فهرست مطالب
سوره فتح 10
آيه (1) و ترجمه 15
تفسير: 15
آيه (2) و (3) و ترجمه 25
تفسير: 25
نكته ها: 26
1 - پاسخ به چند سؤ ال مهم 26
2 - منظور از (ما تقدم ) و (ما تاخر) چيست؟ 30
آيه (4) و ترجمه 32
تفسير: 32
نكته ها: 35
آيه (5) تا (7) و ترجمه 38
تفسير: 38
نكته: 43
آيه (8) تا (10) و ترجمه 46
تفسير: 46
آيه (11) تا (14) و ترجمه 54
تفسير: 55
نكته: 59
آيه (15) تا (17) و ترجمه 63
تفسير: 64
آيه (18) و (19) و ترجمه 72
تفسير: 72
آيه (20) تا (21) و ترجمه 86
تفسير: 86
نكته: 90
آيه (22) تا (25) و ترجمه 93
تفسير: 94
آيه (26) و ترجمه 101
تفسير: 101
نكته: 105
آيه (27) و ترجمه 108
تفسير: 108
آيه (28) تا (29) و ترجمه 115
تفسير: 116
نكته ها: 125
1 - داستان تنزيه صحابه! 125
2 - محبت متقابل اسلامى 129
سوره حجرات 132
آيه (1) تا (5) و ترجمه 135
شان نزول: 136
تفسير: 138
نكته ها: 144
1 - ادب برترين سرمايه است 144
2 - بلند كردن صدا در كنار قبر پيامبر ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) 148
3 - انضباط اسلامى در همه چيز و همه جا 149
آيه (6) و (8) و ترجمه 153
شان نزول: 153
تفسير: 155
نكته ها: 164
آيه (9) و (10) و ترجمه 166
شأن نزول: 166
تفسير: 167
نكته ها: 170
1 - شرايط قتالاهل بغى (بغاة ) 170
2 - اهميت اخوت اسلامى 173
آيه (11) و (12) و ترجمه 177
شأن نزول: 178
نكته ها: 187
1 - امنيت كامل و همه جانبه اجتماعى 187
2 - تجسس نكنيد! 189
3 - غيبت از بزرگترين گناهان است 190
4 - مفهوم غيبت 193
5 - علاج غيبت و توبه آن 194
6 - موارد استثنأ 195
آيه (13) و ترجمه 197
تفسير: 197
نكته: 199
1 - ارزشهاى راستين و ارزشهاى كاذب 199
2 - حقيقت تقوى 204
آيه (14) و (15) و ترجمه 209
شأن نزول: 209
تفسير: 210
آيه (16) تا (18) و ترجمه 214
شأن نزول: 214
تفسير: 214
سوره ق 220
آيه (1) تا (5) و ترجمه 222
تفسير: 222
آيه (6) تا (12) و ترجمه 229
تفسير: 229
آيه (12) تا (15) و ترجمه 234
تفسير: 234
آيه (16) تا (18) و ترجمه 238
تفسير: 238
نكته: 245
آيه (19) تا (22)و ترجمه 248
تفسير: 248
نكته ها: 256
1 - حقيقت مرگ؟ 256
2 - سكرات موت 259
3 - مرگ (حق ) است 260
آيه (23) تا (30) و ترجمه 262
تفسير: 263
آيه (31) تا (37) و ترجمه 272
تفسير: 273
آيه (38) تا (40) و ترجمه 282
تفسير: 282
نكته: 288
آيه (41) تا (45)و ترجمه 290
تفسير: 290
سوره ذاريات 295
آيه (1) تا (6) و ترجمه 297
تفسير: 297
آيه (7) تا (14) و ترجمه 302
تفسير: 302
آيه (15) تا (19) و ترجمه 309
تفسير: 309
نكته ها: 315
1 - توجه به (خدا) و (خلق خدا) 315
2 - شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند! 315
3 - حق سائل و محروم 317
آيه (20) تا (23) و ترجمه 318
تفسير: 318
نكته ها: 326
1 - داستان تكان دهنده اصمعى 326
2 - بهشت كجاست؟ 327
3 - بهره گيرى از نشانه هاى حق آمادگى لازم دارد 328
4 - رزق حق است 329
آيه (24) تا (30) و ترجمه 331
نكته: 338
آيه 31 تا (37) و ترجمه 340
تفسير: 340
نكته: 346
آيه (38) تا (46) و ترجمه 348
تفسير: 349
نكته ها: 355
آيه (47) تا (51) و ترجمه 358
تفسير: 358
آيه (52) تا (55) و ترجمه 366
تفسير: 366
نكته: 369
آيه (56) تا (58) و ترجمه 371
تفسير: 371
نكته ها: 375
1 - خدا غنى مطلق است 375
2 - او صاحب (قوه ) و (متين ) است 376
3 - چرا جن مقدم ذكر شده؟ 376
5 - نظرى به روايات اسلامى پيرامون فلسفه آفرينش انسان 383
6 - پاسخ به يك سؤ ال 385
آيه (59) تا (60) و ترجمه 387
تفسير: 387
سوره طور 391
آيه (1) تا (8) و ترجمه 393
تفسير: 393
آيه (9) تا (16) و ترجمه 400
تفسير: 400
نكته ها: 404
آيه (17) تا (21) و ترجمه 406
تفسير: 406
تفسير: 414
نكته ها 419
آيه (29) تا (34) و ترجمه 423
شأن نزول: 423
تفسير: 424
آيه (35) تا (43) و ترجمه 432
تفسير: 433
آيه (44) تا (49) و ترجمه 442
تفسير: 442
سوره النجم 450
آيه (1) تا (4) و ترجمه 453
تفسير: 453
آيه (5) تا (12) و ترجمه 459
تفسير: 459
آيه (13) تا (18) و ترجمه 470
تفسير: 470
نكته ها: 476
1 - معراج يك واقعيت مسلم است 476
2 - هـدف مـعـراج 476
3 - معراج و بهشت 477
4 - معراج در روايات اسلامى 477
5 - گوشه اى از گفتگوهاى خداوند با پيامبرش در شب معراج: 481
آيه (19) تا (23) و ترجمه 487
تفسير: 487
نكته ها: 490
1 - بتهاى سه گانه معروف عرب 490
2 - اسمهاى بى مسمى! 492
3 - سرچشمه روانى بت پرستى 493
4 - باز هم افسانه (غرانيق )! 494
آيه (24) تا (26) و ترجمه 497
تفسير: 497
نكته ها: 500
آيه (27) تا (30) و ترجمه 502
تفسير: 502
نكته: 507
آيه (31) و (32) و ترجمه 508
تفسير: 508
نكته ها: 513
1 - علم بى پايان خدا 513
2 - (كبائر الاثم ) چيست؟ 514
3 - خودستائى و تزكيه نفس 515
آيه (33) تا (41) و ترجمه 518
شأن نزول: 518
تفسير: 519
نكته ها: 523
1 - سه اصل مهم اسلامى 523
2 - سؤ استفاده از مفاد آيه 525
3 - پاسخ به چند سؤ ال 526
4 - صحف ابراهيم و موسى 527
5 - اصل مسئوليت در برابر اعمال در كتب پيشين 528
آيه (42) تا (49) و ترجمه 529
تفسير: 529
نكته ها: 534
1 - اينهمه آوازهها از او است! 534
2 - شگفتيهاى ستاره شعرى 535
3 - حديث پرمعنائى از پيامبر ( صلىاللهعليهوآلهوسلم ) 537
آيه (50) تا (55) و ترجمه 539
تفسير: 539
آيه (58) تا (62) و ترجمه 543
تفسير: 543
مقدمه
ايـن سـوره در مـديـنـه نـازل شده و داراى 29 آيه است
محتواى سوره (فتح )
ايـن سـوره چـنـانكه از نامش پيدا است پيام آور فتح و پيروزى است، پيروزى بر دشمنان اسـلام، پـيـروزى چـشـمـگـير و قاطع (خواه پيروزى مربوط به فتح مكه باشد يا صلح حديبيه يا فتح خيبر يا پيروزى به طور مطلق ).
و بـراى درك مـحـتـواى ايـن سـوره قـبل از هر چيز لازم است بدانيم اين سوره پس از ماجراى (حديبيه ) در سال ششم هجرت نازل شده است.
تـوضـيـح ايـنـكـه: پـيـغـمـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سـال شـشـم هـجـرت تصميم گرفت كه به اتفاق مهاجرين و انصار و ساير مسلمانان به عـنـوان مـراسـم عـمـره به سوى مكه حركت كند و قبلا به مسلمانان اطلاع داده بود كه من در خـواب ديـدم هـمـراه يـارانـم وارد مـسـجـد الحـرام شـده ايـم و مشغول مناسك عمره هستيم.
مـسـلمـانـان در (ذى الحـليـفه ) نزديك مدينه احرام بستند و با تعداد زيادى شتر براى قربانى حركت كردند.
وضع حركت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خوبى نشان ميداد كه هدفى جز انجام اين عبادت بزرگ ندارد.
تا اينكه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) وارد سرزمين (حديبيه ) شد (حديبيه قريه اى در نزديكى مكه بود كه حدود 20 كيلومتر تا مكه فاصله داشت ).
ولى در اينجا قريش با خبر شدند و راه را بر پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بستند، و از ورود او بـه مكه مانع شدند و در واقع تمام سنتهائى را كه در زمينه امنيت زائران خانه خدا در ماه حرام داشتند زير پاگذاردند، چرا كه آنها معتقد بودند در ماههاى حرام (از جمله ماه ذى القـعـده كـه پـيـامـبـر در آن مـاه قـصـد عـمـره داشـت ) و مـخـصـوصـا در حـال احـرام نـبـايـد مـانـع هـيـچـكـس شـونـد، حـتـى اگـر كـسـى قاتل پدر خويش را در اين ايام و در اين مراسم مى ديدند ابدا متعرض او نمى شدند.
در اينجا ماجراى مفصلى پيش آمد كه به عقد قرارداد صلحى ميان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مشركان مكه به نام (صلح حديبيه ) منتهى شد كه بعدا از آن سخن خواهيم گفت، ولى بـه هـر صـورت آن سـال مـانـع ورود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به مكه شدند ناچار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به يارانش دستور داد كه شترهاى خود را در همانجا قـربـانـى كـنـنـد، سرهاى خود را بتراشند و از احرام بيرون آيند، و به سوى مدينه باز گردند.
در اينجا طوفانى از غم و اندوه مسلمانان را فرا گرفت، و انبوهى از ناراحتيها و گاه شك و ترديد بر افراد ضعيف الايمان غالب شد.
موقعى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از حديبيه به سوى مدينه مى آمد مركبش سنگين شـد و از حـركت باز ايستاد، و در همين حال چهره مباركش غرق سرور و شادمانى بيسابقهاى گـشـت و فـرمـود: هـم اكـنـون آيـات سـوره فـتـح بـر مـن نازل شد.
و از اينجا جو خاص حاكم بر اين سوره كاملا نمايان مى شود.
در يـك بـررسـى اجـمـالى مـى تـوان گـفـت كـه ايـن سـوره از هـفـت بـخـش تشكيل يافته است.
1 - سـوره بـا مـسـأله بـشـارت فـتـح آغاز مى شود، و آيات انجام آن نيز به همين مسأله مـربـوط اسـت، و تـأكـيـد بر تحقق خواب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دائر به وارد شدن به مكه و انجام مناسك عمره است.
2 - بـخـش ديـگـرى از سـوره حـوادث مـربـوط بـه صـلح حـديـبـيـه و نزول سكينه و آرامش بر دلهاى مؤ منان و مسأله بيعت رضوان را بازگو مى كند.
3 - در بخش ديگرى از مقام پيامبر و هدف والاى او سخن مى گويد.
4 - در قـسمت ديگرى از كارشكنيهاى منافقان و نمونه هائى از عذرهاى واهيشان در مورد عدم شركت در ميدان جهاد پرده بر مى دارد.
5 - در بخش ديگر قسمتى از تقاضاهاى نابجاى منافقان را منعكس مى سازد.
6 - سپس كسانى را كه از شركت در ميدان جهاد معذورند معرفى مى كند.
7 - و بـالاخـره در بـخـشى نيز از ويژگيهاى پيروان خط مكتبى پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و صفات مخصوص آنها سخن مى گويد.
رويـهـمـرفـتـه آيـات ايـن سـوره فـوق العـاده حـساس و سرنوشت ساز و مخصوصا براى مسلمانان امروز در برابر حوادث گوناگونى كه جوامع اسلامى با آن درگير هستند الهام آفرين است.
فضيلت تلاوت سوره فتح
درباره اين سوره روايات عجيبى در منابع اسلامى ديده مى شود:
در حـديـثى از انس آمده است كه مى گويد: هنگامى كه ما از (حديبيه ) باز مى گشتيم در حـالى كـه مشركان مانع ورود ما در مكه و انجام مراسم عمره شده بودند، سخت غرق اندوه و غـم بـوديـم، نـاگـهـان خـداونـد آيـه (انـا فـتـحـنـا لك فـتـحـا مـبـيـنـا) را نازل فرمود.
پـيـغـمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: لقد انزلت على آية هى احب الى من الدنيا كلها: (آيه اى بر من نازل شده كه از تمام دنيا نزد من محبوبتر است ) (در بعضى از روايات نيز آمده است سورهاى بر من نازل شده...).
(عـبـد الله بن مسعود) مى گويد: هنگام بازگشت از حديبيه وقتى (انا فتحنا...) بر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل شـد چـنـان حضرت غرق سرور گشت كه خدا مى داند)
در حـديـث ديـگـرى از پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: من قرأها فكانما شهد مع محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فتح مكه، و فى رواية اخرى فكانما كان مع من بايع محمدا تحت الشجرة: (هر كس اين سوره را قرائت كند مانند كسى است كه به هنگام فتح مكه در خـدمـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در لشكر او بوده است و در روايت ديگرى آمده: مـانـنـد كـسـى است كه با محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زير درختى كه در حديبيه بود بيعت كرده است )!
و بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: حصنوا اموالكم و نسائكم و مـا مـلكـت ايمانكم من التلف بقرائة (انا فتحنالك ) فانه اذا كان ممن يدمن قرائتها نادى مناد يوم القيامة حتى يسمع الخلائق، انت من عبادى المخلصين، الحقوه بالصالحين من عبادى، و ادخلوه جنات النعيم، و اسقوه من رحيق مختوم بمزاج الكافور!:
(امـوال و هـمـسـران و آنچه را در ملك شما است با قرائت انا فتحنا از تلف حفظ كنيد.كسى كـه پـيـوسـتـه آن را تـلاوت كـنـد روز قـيـامت منادى صدا مى زند آنچنان كه همه خلائق مى شنوند: تو از بندگان مخلص منى، او را به بندگان صالحم ملحق سازيد، و در باغهاى پر نعمت بهشت او را وارد كنيد، و از نوشابه مخصوص بهشتيان سيرابش نمائيد!.
نـاگـفـتـه پـيـداسـت ايـنـهـمـه فـضـيـلت و افـتـخـار بـا تـلاوت خـالى از انـديـشـه و عـمـل حـاصـل نـمـى شـود، بـلكـه هـدف اصـلى از تـلاوت، تـطـبـيـق اعمال و خلق و خوى خويش بر مفاد اين آيات است.
بسم الله الرحمن الرحيم
(انا فتحنا لك فتحا مبينا) (1)
ترجمه:
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم!
فتح المبين!
در نخستين آيه اين سوره بشارت عظيمى به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده شده است، بـشـارتـى كـه طـبق بعضى از روايات نزد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محبوبتر از تـمام جهان بود، مى فرمايد: (ما براى تو فتح آشكار و نمايانى كرديم )(انا فتحنا لك فتحا مبينا) .
پـيـروزى چـشـمـگيرى كه آثار آن در كوتاه مدت و دراز مدت در پيشرفت اسلام و زندگى مـسـلمـانـان آشـكـار شـده و مـى شـود، فـتـحـى كـه در طول تاريخ اسلام كم نظير يا بى نظير بود.
در ايـنـجا گفتگو و بحث عظيمى در ميان مفسران در گرفته است كه منظور از اين فتح كدام فـتـح است؟! اكثر مفسران آن را اشاره به پيروزى عظيمى مى دانند كه از (صلح حديبيه ) نصيب مسلمانان شد.
جمعى نيز آن را اشاره به مسأله (فتح مكه ) دانسته اند.
در حالى كه بعضى نيز آن را ناظر به (فتح خيبر) مى دانند.
و بـعـضـى اشـاره بـه پـيـروزى اسـلام بر تمام دشمنان از طريق قدرت منطق و برترى دلائل و معجزات آشكار دانسته اند.
و بـالاخـره بعضى آن را اشاره به گشودن اسرار علوم براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دانند.
ولى قـرائن فـراوانـى در دسـت اسـت كـه مسأله صلح حديبيه را ترجيح مى دهد، اما براى روشـن شـدن تـفـسير اين آيات بايد قبل از هر چيز فشردهاى از داستان حديبيه را در اينجا بياوريم كه به منزله شأن نزول آن است.
داستان صلح حديبيه
در سـال شـشـم هـجرت ماه ذى القعده پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قصد عمره بـه سـوى مـكـه حـركـت كـرده و هـمـه مـسـلمانان را تشويق به شركت در اين سفر نمود، اما گـروهـى خـوددارى كـردنـد، ولى جمع كثيرى از مهاجران و انصار و اعراب باديه نشين در خدمتش عازم مكه شدند.
ايـن جـمـعـيت كه در حدود يكهزار و چهارصد نفر بودند همگى لباس احرام بر تن داشتند و جز شمشير كه اسلحه مسافران محسوب مى شد هيچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.
هـنـگـامـى كه پيامبر به (عسفان ) در نزديكى مكه رسيد با خبر شد كه قريش تصميم گـرفـتـه انـد از ورود او به مكه جلوگيرى نمايند تا اين كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به حديبيه رسيد ((حديبيه ) روستائى است در بيست كيلومترى مكه كه به مناسبت چاه و يا درختى كه در آنجا بوده، به اين نام ناميده مى شد،) حضرت فرمود همينجا توقف كـنـيـد، عـرض كـردند در اينجا آبى وجود ندارد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از طريق اعجاز از چاهى كه در آنجا بود آب براى يارانش فراهم ساخت.
در ايـنـجـا سـفـرائى مـيـان قـريـش و پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رفت و آمد كردند تا مـشـكـل بـه نحوى حل شود، سرانجام (عروة ابن مسعود ثقفى ) كه مرد هوشيارى بود از سـوى قـريـش خـدمـت پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـرمـود مـن بـه قـصـد جنگ نيامده ام و تنها هدفم زيارت خانه خدا است، ضمنا عروه در اين مـلاقـات مـنـظره وضوء گرفتن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را كه اصحاب اجازه نمى دادند قطرهاى از آب وضوى او به روى زمين بيفتد مشاهده كرد، و هنگام بازگشت به قريش گـفـت: من به دربار كسرى و قيصر و نجاشى رفته ام، هرگز زمامدارى را در ميان قومش بـه عـظـمـت مـحمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميان يارانش نديدم، و اگر تصور كنيد كه آنـهـا دسـت از مـحـمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بردارند اشتباه بزرگى است، شما با چنين افراد ايثارگرى روبرو هستيد، تصميمتان را بگيريد.
در ايـن ميان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به (عمر) پيشنهاد فرمود كه به مكه رود و اشـراف قـريـش را از هـدف ايـن سـفـر آگـاه سازد، عمر گفت قريش با من عداوت شديدى دارند، و من از آنها بيمناكم، بهتر اين است كه عثمان به اين كار مبادرت ورزد، (عثمان ) بـه سـوى مكه آمد و چيزى نگذشت كه در ميان مسلمانان شايع شد او را كشته اند، در اينجا پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تـصـمـيـم بـه شـدت عـمـل گـرفـت، و در زير درختى كه در آنجا بود با يارانش تجديد بيعت كرد كه به نام (بـيـعـت رضـوان ) مـعـروف شد، و با آنان عهد بست كه تا آخرين نفس مقاومت كنند، ولى چـيـزى نـگـذشـت كـه عـثـمـان سـالم بـازگـشـت و بـه دنـبـال او قـريـش (سـهـيـل ابـن عـمر) را براى مصالحه خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستادند، ولى تأكيد كردند كه امسال به هيچ وجه ورود او به مكه ممكن نيست.
بعد از گفتگوهاى زياد پيمان صلحى منعقد شد كه يكى از موادش همين بود كه مسلمانان آن سـال را از عـمـره چـشم بپوشند و سال آينده به مكه بيايند مشروط بر اينكه بيش از سه روز نـمانند و سلاحى جز سلاح مسافر با خود نياورند، و مواد متعدد ديگرى دائر بر امنيت جـانـى و مـالى مـسـلمـانـان كـه از مـديـنـه وارد مـكـه مـى شـونـد و هـمـچـنـيـن 10 سـال مـتـاركـه جـنگ ميان مسلمين و مشركين و آزادى مسلمانان مكه در انجام فرائض مذهبى در آن گنجانيده شد.
ايـن پيمان در حقيقت يك پيمان عدم تعرض همه جانبه بود كه به جنگهاى مداوم و مكرر بين مسلمانان و مشركان موقتا پايان مى داد.
(متن پيمان صلح ) از اين قرار بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به على (عليهالسلام ) دستور داد بنويس:
(بـسم الله الرحمن الرحيم ): (سهيل بن عمرو) كه نماينده مشركان بود گفت: من با چنين جملهاى آشنا نيستم، بنويس بسمك اللهم!
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود بنويس: بسمك اللهم.
سـپـس فـرمـود: بـنـويـس ايـن چيزى است كه محمد رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با سـهـيـل بـن عـمـرو مـصـالحـه كـرده، (سـهـيـل ) گـفـت: مـا اگـر تـو را (رسول الله ) مى دانستيم با تو جنگ نمى كرديم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنويس، پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود مانعى ندارد، بنويس: اين چيزى است كه مـحـمـد بـن عـبـد الله بـا سـهـيـل بـن عـمـرو صـلح كـرده كـه ده سال متاركه جنگ شود تا مردم امنيت خود را بازيابند.
عـلاوه بـر ايـن هـر كـس از قـريـش بدون اجازه وليش نزد محمد بيايد (و مسلمان شود) او را بـازگـردانـنـد، و هـر كس از آنها كه با محمد هستند نزد قريش بازگردد بازگرداندن او لازم نيست!.
همه آزادند هر كس مى خواهد در پيمان محمد وارد شود و هر كس ميخواهد در پيمان قريش.
طـرفـيـن مـتـعـهـدنـد كـه نـسـبـت بـه يـكـديـگـر خـيـانـت نـكـنـنـد (و جـان و مال يكديگر را محترم بشمارند).
از ايـن گـذشـتـه مـحـمـد امـسـال بـاز مـى گـردد و وارد مـكـه نـمـى شـود امـا سـال آيـنـده مـا به مدت سه روز از مكه بيرون مى رويم و يارانش بيايند اما بيش از سه روز تـوقـف نـكـنـنـد (و مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند) به شرط اينكه جز اسلحه مسافر يعنى شمشير، آن هم در غلاف سلاح ديگرى به همراه نداشته باشند.
بـر ايـن پيمان صلح گروهى از مسلمانان و مشركان گواهى داده، و كاتب عهدنامه على بن ابى طالب بود.
مـرحـوم عـلامـه مـجـلسـى در بـحـار الانـوار بـعـضـى مـوارد ديـگـر نـيـز نقل كرده از جمله اين كه: اسلام در مكه بايد آشكار باشد، و كسى را مجبور در انتخاب مذهب نكنند و اذيت و آزارى به مسلمانان نرسانند.
اين مضمون در تعبير سابق نيز اجمالا وجود داشت.
در ايـنـجـا پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد شترهاى قربانى را كه به همراه آورده بودند در همانجا قربانى كنند، سرهاى خود را بتراشند و از احرام به در آيند.
امـا ايـن امر براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود، چرا كه بيرون آمدن از احرام بدون انـجـام مـنـاسـك عـمره در نظر آنها امكان پذير نبود، ولى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شخصا پيشگام شد، و شتران قربانى را نحر فرمود، و از احرام بيرون آمد، و به مسلمانان تفهيم نمود كه اين استثنائى است در قانون احرام و قربانى كه از سوى خداوند قرار داده شده است.
مـسلمين هنگامى كه چنين ديدند تسليم شدند و دستور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دقيقا اجـرا شـد و از هـمـانـجا آهنگ مدينه كردند، اما كوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگينى مى نـمـود، چرا كه ظاهر قضيه مجموع اين مسافرت يك ناكامى و شكست بود ولى خبر نداشتند كه در پشت داستان صلح حديبيه چه پيروزيهائى براى مسلمانان و آينده اسلام نهفته است، و در هـمـيـن هـنـگـام بـود كـه سـوره فـتـح نازل شد و بشارت فتح عظيمى را به پيامبر گرامى اسلام داد.
پيامدهاى سياسى و اجتماعى و مذهبى صلح حديبيه
يـك مـقـايـسـه اجـمـالى ميان وضع مسلمانان در سال ششم هجرت (هنگام صلح حديبيه ) و دو سـال بـعـد كـه بـا ده هزار سرباز مجهز براى فتح مكه حركت كردند تا به پيمانشكنى مـشركان پاسخ دندانشكنى دهند و سرانجام بدون كمترين برخورد نظامى مكه را گشودند چـرا كـه قـريـش كـمـترين قدرت مقاومت در خود نمى ديدند نشان مى دهد كه بازتاب صلح حديبيه تا چه حد گسترده بود.
بـه طـور خـلاصـه مسلمانان از اين صلح چند امتياز و پيروزى مهم به شرح زير به دست آوردند.
1 - عـمـلا بـه فـريـبـخوردگان مكه نشان دادند كه آنها قصد كشتار ندارند و براى شهر مقدس مكه و خانه خدا احترام فراوان قائلند، همين امر سبب جلب قلوب جمع كثيرى به سوى اسلام شد.
2 - قـريـش بـراى اوليـن بـار اسـلام و مـسـلمـيـن را بـه رسـمـيـت شـنـاخـتـنـد مـطـلبـى كه دليل بر تثبيت موقعيت آنها در جزيره عربستان بود.
3 - بـعـد از صـلح حـديـبيه مسلمانان براحتى مى توانستند همه جا رفت و آمد كنند، و جان و مـالشـان محفوظ بماند، و عملا با مشركان از نزديك تماس پيدا كردند تماسى كه نتيجه اش شناخت بيشتر اسلام از سوى مشركان و جلب توجه آنها به اسلام بود.
4 - بـعـد از صـلح حـديـبيه راه براى نشر اسلام در سراسر جزيره عرب گشوده شده، و آوازه صـلح طـلبى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اقوام مختلفى را كه برداشت غلطى از اسـلام و شـخـص پـيـامـبـر (صـلى الله عـليه و آله ) داشتند به تجديد نظر وادار كرد، و امكانات وسيعى از نظر تبليغاتى به دست مسلمانان افتاد.
5 - صـلح حـديـبـيه راه را براى گشودن (خيبر) و بر چيدن اين غده سرطانى يهود كه بالفعل و بالقوه خطر مهمى براى اسلام و مسلمين محسوب مى شد هموار ساخت.
6 - اصـولا وحـشـت قـريـش از درگيرى با سپاه هزار و چهار صد نفرى پيامبر (صلى الله عـليـه و آله ) كـه هـيـچ سـلاح مـهـم جـنگى با خود نداشتند و پذيرفتن شرائط صلح خود عامل مهمى براى تقويت روحيه طرفداران اسلام و شكست مخالفان بود كه تا اين اندازه از مسلمانان حساب بردند.
7 - بـعـد از مـاجـراى حـديـبـيه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نامه هاى متعددى به سران كـشـورهـاى بـزرگ ايـران و روم و حـبشه، و پادشاهان بزرگ جهان نوشت، و آنها را به سـوى اسـلام دعـوت كـرد، و اين به خوبى نشان مى دهد كه تا چه حد صلح حديبيه اعتماد بـه نـفـس بـه مسلمين داده بود كه نه تنها در جزيره عرب كه در دنياى بزرگ آن روز راه خود را به پيش مى گشودند.
اكنون به تفسير آيات باز مى گرديم.
از آنـچـه گـفـتـه شـد بـه خـوبى مى توان درك كرد كه صلح حديبيه به راستى فتح و پـيروزى بزرگى براى اسلام و مسلمين بود، و تعجب نيست كه قرآن مجيد از آن به عنوان فتح مبين ياد كند.
از اين گذشته قرائن متعدد ديگرى در دست است كه اين تفسير را تاييد مى كند.
1 - جـمـله (فـتـحـنـا) بـه صـورت فـعـل مـاضـى است نشان مى دهد كه اين امر به هنگام نزول آيات تحقق يافته بود، در حالى كه چيزى جز صلح حديبيه در كار نبود.
2 - زمان نزول اين آيات كه در بالا اشاره شد و آيات ديگر اين سوره كه مدح مؤ منان و ذم منافقان و مشركان در ماجراى حديبيه مى كند مؤ يد ديگرى بر اين معنى است.
آيه 27 اين سوره كه تأكيد بر رؤ ياى صادقانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرده مـى گـويـد: مـسـلمـا در آيـنده وارد مسجد الحرام در نهايت امنيت خواهيد شد، و به انجام مناسك عـمـره مـى پردازيد شاهد گويائى است بر اينكه اين سوره و محتواى آن بعد از حديبيه و قبل از فتح مكه بوده است.
3 - در روايات متعددى صلح حديبيه به عنوان فتح مبين معرفى شده است از جمله:
در تـفـسـيـر (جـوامـع الجوامع ) آمده است: هنگامى كه پيامبر از حديبيه باز مى گشت (و سـوره فـتـح نـازل شـد) يكى از اصحاب عرض كرد: ما هذا الفتح لقد صددنا عن البيت و صد هدينا: (اين چه فتحى است كه ما را از زيارت خانه خدا باز داشتند و جلوى قربانى ما را گرفتند)؟!
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـرمـود: بـئس الكـلام هـذا، بـل هـو اعـظـم الفتوح، قد رضى المشركون ان يدفعوكم عن بلادهم بالراع، و يسئلوكم القـضية، و رغبوا اليكم فى الامان و قد رأوا منكم ما كرهوا!: (بد سخنى گفتى، بلكه ايـن بـزرگـتـريـن پـيروزى ما بود كه مشركان راضى شدند بدون بر خورد خشونت آميز شـمـا را از سـرزمـيـن خود دور كنند، و به شما پيشنهاد صلح دهند، و با آنهمه ناراحتى كه قبلا ديده اند تمايل به ترك تعرض نشان دادند.
سـپـس پـيـامـبـر نـاراحـتـيـهـائى كـه در بـدر و احـزاب تـحـمـل كردند به آنها يادآور شد مسلمانان تصديق كردند كه اين اعظم فتوح بوده است و آنها از روى ناآگاهى قضاوت كردند.
زهـرى كه از رجال معروف تابعين است مى گويد: فتحى عظيمتر از صلح حديبيه صورت نگرفت، چرا كه مشركين با مسلمانان ارتباط يافتند و اسلام در قلوب آنها جايگزين شد و در عرض سه سال گروه عظيمى اسلام آوردند، و جمعيت مسلمانان با آنها فزونى گرفت.
در ايـن احـاديـث بـه گوشه هائى از امتيازاتى كه به بركت صلح حديبيه نصيب مسلمانان گرديد اشاره شده است.
تنها در حديثى از امام على ابن موسى الرضا (عليهمالسلام ) آمده است كه: انا فتحنا بعد از فتح مكه نازل گشت.
ولى از آنـجـا كـه صـلح حـديـبـيـه مـقـدمـه اى بـراى فـتـح مـكـه در دو سال بعد شد توجيه اين حديث مشكل نخواهد بود.
يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر صـلح حـديـبـيـه در كـوتـاه مـدت سـبـب فـتـح خـيـبـر (در سـال هـفـتـم هـجرت ) و فراتر از آن سبب فتح مكه، و نيز پيروزى اسلام در تمام صحنه جهان از نظر نفوذ در قلوب مردم بود.
و بـه ايـن تـرتـيـب مـى توان ميان تفسيرهاى چهارگانه را جمع كرد با اين قيد كه محور اصلى را صلح حديبيه تشكيل مى دهد.
(ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صرطا مستقيما) (2) (و ينصرك الله نصرا عزيزا) (3)
ترجمه:
2 - غـرض ايـن بـود كـه خـداونـد گـناهان گذشته و آيندهاى را كه به تو نسبت مى دادند ببخشد و نعمتش را بر تو تمام كند، و به راه راست هدايتت فرمايد.
3 - و پيروزى شكستناپذيرى نصيب تو كند.
نتائج بزرگ فتح المبين
در ايـن دو آيـه قـسـمـتـى از نـتـائج پـر بـركت (فتح مبين ) (صلح حديبيه ) كه در آيه قـبـل آمـده اسـت تـشـريـح شـده مـى فـرمـايـد: هـدف ايـن بـود كـه خـداونـد گـنـاهـان قبل و بعد تو را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام كند و تو را به راه راست هدايت فرمايد(ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما) .
(و تو را به پيروزى شكستناپذيرى برساند)(و ينصرك الله نصرا عزيزا) .
و بـه ايـن تـرتـيـب خـداونـد چـهـار موهبت عظيم در سايه اين فتح مبين نصيب پيامبرش كرد: مغفرت، تكميل نعمت، هدايت، و نصرت.
در اينجا سؤ الات زيادى مطرح شده و مفسران از قديمترين ايام تاكنون به پاسخ اين سؤ الات پرداخته اند.
مخصوصا سه سؤ ال زير درباره نخستين موهبت الهى يعنى موهبت (مغفرت گناهان گذشته و آينده ) مطرح است.
1 - با اينكه پيامبر به حكم مقام عصمت از هر گناهى پاك است منظور از اين جمله چيست؟
2 - بـه فـرض كه از اين ايراد صرف نظر كنيم چه ارتباطى ميان فتح حديبيه و آمرزش گناهان مطرح است.
3 - اگـر مـنـظـور از جـمـله (مـا تـاخـر) گناهان آينده است، چگونه ممكن است گناهى كه صورت نگرفته مورد عفو قرار گيرد؟ آيا اين اجازه ارتكاب گناه در آينده نيست؟ و هر يك از مـفـسـران بـه نحوى به حل اين اشكالات پرداختهاند، اما براى پى بردن به جامعترين پاسخ و تفسير دقيق اين آيات ذكر مقدمه اى لازم به نظر مى رسد و آن اينكه:
مهم اين است كه ما رابطه (فتح حديبيه ) را با مسأله (آمرزش گناه ) پيدا كنيم كه كليد اصلى پاسخ به سؤ الات سهگانه فوق در آن نهفته است.
با دقت در حوادث و رويدادهاى تاريخى به اين نتيجه مى رسيم: هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مى شود و قد بر مى افرازد، وفاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مـى بـيـنند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند، شايعه ها مى سازند، و دروغها مـيـپـردازنـد، گـناهان مختلف براى او مى شمرند و در انتظارند ببينند سرانجام كارش به كجا مى رسد؟.
اگـر ايـن مـكـتب در مسير پيشرفت خود مواجه با شكست شود، دستاويزى محكم براى اثبات نـسـبتهاى ناروا بدست مخالفان مى افتد، و فرياد مى كشند نگفتيم چنين است، نگفتيم چنان است؟
امـا هـنـگـامـى كـه بـه پـيـروزى نـائل گردد و برنامه هاى خود را از بوته آزمايش موفق بيرون آورد، تمام نسبتهاى ناروا نقش بر آب مى شود، و تمام (نگفتيم ها) به افسوس و ندامت مبدل مى گردد و جاى خود را به (ندانستيم ها) مى دهد!.
مـخـصـوصـا در مـورد پـيـامـبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين نسبتهاى ناروا و گناهان پندارى بسيار فراوان بود، او را جنگ طلب، آتشافروز، بى اعتنا به سنتهاى راستين غير قابل تفاهم، و مانند آن مى شمردند.
صـلح حـديـبـيـه بـه خـوبى نشان داد كه آئين او بر خلاف آنچه دشمنان ميپندارند يك آئين پـيـشـرو و الهـى است و آيات قرآنش ضامن تربيت نفوس انسانها و پايانگر ظلم و ستم و جنگ و خونريزى است.
او بـه خـانـه خـدا احـتـرام مـى گـذارد، هـرگـز بـى دليـل بـه قـوم و جـمـعيتى حمله نمى كند، او اهل منطق و حساب است، پيروانش به او عشق مى ورزنـد، او بـه راسـتـى هـمـه انـسـانها را به سوى محبوبشان الله دعوت مى كند، و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحميل نكنند او طالب صلح و آرامش است.
بـه ايـن تـرتـيـب فـتـح حـديـبـيـه تـمـام گـنـاهـانـى كـه قـبـل از هـجـرت، و بـعـد از هـجـرت، يـا تـمـام گـنـاهـانـى كـه قـبـل از ايـن ماجرا و حتى در آينده ممكن بود به او نسبت دهند همه را شست، و چون خداوند اين پـيـروزى را نـصـيـب پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نمود ميتوان گفت خداوند همه آنها را شستشو كرد.
نـتـيـجـه اينكه اين گناهان، گناهان واقعى نبود، بلكه گناهانى بود پندارى و در افكار مـردم و در بـاور آنـهـا، چنانكه در آيه 14 سوره شعرأ داستان موسى (عليهالسلام ) مى خـوانـيـم كـه مـوسـى بـه پـيـشـگـاه خـدا عرضه داشت:(و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون) : (فـرعـونيان بر من گناهى دارند كه ميترسم به جرم آن گناه مرا بكشند) در حالى كه گـنـاه او چـيـزى جـز يـارى فـرد مـظـلومـى از بـنـى اسرائيل و كوبيدن ستمگرى از فرعونيان نبود.
بـديـهـى اسـت ايـن نـه تـنـهـا گـناه نبود بلكه حمايت از مظلوم، بود ولى از دريچه چشم فرعونيان گناه محسوب مى شد.
به تعبير ديگر (ذنب ) در لغت به معنى آثار شوم و تبعات كارى است، ظهور اسلام در آغـاز، زندگى مشركان را به هم ريخت، ولى پيروزيهاى بعد سبب شد كه آن تبعات به دست فراموشى سپرده شود.
هر گاه خانه كهنه و فرسودهاى را كه سر پناه فعلى ما است، و به آن دلبستگى داريم خـراب كـنـنـد مـمكن است اين كار را تخطئه كنيم، ولى بعد از آنكه ساختمانى محكم و مجهز بجاى آن ساخته شد، و تمام ناراحتيها بر طرف گشت، قضاوت ما به كلى دگرگون مى شود.
مـشـركـان مـكه، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن، ذهنيات نادرستى درباره اسلام و شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشتند كه پيروزيهاى بعد بر همه آنها خط بطلان كشيد.
آرى اگـر رابـطـه آمـرزش ايـن گـنـاهان را با مسأله فتح حديبيه در نظر بگيريم مطلب كـاملا روشن است، رابطهاى كه از (لام ) (ليغفر لك الله ) استفاده مى شود و كليد رمز براى گشودن معنى آيه است.
اما آنها كه به اين نكته توجه نكرده اند در اينجا مقام عصمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را زيـر سـؤ ال بـرده انـد و بـراى او (نـعـوذ بـالله ) گـنـاهـانـى قـائل شـده انـد كـه خـدا در پـرتو فتح حديبيه آنها را بخشيده است، يا آيه را بر خلاف ظاهر معنى كرده اند.
از جمله گفته اند: مراد گناهان است!
و بعضى گفته اند: منظور گناهانى است كه مردم درباره پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـرتـكـب شده بودند مانند اذيت و آزارها، كه با فتح حديبيه از ميان رفت! (در اين صورت ذنب اضافه به مفعول شده نه فاعل )!.
و يا آن را به معنى (ترك اولى ) گرفته اند.
و يـا بـه مـعـنـى گـنـاهـان فـرضـى تفسير كرده اند كه اگر فرضا گناهى در آينده يا گذشته مرتكب ميشدى ما آنها را مى بخشيديم.
امـا روشـن اسـت كـه هـمـه ايـنـهـا تـكـلفـاتـى اسـت بـدون دليـل، چـه ايـنـكه اگر ما عصمت انبيأ را مخدوش كنيم فلسفه وجودى آنها از ميان مى رود، زيـرا پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بايد در همه چيز سرمشق باشد چگونه يك فرد گنهكار مى تواند اين نقش را ايفا كند.
به علاوه او خود نياز به رهبر و راهنماى ديگرى دارد تا هدايتش نمايد.
تـفـسـيـرهـاى ديـگـر نـيـز بـسـيـار مـخـالف ظـاهـر اسـت و اشكال مهم اين است كه ارتباط آمرزش گناه را از مسأله صلح حديبيه قطع مى كند.
بـهـتـريـن تـفـسـيـر هـمـان اسـت كـه در بـالا اشـاره شـد كـه هـر سـه سـؤ ال را يكجا پاسخ مى گويد، و ارتباط جمله هاى آيه را مشخص مى سازد.
ايـنـهـا هـمـه دربـاره نـخـسـتـيـن موهبت از مواهب چهارگانهاى است كه خداوند در پرتو صلح (صلح حديبيه ) به پيامبرش داد.
امـا (اتـمـام نعمت پروردگار) و (هدايت به جاده صاف و مستقيم ) و (نصرت شكست ناپذير الهى ) بعد از پيروزى حديبيه چيزى نيست كه بر كسى مكتوم بماند، اسلام به سرعت گسترش يافت قلوب آماده را تسخير كرد، عظمت تعليمات آن بر همگان آشكار شد، سمپاشيها را خنثى نمود، نعمت خداوندى را كامل كرد، و براهى مستقيم به سوى پيروزيهاى عـظـيـم هـمـوار ساخت به طورى كه در ماجراى فتح مكه لشكر اسلام بدون هيچگونه مقاومت مهمترين دژ دشمن را گشود.
در آيـه مـورد بـحـث خوانديم كه خداوند مى فرمايد: در سايه اين فتح مبين گناهان متقدم و مـتـاخـر تـو را بـخـشـيـده، در ايـنـكـه منظور از (متقدم ) و (متاخر) چيست؟ بين مفسران گفتگو است.
بـعـضـى (مـا تـقـدم ) را اشـاره بـه عـصـيـان و تـرك اولى آدم و حوا دانسته اند و (ما تاخر) را اشاره به گناهان امت.
بـعـضـى ديـگـر (مـا تـقـدم ) را بـه مـسـائل مـربـوط بـه قبل از نبوت و ما تاخر را مربوط به بعد از نبوت مى دانند.
بعضى ديگر (ما تقدم ) را به آنچه قبل از صلح حديبيه بوده، و ما تاخر را به آنچه بعد از صلح حديبيه رخ داده است مربوط دانسته اند.
اما با توجه به تفسيرى كه درباره اصل معنى آيه، و مخصوصا رابطه اين آمرزش، با مـسـأله فـتـح حديبيه بيان كرديم روشن مى شود كه مراد تمام نسبتهاى ناروا و گناهانى اسـت كـه بـه زعـم خـود در (گـذشته ) و (آينده ) به پيغمبر اكرم نسبت مى دادند، و اگـر ايـن پـيروزى بزرگ نصيب نشده بود تمام اين گناهان را قطعى مى پنداشتند، ولى بـا حـصـول ايـن پيروزى هم نسبتهاى نارواى گذشته برچيده شد، و هم آنچه ممكن بود در آينده نسبت دهند.
شـاهـد ديگر اين تفسير حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهمالسلام ) آمده است كه مامون هنگامى كه از اين آيه سؤ ال كرد امام در پاسخ فرمود: هيچ كس نزد مشركان مـكه گناهش سنگينتر از رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود، زيرا آنها 330 بت مى پـرسـتـيـدنـد، هـنـگـامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را به توحيد دعوت كرد بـسـيـار بـر آنـهـا گـران آمـد و گـفـتـنـد: آيـا او هـمـه خـدايـان مـا را تبديل به يك خدا كرده؟ چيز عجيبى است...ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم اين فقط يك دروغ بزرگ است.
امـا هنگامى كه خداوند مكه را براى پيامبرش (بعد از صلح حديبيه ) گشود خداوند فرمود اى مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـا فـتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهان گـذشـته و آيندهاى كه نزد مشركان عرب بخاطر دعوت به توحيد داشته و دارى ببخشد، زيرا بعضى از مشركان مكه تا آنروز ايمان آورده و بعضيها از مكه بيرون رفتند و ايمان نـياوردند، ولى قادر بر انكار توحيد نبودند، و لذا گناه پيامبر در نظر آنها نيز بخاطر پـيـروزى بـخـشـوده شـد. هنگامى كه مامون اين سخن را شنيد عرض كرد بارك الله اى ابو الحسن (نور الثقلين جلد 5 صفحه 56).
(هـو الذى أنـزل السـكـيـنـة فـى قـلوب المـؤ مـنـين ليزدادوا ايمانا مع إيمانهم و لله جنود السموات و الا رض و كان الله عليما حكيما) (4)
ترجمه:
4 - او كـسـى اسـت كـه سـكـيـنـه و آرامـش را در دلهـاى مـؤ مـنـان نـازل كـرد تا ايمانى بر ايمانشان افزوده شود، لشكر آسمانها و زمين از آن خدا است، و خداوند دانا و حكيم است.
نزول سكينه بر دلهاى مؤ منان
آنـچـه در آيـات گـذشـتـه خوانديم مواهب بزرگى بود كه خدا در پرتو فتح مبين (صلح حـديـبيه ) نصيب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كرد، اما در آيه مورد بحث از موهبت عظيمى كـه بـر هـمـه مؤ منان مرحمت فرموده بحث مى كند، مى فرمايد: (او كسى است كه سكينه و آرامـش را بـر دلهـاى مـؤ مـنـان نـازل كـرد تـا ايـمـانـى بر ايمانشان بيفزايد)(هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤ منين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) .
چرا سكينه و آرامش بر دل آنها فرود نيايد (در حالى كه لشكريان آسمانها و زمين از آن خدا است، و خداوند دانا و حكيم است )(و لله جنود السموات و الارض و كان الله عليما حكيما) .
اين سكينه چه بود؟
بـاز لازم اسـت در ايـنـجـا بـه داستان (صلح حديبيه ) بر گرديم و خود را در فضاى (حديبيه ) و در جوى كه بعد از صلح پيدا شد تصور كنيم، تا به عمق مفهوم آيه آشنا گرديم.
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خـوابى ديده بود - رويائى الهى و رحمانى - كه با يـارانـش وارد مـسجد الحرام مى شوند، و به دنبال آن به عزم زيارت خانه خدا حركت كرد، غـالب اصـحـاب فـكر مى كردند تعبير اين خواب و رؤ ياى صالحه در همين سفر واقع مى شود، در حالى كه مقدر چيز ديگرى بود اين از يكسو.
از سوى ديگر مسلمانان محرم شده بودند و حيوانات قربانى با خود آورده بودند، اما بر خلاف انتظارشان توفيق زيارت خانه خدا نصيب آنها نشد و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دسـتـور داد در هـمـان حديبيه شتران قربانى را نحر كنند، و از احرام بيرون آيند، كارى كه براى آنها بسيار سخت و باورناكردنى بود، چرا كه آداب و سنن آنها و نيز دستورات اسلام ايجاب مى كرد تا مناسك عمره را انجام ندهند از احرام بيرون نيايند.
از سوى سوم در مواد صلحنامه حديبيه مطالبى كه پذيرش آن بسيار سنگين مى نمود، از جـمـله ايـنـكـه اگـر كـسـى از قـريـش مـسلمان شود و به مدينه پناه آورد مسلمانان او را به خانوادهاش تحويل دهند، اما عكس آن لازم نيست!
از سـوى چـهـارم بـه هـنـگـام تـنـظـيـم صـلحـنـامـه قـريـش حـاضـر نـشـدنـد كـلمـه (رسـول الله ) كـنـار نـام مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـاشـد، و (سـهـيـل ) نـمـايـنـده قـريـش با اصرار آن را حذف كرد، و حتى با نوشتن (بسم الله الرحمن الرحيم ) نيز موافقت نكرد، و اصرار داشت به جاى آن (بسمك اللهم ) نوشته شود كه با سنت اهل مكه سازگار بود
واضح است اين امور هر كدام به تنهائى مطلب ناگوارى بود تا چه رسد به مجموع آنها، و بـه هـمـيـن جـهـت تـزلزلى در قـلوب افـراد ضـعـيف الايمان افتاد، حتى وقتى سوره فتح نازل شد بعضى با تعجب پرسيدند: چه فتحى؟!
اينجا است كه بايد لطف الهى شامل حـال مـسـلمـانـان شـود و سـكـيـنـه و آرامـش را به دلهاى آنها باز گرداند، نه تنها ضعف و فـتـورى در آنان راه نيابد، بلكه به مصداق (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) بر قدرت ايـمـان آنـهـا افـزوده شـود، آيـه فـوق در چـنـيـن شـرايـطـى نازل گرديد.
(سكينه ) در اصل از ماده سكون به معنى آرامش و اطمينان خاطرى است كه هر گونه شك و ترديد و وحشت را از انسان زائل مى كند و او را در طوفان حوادث ثابت قدم مى دارد.
ايـن آرامـش مـمـكـن اسـت جـنـبـه عـقـيـدتـى داشـتـه بـاشـد، و تـزلزل اعـتـقـاد را بر طرف سازد، يا جنبه عملى، به گونه اى كه ثبات قدم و مقاومت و شكيبائى به انسان بخشد، و البته به تناسب بحثهائى كه گذشت و تعبيرات خود آيه در اينجا بيشتر ناظر به معنى اول است، در حالى كه در آيه 248 سوره بقره در داستان طالوت و جالوت بيشتر روى جنبه هاى عملى تكيه دارد.
جمعى از مفسران براى (سكينه ) معانى ديگرى ذكر كرده اند كه در نهايت بازگشت به همين تفسير مى كند.
جـالب ايـنكه در بعضى از روايات (سكينه ) به (ايمان ) تفسير شده و در بعضى ديگر به نسيم بهشتى كه در شكل انسانى ظاهر مى شود و به مؤ منان آرامش مى بخشد.
ايـنـهـا نـيـز تـايـيـدى است بر آنچه گفته شده، چرا كه (سكينه ) زائيده ايمان است و همچون نسيم بهشتى آرامبخش.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه در مـورد (سـكـيـنـه ) تـعـبـيـر بـه (انزال ) شده است، و چنانكه مى دانيم اين تعبير در قرآن مجيد گاهى به معنى ايجاد و خـلقـت و بخشش نعمت آمده، و چون از يك مقام عالى به مقام پائين است اين تعبير در آن بكار رفته است.
1 - آرامش بى نظير!
اگـر ايمان هيچ ثمرى جز همين مسأله آرامش نداشت كافى بود كه انسان با تمام وجود از آن استقبال كند، تا چه رسد به ثمرات و بركات ديگر.
بـررسـى حـال مـؤ مـنان، و افراد بى ايمان، روشنگر اين حقيقت است كه گروه دوم در يك حـال اضـطـراب و نـگـرانـى دائم بـه سـر مـيـبـرنـد، در حـالى كـه گـروه اول از اطـمـيـنـان خـاطر بى نظير بهره مندند، و در سايه آن: هرگز از كسى جز خدا نمى ترسند:(و لا يخشون احدا الا الله) (احزاب - 39).
هـرگـز ملامتها و سرزنش اين و آن در اراده آهنينشان اثر نمى گذارد(و لايخافون لومة لائم) (مائده - 54).
هـرگـز بـه خـاطـر آنـچـه از دسـت داده اند غمگين نمى شوند، و به آنچه دارند دلبستگى شـديـد نـدارند، و اين دو اصل سبب مى شود كه آرامش روحى آنها به خاطر گذشته و آينده متزلزل نشود(لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم) (حديد - 23).
و بـالاخـره هـرگـز در بـرابـر حـوادث سخت سست نمى شوند، و اندوهى به خود راه نمى دهـنـد، و هـمـواره خود را برتر از دشمن مى بينند:(و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين) (آل عمران - 139).
مـؤ مـن در ميدان حوادث خود را تنها نمى بيند، دست لطف و حمايت خدا را دائما بر سر خويش احساس مى كند، و يارى فرشتگان را در وجود خويش لمس مى كند.
در حـالى كـه اضـطـراب حـاكـم بـر افـراد بـى ايـمـان از خلال گفتار و رفتارشان مخصوصا به هنگام وزش طوفانهاى حوادث كاملا محسوس است.
2 - سلسله مراتب ايمان
ايمان چه به معنى علم و آگاهى و معرفت باشد، و چه به معنى روح تسليم و پذيرش در بـرابـر حـق، داراى درجات و سلسله مراتبى است، چرا كه علم، درجات دارد، و پذيرش و تـسـليـم نـيـز داراى مـراتـب مـخـتلفى است، و حتى عشق و شور و محبت توأم با ايمان نيز متفاوت است.
آيه مورد بحث كه مى گويد: (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) نيز تأكيدى بر اين حقيقت اسـت، و بـه هـمـيـن دليـل يك فرد مؤ من هرگز نبايد در يك مرحله از ايمان متوقف گردد، او دائمـا بـه سـوى درجـات بـالاتـر از طـريـق خـودسـازى و عـلم و عمل گام بر مى دارد.
در حـديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: ان الايمان عشر درجات بمنزلة السلم يـصعد منه مرقاة بعد مرقاة!: (ايمان ده درجه دارد همچون نردبان كه پله پله از آن بالا مى روند)!.
و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است: خداوند ايمان را بر هفت سهم تقسيم كرده: نيكى، و صـدق و يـقين، و رضا، و وفا، و علم، و حلم، سپس آن را در ميان مردم توزيع نموده، كسى كه تمام اين هفت سهم را دارد مؤ من كامل و متعهد است و براى بعضى از مردم يك سهم، دو سهم، و بعضى سه سهم قرار داده، تا به هفت سهم مى رسد).
سـپس امام (عليهالسلام ) افزود: (آنچه را وظيفه صاحب دو سهم است بر دوش صاحب يك سهم حمل نكنيد، و آنچه مربوط به صاحب سه سهم است بر دوش صاحب دو سهم ننهيد مبادا بارشان سنگين شود و به زحمت افتند)!
و از ايـنـجا روشن مى شود آنچه از بعضى نقل كرده اند كه ايمان كم و زياد ندارد، بسيار بى اساس است، زيرا نه با واقعيتهاى علمى مى سازد و نه با روايات اسلامى.
3 - دو وسيله مهم آرامش
در ذيـل آيـه مـورد بـحـث دو جـمـله خـوانـديـم كـه هـر كـدام بـيـانـگـر يـكـى از عـوامـل (سـكـينه ) و آرامش مؤ منان است: نخست جمله (و لله جنود السموات و الارض ): (لشـكـريـان آسـمـانها و زمين از آن خدا و تحت فرمان اويند) سپس جمله(و كان الله عليما حكيما) (خداوند عليم و حكيم است ).
اولى بـه انـسـان مـى گـويد اگر با خدا باشى تمام قواى زمين و آسمان با تو است، و دومـى بـه او مى گويد: خداوند هم نيازها و مشكلات و گرفتاريهاى تو را مى داند و هم از تلاشها و كوششها و اطاعت و بندگى تو با خبر است.
و با ايمان به اين دو اصل چگونه ممكن است آرامش خاطر بر وجود انسان حاكم نگردد؟.
(ليـدخـل المـؤ مـنـيـن و المـؤ مـنـات جـنـات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها و يكفر عنهم سياتهم و كان ذلك عند الله فوزا عظيما) (5)(و يـعـذب المـنـافقين و المنافقات و المشركين و المشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم دائرة السوء و غضب الله عليهم و لعنهم و أعدلهم جهنم و سأت مصيرا) (6)
(و لله جنود السموات و الا رض و كان الله عزيزا حكيما) (7)
ترجمه:
5 - هـدف (ديـگـر از ايـن فـتح مبين ) آن بود كه مردان و زنان با ايمان را در باغهائى (از بـهـشـت ) وارد كـنـد كه نهرها از زير درختانش جارى است، و گناهان آنها را ببخشد، و اين نزد خدا پيروزى بزرگى است.
6 - و نـيـز مـردان و زنـان مـنـافـق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مى برند مـجـازات كـنـد، حـوادث سـوئى (كـه بـراى مـؤ مـنـان انـتـظـار مـى كشند) تنها بر خودشان نـازل مـى شـود، خـداونـد آنـها را غضب كرده، و آنها را از رحمت خود دور ساخته، و جهنم را براى آنها آماده كرده، و چه بد سرانجامى است.
7 - لشكريان آسمانها و زمين تنها از آن خدا است، و خداوند شكست ناپذير و حكيم است.
نتيجه ديگر فتح المبين
جـمعى از مفسران شيعه و اهل سنت نقل كرده اند هنگامى كه بشارت (فتح مبين ) و (اتمام نعمت ) و (هدايت ) و (نصرت ) به پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آيات نـخـسـتين اين سوره داده شد بعضى از مسلمانان كه از حوادث (حديبيه ) دلتنگ و نگران بـودنـد عـرض كـردنـد: هـنـيـئا لك يـا رسـول الله! لقـد بـيـن الله لك مـاذا يـفـعـل بك، فما ذا يفعل بنا؟ فزلت: (ليدخل المؤ منين و المؤ منات...): (گوارا باد بر تو اين همه مواهب الهى اى رسول خدا! خداوند آنچه را به تو داده و مى دهد بيان كرده، بـمـا چـه خـواهـد داد؟ در ايـنـجـا نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث نازل شد و به مؤ منان بشارت داد كه براى آنها نيز پاداشهاى بزرگى فراهم شده.
بـه هـر حـال، ايـن آيـات هـمـچـنان در ارتباط با صلح حديبيه و بازتابهاى مختلف آن در افـكار مردم، و نتائج پر بار آن سخن مى گويد، و سرنوشت هر گروه را در اين بوته آزمايش بزرگ مشخص مى سازد.
نخست مى فرمايد: (هدف ديگر از اين فتح عظيم آن بود كه مردان و زنان با ايمان را در بـاغـهـائى از بـهـشـت وارد كـنـد كـه نـهـرهـا از زيـر درخـتـانـش جـارى اسـت )(ليدخل المؤ منين و المؤ منات جنات تجرى من تحتها الانهار) .
(جـاودانـه در آن مـى مـانـند)، و اين نعمت بزرگ هرگز از آنان سلب نمى شود(خالدين فيها) .
عـلاوه بـر ايـن هدف اين بوده (سيئات اعمال آنها را بپوشاند) و مورد عفوشان قرار دهد(و يكفر عنهم سيئاتهم ) .
(و اين نزد خدا پيروزى بزرگى است )!(و كان ذلك عند الله فوزا عظيما) .
بـه ايـن تـرتـيب خداوند در برابر آن چهار موهبتى كه به پيامبرش در فتح المبين داد، دو مـوهـبـت عـظـيـم نـيـز بـه مؤ منان ارزانى داشت: بهشت جاويدان با تمام نعمتهايش، و عفو و گـذشت از لغزشهاى آنها، علاوه بر سكينه و آرامش روحى كه در اين دنيا به آنها بخشيد، و مـجـمـوعـه ايـن سـه نـعـمـت فوز عظيم و پيروزى بزرگى است براى كسانى كه از اين بوته امتحان سالم بيرون آمدند.
كلمه (فوز) كه در قرآن مجيد معمولا با توصيف عظيم ذكر شده، و گاهى نيز همراه با (مبين ) و (كبير) آمده، بنا به گفته (راغب ) در (مفردات ) به معنى پيروزى و نيل به خيرات توأم با سلامت است، و اين در صورتى است كه نجات آخرت در آن باشد هر چند با از دست دادن مواهب مادى دنيا همراه گردد.
طـبـق روايـات مـعـروفـى امير مؤ منان على (عليهالسلام ) آنگاه كه فرق مباركش در محراب عـبادت با شمشير جنايتكار روزگار (عبد الرحمن بن ملجم ) شكافته شد صدا زد فزت و رب الكـعبه: (سوگند به خداى كعبه پيروز شدم ) (و سعادت نامه من با خون سرم امضا شد!).
آرى گـاهـى امـتـحـانـات پروردگار آنچنان سخت و طاقتفرسا است كه ايمانهاى سست را از بيخ و بن بر مى كند، و قلبها را واژگون مى كند، تنها مؤ منان راستين كه از نعمت سكينه و آرامش بهره مندند مقاومت مى كنند، و از پيامدهاى آن در قيامت نيز بهرهمند خواهند بود و اين راستى فوز عظيمى است.
ولى در بـرابر اين گروه، گروهى منافقان و مشركان بى ايمان بودند كه در آيه بعد سـرنوشتشان اين گونه ترسيم شده: هدف ديگر اين است كه خداوند مردان و زنان منافق، و مـردان و زنـان مـشـرك را مـجـازات كـنـد(و يـعـذب المـنـافقين و المنافقات و المشركين و المشركات ) .
(همانها كه به خدا گمان بد مى برند)(الظانين بالله ظن السوء) .
آرى مـنـافـقـان بـه هـنـگـام حركت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان از مدينه گمان داشـتـنـد كه اين گروه هرگز سالم به مدينه باز نخواهند گشت، چنانكه در آيه 12 همين سوره مى خوانيم:(بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول و المؤ منون الى اهليهم ابدا) .
و مـشـركان نيز گمان داشتند كه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با اين جمع كم، و نداشتن اسـلحـه كـافـى، سـالم بـه مـديـنـه بـاز نـخـواهـد گـشـت، و سـتـاره اسـلام بـه زودى افول مى كند.
سپس به توضيح اين عذاب و مجازات پرداخته و تحت چهار عنوان آن را شرح مى دهد:
مـى گـويـد: (حـوادث و پـيـش آمـدهـاى سـوء تـنـهـا بـر ايـن گـروه نازل مى شود)(عليهم دائرة السوء) .
(دائرة ) در لغت به معنى حوادث و رويدادهائى است كه براى انسان پيش مى آيد، اعم از خوب و بد، ولى در اينجا با ذكر كلمه (سوء) منظور حوادث نامطلوب است.
ديگر اين كه (خداوند آنها را غضب كرده )(و غضب الله عليهم ) .
و نيز (خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته )(و لعنهم ) .
و بـالاخـره (جـهنم را براى آنها از هم اكنون فراهم ساخته، و چه بد سرانجامى است )(و اعد لهم جهنم و سأت مصيرا) .
جـالب تـوجـه ايـن كـه در صـحـنـه (حـديـبـيه ) غالبا مردان مسلمان بودند، و در نقطه مقابل نيز مردان منافق و مشرك، ولى در آيات فوق قرآن زنان و مردان را در آن فوز عظيم، و ايـن عـذاب اليـم، مـشـتـرك شـمرده، اين بخاطر آن است كه مردان با ايمان كه در ميدان نبرد حاضر مى شوند بدون پشتيبانى زنان با ايمان، و مردان منافق بدون همكارى زنان منافق، به اهداف خود نائل نمى شوند.
اصـولا اسـلام دين مردان نيست كه شخصيت زنان را ناديده بگيرد، و لذا در هر مورد كه عدم ذكـر نـام زنـان مـفـهـوم انـحصارى به كلام مى دهد آنها را صريحا مطرح مى كند، تا معلوم شود اسلام متعلق به همه انسانها است.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـار ديـگـر بـه عـظمت قدرت خداوند اشاره كرده، مى گويد: (جنود و لشكريان آسمان و زمين از آن خدا است و خداوند عزيز و حكيم است )(و لله جنود السموات و الارض و كان الله عزيزا حكيما) .
ايـن سـخـن يـك بـار در ذيـل مـقـامـات و مـواهـب اهـل ايـمـان آمـد، و يـك بـار هـم در ايـنـجـا در ذيـل مـجـازات منافقان و مشركان، تا روشن شود خداوندى كه تمام جنود آسمان و زمين تحت فرمانش قرار دارند هم قدرت بر آن دارد هم توانائى بر اين، هر گاه درياى رحمتش موج زنـد شـايـسـتـگان را هر جا باشند شامل مى شود، و هر گاه آتش قهر و غضبش زبانه كشد مجرمى را قدرت فرار از آن نيست.
قـابـل تـوجـه اينكه به هنگام ذكر مؤ منان، خداوند توصيف به (علم و حكمت ) شده كه مناسب مقام رحمت است، ولى در مورد منافق و مشركان توصيف به قدرت و حكمت ) كه مناسب مقام عذاب است.
منظور از جنود آسمان و زمين چيست؟.
ايـن واژه مـعـنـى وسـيـعـى دارد كـه هـم لشـكـريـان فـرشـتـگـان الهـى را شـامـل مـى شـود و هـم لشـكريانى همچون صاعقه، زلزله ها، طوفانها سيلابها و امواج و نـيـروهاى نامرئى ديگرى كه ما از آن آگاهى نداريم، چرا كه همه جنود الهى هستند و سر بر فرمان او دارند.
چه كسانى به خدا سوء ظن دارند؟
(سـوء ظـن ) گـاهـى نسبت به خويشتن است، گاهى نسبت به ديگران، و گاه نسبت به خدا، همانطور كه (حسن ظن ) نيز تقسيم سه گانه اى دارد.
امـا سـوء ظـن نـسـبـت بـه خـويـشـتـن در صـورتـى كـه بـه حـد افـراط نـرسـد نـردبـان تـكـامـل اسـت، و سـبـب مـى شـود كـه انـسـان نـسـبـت بـه اعـمـال خـود سـخـتـگـيـر و مـوشـكـاف بـاشـد، و جـلوى عـجـب و غـرور نـاشـى از اعمال نيك را مى گيرد.
بـه هـمـيـن دليـل عـلى (عليهالسلام ) در خـطـبـه معروف همام در توصيف پرهيزكاران مى فـرمـايـد: فـهـم لانـفـسـهـم مـتـهـمـون، و مـن اعـمـالهـم مـشـفـقـون، اذا زكـى احد منهم خاف مما يـقـال له، فـيـقـول: انـا اعـلم بنفسى من غيرى، و ربى اعلم بى منى بنفسى، اللهم لاتؤ اخذنى بما يقولون، و اجعلنى افضل مما يظنون، و اغفر لى ما لا يعلمون:
(آنها خويشتن را متهم مى كنند، و از اعمال خود بى مناكند، هر گاه يكى از آنها ستوده شود از آنـچـه دربـاره او گـفـتـه شـده تـرسان مى گردد، و مى گويد: من از ديگران نسبت به خـويـشتن آگاهترم، و پروردگارم نسبت به اعمالم از من آگاه تر است! خداوندا! به آنچه آنها مى گويند مرا مؤ اخذه مكن، و مرا از آنچه آنها فـكـر مـى كنند برتر قرار ده، و آنچه را آنها نمى دانند بر من ببخش! اما اگر اين سوء ظـن در مـورد مـردم بـاشـد ممنوع است، مگر در مواقعى كه فساد بر جامعه غلبه كند كه در آنـجـا خـوش بـاورى درسـت نـيـسـت. (شـرح ايـن مـطـلب بـه خـواسـت خـدا در ذيل آيه 12 سوره حجرات خواهد آمد).
و امـا سـوء ظـن نـسـبـت بـه خـداونـد يـعنى نسبت به وعده هاى او، نسبت به رحمت و كرم بى پايان او، بسيار زشت و زننده است، و نشانه ضعف ايمان و گاه نشانه عدم ايمان است.
قـرآن كـرارا از سـوء ظن افراد بى ايمان و يا ضعيف الايمان، مخصوصا به هنگام بروز حوادث سخت اجتماعى و طوفانهاى آزمايش ياد مى كند، كه چگونه مؤ منان در اين مواقع با حـسـن ظن تمام، و اطمينان به لطف پروردگار ثابت قدم ميمانند اما افراد ضعيف و ناتوان زبـان به شكايت مى گشايند، همانطور كه در داستان فتح حديبيه نيز منافقان و همفكران آنـهـا گـمان بد بردند و گفتند: محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يارانش به اين سفر مى روند و باز نمى گردند، گوئى وعده هاى الهى را به فراموشى سپردند، و يا نسبت به آن بد بين بودند.
مـخـصـوصـا نمونه روشنى از آن در ميدان جنگ احزاب هنگامى كه مسلمانان سخت تحت فشار قرار گرفتند ظاهر شد، و خداوند گمانهاى سوء گروهى را سخت نكوهش كرد:(اذ جائوكم مـن فـوقـكـم و مـن اسـفـل مـنـكـم و اذ زاغـت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظـنونا هنالك ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شديدا) : (بخاطر بياوريد زمانى را كه آنـهـا (لشـكـر احـزاب ) از سـمـت بـالا و پـائيـن شهر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كـردنـد) و زمـانـى را كـه چـشمها از شدت وحشت خيره شده، و جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى بدى به خدا مى برديد، در آنجا مؤ منان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند) (احزاب آيه 10 - 11).
حتى در آيه 154 آل عمران اينگونه گمانها را (ظن الجاهلية ) (گمانهاى دوران جاهليت ) خوانده است.
بـه هـر حال مسأله حسن ظن به خدا، و وعده رحمت و كرم و لطف و عنايت او از نشانه هاى مهم ايمان و از وسائل مؤ ثر نجات و سعادت است.
تـا آنـجـا كـه در حـديثى از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: ليس من عبد يظن بـالله خـيـرا الا كـان عـنـد ظـنـه به!: هيچ بندهاى گمان نيك به خدا نمى برد مگر اينكه خداوند طبق گمانش با او رفتار مى كند)!.
و در حـديـث ديـگـرى از امام على ابن موسى الرضا (عليهمالسلام ) آمده است: احسن بالله الظـن فـان الله عـز و جل يقول انا عند ظن عبدى المؤ من بى، ان خير فخير و ان شر فشر: (گـمـان خـود را بـه خـداونـد خـوب كـن، چـرا كـه خـداونـد عـز و جـل مـى فـرمـايـد: مـن نـزد حـسن ظن بنده مؤ منم هستم هر گاه گمان نيكى نسبت به من داشته باشد، به نيكى با او رفتار مى كنم و اگر بد باشد به بدى )!.
و بـالاخـره در حـديـث ديـگـرى از پـيـامـبـر آمـده اسـت: ان حـسـن الظـن بـالله عـز و جل ثمن الجنة: (حسن ظن به خدا بهاى بهشت است ).
چه بهائى از اين سهلتر؟ و چه متاعى از آن پرارزشتر؟.
(إ نا أرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا) (8)(لتؤ منوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و أصيلا) (9)(إن الذيـن يـبـايعونك إنما يبايعون الله يد الله فوق أيديهم فمن نكث فإ نما ينكث على نفسه و من أوفى بما عاهد عليه الله فسيؤ تيه أجرا عظيما) (10)
ترجمه:
8 - ما تو را به عنوان گواه و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم.
9 - تـا بـه خـدا و رسولش ايمان بياوريد و از او دفاع كنيد، او را بزرگ داريد و خدا را صبح و شام تسبيح كنيد.
10 - آنها كه با تو بيعت مى كنند در حقيقت فقط با خدا بيعت مى نمايند، و دست خدا بالاى دست آنهاست، هر كس پيمانشكنى كند به زيان خود پيمان شكسته است و آنكس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند به زودى پاداش عظيمى به او خواهد داد.
تحكيم موقعيت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و وظائف مردم در برابر او گفتيم صلح حديبيه از سوى بعضى از نا آگاهان شديدا مورد انتقاد قرار گرفت، و حتى تعبيراتى كه خالى از بى حرمتى نسبت به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود
حـضـرت كـردنـد، مجموع اين حوادث ايجاب مى كرد كه موقعيت يا عظمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بار ديگر مورد تأكيد قرار گيرد.
لذا در نخستين آيه مورد بحث پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مخاطب قرار داده مى گويد: مـا تـو را گـواه و بـشـارت دهـنـده، و بـيـم دهنده فرستاديم(انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا) .
ايـن سـه توصيف بزرگ و سه مقام برجسته از مهمترين مقامات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسـت، گـواه بـودن و بـشـير و نذير بودن، گواه بر تمام امت اسلام بلكه به يك مـعـنـى گـواه بـر هـمـه امـتـهـا، چـنـانـكـه در آيـه 41 نـسـأ آمـده اسـت:(فـكـيـف اذا جـئنـا مـن كـل امـة بـشهيد و جئنا بك على هؤ لأ شهيدا) : (چگونه خواهد بود آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى آوريم، و تو را گواه بر اين گواهان )!.
و در آيـه 105 سـوره توبه مى فرمايد: و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ مـنـون: بـگـو عـمـل كـنـيـد، خـدا و رسـول او و مـؤ مـنـان (امـامـان مـعـصـوم ) اعمال شما را مى بينند!.
اصولا هر انسانى گواهان زيادى دارد.
قـبـل از هـر كـس خـداونـد كـه عـالم الغـيـب و الشـهـاده اسـت نـاظـر بـر هـمـه اعمال و نيات ماست.
بعد از او (فرشتگان ) مأمور ضبط اعمال آدمى هستند چنانكه در آيه 21 سوره ق اشاره شده است:(و جائت كل نفس معها سائق و شهيد) .
سـپـس (اعـضـاى پـيـكـر آدمـى ) و حـتـى پـوست تن او گواهى مى دهند:(يوم تشهد عليهم السـنـتـهم و ايديهم و ارجلهم كانوا يعملون) : (روزى كه زبانها و دستها و پاهايشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند) (نور - 24)
(و قـالوا لجـلودهـم لم شـهـدتـم عـليـنـا قـالوا انـطـقـنـا الله الذى انـطـق كل شى ء) :
بـه پوستهاى تن خود مى گويند چرا بر ضد ما گواهى داديد؟، مى گويند خداوندى كه هـر مـوجـودى را بـه نـطـق درآورده، ما را گويا ساخته است تا گواهى دهيم )! (فصلت - 21).
(زمـيـن ) نـيـز جـزء گـواهـان اسـت، هـمـانـگـونـه كـه در سـوره زلزال آمده: يومئذ تحدث اخبارها.
طـبـق بـعضى از روايات (زمان ) نيز در آن روز در صف گواهان است، در حديثى از على (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: مـا مـن يـوم يـمـر عـلى بـنـى آدم الا قـال له ذلك اليـوم انـا يـوم جـديـد و انـا عـليـك شـهـيـد، فـافـعـل فـى خـيرا، و اعمل فى خيرا اشهد لك به يوم القيامة، فانك لن ترانى بعد هذا ابدا: (هيچ روزى بر فرزند آدم نمى گذرد مگر اينكه به او مى گويد: من روز تازه اى هـسـتـم، و دربـاره تـو گـواهـى مـى دهـم، در مـن كـار نـيـك كـن، و عـمـل خـيـر بـجا آور، تا روز قيامت به نفع تو گواهى دهم، چرا كه بعد از اين هرگز مرا نخواهى ديد)!.
بـدون شـك گـواهـى خـداونـد بـه تـنـهائى كافى است، ولى تعدد گواهان هم اتمام حجت بيشترى است، و هم اثر تربيتى قويترى در انسانها دارد.
بـه هـر حـال قرآن مجيد در اين آيه سه ماموريت مهم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را كه مـسـأله شـهادت و انذار است به عنوان سه وصف عمده بيان كرده است، تا مقدمه اى باشد براى وظائفى كه در آيه بعد آمده.
در آيه بعد پنج دستور مهم به عنوان نتيجه و هدفى براى اوصاف پيشين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيان شده كه دو دستور درباره اطاعت خداوند و تسبيح و نيايش او است، و سـه دسـتـور دربـاره (اطـاعـت ) و (دفـاع ) و (تعظيم ) مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، مى فرمايد: (هدف اين است كه ايمان به خداوند و رسولش بياوريد، و از او در برابر دشمنان دفاع نمائيد، او را بزرگ داريد، و خدا را صبح و شام تسبيح و تقديس كنيد) (لتؤ منوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلا).
(تـعـزروه ) از مـاده (تعزير) در اصل به معنى (منع ) است، سپس به هر گونه دفـاع و نـصـرت و يـارى كـردن در مـقـابـل دشـمـنـان اطـلاق شـده اسـت، بـه بـعـضـى از مجازاتهائى كه مانع از گناه مى شود نيز (تعزير) مى گويند.
تـوقـروه از مـاده (تـوقـيـر) از ريـشـه (وقـر) بـه مـعـنى سنگينى است، بنابراين (توقير) در اينجا به معنى تعظيم و بزرگداشت است.
مـطـابـق ايـن تـفـسـيـر ضـميرهائى كه در (تعزروه ) و (توقروه ) آمده، به شخص پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـاز مـى گـردد، و هـدف از آن دفـاع از او در مـقـابـل دشـمـن، و تـعـظـيـم و بـزرگـداشـت او است (اين تفسير را شيخ طوسى در تبيان و طـبـرسـى در مجمع البيان و بعضى ديگر برگزيده اند). اما جمعى از مفسران معتقدند كه تمام ضميرهاى آيه به خداوند باز مى گردد، و منظور از (تعزير) و (توقير) در ايـنـجـا يـارى ديـن خـدا، و بـزرگـداشـت او و آئيـن او اسـت دليل آنها در انتخاب اين تفسير هماهنگ شدن تمام ضميرهاى موجود در آيه است.
ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه اولا: معنى اصلى (تـعـزيـر) مـنـع و دفـاع در مـقـابـل دشمن است كه در مورد خداوند جز به صورت مجاز صـحـيـح نـيـسـت، و از آن مـهـمـتـر شـأن نـزول آيـه اسـت كـه بـعـد از مـاجـراى حـديـبـيـه نـازل شده، در حالى كه بعضى نسبت به مقام شامخ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بى حـرمـتـى كـرده بـودنـد، و آيـه بـراى تـوجـيـه مـسـلمـانـان نـسـبـت بـه وظـائفـشـان در مقابل رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نازل شده.
بـه عـلاوه نـبـايـد فـرامـوش كـرد كـه ايـن آيـه بـه عـنـوان نـتـيـجـه اى بـراى آيـه قـبـل اسـت كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به عنوان (شاهد) و (بشير) و (نذير) توصيف مى كند و اين امر زمينه ساز دستوراتى است كه در آيه بعد آمده.
در آخـرين آيه مورد بحث اشاره كوتاهى به مسأله (بيعت رضوان ) مى كند كه در آيه 18 همين سوره به طور مشروحتر آمده است.
توضيح اينكه: همانگونه كه گفتيم طبق تواريخ مشهور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه دنـبـال خـوابى كه ديده بود همراه با 1400 نفر به قصد انجام عمره از مدينه خارج شـد، ولى در نـزديـكـى مـكـه مـشـركـان تـصميم گرفتند كه از ورود او و يارانش به مكه جلوگيرى كنند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يارانش در سرزمين (حديبيه ) توقف فرمود، و سفيرانى ميان او و قريش رد و بدل شد، تا به قرارداد صلح حديبيه انجاميد.
در ايـن مـأمـوريـتها يك بار عثمان از طرف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مأمور شد كه ايـن پـيـام را به اهل مكه برساند كه او به قصد جنگ نيامده، و تنها قصدش زيارت خانه خـدا اسـت، ولى مـشـركـان عـثـمـان را مـوقـتـا تـوقـيف كردند، و همين امر سبب شد كه در ميان مـسـلمـانـان خـبـر قـتـل او شـايـع گـردد، و اگـر چـنـيـن چـيـزى صـحـت مـى داشـت دليـل بـر اعـلان جـنـگ قـريش بود، لذا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود ما از اينجا حركت نمى كنيم تا با اين قوم پيكار كنيم، و براى تأكيد بر اين امر مهم از مـردم دعـوت كـرد تـا بـا او تـجـديد بيعت كنند، مسلمانان در زير درختى كه آنجا بود جمع شـدنـد و بـا حضرتش بيعت كردند كه هرگز پشت به ميدان نكنند و تا آنجا كه در توان دارند در قلع و قمع دشمن بكوشند.
ايـن مـوضـوع بـه گـوش مشركان مكه رسيد و رعب و وحشتى در قلوب آنها افكند و همين امر سبب شد كه آنها به اين صلح ناخوشايند تن در دهند.
ايـن بـيـعـت را از ايـن جـهت (بيعت رضوان ) مى نامند كه در آيه 18 همين سوره آمده است:(لقـد رضـى الله عـن المـؤ منين اذ يبايعونك تحت الشجرة) : خدا از مؤ منان (راضى ) شد هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت مى كردند.
به هر حال، قرآن مجيد در آيه مورد بحث مى گويد: (كسانى كه با تو بيعت مى كنند در حـقـيـقـت بـا خـدا بـيـعـت مى كنند و دست خدا بالاى دست آنها است )(ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يدالله فوق ايديهم ) .
(بيعت ) به معنى پيمان بستن براى فرمانبردارى و اطاعت از كسى است، و چنين مرسوم بوده كه آن كس كه پيمان اطاعت مى بست دست خود را در دست پيشوا و رهبر خود مى گذاشت و پيمان وفادارى را از اين طريق اظهار مى داشت.
و از آنجا كه به هنگام (معامله و بيع ) نيز دست به دست هم مى دادند و قرار داد معامله را مـى بـسـتـنـد، واژه (بيعت ) به اين پيمانها اطلاق شده است، به خصوص اينكه آنها در پيمان خود گوئى جان خويش را در معرض معامله با فردى كه با او اعلام وفادارى داشتند قرار مى دادند.
و از اينجا معنى(يدالله فوق ايديهم ) (دست خدا بالاى دست آنها است ) روشن مى شود، اين تعبير كنايه از آن است كه بيعت با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يك بيعت الهى است، گويا دست خدا بالاى دست آنها قرار گرفته، نه تنها با پيامبرش كـه بـا خـدا بـيـعـت مـى كـنـنـد، و ايـن گـونـه كـنـايـات در زبـان عـرب بـسـيـار معمول است.
بنابراين كسانى كه اين جمله را چنين تفسير كرده اند كه (قدرت خدا ما فوق قدرت آنها اسـت ) يـا (نـصـرت و يـارى خـدا بـرتـر از نـصـرت و يـارى مـردم اسـت ) و امثال آن تناسبى با شأن نزول آيه و مفاد آن ندارد، هر چند اين مطلب در حد ذات خود مطلب صحيحى است.
سـپـس مـى افـزايـد: (هـر كـس نـقض عهد و پيمان شكنى كند در حقيقت به زيان خود پيمان شكنى كرده و عهد خويش را شكسته )(فمن نكث فانما ينكث على نفسه ) .
(و آن كـس كـه در بـرابـر عـهـدى كه با خدا بسته وفادار بماند، و حق بيعت را ادأ كند، خـداونـد پـاداش عظيمى به او خواهد داد)(و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيؤ تيه اجرا عظيما) .
(نكث ) از ماده (نكث ) (بر وزن مكث ) به معنى بازگشودن و واتابيدن است، سپس در مورد پيمان شكنى و نقض عهد به كار رفته.
در اين آيه، قرآن مجيد به همه بيعت كنندگان هشدار مى دهد كه اگر بر سر پيمان و عهد خود بمانند پاداش عظيمى خواهند داشت، اما اگر آنرا بشكنند زيانش متوجه خود آنها است، تصور نكنند به خدا ضررى مى رسانند، بلكه بقاى جامعه و عظمت و سربلندى و قوت و قدرت و حتى موجوديت خويش را به خاطر پيمان شكنى به خطر مى افكنند.
در حـديـثـى از امـيـرمـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) آمـده اسـت: ان فـى النـار لمـديـنـة يـقـال لهـا الحـصـيـنـة، افـلا تـسـئلونـى مـا فـيـهـا؟ فـقـيـل له: مـا فيها يا امير المؤ منين؟ قـال فيها ايدى الناكثين!: (در جهنم شهرى است به نام حصينه آيا از من نمى پرسيد در آن شهر چيست؟ كسى عرض كرد: اى امير مؤ منان در آن شهر چيست؟! فرمود: دستهاى پيمان شكنان )!!
و از اينجا روشن مى شود كه مسأله پيمان شكنى و نقض بيعت از ديدگاه اسلام چقدر زشت و قبيح است.
دربـاره اصـل مـوضـوع (بـيـعـت در اسـلام ) و حـتـى (قـبـل از اسـلام ) و (كـيـفيت بيعت ) و (احكام آن ) بحثهائى است كه به خواست خدا ذيل آيه 18 همين سوره مطرح خواهد شد.
(سـيـقـول لك المـخـلفـون مـن الا عـراب شغلتنا أموالنا و أهلونا فاستغفرلنا يقولون بأ لسنتهم ماليس فى قلوبهم قل فمن يملك لكم من الله شيا إن أرادبكم ضرا أو أرادبكم نفعا بل كان الله بما تعملون خبيرا) (11)(بـل ظننتم أن لن ينقلب الرسول و المؤ منون الى أهليهم أبدا و زين ذلك فى قلوبكم و ظننتم ظن السوء و كنتم قوما بورا) (12)(و من لم يؤ من بالله و رسوله فانا أعتدنا للكافرين سعيرا) (13)(و لله ملك السماوات و الا رض يغفر لمن يشأ و يعذب من يشأ و كان الله غفورا رحيما) (14)
ترجمه:
11 - بـه زودى مـتـخـلفـان از اعـراب بـاديـه نـشـيـن (عذرتراشى كرده ) مى گويند: حفظ اموال و خانواده، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستيم در سفر حديبيه تو را همراهى كنيم ) بـراى مـا طـلب آمـرزش كـن، آنـهـا بـه زبـان خـود چـيـزى مـى گـويـنـد كـه در دل نـدارنـد! بـگو: چه كسى مى تواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هرگاه زيانى بـراى شـمـا بخواهد و يا اگر نفعى اراده كند (مانع گردد) و خداوند به تمام اعمالى كه انجام مى دهيد آگاه است.
12 - بـلكـه شـمـا گمان كرديد پيامبر و مؤ منان هرگز به خانواده هاى خود باز نخواهند گـشـت و ايـن پـنـدار غـلط در دلهاى شما زينت يافته بود، و گمان بد كرديد، و سرانجام هلاك شديد.
13 - و آن كـس كـه ايـمـان بـه خـدا و پـيامبرش نياورده (سرنوشتش دوزخ است ) چرا كه ما براى كافران آتش فروزان آماده كرده ايم!
14 - مـالكـيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است، هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد، و هر كس را بخواهد مجازات مى كند و خداوند غفور و رحيم است.
عذرتراشى متخلفان!
در آيات قبل گفتيم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با يكهزار و چهارصد نفر از مسلمانان از مدينه به قصد عمره به سوى مكه حركت كرد.
از سـوى پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مـيـان قـبائل باديه نشين اعلام شد كه همه آنها نيز او را در اين سفر همراهى كنند، ولى گروهى از افـراد ضـعـيـف الايـمـان از انـجـام ايـن دسـتور سر باز زدند، و تحليلشان اين بود كه چـگـونـه مـمـكـن اسـت مـسـلمانان از اين سفر جان سالم به در برند، در حالى كه قبلا كفار قـريـش حـالت تـهـاجـمـى داشـتـه، و جـنـگـهاى احد و احزاب را در كنار مدينه بر مسلمانان تـحـمـيل كردند، اكنون كه اين گروه اندك و بدون سلاح با پاى خود به مكه مى روند، و در كنار لانه زنبوران قرار مى گيرند چگونه ممكن است به خانه هاى خود بازگردند؟!
امـا هـنـگـامـى كـه ديـدنـد مـسـلمـانـان بـا دسـت پـر و امـتـيـازات قـابـل مـلاحـظـه اى كـه از پـيـمـان صـلح حـديـبـيه گرفته بودند سالم به سوى مدينه بازگشتند بى آنكه از دماغ كسى خون بريزد، به اشتباه بزرگ خود پى بردند، و خدمت پـيـامـبـر آمـدنـد تـا بـه نـحـوى عـذرخـواهى كرده، و كار خود را توجيه كنند، و از پيامبر تقاضاى استغفار نمايند.
ولى آيات فوق نازل گشت و پرده از روى كار آنها برداشت و آنها را رسوا نمود.
بـه ايـن تـرتـيـب بـعـد از ذكـر سـرنـوشـت مـنـافـقـان و مـشـركـان در آيـات قـبـل، در ايـنـجـا وضـع مـتـخـلفـان ضـعـيف الايمان را بازگو مى كند، تا حلقات اين بحث تكميل گردد.
مـى فـرمـايـد: (به زودى متخلفان از اعراب باديه نشين عذرتراشى كرده، مى گويند: حفظ اموال و زن و فرزند ما را به خود مشغول داشت، و نتوانستيم در اين سفر پربركت در خـدمـت تـو بـاشـيـم! اكـنـون عـذر مـا را بـپـذيـر، و بـراى مـا طـلب آمـرزش كـن )!(سيقول لك المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفر لنا) .
(آنـهـا بـه زبـان خـود چـيـزى مـى گـويـنـد كـه در دل ندارند)(يقولون بالسنتهم ما ليس فى قلوبهم ) .
آنها حتى در توبه خود صادق نيستند.
ولى به آنها (بگو چه كسى مى تواند در برابر خداوند مالك چيزى براى شما باشد و از شما دفاع كند اگر بخواهد به شما زيانى برساند؟ يا اگر بخواهد
نـفـعـى بـرسـانـد چـه كـسـى مـى تـوانـد مـانـع گـردد)؟!(قل فمن يملك لكم من الله شيئا ان اراد بكم ضرا او اراد بكم نفعا) .
بـراى خـدا به هيچ وجه مشكل نيست كه شما را در خانه هاى امنتان و در كنار زن و فرزند و امـوالتـان گـرفـتـار انـواع بـلاهـا و مـصـائب كـنـد، و نـيـز بـراى او هـيـچ مـشكل نيست كه در مركز دشمنان و كانون مخالفان شما را از هر گونه گزند محفوظ دارد، اين جهل شما به قدرت خدا است كه اين گونه افكار را در نظر شما زينت مى دهد.
آرى (خـداونـد بـه تـمـام اعـمـالى كـه انـجـام مـى دهـيـد خـبـيـر و آگـاه اسـت )(بل كان الله بما تعملون خبيرا) .
بلكه از اسرار درون سينه ها و نيات شما نيز به خوبى با خبر است، او به خوبى مى دانـد كـه ايـن عـذر و بهانه ها واقعيت ندارد آنچه واقعيت دارد شك و ترديد و ترس و ضعف ايـمـان شـمـا اسـت، و اين عذرتراشيها بر خدا مخفى نمى ماند، و هرگز مانع مجازات شما نمى شود.
جـالب ايـنـكـه هـم از لحـن آيات، و هم از تواريخ، استفاده مى شود كه اين آيات در اثنأ بـازگـشـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه مـديـنـه نـازل شـد، يـعـنى پيش از آنكه متخلفان بيايند و عذرتراشى كنند پرده از روى كار آنها برداشت و رسوايشان كرد!
سـپـس بـراى تـوضـيـح بيشتر پرده ها را كاملا كنار زده مى افزايد: (بلكه شما گمان كـرديـد پـيـامـبـر و مـؤ مـنـان هـرگـز بـه خـانـوادهـهـاى خـود بـاز نـخـواهـنـد گـشـت )(بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول و المؤ منون الى اهليهم ابدا) .
آرى عـلت عـدم شـركـت شـمـا در ايـن سـفـر تـاريـخـى مـسـأله امـوال و زن و فـرزنـد نـبـود، بـلكـه عـامـل اصـلى سوءظنى بود كه به خدا داشتيد، و با محاسبات غلط خود چنين فكر مى كرديد كه اين سفر، سفر پايانى عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان است و بايد از آن كناره گيرى كرد.
آرى (ايـن پـنـدار غـلط و ايـن وسـوسـه هـاى شـيـطـانـى در دل شما زينت يافته بود)(و زين ذلك فى قلوبكم ) .
(و گمان بد كرديد)(و ظننتم ظن السوء) .
چـرا كـه فـكـر مـى كـرديـد خـداونـد پـيـامـبـرش را بـه ايـن سفر فرستاده، و آنها را به چنگال دشمنان سپرده و از آنها حمايت نخواهد كرد!
(و سرانجام به هلاكت رسيديد)!(و كنتم قوما بورا) .
چـه هـلاكـت از ايـن بدتر كه از شركت در اين سفر تاريخى، و بيعت رضوان و افتخارات ديـگـر مـحروم شديد، و به دنبال آن رسوائى بزرگ بود، و در آينده عذاب دردناك آخرت است. آرى شما دلهاى مرده اى داشتيد كه گرفتار چنين سرنوشتى شديد.
از آنـجـا كـه ايـن افـراد ضعيف الايمان يا منافق مردمى ترسو، و راحت طلب و طبعا از جنگ و هـرگـونـه درگـيـرى گريزانند، تحليلى كه درباره حوادث مى كنند هيچگونه با واقعيت تطبيق، نمى كند با اين حال هميشه در نظرشان بسيار جالب است.
و بـه ايـن تـرتـيـب تـرس و عـافيت طلبى و فرار از زير بار مسئوليتها سوءظنها را در نظرشان واقعيتها جلوه مى دهد، و نسبت به همه چيز بدبين هستند حتى به پيامبر خدا و حتى نسبت به خدا!
در (نـهـج البـلاغـه ) در فـرمـان (مـالك اشـتـر) مـى خـوانـيـم: ان البـخـل و الجـبـن و الحـرص غـرائز شـتـى يـجـمـعـهـا سـوء الظـن بـالله: (بـخـل و تـرس و حـرص، صـفـات نكوهيده مختلفى است كه همه آنها در سوء ظن به خدا جمع است ).
داسـتـان حـديـبيه و آيات مورد بحث، ظهور عينى همين معنى است، و نشان مى دهد كه چگونه سـوءظـن بـه پـروردگـار از صـفـات زشـتـى هـمـچـون بخل و حرص و ترس سرچشمه مى گيرد.
از آنـجـا كه اين موضع گيرى هاى غلط گاه از عدم ايمان سرچشمه مى گرفت در آيه بعد مـى گـويـد: (كـسى كه ايمان به خدا و پيامبرش نياورده سرنوشتش آتش دوزخ است چرا كـه مـا بـراى كـافـران آتـش فروزان فراهم كرده ايم ) (و من لم يؤ من بالله و رسوله فانا اعتدنا للكافرين سعيرا).
(سعير) به معنى (برافروخته ) است.
و سـرانـجـام در آخـريـن آيـه مـورد بـحث براى اثبات قدرت خداوند بر مجازات كافران و منافقان مى فرمايد: (مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است، هر كس را بخواهد مى بـخـشـد و هـر كـس را بـخـواهـد مـجـازات مـى كند، و خداوند غفور و رحيم است )(و لله ملك السموات و الارض يغفر لمن يشأ و يعذب من يشأ و كان الله غفورا رحيما) .
جالب اينكه در اينجا مسأله غفران و آمرزش را بر مسأله عذاب مقدم مى دارد، و در آخر آيه باز هم تأكيد بر غفران و رحمت الهى مى كند، چرا كه هدف از تمام اين تهديدها و انذارها تـربـيـت است، و مسأله تربيت ايجاب مى كند كه راه بازگشت به روى گنهكاران و حتى كـافـران بـاز بـاشد، به خصوص اينكه سرچشمه بسيارى از اين موضعگيريهاى منفى، جهل و ناآگاهى است، و در برابر اينگونه افراد بايد اميد به آمرزش افزايش داده شود شايد به راه آيند.
توجيه گناه، يك بيمارى عمومى است!
هـر قـدر گـنـاه سـنگين باشد به سنگينى توجيه گناه نيست، چرا كه گنهكار معترف به گـنـاه غـالبـا به سراغ توبه مى رود، اما مصيبت زمانى شروع مى شود كه پاى توجيه گريها در ميان آيد كه نه تنها راه توبه را به روى انسان مى بندد، بلكه او را در گناه راسختر و جريتر مى سازد.
اين توجيه گرى گاه براى حفظ آبرو و جلوگيرى از رسوائى در برابر مردم است، اما از آن بـدتـر زمـانـى اسـت كه براى فريب وجدان صورت گيرد. اين توجيه گرى مطلب تـازه اى نـيـسـت، و نـمـونـه هـاى مـخـتـلف آن را در تـمـام طـول تـاريـخ بـشـر مى توان يافت، كه چگونه جنايتكاران بزرگ تاريخ براى فريب خود يا ديگران دست به توجيهات مضحكى مى زدند كه هر انسانى را غرق تعجب مى كند.
قرآن مجيد كه درس بزرگ تربيت و انسان سازى است در اين باره بحثهاى فراوانى دارد كه نمونه اى از آن را در آيات فوق خوانديم.
بد نيست نمونه هاى ديگر را براى تكميل اين بحث نيز مورد بررسى قرار دهيم:
1 - مـشـركـان عـرب بـراى تـوجـيـه شـرك خـود گـاه مـتـوسـل به رسم نياكان مى شدند و مى گفتند:(انا وجدنا آبأنا على امة و انا على آثارهم مـقتدون) (ما پدران خود را بر آئينى يافتيم و ما به آثار آنها اقتدار مى كنيم )! (زخرف - 23).
و گـاه بـه نـوعـى جبر متوسل شده مى گفتند:(لو شأ الله ما اشركنا و لا آبائنا) : (اگر خدا مى خواست نه ما و نه پدرانمان هرگز مشرك نمى شديم )! (148 - انعام ).
2 - گـاه مـؤ مـنان ضعيف الايمان براى فرار از جنگ، خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى آمـدنـد، و بـه ايـن عـنـوان كـه خانه هاى ما در و ديوار درستى ندارد و آسيب پذير است صـحـنـه را خـالى مى كردند:(و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة ان يريدون الا فرارا) (احزاب - 13): (گروهى از آنها از پيامبر اجازه مى خواستند و مـى گـفـتـنـد خـانـه هـاى مـا آسـيـب پذير است در حالى كه آسيب پذير نبود آنها فقط مى خواستند فرار كنند.
3 - گـاه بـه ايـن بـهـانـه كه اگر ما به جنگ روميان برويم ممكن است زيبارويان رومى، دل مـا را بـربـايـنـد، و به حرام بيفتيم! اجازه عدم شركت در جنگ را از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خواستند:(و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى) (توبه - 49): (بعضى از آنان مى گويد به من اجازه ده و مرا به گناه نينداز)!
و گـاه بـه ايـن عـنـوان كـه امـوال و زن و فـرزنـد مـا را گـرفـتـار و بـه خـود مـشـغـول سـاخـتـه، گـناه بزرگ فرار از اطاعت فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را توجيه مى كردند (آيات مورد بحث ).
4 - شـيـطـان نـيز با يك مقايسه غلط نافرمانى صريح خود را در برابر خداوند توجيه كـرد و گـفـت: (مرا از آتش آفريدهاى و آدم را از خاك! چگونه ممكن است موجودى شريفتر بـراى مـوجـودى پـسـتتر سجده كند)!:(انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين) (اعراف - 12).
5 - در عصر جاهليت نيز براى توجيه جنايت بزرگ (فرزندكشى ) مى گفتند از اين مى تـرسـيـم كـه در جنگها دختران ما به دست دشمنان بيفتند، غيرت ناموسى ما ايجاب مى كند كـه نـوزادان دخـتـر را زيـر خـاك پـنـهـان كـنيم!، و گاه مى گفتند اگر فرزندانمان زنده بمانند قادر بر تأمين زندگى آنها نيستيم!
(اسرأ - 31).
حـتـى از بـعـضى آيات قرآن بر مى آيد كه گناهكاران براى توجيه گناهان خود در قيامت نيز به امورى متشبث مى شوند از جمله اينكه ما پيروى از بزرگان قوم خود كرديم و آنها بـودنـد كـه ما را گمراه كردند، و بجاى ما تصميم گرفتند!:(ربنا انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا السبيلا) (احزاب - 67).
خـلاصـه ايـنكه بلاى (توجيه گرى ) بلائى است فراگير كه گروه عظيمى از مردم اعـم از عـوام و خـواص را در بـرگرفته، و خطر بزرگ آن اين است كه راههاى اصلاح را بـه روى گنهكاران مى بندد و گاه واقعيتها را حتى در نظر خود انسان دگرگون جلوه مى دهد.
بسيارند كسانى كه (ترس و جبن ) خود را به عنوان (احتياط)، و (حرص ) را به (تـأمـيـن آينده ) و (تهور) را به (قاطعيت ) و (ضعف نفس ) را به (حيا) و (بـى عـرضـگـى ) را بـه (زهـد) و (ارتـكاب حرام ) را به (كلاه شرعى ) و (فـرار از زيـر بـار مـسـئوليـت ) را بـه (ثـابـت نـبـودن مـوضـوع ) و (ضعفها و كوتاهيها)ى خود را به (قضا و قدر) توجيه مى كنند، و چه دردناك است كه انسان با دست خود راه نجات را به روى خود ببندد؟!
گـرچـه ايـن مـفـاهـيـم هـر كـدام در جـاى خـود مـعـنـى صـحـيـحـى دارد، ولى اشـكـال در ايـن اسـت كـه آن را تـحـريف كرده، و نتيجه وارونه مى گيرند، و چه زيانهاى عظيمى كه از اين رهگذر به جوامع بشرى و خانواده ها و افراد رسيده است؟! خداوند همه ما را از اين بلاى بزرگ و خانمان سوز حفظ كند (آمين ).
(سـيقول المخلفون إذا انطلقتم إلى مغانم لتأ خذوها ذرونا نتبعكم يريدون أن يبدلوا كلم الله قـل لن تـتـبـعـونـا كـذلكـم قـال الله مـن قـبـل فـسـيـقـولون بل تحسدوننا بل كانوا لا يفقهون إ لا قليلا) (15)(قل للمخلفين من الا عراب ستدعون إلى قوم أولى بأس شديد تقاتلونهم أو يسلمون فإن تـطـيـعـوا يـؤ تـكـم الله أجـرا حـسـنـا و إن تـتـولوا كـمـا تـوليـتـم مـن قبل يعذبكم عذابا أليما) (16)(ليـس عـلى الا عـمـى حـرج و لاعـلى الا عـرج حـرج و لا عـلى المـريـض حرج و من يطع الله و رسـوله يـدخـله جـنـات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـار و مـن يتول يعذبه عذابا اليما) (17)
ترجمه:
15 - هـنـگـامـى كـه شـمـا در آيـنـده بـراى بـه دسـت آوردن غـنائمى حركت كنيد متخلفان مى گـويند: بگذاريد ما هم از شما پيروى كنيم (و در اين جهاد شركت نمائيم!) آنها مى خواهند كـلام خـدا را تـغـيـيـر دهـنـد، بـگـو: هـرگـز نـبـايـد بـه دنـبـال مـا بـيـاييد، اينگونه خداوند از قبل گفته است، اما به زودى مى گويند: شما نسبت به ما حسد مى ورزيد ولى آنها جز اندكى نمى فهمند!
16 - بـه مـتـخـلفـان از اعراب بگو: به زودى از شما دعوت مى شود كه به سوى قومى جـنـگـجـو بـرويـد و با آنها پيكار كنيد تا اسلام بياورند، اگر اطاعت كنيد خداوند پاداش نـيكى به شما مى دهد، و اگر سرپيچى نمائيد همانگونه كه قبلا نيز سرپيچى نموديد شما را عذاب دردناكى مى كند.
17 - بـر (نـابـينا) و (لنگ ) و (بيمار) گناهى نيست (اگر در ميدان جهاد شركت نـكـند) و هركس كه اطاعت خدا و رسولش نمايد او را در باغهائى (از بهشت ) وارد مى سازد كه نهرها از زير درختانش جارى است، و آن كس كه سرپيچى كند او را به عذاب دردناكى گرفتار مى كند.
متخلفان آماده طلب!
غـالب مفسران معتقدند كه اين آيات ناظر به (فتح خيبر) است كه بعد از صلح حديبيه و در آغاز سال هفتم هجرت روى داد.
توضيح اينكه: طبق روايات هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از حديبيه بازمى گـشـت به فرمان خدا مسلمانان شركت كننده در حديبيه را بشارت به (فتح خيبر) داد و تصريح فرمود كه در اين پيكار فقط آنها شركت كنند، و غنائم جنگى مخصوص آنها است، و تخلف كنندگان را نصيبى از اين غنائم نخواهد بود!
امـا اين دنياپرستان ترسو همين كه از قرائن فهميدند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ايـن جـنـگـى كـه در پـيش دارد قطعا پيروز مى شود و غنائم فراوانى به دست سپاه اسلام خـواهـد افتاد، از فرصت استفاده كرده، خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند، و اجازه شـركـت در مـيـدان (خـيـبـر) خـواسـتـنـد! و شـايـد بـه ايـن عـذر نـيـز مـتـوسل شدند كه ما براى جبران خطاى گذشته، و سبك كردن بار مسئوليت، و توبه از گـنـاه، و خـدمـت خـالصانه به اسلام و قرآن، مى خواهيم در اين ميدان جهاد با شما شركت كـنـيـم! غـافل از اينكه آيات قرآن از قبل نازل شده بود، و سر آنها را فاش ساخته بود، چنانكه در نخستين آيه مورد بحث مى خوانيم:
(هـنـگـامـى كـه شـمـا بـراى بـه دست آوردن غنائمى حركت مى كنيد به زودى متخلفان مى گـويـنـد بـگـذاريـد مـا هـم از شـمـا پـيـروى كـنـيـم، و در ايـن جـهـاد شـركـت نـمـائيـم )!(سيقول المخلفون اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها ذرونا نتبعكم ) .
نـه تـنـهـا در ايـن مـورد كـه در مـوارد ديگر نيز مى بينيم اين تن پروران طماع به سراغ لقمه هاى چرب و كم دردسر مى رفتند، و از ميدانهاى سخت و خطرناك و دور دست گريزان بـودنـد، چـنـانـكـه در آيـه 42 سوره توبه مى خوانيم: هرگاه غنائمى نزديك، و سفرى سـهـل و آسان باشد از تو پيروى مى كنند، ولى (اكنون كه براى ميدان تبوك ) راه دور و پـرمـشقت است سر باز مى زنند، و به زودى سوگند مى خورند كه اگر توانائى داشتيم همراه شما حركت مى كرديم(لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا لا تبعوك و لكن بعدت عليهم الشقه و سيحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معكم ) .
بـه هـر حـال، قـرآن در آيـات مـورد بـحـث در پاسخ اين گروه سودجو و فرصت طلب مى گويد: (آنها مى خواهند كلام خدا را تغيير دهند)(يريدون ان يبدلوا كلام الله ) .
سـپـس مـى افـزايـد: (بـه آنـهـا بـگـو: شـمـا هـرگـز نـبـايـد بـه دنـبـال مـا بـيـائيـد) و حـق نـداريـد در ايـن مـيـدان شـركـت كـنـيـد(قل لن تتبعونا) .
ايـن سـخـنـى نـيـسـت كـه مـن از پـيـش خـود بـگـويـم، (ايـن مـطـلبـى اسـت كـه خـداونـد از قـبـل گـفـتـه ) و مـا را از آيـنـده شـمـا بـا خـبـر سـاخـتـه اسـت(كـذلكـم قال الله من قبل ) .
خداوند دستور داده (غنائم خيبر) مخصوص (اهل حديبيه ) باشد، واحدى با آنها در اين امر شركت نكند!
ولى اين متخلفان بى شرم و پرادعا، باز از ميدان در نمى روند و شما را متهم به حسادت مى كنند و به زودى مى گويند: مطلب چنين نيست بلكه شما نسبت به ما حسد مى ورزيد)!(فسيقولون بل تحسدوننا) .
و بـه ايـن تـرتـيـب آنها حتى بطور ضمنى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را تكذيب مى كنند، و ريشه منع آنها را از شركت در (غزوه خيبر) حسادت مى شمرند!
قـرآن در آخـريـن جـمـله مـى گـويـد: (ولى آنـهـا جـز انـدكـى نـمـى فـهـمـنـد)(بل كانوا لا يفقهون الا قليلا) .
آرى ريـشـه تـمـام بدبختى هاى آنها جهل و نادانى و بى خبرى است كه هميشه دامنگير آنها بـوده اسـت، جـهـل در مورد خداوند، و عدم معرفت مقام پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و بى خبرى از سرنوشت انسانها و عدم توجه به ناپايدارى ثروت دنيا.
درست است كه آنها در مسائل مالى و منافع شخصى باهوش و دقيق و باريك بودند، اما چه جهلى از اين بالاتر كه انسان همه چيز خود را با اندكى ثروت مبادله كند؟!.
سـرانـجـام پـيـغـمـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) طـبـق نـقـل تـواريـخ غـنـائم خـيـبر را تنها بر اهل حديبيه تقسيم كرد، حتى كسانى كه در حديبيه بـودنـد و مـوفـق بـه شـركـت در غـزوه خيبر نشدند سهمى براى آنها قرار داد، البته اين موضوع يك مصداق بيشتر نداشت و آن (جابر بن عبدالله ) بود.
در ادامه همين بحث و گفتگو با متخلفان (حديبيه ) در آيه بعد پيشنهادى به آنها كرده، و راه بـازگـشـت را بـه روى آنـها چنين مى گشايد و مى فرمايد: (به متخلفان از اعراب باديه نشين بگو به زودى از شما دعوت مى شود كه به سوى قومى جنگجو و پرقدرت گـام بـگـذاريـد، و بـا آنـهـا پـيـكـار كـنـيـد تـا اسـلام را پـذيـرا شـونـد)(قل للمخلفين من الاعراب ستدعون الى قوم اولى باس شديد تقاتلونهم او يسلمون ) .
(اگـر اطـاعـت كـنيد خداوند پاداش نيكى به شما مى دهد، و اگر سرپيچى كنيد، آنگونه كـه قـبلا نيز سرپيچى كرديد، خداوند شما را عذاب دردناكى مى كند)(فان تطيعوا يؤ تـكـم الله اجـرا حـسـنـا و ان تـتـولوا كـمـا تـوليـتـم مـن قبل يعذبكم عذابا اليما) .
هـرگـاه بـه راسـتـى از رفـتـار قـبـلى خـود پـشـيـمـان شـده ايـد، و دسـت از راحـت طلبى و دنـيـاپـرسـتـى برداشته ايد، بايد امتحان صداقت خود را در ميدان سخت و سهمگين ديگرى بـدهـيـد، و گـرنـه از مـيـدانـهاى سخت اجتناب كردن، و در ميدانهاى راحت و پر غنيمت شركت نمودن به هيچوجه ممكن نيست و دليلى است بر نفاق يا ضعف ايمان و جبن و ترس شما.
جالب اينكه قرآن روى عنوان مخلفين در اين آيات مكرر تكيه كرده، و به اصطلاح بجاى استفاده از (ضمير) از (اسم ظاهر) استفاده مى كند.
ايـن تـعـبـيـر مـخـصـوصـا بـه صـورت صـيـغـه (اسـم مفعول ) آمده، يعنى (پشت سر گذارده شدگان ) اشاره به اينكه هنگامى كه مسلمانان با ايمان مشاهده سستى و بهانه جوئيهاى اين گروه را مى كردند آنها را پشت سر گذارده و بى اعتنا به وضعشان به سوى ميدان جهاد مى شتافتند.
امـا در ايـنـكـه ايـن قـوم جـنگجو و پرقدرت كه در اين آيه به آنها اشاره كرده چه جمعيتى بودند؟ در ميان مفسران گفتگو است.
جـمـله (تـقـاتـلونـهـم او يـسـلمـون ) (بـا آنـهـا پـيـكـار كـنـيـد تـا مـسـلمـان شـونـد) دليـل بـر ايـن اسـت كه اهل كتاب نبودند، زيرا آنها را مجبور به پذيرش اسلام نمى كنند، بـلكـه مـخـيـر مـيـان اسـلام آوردن يـا پـذيـرش شـرائط اهـل ذمـه و هـمـزيـسـتى مسالمت آميز با مسلمانان و پرداخت جزيه مى كنند، تنها مشركان و بت پـرستان هستند كه چيزى جز اسلام از آنان پذيرفته نمى شود، زيرا اسلام بت پرستى را به عنوان يك دين نمى شناسد، و اجبار در ترك بت پرستى جايز است.
و بـا تـوجـه به اينكه در عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از ماجراى حديبيه و (خـيـبـر) غزوه مهمى با مشركان جز فتح (مكه ) و غزوه (حنين ) وجود نداشت، آيه فوق مى تواند اشاره به آنها باشد، مخصوصا غزوه حنين كه مردان جنگجوى سختكوشى از طايفه (هوازن ) و (بنى سعد) در آن شركت داشتند.
امـا ايـنـكـه بعضى احتمال داده اند اشاره به غزوه (موته ) كه با روميان انجام گرفت بـوده بـاشـد بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا كـه آنـهـا اهل كتاب بودند.
و احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور جـنگهاى بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از جمله جنگ با اهـل (فـارس ) و (يمامه ) بوده باشد بسيار بعيدتر است، چرا كه لحن آيات نشان مى دهد مسأله مربوط به زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، و هيچ الزامى نداريم كـه آن را بـر جـنـگـهـاى بـعد از عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) تطبيق دهيم، ظاهرا پـارهـاى انـگـيـزهـهـاى سـيـاسـى در فكر و انديشه بعضى از مفسران كه روى اين مسأله پافشارى داشته اند دخالت داشته است!
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه آنـهـا قـول نـمـى دهد كه در جنگهاى آينده شما غنائمى به چنگ مى آوريد، زيرا هدف از جهاد كسب غـنـيـمـت نـيست، بلكه روى اين تكيه مى كند كه خداوند پاداش نيكى به شما خواهد داد كه معمولا اين تعبير در مورد پاداشهاى آخرت است.
در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه: در آيه 83 سوره توبه، به طور كلى دست رد بـر سـينه اين نامحرمان زده و مى گويد:(فقل لن تخرجوا معى ابدا و لن تقاتلوا معى عـدوا انـكـم رضـيـتـم بـالقعود اول مرة فاقعدوا مع الخالفين) : (شما هرگز با من در هيچ نـبـردى خروج نخواهيد كرد و مجاز نيستيد همراه من با دشمن پيكار كنيد چرا كه نخستين بار به كناره گيرى از جنگ راضى شديد اكنون نيز با متخلفان بمانيد).
در حـالى كـه آيـه مـورد بـحـث از آنها دعوت به پيكار در ميدان سخت و سهمگين ديگرى مى كـنـد؟ ولى با توجه به اينكه آيه سوره توبه مربوط به متخلفان جنگ تبوك است كه پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از آنها قطع اميد كرده بود، و آيه مورد بحث از متخلفان حـديـبـيـه سـخـن مـى گـويـد كـه هـنـوز از آنـهـا قـطـع امـيـد نـشـده بـود پـاسـخ ايـن سـؤ ال روشن مى گردد.
و از آنـجـا كـه در مـيـان مـتـخـلفان افرادى بودند كه به خاطر نقص عضو يا بيمارى به راسـتـى قـدرت بـر شـركـت در جـهـاد نداشتند، و نبايد حق آنها در اين ميان ناديده گرفته شود، در آخرين آيه مورد بحث معذور بودن آنان را مشخص ساخته است.
بـخـصـوص ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـران نـقـل كـرده انـد كـه بـعـد از نـزول آيـه قـبـل و تهديد متخلفان به (عذاب اليم ) جمعى از معلولين يا بيماران خدمت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمـدنـد و عـرض كـردنـد: اى رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )! تـكـليـف مـا در ايـن مـيـان چـيـسـت؟ در اينجا اين آيه نـازل شـد و حكم آنها را چنين بازگو كرد: (بر نابينا و لنگ و بيمار گناهى نيست اگر در ميدان جهاد شركت نكنند)(ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج ) .
تـنـهـا جـهـاد نـيـست كه مشروط به قدرت و توانائى است، تمام تكاليف الهى يك سلسله شـرائط عـمومى دارد كه از جمله آنها (توانائى و قدرت ) است، و در آيات قرآن كرارا بـه ايـن مـعـنـى اشـاره شـده اسـت، در آيـه 286 سـوره بـقـره بـه صـورت يـك اصل كلى مى خوانيم:(لا يكلف الله نفسا الا وسعها) : (خداوند هيچكس را جز به مقدار طاقتش تكليف نمى كند).
ايـن شـرط هـم بـا ادله نـقـلى ثـابـت شـده، و هـم بـا دليل عقل.
ولى البـتـه ايـن گـروه گـرچه از شركت در ميدان جهاد معافند اما آنها نيز بايد به مقدار تـوان خـود براى تقويت قواى اسلام و پيشبرد اهداف الهى آن بكوشند چنانكه در آيه 91 سـوره تـوبه مى خوانيم:(ليس على الضعفأ و لا على المرضى و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله) : بر ضعيفان و بيماران و آنها كه وسيله اى براى انفاق (در راه جهاد) ندارند گناهى نيست (كه در ميدان حاضر نشوند) به شرط اينكه براى خدا و رسولش خير خواهى كنند.
يـعـنـى اگـر آنـهـا قـادر نـيستند با دست كارى انجام دهند از آنچه در توان دارند با زبان مـضـايـقـه ننمايند، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد هر كس آنچه را در توان دارد بـايـد فـروگـذار نـكـنـد، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر اگـر نـمـى توانند در جبهه شركت كنند لااقل (پشت جبهه ) را محكم نگهدارند.
و شـايد جمله اخير آيه مورد بحث نيز اشاره به همين معنى باشد كه مى فرمايد: (هر كس اطـاعـت خـدا و رسـولش را كـنـد او را در باغهائى از بهشت وارد مى سازد كه نهرها از زير درخـتـانـش جـارى اسـت، و آن كـس كـه سـرپـيـچى كند او را به عذاب اليم گرفتار خواهد كـرد)!(و مـن يـطـع الله و رسـوله يـدخـله جـنـات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الانـهـار و مـن يتول يعذبه عذابا اليما) .
اين احتمال نيز وجود دارد كه در مواقعى كه استثنائى به حكمى مى خورد افرادى به فكر سـوء اسـتـفـاده افتاده، خود را در صف معذوران جا مى زنند، قرآن به آنها هشدار مى دهد كه اگر به راستى معذور نباشند گرفتار عذاب اليم خواهند شد.
