى و تـغيير ناپذيرى و حكيمانه بودن آن است، منتها اين صفت در قرآن معمولا براى خدا ذكر مى شود ولى توصيف امور ديگر به آن از باب تأكيد است.

اين بيان هماهنگ با روايات بسيارى است كه مى گويد در شب قدر مقدرات يـكـسـال هـمـه انـسـانـها تعيين مى گردد، و ارزاق، و سرآمد عمرها، و امور ديگر، در آن شب تفريق و تبيين مى شود.

شـرح ايـن سـخـن و مـسائل ديگرى در زمينه شب قدر، و عدم تضاد آن با آزادى اراده انسانها به خواست خدا مبسوطا در تفسير سوره قدر خواهد آمد.

در آيـه بـعـد بـراى تـأكـيـد بـر ايـن مـعـنـى كـه قـرآن از نـاحـيـه خـدا است مى فرمايد: (نـزول قـرآن در شـب قـدر فـرمانى بود از ناحيه ما، و ما پيامبر اسلام را مبعوث كرده و فرستاده ايم )( امرا من عندنا انا كنا مرسلين ) .

سـپـس بـراى بـيان علت اصلى نزول قرآن و ارسال پيامبر و مقدرات شب قدر مى افزايد: (همه اينها به خاطر رحمتى است از سوى پروردگارت )( رحمة من ربك ) .

آرى رحـمـت بـيـكـران او ايـجـاب مـى كـنـد كـه بـنـدگـان را بـه حـال خـود رهـا نـكـنـد، و بـرنـامـه و راهـنـمـا براى آنها بفرستد، تا در مسير پرپيچ و خم تـكـامـل و سير الى الله آنها را رهنمون گردد، اصولا تمام عالم هستى از رحمت بى دريغش سرچشمه گرفته است، و انسانها بيش از همه مشمول اين رحمتند.

در ذيل همين آيه و آيات بعد اوصاف هفتگانه اى براى خداوند مى شمرد كه همگى بيانگر مقام توحيد او است مى فرمايد: (او سميع و عليم است )( انه هو السميع العليم ) .

تقاضاى بندگان را مى شنود به اسرار درون دلهاى آنها آگاه است.

سـپـس در بـيـان سـومـين توصيف مى فرمايد: (خداوندى كه پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو قرار گرفته است مى باشد، اگر شما يقين داريد)( رب السموات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين ) .

از آنـجـا كـه بـسـيـارى از مـشـركـان بـه خـدايـان و اربـاب مـتـعـددى قـائل بـودنـد، و بـراى هـر نـوع از انـواع مـوجـودات ربـى مى پنداشتند، و تعبير بربك (پروردگار تو) در آيه قبل ممكن بود چنين توهمى را براى آنها ايجاد كند كه پروردگار پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) غير از رب موجودات ديگر است، در اين آيه با جمله رب السـمـوات و الارض و مـا بـيـنـهـمـا خـط بـطـلان بـر همه مى كشد و اثبات مى كند كه پروردگار همه موجودات عالم يكى است.

جـمله( ان كنتم موقنين ) : (اگر شما يقين داريد) كه به صورت جمله شرطيه آمده است در اينجا سؤ ال انگيز است كه آيا ربوبيت پروردگار عالم مشروط به چنين شرطى است؟

ولى ظـاهـر ايـن است كه منظور از ذكر اين جمله بيان يكى از دو معنى و يا هر دو معنى است: نخست اينكه اگر شما طالب يقين هستيد راه اين است كه در ربوبيت مطلقه پروردگار بينديشيد).

ديـگـر اينكه (اگر شما اهل يقين مى باشيد بهترين مورد براى پيدا كردن يقين همينجاست ) اگـر شـمـا كـه آثـار ربـوبـيـت خـداونـد را در تـمـام عـالم هـسـتـى مـى بـيـنـيـد، و دل هـر ذره اى را كـه بـشـكافيد نشانه اى از اين ربوبيت در آن مى يابيد، به ربوبيت او يقين پيدا نكنيد، به چه چيز مى توانيد در عالم ايمان و يقين پيدا كنيد؟!

در چـهـارمـين و پنجمين و ششمين توصيف مى فرمايد معبودى جز او نيست او زنده مى كند و او مى ميراند)( لا اله الا هو يحيى و يميت ) .

حـيـات و مـرگ شـما به دست او است، و پروردگار شما و همه جهانيان او است، بنابراين معبودى جز او نمى تواند وجود داشته باشد، آيا كسى كه نه مقام ربوبيت دارد، و نه مالك حيات و مرگ است، مى تواند معبود واقع شود؟!

و در هـفـتـمـين و آخرين توصيف مى افزايد: (او پروردگار پدران نخستين شما است )( و رب آبائكم الاولين ) .

اگر مى گوئيد بتها را مى پرستيد به خاطر اينكه نياكانتان آنها را پرستش مى كردند، بـدانـيـد پـروردگـار آنـها نيز خداوند يگانه يكتا است، و علاقه شما به نياكانتان نيز ايجاب مى كند كه جز بر آستان خداوند يكتا سر فرود نياوريد، و اگر آنها راه و رسمى غير از اين داشته اند مسلما در اشتباه بوده اند.

روشـن اسـت مـسـاءله حـيات و مرگ از شئون تدبير پروردگار است، اگر مخصوصا آنرا ذكـر كـرده هـم از جهت اهميت فوق العاده آن مى باشد، و هم اشاره اى است ضمنى به مساءله مـعـاد، ايـن نخستين بار نيست كه قرآن روى مساءله حيات و مرگ تكيه مى كند، بلكه بارها آنرا به عنوان يكى از افعال مخصوص پروردگار بيان داشـتـه، چـرا كـه سـرنـوشـت سـازتـريـن مـسـأله در زنـدگـى انـسـانـهـا و در عـيـن حـال پـيـچـيـده تـريـن مـسـائل عـالم هـسـتـى و روشـنـتـريـن دليل بر قدرت خداوند همين مساءله حيات و مرگ است.

نكته:

رابطه قرآن با شب قدر

قـابـل تـوجـه ايـنكه در آيات فوق به طور اشاره، و در آيات سوره قدر با صراحت اين معنى آمده است كه قرآن در شب قدر نازل شده، و چه پرمعنى است اين سخن؟

شـبـى كـه مقدرات بندگان و مواهب و روزيهاى آنها تقدير مى شود در چنين شبى قرآن بر قـلب پـاك پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل مـى گـردد، آيا اين سخن بدان معنى نيست كه مقدرات و سرنوشت شما با محتواى اين كتاب آسمانى پيوند و رابطه نزديك دارد؟!

آيـا مـفـهـوم ايـن كـلام آن نـيـسـت كه نه تنها حيات معنوى شما كه حيات مادى شما نيز با آن رابـطـه نـاگـسـسـتـنـى دارد؟ پـيـروزى شـمـا بـر دشـمـنـان، سـربـلنـدى و آزادى و استقلال شما، آبادى و عمران شهرهاى شما همه با آن گره خورده است.

آرى در آن شـبـى كـه مـقـدرات تـعـيـيـن مـى شـد قـرآن نـيـز در آن شـب نازل گرديد!.


آيه (9) تا (16) و ترجمه

( بل هم فى شك يلعبون ) (9)( فارتقب يوم تأتى السماء بدخان مبين ) (10)( يغشى الناس هذا عذاب أليم ) (11)( ربنا اكشف عنا العذاب إنا مؤ منون ) (12)( إنى لهم الذكرى و قد جأهم رسول مبين ) (13)( ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون ) (14)( إنا كاشفوا العذاب قليلا إنكم عائدون ) (15)( يوم نبطش البطشة الكبرى إنا منتقمون ) (16)

ترجمه:

9 - ولى آنها در شكند و (با حقايق ) بازى مى كنند.

10 - منتظر روزى باش كه آسمان دود آشكارى پديد آورد.

11 - همه مردم را فرا مى گيرد، اين عذاب دردناكى است.

12 - مى گويند پروردگارا! عذاب را از ما برطرف كن كه ايمان مى آوريم

13 - چـگـونـه و از كـجـا مـتـذكـر مـى شـونـد بـا ايـنـكـه رسول آشكار (با معجزات و منطق روشن )

به سراغ آنها آمد؟.

14 - سـپـس از او رويـگـردان شدند و گفتند: ديوانه اى است كه ديگران به او تعليم مى دهند!.

15 - ما كمى عذاب را برطرف مى سازيم ولى باز به كارهاى خود برمى گرديد!

16 - ما از آنها انتقام مى گيريم در آن روز كه آنها را با قدرت خواهيم گرفت، آرى ما از آنها انتقام مى گيريم.

تفسير:

آن روز كه دودى كشنده همه آسمان را فرا مى گيرد

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سـخن از اين در ميان بود كه اگر آنها طالب يقين باشند اسـبـاب تـحـصـيـل يـقـيـن فراوان و فراهم است، در نخستين آيه مورد بحث مى افزايد: آنها جـويـاى يـقـيـن و طـالب حـق نـيـسـتـنـد، (بلكه آنها درشكند و با حقايق بازى مى كنند)!( بل هم فى شك يلعبون ) .

اگـر آنـهـا در حـقـانـيـت اين كتاب آسمانى و نبوت تو ترديد دارند به خاطر اين نيست كه مساءله پيچيده اى است، بلكه از اين جهت است كه آن را جدى نمى گيرند، و با شوخى به آن برخورد مى كنند، گاه مسخره و استهزا مى كنند و گاه خود را به نادانى و بيخبرى مى زنند، و هر روز با يك نوع بازى خود را سرگرم مى سازند.

(يـلعـبون ) از ماده (لعاب ) به گفته راغب به معنى آب دهان است به هنگامى كه راه مى افتد، و از آنجا كه انسان موقع بازى و شوخى هدف مهمى از كار خود ندارد تشبيه به بزاق شده است كه بى اراده از دهان انسان بيرون ريزد.

بـه هـر حـال ايـن يـك واقـعـيـت اسـت كـه بـرخـورد جـدى بـا مـسائل انسان را در شناخت واقعيتها كمك مى كند، و برخوردهاى غير جدى پرده بر روى آنها مى افكند.

در آيـه بـعـد بـه تـهديد اين منكران لجوج و سرسخت پرداخته در حالى كه روى سخن را بـه پـيـامـبـر كـرده، مـى گـويـد: (مـنـتظر روزى باش كه آسمان دود آشكارى پديد مى آورد)!( فارتقب يوم تاءتى السماء بدخان مبين )

(دودى كه تمام مردم را فرا مى گيرد)!( يغشى الناس ) .

(و سپس به آنها گفته مى شود اين عذاب دردناك الهى است )!( هذا عذاب اليم ) .

وحـشـت و اضـطـراب تـمـام وجـود آنـهـا را فـرا مـى گـيـرد، پـرده هـاى غـفـلت از مـقـابل چشمشان كنار مى رود، و به اشتباه بزرگ خود واقف مى شوند رو به درگاه خدا مى آورند و مى گويند: (پروردگارا عذاب را از ما برطرف گردان كه ايمان مى آوريم )!( ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤ منون ) .

ولى او دسـت رد بـر سـيـنـه ايـن نامحرمان مى زند و مى فرمايد: (اينها چگونه و از كجا مـتـذكـر مـى شـونـد و از راه خـود بـازمـى گـردنـد بـا ايـنـكـه رسـول آشـكـار بـا مـعـجـزات و دلائل روشن به سراغ آنها آمد)؟!( انى لهم الذكرى و قد جائهم رسول مبين ) .

رسـولى كـه هـم خـودش آشـكـار بـود و هـم تـعـليـمـات و بـرنـامـه هـا و دلائل و معجزاتش همه مبين و واضح بود.

اما آنها بجاى اينكه سر بر فرمان او نهند و به خداوند يگانه ايمان آورند و دستوراتش را بـه جان پذيرا شوند (از او رويگردان شدند و گفتند: او ديوانه اى است كه ديگران اين مطالب را به او القا كرده اند)!( ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون ) .

گـاه مـى گفتند يك (غلام رومى ) داستانهاى انبياء را شنيده به او تعليم مى دهد، و اين آيـات سـاخته و پرداخته او است!( و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين ) : (ما مى دانيم كه آنها مى گويند بشرى به او تعليم مى دهد در حالى كه زبان كسى كه اين نسبت الحادى را به او مى دهند عجمى است و اين قرآن عربى آشكار است ) (نحل - 103).

و گـاه مـى گـفـتند او گرفتار اختلال حواس شده است، و اين سخنان زائيده آن است از دست دادن تعادل فكرى است.

سپس مى افزايد: (ما كمى عذاب را از شما برطرف مى سازيم ولى عبرت نمى گيريد، و بار ديگر به كارهاى خود بازمى گرديد)( انا كاشفوا العذاب قليلا انكم عائدون ) .

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كـه اگـر بـه هـنـگـام گـرفـتـارى در چـنـگـال عـذاب از كـرده خـود پـشـيمان شوند و تصميم بر تجديد نظر مى گيرند موقت و زودگذر است، همينكه طوفان حوادث فرو نشست برنامه هاى پيشين تكرار مى گردد.

و در آخـريـن آيـه مـورد بـحث مى فرمايد: (ما از آنها انتقام مى گيريم روزى روز مجازات بـزرگ و سـخـت است، آرى ما از آنها انتقام مى گيريم )( يوم نبطش البطشة الكبرى انا منتقمون ) .

(بـطـش ) (بـر وزن نقش ) به معنى گرفتن چيزى است با قدرت، و در اينجا به معنى گـرفـتـن بـراى مـجـازات شـديد است، و توصيف (بطشة ) به (كبرى ) اشاره به مجازات سخت و سنگينى است كه در انتظار اين گروه مى باشد.

خـلاصـه ايـنـكـه بـه فرض كه مجازاتهاى مقطعى آنها تخفيف يابد يا قطع شود مجازات سخت و نهائى در انتظار آنها است، و راه گريزى از آن ندارند.

(مـنـتـقمون ) از ماده (انتقام ) چنانكه قبلا نيز گفته ايم به معنى مجازات كردن است، هـر چـنـد كـلمـه انـتـقـام در اسـتـعمالات روزمره كنونى معنى ديگرى مى بخشد كه تواءم با فرونشاندن آتش خشم و سوز دل است، ولى در معنى لغوى آن اين امور وجود ندارد.

نكته:

(منظور از (دخان مبين ) چيست؟

در اينكه منظور از دخان (دود) كه در اين آيات به عنوان نشانه اى از عذاب الهى مطرح شده است چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، و در اينجا دو نظريه عمده وجود دارد:

1 - اشاره به مجازاتى است كه كفار قريش در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آن مبتلا شدند، زيرا حضرت در حق آنها نفرين كرد و عرضه داشت اللهم سنين كسنى يـوسـف! (خـداوندا سالهاى قحطى و خشكى را همانند سالهاى زمان يوسف دامنگير آنها كن )!.

بـعـد از ايـن مـاجرا چنان قحطسالى در محيط مكه رخ داد كه از گرسنگى و تشنگى هنگامى كـه بـه آسمان نگاه مى كردند گوئى در ميان آنها و آسمان دود و دخانى وجود داشت، كار آنقدر بر آنان سخت شد كه مردارها و استخوانهاى حيوانات مرده را مى خوردند.

خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمدند و گفتند: اى محمد! تو به ما دستور صله رحـم مـى دهى در حالى كه خويشاوندان تو در اين ماجرا نابود شدند، اگر اين عذاب از ما برطرف گردد ما ايمان خواهيم آورد).

پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در حق آنها دعا كرد، فراوانى و نعمت نصيبشان شد و بـلا و عـذاب بـرطـرف گـرديـد، امـا از ايـن مـاجرا عبرت نگرفتند و باز به سوى كفر برگشتند.

مـطـابـق اين تفسير (بطشه كبرى ) كه مجازات سخت و سنگين است به معنى ماجراى جنگ بـدر گـرفته شده كه اين گروه مشرك ضربات سنگين و خرد كننده اى را در جنگ بدر از مسلمانان دريافت داشتند!.

طـبق اين تفسير دخانى در حقيقت وجود نداشته، بلكه آسمان در نظر مردم گرسنه و تشنه تيره و تار جلوه مى كند، بنابراين ذكر (دخان ) در اينجا جنبه مجازى دارد، و اشاره به آن حالت سخت و دردناك است.

بعضى گفته اند اصولا در ادبيات عرب (دخان ) كنايه از شر و بلاى فراگير است.

بـعـضـى ديگر معتقدند به هنگام خشكسالى و كمى باران گرد و غبار تيره و تارى معمولا صـفـحـه آسـمـان را مـى پوشاند كه از آن در اينجا تعبير به (دخان ) شده است، زيرا باران است كه گرد و غبارها را فرو مى نشاند و هوا را صاف مى كند.

با تمام اين اوصاف ذكر كلمه (دخان ) طبق اين تفسير جنبه مجازى

خواهد داشت.

2 - مـنـظـور از (دخـان مـبين ) همان دود غليظى است كه در پايان جهان و در آستانه قيامت صـفـحـه آسمان را مى پوشاند، و نشانه فرا رسيدن لحظات آخر دنياست و سرآغاز عذاب اليم الهى براى ظالمان و مفسدان است.

در ايـنـجـا ايـن گـروه سـتـمـگـر از خـواب غـفـلت بيدار مى شوند و تقاضاى رفع عذاب و بازگشت به زندگى عادى دنيا مى كنند كه دست رد به سينه آنها زده مى شود.

مـطـابـق ايـن تفسير دخان معنى حقيقى خود را دارد، و مضمون اين آيات همان است كه در آيات ديـگـر قـرآن آمـده كـه گـنـهـكـاران و كـافـران در آسـتـانه قيامت يا در خود قيامت تقاضاى برطرف شدن عذاب و بازگشت به دنيا مى كنند ولى از آنها پذيرفته نمى شود.

تنها مشكلى كه اين تفسير دارد اين است كه با جمله( انا كاشفوا العذاب قليلا انكم عائدون ) : (ما كمى عذاب را برطرف مى سازيم اما شما بار ديگر باز مى گرديد سازگار نيست، چرا كه در پايان جهان يا در قيامت مجازات الهى تخفيف نمى يابد تا مردم به حالت كفر و گناه بازگردند.

اما اگر اين جمله را به صورت يك قضيه شرطيه معنى كنيم هر چند كمى مخالف ظاهر است مـشـكـل بـرطـرف مـى شـود، زيـرا مـفهوم آيه چنين مى شود: هر گاه ما كمى عذاب را از اينها برطرف كنيم باز راه نخست را پيش مى گيرند كه در حقيقت شبيه آيه 28 سوره انعام است( و لو ردوا لعـادوا لمـا نهوا عنه ) : (اگر آنها به دنيا بازگردند باز اعمالى را كه از آن نهى شدند تكرار مى كنند).

از ايـن گـذشـتـه تـفـسير البطشة الكبرى (مجازات سخت و سنگينى ) به حوادث روز بدر بعيد به نظر مى رسد، اما با مجازاتهاى قيامت كاملا متناسب است.

شاهد ديگر براى تفسير دوم رواياتى است كه از شخص پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه (دخان ) را تفسير به دودى كرده كه در آستانه رستاخيز جهان را فرا مى گيرد، مانند روايتى كه (حذيفه بن يمان ) از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل مـى كـنـد كـه چـهـار چـيـز را از نـشـانـه هـاى نـزديـك شدن قيامت ذكر فرمود: اول ظـهـور دجـال و ديگر نزول عيسى، و سوم آتشى كه از قعر سرزمين (عدن ) برمى خيزد و (دود).

حـذيـفـه سـؤ ال مـى كـنـد: يا رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و ما الدخان فتلا رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فارتقب يوم تاتى السماء بدخان مبين، يملا ما بين المشرق و المغرب، يمكث اربعين يوما و ليلة، اما المؤ من فيصيبه منه كهيئة الزكمة، و اما الكافر بمنزلة السكران يخرج من منخريه و اذنيه و دبره.

(اى رسـول خـدا! مـنـظـور از ايـن دخـان چـيـست؟ پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در پـاسـخ آيـه شـريـفـه فـارتـقـب يـوم تـاتى السماء بدخان مبين را تلاوت فرمود، سپس افزود:

دودى اسـت كـه مـيـان مـشـرق و مـغـرب را پـر مـى كـنـد و چهل شبانه روز باقى مى ماند، اما مؤ من حالتى شبيه زكام به او دست مى دهد، و اما كافر شبيه مست خواهد شد، و دود از بينى و گوشها و پشت او بيرون مى آيد).

در حـديـث ديـگـرى از (ابـو مـالك اشـعـرى ) از رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـده اسـت: ان ربـكم انذركم ثلاثا: الدخان يـاءخـذ المـؤ مـن مـنـه كـالزكـمـة، و يـاءخـذ الكـافـر فـيـنـفـخ حـتـى يـخـرج مـن كـل مـسـمـع مـنـه، و الثـانـيـة الدابـة، و الثـالثـة الدجال:

(پـروردگـار شـمـا، شما را به سه چيز انذار كرده است: دخان (دود) كه اثرش در مؤ من همچون زكام است، و اما كافر تمام جسمش باد مى كند و دود از تمام منافذ بدنش بيرون مى آيد، و دوم دابة الارض، و سوم دجال ).

دربـاره دابـة الارض در جـلد 15 صـفـحـه 551 ذيـل آيـه 82 نمل توضيح كافى داده شده است.

شـبـيـه هـمـيـن مـعـنـى در مـورد (دخـان ) از (ابـو سـعـيـد خـدرى ) از پـيـغـمـبـر اكـرم نقل شده است.

در رواياتى كه از طرق اهل بيت نقل شده نظير همين تعبيرات بلكه مشروحتر ديده مى شود: از جـمـله در روايـتـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم كـه مـى گـويد رسول خدا فرمود:

عـشـر قـبـل الساعة لابد منها: السفيانى، و الدجال، و الدخان، و الدابة، و خروج القائم (عليه‌السلام )، و طـلوع الشـمـس مـن مـغـربـهـا، و نـزول عـيـسى، و خسف بالمشرق و خسف بجزيرة العرب، و نار تخرج من قعر عدن تسوق الناس الى المحشر:

(ده نـشـانـه اسـت كـه قـبـل از قـيـامـت بـه هـر حـال ظـاهـر مـى شـود سـفـيـانـى، دجـال، دخـان، دابـة الارض، قـيـام حـضـرت مهدى (عليه‌السلام )، طلوع آفتاب از مغرب، نزول عيسى، زلزله فرو برنده اى در مشرق، و زلزله اى همانند آن در جزيرة العرب، و آتشى كه از اعماق عدن برمى خيزد و مردم را به سوى محشر مى راند).

از مجموع آنچه گفته شد نتيجه مى گيريم كه تفسير دوم مناسبتر است.


آيه (17) تا (21) و ترجمه

( و لقد فتنا قبلهم قوم فرعون و جأهم رسول كريم ) (17)( أن أدوا إلى عباد الله إنى لكم رسول أمين ) (18)( و إن لا تعلوا على الله إنى أتيكم بسلطان مبين ) (19)( و إنى عذت بربى و ربكم أن ترجمون ) (20)( و إن لم تؤ منوا لى فاعتزلون ) (21)

ترجمه:

17 - مـا قـبـل از ايـنـهـا قـوم فـرعـون را آزمـوديـم و رسول بزرگوارى به سراغ آنها آمد.

18 - كـه اى بـنـدگـان خـدا آنـچـه را بـه شـمـا دستور داده است انجام دهيد و در برابر من تسليم شويد كه من فرستاده امينى براى شما هستم

19 - و در بـرابـر خـداونـد تـكـبـر نـورزيـد كـه مـن بـراى شـمـا دليل روشنى آورده ام.

20 - و مـن بـه پـروردگـار خـود و پـروردگـار شـمـا پـناه مى برم از اينكه مرا متهم (يا سنگسار) كنيد.

21 - و اگر به من ايمان نمى آوريد لااقل از من كناره گيرى كنيد (و مانع ايمان آوردن مردم نشويد).

تفسير:

اگر ايمان نمى آوريد لااقل مانع ديگران نشويد

در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه كـه سـخـن از سـركـشـى مـشـركـان عـرب و عدم تسليم آنها در مـقابل حق مى گفت، در آيات مورد بحث به نمونه اى از امم پيشين كه آنها نيز همين مسير را طـى كـردند و سرانجام به عذابى دردناك و شكستى فاحش مبتلا شدند، اشاره مى كند، تا هم تسلى خاطرى باشد براى مؤ منان و هم تحديدى براى منكران لجوج.

و آن داسـتـان مـوسـى و فـرعـون اسـت، مـى فـرمـايـد: (مـا قبل از اينها قوم فرعون را آزموديم )( و لقد فتنا قبلهم قوم فرعون ) .

(فـتـنا) از ماده (فتنه ) در اصل به معنى قرار دادن طلا در كوره آتش براى تصفيه از نـاخـالصـيـهاست، سپس به هر گونه امتحان و آزمايشى كه براى آزمودن ميزان خلوص انسانها انجام مى گردد اطلاق شده است، آزمايشى كه سرتاسر زندگى انسانها و جوامع بـشـرى را فـرا مـى گـيـرد، و بـه تعبير ديگر تمام دوران زندگى انسان در دنيا در اين آزمايشها سپرى مى شود كه اين جهان دار آزمون است.

قوم فرعون با داشتن حكومتى نيرومند و ثروتى سرشار و امكاناتى وسيع در اوج قدرت مى زيستند، و اين قدرت عظيم آنها را مغرور كرد و آلوده انواع گناه و ظلم و ستم شدند

(در ايـن هـنـگـام رسـول بـزرگـوارى بـه سـراغ آنـهـا آمـد)( و جـائهـم رسول كريم ) .

(كريم ) از نظر خلق و خوى، (كريم ) از نظر ارزش و بزرگوارى در پيشگاه حق، و كريم از نظر اصل و نسب، و اين رسول كسى جز موسى بن عمران (عليهما‌السلام ) نبود.

موسى با لحنى بسيار مؤ دبانه و دلپذير و آكنده از محبت آنها را مخاطب قرار داد و گفت: (هـدف از آمـدن مـن ايـن اسـت كـه شـمـا اى بـندگان خدا در برابر من كه فرستاده او هستم تسليم شويد و آنچه را به شما دستور داده است ادا كنيد)( ان ادوا الى عباد الله ) .

مطابق اين تفسير (عباد الله ) مخاطب است، و منظور از آن فرعونيان مى باشند، گر چه ايـن تـعبير در آيات قرآن در مورد بندگان خوب به كار مى رود ولى در موارد متعددى نيز بر كفار و گنهكاران براى دلجوئى و جذب قلوب آنها به سوى حق اطلاق شده است.

بنابراين منظور از (ادوا) (ادا كنيد) اطاعت فرمان خدا و انجام دستورات او است.

جمعى از مفسرين تفسير ديگرى براى اين جمله ذكر كرده اند گفته اند منظور از (عبادالله ) بنى اسرائيل است، و منظور از (ادوا) سپردن آنها به دست موسى و رفع اسارت و بـردگـى از آنـهـاسـت، شـبـيـه آنـچـه در آيـه 17 سـوره شـعـرا آمـده اسـت:( ان ارسـل مـعـنـا بـنـى اسـرائيـل ) : (پـيـشـنـهـاد مـن ايـن اسـت كـه بـنـى اسرائيل را با ما بفرستى ) (نظير همين معنى در 105 اعراف و 47 طه نيز آمده است ).

مـطـلبـى كـه بـا ايـن تـفـسـيـر سـازگـار نـيـسـت جمله ادوا است كه معمولا در مورد ادا كردن امـوال و امـانـات و تـكـاليـف بـه كـار مـى رود، نـه در مـورد تـحـويـل دادن اشـخـاص (ايـن مـوضـوع بـا مـلاحـظـه مـوارد استعمال اين واژه به خوبى روشن مى شود).

بـه هر حال در دنباله آيه براى نفى هر گونه اتهام از خود مى افزايد: (من براى شما رسول امينى هستم )( انى لكم رسول امين ) .

ايـن تـعـبـيـر در حـقيقت به عنوان پيشگيرى از نسبتهاى ناروائى است كه فرعونيان به او دادنـد. مـانـند نسبت سحر، قصد برترى جوئى و حكومت بر سرزمين مصر، و بيرون راندن صاحبان اصلى آن سرزمين كه در آيات مختلف به آن اشاره شده است.

سـپـس مـوسـى (عليه‌السلام ) بـعـد از دعـوت آنـهـا به اطاعت خداوند يا آزاد ساختن بنى اسـرائيل مى گويد: مأموريت ديگر من اين است كه به شما بگويم: (در برابر خداوند تـكـبـر نـورزيـد و اسـتـكـبـار نـكـنـيـد و حـد خـويـش نـگـهـداريـد كـه مـن بـراى شـمـا دليل روشنى بر گفته هاى خود آورده ام )( و ان لاتعلوا على الله انى آتيكم بسلطان مبين ) .

هم معجزات آشكار، و هم دلائل منطقى روشن.

مـنـظـور از (عـدم عـلو) در بـرابـر خـداونـد، هـر گـونـه عـمـلى اسـت كـه بـا اصـول بـنـدگـى سـازگـار نـيـسـت، از مـخـالفـت و نـافرمانى گرفته، تا اذيت و آزار فرستادگان پروردگار، و يا ادعاى الوهيت و ربوبيت و مانند آن.

و از آنـجـا كـه مـسـتكبران دنياپرست هر كس را در جهت مخالف منافع نامشروع خود ببينند از هيچگونه تهمت و ناسزا، و حتى قتل و اعدام، فرو گذار نمى كنند،

مـوسـى (عليه‌السلام ) بـه عـنـوان پـيـشـگيرى مى افزايد: (من به پروردگار خود و پـروردگـار شما پناه مى برم از اينكه مرا متهم يا سنگسار كنيد)( و انى عذت بربى و ربكم ان ترجمون ) .

ايـن تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه من از تهديدهاى شما باك ندارم، و تا آخرين نـفـس ايـسـتـاده ام و خـداحـافـظ و نگاهبان من است، اين گونه تعبيرات قاطعيت بيشترى به دعوت رهبران الهى مى داده و اراده دشمنان را تضعيف و بر استقامت دوستان مى افزوده، چرا كه مى دانستند رهبرشان تا آخرين مرحله مقاومت مى كند.

تـكيه روى مساءله (رجم ) (سنگسار كردن ) ممكن است از اينجا سرچشمه گرفته باشد كـه بـسـيـارى از رسـولان الهـى را قـبـل از مـوسـى (عليه‌السلام ) تهديد به (رجم ) كـردنـد، از جـمـله نـوح:( قـالوا لئن لم تـنـتـه يا نوح لتكونن من المرجومين ) اى نوح اگر خوددارى نكنى سنگسار خواهى شد (شعرا - 116).

و ابـراهـيـم (عليه‌السلام ) آنـجـا كه آذر او را تهديد كرد و گفت:( لئن لم تنته لارجمنك ) (مريم - 46) و شعيب در آنجا كه بت پرستان تهديدش كردند( و لو لا رهطك لرجمناك ) (هود - 91): (اگر به خاطر احترام قبيله ات نبود ترا سنگسار مى كرديم ).

انـتـخـاب سـنگسار از ميان انواع قتل به خاطر آن است كه از همه سختتر است، و به گفته بـعـضـى از اربـاب لغـت ايـن كـلمـه بـه مـعـنـى مـطـلق قتل نيز آمده است.

ايـن احـتـمال نيز از سوى بسيارى از مفسران داده شده كه (رجم ) به معنى متهم ساختن و دشـنـام دادن اسـت، زيـرا ايـن واژه در ايـن معنى نيز به كار مى رود و در حقيقت پيشگيرى از تهمتهائى است كه بعدا به موسى زدند.

اسـتـعـمـال ايـن كـلمـه در مـعـنـى گـسـتـرده اى كـه هـر دو مـعـنـى را شامل مى شود نيز ممكن است.

در آخرين آيه مورد بحث آخرين سخنش را به آنها مى گويد كه: (اگر به من ايمان نمى آوريـد لااقـل مـرا رها كنيد، و كناره گيرى كنيد و مزاحم ايمان آوردن مردم نشويد)( و ان لم تؤ منوا لى فاعتزلون ) .

زيـرا مـوسـى (عليه‌السلام ) اطـمـيـنـان داشت كه با در دست داشتن آن معجزات باهرات و دلائل قوى و سلطان مبين، و وعده هاى الهى، به پيشرفت خود در ميان قشرهاى مختلف مردم ادامـه خـواهـد داد، و انقلابش به زودى به ثمر خواهد نشست، لذا همين اندازه قانع بود كه آنها سد راهش نشوند و مزاحمش نگردند.

ولى مـگـر مـمـكن است جباران مغرور كه قدرت شيطانى و منافع نامشروعشان را در خطر مى بـيـنـنـد خـاموش بنشينند و چنين پيشنهادى را بپذيرند؟ آيات آينده دنباله اين ماجرا را بيان خواهد كرد.


آيه (22) تا (29) و ترجمه

( فدعا ربه إن هؤ لاء قوم مجرمون ) (22)( فاسر بعبادى ليلا إنكم متبعون ) (23)( و اترك البحر رهوا إنهم جند مغرقون ) (24)( كم تركوا من جنت و عيون ) (25)( و زروع و مقام كريم ) (26)( و نعمة كانوا فيها فاكهين ) (27)( كذلك و أورثناها قوما اخرين ) (28)( فما بكت عليهم السماء و الا رض و ما كانوا منظرين ) (29)

ترجمه:

22 - (موسى ) به پيشگاه پروردگارش عرضه داشت كه اينها قومى مجرمند.

23 - (به او دستور داده شد) بندگان مرا شبانه حركت ده كه آنها به تعقيب شما مى آيند.

24 - (هـنـگامى كه از دريا گذشتيد) دريا را آرام و گشاده بگذار كه آنها لشكر غرق شده اى خواهند بود.

25 - چه بسيار باغها و چشمه ها كه از خود به جاى گذاشتند.

26 - و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت!

27 - و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند.

28 - اينچنين بود ماجراى آنها و ما اينها را ميراث براى اقوام ديگر قرار داديم.

29 - نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين و نه به آنها مهلتى داده شد.

تفسير:

كاخها و باغها و گنجها را گذاردند و رفتند!

مـوسـى (عليه‌السلام ) از تـمـام وسـائل هـدايـت براى نفوذ در دلهاى تاريك اين مجرمان اسـتـفـاده كـرد، ولى هـيـچ اثرى در فرعونيان نبخشيد، هر درى را مى توانست كوبيد ولى (عاقبت زان در برون نامد سرى )!

لذا ماءيوس شد و چاره اى جز نفرين به آنها نديد، چرا كه قوم فاسدى كه هيچ اميدى به هـدايتشان نباشد حق حيات از نظر نظام آفرينش ندارند، بايد عذاب الهى فرود آيد و آنها را درو كند و صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك سازد.

لذا نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (موسى به پيشگاه پروردگارش عرضه داشت كه اينها قومى مجرم و گنهكارند)( فدعا ربه ان هؤ لاء قوم مجرمون ) .

چـه نفرين مؤ دبانه اى؟ نمى گويد خداوندا آنها را چنين و چنان كن، بلكه همين اندازه مى گويد: خداوندا اينها گروهى مجرمند كه اميدى به هدايتشان باقى نمانده.

خـداونـد نـيـز دعـاى او را اجـابـت كـرد، و بـه عـنـوان مـقـدمـه نـزول عـذاب بر فرعونيان و نجات بنى اسرائيل به موسى (عليه‌السلام ) چنين دستور داد: بـنـدگـان مرا شبانه حركت ده كه فرعون و لشكريانش به تعقيب شما خواهند پرداخت( فاسر بعبادى ليلا انكم متبعون ) .

امـا نـگـران نـباش، لازم است آنها شما را تعقيب كنند تا به سرنوشتى كه در انتظار آنها است گرفتار آيند.

مـوسـى (عليه‌السلام ) مـاءمـور اسـت شـبـانـه بـنـدگـان مـؤ مـن خـدا يـعـنـى بـنـى اسـرائيـل را كـه بـه او ايمان آورده بودند، و جمعى از مردم مصر را كه قلبهائى آماده تر داشـتـه و دعـوت او را لبـيـك گـفـتـه انـد بـا خـود حـركـت دهـد، و بـه سـاحـل نـيـل آيد، و به طرز اعجازآميزى از نيل بگذرد و راهى سرزمين موعود يعنى فلسطين گردد.

درسـت اسـت كـه حـركـت مـوسـى و پـيـروانـش شبانه صورت گرفت، اما مسلما حركت جمعيت عظيمى مانند آنها نمى توانست براى مدتى طولانى از نظر فرعونيان مخفى بماند، شايد چـنـد سـاعـتـى بـيـشـتـر نـگـذشـتـه بود كه جاسوسان فرعون خبر اين حادثه عظيم و به اصـطـلاح فـرار دسـتـجـمـعـى بردگان را به گوش او رساندند، فرعون دستور داد با لشكرى عظيم آنها را تعقيب كنند، و جالب اينكه همه اين مطالب با يك اشاره كوتاه و موجز در آيات فوق آمده است( انكم متبعون ) (شما تعقيب خواهيد شد).

آنـچـه در ايـنـجـا به عنوان اختصار حذف شده در آيات ديگرى از قرآن در عباراتى كوتاه بـيـان شـده اسـت، چـنـانـكـه در آيـه 77 طـه مـى خوانيم:( و لقد اوحينا الى موسى ان اسر بـعـبادى فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لا تخاف دركا و لا تخشى ) : (به موسى وحـى كـرديم كه بندگانم را شبانه بيرون ببر، و براى آنها راهى خشك در دريا بگشا، نه از تعقيب دشمنان خواهى ترسيد، و نه از غرق شدن در دريا)!.

سـپـس در آيات مورد بحث مى افزايد: (هنگامى كه از دريا همگى به سلامت گذشتيد دريا را در آرامش و گشاده بگذار)( و اترك البحر رهوا ) .

منظور از دريا در اين آيات همان رود عظيم نيل است مـفسران و ارباب لغت براى (رهو) (بر وزن سهو) دو معنى ذكر كرده اند: (آرام بودن ) و (گشاده و باز بودن ) و جمع هر دو معنى در اينجا نيز بى مانع است.

امـا چـرا چـنـيـن دسـتـورى بـه موسى (عليه‌السلام ) داده شد؟ طبيعى است كه موسى (عليه‌السلام ) و بنى اسرائيل مايل بودند هنگامى كه خود از دريا گذشتند بار ديگر آبها سر بـر سـر هـم بـگذارند و اين فاصله عظيم را پر كنند، تا آنها با سرعت و به سلامت دور شوند و به سرزمين موعود روى آورند، ولى به آنها دستور داده شد كه به هنگام گذشتن از دريـاى نـيـل عـجله نكنيد، بگذاريد فرعون و لشكريانش تا آخرين نفر وارد شوند، چرا كـه فـرمـان مـرگ و نـابـودى آنـهـا بـه امـواج خـروشـان نيل داده شده است!.

لذا در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (آنـهـا لشـكـرى هستند كه غرق خواهند شد)( انهم جند مغرقون ) .

ايـن فـرمان حتمى خدا در مورد اين گروه مغرور و طغيانگر است كه بايد همگى در همان رود عـظـيـم نـيـل كـه تـمـام ثـروت و قـدرتـشـان از آن سـرچـشـمـه مـى گـرفـت دفن شوند، و عـامـل حـيـاتـشـان، بـا يـك فـرمـان الهـى، تـبـديـل بـه عـامـل مـرگـشـان گـردد. آرى هـنـگـامـى كـه فـرعـون و لشـكـريـانـش بـه سـاحـل نيل رسيدند بنى اسرائيل از سوى ديگر بيرون آمده بودند، با اينكه پيدايش چنين جـادهاى در وسط درياى نيل كافى بود كه هر كودك ابجد خوانى را متوجه تحقق يك اعجاز بـزرگ الهـى سـازد، ولى كـبـر و غـرور به آن خيره سران اجازه درك اين واقعيت آشكار را نـداد تـا بـه اشـتـبـاهـات خويش واقف گردند و رو به درگاه خدا آورند، شايد گمان مى كردند تغيير شكل نيل هم به فرمان فرعون است! و شايد همين سخن را به پيروانش نيز گفت و شخصا وارد جـاده شـد و پـيـروانـش تـا آخـريـن نـفـر بـه دنـبـال او آمـدنـد، ولى نـاگـهـان امـواج نيل همانند ساختمان فرسوده اى كه پايه هاى آن را بشكند يكباره فرو ريخت و همگى غرق شدند.

نـكـتـه اى كـه در ايـن آيـات بـه خـوبى جلب توجه مى كند اختصار فوق العاده آن در عين گويا بودن است كه با حذف جمله هاى اضافى كه از قرائن يا جمله هاى ديگر فهميده مى شـود داستان مشروحى را در سه آيه يا سه جمله كوتاه بازگو كرده است، همين اندازه مى گـويـد: مـوسـى بـه درگـاه پـروردگار عرضه داشت كه اينها مجرمند، به او گفته شد بـندگانم را شبانه حركت ده و شما تعقيب خواهيد شد، دريا را گشاده و آرام رها كن كه آنها لشكرى غرق شده هستند!

تعبير به (غرق شده ) با اينكه هنوز غرق نشده بودند اشاره به قطعى و حتمى بودن اين فرمان الهى است.

اكـنـون بـبـيـنـيم بعد از غرق فرعون و فرعونيان چه ماجراهاى عبرت انگيزى تحقق يافت قـرآن در آيـات بـعـد مـيـراث عـظـيـم آنـهـا را كـه بـه بـنـى اسرائيل رسيد طى پنج موضوع كه فهرست تمام زندگى آنهاست بيان كرده:

نخست مى فرمايد: (چه بسيار باغها و چشمه ها كه از خود بجا گذاشتند و رفتند)!( كم تركوا من جنات و عيون ) .

بـاغـهـا، و چـشـمـه هـا، دو سـرمـايـه از جـالبـتـريـن و ارزنـده تـريـن اموال آنها بود، چرا كه مصر به بركت نيل سرزمينى حاصلخيز و پر باغ بود، اين چشمه ها ممكن است اشاره به چشمه هائى باشد كه از دامن بعضى از كوهها سرازير مى شد و يا شعبه هائى باشد كه از نيل سرچشمه مى گرفت و از باغهاى سرسبز و خرم آنها مى گذشت. و اطلاق چشمه (عين ) بر اين شعبه ها بعيد نيست.

سـپـس مـى افـزايـد: (و زراعـتها، و قصرهاى جالب و زيبا و پر ارزش )( و زروع و مقام كريم ) .

و ايـن دو سـرمـايـه مـهـم ديـگـر آنـهـا بـود، زراعـتـهـاى عـظـيـمـى كـه در بـسـتـر نـيـل در سـرتاسر مصر از انواع و اقسام مواد خوراكى و غير خوراكى و محصولاتى كه هم خود از آن استفاده مى كردند و هم به خارج صادر مى كردند، و اقتصاد آنها بر محور آن مى چـرخـيـد، و هـمـچـنـيـن قـصـرهـا و مـسـاكـن آبـاد كـه يـكـى از مـهـمـتـريـن وسائل زندگى انسان مسكن مناسب است.

البـتـه (كـريـم ) و پـر ارزش بـودن اين قصرها از نظر ظاهرى و از ديدگاه خود آنها بود، و گرنه در منطق قرآن اينگونه مسكنهاى پر زرق و برق طاغوتى و غفلت زا كرامتى ندارد.

بـعـضـى نـيـز احتمال داده اند كه منظور از (مقام كريم ) مجالس ‍ جشن و شادمانى، و يا منابرى باشد كه مداحان و شعرا بالاى آن مى رفتند و فرعون را ستايش مى كردند، ولى معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.

و از آنـجـا كـه غـيـر از امـور مـهـم چـهـارگـانـه فـوق، وسـائل تـنـعـم فراوان ديگرى داشتند، به همه آنها نيز در يك جمله كوتاه اشاره كرده مى گـويـد: (و نـعـمتهاى فراوان ديگرى كه در آن متنعم بودند و در ناز و نعمت زندگى مى كردند)( و نعمة كانوا فيها فاكهين )

سـپـس مـى افـزايـد: آرى (ايـنـچـنـيـن بـود ماجراى آنها، و ما همه اين سرمايه ها و ما ترك فرعونيان را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم )!( كذلك و اورثناها قوما آخرين ) .

مـنـظـور از (قـومـا آخرين ) بنى اسرائيل است، چرا كه در آيه 59 سوره شعراء به آن تـصـريـح شده است، و تعبير به (ارث ) اشاره به اين است كه آنها بدون درد سر و خون جگر اينهمه اموال و ثروتها را به چنگ آوردند، همانگونه كه انسان ارث را بى زحمت به چنگ مى آورد قابل توجه اينكه آيه فوق و آيه همانند آن در سوره شعراء نشان مى دهد كـه بـنـى اسـرائيـل بـعـد از غرق فرعونيان به سرزمين مصر بازگشتند، و وارث ميراث فـراعنه شدند و در آنجا حكومت كردند، و مسير حوادث نيز همين را اقتضا مى كند كه بعد از فرو ريختن پايه هاى قدرت فرعونيان در مصر، موسى (عليه‌السلام ) هرگز اجازه نمى داد آن كشور گرفتار خلا سياسى گردد.

امـا ايـن سـخـن بـا آنـچـه در آيـات قـرآن آمـده اسـت كـه بـنـى اسـرائيـل بـعـد از نـجات از چنگال فرعونيان به سوى سرزمين موعود سرزمين فلسطينى حركت كردند كه حوادث آن در قرآن مشروحا آمده منافات ندارد، ممكن است گروهى از آنها در سـرزمـين مصر كه به دست آنها افتاده بود به عنوان نمايندگانى از سوى موسى (عليه‌السلام ) اقامت كرده باشند، و گروه بيشترى راهى ديار فلسطين شده اند.

(تـوضـيـح بـيـشـتـر پـيـرامـون ايـن سـخـن را در جـلد 15 صـفـحـه 239 ذيل آيه 59 شعرا مطالعه فرمائيد).

در آخـريـن آيـه مورد بحث مى فرمايد: (نه آسمان بر آنها گريست و نه زمين، و نه به هـنـگـام نزول بلا به آنها مهلتى داده شد)!( فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ) .

گريه نكردن آسمان و زمين بر آنها ممكن است كنايه از حقارت آنها و عدم وجود يار و ياور و دلسـوز بـراى آنـهـا بـاشـد، زيـرا در مـيـان عـرب معمول است.

هـنـگـامى كه مى خواهند اهميت مقام كسى را كه مورد مصيبتى واقع شده بيان كنند مى گويند: (آسمان و زمين بر او گريه كردند و خورشيد و ماه براى فقدان او تاريك شدند).

اين احتمال نيز داده شد كه منظور (گريستن اهل آسمانها و زمين است ) زيرا آنها براى مؤ منان و مقربان درگاه خداوند گريه مى كنند، نه براى جبارانى همچون فرعونيان.

بـعـضى نيز گفته اند: گريه آسمان و زمين يك گريه حقيقى است كه به صورت نوعى دگـرگـونـى و سـرخـى مـخـصـوص (علاوه بر سرخى هميشگى به هنگام طلوع و غروب ) خودنمائى مى كند.

چنانكه در روايتى مى خوانيم: لما قتل الحسين بن على بن ابى طالب (عليه‌السلام ) بكت السـمـاء عـليه و بكائها حمرة اطرافها: (هنگامى كه حسين بن على (عليهما‌السلام ) شهيد شـد آسـمـان بر او گريه كرد، و گريه او سرخى مخصوصى بود كه در اطراف آسمان نمايان شد)!.

در روايـت ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: بكت السماء على يحيى بن زكريا، و على الحسين بن على (عليهما‌السلام ) اربعين صباحا، و لم تبك الا عليهما، قلت و ما بكائها قالت كانت تطلع حمراء و تغيب حمراء:

(آسـمـان بر يحيى بن زكريا (كه از سوى طاغوت زمان خود به طرز بسيار رقت بارى شـهـيـد شـد) و بـر حـسـيـن بـن عـلى (عليهما‌السلام ) چـهـل روز گـريـه كـرد، و بـر ديگرى جز آن دو گريه نكرده است، راوى مى گويد: سؤ ال كـردم گـريـه آسـمـان چه بود؟ فرمود: به هنگام طلوع و غروب سرخى مخصوصى در آسمان ظاهر مى شد).

امـا در حـديـثـى كـه از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: مـا مـن مـؤ مـن الا و له بـاب يـصـعـد مـنـه عـمـله و بـاب ينزل منه رزقه فاذا مات بكيا عليه: (هيچ مؤ منى نيست مگر اينكه درى در آسمان دارد كه عـمـلش از آن بـالا مـى رود، و درى كـه روزيـش از آن نازل مى شود، هنگامى كه مى ميرد اين دو در بر او گريه مى كنند)!.

در ميان اين روايات منافاتى نيست، زيرا در مورد شهادت امام حسين (عليه‌السلام ) و يحيى بـن زكـريـا (عليهما‌السلام ) مساءله جنبه عمومى در تمام آسمان داشته، و آنچه در روايت اخير ذكر شد جنبه موضعى دارد.

به هر حال ميان اين تفسيرها تضادى نيست، و مى تواند همه در مفهوم آيه جمع باشد.

آرى بـراى مـرگ تـبـهـكـاران نـه چشم فلك گريان و نى خاطر خورشيد پژمان گشت آنها موجودات خبيثى بودند كه گوئى هيچ ارتباطى با عالم هستى و جهان بشريت نداشته اند، هـنـگامى كه اين بيگانگان از عالم طرد شدند كسى جاى خالى آنها را احساس نكرد، نه در صـحـنـه زمـيـن، نـه بـر پـهـنـه آسـمـان، و نـه در اعـمـاق قـلوب انـسـانـهـا، و بـه هـمـيـن دليل هيچكس قطره اشكى بر مرگ آنها فرو نريخت.

سخن را در اين آيات با نقل روايتى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) پايان مى دهيم:

در روايـتـى آمـده اسـت هـنگامى كه امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) بر مدائن گذشت و آثار كسرى (انوشيروان و شاهان ساسانى ) را مشاهده كرد كه نزديك به فروريختن است يكى از كسانى كه در خدمتش بود اين شعر را به عنوان عبرت قرائت كرد:

جرت الرياح على رسوم ديارهم

فكانهم كانوا على ميعاد

(بـادهـا بـر آثـار بـاقيمانده سرزمينشان وزيدن گرفت (و چيزى جز صداى باد در ميان قـصر آنها به گوش نمى رسد) - گوئى آنها همگى وعده گاهى داشتند و به سوى وعده گاهشان شتافتند)!.

امـير مؤ منان على فرمود: چرا اين آيه را نخواندى:( كم تركوا من جنات و عيون و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين... فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ) .


آيه (30) تا (33) و ترجمه

( و لقد نجينا بنى إسرئيل من العذاب المهين ) (30)( من فرعون إنه كان عاليا من المسرفين ) (31)( و لقد اخترناهم على علم على العالمين ) (32)( و أتيناهم من الايات ما فيه بلؤ امبين ) (33)

ترجمه:

30 - ما بنى اسرائيل را از عذاب ذلتبار نجات بخشيديم.

31 - از فرعون، كه مردى متكبر و از اسرافكاران بود.

32 - ما آنها را با علم خويش بر جهانيان برگزيديم و برترى داديم.

33 - و آياتى (از قدرت خويش ) به آنها داديم كه آزمايش ‍ آشكارى در آن بود (ولى آنها كفران كردند و مجازات شدند).

تفسير:

بنى اسرائيل در بوته آزمايش

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از غـرق و هـلاكـت فـرعـونـيـان و نابودى قدرت و شوكت آنها و انـتـقـال آن بـه ديـگـران بـود، آيـات مـورد بـحـث از نـقـطـه مقابل آن سخن يعنى از نجات و رهائى بنى اسرائيل چنين سخن مى گويد:

(مـا بـنـى اسـرائيـل را از عـذاب خـواركـنـنـده رهـائى بـخـشـيـديـم )( و لقـد نجينا بنى اسرائيل من العذاب المهين ) .

از شكنجه هاى سخت و طاقت فرساى جسمى و روحى كه تا اعماق جان آنها نفوذ مى كرد، از سر بريدن نوزادان پسر، و زنده نگه داشتن دختران براى خدمتكارى و هـوسـرانى، از بيگارى و كارهاى بسيار سنگين و مانند آن، و چه دردناك است سرنوشت قوم و ملتى كه در چنگال چنين دشمن خونخوار و ديو سيرتى گرفتار شوند.

آرى خـداونـد ايـن قـوم مـظـلوم را در پـرتو قيام الهى موسى بن عمران (عليهما‌السلام ) از چـنـگـال ايـن ظـالمـان سـفـاك تـاريـخ رهـائى بـخـشـيـد، لذا بـه دنبال آن مى افزايد: (از چنگال فرعون )( من فرعون ) .

(چرا كه او مردى متكبر و از اسرافكاران و متجاوزان بود)!( انه كان عاليا من المسرفين ) .

منظور از (عالى ) در اينجا علو مقام نيست، بلكه اشاره به برترى جوئى او و علو در اسـراف و تـجـاوز است، چنانكه در آيه 4 سوره قصص نيز آمده است:( ان فرعون علا فى الارض ) (فـرعـون در زمـيـن برترى جوئى كرد) (تا آنجا كه حتى دعوى خدائى نمود و خويشتن را رب اعلى ناميد).

(مـسـرف ) از مـاده (اسـراف ) بـه مـعـنـى هـر گـونـه تـجـاوز از حـد در اعـمـال و گـفـتـار است، و به همين دليل در آيات مختلف قرآن در مورد تبهكارانى كه ظلم و فـسـاد را از حـد مـى گـذرانـدنـد واژه (مـسـرف ) بـه كـار رفته است، و نيز به مطلق گـنـاهـان اسـراف گـفـتـه شـده، چـنـانـكـه در آيـه 53 سـوره زمـر مـى خـوانـيـم:( قـل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ) : (بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كرده ايد از رحمت خدا نوميد نشويد)!.

در آيـه بـعـد بـه يـكـى ديـگـر از مـواهـب خـداونـد بـر بـنـى اسـرائيل اشاره كرده، مى گويد: (ما آنها را از روى علم خويش بر جهانيان در آن عصر و زمان برترى داديم و برگزيديم )( و لقد اخترناهم على علم على العالمين ) .

ولى آنها قدر اين نعمتها را ندانستند و كفران كردند و مجازات شدند.

و به اين ترتيب آنها (امت برگزيده عصر خويش ) بودند، زيرا منظور از (عالمين ) مـردم جـهـان در آن عـصـر و زمان است نه در تمام قرون و اعصار، چرا كه قرآن صريحا در سوره آل عمران آيه 110 خطاب به امت اسلامى مى فرمايد:( كنتم خير امة اخرجت للناس... ) شما بهترين امتى بوديد كه به سود مردم قدم به عرصه وجود گذاشتيد.

هـمـان گـونـه كـه در مـورد سـرزمـيـنـهـائى كـه بـنـى اسرائيل وارث آن شدند در آيه 137 سوره اعراف مى فرمايد:( و اورثنا القوم الذين كانوا يـسـتـضـعـفـون مشارق الارض و مغاربها التى باركنا فيها ) : (ما اين قوم مستضعف را وارث مشرقها و مغربهاى پربركت زمين كرديم ).

روشـن اسـت بنى اسرائيل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند، و منظور شرق و غرب منطقه خودشان است البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه بـنـى اسـرائيـل بـعـضى مزايا داشتند كه در طـول تـاريـخ منحصر به خودشان بوده از جمله كثرت انبياء چرا كه از هيچ قومى اين قدر پيامبر برنخاسته است.

ولى ايـن سـخـن عـلاوه بـر ايـنـكـه مـزيـت مطلق آنها را ثابت نمى كند، مزيتى نمى تواند بـاشـد، چـرا كـه مـمـكـن اسـت كـثـرت قـيـام انـبـيـاء را از مـيـان آنـهـا دليـل بـر نـهايت سركشى و تمرد اين قوم بدانيم، همان گونه كه حوادث مختلف بعد از قيام موسى (عليه‌السلام ) نشان مى دهد كه با اين پيامبر بزرگ چه نكردند؟!.

بـه هـر حال آنچه در بالا در تفسير آيه آورديم چيزى است كه از سوى بسيارى از مفسران در مورد شايستگى نسبى بنى اسرائيل پذيرفته شده است.

ولى با توجه به اينكه اين جمعيت لجوج طبق گفته قرآن همواره پيامبران خود را آزار مى دادند، و با سرسختى و تعصب خاصى در برابر احكام الهى مى ايستادند، و حتى زمانى كه تازه از نيل رهائى يافته بودند پيشنهاد بت سازى به موسى كردند!، ممكن است گفته شود منظور از آيه فوق بيان امتياز نيست بلكه بيان حقيقت ديگرى است، و مـعـنـى آيـه چـنـين است: با وجود اينكه ما علم داشتيم كه آنها از مواهب الهى سوء استفاده مى كنند برترى به آنها داديم تا آنان را بيازمائيم چنانكه از آيه بعد نيز استفاده مى شود كه خداوند مواهب ديگرى نيز به آنها داد تا آنها را بيازمايد.

بـه ايـن ترتيب اين گزينش الهى نه تنها دليل بر مزيت آنها نيست بلكه يك مذمت ضمنى نيز در آن درج است چرا كه حق اين نعمت را ادا نكرده اند و از عهده امتحان برنيامدند.

در آخـريـن آيه مورد بحث به بعضى از مواهب ديگر كه خدا به آنها داده بود اشاره كرده، مى فرمايد: ما آيات و نشانه هائى از عظمت و قدرت خويش به آنان داديم كه در آن آزمايش آشكارى بود( و آتيناهم من الايات ما فيه بلاء مبين ) .

گاه در بيابان (سينا) و در وادى (تيه ) ابرها را بر سر آنها سايه افكن ساختيم، گـاه مـائده مـخـصـوص (مـن و سـلوى ) را بـر آنـهـا نـازل كـرديـم، گـاه از دل سـنگ سخت چشمه آب براى آنها جارى نموديم، و گاه نعمتهاى معنوى و مادى ديگرى نصيبشان كرديم.

امـا همه اينها براى آزمايش و امتحان بود، زيرا خداوند گروهى را با مصيبت آزمايش مى كند و گـروهـى را بـا نـعـمـت، چـنـانـكـه در آيـه 168 سـوره اعـراف مـى خـوانـيم:( و بلوناهم بـالحـسـنـات و السـيـئات لعـلهـم يـرجـعـون ) : (مـا بـنـى اسرائيل را با نيكيها و بديها آزموديم شايد از راه غلط بازگردند).

شـايد هدف از ذكر اين سرگذشت بنى اسرائيل براى مسلمانان نخستين اين است كه آنها از انـبـوه دشمنان و قدرت عظيمشان نهراسند و مطمئن باشند خداوندى كه فراعنه قدرتمند را درهم كوبيد، و بنى اسرائيل را وارث ملك و حكومت آنها ساخت در آينده اى نه چندان دور چنين پـيـروزى را نصيب شما خواهد كرد، ولى همانگونه كه آنها با اين مواهب آزمايش شدند شما نـيـز سـخـت در كـوره امتحان قرار خواهيد گرفت تا روشن شود بعد از قدرت و پيروزى، شما چه خواهيد كرد؟!

و ايـن اخـطـارى اسـت به همه امتها و ملتها در مورد پيروزيها و مواهبى كه از لطف الهى به دست مى آورند، كه دام امتحان در اين هنگام سخت است.


آيه (34) و (36) و ترجمه

( إن هؤ لاء ليقولون ) (34)( إن هى إلا موتتنا الاولى و ما نحن بمنشرين ) (35)( فأتوا بابائنا إن كنتم صدقين ) (36)

ترجمه:

34 - اينها (مشركان ) مى گويند:

35 - مرگ ما جز همان مرگ اول نيست (و هرگز زنده نخواهيم شد).

36- اگر راست ميگوئيد پدران ما را زنده كنيد (تا گواهى دهند)

تفسير:

جز همين مرگ چيزى در كار نيست!

بـعـد از تـرسـيـم صحنه اى از زندگى فرعون و فرعونيان و عاقبت كفر و انكارشان در آيـات گـذشـتـه، بار ديگر سخن از مشركان به ميان مى آورد، و ترديد آنها را در مساءله مـعـاد كـه در آغـاز سـوره آمـده بـود بـه شـكل ديگرى چنين بازگو مى كند: (اينها چنين مى گويند)( ان هؤ لاء ليقولون ) .

(مـرگ مـا جـز هـمان مرگ اول نيست، و ما هرگز بار ديگر زنده نخواهيم شد)( ان هى الا موتتنا الاولى ) .

و آنـچه محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پيرامون معاد و حيات بعد از مرگ و پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ مى گويد هيچكدام واقعيت ندارد، اصلا حشر و نشرى در كار نيست!

در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چرا (مشركان ) تنها بر مرگ نخست تكيه مى كنند كه مـفـهـومش عدم وجود مرگ ديگرى بعد از اين مرگ است، در حالى كه منظور آنها نفى حيات، بـعـد از مرگ مى باشد، نه انكار مرگ دوم، و به تعبير ديگر انبياء خبر از حيات بعد از مرگ مى دادند نه خبر از مرگ دوباره.

در پاسخ مى گوئيم منظور عدم وجود حالت ديگرى بعد از مرگ است يعنى ما فقط يك بار مـى ميريم و همه چيز تمام مى شود و بعد از آن نه حيات ديگرى است و نه مرگى، هر چه هست همين يك مرگ است (دقت كنيد).

در حـقـيـقـت مـفـهـوم اين آيه شباهت زيادى با مفهوم آيه 29 سوره انعام دارد كه مى گويد:( و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين ) : (آنها گفتند زندگى تنها همين زندگى دنياست و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد)!

سـپـس سـخـن آنـهـا را نـقـل مـى كـنـد كـه بـراى اثـبـات مـدعـاى خـود بـه دليـل واهـى و بى اساسى دست زده و مى گفتند: (اگر راست مى گوئيد كه بعد از مرگ حـياتى در كار است پس پدران ما را زنده كنيد و نزد ما بياوريد تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند)!( فاتوا بابائنا ان كنتم صادقين ) .

بـعـضـى گـفته اند گوينده اين سخن (ابوجهل ) بود رو به سوى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرد و گفت: اگر راست مى گوئى جدت (قصى بن كلاب ) را زنده كن چون او مـرد راسـتـگـوئى بـود تـا دربـاره حـوادث بـعـد از مـوت از او سـؤال كنيم.

بـديـهى است اينها همه بهانه بود، گر چه سنت الهى بر اين نيست كه مردگان را در اين جـهـان زنـده كـند تا اخبار آن جهان را به اين جهان آورند ولى به فرض كه چنين كارى از سـوى پـيـامـبـر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) صورت مى گرفت باز اين بهانه جـويـان نغمه ديگرى ساز مى كردند، و آن را مثلا سحر ديگرى مى ناميدند، همانگونه كه بـارهـا مـعـجـزه خواستند و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به آنها ارائه داد در عين حال انكار كردند.

نكته:

عقيده مشركان درباره معاد

مـشـركـان مـخـصـوصـا مـشـركـان عـرب رويـه واحـدى در مـسـائل اعـتـقـادى خـود نـداشـتـنـد، و در عـيـن اشـتـراك در اصل عقيده شرك در خصوصيات اعتقادى بسيار متفاوت بودند.

گروهى نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را، اينها كسانى هستند كه قرآن سخن آنان را چنين نـقـل مـى كـند:( ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر ) : (جز اين زندگى دنـيـا چـيـزى در كـار نـيـسـت، گـروهـى مـى مـيـرنـد و نسل ديگرى به وجود مى آيند، و تنها طبيعت است كه ما را مى ميراند)! (جاثيه - 24).

جـمـع ديـگـرى خـدا را قـبـول داشـتـنـد و بتها را شفعاى درگاه او مى دانستند اما معاد را منكر بـودنـد هـمـان كـسـانـى كـه مـى گفتند:( من يحيى العظام و هى رميم ) : (چه كسى مى تواند اسـتـخـوانـهـاى پوسيده را زنده كند)؟ (يس - 78) آنها براى بتها حج بجا مى آوردند، و قربانى مى كردند، و معتقد به حلال و حرام بودند، و اكثر مشركان عرب در اين زمره جاى داشتند.

ولى شـواهـد مـتـعـددى در دست است كه نشان مى دهد آنها به نوعى بقاى روح معتقد بودند، خـواه بـه صـورت تـنـاسـخ و انـتـقـال ارواح بـه بـدنـهـاى تـازه يـا بـه شكل ديگر.

مـخـصـوصـا اعتقاد آنها به پرنده اى بنام (هامه ) معروف است، در داستانهاى عرب آمده است كه در ميان عرب كسانى بودند كه اعتقاد داشتند روح انسان پرنده اى است كه در جسم او منبسط شده، هنگامى كه انسان از دنيا مى رود يا كشته مى شود از جسم او بيرون مى آيد و اطـراف جـسد او به صورت وحشتناكى طواف كرده و در كنار قبر او ناله مى كند، و معتقد بـودنـد كـه ايـن پـرنـده در آغـاز كـوچـك اسـت سـپس بزرگ مى شود تا به اندازه جغد مى گردد، و او دائما در وحشت به سر مى برد و جايگاهش خانه هاى خالى، ويرانه ها، قبرها و جايگاه كشتگان است!.

و نـيـز آنـها معتقد بودند كه اگر كسى مقتول شده باشد (هامه ) بر قبر او فرياد مى زند: (اسقونى فانى صدية )!: (سيرابم كنيد كه سخت تشنه ام )!.

اسـلام قـلم بـطـلان بـر تـمـام ايـن عـقائد خرافى كشيد، و لذا در حديث معروفى از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود: لا هامة: (هامه دروغ است ).

به هر حال آنها گر چه عقيده به معاد و بازگشت انسان به زندگى بعد از مرگ نداشتند ولى بـه نـظـر مـى رسـد كـه بـه يـكـنـوع تـنـاسـخ و بـقـاء ارواح قائل بودند.

اما به هر صورت معاد جسمانى را به گونه اى كه قرآن مى گويد كه خاكهاى انسان دو مـرتـبـه جـمـع آورى شود و به حيات و زندگى جديدى بازگردد و روح و جسم هر دو معاد مـشـتـرك داشـتـه بـاشـند به كلى منكر بودند، نه فقط انكار مى كردند بلكه از آن وحشت داشتند، كه قرآن با بيانات مختلفى آنرا براى آنها توضيح داده و اثبات كرده است.


آيه (37) تا (39) و ترجمه

( أ هم خير أم قوم تبع و الذين من قبلهم أهلكنهم إنهم كانوا مجرمين ) (37)( و ما خلقنا السموت و الارض و ما بينهما لعبين ) (38)( ما خلقنهما إلا بالحق و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (39)

ترجمه:

37 - آيا آنها بهترند يا قوم تبع و كسانى كه پيش از آنان بودند؟ ما آنها را هلاك كرديم چرا كه مجرم بودند.

38 - ما آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است بى هدف نيافريديم.

39 - ما آن دو را فقط به حق آفريديم، ولى اكثر آنها نمى دانند.

تفسير:

آنها بهترند يا قوم (تبع )؟!

سرزمين يمن كه در جنوب جزيره عربستان قرار دارد از سرزمينهاى آباد و پر بركتى است كـه در گـذشـتـه مـهـد تمدن درخشانى بوده است، پادشاهانى بر آن حكومت مى كردند كه (تبع ) (جمع آن (تبابعه )) نام داشتند، به خاطر اينكه مردم از آنها (تبعيت ) مى كردند و يا از اين نظر كه يكى بعد از ديگرى روى كار مى آمدند.

بـه هـر حـال (قـوم تبع ) جمعيتى بودند با قدرت و نيروى فراوان و حكومت پهناور و گسترده.

در آيات فوق به دنبال بحثى كه پيرامون مشركان مكه و لجاجت و انكار آنـهـا نـسبت به معاد آمده با اشاره به سرگذشت (قوم تبع ) آنها را تهديد مى كند كه نه تنها عذاب الهى در قيامت در انتظارشان است كه در اين دنيا نيز سرنوشتى همچون قوم گنهكار و كافر تبع پيدا خواهند كرد.

مـى فـرمايد: (آيا آنها بهترند، يا قوم تبع، و كسانى كه پيش از آنان بودند؟! ما آنها را هلاك كرديم، چرا كه مجرم بودند)( ا هم خير ام قوم تبع و الذين من قبلهم اهلكناهم انهم كانوا مجرمين ) .

روشن است كه مردم حجاز از سرگذشت قوم تبع كه در همسايگى آنها مى زيستند كم و بيش اطـلاع داشـتـنـد، و لذا در آيـه شـرح بيشترى پيرامون آنها نمى دهد، همين اندازه مى گويد بـتـرسـيـد از ايـنـكـه سـرنـوشـتـى هـمـانند آنها و اقوام ديگرى كه در گرداگرد شما در مسيرتان به سوى شام و در سرزمين مصر نزديك شما زندگى داشتند پيدا كنيد.

بـه فـرض كـه شـمـا قـيـامت را منكر شويد، ولى آيا مى توانيد عذابهائى را كه بر اين اقوام مجرم و سركش نازل شد انكار نمائيد؟!.

منظور از (الذين من قبلهم ) اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود است.

درباره قوم تبع در نكات به خواست خدا بحث خواهيم كرد.

سـپـس بـار ديـگـر بـه مـسـاءله مـعـاد بـازمـى گـردد و بـا اسـتـدلال لطـيـفـى اين واقعيت را اثبات كرده، مى گويد: (ما آسمانها و زمين و آنچه را در مـيـان ايـن دو اسـت بـيـهـوده و بـى هـدف نيافريديم )( و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ) .

آرى ايـن آفـريـنـش عـظـيـم و گـسـترده هدفى داشته است، اگر به گفته شما مرگ نقطه پـايـان زنـدگـى اسـت، و بـعـد از چـنـد روز خـواب و خـور و شـهـوت و اميال حيوانى، زندگى پايان مى گيرد، و همه چيز تمام مى شود، اين آفرينش لعب و لغو و بيهوده خواهد بود.

بـاور كـردنـى نـيـسـت كـه خـداونـد قـادر حكيم اين دستگاه عظيم را تنها براى اين چند روز زنـدگـى زودگـذر و بـى هـدف و تـواءم با انواع درد و رنج آفريده باشد، اين با حكمت خداوند هرگز سازگار نخواهد بود.

بـنـابـرايـن مـشـاهـده وضـع ايـن جـهـان نـشـان مـى دهـد كـه مدخل و دالانى است براى جهانى عظيمتر و ابدى، چرا در اين باره انديشه نمى كنيد.

اين حقيقت را قرآن كرارا در سوره هاى مختلف بازگو كرده است.

در سـوره انـبـيـا آيه 16 در همين زمينه مى گويد:( و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ) .

و در سوره واقعه آيه 62 مى گويد( و لقد علمتم النشاة الاولى فلو لا تذكرون ) (شما نشاه اولى را مشاهده كرديد چگونه متذكر نمى شويد)؟.

به هر حال در صورتى آفرينش اين جهان هدفدار خواهد شد كه جهان ديگرى پشت سر آن باشد، و به همين دليل مكتبهاى الحادى و منكران معاد معتقد به بيهودگى و پوچى آفرينش هستند.

سـپـس بـراى تـأكـيـد ايـن سـخـن مـى افزايد: (ما آن دو را جز به حق نيافريديم )( ما خلقناهما الا بالحق ) .

حـق بـودن ايـن دستگاه ايجاب مى كند كه هدف معقولى داشته باشد، و آن بدون وجود جهان ديـگـر مـمـكـن نـيـسـت، بـعـلاوه حـق بودن آن اقتضا دارد كه افراد نيكوكار و بدكار يكسان نباشند، و از آنجا كه ما در اين جهان كمتر مشاهده مى كنيم كه هر يك از اين دو گروه جزاى مناسب كار خويش را دريابند حق ايجاب مى كند كه حـسـاب و كـتـاب و پـاداش و كـيـفرى در جهان ديگرى در كار باشد، تا هر كس جزاى مناسب عمل خويش را بيابد.

خـلاصـه ايـنـكـه (حـق ) در ايـن آيه اشاره به هدف صحيح آفرينش و آزمايش انسانها و قـانـون تكامل و همچنين اجراى اصول عدالت است ولى غالب آنها اين حقايق را نمى دانند( و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .

چـرا كـه انـديـشـه و فـكـر خـود را بـه كـار نـمـى گـيـرنـد، و گـرنـه دلائل مبداء و معاد واضح و آشكار است.

نكته:

قوم تبع چه كسانى بودند؟

تـنـها در دو مورد از قرآن مجيد واژه (تبع ) آمده است، يكى در آيات مورد بحث و ديگرى در (آيـه 14 سـوره ق ) آنـجـا كـه مـى گـويـد:( و اصـحـاب الايـكـة و قـوم تـبـع كـل كـذب الرسـل فـحق و عيد ) : (صاحبان سرزمينهاى پر درخت قوم شعيب، و قوم تبع، هر كدام رسولان خدا را تكذيب كردند و تهديد الهى درباره آنها تحقق يافت.

هـمانگونه كه قبلا نيز اشاره شد (تبع ) يك لقب عمومى براى ملوك و شاهان يمن بود مانند (كسرى ) براى سلاطين ايران و (خاقان ) براى شاهان ترك و (فرعون ) براى سلاطين مصر و (قيصر) براى سلاطين روم.

اين تعبير (تبع ) از اين نظر بر ملوك يمن اطلاق مى شد كه مردم را به پيروى خود دعوت مى كردند، يا يكى بعد از ديگرى روى كار مى آمدند.

ولى ظاهر اين است كه قرآن از خصوص يكى از شاهان يمن سخن مى گويد، (همانگونه كه فرعون معاصر موسى (عليه‌السلام ) كه قرآن از او سخن مى گويد شخص معينى بود) و در بعضى از روايات آمده كه نام او (اسعد ابو كرب ) بود.

جـمعى از مفسران معتقدند كه او شخصا مرد حقجو و مؤ منى بود و تعبير به (قوم تبع ) در دو آيه از قرآن را دليل بر اين معنى گرفته اند، زيرا در اين دو آيه از شخص او مذمت نشده بلكه از قوم او مذمت شده است.

روايـتـى كـه از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده نيز شاهد اين معنى است در اين روايت مى خوانيم كه فرمود: لا تسبوا تبعا فانه كان قد اسلم: (به (تبع ) بد نگوئيد چرا كه او اسلام آورد).

و در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) آمـده اسـت: ان تـبـعـا قال للاوس و الخزرج كونوا هاهنا حتى يخرج هذا النبى، اما انا لو ادركته لخدمته و خرجت مـعـه: (شـمـا در ايـنـجا بمانيد تا اين پيامبر خروج كند، اگر من زمان او را درك مى كردم كمر خدمت او را مى بستم و با او قيام مى كردم )!.

در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت هـنگامى كه (تبع ) در يكى از سفرهاى كشورگشائى خود نـزديك (مدينه ) آمد براى علماى يهود كه ساكن آن سرزمين بودند پيام فرستاد كه من اين سرزمين را ويران مى كنم تا هيچ يهودى در آن نماند، و آئين عرب در اينجا حاكم شود.

(شـامـول ) يهودى كه اعلم علماى يهود در آنجا بود گفت اى پادشاه اين شهرى است كه هجرتگاه پيامبرى از دودمان اسماعيل است كه در مكه متولد مى شود، سپس بخشى از اوصاف پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را برشمرد، تبع كه گويا سابقه ذهنى در اين باره داشت گفت: بنابراين من اقدام به تخريب اين شهر نخواهم كرد.

حـتـى در روايـتـى در ذيـل هـمين داستان آمده است كه او به بعضى از قبيله اوس و خزرج كه هـمراه او بودند دستور داد كه در اين شهر بمانيد و هنگامى كه پيامبر موعود خروج كرد او را يـارى كـنـيـد و فـرزندان خود را به اين امر توصيه نمائيد، حتى نامه اى نوشت و به آنها سپرد و در آن اظهار ايمان به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرد.

نويسنده (اعلام قرآن ) چنين نقل كرده است كه: تبع يكى از پادشاهان جهان گشاى يمن بود كه تا هند لشكركشى كرد، و تمام كشورهاى آن منطقه را به تصرف خويش درآورد.

ضمن يكى از لشكركشيها وارد مكه شد، و قصد داشت كعبه را ويران كند، بيمارى شديدى به او دست داد كه اطباء از درمان او عاجز شدند.

در مـيـان مـلازمـان او جـمـعـى از دانـشـمـنـدان بـودنـد، و رئيـس آنـان حـكـيـمـى بـه نـام (شـامـول ) بود، او گفت، بيمارى تو به خاطر قصد سوء درباره خانه كعبه است، و هرگاه از اين فكر منصرف گردى و استغفار كنى شفا خواهى يافت. (تـبـع ) از تـصـمـيـم خـود بـازگـشت و نذر كرد خانه كعبه را محترم دارد و هنگامى كه بهبودى يافت پيراهنى از برد يمانى بر كعبه پوشاند. (در تـواريـخ ديـگـر نـيـز داسـتـان پـيـراهـن كـعـبـه نقل شده به اندازه اى كه به حد تواتر رسيده است، اين لشكركشى و مسأله پوشاندن پيراهن به كعبه در قرن پنجم ميلادى اتفاق افتاده، و هم اكنون در شهر مكه محلى است كه دار التبابعة ناميده مى شود). ولى به هر حال بخش عمده سرگذشت شاهان تبابعه يمن از نظر تاريخى خالى از ابهام نيست، چرا كه درباره تعداد آنها، و مدت حكومتشان، اطلاعات زيـادى در دسـت نـداريـم، و گاه به روايات ضد و نقيض در اين زمينه برخورد مى كنيم، آنـچـه بـيـشـتـر در كـتـب اسـلامـى اعـم از تفسير و تاريخ و حديث مطرح شده پيرامون همان سلطانى است كه قرآن در دو مورد به او اشاره كرده است.


آيه (40) تا (42) و ترجمه

( إ ن يوم الفصل ميقتهم أجمعين ) (40)( يوم لا يغنى مولى عن مولى شيا و لا هم ينصرون ) (41)( إلا من رحم الله إنه هو العزيز الرحيم ) (42)

ترجمه:

40 - روز جدائى (حق از باطل ) وعدهگاه همه آنهاست.

41 - روزى كـه هـيـچ دوسـتـى كـمترين كمكى به دوستش نمى كند و از هيچ سو يارى نمى شوند.

42 - مگر كسى كه خدا او را مورد رحمت قرار داده، و او عزيز و رحيم است.

تفسير:

روز جدائيها! (يوم الفصل )

آيات مورد بحث در حقيقت نتيجه گيرى آيات گذشته در مورد مساءله معاد است كه در آنها از طـريـق (حـكـمـت آفـريـنـش ايـن جـهـان ) بـراى وجـود رسـتـاخـيـز استدلال شده بود.

در نـخـسـتـيـن آيـه از ايـن اسـتـدلال چـنـيـن نـتـيـجـه گـيـرى مـى كـنـد كـه: (يـوم الفـصـل و روز جـدائيـهـا وعـده گـاه هـمـه آنـهـاسـت )( ان يـوم الفصل ميقاتهم اجمعين ) .

چـه تـعـبـيـر جـالبـى اسـت از روز رسـتـاخـيـز (يـوم الفـصـل ) روزى كه حق از باطل جدا مى شود، و صفوف نيكوكاران و بدكاران مشخص مى گردد، و انسان حتى از نزديكترين دوستانش جدا مى شود، آرى آن روز وعده گاه همه مجرمان است.

سپس به شرح كوتاهى درباره اين روز جدائى پرداخته مى گويد: در همان روزى كه هيچ كـس بـه فرياد ديگرى نمى رسد، و هيچ دوستى كمترين كمكى به دوستش نمى كند، و از هيچ سو يارى نمى شوند!( يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون ) .

آرى آن روز روز فـصـل و جـدائى اسـت، روزى اسـت كه انسان از همه چيز جز عملش جدا مى شود، و مولى به هر معنى كه باشد دوست، سرپرست، ولى نعمت، خويشاوند، همسايه، ياور، و مانند آن، توانائى حل كوچكترين مشكلى را از مشكلات قيامت براى كسى ندارد.

(مـولى ) از مـاده (ولاء) در اصل به معنى ارتباط دو چيز با يكديگر است به طورى كـه بيگانه اى در ميان نباشد، و براى آن مصداقهاى زيادى است كه در كتب لغت به عنوان معانى مختلف اين واژه آمده، كه همه آنها در ريشه و معنى اصلى آن مشتركند.

نـه تـنـهـا دوسـتـان به فرياد هم نمى رسند، و خويشاوندان گرهى از كار يكديگر نمى گشايند، بكله نقشه ها نيز نقش بر آب، و چاره جوئيها به بن بست، و تيرها به سنگ مى خـورد چـنانكه در آيه 46 طور مى خوانيم:( يوم لا يغنى عنهم كيدهم شيئا و لا هم ينصرون ) : (آن روز روزى اسـت كـه چـاره جـوئيـهـاى آنـان مـشـكـلى را حل نمى كند و يارى نمى شوند).

در اينكه چه تفاوتى در ميان (لا يغنى ) (و لا هم ينصرون ) است؟ بهترين سخن اين اسـت كـه گـفـتـه شـود: اولى اشـاره بـه ايـن اسـت كـه هـيـچـكـس نـمـى تـوانـد مـشـكـل ديـگـرى را بـه تـنـهـائى و مـسـتـقـلا در آن روز حـل كـنـد، و دومـى اشـاره بـه ايـن اسـت حـتـى نـمـى تـوانند با همكارى يكديگر مشكلات را حـل نـمـايند، زيرا نصرت در جايى گفته مى شود كه شخصى به كمك ديگرى بشتابد و او را يارى دهد تا با همكارى هم بر مشكلات پيروز گردند.

تنها يك گروه مستثنا هستند همانگونه كه در آيه بعد مى گويد: (مگر كسى كه خدا او را مـورد رحـمـت قـرار داده اسـت، چـرا كه خداوند توانا و رحيم است )( الا من رحم الله انه هو العزيز الرحيم ) .

بـدون شـك ايـن رحـمـت الهـى بـيـحـسـاب نـيـسـت و تـنـهـا شامل مؤ منانى مى شود كه داراى عمل صالحند، و اگر لغزشى از آنها سر زده نيز در حدى نيست كه پيوندهاى آنها را از خداوند بريده باشد، اينها هستند كه دست به دامن لطف الهى مـى زنـنـد، از دريـاى كـرمـش بـهـره مـنـد، و از چـشمه رحمتش سيراب، و از شفاعت اوليايش برخوردار مى گردند.

و از ايـنـجـا روشـن مـى شـود كه نفى هر گونه دوست و ولى و ياور در آن روز با مساءله شـفـاعـت مـنـافـات نـدارد، زيـرا شـفـاعـت نـيـز جـز بـه اذن پـروردگـار و فـرمـان او حاصل نمى شود.

جـالب ايـنـكـه تـوصيف به عزيز بودن و رحيم بودن در كنار هم قرار گرفته كه اولى اشاره به نهايت قدرت و شكست ناپذيرى او، و دومى اشاره به رحمت بى پايان او است، و مهم اين است كه رحمت در عين قدرت باشد.

در بـعـضـى از روايـات اهـل بـيـت (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه مـنـظور از جمله (الا من رحم الله ) وصى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) امير مؤ منان (عليه‌السلام ) و پيروان مكتب او هستند.

ناگفته پيدا است كه هدف بيان مصداق روشن است.


آيه (43) تا (50) و ترجمه

( إن شجرت الزقوم ) (43)( طعام الا ثيم ) (44)( كالمهل يغلى فى البطون ) (45)( كغلى الحميم ) (46)( خذوه فاعتلوه إلى سواء الجحيم ) (47)( ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحميم ) (48)( ذق إنك أنت العزيز الكريم ) (49)( إن هذا ما كنتم به تمترون ) (50)

ترجمه:

43 - درخت زقوم.

44 - غذاى گنهكاران است.

45 - همانند فلز گداخته در شكمها مى جوشد.

46 - جوششى همچون آب سوزان.

47 - اين كافر مجرم را بگيريد و به ميان دوزخ پرتابش كنيد.

48 - سپس بر سر او از عذاب سوزان بريزيد!

49 - (به او گفته مى شود) بچش كه (به پندار خود) بسيار قدرتمند و محترم بودى!

50 - اين همان چيزى است كه پيوسته در آن ترديد مى كرديد.

تفسير:

درخت زقوم!.

در اين آيات توصيف وحشتناك و تكان دهنده اى از عذابهاى دوزخى منعكس شده كه بحث آيات قـبـل را در مـورد (يـوم الفـصـل ) و روز رسـتـاخـيـز تكميل مى كند.

مى فرمايد: (درخت زقوم...)( ان شجرة الزقوم ) .

(غذاى گناهكاران است )!( طعام الاثيم ) .

اينها هستند كه از اين گياه تلخ و بد بو و بد طعم و كشنده مى خورند.

(زقوم ) به طورى كه در تفسير آيه 62 سوره صافات نيز گفتيم به گفته مفسران و اهـل لغـت نـام گـيـاهى تلخ و بد بو و بد طعم است كه داراى برگهاى كوچكى است و در سـرزمـيـن (تـهامه ) از جزيرة عرب مى رويد و مشركان با آن آشنا بودند، گياهى است كه شيره تلخى دارد كه وقتى به بدن اصابت كند متورم مى شود.

بـعـضـى مـعـتقدند كه در اصل به معنى (بلعيدن ) و بعضى مى گويند به معنى (هر نوع غذاى تنفرآميز دوزخيان است ).

در حـديـثـى آمـده اسـت هـنـگـامـى كـه ايـن واژه در قـرآن نـازل شـد كـفار قريش گفتند چنين گياهى در سرزمين ما وجود ندارد، چه كسى از شما معنى (زقوم ) را مى دانيد؟ در آنجا مردى از اهل افريقا بود گفت: (زقوم ) در لغت ما به مـعـنـى (كـره و خـرمـا) اسـت (شـايـد مـنـظـور او نـيـز اسـتـهـزا بـود) وقـتـى ابـو جهل اين سخن را شنيد از روى سخريه صدا زد، كنيز! (مقدارى كره و خرما بياور تا زقوم كنيم )! مى خوردند و مسخره مى كردند، و مى گفتند محمد ما را به اينها مى ترساند.

ضـمـنـا بايد توجه داشت كه (شجره ) در لغت عرب و استعمالات قرآنى گاه به معنى (درخت ) و گاه به معنى مطلق (گياه ) مى آيد.

(اثـيـم ) از مـاده (اثـم ) بـه مـعـنى كسى است كه بر گناه مداومت مى كند و در اينجا منظور كفار لجوج و تجاوز كار و پر گناه است.

سـپـس مـى افـزايـد: (هـمـانـنـد فـلز گـداخـتـه در شـكـم گـنـهـكـاران مـى جـوشـد)!( كالمهل يغلى فى البطون ) .

(جوششى همچون آب سوزان )( كغلى الحميم ) .

(مـهـل ) بـه گـفـتـه بـسـيارى از مفسران و ارباب لغت، فلز مذاب و گداخته است و به گـفـتـه بعضى ديگر همچون راغب در مفردات به معنى (تفاله و دردى ته نشين شده روغن ) اسـت كـه چـيـزى اسـت بـسـيـار نـامـطـلوب ولى مـعـنـى اول مناسبتر به نظر مى رسد.

(حـمـيـم ) بـه مـعـنى آب داغ و جوشان و گاه به دوستان صميمى و گرم نيز اطلاق مى شود، و در اينجا منظور همان معنى اول است.

بـه هـر حـال هـنگامى كه گياه زقوم وارد شكم آنها مى شود، حالت حرارت فوق العاده اى ايجاد كرده، و همچون آبى جوشان غليان پيدا مى كند، و بجاى اينكه اين غذا مايه قوت و قدرت گردد بدبختى و عذاب و درد و رنج مى آفريند.

سپس مى فرمايد: به ماءموران دوزخ خطاب مى شود: (اين كافر پر گناه را بگيريد، و به ميان دوزخ پرتابش كنيد)!( خذوه فاعتلوه الى سواء الجحيم ) .

(فـاعتلوه ) از ماده (عتل ) (به وزن قتل ) به معنى گرفتن و كشيدن و پرتاب كردن اسـت، كـارى كـه مـأمـوران بـا مـجـرمان سركشى كه در برابر هيچ قانونى سر تسليم فرود نمى آورند انجام مى دهند.

(سـواء) بـه مـعـنـى وسـط اسـت، چـرا كـه فاصله آن نسبت به اطراف، مساوى است، و بـردن ايـنـگـونـه اشخاص به وسط جهنم به خاطر آن است كه حرارت، طبعا شديدتر و شعله هاى آتش از هر سو آنها را احاطه مى كند.

باز به يكى ديگر از مجازاتهاى دردناك آنها اشاره كرده مى گويد: (سپس به ماءموران دوزخ دسـتـور داده مـى شـود، كه بر سر او، از عذاب سوزان بريزيد)( ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحميم ) .

بـه ايـن تـرتـيـب هـم از درون مـى سـوزنـد و هم از بيرون تمام وجودشان را آتش فرا مى گيرد، و در وسط آتش نيز آب سوزان بر آنها مى ريزند.

نظير همين معنى در آيه 19 سوره حج آمده است:( يصب من فوق رؤ سهم الحميم ) .

و بـعد از اين همه عذابهاى دردناك جسمانى مجازات جانكاه روانى آنها شروع مى شود: به ايـن مـجـرم گناهكار سركش و بى ايمان گفته مى شود: (بچش، تو همان كسى هستى كه به گمان خود از همه قدرتمندتر و محترمتر بودى )( ذق انك انت العزيز الكريم ) .

تو بودى كه بينوايان را در بند و زنجير كشيده بودى، و بر آنها ظلم و ستم روا مـيـداشـتـى، بـراى خـود قـدرتـى شـكـسـت نـاپـذيـر و احـتـرامـى فـوق العـاده قائل بودى.

آرى ايـن تـو بـودى كـه بـا آنـهـمـه غرور هر جنايتى را مرتكب شدى، اكنون بچش نتيجه اعـمـالتـرا كـه در بـرابر چشمان تو مجسم شده است، و همانگونه كه جسم و جان مردم را سوزاندى اكنون درون و برونت در آتش قهر الهى و با آب سوزان مى سوزد.

در حـديـثـى آمده است پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) روزى دست ابو جـهـل را گـرفـت و فـرمـود: (اولى لك فـاولى ): (مـنـتـظـر بـاش ابـو جهل! منتظر باش )!

ابـو جـهـل نـاراحـت شـد و دست خود را كشيد و گفت: باى شى ء تهددنى؟ ما تستطيع انت و صـاحـبـك ان تفعلا بى شيئا! انى لمن اعز هذا الوادى و اكرمه!: مرا به چه چيز تهديد مى كنى؟ نه تو و نه صاحبت (خدا) قادر نيستيد با من كارى كنيد! در سراسر اين سرزمين مكه من از همه نيرومندتر و گرامى ترم )

آيـه فـوق نـاظر به همين معنى است، مى گويد: هنگامى كه او را در آتش دوزخ مى افكنند، به او مى گويند بچش! اى مرد نيرومند گرامى سرزمين مكه!.

و در آخـريـن آيـه مورد بحث مى افزايد: به آنها خطاب مى شود: (اين همان چيزى است كه پيوسته درباره آن شك و ترديد مى كرديد)( ان هذا ما كنتم به تمترون ) .

چقدر در آيات مختلف قرآن با انواع دلائل، واقعيت و حقانيت اين روز به شما گوشزد شد، مـگـر بـه شـمـا نـگـفـتـيـم: رسـتـاخيز را در عالم گياهان بنگريد( و كذلك الخروج ) : رستاخيز شما نيز همين گونه است؟!

مـگـر نـگفتيم: همانگونه كه باران زمين هاى مرده را زنده مى كند حشر و نشر شما به همين سادگى است؟!( و كذلك النشور ) (فاطر - 9).

مگر نگفتيم: مسأله احياى مردگان براى خدا بسيار آسان است؟!

( و ذلك على الله يسير ) (تغابن - 7).

مـگـر نـگـفـتـيـم: آيـا آفـريـنش نخستين براى ما مشكل بود كه در رستاخيز ترديد مى كنيد؟( افعيينا بالخلق الاول ) (سوره ق آيه 15).

خلاصه از طرق مختلف حقيقت براى شما بازگو شد، افسوس كه گوش شنوا نداشتيد!.

نكته:

كيفرهاى جسمانى و روحانى

مـى دانـيم طبق صريح قرآن مجيد معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم روحانى، و طبيعى است كه مـجـازاتـهـا و پـاداشـهـا نـيـز بـايـد داراى هر دو جنبه باشد، لذا در آيات قرآن و روايات اسـلامـى بـه هر دو قسمت اشاره شده است، منتها از آنجا كه توجه توده مردم به جنبه هاى جسمانى بيشتر است شرح و توضيح بيشترى در مورد مجازاتها و پاداشهاى جسمانى ديده مى شود، ولى اشارات به پاداش و كيفر معنوى نيز كم نيست.

نمونه اين مطلب را در آيات فوق ديديم كه ضمن برشمردن چند قسمت از كيفرهاى دردناك جسمانى اشاره اى كوتاه و پر معنى به كيفر روحانى سركشان مستكبر نيز شده است.

در آيات ديگر قرآن نيز اشاره به پاداشهاى روحانى ديده مى شود: در يكجا مى فرمايد:( و رضوان من الله اكبر ) : (خشنودى و رضايتمندى خداوند از همه اين پاداشها برتر است ) (توبه - 72).

در جـاى ديـگـر مـى فـرمـايـد:( سـلام قولا من رب رحيم ) : (براى آنها سلام و تهنيت است از ناحيه پروردگار رحيم و مهربان ) (يس - 85).

و بـالاخـره در جـاى ديـگـر مـى گـويـد:( و نـزعـنـا مـا فـى صـدورهـم مـن غل اخوانا على سرر متقابلين ) : هر گونه حسد و كينه و عداوت را از دلهاى آنها برمى كنيم، همه برادرند و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند (حجر - 47).

نـاگـفـتـه پـيـداسـت كـه لذات مـعـنـوى آن هـم در آن عـالم وسـيـع و گـسـتـرده غـالبـا قابل توصيف نيست، و لذا در آيات قرآن معمولا به صورت سربسته به آنها اشاره شده است و اما كيفرهاى روحى در شكل تحقيرها، سرزنشها، تاسف و اندوهها منعكس است كه نمونه اى از آن را در آيات فوق خوانديم.


آيه (51) تا (57) و ترجمه

( إن المتقين فى مقام أمين ) (51)( فى جنت و عيون ) (52)( يلبسون من سندس و إستبرق متقبلين ) (53)( كذلك و زوجنهم بحور عين ) (54)( يدعون فيها بكل فكهة أمنين ) (55)( لا يذوقون فيها الموت إلا الموتة الا ولى و وقئهم عذاب الجحيم ) (56)( فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم ) (57)

ترجمه:

51 - پرهيزكاران در جايگاه امن و امانى هستند.

52 - در ميان باغها و چشمه ها.

53 - آنـهـا لبـاسـهـائى از حـريـر نـازك و ضـخـيـم مـى پـوشـنـد، و در مقابل يكديگر مى نشينند.

54 - اينچنينند بهشتيان، و آنها را با حور العين تزويج مى كنيم.

55 - آنـهـا هـر نـوع مـيوه اى را بخواهند در اختيارشان قرار مى گيرد، و در نهايت امنيت به سر مى برند.

56 - هرگز مرگى جز همان مرگ اول (كه در دنيا چشيده اند) نخواهند چشيد و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مى كند.

57 - اين فضل و بخششى است از سوى پروردگارت، و اين پيروزى بزرگى است.

تفسير:

پرهيزگاران و انواع نعمتهاى بهشتى

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه كـيـفـرهاى دردناك دوزخيان مطرح بود در اين آيات مواهب و پاداشهاى بهشتيان را مى شمرد تا از قرينه مقابله اهميت هر يك از اين دو آشكارتر گردد.

اين پاداشها در هفت قسمت خلاصه شده:

نخست اينكه: (پرهيزگاران در جايگاه امن و امانى هستند)( ان المتقين فى مقام امين ) .

بـنـابـرايـن هـيـچـگـونـه نـاراحـتـى و نـاامـنـى بـه آنـهـا نـمـى رسـد، و در امـنـيـت كامل از آفات و بلاها، از غم و اندوهها، از شياطين و طاغوتها به سر مى برند.

سـپـس به ذكر نعمت دوم پرداخته، مى گويد: (آنها در ميان باغها و چشمه ها به سر مى برند، و جايگاه آنها از هر سو با درختان و چشمه ها احاطه شده )( فى جنات و عيون ) .

تـعـبـير به (جنات ) (باغهاى پر درخت ) ممكن است اشاره به تعدد باغهائى باشد كه هـر يـك از بـهـشـتـيـان در اخـتـيـار دارنـد، و يا اشاره به مقامهاى مختلف آنان باشد چرا كه باغهاى بهشت نيز همه يكسان نيست و به تفاوت درجات بهشتيان متفاوت است.

در مـرحـله سـوم بـه لبـاسـهاى زيباى آنها اشاره كرده مى افزايد: (آنها لباسهائى از حـريـر لطـيـف و نـازك و ضخيم مى پوشند، و در برابر يكديگر بر تختها جاى دارند)( يلبسون من سندس و استبرق متقابلين ) .

(سندس ) به پارچه هاى ابريشمين نازك و لطيف مى گويند، و بعضى قيد زربافت را نيز به آن افزوده اند.

(اسـتـبـرق ) بـه مـعـنـى پـارچـه هـاى ابـريـشـمـى ضـخـيـم اسـت، و جـمـعـى از اهـل لغـت و مـفـسـران آن را مـعـرب كلمه فارسى (استبر يا ستبر) (به معنى ضخيم ) مى دانـنـد، ايـن احـتمال نيز هست كه ريشه آن عربى باشد و از (برق ) (به معنى تلالؤ ) گرفته شده است، به خاطر درخشندگى خاصى كه اين گونه پارچه ها دارد.

البـتـه در بـهشت گرما و سرماى شديدى وجود ندارد تا به وسيله پوشيدن لباس دفع شـود، بلكه اينها اشاره به لباسهاى متنوع و گوناگون بهشتى است، و همانگونه كه قبلا گفته ايم الفاظ و كلمات ما كه براى رفع حاجت در زندگى روزمره دنيا وضع شده قـادر نـيـسـت مسائل آن جهان بزرگ و كامل را توصيف كند، بلكه تنها مى تواند اشاراتى به آن باشد.

بعضى نيز تفاوت اين لباسها را اشاره به تفاوت مقام قرب بهشتيان دانسته اند.

ضـمـنـا متقابل بودن بهشتيان با يكديگر و حذف هر گونه تفاوت و برترى - جوئى در مـيـان آنـها اشاره اى است به روح انس و اخوتى كه بر جلسات آنها حاكم است، جلساتى كه جز صفا و روحانيت و معنويت در فضاى آن چيزى وجود ندارد.

در مـرحـله چـهـارم نـوبـت به همسران آنها مى رسد مى گويد: (آرى اينچنينند بهشتيان، و حور العين را به همسرى آنها درمى آوريم )( كذلك و زوجناهم بحور عين ) .

(حور) جمع (حوراء) و (احور) به كسى مى گويند كه سياهى چشم او كاملا مشكى و سفيدى آن كاملا شفاف است!.

(عين ) (بر وزن چين ) جمع (اعين ) و (عيناء) به معنى درشت چشم است.

از آنجا كه زيبائى انسان بيش از همه در چشمان او است، در اينجا چشمان زيباى حور العين را تـوصـيـف مـى كـنـد، و البـتـه در آيـات ديـگر قرآن زيبائيهاى ديگر آنها نيز به طرز زيبائى مطرح شده است.

سـپـس بـه ذكـر پـنـجـمـيـن نـعـمـت بهشتيان پرداخته مى افزايد: (آنها هر نوع ميوه اى را بـخـواهـنـد تـقـاضا مى كنند در اختيارشان قرار مى گيرد و در نهايت امنيت هستند)( يدعون فيها بكل فاكهة آمنين ) .

حـتى مشكلاتى كه در بهره گيرى از ميوه هاى دنيا وجود دارد براى آنها وجود نخواهد داشت، مـيـوه ها همگى نزديك و در دسترسند، بنابراين زحمت و رنج چيدن ميوه از درختان بلند در آنجا نيست:( قطوفها دانية ) (حاقه - 23).

انـتـخـاب هـر گـونـه مـيوهاى را بخواهند به دست آنهاست: و فاكهة مما يتخيرون (واقعه - 20).

بـيـماريها و ناراحتيهائى كه گاه بر اثر خوردن ميوه ها در اين دنيا پيدا مى شود در آنجا وجود ندارد، و نيز بيمى از فساد و كمبود و فناى آنها نيست، و از هر نظر فكر آنها راحت و در امنيتند.

بـه هـر حـال اگـر غـذاى دوزخـيـان (زقـوم ) اسـت و در درون آنان همچون آب جوشان مى جوشد، طعام بهشتيان ميوه هاى لذتبخش و خالى از هر گونه ناراحتى است.

جاودانگى بهشت و نعمتهاى بهشتى ششمين موهبت الهى بر متقين است، چرا كـه آنـچه فكر انسان را به هنگام وصال ناراحت مى كند بيم فراق است، لذا مى فرمايد: (آنها هيچ مرگى جز همان مرگ اول كه در دنيا چشيدند نخواهند چشيد)!( لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى ) .

جـالب ايـنـكه قرآن مساءله جاودانه بودن نعمتهاى بهشت را با تعبيرات مختلف بيان كرده است، گاه مى گويد:( خالدين فيها ) (جاودانه در باغهاى بهشت خواهند ماند).

و گاه مى گويد:( عطاءا غير مجذوذ ) (اين عطائى است قطع نشدنى ) (هود - 108).

در ايـنـكـه چـرا تـعـبـيـر بـه مـرگ نخستين (الموتة الاولى ) شده است مطالبى است كه در (نكات ) خواهد آمد.

سـرانـجـام هـفـتـمـين و آخرين نعمت را در اين سلسله چنين بيان مى كند: (و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ كرده است 9( و وقاهم عذاب الجحيم ) .

كـمـال ايـن نـعـمـتـهـا در ايـن اسـت كـه احـتـمـال عـذاب و فـكـر مـجـازات بهشتيان را به خود مشغول نمى دارد و نگران نمى كند.

اشـاره به اينكه اگر پرهيزگاران لغزشهائى هم داشته اند خدا به لطف و كرمش آنها را بـخـشـيـده، و بـه آنـهـا اطـمينان داده است كه از اين نظر نگرانى به خود راه ندهند، و به تـعـبـيـر ديـگـر غـيـر از مـعـصـومـيـن خـواه نـاخـواه لغـزشـى دارنـد و تـا مـشـمـول عـفـو الهـى نـشـونـد از آن بـيـمـنـاكـنـد ايـن آيـه بـه آنـهـا از ايـن نـظـر امـنـيـت كامل مى بخشد.

در ايـنـجـا سؤ الى مطرح است و آن اينكه بعضى از مؤ منان مدت زمانى به خاطر گناهشان در دوزخ مى مانند تا پاك شوند و سپس ‍ به بهشت مى آيند، آيا آيه فوق شامل حال آنها نمى شود؟

در پاسخ مى توان گفت: آيه از پرهيزگاران بلند پايه اى سخن مى گويد كه از همان ابتدا قدم در بهشت مى نهند، و اما از گروه ديگر ساكت است.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه اين دسته نيز بعد از ورود در بهشت ديگر بيمى از بازگشت بـه دوزخ نـدارنـد، و در امـن و امـانـنـد، يـعـنـى آيـه فـوق حال آنها را بعد از ورود در بهشت ترسيم مى كند.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث اشـاره بـه تـمـام ايـن نعمتهاى هفتگانه كرده، به صورت يك جمعبندى مى گويد: (همه اينها به عنوان فضل و بخششى از سوى پروردگار تو است و اين فوز عظيم و پيروزى بزرگى است كه شامل حال پرهيزگاران مى شود)( فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم ) .

درسـت اسـت كـه پـرهـيـزگـاران حـسـنـات بسيارى در دنيا انجام داده اند، ولى مسلما پاداش عـادلانـه آن اعـمـال نـاچـيـز ايـنـهـمـه نـعـمـت بـى پـايـان و جـاودانـى نـيـسـت ايـن فـضـل خـدا اسـت كـه ايـنـهـمـه پـاداش را در اخـتـيـار آنـهـا گـذارده.از ايـن گذشته، اگر فـضـل الهـى در دنـيا شامل حال آنها نبود هرگز نمى توانستند آن حسنات را بجا آورند، او بـه آنـهـا عـقل و دانش داد، او پيامبران الهى و كتب آسمانى را فرستاد، و او توفيق هدايت و عمل را شامل حالشان كرد.

آرى بـهـره گـيـرى از ايـن تـوفـيـقات بزرگ و رسيدن به آن همه پاداش ‍ در پرتو اين تـوفـيـقـات، فـوز عـظـيـم و پـيـروزى بـزرگـى اسـت كـه جـز در سـايـه لطـف او حاصل نمى شود.

نكته:

مـرگ نـخـستين چيست؟ - در آيات فوق خوانديم كه بهشتيان هيچ مرگى جز مرگ نخستين را نمى چشند، در اينجا سه سؤ ال مطرح است.

نـخـسـت ايـنـكـه مـنـظـور از مـرگ اول چـيـسـت؟ اگـر مرگى است كه پايان زندگى دنيا را تـشـكـيـل مـى دهـد چـرا مـى گـويـد: بـهـشـتـيـان جـز مـرگ اول را نـمـى چـشـنـد، در حـالى كـه آن را قـبـلا چـشـيـده انـد (و بـايـد بـه صـورت فعل ماضى گفته شود نه مضارع ).

در پاسخ اين سؤ ال بعضى (الا) را در الا الموتة الاولى به معنى بعد گرفته اند و گفته اند معنى آيه اين مى شود كه بعد از مرگ نخستين مرگ ديگرى را نخواهند چشيد.

بـعـضـى در ايـنجا تقديرى قائل شده اند و گفته اند تقدير چنين است: الا الموتة الاولى التـى ذاقـوهـا: (مـگـر مـرگ نـخـسـتـيـن كـه آن را از قبل چشيده اند).

سؤ ال ديگر اينكه چرا تنها سخن از مرگ نخستين به ميان آمده در حالى كه مى دانيم انسان دو مرگ را مى چشد، مرگى در پايان زندگى دنيا، و مرگى بعد از حيات برزخى.

در پاسخ اين سؤ ال جوابهائى گفته اند كه هيچيك قابل قبول نيست، و نياز به ذكر آن نمى بينيم، بهتر اين اسـت كـه گـفـتـه شـود حـيـات و مرگ برزخى هيچ شباهتى به حيات و مرگ معمولى ندارد، بلكه به مقتضاى معاد جسمانى حيات قيامت از جهاتى شبيه حيات دنيا است، منتها در سطحى بـسـيـار بـالاتـر و والاتر، و لذا به بهشتيان گفته مى شود جز مرگ نخستين كه در دنيا داشتيد ديگر مرگى در كـار نخواهد بود، و چون حيات و مرگ برزخى مطلقا با آن شباهتى ندارد سخنى از آن به ميان نيامده است.

سـومـيـن سؤ ال اينكه نبودن مرگ در قيامت منحصر به بهشتيان نيست، دوزخيان نيز مرگى ندارند، پس چرا در آيه روى بهشتيان تكيه شده است؟

مرحوم طبرسى در (مجمع البيان ) جواب جالبى دارد، مى گويد: اين به خاطر آن است كـه بشارتى براى بهشتيان باشد كه حيات جاويدان گوارائى دارند، اما براى دوزخيان كـه هـر لحـظـه از حياتشان براى آنها مرگى است و گوئى پيوسته مى ميرند و زنده مى شوند اين سخن مفهومى ندارد.

بـه هـر حـال تعبير به (لا يذوقون ) (نمى چشند) در اينجا اشاره به اين است كه حتى كمترين آثارى از آثار مرگ نيز براى بهشتيان پيدا نمى شود.

جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از امـام باقر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: خداوند روز قيامت به بـعـضـى از بـهـشتيان مى گويد: و عزتى و جلالى، و علوى و ارتفاع مكانى، لانحلن له اليوم خمسة اشياء... الا انهم شباب لا يهرمون، و اصحاء لا يسقمون، و اغنياء لا يفتقرون، و فرحون لا يحزنون، و احياء لا يموتون، ثم تلى هذه الاية: لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى:

به عزت و جلالم سوگند، و به علو و بلندى مقامم قسم، من پنج چيز را به او مى بخشم... آنـهـا هـمـيـشه جوانند و پير نمى شوند، تندرستند و بيمار نمى گردند، توانگرند و فـقـير نخواهند شد، خوشحالند و اندوهى به آنها راه نمى يابد، و هميشه زنده اند و نمى ميرند، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى.


آيه (58) و (59) و ترجمه

( فإ نما يسرنه بلسانك لعلهم يتذكرون ) (58)( فارتقب إنهم مرتقبون ) (59)

ترجمه:

58 - ما آن (قرآن ) را بر زبان تو آسان ساختيم تا متذكر شوند.

59 - (امـا اگـر پـذيـرا نـشدند) منتظر باش آنها نيز منتظرند (تو منتظر پيروزى الهى و آنها منتظر عذاب و شكست باشند).

تفسير:

منتظرش باش كه آنها نيز منتظرند!

گـفـتـيـم: (سـوره دخان ) با بيان عظمت و عمق آيات قرآن شروع شده است، و با آيات فـوق كـه آن هم بيانگر تاءثير عميق آيات قرآن است پايان مى گيرد، تا آغاز سوره با انـجـامـش هـمـاهـنـگ بـاشد، و آنچه در ميان اين آغاز و انجام بيان شده نيز تاءكيدى است بر مواعظ و اندرزهاى قرآن.

مـى فـرمـايد: (ما اين قرآن را بر زبان تو آسان كرديم تا آنها متذكر شوند)( فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون ) .

بـا اينكه محتوايش فوق العاده عميق و ابعادش بسيار گسترده است، ساده، روان، همه كس فـهـم، و قـابـل اسـتـفـاده بـراى همه قشرهاست، مثالهايش زيبا، تشبيهاتش طبيعى و رسا، داسـتـانهاى واقعى و آموزنده، دلائلش روشن و محكم، بيانش ساده و فشرده و پر محتوا، و در عـيـن حـال شـيـريـن و جـذاب، تـا در اعماق قلوب انسانها نفوذ كند، بيخبران را آگاه، و دلهاى آماده را متذكر سازد.

بعضى از مفسران تفسير ديگرى براى اين آيه ذكر كرده اند كه مطابق آن منظور اين است: تو با اينكه درس نخوانده اى به سهولت و راحتى مى توانى اين آيات پر محتوا را كه بيانگر وحى و اعجاز الهى است قرائت كنى.

ولى تـفـسـيـر اول مـناسبتر به نظر مى رسد، و در واقع اين آيه شبيه آيه اى است كه در سـوره قـمـر چـنـد بـار تـكـرار شـده اسـت:( و لقـد يـسـرنـا القـرآن للذكـر فهل من مدكر ) : (ما قرآن را براى تذكر سهل و آسان ساختيم آيا كسى هست كه پند گيرد و متذكر شود)؟.

ولى از آنـجـا كـه با همه اين اوصاف باز گروهى در برابر كلام حق تسليم نمى شوند در آخـريـن آيـه آنـهـا را مـورد تهديد قرار داده، مى گويد: (اگر با اينهمه آنها پذيرا نشوند تو منتظر باش، آنها نيز منتظرند)!( فارتقب انهم مرتقبون ) .

تو منتظر وعده هاى الهى در زمينه پيروزى بر كفار باش، و آنها منتظر شكست باشند. تو مـنتظر مجازات دردناك الهى درباره اين قوم لجوج و ستمگر باش، آنها نيز در پندار خود انـتظار شكست و ناكامى تو را مى كشند، تا معلوم شود كداميك از اين دو انتظار صحيح است؟

بنابراين هرگز نبايد از اين آيه چنين نتيجه گيرى كرد كه خداوند به پيامبرش دستور مى دهد به كلى دست از تبليغ آنها بكشد، و تلاشها و كوششهايش را متوقف سازد، و تنها بـه انـتـظـار قـناعت كند، بلكه اين يكنوع تهديد است كه براى بيدار ساختن افراد لجوج به كار مى رود

نكته ها:

1 - (ارتـقـب ) در اصـل از (رقبة ) (بر وزن طلبه ) به معنى (گردن ) گرفته شـده اسـت، و از آنجا كه افرادى كه منتظر چيزى هستند پيوسته گردن مى كشند به معنى انتظار و مراقبت از چيزى آمده است.

2 - آيات فوق به خوبى نشان مى دهد كه قرآن مجيد تعلق به قشر و گروه خاصى ندارد، بلكه براى فهم و تذكر و پندگيرى عموم است، بنابراين آنها كه قرآن را در پـيـچ و خـم مـفـاهـيـم مـبـهـم و مسائل نامفهومى قرار مى دهند كه درك آن تعلق به قشر خاصى دارد و حتى آن قشر هم چيزى از آن نمى فهمند در حقيقت از روح قرآن غافلند.

قرآن بايد در زندگى همه مردم حضور داشته باشد، در شهر و روستا، در خلوت و جمع، در دبـسـتـان و دانـشـگـاه، در مـسـجـد و مـيـدان جـنـگ، و در هـمـه جـا، چرا كه (خداوند آن را سهل و ساده و روان ساخته تا همگان متذكر شوند).

و نيز اين آيه قلم بطلان بر افكار كسانى كه قرآن را در طرز تلاوت و پيچ و خم قواعد تـجـويـد خـلاصـه كـرده، و تـنـهـا هـمـتـشـان اداى الفـاظ آن از مخارج و رعايت آداب وقف و وصـل اسـت مـى كـشـد، و مـى گـويـد هـمـه ايـنـهـا بـراى تـذكـر اسـت تـذكـرى كـه عـامـل حـركت و سازندگى در عمل بشود، رعايت ظواهر الفاظ در جاى خود صحيح ولى هدف نهائى معانى است نه الفاظ.

3 - در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است: لو لا تيسيره لما قدر احد من خلقه ان يـتـلفـظ بـحـرف مـن القـرآن، و انـى لهـم ذلك و هـو كـلام مـن لم يـزل و لا يـزال!: (اگـر خـداونـد قـرآن را آسـان بـر زبـانها نساخته بود كسى قدرت نداشت تلفظ به حرفى از حروف آن كند، و چگونه مى توانستند در حالى كه قرآن سخن خـداونـد ازلى و ابـدى اسـت )؟ (و چـنـيـن كـلامى آنقدر ابهت و عظمت دارد كه تلفظ به آن براى بندگان بدون لطف الهى ممكن نيست ).

پـروردگـارا! مـا را از كسانى قرار ده كه از قرآن اين كلام بزرگ و بى نظيرت پند مى گيرند، و زندگى خود را در تمام ابعاد با آن هماهنگ مى سازند.

خداوندا! از آن امنيت كه به پرهيزگاران عنايت مى كنى و قلب و جان آنها را در برابر طوفان حوادث آرامش مى بخشى به ما مرحمت فرما.

بـارالهـا! مـواهـبـت بـى شـمـار، و رحـمـتـت بـى حـسـاب، و مـجـازاتـت دردنـاك اسـت، اعـمال ما چيزى نيست كه ما را مشمول لطفت و بر كنار از كيفرت سازد، ما را با همان فضلى كه به متقين وعده داده اى مشمول عناياتت قرار ده، وگرنه هرگز به آغوش بهشت جاودانت راه نخواهيم يافت.

پايان سوره دخان


سوره جاثيه

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده، و داراى 37 آيه است

محتواى سوره جاثيه

اين سوره كه ششمين سوره از سوره هاى (حواميم ) است از سوره هاى مكى است، و زمانى نـازل شـد كـه درگـيـرى شديدى ميان (مسلمانان ) و (مشركان ) بر فضاى اجتماعى مـكه حاكم بود، و به همين دليل بيشتر روى مسائل مربوط به توحيد، و مبارزه با شرك، و تـهـديـد ظـالمـان بـه دادگـاه قـيـامـت، و تـوجـه بـه مـسـاءله ثـبـت اعـمـال، و هـمچنين توجه به سرنوشت اقوام سركش پيشين مى پردازد، و مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش ‍ خلاصه كرد:

1 - عظمت قرآن مجيد و اهميت آن.

2 - بيان گوشه اى از دلائل توحيد در برابر مشركان.

3 - ذكر پاره اى از ادعاهاى طبيعى مسلكان و پاسخ قاطع به آن.

4 - اشـاره كـوتـاهـى بـه سـرنـوشـت بـعـضـى از اقـوام پـيـشـيـن هـمـچـون بـنـى اسرائيل به عنوان گواهى بر مباحث اين سوره.

5 - تـهـديـد شـديد نسبت به گمراهانى كه اصرار و پافشارى بر عقائد انحرافى خود دارند.

6 - دعوت به عفو و گذشت در عين قاطعيت و عدم انحراف از مسير حق.

7 - اشـارات گـويـائى بـه حـوادث تـكـانـدهـنـده قـيـامـت، مـخـصـوصـا نـامـه اعمال كه تمامى كارهاى انسان را بى كم و كاست در بر مى گيرد.

ايـن سـوره بـا اوصاف و نامهاى بزرگ خداوند همچون عزيز و حكيم آغاز مى شود و با آن نـيـز خـتم مى گردد، نام اين سوره جاثيه است به تناسب آيه 28 اين سوره (جاثيه يعنى كسى كه به زانو در آمده ) و اشاره به وضع بسيارى از مردم در صحنه قيامت در دادگاه عدل الهى است.

مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مـجـمـع البـيـان ) نـام ديـگـرى نـيـز بـراى ايـن سـوره نقل كرده كه چندان مشهور نيست و آن (شريعت ) است به تناسب آيه 18 اين سوره.

فضيلت تلاوت سوره جاثيه

در حـديـثـى از پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: من قراء حاميم الجاثية سـتـر الله عـورتـه و سـكـن روعـتـه عند الحساب: (كسى كه سوره جاثيه را بخواند (و البته در آن انديشه كند و در زندگى خود به كار بندد) خداوند عيوب او را روز قيامت مى پوشاند، و ترس و وحشت او را به آرامش مبدل مى سازد).

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عـليـه السلام ) مى خوانيم: من قراء سورة الجاثية كان ثـوابـها ان لايرى النار ابدا، و لايسمع زفير جهنم و لاشهيقها، و هو مع محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): (هـر كـس سـوره جـاثـيـه را (بـا فـكـر و انـديـشـه اى كـه مـقـدمـه عـمـل بـاشد) تلاوت كند ثوابش اين است كه هرگز آتش دوزخ را نبيند و صداى ناله جهنم را نمى شنود و همنشين محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) خواهد بود).


آيه (1) تا (6) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( حم ) (1)( تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ) (2)( إن فى السموات و الا رض لايات للمؤ منين ) (3)( و فى خلقكم و ما يبث من دابة أيات لقوم يوقنون ) (4)( و اختلاف اليل و النهار و ما أنزل الله من السماء من رزق فاءحيا به الارض بعد موتها و تصريف الرياح ايات لقوم يعقلون ) (5)( تلك ايات الله نتلوها عليك بالحق فباى حديث بعد الله و أياته يؤ منون ) (6)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - حم.

2 - اين كتاب از سوى خداوند عزيز و حكيم نازل شده است.

3 - بـدون شـك در آسـمـانـهـا و زمـيـن نـشـانـه هـاى فـراوانـى اسـت بـراى آنـهـا كـه اهل ايمانند.

4 - و هـمـچـنـيـن در آفـريـنش شما، و جنبندگانى كه در سراسر زمين منتشر ساخته، نشانه هائى است براى جمعيتى كه اهل يقينند.

5 - و نـيـز در آمـد و شـد شـب و روز و رزقـى كـه خـداونـد از آسـمـان نـازل كـرده، و بـه وسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات بخشيده، و همچنين در وزش بادها نشانه هاى روشنى است براى جمعيتى كه اهل تفكرند.

6 - ايـنـهـا آيـات الهى است كه ما آن را به حق بر تو تلاوت مى كنيم، اگر آنها به اين آيات ايمان نياورند به كدام سخن بعد از سخن خدا و آياتش ايمان مى آورند؟!.

تفسير:

همه جا نشانه هاى او است

گفتيم اين سوره ششمين سوره اى است كه با حروف مقطعه (حم ) آغاز شده، و با سوره بـعـد يـعـنـى سـوره (احـقـاف ) مـجـمـوعـا سـوره هـاى هـفـتـگـانـه حـوامـيـم را تشكيل مى دهد.

در مـورد تـفـسـيـر حـروف مـقـطـعـه كـرارا در آغـاز سـوره هـاى (بـقـره ) و (آل عمران ) و (اعراف ) و همچنين سوره هاى حم بحث كرده ايم.

مـفـسـر معروف طبرسى در آغاز اين سوره مى افزايد: بهترين سخن اين است كه گفته شود (حـم ) نـام ايـن سـوره اسـت، سـپـس از بـعـضـى از مـفـسـران نـقـل مـى كـنـد (نـامـگـذارى ايـن سـوره بـه حم براى اشاره به اين است كه اين قرآن كه سراپا اعجاز است از حروف الفبا تشكيل شده ).

آرى اين كتابى كه نور است و هدايت است و راهنما و راهگشا و معجزه جاويدان پيامبر اسلام است از تركيب همين حروف ساده به وجود آمده، و اين نهايت عظمت است كه چنان امر مهمى از چنين وسيله ساده اى تشكيل گردد.

و شايد به همين دليل بلافاصله از عظمت قرآن ياد كرده، مى گويد (اين كتاب از سوى خداوند عزيز و حكيم نازل شده است )( تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ) .

(عزيز) به معنى قدرتمند و شكست ناپذير، و (حكيم ) به معنى كسى كه از اسرار همه چيز آگاه است و تمام افعالش روى حساب و حكمت مى باشد.

روشـن اسـت كـه بـراى نـازل كردن اينچنين كتاب، حكمتى بى پايان، و قدرتى نامحدود لازم است، كه جز در خداوند متعال وجود ندارد.

جـالب ايـنـكه اين آيه به همين صورت در آغاز چهار سوره قرآن آمده است كه سه سوره از سوره هاى حواميم (مؤ من، جاثيه و احقاف ) و يك سوره از غير حواميم (سوره زمر) است، اين تـكـرار و تأكـيـد بـه ايـن مـنـظـور است كه توجه همگان را به عمق اسرار قرآن و عظمت مـحـتواى آن جلب كند، تا هيچ تعبيرى را در آن ساده نينگارند، و هيچ كلمه اى را بى حساب فكر نكنند، و به هيچ حدى از فهم و درك آن قانع نشوند.

ايـن نـكـتـه نـيز قابل توجه است كه گاهى توصيف به (عزيز) براى خود قرآن ذكر شـده، مـانـنـد( و انـه لكـتـاب عـزيـز ) : (قـرآن كتابى است قدرتمند و شكست - ناپذير) (فصلت 41) دست بيهوده گويان به دامنش دراز نمى شود و گذشت زمان از ارزش آن نمى كاهد، و حقايق آن به كهنه گى نمى گرايد تحريف گران را رسوا مى كند و در مسير زمان همواره پيش مى تازد.

و گاه براى نازل كننده قرآن مانند آيه مورد بحث، و هر دو صحيح است.

سـپـس بـه بـيـان آيـات و نـشـانه هاى عظمت خدا در آفاق و انفس ‍ پرداخته، مى گويد: در آسـمـانـهـا و زمـيـن نـشـانـه هـاى فـراوانـى اسـت بـراى آنـهـا كـه اهل ايمانند و طالب حقند( ان فى السموات و الارض لايات للمؤ منين ) .

عـظـمـت آسـمـانـهـا از يـكـسـو، و نـظـام شـگـفـت انـگـيـز آنـهـا كـه مـيـليـونـهـا سـال مـى گذرد و برنامه هاى آنها بدون كمترين انحراف و دگرگونى ادامه مى يابد از سوى ديگر، و ساختمان زمين و عجائب آن از سوى سوم هر يك آيتى از آيات خدا است.

زمـيـنـى كـه به گفته بعضى از دانشمندان 14 نوع حركت دارد، و با سرعت سرسام آورى بـه گـرد خـود مـى گردد، و نيز حركتى سريع به گرد خورشيد، و حركت ديگرى همراه خـانـواده مـنـظـومـه شـمـسـى در دل كـهـكـشـان دارد، و بـه مـسـافـرتـى بـى انـتـهـا مـشـغـول اسـت، بـا اينحال چنان آرام است كه مهد آسايش انسان و همه موجودات زنده است، و ابدا احساس نمى شود كه حتى به مقدار سر سوزنى حركت مى كند!

نـه چـنـان سـخـت اسـت كه نتوان در آن زراعت كرد و خانه بنا نمود، و نه چنان نرم است كه قابل استقرار و بقا نباشد.

انـواع مـنـابـع و مـعادن و وسائل حيات براى ميلياردها انسان گذشته و امروز و آينده در آن فراهم شده، و آنقدر زيبائى دارد كه انسان را مسحور و مفتون خود مى سازد كوهها و درياها و جو زمين نيز هر كدام آيتى است اسرارآميز ولى اين نشانه هاى توحيد و عظمت آفريدگار را تـنـها در اختيار مؤ منان يعنى طالبان حق و پويندگان راه الله قرار مى دهد، و كوردلان بى خبر و مغرور از درك آن محرومند.

سـپـس از ايـن آيـات آفـاقى به آيات انفسى پرداخته، مى گويد: (و در آفرينش شما و جـنـبـنـدگانى كه در سراسر زمين پراكنده ساخته نيز نشانه هائى است براى جمعيتى كه اهل يقينند)( و فى خلقكم و ما يبث من دابة آيات لقوم يوقنون ) .

در حـقيقت همانگونه كه در عبارت معروف و منسوب به امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) آمده است: (اين انسان جرم صغيرى است كه عالم كبيرى در او خلاصه شده ) و آنچه در عالم كبير وجود دارد نمونه اى از آن در درون جسم و جان او است.

خصلتها و صفاتش معجونى است از خصائل و صفات مجموعه جنبندگان و موجودات زنده، و تنوع خلقتش عصارهاى است از مجموعه حوادث اين جهان بزرگ.

سـاخـتـمـان يـك سـلول او بـه انـدازه سـاختمان يك شهر عظيم صنعتى اسرارانگيز است، و آفـريـنـش يك موى او با ويژگيها و خصوصيات مختلفى كه با سرپنجه علم و دانش كشف شده است خود آيتى بزرگ از آيات الهى است.

وجود هزاران كيلومتر رگهاى كوچك و بزرگ و مويرگهاى فوق العاده ظريف در بدن او، و هـزار كـيـلومـتـر رشـتـه هـاى ارتـبـاطـى و سيمهاى مخابراتى سلسله اعصاب، و چگونگى ارتـبـاط آنـهـا بـا مـركـز فـرمـانـدهـى فـوق العـاده پـيـچـيـده و اسـرارآمـيـز و در عـيـن حـال قـوى و نـيرومند در مغز، و طرز كار هر يك از دستگاههاى داخلى بدن، و هماهنگى عجيب آنـهـا بـه هـنـگـام بـروز حـوادث نـاگـهـانى، و دفاع سرسختانه نيروهاى محافظ تن در برابر هجوم عوامل خارجى، هر يك به تنهائى آيتى است.

و از انـسـان گـذشـتـه صـدهـا هـزار نوع جنبنده از حيوانات ذره بينى گرفته تا حيوانات غـولپـيـكـر، بـا ويـژگـيـهـا و ساختمانهاى كاملا متنوع و رنگارنگ كه گاه براى مطالعه يـكـنوع از آنها بايد جمعى از دانشمندان تمام عمر خود را مصروف كنند، و با اينكه هزاران كتاب درباره اسرار آفرينش آنها نوشته شده هنوز آنچه درباره آنها مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم بسيار كم است، آرى هر يك به نوبه خود آيتى و نشانه اى از علم و حكمت و قدرت بى پايان مبداء آفرينش است.

ولى چرا گروهى دهها سال در لابلاى اين آيات رفت و آمد دارند، و كمترين آگاهى حتى از يكى از آنها ندارند؟ دليلش همان است كه قرآن مى گويد: (اين آيات مخصوص طالبان ايمان و يقين و صاحبان انديشه و فكر است ) براى آنها كه درهاى قلب خود را گشوده و بـا تـمام وجود تشنه يقين و علم و دانشند، حتى كمترين حركت و كوچكترين موجود را از نظر دور نمى دارند، و ساعتها در آن مى انديشند، و از آن نردبانى مى سازند براى ارتقاء به سوى (الله ) و دفترى براى (معرفت كردگار) و با او به راز و نياز مى پردازند و جام دل را از باده عشقش لبريز مى كنند.

در آيه بعد از (سه موهبت بزرگ ) كه هر يك نقش مهمى در حيات انسان و موجودات زنده ديـگـر دارد، و هـر يـك آيتى از آيات خدا است، نام مى برد: مساءله (نور) و (آب ) و (هـوا) مـى فـرمـايـد: (در آمـد و شـد شـب و روز، و رزقـى را كـه خـداونـد از آسـمـان نـازل كـرده و بـه وسـيله آن زمين را بعد از مرگش حيات بخشيده، و همچنين در وزش بادها، نـشـانـه هـائى اسـت بـراى جـمـعـيـتـى كـه تـعـقـل و انـديـشـه مـى كـنـنـد)( و اخـتـلاف الليـل و النـهار و ما انزل الله من السماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون )

مـسـأله نـظـام نور و ظلمت و آمد و شد شب و روز كه هر يك با نظم خاصى جانشين و خليفه ديـگـرى مـى شود بسيار حساب شده و شگفت انگيز است، هر گاه روز دائمى بود يا فوق طـولانـى آنـقـدر حـرارت بـالا مـى رفـت كـه تمام موجودات زنده مى سوختند، و هر گاه شب جاويدان بود و يا بسيار طولانى همه از شدت سرما منجمد مى شدند!.

اين احتمال در تفسير آيه نيز وجود دارد كه اختلاف به معنى جانشينى يـكـديـگـر نـبـاشـد بـلكـه اشـاره بـه هـمـان تـفـاوتـى اسـت كـه شـب و روز در فـصـول سـال پـيـدا مـى كـنـنـد و بـر اثـر آن مـحـصـولات مـخـتـلف، گـيـاهـان و مـيوه ها و نزول برف و باران و بركات ديگر عائد انسانها مى شود.

جـالب ايـنـكـه دانـشـمـنـدان مى گويند با تمام تفاوتى كه مناطق مختلف روى زمين از نظر طول شب و روز دارند اگر مجموع ايام سال را حساب كنيم تمام مناطق دقيقا به اندازه هم از نور آفتاب بهره مى گيرند!.

در مرحله دوم از رزق حياتبخش آسمانى، يعنى باران، سخن به ميان آمده كه نه در لطافت طبعش كلامى است، و نه در قدرت احياگريش سخنى، و همه جا نشانه زندگى و طراوت و زيبائى است.

چـرا چـنـيـن نـبـاشـد در حـالى كـه قـسـمت اصلى بدن انسان و بسيارى از جانداران ديگر و گياهان را همين آب تشكيل مى دهد.

و در مـورد سـوم سـخـن از وزش بادها است بادهائى كه هواى پراكسيژن زنده را جابجا مى كنند، و در اختيار جانداران مى گذارند، هواى آلوده به كربن را براى تصفيه به دشتها و جـنـگـلهـا و صـحـراها مى فرستند، و پس از تصفيه به شهرها و آباديها مى برند، و عجب ايـنـكـه ايـن دو دسـتـه از مـوجـودات زنـده يـعـنـى حـيـوانـات و گـيـاهـان درسـت بر ضد هم عـمل مى كنند، اولى اكسيژن را مى گيرد و گاز كربن مى دهد، و دومى كربن را مى گيرد و اكـسيژن مى دهد تا تعادل در نظام حيات برقرار گردد، و با گذشت زمان ذخيره هواى مفيد زمين نابود نشود.

وزش بـادهـائى كـه عـلاوه بـر ايـن، تـلقـيحگر گياهان، و بارور كننده آنها، و افشاننده انواع بذرها در سرزمينهاى مختلف، و پرورش ‍ دهنده مراتع طبيعى و جنگلها، و موج آفرين در دل اقيانوسهاست، موجى كه به دريا حيات و حركت مى بخشد، و آب را از عـفـونت و فساد حفظ مى كند، و نيز همين بادها كشتيها را بر صفحه اقيانوسها به حركت درمى آورد.

جـالب ايـنـكـه در آيـات فوق نخست سخن از آيات آسمان و زمين مى گويد، و در پايان مى فـرمـايـد: در ايـنها نشانه هائى براى (مؤ منان ) است، سپس از آفرينش موجودات زنده سـخـن بـه مـيـان مـى آورد، و مـى گـويـد: در ايـن آيـاتـى بـراى (اهل يقين ) است، و بعد از نظام نور و ظلمت و باد و باران بحث مى كند، و مى گويد: در اينها نشانه هائى براى (اهل تعقل ) است.

اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان سه مرحله را در مسير معرفة الله مـيـپـيـمـايـد تـا به مقصد رسد، نخست مرتبه (تفكر) سپس مرحله يقين و علم و بعد از آن مرحله ايمان و به اصطلاح عقد قلب است، و از آنجا كه از نظر شرافت (ايمان ) مرحله اول، يـقـيـن مـرحـله دوم، و تـفـكر مرحله سوم است اين ترتيب در آيات ذكر شده، هر چند از نـظـر وجـود خـارجـى، تـفـكـر در مرتبه اول، سپس يقين، و بعد ايمان است، و به تعبير ديگر آنها كه اهل ايمانند از مشاهده آيات الهى به اين مرحله عالى صعود مى كنند و آنها كه نيستند لااقل به مرحله يقين و يا حداقل به مرحله تفكر درآيند.

مفسران در اين زمينه وجوه ديگرى نيز ذكر كرده اند كه آنچه گفتيم مناسبتر است.

سپس در آخرين آيه مورد بحث به عنوان يك جمع بندى نسبت به بحثهاى گذشته، و بيان عـظـمت و اهميت آيات قرآن، مى فرمايد: (اينها آيات الهى است كه ما آن را به حق بر تو تلاوت مى كنيم( تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق ) .

آيا كلمه (تلك ) اشاره به آيات قرآنى است؟ يا آيات و نشانه هاى خداوند در آفاق و انـفـس كـه در آيـات قـبـل بـه آن اشـاره شـده؟ هـر دو احتمال را داده اند.

ولى ظاهرا به قرينه تعبير به تلاوت منظور آيات قرآنى است، منتها همين آيات قرآنى بـيـانـگـر نـشـانـه هـاى خـدا در سـراسـر عـالم هـسـتى است و به اين ترتيب هر دو تفسير قابل جمع است (دقت كنيد).

بـه هـر حال (تلاوت ) از ماده (تلو) بر وزن (فكر) يعنى سخنى را پشت سر سخن ديگرى آوردن، بنابراين تلاوت آيات قرآن همان قرائت آيات پشت سر يكديگر است. تعبير به (حق ) اشاره به محتواى اين آيات و هم اشاره به حقانيت نبوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و وحى الهى است، و به عبارت ديگر: اين آيات آنچنان گويا و مستدل است كه دليل حقانيت آن و آورنده آن در خودش نهفته است.

بـه راستى اگر آنها به اين آيات ايمان نياورند به چه چيز ايمان خواهند آورد؟ و لذا در پـايان آيه مى افزايد: (اين گروه كافر به كدام سخن بعد از سخن خدا و آياتش ايمان مى آورند)؟!( فباى حديث بعد الله و آياته يؤ منون ) .

بـه گفته طبرسى در مجمع البيان حديث اشاره به داستانهاى عبرت انگيز اقوام پيشين و سرگذشت پندآموز آنهاست، در حالى كه آيات به دلائلى گفته مى شود كه صحيح را از باطل جدا مى سازد و آيات قرآن مجيد از هر دو سخن مى گويد. آرى بـه راسـتـى قـرآن مـجـيـد آنـچـنـان مـحـتـوائى از نـظـر استدلال و براهين تـوحـيدى و همچنين از نظر پند و اندرز دارد كه هر دلى كمترين آمادگى در آن باشد، و هر سرى شورى از حق داشته باشد او را به سوى خدا و پاكى و تقوا دعوت مى كند، هرگاه اين آيات بينات در كسى اثر نبخشد هرگز اميدى به هدايت او نيست.


آيه (7) تا (10) و ترجمه

( ويل لكل أفاك أثيم ) (7)( يسمع ايات الله تتلى عليه ثم يصر مستكبرا كان لم يسمعها فبشره بعذاب أليم ) (8)( و إذا علم من اياتنا شيئا اتخذها هزوا أولئك لهم عذاب مهين ) (9)( من ورائهم جهنم و لايغنى عنهم ما كسبوا شيئا و لا ما اتخذوا من دون الله أولياء و لهم عذاب عظيم ) (10)

ترجمه:

7 - واى بر هر دروغگوى گنهكار!

8 - كـه پـيـوسـتـه آيـات الهـى را مـى شـنـود كه بر او تلاوت مى شود اما از روى تكبر اصـرار بـر مـخـالفـت دارد گوئى اصلا آنرا نشنيده است، چنين كسى را به عذاب دردناك بشارت ده!

9 - و هـر گـاه از بـعـضـى آيات ما آگاه شود آنرا به باد استهزاء مى گيرد، براى آنها عذاب خوار كننده اى است.

10 - و پشت سر آنها دوزخ است، و هرگز آنچه را به دست آورده اند آنها را از عذاب الهـى رهـائى نـمـى بخشد، و نه اوليائى كه غير از خدا براى خود برگزيدند، و عذاب دردناكى براى آنهاست.

تفسير:

واى بر دروغگوى گنهكار!

آيـات گـذشـتـه نـشـان مـى داد كـه گـروهـى هـسـتـنـد كـه سـخـنـان الهـى بـا انـواع دلائل توحيدى و مواعظ و اندرزها را مى شنوند ولى در آنها اثر نمى كند.

آيات مورد بحث از اين گروه و عواقب اعمال آنها به طور مشروح سخن مى گويد.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: واى بـر هـر دروغـگـوى گـنـهـكـار!( ويل لكل افاك اثيم )

(افـاك ) صـيـغه مبالغه است، و به معنى كسى است كه بسيار دروغ مى گويد، و گاه به كسى كه دروغ بزرگ مى گويد هر چند زياد هم نباشد گفته شده.

(اثـيـم ) از مـاده (اثـم ) بـه معنى مجرم و گنهكار است، و آن نيز معنى مبالغه را مى دهد.

از ايـن آيه به خوبى روشن مى شود كه موضعگيرى خصمانه در برابر آيات الهى كار كسانى است كه سر تا پا آلوده گناه و كذب و دروغند، نه پاك نهادان راستگو.

سپس به چگونگى موضعگيريهاى آنها اشاره كرده، مى افزايد: (پيوسته آيات الهى را كـه بـر او تـلاوت مـى شـود مـى شـنـود اما بر اثر تكبر همواره اصرار بر مخالفت دارد گـوئى اصـلا آن را نـشـنـيـده )( يـسـمع آيات الله تتلى عليه ثم يصر مستكبرا كان لم يسمعها ) .

و بـه ايـن تـرتـيب آلودگى به گناه و دروغ، و همچنين كبر و خودبينى سبب مى شود كه ايـنهمه آيات را نشنيده گيرد و خود را به كرگوشى زند، همانگونه كه در آيه 7 سوره لقـمـان نـيـز آمده است:( و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه وقرا ) : (هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مى شود مستكبرانه روى برمى گرداند، گوئى آن را نشنيده، گوئى اصلا گوشهايش سنگين است ).

و در پـايـان آيـه آنها را شديدا به كيفر سختى تهديد كرده، مى گويد: (چنين كسى را به عذاب دردناك بشارت ده )!( فبشره بعذاب اليم ) .

همانگونه كه او دل پيامبر و مؤ منان را بدرد آورده ما نيز او را به عذاب دردناكى مبتلا مى سازيم، چرا كه عذاب قيامت تجسمى است از اعمال امروز انسانها!

گر چه بعضى از مفسران شاءن نزولى براى اين آيه و آيه بعد ذكر كرده و آن را اشاره به (ابوجهل ) و يا (نظر بن حارث ) مى دانند كه داستانها و افسانه هائى از عجم جـمـع آورى كـرده بودند تا مردم را سرگرم سازند، و از آئين حق بازدارند، ولى پيداست كـه نـه تنها مخصوص آنها نيست بلكه اختصاص به مشركان عرب نيز ندارد، همه مجرمان دروغگوى مستكبر را در هر عصر و زمان شامل مى شود همانها كه آيات الهى و پيام پيامبران و سـخـنـان پـيـشـوايـان بـزرگ را نـشـنـيده مى گيرند، چرا كه با شهوات و خواسته هاى انـحـرافى آنها هماهنگ نيست، و افكار شيطانى آنها را تأييد نمى كند، و با عادات غلط و تقليدهاى كوركورانه آنها موافق نيست، آرى همه اينها را نيز به عذاب دردناك بشارت ده.

بـا ايـنـكـه (عـذاب ) تـنـاسبى با (بشارت ) ندارد اين تعبير به عنوان سخريه و تحقير اين گروه ذكر شده است.

سپس مى افزايد: (و هرگاه اين مستكبر لجوج چيزى از آيات ما را بداند و از آن آگاه شود آن را به باد استهزا مى گيرد)( و اذا علم من آياتنا شيئا اتخذها هزوا ) .

در حـقـيـقـت ايـن جـاهـلان خـودخـواه داراى دو حـالتـنـد: حـالت اول ايـنـكـه غـالبـا آيـات الهـى را مـى شـنـوند و ناديده مى گيرند و با بى اعتنائى مى گـذرنـد گـوئى اصـلا نـشـنيده اند، حالت دوم اينكه اگر بشنوند و بخواهند به آن اعتنا كـنند و عكس العملى نشان دهند كارى جز استهزا و مسخره كردن ندارند، و همه آنها در اين دو بـرنـامـه مـشـتركند، گاه آن و گاه اين (بنابراين هيچگونه تضادى در ميان اين آيه و آيه قبل وجود ندارد)

جالب اينكه نخست مى گويد: (اگر چيزى از آيات ما را بداند). ولى بعدا نمى گويد آنچه را دانسته استهزا مى كند بلكه مى گويد همه آيات ما را (چه آنها را كه دانسته و چه آنها را كه ندانسته ) به استهزا و سخريه مى گيرد!.

و ايـن نـهـايـت جـهل و بيخبرى است كه انسان چيزى را انكار يا مسخره كند كه اصلا نفهميده است، و اين بهترين دليل لجاج و عناد آنها است.

و در پـايـان آيه مجازات اين گروه را چنين بيان مى كند: (براى آنها عذاب خوار كننده اى است )( اولئك لهم عذاب مهين ) .

چـرا چـنـيـن نـبـاشـد در حـالى كـه آنها مى خواستند با استهزاء آيات الهى مقام و شخصيتى براى خود كسب كنند، اما خداوند به كيفر اين كار آنها را پست و موهون و بى مقدار مى كند، و آنـهـا را بـه طـرزى خـوار كـنـنده و خفت آور در عذاب قيامت گرفتار مى سازد، آنها را به صـورت بـر زمـيـن مـى كشند و با غل و زنجير، همراه با ملامت و سرزنش فرشتگان عذاب، به دوزخ مى برند.

و از ايـنجا روشن مى شود كه چرا در آيه گذشته عذاب به (اليم ) توصيف شده و در ايـنـجـا بـه (مـهـيـن ) و در آيه آينده به (عظيم ) در حقيقت هر يك متناسب است با كيفيت گناه آنها!

آيه بعد اين (عذاب مهين ) را چنين شرح مى دهد: پشت سر آنها دوزخ است( من ورائهم جهنم ) .

تـعـبير به پشت سر، با اينكه دوزخ جلو آنها قرار دارد، و در آينده به آن مى رسند، ممكن اسـت از ايـن نـظـر بـاشـد كـه آنـهـا اقـبـال به دنيا كرده، و آخرت و عذاب الهى را ناديده گـرفـتـه و پـشـت سـر انـداخـتـه اند، و اين تعبير معمول است كه انسان به هر چيزى بى اعـتـنـائى كـند مى گويند: آن را پشت سر انداخته، قرآن مجيد مى گويد:( ان هؤ لاء يحبون العـاجـلة و يـذرون ورائهـم يـومـا ثـقـيـلا ) : (آنـهـا زنـدگـى عاجل دنيا را دوست مى دارند و آن روز سنگين قيامت را پشت سر مى اندازند) (دهر 27)

جـمـعـى از مـفـسران نيز گفته اند كلمه (وراء) از ماده (موارات ). هر چيزى است كه از انـسـان پـوشـيـده بـاشـد، هـم بـه پشت سر گفته مى شود و هم به پيش رو آنجا كه دور باشد و پنهان، و به اين ترتيب كلمه (وراء) مفهوم جامعى دارد كه به دو مصداق متضاد اطلاق مى شود.

ايـن تـفـسـيـر نـيز بعيد به نظر نمى رسد كه بگوئيم: تعبير به (وراء) اشاره به مساءله علت و معلول است، فى المثل مى گوئيم: اگر فلان غذاى ناباب را بخورى پشت سـر آن بـيـمـارى اسـت، يـعـنـى خـوردن غـذا عـلت آن بـيـمـارى مـى بـاشـد، در ايـنـجا نيز اعمال آنها عامل و سبب عذاب مهين دوزخ است.

و بـه هـر حـال در دنـبـال آيـه مـى افـزايـد: اگـر آنـهـا گـمـان مـى كـنـنـد امـوال سـرشـار، و بـتـها و خدايان ساختگى شان، گرهى از كار آنها مى گشايد سخت در اشتباهند، چرا كه (هرگز آنچه را به دست آوردند آنها را از عذاب الهى نجات نمى بخشد و نـه اوليـائى را كه براى خود ساختند و برگزيدند)( و لايغنى عنهم ما كسبوا شيئا و لا ما اتخذوا من دون الله اولياء ) .

و چون هيچ راه فرار و نجاتى نيست بايد در آتش قهر و غضب الهى بمانند (و براى آنها عذاب عظيمى است )( و لهم عذاب عظيم ) .

آنـهـا آيـات الهـى را كـوچـك شـمـردنـد خـداوند عذاب آنها را بزرگ مى كند، آنها بزرگى فروختند خدا نيز عذاب عظيم به آنها مى دهد!.

ايـن عـذاب از هـر نـظـر عـظـمـت دارد هـم جـاودانى است هم شديد است هم تواءم با تحقير مى بـاشـد، و هـم تـا اعماق استخوان و جان گنهكاران نفوذ مى كند، آرى گناه عظيم در برابر خداوند عظيم كيفرش عذاب عظيم است.


آيه (11) تا (15) و ترجمه

( هذا هدى والذين كفروا بايات ربهم لهم عذاب من رجز أليم ) (11)( الله الذى سـخـر لكـم البـحـر لتـجـرى الفلك فيه بامره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) (12)( و سـخـر لكـم مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الا رض جـمـيـعـا منه إ ن فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) (13)( قل للذين أمنوا يغفروا للذين لايرجون أيام الله ليجزى قوما بما كانوا يكسبون ) (14)( مـن عـمـل صالحا فلنفسه و من أساء فعليها ثم إلى ربكم ترجعون ) (15)

ترجمه:

11 - ايـن (قـرآن ) مـايـه هدايت است، و كسانى كه به آيات پروردگارشان كافر شدند عذابى سخت و دردناك دارند.

12 - خداوند همان كسى است كه دريا را مسخر شما كرد تا كشتيها به فرمانش در آن حركت كنند و بتوانيد از فضل او بهره گيريد، و شايد شكر نعمتهايش را بجا آوريد.

13 - او آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را از سوى خودش مسخر شما ساخته، در اين نشانه هاى مهمى است براى كسانى كه اهل فكرند.

14 - بـه مـؤ مـنـان بگو: كسانى را كه اميد به ايام الله (روز رستاخيز) ندارند مورد عفو قرار دهد تا خداوند در آن روز هر قومى را به اعمالى كه انجام مى دادند جزا دهد.

15 - كسى كه عمل صالحى بجا آورد براى خود بجا آورده است و كسى كه كار بد مى كند به زيان خود او است، سپس همه شما به سوى پروردگارتان بازمى گرديد.

تفسير:

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار!

بـه دنـبـال بـحثهائى كه درباره عظمت آيات الهى در آيه هاى گذشته آمد آيات مورد بحث نيز همين معنى را تعقيب كرده مى گويد: (اين قرآن مجيد مايه هدايت است )( هذا هدى ) .