ايـن نـكته قابل توجه است كه مسأله معذور بودن نابينا و لنگ و بيماران سخت مخصوص جـهـاد اسـت، امـا در مـسـأله دفاع هر كس به قدر توانائى خود بايد از كيان اسلام و وطن اسلامى و جان دفاع كند و هيچ استثنائى در اين زمينه وجود ندارد.
(لقـد رضـى الله عـن المـؤ مـنـيـن إ ذيـبـا يـعـونـك تـحـت الشـجـرة فعلم ما فى قلوبهم فأ نزل السكينة عليهم و أثابهم فتحا قريبا) (18)(و مغانم كثيرة يأ خذونها و كان الله عزيزا حكيما) (19)
ترجمه:
18 - خـداوند از مؤ منانى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند راضى و خشنود شد، خدا آنچه را در درون قلب آنها (از صداقت و ايمان ) نهفته بود ميدانست، لذا آرامش را بر دلهاى آنها نازل كرد، و فتح نزديكى، به عنوان پاداش، نصيب آنها فرمود.
19 - و غنائم بسيارى كه آنرا به دست مى آورند، و خداوند عزيز و حكيم است.
خشنودى خدا از شركت كنندگان در بيعت رضوان
گـفـتـيـم در ماجراى حديبيه سفرائى ميان (پيامبر) (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و (قريش ) رد و بـدل شـد، از جمله پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (عثمان بن عفان ) را (كه از بستگان ابو سفيان بود و اين رابطه ظاهرا در انتخاب او تاثير داشت ) به عنوان نماينده نزد مشركان مكه و اشراف قريش فرستاد تا آنها را از اين حقيقت آگاه كند كه مسلمانان به قصد جنگ نيامده اند بلكه هدفشان زيارت خانه خدا و احترام كعبه است، اما قريش عثمان را موقتا توقيف كردند، و به دنبال آن در بين مسلمانان شايع شد كه عثمان كشته شده پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود من از اينجا حركت نمى كنم تا با اين گروه پيكار كنم.
سپس به زير درختى كه در آنجا بود آمد و با مردم تجديد بيعت كرد، و از آنها خواست كه در پيكار با مشركان كوتاهى نكنند، و كسى پشت به ميدان جهاد نكند.
آوازه اين بيعت در مكه پيچيد و قريش سخت به وحشت افتادند و عثمان را آزاد كردند.
چنانكه مى دانيم اين بيعت به عنوان (بيعت رضوان ) (بيعت خشنودى خداوند) معروف شد، و لرزه بر اندام مشركان انداخت و نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود.
آيات مورد بحث درباره اين ماجرا سخن مى گويد.
نـخـسـت مـى فـرمـايد: (خداوند از مؤ منانى كه در زير درخت با تو بيعت كردند راضى و خشنود شد)(لقد رضى الله عن المؤ منين اذ يبايعونك تحت الشجرة ) .
هدف از اين (بيعت ) انسجام هر چه بيشتر نيروها، تقويت روحيه، تجديد آمادگى رزمى سنجش افكار، و آزمودن ميزان فداكارى دوستان وفادار بود.
ايـن بـيعت روح تازه اى در كالبد مسلمين دميد، چرا كه دست به دست پيامبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دادند، و از صميم دل اظهار وفادارى مى كردند.
خـداونـد به اين مؤ منان فداكار و ايثارگر كه در اين لحظه حساس با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـيعت كردند چهار پاداش بزرگ داد كه از همه مهمتر همين پاداش سخت يعنى رضـايـت و خـشـنـودى او بـود، هـمـانـگـونـه كه در آيه 72 سوره توبه نيز مى خوانيم(و رضوان الله اكبر) : (و رضا و خشنودى خداوند از همه نعمتهاى بهشتى برتر است ).
سـپس مى افزايد: (خداوند مى دانست آنچه در درون قلب آنها از صداقت و ايمان و آمادگى وفـادارى نـسـبـت بـه ايـن پـيـمـان نـهـفـتـه اسـت، و لذا سـكـيـنـه و آرامـش را بـر آنـهـا نازل كرد)(فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينة عليهم ) .
آنـچـنـان آرامـشـى كه در ميان انبوه دشمنان در نقطه دور دستى از شهر و ديار خود، در ميان سلاحهاى آماده آنها، با نداشتن اسلحه كافى (چون براى زيارت آمده بودند نه براى جنگ ) ترس و وحشتى به دل راه نمى دادند، و همچون كوه استوار و پا بر جا ايستاده بودند.
و اين دومين موهبت الهى نسبت به آنها بود.
اصولا الطاف خاص و امدادهاى الهى شامل حال كسانى مى شود كه داراى خلوص نيت و صدق و صفاى باطن باشند.
لذا در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: ان العـبـد المـؤ مـن الفـقـير ليـقـول يـا رب ارزقـنـى حـتـى افـعل كذا و كذا من البر و وجوه الخير، فاذا علم الله عز و جـل ذلك مـنه بصدق نيته كتب الله له من الاجر مثل ما يكتب له لو عمله، ان الله واسع كريم: بنده مؤ من فقير گاهى مى گويد: (خداوندا! به من روزى ده تا چنين و چنان از كارهاى خير و نـيـك انـجـام دهـم، هـر گـاه خـداونـد صـدق نـيت از او بداند همان پاداشى را براى او مى نـويـسـد كـه اگر توانائى داشت انجام مى داد، چرا كه خداوند داراى رحمت واسعه و كريم است ).
و در پايان اين آيه به سومين موهبت اشاره كرده مى فرمايد: (و فتح نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود)(و اثابهم فتحا قريبا) .
آرى ايـن فـتـح كـه بـه گفته اكثر مفسران (فتح خيبر) بود (هر چند بعضى آن را فتح مكه شمرده اند) سومين پاداش الهى براى اين مؤ منان ايثارگر بود.
تـعـبـيـر بـه (قريبا) تاييدى است بر اينكه منظور فتح خيبر است، زيرا اين فتح در آغاز سال هفتم هجرت به فاصله چند ماه بعد از ماجراى حديبيه تحقق يافت.
چـهـارمـيـن نـعـمـتـى كه به دنبال بيعت رضوان نصيب مسلمانان شد غنائم فراوان مادى بود چـنـانـكه در آيه بعد مى فرمايد: (پاداش ديگر غنائم كثيرى است كه آن را به دست مى آورند)(و مغانم كثيرة ياخذونها) .
يـكـى از اين غنائم همان غنائم خيبر بود كه در فاصله كوتاهى به دست مسلمانان افتاد، و بـا تـوجـه بـه ثروت بى حساب يهود خيبر، اين غنائم از اهميت فوق العادهاى برخوردار بود.
ولى مـحـدود سـاخـتـن غـنـائم بـه غـنـائم خيبر دليل قطعى ندارد، و مى تواند غنائم ساير جنگهاى اسلامى را كه بعد از فتح حديبيه رخ داد در بر گيرد.
و از آنـجـا كـه بايد مسلمانان به اين وعده الهى كاملا اطمينان كنند در آخر آيه مى افزايد: (خداوند شكست ناپذير و حكيم است )(و كان الله عزيزا حكيما) .
اگر به شما دستور داد كه در حديبيه صلح كنيد بر اساس حكمت بود، حكمتى كه گذشت زمان پرده از اسرار آن برداشت، و اگر به شما وعده فتح قريب و غنائم كثير مى دهد اين توانائى را دارد كه به وعده هاى خود جامه عمل بپوشاند.
به اين ترتيب مسلمانان با ايمان و ايثارگر در سايه بيعت رضوان و اعلام وفادارى به پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن ساعات حساس پيروزى دنيا و آخرت را به دست آوردند، در حالى كه منافقان بيخبر و ضعيفالايمانهاى ترسو در آتش حسرت سوختند؟ اين سـخن را با گفتارى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) پايان مى دهيم: او به هنگامى كه از پـايـمـردى مـسـلمانان نخستين و جهاد بى نظيرش با دشمنى سخن مى گويد، و مخاطبان سـسـت عـنـصـر را مـورد نـكـوهـش قـرار مـى دهـد مـى فـرمـايـد: (فـلمـا راى الله صـدقـنـا انـزل بـعـدونـا الكـبـت، و انـزل عـلينا النصر، حتى استقر الاسلام ملقيا جرانه، و متبوئا اوطـانـه، و لعـمـرى لو كنا ناتى ما اتيتم، ما قام للدين عمود، و لااخضر للايمان عود، و ايم الله لتحتلبنها دما، لتتبعنها ندما!:
(هـنـگـامى كه خداوند صدق و اخلاص ما را ديد خوارى و ذلت را بر دشمن، و پيروزى و نصر را بر ما نازل كرد تا آنجا كه اسلام بر صفحه زمين گسترده شد، و مناطق پهناورى را بـراى خـويش برگزيد، بجانم سوگند اگر ما در مبارزه همچون شما بوديم، هرگز پـايـه اى از ديـن بـر پـا نـمـى شـد! و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گشت و به خدا سوگند به جاى شير، خون مى دوشيد و پشيمان مى شويد).
نكته:
بيعت و خصوصيات آن
بـيـعـت از مـاده (بيع ) در اصل به معنى دست دادن به هنگام قرار داد معامله است، و سپس بـه دسـت دادن بـراى پـيـمـان اطـاعـت اطـلاق شده است، و آن چنين بود كه هر گاه كسى مى خـواسـت اعـلام وفادارى به ديگرى كند، او را به رسميت بشناسد و از فرمانش اطاعت كند، بـا او بـيـعت مى كرد، و شايد اطلاق اين كلمه به اين معنى از اين جهت بود كه هر يك از دو طرف تعهدى همچون تعهد دو معامله گر در برابر ديگرى مى كردند.
بـيـعـت كـنـنـده حـاضـر مـى شـد گـاه تـا پـاى جـان و گـاه تـا پـاى مـال و فـرزنـد در راه اطـاعت او بايستد، و بيعت پذير نيز حمايت و دفاع او را بر عهده مى گرفت.
ابـن خـلدون در مـقـدمـه تـاريـخ خـود مـى گـويـد: (كـانـوا اذا بـايـع الامـيـر جعل ايديهم فى يده تأكيدا فاشبه ذلك فعل البايع و المشترى: (هنگامى كه بيعت با امـيـر مـى كـردنـد بـراى تأكيد دست در دست او مى گذاشتند، و اين شبيه كار فروشنده و خريدار بود).
قـرائن نـشـان مـى دهـد كـه بـيـعـت از ابـداعـات مـسـلمـيـن نـيـسـت، بـلكـه سـنـتـى بـوده كه قـبـل از اسـلام در مـيـان عـرب رواج داشـتـه اسـت، و بـه هـمـيـن دليل در آغاز اسلام كه طايفه (اوس ) و (خزرج ) در موقع حج از مدينه به مكه آمدند و بـا پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عقبه بيعت كردند بر خورد آنها با مسأله بـيـعت بر خورد با يك امر آشنا بود، بعد از آن پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـيـز در فـرصتهاى مختلف با مسلمانان تجديد بيعت كرد كه يك مورد از آن همين بيعت رضـوان در حـديـبـيـه بـود، و از آن گـسـتـرده تـر بـيعتى بود كه بعد از فتح مكه انجام گرفت كه در تفسير (سوره ممتحنه ) شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
اما چگونگى بيعت به طور كلى از اين قرار بوده كه بيعت كننده دست به دست بيعت شونده مـى داده و بـا زبـان حـال يـا قـال اعـلام اطـاعـت و وفـادارى مـى نمود، و گاه در ضمن بيعت شـرائط و حـدودى بـراى آن قـائل مـى شـد، مـثـلا بـيـعـت تـا پـاى مال، تا سر حد جان، يا تا سر حد همه چيز حتى از دست دادن زن و فرزند.
و گـاه بـيـعـت تـا سر حد عدم فرار، و گاه تا سرحد موت بود (اتفاقا اين هر دو معنى در مورد بيعت رضوان در تواريخ آمده است ).
پـيامبر اسلام بيعت زنان را نيز مى پذيرفت، اما نه از طريق دست دادن، بلكه چنانكه در تـواريـخ آمده دستور مى داد ظرف بزرگى از آب حاضر كنند، او دست خود را در يك طرف ظرف فرو مى برد، و زنان بيعت كننده در طرف ديگر.
گاه در ضمن بيعت انجام كار يا ترك كارهائى را شرط مى كردند،
هـمـانـگـونه كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در بيعت با زنان بعد از فتح مكه شرط كـرد كـه (مـشـرك نـشـونـد و آلوده بـه بـيعفتى نگردند و دزدى نكنند و فرزندان خود را نكشند و امور ديگر) (سوره ممتحنه آيه 12).
بـه هـر حـال دربـاره احكام بيعت بحثهاى مختلفى است كه به طور فشرده در اينجا يادآور مى شويم، هر چند مسائل اين بحث در فقه اسلامى نيز در هاله اى از ابهام فرو رفته است:
1 - (مـاهـيـت بـيـعت ) يك نوع قرار داد و معاهده ميان بيعت كننده از يكسو، و بيعت پذير از سوى ديگر است، و محتواى آن اطاعت و پيروى و حمايت و دفاع از بيعت شونده است، و بر طبق شرائطى كه در آن ذكر مى كنند درجات مختلفى دارد.
از لحـن آيـات قـرآن و احـاديـث استفاده مى شود كه بيعت يكنوع عقد لازم از سوى بيعت كننده اسـت كـه عـمـل بـر طـبـق آن واجـب مـى بـاشـد، و بـنـابـرايـن مشمول قانون كلى (اوفوا بالعقود) است (مائده - 1).
بـنابراين بيعت كننده حق فسخ را ندارد، ولى بيعت پذير چنانچه صلاح بداند مى تواند بـيـعـت خـود را بـر دارد و فسخ كند، در اينصورت بيعت كننده از التزام و عهد خود آزاد مى گردد.
2 - بـعـضـى بـيـعـت را شـبـيـه انـتـخـابـات يـا نـوعى از آن مى دانند، در حالى كه مسأله انـتـخـابات درست عكس آن است، يعنى ماهيت آن يكنوع ايجاد مسؤ ليت و وظيفه، و پست و مقام بـراى انـتـخـاب شـونـده، و يـا بـه تـعـبـيـر ديـگـر نـوعـى تـوكـيـل در انـجـام كـارى اسـت، هـر چـنـد ايـن انـتـخـاب وظائفى هم براى انتخاب كننده به دنبال دارد (مانند همه وكالتها) در حالى كه بيعت چنين نيست.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر: انـتـخـابـات اعـطـاى مـقـام اسـت، و هـمـانـگـونـه كـه گـفـتيم شبيه توكيل مى باشد، در حالى كه بيعت (تعهد اطاعت ) است.
گـرچـه مـمـكن است اين دو در بعضى از آثار با هم شباهت پيدا كنند، ولى اين شباهت هرگز بـه معنى وحدت مفهوم و ماهيت آنها نيست، لذا در مورد بيعت، بيعت كننده قادر بر فسخ نمى باشد در حالى كه در مورد انتخابات در بسيارى از موارد انتخاب كنندگان حق فسخ دارند كـه دسـتـه جـمـعـى شـخـص انـتـخـاب شـونـده را از مـقـامـش عزل كنند (دقت كنيد).
3 - در مـورد پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امامان معصوم (عليهمالسلام ) كه از سوى خدا نصب مى شوند هيچ نيازى به بيعت نيست، يعنى اطاعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امـام مـعـصـوم (عـليه السلام ) و منصوب از سوى او واجب است، خواه بر كسانى كه بيعت كرده باشند يا كسانى كه بيعت نكرده باشند.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر: لازمـه مـقـام نبوت و امامت وجوب اطاعت است، همانگونه كه قرآن مى گويد: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم (نسأ - 59).
ولى ايـن سـؤ ال پـيـش مى آيد كه اگر چنين است پس چرا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـرارا از ياران خود، يا تازه مسلمانان بيعت گرفت كه دو نمونه آن در قرآن صريحا آمده است (بيعت رضوان در اينجا و بيعت با اهل مكه كه در سوره ممتحنه به آن اشاره شده است ).
در پـاسـخ مـى گـوئيـم بـدون شـك ايـن بـيعت ها يكنوع تأكيد بر وفادارى بوده كه در مـواقع خاصى انجام مى گرفته، و مخصوصا براى مقابله با بحرانها و حوادث سخت از آن اسـتفاده مى شده است، تا در سايه آن روح تازه اى در كالبد افراد دميده شود، چنانكه تاثيرهاى شگرف آن را در بيعت رضوان در بحثهاى گذشته خوانديم.
ولى در بـيـعتهائى كه براى خلفا مى گرفتند بيعت به عنوان پذيرش مقام خلافت بود، هـر چـنـد به عقيده ما خلافت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چيزى نبود كه از طريق بيعت مردم انجام گيرد، بلكه تنها از سوى خداوند و به وسيله شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يا امام پيشين تحقق مى يافت.
و بـه هـمـيـن دليـل بـيـعـتى را كه مسلمانان با على (عليهالسلام ) يا امام حسن يا امام حسين (عـليـه السـلام ) كـردنـد آن نـيـز جنبه تأكيد بر وفادارى داشت و شبيه بيعتهاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود.
4 - آيـا در حـال حـاضـر نـيـز بـيـعـت بـه عـنـوان يـك اصـل اسـلامى قابل قبول است؟ يا به تعبير ديگر آيا مى توان بيعت را تعميم داد، و مثلا فلان جمعيت يك فرد لائق و واجد شرائط شرعى را برگزينند (به عنوان فرمانده لشكر، رئيـس جـمـعـيـت، و يـا رئيـس حـكـومـت ) و بـا او بـيـعـت كـنـنـد؟ آيـا ايـنـگـونـه بـيـعـتـهـا مشمول احكام شرعى بيعت مى باشد؟!
از آنـجـا كـه بـه اصطلاح (عموم ) و (اطلاقى ) از قرآن و سنت در خصوص بيعت در دسـت نـيـسـت تـعـمـيـم ايـن مـسـأله مـشـكـل بـه نـظـر مـى رسـد، هـر چـنـد استدلال به عموم آيه (اوفوا بالعقود) چندان بعيد نيست.
ولى با اينحال ابهامى كه در مسائل مربوط به بيعت وجود دارد مانع از اين است كه ما به طـور قـطـع روى (اوفـوا بـالعـقـود) تكيه كنيم بخصوص اينكه در فقه ما هيچ موردى براى بيعت در غير پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امام معصوم (عليهالسلام ) ديده نمى شود.
توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه مقام نيابت ولى فقيه از نظر ما مقامى است كه از سوى امامان معصوم (عليهمالسلام ) تعيين شده، و هيچگونه نيازى به بيعت ندارد، البته پـيـروى و اطـاعـت مـردم از (ولى فـقـيـه ) به او امكان استفاده از اين مقام و به اصطلاح (بسط يد) را مى دهد، ولى اين بدان معنى نيست كه مقام او در گرو تبعيت و پيروى مردم اسـت و تـازه مـسـأله پـيـروى مـردم ارتـبـاطـى بـا مـسـأله بـيـعـت نـدارد، بـلكـه عمل به حكم الهى در مورد ولايت فقيه است (دقت كنيد).
5 - و بـه هـر حـال (بـيعت ) مربوط به مسائل اجرائى است، و ارتباطى با احكام ندارد يعنى، بيعت با يك نفر هرگز حق (تشريع و قانونگذارى ) را به او نمى دهد، بلكه قـوانـيـن را بـايـد از كـتـاب و سـنـت گرفت و سپس آن را به اجرأ در آورد، و كسى در اين گفتگو ندارد.
6 - از روايات استفاده مى شود كه بيعت با امام و پيشواى معصوم بايد براى خدا باشد، و به تعبير ديگر از امورى است كه (قصد قربت ) در آن لازم است.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده: ثلاثة لايكلمهم الله عز و جـل يـوم القـيـامـة و لايـنـظـر اليـهـم و لايـزكـيـهـم و لهـم عـذاب اليـم: رجـل بـايـع امـامـا لايـبـايـعـه الا للدنـيـا، ان اعـطـاه مـا يـريـده و فـى له، و الا كـف، و رجـل بـايـع رجـلا بـسـلعـتـه بـعـد العـصـر مـخـلف بـالله عـز و جـل لقـد اعـطـى بـهـا كـذا و كـذا فـصـدقـه و اخـذهـا و لم يـعـط فـيـهـا مـا قـال، و رجـل عـلى فـضـل مـأ بـالفـلات يـمـنـعـه ابـن السبيل:
(سـه نـفـرنـد كـه خـداونـد بـا آنها سخن نمى گويد و آنها را پاكيزه نمى كند، و عذاب دردنـاك بـراى آنـهـا است: كسى كه با امامى بيعت كند و هدفى جز دنيا نداشته باشد كه اگر خواسته اش را به او بدهد به بيعتش وفا مى كند، و الا خود دارى خواهد كرد، و مردى كـه بـعـد از وقـت عـصـر جـنـسى را مى فروشد و سوگند ياد مى كند كه فلان مبلغ براى خريد جنس داده ام، و مشترى تصديق مى كند و مى خرد، در حالى كه چنين نبوده است، و كسى كـه آب اضافى در بيابان دارد و به ابن سبيل نمى دهد) (تعبير به عصر يا به خاطر شـرافـت ايـن وقـت است، و يا از اين جهت كه بسيارى از فروشندگان جنس خود را به همان قيمتى كه خريده اند در اين موقع مى فروشند).
7 - شـكـسـتن بيعت از گناهان كبيره است، در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليهالسلام ) مـى خوانيم: ثلاثه موبقات: نكث الصفقة و ترك السنة و فراق الجماعة: سه گناه است كـه انسان را هلاك مى كند (و به عذاب شديد الهى مى افكند): شكستن بيعت، ترك سنت، و جدائى از جماعت.
ترك سنت ظاهرا اشاره به قوانينى است كه پيامبر اسلام آورده و جدائى از جماعت به معنى اعراض و پشت كردن به آن است نه صرفا عدم شركت در جماعت.
8 - بيعت در سخنان على (عليهالسلام )
در خـطـبـه هـاى نـهـج البـلاغـه كرارا روى مسأله بيعت تكيه شده، و امام (عليهالسلام ) بارها روى بيعتى كه مردم با او كردند تكيه مى كند.
از جـمله در يك مورد مى فرمايد: اى مردم شما بر من حقى داريد، و من بر شما حقى دارم، اما حـق شـمـا بـر مـن ايـن اسـت كـه دلسـوز و خـيـر خـواه شـمـا بـاشـم، و بـيـت المـال شـمـا را در راه خـودتـان مـصـرف كـنـم، شـمـا را تـعـليـم دهـم تـا از جـهـل نـجـات يـابـيـد، و تـاديـب كـنـم تـا آگـاه شـويـد، سپس مى افزايد: و اما حقى عليكم فالوفأ بالبيعة، و النصيحة فى المشهد و المغيب، و الاجابة حين ادعوكم، و الطاعة حين آمركم: (اما حق من بر شما اين است كه در بيعت خويش وفادار باشيد، و در آشكارا و نهان خـيـر خـواهـى كـنـيـد هـر وقـت شـمـا را مى خوانم اجابت نمائيد، و هر گاه فرمان ميدهم اطاعت كنيد).
و در جاى ديگر مى فرمايد: لم تكن بيعتكم اياى فلتة: (بيعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى انجام نگرفت ) (تا كمترين ترديدى در اطاعت من به خود راه دهيد).
و در خـطـبـه اى كـه قـبـل از جنگ (جمل ) و حركت از مدينه به سوى بصره ايراد فرمود، مـردم را به پايدارى روى بيعتشان توجه داده مى فرمايد: و بايعنى الناس غير مستكرهين، و لا مـجـبرين، بل طائعين مخيرين: (مردم بدون اكراه و اجبار و از روى اطاعت و اختيار با من بيعت كردند).
و بالاخره در برابر معاويه كه از بيعت با امام (عليهالسلام ) سر باز زد، و مى خواست بـه نـحـوى خـرده گيرى كند فرمود: بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان عـلى مـا بـايـعـوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار، و لاللغائب ان يرد: (همان گروهى كـه بـا ابـوبـكـر و عـمـر و عثمان بيعت كردند با من با همان شرائط و كيفيت بيعت نمودند بنابراين نه آنكه حاضر بود اكنون اختيار فسخ دارد، و نه آنكه غائب بود اجازه رد كردن )!.
از بـعضى از عبارات نهج البلاغه به خوبى بر مى آيد كه (بيعت ) يكبار بيش نيست، تـجديد نظر در آن راه ندارد، و اختيار فسخ در آن نخواهد بود، و هر كس از آن سربتابد طـعـنـه زن و عـيـبـجـو خـوانـده مـى شـود، و آن كـس كـه دربـاره قبول يا رد آن بينديشد يا ترديد كند منافق است! انها بيعة واحدة، لايثنى فيها النظر، و لايستانف فيها الخيار، الخارج منها طاعن، و المروى فيها مداهن!.
از مـجـمـوع ايـن تـعـبـيـرات اسـتـفـاده مـى شـود كـه امـام (عـليـه السـلام ) در مـقـابـل كـسـانـى كـه ايـمـان بـه امـامت منصوصش از طرف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـداشـتـنـد و بـهـانـه جـوئى مـى كـردنـد بـه مـسـأله بـيـعـت كـه نـزد آنـهـا مـسـلم بـود اسـتـدلال مـى كـرد، تا ياراى سر باز زدن از اطاعت امام (عليهالسلام ) نداشته باشند، و بـه مـعـاويـه و امـثال او گوشزد مى كرد همانگونه كه مشروعيت براى خلافت خلفاى سه گـانـه قـائل اسـت بـايـد بـراى خـلافـت امـام (عـليـه السـلام ) قـائل بـاشـد و در برابر آن تسليم گردد (بلكه خلافت او مشروعتر است، چون بيعت وى گسترده تر و از روى رضايت و رغبت عمومى انجام شد).
بنابراين استدلال به بيعت هيچ منافاتى با مسأله نصب امام از طريق خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تأكيدى بودن بيعت ندارد.
لذا در همين نهج البلاغه در يك مورد امام به حديث ثقلين كه از نصوص امامت است اشاره مى فرمايد و در جائى ديگر به مسأله وصيت و وراثت.
(دقت كنيد).
و در عبارات ديگرش به لزوم وفادارى نسبت به بيعت و دوام آن و عدم امكان فسخ و تجديد نـظـر و عـدم نـيـاز بـه تـكـرار اشـاره فـرمـوده اسـت كـه ايـنـهـا نـيـز مـسـائلى اسـت مـورد قبول درباره بيعت.
ضمنا از آنها به خوبى استفاده مى شود كه اگر بيعت جنبه اجبار و اكراه داشته باشد، يا بـه صـورت غافلگير كردن مردم انجام گيرد ارزشى ندارد، بلكه بيعتى با ارزش است كه از روى اختيار و آزادى اراده و فكر و مطالعه انجام گيرد (باز هم دقت كنيد).
(وعـد كـم الله مغانم كثيرة تأ خذونها فعجل لكم هذه و كف أيدى الناس عنكم و لتكون أية للمؤ منين و يهديكم صرطا مستقيما) (20)(و أخـرى لم تـقـدروا عـليـهـا قـد أحـاط الله بـهـا و كـان الله عـلى كل شى ء قديرا) (21)
ترجمه:
20 - خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده كه آنها را به چنگ مى آوريد، ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت، و دست تعدى مردم (دشمنان ) را از شما باز داشت، تا نشانه اى براى مؤ منان باشد، و شما را به راه راست هدايت كند.
21 - و نـيـز غـنـائم و فتوحات ديگرى كه شما قدرت بر آن نداريد ولى خداوند قدرتش بر آن احاطه دارد نصيب شما مى كند و خداوند بر هر چيز توانا است.
باز هم بركات صلح حديبيه!
اين آيات همچنان بحثهاى مربوط به صلح حديبيه و وقايع بعد از آن را بازگو مى كند، و بركات و فوائدى را كه از اين رهگذر عائد مسلمانان شد شرح مى دهد.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (خداوند غنائم فراوانى به شما وعده داده كه آنها را به دست مى آوريد ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت(وعدكم الله مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه ) .
لحـن آيـه نـشـان مـى دهـد كه منظور از غنائم فراوان در اينجا تمام غنائمى است كه خداوند نصيب مسلمانان كرد، چه در كوتاه مدت و چه در دراز مدت، حتى جمعى از مفسران عقيده دارند كـه غـنـائمـى را كـه تـا دامـنـه قـيـامـت بـه دسـت مـسـلمـيـن مـيـافـتـد در ايـن عـبـارت داخل است.
امـا ايـن كـه مـى گـويـد: ايـن يـكـى را زودتـر بـراى شـما فراهم ساخت غالبا اشاره به (غنائم خيبر) دانسته اند كه در فاصله كوتاهى بعد از فتح حديبيه فراهم شد.
ولى بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كـه (هـذه ) اشـاره بـه (فـتـح حـديـبيه ) باشد كه بزرگترين غنيمت معنوى بود.
سـپـس بـه يـكى ديگر از الطاف خداوندى نسبت به مسلمانان در اين ماجرا اشاره كرده، مى افزايد: (و دست تعدى مردم را از شما باز داشت )(و كف ايدى الناس عنكم ) .
اين لطف بزرگى بود كه آنها با كمى نفرات و نداشتن ابزار جنگى كافى آنهم در نقطه اى دور از وطـن و بـيـخ گـوش دشمن، مورد تهاجم قرار نگرفتند، و چنان رعب و وحشتى از آنان در دل دشمنان افكند كه از هر گونه اقدام و حمله خود دارى كردند.
جـمـعـى از مـفـسـران ايـن جـمله را اشاره به ماجراى خيبر مى دانند كه قبائلى از بنى اسد و (بـنـى غـطـفـان ) تـصـمـيـم گـرفـتـه بـودند در غياب مسلمانان به مدينه حمله كنند، و اموال مسلمين را به غنيمت گرفته، زنانشان را به اسارت ببرند.
يـا اشـاره بـه تصميم جمعى از اين دو قبيله دانسته اند كه در نظر داشتند به يارى يهود خـيـبـر بـرخـيـزنـد كـه خـداونـد رعب و وحشت در قلوب آنها افكند، و از تصميم خود منصرف شدند.
ولى تـفـسـيـر اول مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه در چند آيه بعد همين تعبير را مشاهده مـى كـنـيـم كـه درباره اهل مكه سخن مى گويد، همانند شرحى است براى آنچه در آيه مورد بـحـث آمـده، و بـا روش قـرآن كـه روش اجـمـال و تفصيل است سازگار مى باشد.
مـهـم ايـن اسـت كـه طـبـق روايات مشهور تمام سوره فتح بعد از ماجراى حديبيه، و در مسير بـازگـشـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مـكـه بـه مـديـنـه نازل گرديده است.
سـپـس در ادامـه هـمين آيه به دو نعمت بزرگ ديگر از مواهب الهى اشاره كرده، مى فرمايد: (هـدف ايـن بـود كـه اين وقايع نشانه اى (بر حقانيت دعوت تو) براى مؤ منان باشد، و خـداونـد شـمـا را بـه راه مـسـتـقيمى هدايت كند) (و لتكون آية للمؤ منين و يهديكم صراطا مستقيما) گرچه بعضى از مفسران ضمير (لتكون ) را تنها اشاره به (غنائم موعود) دانـسـتـه انـد، و بـعضى ديگر به نگهدارى دشمنان از هجوم بر مسلمانان، ولى مناسب اين است كه اين ضمير به تمام حوادث (حديبيه ) و ماجراهاى بعد از آن بر گردد، چرا كه هر يك آيتى از آيات خدا، و دليلى بر صدق پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و وسيله اى براى هدايت مردم به صراط مستقيم بود، و قسمتى از آن جنبه پيشگوئى و خبر غيبى داشت، و بـعـضى با اسباب و شرائط عادى سازگار نبود، و در مجموع معجزه روشنى از معجزات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) محسوب مى شد.
در آيـه بـعـد بـشـارت بـيشترى به مسلمانان داده، مى گويد: (خداوند به شما غنائم و فـتـوحات ديگرى وعده داده است كه هرگز توانائى بر آن نداشته و نداريد ولى خداوند قـدرتـش بـر آن احـاطـه دارد، و او بـر هر چيز توانا است )(و اخرى لم تقدروا عليها قد احاط الله بها و كان الله على كل شى ء قديرا) .
در اينكه اين وعده اشاره به كدام غنيمت و كدام پيروزيها است؟ در ميان مفسران گفتگو است.
بـعـضـى اشـاره به فتح (مكه ) و غنائم (حنين ) مى دانند، و بعضى به فتوحات و غـنـائمـى كـه بـعـد از پـيـغـمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نصيب امت اسلامى شد (مانند فتح ايران و روم و مصر).
اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به همه آنها باشد.
تـعـبـيـر بـه (لم تـقـدروا عـليـهـا) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه مـسـلمـانـان قـبـل از آن هـرگـز احـتـمـال چـنـيـن فتوحات و غنائمى را نمى دادند ولى به بركت اسلام و امدادهاى الهى اين نيرو و توان براى آنها پيدا شد.
بـعـضـى از ايـن جـمـله چـنـيـن اسـتنباط كرده اند كه قبلا در ميان مسلمانان بحثى درباره اين فـتـوحات بوده است، اما خود را از انجام آن ناتوان مى ديدند، مخصوصا در حديثى كه در داسـتـان جـنـگ احـزاب آمـده مى خوانيم: آن روز كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بشارت فتح ايران و روم و يمن را به مسلمانان داد منافقان آن را به باد سخريه گرفتند.
جـمـله قـد احـاط الله بها (خداوند آنرا احاطه فرموده ) اشاره به احاطه قدرت پروردگار بـر ايـن غـنـائم يـا فـتوحات است، و بعضى آن را اشاره به احاطه علمى او دانسته اند اما معنى اول با جمله هاى ديگر آيه سازگارتر است، البته جمع ميان هر دو نيز مانعى ندارد.
و بـالاخـره آخـريـن جـمـله آيـه يـعـنـى (و كـان الله عـلى كـل شـى ء قـديـرا) در حـقـيـقـت بـه مـنـزله بـيـان عـلت اسـت بـراى جـمـله قـبـل اشـاره بـه ايـنـكه با قدرت خداوند بر همه چيز اين گونه فتوحات براى مسلمانان عجيب نيست.
و بـه هر حال، آيه از اخبار غيبى و پيشگوئيهاى قرآن مجيد درباره حوادث آينده است، اين پيروزيها در مدت كوتاهى به وقوع پيوست و عظمت اين آيات را روشن ساخت.
ماجراى غزوه خيبر
هـنـگـامـى كـه پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از حديبيه بازگشت تمام ماه ذى الحجة، و مقدارى از محرم سال هفتم هجرى را در مدينه توقف فرمود، سپس با يكهزار و چهارصد نفر از يـارانـش كـه در حـديـبـيه شركت كرده بودند به سوى (خيبر) حركت كرد (جائى كه كـانـون تـحـريـكـات ضـد اسلامى بود، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى فرصت مناسبى روزشمارى مى كرد كه آن كانون فساد را برچيند).
قـبـيـله (غـطـفـان ) در آغـاز تـصـمـيـم گـرفـتند كه از يهود خيبر حمايت كنند، ولى بعدا ترسيدند و خوددارى كردند.
هـنـگـامـى كـه پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به نزديك قلعه هاى (خيبر) رسيد، به يارانش دستور داد توقف كنيد، سپس سر به آسمان بلند كرد و اين دعا را خواند:
اللهـم رب السموات و ما اظللن، و رب الارضين و ما اقللن...نسألك خير هذه القرية، و خير اهلها، و نعوذ بك من شرها و شر اهلها، و شر ما فيها: (خداوندا! اى پروردگار آسمانها و آنـچـه بـر آن سـايـه افـكـنـده انـد، و اى پـروردگـار زمـيـنـهـا و آنـچـه بـر خـود حـمـل كرده اند...از تو خير اين آبادى و خير اهل آن را مى خواهيم، و به تو از شر آن و شر اهلش، و شر آنچه در آن است پناه مى بريم ).
سـپـس فـرمـود: بـسـم الله حـركت كنيد، و به اين ترتيب شبانه به كنار خيبر رسيدند، و صـبـحگاهان كه اهل خيبر از ماجرا با خبر شدند خود را در محاصره سربازان اسلام ديدند، سـپـس پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قلعه ها را يكى بعد از ديگرى فتح كرد، تا به آخـريـن قلعه ها كه از همه محكمتر و نيرومندتر بود و فرمانده معروف يهود (مرحب ) در آن قرار داشت، رسيد.
در ايـن ايـام حـالت سر درد شديدى كه گهگاه به سراغ پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى آمـد به او دست داد، به گونه اى كه يكى دو روز نتوانست از خيمه بيرون آيد، در اين هـنـگـام (طـبـق تـواريـخ مـعـروف اسـلامـى ) (ابـوبـكر) پرچم را به دست گرفت و با مـسـلمـانـان به سوى لشكر يهود تاخت، اما بى آنكه نتيجه بگيرد بازگشت، بار ديگر (عـمـر) پـرچـم را بـه دسـت گـرفـت و مـسـلمـانـان شـديـدتـر از روز قبل جنگيدند ولى بدون گرفتن نتيجه بازگشتند.
ايـن خـبـر بـه گوش رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسيد فرمود: اما و الله لاعطينها غـدا رجـلا يـحـب الله و رسـوله، و يحبه الله و رسوله، ياخذها عنوة: (به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم كه او خدا و پيامبرش را دوست دارد، و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند، و او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود).
گـردنـهـا از هـر سـو كـشـيـده شـد كـه منظور چه كسى است؟ جمعى حدس ميزدند كه منظور پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) على (عليهالسلام ) است ولى على (عليهالسلام ) هنوز در آنـجا حضور نداشت، چرا كه چشم درد شديدى او را از حضور در لشكر مانع شده بود، اما صبحگاهان على (عليهالسلام ) سوار بر شترى وارد شد، و نزديك خيمه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پياده گشت، در حالى كه چشمانش شديدا درد مى كرد.
پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: نزديك بيا! نزديك رفت، از آب دهان مباركش بر چشم على (عليهالسلام ) ماليد، و چشمش به بركت اين اعجاز كاملا سالم شد، سپس پرچم را به دست او داد. عـلى (عليهالسلام ) بـا لشـكـر اسلام به سوى قلعه بزرگ خيبر حركت كرد، مردى از يـهود از بالاى ديوار سؤ ال كرد تو كيستى؟ فرمود: (من على بن ابيطالبم ) يهودى فرياد كشيد اى جماعت يهود شكستتان فرا رسيد! در اين هنگام مرحب يـهـودى فـرمانده آن دژ به ميدان مبارزه على (عليهالسلام ) آمد و چيزى نگذشت كه با يك ضربت كارى بر زمين افتاد. جنگ شديدى ميان مسلمانان و يهوديان در گرفت على (عليهالسلام ) نزديك در قلعه آمد، و بـا حـركـتـى نـيرومند و پر قدرت در را از جا بر كند و به كنارى افكند، به اين ترتيب قلعه گشوده شد، و مسلمانان وارد شدند آن را فتح كردند. يـهـود تـسـليـم شـدند و از پيامبر خواستند در برابر اين تسليم خون آنها محفوظ باشد، پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پـذيـرفـت، غـنـائم مـنـقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضى و باغهاى آنجا را به دست يهود سپرد مشروط به اينكه نيمى از درآمد آن را به مسلمين بپردازند.
(و لو قاتلكم الذين كفروا لولوا الا دبار ثم لا يجدون وليا و لا نصيرا) (22)(سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا) (23)(و هو الذى كف أيديهم عنكم و أيديكم عنهم ببطن مكة من بعد أن أظفركم عليهم و كان الله بما تعملون بصيرا) (24)(هـم الذيـن كـفـروا و صـدوكـم عـن المـسـجـدالحـرام و الهـدى مـعـكـوفـا أن يبلغ محله و لو لا رجـال مـؤ مـنـون و نـسـأ مـؤ مـنـات لم تـعـلمـوهـم أن تـطـوهم فتصيبكم منهم معرة بغير علم ليدخل الله فى رحمته من يشأ لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا أليما) (25)
ترجمه:
22 - اگـر كـافـران (در سـرزمـيـن حـديبيه ) با شما پيكار مى كردند به زودى فرار مى نمودند، سپس ولى و ياورى نمى يافتيد.
23 - اين سنت الهى است كه در گذشته نيز بوده است، و هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت.
24 - او كـسـى اسـت كـه دسـت آنـهـا را از شـمـا و دسـت شـمـا را از آنـهـا در دل مـكـه كـوتاه كرد، بعد از آنكه شما را بر آنها پيروز ساخت، و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست.
25 - آنـهـا كـسانى هستند كه كافر شدند و شما را از (زيارت ) مسجدالحرام بازداشتند، و از رسـيـدن قـربـانـيـهـاى شـما به محل قربانگاه مانع گشتند، و هرگاه مردان و زنان با ايـمـانى در اين ميان بدون آگاهى شما زير دست و پا از بين نمى رفتند و از اين راه عيب و عـارى نـاآگاهانه به شما نمى رسيد (خداوند هرگز مانع اين جنگ نمى شد) هدف اين بود كه خدا هر كس را مى خواهد در رحمت خود وارد سازد و اگر مؤ منان و كفار (در مكه ) از هم جدا مى شدند كافران را عذاب دردناكى مى كرديم.
اگر در حديبيه جنگى روى مى داد
ايـن آيـات هـمچنان ابعاد ديگرى از ماجراى عظيم (حديبيه ) را بازگو مى كند، و به دو نكته مهم در اين رابطه اشاره مى كند.
نخست اينكه: تصور نكنيد اگر در سرزمين (حديبيه ) درگيرى ميان شما و مشركان مكه رخ مى داد، مشركان برنده جنگ مى شدند، چنين نيست (اگر كافران با شما در آنجا پيكار مـى كـردنـد بـه زودى پـشـت كـرده از مـيـدان فـرار مـى نـمـودند، سپس ولى و ياورى نمى يافتند)(و لو قاتلكم الذين كفروا لولوا الادبار ثم لا يجدون وليا و لا نصيرا) .
و ايـن مـنـحـصـر بـه شـمـا نـيـست (اين يك سنت الهى است كه در گذشته هم بوده است، و هـرگـز بـراى سـنـت الهـى تـغـيير و تبديل نخواهى يافت )(سنة الله التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا) .
اين يك قانون هميشگى الهى است كه اگر مؤ منان در امر جهاد ضعف و سستى نشان ندهند، و با قلبى پاك و نيتى خالص به مبارزه با دشمنان برخيزند، خدا آنها را پيروز مى كند، مـمـكـن است گاهى در اين امر به منظور امتحان يا اهداف ديگرى دير و زودى باشد اما قطعا پيروزى نهائى با آنها است.
اما در مواردى همچون ميدان (احد) كه جمعى از فرمان پيامبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سـرپـيـچـى كـردنـد و گـروهـى نـيـات خود را آلوده به عشق دنيا ساختند و به جمع غنائم پرداختند، سرانجام شكست تلخى دامانشان را گرفت، و بعدا نيز چنين است.
نكته مهمى را كه اين آيات تعقيب مى كند اين است كه قريش ننشينند و بگويند افسوس كه مـا قيام نكرديم و اين گروه اندك را در هم نكوبيديم، افسوس كه صيد به خانه آمد و از آن غفلت كرديم، افسوس و افسوس!
ابدا چنين نيست، گرچه مسلمانان نسبت به آنها اندك بودند، و دور از وطن و مأمن، و فاقد سـلاح كـافـى، ولى بـا ايـنحال اگر درگيرى واقع شده بود باز هم به بركت نيروى ايمان و نصرت الهى پيروزى از آن آنها بود، مگر در (بدر) يا در (احزاب ) نفرات آنها كمتر و تجهيزات دشمن بيشتر نبود؟ چگونه در هر دو مورد شكست دامان دشمن را گرفت.
بـه هـر حـال بـيـان ايـن واقـعـيـت مـايه تقويت روحيه مؤ منان، و تضعيف روحيه دشمنان، و پـايـان دادن بـه (اگـر) و (مـگـر) مـنـافـقـان بـود، و نـشان داد كه حتى در شرائط نابرابر از نظر ظاهر، اگر پيكارى رخ دهد پيروزى از آن مؤ منان خالص است!
نـكـتـه ديگرى كه در اين آيات تبيين شده اين است كه مى فرمايد: (او كسى است كه دست كفار را از شما در دل مكه باز داشت، و دست شما را از
آنها، بعد از آنكه شما را بر آنها پيروز كرد، و خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهيد بينا اسـت )(و هو الذى كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم ببطن مكة من بعد ان اظفركم عليهم و كان الله بما تعملون بصيرا) .
(بـه راسـتـى ايـن مـاجـرا مـصـداق روشـن (فتح المبين ) بود همان توصيفى كه قرآن بـراى آن بـرگـزيـده، جـمـعـيـتـى محدود بدون تجهيزات كافى جنگى وارد سرزمين دشمن شوند، دشمنى كه بارها به مدينه لشكركشى كرده، و تلاش عجيبى براى در هم شكستن آنـهـا داشـتـه، ولى اكـنـون كـه قـدم در شـهـر و ديار او گذارده اند چنان مرعوب شود كه پيشنهاد صلح كند، چه پيروزى از اين برتر كه بى آنكه حتى قطره خونى از دماغ كسى بريزد چنين تفوقى بر دشمن حاصل گردد؟!
بدون شك ماجراى صلح (حديبيه ) در سراسر جزيره عربستان شكستى براى قريش، و فـتـحـى بـراى مـسـلمـيـن مـحسوب مى شد كه تا آن حد توانسته بودند از دشمن زهر چشم بگيرند.
جمعى از مفسران براى اين آيه (شأن نزولى ) ذكر كرده اند، و آن اينكه:
مـشركان (مكه ) چهل نفر را در جريان حديبيه براى ضربه زدن به مسلمانان به طور مـخـفيانه بسيج كردند كه با هوشيارى مسلمانان توطئه آنها نقش بر آب شد، مسلمين همگى را دستگير كرده خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آوردند و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنها را رها كرد.
بعضى عدد آنها را 80 نفر نوشته اند كه از كوه (تنعيم ) به هنگام نماز صبح، و با استفاده از تاريكى مى خواستند به مسلمانان يورش برند.
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد در آن هنگام كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سايه درخت نـشـسـتـه بـود تـا پـيـمـان صلح را با نماينده قريش تنظيم كند، و على (عليهالسلام ) مـشـغـول نـوشـتن بود، 30 نفر از جوانان مكه با اسلحه به او حمله ور شدند كه به طرز مـعـجـزه آسـائى تـوطـئه آنـهـا خـنـثـى گشت، و همگى دستگير شدند و حضرت آنها را آزاد فرمود.
مـطابق (اين شأن نزول جمله من بعد ان اظفركم عليهم اشاره بر پيروزى بر اين گروه اسـت، در حـالى كـه مـطـابـق تـفـسـيـر سـابـق مـنـظـور پـيـروزى كـلى لشـكـر اسـلام بر كل مشركان است، و اين با مفاد آيه سازگارتر است.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه قـرآن روى عـدم درگـيـرى در دل مكه تكيه مى كند، اين تعبير ممكن است اشاره به دو نكته باشد: نخست اينكه: (مكه ) كـانـون قـدرت دشـمن بود، و قاعدتا مى بايست از اين فرصت مناسب استفاده مى كردند، و به مسلمانان حمله ور مى شدند، و به اصطلاح آنها مسلمانها را در آسمان جستجو مى كردند وقـتـى كـه آنـها را در زمين خودشان به چنگ آوردند نبايد به سادگى رها كنند، اما خداوند قدرت آنها را گرفت!
ديگر اينكه: (مكه ) حرم امن خدا بود، اگر درگيرى و خونريزى در آنجا واقع مى شد از يكسو احترام حرم خدشه دار مى گشت و از سوى ديگر عيب و عارى براى مسلمانان محسوب مـى شـد، كـه آنها امنيت سنتى اين سرزمين مقدس را در هم شكسته اند، و لذا يكى از نعمتهاى بـزرگ خـداونـد بـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مـسـلمـيـن ايـن بـود كـه دو سال بعد از اين ماجرا مكه فتح شد كه آنهم بدون خونريزى بود.
در آخـرين آيه مورد بحث به نكته ديگرى در ارتباط با مسأله صلح حديبيه و فلسفه آن اشاره كرده، مى فرمايد: (آنها (دشمنان شما) كسانى هستند كه كافر شدند، و شما را از زيـارت مـسـجـدالحـرام بـازداشـتـنـد، و قـربـانـيـهـاى شـمـا را از ايـنـكـه بـه مـحـل قـربانگاه برسد مانع شدند)(هم الذين كفروا و صدوكم عن المسجدالحرام و الهدى معكوفا ان يبلغ محله ) .
يـك گـنـاه آنها كفرشان بود، و گناه ديگر اينكه شما را از مراسم عمره و طواف خانه خدا بـازداشـتـنـد، و اجـازه نـدادنـد كـه شـترهاى قربانى را در محلش يعنى مكه قربانى كنيد (مـحـل قربانى براى عمره مكه است و براى حج سرزمين منى ) در حالى كه خانه خدا بايد بـراى همه اهل ايمان آزاد باشد، و جلوگيرى از آن از بزرگترين گناهان است، همانگونه كه قرآن در جاى ديگر مى گويد:(و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه) : (چه كـسـى سـتـمـكـارتـر اسـت از آن كس كه مردم را از ذكر نام خدا در مساجد الهى باز دارد)؟! (بقره - 114)
اين گناهان ايجاب مى كرد كه خداوند آنها را به دست شما كيفر دهد و سخت مجازات كند.
امـا چـرا چنين نكرد؟ ذيل آيه دليل آن را روشن ساخته، مى فرمايد: (و اگر به خاطر اين نـبود كه مردان و زنان با ايمانى در اين ميان بدون آگاهى شما زير دست و پا از بين مى رفتند و از اين راه عيب و عارى بدون اطلاع دامان شما را مى گرفت خداوند هرگز مانع اين جـنـگ نـمـى شـد، و شـمـا را بـر آنـهـا مـسـلط مـى سـاخـت تـا كيفر خود را ببينند)(و لو لا رجال مؤ منون و نسأ مؤ منات لم تعلموهم ان تطؤ هم فتصيبكم منهم معرة بغير علم ) .
ايـن آيـه اشـاره به گروهى از مردان و زنان مسلمان است كه به اسلام پيوستند ولى به عللى قادر به مهاجرت نشده، و در مكه مانده بودند.
اگـر مـسلمانان به مكه حمله مى كردند جان اين گروه از مسلمانان مستضعف مكه به خطر مى افـتـاد، و زبـان مـشركان باز مى شد، و مى گفتند لشكر اسلام نه بر مخالفان خود رحم مى كند و نه حتى به پيروان و موافقان، و اين عيب و عار بزرگى بود.
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد مـراد از ايـن عـيـب لزوم كـفـاره و ديـه قتل خطا است، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
(مـعـرة ) از مـاده (عـر) (بـر وزن شـر) و (عـر) (بـر وزن حـر) در اصـل بـه معنى بيمارى جرب، يكنوع عارضه شديد پوستى است، كه عارض بر انسان يـا حـيـوانـات مـى شـود، سـپـس توسعه داده شده و به هر گونه زيان و ضررى كه به انسان مى رسد اطلاق شده است.
سـپـس براى تكميل اين سخن مى افزايد: (هدف اين بود كه خداوند هر كس را مى خواهد در رحمت خود وارد كند)(ليدخل الله فى رحمته من يشأ) .
آرى خدا مى خواست مؤ منان مستضعف مكه مشمول رحمت او باشند، و صدمه اى به آنها نرسد. اين احتمال نيز داده شده كه يك هدف از (صلح حديبيه ) اين بود كه گروهى از مشركان كه قابل هدايت بودند، هدايت شوند و وارد رحمت خدا گردند.
تـعـبير به (من يشأ) (هر كس را بخواهد) به معنى كسانى است كه شايستگى و لياقت دارنـد، زيـرا مـشـيـت الهـى هـمـيـشـه از حـكـمـت او سـرچـشـمـه مـى گـيـرد، و حـكـيـم بـدون دليل اراده اى نمى كند، و بيحساب كارى انجام نمى دهد.
و در پـايـان آيـه براى تأكيد بيشتر مى افزايد: (اگر صفوف مؤ منان از كفار در مكه جـدا مـى شـد و بـيم از ميان رفتن مؤ منان مكه نبود ما كافران را به عذاب دردناكى مجازات مـى كـرديم و آنها را با دست شما سخت كيفر مى داديم )(لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما) .
درست است كه خداوند مى توانست از طريق اعجاز اين گروه را از ديگران جدا كند، ولى سنت پروردگار جز در موارد استثنائى انجام كارها از طريق اسباب عادى است.
تزيلوا از ماده زوال در اينجا به معنى جدا گشتن و متفرق شدن است.
از روايـات مـتـعـددى كـه از طـريـق شـيـعـه و اهـل سـنـت ذيـل ايـن آيـه نقل شده است استفاده مى شود كه منظور از آن افراد با ايمانى بودند كه در صلب كفار قرار داشتند، خداوند به خاطر آنها اين گروه، كفار را مجازات نكرد.
از جمله در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: (كسى از امام (عليهالسلام ) سـؤ ال كـرد: مـگـر عـلى (عليهالسلام ) در دين خداوند قوى و با قدرت نبود؟ امام (عليهالسلام ) فـرمـود: آرى قـوى بـود، عرض كرد پس چرا بر اقوامى (از افراد بى ايمان و منافق ) مسلط شد اما آنها را از ميان نبرد؟ چه چيز مانع بود؟.
فرمود: يك آيه در قرآن مجيد!
سؤ ال كرد كدام آيه؟
فـرمود: اين آيه كه خداوند مى فرمايد: لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما: (اگر آنها جدا مى شدند كافران را عذاب دردناكى مى كرديم ).
سپس افزود: انه كان لله عزوجل ودائع مؤ منون فى اصلاب قوم كافرين و منافقين، و لم يكن على (عليهالسلام ) ليقتل الابأ حتى تخرج الودائع!...و كذلكقـائمـنـا اهـل البـيـت لن يـظـهـر ابـدا حـتـى تـظـهـر ودائع الله عزوجل!:
(خداوند وديعه هاى با ايمانى در صلب اقوام كافر و منافق داشت، و على (عليهالسلام ) هـرگـز پـدران را نـمـى كـشـت تا اين ودايع ظاهر گردد...و همچنين قائم ما اهلبيت (عليهمالسلام ) ظاهر نمى شود تا اين ودايع آشكار گردد.
يـعـنى خدا مى داند كه گروهى از فرزندان آنها در آينده با اراده و اختيار خود ايمان را مى پذيرند و به خاطر آنها پدران را از مجازات سريع معاف مى كند. اين معنى را (قرطبى ) به عبارت ديگرى در تفسيرش آورده است.
مـانـعـى ندارد كه آيه فوق هم اشاره به اختلاط مؤ منان مكه با كفار باشد، و هم مؤ منانى كه در صلب آنها قرار داشتند.
(اذ جـعـل الذيـن كـفـروا فـى قـلوبـهـم الحـمـيـة حـمـيـة الجـاهـليـة فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين و ألزمهم كلمة التقوى و كانوا أحق بها و أهلها و كان الله بكل شى ء عليما) (26)
ترجمه:
26 - بـه خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران در دلهاى خود خشم و نخوت جاهليت داشتند، و (در مـقـابـل ) خـداونـد آرامـش و سـكـيـنـه را بـر رسـول خـود و مـؤ مـنـان نـازل فـرمـود، و آنـهـا را بـه تـقـوى مـلزم سـاخـت كـه از هـر كـس شـايـسـتـه تـر و اهل و محل آن بودند، و خداوند به هر چيز عالم است.
تعصب و حميت جاهليت بزرگترين سد راه كفار!
در ايـن آيـات بـاز مـسـائل مـربـوط به ماجراى (حديبيه ) تعقيب مى شود، و صحنه هاى ديگرى از اين ماجراى عظيم را مجسم مى كند.
نـخـسـت بـه يـكـى از مـهـمترين عوامل بازدارنده كفار از ايمان به خدا و پيامبر (صلى الله عـليـه و آله ) و تـسـليم در مقابل حق و عدالت اشاره كرده، مى گويد: (بخاطر بياوريد هـنـگـامـى كـه كـافـران در دلهـاى خـود نـخـوت و خـشـم جـاهـليـت را قـرار دادنـد)(اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية )
و بـخـاطـر آن مـانـع ورود پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند، و گفتند اگر اينها كه در ميدان جنگ پدران و برادران ما را كـشته اند وارد سرزمين و خانه هاى ما شوند و سالم بازگردند، عرب درباره ما چه خواهد گفت؟ و چه اعتبار و حيثيتى براى ما باقى مى ماند؟
ايـن كـبـر و غـرور و تـعـصب و خشم جاهلى، حتى مانع از آن شد كه هنگام تنظيم صلح نامه (حـديـبـيه ) نام خدا را به صورت (بسم الله الرحمن الرحيم ) بنويسند، بياورند، با اينكه آداب و سنن آنها مى گفت كه زيارت خانه خدا براى همه مجاز، و سرزمين مكه حرم امن است، حتى اگر كسى قاتل پدر خويش را در آن سرزمين يا در مراسم حج و عمره مى ديد مزاحم او نمى شد.
آنـهـا بـا ايـن عـمـل هـم احترام خانه خدا و حرم امن او را شكستند، و هم سنتهاى خود را زير پا گـذاشـتـنـد، و هـم پـرده ضـخـيـمـى مـيـان خـود و حـقـيـقت كشيدند و چنين است اثرات مرگبار (حميتهاى جاهليت )!
(حـميت ) در اصل از ماده (حمى ) (بر وزن حمد) به معنى حرارتى است كه از آتش يا خـورشـيـد يـا بـدن انـسـان و مـانـنـد آن بـه وجـود مـى آيـد، و بـه هـمـيـن دليل به حالت (تب ) (حمى ) (بر وزن كبرى ) گفته مى شود، و به حالت خشم و همچنين نخوت و (تعصب خشم آلود) نيز (حميت ) مى گويند.
ايـن حـالتـى اسـت كـه بر اثر جهل و كوتاهى فكر و انحطاط فرهنگى مخصوصا در ميان (اقـوام جـاهـلى ) فـراوان اسـت، و سـرچـشمه بسيارى از جنگها و خونريزيهاى آنها مى شود.
سـپـس مـى افـزايـد: در مـقـابـل آن (خـداونـد حـالت سـكـيـنـه و آرامـش را بـر رسول خود و مؤ منان نازل فرمود)(فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين ) .
ايـن آرامـش كـه مـولود ايـمـان و اعـتـقـاد بـه خـداونـد، و اعـتماد بر لطف او بود، آنها را به خـونـسردى و تسلط بر نفس دعوت كرد، و آتش خشمشان را فرو نشاند، تا آنجا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله (بسم الله الرحمن الرحيم ) كه رمز اسلام در شـروع كـارهـا بـود، بـردارنـد، و بـجـاى آن (بـسـمك اللهم ) كه از يادگارهاى دوران گـذشـتـه عـرب بـود در آغـاز صـلحـنـامـه حـديـبـيـه بـنـگـارنـد، و حـتـى لقـب (رسول الله ) را از كنار نام گرامى (محمد) (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حذف كنند.
و حاضر شدند كه برخلاف عشق و علاقه سوزانى كه به زيارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان (حديبيه ) به سوى مدينه بازگردند، و شترهاى خود را برخلاف سنت حج و عمره در همانجا قربانى كنند، و بدون انجام مناسك از احرام به درآيند.
آرى حـاضـر شـدنـد دنـدان بـر جـگـر بـگـذارنـد و در بـرابر همه اين ناملايمات صبر و شكيبائى به خرج دهند، در صورتى كه اگر (حميت جاهليت ) بر آنها حاكم بود هر يك از اينها كافى بود كه آتش جنگ را در آن سرزمين شعله ور سازد.
آرى فـرهـنـگ جـاهـليت دعوت به (حميت ) و (تعصب ) و (خشم جاهلى ) مى كند، ولى فرهنگ اسلام به (سكينه ) و (آرامش ) و (تسلط بر نفس )
سپس مى افزايد: (خداوند آنها را به كلمه تقوى ملزم ساخت، و آنها از هر كس سزاوارتر و شايسته تر و اهل و محل آن بودند)(و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها و اهلها) .
(كـلمـه ) در ايـنجا به معنى (روح ) است، يعنى خداوند روح تقوا را بر دلهاى آنها افـكـنـد، و مـلازم و هـمـراهشان ساخت. چنانكه در آيه 171 سوره نسأ درباره عيسى (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم:(انـمـا المـسـيـح عـيـسـى ابـن مـريـم رسول الله و كلمته القاها الى مريم و روح منه) : (مسيح فقط فرستاده خدا و كلمه او است، و روحى است از ناحيه او كه به مريم القا فرمود).
بعضى نيز احتمال داده اند كه مراد از (كلمه تقوا) دستور و فرمانى است كه خداوند در اين زمينه به مؤ منان داده بود.
ولى مـنـاسـب هـمـان (روحـيـه تـقـوا) است كه جنبه (تكوينى ) دارد، و زائيده ايمان و سكينه و التزام قلبى به دستورات خداوند است.
لذا در بـعـضـى از روايـات كـه از پـيـغـمـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گـرامـى اسـلام نـقـل شـده (كـلمـه تـقـوا) بـه (لا اله الا الله ) و در روايتى كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده به (ايمان ) تفسير شده است.
در يـكـى از خـطـبـه هـاى پـيـغـمـبـر گرامى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: نحن كلمة التقوى و سبيل الهدى: (مائيم كلمه تقوا و طريقه هدايت ).
شـبـيـه هـمـيـن مـعـنـى از امـام (عـلى ابـن مـوسـى الرضـا) (عليهمالسلام ) نـيـز نـقل شده كه فرمود: و نحن كلمة التقوى و العروة الوثقى: (مائيم كلمه تقوا و دستگيره محكم الهى ).
روشـن اسـت كـه ايـمـان بـه (نـبـوت ) و (ولايـت ) مـكـمـل ايـمـان بـه اصـل (تـوحيد) و معرفة الله است چرا كه آنها همه داعيان الى الله و مناديان توحيدند.
بـه هـر حـال، مـسـلمـانان در اين لحظات حساس گرفتار خشم و عصبانيت و تعصب و نخوت نشدند، و سرنوشت درخشانى را كه خداوند در ماجراى حديبيه براى آنها رقم زده بود با آتش خشم و جهل نسوزاندند.
زيـرا مـى گـويـد: (مـسـلمـانـان از هـمـه سـزاوارتـر بـه تـقـوا بـودنـد و اهل و محل آن ).
بـديـهـى اسـت از يـك مشت جمعيت خرافى و نادان و بت پرست، جز (حميت جاهليت ) انتظار نمى رفت، ولى از مسلمانان موحدى كه ساليان دراز در مكتب قرآن پرورش يافته بودند چـنـين خلق و خوى جاهلى غير منتظره بود. آنچه از آنها انتظار مى رفت همان سكينه و وقار و تـقـوا بـود كـه در حـديبيه به نمايش گذاردند، هر چند نزديك بود بعضى از تندخويان نـاشـكيبا كه شايد رسوباتى از گذشته را با خود داشتند اين سد نيرومند را بشكنند، و جـنـجـالى بـر پا كنند، اما سكينه و وقار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همچون آبى بر اين آتش ريخته شد و خاموش گشت.
در پـايـان آيـه مـى فـرمايد: (و خداوند به هر چيزى عالم و آگاه بوده و هست )(و كان الله بكل شى ء عليما) .
او هـم نـيات سوء كفار را مى داند، و هم پاكدلى مؤ منان راستين را، در اينجا سكينه و تقوا نـازل مـى كـنـد، و در آنـجـا حميت جاهليت را مسلط مى سازد كه خداوند هر قوم و ملتى را به مقدار شايستگيهايشان مشمول لطف و رحمت خود مى سازد، و يا خشم و غضبش!
حميت جاهليت چيست؟
گفتيم (حميت ) در اصل از ماده (حمى ) به معنى حرارت است، و سپس در معنى غضب، و بعدا به معنى نخوت و تعصب آميخته با غضب به كار رفته است.
اين واژه گاه در همين معنى مذموم (توأم با قيد جاهليت، يا بدون آن ) و گاه در معنى ممدوح و پسنديده به كار مى رود، و اشاره به غيرت منطقى و تعصب در امور مثبت و سازنده است.
امـير مؤ منان على (عليهالسلام ) به هنگام انتقاد از بعضى از ياران سست عنصر و سركش مـى فـرمـايـد: مـنـيـت بـمـن لا يـطـيـع اذا امرت و لا يجيب اذا دعوت...اما دين يجمعكم و لا حمية تحمشكم: (گرفتار مردمى شده ام كه اگر فرمان دهم اطاعت نمى كنند، و اگر دعوتشان كـنـم اجـابـت نـمى كنند...آيا دين نداريد كه شما را جمع كند؟ يا غيرتى كه شما را بخشم آورد؟ (و به انجام وظائف وادارد).
ولى غالبا در همان معنى مذموم به كار رفته است، چنانكه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در خـطـبـه (قـاصـعـه ) بـارهـا روى ايـن مـعـنـى تكيه كرده است، و در مذمت ابليس كه پـيـشـواى مستكبران بود، مى فرمايد: صدقه به ابنأ الحمية و اخوان العصبية و فرسان الكـبـر و الجـاهـليـة: (او را فـرزندان نخوت و حميت، و برادران عصبيت، و سواران بر مركب كبر و جهالت تصديق كردند).
و در جاى ديگر همين خطبه، به هنگامى كه مردم را از تعصبات جاهليت بر حذر مى دارد، مى فرمايد: فاطفئوا ما كمن فى قلوبكم من نيران العصبية و احقاد الجاهلية، فانما تلك الحمية تـكـون فـى المـسـلم مـن خـطرات الشيطان و نخواته و نزغاته و نفثاته!: (شراره هاى تعصب و كينه هاى جاهلى را كه در قلب داريد خاموش سازيد، كه اين نخوت و حميت و تعصب ناروا در مسلمانان از القائات و نخوت و وسوسه شيطان است ).
بـه هـر حال، شك نيست كه وجود چنين حالتى در فرد يا جامعه باعث عقب ماندگى و سقوط آن جـامعه است، پرده هاى سنگينى بر عقل و فكر انسان مى افكند. و او را از درك صحيح و تشخيص سالم باز مى دارد، و گاه تمام مصالح او را به باد فنا مى دهد.
اصـولا انـتقال سنتهاى غلط از قومى به قوم ديگر در سايه شوم همين حميت جاهليت صورت مـى گـيـرد، و پـافـشارى اقوام منحرف در برابر انبيأ و رهبران الهى نيز غالبا از همين رهگذر است.
در حـديـثـى از امـام على بن الحسين (عليهالسلام ) مى خوانيم كه وقتى از حضرت درباره (عـصـبـيـت ) سـؤ ال كـردنـد، فـرمـود: العـصـبـيـة التـى يأثم عليها صاحبها ان يرى الرجـل شـرار قـومـه خـيـرا عـن خـيـار قـوم آخـريـن و ليـس مـن العـصـبـيـة ان يـحـب الرجل قومه و لكن من العصبية ان يعين قومه على الظلم: (تعصبى كه موجب گناه است اين اسـت كـه انـسان بدان قوم خود را از نيكان قوم ديگر برتر بشمرد ولى دوست داشتن قوم خود تعصب نيست، تعصب آن است كه آنها را در ظلم و ستم يارى كند).
بهترين راه مبارزه با اين خوى زشت، و طريق نجات از اين مهلكه بزرگ، تلاش و كوشش براى بالا بردن سطح فرهنگ و فكر و ايمان هر قوم و جمعيت است.
در حـقـيـقـت داروى اين درد را قرآن مجيد در همين آيه مورد بحث بيان كرده، آنجا كه در نقطه مقابل آن، از مؤ منانى بحث مى كند كه داراى سكينه و روح تقوى هستند، بنابراين آنجا كه ايـمان و سكينه و تقوى است، حميت جاهليت نيست، و آنجا كه حميت جاهليت است ايمان و سكينه و تقوى نيست!.
(لقد صدق الله رسوله الرءيا بالحق لتدخلن المسجدالحرام إن شأ الله امنين محلقين رؤ سـكـم و مـقـصـريـن لا تـخـافـون فـعـلم مـا لم تـعـلمـوا فجعل من دون ذلك فتحا قريبا) (27)
ترجمه:
27 - خـداونـد آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شـما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امنيت، و در حالى كه سرهاى خود را تـراشـيـده، يـا نـاخنهاى خود را كوتاه كرده، و از هيچكس ترس و وحشتى نداريد، ولى خـداونـد چـيـزهـائى مـى دانـسـت كـه شـمـا نـمـى دانـسـتـيـد (و در ايـن تـاخير حكمتى بود) و قبل از آن فتح نزديكى (براى شما) قرار داد.
رؤ ياى صادقه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
ايـن آيـه نـيـز فـراز ديـگرى از فرازهاى مهم داستان حديبيه را ترسيم مى كند، ماجرا اين بود:
پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مدينه خوابى ديد كه به اتفاق يارانش براى انجام مـنـاسـك عـمـره وارد مـكـه مـى شـونـد، و ايـن خـواب را براى ياران بيان كرد، همگى شاد و خـوشـحـال شـدنـد، امـا چـون جـمـعـى تـصـور مـى كـردنـد تعبير و تحقق اين خواب در همان سـال واقـع خـواهـد شـد، هـنـگـامى كه مشركان راه ورود به مكه را در حديبيه به روى آنها بستند، گرفتار شك و ترديد شدند، كه مگر رؤ ياى پيامبر
هـم مـمـكـن اسـت نادرست از آب در آيد؟ مگر بنا نبود ما به زيارت خانه خدا مشرف شويم؟ پس چه شد اين وعده؟ و كجا رفت آن خواب رحمانى؟!
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در پـاسـخ ايـن سـؤ ال فـرمـود: مـگـر مـن بـه شـمـا گـفـتـم ايـن رؤ يـا هـمـيـن امسال تحقق خواهد يافت؟
آيـه فـوق در هـمـيـن رابـطـه در طـريـق بـازگـشـت بـه مـديـنـه نازل شد و تأكيد كرد كه اين رؤ ياى صادقه بوده و چنين مسأله حتمى و قطعى و انجام شدنى است.
مـى فـرمـايـد: (خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داده صدق و حق بود)(لقد صدق الله رسوله الرؤ يا بالحق ) .
سـپـس مى افزايد: (به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امنيت، و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده، يا ناخنهاى خود را كوتاه كرده ايد، و از هـيـچـكـس تـرس و وحشتى نداريد)(لتدخلن المسجدالحرام ان شأ الله آمنين محلقين رؤ سكم و مقصرين لا تخافون ) .
(ولى خداوند چيزهائى مى دانست كه شما نمى دانستيد)(فعلم ما لم تعلموا) .
و در ايـن تـأخـيـر حـكـمـتـى بـود و قـبـل از آن فـتـح نـزديـكـى قـرار داد(فجعل من دون ذلك فتحا قريبا) .
در اين آيه نكاتى جلب توجه مى كند:
1 - بـا توجه به اينكه لام در (لتدخلن ) (لام قسم ) و (نون ) در آخر آن براى تـأكـيـد اسـت اين يك وعده قطعى الهى نسبت به آينده، و پيشگوئى معجزآساى صريحى اسـت از انـجـام مـراسـم عـمـره، در نـهـايـت امـنـيـت، و چـنـانـكـه خـواهـيـم گـفـت درسـت در سـال آيـنـده، در همان ماه ذى القعده، اين پيشگوئى به واقعيت پيوست، و مسلمانان مراسم عمره را به همين صورت انجام دادند.
2 - جـمـله (ان شـأ الله ) در ايـنجا ممكن است يكنوع تعليم به بندگان باشد كه به هـنـگـام خـبـر دادن از آيـنده تكيه بر مشيت و اراده الهى را فراموش نكنند، و خود را در كارها مستقل و بى نياز از لطف او ندانند.
و نـيـز مـمـكن است اشاره به شرايطى باشد كه خداوند براى اين موفقيت (توفيق زيارت خانه خدا در آينده نزديك ) قرار داده، و آن باقيماندن بر خط توحيد و سكينه و تقوى است.
و نيز ممكن است اشاره به نفراتى باشد كه در اين فاصله مدت عمرشان پايان مى گيرد و موفق به انجام اين زيارت نمى شوند، و جمع ميان اين معانى كاملا ممكن است.
3 - تـعـبـيـر بـه (فـتـحـا قريبا) به عقيده بسيارى از مفسران اشاره به همان (صلح حديبيه ) است كه قرآن آن را (فتح مبين ) ناميده، و مى دانيم همين فتح زمينه ساز ورود به مسجدالحرام در سال بعد شد.
در حالى كه گروهى ديگر آن را اشاره به (فتح خيبر) مى دانند.
البته كلمه (قريبا) تناسب بيشترى با فتح خيبر دارد زيرا فاصله كمترى با تحقق عينى اين خواب داشت.
از ايـن گـذشـته در آيه 18 همين سوره كه سخن از (بيعت رضوان ) مى گويد آمده است(فـانـزل السـكـيـنـة عليهم و اثابهم فتحا قريبا) و چنانكه گفتيم و اكثر مفسران عقيده دارند كه منظور (فتح خيبر) است، قرائن موجود در آيه نيز حكايت از همين مى كند، و با توجه به اينكه آيه مورد بحث هماهنگ با آن مى باشد به نظر مى رسد كه هر دو به يك معنى اشاره مى كند.
در تفسير على بن ابراهيم نيز به همين معنى اشاره شده است.
4 - جـمـله (مـحـلقين رؤ سكم و مقصرين ) (در حالى كه سرها را تراشيده ايد و ناخنها را گـرفـتـه ايـد) اشـاره بـه يكى از آداب مراسم عمره است كه (تقصير) نام دارد، و به وسـيـله آن مـحـرم از احـرام خـارج مـى شـود، بـعـضـى ايـن آيـه را دليـل بـر (تـخيير) در مسأله تقصير و خروج از احرام دانسته اند، كه محرم مى تواند سر را بتراشد و يا ناخن خود را بگيرد، زيرا جمع ميان اين دو قطعا واجب نيست.
5 - جـمـله (فعلم ما لم تعلموا): (خداوند مطالبى را مى دانست كه شما نمى دانستيد) اشاره به اسرار مهمى است كه در (صلح حديبيه ) نهفته بود، و با گذشت زمان آشكار شـد، پايه هاى اسلام تقويت يافت، و آوازه اسلام در همه جا پيچيد، و تهمتهاى جنگ طلبى مسلمانان و مانند آن برچيده شد، و مسلمين توانستند با فراغت بال خيبر را فتح كنند، و مبلغان خود را به اطراف (جزيره عربستان ) گسيل دارند، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نامه هاى تاريخى خود را براى سران بـزرگ دنـياى آن روز بفرستد، مطالبى كه افراد عادى از آن آگاه نبودند و تنها خداوند بر آن آگاهى داشت.
6 - در ايـن آيـه بـه مـسـأله (رؤ يـا) بـرخورد مى كنيم، همان رؤ ياى صادقه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه شـاخه اى از وحى است، شبيه آنچه در مورد ابراهيم (عليهالسلام ) و ذبح فرزندش اسماعيل (عليهالسلام ) آمده است (صافات آيه - 102).
(شرح بيشتر درباره رؤ يا و خواب ديدن را در جلد نهم در داستان يوسف صفحه 312 به بعد مطالعه فرمائيد).
7 - آيـه مـورد بـحـث يـكى از اخبار غيبى قرآن، و از شواهد آسمانى بودن اين كتاب، و از معجزات پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است كه با اين قاطعيت و تأكيد هم خبر از ورود به مسجدالحرام و انجام مراسم عمره در آينده نزديك مى دهد، و هم فتح قريب و پـيـروز نـزديـكـى قـبل از آن، و چنانكه مى دانيم اين هر دو پيشگوئى به وقوع پيوست، داستان فتح خيبر را قبلا شنيديد و اكنون داستان (عمرة القضأ) را نيز بشنويد.
عمرة القضأ
(عـمـرة القـضـأ) هـمـان عـمـره اى اسـت كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سـال بـعـد از حـديـبـيـه، يـعـنـى در ذى القـعـده سـال هـفـتـم هـجـرت (درسـت يكسال بعد از آنكه مشركان آنها را از ورود به مسجدالحرام بازداشتند) به اتفاق يارانش انجام داد، و نامگذارى آن بـه ايـن نـام بـه خـاطـر آن اسـت كـه در حـقـيـقـت قـضـاى سال قبل محسوب مى شد.
تـوضـيـح ايـنـكـه: طـبـق يـكـى از مـواد قـرارداد حديبيه، برنامه اين بود كه مسلمانان در سـال آيـنـده مراسم عمره و زيارت خانه خدا را آزادانه انجام دهند، ولى بيش از سه روز در مـكه توقف نكنند، و در اين مدت سران قريش و مشركان سرشناس مكه از شهر خارج شوند (تـا هـم از درگـيـرى احـتـمـالى پرهيز شود، و هم آنها كه به خاطر كينه توزى و تعصب ياراى ديدن منظره عبادت توحيدى مسلمانان را نداشتند آنرا نبينند!).
در بـعـضـى از تـواريـخ آمـده اسـت كـه پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با يارانش محرم شـدنـد، و بـا شترهاى قربانى حركت كردند، و تا نزديكى (ظهران ) رسيدند، در اين هـنـگـام پـيـامـبـر يـكـى از يـارانـش را بـه نـام (مـحـمـد بـن مـسـلمـه ) بـا مـقـدار قـابـل مـلاحـظـه اسبهاى سوارى، و اسلحه پيشاپيش خود فرستاد، هنگامى كه مشركان اين برنامه را ملاحظه كردند شديدا ترسيدند، و گمان كردند كه حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى خـواهـد بـا آنـهـا نـبـرد كند و قرارداد دهساله خود را نقض نمايد، اين خبر را به اهـل مـكـه دادند، اما هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزديك مكه رسيد، دستور داد تـيـرهـا و نـيـزه و سـلاحـهـاى ديـگـر را بـه سـرزمـيـنـى كـه (يـاجـج ) نـام داشـت منتقل سازند، و خود و يارانش تنها با شمشير آنهم غلاف كرده وارد مكه شدند.
اهـل مـكـه هـنـگـامـى كه اين عمل را ديدند خوشحال شدند كه به وعده وفا شده (گويا اقدام پـيغمبر هشدارى بود براى مشركان كه اگر بخواهند نقض عهد كنند و توطئه اى بر ضد مسلمانان بچينند آنها قدرت مقابله با آن را دارند).
رؤ سـاى مـكـه از مكه خارج شدند تا اين مناظر را كه براى آنها دلخراش بود نبينند، ولى بقيه اهل مكه از مردان و زنان و كودكان در مسير راه، و در پشت بامها، و در اطراف خانه خدا جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببينند.
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـا ابـهـت خـاصـى وارد مـكـه شـد، و شتران قربانى فـراوانـى هـمـراه داشـت، بـا نـهـايـت مـحـبـت و ادب بـا اهـل مكه رفتار كرد، و دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حركت كنند و احرامى را كـمى كنار بزنند، تا شانه هاى نيرومند و سطبر آنها آشكار گردد، و اين صحنه در روح و فكر مردم مكه به عنوان دليل زنده اى از قدرت و قوت و رشادت مسلمانان اثر گذارد.
رويـهـمرفته (عمرة القضأ) هم عبادت بود، و هم نمايش قدرت، و بايد گفت كه بذر (فـتـح مـكه ) كه در سال بعد روى داد در همان ايام پاشيده شد، و زمينه را كاملا براى تسليم مكيان در برابر اسلام فراهم ساخت.
اين وضع به قدرى براى سران قريش ناگوار بود كه پس از گذشتن سه روز كسى را فـرسـتـادنـد خـدمـت پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه طبق قرارداد بايد هر چه زودتر (مكه ) را ترك گويد.
جالب اينكه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زن بيوه اى را از زنان مكه كه با بعضى از سـران مـعـروف قـريش خويشاوندى داشت به ازدواج خود در آورد تا طبق رسم عرب پيوند خود را با آنها مستحكم كرده و از عداوت و مخالفت آنها بكاهد.
هـنـگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيشنهاد خروج از مكه را شنيد فرمود: من مايلم براى مراسم اين ازدواج غذائى تهيه كنم، و از شما دعوت نمايم كارى كه اگر انجام مى شد نقش مؤ ثرى در نفوذ بيشتر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قلوب آنها داشت، ولى آنها نپذيرفتند و اين دعوت را رسما رد كردند.
(هو الذى أرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و كفى بالله شهيدا) (28)(مـحـمـد رسـول الله و الذين معه أشدأ على الكفار رحمأ بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فـضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من أثر السجود ذلك مثلهم فى التورئة و مثلهم فى الانجيل كزرع أخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و أجرا عظيما) (29)
ترجمه:
28 - او كـسـى اسـت كـه رسـولش را با هدايت و دين حق فرستاده، تا آن را بر همه اديان پيروز كند، و كافى است كه خدا شاهد اين موضوع باشد.
29 - محمد فرستاده خدا است و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در مـيـان خـود مـهـربـانـنـد، پـيـوسـته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى، آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده
نـمـايـان اسـت، ايـن تـوصـيـف آنـهـا در تـورات اسـت، و تـوصـيـف آنـهـا در انجيل همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته، تـا محكم شده، و بر پاى خود ايستاده است، و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را بـه شـگـفـتى وامى دارد! اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد، خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.
در برابر دشمنان سختگير و در برابر دوستان مهربان!
در ايـن دو آيـه كـه آخـريـن آيـات سـوره فـتـح اسـت به دو مسأله مهم ديگر در ارتباط با (فـتـح المـبـيـن ) يـعنى (صلح حديبيه ) اشاره مى كند كه يكى مربوط به عالمگير شـدن اسـلام اسـت، و ديـگـرى اوصـاف يـاران پـيـامـبـر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ويژگيهاى آنان، و وعده الهى را نسبت به آنها بازگو مى كند.
نخست مى گويد: (او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد، تا آن را بر هـمـه اديـان غـالب گـردانـد، و كـافى است كه خدا شاهد و گواه اين موضوع باشد)(هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و كفى بالله شهيدا) .
ايـن وعـده ايـسـت صـريـح و قـاطـع، از سـوى خـداونـد قـادر متعال، در رابطه با غلبه اسلام بر همه اديان.
يعنى اگر خداوند از طريق رؤ ياى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به شما خبر پيروزى داده كـه بـا نـهـايـت امـنـيت وارد مسجدالحرام مى شويد، و مراسم عمره را بجا مى آوريد بى آنـكـه كـسى جرأت مزاحمت شما را داشته باشد، و نيز اگر خداوند بشارت (فتح قريب ) (پـيـروزى خـيـبـر) را مـى دهـد تـعـجـب نـكـنـيـد، ايـنـهـا اول كار است سرانجام اسلام عالمگير مى شود و بر همه اديان پيروز خواهد گشت.
چـرا نـشـود در حالى كه محتواى دعوت رسول الله هدايت است (ارسله بالهدى ) و آئين او حق است (و دين الحق ) و هر ناظر بى طرفى مى تواند حقانيت آن را در آيات اين قرآن، و احكام فردى و اجتماعى، و قضائى، و سياسى اسلام، و همچنين تعليمات اخلاقى و انسانى آن بـنگرد، و از پيشگوئيهاى دقيق و صريحى كه از آينده دارد و درست به وقوع مى پيوندد ارتباط اين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را به خدا به طور قطع بداند.
آرى مـنـطـق نيرومند اسلام، و محتواى غنى و پر بار آن، ايجاب مى كند كه سرانجام اديان شـرك آلود را جـاروب كـنـد، و اديان آسمانى تحريف يافته را در برابر خود به خضوع وادارد، و با جاذبه عميق خود دلها را به سوى اين آئين خالص جلب و جذب كند.
در ايـنـكـه مـنـظـور از اين پيروزى (پيروزى منطقى ) است يا پيروزى نظامى؟ در ميان مفسران گفتگو است:
(جـمـعـى ) مـعـتقدند اين پيروزى تنها (پيروزى منطقى و استدلالى ) است، و اين امر حـاصـل شـده اسـت، چـرا كـه اسـلام از نـظـر قـدرت مـنـطـق و استدلال بر همه آئينهاى موجود برترى دارد.
در حـالى كـه (جـمـعـى ديـگر) پيروزى را به معنى (غلبه ظاهرى ) و غلبه قدرت گـرفـتـه انـد، و مـوارد اسـتـعـمـال ايـن كـلمـه (يـظـهـر) نـيـز دليـل بـر غـلبـه خـارجـى اسـت، و بـه هـمـيـن دليل مى توان گفت: علاوه بر مناطق بسيار وسيعى كه امروز در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم در قلمرو اسلام قرار گرفته، و هم اكنون بيش از 40 كشور اسلامى با جمعيتى حدود يك ميليارد نفر زير پرچم اسلام قرار دارند، زمانى فرا خواهد رسيد كه همه جهان رسما در زير اين پرچم قرار مى گيرد، و اين امـر بـه وسـيـله قـيـام (مـهـدى ) (ارواحـنـا فـداه ) تكميل مى گردد،
چـنـانـكـه در حـديـثـى از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده اسـت كـه فـرمـود: لا يـبـقـى على ظهر الارض بيت مدر و لاوبر الا ادخله الله كلمة الاسـلام: (در سـراسـر روى زمـيـن خـانـه اى از سـنـگ و گـل، يـا خـيمه هائى از كرك و مو، باقى نمى ماند، مگر اينكه خداوند اسلام را در آن وارد مى كند)!.
در اين زمينه بحث مشروحى ذيل آيه مشابه آن آيه 33 سوره توبه داشتيم.
ايـن نـكـتـه نيز قابل توجه است كه بعضى تعبير به (الهدى ) را اشاره به استحكام (عـقـائد اسـلامى ) دانسته اند در حالى كه (دين الحق ) را ناظر به حقانيت (فروع ديـن ) مـى دانـنـد، ولى دليـلى بـر ايـن تـقسيم بندى نداريم و ظاهر اين است كه هدايت و حقانيت هم در اصول است و هم در فروع.
در اينكه مرجع ضمير در (ليظهره ) (اسلام ) است يا (پيامبر) (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟ مـفـسران دو احتمال داده اند، ولى قرائن به خوبى نشان مى دهد كه منظور همان دين حـق اسـت، چـرا كـه هم از نظر جمله بندى نزديكتر به ضمير است، و هم پيروزى دين بر دين تناسب دارد نه شخص بر دين.
آخـريـن سـخـن در مورد آيه اينكه جمله (كفى بالله شهيدا) اشاره اى است به اين واقعيت كه اين پيشگوئى نيازى به هيچ شاهد و گواه ندارد، چرا كه شاهد و گواهش الله است، و رسالت رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز نياز به گواه ديگرى ندارد كه گواه آن نـيـز خـدا اسـت، و اگـر (سـهـيـل بـن عـمـرو) و امـثـال او حـاضـر نـشـونـد عـنـوان (رسـول الله ) بـعـد از نـام مـحـمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بنويسند (عرض خود مى برند، و زحمتى هم براى ما ندارند)!
در آخرين آيه ترسيم بسيار گويائى از اصحاب و ياران خاص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و آنـهـا كـه در خـط او بـودنـد از لسـان تـورات و انـجـيـل بـيـان كـرده كـه هـم افـتـخـار و مـبـاهـاتـى اسـت بـراى آنـها كه در (حديبيه ) و مـراحـل ديـگـر پـايـمـردى به خرج دادند، و هم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغـاز مـى فـرمـايـد: (مـحـمـد فـرسـتـاده خـدا اسـت ) (مـحـمـد رسول الله ).
خـواه شـبـپره هائى همچون (سهيل بن عمرو) بپسندند يا نپسندند؟ و خود را از اين آفتاب عـالمـتـاب پـنـهـان كـنند يا نكنند؟ خدا گواهى به رسالت او داده و همه آگاهان گواهى مى دهند.
سـپـس بـه تـوصـيـف يـارانـش پـرداخـتـه و اوصـاف ظـاهـر و بـاطـن و عـواطـف و افـكـار و اعـمـال آنـها را طى پنج صفت چنين بيان مى كند: (كسانى كه با او هستند در برابر كفار شديد و محكم هستند)(و الذين معه اشدأ على الكفار) .
و در دومين وصف مى گويد: (اما در ميان خود رحيم و مهربانند)(رحمأ بينهم ) .
آرى آنها كانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همكيشانند، و آتشى سخت و سوزان، و سدى محكم و پولادين در مقابل دشمنان.
در حقيقت عواطف آنها در اين (مهر) و (قهر) خلاصه مى شود، اما نه جمع ميان اين دو در وجـود آنـهـا تـضادى دارد، و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب مـى شـود كـه از جـاده حـق و عـدالت قـدمـى بـيـرون نـهـنـد در سـومـيـن صـفـت كـه از اعـمـال آنـهـا سـخـن مـى گـويـد مـى افـزايـد: (پـيـوسـتـه آنـهـا را در حال ركوع و سجود مى بينى و همواره به عبادت خدا مشغولند)
(تراهم ركعا سجدا) .
ايـن تـعـبـيـر عـبـادت و بـنـدگـى خـدا را كه با دو ركن اصليش (ركوع ) و (سجود) تـرسـيـم شـده، بـه عـنـوان حالت دائمى و هميشگى آنها ذكر مى كند، عبادتى كه كه رمز تسليم در برابر فرمان حق، و نفى كبر و خودخواهى و غرور، از وجود ايشان است.
در چـهـارمـيـن تـوصيف كه از نيت پاك و خالص آنها بحث مى كند مى فرمايد: (آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند) (يبتغون فضلا من الله و رضوانا).
نـه بـراى تـظـاهـر و ريـا قـدم برمى دارند، و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلكه چـشـمـشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده، و انگيزه حركت آنها در تمام زندگى همين است و بس.
حـتـى تـعـبـيـر بـه (فـضـل ) نـشـان مـى دهـد كـه آنـهـا بـه تـقـصـيـر خـود مـعـترفند و اعمال خود را كمتر از آن مى دانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند، بلكه با تمام تلاش و كوشش باز هم مى گويند خداوندا! اگر فضل تو به يارى ما نيايد واى بر ما!
و در پـنـجـمـيـن و آخـريـن تـوصـيـف از ظـاهـر آراسـته و نورانى آنها بحث كرده مى گويد: (نـشـانـه آنـهـا در صورتشان از اثر سجده نمايان است )(سيماهم فى وجوههم من اثر السجود) .
(سـيـما) در اصل به معنى علامت و هيئت است، خواه اين علامت در صورت باشد يا در جاى ديگر بدن، هر چند در استعمالات روزمره فارسى به نشانه هاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مى شود.
به تعبيرى ديگرى (قيافه ) آنها به خوبى نشان مى دهد كه آنها انسانهائى خاضع در بـرابـر خـداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها كه در تمام وجود و زندگى آنان اين علامت منعكس است.
گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران آن را بـه اثـر ظاهرى سجده در پيشانى، و يا اثر خاك در محل سجده گاه تفسير كرده اند، ولى ظاهرا آيه مفهوم گسترده ترى دارد كه چهره اين مردان الهى را به طور كامل ترسيم مى كند.
بـعـضـى نيز گفته اند: اين آيه اشاره به سجده گاه آنها در قيامت است كه همچون ماه به هنگام بدر مى درخشد!
البـتـه مـمـكـن است پيشانى آنها در قيامت چنين باشد ولى آيه از وضع ظاهرى آنها در دنيا خبر مى دهد.
در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السلام ) نيز آمده است كه در تفسير اين جمله فرمود: هو السهر فى الصلاة: (منظور بيدار ماندن در شب براى نماز خواندن است ) (كه آثارش در روز در چهره آنها نمايان است.
البته جمع ميان اين معانى كاملا ممكن است.
بـه هـر حـال قـرآن بـعـد از بـيان همه اين اوصاف مى افزايد: (اين توصيف آنها (ياران محمدصلىاللهعليهوآلهوسلم ) در تورات است (ذلك مثلهم فى التوراة )
اين حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه از پيش از هزار سال قبل نازل شده است.
ولى نـبـايـد فـرامـوش كـرد كـه تـعـبـيـر (و الذين معه ) (آنها كه با او هستند) سخن از كـسـانـى مـى گويد كه در همه چيز با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بودند، در فكر و عـقـيده و اخلاق و عمل، نه تنها كسانى كه همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.
سـپـس بـه تـوصـيـف آنـهـا در يـك كـتـاب بـزرگ ديـگـر آسـمـانـى يـعـنـى (انـجـيـل ) پـرداخـتـه، چـنـيـن مـى گـويـد: (تـوصـيـف آنـهـا در انجيل همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است، و به قدرى نمو و رشد كرده و پربركت شده كـه زارعـان را بـه شـگـفـتـى وامـى دارد) (و مـثـلهـم فـى الانجيل كزرع اخرج شطاه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع.
(شـطـأ) به معنى (جوانه ) و (جوجه ) است، جوانه هائى كه از پائين ساقه و كنار ريشه ها بيرون مى آيد.
(آزر) از ماده (موازره ) به معنى معاونت است.
(استغلظ) از ماده (غلظت ) به معنى سفت و محكم شدن است.
جـمله (استوى على سوقه ) مفهومش اين است به حدى محكم شده كه بر پاى خود ايستاده (توجه داشته باشيد كه (سوق ) جمع (ساق ) است ).
تـعـبـيـر (يـعـجـب الزراع ) يـعنى به حدى از نمو سريع و جوانه هاى زياد، و محصور وافـر، رسـيـده، كـه حـتـى كـشـاورزانـى كـه پـيـوسـتـه بـا ايـن مسائل سر و كار دارند در شگفتى فرو مى روند.
جـالب ايـنـكـه: در توصيف دوم كه در انجيل آمده نيز پنج وصف عمده براى مؤ منان و ياران مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ذكـر شده است (جوانه زدن - كمك كردن براى پرورش - محكم شدن - بر پاى خود ايستادن - نمو چشمگير اعجاب انگيز).
در حقيقت اوصافى كه در تورات براى آنها ذكر شده اوصافى است كه ابعاد وجود آنها را از نـظـر عـواطـف و اهـداف و اعـمـال و صـورت ظـاهـر بـيـان مـى كـنـد و امـا اوصافى كه در انجيل آمده بيانگر حركت و نمو و رشد آنها در جنبه هاى مختلف است (دقت كنيد).
آرى آنـهـا انـسانهائى هستند با صفات والا كه آنى از (حركت ) باز نمى ايستند، همواره جوانه مى زنند، و جوانه ها پرورش مى يابد و بارور مى شود.
هـمـواره اسـلام را بـا گـفـتـار و اعـمـال خـود در جـهـان نـشـر مـى دهـنـد و روز بـه روز خيل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزايند.
آرى آنـهـا هرگز از پاى نمى نشينند و دائما رو به جلو حركت مى كنند، در عين عابد بودن مـجـاهـدنـد، و در عـيـن جـهاد عابدند، ظاهرى آراسته، باطنى پيراسته، عواطفى نيرومند، و نـيـاتـى پـاك دارنـد، در بـرابـر دشـمـنـان حق مظهر خشم خدايند، و در برابر دوستان حق نمايانگر لطف و رحمت او.
سـپـس در دنـبـاله آيه مى افزايد: اين اوصاف عالى، اين نمو و رشد سريع، و اين حركت پربركت، به همان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مى آورد سبب خشم كفار مى شود (اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد
(ليغيظ بهم الكفار) .
و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: (خـداونـد كـسـانـى از آنـهـا را كـه ايـمـان آورده انـد و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است )(وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما) .
بـديـهـى اسـت اوصـافـى كـه در آغـاز آيـه گـفـتـه شـد ايـمـان و عمل صالح در آن جمع بود، بنابراين تكرار اين دو وصف اشاره به تداوم آن است، يعنى خـداونـد ايـن وعـده را تنها به آن گروه از ياران محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده كه در خـط او بـاقى بمانند، و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند، و گرنه كسانى كه يكروز در زمـره دوسـتان و ياران او بودند، و روز ديگر از او جدا شدند و راهى برخلاف آن را در پيش گرفتند، هرگز مشمول چنين وعده اى نيستند.
تـعـبـيـر بـه (مـنـهـم ) (بـا تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه كـه اصـل در كـلمـه (مـن ) در ايـنگونه موارد اين است كه براى (تبعيض ) باشد، و ظاهر آيه نيز همين معنى را مى رساند دليل بر اين است كه ياران او به دو گروه تقسيم خواهند شـد: گـروهـى بـه ايـمـان و عـمـل صـالح ادامـه مـى دهـنـد، و مـشـمـول رحـمـت واسـعه حق و اجر عظيم مى شوند اما گروهى جدا شده و از اين فيض بزرگ محروم خواهند شد.
مـعـلوم نـيست چرا جمعى از مفسران اصرار دارند كه (من ) در (منهم ) در آيه فوق حتما (بـيـانـيـه ) اسـت، در حالى كه به فرض كه مرتكب خلاف ظاهر شويم و (من ) را بـراى (بـيـان ) بـگـيريم قرائن عقلى را كه در اينجا وجود دارد چگونه مى توان كنار گـذاشـت، زيـرا هـيـچـكس مدعى نيست كه ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همه معصوم بـودنـد، و در ايـن صـورت احـتـمـال عـدم تـداوم در خـط ايـمـان و عمل صـالح در مـورد هـر يـك از آنـهـا مـى رود، و بـا ايـن حال چگونه ممكن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظيم را بدون قيد و شرط به همه آنها دهد، اعم از اينكه راه ايمان و صلاح را بپيمايند، يا از نيمه راه برگردند و منحرف شوند.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه جـمـله (و الذيـن مـعـه ) (كسانى كه با او هستند) مفهومش همنشين بودن و مـصـاحـبـت جسمانى با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست، چرا كه منافقين هم داراى چنين مـصـاحـبـتـى بـودنـد، بـلكـه مـنـظـور از (مـعـه ) بـه طـور قـطـع هـمـراه بودن از نظر اصول ايمان و تقوى است.
بنابراين ما هرگز نمى توانيم از آيه فوق يك حكم كلى درباره همه معاصران و همنشينان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) استفاده كنيم.
مـعـروف در مـيـان عـلمـا و دانـشـمـنـدان اهـل سـنـت ايـن اسـت كـه صـحـابـه رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داراى اين امتياز خاص بر افراد ديگر از امت هستند كه همگى پاك و پاكيزه اند، و از آلودگيها بدورند، و ما حق انتقاد از هيچيك از آنها نداريم، و بـدگـوئى از آنـهـا مطلقا ممنوع است، حتى به گفته بعضى موجب كفر مى شود! و براى اثـبـات ايـن مقصود به آياتى از قرآن مجيد استناد كرده اند، از جمله آيه مورد بحث كه مى گـويـد: (خـداونـد بـه كـسـانـى از آنـهـا كـه ايـمـان آوردنـد و عمل صالح انجام داده اند وعده مغفرت و اجر عظيم داده است ).
و هـمـچـنـيـن بـه (آيـه 100 سـوره تـوبـه ) كـه بـعـد از ذكـر عـنوان (مهاجرين ) و (انصار) مى گويد:(رضى الله عنهم و رضوا عنه) : (خداوند از آنها خشنود، و آنها نيز از خدا خشنود شدند).
ولى هر گاه خود را از پيشداوريها تهى كنيم، قرائن روشنى در برابر ما وجود دارد كه اين عقيده مشهور را متزلزل مى سازد:
1 - جـمـله (رضـى الله عـنـهم و رضوا عنه ) در سوره توبه تنها مخصوص مهاجران و انـصـار نـيـسـت، زيـرا در همان آيه در كنار مهاجران و انصار (الذين اتبعوهم باحسان ) قـرار گـرفـتـه كـه مـفـهـومـش شـامـل تمام كسانى است كه تا دامنه قيامت به نيكى از آنها پيروى مى كنند.
همانگونه كه (تابعان ) اگر يكروز در خط ايمان و احسان باشند و روز ديگر در خط كـفـر و اسـائه (بـدى كردن ) قرار گيرند، از زير چتر رضايت الهى خارج مى شوند عين هـمـين مطلب درباره (صحابه ) نيز مى آيد، زيرا آنها را نيز در آخرين آيه سوره فتح مـقـيـد بـه ايـمـان و عـمل صالح كرده كه اگر يكروز اين عنوان از آنها سلب شود از دائره رضايت الهى بيرون خواهند رفت.
و بـه تـعـبـيـر ديگر تعبير به (احسان ) هم در مورد (تابعان ) است، و هم در مورد (مـتـبـوعـان ) بـنـابـرايـن هـر كـدام از ايـن دو، (خـط احـسـان ) را رهـا كـنـنـد مشمول رضايت خدا نخواهند بود.
2 - از روايـات اسـلامـى چنين استفاده مى شود كه اصحاب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هـر چند امتياز مصاحبت آن بزرگوار را داشتند، ولى كسانى كه در دورانهاى بعد مى آيند و از ايـمـان راسـخ و عـمل صالح برخوردارند از يك نظر از صحابه افضلند، چرا كه آنها شـاهـد انـواع مـعـجـزات بـوده انـد ولى ديـگـران بـدون مـشـاهـده آنـهـا، و بـا اسـتـفـاده از دلائل ديگر، در همان راه گام نهاده اند.
چـنانكه در حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم كه يارانش عرض كردند: نـحـن اخـوانـك يـا رسـول الله؟! قال: لا انتم اصحابى، و اخوانى الذين ياتون بعدى، آمـنـوا بـى و لم يـرونـى، و قـال: للعـامـل مـنـهـم اجـر خـمـسـيـن مـنـكـم، قـالوا بـل مـنـهـم يـا رسـول الله؟ قـال: بـل مـنـكـم! ردوهـا ثـلاثـا، ثـم قال: لانكم تجدون على الخير اعوانا!:
آيا ما برادران توئيم اى رسول خدا؟ فرمود: نه! شما اصحاب من هستيد، ولى برادران من كسانى هستند كه بعد از من مى آيند و به من ايمان مى آورند در حالى كه مرا نديده اند.
سـپـس افـزود: (افـرادى از آنـهـا كـه اهـل عـمـل صـالحـنـد اجـر پـنـجـاه نـفـر از شما را دارند! عرض كردند پنجاه نفر از خودشان اى رسول خدا؟! فرمود: نه! پنجاه نفر از شما!! و سه بار آنها اين سخن را تكرار كردند (و پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـفـى كـرد) سـپـس فـرمـود: اين به خاطر آن است كه شرايطى در اختيار داريد كه شما را در كارهاى خير يارى مى كند).
در صـحـيـح مـسـلم نـيـز از رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن نقل شده كه روزى فرمود: وددت انا قد رأينا اخواننا: (دوست مى داشتم برادرانمان را مى ديديم )!.
قـالوا: اولسـنـا اخـوانـك يـا رسـول الله؟!: (گـفـتـنـد: آيـا مـا بـرادران تـو نـيـستيم اى رسول خدا)؟!
فـرمـود: انـتـم اصـحـابـى و اخـوانـنـا الذيـن لم يـاتـوا بعد: (شما اصحاب من هستيد، اما برادران ما هنوز نيامده اند)!!
عـقـل و مـنـطـق نـيـز هـمـين را مى گويد كه ديگران كه تحت پوشش تعليمات مستمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در شـب و روز نـبـوده انـد و در عـيـن حـال هـمـانـنـد يـاران پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يـا بـيـش از آنـهـا ايـمـان و عمل صالح داشته اند برترند.
3 - ايـن سخن از نظر تاريخى نيز بسيار آسيب پذير است چرا كه بعضى از صحابه را مـى بـيـنـيم كه بعد از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يا حتى در عصر خود او راه خطا پيمودند.
مـا چـگـونـه مـى تـوانـيـم كـسـانـى را كـه آتـش جـنـگ جمل را افروختند و آنهمه مـسـلمـانـان را بـه كـشـتـن دادنـد و بـر روى خليفه به حق پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شمشير كشيدند از گناه تبرئه كنيم؟!
يـا كسانى كه در (صفين ) و (نهروان ) اجتماع كردند و سر به شورش در برابر وصى و جانشين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و برگزيده مسلمين برداشتند، و خونهاى بـى حـسـاب ريـخـتـنـد، مشمول رضاى خدا بدانيم، و بگوئيم گرد و غبار عصيان نيز بر دامان آنها ننشسته است؟!
و از ايـن عـجـيـبـتـر عـذر كـسـانـى است كه تمام اين مخالفتها را به عنوان اينكه آنها مجتهد بودند و مجتهد معذور است توجيه مى كنند!
اگـر بـشود چنين گناهان عظيمى را به وسيله (اجتهاد) توجيه كرد ديگر هيچ قاتلى را نمى توان ملامت نمود، و يا حدود الهى را درباره او اجرا كرد، چرا كه ممكن است اجتهاد كرده باشد.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر در مـيـدان جـمـل يـا صـفـيـن و يـا نـهـروان دو گـروه در مـقـابـل هـم ايـسـتـادنـد كـه قـطـعـا هـر دو بـر حـق نـبـودنـد چـرا كـه جـمـع بـيـن ضـديـن مـحـال اسـت، بـا ايـن حـال چـگـونـه مـى تـوان هـر دو را مـشـمـول رضـاى خـدا دانـسـت، در حـالى كـه مـسـأله از مـسـائل پـيـچـيده و مشكلى نبود كه تشخيص آن ممكن نباشد؟ زيرا همه مى دانستند على (عليهالسلام ) يا بر طبق نص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و يا با انتخاب مسلمين خليفه بر حـق او اسـت، در عـيـن حال بر روى او شمشير كشيدند، اين كار را چگونه مى توان از طريق اجتهاد توجيه كرد؟!
چرا شورش (اصحاب رده ) را در زمان ابوبكر از طريق اجتهاد توجيه نمى كنند و رسما آنها را مرتد مى شمرند، اما شورشيان (جمل ) و (صفين ) و (نهروان ) را مبراى از هر گونه گناه مى دانند؟!
بـه هـر حال به نظر مى رسد كه مسأله تنزيه صحابه به طور مطلق يك حكم سياسى بوده كه گروهى بعد از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى حفظ موقعيت خود روى آن تـكـيـه كردند، تا خود را از هر گونه انتقادى مصون و محفوظ دارند و اين مطلبى است كه نه با حكم عقل مى سازد، و نه با تواريخ مسلم اسلامى، و شعرى است كه ما را در قافيه خود گرفتار خواهد كرد.
چـه بهتر كه ما در عين احترام به صحابه رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و كسانى كـه هـمـواره در خـط او بـودنـد مـعـيـار قـضـاوت دربـاره آنـهـا را اعـمـال و عـقـائدشان در طول زندگانيشان از آغاز تا انجام در نظر بگيريم، همان معيارى كـه از قـرآن اسـتـفـاده كـرده ايـم و هـمـان مـعـيارى كه خود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يارانش را با آن مى سنجيد.
در روايـات اسـلامـى كـه در تـفـسـيـر آيـه اخـيـر آمـده اسـت تـأكـيـد فـراوانـى روى اصل (رحمأ بينهم ) ديده مى شود.
از جـمـله در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: المسلم اخو المسلم، لايظلمه و لايـخـذله، و لايـخـوفـه، و يـحـق عـلى المـسـلم الاجـتـهـاد فـى التـواصـل، و التـعـاون عـلى التـعـاطـف، و المـواسـاة لاهـل الحـاجـة، و تـعـاطـف بـعـضـهـم عـلى بـعـض، حـتـى تـكـونـوا كـمـا امـركـم الله عـز و جل: رحمأ بينكم، متراحمين، مغتمين لماغاب عنكم من امرهم، على ما مضى عليه معشر الانصار على عهد رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ):
(مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمى كند، تنهايش نمى گذارد، تهديدش نمى كند، و سـزاوار اسـت مـسـلمان در ارتباط و پيوند و تعاون و محبت و مواسات با نيازمندان كوشش كـند، و نسبت به يكديگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند (رحمأ بينهم ) نسبت بـه يـكـديـگر با محبت رفتار كنيد، و حتى در غياب آنها نسبت به امورشان دلسوزى كنيد، آنگونه كه انصار در عصر رسول الله بودند).
ولى عجيب است كه مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤ ثر اين آيه و ويژگيهائى كه براى مؤ مـنـان راسـتـيـن و يـاران رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل مـى كـنـد فـاصـله گـرفـتـه انـد، گـاه آنـچـنان به جان هم مى افتند و كينه توزى و خونريزى مى كنند كه هرگز دشمنان اسلام آنچنان نكردند!
گـاه بـا كـفـار آنـچـنـان پـيـونـد دوسـتـى مـى بـنـدنـد كـه گـوئى بـرادرانـى از يـك اصل و نسبند.
نـه خـبـرى از آن ركـوع و سـجـود اسـت، و نـه آن نـيـات پـاك و (ابـتـغـأ فـضـل الله ) و نـه آثـار سجود در چهره ها نمايان، و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ايستادن.
و عـجـب ايـنـكـه هـر قدر از اين اصول قرآنى فاصله گرفته ايم به درد و رنج و ذلت و نكبت بيشترى گرفتار شده ايم، ولى باز متوجه نيستيم از كجا ضربه مى خوريم؟ باز (حميتهاى جاهليت ) مانع انديشه و تجديد نظر و بازگشت به قرآن است، خدايا ما را از اين خواب عميق و خطرناك بيدار كن.
خداوندا! به ما توفيقى رحمت كن كه ويژگيهاى اخلاقى ياران راستين پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اصحاب خالص او را كه در اين آيات آمده است در خود زنده كنيم.
بـار الها! شدت در مقابل دشمنان محبت در برابر دوستان، تسليم در برابر فرمان تو، تـوجـه بـه عـنـايات خاص تو، و تلاش و كوشش براى بارور ساختن جامعه اسلامى، و پيشرفت و گسترش آن را به ما عنايت فرما.
پـروردگـارا! از تـو فـتح مبينى مى خواهيم كه جامعه اسلامى ما در سايه آن به حركت در آيد، و در عصر و زمانى كه نياز به معنويت از هر وقت ديگر بـيـشتر است تعليمات اين آئين حياتبخش را به مردم جهان عرضه كنيم هر روز قلوب تازه اى را در تـسـخـيـر اسلام در آوريم، و كشور تازه اى از كشور دلها را فتح نمائيم (آمين يا رب العالمين ).
مقدمه
اين سوره در مدينه نازل شده و 18 آيه است
محتواى سوره حجرات
در ايـن سوره كه بيش از هيجده آيه ندارد مسائل بسيار مهمى در ارتباط با شخص پيامبر و جـامـعـه اسـلامـى نـسـبـت بـه يـكـديـگـر مـطـرح شـده، و از آنـجـا كـه بـسـيـارى از مسائل مهم اخلاقى در آن عنوان گرديده مى توان آنرا (سوره اخلاق و آداب ) ناميد.
رويهمرفته بخشهاى مختلف اين سوره را اينگونه مى توان خلاصه كرد:
بـخش اول: آيات آغاز سوره است كه آداب برخورد با پيشواى بزرگ اسلام پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و اصـولى را كـه مـسلمانان در محضر او بايد به كار بندند، بيان مى كند.
بخش دوم: اين سوره مشتمل بر يك سلسله اصول مهم (اخلاق اجتماعى ) است كه به كار بستن آنها محبت و صفا و صميميت و امنيت و اتحاد را در جامعه اسلامى حفظ مى كند، و به عكس فراموش كردن آنها مايه بدبينى و نفاق و پراكندهگى و ناامنى است.
بخش سوم: دستوراتى است كه مربوط به چگونگى مبارزه با اختلافات و درگيريهائى است كه احيانا در ميان مسلمانان روى مى دهد.
بخش چهارم: از معيار ارزش انسان در پيشگاه خدا و اهميت مسأله تقوى سخن مى گويد.
بـخـش پـنـجـم: روى ايـن مـسـأله تأكيد دارد كه ايمان تنها به گفتار نيست بلكه بايد عـلاوه بـر اعـتـقـاد قـلبـى آثـار آن در اعـمـال انـسـانـى، و در جـهـاد بـا اموال و نفوس آشكار گردد.
بخش ششم: از اين بحث مى كند كه اسلام و ايمان يك هديه بزرگ الهـى بـراى مـؤ مـنـان اسـت، بـجاى اينكه در پذيرش آن منتى بگذارند بايد فوق العاده ممنون و شكرگزار باشند كه مشمول اين هديه شده اند.
و بالاخره بخش هفتم كه آخرين قسمت اين سوره است از علم خداوند و آگاهى او از همه اسرار نـهـان عـالم هـسـتـى و اعـمـال انسانها سخن مى گويد كه در حقيقت به منزله ضامن اجرا است براى تمام بخشهائى كه در اين سوره آمده است.
نامگذارى اين سوره به سوره حجرات به تناسب آيه چهارم اين سوره است كه اين كلمه در آن به كار رفته و تفسير آنرا به زودى خواهيم دانست.
فـضـيلت تلاوت اين سوره در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: من قرأ سورة الحجرات اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من اطاع الله و من عصاه: (هر كس سوره حجرات را بخواند به عدد تمام كسانى كه خدا را اطاعت يا عصيان كرده اند ده حسنه به او داده مى شود)!.
و در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهالسلام ) آمده است: من قرأ سورة الحجرات فى كـل ليـلة، او فـى كـل يـوم، كـان مـن زوار مـحمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ): (هر كس سوره حـجـرات را در هـر شـب يـا هـر روز بخواند از زائران محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خواهد بود).
بـديـهـى اسـت ايـن هـمـه حـسـنـات بـه عـدد مـطـيـعـان و عـاصـيـان در صـورتـى اسـت كـه اعـمـال هـر يـك از ايـن دو را كه در آيات اين سوره منعكس است دقيقا در نظر بگيرد، و در آن بينديشد، و مسير خود را بر اولى منطبق و از دومى جدا سازد.
و نيز نائل شدن به زيارت شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرع بر اين است كه آدابى را كه در اين سوره در رابطه با شخص او آمده عملا به كار گيرد، چرا كه تلاوت همه جا مقدمه عمل است.
بسم الله الرحمن الرحيم
(يأ يها الذين ءامنوا لاتقدموا بين يدى الله و رسوله و اتقوا الله إ ن الله سميع عليم) (1)(يـأ يـهـا الذيـن أمـنـوا لا تـرفـعـوا أصـوتـكـم فـوق صـوت النـبـى و لاتـجـهـروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعملكم و أنتم لا تشعرون) (2)(إن الذيـن يـغـضـون أصوتهم عند رسول الله أولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى لهم مغفرة و أجر عظيم) (3)(إن الذين ينادونك من ورأ الحجرت أكثرهم لايعقلون) (4)(و لو أنهم صبروا حتى تخرج إليهم لكان خيرا لهم و الله غفور رحيم) (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد چـيـزى را بـر خدا و رسولش مقدم نشمريد و پيشى مگيريد و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست.
2 - اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد صـداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در بـرابـر او بـلنـد سـخـن مـگـوئيـد (و داد و فـريـاد نـزنيد) آنگونه كه بعضى از شما در برابر بعضى مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى دانيد!
3 - آنـهـا كـه صـداى خـود را نـزد رسـول خـدا كـوتـاه مـى كـنـنـد كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى تقوى خالص نموده، و براى آنها آمرزش و پاداش عظيمى است.
4 - (ولى ) كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مى زنند اكثرشان نمى فهمند!
5 - هر گاه آنها صبر مى كردند تا خود به سراغشان آئى براى آنها بهتر بود و خداوند غفور و رحيم است.
مفسران براى آيه نخست شأن نزولهائى ذكر كرده اند، و براى آيات بعد شان نزولهاى ديگرى.
از جـمـله شـأن نـزولهـائى كه براى آيه نخست ذكر كرده اند اين است كه: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه هـنـگام حركت به سوى (خيبر) مى خواست كسى را بجاى خود در (مـديـنـه ) نـصـب كـنـد، عـمـر شـخـص ديـگـرى را پـيـشـنـهـاد كـرد آيـه فـوق نازل شد و دستور داد بر خدا و پيامبر پيشى مگيريد.
بعضى ديگر گفته اند: جمعى از مسلمانان گاه گاه مى گفتند اگر چنين مطلبى درباره ما نازل مى شد بهتر بود، آيه فوق نازل گشت و گفت بر خدا و پيامبرش پيشى مگيريد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: آيـه اشـاره بـه اعـمـال بـعضى از مسلمانهاست كه پارهاى از مراسم عبادات خود را پيش از موقع انجام دادند و آيه فوق نازل شد و آنها را از اينگونه كارها نهى كرد.
و امـا در مـورد آيـه دوم گـفـتـه اند: گروهى از طايفه بنى تميم و اشراف آنها وارد مدينه شدند هنگامى كه داخل مسجد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گشتند صدا را بلند كرده، از پـشـت حجره هائى كه منزلگاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود فرياد زدند: يا محمد اخـرج اليـنـا!: (اى محمد! بيرون بيا)! اين سر و صداها و تعبيرات نامؤ دبانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را نـاراحت ساخت هنگامى كه بيرون آمد گفتند آمده ايم تا با تو مـفـاخـره كـنـيـم! اجازه ده تا (شاعر) و (خطيب ما) افتخارات قبيله (بنى تميم ) را بازگو كند پيامبر اجازه داد.
نخست خطيب آنها برخاست و از فضائل خيالى طائفه (بنى تميم ) مطالب بسيارى گفت.