حـق را از باطل جدا مى سازد، صحنه زندگى انسان را روشن مى كند، و دست رهروان راه حق را گرفته به سرمنزل مقصود مى رساند

(امـا بـراى كـسانى كه آيات پروردگارشان را انكار كردند عذابى است سخت و دردناك )( و الذين كفروا بايات ربهم لهم عذاب من رجز اليم ) .

(رجـز) (بـر وزن حـرص ) چـنـانـكـه (راغـب ) در (مـفـردات ) گـفـتـه در اصل به معنى اضطراب و لرزش و بى نظمى است، مخصوصا هنگامى كه شتر بيمار مى شود به گونه اى كه از فرط ناتوانى گامهاى خود را نزديك و نامنظم برمى دارد عرب به اين حالت (رجز) مى گويد.

به بيمارى طاعون و بلاهاى سخت، و يا برف و تگرگ شديد، و وسوسه هاى شياطين و مانند آن نيز اين كلمه اطلاق مى شود، چرا كه همه آنها باعث اضطراب و تـزلزل و بـى نـظـمـى اسـت و اگـر بـه اشـعار جنگى (رجز) (بر وزن غرض ) مى گـويـنـد بـه خـاطـر مـقـطـعـهـاى كـوتـاه و نـزديـك بـه هـم مـى بـاشـد (يـا بـه خـاطـر تزلزل و اضطرابى كه بر پيكر دشمن مى افكند).

سـپـس رشته سخن را به بحث توحيد كه در آيات نخستين اين سوره مطرح شده مى كشاند، درسهاى مؤ ثرى از توحيد خداشناسى به مشركان مى دهد.

گاه در عواطف آنها چنگ زده و مى گويد: خداوند همان كسى است كه دريا را براى شما مسخر كـرد تـا كـشـتـيـهـا بـه فـرمـانـش در آن حـركـت كـنـنـد، و بـتـوانـيـد از فـضل او بهره گيريد، شايد شكر نعمتهايش را بجا آوريد( الله الذى سخر لكم البحر لتجرى الفلك فيه بامره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ) .

چـه كسى در ماده اصلى كشتيها اين خاصيت را آفريده كه در آب فرو نمى رود؟ و چه كسى آب را بستر نرمى براى حركت آنها قرار داده كه به راحتى در آن پيش مى رود؟ و چه كسى به نيروى باد فرمان داده كه به صورت منظم بر صفحه اقيانوسها بوزد، و كشتيها را بـه حـركـت درآورد؟ يـا ايـنكه نيروى بخار را جانشين باد سازد و اين مركبهاى عظيم را با سرعت زياد به جريان اندازد).

مـى دانـيـم بـزرگترين و مهمترين وسيله نقليه انسان در گذشته و امروز كشتيهاى كوچك و بـزرگ و غـولپـيـكـر بـوده اسـت كـه در طـول سـال مـيـليـونـهـا انـسـان و بـيـش از آن امـوال تـجـارتى را از دورترين نقاط جهان به مناطق مختلف مى برد، و گاه به اندازه يك شهر كوچك وسعت، و ساكنان دارد، و وسائل و اموال در آن است!.

راسـتـى اگر اين نيروهاى سه گانه نبودند، چگونه انسان مى توانست با مركبهاى ساده مـعمولى مشكلات حمل و نقل خود را حل كند؟ هر چند مركبهاى ساده نيز از نعمتهاى او است و در جاى خود كارساز.

جـالب ايـنـكـه در آيـه 32 سـوره ابـراهـيـم مى فرمايد:( و سخر لكم الفلك لتجرى فى البـحـر بـامـره ) : (كـشتيها را مسخر شما كرد تا به فرمانش در دريا حركت كند). اما در ايـنـجـا مـى گويد: (دريا را مسخر شما كرد تا كشتيها در آن به حركت درآيند) زيرا در آنـجـا بـيـشـتـر نـظـر روى تـسـخـيـر دريـاهـا اسـت، لذا بـه دنبال آن و سخر لكم الانهار (نهرها را مسخر شما ساخت ) مى گويد، اما در اينجا نظر به تسخير كشتيهاست، و به هر حال هر دو به فرمان خدا مسخر انسانند و در خدمت او.

هـدف از ايـن تـسخير آن است كه (ابتغاء فضل الهى ) كنيد كه معمولا اين تعبير در مورد تـجـارت و فـعـاليـتـهـاى اقـتـصـادى مـى آيـد، و البـتـه نقل و انتقال مسافرين و جا به جا شدن آنها نيز در آن نهفته است.

و هدف از اين بهره گيرى از فضل الهى تحريك حس شكرگزارى انسانها است، تا عواطف آنها براى شكر منعم بسيج شود، و به دنبال آن در مسير معرفة الله قرار گيرند.

واژه (فـلك ) (كـشـتـى ) چـنـانـكـه قـبـلا هـم گـفـتـه ايـم هـم بـه مـعـنـى مـفـرد و هم جمع استعمال مى شود.

شـرح بـيـشـتـر دربـاره تـسـخـيـر دريـاهـا، و كـشـتـيـهـا، و مـنـافـع و بـركـات آنـهـا را ذيل آيه 14 سوره نحل (جلد 11 صفحه 179 به بعد) مطالعه فرمائيد.

بـعـد از بيان نعمت كشتيها كه تماس نزديكى با زندگى روزمره انسانها دارد به مساءله تسخير ساير موجودات به طور كلى پرداخته، مى گويد: آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمـيـن اسـت هـمـه را از نـاحيه خودش مسخر شما ساخت( و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا منه ) .

آنقدر به شما شخصيت و ارزش و عظمت داد كه تمام موجودات عالم هستى را مسخر و در مسير منافع شما قرار داد، آفتاب و ماه، باد و باران، كوهها و درهها، جنگلها و صحراها، درختان و حيوانات، معادن و منابع زير زمينى، و خلاصه همه اين موجودات را به خدمت شما دعوت كـرد، و هـمـه را سـرگـشـتـه و فرمانبردار شما ساخت، تا از مواهب او بهره گيريد و به غفلت نخوريد.

قابل توجه اينكه مى فرمايد: جميعا منه: (همه اينها با تمام ويژگيها و اختلافاتى كه دارند از سوى اويند و به فرمان او در خدمت شما).

با توجه به اينكه همه مواهب از ناحيه او است و خالق و مدبر و پروردگار همه ذات پاك او مـى بـاشـد پـس چـرا انـسـان بـه سـراغ غـيـر او رود؟ و سـر بر آستان مخلوقات ضعيف بگذارد؟ و از معرفت منعم حقيقى غافل بماند؟

لذا در پـايـان آيـه مـى افـزايد: (در اين نشانه هاى مهمى است براى كسانى كه تفكر و انديشه مى كنند)( ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ) .

در آيـه قـبـل از عـواطـف انـسـانـهـا اسـتـفـاده مـى شـد، و در ايـنـجـا از عـقـول و انـديشه هاى آنها، چه خداى مهربانى كه با هر زبان ممكن با بندگانش سخن مى گويد، گاه با زبان دل، و گاه با زبان فكر، و هدف در همه اينها يك چيز بيش نيست، و آن بيدارى انسانهاى غافل و به حركت درآوردن آنها در سير الى الله است.

دربـاره تـسـخـيـر مـوجـودات مـخـتـلف جـهـان بـحـث مـشـروحـى ذيل آيات 31 تا 33 سوره ابراهيم (جلد 10 صفحه 349 به بعد) آورده ايم.

سپس به ذكر يك دستور اخلاقى در برخورد با كفار مى پردازد تا بحثهاى منطقى سابق را بـه ايـن وسيله تكميل كند روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده مـى فـرمـايـد: (بـه مؤ منان بگو كسانى را كه اميد به ايام الله (روز رستاخيز) ندارند مـورد عـفـو قـرار دهـنـد، و نـسـبـت بـه آنـهـا سـخـت نـگـيـرنـد)( قل للذين آمنوا يغفروا للذين لايرجون ايام الله ) .

ممكن است آنها بر اثر دور بودن از مبادى ايمان و تربيت الهى برخوردهاى خشن و نامطلوب، و تـعـبيرات زشت و زننده اى داشته باشند، شما بايد با بزرگوارى و سعه صدر با اينگونه اشخاص برخورد كنيد، مبادا بر لجاجت خود بيفزايند، و فاصله آنها از حق بيشتر شـود، ايـن حـسـن خـلق و گذشت و سعه صدر هم از فشار آنها مى كاهد، و هم ممكن است عاملى براى جذب آنان به ايمان گردد.

نـظـيـر ايـن دسـتـور كـرارا در آيـات قـرآن آمـده اسـت، مـانـنـد:( فـاصـفـح عـنـهـم و قل سلام فسوف يعلمون ) : (از آنها صرفنظر كن و بگو سلام بر شما، اما بزودى نتيجه كار خود را خواهند دانست )! (زخرف - 89).

اصـولا در بـرخـورد بـا افـراد نادان، سختگيرى و اصرار مجازات غالبا نتيجه مطلوبى نـدارد، و بى اعتنائى و بزرگوارى در برابر آنها وسيله اى براى بيدار ساختن و عاملى براى هدايت است.

البـتـه اين يك قاعده كلى نيست زيرا انكار نمى توان كرد كه مواردى نيز پيش مى آيد كه چاره اى جز خشونت و مجازات نمى باشد، ولى اين در اقليت است.

نـكـتـه ديـگـر ايـنـكـه هـمـه روزهـا روزهـاى خـدا اسـت ولى در عـيـن حال (ايام الله ) به ايام مخصوصى اطلاق شده است چرا كه نشانه اهميت و عظمت آن است.

ايـن تـعـبـيـر در دو مـورد از قرآن مجيد آمده، يكى در آيه مورد بحث، و ديگر در آيه سوره ابراهيم كه در آنجا معنى وسيعتر و گسترده ترى دارد.

در احاديث اسلامى (ايام الله ) به روزهاى مختلفى تفسير شده است، از جمله در تـفـسير على بن ابراهيم آمده كه ايام الله سه روز است روز قيام مهدى (عليه‌السلام )، روز مرگ، و روز رستاخيز.

در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى خوانيم: ايام الله نـعـمـائه، و بـلائه ببلائه سبحانه (ايام الله روزهاى نعمتهاى او، و آزمايشهاى او به وسيله بلاها است ).

به هر حال اين تعبير نشانه اهميت روز قيامت است، روز حاكميت آشكار خداوند بر همه كس و همه چيز، و روز عدل و داد بزرگ.

ولى بـراى ايـنكه اينگونه افراد از اين بزرگوارى و عفو و گذشت سوء - استفاده نكنند در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: ايـن بـه خاطر آن است كه خداوند در آن روز هر قومى را به اعمالى كه انجام مى دادند جزا دهد( ليجزى قوما بما كانوا يكسبون ) .

جـمعى از مفسران اين جمله را تهديدى براى كفار و مجرمان دانسته اند در حالى كه بعضى ديگر آن را بشارتى نيز براى مؤ منان در برابر اين عفو و گذشت شمرده اند.

ولى مـانـعـى نـدارد كه هم تهديد آن گروه باشد و هم بشارت به اين گروه، چنانكه در آيه بعد نيز به همين معنى اشاره شده است.

مـى فـرمايد: (كسى كه عمل صالحى بجا آورد به سود خود بجا آورده است، و كسى كه كار بدى انجام دهد به زيان خود او است، سپس همه شما به سوى پروردگارتان بازمى گـرديـد) و نـتـيـجـه اعـمـال خـود را مـى يـابـيـد( مـن عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها ثم الى ربكم ترجعون ) .

اين تعبير كه در آيات قرآن كرارا و با عبارات مختلف آمده است پاسخى اسـت بـه آنها كه مى گويند اطاعت و عصيان ما براى خدا چه سود و زيانى دارد؟ و اين چه اصرارى است كه در زمينه اطاعت و نهى از معصيت او مى شود؟!

ايـن آيـات مـى گـويـد: هـمـه اينها سود و زيانش متوجه خود شماست، اين شما هستيد كه در پـرتـو اعـمـال صـالح تكامل مى يابيد، و به آسمان قرب خدا پرواز مى كنيد، و اين شما هـسـتـيـد كـه بـر اثر جرم و گناه سقوط كرده در پرتگاه غضب و بعد از رحمت او گرفتار لعنت ابدى مى شويد.

تـمـام بـرنـامـه هـاى تـكـليـفـى، و ارسـال رسـل، و انزال كتب، نيز همه براى همين منظور است.

لذا قـرآن در يكجا مى گويد:( و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد ) : (كـسـى كـه شـكرگزارى كند به نفع خودش شكر گزارده و كسى كه كفران كند خداوند غنى و حميد است ) (لقمان - 12).در جـاى ديـگـر مـى گـويـد:( مـن اهـتـدى فـلنـفـسـه و مـن ضل فانما يضل عليها ) : (كسى كه هدايت يابد به نفع خود او است و كسى كه گمراه شود ضلالتش به زيان خود او است ) (زمر - 41) و در جاى ديگر مى خوانيم:( و من تزكى فانما يتزكى لنفسه و الى الله المصير ) : (كسى كـه پـاكـى گـزيـند به نفع خود او است، و بازگشت همه به سوى خدا است ) (فاطر - 18). خـلاصـه، ايـن گونه تعبيرات بيانگر اين واقعيت است كه دعوت داعيان الى الله در تمام ابـعادش خدمت گسترده اى است به انسانها، نه خدمتى است به خدا كه از همه چيز بى نياز اسـت، و نـه بـه پـيـامـبـرانـش كـه اجـر آنـهـا فـقـط بـر خـدا اسـت، توجه به اين واقعيت عامل مؤ ثرى براى حركت به سوى اطاعت و پرهيز از گناه است.


آيه (16) تا (20) و ترجمه

( و لقد اتينا بنى إسرئيل الكتاب و الحكم و النبوة و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على العالمين ) (16)( و اتيناهم بينات من الا مر فما اختلفوا إلا من بعد ما جأهم العلم بغيا بينهم إن ربك يقضى بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون ) (17)( ثم جعلناك على شريعة من الا مر فاتبعها و لا تتبع أهواء الذين لايعلمون ) (18)( إنـهـم لن يـغـنـوا عـنـك مـن الله شـيـئا و إن الظـالمـيـن بـعضهم أولياء بعض و الله ولى المتقين ) (19)( هذا بصائر للناس و هدى و رحمة لقوم يوقنون ) (20)

ترجمه:

16 - مـا بنى اسرائيل را كتاب آسمانى و حكومت و نبوت بخشيديم، و از روزيهاى پاكيزه به آنها عطا كرديم، و آنها را بر جهانيان (و مردم عصر خويش ) برترى بخشيديم.

17 - و دلائل روشنى از امر نبوت و شريعت در اختيار آنها قرار داديم، آنها اختلاف نكردند

مـگـر بـعـد از عـلم و آگـاهـى، و ايـن اخـتـلاف بـه خـاطـر سـتم و برترى جوئى بود، اما پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند.

18 - سپس تو را بر شريعت و آئين حقى قرار داديم از آن پيروى كن و از هوسهاى سركش كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن!

19 - آنـهـا هـرگـز نـمـى تـوانـنـد تـو را در بـرابـر خـداونـد بى نياز كنند و از عذابش برهانند، و ظالمان يار و ياور يكديگرند، اما خداوند يار و ياور پرهيزگاران است

20 - اين (قرآن و شريعت آسمانى ) وسائل بينائى و مايه هدايت و رحمت است براى مردمى كه به آن يقين دارند.

تفسير:

اينهمه موهبت به بنى اسرائيل داديم ولى...

در تـعـقيب بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون انواع نعمتهاى خداوند و شكرگزارى و عـمـل صـالح آمـده، در ايـن آيـات نـمـونـه اى از زنـدگـى بـعـضـى اقـوام پـيـشـيـن را كـه مشمول نعمتهاى خداوند شدند اما كفران كردند شرح مى دهد.

مـى فـرمـايد: (ما به بنى اسرائيل كتاب آسمانى و حكومت و نبوت داديم، و از روزيهاى پـاكـيـزه بـه آنـهـا عطا كرديم، و آنانرا بر جهانيان (هم عصر خودبرترى بخشيديم( و لقـد آتـيـنـا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على العالمين ) .

در ايـن آيـه مـجـمـوعـا پـنـج مـوهـبـت را كـه خـداونـد بـه بـنـى اسـرائيـل عـطـا كـرده، بـيـان مـى كند كه به ضميمه موهبت ديگرى كه در آيه بعد مى آيد مجموعا شش نعمت بزرگ است.

نـخـسـت مـسـاءله كـتـاب آسـمـانـى يـعـنـى تـورات اسـت، كـه مـبـيـن مـعـارف ديـنـى و حلال و حرام و طرق هدايت و سعادت بود.

دوم مقام حكومت و قضاوت، زيرا مى دانيم آنها ساليانى دراز حكومتى نـيـرومـنـد و گـسـتـرده اى داشـتـنـد، نـه تـنـهـا داود و سـليـمـان كـه عـده كـثـيـرى از بـنـى اسرائيل در عصر خود، زمامدارانى نيرومند بودند.

(حـكـم ) در تـعبيرات قرآن معمولا به معنى قضاوت و داورى است، ولى از آنجا كه مقام قضاء، هميشه جزئى از برنامه حكومت است و قاضى بدون پشتوانه قدرت حكومت كارى از او ساخته نيست، دلالت التزامى بر مساءله زمامدارى نيز دارد.

در آيـه 44 مـائده دربـاره تـورات مـى خـوانـيـم:( يـحـكـم بـهـا النـبـيـون الذيـن اسـلمـوا ) : (پيامبرانى كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند، بوسيله تورات در ميان مردم داورى مى كردند).

سومين نعمت الهى بر آنها مقام نبوت بود كه خداوند انبياى بسيارى را از آنها برگزيد.

در روايتى آمده است: (عدد انبياى بنى اسرائيل بالغ بر هزار نفر مى شد).

و در روايت ديگرى انبياى بنى اسرائيل چهار هزار نفر ذكر شده است.

اينها همه از مواهب پروردگار بر آنها بود.

در چـهـارمين مرحله سخن از مواهب مادى مى گويد، سخنى جامع و فراگير، مى فرمايد: (از انواع روزيهاى پاكيزه به آنها عطا كرديم )( و رزقناهم من الطيبات ) .

پـنـجـمـيـن و آخـريـن مـوهبت، برترى و قدرت بلامنازع آنها بود چنانكه در پايان آيه مى افزايد: (و ما آنها را بر جهانيان برترى بخشيديم )( و فضلناهم على العالمين ) .

بدون شك منظور از (عالمين )، در اينجا مردم همان عصر است، زيرا آيه 110 آل عمران با صراحت مى گويد:( كنتم خير امة اخرجت للناس ) : (شما مسلمانان بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها قدم به عرصه وجود گذاشتيد).

و نـيـز مى دانيم پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، برترين پيامبران اسـت، بـنـابـرايـن امـت او نـيـز، امـت بـرتـرنـد، چـنـانـكـه در آيـه 89 سـوره نـحل آمده:( و يوم نبعث فى كل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بك شهيدا على هؤ لاء ) : (به خـاطـر بـياور روزى را كه از هر امتى، گواهى از خودشان بر آنها مبعوث مى كنيم، و تو را گواه بر همه آنها قرار مى دهيم ).

در آيـه بـعـد بـه ششمين موهبت بزرگى كه خدا به اين قوم حق نشناس داد اشاره كرده مى گـويـد: (مـا دلائل روشـنـى از امـر نبوت و شريعت در اختيار آنها گذارديم )( و آتيناهم بينات من الامر ) .

(بـيـنـات ) ممكن است اشاره به معجزات روشنى باشد كه خداوند به موسى بن عمران (عـليـهـمـاالسـلام ) و سـايـر انـبـيـاى بـنـى اسـرائيـل بـخـشـيـد، و يـا اشـاره بـه دلائل و براهين منطقى آشكار و قوانين و احكام متقن.

بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده اند كه اين تعبير اشاره به نشانه هاى روشنى است كه خـداونـد دربـاره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در اختيار آنها گذارد كه با آن مـى تـوانـسـتـنـد پـيـامـبر خاتم را همچون فرزندان خود بشناسند الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم (بقره - 146).

ولى مانعى ندارد كه تمام اين معانى در آيه جمع باشد.

به هر حال با وجود اين مواهب بزرگ و دلائل بين و روشن جائى براى اختلاف وجود نداشت، ولى ايـن كـفـران كـنـندگان به زودى دست به اختلاف زدند، چنانكه قرآن در دنباله همين آيـه مـى گـويـد: (آنها اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم و آگاهى به سراغشان آمد و سرچشمه اين اختلاف همان حب رياست و برترى جوئى بود)( فما اختلفوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم ) .

آرى آنـهـا پـرچـم طـغـيـان بـرافـراشـتـند، و هر گروهى به جان گروه ديگر افتاد، حتى عـوامـل وحـدت و انـسـجـام را وسـيـله اخـتـلاف و تـفـرقـه قـرار دادنـد، و بـه دنـبـال آن قـدرتـشـان بـه ضـعـف گـرائيـد، سـتـاره عـظـمـتـشـان افول كرد، حكومت آنها متلاشى شد و در دنيا دربدر شدند.

بعضى نيز گفته اند منظور اختلافى است كه آنها بعد از آگاهى كافى از صفات پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مورد او داشتند.

قـرآن در پـايـان آيـه آنـها را با اين عبارت هشدار مى دهد: (پروردگار تو روز قيامت در مـيـان آنها درباره آنچه اختلاف نمودند داورى مى كند)( ان ربك يقضى بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب با كفران نعمت و ايجاد اختلاف هم عظمت و قدرت خود را در دنيا از دست دادند و هم مجازات آخرت را براى خود خريدند.

بـعـد از بـيان مواهبى كه خداوند به بنى اسرائيل داده بود و كفران كردند، سخن از موهبت عـظـيـمـى بـه مـيـان مـى آورد كه به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مسلمين ارزانـى داشـت، مـى فـرمـايـد سـپـس ما تو را بر شريعت و مسيرى به سوى آئين حق قرار داديم( ثم جعلناك على شريعة من الامر ) .

(شريعت ) به معنى راهى است كه براى رسيدن به آب در كنار نهرهائى كه سطح آب از سـاحـل نـهـر پـائيـنـتـر اسـت احداث مى كنند، سپس به هر راهى كه انسان را به مقصد و مقصودش مى رساند اطلاق شده است، بكار گرفتن اين تعبير در مورد آئين حق به خاطر آن است كه انسان را به سرچشمه وحى و رضايت الهى و سعادت جاويدان كه همچون آب حيات است مى رساند، اين واژه يكبار در قرآن بكار رفته و تنها در مورد اسلام است.

مـنـظور از (الامر) در اينجا همان دين و آئين حق است كه در آيه گذشته نيز به آن اشاره شده بود آنجا كه فرمود:( بينات من الامر ) .

و از آنـجـا كـه ايـن مـسـيـر، مـسـيـر نـجـات و پـيـروزى اسـت بـه دنـبـال آن به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دستور مى دهد (از آن پيروى كن ) (فاتبعها).

و نـيز از آنجا كه نقطه مقابل آن چيزى جز پيروى از هوا و هوس ‍ جاهلان نيست، در آخر آيه مـى افـزايـد: (و از هـوا و هـوسـهـاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن )( و لا تتبع اهواء الذين لايعلمون ) .

در حـقـيـقـت دو راه بـيـش نـيـسـت، (راه انـبـيـاء و وحـى ) و (راه هـوا و هـوسـهـاى جـهال )، اگر كسى به اولى پشت كند در مسير دوم خواهد افتاد، و اگر كسى به آن روى آورد از خط انبياء جدا خواهد شد، و به اين ترتيب قرآن قلم بطلان بر هر برنامه هدايتى كه از سرچشمه وحى مدد نمى گيرد كشيده است.

قـابـل تـوجـه ايـنكه بعضى از مفسران گفته اند: رؤ ساى قريش نزد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـدنـد و عـرض كردند.بيا و به آئين نياكانت بازگرد كه هم از تو افضل بودند و هم سالمندتر!

در آن زمـان پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) هـنـوز در مـكـه بـود، آيـه فـوق نـازل شـد و بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت كه راه وصول به حق وحى آسمانى است كه بر تو نازل شده، نه آنچه هوا و هوس اين جاهلان اقتضا مى كند.

هـمـيـشـه رهبران راستين به هنگامى كه آئين جديد و پاك و نوينى را عرضه مى كردند با ايـن وسـوسـه جـاهـلان روبـرو بـودنـد كـه تـو بـهتر مى فهمى يا نياكان و بزرگان و پـيـشـكسوتان قبل از تو؟ و اصرار داشتند آنها نيز همان روشهاى خرافى را ادامه دهند كه اگر اينگونه پيشنهادها عملى مى شد هرگز انسان گامى به سوى تكامل برنمى داشت.

آيـه بـعـد در حـقـيقت علتى است براى نهى از تسليم شدن در برابر پيشنهاد مشركان مى گـويـد: (آنـهـا هـرگـز نمى توانند تو را در برابر خداوند بى نياز كنند و از عذابش برهانند)( انهم لن يغنوا عنك من الله شيئا ) .

هرگاه از آئين باطل آنها پيروى كنى و عذاب الهى دامان تو را بگيرد هرگز نمى توانند به كمك تو بشتابند، و يا اگر خداوند نعمتى را از تو سلب كند آنها قادر به جبران آن نـخـواهـنـد بـود، گرچه روى سخن در اين آيات به پيامبر است ولى منظور همه مؤ منان مى باشند.

سـپـس مـى افـزايـد: ظـالمـان يـار و يـاور و دوسـت و ولى يكديگرند( ان الظالمين بعضهم اولياء بعض ) .

همه از يك قماشند و در يك مسير و سر و ته يك كرباس، و همگى ضعيف و ناتوانند.

امـا گـمـان نـكـن كـه تـو و افـراد با ايمان كه اكنون در اقليت هستيد يار و ياورى نداريد خداوند ولى پرهيزگاران است( و الله ولى المتقين ) .

درسـت اسـت آنـهـا ظـاهـرا جـمـعـيـتـى عـظـيـم و قـدرت و ثـروت قابل ملاحظه اى دارند ولى در برابر قدرت بى انتهاى حق ذره ناچيزى بيش نيستند.

در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد بر آنچه گذشت و دعوت به پيروى از اين آئين الهـى مـى گـويـد: (ايـن قرآن و شريعت وسيله بينائى و مايه هدايت و رحمت براى مردمى است كه اهل يقين هستند)( هذا بصائر للناس و هدى و رحمة لقوم يوقنون ) .

(بصائر) جمع (بصيرت ) به معنى بينائى است، هر چند اين واژه بيشتر در مـورد بينشهاى فكرى و عقلى استعمال مى شود، ولى گاه به تمام امورى كه مايه درك و فهم مطلب است اطلاق مى گردد.

جـالب اينكه مى گويد (اين قرآن و شريعت بينائيهائى است ) يعنى عين بينائى است، آنهم نه يك بينائى كه بينائيها، نه در يك بعد كه در همه ابعاد زندگى به انسان بينش صحيح مى دهد.

نـظـيـر هـمـيـن تـعـبـير در آيات ديگر قرآن از جمله آيه 104 سوره انعام آمده است( قد جائكم بصائر من ربكم ) : (بينائيهائى از سوى پروردگارتان براى شما آمد).

در اينجا سه موضوع در آيه مطرح شده: (بصائر)، (هدايت ) و (رحمت ) كه به تـرتـيـب عـلت و معلول يكديگرند، آيات روشنگر و شريعت بينا كننده انسان را به سوى هدايت مى برد، و هدايت نيز مايه رحمت پروردگار است.

جـالب ايـنـكـه (بـصائر) را براى عموم مردم ذكر مى كند، اما هدايت و رحمت را مخصوص كـسانى كه اهل يقينند، و بايد چنين باشد زيرا آيات قرآن مخصوص قوم و گروهى نيست، بـلكـه تـمـام انـسـانـهـا كـه در مـفـهـوم (النـاس ) جـمـعند در آن شريكند، بى هيچگونه مـحـدوديـتـى از نـظر زمان و مكان، ولى طبيعى است هدايت فرع بر يقين، و رحمت الهى نيز مولود آن است، و شامل حال همه نمى شود.

به هر حال اينكه مى گويد: قرآن عين بصيرت و عين هدايت و رحمت است تعبير زيبائى است كـه از عـظـمت و تاءثير و عمق اين كتاب آسمانى حكايت مى كند براى آنها كه رهرو راهند و جستجوگر حقند.


آيه و ترجمه

( أم حسب الذين اجترحوا السيات أن نجعلهم كالذين امنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون ) (21)

( و خـلق الله السـمـوات و الا رض بـالحـق و لتـجـزى كل نفس بما كسبت و هم لايظلمون ) (22)

( أفـرايـت مـن اتـخـذ إلهـه هـوئه و اءضـله الله عـلى عـلم و خـتـم عـلى سـمـعـه و قـلبـه و جعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد الله اءفلا تذكرون ) (23)

ترجمه:

21 - آيـا كـسـانـى كـه مـرتكب سيئات شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند قرار مى دهيم كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟ چه بد داورى مى كنند.

22 - و خـداونـد آسـمـانها و زمين را به حق آفريده است، تا هر كس ‍ در برابر اعمالى كه انجام داده است جزا داده شود، و به آنها ستمى نخواهد شد.

23 - آيـا ديـدى كـسـى را كـه مـعـبـود خود را هواى نفس خويش قرار داده؟ و خداوند او را با آگـاهى (بر اينكه شايسته هدايت نيست ) گمراه ساخته، و بر گوش و قلبش مهر زده، و بـر چـشمش پرده اى افكنده، با اينحال چه كسى مى تواند غير از خدا او را هدايت كند؟ آيا متذكر نمى شويد؟!

تفسير:

حيات و مرگ اين دو گروه يكسان نيست

در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه كـه سـخـن از دو گـروه (مـؤ مـنـان ) و (كـافـران )، يـا (پـرهـيزگاران ) و (مجرمان ) در ميان بود در نخستين آيه مورد بحث اين دو را در يك مقايسه اصولى در برابر هم قرار داده مى گويد: (آيا كسانى كه مرتكب سيئات شدند گـمـان كـردنـد آنـهـا را هـمـچـون كـسـانـى قـرار مـى دهـيـم كـه ايـمـان آوردنـد و عـمـل صـالح انـجـام داده انـد كـه حيات و مرگشان يكسان باشد)؟!( ام حسب الذين اجترجوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ) .

(چه بد داورى مى كنند)!( ساء ما يحكمون ) .

مـگـر مـمـكـن است نور و ظلمت، علم و جهل، خوب و بد، ايمان و كفر يكسان باشد؟ مگر امكان دارد بـازتاب و ثمره و نتيجه اين امور نامساوى، مساوى گردد؟ هرگز چنين نيست، مؤ منان صـالح العـمـل از مـجـرمـان بـى ايـمـان در هـمـه چـيـز جـدا هـسـتـنـد، و ايـمـان و كـفـر و اعمال نيك و بد سرتاسر زندگى و مرگ هر يك از آنها را به رنگ خود درمى آورد.

ايـن آيـه هـمـانـنـد آيه 28 سوره (ص ) است كه مى فرمايد: (آيا كسانى را كه ايمان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجـام داده انـد هـمـچـون (مـفـسـدان در ارض ) قـرار دهـيـم؟ يـا پـرهـيـزگـاران را هـمچون فاجران )؟( ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار ) .

يا همانند آيه 35 و 36 سوره قلم كه مى گويد: (آيا مسلمانان را همچون مجرمان قرار مى دهـيـم؟ چـه مـى شـود شـمـا را چـگـونـه داورى مـى كـنـيـد)؟!( افنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون ) .

(اجـتـرحـوا) از مـاده (جـرح ) در اصل به معنى جراحت و اثرى كه بر اثر بيمارى و آسـيـبـهـاسـت كـه بـه بـدن انـسان مى رسد، و از آنجا كه ارتكاب گناه گوئى روح او را مجروح مى سازد ماده (اجتراح ) به معنى انجام گناه نيز به كار رفته، و گاه در معنى وسـيـعـتـرى، يـعـنـى هـر گـونه اكتساب، استعمال مى شود، و اعضاى بدن را از اين نظر (جـوارح ) گـويـند كه انسان به وسيله آن مقاصد خود را انجام مى دهد و آنچه مى خواهد به دست مى آورد و كسب مى كند.

بـه هـر حـال ايـن آيـه مـى گـويـد: ايـن يـك پـنـدار غـلط اسـت كـه تـصـور كـنـنـد ايـمان و عمل صالح، يا كفر و گناه، تاءثيرى در زندگى انسان نمى گذارد، چنين نيست زندگى و مرگ اين دو گروه كاملا با هم متفاوت است.

مـؤ مـنان در پرتو ايمان و عمل صالح از آرامش خاصى برخوردارند بطورى كه سختترين حوادث زندگى تأثيرى در روح آنها نمى گذارد، در حالى كه افراد بى ايمان و آلوده دائمـا در اضـطـرابـنـد، اگر در نعمتند بيم زوال آن پيوسته آنها را رنج مى دهد، اگر در مصيبت و ناراحتيند قدرت مقابله با آن را ندارند، چنانكه در آيه 82 سوره انعام مى خوانيم:( الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ) (آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را به شرك نيالودند امنيت از آن آنها است، و آنها هدايت يافتگانند).

افـراد بـا ايـمـان بـه وعـده هـاى الهـى دلگـرمـنـد و مشمول عنايات خاص ‍ اويند، چنانكه در آيه 51 سوره مؤ من مى خوانيم:( انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد ) :

(ما رسولان خود و كسانى را كه ايمان آورده اند در حيات دنيا و روز قيامت كه گواهان بپا مى خيزند يارى مى كنيم ).

نور هدايت قلب گروه اول را روشن مى سازد و با گامهاى استوار به سوى هـدف مـقدسشان پيش مى روند( الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور ) : خداوند ولى كـسـانـى اسـت كـه ايمان آوردند آنها را از ظلمتها به سوى نور هدايت مى كند (بقره - 257).

امـا گـروه دوم نه هدف مشخصى براى زندگى مى يابند، و نه برنامه روشنى و در ميان امـواج ظـلمـات سـرگـردانـنـد،( و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات ) : (كسانى كه كافر شدند ولى آنها طاغوت و شيطان است، و آنها را از نور به سوى ظلمتها مى برند).

ايـن در حـيـات و زنـدگـى ايـن جهان است، و اما به هنگام مرگ كه دريچه اى است به عالم بـقـا، و دروازه اى اسـت بـراى آخـرت، چـنـانـكـه قـرآن در آيـه 32 نـحـل مـى گـويـد: (پـرهيزگاران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آنها مى كنند در حـالى كـه پـاك و پـاكـيزه اند، به آنها مى گويند سلام بر شما باد، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد)( الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون ) .

در حـالى كـه با مجرمان بى ايمان طور ديگرى سخن مى گويند چنانكه در آيه هاى 27 و 27 هـمـان سـوره نـحل آمده است: (كافران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آنها مى كـنـنـد در حالى كه به خود ستم كرده اند، در اين هنگام از روى بيچارگى و اظهار تسليم مى گويند: ما كار بدى انجام نمى داديم، آرى خداوند به آنچه انجام مى داديد آگاه است - اكـنـون از درهاى دوزخ وارد شويد و جاودانه در آن خواهيد ماند چه بد جايگاهى است جايگاه مـتـكـبـران )( الذيـن تـتـوفـاهـم المـلائكـة ظـالمـى انـفـسـهـم فـالقـوا السـلم مـا كـنـا نـعـمـل مـن سـوء بـلى ان الله عـليـم بـما كنتم تعملون - فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوى المتكبرين ) .

خلاصه، تفاوت در ميان اين دو گروه در تمام شؤ ون زندگى و مرگ و عالم برزخ و قيامت موجود است.

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت تـفـسـيـر و تـعـليـلى اسـت بـراى آيـه قـبـل، مـى فـرمـايـد: (خـداونـد آسـمـانـهـا و زمـيـن را بـه حق آفريده است )( و خلق الله السموات و الارض بالحق ) .

(و هـدف آن اسـت كه هر كس در برابر اعمالى كه انجام داده است جزا داده شود، و به آنها ظلم و ستمى نخواهد شد)( و لتجزى كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون ) .

سراسر عالم نشان مى دهد كه آفريننده اين جهان آن را بر محور حق قرار داده، و در همه جا حق و عدالت حاكم است.

با اينحال چگونه ممكن است مؤ منان صالح العمل و مجرمان بى ايمان را يكسان قرار دهد، و اين امر به صورت استثنائى در قانون خلقت درآيد؟

طـبـيـعى است آنها كه هماهنگ با اين قانون حق و عدالت حركت مى كنند بايد از بركات عالم هـسـتى و الطاف الهى بهره مند شوند، و آنها كه بر ضد آن گام برمى دارند بايد طعمه آتش سوزان قهر و غضب خدا شوند، و عدالت همين را ايجاب مى كند.

و از اينجا روشن مى شود كه (عدالت ) به معنى (مساوات و برابرى ) نيست، بلكه عدالت آن است كه هر كسى بر طبق شايستگيهايش از مواهب بيشترى بهره گيرد.

آخـريـن آيـه مـورد بحث نيز توضيح و تعليل ديگرى است براى عدم مساوات كافران و مؤ مـنان، مى فرمايد: (آيا مشاهده كردى كسى را كه معبود خود را هوا و هوس خويش قرار داده )؟!( افرأيت من اتخذ الهه هواه ) .

(و چـون خـدا مـى دانسته شايستگى هدايت ندارد او را گمراه ساخته )( و اضله الله على علم ) .

(بـر گـوش و قـلبـش مـهـر زده، و بـر چـشمش پرده اى افكنده )، تا در وادى ضلالت هـمـواره سـرگـردان بـمـانـد( و خـتـم عـلى سـمـعـه و قـلبـه و جعل على بصره غشاوة ) .

(با اينحال چه كسى مى تواند غير از خدا او را هدايت كند)( فمن يهديه من بعد الله ) .

(آيا با اينهمه متذكر نمى شويد)؟ و تفاوت چنين كسى را با آنها كه در پرتو نور حق راه خود را يافته اند نمى فهميد؟( افلا تذكرون ) .

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطرح است كه چگونه ممكن است انسان هواى نفس خويش را معبود خود سازد؟

ولى روشـن اسـت هـنـگـامـى كـه فـرمـان خـدا را رهـا كـرد، و بـه دنبال خواست دل و هواى نفس افتاد، و اطاعت آن را بر اطاعت حق مقدم شمرد، اين همان پرستش هواى نفس است، چرا كه يكى از معانى معروف (عبادت و پرستش ) اطاعت است.

چـنـانـكـه بـارها در قرآن مجيد، در مورد شيطان، يا احبار و علماى يهود آمده كه (گروهى عبادت شيطان مى كنند) (يس - 60) و درباره يهود مى گويد:

(علماى خود را رب و پروردگار خويش قرار داده اند) (توبه - 31).

در حـديـث نـيـز آمـده اسـت كه امام باقر و امام صادق (عليه‌السلام ) فرمودند: اما (و الله ما صـاموا لهم، و لا صلوا، و لكنهم احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا، فاتبعوهم و عبدوهم مـن حيث لا يشعرون): (به خدا سوگند آنها (يهود و نصارى ) براى پيشوايان خود نماز و روزه بـجـا نـيـاوردنـد، ولى پـيـشـوايـانـشـان حـرامـى را بـراى آنـهـا حـلال، و حـلالى را حـرام كـردنـد، و آنـها پذيرفتند و پيروى نمودند، و بى آنكه توجه داشته باشند آنها را عبادت و پرستش كردند)!.

ولى بـعـضـى از مـفسران اين تعبير را اشاره به بت پرستان قريش ‍ مى دانند كه به هر چـيـز دل مـى بـسـتند از آن بتى مى ساختند و در برابر آن عبادت مى كردند و هر گاه جسم ديـگـرى را مـى يـافـتـنـد كـه جـلب تـوجـهـشـان را مـيـنـمـود بـت اول را كـنـار گـذاشـتـه از دومى بت مى ساختند! و به اين ترتيب معبود آنها چيزى بود كه هواى نفس ‍ آنها بپسندد.

ولى تـعبير( من اتخذ الهه هواه ) : (كسى كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار دهد) با تفسير اول هماهنگ تر است.

در مـورد جـمـله (اضـله الله عـلى عـلم ) تـفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم يعنى خـداونـد بـا عـلم به اينكه استحقاق هدايت ندارند آنها را گمراه كرده است اشاره به اينكه آنـهـا با دست خود تمام چراغهاى هدايت را شكسته، و راههاى نجات را بروى خود بسته، و پـلهـاى بـازگشت را پشت سر خود ويران كرده اند، در چنين شرايطى خداوند لطف و رحمتش را از آنها بر مى گيرد و حس تشخيص نيك و بد را از آنها سلب مى كند، گوئى قلب و

گـوشـشـان را در مـحـفـظـه اى گـذاشـتـه، و بـسـته و مهر كرده است و بر چشم آنها پرده سنگينى افكنده.

ايـنها در حقيقت آثار چيزى است كه براى خود برگزيده اند، و نتيجه شوم معبودى است كه براى خود انتخاب كرده اند.

راسـتـى چـه بت خطرناكى است هواپرستى كه تمام درهاى رحمت و طرق نجات را به روى انـسـان مـى بـنـدد، و چـه گـويـا و پـر مـعـنـى اسـت حـديـثـى از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسلام نـقـل شـده: مـا عـبـد تـحـت السماء اله ابغض الى الله من الهوى!: (هرگز در زير آسمان معبودى مبغوضتر نزد خدا از هواى نفس پرستش نشده است )!.

ولى بعضى از مفسران گفته اند: اين جمله اشاره به آن است كه اين هواپرستان لجوج با عـلم و آگـاهى از طريق هدايت راه ضلالت را پيش مى گيرند، چرا كه علم و دانش هميشه با هـدايـت هـمـراه نـيـسـت، و ضـلالت نـيـز هـمـيـشـه هـمـراه جهل نمى باشد.

علمى مايه هدايت است كه انسان به لوازم آن ملتزم باشد، و همراه آن گام بردارد، تا به سـرمـنـزل مقصود برسد، چنانكه قرآن درباره گروهى از كفار لجوج مى گويد:( و جحدوا بـهـا و اسـتـيـقـنـتـهـا انـفـسـهـم ) : (آنـهـا آيـات خـدا را انـكـار كـردنـد در حـالى كـه در دل به حقانيت آن يقين داشتند)! (نمل - 14).

ولى تفسير اول با توجه به اينكه مرجع ضميرها در آيه خداوند است مناسبتر است، زيرا مى فرمايد خدا او را گمراه كرده، و بر گوش و قلبش مهر زده است.

از آنـچـه گـفـتـيـم بـه خـوبى روشن مى شود كه در آيه هيچ نشانه اى از مذهب جبر نيست، بلكه تأكيدى است بر اصل اختيار و تعيين سرنوشت انسان به دست خودش.

دربـاره مـهـر نـهـادن خـداونـد بـر قـلب و گـوش انـسـان، و پـرده افـكـنـدن بـر دل او، بحثهاى بيشترى در جلد اول ذيل آيه 7 سوره بقره آورده ايم.

نكته ها:

خطرناكترين بتها بت هواى نفس است.

درحـديـث خوانديم كه مبغوضترين معبودى كه مورد پرستش ‍ واقع شده است نزد خداوند بت هوى و هوس است.

در ايـن سخن هيچگونه مبالغه نيست، چرا كه بتهاى معمولى موجوداتى بى خاصيتند، ولى بت هوى و هوس اغوا كننده، و سوق دهنده به سوى انواع گناه و انحراف است.

بـه طـور كـلى مـى تـوان گـفـت ايـن بـت خـصـوصـيـاتـى دارد كـه آن را مـسـتـحـق ايـن نـام (منفورترين بتها) كرده است.

زشـتـيـهـا را در نـظـر انـسـان زيـنـت مـى دهـد، تـا آنـجـا كـه انـسـان بـه اعـمـال زشت خود مى بالد و به مصداق( و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا ) (كهف - 104) به عنوان يك صالح به آن افتخار مى كند!

2 - مـؤ ثرترين راه نفوذ شيطان هوى پرستى است، چرا كه تا پايگاهى در درون انسان وجـود نـداشـتـه باشد شيطان قدرت بر وسوسه گرى ندارد و پايگاه شيطان چيزى جز هواپرستى نيست، همان چيزى كه خود شيطان به خاطر آن سقوط كرد، و از صف فرشتگان و مقام قرب الهى طرد شد.

3 - هـواپـرسـتـى مـهـمترين وسيله هدايت را كه درك صحيح حقايق است از انسان مى گيرد و پـرده بـر چـشـم و عـقـل آدمـى مـى افـكـنـد، چـنـانـكـه در آيات مورد بحث بعد از ذكر مساءله هواپرستى صريحا به اين موضوع اشاره شده است، آيات ديگر قرآن نيز گواه بر اين حقيقت است.

4 - هواپرستى انسان را تا مرحله مبارزه با خدا نعوذ بالله پيش ‍ مى برد - همانگونه كه پـيـشـواى هوى پرستان يعنى شيطان به چنين سرنوشت شومى گرفتار شد، و به حكمت خداوند در مساءله امر به سجده بر آدم اعتراض نمود و آن را غير حكيمانه پنداشت!

5 - عـواقـب هـواپـرسـتـى آنـقدر شوم و دردناك است كه گاه يك لحظه هواپرستى يك عمر پـشـيـمـانـى بـبـار مـى آورد، و گـاه يـك لحـظـه هـواپـرسـتـى محصول تمام عمر انسان و حسنات اعمال صالح او را بر باد مى دهد.

لذا در آيات قرآن و روايات اسلامى روى اين امر تاءكيد و هشدار داده شده است.

در حـديـث مـعـروف پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است: ان اخوف ما اخاف على امـتـى الهـوى و طـول الامـل، امـا الهـوى فـانـه يـصـد عـن الحـق، و امـا طول الامل فينسى الاخرة!: (خطرناكترين چيزى كه بر امتم از آن مى ترسم هواپرستى و آرزوهـاى دراز اسـت چـرا كه هواپرستى انسان را از حق باز مى دارد و آرزوى دراز آخرت را به فراموشى مى سپارد.

و در حـديـثـى از امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيم: كه در پاسخ اين سؤ ال اى سلطان اغلب و اقوى؟: (كدام سلطان ستمگر غالبتر و نيرومندتر است )؟ فرمود: الهوى.

و در حـديث ديگرى از امام زين العابدين (عليه‌السلام ) آمده است كه خداوند مى فرمايد: و عـزتـى و عـظمتى، و جلالى و بهائى، و علوى و ارتفاع مكانى، لا يؤ ثر عبد هواى على هـواه الا جعلت همه فى آخرته، و غناه فى قلبه، و كففت عنه ضيعته، و ضمنت السموات و الارض رزقـه، و اتـتـه الدنـيـا و هـى راغـمـة: (بـه عـزت و عـظـمـتـم سـوگـنـد بـه جـلال و نـورانـيـت و مـقام بلندم قسم كه هيچ بنده اى خواست مرا بر هوى خود مقدم نمى دارد مـگر اينكه همت او را در آخرت و بى نيازى او را در قلبش قرار مى دهم، و امر معاش را بر او آسـان مـى سـازم، و روزى او را بـر آسـمـانـهـا و زمـيـن تـضـمـين مى كنم و مواهب دنيا با تواضع به سراغ او مى آيد)!.

و در حـديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است: احذروا اهوائكم كما تحذرون اعدائكم، فـليـس شـى ء اعدى للرجال من اتباع اهوائهم و حصائد السنتهم: (از هواى نفس بترسيد هـمانگونه كه از دشمنان بيم داريد، چرا كه چيزى براى انسان دشمن تر از پيروى هواى نفس و آنچه بر زبان جارى مى شود نيست ).

و بـالاخـره در حـديـثى ديگر از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده است كه فرمود: انى لارجو النـجـاة لهذه الامة لمن عرف حقنا منهم الا لاحد ثلاثة: صاحب سلطان جائر، و صاحب هوى، و الفـاسق المعلن: من اميد نجات را براى اين امت براى آنها كه حق ما را بشناسند دارم، مگر براى سه گروه: دوستان سلاطين جور، و هوى پرستان، و گنهكارى كه آشكارا گناه مى كند (و باك ندارد).

و در اين زمينه آيات و روايات بسيار فراوان و پر بار است.

ايـن سـخـن را بـا جـمـله پـرمـعـنـائى كـه بـعـضـى بـه صـورت شـان نـزول نقل كرده اند، و گواه زنده اى بر مقصود ما است پايان مى دهيم، يكى از مفسران مى گويد: شبى از شبها (ابوجهل ) در حالى كه (وليد بن مغيره ) با او همراه بود به طواف خانه كعبه پرداخت، و در ضمن طواف درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با هم سخن مى گفتند، ابو جهل گفت و الله انى لاعلم انه صادق (به خدا سوگند كه من مى دانم او راست مى گويد)!

فورا وليد به او گفت: خاموش باش! تو از كجا اين سخن را مى گوئى؟

ابو جهل گفت: اى وليد ما او را در كودكى و جوانى صادق امين مى ناميديم، چگونه بعد از تـمـام عقل و كمال رشد او را كذاب و خائن بناميم؟ باز تكرار مى كنم: (مى دانم او راست مى گويد)!

وليد گفت: پس چرا او را تصديق نمى كنى و ايمان نمى آورى؟

گفت: مى خواهى دختران قريش بنشينند و بگويند از ترس شكست، تسليم برادرزاده ابو طالب شدم؟!.

سـوگـنـد بـه بـتـهاى (لات ) و (عزى ) كه هرگز از او پيروى نخواهم كرد! اينجا بـود كـه آيـه و خـتـم عـلى سـمـعـه و قـلبـه: (خـدا بـر گـوش و قـلب او مـهـر نهاده ) نازل شد.


آيه (24) و (25) و ترجمه

( و قالوا ما هى إلا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا إلا الدهر و ما لهم بذلك من علم إن هم إلا يظنون ) (24)( و إ ذا تتلى عليهم أيتنا بينت ما كان حجتهم إلا أن قالوا ائتوا بابائنا إن كنتم صدقين ) (25)

ترجمه:

24 - آنـهـا گـفـتـنـد: چـيـزى جـز هـمين زندگى دنيا در كار نيست، گروهى از ما مى ميرند و گـروهـى جـاى آنها را مى گيرند، و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمى كند، آنها به اين سخن كه مى گويند يقين ندارند، بلكه تنها گمان بى پايه اى دارند.

25 - و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود دليلى در برابر آن ندارند جز ايـنـكـه مـى گـويـنـد اگر راست مى گوئيد پدران ما را زنده كنيد و بياوريد (تا گواهى دهند!).

تفسير:

عقايد دهريين

در اين آيات بحث ديگرى پيرامون منكران توحيد است، منتها در اينجا تنها از گروه خاصى از آنـهـا يعنى (دهريين ) نام مى برد كه مطلقا وجود صانع حكيم را در عالم هستى انكار مـى كـردند، در حالى كه اكثر مشركان ظاهرا به خدا ايمان داشتند و بتها را شفيعان درگاه او مى دانستند، مى فرمايد: (آنها گفتند هـمين زندگى ما در دنيا در كار نيست، گروهى از ما مى ميرند و گروهى زنده مى شوند) و جـاى آنـهـا را مـى گـيـرنـد، و نـسل بشر همچنين تداوم مى يابد( و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا ) .

(و چيزى جز دهر و گذشت روزگار ما را هلاك نمى كند)( و ما يهلكنا الا الدهر ) .

و بـه ايـن تـرتيب هم (معاد) را انكار مى كردند و هم (مبداء) را، جمله نخست ناظر به انكار معاد است و جمله بعد ناظر به انكار مبداء.

قابل توجه اينكه شبيه اين تعبير در دو آيه ديگر قرآن نيز آمده است، در سوره انعام آيه 29 مى خوانيم:( و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين ) و در سوره مؤ منون آيه 37 آمـده:( ان هـى الا حـيـاتـنـا الدنـيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين ) ، ولى در هر دو مورد تكيه بر انكار معاد است تنها در آيه مورد بحث هم معاد انكار شده و هم مبداء.

روشـن اسـت ايـنـكـه آنـهـا روى معاد بيشتر تكيه مى كردند به خاطر وحشتى بود كه از آن داشتند، و تأثيرى كه ممكن بود در تغيير مسير زندگى هوس آلود آنها داشته باشد.

مـفـسـران براى جمله (نموت و نحيا) (مى ميريم و زنده مى شويم ) چند تفسير ذكر كرده اند: نخست همان كه در بالا گفتيم: بزرگسالان مى روند، و نوزادان قدم به عرصه حيات مى گذارند و جاى آنها را مى گيرند.

ديـگـر ايـنـكـه: جـمله از قبيل تاخير و تقديم است، و در معنى چنين است ما زنده مى شويم و سپس مى ميريم و جز اين حيات و مرگ چيز ديگرى در كار نيست!

سوم اينكه: بعضى مى ميرند و بعضى زنده مى مانند (هر چند سرانجام همه خواهند مرد).

چهارم اينكه: ما در آغاز مرده و بيجان بوديم، سپس لباس حيات برم پوشيده شد اما از همه مناسبتر همان تفسير اول است.

بـه هر حال اين اعتقاد كه فاعل حوادث اين عالم دهر و روزگار است، و يا به تعبير جمعى ديـگـر گـردش افـلاك و اوضـاع كـواكب مى باشد عقيده جمعى از ماديين در اعصار گذشته بـود كه سلسله حوادث را منتهى به افلاك مى كردند، و معتقد بودند هر چه در جهان ما رخ مـى دهـد بـه سـبـب آنـهـاسـت حـتـى گـروهـى از فـلاسفه دهرى و مانند آنها معتقد به ثبوت عقل براى افلاك بودند، و تدبير اين جهان را به دست آنها مى دانستند.

اين اعتقادات خرافى با گذشت زمان تدريجا از ميان رفت، مخصوصا با پيشرفت علم هيئت ثـابـت شـد چـيـزى بـنـام افلاك (كرات تو بر توى پوست پيازى بلورين ) اصلا وجود خـارجـى نـدارد، و ستارگان عالم بالا نيز كم و بيش ساختمانى مانند كره زمين دارند، منتها بـعـضـى خـامـوشـنـد و كـسـب نـور از كـرات ديـگـر مـى كـنـنـد، و بـعـضـى در حال اشتعال و نور افشانى هستند.

دهريين گاه در حوادث تلخ و ناگوار به دهر بدگوئى مى كردند و آن را سب و دشنام مى دادنـد و عـجـب ايـنـكـه بقاياى آن نيز در ادبيات امروز ديده مى شود كه بعضى از شاعران خداپرست به (دهر غدار) و (چرخ كج مدار) بد مى گويند و بر روزگار نفرين مى فرستند كه چرا چنين و چنان كرده است.

در شعر معروف آمده است:

فـلك بـه مـردم نـادان دهـد زمـام مـراد

تـو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس

ديگرى مى گويد:

روزگـار اسـت اينكه گه عزت دهد گه خار دارد

چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد!

در مورد دهر نيز گفته اند:

دهـر چـون نـيـرنـگ سـازد چـرخ چـون دسـتـان كـنـد

مـغـز را آشـفـتـه سـازد عقل را حيران كند

ولى در احـاديـث اسـلامـى از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسـلام نـقـل شـده: لا تـسـبوا الدهر فان الله هو الدهر: (روزگار را دشنام ندهيد چرا كه خداوند روزگار است ).

اشـاره بـه ايـنـكـه روزگـار لفـظى بيش نيست، كسى كه مدبر اين جهان و گرداننده اين عـالم است خدا است، اگر به مدبر و گرداننده اين جهان بدگوئى كنيد بدون توجه به خداوند قادر متعال بدگوئى كرده ايد!

شـاهـد گـويـاى ايـن سـخـن حـديـث ديـگـرى اسـت كـه بـه عـنـوان حـديـث قـدسـى نـقـل شـده اسـت خـداونـد مـى فرمايد: يؤ ذينى ابن آدم يسب الدهر، و انا الدهر! بيدى الامر، اقـلب الليـل و النـهـار!: (ايـن سـخـن فـرزندان آدم مرا آزار مى دهد كه به دهر دشنام مى گـويـنـد، در حـالى كـه دهر منم! همه چيز به دست من است و شب و روز را من دگرگون مى سازم ).

ولى در بعضى از تعبيرات دهر به معنى (ابناء روزگار) و (مردم زمانه ) به كار رفـتـه كـه بـزرگان از بى وفائى آنها شكوه كرده اند، شبيه شعر معروفى كه از امام حسين (عليه‌السلام ) در شب عاشورا نقل شده كه فرمود:

يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل

اى روزگـار اف بـر تـو بـاد كـه دوسـت خـوبـى نـبودى

چه اندازه صبحگاهان و شامگاهان

از دوستان و طالبان ما را به قتل رساندى

و روزگار هرگز قانع به گرفتن بدل و عوضى نمى شود

و بـه ايـن تـرتـيب براى دهر دو معنى وجود دارد: دهر به معنى (افلاك و روزگار) كه مـورد تـوجـه دهـريين بوده و آنرا حاكم بر نظام هستى و زندگى انسانها مى پنداشتند، و دهر به معنى (مردم عصر و زمان و ابناء روزگار).

مـسـلمـا دهر به معنى اول پندارى بيش نيست، و اگر باشد اشتباه در تعبير است كه بجاى نـام خـداونـد مـتـعـال كه حاكميت بر تمام عالم وجود دارد نام دهر را مى برند، ولى دهر به معنى دوم چيزى است كه بسيارى از پيشوايان و بزرگان آن را مذمت كرده اند، چرا كه مردم عصر خود را فريبكار، بى وفا، و متلون مى دانستند.

بـه هر حال قرآن مجيد در پاسخ اين بيهوده گويان جمله كوتاه و پرمحتوائى بيان كرده كـه در مـورد ديـگرى از قرآن نيز به چشم مى خورد، مى فرمايد: (آنها به اين سخن كه مى گويند معادى نيست و مبداء جهان نيز دهر است يقين ندارند، بلكه تنها گمان بى پايه اى دارند)( و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون ) .

شـبـيـه ايـن مـعـنـى در آيـه 28 سوره نجم در مورد كسانى كه فرشتگان را دختران خدا مى پـنـداشتند آمده است:( و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا ) : (آنـهـا بـه ايـن سـخـن يـقين ندارند آنها تنها از گمان بى اساس خود پيروى مى كنند، و گمان به هيچوجه بى نياز از حق نمى كند).

هـمـيـن مـعنى در مورد نسبت قتل به حضرت مسيح (نساء - 157) و اعتقاد مشركان عرب درباره بتها (يونس - 66) نيز آمده است.

و اين سهل ترين دليلى است كه در مقابل اينگونه افراد ذكر مى شود كه شما هيچ شاهد و گواه منطقى براى اثبات مدعاى خويشتن نداريد تنها بر گمان و تخمين پندارها تكيه مى كنيد.

در آيـه بـعـد به يكى از بهانه جوئيهاى بى اساس اين گروه در مورد معاد اشاره كرده، مى گويد: هنگامى كه آيات بينات و آشكار ما بر آنها خوانده مى شود تنها دليلى كه در بـرابـر آن دارنـد ايـن است كه مى گويند: اگر راست مى گوئيد پدران ما را زنده كنيد و بـيـاوريـد تـا بـر صـدق گفتار شما گواهى دهند( و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتوا باياتنا ان كنتم صادقين ) . آنـها مدعى بودند اگر زنده شدن مردگان حق است به عنوان نمونه نياكان ما را زنده كنيد تـا بـبـيـنـيـم و باور كنيم، و از آنها سؤ ال كنيم كه بعد از مرگ چه خبر است؟ آيا گفته شما را تصديق مى كنند؟! آرى ايـن تـنـهـا دليـل آنـهـا بود، دليلى سست و واهى، چرا كه خداوند قدرت خويش را بر احـيـاى مـردگان از طرق مختلف به انسانها نشان داده است: پيدايش نخستين انسان از خاك، تـحولهاى عجيب نطفه در رحم، آفرينش آسمان و زمين پهناور، زنده شدن زمينهاى مرده بعد از نـزول بـاران كـه در آيـات قـرآن بـه عـنـوان اسـنـاد زنـده اى بـر امكان رستاخيز آمده، بهترين دليل بر اين معنى است، چه نيازى به مطلب ديگرى در اين زمينه است؟ از ايـن گـذشـتـه، آنـهـا عـمـلا نـشان داده بودند كه جز بهانه جوئى هدفى ندارند و به فـرض كـه چنين صحنه اى مقابل چشمشان انجام مى گرفت بلافاصله مى گفتند اين سحر است، همانگونه كه در موارد مشابه آن گفتند. تعبير به (حجت ) (دليل ) در مورد اين گفتار بى اساس آنها در حقيقت كنايه از اين است كه آنها دليلى جز بيدليلى ندارند.


آيه (26) تا (31) و ترجمه

( قـل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم إلى يوم القيمة لا ريب فيه و لكن أكثر الناس لا يعلمون ) (26)( و لله ملك السموت و الارض و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ) (27)( و ترى كل أمة جاثية كل أمة تدعى إلى كتبها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ) (28)( هذا كتبنا ينطق عليكم بالحق إ نا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ) (29)( فأما الذين أمنوا و عملوا الصلحت فيدخلهم ربهم فى رحمته ذلك هو الفوز المبين ) (30)( و أما الذين كفروا أفلم تكن أيتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ) (31)

ترجمه:

26 - بـگو خداوند شما را زنده مى كند، سپس مى ميراند، بار ديگر در روز قيامت كه در آن ترديدى نيست جمع آورى مى كند، ولى اكثر مردم نمى دانند.

27 - مـالكـيـت و حـاكـمـيـت آسـمانها و زمين براى خدا است و آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند.

28 - در آن روز هـر امـتـى را مـى بـينى (كه از شدت ترس و وحشت ) بر زانو نشسته، هر امـتـى بـه سوى كتابش خوانده مى شود و (به آنها مى گويند) امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند.

29 - ايـن كـتـاب مـاسـت كـه بـه حـق بـا شـمـا سـخـن مـى گـويـد (و اعمال شما را بازگو مى كند) ما آنچه را انجام مى داديد مى نوشتيم!

30 - اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند، اين پيروزى بزرگ است.

31 - اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار كرديد و قوم مجرمى بوديد.

تفسير:

در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند!

ايـن آيـات در حـقـيـقـت پـاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد.

نـخـست مى فرمايد: (بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)( قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ) .

آنـهـا نـه خـدا را قـبـول داشـتـنـد و نـه روز جـزا را، و مـحـتـواى ايـن آيـه در حـقـيـقـت اسـتـدلال بـراى هـر دو قـسـمـت اسـت، چـرا كه روى مسأله حيات نخستين تكيه شده، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نـمـى تـوانـسـتـنـد انـكـار كـنـنـد، و ايـن از يـكـسـو دليـلى اسـت بـراى وجـود عقل و علم كل، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف، و اسـرار پـيـچـيـده، و چـهـره هـاى گـونـاگـون كـه عـقـل هـمـه دانـشـمـنـدان در آن مـات و مـبـهـوت مـانـده، بـدون وجـود خـداونـد قـادر و عـالم حاصل شود؟

به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است.

از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست.

امـا تـعـبير به (لا ريب فيه ) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مـى دهـد نـه از امـكـانـش مـمـكـن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بـطـور قـطـع در ايـن جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كـيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت.

و از آنـجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: (ولى اكثر مردم نمى دانند)( و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) .

يـكـى از نـامـهـاى قـيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده (يوم الجمع ) است چرا كه تمام خـلق اولين و آخرين، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ).

آيه بعد دليل ديـگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم، مى فرمايد: (مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )( و لله ملك السموات و الارض ) .

او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست.

او ايـن جـهـان را مـزرعه اى براى قيامت، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قـرار داده اسـت، لذا در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (آن روز كـه قـيـامـت بـرپـا مـى شود اهل باطل زيان مى بينند)( و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ) .

چـرا كـه سـرمـايـه عـمـر را از كـف داده، و تـجارتى نكرده، و (جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند).

حـيـات و عـقـل و هـوش و مـواهـب زنـدگـى سـرمـايـه هـاى انـسان در اين بازار تجارت است، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رسـتـاخـيـز كـه تـنـهـا قـلب سـليـم و ايـمـان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند.

(يـخـسـر) از ماده (خسران ) به معنى از دست دادن سرمايه است، و به گفته (راغب ) در (مـفـردات ) گـاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: (خسر فلان ): (فـلانـكـس زيـان كـرد) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: (خسرت تـجـارتـه ): (تـجـارتـش زيـان كـرد) گـر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مـال و مـقـام و مـواهـب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است.

(مـبـطـل ) از مـاده (ابـطـال ) در لغـت مـعـانـى مـخـتـلفـى دارد بـاطـل كـردن چـيـزى دروغ گفتن، شوخى و استهزاء نمودن، و امر باطلى را مطرح كردن، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است.

آنـهـا كـه حـق را بـاطـل كـرده انـد، و آنـهـا كـه مـرام و عـقـيـده بـاطـل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد.

آيـه بـعـد صـحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: (در آن روز هـر امـتـى را مـى بـيـنـى كـه بـر سـر زانـو نـشـسـتـه اسـت )( و تـرى كل امة جاثيه ) .

از بـعـضـى تـعـبـيـرات كـه در كـلمـات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گـذشـتـه ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شـونـد، در قـيـامـت نـيـز هـمه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد.

و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند.

و يـا ايـنـكـه اشـاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ).

(جـاثيه ) معانى ديگرى نيز دارد از جمله (جمعيت انبوه و متراكم ) يا (گروه گروه ) و مـى تـوانـد اشـاره بـه تـراكـم انـسـانـهـا در دادگـاه عـدل الهـى، و يـا نـشـسـتـن هـر امـت و گـروه بـه صـورت جـداگـانـه بـاشـد، ولى مـعـنى اول مشهورتر و مناسبتر است.

سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه: (هر امتى به سـوى كـتـابـش خـوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)( كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ) .

ايـن كـتـاب هـمـان نـامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كـردار انـسـانها در آن ثبت است، و به گفته قرآن:( لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها ) : (هـيـچ كار كوچك و بزرگى نيست، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است ) (كهف - 49).

تعبير (كل امة تدعى الى كتابها) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خـود دارد، ايـن مـعـنـى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه انـسـان داراى دو نـوع اعـمـال اسـت (اعـمـال فردى ) و (اعمال جمعى و گروهى ) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است.

تـعـبـيـر (تـدعـى ) نـشـان مـى دهـد كـه از آنـهـا دعـوت مـى شـود كـه بـيـانـيـه و نـامه اعـمـال خـود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است:( اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ) : (نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى )!

بـار ديـگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: (اين كـتـاب مـا اسـت كـه بـه حـق بـا شـمـا سـخـن مـى گـويـد، و اعمال شما را بازگو مى كند)!( هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ) .

آن روز كـه شـما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جـائى ثـبـت شـود، ولى (مـا دسـتور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)( انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ) .

(نـسـتـنـسـخ ) از مـاده (اسـتـنساخ ) در اصل از (نسخ ) گرفته شده كه به معنى زائل كـردن چـيـزى بـه وسـيـله چـيـز ديـگـر اسـت، مـثـلا گـفـتـه مى شود: (نسخت الشمس الظل ) (خورشيد سايه را از ميان برد).

سـپـس در مـورد نـوشـتـن كـتـابـى از روى كـتـاب ديـگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود.

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه اگـر خـدا فـرمـان داده اسـت اعمال آدمى را (استنساخ ) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب، نامه اعـمـال نـوشـتـه شـود، لذا بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كـه نـامـه اعـمـال هـمـه انـسـانـهـا قـبـلا در لوح مـحـفـوظ نـوشـتـه شـده اسـت، و فـرشـتـگـان حـافظ اعمال آدمى، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند.

امـا ايـن معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا (اسـتـنساخ ) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يـا خـود اعـمـال آدمـى هـمـچـون كـتـابـى اسـت تـكـويـنـى كـه فـرشـتـگـان حـافـظـان اعمال از روى آن نسخه بردارى، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به (كتابت ) آمده است، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم:( انا نحن نـحـى المـوتـى و نـكتب ما قدموا و آثارهم ) (ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم ).

دربـاره انـواع كـتـابـهـاى ثـبـت اعـمـال (نـامـه اعـمـال شـخـصـى، نـامـه اعـمـال امـتـهـا، كـتـاب جـامـع و عـمـومـى هـمـه انـسـانـهـا) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است.

در آيـه بـعـد مـرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعـمـال خـود مـى رسـنـد، مـى فـرمـايـد: (امـا كـسـانـى كـه ايـمـان آوردنـد و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)( فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ) .

ذكـر (فـاء تـفـريـع ) در ايـنـجـا دليـل بـر ايـن اسـت كـه نـتـيـجـه نـگـاهـدارى حـسـاب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند.

طبق اين آيه، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است.

تـعـبير به (ربهم ) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به (رحمت ) بجاى (بهشت ) تكميل مى شود.

و جـمـله پـايان آيه كه مى فرمايد: (اين پيروزى آشكار است )( ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد.

(رحـمـت الهـى ) مـفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بـر مـعـانـى زيـادى اطـلاق شـده اسـت، گـاه بـر مـسـاءله هـدايـت، گـاه نـجـات از چنگال دشمن، گاه باران پر بركت، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است.

جمله (ذلك الفوز المبين ) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است، منتها در آنـجـا (فـوز مـبـين ) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند:( من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين ) اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است: نجات از عذاب، و دخول در كانون رحمت حق.

در ايـنـجـا مـمـكـن اسـت ايـن سـؤ ال پـيـش آيـد كـه آيـا مـؤ مـنـانـى كـه فـاقـد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟

پـاسـخ ايـن اسـت كـه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند.

واژه (فـوز) بـه طـورى كـه راغـب در مفردات مى گويد به معنى (پيروزى تواءم با سـلامـت ) اسـت، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته، گاه توصيف به (مبين ) شده و گاه توصيف به (كبير) اما در غالب آيات توصيف به (عظيم ) شده و معمولا در مورد بهشت است، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است.

در آيـه بـعـد سـرنـوشـت گـروه ديـگـرى را كـه نـقـطـه مـقـابل اين گروهند يادآور شده، مى فرمايد: (اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مـى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)( و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ) .

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در ايـن آيـه تـنـهـا سـخـن از كـفـر اسـت، و امـا اعـمـال سـوء بـه عـنـوان يـك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده، اين به خاطر آن است كه مـسـاءله كـفـر بـه تـنـهـائى مـوجـب عـذاب اسـت، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است.

نـكـتـه ديـگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است.

ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسـال رسـل و نـزول آيـات الهـى (و بـه اصـطـلاح تـاءكـيـد احـكـام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است.

آخـريـن نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله (استكبار) در برابر آيات الهـى اسـت، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود.


آيه (32) تا (37) و ترجمه

( و إ ذا قـيل إ ن وعد الله حق و الساعة لا ريب فيها قلتم ما ندرى ما الساعة إ ن نظن إ لا ظنا و ما نحن بمستيقنين ) (32)( و بدا لهم سيات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) (33)( و قيل اليوم ننسئكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا و ماءوئكم النار و ما لكم من نصرين ) (34)( ذلكم بأنكم اتخذتم أيت الله هزوا و غرتكم الحيوة الدنيا فاليوم لا يخرجون منها و لا هم يستعتبون ) (35)( فلله الحمد رب السموت و رب الا رض رب العلمين ) (36)( و له الكبرياء فى السموت و الا رض و هو العزيز الحكيم ) (37)

ترجمه:

32 - و هـنـگـامـى كه گفته مى شد وعده خداوند حق است و در قيامت هيچ شكى نيست، شما مى گـفـتـيـد: مـا نمى دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم، و به هيچوجه يقين نداريم!

33 - و سيئات اعمالشان براى آنها آشكار مى شود، و سرانجام آنچه را استهزا مى كردند بر آنها واقع مى گردد.

34 - و بـه آنـهـا گفته مى شود: امروز شما را فراموش مى كنيم همانگونه كه شما ديدار امروز را فراموش كرديد، و جايگاه شما دوزخ است، و هيچ ياورى نداريد!

35 - اين به خاطر آن است كه شما آيات خدا را به سخريه گرفتيد و زندگى دنيا شما را مـغـرور كـرد، امروز آنها از دوزخ خارج نمى شوند، و هيچگونه عذرى از آنها پذيرفته نيست.

36 - بنابراين حمد و ستايش مخصوص خدا است، پروردگار آسمانها و پروردگار زمين، و پروردگار همه جهانيان.

37 - و براى او است كبريا و عظمت در آسمان و زمين و او عزيز و حكيم است.

تفسير:

آن روز كه اعمال سوء انسان آشكار مى شود.

نـخـسـتـيـن آيـه مورد بحث در حقيقت توضيحى است براى آنچه در آخرين آيات گذشته به صـورت اجـمـال بـيـان شـده بـود، توضيحى است بر مساءله استكبار كافران در برابر آيـات الهـى و دعـوت انبيا، مى فرمايد: (هنگامى كه گفته مى شد وعده الهى حق است و در قـيامت هيچ شكى نيست شما مى گفتيد: ما نمى دانيم قيامت چيست؟ ما تنها گمانى در اين باره داريـم و بـه هيچوجه يقين نداريم )( و اذا قيل ان وعد الله حق و الساعة لا ريب فيها قلتم ما ندرى ما الساعة ان نظن الا ظنا و ما نحن بمستيقنين ) .

تعبير (ما ندرى ما الساعة 0): (نمى دانيم قيامت چيست )؟ در حالى كه مفهوم قيامت براى آنها پيچيده نبود، و اگر شكى داشتند تنها نسبت به وجود آن بود، نشان مـى دهـد كه آنها در مقام استكبار و بى اعتنائى بودند، و اگر روح حق طلبى مى داشتند هم ماهيت روز قيامت امر روشنى بود هم دليل بر وجود آن.

و از ايـنـجـا پـاسـخ سـؤ الى كـه در ايـنـجا مطرح شده كه اگر آنها به راستى در شك و تـرديـد بـودنـد مـسـئوليت و گناهى ندارند، روشن مى شود، چرا كه اين شك و ترديد نه بخاطر عدم وضوح حق بود، بلكه از مساءله كبر و غرور و لجاجت و عناد ناشى مى شد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هدفشان از ضد و نقيض گوئيها سخريه و استهزا بوده است.

آيـه بعد سخن از مجازات و كيفر آنها مى گويد، كيفرى كه شباهت با مجازاتهاى قراردادى دنـيـاى مـا ندارد، مى فرمايد: (در آنجا سيئات اعمالشان براى آنها آشكار مى شود)( و بدا لهم سيئات ما عملوا ) .