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به (ثابت بن قيس ) فرمود پاسخ آنها را بده، او بـرخـاست خطبه بليغى در جواب آنها ايراد كرد بطورى كه خطبه آنها را از اثر انداخت! سـپـس (شـاعر) آنها برخاست و اشعارى در مدح اين قبيله گفت كه حسان بن ثابت شاعر معروف مسلمان پاسخ كافى به او داد.
در ايـن هـنـگـام يـكـى از اشـراف آن قـبـيـله بنام (اقرع ) گفت: اين مرد خطيبش از خطيب ما تـوانـاتـر، و شـاعـرش از شـاعـر مـا لايـقـتر است، و آهنگ صداى آنها نيز از ما برتر مى باشد.
در ايـن مـوقـع پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى جلب قلب آنها دستور داد هداياى خوبى بـه آنـهـا دادنـد آنـها تحت تاثير مجموع اين مسائل واقع شدند و به نبوت پيامبر اعتراف كردند.
آيات مورد بحث ناظر به سر و صداى آنها در پشت خانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
شـان نـزول ديـگـرى ذكـر كـرده انـد كـه هـم مـربـوط بـه آيـه اول، و هـم آيـات بـعـد اسـت، و آن ايـنـكـه: در سـال نهم هجرت كه (عام الوفود) بود (سالى كه هيئتهاى گوناگونى از قبائل براى عرض اسلام يا عهد و قرار داد خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند) هنگامى كه نمايندگان قبيله (بنى تميم ) خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسـيدند ابوبكر به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيشنهاد كـرد كه (قعقاع ) (يكى از اشراف قبيله ) امير آنها گردد، و عمر پيشنهاد كرد، (اقرع بـن حـابـس ) (فـرد ديـگـرى از آن قبيله ) امير شود، در اينجا ابوبكر به عمر گفت: مى خواستى با من مخالفت كنى؟ عمر گفت: من هرگز قصد مخالفت نداشتم، در اين موقع سر و صـداى هـر دو در مـحـضـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـلنـد شـد، آيـات فـوق نـازل گشت، يعنى نه در كارها بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيشى گيريد، و نه در كنار خانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر و صدا راه بيندازيد.
آداب حضور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
چـنـانـكـه در مـحـتـواى سـوره اشـاره كـرديـم در ايـن سوره يك رشته از مباحث مهم اخلاقى و دستورات انضباطى نازل شده كه آن را شايسته نام (سوره اخلاق ) مى كند، و در آيات مورد بحث كه در آغاز سوره قرار گرفته، به دو قسمت از اين
دستورات اشاره شده است:
نـخـست تقدم نيافتن بر خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )، و ديگرى در محضر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سر و صدا و قال و غوغا راه نينداختن.
بـعد مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد چيزى را در برابر خدا و رسولش مقدم نشمريد، و تقواى الهى پيشه كنيد، كه خداوند شنوا و داناست(يا ايها الذين آمنوا لاتقدموا بين يدى الله و رسوله و اتقوا الله ان الله سميع عليم ) .
مـنـظـور از مـقـدم نداشتن چيزى در برابر خدا و پيامبر پيشى نگرفتن بر آنها در كارها، و ترك عجله و شتاب در مقابل دستور خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
گـرچـه بـعـضـى از مفسران خواسته اند مفهوم آيه را محدود كنند، و آن را منحصر به انجام عـبـادات قـبـل از وقـت، يـا سـخـن گـفـتـن قـبـل از سـخـن پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امثال آن بدانند، ولى روشن است كه آيه مفهوم وسيع و گستردهاى دارد و هر گونه پيشى گرفتن را در هر برنامهاى شامل مى شود.
مسئوليت انضباط (رهروان ) در برابر (رهبران ) آنهم يك رهبر بزرگ الهى ايجاب مـى كـنـد كـه در هـيچ كار، و هيچ سخن و برنامه، بر آنها پيشى نگيرند، و شتاب و عجله نكنند.
البته اين بدان معنا نيست كه اگر پيشنهاد يا مشورتى دارند در اختيار رهـبـر الهـى نـگـذارنـد، بـلكـه مـنـظور جلو افتادن و تصميم گرفتن و انجام دادن پيش از تـصـويـب آنـهـا اسـت حـتـى نـبـايـد دربـاره مـسـائل بـيـش از انـدازه لازم سـؤ ال و گـفـتـگـو كـرد، بـايـد گـذاشـت كـه رهـبـر خـودش بـه مـوقـع مسائل را مطرح كند آنهم رهبر معصوم كه از چيزى غفلت نمى كند، و نيز اگر كسى سؤ الى از او مـى كـنـد نـبـايـد ديـگـران پـيـشـقـدم شـده، پـاسـخ سـؤ ال را عجولانه بگويند، در حقيقت همه اين معانى در مفهوم آيه جمع است.
آيه بعد اشاره به دستور دوم كرده، مى گويد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خـود را فـراتـر از صـداى پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن نگوئيد و داد و فرياد نـزنـيـد، آنـگـونـه كـه بـعـضـى از شـمـا در بـرابـر بـعـضـى مـى كـنـنـد مـبـادا اعـمـال شـمـا حـبط و نابود گردد در حالى كه نمى دانيد)(يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصـواتـكـم فـوق صـوت النـبـى و لاتـجـهـروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون ) .
جـمـله اول (لا تـرفـعـوا اصـواتـكـم...) اشاره به اين است كه صدا را بلندتر از صداى پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نكنيد، كه اين خود يكنوع بى ادبى در محضر مبارك او اسـت، پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه جاى خود دارد اين كار در برابر پدر و مادر و استاد و معلم نيز مخالف احترام و ادب است.
امـا جـمـله (لاتـجـهـروا له بـالقـول...) مـمـكـن اسـت تـأكـيـدى بـر هـمـان مـعـنـى جـمـله اول بـاشـد يـا اشاره به مطلب تازه اى و آن ترك خطاب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جمله (يا محمد) و تبديل آن به (يا رسول الله ) است.
امـا جـمـعـى از مـفـسـران در تـفـاوت بـيـن ايـن دو جـمـله چـنـيـن گـفـتـه انـد: جـمـله اول، ناظر به زمانى است كه مردم با پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هم سخن مى شوند كه نبايد صداى خود را از صداى او برتر كنند، و جمله دوم مربوط به موقعى است كه پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خاموش است و در محضرش سخن مى گويند، در اينحالت نيز نبايد صدا را زياد بلند كنند.
جـمـع مـيـان ايـن مـعـنـى و مـعـنـى سـابـق نـيـز مـانـعـى نـدارد و بـا شـأن نزول آيه نيز سازگار است.
و به هر حال ظاهر آيه بيشتر اين است كه دو مطلب متفاوت را بيان مى كند.
بديهى است اگر اينگونه اعمال به قصد توهين به مقام شامخ نبوت باشد موجب كفر است و بدون آن ايذأ و گناه.
در صـورت اول عـلت حـبـط و نابودى اعمال روشن است، زيرا كفر علت حبط (از ميان رفتن ثواب عمل نيك ) مى شود.
و در صـورت دوم نـيـز مـانـعـى نـدارد كـه چنين عمل زشتى باعث نابودى ثواب بسيارى از اعـمـال گـردد، و مـا سـابـقـا در بـحـث حـبـط گـفـتـه ايـم كه نابود شدن ثواب بعضى از اعـمال به خاطر بعضى از گناهان خاص، بى مانع است، همانگونه كه نابود شدن اثر بـعـضـى از گـنـاهـان بـه وسـيـله اعـمـال صـالح نـيـز قـطـعـى اسـت، و دلائل فـراوانى در آيات قرآن يا روايات اسلامى بر اين معنى وجود دارد، هر چند اين معنى به صورت يك قانون كلى در همه حسنات و سيئات ثابت نشده است، اما در مورد بعضى از حـسـنـات و سـيـئات مـهـم، دلائلى نـقـلى وجـود دارد و دليـلى هـم از عقل بر خلاف آن نيست.
در روايـتـى آمـده اسـت: هـنگامى كه آيه فوق نازل شد ثابت بن قيس (خطيب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه صداى رسائى داشت گفت: من بودم كه صدايم را از صداى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـراتـر مـى كـردم، و در بـرابـر او بـلنـد سـخـن مـى گفتم، اعمال من نابود شد، و من اهل دوزخم!
ايـن مـطـلب بـه گـوش پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رسـيـد، فـرمـود: چنين نيست او اهـل بـهـشـت اسـت (زيـرا او ايـنـكـار را بـه هـنگام ايراد خطابه براى مؤ منان يا در برابر مخالفان كه ادأ يك وظيفه اسلامى بود انجام مى داد).
همانگونه كه عباس بن عبد المطلب نيز در جنگ حنين به فرمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با صداى بلند فراريان را دعوت به بازگشت نمود.
آيه بعد براى تأكيد بيشتر روى اين موضوع پاداش كسانى را كه به اين دستور الهى عـمـل مـى كـنـنـد، و انـضـباط و ادب را در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) رعايت مى نـمـايـنـد چـنـيـن بـيـان مـى كـنـد: (آنـهـا كـه صـداى خـود را نـزد رسـول خـدا كـوتـاه مـى كـنـنـد كـسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى تقوا خالص و گسترده ساخته و براى آنها آمرزش و پاداش عظيمى است(ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى لهم مغفرة و اجر عظيم ) .
(يـغضون ) از ماده (غض ) (بر وزن حظ) به معنى كم كردن و كوتاه نمودن نگاه يا صدا است، و نقطه مقابل آن خيره نگاه كردن، و صدا را بلند نمودن است.
(امتحن ) از ماده (امتحان ) در اصل به معنى ذوب كردن طلا و گـرفتن ناخالصى آن است، و گاه به معنى گستردن چرم نيز آمده، ولى بعدا در معنى آزمـايـش بـه كـار رفـتـه است، مانند آيه مورد بحث، آزمايشى كه نتيجه آن خلوص قلب و گستردگى آن براى پذيرش تقوى است.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: در آيـه قـبـل تـعـبـيـر بـه (نبى ) شده، و در اينجا تعبير به (رسـول الله،) و هـر دو گويا اشاره به اين نكته است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از خـود چـيـزى نـدارد، او فـرسـتـاده خدا و پيام آور او است، اسائه ادب در برابر او اسائه ادب نسبت به خدا است، و رعايت ادب نسبت به او رعايت نسبت به خداوند است.
ضـمـنـا تـعـبـيـر (مـغـفرة ) به صورت نكره، براى تعظيم و اهميت است، يعنى خداوند آمـرزش كـامـل و بـزرگ نـصـيـبشان مى كند، و بعد از پاك شدن از گناه اجر عظيم به آنها عـنـايـت مـى فرمايد، زيرا نخست شستشوى از گناه مطرح است، سپس بهره مندى از پاداش عظيم الهى.
آيه بعد براى تأكيد بيشتر، اشاره به نادانى و بيخردى كسانى مى كند كه اين دستور الهى را پشت سر مى افكنند، و چنين مى فرمايد: (كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صـدا مـى زنـنـد اكـثرشان عقل و خرد ندارند)!(ان الذين ينادونك من ورأ الحجرات اكثرهم لايعقلون ) .
ايـن چـه عـقـلى اسـت كـه انـسـان در بـرابر بزرگترين سفير الهى رعايت ادب نكند، و با صداى بلند و نامؤ دبانه، همچون اعراب (بنى تميم ) پشت خانه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بيايد، و فرياد زند: يا محمد! يا محمد! اخرج الينا و آن كانون مهر و عطوفت پروردگار را بدينوسيله ايذأ و آزار نمايد.
اصـولا هـر قـدر سـطـح عـقـل و خرد انسان بالاتر ميرود بر ادب او افزوده مى شود، زيرا (ارزشـهـا) و (ضـدارزشـهـا) را بـهـتـر درك مـى كـنـد، و بـه هـمـيـن دليـل بـى ادبـى هميشه نشانه بيخردى است، يا به تعبير ديگر بى ادبى كار حيوان و ادب كار انسان است؟
تعبير به (اكثرهم لايعقلون ) (غالب آنها نمى فهمند) يا به خاطر اين است كه اكثر در لغـت عرب گاه به معنى (همه ) مى آيد، كه براى رعايت احتياط و ادب اين تعبير را به كـار مى برند كه حتى اگر يكنفر مستثنى بوده باشد حق او ضايع نشود، گوئى خداوند با اين تعبير مى فرمايد: من كه پروردگار شما هستم و به همه چيز احاطه علمى دارم به هنگام سخن گفتن رعايت آداب مى كنم، پس شما چرا رعايت نمى كنيد؟ و يا اينكه به راستى در ميان آنها افراد عاقلى بوده اند كه روى عدم توجه و يا عادت هميشگى صدا را بلند مى كـردنـد، قـرآن از ايـن طـريـق بـه آنـهـا هـشـدار مـى دهـد كـه عقل و فكر خود را به كار گيرند، و ادب را فراموش نكنند.
(حـجـرات ) جـمـع (حجره ) در اينجا اشاره به اطاقهاى متعددى است كه در كنار مسجد پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـراى هـمـسـران او تـهـيـه شـده بـود، و در اصل از ماده حجر (بر وزن اجر) به معنى منع است، زيرا (حجره ) مانع ورود ديگران در حـريـم زنـدگى انسان است، و تعبير به (ورء) در اينجا به معنى بيرون است، از هر طـرف كـه بـاشـد، زيـرا در حـجـره هـاى پيامبر به مسجد گشوده مى شد، و افراد نادان و عجول گاه در برابر در حجره مى آمدند و فرياد يا محمد! مى زدند قرآن آنها را از اين كار نهى مى كند.
در آخرين آيه مورد بحث براى تكميل اين معنى مى افزايد: (اگر آنها صبر مى كردند تا خـود بـيـرون آئى، و بـه سراغشان روى براى آنها بهتر بود)(و لو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيرا لهم ) .
درسـت اسـت كـه عـجـله و شتاب گاه سبب مى شود كه انسان زودتر به مقصود خود برسد، ولى شكيبائى و صبر در چنين مقامى مايه رحمت و آمرزش و اجر عظيم است، و مسلما اين بر آن برترى دارد.
و از آنـجـا كـه افـرادى نـا آگـاهـانـه قـبـلا مـرتـكـب چـنـيـن كـارى شـده بـودنـد، و بـا نزول اين دستور الهى طبعا به وحشت مى افتادند، قرآن به آنها نيز نويد مى دهد كه اگر توبه كنند مشمول رحمت خداوند مى شوند، لذا در پايان آيه مى فرمايد: (و خداوند غفور و رحيم است )(و الله غفور رحيم ) .
در اسـلام اهـمـيـت زيادى به مسأله رعايت آداب، و بر خورد توأم با احترام و ادب با همه كـس، و هـر گـروه، وارد شـده اسـت كـه به عنوان نمونه در اينجا به چند حديث اشاره مى شود.
1 - عـلى (عليهالسلام ) مى فرمايد: الاداب حلل مجددة: (رعايت ادب همچون لباس فاخر و زينتى و نو است ).
و در جـاى ديگر مى فرمايد: الادب يغنى عن الحسب: (ادب انسان را از افتخارات پدران و نياكان بى نياز مى كند).
در حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: خمس من لم تكن فيه لم يكن فيه كثير مستمتع!
قيل و ما هن يا ابن رسول الله؟
قال: الدين و العقل و الحيأ و حسن الخلق و حسن الادب:
پـنـج چـيـز اسـت كـه در هـر كـس نـبـاشـد صـفـات و امـتـيـازات قابل ملاحظه اى نخواهد داشت.
عرض كردند: اى فرزند رسول الله آنها چيست؟
فرمود: (دين و عقل و حيا و حسن خلق و حسن ادب ).
و نيز در حديث ديگرى از همان امام (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: لايطمعن ذو الكبر فى الثنأ الحسن، و لا الخب فى كثرة الصديق، و لاالسى ء الادب فى الشرف:
(افراد متكبر هرگز نبايد انتظار ذكر خير از سوى مردم داشته باشند و نه افراد نيرنگ باز انتظار كثرت دوستان، و نه افراد بى ادب انتظار شرف و آبرو).
بـه هـمـيـن دليـل هنگامى كه در زندگى پيشوايان بزرگ اسلام دقت مى كنيم مى بينيم كه دقيقترين نكات مربوط به ادب را حتى با افراد كوچك رعايت مى كردند.
اصـولا ديـن مـجـمـوعـه اى اسـت از آداب: ادب در بـرابـر خـدا، ادب در مـقـابـل پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پـيـشوايان معصوم (عليهمالسلام )، ادب در مقابل استاد و معلم، و پدر و مادر، و عالم و دانشمند.
حـتـى دقـت در آيـات قرآن مجيد نشان مى دهد خداوند با آن مقام عظمت هنگامى كه با بندگان خود سخن مى گويد: آداب را كاملا رعايت مى كند!
جائى كه چنين است تكليف مردم در مقابل خدا و پيغمبرش روشن است.
در حـديـثـى مـى خـوانـيـم: (هـنـگـامـى كـه آيـات آغـاز سـوره مـؤ مـنـون نـازل شـد، و يـك سلسله آداب اسلامى را به آنها دستور داد، از جمله مسأله خشوع در نماز پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه قبلا به هنگام نماز گاه به آسمان نظر مى افكند ديگر سر بر نمى داشت، و دائما به زمين نگاه مى فرمود).
در مورد پيامبر خدا نيز اين موضوع تا آن حد مهم است كه قرآن صريحا در آيات فوق مى گـويـد صـدا را بـلنـدتـر از صـداى پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـردن و در مقابل او جار و جنجال راه انداختن موجب حبط اعمال و از بين رفتن ثواب است.
روشـن اسـت تنها رعايت اين نكته در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كافى نيست، بـلكـه امـور ديـگـرى كـه از نـظـر سـؤ ادب هـمـانـنـد صـداى بـلنـد و جـار و جـنـجـال اسـت نـيـز در مـحـضـرش مـمـنـوع است، و به اصطلاح فقهى در اينجا بايد الغأ خصوصيت و (تنقيح مناط) كرد، و اشباه و نظائر آن را به آن ملحق نمود.
در آيـه 63 سـوره نـور نـيـز مـى خـوانـيـم: لاتـجـعـلوا دعـأ الرسـول كـدعـأ بـعضكم بعضا كه جمعى از مفسران آن را چنين تفسير كرده اند: (هنگامى كـه پـيـامـبـر را صـدا مـى زنيد با ادب و احترامى كه شايسته او است صدا كنيد نه همچون صدا زدن يكديگر).
جالب اينكه قرآن در آيات فوق رعايت ادب را در برابر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـشـانـه پـاكـى قـلب و آمـادگى آن براى پذيرش تقوى، و سبب آمرزش و اجر عظيم مى شـمـرد، در حـالى كـه بـى ادبـان را هـمـچـون چـهـار پـايـان بـى عقل معرفى مى كند!
حـتـى بـعـضـى از مـفـسـران آيـات مـورد بـحـث را تـوسـعـه داده گـفـتـه انـد مـراحـل پـائيـنـتـر، مـانـنـد عـلمـا و دانـشـمـنـدان و رهـبـران فـكـرى و اخـلاقـى را نـيـز شامل مى شود، مسلمانان موظفند در برابر آنها نيز آداب را رعايت كنند.
البـتـه در بـرابـر امـامـان مـعـصـوم (عليهمالسلام ) ايـن مـسأله روشنتر است، حتى در رواياتى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم: هنگامى كه يكى از ياران با حالت جنابت خدمتشان رسيد امام (عليهالسلام ) بدون مقدمه فرمود:
اما تعلم انه لاينبغى للجنب ان يدخل بيوت الانبيأ؟!
(آيا تو نمى دانى كه سزاوار نيست (جنب ) وارد خانه پيامبران شود)؟!.
و در روايـت ديـگـرى تـعـبير به (ان بيوت الانبيأ و اولاد الانبيأ لايدخلها الجنب ) شده است، كه هم خانه پيامبران را شامل مى شود و هم خانه فرزندان آنها را.
كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه مسأله رعايت ادب در برابر كبير و صغير بخش مهمى از دستورات اسـلامـى را شـامـل مـى شـود، كـه اگـر بـخـواهـيـم هـمـه را مـورد بـحـث قـرار دهـيـم از شـكـل تـفسير آيات بيرون مى رويم، در اينجا اين بحث را با حديثى از امام سجاد على بن الحـسـيـن (عليهمالسلام ) در رساله حقوق در مورد رعايت ادب در برابر استاد پايان مى دهيم، فرمود:
(حـق كـسـى كـه تـرا تـعليم و تربيت مى دهد اين است كه او را بزرگ دارى، مجلسش را محترم بشمرى، به سخنانش كاملا گوش فرادهى، و رو به روى او بنشينى، صدايت را از صداى او برتر نكنى، و هر گاه كسى از او سؤ الى كند تو مبادرت به جواب ننمائى، در مـحـضـرش با كسى سخن نگوئى، و نزد او از هيچكس غيبت نكنى، اگر پشت سر از او بـد گـويـنـد دفـاع كـنـى، عـيـوبـش را مـسـتـور دارى، و فـضائلش را آشكار سازى، با دشمنانش همنشين نشوى، و دوستانش را دشمن ندارى، هنگامى كه چنين كنى فرشتگان الهى گـواهـى مـى دهـند كه تو به سراغ او رفته اى و براى خدا از او علم آموخته اى نه براى خلق خدا).
جـمـعى از علمأ و مفسران گفته اند: آيات مورد بحث همانگونه كه از بلند كردن صدا نزد پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زمـان حـيـاتـش مـنـع مى كند، بعد از وفاتش را نيز شامل مى شود.
اگـر مـنـظـور آنـهـا شـمـول عـبـارت آيـه اسـت، ظـاهـر آيـه مـخـصـوص زمـان حـيـات رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، زيرا مى گويد: (صداى خود را برتر از صـداى او نـكـنـيد) و اين در حالى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) حيات جسمانى داشته باشد و سخن بگويد.
ولى اگـر مـنـظـور مـنـاط و فـلسـفـه حـكـم اسـت كـه در ايـن گـونـه مـوارد روشـن اسـت و اهـل عرف الغاى خصوصيت مى كنند، تعميم مذكور بعيد به نظر نمى رسد، زيرا مسلم است هدف در اينجا رعايت ادب و احترام نسبت به ساحت قدس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، بـنـابراين هر گاه بلند كردن صدا در كنار قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نوعى هـتـك و بـى احـتـرامـى بـاشـد بدون شك جائز نيست، مگر اينكه به صورت اذان نماز، يا تـلاوت قـرآن، يا ايراد خطابه و امثال آن بوده باشد كه در اينگونه موارد، نه در حيات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ممنوع است و نه در ممات او.
در حـديـثـى در اصـول كـافـى از امام باقر (عليهالسلام ) درباره ماجراى وفات امام حسن مـجـتـبـى (عليهالسلام ) و ممانعتى كه از سوى (عايشه ) در زمينه دفن آن حضرت در جـوار پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه عمل آمد و سر و صداهائى كه بلند شد مى خوانيم: امام حسين (عليهالسلام ) به آيه(يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صـوت النـبـى ) ...اسـتـدلال فرمود، و از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين جمله را نـقـل كـرد: ان الله حـرم من المؤ منين امواتا ما حرم منهم احيأ: (خداوند آنچه را از مؤ منان در حال حيات تحريم كرده در حال مماتشان نيز تحريم كرده است ).
اين حديث گواه ديگرى بر عموميت مفهوم آيه است.
مـسـأله مـديـريـت و فـرمـانـدهـى بدون رعايت انضباط هرگز به سامان نمى رسد و اگر بـخـواهـنـد كـسـانـى كـه تـحـت پـوشـش مـديريت و رهبرى قرار دارند به طور خودسرانه عمل كنند شيرازه كارها به هم مى ريزد، هر قدر هم رهبر و فرمانده لايق و شايسته باشند.
بـسـيـارى از شكستها و ناكاميها كه دامنگير جمعيتها و گروهها و لشكرها شده از همين رهگذر بـوده اسـت، و مسلمانان نيز طعم تلخ تخلف از اين دستور را بارها در زمان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يـا بـعد از او چشيده اند كه روشنترين آنها داستان شكست احد به خاطر بى انضباطى گروه اندكى از جنگجويان بود.
قـرآن مـجيد اين مسأله فوق العاده مهم را در عبارات كوتاه آيات فوق به صورت جامع و جالب مطرح ساخته، مى گويد:(يا ايها الذين آمنوا لاتقدموا بين يدى الله و رسوله) .
وسعت مفهوم آيه چنانكه گفتيم به قدرى زياد است كه هر گونه (تقدم ) و (تاخر) و گـفـتـار و رفـتـار خـودسـرانـه و خـارج از دسـتـور رهـبـرى را شامل مى شود.
بـا اينحال در تاريخ زندگى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) موارد زيادى ديده مى شود كـه افرادى بر فرمان او پيشى گرفتند، يا عقب افتادند و از اطاعت آن سرپيچى نمودند و مورد ملامت و سرزنش شديد قرار گرفتند، از جمله اينكه:
1 - هـنـگـامـى كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـراى فـتـح مـكـه حـركـت فـرمـود (سال هشتم هجرت ) ماه مبارك رمضان بود، جمعيت زيادى با حضرت بودند، گروهى سواره و گـروهـى پـيـاده، وقـتـى بـه مـنـزلگاه (كراع الغميم ) رسيد دستور داد ظرف آبى آوردند
و حـضـرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) روزه خود را افطار كرد، همراهان نيز افطار كردند، ولى عجب اينكه جمعى از آنها بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پيشى گرفتند و حاضر بـه افـطار نشدند و بر روزه خود باقى ماندند، پيامبر آنها را عصاة يعنى (جمعيت گنه كاران ) ناميد.
2 - نـمـونـه اى ديـگـر در داسـتـان (حـجـة الوداع ) در سال دهم هجرت اتفاق افتاد، كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد منادى ندا كند، هـر كس حيوان قربانى با خود نياورده بايد نخست (عمره ) بجا آورد و از احرام بيرون آيد، سپس مراسم حج را انجام دهد، و اما آنها كه قربانى همراه خود آورده اند (و حج آنها حج افراد است ) بايد بر احرام خود باقى بمانند، سپس افزود اگر من شتر قربانى نياورده بودم عمره را تكميل مى كردم، و از احرام بيرون مى آمدم.
ولى گـروهـى از انـجـام اين دستور سر باز زدند و گفتند چگونه ممكن است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـر احـرام خود باقى بماند، و ما از احرام بيرون آئيم؟ آيا زشت نيست كـه مـا بـه سـوى مـراسـم حـج بـعـد از انـجـام عـمـره بـرويـم در حـالى كـه قطره هاى آب غسل (جنابت ) از ما فرو مى ريزد.
پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين تخلف و بى انضباطى سخت ناراحت شد و آنها را شديدا سرزنش كرد.
3 - داسـتان تخلف از لشكر (اسامه ) در آستانه وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـعـروف اسـت كـه حـضرت به مسلمانان دستور داد كه به فرماندهى (اسامة بن زيد) براى جنگ با روميان آماده شوند، و به مهاجران و انصار فرمود با اين لشكر حركت كنند.
شايد مى خواست به هنگام رحلتش مسائلى كه در امر خلافت واقع شد
تـحـقـق نـيـابـد و حـتـى تـخـلف كـنـنـدگـان از لشـكـر اسـامـه را لعـن فـرمـود، اما با اين حـال گروهى از حركت سر باز زدند به بهانه اينكه در اين شرائط خاص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را تنها نمى گذاريم.
4 - داستان (قلم و دوات ) در ساعات آخر عمر پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز معروف و تكان دهنده است، و بهتر اين است كه عين عبارت صحيح مسلم را در اينجا بياوريم:
لمـا حـضـر رسـول الله و فـى البـيـت رجـال فـيـهـم عـمـر بـن الخـطـاب فـقـال النـبـى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هـلم اكـتـب لكـم كـتـابـا لاتـضـلون بـعـده، فقال عمران رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قد غلب عليه الوجع! و عندكم القرآن، حـسـبـنـا كـتـاب الله! فـاخـتـلف اهـل البـيـت، فـاخـتـصـمـوا، فـمـنـهـم مـن يـقـول قـربـوا يكتب لكم رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كتابا لن تضلوا بعده، و مـنـهـم مـن يـقـول مـا قـال عـمـر، فـلمـا اكـثـروا اللغـو و الاخـتـلاف عـنـد رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) قال رسول الله قوموا!:
(هـنـگامى كه وفات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نزديك شد گروهى در خانه نزد او بـودنـد از جـمـله عـمـر بـن خـطـاب، پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود): نامه اى بـيـاوريـد تا براى شما مطلبى بنويسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت: بـيـمـارى بر پيامبر غلبه كرده! (و العياذ بالله سخنان ناموزون مى گويد!) قرآن نزد شما است، و همين كتاب الهى ما را كافى است!!
در ايـن هـنـگـام در مـيـان حاضران در خانه اختلاف افتاد، بعضى گفتند بياوريد تا پيامبر نـامـه خـود را بـنويسد، تا هرگز گمراه نشويد، در حالى كه بعضى ديگر سخن عمر را تكرار مى كردند! هنگامى كه سخنان ناموزون
و اخـتـلاف بـالا گـرفـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود برخيزيد و از من دور شويد!.
قـابـل تـوجـه ايـنكه عين اين حديث را با مختصر تفاوتى بخارى نيز در صحيح خود آورده است.
ايـن مـاجـرا از حـوادث مـهـم تـاريـخ اسـلام اسـت كـه نـيـاز بـه تـحـليـل فـراوان دارد، و ايـنـجـا جـاى شـرح آن نـيـسـت، ولى بـه هـر حـال يـكـى از روشنترين موارد تخلف از دستور پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مخالفت با آيه مورد بحث(يا ايها الذين لاتقدموا بين يدى الله و رسوله ) محسوب مى شود.
مـسـأله مـهـم ايـنـجـا اسـت كـه رعـايـت ايـن انـضـبـاط الهـى و اسلامى نياز به روح تسليم كامل و پذيرش رهبرى در تمام شؤ ن زندگى و ايمان محكم به مقام شامخ رهبر دارد.
(يـأ يها الذين أمنوا إن جأكم فاسق بنبإ فتبينوا أن تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين) (6)(و اعـلمـوا أن فـيـكم رسول الله لو يطيعكم فى كثير من الا مر لعنتم ولكن الله حبب إليكم الايـمـان و زيـنـه فـى قـلوبـكـم و كـره إليـكـم الكـفـر و الفسوق و العصيان أولئك هم الراشدون) (7)(فضلا من الله و نعمة و الله عليم حكيم) (8)
ترجمه:
6 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد درباره آن تـحـقـيـق كـنـيـد، مـبـادا بـه گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد، و از كرده خود پشيمان شويد.
7 - و بـدانـيـد رسـول خـدا در ميان شما است، هر گاه در بسيارى از امور از شما اطاعت كند به مشقت خواهيد افتاد، ولى خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده، و آنرا در دلهايتان زينت بـخشيده، و (به عكس ) كفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است كسانى كه واجد اين صفاتند هدايت يافتگانند.
8 - خداوند بر شما فضل و نعمتى از سوى خود بخشيده، و خداوند دانا و حكيم است.
براى نخستين آيه مورد بحث دو شأن نزول در تفاسير آمده است كه بعضى مانند طبرسى در (مـجـمـع البـيـان ) هـر دو را ذكـر كـرده انـد، و بعضى مانند (قرطبى ) و (نور الثقلين ) و (فى ظلال القرآن ) تنها به يكى اكتفا كرده اند.
نـخـسـتين شأن نزولى كه غالب مفسران آن را ذكر كرده اند اين است كه آيه يا ايها الذين آمـنـوا ان جـائكـم...دربـاره (وليـد بـن عـقـبـه ) نـازل شـده اسـت كـه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را براى جمع آورى زكات از قبيله (بـنـى المـصـطـلق ) اعـزام داشـت، هـنـگـامـى كـه اهـل قـبـيـله بـا خـبـر شـدنـد كـه نـمـايـنده رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى آيد با خـوشـحـالى بـه اسـتـقـبـال او شـتـافتند، ولى از آنجا كه ميان آنها و (وليد) در جاهليت خصومت شديدى بود تصور كرد آنها به قصد كشتنش آمده اند.
خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بازگشت (بى آنكه تحقيقى در مورد اين گمان كرده بـاشـد) و عـرض كرد: آنها از پرداخت زكات خوددارى كردند! (و مى دانيم امتناع از پرداخت زكـات يـكـنـوع قيام بر ضد حكومت اسلامى تلقى مى شد، بنابراين مدعى بود آنها مرتد شده اند!).
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخت خشمگين شد، و تصميم گرفت با آنها پيكار كند، آيـه فـوق نـازل شـد (و بـه مسلمانان دستور داد كه هرگاه فاسقى خبرى آورد درباره آن تحقيق كنيد).
بـعـضـى نـيـز بر آن افزوده اند كه بعد از اخبار (وليد) درباره ارتداد قبيله (بنى المـصـطـلق ) پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به خالد بن وليد بن مغيره دستور داد به سراغ قبيله (بنى المصطلق ) رود، ولى فرمود شتابزده كارى انجام مده.
(خالد) شبانه به نزديكى قبيله رسيد، و ماموران اطلاعاتى خود را براى
تـحـقـيق فرستاد، آنها خبر آوردند كه بنى المصطلق به اسلام كاملا وفا دارند، و صداى اذان و نـمـاز آنها را با گوش خود شنيده اند، صبحگاهان (خالد) شخصا به سراغ آنها آمد، و صدق گفتار مخبرين را ملاحظه كرد، خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بازگشت و مـاجـرا را بـه عـرض رسـانـيـد، در ايـن هـنـگـام آيـه فـوق نازل شد و به دنبال آن پيامبر مى فرمود: التانى من الله، و العجلة من الشيطان!:
درنگ كردن و تحقيق از سوى خدا است و عجله از شيطان است!.
شـان نـزول ديـگرى كه فقط بعضى از مفسران به آن اشاره كرده اند اين است كه آيه در مـورد (مـاريـه ) هـمـسـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) (مـادر ابـراهـيـم ) نـازل شـد، زيـرا خـدمـت پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عرض كردند كه او پسر عموئى دارد كـه گـاه و بـيـگاه به سراغش مى آيد (و روابط نامشروعى در ميان است ) پيامبر على (عليهالسلام ) را فـراخـوانـد فـرمـود: بـرادرم! ايـن شـمـشـير را بگير اگر او را نزد (ماريه ) يافتى به قتل برسان.
امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) عـرض كـرد: اى رسول خدا! من مامورم كه مانند (سكه تفتيده ) دستور شما را پياده كنم، يا اينكه شخص حاضر چيزى مى بيند كه غائب نمى بيند؟ (با تحقيق بيشتر انجام وظيفه كنم ).
فـرمـود: نـه! بـر اسـاس ايـنـكـه حـاضـر چـيـزى مـى بـيـنـد كـه غـائب نـمـى بـيـنـد عمل كن.
عـلى (عـليه السلام ) مى فرمايد: شمشير را به كمر بستم و به سراغ او آمدم، ديدم نزد ماريه است شمشير را كشيدم او فرار كرد و از نخلى بالا رفت، و سپس خود را از بالا به زيـر افـكـنـد، در ايـن هـنـگام پيراهن او بالا رفت و معلوم شد اصلا عضو جنسى ندارد، خدمت پـيـامـبـر آمـدم و ماجرا را شرح دادم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود خدا را شكر كه بدى و آلودگى و اتهام را از دامان ما دور مى كند.
به اخبار فاسقان اعتنا نكنيد!
در آيات گذشته سخن از وظائف مسلمانان در برابر رهبر و پيشوايشان پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـود، و دو دستور مهم در آن آمده بود: نخست پيشى نگرفتن بر خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و ديگر رعايت ادب به هنگام سخن گفتن و صدا زدن در محضر او.
آيـات مـورد بـحـث ادامـه وظـائف امت در برابر اين رهبر بزرگ است و مى گويد هنگامى كه اخبارى را خدمت او مى آورند بايد از روى تحقيق باشد، و اگر شخص فاسقى خبر از چيزى داد بـدون تـحـقـيق نپذيرند، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را براى پذيرش آن تحت فشار قرار ندهند.
نـخـسـت مـى فـرمايد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد درباره آن تحقيق كنيد:(يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنبا فتبينوا) .
سـپـس بـه عـلت آن اشـاره كـرده مـى افـزايـد: (مـبـادا در صـورت عمل كردن
بدون تحقيق به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد، و از كرده خود پشيمان شويد)!(ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا على مافعلتم نادمين ) .
هـمـانـگـونـه كـه اگـر پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به گفته (وليد بن عقبه ) عـمـل مـى فـرمـود و با طايفه (بنى المصطلق ) به عنوان يك قوم مرتد پيكار مى كرد فاجعه و مصيبت دردناكى به بار مى آمد.
از لحـن آيـه بـعـد چـنـيـن اسـتفاده مى شود كه جمعى اصرار بر اين پيكار داشتند قرآن مى گـويـد: ايـن كـار شـايـسـته شما نيست، اين عين جهالت و نادانى است و سرانجامش ندامت و پشيمانى خواهد بود.
جـمـعـى از عـلمـاى عـلم اصـول بـراى حـجـيـت خـبـر واحـد بـه ايـن آيـه اسـتـدلال كـرده اند، چرا كه آيه مى گويد: تحقيق و تبين در خبر (فاسق ) لازم است، و مفهوم آن اين است كه اگر شخص (عادل ) خبرى دهد بدون تحقيق مى توان پذيرفت.
ولى به اين استدلال اشكالات فراوانى كرده اند كه از همه مهمتر دو ايراد است، بقيه اهميت چندانى ندارد: نخست ايـنـكـه اسـتدلال فوق متوقف بر قبول (حجيت مفهوم وصف ) است در حالى كه معروف اين است كه مفهوم وصف حجت نيست.
ديـگـر ايـنـكـه عـلتـى كـه در ذيـل آيـه آمـده اسـت آنـچـنـان گـسـتـرده اسـت كـه خـبـر (عـادل ) و (فـاسـق ) هـر دو را شـامـل مـى شـود، زيـرا عمل به خبر ظنى هر چه باشد احتمال پشيمانى و ندامت دارد.
و امـا ايـن هـر دو اشـكـال قابل حل است، زيرا مفهوم وصف و هر قيد ديگر در مـواردى كه به اصطلاح منظور بيان قيود يك مسأله و مقام احتراز است حجت مى باشد و ذكـر ايـن قـيـد (قـيـد فـاسـق ) در آيـه فـوق طـبـق ظـهـور عـرفـى هـيـچ فـايـده قابل ملاحظه اى جز بيان حجيت خبر عادل ندارد.
و امـا در مـورد تـعـليـلى كـه ذيـل آيـه آمـده اسـت ظـاهـر ايـن اسـت كـه هـر گـونـه عـمـل بـه ادله ظـنـيـه را شـامـل نـمـى شـود، بـلكـه نـاظـر بـه مـواردى اسـت كـه در آنـجـا عـمـل، عـمـل جـاهـلانـه يا سفيهانه و ابلهانه است، چرا كه در آيه روى عنوان (جهالت ) تـكـيـه شـده، و مـى دانـيـم غـالب ادلهـاى كـه تـمـام عـقـلاى جـهـان در مـسـائل روزمـره زنـدگـى روى آن تـكـيـه مـى كـنـنـد دلائل ظـنـى اسـت (از قـبـيـل ظـواهـر الفـاظ، قـول شـاهـد، قـول اهـل خـبـره، قول ذو اليد و مانند اينها).
مـعـلوم است كه هيچيك از اينها جاهلانه و سفيهانه شمرده نمى شود، و اگر احيانا مطابق با واقع نباشد مسأله ندامت نيز در آن مطرح نيست چون يك راه عمومى و همگانى است.
به هر حال به عقيده ما اين آيه از آيات محكمى است كه دلالت بر (حجيت خبر واحد) حتى در (مـوضـوعـات ) دارد، و در ايـن زمـينه بحثه اى فراوانى است كه اينجا جاى شرح آن نيست.
بـعـلاوه نـمـى تـوان انكار كرد كه مسأله اعتماد بر اخبار موثق اساس تاريخ و زندگى بـشـر را تـشـكـيـل مـى دهـد، بـه طـورى كـه اگـر مـسـأله حـجـيـت خـبـر عـادل يا موثق از جوامع انسانى حذف شود بسيارى از ميراثهاى علمى گذشته، و اطلاعات مـربـوط بـه جوامع بشرى، و حتى مسائل زيادى از آنچه امروز در جامعه خود با آن سر و كار داريم به كلى حذف خواهد شد، و نه تنها انسان به عقب باز مى گردد، بلكه گردش چرخهاى زندگى فعلى او نيز متوقف خواهد شد.
لذا اجـمـاع هـمـه عـقلا بر حجيت آن است و شارع مقدس نيز آن را (قولا) و (عملا) امضا فرموده است.
ولى به همان اندازه كه حجيت خبر واحد ثقه به زندگى سامان مى بخشد، تكيه بر اخبار غـيـر موثق بسيار خطرناك، و موجب از هم پاشيدگى نظام جامعه ها است، مصائب فراوانى بـه بـار مـى آورد، حيثيت و حقوق اشخاص را به خطر مى اندازد، و انسان را به بيراهه و انـحـراف مـى كـشـانـد، و بـه تـعـبـير جالب قرآن در آيه مورد بحث سرانجام مايه ندامت و پشيمانى خواهد بود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه ساختن خبرهاى دروغين و تكيه بر اخبار غير موثق يكى از حربه هاى قديمى نظامهاى جبار و استعمارى است كه به وسيله آن جو كاذبى ايجاد كرده، و بـا فـريـب و اغـفـال مـردم نـاآگـاه آنـهـا را گمراه مى سازند، و سرمايه هاى آنها را به تاراج مى برند.
اگـر مـسـلمـانـان دقـيـقـا بـه هـمـيـن دسـتـور الهـى كـه در ايـن آيـه وارد شـده عـمـل كـنـنـد و خبرهاى فاسقين را بدون تحقيق و تبين نپذيرند از اين بلاهاى بزرگ مصون خواهند ماند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مسأله مهم وثوق و اعتماد به خود خبر است، منتها گاهى ايـن وثـوق از نـاحـيـه اعـتـمـاد بـه (شـخـص خـبـر دهـنـده ) حـاصـل مـى شـود، و گـاه از قـرائن ديـگـرى از بـيرون، لذا در پارهاى از موارد با اينكه گوينده خبر فاسق است ما به خبر او اطمينان پيدا مى كنيم.
بنابراين اين وثوق و اعتماد از هر راهى حاصل شود، خواه از طريق عدالت و تقوا و صداقت گـويـنـده باشد، و يا از قرائن خارجى، براى ما معتبر است، و سيره عقلا كه مورد امضاى شرع اسلام قرار گرفته، نيز بر همين اساس است.
بـه هـمـين دليل در فقه اسلامى مى بينيم بسيارى از اخبارى كه سند آنها ضعيف است، به خـاطـر ايـنـكـه مـورد (عمل مشهور) قرار گرفته، و آنها از روى قرائنى به صحت خبر واقف شده اند معيار عمل قرار مى گيرد، و بر طبق آن فتوا مى دهند.
به عكس گاه اخبارى نقل شده كه گوينده آن شخص معتبرى است ولى قرائنى از خارج ما را نـسـبـت بـه آن خـبـر بدبين مى سازد، اينجاست كه چارهاى از رها كردن آن نداريم، هر چند گوينده آن شخص عادل و معتبرى است.
بـنـابـرايـن مـعـيـار در همه جا اعتماد به خود (خبر) است، هر چند عدالت و صداقت راوى غالبا وسيله اى است براى اين اعتماد اما يك قانون كلى نيست (دقت كنيد).
در آيـه بـعـد بـراى تـأكـيـد مطلب مهمى كه در آيه گذشته آمده، مى افزايد: (بدانيد رسـول الله در مـيان شماست، هر گاه در بسيارى از امور از شما اطاعت كند به مشقت خواهيد افتاد)(و اعلموا ان فيكم رسول الله لو يطيعكم فى كثير من الامر لعنتم ) .
ايـن جـمـله چـنـانكه جمعى از مفسران هم گفته اند نشان مى دهد كه بعد از خبر (وليد) از مـرتـد شـدن طـايـفـه (بـنـى المـصـطـلق ) جـمـعـى از مـسـلمـانـان سـاده دل و ظـاهـر بـيـن به پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فشار مى آورند كه بر ضد طايفه مـزبـور اقـدام بـه جـنـگ كـنـد. قـرآن مـى گـويـد: از خـوشـبـخـتـى شـمـا ايـن اسـت كـه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ميان شما است، و رابطه با او عالم وحى بر قرار است، و هر گاه خط و خطوط انحرافى در ميان شما پيدا شود از اين طريق شما را آگاه مى سازد.
ولى او رهـبـر اسـت انـتـظار نداشته باشيد كه از شما اطاعت كند، و دستور بگيرد، او نسبت به شما از هر كس مهربانتر است، براى تحميل افكار خود به او فشار نياوريد كه اين به زيان شما است.
در دنـبـاله آيـه بـه يـكـى ديـگر از مواهب بزرگ الهى به مؤ منان اشاره كرده مى فرمايد (لكن خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده، و آن را در دلهايتان زينت بخشيده )(و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه فى قلوبكم ) .
(و بـه عـكـس كـفـر و فـسـق و گـناه را منفور شما قرار داده است )(و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان ) .
در حقيقت اين تعبيرات اشاره لطيفى است به قانون (لطف ) آنهم (لطف تكوينى ).
تـوضـيـح ايـنـكـه: وقتى شخص حكيم كارى را مى خواهد تحقق بخشد زمينههاى آن را از هر نظر فراهم مى سازد، اين اصل در مورد هدايت انسانها نيز كاملا صادق است.
خـدا مـى خـواهـد هـمـه انـسـانـهـا - بـى آنـكـه تـحـت بـرنـامـه جـبـر قـرار گـيـرنـد - بـا مـيـل و اراده خـود راه حـق را بـپـويـنـد، لذا از يـكـسـو ارسال رسل مى كند، و انبيا را با كتابهاى آسمانى مى فرستد، و از سوى ديگر (ايمان ) را محبوب انسانها قرار مى دهد، آتش عشق حقطلبى و حقجوئى را در درون جانها شعله ور مى سازد، و احساس نفرت و بيزارى از كفر و ظلم و نفاق و گناه را در دلها مى آفريند.
و بـه اين ترتيب هر انسانى فطرتا خواهان ايمان و پاكى و تقوا است و بيزار از كفر و گناه.
ولى كاملا ممكن است در مراحل بعد اين آب زلالى كه از آسمان خلقت در وجود انسانها ريخته شـده، بـر اثـر تـماس با محيطهاى آلوده، صفاى خود را از دست دهد، و بوى نفرتانگيز گناه و كفر و عصيان گيرد.
ايـن مـوهـبـت فـطـرى انـسانها را به پيروى از رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و تقدم نيافتن
بر او دعوت مى كند.
ايـن نـكـته نيز لازم به يادآورى است كه محتواى اين آيه با مسأله مشورت هرگز منافات نـدارد، زيـرا هـدف از (شـورى ) ايـن اسـت كـه هر كس عقيده خود را بيان كند، ولى نظر نـهـائى بـا شـخـص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است، چنانكه از آيه شورى نيز همين استفاده مى شود.
بـه تـعبير ديگر: شورى مطلبى است، و تحميل فكر و عقيده كردن مطلب ديگر، آيه مورد بحث تحميل فكر را نفى مى كند نه مشورت را.
در اينكه منظور از (فسوق ) در آيه فوق چيست؟ بعضى آن را تفسير به كذب و دروغ كرده اند، ولى با توجه به گسترش مفهوم لغوى آن، و عدم وجود قيد در آيه، هر گونه گناه و خروج از طاعت را شامل مى گردد، بنابراين تعبير به (عصيان ) بعد از آن به عـنـوان تـأكـيـد اسـت، هـمـانـگـونـه كـه جـمـله (زيـنـه فـى قـلوبـكـم ) (آن را در دل شـمـا زيـنـت داده ) تـأكيدى است بر جمله حبب اليكم الايمان (ايمان را محبوب شما قرار داد).
بعضى (فسوق ) را اشاره به (گناهان كبيره ) مى دانند، در حالى كه عصيان را اعم دانسته اند، ولى اين تفاوت نيز دليلى ندارد.
به هر حال، در پايان آيه به صورت يك قاعده كلى و عمومى مى فرمايد: (كسانى كه واجـد ايـن صفاتند (ايمان در نظرشان محبوب و مزين، و كفر و فسق و عصيان در نظرشان منفور است ) هدايت يافتگانند) (اولئك هم الراشدون ).
يـعـنـى اگـر ايـن مـوهـبـت الهـى (عشق به ايمان و نفرت از كفر و گناه ) را حفظ كنيد، و اين پاكى و صفاى فطرت را آلوده نسازيد، رشد و هدايت بيشك در انتظار شماست.
قـابـل تـوجـه ايـنكه: جمله هاى قبل به صورت خطاب به مؤ منين بود، اما اين جمله از آنها به صورت غايب ياد مى كند، اين تفاوت تعبير ظاهرا براى اين اسـت كـه نـشـان دهـد ايـن حـكـم اختصاص به ياران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ندارد، بـلكـه يـك قانون همگانى است كه هر كس در هر عصر و زمان صفاى فطرت خويش را حفظ كند اهل نجات و هدايت است.
آخـرين آيه مورد بحث اين حقيقت را روشن مى سازد كه اين محبوبيت ايمان و منفور بودن كفر و عصيان از مواهب بزرگ الهى بر بشر است.
مى فرمايد (اين فضلى است از ناحيه خداوند، و نعمتى است كه بر شما ارزانى داشته، و خداوند دانا و حكيم است )(فضلا من الله و نعمة و الله عليم حكيم ) .
آگاهى و حكمت او ايجاب مى كند كه عوامل رشد و سعادت را در شما بى افريند، و آن را با دعـوت انـبـيـا هـمـاهـنـگ و تـكـمـيـل سـازد، و سـرانـجـام شـمـا را بـه سـر منزل مقصود برساند.
ظـاهـر ايـن اسـت كـه (فضل ) و (نعمت ) هر دو اشاره به يك واقعيت است، و آن مواهبى اسـت كـه از نـاحـيـه خـداونـد بـه بـنـدگـان اعـطـا مـى شـود، مـنـتـهـا فـضـل از ايـن نظر بر آن اطلاق مى شود كه خدا به آن نياز ندارد، و نعمت از اين نظر كه بندگان به آن محتاجند، بنابراين به منزله دو روى يك سكه اند.
بـدون شـك عـلم خـداونـد بـه نـيـاز بـنـدگـان، و حـكـمـت او در زمـيـنـه تكامل و پرورش مخلوقات، ايجاب مى كند كه اين نعمتهاى بزرگ معنوى، يعنى محبوبيت ايمان و منفور بودن كفر و عصيان را به آنها مرحمت كند.
(هدايت الهى ) و (آزادى اراده )
آيـات فوق ترسيم روشنى از ديدگاه اسلام در زمينه مسأله (جبر و اختيار) و (هدايت و اضلال ) است، زيرا اين نكته را به خوبى آشكار مى كند كه كار خداوند فراهم آوردن زمينه هاى رشد و هدايت است.
از يـكـسو (رسول الله ) (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را در ميان مردم قرار مى دهد، و قرآن كه برنامه هدايت و نور است نازل مى كند، و از سوى ديگر (عشق به ايمان ) و (تنفر و بـيـزارى از كفر و عصيان ) را به عنوان زمينه سازى در درون جانها قرار مى دهد ولى سرانجام تصميم گيرى را به خود آنها واگذار كرده، و تكاليف را در اين زمينه تشريع مى كند.
طـبـق آيـات فـوق عـشـق بـه ايـمـان، و تـنـفـر از كـفـر، در دل هـمـه انـسـانـهـا بـدون اسـتثنا وجود دارد، و اگر كسانى اين زمينه ها را ندارند از ناحيه تـربـيـتهاى غلط و اعمال خودشان است، خدا در دل هيچكس (حب عصيان ) و (بغض ايمان ) را نيافريده است.
2 - رهبرى و اطاعت
ايـن آيات بار ديگر تأكيد مى كند كه وجود (رهبر الهى ) براى نمو و رشد يك جمعيت لازم اسـت، مـشـروط بـر اينكه (مطاع ) باشد نه (مطيع ) پيروان خود، فرمان او را بر ديده گذارند نه اينكه او را براى اجراى مقاصد و افكار محدود خود تحت فشار قرار دهند.
نـه تـنـهـا در مـورد رهـبـران الهـى ايـن اصـل ثـابـت اسـت كـه در مـسـأله (مـديـريت ) و (فرماندهى ) همه جا اين امر بايد حكومت كند.
حـاكـمـيت اين اصل نه به معنى استبداد رهبران است، نه ترك شورى، چنانكه در بالا نيز اشاره شد.
3 - ايـمـان نـوعـى (عـشـق ) اسـت نـه تـنـهـا (درك عقل )
ايـن آيـات در ضمن اشاره اى است به اين حقيقت كه ايمان نوعى علاقه شديد الهى و معنوى است، هر چند از استدلالات عقلى ريشه گيرد، و لذا در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه از حضرتش سؤ ال كردند: آيا حب و بغض از ايمان است؟ در جواب فرمود:
(و هـل الايـمـان الا الحـب و البـغض؟! ثم تلا هذه الاية: حبب اليكم الايمان و زينه فى قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان اولئك هم الراشدون:
آيا ايمان جز حب و بغض چيز ديگرى است؟! سپس امام (عليهالسلام ) به آيه (مورد بحث ) اسـتـدلال فـرمـود كه مى گويد: خداوند ايمان را محبوب شما قرار داد، و آنرا در دلهايتان تـزيـيـن كـرد، و كـفـر و فـسق و عصيان را منفور شما ساخت و كسانى كه چنين باشند هدايت يافتگانند).
در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) چنين آمده است:
و هل الدين الا الحب؟!: (آيا دين چيزى جز محبت است )؟! سپس به چند آيه از قرآن مجيد از جمله آيه مورد بحث استدلال فرمود، و در پايان اضافه
كرد: الدين هو الحب، و الحب هو الدين: (دين محبت است و محبت دين است )!. ولى بـدون شـك ايـن مـحـبـت - چـنـانـكـه گفتيم - بايد از ريشه هاى استدلالى و منطقى نيز سيراب گردد و بارور شود.
(و ان طـائفتان من المؤ منين اقتتلوا فأصلحوا بينهما فان بغت احدئهما على الا خرى فقاتلوا التـى تـبـغـى حـتـى تـفـى ء الى أمـر الله فـان فـأت فـأصـلحـوا بـيـنـهـمـا بالعدل و أقسطوا ان الله يحب المقسطين) (9)(انما المؤ منون اخوة فأصلحوا بين أخويكم و اتقوا الله لعلكم ترحمون) (10)
ترجمه:
9 - هر گاه دو گروه از مؤ منان با هم به نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح برقرار سـازيـد و اگـر يـكـى از آنـهـا بـر ديگرى تجاوز كند با طايفه ظالم پيكار كنيد تا به فـرمـان خـدا بازگردد، هر گاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد) در ميان آن دو بر طبق عدالت صلح برقرار سازيد، و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشه گان را دوست دارد.
10 - مـؤ مـنـان بـرادر يـكديگرند، بنابراين ميان دو برادر خود صلح برقرار سازيد، و تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد.
در شـأن نـزول ايـن آيـات آمـده اسـت كـه مـيـان دو قـبيله (اوس ) و (خزرج ) (دو قبيله معروف مدينه ) اختلافى افتاد، و همان سبب شد كه گروهى از آن
دو بـه جـان هـم بـيـفـتـنـد و بـا چـوب و كـفـش يـكـديـگـر را بـزنـنـد! (آيـه فـوق نازل شد و راه برخورد با چنين حوادثى را به مسلمانان آموخت ).
بعضى ديگر گفته اند: دو نفر از (انصار) با هم خصومت و اختلافى پيدا كرده بودند، يكى از آنها به ديگرى گفت: من حقم را به زور از تو خواهم گرفت، زيرا جمعيت قبيله من زيـاد اسـت! و ديـگـرى گـفـت: بـراى داورى نـزد رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـى رويـم. نـفـر اول نـپـذيـرفـت، و كـار اخـتلاف بالا گرفت، و گروهى از دو قبيله با دست و كفش و حتى شـمـشـيـر بـه يـكـديـگر حمله كردند آيات فوق نازل شد (و وظيفه مسلمانان را در برابر اينگونه اختلافات روشن ساخت ).
مؤ منان برادر يكديگرند
قـرآن در ايـنـجـا بـه عـنـوان يـك قـانـون كـلى و عـمـومى براى هميشه و همه جا مى گويد: (هـرگـاه دو گـروه از مؤ منان با هم به نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح برقرار سازيد)(و ان طائفتان من المؤ منين اقتتلوا فاصلحوا بينهما) .
درسـت اسـت كـه (اقـتـتـلوا) از مـاده (قـتـال ) به معنى جنگ است، ولى در اينجا قرائن گـواهـى مـى دهـد كـه هـرگـونـه نـزاع و درگـيـرى را شامل مى شود، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نيز نرسد، بعضى از شأن نزولها كه براى آيه نقل شده بود نيز اين معنى را تأييد مى كند.
بـلكـه مـى تـوان گـفـت اگـر زمـيـنـه هـاى درگـيـرى و نـزاع فـراهـم شـود فـى المـثـل مـشـاجرات لفظى و كشمكشهائى كه مقدمه نزاعهاى خونين است واقع گردد اقدام به اصـلاح طبق اين آيه لازم است، زيرا اين معنى را از آيه فوق از طريق القأ خصوصيت مى توان استفاده كرد.
بـه هـر حـال، ايـن يـك وظـيـفـه حـتـمـى بـراى هـمه مسلمانان است كه از نزاع و درگيرى و خـونـريـزى مـيـان مـسـلمـيـن جـلوگـيـرى كـنـنـد، و بـراى خـود در ايـن زمـيـنـه مـسـؤ ليـت قـائل بـاشـنـد، نـه به صورت تماشاچى مانند بعضى بيخبران بى تفاوت از كنار اين صحنه ها بگذرند.
اين نخستين وظيفه مؤ منان در برخورد با اين صحنه ها است.
سـپس وظيفه دوم را چنين بيان مى كند: (و اگر يكى از اين دو گروه بر ديگرى تجاوز و سـتـم، و تـسـليم پيشنهاد صلح نشد، شما موظفيد با طايفه باغى و ظالم پيكار كنيد، تا بـه فـرمـان خـدا بـازگردد و گردن نهد)(فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر الله ) .
بـديهى است كه اگر خون طائفه باغى و ظالم در اين ميان ريخته شود بر گردن خود او اسـت، و بـه اصـطـلاح خـونـشـان هدر است، هر چند مسلمانند، زيرا فرض بر اين است كه نزاع در ميان دو طائفه از مؤ منين روى داده است.
به اين ترتيب، اسلام جلوگيرى از ظلم و ستم را هر چند به قيمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شـمـرده و بـهـاى اجراى عدالت را از خون مسلمانان نيز بالاتر دانسته است، و اين در صورتى است كه مسأله از طرق مسالمت آميز حل نشود.
سـپس به بيان سومين دستور پرداخته، مى گويد: (و اگر طايفه ظالم تسليم حكم خدا شـود و زمـيـنـه صـلح فـراهـم گـردد در مـيـان آن دو طـبـق اصـول عـدالت صـلح بـرقـرار سـازيـد)(فـان فـائت فـاصـلحـوا بـيـنـهـمـا بالعدل ) .
يـعـنـى تـنـهـا به درهم شكستن قدرت طايفه ظالم قناعت نكند، بلكه اين پيكار بايد زمينه سـاز صـلح بـاشـد، و مـقـدمـه اى بـراى ريـشـه كـن كـردن عوامل نزاع و درگيرى و گرنه با گذشتن زمان كوتاه يا طولانى بار ديگر كه ظالم در خود احساس توانائى كند برمى خيزد و نزاع را از سر مى گيرد.
بـعـضى از مفسران از تعبير (بالعدل ) استفاده كرده اند كه اگر در ميان اين دو گروه حـقـى پـايـمـال شده، يا خونى ريخته شده كه منشأ درگيرى و نزاع گشته است، بايد آنهم اصلاح شود، و گرنه (اصلاح بالعدل ) نخواهد بود.
و از آنجا كه تمايلات گروهى گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى يكى از دو طايفه متخاصم متمايل مى سازد، و بى طرفى داوران را نقض مى كند قرآن در چهارمين و آخـريـن دسـتـور بـه مـسـلمـانـان هـشـدار داده كـه: (قـسـط و عـدل و نـفى هرگونه تبعيض را رعايت كنيد كه خداوند عدالت پيشه گان را دوست دارد)(و اقسطوا ان الله يحب المقسطين ) .
در آيه بعد براى تأكيد اين امر و بيان علت آن مى افزايد:
(مـؤ مـنـان برادر يكديگرند، بنابراين در ميان دو برادر خود، صلح را بر قرار كنيد)(انما المؤ منون اخوة فاصلحوا بين اخويكم ) .
همان اندازه كه براى ايجاد صلح در ميان دو برادر نسبى تلاش و كوشش مى كنيد بايد در مـيـان مـؤ مـنـان مـتـخـاصـم نـيـز بـراى بـرقـرارى صـلح بـه طـور جـدى و قـاطـع وارد عمل شويد.
چـه تـعـبـيـر جالب و گيرائى؟ كه همه مؤ منان برادر يكديگرند و نزاع و درگيرى ميان آنـهـا را درگـيـرى مـيـان بـرادران نـاميده كه بايد به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنـجـا كـه در بـسـيـارى از اوقـات (روابـط) در ايـن گـونـه مـسـائل جـانـشـين (ضوابط) مى شود، بار ديگر هشدار داده و در پايان آيه مى افزايد: (تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد)(و اتقوا الله لعلكم ترحمون ) .
و بـه ايـن تـرتيب يكى از مهمترين مسؤ ليتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر يكديگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مى شود.
در فـقـه اسـلامـى در كـتـاب جـهـاد بـحـثـى تـحـت عـنـوان قـتـال اهـل البـغـى مـطـرح اسـت كـه مـنـظـور از آن سـتـمـگـرانـى اسـت كـه بـر ضـد امـام عادل و پيشواى راستين مسلمين قيام مى كنند، و براى آنها احكام فراوانى است كه در آن باب آمده است.
ولى بـحـثـى كـه در آيه فوق مطرح است مطلب ديگرى است و آن نزاع و كشمكشهائى است كـه در مـيـان دو گروه از مؤ منان رخ مى دهد، و در آن نه قيام بر ضد امام معصومى است، و نـه قـيام بر ضد حكومت صالح اسلامى، هر چند بعضى از فقها يا مفسران خواسته اند از اين آيه در مسأله سابق نيز استفاده كنند ولى بـه گـفـتـه (فـاضـل مـقـداد) در (كـنـز العـرفـان ) ايـن استدلال خطا است.
چـرا كـه قـيـام بـر ضد امام معصوم موجب كفر است در حالى كه نزاع ميان مؤ منان تنها موجب فـسـق اسـت نـه كـفـر، و لذا قـرآن مـجـيد در آيات فوق هر دو گروه را مؤ من و برادر دينى يكديگر ناميده است، به اين ترتيب احكام (اهل بغى ) را نمى توان به اينگونه افراد تعميم داد.
مـتـأسـفانه در فقه بحثى پيرامون احكام اين گروه نيافتيم، ولى آنچه از آيه فوق به ضـمـيمه قرائن ديگر مخصوصا اشاراتى كه در ابواب امر به معروف و نهى از منكر آمده است مى توان استفاده كرد (احكام ) زير است:
الف - اصلاح در ميان گروههاى متخاصم مسلمين يك امر واجب كفائى است.
ب - بـراى تـحـقـق اين امر بايد نخست از مراحل ساده تر شروع كرد و به اصطلاح قاعده (الاسهل فالاسهل ) را رعايت نمود، ولى چنانچه مفيد واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نيز جائز بلكه لازم است.
ج - خـونـهـاى باغيان و متجاوزان كه در اين راه ريخته مى شود و اموالى از آنها كه از بين مـى رود هـدر اسـت، زيـرا بـه حـكـم شـرع و انـجـام وظـيـفـه واجـب واقـع شـده اسـت، و اصل در اينگونه موارد عدم ضمان است.
د - در مـراحـل اصـلاح از طـريـق گـفـتـگـو اجـازه حـاكـم شـرع لازم نيست، اما در مرحله شدت عـمـل، مـخـصوصا آنجا كه منتهى به خونريزى مى شود بدون اجازه حكومت اسلامى و حاكم شـرع جـائز نـيـسـت، مـگـر در مـواردى كـه دسـتـرسـى بـه هـيـچـوجـه نـباشد كه در اينجا عدول مؤ منين و افراد آگاه تصميم گيرى مى كنند.
ه- در صورتى كه طايفه باغى و ظالم خونى از (گروه مصلح ) بريزد و يا امـوالى را از بـيـن بـبـرد بـه حـكـم شـرع ضـامـن اسـت، و در صـورت وقـوع قتل عمد حكم قصاص جارى است، و همچنين در مورد خونهائى كه از طايفه مظلوم ريخته شده و امـوالى كـه تـلف گـرديـده حـكـم (ضـمـان ) و (قصاص ) ثابت است، و اينكه از كـلمـات بـعـضـى اسـتـفاده مى شود كه بعد از وقوع صلح طايفه باغى و ظالم در برابر خـونـهـا و امـوالى كـه بـه هـدر رفته مسئوليتى ندارند، چرا كه در آيه مورد بحث به آن اشـاره نـشـده، درست نيست، و آيه درصدد بيان همه اين مطلب نمى باشد، بلكه مرجع در اينگونه امور ساير اصول و قواعدى است كه در ابواب قصاص و اتلاف آمده است.
و - چـون هـدف از ايـن پـيـكـار و جـنـگ وادار كـردن طـايـفـه ظـالم بـه قـبـول حـق است، بنابراين در اين جنگ مسأله اسيران جنگى، و غنائم، مطرح نخواهد بود، زيرا فرض اين است كه هر دو گروه مسلمانند، ولى اسير كردن موقت براى خاموش ساختن آتش نزاع مانعى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسيران بايد آزاد شوند.
ز - گـاه مـى شـود كـه هـر دو طـرف نـزاع بـاغى، ظالمند، اينها گروهى از قبيله ديگر را كـشـتـه و امـوالى را بـرده انـد و آنـهـا نـيـز هـمـيـن كـار در مـورد قـبـيـله اول انـجـام داده انـد، بـى آنكه بمقدار لازم براى دفاع قناعت كنند، خواه هر دو به يك مقدار بغى و ستم كنند يا يكى بيشتر و ديگرى كمتر.
البـتـه حـكـم ايـن مـورد در قرآن مجيد با صراحت نيامده، ولى حكم آن را مى توان از طريق الغـأ خـصـوصـيت از آيه مورد بحث دريافت، و آن اينكه وظيفه مسلمين اين است كه هر دو را صـلح دهـنـد، و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پيكار كنند تا به فرمان الهى گردن نهند، و احكامى كه در بالا درباره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است.
در پايان اين سخن باز تأكيد مى كنيم كه حكم اين باغيان از كسانى كه قـيـام بـر ضـد امـام مـعـصـوم يـا حـكـومت عادل اسلامى مى كنند جدا است، و گروه اخير احكام سختتر و شديدترى دارند كه در فقه اسلامى در (كتاب الجهاد) آمده است.
جمله (انما المؤ منون اخوة ) كه در آيات فوق آمده است يكى از شعارهاى اساسى و ريشه دار اسلامى است، شعارى بسيار گيرا، عميق، مؤ ثر و پرمعنى.
ديـگـران وقـتـى مـى خـواهـنـد زيـاد اظـهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان (رفـيـق ) يـاد مى كنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مسلمين را به قدرى بالا بـرده كـه بـه صـورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى براساس مساوات و برابرى، مطرح مى كند، و آن علاقه دو برادر نسبت به يكديگر است.
روى ايـن اصـل مـهـم اسـلامـى مـسـلمانان از هر نژاد و هر قبيله، و داراى هر زبان و هر سن و سـال، با يكديگر احساس عميق برادرى مى كنند، هر چند يكى در شرق جهان زندگى كند، و ديگرى در غرب.
در مـراسـم (حـج ) كـه مـسـلمـين از همه نقاط جهان در آن كانون توحيد جمع مى شوند اين عـلاقـه و پـيـونـد و همبستگى نزديك كاملا محسوس است و صحنه اى است از تحقق عينى اين قانون مهم اسلامى.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر اسـلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مى داند، و همه را خواهر و بـرادر يـكـديـگـر خـطـاب كـرده، نـه تـنـهـا در لفـظ و در شـعـار كـه در عمل و تعهدهاى متقابل نيز همه خواهر و برادرند.
در روايـات اسلامى نيز روى اين مسأله تأكيد فراوان شده، و مخصوصا جنبه هاى عملى آن ارائه گرديده است كه به عنوان نمونه چند حديث پر محتواى زير را از نظر مى گذرانيم:
1 - در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام آمده است: المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يـسـلمـه: (مـسـلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمى كند، دست از ياريش بر نمى دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمى گذارد).
2 - در حـديـث ديـگـرى از هـمـان حـضـرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل شـده: مثل الاخوين مثل اليدين يغسل احداهما الاخر: (دو برادر دينى همانند دو دستند كه هـر كـدام ديـگـرى را مـى شـويـد)! (بـا يـكـديـگـر كمال همكارى را دارند و عيوب هم را پاك مى كنند).
3 - امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: المؤ من اخو المؤ من، كالجسد الواحد، اذا اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة: (مؤ من برادر مؤ من است، و همگى به منزله اعضأ يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده ).
4 - در حـديـث ديـگـرى از هـمـان امـام (عليهالسلام ) مى خوانيم: المؤ من اخو المؤ من عينه و دليـله، لا يـخـونه، و لا يظلمه، و لا يغشه، و لا يعده عدة فيخلفه: (مؤ من برادر مؤ من اسـت و بـه مـنـزله چـشـم او و راهنماى او است هرگز به او خيانت نمى كند، و ستم روا نمى دارد، با او غش و تقلب نمى كند، و هر وعده اى را به او دهد تخلف نخواهد كرد).
در مـنـابـع حـديـث مـعـروف اسلامى روايات زيادى در زمينه حق مؤ من بر برادر مسلمانش، و انـواع حـقـوق مـؤ مـنين بر يكديگر، و ثواب ديدار برادران مؤ من و مصافحه، و معانقه، و يـاد آنـهـا كـردن، و قـلب آنـهـا را مـسـرور نمودن، و مخصوصا بر آوردن حاجات مؤ منان و كوشش و تلاش در انجام اين خواسته ها، و زدودن غم از دلها و اطعام، و پوشاندن لباس و اكـرام و احـتـرام آنـهـا وارد شـده اسـت كـه بـخـشـهـاى مـهـمـى از آن را در (اصول كافى ) در ابواب مختلف تحت عناوين فوق مى توان مطالعه كرد.
5 - در پـايان اين بحث به روايتى اشاره مى كنيم كه از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دربـاره حـقـوق سـى گـانـه مـؤ مـن بـر بـرادر مـؤ مـنـش نقل شده كه از جامعترين روايات در اين زمينه است:
قال رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ): للمسلم على اخيه ثلاثون حقا، لا برائة له منها الا بالادأ او العفو.
يـغـفـر زلتـه، و يـرحـم عـبـرتـه، و يـسـتـر عـورتـه، و يقيل عثرته، و يقبل مغدرته، و يرد غيبة، و يديم نصيحته، و يحفظ خلته، و يرعى ذمته، و يعود مرضه.
و يـشـهـد مـيـتـه، و يـجيب دعوته، و يقبل هديته، و يكافا صلته، و يشكر نعمته و يحسن نصرته، و يحفظ حليلته، و يقضى حاجته، و يشفع مسألته، و يسمت عطسته.
و يـرشـد ضـالتـه، و يـرد سـلامـه، و يـطيب كلامه، و يبر انعامه، و يصدق اقسامه، و يوالى وليه، و لا يعاديه، و ينصره ظالما و مظلوما: فاما نصرته ظالما فيرده عن ظلمه، و امـا نـصـرتـه مـظلوما فيعينه على اخذ حقه، و لا يسلمه و لا يخذله، و يحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه
پـيـامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمى كند مگر به اداى اين حقوق يا عفو كردن برادر
مسلمان او:
لغـزشـهاى او را ببخشد، در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران كند، عذر او را بپذيرد، در برابر بدگويان از او دفاع كند، همواره خـيـرخـواه او بـاشـد، دوسـتـى او را پـاسـدارى كـنـد، پـيـمـان او را رعـايـت كـنـد، در حال مرض از او عبادت كند، در حال مرگ به تشييع او حاضر شود.
دعوت او را اجابت كند، هديه او را بپذيرد، عطاى او را جزا دهد، نعمت او را شكر گويد، در يارى او بكوشد، ناموس او را حفظ كند، حاجت او را برآورد، براى خواسته اش شفاعت كند، و عطسه اش را تحيت گويد.
گـمـشـده اش را راهنمائى كند، سلامش را جواب دهد، گفته او را نيكو شمرد انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهايش را تصديق كند، دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نكند، در يارى او بكوشد خواه ظالم باشد يا مظلوم: اما يارى او در حالى كه ظالم باشد به اين است كه او را از ظلمش باز دارد، و در حالى كه مظلوم است به اين است كه او را در گرفتن حقش كمك كند.
او را در برابر حوادث تنها نگذارد، آنچه را از نيكيها براى خود دوست دارد براى او دوست بدارد، و آنچه از بديها براى خود نمى خواهد براى او نخواهد.
و بـه هـر حال يكى از حقوق مسلمانان بر يكديگر مسأله يارى كردن و اصلاح ذات البين است به ترتيبى كه در آيات و روايت فوق آمده (در زمينه اصلاح ذات البين بحث ديگرى در جـلد هـفـتـم صـفـحـه 83 بـه بـعـد ذيـل آيـه يـك سـوره انفال داشتيم ).
(يـا ايـهـا الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم عسى أن يكونوا خيرا منهم و لا نسأ من نسأ عسى أن يـكـن خـيـرا مـنهن و لا تلمزوا أنفسكم و لا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان و من لم يتب فاولئك هم الظالمون) (11)(يـا ايـهـا الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا أيحب أحدكم أن يأكل لحم أخـيه ميتا فكرهتموه و اتقوا الله ان الله تواب رحيم) (12)
ترجمه:
11 - اى كـسـانـى كـه ايـمان آورده ايد نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزا كـنـنـد، شـايـد آنـهـا از اينها بهتر باشند، و نه زنانى از زنان ديگر شايد آنان بهتر از ايـنـان باشند، و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد، و با القاب زشت و ناپسند يـاد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان نام كفر بگذاريد، و آنها كه توبه نكنند ظالم و ستمگرند.
12 - اى كـسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها
گـنـاه است، و هرگز (در كار ديگران ) تجسس نكنيد، و هيچيك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيـا كـسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (به يقين ) همه شما از اين امر كراهت داريد، تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است.
مـفـسـران بـراى ايـن آيـات شـأن نـزولهـاى مـخـتـلفـى نقل كرده اند، از جمله اينكه:
جمله (لا يسخر قوم من قوم ) درباره (ثابت بن قيس ) (خطيب پيامبرصلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل شـده اسـت كـه گـوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار دسـت پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى او جائى باز مى كردند، تا سخن حضرت را بشنود روزى وارد مسجد شد در حالى كه مردم از نماز فراغت پيدا كرده، و جاى خود نشسته بـودنـد، او جـمـعـيت را مى شكافت و مى گفت: جا بدهيد! جا بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين! او پشت سرش نشست، اما خشمگين شد، هنگامى كه هوا روشن گـشـت (ثـابـت ) بـه آن مـرد گـفـت: كـيستى؟ او نام خود را برد و گفت فلانكس هستم، (ثـابـت ) گـفـت: فـرزنـد فـلان زن؟! و در ايـنجا نام مادرش را با لقب زشتى كه در جـاهـليـت مـى بـردنـد يـاد كـرد، آن مـرد شـرمـگـيـن شـد و سـر خـود را بـزيـر انداخت، آيه نازل شد و مسلمانان را از اين گونه كارهاى زشت نهى كرد.
و گـفـتـه انـد: (و لا نـسـأ مـن نـسـأ) دربـاره (ام سـلمـه ) نازل گرديد كه بعضى از همسران پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را به خاطر لباس مـخـصـوصـى كـه پـوشـيـده بـود، يـا بـه خـاطـر كـوتـاهـى قـدش مـسـخـره كـردنـد، آيه نازل شد و آنها را از اين عمل بازداشت.
و نـيـز گـفـتـه انـد جـمـله (و لا يـغـتـب بـعـضـكـم بـعـضـا) دربـاره دو نـفـر از اصـحاب رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است كه رفيقشان (سلمان ) را غيبت كردند، زيرا او را خـدمـت پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرستاده بودند تا غذائى براى آنها بياورد، پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سـلمـان را سـراغ (اسـامـة بـن زيـد) كـه مـسـئول (بـيـت المال ) بود فرستاد، (اسامه ) گفت: الان چيزى ندارم، آن دو نفر از (اسـامـه ) غيبت كردند و گفتند: او بخل ورزيده و درباره (سلمان ) گفتند: اگر او را بـه سـراغ چـاه سـمـيـحـه (چـاه پـر آبـى بـود) بفرستيم آب آن فروكش خواهد كرد! سپس خـودشـان بـه راه افـتادند تا نزد (اسامه ) بيايند، و درباره موضوع كار خود تجسس كنند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما مى بينم، عـرض كـردنـد: اى رسـول خـدا مـا امـروز مـطـلقا گوشت نخورده ايم! فرمود: آرى گوشت (سـلمـان ) و (اسـامـه ) را مـى خـورديـد، آيـه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد.
استهزأ، بدگمانى، غيبت، تجسس، و القاب زشت ممنوع!
از آنـجـا كـه قـرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى پـرداخـتـه، پس از بحث درباره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههاى مختلف اسـلامـى در آيـات مورد بحث به شرح قسمتى از ريشه هاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز برچيده شود، و درگيرى و نزاع پايان گيرد.
در هـر يـك از دو آيـه فـوق بـه سـه قـسمت از امورى كه مى تواند جرقه اى براى روشن كردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبيراتى صريح و گويا پرداخته.
نـخـسـت مـى فـرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگرى را استهزأ كند)(يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم ) .
چه اينكه (شايد آنها كه مورد سخريه قرار گرفته اند از اينها بهتر باشند)(عسى ان يكونوا خيرا منهم ) .
(همچنين هيچ گروهى از زنان نبايد زنان ديگرى را مورد سخريه قرار دهند، چرا كه ممكن است آنها از اينها بهتر باشند)(و لا نسأ من نسأ عسى ان يكن خيرا منهن ) .
در ايـنـجـا مـخـاطـب مـؤ مـنـانـند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار مى دهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند، چرا كه سرچشمه استهزأ و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غـرور اسـت كـه عـامـل بـسـيـارى از جـنـگـهـاى خـونـيـن در طول تاريخ بوده.
و ايـن (خـود بـرتـربـيـنى ) بيشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى گيرد مثلا فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر، زيباتر، يا از قبيله اى سرشناستر مى شمرد، و احـيـانـا اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است او را وادار به سخريه مى كند، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است، و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هـيـچ كـس نـمـى تـوانـد بـگـويـد: مـن در پـيـشـگـاه خـدا از فـلان كـس برترم، و به همين دليـل تـحـقـيـر ديـگران و خود را برتر شمردن يكى از بدترين كارها، و زشترين عيوب اخلاقى است كه بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممكن است آشكار شود.
سـپـس در دومـين مرحله مى فرمايد: (و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد)(و لا تلمزوا انفسكم ) .
(لا تـلمـزوا) از مـاده (لمـز) بـر وزن (طـنـز) به معنى عيبجوئى و طعنه زدن است، و بعضى فرق ميان (همز) و (لمز) را چنين گفته اند كه (لمز) شمردن عيوب افراد اسـت در حـضـور آنـهـا، و (هـمـز) ذكـر عـيـوب در غـيـاب آنـهـا اسـت، و نيز گفته اند كه (لمـز) عـيـبجوئى با چشم و اشاره است، در حالى كه (همز) عيبجوئى با زبان است (شرح بيشتر پيرامون اين موضوع به خواست خدا در تفسير سوره همزه خواهد آمد).
جالب اينكه قرآن در اين آيه با تعبير (انفسكم ) به وحدت و يكپارچگى مؤ منان اشاره كرده و اعلام مى دارد كه همه مؤ منان به منزله نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيبجوئى كنيد در واقع از خودتان عيبجوئى كرده ايد!.
و بالاخره در مرحله سوم مى افزايد: (و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد)(و لا تنابزوا بالالقاب ) .
بـسـيـارى از افـراد بـى بـنـد و بـار در گـذشـتـه و حـال اصـرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احيانا از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته سپس توبه كرده و كاملا پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسـلام صـريـحـا از ايـن عـمـل زشـت نـهى مى كند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده.
در حـديـثـى آمـده است كه روزى (صفيه ) دختر (حيى ابن اخطب ) (همان زن يهودى كه بـعـد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آمـد) روزى خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد در حالى كه اشك مى ريخت، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از ماجرا پرسيد، گفت: عايشه مرا سرزنش مى كند و مى گويد: (اى يهودى زاده )! پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است، و عمويم
مـوسـى، و هـمـسـرم مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم )؟ و در ايـنـجـا بـود كـه ايـن آيـه نازل شد.
به همين جهت در پايان آيه مى افزايد: (بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند)(بئس الاسم الفسوق بعد الايمان ) .
بـعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى داده اند و آن اينكه خداوند مؤ منان را نهى مى كند از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجوئى مردم نام فسق را بر خود پذيرند.
ولى تـفـسـيـر اول با توجه به صدر آيه و شأن نزولى كه ذكر شد مناسبتر به نظر مى رسد.
و در پـايـان آيـه بـراى تـأكـيـد بـيـشتر مى فرمايد: (و آنها كه توبه نكنند و از اين اعمال دست برندارند ظالم و ستمگرند)(و من لم يتب فاولئك هم الظالمون ) .
چـه ظـلمـى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار، و تحقير و عيبجوئى، قلب مردم با ايـمـان را كـه مركز عشق خدا است بيازارد، و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد.
گـفـتـيـم: در هـر يـك از دو آيـه مـورد بـحـث سـه حـكـم اسـلامـى در زمـيـنـه مـسـائل اخـلاق اجـتـمـاعـى مـطـرح شـده، احـكـام سـه گـانـه آيـه اول بـه ترتيب: عدم سخريه، و ترك عيبجوئى، و تنابز به القاب بود، و احكام سه گانه آيه دوم به ترتيب: اجتناب از گمان بد، تجسس و غيبت است.
در ايـن آيـه نـخـسـت مـى فـرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بـپـرهـيـزيـد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است )! (يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم ) .
منظور از (كثيرا من الظن ) گمانهاى بد است كه نسبت به گمانهاى خـوب در مـيـان مـردم بيشتر است لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه (حسن ظن و گمان خـيـر) نـه تـنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است، چنانكه قرآن مجيد در آيه 12 سوره نور مى فرمايد:(لو لا اذ سمعتموه ظن المؤ منون و المؤ منات بانفسهم خيرا) : (چرا هنگامى كه آن نـسـبـت نـاروا را شـنـيـديد مردان و زنان باايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند)؟!
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: نـهـى از (كـثـيـرى ) از گـمـانـهـا شـده، ولى در مـقـام تـعـليـل مـى گويد زيرا (بعضى ) از گمانها گناه است اين تفاوت تعبير ممكن است از ايـن جـهـت باشد كه گمانهاى بد بعضى مطابق واقع است، و بعضى مخالف واقع، آنكه مـخـالف واقـع اسـت مـسلما گناه است، و لذا تعبير به (ان بعض الظن اثم ) شده است، بنابراين وجود همين گناه كافى است كه از همه بپرهيزد.
در ايـنـجـا اين سؤ ال مطرح مى شود كه گمان بد و خوب غالبا اختيارى نيست، يعنى بر اثـر يـك سـلسـله مـقـدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس مى شود، بنابراين چگونه مى شود از آن نهى كرد؟!
1 - مـنـظـور از ايـن نـهـى، نـهى از ترتيب آثار است، يعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مـسـلمـانـى در ذهن شما پيدا شد، در عمل كوچكترين اعتنائى به آن نكنيد، طرز رفتار خود را دگـرگـون نـسـازيـد، و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد، بنابراين آنچه گناه است ترتيب اثر دادن به گمان بد مى باشد.
لذا در حـديـثـى از پـيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ثلاث فى المـؤ مـن لا يـسـتحسن، و له منهن مخرج، فمخرجه من سوءالظن ان لا يحققه: (سه چيز است كـه وجـود آن در مؤ من پسنديده نيست، و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند).
2 - انـسـان مـى تـواند با تفكر روى مسائل مختلفى، گمان بد را در بسيارى از موارد از خـود دور سـازد، بـه ايـن تـرتـيـب كـه در راهـهـاى حـمـل بـر صـحـت بـيـنـديـشـد و احـتـمـالات صـحـيـحـى را كـه در مـورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدريجا بر گمان بد غلبه كند.
بنابراين گمان بد چيزى نيست كه هميشه از اختيار آدمى بيرون باشد.
لذا در روايـات دسـتـور داده شـده كـه اعـمـال بـرادرت را بـر نـيـكـوتـريـن وجـه مـمـكـن حمل كن، تا دليلى برخلاف آن قائم شود، و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صـادر شـده گـمـان بـد مـبـر، مـادام كـه مـى تـوانـى مـحمل نيكى براى آن بيابى، قال أميرالمؤ منين (عليهالسلام ): ضع امر اخيك على احسنه حـتـى يـاتـيـك مـا يـقلبك منه. و لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سوء و انت تجدلها فى الخير محملا.
بـه هـر حـال ايـن دسـتـور اسـلامـى يكى از جامعترين و حساب شده ترين دستورها در زمينه روابـط اجـتـمـاعـى انـسـانـهـا اسـت، كـه مـسـأله امـنـيـت را بـه طـور كامل در جامعه تضمين مى كند. كه شرح آن در بحث نكات خواهد آمد.
سـپـس در دستور بعد مسأله (نهى از تجسس ) را مطرح كرده، مى فرمايد: (و هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد)(و لا تجسسوا) .
(تـجـسـس ) و (تـحـسس ) هر دو به معنى جستجوگرى است ولى اولى معمولا در امور نـامطلوب مى آيد، و دومى غالبا در امر خير، چنانكه يعقوب به فرزندانش دستور مى دهد:(يـا بـنـى اذهـبـوا فـتحسسوا من يوسف و اخيه) : (اى فرزندان من! برويد و از (گمشده من ) يوسف و برادرش جستجو كنيد) (يوسف - 87).
در حـقـيـقـت گـمـان بد عاملى است براى جستجوگرى، و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسـرار و رازهـاى نـهـانـى مـردم، و اسـلام هرگز اجازه نمى دهد كه رازهاى خصوصى آنها فاش شود.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر اسـلام مـى خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند. بديهى است اگر اجازه داده شود هر كس به جستجوگرى درباره ديگران برخيزد حـيثيت و آبروى مردم بر باد مى رود، و جهنمى به وجود مى آيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.
البـتـه اين دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه بـا توطئه ها نخواهد داشت ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند چنانكه به خواست خدا شرح داده خواهد شد.
و بـالاخـره در سـومـيـن و آخـريـن دسـتـور كـه در حـقـيـقـت معلول و نتيجه دو برنامه قبل است مى فرمايد: (هيچكدام از شما ديگرى را غيبت نكند)(و لا يغتب بعضكم بعضا) .
و بـه ايـن تـرتـيـب گـمـان بـد سـرچـشـمه تجسس، و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پـنـهـانـى، و آگـاهـى بـر ايـن امـور سـبـب غـيـبـت مـى شـود كـه اسـلام از معلول و علت همگى نهى كرده است.
سـپـس بـراى ايـنـكـه قـبـح و زشـتـى ايـن عـمـل را كـامـلا مـجـسـم كـنـد آن را در ضـمـن يـك مثال گويا ريخته، مى گويد: (آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد)؟!(ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا) .
(به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد)(فكرهتموه ) .
آرى آبـروى بـرادر مـسلمان همچون گوشت تن او است، و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است،
و تـعبير به (مرده ) به خاطر آن است كه (غيبت ) در غياب افراد صورت مى گيرد، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند.
و اين ناجوانمردانه ترين ستمى است كه ممكن است انسان درباره برادر خود روا دارد.
آرى اين تشبيه بيانگر زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن است.
در روايـات اسلامى - چنانكه خواهد آمد - نيز اهميت فوق العاده اى به مسأله (غيبت ) داده شده است، و كمتر گناهى است كه مجازات آن از نظر اسلام تا اين حد سنگين باشد.
و از آنـجـا كـه مـمـكن است افرادى آلوده به بعضى از اين گناهان سه گانه باشند و با شـنيدن اين آيات متنبه شوند، و در صدد جبران بر آيند در پايان آيه راه را به روى آنها گـشـوده، مـى فـرمـايـد: (تـقواى الهى، پيشه كنيد و از خدا بترسيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است )(و اتقوا الله ان الله تواب رحيم ) .
نـخـسـت بـايـد روح تـقـوا و خـداتـرسـى زنـده شـود، و بـه دنـبـال آن تـوبـه از گـنـاه صـورت گـيـرد، تـا لطـف و رحـمـت الهـى شامل حال آنها شود.
دسـتـورهاى ششگانه اى كه در دو آيه فوق مطرح شده (نهى از سخريه، و عيبجوئى، و القـاب زشـت، و گـمـان بـد، و تـجـسـس، و غـيـبـت ) هـرگـاه بـه طـور كامل در يك جامعه پياده شود آبرو و حيثيت افراد جامعه را از هر نظر بيمه مى كند، نه كسى مى تواند به عنوان خود برتربينى ديگران را وسيله تفريح و سخريه قرار دهد، و نه مى تواند زبان به عيبجوئى اين و آن بگشايد، و نه با القاب زشت حرمت و شخصيت افراد را در هم بشكند.
نـه حـق دارد حـتـى گمان بد ببرد، نه در زندگى خصوصى افراد به جستجو پردازد، و نه عيب پنهانى آنها را براى ديگران فاش كند.
بـه تـعـبـيـر ديـگر انسان چهار سرمايه دارد كه همه آنها بايد در دژهاى اين قانون قرار گيرد و محفوظ باشد: جان، و مال، و ناموس، و آبرو.
تـعـبـيـرات آيـات فـوق و روايـات اسـلامـى نـشـان مـى دهـد كه آبرو و حيثيت افراد همچون مال و جان آنها است، بلكه از بعضى جهات مهمتر است!
اسـلام مـى خـواهـد در جـامـعـه اسـلامـى امـنـيـت كـامـل حـكـمـفـرمـا بـاشـد نـه تـنـهـا مـردم در عـمل و با دست به يكديگر هجوم نكنند، بلكه از نظر زبان مردم، و از آن بالاتر از نظر انـديـشـه و فـكـر آنـان نيز در امان باشند، و هر كس احساس كند كه ديگرى حتى در منطقه افـكـار خـود تـيـرهـاى تـهـمـت را بـه سوى او نشانه گيرى نمى كند، و اين امنيتى است در بالاترين سطح كه جز در يك جامعه مذهبى و مؤ من امكان پذير نيست.
پـيغمبر گرامى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در حديثى مى فرمايد: ان الله حرم من المسلم دمه و مـاله و عـرضـه، و ان يـظـن بـه السـؤ: (خـداونـد خـون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده، و همچنين گمان بد درباره او بردن ).
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد مى كند، بلكه براى صاحب آن نيز بـلائى اسـت بـزرگ زيـرا سـبـب مـى شـود كـه او را از هـمكارى با مردم و تعاون اجتماعى بـركـنـار كند، و دنيائى وحشتناك آكنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنانكه در حديثى از أمـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عـليـه السـلام ) آمـده اسـت: مـن لم يـحـسـن ظـنـه اسـتـوحـش مـن كل احد: (كسى كه گمان بد داشته باشد
از همه كس مى ترسد و وحشت دارد)!.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر: چيزى كه زندگى انسان را از حيوانات جدا مى كند، و به آن رونق و حـركت و تكامل مى بخشد، روح تعاون و همكارى دسته جمعى است، و اين در صورتى امكان پذير است كه اعتماد و خوشبينى بر مردم حاكم باشد، در حالى كه سوءظن پايه هاى اين اعتماد را در هم مى كوبد، پيوندهاى تعاون را از بين مى برد و روح اجتماعى را تضعيف مى كند.
نه تنها سوءظن كه مسأله تجسس و غيبت نيز چنين است.
افـراد بـدبـيـن از همه چيز مى ترسند، و از همه كس وحشت دارند، و نگرانى جانكاهى دائما بر روح آنها مستولى است، نه مى توانند يار و مونسى غمخوار پيدا كنند، و نه شريك و همكارى براى فعاليتهاى اجتماعى، و نه يار و ياورى براى روز درماندگى.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه مـنـظـور از (ظـن ) در ايـنـجـا گمانهاى بى دليـل اسـت بـنـابـرايـن در مـواردى كـه گـمـان مـتـكـى بـه دليـل يـعـنـى ظـن مـعـتـبـر بـاشد از اين حكم مستثنى است مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مى شود.
ديـديـم قـرآن بـا صـراحت تمام تجسس را در آيه فوق منع نموده، و از آنجا كه هيچگونه قـيـد و شـرطـى براى آن قائل نشده نشان مى دهد كه جستجوگرى در كار ديگران و تلاش بـراى افـشـاى اسـرار آنـهـا گـنـاه اسـت، ولى البـتـه قـرائنـى كـه در داخـل و خـارج آيـه است نشان مى دهد كه اين حكم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افـراد اسـت، و در زنـدگـى اجـتـمـاعـى تا آنجا كه تأثيرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد نيز اين حكم صادق است.
امـا روشـن اسـت آنـجـا كه ارتباطى با سرنوشت ديگران و كيان جامعه پيدا مى كند مسأله شـكـل ديـگـرى بـه خود مى گيرد، لذا شخص پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مأمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آنها بعنوان (عيون ) تعبير مى شود، تا آنـچـه را ارتـبـاط بـا سـرنـوشـت جـامـعـه اسـلامـى در داخل و خارج داشت براى او گردآورى كنند.
و نيز به همين دليل حكومت اسلامى مى تواند مأموران اطلاعاتى داشته باشد، يا سازمان گسترده اى براى گردآورى اطلاعات تأسيس كند، و آنجا كه بيم توطئه بر ضد جامعه، و يـا بـه خـطـر انـداخـتـن امـنـيـت و حـكومت اسلامى مى رود به تجسس برخيزند، و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند.
ولى ايـن امـر هـرگـز نـبـايـد بـهـانـه اى بـراى شـكـسـتـن حـرمـت ايـن قـانـون اصـيـل اسـلامـى شـود، و افـرادى بـه بـهـانـه مـسـأله تـوطـئه و اخـلال به امنيت به خود اجازه دهند كه به زندگى خصوصى مردم يورش برند، نامه هاى آنها را باز كنند، تلفنها را كنترل نمايند و وقت و بى وقت به خانه آنها هجوم آورند.
خلاصه اينكه مرز ميان تجسس و به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنيت جامعه بسيار دقـيـق و ظريف است، و مسئولين اداره امور اجتماع بايد دقيقا مراقب اين مرز باشند، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود، و هم امنيت جامعه و حكومت اسلامى به خطر نيفتد.
گـفـتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است، و هر چيز آن را بـه خـطـر بـيـنـدازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر محسوب مى شود، و اينجا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگين تر است.
يـكـى از فـلسـفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشـخـاص در هـم نـشـكـنـد، و حيثيت آنها را لكه دار نسازد، و اين مطلبى است كه اسلام آن را بااهميت بسيار تلقى مى كند.
نـكـتـه ديـگـر اينكه (غيبت ) (بد بينى ) مى آفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مى كـنـد، سـرمـايـه اعـتـمـاد را از بـيـن مـى بـرد، و پـايـه هـاى تـعـاون و هـمـكـارى را متزلزل مى سازد.
مى دانيم اسلام براى مسأله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فـوق العاده اى قائل شده است، هر چيز اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است، و هـر چـيـز آن را تـضـعـيـف نـمـايـد مـنـفـور اسـت، و غـيـبـت يـكـى از عوامل مهم تضعيف است.
از ايـنـهـا گـذشـتـه (غـيـبـت ) بذر كينه و عداوت را در دلها مى پاشد، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مى گردد.
خـلاصـه ايـن كـه اگـر در اسـلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است.
در روايات اسلامى تعبيراتى بسيار تكان دهنده در اين زمينه ديده مى شود، كه نمونه اى از آن را ذيلا مى آوريم:
پـيـغـمـبـر گـرامـى اسـلام فـرمـود: ان الدرهـم يـصـيـبـه الرجـل مـن الربـا اعـظـم عـنـد الله فـى الخـطـيـئة مـن سـت و ثـلاثـيـن زنـيـة، يـزنـيـهـا الرجل! و اربى الربا عرض الرجل المسلم!:
(درهـمـى كـه انسان از ربا به دست مى آورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بزرگتر است! و از هر ربا بالاتر آبروى مسلمان است )!.
ايـن مـقـايـسه به خاطر آن است كه (زنا) هر اندازه قبيح و زشت است جنبه (حق الله ) دارد، ولى ربـاخـوارى، و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت، يا غير آن، جنبه (حق الناس ) دارد.
در حـديـث ديـگـرى آمده است: روزى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با صداى بلند خطبه خـوانـد و فـرياد زد: يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤ من بقلبه! لا تغتابوا المسلمين، و لا تـتـبـعـوا عـوراتهم، فانه من تتبع عورة اخيه تتبع الله عورته، و من تتبع الله عورته يفضحه فى جوف بيته!؟
(اى گروهى كه به زبان ايمان آورده ايد و نه با قلب! غيبت مسلمانان نكنيد، و از عيوب پـنـهانى آنها جستجو ننمائيد، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند خداوند اسرار او را فاش مى سازد، و در دل خانه اش رسوايش مى كند)!.
و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: من مات تائبا من الغيبة فهو آخـر مـن يـدخـل الجـنـة، و مـن مـات مـصـرا عـليـهـا فـهـو اول من يدخل النار!: (كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى اسـت كـه وارد بـهـشـت مى شود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مى گردد)!.
و نـيـز در حـديـثـى از پـيـغـمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: الغيبة اسرع فى دين الرجل المسلم من الا كلة فى جوفه!:
(تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است )!.
اين تشبيه نشان مى دهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مى خورد
و متلاشى مى كند به سرعت ايمان انسان را بر باد مى دهد، و با توجه به اينكه انگيزه هـاى غـيـبت امورى همچون حسد، تكبر، بخل، كينه توزى، انحصارطلبى و مانند اين صفات زشـت و نـكـوهيده است روشن مى شود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان از اين طريق اين چنين ايمان انسان را بر باد مى دهد (دقت كنيد).
روايـات در ايـن زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پـايـان مـى دهـيـم امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: من روى على مؤ من رواية يريد بـهـا شـيـنـه، و هـدم مـروتـه، ليـسـقـط مـن اعـين الناس، اخرجه الله من ولايته الى ولاية الشيطان، فلا يقبله الشيطان!:
(كـسـى كـه بـه مـنـظـور عـيـبـجـوئى و آبـروريـزى مـؤ مـنـى سـخـنـى نـقـل كـنـد تـا او را از نـظـر مـردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، به سوى ولايت شيطان مى فرستد، و اما شيطان هم او را نمى پذيرد)!.
تـمـام ايـن تـأكـيـدات و عـبـارات تـكان دهنده به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه اسلام براى حفظ آبرو، و حيثيت اجتماعى مؤ منان قائل است، و نيز به خاطر تأثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه، و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد، و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى اسـت بـراى دامـن زدن بـه آتـش كـيـنـه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشأ در سطح اجـتـمـاع، چـرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهميت و عظمت گناه از ميان مى رود و آلودگى به آن آسان مى شود.
(غـيـبـت ) چـنـانـكـه از اسـمـش پيدا است اين است كه در غياب كسى سخنى گويند، منتهى سـخـنـى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى، در اعمال او باشد يا در سخنش، و حتى در امورى كه مربوط به او است مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند اينها.
بـنـابـرايـن اگـر كـسـى صـفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند غيبت نخواهد بود. مگر ايـنـكـه قـصـد مـذمـت و عـيـبـجـوئى داشـتـه بـاشـد كـه در ايـن صـورت حـرام اسـت، مثل اينكه در مقام مذمت بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياهرنگ يا كوسه!
به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيتى كه باشد غيبت و حرام است، و ذكر عـيـوب آشـكـار اگـر بـه قـصـد مذمت باشد آن نيز حرام است، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه.
ايـنـهـا هـمـه در صـورتـى است كه اين صفات واقعا در طرف باشد، اما اگر صفتى اصلا وجـود نداشته باشد داخل در عنوان (تهمت ) خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگينتر است.
در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم: الغـيـبـة ان تـقـول فـى اخـيـك مـا سـتـره الله عـليـه، و امـا الامـر الظـاهـر فـيـه، مثل الحدة و العجلة، فلا، و البهتان ان تقول ما ليس فيه:
(غـيـبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگوئى كه خداوند پنهان داشته، و اما چـيـزى كه ظاهر است مانند تندخوئى و عجله داخل در غيبت نيست، اما بهتان اين است كه چيزى را بگوئى كه در او وجود ندارد).
و از اينجا روشن مى شود عذرهاى عوامانه اى كه بعضى براى غيبت مى آورند مسموع نيست، مـثـلا گـاهـى غـيـبـت كـنـنده مى گويد اين غيبت نيست، بلكه صفت او است! در حالى كه اگر صفتش نباشد تهمت است نه غيبت.
يـا ايـن كه مى گويد: اين سخنى است كه در حضور او نيز مى گويم، در حالى كه گفتن آن پـيش روى طرف نه تنها از گناه غيبت نمى كاهد بلكه به خاطر ايذأ، گناه سنگينترى را به بار مى آورد.
(غـيـبـت ) مـانـنـد بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى درمى آيـد، بـه گـونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذت مى برد، و از اين كه پيوسته آبروى ايـن و آن را بـريـزد احـسـاس رضـا و خـشـنـودى مـى كـنـد، و ايـن يـكـى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است.
اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت كه در اعماق روح او اسـت و بـه ايـن گـنـاه دامـن مـى زنـد بـپـردازد، انـگـيـزه هـائى هـمـچـون (بخل ) و (حسد) و (كينه توزى ) و (عداوت ) و (خود برتربينى ).
بايد از طريق خودسازى، و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتائج شومى كه ببار مـى آورد، و هـمـچـنـيـن از طـريـق ريـاضـت نـفـس ايـن آلودگـيـهـا را از جـان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد.
سـپـس در مـقـام تـوبـه بـرآيـد، و از آنجا كه غيبت جنبه حق الناس دارد اگر دسترسى به صـاحـب غيبت دارد و مشكل تازه اى ايجاد نمى كند، از او عذرخواهى كند، هر چند بصورت سر بسته باشد، مثلا بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بـيـخـبـرى از شـمـا غـيـبـت كـرده ام مـرا بـبـخـش، و شـرح بـيـشـتـرى نـدهـد، مـبـادا عامل فساد تازه اى شود.
و اگـر دسـتـرسـى به طرف ندارد يا او را نمى شناسد، يا از دنيا رفته است، براى او اسـتـغـفـار كـنـد، و عـمـل نـيـك انـجـام دهـد، شـايـد بـه بـركـت آن خـداونـد متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.
آخـريـن سـخـن درباره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهائى دارد، از جمله ايـن كه گاه در مقام (مشورت ) مثلا براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كـسى سؤ الى از انسان مى كند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ايجاب مـى كـنـد اگـر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد، و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مى گيرد حرام نيست.
همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد.
البته كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح (متجاهر به فسق ) است از موضوع غـيـبـت خـارج اسـت، و اگـر گـنـاه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است، گوش به غيبت دادن، و در مجلس غيبت حضور يافتن آن نيز جزء محرمات است، بلكه
طـبـق پـاره اى از روايات بر مسلمانان واجب است كه رد غيبت كنند، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند، و از برادر مسلمانى كه حيثيتش به خطر افتاده دفاع كنند، و چه زيبا است جامعه اى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقا اجرا شود.
(يـا ايـهـا النـاس انـا خـلقـنـاكـم مـن ذكـر و أنـثـى و جـعـلنـكـم شـعـوبـا و قبائل لتعارفوا إن أكرمكم عند الله أتقاكم ان الله عليم خبير) (13)
ترجمه:
13 - اى مـردم! مـا شـما را از يك مرد و زن آفريديم، و تيره ها و قبيله ها قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد، ولى گراميترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست، خداوند دانا و خبير است.
تقوى بزرگترين ارزش انسانى
در آيات گذشته روى سخن به مؤ منان بود، و خطاب به صورت (يا ايها الذين آمنوا) و در ضـمـن آيـات مـتعددى را كه يك (جامعه مؤ من ) را با خطر روبرو مى سازد بازگو كرد و از آن نهى فرمود.
در حـالى كـه در آيـه مـورد بحث مخاطب كل جامعه انسانى است و مهمترين اصلى را كه ضامن نـظـم و ثـبات است بيان مى كند، و ميزان واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى كاذب و دروغين مشخص مى سازد.
مى فرمايد: (اى مردم! ما شما را از يك مرد و زنى آفريديم، و شما را تيره ها و قبيله ها قـرار داديـم تـا يـكـديـگـر را بـشـنـاسـيـد)(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا) .
منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به (آدم ) و (حوا) است، بنابراين چون همه از ريشه واحدى هستند معنى ندارد كه از نـظـر نـسـب و قـبـيـله بـر يـكديگر افتخار كنند، و اگر خداوند براى هر قبيله و طائفه اى ويـژگـيـهـائى آفـريـده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است، چرا كه اين تفاوتها سـبب شناسائى است، و بدون شناسائى افراد، نظم در جامعه انسانى حكمفرما نمى شود، چـرا كـه هـر گـاه همه يكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى گرفت.
در اين كه ميان (شعوب ) (جمع (شعب ) بر وزن صعب ) به معنى (گروه عظيمى از مردم ) و (قبائل ) جمع (قبيله ) چه تفاوتى است؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند؟
جـمـعـى گـفـتـه انـد دايـره شـعـوب گـسـتـرده تـر از دايـره قبائل است، همانطور كه (شعب ) امروز بر يك (ملت ) اطلاق مى شود.
بـعـضـى (شـعـوب ) را اشـاره بـه (طـوائف عـجـم ) و (قبائل ) را اشاره به (طوائف عرب ) مى دانند:
و بـالاخـره بـعضى ديگر (شعوب ) را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافيائى، و (قبائل ) را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمرده اند.
ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
به هر حال قرآن مجيد بعد از آنكه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلى يعنى نسب و قـبيله را از كار مى اندازد، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته مى افزايد: (راميترين شما نزد خداوند باتقواترين شما است )(ان اكرمكم عند الله اتقيكم ) .
بـه ايـن تـرتـيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده، و اصالت و واقعيت را بـه مـسـأله تقوا و پرهيزكارى و خداترسى مى دهد، و مى گويد براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤ ثر نيست.
و از آنـجـا كـه تـقـوا يـك صـفـت روحـانـى و بـاطـنـى اسـت كـه قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود، و ممكن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم، در آخر آيه مى افزايد: (خداوند دانا و آگاه است )(ان الله عليم خبير) .
پـرهـيـزگـاران را بـه خوبى مى شناسد، و از درجه تقوا و خلوص نيت و پاكى و صفاى آنـهـا آگـاه اسـت، آنها را بر طبق علم خود گرامى مى دارد و پاداش مى دهد مدعيان دروغين را نيز مى شناسد و كيفر مى دهد.
بـدون شك هر انسانى فطرتا خواهان اين است كه موجود با ارزش و پر افتخارى باشد، و به همين دليل با تمام وجودش براى كسب ارزشها تلاش مى كند.
ولى شناخت معيار ارزش با تفاوت فرهنگها كاملا متفاوت است، و گاه ارزشهاى كاذب جاى ارزشهاى راستين را مى گيرد.
گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به (قبيله معروف و معتبرى ) مى دانند، و لذا براى تجليل مقام قبيله و طائفه خود دائما دست و پا مى كنند، تا از طريق بزرگ كردن آن خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ كنند.
مـخـصـوصـا در مـيـان اقـوام جـاهـلى افـتـخـار بـه انـسـاب و قـبـائل رائجـتـريـن افـتـخـار مـوهوم بود، تا آنجا كه هر قبيله اى خود را قبيله برتر و هر نـژادى خـود را (نـژاد والاتر) مى شمرد، كه متأسفانه هنوز رسوبات و بقاياى آن در اعماق روح بسيارى از افراد و اقوام وجود دارد.
گـروه ديـگـرى مـسـأله مـال و ثـروت و داشـتـن كـاخ و قـصـر و خـدم و حـشـم و امثال اين امور را نشانه ارزش مى دانند، و دائما براى آن تلاش مى كنند، در حالى كه جمع ديگرى مقامات بلند اجتماعى و سياسى را معيار شخصيت مى شمرند.
و بـه هـمـيـن تـرتـيـب هـر گـروهـى در مـسـيـرى گـام بـرمـى دارنـد و بـه ارزشـى دل مى بندند و آنرا معيار مى شمرند.
امـا از آنـجـا كـه ايـن امـور همه امورى است متزلزل و برون ذاتى و مادى و زودگذر يك آئين آسـمـانـى همچون اسلام هرگز نمى تواند با آن موافقت كند، لذا خط بطلان روى همه آنها كـشيده، و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او مخصوصا تقوا و پرهيزكارى و تعهد و پاكى او مى شمرد حتى براى موضوعات مهمى، همچون علم و دانش، اگر در مسير ايمان و تـقـوا و ارزشـهـاى اخـلاقـى، قـرار نـگـيـرد اهـمـيـت قائل نيست.
و عـجـيـب اسـت كـه قـرآن در مـحـيـطـى ظهور كرد كه ارزش (قبيله ) از همه ارزشها مهمتر مـحـسـوب مـى شـد، امـا ايـن بـت سـاخـتگى در هم شكست، و انسان را از اسارت (خون ) و (قـبيله ) و (رنگ ) و (نژاد) و (مال ) و (مقام ) و (ثروت ) آزاد ساخت، و او را براى يافتن خويش به درون جانش و صفات والايش رهبرى كرد!
جـالب ايـنكه در شأن نزولهائى كه براى اين آيه ذكر شده نكاتى ديده مى شود كه از عـمق اين دستور اسلامى حكايت مى كند، از جمله اينكه: بعد از فتح مكه پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دسـتـور داد اذان بـگـويند، (بلال ) بر پشت بام كعبه رفت، و اذان گـفـت، (عـتـاب بـن اسيد) كه از آزادشدگان بود گفت شكر مى كنم خدا را كه پدرم از دنـيـا رفـت و چـنـيـن روزى را نـديـد! و (حـارث بـن هـشـام ) نـيـز گـفـت: آيـا رسـول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) غـيـر از اين (كلاغ سياه )! كسى را پيدا نكرد؟! (آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد).
بعضى ديگر گفته اند: آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داده بـود دخـتـرى بـه بـعضى از (موالى ) دهند (موالى به بردگان آزاد شده، يا به غـيـر عـرب مـى گـويـنـد) آنـهـا تـعـجـب كـردنـد و گـفـتـنـد: اى رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آيا مى فرمائيد دخترانمان را به موالى دهيم؟! (آيه نازل شد و بر اين افكار خرافى خط بطلان كشيد).
در حـديـثـى مـى خـوانـيـم: روزى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مكه براى مردم خطبه خـوانـد و فـرمـود: يـا ايها الناس ان الله قد اذهب عنكم عيبة الجاهلية، و تعاظمها بابائها، فـالنـاس رجـلان: رجـل بـر تقى كريم على الله، و فاجر شقى هين على الله، و الناس بنو آدم، و خلق الله آدم من تراب، قال الله تعالى: يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم ان الله عليم خبير:
(اى مردم! خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود، مردم دو گروه بـيـش نـيـسـتند: نيكوكار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا، و يا بدكار و شقاوتمند و پست در پـيشگاه حق، همه مردم فرزند آدمند، و خداوند آدم را از خاك آفريده، چنانكه مى گويد: اى مـردم! مـا شـمـا را از يـك مـرد و زن آفـريـديم، و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا شـنـاخـتـه شـويد، از همه گراميتر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است.
در كـتـاب (آداب النـفوس ) طبرى آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اثنأ ايام تشريق (روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه است ) در سرزمين (منى ) در حالى كه بر شترى سوار بود رو به سوى مردم كرد و فرمود:
يـا ايـهـا النـاس! الا ان ربـكـم واحـد و ان ابـاكـم واحـد، الا لا فضل لعربى على عجمى، و لا لعجمى على عربى، و لا لاسود على احمر، و لا لاحمر على اسود، الا بالتقوى الا هل بلغت؟ قالوا نعم! قال ليبلغ الشاهد الغائب:
(اى مردم بدانيد! خداى شما يكى است و پدرتان يكى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نـه عـجـم بـر عـرب، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تـقـوا، آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم؟ همه گفتند: آرى! فرمود: اين سخن را حاضران به غائبان برسانند)!.
و نـيـز در حـديـث ديـگـرى در جمله هائى كوتاه و پرمعنى از آنحضرت آمده است: ان الله لا ينظر الى احسابكم، و لا الى انسابكم، و لا الى اجسامكم، و لا الى اموالكم، و لكن ينظر الى قلوبكم، فمن كان له قلب صالح تحنن الله عليه، و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم: (خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمى كند، و نه به اجسام شما، و نه به اموالتان، ولى نگاه به دلهاى شما مى كند، كسى كه قلب صالحى دارد، خدا به او لطـف و محبت مى كند، شما همگى فرزندان آدميد، و محبوبترين شما نزد خدا باتقواترين شما است ).
ولى عـجـيـب است كه با اين تعليمات وسيع و غنى و پربار هنوز در ميان مسلمانان كسانى روى مـسـأله نـژاد و خون و زبان تكيه مى كنند، و حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامى، و وحدت دينى مقدم مى شمرند، و عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كرده اند، و با اينكه از اين رهگذر ضربه هاى سختى
بر آنان وارد شده گوئى نمى خواهند بيدار شوند، و به حكم اسلام باز گردند!. خداوند همه را از شر تعصبهاى جاهليت حفظ كند.
اسـلام بـا (عصبيت جاهليت ) در هر شكل و صورت مبارزه كرده است، تا مسلمانان جهان را از هـر نـژاد و قـوم و قبيله زير پرچم واحدى جمع آورى كند، نه پرچم قوميت و نژاد، و نه پرچم غير آن، چرا كه اسلام هرگز اين ديدگاههاى تنگ و محدود را نمى پذيرد، و همه را مـوهـوم و بـى اسـاس مـى شمرد حتى در حديثى آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مورد عصبيت جاهليت فرمود: دعوها فانها منتنه!: (آن را رها كنيد كه چيز متعفنى است )!.
امـا چـرا ايـن تـفـكـر مـتـعـفـن هـنوز مورد علاقه گروه زيادى است كه خود را ظاهرا مسلمان مى شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى زنند؟
مـعـلوم نـيـسـت! چـه زيـبا است جامعه اى كه بر اساس معيار ارزشى اسلام(ان اكرمكم عند الله اتـقـاكـم ) بـنـا شـود، و ارزشـهـاى كـاذب نـژاد و مـال و ثـروت و مـنـاطـق جغرافيائى و طبقه از آن بر چيده شود، آرى تقواى الهى و احساس مسؤ ليت درونى و ايستادگى در برابر شهوات، و پايبند بودن به راستى و درستى و پـاكـى و حق و عدالت اين تنها معيار ارزش انسان است و نه غير آن.هر چند در آشفته بازار جوامع كنونى اين ارزش اصيل به دست فراموشى سپرده شده، و ارزشهاى دروغين جاى آن را گرفته است.
در نـظـام ارزشـى جـاهـلى كـه بـر مـحـور (تـفـاخـر بـه آبـأ و امـوال و اولاد) دور مـيزد يك مشت دزد و غارتگر پرورش مى يافت، اما با دگرگون شدن ايـن نـظـام و احـيـاى اصـل والاى ان اكـرمـكـم عـنـد الله اتـقـاكـم محصول آن انسانهائى همچون سلمان و ابو ذر و عمار ياسر و مقداد بود.
و مـهـم در انـقـلاب جـوامـع انـسـانـى انـقـلاب نـظـام ارزشـى آن، و احـيـاى ايـن اصل اصيل اسلامى است.
ايـن سـخـن را بـا حـديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پايان مى دهيم آنـجـا كـه فـرمود: كلكم بنو آدم، و آدم خلق من تراب، و لينتهين قوم يفخرون بآبائهم او ليكونن اهون على الله من الجعلان:
(هـمـه شما فرزندان آدميد، و آدم از خاك آفريده شده، از تفاخر به پدران بپرهيزيد، و گرنه نزد خدا از حشراتى كه در كثافات غوطه ورند پست تر خواهيد بود)!.
چنانكه ديديم، قرآن بزرگترين امتياز را براى تقوى قرار داده و آن را تنها معيار سنجش ارزش انسانها مى شمرد.
در جـاى ديـگـر تـقـوى را بهترين زاد و توشه شمرده، مى گويد:(و تزودوا فان خير الزاد التقوى ) (بقره - 197).
و در جـاى ديـگر لباس تقوى را بهترين لباس براى انسان مى شمرد ؟(و لباس التقوى ذلك خير) (اعراف - 26).
و در آيات متعددى يكى از نخستين اصول دعوت انبيأ را (تقوى ) ذكر كرده، و بالاخره در جـاى ديـگـر اهـمـيـت ايـن مـوضـوع را تـا آن حـد بـالا بـرده كـه خـدا را (اهـل تـقـوى ) مـى شـمـرد، و مـى گـويـد:(هـو اهـل التـقـوى و اهل المغفرة) (مدثر - 56).
قرآن، (تقوى ) را نور الهى مى داند كه هر جا راسخ شود، علم و دانش
مى آفريند(و اتقوا الله و يعلمكم الله) (بقره - 282).
و نيز (نيكى ) و (تقوى ) را قرين هم مى شمرد، و تعاونوا على البر و التقوى.
و (عدالت ) را قرين (تقوى ) ذكر مى كند: اعدلوا هو اقرب للتقوى.
اكـنـون بـايـد ديد حقيقت تقوى اين سرمايه بزرگ معنوى و اين بزرگترين افتخار انسان با اينهمه امتيازات چيست؟
قـرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقيقت تقوى بر مى دارد: در آيات متعددى جاى تقوى را (قلب ) ميشمرد، از جمله مى فرمايد:
اولئك الذيـن امـتـحـن الله قـلوبـهـم بـالتـقـوى: (آنـهـا كـه صـداى خـود را در بـرابـر رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پائين مى آورند و رعايت ادب مى كنند كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذيرش تقوى آزموده است ) (حجرات - 3).
قـرآن، (تـقـوى ) را نـقطه مقابل (فجور) ذكر كرده، چنانكه در آيه 8 سوره شمس مـى خوانيم:(فالهمها فجورها و تقواها) : (خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد).
قـرآن هـر عـمـلى را كـه از روح اخـلاص و ايـمـان و نـيت پاك سرچشمه گرفته باشد بر اسـاس (تـقـوى ) مـى شـمـرد، چـنـانكه در آيه 108 سوره توبه درباره مسجد قبا كه مـنـافـقان مسجد (ضرار) را در مقابل آن ساختند مى فرمايد:(لمسجد اسس على التقوى من اول يـوم احـق ان تقوم فيه) : (مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد شايسته تر است كه در آن نماز بخوانى ).
از مـجـمـوع ايـن آيـات بـه خـوبى استفاده مى شود كه (تقوى ) همان احساس مسؤ ليت و تـعـهـدى اسـت كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى شود و او را از (فـجـور) و گـنـاه بـاز مـى دارد، بـه نـيـكـى و پـاكـى و عـدالت دعـوت مـى كـنـد، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مى شويد.
هنگامى كه به ريشه لغوى اين كلمه باز مى گرديم نيز به همين نتيجه مى رسيم، زيرا (تـقـوى ) از (وقـايـة ) به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است، و منظور در ايـنـگـونـه مـوارد نـگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى، و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است.
بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده اند:
1 - نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح.
2 - پـرهـيـز از هـر گـونـه گـنـاه اعـم از تـرك واجـب و فعل معصيت.
3 - خـويـشـتـنـدارى در بـرابـر آنـچـه قـلب آدمـى را بـه خـود مشغول ميدارد و از حق منصرف مى كند، و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص است.
امـيـر مـؤ مـنـان على (عليهالسلام ) (در نهج البلاغه ) تعبيرات گويا و زندهاى پيرامون تقوى دارد، و تقوى از مسائلى است كه در بسيارى از خطب و نامه ها و كلمات قصار حضرت (عليهالسلام ) روى آن تكيه شده است.در يكجا تقوى را با گناه و آلودگى مقايسه كرده چـنـيـن مى گويد: الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها، و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فى النار! الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها، و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة!:
(بـدانـيـد گـناهان همچون مركبهاى سركش است كه گنهكاران بر آنها سوار مى شوند، و لجامشان گسيخته مى گردد، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى سازد).
(اما تقوى مركبى است راهوار و آرام كه صاحبانش بر آن سوار مى شوند، زمام آنها را به دست مى گيرند، و تا قلب بهشت پيش مى تازند)!.
مـطـابق اظن تشـبيه لطيف، تـقـوى همان حالت خويشتندارى و كنترل نـفـس و تـسـلط بـر شهوات است، در حالى كه بى تقوائى همان تسليم شدن در بـرابـر شـهـوات سـركـش و از بـيـن رفـتـن هـر گـونـه كنترل بر آنها است.
و در جـاى ديـگـرى مـى فـرمـايـد: اعـلمـوا عـبـاد الله ان التقوى دارحصن عزيز، و الفجور دارحصن ذليل، لايمنع اهله، و لايحرز من لجا اليه، الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا:
(بـدانـيـد اى بندگان خدا كه تقوا قلعه اى محكم و شكستناپذير است، اما فجور و گناه حـصـارى اسـت سـسـت و بـى دفـاع كـه اهـلش را از آفات نجات نمى دهد و كسى كه به آن پـنـاهـنـده شود در امان نيست، بدانيد انسان تنها به وسيله تقوا از گزند گناه مصون مى ماند).
و باز در جاى ديگر مى افزايد: فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته.
(چـنـگ بـه تقواى الهى بزنيد كه رشته اى محكم و دستگيره اى است استوار و پناهگاهى است مطمئن )!.
از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مى شود.
ايـن نـكـتـه نـيـز لازم بـه يـادآورى اسـت كـه تـقـوى مـيـوه درخـت ايـمـان اسـت، و بـه هـمين دليل براى به دست آوردن اين سرمايه عظيم بايد پايه ايمان را محكم ساخت.
البـتـه مـمـارسـت بر اطاعت، و پرهيز از گناه، و توجه به برنامه هاى اخلاقى، بلكه تقوى را در نفس راسخ مى سازد، و نتيجه آن پيدايش نور يقين و ايمان
شـهـودى در جـان انـسان است، و هر قدر نور (تقوى ) افزون شود نور (يقين ) نيز افـزون خـواهـد شـد، و لذا در روايـات اسـلامـى مى بينيم (تقوى ) يك درجه بالاتر از (ايمان ) و يك درجه پائينتر از (يقين ) شمرده شده!
امـام عـلى بن موسى الرضا (عليهمالسلام ) مى فرمايد؟ الايمان فوق الاسلام بدرجة، و التـقوى فوق الايمان بدرجة، و اليقين فوق التقوى بدرجة، و ما قسم فى الناس شى ء اقل من اليقين:
(ايـمـان يـك درجـه بـرتـر از (اسـلام ) است، و (تقوى ) درجه اى است بالاتر از (ايـمان ) و (يقين ) درجه اى برتر از (تقوى ) است و هيچ چيز در ميان مردم كمتر از (يقين ) تقسيم نشده است )!
ايـن بـحـث را بـه شـعـر مـعـروفـى كـه حـقـيـقـت تـقـوى را ضـمـن مثال روشنى بيان كرده پايان مى دهيم:
خل الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى
و اصنع كماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى
لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى
گناهان كوچك و بزرگ را ترك گوى و تقوى همين است ).
(و همچون كسى باش كه از يك (خارزار) مى گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مى كند كه خار بر دامانش ننشيند، و پيوسته مراقب اطراف خويش است )! (هـرگـز گـنـاهـى را كـوچـك مـشـمـر كـه كـوهـهـاى بـزرگ از سـنـگـريـزه هـاى كـوچـك تشكيل شده )!
(قـالت الا عـراب أمـنـا قـل لم تـؤ مـنـوا و لكـن قـولوا أسـلمـنـا و لمـا يدخل الايمان فى قلوبكم و إ ن تطيعوا الله و رسوله لا يلتكم من أعمالكم شيئا إن الله غفور رحيم) (14)(إنما المؤ منون الذين أمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا بأ موالهم و أنفسهم فى سبيل الله أولئك هم الصادقون) (15)
ترجمه:
14 - عـربـهـاى بـاديـه نـشـيـن گفتند: ايمان آورده ايم، بگو شما ايمان نياورده ايد ولى بـگـوئيـد اسـلام آورده ايـم، امـا هـنـوز ايـمـان وارد قـلب شـمـا نشده است! و اگر از خدا و رسـولش اطـاعـت كـنـيـد پـاداش اعـمـال شـمـا را بـه طـور كامل مى دهد، خداوند غفور و رحيم است.
15 - مؤ منان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند، سپس هرگز شـك و تـرديدى به خود راه نداده، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده اند، آنها راستگو يانند.
بسيارى از مفسران، شأن نزولى براى آيه ذكر كرده اند كه خلاصه اش چنين است:
جمعى از طايفه (بنى اسد) در يكى از سالهاى قحطى و خشكسالى وارد مدينه شدند، و بـه امـيـد گـرفـتـن كـمـكـى از پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شهادتين بر زبان جارى كردند، و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گفتند: طوائف عرب بر مركبها سوار شدند و با تو پيكار كردند، ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمديم، و دست به جنگ نزديم، و از اين طريق مى خواستند بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) منت بگذارند.
آيـات فوق، نازل شد (و به آنها خاطر نشان كرد كه اسلام آنها ظاهرى است، و ايمان در اعـمـاق قـلبـشان نيست! بعلاوه اگر هم ايمان آورده اند نبايد منتى بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بگذارند، بلكه خدا بر آنها منت دارد كه هدايتشان كرده ).
ولى وجود اين شأن نزول - مانند ساير موارد - هرگز مانع از عموميت مفهوم آيه نيست.
فرق (اسلام ) و (ايمان )
در آيه گذشته، سخن از معيار ارزش انسانها يعنى (تقوى ) در ميان بود، و از آنجا كه (تـقـوى ) ثـمـره شـجـره (ايمان ) است، آنهم ايمانى كه در اعماق جان نفوذ كند، در آيات مورد بحث به بيان حقيقت (ايمان ) پرداخته، چنين مى گويد:
اعراب باديه نشين گفتند: ايمان آورده ايم، به آنها بگو: شما ايمان نياورده ايد، بگوئيد اسـلام آورده ايـم، ولى هـنـوز ايـمـان وارد قـلب شـمـا نـشـده اسـت!(قـالت الاعـراب آمـنـا قل لم تؤ منوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم ) .
طـبـق ايـن آيـه تـفـاوت (اسـلام ) و (ايـمـان )، در ايـن اسـت كـه (اسـلام ) شـكل ظاهرى قانونى دارد، و هر كس شهادتين را بر زبان جارى كند در سلك مسلمانان وارد مى شود، و احكام اسلام بر او جارى مى گردد.
ولى ايمان يك امر واقعى و باطنى است و جايگاه آن قلب آدمى است، نه زبان و ظاهر او.
اسـلام ممكن است انگيزه هاى مختلفى داشته باشد، حتى انگيزه هاى مادى و منافع شخصى، ولى ايـمـان حـتـما از انگيزه هاى معنوى، از علم و آگاهى، سرچشمه مى گيرد، و همان است كه ميوه حيات بخش تقوى بر شاخسارش ظاهر مى شود.
ايـن هـمـان چـيزى است كه در عبارت گويائى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمـده اسـت: الاسـلام عـلانـيـة، و الايمان فى القلب: (اسلام امر آشكارى است، ولى جاى ايمان دل است ).
و در حـديـث ديـگرى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: الاسلام يحقن به الدم و تؤ دى به الامانة، و تستحل به الفروج، و الثواب على الايمان:
بـا اسـلام خـون انـسـان مـحـفـوظ، و اداى امـانـت او لازم، و ازدواج بـا او حلال مى شود، ولى ثواب بر ايمان است.
و نـيـز بـه هـمـيـن دليل است كه در بعضى از روايات مفهوم (اسلام ) منحصر به اقرار لفـظـى شـمـرده شـده، در حـالى كـه ايـمـان اقـرار تـوأم بـا عـمـل مـعـرفـى شـده اسـت (الايـمـان اقـرار و عـمـل، و الاسـلام اقـرار بـلا عمل ).
هـمـيـن مـعـنـى بـه تـعـبـيـر ديـگـرى در بـحـث اسـلام و ايـمـان آمـده اسـت، (فـضـيـل بـن يـسار) مى گويد: از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم فرمود: ان الايمان يـشـارك الاسلام، و لايشاركه الاسلام، ان الايمان ما وقر فى القلوب، و الاسلام ما عليه المناكح و المواريث و حقن الدمأ:
(ايـمـان با اسلام شريك است، اما اسلام با ايمان شريك نيست (و به تعبير ديگر هر مؤ مـنـى مـسـلمـان اسـت ولى هـر مـسـلمـانـى مـؤ مـن نـيـسـت ) ايـمـان آن اسـت كـه در دل سـاكن شود، اما اسلام چيزى است كه قوانين نكاح وارث و حفظ خون بر طبق آن جارى مى شود).
ولى اين تفاوت مفهومى در صورتى است كه اين دو واژه در برابر هم قرار گيرند، اما هر گاه جدا از هم ذكر شوند ممكن است اسلام بر همان چيزى اطلاق شود كه ايمان بر آن اطلاق مى شود، يعنى هر دو واژه در يك معنى استعمال گردد.
سـپـس در آيـه مورد بحث مى افزايد: اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد ثواب اعمالتان را بـه طـور كـامـل مى دهد، و چيزى از پاداش اعمال شما را فروگذار نمى كند(و ان تطيعوا الله و رسوله لايلتكم من اعمالكم شيئا) .
چرا كه (خداوند غفور و رحيم است )(ان الله غفور رحيم ) .
(لايلتكم ) از ماده (ليت ) (بر وزن ريب ) به معنى كم گذاردن حق است.
جـمـله هـاى اخـيـر در حـقـيـقـت اشـاره بـه يـك اصـل مـسـلم قـرآنـى اسـت كـه شـرط قـبـولى اعـمـال (ايـمان ) است، مى گويد، اگر شما ايمان قلبى به خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داشـتـه بـاشـيـد كـه نـشـانـه آن اطـاعـت از فـرمـان خـدا و رسـول او اسـت، اعـمـال شـمـا ارزش مى يابد، و خداوند حتى كوچكترين حسنات شما را مى پذيرد، و پاداش مى دهد، و حتى به بركت اين ايمان گناهان شما را مى بخشد كه او غفور و رحيم است.
و از آنـجا كه دست يافتن بر اين امر باطنى يعنى ايمان كار آسانى نيست در آيه بعد به ذكر نشانه هاى آن مى پردازد، نشانه هائى كه به خوبى مؤ من را از مسلم، و صادق را از كـاذب، و آنها را كه عاشقانه دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را پذيرفته اند، از آنـهـا كـه بـراى حـفـظ جان و يا رسيدن به مال دنيا اظهار ايمان مى كنند جدا مى سازد، مى فـرمـايـد: مـؤ مـنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند، سپس هـرگـز شـك و ريـبـى بـه خـود راه نـداده، و بـا امـوال و جـانـهـاى خود در راه خدا به جهاد پـرداخـتـه انـد(انـمـا المـؤ مـنـون الذيـن آمـنـوا بـالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله ) .
آرى نـخـسـتـيـن نـشـانه ايمان عدم ترديد و دو دلى در مسير اسلام است، نشانه دوم جهاد با اموال، و نشانه سوم كه از همه برتر است جهاد با انفس (جانها) است.
به اين ترتيب اسلام به سراغ روشنترين نشانه ها رفته است: ايستادگى و ثـبـات قـدم، و عـدم شـك و تـرديـد از يـكـسـو، و ايـثـار مال و جان از سوى ديگر.
چـگـونـه مـمـكـن اسـت ايـمـان در قـلب راسـخ نـبـاشـد در حـالى كـه انـسـان از بذل مال و جان در راه محبوب مضايقه نمى كند.
و لذا در پـايان آيه مى افزايد: چنين كسانى راستگو هستند و روح ايمان در وجودشان موج مى زند(اولئك هم الصادقون ) .
ايـن مـعـيـار را كـه قرآن براى شناخت مؤ منان راستين از دروغگويان متظاهر به اسلام بيان كـرده، مـنـحـصـر بـه فقراى طايفه بنى اسد نيست، معيارى است روشن و گويا براى هر عـصـر و زمان، براى جداسازى مؤ منان واقعى از مدعيان دروغين، و براى نشان دادن ارزش ادعـاى كـسانى كه همه جا دم از اسلام مى زنند و خود را طلبكار پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دانند ولى در عمل آنها كمترين نشانه اى از ايمان و اسلام ديده نمى شود. در مقابل، كسانى هستند كه نه تنها ادعائى ندارند، بلكه همواره خود را مقصر مى شمرند، و در عين حال در ميدان ايثار و فداكارى از همه پيشگامترند. و اگـر ايـن معيار قرآنى را براى سنجش مؤ منان واقعى به كار بريم معلوم نيست از انبوه ميليونها ميليون مدعيان اسلام چه اندازه مؤ من واقعى هستند، و چه مقدار مسلمان ظاهرى؟!
(قـل أتـعـلمـون الله بـديـنـكـم و الله يـعـلم مـا فـى السـمـوات و مـا فـى الا رض و الله بكل شى ء عليم) (16)(يـمـنـون عـليـك أن أسـلمـوا قـل لاتـمـنـوا عـلى إسـلامـكـم بل الله يمن عليكم أن هدئكم للايمان إ ن كنتم صادقين) (17)(إن الله يعلم غيب السموات و الا رض و الله بصير بما تعملون) (18)
ترجمه:
16 - بـگـو: آيـا خـدا را از ايـمان خود با خبر مى سازيد، او تمام آنچه را در آسمان و زمين است ميداند، و خداوند از همه چيز آگاه است.
17 - آنـهـا بـر تـو مـنـت مـى گـذارنـد كـه اسـلام آورده انـد، بـگو اسلام خود را بر من منت مـگـذاريـد، بـلكـه خـداونـد بر شما منت مى گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده، اگر (در ادعاى ايمان ) راستگو هستيد.
18 - خداوند غيب آسمانها و زمين را مى داند و نسبت به آنچه انجام مى دهيد بيناست.
جـمـعـى از مفسران گفته اند كه بعد از نزول آيات گذشته گروهى از اعراب خدمت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمدند و سوگند ياد كردند كه در ادعاى ايمان صادقند، و ظاهر و باطن آنها يكى است، نخستين آيه مورد بحث نازل شد (و به آنها اخطار كرد كه نيازى به سوگند ندارد خدا درون و برون همه را مى داند).
منت نگذاريد كه مسلمان شده ايد!
در آيـات گـذشـتـه نـشـانـه هـاى مـؤ مـنـان راسـتـيـن بـيـان شـده بـود، و چـنـانـكه در شان نزول ذكر شد جمعى از مدعيان اصرار داشتند كه حقيقت ايمان در قلب آنها مستقر است، قرآن بـه آنـهـا و بـه تـمـام كـسـانى كه همانند آنها هستند اعلام مى كند كه نيازى به اصرار و سوگند نيست، در مسأله (ايمان ) و (كفر) سر و كار شما با خدائى است كه از همه چـيـز بـا خـبـر اسـت، مـخـصـوصا با لحنى عتاب آميز در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (به آنها بگو: آيا مى خواهيد خداوند را از ايمان خود با خبر سازيد، او تمام آنچه را در آسمانها و زمين است مى داند)(قل اتعلمون الله بدينكم و الله يعلم ما فى السموات و ما فى الارض ) .
و بـراى تـأكـيـد بـيـشـتـر مـى افـزايـد: (خـداونـد از هـمـه چـيـز آگـاه اسـت )(و الله بكل شى ء عليم ) .
ذات مـقـدس او عـيـن عـلم اسـت، و عـلمـش عـيـن ذات او اسـت، و بـه هـمـيـن دليل علمش ازلى و ابدى است.
ذات پـاكـش هـمـه جـا حضور دارد، و از رگ گردن به شما نزديكتر، و ميان انسان و قلبش حـائل مـى شـود، بـا اين حال نيازى به ادعاى شما نيست، او راستگويان را از مدعيان كاذب بـه خـوبـى مـى شناسد، و از اعماق جانشان با خبر است، حتى درجات شدت و ضعف ايمان آنـهـا را كـه گـاه از خـودشـان نـيـز پـوشـيـده اسـت، نـزد او روشـن اسـت، بـا ايـن حال چرا اصرار داريد كه خدا را از ايمان خود با خبر سازيد؟!
سـپـس بـه گـفتگوى اعراب باديه نشين بازمى گردد كه اسلام خود را به رخ پيامبر مى كـشـيـدنـد، و مـى گـفـتـنـد: مـا بـا تـو از در تـسـليـم آمـديـم در حـالى كـه بـسـيـارى از قبائل عرب از در جنگ آمدند.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـويـد: (آنها بر تو منت مى گذارند كه اسلام آورده اند)!(يمنون عليك ان اسلموا) .
(بـه آنـهـا بـگـو: اسـلام خـود را بـر مـن مـنـت نـگـذاريـد)(قل لا تمنوا على اسلامكم ) .
(بـلكـه خـداونـد بـر شـمـا مـنت مى گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرد اگر در ادعاى ايمان راستگو هستيد)!(بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين ) .
(مـنـت ) - چـنانكه قبلا هم گفته ايم - از ماده (من ) به معنى وزنه مخصوصى است كه بـا آن وزن مـى كنند، سپس به هر نعمت سنگين و گرانقدرى اطلاق شده، منت بر دو گونه اسـت اگـر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح است، و منت هاى الهـى از ايـن قـبـيل است، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسيارى از انسانها عملى است زشت و ناپسند.
جـالب ايـنـكـه در جـمـله اول مـى گـويـد: آنـهـا بـر تـو منت مى گذارند كه (اسلام ) را پذيرفته اند و اين تأكيد ديگرى است بر اينكه آنها در ادعاى ايمان صادق نيستند بلكه ظاهرا اسلام را پذيرا شده اند.
ولى در ذيـل آيـه مـى گـويـد: اگـر در دعوى خود راست مى گوئيد خداوند بر شما منت مى گذارد كه هدايتتان به (ايمان ) كرده است.
بـه هر حال اين مسأله مهمى است كه افراد كوته فكر غالبا تصورشان اين است كه با قـبول ايمان، و انجام عبادات و طاعات، خدمتى به ساحت قدس الهى يا پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اوصـيـاى او (عـليـهـم السـلام ) كـرده انـد، و بـه هـمـيـن دليل انتظار پاداش دادند.
در حـالى كه اگر نور ايمان به قلب كسى بتابد و اين توفيق نصيبش شود كه در سلك مؤ منان در آيد، بزرگترين لطف الهى شامل حال او شده است.
(ايـمـان ) قـبـل از هـر چيز درك تازه اى از عالم هستى به انسان مى دهد، حجابها و پرده هاى خود خواهى و غرور را كنار مى زند، افق ديد انسان را مى گشايد، و شكوه و عظمت بى مانند آفرينش را در نظر او مجسم مى كند.
سپس نور و روشنائى بر عواطف او مى پاشد و آنها را پرورش مى دهد، ارزشهاى انسانى را در او زنده مى كند، استعدادهاى والاى او را شكوفا مى سازد، علم و قدرت و شهامت و ايثار و فـداكـارى و عفو و گذشت و اخلاص به او مى دهد، و از موجودى ضعيف انسانى نيرومند و پر ثمر مى سازد.
دسـت او را گـرفـته و از مدارج كمال بالا مى برد، و به اوج قله افتخار مى رساند، او را هماهنگ با قوانين عالم هستى، و عالم هستى را در تسخير او قرار مى دهد.
آيـا ايـن نعمتى است كه خداوند بر انسان ارزانى داشته يا منتى است كه انسان بر پيامبر خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بگذارد؟!
هـمـچـنـيـن هـر يـك از عـبـادات و اطـاعـات گـامـى اسـت بـه سـوى تـكـامـل: قـلب را صـفـا مـى بـخـشـد، شهوات را كنترل مى كند، روح اخلاص را تقويت مى نمايد، به جامعه اسلامى وحدت و يكپارچگى و قوت و عظمت مى بخشد.
هر كدام يك كلاس بزرگ تربيتى است، و درسى است آموزنده.اينجا است كه انسان بايد هـر صـبـح و شـام شـكـر نعمت ايمان بجا آورد و بعد از هر نماز و هر عبادت سر به سجده بگذارد، و خدا را بر اينهمه توفيق سپاس گويد.
اگـر بـينش انسان در مورد ايمان و اطاعت خدا چنين باشد نه تنها خود را طلبكار نمى داند، بلكه هميشه (مديون ) خدا و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و غرق احسان او مى شمرد.
عبادات را عاشقانه انجام مى دهد، و در راه اطاعت او نه با پا كه با سر مى دود.
و اگر خدا براى او پاداش عمل قـائل شـده، ايـن را نـيـز لطف ديگرى مى داند، و گرنه انجام كارهاى نيك سودش به خود انسان باز مى گردد و در حقيقت با اين توفيق بر ميزان بدهكاريهاى او به خداوند افزوده مى گردد.
بـنـابـرايـن هدايت او لطف است، و دعوت پيامبرش (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) لطفى ديگر، و تـوفـيـق اطاعت و فرمانبردارى لطفى مضاعف، و پاداش لطفى است ما فوق لطف! در آخرين آيـه مـورد بـحـث كـه پـايـان سـوره (حـجـرات ) اسـت بـاز هـم آنـچـه را در آيـه قـبـل آمـده تأكيد مى كند، و مى فرمايد: (خداوند غيب آسمانها و زمين را ميداند، و نسبت به آنـچـه انـجـام مـى دهـيـد بـصير و بينا است )(ان الله يعلم غيب السموات و الارض و الله بصير بما تعملون ) .
اصرار نداشته باشيد كه حتما مؤ من هستيد، و نيازى به سوگند نيست،
او در زواياى قلب شما حضور دارد، و از آنچه در آن مى گذرد كاملا با خبر است.
او از تـمام اسرار اعماق زمين و غيب آسمانها آگاه است، بنابراين چگونه ممكن است از درون دل شما بيخبر باشد؟
خـداونـدا! بـر ما منت نهادى و نور ايمان را در قلب ما تابيدى، تو را به نعمت عظيم هدايت سـوگـنـد كـه مـا را در ايـن راه ثـابـت بـدار و در مـسـيـر تكامل رهبرى كن! پروردگارا! تو از اعماق قلب ما آگاهى، نيات ما را به خوبى ميدانى، عيوب ما را از بندگانت بپوشان و به كرمت اصلاح فرما!
بـار الهـا! بـه ما توفيق و قدرتى مرحمت كن كه ارزشهاى عظيم اخلاقى كه در اين سوره پر عظمت بيان فرمودى در وجود خود زنده كنيم و احترام آن را پاس داريم.
آمين يا رب العالمين
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده، و داراى 45 آيه است
محتواى سوره (ق )
مـحـور بـحثهاى اين سوره مسأله (معاد) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد.
در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد.
1 - انكار و تعجب كافران از مسأله معاد (معاد جسمانى ).
2 - استدلال بر مسأله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران.
3 - استدلال بر مسأله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين.
4 - اشاره به مسأله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب.
5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى.
6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ.
7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر.
در ايـن ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شـوم آنها (مانند قوم فرعون، و عاد، و لوط، و شعيب، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) داده شده است.
و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد.
فضيلت تلاوت سوره (ق )
از روايـات اسـلامـى اسـتـفـاده مـى شود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اهميت فراوانى بـراى ايـن سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود.
در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز (عيد) و (جمعه ) آن را تلاوت مى فرمود.
اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فـطـرت نخستين، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مسأله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تأثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت. در حـديـثـى از پـيـغـمـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چـنـيـن نـقـل شـده: مـن قرأ سورة (ق ) هون الله عليه تارات الموت و سكراته: (كسى كه سوره (ق ) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. و نـيـز در حـديـثـى از امـام باقر (عليهالسلام ) آمده است: من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: (كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد). نـيـاز بـه يـاد آورى نـدارد كـه ايـنـهـمـه افـتـخـار و فـضـيـلت تـنـهـا بـا خواندن الفاظ حـاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره.
بسم الله الرحمن الرحيم
(ق و القرأن المجيد) (1)(بل عجبوا أن جأهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب) (2)(أذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد) (3)(قد علمنا ما تنقص الا رض منهم و عندنا كتاب حفيظ) (4)(بل كذبوا بالحق لماجأهم فهم فى أمر مريج) (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - ق - سوگند به قرآن مجيد.
2 - آنـهـا تـعـجـب كردند كه پيامبرى انذارگر از ميان خودشان آمده، و كافران گفتند: اين چيز عجيب است!
3 - آيـا هـنـگـامـى كـه مـا مـرديـم و خـاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم؟ اين بازگشتى است بعيد!
4 - ولى ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد، و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است.
5 - آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند لذا پيوسته در كار پراكنده خود متحيرند!
منكران لجوج در كار خود سرگردانند!
در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از (حروف مقطعه ) برخورد مى كنيم و آن حـرف (ق ) اسـت، و چـنـانـكـه قـبـلا نـيـز گـفـتـه ايـم يـكـى از تـفـسـيـرهـاى قـابـل تـوجـه (حـروف مـقطعه ) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حـروف (الفـبـا) تـشـكـيـل يـافـتـه، و ايـن نـشـان مـى دهـد كـه ابـداعـگـر و نـازل كـنـنـده قـرآن مـجـيـد عـلم و قـدرت بـى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است.
البـتـه تـفسيرهاى ديگرى براى (حروف مقطعه ) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سـوره هـاى (بـقـره،) (آل عـمـران )، (اعـراف ) و سـوره هـاى (حـم ) مـطـالعه فرمائيد.
برخى از مفسران نيز (ق ) را اشاره به بعضى از اسمأ الله (مانند قادر و (قيوم ) ) دانسته اند.
در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه (ق ) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است، در ايـنـكـه ايـن كـدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست؟ اينجا جاى بحث آن نيست، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه (ق ) در اين سـوره اشـاره بـه (كـوه قـاف ) بـاشـد، چـرا كـه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده، بـعـلاوه اگـر مـنـظور از آن كوه قاف بود مى بايست با (واو) قسم همراه باشد مانند (و الطورو) امثال آن، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد.
از هـمه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته، در حالى كه (كوه قاف ) را به صورت (قاف ) مى نويسند.
از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است ايـنـكـه بـلافـاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده، مى فرمايد: (قسم به قرآن مجيد)(و القرآن المجيد) .
(مـجـيـد) از مـاده (مـجـد) بـه مـعـنى شرافت گسترده است، و از آنجا كه قرآن عظمت و شـرافـتـى بـى پـايـان دارد كـلمـه (مـجـيـد) از هر نظر سزاوار آن است، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم، دستوراتش عالى، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است.
در ايـنـكـه ايـن قـسم به چه منظور ذكر شده، و به اصطلاح (مقسم له ) چيست؟ مفسران احـتـمـالات زيـادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم هـمـان مسأله (نبوت ) پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) يا (رستاخيز) انسانها بعد از مرگ است.
سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند:
نـخـسـت مـى گـويـد: (بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده، و كـافـران گـفـتـنـد: ايـن چـيـز عـجـيـبـى اسـت )؟!(بـل عـجـبـوا ان جـائهـم مـنـذر مـنـهـم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ) .
ايـن ايـرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند.
نه تنها به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مـى گـرفـتـند، گاه مى گفتند:(ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آبـاؤ نـا) : (شـمـا تـنـهـا انـسـانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد)! (ابراهيم - 10).
و گـاه مـى گفتند:(ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون) : (اين انـسـانـى هـمـانـنـد شـمـا اسـت، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد)! (مؤ منون - 33).
و گـاه مـى افـزودنـد:(لولا انـزل اليـه ملك فيكون معه نذيرا) : (چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند)؟! (فرقان - 7).
ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق.
قـرآن در آيـات مـورد بـحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گـفته است، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تـمـايـلات، خـواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نـگـويـنـد اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه: قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را
محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را!
بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!.
بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و اينكه چگونه از جنس بشر اسـت؟ ايـراد ديـگـرى بـه مـحـتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه بـراى آنـهـا از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: (آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شـديـم دو بـاره بـه زنـدگـى باز مى گرديم، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد)!(أ اذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد) .
بـه هـر حـال آنـهـا بـازگـشـت مـجـدد بـه زنـدگـى را مـسـاله اى دور از عـقـل مـى پـنـداشـتـنـد، بـلكـه گـاه آن را مـحـال دانـسـتـه، و ادعـاى آن را دليـل بـر جـنـون گـويـنـده اش مـى گـرفـتـنـد! چـنـانـكـه در آيـه 7 و 8 سـبا مى خوانيم:(قـال الذيـن كـفـروا هـل نـدلكـم عـلى رجـل يـنـبـئكـم اذا مـزقـتـم كـل مـمـزق انـكـم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة) : (كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته؟ يا جنون دارد)؟!
تـنـهـا در ايـنـجـا نـيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند.
به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد:
نـخـسـت: بـه عـلم بـى پـايان خدا اشاره كرده، مى فرمايد: (ما مى دانيم آنچه را زمين از بـدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )(قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ) .
اگـر اشـكـال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خـاك مـى شـود، و جـزء زمـيـن مـى گـردد و ذراتـى از آن نـيـز تـبـديـل بـه بـخـار و گـازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است؟
پـاسـخـش مـعـلوم است: خداوندى كه علم او به تمام اشيأ احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شـنـاسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است.
و اگـر ايـراد آنـهـا ايـن اسـت كـه حـسـاب اعـمـال انـسـان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نـگـهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است، و اصولا چيزى در اين عـالم گـم نـمـى شـود، حـتـى اعـمـال شـمـا بـاقـى مـى مـانـد، هـر چـنـد تـغـيـيـر شكل مى دهد.
(كـتـاب حـفـيـظ) بـه مـعـنـى كـتـابـى اسـت كـه حـافـظ اعـمـال تمام انسانها و غـيـر آن است، و اشاره به (لوح محفوظ) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241).
سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد:
(ولى آنـهـا حـق را هـنـگـامـى كـه بـه سـراغـشـان آمـد تـكـذيـب كـردنـد)(بل كذبوا بالحق لما جائهم ) .
يـعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد.
لذا در پايان آيه مى افزايد: (چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)(فهم فى امر مريج ) .
گاه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن، و گاه شاعر.
گاه مى گويند: سخنان او (اساطير الاولين ) است.
گاه مى گويند: (بشرى به او تعليم مى دهد)!
گاه نفوذ كلماتش را نوعى (سحر) مى دانند.
و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم!
ايـن پـراكـنـده گـوئيـهـا نـشـان مـى دهـد كـه حـق را دريـافـتـه انـد، و بـه دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند.
(مـريـج ) از مـاده (مرج ) (بر وزن حرج ) به معنى امر (مختلط و مشوش و مشتبه ) است، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده (مرج ) (مرتع ) گفته مى شود.
(أفلم ينظروا إلى السمأ فوقهم كيف بنيناها و زيناها و مالها من فروج) (6)(و الا رض مـددنـاهـا و ألقـيـنـا فـيـهـا رواسـى و أنـبـتـنـا فـيـهـا مـن كل زوج بهيج) (7)(تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب) (8)(و نزلنا من السمأ مأ مبركا فأ نبتنا به جنات و حب الحصيد) (9)(و النخل باسقات لها طلع نضيد) (10)(رزقا للعباد و أحيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج) (11)
ترجمه:
6 - آيا آنها به آسمانى كه بالاى سرشان است نگاه نكردند كه چگونه ما آنرا بنا كرده ايم؟ و چگونه به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم؟ و هيچ شكاف و ناموزونى در آن نيست!
7 - و زمـيـن را گـسـتـرش داديـم، و در آن كـوهـهـاى عـظـيـمـى افـكنديم، و از هر نوع گياه بهجتانگيز رويانديم.
8 - تا وسيله بينائى و بيدارى براى هر بنده توبه كارى باشد.
9 - و از آسـمـان آبـى پر بركت فرستاديم و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم.
10 - و نخلهاى بلند قامت كه ميوههاى متراكم دارند.
11 - هـمه اينها به منظور بخشيدن روزى به بندگان است، و به وسيله باران زمين مرده را زنده كرديم، آرى زنده شدن مردگان نيز همين گونه است.
لحظهاى به آسمان بنگريد!
ايـن آيـات هـمچنان بحث (دلائل معاد) را دنبال مى كند، گاه از طريق (قدرت بى انتهاى حق ) و گاه از (وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا) كمك مى گيرد.
نـخـسـت تـوجـه مـنـكـران را بـه آفرينش آسمانها جلب كرده، مى گويد: آيا به آسمان در بـالاى سـرشـان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشـتـه باشد؟! (و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد)؟!(ا فلم ينظروا الى السمأ فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ) .
منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى توأم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب.
جـمـله و مـا لهـا مـن فـروج (هـيـچ شـكـافـى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و نـامـوزونـى اسـت، چـنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خـصـوص آسـمـانـى اسـت كـه اطـراف زمين را احاطه كرده، و جو زمين ناميده مى شود، و به گـفـته قرآن (سقف محفوظى ) است (انبيأ - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طـور مـداوم بـا سـرعـت سـر سـام آورى بـه سـوى زمـيـن مـى آيـد مـى بـنـدد، و قـبـل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد.
و گـرنـه آسـمـان بـه مـعـنـى مـحـل سـتـارگـان يـك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند.
در ايـنـجـا احـتـمـال سـومـى نـيـز وجـود دارد و آن ايـنـكـه جمله بالا اشاره به نظريه وجود (اتـر) (اثـيـر) بـاشـد، مـطـابـق ايـن نـظـريـه تـمـام عـالم هـسـتـى و فـواصـل سـتـارگـان پـر اسـت از مـادهـاى بـى رنـگ و بـى وزن بـه نـام (اتـر) كـه حـامـل امـواج نـور اسـت و آن را از نـقـطـه اى بـه نـقـطـه ديـگـر مـنـتـقـل مـى كـنـد، طـبـق ايـن نـظـريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست، و سيارات و ثوابت در (اتر) غوطه ورند.
البـتـه اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتـر مى باشد قابل اعتماد نيست، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است.
سـپـس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: (و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هـاى عـظـيـمـى افـكنديم، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )(و الارض مـددنـاهـا و القـيـنـا فـيـهـا رواسـى و انـبـتـنـا فـيـهـا مـن كل زوج بهيج ) .
آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و بـرونـى و جـزر و مـدهـاى حـاصـل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم، و پـيـدايـش انـواع گـيـاهـان بـا آنـهـمـه عـجـائب و زيـبـائيـهـا از سـوى چـهـارم هـمـگـى دليل بر قدرت بى پايان او است.
تـعـبـيـر بـه مـن كـل زوج اشـاره بـه مـسـأله زوجـيـت در عـالم گـيـاهـان اسـت كـه در مـوقع نـزول ايـن آيـات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بـشـر پـرده از روى آن بـرداشت، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است.
در آيـه بـعـد نتيجه گيرى كرده، مى گويد: (همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند) و حق را دريابند(تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ) .
آرى كـسـى كـه قـدرت بـر آفـرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى، و زمين با اينهمه نـعـمـت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بـپـوشـانـد، و قـيـامـتـى بـر پـا كـنـد؟ آيـا ايـن قـدرت عـظـيـم خـيـره كـنـنـده دليل روشنى بر امكان معاد نيست!
در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: (و از آسمان، آبى پر بركت فرستاديم، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )(و نزلنا من السمأ مأ مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد) .
(جـنـات ) در ايـنـجـا اشـاره بـه بـاغـهـاى مـيـوه اسـت، و (حـب الحـصـيـد) (دانـه هـاى قـابـل درو) اشـاره بـه حـبـوبـاتـى هـمـچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد.
سـپـس مـى افـزايـد: و هـمـچـنـيـن نـخـلهـاى بـلنـدقـامـتـى كـه مـيـوه هـاى مـتـراكـم دارنـد(و النخل باسقات لها طلع نضيد) .
(باسقات ) جمع (باسقه ) به معنى مرتفع و بلند است و (طلع ) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و (نضيد) به معنى متراكم است، مخصوصا خوشه درخـت خـرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است.
در پايان مى گويد: (همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم، و بـا ايـن قـطـره هـاى حـيـاتـبخش باران زمين مرده را زنده كرديم، آرى زنده شدن مردگان و خـروج آنـهـا از قـبـرهـا نـيـز همين گونه است )!(رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ) .
و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان، و تحريك
حـس شـكـرگـزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را هـمـه سـال در بـرابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گـونـه آثـار زنـدگـى بـر اثـر نـزول قـطـرات بـاران بـه حركت در مى آيند، و غوغاى رسـتـاخـيـز را سـر مـى دهـنـد، از هـر گوشه گياهى مى رويد و (وحده لاشريك له ) مى گويد!
ايـن جـنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كـه آفـريـدگـار عـالم مـى تـوانـد موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است.
(كذبت قبلهم قوم نوح و أصحب الرس و ثمود) (12)(و عاد و فرعون و إخون لوط) (13)(و أصحاب الا يكة و قوم تبع كل كذب الرسل فحق وعيد) (14)(أفـعـيـيـنـا بـالخـلق الا ول بل هم فى لبس من خلق جديد) (15)
ترجمه:
12 - پـيـش از آنـهـا قـوم نـوح و اصـحاب الرس (قومى كه در يمامه زندگى مى كردند و پيامبرى بنام حنظله داشتند) و قوم ثمود (پيامبرانشان را) تكذيب كردند.
13 - و همچنين قوم عاد و فرعون و قوم لوط.
14 - و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) و قوم تبع (كه در سرزمين يمن زندگى مى كردند) هر يك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند و وعده عذاب درباره آنها تحقق يافت.
15 - آيا ما از آفرينش نخستين عاجز مانديم (كه قادر بر آفرينش رستاخيز نباشيم ) ولى آنها (با اين همه دلائل روشن ) باز در آفرينش جديد ترديد دارند.
تنها تو نيستى كه گرفتار دشمنى!
اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف است نـخـست براى دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گـروه كـافـر تـكـذيـبـت كـردنـد، و هـم مـحـتـواى دعـوتـت را خـصـوصـا دربـاره مـعـاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند(كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود) .
(قـوم ثـمـود) هـمـان قـوم صـالح پيامبر بزرگ خدا است، كه در سرزمين (حجر) در شـمـال حـجـاز زنـدگـى داشتند، و در مورد (اصحاب الرس )، ميان مفسران گفتگو است، بـسـيـارى عـقـيـده دارنـد كـه آنـها طائفهاى بودند كه در سرزمين (يمامه ) مى زيستند و پـيـامـبـرى به نام (حنظله ) داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند (توجه داشته باشيد يكى از معانى (رس ) چاه است، و معنى ديگرش اثر مختصرى است كه از چيزى باقى مى ماند، زيرا خاطرات كمى از اين قوم در تاريخ باقيمانده ).
بـعـضـى ديـگـر آنـهـا را قـوم شـعيب مى دانند، زيرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با تـوجـه بـه ايـنـكه اصحاب الايكه كه در آيات بعد آمده اشاره به همين قوم شعيب است اين احتمال منتفى است.
بـعـضى نيز آنها را از بقاياى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اينكه ثمود جداگانه در آيات مورد بحث آمده اين معنى نيز بعيد به نظر ميرسد.
بنابراين مناسب همان تفسير اول است كه در ميان مفسران از شهرت برخوردار است.
سـپـس مـى افـزايـد: (همين طايفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط)(و عاد و فرعون و اخوان لوط) .
مـنـظور از برادران لوط همان قوم (لوط) است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده.
(و نيز اصحاب الايكه و قوم تبع )(و اصحاب الايكه و قوم تبع ) .
(ايـكـه ) بـه مـعـنى درختان فراوان و در هم پيچيده، و يا به تعبير ديگر بيشه مانند اسـت، و اصـحـاب الايـكـه گـروهـى از قـوم شـعيب هستند كه در غير شهر مدين زندگى مى كردند، شهرى كه داراى درختان بسيار بود.
و مـنـظـور از (قـوم تـبـع ) گـروهى از مردم يمن است زيرا (تبع ) لقبى است براى پادشاهان يمن به اعتبار اينكه مردم از آنها تبعيت مى كردند، و ظاهر تعبير قرآن در اينجا و در يـك آيـه ديـگـر (37 - دخـان ) خـصـوص يـكـى از پـادشـاهان يمن است كه در بعضى از روايـات نـام او (اسـعد ابو كرب ) ذكر شده، و جمعى معتقدند كه او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پيروى از دعوت انبيأ فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت كردند.
سـپـس بـه تمام اين اقوام هشتگانه اشاره كرده، مى گويد: (هر يك از آنها فرستادگان الهـى را تـكـذيـب كـردنـد، و وعـده عـذاب خـداونـد دربـاره آنـهـا تـحـقـق يـافـت )(كل كذب الرسل فحق وعيد) .
ايـنـكـه مـى گـويـد: آنها (رسولان الهى ) را تكذيب كردند، در حالى كه هر يك از آنها فـقـط پـيامبر خود را تكذيب نمودند، به خاطر آن است كه فعلى كه از مجموع آنها سر زد رويهمرفته تكذيب همه انبيأ بود، هر چند هر كدام يك پيامبر را تكذيب كردند.
و يـا از اين جهت است كه تكذيب يكى از پيامبران تكذيب بقيه نيز محسوب مى شود چرا كه محتواى دعوت همه يكى است.
بـه هـر حـال ايـن اقـوام هـم پـيـامبرانشان را تكذيب كردند، و هم مسأله توحيد و معاد را، و سـرانـجـام بـه سـرنـوشـت دردنـاكـى گـرفـتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بـعضى سيلاب، و بعضى ديگر صاعقه، و بعضى زلزله، و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند.
مـطـمـئن بـاش اگـر اين قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند به اين وضع ادامه دهند، اينها نيز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند.
بعد به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخيز پرداخته، مى گويد: (آيا ما از آفرينش نخستين عاجز و ناتوان مانديم كه قادر بر آفرينش دوم و رستاخيز نباشيم )؟!(ا فعيينا بالخلق الاول ) .
سـپـس مـى افـزايـد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند، زيرا خالق انسانها را خدا مى دانـنـد (ولى آنـهـا بـا ايـن دلائل روشـن از خـلق جـديـد و رسـتـاخـيـز تـرديـد دارنـد)(بل هم فى لبس من خلق جديد) .
در حـقـيـقـت آنـهـا بـر اثـر هـواى نـفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يكسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفريده، اما از سوى ديگر وقتى به مـسـأله آفـريـنـش مـجـدد انـسـانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شـمـرنـد، در حـالى كـه هـر دو مـثـل يـكـديـگـرنـد(و حـكـم الامثال فى ما يجوز و فى ما لايجوز واحد) .
و بـه ايـن تـرتـيـب در ايـن آيـات و آيـات گـذشـتـه از چـهـار راه مختلف براى مسأله معاد اسـتدلال مى كند: از طريق علم خدا، و از طريق قدرت او، و سپس از طريق تكرار صحنه هاى معاد در جهان گياهان، و سرانجام از طريق توجه به آفرينش نخستين. و هـر گـاه بـه آيـات ديـگـر قـرآن در زمـيـنـه مـعـاد مـراجـعـه كـنـيـم مـى بـيـنـيـم هـمـيـن دلائل بـه اضـافه دلائل ديگر به صورت جداگانه در آيات مختلف آمده است، و قرآن با مـنـطـق نـيرومند و تعبيرات ساده و قاطع و جذابش مسأله معاد جسمانى را در برابر منكران بـه بـهـتـريـن وجـهـى اثـبات كرده است كه اگر خود را از پيشداوريها و تعصب و لجاج و تقليدهاى كوركورانه تهى مى كردند بسيار زود در برابر اين واقعيت تسليم مى شدند، و مى دانستند رستاخيز چيز پيچيدهاى نيست.
(و لقـد خـلقـنـا الانـسـان و نـعـلم مـا تـوسـوس بـه نـفـسـه و نـحـن أقـرب إ ليـه مـن حبل الوريد) (16)(إذ يتلقى المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد) (17)(ما يلفظ من قول إلا لديه رقيب عتيد) (18)
ترجمه:
16 - مـا انـسـان را آفـريـديم و وسوسه هاى نفس او را مى دانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!
17 - بـه خـاطـر بـيـاوريـد هـنـگـامـى كـه دو فـرشـتـه راسـت و چـپ كـه ملازم انسان هستند اعمال او را دريافت مى دارند.
18 - هـيـچ سـخـنـى را انـسـان تـلفـظ نمى كند مگر اينكه نزد آن فرشته اى مراقب و آماده براى انجام ماموريت است.
كـمـتـريـن سـخـنـان شـمـا را هـم مـى نـويـسـنـد! در ايـن آيـات بـخـش ديـگـرى از مـسـائل مـربـوط بـه مـعـاد مـطـرح مـى شـود و آن مـسـأله ثـبـت و ضـبـط اعمال انسانها براى روز حساب است.
نـخـسـت از عـلم بـى پايان خدا و احاطه علمى او به انسانها سخن گفته، مى فرمايد: (ما انـسـان را آفـريـديم و وسوسه هاى نفس او را مى دانيم )(و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه ) .
(توسوس ) از ماده (وسوسه ) به گفته راغب در مفردات به معنى افكار نامطلوبى اسـت كـه از دل انـسـان مـى گـذرد، و اصـل آن از كـلمـه وسواس گرفته شده كه به معنى صداى زينت آلات و همچنين پيام و صداى مخفى است.
منظور در اينجا اين است كه وقتى خداوند از خطورات قلبى آنها و وسوسه هاى زودگذرى كـه از فـكـر آنـهـا مـى گـذرد آگـاه اسـت مـسـلمـا از تـمـام عـقـائد و اعمال و گفتار آنها با خبر مى باشد، و حساب همه را براى روز حساب نگه مى دارد.
جـمـله (و لقـد خـلقـنـا الانـسـان ) مـمـكـن اسـت اشـاره بـه اين نكته باشد كه خالق بشر مـحـال اسـت از جـزئيـات وجـود او بـيـخـبر بماند، آنهم خلقتى كه دائم و مستمر است، زيرا لحظه به لحظه فيض وجود از ناحيه خداوند به ممكنات مى رسد كه اگر يكدم رابطه ما با او قطع شود همه نابود مى شويم، همانگونه كه نور آفتاب لحظه به لحظه از اين منبع فيض بخش يعنى كره خورشيد جدا مى شود و در فضا پخش مى گردد (بلكه چنانكه خواهيم گفت ارتباط ما با ذات مقدس او از اينهم بالاتر است ).
آرى او خـالق اسـت، و خلقتش دائم و مستمر، و ما در جميع حالات وابسته به وجود او هستيم، با اين حال چگونه ممكن است او از ظاهر و باطن ما بيخبر باشد؟!
و در ذيـل آيـه بـراى روشـنـتـر سـاخـتـن مطلب مى افزايد: (و ما به او از رگ قلبش نيز نزديكتريم )(و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) .
چه تعبير جالب و تكان دهنده اى، حيات جسمانى ما وابسته به رگى است كه خون را به طور مرتب از يكسو وارد قلب و از يكسو خارج كرده به تمام اعضا مى رساند كه اگر يك لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان مى آيد.
خداوند از رگ قلب ما نيز به ما نزديكتر است.
ايـن هـمـان اسـت كـه در جـاى ديـگـر مـى گـويـد:(و اعـلمـوا ان الله يـحـول بـيـن المـرء و قـلبه و انه اليه تحشرون) : (بدانيد خداوند بين انسان و قلب او حـائل مـى شـود، و هـمـه شـمـا نـزد او در قـيـامـت جـمـع خـواهـيـد شـد) (انفال 24).
البـتـه همه اينها تشبيه است و قرب خداوند از اينهم برتر و بالاتر است، هر چند مثالى از اينها رساتر در محسوسات پيدا نمى شود.
بـا ايـن احـاطـه عـلمـى خـداونـد، و بـودن مـا در قـبـضه قدرت او، تكليف ما روشن است، نه افـعال و گفتار ما از او پنهان است، و نه انديشه ها و نيات، و حتى وسوسه هائى كه از قلب ما مى گذرد.
تـوجـه بـه اين واقعيت انسان را بيدار مى كند، و به مسئوليت سنگين و پرونده دقيق او در دادگـاه عدل الهى آشنا مى سازد، و از انسان بيخبر و بى تفاوت، موجودى هوشيار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود مى آورد.
در حديثى آمده است كه روزى (ابو حنيفه ) خدمت امام صادق (عليهالسلام ) عرض كرد من فرزندت (موسى ) را ديدم كه نماز مى خواند، و مردم از جلوى او عبور مى كردند و آنها را نهى نمى كرد، در حالى كه اينكار مطلوب نيست!
امـام صـادق (عليهالسلام ) فرمود فرزندم موسى را صدا زنيد، حضرت را صدا كردند، امـام صـادق (عليهالسلام ) سـخـن ابـو حنيفه را براى فرزندش موسى ابن جعفر (عليهالسلام ) تـكـرار فـرمـود، در جواب عرض كرد اى پدر! ان الذى كنت اصلى له كان اقرب الى مـنـهـم، يـقـول الله عـز و جـل و نـحـن اقـرب اليـه مـن حـبـل الوريـد!: (كـسـى كـه مـن بـراى او نـمـاز مى خواندم از آنها به من نزديكتر بود)، چنانكه خداوند متعال مى فرمايد: ما به انسان از رگ قلب او نزديكتريم.
امـام صـادق (عليهالسلام ) او را در آغوش گرفت، و فرمود: بابى انت و امى يا مستودع الاسرار: (پدر و مادرم به فدايت باد، اى كسى كه اسرار الهى در قلبت به وديعت نهاده
شده ).
مـفسران و ارباب لغت درباره معنى (وريد) تفسيرهاى گوناگونى دارند عدهاى معتقدند كـه وريـد هـمـان رگـى اسـت كه به قلب يا كبد انسان پيوسته است، و بعضى آنرا به معنى تمام رگهائى كه از بدن انسان مى گذرد مى دانند، در حالى كه بعضى ديگر آنرا به رگ گردن تفسير كرده اند، و گاه آنرا (وريدان ) مى گويند يعنى دو رگ گردن.
ولى مـعـنـى اول مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، مـخصوصا با توجه به آيه 24 سوره انفال كه قبلا اشاره كرديم.
ضـمـنـا ايـن كلمه (وريد) در اصل از واژه (ورود) به معنى رفتن به سراغ آب گرفته شـده، و از آنـجـا كـه خـون از ايـن رگ وارد قلب مى شود، و يا وارد به اعضأ ديگر آنرا (وريد) گفته اند.
ولى بـايـد تـوجـه داشـت كـه اصـطـلاح مـتداول امروز درباره (وريد) و (شريان ) (رگـهـائى كه خون انسان را از تمام اعضأ به سوى قلب مى برد، و رگهائى كه خون را از قـلب بـه اعضأ مى رساند) اصطلاحى است مخصوص علم زيستشناسى كه ارتباطى به معنى لغوى اين كلمه ندارد.
در آيـه بـعـد مـى افـزايد: (به خاطر بياوريد هنگامى را كه دو فرشته سمت راست و چپ انسان كه مراقب و ملازم او هستند اعمال او را گرفته و ضبط مى كنند)(اذ يتلقى المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد) .
يـعـنـى علاوه براحاطه علمى خداوند به ظاهر و باطن انسان، دو فرشته نيز مامور حفظ و نـگـاهـدارى حـساب اعمال اويند كه از طرف راست و چپ از او مراقبت مى كنند، پيوسته با او هـسـتـنـد و لحـظه اى جدا نمى شوند، تا از اين طريق اتمام حجت بيشترى شود، و تأكيدى باشد بر مسأله نگاهدارى حساب اعمال.
(تلقى ) به معنى دريافت و اخذ و ضبط است، و (متلقيان ) دو فرشته اى هستند كه مامور ثبت اعمال انسان مى باشند.
(قـعـيـد) از مـاده (قعود) به معنى نشسته است و در اينجا منظور ملازم و مراقب است، و بـه تـعـبـيـر ديگر مفهوم آيه اين نيست كه اين دو فرشته در سمت راست و چپ انسان نشسته انـد، زيـرا انـسـان گـاه نشسته است و گاه در حال راه رفتن، بلكه اين تعبير كنايه از آن است كه اين دو همواره با انسانند و مترصد اعمال او مى باشند.
ايـن احـتـمـال نـيـز داده شده است كه آن دو بر شانه راست و چپ، يا دندان انياب راست و چپ انسان هميشه نشسته اند، و اعمال او را ثبت مى كنند، و در بعضى از روايات غير معروف نيز اشارهاى به اين معنى ديده مى شود (بحار الانوار جلد 59 صفحه 186 روايت 32).
قابل توجه اينكه در روايات اسلامى آمده است كه فرشته سمت راست، نـويـسـنـده حـسـنـات اسـت، و فـرشـتـه سـمـت چـپ نـويـسـنـده سـيـئات، و فـرشـتـه اول فـرمـانـده فـرشـتـه دوم اسـت، هـنـگـامـى كـه انـسـان عـمـل نـيـكـى انـجـام دهـد، فـرشـتـه سـمـت راسـت ده بـرابـر مـى نـويـسـد، و هـنـگـامـى كـه عـمـل بـدى از او سـر زنـد، و فـرشـتـه سـمـت چـپ مـى خـواهـد آن را بـنـويـسـد، فـرشـتـه اول مى گويد: عجله مكن. لذا او هفت ساعت به تاخير مى اندازد، اگر پشيمان شد و توبه كرد چيزى نمى نويسد، و اگر توبه نكرد تنها يك گناه براى او مى نويسد.
و نـيـز از روايـات بر مى آيد كه بعد از مردن انسان مؤ من، آنها مى گويند پروردگارا! بنده ات را قبض روح كردى، ماموريت ما كجاست؟
مى فرمايد: (آسمان من مملو از فرشتگان من است كه پيوسته مرا عبادت مى كنند، و زمينى نيز مملو از خلق مطيع است، شما به سوى قبر بنده ام برويد و در آنجا تسبيح و تكبير و تهليل گوئيد، و آنرا تا روز قيامت در دفتر حسنات بنده ام بنويسيد)!.
در روايـت ديـگـرى آمـده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: هر مسلمانى بيمار مى شود خداوند به فرشتگان حافظ اعمال او مى گويد مادام كه او بيمار است، اعمالى را كـه در حـال صـحـت انجام مى داده براى او بنويسيد، سپس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) افـزود: مـن مـرض او سـافـر كـتـب الله تـعـالى له مـا كـان يـعـمـل صحيحا مقيما: (كسى كه بيمار شود يا مسافرت كند خداوند همان اعمالى را كه در حال صحت و در حضر انجام ميداد براى او مى نويسد).
و اينها همه اشاره هاى پرمعنائى به توسعه الطاف خداوندى است.
آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـاز روى مـسـأله فـرشـتـگـان ثـبـت اعـمـال تـكـيه كرده، مى گويد: (هيچ سخنى را انسان تلفظ نمى كند مگر اينكه نزد آن فـرشـتـه اى مـراقـب و آمـاده بـراى انـجـام مـامـوريـت اسـت )(مـا يـلفـظ مـن قول الا لديه رقيب عتيد) .
در آيـه گـذشـته سخن از ثبت تمامى اعمال آدمى بود، و در اين آيه روى خصوص الفاظ و سخنان او تكيه مى كند، و اين به خاطر اهميت فوق العاده و نقش مؤ ثرى است كه گفتار در زنـدگـى انـسـانها دارد، تا آنجا كه گاهى يك جمله مسير اجتماعى را به سوى خير يا شر تغيير مى دهد.
و هـم بـه خـاطـر ايـنـكـه بـسـيـارى از مـردم سـخـنـان خـود را جـزء اعـمـال خويش نمى دانند، و خود را در سخن گفتن آزاد مى بينند، در حالى كه مؤ ثرترين و خطرناكترين اعمال آدمى همان سخنان او است.
بـنـابـرايـن ذكـر ايـن آيـه بـعـد از آيـه گـذشـتـه از قبيل ذكر خاص بعد از عام است.
(رقـيـب ) بـه مـعنى مراقب و (عتيد) به معنى كسى است كه مهياى انجام كار است، لذا به اسبى كه مهياى دويدن است (فرس عتيد) مى گويند، و به كسى كه چيزى را ذخيره و نـگـهدارى مى كند نيز عتيد گفته مى شود (از ماده (عتاد) بر وزن جهاد به معنى ذخيره كردن ).
غـالب مـفـسـران مـعـتـقـدنـد كـه رقـيـب و عـتـيـد هـمـان دو فـرشـتـه اى اسـت كـه در آيـه قبل به عنوان (متلقيان ) از آنها ياد شده است، فرشته سمت راست
نـامـش (رقـيب ) و فرشته سمت چپ نامش (عتيد) است، گرچه آيه مورد بحث صراحتى در اين مطلب ندارد، ولى با ملاحظه مجموع آيات چنين تفسيرى بعيد به نظر نمى رسد.
در ايـنـكـه ايـن دو فـرشته چه سخنانى را مى نويسند؟ در ميان مفسران گفتگو است: جمعى معتقدند همه را مى نويسند، حتى ناله اى را كه دردمند در موقع درد سر مى دهد! در حالى كه بـعـضـى ديـگـر عـقـيـده دارند تنها الفاظ خير و شر و واجب و مستحب يا حرام و مكروه را مى نويسند و كارى به مباحات ندارند.
اما عموميت تعبير آيه نشان مى دهد كه تمامى الفاظ و گفتار آدمى ثبت مى شود.
جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) آمده است كه ان المؤمنين اذا قعدا يـتـحـدثـان قـالت الحـفـظـة بـعـضـهـا لبـعـض اعـتـزلوا بـنـا، فلعل لهما سرا و قد ستر الله عليهما!:
(هـنـگـامـى كـه دو مـؤ مـن كـنـار هـم مـى نـشـيـنـنـد و بـحـثهاى خصوصى مى كنند، حافظان اعمال به يكديگر مى گويند: ما بايد كنار رويم، شايد آنها سرى دارند كه خداوند آنرا مستور داشته ).
راوى مـى گـويـد: (مـگـر خـداونـد عـز و جـل نـمـى فـرمـايـد) مـا يـلفـظ مـن قول الا لديه رقيب و عتيد: (هيچ سخنى انسان نمى گويد مگر اينكه فرشته مراقب و آماده ثبت اعمال نزد آن حاضر است )؟
امـام فـرمـود: ان كـانـت الحـفـظـة لاتـسمع فان عالم السر يسمع و يرى: (اگر حافظان سخنان آنها را نشنوند خداوندى كه از اسرار با خبر است مى شنود و مى بيند)!.
از ايـن روايت استفاده مى شود كه خداوند براى اكرام و احترام مؤ من بعضى از سخنان او را كه جنبه سرى دارد از آنها مكتوم ميدارد، ولى خودش حافظ تمام اين اسرار است.
از بـعـضـى از روايـات نـيـز اسـتـفـاده مـى شود كه فرشتگان شب غير فرشتگان روزند، چنانكه در تفسير آيه 78 سوره اسرأ اين معنى را آورده ايم.
دوست نزديكتر از من به من است!
بـعـضى از فلاسفه مى گويند: (همانگونه كه شدت بعد موجب خفا است شدت قرب نيز چـنـيـن اسـت، فـى المـثـل اگـر خـورشـيـد بـسـيـار از مـا دور شـود قابل رؤ يت نيست، و اگر بسيار به آن نزديك شويم چنان نور خيره كننده اى دارد كه باز قدرت ديد آن را نداريم ).
و در حقيقت ذات پاك خداوند همين گونه است، (يا من هو اختفى لفرط نوره ): (اى كسى كه از شدت نورانيت از نظر ما پنهان شده اى )!
در آيـات مـورد بـحـث نـيـز نـزديكى فوق العاده خداوند به بندگان ضمن تشبيه جالبى بيان شده كه او از رگ گردن به ما نزديكتر است.
اين نزديكى از شدت وابستگى ما به او سرچشمه مى گيرد.
حتى تشبيهاتى مانند اينكه عالم همه جسم است او روح عالم است، عالم همه چون شعاع است او قـرص آفـتـاب اسـت، نـمـى تواند بيانگر اين رابطه نزديك باشد، و بهترين تعبير هـمـان اسـت كـه أمـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) (در خـطـبـه اول نـهـج البـلاغـه ) فـرمـوده اسـت: مـع كـل شـى ء لابـمـقـارنـة و غـيـر كل شى ء لا بمزايلة:
(او با همه موجودات است اما نه اينكه قرين آنها باشد، و جدا از همه موجودات است اما نه اينكه از آنها بر كنار باشد)!
جـمـعـى از فلاسفه براى بيان اين قرب فوق العاده تشبيه ديگرى دارند، ذات خداوند را به معنى (اسمى ) و موجودات را به معنى (حرفى ) تشبيه كرده اند.
تـوضـيـح ايـنـكـه: وقتى مى گوئيم: (رو به كعبه كن ) كلمه (به ) به تنهائى مفهوم مشخصى ندارد، و تا كلمه (كعبه ) به آن افزوده نشود گنگ و مبهم و نا مفهوم است، بـنـابـرايـن مـعـنـى حرفى به تنهائى نميتواند مفهومى داشته باشد جز به تبع معنى (اسمى ).
هستى تمام موجودات عالم نيز چنين است كه بدون وابستگى و پيوند با ذات او اصلا مفهوم و وجود و بقائى ندارد، و اين نهايت قرب خداوند را به بندگان، و قرب بندگان را به او نشان مى دهد، هر چند بيخبران از اين معنى غافلند.
دوسـت نـزديـكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم! چكنم با كه توان گفت كه دوست در كنار من و من مهجورم!
(و جأت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد) (19)(و نفخ فى الصور ذلك يوم الوعيد) (20)(و جأت كل نفس معها سائق و شهيد) (21)(لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطأك فبصرك اليوم حديد) (22)
ترجمه:
19 - و سـرانجام سكرات مرگ به حق فرا مى رسد (و به انسان گفته مى شود) اين همان چيزى است كه از آن مى گريختى!
20 - و در صور دميده مى شود، آن روز، روز تحقق وعده وحشتناك است.
21 - و هر انسانى وارد محشر مى گردد در حالى كه همراه او سوق دهنده و گواهى است.
22 - (بـه او خـطـاب مـى شـود) تـو از ايـن صـحـنـه (و دادگـاه بـزرگ ) غافل بودى، و ما پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت كاملا تيز بين است!
قيامت و چشمهاى تيز بين!
در ايـن آيـات صـحـنـه هـاى ديـگـرى از مـسـائل مربوط به معاد منعكس است: صحنه (مرگ )، صحنه (نفخ صور) و (صحنه حضور در محشر).
نخست مى فرمايد: (سرانجام سكرات مرگ به حق فرا مى رسد(و جائت سكرة الموت بالحق ) .
(سـكره مرگ ) حالتى است شبيه به (مستى ) كه بر اثر فرا رسيدن مقدمات مرگ، بـه صـورت هـيـجـان و انـقـلاب فـوق العـادهـاى بـه انـسـان دسـت مـى دهـد، و گـاه بـر عقل او چيره مى گردد، و او را در اضطراب و نا آرامى شديدى فرو مى برد.
چـگـونـه چـنـيـن نـبـاشـد در حالى كه مرگ يك مرحله انتقالى مهم است كه بايد انسان در آن لحـظـه تـمـام پـيوندهاى خود را با جهانى كه ساليان دراز با آن خو گرفته بود قطع كـنـد، و در عـالمـى گـام بـگـذارد كـه براى او كاملا تازه و اسرارآميز است، به خصوص ايـنـكـه در لحـظه مرگ انسان درك و ديد تازهاى پيدا مى كند، بى ثباتى اين جهان را با چشم خود مى بيند، و حوادث بعد از مرگ را كم و بيش مشاهده مى كند. اينجا است كه وحشتى عظيم سر تا پاى او را فرا مى گيرد و حالتى شبيه مستى به او دست مى دهد ولى (مست ) نيست.
حـتـى انبيأ و مردان خدا كه در لحظه مرگ از آرامش كاملى برخوردارند از مشكلات و شدائد اين لحظه انتقالى بى نصيب نيستند، چنانكه در حالات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده اسـت كـه در لحـظـات آخر عمر مباركش دست خود را در ظرف آبى مى كرد و به صورت مى كـشـيـد، و (لااله الا الله ) مـى گفت و مى فرمود: ان للموت سكرات: (مرگ سكراتى دارد).
عـلى (عليهالسلام ) تـرسـيـم زنـده و گـويـائى از لحـظـه مـرگ و سـكرات آن دارد مى فرمايد: اجتمعت عليهم سكرة الموت و حسرة الفوت، ففترت لها اطرافهم،
و تـغـيـرت لهـا الوانـهـم، ثـم ازداد المـوت فـيـهـم ولوجـا، فحيل بين احدهم و بين منطقه، و انه لبين اهله، ينظر ببصره، و يسمع باذنه، على صحة مـن عـقـله، و بـقـأ من لبه، يكفر فيم افنى عمره؟ و فيم اذهب دهره؟ و يتذكر اموالا جمعها، اغـمـض فـى مـطالبها، و اخذها من مصرحاتها، و مشتبهاتها قد لزمته تبعات جمعها، و اشرف على فراقها، تبقى لمن ورائه ينعمون فيها و يتمتعون بها!:
(سكرات مرگ، توأم با حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر آنها هجوم مى آورد، اعضاى بدنشان سست مى گردد، و رنگ از صورتهايشان مى پرد كم كم مرگ در آنها نفوذ كرده، مـيـان آنـهـا و زبـانـشـان جدائى مى افكند، در حالى كه او در ميان خانواده خويش است، با چـشـمـش مـى بـيـنـد و بـا گـوشش مى شنود و عقل و هوشش سالم است، اما نمى تواند سخن بگويد!
در اين مى انديشد كه عمرش را در چه راه فانى كرده؟ و روزگارش را در چه راهى سپرى نموده است؟!
بـه يـاد ثـروتـهـائى مـى افـتـد كـه در تـهـيـه آن چـشـم بـر هـم گـذارده، و از حـلال و حـرام و مشكوك جمع آورى نموده، و تبعات و مسؤ ليت گردآورى آن را بر دوش مى كـشـد، در حـالى كـه هـنـگام جدائى و فراق از آنها رسيده است او به دست بازماندگان مى افتد، آنها از آن متنعم مى شوند و بهره مى گيرند اما مسئوليت و حسابش بر او است )!.
و در جـاى ديـگـر ايـن مـعـلم بـزرگ جـهـان انـسانيت هشدار مى دهد و مى فرمايد: انكم لو قد عـايـنـتـم مـا قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و اطعتم و لكن محجوب عنكم ما قد عاينوا و قريب ما يطرح الحجاب!:.
(اگـر آنـچـه را مردگان شما مشاهده كرده اند شما مى ديديد وحشت مى كرديد، و ترسان مى شديد، سخنان حق را مى شنيديد و اطاعت مى كرديد،
ولى آنـهـا آنـچـه ديـده انـد از شـما مستور است، و به زودى پردهها كنار مى رود و شما هم مشاهده مى كنيد (اما افسوس...).
سـپـس قرآن ادامه مى دهد: (به كسى كه در حال سكرات مرگ است گفته مى شود اين همان چيزى است كه ناخوش داشتى و از آن مى گريختى )!(ذلك ما كنت منه تحيد) .
آرى مـرگ واقـعـيـتـى اسـت كـه غـالب افراد از آن مى گريزند، به خاطر اينكه آن را فنا مـيدانند، نه دريچه اى به عالم بقأ، يا به خاطر علائق و پيوندهاى شديدى كه با دنيا و مواهب مادى دارند و نمى توانند از آن دل بر كنند، و يا به خاطر تاريكى نامه اعمالشان!
هر چه هست از آن گريزانند، اما چه سود كه اين سرنوشتى است كه در انتظار همگان است، و شـتـرى اسـت كه بر در خانه همه كس خوابيده، و احدى را توان فرار از آن نيست، همه سرانجام در كام مرگ فرو مى روند و به آنها گفته مى شود اين همان است كه از آن فرار مى كرديد؟!
گوينده اين سخن ممكن است خدا باشد، يا فرشتگان، و يا وجدانهاى بيدار و يا همه اينها.
ايـن حـقـيـقـت را قـرآن در آيـات ديگرى نيز خاطر نشان ساخته، در آيه 78 سوره نسأ مى فـرمـايد:(اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيدة) : (هر جا باشيد مرگ دامن شما را مى گيرد هر چند در قلعه هاى محكم باشيد)!
گـاه انـسـان مـغرور، تمام واقعيتهاى عينى را كه با چشم مى بيند بر اثر خود خواهى و حب دنيا به دست فراموشى مى سپارد، تا جائى كه سوگند ياد مى كند من عمر جـاويـدان دارم، چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويـد: اولم تـكـونـوا اقـسـمـتـم مـن قـبـل مـا لكـم مـن زوال: (مـگـر شـمـا نـبـوديـد كـه قـبـلا سـوگـنـد يـاد كرديد كه هرگز زوال و فنائى براى شما نيست )؟!
امـا چـه سوگند ياد كند و چه نكند، چه باور كند و چه نكند، مرگ حقيقتى است كه دامان همه كس را مى گيرد و راه فرارى از آن نيست.
سـپـس به مسأله نفخ صور پرداخته مى فرمايد: (در صور دميده مى شود و آن روز روز تحقق وعده هاى وحشتناك است )(و نفخ فى الصور ذلك يوم الوعيد) .
مـنـظور از (نفخ صور) در اينجا همان نفخ دوم است، زيرا چنانكه قبلا نيز گفته ايم دو بـار در صـور دمـيـده مـى شـود، نـفـخـه اول كـه آن را نـفـخه (فزع )يا (صعق ) مى گـويـنـد، نفخه اى است كه در پايان جهان صورت مى گيرد، و همه انسانها با شنيدن آن مى ميرند، و نظام عالم دنيا متلاشى مى شود، و نفخه دوم كه نفخه (قيام ) و (جمع ) و (حضور) است، نفخه اى است كه در آغاز (رستاخيز) انجام مى گيرد، و با آن، همه انـسـانـهـا زنـده مـى شـونـد، و از قـبـرهـا بـرخـاسـتـه، بـراى حـسـاب و جـزا در مـحـضـر عدل الهى حاضر مى شوند.
(نـفـخ ) در اصل به معنى (دميدن ) و (نفخه ) به معنى (يكبار دميدن ) است، و (صـور) بـه مـعـنـى شـيـپـور است كه معمولا به وسيله آن، دستورهائى به سربازان بـراى جـمـع شـدن يـا حـاضـر بـاش و يـا اسـتـراحـت و خـواب مـى دهـنـد، و اسـتـعـمـال آن در مـورد (صـور اسرافيل ) يك نوع كنايه و تشبيه است مبسوط آن در جلد نوزدهم صفحه 537 به بعد (ذيل آيه 68 سوره زمر) آمده است.
به هر حال با توجه به ذيل آيه (جمله ذلك يوم الوعيد: امروز روز وعده عذاب است ) روشن مى شود كه منظور از (نفخه صور) در اينجا همان نفخه دوم و رستاخيز است.
در آيه بعد وضع انسانها را به هنگام ورود در محشر چنين بيان مى كند:
(در آن روز هـر انـسـانى (اعم از نيكوكار و بدكار) وارد عرصه محشر مى شود، در حالى كـه هـمـراه او سـوق دهـنـده و گـواهـى اسـت )(و جـائت كل نفس معها سائق و شهيد) .
(سـائق ) او را بـه سـوى دادگـاه عـدل الهـى مـى رانـد، و (شـهـيـد) بـر اعمال او گواهى مى دهد.
درسـت هـمـچـون دادگـاهـهـاى ايـن جـهـان كـه مـامـورى هـمـراه شـخـص مـتهم است و شاهدى بر اعمال او، شهادت مى دهد.
بـعـضـى احـتـمـال داده انـد كه (سائق )، آن كسى است كه نيكوكاران را به سوى بهشت (سـوق ) مـى دهـد و بـدكـاران را به سوى دوزخ، ولى با توجه به كلمه (شهيد) (شـاهـد و گـواه ) مـعـنـى اول يـعـنـى سـوق بـه دادگـاه عدل الهى مناسبتر است.
در ايـنـكـه ايـن سـوق دهنده و شاهد از فرشتگان است يا غير آنها؟ تفسيرهاى گوناگونى كرده اند.
بـعـضـى گـفـته اند (سائق ) فرشته نويسنده حسنات است، و شهيد فرشته نويسنده سيئات، و به اين ترتيب آنها فرشتگانى هستند كه در آيات گذشته اشاره شده.
از روايـتـى چـنـيـن اسـتـفـاده مـى شـود كه سائق، فرشته، مرگ است و شهيد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اما اين روايت با توجه به لحن آيات، ضعيف به نظر مى رسد.
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه اند: (سائق ) فرشته اى است كه هر انسانى را سوق مى دهد، و شهيد عمل انسان است.
و نـيـز گـفـتـه شـده (سائق ) فرشته است، و (شهيد) اعضاى تن انسان، و يا نامه اعمال او كه به گردنش آويخته مى شود.
اين احتمال نيز داده شده كه (سائق ) و (شهيد) يك فرشته بيش نيست، و عطف اين دو بـر يكديگر به خاطر مغايرت اين دو وصف است، يعنى فرشته اى همراه او است كه هم او را بـه دادگـاه الهـى سـوق مـى دهـد، و هـم گـواه بـر اعمال او است.
ولى غـالب ايـن تفسيرها خلاف ظاهر آيه است و ظاهر آيه چنانكه غالب مفسران نيز فهميده انـد ايـن اسـت كـه دو فـرشته با هر انسانى مى آيد يكى او را سوق ميدهد و ديگرى گواه اعمال او است.
نـاگـفـتـه پـيـداست كه گواهى بعضى از فرشتگان منافاتى با وجود گواهان ديگر در صـحـنـه قـيـامـت نـدارد، گـواهـانـى هـمـچـون انـبـيـأ، اعـضـاى بـدن، نـامـه اعمال و زمان و مكانى كه گناه در آنجا انجام گرفته است.
بـه هـر حال، فرشته اول در حقيقت مانع از فرار است، و فرشته دوم مانع از انكار و به اين ترتيب هر انسانى در آن روز گرفتار اعمال خويش است و راه گريزى از جزأ و كيفر آنها وجود ندارد.
در ايـنجا به مجرمان، يا به همه انسانها، خطاب مى شود كه (تو از اين دادگاه بزرگ غـافـل بـودى، و مـا پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت كاملا تيز بين است )!(لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد) .
آرى پـرده هـاى جـهـان مـاده: آمـال و آرزوهـا، عـشـق و عـلاقـه بـه دنـيـا، زن و فـرزنـد و مـال و مـقـام، هـوسـهـاى سـركـش و حـسـادتـهـا، تـعـصـب و جهل و لجاجت به تو اجـازه نـمـى داد كـه امـروز را از هـمـان زمـان بنگرى، با اينكه نشانه هاى معاد و رستاخيز روشن بود و دلائل آن آشكار!
امـروز گـرد و غـبـار غـفـلت فـرو نـشـسـتـه، حـجـابـهـاى جـهـل و تـعـصـب و لجـاج كـنـار رفـتـه، پـرده هـاى شـهـوات و آمـال و آرزوهـا دريـده شـده، حـتى آنچه در پرده غيب مستور بوده ظاهر گشته است، چرا كه امروز (يوم البروز) و (يوم الشهود) و (يوم تبلى السرائر) است!
به همين دليل چشمى تيز بين پيدا كرده اى، و به خوبى مى توانى حقائق را درك كنى!
آرى چهره حقيقت پوشيده نيست، و جمال يار پرده ندارد، اما غبار ره را بايد فرو نشاند تا بتوان آن را تماشا كرد.
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد!
امـا فـرو رفتن در چاه طبيعت، و گرفتارى در ميان انواع حجابها، به انسان اجازه نمى دهد حقائق را به خوبى ببيند، ولى آن روز كه تمام اين علائق و پيوندها بريده مى شود طبعا انـسـان درك و ديد تازه اى پيدا مى كند، و اصولا روز قيامت روز ظهور و آشكار شدن حقائق است.
حـتـى در ايـن جـهـان كـسـانـى را كـه بـتـوانـنـد ايـن حـجـابـهـا را از بـرابـر چـشـم دل كنار بزنند و خود را از چنگال اسارت شهوات رهائى بخشند درك و ديدى پيدا مى كنند كه فرزندان دنيا از آن محرومند.
تـوجـه بـه ايـن نـكـتـه نـيـز لازم اسـت كـه (حـديـد) در اصل به معنى (آهن ) و نيز به معنى چاقو يا شمشير تيز است، سپس به تيز بينى، و تـيـز فهمى، اطلاق شده است، همانگونه كه (برنده ) صفت شمشير و كارد است اما در فـارسـى بـه زبان گويا و نطق فصيح نيز برنده اطلاق مى شود، و از اينجا روشن مى شـود كـه مـنـظـور از (بـصـر) در ايـنـجـا چـشـم ظـاهـر نـيـسـت، بـلكـه هـمـان چـشـم عقل و دل است.
عـلى (عليهالسلام ) دربـاره حـجتهاى الهى در روى زمين چنين مى فرمايد: هجم بهم العلم عـلى حـقـيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استعوره المترفون، و انسوا بـمـا اسـتـوحـش مـنـه الجـاهـلون، و صـحـبـوا الدنـيـا بـابـدان ارواحـهـا مـعـلقـة بالمحل الاعلى، اولئك خلفأ الله فى ارضه و الدعاة الى دينه:
(عـلم و دانـش بـا حـقـيقت بصيرت به آنها روى آورده، و روح يقين را لمس كرده اند، آنچه دنـيـا پـرستان آن را مشكل مى شمرند براى آنها آسان است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارنـد انـس گرفته اند، در اين دنيا با بدنهائى زندگى مى كنند كه ارواحشان به جهان بالا پيوسته، آنها خلفاى الهى در زمينند و دعوت - كنندگان به آئين خدا)!.
غالبا تصور مى كنند مرگ يك امر عدمى و به معنى فنا است، ولى اين برداشت هرگز با آنچه در قرآن مجيد آمده و دلائل عقلى به آن رهنمون مى شود موافق نيست.
(مـرگ ) از نـظـر قـرآن يـك امـر وجـودى اسـت، يـك انـتـقـال و عـبـور از جـهـانـى بـه جهان ديگر است، و لذا در بسيارى از آيات قرآن از مرگ تعبير به (توفى ) شده كه به معنى باز گرفتن، و دريافت روح از تن به وسيله فرشتگان است.
تعبير آيات فوق (و جائت سكرة الموت بالحق ): (شدائد مرگ به حق بـه سـراغ انـسـان مـى آيـد) نـيـز اشـاره بـه هـمين معنى است در بعضى از آيات مرگ را صريحا مخلوق خدا شمرده:(الذى خلق الموت و الحيوة) (ملك - 2).
در روايات اسلامى تعبيرات مختلفى درباره حقيقت مرگ آمده است.
در حـديـثـى مـى خـوانـيـم كـه از عـلى بـن الحـسـيـن امـام سـجـاد (عليهالسلام ) سـؤ ال كردند: ما الموت؟ مرگ چيست؟
در پـاسـخ فـرمـود: للمـؤ مـن كـنـزع ثـيـاب وسـخـة قـمـلة، و فـك قـيـود، و اغـلال ثـقـيـلة، و الاسـتـبـدال بـافـخـر الثـيـاب، و اطـيبها روائح، و اوطى المراكب و انس المنازل:
و للكـافـر كـخـلع ثـيـاب فـاخـرة، و النـقـل عـن مـنـازل انـيـسـة، و الاستبدال باوسخ الثياب و اخشنها، و اوحش المنازل، و اعظم العذاب!:
(بـراى مـؤ مـن مـانـنـد كـنـدن لبـاس چـركـيـن و پـر حـشـرات اسـت، و گـشـودن غـل و زنـجـيـرهـاى سـنگين، و تبديل آن به فاخرترين لباسها، و خوشبوترين عطرها، و راهوارترين مركبها و مناسبترين منزلها است.
(و بـراى كـافـر مـانـنـد كـنـدن لبـاسـى اسـت فـاخـر، و انـتـقـال از مـنـزلهـاى مـورد عـلاقـه، و تـبـديـل آن بـه چـرك تـرين و خشنترين لباسها، و وحشتناكترين منزلها و بزرگترين عذاب )!.
از امـام مـحـمـد بـن عـلى (عليهمالسلام ) نـيـز هـمـيـن سـؤ ال شد فرمود:
هو النوم الذى ياتيكم كل ليلة الا انه طويل مدته، لاينتبه منه الا يوم القيامة!:
(مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى آيد، جز اينكه مدتش طولانى است و انسان از آن بيدار نمى شود تا روز قيامت )!.
در مـبـاحـث مربوط به برزخ گفته ايم كه حالت اشخاص در برزخ متفاوت است: بعضى گوئى به خواب فرو مى روند، و بعضى (همچون شهيدان راه خدا و مؤ منان قوى الايمان ) غرق انواع نعمتها مى شوند، و جمعى از جباران و اشقيأ غرق عذاب الهى.
امـام حـسـين بن على سيد الشهدأ (عليهالسلام ) نيز در كربلا و روز عاشورا و به هنگام شـدت گـرفـتـن جـنـگ تعبير لطيفى در مورد حقيقت مرگ براى يارانش ارائه فرمود: صبرا بنى الكرام! فما الموت الاقنطرة تعبر بكم عن البؤ س و الضرأ الى الجنان الواسعة، و النـعـيـم الدائمـة، فـايـكـم يـكـره ان يـنـتقل من سجن الى قصر، و ما هو لاعدائكم الا كمن يـنـتـقـل مـن قـصـر الى سـجـن و عـذاب، ان ابـى حـدثـنـى عـن رسـول الله (صـلى الله عليه و آله ) ان الدنيا سجن المؤ من و جنة الكافر، و الموت جسر هؤ لأ الى جنانهم، و جسر هؤ لأ الى جحيمهم:
(شـكـيـبـائى كـنـيـد اى فـرزنـدان مـردان بـزرگـوار، مرگ تنها پلى است كه شما را از نـاراحـتـيـهـا و رنـجـهـا بـه بـاغـهـاى وسـيـع بـهـشـت و نـعـمـتـهـاى جـاودان مـنـتـقـل مـى كند، كداميك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟! و اما نسبت به دشـمـنـان شـمـا هـمـانـنـد ايـن اسـت كـه شـخـصـى را از قـصـرى بـه زنـدان و عـذاب مـنـتـقـل كـنـنـد، پـدرم از رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل فـرمـود كـه دنـيـا زنـدان مـؤ مـن و بـهـشـت كـافـر اسـت و مـرگ پل آنها به باغهاى بهشت، و پل اينها به جهنم است )!.
در حـديـث ديـگـرى مـى خوانيم: امام موسى بن جعفر (عليهالسلام ) وارد بر كسى شد، در حـالى كـه غرق سكرات موت بود، و به هيچكس پاسخ نمى گفت، جمعيت عرض كردند: اى فرزند رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم )! دوست داريم حقيقت مرگ را براى ما شرح دهى، و بگوئى بيمار ما الان در چه حالى است؟
فـرمـود: (مـرگ وسـيله تصفيه است كه مؤ منان را از گناه پاك مى كند، و آخرين ناراحتى اين عالم است، و كفاره آخرين گناهان آنها است، در حالى كه كافران را از نعمتهايشان جدا مـى كـنـد، و آخـريـن لذتـى اسـت كـه به آنها مى رسد و آخرين پاداش كار خوبى است كه احـيـانـا انـجـام داده انـد، و اما اين شخص محتضر به كلى از گناهانش پاك شد و از معاصى بيرون آمد و خالص گشت آنچنان كه لباس چركين با شستشو پاك مى شود، و او هم اكنون شايستگى آن را پيدا كرده كه در سراى جاويد معاشر ما اهلبيت باشد)!.
در آيـات فـوق سـخـن از سـكـرات مـرگ بود، و گفتيم (سكرات ) جمع (سكرة ) به مـعـنـى حـالتـى اسـت شـبيه مستى كه بر اثر شدت حادثهاى دست مى دهد و انسان را سخت مضطرب مى سازد، ولى مستى نيست.
درسـت اسـت كـه مرگ براى مؤ منان آغاز يك انتقال به جهانى وسيعتر، و مملو از مواهب الهى اسـت، ولى بـا ايـنـهـمـه ايـن حـالت انـتقالى براى هيچ انسانى آسان نيست، چرا كه روح ساليان دراز با اين تن خو گرفته، و پيوند داشته است.
لذا هـنـگـامـى كـه از امـام صـادق (عليهالسلام ) سـؤ ال مى كنند چرا هنگامى كه روح از بـدن خـارج مـى شـود احـسـاس نـاراحتى مى كند فرمود: لانه نمى عليها البدن: (به خاطر اينكه با آن نمو كرده است )!.
درسـت بـه اين مى ماند كه دندان فاسدى از دهان بيرون كشند، مسلما بعدا احساس آرامش مى كند، ولى لحظه جدائى دردناك است.
در بـعـضى از روايات اسلامى مى خوانيم: سه روز براى انسان وحشتناك است: روزى كه مـتـولد مـى شـود و ايـن جهان ناآشنا را مى بيند، و روزى كه مى ميرد و عالم پس از مرگ را مـشـاهـده مـى كـنـد، و روزى كه وارد عرصه محشر مى شود و احكامى مى بيند كه در دار دنيا نبود، لذا خداوند متعال درباره (يحيى بن زكريا) مى فرمايد: (و سلام عليه يوم ولد و يـوم يـمـوت و يوم يبعث حيا) و از زبان عيسى بن مريم (عليهمالسلام ) نيز شبيه همين سخن را نقل مى كند، و اين دو پيامبر را مشمول عنايت خود در اين سه روز قرار مى دهد.
ولى مـسـلم است آنها كه علائق خاصى به اين دنيا دارند انتقالشان از آن بسيار سختتر، و دل بـريـدن از آنـچـه مورد علاقه آنها است مشكلتر است، و نيز كسانى كه مرتكب گناهان بيشترى شده اند سكرات موت براى آنها شديدتر و دردناكتر است.
نه فقط در آيات مورد بحث، (سكرات موت ) به عنوان (حق ) معرفى شـده بـلكـه در آيـات مـتـعـدد ديـگـر روى حـق بـودن مـرگ تـكـيـه شده، در آيه 99 سوره (حـجـر) مـى خـوانـيـم:(و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين) : (پروردگارت را عبادت كن تا يـقـين (مرگ ) به سراغ تو آيد). (در سوره مدثر آيه 47 نيز تعبيرى شبيه آن ديده مى شود).
ايـنـهـا هـمـه به خاطر آن است كه انسان هر چيز را انكار كند نمى تواند اين واقعيت را منكر شود كه سرانجام مرگ در خانه همه ما را مى كوبد و همه را با خود مى برد.
تـوجـه بـه حقانيت مرگ هشدارى است براى همه انسانها كه بيشتر و بهتر بينديشند، و از راهى كه در پيش دارند با خبر شوند، و خود را براى آن آماده سازند.
جالب اينكه در حديثى آمده است: (مردى نزد عمر آمد)، و گفت: من فتنه را دوست دارم! و از حق بيزارم! و به چيزى گواهى مى دهم كه هرگز نديده ام! عمر او را به زندان افكند ايـن سـخن به گوش على (عليهالسلام ) رسيد، فرمود: اى عمر! زندان كردن اين مرد ظلم اسـت و تـو مـرتـكـب سـتـم شـدى گـفـت چـرا؟ فـرمـود: زيـرا او مـال و فرزند خود را دوست مى دارد كه خدا در يكى از آيات قرآن از آن تعبير به (فتنه ) كـرده اسـت: انـمـا اموالكم و اولادكم فتنه او از مرگ بيزار است و در قرآن از آن تعبير بـه (حـق ) شده و جأت سكرة الموت بالحق او شهادت به يكتائى خداوندى مى دهد كه هـرگـز او را نـديـده اسـت، در ايـنـجـا عـمر گفت: لو لا على لهلك عمر: (اگر على (عليهالسلام ) نبود عمر هلاك مى شد).
(و قال قرينه هذا ما لدى عتيد) (23)(ألقيا فى جهنم كل كفار عنيد) (24)(مناع للخير معتد مريب) (25)(الذى جعل مع الله إلها أخر فأ لقياه فى العذاب الشديد) (26)(قال قرينه ربنا ما أطغيته ولكن كان فى ضلال بعيد) (27)(قال لاتختصموا لدى و قد قدمت إليكم بالوعيد) (28)(ما يبدل القول لدى و ما أنا بظلام للعبيد) (29)(يوم نقول لجهنم هل امتلا ت و تقول هل من مزيد) (30)
ترجمه:
23 - فرشته همنشين او مى گويد اين نامه اعمال او است كه نزد من حاضر و آماده است.
24 - (خداوند فرمان مى دهد:) در جهنم بيفكنيد هر كافر متكبر و لجوج را.
25 - آن كـسـى كه شديدا مانع خير است، متجاوز است، و در شك و ترديد (حتى ديگران را به ترديد مى افكند).
26 - آن كسى كه معبود ديگرى با خدا قرار داده (آرى ) او را در عذاب شديد بيفكنيد!
27 - و هـمنشينش از شياطين مى گويد: پروردگارا من او را به طغيان وانداشتم لكن او خود در گمراهى دور و درازى بود.
28 - خداوند مى گويد: نزد من جدال و مخاصمه نكنيد، من قبلا به شما اتمام حجت كرده ام.
29 - سخن من تغيير ناپذير است، و من هرگز به بندگانم ستم نخواهم كرد.
30 - به خاطر بياوريد روزى را كه به جهنم مى گوئيم آيا پر شده اى؟ و او مى گويد آيا افزون بر اين هم وجود دارد؟!
همنشينان انسان از فرشتگان و شياطين
بـاز در ايـن آيـات صحنه ديگرى از معاد ترسيم شده، صحنه تكان دهنده اى كه فرشته قـريـن انـسـان، محكوميت او را برملا مى سازد، و فرمان خداوند براى مجازات او صادر مى شود.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (قـريـن او مـى گـويـد: ايـن نـامـه اعـمـال او اسـت كـه نـزد مـن حـاضـر و آمـاده اسـت ) و از تمام كارهاى كوچك و بزرگ او در سراسر عمر پرده بر مى دارد(و قال قرينه هذا ما لدى عتيد) .
در ايـنـكـه مـنظور از (قرين ) در اينجا كيست؟ مفسران گفتگو بسيار دارند، ولى غالبا پـذيـرفـتـه انـد كـه مـنـظـور فـرشـتـه اى اسـت كـه در دنـيـا هـمـراه انـسان و مامور ضبط اعمال او است، و در دادگاه عدل الهى گواهى مى دهد.
آيـات گـذشـتـه كـه مـى گـفـت: هـر كـس وارد عـرصـه مـحشر مى شود با او (سائق ) و (شـهـيـدى ) اسـت، نـيـز گـواه بر اين معنى است، بعلاوه لحن خود آيه و آيه بعد نيز تناسب با همين معنى دارد.
(دقـت كـنـيـد) ولى بعضى گفته اند كه منظور از (قرين ) در اينجا (شيطان ) است، چـرا كـه در بـسـيـارى از آيـات قرآن اين كلمه به شيطانى كه همنشين مجرمان است، اطلاق شـده، بـنابراين تفسير معنى آيه چنين مى شود (شيطان همنشين او مى گويد: من اين مجرم را آماده جهنم كرده ام، و نهايت كوششى را كه در توان داشتم در اين راه بكار برده ام )!
امـا ايـن معنى نه تنها متناسب آيات گذشته و آيهاى كه بلافاصله بعد از اين آيه مى آيد نيست بلكه با تبرئه كردن (شيطان ) خودش را از گناه اغواى انسانها كه در چند آيه بـعـد مـى آيـد سـازگـار نـمـى باشد، چرا كه طبق اين تفسير شيطان اعتراف به مسئوليت خـويـش در اغـواى مـجـرمـان مـى كـنـد، در حـالى كـه در آيـات آيـنـده مـى خـوانـيـم (قـال قـريـنـه ربـنـا مـا اطـغـيـتـه و لكـن كـان فـى ضـلال بـعيد): (قرين او مى گويد: پروردگارا! من او را به طغيان وا نداشتم ولى او خود در گمراهى دور و درازى بود) و كاملا با آن تضاد دارد.
تفسير سومى نيز در اينجا گفته شده كه از همه بعيدتر به نظر مى رسد، و هيچ قرينه اى بر آن گواهى نمى دهد، و آن اينكه منظور از (قرين ) دوستان و همنشينهايى از بشر است.
سـپس خداوند دو فرشته مامور ثبت اعمال را مخاطب ساخته مى گويد: (در جهنم بيفكنيد هر كـافـر خـود خـواه مـتـكـبـر و لجـوجـى را)(القـيـا فـى جـهـنـم كل كفار عنيد) .
(عنيد) از ماده عناد به معنى تكبر و خودپسندى و عدم تسليم در برابر حق است.
در ايـنـكـه ايـن دو نـفر كه مخاطب به اين خطاب هستند كيانند؟ باز تفسيرهاى گوناگونى شـده اسـت، جـمـعـى تـفـسـيـر فوق را برگزيده اند، در حالى كه بعضى ديگر مخاطب را (خازنان دوزخ ) (دو نفر از ماموران جهنم ) مى دانند.
بـعـضـى نيز گفته اند ممكن است مخاطب تنها يك نفر باشد، همان شهيد و گواهى كه همراه مـجـرم وارد عـرصـه مـحـشـر مـى شـود، و در آيـات قـبـل بـه آن اشاره شده، و تثنيه آوردن فـعل براى تأكيد است گوئى دو بار تكرار مى كند (الق ) (الق ): (بيفكن )، (بيفكن )... و استعمال تثنيه در مخاطب واحد در لغت عرب وجود دارد، اما اين تفسير بسيار بـعـيـد بـه نـظـر مـيرسد، و تفسير اول از همه مناسبتر است. در آيه بعد به چند وصف از اوصاف زشت و مذموم اين كافران عنيد اشاره كرده، مى گويد: آن كس شديدا مانع خير است، متجاوز است، و در شك و ترديد، بلكه ديگران را به شك و ترديد ميافكند (مناع للخير مـعـتـد مريب ). مناع به حكم اينكه صيغه مبالغه است به كسى گفته مى شود كه بسيار از چيزى منع مى كند، بنابراين مناع للخير كسى است كه به هر صورت مخالف هر كار خير اسـت. در بـعـضـى از روايـات آمـده كـه ايـن آيـه دربـاره وليـد بـن مـغـيـره نازل شد، در آنجا كه به فرزندان برادرش مى گفت: هر كس از شما اسلام را بپذيرد من تـا زنـدهـام كـمـكـى بـه او نـخـواهـم كـرد. معتد به معنى متجاوز است خواه متجاوز به حقوق ديگران باشد يا از حدود احكام الهى تجاوز كند.
(مـريـب ) از مـاده (ريـب ) بـه مـعـنـى شـخصى است كه در شك است، شكى توأم با بدبينى، و يا ديگران را با گفتار و عمل خود به شك مى اندازد، و باعث گمراهى آنها مى شود.
باز در ادامه اوصاف اين گروه عنيد در آيه بعد مى افزايد: (همان كسى كه معبود ديگرى بـا خـدا قـرار داده و راه شـرك و دوگـانـگـى را پـيـش گـرفـتـه اسـت )(الذى جعل مع الله الها آخر) .
آرى (چنين كسى را در عذاب شديد بيفكنيد)(فالقياه فى العذاب الشديد) .
در ايـن چـنـد آيـه شـش وصـف بـراى ايـن گـروه دوزخـى بـيـان شـده اسـت كـه پـنـج وصـف اول در حقيقت علت و معلول يكديگرند، و وصف ششم توضيحى است براى ريشه اصلى همه اين اوصاف، زيرا:
(كفار) به معنى كسى كه بسيار در كفر اصرار مى ورزد.
و اين منتهى به عناد مى شود.
شـخص معاند نيز اصرار بر منع خيرات دارد، و چنين كسى طبعا متجاوز به حقوق ديگران و حدود الهى است.
افراد متجاوز اصرار دارند كه ديگران را نيز به شك و ترديد بيفكنند و ايمان را از آنها سلب كنند.
بـه ايـن ترتيب اوصاف پنجگانه (كفار) و (عنيد) و (مناع للخير) و (معتد) و (مريب ) پيوند ناگسستنى با هم دارند. و لازم و ملزوم يكديگرند.
در ششمين وصف يعنى(الذى جعل مع الله الها آخر) ريشه اصلى تمام ايـن انـحـرافـات كـه شـرك اسـت آمـده چـرا كـه بـا دقـت روشـن مـى شـود كـه شـرك عامل همه اين بدبختيها است.
آيـه بعد پرده از روى ماجراى ديگرى از سرنوشت اين گروه كافر لجوج بر مى دارد، و آن مـخـاصـمـه و جر و بحثى است كه با شيطان در قيامت دارند، آنها تمام گناهان خويش را بـه گردن شياطين اغواگر مى افكنند، ولى (شيطان قرين او مى گويد: پروردگارا من او را بـه طـغـيـان وا نـداشـتـم، و بـه اجـبـار در ايـن راه نـيـاوردم او خـودش بـا مـيـل و اراده خـويـش ايـن راه را بـرگـزيـد و در ضـلال و گـمـراهـى دور و درازى بـود)(قال قرينه ربنا ما اطغيته و لكن كان فى ضلال بعيد) .
اين تعبير شبيه چيزى است كه در آيه 22 سوره ابراهيم آمده است كه شيطان براى تبرئه خـويـشـتـن مـى گـويـد:(و مـا كـان لى عـليـكـم مـن سـلطـان الاان دعوتكم فاستجبتم لى فلا تـلومـونـى و لومـوا انـفسكم) : (من هيچگونه سلطه اى بر شما نداشتم جز اينكه دعوتتان كردم و شما نيز پذيرفتيد، بنابراين مرا سرزنش نكنيد خود را سرزنش كنيد)!.
البـتـه شـيطان نمى خواهد نقش خود را در اغواى انسان به كلى انكار كند، بلكه مى خواهد ايـن امـر را ثـابـت كـنـد كـه اجـبـارى در كـار نـبـوده و انـسـان بـا مـيـل و رغـبـت خـويـش وسوسه هاى او را پذيرفته، بنابراين تضادى با آيه(لاغوينهم اجمعين ) : (من همه آنها را اغوا مى كنم ) (ص - 82) ندارد.
گـرچـه در اين آيات تنها سخن از دفاع شيطان به ميان آمده و سخنى از اعتراض كفار بر شـيـطـان ديـده نـمى شود، ولى به قرينه سائر آيات قرآن كه آنها در قيامت با هم جر و بحث مى كنند، و به قرينه آيه بعد، گفتار طرفين اجمالا روشن مـى شـود، زيـرا در آيـه بـعـد مـى خـوانـيـم: (خـدا مـى فـرمـايـد نـزد مـن جـدال و مـخـاصمه نكنيد، من قبلا به شما اتمام حجت كرده ام و شما را از اين سرنوشت شوم با خبر ساخته ام )(قال لاتختصموا لدى و قد قدمت اليكم بالوعيد) .
اشاره به اينكه از يكسو به شيطان گفته ام:(اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزائكم جزأ مـوفـورا) : (بـرو هـر كس از انسانها از تو پيروى كند جهنم جزاى وافر همه شما است ) (اسرأ - 63).
و از سـوى ديـگـر بـه انـسـانـهـا نيز اخطار كرده(ام لاملئن جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين) : (به طور مسلم دوزخ را از تو و از پيروانت پر خواهم كرد) (ص - 85).
ايـن تـهـديـدهـا و وعـيـدها در سائر آيات قرآن نيز آمده است، و همگى حاكى از اين است كه خـداونـد هـم بـه انـسـانـهـا و هـم بـه شـيـاطـيـن اتـمـام حجت كرده، و آنها را از اغواگرى و اغواپذيرى بر حذر داشته است.
سـپـس بـراى تـأكـيد بيشتر مى افزايد: (سخن من تغيير ناپذير است، و كلامى نزد من دگـرگـون نـمـى شـود و مـن هـرگـز بـه بـنـدگـانـم سـتـم نـخـواهـم كـرد)(مـا يبدل القول لدى و ما انا بظلام للعبيد) .
مـنظور از (قول ) در اينجا همان تهديدها و وعيدها است كه خداوند در آيات مختلف به آن اشاره كرده و نمونه هائى از آن را در بالا آورديم.
تعبير به (ظلام ) به صورت (صيغه مبالغه ) (بسيار ظلم كننده ) با اينكه خداوند كـمـتـريـن ظـلمـى روا نـمـى دارد مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن بـاشـد كـه مـقام علم و قدرت و عدل خداوند چنان است كه اگر ستم كوچكى به كسى كند بزرگ
و بـسـيـار خواهد بود، و مصداق (ظلام ) خواهد شد، بنابراين او از هرگونه ستمى بر كنار است.
و يـا نـاظـر بـه كـثـرت افـراد و مـصـاديق است چرا كه اگر ستم كوچكى به بنده اى كند افراد شبيه او بسيارند و مجموعا ظلم بسيار مى شود.
بـه هـر حـال اين تعبير دليل بر اختيار و آزادى اراده بندگان است، نه شيطان مجبور است شـيـطـنـت كـنـد، و نـه كـافـران مـجـبورند راه كفر و عناد و راه شيطان را پيش گيرند و نه سرنوشت قطعى و خارج از اراده براى كسى مقرر شده است.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه مى فرمايد: (سخن من تغيير ناپذير است ) در حالى كه جمعى مشمول عفو او مى شوند؟
پاسخ اين است كه عفو نيز طبق برنامه حساب شده اى است، و فرع بر اين است كه انسان عملى انجام داده باشد كه در عين مجرم بودن قابليت و شايستگى عفو را داشته باشد، اين خـود يـكـى از سـنـتـهـاى الهـى اسـت كـه آنـهـا را كـه شـايـسـتـه عـفـونـد مشمول عفو خويش قرار دهد و اين نيز تغيير ناپذير است.
در آخـرين آيه مورد بحث به فراز كوتاه و تكان دهنده اى از حوادث قيامت اشاره كرده، مى گـويد: (به خاطر بياوريد روزى را كه به جهنم مى گوئيم آيا پر شده اى؟! و او در پـاسـخ مـى گـويـد: آيـا افـزون بـر ايـن هـم وجـود دارد)؟! (يـوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد).
در اينكه منظور از (هل من مزيد) چيست؟ دو تفسير گفته اند:
نخست اينكه استفهام، استفهام انكارى است يعنى جهنم مى گويد افزون بر اين ممكن نيست، و بـه ايـن تـرتـيـب بـا آيـه 13 سوره سجده كه مى گويد: لاملان جهنم من الجنة و الناس اجـمـعـيـن: (سـوگـند ياد مى كنم كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم كاملا هماهنگ است، و تـأكـيـدى اسـت بـر ايـن مـعنى كه تهديد الهى در آن روز كاملا تحقق مى يابد و دوزخ از كافران و مجرمان مالامال مى شود).
ديـگـر اينكه منظور از اين جمله طلب فزونى است، يعنى (آيا باز هم افراد ديگرى پيدا مـى شـونـد كـه بـه دوزخ بيايند)؟! و اصولا طبيعت هر چيزى اين است كه هم سنخ خود را دائما جستجو كند و هرگز سير نمى شود، نه بهشت از نيكوكاران، و نه دوزخ از بدكاران.
ولى ايـن سـؤ ال بـاقـى مـى مـانـد كـه مفهوم اين سخن آن است كه دوزخ هنوز پر نشده، در حـالى كه با آيه بالا (سوره سجده - آيه 13) كه مى گويد: (دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ) سازگار نيست.
اما بايد توجه داشت كه طلب فزونى دليل بر پر نشدن نمى باشد، زيرا (اولا) ممكن است ظرفى مثلا پر از غذا باشد باز هم كسى تمنا كند كه روى آن انباشته شود و متراكم گـردد، (ثـانـيـا) ايـن تـقـاضا ممكن است به معنى تقاضاى تضييق مكان بر دوزخيان و مـجـازات دردنـاكـتـر بـاشـد، يـا تـمـنـاى وسـعـت يافتن و سپس نفرات بيشترى را به خود پذيرفتن.
بـه هـر حال اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه دوزخيان بسيارند و جهنم منظره هولناك و وحـشـتـنـاكى دارد و تهديد الهى جدى است، و به گونه اى است كه فكر درباره آن لرزه بـر انـدام هـر انـسانى مى افكند و هشدار مى دهد نكند يكى از آن نفرات تو باشى! و همين انـديـشـه مـى تـوانـد او را در بـرابـر گـنـاهـان بـزرگ و كـوچـك كنترل كند.
سـؤ ال ديـگـر ايـنـكـه چـگـونـه دوزخ كه موجود فاقد شعورى است مخاطب واقع مى شود و پاسخ مى گويد؟ براى اين سؤ ال سه جواب است.
نـخـسـت ايـنـكـه ايـن يـك نـوع تـشـبـيـه و بـيـان (زبـان حـال ) اسـت، يـعـنـى خـداونـد بـه لسـان (تـكـويـن ) از جـهـنـم سـؤ ال مـى كـنـد و او هم به زبان حال پاسخ مى گويد و نظير اين تعبير در زبانهاى مختلف فراوان است.
ديگر اينكه سراى آخرت سراى حيات و زندگى واقعى است، حتى موجوداتى همچون بهشت و جهنم از يك نوع حيات و درك و شعور برخوردار مى شوند، بهشت سخت در اشتياق مؤ منان است و دوزخ سخت در انتظار مجرمان
جـائى كـه اعـضـاى پـيـكـر انسان به سخن در آيند و شهادت و گواهى دهند تعجب نيست كه بهشت و دوزخ چنين باشند.
بـلكـه بـه اعـتـقـاد بـعـضـى در ايـن دنـيـا نـيز تمام ذرات اين جهان از نوعى درك و شعور بـرخـوردارنـد، و لذا تـسـبـيـح و حمد خدا مى گويند، كه اين تسبيح و حمد در آيات مختلف قرآن منعكس است.
ديگر اينكه مخاطب ماموران و خازنان دوزخند و همانها هستند كه پاسخ مى گويند.
هـمـه ايـن تـفـسـيـرهـا قـابـل قبول است هر چند تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد.
( و أزلفت الجنة للمتقين غير بعيد ) (31)( هذا ما توعدون لكل أواب حفيظ ) (32)( من خشى الرحمن بالغيب و جأ بقلب منيب ) (33)( ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود ) (34)( لهم ما يشاون فيها و لدينا مزيد ) (35)( و كـم أهـلكـنـا قـبـلهـم مـن قـرن هـم أشـد مـنـهـم بـطـشـا فـنـقبوا فـى البـلاد هل من محيص ) (36)( إن فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب أو ألقى السمع و هو شهيد ) (37)
ترجمه:
31 - (در آن روز) بهشت به پرهيزگاران نزديك مى شود، و فاصله اى از آنها ندارد!
32 - ايـن چـيزى است كه به شما وعده داده مى شود و براى كسانى است كه به سوى خدا باز مى گردند، و پيمانها و احكام او را حفظ مى كنند.
33 - آنـكـس كـه از خـداونـد رحـمـان در نـهـان بـترسد، و با قلبى پرانابه در محضر او حاضر شود.
34 - (به آنها مى گويند) به سلامت وارد بهشت شويد، امروز روز جاودانى است.
35 - هـر چـه بـخـواهند در آنجا براى آنها هست و نزد ما نعمتهاى اضافى ديگرى است (كه به فكر هيچكس نمى رسد).
36 - چه بسيار اقوامى را كه قبل از آنها هلاك كرديم، اقوامى كه از آنها قويتر بودند، و شهرها (و كشورها) را گشودند، آيا راه فرارى وجود دارد؟
37 - در اين تذكرى است براى آن كس كه عقل دارد، يا گوش فرادهد و حضور يابد.
اى مجرمان! راه فرارى نيست
با توجه به اينكه بحثهاى اين سوره غالبا بر محور مسأله معاد و امورى كه در ارتباط بـا آن اسـت دور مـى زند و با توجه به اينكه در آيات گذشته از چگونگى افكندن كفار لجوج در جهنم و شدت عذاب آنها و صفاتى كه آنها را به دوزخ مى كشد سخن به ميان آمد، در آيـات مـورد بـحـث صـحـنـه ديـگـرى را تـرسـيـم مـى كـنـد، صـحـنـه داخـل شـدن پـرهـيـزگاران به بهشت با احترام كامل، و اشاره به انواع نعمتهاى بهشتى و صـفـاتـى كـه انـسـان را در صـف بـهـشـتيان قرار مى دهد، تا در مقايسه با يكديگر حقايق روشنتر گردد.
نـخـسـت مـى فرمايد: (در آن روز بهشت به پرهيزگاران نزديك مى شود و فاصله اى از آنها ندارد)!(و ازلفت الجنة للمتقين غير بعيد) .
(ازلفت ) از ماده (زلفى ) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است.
جالب اينكه نمى گويد پرهيزگاران را به بهشت نزديك مى كنند بلكه مى گويد بهشت را بـه آنـهـا نـزديـك مـى كـنـنـد! ايـن مـطـلبـى اسـت كـه در شـرائط ايـن دنـيـا قـابـل تـصـور نـيـسـت، امـا از آنجا كه اصول حاكم بر سراى آخرت اصولى است كه با شرائط اين جهان بسيار متفاوت است به هيچوجه جاى تعجب نيست كه
خـداونـد براى نهايت اكرام و احترام مؤ منان پرهيزگار بجاى آنكه آنها را به سوى بهشت برد، بهشت را به سوى آنها مى آورد!
در سـوره شـعرأ آيات 90 و 91 نيز مى خوانيم:( و ازلفت الجنة للمتقين و برزت الجحيم للغـاويـن ) : (در آن روز بـهـشـت را بـه پـرهـيـزگـاران نـزديك مى كنند و دوزخ را براى گمراهان آشكار).
و اين نهايت لطف و احترام خدا به بندگان مؤ من است كه بالاتر از آن تصور نمى شود.
تعبير به (غير بعيد) نيز به عنوان تأكيد است.
بـه هـر حـال مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كه اين مسأله در قيامت واقع مى شود هر چند تعبير به فـعـل مـاضـى (ازلفـت ) شده است، زيرا حوادث مسلمى كه در آينده رخ ميدهد در بسيارى از تـعـبـيـرات بـه صورت فعل ماضى بيان مى شود، ولى بعضى آن را واقعا به صورت مـاضـى مـعـنـى كـرده انـد، و گـفـتـه انـد نـزديـك نـمـودن بـهـشت به پرهيزگاران در دنيا حـاصـل شـده، چـرا كـه بـهـشـت با آنها فاصله اى ندارد، بيرون رفتن از دنيا همان و گام نهادن در بهشت همان!
ولى با توجه به آيات قبل و بعد كه سخن از صحنه قيامت مى گويد اين معنى بعيد به نظر مى رسد و مناسب همان تفسير اول است.
سـپس در شرح اوصاف بهشتيان مى گويد: اين بهشتى است كه به شما وعده داده مى شود و از آن كـسانى است كه به اطاعت فرمان خدا باز مى گردند، و عهد و پيمانها و قوانين او را حفظ مى كنيد(هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ) .
در اينجا به دو وصف از اوصاف آنها اشاره شده (اواب ) و (حفيظ).
(اواب ) از ماده (اوب ) (بر وزن ذوب ) به معنى بازگشت است كه ممكن است به معنى توبه از گناهان كوچك و بزرگ باشد، و يا بازگشت به طاعت او و با توجه به اينكه (صـيـغـه مـبـالغـه ) اسـت نـشـان مى دهد كه بهشتيان پرهيزگارانى هستند كه هر عاملى بخواهد آنها را از اطاعت خدا دور سازد فورا متوجه مى شوند و به طاعت او باز مى گردند و از تقصيرات و غفلتهاى خود توبه مى كنند تا به مقام نفس مطمئنه برسند.
(حفيظ) به معنى حافظ و نگاهدارنده است. آيا منظور حفظ عهد و پيمانهاى الهى است كه از انـسـانـهـا گـرفـتـه كـه اطـاعـت او كنند و عبادت شيطان ننمايند. (يس - 60) و يا حفظ و قوانين و حدود الهى؟، و يا به خاطر سپردن گناهان و ياد آورى آن براى توبه و جبران؟ يا همه اينها؟
با توجه به اينكه اين حكم به صورت مطلق ذكر شده تفسير اخير كه جامعيت دارد مناسبتر به نظر مى رسد.
و در ادامـه ايـن اوصـاف در آيـه بـعـد بـه دو وصـف ديـگـر آنـها اشاره مى كند كه در حقيقت توضيح و تفسيرى است براى اوصاف گذشته، مى فرمايد: (همان كسى كه از خداوند رحـمـان در نـهـان بـتـرسـد و بـا قـلبـى تـوبه كار در محضر او حاضر شود)(من خشى الرحمن بالغيب و جأ بقلب منيب ) .
تعبير به ترسيدن از خدا در نهان، اشاره به اين است كه آنها با اينكه خدا را هرگز با چـشـم نـمـى بـيـنـند از لابلاى آثارش و از طريق استدلال و برهان به او ايمان مى آورند، ايمانى توأم با احساس مسؤ ليت كامل.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور پنهان از چشم مردم است، آنها نه فقط در حضور جمع كه در تنهائى و خلوت نيز مرتكب گناهى نمى شوند.
اين خوف و خشيت سبب مى شود كه قلب آنها (منيب ) باشد، دائما متوجه خدا گردد، و به طـاعـت او اقـبـال كـنـد، و از هـر گـنـاه و لغـزشـى تـوبـه نـمـايـد، و ايـن حال را تا پايان عمر ادامه دهد و با همين حالت وارد عرصه محشر گردد.