زشـتـيـها و بديها تجسم مى يابند، جان مى گيرند، و در برابر آنها آشكار مى شوند، و همدم و همنشين آنها هستند، و دائما آزارشان مى دهند!

(و سرانجام آنچه را استهزا مى كردند بر آنها واقع مى شود)( و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ن ) .

و از همه دردناكتر اينكه از سوى خداوند رحمن و رحيم به آنها خطاب مى گردد: (و گفته مى شود: امروز شما را فراموش ‍ مى كنيم همانگونه كه شما ديدار امروز را به فراموشى سپرديد)!( و قيل اليوم ننساكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا ) .

ايـن تـعـبـيـرى اسـت كـه بـه صـورتـهاى مختلف در قرآن مجيد كرارا آمده است: در آيه 51 اعـراف مـى خـوانـيـم:( فـاليـوم نـنـسـاهـم كـمـا نـسـوا لقاء يومهم هذا ) : (امروز آنها را به فراموشى مى سپريم آنگونه كه آنها لقاى امروز را فراموش كردند).

و در آيه 14 الم سجده نيز همين معنى به شكل ديگرى آمده است.

بـدون شـك فـرامـوشـى بـراى ذات پـاك خـداونـد كه علمش محيط به تمام عالم هستى است مـفـهـومـى نـدارد، ايـن كنايه لطيفى است از بى اعتنائى و ناديده گرفتن يك انسان مجرم و گـنهكار، حتى در تعبيرات روزمره ما نيز ديده مى شود، مى گوئيم: فلان دوست بى وفا را براى هميشه فراموش كن، يعنى همچون يك انسان فراموش شده با او رفتار نما، مهر و محبت و ديدار و دلجوئى و احوالپرسى را درباره او ترك كن و هرگز به سراغ او مرو.

ايـن تـعـبـيـر ضـمـنـا تـأكـيـد ديـگـرى اسـت بـر مـسـاءله (تـجـسـم اعـمـال ) و (تـنـاسـب مـجـازات و جرم ) چرا كه نسيان قيامت سبب مى شود خدا آنها را در قيامت به فراموشى بسپارد، و چه دردناك و جانكاه است اين مصيبت بزرگ كه خداوند رحيم و مهربان كسى را به فراموشى بسپارد و از تمام الطافش محروم كند.

مفسران در اينجا تفسيرهاى مختلفى براى اين نسيان ذكر كرده اند كه تقريبا روح همه آنها همان معنى جامع فوق است لذا نيازى به تكرار آنها نمى بينيم.

ضـمـنـا مـنـظـور از فـرامـوش كـردن لقـاى روز قـيـامـت فـرامـوش كـردن لقـاى كـليـه مـسـائل و حـوادثـى اسـت كـه در آن روز تـحـقـق مى يابد، اعم از حساب و كتاب و غير آن كه هـمـواره مـنـكـر آن بودند، اين احتمال نيز دارد كه منظور فراموش كردن لقاى خداوند در آن روز است چرا كه روز قيامت به عنوان (يوم لقاء الله ) در قرآن مجيد معرفى شده كه منظور از آن شهود باطنى است.

در دنـباله آيه مى افزايد: (به آنها گفته مى شود: جايگاه شما دوزخ است )!( و ماواكم النار ) .

و اگر گمان مى كنيد كسى به يارى شما مى شتابد قاطعانه به شما مى گوئيم (هيچ يار و ياورى براى شما نيست )( و ما لكم من ناصرين ) .

امـا چـرا و بـه چه دليل شما گرفتار چنين سرنوشتى شديد؟ (اين به خاطر آن است كه آيـات خـدا را بـه سـخـريـه گـرفـتيد و زندگى دنيا شما را مغرور كرد)( ذلكم بانكم اتخذتم آيات الله هزوا و غرتكم الحياة الدنيا ) .

اصـولا ايـن دو از يـكـديـگـر جـدا نـيـسـت: (غـرور) و (اسـتـهـزا) افـراد مغرور و خود بـرتـربـيـن كـه ديـگران را با چشم حقارت نگاه مى كنند غالبا آنها را به باد استهزا و سـخـريـه مـى گـيـرنـد، سرچشمه اصلى غرور نيز متاع زندگى دنيا و قدرت و ثروت و پـيـروزيـهـاى گـذرا و مـوقـت آن اسـت كـه افـراد (كـم ظـرفـيـت ) را چـنـان غـافـل مـى سـازد كـه حـتـى بـراى دعـوت فـرسـتـادگـان الهـى كـمـتـريـن ارزشـى قائل نخواهند شد، و حتى زحمت مطالعه دعوت آنها را به خود نمى دهند.

و در پـايـان آيـه بـار ديـگـر آنـچـه را كـه در آيـه قـبـل آمـده بود به تعبير ديگرى تكرار و تاءكيد كرده، مى گويد: (امروز آنها از آتش دوزخ خارج نمى شوند، و هيچگونه عذرى از آنها پذيرفته نيست )( فاليوم لا يخرجون منها و لا هم يستعتبون ) .

در آنـجـا سـخن از ماوى و جايگاه ثابت آنها بود و در اينجا سخن از عدم خروج آنها از دوزخ است، در آنجا مى فرمود ياورى ندارند، و در اينجا مى گويد عذرى از آنها پذيرفته نمى شود، و در نتيجه راه نجاتى براى آنها نيست.

در پـايـان ايـن سـوره بـراى تـكـميل بحث توحيد و معاد كه بيشترين مباحث اين سوره را در بـرمى گرفت، ضمن دو آيه وحدت ربوبيت و عظمت خداوند و قدرت و حكمت او را بيان مى كند، و پنج وصف از صفات خدا را در اين قسمت منعكس مى سازد.

نخست مى گويد: (پس تمام حمد و ستايش مخصوص خدا است )( فلله الحمد ) .

چرا كه او (پروردگار همه آسمانها، و پروردگار زمين، و پروردگار همه جهانيان است )( رب السموات و رب الارض رب العالمين ) .

(رب ) بـه مـعـنى مالك و مدبر، و حاكم و مصلح است، بنابراين هر خير و بركتى است از ناحيه ذات پاك او است و به همين دليل تمام ستايشها به او باز مى گردد، حتى ستايش گـل، و صـفـاى چـمـن، و صفاى نسيم، و زيبائى ستارگان ستايش او است كه همه از ذات پاكش سرچشمه مى گيرد و با لطف و عنايتش پرورش ‍ مى يابد.

جـالب ايـنـكـه يـكـبـار مـى گـويـد: پـروردگـار آسمانها، بار ديگر پروردگار زمين، و سـرانـجـام پـروردگـار هـمـه جـهان هستى و جهانيان، تا اعتقاد به ارباب انواع و خدايان مـخـتـلفى را كه براى موجودات گوناگون قائل بودند درهم بكوبد، و همه را به سوى توحيد ربوبى دعوت كند.

بعد از بيان توصيف ذات پاك او به مقام (حمد) و (ربوبيت ) در سومين توصيف مـى افـزايـد: (و بـراى او اسـت كبرياء و عظمت و علو و رفعت در آسمانها و زمين )( و له الكبرياء فى السموات و الارض ) .

چرا كه آثار عظمتش در پهنه آسمان و سراسر زمين و تمام جهان آشكار است.

در آيـه قـبـل سـخن از مقام ربوبيت يعنى مالكيت و تدبير او در عالم هستى بود، و در اينجا سـخـن از عـظـمت او است كه هر قدر در آفرينش آسمان و زمين دقت كنيم به اين حقيقت آشناتر خواهيم شد.

و بـالاخـره در چـهـارمين و پنجمين توصيف مى گويد: (او قادر شكست ناپذير و حكيم على الاطلاق است )( و هو العزيز الحكيم ) .

و به اين ترتيب مجموعه (علم و قدرت و عظمت و ربوبيت و محموديت ) كه مجموعه اى از مهمترين صفات و اسماء حسناى او است تكميل مى گردد.

و گـوئى اشـاره بـه ايـن مـى كـنـد: له الحـمـد فـاحـمدوه، و هو الرب فاشكروا له، و له الكـبـرياء فكبروه، و هو العزيز الحكيم فاطيعوه: (حمد از آن او است پس حمدش را بجا آوريـد، و پـروردگـار او اسـت پـس شـكـرش كـنـيـد، و عـظمت براى او است پس او را تكبير گوئيد، و او عزيز و حكيم است پس تنها او را اطاعت كنيد).

بـه ايـن ترتيب سوره جاثيه كه با توصيف خداوند به (عزيز و حكيم ) آغاز شده با همين اوصاف پايان مى يابد، و سراسر محتواى آن نيز گواه بر عزت و حكمت بى پايان او است.پروردگارا!

بـه كبريا و عظمتت سوگند، و به مقام ربوبيت و عزت و حكمتت سوگند كه ما را در طريق اطاعت فرمانت ثابت قدم بدار.

خداوندا! هر گونه حمد و ستايش از آن تو است و هر موفقيتى نصيب مـاسـت آن هـم از بـركـت الطـاف بـيـكـران تو است، اين نعمتها را بر ما مستدام دار و افزون فرما.

بارالها! ما همه غرق احسان توئيم، توفيق اداى شكرت را مرحمت كن آمين يا رب العالمين.


سوره احقاف

مقدمه

اين سوره در مكه نازل شده و داراى 35 آيه است

محتواى سوره احقاف

ايـن سـوره از سـوره هـاى مـكـى اسـت (هـر چـنـد جـمـعـى از مـفـسـران نـزول بـعـضـى از آيات آن را در مدينه تاءييد كرده اند كه در شرح آن آيات بحث خواهيم كـرد) و بـه حـكـم شـرائط زمـان و مـكـان نـزولش ‍ كه زمان مبارزه با شرك، و دعوت به تـوحـيـد و مـعاد و مسائل زير بنائى اسلام بوده، در همين محورها سخن مى گويد، و در يك جمعبندى فشرده مى توان گفت اين سوره اهداف زير را تعقيب مى كند:

1 - بيان عظمت قرآن.

2 - مبارزه قاطع بر ضد هر گونه شرك و بت پرستى.

3 - توجيه مردم در مساءله معاد و دادگاه عدل پروردگار.

4 - ضمنا به عنوان هشدار به مشركان و مجرمان گوشه اى از داستان قوم عاد را كه ساكن سرزمين احقاف بودند بيان مى دارد (نام سوره نيز از همينجا گرفته شده است ).

5 - اشـاره بـه گـسـتـرش و عـمـومـيت دعوت پيامبر اسلام تا آنجا كه غير از انسانها يعنى طايفه جن را نيز شامل مى شود.

6 - تشويق مؤ منان و انذار كافران و ايجاد مبادى خوف و رجاء.

7 - دعوت پيامبر اسلام به صبر و استقامت هر چه بيشتر و اقتدار به سيره انبياى بزرگ پيشين.

فضيلت اين سوره

در حـديـثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در فضيلت اين سوره آمـده اسـت: مـن قـراء سـورة الاحـقـاف اعـطـى مـن الاجـر بـعـدد كل رمل فى الدنيا عشر حسنات، و محى عنه عشر سيئات، و رفع له عشر درجات: (هر كس سـوره احـقـاف را بـخـوانـد به ازاء هر دانه شن كه در اين دنيا است ده حسنه به او داده مى شود، و ده سيئه محو مى گردد، و ده درجه بر درجات او افزوده مى شود).

از آنـجا كه (احقاف ) جمع (حقف ) (بر وزن رزق ) به معنى شنهاى روان است كه بر اثـر وزش بـاد در بيابانها به صورت مستطيل و كج و معوج روى هم انباشته مى شود، و سـرزمـيـن قوم عاد را از اين جهت (احقاف ) مى گفتند كه ريگستانى به اين صورت بود تعبير حديث فوق ناظر به همين معنى است.

بديهى است اينگونه حسنات و درجات تنها به خاطر تلاوت الفاظ نيست بلكه تلاوتى اسـت سـازنـده و بيدارگر در مسير ايمان و تقوى، و محتواى سوره احقاف به راستى چنين اثرى را دارد، اگر انسان طالب حقيقت و آماده عمل باشد.

در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) آمـده اسـت: مـن قـراء كـل ليـلة او كـل جـمـعـة سـورة الاحـقـاف لم يـصـبـه الله عـز و جـل بـروعـة فـى الحـيـاة الدنيا، و آمنه من فزع يوم القيامة ان شاء الله: (هر كس ‍ سوره احـقـاف را هـر شـب، يا هر جمعه، بخواند خداوند وحشت دنيا را از او برمى دارد، و از وحشت روز قيامت نيز در امان مى دارد).


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( حم ) (1)( تنزيل الكتب من الله العزيز الحكيم ) (2)( مـا خـلقـنـا السـمـوت و الا رض و مـا بـيـنـهـمـا إلا بـالحـق و اءجل مسمى و الذين كفروا عما اءنذروا معرضون ) (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - حم.

2 - اين كتاب از سوى خداوند عزيز و حكيم نازل شده است.

3 - مـا آسـمـانـهـا و زمـيـن و آنـچـه در مـيـان ايـن دو اسـت جـز بـه حـق و بـراى سـرآمد معينى نيافريديم. اما كافران از آنچه انذار مى شوند رويگردان هستند.

تفسير:

آفرينش اين جهان بر اساس حق است

ايـن سـوره آخـريـن سـوره از سـوره هـاى هفتگانه (حم ) است كه مجموعا (حواميم ) نام دارد.

در تفسير (حروف مقطعه ) عموما، و (حم ) خصوصا، مطالب زيادى در آغاز سوره هاى (بقره ) و (آل عمران ) و (اعراف ) و سوره هاى گذشته (حم ) داشتيم نيازى به تكرار ندارد.

هـمـيـن قـدر مى گوئيم كه اين آيات تكاندهنده و حركت آفرين و پرمحتواى قرآن از حروف سـاده الفـبـا، از حا و ميم، و مانند آن، تركيب يافته، و در عظمت خداوند همين بس كه چنان تـركـيب عظيمى را از چنين مفردات ساده اى به وجود آورده كه اگر تا دامنه قيامت در اسرار آن انديشه كنند باز هم مطالب ناگفته بسيار دارد.

و شـايـد بـه هـمـيـن جـهـت بلافاصله مى افزايد: - اين كتاب از سوى خداوند عزيز و حكيم (قادر و توانا) نازل شده است )( تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ) .

اين همان تعبيرى است كه در آغاز سه سوره از سوره هاى (حم ) آمده است( مؤ من و جاثيه و احقاف ) .

مـسـلم اسـت قـدرتـى شـكـسـت نـاپـذيـر و حـكـمـتـى بـيـكـران لازم اسـت تـا چـنـين كتابى را نازل كند.

سپس از كتاب (تدوين ) به كتاب (تكوين ) پرداخته، و از عظمت و حقانيت آسمانها و زمـين سخن مى گويد، و مى فرمايد: (ما آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو است جز به حق نيافريديم )( ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق ) .

نـه در كـتـاب آسـمـانـيـش كـلمـه اى بـر خلاف حق است، و نه در مجموعه عالم خلقتش چيزى ناموزون و مخالف حق يافت مى شود، همه موزون، همه سنجيده، و همه همراه و تواءم با حق است.

اما اين آفرينش همانگونه كه سرآغازى داشته سرانجامى نيز دارد، و لذا در دنـبـاله آيـه مـى افـزايـد: (مـا بـراى آن سـرآمـد مـعـيـنـى قـرار داديـم )( و اجل مسمى ) .

كه با فرارسيدن آن دنيا فانى مى شود، و چون اين جهان تواءم با حق و داراى هدف است، طـبـعـا بـايـد بـه دنـبـال آن جـهـانـى ديـگـر كـه نـتـائج اعـمـال در آن بـررسـى مـى شـود وجـود داشـتـه بـاشـد، بـنـابـرايـن حـقانيت اين جهان خود دليل بر وجود معاد است، و گرنه پوچ و بيهوده بود و تواءم با ظلم و ستم فراوان.

امـا بـا ايـنـكه قرآن حق است، و آفرينش جهان نيز حق (كافران لجوج از آنچه انذار شده اند رويگردان هستند)( و الذين كفروا عما انذروا معرضون ) .

از يـك سو آيات قرآن پى در پى آنها را انذار و بيم مى دهد كه دادگاه بزرگى در پيش داريـد، و از سوى ديگر جهان آفرينش با نظامات خاص خود نيز هشدار مى دهد كه حسابى در كار است، اما اين غافلان بيخبر نه به اين توجهى مى كنند، و نه به آن.

تـعـبـيـر بـه (مـعـرضـون ) از مـاده (اعـراض ) اشاره به اين است كه اگر با آيات تكوين و تدوين روبرو و مواجه شوند حقايق را درك مى كنند اما آنها صورت خود را برمى گـردانـنـد، و از حـق گـريـزانـنـد مـبـادا در رونـد تـقـاليـد و تـخـيـلات و هوى و هوس آنها دگرگونى ايجاد كند.


آيه (4) تا (6) و ترجمه

( قـل أ رأيـتـم مـا تـدعـون مـن دون الله أرونـى مـا ذا خـلقـوا مـن الارض أم لهم شرك فى السموت ائتونى بكتب من قبل هذا أو أثرة من علم إن كنتم صدقين ) (4)( و من أضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له إلى يوم القيمة و هم عن دعائهم غفلون ) (5)( و إ ذا حشر الناس كانوا لهم اءعداء و كانوا بعبادتهم كفرين ) (6)

ترجمه:

4 - بـه آنـهـا بگو به من خبر دهيد معبودهائى را كه غير از خدا پرستش مى كنيد نشان دهيد چـه چـيـزى از زمـين را آفريده اند؟ يا شركتى در آفرينش آسمانها دارند؟ كتابى آسمانى پـيـش از ايـن، يـا اثـر عـلمـى از گـذشـتـگـان بـراى مـن بـيـاوريـد (كـه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مى گوئيد.

5 - چـه كـسـى گمراه تر است از آنها كه غير خدا را پرستش مى كنند كه اگر تا قيامت هم آنان را بخوانند پاسخشان نمى گويند، و اصلا صداى آنها را نمى شنوند!

6 - و هـنـگـامـى كه مردم محشور مى شوند معبودهاى آنها دشمنانشان خواهند بود، حتى عبادت آنها را انكار

تفسير:

گمراهترين مردم؟

در آيـات گـذشـتـه سـخـن از آفـريـنـش آسمانها و زمين در ميان بود كه همه اينها از خداوند عـزيـز و حـكـيـم اسـت، لازمـه اين سخن آن است كه جز او معبودى در جهان نيست چرا كه تنها كسى شايسته عبوديت است كه خالق و مدبر عالم باشد، و اين دو در ذات پاك او جمع است.

و براى تكميل اين بحث در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده، مـى فرمايد: (به اين مشركان بگو: به من خبر دهيد معبودهائى را كه غير از خدا پرستش مـى كـنـيـد نـشـان دهـيـد چـه چـيـز از زمـيـن را آفـريـده انـد)؟!( قل ا رايتم ما تدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض ) .

(يا اينكه شركتى در آفرينش آسمانها و مالكيت و تدبير آنها دارند)( ام لهم شرك فى السموات ) .

هنگامى كه شما قبول داريد بتها هيچگونه دخالتى نه در آفرينش ‍ موجودات زمينى دارند، و نه در آفرينش خورشيد و ماه و ستارگان و موجودات عالم بالا، و خودتان با صراحت مى گوئيد (خالق همه اينها الله است ).

بـا ايـنحال چگونه براى حل مشكلات يا جلب بركات دست به دامن (بتها) اين موجودات بى خاصيت و فاقد عقل و شعور مى زنيد؟!

و اگر فرضا مى گوئيد آنها شركتى در امر خلقت و آفرينش ‍ داشته اند (كتابى از كتب آسـمـانـى پـيـشـيـن كـه گـفـتـار شما را تصديق كند، يا آثارى علمى از علماى گذشته كه گـواهـى بـر ايـن مـعنى دهد براى من بياوريد اگر راست مى گوئيد)( ايتونى بكتاب من قبل هذا او اثارة من علم ان كنتم صادقين ) .

كوتاه سخن اينكه: دليل يا جنبه نقلى دارد و از طريق وحى آسمانى است يا عقلى و منطقى، و يـا شهادت و گواهى دانشمندان، شما كه در ادعاهاى خود در مورد بتها نه متكى به وحى و كـتـاب آسـمـانـى هـسـتيد، و نه مى توانيد شركت آنها را در آفرينش آسمان و زمين اثبات كـنـيـد، تا از اين دليل عقلى براى الوهيت آنها استفاده نمائيد، و نه اثرى از علوم پيشينيان گـفـتـه شـمـا را تـاءيـيـد مـى كـنـد، پس معلوم مى شود آئين و مسلك شما چيزى جز مشتى از خرافات زشت و پندارهاى دروغين نيست.

بـنـابـرايـن جـمـله (ارونـى مـا ذا خـلقـوا مـن الارض...) اشـاره بـه دليـل عـقـل و جـمـله (ايـتـونـى بـكـتـاب مـن قبل هذا) اشاره به وحى آسمانى و تعبير به (اثارة من علم ) اشاره به سنت انبياى گذشته و اوصياى آنان يا آثار دانشمندان پيشين است.

عـلمـاى لغـت و مـفـسـران بـراى (اثـارة ) (بـر وزن حـلاوة ) چـنـد مـعـنـى ذكـر كـرده انـد: (بـاقـيـمانده چيزى ) (روايت ) و (علامت ) ولى ظاهر اين است كه همه به يك معنى بـازمـى گـردد، و آن اثـرى اسـت كـه از چـيـزى بـاقـى مـى مـانـد، و دليل بر وجود آن است.

شـبـيه همين گفتگو و مؤ اخذه و محاكمه بت پرستان در آيه 40 سوره فاطر آمده است، آنجا كـه مـى گـويـد:( قـل اء رأيـتـم شـركـائكم الذين تدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض ام لهـم شـرك فـى السـمـوات ام آتـيـنـاهـم كـتـابـا فـهـم عـلى بـيـنـة مـنـه بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا ) .

قابل توجه اينكه در مورد زمين مى گويد:( ما ذا خلقوا من الارض ) (چه چـيز از زمين را آفريده اند؟) و در مورد آسمانها مى گويد: ام لهم شرك فى السموات (يا ايـنـكـه در آفـرينش آسمانها شركتى دارند؟) يعنى در هر دو جا سخن از شركت است، زيرا شرك در عبادت بايد از شرك در خالقيت و تدبير نشات گيرد.

در ايـنـجـا ايـن سؤ ال پيش مى آيد كه اگر مشركان معمولا امر خلقت را منحصرا مربوط به الله مى دانستند مطالبه يكى از اين دلائل سه گانه از آنها براى چيست؟.

در پاسخ مى توان گفت كه اين مطالبه از گروه اندكى است كه احتمالا در ميان بتپرستان بـوده انـد و بـتان را سهيم در آفرينش ‍ مى دانستند، يا اينكه مساءله به صورت فرضى مـطـرح شـده، يـعـنى اگر فرضا به فكر چنين ادعائى در زمينه شركت بتها در آفرينش جهان بيفتيد هيچگونه دليل عقلى و نقلى و عقلائى بر ادعاى خود نداريد.

سپس براى بيان عمق گمراهى اين مشركان مى افزايد: (چه كسى گمراه تر است از آنها كـه مـوجـودى غـيـر از خـدا را پـرسـتـش ‍ مـى كـنـنـد كـه اگـر تـا قيامت هم آنان را بخوانند پـاسـخـشـان نـمـى گـويـنـد)؟( و مـن اضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له الى يوم القيامة ) .

نـه تـنها پاسخ آنها را نمى دهند، اصلا سخنانشان را نمى شنوند (و از دعا و نداى آنها غافلند)!( و هم عن دعائهم غافلون ) .

بـعـضـى از مـفسران مرجع ضمير را در اين آيه بتهاى بيجان دانسته اند به تناسب اينكه بـيـشـتـريـن مـعـبـودهـاى مـشـركان عرب همين بتها بودند، و بعضى اشاره به فرشتگان و انسانهائى كه معبود واقع شدند مى دانند، چرا كه عبادت كنندگان فرشتگان و جن در ميان عـرب كـم نـبـودنـد، تـعـبـيـرات مـخـتـلف ايـن آيـه كـه مـنـاسـب ذوى العقول است اين معنى را تاءييد مى كند.

ولى هـيـچ مانعى ندارد كه آيه را به مفهوم گسترده اش تفسير كنيم و تمام اين معبودها اعم از بـيـجـان و جـاندار، ذوى العقول و غير ذوى العقول در مفهوم آيه جمع باشد، و تعبيرهاى مناسب ذوى العقول به اصطلاح از باب (تغليب ) است.

ايـنـكـه مـى گـويد تا روز قيامت به سخن آنها پاسخ نمى گويند مفهومش اين نيست كه در قيامت جوابشان را مى دهند - آنچنانكه بعضى پنداشته اند - بلكه اين يك تعبير رائج است كـه بـراى نـفـى ابـد بـه كـار مـى رود، فى المثل مى گوئيم: اگر تا روز قيامت هم به فـلانـكـس اصـرار كـنى به تو وام نمى دهد يعنى هرگز چنين كارى انجام نخواهد شد، نه اينكه در قيامت خواسته تو را عملى مى كند.

نـكـتـه آن نـيز معلوم است، زيرا هرگونه فعاليت و تلاش و كوشش و اجابت دعوت در اين دنيا مفيد است، هنگامى كه دنيا پايان مى گيرد زمينه همه اين امور كلا برچيده مى شود.

و از آن اسـفبارتر اينكه: (هنگامى كه مردم مشرك در قيامت محشور مى شوند معبودهاى آنها دشـمـنان آنها خواهند بود حتى عبادت آنها را انكار مى كنند)!( و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداء و كانوا بعبادتهم كافرين ) .

مـعـبـودهائى كه عقل دارند رسما به دشمنى برمى خيزند، حضرت مسيح (عليه‌السلام ) از عـابـدان خـود بـيزارى مى جويد، و فرشتگان نيز تبرى مى جويند، حتى شياطين و جن نيز اظـهـار تـنـفـر مـى كـنـنـد، و آنـهـا كـه بـى عـقـل بـودنـد خـداونـد حـيـات و عـقـل بـه آنـها مى بخشد تا به سخن درآيند و مراتب دشمنى و نفرت خود را از اين عابدان اظهار كنند.

نـظـير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز آمده است، از جمله در آيه 14 سوره فاطر، خطاب بـه مـشـركـان، مـى خـوانيم:( ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيامة يكفرون بشرككم و لا ينبئك مثل خبير ) :

(هـر گـاه آنـها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى كنند و روز قـيـامـت شـرك و عبادت شما را انكار مى كنند و هيچكس چون خداوند آگاه، تو را باخبر نمى سازد)!

در اينجا نيز تمام مسائلى كه در آيات مورد بحث آمده با تفاوت مختصرى تكرار شده است.

اما چگونه معبودان عبادت عابدان را انكار مى كنند در حالى كه جاى انكار نيست؟

مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن بـاشـد كه آنها در حقيقت هواى نفس خويش را مى پرستيدند نه معبودان را چرا كه سرچشمه (بت پرستى ) (هوى پرستى ) است.

اين نكته نيز قابل توجه است كه عداوت و دشمنى معبودها نسبت به عابدان در قيامت مطلبى نـيـسـت كـه تـنـهـا در ايـنـجـا روى آن تـكـيـه شـده بـاشـد، در آيـه 25 سـوره عـنـكـبوت از قـول ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) قـهـرمـان بـتـشـكـن نـيـز مـى خـوانـيـم:( و قـال انـمـا اتـخـذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم فى الحياة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بـعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا ) : (ابراهيم گفت شما غير از خدا بتهائى براى خود بـرگـزيـده ايـد كـه مايه دوستى ميان شما در زندگى دنيا باشد، اما در قيامت هر يك به ديگرى كافر مى شويد و يكديگر را لعن مى كنيد)!.

در آيه 82 سوره مريم نيز آمده است( كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا ) : (به زودى آنها عبادت عابدان را انكار مى كنند و بر ضد آنها خواهند بود).


آيه (7) تا (10) و ترجمه

( و إذا تتلى عليهم أيتنا بينت قال الذين كفروا للحق لما جاءهم هذا سحر مبين ) (7)( أم يـقـولون افـترئه قل إن افتريته فلا تملكون لى من الله شيا هو اءعلم بما تفيضون فيه كفى به شهيدا بينى و بينكم و هو الغفور الرحيم ) (8)( قـل مـا كنت بدعا من الرسل و ما أدرى ما يفعل بى و لا بكم إن إتبع إ لا ما يوحى إلى و ما أنا إلا نذير مبين ) (9)( قـل أ رأيـتـم إن كـان مـن عـنـد الله و كـفـرتـم بـه و شـهـد شـاهـد مـن بـنـى إسرئيل على مثله فامن و استكبرتم إن الله لا يهدى القوم الظلمين ) (10)

ترجمه:

7 - هـنگامى كه آيات بينات ما بر آنها خوانده مى شود كافران در برابر حقى كه براى آنها آمده مى گويند: اين سحر آشكار است.

8 - بلكه مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته، بگو: اگر من آن را به دروغ به خـدا نـسـبـت داده باشم (لازم است مرا رسوا كند و) شما نمى توانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد، او كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد بهتر مى داند، همين بس كه خداوند گواه ميان من و شما باشد، و او غفور و رحيم است.

9 - بگو: من پيامبر نوظهورى نيستم، و نمى دانم خداوند با من و با شما چه خواهد كرد؟ من تنها از چيزى پيروى مى كنم كه بر من وحى مى شود، و جز بيم دهنده آشكارى نيستم.

10 - بـگـو: بـه من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كافر شويد در حـالى كـه شـاهـدى از بـنـى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان آورد و شما استكبار كنيد (چه كسى از شما گمراه تر خواهد بود) خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند.

تفسير:

بگو من پيامبر نوظهورى نيستم

ايـن آيـات هـمچنان از وضع مشركان گفتگو مى كند، و به چگونگى برخورد آنها با آيات الهـى اشـاره كـرده، مـى گـويـد: (هـنـگـامـى كـه آيـات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كافران در مورد حقى كه به سوى آنها آمده است مى گويند اين سحر آشكار است )( و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جائهم هذا سحر مبين ) .

آنـهـا از يـكـسو نمى توانند نفوذ سريع و عميق و جاذبه عجيب قرآن را در اعماق دلها انكار كنند، و از سوى ديگر حاضر نيستند در برابر حقانيت و عظمت آن سر فرود آورند، لذا اين نفوذ را با يك تفسير انحرافى به عنوان (سحر آشكار) مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تاءثير فوق العاده قرآن در قلوب انسانها!

بنابراين (حق ) در آيه فوق اشاره به همان (آيات قرآن ) است، هر چند بـعـضـى آن را بـه معنى (نبوت ) يا (اسلام ) يا (معجزات ديگر پيامبر) (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تـفـسـيـر كـرده انـد، امـا بـا تـوجـه بـه آغـاز آيـه تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.

ولى آنها تنها به اين تهمت قناعت نمى كنند، پا را از آن فراتر نهاده، با صراحت (مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته )( ام يقولون افتراه ) .

در ايـنـجـا خـداونـد بـه پـيـامـبـرش دسـتـور مـى دهـد كـه بـا دليـل روشـنـى بـه آنـهـا پـاسـخ گويد مى فرمايد: (به آنها بگو: اگر مطلب آنطور بـاشـد كـه شـما مى پنداريد و من اين سخن را افترا بسته ام بر او لازم است كه مرا رسوا كـنـد، و شـمـا نـمـى تـوانـيـد در بـرابـر خـداونـد از مـن دفـاع كـنـيـد)( قل ان افتريته فلا تملكون لى من الله شيئا ) .

چگونه ممكن است خداوند اين (آيات بينات ) و اين معجزه جاودانى را بر دست دروغگوئى ظاهر سازد؟! اين از حكمت و لطف خداوند دور است.

هـمـانـگـونـه كـه در آيـه 44 تـا 47 سـوره (حـاقـه ) آمـده اسـت:( و لو تـقـول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حـاجـزيـن ) (اگر او (پيامبر اسلام ) نسبتهاى ناروائى به ما دهد ما او را با قدرت خود مى گيريم، و رگ قلب او را قطع مى كنيم، و احدى از شما نمى تواند مانع اين كار گردد و از او دفاع كند).

بـنـابـرايـن چـگـونـه مـمـكـن است من به خاطر شما دست به چنين كار خطرناكى بزنم؟، و چگونه باور مى كنيد من چنين دروغى را بگويم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگى در اختيارم قرار دهد؟

سپس به عنوان تهديد مى افزايد: (اما خداوند بهتر از هر كس ‍ كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد مى داند) و به موقع شما را سخت كيفر مى دهد( هو اعلم بما تفيضون فيه ) .

آرى او ايـن نـسبتهاى ناروا را كه به من مى دهيد، و در برابر فرستاده او قيام كرده ايد، و با سمپاشى مردم را از ايمان به حق بازمى داريد، همه را مى داند.

و در جمله بعد به عنوان تأكيد بيشتر توأم با برخوردى مؤ دبانه مى افزايد: (همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه باشد)( كفى به شهيدا بينى و بينكم ) .

او صـدق دعوت من، و تلاش و كوششهايم را در ابلاغ رسالت مى داند، و دروغ و افترا و كارشكنى شما را نيز مى بيند، و همين براى من و شما كافى است.

و براى اينكه راه بازگشت را نيز به آنها نشان دهد در پايان آيه مى افزايد: (او غفور و رحيم است )( و هو الغفور الرحيم ) .

توبه كاران را مى بخشد، و آنها را مشمول رحمت واسعه خود مى سازد.

در آيـه بـعد مى افزايد: (بگو من پيامبر نوظهورى نيستم كه با ساير پيامبران متفاوت باشم )( قل ما كنت بدعا من الرسل ) .

(و نـمـى دانـم خـداونـد بـا مـن چـه مـى كـنـد، و بـا شـمـا چـه خواهد كرد)؟!( و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ) .

(تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم )( ان اتبع الا ما يوحى الى ) .

(و جز بيم دهنده آشكارى نيستم )( و ما انا الا نذير مبين ) .

ايـن جـمـله هـاى كـوتـاه و پرمعنى، پاسخى است به بسيارى از ايرادات مشركان، از جمله ايـنـكـه گـاه از بـعـثـت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به عنوان اينكه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند تعجب مى كردند.

گاه مى گفتند: چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود؟

گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند، و هر يك تمنائى مى نمودند.

گـاه انتظار داشتند كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آنها بازگو كند.

و بالاخره گاه از اينكه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مى كند تعجب مى كردند.

اين آيه اشاره اى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانه جوئيها است.

مـى گـويـد: مـن نـخـسـتـيـن پيامبر نيستم كه دعوت به توحيد كرده ام، پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آنها از جنس بشر بودند، لباس مى پوشيدند و غذا مى خوردند، هيچيك از آنـهـا مدعى علم غيب مطلق نبود، بلكه مى گفتند: ما از حوادث غيب آن مقدار مى دانيم كه خدا به ما تعليم داده است.

و هـيـچـيـك از آنـهـا در بـرابر (معجزات اقتراحى ) و پيشنهادهاى هوس آلود مردم تسليم نشدند.

تا همگان بدانند پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز بنده اى است از بندگان خدا، عـلم و قـدرت او نـيـز مـحـدود اسـت بـه آنـچـه خـدا مـى خـواهد، علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است، اينها واقعيتهائى است كه مى بايست مردم بدانند تا به ايرادهاى نابجا پايان دهند.

ايـنها همه به دنبال بحثى است كه در آيات قبل آمد كه گاه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـه سحر متهم مى ساختند، و گاه به افتراء، كه سرچشمه اين نسبتهاى ناروا نيز

همان توهماتى بودند كه با اين آيه به آن پاسخ گفته شد.

و از ايـنـجا روشن مى شود كه مفاد اين آيه با آيات ديگرى كه نشان مى دهد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از غيب آگاهى دارد، مانند آنچه در سوره فتح درباره فتح مكه، و ورود در مـسـجـد الحـرام آمده (آيه 27 سوره فتح ) و يا آنچه در مورد مسيح (عليه‌السلام ) آمـده كه مى فرمود:( انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم ) : (من شما را به آنچه مـى خـوريـد و در خـانـه هـا ذخـيـره مـى كـنـيـد خـبـر مـى دهـم ) (آل عمران - 44) و امثال اينها منافات ندارد، چرا كه آيه مورد بحث نفى (علم غيب مطلق ) مـى كـنـد، نـه (مطلق علم غيب )، به تعبير ديگر اين آيه نفى علم غيب استقلالى مى كند، ولى آن آيات از علم غيب به بركت تعليم الهى سخن مى گويد.

شاهد اين گفتار آيه 26 و 27 سوره (جن ) است:( عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول ) : (خدا عالم الغيب است، و هيچكس را بر مكنون علم خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت اويند).

بـعـضـى از مـفـسـران بـراى آيـه مورد بحث شان نزولى آورده اند و گفته اند: هنگامى كه فـشـار مشكلات بر ياران پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در مكه زياد شد، حضرت در خـواب ديـد كـه بـه سرزمينى هجرت مى كند كه داراى نخلستان و درختان و آب فراوان اسـت، ايـن را بـراى يـاران خـود بـازگـو كـرد، آنـهـا هـمـه خوشحال شدند و فكر كردند، به زودى گشايشى در برابر آزار مشركان پيدا خواهد شد مـدتـى صـبـر كـردنـد، امـا اثـرى از آن نـديـدنـد، عـرض كـردنـد اى رسـول خـدا! آنـچـه را فرمودى نديديم، كى به آن سرزمينى كه در خواب ديدى مهاجرت خـواهـيـم كـرد؟ پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ساكت شد، در اين هنگام آيه فوق نـازل گـرديـد:( و مـا ادرى ما يفعل بى و لا بكم ) : (من نمى دانم خدا با من و شما چه خواهد كرد).

ولى اين شان نزول بعيد به نظر مى رسد زيرا مخاطب در اين آيات دشمنان پـيـامبرند، نه دوستان او اما ممكن است از قبيل تطبيق باشد يعنى به هنگام مطرح كردن اين سـؤ ال از ناحيه دوستانش پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به اين آيه تمسك جست، و به آنها پاسخ گفت.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـراى تـكـمـيـل آنـچـه در آيـات قـبـل آمده مى افزايد: (بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كـافـر شـويـد، در حـالى كـه شـاهـدى از بـنـى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان بياورد و شما تكبر كنيد و تسليم نشويد، چه كسى از شـمـا گـمـراهـتـر خـواهـد بـود؟! مـسـلمـا خـداونـد قـوم ظـالم را هـدايـت نـمـى كـنـد)( قـل ا رأيـتـم ان كـان مـن عـنـد الله و كـفـرتـم بـه و شـهـد شـاهـد مـن بـنـى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدى القوم الظالمين ) .

در ايـن كـه ايـن شاهد بنى اسرائيلى كه بوده است كه بر حقانيت قرآن مجيد گواهى داده، در ميان مفسران گفتگو است.

بـعضى گفته اند منظور موسى بن عمران است كه در عصر خود خبر از ظهور پيامبر اسلام و نشانه هاى او داد.

ولى ايـن احـتـمـال بـا تـوجـه بـه جـمـله فامن و استكبرتم كه نشان مى دهد اين شاهد بنى اسرائيلى به پيامبر اسلام ايمان آورده در حالى كه مشركان استكبار كردند سازگار نيست، زيرا ظاهر جمله نشان مى دهد كه اين شاهد در عصر پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بوده و به حضرتش ايمان آورده در حالى كه ديگران راه استكبار را پيش گرفتند.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد ايـن مـرد يـكـى از عـلمـاى اهل كتاب بوده كه در مكه مـى زيـسـتـه، هر چند پيروان مذهب يهود و نصارى در مكه كمتر بودند، ولى چنان نيست كه احدى از آنها در آنجا نبوده، با اين حال معلوم نيست اين عالم بنى اسرائيلى چه كسى بوده؟ و نامش ‍ چه بوده است؟

ايـن تـفـسـيـر بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه عـالم مـعـروفـى از اهـل كـتـاب در مـكـه در عـصـر ظـهور پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) وجود نداشته و تواريخ از آن نامى به ميان نياورده اند نيز چندان مناسب به نظر نمى رسد.

البـتـه ايـن تـفـسـير و تفسير سابق اين امتياز را دارد كه با مكى بودن تمام سوره احقاف سازگار است.

تـفـسـيـر سـومـى كـه از سـوى اكـثـر مفسران پذيرفته شده اين است كه اين شاهد دانشمند معروف يهود (عبد الله بن سلام ) بود كه در مدينه ايمان آورد و به مسلمين پيوست.

در حـديـثـى آمـده اسـت كـه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با بعضى از يارانش در مدينه در يكى از اعياد يهود، وارد كنيسه (معبد آنها) شدند، آنها از ورود پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـاخـشـنود بودند، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: اى جـمـعـيت يهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهيد كه گواهى بر وحدانيت خدا و نبوت مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بدهند تا خداوند غضبش را از تمام يهوديان جهان برگيرد.

آنها ساكت شدند و احدى پاسخ نگفت، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سه بار اين مـطـلب را تـكـرار كرد، و در هر سه بار همه سكوت كردند، سپس فرمود: شما از بيان حق ابـا كـرديد، ولى به خدا سوگند (حاشر) و (عاقب ) (القابى كه در توراة براى پيامبر آمده بود) منم، خواه ايمان بياوريد يا تكذيبم كنيد.

سـپـس پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بازگشت اما هنوز قدم بيرون نگذاشته بود كه مردى پشت سر او آمد و گفت اى محمد! بايست، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) ايستاد، سپس رو بـه جـمـعيت يهود كرد و گفت: مرا چگونه آدمى مى دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند ما در ميان خـود مـردى آگـاه تـر از تـو و پـدر و جـدت نـسـبـت بـه كتاب آسمانى خود نداريم، سپس افـزود: مـن خـدا را گـواه مـى گـيـرم كـه او هـمـان پـيـامـبـرى اسـت كـه در تـورات و انجيل آمده است!

يـهـود هنگامى كه چنين ديدند گفتند: تو دروغ مى گوئى و كلمات زشت و بدى به او نثار كردند.

رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: شما دروغ مى گوئيد، انكار شما بعد از اقرارتان هرگز پذيرفته نخواهد شد (و اين مرد كسى جز عبد الله بن سلام نبود).

و در ايـنـجـا آيـه فـوق( قـل أ رأيـتـم ان كـان مـن عـنـد الله... ) نازل گشت.

طبق اين تفسير اين آيه در مدينه نازل شده است هر چند سوره سوره مكى است، و اين منحصر بـه آيـه مـورد بـحـث نـيـسـت، در سوره هاى ديگر از قرآن نيز احيانا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى يا بالعكس ديده مى شود كه نشان مى دهد گاه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دسـتور مى داده آيه اى را كه تناسب با مفاد سوره اى داشته بدون توجه به تاريخ نزول آن در ضمن آيات آن سوره قرار دهند.

اين تفسير از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد.


آيه (11) تا (14) و ترجمه

( و قـال الذيـن كـفـروا للذيـن أمـنـوا لو كـان خـيـرا مـا سـبـقـونـا إليـه و إذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا إفك قديم ) (11)( و من قبله كتب موسى إماما و رحمة و هذا كتب مصدق لسانا عربيا لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ) (12)( إن الذين قالوا ربنا الله ثم استقموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) (13)( أولئك أصحب الجنة خلدين فيها جزاء بما كانوا يعملون ) (14)

ترجمه:

11 - كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر (اسلام ) چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند! و چون خودشان به وسيله آن هدايت نشدند مى گويند اين يك

دروغ قديمى است!

12 - و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود (نشانه هاى آن را بيان كرده ) و اين كـتـاب هـمـاهـنـگ بـا نـشـانـه هـاى تـورات است، در حالى كه به زبان عربى و فصيح و گوياست تا ظالمان را انذار كند و نيكوكاران را بشارت دهد.

13 - كـسـانى كه گفتند پروردگار ما الله است، سپس استقامت به خرج دادند نه ترسى براى آنهاست و نه غمى دارند.

14 - آنها اهل بهشتند، و جاودانه در آن مى مانند، اين پاداش ‍ اعمالى است كه انجام مى دادند.

شان نزول:

مـفـسـران بـراى نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث شـان نـزولهـاى مـتـعـددى نـقـل كرده اند: 1 - اين آيه در مورد (ابوذر غفارى ) است كه در مكه اسلام آورد و قبيله او (بـنـى غـفـار) نـيز به دنبال او ايمان آوردند، (و از آنجا كه قبيله بنى غفار باديه نشين و فـقير بودند كفار قريش كه مردانى ثروتمند و شهرنشين بودند گفتند: اگر اسلام چيز خـوبـى بـود ايـن بـيـسـر و پـاها بر ما سبقت نمى گرفتند!) در اينجا بود كه آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

2 - يك كنيز رومى در مكه بود به نام ذى النيرة كه دعوت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـه سوى اسلام اجابت كرد بزرگان قريش گفتند: اگر آنچه را محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آورده چيز خوبى بود (ذى النيرة ها) بر ما مقدم نمى شدند!

3 - گـروهـى از قـبـايل باديه نشين مكه پيش از مردم شهر به اسلام روى آوردند، اشراف مكه گفتند: اگر اسلام چيز خوبى بود اين شتر چرانها! بر ما سبقت نمى گرفتند.

4 - جـمـعـى از مـردان پـاكـدل امـا فـقـيـر و تـهـيـدسـت هـمـچـون (بـلال ) و (صـهـيب ) و (عمار) اسلام را با آغوش باز پذيرفتند، و اشراف مكه گـفـتـنـد: مگر ممكن است آئين محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چيز خوبى باشد و اينها بر ما پيشى گيرند؟!

5 - هنگامى كه (عبدالله بن سلام ) و بعضى از يارانش ايمان آوردند جمعى از يهوديان مغرور گفتند: اگر اسلام خوب بود آنها پيشقدم نمى شدند.

شـان نـزولهـاى چـهـارگـانه اول را در يك جمله مى توان خلاصه كرد و آن اينكه اسلام از طـرف قـشـرهـاى فـقـيـر و بـاديـه نـشـيـن و تـهـيـدسـت بـه سـرعـت مـورد اسـتـقبال قرار گرفت، چرا كه هم منافع نامشروعى نداشتند كه به خطر بيفتد، و هم مغز آنـهـا از بـاد غـرور انـبـاشـتـه نـبود، و هم قلبهائى پاكتر از قشر مرفه عياش و هوسباز داشتند.

اين استقبال گرم از ناحيه اين گروه كه يكى از بزرگترين نقطه هاى قوت اين آئين الهى بود از سوى مغروران مستكبر به عنوان يك نقطه ضعف بزرگ شمرده شد، و گفتند اين چه آئينى است كه پيروانش انبوهى باديه نشين فقير و تهيدست و كنيزان و بردگانند؟! اگر مـكـتـب مـعـقـولى بـود هـرگـز نـبـايـد افـراد سـطـح پـائيـن و مـنـحـط اجـتـمـاع از آن استقبال كنند! اما ما كه در سطح بالا قرار داريم و چشم و چراغ جامعه هستيم عقب بمانيم!

جـالب ايـنـكـه ايـن طـرز تـفـكـر انـحـرافـى امـروز هـم از رائجـتـريـن طرز تفكرها در ميان ثروتمندان مغرور و هوسبازان مرفه در مورد مذهب است كه مى گويند: مذهب به درد فقرا و پـابـرهـنـه هـا مى خورد، و هر دو براى هم خوبند، و ما در سطحى بالاتر و بالاتر قرار داريم!

قـرآن در آيـات مـورد بـحـث پـاسـخ كـافـى به آنها داده كه در تفسير آيات مى شنويد.اما پنجمين شان نزولى كه در بالا ذكر شد كه منظور عبد الله بن سلام و ياران او هـسـتـند هر چند به گفته طبرسى در (مجمع البيان ) و (قرطبى ) در تفسيرش از اكثر مفسران نقل شده از دو جهت بعيد به نظر مى رسد.

نخست اينكه تعبير به (الذين كفروا) به طور مطلق معمولا در مورد مشركان به كار مى رود نه اهل كتاب و يهود و نصارى.

ديـگـر ايـنـكـه (عـبـدالله بـن سلام ) مرد كم شخصيتى در ميان يهود نبود كه درباره او بگويند: اگر اسلام آئين خوبى بود او و يارانش بر ما پيشى نمى گرفتند.

تفسير:

شرط پيروزى ايمان و استقامت است

اين آيات همچنان اعمال و گفتار كافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسى و نكوهش قـرار مـى دهـد، نـخـسـت بـه ايـن گفتار غرورآميز و دور از منطق آنها اشاره كرده مى گويد: (كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر ايمان و اسلام چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند)!( و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ) .

ايـنها يك مشت افراد فقير و بيسر و پا، روستائى و برده و كم معرفتند! چگونه ممكن است آنـهـا حـق را بـفـهـمـنـد و بـه آن اقـبـال كـنـنـد، ولى مـا چـشـم و چـراغـهـاى ايـن جـامـعه از آن غافل و بيخبر بمانيم؟!

غافل از اينكه عيب در خود آنها بوده است نه در آئين اسلام، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قـلب آنـهـا نـيفتاده بود، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند، اگر خود برتربينى و خود مـحـورى اجـازه تـحـقـيـق حـق بـه آنـهـا مـى داد، و هـمـانـنـد تـهـيـدسـتـان پاكدل، حقجو و حق طلب بودند، آنها نيز به سرعت جذب اسلام مى شدند.

لذا در پـايـان آيـه بـا ايـن تـعـبـير لطيف به آنها پاسخ مى گويد: (چون خود آنها به وسيله قرآن هدايت نشدند به زودى مى گويند اين يك دروغ قديمى است )!( و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم ) .

يعنى آنها نخواستند به وسيله قرآن هدايت شوند نه اينكه هدايت قرآن كمبودى داشت.

تـعـبـيـر بـه (افـك قـديـم ) شـبـيـه تهمت ديگرى است كه از زبان آنها در آيات قرآن نقل شده كه مى گفتند: اينها اساطير الاولين (افسانه هاى پيشينيان ) است (فرقان - 5).

و نـيـز تـعـبـيـر بـه (سـيـقـولون ) بـه صـورت فـعـل مضارع دليل بر اين است كه آنها به طور مستمر اين تهمت را به قرآن مى بستند، و آن را پوششى براى عدم ايمان خود قرار مى دادند.

سپس به دليل ديگرى براى اثبات حقانيت قرآن و نفى تهمت مشركان كه مى گفتند اين يك دروغ قديمى است پرداخته مى گويد: (از نشانه هاى صدق ايـن كـتـاب بـزرگ ايـن اسـت كـه قـبـل از آن كتاب موسى در حالى كه پيشواى مردم بود و رحمتى از سوى خدا نازل گرديد و خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داد، و اين قرآن نيز كتابى است هماهنگ با نشانه هائى كه در تورات آمده ) (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق ).

با اين حال چگونه ميگوئيد اين يك دروغ قديمى است؟!

كـرارا در آيـات قـرآن روى ايـن نـكـتـه تـكـيـه شـده است كه قرآن تصديق كننده تورات و انـجـيـل اسـت، يعنى هماهنگ با نشانه هائى است كه در اين دو كتاب آسمانى درباره پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و كتاب آسمانى او آمده است، به قدرى اين نشانه ها دقـيـق بـوده كـه قرآن مى گويد:( الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم ) : (اهـل كـتـاب او را بـه خـوبـى مـى شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى شناسند) (بقره - 146).

نـظـيـر هـمين معنى كه در آيه مورد بحث است در سوره هود آيه 17 نيز آمده است:( ا فمن كان عـلى بـينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة اولئك يؤ منون به ) : (آيـا آنـكـس ‍ كـه دليـل آشـكـارى از پـروردگـارش دارد و بـه دنـبـال آن شـاهـدى از سـوى او مـى آيـد، و پـيـش از آن كـتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود گواهى بر آن مى دهد همانند كسى است كه چنين نباشد)؟! (هود - 17).

تـعبير به (اماما و رحمة ) ممكن است از اين جهت باشد كه بعد از ذكر امام و پيشوا احيانا مـسـاءله تـكـليـف شـاق و خـشـونـت بـار به ذهن تداعى مى كند به واسطه خاطره اى كه از پـيـشوايان خود داشتند، ولى ذكر (رحمت ) اين تداعى را اصلاح كرده، مى گويد: امامت ايـن امـام تـوأم بـا رحـمـت اسـت، حـتـى اگر تكاليفى آورده آن هم رحمت است، و چه رحمتى برتر از تربيت نفوس آنهاست.

و به دنبال آن مى افزايد: (اين در حالتى است كه اين كتاب آسمانى به زبان عربى فصيح و گوياست ) كه همگان از آن بهره مند شوند (لسانا عربيا).

و در پـايان آيه هدف نهائى از نزول قرآن را در دو جمله كوتاه به اين صورت شرح مى دهد: (هدف اين بوده كه ظالمان را انذار و نيكوكاران را بشارت دهد)( لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ) .

و بـا تـوجـه به جمله (ينذر) كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن مى شـود كـه انـذار قـرآن هـمـچـون بـشـارت آن دائمى و مستمر است، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاريخ بيم مى دهد و انذار مى كند، و به نيكوكاران همواره بشارت مى دهد.

قـابل توجه اينكه نقطه مقابل (ظالمان ) را (نيكوكاران ) قرار داده، چرا كه (ظلم ) در ايـنـجـا مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـرگـونـه بـدكـارى و خـلافـكـارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به ديگران است يا ظلم بر نفس.

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت تـفـسـيـرى اسـت بـراى (مـحـسـنـيـن ) (نـيـكـوكـاران ) كـه در آيـه قـبل آمده بود مى فرمايد: (كسانى كه گفتند: پروردگار ما الله است، سپس استقامت به خـرج دادنـد، نـه تـرسى براى آنهاست و نه غمى دارند)( ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) .

در واقع تمام مراتب ايمان و همه اعمال صالح در اين دو جمله جمع است چرا كه (توحيد) اسـاس هـمـه اعتقادات صحيح است، و تمام اصول عقائد به ريشه توحيد بازمى گردد، و (اسـتـقـامـت ) و صـبـر و شـكـيـبـائى نـيـز ريـشـه هـمـه اعـمـال صـالح است، زيرا مى دانيم تمام اعمال نيك را مى توان در سه عنوان (صبر بر اطاعت )، (صبر بر معصيت ) و (صبر بر مصيبت ) خلاصه كرد.

بـنـابـرايـن (مـحـسـنـيـن ) كـسـانـى هـسـتـند كه از نظر اعتقادى در خط توحيد، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند.

بديهى است اينگونه افراد نه ترسى از حوادث آينده دارند، و نه غمى از گذشته.

نـظـيـر همين مطلب در آيه 30 سوره فصلت (با توضيح بيشترى ) آمده است. آنجا كه مى گـويـد:( ان الذيـن قـالوا ربـنـا الله ثـم اسـتـقـامـوا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون ) .

ايـن آيـه دو چيز اضافه دارد يكى اينكه بشارت عدم خوف و حزن از سوى فرشتگان به آنـهـا داده مـى شـود، در حـالى كـه در آيـه مورد بحث اين مطلب مسكوت گذارده شده، ديگر اينكه علاوه بر نفى ترس و غم بشارت به بهشت موعود نيز در آيه سوره فصلت آمده در حالى كه در محل كلام در آيه بعد به آن اشاره مى شود.

به هر حال اين دو آيه يك مطلب را تعقيب مى كند يكى فشرده تر و ديگرى مشروحتر.

در تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيم مى خوانيم كه در تفسير جمله ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فرمود: استقاموا على ولاية على امير المؤ منين (عليه‌السلام ) (منظور استقامت بر ولايت امير مؤ منان على (عليه‌السلام )) است.

ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كـه ادامـه خـط امـيـر مـؤ مـنـان (عـليـه السـلام ) در جـهـت عـلم و عـمـل و عـدالت و تـقـوى مـخصوصا در عصرهاى تاريك و ظلمانى كار مشكلى است كه بدون اسـتـقـامـت امكان پذير نيست، بنابراين يكى از مصداقهاى روشن آيه مورد بحث محسوب مى شـود، نه اينكه مفهوم آن منحصر به همين معنى باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و شيطان را شامل نشود.

در ذيل آيه 30 سوره فصلت شرح مبسوطى پيرامون مسأله (استقامت ) داده ايم.

و در آخـريـن آيـه مـورد بـحث مهمترين بشارت را به موحدان نيكوكار مى دهد و مى فرمايد: (آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند)( اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها ) .

(اين به پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند)( جزاء بما كانوا يعملون ) .

ظـاهـر آيـه چـنانكه بعضى استفاده كرده اند مفهوم حصر را مى رساند، يعنى بهشتيان تنها كـسـانـى هـسـتـند كه در خط توحيد و استقامت گام برمى دارند، طبيعى است افراد ديگر كه آلوده بـه گـناهانى شده اند گر چه سرانجام به خاطر ايمانشان بهشتى مى شوند ولى در آغاز (اصحاب جنت ) نيستند.

تعبير به (اصحاب ) (ياران ) اشاره به همنشينى دائم آنها با نعمتهاى بهشتى است.

و تـعـبـيـر جـزاء بـما كانوا يعملون از يكسو دليل بر اين است كه (بهشت را به بها مى دهـنـد، و بـه بـهـانـه نـمـى دهـنـد) و از سـوى ديـگـر اشـاره بـه اصل آزادى اراده و اختيار انسان است.


آيه (15) و (16) و ترجمه

( و وصـيـنـا الانـسن بولديه إحسنا حملته أمه كرها و وضعته كرها و حمله و فصله ثلثون شـهـرا حـتـى إذا بـلغ أشـده و بـلغ أربـعـيـن سـنـة قـال رب أوزعـنـى أن إشـكـر نـعـمـتـك التـى اءنـعـمـت عـلى و عـلى ولدى و أن أعمل صلحا ترضئه و أصلح لى فى ذريتى إنى تبت إليك و إنى من المسلمين ) (15)( أولئك الذين نتقبل عنهم أحسن ما عملوا و نتجاوز عن سياتهم فى أصحب الجنة وعد الصدق الذى كانوا يوعدون ) (16)

ترجمه:

15 - مـا بـه انـسـان تـوصـيـه كـرديـم كـه بـه پـدر و مادرش نيكى كند، مادرش او را با نـاراحـتـى حـمـل مـى كـنـد، و بـا نـاراحـتـى بـر زمـيـن مـى گـذارد، و دوران حـمـل و از شـيـر بـاز گـرفـتـنـش سـى مـاه اسـت، تـا زمـانـى كـه بـه كـمـال قدرت و رشد برسد، و به چهل سالگى وارد گردد، مى گويد: پروردگارا! مرا تـوفـيـق ده تـا شـكـر نـعـمـتـى را كـه بـه مـن و پـدر و مـادرم دادى بـجـا آورم، و عمل صالحى انجام دهم كه از آن خشنود باشى، و فـرزنـدان مـرا صـالح كـن، مـن بـه سـوى تو باز مى گردم و توبه مى كنم، و من از مسلمينم.

16 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه مـا بـهـتـريـن اعـمـالشـان را قـبـول مـى كـنـيـم، و از گـنـاهـانـشان مى گذريم، و در ميان بهشتيان جاى دارند، اين وعده صدقى است كه وعده داده مى شدند.

تفسير:

اى انسان! به مادر و پدر نيكى كن

ايـن آيـات و آيـات آينده در حقيقت توضيحى است درباره دو گروه (ظالم ) و (محسن ) كه در آيات قبل به سرنوشت آنها اجمالا اشاره شده است.

نـخـسـت بـه وضـع (نـيـكـوكاران ) پرداخته، و از مساءله نيكى به پدر و مادر و شكر زحـمـات آنـهـا كـه مـقـدمه اى است براى شكر پروردگار شروع مى كند، مى فرمايد: (ما انـسـان را تـوصـيـه كـرديـم كـه دربـاره پـدر و مـادرش نـيـكـى كند)( و وصينا الانسان بوالديه احسانا ) .

(وصـيـت ) و (تـوصـيـه ) بـه مـعـنـى مـطـلق سـفـارش اسـت، و مـفهوم آن منحصر به سـفـارشـهـاى مـربـوط بـه مـا بـعد از مرگ نيست، لذا جمعى در اينجا آن را به معنى امر و دستور و فرمان تفسير كرده اند.

سـپـس بـه دليـل لزوم حـقـشناسى در برابر مادر پرداخته مى گويد: (مادر)، او را با اكراه و ناراحتى حمل مى كند، و با ناراحتى بر زمين مى گذارد، و دوران

حـمـل و از شـيـر بـاز گـرفـتـنش سى ماه است )( حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا ) .

(مادر) در طول اين سى ماه بزرگترين ايثار و فداكارى را در مورد فرزندش انجام مى دهد.

از نـخـسـتـيـن روزهـاى انـعـقـاد نـطـفـه حالت مادر دگرگون مى شود، و ناراحتيها پشت سر يـكـديـگـر مـى آيـد، حـالتـى كـه به حالت (ويار) ناميده مى شود و يكى از سختترين حـالات مـادر اسـت روى مـى دهد و پزشكان مى گويند: بر اثر كمبودهائى است كه در جسم مادر به خاطر ايثار به فرزند رخ مى دهد.

هـر قـدر جـنـيـن رشد و نمو بيشتر مى كند مواد بيشترى از شيره جان مادر مى گيرد، و حتى روى اسـتـخـوانهاى او و اعصابش اثر مى گذارد، گاه خواب و خوراك و استراحت و آرامش را از او مـى گـيـرد، و در آخـر دوران حـمـل راه رفـتـن و حـتـى نـشـسـت و بـرخـاسـت بـراى او مـشـكـل مى شود اما با صبر و حوصله تمام و به عشق فرزندى كه به زودى چشم به دنيا مـى گـشـايـد و بـر روى مـادر لبـخـنـد مـى زنـد تـمـام ايـن نـامـلائمـات را تحمل مى كند.

دوران وضع حمل كه يكى از سختترين لحظات زندگى مادر است فرا مى رسد تا آنجا كه گاه مادر جان خود را بر سر فرزند مى نهد.

بـه هـر حـال بـار سـنـگينش را بر زمين گذارده دوران سخت ديگرى شروع مى شود، دوران مراقبت دائم و شبانه روزى از فرزند، دورانى كه بايد به تمام نيازهاى كودكى پاسخ گـويـد كـه هـيـچـگـونـه قـدرت بـر بيان نيازهاى خود ندارد، اگر دردى دارد نمى تواند مـحـل درد را تـعـيين كند، و اگر ناراحتى از گرسنگى و تشنگى و گرما و سرما دارد قادر به بيان آن نيست، جز اينكه ناله سر دهد و اشك ريزد، و مادر بايد با كنجكاوى و صبر و حوصله تمام يك يك اين نيازها را تشخيص دهد و برآورده كند.

نـظـافت فرزند در اين دوران مشكلى است طاقتفرسا، و تاءمين غذاى او كه از شيره جان مادر گرفته مى شود ايثارى است بزرگ.

بـيـمـاريـهـاى مـختلفى كه در اين دوران دامان نوزاد را مى گيرد و مادر بايد با شكيبائى فوق العاده به مقابله با آنها برخيزد مشكل ديگرى است.

ايـنـكـه قرآن در اينجا تنها از ناراحتيهاى مادر سخن به ميان آورده و سخنى از پدر در ميان نـيست نه بخاطر عدم اهميت آن است، چرا كه پدر نيز در بسيارى از اين مشكلات شريك مادر است، ولى چون مادر سهم بيشترى دارد بيشتر روى او تكيه شده است.

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مطرح مى شود كه در آيه 233 سوره بقره دوران شيرخوارگى دو سـال كـامـل (24 مـاه ) ذكـر شـده،( و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة ) : (مادران فرزندان خود را دو سال كـامـل شـيـر مـى دهـنـد، آنـهـا كـه بـخـواهـنـد دوران شـيـر دادن را تكميل كنند).

در حـالى كـه مـجـموع (دوران حمل و شيرخوارگى ) در آيه مورد بحث فقط سى ماه ذكر شده، مگر ممكن است دوران حمل شش ماه باشد؟

فـقـهـاء و مـفـسـران بـا الهـام از روايـات اسـلامـى در پـاسـخ گـفـتـه انـد: آرى حـداقـل دوران حـمـل 6 ماه و حداكثر دوران مفيد رضاع 24 ماه است، حتى از جمعى از پزشكان پـيـشـيـن هـمـچـون جالينوس و ابن سينا نقل شده كه گفته اند: خود با چشم شاهد چنين امرى بوده اند كه فرزندى بعد از شش ماه به دنيا آمده است.

ضـمـنـا از ايـن تـعـبـيـر قـرآنـى مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه هـر قـدر از مـقـدار حمل كاسته شود بايد بر مقدار دوران شيرخوارى افزود، به گونه اى كه مجموعا 30 ماه تـمـام را شـامل گردد، از ابن عباس نيز نقل شده كه هرگاه دوران باردارى زن 9 ماه باشد بايد 21 ماه فرزند را شير دهد، و اگر حمل 6 ماه باشد بايد 24 ماه شير دهد.

قـانـون طـبـيـعـى نـيـز هـمـيـن را ايـجـاب مـى كـنـد، چـرا كـه كـمـبـودهـاى دوران حمل در دوران شيرخوارگى بايد جبران گردد.

سـپـس مـى افـزايـد: (حـيـات انـسـان هـمـچـنـان ادامـه مـى يـابـد تـا زمـانـى كـه بـه كـمـال قـدرت و نـيـروى جـسـمـانـى رسـد، و بـه مـرز چهل سالگى وارد مى گردد)( حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة ) .

بـعـضـى از مـفـسـران (بـلوغ اشـد) (رسـيـدن بـه مـرحـله توانائى ) را با رسيدن به چـهـل سـالگـى هـماهنگ، و براى تأكيد مى دانند، ولى ظاهر اين است كه بلوغ اشد اشاره بـه بلوغ جسمانى و رسيدن به اربعين سنة (چهل سالگى ) اشاره به (بلوغ فكرى و عـقـلانـى ) اسـت، چـرا كـه مـعـروف اسـت، انـسـان غـالبـا در چـهـل سـالگـى بـه مـرحـله كـمـال عـقـل مـى رسـد و گـفـتـه انـد كـه غـالب انـبـيـا در چهل سالگى مبعوث به نبوت شدند.

ضـمـنـا در اينكه سن بلوغ قدرت جسمانى چه سنى است؟ در آن نيز گفتگو است، بعضى هـمـان سن معروف بلوغ را مى دانند كه در آيه 34 اسراء در مورد يتيمان نيز به آن اشاره شده، در حالى كه در بعضى از روايات تصريح شده كه سن هيجده سالگى است.

البـتـه مـانعى ندارد كه اين تعبير در موارد مختلف معانى متفاوتى دهد كه با قرائن روشن مى شود.

در حديثى آمده است: ان الشيطان يجر يده على وجه من زاد على الاربعين و لم يـتـب، و يـقول بابى وجه لا يفلح!: (شيطان دستش را به صورت كسانى كه به چهل سالگى برسند و از گناه توبه نكنند مى كشد و مى گويد پدرم فداى چهرهاى باد كه هرگز رستگار نمى شود! (و در جبين اين انسان نور رستگارى نيست!).

از ابن عباس نيز نقل شده: من اتى عليه الاربعون سنة فلم يغلب خيره شره فليتجهز الى النـار!: (هـر كس چهل سال بر او بگذرد و نيكى او بر بديش غالب نشود آماده آتش جهنم گردد)!

به هر حال قرآن در دنباله اين سخن مى افزايد: اين انسان لايق و با ايمان هنگامى كه به چـهـل سـالگـى رسيد سه چيز را از خدا تقاضا مى كند: نخست مى گويد: (پروردگارا! بـه مـن الهـام ده و توفيق بخش تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشتى بجا آورم )( قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على و على والدى ) .

ايـن تعبير نشان مى دهد كه انسان با ايمان در چنين سن و سالى هم از عمق و وسعت نعمتهاى خـدا بـر او آگاه مى گردد، و هم از خدماتى كه پدر و مادر به او كرده است تا به اين حد رسـيـده، چـرا كـه در ايـن سـن و سـال مـعـمـولا خودش پدر يا مادر مى شود، و زحمات طاقت فـرسـا و ايثارگرانه آن دو را با چشم خود مى بيند، و بى اختيار به ياد آنها مى افتد و بجاى آنها در پيشگاه خدا شكرگزارى مى كند.

در دومـيـن تـقـاضـا عـرضـه مـى دارد: (خـداونـدا! بـه مـن تـوفـيـق ده تـا عـمـل صـالح بـجـا آورم، عـمـلى كـه تـو از آن خـشـنـود بـاشـى )( و ان اعمل صالحا ترضاه ) .

و بالاخره در سومين تقاضايش عرض مى كند: (خداوندا! صلاح و درستكارى را در فرزندان و دودمان من تداوم بخش )( و اصلح لى فى ذريتى ) .

تـعـبير به (لى ) (براى من ) ضمنا اشاره به اين است كه صلاح و نيكى فرزندان من چنان باشد كه نتائجش عائد من نيز بشود.

و تـعـبـيـر (فـى ذريتى ) (در فرزندان من ) به طور مطلق، اشاره به تداوم صلاح و نيكوكارى در تمام دودمان او است.

جـالب ايـنكه در دعاى اول پدر و مادر را شريك مى كند، و در دعاى سوم فرزندان را، ولى در دعـاى دوم براى خود دعا مى كند، و اينگونه است انسان صالح كه اگر با يك چشم به خويشتن مى نگرد با چشم ديگر به افرادى كه بر او حق دارند نگاه مى كند.

و در پايان آيه دو مطلب را اعلام مى دارد كه هر كدام بيانگر يك برنامه عملى مؤ ثر است، مـى گـويـد: (پـروردگـارا! مـن در ايـن سـن و سال به سوى تو بازمى گردم و توبه مى كنم )( انى تبت اليك ) .

بـه مـرحله اى رسيده ام كه بايد خطوط زندگى من تعيين گردد، و تا به آخر عمر همچنان ادامـه يـابـد، آرى مـن بـه مـرز چـهـل سـالگى رسيده ام و براى بنده اى چون من چقدر زشت ونازيباست كه به سوى تو نيايم و خودم را از گناهان با آب توبه نشويم.

ديگر اينكه مى گويد: (من از مسلمين هستم )( و انى من المسلمين ) .

در حقيقت اين دو جمله پشتوانه اى است براى آن دعاهاى سه گانه و مفهومش اين است: چون من تـوبـه كـرده ام، و تـسليم مطلق در برابر فرمان توام، تو نيز بزرگوارى كن و مرا مشمول آن نعمتها بفرما.

آيـه بـعـد بـيـان گـويـائى اسـت از اجر و پاداش اين گروه از مؤ منان شكرگزار صالح العمل و توبه كار كه به سه پاداش مهم در آن اشاره شده است.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (آنـها كسانى هستند كه ما بهترين اعمالشان را قبول مى كنيم )( اولئك الذين نتقبل عنهم احسن ماعملوا ) .

چـه بـشـارتـى از ايـن بـالاتـر كـه خـداونـد بـزرگ و قـادر و مـنـان، عـمل بنده ضعيف و ناچيزى را پذيرا شود كه اين خود گذشته از آثار ديگر افتخارى است بزرگ و موهبتى است عالى و معنوى.

بـا ايـنـكـه خـداونـد هـمـه اعـمـال نـيـك را مـى پـذيـرد چـرا مـى گـويـد: (بـهـتـريـن اعمال آنها را پذيرا مى شود)؟!

در پـاسـخ ايـن سـؤ ال جـمـعـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: مـنـظـور از بـهـتـريـن اعـمـال واجـبـات و مـسـتـحـبـات اسـت در بـرابـر مـبـاحـات كـه اعـمـال خـوبـى اسـت امـا چـيـزى نيست كه مورد پذيرش واقع شود، و اجر و ثوابى به آن تعلق گيرد.

پـاسـخ ديـگـر ايـنـكـه خـداونـد بـهـتـريـن اعمال آنها را معيار پذيرش قرار مى دهد و حتى اعـمـال درجـه دو، و كـم اهـمـيـت آنـهـا را بـه حـسـاب اعـمـال درجـه يـك بـه فـضـل و رحـمـتـش مـى گـذارد، ايـن درسـت بـه آن مـى مـانـد كـه خـريـدارى بـه عـنـوان فـضـل و كـرم اجناس متفاوتى را كه از طرف فروشنده اى عرضه شده است به بهاى جنس اعلا محاسبه كند، و از فضل و لطف خداوند هر چه گفته شود عجيب نيست.

مـوهـبت دوم پاكسازى آنها است، مى گويد: (ما از گناهانشان مى گذريم )( و نتجاوز عن سيئاتهم ) .

در حالى كه در ميان بهشتيان جاى دارند( فى اصحاب الجنة ) .

و اين سومين موهبت الهى نسبت به آنها است كه آنان را با اين كه لغزشهائى داشته اند شستشو داده، در كنار نيكان و پاكانى جاى مى دهد كه از مقربان درگاه اويند.

ضـمـنـا از ايـن تـعبير استفاده مى شود كه منظور از (اصحاب الجنة ) در اينجا بندگان مـقـربـى هـسـتند كه هرگز گرد و غبار معصيت بر دامانشان ننشسته و اين مؤ منان توبهكار بعد از مغفرت الهى در كنار آنها و در سايه آنها جاى مى گيرند.

و در پـايـان آيـه بـراى تـاءكـيـد بـر ايـن نـعـمـتها كه گفته شد مى افزايد: (اين وعده صدقى است كه پيوسته به آنها داده شده است )( وعد الصدق الذى كانوا يوعدون ) .

چگونه وعده صدق نباشد در حالى كه تخلف از وعده يا به خاطر پشيمانى و نادانى است، و يا از ضعف و ناتوانى، و خداوند از همه اين امور منزه است.

نكته ها:

1 - اين آيات ترسيمى است از يك انسان مؤ من بهشتى كه نخست رشد جسمانى و سپس مرحله كـمـال عـقـلى خود را پيموده، بعد به مقام شكرگزارى در برابر نعمتهاى پروردگار، و شـكـر زحمات طاقت فرساى پدر و مادر رسيده، و به موقع از لغزشها توبه مى كند، و بـه انـجـام اعـمـال صـالح و از جـمله تربيت فرزندان اهتمام مى ورزد، و سرانجام به مقام تسليم مطلق در برابر فرمان الهى صعود مى كند، و همين امر سبب مى شود كه غرق رحمت و غفران و نعمتهاى گوناگون خداوند شود.