سـپـس مـى افـزايد: كسانى كه داراى اين چهار صفتند هنگامى كه بهشت به آنها نزديك مى شود (فرشتگان الهى به عنوان احترام و اكرام به آنها مى گويند به سلامت وارد بهشت شويد)(ادخلوها بسلام ) .
سـلامـت از هـر گـونـه بـدى و نـاراحـتـى و آفـت و بـلا و كـيـفـر و عـذاب، سـلامـت كامل از نظر جسم و جان.
سـپس براى آرامش خاطر آنها اضافه مى كنند: (امروز، روز جاودانى است جاودانى نعمتها، و جاودانى بهشت با تمام مواهبش )(ذلك يوم الخلود) .
و بـه دنـبـال ايـن دو مـوهبت (بشارت سلامت، و بشارت خلود و جاودانگى در بهشت ) خداوند منان دو بشارت ديگر به آنها مى دهد كه مجموعا چهار بشارت است همانند چهار وصفى كه آنـهـا داشـتـنـد، مـى فرمايد: (هر چه بخواهند در بهشت براى آنها هست )(لهم ما يشأون فيها) .
و علاوه بر آن (نزد ما نعمتهاى ديگرى است ) كه هرگز به فكر آنها نرسيده است تا تمنايش كنند(و لدينا مزيد) .
تـعـبـيـرى از ايـن زنـده تـر و رسـاتـر و دلانـگيزتر تصور نمى شود، نخست مى گويد بـهـشـتـيـان هـر چـه بـخـواهـنـد (بـا وسـعت معنى اين جمله ) از انواع مواهب بدون استثنأ، در اختيارشان قرار مى گيرد، و افزون بر اين نعمتها و مواهبى است كه هـرگـز به فكر هيچ انسانى نرسيده، و از خاطر هيچكس خطور نكرده، اما خداوند رحمان و رحيم كه پرهيزگاران بهشتى را مشمول الطاف خاصش كرده از آن نعمتها نيز بهره مند مى سـازد، و بـه ايـن تـرتـيـب نـعـمـتهاى بهشتى ابعاد فوق العاده گسترده اى را كه با هيچ بيانى قابل توصيف نيست پيدا مى كند.
ضـمـنـا از ايـن تـعـبـيـر اسـتـفـاده مـى شـود كـه مـوازنـه اى مـيـان پـاداش الهـى و اعـمـال مـؤ مـنـان نيست، بلكه از آن افزون و بسيار برتر و بالاتر است، و در اين مرحله هـمـه جـا بـا فـضـل او روبـرو هـسـتـيـم و در كـيـفـرش بـا عدل او.
بـعـد از پـايـان گـرفتن گفتگوها پيرامون بهشت و دوزخ، صفات بهشتيان و دوزخيان، و درجـات و دركـات آنـهـا، براى نتيجه گيرى كامل از اين بحث، مجرمان را مورد توجه قرار داده، مـى فـرمـايـد: (چـه بـسـيـار اقـوامـى را كـه قـبـل از آنـهـا هـلاك كـرديـم، اقـوامـى كـه از آنـهـا قويتر و نيرومندتر بودند، كشورها را گـشـودنـد و بر شهرها تسلط يافتند، اما بر اثر كفر و ظلم و بيدادگرى و گناه نابود شدند)(و كم اهلكنا قبلهم من قرن هم اشد منهم بطشا فنقبوا فى البلاد) .
(آيـا هـيـچ راه فـرارى از مـرگ و عـذاب الهـى بـراى ايـن گـونـه افـراد وجـود دارد)؟!(هل من محيص ) .
(قـرن ) و (اقـتـران ) در اصـل به معنى نزديك شدن دو چيز يا اشيائى با يكديگر اسـت، و بـه جماعتى كه در يك زمان زندگى مى كنند (قرن ) گفته مى شود، و جمع آن (قـرون ) اسـت، سـپـس هـمـيـن لفـظ بـر بـخشى از زمان اطلاق شده كه گاه آن را سى سال، و گاه صد سال گفته اند.
بنابراين هلاك كردن (قرنها) به معنى هلاك كردن (اقوام پيشين ) است.
(بطش ) به معنى برگرفتن چيزى است با قوة و قدرت، و گاه به معنى جنگ و ستيز آمده است.
(نـقـبوا) از ماده (نقب ) به معنى سوراخى است كه در ديوار يا پوست ايجاد مى كنند، اما (ثقب ) تنها سوراخى را گويند كه در چوب ايجاد مى كنند.
ايـن (واژه ) هـنـگـامـى كـه به صورت فعلى به كار رود به معنى سير و حركت و به اصـطـلاح شكافتن راه و پيشروى مى آيد، و به معنى كشورگشائى و نفوذ در مناطق مختلف نيز آمده است.
(مـنـقـبـت ) نـيز از همين ماده است و به افعال و صفات اشخاص بر جسته مى گويند به خاطر نفوذ و تأثيرى كه در مردم دارد و يا طريق را براى ترقى صاحبش مى گشايد.
(نـقيب ) به كسى مى گويند كه درباره جمعيتى بحث و بررسى مى كند و از اوضاع و احوال آنها باخبر است و در درون آنها نفوذ مى كند.
(مـحـيـص ) از مـاده (حـيـص ) (بـر وزن حـيـف ) بـه مـعـنـى انـحـراف و عدول از چيزى است، و به همين مناسبت به معنى فرار از مشكلات، و هزيمت در ميدان جنگ نيز آمده است.
به هر حال، آيه به كفار لجوج معاصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هشدار مى دهد كه سرى به تاريخ گذشتگان بزنند و آثار آنها را بر صفحات تاريخ و صفحه روى زمين بـنـگرند، ببينند خداوند با اقوام سركشى كه پيش از آنها بودند چه كرد؟ اقوامى كه از آنها پرجمعيت تر و با قدرت تر بودند، آنگاه به آينده خود بينديشند.
ايـن مـعـنـى بـارهـا در قـرآن مـجـيـد آمـده اسـت، از جـمـله در آيه 8 سوره زخرف مى خوانيم:(فاهلكنا اشد منهم بطشا) : (ما اقوامى را كه از آنها قويتر بودند هلاك كرديم ).
بـعـضـى آيـه مـورد بـحـث را اشاره به (قوم ثمود) مى دانند كه در سرزمين كوهستانى (حجر) در شمال حجاز زندگى مى كردند، كوهها را مى شكافتند، و در آن خـانـه هاى باشكوه و قصرها مى ساختند، ولى ظاهر اين است كه آيه مفهوم گسترده اى دارد و آنها و غير آنها را شامل مى شود.
جمله (هل من محيص ) آيا راه گريزى وجود دارد؟ ممكن است از زبان اقوام پيشين باشد كه بـه هـنـگـام گـرفـتـارى در چـنـگـال عـذاب ايـن مـطـلب را از هـم سـؤ ال مـى كردند، و يا از سوى پروردگار نسبت به كفار لجوج معاصر پيامبر اسلام (صلى الله عـليـه و آله ) يـعنى آيا اينها مى توانند از سرنوشت دردناكى كه اقوام متمرد پيشين داشتند فرار كنند؟!
در آخرين آيه مورد بحث براى تأكيد بيشتر مى افزايد: (قطعا در سرگذشت پيشينيان تـذكـر و انـدرزى اسـت، براى آن كس كه عقل دارد، يا گوش فرا دهد، و حاضر باشد)!(ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد) .
مـنـظـور از (قـلب ) در ايـنـجـا و در ديـگـر آيـات قـرآن كـه بـحـث از درك مـسـائل مـى كند همان (عقل ) و شعور و ادراك است، در كتب لغت نيز يكى از معانى (قلب ) همان (عقل ) گفته شده، (راغب ) در (مفردات ) قلب را در آيه مورد بحث به علم و فـهـم تـفـسـيـر كـرده، در لسـان العـرب نيز مى خوانيم كه گاهى (قلب ) به معنى عقل به كار رود.
در حـديـثـى از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عليهالسلام ) نيز در تفسير همين آيه آمده است كه (منظور از قلب عقل است ).
ريـشـه ايـن لغـت (قـلب ) در اصـل بـه مـعـنـى تـغـيـيـر و تحول و به اصطلاح قلب
و انـقـلاب اسـت، و از آنـجـا كـه فـكـر و عـقـل انـسـان دائمـا در حـال دگـرگـونـى اسـت بـه آن (قـلب ) گـفـتـه شـده اسـت، و بـه هـمـيـن دليـل در آيـات قـرآن روى مـسـأله سـكـيـنـه و آرامـش دل، و يـا اطـمـيـنـان قـلب تـكـيـه شـده اسـت،( هـو الذى انـزل السـكـيـنـة فـى قـلوب المـؤ مـنـيـن ) : (او كـسـى اسـت كـه آرامـش را در دل مؤ منين نازل كرد) (فتح - 4)(الا بذكر الله تطمئن القلوب ) : (آگاه باشيد ياد خـدا مـايـه آرامـش دلهـا اسـت ) (رعـد - 28) آرى ايـن موجود نا آرام را تنها ياد خدا آرامش مى بخشد.
(القـى السـمـع ) (گـوش را افكند) كنايه از گوش دادن و نهايت دقت در استماع است، شـبـيـه تعبيرى كه در فارسى داريم مى گوئيم: (گوش ما نزد تو است ) يعنى به خوبى به سخنانت گوش مى دهيم.
(شهيد) در اينجا به معنى كسى است كه حضور قلب دارد، و به اصطلاح دلش در مجلس است، و با دقت مطالب را پيگيرى مى كند.
و بـه ايـن تـرتـيـب مـجـمـوع آيه چنين معنى مى دهد دو گروه مى توانند از اين مواعظ پند و انـدرز گـيـرنـد، نـخـسـت آنـهـا كـسـى كـه داراى ذكـاوت و عـقـل و هـوشـنـد، و خـود مـسـتـقـلا مـى تـوانـنـد مـسـائل را تحليل كنند، و ديگر كسانى كه در اين حد نيستند اما مى توانند (مستمع ) خوبى براى دانـشـمـنـدان باشند، و با حضور قلب به سخنان آنها گوش فرا دهند و حقايق را از طريق ارشاد و راهنمائى آنها فرا گيرند.
شـبـيـه ايـن سـخـن در آيـه 10 سـوره مـلك نـيـز آمـده اسـت كـه از قـول دوزخـيـان چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد:(لو كـنـا نـسـمـع او نـعـقـل مـا كـنـا فـى اصـحـاب السـعـيـر) : (اگـر مـا گـوش شـنـوا يـا عقل و درك كافى داشتيم هرگز در صف دوزخيان قرار نمى گرفتيم ) چرا كه نشانه هاى راه حق آشكار است آنها كه خود اهل تحقيقند آن را به خوبى
در مـى يـابـنـد، و آنـهـا كـه چـنـيـن نـيـسـتـنـد مـى تـوانـنـد از طـريـق رهـنـمـودهاى دانشمندان عـادل و دلسـوز راه خـود را بـيـابـنـد، بـنـابـرايـن بـايـد انـسـان يـا عـلم و عقل كافى داشته باشد يا گوش شنوا.
( و لقد خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما فى ستة أيام و ما مسنا من لغوب ) (38)( فـاصـبـر عـلى مـا يـقـولون و سـبـح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قبل الغروب ) (39)( و من اليل فسبحه و أدبر السجود ) (40)
ترجمه:
38 - مـا آسـمـانـهـا و زمـيـن و آنچه را در ميان آنهاست در شش روز (شش دوران ) آفريديم و هـيـچـگـونـه رنـج و تـعـبـى بـه مـا نـرسـيـد (بـا ايـن حال چگونه زنده كردن مردگان براى ما مشكل است؟).
39 - در بـرابـر آنـچـه آنـهـا مـى گـويـند شكيبا باش، و تسبيح و حمد پروردگارت را قبل از طلوع آفتاب و پيش از غروب بجا آور.
40 - و در بخشى از شب او را تسبيح كن، و بعد از سجده ها!
آفريدگار آسمانها و زمين قادر بر احياى مردگان است
در تـعـقـيـب آيـات گذشته و دلائل مختلفى كه درباره معاد در آن آمده بود، در اين آيات به يكى ديگر از دلائل امكان معاد اشاره كرده، و بعد از آن به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور صبر و شكيبائى و تسبيح و حمد پروردگار مى دهد، تا كار شكنيهاى مخالفان را از اين طريق تحمل و خنثى كند.
نخست مى فرمايد: (ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان آن دو است در شش روز (شش دوران ) آفـريـديـم، و در خـلقـت آنـهـا هـيـچـگـونـه تعب و ضعفى به ما نرسيد)!(و لقد خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما فى ستة ايام و ما مسنا من لغوب ) .
(لغوب ) به معنى تعب و خستگى است.
بديهى است كسى كه قدرتش محدود است اگر بخواهد كارى انجام دهد كه بيش از توان او بـاشـد خـسـتـه و درمـانـده و وامـانـده مـى شـود، ولى در مورد وجودى كه قدرتش نامحدود و توانائيش بى نهايت است اين امور مفهومى ندارد.
بـنـابـرايـن كـسـى كـه قـادر اسـت بـى هيچگونه تعب و رنج اين آسمان و زمين باعظمت، و ايـنـهـمـه كرات و كواكب و كهكشانها را ايجاد كند، توانائى دارد كه انسان را بعد از مردن بار ديگر به حيات بازگرداند و لباس زندگى در اندامش بپوشاند.
بـعضى براى اين آيه شأن نزولى نقل كرده اند كه: يهود چنين مى پنداشتند كه خداوند آسـمـانـهـا و زمـيـن را در شـش روز (شـش روز هـفـته!) آفريد، سپس روز شنبه به استراحت پـرداخـت و يـك پـاى خـود را بـه روى پـاى ديـگـر انـداخـت! و بـه هـمـيـن دليـل ايـنـطـور نـشـسـتـن را نـامـطـلوب مـى شـمـرنـد و مـخـصـوص خـدا مى دانند! آيه فوق نازل شد و به اين گونه خرافات مضحك پايان داد.
ولى اين شأن نزول مانع از اين نيست كه آيه مسأله امكان معاد را تعقيب كند، در عين اينكه دليـلى اسـت بـر تـوحـيـد و عـلم و قـدرت پروردگار كه آسمان و زمين با اينهمه عجائب و شگفتيها و ميليونها ميليون موجودات زنده، و اسرار
عجيب و نظامهاى ويژه اش آفريده است كه تفكر در يك گوشه اى از آن مى تواند ما را به آفريننده توانائى كه دست قدرتش اين گردونه عظيم را به حركت در آورده، و نور حيات و زندگى را همه جا پاشيده است، رهنمون گردد.
موضوع خلقت آسمانها و زمين در (شش روز) كرارا در آيات قرآن آمده است.
كـلمـه (يـوم ) - چـنـانـكـه قـبـلا هـم گـفـتـه ايـم - در لغـت عـرب و مـعـادل آن (روز) در لغـت فـارسـى، و يا در سائر لغات در بسيارى از موارد به معنى دوران اسـتـعـمـال مـى شـود، نـه بـه مـعـنـى بـيـسـت و چـهـار سـاعت و يا دوازده ساعت، فى المثل مى گوئيم: (يك روز مردم در سايه پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زندگى مى كردند، و روز ديگر جباران بنى اميه و بنى عباس بر مردم مسلط شدند).
پـيـدا اسـت (روز) در ايـن تـعـبـيـرات بـه مـعـنـى (دوران ) اسـت، خـواه يـكـسـال بـاشـد يـا صـد سـال يـا هـزاران و يـا مـيـليـونـهـا سـال. مـثـلا مى گوئيم يك روز كره زمين يكپارچه آتش بود، روز ديگرى سرد شد، و آماده حيات، تمام اين تعبيرات اشاره به دورانها است.
بنابراين از آيه فوق استفاده مى شود كه خداوند آسمانها و زمين و تمامى موجودات آنها را در شش دوران آفريده است.
(مـشـروح ايـن سـخـن را در جـلد شـشـم صـفـحـه 200 تـا 204 ذيل آيه 54 سوره اعراف بيان كرده ايم ).
بـنـابـرايـن جـائى بـراى ايـن سـؤ ال بـاقـى نـمـى مـانـد كـه قـبـل از آفـريـنـش خـورشـيـد و كـره زمـيـن شـب و روزى نبود تا خداوند عالم را در شش روز آفريده باشد.
بعد از ذكر دلائل مختلف معاد و ترسيم صحنه هاى مختلفى از قيامت چون بـه هـر حـال گـروهـى تـسـليـم حـق نـيـسـتـنـد و لجـاجـت و پـافـشـارى بـر بـاطـل دارنـد پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مخاطب قرار داده مى گويد: (در برابر آنچه آنها مى گويند شكيبا باش )(فاصبر على ما يقولون ) .
چرا كه تنها با نيروى صبر و استقامت مى توان بر اين مشكلات پيروز شد، و توطئه هاى دشـمـن را در هـم شـكـسـت، و نـسـبـتـهـاى نـارواى آنـهـا را در مـسـيـر حـق تحمل كرد.
و از آنـجـا كـه صـبـر و اسـتـقـامت نياز به پشتوانه اى دارد، و بهترين پشتوانه ياد خدا و ارتـبـاط بـا مـبـدأ عـلم و قـدرت جـهـان آفـريـن اسـت در دنـبـال ايـن دسـتـور مـى افـزايـد: (و تـسـبـيـح و حـمـد پـروردگـارت را قـبـل از طـلوع آفـتـاب و پـيـش از غـروب آن بـجـا آور)(و سـبـح بـحـمـد ربـك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب ) .
هـمـچـنـيـن (در قـسـمـتـى از شـب او را تـسـبـيـح كـن و بـعـد از سـجـدهـهـا)(و مـن الليل فسبحه و ادبار السجود) .
اين ياد مداوم و تسبيح مستمر همچون قطره هاى حياتبخش باران بر سرزمين قلب و جان تو مـى ريـزد، و آن را سـيراب مى كند، دائما به تو نشاط و حيات مى بخشد و به استقامت در مقابل مخالفان لجوج دعوت مى كند.
در ايـنـكـه مـنـظـور از تـسـبـيـح خـداونـد در ايـن مـواقـع چـهـارگـانـه (قـبـل از طـلوع آفـتـاب قـبـل از غـروب، در شـب، و بـعد از سجده ها) چيست؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كـه ايـن تـعـبـيرات اشاره به نمازهاى پنجگانه روزانه و بعضى از نوافل پرفضيلت است، به اين ترتيب كه (قبل طلوع الشمس ) اشاره به نماز صبح است، زيرا آخر وقت آن طلوع آفتاب مى باشد.
و (قبل غروب الشمس ) اشاره به نماز ظهر و عصر است، چرا كه آخر وقت هر دو غروب آفتاب است.
(و مـن الليل ) نماز مغرب و عشا را بيان مى كند، (و ادبار السجود) نظر به نافله هاى مغرب دارد كه بعد از مغرب بجا آورده مى شود.
(ابـن عـبـاس ) هـمين تفسير را پذيرفته، با اين قيد كه (ادبار السجود) را اشاره به تمام نمازهاى نافله، دانسته است كه بعد از فرائض انجام مى شود، ولى از آنجا كه در مـيـان نـوافـل روزانـه بـه عـقـيده ما تنها نافله مغرب و عشأ است كه بعد از اين نمازها انجام مى شود اين تعميم صحيح نيست.
بـعـضـى ديـگـر (قـبـل طـلوع الشـمـس ) را اشـاره بـه نـمـاز صـبـح، و (قـبـل الغـروب ) را اشـاره بـه نـمـاز عـصـر، و (مـن الليل فسبحه ) را اشاره به نماز مغرب و عشأ، دانسته اند، و به اين ترتيب بدون هيچ دليـل روشـن سـخـن از نـمـاز ظـهـر بـه مـيـان نـيـامـده اسـت، و ايـن دليل بر ضعف اين تفسير است.
در روايـتـى نـيـز از امـام صـادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: هنگامى كه از آيه (و سبح بـحـمـد ربـك قـبـل طـلوع الشـمـس و قـبـل الغـروب ) سـؤ ال كردند فرمود: تقول حين تصبح و حين تمسى عشر مرات لا اله الا الله وحده لا شريك له، له المـلك، و له الحـمـد، يـحـيـى و يـمـيـت، و هـو عـلى كل شى ء قدير:
(هنگام صبح و عصر ده بار اين ذكر را مى گوئى لا اله الا الله....)
اين تفسير با تفسير اول منافاتى ندارد و ممكن است هر دو در معنى آيه جمع باشد.
قابل توجه اينكه نظير همين معنى با تفاوت مختصرى در آيه 130 سوره طه نيز آمده است، آنجا كه مى فرمايد:( و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و من انأ الليل فسبح و اطراف النهار لعلك ترضى ) :
(قبل از طلوع آفتاب، و پيش از غروب آن، و همچنين در اثنأ شب، و اطراف روز تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور تا خشنود شوى ).
جـمـله لعـلك تـرضـى نـشـان مـى دهـد كه اين عبادات و تسبيحات نقش مهمى در آرامش فكر و رضايت خاطر آدمى دارد، و به او در برابر حوادث سخت نيرو و توان مى بخشد.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل تـوجـه اسـت كـه در آيـه 49 سـوره طـور چـنـيـن آمـده اسـت( و مـن الليـل فـسبحه و ادبار النجوم ) : (برخى از شب را تسبيح خدا كن و به هنگام پشت كردن ستارگان ).
در حـديـث آمـده اسـت كه على (عليهالسلام ) فرمود: (ادبار السجود) دو ركعت نافله اى اسـت كـه بعد از مغرب مى خوانند (توجه داشته باشيد نافله مغرب چهار ركعت است كه در اينجا فقط به دو ركعت آن اشاره شده ) و (ادبار النجوم ) دو ركعت نافله صبح است كه قبل از نماز صبح و به هنگام غروب ستارگان بجا مى آورند).
در روايـتـى نـيز آمده است كه منظور از (ادبار السجود) همان نماز وتر است كه در آخر شب انجام مى شود.
به هر حال تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد هر چند وسعت و گسترش مـفـهـوم تـسـبـيـح بـسـيـارى از تـفـسـيـرهـاى ديـگـر را كـه در روايـات بـه آن اشـاره شـده شامل مى گردد.
شكيبائى رمز هر پيروزى است
ايـن نـخـسـتـيـن بـار نيست كه قرآن مجيد روى صبر و شكيبائى در برابر مشكلات و افراد لجـوج و مـعـانـد تكيه مى كند، مكرر در مكرر قرآن مجيد هم به پيامبر بزرگ اسلام، و هم بـه عموم مؤ منان اين مسأله مهم را خاطر نشان مى سازد، و تجربه هاى فراوان نيز نشان داده كه غلبه و پيروزى از آن كسانى است كه سهم بيشترى از صبر و استقامت دارند.
در حـديـثـى مـى خـوانيم كه امام صادق (عليهالسلام ) به يكى از دوستانش (كه شايد در شـرائط سـخـت آن زمـان بـى تـابـى مـى كـرد) فرمود: عليك بالصبر فى جميع امورك: (بر تو لازم است كه در تمام كارها صبر و شكيبائى داشته باشى ).
سـپـس افزود خداوند محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را مبعوث كرد و او را به (صبر) و مـدارا دسـتـور داد، و او صـبر كرد تا نسبتهاى بسيار ناروا به او دادند، تا آنجا كه سينه اش تـنـگ شـد، خـداونـد ايـن آيـه را بـر او نـازل كـرد:( و لقـد نعلم انك يضيق صدرك بما يـقـولون فـسـبـح بـحـمد ربك و كن من الساجدين ) : (ما مى دانيم كه به خاطر سخنان آنها نـاراحـت مـى گردى و سينه ات تنگ مى شود، تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور، و از سجده كنندگان باش ).
بـاز او را تـكـذيـب كردند و تيرهاى تهمت از هر سو به طرفش پرتاب نمودند، و از اين جـهـت مـحـزون و غـمـگـيـن شـد، بـاز خـداونـد بـراى دلداريـش ايـن آيـه را نـازل فـرمـود:( قـد نـعـلم انـه ليـحـزنـك الذى يقولون فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات الله يجحدون و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا على ما كـذبـوا و اوذوا حـتـى اتاهم نصرنا ) : (ما مى دانيم كه سخنان آنها تو را اندوهگين مى كند، ولى آنها تو را تكذيب نمى كنند بلكه ستمگران آيات خدا را تكذيب مى كنند، پيش از تو نـيـز رسـولان خـدا را تـكـذيـب كـردند و آنها در برابر تكذيبها و آزارها صبر نمودند تا يارى ما به كمكشان آمد).
سـپـس امـام (عليهالسلام ) مى افزايد: پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خود را وادار به صـبـر و شـكـيـبائى كرد، اما در اين هنگام آنها از حد گذراندند و نام خدا را بردند، و نسبت بـه سـاحـت مـقـدسـش تـكذيب كردند، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود من در برابر ناملايمات خود و خانواده و حيثيتم صبر كردم، ولى در برابر بدگوئى به پروردگارم شـكـيـبـايـى نـدارم، در ايـنـجـا خـداونـد عـزوجـل ايـن آيـه (آيـه مـورد بـحـث ) را نـازل فـرمـود:( و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بينهما... ) (ما آسمان و زمين و آنچه در مـيان اين دو است در شش دوران آفريديم (و در آفرينش جهان شتاب و عجله نكرديم ) و تعب و رنـجـى بـما نرسيد، بنابراين تو هم عجله مكن و در برابر سخنان آنان صابر باش، اينجا بود كه پيامبر صبر و شكيبائى را در تمام حالات پيش گرفت ) (تا بر دشمنانش پيروز شد).
( و استمع يوم يناد المناد من مكان قريب ) (41)( يوم يسمعون الصيحة بالحق ذلك يوم الخروج ) (42)( انا نحن نحى و نميت و الينا المصير ) (43)( يوم تشقق الارض عنهم سراعا ذلك حشر علينا يسير ) (44)( نحن أعلم بما يقولون و ما أنت عليهم بجبار فذكر بالقران من يخاف وعيد ) (45)
ترجمه:
41 - گوش فرا ده و منتظر روزى باش كه منادى از مكان نزديك ندا مى دهد.
42 - روزى كه همگان صيحه رستاخيز را به حق مى شنوند، آن روز روز خروج است.
43 - مائيم كه زنده مى كنيم، و مى ميرانيم، و بازگشت تنها به سوى ما است.
44 - روزى كـه زمـيـن از روى آنـهـا شـكـافـتـه مـى شـود و بـه سرعت (از قبرها) خارج مى گردند، و اين جمع كردن براى ما آسان است.
45 - ما به آنچه آنها مى گويند آگاهتريم و تو مأمور به اجبار آنها نيستى، بنابراين به وسيله قرآن كسانى را كه از عذاب من مى ترسند متذكر ساز.
با صيحه رستاخيز همه زنده مى شوند
ايـن آيـات كـه آخـريـن آيـات سـوره (ق ) را تشكيل مى دهد همانند ساير آيات اين سوره تـكـيـه بـر مـسئله معاد و رستاخيز دارد، و باز گوشه ديگرى از آن را مطرح مى كند، و آن مسأله (نفخ صور) و (خروج مردگان از قبر) است.
مى فرمايد: (گوش فرا ده و منتظر روزى باش كه منادى از مكان نزديك ندا مى دهد)( و استمع يوم يناد المناد من مكان قريب ) .
(روزى كـه صـيـحـه رسـتـاخـيـز را بـه حق مى شنوند، آن روز، روز خروج است )!( يوم يسمعون الصيحة بالحق ذلك يوم الخروج ) .
مخاطب در (استمع ) (گوش فرا ده ) گرچه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است ولى مسلما مقصود همه انسانها هستند.
و مـنـظـور از (گـوش فـرا دادن ) يـا انـتـظـار كشيدن است، زيرا كسانى كه در انتظار حادثه اى به سر مى برند كه با صداى وحشتناكى شروع مى شود دائما گوش فرا مى دهند، و منتظرند. و يا منظور گوش فرا دادن به اين سخن الهى است، و معنى چنين مى شود: (اين سخن را بشنو كه پروردگارت درباره صيحه رستاخيز مى گويد).
اما اين منادى كيست؟ ممكن است ذات پاك خداوند باشد كه اين ندا را مـى دهـد، ولى بـه احـتـمال قويتر همان (اسرافيل ) است كه در (صور) مى دمد، و در آيات قرآن نه با نام بلكه با تعبيرات ديگرى به او اشاره شده است.
تعبير به (مكان قريب ) اشاره به اين است كه اين صدا آنچنان در فضا پخش مى شود كـه گـوئى بـيـخ گـوش هـمـه اسـت، و هـمه آنرا يكسان از نزديك مى شنوند امروز ما با وسـائل مـخـتـلف مـى تـوانيم سخن گوينده اى را كه در يك نقطه دوردست از جهان سخن مى گـويـد همگى از نزديك بشنويم، گوئى در كنار دست ما نشسته و با ما سخن مى گويد، ولى آنـروز بدون نياز به اين وسائل همه صداى منادى حق را كه فرياد رستاخيز بر مى كشد در نزديكى خود مى شنوند.
بـه هـر حـال ايـن صـيحه، صيحه نخستين كه براى پايان گرفتن جهان است نيست بلكه صيحه دوم يعنى همان صيحه قيام و حشر است، و در حقيقت آيه دوم توضيح و تفسيرى است بـراى آيه اول مى گويد: آنروز كه صيحه را به حق مى شنوند روز خروج از قبرها و از ميان خاكهاى زمين است.
و بـراى اينكه روشن شود حاكم در اين دادگاه بزرگ كيست؟ مى افزايد (مائيم كه زنده مـى كـنـيـم و مـى مـيـرانـيم بازگشت مردم فقط به سوى ما است )( انا نحن نحيى و نميت و الينا المصير ) .
منظور از احيأ همان زنده كردن نخستين در دنيا است، و منظور از ميراندن در پايان عمر است، و جمله: (الينا المصير) اشاره به زنده شدن در رستاخيز است.
در حـقـيقت آيه اشاره به اين نكته مى كند كه همانگونه كه مرگ و حيات نخستين به دست ما است، بازگرداندن به زندگى و قيام قيامت نيز به دست ما و به سوى ما است.
سـپس براى توضيح بيشتر مى فرمايد: (بازگشت آنها به سوى ما روزى است كه زمين از روى آنها شكافته مى شود، و آنها زنده مى شوند و به سرعت خارج مى گردند)( يوم تشقق الارض عنهم سراعا ) .
و در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (ايـن حـشـر و جـمـع كـردن مـردم در قـيـامـت بـراى مـا سهل و آسان است )( ذلك حشر علينا يسير ) .
(حشر) به معنى جمع و گردآورى از هر سو است.
روشـن اسـت خـداونـدى كـه آفريننده آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن دو است حشر و نشور مـردگـان بـراى او كـار سـاده اى مـى بـاشـد. اصـولا مشكل و آسان براى كسى است كه قدرتش محدود است، آن كسى كه قدرتش نامحدود است همه چيز براى او يكسان و آسان است.
جـالب ايـنـكه در بعضى از روايات مى خوانيم: (اولين كسى كه زنده مى شود و از قبر خـارج گـشـتـه، وارد صـحـنـه مـحـشر مى شود پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است و على (عليهالسلام ) همراه او است )!.
و در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث كـه آخـريـن آيـه ايـن سـوره است بار ديگر به پيامبرش در مقابل مخالفان سرسخت و لجوج تسلى و دلدارى مى دهد و مى فرمايد: (ما به آنچه آنها مى گويند آگاهتريم )( نحن اعلم بما يقولون ) .
(و تـو مأمور نيستى كه آنها را مجبور به ايمان كنى و با قهر و اجبار به سوى اسلام بكشانى )( و ما انت عليهم بجبار ) .
وظـيـفـه تو تنها ابلاغ رسالت، و دعوت به سوى حق و بشارت و انذار است (چون چنين است آنها را كه از عذاب و عقاب من مى ترسند به وسيله قرآن متذكر ساز، و پند و اندرز ده )( فذكر بالقرآن من يخاف وعيد ) .
در تـفـسـيـر (قـرطـبى ) آمده است كه (ابن عباس ) مى گويد: جمعى عرض كردند اى رسـول خـدا! مـا را انـذار كـن و بـيـم ده، آيـه فـوق نازل شد و گفت:( فذكر بالقرآن من يخاف وعيد ) .
اشـاره به اينكه قرآن براى انذار و بيدار ساختن افراد مؤ من كافى است هر صفحه اى از آن يادآور قيامت، و آيات مختلفش بازگوكننده سرنوشت پيشينيان و توصيفهايش از مواهب بـهـشـتـى و عـذابـهـاى دوزخـى و حـوادثـى كـه در آسـتـانـه رسـتـاخـيـز و در دادگـاه عدل الهى واقع مى شود بهترين پند و اندرز براى همگان است.
به راستى يادآورى آن صحنه كه زمينها از هم شكافته مى شود، و خاكها جان مـى گـيـرنـد، لبـاس حـيات در تن مى پوشند و به حركت در مى آيند و از قبرها خارج مى شـونـد، در حـالى كـه وحـشـت و اضـطراب سر تا پاى همه را فرا گرفته، و به سوى دادگاه عدل الهى رانده مى شوند صحنه تكان دهنده اى است.
بـه خـصـوص ايـنـكه گاهى يك قبر با گذشت زمان قبور انسانهاى مختلفى شده و افراد بـسـيـارى را در خود جاى داده است كه بعضى صالح و بعضى ناصالح و بعضى مؤ من و بعضى كافر بوده اند و به گفته شاعر:
رب قبر قد صار قبرا مرارا ضاحك من تزاحم الاضداد |
و دفين على بقايا دفين فى طويل الاجال و الاماد |
(چه بسيار قبرى كه بارها قبر شد - قبرى كه از تزاحم اضداد مى خندد)!
(و چـه بـسـيـار افـرادى كـه بـر بـقـايـاى انـسـانـهـاى ديـگـرى دفـن شـدنـد - در طول زمان و قرون و اعصار).
پـروردگـارا! ما را از كسانى قرار ده كه از (وعيد) تو مى ترسند و از قرآنت پند مى گيرند.
خـداونـدا! در آن روز كـه وحـشـت و اضـطـراب همگان را فرا گرفته ما را با رحمتت آرامشى عنايت فرما.
بـارالهـا! روزهـاى عـمر هر چه باشد به سرعت سپرى مى شود آنچه جاويدان است سراى آخرت تو است، به ما حسن عاقبت و نجات در آخرت مرحمت كن.
آمين يا رب العالمين
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است
محتواى سوره ذاريات
مـحـور بـحث در اين سوره در درجه اول، مسائل مربوط به معاد و رستاخيز و پاداش و كيفر مـؤ مـنان و مجرمان است، ولى از اين نظر مانند (سوره ق ) نيست بلكه محورهاى ديگرى براى بحث در اين سوره نيز ديده مى شود.
به طور كلى مى توان گفت مباحث اين سوره بر پنج محور زير دور مى زند:
1 - چـنـانـكـه گـفـتـيـم قـسـمـت مـهـمـى از آن را مـبـاحـث مـعـاد و شـاخ و بـرگـهـاى آن تشكيل مى دهد، هم آغاز سوره با معاد است و هم پايان آن با معاد.
2 - بـخـش ديـگـرى از اين سوره ناظر به مسأله توحيد و آيات و نشانه هاى خدا در نظام آفرينش است كه طبعا بحثهاى معاد را تكميل مى كند.
3 - در بـخـش ديـگـر از داسـتـان فـرشـتـگانى كه ميهمان ابراهيم (عليهالسلام ) شدند و مأمور در هم كوبيدن شهرهاى قوم لوط بودند بحث مى كند.
4 - آيـات ديـگرى از اين سوره اشارات كوتاهى به داستان موسى (عليهالسلام ) و قوم عاد و قوم ثمود و قوم نوح دارد، و به اين وسيله كافران و مجرمان ديگر را هشدار مى دهد.
5 - و بالاخره قسمت ديگرى از اين سوره، مبارزه اقوام متعصب و لجوج را با انبيأ گذشته بـازگـو كـرده، و پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را كـه در برابر مخالفين سرسخت قرار داشت از اين طريق دلدارى مى دهد، و دعوت به استقامت مى كند.
فضيلت تلاوت اين سوره
در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) آمده است: من قرأ سورة الذاريات فى يومه او ليـلتـه اصـلح الله له معيشته و اتاه برزق واسع و نور له فى قبره بسراج يزهر الى يوم القيامة:
(هـر كـس سـوره ذاريـات را در روز يـا شـب بـخـواند خداوند وضع زندگى و معيشت او را اصلاح مى كند، روزى وسيعى به او مى دهد، و قبر او را با چراغى روشن مى سازد كه تا روز قيامت مى درخشد)!
كـرارا گـفـتـه ايـم تـنـها لقلقه زبان براى رسيدن به اينهمه پاداش عظيم كافى نيست بـلكـه هـدف تـلاوتـى اسـت انـديـشـه بـرانـگـيـز، و انـديـشـه اى عمل آفرين!
ضمنا نامگذارى سوره به (ذاريات ) به تناسب نخستين آيه اين سوره است.
بسم الله الرحمن الرحيم
( و الذاريات ذروا ) (1)( فالحاملات وقرا ) (2)( فالجاريات يسرا ) (3)( فالمقسمات أمرا ) (4)( انما توعدون لصادق ) (5)( و ان الدين لواقع ) (6)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - سـوگـنـد بـه بادهائى كه ابرها را به حركت در مى آورند (و گرد و غبار و بذرهاى گياهان را).
2 - و سـپـس سـوگـنـد بـه ابـرهـائى كـه بـار سـنـگـيـنـى (از بـاران ) بـا خـود حمل مى كنند.
3 - و سپس سوگند به كشتيهائى كه به آسانى به حركت در مى آيند.
4 - و سوگند به فرشتگانى كه كارها را تقسيم مى كنند.
5 - (آرى سوگند به همه اينها) كه آنچه به شما وعده داده شده است قطعا راست است.
6 - و بدون شك جزاى اعمال واقع شدنى است.
سوگند به طوفانها و ابرهاى باران زا!
بـعـد از سـوره (والصافات ) اين دومين سوره اى است كه با سوگندهاى مكرر آغاز مى شود، سوگندهائى پرمعنى و تفكرآفرين، سوگندهائى بيداركننده و آگاهى بخش.
بـسيارى ديگر از سوره هاى قرآن كه به خواست خدا در بحثهاى آينده با آن روبه رو مى شويم چنين است، و جالب اينكه اين سوگندها غالبا مقدمه اى است براى بيان مسأله معاد، جـز در مـوارد مـعـدودى كـه بـا مسأله توحيد و غير آن مربوط مى شود، و نيز جالب اينكه مـحـتـواى ايـن سـوگـنـدهـا ربـط خـاصى با محتواى رستاخيز دارد، و با ظرافت و زيبائى مخصوصى اين بحث مهم را از جوانب گوناگون تعقيب مى كند.
حقيقت اين است كه سوگندهاى قرآن كه تعداد آن زياد است يكى از چهره هاى اعجاز اين كتاب آسـمـانـى و از زيـباترين و درخشنده ترين فرازهاى آن است كه شرح هر كدام در جاى خود خواهد آمد.
در آغـاز ايـن سوره خداوند به پنج موضوع مختلف سوگند ياد كرده است كه چهار مورد آن پشت سر هم و يك قسمت به صورت جداگانه آمده است.
نخست مى فرمايد: (سوگند به بادهائى كه ابرها را در آسمان به حركت در مى آورند و گرد و غبارها و بذر گياهان و نطفه هاى گلها را در روى زمين به هر سو مى پراكند)( و الذاريات ذروا ) .
سـپـس مـى افـزايـد: (سـوگـنـد بـه ابـرهـائى كـه بـار سـنـگـيـنـى از بـاران بـا خـود حمل مى كنند)( فالحاملات وقرا ) .
(و سـوگـنـد بـه كـشتيهائى كه بر رودخانه هاى عظيم و صفحه درياها به آسانى به حركت درمى آيند)( فالجاريات يسرا ) .
(و سوگند به فرشتگانى كه كارها را تقسيم مى كنند)( فالمقسمات امرا ) .
در حـديـثـى كـه بـسـيـارى از مفسران در ذيل همين آيه آورده اند مى خوانيم: (ابن الكوا) روزى از عـلى (عليهالسلام ) در حـالى كـه بـر مـنـبـر خـطـبـه مـى خـوانـد سـؤ ال كرد منظور از (الذاريات ذروا) چيست؟ فرمود: بادها است.
عرض كرد: (فالحاملات وقرا) فرمود: ابرها است.
عرض كرد: (فالجاريات يسرا) فرمود: كشتيها است.
عرض كرد: (فالمقسمات امرا) فرمود: منظور فرشتگان است.
بـا ايـن حـال تـفـسـيـرهـاى ديـگـرى اسـت كـه بـا ايـن تـفـسـيـر قـابـل جـمـع اسـت. از جمله اينكه منظور از (جاريات يسرا) نهرهائى است كه به وسيله بارانها به
جـريان مى افتد، و منظور از (فالمقسمات امرا) ارزاقى است كه بواسطه فرشتگان از طريق كشاورزى تقسيم مى شود.
به اين ترتيب سخن از بادها، سپس ابرها، و بعد از آن نهرها، و سرانجام روئيدن گياهان اسـت كـه تناسب نزديكى با مسأله معاد كه بعد از آن آمده دارد، زيرا مى دانيم كه يكى از دلائل امـكـان مـعـاد مـسـأله زنـده كـردن زمـيـنـهـاى مـرده بـه وسـيـله نزول باران است كه بارها در قرآن به عبارات مختلف ذكر شده است.
اين احتمال نيز داده شده كه اين چهار وصف همگى اوصاف بادها باشد، بادهائى كه ابرها را تـوليـد مـى كـنـد، و بـادهـائى كـه آنـهـا را بـر دوش خـود حـمـل مى نمايد، و بادهائى كه آنها را به هر سو مى راند، و بادهائى كه دانه هاى باران را به هر طرف مى پاشد.
با توجه به اينكه تعبيرات اين آيات جامع و كلى است مى تواند همه اين معانى را در خود جاى دهد ولى عمده همان تفسير اول است.
در ايـنـجا اين سؤال پيش مى آيد كه اگر منظور فرشتگان است، فرشتگان چه امورى را تقسيم مى كنند؟
در پـاسـخ مـى گـوئيـم: ايـن تـقـسـيـم كـار مـمـكـن اسـت مـربـوط بـه كـل تـدبـير اين عالم باشد كه گروههائى از فرشتگان الهى به فرمان او تدبير امور آن را بر عهده دارند، و نيز ممكن است مربوط به تقسيم ارزاق، و يا تقسيم قطرات باران بر مناطق روى زمين باشد.
بـعـد از ذكـر اين چهار سوگند كه همه بيانگر اهميت مطلبى است كه بعد از آن مى آيد مى فرمايد: (آنچه به شما وعده داده شده است قطعا راست است )( انما توعدون لصادق ) .
و بـار ديـگـر بـه عـنـوان تـأكـيـد مـى افـزايـد و بـدون شـك جـزاى اعمال واقع شدنى است( و ان الدين لواقع ) .
(ديـن ) در ايـنـجـا بـه مـعـنـى جزأ است، همانطور كه در (مالك يوم الدين ) آمده، و اصـولا يـكـى از نـامـهـاى قـيامت (يوم الدين ) (روز جزااست ) و از آن روشن مى شود كه مـنـظـور از وعـده هـاى واقـع شدنى در اينجا وعده هاى مربوط به قيامت و حساب و پاداش و كـيـفـر و بـهـشـت و دوزخ و سـايـر امـور مـربـوط بـه مـعـاد اسـت، بـنـابـرايـن جـمـله اول تمام وعده هاى قيامت را شامل مى شود، و جمله دوم تأكيدى است بر مسأله جزا.
در چند آيه بعد نيز سخن از (يوم الدين ) به ميان آمده، و همانگونه كه قبلا نيز اشاره كـرديـم سـوگـنـدهـائى كـه در آغـاز ايـن سوره آمده پيوند و تناسب روشنى با نتيجه اين قسمها دارد، چرا كه حركت ابرها و نزول بارانها و در نتيجه زنده شدن زمينهاى مرده، خود صحنه اى از قيامت و معاد را در اين دنيا نشان مى دهد.
بـعـضـى از مـفـسـران (ما توعدون ) را در اينجا به مفهوم وسيعترى تفسير كرده اند كه تمام وعده هاى الهى مربوط به قيامت و دنيا و تقسيم ارزاق و مجازات مجرمان در اين جهان و جهان ديگر، و پيروزى مؤ منان صالح را شامل مى شود، آيه 22 همين سوره كه مى گويد:( و فى السمأ رزقكم و ما توعدون )
نـيـز مـمـكـن است تأييدى بر اين معنى باشد، و چون لفظ آيه مطلق است اين عموميت بعيد نيست.
بـه هـر حـال، وعـده هـاى الهـى هـمـه صـادق اسـت، چـرا كـه (خـلف وعده ) يا ناشى از (جـهـل ) است، يا (عجز) جهلى كه باعث تغيير فكر وعده دهنده مى شود، و عجزى كه او را از وفـاى بـه وعـده بـازمى دارد، اما خداوند (عالم ) و (قادر) وعده هايش تخلف ناپذير است.
( و السمأ ذات الحبك ) (7)( انكم لفى قول مختلف ) (8)( يؤ فك عنه من أفك ) (9)( قتل الخراصون ) (10)( الذين هم فى غمرة ساهون ) (11)( يسئلون ايان يوم الدين ) (12)( يوم هم على النار يفتنون ) (13)( ذوقوا فتنتكم هذا الذى كنتم به تستعجلون ) (14)
ترجمه:
7 - قسم به آسمان كه داراى چين و شكنهاى زيباست!
8 - كه شما در گفتارى مختلف و گوناگون هستيد.
9 - كـسـانـى از ايـمـان بـه آن (روز جـزا) مـنـحـرف مـى شـونـد كـه از قبول حق سر باز مى زنند.
10 - كشته شوند دروغگويان (و مرگ بر آنها!).
11 - همانها كه در جهل و غفلت فرو رفته اند.
12 - و پيوسته سؤ ال مى كنند روز جزا چه موقع است؟!
13 - (آرى ) همان روزى است كه آنها را بر آتش مى سوزانند!
14 - بچشيد عذاب خود را، اين همان چيزى است كه درباره آن عجله داشتيد!
سوگند به آسمان و چين و شكنهاى زيبايش!
ايـن آيـات نـيـز همچون آيات گذشته با سوگند شروع مى شود، و از اختلافات كافران پـيـرامـون قـيامت و رستاخيز، و مسائل مختلف ديگر از جمله شخص پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مسأله توحيد سخن مى گويد.
نـخـسـت مى فرمايد: (سوگند به آسمان كه داراى چين و شكنهاى زيبا است )( و السمأ ذات الحبك ) .
بـراى (حـبـك ) (بر وزن كتب ) جمع (حباك ) (بر وزن كتاب ) در لغت معانى بسيارى گفته شده، از جمله: راهها و چين و شكنهائى كه بر اثر بادها روى رملهاى بيابان، و يا صفحه آب، و يا ابرهاى آسمان پيدا مى شود.
به موهاى (مجعد) نيز (حبك ) گفته مى شود.
گاه (حبك ) را به معنى زيبائى و زينت تفسير كرده اند.
و همچنين به معنى شكل موزون و مرتب.
و ريشه اصلى آن كه (حبك ) (بر وزن كبك ) است به معنى بستن و محكم كردن است.
بـه نـظـر مـى رسـد كـه هـمـه ايـن مـعـانى به يك معنى باز مى گردد، و آن چين و شكنهاى زيبائى است كه در ميان امواج، ابرهاى آسمان، رملهاى بيابان و موهاى سر پيدا مى شود.
و امـا تـطـبـيـق ايـن مـعـنـى بـر آسـمـان يـا بـه خـاطـر اشكال مختلف توده هاى ستارگان
و صـورتـهـاى فـلكـى (مـجـمـوعـه هـائى از سـتـارگـان ثـابـت را كـه شكل خاصى به خود گرفته صورت فلكى مى نامند).
يـا بـه خاطر موجهاى جالبى است كه در ابرهاى آسمانى پيدا مى شود، و گاه به قدرى زيبا است كه مدتها چشمهاى انسان را متوجه خود مى سازد.
و يـا تـوده هاى عظيم كهكشانها است كه همچون پيچ و خمهاى موهاى مجعد بر صفحه آسمان ظاهر مى شود، مخصوصا عكسهاى جالبى كه دانشمندان وسيله تلسكوپها از اين كهكشانها برداشته اند، كاملا موهاى مجعد و پيچيده را تداعى مى كند.
بنابراين معنى، قرآن به آسمان و اين كهكشانهاى عظيم كه در آن روز چشم تيزبين علم و دانش بشر هنوز به آن نيفتاده بود سوگند ياد مى كند.
بـا تـوجـه بـه ايـنكه اين معانى منافاتى با هم ندارند ممكن است همه آنها در اين سوگند جـمـع بـاشـنـد در آيه 17 سوره مؤ منون نيز مى خوانيم( و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق ) : (مـا بـر فـراز شما هفت راه آفريديم ) كه اشاره به تنوع و كثرت آسمانها و كرات و كهكشانها و عوالم مختلف است.
ايـن نـكـتـه نـيز قابل توجه است كه ريشه اصلى (حبك ) مى تواند اشاره به استحكام آسـمانها و پيوند محكم كرات با يكديگر مانند سيارات منظومه شمسى با قرص خورشيد بوده باشد.
آيه بعد به جواب قسم يعنى مطلبى كه به خاطر آن سوگند ياد شده است پرداخته، مى افـزايـد: (هـمـه شـمـا در گـفـتـارى مـخـتـلف و گـونـاگـون هـسـتـيـد)( انـكـم لفـى قول مختلف ) .
پـيـوسـتـه ضـد و نـقـيـض مـى گـوئيـد، و هـمـيـن تـنـاقـض گـوئى دليل بر بى پايه بودن سخنان شما است.
در مـورد مـعـاد، گـاه مـى گـوئيـد: مـا اصـلا باور نمى كنيم كه استخوانهاى پوسيده زنده شوند.
و گاه مى گوئيد ما در اين باره شك و ترديد داريم.
و گـاه مـى افـزائيـد پـدران و نـيـاكـان ما را بياوريد تا گواهى دهند بعد از مرگ قيامت و رستاخيزى در كار است تا قبول كنيم!.
و در مـورد پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گـاه مـى گوئيد ديوانه است، گاه شـاعـرش مـى خوانيد، گاه ساحرش مى ناميد، گاهى مى گوئيد معلم و استادى دارد كه اين سخنان را به او تعليم مى دهد.
هـمچنين در مورد قرآن گاه آن را (اساطيرالاولين ) (افسانه ها و خرافات پيشينيان ) مى ناميد گاهى شعرش مى خوانيد، و گاه سحر، و گاه دروغ!
سـوگـنـد بـه چـيـن و شكنهاى آسمانها كه سخنان شما پر از تناقض و پيچ و خم است! و اگـر پايه و مايه اى داشتيد لااقل روى يك مطلب مى ايستاديد و هر روز به سراغ مطلبى نمى رفتيد.
ايـن تـعـبـيـر در حـقـيـقت استدلالى است بر بطلان ادعاهاى مخالفان در مورد توحيد و معاد و پـيـامـبـر و قـرآن (هـر چـند تكيه اصلى اين آيات به قرينه آياتى كه بعدا مى آيد روى مسأله معاد است ).
و مـى دانـيـم هـمـواره بـراى كـشـف دروغ مـدعـيـان كـاذب چـه در مسائل قضائى و چه در مسائل ديگر به سخنان ضد و نقيض آنها استناد مى شود، قرآن نيز درست بر اين مطلب تكيه مى كند.
در آيـه بـعـد عـلت ايـن انـحـراف از حق را بيان كرده، مى فرمايد: (كسانى از ايمان به قـيـامـت مـنـحـرف مـى شـونـد كـه از قـبول دلائل حق، و تسليم در برابر منطق سر باز مى زنند)، و گرنه دلائل زندگى بعد از مرگ آشكار است( يؤ فك عنه من افك ) .
بـايـد تـوجه داشت كه تعبير آيه كلى و سربسته است كه ترجمه تحت اللفظى آن چنين مى شود: (بازگردانده مى شوند از آن آنها كه بازگردانده شده اند).
زيـرا (افـك ) در اصـل بـه معنى منصرف ساختن و بازگرداندن از چيزى است، لذا به دروغ كـه جـنـبـه انـحرافى دارد (افك ) گفته مى شود، همانگونه كه بادهاى مختلف را (مؤ تفكات ) مى گويند.
ولى بـا توجه به اينكه در آيات قبل سخن از رستاخيز در ميان بوده معلوم است كه منظور اصلى انحراف از اين عقيده است، و نيز از آنجا كه در آيه گذشته سخن از گفتگوهاى ضد و نـقـيـض كافران در ميان بود معلوم مى شود كه منظور در اينجا كسانى است كه از منطق و دليل روشن منحرف مى شوند.
بـنـابـراين مجموع آيه چنين معنى مى دهد: كسانى از ايمان به معاد منحرف مى شوند كه از مسير دليل عقل و منطق حق طلبى منحرف گشته اند.
البته مانعى ندارد كه منظور انحراف از قبول هر گونه حق اعم از قرآن و توحيد و نبوت پيامبر و معاد (و از جمله مسأله ولايت امامان معصوم كه در بعضى از روايات وارد شده است ) بـوده بـاشـد، امـا بـه هـر حـال مـسـأله قـيـامـت كـه مـوضـوع اصـلى اسـت مـسـلمـا در آن داخل است.
در آيـه بعد دروغگويان و دروغپردازان را شديدا مورد مذمت و تهديد قرار داده، مى گويد: (كـشـتـه شـونـد دروغـگـويـان و مـرگ بـر آنـهـا)!( قتل الخراصون ) .
(خـراص ) از مـاده (خـرص ) (بـر وزن درس ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر سخنى است كه از روى گمان و تخمين گفته شود، و از آنجا كه چنين سخنانى غالبا دروغ از آب در مى آيد اين واژه به معنى دروغ نيز به كار رفته است. به اين ترتيب (خراصون ) كسانى هستند كه حرفهاى بى پايه و بى سر و ته مى زنند و مـنـظور در اينجا - به قرينه آيات بعد - آنهائى هستند كه درباره قيامت با سخنان بى پايه و دور از منطق قضاوت كنند.
ولى بـه هـر صـورت ايـن جمله به صورت نفرين است بر آنها، نفرينى كه نشان مى دهد آنها موجوداتى هستند شايسته مرگ و نابودى و آنچنانند كه (عدمشان به ز وجود).
بـعـضـى نيز (قتل ) را در اينجا به معنى لعن و طرد و محروميت از رحمت خدا تفسير كرده اند.
و از ايـنـجـا مـى تـوان ايـن حـكم كلى را نيز استفاده كرد كه اصولا قضاوتهائى كه مدرك روشـنـى نـدارد و بـر پـايـه حدس و تخمين و گمانهاى بى اساس است كارى است گمراه كننده و مستحق نفرين و عذاب.
سپس به معرفى اين خراصون دروغگو پرداخته، مى افزايد: (آنها كسانى هستند كه در جهل و غفلت و بيخبرى فرو رفته اند)( الذين هم فى غمرة ساهون ) .
(غـمـرة ) در اصل به معنى آب فراوانى است كه محلى را بپوشاند، سپس به جهالت و نادانى عميقى كه كسى را فرا گيرد اطلاق شده است.
(سـاهـون ) از مـاده (سـهـو) به معنى هرگونه غفلت است، بعضى گفته اند نخستين مرتبه جهل (سهو و اشتباه ) است، سپس (غفلت )، و بعد از آن (غمره ) مى باشد.
بنابراين آنها از مرحله سهو شروع مى كنند، بعد به غفلت و بيخبرى مى انـجـامـد، و در ادامـه راه بـه طـور كـامـل در (جهل ) فرو مى روند، و جمع ميان اين دو تعبير - سهو و غمره - در آيه فوق ممكن است اشاره به آغاز و انجام اين حركت باشد.
بـه ايـن تـرتـيـب مـنـظـور از خـراصـون كـسـانـى اسـت كـه غـرق جـهـل و نـادانى خويشند، و براى فرار از زير بار حق هر روز بهانه و سخن بى اساسى را عنوان مى كنند. و لذا (پـيـوسـتـه سـؤ ال مـى كنند روز جزا چه وقت است و قيامت كى خواهد آمد)( يسئلون ايان يوم الدين ) .
تـعـبـيـر بـه يـسـئلون بـه صـورت (فـعـل مـضـارع ) دليـل بـر ايـن اسـت كـه ايـن سؤ ال را مرتب مطرح مى كنند، در حالى كه اصولا بايد وقت قـيـام قـيـامـت مـخـفـى و مـكـتـوم بـاشـد، تـا هـر كـس در هـر زمـان احتمال وقوع آن را بدهد، و اثر تربيتى ايمان به قيامت كه خودسازى و آمادگى مداوم است حاصل گردد. ايـن سـخـن بـه آن مـى مـانـد كـه بـيـمـارى از طـبـيـب مـرتـبـا سـؤ ال كـنـد پـايـان عـمـر مـن چـه روزى خـواهـد بـود؟ هـر كـس ايـن سـؤ ال را بـى اسـاس مـى دانـد، و مـى گـويـد مهم اين است كه بدانى مرگ حق است تا خود را درمان كنى مبادا گرفتار (مرگ زودرس ) شوى. ولى آنـهـا هـدفـى جـز اسـتـهـزأ يـا بـهانه جوئى نداشتند نه اينكه راستى مى خواستند تاريخ قيام قيامت را پيدا كنند.
ولى بـا ايـن حـال قرآن به آنها پاسخ كوبنده اى داده، مى گويد: (قيامت آن روزى است كه آنها را بر آتش مى سوزانند)!( يوم هم على النار يفتنون ) .
و بـه آنـها گفته مى شود: (بچشيد عذاب خود را، اين همان چيزى است كه در مورد آن عجله داشتيد)( ذوقوا فتنتكم هذا الذى كنتم به تستعجلون ) .
(فـتـنـه ) در اصـل بـه مـعـنـى قرار دادن طلا در كوره است، تا طلاى خوب و خالص از نـاخـالص شـنـاخـتـه شـود، و بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت بـه مـعـنـى هـر گـونـه آزمايش و امتحان استعمال مى شود، و به معنى (دخول انسان در آتش ) نيز آمده است، و گاه به معنى بلا و عذاب و ناراحتى چنانكه آيه مورد بحث نيز اشاره به همين معنى است.
( ان المتقين فى جنت و عيون ) (15)( اخذين ما اتئهم ربهم انهم كانوا قبل ذلك محسنين ) (16)( كانوا قليلا من اليل ما يهجعون ) (17)( و بالا سحار هم يستغفرون ) (18)( و فى أموالهم حق للسائل و المحروم ) (19)
ترجمه:
15 - پرهيزگاران در باغهاى بهشت و در ميان چشمه ها قرار دارند.
16 - و آنـچـه پروردگارشان به آنها مرحمت كرده دريافت مى دارند زيرا آنها پيش از آن (در سراى دنيا) از نيكوكاران بودند.
17 - آنها كمى از شبها را ميخوابيدند.
18 - و در سحرگاهان استغفار مى كردند.
19 - و در اموال آنها حقى براى سائل و محروم بود.
پاداش سحرخيزان نيكوكار
در تـعـقـيـب آيـات گـذشـتـه كـه سـخـن از دروغـگـويـان جـاهـل و مـنـكـران قـيـامـت و رسـتـاخيز و عذاب آنها در ميان بود، در آيات مورد بحث از مؤ منان پرهيزگار
و اوصـاف و پـاداش آنـهـا سـخـن مـى گـويد، تا در مقايسه با يكديگر - آنچنان كه روش قرآن است - حقائق روشنتر شود.
مـى فرمايد: (پرهيزگاران در باغهاى بهشت و در ميان چشمه ها قرار دارند)( ان المتقين فى جنات و عيون ) .
درست است كه باغ طبيعتا داراى نهرهاى آب است، اما لطفش در اين است كه چشمه ها از درون خـود بـاغ بـجوشد، و درختان را دائما مشروب كند، اين امتيازى است كه باغهاى بهشت دارد، نه يك نوع چشمه كه انواع مختلفى از چشمه ها در آن موجود است.
سپس به نعمتهاى ديگر بهشتى اشاره كرده و به صورت سربسته مى گويد: (آنچه را كه پروردگارشان به آنها مرحمت كرده دريافت مى دارند)( آخذين ما آتاهم ربهم ) .
يعنى آنها با نهايت ميل و اشتياق و كمال رضا و رغبت و خشنودى اين مواهب الهى را پذيرا مى شوند.
و در دنبال آيه مى افزايد اين پاداشهاى عظيم بى جهت نيست، (آنها پيش از آن در سراى دنيا از نيكوكاران بودند)( انهم كانوا قبل ذلك محسنين ) .
احـسـان و نـيـكـوكـارى كـه در ايـنـجـا آمـده مـعـنـى وسـيـعـتـرى دارد كـه هـم اطـاعـت خـدا را شامل مى شود و هم انواع نيكيها به خلق خدا.
آيـات بـعـد بـه تـوضـيـح چـگـونگى نيكوكار بودن آنها پرداخته، سه وصف را از ميان اوصاف آنها بيان مى كند.
نـخـسـت ايـنـكـه: (آنـهـا كـمـى از شـبـهـا را مـى خـوابـيـدنـد)( كـانـوا قـليـلا مـن الليل ما يهجعون ) .
(يهجعون ) از ماده (هجوع ) به معنى خواب شبانه است.
بـعـضـى گـفـتـه اند منظور اين است كه آنها اكثر شب را بيدار بودند و كمى از شب را مى خوابيدند، و به اصطلاح همواره شب زنده دار بودند.
ولى از آنجا كه اين حكم به صورت يك دستور عمومى براى پرهيزگاران و محسنين بعيد بـه نـظـر مـى رسـد اين تفسير مناسب نيست، بلكه منظور اين است كه آنها كمتر اتفاق مى افـتـاد تـمـام شـب را بـخـوابـنـد، و بـه تـعـبـيـر ديـگـر (ليل ) (شب ) به صورت جنس و عموم در نظر گرفته شده.
بنابراين همه شب بخشى را بيدار بودند و به عبادت و نماز شب مى پرداختند و شبهائى را كه تماما در خواب باشند و عبادت شبانه از آنها به كلى فوت شود كم بوده است.
ايـن تـفـسـيـر در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـيـز نقل شده است.
براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى ذكر كرده اند كه چون بعيد بود از بيان آن خوددارى شد.
دومين وصف آنها را چنين بيان مى كند: (آنها پيوسته در سحرگاهان استغفار مى كردند)( و بالاسحار هم يستغفرون ) .
در آخـر شـب كـه چـشـم غـافـلان در خـواب اسـت، و مـحـيـط از هـر نـظـر آرام، قـال و غـوغـاى زنـدگـى مـادى فـرونـشـسـتـه، و عـوامـلى كـه فـكـر انـسـان را بـه خـود مـشغول دارد خاموش است برميخيزند، و به درگاه خدا مى روند، در پيشگاه معبود به راز و نياز مى پردازند، نماز مى خوانند، و مخصوصا از گناهان خود استغفار مى كنند.
بـسـيـارى مـعـتـقدند كه منظور از استغفار در اينجا همان (نماز شب ) است، از اين جهت كه قنوت نماز وتر مشتمل بر استغفار است.
(اسـحـار) جـمـع (سـحـر) (بـر وزن بـشـر) در اصـل بـه معنى (پوشيده و پنهان ) بودن است، و چون در ساعات آخر شب پوشيدگى خاصى بر همه چيز حاكم است سحر ناميده شده.
واژه (سـحـر) (بـر وزن شـعـر) نـيـز بـه چـيـزى گـفـته مى شود كه چهره حقائق را مى پوشاند و يا اسرار آن از ديگران پوشيده است.
در روايتى در تفسير در المنثور آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فـرمـود: ان آخـر الليـل فـى التـهـجـد احـب الى مـن اوله، لان الله يقول و بالاسحار هم يـسـتـغـفـرون: (آخـر شـب بـراى تهجد (نماز شب ) نزد من محبوبتر است از آغاز آن، زيرا خداوند مى فرمايد: پرهيزگاران در سحرگاهان استغفار مى كنند).
و در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: كانوا يستغفرون الله فى الوتـر سـبـعـيـن مـرة فى السحر: (نيكوكاران بهشتى در نماز وتر به هنگام سحر هفتاد مرتبه از خدا طلب آمرزش مى كردند).
سـپـس بـه سـومـيـن وصـف پـرهـيـزگـاران بـهـشـتـى اشـاره كـرده، مـى افـزايـد: در امـوال آنـهـا حـقـى بـراى سـائل و مـحـروم بـود( و فـى امـوالهـم حـق للسائل و المحروم ) .
تـعـبـيـر بـه (حـق ) در ايـنجا يا به خاطر اين است كه خداوند بر آنها لازم شمرده است (مانند زكات و خمس و سائر حقوق واجب شرعى ) و يا آنها خود بر خويشتن الزام كرده اند و تـعـهـد نـمـوده انـد، و در ايـنـصـورت غـيـر حـقـوق واجـب را نـيـز شامل مى گردد.
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ايـن آيـه تـنـهـا نـاظـر بـه قـسـم دوم اسـت، و حـقـوق واجـب را شامل نمى شود، زيرا حقوق واجب در اموال همه مردم است، اعم از پرهيزگاران و غير آنها، و حـتـى كفار، بنابراين وقتى مى گويد: در اموال آنها چنين حقى است يعنى علاوه بر واجبات آنها بر خود لازم مى دانند كه در راه خدا از اموال خويش به سائلان و محرومان انفاق كنند، ولى ميتوان گفت كه فرق نيكوكاران با ديگران آن است كه آنها اين حقوق را ادا مى كنند در حالى كه ديگران مقيد به آن نيستند.
ايـن تـفسير نيز گفته شده كه تعبير به (سائل ) در مورد حقوق واجب است، چرا كه حق سئوال و مطالبه دارد، و تعبير به (محروم ) در حقوق مستحب است كه حق مطالبه در آن نيست.
(فاضل مقداد) در (كنز العرفان ) تصريح مى كند كه منظور از (حق معلوم ) حقى است كه خود آنها در اموالشان قرار مى دهند، و خويشتن را موظف به آن مى دانند.
نـظير اين معنى در سوره معارج آيه 24 و 25 آمده است مى فرمايد:( و الذين فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم ) .
و بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه حـكـم وجـوب زكـات در مـديـنـه نازل شد، و آيات اين سوره همگى مكى است نظر اخير تاييد مى شود.
در رواياتى كه از منابع اهل بيت (عليهمالسلام ) رسيده نيز تأكيد شده كه منظور از حق معلوم چيزى غير از زكات واجب است.
در حـديـثـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: لكـن الله عـز و جـل فـرض فـى امـوال الاغـنـيـأ حـقـوقـا غـيـر الزكـاة، فـقـال عـز و جـل: و الذيـن فـى امـوالهـم حـق مـعـلوم للسـائل، فـالحـق المـعـلوم غـيـر الزكـاة، و هـو شـى ء يـفـرضـه الرجـل عـلى نـفـسـه فـى مـاله... ان شـأ فـى كـل يـوم و ان شـأ فـى كـل جـمـعـة و ان شـأ فـى كـل شـهـر...: (ولى خـداونـد مـتـعال در اموال ثروتمندان حقوقى غير از زكات قرار داده، از جمله اينكه فرموده است: در امـوال آنـهـا حـق مـعـلومى براى سائل و محروم است، بنابراين (حق معلوم ) غير از زكات است، و آن چيزى است كه انسان شخصا بر خود لازم مى كند كه از مالش بپردازد... براى هر روز، و يا اگر بخواهد در هر جمعه و يا در هر ماه...).
در اين زمينه احاديث متعدد ديگرى با تعبيرات مختلف از امام على بن الحسين (عليهمالسلام ) و امـام بـاقـر (عليهالسلام م ) و امـام صـادق (عليهالسلام ) نقل شده است.
و به اين ترتيب تفسير آيه روشن است.
در ايـنـكـه مـيـان (سـائل ) و (مـحـروم ) چـه تـفـاوتـى اسـت؟ جـمـعـى گـفـتـه انـد: سائل كسى است كه از مردم تقاضاى كمك مى كند، ولى (محروم ) شخص آبرومندى است كـه بـراى مـعـيـشـت خود نهايت تلاش و كوشش را به خرج مى دهد اما دستش به جائى نمى رسـد و كـسـب و كـار و زنـدگـيـش بـهـم پـيـچـيـده اسـت و بـا ايـن حال خويشتندارى كرده، از كسى تقاضاى كمك نمى كند.
ايـن هـمـان كـسى است كه از او تعبير به (محارف ) مى شود، زيرا در تفسير محارف در كـتـب لغـت و روايـات اسـلامى آمده است (او كسى است كه هر قدر تلاش مى كند درآمدى به دست نمى آورد گوئى راههاى زندگى به روى او بسته شده است ).
به هر حال اين تعبير اشاره به اين نكته است كه هرگز منتظر ننشينيد نيازمندان نزد شما آيـند و تقاضاى كمك كنند، بر شما است كه جستجو كنيد و افراد آبرومند محروم را كه به گفته قرآن (بقره - 273)( يحسبهم الجاهل اغنيأ من التعفف ) : (افراد بيخبر آنها را از شدت خـويـشـتـنـدارى غـنـى مـى پندارند) پيدا كنيد، و به آنها كمك نموده، گره مشكلاتشان را بگشائيد و آبرويشان را حفظ نمائيد، و اين دستور مهمى است كه براى حفظ حيثيت مسلمانان محروم بسيار مهم است.
البـتـه ايـن افراد را (به گفته قرآن در همان آيه بقره ) مى توان از چهره هايشان شناخت تعرفهم بسيماهم.
آرى گرچه خاموشند ولى در عمق چهره آنها نشانه هاى رنجهاى جانكاه درونى براى افراد آگاه آشكار است، و رنگ رخساره آنها از سر درونشان خبر مى دهد.
آنـچـه از اوصـاف بـراى (مـتـقـيـن ) و (محسنين ) در اين آيات آمده در حقيقت در دو بخش خـلاصـه مـى شـود تـوجه به خالق آنهم در ساعاتى كه از هر نظر آمادگى براى راز و نـيـاز بـا او و حـضـور قـلب فـراهـم اسـت، و عـوامـل اشتغال فكر و انصراف ذهن به حداقل مى رسد، يعنى در اواخر شب.
و ديـگـر توجه به نيازهاى نيازمندان اعم از آنها كه نياز خود را ظاهر مى كنند يا مكتوم مى دارند.
ايـن هـمـان مـطـلبـى اسـت كه در آيات قرآن كرارا به آن توصيه شده است، و آياتى كه (صـلاة ) و (زكـات ) را پشت سر هم مى شمرد و روى هر دو تكيه مى كند اشاره به هـمـيـن مـسـأله اسـت، چـرا كـه (صـلاة ) بارزترين مظهر پيوند با خالق است و زكات روشنترين راه پيوند با خلق خدا.
بـا ايـنكه نماز شب از نمازهاى نافله و مستحب است، ولى كرارا در قرآن مجيد به آن اشاره شـده، و ايـن نـشـانـه اهـمـيـت فـوق العـاده آن مـى بـاشـد، تـا آنـجـا كـه قرآن آن را وسيله وصـول بـه (مـقام محمود) (سوره اسرأ - 79) و مايه روشنى چشم (چنانكه در آيه 17 سوره الم سجده آمده ) شمرده است.
در روايات اسلامى نيز فوق العاده روى اين راز و نياز شبانه و بيدارى در سحرگاهان تكيه شده است:
در يـكـجـا پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آن را كفاره گناهان مى شمرد و مى فرمايد: يا عـلى ثـلاث كـفـارات، مـنـهـا التـهـجـد بـالليل و الناس نيام: (سه چيز است كه كفاره گناهان است يكى از آنها تهجد در شب است در حالى كه مردم در خوابند).
در حـديـث ديـگـرى از رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمده است: (اشراف امتى حملة القرآن و اصحاب الليل شريفان امت من حاملان قرآنند و اصحاب عبادتهاى شبانه ).
و بـاز در حـديث ديگرى در وصاياى آن حضرت به على (عليهالسلام ) آمده است كه چهار مرتبه تكرار فرمود: عليك بصلوة الليل: (نماز شب را هرگز ترك مكن ).
و از امـام صـادق (عليهالسلام ) در تـفـسـيـر آيـه مـورد بـحـث( كـانـوا قـليـلا مـن الليـل مـا يـهـجـعـون ) چنين نقل شده: كانوا اقل الليالى تفوتهم لا يقومون فيها: (كمتر شبى بر آنها مى گذشت كه بيدار نشوند و عبادت نكنند).
بـاز در حديث ديگرى آمده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: الركعتان فى جوف الليـل احـب الى مـن الدنـيـا و مـا فـيـهـا: (دو ركـعـت نـمـاز در دل شب از دنيا و آنچه در آن است نزد من محبوبتر است )!.
و نـيز در حديثى مى خوانيم كه امام صادق (عليهالسلام ) به (سليمان ديلمى ) (يكى از يـارانـش ) فـرمـود: لا تـدع قـيـام الليـل فـان المـغـبـون مـن حـرم قـيـام الليل: (قيام شب را براى عبادت فراموش مكن، مغبون است كسى كه از قيام شبانه محروم گردد).
البـتـه روايـات در ايـن زمـينه بسيار است و تعبيرات فوق العاده جالبى در آنها ديده مى شود، مخصوصا نماز شب به عنوان يك وسيله مؤ ثر براى آمرزش گناهان، بيدارى فكر و انـديشه، روشنائى دل، و جلب رزق و روزى فراوان و تندرستى معرفى شده است كه اگر جمع آورى شود كتاب مستقلى خواهد شد.
در اين زمينه در جلد 12 صفحه 227 (ذيل آيه 79 سوره اسرأ) و در جلد 17 صفحه 154 (ذيل آيه 17 سوره الم سجده ) بحثهاى ديگرى آورده ايم.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات فـوق خـوانـديـم هـمـيـشـه در امـوال نـيـكـوكـاران حقى براى سائل و محروم است، اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه آنها خودشان را در برابر نيازمندان و محرومان مديون ميبينند، و آنان را طلبكار و صاحب حق مى شمرند، حقى كه به هر حال بايد پرداخته شود، و هيچگونه منتى در پرداختن آن نيست، درست مانند طلبهاى سائر طلبكاران.
و چـنـانـكـه گـفـتـيـم قـرائن مـخـتلفى نشان مى دهد كه اين تعبير مربوط به زكات واجب و امثال آن نيست، بلكه ناظر به انفاقهاى مستحبى مى باشد كه پرهيزگاران آن را دين خود مى شمرند.
( و فى الا رض أيات للموقنين ) (20)( و فى أنفسكم أفلا تبصرون ) (21)( و فى السمأ رزقكم و ما توعدون ) (22)( فو رب السمأ و الارض إنه لحق مثل ما أنكم تنطقون ) (23)
ترجمه:
20 - و در زمين آياتى براى طالبان يقين است.
21 - و در وجود خود شما (نيز آياتى است ) آيا نمى بينيد؟!
22 - روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مى شود.
23 - سـوگند به پروردگار آسمان و زمين كه اين مطلب حق است همانگونه كه شما سخن مى گوئيد!
نشانه هاى خدا در وجود شما است آيا نمى بينيد؟
در تعقيب آيات پيشين كه پيرامون مسأله معاد و صفات دوزخيان و بهشتيان سخن مى گفت در آيـات مـورد بـحـث، سخن از نشانه هاى خدا در زمين و در وجود خود انسان است، تا از يكسو بـه مـسـأله تـوحيد و شناخت خدا و صفات او كه مبدء حركت به سوى همه خيرات است آشنا شوند، و از سوى ديگر به قدرت بر مسأله معاد و زندگى پس از مرگ، چرا كه خالق حيات در روى زمين و اينهمه عجائب و شگفتيها قادر بر تجديد حيات نيز مى باشد.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (در زمـيـن نـشـانـه هـاى مـهـمـى اسـت بـراى آنـهـا كـه اهل يقينند و طالب حقند)( و فى الارض آيات للموقنين ) .
بـه راستى نشانه هاى حق و قدرت بى پايان و علم و حكمت نامحدود خدا در همين كره خاكى آن قدر فراوان است كه عمر هيچ انسانى كافى براى شناخت همه آنها نيست.
حـجـم زمـيـن، فـاصله آن با خورشيد، حركت آن به دور خود، و حركت آن به دور آفتاب، و نـيـروى جـاذبـه و دافـعـه اى كـه از آن حـجـم، و ايـن حـركـت بـه وجـود مـى آيـد، و كـامـلا متعادل و معادل يكديگر است و هماهنگى تمام اينها با هم تا شرايط حيات را بر صفحه زمين فراهم سازد، همه از آيات بزرگ خدا است.
در حـالى كـه اگـر يـكـى از اين حركات و رابطه ها و ويژگيها كمترين تغييرى پيدا كند شرائط حيات و زندگى بر صفحه زمين بر هم مى خورد، و موازنه ها به هم مى ريزد.
مـوادى كـه زمـيـن را تـشـكـيـل داده، و مـنابع مختلفى كه در سطح و زير زمين براى حيات و زندگى آماده شده، هر يك نشانه اى از نشانه هاى او است.
كـوهـهـا و دشـتـهـا، دره و جـنـگلها، رودها و چشمه ها كه هر كدام نقش مؤ ثرى در ادامه حيات و هماهنگ ساختن شرائط آن دارد نشانه هاى ديگرى است.
صـدهـا هـزار نـوع از گـيـاهـان و حـشـرات و حـيـوانـات (آرى صـدها هزار نوع ) هر كدام با ويـژگـيـهـا و عـجـائبـش كـه بـه هـنـگـام مـطـالعـه كـتـابـهـاى زمينشناسى و گياهشناسى و حـيـوانشناسى انسان را در حيرت فرو ميبرد آيات ديگرى است. در گوشه و كنار اين كره خـاكـى اسـرار جـالبـى اسـت كه شايد كمتر كسى به آن توجه مى كند ولى نظر كنجكاو دانشمندان از آن پرده برداشته و عظمت آفريدگار را آشكار ساخته است.
بد نيست در اينجا به گوشه اى از سخنان يكى از دانشمندان معروف جهان كه در اين زمينه مطالعات زيادى دارد گوش فرا دهيم:
(كـرسـى مـوريـسـيـن ) مـى گـويـد: (در تـنـظـيـم عوامل طبيعى منتهاى دقت و ريزهكارى به كار رفته است، مثلا اگر قشر خارجى كره زمين ده پـا ضـخـيمتر از آنچه هست مى بود اكسيژن - يعنى ماده اصلى حيات - وجود پيدا نمى كرد، يـا هـر گاه عمق درياها چند پا بيشتر از عمق فعلى بود آن وقت كليه اكسيژن و كربن زمين جذب مى شد و ديگر امكان هيچگونه زندگى نباتى و يا حيوانى در سطح خاك باقى نمى ماند).
در جاى ديگر درباره قشر هوائى كه اطراف زمين را فراگرفته مى گويد: (اگر هواى اطـراف زمـين اندكى از آنچه هست رقيقتر مى بود، شهابهاى ثاقب كه هر روز به مقدار چند مـيـليـون عدد به سوى زمين جذب مى شوند و در همان فضاى خارج زمين (بر اثر برخورد به قشر هوا) منفجر و نابود مى شوند دائما به سطح زمين مى رسيدند و هر گوشه اى از آن را مورد اصابت قرار مى دادند!
و يـا اگـر سـرعـت حركت شهابها از آنچه هست كمتر ميبود (هرگز بر اثر برخورد با هوا منفجر نمى شدند) همه آنها به سطح زمين ميريختند و نتيجه خرابكارى آنها معلوم بود).
و در جـاى ديـگـر مى گويد: (تنها بيست و يك درصد از هواى اطراف زمين اكسيژن است... اگـر مـقـدار اكـسيژن موجود در هوا به جاى بيست و يك درصد پنجاه درصد، بود تمام مواد سـوخـتـنـى ايـن عـالم محترق مى شد، و اگر جرقه اى به درختى در جنگلى مى رسيد، تمام جنگل به طور كامل مى سوخت )!
غـلظـت هـواى مـحيط زمين به اندازه اى است كه اشعه كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمين عبور مى دهد، و كليه ميكربهاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ويتامين هاى مفيد را ايجاد مى نمايد.
يا وجود بخارهاى مختلفى كه در طى قرون متمادى از اعماق زمين برآمده و در هوا منتشر شده اسـت و غـالب آنـهـا هـم گـازهاى سمى هستند، معهذا هواى محيط زمين آلودگى پيدا نكرده، و هميشه به همان حالت متعادل كه براى ادامه حيات انسانى مناسب باشد باقى مانده است.
دسـتـگـاه عـظـيـمـى كـه ايـن مـوازنـه عـجـيـب را ايـجـاد مـى نـمـايـد و تـعـادل را حـفـظ مـى كـنـد هـمـان دريـا و اقـيـانوس است كه مواد حياتى و غذائى و باران و اعتدال هوا و نباتات، و بالاخره وجود خود انسان از منبع فيض آن سرچشمه مى گيرد.
هر كس كه درك معانى مى كند بايد در مقابل عظمت دريا سرتعظيم فرود آورد و سپاسگزار موهبت هاى آن (و آفريدگار دريا) باشد.
در آيـه بـعد مى افزايد: در وجود خود شما نيز نشانه هاى خدا فراوان است( و فى انفسكم ) .
(آيـا چـشـم بـاز نـمى كنيد و اينهمه آيات و نشانه هاى بارز حق را نمى بينيد)؟!( افلا تبصرون ) .
بدون شك انسان اعجوبه عالم هستى است و آنچه در عالم كبير است در اين عالم صغير نيز وجود دارد، بلكه عجائبى در آن است كه در هيچ جاى جهان نيست.
عجب اينكه اين انسان با آن هوش و عقل و علم و اينهمه خلاقيت و ابتكارات و صنايع شگرف، روز نخست به صورت نطفه كوچك و بى ارزشى بوده، اما همين كـه در عـالم رحـم قـرار مـى گـيـرد بـا سـرعـت عـجـيـبـى رو بـه تـكامل مى رود، روز به روز شكل عوض مى كند، و لحظه به لحظه دگرگون مى شود، و آن نـطـفـه نـاچـيـز در مـدت كـوتـاهـى بـه انـسـان كـامـلى تبديل مى گردد.
يـك سـلول كـه كـوچكترين اجزاى بدن او است ساختمان تو بر تو و شگفت - آورى دارد كه به گفته دانشمندان معادل يك شهر صنعتى تشكيلات در آن است!.
يـكـى از عـلمـاى زيـسـتشناس مى گويد: (اين شهر عظيم با هزاران در و دروازه جالب، و هـزاران كـارخـانـه و انـبـار و شبكه لوله كشى، و مركز فرماندهى با تاسيسات فراوان (آنـهـا) و ارتـبـاطـات زيـاد، و كـارهـاى مـخـتـلف حـيـاتـى، آنـهـم در مـحـدوده كـوچـك يـك سـلول، از پيچيده ترين و شگفت انگيزترين شهرها است كه اگر ما بخواهيم تاسيساتى بـسـازيـم كه همان اعمال را انجام دهد - و هرگز قادر نيستيم - بايد دهها هزار هكتار زمين را زيـر تـاسـيـسـات و سـاخـتمانهاى مختلف و ماشين آلات پيچيده ببريم تا براى انجام چنان بـرنـامـه اى آمـاده گـردد، ولى جـالب ايـنـكـه دسـتـگـاه آفـريـنـش هـمه اينها را در مساحتى معادل (پانزده ميليونيم ) ميليمتر قرار داده )!.
دسـتـگـاهـهـائى كـه در بـدن انـسـان اسـت مـانـند قلب و كليه و ريه و مخصوصا دهها هزار كـيـلومـتـر! رگـهاى درشت و باريك و حتى مويرگهائى كه با چشم ديده نمى شود، و مسؤ ل آبـرسـانـى و تـغـذيـه و تـهـويـه (ده مـيـليـون مـيـليـارد) سـلول تـن انـسـان هـستند، و حواس مختلفى مانند بينائى و شنوائى و حواس ديگر هر كدام آيتى عظيم از آيات او است.
و از همه مهمتر معماى حيات كه اسرار آن همچنان ناشناخته مانده، و سـاخـتـمـان روح و عقل انسان است كه عقول همه انسانها از درك آن عاجز است، و اينجا است كه انسان بى اختيار لب به تسبيح و حمد و ثناى خدا مى گشايد و در پيشگاه عظمتش سر تـعظيم فرود مى آورد، و به اين اشعار مترنم مى شود: فيك يا اعجوبة الكون غدا الفكر كليلا
انت حيرت ذوى اللب و بلبلت العقولا
كلما قدم فكرى فيك شبرا فر ميلا
ناكصا يخبط فى عميأ لايهدى سبيلا
(در تو اى اعجوبه عالم هستى (اى خداى بزرگ ) فكر خسته و وامانده شد)!
(تـو صـاحـبـان انـديـشـه و مـغـز را حـيـران سـاخـتـه اى، و عقول را بهم ريخته اى )!
(هـر زمـان فـكـر مـن يـك وجـب بـه تـو نـزديـك مـى شـود يـك ميل فرار مى كند) (و از عظمت ذاتت در وحشتى بزرگ فرو مى رود).
(آرى بـه عـقـب بـرمـى گـردد و در تـاريـكـيـهـا غرق مى شود، و راهى به جلو پيدا نمى كند)!
در حديث آمده است كه پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه: (كسى كه خويش را بشناسد خداى خويش را شناخته است ).
آرى (خودشناسى ) در تمام مراحل راه خداشناسى است.
تعبير به (افلا تبصرون ) (آيا نمى بينيد) تعبير لطيفى است، يعنى اين آيات الهى در گـرداگـرد شـما در درون جان شما، در سراسر پيكر شما، گسترده است، اگر اندكى چشم باز كنيد مى بينيد، و روح شما از درك عظمتش سيراب مى گردد.
در سـومـيـن آيه مورد بحث به سومين بخش از نشانه هاى عظمت پروردگار و قدرت او بر مـعـاد اشـاره كـرده مـى فرمايد: (روزى شما در آسمان است، و آنچه به شما وعده داده مى شود)( و فى السمأ رزقكم و ما توعدون ) .
گـرچه در بعضى از روايات اسلامى (رزق ) در اين آيه به دانه هاى حياتبخش باران تفسير شده كه منبع هر خير و بركت در زمين است، و آيه 5 سوره جاثيه نيز موافق آن است:( و مـا انـزل الله من السمأ من رزق فاحيا به الارض بعد موتها ) : (آنچه خدا از آسمان از رزق نـازل كـرده و بـه وسـيـله آن زمـيـنهاى مرده را احيأ فرموده است ) ولى اين معنى مى تـوانـد يـكى از مصداقهاى روشن آيه باشد در حالى كه گستردگى مفهوم رزق هم باران را شـامـل مـى شـود، هم نور آفتاب را كه از آسمان به سوى ما مى آيد و نقش آن در حيات و زندگى فوق العاده حساس است، و همچنين هوا را كه مايه حيات همه موجودات زنده است.
ايـنـهـا هـمـه در صـورتى است كه (سمأ) را به معنى همين آسمان ظاهرى تفسير كنيم، ولى بـعـضـى از مـفـسـران (سـمـأ) را بـه مـعـنى عالم غيب و ماورأ طبيعت و لوح محفوظ گرفتهاند كه تقدير ارزاق انسانها از آنجا مى شود.
البـتـه جـمـع مـيـان هـر دو مـعـنـى مـمـكـن اسـت، هـر چـنـد تـفـسـيـر اول روشنتر به نظر مى رسد.
و امـا جـمـله (مـا تـوعـدون ) (آنـچـه بـه شما وعده داده مى شود) مى تواند تأكيدى بر مـسـأله رزق و وعـده الهى در اين زمينه بوده باشد، و يا به معنى بهشت موعود چرا كه در آيه 15 (و النجم ) مى خوانيم:( عندها جنة الماوى ) : (بهشت موعود نزد سدرة المنتهى در آسـمـانـهـا اسـت ) و يـا اشـاره بـه هـرگـونـه خـير و بركت يا عذابى است كه از آسمان نـازل مـى گـردد، و يا ناظر به همه اين مفاهيم است، چرا كه جمله (ما توعدون ) مفهومش وسيع و گسترده است.
بـه هـر حـال ايـن سـه آيـه تـرتـيـب لطـيـفـى دارد: آيـه نـخـسـت از عوامل وجود انـسـان در كـره زمـيـن سـخـن مـى گـويـد، و آيـه دوم از خـود وجـود انـسـان، و آيـه سـوم از عوامل دوام و بقأ او.
ايـن نـكته نيز قابل توجه است: چيزى كه مانع بصيرت آدمى مى شود، و او را از مطالعه اسرار آفرينش، اسرار زمين و شگفتيهاى وجود خودش باز مى دارد همان حرص براى روزى اسـت، خـداونـد در آيـه اخـيـر بـه انسان اطمينان مى دهد كه روزى او تضمين شده است، تا بـتـوانـد بـا خيال راحت به شگفتيهاى جهان هستى بنگرد، و جمله افلا تبصرون در مورد او تحقق يابد.
لذا بـراى تـأكـيد اين مطلب در آخرين آيه مورد بحث سوگند ياد كرده مى گويد: (به خـداى آسـمـان و زمـيـن سـوگـنـد كـه ايـن مطلب حق است، درست همانگونه كه شما سخن مى گوئيد)( فو رب السمأ و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون ) .
كـار بجائى رسيده است كه خداوند با آن عظمت و قدرتش براى اطمينان دادن به بندگان شكاك و دير باور و ضعيف النفس و حريص سوگند ياد مى كند كه آنچه به شما در زمينه رزق و روزى و وعـده هـاى ثـواب و عـقـاب قـيـامـت وعـده داده شـده هـمـه حق است، و هيچ شك و ترديدى در آن نيست.
تـعـبير به (مثل ما انكم تنطقون ) (همانگونه كه سخن مى گوئيد) تعبير لطيف و حساب شـده اى اسـت كـه از محسوسترين اشيأ سخن مى گويد، چرا كه گاهى خطا در باصره يا سامعه انسان واقع مى شود، اما در سخن گفتن چنين خـطـائى راه نـدارد كـه انـسـان احساس كند سخن گفته در حالى كه سخن نگفته باشد، لذا قرآن مى گويد: همان اندازه كه سخن گفتن شما برايتان محسوس است و واقعيت دارد رزق و وعده هاى الهى نيز همينگونه است!
از اين گذشته مسأله سخن گفتن خود يكى از بزرگترين روزيها و مواهب پروردگار است كـه هيچ موجود زندهاى جز انسان از آن برخوردار نشده است، و نقش سخن گفتن در زندگى اجـتـمـاعـى انـسـانـهـا و تـعـليـم و تـربـيـت و انـتـقـال عـلوم و دانـشـهـا و حل مشكلات زندگى بر كسى پوشيده نيست.
(زمـخـشـرى ) در تـفـسـيـر (كـشـاف ) از (اصـمـعـى ) نـقل مى كند از مسجد بصره بيرون آمدم، ناگاه چشمم به يك عرب بيابانى افتاد كه بر مركبش سوار بود، با من روبرو شد و گفت: از كدام قبيله اى؟ گفتم از (بنى اصمع ) گفت: از كجا مى آئى؟ گفتم از آنجا كه كلام خداوند رحمان را مى خوانند، گفت براى من هم بخوان!
مـن آيـاتـى از سوره و الذاريات را براى او خواندم، تا به آيه (و فى السمأ رزقكم ) رسـيـدم، گـفت كافى است، برخاست و شترى را كه با خود داشت نحر كرد، و گوشت آنـرا در مـيـان نـيـازمـنـدانـى كه مى آمدند و مى رفتند تقسيم نمود، شمشير و كمانش را نيز شكست و كنار انداخت و پشت كرد و رفت. اين داستان گذشت.
هـنـگـامـى كـه بـا (هـارون الرشـيـد) بـه زيـارت خـانـه خـدا رفـتـم مـشـغـول طـواف بودم ناگهان ديدم كسى با صداى آهسته مرا صدا مى زند نگاه كردم ديدم هـمـان مـرد عـرب اسـت، لاغـر شـده، و رنـگ صـورتش زرد گشته است (پيدا بود كه عشقى آتـشـين بر او چيره گشته و او را بيقرار ساخته است ) به من سلام كرد و خواهش نمود بار ديـگر همان سوره (ذاريات ) را براى او بخوانم، وقتى به همان آيه رسيدم فريادى كـشـيـد و گفت ما وعده خداوند خود را به خوبى يافتيم، سپس افزود آيا بعد از اينهم آيه اى هـسـت مـن آيـه بعد را خواندم: فو رب السمأ و الارض انه لحق بار ديگر صيحه زد و گـفـت: يـا سبحان الله من ذا الذى اغضب الجليل حتى حلف يصدقوه بقوله حتى الجئوه الى اليـمـيـن؟!: (بـراسـتـى عـجـيـب اسـت، چـه كـسـى خـداونـد جـليـل را بـه خشم آورده كه اين چنين سوگند ياد مى كند آيا سخن او را باور نكرده اند كه نـاچـار از سوگند شده )؟! اين جمله را سه بار تكرار كرد و بر زمين افتاد و مرغ روحش به آسمان پرواز كرد.
چـنـانـكـه در تـفسير آيات گفتيم بعضى جمله (و ما توعدون ) را به معنى بهشت تفسير كرده اند، و گفته اند از اين آيه استفاده مى شود كه بهشت در آسمانها است، ولى اين سخن با آنچه در آيه 133 سوره آل عمران آمده است كه مى گويد (بهشت به وسعت آسمانها و زمين است سازگار به نظر نمى رسد).
و چـنـانكه گفتيم اين تفسير براى جمله (ما توعدون ) مسلم نيست، بلكه ممكن است اشاره به وعده رزق يا عذابهاى آسمانى باشد.
و اگر در آيه 15 سوره نجم آمده است كه (جنة الماوى ) در آسمان در كـنـار (سـدرة المنتهى ) است، دليلى بر اين معنى نخواهد بود، زيرا (جنة الماوى ) بخشى از باغهاى بهشت است نه تمام بهشت (دقت كنيد).
هـنـگـامـى كه آيات قرآن سخن از اسرار آفرينش و نشانه هاى خدا در عالم هستى مى گويد گـاه مـى فـرمـايـد: ايـنها نشانه هائى است براى كسانى كه مى شنوند( لقوم يسمعون ) (يونس 67).
و گاه مى گويد: براى آنهائى كه تفكر مى كنند( لقوم يتفكرون ) (رعد 3).
گاه مى فرمايد: براى كسانى كه تعقل مى كنند( لقوم يعقلون ) (رعد 4).
گـاه مـى گـويـد: بـراى كـسـانـى كـه بـسـيـار شـكـيـبـا و شـكـرگـزارنـد( لكل صبار شكور ) (ابراهيم 5).
گـاه مـى فـرمـايـد: بـراى كـسـانـى كـه ايـمـان دارنـد (لقـوم يـؤ مـنـون ) (نحل 79).
گاه مى گويد: براى همه صاحبان مغز( لايات لاولى النهى ) (طه 54).
گاه مى فرمايد: براى آنها كه هوش سرشار دارند( لايات للمتوسمين ) (حجر 75).
و بالاخره گاهى مى گويد: براى دانشمندان( لايات للعالمين ) (روم 22).
و در آيـات مـورد بـحـث مـى گـويد: (آيا نمى بينيد)؟ يعنى آيات خدا در زمين و در درون وجود شما براى كسانى كه چشم بينا دارند روشن است.
ايـن تعبيرات به خوبى نشان مى دهد كه براى استفاده و بهره گيرى از آيات بى شمار و نشانه هاى بسيار كه براى وجود پاك او در سراسر عالم آفرينش وجود دارد زمـيـنـه آمـاده اى لازم اسـت، چـشـمـى بينا، گوشى شنوا، فكرى بيدار، و دلى هشيار و روحـى آمـاده پـذيـرش و تشنه حقايق لازم است، و گرنه ممكن است انسان سالها در لابلاى ايـن آيـات زنـدگـى كـنـد امـا هـمـچـون حـيـوانـات جـز اصطبل و علف نشناسد.
از جـمـله امـورى كـه نـظـام دقيقى بر آن حاكم است همين مسأله روزى است كه در آيات مورد بحث اشارات واضحى به آن شده است، درست است كه تلاش و كوشش شرط بهره گيرى از مـواهب زندگى است، و تنبلى و سستى مايه محروميت و درماندگى مى باشد، ولى اينهم اشـتـبـاه اسـت كه گمان كنيم با حرص و ولع و كارهاى بى رويه روزى انسان افزون مى شود، و با عفت و متانت و خويشتندارى روزى كم خواهد شد.
در احاديث اسلامى تعبيرات جالبى در اين زمينه ديده مى شود.
در حـديـثـى از رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ان الرزق لا يجره حرص حـريـص، و لا يـصرفه كره كاره: (روزى از سوى خداوند مقدر شده، نه حرص حريص آن را جلب مى كند، و نه اكراه افراد آن را منع مى نمايد).
در حـديـث ديـگـرى از امام صادق (عليهالسلام ) آمده است كه در پاسخ كسى كه تقاضاى موعظه كرده بود فرمود: (و ان كان الرزق مقسوما فالحرص لما ذا؟...) (هر گاه رزق قسمت شده است حرص براى چيست...)؟.
هدف از اين بيانات اين نيست كه جلو تلاش را بگيرد بلكه افراد حريص را با توجه به مقدر بودن رزق از حرصشان بازمى دارد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در احاديث اسلامى امور زيادى به عنوان وسيله جلب روزى يا موانع آن معرفى شده كه هر يك به نوبه خود سازنده است.
در حـديـثـى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم: و الذى بعث جدى بالحق نبيا ان الله تـبـارك و تـعـالى يـرزق العـبـد عـلى قـدر المـروة، و ان المـعـونـة تنزل على قدر شدة البلأ: (سوگند به كسى كه جدم را به حق به نبوت مبعوث كرده است كه خداوند متعال انسان را به قدر مروت و شخصيتش روزى مى دهد، و كمك پروردگار متناسب با شدت بلا و حادثه است ).
در حـديـث ديـگـرى از هـمـان حضرت آمده است: كف الاذى و قلة الصخب يزيدان فى الرزق: (ترك آزار مردم و جار و جنجال، روزى را افزايش مى دهد).
از پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـيـز نـقـل شـده اسـت كـه فـرمـود: التـوحـيـد نـصـف الديـن و اسـتـنزل الرزق بالصدقة: (توحيد نيمى از دين است، و روزى را از طريق انفاق در راه خدا بر خود نازل كن )!.
و هـمـچـنـيـن امور ديگرى مانند تميز كردن اطراف خانه، و شستشو و تميز كردن ظروف از اسباب افزايش روزى معرفى شده است.
( هل أتئك حديث ضيف إبرهيم المكرمين ) (24)( إذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون ) (25)( فراغ إلى أهله فجأ بعجل سمين ) (26)( فقربه إليهم قال ألا تأ كلون ) (27)( فأ وجس منهم خيفة قالوا لاتخف و بشروه بغلام عليم ) (28)( فأ قبلت امرأته فى صرة فصكت وجهها و قالت عجوز عقيم ) (29)( قالوا كذلك قال ربك إنه هو الحكيم العليم ) (30)
ترجمه:
24 - آيا خبر مهمانهاى بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است؟
25 - در آن زمـان كـه بـر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو! او گفت سلام بر شما كه جمعيتى ناشناخته ايد!
26 - و بـه دنـبال آن پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه (و بريانى را براى
آنها) آورد.
27 - و آنـرا نـزديك آنها گذارد (ولى با تعجب ديد دست به سوى غذا نمى برند) گفت! آيا شما غذا نمى خوريد؟
28 - و از ايـن كـار احـساس وحشت كرد، گفتند: نترس (ما رسولان پروردگار توئيم ) و او را بشارت به تولد پسرى دانا و هوشيار دادند.
29 - در ايـن هـنگام همسرش جلو آمد در حالى كه (از خوشحالى و تعجب ) فرياد مى كشيد و به صورت خود زد و گفت (آيا پسرى خواهم آورد در حالى كه ) پيرزنى نازا هستم؟!
30 - گفتند پروردگارت چنين گفته است، و او حكيم و داناست.
تـفـسـيـر: مـيـهـمـانـان ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) از ايـن آيـات بـه بـعد گوشه هائى از سرگذشتانـبـيـأ و اقـوام پـيـشـيـن بـراى تأكيد و تاييد مطالب گذشته مطرح مى شـود، و نـخـسـتـينفـراز آن سـرگـذشـت فـرشـتـگـانـى اسـت كـه بـراى عـذاب قـوم لوط درشـــكـــل آدمــيـان بر ابراهيم (عليهالسلام ) ظاهر شدند، و او را بشارت به تـولد فرزندىدادند با اينكه ابراهيم به سن پيرى رسيده بود و همسرش نيز مسن و نازا بود.
از يـك سـو عـطـا كـردن ايـن فـرزنـد بـرومـنـد در ايـن سـن و سـال بـه ايـن پـدر و مـادر پـير و فرتوت تأكيدى است براى آنچه درباره مقدر بودن ساير روزيها كه در آيات گذشته آمد.
و از سـوى ديـگـر دليلى است بر قدرت و توانائى حق، و آيتى است از آيات خداشناسى كه در آيات گذشته از آن بحث شده است.
و از سـوى سـوم بـشـارتـى اسـت بـراى اقـوام بـا ايـمـان كـه مـشـمـول حـمايت حق هستند، همان گونه كه آيات بعد كه سخن از عذاب هولناك قوم لوط مى گويد
هشدار و تهديدى است براى مجرمان بى ايمان.
نخست روى سخن را به پيامبر كرده، مى فرمايد: (آيا داستان و خبر مهمانهاى بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است )؟!( هل اتاك حديث ضيف ابراهيم المكرمين ) .
تـعبير به (مكرمين ) (اكرام شده گان ) يا به خاطر اين است كه اين فرشتگان ماموران حـق بـودنـد، و در آيـه 26 سـوره انـبـيـأ نـيـز دربـاره فـرشـتـگـان مـيـخـوانـيـم:( بل عباد مكرمون ) (آنها بندگانى هستند محترم ) و يا به خاطر احتراماتى است كه ابراهيم براى آنها قائل شد و يا به هر دو جهت.
سـپـس بـه شـرح حـال آنـها پرداخته، مى گويد: (آن زمان كه بر ابراهيم وارد شدند و گـفتند: سلام بر تو! او گفت: سلام بر شما كه جمعيتى ناشناخته ايد)!( اذ دخلوا عليه فقالوا سلام قال سلام قوم منكرون ) .
بـعـضـى گـفـتـه انـد ابـراهـيـم (عليهالسلام ) مـسأله ناشناخته بودن آنها را در درون دل گفت، نه به صورت آشكار (چرا كه اين سخن با مسأله احترام مهمان سازگار نيست ).
ولى اين معمول است كه گاهى ميزبان در عين احترام به ميهمان مى گويد:
ولى مـن نـمى دانم شما را كجا ديده ام؟ و به نظرم زياد آشنا نيستيد، بنابراين مى توان ظـاهـر آيـه را حـفـظ كـرد كـه ابـراهـيـم ايـن سـخـن را آشـكـارا گـفـتـه اسـت، هـر چـنـد احـتـمـال اول نيز بعيد به نظر نمى رسد، بخصوص اينكه پاسخى از ناحيه ميهمانان در معرفى خود در اينجا ديده نمى شود، و اگر ابراهيم چنين سخنى را آشكارا گفته بود لابد آنها پاسخى به آن مى دادند.
بـه هـر حـال ابـراهيم ميهماننواز و پر سخاوت، براى پذيرائى ميهمانان خود فورا دست بـه كـار شـد، (پـنـهـانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله اى فربه و بريانى براى آنها آورد)( فراغ الى اهله فجأ بعجل سمين ) .
(راغ ) چنانكه راغب در مفردات مى گويد از (روغ ) (بر وزن شوق ) به معنى حركت كردن توأم با يك نقشه پنهانى است.
چـرا ابـراهـيـم چـنـيـن كـرد؟ بـراى ايـنكه ممكن بود اگر ميهمانان متوجه شوند مانع از چنين پذيرائى پر هزينه اى گردند.
امـا چرا ابراهيم ميهمانهاى معدود كه به گفته بعضى سه نفر و حداكثر دوازده نفر بودند غـذاى فـراوان و مـفـصـل تهيه كرد، اين به خاطر آن است كه معمولا اشخاص سخاوتمند هر گـاه مـيـهـمـانـى بـراى آنها فرا رسد تنها به اندازه ميهمانان غذا تهيه نمى كنند، بلكه غـذائى فـراهـم مى سازند كه علاوه بر ميهمانان تمام كسانى كه براى آنان كار مى كنند در آن شـريـك و سهيم باشند، و حتى همسايگان و نزديكان و اطرافيان ديگر را هم در نظر مـى گـيـرنـد، بـنابراين هرگز چنين غذاى اضافى اسراف محسوب نمى شود، و اين معنى امـروز هـم در مـيـان بـسـيـارى از عـشـايـر و آنـهـا كـه بـه شكل سنتى سابق زندگى مى كنند ديده مى شود.
(عـجـل ) (بـر وزن طـفـل ) بـه مـعنى گوساله است (و اينكه بعضى گفته اند به معنى گـوسـفـنـد اسـت بـا مـتـون لغـت سـازگـار نـيـسـت ) ايـن واژه در اصـل از مـاده (عـجـله ) گـرفـتـه شـده، زيـرا ايـن حـيـوان در ايـن سـن و سال حركات عجولانه اى دارد كه وقتى بزرگ شد به كلى آن را كنار مى گذارد.
(سمين ) به معنى فربه است، و انتخاب چنين گوساله اى براى احترام به ميهمانان، و استفاده بيشتر اطرافيان بوده است.
در آيـه 69 سـوره هـود آمـده اسـت كـه ايـن گـوسـاله بـريـان بـود (بـعـجـل حـنـيـذ) هـر چـند آيه مورد بحث در اين باره سخنى نمى گويد، اما منافاتى با آن ندارد.
(ابراهيم شخصا اين غذا را براى ميهمانان آورد و نزديك آنها گذارد)( فقربه اليهم ) .
ولى با كمال تـعـجـب مشاهده كرد كه آنها دست به سوى غذا نمى برند، (گفت آيا غذا نمى خوريد)؟!( قال الا تاكلون ) .
ابـراهـيـم تـصـور مى كرد آنها از جنس بشرند (و هنگامى كه ديد دست به سوى غذا نمى برند در دل احساس وحشت كرد)( فاوجس منهم خيفة ) .
زيـرا در آن زمـان - و امروز هم در ميان بسيارى از اقوام كه پايبند به اخلاق سنتى هستند - هـر گاه كسى از غذاى ديگرى بخورد به او آزارى نمى رساند و خيانتى نمى كند، و آنجا كـه نـمـك خورند نمكدان را نمى شكنند، و لذا اگر ميهمان دست به غذا نبرد اين گمان پيدا مـيـشـد كـه او بـراى كـار خـطـرنـاكـى آمـده اسـت. ايـن ضـرب المـثـل نـيـز در عـرب مـعـروف اسـت كـه مـى گـويـنـد( مـن لم يـاكـل طـعامك لم يحفظ ذمامك ) : (كسى كه غذاى تو را نخورد به پيمان تو وفا نخواهد كرد).
(ايـجـاس ) از مـاده (وجـس ) (بـر وزن مـكـث ) در اصل به معنى صداى مخفى است، به همين مناسبت ايجاس به معنى احساس پنهانى و درونى آمـده، گوئى انسان صدائى را از درون خود مى شنود و هنگامى كه با خيفة همراه شود به معنى احساس ترس است.
در اينجا ميهمانان - همانگونه كه در سوره هود آيه 70 آمده است - به او گفتند نترس و به او اطمينان خاطر دادند( قالوا لا تخف ) .
سپس مى افزايد: (او را بشارت به تولد پسرى دانا دادند)( و بشروه بغلام عليم ) .
بـديـهى است فرزند به هنگام تولد (عالم ) نيست، اما ممكن است استعدادى در او باشد كه در آينده عالم و دانشمند بزرگى شود، و منظور در اينجا همين است.
در اينكه اين فرزند (اسماعيل ) بوده يا (اسحاق )؟ در ميان مفسران گفتگو است، هر چند مشهور اين است كه (اسحاق ) بوده.
ولى ايـن احـتـمـال كـه اسـمـاعـيـل بـاشـد بـا تـوجه به آيه 71 سوره هود كه مى گويد: فبشرناها باسحاق درست به نظر نمى رسد، بنابراين شكى نيست زنى كه در آيات بعد سخن از او به ميان مى آيد همسر ابراهيم ساره و اين فرزند اسحاق است.
(در ايـن هـنـگـام هـمسر ابراهيم جلو آمد در حالى كه از خوشحالى و تعجب فرياد مى كشيد بـه صـورت خـود زد و گـفـت: آيـا بـا ايـنـكـه مـن پيرزنى نازايم صاحب فرزندى خواهم شد)؟!( فاقبلت امرأته فى صرة فصكت وجهها و قالت عجوز عقيم ) .
در آيـه 72 سـوره هود نيز مى خوانيم:( قالت يا ويلتا ء الدوانا عجوز و هذا بعلى شيخا ) : (گفت: اى واى بر من! آيا من فرزندى مى آورم در حالى
كه پيرزنم، و اين شوهرم پيرمردى است، اين راستى چيز عجيبى است )!
بنابراين فرياد او فريادى از روى تعجب و توأم با شادى بوده است.
واژه (صـرة ) از مـاده (صـر) (بـر وزن شـر) در اصـل بـه مـعـنى بستن و بهم بستگى است، و به فرياد شديد و همچنين جمعيت متراكم نيز گـفـتـه مـى شـود، چـرا كـه داراى شدت و بهم پيوستگى است، به بادهاى شديد و سرد (صرصر) مى گويند چرا كه انسانها را به هم مى پيچد، و (صرورة ) به زن يا مردى مى گويند كه هنوز حج بجا نياورده، و يا تصميم بر ازدواج ندارد، چرا كه يكنوع بستگى و امتناع در آنها است، و در آيه مورد بحث به همان معنى فرياد شديد است.
(صكت ) از ماده (صك ) (بر وزن شك ) به معنى زدن شديد، يا به صورت زدن است، و مـنـظـور در ايـنـجا اين است كه همسر ابراهيم هنگامى كه نويد تولد فرزندى را شنيد، همانگونه كه عادت زنان است، دستها را از شدت تعجب و حيا به صورت زد.
طـبـق گفته بعضى از مفسران، و همچنين سفر تكوين تورات، همسر ابراهيم در آن وقت نود سـال يـا بـيـشـتـر داشـت، و خـود ابـراهـيـم حـدود يـكـصـد سال يا بيشتر!
ولى قـرآن در آيـه بـعـد پـاسـخ فـرشـتـگـان را بـه او نـقـل مى كند: (گفتند: پروردگارت چنين گفته است و او حكيم و دانا است )( قالوا كذلك قال ربك انه هو الحكيم العليم ) .
گـرچـه تـو پـيـرزن فـرتـوتـى هـسـتـى و شوهرت نيز چنين است، اما هنگامى كه فرمان پـروردگـار تـو صـادر شـود و اراده اش بـه چـيـزى تعلق گيرد بدون ترديد تحقق مى يابد.
حـتـى آفـريـنـش جـهـان عـظـيـمـى هـمـانند اين جهان با امر (كن ) (موجود باش ) براى او سهل و آسان است.
تـعـبـير به (حكيم ) و (عليم ) اشاره به اين است كه نياز ندارد تو از سن پيرى و نازائى خودت يا كهنسال بودن همسرت خبر دهى، خدا همه اينها را مى داند و اگر تاكنون به شما فرزندى نداده و در اواخر عمر مرحمت مى كند آنهم حكمتى دارد.
جـالب ايـنـكـه در آيه 73 سوره هود مى خوانيم كه فرشتگان به او گفتند:( اتعجبين من امر الله رحـمـة الله و بـركـاتـه عليكم اهل البيت انه حميد مجيد ) : (آيا از فرمان خدا تعجب مى كنى؟ اين رحمت خدا و بركاتش بر خانواده شما است، كه او حميد و مجيد است ).
تـفـاوت ايـن دو تـعـبـير به خاطر آن است كه فرشتگان همه اين سخنها را به (ساره ) گـفـتـنـد، مـنتهى در سوره هود به بخشى اشاره شده، و در اينجا به بخش ديگر، در آنجا سـخـن از رحـمـت و بـركـات خـدا اسـت، و تـنـاسـب بـا حـمـيـد و مجيد دارد (كسى كه او را در مقابل نعمتهايش حمد و تمجيد مى كنند).
ولى در ايـنـجـا سـخـن از آگـاهـى خـداونـد نـسـبت به عدم آمادگى اين دو همسر براى آوردن فرزند، و نازائى زن از نظر اسباب ظاهرى است، و متناسب اين است كه گفته شود خدا از هـمـه ايـنـهـا آگـاه مى باشد، و اگر سؤال شود چرا اين موهبت را در جوانى به آنها نداد؟ گفته مى شود: در اين امر حكمتى است چرا كه او حكيم است.
سخاوت پيامبران
بسيار مى شود كه بعضى از افراد خشك، سخاوت و بلند نظرى را با اسراف و تبذير اشتباه مى كنند، و خست و تنگنظرى را با مسأله زهد و پارسائى.
قـرآن در آيـات فـوق، و آيـات سـوره هـود، اين حقيقت را فاش بيان كرده كه پذيرائى از مـهـمـان به طور گسترده و معقول هرگز مخالف شرع نيست، بلكه چون پيامبرى دست به چنين كارى زده است دليل بر محبوبيت آن است ولى البته آن گونه پذيرائى كه شعاعش ديـگـران را هم در برگيرد، آنچنان كه رسم افراد شريف سخاوتمند است. خداوند هرگز بـهـره گـيـرى از مـواهـب زنـدگـى را تـحـريـم نـكـرده، و داشـتـن اموال حلالى را همانند ابراهيم كه ديگران هم از آن بهره گيرند عيب نشمرده است.
ابـراهـيـم (عليهالسلام ) بـا آن امـوال سـرشـار هـرگـز از يـاد خـدا غـافـل نـشـد، و هـيـچـوقت دلبستگى اسارتگونه به آن نيافت، و در هيچ زمان منافع آن را منحصر به خود نساخت.
قـرآن در آيـه 32 سـوره اعـراف مـى گـويـد:( قـل مـن حـرم زيـنـة الله التى اخرج لعباده و الطـيـبـات مـن الرزق قـل هـى للذيـن آمـنـوا فـى الحـيـاة الدنـيـا خـالصة يوم القيامة كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون ) : (بگو چه كسى زينتهاى خدا را كه براى بندگانش آفريده، و روزيهاى پاكيزه را تحريم كرده است؟ بگو: اينها در زندگى دنيا از آن كسانى است كه ايمان آورده اند (هر چند ديگران نيز با آنها مشاركت دارند ولى ) در قيامت خالص براى مؤ منان خواهد بود، اين چنين آيات خود را براى كسانى كه آگاهند شرح مى دهيم ).
در ايـن زمـيـنـه بـحـث مـشـروحـى در جـلد شـشـم صـفـحـه 150 بـه بـعـد - ذيل آيه 32 - اعراف آورده ايم.
( قال فما خطبكم أيها المرسلون ) (31)( قالوا إ نا أرسلنا إ لى قوم مجرمين ) (32)( لنرسل عليهم حجارة من طين ) (33)( مسومة عند ربك للمسرفين ) (34)( فأ خرجنا من كان فيها من المؤ منين ) (35)( فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ) (36)( و تركنا فيها أية للذين يخافون العذاب الا ليم ) (37)
ترجمه:
31 - (ابراهيم ) گفت پس ماموريت شما چيست اى فرستادگان (خدا)؟
32 - گفتند ما به سوى قوم مجرمى فرستاده شده ايم.
33 - تا بارانى از سنگ - گل بر آنها بفرستيم.
34 - سنگهائى كه از ناحيه پروردگارت براى اسرافكاران نشان شده است!
35 - مـا تـمـام مـؤ مـنـانـى را كـه در آن شـهـرهـا (ى قـوم لوط) زنـدگـى مـى كـردنـد (قبل از نزول بلا) خارج كرديم.
36 - و جز يك خانواده با ايمان در تمام آنها نيافتيم!
37 - و در آن (شـهـرهـاى بـلاديده ) نشانه اى روشن براى كسانى كه از عذاب دردناك مى ترسند بجاى گذارديم
شهرهاى بلاديده قوم لوط آيت و عبرتى است
در تـعـقيب ماجراى ورود فرشتگان بر ابراهيم و بشارت دادن به او درباره تولد اسحاق بـحـث از گـفـتـگـوئى اسـت كـه مـيـان (ابـراهـيـم ) و (فرشتگان ) درباره قوم لوط درگرفت.
تـوضـيـح اينكه: ابراهيم پس از تبعيد به شام به دعوت مردم به سوى خداوند و مبارزه بـا هـر گونه شرك و بت پرستى ادامه مى داد، حضرت لوط كه از پيامبران بزرگ بود در عـصر او مى زيست و احتمالا از سوى او ماموريت يافت كه براى تبليغ و هدايت گمراهان بـه يـكـى از مـنـاطق شام (يعنى شهرهاى سدوم ) سفر كند، او در ميان قوم گنهكارى آمد كه آلوده بـه شـرك و گـناهان بسيارى بودند، و از همه زشتتر گناه همجنسبازى و لواط بود سرانجام گروهى از فرشتگان مامور هلاك اين قوم شدند اما قبلا نزد ابراهيم آمدند.