آرى بايد يك انسان بهشتى را از اين صفاتش شناخت.

2 - تعبير به (وصينا الانسان ) (به انسان توصيه كرديم ) اشاره به اين است كه مسأله نيكى به پدر و مادر از اصول انسانى است كه حتى كسانى كه پايبند به ديـن و مـذهـبـى نيستند نيز طبق الهام فطرت به آن جذب مى شوند، بنابراين آنها كه پشت پـا به اين وظيفه بزرگ مى زنند، نه تنها مسلمان واقعى نيستند كه نام انسان براى آنها شايسته نيست.

3 - تـعـبـيـر به (احسانا) (با توجه به اينكه نكره در اين موارد براى بيان عظمت مى آيـد اشـاره بـه ايـن اسـت كـه بـه فـرمـان خـداونـد بـايـد در مقابل خدمات بزرگ پدر و مادر نيكيهاى بزرگ و برجسته انجام شود.

4- شـرح درد و رنـجـهـاى مـادر در راه پـرورش فرزند هم بخاطر اين است كه محسوستر و مـلمـوسـتـر اسـت، و هـم بـخـاطـر ايـن كـه زحـمـات مادر در مقايسه با پدر از اهميت بيشترى برخوردار است، و به همين دليل در روايات اسلامى تاءكيد بيشترى در مورد مادر شده است.

در حـديـثـى آمـده اسـت كـه مـردى نـزد رسـولخـدا آمـد و عـرضـكـرد: مـن ابـر؟ قـال: امـك، قـال ثـم مـن؟ قـال امـك، قـال ثـم مـن؟ قال امك، قال ثم من؟ قال اباك:

(اى رسولخدا به چه كسى نيكى كنم؟ فرمود: به مادرت.

عرض كرد: بعد از او به چه كسى؟ فرمود: به مادرت.

براى سومين بار عرض كرد: بعد از او به چه كسى؟ باز فرمود: به مادرت.

و در چهارمين بار وقتى اين سؤ ال را تكرار كرد گفت به پدرت )!.

در حـديـث ديـگـرى آمـده است كه مردى مادر پير و ناتوان خود را بر دوش گرفته بود، و بـه طـواف مـشـغـول بـود، در هـمين هنگام خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيد عرض كرد: هل اديت حقها: (آيا حق مادرم را اينسان ادا كرده ام )؟!

پيامبر در جواب فرمود: لا و لا بزفرة واحدة: (نه حتى يك نفس او را جبران نكردى ).

5 - در آيات قرآن اهميت زيادى به پيوند خانوادگى، و احترام و اكرام پدر و مادر، و نيز تـوجـه بـه تـربيت فرزندان، داده شده است كه در آيات فوق به همه اشاره شده است، ايـن بـخـاطـر آن اسـت كـه جـامـعـه بـزرگ انـسـانـى از واحـدهاى كوچكترى به نام خانواده تـشـكـيـل مى شود، همانگونه كه يك ساختمان بزرگ از غرفه ها و سپس از سنگها و آجرها تشكيل مى گردد.

بـديـهـى اسـت هـر قـدر ايـن واحدهاى كوچك از انسجام و استحكام بيشترى برخوردار باشد اسـتـحـكـام اسـاس جـامـعـه بـيـشـتـر خـواهـد بـود، و يـكـى از عـلل نـابـسامانيهاى اجتماعى جوامع صنعتى عصر ما متلاشى شدن نظام خانوادگى است كه نه احترامى از سوى فرزندان وجود دارد، نه محبتى از سوى پدران و مادران، و نه پيوند مهر و عاطفه اى از سوى همسران.

منظره دردناك آسايشگاههاى بزرگسالان در جوامع صنعتى امروز كه مركز پدران و مادران ناتوانى است كه از كار افتاده اند و از خانواده طرد شده اند شاهد بسيار گويائى براى اين حقيقت تلخ است.

مـردان و زنانى كه بعد از يك عمر خدمت، و تحويل فرزندان متعدد به جامعه در ايامى كه نـيـاز شـديـدى به عواطف فرزندان، و كمكهاى آنها دارند، به كلى رانده مى شوند، و در آنجا در انتظار مرگ روزشمارى مى كنند، و چشم به در دوخته اند كه آشنائى از در درآيد، انتظارى كه شايد در سال يك يا دو بار بيشتر تكرار نمى شود! به راستى تصور چنين حالتى زندگى را براى انسان از همان آغازش تلخ مى كند و اين است راه و رسم دنياى مادى و تمدن منهاى ايمان و مذهب.

6 - جـمـله (ان اعـمـل صـالحـا تـرضـاه ) بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت اسـت كـه عـمـل صـالح چيزى است كه موجب خشنودى خدا مى شود، و تعبير (احسن ما عملوا) (بهترين كـارى كـه انـجـام دادنـد) كـه در آيـات مـتـعـددى از قـرآن مـجـيـد آمـده، بـيـانـگـر فـضـل بـى حـسـاب خـداونـد اسـت كـه در مـقـام اجـر و پـاداش بـنـدگـان، بـهـتـريـن اعمال آنها را معيار قرار مى دهد و همه را به حساب آن مى پذيرد.


آيه (17) تا (19) و ترجمه

( والذى قـال لولديـه أف لكـمـا اءتـعـدانـنـى أن أخـرج و قد خلت القرون من قبلى و هما يستغيثان الله ويلك امن إ ن وعدالله حق فيقول ما هذا إلا أساطير الا ولين ) (17)( أولئك الذيـن حـق عـليـهـم القـول فـى أمـم قـد خـلت مـن قبلهم من الجن و الانس إنهم كانوا خاسرين ) (18)( و لكل درجات مما عملوا و ليوفيهم أعمالهم و هم لا يظلمون ) (19)

ترجمه:

17 - كـسـى كـه بـه پـدر و مادرش مى گويد: اف بر شما! آيا به من وعده مى دهيد كه من روز قـيـامـت مـبـعـوث مـى شـوم؟ در حالى كه قبل از من اقوام زيادى بودند (و هرگز مبعوث نـشـدنـد) و آنـهـا پـيـوسته فرياد مى كشند و خدا را به يارى مى طلبند كه واى بر تو! ايـمـان بـياور كه وعده خدا حق است، اما او پيوسته مى گويد: اينها چيزى جز افسانه هاى پيشينيان نيست!

18 - آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه فـرمـان عـذاب هـمـراه اقـوام (كـافـرى ) كـه قبل از آنها از جن و انس بودند درباره آنان مسجل شده، چرا كه همگى زيانكار بودند.

19 - و بـراى هـر كـدام از آنـهـا درجاتى است بر طبق اعمالى كه انجام داده اند، تا خداوند كارهاى آنها را بى كم و كاست به آنان تحويل دهد، و به آنها هيچ ستمى نخواهد شد.

تفسير:

پايمال كنندگان حقوق پدر و مادر

در آيـات قـبـل سـخـن از مـؤ مـنـانـى در مـيـان بـود كـه در پـرتـو ايـمـان و عمل صالح و شكر نعمتهاى حق، و توجه به حقوق پدر و مادر و فرزندان، به مقام قرب الهى راه مى يابند، و مشمول الطاف خاص او مى شوند.

امـا در آيـات مـورد بـحـث سـخـن از كـسـانـى اسـت كـه در نـقـطـه مقابل آنها قرار دارند، افرادى بى ايمان و حق نشناس و عاق پدر و مادر، مى فرمايد:

(و آن كـسـى كه به پدر و مادرش مى گويد: اف بر شما! آيا به من وعده مى دهيد كه من روز قـيـامـت مـبـعـوث مـى شوم؟ در حالى كه قبل از من اقوام زيادى بودند و مردند و هرگز مـبـعـوث نـشدند)!( والذى قال لوالديه اف لكما اتعداننى ان اخرج و قد خلت القرون من قبلى ) .

امـا پدر و مادر مؤ من در مقابل اين فرزند خيره سر تسليم نمى شدند آنها فرياد مى كشند و خدا را به يارى مى طلبند كه واى بر تو اى فرزند! ايمان بياور كه وعده خدا حق است ):( و هما يستغيثان الله ويلك آمن ان وعد الله حق ) .

امـا او هـمـچـنـان بـه لجـاجـت و خـيـره سـرى خود ادامه مى دهد، و با تكبر و بى اعتنائى مى گـويـد: (ايـنـهـا چـيـزى جـز افـسـانـه هـاى پـيـشـيـنـيـان نـيـسـت )!( فيقول ما هذا الا اساطير الاولين ) .

ايـنـكـه مـيگوئيد معادى و حساب و كتابى در كار است از خرافات و داستانهاى دروغين اقوام گذشته است، و من هرگز در برابر آن تسليم نخواهم شد.

اوصـافـى كه از اين آيه درباره آن گروه استفاده مى شود چند وصف است: بى احترامى و اسـائه ادب نـسـبـت بـه مـقـام پـدر و مـادر، زيـرا (اف ) در اصل به معنى هر چيز كثيف و آلوده است، و در مقام توهين و تحقير گفته مى شود.

بعضى نيز گفته اند به معنى چركى است كه در زير ناخن جمع مى شود كه هم آلوده است و هم ناچيز.

ديـگـر اينكه نه تنها ايمانى به قيامت و روز رستاخيز ندارند بلكه آن را به باد مسخره گرفته، جزء افسانه ها و پندارهاى خرافى مى شمرند.

وصـف ديـگـرشـان ايـن است گوش شنوا ندارند، تسليم در برابر حق نيستند و روحشان از غرور و جهل و خودخواهى انباشته است.

آرى پـدر و مـادر دلسـوز او هـر چـه تـلاش و كـوشـش مـى كـنـنـد كـه او را از گـرداب جـهـل و بـى خـبـرى نـجات دهند تا اين فرزند دلبند گرفتار عذاب دردناك الهى نشود او هـمـچـنـان در كـفر خود پافشارى مى كند و اصرار مى ورزد، و سرانجام ناچار او را رها مى كنند.

هـمـانـگـونـه كـه در آيـات گـذشـتـه پـاداش مـؤ مـنـان صـالح العمل بيان شده، در اينجا سرانجام كار كافران جسور و خيره سر را نيز بيان كرده، مى فرمايد:

(آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه فـرمـان عـذاب الهـى دربـاره آنـان مـسـجـل شـده، و هـمـراه اقـوام كـافـر از جـن و انـس كـه قـبـل از آنـهـا بـودنـد گـرفـتـار مـجـازات دردنـاك مـى شـونـد و اهل دوزخند)( اولئك الذين حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس ) .

(چرا كه آنها همه از زيانكاران بودند)( انهم كانوا خاسرين ) .

چه زيانى از اين بدتر كه تمام سرمايه هاى وجود خود را از دست دادند و خشم و غضب خدا را براى خود خريدند.

در مقايسه اين دو گروه دوزخى و بهشتى، در اين آيات به اين امور برخورد مى كنيم.

آنـهـا مدارج رشد تكامل خود را طى مى كنند در حالى كه اينها همه سرمايه هاى خويش را از دست مى دهند و زيانكارند.

آنـهـا حقشناسند و شكرگزار، حتى در برابر پدر و مادر، اما اينها حق - نشناسند و جسور و بى ادب حتى نسبت به والدينشان.

آنـهـا (همراه مقربان خداوند) در بهشتند، و اينها در زمره اقوام بى - ايمان در دوزخند، و هر يك به گروه همجنس خود ملحق مى شوند.

آنـهـا از لغـزشـهـاى خـود تـوبه مى كنند و در برابر حق تسليمند، اما اينها طغيانگرند و سركش، و خودخواه و متكبر.

قابل توجه اينكه: اين گروه لجوج در انحرافات خود بر وضع اقوام پيشين

تكيه مى كنند، و در دوزخ نيز با همانها محشور خواهند بود.

در آخـريـن آيـه مـورد بحث، نخست به تفاوت درجات و مراتب هر يك از اين دو گروه اشاره كـرده، مـى گويد: براى هر كدام از آنها درجاتى است بر طبق اعمالى كه انجام داده اند( و لكل درجات مما عملوا ) .

چـنـان نـيـسـت كـه بـهشتيان يا دوزخيان همه در يك درجه باشند، بلكه آنها نيز به تفاوت اعـمـالشـان، و بـه تـنـاسـب خـلوص نـيـت و مـيـزان مـعـرفـتـشان، مقامات متفاوتى دارند، و اصل عدالت، دقيقا در اينجا حاكم است.

(درجـات ) جـمع (درجه ) معمولا به پله هائى گفته مى شود كه از آن به سمت بالا مى روند و (دركات ) جمع (درك ) (بر وزن مرگ ) به پله هائى گفته مى شود، كه از آن بـه طـرف پائين حركت مى كنند، لذا در مورد بهشت، درجات، و در مورد دوزخ دركات گـفـتـه مـى شـود، ولى در آيه مورد بحث كه هر دو با هم ذكر شده با توجه به اهميت مقام بهشتيان هر دو به عنوان درجات آمده و به اصطلاح از باب (تغليب ) است.

سـپـس مـى افـزايـد: (هـدف ايـن اسـت كـه خـداونـد اعـمال آنها را بى كم و كاست به آنان تحويل دهد)( و ليوفيهم اعمالهم ) .

ايـن تـعـبـيـر اشـاره ديـگـرى اسـت بـه مـسـاءله تـجـسـم اعـمـال كـه در آنـجـا اعـمـال آدمـى بـا او خـواهـد بـود، اعمال نيكش مايه رحمت، و آرامش او است، و اعمال زشتش مايه بلا و ناراحتى و رنج و عذاب.

و در پـايـان بـه عـنـوان تـاءكـيـد مى گويد: (و به آنها هيچ ستمى نخواهد شد)( و هم لايظلمون ) .

چـرا كـه اعـمـال خـودشـان را دريـافـت مـيـدارنـد، بـا ايـن حال چگونه ظلم و ستم تصور مى شود.

بـعـلاوه (درجـات ) و (دركـات ) آنـهـا دقـيـقـا تـعـيـيـن شـده، و حـتـى كـمـتـريـن عمل خوب و بد در سرنوشت آنها مؤ ثر است، با اين شرايط، ظلم معنى ندارد.

نكته:

چگونه اين آيه از سوى بنى اميه تحريف شد؟

در حـديـثـى آمده است كه (معاويه ) نامه اى به (مروان ) (والى مدينه ) نوشت تا از مـردم بـراى فرزندش (يزيد) بيعت بگيرد، (عبدالرحمن ) فرزند (ابوبكر) در مـجـلس حـاضـر بـود، گـفـت: مـعـاويـه مـى خـواهـد ايـن كـار را هـمـانـنـد (هـرقل ) و (كسرى ) (پادشاهان روم و ايران ) انجام دهد كه پدران فرزندان خود را (هر چند نااهل و آلوده بودند) بجانشينى خود برمى گزيدند.

مروان از روى منبر فرياد زد خاموش باش، تو همان كسى هستى كه اين آيه در حق تو آمده است:( والذى قال لوالديه اف لكما ) .

(عـايشه ) حضور داشت رو به او كرد و گفت: دروغ مى گوئى، من مى دانم اين آيه در حـق چـه كـسـى نـازل شـده اسـت؟ اگـر مـى خـواهـى تـا نـام و نـسـبـش را بـگـويـم، ولى رسـول خـدا پـدر تـو را لعـنت كرده در حالى كه در پشت پدر بودى بنابراين تو نتيجه لعنت رسول خدائى ).

آرى گـنـاه (عـبـدالرحمن ) اين بود كه از يكسو به اميرمؤ منان على (عليه‌السلام ) عشق مى ورزيد كارى كه براى بنى اميه بسيار ناخوشايند بود.

و از سـوى ديـگـر بـا مـوروثـى شـدن خـلافـت، و تـبـديـل آن بـه سـلطـنت، شديدا مخالف بود، و بيعت گرفتن براى يزيد را نوعى حركت كسروى و هرقلى مى دانست.

لذا از طـرف دشـمـنـان قـسـم خـورده اسـلام، يـعـنـى آل اميه، مورد حمله واقع شد، و آيات قرآن مجيد را در مورد او تحريف كردند

و چه پاسخ مناسبى عايشه به مروان داد كه خداوند پدر تو را لعنت كرد در حالى كه تو در پشت او بودى (اشاره به آيه 60 سوره اسراء( و الشجرة الملعونة فى القرآن ) .


آيه (20) و ترجمه

( و يـوم يـعـرض الذيـن كفروا على النار اءذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها فـاليـوم تـجـزون عـذاب الهـون بـمـا كـنتم تستكبرون فى الارض بغير الحق و بما كنتم تفسقون ) (20)

ترجمه:

20 - آن روز كـه كـافـران را بر آتش عرضه مى كنند به آنها گفته مى شود از طيبات و لذائذ در زنـدگـى دنـيـاى خود استفاده كرديد، و از آن بهره گرفتيد، اما امروز عذاب ذلت بـار بـه خـاطـر اسـتكبارى كه در زمين به ناحق كرديد و به خاطر گناهانى كه انجام مى داديد جزاى شما خواهد بود.

تفسير:

زهد و ذخيره براى آخرت

ايـن آيـه هـمـچـنـان بحث آيات گذشته را پيرامون مجازات كافران و مجرمان ادامه مى دهد و گوشه هائى از عذابهاى جسمانى و روحانى آنها را بازگو كرده، مى فرمايد:

(آن روز كه كافران را به آتش دوزخ عرضه مى كنند به آنها گفته مى شود از طيبات و لذائذ در زنـدگـى دنـيـا بـه قدر كافى استفاده كرديد، و از آن بهره مند شديد، اما امروز عذاب ذلتبار به خاطر استكبارى كه در زمين به ناحق كرديد

و بـه خـاطـر گـنـاهـانـى كه انجام مى داديد جزاى شما خواهد بود)( و يوم يعرض الذين كـفـروا على النار اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تستكبرون فى الارض بغير الحق و بما كنتم تفسقون ) .

آرى شـمـا غـرق در لذات بوديد، و جز تمتع از مواهب مادى اين جهان چيزى نمى فهميديد، و بـه خـاطـر آزادى بـى قـيـد و شرط در اين قسمت معاد را انكار كرديد تا دستتان كاملا باز باشد، و هر گونه ظلم و ستم براى بدست آوردن اين مواهب بر ديگران روا داشتيد، امروز كيفر آنهمه هوسبازيها، و هواپرستيها، و استكبار و فسق خود را مى بينيد.

نكته ها:

1 - اين آيه مى گويد در قيامت كفار بر آتش عرضه مى شوند و شبيه آن در آيه 26 مؤ من درباره عذاب برزخى فرعونيان آمده است النار يعرضون عليها غدوا و عشيا: (هر صبح و شام آنها بر آتش دوزخ عرضه مى شوند).

در حـالى كـه در بـعـضـى ديـگـر آيـات قرآن مى خوانيم كه جهنم بر كافران عرضه مى شـود:( و عرضنا جهنم للكافرين عرضا ) (در آن روز جهنم را به كافران عرضه مى داريم ) (كهف - 100).

لذا بـعضى از مفسران بزرگ گفته اند: در قيامت دو نوع عرضه است: پيش از حساب آتش را بـر مـجـرمان عرضه مى دارند تا وحشت و هراس سراسر وجودشان را فرا گيرد (و اين خود يك مجازات روحانى است ) و بعد از حساب و فرستادن

آنها به سوى دوزخ آنها را بر عذاب الهى عرضه مى دارند.

بـعـضـى نـيـز گـفته اند در عبارت يكنوع قلب است و منظور از عرضه داشتن كافران بر آتـش هـمـان عـرضـه داشـتـن آتـش بـر كـفـار اسـت، چـرا كـه آتـش عـقـل و شـعـورى نـدارد تـا كـافـران را بـه او عرضه كنند، در حالى كه عرضه داشتن در مواردى است كه طرف داراى درك و شعورى باشد.

ولى ايـن ايـراد را مـى تـوان پـاسـخ گفت چرا كه در پاره اى از آيات قرآن يكنوع درك و شـعـور بـراى دوزخ بـيـان شده تا آنجا كه خداوند با آن سخن مى گويد، و او پاسخ مى دهـد: مـى فـرمـايـد: هـل امـتـلات؟ (اى دوزخ آيـا پـر شـدى )؟ در پـاسـخ عرض مى كند: هل من مزيد؟: (آيا بيشتر از اين هم وجود دارد)؟! (ق - 30)

حق اين است كه حقيقت عرضه داشتن به معنى رفع موانع ميان دو چيز است، تا آنجا كه يكى در اختيار ديگرى قرار گيرد، و در مورد كافران و دوزخ مطلب چنان است كه موانع در ميان آن دو بـرطـرف مـى شـود، و در ايـن صـورت هم مى توان گفت: آنها بر آتش ‍ عرضه مى شوند، و هم آتش بر آنها، و هر دو تعبير صحيح است.

و بـه هـر حـال نـيـازى نـيـسـت كـه عـرضـه داشـتن را به معنى وارد شدن در آتش بگيريم آنچنانكه طبرسى در مجمع البيان آورده، بلكه اين عرضه داشتن خود يكنوع عذاب دردناك و هـولنـاك اسـت كـه دوزخـيان قبل از ورود در آتش تمام قسمتهاى جهنم را از بيرون با چشم خود مى بينند و سرنوشت شوم خويش را مشاهده مى كنند و زجر مى كشند.

2 - جمله (اذهبتم طيباتكم ) به معنى بهره گيرى از لذائذ دنياست و تعبير به (اذهبتم ) (برديد) به خاطر آن است كه اين لذائذ و مواهب با بهره گيرى نابود مى شوند و از بين مى روند.

مسلما تمتع از مواهب الهى در اين جهان كار نكوهيده اى نيست، آنچه نكوهيده است غرق شدن در لذات مادى و فراموش كردن ياد خدا و قيامت، يا بهره گيرى گناه آلود و بى قيد و شرط از ايـن لذات و غـصـب حـقـوق ديـگـران در ايـن رابـطـه اسـت قـابـل تـوجـه اينكه اين تعبير تنها در اين آيه از قرآن مجيد ديده مى شود، اشاره به اين است كه گاه انسان از لذات دنيا چشم مى پوشد، يا جز به مقدار لازم براى نيرو گرفتن در كارهاى الهى از آنها بهره نمى گيرد، در اين صورت گوئى اين طيبات را ذخيره براى آخرتش كرده است.

ولى بـسـيـار مى شود كه همچون چهارپايان، بدون قيد و شرط از آنها بهره مى گيرد و هـمـه را بـه نابودى مى كشاند، و نه تنها چيزى براى آخرت ذخيره نمى كند بلكه كوله بـارى از گـنـاه نيز براى خود فراهم مى سازد، قرآن درباره اين گروه مى گويد:( اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا ) .

در بعضى از كتب لغت نقل شده است كه منظور از جمله انفقتم طيبات ما رزقتم فى شهواتكم و فـى مـلاذ الدنـيـا، و لم تـنـفـقـوهـا فـى مرضات الله: (شما روزيهاى پاكيزه اى را كه داشتيد در طريق شهوات خود مصرف كرديد و در طريق خشنودى خداوند انفاق نكرديد).

3 - (طـيـبـات ) مـعـنـى وسـيـع و گـسـتـرده اى دارد و هـمـه مـواهـب دنـيـا را شامل مى شود هر چند بعضى از مفسران آن را فقط به معنى نيروى جوانى تفسير كرده اند ولى حق اين است كه جوانى تنها يك مصداق مى تواند باشد.

4 - تعبير به (عذاب الهون ) (مجازات توهين آميز و تحقير كننده ) عكس - العملى است در مقابل استكبار آنها در زمين، چرا كه مجازات الهى كاملا متناسب نوع گناه است، آنها كه بر خلق خدا و حتى بر انبياء كبر فروختند و در برابر هيچ قانونى خضوع نكردند بايد با ذلت و حقارت تمام كيفر بينند.

5 - در ذيـل آيـه دو گـنـاه بـراى ايـن دوزخـيـان ذكر شده نخست (استكبار در زمين ) و دوم (فـسـق ) مـمـكـن اسـت اولى اشـاره به عدم ايمان به آيات الهى و بعثت انبيا و رستاخيز بـاشـد، و دومـى اشـاره بـه انـواع گـنـاهـان، يـكـى از تـرك اصول دين سخن مى گويد، و ديگرى از پايمال كردن فروع دين.

6 - تـعـبـيـر بـه (غـير الحق ) به اين معنى نيست كه استكبار دو گونه است (حق ) و (ناحق ) بلكه اين تعبيرات معمولا براى تاءكيد گفته مى شود و نظائر فراوان دارد.

7 - زهد پيشوايان بزرگ

در مـنـابـع مختلف حديث و تفسير روايات فراوانى از زهد پيشوايان بزرگ اسلام آمده كه مخصوصا به آيه مورد بحث در آن استناد شده است، از جمله:

در حـديـثـى آمـده اسـت كه روزى عمر در (مشربه ام ابراهيم ) (محلى در نزديكى مدينه ) خـدمـت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمد در حالى كه بر حصيرى از برگ خرما خـوابـيـده بـود و قـسـمـتى از بدن مبارك او روى خاك قرار داشت، و متكائى از الياف درخت خـرمـا زيـر سـر داشت، سلام كرد و نشست، گفت: تو پيامبر خدا و بهترين خلق او هستى، كسرى و قيصر بر تختهاى طلا و فرشهاى ابريشمين مى خوابند، ولى

شما اينچنين! پيامبر فرمود: اولئك قوم اجلت طيباتهم، و هى وشيكة الانقطاع و انما آخرت لنا طيباتنا: (آنها گروهى هستند كه طيباتشان در اين دنيا به آنها داده شده، و به زودى قطع مى شود، ولى طيبات ما براى قيامت ذخيره شده است ).

در حـديث ديگرى از امام باقر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: روزى مقدارى حلواى مخصوصى خـدمـتـش آوردند، حضرت از خوردن آن امتناع فرمود، عرض كردند آيا آن را حرام مى دانى؟! فـرمـود: نـه، ولكـنـى اخـشـى ان تـتـوق اليـه نـفـسـى فاطلبه ثم تلا هذه الايه: اذهبتم طـيـباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها: (من از اين مى ترسم كه نفسم به آن مشتاق گـردد، و پـيـوسـتـه بـه دنبال آن باشم، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا....

در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت: ان امـير المؤ منين (عليه‌السلام ) اشتهى كبدا مشوية على خبز ليـنـه فـاقـام حـولا يـشـتـهيها، ذكر ذلك للحسن (عليه‌السلام ) و هو صائم يوما من الايام فـصـنـعـهـا له فـلمـا اراد ان يـفـطـر قـربـهـا اليـه، فـوقـف سائل بالباب، فقال: يا بنى! احملها اليه، لا تقراء صحيفتنا غدا: اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها!:

(امـيـر مـؤ منان على (عليه‌السلام ) تمايل به خوراكى از جگر بريان با نان نرم داشت يـكـسال گذشت و به اين خواست خود ترتيب اثر نداد، روزى به امام حسن (عليه‌السلام ) دسـتـور تـهـيـه آن را داد در حـالى كـه حضرت صائم بود، خوراك براى افطار آماده شد، هنگامى كه مى خواست افطار فرمايد سائلى بر در خانه آمد، امام (عليه‌السلام ) فرمود: ايـن غـذا را بـه سـائل ده مـبـادا هنگامى كه نامه اعمال ما فرداى قيامت خوانده مى شود به ما بـگـويـنـد: اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها: (شما طيبات خود را در دنيا گرفتيد و به آن متمتع شديد).


آيه (21) تا (25) و ترجمه

( و اذكـر أخـا عـاد إذا أنـذر قـومـه بـالا حقاف و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه إلا تعبدوا إلا الله إنى أخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) (21)( قالوا أجئتنا لتافكنا عن الهتنا فاتنا بما تعدنا إن كنت من الصادقين ) (22)( قال إنما العلم عندالله و أبلغكم ما أرسلت به و لكنى أرئكم قوما تجهلون ) (23)( فلما رأوه عارضا مستقبل أوديتهم قالوا هذا عارض ممطرنا بل هو ما استعجلتم به ريح فيها عذاب أليم ) (24)( تدمر كل شى ء بامر ربها فاصبحوا لا يرى إلا مساكنهم كذلك نجزى القوم المجرمين ) (25)

ترجمه:

21 - (سـرگـذشـت هـود) بـرادر قـوم عـاد را به آنها يادآورى كن، آن زمان كه قومش را در سـرزمـيـن (احـقـاف ) انـذار كـرد، در حـالى كـه پـيـامـبـران زيـادى قبل از او در گذشته هاى دور و نزديك آمده بودند كه جز خداوند يگانه را نپرستيد، من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم.

22 - آنـهـا گـفـتـنـد: تـو آمده اى كه ما را (با دروغهايت ) از خدايانمان برگردانى، اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى بياور.

23 - گـفت: آگاهى تنها نزد خدا است (و او مى داند چه زمانى شما را مجازات كند) من آنچه را به آن فرستاده شده ام به شما ابلاغ مى كنم (وظيفه من همين است ولى شما را قومى مى بينم كه دائما در جهل هستيد.

24 - هنگامى كه آن را به صورت ابر گسترده اى ديدند كه به سوى درهها و آبگيرهاى آنـان در حـركـت اسـت (خـوشحال شدند) گفتند اين ابرى است بارانزا (ولى به آنها گفته شـد) ايـن هـمـان چيزى است كه براى آمدنش شتاب مى كرديد، تندبادى است (وحشتناك ) كه عذاب دردناكى در آن است.

25 - هـمـه چـيز را به فرمان پروردگار درهم ميكوبد و نابود مى كند، آنها صبح كردند در حـالى كـه چـيـزى جز خانه هاى آنها به چشم نمى خورد، اين گونه مجرمان را كيفر مى دهيم!

تفسير:

قوم عاد و تندباد مرگبار!

از آنـجـا كـه قـرآن مـجـيـد بـعـد از ذكـر قـضـايـاى كـلى بـه بـيـان مـصـداقـهـاى قـابـل مـلاحـظـه آن مـى پـردازد تـا آن كـليـات را پـيـاده كـنـد، در ايـنجا نيز بعد از شرح حـال مـسـتـكـبـران سـركش و هوسران به ذكر داستان قوم عاد كه نمونه واضحى از آن است پـرداخـته، مى گويد: (براى اين مشركان مكه سرگذشت هود برادر قوم عاد را يادآورى كن )( و اذكر اخا عاد ) .

تعبير به (اخ ) (برادر) براى بيان نهايت دلسوزى و صفاى اين پيامبر بزرگ نسبت بـه قـوم خـويـش اسـت، ايـن تـعبير چنانكه مى دانيم در مورد عده اى از پيامبران بزرگ در قـرآن مـجيد آمده است، آنها برادرى دلسوز و مهربان براى اقوام خويش بودند كه از هيچ نوع فداكارى مضايقه نكردند.

اين تعبير ممكن است در ضمن اشاره اى به ارتباط خويشاوندى ميان اين پيامبران و اقوامشان نيز باشد.

سـپـس مى افزايد: در آن هنگام كه قومش را در سرزمين (احقاف ) انذار كرد، در حالى كه پـيـامـبـران بـسـيـارى قـبـل از او در گـذشـتـه هاى دور و نزديك آمدند و به انذار اين اقوام پرداختند)( اذ انذر قومه بالاحقاف و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه ) .

(احـقـاف ) چنانكه قبلا هم گفته ايم به معنى شنهاى روانى است كه بر اثر وزش باد در بـيـابـانـها به صورت مستطيل و كج و معوج رويهم انباشته مى گردد، و از اين تعبير روشن مى شود كه سرزمين قوم عاد ريگستان بزرگى بوده

بـعـضـى آنـرا در قـلب جـزيـره عربستان ميان (نجد) و (احساء) و (حضرموت ) و (عمان ) دانسته اند.

ولى ايـن مـعـنـى بـعـيـد بـه نـظـر مى رسد، چرا كه از آيات ديگر قرآن (در سوره شعرا) برمى آيد كه قوم عاد در جائى زندگى داشتند كه آب فراوان داشت و درختان جالب، و در قلب جزيره چنين مطلبى بسيار بعيد است.

جـمـعـى ديـگـر از مـفـسـران آنـرا در قـسـمـت جـنـوبـى جـزيـره حـوالى يـمـن، يـا در سواحل درياى عرب دانسته اند.

بعضى نيز احتمال داده اند كه احقاف منطقه اى در سرزمين عراق، در مناطق كلده و بابل بوده.

و از (طبرى ) نقل شده كه (احقاف ) نام كوهى است در شام ولى بـا تـنـاسـب بـه مـعنى لغوى (احقاف ) و با توجه به اينكه سرزمين آنها در عين مـصـون نـبـودن از شـنـهـاى روان داراى آب و درخـت بـوده قـول كـسـانـى كه مى گويند اين منطقه در جنوب جزيره عربستان و نزديكى سرزمين يمن بوده است نزديكتر به نظر مى رسد.

جـمـله و قـد خـلت النـذر من بين يديه و من خلفه (پيامبران انذاركننده اى از پيش رو و پشت سـر هـود آمـده بـودنـد) اشـاره بـه پـيـامـبـرانـى اسـت كـه قـبل از او مبعوث شدند، گروهى با فاصله كم كه قرآن از آنها تعبير (من بين يديه ) كرده و گروهى با فاصله زياد كه از آنها تعبير به (من خلفه ) شده است.

امـا ايـنـكـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه مـنـظـور از ايـن جـمـله پـيـامـبـرانـى اسـت كـه قـبـل از هـود و بـعـد از هـود آمـده انـد بـسـيـار بـعيد است و يا جمله (و قد خلت ) كه زمان گذشته را مى رساند سازگار نيست.

اكـنـون بـبـينيم محتواى دعوت اين پيامبر بزرگ چه بود قرآن مى افزايد (به آنها گفت جز خداوند يگانه را نپرستيد)( الا تعبدوا الا الله ) .

سـپـس آنها را تهديد كرده گفت: (من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم )( انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ) .

گر چه تعبير به (يوم عظيم ) غالبا به معنى روز قيامت آمده است، ولى گاه در آيات قرآن به روزهاى سخت و وحشتناكى كه بر امتها گذشته نيز اطلاق شده است. و منظور در اينجا نيز همين معنى است چرا كه در دنباله همين آيات مى خوانيم (سرانجام قوم عاد در روز سخت و وحشتناكى گرفتار عذاب الهى شدند و بر باد رفتند).

اما اين قوم لجوج و سركش در برابر اين دعوت الهى ايستادگى كردند، و به هود گفتند: (آيـا تـو آمـده اى كـه مـا را بـا دروغـهـايـت از خـدايـانـمان برگردانى )( قالوا أجئتنا لتافكنا عن آلهتنا ) .

(اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى بياور)!( فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) .

ايـن دو جـمـله بـه خـوبـى بيانگر انحراف و لجاجت اين قوم سركش ‍ است، چرا كه در جمله اول مـى گـويـند چون دعوت تو برخلاف معبودانى است كه ما به آن خو گرفته ايم و از نياكانمان به ارث برده ايم دروغ و افترا است.

و در جـمـله دوم تـقاضاى عذاب مى كنند، عذابى كه اگر رخ دهد راه بازگشتى در آن مطلقا نيست، كدام عاقل تمناى چنين عذابى را مى كند هر چند به آن يقين نداشته باشد؟

ولى (هـود) در پـاسـخ ايـن تـقـاضاى نابخردانه چنين گفت: (علم و آگاهى تنها نزد خداوند است )( قال انما العلم عند الله ) .

او اسـت كـه مـى دانـد در چـه زمـان، و بـا چـه شـرائطـى عـذاب اسـتـيـصـال نـازل مـى گـردد؟ نـه بـه تـقـاضـاى شـمـا مـربـوط اسـت، و نـه بـه مـيـل و اراده مـن، بـايـد هـدف كـه اتـمـام حـجـت اسـت حاصل گردد، چرا كه حكمتش چنين اقتضا مى كند.

سـپـس افزود: (وظيفه اصلى من اين است كه آنچه را به آن فرستاده شدم به شما ابلاغ كنم )( و ابلغكم ما ارسلت به )

مسئوليت اصلى من همين است، اما تصميم گيرى در مورد اطاعت پروردگار با شما است، و اراده و مشيت عذاب نيز با خود او است.

(ولى مـن شـمـا را گـروهـى مـى بـيـنـم كـه پـيـوسـتـه در جهل و نادانى اصرار داريد)( و لكنى اريكم قوما تجهلون ) .

ريشه بدبختى شما نيز همين جهل است، جهلى تواءم با لجاجت و كبر و غرور كه به شما اجـازه مـطـالعه دعوت فرستادگان خدا را نمى دهد، جهلى كه شما را وادار به اصرار بر نـزول عـذاب الهـى و نـابـوديـتـان مـى كـنـد، اگـر مـخـتـصـر آگـاهـى داشـتـيـد حـداقـل احـتـمـال مـى داديـد كـه در بـرابـر تـمـام احـتـمـالات نـفـى يـك احتمال اثبات نيز باشد كه اگر صورت پذيرد چيزى از شما باقى نخواهد ماند.

سرانجام نصائح مؤ ثر و رهبريهاى برادرانه (هود) در آن سنگدلان تاءثير نگذاشت، و بـجـاى پـذيـرش حـق سخت در عقيده باطل خود لجاجت كردند، و پافشارى نمودند، و حتى نوح را با اين سخن تكذيب مى كردند كه اگر راست ميگوئى پس عذاب موعودت چه شد؟

اكـنـون كـه اتمام حجت به قدر كافى شده و عدم شايستگى خود را براى ادامه حيات نشان داده انـد حكمت الهى ايجاب مى كند كه عذاب استيصال همان عذاب ريشه كن كننده را بر آنها بفرستد.

ناگهان مشاهده كردند ابرى در افق ظاهر گشت، و در آسمان به سرعت گسترده شد.

(هـنـگـامـى كـه ايـن ابر را مشاهده كردند كه به سوى درهها و آبگيرهاى آنها رو مى آورد خـوشـحـال شـدنـد، و گـفـتـنـد ايـن ابـرى اسـت بـارانـزا)!( فـلمـا رأوه عـارضـا مستقبل اوديتهم قالوا هذا عارض ممطرنا ) .

مـفـسـران گـفـتـه انـد مـدتـى بـاران بـراى قـوم عـاد نـازل نـشـد، هـوا گـرم و خـشـك و خفه كننده شده بود، هنگامى كه چشم قوم عاد به ابرهاى تيره و تار و گسترده اى كه از افقهاى دور دست به سوى آسمان آنها در حركت بود افتاد بسيار مسرور شدند و به استقبال آن شتافتند و در كنار درهها و سيلگيرها آمدند تا منظره نزول باران پر بركت را ببينند و روحى تازه كنند.

ولى بـه زودى بـه آنها گفته شد (اين ابر بارانزا نيست اين همان عذاب وحشتناكى است كه براى آمدنش شتاب مى كرديد)( بل هو ما استعجلتم به ) .

(اين تندباد شديدى است كه در آن عذاب دردناكى است )( ريح فيها عذاب اليم ) .

ظـاهـرا گـويـنـده ايـن سـخن خداوند بزرگ است، يا حضرت هود به هنگامى كه فريادهاى شوق و شادى آنها را شنيد اين سخن را به آنها گفت.

آرى تـندبادى است ويرانگر كه (همه چيز را به فرمان پروردگارش درهم مى كوبد و نابود مى كند)( تدمر كل شى ء بامر ربها )

بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: مـنـظـور از (هـمـه چـيـز) انـسـانـهـا و چـهـارپـايان و اموال آنها است.

زيرا در جمله بعد مى افزايد: (آنها صبح كردند در حالى كه چيزى جز مساكن و خانه هاى آنها به چشم نمى خورد)( فاصبحوا لا يرى الا مساكنهم ) .

و اين نشان مى دهد كه مساكن آنها سالم بودند، اما خودشان هلاك شدند، و اجساد و اموالشان نيز به وسيله تندباد به بيابانهاى دور دست، و يا در دريا افكنده شد.

بـعـضى گفته اند نخستين بار كه متوجه شدند اين ابر سياه، تندباد پر گرد و غبارى است، زمانى بود كه به نزديك سرزمين آنها رسيد، و چهارپايان و چوپانهاى آنها را كه در بيابانهاى اطراف بود از زمين برداشت، و به هوا برد، خيمه ها را از جا مى كند و چنان بالا مى برد كه به صورت ملخى ديده مى شد!

هنگامى كه اين صحنه را ديدند فرار كردند و به خانه هاى خود پناه بردند و درها را به روى خـود بـستند، اما باد درها را از جا مى كند، و آنها را بر زمين مى كوبيد (يا با خود مى برد) و (احقاف ) همان شنهاى روان را بر پيكر آنها گسترد.

در آيـه 7 سـوره حـاقـه آمـده اسـت ايـن تندباد هفت شب و هشت روز ادامه يافت )، آنها مرتبا زيـر تـلى از شـن و ماسه ناله مى كردند، سپس تندباد شنها را با خود برد و بار ديگر بدنهايشان نمايان گشت، و آنها را برگرفت و به دريا ريخت!.

و در پـايـان بـه اين حقيقت اشاره مى كند كه اين سرنوشت مخصوص اين قوم گمراه نبود، بلكه (ما اينگونه قوم مجرم را كيفر مى دهيم )( كذلك نجزى القوم المجرمين ) .

اين هشدارى است به همه مجرمان و گنهكاران و كافران لجوج و خودخواه شما نيز اگر همين مـسـيـر را طـى كـنـيد سرنوشتى بهتر از آن نخواهيد داشت، گاه بادهائى را كه به گفته قـرآن( مـبـشـرات بـيـن يـدى رحمته ) (پيشقراولان باران رحمت او هستند) و كار آنها زنده كردن زمينهاى مرده است ماءموريت مرگ - آفرينى مى دهد.

گـاه زمـيـن را كـه مـهـد آرامـش انـسـان اسـت بـا يـك زلزله شـديـد تبديل به گورستان او مى كند.

و گـاه بـارانـى را كـه مـايـه حـيـات هـمـه مـوجـودات زنـده اسـت مبدل به سيلابى مى گرداند و همه چيز را با آن غرق مى كند.

آرى مـاءمـوران حـيـات او را عـامـلان مـرگ او مـى سـازد و چـه دردناك است چنين مرگى كه از دل عـامـل حـيـات بـرخـيـزد؟ بـه خـصـوص ‍ ايـنـكـه همانند قوم هود نشاط و سرورى در آغاز بيافريند تا عذابش ‍ دردناكتر باشد!

و جـالب ايـنكه مى گويد: اين باد، اين امواج لطيف هوا، به فرمان پروردگار همه چيز را درهم مى كوبيد.


آيه (26) تا (28) و ترجمه

( و لقـد مـكناهم فيما إن مكنا كم فيه و جعلنا لهم سمعا و أبصارا و أفدة فما أغنى عنهم سـمـعـهم و لا أبصارهم و لا أفدتهم من شى ء إذ كانوا يجحدون بايت الله و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن ) (26)( و لقد أهلكنا ما حولكم من القرى و صرفنا الايات لعلهم يرجعون ) (27)( فـلو لا نـصـرهـم الذيـن اتـخـذوا مـن دون الله قـربـانـا إلهـة بل ضلوا عنهم و ذلك إفكهم و ما كانوا يفترون ) (28)

ترجمه:

26 - مـا به آنها (قوم عاد) قدرتى داديم كه به شما نداديم و براى آنها گوش و چشم و قـلب قـرار داديـم (امـا به هنگام نزول عذاب ) نه گوشها و چشمها، و نه عقلهايشان براى آنها سودى نداشت، چرا كه آيات خدا را انكار مى كردند، و سرانجام آنچه را

استهزا مى كردند بر آنها وارد شد.

27 - مـا اقـوامـى را كه در اطراف شما بودند هلاك كرديم، و آيات خود را به صورتهاى گوناگون براى آنها بيان نموديم شايد بازگردند.

28 - پـس چـرا مـعـبـودانـى را كـه غير از خدا برگزيدند به گمان اينكه آنها را به خدا نـزديـك مـى كـند آنها را يارى نكردند؟ بلكه از ميان آنها گم شدند! اين بود نتيجه دروغ آنها و آنچه را افترا ميبستند!

تفسير:

شما هرگز از قوم عاد قويتر نيستيد!

ايـن آيـات در حـقيقت نتيجه گيرى از آيات گذشته است كه در مورد مجازات دردناك قوم عاد سخن مى گفت.

مـشـركـان مكه را مخاطب ساخته، مى فرمايد: (ما قوم عاد را قوت و قدرتى داديم كه به شما نداديم )( و لقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه ) .

هـم از نـظـر قـدرت جـسـمـانـى از شـمـا نـيـرومـنـدتـر بـودنـد، و هـم از نـظـر مـال و ثـروت و امـكـانـات مـادى از شـمـا تـوانـاتـر، اگـر بـنـا بـود قـدرت جـسمانى، و مـال و ثـروت، و تـمـدن مـادى، بـتـوانـد كـسـانـى را از چـنگال كيفر الهى رهائى بخشد نبايد قوم عاد همچون خار و خاشاك در برابر تندباد به هر سو پرتاب شوند، و از آنها جز مساكن درهم ريخته چيزى باقى نماند!

اين آيه در حقيقت شبيه همان چيزى است كه در سوره فجر درباره همين قوم عاد آمده است:( الم تـر كـيـف فـعـل ربـك بـعـاد ارم ذات العماد التى لم يخلق مثلها فى البلاد ) : (آيا نديدى پـروردگـار تـو بـه قوم عاد چه كرد؟ آن قوم بلند قامت، و داراى عمارتهاى مرتفع، آن قوم و قبيله اى كه مثل و مانند آنها در شهرها آفريده نشده بود) (سوره فجر 6 -8).

و يا مانند آنچه در آيه 36 سوره ق آمده است:( و كم اهلكنا قبلهم من قرن هم اشد منهم بطشا ) : (چه بسيار اقوامى را كه قبل از آنها هلاك كرديم كه از اين گروه نيرومندتر و صاحب عده و عده بيشتر بودند).

خـلاصـه ايـنكه از شما نيرومندترها در برابر طوفان مجازات الهى تاب مقاومت نياوردند تا چه رسد به شما سپس مى افزايد: (ما براى آنها گوش و چشم و قلب قرار داديم )( و جعلنا لهم سمعا و ابصارا و افئدة ) .

آنـهـا از نـظـر درك و ديـد و تـشـخـيـص واقعيتها نيز قوى و نيرومند بودند، مطالب را به خـوبـى درك مـى كـردنـد، و از ايـن وسائل خداداد در تاءمين مقاصد مادى خود كاملا بهره مى گرفتند

(ولى نـه گـوش و نـه چـشـم و نـه عـقـولشـان آنـهـا را بـه هـنـگـام نزول عذاب الهى به هيچوجه سودى نبخشيد، چرا كه آيات خدا را انكار مى كردند)( فما اغنى عنهم سمعهم و لاابصارهم و لا افئدتهم من شى ء اذ كانوا يجحدون بايات الله ) .

و سرانجام آنچه (استهزا مى كردند بر آنها وارد شد)( و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ن ) .

آرى آنـهـا هـم مـجـهـز بـه وسـائل مـادى بـودنـد، و هـم وسائل درك حقيقت، اما چـون از طـريـق لجـاجـت و استكبار با آيات الهى برخورد مى كردند، و سخنان پيامبران را مورد سخريه قرار مى دادند، نور حق به قلوب آنها نفوذ نكرد.

و هـمـيـن كـبـر و غـرور و دشـمـنـى بـا حـق سـبـب شـد كـه از وسـائل و ابـزار هـدايـت و شـنـاخـت هـمـچـون چـشـم و گـوش و عـقل نتوانند بهره گيرند و راه نجات را بازيابند، و عاقبت به همان سرنوشت شومى كه در آيات گذشته اشاره شد گرفتار شدند.

جـائى كـه آنـهـا بـا آنـهـمـه قـدرت و امكانات كارى از پيش نبردند و پيكرهاى بيجانشان هـمـچـون پـر كـاه بـر امـواج تـنـدبـاد قـرار گـرفـت، و بـا كمال حقارت به هر سو پرتاب شدند، شما كه از آنها ضعيفتر و ناتوانتريد.

بـراى خـداونـد مـشكل نيست كه شما را نيز به جرم اعمالتان به سختترين عذاب گرفتار كند، و عوامل حياتتان را ماءمور مرگ و نابوديتان سازد، اين خطابى است به مشركان مكه، و بـه هـمـه انـسـانـهـاى مـغـرور و ظـالم و لجـوج در طول همه قرون و اعصار.

بـه راسـتـى هـمـانگونه كه قرآن مى گويد ما اولين انسانهائى نيستيم كه قدم روى زمين گـذارده ايـم، قبل از ما اقوام بسيار ديگرى زندگى مى كردند كه داراى امكانات و قدرت زيـادى بـودنـد، چـه خـوب اسـت از تاريخ آنها آئينه عبرتى بسازيم و آينده و سرنوشت خويش را در آن تماشا كنيم.

سپس براى تاءكيد بر اين مطلب، و پند و اندرز بيشتر، مشركان مكه را مخاطب ساخته مى گـويد: نه تنها قوم عاد بلكه ما اقوام سركشى را كه در اطراف شما زندگى مى كردند هلاك كرديم )( و لقد اهلكنا ما حولكم من القرى )

اقـوامـى كـه سـرزمـيـن آنـهـا از شـمـا چـندان دور نيست و تقريبا در گرداگرد جزيره عرب جـايـگـاهشان بود، اگر قوم (عاد) در سرزمين (احقاف ) در جنوب جزيره زندگى مى كـردنـد، قـوم (ثـمـود) در سـرزمـيـنـى بـه نـام (حـجـر) در شمال جزيره، و قوم (سبا) با آن سرنوشت دردناكشان در سرزمين (يمن )، و قوم (شعيب ) در سـرزمـيـن (مـديـن ) در مـسـير شما به سوى شام، و همچنين قوم (لوط) در همين مـنـطـقـه زنـدگـى داشـتند و بر اثر كثرت گناه و عصيان و كفر به عذابهاى گوناگون گرفتار شدند.

هر يك از اينها آئينه عبرتى بودند، و هر كدام شاهد و گواه گويائى، چگونه با اينهمه وسائل بيدارى باز بيدار نمى شوند؟

بـعـد اضـافـه مـى كـنـد: (مـا آيـات خـود را به صورتهاى گوناگون براى آنها بيان كرديم، شايد بازگردند)( و صرفنا الايات لعلهم يرجعون )

گـاه مـعـجـزات و خـارق عـادات را به آنها نشان داديم، گاه از طريق نعمت، و گاه بلاء و مـصـيـبـت، گـاه از طـريـق تـوصـيـف نـيكان، و گاه توصيف مجرمان، و گاه از طريق عذاب اسـتـيـصـال ديـگـران پـنـد و انـدرزهـا به آنها داديم، اما كبر و غرور و خودخواهى و لجاج مجال هدايت به آنها نداد!

در آخرين آيه مورد بحث آنها را مورد سرزنش قرار داده و با اين بيان شديدا محكوم مى كند: (پس چرا معبودانى را كه غير خدا برگزيدند به گمان اينكه آنها را به خدا نزديك مى كـنـنـد در آن لحـظـات سـخـت و حـسـاس بـه يارى آنها نشتافتند)؟!( فلو لا نصرهم الذين اتخذوا من دون الله قربانا الهة ) .

راسـتـى اگـر ايـن معبودان بر حق بودند پس چرا پيروان خود را در آن مواقع حساس يارى نـكـردند، و از چنگال عذابهاى هولناك نجاتشان ندادند؟! اين خود دليلى محكم بر بطلان عقيده آنها است كه اين معبودان ساختگى را پناهگاه روز بدبختى خود مى پنداشتند.

سـپـس مـى افـزايـد: (نـه تـنـهـا به آنان كمكى نكردند، بلكه از ميان آنها گم شدند)( بل ضلوا عنهم ) .

موجوداتى اينچنين بى عرضه و بى ارزش كه مبداء هيچ اثر، و مفيد هيچ فايده اى نيستند، و به هنگام حادثه گم و گور مى شوند، چگونه شايسته پرستش و عبوديتند؟!

و در پـايـان آيـه مـى گـويـد: (اين بود نتيجه دروغ آنها، و آنچه را افترا ميبستند)!( و ذلك افكهم و ما كانوا يفترون ) .

اين هلاكت و بدبختى، اين عذابهاى دردناك، و اين گمشدن معبودان در زمان حادثه، نتيجه دروغها و پندارها و افتراهاى آنها بود.


آيه (29) تا (32) و ترجمه

( و إذ صـرفنا إليك نفرا من الجن يستمعون القران فلما حضروه قالوا أنصتوا فلما قضى ولوا إلى قومهم منذرين ) (29)( قالوا يقومنا إنا سمعنا كتابا أنزل من بعد موسى مصدقا لما بين يديه يهدى إلى الحق و إلى طريق مستقيم ) (30)( ياقومنا أجيبوا داعى الله و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب أليم ) (31)( و مـن لا يـجب داعى الله فليس بمعجز فى الارض و ليس له من دونه أولياء أولئك فى ضلال مبين ) (32)

ترجمه:

29 - بـه يـاد آور هـنـگـامـى كه گروهى از جن را به سوى تو متوجه ساختيم كه قرآن را اسـتماع كنند، وقتى حضور يافتند به يكديگر گفتند خاموش باشيد و بشنويد، و هنگامى كه پايان گرفت به سوى قوم خود بازگشتند و آنها را انذار كردند.

30 - گـفـتـنـد: اى قـوم! مـا كـتـابـى را اسـتـمـاع كـرديـم كـه بـعـد از مـوسـى نازل شده، هماهنگ با نشانه هاى كتب قبل از آن، كه به سوى حق هدايت مى كند و به سوى راه راست.

31 - اى قـوم مـا! دعـوت كـنـنـده الهـى را اجابت كنيد و به او ايمان آوريد تا گناهانتان را ببخشد و شما را از عذاب اليم پناه دهد.

32 - و هـر كـس بـه دعـوت كـنـنـده الهـى پـاسـخ نـگـويـد هـرگـز نـمـى تـوانـد از چنگال عذاب الهى در زمين فرار كند، و غير از خدا يار و ياورى براى او نيست، و چنين كسان در گمراهى آشكارند.

شأن نزول:

در شاءن نزول اين آيات روايات مختلفى آمده است، از جمله اينكه:

رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از مـكه به سوى بازار عكاظ در طائف آمد، و (زيد بن حارثه ) با او بود، به اين منظور كه مردم را به سوى اسلام دعوت كند، اما احدى به دعوت او پاسخ نگفت، ناچار به سوى مكه بازگشت تا به محلى رسيد كه آنجا را وادى جن مى ناميدند، در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت، جمعى از طائفه جن از آنجا مى گذشتند هنگامى كه قرائت قرآن پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را شنيدند گوش ‍ فـرا دادنـد، و بـه يكديگر گفتند: ساكت باشيد، هنگامى كه تلاوت حضرت پايان يافت آنها ايمان آوردند، و به عنوان مبلغانى به سوى قوم خود آمدند، و آنان را به سوى اسلام دعوت كردند، گروهى از آنها ايمان آوردند و با هم به محضر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) رسيدند، و پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تعليمات اسلام را به آنها يـاد داد، ايـنـجـا بـود كـه آيـات فـوق و آيـات سـوره جـن نازل گرديد.

بـعـضـى ديـگـر شـاءن نـزولى از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده انـد كـه بـا شـاءن نـزول سـابـق شـبـاهـت دارد، بـا ايـن تـفـاوت كـه پـيـامـبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـشـغـول نـمـاز صـبـح بـود، و در آن تـلاوت قـرآن مـى كـرد، گـروهـى از جـن كـه در حـال تـحـقـيـق و جـسـتـجو بودند، و قطع اخبار آسمان آنان را به وحشت افكنده بود، صداى تـلاوت قـرآن پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را شنيدند و گفتند: علت قطع اخبار آسـمـان از ما همين است، اينجا بود كه سوى قوم خود بازگشتند و آنها را به اسلام دعوت كردند.

مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مـجـمـع البـيـان ) شـاءن نزول سومى در اينجا آورده كه مسأله را با داستان سفر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به طائف مربوط مى سازد و خلاصه آن چنين است:

(بـعـد از وفـات ابوطالب كار بر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سخت شد به سوى طائف رفت شايد يارانى پيدا كند، اشراف طائف شديدا از در تكذيب درآمدند، و آنقدر از پـشت سر به پيامبر سنگ زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد، و در سايه درخت نخلى نشست، در حالى كه خون از پاهاى مباركش مى ريخت.

باغ متعلق به (عتبة بن ربيعه ) و (شيبة بن ربيعة ) دو نفر از ثروتمندان قريش بـود، پـيـامـبـر از مـشـاهـده آنـهـا نـاراحـت شـد، چـون دشـمـنـى آنـهـا را از قبل مى دانست.

آن دو غـلامـشـان (عـداس ) را كه مردى مسيحى بود با طبقى از انگور خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرستادند پيغمبر به (عداس ) فرمود: از كجائى؟ گفت: از نينوا! فرمود: از شهر بنده صالح خدا (يونس )؟ (عداس ) گفت: شما از كجا يونس را مـى شـنـاسـيـد فرمود: من رسول خدايم، خداوند به من خبر داده، (عداس ) به حقانيت پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پـى برد، براى خدا سجده كرد و پاى پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بوسه داد.

هـنـگـامـى كـه بـرگـشت (عتبه ) و (شيبه ) او را سرزنش ‍ كردند كه چرا اين كار را كـردى؟! گـفـت: ايـن مـرد صالحى است كه مرا از اسرار ناشناخته مردم اين سامان در مورد پيامبرمان يونس ‍ خبر داد، آنها خنديدند و گفتند: مبادا ترا از آئين نصرانيت فريب دهد كه او مرد فريبكارى است!

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـه سـوى مـكـه بـازگـشـت (در حـالى كـه مـحـصـول ايـن سـفـر تـنـهـا يـك مـرد مـؤ مـن بـود) تـا بـه نـزديـكـى نـخـلى در دل شـب رسـيـد مـشـغـول نـمـاز شـد گـروهـى از جـن از اهل (نصيبين ) يا (يمن ) از آنجا مى گذشتند، صداى تلاوت قرآن او را در نماز صبح شنيدند و گوش فرا دادند و ايمان آوردند.

تفسير:

طائفه جن ايمان مى آورند

در اين آيات - چنانكه در شاءن نزول نيز اشاره شد - بحث فشرده اى پيرامون ايمان آوردن گـروهى از طائفه جن به پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و كتاب آسمانى او آمـده اسـت، تـا ايـن حـقـيـقت را بر مشركان مكه بازگو كند كه چگونه طائفه به ظاهر دور افـتـاده جـن، بـه ايـن پـيامبرى كه از انس است و از ميان شما برخاسته ايمان آوردند ولى شما همچنان بر كفر اصرار مى ورزيد و به مخالفت خود ادامه مى دهيد.

دربـاره مـوجـودى بـه نام (جن ) و خصوصيات آن بحث مشروحى در تفسير سوره جن به خواست خدا خواهيم داشت، در اينجا فقط به تفسير آيات مورد بحث مى پردازيم:

در حقيقت داستان قوم عاد هشدارى براى مشركان مكه بود و داستان ايمان طائفه (جن ) هشدار ديگرى است.

نـخـسـت مـى فـرمايد: (به خاطر بياور موقعى كه گروهى از جن را به سوى تو متوجه سـاختيم كه به قرآن گوش فرا دهند)( و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القرآن ) .

تـعـبـيـر بـه (صـرفـنـا) از مـاده (صـرف ) كـه بـه مـعـنـى منتقل ساختن چيزى از حالتى به حالت ديگر است، ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه طـائفـه جـن قـبـلا از طـريق (استراق سمع ) به اخبار آسمانها گوش فرا مى دادند، با ظهور پيامبر اسلام از آن بازگردانده شدند و به سوى قرآن روى آوردند.

(نفر) چنانكه راغب در (مفردات ) گفته به معنى گروهى از مردان است كه مى توانند به اتفاق يكديگر كوچ كنند).

و مـشـهـور در مـيـان اربـاب لغـت، جـمـاعـتـى اسـت از سـه تـا ده نـفـر، و بـعـضـى تـا چـهـل نـفـر نـيـز گـفته اند (هر چند اين تعبير در زبان فارسى بر يك فرد نيز اطلاق مى شود).

سـپـس مـى افـزايـد: (هـنـگامى كه در برابر قرآن حضور يافتند و آيات روحپرور آن را شنيدند به يكديگر گفتند خاموش باشيد و بشنويد( فلما حضروه قالوا انصتوا ) .

و ايـن مـوقـعـى بـود كـه پـيـامـبـر در دل شـب يا به هنگام قرائت نماز صبح آيات قرآن را تلاوت مى فرمود.

(انصتوا) از ماده (انصات ) به معنى (سكوت تواءم با استماع و توجه ) است.

سرانجام نور ايمان در دل آنها تابيدن گرفت، و حقانيت آيات قرآن را در درون جان خود لمس كردند، لذا هنگامى كه تـلاوت قـرآن پـايـان يـافـت هـمـچـون مـبـلغـانـى به سوى قوم خود رفتند و آنها را انذار كـردنـد) و از حقيقتى كه نصيبشان شده بود آگاه ساختند)( فلما قضى ولوا الى قومهم منذرين ) .

و اينچنين است راه و رسم افراد با ايمان كه پيوسته طالب آنند ديگران را از حقايقى كه خود آگاه شده اند آگاه سازند، و منابع ايمان خود را در اختيار آنها قرار دهند.

آيـه بـعـد بـيـانـگـر چـگونگى دعوت اين گروه از قوم خود به هنگام بازگشت به سوى آنـهـاسـت، دعـوتـى منسجم، حساب شده، كوتاه و پرمعنا، گفتند: (اى قوم! ما كتابى را اسـتـمـاع كـرديـم كه بعد از موسى از آسمان نازل شده است )( قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسى ) .

ايـن كـتـاب اوصـافـى دارد، نـخـسـت ايـنـكـه: (كـتـابـهـاى آسـمـانـى قبل از خود را تصديق مى كند و محتواى آن هماهنگ با محتواى آنهاست، و نشانه هائى كه در كتب پيشين آمده است در آن به خوبى ديده مى شود)( مصدقا لما بين يديه ) .

وصف ديگر اينكه همگان را به سوى حق هدايت مى نمايد (يهدى الى الحق ).

بـه گـونـه اى كـه هـركس عقل و فطرت خويش را به كار گيرد نشانه هاى حقانيت را به روشنى در آن مى يابد.

و آخرين وصف اينكه: (به سوى راه مستقيم دعوت مى كند)( و الى طريق مستقيم ) .

تـفـاوت دعـوت بـه حـق، بـا دعـوت بـه راه مستقيم، ظاهرا در اين است كه اولى اشاره به اعتقادات حق است، و دومى به برنامه هاى عملى مستقيم و صحيح.

جـمـله (انزل من بعد موسى ) و جمله (مصدقا لما بين يديه ) مؤ يد اين مطلب است كه اين گروه به كتب آسمانى پيشين مخصوصا كتاب موسى ايمان داشتند و در جـسـتـجـوى حـق بـودنـد، و اگـر مـى بـيـنـيـم سـخـنـى از كـتـاب عـيـسـى كه بعد از آن نـازل شـده به ميان نيامده نه بخاطر چيزى است كه (ابن عباس ) گفته كه جن مطلقا از نـزول انـجـيـل آگـاه نبودند، چرا كه طائفه جن از اخبار آسمانها با خبر بودند چگونه ممكن است از اخبار زمين تا اين حد غافل بمانند؟!

بـلكه بخاطر اين است كه تورات كتاب اصلى بود كه حتى مسيحيان احكام شرايع خود را از آن گرفته و مى گيرند.

سـپـس افـزودنـد: (اى قـوم مـا! دعـوت كننده الهى را اجابت كنيد، و به او ايمان آوريد( يا قومنا اجيبوا داعى الله و آمنوا به ) .

كـه دو پـاداش بـزرگ بـه شـمـا ارزانى مى دارد: (گناهانتان را مى بخشد، و شما را از عذاب اليم پناه مى دهد)( يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب اليم ) .

مـنظور از داعى الله (دعوت كننده الهى ) پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است كـه آنـهـا را بـه سوى الله رهنمون مى شد و از آنجا كه بيشترين ترس و وحشت انسان از گناهان و عذاب دردناك قيامت است امنيت در برابر اين دو امر را مطرح كردند تا بيش از همه جلب توجه كند.

جـمـعى از مفسران كلمه (من ) در (من ذنوبكم ) را (زائده ) دانسته اند كه تاءكيدى است بر آمرزش همه گناهان در سايه ايمان.

ولى بـعـضـى آن را (تـبـعـيـضـيـه ) و اشـاره بـه آن دسـتـه از گـنـاهانى مى دانند كه قبل از ايمان آوردن انجام داده اند، يا گناهانى كه جنبه حق الله دارد، و نه حق الناس.

ولى مناسبتر همان است كه (من ) زائده و براى تاءكيد باشد و آيه شريفه همه گناهان را شامل گردد.

در آخرين آيه مورد بحث آخرين سخن مبلغان جن را چنين بازگو مى كند:

(آنـهـا بـه قـوم خـود گـفـتـنـد: هـر كس دعوت داعى الهى را پاسخ نگويد نمى تواند از چنگال عذاب الهى در زمين فرار كند)( و من لا يجب داعى الله فليس بمعجز فى الارض ) .

(و ياور و سرپرستى غير از خدا براى او نخواهد بود)( و ليس له من دونه اولياء ) .

و لذا (ايـن گـروه در گـمـراهـى آشـكـارنـد)( اولئك فـى ضلال مبين ) .

چـه گـمـراهى از اين بدتر و آشكارتر كه انسان به ستيزه جوئى با حق و پيامبر خدا، و حـتـى با خدا برخيزد كه نه در تمام عالم هستى جز او پناهگاهى وجود دارد و نه انسان مى تواند از محيط كشورش بگريزد و به جاى ديگرى فرار كند.

بارها گفته ايم: (معجز) (يا ساير مشتقات اين كلمه ) در اينگونه موارد به معنى عاجز نـمـودن از تـعـقـيـب و كـيـفـر اسـت، و يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر فـرار كـردن از چنگال مجازات.

تـعبير به (فى الارض ) (در زمين ) اشاره به اين است كه هر جاى زمين برويد ملك خدا اسـت، و از حـيـطـه قـدرت او خـارج نـخـواهد بود، و اگر سخنى از آسمان نمى گويد به خاطر اين است كه به هر حال جايگاه جن و انس هر دو روى زمين است.

نكته ها:

1 - تبليغات مؤ ثر

چنانكه گفتيم بحث پيرامون جن و چگونگى حيات اين موجود، و خصوصيات ديگر مربوط به آن، به خواست خداوند در تفسير سوره جن خواهد آمد، آنچه از آيات مورد بـحـث اسـتـفـاده مـى شـود ايـن اسـت كـه آنـهـا مـوجـوداتـى عـاقل و صاحب شعورند، و مكلف به تكليفهاى الهى، و داراى دو گروه مؤ من و كافرند، و آگاهى كافى از دعوتهاى الهى دارند.

مـسـاءله جـالب در اين آيات مورد بحث روشى است كه آنها براى تبليغ اسلام در ميان قوم خود در پيش گرفتند.

آنـها پس از حضور در محضر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و شنيدن آيات قرآن، و پـى بـردن بـه مـحـتـواى آن، بـه سـرعت به سراغ طائفه خود آمدند و به تبليغ آنها پرداختند.

آنـهـا نـخـسـت از حـقـانـيـت قـرآن سـخـن گـفـتـنـد، و بـا سـه دليـل ايـن مـطـلب را اثـبـات كـردنـد، سـپـس بـه تشويق آنها پرداخته، نجات و رهائى از چـنگال عذاب آخرت را در سايه ايمان به اين كتاب آسمانى به آنها بشارت دادند، كه هم تـاءكـيـدى بـود بـر مـسـأله مـعـاد و هـم تـوجـهـى بـه ارزشـهـاى اصيل آخرت در برابر ارزشهاى ناپايدار دنيا.

در سـومـيـن مـرحـله خـطـرات تـرك ايـمـان را به آنها گوشزد كردند، و هشدارى تواءم با اسـتـدلال و دلسـوزى بـه آنـهـا دادنـد، و سـرانـجـام و عـاقـبـت انـحـراف از اين مسير را كه ضلال مبين و گمراهى آشكار است گوشزد كردند.

اين شيوه تبليغ شيوه اى است مؤ ثر براى هر كس و هر گروه.

2 - بـهـترين دليل عظمت قرآن محتواى آن است از آيات فوق و همچنين از آيات سوره جن به خـوبى برمى آيد كه اين گروه از طائفه جن تنها با شنيدن آيات قرآن مجذوب آن شدند، و هيچ نشانه اى بر اينكه آنها تقاضاى معجزه ديگرى از پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كرده باشند در دست نيست.

آنـهـا هـمـيـن انـدازه را كه قرآن مجيد هماهنگ با نشانه هاى كتب پيشين است، و از سوى ديگر دعوت به حق مى كند، و از سوى سوم برنامه ريزى عملى آن بر صراط مستقيم است، براى حقانيت آن كافى دانسته اند.

و بـه راسـتـى مـطـلب هـمـيـن اسـت كـه بـررسـى مـحـتـواى قـرآن مـا را از هـر گـونـه دليل ديگر بى نياز مى كند.

كـتـابـى كـه از سـوى انـسـانـى درس نـخـوانـده، و در مـحـيـطـى مـمـلو از جـهـل و خـرافـات عرضه شده، داراى چنين محتوائى بلند، معارف و عقائدى پاك، توحيدى خـالص، قـوانـيـنـى مـحـكـم و مـنـسـجـم، استدلالهائى قوى و نيرومند، برنامه هائى متين و سـازنـده، و مـواعـظ و انـدرزهـائى روشنگر و عالى باشد آن هم با چنين جاذبه نيرومند و زيـبـائى خيره كننده، خود بهترين دليل بر حقانيت اين كتاب آسمانى است كه (آفتاب آمد دليل آفتاب ).


آيه (33) تا (35) و ترجمه

( أو لم يـروا أن الله الذى خـلق السـمـوات و الارض و لم يـعـى بـخـلقهن بقادر على أن يحى الموتى بلى إ نه على كل شى ء قدير ) (33)( و يـوم يـعـرض الذيـن كـفـروا عـلى النـار أليـس هـذا بـالحـق قـالوا بـلى و ربـنـا قال فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) (34)( فـاصـبر كما صبر أولوا العزم من الرسل و لاتستعجل لهم كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا إلا ساعة من نهار بلغ فهل يهلك إلا القوم الفاسقون ) (35)

ترجمه:

33 - آيا آنها نمى دانند خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريده، و از آفرينش آنها ناتوان نشده قادر است مردگان را زنده كند؟ آرى او بر هر چيز تواناست.

34 - روزى را بـه يـادآور كه كافران را بر آتش عرضه مى دارند (و به آنها گفته مى شـود) آيا اين حق نيست؟ مى گويند: آرى، به پروردگار ما سوگند (كه حق است، در اين هنگام ) مى گويد: پس ‍ عذاب را به خاطر كفرتان بچشيد!

35 - بـنـابـرايـن صـبـر كـن آن گـونه كه پيامبران اولو العزم شكيبائى كردند و براى (عـذاب ) آنها شتاب مكن، هنگامى كه وعده هائى را كه به آنها داده شد مى بينند احساس مى كنند كه گوئى فقط ساعتى از يكروز در دنيا توقف داشتند، اين ابلاغى است براى همگان، آيا جز قوم فاسق هلاك مى شوند؟

تفسير:

همچون پيامبران اولواالعزم شكيبا باش

ايـن آيـات كه آخرين آيات سوره (احقاف ) است به بحث پيرامون (معاد) مى پردازد، زيـرا از يـكـسـو در آخـريـن آيـات گـذشـتـه كـه از زبـان مـبـلغـان جـن نقل شد اشاره به مساءله (معاد) آمده بود.

و از سوى ديگر سوره (احقاف ) در بخشهاى نخست از مساءله توحيد و عظمت قرآن مجيد و اثبات نبوت پيامبر اسلام سخن مى گويد.

و در آخـريـن بـخـش از ايـن سـوره مـسـأله مـعـاد را پـيـش مـى كـشـد، و بـه ايـن تـرتـيـب اصول سه گانه اعتقادى را تكميل مى كند.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (آيـا آنـها نمى دانند خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريده، و از آفـريـنش آنها هرگز خسته و ناتوان نشده، قادر است كه مردگان را زنده كند آرى او بر هر چيز تواناست )؟!( او لم يروا ان الله الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر على ان يحيى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير )

آفرينش آسمانها و زمين با موجودات رنگارنگ و مختلفش نشانه قدرت او بر هر چيز است، چرا كه هر چيز به تصور آيد او در اين عالم آفريده است، با اين حـال چـگـونـه ممكن است از تجديد حيات انسانها عاجز باشد؟ اين دليلى است دندانشكن بر مسأله امكان معاد.

اصـولا بـهـترين دليل بر امكان هر چيز وقوع آن است، ما كه اينهمه پيدايش موجود زنده و جاندار را از موجودات بى جان مى بينيم چگونه مى توانيم در قدرت مطلقه او بر مساءله معاد ترديد به خود راه دهيم؟

اين يكى از دلائل متعدد معاد است كه قرآن مجيد در آيات مختلف از جمله در آيه 81 سوره يس روى آن تكيه كرده است.

در آيـه بـعد صحنه اى از مجازات دردناك مجرمان و منكران معاد را مجسم كرده، مى فرمايد: (روزى را بـه خاطر بياوريد كه كافران را بر آتش عرضه مى كنند)( و يوم يعرض الذين كفروا على النار )

آرى گـاه دوزخ را بـر كـافـران عـرضـه مـى كـنند، و گاه كافران را بر دوزخ و هر كدام هدفى دارد كه در چند آيه قبل به آن اشاره شد.

هنگامى كه كافران را بر آتش عرضه مى كنند و شعله هاى سوزان و كوه پيكر و وحشتناك آن را مى بينند به آنها گفته مى شود: (آيا اين حق نيست )( اليس هذا بالحق ) .

آيـا امـروز هـم مـى تـوانـيـد رسـتاخيز و دادگاه عدل خدا و پاداش و كيفر او را انكار كنيد، و بگوئيد اين از افسانه هاى خرافى پيشينيان است؟!.

آنها كه چاره اى جز اعتراف ندارند مى گويند: (آرى سوگند به پروردگارمان كه اين حـق اسـت ) و جاى شك و ترديد در آن نيست، ما گمراه بوديم كه آن را ناحق مى پنداشتيم( قالوا بلى و ربنا ) .

در ايـن هـنگام خداوند يا مأموران عذاب الهى مى گويند: (پس ‍ بچشيد عذاب را به خاطر آنچه انكار مى كرديد)( قال فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون ) .

و به اين ترتيب در آن روز همه حقايق را با چشم خود مى بينند و اعتراف مى كنند، اعتراف و اقـرارى كـه سـودى به حال آنها ندارد، و جز اندوه و حسرت و شكنجه وجدان و آزار روحى نتيجه اى نخواهد داشت.

در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره (احقاف ) است با توجه به آنچه در مورد مـعـاد و كـيـفـر كـافـران در آيـات قـبـل گـذشـت به پيامبر خود دستور مى دهد كه صبر كن هـمـانـگـونه كه پيامبران اولواالعزم صبر و شكيبائى كردند).( فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل ) .

تـنـها تو نيستى كه با مخالفت و عداوت اين قوم مواجه شده اى، همه پيامبران اولوالعزم بـا ايـن مـشـكلات روبرو بودند و استقامت كردند، نوح (عليه‌السلام ) پيامبر بزرگ خدا 950 سال دعوت كرد اما جز گروه اندكى به او ايمان نياوردند، پيوسته آزارش مى دادند و به سخريه اش مى گرفتند.

(ابراهيم ) (عليه‌السلام ) را به ميان آتش افكندند و موسى (عليه‌السلام ) را تهديد بـه مـرگ نـمـودنـد، و قـلبـش از نـافـرمـانيهاى قومش پر خون بود، و عيسى مسيح (عليه السـلام ) را بـعـد از آزار بـسـيـار مـى خـواسـتـنـد بـه قـتـل بـرسـانـنـد كـه خـداونـد نـجاتش داد، خلاصه تا بوده دنيا چنين بوده است، و جز با نيروى صبر و استقامت نمى توان بر مشكلات پيروز شد.

پيامبران اولواالعزم چه كسانى بودند؟

در ايـن كـه مـنـظـور از پيامبران اولواالعزم چه كسانى هستند در ميان مفسران گفتگو بسيار است، و پيش از آنكه در اين باره تحقيق كنيم بايد معنى (عزم ) را بررسى كرد، زيرا (اولواالعزم ) به معناى صاحبان (عزم ) است.

(عـزم ) به معناى اراده محكم و استوار است، (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: عزم به معنى تصميم گرفتن بر انجام كارى است (عقد القلب على امضاء الامر).

در قرآن مجيد گاهى (عزم ) در مورد (صبر) به كار رفته، مانند( و لمن صبر و غفر ان ذلك لمـن عـزم الامور ) : (كسى كه صبر كند و عفو نمايد اين از عزم امور است ) (شورى 43).

و گـاه بـه مـعـنـى (وفـاى بـه عـهـد) مـانـنـد:( و لقـد عـهـدنـا الى آدم مـن قبل فنسى و لم نجد له عزما ) : (ما به آدم از قبل عهد كرديم، اما او فراموش كرد و بر سر عهد خود نايستاد) (طه - 115).

ولى بـا تـوجـه بـه ايـن كـه پـيـامـبـران صـاحـب شـريـعت جديد و آئين تازه با مشكلات و گـرفـتـاريـهـاى بـيـشترى روبرو بودند، و براى مقابله با آن عزم و اراده محكمترى لازم داشـتـنـد بـه ايـن دسـتـه از (پيامبران )، (اولواالعزم ) اطلاق شده است، و آيه مورد بحث نيز ظاهرا اشاره به همين معنا است.

در ضـمـن اشـاره اى اسـت بـه اين كه پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز از هـمـان پـيـامـبـران اسـت، زيـرا مـى گـويـد (تـو هـم شـكـيـبائى كن آنگونه كه پيامبران اولواالعزم شكيبائى كردند).

و اگـر بعضى (عزم ) و (عزيمت ) را به معنى (حكم و شريعت ) تفسير كرده اند به همين مناسبت است، و گرنه (عزم ) در لغت به معنى شريعت نيامده است.

بـه هـر حـال طـبـق ايـن معنى (من ) در (من الرسل ) (تبعيضيه ) است، و اشاره به گـروه خـاصـى از پـيـامبران بزرگ است كه صاحب شريعت بوده اند، همانها كه در آيه 7 سوره احزاب نيز به آنان اشاره شده:( و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و مـنك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا ) : (به خاطر بياور هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، از همه آنها پيمان محكمى گرفتيم ) (احزاب - 7).

در ايـنـجـا بعد از ذكر همه انبياء به صورت جمع، به اين پنج پيامبر بزرگ اشاره مى كند، و اين دليل بر ويژگى آنها است.

در آيـه 13 سـوره شـورى نـيـز از آنـهـا سخن مى گويد:( شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ) :

(آئينى براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را بر تو وحى فرستاديم و بر ابراهيم و موسى و عيسى سفارش ‍ نموديم ).

روايـات فـراوانـى در مـنـابـع شـيـعـه و اهـل سـنـت نـيـز در ايـن زمـيـنـه نقل شده است كه پيامبران اولواالعزم همين پنج تن بودند، چنانكه در حديثى از امام باقر و امـام صـادق (عليهما‌السلام ) آمده است: منهم خمسة: اولهم نوح، ثم ابراهيم، ثم موسى، ثم عيسى، ثم محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

در حديث ديگرى از امام على بن الحسين آمده است: منهم خمسة اولواالعزم من المرسلين: نوح و ابـراهـيـم و مـوسى و عيسى و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )، و هنگامى كه راوى سؤ ال مى كند: لم سموا اولوا العزم: (چرا آنها اولواالعزم ناميده شدند)؟ امام در پاسخ مى فرمايد: لانهم بعثوا الى شرقها و غربها، و جنها و انسها: (زيرا آنها مبعوث به شرق و غرب و جن و انس شدند).

و باز در حديثى از امام صادق (عليه‌السلام ) آمده: سادة النبيين و المرسلين خمسة و هـم اولواالعـزم مـن الرسـل و عـليـهـم دارة الرحـى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

(بزرگ پيامبران و رسولان پنج نفرند، و آنها پيامبران اولواالعزم هستند و آسياى نبوت و رسـالت بـر مـحـور وجـود آنها دور مى زند، آنها نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بودند).

در تـفـسـيـر (در المـنـثـور) از ابـن عـبـاس نـيـز هـمـيـن مـعـنـى نقل شده كه پيامبران اولواالعزم همين پنج نفرند

ولى بـعضى از مفسران اولواالعزم را اشاره به پيامبرانى مى دانند كه ماءمور به پيكار با دشمنان شدند.

بـعـضى عدد آنها را 313 نفر دانسته و بعضى همه پيامبران را اولواالعزم (صاحبان اراده قوى ) مى دانند و مطابق اين قول من در من الرسل بيانيه است نه تبعيضيه.

ولى تفسير اول از همه صحيحتر است و روايات اسلامى آنرا تاءييد مى كند.

سپس قرآن در دنبال اين سخن مى افزايد: (درباره آنها (كافران ) عجله و شتاب مكن )( و لا تستعجل لهم ) .

چـرا كـه قـيـامت به زودى فرا مى رسد و آنچه را درباره آن شتاب داشتند با چشم خود مى بينند، سخت مجازات مى شوند و به اشتباهات خود پى مى برند.

بـه قـدرى عمر دنيا در برابر آخرت كوتاه است كه (هنگامى كه آنها وعده هائى كه به آنـهـا داده مـى شـد مـى بينند احساس مى كنند كه گويا در دنيا جز ساعتى از يك روز توقف نداشتند)!( كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار ) .

ايـن احـسـاس كمى عمر دنيا در برابر آخرت يا به خاطر آن است كه واقعا اين زندگى در بـرابـر آن حـيـات جـاويـدان سـاعـتى بيش نيست، و يا به خاطر اين است كه دنيا چنان به سـرعـت بـر آنـهـا مـى گـذرد كـه گوئى ساعتى بيش نبوده است، و يا از اين جهت كه آنها مـحـصـول تـمـام عـمر خود را كه از آن بهره بردارى صحيح نكردند بيش از يك ساعت نمى بينند.

ايـنـجـا اسـت كـه سـيلاب حسرت بر قلب آنها جارى مى شود، اما چه سود كه راه بازگشت وجود ندارد.

لذا مـى بينيم هنگامى كه از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فاصله دنيا و آخرت را سؤ ال مى كنند و مى گويند: كم ما بين الدنيا و الاخرة؟ در پاسخ مى فرمايد: غمضة عين: (يك چشم بر هم زدن )! سپس مى گويد: خداوند فرموده كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار.

ايـن نـشـان مـى دهد كه تعبير به (ساعت ) نه به معنى مقدار ساعت معمولى است، بلكه اشاره به زمان كم و كوتاه است.

بـعـد بـه عـنـوان هـشـدار بـه هـمه انسانها مى افزايد: (اين ابلاغى است، براى همه ) (بلاغ ).

بـراى تـمام كسانى كه از خط عبوديت پروردگار خارج شدند، براى كسانى كه غرق در زنـدگى زودگذر دنيا و شهوات آن گشتند، و بالاخره ابلاغى است براى همه ساكنان اين جهان ناپايدار.

و در آخرين جمله ضمن يك استفهام پر معنى و تهديدآميز مى فرمايد: (آيا جز قوم فاسق هلاك مى شوند)؟( فهل يهلك الا القوم الفاسقون ) .

نكته:

پيامبر اسلام اسطوره صبر و استقامت بود

زنـدگـى پـيـامـبـران بـزرگ خـدا مخصوصا پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بيانگر مقاومت بى حد و حصر آنها در برابر حوادث سخت، و طوفانهاى شديد، و مشكلات طـاقـت فـرسـا اسـت، و بـا تـوجـه بـه ايـنـكه مسير حق هميشه داراى اينگونه مشكلات است رهروان راه حق بايد از آنها در اين مسير الهام بگيرند.

مـا مـعـمولا از نقطه روشن تاريخ اسلام به روزهاى تاريك پيشين مى نگريم و اين نگرش كـه از آيـنـده بـه گـذشته است واقعيتها را طور ديگرى مجسم مى كند ما بايد خود را در آن روز تـصـور كـنيم كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) تك و تنها بود، هيچ نشانه اى از پيروزى در افق زندگى او به چشم نمى خورد.

دشـمـنـان لجـوج براى نابودى او كمر بسته بودند، و حتى خويشاوندان نزديكش در صف اول اين مبارزه قرار داشتند!

پـيـوسـتـه بـه مـيـان قـبائل عرب مى رفت، و از آنها دعوت مى كرد، اما كسى به دعوت او پاسخ نمى گفت.

سـنگسارش مى كردند آنچنان كه از بدن مباركش خون مى ريخت، ولى دست از برنامه خود برنمى داشت.

آنـچنان او را در محاصره اجتماعى و اقتصادى و سياسى قرار دادند كه تمام راهها به روى او و پـيروان اندكش بسته شد، بعضى از گرسنگى تلف شدند، و بعضى را بيمارى از پاى درآورد.

ياران اندكش را شكنجه مى دادند، شكنجه هائى كه بر جان و قلب او مى نشست.

روزهـائى بـر پـيـامـبـر گـذشـت كـه تـوصـيـف آن بـا بـيـان و قـلم مـشـكـل است، هنگامى كه براى دعوت مردم به سوى اسلام به طائف آمد نه تنها دعوتش را اجابت نگفتند بلكه آنقدر سنگ بر او زدند كه خون از پاهايش جارى شد.

افـراد نـادان را تـحـريـك كردند كه فرياد زنند و او را دشنام دهند، ناچار به باغى پناه برد در سايه درختى نشست، و با خداى خودش ‍ اين چنين راز و نياز كرد: اللهم اليك اشكو ضعف قوتى، و قلة حيلتى، و هو انى على الناس، يا ارحم الراحمين! انت رب المستضعفين، و انت ربى، الى من تكلنى؟ الى بعيد يتجهمنى؟ ام الى عدو ملكته امرى؟ ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى...:

(خـداونـدا! نـاتـوانـى و نارسائى خودم و بى حرمتى مردم را به پيشگاه تو شكايت مى كـنم، اى كسى كه از همه رحيمان رحيمترى، تو پروردگار مستضعفين و پروردگار منى، مـرا بـه كـه وا مـى گـذارى؟ بـه افـراد دور دسـت كـه با چهره درهم كشيده با من روبرو شوند؟ يا به دشمنانى كه زمام امر مرا به دست گيرند؟ پروردگارا! همين اندازه كه تو از من خشنود باشى مرا كافى است ).

گاه ساحرش خواندند، و گاه ديوانه اش خطاب كردند.

گـاه خـاكـسـتـر بـر سـرش ريـخـتـنـد، و گـاه كـمر به قتلش بستند و خانه اش را در ميان شمشيرها محاصره نمودند.

اما با تمام اين احوال همچنان به صبر و شكيبائى و استقامت ادامه داد.

و سـرانـجـام مـيـوه شـيـرين اين درخت را چشيد، آئين او نه تنها جزيره عربستان كه شرق و غرب عالم را در برگرفت، و امروز بانگ اذان كه فرياد پيروزى او است هر صبح و شام از چهار گوشه دنيا، و در تمام پنج قاره جهان، به گوش مى رسد.

و ايـن اسـت مـعـنـى( فـاصـبـر كـمـا صـبـر اولواالعـزم مـن الرسل ) .

و ايـن اسـت راه و رسـم مـبـارزه بـا شـيـاطـيـن و اهـريـمـنـان و طـريـق پـيـروزى بـر آنـان و نيل به اهداف بزرگ الهى.

بـا ايـنـحـال چـگـونـه عـافـيـت طـلبـان مـى خـواهـنـد بـدون شـكـيـبـائى و تحمل رنج و درد به اهداف بزرگ خود نائل شوند؟

چگونه مسلمانان امروز در برابر اينهمه دشمنانى كه كمر به نابودى آنها بسته اند مى خـواهـنـد بـدون الهـام گـرفـتـن از مكتب اصيل پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) پيروز شوند؟

مـخصوصا رهبران اسلامى بيش از همه ماءمور به اين برنامه اند چنانكه در حديثى از امير مـؤ مـنـان عـلى (عليه‌السلام ) آمـده اسـت: ان الصـبـر عـلى ولاة الامـر مـفـروض لقـول الله عـز و جـل لنـبـيـه: فـاصـبـر كـمـا صـبـر اولوا العـزم مـن الرسـل، و ايـجـابـه مـثـل ذلك عـلى اوليـائه و اهـل طـاعـتـه، بـقـوله: لقـد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة:

(صـبـر و اسـتـقـامـت بـر رهـبـران و زمـامـداران فريضه است، زيرا خداوند به پيامبرش فـرمـوده: فـاصـبـر كـمـا صـبـر اولوا العـزم مـن الرسـل و هـمـيـن مـعـنـى را بـر دوستان و اهل طاعتش نيز فرض كرده است، چرا كه مى گويد: براى شما در زندگى پيامبر تاسى نيكوئى بود (و شما نيز بايد همگى به او اقتدا كنيد).

خـداونـدا! اين موهبت بزرگ، اين عطيه آسمانى، اين صبر و شكيبائى و استقامت در برابر مشكلات را به ما ارزانى فرما!

پـروردگارا! به ما توفيق ده كه اين چراغ هدايتى را كه پيامبران اولواالعزمت مخصوصا خـاتـم پـيـامـبـران مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با زحمات طاقت فرسا فرا راه بشريت قرار دادند همچنان فروزان نگهداريم و به شايستگى از آن پاسدارى كنيم.

بـارالهـا! مـى دانـيـم دشمنان حق متشكل و متحدند، و از هيچ جنايتى ابا ندارند، بيش از آنچه آنـهـا در تـوان دارنـد بـه مـا صـبـر و شـكـيبائى مرحمت فرما، تا هرگز در برابر انبوه مـشـكـلات زانو نزنيم، و امواج و طوفانها را پشت سر بگذاريم، و اين جز با امداد و لطف بى پايان تو ممكن نيست آمين يا رب العالمين.

پايان سوره احقاف


سوره محمد

مقدمه

اين سوره در مدينه نازل شده و 38 آيه است

محتواى سوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )

ايـن سـوره كـه بـخاطر آيه دوم آن كه نام پيامبر اسلام در آن ذكر شده سوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـام دارد نـام ديـگـرش ‍ سـوره (قـتـال ) (سـوره جـنـگ ) اسـت، و در واقـع مـسـاءله جهاد و جنگ با دشمنان اسلام مهمترين موضوعى است كه بر اين سوره سايه افكنده، در حالى كه قسمت مهم ديگرى از آيات اين سـوره بـه مقايسه حال مؤ منان و كفار و ويژگيها و صفات آنها، و همچنين سرنوشتشان در آخرت مى پردازد.

به طور كلى محتواى سوره را مى توان در چند بخش خلاصه كرد:

1 - مساءله ايمان و كفر و مقايسه حال مؤ منان و كافران در اين جهان و جهان ديگر.

2 - بحثهاى گويا و صريحى پيرامون مساءله جهاد و پيكار با دشمنان، و دستور درباره اسيران جنگى.

3 - قـسـمـت قـابـل مـلاحـظـه ديـگـرى شـرح حـال مـنـافـقـان اسـت كـه بـه هـنـگـام نزول اين آيات در مدينه فعاليتهاى تخريبى زيادى داشتند.

4 - بـخـش ديگر از مساءله (سير در زمين ) و بررسى سرنوشت اقوام پيشين به عنوان يك درس عبرت سخن مى گويد.

5 - در قسمتى از آيات سوره مسأله آزمايش الهى به تناسب مساءله جنگ مطرح است.

6 - در قـسـمـتـى ديـگـر از مـسـاءله انـفـاق كـه آن نـيـز نـوعـى جـهـاد اسـت و در نـقـطـه مقابل آن مساءله بخل سخن به ميان آمده.

7 - در بعضى از آيات سوره به همين مناسبت مسأله صلح با كفار (صلحى كه مايه شكست و ذلت باشد) مطرح و از آن نهى شده است.

رويهمرفته با توجه به اينكه اين سوره در مدينه به هنگام درگيرى شديد مسلمانان با دشمنان اسلام نازل شده، و به گفته جمعى از مفسران در بحبوحه جنگ

احـد يـا كـمـى بـعـد از آن بـوده اسـت، مـسـاءله اصـلى در آن مـسـاءله جـنـگ اسـت و بـقـيـه مـسـائل بـر مـحـور آن دور مـى زد، جـنـگـى سرنوشت ساز و مشخص كننده صفوف مؤ منان از كافران و منافقان، جنگى كه پايه هاى اسلام را تقويت مى كرد، و دشمنانى را كه قصد نابودى اسلام و مسلمين داشتند بر سر جاى خود مى نشاند.

فضيلت تلاوت سوره

در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است: من قرء سورة مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) كان حقا على الله ان يسقيه من انهار الجنة: (كسى كـه سـوره مـحمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را تلاوت كند بر خدا حق است كه او را از نهرهاى بهشت سيراب سازد).

در كـتـاب (ثـواب الاعـمـال ) از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـيـز نـقـل شده كه فرمود: من قرء سورة الذين كفروا (سورة محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )) لم يـرتـب ابـدا، و لم يـدخـله شـك فـى ديـنه ابدا، و لم يبتله الله بفقر ابدا و لا خوف سـلطـان ابدا و لم يزل محفوظا من الشرك و الكفر ابدا حتى يموت فاذا مات وكله الله به فـى قـبره الف ملك يصلون فى قبره و يكون ثواب صلاتهم له و يشيعونه حتى يوقفوه موقف الامن عند الله عز و جل و يكون فى امان الله و امان محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ): (هـر كـس ‍ سـوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بخواند هرگز شك و ترديد در ديـن بـه خـود راه نـمـى دهـد، و هـرگـز خداوند او را به فقر در دين مبتلا نمى سازد، و هـرگـز ترسى از سلطانى نخواهد داشت، و همواره تا آخر عمرش از شرك و كفر محفوظ و در امـان خـواهـد بـود، و هـنـگـامـى كه مى ميرد خداوند هزار فرشته را مأمور مى كند كه در قـبـرش نماز بخوانند و ثواب نمازهايشان از آن او است، و اين هزار فرشته همچنان با او هستند تا در عرصه محشر در محل امن و امانى او را متوقف كنند، و پيوسته در امان خدا و محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است ).

روشـن اسـت آنـهـا كـه مـحـتـواى ايـن آيـات را در جـان خود پياده كنند و در پيكار با دشمنان سـرسـخـت و بـى رحـم و بى منطق، ترديد و تزلزل بخود راه ندهند، هم پايه هاى دين و ايـمانشان قوى مى شود، و هم ترس و ذلت و فقر از آنها برچيده خواهد شد، و هم در قيامت در جوار رحمت الهى متنعمند.

در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت كـه امـام (عـليـه السـلام ) فـرمـود: مـن اراد ان يـعرف حالنا و حـال اعـدائنـا فـليـقـرء سـورة مـحـمـد فـانه يراها آية فينا و آية فيهم: (هر كس بخواهد حـال مـا و دشـمـنـان مـا را بنگرد سوره محمد را بخواند كه آيه اى درباره ما است و آيه اى درباره آنها)!.

ايـن حـديـث را مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) در (روح المعانى ) و (سيوطى ) در (در المنثور) نيز نقل كرده اند.

و بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت اسـت كـه نـمـونـه اتـم ايـمـان اهل بيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بودند و نمونه بارز كفر و نفاق بنى اميه درست است كه در اين سوره تصريحى به عنوان اهلبيت نيامده، و نه به عنوان بنى اميه، ولى چـون از دو گـروه مـؤ مـن و مـنـافـق و ويـژگـيـهـاى آنـهـا بـحـث شـده اسـت قـبـل از هـر چـيـز اشـاره بـه آن دو مـصـداق روشـن مـى كـنـد، و در عـيـن حال مانع از شمول سوره نسبت به ساير افراد مؤ من و منافق نيست.


آيه (1) تا (3) و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

( الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله أضل أعملهم ) (1)( و الذيـن أمـنـوا و عـمـلوا الصـلحـت و أمـنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم كفر عنهم سياتهم و أصلح بالهم ) (2)( ذلك بأن الذين كفروا اتبعوا البطل و أن الذين أمنوا اتبعوا الحق من ربهم كذلك يضرب الله للناس أمثلهم ) (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 - كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند اعمالشان را نابود مى كند.

2 - و كـسـانـى كـه ايـمـان آوردند و عمل صالح انجام دادند به آنچه بر محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل شـده، و هـمه حق است و از سوى پروردگار، نيز ايمان آوردند خداوند گناهانشان را مى بخشد و كارشان را اصلاح مى كند.

3 - اين به خاطر آن است كه كافران از باطل پيروى كردند و مؤ منان از حقى كه از سوى پروردگارشان بود، اينگونه خداوند براى مردم زندگيشان را توصيف مى كند.

تفسير:

مؤ منان پيرو حقند و كافران پيرو باطل

ايـن سـه آيـه در حـقـيقت مقدمه اى است براى يك دستور مهم جنگى كه در آيه چهارم داده شده است.

در آيـه نـخـسـت وضـع حـال كـافـران، و در آيـه دوم وضـع حال مؤ منان را بيان كرده، و در آيه سوم آن دو را با هم مقايسه مى كند، تا با روشن شدن ايـن خـطـوط آمـادگـى بـراى پـيـكـار مـكـتـبـى بـا دشـمـنـان بـيـرحـم و سـتـمـگـر حاصل شود.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (كـسـانـى كـه كافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند خداوند اعـمـالشـان را بـه نـابـودى مـى كـشـانـد و گـم مـى كـنـد)( الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سبيل الله اضل اعمالهم ) .

ايـن اشـاره بـه سـردمداران كفر و مشركان مكه است كه آتش افروزان جنگهاى ضد اسلامى بـودنـد، نـه تـنـهـا خـودشـان كـافـر بـودنـد كـه ديـگـران را نـيـز بـا انـواع حيل و نقشه ها از راه خدا بازمى داشتند.

گـر چـه بـعـضى از مفسران مانند زمخشرى در (كشاف ) (صد) را در اينجا به معنى (اعـراض ) از ايـمـان تـفـسير كرده اند، در مقابل آيه بعد كه از ايمان سخن مى گويد، ولى بـا تـوجه به موارد استعمال اين كلمه در قرآن مجيد بايد معنى اصلى آن را كه همان منع و جلوگيرى است حفظ كرد.

منظور از (اضل اعمالهم ) اين است كه آن را نابود و حبط مى كند، زيرا گم كردن كنايه از بى سرپرست ماندن چيزى است كه لازمه آن از بين رفتن است.

بـه هـر حـال بعضى از مفسران اين جمله را اشاره به كسانى مى دانند كه در روز جنگ بدر شترهائى را نـحـر كـرده بـه مـردم انـفـاق كـردنـد، ابـو جـهـل ده شـتـر، صـفـوان ده شـتـر، و سهل بن عمرو ده شتر براى لشكر سر بريدند.

اما چون اين اعمال در طريق شرك و برنامه هاى شيطانى بود همگى حبط شد.

ولى ظاهر اين است كه محدود به اين معنى نيست، بلكه تمام اعمالى را كه ظاهرا به عنوان كمك به مستمندان يا ميهمان نوازى يا غير آنها انجام مى دادند به خاطر عدم ايمانشان همگى حبط مى شود.

از ايـن گـذشـتـه اعـمـالى را كـه آنها براى محو اسلام و درهم شكستن مسلمين انجام مى دادند خداوند همه آنها را نيز گم و نابود كرد و از رسيدن به مقصد و هدف بازداشت.

آيـه بـعـد تـوصـيـفـى اسـت از وضـع مـؤ مـنـان كـه در نـقـطـه مـقـابـل كفارى كه اوصافشان در آيه قبل آمده است قرار دارند مى فرمايد: (و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، و به آنچه بر محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده كه حق است و از سوى پروردگار است نيز ايمان آوردند خداوند گناهانشان را مى بخشد و كارشان را در دنيا و آخرت اصلاح مى كند)( و الذين آمنوا و عملوا الصالحات و آمنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم كفر عنهم سيئاتهم و اصلح بالهم ) .

ذكـر ايـمـان بـه آنـچـه بـر پـيـغـمـبـر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نازل شده بعد از ذكر ايمان

بـه طـور مـطـلق تـاءكـيـدى اسـت بـر بـرنـامـه هـاى ايـن پـيـامـبـر بـزرگ، و از قـبـيـل ذكـر خاص بعد از عام است، و بيانگر اين واقعيت است كه بدون ايمان به آنچه بر پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـازل شـده هـرگـز ايـمـان بـه خـدا تكميل نمى شود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله اول اشاره به ايمان به خدا است، و جنبه اعتقادى دارد، و اين جمله اشاره به ايمان به محتواى اسلام و تعليمات آنحضرت است و جنبه عملى دارد.

و بـه تـعـبـيـر ديگر ايمان به خدا به تنهائى كافى نيست، بلكه بايد ايمان به (ما انزل عليه ) نيز داشته باشند، ايمان به قرآن، ايمان به جهاد، ايمان به نماز و روزه، ايمان به ارزشهاى اخلاقى كه بر او نازل شده است.

ايمانى كه مبداء حركت، و تاءكيدى بر عمل صالح بوده باشد.

قـابـل تـوجـه ايـن اسـت كه بعد از ذكر اين جمله مى گويد: (و هو الحق من ربهم ) (در حالى كه آنچه بر او نازل شده حق است و از سوى پروردگار).

يـعـنـى ايـمـان آنـهـا بى حساب و بى دليل نيست، چون حق را در آن تشخيص داده اند ايمان آورده اند.

و تعبير من ربهم (از سوى پروردگارشان ) تأكيدى است بر اين واقعيت كه هميشه حق از سوى پروردگار است، از او سرچشمه مى گيرد و به او بازمى گردد.

قابل توجه اينكه در مقابل دو كيفرى كه براى كفار بازدارنده از راه خدا ذكر شده بود دو پـاداش بـراى مـؤ مـنـان صـالح العـمـل بيان مى كند كه نخستين آنها پوشاندن لغزشها و بخشودگى خطاهائى است كه به هر حال هر انسان غير معصومى از آن خالى نيست، و ديگر (اصلاح ) بال است.

(بـال ) بـه مـعـانـى مـخـتـلفـى آمـده اسـت بـه مـعـنـى حـال، كـار، قـلب، و بـه گـفـتـه راغـب در مـفـردات بـه مـعـنى (حالات پر اهميت ) است، بنابراين (اصلاح بال ) به معنى سـر و سـامـان دادن بـه تـمـام شئون زندگى و امور سرنوشت ساز مى باشد كه طبعا هم پيروزى در دنيا را شامل است، و هم نجات در آخرت را، به عكس سرنوشتى كه كفار دارند كـه بـه حـكـم (اضـل اعـمالهم ) تلاشها و كوششهايشان به جائى نمى رسد و به جز شكست نصيب و بهره اى ندارند.

و مـى تـوان گـفـت آمـرزش گـنـاهـان نـتـيـجـه ايـمـان آنـهـا، و اصـلاح بال نتيجه اعمال صالح آنها است.

مـؤ مـنـان هـم داراى آرامـش فـكـرنـد، و هـم پـيـروزى در بـرنـامـه هـاى عـمـلى كـه اصـلاح بـال دامنه گسترده اى دارد و همه اينها را شامل است، و چه نعمتى از اين بالاتر كه انسان روحى آرام و قلبى مطمئن و برنامه هائى مفيد و سازنده داشته باشد.

در آخـريـن آيه نكته اصلى اين پيروزى و آن شكست را در يك مقايسه فشرده و گويا بيان كـرده، مـى فـرمـايـد: (ايـن بـه خـاطـر آن اسـت كـه كـافـران از بـاطـل پـيـروى كـردنـد، و مـؤ منان از حقى كه از سوى پروردگارشان بود)( ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين آمنوا اتبعوا الحق من ربهم ) .

جـان مـطـلب ايـنـجـا اسـت كـه دو خـط (ايـمـان ) و (كـفـر) از دو خـط (حـق ) و (بـاطـل ) مـنـشـعـب مـى شود، (حق ) يعنى واقعيتهاى عينى كه از همه بالاتر ذات پاك پـروردگـار است، و به دنبال آن حقائق مربوط به زندگى انسان، و قوانينى حاكم بر رابطه او با خدا، و روابط آنها با يكديگر است.

(بـاطـل ) يـعنى پندارها، خيالها، نيرنگها، افسانه هاى خرافى، كارهاى بيهوده و بى هدف، و هر گونه انحراف از قوانين حاكم بر عالم هستى.

آرى مـؤ مـنـان پـيـروى از حـق مـى كـنـنـد، بـه هـمـان مـعـنـى كـه گـفـتـه شـد و كـفـار از باطل، و همين دليل بر پيروزى آنها و شكست اينها است.

قرآن مجيد مى گويد:( و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ) :

آسمان و زمين و آنچه را در ميان آن دو است باطل نيافريده ايم (سوره ص - 27).

بـعـضـى (بـاطـل ) را بـه معنى (شيطان )، و بعضى به معنى (بيهوده ) تفسير كرده اند، ولى همانگونه كه گفتيم (باطل ) معنى وسيعى دارد كه همه اينها و غير آن را شامل مى شود.

و در پـايـان آيه مى افزايد: (اينگونه خداوند براى مردم مثلهاى زندگيشان را بيان مى كند)( كذلك يضرب الله للناس امثالهم ) .

يـعنى همينگونه كه خطوط زندگى مؤ منان و كفار، و اعتقادات و برنامه هاى عملى و نتائج كـار آنـهـا را در ايـن آيـات بـيـان فرموده، سرنوشت حيات و عاقبت كار آنها را مشخص ‍ مى سازد.

(راغـب ) در (مـفـردات ) مـى گـويـد: (مثل ) به معنى سخنى است كه درباره چيزى گـفـته شود همانند سخنى كه درباره مطلب مشابه آن گفته شده، تا يكى ديگر را تبيين كند. از سـخـنـان ديگر او نيز استفاده مى شود كه اين كلمه گاه به معنى (مشابهت ) به كار مى رود، و گاه به معنى (توصيف ).

و ظـاهـرا در آيـه مـورد بـحـث مـنـظـور مـعـنـى دوم اسـت، يـعـنـى خـداونـد ايـنـگونه توصيف حال مردم مى كند، همانگو نه كه در آيه 15 سوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده:( مـثـل الجنة التى وعد المتقون ) : (توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده چنين است...). بـه هـر حـال از ايـن آيـه به خوبى استفاده مى شود كه هر اندازه به حق نزديكتر باشيم بـه ايـمـان نـزديـكـتـريـم، و بـه هـر انـدازه اعـتـقـاد و عـمـل مـا گـرايش به باطل داشته باشد از حقيقت ايمان دورتريم و به كفر نزديكتر!، كه خط ايمان و كفر همان خط حق و باطل است.


آيه (4) تا (6) و ترجمه

( فـإذا لقـيـتـم الذيـن كـفروا فضرب الرقاب حتى إذا أثخنتموهم فشدوا الوثاق فإما منا بعد و إما فداء حتى تضع الحرب أوزارها ذلك و لو يشاء الله لانتصر منهم و لكن ليبلوا بـعـضـكـم بـبـعـض و الذيـن قـتـلوا فـى سـبـيـل الله فـلن يضل أعملهم ) (4)( سيهديهم و يصلح بالهم ) (5)( و يدخلهم الجنة عرفها لهم ) (6)

ترجمه:

4 - هـنـگـامـى كه با كافران در ميدان جنگ رو به رو مى شويد گردنهايشان را بزنيد، و هـمـچنان ادامه دهيد تا به اندازه كافى دشمن را درهم بكوبيد، در اين هنگام اسيران را محكم بـبـنديد، سپس يا بر آنها منت گذاريد (و آزادشان كنيد) يا در برابر آزادى از آنها فديه بـگـيريد، و اين وضع همچنان ادامه يابد تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد، برنامه ايـن اسـت، و هـر گـاه خدا مى خواست خودش آنها را مجازات مى كرد، اما مى خواهد بعضى از شـمـا را بـا بـعـضـى ديـگر بيازمايد، و كسانى كه در راه خدا كشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى كند.

5 - به زودى آنها را هدايت مى كند و كار آنها را اصلاح مى كند.

6 - و آنـهـا را در بـهـشـت (جـاويدانش ) كه اوصاف آن را براى آنان بازگو كرده وارد مى كند.

تفسير:

در ميدان نبرد قاطعيت لازم است

هـمـانـگـونـه كه قبلا گفتيم آيات گذشته مقدمه اى بود براى آماده ساختن مسلمانان براى بـيـان يك دستور مهم جنگى كه در آيات مورد بحث مطرح شده است، مى فرمايد: (هنگامى كـه بـا كـافـران در مـيـدان جـنـگ روبـرو مـى شـويـد بـا تـمام قدرت به آنها حمله كنيد و گردنهايشان را بزنيد)!( فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب )

بـديـهـى اسـت گـردن زدن كـنايه از قتل است، بنابراين ضرورتى ندارد كه جنگجويان كوشش خود را براى انجام خصوص اين امر به كار برند، هدف اين است كه دشمن از پاى درآيـد، ولى چـون گـردن زدن روشـنـتـريـن مـصـداق قتل بوده روى آن تكيه شده است.

و بـه هـر حـال ايـن حكم مربوط به ميدان نبرد است زيرا (لقيتم ) از ماده (لقاء) در ايـن گـونـه مـوارد بـه مـعـنـى (جـنـگ ) است، قرائن متعددى در خود اين آيه مانند مساءله (اسـارت اسـيـران ) و واژه (حـرب ) (جـنـگ ) و (شـهـادت در راه خـدا) كـه در ذيل آيه آمده است گواه بر اين معنى است.

كـوتـاه سـخـن ايـن كـه (لقـاء) گـاه بـه مـعـنـى هـر گـونـه مـلاقـات اسـتـعمال مى شود، و گاه به معنى روبرو شدن در ميدان جنگ است، و در قرآن مجيد نيز در هر دو معنى به كار رفته، و آيه مورد بحث ناظر به معنى دوم است.

و از ايـنجا روشن مى شود افرادى كه به منظور تبليغات ضد اسلامى آيه را طورى معنى كـرده اند كه اسلام مى گويد: (با هر كافرى روبرو شدى گردنش را بزن )! چيزى جز اعمال غرض و سوء نيت نيست، و گرنه خود اين آيه صراحت در مساءله روبرو شدن در ميدان جنگ دارد.

بديهى است هنگامى كه انسان با دشمنى خونخوار در ميدان نبرد روبرو مى شود اگر با قـاطـعـيـت هـر چه بيشتر حملات سخت و ضربات كوبنده بر دشمن وارد نكند خودش نابود خواهد شد، و اين دستور يك دستور كاملا منطقى است.

سپس مى افزايد: (اين حملات كوبنده بايد همچنان ادامه يابد تا به اندازه كافى دشمن را درهـم بـكوبيد، و به زانو درآوريد، در اين هنگام اقدام به گرفتن اسيران كنيد، و آنها را محكم ببنديد)( حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ) .

(اثخنتموهم ) از ماده (ثخن ) (بر وزن شكن ) به معنى غلظت و صلابت است و به همين مناسبت به پيروزى و غلبه آشكار و تسلط كامل بر دشمن اطلاق مى شود.

گر چه غالب مفسران اين جمله را به معنى كثرت و شدت كشتار از دشمن گرفته اند، ولى چنانكه گفتيم اين معنى در ريشه لغوى آن نيست، اما از آنجا كه گاه جز با كشتار شديد و وسـيـع دشـمـن، خـطـر بر طرف نمى گردد يكى از مصاديق اين جمله در چنين شرائطى مى تواند مسأله كشتار بوده باشد نه مفهوم اصلى آن.

بـه هـر حـال آيـه فـوق بـيانگر يك دستور حساب شده جنگى است كه پيش از درهم شكستن قطعى مقاومت دشمن نبايد اقدام به گرفتن اسيران كرد، چرا كه پرداختن به اين امر گاهى سبب تزلزل موقعيت مسلمانان در جنگ خواهد شد، و پرداختن به امر اسيران و تخليه آنها در پشت جبهه آنها را از وظيفه اصلى بازمى دارد.

تعبير به (فشدوا الوثاق ) (با توجه به اين كه (وثاق ) به معنى طناب يا هر چـيزى است كه با آن مى بندند) اشاره به محكم كارى در بستن اسيران است، مبادا اسير از فرصت استفاده كند و خود را آزاد ساخته و ضربه كارى وارد سازد.

در جـمـله بـعـد حكم اسيران جنگى را بيان مى كند كه بعد از خاتمه جنگ بايد در مورد آنها اجرا شود، مى فرمايد: يا بر آنها منت بگذاريد، و بدون عوض آزادشان كنيد، و يا از آنها فديه و عوض بگيريد و آزاد نمائيد( فاما منا بعد و اما فداء ) .

و بـه ايـن تـرتـيـب اسـيـر جـنـگـى را نـمـى تـوان بـعـد از پـايـان جـنـگ بـه قتل رسانيد، بلكه رهبر مسلمين طبق مصالحى كه در نظر مى گيرد آنها را گاه بدون عوض، گـاه بـا عـوض، آزاد مـى سـازد، و اين عوض در حقيقت يك نوع غرامت جنگى است كه دشمن بايد بپردازد.

البـتـه حـكـم سـومـى در ايـن رابـطـه نيز در اسلام هست كه اسيران را بصورت بردگان درآورند، ولى آن يك دستور الزامى نمى باشد بلكه در صورتى است كه رهبر مسلمين در شـرائط و ظـروف خـاصـى آن را لازم بـبـيـنـد، و شـايـد بـه هـمـيـن دليل در متن قرآن صريحا نيامده، و تنها در روايات اسلامى منعكس است.

فـقيه معروف ما (فاضل مقداد) در (كنز العرفان ) مى گويد: (آنچه از مكتب اهلبيت نـقـل شـده ايـن اسـت كه اگر اسير بعد از پايان جنگ گرفته شود امام مسلمين مخير در ميان سـه كـار است: آزاد ساختن بى قيد و شرط، و گرفتن فديه و آزاد كردن، و برده ساختن آنها، و در هر صورت قتل آنها جايز نيست ).

او در جـاى ديـگر از سخن خود مى گويد: (مسأله بردگى از روايات استفاده شده نه از متن آيه ).

اين مسأله در ساير كتب فقهى نيز آمده است.

در بحث (بردگى ) كه ذيل اين آيات خواهد آمد باز به اين بحث اشاره خواهيم كرد.

سـپـس در دنـباله آيه مى افزايد: (اين وضع بايد همچنان ادامه يابد، و دشمنان را بايد هـمـچـنـان بـكـوبـيد، و گروهى را به اسارت درآوريد تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد)( حتى تضع الحرب اوزارها ) .

تـنـهـا وقـتـى دست بكشيد كه توان مقابله دشمن را درهم شكسته باشيد، و آتش جنگ خاموش گردد.

(اوزار) جـمـع (وزر) بـه معنى (بار سنگين ) است، و گاه بر (گناهان ) نيز اطلاق مى شود، چرا كه آنهم بار سنگينى بر دوش صاحبش مى باشد.

جـالب ايـنـكه اين بارهاى سنگين در آيه، به (جنگ ) نسبت داده شده، مى گويد: (جنگ بـارهـاى خـود را بـر زمـيـن نـهـد) ايـن بـارهـاى سـنـگـيـن كـنايه از انواع (سلاحها) و (مشكلاتى ) است كه جنگجويان بر دوش دارند، و با آن روبرو هستند، و تا جنگ پايان نپذيرد اين بار بر دوش آنها است.

امـا كـى جـنـگ مـيـان اسـلام و كـفر پايان مى گيرد؟ اين سئوالى است كه مفسران پاسخهاى متفاوتى به آن داده اند.

بـعضى مانند ابن عباس گفته اند: تا زمانى است كه بت پرستى بر صفحه جهان باقى نماند و آئين شرك برچيده شود.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: جـنـگ اسـلام و كـفـر هـمـچـنـان ادامـه دارد تـا مـسـلمـانـان بـر (دجـال ) پـيـروز شـونـد، و ايـن بـه اسـتـنـاد حـديـثـى اسـت كـه از رسـول گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل شـده كـه فـرمـود: و الجـهـاد مـاض مـذ بـعـثـنـى الله الى ان يـقـاتـل آخـر امـتـى الدجـال: (جـهاد همچنان ادامه دارد، از آن روز كه خدا مرا مبعوث كرد تا زمانى كه آخر امت من با دجال پيكار كنند).

بـحـث دربـاره (دجـال ) بـحـث دامـنـه دارى اسـت، ولى ايـنـقـدر مـعـلوم اسـت كـه (دجـال ) مـرد فـريـبكار يا مردان فريبكارى هستند كه در آخر زمان براى منحرف ساختن مـردم از اصـل تـوحـيـد و حق و عدالت به فعاليت مى پردازند، و مهدى (عليه‌السلام ) با قدرت عظيمش آنها را درهم مى كوبد.

و بـه ايـن تـرتـيـب تـا دجـالان بـر صـفـحـه زمـيـن زنـدگـى مـى كـنـنـد پـيـكـار حـق و باطل ادامه دارد!

در حـقـيقت (اسلام ) با كفر دو نوع پيكار دارد: يكى پيكارهاى مقطعى است مانند غزواتى كـه پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با دشمنان داشت كه بعد از پايان هر جنگ شـمـشـيـرهـا به غلاف مى رفت، و ديگر پيكار مستمرى است كه با (شرك و كفر و ظلم و فـسـاد) دارد، و ايـن امـرى اسـت مـسـتـمـر تـا زمـان گـسـتـرش ‍ حـكـومـت عدل جهانى به وسيله حضرت مهدى (عليه‌السلام ).

سپس اضافه مى كند: (برنامه شما همين گونه است )( ذلك ) .

(و هـر گـاه خدا مى خواست از طرق ديگر از آنها انتقام مى گرفت )( و لو يشاء لانتصر منهم ) .

از طـريق صاعقه هاى آسمانى، زلزله ها، تندبادها، و بلاهاى ديگر، ولى در اين صورت مـيـدان آزمـايـش تـعـطـيـل مـى شـد، (امـا خـدا مـى خواهد بعضى از شما را با بعضى ديگر بيازمايد)( و لكن ليبلوا بعضكم ببعض ) .

ايـن در حـقـيـقـت فـلسـفـه جـنـگ و نـكـتـه اصـلى درگـيـرى حـق و بـاطـل اسـت، در ايـن پـيـكـارهـا صـفـوف مـؤ مـنـان واقـعـى و آنـهـا كـه اهل عملند از اهل سخن جدا مى شوند.

استعدادها شكوفا مى گردد، و نيروى استقامت و پايمردى زنده مى شود، و هدف اصـلى زنـدگى دنيا كه آزمودگى و پرورش قدرت ايمان و ارزشهاى ديگر انسانى است تاءمين مى گردد.

اگـر مـؤ مـنـان كـنارى مى نشستند و سرگرم زندگى تكرارى روزانه بودند، و هر موقع گروه مشرك و ظالمى قيام مى كرد خداوند با نيروى غيبى و از طريق اعجاز آنها را درهم مى كوبيد، جامعه اى بى ارزش، خمود، سست، ضعيف و ناتوان به وجود مى آمد كه از ايمان و اسلام نامى بيشتر نداشت.

خـلاصـه ايـنـكه خداوند براى استقرار آئينش نيازى به پيكار ما ندارد، اين ما هستيم كه در ميدان مبارزه با دشمن پرورش مى يابيم و نيازمند به اين پيكار مقدسيم.

هـمـيـن مـعـنـى در آيـات ديـگـر قـرآن بـه صـورتـهـاى ديـگر بازگو شده است، در سوره آل عمران آيه 142 مى خوانيم:( ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين ) : (آيا چنان پنداشتيد كه شما با ادعاى ايمان وارد بهشت خواهيد شد در حالى كه هنوز خداوند مجاهدان شما و صابران را مشخص نساخته است )؟

و در آيه قبل از آن آمده:( و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين ) : (هدف اين است كه خـداونـد (در سـايـه ايـن پـيـكارها) افراد با ايمان را خالص گرداند و كافران را نابود سازد).

در آخـرين جمله آيه مورد بحث از شهيدانى كه در اين پيكارها جان شيرين خود را از دست مى دهند، و حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند، سخن به ميان آورده مى گويد: (كسانى كه در راه خـدا كـشـته شدند خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمى كند)( و الذين قتلوا فى سبيل الله فلن يضل اعمالهم ) .

زحـمـات و رنـجـهـا و ايثارهاى آنها از ميان نمى رود، همه در پيشگاه خدا محفوظ است، در اين دنيا نيز آثار فداكاريهاى آنها باقى مى ماند، هر بانگ (لا اله الا الله ) به گوش مى رسد محصول زحمات آنها است، و هر مسلمانى در پيشگاه خدا سر بـه سـجـده مـى نـهد از بركت فداكارى آنان است، زنجيرهاى اسارت با زحمات آنها درهم شكسته شده و آبرو و عزت مسلمين مرهون آنها است.

اين يكى از مواهب الهى در مورد شهيدان است.

و سه موهبت ديگر در آيات بعد به آن مى افزايد.

نخست مى گويد: (خداوند آنها را هدايت مى كند)( سيهديهم ) .

هدايت به مقامات عاليه، و فوز بزرگ، و رضوان الله.

ديگر اينكه (وضع حال آنها را اصلاح مى نمايد)( و يصلح بالهم ) .

آرامش روح و اطمينان خاطر و نشاط معنويت و روحانيت به آنها مى بخشد، و هماهنگ با صفا و معنويت فرشتگان الهى كه با آنها همدمند مى سازد.

و در جوار رحمتش آنها را به ضيافت خويش دعوت مى كند.

و آخـريـن مـوهـبـت اينكه: (آنها را در بهشت جاويدانش كه اوصافش را براى آنان بازگو كرده است وارد مى كند)( و يدخلهم الجنة عرفها لهم ) .

بعضى از مفسران گفته اند نه تنها اوصاف كلى بهشت برين و روضه رضوان را براى آنـهـا بيان كرده بلكه اوصاف و نشانه هاى قصرهاى بهشتى آنها را نيز مشخص مى سازد به گونه اى كه وقتى وارد بهشت مى شوند يكسر به سوى قصرهاى خويش مى روند!.

بـعـضـى نـيـز (عرفها) را از ماده (عرف ) (بر وزن فكر) به معنى (عطر و بوى خـوش ) تـفـسـيـر كـرده انـد، يـعنى خداوند آنها را وارد بهشتى مى كند كه سراسر آن را براى ميهمانانش معطر ساخته.

ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.

بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد كـه اگـر ايـن آيـات را بـا آيـه( و لا تـحـسـبن الذين قتلوا فى سـبـيـل الله امـواتـا ) (آل عمران - 169) ضميمه كنيم روشن مى شود كه منظور از (اصلاح بـال ) هـمان حيات جاودانى است كه شهيدان در سايه آن آماده حضور نزد پروردگار، با كنار رفتن حجابها و پرده ها مى شوند.

نكته ها:

1 - مقام والاى شهيدان

در تاريخ ملتها روزهائى پيش مى آيد كه بدون ايثار و فداكارى و دادن قربانيان بسيار خـطـرات بـر طـرف نـمـى شـود، و اهـداف بـزرگ و مـقدس محفوظ نمى ماند، اينجا است كه گـروهـى مـؤ مـن و ايـثارگر بايد به ميدان آيند، و با نثار خون خود از آئين حق پاسدارى كنند، در منطق اسلام به اينگونه افراد شهيد گفته مى شود.

اطـلاق (شـهـيـد) از مـاده (شـهـود) بر آنها يا به خاطر حضورشان در ميدان نبرد با دشمنان حق است، يا به خاطر اينكه در لحظه شهادت فرشتگان رحمت را مشاهده مى كنند، و يـا بـه خـاطـر مشاهده نعمتهاى بزرگى است كه براى آنها آماده شده، و يا حضورشان در پـيـشـگـاه خـداونـد اسـت آنـچـنـان كـه در آيـه( شـريـفـه و لا تـحـسـبـن الذيـن قـتـلوا فـى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) (آل عمران - 169) آمده است.

در اسـلام كـمـتـر كسى به پايه (شهيد) مى رسد، شهيدانى كه آگاهانه و با اخلاص نيت به سوى ميدان نبرد حق و باطل رفته، و آخرين قطرات خون پاك خود را نثار مى كنند.

درباره مقام شهيدان روايات عجيبى در منابع اسلامى ديده مى شود كه حكايت از عظمت فوق العاده ارزش كار شهيدان مى كند.

در حـديـثـى از رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مـى خـوانـيـم: ان فـوق كـل بـر برا حتى يقتل الرجل شهيدا فى سبيل الله: (در برابر هر نيكى، نيكى بهترى وجود دارد تا به شهادت در راه خدا رسد كه برتر از آن چيزى متصور نيست ).

در حـديـث ديـگـرى از آنـحـضـرت نـقـل شـده اسـت: المـجـاهـدون فـى الله قـواد اهل الجنة!: (مجاهدان راه خدا رهبران اهل بهشتند)!.

در حديث ديگرى از امام باقر (عليه‌السلام ) مى خوانيم: ما من قطرة احب الى الله من قطرة دم فـى سـبـيـل الله، او قـطـرة مـن دمـوع عـيـن فـى سـواد الليـل من خشية الله، و ما من قدم احب الى الله من خطوة الى ذى رحم، او خطوة يتم بها زحفا فى سبيل الله!:

(هـيـچ قـطـرهاى محبوبتر در پيشگاه خدا از قطره خونى كه در راه او ريخته مى شود، يا قـطـره اشكى كه در تاريكى شب از خوف او جارى مى گردد، نيست، و هيچ گامى محبوبتر در پيشگاه خدا از گامى كه براى صله رحم برداشته مى شود، يا گامى كه پيكار در راه خدا با آن تكميل مى گردد نمى باشد).

اگـر تـاريـخ اسـلام را ورق زنـيم مى بينيم، قسمت مهمى از افتخارات را شهيدان آفريده اند، و بخش عظيمى از خدمت را آنان كرده اند.

نـه تـنـهـا ديـروز، امروز نيز فرهنگ سرنوشت ساز (شهادت ) است كه لرزه بر اندام دشـمـنان مى افكند، و آنها را از نفوذ در دژهاى اسلام ماءيوس مى كند، و چه پر بركت است فرهنگ شهادت براى مسلمانان، و چه وحشتناك است براى دشمنان اسلام.

ولى بـدون شـك (شهادت ) يك هدف نيست، هدف پيروزى بر دشمن و پاسدارى از آئين حق است، اما اين پاسداران بايد آنقدر آماده باشند كه اگر در اين مسير ايثار خون نيز لازم شود از آن دريغ ندارند، و اين است معنى امت شهيدپرور، نه اينكه شهادت را به عنوان يك هدف طلب كنند.

روى هـمـيـن جـهـت در آخـر حـديـث مـفـصـلى كـه از امـيـر مـؤ مـنـان (عليه‌السلام ) از رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) دربـاره مـقـام شـهـيـدان نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: پـيـامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سوگند ياد كرد: و الذى نـفـسـى بـيـده لو كـان الانـبـيـاء فـى طـريـقهم لترجلوا لهم لما يرون من بهائهم و يشفع الرجل منهم سبعين الفا من اهل بيته و جيرته: (سوگند به كسى كه جانم در دست او است كه وقتى شهيدان وارد عرصه محشر مى شوند اگر پيامبران در مسير آنها سوار بر مركب بـاشـنـد پـيـاده مـى شوند، به خاطر نور و ابهت آنان و هر يك از آنها هفتاد هزار نفر را از خاندان و همسايگان خود شفاعت مى كند)!.

ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه است كه شهادت در فرهنگ اسلام دو معنى متفاوت دارد: معنى (خاص ) و ديگرى معنى گسترده و (عام ).

مـعـنى خاص شهادت همان كشته شدن در معركه جنگ در راه خدا است كه احكام خاصى در فقه اسـلامـى دارد، از جـمـله عدم نياز شهيد به غسل و كفن، بلكه با همان لباس خونين دفن مى شود!.

امـا مـعنى وسيع شهادت آن است كه انسان در مسير انجام وظيفه الهى كشته شود، يا بميرد. هر كس در حين انجام چنين وظيفه اى به هر صورت از دنيا برود شهيد است.

لذا در روايات اسلامى آمده است كه چند گروه شهيد از دنيا مى روند: 1- از پيامبر گرامى اسلام نقل شده اذا جاء الموت طالب العلم و هو على

هذا الحال مات شهيدا: (كسى كه در طريق تحصيل علم از دنيا برود شهيد مرده است )!.

2 - امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى فرمايد: من مات منكم على فراشه و هو على معرفة حـق ربـه و حق رسوله و اهل بيته مات شهيدا: (كسى كه در بستر از دنيا رود اما معرفت حق پـروردگـار و مـعـرفت واقعى پيامبر او و اهلبيتش را داشته باشد شهيد از دنيا رفته است )!.

3 - در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) مـى خـوانـيـم: مـن قـتـل دون مـاله فـهـو شـهـيـد: (كـسـى كـه بـراى دفـاع از مال خود در برابر مهاجمين ايستادگى كند و كشته شود شهيد است ).

و هـمـچـنـيـن كـسان ديگرى كه در مسير حق كشته مى شوند يا مى ميرند، و از اينجا عظمت اين فرهنگ اسلامى و گسترش آن روشن مى شود.

اين بحث را با حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه‌السلام ) پايان مى دهيم: او از پـدرانـش از رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: اول مـن يـدخـل الجـنـة الشـهـيـد: (نـخـسـتـيـن كـسـى كـه داخل بهشت مى شود شهيد است ).

2 - اهداف جنگ در اسلام.

جـنـگ در اسـلام هـيـچـگاه به عنوان يك (ارزش ) تلقى نمى شود، بلكه از اين نظر كه مـايـه ويـرانـى و اتـلاف نـفـوس و نـيروها و امكانات است يك (ضد ارزش ) محسوب مى شود، لذا در بعضى از آيات قرآن در رديف عذابهاى الهى قرار گرفته، در سوره

انـعـام آيـه 65 مـى خـوانـيـم:( قـل هـو القـادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم و من تحت ارجـلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض ) : (بگو خداوند قادر است عذابى از طـرف بـالا (هـمـچون صاعقه ) يا از زير پاى شما (همچون زلزله ) بر شما بفرستد، يا شـمـا را بـه صورت دسته هاى پراكنده قرار دهد، و طعم جنگ و خونريزى را به گروهى از شما وسيله گروه ديگر بچشاند)!.

در اينجا جنگ چيزى در رديف (صاعقه ) و (زلزله ) و بلاهاى زمينى و آسمانى شمرده شده است.و به همين دليل در اسلام تا آنجا كه امكان دارد از جنگ پرهيز مى شود.

ولى آنجا كه موجوديت امتى به خطر مى افتد، يا اهداف والاى مقدسش در معرض سقوط قرار مـى گـيـرد، در ايـنـجـا جـنـگ يـك ارزش مـى شـود و عـنـوان (جـهـاد فـى سبيل الله ) به خود مى گيرد.

بـه همين دليل در اسلام انواعى از جهاد وجود دارد: (جهاد ابتدائى آزادى بخش )، (جهاد دفاعى )، (جهاد براى خاموش كردن آتش فتنه و شرك و بت پرستى ) كه شرح آنها را در جاى ديگر گفته ايم

بـنـابـرايـن جـهـاد اسـلامـى بر خلاف آنچه دشمنان معاند تبليغ مى كنند هرگز به معنى تـحميل عقيده نيست، و اصولا عقيده تحميلى در اسلام ارزشى ندارد، بلكه جهاد مربوط به مـواردى اسـت كـه دشمن جنگ را بر امت اسلامى تحميل مى كند، يا آزاديهاى خداداد را از او مى گـيـرد، يـا مـى خواهد حقوق او را پايمال كند، و يا ظالمى گلوى مظلومى را مى فشارد كه بر مسلمانان فرض است به يارى مظلوم بشتابند، هر چند منجر به درگيرى با قوم ظالم شود.

در آيـات گـذشـتـه در يـك عـبارت ظريف و كوتاه نيز اين معنى منعكس شده است آنجا كه مى گويد كسانى كه كافر شدند از باطل پيروى مى كنند و مؤمنان پيرو حقند، و به اين ترتيب جنگ، جنگ حق و باطل است، نه وسيله اى براى كشورگشائى و توسعه طلبى و غارت كردن سرمايه هاى ديگران و زورگوئى و قلدرى.

و نـيز به همين دليل در روايتى كه در تفسير آيات آورديم خوانديم كه آتش جنگ در جامعه انـسـانـى خاموش نمى شود مگر آن زمان كه دجالان درهم كوبيده شوند و محيط روى زمين از لوث وجود آنان پاك گردد.

ايـن نـكـتـه قـابـل تـوجـه اسـت كه در اسلام مسأله همزيستى مسالمت آميز با پيروان اديان آسـمـانـى ديگر مورد تأكيد قرار داده شده، و در آيات و روايات و فقه اسلامى بحثهاى مشروحى در اين زمينه تحت عنوان (احكام اهل ذمه ) آمده است.

اگر اسلام طرفدار تحميل عقيده، و توسل به زور و شمشير براى پيشرفت اهدافش بود قانون اهل ذمه و همزيستى مسالمت آميز چه معنى داشت؟

3 - احكام اسراى جنگى

گـفـتـيـم مـسـلمـانـان هـيچگاه پيش از شكست كامل دشمن در ميدان نبرد نبايد به فكر گرفتن اسيران باشند كارى كه به هر حال خطرات سنگينى در بر دارد.

ولى لحـن آيـات مورد بحث گواهى مى دهد كه بعد از پيروزى بر دشمن بايد بجاى كشتن آنـهـا اقـدام بـه اسـارت آنـان كـرد، لذا مـى گـويد: (هنگامى كه با دشمن روبرو شديد ضربات سنگين خود را بر آنها وارد كنيد).

سـپـس مـى افزايد: هنگامى كه به قدر كافى نيروى آنها را درهم كوبيديد به گرفتن و بـسـتـن آنـهـا بـه پردازيد( فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ) .

به اين ترتيب بعد از غلبه بايد بجاى كشتن آنها را اسير كرد، كارى كه گريزى از آن نـيـست، چرا كه اگر دشمن رها شود باز ممكن است نيروى خود را تجديد سازمان دهد و حمله مجددى را آغاز نمايد.

امـا بـعـد از اسـارت صحنه دگرگون مى شود، و اسير با تمام جناياتى كه مرتكب شده اسـت به صورت يك امانت الهى در دست مسلمين درمى آيد كه بايد حقوق بسيارى را درباره او رعايت كرد.

قـرآن مـجـيـد از كـسـانـى كـه ايـثـار كـردنـد و غـذاى خـود را بـه اسـيـرى دادنـد تـجـليـل و احترام به عمل مى آورد، و مى گويد: و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسـيرا: (ابرار و نيكان غذاى خود را با آنكه به آن علاقه و نياز دارند به فقير و يتيم و اسـيـر مى دهند) (اين آيه طبق روايت معروف در مورد حضرت على و فاطمه و حسن و حسين (عليه‌السلام ) نـازل شـده كه روزه دار بودند و غذاى افطار خود را به مسكين و يتيم و اسير دادند).

حـتـى در مـورد اسـيـرانـى كـه اسـتـثـنـائا بـه خـاطـر خـطـرنـاك بـودنـشـان يـا بـه عـلل ارتـكـاب جـرائم خـاصـى اعـدام مـى شـونـد دسـتـور داده شـده قـبـل از اجراى حكم با آنها نيكى شودچنانكه در حديثى از على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: اطعام الاسير و الاحسان اليه حق واجب و ان قتلته من الغد: (غذا دادن به اسير و نيكى نسبت به او حق واجبى است هر چند بنا باشد كه فردا او را اعدام كنى ).

و احاديث در اين زمينه بسيار است.

حـتـى در حديثى از امام (على بن الحسين ) (عليه‌السلام ) آمده است كه فرمود: اذا اخذت اسيرا فعجز عن المشى و ليس ‍ معك محمل فارسله، و لا تقتله، فـانـك لا تـدرى ما حكم الامام فيه: (هنگامى كه اسيرى گرفتى و او را با خود مى آورى اگـر از راه رفـتـن نـاتـوان شـد و مـركـبـى بـراى حـمـل او ندارى او را رها كن، و به قتل مرسان، چرا كه نمى دانى هنگامى كه او را نزد امام آوردى چه حكمى درباره او خواهد كرد.

حـتـى در حـالات پـيـشـوايـان اسلام در تاريخ آمده است كه آنها از همان غذائى كه خودشان تناول مى كردند به اسيران مى دادند.

اما حكم اسير همانگونه كه در تفسير آيات گفتيم بعد از خاتمه جنگ يكى از سه چيز است: آزاد كـردن بى قيد و شرط، آزاد كردن مشروط به پرداخت فديه (غرامت ) و برده ساختن او، و البـتـه انـتخاب يكى از اين سه امر منوط به نظر امام و پيشواى مسلمين است. و او هم بـا در نـظـر گـرفـتـن شـرائط اسـيـران و مـصـالح اسـلام و مـسـلمـيـن از نـظـر داخل و خارج آنچه را شايسته تر باشد برمى گزيند و دستور اجرا مى دهد.

بـنـابـرايـن نـه غـرامـت گـرفـتـن جـنبه الزامى دارد نه برده گرفتن، بلكه اينها تابع مصالحى است كه امام مسلمين پيش بينى مى كند، هر گاه مصلحت نباشد از آن چشم مى پوشد و اسيران را بدون غرامت و بردگى آزاد مى كند.

دربـاره فـلسـفـه گـرفـتـن فـداء در جـلد 7 صـفـحه 250 به بعد مشروحا بحث كرده ايم (ذيل آيه 70 سوره انفال ).

4 - بردگى در اسلام

گـر چـه در قـرآن مـجيد مساءله (استرقاق ) (برده گيرى و برده دارى ) به عنوان يك دستور حتمى در مورد اسيران جنگى نيامده است ولى انكار نمى توان كرد

كـه احـكـامـى در قـرآن بـراى بـردگـان ذكـر شـده اسـت كـه اصـل وجـود بردگى را حتى در زمان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و صدر اسلام اثـبـات مـى كـنـد، مانند احكامى كه در مورد ازدواج با بردگان، يا احكام محرميت يا مساءله مـكـاتـبـه (قـرارداد بـراى آزادى بـردگـان ) كـه در آيات متعددى از قرآن در سوره نساء - نحل - مؤ منون - نور - روم و احزاب آمده است.

ايـنـجا است كه بعضى بر اسلام خرده مى گيرند كه چرا اين آئين الهى با آن همه محتوا و ارزشـهـاى والاى انسانى مساءله بردگى را به كلى الغاء نكرده، و طى يك حكم قطعى و عمومى آزادى همه بردگان را اعلام ننموده است؟!.

درسـت اسـت كـه اسلام سفارش زيادى در مورد بردگان كرده، اما آنچه مهم است آزادى بى قـيد و شرط آنها است، چرا انسانى مملوك انسان ديگرى باشد و آزادى را كه بزرگترين عطيه الهى است از دست دهد؟!

پاسخ:

در يك جمله كوتاه بايد گفت كه اسلام برنامه دقيق و زمانبندى شده براى آزادى بردگان دارد كـه بـالمـال هـمـه آنـهـا تـدريـجـا آزاد مـى شـونـد، بـى آنـكـه ايـن آزادى عـكـس العمل نامطلوبى در جامعه به وجود آورد.

ولى پيش از آنكه به توضيح اين طرح دقيق اسلامى بپردازيم ذكر چند نكته را مقدمتا لازم مى دانيم.

1 - اسلام هرگز ابداع كننده بردگى نبوده است اسلام هرگز ابداع كننده بردگى نبوده است، بلكه در حالى ظهور كرد كه مساءله بردگى سراسر جهان را گرفته بود، و با تـار و پـود جـوامـع بـشـرى آمـيـخـتـه بـود، حـتى بعد از اسلام نيز در تمام جوامع مساءله بردگى ادامه يافت، تا حدود يكصدسال قبل كه (نهضت آزادى بردگان ) شروع شد، چرا كه

بـه خـاطـر دگـرگـون شـدن نـظـام زنـدگـى بـشـر مـسـاءله بـردگـان بـه شكل قديمى ديگر قابل قبول نبود.

الغـاى بـردگـى نـخـست از اروپا شروع شد سپس در ساير كشورها از جمله آمريكا و آسيا گسترش يافت.

در انـگـلسـتـان تـا سـال 1840 مـيـلادى، و در فـرانـسـه تـا سـال 1848، و در هـلنـد تـا سـال 1863، و در آمـريـكـا تـا سـال 1865 بـردگـى ادامـه داشـت، و سـپـس كـنـگـره (بـروكـسـل ) ضمن اعلاميه اى تصميم به الغاى بردگى در سراسر جهان گرفت، و اين در سال 1890 بود (يعنى كمتر از صدسال قبل ).

2 - تـغـيـيـر شـكـل بـردگى در دنيا امروز: درست است كه غربيها به اصطلاح پيشقدم در الغـاى بردگى بودند، اما وقتى دقيقا مساءله را بررسى مى كنيم مى بينيم بردگى نه تـنـهـا ريـشـه كـن نـشـد، بـلكـه بـه صـورت خـطـرنـاكـتـر و وحـشـتـنـاكـتـرى يـعـنـى در شـكـل اسـتـعـمـار مـلتـهـا و بردگى مستعمرات آشكار گشت، بطورى كه هر قدر بردگى فـردى رو بـه ضـعف مى گذاشت بردگى دستجمعى و استعمار قوى تر و نيرومندتر مى شـد، امـپـراطـورى انگلستان كه پيشقدم در الغاى بردگى بود پيشقدم در امر استعمار نيز محسوب مى شود!.

جـناياتى كه استعمارگران غربى در طول مدت استعمار خود انجام دادند نه تنها كمتر از جنايات دوران بردگى نبود، بلكه از شدت و گسترش بيشترى برخوردار بود.

حـتـى بـعد از آزاد شدن مستعمرات باز بردگى ملتها ادامه يافت چرا كه اين آزادى، آزادى بـه اصـطـلاح سـيـاسـى بـود، ولى اسـتـعـمـار اقـتـصادى و فرهنگى هنوز در بسيارى از مستعمرات آزاد شده و غير آن حكمفرما است.

مخصوصا كشورهاى كمونيستى كه براى مسأله الغاى بردگى بيش از همه سينه چاك مى كنند خود گرفتار يكنوع برده دارى شرم آور عمومى هستند،

و مردمى كه در اين كشورها زندگى مى كنند مانند بردگان كمترين اختيارى از خود ندارند، و هـمـه چـيـز آنـهـا را گـردانندگان حزب كمونيست تعيين مى كنند، و اگر كسى اظهار نظر مـخـالفـى كـنـد يـا بـه اردوگـاهـهـاى كـار اجـبـارى فـرسـتـاده مـى شـود، يـا در سـيـاه چـال زنـدان مـى افـتد، و يا اگر از دانشمندان باشد به عنوان (بيمار روانى )! روانه تيمارستانها مى گردد.

خـلاصـه ايـنـكـه بـردگـى تـابـع اسـم نـيـست، آنچه زشت و ناپسند است مفهوم و محتواى بردگى است، و مى دانيم اين مفهوم و محتوا در كشورهاى استعمار زده و در ممالك كمونيستى به بدترين اشكال پياده مى شود.

نـتـيـجـه ايـنـكـه الغـاى بـردگـى در جـهـان امروز صورى بوده و در حقيقت تنها يك تغيير شكل است!.

3 - سـرنـوشـت دردنـاك بـردگـان در گـذشـتـه - بـردگـان در طـول تـاريخ سرنوشت بسيار دردناكى داشته اند، به عنوان نمونه بردگان اسپارتها را كـه بـه اصـطـلاح قـومـى مـتـمـدن بـودنـد در نـظـر مـى گـيـريـم، بـه قـول نـويـسنده روح القوانين غلامان اسپارتى به قدرى بدبخت بودند كه تنها غلام يك نـفر نبودند، بلكه غلام تمام جامعه محسوب مى شدند، و هر كس بدون ترس از قانون مى تـوانـسـت هـر قـدر بخواهد غلام خود يا ديگرى را آزار و شكنجه دهد، و در حقيقت زندگانى آنها از حيوانات نيز بدتر بود.

از زمـانـى كـه بـردگـان را از كـشـورهـاى عـقـب افـتـاده صـيـد مى كردند تا هنگامى كه در بـازارهاى فروش عرضه مى شد بسيارى از آنها مى مردند، و باقيمانده وسيله اى بودند بـراى بـهره گيرى برده فروشان طماع و اندك غذائى كه به آنها مى دادند براى زنده مـانـدن و كـار كـردن بـود، و بـه هـنـگـام پـيـرى و بـيـمـاريـهـاى صـعـب آنـهـا را بـه حال خود رها مى كردند تا به شكل دردناكى جان دهند!

لذا نام بردگى در طول تاريخ با انبوهى از جنايات هولناك همراه است.

بـا روشـن شدن اين چند نكته به صورت فشرده به طرح اسلام در زمينه آزادى تدريجى بردگان بازمى گرديم.

4 - طرح اسلام براى آزادى بردگان

آنـچه غالبا مورد توجه قرار نمى گيرد اين است كه اگر نظام غلطى در بافت جامعه اى وارد شـود ريـشـه كن كردن آن احتياج به زمان دارد، و هر حركت حساب نشده نتيجه معكوسى خـواهد داشت، درست همانند انسانى كه به يك بيمارى خطرناك مبتلا شده و بيماريش كاملا پـيـشـرفـت نـمـوده اسـت، و يـا شـخـص مـعـتـادى كـه دهـهـا سال به اعتياد زشت خود خو گرفته، در اينگونه موارد حتما بايد از (برنامه هاى زمان بندى ) شده استفاده كرد.

صـريـحـتر بگوئيم: اگر اسلام طبق يك فرمان عمومى دستور مى داد همه بردگان موجود در آن را آزاد كـنـنـد، چـه بـسـا بـيـشـتـر آنـهـا تلف مى شدند، زيرا گاه نيمى از جامعه را بردگان تشكيل مى دادند، آنها نه كسب و كار مستقلى داشتند، و نه خانه و لانه و وسيله اى براى ادامه زندگى.

اگـر در يك روز و يك ساعت معين همه آزاد مى شدند يك جمعيت عظيم بيكار ظاهر مى گشت كه هـم زنـدگـى خـودش بـا خـطـر مـواجـه بـود و هـم مـمـكـن بـود نـظـم جـامـعـه را مـخـتـل كـنـد، و بـه هـنـگـامـى كـه مـحـروميت به او فشار مى آورد به همه جا حمله ور شود و درگيرى و خونريزى به راه افتد.

ايـنـجا است كه بايد تدريجا آزاد شوند، و جذب جامعه گردند، نه جان خودشان به خطر بيفتد، و نه امنيت جامعه را به خطر اندازند، و اسلام درست اين برنامه حساب شده را تعقيب كرد.

ايـن بـرنـامـه مـواد زيادى دارد كه رؤ س مسائل آن به طور فشرده و فهرست وار در اينجا مطرح مى شود و شرح آن نياز به كتاب مستقلى دارد:

ماده اول - بستن سرچشمه هاى بردگى

بـردگـى در طـول تـاريخ اسباب فراوانى داشته، نه تنها اسيران جنگى و بدهكارانى كـه قـدرت بـر پرداخت بدهى خود نداشتند به صورت برده درمى آمدند كه زور و غلبه نـيـز مـجـوز بـرده گـرفـتـن و بـرده دارى بـود، كشورهاى زورمند نفرات خود را با انواع سلاحها به ممالك عقب افتاده آفريقائى و مانند آن مى فرستادند، و گروه، گروه از آنها را گرفته و اسير كرده و با كشتيها به بازارهاى ممالك آسيا و اروپا مى بردند.

اسـلام جـلو تمام اين مسائل را گرفت، تنها در يك مورد اجازه برده گيرى داد و آن در مورد اسـيـران جـنگى بود، و تازه آن نيز جنبه الزامى نداشت، و به طورى كه در تفسير آيات فـوق گـفـتيم اجازه مى داد طبق مصالح اسيران را بى قيد و شرط يا پس از پرداخت فديه آزاد كنند.

در آن روز زنـدانهائى نبود كه بتوان اسيران جنگى را تا روشن شدن وضعشان در زندان نـگـهـداشـت، و راهـى جز تقسيم كردن آنها در ميان خانواده ها و نگهدارى به صورت برده نداشت.