ابـراهـيـم از وضـع مـيـهمان فهميد اينها به دنبال كار مهمى ميروند، و تنها براى بشارت تولد فرزند نزد او نيامده اند، چرا كه براى چنين بشارتى يك نفر كافى بود، و يا به خاطر عجله اى كه در حركت داشتند احساس كرد ماموريت مهمى دارند.
لذا در نخستين آيه مورد بحث مى گويد: (ابراهيم گفت: پس ماموريت و كار مهم شما چيست اى فرستادگان خدا)؟!( قال فما خطبكم ايها المرسلون ) .
فرشتگان پرده از روى ماموريت خود برداشته، و به ابراهيم (گفتند:
ما به سوى قوم مجرم و تبهكارى فرستاده شده ايم )( قالوا انا ارسلنا الى قوم مجرمين ) .
قـومـى كـه علاوه بر فساد عقيده گرفتار انواع آلودگيها و گناهان مختلف زشت و ننگينى است.
سـپـس افـزودنـد: مـا مـامـوريـت داريـم بـارانـى از سـنـگ - گـل بـر آنـهـا بـفـرسـتـيـم و آنـهـا را بـديـنـوسـيـله در هـم بـكـوبـيـم و هـلاك كـنـيـم( لنرسل عليهم حجارة من طين ) .
تـعـبـيـر (بـه حـجارة من طين ) (سنگى از گل ) همان چيزى است كه در آيه 82 سوره هود بـجـاى آن (سجيل ) آمده است، و سجيل در اصل يك واژه فارسى است كه از (سنگ ) و (گـل ) گـرفـتـه شـده و در لسـان عـرب بـه صـورت (سـجـيـل ) درآمـده، بـنـابـرايـن چـيـزى اسـت كـه نـه مـانـنـد سـنـگ سخت است و نه مانند گل سست، و در مجموع شايد اشاره به اين معنى است كه براى نابود كردن اين قوم مجرم حـتـى نـيـازى بـه نـازل كردن صخره هاى عظيم از آسمان نبود، بلكه بارانى از ريگهاى كوچك و نه چندان محكم و مانند دانه هاى باران بر آنها فرو باريد.
سپس افزودند: (اين سنگها از ناحيه پروردگارت براى اسرافكاران نشان شده است )( مسومة عند ربك للمسرفين ) .
(مسومة ) به چيزى مى گويند كه داراى علامت و نشانه اى است، و در اينكه چگونه آنها نـشـانـدار بـودنـد؟ در مـيـان مـفـسـران گـفـتـگـو اسـت، بـعـضـى گـفـتـه انـد: آنـهـا شكل مخصوص داشته كه نشان مى داده سنگ معمولى نيست، بلكه وسيله عذاب است.
و جـمـعى گفته اند: هر كدام علامتى داشته و براى فرد معين و نقطه خاصى نشانه گيرى شده بود، تا مردم بدانند كه مجازاتهاى خداوند آنچنان حساب شده است كه حتى معلوم است كدام فرد مجرم با كدام سنگ بايد نابود شود!
تـعـبـيـر بـه (مـسـرفـيـن ) اشـاره بـه كـثرت گناه آنها است، به گونه اى كه از حد گـذرانـده و پـرده هـاى حيا و شرم را دريده بودند، اگر كسى در حالات قوم لوط و انواع گناهان آنها دقت كند مى بيند كه اين تعبير در مورد آنها بسيار پر معنى است.
هر انسانى ممكن است گهگاه آلوده به گناهى شود اما اگر به زودى بيدار گردد و جبران و اصلاح كند زياد مشكل نيست، مشكل زمانى پيش مى آيد كه سر به اسراف بگذارد.
ايـن تـعـبـيـر در عـيـن حـال مـطـلب ديـگرى را نيز بازگو مى كند كه نه تنها اين سنگهاى آسـمـانـى بـراى قوم لوط نشانه گيرى شده بود، بلكه در انتظار همه گنهكاران مسرف است.
قـرآن در ايـنجا دنباله ماجراى اين رسولان پروردگار را كه نزد حضرت لوط آمدند و به عنوان ميهمانانى بر او وارد شدند، و قوم بيشرم به گمان اينكه آنها جوانانى زيبا روى از جنس بشرند به سراغ آنها آمدند، اما به زودى به اشتباه خـود پـى بردند، و چشمان همه آنها نابينا شد، رها كرده و دنباله سخن را از سوى خداوند بازگو مى كند.
مـى فـرمـايـد: (مـا تـمـام مـؤ مـنـانـى را كـه در شـهـرهـاى قـوم لوط زنـدگـى مى كردند قبل از نزول بلا خارج كرديم )( فاخرجنا من كان فيها من المؤ منين ) .
(ولى در تمام اين مناطق جز يك خانواده با ايمان نيافتيم )!( فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ) .
آرى مـا هـرگز خشك و تر را با هم نميسوزانيم و عدالت ما اجازه نمى دهد مؤ من را گرفتار سـرنـوشـت كـافـر كـنـيم، حتى اگر در ميان ميليونها نفر بى ايمان و مجرم، يك فرد با ايمان و پاك باشد نجاتش مى دهيم.
ايـن هـمـان مـطـلبـى اسـت كـه در سـوره حـجـر آيـه 59 و 60 بـه ايـن صـورت آمـده:( الا آل لوط انـا لمـنـجوهم اجمعين الا امرأته قدرنا انها لمن الغابرين ) : (مگر خاندان لوط كه همگى آنها را نجات خواهيم داد، بجز همسرش كه مقدر داشتيم در شهر بماند و هلاك شود)!
و در سـوره هـود آيـه 81 مـى خـوانـيـم:( فـاسـر بـاهـلك بـقـطـع مـن الليل و لا يلتفت منكم احد الا امرأتك انه مصيبها ما اصابهم ) : (شب هنگام با خانواده ات
از اين شهر حركت كن، و هيچكس از شما پشت سرش را نگاه نكند، مگر همسرت كه او هم به همان بلائى كه آنها گرفتار مى شوند گرفتار خواهد شد)!.
و در سـوره عـنـكـبـوت آيـه 32 هـمـيـن جـريـان بـه ايـن صـورت بـازگـو شـده اسـت:( قـال ان فـيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امرأته كانت من الغابرين ) : (ابراهيم گفت: در اين شهر و آبادى كه شما فرشتگان تصميم نابودى آنرا داريد لوط زنـدگـى مى كند، گفتند ما به كسانى كه در آن هستند آگاهتريم او و خانواده اش را نجات مى بخشيم، مگر همسرش كه در ميان مردم شهر مى ماند0).
و بـاز هـمـيـن مـوضـوع در سـوره اعـراف آيـه 83 چـنـيـن منعكس شده است:( فانجيناه و اهله الا امـرأتـه كـانـت مـن الغابرين ) : (ما او و خاندانش را نجات بخشيديم جز همسرش كه همراه بازماندگان در شهر بود (و به سرنوشت آنها گرفتار شد) )
هـمانگونه كه ملاحظه مى كنيد اين بخش از ماجراى قوم لوط در اين پنج سوره از قرآن با عبارات مختلف بيان شده كه همه آنها يك حقيقت را بازگو مى كند، ولى از آنجا كه ممكن است به يك حادثه از زواياى مختلف نگاه كرد و در هر نگاه بعدى از آنرا مشاهده نمود، در قرآن مـجـيـد نـيز حوادث تاريخى غالبا به همين صورت مطرح و تكرار شده است كه تعبيرات مـختلف آيات فوق گواه اين معنى است، بعلاوه چون قرآن كتاب تربيت و انسانسازى است، و در مقام تربيت گاه لازم مى شود كه روى يك مسأله مهم بارها تكيه شود، تا تأثير عـمـيـق در ذهـن خـوانـنـده بـگـذارد، مـنـتـهـا ايـن تـكـرار بايد با تعبيرات جالب و دلنشين و گوناگون صورت گيرد تا ملال خاطرى حاصل نشود و فصيح و بليغ باشد.
(بـراى تـوضـيح بيشتر روى ماجراى ميهمانان ابراهيم (عليهالسلام ) و گفتگوهاى او با اين ميهمانان، و سپس سرنوشت دردناك و عبرت انگيز قوم لوط، به تفسير نمونه
جلد 6 صفحه 243 به بعد، و جلد 9 صفحه 167، و جلد 11 صفحه 98، و جلد 16 صفحه 260 ذيل آيات سوره اعراف و هود و حجر و سوره عنكبوت مراجعه فرمائيد).
بـه هـر حال خداوند شهرهاى اين قوم آلوده را با زمين لرزه اى سخت و ويرانگر زير و رو كـرد سـپـس بـارانى از سنگهاى آسمانى بر آنها فرو باريد و اثرى از آنها نماند، حتى جـسـدهاى پليدشان زير آوارها و سنگهاى آسمانى مدفون گشت، تا عبرتى باشد براى آيندگان و براى همه افراد بى ايمان و مجرمان آلوده.
و لذا در آخرين آيه مورد بحث مى افزايد: (در آن سرزمين نشانه اى روشن براى كسانى كـه از عـذاب دردنـاك مـى تـرسند بجاى گذاشتيم )( و تركنا فيها آية للذين يخافون العذاب الاليم ) .
ايـن تـعـبير به خوبى نشان مى دهد كه از اين آيات و نشانه هاى خدا تنها كسانى پند مى گيرند كه آمادگى پذيرش در وجودشان باشد، و احساس مسؤ ليت كنند.
محل شهرهاى لوط كجا است؟
مـسـلم اسـت كـه ابـراهـيـم بـعـد از مـهـاجـرت از عـراق و سـرزمـيـن بابل، به سوى شامات آمد، مى گويند لوط نيز با او زندگى مى كرد، اما بعد از مدتى (براى دعوت به توحيد و مبارزه با فساد) به شهر (سدوم ) رفت.
(سدوم ) نام يكى از شهرها و آباديهاى قوم لوط است كه در شامات (در كـشور اردن ) در نزديكى بحرالميت واقع شده بود، سرزمين آباد و پر درخت و گياهى بـود، اما بعد از نزول عذاب الهى بر اين قوم زشتكار و ننگين شهرهاى آنها در هم كوبيده و زير و رو شد، چنانكه آنها را (مدائن مؤ تفكات ) مى گويند (شهرهاى زير و رو شده ).
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد كه ويرانه هاى اين شهرها در زير آب فرورفته و مدعى هستند كه در گـوشـه اى از دريـاچـه بـحـرالمـيت ستونها و آثار ديگرى كه دلالت بر خرابه هاى اين شهر مى كند ديده اند.
و اينكه در بعضى از تفاسير اسلامى مى بينيم كه منظور از جمله (و تركنا فيها آيه ) هـمـان آبـهـاى گنديده اى است كه جاى اين شهرها را فرا گرفته ممكن است اشاره به همين مـعنى باشد كه بعد از زلزله هاى شديد، و شكافته شدن زمين راهى از بحرالميت به اين سرزمين بلاديده گشوده شد، و همه اين شهرها به زير آب فرو رفت!
در حالى كه بعضى ديگر معتقدند شهرهاى لوط به زير آب فرو نرفته، و هم اكنون در نـزديـكـى بـحـرالمـيـت مـنـطـقـه اى اسـت كـه زيـر سنگهاى سياهى پوشيده شده كه احتمالا محل شهرهاى لوط است.
و نـيز گفته اند كه مركز ابراهيم در شهر (حبرون ) در فاصله نه چندان دور از سدوم قرار داشت، و موقعى كه بر اثر زلزله يا صاعقه شهرهاى آنها آتش گرفت ابراهيم در نزديكى حبرون ايستاده بود و دود شهر را كه متصاعد بود با چشم خود مى ديد.
از مـجـمـوع ايـن گـفتار حدود تقريبى اين شهرها روشن مى شود هر چند جزئيات آن هنوز در پردهاى از ابهام باقى مانده.
( و فى موسى إذ أرسلناه إلى فرعون بسلطان مبين ) (38)( فتولى بركنه و قال ساحر أو مجنون ) (39)( فأ خذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم و هو مليم ) (40)( و فى عاد إذ أرسلنا عليهم الريح العقيم ) (41)( ما تذر من شى ء أتت عليه إلا جعلته كالرميم ) (42)( و فى ثمود إذ قيل لهم تمتعوا حتى حين ) (43)( فعتوا عن أمر ربهم فأ خذتهم الصاعقة و هم ينظرون ) (44)( فما استطاعوا من قيام و ما كانوا منتصرين ) (45)( و قوم نوح من قبل إنهم كانوا قوما فاسقين ) (46)
ترجمه:
38 - در (زنـدگـى ) مـوسـى نـيـز نشانه و درس عبرتى بود، هنگامى كه او را به سوى فرعون با دليل آشكار فرستاديم.
39 - اما او با تمام وجودش از وى روى برتافت و گفت: اين مرد يا ساحر است يا ديوانه!
40 - ما او و لشكريانش را گرفتيم و در دريا پرتاب كرديم، در حالى كه در خور سرزنش بود.
41 - هـمچنين در سرگذشت عاد نيز آيتى است در آن هنگام كه تندبادى بى باران بر آنها فرستاديم.
42 - كه از هر چيزى مى گذشت آنرا رها نمى كرد تا همچون استخوانهاى پوسيده كند!
43 - و نـيز در سرگذشت قوم ثمود عبرتى است در آن هنگام كه به آنها گفته شد مدتى كوتاه متمتع باشيد (و سپس منتظر عذاب ).
44 - آنها از فرمان پروردگارشان سرباز زدند، و صاعقه آنها را فروگرفت در حالى كه (خيره خيره ) نگاه مى كردند (بى آنكه قدرت بر دفاع داشته باشند).
45 - آنـهـا چـنـان بـر زمين افتادند كه قدرت بر قيام نداشتند، و نتوانستند از كسى يارى طلبند!
46 - همچنين قوم نوح را قبل از آنها هلاك كرديم، چرا كه قوم فاسقى بودند.
اينهمه درس عبرت در تاريخ پيشينيان
قـرآن در ايـن آيات در تعقيب داستان قوم لوط و عاقبت دردناكى كه بر اثر گناهان بسيار زشت و ننگين پيدا كردند اشاره به سرگذشت چند قوم ديگر از اقوام پيشين مى كند.
نخست مى فرمايد: (در موسى و تاريخ زندگى او نيز نشانه و درس عبرتى بود، در آن هنگام كه او را به سوى فرعون با دليل روشنى فرستاديم )( و فى موسى اذ ارسلناه الى فرعون بسلطان مبين ) .
(سـلطـان ) چـيـزى اسـت كـه مـايـه تـسـلط گـردد، و مـنـظـور در ايـنـجـا مـعـجـزه يـا دليـل و مـنـطـق نـيـرومـنـد عـقـلى يـا هـر دو است كه (موسى ) (عليهالسلام ) در برابر فرعون از آن استفاده كرد.
تـعـبـيـر (سـلطان مبين ) در آيات مختلف قرآن بسيار به كار رفته، و غالبا به معنى دليل منطقى روشن و آشكار است.
امـا فـرعـون نـه تسليم معجزات بزرگ موسى (عليهالسلام ) كه گواه ارتباطش با خدا بـود شـد، و نـه در مـقـابل دلائل منطقى او سر تعظيم فرود آورد، بلكه به خاطر غرور و تكبرى كه داشت (با تمام وجودش از او روى گردان شد و گفت اين مرد ساحر يا ديوانه است )!( فتولى بركنه و قال ساحر او مجنون ) .
(ركـن ) در اصـل بـه مـعـنى ستون و پايه اصلى، و بخش مهم هر چيز است، و در اينجا مـمـكـن اسـت اشـاره بـه اركـان بـدن بـاشـد. يـعـنـى فـرعـون بـه طـور كامل و با تمام اركان بدن به موسى پشت كرد.
بـعضى نيز گفته اند منظور در اينجا لشكر او است، يعنى تكيه بر اركان لشكر خويش كرد و از پيام حق رويگردان شد.
و يا اينكه هم خودش از فرمان خدا روى برتافت و هم اركان حكومت و لشكر خود را منحرف ساخت.
جـالب ايـنـكه جباران زورگو در تهمتها و نسبتهاى دروغينى كه به انبيأ بزرگ مى دادند گـرفـتـار سـردرگـمـى و تناقض و پريشانگوئى عجيبى بودند، گاه آنها را ساحر مى خواندند، و گاه مجنون، با اينكه (ساحر) بايد انسان هوشيارى باشد كه با استفاده از ريزه كاريها و مسائل روانى و خواص مختلف اشيأ كارهاى اعجاب انگيزى را انجام دهد و مـردم را اغـفـال نـمـايـد، در حـالى كـه مـجـنـون نـقـطـه مقابل آن است.
اما قرآن از نتيجه كار فرعون جبار و اعوانش چنين خبر مى دهد: (ما او و لشـكـرش را گـرفـتـيـم و در دريا پرتاب كرديم، در حالى كه مرتكب اعمالى شده بود كه درخور سرزنش و ملامت بود)( فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى اليم و هو مليم ) .
(يم ) به طورى كه از متون لغت و كتب حديث استفاده مى شود به معنى (دريا) است، و به رودخانه هاى عظيم همانند نيل نيز اطلاق مى شود.
تـعـبـيـر (نبذناهم ) (آنها را افكنديم ) اشاره به اين است كه فرعون با تمام قدرت و لشـكـريـانـش آنـچنان در برابر اراده خداوند ضعيف بودند كه همچون يك موجود بى مقدار آنها را در وسط درياى نيل افكند.
و تعبير (هو مليم ) (او شايسته سرزنش است ) اشاره به اين كه نه تنها مجازات الهى ايـن قـوم را مـحـو كـرد، بـلكـه تـاريـخـى كـه از آنـهـا بـاقـى مـانـده نـام نـنـگـيـن و اعـمال شرم آور آنها را حفظ كرده، و از ظلم و جنايت و كبر و غرور آنها پرده برداشته است به طورى كه همواره درخور سرزنش هستند.
سپس به سرنوشت اجمالى قوم ديگرى يعنى قوم (عاد) پرداخته، چنين مى گويد:
(در سـرگـذشـت قـوم عـاد نيز آيت و عبرتى است، در آن هنگام كه باد و طوفانى نازا و بى باران بر آنها فرستاديم )( و فى عاد اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم ) .
عـقـيـم بـودن بـادهـا زمـانـى اسـت كـه ابـرهـاى بـاران زا بـا خـود حـمـل نـكـنـد، گـيـاهـان را تـلقـيـح ننمايد، و فايده و بركتى نداشته باشد، و جز هلاكت و نابودى چيزى همراه نياورد.
سـپس به توصيف تندبادى كه بر قوم عاد مسلط شد پرداخته مى افزايد: (از هر چيزى مى گذشت آن را رها نمى كرد تا نابود كند، و به صورت گياهان خشك و درهم كوبيده يا استخوانهاى پوسيده درآورد)( ما تذر من شى ء اتت عليه الا جعلته كالرميم ) .
(رميم ) از ماده (رمة ) (بر وزن منة به استخوانهاى پوسيده مى گويند، و (رمه ) (بـر وزن قـبـه ) بـه ريـسمان پوسيده گفته مى شود، (ورم ) (بر وزن جن ) به معنى اجـزأ خـردى اسـت كـه از چـوب يـا كـاه بر زمين مى ريزد (رم ) و (ترميم ) نيز به معنى اصلاح اشيأ پوسيده است.
ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـى دهد كه تندباد قوم عاد يك تندباد معمولى نبود، بلكه علاوه بر تخريب و درهم كوبيدن و به اصطلاح فشارهاى فيزيكى، داراى سوزندگى و مسموميتى بود كه اشيأ گوناگون را مى پوساند.
آرى اين گونه است قدرت خداوند كه با يك حركت سريع نسيم، اقوام نيرومند و پر سر و صـدائى را چـنـان در هـم مى كوبد كه تنها اجساد پوسيده اى از آنها باقى مى ماند، اين بود اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نيرومند و ثروتمند عاد كه در سرزمين (احقاف ) (منطقه اى ميان عمان و حضرموت ) مى زيستند.
بعد از آنها نوبت قوم (ثمود) مى رسد و درباره آنها مى فرمايد: (در قوم ثمود نيز آيـت و عـبـرتـى اسـت، در آن هـنـگـام كه به آنها گفته شد: مدتى كوتاه از زندگى متمتع گـرديـد) (و سـپـس مـنـتـظـر عـذاب الهـى بـاشـيـد)( و فـى ثـمـود اذ قيل لهم تمتعوا حتى حين ) .
مـنـظور از (حتى حين ) همان سه روز مهلتى است كه در آيه 65 سوره هود به آن اشاره شـده اسـت:( فـعـقـروهـا فـقـال تـمتعوا فى داركم ثلاثة ايام ذلك وعد غير مكذوب ) : (آنها شترى را كه به عنوان اعجاز آمده بود از پاى درآوردند و پيامبرشان صالح به آنها گفت سـه روز در خانه هايتان بهره گيريد، و بعد از آن منتظر عذاب الهى باشيد، اين وعده اى است تخلف ناپذير).
با اينكه خداوند آنها را به وسيله پيامبرشان صالح بارها انذار فرموده بود، ولى باز بـراى اتمام حجت بيشتر سه روز به آنها مهلت داده شد، تا گذشته تاريك خود را جبران كـنـنـد، و زنـگـار گـناه را با آب توبه از دل و جان بشويند، بلكه به گفته بعضى از مـفـسـران در اين سه روز دگرگونيهائى در پوست بدن آنها ظاهر شد، نخست به زردى، سـپـس به سرخى، و بعد به سياهى گرائيد، تا هشدارهائى باشد براى اين قوم مشرك سركش، اما متأسفانه هيچ يك از اين امور سودى نبخشيد و از مركب غرور پائين نيامدند.
آرى (آنـها از فرمان پروردگارشان سر باز زدند و صاعقه به طور ناگهانى آنها را فـرا گـرفـت، در حـالى كـه خـيـره خـيره نگاه مى كردند، و قدرتى بر دفاع از خويشتن نداشتند)( فعتوا عن امر ربهم فاخذتهم الصاعقه و هم ينظرون ) .
(عتوا) از ماده (عتو) (بر وزن غلو) به معنى سرپيچى از اطاعت
اسـت، ظـاهـر ايـن اسـت كـه ايـن جـمـله اشـاره بـه تـمـام سـرپـيـچـى هائى است كه آنها در طـول دعـوت صالح داشتند، مانند بت پرستى و ظلم و ستم و از پاى درآوردن ناقه اى كه مـعـجـزه (صـالح ) بـود، نـه فـقـط سـرپـيـچـى هـائى كـه در طول اين سه روز انجام دادند و بجاى توبه و انابه به درگاه خدا در غفلت و غرور فرو رفتند.
شاهد اين سخن آيه 77 سوره اعراف است كه مى گويد:( فعقروا الناقة و عتوا عن امر ربهم و قالوا يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ) : (سپس ناقه را پى كردند، و از فـرمـان پـروردگـارشـان سـرپـيچى نمودند و گفتند: اى صالح! اگر از فرستادگان خدائى آنچه ما را به آن تهديد مى كنى بياور)!
(صـاعـقـه ) و (صـاقـعـه ) هـر دو قـريـب المـعـنـى اسـت در اصـل بـه معنى فرو ريختن توأم با صداى شديد است، با اين تفاوت كه (صاعقه ) در اجسام آسمانى گفته مى شود، و (صاقعه ) در اجسام زمينى، و به گفته بعضى از اهـل لغـت (صـاعـقه ) گاهى به معنى (مرگ ) و گاه به معنى (عذاب ) و گاه به مـعـنـى (آتـش ) اسـت، ايـن واژه غـالبـا بـه صداى شديدى كه از آسمان برمى خيزد و توأم با آتش مرگبارى است، گفته مى شود كه هر سه معنى (مرگ و عذاب و آتش ) در آن جمع است.
قبلا نيز اشاره كرده ايم هنگامى كه ابرهائى كه داراى الكتريسته مثبت هستند به زمينى كه داراى الكتريسته منفى است نزديك شوند جرقه عظيم الكتريكى از ميان اين دو برمى خيزد كـه تـوأم بـا صـداى وحـشـتـنـاك و آتـشـى سـوزان اسـت، و محل وقوع آن را به لرزه درمى آورد.
در قرآن مجيد در آيه 19 بقره به روشنى در همين معنى به كار رفته است، زيرا بعد از آنكه سخن از ابر و باران و رعد و برق مى گويد، اضافه مى كند:
( يـجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت ) : (منافقان همچون رهگذرانى هستند كه در شب تاريك توأم با رعد و برق از بيابان مى گذرند
و از تـرس مـرگ (و بـراى ايـن كـه صداى صاعقه را نشنوند) انگشت را در گوش خود مى گذارند).
سـرانـجـام آخـريـن جمله اى كه درباره اين قوم سركش مى فرمايد اين است كه (آنها چنان بـر زمين افتادند كه قدرت برخاستن نداشتند و نتوانستند از كسى يارى بطلبند)( فما استطاعوا من قيام و ما كانوا منتصرين ) .
آرى صـاعـقـه چـنان آنها را غافلگير كرد و بر زمين كوبيد كه نه خود ياراى برخاستن و دفـاع از خـويـشـتـن داشـتـنـد، و نـه قـدرت نـاله و فـريـاد و كـمـك طـلبـيـدن، و در هـمـيـن حال جان دادند، و سرگذشتشان درس عبرتى براى ديگران شد.
آرى قـوم ثـمـود كـه از قـبـائل مـعـروف عـرب بودند و در سرزمين (حجر) (منطقه اى در شـمـال حـجاز) با امكانات و ثروت فراوان و عمر طولانى و بناهاى محكم زندگى داشتند، بر اثر سرپيچى از فرمان خدا و سركشى و طغيان و شرك و ظلم و ستم نابود شدند، و آثارشان درس گويائى براى ديگران شد.
و در آخـريـن آيه مورد بحث اشاره كوتاهى به سرنوشت پنجمين قوم يعنى قوم نوح كرده مـى فـرمـايـد: (پـنجمين قوم نوح را پيش از آنها هلاك كرديم، چرا كه آنها قوم فاسقى بودند)( و قوم نوح من قبل انهم كانوا قوما فاسقين ) .
(فـاسق ) به كسى مى گويند كه از محدوده فرمان خداوند قدم بيرون گذارد، و آلوده به كفر و ظلم يا ساير گناهان شود.
تعبير (من قبل ) (پيش از آنها) شايد اشاره به اين است كه قوم فرعون
و لوط و عـاد و ثـمـود سـرگـذشـت اسـفـبـار قـوم نـوح را كـه قـبـل از آنـهـا بودند شنيده بودند اما متأسفانه آنها را بيدار نكرده و خود به سرنوشتى مشابه آنها گرفتار شدند.
1 - چهره هاى گوناگون عذاب الهى
قـابل توجه اينكه در آيات فوق و آيات گذشته اشاره به سرگذشت پنج قوم از اقوام پـيش شده است (قوم لوط، فرعون، عاد، ثمود و قوم نوح ) كه از ميان آنها مجازات و كيفر چـهـار قـوم اول مـطـرح شده، ولى به مجازات قوم نوح اشاره اى نشده است، و هنگامى كه دقـت كـنـيم مى بينيم هر يك از چهار قوم اول به يكى از عناصر چهارگانه معروف مجازات شـدنـد، قوم (لوط) با زلزله و آوار و سنگهاى آسمانى از ميان رفتند (يعنى با خاك ) قـوم فرعون با (آب ) قوم (عاد) به وسيله (تندباد) و قوم (ثمود) بوسيله (صاعقه و آتش ).
درسـت اسـت كـه ايـن چـهار چيز امروز به عنوان (عنصر) يعنى (جسم بسيط) شناخته نـمـى شـود، (چـرا كـه هـر يك تركيبى است از اجسام ديگر) ولى انكار نمى توان كرد كه چـهـار ركـن مهم زندگى انسانها را تشكيل مى دهند، و هرگاه يكى از آنها از زندگى انسان به كلى حذف شود، ادامه حيات غير ممكن است تا چه رسد به همه آنها.
آرى خـداونـد مـرگ و نـابـودى ايـن اقـوام را در چـيـزى قـرار داده كـه عامل اصلى حيات آنها بود، و بدون آن نمى توانستند به حيات خود ادامه دهند، و اين قدرت غائى عجيبى است.
و اگر سخنى از عامل عذاب قوم نوح (عليهالسلام ) به ميان نيامده شايد آنهم به خـاطـر ايـن اسـت كـه عـذاب آنها نيز همانند قوم فرعون بوسيله (آب ) بوده و نياز به تكرار در اينجا نداشته است.
2 - بادهاى (زاينده ) و (نازا)
در آيـات فـوق خـوانديم كه خداوند قوم عاد را با تندبادى عقيم و نازا مجازات كرد، و در آيـه 22 سـوره (حـجـر) مـى خوانيم:( و ارسلنا الرياح لواقح فانزلنا من السمأ مأ ) : (مـا بـادهـا را بـراى تـلقـيـح و بـارور سـاخـتـن فـرسـتـاديـم و از آسـمـان آبـى نازل كرديم ).
گـرچـه ايـن آيـه بـيـشـتـر نـاظـر بـه تـلقـيـح ابـرهـا، و بـه هـم پـيـوسـتـن آنـها براى نزول باران است.
ولى بـه طور كلى نقش بادها را در زندگى انسانها روشن مى سازد، آرى كار آنها بارور ساختن است، بارور ساختن ابرها، گياهان و حتى احيانا در آماده ساختن انواع مختلف حيوانات براى (بارورى ) نيز مؤ ثر است.
ولى هـمين باد هنگامى كه حامل فرمان عذاب باشد بجاى اينكه حيات و زندگى بيافريند عـامـل مـرگ و نـابـودى مى شود، و به گفته قرآن در آيه 20 سوره (قمر) كه آنهم از قـوم عـاد سـخـن مـى گـويـد:( تـنـزع النـاس كـانـهـم اعـجـاز نخل منقعر ) : (آنها را (كه قامتهائى رشيد و هيكلهائى درشت داشتند) از زمين بر مى كند و با سـر بـه زمـيـن مـى كـوبـيـد به گونه اى كه سرهاى آنها از تن جدا مى شد، همچون درخت نخلى كه ريشه كن شده باشد).
( و السمأ بنيناها بايد و إنا لموسعون ) (47)( و الارض فرشناها فنعم الماهدون ) (48)( و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ) (49)( ففروا إلى الله إنى لكم منه نذير مبين ) (50)( و لا تجعلوا مع الله الها أخر إنى لكم منه نذير مبين ) (51)
ترجمه:
47 - ما آسمان را با قدرت بنا كرديم و همواره آنرا وسعت مى بخشيم!
48 - و زمين را گسترديم، و چه خوب گستراننده ايم؟
49 - و از هر چيز دو زوج آفريديم شايد متذكر شويد.
50 - پس به سوى خدا بگريزيد كه من از سوى او براى شما بيم دهنده آشكارى هستم.
51 - و بـا خـدا مـعـبـود ديـگرى قرار ندهيد كه من براى شما از سوى او بيم دهنده آشكارى هستم.
پيوسته آسمانها را گسترش مى دهيم!
بار ديگر اين آيات به مسأله آيات عظمت خداوند در عالم آفرينش مى پردازد
و در حـقـيـقـت بـحثهائى را كه در آيات 20 و 21 همين سوره درباره آيات او در زمين و وجود انسان گذشت تكميل مى كند، و در ضمن دليلى بر قدرت خداوند بر مسأله معاد و زندگى پس از مرگ است نخست مى فرمايد: (ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و پيوسته آن را وسعت مى بخشيم )( و السمأ بنيناها بايد و انا لموسعون ) .
(و زمين را گسترديم و چه خوب گستراننده ايم )!( و الارض فرشناها فنعم الماهدون ) .
(ايد) (بر وزن صيد) به معنى قدرت و قوت است، و در آيات قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است، و در اينجا اشاره به قدرت كامله خداوند بزرگ در آفرينش آسمانها دارد.
نشانه هاى اين قدرت عظيم هم در عظمت آسمانها و هم در نظام خاصى كه بر آنها حاكم است به خوبى آشكار مى باشد.
در ايـنـكـه منظور از (انا لموسعون ) (ما پيوسته وسعت مى بخشيم ) در اينجا چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است: بعضى آن را به معنى توسعه رزق از سوى خدا بر بندگان از طريق نزول باران دانسته اند، و بعضى آنرا به معنى گسترش رزق از هر نظر مى دانند، و بـعـضى نيز آن را به معنى غنى و بى نيازى خداوند تفسير كرده اند، چرا كه خزائن او آنـقـدر گـسـتـرده اسـت كـه بـا اعطأ رزق به خلايق هرگز پايان نمى پذيرد و كم نمى شود.
ولى بـا تـوجـه بـه مـسـأله آفـريـنـش آسـمـانـهـا در جـمـله قـبـل و بـا تـوجـه بـه كشفيات اخير دانشمندان در مسأله (گسترش جهان ) كه از طريق مـشـاهـدات حـسـى نيز تأييد شده است معنى لطيفترى براى آيه مى توان يافت و آن اينكه خداوند آسمانها را آفريده و دائما گسترش مى دهد.
عـلم امـروز مـى گـويـد: نـه تـنها كره زمين، بر اثر جذب مواد آسمانى تدريجا فربه و سـنگينتر مى شود، بلكه آسمانها نيز در گسترشند، يعنى ستارگانى كه در يك كهكشان قـرار دارنـد بـه سـرعـت از مـركـز كـهـكشان دور مى شوند، حتى سرعت اين گسترش را در بسيارى از مواقع اندازه گيرى كرده اند.
در كـتـاب (مـرزهـاى نجوم ) نوشته (فردهويل ) مى خوانيم: (تندترين سرعت عقب نـشينى كرات كه تاكنون اندازه گيرى شده نزديك به 66 هزار كيلومتر در ثانيه است!، كـهـكـشـانـهـاى دورتر در نظر ما به اندازه اى كم نورند كه اندازه گيرى سرعت آنها به سـبـب عـدم نـور كـافى دشوار است، تصويرهائى كه از آسمان برداشته شده آشكارا اين كـشـف مـهـم را نـشـان مى دهد كه فاصله اين كهكشانها بسيار سريعتر از كهكشانهاى نزديك افزايش مى يابد).
نـامـبـرده سـپـس بـه بـررسـى ايـن سـرعـت در كـهـكـشـانـهـاى (ابـر سـنـبـله ) و (اكليل )
و (شـجـاع ) و غير آن پرداخته و بعد از محاسبه، سرعتهاى عجيب و سرسام آورى را در اين ارائه مى دهد.
چـنـد جـمـله هـم در ايـن زمـيـنه از آقاى (جان الدر) بشنويد او مى گويد: (جديدترين و دقـيـقـترين اندازه گيريها در طول امواجى كه از ستارگان پخش مى شود پرده از روى يك حـقـيـقـت عـجـيب و حيرت آور برداشته، يعنى نشان داده است مجموعه ستارگانى كه جهان از آنـهـا تـشـكـيـل مـى يـابـد پـيوسته با سرعتى زياد از يك مركز دور مى شوند، و هر قدر فـاصـله آنـهـا از ايـن مـركـز بـيـشـتـر بـاشـد بـر سـرعـت سـيـر آنـهـا افزوده مى گردد، مـثـل ايـن اسـت كـه زمـانـى كـليه ستارگان در اين مركز مجتمع بوده اند، و بعد از آن از هم پـاشـيـده، و مـجموعه ستارگان بزرگى از آنها جدا و به سرعت به هر طرف روانه مى شوند)!
دانشمندان از اين موضوع چنين استفاده كرده اند كه جهان داراى نقطه شروعى بوده است.
(ژرژگـامـوف ) در كـتـاب (آفـريـنش جهان ) در اين زمينه چنين مى گويد: (فضاى جهان كه از ميلياردها كهكشان تشكيل يافته در يك حالت انبساط سريع است، حقيقت اين است كه جهان ما در حال سكون نيست، بلكه انبساط آن مسلم است.
پـى بـردن بـه ايـنـكـه جـهـان مـا در حال انبساط است كليد اصلى را براى گنجينه معماى جـهـانـشـنـاسـى مـهـيـا مـى كـنـد، زيـرا اگـر اكـنـون جـهـان در حال انبساط باشد لازم مى آيد كه زمانى در حال انقباض بسيار شديدى بوده است!.
تنها دانشمندان فوق نيستند كه به اين حقيقت اعتراف كرده اند، افراد ديگرى نيز اين معنى را در نوشته هاى خود آورده اند كه نقل كلمات آنها به درازا مى كشد.
جـالب تـوجه اينكه تعبير به (انا لموسعون ) (ما گسترش دهندگانيم ) با استفاده از جـمـله اسـميه و اسم فاعل دليل بر تداوم اين موضوع است و نشان مى دهد كه اين گسترش هـمـواره وجـود داشـتـه، و هـمـچـنـان ادامـه دارد، و اين درست همان چيزى است كه امروز به آن رسـيده اند كه تمام كرات آسمانى و كهكشانها در آغاز در مركز واحدى جمع بوده (با وزن مـخـصوص فوق العاده سنگين ) سپس انفجار عظيم و بى نهايت وحشتناكى در آن رخ داده، و به دنبال آن اجزاى جهان متلاشى شده، و به صورت كرات درآمده، و به سرعت در حالت عقب نشينى و توسعه است.
امـا در مـورد خلقت زمين و تعبير به (ماهدون ) تعبير لطيفى است كه نشان مى دهد خداوند زمين را با تمام وسائل استراحت براى زندگى انسانها (ممهد) و آماده ساخته است، زيرا (مـاهـد) از مـاده (مهد) به معنى گاهواره و يا هر محلى است كه براى استراحت آماده مى كـنند، چنين محلى بايد آرام، مطمئن، محفوظ و گرم و نرم باشد و تمام اين شرائط در كره زمين حاصل است.
بـه فـرمـان الهـى از يـكـسو سنگها نرم و تبديل به خاك شده، و از سوى ديگر صلابت كـوهـهـا و پـوسـتـه سخت زمين آنرا در برابر فشار جزر و مد مقاوم ساخته، از سوى سوم قشر هوائى كه گرداگرد آنرا فرا گرفته، هم حرارت خورشيد را در خود نگه مى دارد، و هـمـچـون لحـاف بـزرگـى بـر ايـن بـسـتر گسترده افتاده، و هم سپر نيرومندى است در بـرابـر هـجـوم سـنـگـهـاى آسـمـانـى كه آنها را به محض ورود به قلمرو زمين آتش زده، خاكستر مى كند.
و بـه ايـن تـرتـيـب تـمـام شـرائط آسايش از سوى خداوند براى پذيرائى از انسان كه ميهمان خدا در اين كره خاكى است فراهم شده است.
بعد از آفرينش آسمانها و زمين نوبت به موجودات مختلف آسمانى و زمين و انواع گياهان و حـيوانات مى رسد و در اين باره در آيه بعد مى فرمايد: (ما از هر چيز دو زوج آفريديم شايد شما متذكر شويد)( و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ) .
بـسـيـارى از مـفـسران (زوج ) را در اينجا به معنى (اصناف مختلف ) دانسته، و آيه فـوق را اشـاره بـه اصناف مختلف موجودات اين جهان مى دانند كه به صورت (زوج ) (زوج ) درآمـده است، مانند شب و روز، نور و ظلمت، دريا و صحرا، خورشيد و ماه، نر و ماده، و غير اينها.
ولى چـنـانـكـه قـبـلا ذيـل آيـات مـشـابه نيز گفته ايم، (زوجيت ) در اينگونه آيات مى تواند اشاره به معنى دقيقترى باشد، زيرا واژه (زوج ) را معمولا به دو جنس (نر) و (مـاده ) مـى گـويـنـد، خـواه در عـالم حـيـوانـات باشد يا گياهان، و هرگاه آنرا كمى تـوسـعه دهيم، تمام نيروهاى مثبت و منفى را شامل مى شود، و با توجه به اينكه قرآن در آيـه فـوق مـى گـويـد: (مـن كـل شى ء) (از همه موجودات ) نه فقط موجودات زنده، مى تـوانـد اشاره به اين حقيقت باشد كه تمام اشيأ جهان از ذرات مثبت و منفى ساخته شده، و امـروز از نـظـر عـلمـى مـسـلم اسـت كـه اتـمـهـا از اجـزأ مـخـتـلفـى تـشكيل يافته اند، از جمله اجزائى كه داراى بار الكتريسته منفى هستند، و (الكترون ) نـامـيـده مـى شـونـد، و اجـزائى كـه داراى بار الكتريسته (مثبت ) هستند و پروتون نام دارند.
بـنابراين الزامى نيست كه (شى ء) را حتما به معنى حيوان يا گياه تفسير كنيم، و يا زوج را بـه مـعـنـى (صنف ) بدانيم (در اين زمينه توضيحات ديگرى در جلد 15 صفحه 190، ذيل آيه 7 شعرأ، و در جلد دهم صفحه 115، و در جلد هيجدهم صفحه 376 ذكر كرده ايـم ) بـايـد تـوجـه داشـت كـه در عـيـن حـال هـر دو تـفـسـيـر قابل جمع است.
ضمنا جمله (لعلكم تذكرون ) اشاره به اين است كه زوجيت و تعدد و دوگانگى در تمام اشـيـأ جـهـان، انسان را متذكر اين معنى مى كند كه خالق جهان، واحد و يگانه است، زيرا دوگانگى از ويژگيهاى مخلوقات است.
در حـديـثـى از امـام عـلى بـن مـوسى الرضا (عليهالسلام ) نيز به اين معنى اشاره شده، آنـجـا كـه مـى فـرمايد: بمضادته بين الاشيأ عرف ان لا ضد له، بمقارنته بين الاشيأ عـرف ان لا قـريـن له، ضـاد النـور بـالظـلمـة، و اليـبـس بـالبـلل، و الخـشـن بـالليـن، و الصـرد بـالحرور، مؤ لفا بين متعادياتها، مفرقا بين مـتـدانـيـاتـهـا، دالة بـتـغريقها على مفرقها، و بتأليفها على مؤ لفها، و ذلك قوله( و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ) :
(اشـيـأ جـهـان را مـتـضـاد آفريده، تا روشن شود براى او ضدى نيست، و آنها را با هم قـريـن سـاخـته، تا معلوم شود قرينى براى او نيست، نور را ضد ظلمت، و خشكى را ضد تـرى، و خـشـونـت را ضـد نـرمـش، و سـرمـا را ضـد گـرمـا قـرار داده، در عـيـن حـال اشـيـأ مـتـضـاد را جـمـع كرده و موجودات نزديك بهم را از هم جدا نموده تا اين جدائى دليـل بـر جـدا كـنـنـده و آن پـيـوسـتـگى دليل بر پيوند دهنده باشد، و اين است معنى( و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون ) .
در آيـه بـعـد بـه عـنـوان يـك نـتـيـجـه گـيـرى از بـحـثهاى توحيدى گذشته مى افزايد: (بنابراين به سوى خدا بگريزيد كه من از سوى او براى شما بيم دهنده آشكارى هستم )!( ففروا الى الله انى لكم منه نذير مبين ) .
تـعـبـيـر به (فرار) در اينجا تعبير جالب و لطيفى است، معمولا فرار در جائى گفته مـى شود كه انسان از يكسو با موجود يا حادثه وحشتناكى روبرو شده، و از سوى ديگر پـنـاهـگـاهـى در نـقـطـه اى سـراغ دارد، لذا بـا سـرعـت تـمـام از محل حادثه دور مى شود و به نقطه امن و امان روى مى آورد، شما نيز از شرك و بت پرستى كه عقيده وحشتناكى است بگريزيد و به توحيد خالص كه منطقه امن و امان واقعى است روى آريد.
از عذاب خدا بگريزيد به سوى رحمتش برويد.
از نـافـرمـانـيـهـا و عـصـيـانـش فـرار كـنـيـد و بـه تـوبـه و انـابـه متوسل شويد.
خـلاصـه، از زشـتـيـهـا، بـديـهـا، بـى ايـمـانـى، تـاريـكـى جهل، و عذاب جاويدان بگريزيد، و در آغوش رحمت حق و سعادت جاويدان قرار گيريد.
باز براى تأكيد بيشتر، روى مسأله يكتاپرستى تكيه كرده، مى فرمايد:
(معبود ديگرى با خدا قرار ندهيد كه من براى شما از سوى او بيم دهنده آشكارى هستم )( و لا تجعلوا مع الله الها آخر انى لكم منه نذير مبين ) .
اين احتمال وجود دارد كه آيه قبل دعوت به اصل به ايمان خدا مى كند، و اين آيه دعوت به يـگانگى ذات پاك او، بنابراين تكرار جمله (انى لكم منه نذير مبين ) در يك مورد به عـنـوان (انـذار) بر ترك ايمان به خدا است، و در مورد ديگر انذار در برابر شرك و دوگانه پرستى، و به اين ترتيب هر كدام اشاره به مطلب جداگانه اى است.
در بـعـضـى از روايـات از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقـل شـده كـه منظور از (فرار به سوى خدا) حج و زيارت خانه او است روشن است كه مـنظور ذكر يكى از مصاديق واضح فرار به سوى خدا مى باشد چرا كه حج انسان را به حقيقت توحيد و توبه و انابه آشنا مى سازد و در پناه الطاف خداوندى جاى مى دهد.
( كذلك ما أتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر أو مجنون ) (52)( أتواصوا به بل هم قوم طاغون ) (53)( فتول عنهم فما أنت بملوم ) (54)( و ذكر فان الذكرى تنفع المؤ منين ) (55)
ترجمه:
52 - ايـنگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند او ساحر است يا ديوانه!
53 - آيـا يـكـديـگـر را بـه آن سـفـارش مـى كردند (كه عموما چنين تهمتى را بزنند) نه، بلكه آنها قومى طغيانگرند!
54 - حال كه چنين است از آنها روى بگردان و تو هرگز درخور ملامت نخواهى بود.
55 - و پيوسته تذكر ده، زيرا تذكر براى مؤ منان سودمند است.
تذكر ده كه تذكر سودمند است
در آيـه 39 هـمـين سوره خوانديم كه فرعون در برابر دعوت موسى (عليهالسلام ) به سـوى خـداونـد يـكتا و ترك ظلم و بيدادگرى، موسى را متهم ساخت كه او ساحر يا مجنون است، اين نسبت كه از سوى مشركان به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز داده مى شد براى مؤ منان اندك نخستين، بسيار گران بود، و روح پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را آزرده مى ساخت.
آيـات مـورد بـحث براى دلدارى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان مى گويد: تنها تـو نـيستى كه هدف اين تيرهاى زهرآگين تهمت قرار گرفته اى (اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشده مگر اينكه گفتند: او ساحر يا ديوانه است )( كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون ) .
آنـهـا را (سـاحـر) مـى خـوانـدنـد زيـرا در برابر معجزات چشمگيرشان پاسخى منطقى نداشتند، و (مجنون ) خطاب مى كردند چرا كه همرنگ محيط نبودند و در برابر امتيازات مادى سر تسليم فرود نمى آوردند.
بـنـابـراين نگران نباش و غم و اندوه به خود راه مده، و بر استقامت و پايدارى و صبر و شـكيبائى خود بيفزا كه اين گونه گفته ها و نسبتهاى بى اساس هميشه در برابر مردان حق بوده است.
سپس مى افزايد: (آيا اين اقوام كافر و معاند به يكديگر توصيه مى كردند) كه اين تهمت را به همه انبيأ ببندند؟ (اتواصوا به ).
آنـچـنـان هـمـاهـنـگ و يـكـنـواخـت عـمـل مـى كـنـنـد كـه گـوئى همگى در ماورأ تاريخ مجلسى تـشـكـيـل داده، و بـه مـشاوره نشسته، و به يكديگر توصيه نموده اند كه انبيأ را عموما متهم به سحر و جنون كنند، تا از نفوذ اعتبار آنها در توده مردم كاسته شود.
و شـايـد هر كدام مى خواستند از دنيا بروند بيخ گوش فرزندان و دوستان خود اين سخن را مى گفتند و توصيه مى كردند.
سـپـس مـى افـزايـد: (بـلكـه آنـهـا قـومـى طـغـيـانـگـرنـد)( بل هم قوم طاغون ) .
ايـن اثـر روح طـغـيـانگرى است كه براى بيرون كردن مردان حق از صحنه به هر دروغ و تـهـمـتى متوسل مى شوند، و چون پيامبران با معجزات و دستورات تازه به ميان اقوام مى آيـند بهترين برچسب را اين مى بينند كه آنها را به (سحر) و (جنون ) متهم سازند. بنابراين عامل (وحدت عمل ) آنها همان روحيه واحد خبيث طغيانگرى آنها است.
باز براى تسلى خاطر و دلدارى بيشتر به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى فرمايد: (اكـنون كه اين قوم طاغى و سركش حاضر به شنيدن حق نيستند از آنها روى بگردان )( فتول عنهم ) .
و مطمئن باش كه تو وظيفه خود را به طور كامل انجام داده اى، (و هرگز درخور سرزنش و ملامت نخواهى بود)( فما انت بملوم ) .
اگر آنها حق را نپذيرند غم مخور كه دلهاى شايسته اى در انتظار آن است.
ايـن جـمـله در حـقيقت يادآور آيات ديگرى است كه نشان مى دهد پيامبر آنقدر دلسوز بود كه گـاه از عـدم ايـمان آنها نزديك بود دق كند، چنانكه در آيه 6 سوره كهف مى خوانيم:( لعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤ منوا بهذا الحديث اسفا ) : (گوئى مى خواهى خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آنها هلاك كنى چرا كه آنها به اين قرآن ايمان نياورده اند).
البته يك رهبر راستين بايد چنين باشد.
مفسران گفته اند هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مؤ منان اندوهگين شدند و تصور كردند كه اين آخرين سخن در برابر مشركان است، وحى آسمانى قـطـع شـده، و عـذاب الهـى بـه زودى فـرا مـى رسـد، ولى چـيـزى نـگـذشـت كه آيه بعد نازل شد و به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد: (پيوسته تذكر و اندرز ده، چرا كه تذكر مؤ منان را سود مى بخشد)( و ذكر فان الذكرى تنفع المؤ منين ) .
اينجا بود كه همگى احساس آرامش كردند.
اشـاره بـه ايـنـكـه دلهـاى آمـاده اى در گـوشـه و كـنـار در انـتـظار سخنان تو است، اگر گـروهـى بـه مـخـالفـت در بـرابـر حـق بـرخـاسـتـه انـد گـروه ديـگـرى از جـان و دل مشتاق آنند، و گفتار دلنشين تو تأثير خود را در نفوس آنان مى گذارد.
براى پذيرش حق دلهاى آماده لازم است
كـشـاورزى را در نـظـر بگيريد كه مشغول بذرافشانى است، قسمتى از اين بذرها را ممكن است به روى سنگها بريزد، مسلما هرگز بارور نخواهد شد.
قـسـمـت ديـگـرى روى قـشـرهـاى نازك خاك مى ريزد كه سنگهاى سخت را پوشانده اند، در ايـنـجـا بـذرها جوانهاى مى زنند اما چون محل كافى براى ريشه هاى موجود نيست به زودى مى خشكند و از بين مى روند.
قـسـمـت ديـگـرى روى خاكهائى مى ريزد كه عمق زيادى دارد ولى در لابلاى آن بذرها علف هـرزه هاى مزاحم موجود است، اين بذرها نمو مى كند و ريشه مى دواند ولى به زودى خارها و علف هرزه ها بر آنها مى پيچد و آنها را خفه مى كند.
از هـمـه اين بذرها خوشبخت تر بذرهائى است كه در ميان خاكهاى عميق و بدون مزاحم قرار گيرند، چيزى نمى گذرد جوانه مى زنند و شاخ و برگ مى آورند و تنومند و پربار مى شوند.
سـخـنـان حـق كـه از دهـان انبيأ و فرستادگان الهى و جانشينان معصوم آنها خارج مى شود همانند اين بذرها است، دلهائى كه چون سنگ خارا است هرگز آن را نمى پذيرد. و دلهائى كـه نـرمـش ضعيف و كمى دارد موقتا مى پذيرد، سپس آن را بيرون مى افكند، و دلهائى كه آمـاده پـذيـرش است اما خارهاى هوا و هوس و شهوات و صفات رذيله در آن روئيده، تأثير آن را خنثى مى كند.
تـنـهـا دلهـائى سخنان اين پيشوايان بزرگ را مى پذيرد و پرورش مى دهد و بارور مى كند كه هم روح حقجوئى و حق طلبى بر آن حاكم است، و هم از اين صفات خالى است، و آن دلهاى مؤ منان است، آرى( فذكر ان الذكرى تنفع المؤ منين ) پند و اندرز ده كه مؤ منان را فايده مى بخشد.
( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ) (56)( ما أريد منهم من رزق و ما أريد أن يطعمون ) (57)( ان الله هو الرزاق ذوالقوة المتين ) (58)
ترجمه:
56 - مـن جـن و انـس را نـيـافـريـدم جـز بـراى ايـنـكـه عـبـادتـم كـنـنـد (و از ايـن طـريـق تكامل يابند و به من نزديك شوند).
57 - هرگز از آنها نمى خواهم كه به من روزى دهند، و نمى خواهم مرا اطعام كنند.
58 - خداوند روزى دهنده و صاحب قوت و قدرت است.
هدف خلقت انسان از ديدگاه قرآن
از مـهـمـتـريـن سؤ الاتى كه هر كس از خود مى كند اين است كه (ما براى چه آفريده شده ايم )؟ و (هدف آفرينش انسانها و آمدن به اين جهان چيست )؟
آيـات فـوق بـه ايـن سـؤ ال مـهـم و همگانى با تعبيرات فشرده و پرمحتوائى پاسخ مى گـويـد، و بـحـثى را كه در آخرين آيه از آيات گذشته پيرامون تذكر و يادآورى به مؤ مـنـان بـيـان شد تكميل مى كند، چرا كه اين از مهمترين اصولى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـايـد آن را تـعـقـيـب كـند، ضمنا معنى فرار به سوى خدا را كه در چند آيه قبل آمده بود روشن مى سازد.
مـى فـرمايد: (من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند)( و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون )
من نيازى به آنها ندارم (و هرگز از آنها نمى خواهم كه به من روزى دهند، و هيچگاه نمى خواهم مرا اطعام كنند)!( ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون ) .
(خـداونـد اسـت كـه به تمام بندگانش روزى مى دهد، و صاحب قوت و قدرت است )( ان الله هو الرزاق ذوالقوة المتين ) .
ايـن چـنـد آيـه كـه در نـهـايت اختصار و فشردگى است پرده از روى حقيقتى كه همه خواهان آگاهى از آنند برمى دارد، و ما را در برابر هدفى بزرگ قرار مى دهد.
تـوضـيـح اينكه: بدون شك هر فرد عاقل و حكيمى كه كارى انجام مى دهد هدفى براى آن در نـظـر دارد، و از آنـجـا كـه خـداونـد از هـمـه عـالمـتـر و حـكـيـمـتـر اسـت بلكه با هيچ كس قابل مقايسه نيست اين سؤ ال پيش مى آيد كه او چرا انسان را آفريد؟ آيا كمبودى داشت كه با آفرينش انسان برطرف مى شد؟!
آيا نيازى داشته كه ما را براى پاسخگوئى به آن آفريده است؟!
در حالى كه مى دانيم وجود او از هر جهت كامل و بى نهايت در بى نهايت است و غنى بالذات.
پس طبق مقدمه اول بايد قبول كنيم كه او هدفى داشته، و طبق مقدمه دوم بايد بپذيريم كه هدف او از آفرينش انسان چيزى نيست كه بازگشت به ذات پاكش كند.
نتيجتا بايد اين هدف را در بيرون ذات او جستجو كرد، هدفى كه به خود مخلوقات بازمى گردد، و مايه كمال خود آنها است، اين از يكسو.
از سوى ديگر در آيات قرآن تعبيرهاى مختلفى درباره هدف آفرينش انسان شده است.
در يـك جـا مـى خـوانيم: الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا: (او كسى است كـه مـرگ و زنـدگـى را آفـريـد تـا شـمـا را آزمـايـش كـنـد كـدامـيـن نـفـر بـهـتـر عـمـل مـى كـنـيـد)؟ (مـلك - 2) در ايـنـجـا مـسـأله آزمـايـش و امـتـحـان انـسـانـهـا از نظر حسن عمل به عنوان يك هدف معرفى شده است.
و در آيـه ديـگـر آمـده اسـت:( الله الذى خـلق سـبـع سـمـاوات و مـن الارض مـثـلهـن يـتـنـزل الامـر بـيـنـهـن لتـعـلمـوا ان الله عـلى كـل شـى ء قـديـر و ان الله قـد احـاط بـكـل شـى ء عـلما ) : (خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريده و از زمين نيز مانند آن خلق كرده است، فرمان او در ميان آنها نازل مى شود تا بدانيد خداوند بر هر چيز توانا است، و علم او به همه موجودات احاطه دارد) (طلاق - 12).
و در ايـنـجـا (عـلم و آگـاهـى از قـدرت و عـلم خـداونـد) بـه عنوان هدفى براى آفرينش آسمانها و زمين (و آنچه در آنها است ) ذكر شده است.
در آيه ديگر مى خوانيم:( و لو شأ ربك لجعل الناس امة واحدة و لا يزالون مختلفين - الا من رحـم ربـك و لذلك خـلقهم ) : (اگر پروردگارت مى خواست همه مردم را (امت واحده ) (و بـدون هـيچگونه اختلاف ) قرار مى داد، ولى آنها همواره مختلفند - مگر آنچه پروردگارت رحـم كـنـد، و بـراى هـمـيـن (رحمت ) آنها را آفريده ) (هود - 118 و 119) بر طبق اين آيه رحمت الهى هدف اصلى آفرينش انسان است.
اما آيات مورد بحث تنها روى مسأله عبوديت و بندگى تكيه مى كند، و با صراحت تمام آن را به عنوان هدف نهائى آفرينش جن و انسان معرفى مى نمايد.
انـدكـى تـأمـل در مـفـهـوم اين آيات، و آنچه مشابه آن است، نشان مى دهد كه هيچ تضاد و اختلافى در ميان آنها نيست، در واقع بعضى هدف مقدماتى، بعضى متوسط و بعضى هدف نهائى اند و بعضى نتيجه آن.
هـدف اصـلى هـمـان (عـبـوديـت ) است كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده، و مسأله (عـلم و دانـش ) و (امـتـحـان و آزمـايـش ) اهـدافـى هـسـتـند كه در مسير عبوديت قرار مى گيرند، و (رحمت واسعه خداوند) نتيجه اين عبوديت است.
بـاين ترتيب روشن مى شود كه ما همه براى عبادت پروردگار آفريده شده ايم، اما مهم اين است كه بدانيم حقيقت (عبادت ) چيست؟
آيـا تـنـها انجام مراسمى مانند ركوع و سجود و قيام و قعود و نماز و روزه منظور است؟ يا حقيقتى است ماوراى اينها؟ هر چند عبادات رسمى نيز همگى واجد اهميتند.
بـراى يـافـتن پاسخ اين سؤ ال بايد روى واژه (عبد) و (عبوديت ) تكيه كرد و به تحليل آنها پرداخت.
(عـبد) از نظر لغت عرب به انسانى مى گويند كه سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خـود دارد، اراده اش تـابـع اراده او، و خـواسـتش تابع خواست او است. در برابر او مالك چيزى نيست، و در اطاعت او هرگز سستى به خود راه نمى دهد.
و به تعبير ديگر (عبوديت ) - آنگونه كه در متون لغت آمده - اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است، و به همين دليل تنها كسى مى تواند معبود باشد كه نهايت انعام و اكرام را كرده است و او كسى جز خدا نيست.
بنابراين عبوديت نهايت اوج تكامل يك انسان و قرب او به خدا است.
عبوديت نهايت تسليم در برابر ذات پاك او است.
عبوديت اطاعت بى قيد و شرط و فرمانبردارى در تمام زمينه هاست.
و بـالاخـره عـبـوديـت كـامـل آن اسـت كـه انـسـان جـز بـه مـعـبـود واقـعـى يـعـنـى كـمـال مـطـلق نـينديشد، جز در راه او گام برندارد، و هر چه غير او است فراموش كند، حتى خويشتن را!
و ايـن اسـت هـدف نـهـائى آفـريـنـش بـشـر كـه خـدا بـراى وصول به آن ميدان آزمايشى فراهم ساخته و علم و آگاهى به انسان داده، و نتيجه نهائيش نيز غرق شدن در اقيانوس رحمت او است.
جمله (ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون ) در حقيقت اشاره به غناى پروردگار از هـر كـس و هر چيز است، و اگر بندگان را به عبوديت خويش دعوت مى كند براى اين نيست كـه (سـودى ) كـنـد بـلكـه مـى خواهد بر آنها جودى كند، به عكس مسئله عبوديت در ميان انـسـانـهـا، زيـرا بـردگـان را بـراى ايـن انـتـخـاب مـى كـردنـد كـه تـحـصـيـل درآمـد و رزق روزى بـراى آنـهـا كـنـد و يـا در خـانـه مـشـغـول خـدمـت و اطـعـام و پـذيـرائى گـردد، و در هـر دو حال سودش عايد آنها شود و اين ناشى از نياز و احتياج انسان است، ولى اينها همه درباره خـداونـد بـى مـعنى است، چرا كه نه تنها از همگان بى نياز است، بلكه نياز همگان را از لطف و كرمش تأمين مى كند و رزاق همه او است.
(مـتـيـن ) از مـاده (مـتـن ) در اصل به معنى دو عضله نيرومند است كه در دو طرف ستون فـقـرات قـرار گـرفـتـه، پـشـت انـسـان را مـحـكـم مـى سـازد، و بـراى تـحـمـل فـشـارهـاى سـنـگـيـن آمـاده مـى كـنـد و بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت بـه مـعنى قدرت و قوت كامل آمده است، بنابراين ذكر آن بعد از كلمه (ذوالقوه ) به عنوان تأكيد است، زيرا (ذوالقوه ) به اصل قـدرت پـروردگـار اشـاره مـى كـنـد، و (مـتـيـن ) بـه كمال قدرت او، و هنگامى كه با واژه (رزاق ) كه آن نيز صيغه مبالغه است همراه گردد ايـن حـقيقت را ثابت مى كند كه خداوند در دادن روزى به بندگان نهايت توانائى و تسلط را دارد، و در هـر گوشه اى از اين جهان پهناور، در اعماق درياها، در ميان درهها، بر فراز كـوهها، در دل سنگها، و در هر نقطه اى از كرات آسمانى باشند روزى لازم را به آنها مى رسـاند، و همگى بر سر خوان احسان جمعند، پس اگر آنها را آفريده نه به خاطر نيازى بوده است بلكه به خاطر فيض و لطفى بوده.
با اينكه از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه انسانها برتر از طائفه جن هستند، با اينحال نام آنها را در آيه فوق بر (انسان ) مقدم داشته، ظاهرا اين به خاطر آن است كه آفرينش آنها قبل از آفرينش آدم بوده، همانگونه كه در سوره حجر آيه 27 مى خوانيم:( و الجـان خـلقـناه من قبل من نار السموم ) : (ما جن را پيش از آن (پيش از آفرينش انسان ) از آتش سوزان آفريديم ).
4 - فلسفه آفرينش از ديدگاه فلسفه
گـفـتـيـم كـمـتـر كـسـى است كه اين سؤ ال را از خود يا از ديگران نكرده باشد كه هدف از آفـريـنش ما چه بوده؟ همواره گروهى متولد مى شوند، گروهى از جهان مى روند و براى هميشه خاموش مى شوند، مقصود از اين آمد و رفتها چيست؟
بـه راستى اگر ما انسانها روى اين كره خاكى زندگى نمى كرديم كجاى عالم خراب مى شد؟ و چه مشكلى به وجود مى آمد؟ آيا ما بايد بدانيم چرا آمـديـم و چـرا مـى رويم؟ و اگر بخواهيم از اين معنى آگاه شويم آيا قدرت داريم؟ و به دنبال اين سؤال، انبوهى از سؤ الات ديگر فكر انسان را احاطه مى كند.
اين سؤ ال هرگاه از ناحيه ماديين مطرح شود ظاهرا هيچ پاسخى براى آن وجود ندارد، چرا كـه مـاده و طـبـيـعـت اصـلا عـقـل و شـعـورى نـدارد كـه هـدفـى داشـتـه بـاشـد، بـه هـمـيـن دليل آنها خود را از اين نظر آسوده كرده و معتقد به پوچى آفرينش و بى هدفى خلقتند! و چـه زجـرآور اسـت كـه انـسـان بـراى جـزئيـات زنـدگـى خـود اعـم از تـحـصـيل و كسب و كار، و درمان و بهداشت و ورزش، هدفهاى دقيق و برنامه هاى منظمى در نظرگيرد، ولى مجموعه زندگى را پوچ و بى هدف بداند؟!
لذا جـاى تـعـجـب نـيـسـت كـه گـروهـى از آنـان هـنـگـامـى كـه در ايـن مـسـائل مـى انـديـشند از اين زندگى پوچ و بى هدف سير مى شوند و دست به انتحار مى زنند.
امـا ايـن سـؤ ال را هـنگامى كه يك خداپرست از خود مى كند هرگز با بن بست روبرو نمى شـود زيـرا از يـكسو مى داند خالق اين جهان حكيم است، حتما آفرينش او حكمتى داشته، هر چند ما از آن بيخبر باشيم، و از سوى ديگر هنگامى كه به جزء جزء اعضأ خود مى نگرد بـراى هـر يـك هـدف و فـلسـفـه اى مى يابد، نه تنها براى اعضائى همچون قلب و مغز و عـروق و اعـصـاب، بـلكـه اعـضائى همانند ناخنها، مژه ها، خطوط سر انگشتان، گودى كف دستها و پاها هر كدام فلسفه اى دارد كه امروز همگى شناخته شده است.
چـقـدر سـاده انـديـشـى اسـت كـه مـا بـراى هـمـه ايـنـهـا هـدف قائل باشيم، ولى مجموع را بى هدف بدانيم!
ايـن چـه قـضـاوت سـاده لوحانه اى است كه ما براى هر يك از بناهاى يك شهر فلسفه اى قائل شويم، اما براى تمام آن هيچ؟!
آيا ممكن است مهندسى بناى عظيمى بسازد اطاقها، سالن ها، درها، دريچه ها حوضها و باغچه ها و دكورها هر كدام روى حساب و براى منظورى ساخته شده باشد، ولى مجموعه آن بناى عظيم هيچ هدفى را تعقيب نكند؟
ايـنـهـا اسـت كـه بـه يـك انسان خداپرست و مؤ من اطمينان مى دهد كه آفرينش او هدفى بس عظيم داشته، كه بايد بكوشد و با نيروى عقل و علم آنرا بيابد.
عـجـيـب اسـت كـه ايـن طـرفداران پوچى خلقت در هر رشته اى از علوم طبيعى وارد مى شوند بـراى تـفـسـيـر پـديده هاى مختلف دنبال هدفى مى گردند، و تا هدف را نيابند آرام نمى نـشـيـنـنـد، حـتـى حـاضـر نـيستند وجود يك غده طبيعى كوچك را در گوشه اى از بدن بيكار بـدانـنـد، و بـراى پـيـدا كردن فلسفه وجوديش ممكن است سالها مطالعه و آزمايش كنند، اما وقتى به اصل آفرينش انسان مى رسند با صراحت مى گويند هيچ هدفى ندارد!
چه تناقض شگفت آورى؟!
بـه هر حال، ايمان به حكمت خداوند از يكسو، و توجه به فلسفه هاى اجزاى وجود انسان از سوى ديگر، ما را مؤ من مى سازد كه هدفى بزرگ از آفرينش انسان بوده است.
اكـنون بايد به دنبال اين هدف بگرديم و تا آنجا كه در توان داريم آنرا مشخص سازيم و در مسيرش گام برداريم.
توجه به چند مقدمه مى تواند چراغها و نورافكنهائى بسازد كه اين مسير تاريك را براى ما روشن كند.
1 - ما هميشه در كارهاى خود هدفى داريم كه اين هدف معمولا دفع كمبودها و نيازهاى ما است، حـتـى اگـر بـه ديـگـرى خدمت مى كنيم يا دست گرفتارى را مى گيريم و از گرفتارى نـجات مى بخشيم، و يا حتى ايثار و فداكارى مى كنيم، آنها نيز نوعى كمبود معنوى ما را برطرف مى سازد، و نيازهاى مقدسى از ما را برآورده مى كند.
و چـون در مـورد صـفات و افعال خدا غالبا گرفتار مقايسه با خويش مى شويم گاه ممكن است اين تصور به وجود آيد كه خداوند چه كمبودى داشت كه با خلقت ما مرتفع مى شد؟! و يـا اگـر در آيات فوق مى خوانيم هدف آفرينش انسان عبادت است مى گوئيم او چه نيازى به عبادت ما دارد؟
در حالى كه اين طرز تفكرها ناشى از همان مقايسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممكن است.
ما به حكم اينكه وجودمان محدود است، براى رفع كمبودهايمان تلاش مى كنيم، و اعمالمان هـمـه در ايـن مـسـيـر است، ولى درباره يك وجود نامحدود اين معنى امكان پذير نيست، بايد هدف افعال او را در غير وجود او جستجو كنيم.
او چـشـمـه اى اسـت فـيـاض و مـبدئى است نعمت آفرين كه موجودات را در كنف حمايت خود مى گـيرد، و آنها را پرورش داده، از نقص به كمال مى برد، و اين است هدف واقعى عبوديت و بـنـدگـى مـا، و ايـن اسـت فـلسفه عبادات و نيايشهاى ما كه همگى كلاسهاى تربيت براى تكامل ما است.
بـه ايـن تـرتـيـب نـتـيـجـه مـى گـيـريـم كـه هـدف آفـريـنـش مـا پـيـشـرفـت و تكامل هستى ما است.
اساسا اصل آفرينش، يك گام تكاملى عظيم است، يعنى چيزى را از عدم به وجود آوردن و از نيست هست كردن، و از صفر به مرحله عدد رساندن.
و بـعـد از ايـن گـام تكاملى عظيم، مراحل ديگر تكامل شروع مى شود، و تمام برنامه هاى دينى و الهى در همين مسير است.
2 - در ايـنـجـا سـؤ الى پـيـش مى آيد كه اگر هدف خلقت جود بر بندگان است، نه سود بـراى آفـريدگار، و اين جود از طريق تكامل انسانها است، چرا اين خداوند جواد و كريم، از آغاز بندگان را كامل نيافريد، تا همگى در جوار قرب او جاى گيرند، و از بركات نزديكى به ذات پاكش بهره ور شوند.
جـواب ايـن سـؤ ال روشـن اسـت، تـكامل انسانى چيزى نيست كه بتوان آن را به (اجبار) آفريد، بلكه راه طولانى و درازى است كه انسانها بايد با پاى خود آنرا طى كنند، و با اراده و تصميم و افعال اختيارى خويش، طرح آنرا بريزند.
آيـا اگـر از كـسـى بـه اجـبـار و با زور سرنيزه مبلغ هنگفتى براى ساختن يك بيمارستان بگيرند اين عمل هيچ اثر اخلاقى و تكامل روحى براى او دارد؟ مسلما نه، اما اگر به اراده و مـيـل خـويـش، حـتـى يـك ريـال بـه چـنـيـن هـدف مـقـدسـى كـمـك كـنـد بـه هـمـان نـسـبـت راه كمال اخلاقى را پيموده است.
از ايـن سـخـن چـنـيـن نـتـيجه مى گيريم كه خداوند بايد با اوامر و تكاليف و برنامه هاى تـربـيـتـى كه وسيله پيامبران او و نيروى عقل ابلاغ مى شود، اين مسير را براى ما مشخص كند، و ما با اختيار و اراده خويش اين راه را بپيمائيم.
3 - بـاز در ايـنـجـا سـؤ ال ديـگـرى مـطـرح است كه وقتى بعضى توضيحات بالا را مى شـنـونـد مـى گـويـنـد: بـسـيـار خـوب، هـدف از آفـريـنـش مـا تكامل انسانى، يا به تعبير ديگر قرب به پروردگار و حركت وجودى ناقص به سوى وجـودى بـى نـهـايـت كـامـل بـوده اسـت، ولى هـدف از ايـن تكامل چيست؟
پـاسـخ ايـن سـؤ ال نـيـز بـا ايـن جـمـله روشـن مـى شـود كـه تكامل، هدف نهائى و يا به تعبير ديگر (غاية الغايات ) است.
توضيح اينكه: اگر از محصلى سؤ ال كنيم براى چه درس مى خوانى؟ مى گويد: براى اينكه به دانشگاه راه يابم.
بـاز اگـر سـؤ ال كـنـيـم دانـشـگـاه را بـراى چه مى خواهى؟ مى گويد: براى اينكه فى المثل دكتر يا مهندس لايقى شوم.
مـى گـوئيـم: مـدرك دكـتـرا و مـهـنـدسـى را براى چه مى خواهى؟ مى گويد: براى اينكه فعاليت مثبتى كنم و هم درآمد خوبى داشته باشم.
بـاز مـى گـوئيـم: درآمـد خـوب را براى چه مى خواهى؟ مى گويد: براى اينكه زندگى آبرومند و مرفهى داشته باشم.
سرانجام مى پرسيم زندگى مرفه و آبرومند براى چه مى خواهى؟
در ايـنـجـا مـى بينيم لحن سخن او عوض مى شود و مى گويد: خوب، براى اينكه زندگى مرفه و آبرومندى داشته باشم، يعنى همان پاسخ سابق را تكرار مى كند.
ايـن دليـل بـر آن اسـت كه او به پاسخ نهائى، و به اصطلاح به (غاية الغايات ) كـار خـويـش رسـيـده كـه مـاوراى آن پـاسـخ ديـگـرى نـيـسـت، و هـدف نـهـائى را تشكيل مى دهد. اين در مسائل زندگى مادى.
در زنـدگـى مـعـنـوى نـيـز مـطـلب هـمـيـن گـونـه اسـت، وقـتى گفته مى شود آمدن انبيأ و نـزول كـتـب آسمانى، و تكاليف و برنامه هاى تربيتى براى چيست؟ مى گوئيم: براى تكامل انسانى و قرب به خدا.
و اگـر سـؤ ال كـنند تكامل و قرب پروردگار براى چه منظورى است؟ مى گوئيم براى قرب به پروردگار! يعنى اين هدف نهائى است، و به تعبير ديگر ما همه چيز را براى تـكـامـل و قـرب به خدا مى خواهيم اما قرب به خدا را براى خودش (يعنى براى قرب به پروردگار).
4 - دگـر بـار سـؤ الى در ايـنـجـا مـطـرح مـى شـود كه در حديثى آمده است كه خداوند مى فـرمـايـد:( كـنـت كـنزا مخفيا فاحببت ان اعرف و خلقت الخلق لكى اعرف ) : (من گنجى پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، خلائق را آفريدم تا شناخته شوم ).
اين حديث با آنچه گفتيد چه تناسبى دارد.
در پـاسـخ مـى گـوئيـم: گـذشـتـه از ايـنـكـه ايـن حـديـث يـك خـبـر واحـد اسـت و در مسائل عقيدتى خبر واحد كارساز نيست، مفهوم حديث اين است كه شناخت
خـداونـد بـراى خلق وسيله تكامل آنها است، يعنى من دوست داشتم كه فيض رحمتم همه جا را بـگـيـرد، بـه همين جهت خلائق را آفريدم، و براى سير كمالى آنها، راه و رسم معرفتم را بـه آنـان آمـوخـتـم، چـرا كـه مـعـرفـت و شـنـاخـت مـن رمـز تكامل آنها است.
آرى بندگان بايد ذات خداوند را كه منبع همه كمالات است بشناسند، خود را با كمالات او تـطـبـيـق دهند، و پرتوى از آن را در وجود خويش فراهم سازند، تا جرقه اى از آن صفات كمال و جلال در وجودشان بدرخشد كه تكامل و قرب به خدا جز از طريق تخلق به اخلاق او ممكن نيست، و اين تخلق فرع بر شناخت است (دقت كنيد).
5 - بـا تـوجـه بـه آنـچـه در فـرازهـاى بـالا گفتيم به نتيجه گيرى نهائى نزديك مى شـويـم و مى گوئيم عبادت و عبوديت خدا يعنى در مسير خواست او گام برداشتن، و روح و جان را به او سپردن، عشق او را در دل جاى دادن، و خود را به اخلاق او آراستن.
و اگر در آيات فوق (عبادت ) به عنوان هدف نهائى آفرينش معرفى شده مفهومش همين است كه به تعبير ديگر به عنوان تكامل انسانى از آن ياد مى شود.
آرى انسان كامل همان بنده راستين خدا است!
در بـالا از دو طـريـق مـسـأله هـدف خلقت انسان را تعقيب كرديم يكى از طريق تفسير آيات قرآن، و ديگرى از طريق فلسفى، و هر دو ما را به يك نقطه رساند.
اكـنـون نوبت آن است كه از مسير سوم يعنى از طريق روايات اسلامى اين مسأله سرنوشت ساز را دنبال كنيم.
دقـت در روايـات زير كه بخشى از اين روايات است بينش عميقترى در اين مسأله به ما مى دهد:
در حـديـثـى از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عـليـه السـلام ) آمـده كـه از حـضـرتـش سـؤ ال كـردنـد مـعـنـى ايـن سـخـن پـيـامـبـر چـيـسـت كـه فـرمـوده اعـمـلوا فـكـل مـيسر لما خلق له (تا مى توانيد عمل كنيد كه همه انسانها براى هدفى كه آفريده شـده انـد آمـادگـى دارنـد)؟ امـام فـرمـود: (ان الله عـزوجـل خـلق الجـن و الانـس ليـعـبـدوه، و لم يـخـلقـهـم ليـعـصـوه و ذلك قـوله عـزوجـل و مـا خـلقـت الجـن و الانـس الا ليـعـبـدون فـيـسـر كـلا لمـا خـلق له، فويل لمن استحب العمى على الهدى):
(خـداونـد بـزرگ جـن و انـس را براى اين آفريده كه او را عبادت و اطاعت كنند، براى اين نـيـافـريـده اسـت كـه نـافـرمانيش نمايند، و اين همان است كه مى فرمايد و ما خلقت الجن و الانـس الا ليـعـبـدون، و چـون آنها را براى اطاعت آفريده راه را براى رسيدن به اين هدف بـراى آنـان آسـان و هـمـوار سـاخـتـه، پـس واى بـه حال كسانى كه چشم بر هم گذارند و نابينائى را بر هدايت ترجيح دهند)
اين حديث اشاره پرمعنائى است به اين حقيقت كه چون خداوند انسانها را براى هدف تكاملى آفريده وسائل آن را از نظر تكوين و تشريع فراهم ساخته و در اختيار او گذارده است.
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق عـليه السلام مى خوانيم كه امام حسين (عليهالسلام ) در بـرابـر اصـحـابـش آمـد و چـنـيـن فـرمود: ان الله عزوجل ما خلق العباد الا ليعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه، فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه: خداوند بزرگ بندگان را نيافريده مگر به خاطر اين كه او را بشناسند، هنگامى كـه او را بـشـنـاسند عبادتش مى كنند، و هنگامى كه بندگى او كنند از بندگى غير او بى نياز مى شوند.
سـؤ ال ديـگـرى كـه در ايـنـجـا مطرح مى شود اين است كه اگر خداوند بندگان را براى عبوديت آفريده است پس چرا گروهى راه كفر را پيش مى گيرند؟ آيا ممكن است اراده خداوند از هدفش تخلف پذيرد؟
كسانى كه اين ايراد را مى كنند در حقيقت اراده تكوينى و تشريعى را با هم اشتباه كرده اند زيرا هدف عبادت اجبارى نبوده، بلكه عبادت و بندگى توأم با اراده و اختيار است، و در چـنـيـن زمـيـنـه اى هـدف بـه صـورت آمـاده كـردن زمـيـنـه هـا تـجـلى مـى كـنـد، فـى المـثـل هـنـگـامـى كـه گـفته مى شود من اين مسجد را براى نماز خواندن مردم درست كرده ام، مـفـهـومـش ايـن اسـت آن را آمـاده براى اين كار ساخته ام نه اينكه مردم را به اجبار به نماز وادارم، هـمـچـنـيـن در مـوارد ديـگـر مـانـنـد سـاخـتـن مـدرسـه بـراى تحصيل و بيمارستان براى درمان و كتابخانه براى مطالعه.
بـه ايـن ترتيب خداوند اين انسان را آماده براى اطاعت و بندگى ساخته و هرگونه وسيله را اعـم از عـقـل و عـواطـف و قـواى مختلف را از درون و پيامبران و كتب آسمانى و برنامه هاى تشريعى را از برون براى آنها فراهم نموده است.
مـسـلم اسـت اين معنى در مؤ من و كافر يكسان است هر چند مؤ من از امكانات خود بهره بردارى نموده و كافر ننموده است.
لذا در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه وقتى از تفسير اين آيه( و مـا خـلقـت الجـن و الانـس الا ليـعـبـدون ) از آن حـضـرت سـؤ ال كردند، فرمود:
( خلقهم للعبادة ) : (آنها را براى عبوديت آفريده است ).
راوى مى گويد: سؤ ال كردم: خاصة ام عامة؟ (آيا گروه خاصى منظور است يا همه مردم )؟
امام فرمود: عامة: (همه مردم ).
و در حـديـث ديـگـرى از هـمـان امـام (عـليـه السـلام ) نـقـل شـده كـه وقـتـى از تـفـسـير اين آيه سؤال كردند فرمود:( خلقهم ليامرهم بالعبادة ) : (آنها را آفريد تا دستور عبادت به آنها دهد).
اشـاره بـه اينكه هدف اجبار به عبادت و بندگى نبوده بلكه زمينه سازى براى آن بوده است، و اين در حق عموم مردم صادق مى باشد.
( فان للذين ظلموا ذنوبا مثل ذنوب أصحابهم فلا يستعجلون ) (59)( فويل للذين كفروا من يومهم الذى يوعدون ) (60)
ترجمه:
59 - بـراى كـسانى كه ستم كردند سهم بزرگى از عذاب است همانند سهم يارانشان (از اقوام ستمگر پيشين ) بنابراين عجله نكنند.
60 - واى بر آنها كه كافر شدند از روزى كه به آنها وعده داده مى شود.
اينها نيز در عذاب الهى سهيمند
دو آيـه فـوق كـه آخـريـن آيات سوره (ذاريات ) است در حقيقت يك نوع نتيجه گيرى از آيـات مـختلف اين سوره است، مخصوصا آياتى كه پيرامون سرنوشت اقوام پيشين همچون قـوم فـرعـون و قـوم لوط و عـاد و ثمود سخن مى گويد، همچنين آيات گذشته كه از هدف آفرينش سخن مى گفت.
مى گويد: (اكنون كه معلوم شد اين قوم مشرك و گناهكار از هدف اصلى آفرينش منحرف گشته اند بايد بدانند كه آنها نيز سهم بزرگى از عذاب الهى دارند، همچون سهمى كه يـاران آنـهـا در اقـوام پـيـشـيـن داشـتـنـد)( فـان للذيـن ظـلمـوا ذنـوبـا مثل ذنوب اصحابهم ) .
(بـنابراين عجله نكنند) و پى درپى نگويند اگر عذاب الهى حق است چرا به سراغ ما نمى آيد؟( فلا يستعجلون ) .
تـعبير به ظلم درباره اين گروه به خاطر آن است كه (شرك ) و كفر بزرگترين ظلم اسـت، زيـرا حـقـيـقـت ظـلم ايـن اسـت كـه چـيـزى را در غـيـر مـحـل شـايسته قرار دهند، و مسلما بت را بجاى خدا قرار دادن مهمترين مصداق ظلم محسوب مى شود، و به همين دليل آنها هم مستحق همان سرنوشتى هستند كه اقوام مشرك پيشين داشتند.
(ذنوب ) (بر وزن قبول ) در اصل به معنى اسبى است كه دمش طولانى باشد، و همچنين دلوهاى بزرگى كه دنباله دارد.
در سـابـق بـراى كـشيدن آب از چاه به وسيله حيوانات دلوهاى عظيمى تهيه مى كردند كه دنـبـاله اى داشـت، و عـلاوه بـر دهـانـه دلو، طـنـابـى هـم بـه دنـبـاله آن متصل بود كه براى خالى كردن آن دلو عظيم از آن استفاده مى كردند.
و از آنـجـا كـه گاهى براى تقسيم آب در ميان چند گروه از اين دلوها استفاده مى شد و به هـر كـدام يـك يـا چـند دلو مى دادند اين واژه به معنى سهميه نيز به كار مى رود، و در آيه مورد بحث به همين معنى استعمال شده، منتهى اشاره به سهميه بزرگ است.
آيا منظور در اين آيه تهديد به عذاب دنيا است، يا عذاب آخرت؟ گروهى از مفسران معنى دوم را پـذيـرفـتـه انـد، در حـالى كـه بـعـضـى احـتـمـال مـعـنـى اول را داده اند.
بـه عـقـيـده مـا قـرائن گـواهى بر عذاب دنيا مى دهد، زيرا اولا عجله اى كه بعضى از كفار داشـتـنـد بـيـشـتر براى اين بود كه به پيامبر مى گفتند: اگر راست مى گوئى پس چرا عذاب الهى بر ما نازل نمى شود و اين مسلما اشاره به عذاب دنيا است.
ديـگـر ايـنكه تعبير به (مثل ذنوب اصحابهم ) ظاهرا اشاره به سرنوشت اقوامى است كـه در ايـن سـوره از آنـها ياد شده، مانند قوم لوط و قوم فرعون و عاد و ثمود كه هر يك به نوعى از عذاب دنيا گرفتار شدند و از ميان رفتند.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر آيه مربوط به عذاب دنيا است، پس چرا اين وعده الهى درباره آنها تحقق نيافت؟
اين سؤ ال دو پاسخ دارد:
1 - ايـن وعـده دربـاره بـسـيـارى از آنها مانند ابوجهل و جمعى ديگر در غزوه بدر و غير آن تحقق يافت.
2 - نزول اين عذاب براى همه آنها مشروط به عدم بازگشت به سوى خدا و عدم توبه از شرك بوده، و هنگامى كه غالب آنها در فتح مكه ايمان آوردند، اين شرط منتفى شد و عذاب الهى برطرف گشت.
و در آخـريـن آيـه تـهـديـد بـه عـذاب دنـيـا را بـا تـهـديـد بـعـذاب آخـرت تكميل كرده، مى گويد: (واى بر كسانى كه كافر شدند از روزى كه به آنها وعده داده مى شود)( فويل للذين كفروا من يومهم الذى يوعدون ) .
هـمـانـگـونـه كـه اين سوره از مسأله معاد و رستاخيز آغاز شد، با تأكيد بر همين مسأله پايان مى گيرد.
(ويـل ) در لغـت عـرب در مـواردى گفته مى شود كه فرد يا افرادى به هلاكت بيفتند، و معنى عذاب و بدبختى را مى دهد، و به گفته بعضى مفهومى شديدتر از عذاب دارد.
واژه هـاى (ويـل ) و (ويـس ) و (ويح ) در لغت عرب در مواردى به كار مى رود كه شـخـصـى بـه حـال ديـگـرى تـأسـف مـى خـورد، مـنـتـهـا (ويـل ) در مـوارد كـارهـاى زشـت و قـبـيـح گـفـته مى شود و (ويس ) در مقام تحقير، و (ويح ) در مقام ترحم.
جـمـعـى گـفته اند: (ويل ) چاه يا دره اى است در دوزخ، ولى منظور اين گويندگان اين نيست كه در لغت به اين معنى آمده بلكه در حقيقت بيان يكنوع مصداق است.
ايـن تـعـبـيـر در قـرآن مـجـيـد در مـوارد زيادى از جمله درباره كفار، مشركان، دروغگويان، تـكـذيب كنندگان، گنهكاران، كم فروشان، و نمازگزاران بيخبر به كار رفته است، ولى بـيـشـتـريـن مـورد اسـتـعمال آن در قرآن مجيد، تكذيب كنندگان است، از جمله در سوره مـرسـلات ايـن جـمـله ده بـار تكرار شده:( ويل يومئذ للمكذبين ) : (واى در روز قيامت براى كسانى كه پيامبران و آيات الهى را تكذيب كردند).
خداوندا! ما را از عذاب آن روز عظيم و رسوائى وحشتناكش در پناه لطفت محفوظ دار.
بـارالهـا! بـه مـا آمـادگـى پـذيرش، و توفيق عبوديت و افتخار بندگى خويش را مرحمت فرما.
پروردگارا! ما را به سرنوشت دردناك اقوامى كه پيامبران و آيات تو را تـكـذيـب كـردنـد يـا پـشـت سر انداختند، مبتلا مساز، و پيش از فوت فرصت از خواب غفلت بيدار كن.
آمين يا رب العالمين.
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 49 آيه است
محتواى سوره طور
ايـن سـوره نـيـز از سـوره هـائى است كه سنگينى بحثهاى آن روى مسأله معاد و سرنوشت نـيـكـان و پـاكـان از يـكـسو، و بدان و مجرمان در آن روز عظيم از سوى ديگر است، هر چند مطالب ديگرى در زمينه هاى مختلف عقيدتى نيز در آن ديده مى شود.
روى هم رفته مى توان محتواى اين سوره را به شش بخش تقسيم كرد.
1 - آيـات نخستين سوره كه با سوگندهاى پى درپى شروع مى شود بحث از عذاب الهى و نشانه هاى قيامت و آتش دوزخ و كيفر كافران مى كند (آيه 1 تا آيه 16).
2 - بـخـش ديـگـرى از ايـن سـوره نـعـمـتهاى بهشتى و مواهب الهى را در قيامت كه در انتظار پرهيزگاران است مشروحا برمى شمرد، و يكى را پس از ديگرى مورد توجه قرار مى دهد، و در حقيقت به غالب نعمتهاى بهشتى در اين بخش از سوره اشاره شده است (از آيه 17 تا 28).
3 - در بـخـش ديـگـرى از ايـن سـوره از نـبـوت پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سخن مى گـويـد، و اتـهـامـاتـى را كـه دشـمـنـان براى او ذكر مى كردند برمى شمرد، و به طور فشرده به آن پاسخ مى دهد (از آيه 29 تا 34).
4 - در بخش چهارمين سخن از توحيد است، و با استدلالى روشن اين مسأله را تعقيب مى كند (از آيه 35 تا 43).
5 - در بـخـش ديـگـر سـوره بـاز بـه مسأله معاد و پاره اى از مشخصات روز قيامت بازمى گردد (از آيه 44 تا 47).
6 - سرانجام در آخرين بخش سوره كه دو آيه بيشتر نيست با دستوراتى
به پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زمينه صبر و استقامت و تسبيح و حمد پـروردگـار و وعـده حمايت او از سوى خداوند بحثهاى گذشته را پايان مى بخشد، و به ايـن تـرتـيـب يـك مـجـمـوعـه مـنـسـجـم گـيـراى مـنـطـقـى و عـاطـفـى را تشكيل مى دهد كه قلوب شنوندگان را مسخر خود مى سازد.
ضمنا نامگذارى اين سوره به (طور) به تناسب نخستين آيه آن است.
فضيلت تلاوت اين سوره
در حـديـثـى آمـده كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: من قرأ سورة الطور كان حقا عـلى الله ان يؤ منه من عذابه و ان ينعمه فى جنته: هر كس سوره طور را بخواند بر خدا است كه او را از عذابش ايمن سازد، و او را در بهشتش متنعم دارد.
در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم: (من قرء سورة الطور جمع الله له خـير الدنيا و الاخرة ): (كسى كه سوره طور را تلاوت كند خداوند، خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى كند).
روشـن اسـت كـه ايـنـهـمـه اجـر و پـاداش عـظـيـم در دنـيـا و آخرت از آن كسانى است كه اين (تـلاوت ) را وسـيـله اى بـراى (تـفكر)، و آنرا نيز به نوبه خود وسيله اى در راه عمل قرار دهد.
بسم الله الرحمن الرحيم
( و الطور ) (1)( و كتاب مسطور ) (2)( فى رق منشور ) (3)( و البيت المعمور ) (4)( و السقف المرفوع ) (5)( و البحر المسجو ) (6)( إن عذاب ربك لواقع ) (7)( ما له من دافع ) (8)
ترجمه:
1 - سوگند به (كوه طور)!
2 - و كتابى كه نوشته شده است.
3 - در صفحه اى گسترده.
4 - و سوگند به بيت المعمور.
5 - و سقف برافراشته.
6 - و درياى مملو و برافروخته.
7 - كه عذاب پروردگارت واقع مى شود!
8 - و چيزى از آن مانع نخواهد بود.
سوگند به درياى برافروخته!
ايـن سـوره يـكـى ديـگر از سوره هائى است كه با سوگند شروع مى شود، سوگندهائى بـراى بـيـان يـك واقـعـيـت مـهـم يـعـنـى مـسـأله قـيـامـت و مـعـاد و رسـتـاخـيـز و مـحـاسـبـه اعمال انسانها.
اهـميت اين مسأله به قدرى است كه خداوند در آيات مختلف قرآن، به قسمتهاى بسيارى از مقدسات سوگند ياد كرده تا عظمت آن روز و وقوع حتمى آن را روشن سازد.
پـنـج سـوگندى كه در آغاز اين سوره به چشم مى خورد، معانى سربسته و تفكرانگيزى دارد كه مفسران در تفسير آنها به همه جا دست افكنده اند.
مى فرمايد: (سوگند به كوه طور)( و الطور ) .
(و سوگند به كتابى كه نوشته شده است...)( و كتاب مسطور ) .
(در صفحه اى گسترده )( فى رق منشور ) .
(و سوگند به بيت المعمور)( و البيت المعمور ) .
(و سقف برافراشته )( و السقف المرفوع ) .
(و سوگند به درياى مملو برافروخته )!( و البحر المسجور ) .
(كه عذاب پروردگارت حتما واقع مى شود)( ان عذاب ربك لواقع ) .
(و چيزى از آن مانع نمى گردد)( ما له من دافع ) .
(طور) در لغت به معنى (كوه ) است، ولى با توجه به اينكه اين كلمه در 10 آيه از قرآن مجيد مطرح شده كه در 9 مورد سخن از (طور سينا) همان كوهى كه در آنجا وحى بـر مـوسى نازل مى شد به ميان آمده، معلوم مى شود كه در آيه مورد بحث (مخصوصا با توجه به الف و لام عهد) در اينجا نيز همان معنى است.
بـنـابراين خداوند در نخستين مرحله، به يكى از مكانهاى مقدس روى زمين كه وحى الهى در آنجا نازل مى گشت سوگند ياد كرده است.
در تفسير (كتاب مسطور) نيز احتمالات گوناگونى داده اند:
بـعـضـى آنـرا اشـاره بـه لوح مـحـفـوظ، و بـعـضـى بـه قـرآن مـجيد، و بعضى به نامه اعـمـال، و بـعـضـى بـه تـورات كـه بـر مـوسـى نازل شد، مى دانند.
ولى به تناسب سوگندى كه قبل از آن آمده اين تعبير يا اشاره به تورات است و يا همه كتب آسمانى.
واژه (رق ) از ماده (رقت ) در اصل به معنى نازك و لطيف بودن است، و بـه كـاغـذ يـا پـوسـت نـازكـى كـه مـطـلبـى بـر آن مـى نـويسند نيز گفته مى شود، و (مـنـشور) به معنى گسترده است. (بعضى معتقدند اين واژه معنى درخشندگى و لمعان را نيز در بردارد).
بـنابراين سوگند به كتابى خورده شده كه بر صفحه اى از بهترين صفحات نگاشته شده و در عين حال باز و گسترده است و نه پيچيده!
در مورد (بيت المعمور) نيز تفسيرهاى گوناگونى شده، بعضى آنرا اشاره به خانه اى مـى دانـنـد كه در آسمانها محاذى خانه كعبه است، و با عبادت فرشتگان، معمور و آباد است، اين معنى در روايات متعددى كه در منابع مختلف اسلامى آمده است ديده مى شود.
طـبـق روايـتـى هـر روز هـفـتـاد هزار فرشته به زيارت آن مى آيند و هرگز بار ديگر به سوى آن باز نمى گردند.
بعضى آنرا به (كعبه ) و خانه خدا در زمين تفسير كرده اند كه بوسيله زوار و حاجيان هـمـواره مـعمور و آباد است، و مى دانيم نخستين خانه اى است كه براى عبادت، در روى زمين ساخته و آباد شده است.
بعضى نيز گفته اند منظور از آن، خانه قلب مؤ من است كه با ايمان و ذكر خدا، آباد است.
ولى ظـاهر آيه يكى از دو معنى اول است، و با توجه به تعبيرات مختلفى كه در قرآن، از (كعبه ) به عنوان (بيت ) آمده، معنى دوم از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
اما (سقف مرفوع )، منظور از آن آسمان است، چرا كه در آيه 32 سوره انبيأ مى خوانيم:( و جعلنا السمأ سقفا محفوظا ) : (ما آسمان را سقف محفوظى قرار داديم ) و در آيه 27 و 28 سوره نازعات آمده( أانتم اشد خلقا ام السمأ بـنـاها ) : (آيا آفرينش مجدد شما مهمتر است، يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بر پا ساخته است، سقفش را برافراشته و آن را منظم و مرتب ساخته ).
تـعـبـيـر به (سقف ) ممكن است از اين نظر باشد كه ستارگان و كرات آسمانى آنچنان سـراسـر آسـمـان را پـوشـانده اند و به سقفى مى مانند، و نيز ممكن است اشاره به (جو اطـراف زمـيـن ) بـاشـد كـه قـشـر فـشـرده اى از هـوا هـمـچـون سـقـف مـحـكـمى اطراف آن را فراگرفته و آنرا در برابر هجوم سنگهاى آسمانى و اشعه زيانبار كيهانى به خوبى حفظ مى كند.
براى (مسجور) دو معنى در لغت ذكر شده: يكى (برافروخته ) و ديگرى (مملو)، راغب در مفردات مى گويد: (سجر) (بر وزن فجر) به معنى شعله ور ساختن آتش است، و آيـه فـوق را نـيـز بـه هـمين معنى مى داند، او سخنى از معنى دوم به ميان نياورده، ولى مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مـجمع البيان ) نخستين معنى را همين معنى ذكر مى كند، و در بعضى از كتب لغت نيز به آن اشاره شده است.
آيات ديگر قرآن، نيز معنى اول را تاييد مى كند، چنانكه در آيه 71 و 72 سوره مؤ من مى خـوانـيـم( يـسحبون فى الحميم ثم فى النار يسجرون ) : (آنها را در آب سوزان مى كشند، سپس در آتش مشتعل خواهند شد).
در سـخـنـان امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) در داستان (حديده محماة ) به برادرش عـقـيـل نـيز مى خوانيم كه فرمود: (أتان من حديدة احماها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سـجرها جبارها لغضبه): (آيا از آهنى كه انسانى به صورت بازيچه آنرا گداخته است ناله مى كنى، ولى مرا به سوى آتشى مى كشانى كه پروردگار آنرا از خشمش برافروخته )؟!.
امـا ايـن (بـحـر مـسـجـور) و دريـاى بـرافـروخـتـه كـجـاسـت؟ بـعـضـى گـفته اند همين اقـيـانوسهاى كره زمين ما است كه در آستانه قيامت، برافروخته مى شود و سپس منفجر مى گـردد، چـنـانـكـه در آيه 6 سوره تكوير آمده:( و اذ البحار سجرت ) : (هنگامى كه درياها بـرافـروخـتـه مـى شـود) و در آيـه 3 سـوره انـفـطار مى خوانيم:( و اذ البحار فجرت ) : (هنگامى كه درياها منفجر و شكافته مى شود).
ولى بـعـضـى ديـگـر آنـرا بـه دريـائى از مـواد مـذاب كـه در دل كـره زمـيـن اسـت تـفـسـيـر كرده اند، در حديثى كه در تفسير عياشى از امام باقر (عليهالسلام ) نقل شده نيز شاهدى بر اين معنى است، در اين حديث آمده است كه (قارون ) در (بحر مسجور) عذاب مى شود در حالى كه مى دانيم كه قرآن مجيد مى گويد (قارون و خانه و گنجهايش در اعماق زمين فرو رفت ):( فخسفنا به و بداره الارض ) (قصص 81).
ايـن دو تـفـسـير با يكديگر منافات ندارد و ممكن است آيه فوق قسم به هر دو باشد، چرا كه هر دو از آيات خداوند و شگفتيهاى بزرگ اين جهان است.
قـابـل تـوجـه اينكه در چگونگى ارتباط مفهوم اين پنج سوگند با يكديگر مفسران چندان بـحـث نـكـرده انـد، ولى چنين به نظر مى رسد كه سه سوگند نخست رابطه نزديكى با يـكـديـگـر دارنـد چـرا كـه هـمـه از وحـى و خـصوصيات آن سخن مى گويند (كوه طور) محل نزول وحى بود، و (كتاب مسطور) نيز اشاره به كتاب آسمانى است، خواه تورات باشد يا قرآن، و (بيت المعمور) محل رفت و آمد فرشتگان و پيك وحى خدا است.
و امـا دو سـوگـنـد ديـگر از آيات (تكوينى ) سخن مى گويد (در برابر سه سوگند نخست كه از آيات تشريعى سخن مى گفت ) اين دو سوگند يكى اشاره به مهمترين نشانه ى تـوحـيـد يـعـنـى آسـمـان بـاعظمت است، و ديگرى به يكى از نشانه هاى مهم معاد كه در آستانه رستاخيز رخ مى دهد.
بنابراين (توحيد) و (نبوت ) و (معاد) در اين پنج سوگند جمع است.
بـعـضى كه همه اين آيات را اشاره به (موسى ) و سرگذشت او مى دانند پيوند آيات را چـنـيـن ذكـر كـرده انـد: طـور هـمـان كـوهـى اسـت كـه در آن بـه مـوسـى وحـى نـازل مـى شد، و كتاب مسطور تورات است، بيت المعمور مركز رفت و آمد فرشته وحى (و احـتـمـالا مـنـظـور بـيـت المـقـدس ) اسـت، و سـقـف مـرفـوع هـمـان اسـت كـه در داسـتـان بـنـى اسـرائيـل آمـده:( و اذ نـتقنا الجبل فوقهم كانه ظلة ) : (به خاطر بياوريد هنگامى كه كوه را همچون سايبان بالاى سر بنى اسرائيل بلند كرديم ) (اعراف 171).
و (بـحـر مـسـجور) درياى آتشين است كه قارون به خاطر مخالفت با آئين موسى در آن مجازات مى شود.
ولى ايـن تـفـسـيـر بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد و بـا روايـاتـى كـه در مـنـابـع اسـلامـى نقل شده نيز سازگار نيست، و چنانكه گفتيم سقف مرفوع به گواهى آيات ديگر قرآن و رواياتى كه در تفسير آيه نقل شده اشاره به آسمان است.
نـكـتـه اى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه ارتباط اين قسمها و موضوعى كه براى آن سوگند ياد شده چگونه است؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به مطالبى كه در بالا گفته شد روشن مى شود، و آن اينكه سوگندهاى فوق كه بر محور قدرت خداوند در عالم (تكوين ) و
(تشريح ) دور مى زند بيانگر اين است كه چنين كسى به خوبى قادر است مردگان را بار ديگر به زندگى و حيات بازگرداند، و قيامت را بر پا كند، اين همان چيزى است كه سوگندها به خاطر آن ياد شده، همان گونه كه در آخرين آيات خوانديم( ان عذاب ربك لواقع ما له من دافع ) .
( يوم تمور السمأ مورا ) (9)( و تسير الجبال سيرا ) (10)( فويل يومئذ للمكذبين ) (11)( الذين هم فى خوض يلعبون ) (12)( يوم يدعون إلى نار جهنم دعا ) (13)( هذه النار التى كنتم بها تكذبون ) (14)( أفسحر هذا أم أنتم لا تبصرون ) (15)( اصلوها فاصبروا أو لا تصبروا سوأ عليكم انما تجزون ما كنتم تعملون ) (16)
ترجمه:
9 - (اين عذاب الهى ) در روزى است كه آسمان شديدا به حركت در مى آيد،
10 - و كوهها از جا كنده و متحرك مى شوند.
11 - واى در آن روز بر تكذيب كنندگان.
12 - همانها كه در سخنان باطل به بازى مشغولند.
13 - در آن روز كه آنها را به زور به سوى آتش جهنم مى رانند.
14 - (و به آنها مى گويند) اين همان آتشى است كه آنرا انكار مى كرديد!
15 - آيا اين سحر است؟ يا شما نمى بينيد؟
16 - در آن وارد شـويـد و بـسـوزيـد، مـى خواهيد صبر كنيد يا نكنيد، براى شما تفاوتى نمى كند، چرا كه تنها به اعمالتان جزا داده مى شويد.
جزاى شما تنها اعمال شما است
در آيـات گـذشـتـه اشاره سربسته اى به عذاب الهى در قيامت شده بود، آيات مورد بحث تـوضيح و تفسيرى بر اين معنى است، نخست بعضى از ويژگيهاى روز قيامت را بازگو مى كند، و سپس كيفيت عذاب تكذيب كنندگان را.
مى فرمايد: (اين عذاب الهى در روزى است كه آسمان (كرات آسمانى ) شديدا به حركت در مى آيند، و به هر سو رفت و آمد مى كنند)( يوم تمور السمأ مورا ) .
(مـور) (بـر وزن قـول ) در لغت به معانى مختلفى آمده است، (راغب: در (مفردات ) مـى گويد: (مور) به معنى جريان سريع است، و نيز مى گويد: گرد و غبارى را كه باد به هر سو مى برد (مور) مى گويند:
در (لسـان العـرب ) نـيـز آمـده است كه (مور) به معنى حركت و رفت و آمد است، به معنى موج و سرعت نيز آمده، بعضى نيز (مور) را به حركت دورانى تفسير كرده اند.
از مـجـموع اين تفسيرها استفاده مى شود كه (مور) همان حركت سريع و دورانى و توأم با رفت و آمد و اضطراب و تموج است.
به اين ترتيب در آستانه قيامت نظام حاكم بر كرات آسمانى بر هم مى ريزد آنـها از مدارات خود منحرف مى شوند، و به هر سو رفت و آمد مى كنند، سپس درهم نورديده مـى شـونـد، و بـجـاى آنها آسمانى نو به فرمان خدا برپا مى شود، چنانكه آيه 104 - انـبـيـأ مـى گـويـد:( يـوم نـطـوى السـمـأ كـطـى السجل للكتب ) : (روزى كه آسمان را همچون طومار در هم مى پيچيم ).
و در آيـه 48 سـوره ابـراهـيـم مـى خـوانـيـم:( يـوم تـبـدل الارض غـيـر الارض و السـماوات ) : (روزى كه اين زمين به زمينى ديگر و آسمانها به آسمان ديگرى تبديل مى شود).
در آيـات ديـگـر قـرآن نـيـز تـعـبـيراتى ديده مى شود، كه خبر از شكافتن كرات آسمانى (انفطار - 1) و از جا كنده شدن آنها (تكوير - 11) و فاصله افتادن در ميان آنها (مرسلات - 9) حكايت مى كند كه به خواست خدا در ذيل آن آيات در اين باره نيز بحث خواهيم كرد.
سـپـس مـى افـزايـد: (و روزى كـه كـوهـهـا بـه حـركـت در مـى آيـد)( و تـسـيـر الجبال سيرا ) .
آرى كـوهـهـا از جـا كـنـده مى شوند و به حركت در مى آيند، و سپس به شهادت آيات ديگر قـرآن مـتـلاشـى مـى گـردنـد، و هـمچون (عهن منفوش ) (پشم رنگين زده شده ) مى شوند (قـارعـه - 5) و بـجـاى آن زمـينى صاف و هموار و بى آب و گياه آشكار مى گردد( فيذرها قاعا صفصفا ) (طه - 106).
ايـنـهـا هـمـه اشـاره بـه آن اسـت كـه اين دنيا و تمام پناهگاههاى آن در هم كوبيده مى شود، جهانى نو، با نظاماتى نوين جاى آن را مى گيرد و انسان در برابر نتائج اعمال خويش، قرار خواهد گرفت.
لذا در آيـه بـعـد مـى افـزايد: (چون چنين است واى در آن روز براى تكذيب كنندگان )!( فويل يومئذ للمكذبين ) .
آرى در حـالى كـه وحشت و اضطراب ناشى از دگرگونى جهان، همگان را فراگرفته، وحـشـت عـظـيـمـتـرى بـه سـراغ (مـكـذبـيـن ) مـى آيـد كـه هـمـان عـذاب الهى است چرا كه (ويل ) اظهار تأسف و اندوه است بر وقوع يك حادثه نامطلوب.
سـپـس بـه مـعـرفـى ايـن (مـكـذبـيـن )، پـرداخـته، مى فرمايد: (همانها كه در سخنان باطل به بازى مشغولند)( الذين هم فى خوض يلعبون ) .
آيـات قـرآن را (دروغ )، و مـعـجـزات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را (سحر) مى خـوانـنـد، و آورنـده آنـرا (مجنون ) مى شمرند، همه حقايق را به بازى گرفته، و به سخريه و استهزأ در برابر آنها مى پردازند.
بـا سـخـنـان باطل و بى منطق به جنگ حق برمى خيزند، و براى رسيدن به مقصد خود، از هيچ تهمت و دروغى ابا ندارند.
(خـوض ) (بـر وزن حـوض ) بـه مـعـنـى ورود در سـخـنـان باطل است، و در اصل به معنى وارد شدن در آب و عبور از آن است.
بـار ديـگـر بـراى مـعـرفـى آن روز و بـيـان سـرنوشت اين مكذبان به توضيح ديگرى پـرداخـتـه مـى افـزايـد: (روزى كـه آنـها با خشونت و عنف به سوى آتش دوزخ رانده مى شوند)( يوم يدعون الى نار جهنم دعا ) .
(و بـه آنـهـا گـفـته مى شود اين همان آتشى است كه آنرا انكار مى كرديد)!( هذه النار التى كنتم بها تكذبون ) .
و نـيز به آنها گفته مى شود: (آيا اين سحر است؟ و يا شما نمى بينيد)؟( افسحر هذا ام انتم لا تبصرون ) .
شما پيوسته در دنيا مى گفتيد آنچه محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آورده سحر است، او از طـريـق سـاحـرى پـرده بـر چـشـمـهـاى مـا افـكـنـده تـا حـقـايـق را نـبـيـنـيـم، عقل ما را مى ربايد و امورى را به نام (معجزه ) به ما معرفى مى كند و سخنانى را به عنوان (وحى الهى ) براى ما مى خواند، اما اينها همه بى اساس است، و چيزى جز سحر نيست.
لذا روز قـيامت به عنوان سرزنش و توبيخ به هنگامى كه آتش دوزخ را با چشم مى بينند و حرارت آن را لمس مى كنند به آنها گفته مى شود: (آيا اينها سحر است؟ آيا پرده بر چشم شما افكنده شده )؟!
هـمـچـنين به آنها گفته مى شود: (در اين آتش وارد شويد، و بسوزيد، مى خواهيد صبر و شكيبائى كنيد، يا بى تابى و جزع، براى شما تفاوتى نمى كند)!
( اصلوها فاصبروا او لا تصبروا سوأ عليكم ) .
(چرا كه جزاى شما فقط اعمال خودتان است )( انما تجزون ما كنتم تعملون ) .
آرى ايـن اعـمـال خـودتـان اسـت كـه بـه سـوى شـما بازگشته، و پاپيچ شما شده است، بنابراين جزع و فزع و آه و ناله و بيتابى تأثيرى ندارد.
ايـن آيـه تـأكـيـد مـجـددى اسـت بـر مـسـأله (تـجـسـم اعـمـال ) و بـازگـشـت آن بـه سـوى انـسـان و نـيز تأكيد مجددى است بر مسأله عدالت پروردگار، چرا كه آتش جهنم هر قدر سوزان باشد و مجازات آن دردناك چيزى جز نتيجه اعمال خود انسانها و اشكال تبدل يافته آن نيست.
1 - مجرمان را چگونه به دوزخ مى برند؟
بـدون شك بردن آنها به سوى آتش دوزخ، توأم با تحقير و ذلت و زجر و عذاب است، ولى در آيات مختلف قرآن، تعبيرات گوناگونى در اين باره ديده مى شود:
در سـوره (حـاقـه ) آيـه 30 و 31 مـى خوانيم:( خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ) : (او را بگيريد و در غل و زنجير كنيد، سپس در آتش دوزخ وارد سازيد).
و در سوره دخان آيه 47 چنين آمده:( خذوه فاعتلوه الى سوأ الجحيم ) : (او را بگيريد و با شدت به ميان جهنم برانيد)!
و در آيات متعددى تعبير به (سوق ) و راندن شده است، مانند: آيه 86
سـوره مـريم( و نسوق المجرمين الى جهنم وردا ) : (مجرمان را (همچون شتران تشنه كامى كه به سوى آبگاه مى روند) به سوى جهنم مى رانيم ).
و بـه عـكـس پـرهـيـزكـاران و مـتـقـيـن را با نهايت احترام و اكرام به سوى بهشت مى برند فرشتگان الهى به استقبال آنها مى شتابند درهاى بهشت به روى آنها گشوده مى شود، و خـازنـان بـهـشـت به آنها سلام و خوش آمد مى گويند و بشارت سكونت جاودان را در بهشت به آنها مى دهند (زمر - 73).
بـه ايـن ترتيب نه تنها (بهشت ) و (دوزخ ) كانون (مهر) و (قهر) خدا است، بلكه تشريفات ورود در هر يك آنها نيز بيانگر همين معنى است.
2 - آنها كه در اباطيل غوطه ورند
گـرچـه تـكيه كلام قرآن در آيات فوق مشركان عصر پيامبرند، ولى بدون شك اين آيات عـمـومـيـت دارد، و هـمـه مكذبان را شامل مى شود، حتى فلاسفه مادى كه در مشتى از خيالات و افـكـار نـاقـص غـوطـه ورنـد، حـقايق عالم هستى را به بازى مى گيرند و جز آنچه را با عقل قاصر خود دريافته اند به رسميت نمى شناسند منتظرند همه چيز را در آزمايشگاه خود و زيـر مـيـكـروسـكـوپ بـبـيـنند حتى ذات پاك خدا را! و گرنه وجود او را به رسميت نمى شناسند. ايـنـهـا نـيـز مـصـداق (فـى خـوض يـلعـبـون ) هستند، و در انبوهى از خيالات و پندارهاى باطل غرقند.
عـقـل آدمـى بـا تـمـام فـروغـى كـه دارد در مقابل نور وحى همچون شمعى در برابر آفتاب عالمتاب است، اين شمع به او اجازه مى دهد كه از محيط تاريك جهان ماده بيرون آيد و در را بـه سـوى عـالم مـاورأ طبيعت بگشايد، سپس در نور آفتاب وحى بايد به هر سو پرواز كند و جهان بيكران را ببيند و بشناسد.
( ان المتقين فى جنات و نعيم ) (17)( فكهين بما أتئهم ربهم و وقئهم ربهم عذاب الجحيم ) (18)( كلوا و اشربوا هنيا بما كنتم تعملون ) (19)( متكين على سرر مصفوفة و زوجناهم بحور عين ) (20)( و الذين أمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان ألحقنابهم ذريتهم و ما ألتناهم من عملهم من شى ء كل امرى بما كسب رهين ) (21)
ترجمه:
17 - اما پرهيزگاران در ميان باغهاى بهشت و نعمتهاى فراوان جاى دارند.
18 - و از آنچه پروردگارشان به آنها داده شاد و مسرورند و پروردگارشان آنها را از عذاب دوزخ نگاهداشته است.
19 - (بـه آنـهـا گـفته مى شود) بخوريد و بياشاميد گوارا، اينها به خاطر اعمالى است كه انجام مى داديد.
20 - اين در حالى است كه بر تختهاى صف كشيده در كنار هم تكيه مى كنند، و حورالعين را به همسرى آنها در مى آوريم.
21 - و آنـهـا كـه ايـمـان آوردنـد و فـرزنـدانـشـان به پيروى از آنان ايمان اختيار كردند فرزندانشان
را (در بـهـشـت ) بـه آنـها ملحق مى كنيم، و از عمل آنها چيزى نمى كاهيم، و هر كس در گرو اعمال خويش است.
هر كس در گرو اعمال خويش است
بـه دنـبـال بـحـثـهائى كه در آيات قبل، پيرامون كيفرهاى مجرمان و عذابهاى دردناك آنها گـذشـت در آيـات مورد بحث، به نقطه مقابل آنها يعنى مواهب فراوان و پاداشهاى بيكران مـؤ مـنـان و پـرهـيـزگـاران اشاره مى كند، تا در يك مقايسه روشن موقعيت هر كدام واضحتر شود.
نـخـسـت مـى گـويـد: (پـرهـيـزگـاران در باغهاى بهشت و در ميان نعمتهاى فراوانى جاى دارند)( ان المتقين فى جنات و نعيم ) .
تعبير به (متقين ) (پرهيزگاران ) به جاى (مؤ منين ) به خاطر آن است كه اين عنوان هم ايمان را دربردارد، و هم جنبه هاى عمل صالح را، به خصوص اينكه تقوى در يك مرحله مـقـدمـه و پـايـه ايـمـان اسـت، چنانكه قرآن در آيه 2 سوره بقره مى گويد:( ذلك الكتاب لاريـب فـيـه هدى للمتقين ) : (در اين كتاب آسمانى شكى نيست، و مايه هدايت پرهيزگاران است ).
چرا كه اگر انسان داراى تعهد و احساس مسئوليت و روح حقجوئى و حق طلبى كه مرحله اى از تـقـوى اسـت نـبـاشـد هـرگز به دنبال تحقيق از آئين حق نمى رود، و هدايت قرآن را نمى پذيرد.
تـعـبـيـر بـه (جـنـات ) و (نـعـيـم ) بـه صـورت صـيـغـه (جمع ) ((باغها) و (نعمتها)) آنهم به صورت (نكره ) اشاره به تنوع و عظمت آن باغها و نعمتها است.