بـديـهـى اسـت هـنـگامى كه چنين شرائطى تغيير يابد هيچ دليلى ندارد كه امام مسلمين حكم بـردگـى را دربـاره اسيران بپذيرد مى تواند آنها را از طريق (من ) و (فداء) آزاد سازد، زيرا اسلام پيشواى مسلمين را در اين امر مخير ساخته تا با در نظر گرفتن مصالح اقدام كند، و به اين ترتيب تقريبا سرچشمه هاى بردگى جديد در اسلام بسته شده است.

ماده دوم - گشودن دريچه آزادى

اسـلام بـرنامه وسيعى براى آزاد شدن بردگان تنظيم كرده است كه اگر مسلمانان آن را عمل مى كردند در مدتى نه چندان زياد همه بردگان تدريجا آزاد و جذب جامعه اسلامى مى شدند.

رؤ وس اين برنامه چنين است:

الف - يـكـى از مـصـارف هـشـتـگانه زكات در اسلام خريدن بردگان و آزاد كردن آنها است (تـوبـه - آيـه 60) و بـه ايـن تـرتـيـب يـك بـودجه دائمى و مستمر براى اين امر در بيت المـال اسـلامـى در نـظـر گـرفـتـه شـده كـه تـا آزادى كامل بردگان ادامه خواهد داشت.

ب - بـراى تـكميل اين منظور مقرراتى در اسلام وضع شده كه بردگان طبق قراردادى كه با مالك خود مى بندند بتوانند از دسترنج خود آزاد شوند (در فقه اسلامى فصلى در اين زمينه تحت عنوان (مكاتبه ) آمده است ).

ج - آزاد كـردن بـردگـان يـكـى از مـهـمـتـريـن عـبـادات و اعمال خير در اسلام است، و پيشوايان اسلام در اين مساءله پيشقدم بودند، تا آنچه كه در حـالات عـلى (عليه‌السلام ) نوشته اند: اعتق الفا من كديده: (هزار برده را از دسترنج خود آزاد كردند)!

د - پـيشوايان اسلام بردگان را به كمترين بهانه اى آزاد مى كردند تا سرمشقى براى ديگران باشد، تا آنجا كه يكى از بردگان امام باقر (عليه‌السلام ) كار نيكى انجام داد امـام (عليه‌السلام ) فـرمـود: اذهـب فـانـت حـر فـانـى اكـره ان اسـتـخـدم رجـلا مـن اهـل الجـنـة: (بـرو تـو آزادى كـه مـن خـوش نـدارم مـردى از اهل بهشت را به خدمت خود درآورم ).

در حـالات امـام سـجـاد عـلى بـن الحـسين (عليه‌السلام ) آمده است: (خدمتكارش آب بر سر حضرت مى ريخت ظرف آب افتاد و حضرت را مجروح كرد، امام (عليه‌السلام ) سر را

بـلنـد كـرد، خـدمـتـكـار گـفت: و الكاظمين الغيظ حضرت فرمود: (خشمم را فرو بردم ) عـرض كـرد: و العـافـين عن الناس فرمود: (خدا تو را ببخشد) عرض كرد: و الله يحب المحسنين فرمود: (برو براى خدا آزادى ).

ه - در بـعـضـى از روايـات اسـلامـى آمـده اسـت: بـردگـان بـعـد از هـفـت سـال خود به خود آزاد مى شوند، چنانكه از امام صادق (عليه‌السلام ) مى خوانيم: من كان مـؤ مـنـا فـقـد عـتـق بـعـد سـبـع سـنـيـن، اعـتـقـه صـاحـبـه ام لم يـعـتـقـه، و لا يـحـل خـدمـة مـن كـان مـؤ مـنـا بـعـد سـبـعة سنين: (كسى كه ايمان داشته باشد بعد از هفت سـال آزاد مـى شـود صـاحـبـش بخواهد يا نخواهد و به خدمت گرفتن كسى كه ايمان داشته باشد بعد از هفت سال حلال نيست.

در هـمـيـن بـاب حـديـثـى از پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نقل شده كه فرمود: ما زال جبرئيل يوصينى بالمملوك حتى ظننت انه سيضرب له اجلا يعتق فـيه: (پيوسته جبرئيل سفارش بردگان را به من مى كرد تا آنجا كه گمان كردم به زودى ضرب الاجلى براى آنها مى شود كه به هنگام رسيدن آن آزاد شوند).

و - كـسـى كـه برده مشتركى را نسبت به سهم خود آزاد كند موظف است بقيه را نيز بخرد و آزاد كند.

و هر گاه بخشى از بردهاى را كه مالك تمام آن است آزاد كند اين آزادى سرايت كرده و خود بخود همه آزاد خواهد شد!

ز - هـر گـاه كـسى پدر يا مادر و يا اجداد و يا فرزندان يا عمو يا عمه يا دائى يا خاله، يا برادر يا خواهر و يا برادرزاده و يا خواهرزاده خود را مالك شود فورا آزاد مى شوند.

ح - هـر گـاه مـالك از كـنـيز خود صاحب فرزندى شود فروختن آن كنيز جائز نيست و بايد بعد از سهم ارث فرزندش آزاد شود.

اين امر وسيله آزادى بسيارى از بردگان مى شد، زيرا بسيارى از كنيزان به منزله همسر صاحب خود بودند و از آنها فر زند داشتند.

ط - كـفـاره بـسـيـارى از تـخـلفـات در اسـلام آزاد كـردن بـردگـان قـرار داده شـده كـفـاره قـتل خطا - كفاره ترك عمدى روزه - و كفاره قسم را به عنوان نمونه در اينجا مى توان نام برد).

ى - پاره اى از مجازاتهاى سخت است كه اگر صاحب برده نسبت به بردهاش انجام دهد خود به خود آزاد مى شود.

ماده سوم - احياى شخصيت بردگان

در دوران برزخى كه بردگان مسير خود را طبق برنامه حساب شده اسلام به سوى آزادى مـى پـيـمـايـند اسلام براى احياى حقوق آنها اقدامات وسيعى كرده است، و شخصيت انسانى آنـان را احـيـاء نـمـوده، تا آنجا كه از نظر شخصيت انسانى هيچ تفاوتى ميان بردگان و افراد آزاد نمى گذارد و معيار ارزش را همان تقوا قرار مى دهد، لذا به بردگان اجازه مى دهـد هـمـه گـونه پستهاى مهم اجتماعى را عهده دار شوند، تا آنجا كه بردگان مى توانند مقام مهم قضاوت را عهده دار شوند.

در عـصـر پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نيز مقامات برجسته اى از فرماندهى لشكر گرفته تا پستهاى حساس ديگر به بردگان يا بردگان آزاد شده سپرده شد.

بـسـيـارى از يـاران بـزرگ پـيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بردگان بودند و يا بـردگـان آزاد شـده، و در حقيقت بسيارى از آنها به صورت معاون براى بزرگان اسلام انجام وظيفه مى كردند.

سـلمـان و بلال و عمار ياسر و قنبر را در اين گروه مى توان نام برد، بعد از غزوه بنى المـصـطـلق پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) با يكى از كنيزان آزاد شده اين قبيله ازدواج كرد و همين امر بهانه اى آزادى تمام اسراى قبيله شد.

ماده چهارم - رفتار انسانى با بردگان

در اسـلام دسـتـورات زيادى درباره رفق و مدارا با بردگان وارد شده تا آنجا كه آنها را در زندگى صاحبان خود شريك و سهيم كرده است.

پـيـغـمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى فرمود: كسى كه برادرش زير دست او اسـت بـايـد، از آنـچـه مـى خـورد به او بخوراند و از آنچه مى پوشد به او بپوشاند، و زيادتر از توانائى به او تكليف نكند.

عـلى (عليه‌السلام ) بـه غلام خود (قنبر) مى فرمود: (من از خداى خود شرم دارم كه لبـاسـى بـهـتـر از تـو بـپـوشـم، زيـرا رسـول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) مى فرمود: از آنچه خودتان مى پوشيد بر آنها بپوشانيد و از آنچه خود مى خوريد به آنها غذا دهيد).

امـام صـادق (عليه‌السلام ) مى فرمايد: (هنگامى كه پدرم به غلامى دستور انجام كارى مـى داد مـلاحـظـه مـى كـرد اگـر كـار سـنـگـيـنـى بـود بـسـم الله مـى گـفـت و خـودش وارد عمل مى شد و به آنها كمك مى كرد).

خوشرفتارى اسلام نسبت به بردگان در اين دوران انتقالى به اندازه اى

است كه حتى بيگانگان از اسلام نيز روى آن تاءكيد و تمجيد كرده اند.

بـه عـنـوان نـمونه (جرجى زيدان ) در تاريخ تمدن خود چنين مى گويد: (اسلام به بـردگـان فـوق العاده مهربان است پيغمبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) درباره بردگان سفارش بسيار نموده، از آن جمله مى فرمايد: (كارى كه برده تاب آن را ندارد به او واگذار نكنيد، و هر چه خودتان مى خوريد به او بدهيد).

در جاى ديگر مى فرمايد: (به بندگان خود كنيز و غلام نگوئيد، بلكه آنها را (پسرم ) و (دخترم ) خطاب كنيد!

قـرآن نـيز درباره بردگان سفارش جالبى كرده و مى گويد: (خدا را بپرستيد، براى او شريك مگيريد، با پدر و مادر و خويشان و يتيمان و بينوايان همسايگان نزديك و دور و دوسـتـان، و آوارگـان، و بـردگـان جـز نـيـكـوكـارى رفتارى نداشته باشيد، خداوند از خودپسندى بيزار است.

ماده پنجم - بدترين كار انسان فروشى است!

اصـولا در اسـلام خريد و فروش بردگان يكى از منفورترين معاملات است تا آنجا كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمده است: شر الناس من باع الناس! (بدترين مردم كسى است كه انسانها را بفروشد).

هـمين تعبير كافى است كه نظر نهائى اسلام را در مورد بردگان روشن سازد و نشان دهد جهت گيرى برنامه هاى اسلامى به كدام سو است.

و از ايـن جـالبـتـر ايـن كـه يـكـى از گناهان نابخشودنى در اسلام سلب آزادى و حريت از انـسانها و تبديل آنها به يك متاع است، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـده اسـت: ان الله تـعـالى غـافـر كل ذنب الا من جحد مهرا، او اغتصب اجيرا اجره، او باع رجلا حرا: (خداوند هر گناهى را مـى بـخـشـد جـز (سـه گـناه ): كسى كه مهر همسرش را انكار كند، يا حق كارگرى را غصب نمايد، و يا انسان آزادى را بفروشد)!

طـبـق ايـن حـديـث غـصـب حـقـوق زنـان، و حـق كـارگران، و سلب آزادى از انسانها سه گناه نابخشودنى است.

همانگونه كه در بالا آورديم اسلام تنها در يك مورد اجازه برده گيرى مى دهد و آن در مورد اسـيـران جنگى است، آن هم هرگز جنبه الزامى ندارد در حالى كه در عصر ظهور اسلام، و قـرنـها بعد از آن برده گيرى از طريق زور و حمله به كشورهاى سياه پوستان و دستگير كـردن انسانهاى آزاد، و تبديل آنها به بردگان، بسيار زياد بود، و گاهى در مقياسهاى وحـشـتـنـاك روى آن مـعامله مى شد، بطورى كه در اواخر قرن 18 ميلادى دولت انگلستان هر سال دويست هزار برده را معامله مى كرد، و هر سال يكصد هزار نفر را از آفريقا گرفته و به صورت بردگان به آمريكا مى بردند.

كـوتـاه سـخـن ايـنكه كسانى كه به برنامه اسلام در مورد بردگان خود خرده گيرى مى كـنـنـد از دور سـخـنى شنيده اند، و از اصول اين برنامه و جهت گيرى آن كه همان (آزادى تـدريـجـى و بـدون ضـايـعـات بردگان ) است اطلاع دقيقى ندارند، و يا تحت تأثير افـراد مـغرضى قرار گرفته اند كه به گمان خود اين را نقطه ضعف مهمى براى اسلام شمرده و روى آن تبليغات دامنه دارى به راه انداخته اند.


آيه (7) تا (11) و ترجمه

( يأيها الذين أمنوا إن تنصروا الله ينصركم و يثبت أقدامكم ) (7)( و الذين كفروا فتعسا لهم و أضل أعملهم ) (8)( ذلك بأنهم كرهوا ما أنزل الله فأحبط أعملهم ) (9)( أفـلم يـسـيـروا فـى الا رض فـيـنـظـروا كـيـف كـان عـقـبـة الذين من قبلهم دمر الله عليهم و للكفرين أمثلها ) (10)( ذلك بأن الله مولى الذين أمنوا و أن الكفرين لا مولى لهم ) (11)

ترجمه:

7 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد! اگـر خـدا را يـارى كـنـيـد شـمـا را يـارى مى كند و گامهايتان را استوار مى دارد.

8 - و كسانى كه كافر شدند مرگ بر آنها و اعمالشان نابود باد.

9 - اين به خاطر آن است كه از آنچه خداوند نازل كرده كراهت داشتند لذا خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد.

10 - آيـا در زمـيـن سـيـر نـكـردنـد تـا بـبـيـنـنـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قـبـل از آنـهـا بـودنـد چـه شـد؟ خـداونـد آنـهـا را هـلاك كـرد، و بـراى كـافـران امثال اين مجازاتها خواهد بود.

11 - ايـن بـه خـاطر آن است كه خداوند مولا و سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند، اما كافران مولائى ندارند.

تفسير:

اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى مى كند

ايـن آيـات هـمـچـنان ادامه تشويق مؤ منان به مساءله پيكار با دشمنان حق است، با تعبيرى جـالب و رسـا آنـهـا را تـشـويق به (جهاد) مى كند مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايـد اگـر خـدا را يـارى كنيد شما را يارى مى كند، و گامهايتان را استوار مى دارد)( يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم ) .

تـكـيـه بـر مـسـاءله (ايـمـان ) اشـاره به اين است كه يكى از نشانه هاى ايمان راستين پيكار با دشمنان حق است.

تـعـبـيـر بـه يـارى كـردن خدا به وضوح به معنى يارى كردن آئين او است، يارى كردن پيامبر او، و شريعت و تعليمات او، و لذا در بعضى ديگر از آيات قرآن يارى كردن خدا و رسـولش در كـنـار يـكـديـگـر قـرار داده شـده اسـت، در سـوره حـشـر آيه 8 مى خوانيم:( و يـنصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون ) با اينكه قدرت خداوند بى پايان است، و قـدرت مـخـلوقـات در برابر او بسيار ناچيز، ولى باز تعبير به يارى كردن خداوند مى كـنـد، تـا اهميت مساءله جهاد و دفاع از آئين حق را روشن سازد، و تعبيرى از اين باعظمت تر براى اين موضوع پيدا نمى شود.

اما ببينيم وعده اى را كه خداوند در برابر دفاع از آئينش به مجاهدان داده چيست؟ نخست: مى گويد: (شما را يارى مى كند) اما از كدام طريق؟

از طريق بسيار، در قلب شما نور ايمان و در روح شما تقوا، در اراده شما قدرت، در فكر شما آرامش مى افكند.

از سـوى ديـگـر فـرشـتـگان را به يارى شما مى فرستد، حوادث را به نفع شما تغيير مـسـيـر مـى دهد، قلوب مردم را به شما متمايل مى كند، سخنانتان را نافذ، فعاليتهايتان را پر ثمر مى سازد، آرى يارى خدا جسم و جان و درون و برون را احاطه مى كند.

امـا در مـيـان تـمام اشكال يارى كردن روى مساءله (ثبات قدم ) تاءكيد مى كند، چرا كه ايـستادگى در برابر دشمن مهمترين رمز پيروزى است، و برندگان جنگها آنها هستند كه ثبات و استقامت بيشترى نشان مى دهند.

و لذا در داسـتـان پـيـكـار (طـالوت )، فـرمـانـده بـزرگ بـنـى اسـرائيـل، بـا (جـالوت ) آن زمـامدار ستمگر و خونخوار و قوى پنجه، مى خوانيم: مؤ مـنـان انـدكـى كـه بـا او بـودند به هنگامى كه در برابر انبوه دشمن قرار گرفتند چنين گـفـتـنـد:( ربـنـا افـرغ عـليـنـا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين ) : (پـروردگـارا! صـبـر و استقامت را بر ما بريز و گامهاى ما را استوار دار و در برابر قوم كافر يارى فرما).

و در آيـه بـعـد از آن مـى خـوانـيـم:( فـهـزمـوهم باذن الله ) ؛ (ياران (طالوت ) لشكر نيرومند جالوت را به فرمان خدا شكست دادند).

آرى نتيجه ثبات قدم پيروزى بر دشمن است.

و از آنـجـا كـه گاهى نيروى متراكم دشمن و انبوه جمعيت و انواع تجهيزات او، فكر مجاهدان راه حق را به خود مشغول مى دارد در آيه بعد مى افزايد: (و كسانى كه كافر شدند مرگ و سقوط بر آنها و اعمالشان نابود باد)( و الذين كفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم ) .

(تعس ) (بر وزن نحس ) به معنى لغزيدن و برو در افتادن است و اينكه بعضى آن را به (هلاكت و انحطاط) تفسير كرده اند در واقع لازمه آن است.

و در هـر حـال مـقـابـله ميان اين دو بسيار پر معنى است، درباره مؤ منان راستين مى فرمايد: (گـامـهايشان را استوار مى دارد) اما درباره كافران مى گويد: (لغزش و سقوط بر آنها باد) آنهم به صورت نفرين كه گيراتر و گوياتر باشد.

آرى هـنگامى كه افراد بى ايمان لغزش مى كنند كسى نيست زير بازوى آنها را بگيرد، و به آسانى در پرتگاهها سقوط خواهند كرد، اما فرشتگان رحمت الهى به يارى مؤ منان مى شـتـابـنـد، و آنـهـا را در لغـزشـگـاهها و پرتگاهها حفظ مى كنند، چنانكه در جاى ديگر مى خـوانـيـم:( ان الذيـن قـالوا ربـنـا الله ثـم اسـتـقـامـوا تتنزل عليهم الملائكة ) (فصلت - 30).

اعـمـال مـؤ مـنـان پـر بـركـت است، اما اعمال كافران بى بركت و به سرعت محو و گم مى شود.

آيه بعد علت سقوط آنها و نابودى اعمالشان را چنين بيان مى كند: (اين به خاطر آن است كـه از آنـچـه خدا نازل كرده است كراهت داشتند، لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرده است )( ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم ) .

خـداونـد قـبـل از هـر چيز آئين توحيد را نازل فرمود اما آنها به آن پشت كرده رو به شرك آوردند، خداوند دستور به حق و عدالت و پاكى و تقوا داد اما آنها هـمـه را پشت سر افكندند، و به ظلم و فساد روى آوردند، آنها حتى وقتى نام خداى يگانه را مـى بـردنـد ابراز تنفر مى كردند.( و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذين لا يؤ منون بالاخرة ) (زمر - 45).

آرى هنگامى كه آنها از اين امور نفرت داشتند طبعا گامى در اين مسير برنمى داشتند و تمام تـلاشـهـا و كـوشـشهايشان در مسير باطل بود، و طبيعى است كه چنين اعمالى حبط و نابود گردد.

در حـديـثـى از امـام بـاقـر (عليه‌السلام ) آمـده اسـت: كـرهـوا مـا انـزل الله فـى حـق عـلى: آنـهـا آنـچـه را كـه خـداونـد در حـق عـلى (عـليـه السـلام ) نازل كرده بود كراهت داشتند.

البـتـه تـعـبـيـر (مـا انـزل الله ) مـعنى گسترده اى دارد كه يكى از مصداقهاى روشنش مسأله ولايت امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) است، نه اينكه منحصر در آن باشد.

و از آنـجا كه قرآن مجيد در بسيارى از موارد نمونه هاى حسى را به ظالمان سركش ارائه مى دهد در اينجا نيز آنها را به مطالعه احوال اقوام گذشته دعوت كرده مى فرمايد: (آيا آنـهـا سـيـر در زمـيـن نـكـردنـد تـا بـبـيـنـنـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قـبل از آنها بودند چگونه بود؟ همانها كه راه كفر و طغيان را پيش گرفتند و خداوند آنها را درهـم كـوبـيـد و هلاك كرد)( ا فلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم دمر الله عليهم ) .

سـپـس بـراى ايـنـكه آنها گمان نكنند سرنوشت دردناكى كه براى امتهاى طغيانگر پيشين بـود جـنـبـه خـصـوصـى داشـت مـى افـزايـد: (و بـراى مـشـركـان و كـافـران نـيـز امثال اين مجازاتها خواهد بود)( و للكافرين امثالها ) .

آنها انتظار نداشته باشند كه با انجام اعمال مشابه آنها از كيفرهاى مشابه مـصـون و بـركـنـار بـمـانـنـد، بروند آثار گذشتگان را بنگرند و آينده خود را در آئينه زندگى آنان ببينيد.

قـابـل تـوجـه ايـن كـه (دمـر) از مـاده (تـدمـيـر) در اصـل به معنى هلاك كردن است، اما هنگامى كه با على ذكر مى شود به معنى نابود كردن همه چيز حتى فرزندان و خانواده و اموال مخصوص ‍ انسان است و به اين ترتيب اين تعبير بـيـان مـصيبت دردناكترى است، مخصوصا با توجه به اين كه لفظ (على ) معمولا در مـورد سلطه به كار مى رود، مفهوم جمله اين مى شود كه خداوند هلاك و نابودى را بر سر اين اقوام و اموال و آنچه مورد علاقه آنها بود فرو ريخت!.

در مورد (سير در ارض ) كه قرآن مجيد به عنوان يك برنامه آگاه كننده بارها روى آن تـكـيـه كـرده اسـت بـطـور مـشـروح در جـلد سـوم صـفـحـه 102 بـه بـعـد بـحـث كرده ايم (ذيل آيه 137 سوره آل عمران ) و در جلد 16 صفحه 458.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه ذكـر دليل حمايت همه جانبه پروردگار از مؤ منان و نابودى كـافـران طـغيانگر پرداخته مى گويد: (اين بخاطر آن است كه خداوند مولا و سرپرست مؤ منان است اما كافران مولائى ندارند)( ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم ) .

(مولى ) به معنى (ولى و سرپرست و يار و ياور) است، و به اين ترتيب خداوند ولايت و سرپرستى و يارى مؤ منان را بر عهده گرفته، اما كافران را از زير چتر ولايت خود خارج ساخته است، روشن است كسانى كه تحت ولايت ذات پاك او باشند هم در مشكلات يـارى مـى شـونـد، و هـم ثـبـات قـدم دارنـد، و سـرانـجـام بـه مـقـصـود خـود نائل مى شوند، اما آنها كه از زير اين پوشش خارجند اعمالشان حبط و نابود و عاقبت كارشان هلاكت است.

در ايـنـجـا سـؤ الى پيش مى آيد كه در آيه مورد بحث خداوند فقط به عنوان مولاى مؤ منان ذكـر شـده در حـالى كـه در بـعـضـى ديـگر از آيات قرآن مانند آيه 30 سوره يونس حتى مـولاى كـافـران مـعـرفـى شـده اسـت:( و ردوا الى الله مـولاهـم الحـق و ضل عنهم ما كانوا يفترون ) .

(آنـهـا بـه سـوى خـداونـد مـولاى حـقـيقى خود بازمى گردند، و بتهائى را كه به دروغ شريك خدا مى پنداشتند گم و نابود مى شود).

پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اين كه ولايت عامه خداوند كه هـمـان مـسـأله خـالقيت و تدبير او است همگان را فرا مى گيرد، ولى ولايت خاصه و عنايت مـخـصـوص او كـه تـوأم بـا انـواع حـمـايـتـهـا اسـت تـنـهـا شامل حال مؤ منان است.

بعضى گفته اند اين آيه اميدبخشترين آيات قرآن است ارجى آية فى القرآن چرا كه همه مؤ منان را اعم از عالم و جاهل، زاهد و راغب، كوچك و بزرگ، زن و مرد، و پير و جوان، تحت حمايت و عنايت خاص پروردگار معرفى مى كند، حتى مؤ منان گنهكار را استثنا نمى كند، او در حـوادث سـخـت و مـصـائب جـانـكـاه نـمونه هاى حمايت خويش را نشان مى دهد كه هر كس در طول عمر خود اين معنى را احساس كرده است و در تواريخ نيز شواهد فراوان دارد.

در حـديـثى آمده است كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بعد از يكى از غزوات زير درخـتى تنها نشسته بود، مشركى با شمشير برهنه بطور غافلگيرانه به حضرت حمله كـرد و گـفـت: مـن يـخـلصـك مـنـى: (الان چـه كـسـى مـى تـوانـد تـو را از چنگال من نجات دهد)؟!.

پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فـرمـود: (الله ) و در ايـن هنگام پاى مشرك لغزيد و بر زمين

خـورد، و شـمـشـيـر از دستش فرو افتاد، پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شمشير را برداشت و فرمود: الان تو بگو چه كسى تو را از دست من رهائى مى بخشد؟!.

در جواب عرض كرد: لا احد!: (هيچ كس )! و سپس ايمان آورد.

آرى مولاى همه مؤ منان او است و كافران مولا و پناهگاهى ندارند.


آيه (12) تا (14) و ترجمه

( إن الله يدخل الذين أمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الا نهر و الذين كفروا يتمتعون و ياءكلون كما تأكل الا نعام و النار مثوى لهم ) (12)( و كأين من قرية هى أشد قوة من قريتك التى أخرجتك أهلكنهم فلا ناصر لهم ) (13)( أفمن كان على بينة من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا أهوأهم ) (14)

ترجمه:

12 - خـداونـد كـسانى را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وارد باغهائى از بهشت مـى كند كه نهرها از زير درختانش ‍ جارى است، در حالى كه كافران از متاع زودگذر دنيا بهره مى گيرند و همچون چهارپايان مى خورند و سرانجام آتش دوزخ جايگاه آنهاست.

13 - و چـه بـسيار شهرهايى كه از شهرى كه تو را بيرون كرد پر قدرتتر بودند، ما همه آنها را نابود كرديم، و ياورى نداشتند!.

14 - آيـا كـسـى كـه دليل روشنى از سوى پروردگارش دارد همانند كسى است كه زشتى اعمالش در نظرش تزيين شده، و از هواى نفس پيروى مى كند؟!

تفسير:

سرنوشت مؤ منان و كفار

از آنـجـا كـه آيـات گـذشـتـه پـيـرامـون پـيـكـار مـسـتـمـر حـق و بـاطل و ايمان و كفر سخن مى گفت آيات مورد بحث در يك مقايسه روشن سرنوشت مؤ منان و كـفـار را تـشـريـح مـى كـند، تا روشن شود كه اين دو گروه تنها در زندگى دنيا متفاوت نيستند بلكه در آخرت نيز فوق العاده با هم متفاوتند مى فرمايد: (خداوند كسانى را كه ايـمـان آوردنـد و عـمـل صـالح انجام دادند وارد باغهائى از بهشت مى كند كه نهرها از زير درخـتـان و قـصـرهـايـش جـارى اسـت )( ان الله يـدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار ) .

(در حالى كه كافران از متاع زودگذر اين دنيا بهره مى گيرند، و همچون چهارپايان مى خـورنـد و سـرانـجـام دوزخ جـايـگـاه آنـهـاسـت )!( و الذيـن كـفـروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام و النار مثوى لهم ) .

درست است كه هر دو گروه در دنيا زندگى مى كنند و از مواهب آن بهره مند مى شوند، ولى تـفـاوت ايـنـجـا اسـت كه مؤ منان هدفشان انجام اعمال صالح است، اعمالى مفيد و سازنده و براى جلب خشنودى پروردگار.

ولى كافران تمام هدفشان همين خوردن و خوابيدن تمتع بردن از لذات حيات است.

مؤ منان حركتى آگاهانه دارند و كافران بى هدف زندگى مى كنند، و بى هدف مى ميرند، درست مانند چهارپايان!

مـؤ مـنـان در بـهـره گيرى از مواهب حيات قيد و شرط فراوان قائلند، و در مشروعيت و طرق تحصيل آن و چگونگى مصرفش دقيقا مى انديشند، اما كافران چـون چهارپايانند كه براى آنها تفاوت نمى كند اين علف از زمين صاحب آنها است يا غصب؟ حق يتيم و بيوه زنى است يا نه؟

مـؤ مـنـان بـا استفاده از هر يك از مواهب مادى به بخشنده اين مواهب مى انديشند آيات او را در آنـهـا مـى نـگـرنـد و حـق شـكـر مـنـعـم را بـجـا مـى آورنـد، در حـالى كـه كـافـر غـافـل و بـى خـبـر به هيچ يك از اينها نمى انديشد، و پيوسته بار خود را از ظلم و گناه سـنـگـينتر مى كند، خود را به هلاكت نزديكتر مى سازد، همانگونه كه گوسفندان پروارى هر قدر بيشتر مى خورند و فربه تر مى شوند به ذبح نزديكتر مى گردند.

بـعـضـى تـفـاوت بـيـن ايـن دو گروه را چنين گفته اند: ان المؤ من لا يخلو اءكله عن ثلاث: الورع عـنـد الطـلب، و اسـتـعـمـال الا دب، و الا كـل للسـبـب، و الكـافـر يـطلب للنهمة و يـاكـل للشـهـوة و عيشه فى غفلة. (مؤ من خوردنش از سه برنامه خالى نيست ورع در به دست آوردن، و ادب در به كار بردن، و هدف در مصرف كردن، ولى كافر طلبش بى قيد و شرط و خوردنش براى شهوت و زندگيش سراسر غفلت است )!.

قـابـل تـوجه اينكه در مورد مؤ منان مى گويد خداوند آنها را وارد باغهاى بهشت مى كند اما در مـورد كـافـران مـى گـويـد: آتـش جـايـگـاه آنـهـا اسـت كـه تـعـبـيـر اول احـتـرام و اعـتنائى است نسبت به مقام اهل ايمان، و تعبير دوم تحقير و بى اعتنائى نسبت به كفار است كه از تحت ولايت او بيرون رفته اند.

بـعضى از مفسران از جمله: و النار مثوى لهم (آتش جايگاه آنها است ) چنين استفاده كرده اند كـه آنـهـا هـمـاكـنـون در آتـشـنـد، زيـرا جـمـله بـه صـورت فـعـل مـضـارع و مـسـتـقـبـل نـيـسـت، بـلكـه خـبر از حال مى دهد، و در حقيقت چنين است، چرا كه اعـمـال و افكار آنها خود آتش است كه در آن گرفتارند، و جهنم هم اكنون از هر سو آنها را احاطه كرده، هر چند اين حيوانصفتان غافلند. چنانكه در آيه 49 سوره توبه مى خوانيم:( و ان جهنم لمحيطة بالكافرين ) : (جهنم كافران را احاطه كرده است )!.

در بـعـضـى ديگر از آيات قرآن نيز اين دوزخيان به چهارپايان تشبيه شده اند بلكه از چـهـارپـايـان بـدتـر:( اولئك كـالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون ) (اعراف - 169) كه شرح مبسوط آنرا در جلد هفتم صفحه 19 به بعد آورده ايم.

در آيـه بـعد براى تكميل اين هدف مقايسه اى در ميان مشركان مكه و بت پرستان پيشين مى كند و با عبارتى گويا آنها را شديدا مورد تهديد قرار مى دهد و در ضمن روى بعضى از جـرائم بـزرگ آنـهـا كه دليلى بر جواز جنگ با آنها است تكيه كرده، مى فرمايد: (چه بـسـيـار شـهـرهائى كه از شهرى كه تو را بيرون كرد قويتر و نيرومندتر بود، ما همه آنـهـا را نـابـود كرديم و ياورى نداشتند)( و كاين من قرية هى اشد قوة من قريتك التى اخرجتك اهلكناهم فلا ناصر لهم ) .

آنـهـا گـمـان نـبـرنـد كـه چـنـد روزى دنـيـا بـه كـامـشـان است، و آنقدر جسور شده اند كه بـزرگـتـرين فرستاده الهى را از مقدسترين شهرها بيرون مى كنند هميشه اين وضع ادامه خـواهـد يـافـت، ايـنـهـا در مقايسه با قوم عاد و ثمود و فراعنه و لشكر ابرهه موجوداتى ضعيف و ناتوانند، خداوندى كه آنها را به آسانى درهم كوبيد درهم شكستن آنها نيز براى او بسيار ساده است.

در روايتى از ابن عباس آمده است كه چون پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از مكه به سـوى غـار (ثـور) رفت، صورت به سوى مكه بازگرداند، و گفت: انت احب البلاد الى الله و انـت احـب البـلاد الى و لو لا المـشـركـون اهـلك اخـرجـونـى لمـا خـرجـت مـنـك: (تـو مـحـبـوبترين شهرها نزد خدا و محبوبترين بلاد نزد منى، و هر گاه ساكنان مشرك تو مرا خارج ننموده بودند به ميل خود از تو خارج نمى شدم ).

در اينجا آيه فوق نازل گشت (به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بشارت نصرت الهى و دشمنان را تهديد به مجازات كرد).

مـطـابـق ايـن شـاءن نـزول ايـن آيه در مكه نازل شده است، ولى به نظر مى رسد كه اين شأن نزول مربوط به آيه 85 سوره قصص است كه بسيارى از مفسران آنرا در آنجا ذكر كـرده انـد، و تـناسب بيشترى نيز با همان آيه دارد، كه مى فرمايد:( ان الذى فرض عليك القـرآن لرادك الى مـعـاد ) : (آن كـس كـه قـرآن را بـر تـو فرض كرد تو را به جايگاهت (زادگاهت ) باز مى گرداند.

قـابـل تـوجه اينكه در اينجا خارج كردن را به شهر مكه نسبت مى دهد، در حالى كه منظور اهـل شـهر است، اين كنايه لطيفى است كه سلطه يك گروه را بر آن شهر مشخص مى كند و نـظـيـر آن در مـوارد ديـگـرى از قـرآن مـجـيـد نـيـز آمـده است. ضمنا تعبير به (قرية ) هـمـانـگـونـه كـه بـارها گفته ايم به هر گونه شهر و آبادى اطلاق مى شود و به معنى روستا نيست.

آخـريـن آيـه مـورد بـحث از مقايسه ديگرى بين مؤ منان و كفار سخن مى گويد، از دو گروه متفاوت در همه چيز كه يكى داراى ايمان و عمل صالح است و ديگرى داراى يك زندگى به تمام معنى حيوانى، از دو گروهى كه يكى در زير چتر ولايت پروردگار قرار گرفته، و ديگرى بى مولى و سرپرست، مى فرمايد: (آيـا كـسـى كـه دليـل روشـنـى از سـوى پروردگارش دارد، همانند كسى است كه زشتى اعمالش در نظرش تزيين شده، و از هواى نفس پيروى مى كند)؟!( افمن كان على بينة من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا اهوائهم ) .

گـروه اول در مـسـيـر خـود از شـنـاخـت صـحـيـح و يـقـيـن و دليـل و بـرهـان قـطـعى برخوردارند، راه و هدف خود را به روشنى مى بيند و به سرعت پـيـش مـى رونـد. اما گروه دوم گرفتار سوء تشخيص و عدم درك واقعيت و تاريكى مسير و هـدف شـده، در ظـلمـات اوهـام سـرگـردانـند، و عامل اين سرگردانى همان پيروى از هوى و هـوسـهـاى سـركـش اسـت، چـرا كـه هـوا و هـوس پـرده بـر روى عـقـل و فـكـر انـسـان مى افكند، زشتيها را زيبا و زيبائيها را زشت نشان مى دهد، آنچنان كه گـاهـى بـه اعمال شرم آور و ننگين خود فخر و مباهات مى كند، چنانكه در آيه 103 سوره كـهـف آمـده اسـت:( قـل هـل نـنـبـئكـم بـالاخـسـريـن اعـمـالا الذيـن ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا اولئك الذين كفروا بايات ربـهـم و لقـائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا ) : (بگو آيا به شما خبر دهـيـم كـه زيـانـكـارتـرين مردم كيانند؟ آنها هستند كه تلاشهايشان در زندگى دنيا گم و نـابـود شـده بـا اينحال گمان مى كنند كار نيكى انجام مى دهند، آنها كسانى هستند كه به آيـات پـروردگـارشـان و لقـاى او كـافـر شـدنـد، بـه هـمـيـن دليـل اعـمـالشـان حـبـط و نـابـود مـى شـود و روز قـيامت ميزانى براى آنها برپا نخواهيم كرد)! (چرا كه عمل وزندارى ندارند).

(بـيـنـة ) به معنى دليل آشكار است و در اينجا اشاره به قرآن و معجزات پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و دلائل عقلى ديگر است.

روشـن اسـت اسـتـفـهـام در جمله افمن كان... (استفهام انكارى ) است، يعنى هرگز اين دو گروه يكسان نيستند.

در ايـنـكه چه كسى اعمال سوء هواپرستان را در نظرشان تزيين مى كند؟ خداوند، يا خود آنـهـا، يـا شـياطين؟ بايد گفت: همه اينها صحيح است، چرا كه در آيات قرآن به هر سه نـسبت داده شده است، در آيه 4 سوره نمل مى فرمايد:( ان الذين لايؤ منون بالاخرة زينا لهم اعمالهم ) : (كسانى كه ايمان به آخرت نمى آورند اعمالشان را در نظرشان زينت مى دهيم ) و در آيـات متعددى از جمله 38 عنكبوت آمده است:( و زين لهم الشيطان اعمالهم ) ، و در آيه مـورد بـحـث بـا تـوجـه بـه جـمـله (و اتبعوا اهوائهم ) به ظاهر اين است كه اين تزيين نـاشـى از پـيـروى هـوى و هـوس اسـت، و ايـن مـعـنـى كـامـلا قابل درك است كه هوى و هوس حس تشخيص و درك صحيح واقعيتها را از انسان مى گيرد.

البـتـه نـسبت دادن آن به (شيطان ) نيز صحيح است چرا كه او به هوا و هوسها دامن مى زند و پيوسته انسان را وسوسه مى كند.

و اگـر بـه خـداونـد نـسـبـت داده شده نيز به خاطر اين است كه او مسبب الاسباب است، و هر سـبـبـى اثـرى دارد از نـاحـيـه او اسـت، او بـه آتـش سـوزنـدگى داده، و به هوى و هوس تـاءثـيـر پـرده پـوشـى بـر حـقائق، و قبلا هم اين تاءثير را اعلام نموده است و به اين ترتيب ريشه اصلى مسؤ ليت به خود انسان بازمى گردد.

بـعضى جمله (من كان على بينة من ربه ) را اشاره به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و جمله بعد را ناظر به كفار مكه مى دانند، ولى ظاهر اين است كه آيه معنى گسترده اى دارد كه اينها از مصاديق آن است.


آيه (15) و ترجمه

( مـثل الجنة التى وعد المتقون فيها أنهار من ماء غير أسن و أنهار من لبن لم يتغير طعمه و أنـهـار مـن خـمـر لذة للشـاربـيـن و أنـهـار مـن عـسـل مـصـفـى و لهـم فـيـهـا مـن كل الثمرات و مغفرة من ربهم كمن هو خلد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع أمعأهم ) (15)

ترجمه:

15 - تـوصـيف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده چنين است كه در آن نهرهائى از آب صاف و خالص است كه بدبو نشده. و نهرهائى از شير كه طعم آن دگرگون نگشته، و نـهـرهـائى از شـراب (طـهـور) كـه مـايـه لذت نـوشـنـدگـان اسـت، و نـهـرهـائى از عسل مصفى، و براى آنها در آن از تمام انواع ميوه ها وجود دارد (و از همه بالاتر) آمرزشى اسـت از سـوى پـروردگـارشـان، آيـا چـنـين كسانى همانند كسانى هستند كه هميشه در آتش دوزخند و از آب جوشان نوشانده مى شوند كه امعاء آنها را از هم متلاشى مى كند؟!

تفسير:

توصيف ديگرى از بهشت

ايـن آيـه هـمـچـنـان تـوصـيفى است براى سرنوشت دو گروه كافر و مؤ من كه يكى داراى اعمال صالح و ديگرى اعمال زشت و ننگينى است كه در نظرش تزيين شد.

در ايـن آيـه از شـش نوع مواهب بهشتيان، و دو نوع كيفرهاى سخت و دردناك دوزخيان، پرده برداشته و عاقبت كار اين دو گروه را مشخص مى كند.

در مـيـان نـعمتهاى بهشتيان از چهار نهر كه هر كدام مايع و محتوائى مخصوص به خود دارد نام مى برد، و سپس سخن از ميوه هاى بهشتى است، و سرانجام از بعضى مواهب معنوى سخن مى گويد

نخست مى فرمايد: (بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده در آن نهرهائى است از آب صـاف و خـالص كـه هـيـچـگـونـه دگـرگـونـى در بـوى آن حاصل نشده است )( مثل الجنة التى وعد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن ) .

(آسـن ) بـه مـعـنـى (بـدبو) است، بنابراين (ماء غير آسن ) يعنى آبى كه بر اثـر طـول مـانـدن يـا غـيـر آن بـوى آن دگـرگون نشده است، اين نخستين قسمت از نهرهاى بهشتى است كه در آن صرفا آب زلال خوشبو و خوش طعم جارى است.

سپس مى افزايد: و نهرهائى از شير كه طعم آن دگرگون نگشته است( و انهار من لبن لم يتغير طعمه ) .

اصولا آنجا جاى فساد و تباهى نيست و مواد غذائى بهشتى با گذشت زمان دگرگون نمى شـود، ايـن عـالم دنيا است كه به خاطر وجود انواع ميكربهاى مخرب مواد غذائى به سرعت به سوى فساد مى رود.

بعد به سراغ سومين قسمت از نهرهاى بهشتى رفته، مى گويد: (و نهرهائى از شراب طهور كه مايه لذت نوشندگان است )!( و انهار من خمر لذة للشاربين ) .

و بـالاخـره چـهارمين و آخرين قسمت از نهرهاى بهشتى را به اين صورت بيان مى كند: (و نهرهائى از عسل مصفا)( و انهار من عسل مصفى ) .

عـلاوه بـر ايـن نـهـرهاى گوناگون كه هر كدام به منظورى آفريده شده در پنجمين موهبت سخن از انواع ميوه هاى بهشتى به ميان آورده مى افزايد: (و براى آنها در بهشت از تمام انـواع مـيـوه هـا مـوجـود است )( و لهم فيها من كل الثمرات ) ميوه هاى رنگارنگ با طعمها و عطرهاى متفاوت، آنچه در تصور بگنجد يا انواعى كه امروز حتى تصورش براى ما ممكن نيست، همه در اختيار آنها است.

و بـالاخـره در شـشـمـيـن موهبت كه برخلاف مواهب مادى قبلى، جنبه معنوى و روحانى دارد مى گويد و براى آنها است آمرزشى از سوى پروردگارشان( و مغفرة من ربهم ) .

رحمتى عظيم و گسترده كه تمام لغزشهاى آنها را مى پوشاند، و به آنها اطمينان و آرامش مـى بـخـشـد، و مـحـبـوب درگـاه حـق مـى كند، و مصداق:( رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك الفـوز العظيم ) هم خدا از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى و اين پيروزى بزرگى است (مائده - 119) مى شوند.

و به اين ترتيب مؤ منان پاكدل و صالح از انواع مواهب مادى و معنوى در بهشت جاويدان در جوار رحمت الهى برخوردارند.

اكـنـون بـبـيـنـيم گروه مقابل آنها چه سرنوشتى خواهند داشت؟ در دنباله آيه مى فرمايد: (آيـا ايـن گـروه هـمـانـنـد كـسـانـى هستند كه در آتش دوزخ خلود دارند، و از آب جوشان و سوزانى نوشانيده مى شوند كه امعاء آنها را از هم متلاشى مى كند)؟!

( كمن هو خالد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع امعائهم ) .

(امـعـاء) جمع (معى ) (بر وزن سعى ) و (معا) (بر وزن غنا) به معنى روده است و گـاه بـه تـمـام آنـچه در درون شكم وجود دارد نيز گفته مى شود و پاره شدن آنها اشاره به شدت سوزندگى و حرارت اين نوشابه وحشتناك دوزخى است.

نكته ها:

1 - نهرهاى چهارگانه بهشتى

از آيـات قـرآن مـجـيـد بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود كـه در بـهـشـت نـهـرهـا و چشمه هاى گـونـاگـونى است كه هر كدام داراى فايده و لذتى است كه چهار نمونه آن در آيه فوق آمده و نمونه هاى ديگرى نيز در سوره دهر است كه به خواست خدا در تفسير آن خواهد آمد.

تـعـبير به (انهار) در مورد اين چهار نوع نشان مى دهد كه از هر كدام آنها يك نهر نيست بلكه نهرها است.

بـارهـا گـفـتـه ايم نعمتهاى بهشتى چيزى نيست كه با الفاظ روزمره زندگى دنيا بتوان دربـاره آن سـخـن گـفـت، ايـن الفـاظ كـوچـكـتـر از آن اسـت كـه بـتـوانـد تـرسـيـم كـامـل و گـويائى از آن بكند، بلكه تنها مى تواند شبحى كم رنگ از آن حقايق بزرگ در اذهان ما ترسيم كند.

در آيـه مـورد بـحـث بـه نـهـرهـاى آب و شـيـر و شـراب طـهـور و عـسل اشاره شده كه ممكن است اولى براى رفع تشنگى است، دومى تغذيه، سومى نشاط، و چهارمى لذت و قوت مى آفريند.

جـالب ايـن كه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود كه همه بهشتيان از همه اين نوشيدنيها نـمـى نـوشـند بلكه سلسله مراتبى دارند كه به تناسب آن بهره مند مى شوند در سوره مطففين آيه 28 مى خوانيم:( عينا يشرب بها المقربون ) : (چشمه اى است كه مقربان درگاه خدا از آن مى نوشند).

2 - شراب طهور

ناگفته پيدا است كه خمر و شراب بهشتى هيچگونه ارتباطى با خمر و شراب آلوده دنيا نـدارد، هـمـانـگـونـه كـه قـرآن در تـوصـيـف آن در جـاى ديـگـر گـفـتـه اسـت:( لا فـيـهـا غـول و لا هـم عـنـهـا يـنـزفـون ) : (آن خـمـر و شـراب نـه مـايـه فـسـاد عـقـل است و نه موجب مستى مى شود و جز هوشيارى و نشاط و لذت روحانى چيزى در آن نيست ) (صافات - 47).

3 - نوشابه هاى فاسد نشدنى

در تـوصـيـف نهرهاى بهشتى در يك مورد با (غير آسن ) (بوى آن تغيير نيافته ) و در مـورد ديگر (لم يتغير طعمه ) (طعم آن دگرگون نشده ) آمده است و اين نشان مى دهد كه نـوشـابه ها و غذاهاى بهشتى هميشه به همان طراوت و تازگى روز نخست است، چرا چنين نـبـاشـد؟ در حـالى كـه دگـرگـونـى مـواد غذائى و تغيير يا فساد آنها بر اثر تأثير مـيـكـروبـهـاى فـاسـد كـننده است، و اگر اينها نبودند در اين دنيا نيز همه به همان حالت نـخـست باقى مى ماندند، اما چون در بهشت جائى براى موجودات فاسد كننده نيست همه چيز آن هميشه صاف و پاك و سالم و تازه است.

4 - چرا ميوه ها

در آيـه مورد بحث و بسيارى ديگر از آيات قرآن از ميان غذاهاى بهشتى بيشتر روى ميوه ها تـكـيـه شـده اسـت مـيـوه هـاى مـتـنوعى كه باب همه ذائقه ها است و اين نشان مى دهد كه ميوه مهمترين غذاى بهشتى است، حتى بهترين و سالمترين غذاى انسان در اين دنيا نيز ميوه است.

5 - تـعـبـيـر بـه (سـقـوا) (نـوشـانـيـده مـى شـونـد) بـه صـورت فعل مجهول بيانگر اين واقعيت است كه آب سوزان حميم را به زور، و نه به دلخواه، به آنها مى نوشانند كه بجاى سير آب شدن در آن آتش سوزان، امعاء آنها را متلاشى مى كند و همانطور كه طبيعت دوزخ است باز به حال اول برمى گردد چرا كه در آنجا مرگى نيست!.


آيه (16) تا (19) و ترجمه

( و مـنـهـم مـن يـسـتـمـع إليـك حـتـى إذا خـرجـوا مـن عـنـدك قـالوا للذيـن أوتـوا العـلم مـا ذا قال انفا أولئك الذين طبع الله على قلوبهم و اتبعوا أهوأهم ) (16)( و الذين اهتدوا زادهم هدى و اتئهم تقوئهم ) (17)( فـهـل يـنـظـرون إلا الساعة أن تأتيهم بغتة فقد جاء أشراطها فأنى لهم إذا جأتهم ذكرئهم ) (18)( فـاعـلم اءنـه لا إله إلا الله و اسـتـغفر لذنبك و للمؤ منين و المؤ منت و الله يعلم متقلبكم و مثوئكم ) (19)

ترجمه:

16 - گـروهـى از آنـان به سخنانت گوش فرا مى دهند اما هنگامى كه از نزد تو خارج مى شوند به كسانى كه خداوند به آنها علم و دانش بخشيده (از روى استهزا) مى گويند. اين مـرد الان چـه گـفـت؟ آنـهـا كـسـانـى هستند كه خداوند بر قلبهايشان مهر نهاده، و از هواى نفسشان پيروى كرده اند (لذا چيزى نمى فهمند).

17 - كـسـانى كه هدايت يافته اند خداوند بر هدايتشان مى افزايد، و روح تقوى به آنها مى بخشد.

18 - آيـا آنـها جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان برپا شود (آنگاه ايمان آورند) در حالى كه هم اكنون نشانه هاى آن آمده است، اما هنگامى كه بيايد تذكر و ايمان آنها سودى نخواهد داشت.

19 - پـس بـدان كـه مـعـبـودى جـز الله نيست، و براى گناه خود و مردان و زنان با ايمان استغفار كن، و خداوند محل حركت و قرارگاه شما را مى داند.

تفسير:

نشانه هاى رستاخيز ظاهر شده!

ايـن آيـات تـرسـيـمـى از وضـع مـنـافقان در برخوردشان با وحى الهى و آيات و سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مساءله جنگ و مبارزه با دشمنان اسلام است.

در سوره هاى مدنى سخن از منافقان بسيار آمده در حالى كه در سوره هاى مكى از آنها خبرى نـيـسـت، چـرا كـه مـسـاءله نـفـاق بـعـد از پـيـروزى اسـلام و قدرت و سلطه آن بود، زيرا مخالفان در موضع ضعيفتر قرار گرفتند آنچنانكه مخالفت خود را نمى توانستند آشكارا بـيـان كـنـنـد لذا ظـاهـرا خـود را بـه لبـاس اسلام درآورده تا از خشم مسلمين راستين در امان بمانند، ولى در باطن به انواع توطئه ها مشغول بودند، يهود مدينه كه از قدرت نظامى و اقـتـصادى قابل ملاحظه اى برخوردار بودند نيز پشتوانه اى براى منافقين محسوب مى شدند.

بـه هـر حـال آنـهـا در صـف مؤ منان راستين جاى داشتند، و در نماز جمعه يا در محضر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) شركت مى كردند، ولى عكس العملهايشان در برابر آيات قرآن بيانگر قلبهاى بيمارشان بود.

در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحث مى گويد: (گروهى از آنان نزد تو مى آيند، به سخنانت گوش فرا مى دهند، اما هنگامى كه از نزد تو بيرون مى روند به مؤ منانى كه خداوند به آنها علم و دانش بخشيده از روى استهزاء و تحقير مى گويند: اين مرد الان چه گفت )؟!( و مـنـهـم مـن يـسـتـمـع اليـك حـتـى اذا خـرجـوا مـن عـنـدك قـالوا للذيـن اوتـوا العـلم مـا ذا قال آنفا ) .

منظورشان از اين مرد پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بود.

تـعـبير آنها در مورد شخص پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و سخنان پر محتواى آن حـضـرت بـه قـدرى زشـت و زنـنـده و تـحقيرآميز بود كه نشان مى داد آنها اصلا به وحى آسمانى ايمان نياورده اند.

(آنـفـا) از مـاده (انـف ) بـه مـعـنـى (بـيـنـى ) است، و از آنجا كه بينى در صفحه صـورت انـسـان برجستگى خاصى دارد اين كلمه درباره افراد شريف يك قوم به كار مى رود، و نيز در مورد زمان مقدم بر زمان حال اين تعبير به كار رفته، همانگونه كه در آيه مورد بحث آمده است.

ضـمنا تعبير به (الذين اوتوا العلم ) نشان مى دهد كه يكى از مشخصات مؤ منان داشتن آگـاهـى كـافـى اسـت آرى عـلم اسـت كـه سـرچـشـمـه ايـمـان اسـت، و هـم زائيـده و محصول ايمان.

ولى قرآن در پايان آيه پاسخ دندانشكنى به آنها گفته، مى فرمايد: (سخنان پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـامفهوم نبوده و پيچيدگى خاصى ندارد، بلكه كسانى هـسـتـنـد كـه خـداونـد بـر قلبهايشان مهر نهاده و از هوا و هوسهايشان پيروى كرده اند لذا چيزى از آن نمى فهمند)!( اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و اتبعوا اهوائهم ) .

در حـقـيـقـت جـمله دوم علتى است براى جمله نخست يعنى هواپرستى قدرت ادراك حقائق و حس تـشـخـيـص را از آدمـى مـى گـيـرد، و پـرده بـر قـلب او مـى افـكـنـد بـه طـورى كه قلوب هواپرستان همانند ظرفى مى شود كه در آن را بسته و مهر و موم كرده اند، نه چيزى وارد آن مى شود و نه چيزى از آن خارج مى گردد.

نـقـطـه مـقـابل آنها مؤ منان راستين هستند كه آيه بعد درباره آنها مى گويد: (كسانى كه هـدايـت يافته اند خداوند بر هدايتشان مى افزايد، و روح تقوا و پرهيزكارى به آنها مى بخشد)( والذين اهتدوا زادهم هدى و آتيهم تقويهم ) .

آرى آنـهـا نـخـسـتـيـن گـامـهـاى هـدايـت را شـخـصـا بـرداشـتـه، و عقل و خرد و فطرت خويش را در اين راه به كار گرفته اند، سپس خداوند طبق وعده اى كه داده اسـت مـجـاهـدان راهـش را هـدايـت و راهـنـمائى بيشتر مى كند، نور ايمان به قلب آنها مى افكند، و از شرح صدر و روشن بينى بهره مندشان مى سازد، اين از نظر اعتقاد و ايمان و امـا از نـظر عمل روح تقوا را در آنها زنده مى كند، آنچنان كه از گناه متنفر مى شوند و به طاعت و نيكى عشق مى ورزند.

آنـهـا در هـر دو جـنـبـه درسـت نـقـطـه مـقـابـل مـنـافـقـانـى هـسـتـنـد كـه در آيـه قـبل به آنها اشاره شده، از يكسو بر دلهاى آنها مهر است و چيزى نمى فهمند، و از سوى ديـگـر در عـمـل هـمـواره پيرو هواى نفسند، اما مؤ منان روز به روز بر هدايتشان افزوده مى شود و در مقام عمل بر تقوايشان.

در آيه بعد به عنوان هشدارى به اين گروه بى ايمان استهزاء كننده، مى فرمايد: (آيا آنـهـا جـز ايـن انتظارى دارند كه قيامت ناگهان برپا شود آنگاه ايمان بياورند، در حالى كه هم اكنون نشانه هاى آن آمده است، اما هنگامى كه قيامت رسما برپا شود ديگر بيدارى و تذكر و ايمان آنها سودى نخواهد داشت )!

( فهل ينظرون الا الساعة ان تاتيهم بغتة فقد جاء اشراطها فانى لهم اذا جائتهم ذكراهم ) .

آرى آنـهـا آن مـوقـعـى كـه بايد ايمان بياورند و مفيد است سرسختى و لجاجت به خرج مى دهـنـد، و در بـرابـر حـق تـسليم نمى شوند، بلكه به سخريه و استهزاء برمى خيزند، ولى آن زمـان كـه حـوادث هولناك و آغاز قيامت جهان را به لرزه درمى آورد اينگونه افراد بـه وحـشـت مى افتند، و اظهار خضوع و ايمان مى كنند در حالى كه هيچ سودى به حالشان ندارد.

ايـن عـبـارت درسـت بـه اين مى ماند كه به ديگرى مى گوئيم آيا انتظار دارى هنگامى كه كـار از كـار گـذشت و بيمارت مشرف بر مرگ شد طبيب و دارو بياورى؟! پس بيا پيش از آنكه فرصت از دست برود قدمى بردار، قدمى سودمند و مؤثر.

(اشـراط) جـمع (شرط) (بر وزن شرف ) به معنى علامت است، بنابراين (اشراط الساعة ) اشاره به نشانه هاى نزديك شدن قيامت است.

در ايـنـكـه مـنـظـور از نـشـانـه هـاى نـزديك شدن رستاخيز در اينجا چيست؟ مفسران بحثهاى فراوانى دارند، و حتى رساله هاى مختصر و مفصلى در اين زمينه نگاشته شده.

امـا بـسـيـارى مـعـتـقدند منظور از (اشراط الساعة ) در آيه مورد بحث قيام شخص پيامبر اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـت، بـه شـهـادت حديثى كه از خود آن حضرت نـقـل شـده كه فرمود: بعثت انا و الساعة كهاتين و ضم السبابة و الوسطى: (بعثت من و قـيـامت مانند اين دو است اشاره به دو انگشت مباركش كرد، انگشت اشاره و انگشت وسط كه در كنار يكديگرند).

و بعضى مساءله (شق القمر) و پاره اى ديگر از حوادث عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را نيز جزء (اشراط الساعة ) شمرده اند.

احـاديـث مـتـعددى در اين زمينه نيز وارد شده كه مخصوصا شيوع بسيارى از گناهان در ميان مردم به عنوان نشانه هاى نزديك شدن قيامت معرفى شده است.

مـانـنـد حـديـثـى كه شيخ مفيد در (روضة الواعظين ) از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـقـل كـرده كـه فـرمـود: مـن اشـراط السـاعـة ان يـرفـع العـلم، و يـظـهـر الجـهـل، و يـشـرب الخمر و يفشد الزنا: (از نشانه هاى قيامت برچيده شدن علم، و آشكار شدن جهل، و شرب خمر و كثرت زنا است ).

حـتـى حـوادث مـهـم و مـؤ ثرى همانند قيام حضرت مهدى (ارواحنا فداه ) به عنوان (اشراط الساعة ) شمرده شده است.

اما اين نكته لازم به يادآورى است كه ما گاهى از (اشراط الساعة ) به طور مطلق بحث مى كنيم كه نشانه هاى نزديك شدن قيامت چيست؟، و گاه در مورد خصوص آيه.

در مورد آيه مطلب همان است كه گفتيم، و اما درباره نشانه هاى نزديك شدن قيامت به طور مـطـلق بحثها و روايات فراوانى است كه در كتب معروف اسلامى آمده است، و در بحث نكات اشاره خواهيم كرد.

آيا قيام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از نشانه هاى نزديكى قيامت است؟

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قيام پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را از نـشـانـه هـاى نزديكى قيامت شمرده اند؟ در حالى كه 15 قرن مى گذرد و هنوز از قيامت خبرى نيست؟

پـاسـخ ايـن سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه: باقى مانده دنيا را در مـقايسه با گذشته آن بايد محاسبه كرد، و در چنين مقايسه اى آنچه از عمر دنيا باقى مانده چيز مهمى نيست، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آمـده اسـت كـه روزى بـعـد از عـصـر و نـزديك غروب آفتاب براى يارانش خطبه مى خـوانـد فـرمـود: و الذى نـفـس مـحـمـد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) بـيـده مثل ما مضى من الدنيا فيما بقى منها الا مثل ما مضى من يومكم هذا فيها بقى منه، و ما بقى منه الا اليـسير: (سوگند به كسى كه جان محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به دست او اسـت آنـچـه از دنـيـا گـذشـتـه نـسبت به آنچه باقى مانده مانند مقدارى است كه امروز شما گـذشـتـه نسبت به آنچه باقى مانده است و مى بينيد كه جز مقدار كمى باقى نمانده است ).

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان نـتـيـجـه گـيـرى از گـفـتـگـوهـائى كـه در آيـات قبل پيرامون ايمان و كفر و سرنوشت مؤ منان و كافران آمده بود، مى فرمايد: (پس بدان كه معبودى جز الله نيست )( فاعلم انه لا اله الا الله ) .

يعنى روى خط توحيد محكم بهايست كه داروى شفابخش و بهترين وسيله نجات همين توحيد است كه آثار آن در آيات قبل بيان شد.

بـنـابـرايـن مـفـهـوم اين سخن آن نيست كه پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از توحيد آگـاه نـبوده بلكه منظور ادامه اين خط است، درست شبيه آنچه در تفسير سوره حمد در آيه اهدنا الصراط المستقيم گفته اند كه مفهومش هدايت نيافتن نيست بلكه مفهومش اين است كه ما را بر خط هدايت ثابت بدار.

ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه مـنـظـور تـفكر بيشتر در امر توحيد، و ارتقاء به مقامات بـالاتـر اسـت، چرا كه اين مسأله اى است كه هر چه در آن بيشتر بينديشند و آيات خدا را بـيـشـتـر مـطـالعـه كـنـنـد بـه مـرحـله عـاليـتـرى مـى رسـنـد، و بـررسـى آنـچـه در آيات قبل در مورد ايمان و كفر گفته شد خود عاملى است براى افزايش ايمان و كفر.

سـومين تفسير اين است كه منظور از آن جنبه هاى عملى توحيد است يعنى بدان تنها پناهگاه در عـالم او اسـت، بـه او پـنـاه بر، و حل مشكلاتت را فقط از او بخواه، و از انبوه دشمنان هرگز وحشت مكن.

اين تفسيرهاى سه گانه منافاتى با هم ندارند و ممكن است در مفهوم آيه جمع شود.

بـه دنـبـال ايـن مـسـاءله عـقيدتى باز به سراغ مساءله تقوا و پاكى از گناه رفته، مى افـزايـد: (بـراى گـنـاه خـود و مردان و زنان با ايمان استغفار كن )( و استغفر لذنبك و للمؤ منين و المؤ منات ) .

پـيـدا است پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به حكم مقام عصمت هرگز مرتكب گناهى نـشـده، ايـنـگـونـه تـعـبـيـرها يا اشاره به مساءله ترك اولى و (حسنات الابرار سيئات المقربين ) است، و يا سرمشقى است براى مسلمانان.

در حـديثى آمده است كه (حذيفة يمان ) مى گويد: (من مرد تندزبانى بودم و نسبت به خانواده ام تندى مى نمودم، عرض كردم اى رسول خدا! مى ترسم عاقبت زبانم مرا دوزخى كند)! پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) فرمود: فاين انت من الاستغفار؟ انى لاستغفر الله فى اليوم ماة مرة!: (از استغفار غفلت مكن، حتى خود من هر روز يكصد مرتبه استغفار مى كنم )! (در بعضى از روايات نيز هفتاد مرتبه آمده است ).

اگـر ديـگـران از گناهان و معاصى خود استغفار مى كنند پيغمبر اكرم (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از آن لحـظه اى كه از ياد خدا غافل مانده و يا كار خوبترى را رها كرده و به سراغ خوب رفته است.

ايـن نـكته نيز قابل توجه است كه در اينجا خداوند براى مؤ منين و مؤ منات شفاعت كرده، و دسـتـور اسـتـغـفـار بـه پـيـامـبـرش داده، تـا آنـهـا را مشمول رحمت خود كند، و از اينجا عمق مسأله (شفاعت ) در دنيا و آخرت، و همچنين مشروعيت و اهميت مسأله توسل ظاهر مى شود.

و در ذيـل آيـه بـه عـنـوان بـيـان عـلت مـى فـرمـايـد: (خـداونـد محل حركت و قرارگاه شما را مى داند)( و الله يعلم متقلبكم و مثويكم ) .

از ظـاهر و آشكار و درون و برون و سر و نجواى شما با خبر است، و حتى از انديشه ها و نـيـات شـمـا در حـركـات و سـكـونـتـان كـامـلا آگـاهـى دارد، بـه هـمـيـن دليل بايد به سوى او برويد و از درگاه او طلب عفو كنيد.

(مـتـقـلب ) بـه مـعـنـى جـايـگـاه رفـت و آمـد و مـثـوى بـه مـعـنـى محل استقرار است.

ظـاهـر ايـن اسـت كـه اين دو كلمه مفهوم وسيعى دارد كه تمام حركات و سكون آدمى را چه در دنـيـا و چـه در آخـرت، چـه در دوران جـنـيـنـى و چـه در قـبـور، را شامل مى شود، هر چند بسيارى از مفسران معانى محدودى براى آن نموده اند.

بعضى گفته اند منظور حركات انسان در روز و سكونت او در شب است.

بعضى ديگر گفته اند منظور مسير انسان در دنيا، و قرارگاه او در آخرت است.

بـعـضى دگرگونى انتقال انسان را در صلب پدران و رحم مادران، و ثبات او را در قبر مطرح كرده اند.

و بالاخره بعضى حركات او را در سفر و آرامش او را در حضر عنوان نموده اند.

ولى هـمـانـگـونـه كـه گـفـتـيـم آيـه مـفـهـوم گـسـتـرده اى دارد كـه هـمـه ايـنـهـا را شامل مى شود.

نكته:

اشراط الساعة چيست؟

هـمـانگونه كه گفتيم (اشراط) جمع (شرط) به معنى (علامت ) است، و (اشراط السـاعـة ) نـشـانـه هـاى نـزديـك شـدن قـيـامـت را مـى گـويـنـد كـه در مـنـابـع شـيـعـه و اهل سنت در روايات بسيارى از آن بحث شده، و در قرآن مجيد تنها در همين مورد به آن اشاره شده است.

يـكـى از مـشـروحـتـريـن و جامعترين احاديث در اين زمينه حديثى است كه ابن عباس از پيغمبر گـرامـى اسـلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در داسـتـان حـجـة الوداع نقل كرده كه بسيارى از مسائل را به ما مى آموزد، و حاوى نكات فراوانى است، و روى همين جهت تمام آنرا ذيلا مى آوريم:

او مـى گـويـد: مـا بـا پـيـامـبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) در (حجة الوداع ) بـوديـم (حـجـة الوداع آخـريـن حـجـى اسـت كـه پـيـامـبـر در سـال آخـر عـمـر خـود بـجـا آورد) حـضـرت حلقه در خانه كعبه را گرفت و رو به ما كرده فـرمـود: آيـا شـمـا را از (اشـراط السـاعة ) آگاه كنم؟ - و سلمان در آنروز از همه به پـيـامـبـر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نـزديـكـتـر بـود - عـرض كـرد آرى اى رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ).

فـرمـود: از نـشـانـه هـاى قـيـامـت تـضـيـيـع نـمـاز، پـيـروى از شـهـوات، تـمـايل به هواپرستى، گرامى داشتن ثروتمندان، فروختن دين به دنيا است، و در اين هـنـگـام اسـت كه قلب مؤ من در درونش آب مى شود، آنچنان كه نمك در آب، از اينهمه زشتيها كه مى بيند و توانائى بر تغيير آن ندارد.

سلمان گفت آيا چنين امرى واقع مى شود اى رسول خدا.

فرمود: آرى سوگند به آن كس كه جانم به دست او است، اى سلمان!

در آن زمـان زمـامـدارانـى ظالم، وزرائى فاسق، كارشناسانى ستمگر، و امنائى خائن بر مردم حكومت مى كنند.

(سـلمـان ) پـرسـيـد آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا؟!.

فـرمـود: آرى سـوگند به آن كس كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن هنگام زشتيها زيبا، و زيبائيها زشت مى شود، امانت به خيانتكار سپرده مى شود، و امانتدار خيانت مى كند، دروغگو را تصديق مى كنند و راستگو را تكذيب!.

(سـلمـان ) سـؤ ال مـى كـنـد: آيـا چـنـيـن چـيـزى واقـع مـى شـود اى رسول خدا؟!

فـرمـود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن روز حكومت به دسـت زنـان، و مـشـورت بـا بـردگـان خواهد بود، كودكان بر منابر مى نشينند، و دروغ، ظرافت، و زكات، غرامت، و بيت المال، غنيمت محسوب مى شود!.

مـردم بـه پدر و مادر بدى مى كنند، و به دوستانشان نيكى، و ستاره دنباله دار در آسمان ظاهر مى شود.

سلمان گفت: آيا اين امر واقع مى شود اى رسول خدا؟!

فـرمـود: آرى سـوگـنـد به كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن زمان زن با شـوهـرش شـريـك تـجـارت مـى شود (و هر دو تمام تلاش خود را در بيرون خانه و براى ثـروت انـدوزى به كار مى گيرند) باران كم، و صاحبان كَرم خسيس، و تهيدستان حقير شمرده مى شوند. در آن هنگام بازارها به يكديگر نزديك مى گردد، يكى مى گويد چيزى نـفـروخـتـم، و ديگرى مى گويد سودى نبردم، و همه زبان به شكايت و مذمت پروردگار مى گشايند!.

سلمان گفت: آيا اين امر واقع مى شود اى رسول خدا؟!.

فـرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، اى سلمان! در آن زمان اقوامى به حـكـومـت مـى رسـنـد كـه اگـر مـردم سخن بگويند آنها را مى كشند، و اگر سكوت كنند همه چـيـزشـان را مـبـاح مـى شـمـرنـد، امـوال آنـهـا را غـارت مـى كـنـنـد و احـتـرامـشـان را پايمال و خونهايشان را مى ريزند، و دلها را پر از عداوت و وحشت مى كنند، و همه مردم را ترسان و خائف و مرعوب مى بينى!

(سـلمـان ) عـرض كـرد: آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا؟!.

فـرمود آرى، قسم به آن كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن هنگام چيزى از مـشـرق چـيـزى از مـغـرب مى آورند (قوانينى از شرق و قوانينى از غرب ) و امت من متلون مى گردد! واى در آن روز بر ضعفاى امت از آنها، و واى بر آنها از عذاب الهى، نه بر صغير رحـم مـى كـنند، نه احترام به كبير مى گذارند، و نه گنهكارى را مى بخشند، بدنهايشان همچون آدميان است اما قلوبشان قلوب شياطين!.

سلمان گفت: آيا اين امر واقع مى شود اى رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )؟!.

فـرمـود: آرى قـسـم بـه آن كـس كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن زمان مردان به مـردان قـنـاعـت مـى كـنـنـد، و زنـان بـه زنـان، و بر سر پسران به رقابت برمى خيزند همانگونه كه براى دختران در خانواده هايشان!. مردان، خود را شبيه زنان و زنان خود را شـبيه مردان مى كنند، و زنان بر زين سوار مى شوند (و به خودنمائى مى پردازند) بر آنها لعنت خدا باد!.

(سـلمـان ) عـرض كـرد: آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )؟!.

فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن زمان به تزيين مساجد مى پردازند، آنچنان كه معابد يهود و نصارا را تزيين مى كنند، قرآنها را مى آرايند (بى آنكه به محتواى آن عمل كنند مناره هاى مساجد طولانى، و صفوف نمازگزاران فراوان، اما دلها نسبت به يكديگر دشمن و زبانها مختلف است!.

(سـلمـان ) گـفـت: آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا؟!.

فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن هنگام پسران امت مـرا بـا طـلا تـزيـيـن مـى كـنـنـد، و لبـاسـهـاى ابريشمين حرير و ديباج مى پوشند، و از پوستهاى پلنگ براى خود لباس تهيه مى كنند!.

(سـلمـان ) عـرض كـرد: آيـا ايـن امـر واقـع شـدنـى اسـت اى رسول خدا؟!.

فـرمـود: آرى سـوگـنـد بـه كـسـى كـه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن هنگام زنا آشـكـار مـى گـردد، معاملات با غيبت و رشوه انجام مى گيرد، دين را فرو مى نهند و دنيا را برمى دارند.

(سـلمـان ) گـفـت: آيـا ايـن امـرى شـدنـى اسـت اى رسول الله (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )؟!

فـرمـود: آرى سـوگـنـد بـه كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن هنگام طلاق فـزونـى مـى گـيـرد، و حـدى بـراى خـدا اجـرا نـمـى شـود، امـا بـا ايـن حال به خدا ضرر نمى زنند (خودشان زيان مى بينند).

(سـلمـان ) عـرض كـرد: آيـا ايـن امـرى شـدنـى اسـت اى رسول خدا؟!.

فـرمـود: آرى، سـوگـند به كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن هنگام زنان خـوانـنـده، و آلات لهـو و نـوازنـدگـى آشـكـار مـى شـود، و اشـرار امـتـم بـه دنبال آن مى روند

(سلمان ) گفت: آيا اين شدنى است اى رسول خدا؟!

فرمود آرى سوگند به كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! در آن هنگام اغنياى امتم براى تفريح به حج مى روند، و طبقه متوسط براى تجارت، و فقراى آنها براى ريا و تـظـاهـر! در آن زمـان اقوامى پيدا مى شوند كه قرآن را براى غير خدا فرا مى گيرند، و بـا آن هـمـچـون آلات لهو رفتار مى كنند، و اقوامى روى كار مى آيند كه براى غير خدا علم ديـن فـرا مـى گيرند، فرزندان نامشروع فراوان مى شود، و قرآن را به صورت غنا مى خوانند، و براى دنيا بر يكديگر سبقت مى گيرند.

سـلمـان عـرض كـرد: آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا؟!.

فـرمـود: آرى، سوگند به كسى كه جانم به دست او است، اى سلمان! اين در زمانى است كـه پـردههاى حرمت دريده مى شود، گناه فراوان، بدان بر نيكان مسلط مى گيرند، دروغ زيـاد مـى شـود، لجـاجـت آشـكـار، و فـقـر فزونى مى گيرد، و مردم با انواع لباسها بر يـكديگر فخر مى فروشند، بارانهاى بى موقع مى بارد، قمار و آلات موسيقى را جالب مى شمرند، و امر به معروف و نهى از منكر را زشت مى دانند.

بـه گونه اى كه مؤ من در آن زمان از همه امت خوارتر است قاريان قرآن و عبادت كنندگان پـيـوسـتـه بـه يـكديگر بدگوئى مى كنند، و آنها را در ملكوت آسمانها افرادى پليد و آلوده مى خوانند.

(سـلمـان ) عـرض كـرد: آيـا ايـن امـر واقـع مـى شـود اى رسول خدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم )؟!.