سپس به تأثير اين نعمتهاى بزرگ بر روحيه بهشتيان اشاره كرده، مى گويد: (آنها از آنچه پروردگارشان به آنان داده شاد و مسرورند، و سخنان شيرين و دلپذير در اين باره مى گويند)( فاكهين بما آتاهم ربهم ) .
آرى از خوشحالى در پوست نمى گنجند، پيوسته با هم مزاح مى كنند، و دلهاى آنها از هر گونه اندوه و غم تهى است، و آرامش فوق العاده اى را احساس مى كنند.
به خصوص اينكه: خدا به آنها اطمينان خاطر در برابر مجازات داده (و پروردگارشان آنان را از عذاب دوزخ نگاهداشته است )( و وقاهم ربهم عذاب الجحيم ) .
ايـن جـمـله دو مـعـنـى مـى تـوانـد داشـتـه بـاشـد: نـخـسـت بـيـان نـعـمـت مـسـتـقـلى در مقابل نعمتهاى ديگر پروردگار، ديگر اينكه: دنباله كلام سابق باشد يعنى بهشتيان از دو چـيـز مـسـرورنـد، نخست به خاطر نعمتهائى كه خداوند به آنها داده، و ديگر به خاطر عذابهائى كه از آنها دور ساخته است.
ضـمـنـا تـعـبير (ربهم ) (پروردگارشان ) در هر دو جمله اشاره اى است بر نهايت لطف خداوند، نسبت به آنها، و ادامه ربوبيتش در آن جهان.
بـعـد از ايـن اشـاره اجـمالى و سربسته، به نعمتها و سرور و شادمانى پرهيزگاران در بـهـشـت بـه شـرح آن پـرداخـتـه، چـنـيـن مى گويد: (به آنها گفته مى شود بخوريد و بياشاميد گوارا)!( كلوا و اشربوا هنيئا ) .
(اينها به خاطر اعمالى است كه انجام مى داديد)( بما كنتم تعملون ) .
تـعـبـيـر بـه (هنيئا) اشاره به اين است، كه خوردنيها و نوشيدنيهاى بهشتى هيچگونه عوارض نامطلوبى را به دنبال ندارد، و همچون نعمتهاى اين جهان نيست كه گاه مختصر كم و زياد در آن، بيمارى و ناراحتى به دنبال مى آورد.
بـعلاوه نه مشقتى براى تحصيل آن لازم است و نه ترسى از پايان گرفتن و تمام شدن در ميان است، و به همين دليل اين نعمتها كاملا گوارا است.
مـسـلم اسـت نعمتهاى بهشتى ذاتا گوارا است، اما اينكه فرشتگان به بهشتيان مى گويند گوارا باد خود لطف و گوارائى ديگرى است.
نـعـمت ديگر اينكه آنها (بر تختهاى صف كشيده در كنار هم، تكيه مى كنند)( متكئين على سرر مصفوفة ) .
و از لذت انـس بـا دوسـتـان و مـؤ مـنـان ديـگر بهره فراوان مى گيرند كه اين لذتى است معنوى مافوق بسيارى از لذتها.
(سـرر) جـمـع (سـريـر) (از مـاده سـرور) در اصل به تختهائى گفته مى شود كه براى مجالس انس و سرور ترتيب مى دهند، و بر آن تكيه مى كنند.
(مـصـفـوفـة ) از مـاده (صـف ) به اين معنى است كه اين تختها در كنار يكديگر قرار گرفته و مجلس انس عظيمى برپا مى كنند.
در آيـات مـتـعـددى از قـرآن مـى خـوانـيـم كـه بـهـشـتـيـان بـر روى تـخـتـهـا در مقابل يكديگر مى نشينند( على سرر متقابلين ) (حجر 47 - صافات 44).
اين تعبير منافاتى با آنچه در آيه مورد بحث آمده ندارد، چرا كه در مجالس
انس و سرور كه از تفاوت و تبعيض دور باشد صندليها را در كنار هم و گرداگرد مجلس مـى گـذارنـد كـه هـم صـف بـه هـم پـيـوسـتـه اى را تشكيل مى دهد و هم روبروى يكديگر قرار دارد.
تـعـبـيـر بـه (مـتـكـئيـن ) اشـاره بـه نـهـايـت آرامـش آنـهـا اسـت، زيـرا انـسـان معمولا در حال آرامش تكيه مى كند، و افرادى كه نگران و ناآرامند معمولا چنين نيستند.
سـپـس مى افزايد: (زنانى سفيدرو، زيبا، و چشم درشت، به همسرى آنها درمى آوريم )( و زوجناهم بحور عين ) .
ايـنها بخشى از نعمتهاى (مادى ) و (معنوى ) بهشتيان است، ولى به اين اكتفأ نمى كـنـد، و بـخش ديگرى از مواهب معنوى و مادى را نيز بر آن مى افزايد: (كسانى كه ايمان آوردنـد و فرزندانشان به پيروى از آنها ايمان اختيار كردند ما فرزندانشان را در بهشت بـه آنـهـا مـحـلق مـى كـنـيم، بى آنكه از عمل آنها چيزى بكاهيم )( و الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء ) .
ايـن نـيـز خـود يـك نعمت بزرگ است كه انسان، فرزندان باايمان و مورد علاقه اش را در بهشت در كنار خود ببيند، و از انس با آنها لذت برد، بى آنكه از اعمال او چيزى كاسته شود.
از تـعـبـيـرات آيـه بـرمـى آيـد كه منظور، فرزندان بالغى است كه در مسير پدران گام برمى دارند، در ايمان از آنها پيروى مى كنند، و از نظر مكتبى به آنها ملحق مى شوند.
ايـنگونه افراد اگر از نظر عمل كوتاهى و تقصيراتى داشته باشند، خداوند به احترام پدران صالح، آنها را مى بخشد و ترفيع مقام مى دهد، و به درجه آنان مى رساند، و اين موهبتى است بزرگ براى پدران و فرزندان.
ولى جمعى از مفسران (ذريه ) را در اينجا به معنى اعم، تفسير كرده اند به طورى كه اطـفـال خـردسـال را نـيـز شـامل مى شود، اما اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا تبعيت در ايمان دليل بر رسيدن به مرحله بلوغ يا نزديك آن است.
مگر اينكه گفته شود اطفال خـردسـال در قـيـامـت بـه مـرحـله بـلوغ مـى رسند و آزمايش مى شوند، هرگاه از اين آزمايش پـيـروز درآيـنـد مـلحـق بـه پـدران مـى شـونـد، چنانكه اين معنى در حديثى در كتاب كافى نـقـل شـده اسـت كـه از امـام (عليهالسلام ) سـؤ ال از اطـفـال مـؤ مـنـان كردند، در پاسخ فرمود: (روز قيامت كه مى شود خداوند آنها را جمع مى كـنـد، آتـشـى بـرمى افروزد و به آنها دستور مى دهد خود را در آتش بيفكنند، آنها كه اين دسـتـور را عملى كنند آتش براى آنها سرد و سالم مى شود و سعادتمندند، و آنها كه سر باز زنند از لطف خدا محروم مى شوند).
ولى ايـن حـديـث عـلاوه بـر اينكه از نظر سند ضعيف است، اشكالات ديگرى در متن آن وجود دارد كه اينجا جاى شرح آن نيست.
البـته هيچ مانعى ندارد كه فرزندان خردسال نيز به احترام پدران به بهشت روند و در كنار آنها قرار گيرند، سخن در اين است كه آيا آيه فوق ناظر به اين مطلب مى باشد يا نه؟ گفتيم تعبير به پيروى از پدران در ايمان نشان مى دهد كه منظور بزرگسالان است.
بـه هـر حال، از آنجا كه ارتقأ اين فرزندان به درجه پدران ممكن است اين توهم را به وجـود آورد كـه از اعـمـال پـدران بـرمـى دارنـد و بـه فـرزنـدان مـى دهـنـد بـه دنـبـال آن آمـده اسـت( و مـا التـنـاهـم مـن عـمـلهـم مـن شـى ء ) (مـا چـيـزى از اعمال آنها نمى كاهيم ).
(ابـن عـبـاس ) از پـيـغـمـبـر گـرامـى اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل مـى كـنـد كـه فـرمـود: اذا دخـل الرجـل الجـنـة سـأل عـن ابـويـه و زوجـتـه و ولده، فـيـقال له انهم لم يبلغوا درجتك و عملك، فيقول رب قد عملت لى و لهم فيؤ مر بالحاقهم به: (هنگامى كه انسان وارد بهشت مى شود سراغ پدر و مادر و همسر و فرزندانش را مى گـيـرد، بـه او مـى گـويـنـد: آنـهـا بـه درجـه و مـقـام و عـمـل تـو نـرسـيـده انـد، عـرض مـى كـنـد پـروردگـارا! مـن بـراى خـودم و آنـهـا عمل كردم، در اينجا دستور داده مى شود كه آنها را به او ملحق كنيد).
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه: در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (هـر كـس در گـرو و هـمـراه اعمال خويش است )( كل امرء بما كسب رهين ) .
بنابراين تعجب ندارد كه از اعمال پرهيزكاران و پاداش آنها چيزى كاسته نشود، چرا كه ايـن اعـمـال همه جا با انسان است، و اگر خداوند لطف و تفضلى درباره فرزندان متقين مى كند، و آنها را به پرهيزگاران در بهشت ملحق مى سازد اين به معنى آن نيست كه از پاداش اعمال آنها چيزى كاسته شود.
بـعـضـى از مـفسران (رهين ) را در اينجا به معنى مطلق (گروگان ) گرفته اند، و مـعـتـقـدنـد مـفـهـوم آيـه ايـن اسـت كـه هـر انـسـانـى در گـرو اعمال خويش است، خواه نيك يا بد، و بر طبق آن، پاداش و كيفر مى بيند.
ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكه: اين تعبير در مورد اعمال نيك، چندان تناسبى ندارد بعضى ديـگـر از مـفـسـران (كـل نـفـس ) را در ايـنـجـا تـنها اشاره به بدكاران دانسته اند و مى گـويـنـد: هـر انـسانى در برابر اعمال خلاف و شرك آلود خود، گروگان است و در حقيقت اسير و محبوس آن مى باشد.
و گـاه بـه آيـه 38 و 39 سـوره (مـدثـر) نـيـز اسـتـدلال كـرده انـد:( كـل نفس بما كسبت رهينة الا اصحاب اليمين ) : (هر كس در گرو اعمالى اسـت كه انجام داده مگر اصحاب يمين ) (كسانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود و اهل نجاتند).
ولى ايـن تـفـسـيـر نـيـز بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه آيـات قـبل و بعد همه درباره متقين و پرهيزگاران است، و سخنى از شرك و مشركان و مجرمان در آن وجود ندارد مناسب به نظر نمى رسد.
در بـرابـر ايـن دو تـفـسـيـر كـه هر كدام از جهتى نامناسب است، تفسير سومى است كه با صـدر آيـه و آيـات قبل و بعد كاملا سازگار است و آن اينكه: يكى از معانى (رهن ) در لغـت مـلازمـت و هـمـراه بودن چيزى است، هر چند معنى معروف (رهن ) همان (وثيقه ) در مقابل وام است، ولى از كلمات اهل لغت چنين استفاده
مى شود كه يكى از معانى آن نيز دوام و ملازمت است.
بلكه بعضى از آنها معنى اصلى آنرا صريحا همين دوام و ثبوت مى دانند، و رهن به معنى (وثيقه ) را از اصطلاحات فقها شمرده اند، لذا هنگامى كه گفته مى شود (نعمة راهنه ) به معنى نعمت پايدار و برقرار است.
امـيـر مـؤ مـنان على (عليهالسلام ) درباره اقوام پيشين مى فرمايد (ها هم رهائن القبور و مضامين اللحود): (آنها ملازم قبرها و خفته در درون لحدها هستند).
بـه ايـن تـرتـيـب جـمـله (كـل امـرى بـمـا كـسـب رهـيـن ) مـفـهـومـش ايـن اسـت كـه اعـمـال هـر كـسـى مـلازم و هـمـراه او اسـت، و هـرگـز از او جـدا نـمـى شـود، خـواه عـمـل نـيـك بـاشـد يـا بـد؟ و بـه هـمـيـن دليـل (مـتـقـيـن ) در بـهـشـت بـا اعمال خويشند، و اگر فرزندانشان در كنار آنها قرار مى گيرند به اين معنى نيست كه از اعمال آنها كاسته شود. در مـورد آيه سوره (مدثر) كه (اصحاب اليمين ) را از اين معنى استثنأ كرده، ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها مشمول الطافى هستند كه بى حساب است، به گونه اى كه اعمال آنها در برابر آن الطاف الهى نمودى ندارد.
بـه هـر حـال ايـن جـمـله تـأكـيـدى اسـت بـر ايـن واقـعـيـت كـه اعـمـال انـسـان هـرگـز از او جـدا نـمـى شـود و پـيـوسـتـه در تـمـام مراحل و مواقف همراه او است!
آيه و ترجمه
( و امددناهم بفاكهة و لحم مما يشتهون ) (22)( يتنازعون فيها كأسا لا لغو فيها و لا تأثيم ) (23)( و يطوف عليهم غلمان لهم كأنهم لؤ لؤ مكنون ) (24)( و أقبل بعضهم على بعض يتسألون ) (25)( قالوا انا كنا قبل فى أهلنا مشفقين ) (26)( فمن الله علينا و وقانا عذاب السموم ) (27)( انا كنا من قبل ندعوه انه هو البر الرحيم ) (28)
ترجمه:
22 - هـمـواره از انـواع مـيـوه هـا و گـوشـت هـا از هـر نـوع تمايل داشته باشند در اختيار آنها مى گذاريم.
23 - آنـهـا در بهشت جامه اى پر از شراب طهور را كه نه بيهوده گوئى در آن است و نه گناه از يكديگر مى گيرند.
24 - و پـيـوسـتـه در گـرد آنـهـا نـوجوانانى براى خدمت آنان گردش مى كنند كه همچون مرواريدهاى در صدفند!
25 - در ايـن هـنـگـام رو بـه يـكـديـگـر كـرده (از گـذشـتـه ) سـؤ ال مى نمايند.
26 - مى گويند: ما در ميان خانواده خود ترسان بوديم.
27 - اما خداوند بر ما منت گذارد و از عذاب كشنده ما را حفظ كرد.
28 - ما از قبل خدا را به عنوان نيكوكار و رحيم مى خوانديم (و مى شناختيم ).
آن روز ترسان بوديم و امروز در نهايت امنيت
در آيـات گـذشـته به نه بخش از مواهب بهشتيان اشاره شد، و در آيات مورد بحث در ادامه آنها به پنج قسمت ديگر اشاره مى كند، به گونه اى كه از مجموع به خوبى استفاده مى شـود آنچه لازمه آرامش و آسايش و لذت و سرور و شادى است، براى آنها در بهشت فراهم است.
نـخـسـت بـه دو قـسمت از غذاى بهشتيان اشاره كرده مى فرمايد: (همواره از انواع ميوه ها و گوشت ها از هر نوع تمايل داشته باشند در اختيار آنها مى گذاريم )( و امددناهم بفاكهة و لحم مما يشتهون ) .
(امـددنـاهـم ) از مـاده (امـداد) بـه مـعـنـى ادامه و افزايش و اعطأ است، يعنى ميوه ها و غـذاهـاى بـهـشـتـى آنـچـنـان نـيـسـت كـه بـا تـنـاول كـردن كـمـبـودى پـيـدا كـنـد، و يـا مـثـل و يـا هـمـچـون مـيـوه هـاى دنـيـا كـه در فـصـول سال نوسان زيادى دارد تغييرى در آن حاصل شود، بلكه هميشگى و جاودانى و مستمر است.
تـعـبـيـر (مـمـا يشتهون ) (از آنچه بخواهند) نشان مى دهد كه بهشتيان در انتخاب نوع و كميت و كيفيت اين ميوه ها و غذاها، كاملا آزادند، هر آنچه بخواهند در اختيار دارند.
البته غذاهاى بهشتى منحصر به اين دو نيست ولى اينها دو غذاى مهمند.
مـقـدم داشـتـن (فـاكـهـه ) بـر (لحـم )، اشـاره اى است به برترى (ميوه ها) بر (گوشتها).
سـپـس بـه مـشـروبات گواراى بهشتيان اشاره كرده مى افزايد: (آنها در بهشت جامهائى پر از شراب طهور را كه نه مستى و بيهوده گوئى در آن است، و نه گناه از يكديگر مى گيرند)( يتنازعون فيها كاسا لا لغو فيها و لا تأثيم ) .
بـلكـه شـرابـى اسـت گـوارا و لذت بـخـش، نشاطآفرين و روحپرور، خالى از هرگونه تـخـديـر و فساد عقل، و به دنبال آن بيهوده گوئى و گناه هرگز نيست، بلكه سراسر هوشيارى و لذت جسمى و روحانى است.
(يـتـنـازعـون ) از مـاده (تنازع ) به معنى گرفتن از يكديگر است، و گاه به معنى (تـجـاذب و مـخـاصمه ) مى آيد، لذا بعضى از مفسران گفته اند: اين جمله اشاره به آن اسـت كـه بـهـشـتيان به عنوان شوخى و مزاح و افزايش سرور و انبساط جامه اى (شراب طهور) را از دست يكديگر مى كشند و مى نوشند.
ولى بـه طـورى كـه بـعـضـى از اربـاب لغـت گـفـتـه اند: تنازع هر گاه در موردى مانند (كـأس ) (جـام ) بـه كـار مـى رود بـه مـعـنـى گـرفـتن از يكديگر است، نه كشمكش و تجاذب.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه (كأس ) جامى است كه پر از شراب باشد، و به ظرف خالى (كاس ) نمى گويند.
بـه هـر حـال از آنـجـا كـه تـعـبـيـر به (كأس ) شرابهاى تخدير كننده دنيا را احيانا تـداعـى مـى كند مى افزايد در آن شراب نه لغو و بيهوده گوئى است و نه گناه، زيرا هـرگـز عـقـل و هـوش انـسـان را نـمـى گـيـرد، بـنـابـرايـن سـخـنـان نـامـوزون و اعـمـال زشـتى كه از مستها سر مى زند هرگز از آنان سر نخواهد زد بلكه به حكم آن كه شراب طهور است آنها را پاكتر و خالصتر و هوشيارتر مى كند.
سـپـس بـه چـهـارمـيـن نـعـمـت كـه نـعـمـت وجـود خـدمتگذاران بهشتى است پرداخته مى گويد: (پـيـوسـتـه گـرداگـرد آنـهـا نـوجـوانـانـى براى خدمت آنان گردش مى كنند كه همچون مرواريدهاى در صدفند)!( و يطوف عليهم غلمان لهم كانهم لؤ لؤ مكنون ) .
(مـرواريد در درون صدف ) به قدرى تازه و شفاف و زيبا است كه حد ندارد هر چند در بـيـرون صـدف نـيـز قـسـمـت زيادى از زيبائى خود را حفظ مى كند ولى گرد و غبار هوا و آلودگـى دسـتـها هر چه باشد از صفاى آن مى كاهد، خدمتگذاران بهشتى آنقدر زيبا و سفيد چهره و باصفا هستند كه گوئى مرواريدهائى در صدفند!
تـعـبـيـر بـه (يـطـوف عليهم ) (بر آنها طواف مى كنند) اشاره به آمادگى دائمى آنها براى خدمت است.
گرچه در بهشت نيازى به خدمتكار نيست، و هر چه بخواهند در اختيار آنها قرار مى گيرد، ولى اين خود احترام و اكرام بيشترى براى بهشتيان است.
در حـديـثـى آمـده اسـت كـه از رسـول اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) سـؤ ال كـردنـد اگـر خـدمـتـگـذار هـمـچون مرواريد در صدف باشد، مخدوم يعنى مؤ منان بهشتى چـگـونـه انـد فـرمـود: و الذى نـفـسـى بـيـده فـضـل المـخـدوم عـلى الخـادم كـفـضـل القـمـر ليـلة البدر على سائر الكواكب: (برترى مخدوم بر خدمتگذار در آنجا همچون برترى ماه در شب چهارده بر ساير كواكب است ).
تعبير به (لهم ) نشان مى دهد كه هر يك از مؤ منان خدمتگذارانى مخصوص به خود دارد.
و از آنجا كه بهشت جاى غم و اندوه نيست آن خدمتگذاران نيز از خدمت مؤمنان نهايت لذت را مى برند.
و آخـرين نعمت در اين سلسله همان نعمت آرامش كامل و اطمينان خاطر از هر گونه عذاب و كيفر اسـت، چـنـانـكـه در آيـه بـعـد مـى فـرمـايـد: (در ايـن حـال كـه آنـهـا در كـنـار هـم قـرار دارنـد از وضـع گـذشـتـه از يـكـديـگـر سـؤ ال مـى كـنـنـد) و آن را بـا وضـع بـهـشـت مـقـايـسـه كـرده لذت مـى بـرنـد( و اقبل بعضهم على بعض يتسائلون ) .
(مـى گـويـنـد مـا قبل از اين در ميان خانواده خود خائف و ترسان بوديم )( قالوا انا كنا قبل فى اهلنا مشفقين ) .
بـا ايـنـكـه در مـيان خانواده خود زندگى مى كرديم و بايد احساس امنيت كنيم باز ترسان بوديم، از اين بيم داشتيم كه حوادث ناگوار زندگى و عذاب الهى هر لحظه فرا رسد، و دامن ما را فرو گيرد.
از ايـن بـيـم داشـتـيـم كـه فـرزندان و خانواده ما راه خطا پيش گيرند، و در وادى ضلالت گمراه و سرگردان شوند.
و از ايـن بـيـم داشـتيم كه دشمنان سنگدل، ما را غافلگير سازند و عرصه را بر ما تنگ كنند.
(امـا خـداونـد مـنـت بـر مـا گـذارد، و رحـمـت واسـعـه او شـامـل حال ما شد، و از عذاب كشنده ما را حفظ كرد)( فمن الله علينا و وقانا عذاب السموم ) .
آرى پروردگار مهربان، ما را از زندان دنيا با تمام وحشتهايش نجات بخشيد، و در كانون نعمتهايش، يعنى بهشت، جاى داد.
آنها هنگامى كه گذشته خود را به خاطر مى آورند، و جزئيات آن را متذكر مى شوند، و با وضـعـى كـه در آن قـرار دارند مقايسه مى كنند، به ارزش نعمتهاى بزرگ الهى و مواهب او بـيشتر پى مى برند، و طبعا براى آنها لذتبخش تر و دلچسب تر خواهد بود، چرا كه در اين مقايسه ارزشها بهتر روشن مى شود.
بـهـشـتـيـان در آخـريـن سـخـنـى كـه از آنـهـا در ايـنـجـا نقل شده به اين واقعيت اعتراف مى كنند كه نيكوكار و رحيم بودن خدا را در آنجا از هر زمان بـيـشـتـر احـسـاس مـى كـنند، مى گويند: (ما از قبل خدا را مى خوانديم، و او را به عنوان نيكوكار و رحيم مى ستوديم )( انا كنا من قبل ندعوه انه هو البر الرحيم ) .
ولى در ايـنـجـا بـه واقـعـيـت و عـمـق ايـن صـفـات بـيـشـتـر پـى مـى بـريـم كه چگونه در مـقـابـل اعـمـال نـاچـيـز مـا ايـنـهـمـه نـيـكـى كـرده، و در بـرابـر آنـهـمـه لغـزشـهـا مـا را مشمول رحمتش ساخته است.
آرى صـحـنـه قيامت و نعمتهاى بهشت تجليگاه اسمأ و صفات خدا است، و مؤ منان با مشاهده ايـن صحنه ها به حقيقت اين اسمأ و صفات بيش از هر زمان آشنا مى شوند، حتى دوزخ نيز بيانگر صفات او است و حكمت و عدل و قدرتش را نشان مى دهد.
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد
1 - (يـتـسـائلون ) از مـاده (سؤ ال ) به معنى پرسش كردن از يكديگر است، اشاره بـه ايـنـكـه هـر كـدام از بـهـشـتـيـان از دوسـتـان خـود سـؤ ال مـى كـنـنـد، و وضـع گـذشـتـه آنـهـا را جـويـا مـى شـونـد، چـرا كـه يـادآورى ايـن مسائل، و نجات از آنهمه در دو رنـج، و رسـيـدن به اين همه مواهب، خود نيز لذتى است، درست همانطور كه انسان هـنگامى كه از سفر خطرناكى باز مى گردد و در محيط امن و امان مى نشيند با همسران خود وضع گذشته را گفتگو كرده و از نجاتشان اظهار خوشحالى مى كنند.
2 - (مـشـفقين ) از ماده (اشفاق ) به طورى كه (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: به معنى (توجه آميخته با ترس ) است، هنگامى كه با كلمه (من ) متعدى شود مفهوم (خـوف ) در آن ظـاهـرتـر اسـت، و هـنـگـامـى كـه بـا كلمه (فى ) متعدى گردد مفهوم (توجه و عنايت ) در آن بيشتر است.
اين كلمه در اصل از ماده (شفق ) گرفته شده كه همان روشنى آميخته با تاريكى است.
اكنون بايد ديد آنها در دنيا از چه چيز بيم داشتند و نسبت به چه چيز توجه و عنايت؟
در ايـنجا سه احتمال وجود دارد كه ما همه را در تفسير آيه جمع كرديم، زيرا منافاتى در مـيـان آنـها نيست (ترس از خداوند و توجه به نجات خويشتن - ترس از انحراف خانواده و تـوجه به امر تربيت آنها - و ترس از دشمنان و توجه به حفظ خويش در برابر آنان ) هر چند با توجه به آيات بعد مخصوصا جمله( فمن الله علينا و وقانا عذاب السموم ) (خـداونـد بـر مـا مـنـت گـذارد و از عـذاب كـشـنـده حـفـظ كـرد) مـعـنـى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
3 - تعبير به (فى اهلنا) كه در اينجا معنى گسترده اى دارد و همه فرزندان و همسران و دوستان و ياران را شامل مى شود، اشاره به اين است كه انسان قاعدتا در مـيـان چـنين جمعى از همه جا بيشتر احساس امنيت مى كند، وقتى در ميان آنان خائف و بيمناك باشد وضع او در حالات ديگر معلوم است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين تعبير اشاره به كسانى است كه در ميان خانواده اى غير مؤ مـن گـرفـتـار بـودنـد و حـتـى از خـود آنـهـا مـى تـرسـيـدنـد، ولى در عـيـن حـال مـقـاومت كردند و با تكيه بر لطف الهى استقلال خود را حفظ نموده و همرنگ جماعت آنها نشدند.
4 - (سموم ) به معنى حرارتى است كه در (مسام ) بدن (سوراخهاى بسيار ريز كه در سـطـح پوست قرار دارد) داخل مى شود، و انسان را آزار مى دهد يا مى كشد، و باد سموم نيز چنين بادى را گويند، و (عذاب سموم ) نيز چنين عذابى است، اطلاق كلمه (سم ) به مواد كشنده نيز به خاطر نفوذشان در تمام بدن است.
5 - (بـر) - چـنـانـكـه (راغـب ) در (مـفـردات ) مـى گـويـد در اصـل بـه مـعـنـى خـشـكـى اسـت (در مـقـابـل بـحـر و دريـا) سـپـس بـه كـسـانـى كـه اعمال نيكشان گسترده و وسيع است اين لفظ اطلاق شده، و از همه شايسته تر براى اين نام ذات پاك خداوند است كه نيكى او همه جهانيان را فرا گرفته است.
6 - جمع بندى آيات - گفتيم در اين آيات و آيات گذشته در حقيقت چهارده بخش از نعمتهاى بهشتيان آمده است:
بـاغـهـاى بـهـشت (جنات ) - نعمتهاى گوناگون (نعيم ) - سرور و شادمانى - امنيت از عذاب جـهـنـم - خـوردن و آشاميدن گوارا از مأكولات و مشروبات بهشتى - تكيه بر تختهاى در كنار هم چيده شده - همسرانى از حورالعين - ملحق شدن فـرزنـدان بـاايـمـان بـه آنـهـا - انـواع ميوه هاى لذت بخش - انواع گوشتها - هر چه آنها بـخـواهـنـد - جـامـهـاى پـر از شـراب طـهـور - خـدمـتـگـذاران مـرواريـدگـون - و سـرانـجـام تشكيل مجلس انس و ياد گذشته كردن و از وضع موجود لذت بردن!
بـخـشى از اين نعمتها جنبه مادى دارد، و بخشى ديگر جنبه معنوى آن غالب است، با اينهمه بـاز نـعـمـتـهـاى مـادى و مـعـنـوى بـهشت منحصر به آنها نيست، بلكه آنچه گفته شد تنها گوشه هائى از آن است.
( فذكر فما أنت بنعمت ربك بكاهن و لا مجنون ) (29)( أم يقولون شاعر نتربص به ريب المنون ) (30)( قل تربصوا فإنى معكم من المتربصين ) (31)( أم تأمرهم أحلامهم بهذا أم هم قوم طاغون ) (32)( أم يقولون تقوله بل لا يؤ منون ) (33)( فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين ) (34)
ترجمه:
29 - حال كه چنين است تذكر ده، و به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى.
30 - بلكه آنها مى گويند او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مى كشيم!
31 - بـگـو: انـتـظـار بـكـشـيـد كه من هم با شما انتظار مى كشم (شما انتظار مرگ مرا و من انتظار پيروزى و نابودى شما را!).
32 - آيا عقلهايشان آنها را به اين اعمال دستور مى دهد؟ يا قومى طغيانگرند؟
33 - آنها مى گويند قرآن را به خدا افترا بسته، ولى آنها ايمان ندارند.
34 - اگر راست مى گويند سخنى همانند آن بياورند.
در روايتى آمده است قريش در (دارالندوة ) اجتماع كردند، تا براى جلوگيرى از دعوت پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـه خطر بزرگى براى منافع نامشروع آنها محسوب مى شد بينديشند.
يكى از مردان قبيله (بنى عبدالدار) گفت: ما بايد منتظر باشيم كه او بميرد، زيرا به هـر حال او شاعر است و به زودى از دنيا خواهد رفت، همانگونه كه (زهير) و (نابغه ) و (اعـشـى ) (سـه نـفـر از شعراى جاهليت ) از دنيا رفتند (و بساطشان برچيده شد و بـسـاط مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز با مرگش برچيده خواهد شد) اين را گفتند و پراكنده شدند، آيات فوق نازل گشت و به آنها پاسخ گفت.
اگر راست مى گويند كلامى مانند آن بياورند
در آيـات گـذشـته، قسمتهاى قابل توجهى از نعمتهاى بهشتى و پاداشهاى پرهيزگاران آمده بود، و در آيات قبل از آن نيز، بخشى از عذابهاى دردناك دوزخيان.
در نـخـسـتـيـن آيـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان يـك نتيجه گيرى از آيات گذشته مى فرمايد: (حال كه چنين است تذكر و يادآورى كن )( فذكر ) .
چـرا كـه دلهـاى حـق طلبان با شنيدن اين سخنان، آماده تر مى شود، و هنگام آن رسيده است كه سخنان حق را براى آنها بيان كنى.
اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه هدف اصلى از ذكر آنهمه نعمتها و مجازاتهاى اين دو گـروه آمـاده ساختن زمينه روحى براى پذيرش حقايق تازه است، و در حقيقت هر گوينده اى نيز براى تأثير سخن و نفوذ كلامش بايد از اين روش بهره گيرى كند.
سـپـس بـه ذكـر اتـهامات و نسبتهاى ناروائى كه دشمنان لجوج و معاند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى دادند پرداخته، مى فرمايد: (به لطف پروردگارت، و به بركت نعمتهايش تو كاهن و مجنون نيستى )! (فما انت بنعمة ربك بكاهن و لا مجنون ).
(كاهن ) به كسى گفته مى شد كه خبر از اسرار غيبى مى داد و غالبا مدعى بود كه با جـنـيـان ارتـبـاط دارد و اخـبـار غـيـبـى را از آنها مى گيرد، مخصوصا در عصر جاهليت كاهنان بـسـيـارى بـودنـد، از جـمـله دو كـاهـن مـعـروف (شق ) و (سطيح ) آنها در حقيقت افراد هـوشـيـارى بـودنـد كه از هوش خود سوءاستفاده كرده و با اين ادعاها سر مردم را گرم مى كـردنـد، كـهـانـت در اسـلام حـرام و مـمـنـوع اسـت و اعـتـبـارى بـه قـول كـاهـنان نيست، زيرا اسرار غيب مخصوص خدا است و سپس به هر كس از انبيأ و امامان آنچه مصلحت بداند تعليم مى كند.
بـه هـر حال قريش براى پراكنده ساختن مردم از اطراف پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ايـن تـهـمتها را به او مى بستند، گاه كاهنش مى خواندند، و گاه مجنون، و عجب اينكه بـه تـضـاد ايـن دو وصف نيز واقف نبودند، زيرا كاهنان افراد هوشيارى بودند، برخلاف مجنون، و جمع اين دو افترا در آيه فوق شايد اشاره به همين پراكنده گوئى آنها باشد.
سپس به سومين اتهام پرداخته كه آن نيز با صفات گذشته در تضاد است و مى فرمايد: (بـلكـه آنـهـا مـى گويند او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مى كشيم )( ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون ) .
تا او زنده است اشعارش رونقى دارد و مردم را به سوى خود جذب مى كند، كمى صبر كنيد تا مرگش فرا رسد و دفتر شعرش، همچون طومار عمرش، پيچيده شود، و در طاق نسيان قرار گيرد، آن روز ما راحت خواهيم شد!
بـطـورى كـه از كـتـب لغـت و تـفـسـيـر بـرمـى آيـد (مـنـون ) از مـاده (مـن ) در اصـل بـه دو معنى آمده: (نقصان ) و (قطع و بريدن ) كه اين دو نيز مفهوم نزديكى دارند.
سـپـس واژه (مـنـون ) بـه مرگ نيز اطلاق شده، چرا كه (ينقص العدد و يقطع المدد) (نفرات را كم مى كند و كمك ها را قطع مى نمايد).
گاه (منون ) به گذشت روزگار نيز گفته شده به اين مناسبت كه آن نيز موجب مرگ و مـير، و بريدن پيوندها، و نقصان نفرات است، و گاه به شب و روز (منون ) گفته اند و آن نيز ظاهرا به همين مناسبت است.
و امـا واژه (ريـب ) در اصـل بـه معنى شك و ترديد و توهم چيزى است كه بعدا پرده از روى آن برداشته مى شود و حقيقت آن آشكار مى گردد.
اين تعبير هنگامى كه در مورد مرگ به كار رود و (ريب المنون ) گفته شود از اين نظر است كه وقت حصول آن نامعلوم است نه اصل تحقق آن.
ولى جمعى از مفسران (ريب المنون ) را در آيه مورد بحث به معنى (حـوادث روزگـار) تـفـسـيـر كـرده انـد، حـتـى از ابـن عـبـاس نقل شده كه واژه (ريب ) در همه جا در قرآن به معنى شك و ترديد است جز در اين آيه از سوره طور كه به معنى (حوادث ) است.
بعضى از مفسران نيز آن را به معنى حالت (اضطراب و پريشانى ) تفسير كرده اند، بـنـابـرايـن (ريـب المـنـون ) حـالت اضـطـرابـى اسـت كـه قبل از مرگ به غالب افراد دست مى دهد.
ممكن است اين تفسير به معنى فوق بازگردد چرا كه حالت شك و ترديد معمولا سرچشمه اضـطـراب و پريشانى است، همچنين حوادث پيش بينى نشده نيز نوعى اضطراب و شك و تـرديـد بـا خـود هـمـراه مـى آورد، و بـه ايـن تـرتـيـب هـمـه ايـن مفاهيم به ريشه (شك و ترديد) كه در اصل معنى اين واژه آمده منتهى مى شود.
و به تعبير ديگر براى (ريب ) سه معنى ذكر شده: شك، اضطراب، حوادث، و اينها لازم و ملزوم يكديگرند.
بـه هـر حـال آنـهـا بـه ايـن دل خـوش مـى كردند كه حوادثى پيش آيد و طومار عمر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در هـم پـيـچـيـده شـود، و آنـهـا بـه گـمـان خـود از ايـن مـشـكـل بـزرگـى كـه دعـوت آن حضرت در سراسر جامعه آنان به وجود آورده بود رهائى يابند.
قرآن با يك جمله پرمعنى و تهديدآميز به اين كوردلان معاند پاسخ مى دهد و مى فرمايد: (بـگـو انـتـظـار بـكـشـيـد كـه مـن هـم بـا شـمـا انـتـظـار مـى كـشـم )!( قل تربصوا فانى معكم من المتربصين ) .
شما در انتظار تحقق پندارهاى خامتان باشيد، من هم در انتظار عذاب الهى براى شما هستم.
شـمـا در انـتـظـار اين باشيد كه با مرگ من بساط اسلام برچيده شود، و من نيز به يارى پـروردگـار در ايـن انـتظارم كه در حياتم آئين اسلام جهانگير گردد، و بعد از من نيز به راه خود ادامه دهد و جهانى و جاودانى شود.
آرى شما متكى به خيالات و پندارهايتان هستيد و من متكى به لطف خاص پروردگار.
سـپـس آنـهـا را مـورد شديدترين سرزنشها قرار داده، مى گويد: (آيا عقلهايشان آنان را بـه ايـن اعـمـال دستور مى دهد؟ يا قومى طغيانگرند)؟!( ام تامرهم احلامهم بهذا ام هم قوم طاغون ) .
سـران قـريـش در مـيـان قـوم خـود بـه عـنـوان (ذوى الاحـلام ) (صـاحـبـان عـقـول ) شـنـاخـتـه مـى شـدنـد! قـرآن مـى گـويـد: ايـن كـدام عـقـل است كه اين وحى آسمانى را كه نشانه هاى حقانيت از تمام محتوايش آشكار است شعر و كـهـانـت مـى شـمـرد؟ و آورنـده آنـرا كـه سـابـقـه اى بـس طـولانـى در امـانـت و عقل دارد كاهن و مجنون و شاعر معرفى مى كند؟!
بـنـابـرايـن بـايـد نـتـيـجـه گـرفـت كـه ايـنـگـونـه تـهـمـتـهـا و افـتـرائات فـرمـان عـقـل آنـهـا نـيست، بلكه سرچشمه همه آنها روح عصيان و طغيانگرى است كه بر اين افراد غـالب اسـت، هـمـيـن كـه مـنـافـع نـامـشـروع خـود را در خـطـر مـى بـيـنـنـد بـا عقل وداع مى گويند و سر به طغيان در مقابل فرمان حق برمى دارند.
(احـلام ) جـمـع (حـلم ) (بـر وزن نـهـم ) بـه مـعـنـى (عقل ) است، ولى به گفته (راغب ) (حلم ) در حقيقت به معنى (خويشتن دارى به هـنـگـام هـيـجـان غـضـب ) اسـت كـه يـكـى از نـشـانـه هـاى عقل و درايت محسوب مى شود (و با حلم (بر وزن علم ) ريشه مشترك دارد).
ايـن واژه (حـلم ) گـاه بـه مـعـنى (خواب و رؤ يا) نيز آمده است، و در آيه مورد بحث نيز چنين تفسيرى بعيد نيست، يعنى سخنان آنها گوئى نتيجه خوابهاى پريشان است.
بار ديگر به يكى ديگر از تهمتهاى آنها كه در حقيقت چهارمين تهمت در اين سلسله اتهامات محسوب مى شود اشاره كرده، مى افزايد: (آنها مى گويند: او اين قرآن را به خدا افترا بـسـتـه، ولى آنـهـا ايـمـان نـدارنـد)( ام يـقـولون تـقـوله بل لا يؤ منون ) .
(تقوله ) از ماده (تقول ) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنى است كه انسان نزد خود مى سازد بى آنكه واقعيتى داشته باشد.
ايـن يـكـى ديـگـر از بـهـانه هاى مشركان و كفار لجوج براى عدم تسليم در برابر قرآن مجيد، و دعوت پيامبر، بود كه مكرر در آيات قرآن به آن اشاره شده است.
ولى قـرآن مـجـيـد پـاسـخ دنـدانـشـكـنـى به آنها مى گويد: مى فرمايد (اگر راست مى گويند كه اين كلام بشر است، و ساخته و پرداخته فكر انسان، پس آنها نيز سخنى همانند آن بياورند)( فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين ) .
شـمـا هـم انـسـانيد و به گفته خود داراى هوش سرشار، و قدرت بيان، و آگاهى و تسلط بـر انـواع سـخـن هـسـتـيـد، چـرا گـويـنـدگـان و متفكران شما قادر نيستند سخنى همانند آن بياورند؟!
جـمـله (فليأتوا) (پس بياورند...) به اصطلاح امر تعجيزى است، و هدف آن است كه عـجـز و نـاتـوانـى آنها را از مقابله به مثل در برابر قرآن روشن سازد، و اين همان چيزى اسـت كـه در عـلم كلام و عقائد از آن تعبير به (تحدى ) مى كنند، يعنى دعوت مخالفان به معارضه و مقابله به مثل در برابر معجزات.
به هر حال اين يكى از آياتى است كه به روشنى اعجاز قرآن را روشن مى كند، و مفهوم آن مخصوص معاصران پيامبر نيست، بلكه تمام كسانى كه در همه قرون و اعصار مى گويند قـرآن سـخـن بـشـر اسـت، و بر خدا افترا بسته شده، آنها نيز مخاطب به اين خطابند كه اگر راست مى گويند سخنى همانند آن بياورند.
و همانگونه كه ميدانيم اين نداى قرآن در اين آيه و آيات مشابه همواره بلند بوده است، و در طـى چـهارده قرن كه از بعثت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى گذرد كسى نتوانسته اسـت بـه آن پـاسـخ مـثـبـت گـويد، با اينكه مسلم است كه دشمنان اسلام مخصوصا ارباب كـليـسـا و يهود در طول سال ميلياردها صرف تبليغات بر ضد اسلام مى كنند، چه مانعى داشـت كـه بـخشى از آن را در اختيار گروهى از دانشمندان و ادبا و سخن سنجان مخالف مى گذاردند تا در برابر قرآن به معارضه برخيزند، و مصداق (فلياتوا بحديث مثله ) باشند، و اين عجز عمومى گواه زنده اصالت اين وحى آسمانى است.
يكى از مفسران در اينجا نكته اى دارد كه قابل توجه است، او مى گويد:
در اين قرآن راز مخصوصى وجود دارد كه هر كس با آيات آن روبرو مى شود آن را احساس مى كند، پيش از آنكه سخن از اسرار اعجاز آن گفته شود.
در عـبـارات ايـن قـرآن نـفـوذ و سـلطـه خـاصـى احساس مى كند و چيزى ماورأ اين معانى در عـقل انسان منعكس مى شود، در لابلاى عباراتش عنصرى نهفته است كه به مجرد استماع، در وجود انسان فرو مى ريزد، بعضى آن را آشكارتر، و بعضى پنهانتر درك مى كنند، ولى بـه هـر حـال ايـن سـلطه و نفوذ وجود دارد، نفوذ اسرارآميزى كه نمى توان منشأ آنرا به خوبى مشخص ساخت.
اين كلمات و عبارات قرآن است كه چنين جذبه اى دارد؟
يا سرى در عمق معانى آن نهفته است.
و يا بازتابهائى است كه از انوار آن مى درخشد و يا همه اينهاست؟
هر چه هست با ساير كلمات و مفاهيمى كه در قالب لغات ريخته مى شود متفاوت است.
ايـن سـرى اسـت كه در آيات قرآنى نهفته شده، و هر كس در نخستين برخورد آنرا درك مى كـنـد، و بـه دنـبـال آن بـه سـراغ اسـرار ديـگرى مى آيد كه از طريق انديشه و تفكر در سراسر قرآن به دست مى آيد.
بـراى تـوضـيـح بـيـشـتـر پـيـرامـون اعـجـاز قـرآن از دريـچـه هـاى مـخـتـلف، بـه جـلد اول تـفـسـيـر نمونه (ذيل آيه 23 سوره بقره ) مراجعه شود، در آنجا بحث مشروحى در اين زمينه آمده است، همچنين در جلد 12 (ذيل آيه 88 سوره اسرأ).
( أم خلقوا من غير شى ء أم هم الخالقون ) (35)( أم خلقوا السماوات و الارض بل لا يوقنون ) (36)( أم عندهم خزائن ربك أم هم المصيطرون ) (37)( أم لهم سلم يستمعون فيه فليأت مستمعهم بسلطان مبين ) (38)( أم له البنات و لكم البنون ) (39)( أم تسئلهم أجرا فهم من مغرم مثقلون ) (40)( أم عندهم الغيب فهم يكتبون ) (41)( أم يريدون كيدا فالذين كفروا هم المكيدون ) (42)( أم لهم اله غير الله سبحان الله عما يشركون ) (43)
ترجمه:
35 - آيا آنها بى سبب آفريده شده اند؟ يا خود خالق خويشتنند؟!
36 - آيا آنها آسمانها و زمين را آفريده اند؟ بلكه آنها طالب يقين نيستند!
37 - آيا خزائن پروردگارت نزد آنها است؟ يا بر همه چيز عالم سيطره دارند؟!
38 - آيا نردبانى دارند (كه به آسمان بالا مى روند) و به وسيله آن اسرار وحى را مى شنوند؟ كسى كه از آنها اين ادعا را دارد دليل روشنى بياورد!
39 - آيـا سـهـم خـدا دخـتـران و سـهـم شـمـا پسران است؟ (كه فرشتگان را دختران خدا مى ناميد).
40 - آيا تو از آنها پاداشى مطالبه مى كنى كه در زير بار گران آن قرار دارند؟
41 - آيا اسرار غيب نزد آنها است و از روى آن مى نويسند؟!
42 - آيـا مـى خواهند نقشه شيطانى براى تو بكشند؟ ولى بدانند خود كافران در دام اين نقشه ها گرفتار مى شوند!
43 - يـا معبودى غير خداوند دارند (كه قول يارى آنها را داده ) منزه است خدا از آنچه براى او شريك قرار مى دهند.
راستى حرف حساب شما چيست؟!
ايـن آيـات هـمـچـنـان ادامـه بـحـث استدلالى گذشته در برابر منكران قرآن و نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و قدرت پروردگار است.
آيـاتـى است كه همگى با (أم ) كه در اينجا براى (استفهام ) است آغاز شده، و يك استدلال زنجيره اى جالب را (يازده سؤ ال پى درپى ) (به صورت استفهام انكارى ) تشكيل مى دهد، و به تعبير روشنتر تمام راههاى فرار را از هر سو به روى مخالفان مى بـنـدد، و چنان آنها را در اين عبارات كوتاه و پرنفوذ در تنگنا قرار مى دهد كه انسان بى اختيار در برابر عظمت و انسجام آن سر تعظيم فرود آورده، و اقرار و اعتراف مى كند.
نخست از مسأله آفرينش شروع كرده، مى گويد: (آيا آنها بى سبب آفريده شده اند؟ يا خود خالق خويشتنند)؟!( ام خلقوا من غير شى ء ام هم الخالقون ) .
ايـن عـبـارت كـوتـاه و فـشـرده در حـقـيـقـت اشـاره به (برهان معروف عليت ) است كه در فلسفه و كلام براى اثبات وجود خداوند آمده است، و آن اينكه عالمى كه در آن زندگى مى كـنـيـم بـدون شـك حـادث اسـت (زيـرا دائمـا در حـال تـغـيـيـر اسـت، و آنـچـه در حـال تـغـيـيـر و دگـرگـونـى اسـت مـعـرض حـوادث اسـت، و چـيـزى كه معرض حوادث است محال است قديم و ازلى باشد).
اكـنـون ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه اگـر حـادث اسـت از پـنـج حال بيرون نيست:
1 - بدون علت به وجود آمده است.
2 - خود علت خويشتن است.
3 - معلولات جهان علت وجود آن هستند.
4 - ايـن جـهـان مـعـلول عـلتـى اسـت كـه آنـهـم بـه نـوبـه خـود معلول علت ديگرى است و تا بى نهايت پيش مى رود.
5 - اين جهان مخلوق خداوند واجب الوجود است كه هستيش از درون ذات پاك او است.
باطل بودن چهار احتمال نخست معلوم است، زيرا.
وجـود مـعـلول بـدون علت محال است، و گرنه هر چيز در هر شرائطى بايد به وجود آيد، در حالى كه چنين نيست.
احـتـمـال دوم كـه چـيـزى خـودش را بـه وجـود آورد نـيـز مـحـال است، زيرا مفهومش اين است كه قبل از وجودش موجود باشد، و اين اجتماع نقيضين است (دقت كنيد).
هـمـچـنين احتمال سوم كه مخلوقات انسان، خالق انسان باشد نيز واضح البطان است (چرا كه لازمه آن دور است ).
و نـيـز احـتـمـال چـهـارم يـعـنـى تـسـلسـل عـلتـهـا و كـشـيـده شـدن سـلسـله عـلل و مـعـلول بـه بـيـنـهـايـت آن نـيـز غـيـر قـابـل قـبـول اسـت، چـرا كـه بـى نـهـايـت مـعـلول و مـخـلوق بـالاخـره مـخلوق است و نياز به خالقى دارد كه آنرا ايجاد كند، مگر بى نـهـايـت صـفـر عدد مى شود؟ يا از درون بى نهايت ظلمت نور برمى خيزد؟ يا از بى نهايت فقر و نياز بى نيازى به وجود مى آيد؟
بـنابراين راهى جز قبول احتمال پنجم يعنى خالقيت واجب الوجود باقى نمى ماند (باز هم دقت كنيد).
و از آنـجـا كـه ركـن اصـلى ايـن بـرهـان نـفـى هـمـان احتمال اول و دوم است قرآن به همان قناعت كرده.
اكنون مى بينيم كه در عبارت كوتاهى چه استدلالى نهفته شده است.
آيـه بـعـد به سؤ ال ديگرى كه درباره ادعائى كه در مرحله پائينتر قرار دارد پرداخته مى گويد: (آيا آنها آسمانها و زمين را آفريده اند)( ام خلقوا السماوات و الارض ) .
اگـر بـى عـلت بـه وجـود نـيـامده اند، و نيز خود علت خويش نبوده اند، آيا واجب الوجود و خـالق آسمانها و زمينند؟ و اگر مبدأ عالم هستى نيستند آيا خداوند امر خلقت آسمان و زمين را به آنها واگذارده؟ و به اين ترتيب مخلوقى هستند كه خود فرمان خلقت دارند؟
مـسـلما آنها هرگز نمى توانند چنين ادعاى باطلى كنند، لذا در دنباله همين سخن مى افزايد: (بـلكـه آنـهـا لجـوج و مـعـانـدنـد و نـمـى خـواهـنـد يـقـيـن و ايـمـان بـيـاورنـد)( بل لا يوقنون ) .
آرى آنها دنبال بهانه اى براى فرار از ايمانند.
و اگـر مدعى اين امور نيستند و در امر خلقت نصيبى ندارند (آيا خزائن پروردگارت نزد آنهاست )؟!( ام عندهم خزائن ربك ) .
تـا هـر كـس را بـخواهند (نعمت نبوت و علم و دانش ) يا ارزاق ديگر بخشند، و از هر كس بخواهند دريغ دارند.
(يـا ايـنـكـه امـر تـدبـيـر عـالم بـه آنـهـا واگـذار شده است، و بر همه سلطه و سيطره دارند)؟!( أم هم المصيطرون ) .
آنـهـا هـرگـز نـمـى توانند ادعا كنند كه خزينه دار پروردگارند، و نه سلطه اى بر امر تدبير اين جهان دارند، چرا كه ضعف و زبونى آنها در برابر يك حادثه، يك بيمارى و حـتـى يـك حـشـره نـاچـيـز، و هـمـچـنـيـن نـيـاز آنـهـا بـه ابـتـدائى تـريـن وسـائل زنـدگـى، بـهـتـريـن دليـل بر نفى اين قدرتها از آنهاست، تنها هواى نفس و جاه طلبى و خودخواهى و تعصب و لجاج است كه آنها را به انكار حقايق كشيده.
(مصيطرون ) اشاره به (ارباب انواع ) است كه جزء خرافات پيشينيان مـى بـاشـد، آنـهـا مـعـتقد بودند كه هر نوع از انواع جهان اعم از انسان و انواع حيوانات و گـيـاهان و غير آنها داراى مدبر و مربى خاصى است كه آن را رب النوع آن مى ناميدند، و خـدا را (رب الارباب ) خطاب مى كردند، اين عقيده شرك آميز از نظر اسلام مردود است، و در آيـات قـرآن تـدبـيـر هـمـه جـهان از آن خدا معرفى شده و او را (رب العالمين ) مى خوانيم.
ايـن واژه در اصل از (سطر) گرفته شده كه به معنى صفوف كلمات به هنگام نوشتن اسـت، و (مـسـيـطر) به كسى مى گويند كه بر امرى تسلط داشته باشد و به آن خط دهـد، هـمـانگونه كه نويسنده بر سطور كلام خويش تسلط دارد (بايد توجه داشت كه اين كلمه هم با (صاد) و هم با (سين ) نوشته مى شود، و هر دو به يك معنى است هر چند رسم الخط مشهور قرآن با (صاد) مى باشد).
مـسـلم اسـت نـه منكران نبوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و مشركان عصر جاهليت، و نه غـيـر آنـهـا، مـدعـى هيچيك از امور پنجگانه فوق نبودند، لذا در آيه بعد به مرحله ديگرى پـرداخـتـه، مـى گـويـد: (آيـا آنـهـا مـدعـى هـسـتـنـد وحـى بـر آنـهـا نـازل مـى شـود يـا نـردبـانـى دارنـد كـه بـا آن بـه آسمان صعود كنند و اسرار وحى را بدينوسيله مى شنوند)؟!( ام لهم سلم يستمعون فيه ) .
و از آنـجـا كـه ممكن بود آنها مدعى آگاهى از اسرار آسمان شوند قرآن بلافاصله از آنها مـطالبه دليل كرده، مى گويد (هر كس كه از آنها چنين ادعائى دارد و مى گويد: اسرار الهـى را از طـريـق صـعـود بـه آسـمـان مـى شـنـوم دليل روشنى بر اين ادعا اقامه كند)( فليأت مستمعهم بسلطان مبين ) .
مسلما اگر چنين ادعائى داشتند از حدود حرف تجاوز نمى كرد و هرگز
دليلى بر اين مطلب نداشتند.
سپس مى افزايد: آيا اين نسبت ناروا را كه به فرشتگان مى دهند و مى گويند آنها دختران خـدا هـسـتند قابل قبول است؟ (آيا سهم خدا دختران، و براى شما پسران است )؟!( ام له البنات و لكم البنون ) .
اشاره به اينكه يكى از اعتقادات و افكار باطل آنها اين بود كه از دختران به شدت تنفر داشتند، و اگر باخبر مى شدند كه همسرشان دخترى آورده چهره آنها از شدت اندوه و شرم سياه مى شد، ولى با اين حال فرشتگان را دختران خدا مى خواندند!
اگـر آنـهـا بـا عـالم بـالا مـربوطند و با اسرار وحى آشنا هستند آيا نمونه وحى آنها همين خرافات مضحك و اين عقائد ننگين و شرم آور است؟
بديهى است دختر و پسر از نظر ارزش انسانى با هم تفاوتى ندارند، و تعبير آيه فوق در حقيقت از قبيل استدلال به عقيده باطل طرف مخالف بر ضد خود او است.
قـرآن در آيـات مـتـعـددى روى نـفـى اين عقيده خرافى تكيه كرده و آنها را در اين زمينه به محاكمه مى كشد و رسوا مى سازد.
سپس از اين مرحله نيز تنزل كرده به ذكر يكى ديگر از امورى كه امكان دارد وسيله بهانه جـوئى آنـهـا شـود اشـاره كـرده، مـى فـرمـايـد: (آيـا تـو از آنـهـا اجـر و پـاداشـى در مـقـابـل ابلاغ رسالت مطالبه مى كنى كه همچون بارى گران بر دوش آنها سنگينى مى كند)؟!( أم تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ) .
(مغرم ) (بر وزن مكتب ) از ماده (غرم ) به معنى زيانى است كه بدون جهت دامن انسان را مى گيرد، و (غريم ) به طلبكار و بدهكار هر دو اطلاق مى شود.
(مثقل ) از ماده (اثقال ) به معنى تحميل مشقت و بار گران است، بنابراين معنى جمله چـنـين مى شود: (آيا تو غرامت در برابر ابلاغ رسالت از آنها مطالبه مى كنى كه آنها از پرداخت آن ناتوانند و به اين دليل ايمان نمى آورند)؟!
اين معنى بارها در قرآن مجيد - نه تنها در مورد پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كه دربـاره بسيارى از پيامبران - تكرار شده است، كه يكى از نخستين سخنان انبيأ اين بود كه مى گفتند: (ما از شما هيچگونه اجر و پاداشى در برابر ابلاغ دعوت الهى مطالبه نمى كنيم ) تا هم بى نظرى آنها ثابت شود و هم بهانه اى براى بهانه جويان باقى نماند.
دگـر بـار آنـهـا را مورد سؤ ال قرار داده، مى گويد: (آيا اسرار غيب نزد آنهاست، و از روى آن مى نويسند)؟( ام عندهم الغيب فهم يكتبون ) .
ايـنـهـا ادعـا مـى كـنـنـد پـيـامـبر شاعرى است كه در انتظار مرگ او و از هم پاشيدن شيرازه زنـدگى او هستيم، و با مرگش همه چيز پايان مى گيرد و دعوتش به بوته فراموشى مى افتد (چنانكه در چند آيه قبل از قول مشركان آمده بود( نتربص به ريب المنون ) .
آنها از كجا مى دانند كه بعد از وفات پيامبر زنده اند؟ اين غيب را چه كسى به آنها گفته؟
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كه قرآن مى گويد: اگر شما مدعى هستيد كه بر اسرار غيب آگـاهـيـد و احكام الهى را مى دانيد و از قرآن و آئين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بى نياز هستيد اين يك دروغ بزرگ است.
سپس به بيان احتمال ديگرى پرداخته، مى گويد: (اگر هيچيك از اين امور در كار نيست، امـا طـرحـهاى شيطانى ريخته اند تا پيامبر را از ميان بردارند، يا با آئين او به مقابله بـرخـيـزنـد، بـايـد بدانند كه كفار محكوم نقشه هاى الهى هستند و طرح خداوند بالاتر از طرح آنهاست )( ام يريدون كيدا فالذين كفروا هم المكيدون ) .
آيـه فـوق مـطـابـق ايـن تـفـسـيـر هـمـانـنـد آيـه 54 سـوره آل عمران است كه مى گويد:
( و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين ) :
اين احتمال نيز از سوى جمعى از مفسران پذيرفته شده كه منظور اين است: (توطئه هاى آنها سرانجام بر ضد خود آنها تمام مى شود، شبيه آنچه در آيه 43 سوره فاطر آمده است )( و لا يـحـيـق المـكـر السـيـى ء الا بـاهـله ) : (نـقشه هاى سوء تنها دامان صاحبانش را مى گيرد).
جمع ميان هر دو تفسير نيز بى مانع است.
ايـن آيـه مـى تـواند با آيه قبل پيوند ديگرى داشته باشد، و آن اينكه دشمنان اسلام مى گـفـتـنـد: مـا در انـتـظـار مـرگ مـحـمـديـم، قـرآن مـى گـويـد از دو حـال خـارج نـيـسـت، يـا ادعـا مـى كـنـيـد كـه او بـا مـرگ طـبـيـعـى قـبـل از شـما مى ميرد، لازمه اين سخن آگاهى از اسرار غيب است، و اگر منظورتان اين است كـه بـا تـوطـئه هـاى شما از ميان مى رود بدانيد نقشه هاى خدا مافوق نقشه هاى شماست و توطئه هاى شما دامان خودتان را مى گيرد.
و اگر تصور مى كنيد كه با اجتماع در (دارالندوة ) و طرح تهمتهائى همچون (كهانت ) و (جـنـون ) و (شـاعـرى ) در مورد پيامبر قدرت داريد بر او پيروز شويد كور خـوانـده ايـد، چرا كه قدرت خدا برتر از همه قدرتهاست، و او سلامت و نجات و پيروزى پيامبرش را براى ابلاغ اين دعوت جهانى تضمين كرده است!.
و بـالاخـره در آخـريـن پـرسـش از آنـهـا مـى پـرسـد: آيـا آنـهـا خـيـال مـى كـنـند حامى و ياورى دارند؟ (آيا براى آنها معبودى جز خدا است )؟( ام لهم اله غير الله ) .
سـپـس مـى افـزايـد: (منزه است از آنچه براى او شريك قرار مى دهند)( سبحان الله عما يشركون ) .
بنابراين هيچكس قادر به حمايت از آنها نيست.
بـه ايـن تـرتـيـب آنها را در برابر يك بازپرسى عجيب و يك رشته سؤ الات زنجيره اى يـازده گـانـه قـرار مـى دهـد، و مـرحـله بـه مـرحـله آنـهـا را بـه عـقـب نـشـيـنـى و تـنـزل از ادعـاهـا وامـى دارد، و سـپس تمام راههاى فرار را به روى آنها مى بندد، و در بن بست كامل قرار مى دهد.
چـه دلنـشـيـن اسـت اسـتـدلالات قـرآن، و طـرح سـؤ الات و بازپرسى آن كه اگر روح حق جوئى و حق طلبى در كسى باشد در برابر آن تسليم مى شود.
جـالب ايـنكه در آيه اخير براى نفى معبودهاى ديگر دليلى ذكر نمى كند، و تنها به جمله (سـبـحـان الله عـما يشركون ) اكتفا نموده است، اين به خاطر آن است كه بطلان ادعاى الوهـيـت بـراى بـتـهـائى كـه از سنگ و چوب ساخته شده و يا هر مخلوق ديگر با ضعفها و نيازهائى كه دارند، روشنتر از آن است كه نياز به شرح و گفتگو داشته باشد، بعلاوه در آيـات ديـگـر كـرارا بـراى ابـطـال ايـن مـوضـوع استدلال شده است.
( و ان يروا كسفا من السمأ ساقطا يقولوا سحاب مركوم ) (44)( فذرهم حتى يلاقوا يومهم الذى فيه يصعقون ) (45)( يوم لا يغنى عنهم كيدهم شيئا و لا هم ينصرون ) (46)( و ان للذين ظلموا عذابا دون ذلك و لكن أكثرهم لا يعلمون ) (47)( و اصبر لحكم ربك فانك بأ عيننا و سبح بحمد ربك حين تقوم ) (48)( و من اليل فسبحه و ادبر النجوم ) (49)
ترجمه:
44 - (چـنـان لجوجند كه ) اگر ببينند قطعه سنگى از آسمان (براى عذاب آنها) سقوط مى كند مى گويند اين ابر متراكم است!
45 - حال كه چنين است آنها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند.
46 - روزى كـه نـقشه هاى آنها سودى به حالشان نخواهد داشت، و از هيچ سو يارى نمى شوند.
47 - و براى ستمگران عذابى قبل از آن است (در همين جهان ) ولى اكثرشان نمى دانند.
48 - در طـريـق ابـلاغ حـكـم پـروردگـارت صـبـر و اسـتـقـامـت كـن چـرا كـه تـو در حـفاظت كامل ما قرار دارى، و هنگامى كه برمى خيزى پروردگارت را تسبيح و حمد گوى.
49 - (هـمـچـنـيـن ) بـه هـنـگام شب او را تسبيح كن و به هنگام پشت كردن ستارگان و طلوع صبح.
تو در حفاظت كامل ما هستى
بـه دنبال بحثى كه در آيات گذشته با مشركان و منكران لجوج آمد، بحثى كه براى هر انـسـان حـق طـلبى حقيقت را روشن مى ساخت، در اين آيات پرده از روى تعصب و لجاجت آنها بـرداشـتـه، مـى گـويـد: (آنـهـا چـنـان لجوجند كه اگر با چشم خود ببينند قطعه اى از سنگهاى آسمانى به عنوان عذاب الهى سقوط مى كند مى گويند: اشتباه مى كنيد، اين سنگ نـيـسـت، ايـن ابـر مـتـراكـم اسـت كه بر زمين فرو مى ريزد)!( و ان يروا كسفا من السمأ ساقطا يقولوا سحاب مركوم ) .
كـسانى كه اين قدر لجوج باشند كه حقايق حسى را منكر شوند و سنگهاى آسمانى را به ابـرهـاى مـتـراكم تفسير كنند، با اينكه همه كس ابر را به هنگامى كه نزديك به زمين مى شـود ديده اند كه چيزى جز مجموعه بخار نيست، چگونه اين بخار لطيف متراكم مى شود و تبديل به سنگ مى گردد؟
اين افراد تكليفشان در برابر حقايق معنوى روشن است.
آرى تاريكى گناه و هواپرستى و عناد و لجاج چنان افق ديد انسان را تـيـره و تـار مـى كـنـد كـه حـتـى عـاقـبـت كـارش بـه انـكـار مـحسوسات مى كشد، و با اين حال اميدى براى هدايت او نيست.
(مـركوم ) به معنى (متراكم ) و چيزى است كه بعضى از آن بر بعضى ديگر قرار گرفته باشد.
لذا در آيـه بـعـد مى افزايد: (اكنون كه چنين است آنها را رها كن و براى هدايت اين گروه لجـوج پـافـشـارى مـنـمـا، تـا روز مـرگ خـود را مـلاقات كرده، و عذابهاى الهى را كه در انتظارشان است با چشم خود ببينند)( فذرهم حتى يلاقوا يومهم الذى فيه يصعقون ) .
(يـصـعـقـون ) از مـاده (صـعـق ) و (اصـعـاق ) بـه مـعـنـى مـيـرانـدن اسـت، و در اصـل از (صـاعـقه ) گرفته شده، و از آنجا كه صاعقه افراد را هلاك مى كند اين واژه به معنى هلاك كردن نيز به كار رفته است.
بـعـضى از مفسران اين جمله را به معنى مرگ عمومى انسانها در پايان جهان كه مقدمه قيامت است تفسير كرده اند.
ولى ايـن تـفـسـيـر بـعيد به نظر مى رسد زيرا آنها تا آن زمان باقى نمانده اند، بلكه ظـاهـر هـمـان مـعـنـى اول اسـت، يـعـنـى آنـها را رها كن تا روز مرگ كه سر آغاز مجازاتها و كيفرهاى اخروى مى باشد.
از آنچه گفتيم معلوم شد كه جمله (ذرهم ) (آنها را رها كن ) امرى است تهديدآميز و منظور از آن تـرك اصـرار بـر تـبـليـغ ايـنـگـونـه افـراد غـيـر قـابـل هـدايـت اسـت بـنـابـرايـن نـه منافات با ادامه تبليغ در سطح عموم از سوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دارد و نه منافاتى با فرمان جهاد.
بنابراين آنچه بعضى گفته اند كه اين آيه وسيله آيات جهاد نسخ شده به هيچوجه قابل قبول نيست.
سپس به معرفى اين روز پرداخته، مى گويد: (همان روزى كه چاره جوئى و نقشه هاى آنها سودى به حالشان ندارد، و تمام راههاى فرار به روى آنها بسته مى شود، و از هيچ سو يارى نمى شوند)( يوم لا يغنى عنهم كيدهم شيئا و لا هم ينصرون ) .
آرى هـر كس مى ميرد قيامت صغراى او بر پا مى شود (من مات قامت قيامته ) و سرآغازى است بـراى پـاداش و كيفرها كه بخشى جنبه برزخى دارد و بخش ديگرى در قيامت كبرى يعنى قـيـامـت عـمومى انسانها دامانشان را مى گيرد، و در هيچيك از اين دو مرحله نه چاره جوئيها مؤ ثر است، و نه در برابر اراده الهى يار و ياورى وجود دارد.
بـعـد مـى افـزايـد: (آنـها تصور نكنند كه فقط عذاب برزخ و قيامت در كار است، بلكه بـراى كـسـانـى كـه ظـلم و سـتـم كـرده انـد و كـفـر و شـرك ورزيـده انـد مـجـازاتـى نـيـز قبل از آن در همين دنيا وجود دارد، هر چند اكثر آنها نمى دانند)( و ان للذين ظلموا عذابا دون ذلك و لكن اكثرهم لا يعلمون ) .
آرى آنها در همين دنيا بايد در انتظار عذابهائى همچون عذابهاى اقوام پيشين باشند، مانند صـاعـقـه هـا، زلزله هـا، سـنـگهاى آسمانى و خشكسالى و قحطى و يا كشته شدن به دست تـوانـاى رزمـنـدگـان سـپاه توحيد، همانگونه كه در جنگ بدر نسبت به گروهى از سران شرك اتفاق افتاد، مگر اينكه بيدار شوند و توبه كنند و به سوى خدا باز آيند.
البته گروهى از آنها گرفتار قحطى و خشكسالى گشتند، و گروهى - چنانكه گفتيم - در غزوه بدر كشته شدند، ولى گروه عظيمى نيز توبه كردند و ايمان آوردند و در صـف مـسـلمـانـان راسـتـيـن قـرار گـرفـتـنـد، و خـداونـد آنـان را مشمول عفو خود قرار داد.
جمله( ولكن اكثرهم لا يعلمون ) (ولى بيشتر آنها نمى دانند) اشاره به اين است كه آنها غـالبا از عذابهائى كه در دنيا و آخرت در انتظارشان است بيخبرند و مفهومش اين است كه اقـليـتـى از آنـهـا از ايـن مـعـنـى آگاهند، و در عين حال بر اثر لجاجت و عناد در مخالفت خود اصرار مى ورزند.
در آيـه بـعـد پـيـامبر را در مقابل اينهمه كارشكنيها و تهمتها و ناسزاها دعوت به صبر و اسـتـقـامـت مـى كـنـد، مـى فـرمايد: (در طريق ابلاغ حكم پروردگارت صبر و شكيبائى و استقامت كن )( و اصبر لحكم ربك ) .
اگـر تـو را كـاهـن و مجنون و شاعر مى خوانند صبر كن، و اگر آيات قرآن را افتراهائى مـى پـنـدارنـد كـه به خدا بسته شده است شكيبائى نما، و اگر در برابر اينهمه براهين منطقى باز به لجاج و عناد ادامه مى دهند استقامت به خرج ده، مبادا دلسرد و يا ضعيف و ناتوان شوى.
(زيـرا تـو در بـرابـر ديـدگـان عـلم مـا قـرار دارى و در حـفـاظـت كامل ما هستى )( فانك باعيننا ) .
ما همه چيز را مى بينيم و از همه چيز باخبريم و تو را تنها نخواهيم گذارد.
جمله (فانك باعيننا) تعبير بسيار لطيفى است كه هم حاكى از علم و آگاهى پروردگار، و هم مشمول حمايت كامل و لطف او است.
آرى انـسـان هـنـگامى كه احساس كند شخص بزرگى ناظر و حاضر است و تمام تلاشها و كـوششهاى او را مى بيند و او را در برابر دشمنان حمايت مى كند، درك اين موضوع به او توان و نيرو مى بخشد، و هم احساس مسئوليت بيشتر.
و از آنـجـا كـه راز و نياز با خدا، و نيايش و عبادت او، و تسبيح و تقديس ذات پاك او، به انـسـان آرامـش و نـيـرو مـى بخشد به دنبال دستور صبر مى فرمايد: (هنگامى كه برمى خيزى تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور)( و سبح بحمد ربك حين تقوم ) .
هنگامى كه در سحرگاه براى عبادت و نماز شب برمى خيزى.
هنگامى كه از خواب براى اداى نماز واجب برمى خيزى.
و هنگامى كه از هر مجلس و محفلى برمى خيزى، حمد و تسبيح او كن.
مـفـسران در اين آيه تفسيرهاى گوناگونى دارند، ولى جمع ميان همه اينها نيز ممكن است، چـه در سـحـرگاه براى نماز شب، و چه بعد از خواب براى اداى فريضه، و چه بعد از قيام از هر مجلس باشد.
آرى روح و جـانت را به تسبيح و حمد خدا نور و صفا ببخش، زبانت را به ذكر او خوشبو كن، از ياد او مدد بگير، و براى مبارزه با كارشكنيهاى دشمن آماده شو!
در روايات متعددى آمده است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه از مجلس
بـرمـى خـاست تسبيح و حمد خدا بجا مى آورد و مى فرمود: (انه كفارة المجلس ): (اين تسبيح و حمد كفاره مجلس است )!.
از جمله در حديثى آمده است پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه از مجلس برمى خاست مى فرمود: (سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت، استغفرك و اتوب اليك ).
بعضى عرض كردند اى رسول خـدا ايـن چـه كـلمـاتـى اسـت كـه مى گـوئى فـرمـود: هـن كـلمـات عـلمـنـيـهـن جـبـرئيـل، كـفـارات لمـا يـكـون فـى المـجـلس: (ايـنـهـا كـلمـاتـى اسـت كـه جبرئيل به من آموخته و كفاره چيزى است كه در مجالس واقع مى شود).
سـپـس در آخـريـن آيـه مـى افـزايد: (همچنين در شب او را تسبيح كن و به هنگام پشت كردن ستارگان و طلوع صبح )( و من الليل فسبحه و ادبار النجوم ) .
بسيارى از مفسران جمله (و من الليل فسبحه ) را به (نماز شب ) تفسير كرده اند، و (ادبـارالنـجـوم ) را به دو ركعت نافله صبح كه در آغاز طلوع فجر و به هنگام پنهان شدن ستارگان در نور صبح انجام مى شود.
در حديثى از على (عليهالسلام ) نيز آمده است كه (ادبارالنجوم ) دو ركعت نافله صبح اسـت كـه قـبـل از نـمـاز صـبـح، و بـه هـنـگـام غـروب سـتـارگـان بـجـا مـى آورنـد امـا (ادبـارالسـجـود) (كه در آيه 40 سوره ق آمده است ) دو ركعت نافله اى است كه بعد از مـغرب خوانده مى شود (البته نافله مغرب چهار ركعت است كه در اين حديث تنها اشاره به دو ركعت آن شده است ).
بـه هـر حـال، عـبـادت و تـسـبيح و حمد خدا در دل شب، و در آغاز طلوع فجر، لطف و صفاى ديگرى دارد، و از تظاهر و ريا دورتر است، و آمادگى روحى براى آن بيشتر مى باشد، چـرا كـه كـارهـاى مـشـغـول كـنـنـده زنـدگـى روزانـه تـعـطـيـل اسـت اسـتـراحـت شـبـانـه بـه انـسـان آرامـش بـخـشـيـده، قال و غوغا فرو نشسته، و در حقيقت همزمان با وقتى است كه پيامبر به معراج رفت، و در مـقـام (قـاب قـوسـيـن ) در آن خـلوتـگه راز قرار گرفت و با خداى خود به راز و نياز پرداخت.
و به همين دليل در آيات مورد بحث روى اين دو وقت تكيه شده است.
و در حـديـثـى از پـيـغـمـبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: ركعتا الفجر خير من الدنيا و ما فيها (دو ركعت نافله صبح براى تو بهتر است از دنيا و آنچه در دنياست ).
خـداونـدا! بـه مـا تـوفـيـق سـحـرخـيـزى و راز و نـيـاز بـا خـود در طول عمر مرحمت فرما.
پروردگارا! قلب ما را به عشقت مطمئن، و به محبتت نورانى، و به لطفت اميدوارساز.
بـارالهـا! بـه مـا صـبر و شكيبائى و استقامت و ايستادگى در برابر نيروهاى اهريمنى و كارشكنيهاى دشمنانت مرحمت كن، تا تأسى به پيامبرت نمائيم، با سنتش زندگى كنيم و با سنتش بميريم.
آمين يا رب العالمين
مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و 62 آيه دارد
محتواى سوره النجم
اين سوره به گفته بعضى نخستين سوره اى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بعد از عـلنـى كـردن دعـوت خـود آن را آشـكـارا و بـا صـداى بـلنـد در حرم مكه تلاوت كرد، و مشركان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشركان سجده كردند!.
ايـن سـوره بـه عـقـيـده بـعـضـى از مـفـسـران در مـاه مـبـارك رمـضـان سال پنجم بعثت نازل گرديد.
بـعـضـى گـفـتـه انـد ايـن سـوره نـخـسـتـيـن سـوره اى اسـت كـه آيـه سـجـده واجـب در آن نـازل گـرديـده ولى بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه طـبـق نـقـل مـعـروف سـوره (اقـرأ) قـبـل از آن نـازل شـده و در پـايـان آن آيـه سـجـده اسـت ايـن نقل بعيد به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال ايـن سـوره بـه خـاطـر (مـكـى ) بـودنـش بـحـثـهـائى از اصـول اعتقادى مخصوصا (نبوت ) و (معاد) دارد، و با تهديدهاى كوبنده و انذارهاى مكرر به بيدارى كفار مى پردازد.
محتواى اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد:
1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى، از حقيقت وحى سخن مى گويد و تماس مستقيم پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را بـا پـيـك وحـى (جـبـرئيـل ) روشـن مى سازد، و ساحت مقدس پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از اينكه چيزى جز وحى الهى بگويد مبرا مى كند.
2 - در بخش ديگرى از اين سوره از معراج پيامبر سخن گفته، و گوشه هائى از آن را با عباراتى كوتاه و پرمعنى مجسم مى كند كه آن نيز رابطه مستقيمى با وحى دارد.
3 - سـپـس به خرافات مشركان در زمينه بتها، و عبادت فرشتگان، و امور ديگرى كه جز از روى هـوا و هـوس نـبـود، پـرداخـتـه و آنـهـا را سـخـت در ايـن رابطه نكوهش مى كند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نيرومند اين معنى را اثبات مى نمايد.
4 - در بـخـش ديگرى راه توبه را به روى اين منحرفين و عموم گنهكاران باز مى كند، و آنـهـا را بـه (مـغـفـرت واسـعـه ) حـق نـويـد مـى دهـد، و تـأكـيد مى كند كه هر كس مسؤ ول اعمال خويش است و هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد.
5 - براى تكميل اين اهداف در بخش ديگرى از اين سوره گوشه هائى از مسأله (معاد) را منعكس مى سازد، و دليل روشنى براى اين مسأله از آنچه در نشأه دنيا وجود دارد اقامه مى كند.
6 - مـطـابـق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناك اقوام پيشين كه در طريق دشمنى با حق پـافـشـارى و لجـاج و عـنـاد داشـتـنـد، (هـمچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى كند تا غافلان بيخبر را از اين طريق بيدار سازد.
7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پايان مى بخشد.
از امـتيازات اين سوره آيات كوتاه و آهنگ خاص اين آيات است، كه به مفاهيم آن نفوذ عميقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بيدار كرده، همراه خود به آسمانها مى برد.
ضمنا نامگذارى اين سوره به (النجم ) به خاطر نخستين آيه اين سوره است.
فضيلت تلاوت اين سوره
در روايات فضائل مهمى براى تلاوت اين سوره بيان شده است:
در حديثى از رسول الله (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: من قرأ سورة النجم اعطى مـن الاجر عشر حسنات، بعدد من صدق بمحمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و من جحد به: (هر كـس سـوره (النـجم ) را بخواند خداوند به عدد هر يك از كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند و كسانى كه او را انكار كردند ده حسنه به او عطا مى كند).
و در حـديثى از امام صادق جعفر بن محمد (عليهمالسلام ) مى خوانيم: من كان يدمن قرائة و النجم فى كل يوم، او فى كل ليلة، عاش محمودا بين الناس، و كان مغفورا له و كان محببا بين الناس:
(كـسـى كـه پـيـوسـتـه سـوره النجم را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند در ميان مردم فـردى شـايـسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبيت در ميان مردم به دست مى آورد).
مـسـلمـا چـنـيـن پـاداشهاى عظيمى از آن كسانى است كه تلاوت اين سوره را وسيله اى براى انـديـشـيـدن، و سـپـس عـمـل، قـرار دهـنـد، و تـعـليـمـات مـختلف اين سوره در زندگى آنها پرتوافكن شود.
بسم الله الرحمن الرحيم
( و النجم إ ذا هوى ) (1)( ما ضل صاحبكم و ما غوى ) (2)( و ما ينطق عن الهوى ) (3)( إن هو إلا وحى يوحى ) (4)
ترجمه:
1 - سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند.
2 - كه هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است.
3 - و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد.
4 - آنچه آورده چيزى جز وحى نيست كه به او وحى شده است.
قـابـل تـوجـه اينكه سوره پيشين (سوره طور) با كلمه (النجوم ) (ستارگان ) پايان يافت، و اين سوره با كلمه (النجم ) (ستاره ) آغاز مى شود كه خداوند به آن سوگند يـاد كـرده، مـى فـرمـايـد: (سـوگـنـد بـه سـتـاره هـنـگـامـى كـه افول مى كند)
( و النجم اذا هوى ) .
در ايـنـكـه مـراد از (النـجـم ) در ايـنـجـا چـيـسـت؟ مـفسران احتمالات بسيار داده، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند.
جـمعى آن را اشاره به (قرآن مجيد) مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد درباره وحى اسـت، و تـعـبـيـر بـه (نـجـم ) بـه خـاطـر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجا و در فـواصـل مـخـتـلف انـجـام مـى گـيـرد تعبير به (نجوما) مى كنند (در اقساط وامها و امور ديـگـرى از ايـن قـبـيـل تـعـبـيـر (نـجوما) بسيار به كار مى رود) و از آنجا كه قرآن در طـول 23 سـال، و در مـقـاطـع مـخـتـلف بـر پـيـامـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـازل شـده اسـت بـه عـنـوان (نـجـم ) از آن يـاد شـده، و مـنـظـور از (اذا هـوى ) نزول آن بر قلب پاك رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
جـمـعـى ديـگـر آنـرا اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند (ثريا) يا (شعرى ) دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند.
بـعضى نيز گفته اند: منظور از (النجم ) شهابهائى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهابها را (نجم ) مى نامد.
ولى هـيـچـيـك از ايـن چـهـار تفسير دليل روشنى ندارد بلكه ظاهر آيه آنچنانكه اطلاق واژه (النجم ) اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نـشـانـه هـاى بـارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است.
ايـن نـخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است.
تـكـيه بر غروب آنها، در حالى كه طلوع آنها بيشتر جلب توجه مى كند به خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آنها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پـرسـتـان هـمـانـگـونـه كـه در داستان ابراهيم (عليهالسلام ) آمده است. (فلما جن عليه الليـل رأى كـوكـبـا قـال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين ): (هنگامى كه تاريكى شـب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت: آيا اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم )! (انعام - 76).
ايـن مـعـنى نيز قابل توجه است كه مسأله (طلوع ) در ريشه لغت (نجم ) افتاده چرا كـه بـه گـفته (راغب ) در (مفردات ) اصل (نجم ) همان (كوكب طالع ) است، و بـه خـاطـر هـمـيـن اسـت كه از (روئيدن گياه در زمين ) و (دندان در دهان ) و (آشكار شدن نظريه اى در ذهن ) تعبير به (نجم ) مى شود.
بـه ايـن تـرتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آنها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است.
امـا بـبـيـنيم اين سوگند براى چه ياد شده است؟ آيه بعد چنين توضيح مى دهد: (هرگز دوسـت شـمـا (مـحـمـد) مـنـحـرف نـشـده و مـقـصـد را گـم نـكـرده اسـت )( مـا ضل صاحبكم و ما غوى ) .
او هميشه در مسير حق گام برمى دارد، و در گفتار و كردارش كمترين انحرافى نيست.
تـعبير به (صاحب ) كه به معنى دوست و همنشين است ممكن است اشاره به اين باشد كه آنچه او مى گويد از روى محبت و دلسوزى براى شما است.
بـسـيـارى از مـفـسـران مـيان (ضل ) و (غوى ) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تأكيد يكديگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند كه ميان اين دو تفاوت است: (ضلالت ) آن است كه انسان ابدا راهى به مقصد نيابد، ولى (غوايت ) آن است كه راه او مستقيم و خالى از اشكال نباشد، اولى همچون (كفر) است و دومى همچون (فسق و گناه ).
ولى (راغـب ) در (مـفردات ) در معنى (غى ) مى گويد: (جهلى است كه توأم با اعتقاد فاسد باشد).
بـنـابراين (ضلالت ) به معنى مطلق جهل و نادانى و بيخبرى است، ولى (غوايت ) جـهـلى اسـت كـه بـا عـقـيـده بـاطـلى تـوأم بـاشـد، و بـه هـر حـال خـداونـد مـى خـواهـد در ايـن عـبـارت هـرگـونـه انـحـراف و جـهـل و گمراهى و اشتباه را از پيامبرش نفى كند، و تهمتهائى را كه در اين زمينه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نمايد.
سـپـس بـراى تـأكـيـد ايـن مـطـلب، و اثبات اينكه آنچه مى گويد از سوى خدا است، مى افزايد: (او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد)
( و ما ينطلق عن الهوى ) .
ايـن تـعـبـيـر شـبـيـه اسـتـدلالى اسـت بـراى آنـچـه در آيـه قبل در زمينه نفى ضلالت و غوايت آمده، چرا كه سرچشمه گمراهيها غالبا پيروى از هواى نفس است.
در سـوره ص آيـه 26 مـى خـوانـيـم:( و لا تـتـبـع الهـوى فـيـضـلك عـن سبيل الله ) از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از طريق خداوند گمراه مى سازد).
و در حـديـث معروف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نيز آمـده اسـت: امـا اتـبـاع الهوى فيصد عن الحق: (اما پيروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد).
بعضى از مفسران معتقدند كه جمله (ما ضل صاحبكم ) ناظر به نفى جنون از پيامبر است، و جـمله (و ما غوى ) ناظر به نفى شاعر بودن، و يا هرگونه ارتباط به شعر چرا كـه در آيـه 224 سـوره شـعـرا مـى خوانيم:( و الشعرأ يتبعهم الغاوون ) : (شعرا كسانى هـسـتـنـد كـه گـمـراهـان از آنـهـا پـيـروى مـى كـنـنـد) (شـعـراى خـيـال پـرداز و بـى هـدف ) و جـمـله (و ما ينطق عن الهوى ) نفى نسبت كهانت است چرا كه كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند.
سـپـس بـا صـراحـت تـمـام مـى گـويـد (آنچه را او آورده است تنها وحى است كه از سوى خداوند به او فرستاده شده )( ان هو الا وحى يوحى ) .
او از خـودش چيزى نمى گويد، و قرآن ساخته و پرداخته فكر او نيست، همه از ناحيه خدا اسـت، و دليـل ايـن ادعـا در خودش نهفته است، بررسى آيات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفكر باشد، تا چه رسـد بـه انـسـان درس نـخـوانـده اى كـه در مـحـيـطـى مـمـلو از جـهـل و خـرافـات پـرورش يـافـته، قادر نيست سخنانى چنين پر محتوا بياورد كه بعد از گـذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفكران است، و مى تواند پايه اى براى ساختن اجتماع صالح، سالم، مؤ من و پيشرو گردد.
ضـمـنا بايد توجه داشت اين سخن تنها در مورد آيات قرآن نيست، بلكه به قرينه آيات گـذشـتـه سـنـت پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را نـيـز شـامـل مى شود كه آنهم بر طبق وحى الهى است، چرا كه اين آيه با صراحت مى گويد: او از روى هوى سخن نمى گويد هر چه مى گويد وحى است.
حديث جالب زير شاهد ديگرى بر اين مدعا است:
(سـيـوطـى ) كـه از دانـشـمـنـدان مـعـروف اهـل سـنـت اسـت در تـفسير (در المنثور) چنين نقل مى كند: (روزى رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى كه به داخل مسجد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گشوده مى شد (جز در خانه على (عليهالسلام ) بسته شود، اين امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا كه (حمزه ) عموى پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عـبـاس را بستى، اما در خانه پسرعمويت را باز گذاردى؟ (و او را بر ديگران ترجيح دادى ).
هـنـگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) متوجه شد كه اين امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظيرى در تمجيد و توحيد خداوند ايراد كرد، سـپـس افـزود: (ايـها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتكم و اسكنته، ثم قـرأ) (والنـجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ): (اى مـردم! من شخصا درها را نبستم و نگشودم، و من شما را از مسجد بيرون نكردم، و على را ساكن ننمودم ) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس اين آيات را تلاوت كرد:
( و النجم اذا هوى... ان هو الا وحى يوحى ) .
ايـن حـديـث كـه بـيـانگر مقام والاى اميرمؤ منان على (عليهالسلام ) در ميان تمام امت اسلامى بعد از شخص پيامبر است، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بر طبق وحى است بلكه اعمال و كردار او نيز چنين است.
( علمه شديد القوى ) (5)( ذو مرة فاستوى ) (6)( و هو بالا فق الا على ) (7)( ثم دنا فتدلى ) (8)( فكان قاب قوسين أو أدنى ) (9)( فأ وحى إلى عبده ما أوحى ) (10)( ما كذب الفؤ اد ما رأى ) (11)( أفتمارونه على ما يرى ) (12)
ترجمه:
5 - آنكس كه قدرت عظيمى دارد او را تعليم داده.
6 - همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد.
7 - در حالى كه در افق اعلى قرار داشت.
8 - سپس نزديكتر و نزديكتر شد.
9 - تا آنكه فاصله او به اندازه دو كمان يا كمتر بود.
10 - در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود.
11 - قلب او در آنچه ديد هرگز دروغ نمى گفت.
12 - آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد.
نخستين ديدار دوست!
در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است.
ولى قـبـلا بـايـد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كـه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم، سپس به بررسى تفصيلى آنها.
مـى فـرمـايـد: (آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )( علمه شديد القوى ) .
بـاز بـراى تأكيد بيشتر مى افزايد: (همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)( ذو مرة فاستوى ) .
اين تعليم را به او داد (در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )( و هو بالافق الاعلى ) .
(سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)( ثم دنى فتدلى ) .
(تـا آنـكـه فـاصـله مـيـان او و مـعـلمـش بـه انـدازه دو كمال يا كمتر بود)!
( فكان قاب قوسين او ادنى ) .
(و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود)!
( فاوحى الى عبده ما اوحى ) .
(قلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت )!( ما كذب الفؤ اد ما رأى ) .
(آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد)؟( أفتمارونه على ما يرى ) .
در تـفـسـير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قـبـلا لازم اسـت مـفـردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم.
(مـرة ) بـه طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى (تابيده شده ) است، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است، اين كلمه در معنى قـدرت و تـوانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از (مرور) بـه مـعـنـى (عـبـور) دانـسـتـه انـد، ولى ايـن سـخـن بـا آنـچـه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست.
(تـدلى ) از مـاده (تدلى ) (بر وزن تجلى ) به گفته (راغب ) در (مفردات ) بـه مـعـنـى نـزديـك شـدن اسـت، بـنـابـرايـن تـأكـيـدى اسـت بـراى جـمـله (دنى ) كه قـبـل از آن آمـده، و هـر دو بـه يـك مـعـنـى اسـت، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قـائل شـده انـد و گـفـتـه اند (تدلى ) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است (دوالى ) مى گويند.
(قـاب ) بـه مـعـنى اندازه است و (قوس ) به معنى كمان، بنابراين (قاب قوسين ) يـعـنـى بـه (مـقـدار طول دو كمان ) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ).
بعضى (قوس ) را از ماده (قياس ) و به معنى (مقياس ) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود.
در بعضى از كتب لغت (قاب ) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كـه بـه دسـت مـى گـرفـتـنـد تـا نـوك بـرگـشـتـه كـمـان (كـمـانـها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود).
بنابراين (قاب قوسين ) به معنى مجموعه انحنأ كمان مى شود (دقت كنيد).
اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم:
نـظـريـه مـشـهـور مـفـسـران ايـن اسـت كـه مـعـلم پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هـمـان (جبرئيل امين ) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت.
او كـه مـعـمـولا به صورت (انسانى خوش چهره ) بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ظاهر مى گشت، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت:
مـرتـبـه اول هـمـان اسـت كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به (قاب قوسين ) كنايه از نهايت نزديكى است.
مـرتـبـه دوم در جريان معراج پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت.
بـعـضـى از مـفـسـران كـه ايـن نـظـر را بـرگـزيـده انـد تـصـريـح كـرده انـد ديـدار اول پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار (حرا) در (جبل النور) واقع شده.
ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا:
1 - در آيـه( فـاوحـى الى عـبـده مـا اوحـى ) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كـرد) مـسـلمـا مـرجـع ضـمـيـرهـا (مـخـصـوصـا ضـمـيـر عـبـده ) خـدا است، در حالى كه اگر (شـديـدالقـوى ) بـه مـعـنـى (جـبرئيل ) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است.
2 - (شـديـدالقـوى ) بـه مـعنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پـاك پـروردگـار اسـت، درسـت اسـت كـه در آيـه 20 سـوره (تـكـويـر) از جبرئيل به عنوان( ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ياد شده، ولى ميان (شـديـدالقـوى ) كـه مفهوم عام و گسترده اى دارد با (ذى قوة ) كه (قوة ) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است.
3 - در آيـات بـعـد آمـده اسـت كـه پيامبر او را نزد (سدرة المنتهى ) (بر فراز آسمانها ديـد) اگـر مـنـظـور جـبـرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بـود، و تـنـهـا در اوج آسـمـان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انـسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست.
4 - تـعـبـيـر بـه (عـلمـه ) يـا مـانـنـد آن در قـرآن مـجـيـد هـيـچـگـاه در مـورد جـبـرئيـل به كار نرفته، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و پـيـامـبـران ديـگـر بـسـيـار زيـاد اسـت، و بـه عـبـارت ديـگـر جبرئيل معلم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است.
5 - درسـت اسـت كـه جـبـرئيـل فـرشـته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مـقـام والاتـرى دارد، چـنـانـكـه در داسـتـان مـعراج نيز آمده است كه او در سير صـعـودى مـعـراج در مـحـضر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت: (اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد)! ولى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) همچنان به سير خود ادامه داد.
بـا ايـنـحـال مـشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات بـه آن داده شـده نـيـست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) زياد مـهـم نـبـود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است.
6 - جـمـله (مـا كـذب الفـؤ اد ما رأى ) (قلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل.
7 - از هـمـه ايـنـهـا گـذشـتـه در روايـات مـتـعـددى كـه از مـنـابـع اهـل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مـى گـويـد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تأثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت.
مـرحـوم شيخ طوسى در (امالى ) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقـل مـى كـنـد: لمـا عـرج بـى الى السـمـأ دنـوت مـن ربـى عـزوجـل حـتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى: (هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنـچـنـان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود)!.
مـرحـوم (صـدوق ) در (عـلل الشرايع ) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بـن جـعـفـر (عـليـه السـلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسـرى بـالنـبـى (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و كـان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حـجـاب مـن حـجـبـه: (هـنـگـامـى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس پـروردگـارش بـه انـدازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد)!.
در (تـفـسـيـر عـلى بـن ابـراهـيـم ) نـيـز آمـده اسـت: (ثـم دنـى يـعـنـى رسـول الله مـن ربـه عـزوجـل: (سـپـس نـزديـك شـد، يـعـنـى رسول خدا به پروردگار متعال )!.
اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست.
در روايـات اهـل سـنـت نـيـز در روايـتـى در (درالمـنـثـور) هـمـيـن مـعـنـى از ابـن عـبـاس بـه دو طـريـق نقل شده است.
مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از (شديدالقوى ) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم.
بـه نـظـر مـى رسـد چـيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مـى دهـد، در حـالى كـه مـسـلم اسـت او نـه مكانى دارد و نه جسمى،( لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار ) : (چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند) (انعام - 103)( اينما تـولوا فـثـم وجـه الله ) : (به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است ) (بقره - 115)( و هو معكم اينما كنتم ) : (هر كجا باشيد او با شماست ) (حديد - 4).
و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است!
مـى گـويـنـد: از يـكـى از دانـشـمـنـدان تـفـسـيـر ايـن آيـات را پـرسـيـدند گفت: جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم!.
ولى بـا تـوجـه بـه اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است.
اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد.
تـوضـيـح ايـنـكـه: بـدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پـذيـر نـيـسـت، چـرا كـه لازمـه آن جـسـمـانـيـت و مـادى بودن است، همچنين لازمه آن تغيير و تـحول و فسادپذير بودن، و نياز به زمان و مكان داشتن است، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است.
ولى خـدا را از طـريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليهالسلام ) در پـاسخ (ذعلب يمانى ) به آن اشاره فرمود: (لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان ): (چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است ).
اما بايد توجه داشت كه (ديد باطنى ) بر دو گونه است: يكى (ديد عقلانى ) است كـه از طـريـق اسـتـدلال حـاصـل مـى شـود، و ديگرى مقام (شهود قلبى ) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماورأ ديد آن است.
ايـن مقامى است كه آنرا مقام (استدلال ) نبايد نام گذاشت، بلكه مقام (مشاهده ) است، امـا مـشـاهـده اى بـا دل، و از طـريـق درون، ايـن مـقـامى است كه براى (اوليأالله ) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البـتـه درك حـقـيـقـت آن بـراى كـسـانـى كـه بـه آن نـرسـيـده انـد مشكل است.
از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كـه پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در عـيـن ايـنـكـه داراى مـقـام شـهود بود، در طـول عـمـر مـبـاركـش دو مـرتـبـه چـنـان اوج گـرفـت كـه بـه مـقـام (شـهـود كامل ) نائل گرديد.
يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جـبـرئيـل امـيـن، يـعـنـى مـقـرب تـريـن فـرشـتـه الهـى، از وصول به آن عاجز بود.
روشـن اسـت تـعـبـيـراتـى مانند (فكان قاب قوسين او ادنى ) همه به صورت كنايه و بـيـان شـدت قـرب است، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با (قوس ) و (زراع ) سـنـجـيـده شـود، و نـيـز منظور از (رؤ يت ) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است.
در بـحـثـهـاى گـذشته در تفسير (لقأالله ) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مـادى نـيـسـت، بـلكـه يـكـنـوع شـهـود بـاطـنـى اسـت هـر چـنـد در مـراحـل پـائيـنتر است و هرگز به مرحله شهود اوليأ و انبيأ نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ليله معراج.
و بـا تـوجـه بـه ايـن تـوضـيـح اشـكـالاتـى كـه پـيرامون اين تفسير به نظر مى رسد بـرطـرف خـواهـد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شـرح ايـن مـسـائل مـاورأ مـادى در كـار بـاشـد در بـرابـر اشـكـالاتـى كـه بـر تـفـسـير اول است ناچيز به نظر مى رسد.
با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم:
طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) چنين شرح مى دهد:
خـداونـد شـديـدالقـوى و پـرقـدرت او را تـعـليـم فـرمـود، در حـالى كـه او بـه صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت.
سـپـس نـزديـك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد.
و از آنـجـا كـه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تأكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد.
هـمـانـگـونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـسـبـت بـه خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور).
اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و حديثى از على (عليهالسلام ) پايان مى دهيم.
از پـيـغـمـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) پـرسـيـدنـد هل رأيت ربك؟: (آيا پروردگارت را هرگز ديده اى )؟!
در پـاسـخ فـرمـود: رأيـتـه بـفـؤ ادى: (مـن او را بـا چـشـم دل ديده ام )!.
و در نـهـج البـلاغه در صدر همان خطبه (ذعلب يمانى ) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كـرد: هل رأيت ربك يا اميرالمؤ منين؟! (آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى )؟!
در پـاسـخ فـرمـود: افـأعـبـد ما لا اراه؟!: (آيا كسى را كه نمى بينم پرستش كنم )؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به (شهود باطنى ) است پرداخت.
( و لقد راه نزلة أخرى ) (13)( عند سدرة المنتهى ) (14)( عندها جنة الماوى ) (15)( اذ يغشى السدرة ما يغشى ) (16)( ما زاغ البصر و ما طغى ) (17)( لقد رأى من ايات ربه الكبرى ) (18)
ترجمه:
13 - و بار ديگر او را مشاهده كرد.
14 - نزد سدرة المنتهى!
15 - كه جنت المأوى در آنجا است.
16 - در آن هنگام كه چيزى (نور خيره كننده اى ) سدرة المنتهى را پوشانده بود.
17 - و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود.
18 - او پاره اى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.
دومين ديدار!
ايـن آيـات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مسأله وحى و ارتباط پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با خداوند و شهود باطنى او است.
مـى فـرمـايد: (بار ديگر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) او را مشاهده كرد)( و لقد رآه نزلة اخرى ) .
(و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)( عند سدرة المنتهى ) .
(همانى كه جنة المأوى و بهشت برين در كنار آن است )( عندها جنة المأوى ) .
(در آن هـنـگـام كـه چـيـزى (سـدرة المـنـتهى ) را فراگرفته، و پوشانده بود)( اذ يغشى السدرة ما يغشى ) .
اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده (و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)( ما زاغ البصر و ما طغى ) .
(او بـخـشـى از آيـات و نـشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)( لقد رأى من آيات ربه الكبرى ) .
همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده، و براى روشن شدن مفاد اين آيـات بـاز بـايـد قـبـل از هـر چـيـز بـه سـراغ مـفـردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم:
(نزلة ) به معنى يكبار نازل شدن است، بنابراين (نزلة اخرى ) يعنى (در يك نزول ديگر).
از ايـن تـعـبـيـر اسـتـفـاده مـى شـود كه دو بار (نزول ) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است.
(سـدرة ) (بـر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه، و تعبير به (سدرة المنتهى ) اشاره به درخت پر برگ و پر سـايـه اى اسـت كـه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهدأ، و علوم انـبـيـأ، و اعـمال انسانها قرار گرفته، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد.
دربـاره سـدرة المـنـتـهـى هـر چـند در قرآن مجيد توضيحى نيامده، ولى در اخبار و روايات اسـلامـى تـوصـيـفـهـاى گـونـاگونى پيرامون آن آمده، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انـتـخـاب ايـن تـعـبير به عنوان يك نوع تشبيه، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است.
در حـديـثـى از پـيـامـبـر اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى: (من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد).
در حـديـث ديـگـرى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـقل شده است كه رسول خدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم:
(مـن بـه سـدرة المـنـتـهـى رسـيـدم و ديـدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند)!.
ايـن تـعـبـيـرات نـشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده، بـلكـه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند.
(جنة المأوى ) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است؟ در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انـتـظـار تـمـام اهـل ايـمـان و پـرهـيـزگـاران اسـت، و مـحـل آنـرا در آسـمـان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند:( فلهم جنات المـأوى نـزلا بـمـا كـانـوا يـعـمـلون ) (بـراى مـؤ مـنـان صـالح العـمـل بـاغـهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مـقـابـل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد.
ولى از آنـجـا كـه در جـاى ديـگـر مـى خـوانـيـم( و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السـمـاوات و الارض ) : (بـراى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسـمـانـهـا و زمـيـن اسـت بـر يـكـديـگـر پـيـشـى گـيـريـد) (آل عـمـران - 133) بـعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه (جنة المأوى ) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد.
لذا گـاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار (سدرة المنتهى ) است، و محل خاصان و مخلصان است.
و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهدأ و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند.
تـفـسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مـى دهـد ايـن اسـت كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) عـده اى را در ايـن بـهـشـت مـتـنـعـم ديـد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قـيـامـت بـعـد از مـحـاسـبه، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ، و ارواح شـهـدأ نـيـز در بـهـشـت بـرزخـى قـرار دارنـد، زيـرا آنـهـا نـيـز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند.
آيـه (مازاغ البصر و ما طغى ) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقـعـيـت بـود (زيـرا (زاغ ) از ماده (زيغ ) به معنى انحراف به چپ و راست است، و (طغى ) از ماده (طغيان ) به معنى تجاوز از حد است.
به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست، يا ماورأ آن بنگرد.
اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم.
در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است.
جـمـع كـثـيـرى از مـفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى دومـيـن بـار بـا جبرئيل، در صورت اصليش، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بـار ديـگـر رسـول خـدا (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه هـنـگـام نزول از معراج در كنار (سدرة المنتهى ) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد.
پـيـامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن، و يا هر دو.
ولى اشـكـالاتـى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله:
تـعبير به (نزلة اخرى ) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بـر طـبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در يك (شهود باطنى ديگر) بـه هـنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بـار ديـگـر بـر قـلب پـاك او نـزول فـرمـود (نـزلة اخـرى ) و شـهـود كـامـل تـحـقق يافت، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است، در كنار سـدرة المـنتهى، در آنجا كه (جنة الماوى ) قرار دارد، در حالى كه (سدرة المنتهى ) را حجابهائى از نور پوشانده بود.
ديـده قـلب پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد.
مـسـأله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت بـا (ادراكـات عـقلى ) دارد، و نه با (ادراكات حسى ) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنـرا درك مـى كـنـد، و از جـهـاتـى مـى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست.
تـوضـيـح ايـنـكـه: مـا بـه وجـود خـود يـقين داريم، افكار خود را درك مى كنيم، از اراده و تـصـمـيـم و تـمـايـلات خـود بـاخـبـريـم، ولى ايـن آگـاهـى نـه از طـريـق اسـتـدلال بـراى مـا حـاصـل شـده، و نـه از طـريق مشاهده ظاهرى، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم.
بـه هـمـيـن دليـل عـلمـى كـه از نـاحـيـه شـهـود بـاطـنـى حـاصـل مـى شـود هـيـچـگـونـه خـطـا در آن راه نـدارد، زيـرا نـه از طـريـق اسـتـدلال اسـت كـه خـطـائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد.
درسـت اسـت كـه مـا نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن شـب تـاريـخـى مـعراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست.
در مـيـان دانـشـمـنـدان اسلام در اصل مسأله معراج سخنى نيست، چه اينكه هم آيات قرآن در اينجا و در آغاز سوره اسرأ بر آن گواهى مى دهد، و هم روايات متواتر، منتها بعضى كه به خاطر پيشداوريهائى نتوانسته اند اين را بپذيرند كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) با (جسم ) و (روح ) خود به آسمانها پرواز كرده، آنرا به (معراج روحانى ) و چيزى شبيه حالت خواب تفسير كرده اند!
در حـالى كـه ايـن پـرواز جـسـمـانـى پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نـه اشـكال عقلى دارد، و نه اشكالى از ناحيه علوم روز، كه شرح آنرا در تفسير سوره اسرأ بطور مبسوط بيان كرده ايم.
بـنـابـرايـن دليـلى نـدارد كـه ما ظاهر آيات و صريح روايات را به خاطر استبعادات رها سازيم.
از ايـن گـذشـتـه تـعـبيرات آيات فوق نشان مى دهد كه گروهى در اين مسأله به مجادله بـرخـاسـتـه بـودنـد، تـاريـخ نـيـز مـى گـويـد: مـسـأله معراج جنجالى در ميان مخالفان برانگيخت.
اگـر پـيـامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مدعى معراج روحانى و چيزى شبيه خواب بود، اين جنجال استبعادى نداشت.
رسـيـدن پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) به شهود باطنى از يـكـسـو، وديـدن عـظـمـت خداوند در پهنه آسمانها با همين چشم ظاهر از سوى ديـگر بوده است، كه هم درآخـريـن آيـه مـورد بـحـث در ايـنـجـا( لقد رآى من آيـات ربـه الكـبـرى ) و هـم در آيـه 1 سورهاسـرأ( لنـريـه مـن آيـاتـنـا ) بـــه آن اشـاره شـده اسـت و نـيـز بـهمـسـائل زيـاد و مـهـمى از فرشتگان و بـهـشـتـيـان و دوزخـيـان و ارواح انـبـيـا آگـاهـى يـافـت كـه درطول عمر مباركش الهام بخش او در تعليم و تربيت خلق خدا بود.
از آيـات مـورد بـحـث اسـتـفاده مى شود كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در شب معراج از كنار بهشت گذشته، و يا در آن وارد شده است.
اين بهشت خواه بهشت جاويدان و (جنة الخلد) باشد، آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند، و يـا بـهـشـت بـرزخـى بـاشـد كـه مـا اخـتـيـار كـرديـم، در هـر صـورت مـسـائل مـهـمـى را از آيـنـده انـسانها در اين بهشت مشاهده فرموده است، كه شرح آن در اخبار اسلامى آمده و به قسمتى از آن به خواست خدا اشاره خواهيم كرد.
از جـمـله مـسـائلى كـه روايـات مـعـراج بـلكـه تمام اين مسأله را از نظر بعضى زير سؤ ال برده وجود بعضى از روايات ضعيف و مجعول در لابلاى آنهاست در حالى كه به گفته مفسر معروف مرحوم (طبرسى ) در (مجمع البيان ) روايات معراج را به چهار گروه مى توان تقسيم كرد.
الف - روايـاتـى كـه بـه خـاطـر مـتـواتـر بـودن قـطـعـى اسـت (مـانـنـد اصل مسأله معراج ).
ب - روايـاتـى كـه (از مـنـابـع مـعـتـبـر نـقـل شـده ) و مـشـتـمـل بـر مـسائلى است كه هيچ مانع عقلى از قبول آن نيست، مانند رواياتى كه از مشاهده بسيارى از آيات عظمت خدا در آسمانها سخن مى گويد.
ج - روايـاتـى كـه ظـاهـر آن با اصولى كه از آيات قرآن و روايات مسلم اسلامى در دست داريـم مـنـافـات دارد، ولى بـا ايـنـحـال قـابل توجيه است، مانند رواياتى كه مى گويد پـيـغـمـبـر اكـرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) گروهى از بهشتيان را در بهشت، و گروهى از دوزخيان را در دوزخ ديد (كه بايد گفت منظور بهشت و دوزخ برزخى است كه ارواح مؤ منان و شهدأ در يكى، و ارواح كفار و مجرمان در ديگرى قرار دارد).
د - روايـاتـى كـه مـشـتـمـل بـر مـطـالب بـاطـل و بـى اسـاسـى اسـت كـه بـه هـيـچـوجـه قـابـل قـبـول نـيـسـت و محتواى آنها گواه بر مجعول بودن آنهاست، مانند رواياتى كه مى گـويد پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) خدا را با چشم ظاهرى ديد، يا با او سخن گفت، و او را مـشـاهـده كـرد، ايـنـگـونـه روايـات و مـانـنـد آن قـطـعـا مجعول است (مگر اينكه به شهود باطنى تفسير گردد).
با توجه به اين تقسيم بندى به يك بررسى اجمالى روى روايات معراج مى پردازيم:
از مجموع روايات به خوبى استفاده مى شود كه پيامبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين سفر آسمانى را در چند مرحله پيمود.
مـرحـله نـخـسـت، مـرحـله فـاصـله مـيـان مـسـجـدالحـرام و مـسـجـد اقـصـى بـود كـه در آيـه اول سوره اسرأ به آن اشاره شده است، سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المـسـجـد الاقـصـى: (منزه است خداوندى كه در يك شب بنده اش را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى برد).
طـبـق بـعـضـى از روايـات مـعـتـبـر پـيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اثنأ راه به اتفاق جبرئيل در سرزمين مدينه نزول كرد و در آنجا نماز گذارد.
و نيز در (مسجدالاقصى ) با حضور ارواح انبياى بزرگ مانند ابراهيم و موسى و عيسى (عـليـهـم السـلام ) نماز گذارد، و امام جماعت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بود، سپس از آنجا
سفر آسمانى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شروع شد و آسمانهاى هفتگانه را يكى پس از ديـگـرى پـيـمـود، و در هـر آسـمـان بـا صـحنه هاى تازه اى روبرو شد، با پيامبران و فرشتگان و در بعضى از آسمانها با دوزخ يا دوزخيان، و در بعضى با بهشت و بهشتيان، بـرخورد كرد، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از هر يك از آنها خاطره هاى پرارزش و بـسـيـار آمـوزنده در روح پاك خود ذخيره فرمود، و عجائبى مشاهده كرد كه هر كدام رمزى و سـرى از اسـرار عالم هستى بود، و پس از بازگشت اينها را با صراحت، و گاه با زبان كـنـايـه و مـثـال، بـراى آگـاهـى امـت در فـرصتهاى مناسب شرح مى داد، و براى تعليم و تربيت از آن استفاده فراوان مى فرمود.
ايـن امـر نـشـان مى دهد كه يكى از اهداف مهم اين سفر آسمانى استفاده از نتائج عرفانى و تـربـيـتـى ايـن مـشـاهدات پربها بود، و تعبير پر معنى قرآن( لقد رأى من آيات ربه الكـبـرى ) در آيـات مـورد بـحث مى تواند اشاره اجمالى و سربسته اى به همه اين امور باشد.
البته همانگونه كه گفتيم بهشت و دوزخى را كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سفر مـعـراج مـشـاهـده كرد، و كسانى را در آن متنعم يا معذب ديد، بهشت و دوزخ قيامت نبود، بلكه بـهـشت و دوزخ برزخى بود، زيرا طبق آياتى كه قبلا اشاره كرديم قرآن مجيد مى گويد بهشت و دوزخ رستاخيز بعد از قيام قيامت و فراغت از حساب نصيب نيكوكاران و بدكاران مى شود.
سـرانـجـام بـه هـفـتـمـيـن آسـمان رسيد، و در آنجا حجابهائى از نور مشاهده كرد همانجا كه (سـدرة المنتهى ) و (جنة الماوى ) قرار داشت، و پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در آن
جـهـان سـراسـر نور و روشنائى به اوج شهود باطنى، و قرب الى الله، و مقام (قاب قوسين او ادنى ) رسيد، و خداوند در اين سفر او را مخاطب ساخته، و دستورات بسيار مهم و سـخـنـان فـراوانـى بـه او فـرمـود كـه مـجـموعه اى از آن امروز در روايات اسلامى به صـورت احـاديـث قـدسـى بـراى مـا بـه يـادگـار مـانـده، و در فصل آينده به خواست خداوند به قسمتى از آن اشاره مى كنيم.
قـابـل توجه اينكه طبق تصريح بسيارى از روايات، پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در قـسمتهاى مختلفى از اين سفر بزرگ، على (عليهالسلام ) را ناگهان در كنار خود مشاهده كرد، و تعبيراتى در اين روايات ديده مى شود كه گواه عظمت فوق العاده مقام على (عليهالسلام ) بعد از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است.
با اينهمه روايات معراج جمله هاى پيچيده و اسرارآميزى دارد كه كشف محتواى آن آسان نيست، و بـه اصـطـلاح جـزء روايات متشابه است يعنى رواياتى كه شرح آنرا بايد به خود معصومين (عليهمالسلام ) واگذار كرد.
(بـراى اطـلاع بـيـشتر از روايات معراج به جلد 18 بحارالانوار از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود).
ضـمـنـا روايـات مـعـراج در كـتـب اهل سنت نيز به طور گسترده آمده است، و حدود 30 نفر از روات آنها حديث معراج را نقل كرده اند.
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيـش مى آيد: چگونه اينهمه راهپيمائى طولانى و اين حوادث عجيب و مـتـنـوع و ايـنـهمه گفتگوهاى طولانى و اين همه مشاهده ها در يك شب يا كمتر از يك شب روى داد؟!
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى شود، سفر معراج هرگز يك سفر عـادى نـبـود كـه بـا مـعـيـارهـاى عـادى سـنـجـيـده شـود، نـه اصل سفر عـادى بـود و نه مركبش، نه مشاهداتش عادى بود و نه گفتگوهايش، نه مقياسهائى كه در آن به كار رفته همچون مقياسهاى محدود و كوچك كره خاكى ماست و نه تشبيهاتى كه در آن آمـده بـيـانـگر عظمت صحنه هائى است كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مشاهده كرد، همه چيز به صورت خارق العاده و در مقياسهائى خارج از مكان و زمانى كه ما با آن آشنا هستيم و خو گرفته ايم رخ داد.
بـنـابـرايـن جاى تعجب نيست كه اين امور با مقياس زمانى كره زمين ما در يك شب يا كمتر از يك شب واقع شده باشد (دقت كنيد).
در كتب حديث روايتى از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) از پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در ايـن زمـيـنه آمده است كه بسيار مشروح و طولانى است، و ما گوشه هائى از آنرا در اينجا مى آوريم، مطالبى كه نشان مى دهد گفتگوها در آن شب تاريخى بر چه محورى بوده، و چگونه همچون اوج آسمانها اوج گرفته است.
در آغـاز حـديـث مى خوانيم كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در شب معراج از پروردگار سـبـحـان چـنـيـن سـؤ ال كـرد: يـا رب اى الاعـمـال افـضـل؟ (پـروردگـارا كـدام عمل افضل است؟).
خـداونـد مـتـعـال فـرمـود: ليـس شـى ء عـنـدى افـضـل مـن التـوكـل عـلى، و الرضـا بـما قسمت، يا محمد! وجبت محبتى للمتحابين فى، و وجبت محبتى للمـتـعـاطفين فى، و وجبت محبتى للمتواصلين فى، و وجبت محبتى للمتوكلين على، و ليس لمحبتى علم و لا غاية و لا نهايه!
(هـيـچ چـيـز نزد من برتر از توكل بر من و رضا به آنچه قسمت كرده ام نيست، اى محمد! آنـهـا كـه بـه خـاطـر مـن يـكـديـگـر را دوسـت دارنـد مـحـبـتـم شامل حال آنها است، و كسانى كه به خاطر من مهربانند، و به خاطر من پيوند دوستى دارنـد آنـهـا را دوسـت دارم، و نـيـز مـحـبـتـم بـراى كـسـانـى كـه تـوكل بر من مى كنند فرض و لازم است، و براى محبت من حد و حدود، و مرز و نهايتى نيست )!
و بـه ايـن تـرتـيـب گفتگوها از محبت شروع مى شود، محبتى بى انتها و گسترده و اصولا عالم هستى بر همين محور محبت دور مى زند.
در فـراز ديـگرى آمده است: (اى احمد! همچون كودكان مباش كه سبز و زرد و زرق و برق را دوست دارند، و هنگامى كه غذاى شيرين و دلپذيرى به آنها مى دهند مغرور مى شوند، و همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند).
پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در اينجا عرضه داشت: (پروردگارا مرا به عملى هدايت كن كه موجب قرب به درگاه تو است ).
فرمود: (شب را روز، و روز را شب قرار ده )!
عرض كرد: چگونه؟!
فرمود: (چنان كن كه خواب تو نماز باشد، و هرگز شكم خود را كاملا سير مكن ).
در فراز ديگرى آمده است: (اى احمد! محبت من محبت فقيران و محرومان است، به آنها نزديك شـو، و در كـنـار مـجـلس آنـهـا قـرار گـيـر، تـا مـن بـه تـو نـزديـك شـوم، و ثروتمندان دنياپرست را از خود دور ساز، و از مجالس آنها بر حذر باش )!
در فراز ديگر مى فرمايد: (اى احمد! زرق و برق دنيا و دنياپرستان را مبغوض بشمر، و آخرت و اهل آخرت را محبوب دار).
عرض مى كند: (پروردگارا! اهل دنيا و آخرت كيانند)؟
فـرمود: (اهل دنيا كسانى هستند كه زياد مى خورند، و زياد مى خندند و مى خوابند، و خشم مـى گـيـرند، و كمتر خشنود مى شوند، نه در برابر بديها از كسى عذر مى خواهند، و نه اگـر كـسـى از آنـهـا عـذر طـلبـد مـى پـذيـرنـد، در اطـاعـت خـدا تنبل، و در معاصى شجاعند، آرزوهاى دور و دراز دارند، و در حالى كه اجلشان نزديك شده هـرگز به حساب اعمال خود نمى رسند، و نفعشان براى مردم كم است، افرادى پرحرف، فاقد احساس مسئوليت، و علاقمند به خورد و خوراكند.
اهـل دنـيـا نـه در نعمت شكر خدا بجا مى آورند، و نه در مصائب صبورند. خدمات فراوان در نظر آنها كم است (و خدمات كم خودشان بسيار!) خود را به انجام كارى كه انجام نداده اند سـتـايـش مـى كـنند، و چيزى را مطالبه مى كنند كه حق آنها نيست. پيوسته از آرزوهاى خود سخن مى گويند، و عيوب مردم را خاطر نشان مى سازند و نيكيهاى آنها را پنهان )!
عرض كرد: (پروردگار؟ آيا دنياپرستان غير از اين عيبى هم دارند)؟
فـرمود، اى احمد! عيب آنها اين است كه جهل و حماقت در آنها فراوان است، براى استادى كه از او عـلم آمـوخـتـه انـد تـواضـع نـمـى كـنـنـد، و خـود را عاقل مى دانند اما در نزد آگاهان نادان و احمقند).
سـپـس بـه اوصـاف اهـل آخـرت و بـهـشتيان پرداخته چنين ادامه مى دهد: (آنها مردمى با حيا هستند، جهل آنها كم، منافعشان بسيار، مردم از آنها در راحتند و خود از دست خويش در تعب، و سخنانشان سنجيده است ).
پيوسته حسابگر اعمال خويشند، و از همين جهت خود را به زحمت
مـى افـكـنند، چشمهايشان به خواب مى رود اما دلهايشان بيدار است، چشمشان مى گريد، و قلبشان پيوسته به ياد خدا است.
هنگامى كه مردم در زمره غافلان نوشته شوند آنها از ذاكران نوشته مى شوند.
در آغـاز نـعـمـتـهـا حـمـد خـدا مى گويند، و در پايان شكر او را بجا مى آورند، دعايشان در پـيـشـگـاه خـدا مـستجاب، و تقاضايشان مسموع است، و فرشتگان از وجود آنها مسرورند... مـردم (غـافـل ) در نـزد آنـهـا مـردگـان، و خداوند نزد آنها حى و قيوم و كريم است (همتشان آنـچـنـان عـالى است كه به غير او نظر ندارند)... مردم در عمر خود يكبار مى ميرند اما آنها بـه خـاطـر جـهـاد بـا نـفـس و مـخـالفـت هـوا هـر روز هـفـتاد بار مى ميرند (و حيات نوين مى يابند)!...
هنگامى كه براى عبادت در برابر من مى ايستند همچون بنيان مرصوص و سدى فولادينند، و در دل آنها توجهى به مخلوقات نيست.
بـه عـزت و جـلالم سـوگـنـد كـه مـن آنـهـا را حيات و زندگى پاكيزه اى مى بخشم، و در پـايـان عـمـر، خـودم قـبض روح آنها مى كنم، و درهاى آسمان را براى پرواز روح آنها مى گـشـايـم، تـمـام حجابها را از برابر آنها كنار مى زنم، و دستور مى دهم بهشت، خود را براى آنها بيارائيد!...
(اى احـمـد! عـبـادت ده جـزء دارد كـه نـه جـزء آن طـلب حلال است، هنگامى كه غذا و نوشيدنى تو حلال باشد تو در حفظ و حمايت منى...).
و در فـراز ديـگرى آمده است: (اى احمد! آيا مى دانى كدام زندگى گواراتر و پردوامتر است )؟
عرض كرد: خداوندا نه!
فـرمـود: (زنـدگـى گـوارا آن اسـت كـه صـاحـب آن لحـظـه اى از يـاد مـن غافل نماند، نعمت مرا فراموش نكند، از حق من بيخبر نباشد، و شب و روز رضاى مرا بطلبد.
امـا زنـدگـى بـاقـى آن اسـت كـه بـراى نـجـات خـود عـمـل كـند، و دنيا در نظرش كوچك باشد، و آخرت بزرگ، رضاى مرا بر رضاى خويشتن مـقـدم بـشـمـرد، و پـيوسته خشنودى مرا بطلبد، حق مرا بزرگ دارد و توجه به آگاهى من نسبت به خودش داشته باشد.
در بـرابر هر گناه و معصيتى به ياد من بيفتد، و قلبش را از آنچه ناخوش دارم پاك كند، شـيـطان و وساوس شيطانى را مبغوض دارد، و ابليس را بر قلب خويش مسلط نسازد و به او راه ندهد.
هـنـگـامـى كـه چنين كند محبت خاصى در قلبش جاى مى دهم، آنچنانكه تمام دلش در اختيار من خـواهـد بـود، و فـراغـت و اشـتـغـال و هـم و غـم و سـخـنـش از مـواهـبـى اسـت كـه مـن بـه اهل محبتم مى بخشم!
چـشـم و گـوش قلب او را مى گشايم، تا با گوش قلبش حقايق غيب را بشنود و با دلش جلال و عظمتم را بنگرد!
و سرانجام اين حديث نورانى با اين جمله هاى بيداركننده پايان مى گيرد:
(اى احـمـد! اگـر بـنـده اى نـمـاز تـمـام اهـل آسـمـانـهـا و زمـيـن را بـجا آورد، و روزه تمام اهـل آسـمـانـهـا و زمـين را انجام دهد، همچون فرشتگان غذا نخورد و لباس (فاخرى ) در تن نـپـوشـد (و در نـهـايت زهد و وارستگى زندگى كند) ولى در قلبش ذره اى دنياپرستى يا ريـاسـت طـلبـى يا عشق به زينت دنيا باشد در سراى جاويدانم در جوار من نخواهد بود! و محبتم را از قلب او بَر مى كنم!
سلام و رحمتم بر تو باد، و الحمد لله رب العالمين ).
اين سخنان عرشى كه روح انسان را با خود به اوج آسمانها مى برد، و در مـعـراج الهـى سـيـر مى دهد و به آستانه عشق و شهود مى كشد تنها قسمتى از حديث قدسى است.
افـزون بـر ايـن مـا اطـمـيـنـان داريـم كـه غـير از آنچه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در سـخـنانش براى ما بازگو كرده، اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتى ميان او و محبوبش در آن شـب عـشـق و شـوق، و جـذبـه و وصـال، رد و بـدل شـده كـه نه گوشها توانائى شنيدن آنرا دارد و نه افكار عادى قدرت دركش را، و به همين دليل در درون جان پاك پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) براى هميشه مكتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشده اند.
( أفرايتم اللات و العزى ) (19)( و منوة الثالثة الا خرى ) (20)( ألكم الذكر و له الا نثى ) (21)( تلك إذا قسمة ضيزى ) (22)( إن هـى إلا أسـمـأ سـمـيـتـمـوهـا أنـتـم و ابـاؤ كـم مـا أنـزل الله بـهـا مـن سـلطـان إن يـتبعون إلا الظن و ما تهوى الا نفس و لقد جأهم من ربهم الهدى ) (23)
ترجمه:
19 - به من خبر دهيد آيا بتهاى (لات ) و (عزى )...
20 - و منات كه سومين آنها است (دختران خدا هستند)؟!
21 - آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند).
22 - در اين صورت اين تقسيمى است غير عادلانه!
23 - ايـنـهـا فـقـط نـامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى مـحـتـوا و اسـمـهـائى اسـت بـى مـسـمـى!) و هـرگـز خـداونـد دليـل و حـجـتى بر آن نازل نكرده، آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند در حالى كه هدايت
از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است.
اين بتها زائيده هواى نفس شما است
پـس از بيان بحثهاى مربوط به (توحيد) و (وحى ) و (معراج ) و (آيات عظمت خـداونـد يـگانه در آسمانها) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد.
مـى فـرمـايـد: (بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى (لات ) و (عزى )...)( افرأيتم اللات و العزى ) .
(و هـمـچـنـيـن (بـت مـنـاة ) كـه سـومـيـن آنـهـاسـت، و بـه دنـبـال آنـهـا از آن يـاد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند)؟!( و مناة الثالثة الاخرى ) .
(آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر)؟!( ا لكم الذكر و له الانثى ) .
در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى
كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد!
(اگـر چـنـيـن بـاشـد ايـن تـقـسـيـمـى اسـت غـيـر عـادلانـه كـه مـيـان خـود و خـدا قائل شديد)!( تلك اذا قسمة ضيزى ) .
چـرا كـه سـهـم خـدا را پـست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خـرافـى آنـها را به باد استهزأ مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كـنـيـد و عـيـب و نـنـگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خـودشـان را مـى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما ايـن هـمـه احـتـرام دارد، در بـرابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور!
و از ايـنـجـا روشـن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عـرب واقـع مـى شـد بـه زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النـوع و مـديـر و مـدبـر عـالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند.
هـنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شـود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست، و چه جـالب اسـت كـه در چـند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد.
و از ايـنـجـا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بـكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نـظـر ارزش انـسـانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اسـاس فـرضـيـه هـاى بـى پـايـه ديـگـر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است.
در آخرين آيه مورد بحث، قرآن با قاطعيت مى گويد: (اينها فقط نامهائى است كه شما و پـدرانـتـان بـر آنـهـا گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )( ان هى الا اسمأ سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ) .
نـه دليـلى از عـقـل بـر آن داريـد، و نـه دليـلى از طـريق وحى الهى، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست.
و در پايان مى افزايد: (آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )( ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ) .
(در حـالى كـه هـدايـت از سـوى پـروردگـارشان براى آنها آمده است )( و لقد جائهم من ربهم الهدى ) .
اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند.
مـشـركـان عـرب بـتـهاى زيادى داشتند، ولى از ميان آنها سه بت (لات ) و (عزى ) و (منات ) بدون شك از اهميت و شهرت خاصى برخوردار بودند.
درباره اسم گذارى اين بتهاى سه گانه به اين نامها، و همچنين سازنده نخستين اين بتها، و مـحل و طايفه اى كه آنها را مى پرستيدند، گفتگو و اختلاف است، و ما تنها به آنچه در كتاب (بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب ) آمده است، در اينجا اكتفا مى كنيم:
(نـخـسـتـيـن بـت مـعـروفـى را كـه عـرب انتخاب كرد بت (منات ) بود كه بعد از آنكه (عـمـرو بـن لحـى ) بـت پـرسـتـى را از شـام بـه حـجـاز منتقل كرد، ساخته شد، اين بت در منطقه اى در كنار درياى احمر، در ميان مدينه و مكه، قرار داشت، و همه اعراب براى آن احترام قائل بودند، و نزد آن قربانى مى كردند، ولى بيش از هـمـه دو قـبـيـله (اوس ) و (خـزرج ) بـه آن اهـمـيـت مـى دادنـد، تـا ايـنـكـه در سـال هـشتم هجرت كه سال (فتح مكه ) بود به هنگامى كه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از مـديـنه به سوى مكه ميرفت امير مؤ منان على (عليهالسلام ) را فرستاد و آنرا در هم شكست ).
عرب جاهلى مدتى بعد از ساختن بت منات به سراغ (لات ) رفت كه به صورت سنگى چـهـار گـوشـه بـود، و در سرزمين طائف قرار داشت، همانجا كه امروز مناره طرف چپ مسجد طائف قرار دارد، خدمه اين بت بيشتر طايفه (ثقيف ) بودند، هنگامى كه آنها مسلمان شدند پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مغيره را فرستاد و آنرا در هم شكست و در آتش سوزاند.
سومين بتى را كه عرب جاهلى انتخاب كرده بود (عزى ) و در محلى در مـسـيـر مـكـه بـه سـوى عـراق نـزديـك (ذات عـرق ) قرار داشت، و قريش براى آن اهميت فراوانى قائل بود.
آنها به اين بتهاى سه گانه تا آن اندازه اهميت مى دادند كه به هنگام طواف اطراف خانه خـدا مـى گـفـتند: و اللات و العزى، و مناة الثالثة الاخرى، فانهن الغرانيق العلى، و ان شـفـاعتهن لترتجى: (لات ) و عزى و منات، پرندگان زيباى بلند مقامى هستند كه از آنها اميد شفاعت مى رود)!!
و آنـهـا را دخـتـران خـدا مـى پـنـداشـتـنـد (ظـاهـر ايـن اسـت كـه آنـهـا را تمثال فرشتگانى مى پنداشتند كه آنها را دختران خدا مى خواندند).
عجيب اينكه در نامگذارى آنها نيز غالبا از اسمأ خداوند استفاده كرده بودند، منتها با علامت (تـانـيـث )! تـا بـيـانـگـر اعـتـقـاد فـوق بـاشـد، بـه ايـن تـرتـيب كه (اللات ) در اصـل (اللاهه ) بود، سپس حرف (ه ) ساقط شد و اللات شده است و (العزى ) مؤ نـث (اعـز) اسـت و (منات ) از (منى الله الشى ء) به معنى تقدير چيزى از ناحيه خدا گرفته شده است.
بـعـضى نيز آنرا از ماده (نؤ ء) مى دانند كه عبارت بود از ستارگانى كه عرب اعتقاد داشـت بـه هـنـگـام طـلوع آنها بارانى همراه دارد، و بعضى آنرا از ماده (منى ) (بر وزن سعى ) به معنى ريختن خون دانسته اند، زيرا خونهاى قربانى را در كنار آن مى ريختند.
به هر حال عرب تا آن اندازه براى اين بتها احترام قائل بود كه نامهائى هـمـچـون (عـبـد العـزى ) و (عـبـد مـنـات ) بـراى افـراد يـا بـراى بـعـضـى از قبائل انتخاب مى كردند.
يـكـى از قـديـمترين سرچشمه هاى شرك و دوگانه پرستى يا چند گانه پرستى تنوع مـوجـودات عـالم اسـت، از آنـجـا كـه افـراد كـوتـه فكر نمى توانستند باور كنند اين همه مـوجـودات گـونـاگـون و مـتنوعى كه در آسمان و زمين است مخلوق خداوند يگانه مى باشد (زيرا مقياس را خودشان قرار مى دادند كه هميشه در يك يا تعداد محدودى از كارها تسلط و مـهـارت داشـتـنـد) لذا بـراى هـر نـوعـى از انـواع مـوجـودات خـدائى قـائل بودند، كه از آن تعبير به (رب النوع ) مى كردند، مانند رب النوع دريا، رب النوع صحرا، رب النوع باران، رب النوع آفتاب، رب النوع جنگ، و رب النوع صلح!
ايـن خـدايان پندارى كه گاه از آنها به عنوان فرشتگان نيز ياد مى كردند به عقيده آنها حـكـمـرانـان ايـن جـهان بودند، و در هر قسمت مشكلى پيدا مى شد به رب النوع آن پناه مى بـردنـد، سـپـس از آنـجا كه ربالنوعها موجودات محسوسى نبودند، تمثالهائى براى آنها ساخته و آنها را عبادت مى كردند.
ايـن عـقـايـد خـرافـى از يـونـان بـه مـنـاطـق ديـگـر، و سـرانـجـام بـه مـحـيـط حـجـاز مـنـتـقـل شـد، ولى از آنجا كه عرب به خاطر توحيد ابراهيمى كه در ميان آنها به يادگار مـانـده بـود نـمى توانست وجود الله را منكر شود، اين عقائد را به هم آميخت، و در عين عقيده به وجود خداوند متعال الله اعتقاد به فرشتگانى پيدا كرد كه رابطه آنها با خدا رابطه دختر و پدر بود، و بتهاى سنگى و چوبى مظهر و تمثالهائى از آن مى دانست.
قـرآن در يـك عـبارت كوتاه اما كوبنده و پر قدرت كه در آيات فوق خوانديم مى گويد: (ايـنـهـا هـمـه نـامـهائى است بى محتوا، و اسمهائى است بى مسمى، كه شما و نياكانتان بدون هيچ دليل و مدرك انتخاب كرده ايد)!
نـه از خـداى باران كه شما به اين نامش ناميده ايد كارى ساخته است و نه از خداى خيالى آفتاب و دريا و جنگ و صلح.
هـمـه چـيـز از نـاحـيـه خـدا اسـت، و هـمـه عالم هستى سر بر فرمان او هستند، و هماهنگى اين مـوجـودات مـختلف با يكديگر بهترين دليل بر وحدت خالق آنهاست كه اگر (آلهه ) و خـدايـانى در كار بود نه تنها اين هماهنگى وجود نداشت بلكه به تضاد و فساد جهان مى انجاميد لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا.
سـرچـشمه هاى تاريخى بت پرستى را دانستيم ولى بت پرستى از نظر روانى و فكرى سـرچـشـمـه هـاى ديـگـرى دارد كـه در آيـات فـوق به آن اشاره شده است، و آن پيروى از گمانهاى بى اساس و هواى نفس است.
پندار و خيالى است كه براى افراد نادان پيدا مى شود، و مقلدان چشم و گوش بسته آن را از يكديگر مى گيرند، و نسل به نسل منتقل مى شود.
البته معبودى همچون بت كه هيچگونه كنترل و نظارتى روى بندگان خود ندارد، نه معاد و رسـتـاخـيز و حساب و كتابى دارد، و نه بهشت و دوزخى، و به آنها كاملا آزادى مى دهد و تـنـهـا در مـشكلات به سراغ او مى روند و به پندارشان از او استمداد مى جويند با هوا و هوسهاى سركش به خوبى سازگار است، و ميدان را براى شهوات آنها مى گشايد.
اصـولا هـواى نـفـس خـود بـزرگـترين و خطرناكترين بتها است و سرچشمه پيدايش بتهاى ديگر، و مايه گرمى بازار بت پرستى است.
در لابـلاى بـحـثـى كـه پـيـرامـون بـتـهـاى سـه گـانه عرب، لات و عزى و منات از نظر تـاريـخـى داشـتـيم، به اين نكته اشاره شده كه آنها اين بتها را غرانيق بلند پايه! مى دانستند كه از آنها اميد شفاعت داشتند ( (غرانيق ) جمع (غرنوق ) - بر وزن - مزدور - بـه مـعـنـى نـوعـى پـرنـده آبـى سـفـيـد رنـگ يـا سـيـاه رنـگ اسـت ) و لذا گـاه بـه دنـبـال ذكـر نـام ايـن بـتها با جمله هاى (تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى ) آنها را بدرقه مى كردند.
در ايـنـجـا يـك داسـتـان خـرافـى در بـعـضـى از كـتـب، نـقـل شـده كـه پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) هنگامى كه به آيه مورد بحث (افرأيتم اللات و العـزى ) رسـيـد اين دو جمله را شخصا بر آن افزود: (تلك الغرانيق العلى و ان شـفـاعـتـهـن لتـرتـجـى )! و هـمـيـن سـبـب شـد كـه مـشـركـان خـوشـحال شوند و آنرا نوعى انعطاف در مسأله بت پرستى از ناحيه پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بدانند! و در پايان اين سوره كه مردم را به سجده دعوت كرد آنها نيز همراه مـسـلمـانـان به سجده افتادند!، اين خبر به عنوان اسلام آوردن مشركان در همه جا پيچيد، و حـتـى بـه گـوش مـسـلمـانـان مـهـاجـر حـبـشـه رسـيـد و گـروهـى چـنـان خوشحال شدند و احساس امنيت كردند كه از هجرتگاه خود حبشه به مكه بازگشتند.
امـا هـمـانـگونه كه در تفسير (آيه 52 سوره حج ) مشروحا بيان كرديم اين نسبتى است نـاروا و دروغـى اسـت رسـوا كه دلائل و قرائن بسيارى بطلان آنرا روشن مى كند، كسانى كـه ايـن دروغ را بـه هـم بـافـتـه انـد هـيـچ فـكـر نـكـرده انـد كـه قـرآن در ذيـل هـمـيـن آيـات مـورد بـحث صريحا بت پرستى را مى كوبد، و آنرا پيروى پندار خام و هواى نفس مى شمرد، و در آيات بعد نيز با صراحت، و شدت تمام، عقائد بت پرستان را محكوم مى كند، و آنرا نشانه بى ايمانى و عدم علم و آگاهى آنها مى شمرد، و صريحا به پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) دستور مى دهد حسابش را از آنها جدا كند و از آنان روى برتابد.
بـا ايـن حـال چـگـونه امكان دارد آن دو جمله از پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) باشد، و يا مـشـركـان آنـقـدر گـرفـتـار حـمـاقت باشند كه اين جمله را بشنوند اما آيات بعد را كه با صـراحـت بـت پـرسـتـى را در هـم مـى كـوبـد نـاديـده بـگـيـرنـد و سـرانـجـام خوشحال شوند و پس از خاتمه سوره با مؤ منان سجده كنند؟!
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه سـازنـدگـان ايـن افـسـانـه آنـرا بـسـيـار نـاشـيـانه و بى مطالعه جـعـل كـرده انـد. مـمـكـن اسـت به هنگام قرائت اين آيه ا فرأيتم اللات و العزى... از سوى پـيـغـمـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) ناگهان شيطان يا انسان شيطان صفتى از ميان جمع مـشـركـان حـاضـر آن دو جـمـله را افـزوده بـاشـد (چـرا كه اين دو جمله تقريبا به صورت شـعـارى بـراى آنـهـا درآمـده بـود كه بدرقه نام بتهاى سه گانه مى كردند) و گروهى موقتا به اشتباه افتاده باشند.
امـا نه سجده كردن آنها در پايان اين سوره مفهومى دارد، و نه انعطاف پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در زمـيـنـه بـت پـرسـتى، چنانكه سراسر آيات قرآن و تاريخ زندگى او گـويـاى ايـن واقـعـيـت اسـت كـه او هـرگـز در مـسـأله مـبـارزه بـا بـت پـرسـتـى در هـر شكل و هر صورت كمترين انعطافى نشان نداد، و هيچ پيشنهادى را در اين زمينه نـپذيرفت، چرا كه تمام اسلام در توحيد و (لا اله الا الله ) خلاصه مى شد، و چگونه پـيـامـبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى تواند بر سر محتواى اصلى اسلام به معامله پردازد؟!
در ايـن زمـيـنـه دلائل و اسـتدلالات بيشترى ذيل آيه 52 سوره حج (جلد 14 صفحه 141 تا 145) داشته ايم.
( أم للانسان ما تمنى ) (24)( فلله الاخرة و الا ولى ) (25)( و كـم مـن مـلك فـى السـمـوات لاتـغـنى شفاعتهم شيا إ لا من بعد أن يأ ذن الله لمن يشأ و يرضى ) (26)
ترجمه:
24 - آيا آنچه انسان تمنا دارد به آن مى رسد؟
25 - در حالى كه آخرت و دنيا از آن خدا است.
26 - و چـه بـسـيار فرشتگانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها سودى نمى بخشد مگر بعد از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه (شفاعت ) دهد.
شفاعت هم به اذن او است
ايـن آيات همچنان خرافه بت پرستى را تعقيب و محكوم مى كند، و ادامه اى است براى آيات قبل.
نـخـسـت به آرزوهاى بى اساس بت پرستان و انتظاراتى كه از بتها داشتند پرداخته مى گويد: (آيا آنچه انسان آرزو مى كند به آن مى رسد)؟!( ام للانسان ما تمنى ) .
آيـا مـمكن است اين اجسام بى روح و بى ارزش به شفاعت او در پيشگاه خدا برخيزند؟ و يا در مشكلات و گرفتاريها در دنيا و آخرت به او پناه بدهند؟
(در حالى كه آخرت و دنيا تنها از آن خدا است )( فلله الاخرة و الاولى ) .
عـالم اسـبـاب بـر محور اراده او مى چرخد، و هر موجودى هر چه دارد از بركت وجود او است، شفاعت از ناحيه او و حل مشكلات نيز به دست قدرت او است.
قـابـل توجه اينكه نخست از آخرت سخن مى گويد، و بعد از دنيا، چرا كه بيشترين چيزى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد نجات در آخرت است و حاكميت خدا در سراى ديگر از اين سرا آشكارتر مى باشد.
و بـه ايـن تـرتـيـب قـرآن مـشـركـان را بـه كـلى از شـفـاعـت بـتـهـا و حل مشكلات به وسيله آنها مايوس و نوميد مى كند، و اين بهانه را از دست آنها مى گيرد كه مـا بـه ايـن علت آنها را پرستش مى كنيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند:( و يقولون هؤ لأ شفعائنا عند الله ) (يونس - 18).
در تـفـسـيـر دو آيـه فـوق احـتـمـال ديـگـرى نـيـز وجـود دارد و آن تـوجـه دادن بـه وجـود پـروردگـار، از طـريـق عـدم دسـترسى انسان به آرزوها و خواسته هايش، چرا كه در آيه اول بـه صـورت يك استفهام انكارى مى گويد: (آيا انسان به همه آرزوهاى خود دست مى يـابـد)؟! و چـون جـواب ايـن سـؤ ال قـطعا منفى است، زيرا انسان هرگز به بسيارى از آرزوهايش نائل نمى شود و به اصطلاح آنرا به گور مى برد، اين نشان مى دهد تدبير ايـن عـالم بـه دسـت ديگرى است، و اراده او است كه حاكم بر اين جهان مى باشد، و لذا در آيه دوم مى گويد چون چنين است پس آخرت و دنيا از آن خدا است.
ايـن مـعـنـى شـبيه همان چيزى است كه در گفتار معروف على (عليهالسلام ) آمده است عرفت الله سـبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم: (خدا را از ناكام ماندن تصميمها و شكستن اراده ها شناختم )! جمع ميان اين تفسير و تفسير سابق نيز بعيد نيست.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـراى تـأكيد بيشتر روى همين مسأله مى افزايد: چه بسيار فـرشـتـگـانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها هيچگونه سودى نمى بخشد، مگر بعد از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت دهد( و كم من ملك فى السموات لاتغنى شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن الله لمن يشأ و يرضى ) .
جـائى كـه فـرشـتـگـان آسـمـان بـا آنـهمه عظمت، حتى به صورت جمعى قادر بر شفاعت نـيـسـتـنـد، جـز بـه اذن و رضـاى پروردگار، از اين بتهاى بى شعور و فاقد هر گونه ارزش چـه انـتـظـارى داريد؟ آنجا كه عقابان تيز پرواز پر و بالشان مى ريزد از پشه هـاى نـاتـوان چـه كـارى سـاخـته است؟ آيا شرم آور نيست كه مى گوئيد ما اين بتها را مى پرستيم تا شفيعان ما بر درگاه خدا باشند؟!
تـعـبـيـر بـه (كـم ) (چه بسيار) در اينجا به معنى عموم است يعنى هيچيك از فرشتگان نـمـى تـوانـند بى اذن و رضاى او شفاعت كنند، زيرا اين تعبير در لغت عرب گاه در معنى جمعى به كار مى رود، همانگونه كه واژه كثير در آيه 70 سوره اسرأ به معنى عموم است:( و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ) : (ما بنى آدم را بر عموم مخلوقات خود برترى بخشيديم ) و نيز در آيه 223 سوره شعرا درباره شياطين مى خوانيم:( و اكثرهم كاذبون ) : (اكثر آنها دروغگو هستند) در حالى كه مى دانيم همه آنها دروغگو هستند.
امـا فـرق مـيـان (اذن ) و (رضـا) از ايـن نـظـر اسـت كـه اذن در جائى مى گويند كه شخص رضايت باطنى خويش را آشكار كند، ولى رضايت اعم از آن است، و به معنى ملايمت طبع با انجام كار يا چيزى است، و از آنجا كه گاه كسى اذنى مى دهـد در حالى كه رضايت قلبى ندارد در آيه فوق براى تأكيد بعد از اذن مسأله رضا نيز آمده است، هر چند در مورد خداوند متعال (اذن ) از (رضا) جدا نيست و تقيه درباره او معنى ندارد.
1 - گسترش دامنه آرزوها!
آرزو و تمنى از محدود بودن قدرت انسان و ناتوانى او سرچشمه مى گيرد زيرا هر گاه به چيزى علاقه داشت و به آن نرسيد شكل آرزو و تمنى به خود مى گيرد، و اگر هميشه خواستن توانستن بود و هر چه مى خواست فورا به آن دست مى يافت آرزو معنى نداشت.
البته تمنيات انسان گاهى صادق است و از روح بلند او سرچشمه مى گيرد و عاملى است بـراى حـركـت و تـلاش و جـهـاد و سـيـر تـكـامـلى او، مـثـل ايـنـكـه انـسـان آرزو مـى كـنـد در علم و دانش و تقوى و شخصيت و آبرو سرآمد جهانيان باشد.
ولى بسيار مى شود كه اين آرزوها كاذب است، و درست بر عكس آرزوهاى صادق مايه غفلت و بـيـخـبـرى و تخدير و عقبماندگى است، مثل آرزوى رسيدن به عمر جاويدان، و خلود در زمـيـن، و در اخـتـيـار گـرفـتـن تـمـام امـوال و ثروتها، و حكومت بر همه انسانها و موهومات ديگرى از اين قبيل.
و بـه هـمين دليل در روايات اسلامى تشويق شده كه مردم به سراغ آرزوهاى خير بروند، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) مى خوانيم: من تمنى شيئا و هو لله عز و جل رضى لم يخرج من الدنيا حتى يعطاه: (كسى كه تمنى چيزى كند كه موجب رضاى خدا است از دنيا بيرون نميرود مگر به آن برسد)!.
و از بعضى روايات استفاده مى شود كه هر گاه در دنيا به آن نرسد به ثواب و پاداش آن خواهد رسيد.
2 - سخنى درباره شفاعت
آيـه اخـيـر از آياتى است كه به روشنى از امكان شفاعت به وسيله فرشتگان خبر مى دهد، جـائى كـه آنـهـا حـق شفاعت به اذن و رضاى خدا داشته باشند انبيأ و اولياى معصوم به طريق اولى چنين حقى را دارند.
ولى نـبـايد فراموش كرد كه آيه فوق با صراحت مى گويد: اين شفاعت بى قيد و شرط نـيـسـت، بلكه مشروط به اذن و رضاى خدا است، و از آنجا كه اذن و رضاى او بى حساب نـيـسـت بـايـد رابـطه اى ميان انسان و او باشد تا اجازه شفاعت او را به مقربان درگاهش بـدهـد، و ايـنـجاست كه اميد شفاعت به صورت يك مكتب تربيتى براى انسان در مى آيد، و مانع از گسستن تمام پيوندهاى او با خدا مى شود.
( إن الذين لايؤ منون بالاخرة ليسمون الملائكة تسمية الا نثى ) (27)( و ما لهم به من علم إن يتبعون إلا الظن و إن الظن لايغنى من الحق شيا ) (28)( فأ عرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد إلا الحيوة الدنيا ) (29)( ذلك مبلغهم من العلم إن ربك هو أعلم بمن ضل عن سبيله و هو أعلم بمن اهتدى ) (30)
ترجمه:
27 - كسانى كه به آخرت ايمان ندارند فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مى كنند.
28 - آنـهـا هـرگـز بـه ايـن سـخـن يـقين ندارند تنها از ظن و گمان بى پايه پيروى مى نمايند، با اينكه گمان هرگز انسان را بى نياز از حق نمى كند.
29 - حـال كـه چـنين است از اينها كه از ذكر ما روى مى گردانند و جز زندگى مادى دنيا را نمى طلبند، اعراض كن.
30 - ايـن آخـريـن حد آگاهى آنها است، پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شده اند به خوبى مى شناسد، و هدايت يافتگان را از همه بهتر مى داند.
ظن و گمان هرگز كسى را به حق نمى رساند
اين آيات همچنان موضوع آيات قبل را در زمينه نفى عقائد مشركان تعقيب مى كند.
نخست مى فرمايد: (كسانى كه ايمان به آخرت ندارند فرشتگان را دختر (خدا) نامگذارى مى كنند):( ان الذين لايؤ منون بالاخرة ليسمون الملائكة تسمية الانثى ) .
آرى ايـن سـخـن زشـت و شـرم آور تـنـهـا از كـسـانـى سـرمـى زنـد كـه بـه حـسـاب و جزاى اعـمـال مـعـتـقـد نـيـستند كه اگر عقيده داشتند اينچنين جسورانه سخن نمى گفتند، سخنى كه كـمترين دليلى بر آن ندارند، بلكه دلائل عقلى نشان مى دهد نه خداوند فرزندى دارد نه فرشتگان دخترند.
تـعـبـيـر بـه (تـسـمـيـة الانـثـى ) اشـاره بـه هـمـان اسـت كـه در آيـات قـبـل گـفـتـه شد كه اين سخنان نامهائى است بى محتوى و اسمائى است بى مسمى، و به عبارت ديگر از حدود (نامگذارى ) تجاوز نمى كند، و هيچ واقعيتى را در بر ندارد.
سپس به يكى از دلائل روشـن بـطـلان ايـن نـامـگـذارى اشـاره كـرده، مـى افزايد: (آنها به اين سخن علم و يقين نـدارنـد، بـلكـه از ظـن و گـمـان بـى پـايـه پـيـروى مـى كـنـنـد حـال آنكه گمان هرگز انسان را بى نياز از حق نمى كند و كسى را به حق نمى رساند)( و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا ) .
انسان متعهد و معتقد هرگز سخنى را بدون علم و آگاهى نمى گويد، و نسبتى را به كسى بى دليل نمى دهد، تكيه بر گمان و پندار كار شيطان و انسانهاى شيطان صفت است، و قبول خرافات و موهومات نشانه انحراف و بى عقلى است.
روشـن است واژه (ظن ) (گمان ) دو معنى متفاوت دارد: گاه به معنى گمانهاى بى پايه اسـت كـه طـبـق تـعـبـيرات آيات قبل هم رديف هواى نفس و اوهام و خرافات است، منظور از اين كلمه در آيات مورد بحث همين معنى است.
معنى ديگر: گمانهائى است كه معقول و موجه است و غالبا مطابق واقع و مبناى كار عقلا در زنـدگـى روزمـره مـى بـاشـد، مـانـنـد شـهـادت شـهـود در مـحـكـمـه و دادگـاه، يـا (قـول اهـل خـبـره ) و يـا (ظـواهـر الفـاظ) و امثال آن كه اگر اينگونه گمانها را از زنـدگى بشر برداريم و تنها تكيه بر يقين قطعى كنيم نظام زندگى به كلى متلاشى مى شود.
بـدون شـك ايـن قسم از ظن داخل در اين آيات نيست، و شواهد فراوانى در خود اين آيات بر اين معنى وجود دارد، و به تعبير ديگر قسم دوم در حقيقت يكنوع علم عرفى است نه گمان، بنابراين كسانى كه با اين آيه (ان الظن لا يغنى من الحق شيئا) و مانند آن براى نفى حجيت (ظن ) به طور كلى استدلال كرده اند قابل قبول نيست.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه ظن در اصطلاح فقها و اصوليين به معنى اعتقاد راجح اسـت (اعـتـقـادى كه يك طرف احتمال در نظر انسان ترجيح داشته باشد) ولى در لغت مفهوم گسترده اى دارد كه حتى به وهم و احتمالات ضعيف نيز گفته مى شود، و ظن بت پرستان از هـمـيـن قبيل بود، خرافه اى به صورت يك احتمال ضعيف در مغزشان ظاهر ميشد، سپس هواى نـفـس بـه فـعـاليـت بـرمـى خـاسـت و آنـرا تـزيـيـن مـى كـرد، و احـتـمـال ديـگر را كه در مقابل آن قرار داشت و قويتر بود به دست فراموشى مى سپرد و تدريجا به صورت يك اعتقاد راسخ درمى آمد، در حالى كه هيچ پايه اى نداشت.
سپس براى اينكه روشن كند اين گروه اهل اسـتدلال و منطق نيستند، و حب دنيا و فراموش كردن ياد خدا آنها را در لجنزار اين موهومات و خـرافـات غـوطـه ور سـاخته، مى افزايد: (چون چنين است از كسانى كه از ياد ما اعراض كرده اند، و جز زندگى مادى دنيا را نمى خواهند و نمى جويند، روى بگردان ) و به آنها اعـتـنـا مـكـن كـه شـايـسـتـه سخن نيستند!( فاعرض عمن تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحياة الدنيا ) .
مـنـظـور از (ذكـر خـدا) بـه عـقـيـده بـعـضـى از مـفـسـران قـرآن اسـت، و گـاه احـتـمـال داده شده كه منظور دلائل منطقى و عقلى است كه انسان را به خدا مى رساند، و نيز احتمال داده اند همان ياد خدا است كه نقطه مقابل غفلت است.
ولى ظاهر اين است كه اين تعبير مفهوم گسترده اى دارد كه هر گونه توجه به خدا را چه از طـريـق قـرآن، و دليـل عـقـل، و چـه از طـريـق سـنـت، و يـاد قـيـامـت شامل مى گردد.
ضـمـنـا ايـن نـكـتـه نـيـز از آيـه اسـتفاده مى شود كه رابطه اى در ميان غفلت از ياد خدا، و اقـبـال بـه مـاديـات، و زرق و بـرق دنـيـا وجـود دارد، و قـابل توجه اينكه در ميان اين دو تأثير متقابل است، غفلت از ياد خدا انسان را به سوى دنـيـاپـرسـتـى سـوق مـى دهـد، هـمـانـگـونـه كـه دنـيـاپـرسـتـى انـسـان را از يـاد خـدا غـافـل مـى سازد، و اين هر دو با هواپرستى همراه است، و طبعا خرافاتى كه هماهنگ با آن باشد در نظر انسان جلوه مى كند و تدريجا تبديل به يك اعتقاد مى شود.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه امر به اعراض از اين گروه هرگز منافاتى با تـبـليـغ رسـالت كـه وظـيـفـه اصـلى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است ندارد، چرا كه تـبـليـغ و انـذار و بـشـارت مـخـصـوص مـواردى اسـت كـه حـداقل احتمال تأثير وجود داشته باشد، آنجا كه يقين به عدم تأثير است نبايد نيروها را به هدر داد، و بعد از اتمام حجت بايد اعراض كرد.
ايـن نـيز قابل توجه است كه اين دستور مخصوص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نيست، بـلكـه هـمـه مناديان راه حق را شامل مى شود، تا نيروهاى ارزشمند تبليغى خود را تنها در زمـينه هائى صرف كنند كه اميد اثر است، اما دنيا پرستان مغرور سياه دلى كه هيچ اميدى بـه هـدايـتـشـان نـيـسـت بـايـد بـعـد از اتـمـام حـجـت آنـهـا را بـه حال خود رها ساخت، تا خداوند درباره آنها داورى كند.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث براى اثبات انحطاط فكرى اين گروه مى افزايد: (اين است آخرين حد معلومات آنها)!( ذلك مبلغهم من العلم ) .
آرى اوج افـكـار آنـهـا بـه اينجا منتهى شده كه افسانه دختران خدا را درباره ملائكه طرح كنند، و در ظلمات اوهام و خرافات دست و پا زنند، و اين است آخرين نقطه همت آنها كه خدا را بـه فـرامـوشـى بـسـپارند و اقبال به دنيا كنند، و تمام شرف و حيثيت انسانى خود را با درهم و دينارى معاوضه نمايند.
و در پـايـان مـى گـويـد: (پـروردگـار تـو كسانى را كه از راه او گمراه شده اند به خـوبـى مـى شناسد، و هدايت يافتگان را نيز از همه بهتر مى داند)( ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدى ) .
جـمـله (ذلك مـبـلغـهـم مـن العـلم ) مـى تـوانـد اشاره به خرافاتى همچون بت پرستى و فرشتگان را دختران خدا دانستن باشد، يعنى نهايت آگاهى اين گروه همين موهومات است.
يا اشاره به دنياپرستى و اسارت آنها در چنگال مـاديـات، يعنى نهايت فهم و شعورشان اين است كه به خواب و خور و عيش و نوش و متاع فانى و زودگذر و زرق و برق دنيا قناعت كرده اند.
در دعاى معروفى كه در اعمال ماه شعبان از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم )
نـقـل شـده مـى خـوانـيـم: و لاتـجـعـل الدنـيـا اكـبـر هـمـنـا و لا مـبـلغ عـلمنا: (خداوندا دنيا را بزرگترين مشغوليات فكرى ما و نهايت علم و آگاهى ما قرار مده ).
پـايـان آيه اشاره به اين حقيقت است كه خداوند هم گمراهان را به خوبى مى شناسد و هم هـدايـت يـافـتـگـان را، يـكـى را مـشـمـول غـضـبـش و ديـگـرى را مشمول لطفش مى سازد، و در قيامت هر كدام را بر طبق اعمالشان جزا خواهد داد.
سرمايه دنياپرستان
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات فـوق در عـيـن ايـنـكـه بـراى دنـيـاپـرسـتـان عـلمـى قـائل شـده آنـهـا را گـمراه مى شمرد، اين دليل بر آن است كه از ديدگاه قرآن علومى كه هـدف نـهائيش تنها وصول به ماديات باشد، و در ماوراى آن هدفى والاتر تعقيب نكند علم نـيـسـت، ضـلالت و گـمـراهـى است، و اتفاقا تمام بدبختيهائى كه در دنياى امروز وجود دارد، تمام جنگها و خونريزيها ظلمها و تجاوزها، فسادها و آلودگيها، از همين علوم ضلالت آفـريـن سـرچشمه مى گيرد، از كسانى كه مبلغ و منتهاى علمشان همان حيات دنياست، و افق ديدشان از نيازهاى حيوانيشان فراتر نمى رود!
آرى تـا عـلم ابـزارى بـراى اهـداف والاتـرى نـشـود جـهـل اسـت، و تـا سـرچـشـمـه نـور ايـمـان و وسـيـله اى در مـسـيـر آن نـگـردد ضلال است.
( و لله مـا فـى السـمـوات و ما فى الا رض ليجزى الذين أساوا بما عملوا و يجزى الذين أحسنوا بالحسنى ) (31)( الذيـن يـجـتـنـبون كبائر الاثم و الفوحش إلااللمم إن ربك واسع المغفرة هو أعلم بكم إذ أنـشـأ كـم مـن الا رض و إذ أنـتـم أجنة فى بطون أمهاتكم فلا تزكوا أنفسكم هو أعلم بمن اتقى ) (32)
ترجمه:
31 - بـراى خـدا اسـت آنـچـه در آسـمـانـهـا و آنـچـه در زمـين است تا بدكاران را به خاطر اعـمـال بـدشـان كـيـفـر دهـد، و نـيـكـوكـاران را در بـرابـر اعمال نيكشان پاداش.
32 - هـمـانـهـا كـه از گـنـاهـان كـبـيـره و اعـمـال زشت، جز صغيره، دورى مى كنند، آمرزش پروردگار تو گسترده است، او نسبت به شما از همه آگاهتر است، از آن هنگام كه شما را از زمـيـن آفـريـد، و در آن مـوقـع كه به صورت جنينهائى در شكم مادرانتان بوديد، پس خودستائى نكنيد چرا كه او پرهيزگاران را بهتر مى شناسد.
خودستائى نكنيد، او شما را بهتر مى شناسد!
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از علم خداوند نسبت به گمراهان و هدايت يافتگان بود، در آيـات مـورد بحث در ادامه همين سخن مى افزايد (براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است )( و لله ما فى السموات و ما فى الارض ) .
مـالكـيـت مـطـلقـه در عـالم هـسـتـى از آن او اسـت، و نـيـز حـاكـميت مطلقه از آن او، و به همين دليـل تـدبـيـر عـالم هـستى نيز به دست او است، و چون چنين است جز او شايسته عبوديت و شفاعت نيست.
هـدف بـزرگ او از ايـن آفـريـنـش گـسـتـرده ايـن اسـت كـه انـسـان يـعـنـى گـل سـرسبد عالم هستى را با برنامه هاى تكوينى و تشريعى و تعليم و تربيت انبيأ در مسير تكامل پيش برد.
لذا در پـايـان آيه به عنوان نتيجه اين مالكيت مى فرمايد: (غرض اين است كه بدكاران را بـه خـاطـر اعـمـال بـدشـان كـيـفـر دهـد، و نـيـكـوكـاران را در بـرابـر اعمال نيكشان پاداش )( ليجزى الذين اسائوا بما عملوا و يجزى الذين احسنوا بالحسنى ) .
سـپـس بـه توصيف اين گروه نيكوكار پرداخته، چنين مى گويد: (آنها كسانى هستند كه از گـنـاهـان كـبيره و اعمال زشت دورى مى كنند و اگر گناهى از آنها سر زند تنها صغيره است )( الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ) .
(كـبـائر) جـمـع كـبـيـره و (اثـم ) در اصـل به معنى عملى است كه انسان را از خير و ثواب دور مى كند، لذا معمولا به گناهان اطلاق مى شود.
(لمـم ) (بـر وزن قلم ) به گفته (راغب ) در مفردات به معنى نزديك شدن به گناه اسـت، و از گـنـاهـان صـغـيـره نـيـز تـعـبـيـر بـه لمـم مـى شـود، ايـن واژه در اصـل از مـاده (المـام ) گرفته شده كه به معنى نزديك شدن به چيزى بدون انجام آن اسـت و گـاه بـه اشيأ قليل و كم نيز اطلاق شده است (اطلاق آن بر گناه صغيره نيز به همين جهت است ).
مـفـسـران نـيـز تـفـسـيـرهائى در همين حدود براى (لمم ) ذكر كرده اند، بعضى آنرا به (گناه صغيره )، و بعضى به نيت معصيت بدون انجام آن، و بعضى به (معاصى كم اهميت ) تفسير كرده اند.
گـاه نـيـز گـفـتـه شـده اسـت كـه لمـم هـر گـونـه گـنـاه را اعـم از صـغـيـره و كـبـيـره شـامل مى شود مشروط بر اينكه عادت نشده باشد، و گاه گاه اتفاق بيفتد، و انسان متذكر گردد و توبه كند.
در روايات اسلامى نيز تفسيرهاى گوناگونى براى اين واژه آمده است، در حديثى از امام صـادق مـى خـوانـيـم كـه در تـفـسـيـر ايـن آيـه فـرمـود: هـو الذنـب يـلم بـه الرجـل فيمكث ما شأ الله، ثم يلم به بعد: (منظور گناهى است كه انسان به سراغ آن مـى رود سـپـس مـدتى از گناه خوددارى كرده بار ديگر به آن آلوده مى شود) (و هرگز كار هميشگى او نيست ).
در حـديـث ديـگـرى نـيـز از هـمـان امـام (عليهالسلام ) مـى خـوانـيـم: اللمـم الرجـل يـلم بـه الذنـب فـيـستغفر الله منه: (لمم آن است كه انسان به سراغ گناهى رود سپس از آن استغفار كند).
روايات ديگرى نيز به همين معنى نقل شده است.
قرائن موجود در آيه نيز گواهى مى دهد كه (لمم ) به معنى گناهانى است كه احيانا از انـسـان سر ميزند، سپس متوجه مى شود و آنرا ترك مى گويد، زيرا استثنأ (لمم ) از (كـبـائر) (بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه ظـاهـر اسـتـثـنـأ، اسـتـثـنـأ متصل است ) گواهى است بر اين معنا.
بـعلاوه در جمله بعد قرآن مى گويد: (آمرزش پروردگار تو گسترده است )( ان ربك واسع المغفرة ) .
اين نيز دليلى است بر اينكه گناهى از او سرزده كه نياز به غفران پروردگار دارد، نه تنها قصد و نيت و نزديك شدن به گناه بى آنكه آنرا مرتكب شده باشد.
بـه هـر حال منظور اين است كه نيكوكاران ممكن است لغزشى داشته باشند، ولى گناه بر خـلاف طـبـع و سـجـيـه آنهاست، روح و قلب آنها همواره پاك است و آلودگيها جنبه عرضى دارد، و لذا بـه مـحـض ارتكاب گناه پشيمان مى شوند و از خدا تقاضاى بخشش مى كنند، چـنـانـكه در آيه 201 اعراف مى خوانيم:( ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فـاذا هـم مـبـصـرون ) : (پـرهـيـزگـاران هـنـگـامـى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى كه پيرامون وجود آنها در گردش است مى شوند به ياد خدا مى افتند و بينا مى گردند) (و توبه مى كنند).
نـظير همين معنى در آيه 135 سوره (آل عمران ) نيز آمده است كه در توصيف (متقين ) و (محسنين ) مى فرمايد:( و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنـوبـهـم ): (آنـهـا كـسـانـى هـسـتـنـد كـه وقـتـى مـرتـكـب عمل زشتى شوند، يا به خود ستمى كنند بياد خدا مى افتند و براى گناهانشان آمرزش مى طلبند).
اينها همه گواه بر تفسيرى است كه براى لمم گفته شد.
در ايـنـجـا با حديث ديگرى از امام صادق (عليهالسلام ) اين بحث را پايان مى دهيم كه در پـاسـخ سـؤ ال از تـفسير آيه مورد بحث فرمود: اللمام العبد الذى يلم بالذنب بعد الذنب ليـس من سليقته، اى من طبيعته: (انجام دهنده لمم بنده اى است كه گاه گناه از او سر مى زند ولى طبيعت او نيست ).
در دنـبـاله آيـه بـراى تـأكـيـد عـدالت پـروردگار، در مسأله پاداش و كيفر از علم بى پـايـان او كـه هـمـه بندگان و اعمالشان را فرامى گيرد سخن مى گويد، و مى فرمايد: (او نـسـبـت بـه شـمـا از هـمه آگاهتر است، از آن هنگام كه شما را از زمين آفريد، و در آن مـوقـع كـه بـه صـورت جـنـيـنهائى در شكم مادرانتان بوديد)( هو اعلم بكم اذ انشاكم من الارض و اذا انتم اجنة فى بطون امهاتكم ) .
آفـريـنـش انـسـان از زمـين يا به اعتبار خلقت نخستين او از طريق حضرت آدم است كه از خاك آفـريـده شـده، و يـا بـه اعـتـبـار ايـن اسـت كـه تـمـام مـواد تشكيل دهنده وجود انسان از زمين گرفته شده، كه از طريق تغذيه در تركيب بندى نطفه، و سـپـس در مـراحـل پـرورش جـنـيـن مـؤ ثـر اسـت، و در هـر حال هدف اين است كه خداوند از همان زمان كه ذرات وجود شما در لابلاى خاكهاى زمين بود و از آن روز كـه نـطـفـه نـاچـيزى در رحم مادر در درون پردههاى ظلمانى رحم بوديد از تمام جـزئيـات وجـود شـمـا آگـاه بـوده اسـت، بـا ايـن حـال چـگـونـه مـمـكـن اسـت از اعمال شما بيخبر باشد؟!
اين تعبير ضمنا مقدمه اى است براى سخن بعد كه مى فرمايد: (پس خودستائى نكنيد، و از پـاك بـودن خـود سـخـن مـگوئيد، چرا كه او پرهيزگاران را از همه بهتر مى شناسد)( فلاتزكوا انفسكم هو اعلم بمن اتقى ) .
نـه نـيـازى بـه مـعـرفـى شـمـا دارد، و نـه شـرح اعـمـال نـيـكـتـان، او هـم از اعـمـال شـمـا آگـاه اسـت، و هـم از ميزان خلوص نيتتان، و حتى شما را از خودتان بهتر مى شناسد، و از صفات درونى و اعمال برونى به خوبى آگاه است.
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد ايـن آيـه در مـورد گـروهـى نازل شد كه بعد از انجام نماز و روزه در مقام مدح خويش بر مى آمدند و مى گفتند: نماز ما چنين بود، و روزه ما چنان! آيه فوق نازل شد و آنها را از اين كار نهى كرد.
باز در اين آيات به مسأله علم خدا و وسعت بى انتهاى آن اشاره شده، ولى تعبير تعبير تـازه اى است، چرا كه روى دو نكته تكيه مى كند كه از خفى ترين و پيچيده ترين حالات انـسـان اسـت: حـالت آفـريـنـش انـسـان از خـاك كـه هـنـوز عـقـول دانـشـمـندان در آن حيران است، كه چگونه ممكن است موجود زنده اى از موجود بى جان به وجود آيد؟ قطعا چنين امرى در گذشته واقع شده خواه در مورد انسان يا جانداران ديگر، ولى تـحـت چـه شـرائطـى مـعـلوم نـيست، آنقدر اين مسأله پيچيده و مرموز است كه تاكنون اسرار آن از علم و دانش بشر مكتوم مانده.
ديگر مسأله تحولات اسرارآميز وجود انسان در دوران جنينى است كه آن نيز از مرموزترين كـيـفـيـات خـلقت انسان است، هر چند شبحى از آن براى علم و دانش بشر كشف شده، اما هنوز مسائل اسرارآميز و سؤ الات بدون پاسخ درباره جنين كم نيست.
كـسى كه در اين دو حالت از تمام اسرار وجود انسان و تحولات و تغييرات آن آگاه است و او را هـدايـت و رهـبـرى و تـربـيـت مـى كـنـد چـگـونـه مـمـكـن اسـت از اعـمـال و افعال او با خبر نباشد، و جزاى هر كدام را به اندازه لازم ندهد؟ پس اين علم بى پايان پشتوانه عدالت مطلقه او است.
در مـورد گـنـاهان كبيره كه در چند آيه قرآن به آن اشاره شده مفسران از يكسو، و فقهأ و محدثان از سوى ديگر سخن بسيار گفته اند.
بـعـضـى همه گناهان را كبيره مى دانند، چون در برابر خداوند بزرگ هر گناهى بزرگ است.
در حالى كه بعضى ديگر كبيره و صغيره را امر نسبى تلقى كرده، و هر گناهى را نسبت به گناه مهمتر صغيره مى دانند، و نسبت به گناه كوچكتر كبيره.
جمعى نيز معيار در كبيره بودن را وعده عذاب الهى نسبت به آن در متن قرآن دانسته اند.
گـاه نـيـز گفته شده كه (گناه كبيره ) هر گناهى است كه حد شرعى در مورد آن جارى مى گردد.
ولى از هـمـه بـهـتـر ايـنـكـه گـفـتـه شـود بـا تـوجـه بـه ايـنـكه تعبير به (كبيره ) دليل بر عظمت گناه است هر گناهى كه يكى از شرائط زير را داشته باشد كبيره محسوب مى شود:
الف - گناهانى كه خداوند وعده عذاب درباره آن داده است.
ب - گناهانى كه در نظر اهل شرع و لسان روايات با عظمت ياد شده.
ج - گناهانى كه در منابع شرعى بزرگتر از گناهى شمرده شده كه جزء كبائر است.
د - و بالاخره گناهانى كه در روايات معتبر تصريح به كبيره بودن آن شده است.
در روايـات اسـلامـى تـعـداد كـبـائر مـخـتـلف ذكـر شـده، در بـعـضـى تـعداد آنها هفت گناه (قتل نفس، عقوق والدين، رباخوارى، بازگشت به دارالكفر بعد از هجرت، نسبت زنا به زنان پاكدامن دادن، خوردن مال يتيم و فرار از جهاد).
و در بـعـضـى ديـگـر تعداد آن هفت گناه شمرده شده با اين تفاوت كه بجاى عقوق والدين (كلما اوجب الله عليه النار) (آنچه خداوند دوزخ را براى آن واجب كرده ) ذكر شده است.
در بعضى ديگر تعداد آنها ده گناه، و در بعضى نوزده گناه، و در بعضى تعداد بسيار بيشترى ديده مى شود.
ايـن تـفـاوت در شـمـارش تـعـداد كبائر به خاطر آن است كه همه گناهان كبيره نيز يكسان نـيـسـت، بـلكـه بـعـضـى از اهـمـيـت بـيـشـترى برخوردار است، و به تعبير ديگر (اكبر الكبائر) است، بنابراين تضادى در ميان آنها وجود ندارد.
زشـتـى ايـن كـار تـا حـدى اسـت كـه ايـن مـطـلب بـه صـورت يـك ضربالمثل درآمده كه تزكية المرء نفسه قبيحه: (خودستائى زشت و ناپسند است ).
سـرچـشـمـه اصـلى ايـن عـمـل ناپسند عدم شناخت خويشتن است چرا كه اگر انسان خود را به خوبى بشناسد كوچكى خود را در برابر عظمت پروردگار، و ناچيز بودن اعمالش را در برابر مسؤ ليتهاى سنگينى كـه بـر عـهـده دارد، و نـعمتهاى عظيمى را كه خدا به او بخشيده بداند هرگز گام در جاده خـودسـتـائى نـخواهد گذاشت غرور و غفلت و خود برتربينى و تفكرات جاهلى نيز انگيزه هاى ديگرى براى اين كار زشت است.
خـودسـتـائى از آنـجـا كـه بـيـانـگـر اعـتـقـاد انـسـان بـه كـمـال خـويـشـتـن اسـت مـايـه عـقـب مـانـدگـى او اسـت، چـرا كـه رمـز تكامل (اعتراف به تقصير) و قبول وجود نقصها و ضعفها است.
به همين دليل اولياى خدا هميشه معترف به تقصير خود در برابر وظائف الهى، بودند، و مردم را از خودستائى و بزرگ شمردن اعمال خويش نهى مى كردند.
در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) در تفسير آيه مورد بحث (فلا تزكوا انفسكم ) آمده اسـت: لايـفـتـخـر احـدكـم بـكـثـرة صـلاتـه و صـيـامـه و زكـاتـه و نـسكه، لان الله عز و جـل اعلم بمن اتقى: (هيچ كس از شما نبايد به فزونى نماز و روزه و زكات و مناسك حج و عمره افتخار كند زيرا خداوند پرهيزگاران شما را از همه بهتر مى شناسد).
امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (عليهالسلام ) در يـكـى از نـامه هائى كه براى معاويه نوشته، و مسائل بسيار مهمى را در آن ياد آورى كرده، مى فرمايد: و لو لا ما نهى الله عنه من تزكية المـرء نفسه لذكر ذاكر فضائل جمة، تعرفها قلوب المؤ منين، و لا تمجها آذان السامعين: (اگـر نـه ايـن بـود كـه خـداونـد از خـودسـتـائى نـهـى كـرده، گـويـنـده، فـضـائل فـراوانـى را بـر مـى شمرد كه دلهاى آگاه مؤ منان با آن آشناست، و گوشهاى شنوندگان از شنيدنش ابا ندارد) (منظور از گوينده خود امام (عليهالسلام ) است ).
در اين زمينه بحث مشروحى در جلد سوم ذيل آيه 49 سوره نسأ نيز آمده است (صفحه 413 به بعد).
نـاگـفته نماند كه گاه ضرورتهائى ايجاب مى كند كه انسان خود را با تمام امتيازاتى كـه دارد مـعـرفـى كـنـد، چـرا كـه بـدون آن هـدفـهـاى مـقـدسـى پايمال مى گردد، ميان اينگونه سخنان، با خودستائى و تزكيه نفس تفاوت بسيار است.
نـمـونـه ايـن سـخـن خـطبه امام سجاد (عليهالسلام ) در مسجد شام است، در آن هنگام كه مى خـواهـد خـود و خـاندانش را به مردم شام معرفى كند، تا توطئه بنى اميه در زمينه خارجى بودن شهيدان كربلا عقيم گردد، و نقشه هاى شيطانى آنها نقش بر آب شود.
در روايـتـى از امـام صـادق (عليهالسلام ) نـيـز مـى خوانيم هنگامى كه از مسأله ستايش خويشتن سؤ ال كردند فرمود: (گاه به خاطر ضرورتهائى لازم مى شود) سپس به دو مـورد از سـخـنـان انـبيا كه در قرآن آمده است استدلال كرد: نخست يوسف كه به عزيز مصر پيشنهاد كرد او را خزانه دار كشور مصر كند، و افزود: (انى حفيظ عليم ): (من نگاهبان آگـاهـى هـسـتـم و ديگرى در مورد پيامبر بزرگ خدا (هود) كه قوم خود را مخاطب ساخته گفت ): انا لكم ناصح امين: (من براى شما خيرخواه امينى مى باشم ).
( أفرايت الذى تولى ) (33)( و أعطى قليلا و أكدى ) (34)( أعنده علم الغيب فهويرى ) (35)( أم لم ينبأ بما فى صحف موسى ) (36)( و إبرهيم الذى وفى ) (37)( ألا تزر وازرة وزر أخرى ) (38)( و أن ليس للانسان إ لا ما سعى ) (39)( و أن سعيه سوف يرى ) (40)( ثم يجزئه الجزأ الا وفى ) (41)
ترجمه:
33 - آيا آن كس را كه از اسلام (يا انفاق ) روى گردان شد مشاهده كردى؟!
34 - و كمى عطا كرد و از بيشتر امساك نمود.
35 - آيـا نـزد او عـلم غـيـب اسـت و مـى بـيـنـد (كه ديگران مى توانند گناهان او را بردوش گيرند).
36 - يا از آنچه در كتب موسى نازل گرديده با خبر نشده است؟
37 - و در كـتـب ابـراهـيـم هـمـان كـسـى كـه وظـيـفـه خـود را بـه طـور كامل ادا كرد.
38 - كه هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى گيرد.
39 - و اينكه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست.
40 - و اينكه سعيش به زودى ديده مى شود (و به نتيجه اش مى رسد).
41 - سپس به او جزاى كافى داده خواهد شد.
غـالب مـفـسـران بـراى آيات فوق شان نزولى نقل كرده اند ولى اين شأن نزولها هماهنگ نـيـسـت آنـچـه بـيـشـتـر در مـيـان آنـهـا مـعـروف اسـت دو شـأن نزول زير است:
1 - ايـن آيـات نـاظـر بـه مـاجـراى عـثـمـان اسـت، او امـوال فـراوانى داشت و از اموال خود انفاق مى كرد، يكى از بستگان او بنام (عبدالله بن سعد) گفت: اگر به اين وضع ادامه دهى چيزى براى تو باقى نمى ماند، عثمان گفت: من گناهانى دارم كه مى خواهم به اين وسيله رضا و عفو الهى را جلب كنم، عبد الله گفت: اگـر شـتـر سـواريـت را بـا جـهازش به من دهى من تمام گناهانت را به گردن مى گيرم! عثمان چنين كرد، و بر اين قرارداد گواه گرفت، و بعد از آن از انفاق خوددارى كرد (آيات فـوق نازل شد و اين كار را شديدا نكوهش كرد، و اين حقيقت را روشن ساخت كه هيچكس نمى تـوانـد بـار گناه ديگرى را بر دوش گيرد و نتيجه سعى و تلاش هر كس به خود او مى رسد).
2 - آيـه دربـاره (وليد بن مغيره ) است، او به سوى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) آمد و به اسلام نزديك شد، بعضى از مشركان او را سرزنش كرده، گفتند: آئين بزرگان ما را رها كردى، آنها را گمراه شمردى، و گمان كردى آنها در آتش دوزخند!
او گـفـت: راسـتـى مـن از عـذاب خدا مى ترسم!، شخص سرزنش كننده گفت: اگر چيزى از امـوالت را بـه من دهى و به سوى شرك بازگردى من عذاب تو را بر گردن مى گيرم! وليـد بـن مغيره اين كار را كرد، ولى مالى را كه بنا بود بپردازد جز قسمت كمى از آن را نپرداخت! آيه فوق نازل شد و وليد را بر روى گرداندن از ايمان نكوهش كرد.
هر كس مسئول اعمال خويش است
در آيـات گـذشـتـه سـخـن از ايـن بـود كـه خـداونـد بـدكـاران را در بـرابـر اعـمـال بدشان كيفر مى دهد و نيكوكاران را پاداش، چون ممكن است بعضى تصور كنند مى شـود كـسـى را بـه گـناه ديگرى كيفر داد، يا گناه ديگرى را بر گردن گرفت آيات در مـقـام نـفـى ايـن تـوهـم بـرآمـده، و ايـن اصـل مـهـم اسـلامـى را كـه نـتـيـجـه اعمال هر كس فقط به خود او باز مى گردد تشريح مى كند:
نـخـسـت مـى فرمايد: (آيا آن كس را كه از اسلام (يا از انفاق ) روى گرداند مشاهده كردى )؟!( أفرأيت الذى تولى ) .
(و كـمـى مـال داد و از انـفـاق (يـا از پـرداخـت مـال بيشتر) امساك كرد) (به گمان اينكه ديگرى مى تواند بار گناهان او را بر دوش گيرد)( و اعطى قليلا و اكدى ) .
(آيـا او عـلم غـيب دارد، و مى بيند كه ديگران مى توانند گناهان او را به دوش گيرند)؟!( أ عنده علم الغيب فهو يرى ) .
چـه كـسـى از قـيـامـت آمـده و براى آنها خبر آورده است كه افراد مى توانند رشوه گيرند و گـناه ديگران را برگردن نهند؟! يا چه كسى از سوى خدا آمده و به آنها خبر داده است كه خـدا بـه ايـن مـعـامـله راضـى اسـت؟! جـز اين است كه اوهامى را به هم بافته اند، و براى فرار از زير بار مسئوليتها خود را در تار و پود اين اوهام گرفتار ساخته اند؟!
بـعـد از ايـن اعـتـراض شـديـد قـرآن بـه بـيـان يـك اصـل كـلى كـه در سـايـر آئين هاى آسمانى نيز بوده است، پرداخته، چنين مى گويد: آيا كسى كه با اين وعده هاى خيالى دست از انفاق (يا ايمان ) برداشته، و مى خواهد خود را با پـرداخـتـن مـخـتـصـر مـالى از كـيـفـر الهـى رهـائى بـخـشـد، (از آنـچـه در كـتـب مـوسـى نازل گرديده با خبر نشده است )؟!( أم لم ينبا بما فى صحف موسى ) .
(و هـمـچـنـيـن آنـچـه در كـتاب ابراهيم نازل شده، همان ابراهيم كه وظيفه خود را به طور كامل ادا كرد)( و ابراهيم الذى وفى ) .
هـمـان پـيـامـبر بزرگى كه به تمام عهد و پيمانهاى الهى وفا كرد، حق رسالت او را ادا نـمـود، و بـراى تـبـليـغ آئيـن او از هيچ مشكل و تهديد و آزارى نهراسيد، همان كسى كه در بـوتـه امـتحانات مختلف قرار گرفت، و حتى فرزندش را به فرمان خدا به قربانگاه برد و كارد بر گلوى او گذارد، و از تمام اين امتحانات سربلند و سرفراز بيرون آمد و مـقـام والاى رهبرى خلق را به او عطا فرمود چنانكه در آيه 124 سوره بقره مى خوانيم:( و اذ ابـتـلى ابـراهـيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما ) : (به خاطر بياور زمانى را كه خداوند ابراهيم را با دستوراتى آزمود، و او از عهده همه اين امتحانات برآمد و آنها را تكميل كرد و خداوند به او فرمود من تو را پيشواى مردم قرار دادم ).
بـعـضـى از مـفـسـران در تـوضـيـح ايـن آيـه گـفـتـه انـد( بـذل نـفـسـه للنيران، و قلبه للرحمن و ولده للقربان و ما له للاخوان ) : (ابراهيم در راه خـدا تـن را به آتش سپرد و قلبش را به خدا، و فرزندش را به قربانى، و اموالش را به برادران و ياران ).
(آيـا بـا خـبـر نـشـده اسـت كـه در تـمـام ايـن كـتـب آسـمـانـى ايـن حـكـم نـازل شـده كـه هـيـچـكـس بـار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد)؟! (الا تزر وازرة وزر اخرى ).
(وزر) در اصـل از (وزر) (بـر وزن خـطـر) گـرفـتـه شـده كه به معنى پناهگاههاى كـوهستانى است، سپس واژه (وزر) به بارهاى سنگين اطلاق گرديده به خاطر شباهتى كه با سنگهاى عظيم كوه دارد، و بعد از آن به گناه نيز اطلاق شده چرا كه بار سنگينى بر دوش انسان مى نهد.
منظور از (وازره ) انسانى است كه تحمل وزر مى كند.
سـپـس براى توضيح بيشتر مى افزايد: (آيا خبر ندارد كه در اين كتب آسمانى آمده است براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست )؟!( و ان ليس للانسان الا ما سعى ) .
سعى در اصل به معنى راه رفتن سريع است كه به مرحله دويدن نرسيده، ولى غالبا به معنى تلاش و كـوشـش بـه كـار مـى رود، چـرا كـه بـه هـنـگـام تلاش و كوشش در كارها انسان حركات سريعى انجام مى دهد، خواه كار خير باشد يا شر.
جـالب ايـنـكـه نـمـى فـرمـايـد: بـهـره انـسان كارى است كه انجام داده، بلكه مى فرمايد تـلاشـى اسـت كـه از او حاصل شده است، اشاره به اينكه مهم تلاش و كوشش است هر چند انـسـان احـيانا به مقصد و مقصودش نرسد كه اگر نيتش خير باشد خدا پاداش خير به او مى دهد، چرا كه او خريدار نيتها و اراده هاست، نه فقط كارهاى انجام شده!
(و آيـا خـبـر نـدارد كـه سعى و كوشش او به زودى ديده مى شود)؟!( و ان سعيه سوف يرى ) .
نـه تـنـهـا نـتـيـجـه هـاى ايـن سـعـى و تـلاش، چـه در مسير خير باشد يا شر، بلكه خود اعمال او، در آن روز در برابرش آشكار مى شود، همانگونه كه در جاى ديگر مى فرمايد:( يـوم تـجـد كـل نـفـس مـا عـمـلت مـن خـيـر مـحـضـرا ) : (روزى كـه هـر كـس اعـمـال نـيـكـى را كـه انـجـام داده حـاضـر مـى بـيـنـد) (آل عمران - 30).
و نـيـز دربـاره مـشـاهـده اعـمـال نـيـك و بـد در قـيـامـت در سـوره زلزال آيـه 7 و 8 مـى خـوانـيـم:( فـمـن يـعـمـل مـثـقـال ذرة خـيـرا يـره و مـن يعمل مثقال ذرة شرا يره ) : (هر كس به قدر سنگينى ذرهاى كار خير كرده باشد آنرا ميبيند، و هر كس به اندازه سنگينى ذرهاى كار بد كرده باشد آنرا خواهد ديد)!
(سپس در برابر عملش به او جزاى كافى داده مى شود)( ثم يجزاه الجزأ الاوفى ) .
مـنـظـور از (جـزأ أوفـى ) جـزائى اسـت كـه درسـت بـه انـدازه عـمـل بـاشـد، البـتـه ايـن مـنـافـات بـا تـفـضـل الهـى در مـورد اعـمـال نـيـك بـه ده بـرابـر، يا صدها، و هزاران برابر ندارد، و اينكه بعضى از مفسران (جزأ اوفى ) را به معنى پاداش بيشتر در مورد حسنات گرفته اند صحيح به نظر نـمـيـرسـد زيـرا اين آيه گناهان را نيز شامل مى شود، بلكه گفتگوى اصلى آيه در مورد وزر و گناه است (دقت كنيد).
در آيـات فـوق اشـاره به سه اصل از اصول مسلم اسلامى آمده، كه در كتب آسمانى پيشين نيز به عنوان اصول مسلمى شناخته شده است:
الف - هر كس مسئول گناهان خويش است.
ب - بهره هر كس در آخرت همان سعى و كوشش او است.
ج - خـداونـد بـه هـر كـس در بـرابـر عـمـلش جـزاى كامل مى دهد.
و به اين وسيله قرآن خط بطلان بر بسيارى از اوهام و خرافات كه عوام مردم دارند، و يا احيانا در بعضى از مذاهب به صورت يك عقيده درآمده است مى كشد.
قـرآن از اين طريق نه تنها عقيده مشركان عرب را در زمان جاهليت كه معتقد بودند يك انسان مـى تـوانـد گـنـاهـان ديـگـرى را بـر عـهـده گيرد نفى مى كند، بلكه قلم سرخ بر اعتقاد مـعـروفـى كـه مـيـان مـسيحيان رائج بوده و هست مى كشد كه مى گويند: خداوند فرزندش مـسـيح را به دنيا فرستاد تا بالاى دار رود، و زجر و شكنجه بيند و بار گناه گنهكاران را بر دوش كشد!
همچنين اعمال زشت گروهى از كشيشان را كه در قرون وسطى مغفرت نامه و اوراق استحقاق بهشت را مى فروختند، و امروز هم به مسأله گناه بخشى ادامه مى دهند، محكوم مى نمايد.
منطق عقل نـيـز هـمـيـن را اقـتـضـا مـى كـنـد كـه (هـر كـسـى مـسـئول اعمال خويش، و منتفع به اعمال خويش باشد).
اين اعتقاد اسلامى سبب مى شود كه انسان بجاى پناه بردن به خرافات، و يا گناه خويش را بـه گـردن ايـن و آن افـكـنـدن، بـه سـراغ سـعـى و تـلاش و كـوشـش در اعمال خير برود، و از گناه بپرهيزد، و هر گاه لغزشى براى او رخ داد و خطائى دامان او را گرفت برگردد و توبه كند و جبران نمايد.
تـأثـيـر تـربـيـتـى ايـن عـقـيـده در انـسـانـهـا كـامـلا روشـن و غـيـر قابل انكار است، همانگونه كه اثر مخرب آن عقائد جاهلى نيز بر كسى پوشيده نيست.
درست است كه اين آيات ناظر به سعى و تلاش براى آخرت و مشاهده پاداش آن در سراى ديـگـر اسـت، ولى مـلاك و مـعـيار اصلى آن، دنيا را نيز در بر مى گيرد به اين معنى كه افـراد با ايمان نبايد در انتظار ديگران بنشينند كه براى آنها كار كنند، و مشكلات جامعه آنها را حل نمايند.
بلكه خود دامن همت به كمر زده به سعى و تلاش و كوشش برخيزند.
از ايـن آيـات يـك اصـل حـقـوقى نيز در مسائل جزائى نيز استفاده مى شود كه هميشه كيفرها دامان گنهكاران واقعى را مى گيرد و كسى نمى تواند كيفر ديگرى را به ذمه بگيرد.
چنانكه گفتيم اين آيات به قرينه آيات قبل و بعد، ناظر به تلاشهاى انسان براى امور آخـرت اسـت، ولى بـا اينحال چون براساس يك حكم مسلم عقلى است مى توان نتيجه آن را تعميم داد و تلاشهاى دنيا را نيز مشمول آن دانست، و همچنين پاداشها و كيفرهاى دنيوى را.
امـا ايـن بـه آن مـعـنـى نيست كه بعضى از كسانى كه تحت تأثير مكتبهاى سوسياليستى قـرار گرفته اند به آن استناد جسته بگويند مفهوم آيه اين است كه مالكيت تنها از طريق كار حاصل مى شود و بر قانون ارث و مضاربه و اجاره و مانند آن خط بطلان كشند.
عـجـب ايـنـكـه آنـهـا دم از اسـلام مـى زنـنـد و بـه آيـات قـرآن نـيـز استدلال مى كنند در حالى كه مسأله ارث از اصول قطعى اسلام است و همچنين زكات و خمس، در حـالى كـه نـه وارث تـلاش و كـوشـشـى بـراى امـوال مورث خود انجام داده و نه مستحقين خمس و زكات، و نه در موارد وصايا و نذر و مانند آن، در حالى كه همه اين امور در قرآن مجيد آمده است.
و بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن يـك اصـل اسـت، ولى غـالبـا در بـرابـر هـر اصـل اسـتـثـنـأ وجـود دارد، فـى المـثـل ارث بـردن (فـرزنـد) از (پـدر) يـك اصل است، اما هر گاه پسر قاتل پدر باشد و يا از اسلام بيرون رود از ارث ممنوع خواهد شد.
هـمـچـنـيـن رسـيـدن نـتـيـجـه تـلاش هـر كـس بـه او، يـك اصـل اسـت امـا مـانـعـى نـدارد كـه طـبـق قـرارداد اجـاره كـه يـكـى از اصـول قـرآنـى است آنرا در برابر چيزى كه مورد رضاى طرفين است واگذار كند، يا از طـريـق وصـيـت و نـذر كـه آن نـيـز در قـرآن اسـت بـه ديـگـرى منتقل سازد.
در اينجا سؤ الاتى مطرح است كه بايد به آن پاسخ داد:
نخست اينكه اگر بهره هر كس در قيامت تنها حاصل سعى او است، پس (شفاعت ) چه معنى دارد؟
ديـگر اينكه در آيه 21 سوره طور در مورد بهشتيان مى خوانيم:( الحقنا بهم ذريتهم ) : (ما فرزندان آنها را نيز به آنها ملحق مى سازيم ) در حالى كه (ذريه ) تلاشى در اين راه نكرده اند.
از ايـن گـذشـتـه در روايـات اسـلامـى آمـده كـه هـر گـاه كـسـى اعمال خيرى انجام دهد، نتيجه او به فرزندان او مى رسد.
پـاسـخ همه اين سؤ الات يك جمله است و آن اينكه: قرآن مى گويد: انسان بيش از سعى و كـوشـش خـود حـق نـدارد، ولى ايـن مـانـع از آن نـخـواهـد بـود كـه از طـريـق لطـف و تـفـضـل پـروردگـار، نـعـمـتـهـائى به افراد لايق داده شود، (استحقاق ) مطلبى است و (تـفـضـل ) مـطـلبـى ديـگـر، همانگونه كه حسنات را ده برابر و گاه صدها يا هزاران برابر پاداش مى دهد.
از ايـن گذشته (شفاعت ) - چنانكه در جاى خود گفته ايم - بى حساب نيست، آن هم نياز بـه نـوعـى سـعى و تلاش، و ايجاد رابطه اى معنوى با شفاعت كننده دارد، همچنين در مورد الحـاق فـرزنـدان بـهـشـتـيـان به آنها نيز قرآن در همان آيه مى گويد:( و اتبعتهم ذريتهم بايمان ) : (اين در صورتى است كه فرزندان آنها در ايمان از آنها پيروى كنند).
(صـحـف ) جـمـع (صـحـيـفـه ) در اصـل بـه معنى هر چيز گسترده اى است، و لذا به صورت (صحيفة الوجه ) مى گويند، سپس به صفحات كتاب نيز اطلاق شده است.
مـنـظـور از (صـحـف موسى ) در آيات فوق همان تورات است و (صحف ابراهيم ) نيز اشاره به كتاب آسمانى او است.
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مـجـمـع البـيـان ) در تـفسير سوره اعلى حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) نقل كرده كه خلاصهاش چنين است:
(ابوذر سؤ ال مى كند: پيامبران الهى چند نفر بودند؟
مى فرمايد: يكصد و بيست و چهار هزار نفر!
باز سؤ ال مى كند: رسولان آنها چند نفر بودند؟
مى فرمايد: سيصد و سيزده نفر و بقيه نبى بودند.
(رسول كسى است كه مامور ابلاغ و انذار است در حالى كه مفهوم نبى اعم است ).
بـاز سـؤ ال مى كند: آدم پيامبر بود؟ فرمود آرى، خداوند با او سخن گفت و او را با دست قدرت خود آفريد.
سـؤ ال مـى كـند: خداوند چند كتاب نازل فرموده است؟ مى فرمايد: يكصد و چهار كتاب: ده صحيفه بر آدم، پنجاه صحيفه به شيث، سى صحيفه بر ادريس، ده صحيفه بر ابراهيم (كـه مـجـمـوعـا يـكـصـد صـحـيـفـه مـى شـود) و تـورات و انجيل و زبور و قرآن.
جـالب تـوجـه ايـن كـه در تـورات كـنـونـى در كـتـاب (حزقيل ) نيز مضمون بعضى از آيات مورد بحث آمده است زيرا چنين مى خوانيم:
(جـانـى كـه گـنـاه مـى ورزد خواهد مرد، پسر بار گناه پدر را نخواهد كشيد و پدر بار گناه پسر را نخواهد كشيد).
هـمـيـن مـعـنى در خصوص مورد قتل در سفر تثنيه (تورات ) نيز آمده است: (پدران به عـوض اولاد كـشـته نشوند، و هم اولاد به عوض پدران كشته نشوند، هر كس به سبب گناه خود كشته شود).
البـتـه كـتـب انبياى پيشين به طور كامل امروز در دست ما نيست و گرنه به موارد بيشترى درباره اين اصل دست مى يافتيم.
( و أن إلى ربك المنتهى ) (42)( و أنه هو أضحك و أبكى ) (43)( و أنه هو أمات و أحيا ) (44)( و أنه خلق الزوجين الذكر و الا نثى ) (45)( من نطفة إذا تمنى ) (46)( و أن عليه النشأ ة الا خرى ) (47)( و أنه هو أغنى و أقنى ) (48)( و أنه هو رب الشعرى ) (49)
ترجمه:
42 - (و آيـا از كـتـب پيشين انبيأ به او نرسيده است ) كه همه امور به پروردگارت باز مى گردد؟
43 - و اينكه او است كه مى خنداند و مى گرياند!
44 - و او است كه مى ميراند و زنده مى كند.
45 - و او است كه دو زوج مذكر و مؤ نث را مى آفريند.
46 - از نطفه اى كه خارج مى شود (و در رحم ميريزد).
47 - و اينكه بر خدا است ايجاد عالم ديگر (تا عدالت اجرا گردد).
48 - و اينكه او است كه بى نياز مى كند، و سرمايه باقى مى بخشد.
49 - و اينكه او است پروردگار ستاره شعرى.
تمام خطوط به او منتهى مى شود!
اين آيات تجليگاه صفاتى است از خدا كه هم مسأله توحيد را روشن مى سازد و هم مسأله معاد را.
در ايـن آيـات در ادامـه بـحـثـهـاى گـذشـتـه پـيـرامـون مـسـأله جـزاى اعـمـال مـى فـرمايد: (آيا انسان خبر ندارد كه در صحف موسى و ابراهيم آمده است كه همه امور به پروردگارت منتهى مى شود)( و ان الى ربك المنتهى ) .
نـه تنها حساب و ثواب و جزا و كيفر در آخرت به دست قدرت او است كه در اين جهان نيز سـلسله اسباب و علل به ذات پاك او منتهى مى گردد، تمام تدبيرات اين جهان از تدبير او نشات مى گيرد، و بالاخره تكيه گاه عالم هستى و ابتدا و انتهاى آن ذات پاك خدا است.
در بـعـضـى از روايـات در تـفـسير اين آيه از امام صادق (عليهالسلام ) چنين مى خوانيم: (اذا انتهى الكلام الى الله فامسكوا)!.
(هـنگامى كه سخن به ذات خدا مى رسد سكوت كنيد) يعنى درباره ذات او سخن نگوئيد كـه عـقـلهـا در آنـجـا حـيـران اسـت و بـجـائى نـمـى رسـد، و انديشه در ذات نامحدود براى عـقـول مـحـدود غـيـر مـمـكـن اسـت، چـرا كـه هـر چـه در انـديـشـه گـنـجد محدود است و خداوند محال است محدود گردد.
البـته اين تفسير بيان مفهوم ديگرى براى اين آيه است كه با آنچه گفتيم منافات ندارد و هر دو مى تواند در معنى آيه جمع باشد.
سـپـس بـراى روشـن ساختن حاكميت او در امر ربوبيت، و منتهى شدن همه امور اين جهان به ذات پاك او، مى افزايد (و نيز آمده است كه او است كه مى خنداند و مى گرياند)( و انه هو اضحك و ابكى ) .
(و او است كه مى ميراند و زنده مى كند)( و انه هو امات و احيا ) .
(و او اسـت كـه دو زوج مذكر و مؤ نث را مى آفريند)( و انه خلق الزوجين الذكر و الانثى ) .
(از نطفه اى كه خارج مى شود و در قرارگاه رحم مى ريزد)( من نطفة اذا تمنى ) .
ايـن چـند آيه در حقيقت بيان جامع و توضيح جالبى است براى مسأله انتهاى همه امور به ربوبيت و تدبير پروردگار، زيرا مى گويد: مرگ و حيات شما به دست او است، تداوم نـسـلهـا از طـريـق آفـريـنـش زوجـيـن نـيـز بـه تـدبـيـر او است همچنين تمام حوادثى كه در طـول زنـدگى انسان رخ مى دهد از ناحيه او است، او مى گرياند يا مى خنداند، مى ميراند يا زنده مى كند، و به اين ترتيب سر رشته زندگى از آغاز تا انجام همه به ذات پاكش منتهى مى گردد.
در حـديثى مفهوم خنده و گريه در اين آيه توسعه داده شده و در تفسير آن چنين مى گويد: ابـكـى السـمـأ بـالمـطـر، و اضحك الارض بالنبات: (خداوند آسمان را با باران مى گرياند، و زمين را با گياهان مى خنداند)!.
بعضى از شعرا همين مضمون را در شعر خود آورده اند:
ان فصل الربيع فصل جميل تضحك الارض من بكأ السمأ!
(فصل بهار فصل زيبائى است ) (چرا كه زمين از گريه آسمان مى خندد)!
قـابـل تـوجـه اينكه از ميان تمام افعال انسان روى مسأله خنده و گريه تكيه شده است، چـرا كـه ايـن دو وصف مخصوص انسان است، و در جانداران ديگر يا اصلا وجود ندارد و يا بسيار نادر است.
چـگونگى فعل و انفعالها و دگرگونيهائى كه در جسم انسان به هنگام خنده و گريه رخ مـى دهـد، و ارتـبـاط آنـهـا بـا دگرگونيهاى روحى بسيار پيچيده و شگفت انگيز است و در مـجـموع مى تواند آيت روشنى از آيات مدبريت حق باشد، علاوه برتناسبى كه اين دو با مسأله حيات و مرگ دارند.
و بـه هـر حـال انـتـهـاى تـمـام امـور بـه تـدبـيـر و ربـوبـيـت خـداونـد مـنـافـاتـى بـا اصـل اخـتـيـار و آزادى اراده انسان ندارد، چرا كه اختيار و آزادى نيز از ناحيه او است و منتهى به او مى گردد.
بـعـد از ذكـر امـورى كـه مـربـوط بـه ربـوبـيـت و تـدبـيـر پروردگار است به امر معاد پـرداخـتـه مـى گويد: آيا انسان خبر ندارد كه در كتب پيشين آمده كه بر خداوند است ايجاد عالم ديگر؟!( و ان عليه النشاة الاخرى ) .
(نـشـاة ) بـه مـعنى آفرينش و تربيت چيزى است، (نشاة اخرى ) چيزى جز رستاخيز نيست.
تعبير به (عليه ) (بر خداوند لازم است ) از اين نظر است كه وقتى پروردگار حليم انـسـانـهـا را آفـريـد، و وظـائفـى بـر دوش آنها گذارد، و به همه آزادى داد، و در اين ميان افـرادى مـطـيـع و غـيـر مطيع، و افرادى ظالم و افرادى مظلوم وجود داشتند، و هيچيك در اين جـهـان بـه پـاداش و كيفر نهائى خود نرسيدند، حكمتش ايجاب مى كند كه نشاه ديگرى در كار باشد تا عدالت تحقق پذيرد.
بعلاوه شخص حكيم اين جهان پهناور را براى زندگى چند روزه با آنهمه ناملائمات خلقت نـمـى كند، حتما بايد مقدمه اى باشد برزندگى گسترده اى كه ارزش اين برنامه وسيع را دارد، يا به تعبير ديگر هر گاه نشاه ديگرى نباشد آفرينش اين جهان به هدف نهائى نخواهد رسيد.
اين نيز قابل توجه است كه خداوند چنين وعده اى را به عنوان يك وعده حتمى به بندگانش داده و صدق كلام او ايجاب مى كند كه وعده هايش تخلف ناپذير باشد.
سپس مى افزايد: (و او كسى است كه بندگان را بى نياز مى كند، و سرمايه هاى باقى در اختيارشان مى نهد) (و انه هو اغنى و اقنى ).
خـداونـد نـه تنها در جنبه هاى مادى نيازمنديهاى انسان را با لطف عميمش بر طرف ساخته، سـرمـايه هاى مستمرى در اختيار او گذارده، كه در زندگى معنوى نيز احتياجات انسانها را در امـر تـعـليـم و تـربـيـت و تـكـامـل از طـريـق اعـزام رسـولان، و انزال كتب آسمانى، و عطاى مواهب معنوى مرتفع ساخته است.
(اغـنـى ) از مـاده (غـنـى ) به معنى بى نيازى است، و (اقنى ) از ماده (قنيه ) (بر وزن جزيه ) به معنى اموال و سرمايه هائى است كه انسان ذخيره مى كند.
بـنـابـرايـن (اغـنـى ) بـه مـعـنى رفع نيازمنديهاى فعلى است، (واقنى ) به معنى اعطاى مواهب ذخيره است كه در امور مادى همچون باغ و املاك و مانند آن است، و در امور معنوى همچون رضا و خشنودى خدا است كه بزرگترين سرمايه جاودانى محسوب مى شود.
در ايـنـجـا تـفـسـيـر ديـگـرى اسـت كـه اقـنـى را نـقـطـه مقابل اغنى قرار مى دهد يعنى غنى و فقر در دست قدرت او است.
نـظـيـر آنـچـه در آيـه 26 سوره رعد آمده:( الله يبسط الرزق لمن يشأ و يقدر له ) : خداوند روزى را براى هر كس بخواهد گسترده و براى هر كس بخواهد محدود و تنگ مى كند.
ولى ايـن تـفـسـيـر بـا آنـچـه در مـنـابـع لغت آمده سازگار نيست، و آيه فوق نمى تواند شاهدى بر اين معنا بوده باشد.
سرانجام در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: آيا انسان نمى داند كه در كتب پيشين آمده كه او است پروردگار ستاره شعرى؟!( و انه هو رب الشعرى ) .
تكيه بر خصوص (ستاره شعرى ) علاوه بر اينكه اين ستاره درخشنده ترين ستارگان آسمان است كه معمولا به هنگام سحر در كنار صورت فلكى (جوزا) در آسمان ظاهر مى شـود و كـامـلا جلب توجه مى كند، به خاطر اين است كه گروهى از مشركان عرب آنرا مى پـرسـتـيدند، قرآن مى گويد: چرا شعرى را مى پرستيد؟ آفريدگار و پروردگار آنرا بپرستيد.
ضـمـنـا بـايـد تـوجه داشت كه دو ستاره در آسمان است كه به نام (شعرى ) ناميده مى شـود، كـه يـكـى در سـمـت جـنـوب ظـاهـر مـى شـود، و بـه هـمـيـن دليـل آن را (شـعـراى يـمـانـى ) مى نامند (زيرا يمن در جنوب جزيره عربستان است ) و ديـگـرى (شـعـراى شـامـى ) كـه در جـهـت شمال قرار دارد، ولى معروف همان (شعراى يمانى ) است.
درباره ويژگيهاى جالب اين ستاره بحثهاى ديگرى است كه در نكات خواهد آمد.
بـحـثهاى اين آيات در حقيقت اشاره اى است به اين معنى كه هر گونه تدبيرى در اين عالم به ذات پاك خدا برمى گردد، از مسأله حيات و مرگ گرفته، تا خلقت پيچيده انسان از يـك نـطـفـه بـى مـقـدار، و هـمـچـنـيـن حـوادث گـونـاگـونـى كـه در طـول زنـدگـى انـسـانـهـا رخ مـى دهـد، و او را به نحوى مى گرياند يا مى خنداند همه از ناحيه او است.
در آسـمـان درخشنده ترين ستارگان به فرمان او و تحت ربوبيتش قرار دارند، و در زمين غـنـا و بـى نيازى انسانها به ذات پاكش باز مى گردد، و طبعا (نشاه آخرت ) نيز به فرمان او است، چرا كه آنهم حيات جديدى است در ادامه حيات اين جهان.
ايـن بـيـان از يـك سـو خط توحيد را مشخص مى سازد، و از سوى ديگر خط معاد را، چرا كه خالق انسان از يك نطفه بى مقدار در رحم، قادر بر تجديد حيات او نيز هست.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـنـهـا هـمـه بـيانگر توحيد افعالى خدا، و توحيد ربوبيت است آرى (اينهمه آوازه ها از او است ).
اين ستاره همانگونه كه گفتيم درخشنده ترين ستارگان آسمان است، و به شعراى يمانى معروف است، چرا كه در سمت جنوب قرار دارد، و از آنجا كه يمن در جنوب جزيره بود آنرا به اين نام مى ناميدند.
گـروهى از عرب مانند قبيله خزاعه آنرا تقديس و پرستش مى نمودند، و اعتقاد داشتند مبدأ موجوداتى در روى زمين است، تأكيد قرآن روى اين مسأله كه خدا پروردگار شعرى است بـراى بـيـدار سـاخـتـن ايـن گروه، و همانند آنهاست كه مخلوق را با خالق اشتباه كرده، و مربوب را به جاى رب قرار داده اند.
ايـن ستاره عجيب الخلقه كه به خاطر درخشندگى فوقالعاده اش پادشاه ستارگان ناميده مـى شـد داراى شـگفتيهائى است كه ذيلا به بعضى از آنها اشاره مى شود، با توجه به ايـنـكـه در آن روز ايـن حـقـايـق دربـاره سـتـاره شعرى ناشناخته بوده تكيه قرآن روى اين موضوع پر معنى است.
الف: طـبـق تـحـقـيـقـاتـى كـه در رصـدخـانـه هـاى مـعـروف دنـيـا بـه عـمـل آمـده حـرارت عـظـيـمى كه در سطح شعرى حكمفرماست تا 120 هزار درجه سانتيگراد! برآورد شده.
در حالى كه حرارت سطح كره خورشيد ما را فقط 6500 درجه مى دانند و اين تفاوت عظيم گرماى ستاره شعرى را نسبت به خورشيد نشان مى دهد.
ب: جـرم مخصوص اين ستاره در حدود 50 هزار مرتبه از آب سنگين تر است يعنى وزن يك ليـتـر آب در آنـجـا مـعـادل 50 تـن در كـره زمـيـن خـواهـد بـود!، حـال آنـكـه در مـيـان سـيـارات مـنظومه شمسى ما (عطارد) كه از همه متكاثف تر است جرم مخصوصش 6 برابر آب بيشتر نيست.
بـا ايـن تـوصـيـف بـايـد ديـد كـه ايـن سـتـاره شـگـفـت انـگـيـز از چـه عـنـصـرى تشكيل يافته كه اينهمه فشرده است؟
ج: سـتـاره شعرى كه در قرن ما در فصل زمستان ظاهر مى شود، لكن در عصر منجمين قديم مصر ظهور اين كوكب با آغاز تابستان مقارن بوده، كره بسيار عظيمى است كه حجم آن 20 برابر كره آفتاب است، و فاصله آن از ما، نسبت به فاصله خورشيد از زمين فوق العاده زيـاد اسـت، بـه طورى كه اين فاصله را يك ميليون برابر فاصله آفتاب برآورد كرده اند!
مى دانيم سرعت سير نور در ثانيه 300 هزار كيلومتر است، و نور آفتاب ظرف 8 دقيقه و 13 ثانيه به ما مى رسد، در حالى كه فاصله آن از ماه 15 ميليون كيلومتر است، اما اگر تـعـجـب نـكـنـيـد نـخـسـتـيـن شـعـاع كـره شـعـرى پـس از حـدود 10 سال به ما مى رسد! حال محاسبه كنيد كه فاصله اش چه اندازه است؟
د - شـعـراى يـمـانـى سـتـاره اى همراه دارد كه از ستارگان مرموز آسمان است، اولين بار دانـشـمـنـدى بـه نـام () بـسـل بـه وجـود آن پـى بـرد و ايـن در سـال 1844 ميلادى بود، اما در سال 1862 با تلسكوب مشاهده شده، دوره گردش ستاره همراه به دور ستاره اصلى 50 سال است!.
ايـنـهـا هـمـه نـشـان مـى دهد كه تعبيرات قرآن تا چه اندازه پرمعنى است، و در كوچكترين تـعبيراتش حقايقى نهفته شده كه اگر در روز نزولش كاملا مشخص نبوده با گذشت زمان روشن شده است.
در حـديـثى آمده است كه پيغمبر اكرم (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) از كنار جمعى مى گذشت كه مـشـغـول خـنـده بـودنـد فرمود: لو تعلمون ما اعلم لبكيتم كثيرا و لضحكتم قليلا: (اگر آنـچـه را مـن مـى دانـم مـى دانـسـتيد بسيار گريه مى كرديد و كم مى خنديد)! هنگامى كه پـيـامـبـر از آنجا گذشت جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد:( ان الله هو اضحك و ابكى ) : (خنده و گريه هر دو از سوى خدا است ).
پـيـامـبـر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه سـوى آنـهـا بـازگـشـت و فـرمـود: چـهل گام بيشتر نرفته بودم كه جبرئيل پيش من آمد و گفت: نزد آنها بازگرد و به آنها بگو ان الله اضحك و ابكى.
اشاره به اينكه لزومى ندارد يك فرد با ايمان هميشه گريان باشد، هم گريه از خوف خـداونـد و از بـيـم گناهان در جاى خود لازم است، و هم خنده به هنگام نشاط، چرا كه همه از سوى خدا است.
بـه هـر حـال ايـن تـعبيرات هيچ منافاتى با اصل اختيار و آزادى اراده انسان ندارد، چرا كه هدف بيان علة العلل و خالق اين غرائز و احساسات است.
و اگر در جاى ديگر (در آيه 82 توبه ) فرموده است:( فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا جـزأ بـمـا كـانـوا يـكـسـبـون ) : (آنـها بايد كمتر بخندند و بسيار بگريند بخاطر كيفر كـارهـائى كـه انـجـام مـى دادنـد) مـربـوط بـه مـنـافـقـان اسـت چـنـانـكـه آيـات قبل و بعد آن گواهى مى دهد.
جالب توجه اينكه در آغاز سوره، قسم به ستاره مى خورد هنگامى كه غروب كند والنجم اذا هوى و در اينجا سخن از پروردگار شعرى است، هر گاه اين دو آيه را در كنار هم قرار دهـيـم روشـن مـى شـود كـه چـرا (شـعـرى ) نـمـى تـوانـد مـعـبـود بـاشـد، زيـرا آنـهـم افول و غروب دارد، و اسير چنگال قوانين خلقت است.
( و أنه أهلك عادا الاولى ) (50)( و ثمود فما أبقى ) (51)( و قوم نوح من قبل إنهم كانوا هم أظلم و أطغى ) (52)( و المؤ تفكة أهوى ) (53)( فغشئها ما غشى ) (54)( فبأ ى إلأ ربك تتمارى ) (55)
ترجمه:
50 - (و آيـا بـه انـسـان نـرسـيده است كه در كتب انبياى پيشين آمده ) كه خداوند قوم (عاد نخستين ) را هلاك كرد؟
51 - و همچنين (قوم ثمود) را، و كسى از آنها را باقى نگذارد.
52 - و نيز قوم نوح را پيش از آنها، چرا كه آنها از همه ظالمتر و طغيانگرتر بودند.
53 - و نيز شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) را بر زمين كوبيد.
54 - سپس آنها را با عذاب سنگين پوشانيد!
55 - (بگو) در كداميك از نعمتهاى پروردگارت ترديد دارى؟!
اينهمه درس عبرت كافى نيست؟!
ايـن آيـات هـمـچـنـان ادامـه مـطـالبـى اسـت كـه از كـتـب پـيـشـيـن صـحـف ابـراهـيـم و مـوسى نـقـل شـده اسـت، در آيـات گـذشـتـه ده مـطـلب در طـى دو فـراز ذكـر شـده بـود، فـراز اول نـاظـر به مسئوليت هر كس در مقابل اعمالش مى باشد، و فراز دوم درباره منتهى شدن تـمـام خـطـوط بـه پروردگار سخن مى گويد، و در آيات مورد بحث كه تنها به ذكر يك مـطـلب مى پردازد سخن از مجازات و هلاكت دردناك چهار قوم از اقوام ستمگر پيشين است كه هشدارى است براى آنها كه از دستورات گذشته سرپيچى مى كنند و به مبدأ و معاد ايمان ندارند.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (آيا انسان خبر ندارد كه در كتب پيشين آمده است كه خداوند قوم عاد نخستين را هلاك كرد)؟!( و انه اهلك عادا الاولى ) .
تـوصـيـف قـوم (عـاد) بـه (الاولى ) (نـخـسـتين ) يا به خاطر قدمت اين قوم است به طورى كه در ميان عرب معمول است هر چيز قديمى را (عادى ) مى گويند، و يا به خاطر آن اسـت كـه در تـاريـخ دو قـوم (عـاد) وجـود داشـتـه انـد و قـوم معروف كه پيامبرشان حضرت هود (عليهالسلام ) بود همان عاد نخستين است.
سپس مى افزايد: (همچنين خداوند قوم ثمود را بر اثر طغيانشان هلاك كرد و احدى از آنها را باقى نگذارد) (و ثمود فما ابقى ).
سـپـس دربـاره قـوم نـوح مـى فـرمـايـد: (و نـيـز قـوم نـوح را قبل از آنها هلاك كرد)( و قوم نوح من قبل ) .
(چرا كه آنها از همه ظالمتر و طغيانگرتر بودند)( انهم كانوا هم اظلم و اطغى ) .
چرا كه پيامبرشان نوح در مدتى طولانى تر از تمام انبيأ به تبليغ آنان پرداخت، با ايـن حـال جـز تـعداد كمى به دعوت او پاسخ نگفتند، و در شرك و بت پرستى و تكذيب و آزار نـوح پـافـشارى و سرسختى فوق العاده اى داشتند، چنانكه شرح آن به خواست خدا در تفسير سوره نوح خواهد آمد.
قوم لوط چهارمين قومى هستند كه به آنها اشاره كرده مى گويد: (خداوند شهرهاى زير و رو شده قوم لوط را بر زمين زد)( و المؤ تفكة اهوى ) .
در ظاهر زلزله شديدى اين آباديها را به آسمان پرتاب كرد و واژگون ساخت و بر زمين كـوبـيد، و طبق روايات جبرئيل آنها را به قوت خداداد از زمين بر كند و وارونه كرد و بر زمين افكند.
(سپس آنها را با عذاب سنگينى پوشانيد)( فغشيها ماغشى ) .
آرى بـارانـى از سـنـگـهاى آسمانى بر آنها فرو ريخت و سراسر اين شهرهاى زير و رو شده را زير آوارى از سنگ مدفون ساخت.
درست است كه در تعبيرات اين آيه و آيه قبل تصريحى به نام قوم لوط نشده، اما معمولا مـفسران هم در اينجا و هم در آيات 70 توبه و آيه 9 حاقه كه تعبير به (مؤ تفكات ) شـده اسـت هـمـيـن مـعـنـى را فـهـمـيـده انـد، هـر چـنـد بـعـضـى احـتمال داده اند كه تمام شهرهاى بلا ديده و واژگون شده را در بر مى گيرد، ولى آيات ديگر قرآن آنچه را كه مشهور مفسران در اينجا فهميده اند تأييد مى كند.
در آيه 82 سوره هود آمده است:( فلما جأ امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود ) : (هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن شهر و ديار را زير و رو كرديم، و بارانى از سنگ و از گلهاى متحجر و متراكم بر آنها فرو فرستاديم ).
در تـفسير على بن ابراهيم آمده است كه (مؤ تفكه ) (شهر زير و رو شده ) شهر بصره اسـت، زيرا در روايتى مى خوانيم كه اميرمؤ منان على (عليهالسلام ) آنها را مخاطب ساخته فـرمـود: يـا اهـل البـصـرة و يـا اهـل المـؤ تـفـكـة و يـا جند المرأة و اتباع البهيمة: (اى اهل بصره! و اى اهل سرزمين زير و رو شده! اى لشكر زن، و اى پيروان شتر! (اشاره به جـنـگ جـمـل اسـت كـه سـردمـدار عـايـشـه بـود و مـردم بـصـره بـه دنبال شتر او راه افتادند).
ولى معلوم است كه اين تعبير در كلام اميرمؤ منان على (عليهالسلام ) از باب نوعى تطبيق اسـت نـه تـفـسـيـر، شـايـد در آن زمان مردم اين شهر شباهتهائى از نظر اخلاق و يا مجازات الهى با قوم لوط داشته اند.
در پـايان اين بحث به مجموعه نعمتهائى كه در آيات گذشته آمده است، اشاره كرده و در شـكـل يـك اسـتفهام انكارى مى فرمايد: (در كداميك از نعمتهاى پروردگارت شك و ترديد دارى )( فباى آلأ ربك تتمارى ) .
آيـا در نـعـمـت حـيـات، يـا اصـل نـعـمت آفرينش، و يا اين نعمت كه خداوند كسى را به جرم ديـگرى مجازات نمى كند و خلاصه آنچه در صفحه پيشين آمده و در قرآن نيز تأكيد شده است شك و ترديد دارى؟.
آيـا در ايـن نـعـمـت كـه خـداونـد شما را از مجازاتهاى اقوام پيشين بر كنار داشته، و عفو و رحمتش را شامل حال شما كرده است، ترديد داريد؟
و يا در نعمت نزول قرآن و مسأله رسالت و ايمان و هدايت؟!
درست است كه مخاطب در اين آيه شخص پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) است. ولى مفهوم آن همگان را شامل مى شود، بلكه هدف اصلى از آن بيشتر افراد ديگرند.
(تتمارى ) از ماده (تمارى ) به معنى (محاجه توأم با شك و ترديد) است.
(آلأ) جـمـع (ألا) يـا (إ لى ) (بـر وزن فـعـل ) بـه مـعـنـى نعمت است، گرچه بعضى از مطالبى كه در آيات پيشين آمده، از جمله مـجـازات و هـلاكـت اقـوام ديـگـر مـصـداق نعمت نيست، ولى از اين نظر كه درس عبرتى است بـراى ديـگـران، و نيز از اين نظر كه خداوند مسلمين و حتى كفار عصر پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) را از اين امور مصون داشته نعمت بزرگى خواهد بود.
( هذا نذير من النذر الا ولى ) (56)( أزفت الازفة ) (57)( ليس لها من دون الله كاشفة ) (58)( أفمن هذا الحديث تعجبون ) (59)( و تضحكون و لا تبكون ) (60)( و أنتم سامدون ) (61)( فاسجدوا لله و اعبدوا ) (62)
ترجمه:
56 - اين (پيامبر) بيم دهنده اى از بيم دهنده گان پيشين است.
57 - آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است (و قيامت فرا مى رسد).
58 - و هيچكس جز خدا نمى تواند شدائد آنرا برطرف سازد.
59 - آيا از اين سخن تعجب مى كنيد؟
60 - و مى خنديد و نمى گرييد؟
61 - و پيوسته در غفلت و هوسرانى به سر مى بريد؟
62 - حال كه چنين است همه براى خدا سجده كنيد و پرستش نمائيد.
همه براى او سجده كنيد
به دنبال آيات گذشته كه سخن از هلاكت اقوام پيشين به خاطر ستمگرى و طغيان آنها مى گـفت، آيات مورد بحث روى سخن را به مشركان و كفار و منكران دعوت پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) كـرده، مـى گـويـد: ايـن پـيـامـبـر (يـا ايـن قـرآن ) انـذاركـنـنـده اى هـمـچـون انذاركنندگان پيشين است )( هذا نذير من النذر الاولى ) .
اينكه مى گويد: پيامبر (يا قرآن ) از نوع انذاركنندگان نخستين است، مفهومش اين است كه رسـالت مـحـمـد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و كتاب آسمانيش قرآن موضوع بى سابقه اى نيست، شبيه آن در گذشته بسيار بوده است، چرا مايه تعجب شماست؟
بـعـضـى از مـفـسـران نـيـز احـتـمال داده اند كه (هذا) اشاره به اخبارى است كه در آيات قـبـل از سـرگـذشـت اقـوام پـيشين ذكر شد، زيرا اينها نيز به نوبه خود بيم دهنده است، ولى دو تفسير سابق مناسبتر به نظر مى رسد.
آنـگاه براى اينكه مشركان و كافران به خطرى كه در پيش دارند توجه بيشتر كنند، مى افزايد: (آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است )( ازفت الازفة ) .
آرى قيامت نزديك است، خود را براى سؤ ال و حساب و جزا آماده كنيد.
تـعـبـير به (آزفة ) از قيامت به خاطر نزديكى آن و تنگى وقت است، زيرا اين واژه از كـلمـه (ازف ) (بـر وزن نـجـف ) بـه معنى (تنگى وقت ) گرفته شده، و طبعا مفهوم نزديك شدن را نيز دربردارد.
نـامـگـذارى قـيـامـت بـه ايـن نام علاوه بر آيه مورد بحث در آيه 18 غافر نيز آمده است، و تـعـبيرى است گويا و بيداركننده، همين مفهوم را به صورت ديگرى در آيه 1 سوره قمر مـى خـوانـيـم:( اقـتـربـت السـاعـة ) : (قـيـامـت نـزديـك شـده اسـت ) و بـه هـر حـال نـزديـكـى قـيـامـت بـا تـوجـه بـه كـوتـاهـى عـمـر دنـيـا قابل درك است به خصوص اينكه هر كس مى ميرد قيامت صغرايش بر پا مى شود.
سـپـس مـى افـزايـد: مـهـم ايـن اسـت كـه (هـيچكس جز خدا نمى تواند در آنروز به داد مردم برسد، و شدائد آنرا برطرف سازد)( ليس لها من دون الله كاشفة ) .
(كاشفة ) در اينجا به معنى برطرف كننده شدائد است.
ولى بـعـضـى از مـفـسران (كاشفة ) را به معنى عاملى براى تأخير قيامت تفسير كرده انـد، و بـعـضـى بـه مـعـنـى كـشـف كـنـنـده تـاريـخ وقـوع قـيـامـت گـرفـتـه اند ولى معنى اول از همه مناسبتر است.
بـه هـر حـال حـاكـم و مـالك و صاحب قدرت در آن روز (و هميشه ) خدا است، اگر نجات مى خـواهـيـد دسـت بـه دامـن لطـف او زنـيـد، و اگـر آرامش مى طلبيد در سايه ايمان به او قرار گيريد.
در آيه بعد مى افزايد: (آيا از اين سخن تعجب مى كنيد)( افمن هذا الحديث تعجبون ) .
ايـن جـمـله مـمـكـن اسـت اشـاره بـه مـسـأله رسـتـاخـيـز بـاشـد كـه در آيـات قبل آمده، يا اشاره به قرآن، (چرا كه در آيات ديگر از آن تعبير به (حديث ) شده ) و يا سخنانى كه درباره هلاك اقوام پيشين گفته شد و يا همه اينها.
سپس مى گويد (و مى خنديد و گريه نمى كنيد)؟( و تضحكون و لا تبكون ) .
(و پـيوسته در غفلت و بيخبرى و لهو و سرگرمى گناه آلود به سر مى بريد)؟!( و انتم سامدون ) .
در حـالى كـه ايـنـجـا نـه جـاى خـنـده اسـت و نـه جـاى غـفـلت و بـيـخبرى، جاى گريه بر فـرصـتـهاى از دست رفته، طاعات ترك شده، و معاصى و گناهانى است كه از شما سر زده اسـت، جـاى بـيـدارى و جـبـران امـورى است كه از دست رفته، و بالاخره جاى توبه و انابه و بازگشت به سايه لطف خدا است.
(سـامدون ) از ماده (سمود) (بر وزن جمود) به معنى لهو و سرگرمى و بلند كردن سر از روى كبر و غرور است، و در اصل به كار شتر هنگامى كه راه مى رود و سر خود را از روى بى اعتنائى به هوا بلند مى كند گفته مى شود.
ايـن مـتـكبران مغرور همچون حيوانات به خواب و خور مشغولند، در عيش و نوش غرقند، و از حـوادث دردنـاك و كـيـفـرهـاى شـديـدى كـه در پـيـش دارند و نزديك است دامانشان را بگيرد بيخبرند.
در آخرين آيه اين سوره، و به دنبال بحثهاى فراوانى كه پيرامون اثبات توحيد و نفى شـرك بـيـان شـد، مـى گويد: (اكنون كه چنين است براى خدا سجده كنيد و او را پرستش نمائيد)( فاسجدوا لله و اعبدوا ) .
اگر مى خواهيد در صراط مستقيم حق گام برداريد تنها براى او كه تمام خطوط عالم هستى بـه ذات پـاكـش منتهى مى گردد سجده كنيد، و اگر مى خواهيد به سرنوشت دردناك اقوام پـيـشـيـن كـه بـر اثـر شـرك و كـفـر و ظـلم و سـتـم در چنگال عذاب الهى گرفتار شدند گرفتار نشويد تنها او را عبادت كنيد.
جالب توجه اينكه در روايات زيادى نقل شده است كه وقتى پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) بـه هـنـگـام تلاوت اين سوره به اين آيه رسيد همه مؤ منان و كافرانى كه آنرا شنيدند به سجده افتادند، طبق روايتى تنها كسى كه سجده نكرد (وليد بن مغيره )
بـود كه (شايد نمى توانست براى سجده كردن خم شود) كفى از خاك برداشت و پيشانى را بر آن گذاشت و اينگونه سجده كرد!
ايـن تـعـجـب نـدارد كـه حـتى بت پرستان به سجده افتاده باشند چرا كه لحن گيراى اين سـوره از يـكـسـو، مـحـتـواى هـيجان انگيز آن از سوى ديگر، و تهديدهاى وحشتناك نسبت به مـشركان از سوى سوم، و خارج شدن اين آيات مبارك از دهان پيغمبر گرامى اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) در نـخـسـتـين مرحله نزول وحى از سوى چهارم، آنچنان گيرا و مؤ ثر و پرنفوذ بود كه هر دلى را بى اختيار تحت تأثير خود قرار داد، و حجابهاى عناد و لجاج و تعصب و خودخواهى را هر چند موقت كنار زد، و نور توحيد را در قلوب پرتوافكن كرد.
اگـر خـود ما نيز اين سوره را با دقت و تأمل، و با حضور قلب و توجه تلاوت كنيم، و خـود را در بـرابـر پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) و در جـو نزول آيات بينگاريم، مى بينيم قطع نظر از عقائد خاص اسلامى چاره اى جز اين نداريم كه وقتى به آخرين آيه برسيم به سجده بيفتيم و در پيشگاه حق سر تعظيم فرود آريم.
ايـن نـخـسـتـيـن بار نيست كه قرآن در قلوب منكران نيز اثر مى گذارد و آنها را بى اختيار مجذوب خود مى كند چنانكه در داستان وليد بن مغيره آمده است كه وقتى آيات سوره فصلت را شـنـيـد هـنـگـامـى كـه پـيـامـبر (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) اين آيه را تلاوت فرمود:( فان اعـرضـوا فـقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود ) از جا برخاست لرزيد و مو بر تنش راسـت شـد، بـه خـانـه آمـد بـه گـونه اى كه مشركان پنداشتند او كاملا مجذوب آئين محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلم ) شده است.
بـنـابـرايـن هـيـچ نـيازى نيست كه بگوئيم چون بعضى از شياطين جن يا انسانهاى شيطان صـفـت بـه هـنـگام تلاوت افرأيتم اللات و العزى... كه سخن از بتهاى معروف عرب مى گويد زبان به توصيف اين بتها گشودند و جمله (تلك الغرانيق العلى ) را گفتند، و بـه هـمـيـن دليـل تـوجـه مـشركان را به خود جلب كردند آنها نيز به اين خاطر به سجده افتادند.
زيـرا هـمـانـگـونـه كـه در تـفـسـيـر ايـن آيـات قـبـلا گـفـتـه ايـم در آيـاتـى كـه بـه دنبال ذكر نام اين بتها آمده سخت از آنها نكوهش شده است، و جاى هيچگونه ترديد و خطا و اشـتـبـاه را براى كسى باقى نگذارده است (براى توضيح بيشتر به تفسير آيات 19 و 20 همين سوره مراجعه شود).
اين نكته لازم به يادآورى است كه (آيه فوق ) از آياتى است كه به هنگام تلاوت آن سـجـده بـر هـمـه واجـب اسـت، لحـن آيـه كـه از صـيـغـه امـر در آن اسـتـفـاده شـده و امـر دليـل بـر وجوب است نيز گواه اين معنى است و به اين ترتيب بعد از سوره (الم سجده ) و (حـم سـجـده ) ايـن سـومـيـن سـوره اى اسـت كـه مـشـتـمـل بـر (سـجـده واجـب ) اسـت، هـر چـنـد طـبـق بـعـضـى از روايـات از نـظر تاريخ نـزول اوليـن سـوره اى كـه آيـه سـجـده واجـب در آن نازل شده همين سوره بوده است.
خـداونـدا! هـميشه انوار معرفتت را در قلوب ما پرتوافكن كن، تا غير تو را نپرستيم و در برابر غير تو سجده نكنيم.
بـارالهـا! كـليد تمام خيرات در دست قدرت تو است ما را از بهترين مواهب و عطايايت يعنى خشنودى و رضايت بهرهمند ساز.
پـروردگـارا! ديـده اى عـبـرت بـيـن عـطا فرما، تا از سرنوشت اقوام ستمگر پيشين درس عبرت بياموزيم، و از گام نهادن در طريق آنها برحذر باشيم.
آمين يا رب العالمين