فـرمـود: آرى، سـوگـنـد بـه كـسـى كـه جـانـم در دسـت او اسـت، اى سـلمـان! در آن هنگام ثـروتمند رحمى بر فقير نمى كند، تا آنجا كه نيازمندى در ميان جمعيت به پا مى خيزد و اظهار حاجت مى كند، و هيچكس چيزى در دست او نمى نهد!.

(سـلمـان ) گـفـت: آيـا ايـن امـر شـدنـى اسـت اى رسول خدا؟!.

فـرمـود: آرى سـوگـنـد بـه كـسـى كـه جـانـم بـه دسـت او اسـت، اى سـلمـان! در آن هنگام (رويبضة ) سخن مى گويد!.

سـلمـان عـرض كـرد: پـدر و مـادرم فـدايـت بـاد اى رسول خدا! (رويبضة ) چيست؟

فرمود: كسى درباره محروم سخن مى گويد كه هرگز سخن نمى گفت (و كسى اظهار نظر مى كند كه مجال اظهار نظر به او نمى دادند) در اين هنگام طولى نمى كشد كه فريادى از زمين برمى خيزد، آنچنان كه هر گروهى خيال مى كنند اين فرياد در منطقه آنها است.

بـاز مـدتى كه خدا مى خواهد به همان حال مى مانند، سپس در اين مدت زمين را مى شكافند و زمـيـن پـاره هـاى دل خـود را بـيـرون مـى افـكـند، فرمود منظورم طلا و نقره است، سپس به سـتـونـهـاى مسجد با دست مباركش اشاره كرد و گفت: همانند اينها! و در آن روز ديگر طلا و نـقـرهـاى به درد نمى خورد (و فرمان الهى فرا مى رسد) اين است معنى سخن پروردگار (فقد جاء اشراطها).


آيه (20) تا (24) و ترجمه

( و يـقـول الذيـن امـنـوا لو لا نـزلت سـورة فـإ ذا أنـزلت سـورة مـحـكـمـة و ذكـر فـيـهـا القـتـال رأيـت الذيـن فـى قـلوبـهـم مـرض يـنـظـرون إليـك نظر المغشى عليه من الموت فأولى لهم ) (20)( طاعة و قول معروف فإذا عزم الا مر فلو صدقوا الله لكان خيرا لهم ) (21)( فهل عسيتم إن توليتم أن تفسدوا فى الا رض و تقطعوا أرحامكم ) (22)( أولئك الذين لعنهم الله فاءصمهم و أعمى أبصارهم ) (23)( أفلا يتدبرون القرأن أم على قلوب أقفالها ) (24)

ترجمه:

20 - كـسـانـى كـه ايـمـان آورده انـد مـى گـويـنـد چـرا سـوره اى نـازل نـمـى شـود؟ (كـه در آن فـرمـان جـهـاد بـاشـد) امـا هـنـگـامـى كـه سـوره مـحـكـمـى نـازل مـى گـردد كـه در آن نـامـى از جـنـگ اسـت مـنـافـقـان بيماردل را مى بينى همچون كسى كه در آستانه مرگ قرار گرفته به تو نگاه مى كنند، پس مرگ و نابودى براى آنها بهتر است.

21 - امـا اگـر آنها اطاعت كنند و سخن سنجيده و شايسته بگويند براى آنها بهتر است، و اگر آنها هنگامى كه فرمان جهاد قطعيت پيدا مى كند به خدا راست گويند (و از در صدق و صفا درآيند) براى آنها بهتر است.

22 - امـا اگـر رويـگـردان شـويـد آيا جز اين انتظار مى رود كه در زمين فساد كنيد و قطع رحم نمائيد.

23 - آنـهـا كسانى هستند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوشهايشان را كر و چشمهايشان را كور نموده است.

24 - آيـا آنـهـا در قـرآن تـدبـر نـمـى كـنـنـد؟ يـا بـر دلهـايـشـان قفل نهاده شده است.

تفسير:

از نام جهاد نيز وحشت دارند!

در اين آيات موضعگيريهاى مختلف (مؤ منان ) و (منافقان ) را در برابر فرمان جهاد روشـن مـى سـازد، و تـكـمـيـلى اسـت بـر بـحـثـهـائى كـه دربـاره ايـن دو گـروه در آيـات قـبـل آمـد نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (مـؤ مـنـان پـيـوسـتـه مـى گـويـنـد چـرا سـوره اى نازل نمى شود)؟!( و يقول الذين آمنوا لو لا نزلت سورة ) .

سـوره اى كـه در آن فـرمـان جـهـاد بـاشـد، و تـكـليـف مـا را در بـرابـر دشـمـنـان سـنـگـدل و خـونـخـوار و بى منطق روشن سازد، سوره اى كه آياتش نور هدايت بر قلب ما بپاشد، و روح و جان ما را با فروغش ‍ روشن نمايد.

اين وضع حال مؤ منان راستين.

و امـا مـنـافـقـان هـنـگـامـى كـه سـوره مـحـكـم و اسـتـوارى نـازل مـى گـردد كـه در آن نـامـى از جـنـگ و جـهـاد اسـت، مـنـافـقـان بـيـماردل را مى بينى كه همچون كسى كه در آستانه مرگ قرار گرفته با نگاهى مات و مبهوت، و چشمانى كه حدقه آنها از كار ايستاده به تو مى نگرند)!( فاذا انزلت سورة محكمة و ذكر فيها القتال رأيت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت ) .

از شنيدن نام جنگ چنان وحشت و اضطراب سر تا پاى آنها را فرا مى گيرد كه نزديك است قـالب تـهـى كنند! فكرشان از كار مى افتد، سياهى چشم از حركت بازمى ايستد، و همچون كـسـانـى كـه نـزديك است قبض روحشان شود نگاهى بى حركت و خيره، بى آنكه پلكهاى چـشـم بـهـم خـورد، دارنـد، و ايـن گـويـاتـريـن تـعـبـيـرى اسـت از حال منافقان ترسو و بزدل!.

چـرا بـرخـورد مـؤ مـنـان و مـنـافـقـان ايـن چـنـيـن مـتـفـاوت نـبـاشـد در حـالى كـه گـروه اول بـه خـاطـر ايـمـان مـحكمشان هم به لطف و عنايت و يارى پروردگار اميدوارند، و هم از شهادت در راه او پروا ندارند.

مـيـدان جـهـاد بـراى آنـهـا مـيـدان اظـهـار عـشـق بـه مـحـبـوب، ميدان شرف و فضيلت، ميدان شـكـوفـائى اسـتـعدادها، و ميدان پايدارى و مقاومت و پيروزى است، و در چنين ميدانى ترس معنى ندارد.

امـا بـراى (مـنـافـقـان ) ميدان مرگ و نابودى و بدبختى است، ميدان شكست و جدائى از لذات دنيا است، ميدانى است تاريك و ظلمانى، با آينده اى وحشتناك و مبهم!.

مـنـظور از (سورة محكمة ) به عقيده بعضى از مفسران سوره هائى است كه در آن مساءله جـهـاد مـطـرح مـى شـود، ولى دليلى بر اين تفسير در دست نيست، بلكه ظاهر اين است كه مـحـكـم در اينجا به همان معنى مستحكم و استوار و قاطع و خالى از هرگونه ابهام است كه گـاه در مـقـابـل آن عـنوان متشابه قرار مى گيرد، و البته آيات جهاد چون معمولا از قاطعيت فـوق العـاده اى بـرخـوردار اسـت تناسب بيشترى با مفهوم اين واژه دارد، اما منحصر به آن نيست.

تـعـبـيـر بـه الذيـن فـى قـلوبـهـم مـرض: (كـسانى كه در قلبهايشان بيمارى است ) تـعـبـيـرى اسـت كـه در لسـان قـرآن مـعـمولا براى (منافقين ) به كار مى رود، و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند منظور افراد (ضعيف الايمان ) است، نه با ساير آيات قـرآن سازگار مى باشد و نه با آيات قبل و بعد آيه مورد بحث كه همه از منافقان سخن مى گويد.

بـه هـر حـال، در پـايـان آيـه در يـك جـمـله كـوتـاه مى گويد: (واى بر آنها كه مرگ و نابودى براى آنها از زندگى بهتر است )( فاولى لهم ) .

جـمله (اولى لهم ) در ادبيات عرب معمولا به عنوان تهديد و نفرين و آرزوى ناراحتى و بدبختى براى كسى مى آيد.

بعضى نيز آن را به معنى الموت اولى لهم (مرگ براى آنها بهتر است ) تفسير كرده اند، و جمع ميان آنها چنانكه در تفسير آيه آورديم نيز مانعى ندارد.

در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (اگـر آنـهـا اطاعت كنند، و از فرمان جهاد سرپيچى نمايند و سـخـنـان نـيـك و سـنـجـيـده و شـايـسـتـه بـگـويـنـد بـراى آنـهـا بـهـتـر اسـت )( طـاعـة و قول معروف ) .

تعبير به (قول معروف ) ممكن است در مقابل سخنان ناموزون و منكرى باشد كه منافقان بـعـد از نـزول آيـات جـهـاد سرمى دادند، گاه مى گفتند:( لا تنفروا فى الحر ) : در اين گرماى شديد به سوى ميدان جهاد نرويد) (توبه - 81).

و گـاه مـى گـفـتـند: (خدا و پيامبرش جز وعده هاى دروغين پيروزى چيزى به ما وعده نداده انـد)!( و اذ يـقـول المـنـافـقـون والذيـن فـى قـلوبـهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا ) (سوره احزاب - 12).

و گـاه بـراى سـسـت كـردن افـراد بـا ايمان و بازداشتن از ميدان نبرد مى گفتند:( هلم الينا ) (به سوى ما بيا و خوش باش )! (احزاب - 18).

نـه تـنـهـا مـردم را تـشـويـق بـه جـهـاد نـمـى كردند بلكه در تضعيف روحيه آنها سخت مى كوشيدند.

سپس مى افزايد: (اگر آنها هنگامى كه برنامه ها محكم مى شود و فرمان جهاد قطعيت مى يابد به خدا راست گويند و از در صدق و صفا درآيند براى آنها بهتر است )( فاذا عزم الامر فلو صدقوا الله لكان خيرا لهم ) .

هم در اين دنيا باعث سربلندى آنها است، و هم در آخرت به پاداش و ثواب بزرگ و فوز عظيم نائل مى شوند.

جـمـله (عـزم الامـر) در اصـل اشـاره بـه مـحـكـم شـدن كـار اسـت ولى بـه قـريـنـه آيات قبل و بعد منظور از آن (جهاد) مى باشد.

در آيـه بـعـد مـى افـزايـد: (امـا اگـر راه مـخـالفـت را پـيـش گـيـريد، و از فرمان خدا و عـمـل بـه كـتـاب او رويـگـردان شويد، آيا جز اين انتظارى مى رود كه در زمين فساد كنيد و قطع رحم نمائيد)( فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم ) .

زيرا اگر از قرآن و توحيد روى گردان شويد قطعا به سوى جاهليت باز مى گرديد، و بـرنـامـه هـاى جـاهـلى چـيـزى جـز (فـسـاد در زمـيـن ) (قتل و غارت و خونريزى )، (كشتن خويشاوندان و دختران ) نبود.

ايـن در صـورتـى اسـت كـه (تـوليـتم ) از ماده (تولى ) به معنى رويگردان شدن بـاشـد، ولى بـسـيـارى از مـفـسـران ايـن احـتمال را داده اند كه از ماده (ولايت ) به معنى (حكومت ) است، يعنى اگر زمام حكومت به دستتان بيفتد چيزى جز تباهى و خونريزى و قطع رحم از شما انتظار نمى رود.

گـويـا جـمـعى از منافقان براى فرار از ميدان جهاد اين بهانه را درست كرده بودند كه ما چـگـونـه قـدم بـه مـيـدان نـبـرد بـگـذاريـم و خـونـريـزى كـنيم و خويشاوندان خود را به قتل برسانيم (و مفسد فى الارض ) باشيم؟!.

قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويـد: (مـگر آنروز كه حكومت در دست شما بود جز فساد و خـونريزى و قطع رحم كار داشتيد؟! اينها بهانه است، هدف از جنگ در اسلام خاموش كردن آتـش فـتنه است، نه فساد و تباهى در زمين، هدف برچيدن بساط ظلم و ستم است نه قطع رحم.

در بعضى از روايات كه در منابع اهل بيت (عليهما‌السلام ) آمده است مى خوانيم: (اين آيه درباره بنى اميه است كه وقتى زمام حكومت را به دست گرفتند نه بر صغير رحم كردند و نه بر كبير، حتى خويشاوندان خود را به خاك و خون كشيدند)!.

روشـن اسـت كـه بـنـى امـيـه از ابوسفيان گرفته تا فرزندان و نواده هاى او همه مصداق روشن اين آيه بودند، منظور از روايت نيز همين است در حالى كه آيه مفهوم گسترده اى دارد كه همه منافقان ظالم و مفسد را شامل مى شود.

در آيـه بـعـد سـرنـوشـت نهائى اين گروه منافق و بهانه جوى مفسد را چنين بيان مى كند: (آنـهـا كـسـانـى هـسـتند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوشهايشان را كر و چـشـمـهـايـشـان را كـور نـمـوده است )، نه حقيقتى را مى شنوند و نه واقعيتى را مى بينند( اولئك الذين لعنهم الله فاصمهم و اعمى ابصارهم ) .

آنـهـا جـهـاد اسـلامـى را كـه بـر مـعـيـار حق و عدالت است قطع رحم و فساد فى الارض مى پـنـدارند، اما آنهمه جناياتى را كه در جاهليت مرتكب شدند و خونهاى بى گناهانى را كه در دوران حـكـومـتشان ريختند و نوزادان معصومى را كه با دست خود زير خاك پنهان كردند مطابق با حق و عدالت!، لعنت خدا بر آنها باد كه نه گوش ‍ شنوا دارند و نه چشم بينا!.

در روايـتـى از امام على بن الحسين (عليهما‌السلام ) مى خوانيم كه به فرزندش امام باقر (عليه‌السلام ) فرمود: (اياك و مصاحبة القاطع لرحمة، فانى وجدته ملعونا فى كتاب الله عـز و جـل فـى ثـلاث مـواضـع: قـال الله عـز و جـل فـهـل عـسـيـتـم...): (فـرزندم از دوستى با افرادى كه پيوند خويشاوندى را قطع كـرده و نـسبت به ارحام خود بدرفتارى مى كنند بر حذر باش كه من آنها را در سه آيه از قـرآن مـلعـون يـافـتـم، سـپـس آيـه مـورد بـحـث را تـلاوت فـرمـود....) (رحـم ) در اصـل به معنى (جايگاه جنين ) در شكم مادر است، سپس اين تعبير به تمام خويشاوندان اطلاق شده است به خاطر اينكه از رحم واحدى نشاءت گرفته اند.

در حـديـث ديگرى از رسول خدا مى خوانيم:( ثلاثة لا يدخلون الجنة مدمن خمر و مدمن سحر و قـاطـع رحـم ) : (سه گروهند كه هرگز داخل بهشت نمى شوند، شرابخواران، ساحران و قاطعان رحم ).

نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت لعن و طرد خداوند نسبت به اين گروه، و همچنين گرفتن قدرت درك حـقـايـق از آنـهـا، هـرگـز مـسـتـلزم جـبـر نـيـسـت، چـرا كـه ايـنـهـا مـجـازات اعمال خود آنها و واكنش كردار و رفتارشان است.

در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه ذكـر علت واقعى انحراف اين قوم نگونبخت پرداخته، مى گـويـد: (آيـا آنـهـا در آيات قرآن تدبر نمى كنند (تا حقيقت را دريابند و وظائف خود را انـجـام دهـنـد) يـا بـر دلهـاى آنـهـا قفل نهاده شده است )؟!.( افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها ) .

آرى عـامـل بـيـچـارگى آنها يكى از دو چيز است يا در قرآن، اين برنامه هدايت الهى و اين نـسـخه كامل شفابخش، تدبر نمى كنند، و يا اگر تدبر مى كنند بر اثر هواپرستى و اعمالى كه از قبل انجام داده اند قفلها بر دلهاى آنها است، به گونه اى كه هيچ حقيقتى در آن نفوذ نمى كند.

و به تعبير ديگر اگر كسى راه خود را در ظلمات گم مى كند، يا چراغى به دست ندارد و يا چشمش نابينا است كه اگر هم چراغ باشد و هم چشم بينا يافتن راه همه جا آسان است.

(اقـفـال ) جـمـع (قـفـل ) در اصـل از مـاده (قـفـول ) بـه مـعـنـى بـازگشت كردن يا (قـفـيـل ) بـه مـعـنـى اشـيـاء خـشـك اسـت، و از آنـجا كه وقتى در را به بندند و بر آن قفل زنند هر كس بيايد از آنجا بازمى گردد، و همانند موجود خشك و صلب چيزى در آن نفوذ نمى كند اين كلمه به اين ابزار مخصوص گفته شده است.

نكته ها:

1 - قرآن كتاب انديشه و عمل

آيـات مـخـتـلف قرآن اين حقيقت را فاش مى گويد كه اين كتاب بزرگ آسمانى تنها براى تـلاوت نيست، بلكه هدف نهائى از آن (ذكر) (يادآورى ) (تدبر) (بررسى عواقب و نـتـائج كـار) (انـذار)، (خارج كردن انسانها از ظلمات به نور) و (شفا و رحمت و هدايت ) است.

در آيه 50 سوره انبياء مى خوانيم:( و هذا ذكر مبارك انزلنا ) : اين يادآورى پر بركتى است كه ما نازل كرده ايم ).

در آيـه 29 سـوره (ص ) مـى خـوانـيم:( كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته ) : (اين كتاب پربركتى است كه بر تو نازل كرده ايم تا در آياتش تدبر كنند).

و در آيـه 19 سـوره انـعام آمده است:( و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ) : (اين قـرآن بـه مـن وحـى شـده است تا شما و تمام كسانى را كه اين پيام به آنها مى رسد به وسيله آن انذار كنم ).

و در آيه 1 سوره ابراهيم مى فرمايد:( كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النـور ) : (ايـن كـتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به وسيله آن از ظلمتها به سوى نور خارج سازى ).

و بـالاخـره در آيـه 82 سـوره اسـراء آمـده اسـت:( و نـنـزل مـن القـرآن مـا هـو شـفـاء و رحـمـة للمـؤ مـنـيـن ) : (آيـاتـى از قـرآن نازل مى كنيم كه مايه شفا و رحمت براى مؤ منان است ).

و به اين ترتيب بايد قرآن مجيد در متن زندگى مسلمانان قرار گيرد و آنرا قدوه و اسوه خـويش قرار دهند دستوراتش را مو به مو اجرا كنند، و تمام خطوط زندگى خويش را با آن هماهنگ سازند.

امـا متاءسفانه برخورد گروهى از مسلمانان با قرآن برخورد با يك مشت اوراد نامفهوم است، تـنـهـا بـه تـلاوت سـرسـرى مـى پـردازنـد، و در نـهايت به تجويد و مخارج حروف و زيـبـائى صـوت اهـمـيـت مى دهند، و بيشترين بدبختى مسلمانان از همينجاست كه قرآن را از شكل يك برنامه جامع زندگى خارج ساخته و تنها به الفاظ آن قناعت كرده اند.

قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات مـورد بـحـث بـا صـراحـت مـى گـويـد ايـن مـنـافـقـان بيماردل در قرآن تدبر نكردند كه به اين روز سياه افتادند.

(تدبر) از ماده (دبر) (بر وزن ابر) به معنى بررسى نتائج و عواقب چيزى است، بـه عـكـس تـفـكـر كـه بـيـشـتـر بـه بررسى علل و اسباب چيزى گفته مى شود، و به كاربردن هر دو تعبير در قرآن مجيد پر معنى است.

امـا نـبايد فراموش كرد كه بهره گيرى از قرآن نياز به يك نوع خودسازى دارد، هر چند خـود قـرآن نيز به خودسازى كمك مى كند، چرا كه اگر بر دلها قفلها باشد، قفلهائى از هـوى و هـوس، كـبر و غرور، لجاجت و تعصب، اجازه ورود نور حق به آن نمى دهد، در آيات مورد بحث به همين امر نيز اشاره شده است.

و چـه زيـبـا مـى گـويـد: امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) در خطبه اى كه پيرامون صفات پـرهـيـزگـاران فـرمـوده: امـا الليل فصافون اقدامهم، تالين لاجزاء القرآن يرتلونها تـرتيلا، يحزنون به انفسهم، و يستثيرون به دواء دائهم، فاذا مروا باية فيها تشويق ركنوا اليها طمعا، و تطلعت نفوسهم اليها شوقا، و ظنوا انها نصب اعينهم، و اذا مروا باية فـيـهـا تـخـويـف اصـغـوا اليـهـا مـسـامـع قـلوبـهـم، و ظـنـوا ان زفـيـر جهنم و شهيقها فى اصول آذانهم: (آنها شب هنگام برپا ايستاده، قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت مى كنند، و جان خود را با آن محزون مى سازند، داروى درد خود را از آن مى گيرند، هر گاه به آيه اى رسند كه در آن تشويق است با علاقه فراوان به آن روى مى آورند، و چشم جانشان با شوق بسيار در آن خـيره مى شود، و آن را همواره نصب العين خود مى سازند، و هر گاه به آيه اى رسند كـه در آن بـيـم و انـذار اسـت گوشهاى دل خود را براى شنيدنش باز كرده، فكر مى كنند صـداى نـاله آتش ‍ سوزان دوزخ و به هم خوردن زبانه هايش در گوش جانشان طنين انداز است ).

2 - حديثى از امام صادق (عليه‌السلام )

در تـفـسـيـر جمله (ام على قلوب اقفالها) از امام صادق (عليه‌السلام ) چنين آمده است: ان لك قلبا و مسامع، و ان الله اذا اراد ان يهدى عبدا فتح مسامع قلبه، و اذا اراد به غير ذلك خـتـم مـسـامـع قـلبـه، فـلا يـصـلح ابـدا و هـو قـول الله عـز و جـل: ام على قلوب اقفالها: (براى تو قلبى است و گوشهائى كه (راه نفوذ در آن است ) و خـداوند هرگاه بخواهد بنده اى را (بخاطر تقوايش ) هدايت كند، گوشهاى قلب او را مى گـشـايد، و هنگامى كه غير از اين بخواهد بر گوشهاى قلبش مهر مى نهد، به گونه اى كه هرگز اصلاح نخواهد شد، و اين معنى سخن خداوند است )( ام على قلوب اقفالها ) .


آيه (25) تا (28) و ترجمه

( إن الذيـن ارتـدوا عـلى أدبـرهـم مـن بـعـد مـا تـبـيـن لهـم الهـدى الشـيـطـن سول لهم و أملى لهم ) (25)( ذلك بـأنـهـم قـالوا للذيـن كـرهـوا ما نزل الله سنطيعكم فى بعض الا مر و الله يعلم إسرارهم ) (26)( فكيف إذا توفتهم الملئكة يضربون وجوههم و أدبرهم ) (27)( ذلك بأنهم اتبعوا ما أسخط الله و كرهوا رضونه فأحبط أعملهم ) (28)

ترجمه:

25 - كـسـانـى كـه بـعـد از روشـن شـدن حـق پـشـت كـردنـد شـيـطـان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده، و آنها را با آرزوهاى طولانى فريفته است.

26 - ايـن بـخـاطـر آن اسـت كـه آنـهـا بـه كـسـانـى كـه نـزول وحـى الهى را كراهت داشتند گفتند ما در بعضى از امور از شما پيروى مى كنيم، در حالى كه خداوند اسرار آنها را مى داند.

27 - حال آنها چگونه خواهد بود هنگامى كه فرشتگان (مرگ ) بر صورت و پشت آنها مى زنند (و قبض روحشان مى كنند).

28 - اين بخاطر آن است كه آنها از آنچه خداوند را به خشم مى آورد پيروى كردند و آنچه را موجب خشنودى او است كراهت داشتند لذا اعمالشان را حبط و نابود كرد.

تفسير:

چرا در قرآن تدبر نمى كنند؟!

ايـن آيـات هـمچنان به بحث پيرامون منافقان و موضعگيريهاى مختلف آنها ادامه مى دهد، مى فـرمـايـد: (كـسـانـى كـه بـعـد از روشـن شـدن حـق بـازگـشـتـنـد و پـشت كردند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده، و آنها را به آرزوهاى دور و دراز فريفته است )( ان الذيـن ارتـدوا عـلى ادبـارهـم مـن بـعـد مـا تـبـيـن لهـم الهـدى الشـيـطـان سول لهم و املى لهم ) .

گـر چـه بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه ايـن آيـه پـيـرامـون جـمـعـى از كـفـار اهـل كـتـاب سـخـن مـى گـويـد كـه قبل از قيام پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشانه هاى او را بر اساس كتب آسمانيشان مى شمردند و سخت در انتظار او بودند، اما بعد از قـيـام او و روشـن شـدن ايـن نـشانه ها به او پشت كردند و شهوات و منافع مادى، مانع ايمانشان شد.

ولى قـرائنـى كـه در آيـات قـبـل و بـعـد است به خوبى نشان مى دهد اين آيه نيز درباره مـنـافـقـان سـخن مى گويد كه نزديك آمدند و دلائل حقانيت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) را بـه وضـوح ديـدند و شنيدند، ولى به خاطر هواپرستى و تسويلات شيطانى به آن پشت كردند.

(سول ) از ماده (سؤ ل ) (بر وزن قفل ) به معنى حاجتى است كه نفس آدمى نسبت به آن حـريـص اسـت و (تـسـويل ) معنى ترغيب و تشويق نسبت به امورى كه به آن حريص است، و نسبت اين امر به شيطان به خاطر وسوسه هائى است كه او در جان انسان مى كند، و مانع هدايت او مى شود.

جـمـله و امـلى لهـم از مـاده (امـلاء) بـه مـعـنـى ايـجـاد طـول امـل و آرزوهـاى دور و دراز اسـت كـه انـسـان را بـه خـود مشغول داشته و از حق بازمى دارد.

آيـه بـعـد علت اين تسويلات و تزيينات شيطانى را چنين شرح مى دهد: (اين بخاطر آن است كه آنها به كسانى كه از نزول وحى الهى به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اسـلام ناراحت بودند گفتند ما در بعضى از امور از شما پيروى مى كنيم )( ذلك بانهم قالوا للذين كرهوا ما نزل الله سنطيعكم فى بعض الامر ) .

كـار مـنـافـق هـمـيـن اسـت كه به دنبال افراد سرخورده و مخالف مى گردد، و اگر در تمام جـهـات با او قدر مشترك نداشته باشد به همان مقدار كه وجوه مشترك موجود است همكارى، بلكه اطاعت مى كند.

منافقان مدينه نيز به سراغ يهود آمدند، يهود (بنى نضير) و (بنى قريظه ) كه پـيـش از بـعـثت پيامبر از مبلغان اسلام بودند، اما بعد از ظهورش بخاطر حسد و كبر و به خطر افتادن منافعشان ظهور اسلام را ناخوشايند دانستند، و از آنجا كه مخالفت با پيامبر اسـلام و تـوطـئه ضـد او قـدر مـشـتـركـى در مـيـان مـنـافـقـان و يـهـود بـود قول همكارى به آنها دادند.

تـعـبـيـر (فـى بـعـض الامـر) شايد اشاره به اين است كه ما تنها در اين قسمت با شما همكارى مى كنيم، ولى شما با بت پرستى مخالفيد، و معتقد به رستاخيز هستيد، ما در اين امور با شما همراه نيستيم.

ايـن سـخـن شـبـيـه چـيـزى اسـت كه در آيه 11 سوره حشر آمده:( ا لم تر الى الذين نافقوا يـقـولون لاخوانهم الذين كفروا من اهل الكتاب لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا ابـدا و ان قـوتـلتم لننصرنكم ) : (آيا نديديد منافقان را كه به برادران كافرشان از اهـل كتاب مى گويند اگر شما از اين بلاد كوچ كنيد ما هم با شما مى آئيم، و از هيچكس در مخالفت با شما اطاعت نخواهيم كرد، و اگر با شما پيكار كنند ياريتان خواهيم كرد)!

در پايان آيه آنها را با عبارتى كوتاه تهديد كرده، مى گويد: (خداوند مخفى كاريها و اسرار آنها را مى داند)( و الله يعلم اسرارهم ) .

هـم از كـفـر بـاطـنـى آنـهـا و نفاقشان آگاه است، و هم از توطئه چينها با كمك يهود، و به موقع آنها را مجازات خواهد كرد.

و نـيـز از آنـچه يهود از حسادت و دشمنى و عناد مخفى مى داشتند آگاه است آنها طبق گواهى كتابشان چنان از نشانه هاى پيامبر اسلام (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) آگاه بودند كه او را همچون فرزند خود مى شناختند، و اين نشانه ها را قبلا برملا مى گفتند، ولى بعد از ظهورش همه را مخفى و پنهان كردند خدا از اين پنهانكارى آگاه است.

در حـديـثـى از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عليه‌السلام ) آمده است كه منظور از (كرهوا ما نزل الله ) بنى اميه هستند كه نزول فرمان خداوند را درباره ولايت على (عليه‌السلام ) ناخوش ‍ داشتند.

روشن است كه اين نوعى تطبيق و بيان مصداق است نه انحصار مفهوم آيه.

آيـه بـعـد در حـقـيـقـت تـوضـيـحـى اسـت بـراى ايـن تـهـديـد سـربـسـتـه مـى فـرمـايـد: (حـال آنـهـا چـگـونـه خـواهـد بود هنگامى كه فرشتگان مرگ روحشان را قبض مى كنند در حـالى كـه بـر صـورت و پـشـت آنـهـا مـى زنـنـد)( فكيف اذا توفتهم الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم ) .

آرى ايـن فـرشـتگان مأمورند كه در آستانه مرگ مجازات آنها را شروع كنند تا طعم تلخ كـفـر و نـفـاق و لجاجت و عناد را بچشند، به صورت آنها مى كوبند، براى اين كه رو به سـوى دشـمـنـان خـدا رفـتـه اند، و بر پشت آنها مى زنند بخاطر اين كه به آيات الهى و پيامبرش پشت كردند.

ايـن مـعـنـى شـبـيـه چـيـزى اسـت كـه در آيـه 50 سـوره انـفـال دربـاره كـفـار و مـنـافـقـيـن آمـده اسـت:( و لو تـرى اذ يـتـوفى الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم و ذوقوا عذاب الحريق ) : (اگر ببينى كافران را هنگامى كه فرشتگان مرگ جان آنها را مى گيرند، و بر صورت و پشت آنها مى زنند، و مى گويند: بچشيد عذاب سوزنده را....).

در آخـريـن آيـه مورد بحث باز به بيان علت اين عذاب الهى در آستانه مرگ آنها پرداخته مـى گـويـد: (ايـن عـذاب و كيفر به خاطر آن است كه آنها از آنچه خداوند را به خشم مى آورد پـيروى كردند، و آنچه را موجب خشنودى او است كراهت داشتند، لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد)( ذلك بانهم اتبعوا ما اسخط الله و كرهوا رضوانه فاحبط اعمالهم ) .

چرا كه شرط قبولى اعمال و هـر گـونـه تـلاش و كـوشـش رضـاى خـدا اسـت، بـنـابـرايـن طـبـيـعـى اسـت كـه اعمال كسانى كه اصرار در خشم خدا دارند و مخالف با رضاى او هستند نابود گردد، و با دست خالى، و كوله بار عظيمى از گناهان اين جهان را وداع گويند.

حـال ايـن گروه درست مخالف وضعى است كه مؤ منان دارند كه فرشتگان رحمت در آستانه مرگ به استقبال آنها مى آيند، با روى گشاده به آنها مى گويند: سلام بر شما باد، هم اكـنـون وارد بـهـشـت شـويد بخاطر اعمالى كه انجام مى داديد:( الذين تتوفاهم الملائكة طـيـبـيـن يـقـولون سـلام عـليـكـم ادخـلوا الجـنـة بـمـا كـنـتـم تـعـمـلون ) . (نحل - 33).

قابل توجه اين كه در مورد خشم الهى جمله به صورت فعليه آمده است (ما اسخط الله ) و در مورد خشنودى او به صورت اسميه (رضوانه ).

بـعـضـى از مـفـسران گفته اند اين تفاوت تعبير لطيفه اى در بردارد، و آن اينكه خشم خدا گاهگاه است، و رضا و رحمتش مستمر است و مدام.

ايـن نـكـته نيز روشن است كه خشم و غضب و سخط در مورد خداوند به معنى تاثر نفسانى نيست، همانگونه كه رضاى او نيز به معنى انبساط روح نمى باشد، بلكه همانگونه كه در حديث امام صادق (عليه‌السلام ) آمده (غضب الله عقابه و رضاه ثوابه ): (خشم خدا عقاب او است، و رضاى او ثواب او).


آيه (29) تا (31) و ترجمه

( أم حسب الذين فى قلوبهم مرض أن لن يخرج الله أضغنهم ) (29)( و لو نـشـاء لا ريـنـكـهـم فـلعـرفـتـهـم بـسـيـمـهـم و لتـعـرفـنـهـم فـى لحـن القول و الله يعلم اءعملكم ) (30)( و لنبلونكم حتى نعلم المجهدين منكم و الصبرين و نبلوا أخباركم ) (31)

ترجمه:

29 - آيا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است گمان كردند خدا كينه هايشان را ظاهر نمى كند؟!

30 - و اگـر مـا بـخـواهـيـم آنـهـا را بـه تـو نـشـان مـى دهيم تا آنها را با قيافه هايشان بـشـنـاسـى، هـر چـنـد مـى تـوانـى از طـرز سـخـنـانـشـان آنـهـا را بـشـنـاسـى، و خـداوند اعمال شما را مى داند.

31 - مـا همه شما را قطعا آزمايش مى كنيم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از ميان شما كيانند؟ و اخبار شما را بيازمائيم.

تفسير:

منافقان را از لحن گفتارشان مى توان شناخت

در اين آيات باز هم به بحثى ديگر از صفات و نشانه هاى منافقين اشاره مى كند.

و مخصوصا بر اين معنى تاءكيد دارد كه اينها تصور نكنند براى هميشه مى توانند چهره درونـى خود را از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ منان مكتوم دارند، و خود را از رسوائى بزرگ برهانند.

نـخـسـت مـى گويد: (آيا كسانى كه در دلهايشان بيمارى است گمان كردند خدا كينه هاى شـديـدشـان را ظـاهـر نـمى سازد)؟!( ام حسب الذين فى قلوبهم مرض ان لن يخرج الله اضغانهم ) .

(اضـغـان ) جـمـع (ضـغـن ) (بـر وزن حـرص، و همچنين بر وزن عقد) به معنى كينه شديد است.

آرى آنـهـا در درون دل كـيـنه شديدى نسبت به پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) و مؤ مـنـان داشـتـه و هميشه منتظر فرصتى بودند كه ضربه اى بر آنها وارد كنند، قرآن به آنان هشدار مى دهد، تصور نكنند هميشه مى توانند چهره واقعى خود را مكتوم دارند.

لذا در آيه بعد مى افزايد: (اگر بخواهيم آنها را به تو نشان مى دهيم، تا آنها را با قيافه هايشان بشناسى )!( و لو نشاء لاريناكهم فلعرفتهم بسيماهم ) .

در چـهره هاى آنها علامتى مى گذاريم كه با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه شوى، و به (راءى العين ) آنها را ببينى.

سـپـس مـى افـزايد: (هر چند الان هم مى توانى از طرز سخنانشان آنها را بشناسى )( و لتعرفنهم فى لحن القول ) .

(راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (لحن ) عبارت از اين است كه سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند، يا اعراب خلافى به آن دهند، و يا از صورت صراحت به كنايه و اشـاره بـكـشـانـنـد، و مـنـظـور در آيـه مـورد بـحـث هـمان معنى سوم است يعنى اين منافقان بيماردل را از كنايه ها و نيشها و تعبيرات موذيانه و منافقانه شان مى توان شناخت.

هر جا سخن از جهاد است آنها به نحوى در تضعيف اراده مردم مى كوشند، هر جا سخن از حق و عـدالت اسـت آن را بـه سـوى ديـگـرى مـنـحرف مى سازند، و آنجا كه از نيكان و پاكان و پـيـشـگـامـان اسلام سخن به ميان مى آيد به نحوى مى كوشند آنها را لكه دار و كم اعتبار كنند.

لذا در حـديـث مـعـروفـى از (ابـو سـعـيـد خـدرى ) نـقـل شـده اسـت كـه مـى گـويـد: لحـن القـول بـغـضـهم على بن ابى طالب، و كنا نعرف المـنـافـقـيـن عـلى عـهـد رسـول الله بـبـغـضـهـم عـلى بـن ابـى طالب: (منظور از (لحن القول ) بغض على بن ابى طالب (عليه‌السلام ) است، و ما منافقان را در عصر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) از طريق عداوت با على (عليه‌السلام ) مى شناختيم ).

آرى ايـن يـكـى از نشانه هاى بارز منافقان بود كه نسبت به اولين مؤ من از ميان مردان، و نخستين پيشگام جانباز اسلام عداوت مى ورزيدند.

اصـولا مـمـكـن نـيـست انسان چيزى را در دل داشته باشد و بتواند براى مدت طولانى آن را چـنـان مـكـتوم دارد كه حتى در كنايات و اشارات و لحن كلام او ظاهر نشود، لذا در حديثى از امير مؤ منان على (عليه‌السلام ) مى خوانيم: ما اضمر احد شيئا الا ظـهـر فـى فـلتـات لسـانـه و صـفـحـات وجـهـه: (هـيـچـكـس چـيـزى را در دل پنهان نمى كند مگر اينكه در سخنانى كه از دهان او ناآگاه مى پرد و صفحه صورتش آشكار مى شود).

در آيـات ديـگـر قـرآن سـخـنـان مـوذيـانـه مـنـافـقـان كـه مـصـداق ايـن لحـن القـول اسـت، يـا حـركـات مـشـكـوك آنـهـا، نـقـل شـده اسـت، و شـايـد بـه هـمـيـن دليل بعضى از مفسران گفته اند كه بعد از نزول آيه مورد بحث ديگر پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) به خوبى منافقان را از نشانه هاى آنها مى شناخت.

شاهد گوياى اين سخن اينكه به آن حضرت دستور داده شد كه هر گاه يكى از آنها از دنيا بـرود بـر او نـمـاز نـخـوانـد، و كـنـار قـبـرش بـراى دعـا و طـلب آمـرزش نـايستد:( و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ) (توبه - 84).

مـخـصـوصـا از مـواقعى كه منافقان به خوبى چهره واقعى خود را آشكار مى كردند موقع جـهـاد بـود، قـبل از جنگ به هنگام جمع آورى كمكها و آماده شدن براى ميدان نبرد، و در ميدان جـنـگ بـه هـنـگـام حـمـلات شـديـد دشـمن، و بعد از جنگ به هنگام تقسيم غنائم كه در آيات فـراوانـى از قـرآن مـجـيد مخصوصا در سوره توبه و احزاب به آنها اشاره شده است، و كار به جائى رسيده بود كه حتى افراد عادى مسلمانان نيز منافقان را در اين صحنه ها مى شناختند.

امـروز هـم شناختن منافقان از لحـن قـول و مـوضعگيريهاى خـلافـشـان در مـسـائل مـهـم اجـتماعى، و مخصوصا در بحرانها يا جنگها كار مشكلى نيست و با كمى دقت از گـفـتـار و رفـتارشان شناسائى مى شوند.و چه خوب است مسلمانان بيدار باشند و از اين آيه الهام گيرند و اين گروه خطرناك و كينه توز را بشناسند و افشا كنند.

در پايان آيه مى افزايد: (خداوند اعمال همه شما را مى داند)( و الله يعلم اعمالكم ) .

هم اعمال مخفى و آشكار مؤ منان، و هم اعمال منافقان را، به فرض كه بتوانند چهره اصلى خـود را از مردم پنهان دارند آيا از خدا كه در ظاهر و باطن و خلوت و جلوت با آنها است مى توانند مكتوم دارند؟!

در آيـه بـعـد براى تاءكيد بيشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤ منان از منافقان مى افزايد: (مـا هـمـه شـمـا را قـطـعـا آزمايش مى كنيم، تا معلوم شود مجاهدان واقعى شما و صابران كيانند) و مجاهدنماها و سست عنصران منافق كيان؟!( و لنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين ) .

گـر چـه ايـن آزمايش دامنه وسيع و گسترده اى دارد و صبر و شكيبائى در انجام همه وظائف را شـامـل مـى شـود ولى بـه تـنـاسـب كـلمـه مـجـاهـديـن، و آيـات قبل و بعد بيشتر منظور آزمايش در ميدان جهاد است، و راستى ميدان جهاد ميدان آزمايش بزرگ و سـخـتـى اسـت، و كـمـتـر كسى مى تواند چهره واقعى خود را در چنين ميدانهائى از نظرها مستور دارد.

و در ذيـل آيـه مـى فـرمايد: علاوه بر اينكه شما را مى آزمائيم (اخبار شما را نيز آزمايش مى كنيم )( و نبلوا اخباركم ) .

بـسـيـارى از مـفـسـران گـفـتـه انـد كـه مـراد از (اخـبـار) در ايـنـجـا اعمال انسانها است، چرا كه وقتى عملى از انسان سرمى زند به صورت (خبر) در ميان مردم پخش مى شود، بعضى نيز گفته اند منظور از (اخبار) در اينجا اسرار درونى است، چرا كه اعمال مردم از اين اسرار خبر مى دهد.

ايـن احتمال نيز وجود دارد كه (اخبار) در اينجا به معنى خبرهائى است كه مردم از وضع خـود يـا از تعهدات خويش ‍ مى دهند، مثلا منافقان با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عـهد كرده بودند كه پشت به ميدان نبرد نكنند در حالى كه عهد و پيمان خود را شكستند:( و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار ) (احزاب - 15).

و نـيـز (بعضى از آنها از پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) اجازه بازگشت از ميدان جـهـاد مـى طـلبـيـدنـد و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است در صورتى كه بدون حفاظ نـبـود هـدفـشان اين بود كه فرار كنند)!( و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة ان يريدون الا فرارا ) (احزاب - 13).

به اين ترتيب خداوند هم اعمال انسانها را مى آزمايد و هم گفتار و اخبار آنها را.

مـطـابـق ايـن تـفـسـيـر ايـن دو جـمـله در آيه مورد بحث دو معنى متفاوت دارد، در حالى كه طبق تفسيرهاى قبل تأكيد يكديگر است.

بـه هـر حـال ايـن نخستين بار نيست كه خداوند به مردم اعلام مى كند كه شما را مى آزمائيم تـا صـفـوفـتـان از هـم مـشخص شود، و مؤ منان راستين از ضعيف الايمانها و منافقان شناخته شوند، در آيات فراوانى از قرآن اين مساءله ابتلاء و امتحان مطرح شده است.

مسائل مربوط به آزمايش الهى را در جلد اول ذيـل آيـه 155 بـقره (صفحه 524 تا 535) بحث كرده ايم و همچنين در جلد 16 آغاز سوره عنكبوت مشروحا آمده است.

ضـمـنـا جـمـله: (حتى نعلم المجاهدين منكم ) (تا مجاهدان شما را بشناسيم ) به اين معنى نيست كه خداوند از اين گروه آگاهى ندارد بلكه منظور تحقق اين معلوم الهى است و مشخص شـدن ايـن گـونـه افـراد اسـت، يـعـنـى تـا ايـن عـلم الهـى تـحـقـق خـارجـى يـابد و عينيت حاصل كند و صفوف مشخص شود.


آيه (32) تا (34) و ترجمه

( إن الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سـبـيـل الله و شـاقـوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيا و سيحبط أعملهم ) (32)( يأيها الذين أمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و لا تبطلوا أعملكم ) (33)( إن الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر الله لهم ) (34)

ترجمه:

32 - كـسـانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و بعد از روشن شدن حق به مـخـالفـت بـا رسـول خـدا بـرخـاسـتـنـد هـرگـز زيانى به خدا نمى رسانند، و به زودى اعمالشان را نابود مى كند.

33 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد اطـاعـت كـنـيـد خـدا، و اطـاعـت كـنـيـد رسول خدا را، و اعمال خود را باطل مسازيد!

34 - كـسـانـى كـه كـافـر شـدنـد و مـردم را از راه خـدا بـازداشـتـنـد سـپـس در حال كفر از دنيا رفتند خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد.

تفسير:

آنها كه در حال كفر بميرند هرگز بخشوده نخواهند شد

بـعـد از بحثهاى گوناگونى كه پيرامون وضع منافقان در آيات گذشته بيان شد، اين آيات پيرامون جمع ديگرى از كفار بحث مى كند، و مى فرمايد: (كسانى كه كافر شدند و مـردم را از راه خـدا بـازداشـتـنـد و بـعـد از روشـن شـدن حـق بـه مـخـالفـت بـا رسـول خـدا بـرخاستند، هرگز زيانى به خدا نمى رسانند، و اعمالشان را حبط و نابود مـى كـنـد) (حتى اگر كار خيرى هم انجام داده اند چون با ايمان قرين نبوده حبط مى شود)( ان الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سـبـيـل الله و شـاقـوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا الله شيئا و سيحبط اعمالهم ) .

ايـن گـروه مـمـكـن اسـت هـمان مشركان مكه باشند، و يا كفار يهود مدينه، و يا هر دو، زيرا تـعـبـيـر بـه (كـفـر) و (صـد عن سبيل الله ) (بازداشتن مردم از راه خدا) و (شاقوا الرسول ) (مخالفت و دشمنى با پيامبر) در مورد هر دو گروه در آيات قرآن آمده است.

تـعـبـيـر بـه (تـبيين هدايت ) در مورد مشركان مكه از طريق معجزات بود، و در مورد كفار اهل كتاب از طريق كتاب آسمانيشان.

حـبـط اعـمـال آنـهـا يـا اشـاره بـه كـارهاى نيكى است كه احيانا انجام مى دادند، مانند ميهمان نـوازى، انـفـاق و كمك به ابن السبيل، و يا اشاره به عقيم ماندن نقشه هاى آنها بر ضد اسلام است.

بـه هـر حـال ايـن گـروه داراى سـه وصـف بـودنـد (كـفـر) و (صـد عـن سـبـيـل الله ) و (دشمنى و عداوت با پيامبر) كه يكى مخالفت با خدا بود، و ديگرى با بندگان خدا، و ديگرى با رسول خدا.

در آيه بعد روى سخن را به مؤ منان كرده، و بعد از بيان خطوط منافقين و كفار خط آنها را نـيـز چـنـيـن تـبـيـيـن مـى كـنـد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا و اطاعت كنيد رسـول خـدا را، و اعـمـال خـود را بـاطـل مـسـازيد)( يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم ) .

در حـقـيـقـت بـرنـامـه مـؤ منان در همه چيز نقطه مقابل گروه كافر و منافق است آنها مخالفت فرمان خدا مى كنند، و اينها اطاعت، آنها به عداوت و دشمنى با پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) برمى خيزند و اينها فرمانبردارند، آنها اعمالشان بر اثر كفر و ريا و منت و مانند آن نابود مى شود اما اينها با ترك اين امور پاداش ‍ اعمالشان در پيشگاه خدا محفوظ است.

بـه هـر حـال لحـن آيه نشان مى دهد كه در ميان مؤ منان آن روز نيز افرادى بوده اند كه در مـسـاءله اطـاعـت خـداونـد و رسـول و حـفـظ اعـمـالشـان از باطل شدن كوتاهى هائى داشته اند كه خداوند با اين آيه به آنها اخطار مى كند.

شـاهـد ايـن سـخـن شـان نـزولى اسـت كـه بـعـضـى از مـفـسـران دربـاره ايـن آيـه نقل كرده اند كه (بنى اسد) اسلام آوردند و خدمت پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عـرضـه داشـتـند ما تو را بر خود مقدم داشته ايم، و جان و خانواده خويش را در اختيار تو گـذارده ايـم، ولى از لحـن گـفـتـارشـان يـك نـوع مـنـت گـذارى استفاده مى شد، آيه فوق نازل گشت و به آنها در اين زمينه هشدار داد.

بـعـضـى از فـقـهـا بـه جـمـله اخـيـر( و لا تـبـطـلوا اعـمـالكـم ) بـراى حـرمـت شـكـستن نماز استدلال كرده اند، ولى همانگونه كه آيات قبل و بعد، و خود آيه مورد بحث گواهى مى دهد مـربـوط بـه ايـن مـعـنـى نـيـسـت، بـلكـه هـدف عـدم ابـطـال از طـريق شرك و رياء و منت و امثال آن است.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث تـوضـيـح و تـأكـيـدى اسـت بـراى آنـچـه در آيـات قـبـل پـيـرامـون كـفـار آمـده اسـت، و در ضـمـن راه بـازگـشـت را بـه آنـهـا كـه مايل باشند نشان مى دهد، مى فرمايد: (كسانى كه كافر شدند و مردم را نيز از پيمودن راه خـدا بـاز داشـتـنـد سـپـس در هـمـان حـال كـفـر از دنـيـا رفـتـند خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد)!( ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر الله لهم ) .

چـرا كـه بـا مـرگ درهـاى تـوبـه بـسـتـه مـى شـود، ايـنـهـا بـار سـنـگـين كفر خودشان و اضـلال و گـمـراهـى ديـگران را هر دو بر دوش مى كشند، چگونه امكان دارد خداوند آنها را ببخشد؟.

و بـه ايـن تـرتـيـب در مـجـموع اين آيات، از سه گروه سخن به ميان آمده است: منافقان، كفار، و مؤ منان، و صفات هر كدام و سرنوشت هر يك مشخص شده است.

نكته:

عوامل نابودى ثواب عمل

از نكات حساسى كه در آيات مختلف قرآن از جمله آيه مورد بحث، به آن هشدار داده شده اين است كه مؤ منان مراقب باشند كه اعمالشان همچون كفار حبط و نابود نشود.

و به تعبير ديگر اصل عـمـل مـطـلبـى اسـت، و نـگـاهـدارى آن مـطـلبـى مـهـمـتـر، يـك عـمـل پـاك و سالم و مفيد عملى است كه از آغاز سالم و بى عيب باشد و محافظت و مراقبت از آن تا پايان عمر بشود.

عواملى كه اعمال آدمى را به خطر مى افكند يا نابود مى سازد بسيار است از جمله:

1 - (مـنـت گـذاردن و آزار دادن اسـت )، چـنـانـكـه قـرآن مـى گويد:( يا ايها الذين آمنوا لا تـبـطـلوا صـدقاتكم بالمن و الاذى كالذى ينفق ماله رئاء الناس و لا يؤ من بالله و اليوم الاخـر ) : (اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد انـفـاقـهـا و بـخـشـش هـاى خود را با منت و آزار بـاطـل نسازيد، همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و ايمان به خدا و روز قيامت ندارد) (بقره - 264).

در ايـنـجا دو عامل بطلان عمل يكى (منت و آزار) و ديگرى (ريا و كفر) مطرح شده است كـه اولى بـعـد از عـمـل مـى آيـد، و دومـى مـقـارن آن، و اعمال نيك را به آتش مى كشند.

2 - (عـجـب ) عـامـل ديـگـرى اسـت بـراى نـابـودى آثـار عـمـل، چـنـانـكـه در حـديـث آمـده اسـت (العـجـب يـاكـل الحـسـنـات كـمـا تاكل النار الحطب): (عجب حسنات انسان را مى خورد همانگونه كه آتش هيزم را)!.

3 - (حـسـد) نـيـز يـكـى از ايـن گـونه اعمال است كه درباره آن نيز تعبيرى شبيه به (عـجـب ) آمـده كـه هـمـچـون آتش، حسنات را نابود مى كند، پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) فـرمـود: ايـاكـم و الحـسـد فـان الحـسـد ياكل الحسنات كما تاكل النار الحطب.

اصـولا هـمـانـگـونـه كـه حـسنات، سيئات را از بين مى برد( ان الحسنات يذهبن السيئات ) (سوره هود - 114) همچنين گاهى سيئات، حسنات را به كلى از اثر مى اندازد.

4 - مـسـأله حـفـظ ايـمـان تـا پـايـان عـمـر مـهـمـتـريـن شـرط بـقـاى آثـار عمل است چرا كه قرآن به صراحت مى گويد: (كسانى كه بى ايمان از دنيا بروند تمام اعمالشان حبط و نابود مى شود).

از ايـنـجـا اسـت كـه بـه اهـمـيـت و مـشـكـلات مـسـاءله نـگـهـدارى اعـمـال پـى مـى بـريـم، و لذا در حـديثى از امام باقر (عليه‌السلام ) آمده كه فرمود: الا بـقـاء عـلى العـمـل اشـد مـن العـمـل، قـال و مـا الابـقـاء عـلى العـمـل؟ قـال يـصـل الرجـل بـصـلة و يـنـفق نفقة لله وحده و لا شريك له، فكتب له سرا ثم يذكرها فتمحى فتكتب له علانية، ثم يذكرها فتمحى و تكتب له رياء!:

(نگهدارى عمل از خود عمل سختتر است ).

راوى سؤ ال مى كند منظور از نگهدارى عمل چيست.

پاسخ فرمود انسان بخششى مى كند و يا انفاقى در راه خداوند يكتا و به عنوان يك انفاق پـنـهـانى براى او ثبت مى شود، سپس در جائى آنرا مطرح مى كند اين انفاق پنهانى حذف مى شود و بجاى آن انفاق آشكار نوشته مى شود، دگر بار در جائى ديگر آنرا مطرح مى كند باز حذف مى شود و به عنوان رياء نوشته مى شود!.

آيه مورد بحث اشاره سربستهاى به همه اين امور كرده مى گويد: و لا تبطلوا اعمالكم.


آيه (35) و ترجمه

( فلا تهنوا و تدعوا إلى السلم و أنتم الا علون و الله معكم و لن يتركم أعملكم ) (35)

ترجمه:

35 - هرگز سست نشويد و دشمنان را به صلح (ذلت بار) دعوت نكنيد در حالى كه شما برتريد و خداوند با شماست و چيزى از ثواب اعمالتان را هرگز كم نمى كند

تفسير:

صلح بيجا و ذلت بار!

در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه پـيـرامـون مـسـئله جـهاد اين آيه به يكى از نكات مهم پيرامون (جـهـاد) اشـاره مى كند و آن اينكه افراد سست و ضعيف الايمان براى فرار از زير بار جهاد و مشكلات ميدان جنگ غالبا مساءله صلح را مطرح مى كنند، مسلما صلح بسيار خوب است امـا در جاى خود، صلحى كه تاءمين اهداف والاى اسلامى كند، و حيثيت و عظمت و آبروى مسلمين را حفظ نمايد، نه صلحى كه آنها را به خوارى و ذلت كشاند.

لذا مى فرمايد: (اكنون كه دستورهاى گذشته را شنيديد سست نشويد و دشمنان را دعوت بـه صـلح نـكـنـيـد در حـالى كـه شما برتريد)( فلا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون ) .

يـعـنـى حـالا كه نشانه هاى پيروزى و برترى شما آشكار شده چگونه با پيشنهاد صلح كه مفهومش عقب نشينى و شكست است پيروزيهاى خود را عقيم مى گذاريد؟ اين در حقيقت صلح نيست، اين تسليم و سازشى است كه از سستى و زبونى سرچشمه مى گيرد، اين يك نوع عافيت طلبى زشتى است كه عواقب دردناك و خطرناك به بار مى آورد.

و در ذيـل آيـه براى تقويت روحيه مسلمين مجاهد مى افزايد: (و خدا با شما است، و ثواب اعـمـالتـان را هـرگـز نمى كاهد)( و الله معكم و لن يتركم اعمالكم ) كسى كه خدا با او اسـت هـمـه عوامل پيروزى را در اختيار دارد، هرگز احساس تنهائى نمى كند، ضعف و سستى بـه خـود راه نـمـى دهـد، بـه نـام صـلح، تسليم دشمن نمى شود، و فراورده هاى خونهاى شهيدان را در لحظات حساس به باد نمى دهد.

(لن يتركم ) از ماده (وتر) (بر وزن سطر) به معنى منفرد است، و لذا به كسانى كـه بعضى از بستگان نزديكشان كشته مى شود و آنها تنها مى مانند (وتر) (بر وزن فـكـر) مـى گـويـنـد، و بـه مـعـنـى نقصان و كمبود نيز آمده است و در آيه مورد بحث كنايه زيـبائى از اين مطلب است كه خداوند شما را تنها نمى گذارد و اجر و پاداش اعمالتان را همراه شما مى كند.

بـه خـصـوص ايـنكه مى دانيد هر گامى در راه جهاد برداريد براى شما ثبت مى شود، نه تـنـهـا چـيـزى از پـاداشـتـان را كـم نـمـى گـذارد كـه از فضل و كرمش نيز بر آن مى افزايد.

از آنـچـه گـفـتـيـم روشـن شـد كـه آيـه مـورد بـحـث هـيـچ تـضـادى بـا آيـه 61 سـوره انـفـال نـدارد، آنـجـا كـه مـى فـرمـايـد( و ان جـنـحـوا للسـلم فـاجـنـح لهـا و تـوكـل عـلى الله انـه هـو السـمـيـع العـليـم ) : (اگـر آنـهـا تـمـايل به صلح نشان دهند تو نيز از در صلح درآ، و بر خدا تكيه كن كه او شنوا و دانا است ) تا يكى را ناسخ ديگرى قرار دهيم.

بـلكـه هـر يـك از ايـن دو نـاظـر بـه مـورد خـاصـى اسـت، يـكـى اشـاره بـه (صـلح مـعـقـول ) و ديـگـرى (صـلح نابجا) است، يكى صلحى است كه منافع مسلمين را كاملا تـأمـيـن مـى كـنـد، و ديـگـرى صـلحـى اسـت كه از ناحيه مسلمانان ضعيف و سست در آستانه پيروزيها مطرح مى گردد.

و لذا به دنبال آيه سوره انفال مى گويد:( و ان يريدوا ان يخدعوك فان حسبك الله ) : (اما اگر آنها بخواهند با مطرح كردن صلح تو را فريب دهند و نيرنگى در كار باشد هرگز تسليم مشو، و نگرانى به خود راه مده، چرا كه خداوند پشتيبان تو است.

امـير مؤ منان على (عليه‌السلام ) در فرمان مالك اشتر به هر دو قسم از صلح اشاره كرده، مـى فـرمـايد: و لا تدفعن صلحا دعاك اليه عدوك و لله فيه رضا: هر گاه دشمن تو را به صلحى دعوت كند كه رضاى خدا در آن بوده باشد پيشنهاد صلح را رد مكن مطرح شدن صـلح از نـاحـيـه دشـمـن از يكسو و توام بودن با رضاى خدا از سوى ديگر، تقسيم شدن صلح را به دو قسم كه در بالا گفتيم نشان مى دهد.

بـه هـر حـال امـراى مـسـلمـيـن بـايـد در تـشخيص موارد صلح و جنگ كه از پيچيده - ترين و ظـريـفـتـرين مسائل سرنوشت ساز است فوق العاده دقيق و هوشيار باشند، چرا كه كمترين اشـتـبـاه مـحـاسـبـه در ايـن جـهـت عـواقـب مـرگـبـارى را بـه دنبال دارد.


آيه (36) تا (38) و ترجمه

( إنـمـا الحـيـوة الدنـيـا لعـب و لهـو و إن تـؤ مـنـوا و تـتـقـوا يـؤ تـكم أجوركم و لا يسلكم أمولكم ) (36)( إن يسلكموها فيحفكم تبخلوا و يخرج أضغنكم ) (37)( هـأنـتـم هـؤ لاء تـدعـون لتـنـفـقـوا فى سبیـل الله فـمـنـكـم مـن يـبـخـل و مـن يـبـخـل فـإ نـمـا يـبـخـل عـن نـفـسـه و الله الغنى و أنتم الفقراء و إن تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا إمثلكم ) (38)

ترجمه:

36 - زنـدگـى دنـيا تنها بازى و سرگرمى است و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد پـاداشـهـاى شـمـا را بـه نـحـو كـامـل مـى دهـد و (در بـرابـر آن ) چـيـزى از اموال شما نمى طلبيد.

37 - چـرا كـه هـر گـاه امـوال شـمـا را مـطـالبـه كـنـد، و حـتـى اصـرار نـمـايـد، بخل مى ورزيد، و كينه و خشم شما را آشكار مى سازد!

38 - آرى شـمـا همان جمعيتى هستيد كه دعوت براى انفاق در راه خدا مى شويد و بعضى از شـمـا بـخـل مـى ورزنـد، و هـر كـس بـخـل كـنـد نـسـبـت بـه خـود بـخـل كـرده اسـت، و خـداونـد بـى نـياز است و شما همه نيازمنديد و هرگاه سرپيچى كنيد خداوند گروه ديگرى را بجاى شما مى آورد كه مانند شما نخواهند بود.

تفسير:

اگر سرپيچى كنيد اين رسالت را به گروه ديگرى مى دهد

گـفـتـيـم سوره (محمد) (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) سوره (جهاد) است، از مساءله جهاد آغاز شده و با مساءله جهاد پايان مى گيرد.

آيـات مـورد بـحـث كـه آخـريـن آيـات ايـن سـوره اسـت نـيـز بـه يـكـى ديـگـر از مسائل زندگى انسانها در اين رابطه مى پردازد، و براى تشويق و تحريك هر چه بيشتر مسلمانان در زمينه اطاعت خداوند عموما و مساءله جهاد خصوصا بى ارزش بودن زندگى دنيا را مـطـرح مـى كـنـد، زيـرا يـك عـامل مهم بازدارنده از جهاد، سرگرم شدن و دلبستگى به زندگى مادى دنيا است.

مـى فـرمـايـد: (زنـدگـى دنـيا تنها بازى و سرگرمى است )( انما الحياة الدنيا لعب و لهو ) .

(لعـب ) (بـازى ) بـه كـارهـائى گـفـتـه مـى شـود كـه داراى يـكنوع نظم خيالى براى وصـول بـه يـك هـدف خـيـالى اسـت، و لهـو (سرگرمى ) به هر كارى گفته مى شود كه انسان را به خود مشغول داشته و از مسائل اصولى منحرف سازد.

و بـه راسـتـى زنـدگـى دنـيـا (بـازى ) و (سـرگـرمـى ) اسـت، نـه از آن كـيفيتى حـاصـل مـى شـود و نـه حـالى، نـه دوامـى دارد و نـه بـقـائى، لحظاتى است زودگذر، و لذاتى است ناپايدار و تواءم با انواع دردسر!

بـه دنـبال آن مى افزايد: (و اگر ايمان آوريد و تقوا پيشه كنيد خداوند پاداشهاى شما را بـه نـحـو كـامـل و شـايـسـتـه مـى دهـد، و در بـرابـر آن اموال شما را نمى طلبيد)( و ان تؤ منوا و تتقوا يؤ تكم اجوركم و لا يسئلكم اموالكم ) .

نـه خـداونـد در بـرابر هدايت و راهنمائى و آنهمه پاداشهاى عظيم در دنيا و آخرت مالى از شما مى طلبد، و نه پيامبرش، اصولا خدا نيازى ندارد، و نياز پيامبرش نيز فقط به خدا است.

و اگـر مـقدار ناچيزى از اموالتان به عنوان زكات و حقوق شرعى ديگر گرفته مى شود آنـهـم بـراى خـود شـمـا مـصـرف مـى گـردد، بـراى نـگـهـدارى يـتـيـمـان و مـستمندان و ابن السبيل شما، و براى دفاع از امنيت و استقلال كشورتان و برقرارى نظم و آرامش و تاءمين نيازمنديها و عمران و آبادى شهر و ديار شما است.

بـنـابـراين همين مقدار نيز براى خود شما است كه خدا و پيامبرش از همگان بى نيازند، و به اين ترتيب تناقضى بين مفهوم آيه و آيات انفاق و زكات و مانند آن وجود ندارد.

در تفسير جمله و لا يسئلكم اموالكم و رفع تناقض احتمالات متعدد ديگرى نيز داده اند:

بعضى گفته اند: در برابر هدايت و پاداش چيزى از اموالتان را طلب نمى كند.

بعضى ديگر گفته اند: كل اموال شما را نمى طلبيد، و تنها قسمتى از آن را مى خواهد.

بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد: ايـن جـمـله اشـاره بـه ايـن اسـت كـه اموال همه از آن خدا است گر چه چند روزى اين امانت نزد ما است.

ولى از همه مناسبتر همان تفسير اول است.

بـه هـر حـال نـبـايـد فـرامـوش كـرد كـه بـخـشـى از جـهـاد، (جـهـاد بـا امـوال ) اسـت و اصـولا هـر گـونـه نبرد با دشمن نياز به هزينه هائى دارد كه بايد از سـوى مـسـلمـانـان بـا ايـمـان و پـرهـيـزگـار و آنها كه وابسته و دلبسته به دنيا نيستند گردآورى شود و آيات مورد بحث در حقيقت زمينه هاى فكرى و فرهنگى را براى اين مسأله آماده مى كند.

در آيـه بـعـد بـراى نـشـان دادن مـيـزان دلبـسـتـگـى غـالب مـردم بـه امـوال و ثـروتـهـاى شـخـصـى مـى افـزايـد: (هـر گـاه امـوال شـمـا را مـطـالبـه كـنـد، و حـتـى اصـرار ورزد بخل مى كنيد، بلكه از آن بالاتر كينه ها و خشم شما را آشكار مى سازد)!( ان يسئلكموها فيحفكم تبخلوا و يخرج اضغانكم ) .

(يـحـفـكـم ) از مـاده احـفـاء بـه مـعـنـى اصـرار در مـطـالبـه و سـؤ ال اسـت، و در اصـل از حفا به معنى پابرهنه راه رفتن است. اين تعبير كنايه از كارهائى اسـت كه انسان تا آخرين حد آنرا پيگيرى مى كند، لذا (احفاء شارب ) به معنى اصلاح كردن سبيل در كوتاهترين حد است.

و (اضـغـان ) جـمـع (ضغن ) چنانكه قبلا هم اشاره كرديم به معنى (كينه شديد) است.

خـلاصـه ايـنـكـه آيـه بـيـانـگـر دلبـسـتـگـى شـديـد بـسـيـارى از مـردم بـه مـسـائل مـالى اسـت و در حـقـيـقـت يـكـنـوع مـلامـت و سـرزنـش آنـهـا و در عـيـن حـال تـشـويـق به ترك اين وابستگى است، تا آنجا كه اگر خدا نيز از آنها مطالبه كند خشم و كينه او را به دل مى گيرند!

و بـه ايـن تـرتـيب با اين تازيانه ملامت روح خفته انسانها را بيدار مى سازد، تا زنجير اسـارت و بـردگى اموال را از گردن خويش ‍ بردارند و آنچنان شوند كه در راه دوست از همه چيز بگذرند، و همه را بر پاى او نثار كنند، در عوض ايمان و تقوا و رضا و خشنودى او را بطلبند.

آخـريـن آيـه مـورد بـحـث كـه آخـريـن آيـه سـوره محمد (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) است تـاءكـيـد ديـگـرى اسـت بـر آنـچـه در آيـات گـذشـتـه پـيـرامـون مسائل مادى و دلبستگيهاى مردم به آن و انفاق در راه خدا آمده است.

مـى فـرمـايـد: بـدانـيد شما همان جمعيتى هستيد كه دعوت براى انفاق در راه خدا مى شويد، بـعـضـى از شـمـا ايـن فـرمـان الهـى را اطـاعـت مـى كـنـنـد در حـالى كـه بـعـضـى بـخـل مـى ورزنـد( هـا انـتـم هـؤ لاء تـدعـون لتـنـفـقـوا فـى سبيل الله فمنكم من يبخل ) .

در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال مـطـرح مـى شـود كـه در آيـات قـبـل گـفته شد خداوند اموال شما را مطالبه نمى كند چگونه در اين آيه دستور به انفاق فى سبيل الله داده شده است؟

ولى دنـبـاله خـود آيـه در حـقـيـقـت به اين سؤال از دو راه پاسخ مى دهد: نخست مى گويد: (كـسـى كـه در انـفـاق بـخـل كـنـد نـسـبـت بـه خـود بـخـل كـرده اسـت )( و مـن يبخل فانما يبخل عن نفسه ) .

چرا كه نتيجه انفاقها هم در دنيا به خود شما بازمى گردد، زيرا فاصله هاى طبقاتى كم مـى شود آرامش و امنيت در جامعه حكمفرما مى گردد، محبت و صفا و صميميت جاى كينه و عداوت را مى گيرد اين پاداش دنيوى شما است.

و هـم در آخـرت در برابر هر درهم و دينارى مواهب و نعمتهائى به شما ارزانى مى دارد كه هـرگـز بـه فـكـر بـشـرى خـطـور نـكـرده اسـت، بـنـابـرايـن هـر قـدر بخل كنيد به خودتان بخل كرده ايد!

به تعبير ديگر مساءله انفاق در اينجا بيشتر ناظر به انفاق براى جهاد است و تعبير به فى سبيل الله نيز تناسب با همين معنى دارد، و واضح است كه هر گونه كمك به پيشرفت امر جهاد ضامن حفظ موجوديت و استقلال و شرف يك جامعه است.

پاسخ ديگر اينكه (خداوند غنى و بى نياز است و شما همه نيازمنديد)( و الله الغنى و انتم الفقراء ) .

او هم از انفاق شما بى نياز است، و هم از اطاعتتان، اين شما هستيد كه در دنيا و آخرت نياز به لطف و رحمت و پاداش او داريد.

اصولا موجودات امكانيه و ما سوى الله سر تا پا فقر و نيازند، و غنى بالذات تنها خدا اسـت، آنـهـا حـتـى در اصل وجودشان دائما وابسته به اويند، و لحظه به لحظه از منبع لا يزال فيض وجود او مدد مى گيرند كه اگر يك لحظه از آنها قطع فيض كند هستى همه بر باد مى رود (و فرو ريزند قالبها)!

آخـريـن جمله هشدارى است به همه مسلمانان كه قدر اين نعمت بزرگ و موهبت عظيم را بدانيد كـه خـداوند شما را پاسدار آئين پاكش قرار داد تا حاميان دين و ياوران پيامبر او باشيد، اگر به اين نعمت بزرگ ارج ننهيد (و اگر رويگردان شويد اين ماءموريت را به گروه ديـگـرى مـى سـپـارد گـروهـى كـه هـمـانـنـد شـمـا نـخـواهـنـد بـود)!( و ان تـتـولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم ) .

آرى ايـن بـار هـرگـز بـر زمـيـن نـمـى ماند، اگر شما به اهميت موقفتان پى نبريد، و اين رسالت عظيم را ناديده بگيريد، خداوند قوم ديگرى را برمى انگيزد و اين رسالت عظيم را بـر دوش آنـهـا مـى افـكـنـد، قـومـى كـه در ايـثـار و فـداكـارى و بذل جان و مال و انفاق فى سبيل الله به مراتب از شما برتر و بالاتر باشند!

ايـن تهديد بزرگى است كه نظير آن در آيه 54 سوره مائده نيز آمده است:( يا ايها الذين آمـنـوا مـن يـرتـد منكم عن دينه فسوف ياتى الله بقوم يحبهم و يحبونه اذلة على المؤ منين اعزة على الكافرين يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم ) :

(اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايد! هر كس از شما از آئين خود بازگردد (به خدا زيانى نـمـى رسـانـد) خـداونـد در آيـنده جمعيتى را مى آورد كه آنها را دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند، در برابر مؤ منان متواضع، و در برابر كافران نيرومند و شكست ناپذير، مردانى كه در راه خدا جهاد مى كنند و هرگز از سرزنش ‍ سرزنش كنندگان هراسى به خود راه نمى دهند) (مائده - 53).

جـالب تـوجـه ايـن كـه اكـثـر مـفـسـران در ذيـل آيـه مـورد بـحـث نـقـل كـرده انـد كـه بـعـد از نـزول ايـن آيـه جـمـعـى از اصـحـاب رسـول خـدا (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) عرض كردند:( من هؤ لاء الذين ذكر الله فى كتابه ) : (اين گروهى كه خداوند در اين آيه به آنها اشاره كرده كيانند)؟!

در اين هنگام سلمان نزديك پيامبر (صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ) نشسته بود، پيامبر دست بـر پاى سلمان (و طبق روايتى بر شانه سلمان ) زد و فرمود: هذا و قومه، و الذى نفسى بـيـده لو كـان الايـمـان مـنـوطـا بـالثـريـا لتـنـاوله رجـال مـن فارس: (منظور اين مرد و قوم او است، سوگند به آن كس كه جانم به دست او است اگر ايمان به ثريا بسته باشد گروهى از مردان فارس آنرا به چنگ مى آورند)!

ايـن حديث و مشابه آن را محدثان معروف اهل سنت مانند محدث معروف بيهقى و ترمذى در كتب مـعـروف خـود آورده انـد، و مـفـسـران مـعـروف شـيـعـه و اهل سنت بر آن اتفاق دارند، مانند: نويسنده تفسير قرطبى، روح البيان، و مجمع البيان و فخر رازى و مراغى و ابوالفتوح رازى و مانند آنها.

در تفسير (درالمنثور) در ذيل همين آيه نيز چندين حديث در همين زمينه آورده است.

حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليه‌السلام ) نـقـل شـده كـه مكمل حديث فوق است فرمود: و الله ابدل بهم خيرا منهم، الموالى: (به خدا سوگند كه خـداونـد بـه ايـن وعـده خـود وفـا كـرده و گروهى را از غير عرب بهتر از آنها جانشين آنها فرمود).

اگـر بـا دقـت و خـالى از هـر گونه تعصب به تاريخ اسلام و علوم اسلامى بنگريم، و سهم عجم، و مخصوصا ايرانيان را در ميدانهاى جهاد و مبارزه با دشمنان از يكسو، و تنقيح و تـدويـن عـلوم اسـلامى را از سوى ديگر بنگريم به واقعيت اين حديث پى خواهيم برد و شرح اين سخن بسيار است.

خـداونـدا! مـا را در مـسـيـر جـهـاد و ايثار و فداكارى در طريق آئين پاكت استوار و ثابت قدم بدار.

بارالها! اين افتخار بزرگى را كه به ما مرحمت فرمودى كه داعيان آئين پاك تو باشيم هرگز از ما سلب مكن.

پروردگارا! در اين هنگام كه طوفانهاى شديد از شرق و غرب براى محو آثار آئين پاكت درگـرفته، به ما قدرت بيشتر، ايمان محكمتر، ايثار فزونتر و اخلاص فراوانتر مرحمت فرما!

آمين يا رب العالمين